چین در سیاست جهانی: باورهای نادرست، نظم چندقطبی، درس‌گیری از شوروی و تضادطبقاتی

 مقاله ۹/۱۴۰۵

خرداد ۱۴۰۵، ۲۴ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این نوشته جایگاه چین در جهان امروز را با دیدی مارکسیستی بررسی و واکاوی می‌کند. از چهار نگاهِ مرکزی – رمزگشایی از پیش‌داوری‌ها، همکاریِ راهبردی با روسیه، ستیز با ایالات متحده در پرتوِ ازهم‌گسیختگیِ تاریخیِ اتحاد جماهیر شوروی و تضاد طبقاتیِ درون مرزی – چهره‌ای ژرف از کشوری نشان داده می‌شود که همراه با پیشرفت، با تضادهای روزافزون درونی و بیرونی روبرو است.

بر پایه‌ی رخدادهای کنونی مانند سفرِ ترامپ در مه ۲۰۲۶، سفرِ اروپایی شی جین پینگ و پایه‌های همراهیِ چین و روسیه، روشن می‌شود که چین هم دستگاهِ کهنِ امپریالیستی جهان را به چالش می‌کشد و هم با ستیزه‌های درونیِ بزرگی بر سر راهِ آینده‌ی خود روبروست. این نوشته نشان می‌دهد که سخنان کنونی رسانه‌های «غربی» درباره‌ی چین، چندان بر پایه‌ی حقیقت نیست؛ بل‌که بیشتر به قدرت، منافع طبقاتی و کشمکش بر سر راه آینده‌ی انسانی پیوند می‌یابد.

آنچه در پی می‌آید، واکاویِ ریشه‌های این برداشت‌های نادرست و چگونگی شکل‌گیریِ تصویرِ کنونیِ چین در نگاهِ «غرب» است؛ پرسشی که در بخشِ پسین از زاویه‌ای طبقاتی بررسی خواهد شد.

 پیش‌داوری و واقعیت: تحلیلی طبقاتی از تصویر چین

در رسانه‌های «غربی»، چین همچون دشمنی ایدئولوژیک نشان داده می‌شود؛ تصویری که بر پایه منافع اقتصادی و ایدئولوژی «غرب» ساخته شده است. اندیشه‌ها و باورهایی که «غرب» درباره‌ی یک کشور پخش می‌کند، هیچ‌گاه بی‌سو نیستند. آن‌ها همیشه بازتاب منافع طبقه‌های فرمانروا و سیاست‌های استعماری «غرب» هستند. امروز با انبوهی از پیش‌داوری‌ها پایدار روبرو هستیم که از سوی سامانه‌ی جهانی امپریالیستی ساخته و گسترش یافته‌اند و این افسانه‌ها یک هدف یگانه دارند: روا نمودن «چپاول»، زورگویی و کوشش برای جلوگیری از سربرآوردنِ راهی جایگزین.

نوشتاری از بنیاد فرامرزی (TFF) نشان می‌دهد که چرخه‌ی رسمی در باختر به تنهایی گرد چند مایه‌ی منفیِ اصلی می‌چرخد: اینکه چین به گونه‌ای سامانه‌دار، حقوق بشر را زیر پا می‌گذارد، خودکامه است، آماده یورش به تایوان است، راهبردی کمربند و جاده گونه‌ای از نوسرمایه‌داری و نئوامپریالیسم است. بسیاری از این سخن‌ها از سوی اندیشمندانی که راست‌گرا و وابسته به پنتاگون هستند، ساماندهی شده که هدفش آماده‌سازیِ اندیشه‌ی همگانی برای راهبردِ نوینِ جنگِ سرد است. نادانی و خویش‌بازداری رسانه‌ای که ما در «غرب» می‌بینیم، ناخواسته نیست؛ این یک جنگ‌افروزی در زمینه‌های جنگِ اقتصادی، ایدئولوژیکی و نظامی علیه چین است.

هم‌زمان، چندین دستاوردهای مثبت دیگری نیز هست که در گفتگوی همگانی در «غرب» یکسره ناپیدایند – مانند این که چگونه چین در سه دهه بیش از ۸۰۰ میلیون تن را از تنگدستی و بی‌نوایی بیرون کشید، پیشرفته‌ترین زیرساختارهای جهان را ساخت، و به نیرویِ راننده‌ی رشد جهانی دگرگون شد. چین همچنین در انرژی‌های دگرشونده‌پذیر پیشتاز جهان شده است؛ نزدیک به دو سوم از پروژه‌های بزرگ انرژی پاک جهان در این کشور در دست ساخت است.

