چرایی شکست سوسیالیسم در شوروی و پیروزی آن در چین!
بخش چهارم: هم آورد تسلیحاتی و هزینه دوستی

مقاله ۳۶/۱۴۰۱
۱۴ بهمن ۱۴۰۱، ۳ فوریه ۲۰۲۳

بخش چهارم: هم آورد تسلیحاتی و هزینه دوستی

یکی از بزرگ ترین دلیل فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وفاداری این کشور به وظیفه بزرگ انترناسیونالیستی خود بود. تا آغاز  دهه ۱۹۸۰، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سرمایه فراوانی را برای کمک به دولت های سوسیالیستی و پیش رو در سراسر جهان به کار می برد که از همه مهم تر ویتنام، کوبا، افغانستان، اتیوپی، نیکاراگوئه، آنگولا و یمن جنوبی بود. چنین پشتیبانی برای زنده ماندن این کشورها بسیار برجسته بود. آرن اود وستاد (Odd Westad) تاریخ نگار نروژی و کارشناس جنگ سرد می نویسد: «نقش جهانی که روس ها داشتند هزینه نظامی را در دهه ۱۹۷۰ نزدیک به ۲۵ درصد تولید ناخالص داخلی افزایش داد و هزینه پشتیبانی از دولت های سوسیالیستی هم در دهه ۱۹۸۰ افزایش یافت. ایالات متحده به شوروی فشار آورد تا پول های هنگفتی را در راه ‘هم آوردی تسلیحاتی’ به کار برد که شوروی توان آن را نداشت. برای رهبری شوروی روشن بود که این هزینه ها دشواری هایی در درون کشور پدید خواهد آورد».   

در پایان دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ ، با شکست امپریالیسم آمریکا در ویتنام، نخستین انقلاب سوسیالیستی در کارائیب (در گرنادا)، پیروزی جنبش های آزادی بخش ملی انقلابی در موزامبیک، آنگولا، گینه بیسائو و زیمبابوه، انقلاب ساندینیستا در نیکاراگوئه، همراه با آزمایش های انقلابی در اتیوپی و افغانستان وضعیت جهانی به سود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی   بود. ولی نیروهای غربی در همه ی این کشورها به سازمان دهی و پشتیبانی جنگی نیروهای راست برای شورش علیه دولت های پیش رو در آنگولا، افغانستان، نیکاراگوئه، اتیوپی، موزامبیک، کامبوج و یمن جنوبی پرداختند.

همه ی این کشورها نیاز  به کمک های نظامی و غیر نظامی، از اتحاد جماهیر شوروی داشتند. کیران و کنی می نویسند که «جامعه شوروی هرگز از  ترس از یورش امپریالیستی آزاد نشد تا به بهبودی اقتصادی خود بپردازد. هزینه دفاع از خود و کمک به کشوری های پیش رو هر سال بیش تر می شد و سرمایه را برای سرمایه گذاری های درون مرزی در صنعت تهی کرد. تا سال ۱۹۸۰ شوروی به کشوری های پیش رو و جنبش های انقلابی  ۴۴ میلیارد دلار در سال کمک می کرد و هزینه های جنگ افزاری ۲۵ تا ۳۰ درصد اقتصاد را در بر می گرفت.»

اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  برای پیش رفت خود نیاز به صلح داشت ولی امپریالیسم همیشه پرخاش گر و آماده یورش بود. بوریس پونومارف (Boris Ponomarev) در این باره می گوید: « آمریکا و دیگر کشورهای ناتو اتحاد جماهیر شوروی را وادار به مسابقه تسلیحاتی کردند. ایالات متحده تولید جنگ افزارهای هسته ای را پیش رفت داد. هر بار شوروی به ناگزیر با افزایش هزینه جنگی برای نیرومند کردن توان دفاعی   خود، پاسبانی از کشورهای جامعه سوسیالیستی و آماده نگه داشتن نیروهای مسلح خود به این چالش پاسخ داد. ولی اتحاد جماهیر شوروی هوادار صلح بود و پس از جنگ جهانی دوم بسیاری پیش نهادها در این باره داد که ناتو نپذیرفت. شوروی  یک سویه پیش نهادهای کاهش دو سوم جنگ افزار میان برد به امریکا و ناتو داد که پذیرفته نشد». 

با دیدن دشواری های  اقتصادی و سیاسی اتحاد جماهیر شوروی و شکاف در درون اردوگاه سوسیالیستی، امپریالیسم به این نتیجه رسید که می توان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  را واژگون کرد. رونالد ریگان ابر محافظه کار که در ژانویه ۱۹۸۱ رئیس جمهور آمریکا شد، در شیپور یورش سرتاسری علیه اتحاد جماهیر شوروی دمید: یک استراتژی نظامی سخت جهانی آمریکا با هدف فراهم کردن زمینه دگرگونی در درون و یا واژگونی یا کوچک کردن «امپراتوری شوروی» در دستور کار بود. ریگان با نشان دادن ژرفای واپس گرایی خود افزود: دلم می خواهد که ببینم دختران کوچکم اکنون که هنوز به خدا باور دارند بمیرند، تا اینکه زیر فرماندهی کمونیسم بزرگ شوند و روزی بی باور به خدا بمیرند.

بر پایه برنامه کم توان کردن اتحاد شوروی،  امپریالیسم از فروش فن آوری پیش رفته به اتحاد شوروی خودداری کرد. کیران و کنی می گویند که هدف آمریکا «ندادن فن آوری پیش رفته به اتحاد جماهیر شوروی و کاهش خرید گاز و نفت شوروی» بود. در سال  ۱۹۸۳ فروش فن آوری پیش رفته آمریکا به اتحاد جماهیر شوروی تنها ۳۹ میلیون دلار در هم سنجی با ۲۱۹ میلیون دلار در سال ۱۹۷۵ بود. این جنگ اقتصادی با ندادن فن آوری پایان نیافت؛ آمریکا همچنین کالاهایی را که شوروی دریافت می کرد دست کاری می کرد.» در همین زمان، امریکا با دانستن این که شوروی به فروش نفت و گاز وابسته است، کشورهای دوست خود در خلیج فارس را سازماندهی کرد تا تولید نفت را افزایش دهند».

هم زمان با آن امپریالیسم آغاز به سازمان دهی نیروهای ضد سوسیالیستی در درون اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی کرد. آندروپوف در سال ۱۹۷۹ گفت که کسانی از جامعه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به دور شدند و دست به کنش های ضد شوروی می زنند، قانون را زیرپا می گذارند، اطلاعات به غرب می دهند، سخن های دروغین را به گردش در می آورند و تلاش می کنند آشوب ضد اجتماعی بر پا کنند. دشمنان سوسیالیسم رسانه های غربی، دیپلماتیک خدمات ویژه را برای کار در این زمینه به کار می بردند که نام ‘نیروی نرم’ دارد.

درگیری اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  در افغانستان

سربازان روسی  در ۲۵ دسامبر ۱۹۷۹ از مرز افغانستان گذشتند. وظیفه آنها کمک به افغانستان  برای سرنگونی امین و دادن رهبری به  پرچم ببرک کارمل رئیس دولت؛ پایان دادن به درگیری درون حزبی؛ کمک به ارتش افغانستان برای سرکوب ضدانقلاب؛ و برگشت به خانه بود. هدف اين نبود که نیروهای اتحاد جماهیر شوروی رهبری افغانستان را در دست بگيرند. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  تنها وظیفه انترناسیونالیستی خود را انجام داد و به یک کشور دوست در برابر ضدانقلاب که آمریکا پشتیبانی می کرد کمک کرد. در جاهایی که نیروهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  بودند آن ها دبستان، دبیرستان،  چاه آب، سیستم های آبیاری و ایستگاه های برق می ساختند و به مردم محلی کمک می کردند. ارتش سرخ در هیچ یک از نبردهای بزرگ خود را در افغانستان شکست نخورد؛ کنترل صدها شهر، روستاها و جاده ها، را به دست گرفت.

آمریکا از این درگیری بسیار خشنود شد. برزینسکی سال ها پس از آن روی داد نوشت: “ما آگاهانه همه ی زمینه های درگیری روس ها را در افغانستان فراهم کردیم”. آمریکا و پاکستان پس از انقلاب افغانستان آغاز به کمک به گروه های ضد انقلابی کردند. تحریم ها علیه اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد و المپیک ۱۹۸۰ مسکو تحریم شد.

بدین گونه، هزینه های سنگینی که هم آورد تسلیحاتی بر دوش اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی گذاشت، هم راه با هزینه های هنگفت جنگ در افغانستان کمر اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  را شکست.

هم آورد تسلیحاتی که آمریکا در دوران ریگان با اتحاد جماهیر شوروی آغاز کرد به هدف خود رسید: اتحاد جماهیر شوروی خود را تا مرز مرگ مسلح کرد. سام مارسی (Sam Marcy) حقوق دان مارکسیست آمریکایی می گوید که «دولت ریگان  بیش از ۲ تریلیون دلار برای جنگ افزار به کار برد و پیمان های اتمی با شوروی را زیر پا گذاشت  و با همه ی نیرو به سوی نابودی شوروی رفت.» ایالات متحده نتوانست به ساخت یک سیستم دفاع موشکی هسته ای بپردازد، ولی این کار شوروی را واداشت که پول های بسیاری را در این راه نیز هزینه کند. الکساندر شلواروف (Alexander Pantsov ) تاریخ نگار روسی می گوید که «در آغاز پروستریکا گورباچف، در سال ۱۹۸۵، روس ها ۴۰ درصد از بودجه خود را برای هزینه های نظامی به کار می بردند.» شلواروف می گوید که “اقتصاد شوروی زیر بار هزینه های نظامی در هم پاشید”.

جمهوری خلق چین و جلوگیری از ‘جنگ سرد’

پیوند مسالمت آمیز با جهان امپریالیستی از سال ۱۹۱۷ به پس برنامه همه ی دولت های سوسیالیستی بوده است. همه ی رهبرهای سوسیالیستی – کسانی هم چون لنین، استالین، مائو، هو چی مین، کیم ایل سونگ و فیدل کاسترو – تا آن جا که شدنی بود- به دنبال ‘همزیستی مسالمت آمیز’ با امپریالیسم بوده اند.

با یادگیری از اندوخته های اندوهگین اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، دنگ شیایوپینگ رهبر پیشین جمهوری خلق چین می گوید که چين جنگ نمی خواهد. جمهوری خلق چین بسیار تنگ دست است و می خواهد پیشرفت کند؛ بدون محیط آرام نمی توان این کار را انجام داد. از آنجا که ما خواهان یک محیط صلح آمیز هستیم، باید با همه ی نیروهای جهان برای صلح همکاری کنیم. پیوند دیپلماتیک رسمی جمهوری خلق چین و آمریکا در سال ۱۹۷۹ آغاز شد. از آن زمان به پس، جمهوری خلق چین از ‘رفتار خوب’ با جهان سرمایه داری و پی گیری برنامه های خود پیروی کرده است و دل بسته سیاست های لیبرالیسم به شیوه غربی نشده است.

جمهوری خلق چین در یک محیط جهانی کم و بیش صلح آمیز توانست هزینه های نظامی خود را از  ۷ درصد تولید ناخالص داخلی در سال ۱۹۷۸ به کمتر از ۲ درصد کاهش دهد.

جود وودوارد (Jude Woodward) فرهنگ شناس مارکسیست بریتانیایی می گوید که نمو اقتصادی و بالا آمدن جمهوری خلق چین بسیاری از کشورها را، با این که از ایدئولوژی آن بیزارند، به داشتن پیوند خوب با ان واداشت . « کره جنوبی یا تایوان، به ویژه آلمان، فرانسه و بریتانیا، با همه ی فشارهای آمریکا پیوند خوبی با چین دارند».

این کشور نقش برجسته در پایداری سیاسی و اقتصادی و بازرگانی دادگرایانه و برابر و پاسبانی از صلح جهانی  دارد. جمهوری خلق چین با یادگیری از اندوخته دوران “جنگ سرد” تا آن جا که شدنی است زیر بار جنگ افروزی نمی رود و زبان سیاسی را بهتر و کاراتر از آتش تفنگ می داند.

جمهوری خلق چین سیاست برون مرزی مستقل و صلح آمیز را دنبال می کند و در این راه به پنج راهنمای همزیستی پایبند است (احترام متقابل به حاکمیت و تمامیت ارضی، عدم تجاوز متقابل، عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر، برابری و منافع متقابل و همزیستی مسالمت آمیز) . رییس جمهور جمهوری خلق چین گفته است: “ما به همکاری با مردم همه کشورها ادامه خواهیم داد ، تا به طور مشترک جامعه ای با آینده مشترک برای بشریت بسازیم.”

به دید جمهوری خلق چین، جهان امروز به سوی چند قطبی می رود و اقتصاد جهانی شده و کشورها به گونه ای فزاینده ای در هم تنیده، به هم وابسته و به هم پیوسته می شوند. صدای مردمان جهان برای زندگی بهتر بلندتر و روشن تر می شود. انسان در  یک جامعه جدایی ناپذیر در هرباسپ (سیاره) زمین زندگی می کند. به دید جمهوری خلق چین، هیچ کسی  یا کشوری نمی تواند در برابر چالش های همگانی جهانی جان به در برد، مگر این که هم هماهنگ با دیگران کار کند. شی گفت که جهان در یک سده دست خوش دگرگونی های ژرفی شده است که بیماری همه گیر COVID-19 آن را تندتر کرده است.   

دوری از رهبری انقلاب جهانی برای زنده ماندن

اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بار سنگینی را به برای پشتیبانی از نیروهای پیش رو جهان بر دوش داشته است؛ برای نمونه پشتیبانی گسترده اقتصادی از جمهوری خلق چین میان سال های ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۹؛ پشتیبانی نظامی و اقتصادی از کوبا، ویتنام، افغانستان، آنگولا، نیکاراگوئه، کره، اتیوپی و جاهای دیگر؛ آموزش، کمک و جنگ افزاری به ANC در آفریقای جنوبی، Frelimo در موزامبیک، Swapo در جنوب غرب آفریقا (نامیبیا)، PAIGC در گینه بیسائو، و دیگران. بار بزرگی که کمر اقتصاد اتحاد شوروی را شکست.  

جمهوری خلق چین برای زنده ماندن به سیاست هم زیستی مسالمت آمیز با امپریالیسم پای بند است.  سیاست هم زیستی مسالمت آمیز البته به معنای برخی سازش های دردناک برای جمهوری خلق چین بوده است؛ جمهوری خلق چین به ناگزیر آرزوی به دست گیری رهبری انقلاب جهانی را به فراموشی سپرده است. جمهوری خلق چین مانند اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به جنبش های پا نگرفته و کم توان ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری در کشورهای گوناگون کمک نمی کند. جمهوری خلق چین حتا به جنبش های رهایی بخشی  که در “جهان سوم” نیرومند هستند، کمک نظامی نمی کند.

جمهوری خلق چین به راستی بر این باور است که گزینش شیوه های راه رشد اقتصادی در کشورها، با خود مردم این کشورها و بر پایه هم سنگی نیروها و نبرد طبقاتی در درون کشورها باید انجام شود. برای جمهوری خلق چین فرستادن انقلاب به کشورهای دیگر معنا ندارد، ولی نشان دادن برتری سیستم سوسیالیستی جمهوری خلق چین با اقتصادی پیش رفته و جامعه با رفاه برای جمهوری خلق چین از برجستگی بسیاری برخوردار است. حزب کمونیست چین می خواهد راه حل های چینی برای روند کاهش تنگ دستی در سراسر جهان را به دیگران بیاموزد. رییس جمهور جمهوری خلق چین افزود: جمهوری خلق چین هرگز به دنبال هژمونی و گسترش دامنه نفوذ خود نخواهد بود. جمهوری خلق چین خواهان افزایش دادوستد با اقتصاد جهان است و می خواهد فرصت های بازار گسترده تری را برای کشورهای دیگر فراهم کند.

برای همین جمهوری خلق چین کمک های بی دریغ اقتصادی و سیاسی به همه ی کشورهایی که برای چندقطبی شدن جهان کار می کنند می کند. و اگر این کشورها سیستم سوسیالیستی داشته باشند از کمک های برادرانه و رفیقانه جمهوری خلق چین نیز برخوردار می شوند.

رئیس جمهوری جمهوری خلق چین در گفت وگوی تلفنی با میگل دیاز-کانل، رئیس جمهوری کوبا، گفت که جمهوری خلق چین آماده است تا با کوبا در ساختن سوسیالیسم همکاری کند. وی گفت که جمهوری خلق چین  در ساختن سوسیالیسم همواره در کنار و هم راه کوبا خواهد بود. شی گفت رهبری نیرومند حزب کمونیست، از میوه های انقلاب کوبایی ها پاسبانی می کند. شی گفت که سوسیالیسم هرگز راه هموار نبوده است و کمونیست ها همیشه با بردباری و کشیدن سختی ها به پیروزی دست می یابند. شی گفت که جمهوری خلق چین برای استقلال و امنیت ملی کوبا و بهبودی زندگی مردم به کوبا کمک خواهد کرد. در این باره پان دنگ، مدیر اجرایی مرکز حقوق آمریکای لاتین و منطقه کارائیب دانشگاه علوم سیاسی و حقوق چین به گلوبال تایمز می گوید که جمهوری خلق چین و کوبا رفیقان نزدیک در راه سوسیالیسم و در نبرد علیه هژمونی غربی و  ژئوپلیتیک آمریکا هستند. کوبا توانایی های پژوهشی و دانش نیرومندی در زمینه داروسازی دارد، ولی تحریم های آمریکا تولید واکسن ها را کند کرد که خوشبختانه جمهوری خلق چین به کمک کوبایی های شتافت.

جمهوری خلق چین که در گذشته به دنبال کردن درگیری ها با جمهوری سوسیالیستی ویتنام پافشاری می کرده است، هم اکنون شیوه صلح آمیز و نتش زدایی در برابر این کشور در پیش گرفته است. ۱۳مین نشست کمیته راهبری جمهوری خلق چین و ویتنام برای همکاری میان دو کشور در هانوی برگزار شد. دو کشور پذیرفتند که به پشتیبانی از یک دیگر در راه سوسیالیسم، هماهنگی و همکاری در باره چالش های بین المللی بپردازند.

اقتصاددان جون چانگ می گوید که رویش چین گزینش راه اقتصادی را برای آفریقا و آمریکای لاتین آسان تر کرد. چین با خرید مواد معدنی و سوخت توان اقتصادی آفریقا و آمریکای لاتین را افزایش می دهد. چین همچنین یک وام دهنده و سرمایه گذار بزرگ در برخی کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین است که آن ها را از بردگی در برابر  نهادهای برتون وودز رها کرد.»

جمهوری خلق چین در تلاش است که برای رویش اقتصادی خود، نزدیکی و همکاری را دنبال کند و به دنبال هم آوردی (رقابت) نظامی نرود. ولی امپریالیسم همه ی تلاش خود را خواهد کرد که تا جمهوری خلق چین را نیز مانند اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  زیر بار هزینه های نظامی خرد کند. جمهوری خلق چین در تله مسابقه تسلیحاتی گرفتار نشد، ولی امپریالیسم هم اکنون بر کوس جنگ می کوبد و جمهوری خلق چین را به ناگزیر به این راه خواهند کشاند. در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۳ یک ژنرال بلندپایه آمریکایی گفت که امریکا باید خود را برای یک جنگ بزرگ علیه چین آماده کند!!

داده های تازه نشان گر این است که امپریالیسم می خواهد جمهوری خلق چین را وادارد که گام به یک هم آورد جنگی بگذارد، تا بدین گونه کمر اقتصاد جمهوری خلق چین زیر بار این هزینه ها شکسته شود. جمهوری خلق چین نگران چالش‌ها در چندین جبهه است. جمهوری خلق چین نگران درگیر شدن امریکا در تایوان و بالا رفتن آمادگی جنگی دریایی و هوایی ایالات متحده در دریای جنوبی چین است. برای همین جمهوری خلق چین امسال هزینه نظامی خود را ۷.۱ درصد افزایش داد که بیش تر از رویش اقتصادی پیش بینی شده است.




ستم به زن و جامعه طبقاتی!

مقاله ۳۵/۱۴۰۱
۶ بهمن ۱۴۰۱، ۲۶ ژانویه ۲۰۲۳

پیش گفتار

باید از آن زنانی که توان و دلیری گام گذاشتن در راه پر پیچ و خم و پر خار پیکار برای آزادی زنان دارند پشتیبانی کرد. در هر گوشه ی این نبردگاه واپس گرایان تاریک اندیش برای شکار زنان بی باک دام گسترانده اند. برای همین باید به ستایش آن زنانی پرداخت که با دلی پرشور و سری بی پروا در این راه ناگوار و گاهی بی بازگشت گام می گذارند.

چپ” انقلابی باید به یاد داشته باشد که تنها دل های پرشور و سرهای بی پروا بی آگاهی طبقاتی و بی سازمان دهی راه “گشا نیست.

همه ما می دانیم که جامعه های سرمایه داری کم و بیش با نابرابری سامان مند (سیستمیک) زنده هستند. مارکسیسم این نابرابری را برآیند فرآیندهای متضاد  نظام اقتصادی سرمایه داری می داند که در آن ابزار تولید دردست اندکی از مردم است.

شیوه تولید سرمایه داری به شکاف طبقاتی نیازمند است که به ناهمسانی شرایط اجتماعی-اقتصادی میان زنان از طبقه سرمایه دار و زنان رنج بر نیز می انجامد؛ هر چند که زمینه های هم کاری فرا طبقاتی و هم بستگی میان زنان از طبقه های گوناگون فراوان است، ولی باید به یاد داشت که حتا شرایط بازتولید یک سانی میان زنان طبقه های گوناگون نیست. زنان طبقه بورژوازی وظیفه بازتولیدی خود را به دوش زنان کارگر خانگی انداخته اند. زنان از لایه های میانی و طبقه سرمایه دار به برابری دست مزد با مردان بسیار نزدیک شده اند، ولی شکاف ژرف و بزرگی میان دست مزد این زنان و کارگران خانگی آن ها است که گاهی از صد برابر نیز بیش تر است.

ریشه زن ستیزی در نظام طبقاتی

جای گاه زن در جامعه همیشه  بدین گونه نبود. پیش از پدید آمدن جامعه طبقاتی، در دوران هم بود نخستین(کمون اولیه) انسان نوین (Homo sapiens)،  زن و مادر گرانی گاه  خانواده بود که  برآیند سنگینی جای گاه زن “مادرسالارى“ بود. زن با دستان سبز خود که به گردآوری میوه، دانه و گیاهان خوراکی می پرداخت  ”مادرزمین“ خوانده می شد و  نقشی پرسزایی در بازتولید نیازهای نخستین انسان داشته است. پیش از آغاز جامعه طبقاتی، زور و بازوی مرد در روند تولید و بازتولید زندگى و تهیه نیازها، یعنى در روند “کار“ و “تولید اجتماعىِ“ نقش برجسته تر از زن نداشت. در آن دوران به گفته انگلس، نقش زن با کار او در روند تولید اجتماعى پیوند داشت و نه بر پایه زن بودن او.   

تنها پس از  پدید آمدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید که جامعه طبقاتى را آفرید، شرایط ستم به زن و نابرابری اجتماعى میان زن و مرد فراهم شده است.  بدین گونه، مردسالارى با آغاز نظام طبقاتی در برده ‏دارى و فئودالی پیاده شد و در نهادهای باوری (مذهبى) و فرهنگی آن نهادینه شد. بسیاری  از تاریک اندیشی های رژیم در باره ی زنان بازمانده باورهای زمان فئودالی است که از شرایط مادی خود جدا شد و در فرهنگ مذهبی یک زندگی مستقل یافت.

به گفته مارکس « برده ‏دارى خانگى که در آغاز بسیار ساده و پوشیده بوده است، نخستین شیوه بهره کشی از نیروی کار دیگران بوده است». باید به یاد داشت که اقتصاد سرمایه داری، هنگام بررسی تولید ناخالص ملی، کار تولیدى و پیش کاری (خدماتى) زن در خانه را نادیده می گیرد. برای همین، مارکس کار رایگان و برده ‏گونه زن در خانه، را «برده‏ دارى پوشیده» می داند. برداشت ذهنى درباره ی کم ارزش ‏تر بودن کار زن در برابر مرد، به ویژه هنگام گذار از تولید فئودالى در روستا به سرمایه‏ دارى بیش تر شد.

پیوند ستم جنسیتی با ستم طبقاتی

رزم برای آزادی زنان باید با پیکار علیه دیگر  سامانه های سرکوب گر مانند ناسانی (تبعیض) نژادی، طبقاتی و اقتصادی هم آهنگ شود.

از دید مارکس بازتولید فرآیندی است که در آن جامعه به بازسازی مادی و اجتماعی خود می پردازد. برای یک سرمایه دار بازسازی شرایط نیازمند برای زنده نگه داشتن کارگر (بازتولید) برای کار تولیدی او برجسته است. کار بازتولید سامان دهی زندگی روزانه و آموزش نیروی کار آینده، پختن خوراک، شست و شوی پوشش، نگه داری و آموزش و پرورش کودکان است که از سوی زنان در خانه انجام می شود که کاری است بی دست مزد. مردان میان سال سفیدپوستی نظام سرمایه داری را پروش دادند که در آن فرمان راندن بر زنان و طبیعت از پیش نیازهای نمو این نظام شده است. بهره برداری از کار رایگان بازتولید زنان به همان شیوه ی بهره برداری از طبیعت برای تهیه ارزش افزوده در نظام مردسالارانه سرمایه داری است.

میان مردسالاری نظام سرمایه داری و ستم بر زن و زن ستیزی پیوند ناگسستنی است.

در شیوه تولید سرمایه داری بسیاری از خانواده ها به جمعیت خود می افزایند تا هم به نیاز سرمایه داری به نیروی کار آینده پاسخ دهند و هم دوران پیری خود را با کمک فرزندان خود کم رنج تر کنند.

پرفسور بازنشسته مارکسیست جامعه شناسی خانم گیمنز (Gimenez)، در باره ستم به زنان می گوید. زن خانه دار از شوهرش به خوبی نگه داری می کند تا نیروی کاری او برای فروش به سرمایه دار سودمند باشد؛ بدین گونه  کار رایگان زنان در خانه  برای نظام سرمایه داری بسیار سودمند است. برای همین، ما باید به بررسی شرایط تاریخی که در آن تولید و بازتولید روابط اجتماعی نابرابر کنونی را می سازد بپردازیم. واکاوی شرایطی که به پدیده های گوناگون ستم بر زنان می انجامد، بدون بررسی شرایط زیرساختاری سرمایه داری شدنی نیست. نا گفته نماند که بی تردید دست یابی به آزادی های بورژوازی برای زنان ما گام بسیار بزرگی به جلو است، ولی پایان کار نیست.

برای نمونه ما نابرابری میان مردان و زنان را روزانه می بینیم: دست مزد نابرابر، آموزش و فرصت های پیش رفت نابرابر، تندخویی خانگی، بر دوش کشیدن بار خانگی از سوی زنان ووو. ولی ما برای واکاوی درست باید این نمونه ها را  در چارچوب تاریخی آن بررسی کنیم. مردان مستقل از روابط اجتماعی از برتری ویژه ای در تاریخ برخوردار نبوده اند و نیستند. مردان، مانند زنان، باشندگان (موجودات) اجتماعی هستند که ویژگی های فردی آن ها بازتابی از جای گاه اجتماعی آن هاست.

انسان به مفهوم عام آن، در روند کار و تولید اجتماعى شرکت دارد و براى تهیه نیازهاى خود به تولید و بازتولید مى پردازد. در دوران “هم بود نخستین” نقش زن در پیوند او با کار تولیدى اجتماعى بود. تا زمانی که کار انسانی به تولید کالا برای دادوستد نپرداخته بود، کار اجتماعی زن برابر با کار اجتماعی مرد بود. اگر کار رایگان زن در خانه در نظام سرمایه داری ارزشمند نیست برای این است که فراورده این کار در “بازار” نمی تواند هم چون کالا دادوستد شود.

بر پایه واکاوی انگلس زنان در دوران پیش از مالکیت خصوصی نیرویی برابر یا بیش تر از مردان در تولید اجتماعی با سازمان دهی مادرسالاری داشته اند، ولی زنان هنگامی که مالکیت خصوصی هم چون یک شیوه تولید پدیدار شد، نیروی خود را از دست دادند. مالکیت خصوصی مردان و توانایی آن ها در افزونه (مازاد) تولید، مردسالاری در خانواده پدید آمد که در آن زنان بیش تر برده شدند و در مالکیت پدر و شوهر در آمدند.

جای گاه پایین زن برایند تکامل زیستی (بیولوژیک) او نیست، بل که نتیجه روابط اجتماعی است که با آمدن سرمایه داری، و جدایی تولید خانوادگی از تولید کالایی و وابستگی اقتصادی زنان به مردان،  برتری مردان نسبت به زنان در خانواده بیشتر شد.

در این تردیدی نیست که سرمایه داری هم زمان با پدید آوردن کارهای کم درآمد با بهره کشی زنان شرایط استقلال اقتصادی آنان را نیز فراهم کرد، ولی همان گونه که انگلس می گوید تا کار رایگان زنان در خانه هست، زنان از آزادی راستین برخوردار نیستند. انگلس می گوید که نقش “زن پرولتری” به این معنا است که زن هم چون سرپرست به خدمت کار بنیادی خانواده اش دگرگون می شود؛ او از چرخه تولید بدور می ماند و درآمدی ندارد. و اگر او بخواهد که کار تولیدی اجتماعی انجام دهد  و مستقل شود، نمی تواند وظیفه خانوادگی خود را انجام می دهد.

باید افزود که روند کارها به همان جایی رسید که انگلس با نگرانی از آن یاد می کرد. دست مزد مردان کارگر به آن اندازه کم است که زنان خانواده  ها در کنار وظیفه بازتولیدی نیروی کار آینده و آماده سازی شوهران خود برای کار خود نیز به بازار کار کشانده شده اند. این وظیفه دوگانه زن به سود طبقه بورژوازی است که از نیروی کار ارزان زنان برای سود بیش تر بهره می برد.

بنابراین سرکوب زن و جای گاه نابرابر او در درون خانواده از نقش او در خانواده هم چون بازتولید کننده نیروی کار برای سرمایه داری سرچشمه می گیرد. هنگامی که خانواده های طبقه بورژوازی از دید تاریخی با شیوه دادن ارث به نسل های آتی به بازتولید خود می پردازند، خانواده طبقه کارگر پرداخت هزینه های باز تولید (تولید و عرضه نیروی کار را برای کارکرد سیستم سرمایه داری) را خود بر دوش می گیرند.

هنوز هم در همه ی کشورهای سرمایه داری هنگام بحران اقتصادی زنان از نخستین کسانی هستند که به دیگ های آشپزی خانه ها فرستاده می شوند. از سال های ۷۰ میلادی به پس زنان بخش بزرگی از نیروی کار و نان آوران خانواده شده اند ولی هنوز هژمونیک ایدیولوژیک بورژوازی در باره اندیشه واپس گرای این که جای زنان در خانه و وظیفه مهم شان پروش کودک است به ویژه در دو کشور پیش رفته سرمایه داری آمریکا انگلستان زنده است.

انگلس می گوید که با پیدایش خانواده مرد نیز در خانه فرمانروایی کرد؛ زن به یک خدمت کار کاهش یافت و او برده ورن (شهوت) مرد و تولیدکننده کودکان مرد شد.

شیوه تولید گزینش گر (تعیین کننده) بازتولید است چرا که شرایط مادی آن را در مرزهای ساختاری باریکی می سازد. این به این معنا است که برخی از گونه های بازتولید هیچ گاه پا نمی گیرد و برخی دیگر شرایط شکوفایی پیدا می کنند. برای نمونه شیوه های زندگی گروهی (کلکتیوی) برای آموزش و پرورش فرزندان و انجام با هم کارهای خانه در نظام سرمایه داری که بر پایه مالکیت فردی و فردگرایی است اگر نشدنی نباشد دست کم خیلی سخت است. بدین گونه، زندگی گروهی هر چند اگر این جا و آن جا پا بگیرد سامان (نظم)  اجتماعی را به چالش نمی کشد؛ چرا که این دسته اگر چه که خوراک پزی و پرورش کودکان و تمیز سازی خانه ها را با هم انجام دهند، ولی دارایی های اقتصادی خود را سرکیسه نمی کنند و در دست رس گروه نمی گذارند.

وابستگی بازتولید به تولید به این معنا است که نیاز انسان ها و نیازهای نسل های آینده کارگران وابسته به فراز و نشیب اقتصادی نظام سرمایه داری و با هدف بیش سازی سود است. نداری، بی کاری، نایکسانی طبقاتی در باروری، مرگ و میر و بیماری؛ پیکار برای دست مزدها ووو همه ی این ها نشان گر برخی از جلوه های وابستگی بازتولید به سودآوری هستند روابط  سامان یافته تولیدی سرمایه داری است جلوی دست رسی مرد و زن لایه های پایینی را به کارهای پردرآمد می گیرد و از توانایی آن ها برای بازتولید خود و تولید نسل آینده می کاهد. نمی توان این پدیده را بر پایه خواست مردان و زنان، زیست شناسی، روان شناسی، بررسی کرد. برای این که این پدیده برآیند یک ساختار پیچیده از شبکه فرآیندهای کلان است که با کمک آن تولید و بازتولید به گونه ای جدایی‌ناپذیر به هم پیوند می یابند.

پایان سخن

به گفته مارکس، هنگامی که دلیل ”زمینی“ شوربختی انسان شناخته شد، باید نبرد را علیه آن آغاز کرد، و نه علیه باورهای مذهبی!  

لنین می گوید که یگانگی طبقه رنج بر در پیکار راستین انقلابی که برای آفرینش بهشت بر روی زمین می رزمد، برای ما بسی برجسته تر از یگانگی پرولتاریا در زمینه باور به بهشت آسمانی است.

آزادی راستین زنان وابسته به استقلال اقتصادی آن هاست و به همین دلیل آزادی زن پیش از برپایی سوسیالیسم شدنی نیست. سوسیالیسم خودکار ستم بر زنان را از میان بر نمی دارد، ولی شرایط مادی می آفریند که برآوردگی این آرزوی دیرینه آسان تر می شود.!   

راه آزادی زن و راه  آزادی انسان از زیر ستم طبقاتی دارای سرشتی یک سان است.”اگر مرا بر دار کردند، ترا خوا کردند”! (طبری)
به زبانی دیگر، خواری بسیار از جان دادن و رنج تن بد تر است. با این همه سرنوشت مرد رنج بر و تنگ دست چندان به تر از سرنوشت دردناک زن طبقه کارگر نیست. ما با هم هم دردیم، راه رهایی ما یک سان است. نبرد برای رهایی راستین زن از بند، نبردی رهایی بخش و هم چنین برابری خواهانه است! این نبرد در پیوند تنگاتنگ با نبرد برای آزادی انسان است، چرا که جامعه که نیمی از آن دربند است یک جامعه آزاد نیست.




چرایی شکست سوسیالیسم در شوروی و پیروزی آن در چین!
بخش سوم: نیاز به افزایش بهره وری نیروی کار

مقاله ۳۴/۱۴۰۱
۲۸ دی ۱۴۰۱، ۱۸ ژانویه ۲۰۲۳

سوسیالیسم شوروی برای پیروزی در رقابت اقتصادی با سرمایه داری باید از کشورهای پیشرفته سرمایه داری در زمینه بهره وری کار پیشی می گرفت. سرمایه  بسیار کم، کمک کشورهای پیشرفته سرمایه داری هم بسیار اندک بود. حتی اگر سرمایه برای ساخت یا خرید از برون در دسترس بود، ولی در درون کشور کارگر کارآزموده برای ساخت و راه اندازی ماشین آلات پیچیده نبود.