یکی از بزرگ‌ترین داوری‌های نادرست این است که چین، نیرویی هم‌آوا و یکپارچه است که گروهی اندک‌شمار از شایستگان با برنامه‌ای یگانه آن را می‌رانند. این پندار، واقعیت پیچیده‌ی طبقاتی را پنهان می‌کند. چین کشوری است که در راه ساختِ سوسیالیسم نخستین گامِ خود را برداشته است و در درون‌ساختارِ جهانی سرمایه‌داری کار می‌کند و از این رو سرشار از دوگانگی‌های ژرف است. کشور هم بخشِ عمومی نیرومندی دارد که از سوی دولت اداره می‌شود و هم یک بخشِ خصوصی رو به رشد، زیر رهبری طبقه‌ی نوپای بورژوا سربرآورده است. این کشوری است که دولت، مهم‌ترین ابزار تولید و راهبردِ رشد را کنترل می‌کند، اما نیروهای بازار نقشِ برجسته‌ای دارند – و پیکار میان منافع طبقاتیِ گوناگون همواره هست. این که چین را توده‌ای یکپارچه و ساده از قدرت بنمایانیم، چیزی سوای پنهان کردنِ ستیزه‌ی درونی‌ای نیست که سرنوشت آینده‌ی کشور به برایند آن وابسته است. برای تبلیغات امپریالیسم، آسان‌تر است که به مردم جهان بباورانند که همه‌ی مردم چین «دشمنی متحد» هستند؛ با این کار، درست‌انگاری تحریم‌ها، محاصره‌ها و تهدیدهای نظامی علیه آن کشور آسان‌تر می‌شود.

باور گسترده‌ی نادرستِ دیگر این است که کامرواییِ چین بر پایه‌ی «راه‌زنیِ ناسازه‌مند»، دزدیِ فناوری یا بهره‌کشی از نیروی کار استوار است. این پنداری است که بر ناآگاهی یا کژنماییِ خودآگاه از تاریخ استوار است. همان‌گونه که مارکسیست‌ها می‌دانند، پیشرفت هرگز فرایندی خطی نیست. پیشرفت چین درست به این دلیل یگانه است که برنامه‌ریزی دولتی را با بازار و خودسالاریِ ملی را با همکاریِ بین‌المللی درآمیخته است. کشور از یک کشور کشاورزی پس‌مانده به نیروی پیشتازِ جهانی صنعتی دگرگون شده است – نه با دزدی، بل‌که با انباشتِ توانایی‌های خود، آموزش مردمش، سرمایه‌گذاری در دانش و فناوری و سازماندهیِ طبقه‌ی کارگر به نیرویی که کشور را می‌سازد. امروز، چین رهبرِ جهانی در راه‌آهنِ تیزرو، انرژی‌های دگرشونده‌پذیر، زیرساخت‌های دیجیتال و تولیدِ پیشرفته است. نامیدن این دستاوردها همچون «ناسازه‌مند» تنها راهی است برای نالیدنِ فرمانروایان کهن که دیگر نمی‌توانند سرکردگی خود را در زمینه‌های گوناگونِ دانش نگه داشته باشند.

بر پایه‌ی تازه‌ترین داده‌های Scimago Journal & Country Rank، چین نه تنها از آمریکا پیشی گرفته، بل‌که در بسیاری از زمینه‌های دانشی به پیشتازیِ بی‌همتا رسیده است. از دیدگاهِ شمارِ نوشتارهای علمی، چین آمریکا را پشت سر گذاشته است. در سال‌های گذشته (۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵)، چین در بسیاری از رشته‌ها بیش از دو برابرِ آمریکا نوشتار پخش کرده است. برای نمونه، در علوم کشاورزی و زیست‌پایگی، چین ۱۲۳,۰۰۰ نوشتار در برابر ۴۴,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا؛ در زیست‌شیمی و ژنتیک، این شمار به ۱۵۸,۰۰۰ در برابر ۸۶,۰۰۰؛ در فیزیک و ستاره‌شناسی، چین ۱۹۱,۰۰۰ نوشتار در برابر ۶۲,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا؛ در علوم زمین و سیاره‌ای نیز چین با ۷۲,۰۰۰ نوشتار در برابر ۳۳,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا پیشتاز است. در همه‌ی زمینه‌ها، چین با یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار نوشتار (۱,۳۵۰,۰۰۰) در برابر هفتصد و پنجاه و پنج هزار نوشتار (۷۵۵,۰۰۰) آمریکا، بیش از دو برابرِ رقیب خود تولیدِ علمی داشته است.