سام مارسی از پیامدهای جنگ جهانی دوم می نویسد که «به جای بازگشت میلیون ها کارگر زبردست و کارآزموده، یک لایه بیست میلیونی  کارگر و دهقان، از جامعه، از میان رفته بود. به دین گونه یک نیروی اقتصادی توانا از دست داده شد. بیش تر این کشته شدگان از جوانان بودند و جمعیت سال خورده برای کارهای سخت صنعتی و کشاورزی مانده بود. » یازده میلیون دهقان بی آن که آموزش صنعتی داشته باشند، در دوره برنامه پنج ساله نخست به کارگران صنعتی دگرگون شدند. در این شرایط صنعت سنگین تنها می توانست با پشت کاری و هزینه های بزرگ کار انسان ساخته شود.

هر چه کاربرد یک ابزار جوراجور باشد به کارآموزی کم تری نیاز دارد. برای همین برنامه صنعتی سازی استالین بهترین راه حل برای نیازهای صنعتی در آن زمان بود، ولی این برنامه هم زمان گنجایش صنعت بسیار فنی و پیچیده و سرمایه بر را نیز نداشت.

به گفته اندروپوف (Yuri Andropov) « بالا بردن پیشرفت مادی و شرایط زندگی مردم شوروی را می توان با افزایش تولید اجتماعی فراهم کرد.»

بالابری بهره وری از کار با شیوه های گوناگون  مانند سخت کار کردن کارگران و بالابردن کارسازی آن ها؛ سازماندهی سیستم تولید برای کارآمد تر کردن آن؛ سرمایه گذاری بسیار در زیرساخت های در پیوند با تولید؛ خودکار کردن بخشی از تولید سنگین با کاربرد ماشین انجام می شود. رهبری شوروی همه ی این روش ها را آزمایش کرد و پیاده کردن همه آن ها را دشوار یافت. هیچ کدام از این آزمایش ها مایه افزایش بهره وری نیروی کار نشد .  

شکست صنعتی شوروی برایند به کارنگیری نوآوری های انقلاب علمی-فناوری دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ و به کارنگیری فناوری کامپیوتر هم بود. سرپرستان و کارگزاران هیچ دل بستگی به کاربرد تکنولوژی نوآورانه نداشتند، چرا که دستورهای بالا و برنامه ریزی شده را پیاده می کردند. آن ها بیش تر در اندیشه شمار کالاهای تولیدی بودند تا چگونگی شان ( کمیت بیش از کیفیت).

پذیرانش (متقاعد کردن) مردم به کار سخت تر

بسیاری از مردم در شوروی خیلی سخت کار نمی کردند. در سرمایه داری، مردم از ترس بی کاری و گرسنگی کار سخت می کنند: اگر کارفرما از کار شما خشنود نباشد، از میان «ارتش ذخیره کار» کس دیگری را جای گزین شما می کند.

اتحاد جماهیر شوروی هیچ گاه بی کاری نداشت؛ وارونه نیروی کار ورزیده برای انجام همه ی کارهای تولیدی کم داشت و همیشه شمار کارها بیشتر از کارکنان نیازمند بود. برآیند این پدیده این بود که سرپرستان تنها جسته گریخته کارگری را بیرون می کردند (قانون کار شوروی هم انجام این کار را بسیار دشوار کرده بود).  اما اگر مردم بدانند که کنار زده نمی شوند، اگر بخواهند می توانند کم تر کار کنند. پرانتی می نویسد:  کارگران از از دست دادن کار خود نمی ترسیدند ولی سرپرستان از دست دادن بهترین کارگران خود می ترسیدند و گاهی بیش از اندازه به آن ها پول می دادند تا از رفتن آن ها جلوگیری کنند.»

روشن است که نگاه داشتن شور انقلابی در  دودمان های پس از انقلاب بسیار دشوار است. رائول کاسترو از این دشواری در  کارخانه های کوبا سخن می گوید: نداشتن شور کار، نیامدن سر کار، کند کار کردن بهره وری از نیروی کار را از این هم که هست کم تر می کند. رفیق طبری هم هنگام سخن گفتن از دودمان های نوین در کشورهای سوسیالیستی نگران این چالش بود. استاد اقتصاد بریتانیایی فیلیپ هانسون (Philip Hanson) می گوید که “نرم شدن انسانی سیستم که در زمان خروشچف رخ داد بی گمان به کاهش بهره وری از نیروی کار کمک کرد. افزون بر کاهش هفته کاری، دولت خروشچف شکاف میان درآمدها را حتا کم تر از گذشته کرد. آلبرت شیمانسکی می گوید که در دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، شوروی «نابرابری درآمد را از  ۸:۱ به  ۴:۱ کاهش دادند.

لایه های غیرپرولتری دانشگاهی، پزشکی و مهندسی نه تنها از دیگران آگاه تر بودند و می دانستند که رویش  اقتصادی کشور در برابر غرب رو به کاهش است، بلکه با دانش بزرگ خود بسیار کم تر از همتایان شان از غرب دست مزد می گرفتند.  یک کارگر کارخانه شوروی از برتری های بزرگ تری در هم سنجی با همتای غربی خود برخوردار بود، و کیفیت زندگی بهتری داشت که در دست رس کارگران آمریکایی نبود. از سوی دیگر یک دانش مند، یا استاد دانشگاه یا تکنوکرات می توانست احساس کینه به نظام داشته باشد. با این که دست مزد این لایه ها از دیگران بالاتر بود، آن ها زندگی خود را در هم سنجی با  همتایان خود را در نخبگان کشورهای سرمایه داری غربی کم رنگ می دیدند. در نظام شوروی در هم سنجی با نظام های سرمایه داری شکاف میان درآمدها بسیار کم بود.

با زیر در دست داشتن بازرسی بر هزینه های خود، بسیاری از شرکت ها برای نگه داشتن کارگران به پرداخت دست مزد بیش تر پرداختند. با کم بود نیروی کار بومی، افزایش دست مزدها برای یک شرکت کار بدی نبود ولی در پهنه کشور دست مزدهای بالاتر، کم بود همیشه و بدتر شدن کالاهای مصرفی و بهای پایینی دولتی درخواست کالاها را بالا برد و تورم آفرید. این کار  به افزایش بازار سیاه انجامید و اقتصاد دولتی را کم توان کرد.

با افزایش دست مزد پول کم تری برای سرمایه گذاری مانده بود؛ برآیند آن کاهش بیش تر نوآوری و کاهش بهره وری بود.

فیلسوف و تاریخ نگار مارکسیست ایتالیایی، دومینیکو لوسورودو (Domenico Losurdo) می گوید که در دهه های ۱۹۳۰ و ۴۰ اقتصاد برنامه ریزی شده شوروی به خوبی کار می کرد: «صنعت خیلی تند نوین شد؛ ساخت یک دولت رفاهی که حقوق اقتصادی و اجتماعی شهروندان را فراهم می کرد به خوبی انجام شد.» پس از یک دوره ساختمان دشوار سوسیالیسم و پس از آن جنگ و به دنبال آن بازسازی، «گذار از بحران بزرگ تاریخی به دوره ای «عادی تر»  آمد که در آن «شور و پای بندی توده ها به تولید و کار، کم توان و سپس ناپدید شد.» «اتحاد جماهیر شوروی در چند سال پایانی خود با کم کاری و بدکاری در کارخانه ها روبرو بود: نه تنها پیشرفت از میان رفت، بلکه دیگر این گفته مارکس که گفت پاداش به هر کس با اندازه  کمیت و کیفیت (شمار و چگونگی) فراورده کار او نیز فراموش شد.» هر کس با هر بدکاری و کم کاری دست مزد خود را می گرفت.

کند شدن نوآوری

در چند دهه، دانش شوروی شکاف میان پس ماندگی زمان امپراتوری روسیه با سرمایه داری غرب را پر کرد، به گونه ای که سرمایه گزاری در پژوهش در زمینه های گوناگون دانش بهتر و بسی تر از اروپای غربی بود.

ولی اندک اندک روند نوآوری در صنعت کند شد. تکنولوژی کامپیوتر این شکاف بهره وری را حتا بیش تر کرد. رایانه ها و رباتیک (robotic) همه ی پهنه های اقتصاد سرمایه داری غرب به ویژه در آمریکا را در بر گرفت. این کار دست اوردهای برجسته ای برای غرب داشت و بهره وری نیروی کار را نیز افزایش داد؛ این پیش رفت به گونه ای چشم گیری افزایش گسترش اطلاعات؛ و پیش رفت ریاضی و شاخه های دیگر دانش را پدید آورد.

ولی اتحاد جماهیر شوروی نتوانست انقلاب فن آوری و پردازش اطلاعات که از سوی الکترونیک و رایانه انجام می شد را به سوی خود بکشاند. هنگام  فروپاشی شوروی برآورد شد که کاربرد رایانه و روبات ها در صنعت و تکنولوژی نظامی بیست سال دنبال تر از ایالات متحده بود.

سرپرستان با باور به برنامه پنج ساله و پافشاری بر هدف های تولید سالانه، انگیزه ای برای دگرگونی های ریشه ای و گسترده در تکنولوژی از خود نشان نداده بودند. با این کم بود انگیزه کاربرد کامپیوتر در صنعت به کناری رانده شد. 

این چالش را برخی از رهبران باهوش مانند آندروپوف دریافته بودند:«یک فرایند نو یا فناوری نو، تولید باید با یک شیوه ی نوی سازماندهی شود که برنامه پنج ساله را دگرگون کند. هیچ کس خواهان خطرپذیری در این زمینه نیست. » ژانادی زيوگانوف، رهبر ديرينه حزب کمونيست فدراسيون روسيه، می نویسد: «بدون دسترسی به پول، بنگاه های صنعتی نمی توانستند ابزار خود را به روز کنند، تکنولوژی های نو را در چرخه تولید به کار گیرند ، يا از تازه ترين دستاوردها در علم و مهندسی بهره ببرند. خود سازمان های علمی به جز شاخه های نظامی انگیزه نوآوری های فنی خود را از دست دادند.»

فرای برتری های اقتصادی، گسترش کاربرد رایانه ها برای سرمایه داری غربی آوازه گری (تبلیغ) خوبی بود. ایالات متحده توانست صنعت سرگرمی، دانشمندان، دانشگاه ها، راه اندازی کند و بخش های دولتی را با شکوفایی کارآرا تر کند.

هنگامی که رهبری شوروی پس ماندگی در زمینه رایانه ها را دریافت امیدوار بود که با خرید آن از غرب و دگرگون کردن آن این صنعت را به تندی پیش رفت دهد، ولی امپریالیسم که از این نیاز آگاه بود همه ی راه های خرید رایانه ها را بست و آن را دشوار کرد.

راه چین در افزایش کارایی نیروی کار

چین پول برای سرمایه گذاری در پژوهش و پیش رفت نداشت، و بهره وری و کارایی پایین کارکنان به این معنی بود که چین حتا نمی توانست نیازهای زندگی مردم خود را فراهم کند. جدا از بازار جهانی، چین توان یادگیری از دیگران و یا بهره مندی از تقسیم جهانی کار نداشت. رهبری پس از مائو به این نتیجه رسید که برجسته ترین گام برای استواری سوسیالیسم و بهبود ترازهای زندگی مردم پیش رفت نیروهای تولیدی است. بدین گونه سیاست گشایش پیش نهاد شد.

شکاف فناوری بین اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا افزایش یافته بود. ولی در چین بهره وری و نوآوری به پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری نزدیک می شود. این شوخی که چین الگوساز و نسخه بردار خوبی از تکنولوژی غربی است سال ها است که دیگر معنایی ندارد در چندین زمینه علمی، چین پیش آهنگ دیگران است. آزمایشگاه های چینی هم سان غرب در سال ۱۹۹۲ اندک بودند  امروز فن آوری و سرمایه ای که دانشمندان چین به آن دست رسی دارند برای بسیاری از همتایان غربی آن ها رشک آمیز است.

زیرساخت های شوروی در سال ۱۹۸۰ آغاز به فروریختن می کرد، زیرساخت های نوین  چینی جهانی است. چین در  سال ۱۹۹۹ قطار تندرو نداشت، ولی  هم اکنون بیش از ۲۵ هزار کیلومتر یعنی دو سوم خط های قطارهای تندرو  جهان در چین است.

اقتصاددانان چینی از «برتری دیررس» در دنیای فناوری سخن می گویند  که به گفته آن ها «نوآوری تکنولوژیک» و پیش رفت صنعتی را می توان با الگوسازی، خرید، و در هم آمیختگی با فناوری ها و صنعت کشور انجام داد که هزینه های پژوهشی را بسیار پایین می آورد. شوروی نخستین دولت سوسیالیستی جهان بود و به دین گونه پیروزی ها و کژروی های آن باید آموخته شود و در دست رس دیگر جامعه های سوسیالیستی باشد. هدف بنیانی باید بر پیشرفت اقتصادی و بهبود زندگی مردم  باشد، کاربرد ایدئولوژی مارکسیسم  برای رهبری جامعه، “نیرومند کردن  رهبری حزب”، و پیشرفت ایدئولوژیک، سازمان دهی، و مرکزیت دموکراتیک در حزب- مارکسیست های وفادار در رهبری حزب شرط های بنیانی برای این گونه پیشرفت هستند.

شی (رییس جمهور چین) خواستار تلاش برای رسیدن به پیش رفت با کیفیت بالاتر و کارآمدتر، دادگرانه تر، پایدار و امن تر شده است. کشور باید با پایه گزاری یک اقتصاد ملی یک الگوی پیش رفتی بسازد که در آن بازار درونی تکانه بنیانی اقتصاد است که هم زمان مایه هم کاری نیرومند بازارهای درونی و برون مرزی می شود. شی گفت که فراهم کردن تکانه رشد در زمینه های نوآوری علمی و فن آوری، و دست یابی به پیش رفت در فن آوری های کلیدی و بنیانی هر چه زودتر باید انجام گیرد. او از نوآوری فنی، و افزایش یافتن توانی های مغزی در پژوهش های علمی، و نشان دادن دلیری بیش تر برای از میان برداشتن بازدارنده ها (مانع ها) سخن گفت. وی همچنین خواستار تلاش های بیش تری برای پشتیبانی از عدالت اجتماعی شد.

با اینکه جمهوری خلق چین دومین اقتصاد بزرگ جهان است، ولی تولید ناخالص ملی سرانه آن به تازگی به میانگین جهانی رسیده است. در گذشته بزرگ کردن بخش پول دار و کارآفرین و درامدافرین بسیار برجسته بود، ولی هم اکنون سیاست های پخش درآمد ملی میان کم درآمدان نیز به برنامه افزوده شده است. تلاش می شود که پول دار شدن با شیوه کار سخت و نوآوری در دستور روز باشد.

برنامه پنج ساله چهاردهم بر پایه برابری اجتماعی میان مردم به ویژه در بخش بهداشت و درمان و کاهش شکاف میان استان های پول دار و استان های  واپس مانده برنامه ریزی شده است. برای فراهم کردن زمینه های پولی این پیش رفت، کشور باید یک سیستم مالیاتی پیش رو و پیش رفته بسازد و برای برپایی یک اقتصاد ملی به روی نوآوری علمی و فنی سرمایه گزاری کند و از نوآوری کارآفرینان سود جوید.

 دبیر کل کمیته مرکزی حزب کمونیست چین خواستار تلاش های بیشتر برای کوشا کردن بنگاه ها و شرکت ها برای داشتن نقش بزرگ تر برای پیش رفت بیش تر شد. در نشست کمیته مرکزی هفت کارآفرین دیدگاه های خود را با نمایندگان حزب در میان گذاشتند و پیشنهادهایی در باره شرایط اقتصادی کنونی، نهادهای بازار، نوآوری علمی-فناوری، برای برنامه پنج ساله چهاردهم دادند. شی از کارآفرینان خواست تا کارآفرینی را گسترش دهند و به دنبال بهبود خود از دیدگاه میهن دوستی، نوآوری، یکپارچگی، مسئولیت اجتماعی و چشم انداز جهانی باشند تا بنگاه های اقتصادی- اجتماعی را از دشواری برهانند و به سمت آینده ای روشن تر رهبری کنند.

در ۳۰ سال گذشته نوآوری پیوسته برای به سازی و گشایش انجام شد. پرچم بزرگ سوسیالیسم  با ویژه گی های چینی برافراشته شد و هم سیاست درهای بسته گذشته و هم از تلاش برای کنار گذاشتن سوسیالیسم و راه نادرست رفتن دوری گزیده شد.

وانگ ژیگانگ، وزیر علوم و فناوری چین، در ماه‌های خرداد و تیر (ژوئن) گذشته گفت: “در دههٔ گذشته فعالیت‌های علمی و فناوری چین دست خوش دگرگونی های ساختاری‌ای تاریخی شده‌اند. ما به‌ ردهٔ کشورهای نوآور وارد شده‌ایم.” آمارهای دردست نشان می دهد که داوی (ادعای) او درست است. چین از رتبه ۳۴ در ده سال پیش، به رتبه دوازدهم در شاخص جهانی نوآوری رسیده است.

حزب کمونیست چین در هجدهمین کنگره‌اش در سال ۱۳۹۱ (۲۰۱۲)، توسعه علمی و فناوری را در مرکز دستورکار خود گذاشت. ده سال پس از آن کنگره هزینه‌های پژوهش و توسعه چین چنان رشدی کرد که پس از ایالات متحده بالاترین حجم را پیدا کرد و از ۱۵۳ میلیارد دلار به ۴۱۴ میلیارد دلار رسید. شرکت‌های فناوری چینی هم اکنون با شرکت‌های فناوری دیگر جهان به‌ویژه در زمینهٔ ارتباطات رقابت می‌کنند، همان‌گونه که با راه‌اندازی نخستین شبکه‌های “گ ۵” (۵G) در چین و سپس در سراسر جهان نشان داده شد، چین در زمینه‌های علمی‌ای دیگر مانند شیمی، علم مواد و فیزیک نیز جای گاه والایی دارد، اگرچه هنوز جای پیش رفت در بسیاری از زمینه‌ها را دارد. بیش تر کشورهای توسعه‌یافته میزان ۱۳ تا ۲۵ درصد از پول پژوهشی و توسعه‌ای‌شان را برای پژوهش های پایه هزینه می کنند. در چین این میزان از هزینه کمی بیش از ۶ درصد است. لیو هویفنگ، پژوهشگر آکادمی علوم و فناوری چین، اخیراً گفته است: “ما هنوز با کم بودی بزرگ روبرو هستیم.” شی در نخستین روز برگزاری کنگرهٔ بیستم حزب در سخنرانی آن گفت که فاصله گرفتن از رشد صادرات‌محور و حرکت به‌سوی بخش‌های پیشرفته‌تر اقتصادی و کاستن از نابرابری در دستیابی به “رفاه عمومی” باید از ویژگی‌های مرحلهٔ آینده “جوان سازی” چین باشد و این کار به‌معنی گام برداشتن در راه سوسیالیستی است.