دن وانگ (Den Wang)، پژوهشگر کانادایی چینی‌تبار، می‌گوید که آمریکا بیشتر روی نرم‌افزار و نوآوری‌های تئوریک تمرکز کرده، ولی چین آرام‌آرام به پیوند ارگانیک زنجیره‌های راستین تولید از نوآوری، پژوهش، آزمایش و تولید کلان و بازاریابی پرداخته است. به باور او، قدرت آینده از آن کشوری است که بتواند نوآوری‌ها را شتابان‌تر، ارزان‌تر و در انبوهی کلان به فرآورده‌ی راستین برای جهان دگرگون کند. او شهر شنژن (Shenzhen)، چین را نمونه‌ی پیروزمندانه‌ی این پیوند ارگانیک میان این حلقه‌های زنجیره‌ای می‌داند؛ جایی که کارخانه‌ها، تأمین‌کنندگان، طراحان و مهندسان در کنار هم به کار می‌پردازند و می‌توانند بس شتابان فرآورده‌ای را طراحی، آزمایش و تولید کنند.

دانستن برخی نکته‌ها درباره‌ی آن‌چه به بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر در چین برمی‌گردد، ما را به حقیقت نزدیک‌تر خواهد کرد. در بازه‌ی ۲۰ ساله (۲۰۰۵–۲۰۲۵)، هم چین و هم هند رشد نامی (nominal) دستمزد نیرومندی داشتند، اما توان خرید راستین در این دو کشور بسیار ناهمگون است. بر پایه‌ی داده‌های سازمان بین‌المللی کار (ILO)، بانک جهانی و پیمایش‌های ملی، در چین دستمزدهای نامی روی‌هم‌رفته نزدیک به ۳۵۰ تا ۴۵۰ درصد افزایش یافت. تورم پایین (تنها ۲ تا ۳ درصد در سال) ماند، بنابراین رشد راستین دستمزدها در این دوره به ۱۷۰ تا ۲۱۰ درصد رسید. بدین‌گونه، توان خرید کارگران چینی بیش از سه برابر شد و این بهبود در همه‌ی بخش‌ها و گروه‌های درآمدی دیده می‌شود. در هند، دستمزدهای نامی افزایشی چشمگیرتر روی کاغذ داشتند (۵۰۰ تا ۶۰۰ درصد). اما تورم بالا (میانگین ۷ تا ۸ درصد در سال، بر پایه‌ی شاخص قیمت مصرف‌کننده و شاخص کاهنده‌ی تولید ناخالص داخلی) نزدیک به همه‌ی این دستاوردها را خنثا کرد. در نتیجه، رشد راستین دستمزد در ۲۰ سال تنها ۷ تا ۱۸ درصد بود – یعنی توان خرید بسیار اندکی بهبود یافت. تنها کارکنان بخش رسمی و فناوری اطلاعات افزایش راستین اندکی (۲ تا ۳ درصد در سال) تجربه کردند؛ کارگران کارخانه‌ای رشد نزدیک به صفر داشتند و کارگران روستایی یا نارسمی حتا توان خرید خود را از دست دادند، زیرا سهم خوراک و انرژی در سبد هزینه‌هایشان بالاتر است و تورم مؤثر برای آن‌ها یک تا دو واحد درصد بیشتر از میانگین رسمی برآورد می‌شود.

آشکار است که دروغ درباره‌ی چین برای پاسبانی از سرکردگی «غرب» است. سامانه‌ی کهن، به سرکردگی ایالات متحده، سده‌هاست که به این خو گرفته که تنها کسی باشد که اجازه دارد تعریف کند چه چیزی «راست»، «دروغ»، «مردم‌سالار» یا «خودکامه» است. بالارفتنِ چین این انحصار را می‌شکند. به همین دلیل هر گام، هر رأی که می‌گیرد، هر پیمانی که می‌نویسد، «غرب» آن را یک خطر برای خود می‌بیند.