یادداشت: این هم سنجی در شماره های آینده دنبال خواهد شد




سرنگونی جمهوری اسلامی سرمایه ‏دارى و پیش گیری سمت گیری ملی- دموکراتیک!

مقاله ۳۳/۱۴۰۱
۱۹ دی ۱۴۰۱، ۹ ژانویه ۲۰۲۳

پیش گفتار

طبقه کارگر برای بهروز شدن نمی تواند به سرنگونی ولایت فقیه بسنده کند، بلکه خواستار جابجایی طبقاتی در دستگاه اقتصادی- اجتماعی جامعه نیز هست. نیازی به کاربرد دانش جامعه شناختی و اقتصادی برای پی بردن به نبرد طبقاتی در میهن ما نیست. تنها نگاهی کوتاه به آن چه که در درون جامعه ی ما می گذرد برای آشکار کردن این داوی بس است. به گفته شاعر بزرگ ما مولوی “آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد، از وی رو متاب”. سال ها است که طبقه کارگر ایران علیه خصوصی سازی، برای دست یابی به شرایط کاری بهتر و دست مزد بیش تر، نبرد طبقاتی کرده است که دامنه اش هر روز گسترده تر و برش آن هر روز ژرف تر می شود.  توده های بزرگ رنج بر هم راه با طبقه کارگر به دنبال یک جامعه جای گزینی هستند که در آن صلح، آزادی، نان، خانه و کار یک رویا نیست، بلکه با بازوان توانای آن ها به دست می آید.

بگذارید با نگاهی به کارکرد امپریالیسم در دوران نئولیبرالیسم و فرمان روایی سرمایه مالی نشان دهیم که امپریالیسم چگونه به دنبال نواستعماری کشورهای پیرامونی است. پس از آن به بررسی کوتاه اقتصاد جمهوری اسلامی بپردازیم و نشان دهیم که برنامه ی راست ها برای نجات اقتصاد میهن، همان نئولیبرالیسم جمهوری اسلامی است. تنها ”چپ” انقلابی با در پیش گذاری یک برنامه اقتصادی ملی- دموکراتیک می تواند پیش رفت اقتصادی هم راه با عدالت اجتماعی فراهم کند.

برنامه امپریالیسم برای کشورهای پیرامونی

«جهانی شدن» به سود سرمایه بوده است، ولی دود کور کننده آن به چشم رنج بران جهان رفته است. هر کشوری با پیوند با این سرمایه جهانی شده توان و خواست دگرگونی های بنیادی اجتماعی و راه پیشرفت اقتصادی ناوابسته را از دست می دهد و در گرداب بی ته وابستگی به سرمایه جهانی فرو می رود.

پیامدهای بحران مالى‏‏‏ نظام سرمایه ‏دارى‏‏‏ هنوز پابرجا هستند. همه ی کارشناسان اقتصادی‏‏‏، سران دولتى‏‏‏ کشورهاى‏‏‏ سرمایه‏ دارى‏‏‏ و نهادهای بنیانی نظام سرمایه‏ دارى‏‏‏ مانند، بانک جهانى‏‏‏، صندوق بین ‏المللى‏‏‏ پول و اتحادیه اروپا می دانند که فروپاشى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ ریشه در سیاست مالى‏‏‏ حبابی (speculation) و سوداگرانه‏‏ در بورس ‏ها دارد، که نظام مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ به ‏ویژه در دوران نئولیبرالیسم آن را دنبال کرده است. سیاست نئولیبرالیسم خواستار «آزادسازى‏‏‏» بى ‏‏‏بندوبار و افسارگسیخته سرمایه مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ در جهان از همه بندهای قانونى‏‏‏ کشورها مى‏‏‏ باشد. سرمایه سوداگر مالى‏‏‏ خواستار آن است، که همه ی مرزها براى‏‏‏ جابجایی و شناورى‏‏‏ آن در بازار از میان برداشته شود.   

”اقتصاد اولیه“، یعنى‏‏‏ بخش تولیدى‏‏‏ در بسیاری از کشورهاى‏‏‏ سرمایه‏ دارى‏‏‏، زیر فشار این سوداگری  است. بخش تولیدى از دریافت وام از بانک‏ ها نیز بی بهره ماند است‏‏‏، چرا که بانک ها بیش تر دوست دارند که در دادوستد خانه ها‏‏‏، زمین و بورس ها سرمایه گزاری کنند یا وام بدهند‏‏‏، نه به اقتصاد تولیدی که سودآوری کم دارد و حتا می تواند برای سرمایه زیان آور باشد. بستن صنعت تولیدی به فروپاشى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏ کشورها انجامید. در اروپا تنها آلمان است که توانست برخی از صنعت تولیدی خود را نگه داشته باشد.

دولت های سرمایه داری بیش تر نگران دوستان نهادهای مالی خود هستند تا صنعت تولیدی. اگر هدف کشورهاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ نجات اقتصاد می بود، آن ها می توانستند که کمک های خود را از سوی بانک مرکزى‏‏‏ و دیگر‏ بانک ‏هاى‏‏‏ دولتى بدون میانجی گری بانک های خصوصی به بنگاه های تولیدی بسپارند. اگر چه این کار به معناى‏‏‏ روگرداندن از نسخه نولیبرال سرمایه‏ مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ مى‏‏‏ بوده است. برای همین آن ها هزاران بسته های نجات بانکی با صدها میلیارد دلار و یورو براى‏‏‏ جان دادن به بانک‏ ها و سیستم مالى‏‏‏ فروریخته اند و هم چنان می ریزند. آن ها که از حقوق بازنشستگی سال مندان و حقوق بی کاری بی کاران می دزند‏‏‏، بی هیچ شرمی هزاران میلیارد دلار به انحصارهای مالی کمک کرده اند. این «بسته های نجات» به نظام مالى‏‏‏ «نظمى‏‏‏ نوین» خواهند داد، تا دیگر بار به دزدی خود بپردازند. حتا در دوران کرونا بیش تر کمک به بخش های مالی رفته است‏‏‏، تا به مردم و صنعت تولیدی و یا کارگاه های کوچک.

پرسش درست این است که این دولت ها، این پول های هنگفت بسته های نجات را از کجا فراهم کرده اند؟ چاپ پول کاغذی، یا به گفته دیوید هاروی افزودن شماره به پول دیجیتالی‏‏‏، یکی از راه چاره های این چالش است. این کار ولی می تواند تورم بیافریند‏‏‏، چرا که پول در گردش هم ساز با تولید در اقتصاد نیست.  

راه چاره دولت‏ هاى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ براى‏‏‏ بحران ساختارى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ کشورهای شان بازگشت از سیاست نئولیبرالیسم به سیاست کینزی نیست، حتا اگر در این جا و آن جا مرزهایی برای بانک‏ ها‏ی خود گذاشته باشند. راه چاره آن ها بخش و پخش پول از پایین به بالا، که همان ”نبرد طبقاتى‏‏‏ از بالا“ خوانده می شود است. این راه چاره بحران ساختارى‏‏‏ نظام سرمایه‏ دارى‏‏‏ در جهان و شکاف طبقاتی در کشورها را ژرف تر می کند. براى‏‏‏ فراهم کردن این پول ها (مانند بسته کمکی دست و دل بازانه به اوکرایین) باید بهره کشی طبقه کارگر و دیگر رنج بران را افزایش داد؛ باید به غارت نئولیبرالى‏‏‏ کشورهاى‏‏‏ جهان سوم افزود؛ باید زمین و محیط زیست را برای آن نابود کرد.

اقتصاد جمهوری اسلامی

راه کار امپریالیسم برای برون رفت از چالش ها، چاپیدن از جیب مردم تنگ دست و رنج بران در این کشورها و دزدیدن از اقتصاد کشورهاى‏‏‏ جهان سوم، با خرید ارزان مواد خام، بهره برداری از نیروی کار ارزان این کشورها و فروش گران کالاها است. در میهن ما، مردم باید با فروش نفت خام و بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد، هزینه سیاست ضدانسانى‏‏‏ نئولیبرالیستى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ را با هم کاری بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی بپردازند! «جهانی شدنِ» سرمایه های کلان، پشت کشورهای پیرامونی را زیر بار سرمایه های بورسی می شکند و گلوی تولید درون مرزی را تا مرز مرگ می فشرد. در میهن ما کیسه های پول برای بورژوازی انگلی فرستاده می شود، ولی بارِ هنگفت هزینه «جهانی شدن» سرمایه به دوش کم توان تنگ دستان انداخته شده است.  

جمهوری اسلامی  با فروش بخش اقتصاد دولتى‏‏‏ در بورس سهام و اوراق بهادار، راه های دزدی از سرمایه ملى‏‏‏ ایران از سوی سرمایه مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏، را فراهم کرد. بدین گونه، جمهوری اسلامی به سهم خود به پشتیبانی از نظام از هم پاشیده مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ پرداخت. پیاده کردن سیاست های خانمان برانداز نئولیبرالیستی بزرگ ترین نیرورسانی به نظام بیمار مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ است.   

با “حکم حکومتى‏‏‏“ ولی فقیه، ٨٠ درصد سهام شرکت‏ هاى‏‏‏ دولتى‏‏‏ در بورس سهام به فروش گذاشته شد. حکم حکومتى‏‏‏ تیرماه ١٣٨۵ خامنه‏ اى‏‏‏ اصل ۴۴ قانون اساسى‏‏‏ را خودکامانه از میان برداشت، زیرا دگرگونی اصل های قانون اساسى‏‏‏ تنها پس از همه‏ پرسى‏‏‏ از مردم قانونی  است. صندوق بین‏ المللى‏‏‏ پول در آن زمان از این دگرگونی بسیار خرسند شد و خشنودی خود را از روند خصوصى‏‏‏‏ سازى‏‏‏ سرمایه هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ پنهان نکرد. پس از آن بانک جهانی و  صندوق بین‏ المللى‏‏‏ پول راه را برای سرمایه‏ گذارى‏‏‏ هاى‏‏‏ خارجى‏‏‏ در میهن ما را باز خواندند. ولی پس از اندکی خواهان دگرگونی های بیش تر از این شدند و گفتند که برای “شکوفایی!!” اقتصاد «تنش‏ هاى‏‏‏ برنامه اتمى‏‏‏ ایران» و چالش‏ هاى‏‏‏ بزرگ دیگر برای گذار به سوى‏‏‏ یک اقتصاد بازار با دنبال کردن خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ باید از میان برداشته شود. این روند ضدمردمی را همه ی دولت های گوناگون جمهوری اسلامی دنبال کرده اند و هم چنان می کنند. روند دزدی از سرمایه های ملی ما، زیر نام “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“ هم چنان دنبال می شود.

بورژوازی انگلی مى‏‏‏ پندارد که خشنود کردن نهادهای مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏، امپریالیسم را در باره ی برنامه اتمی و برون ساختن سپاه از لیست ترور نرم خواهد کرد و به دین گونه چند روزی دیگر نیز به زندگی انگلی این بورژوازی خون خوار افزوده خواهد شد. اما هدف برنامه استراتژیک سیاسى‏‏‏- نظامى‏‏‏ امپریالیسم به رهبری امپریالیسم آمریکا، سرسپردگی سراسری است.

در گذشته سرمایه انگلی برای گردانش سیاسی جامعه از لایه ای از دیوان سالاران بهره می برد، ولی هم اکنون بورژوازی نظامی خود گام به بازار سیاست گذاشته است، تا افسار گفت و گوها با امپریالیسم را به دست گیرد.

برنامه اقتصادی نیروهای راست هوادار امپریالیسم

بورژوازی انگلی فرمان روا آماده است از جای گاه طبقاتی خود به شیوه های خودکامگی و کشتار توده ها پشتیبانی کند. سایه پول بر همه ی کنش های اقتصادی و اجتماعی سنگینی می کند و زراندوزی بیماری واگیری است که به همه ی نهادهای اقتصادی- سیاسی جمهوری اسلامی تراوش کرده است. راست ها بیش تر دوست دارند که حقیقت شکاف طبقاتی ژرف و گسترده میهن ما را با کاربرد واژه های مانند “رانت خواری” پنهان کنند. شگفت آور نیست که هنگامی که بورژوازی هوادار امپریالیسم از گرسنگی مردم سخن می راند، چیزی در باره ی شکاف طبقاتی و نبرد طبقاتی کارگران علیه بورژوازی انگلی نمی گوید. 

راست های هوادار امپریالیسم امیدوار هستند که پس از سرنگونی جمهوری اسلامی، بی آن که نئولیبرالیسم را واژگون کنند، ایران را به کره جنوبی خاورمیانه دگرگون کنند. بگذریم از این که کره جنوبی با چه چالش های بزرگ اجتماعی هم اکنون درگیر است و پیش رفت اقتصادی به جیب بورژوازی آن کشور رفته است. با این همه ایران نمی تواند کره جنوبی شود. افزون بر نیروی کار ارزان، کره جنوبی به دلیل جای گاه جغرافیایی و تاریخی خود، به کره جنوبی کنونی دگرگون شده است. در دوران جنگ سرد امپریالیست ها به این نتیجه رسیده بودند که برای جلوگیری از رویش اندیشه سوسیالیستی، کره جنوبی و ژاپن را ویترین سرمایه داری در شرق دور کنند، همان گونه که آلمان غربی پس از جنگ این جای گاه را در اروپا داشت.  

دورانی که امپریالیسم آماده بود که بخشی از ارزش افزوده جهانی را به کشورهاى‏‏‏ “جهان سوم“ بسپارد پایان یافته است.  پس از رانده شدن گردان‏‏‏ سوسیالیستى از پهنه رقابت جهانى‏‏‏، امپریالیسم نیازی به ساختن “ببر”های نوین اقتصادی را در جایی نمی بیند. اگر کره جنوبی و تایوان هنوز پای برجا هستند، برای رودررویی با چین است، نه برای پیش رفت این دو کشور. امپریالیسم حتا اگر شاه خواهان رهبری دستگاه فرمان دهی کشور را در آینده به دست بگیرند، هیچ گاه به ایران برای پیش رفت صنعتی و همانند شدن کره جنوبی کمک نخواهد کرد.      

برنامه ”چپ” انقلابی

براى‏‏‏ دریافتن ژرفای پیامدها و ناگواری های اقتصاد نئولیبرالیستی برشمردن تنهای آن ها برای توده ها بس نیست، بلکه ”چپ” انقلابی باید آن را بشکافد و در دست رس نبرد کنونی مردم ایران براى‏‏‏ دست یابى‏‏‏ به حقوق قانونى‏‏‏ و آزادى‏‏‏ هاى‏‏‏ دمکراتیک و همچنین سمت گیری یک اقتصادى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دمکراتیک بگذارد. تردیدى‏‏‏ نباید داشت، که نخستین کار انقلابی دولت بر آمده از انقلاب می باید ایستایی آنی پیاده کردن نسخه نئولیبرالستی ”خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“ باشد. این کار تلاشى‏‏‏ است برای برگرداندن نهادهای کلیدی اقتصادى‏‏‏ در دست دولت پیش رو که هم زمان پشتیبانی از استقلال اقتصاد و ملى‏‏‏ ایران نیز می باشد. تنها راه شکست دادن هدف و خواست امپریالیسم برای غارت نئولیبرالى‏‏ کشورهاى‏‏ جهان سوم در پیش گیری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک است، نه سرسپردگی اقتصادی به برنامه های اقتصادی نئولیبرالیستی و یا گنده گویی های بی پشتوانه.

براى‏‏‏ همین ایستایی برنامه ”خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏“ در ایران به بنیانی ترین هدف نبرد کنونی و به کانون خواست ملى‏‏‏ و دمکراتیک مردم دگرگون شده است. این کار یک پیکار ضدامپریالیستی نیز هست. نبرد براى‏‏‏ آزادى‏‏‏ هاى‏‏‏ قانونى‏‏‏ و دمکراتیک و پیکار علیه بورژوازی انگلی پیاده کننده نسخه امپریالیستى دو روی یک سکه است، که از بزرگ ترین وظیفه کنونی ”چپ” انقلابی و دیگر نیروهاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و میهن ‏دوست است. این کار به سود رنج بران شهر و روستا، زنان و جوانان و همه لایه های میانی و سرمایه ‏دارى‏‏‏ ملى‏‏‏ در میهن است.

پایان سخن

فروپاشى‏‏‏ نظام مالى‏‏‏ امپریالیستى‏‏‏ و کوشش نهادهای امپریالیستى‏‏‏ براى‏‏‏ فرستادن هزینه‏ هاى‏‏‏ مالى‏‏‏ و اجتماعى‏‏‏ (بیکارى‏‏‏، درماندگى‏‏‏ توده‏ هاى‏‏‏ میلیونى‏‏‏) آن بر دوش مردم کشورهاى‏‏‏ متروپل و پیرامونى‏‏‏، یک بار دیگر نشان می دهد که پایان بخشیدن به نظام غارتگر سرمایه‏ دارى‏‏‏ تنها راه نجات انسان است. نظام سرمایه‏ دارى با بهره کشی و غارت استعمارگرانه نئولیبرالى‏‏‏ خلق‏ هاى‏‏‏ جهان، آلودگی اخلاقى‏‏‏ و ناتوانى‏‏‏ ساختارى‏‏‏ خود را براى‏‏‏ فراهم کردن نیازهاى‏‏‏ انسان به نمایش گذاشته است.

راه چاره ای که طبقه ی جهانی بورژوازی برای بیماری همیشگی نظام سرمایه داری یافته است، بهره کشی از رنج بران و غارت جهان سوم و خوراندن آن به سرمایه‏ داران است. سودورزی و انباشت سرمایه غارتگران، هر روز نیاز باز هم بیش‏تر به بند کشیدن انسان و همچنین نابودی محیط زیست دارد.

برون رفت از این بن بست تاریخى‏‏‏، تنها با برپایی یک اقتصاد ملی- دموکراتیک شدنی است که راه را برای پایان بهره کشی انسان و آزادى‏‏‏ انسان راستین انسان هم وار سازد. نظام سرمایه‏ دارى‏‏‏، نه ”پایان تاریخ“، ان گونه که نئولیبرالیست ها می گویند، بلکه یک بن‏ بست تاریخى‏‏‏ است.

پشتیبانی از اقتصاد ددمنشانه سرمایه داری چشم اسفندیار نیروهای راست هوادار امپریالیسم است و نبرد علیه اقتصاد نئولیبرالیسم و پیامدهای مردم کش آن برگ برنده در دست ”چپ” انقلابی است. در نبرد طبقاتی که در خیابان ها روان است ”چپ” انقلابی باید از این برگ برنده خود برای به دست گیری رهبری جنبش سود جوید.  




چرایی شکست سوسیالیسم در شوروی و پیروزی آن در چین!
بخش دوم: یورش به حزب

مقاله ۳۲/۱۴۰۱
۱۱ دی ۱۴۰۱، ۱ ژانویه ۲۰۲۳

چرا اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید؟ چرا حزب کمونیست شوروی فرو پاشید؟ شی جین پینگ (رییس جمهور چین) به درستی می گوید که یک دلیل مهم این بود که آرمان ها و باورهای شان تکان خورده بود

نیروهای امپریالیستی، نیروهای فاشیست و دموکراتیک غربی حتا برای یک آن رویای شکست دادن اتحاد جماهیر شوروی را کنار نگذاشته بودند.

کیران و کنی (Roger Keeran and Thomas Kenny)  تاریخ شناس و اقتصاددان آمریکایی می نویسند که  « پیوند و آگاهی بیش تری از چگونگی زندگی شهروندان در غرب شکاف ترازهای زندگی در باره ی این که سوسیالیسم زندگی بهتری فراهم می کند را به چالش کشید».

یکی دیگر از چالش جامعه های سوسیالیستی این بود که چگونه شور انقلابی را در دودمان های پس از انقلاب و پس از جنگ در کشور زنده نگه دارد. میانگین سن هم وندهای پولیتبورو از پنجاه و پنج سال در سال ۱۹۶۶ به شصت و هشت در سال ۱۹۸۲ افزایش یافت. یک نتیجه ناخواسته آن  بیگانگی ایدئولوژیک جوانان بود.

با کاهش شور انقلابی و اندیشه جمع گرایانه ایدیولوژی سرمایه داری و فرد گرایانه شکاف را پر کرد.  یوری آندروپوف این روند را درک کرد: «کسانی ی که یک انقلاب سوسیالیستی را به انجام رسانده اند، باید دریابند که همه ی سرمایه کشور از آن آن ها است و آن ها باید یک اندیشه و رفتار جمع گرایانه ای را پدید آورند… حتی زمانی که روابط تولید سوسیالیستی پیروز شد، برخی انسان ها خوی و فرهنگ فرد گرایانه را نگه می دارند و  حتا آن را  بازتولید می کنند، تلاش می کنند که به هزینه دیگران برای خود سود بدست بیاورند. همه اینها به گفته مارکس برآیند و  پیامد بیگانگی کار است که  خودکار و ناگهان از مغزها بیرون نمی روند، اگرچه خود بیگانگی از میان رفته باشد».

حزب به جای تلاش برای درک شرایط و پیش نهاد برنامه های هم ساز با جهان دگرگون شده، به شعارگویی بی پشتوانه پرداخت. کیران و کنی می گویند که «در بسیاری از زمینه ها ایدئولوژی کمونیست به خوی و آیین دگرگون شد و بدین گونه بسیاری از بهترین و درخشان ترین انسان های شوروی از آن دوری گرفتند». برخی از تئوریسین های باهوش تر درون رهبری شوروی  –  مانند میخائیل سوسلوف و بوریس پونومارف – برای هم سازی مارکسیسم-لنینیسم با شرایط نو دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ کار کردند که نشان می داد حزب دست کم از بیگانگی ایدئولوژیک مردم آگاه بود. در پایان با همه ی این تلاش ها، کار برجسته ای برای برگشت انجام نشد. ایدئولوژی حزب هرگز نتوانست پیوند با مردم را مانند دوران پیش از جنگ نگه داشته باشد و با افزایش بیگانگی، افت اقتصادی و فروپاشی ایدئولوژیک، جوانه زدن دانه های ضد انقلاب آسان بود.

حزب کمونیست شوروی آرام ارزش و ارج خود را در میان مردم از دست داد.

گلاسنوست خیلی زود به بهانه ای برای یورش به حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و بر پایه های نام و نشان و شناسه ی (هویت) شوروی دگرگون شد. گلاسنوست تفنگ آتش باری را در دست نیروهای اجتماعی ضدانقلابی علیه سوسیالیسم داد. گورباچف هرگز باور و دید ژرفی در باره ی ‘دموکراتیزه شدن’ جامعه نداشت. دید او چندان فراتر از درک ایدئولوژیک بورژوازی از دموکراسی نبود. او به این باور رسید که اتحاد جماهیر شوروی باید در آرزوی هنجارهای سیاسی اروپای غربی و آمریکا باشد و به دنبال آن برود. چنین اندیشه با مارکسیسم سراسر بیگانه بود.

طبقه فرمان روا برنامه ریز اندیشه چیره جامعه است. به گفته چامسکی راه هوش مندانه بورژوازی برای در خانه نگه داشتن مردم این است که دامنه خرده گیری ها و انتقادها را کوچک می کند و به جای آن پهنای گفت و گو و انتقاد بسیار سرزنده در باره ی جستارهای گل چین شده را بسیار گسترش می دهد. گورباچف هرگز در نیابید که آزادی های سیاسی در غرب در بسیاری از زمینه های خود یک آزادی با مرزهای تنگ است. شهروندان حق رای دارند، ولی گزینش آن ها کم و بیش میان نامزدهای دو یا سه حزب هوادار سرمایه داری، امپریالیستی است. برنامه های کلان همه ی این حزب ها کم و بیش با هم یک سان است؛ هیچ کدام خواهان به چالش کشیدن نظام سرمایه داری نیست و هیچ کدام خواهان مرزبندی با جنگ جویی امپریالیسم نیست. 

در نبرد طبقاتی میان طبقه کارگر علیه دشمنان درونی خود (کسانی که می خواهند فئودالیسم یا سرمایه داری را بازگردانند) و دشمنان برونی آن (کشورهای سرمایه داری پیش رفته که به دنبال نابودی شوروی بودند) گلاسنوست پشت دشمنان و در برابر طبقه کارگر ایستاد.

برخی از هم وندهای حزب، گلاسنوست را خطری علیه حزب می دانستند، به ویژه آن که برنامه خردمندانه برای بهبودی (اصلاح) آرام با درگیر کردن توده ها نبود، هیچ برنامه جانشینی برای سازه های برگشت اگر یک شیوه اصلاحی پاسخ شایسته یک چالش نبود در روی میز نبود. گورباچف به جای بازاندیشی حزب را سرزنش می کرد که با سرسختی خود چوب لای چرخ اصلاح ها می گذارد. کیران و کنی می گویند: «گورباچف از روزهای نخست حزب کمونیست و دستگاه حزبی را چون دشمن خود می دید، و نه هم راه و هم رزم. او از هر بهانه ای برای نزدیک شدن به روشن اندیشان و دور شدن از اندیش مندان حزبی سود می جست».

برنامه گلاسنوست افزایش جدایی حزب و دولت، نیرومند کردن ساختارهای غیر حزبی و پر کردن آن ها از دوستان گورباچف بود. کیران  و کنی ارزیابی می کنند که «پیش نهاد رییس شورای عالی شوروی که از سوی گورباچف و برای او برنامه ریزی شده بود، به سرنگونی کمیته مرکزی کمک کرد. در میان آشفتگی و در پایان نشست بیشتر نمایندگان به این پیش نهاد رای دادند». رییسی گورباچف کار او و دوستانش را  برای گسترش دیدگاه های ضد کمونیستی بسیار آسان تر کرد.  

گورباچف به این کار بسنده نکرد و خواهان دگرگونی طبقاتی حزب کمونیست شد و رک و راست در سال ۱۹۸۸ گفت تنها کسانی که از برنامه او پشتیبانی می کنند باید نامزد نمایندگی کمیته مرکزی شوند. او آیین کهن که بخشی از کمیته مرکزی می بایست از کارگران و دهقانان، زنان باشند را از میان برداشت .چنگ انفو و لیو زیکسو (Cheng Enfu and Liu Zixu ) استادان علوم اجتماعی و اقتصادی چینی می نویسند که « گورباچف زیر نام جوان گرایی شمار بسیاری از رهبران استخوان دار سیاسی و نظامی حزب را به بیرون راند و هواداران  ضد سوسیالیستی خود را جانشین آن ها کرد».

پس از آن گورباچف به دنبال دیگر هم وندان برجسته کمیته مرکزی رفت و، آندری گرومیکو – که چهل سال از برنامه ریزان سیاست خارجی حزب بود – را بر کنار کرد.  نیکلای بایباکوف پس از دو دهه کار در برنامه ریزی مرکزی، با این که سرپرست تولید نفت روسیه در جنگ جهانی دوم هم بود، بر کنار شد.  یگور لیگاچف که از خرده گیران پرسترویکا  بود، از رییس ایدئولوژی به رییس کشاورزی فرود داده شد.  کمونیست ها سامان مند (سیستماتیک) از حزب و رهبری دولتی بیرون رانده می شدند، هواداران «اصلاح های رادیکال» هم چون بوریس یلتسین جای آن ها را می گرفتند. نقش ایدئولوژیک لیگاچف به دست الکساندر یاکوفلیف، نزدیک ترین رای زن سیاسی گورباچف افتاد. امروز دیگر همگان می دانند که او که  «پدرخوانده گلاسنوست» بود از مارکسیسم دست کشیده بود و آرزوی او ساختن یک شوروی با دموکراسی پارلمانی چند حزبی و اقتصاد بازار مانند کانادا بود.

چگونگی یورش رهبری شوروی در دوران گورباچف به حزب کمونیست، زیر پرسش بردن تاریخ آن سرخوردگی در میان مردم شوروی آفرید. یورش به حزب به نام افزایش دموکراسی آغاز شد، و کاری ضد دموکراتیک بود. حزب کمونیست پشتیبان نیازها و ایده های طبقه کارگر بود؛ هنگامی که کنار گذاشته شد، کارگران دیگر کسی را برای سازماندهی در پشتیبانی از منافع خود را در برابر هواداران سرمایه داری نداشتند و بورژوازی توانست  کشور را در هم بشکند و سوسیالیسم را برچیند.

راه چین در برخورد با تاریخ حزب

تنها سوسیالیسم می تواند چین را نجات دهد و تنها سوسیالیسم چینی می تواند کشور ما را به سوی پیشرفت رهبری کند. (شی جین پینگ)

حزب کمونیست چین دستگاه فرمان روایی کشور را در دست دارد. این حزب هم چنان به مارکسیسم-لنینیسم پای بند است. بدون تردید حزب از پول خواری و پول دزدی رنج می برد و ویژگی های  ایدئولوژیک آن کم مایه شده است، ولی این حزب با ارج مندی تاریخ و فرهنگ چین از پشتیبانی توده های کارگران و دهقانان برخوردار است. سیاست های دولت چین در همه جا به سود طبقه کارگر و دیگر رنج بران است نه به سود سرمایه داران. 

در هیچ کشوری در جهان مارکسیسم به اندازه چین آموخته نمی شود. رئیس جمهور شی جینپینگ دارای دکترای فلسفه مارکسیستی است. مارکسیسم بخشی از برنامه درسی اصلی در هر بخشی از نظام آموزش و پرورش است. نود میلیون تن کمونیست چینی باید مارکسیسم را بیاموزند. “حزب باید به یاد داشته باشد: آنچه که ما هم اکنون به ساختن آن می پردازیم  سوسیالیسم با ویژگی های چینی است، نه برخی ایسم- های دیگر”.

واشینگتن تایمز به تلخی می نویسد که «مارکسیسم در پیوند با زندگی روزمره مردم در پرجمعیت ترین کشور جهان است، همه باید یک دوره آموزش درسی مارکسیسم را “ناخواسته” در  آموزش و پرورش از مهد کودک تا دانشگاه بگذرانند.  ده ها میلیون “آموزگار سیاسی”، میلیون ها  “کارگران ایدئولوژیک” در جامعه هستند که آموزش گران ایدولوژی مارکسیسم هستند.”

در چهار دهه اصلاح و گشایش، حزب پای بندی خود  به مارکسیسم را نگه داشته است. دنگ شیائوپینگ از همان آغاز  روند  اصلاح به روشنی گفت که  که چین «باید راه سوسیالیستی را دنبال کند. برخی از مردم اکنون آشکارا می گویند که سرمایه داری به تر از سوسیالیسم است. کژروی از سوسیالیسم چین را به ناچار به نیمه فئودالیسم و نیمه استعمار باز خواهد برگرداند. بیش تر  مردم چین هرگز اجازه چنین برگشت به گذشته را نمی دهند.. اگرچه این درست است که چین سوسیالیست در اقتصاد، فناوری و فرهنگ خود از کشورهای سرمایه داری پس مانده است، ولی این برآیند تاریخی نیمه مستعمره بودن چین پیش از رهایی است؛ برآیند بهره کشی امپریالیسم و فئودالیسم است. انقلاب سوسیالیستی شکاف اقتصادی میان  چین و کشورهای پیشرفته سرمایه داری را تنگ کرده است.» دنگ شیائوپینگ گفت که اگر چین بورژوازی را آزاد می گذاشت، ناگزیر آشفتگی پدید می آمد. ما هیچ کاری را به انجام نمی رساندیم و بنیاد، سیاست ها، خط و استراتژی پیش رفت ما شکست می خورد.

رهبری کنونی چین نیز این حقیقت را می داند. همان طور که شی جینپینگ می گوید: «سوسیالیسم با ویژگی های چینی سوسیالیسم است و نه چیز دیگری. اصل های بنیانی سوسیالیسم علمی نباید کنار گذاشته شود؛ وگرنه سوسیالیسم نیست.”

سوسیالیسم راستین در یک کشور همیشه از آرمان سوسیالیستی کوتاه خواهد آمد زیرا همیشه برنامه و دیدگاهی است که در جهان برون از کتاب ها با هزاران پاگیری راه بندی و دشواری پیاده می شود.

رهبری چین دریافت  که جمهوری خلق چین بدون رهبری بی همتای حزب کمونیست نمی تواند زنده بماند. دنگ می گوید که برجسته ترین کار بهبود زندگی مردم است. سپهر باز سیاسی باید برای زندگی بهتر مردم پیاده شود و نه برای خود. الگو گرفتن از غرب و چند حزبی سازی آن گونه که روس ها کردند نابخردانه است. دنگ پس از دیدار با گورباچف گفت: «این مرد شاید خود را بتواند باهوش نشان دهد ولی به راستی بسیار بی خرد است».

دنگ پافشاری داشت که باید اصلاح ها با چهار باور بنیانی انجام گیرد: ۱) از سوسیالیسم پشتیبانی شود؛ 2) دیکتاتوری پرولتاریا نگه داشته شود (حکومت طبقه کارگر)؛ ۳) رهبری حزب نگه داشته شود؛ و ۴) پایبندی به مارکسیسم-لنینیسم و مائو زدونگ نگه داشته شود.

او از برجستگی  یک دولت کارگری سخن گفت: «مردم چین امروز به چه گونه دموکراسی نیاز دارند؟ این تنها می تواند دموکراسی سوسیالیستی، دموکراسی مردم، و نه دموکراسی بورژوا، دموکراسی فرد گرایانه باشد… منافع جمعی باید بالاتر از منافع شخصی باشد، هنوز دیکتاتوری را بر همه ی سازه های ضد سوسیالیستی باید نگه داشت… راستش این است که سوسیالیسم را نمی توان بدون دیکتاتوری پرولتار ساخت و یا از آن پشتیبانی کرد »

دنگ می گوید: «گشایش و نوسازی نباید با آزادسازی طبقه بورژوازی هم راه باشد… هدف ما پدید آوردن یک فضای سیاسی پابرجا و استوار است؛ در محیط ناآرام سیاسی، هیچ چیز شدنی نیست؛ نه ساخت و ساز سوسیالیستی و نه هر کار پیش رو دیگری. در چین آزادسازی بورژوا به معنای به راه سرمایه داری رفتن است که مایه پراکندگی می شود.

حزب کمونیست چین دچار بحران مشروعیت نمی شود؛ حزب کمونیست چین بسیار دوست داشتنی (محبوب) می ماند. بررسی های بی شماری نشان می دهد که بیشتر مردم چین از کارکرد دولت خشنود هستند و احساس می کنند که زندگی هر سال بهبود می یابد. مارتین ژاک (Martin Jacques ) روزنامه نگار بریتانیایی می نویسد که بر پایه یک دیدسنجی هاروارد در سال ۲۰۰۹، «۹۶ درصد چینی ها از دولت مرکزی خشنود بودند…»

شی در سخنرانی خود از چگونگی کاربرد بنیان های آموزشی مارکسیستی-لنینیستی برای رهبری جامعه سخن گفت. رئیس جمهور از پیاده کردن مارکسیسم با ارج گزاری به تاریخ و فرهنگ چینی، و پشتیبانی و گسترش سوسیالیسم با ویژگی های چینی سخن گفت. او گفت که «با یادگیری از تاریخ می توانیم بفهمیم که در کجا ایستاده ایم و به کجا باید برویم.»

حزب کمونیست جمهوری خلق چین بر پایه های آموزه های مارکسیسم و همسازی آن با شرایط ویژه جمهوری خلق چین کار بزرگی را انجام داده است. رهبری حزب کمونیست کلان راه پیشرفت را نشان می دهد و توده های را در انجام و رسیدن به این آماج ها سازماندهی می کند ولی در این راه نه تنها نوآوری ها را نمی کشد بلکه از آن ها پشتیبانی می کند.
حزب کمونیست می گوید که از ایدولوژی مارکسیسم و پشتیبانی و ​​مردم نیرو می گیرد و حزب کمونیست و مردم مانند ماهی و آب به یکدیگر وابسته هستند.