نکته‌ی مهمی که در این میان نادیده گرفته می‌شود، این است که انتقادها و نگرانی‌های نیروها و اندیشمندانِ «چپ» و مارکسیست درباره‌ی روندهای کنونیِ چین، هرگز هم‌سان و هم‌جهت با تبلیغات یا خواست‌های رسانه‌ها و دولت‌های «غربی» نیست. از دیدگاهِ مارکسیستی، ارزیابیِ راه چین بر پایه‌ی معیارهای طبقاتی، پایداریِ سوسیالیسم، گسترشِ عدالت اجتماعی و استقلالِ واقعی انجام می‌گیرد؛ نه از زاویه‌ی منافعِ امپریالیستی. بسیاری از مارکسیست‌ها درباره‌ی پیامدهای رشدِ بخشِ خصوصی، پیوندها با سرمایه‌ی جهانی نقدها و هشدارهای جدی دارند، ولی این نقدها از سرِ دلسوزی برای ماندگاریِ راهِ سوسیالیستی و منافعِ توده‌های مردم است، نه برای براندازی، یا بازگرداندنِ کشور به زیرِ یوغ «غرب».

اکنون که روشن شد چگونه برداشت‌های یک‌سویه ساخته و گسترش می‌یابند، باید دید این درکِ نوین چگونه در چارچوبِ پیوندهای راهبردیِ چین با دیگر قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه روسیه، معنا و نمود پیدا می‌کند؛ همکاری‌ای که محورِ اصلیِ گفتارِ پسین است.

چین و روسیه: همکاری راهبردی برای برپایی نظم چندقطبی «جهانی»

در زمانی که سامانه‌ی کهن و یک‌سویه‌ی جهان – با تنها فرمانروا ایالات متحده – در بحران و ازهم‌گسیختگیِ ژرف است، همکاری میان چین و روسیه برای آفریدن جهانی دادگرانه‌تر، پایدارتر و چندسویه‌تر سربرآورده است. این یک گزینشِ راهبردی است که بر پایه‌ی ناگزیریِ تاریخی و در راستای سودهای همگونِ دو کشور در رویارویی با زورگوییِ «غرب»، پاسداری از خودسالاریِ ملی و آفریدن فضا برای حقِ همه‌ی کشورها در گزینشِ راهِ پیشرفتِ خود است.

همان‌گونه که فئودور لوکیانوف (Fyodor Lukyanov)، یکی از برجسته‌ترین کارشناسان روس در زمینه‌ی سیاست خارجی، می‌گوید، هنگامی که پیوندهای میان واشنگتن و پکن آکنده از بدگمانی و دگرگونی‌های راهبردی است، مسکو و پکن چیزی سراسر نو و دگرگون ساخته‌اند — پیوندی بر پایه‌ی پیش‌بینی‌پذیری، پایندگی و دراززمان. این پیوندی است که با منافع گذرا اداره نمی‌شود، بل‌که از سوی اصل برابری اداره می‌شود. در شرایط جهانی که هرج‌ومرج و دست‌درازیِ نیروهای امپریالیستی گسترش یافته است، پایندگیِ دوستی میان چین و روسیه به یکی از ارجمندترین رویدادها برای همه‌ی جهان دگرگون شده است.

در تازه‌ترین دیدار خود، رئیس‌جمهور شی جین پینگ از چهار پهنه برای این همکاریِ ژرف‌تر پرده برداشت: باورداشتِ راهبردیِ دوسویه، همکاریِ اقتصادی با کیفیت بالا، دادوستدِ فرهنگی برای استوارسازیِ دوستیِ میان ملت‌ها و در پایان، هماهنگیِ جهانی برای دگرگونیِ کشوررانِی جهانی.

نقشِ سازنده‌ی این همکاری در پیشرفتِ چندسویگیِ جهان را نمی‌توان کم‌ارزش شمرد. هر دو کشور عضوِ پایایِ شورای امنیت سازمان ملل متحد هستند و از این رو ستون‌های مرکزیِ دستگاهِ جهانی به شمار می‌روند. اما همکاریِ آن‌ها فراتر از نهادهای رسمی است. آن‌ها از راهِ پیمان‌هایی مانند بریکس، سازمانِ همکاریِ شانگهای و گروه ۲۰، بکوشش برای فروپاشیِ ساختارهای سامانه‌ی کهن می‌کوشند. راهبرد آن‌ها پایدار است: ناسازگاری با هرگونه زورگویی، بایکوت‌های یک‌سویه و زوردرآمیختگی در کارهای درونیِ کشورهای دیگر. آن‌ها از بنیانِ برابریِ همه‌ی کشورها، چه کوچک و چه بزرگ، در برابرِ حقوق بین‌الملل پاسداری می‌کنند. این، یک چالشِ بزرگی در برابر سامانه‌ای است که از پایانِ جنگِ جهانی دوم چیره بوده است – سامانه‌ای که در آن چند کشورِ توانگر، حقِ بازیگریِ پاسبان، داور و دستورگذارِ جهان را به دست آورده بودند.