هیچگاه در تاریخ سیاسی جمهوری خلق چین تا این اندازه نیروهای پیش رو در یک حزب گردهم نیامده بودند و چنین سازمانی گسترده مانند حزب کمونیست نداشته اند. هر کس در این حزب باید برای پشتیبانی از دستگاه سوسیالیستی جمهوری خلق چین تلاش بیشتری انجام دهد و با کارایی در راه نگهبانی و پاسداری از سرمایه مادی و فرهنگی مردم بکوشد و نگذارد که میان حزب کمونیست و مردم شکاف بیفتد.  

حزب کمونیست با  نادانی های خود، با نادرست کارهای خود خوب برخورد کرد و از آنها آموخت و به توده های جمهوری خلق چین نشان داد که برای خوشبختی آن ها پایبند به آرمان سوسیالسیم بوده است و جان‌فشانی های فراوان در این راه کرده است. با این راستگویی ها و درست کاری ها و برنامه پهن و ژرف برای آینده کشور، حزب کمونیست جایگاه پایداری در میان مردم پیدا کرده است.

حزب کمونیست به جای اینکه در یک گروه کوچک دربسته به سود خود کار کند، به یک حزب سیاسی بزرگ برای پایداری کشور و رفاه مردم دگرگون شده است. حزب کمونیست دارای بیش از ۹۰ میلیون عضو (نزدیک به ۲۵ میلیون آن زنان هستند) و نزدیک به پنج میلیون یاخته های حزبی است و پیوسته ان ها را برای خودسازی و آماده سازی برای پیشگامی آموزش می دهد تا بتوانند سرنوشت و آینده حزب کمونیست و کشور را در دست گیرند. پس از کنگره هجدهمین حزب کمونیست به پاک سازی دستگاه رهبری و عضوهای چرکین و جاخواه و کم کار پرداخت. حتا رسانه های بورژوازی هم می پذیرند که دستاوردهای جمهوری خلق چین در دوراندازی تبهکاران و رهبران چرکین از دستگاه فرمانروایی و نبرد با باج خواهی بسیار برجسته است نمایندگان کنگرهٔ بیستم با به‌کنار نهادن مخالفانی که پیروی حزب کمونیست چین از سوسیالیسم را تبلیغاتی می‌دانند، بیانیه‌ای صادر و اعلام کردند: “با آموختن از تجربه… ما موفقیت حزب و سوسیالیسم [در چین] را مدیون این واقعیت هستیم که مارکسیسم تأثیرگذار بوده است.” کنگره اعلام کرد حزب کمونیست چین تنها با ترکیب مارکسیسم با واقعیت و فرهنگ مادی چین و “به‌کارگیری ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی” است که می‌تواند برای رویارویی با چالش‌های پیشِ رویِ چین برنامه‌ریزی کند.

یادداشت: این هم سنجی در شماره های آینده دنبال خواهد شد




نقش روبنای ولایی و زیربنای سرمایه داری در ستم به زن!

مقاله ۳۱/۱۴۰۱
۲ دی ۱۴۰۱، ۲۳ دسامبر ۲۰۲۲

پیش گفتار

سرمایه‏ دارى جهانى و نیروهای راست میهنی مى کوشند که ستم بر زنان را تنها برآیند ایدیولوژی واپس گرای جمهورى اسلامى بدانند. آن‏ ها به جاى نشان دادن دلیل های تاریخى و طبقاتى این ستم، ریخت مذهبی آن را برجسته و پررنگ مى کنند، تا شرایط اندوه بار زنان در نظام  سرمایه در پس پرده بماند و گناه بزرگ نظام اقتصادی سرمایه داری بدین گونه شسته شود.

باید هم واره به یاد داشت که روبنای زن ستیز ولایت فقیه تنها برای خشنودی خدا و پیامبر ساخته نشده است بلکه این روبنا پوششی برای پاسبانی از منافع مادی و طبقاتی بورژوازی انگلی و آسمانی کردن درستی بهره کشی از انسان است.

ولی شرکت نکردن در جنبش زنان به بهانه این که تنها برای آزادی های پوششی و لیبرالی هست نادرست است. چپ انقلابی با پذیرفتن برجستگی ستم مدنی و دینی به زنان، باید با شرکت در جنبش روسری برداری زنان آن را به جنبش طبقاتی پیوند دهد.

باید هم واره یادآوری کرد که بورژوازی زندگی رنج بران (چه زن و چه مرد) را تنها برای بهره کشی خود می خواهند.

نقش روبنای ولایی و زیربنای سرمایه داری در ستم به زن

ما مارکسیست ها می دانیم که باورها و مذهب ها بازتاب دهنده کژوارانه واقعیت مادی هستند که بر پایه منافع طبقاتی ویژه ای ریخت می گیرند. بسنده کردن به سرزنش روبنایی زن ستیزی رژیم، ما را در سطح پدیده ها نگه می دارد و  پایه های مادی این دیدگاه  را از دید توده ها پنهان می سازد.

مارکس حقوق سیاسی و حقوق مدنی را در جامعه سرمایه داری برگشت پذیر می داند، چرا که روابط اجتماعی پایه ای را دگرگون نمی کنند و فرمان روایی بورژوازی و بهره کشی از انسان را از میان بر نمی دارد. برای همین مارکسیست ها نبرد با واپس گرایی مذهبی علیه زن را تنها هنگامی که بخشی از نبرد سه گانه طبقاتی (یعنی نبرد ایدولوژیک؛ اقتصادی و سیاسی) می شود کارساز می دانند.   

هنگام بررسی دلیل های “آسمانی” ستم های “زمینی” که بر زن روا می شود در می یابیم که این دلیل های“آسمانی” درخور هر کشور و بر پایه فرهنگ و تاریخ آن ها اگرچه زیر پوشش مذهب های گوناگون ولی در سرشت خود کمابیش یک سان است. نظام سرمایه داری تایلند از دین بودا؛ نظام سرمایه داری هند از دین هندو؛ نظام سرمایه داری در مکزیک و فیلیپین از مذهب کاتولیک برای دلیل تراشی “آسمانی” ستم های “زمینی” بر زن سود می جویند. 

روبنای ایدولوژیک رژیم به ترین و شایسته ترین روبنا برای چپاول گری بورژوازی انگلی است. اگر ایدیولوژی واپس گرای اسلامی راست در میهن ما به درد بورژوازی انگلی نمی خورد، بی گمان ایدیولوژی دیگری جانشین آن می شد.

نادرست است که هنگام بررسی دید واپس گرایانه جمهوری اسلامی در باره زن، پیوند آن را با زیربنای اقتصادی نظام سرمایه داری فراموش کرد. باید به یاد داشت که روبنای واپس گرایانه ولایی، درخور زیربنای ”اقتصادی“ نظام سرمایه داری در میهن ما است؛ همان گونه که واپس گرای سردمدار هندو هندوستان از دین هندو برای فرمان روایی بورژوازی سود می جویند. روبنا با این که از استقلال نسبی برخوردار است، ولی کمابیش پوششی برای پشتیبانی از منافع طبقاتی و مادی طبقه ی فرمانروا زاده شده است و اگر در تضاد با آن باشد، بی گمان نابود خواهد شد.  

برای همین هم آن بخش از لایه بوروکراتیک بورژوازی انگلی که هوادار دیدگاه بورژوازی لیبرال و آب شدن سرتاسری در نظام انحصاری مالی جهانی است، چندان به دنبال روسری و پنهان کردن تار موی زن نیست.

راستش این است که نظام سرمایه داری ایران مانند دیگر کشورهای سرمایه داری دچار بحران است و روزانه کارخانه های کوچک و بزرگ تولیدی ورشکسته می شوند و کارکنان آن ها به صف دراز بی کاری می پیوندند. زن ستیزی بهانه ای برای فراهم کردن منافع طبقاتی بورژوازی بوده است. هنگامی که رژیم از فراهم کردن کار برای جوانان ناتوان است، با به خانه فرستادن زنان نیازی به فراهم کردن کار برای آن ها نیست. افزون بر این آن زنانی که به ناگزیر باید کارکنند، تن به هر بردگی و دست مزد کم و شریط کاری بد می دهند .

ایدیولوژی زن ستیز رژیم گام گذاشتن به بازار کار را آن چنان برای زنان سخت می کند که آن ها به ناگزیر برای زنده ماندن تن به بهره کشی سخت می دهند؛ بسیار کار می کنند و اندک دست مزد می گیرند. این بهره کشی ددمنشانه به سود چه طبقه ای است؟ روشن است که بورژوازی این نیروی کار را ارزان می خرد.    

رهبران ایدیولوژی واپس گرای اسلامی، به آن اندازه نرمش داشته اند که قانون ها و سفارش های اسلامی که به سود بورژوازی انگلی نبود را دگرگون کنند. ابزارهای بهره جویی از باورهای مذهبی بر ضد زن، تا آن جا برای رژیم برجسته است که بتواند هم سنگی نیروها را به سود بورژوازی انگلی دگرگون کند. هنوز از زن ستیزی هم چون نمادی برای به گرد هم آوردن مسلمانان زیر پرچم بورژوازی انگلی بهره برداری می شود. در پهنه هایی که منافع طبقاتی بورژوازی انگلی زیر خطر نیست زنان آزادند؛ آن ها آزادند که برای پشتیبانی از رژیم اسلامی به خیابان ها بیایند و فریادشان با صدای زنانه هیچ “مردی را برانگیخته نمی کند! “

ویژگى دردناک اسلامی و هندویی ستم بر زن در این کشورها، نباید چشم ما را برای دیدن سرشت طبقاتى فشار و ستم بر زن نابینا کند. در نظام سرمایه‏ دارى جمهورى اسلامى با پس مانده های نظام بزرگ‏ زمین ‏دارى به روشنی می توان سرشت طبقاتی ستم بر زن را زیر پوشش مذهبی آن دید.

برخی از “چپ”ها می کوشند که ما را به گزینش میان نان و روسری وادار کنند. آن ها می گویند که اگر نان زن کارگر فراهم باشد، آن ها با روسری دشمنی ویژه ای ندارند. راست گرایان بی آن که به گرسنگی زنان کارگر بیندیشند، تنها به آزادی زنان از روسری می اندیشند. اندیشه دیالکتیکی ولی پیوند میان این دو را می بیند و با دیدگاه “یا این یا آن” سازگاری ندارند. کشورهای سوسیالیستی نشان داده اند که از میان برداشتن بهره کشی به آزادی زن نیز می انجامد. در این کشورها زن کارگر هم نان دارد و هم آزاد از پوشیدن روسری است. 

جنبش زنان ایران سرشتی برابری خواهانه دارد و برای همین باید با عدالت اجتماعی پیوند بخورد. با پیوند زدن میان آزادی های فردی زن با آزادی طبقاتی، چپ پرچم نبرد را به دست خواهد گرفت. بدین گونه پیوند نبرد طبقاتی رنج بران را با خواست رهایی بخش زنان دلاور را باید نشان داد.  سیاست روشن گرانه بردن آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان زنان به ویژه زنان رنج بر است.

بردگی زنان در نظام سرمایه داری

راست گرایان می کوشند که با جنگ با روسری، پرچم نبرد برای دست یابی به حقوق زنان را به دست گیرند! و جنبش زنان را از  آزادی بخش و برابری خواهی تهی کنند و ویژگی دمکراتیک آن را نادیده بگیرند و تنها به بخش روبنایی این ستم با برداشت لیبرالیستی بپردازند. آن ها هیچ سخنی از دست مزد برابر زنان با مردان نمی گویند که حتا در پیش رفته ترین کشورهای سرمایه داری و در گهواره سوسیال دموکراسی در اسکاندیناوی هنوز برآورده نشده است. در کشورهای سرمایه داری پیش رفته هنوز نزدیک دست مزد مردان ۲۰ درصد بالاتر از زنان برای انجام کار یک سان است. حتا در کشورهای اسکاندیناوی برآورد می شود که برابری  دست مزدها میان مرد و زن صد سال به درازا خواهد کشید.

فمینیسم مارکسیستی که با نام باز تولید اجتماعی آغاز شد، توانست در برابر فمینیسم رادیکال بورژوازی بایستد و نشان دهد که ستم به زنان در سرمایه داری را نمی توان تنها در پیوند آن با دوران پیش سرمایه داری بررسی کرد، بلکه باید آن را یک شیوه ویژه تاریخی از ستم دآنست که ریشه مادی آن در شیوه تولید سرمایه داری است. سرمایه داری نیاز همیشگی به ارتشی دارد که بتواند نیروی کار خود را برای آفریدن ارزش افزوده برای او بفروشد. برای همین فرزندسازی خانواده های کارگری برای سرمایه داری و آینده آن بسیار برجسته است.

تولید مثل کار دربرگیرنده نگه داری، بارداری، نگه داری از کودکان، آموزش، پخت و پز، تمیز کردن، رخت شویی و مانند آن است. بینش بسیار مهم فمینیسم مارکسیستی این است که سرمایه داری خواهان جدایی تاریخی میان، از یک سو، تولید مثل، که به کار بدون دست مزد در فضای خصوصی شده خانه انجام می شود، و از سوی دیگر، یک دامنه اقتصادی نیروی کار دست مزدگیر برای  تولید کالا است. در درازنای تاریخ سرمایه داری، تولید و تولید مثل با ستم جنسیتی هم گرایی داشته است و زندانی کردن زنان در دامنه تولید مثل است – که مایه نابرابری های بازار کار و طبیعی سازی ستم بر زنان، ایدئولوژی جنسیتی نیز  شده است- که به گفته فمینیسم مارکسیستی، ریشه مادی ستم به زنان در سرمایه داری است.

زنان طبقه بورژوازی در  کشورهای امپریالیستی از تن زنان ”جهان سوم” برای تولید فرزند برای خود سود می جویند. زنان شرقی نیازی به سخن های تهی بنگاه های امپریالیستی ندارند، آن ها به حقوق دموکراتیکی نیاز دارند که حق  کار کردن با دست مزد برابر با مردان برای آن ها فراهم کند.

در کشورهای سرمایه داری با پرخاش ایدیولوژی نئولیبرالیسم هر کسی مهندس زندگی خود شده است و بدین گونه رنج بران از هم کاری با خواهر و برادران طبقاتی خود بی بهره می مانند.

شکاف میان مردان و زنان از طبقه کارگر و رنج بر با طبقه بورژوازی بسیار بزرگ تر و ژرف تر از شکاف میان زنان و مردان است. فراموش می شود که اگر چه  نیمی از جمعیت جهان زندگی شان بدتر از دیگر نیم است، ولی یک درصد پول دار جهان فرمان روای سرنوشت هر دو گروه است.
بدین گونه، آن چه که نیروهای شاه خواهی و امپریالیستی و هواداران نئولیبرالیستی سرمایه داری در باره ی آزادی زن در نظام سرمایه داری می گویند درست نیست. زن در این نظام از آزادی های سرسری بیرونی فراوان مانند گزینش پوشش و هم سر و دانش آموختن و کارکردن برخوردار است، ولی  سرمایه داری هم زمان زن را مانند کالایی به نمایش می گذارد و گاهی نمای بیرونی او را برای فروش به کار می برد. ستم طبقاتی و مردسالارانه در جامعه امروزى که بر زن می شود، روی پایه اقتصادى نظام سرمایه‏ دارى استوار است.  

همه ما می دانیم که جامعه های سرمایه داری کم و بیش با نابرابری سامان مند (سیستمیک) زنده هستند. “جهانى سازى” که به رهبری سرمایه مالى امپریالیستى پیاده شده است، فشار اقتصادى بر زنان در کشورهاى سرمایه‏ دارى را بیش از پیش کرده است. زنان، هنوز هنگام بحران در کشورهاى پیشرفته سرمایه ‏دارى، زودتر از مردان به بی کار مى شوند و یا ناگزیر می شوند که به دست مزد کم تری تن در دهند. زندگی زنان رنج بر به ویژه مادرتنها ها (single mom) در کشورهای پیش رفته سرمایه‏ دارى و زیر فشار سیاست های اقتصادی نئولیبرالیستی دردآلود است.

بدین گونه می بینیم که سرمایه داری از دید تاریخی نمی تواند بگوید آزادی بخش زن است. اوباما برای یک خلبان زن افغانستانی دست می زد، ولی هم زمان چشم به روی بهره کشی از زنان مکزیکی در بخش کشاورزی امریکا می بست.

تاریخ نوین نبرد آزادی خواهی زنان

نخستین رزمنده و پرچم دار نبرد آزادی خواهانه زنان از انقلابی های مارکسیست نامدارى همانند کلارا تسکین، روزآ لوکزمبورگ و دیگران در سده نوزدهم  بوده اند. پس از پیروزى انقلاب اکتبر در سال ١٩١٧ در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی براى نخستین بار در تاریخ حق راى و گزیده شدن و برخوردارى از حقوق اجتماعى برابر با مردان به زنان داده شد. ولی زنان در یک کشور پیش رفته سرمایه داری مانند  سویس، تا سال‏ هاى ٧٠ سده بیستم این حق را نداشته اند.  در اتحاد جماهیر شوروی  سوسیالیستی الکساندرا کلونتی (Alexandra Kollontai) نخستین زن وزیر در تاریخ جهان بوده است.

با این که زنان هنوز در بیش تر کشورهای سرمایه داری با مردان برابر نیستند، ولی ۶۰درصد از دانشجویان، ۶۵ درصد از پایان رساندگان (فارغ تحصیلان) دانشگاهی، ۴۸ درصد از هم وندهای پارلمان، ۴۴ درصد از نیروی کار و ۲۴ درصد از وزیران کوبای سوسیالیستی زن هستند.  

در میهن ما نیز پیش گامان نبرد آزادی خواهی زنان، نه بورژوازی، بلکه دموکرات های انقلابی و چپ های سوسیالیستی بوده اند. جنبش زنان ایران براى دست یابى به حقوق اجتماعى در دوران شاهنشاهی قاجار و به رهبری نیروهای پیش رو آغاز شد و در روند جنبش تنباکو و انقلاب مشروطه و به‏ ویژه پس از پیروزى انقلاب اکتبر در روسیه به دست آوردهای بزرگی رسید. پس از آن جنبش دمکراتیک زنان ایران، زیر رهبری حزب توده ی ایران، یکى از چشم گیرترین و پرتوان ترین سازمان دهنده پیکار برای حقوق زنان بوده است.

سازمان های کارگری مارکسیستی در ایران از پیش روترین و پیگیرترین پیکارگران برای دست یابی به حقوق زنان بوده اند. در کشور پس  مانده ای مانند ایران سالهای ۲۰، فرقه دموکرات آذربایجان پس از انقلاب خلق آذربایجان ، نه تنها به  زنان حق رأی داد بلکه  دست مزد برابر با مردان را نیز از مجلس گذراند.

زنان مترقی هوادار حزب توده ایران در سال ۱۳۲۱ تشکیلات زنان ایران را سازماندهی کردند. در سال ۱۳۲۵ اتحادیه‌ی زنان زحمتکش که همسو با شورای متحده‌ی مرکزی تشکیل شده بود، به تشکیلات زنان ایران پیوست. این تشکیلات برای آگاه سازی نشریه “بیداری ما” را پایه گزاری کرد و تا آغاز کودتای امپریالیستی علیه دولت قانونی و ملی دکتر مصدق به انتشار نشریات مختلف در باره مشکلات زنان پرداخت. 

فعالان تشکیلات شیرزنانی مانند زهرا اسکندری، مهرانگیز اسکندری، شاه زنان علوی، جمیله صدیقی و فروهید کباری بهترین سال‌های عمر خود را در راه دگرگونی شرایط زندگی زنان صرف کردند و یگانه راه درست عملی کردن آن را در مبارزه علیه فاشیسم و دستگاه ستم طبقاتی یافتند. 

پایان سخن

چپ انقلابی همیشه باید از پیکار زنان برای آزادی از ستم دینی و مردسالاری پشتیبانی کند. ولی این را هم باید به زنان آزادی جوی بگوید که دست یابی به چنین آزادی هایی اگرچه یک پیش رفت بزرگ است، ولی پایان کار نیست. دست یابی برخی زنان دانش آموخته و  کارشناس به کارهای سیاسی و اجتماعی کلیدی، شرایط زندگی بیش تر زنان که از فرودستان هستند را دگرگون  نخواهد کرد. همان گونه که مردان پول دار و کارآموخته  در رهبری جامعه، نابرابری های سیاسی، طبقاتی و اجتماعی در میان مردان را از میان بر نمی دارد. در ایالات متحده، کاهش شکاف درآمد میان مردان و زنان برای افزایش دست مزد زنان نیست، بلکه به دلیل کاهش دست مزد واقعی مردان است. از دید تاریخی دست مزد کارگران مرد با پرولتریایی کردن زنان و کودکان کاهش می یابد.   

افزون بر ناهمگونی های تاریخی، ملی، فرهنگی و سیاسی که در میان زنان است، روشن است که بیش تر زنان جهان از رنج بران و لایه های پایینی جامعه  هستند و برای زندگی  کردن با شیوه های یک سانی بهره برداری و سرکوب روبرو می شوند. تا زمانی که سرمایه داری فرمان روا است، زنان کار و تنگ دست هم چنان زیر ستم و سرکوب خواهند بود.

سرمایه برای زنده ماندن، فرودستان را به هر کاری وامی دارد. نبرد طبقاتی تنها راه پیکار علیه  برده سازی زنان و دختران است.




چرایی شکست سوسیالیسم در شوروی و پیروزی آن در چین!
بخش نخست: یورش به قهرمان حزب

مقاله ۳۰/۱۴۰۱
۲۴ آذر ۱۴۰۱، ۱۵ دسامبر ۲۰۲۲

پیاده کردن پیروزمندانه هر برنامه ی کشورداری در ساختن و سازمان دهی دسته ای از باورها و ارزش های مشترک میان مردم است – باورها و ارزش هایی که آنها را به دستگاه رهبری کشور پیوند می دهد. یکی از بزرگ ترین کژروی هایی که در دوران زندگی اتحاد جماهیر شوروی رخ داد، یورش نابخردانه به استالین از سوی خروشچف بود. استالین با تاریخ اتحاد جمهوری شوروی و حزب بلشویک پیوند خورده بود و یورش به او ضربه سختی به باور مردم و به ویژه هم وندهای حزب کمونیست به سوسیالیسم زد.

دیدگاه ضد استالینی خروشچف

چه بخواهیم و چه نخواهیم دیکتاتوری پرولتاریا بخشی از هر انقلاب سوسیالیستی است، تا از هدف های انقلاب در برابر دشمنان درونی و برونی پشتیبانی کند. همان گونه که انگلس در نوشته اش  نوشت:  «یک انقلاب بی گمان خودکامگی ترین پدیده است؛ این کار ابزاری است که یک گروه جامعه خواسته های خود را بر بخش دیگر آن با کاربرد زور می پذیراند؛ و اگر حزب پیروز نمی خواهد بیهوده جنگیده باشد، باید برای نگه داری از خود واپس گرایان را سرکوب کند. آیا کمون پاریس اگر از این زور مردم تفنگ به دست علیه بورژوا سود نمی جست، یک روز می توانست زنده بماند؟ آیا نباید آن را سرزنش کنیم که به اندازه نیاز زور خود را به کار نبرد؟»

طبقه کارگر شوروی، با به دست گرفتن فرمان روایی، خود را به ناگزیر در جنگ با بورژوازی ددمنش دید که در آن بیش تر دهقانان متحدان پایداری نبودند و روشن اندیشان جامعه هم با چشم تردید به بلشویک ها می نگریستند.

مایکل پرانتی (Michael Parenti) دانش مند علوم سیاسی، تاریخ دان مارکسیست آمریکایی می گوید که یک کشور سوسیالیستی برای پاسبانی از زندگی و استقلال خود در یک دنیای امپریالیست ستیزه جو، چاره ای فرای آمادگی جنگی ندارد. برای زنده ماندن انقلاب مردم، باید دستگاه دولتی را به دست گرفت و از آن برای شکستن بورژوازی سود جست.

آلبرت شیمانسکی در باره ی ویژگی های خشن دولت شوروی دوران استالین می گوید: در دوره رهبری استالین شرایط اجتماعی چارچوب سیاست ها و هم چنین سازوکارهای تصمیم گیری را می ساخت، آن ها پرورده انگیزه های استالین یا چگونگی روان نبود. انقلاب سوسیالیستی به ناگزیر می بایست چهره های نام داری می داشت تا وفاداری توده ها را به سوی خود کشاند. حتا انقلاب های چین و کوبا  که پشتیبانی  دهقانی داشتند، فرهمندی (کاریزمای) مائو و فیدل نقش های مهمی بازی کرد. چهره سازی در خدمت یک کارکرد اجتماعی کلیدی است که در آن زمان برای آموزش یک انسان تراز نوین کم است و باید توده ها را در برابر دشمن سوسیالیسم سازمان دهی کرد.  

خود خروشچف می دانست که کم بودهای دستگاه سیاسی در دوران استالین از کینه توزی پدید نیامد، بلکه از روی وفاداری به طبقه کارگر و پیکار برای سوسیالیسم بود: «استالین این کار را به سود طبقه کارگر می دید و با دلبستگی به پیروزی سوسیالیسم و کمونیسم انجام می داد. ما نمی توانیم بگوییم که این ها کار یک خودکامه دیوانه بود. دید او این بود که این کار باید برای حزب، برای توده های کارگری، برای پشتیبانی از دستاوردهای انقلاب انجام شود.»

در زمینه سیاسی دگرگون شده پس از جنگ،  دور شدن از کیش شخصیت، گسترش دموکراسی مردمی، افزایش آزادی کار خوبی بود که می توانست انسان سوسیالیستی نوینی بسازد؛ شهروندان دهه شست-هشتاد شوروی آموزش دیده، آگاه و با فرهنگ بودند. نمی شد با آن ها همان گفتمان گذشته را دنبال کرد و یا با  آن ها به مانند مردمان زمان انقلاب و جنگ میهنی رفتار کرد.

هم زیستی مسالمت آمیز در جهان پابرجا بود و فشار بر اتحاد جماهیر شوروی آرام شد. دیگر شوروی مانند سال های ۵۳-۱۹۲۸ زیر چنبر امپریالیسم نبود، سرکوب سیاسی در جامعه شوروی دیگر مانند گذشته نبود. افزون بر این، با بازسازی سوسیالیستی و بالا رفتن سطح زندگی مردم نظام شوروی از پسندیدگی (محبوبیت) خوبی میان مردم برخوردار بود. دیگر مانند گذشته نیاز به چهره سازی برای بسیج همگانی نبود.  بی تردید جامعه تا اندازه ای به استالین زدایی نیاز داشت. هم این که بیش تر رهبری حزب با خروشچف در این باره هم صدا شده بودند نشان می دهد که برخی از نادرستی های زمان استالین می بایست درست می شد و یک محیط سیاسی آرام تر و کم و بیش باز پدید می آمد.

به گفته خروشچف و هوادارانش، سخن رانی او برای به زیر پرسش بردن همه ی کارهای استالین نبود. سخنرانی خروشچف با «نقش استالین در آماده سازی و پیاده کردن انقلاب سوسیالیستی، در جنگ داخلی و در نبرد برای ساخت سوسیالیسم در کشور ما، در جهان شناخته شده است» آغاز می شود و با گفتن  این که «استالین بی تردید خدمت های بزرگی به حزب به طبقه کارگر و به جنبش بین المللی کارگری انجام داده است، پایان می گیرد. بنابر این بی گمان انتقاد خروشچف از استالین با انگیزه دگرگونی های سیاسی، سازگار با پیش رفت سوسیالیسم در شرایط نوین بوده است.

ولی او به گفته اروپایی ها “پوشش تمیز را با آب چرکین به دور انداخت” ؛ روش های گزیده شده برای این کار ناگوار بود.  باید می شد بدون راه اندازی یک یورش  به همه ی چیزهایی که استالین نمایندگی می کرد، دگرگونی های سیاسی را فراهم کرد. نمی بایست برای نبرد با کیش شخصیت، هر آن چه را که استالین هم راه با حزب کمونیست انجام داده بود به زیر پرسش برد. به ناگهان، با به زیر پرسش بردن ناخردمندانه استالین، دستاوردهای حزب و مردم شوروی در دوران استالین زیر پرسش رفت. حتا یک ضداستالین سرشناس مانند ولادیسلاو زوبوک (Vladislav Zubok) تاریخ نگار روسی- انگلیسی می گوید که نبرد با کیش شخصیت استالین دستگاه ایدئولوژیک شوروی را زخمی کرد.»  

رفیق طبری هم می گوید “رویزیونیست ها با تمام قوا کوشیدند تا مسئلهٔ  «کیش شخصیت استالین و عواقب آنرا»  بیش از حدود منطقی و واقعی آن بزرگ کنند و آنرا تا حد یک تراژدی یاس آور تاریخی اوج دهند و کلیهٔ دست آوردهای سوسیالیسم و جنبش کمونیستی معاصر را دستخوش لعن و نفرین و آه و اسف سازند و احکام و مصوبات کنگرهٔ بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی را مورد سوء تعبیرات و تفسیرات دور و دراز و نادرست قرار دهند و نتیجه بگیرند که تنها راه مسالمت آمیز به سوی سوسیالیسم راه درستی است و خواستار آزادی عمل فراکسیون و گروهها در احزاب مارکسیستی شوند و بدینسان این احزاب را بسوی انحلال ببرند.”(نوشته های فلسفی و اجتماعی-جلد ۱-صفحه ۹۵)   

سخنرانی خروشچف مایه سردرگمی و تردید گسترده ای در میان مردم شد؛ و خشم هم وندهای وفادار حزب را هم برانگیخت. تاریخ نگار ضد کمونیست اورلاندو فیگز (Orlando Figes) در باره ی آن سخنرانی می گوید که «همه چیز را دگرگون کرد. رهبری حزب، وحدت و خود باوری حزب زیر پرسش رفت. این سرآغاز روند فروپاشی شوروی بود. نظام شوروی هرگز از بیماری از دست دادن خودباوری که این سخنرانی پدید آورد بهبود نیافت».  سخنرانی خروشچف فراتر از مرزهای شوروی، جنبش جهانی کمونیستی را هم  دگرگون کرد. اریک هابسباوم (Eric Hobsbawm) تاریخ نگار مارکسیست بریتانیایی نوشت که «انقلاب اکتبر یک جنبش کمونیستی جهانی آفرید، کنگره بیستم آن را نابود  کرد.»   

رهبری پس از خروشچف، برژنف و تیمش تا اندازه ای یورش به استالین و دست آوردهایش را پس گرفتند، ولی ضربه به رهبری و باور به حزب زده شده بود.

پس از بیش از نیم سده ارزیابی آزادی سیاسی  دوران خروشچف سخت است. آیا آن پاسخی کم و بیش اجتناب ناپذیر به خواست های مردمی برای یک جامعه بازتر در آن زمان بود؟  ما می دانیم که نیاز به گسترش دموکراسی مردمی و آزادی های فردی بیشتر، چالش پیچیده ای برای دولت های سوسیالیستی زیر چنبره امپریالیسم است. در دنیایی که زیر چکمه امپریالیسم است، یک رهبری سوسیالیستی باید به خواست مردم به گونه ای  پاسخ دهد که ساختارهای طبقه بورژوازی و خرده بورژوازی را گسترش ندهد و به دشمنان امپریالیستی سوسیالیسم پهنه برای ویران گری ندهد.

باور مردم به ارزش ها و اخلاق درست یک جامعه، پایه های آن را استوار می کند. باورها و ارزش های یک جامعه سوسیالیستی چه هستند؟ اتحاد جماهیر شوروی رک و راست خود را پای بند به ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم می دانست. مارکسیسم با ارزش هایی مانند برابری، رفاه جهانی، انترناسیونالیسم، زدایش بهره کشی و ستم، پایان دادن به جنگ و توانمندسازی آن لایه های جامعه که بیشتر زیر ستم سرمایه داری (به ویژه طبقه کارگر) رنج می برند، همراه است. لنینیسم این ارزش ها و ایده های مارکسیسم را با  دوره امپریالیسم، به دوره انقلاب سوسیالیستی پیوند می دهد.

در سال های ۱۹۶۰، ۷۰ و ۸۰، بیشتر مردم باور خود را به ایدئولوژی حزب از دست دادند؛ داستان های پایه ای جامعه کشش خود را آرام آرام از دست می دادند. هنگامی که خود رهبری حزب کمونیست (در زمان گورباچف) برای به چالش کشیدن باورهای پایه ای زمینه ای شکست نظام را آغاز کرد، توده ها پیش از آن با این  باورها بیگانه شده بودند و در برابر ویران کردن شوروی بی‌بندوبار شدند.

راه چین برای مائو زدایی جامعه

نیاز به یادآوری است که رهبری پس از مائو در چین انتقاداتی به مائو داشت که با انتقادهای خروشچف از استالین بی همانند نبود. برخی از اصلاح ها در چین یک سان با  برنامه های خروشچف بود. با این همه رهبری چین روش خروشچف را به کار نبرد و دست آوردهای مائو را زیر پرسش نبرد. دنگ شیائوپینگ در گفت و گوی  سال ۱۹۸۰ به روزنامه نگار ایتالیایی اوریانا فالاچی در این باره گفت: ما یک ارزیابی عینی از کمک های رییس مائو و کژروی های  او انجام خواهیم داد. کانون ارزیابی ما کمک ها و فدکاری های او است و تنها پس از آن کژروی های او بررسی می شوند. به همین دلیل  است که ما برای همیشه نگاره رییس مائو را در دروازه تیانانمن (Tiananmen)هم چون نماد کشورمان نگه خواهیم داشت، و ما همیشه به او هم چون یکی از بنیان گذاران حزب و دولت خود ارج خواهیم گذاشت. ما با ریيس مائو کاري که خروشچف با استالين کرد را انجام نمي دهيم. ما هرگز به تاریخ حزب پشت نخواهیم کرد. نزدیک به چهار دهه پس از آن نگاره مائو هنوز در دروازه تیانانمن  آویزان است.    

پیوستگی میان دوران مائو و دوران پس از مائو: «دو فاز – به یک باره در پیوند با هم و جدا از یکدیگر هستند- هر دو راه های عمل گرایانه در ساختن سوسیالیسم هستند که از سوی مردم زیر رهبری حزب انجام می شود .

شی در جایی می گوید که «یکی از دلیل های برجسته فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و حزب کمونیست پشت کردن به تاریخ حزب و کشور است، دوری از لنین و دروغ پردازی در باره ی دیگر رهبران پیش رو و نهیلیسم تاریخی مردم را گیج کرد.»

یادداشت: این هم سنجی در شماره های آینده دنبال خواهد شد




بالندگی به دست آوردهای سوسیالیسم!

مقاله ۲۸/۱۴۰۱
۸ آذر ۱۴۰۱، ۲۹ نوامبر۲۰۲۲

پیش گفتار

آن های که می گویند «سوسیالیسم کار نمی کند» یاوه گویی می کنند، چرا که این واقعیت است که این سیستم کار می کرد و خوب هم کار می کرد. در اروپای شرقی، روسیه، چین، مغولستان، کره شمالی و کوبا، کمونیسم انقلابی زندگی ای را برای توده مردم فراهم کرده بود که بسیار بهتر از آن زمانی بود که فئودال ها، فرماندهان نظامی، استعمارگران خارجی و سرمایه داران غربی به آن ها می دادند.

کمونیست ها باید به دست آوردهای سوسیالیسم ببالند. آن چه که سوسیالیسم در زمان کوتاهی در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آفرید شگفت انگیز است. آن چه که جمهوری خلق چین تا کنون برای پیش رفت اقتصاد کشور و به بودی زندگی بیش از یک میلیارد چینی آفریده است ریشه در شکوفایی اندیشه مارکسیستی دارد.

دست آوردهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی

پس از کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ که تنها دو ماه زنده بود، انقلاب اکتبر نخستین تلاش جهان برای ساخت یک جامعه سوسیالیستی، پایان دادن به ددمنشی، نابرابری و ناکارآمدی سرمایه داری بود. فاشیسم اروپایی با تلاش ها، فداکاری ها، قهرمانی ها و درخشش مردم شوروی شکست خورد. هیچ کشوری دیگری نه خواست و نه توان این کار را داشت.