برای مردمِ «جنوب جهانی» – کشورهای زیریوغ و نیمه‌مستعمره – این همکاری، امکانِ رهاییِ تاریخی است. دهه‌هاست که این کشورها ناچار بوده‌اند با نهادهای باختری مانند صندوق بین‌المللی پول و بانکِ جهانی – جایی که وام‌ها همواره با خواسته‌های سیاسی و اقتصادی، مانند خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، کاهشِ رفاه و همراستایی با منافعِ «غرب» همراه بوده‌اند – پیوندی برده‌وار داشته باشند. امروز، چین و روسیه جایگزینی بهتری برای این کشورها در چنته دارند؛ از راهِ پروژه‌هایی مانند کمربند و راه و پیمان‌های دوسویه، راهی برای همکاریِ برابر و بدون نیاز به دگرگونی‌های راهبردی یا براندازیِ دولت‌ها فراهم می‌شود. چنان‌که سرمقاله‌ی گلوبال تایمز می‌گوید: «چین و روسیه با یکدیگر همکاری می‌کنند تا نگهبانِ حقوق و منافع مشروعِ پیشرفتِ کشورهای «جنوب جهانی» باشند» (گلوبال تایمز، ۱۹ مه ۲۰۲۶، سرمقاله‌ی «هرچه «جهان» پرآشوب‌تر شود، همکاری چین و روسیه ضروری‌تر به نظر می‌رسد»).

این همکاری همچنین نیرویی راستین در برابر افزایش دست‌درازی کشورهای ناتو است. ما می‌بینیم که چگونه امپریالیسم فراآتلانتیک زیر پیشوایی ایالات متحده می‌کوشد چیرگی خود را به سوی خاور بگستراند، بودجه و جنگ‌افزار به اوکراین می‌دهد، تنش در آسیا می‌آفریند و پایاییِ جهانی را به خطر می‌اندازد. هدف آن‌ها سرکوب همه‌ی نیروهایی است که از سر فرودآوردن سر باز می‌زنند – روسیه، چین، جمهوری دموکراتیک کره، کوبا، ایران، ونزوئلا و دیگران. بل‌که اینجا دو نیروی بزرگ در برابر آن‌ها ایستاده‌اند. با هماهنگیِ راهبردِ بیرونی خود، پشتیبانی از منافع امنیتی یکدیگر و سرپیچی از سرسپردگی در برابر باج‌خواهی، دیواری آفریده‌اند که امپریالیسم به آسانی نمی‌تواند از آن بگذرد. آن‌ها نمی‌کوشند بر دیگران فرمانروایی کنند، بل‌که همچنین روا نمی‌دارند دیگران بخواهند بر آن‌ها فرمانروایی کنند.

نمونه‌ی روشن این سیاست، شیوه‌ی رفتار چین در اروپا، هنگام سفرهای رئیس‌جمهور شی به فرانسه، مجارستان و صربستان است. در صربستان، جایی که ناتو تنها چند دهه پیش کشور و سفارت چین را بمباران کرد و همه‌ی حقوق بین‌الملل را زیر پا گذاشت، پیمان‌نامه‌های نوینی درباره‌ی بازرگانیِ آزاد، سرمایه‌گذاری و زیرساخت‌ها امضا شد. در مجارستان که با دیوان‌سالاریِ اتحادیه‌ی اروپا سر ناسازگاری داشت، پیوندهایی که آزادی عمل به کشور می‌داد، استوارتر شد. در فرانسه، پیمان‌نامه‌هایی در زمینه‌ی فناوریِ پیشرفته و گذارِ سبز پیشگزاری شد. با این کارها، چین و روسیه نشان می‌دهند که بخشبندیِ کهن «دوست یا دشمن» مرده است. آن‌ها با هر کسی که بخواهد همکاری کند – چه عضو هم‌پیمانی‌های باختری باشد چه نه – پیوندهایی می‌سازند و با این کار، کوشش‌های سامانه‌ی کهن برای کنارگذاشتن و تنها کردن خود را سست می‌کنند.