اتحاد جماهیر شوروی در ۷۴ ساله زندگی خود توانست گونه دیگری از زندگی را به مردم جهان شناسایی دهد: جامعه ای که به برابری، رفاه مشترک، عدالت اجتماعی، همبستگی، فرهنگ و آموزش بسیار ارزش می گذاشت. به پیشرفت اقتصادی، اجتماعی، دانش و فرهنگی بیشتری نسبت به رقیب های خود در دنیای سرمایه داری دست یافت.

در دوره شوروی، مردمان سرزمین های اتحاد جماهیر شوروی پیشرفت بی همانندی داشتند و ترازهای زندگی بالایی داشتند. روابط مالکیت فئودالی از میان رفت و اتحاد جماهیر شوروی دومین اقتصاد بزرگ جهان شد.

تاریخ هرگز چنین پیش رفت جهشی از یک کشور نابرابر و پس مانده به یک کشور برابر و نیرومند ندیده است. در زمان کوتاهی بدبختی و ویرانگی یک کشور و مردمش به یک نیروی بزرگ جهانی با فرهنگ بسیار پیشرفته و رفاه پیوسته رو به رویش همگانی دگرگون شد.

در دوره شوروی، مردمان سرزمین های اتحاد جماهیر شوروی پیش رفت بی همانندی را در ترازهای زندگی به چشم دیده اند. شیوه مالکیت فئودالی و پس ماندگی از میان رفت و اتحاد جماهیر شوروی به یک ابرقدرت – دومین اقتصاد بزرگ جهان-، با دانش و فناوری پیش رفته و گسترده پای به پهنه جهان گذاشت.

مردم شوروی نخستین دولت رفاهی جهان را ساختند و از آن برخوردار شدند.  هر کسی که توان کار داشتن داشت کار می کرد و بی کاری پدیده ای ناشناخته بود. هر شهروند اتحادجماهیر شوروی حق کار، آموزش و بهداشت رایگان داشت، و از کودکی و تا پیری بی ترس و با آسودگی می زیست.

بوریس پونومارف، تئوریست پیشرو حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (و یکی از نمایندگان اندیشمند آن در دهه های ۷۰ و ۸۰) این گونه می گوید: همه ی رویش و پیش رفت اقتصادی به سود مردم و برای رفاه مردم سرمایه گزاری می شود و نه برای یک طبقه سرمایه دار.

سوسیالیسم برای همیشه به بی کاری پایان داد که بدترین و دشوارترین چالش اجتماعی در جهان سرمایه داری است. کشورهای جامعه سوسیالیستی طرح های رفاهی را پیاده کردند که همه جمعیت را از بهداشت و درمان  پزشکی و آموزش و پرورش رایگان برخوردار می کرد، خانه برای همه فراهم می کرد و همه از حقوق اجتماعی و اقتصادی برخوردار بودند.

به گفته آلبرت شیمانسکی (Albert Szymanski) مارکسیست و استاد جامعه شناسی آمریکایی، “در درازای دوره ۱۹۸۰ – ۱۹۴۰ دست مزد واقعی کارگران کارخانه های شوروی و کارمندان اداری نزدیک به چهار برابر افزایش یافته بود. در هم سنجی باید گفت که دست مزد واقعی کارگران آمریکایی در درازای دهه ۱۹۷۰ و سال های نخستین دهه ۱۹۸۰ حدود ۱٪ در سال کاهش یافته بود.  یک خانواده شوروی برای خانه، دارو، رفت و آمد و بیمه میانگین ٪۱۵ از درآمد خود را به کار می برد، در هم سنجی با کارگران آمریکایی که  ٪۵۰ از درآمد خود را برای این چیزها به کار می بردند.   

جامعه اتحاد جماهیر شوروی به گونه ای چشم گیر یک جامعه برابر بود: «بزرگ ترین شکاف درآمد میان بالاترین و پایین ترین شهروند در اتحاد جماهیر شوروی پنج به یک بود. این شکاف در ایالات متحده، بیش تر از صدهزار به یک است.»

دست آوردهای اخلاقی گسترده اتحاد جماهیر شوروی برای از میان برداشتن ترس میان کارگران بی همتا است. ترس کارگران را در یک کشور سرمایه داری بدبخت می کند. ترس از برکناری از کار، ترس از بی کاری، ترس از بی خانگی، ترس از رکود، ترس از افسردگی، ترس از بیماری، ترس از پیری همه ی این گونه ترس ها پیوسته در اندیشه کارگر در یک کشور سرمایه داری است.

پیش رفت ستایش برانگیز موسیقی، ادبیات و تئاتر روسیه با درآمیختگی با سنت های فولکلور از سراسر اتحاد جماهیر شوروی  فرهنگی را تولید کرد که فراگیر، در دسترس، نوآورانه بود. از همه مهمتر، زندگی فرهنگی برای پول داران و روشن اندیشان نبود، بلکه برای توده ها بود.

دولت اتحاد شوروی پس از شکست استعمار ددمنشانه امپراتوری تزار،  توانست ده ها خلق و قوم را بر پایه ارج و مدارا برابر  یگانه سازد و به یک دولت چند ملیتی هم آهنگ دگرگون شود. آموزه مارکس که «هر ملتی که به ملت دیگری ستم کند، خودش را به زنجیر می کشد.» آویزه گوش دولت شوروی بود. سمیر امین (Samir Amin) می گوید:  نظام شوروی دگرگونی هایی را برای بهتر شدن به ارمغان آورد. دولت شوروی به جمهوری ها، منطقه های خودمختار که بر فراز سرزمین های بزرگ پایه ریزی شده بودند، حق شکوفایی فرهنگی و زبانی داد که پیش از آن از سوی دولت تزار خوار می شدند. آمریکا، کانادا و استرالیا هرگز این کار را با مردم بومی خود انجام ندادند و بی گمان حتا هم  اکنون نیز آماده این کار نیستند.

در هم سنجی با هند سرمایه داری که هنوز بی سواد دارد، تا پایان ۱۹۳۰ بیش تر مردم در سراسر شوروی با سواد شدند، و تا پایان ۱۹۵۰ همه با سواد شدند.   

پس از انقلاب یهودستیزی بزه (جرم) شد. به راستی هم «روشن اندیشان و کارگران یهودی به گونه ای گسترده در جنبش انقلابی علیه امپراتوری روسیه شرکت داشتند. در سال ۱۹۲۲ یهودیان ۵٫۲٪ از هم وندان حزب کمونیست (تنها یک درصد جمعیت را داشتند) را نمایندگی می کردند.» کنش گر افسانه ای حقوق مدنی آفریقایی-آمریکایی و پان آفریقایی، دبلیو ای بی دو بوآ (W. E. B. Du Bois)، نوشت که « به دید من اتحاد جماهیر شوروی تنها کشور اروپایی است که مردم کم و بیش در آن آموزش می بینند تا به برخی از طبقه ها، گروه ها یا نژادها با چشم خواری نگاه نکنند. »

تنها در درازای دو سال، دولت شوروی در یکی از پس مانده ترین کشورهای اروپا برای آزادی و برابری زنان بیش تر از جمهوری های پیشرفته و «دموکراتیک» جهان در درازی ۱۳۰ سال کار انجام داد. ماده ۱۲۲ قانون اساسی سال ۱۹۳۶ نه تنها اصل برابری جنسیتی را پذیرفت بلکه حتا ابزار آن را برای پیاده کردن به دست دولت داد و نوشت: «زنان در اتحاد جماهیر شوروی حقوق برابر با مردان در همه ی دامنه های زندگی اقتصادی، دولتی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دارند. » قانون خانواده برای فراهم کردن زمینه شکوفایی حقوق زنان نوشته شده بود. نگه داری از کودکان همگانی شد، با این نتیجه که در سال های پایانی دهه ۱۹۷۰، ۸۳٪ درصد زنان شورویایی کار  می کردند – در هم سنجی با ۵۵٪ در ایالات متحده – و بیش از ۴۰٪ دانشمندان زن شوروی بودند. شیمانسکی می نویسد که “در سال ۱۹۷۰، شمار زنان پزشک شورویایی بیش تر از همه ی زنان پزشک جهان بود، ۲۰ برابر بیشتر از ایالات متحده است.”

باید به یاد داشت که پیش رفت سرمایه داری بر روی بستر استعمار و امپریالیسم ساخته شده است.  صنعتی سازی و نوگرایی در بریتانیا بدون دزدی از کشورهای مستعمره مانند هند، ایرلند و بخش بزرگی از آفریقا و فروش برده نشدنی بود. اتحاد جماهیر شوروی نه تنها درآمدهای استثماری امپریالیستی نداشت بلکه به کمک به کشورهای مستعمره برای آزادی آن ها هزینه می کرد و راننده و جنباننده کلیدی جنبش جهانی ضد استعماری و ضد امپریالیستی در  آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بود.  اتحاد جماهیر شوروی فداکاری های بسیاری برای پشتیبانی از جنبش های آزادی بخش (مانند ANC در آفریقای جنوبی، MPLA در آنگولا، PAIGC در گینه بیسائو، فریلیمو در موزامبیک) و پیش رفت کشورهای پیش رو (مانند دموکراسی های مردمی اروپای مرکزی و شرقی، کوبا، ویتنام، کره، مغولستان، افغانستان، آنگولا، موزامبیک، مالی، گینه، غنا، اتیوپی، هند، مصر، لیبی، گرنادا، نیکاراگوئه،  اندونزی، و بیشتر) انجام داد.

حتا خود مائو زدونگ کمی پس از پیروزی انقلاب گفت :«اگر اتحاد جماهیر شوروی نبود، اگر ضد فاشیست ها پیروز جنگ جهانی دوم  نبودند و  امپریالیسم ژاپن شکست نمی خورد، … اگر همه ی این چیزها نبود، آیا ما می توانستیم به پیروزی دست یابیم؟ آشکار است که نه. نگه داری پیروزی پس از برنده شدن هم شدنی نبود.»

مردم شوروی با همه ی دشواری ها و سختی هایی که اقتصاد کشور در پایان با آن روبرو بود، خواهان پای داری، استواری و یک پارچگی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بودند. کارگران شوروی همچنان به دستاوردهای جهانی خود و همبستگی شوروی با نبرد جهانی ضد استعماری و ضد امپریالیستی می بالیدند.  در ۱۷ مارس ۱۹۹۱ مردم شوروی در سراسر اتحادیه به پای صندوق های رای رفتند تا پاسخی بله یا نه به این پرسش بدهند: «آیا پاسبانی از اتحاد جمهوری های سوسیالیستی شوروی را با فدراسیونی نوینی از جمهوری های مستقل با حقوق و آزادی های برابر درست می دانید؟»

رای گیری از سوی نهادهای فرمان روایی در لیتوانی، لتونی، استونی، ارمنستان، مولداوی و گرجستان تحریم شد، اما در دیگر جمهوری ها ۸۰٪ شرکت داشتند که ۱۴۷ میلیون رای به صندوق ها ریخته شد. بیش تر از  ۷۸٪  از رای دهندگان به سود نگه داشت اتحاد شوروی رای دادند. روسیه (۷۳٪) و اوکراین (۷۱٪) ، ولی در جمهوری های آسیای مرکزی (بیش از ۹۴٪ در ازبکستان، آذربایجان، ترکمنستان، قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان) و بلاروس به سود نگه داشت اتحاد شوروی رای دادند.

دست آوردهای جمهوری خلق چین

برخی ها ما را برای بالندگی به دستاوردهای جمهوری خلق چین سرزنش می کنند. ولی به جا است که کمونیست ها برای رفاه یک پنجم باشندگان جهان که جهان بینی و دستگاه و سازگان سوسیالیسم فراهم کرده است، شادمانی کنند. کسانی که دل شان برای رنج بران جهان می تپد، نمی توانند از این پیشرفت شادمان نباشند. پیشرفت و رفاه توده های جمهوری خلق چین نشان برجسته ای است از این که سوسیالیسم توان به بود زندگی مردمان جهان را دارد. 

دستاوردهایی اقتصادی جمهوری خلق چین سوسیالیستی تنها در یک دستگاه اقتصادی سوسیالیستی شدنی است. بیش سازی همیشگی سود در دستگاه اقتصادی سرمایه داری از جابجایی بزرگ اجتماعی و بیرون راندن دسته های بزرگ مردم از تهی دستی جلوگیری می کند.

الگوی سوسیالیسم چینی پای گذاشتن در راه سرمایه داری نیست، بلکه حزب کمونیست جمهوری خلق چین با آموزش از اقتصاد “نپ” لنینی به این برداشت رسید که پایه گزاری یک جامعه سوسیالیستی به آن آسانی که پیشتر اندیشه می شد نیست بلکه به نرمش هایی و سامان سازی های نوین نیاز دارد.
اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی با همگانی کردن داشتاری (مالکیت عمومی) افزار تولیدی راه صنعتی شدن در زمان بسیار کوتاه را به ما نشان داد. با این که از سرمایه دیگر کشورها نربایید و جامعه ای آزاد از بهره کشی و با رفاه اجتماعی ساخت. ولی اندیشمندان شوروی انگار به مصرف چندان بهایی ندادند و به آن به چشم خواری نگریستند. 

سوای اتحاد جماهیر شوروی جوان، هیچ کشوری دیگری در تاریخ انسانی نتوانست به اندازه جمهوری خلق چین تا این اندازه برای شهروندانش رفاه اجتماعی بیافریند (در زمانی کوتاه تر از چهل سال، نزدیک به یک میلیارد را از زیر خط فقر بیرون آورد). تنها سوسیالیسم توانایی جابجایی اجتماعی این همه انسان را دارد و گرنه این کار از ساختاری که بر پایه بهره کشی انسان استوار است بر نخواهد آمد. البته اگر چه رهبری کشور در دست طبقه کارگر است ولی نبرد طبقاتی هنوز پایان نیافته است.

هدف حزب کمونیست چین فراهم کردن پایه های یک زندگی شاد برای بیش از ۱٫۴ میلیارد تن مردم جمهوری خلق چین، و گسترش صلح و پیش رفت در جهان است. از زمان ۱۸مین کنگره ملی حزب کمونیست چین، نزدیک به صد میلیون تن روستایی که زیر خط تنگ دستی بیرون آمدند این کاهش ۱۰ سال جلوتر از برنامه برآورده شد. جمهوری خلق چین دارای بیش از سه هزار موزه و سه هزار کتابخانه است، و   ۹۹٫۵ درصد مردم رادیو و تلویزیون دارند.

برای پیش رفت اقتصادی کشور، حزب کمونیست چین پهنه های کنش اقتصادی و فرهنگی طبقه ی بورژوازی را بسیار گسترده کرده بود. ولی هم اکنون “چپ”های درون حزب کمونیست چین با پشتیبانی از سوی تنه ی حزب زمان را شایسته دیده اند که عدالت اجتماعی را در دستور روز کار حزب بگذارند.

حزب کمونیست چین از پشتیبانی نود و پنج درصدی از شهروندان خود برخوردار است و بزرگترین حزب سیاسی جهان است که بیش از ۹۵ میلیون هم وند (عضو) دارد. رهبران نمی خواهند که مردم به آن ها هم چون دوستان شرکت ها و میلیاردرهای غول پیکر فناوری نگاه کنند. آن ها می خواهند که در کنار مردم باشند. برنامه های ضد فساد و روشن سازی (شفافیت) و پاسخگویی، از ۱٫۵میلیون کارکنان بلندپایه حزبی آغاز شده است تا پیامی به ۹۰ میلیون هم وند در حزب  فرستاده شود که دوست بازی، باج گیری و باج دهی جایی در دستگاه دولتی و حزبی نباید داشته باشد.  

در ماه ژوئیه، در بزرگ داشت صدسالگی CCP، شی گفت که ساخت “یک جامعه با رفاه در همه ی زمینه ها” به انجام رسیده است، و نداری ریشه کن شده  است. تا سال ۲۰۴۹، صدسالگی جمهوری خلق، هدف این است که «یک کشور سوسیالیستی نوین بسازیم که با رفاه، نیرومند، دموکراتیک، از دیدگاه  فرهنگی پیش رفته و هم اهنگ باشد.» تردیدی نیست که ساختن یک «کشور سوسیالیستی» برای حزب هم اکنون برجسته تر از گذشته است.

پایان سخن

پایان گذرگاه سوسیالیسم، یک جامعه کمونیستی انباشته از آزادی و فراوانی است. هر کس به اندازه توانایی خود کار می کند و به اندازه نیاز خود دریافت می کند. چنین جامعه ای رویا نیست، بلکه هدفی دست یافتنی است.  

شاید گفته شود که جامعه سرمایه داری هم فراوانی و هم آزادی دارد. در جامعه های سرمایه داری، فراوانی تنها برای دارایان و در دست رس توان گران است. در نظام سرمایه داری خوراک به دور ریخته می شود، ولی به تنگ دستان بی پول داده نمی شود. در نظام سرمایه داری، کالاهای فراوانی یافت می شود که انسان به آن ها نیازمند نیست. آزادی که بورژوازی از آن سخن می گوید، یک آزادی راستین نیست. طبقه بورژوا سرچشمه های پولی و ابزار نیرومند در دست دارد که در دست رس طبقه کارگر و دیگر رنج بران نمی گذارد. بنابراین آزادی و برابری راستین در جامعه سرمایه داری نیست.

بدین گونه، تنها سوسیالیسم که بر بنیاد بهره کشی از نیروی کار انسان به سود سرمایه داران پایه گزاری نشده است، می تواند راه نجات انسان را هم وار سازد و زمین را از نابودی برهاند.

به گفته رفیق طبری برای انسانی کردن انسان، نخست باید جامعه را انسانی کرد. سپس، در یک جامعه انسانی شده، باید انسان هایی را آموزش داد که نوآوری، دانش، فرهنگ، هم کاری و هم یاری میان انسان ها و هم آهنگی با طبیعت را، بهتر از داشتن کالاهای بی سود و بی هوده می دانند. 

یادداشت: در شماره های آینده به هم سنجی شکست سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و پیروزی آن در جمهوری خلق چین خواهیم پرداخت. سرچشمه داده ها و دانستنی های این نوشته ها کتاب “چرا اتحاد جماهیر شوروی دیگر وجود ندارد؟” نوشته کمونیست انگلیسی کارلوس مارتینز (Carlos Martinez) است.