در جهانی که با دست‌درازیِ آشکارِ امپریالیسم شناخته شده است، چین نقشِ جانانه‌ای برای برابری و صلح بازی کرده است. در درگیری میان روسیه و اوکراین، چین از پیروی از خطِ بایکوت‌های یک‌سویه‌ی روسیه از سوی اروپا و آمریکا سر باز زده است. به جای آن، همواره گفته است که ریشه‌ی چالش‌ها را باید در دهه‌ها گسترش ناتو به سوی مرزهای روسیه جست. چین باور دارد که جنگ‌ها با گفت‌وگوهای صلح‌آمیز به پایان می‌رسند، نه با واداشتنِ یک سو به سر فرودآوردن. این نگرش، گفتمان انحصاریِ «غرب» را شکسته و به بسیاری از کشورهای «جنوب جهانی» دلیری بخشیده تا از درگیری در جنگی که ساخته‌ی «غرب» است، سر باز زنند.

نقش این سیاست در پیوند با بمباران ایران از سوی آمریکا و اسرائیل حتا آشکارتر می‌شود. در اینجا، چین دست‌درازی و نادیده‌انگاریِ حقوق بین‌الملل را نکوهش کرده است. این کشور همراه با روسیه، از حقِ «نه»ی خود در شورای امنیتِ سازمانِ ملل برای جلوگیری از قطعنامه‌هایی که چراغ سبز برای بمباران بیشتر می‌دادند، بهره برده و بکوشش برای تشکیل ائتلافِ جهانی بر ضد جنگی که همه‌ی خاورمیانه و جهان را به هرج‌ومرج خواهد کشانید، کوشیده است. چین به روشنی گفته است که مردم فلسطین و ایران حقِ پاسداری از خود در برابر دست‌درازی بیگانگان و بدرفتاری نظامیان دشمن را دارند.

با مخالفت با محاصره‌ی تنگه‌ی هرمز و نگهداری و گسترش همکاری‌های اقتصادی و دیپلماتیک خود با ایران، چین یکی از اصلی‌ترین پیش‌شرط‌هایی که می‌توانست زمینه‌ساز آغاز جنگ دوباره از سوی آمریکا شود، را از میان برداشته و یا خطر آن را کاهش داده است (مرکز تحقیقاتی روابط بین‌الملل، گزارش تحلیلی «نقش چین در بحران تنگه‌ی هرمز»، مه ۲۰۲۶؛ و وبگاه رسمی سازمان ملل متحد، متن سخنرانی نماینده‌ی چین در شورای امنیت، ۷ آوریل ۲۰۲۶). چین تنها قدرتی است که می‌تواند نیروهای ستیزه‌جو در واشنگتن و تل‌آویو را به‌گونه‌ی کارآمد از آغاز دوباره‌ی جنگ علیه ایران بازدارد و می‌کوشد که سامانه‌ی جهانی به یکباره با بی‌قانونی این کشورها فرونریزد.

«جهانِ» چندقطبی یک ناگزیریِ تاریخی است. امپریالیسم همواره به نابرابری، بحران‌ها و جنگ‌ها می‌انجامد. تنها راهِ آفریدنِ جهانی پایدار و آشتی‌آمیز، پراکندگی قدرت، شکستن انحصارها و دادنِ حقِ پیشرفت به همه‌ی کشورها است. در این روند، چین و روسیه رقیب یا امپراتوری‌های نوین نیستند – بل‌که معمارانِ اصلیِ یک روزگارِ نوینِ چندقطبی هستند. همکاری آن‌ها برای بخشبندیِ جهان نیست، بل‌که درباره‌ی برانداختنِ بخشبندی به مرکز و پیرامون، فرمانروایان و زیردستان است. همان‌گونه که شی جین پینگ گفت: آن‌ها در تلاش‌اند تا سامانه‌ی کشوررانِیِ جهانی را دادگرانه‌تر و خردمندانه‌تر کنند. برای نخستین بار پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، جهان این امکان را دارد تا از زورمداری دور شود و به سوی همزیستیِ آشتی‌آمیز به جنبش درآید – و درست همین امکان است که بیش از همه‌ی نخبگانِ کهنِ قدرت را می‌ترساند.

برخی از نیروهای «چپِ» ایرانی، همکاریِ چین با جمهوری اسلامی را با دیده‌ی انتقاد می‌نگرند و آن را سیاستی نادرست می‌دانند. اما در چارچوبِ نظمِ نوینِ چندقطبی، چنین برداشتی از درکِ واقعیت‌های ژئوپلیتیکیِ امروز به دور است. همکاریِ چین با جمهوری اسلامی را باید نه گزینش سیاسی، بل‌که بخشی از راهبردِ کلانِ پکن برای درگیری با هژمونیِ «غرب» و فرسایشِ نفوذِ ایالات متحده در خاورمیانه و نظام جهانی دانست. چین در پهنه‌ی سیاستِ بین‌الملل با قدرت‌های واقعی همکاری می‌کند، نه با نیروهای آرمانی یا جایگزینی‌هایی که هنوز جایگاه سنگینی در سیاستِ کنونیِ جهان ندارند.

چین به‌روشنی می‌داند که در شرایط کنونی حتا اگر روزی جمهوری اسلامی واژگون شود، این «چپ» نیست که قدرت را در ایران به دست خواهد گرفت. رسانه‌ی دولتیِ روسی، پراودا، در چندین تحلیل و گزارش، رک و راست نوشته است که در شرایط کنونی پس از جمهوری اسلامی، به گمان بسیار این گروه‌های شاهنشاهی و وابسته به «غرب» هستند که دستگاهِ فرمانروایی را در دست خواهند گرفت. اگر «چپ» در ایران یک نیروی واقعی، سازمان‌یافته و دارای پایگاه اجتماعی و سیاسیِ روشن بود، بی‌گمان چین و روسیه نیز با آن همکاری می‌کردند.

اگر در آینده هنگام فروپاشی جمهوری اسلامی، نیروهای «چپ» بتوانند بیش از نیروهای شاهنشاهی و وابسته به «غرب»، سازمان‌یافته، پرتوان و دارای پایگاه اجتماعی و سیاسیِ روشن در ایران شوند — به‌گونه‌ای که به یک قدرت واقعی در سیاستِ درون و منطقه دگرگون گردند — بدون هیچ تردیدی چین و روسیه از آن‌ها پشتیبانی خواهند کرد. برای این دو کشور، اصلِ بنیادین در همکاری‌ها، واقعیت‌های عینیِ میدانِ سیاست و توانِ عملیِ نیروهاست، نه برچسب‌های ایدئولوژیک یا آرمان‌های دور از دسترس. همان‌گونه که امروز از دولت‌هایی مانند کوبا، کره‌ی شمالی یا ونزوئلا — که همسو با گفتمانِ چندقطبی هستند — پشتیبانی می‌کنند، در آن شرایط نیز اگر «چپ‌ها» نشان دهند که می‌توانند در برابر نفوذِ «غرب» بایستند، منافع ملی را پاس بدارند و در راهِ نظمِ نوینِ جهانی گام بردارند، به‌روشنی با آن‌ها در زمینه‌های راهبردیِ جهان، با همه‌ی ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و سیاسیِ همکاری خواهد شد.

در کنارِ این پیوندهای راهبردی، رویارویی و رقابتِ چین با ایالات متحده نیز سرنوشت‌ساز است؛ ناهمسانی بنیادینی که راه کنونیِ پکن را از راهِ رفته‌ی اتحاد جماهیر شوروی جدا می‌سازد و جستار بررسیِ بخشِ آینده است.

چین و ایالات متحده: رقابت بدون ازسرگیریِ سرنوشتِ اتحاد جماهیر شوروی

پیوند میان چین و ایالات متحده امروز، محورِ مرکزیِ راهبردِ جهانی است و پیوندی است آکنده از دوگانگی‌های ژرف اما همچنین وابستگیِ دوسویه. سنجش این پیوند با دوران جنگِ سرد میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی می‌تواند آموزنده باشد. یک ناهمگونیِ بنیادین هست – ناهمگونی‌ای که خود رهبران چین به خوبی از آن آگاهند و برای ماندگاریِ کشور برجسته است: چین ازهم‌گسیختگیِ اتحاد جماهیر شوروی را موشکافانه بررسی و واکاوی کرده است و درس‌های بایسته را آموخته است. هدف روشن است: هرگز نباید در هیچ شرایطی، نادرستی‌های رهبریِ شوروی– فدا کردنِ اقتصاد، مردم و پیشرفتِ سوسیالیستی در قربانگاهِ مسابقه‌ی جنگ‌افزاریِ نظامی که در پایان کشور را ویران کرد، را از سر گرفت.

این بینش هنگام سفر دونالد ترامپ به پکن در ۱۴ مه ۲۰۲۶ به روشنی آشکار شد. صحنه چشمگیر بود: رئیس‌جمهور آمریکا همراه با الیگارشی مالی و صنعتی آمریکا – ایلان ماسک (Elon Musk) از اسپیس ایکس (SpaceX)، تیم کوک (Tim Cook) از اپل (Apple)، جن هسون هوانگ (Jensen Huang) از انویدیا (NVIDIA)، سران بلک راک (BlackRock)، گلدمن ساکس (Goldman Sachs)، بوئینگ (Boeing) و چند شرکت دیگر – از هواپیما در چین پیاده شد. این‌ها هسته‌ی سرمایه‌ی انحصاریِ آمریکایی را تشکیل می‌دهند. پیام ایالات متحده روشن بود: آن‌ها دسترسی به بازار می‌خواستند، منافع اقتصادی می‌خواستند – بدون اینکه چیزی واقعی به چین پیشکش کنند. اما از سوی چین، این آزمندی با راهبردی خردمندانه روبرو شد.

رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ بی‌پرده این پرسش را به پیش گذاشت: آیا می‌توان بر «دام توسیدید» (Thucydides’s Trap) پیروز شد؟ — همان الگوی تاریخی که در آن، رویاروییِ یک قدرتِ نیرومندِ نوپیدا با سرکردگیِ یک قدرتِ در روند فروپاشی، بیشتر به جنگ می‌انجامد. این پرسش برای سرسپردگی نبود، بل‌که پیام روشن داشت: چین نه خواهان جنگ است و نه آماده‌ی سرسپردگی.

اگر با روزهای پایانی اتحاد جماهیر شوروی هم‌سنجی کنیم، ناهمسانیِ برجسته‌ای آشکار می‌شود. اتحاد جماهیر شوروی بخش بسیار بزرگی از درآمد ملی – تا ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی – خود را برای پیشرفتِ نیروی جنگاوریِ خود به کار برد؛ برای همین اقتصاد راکد ماند. اتحاد جماهیر شوروی در زمان گورباچف، برتریِ خود را رها ساخت، و بی‌آنکه برنامه‌ای داشته باشد، دروازه‌های کشور را به روی سرمایه‌ی «غربی» گشود و طبقه‌ی نوینی از دارایان نمو کرد که سرانجام، همه‌ی کشور را فروخت. جفری ساکس (Jeffrey Sachs) می‌گوید «غرب» نه تنها هیچ کمکی به اقتصاد روسیه پس از فروپاشی نکرد، بل‌که با شوک‌درمانی، کارخانه‌ها را بست و بیکاریِ گسترده و ویرانی پدید آورد.

در زمان گورباچف، رهبری شوروی راهی را برگزید که مارکسیستِ چینی، زی هنگمو (Xi Hongmo)، آن را پنداریِ مرگبار می‌خواند: آن‌ها بر این باور بودند که اگر تنها به اندازه‌ی کافی «حسن نیت» نشان دهند، اگر «تفنگ» را بر زمین بگذارند، اگر در سیاستِ بین‌المللی کوتاه بیایند و نبردِ ایدئولوژیک را رها کنند — «غرب» آن‌ها را خواهد پذیرفت و به پیشرفتِ اتحاد جماهیر شوروی کمک خواهد کرد. نتیجه فاجعه‌بار بود.

چین این شرایط را وارونه کرده است. نخست، پیشرفتِ اقتصادی، نیرومندسازیِ نیروهای تولید و بهبودِ ترازِ زندگیِ مردم همواره در سیاست‌های دولت بالاترین جای را دارد. بر پایه‌ی داده‌های SIPRI، چین نزدیک به ۱.۷ درصد از تولید ناخالص داخلی خود را هزینه‌ی جنگاوری می‌کند – هزینه‌ای که کمتر از بسیاری از کشورهای باختری و بسیار کمتر از ۳.۵ درصد ایالات متحده است. این نشانه‌ی ناتوانی نیست، بل‌که نشانه‌ی خردمندیِ استراتژیک است. چین بر این باور است که یک دولتِ نیرومند تنها می‌تواند بر پایه‌ی یک اقتصادِ نیرومند ساخته شود. بدون یک اقتصادِ نیرومند، نه می‌توان نیروی راهبردی و نه نیروی نظامیِ پرتوانی داشت.

هنگام سفر ترامپ، این سیاست را ما در عمل دیدیم. ایالات متحده خواستار خرید گسترده‌ی هواپیماهای بوئینگ و مدارهای پیشرفته از انویدیا شد. چین با امضای پیمان‌نامه‌ها پاسخ داد، اما بر پایه‌ی سیاست‌های خودش: به اندازه‌ی خردمندانه‌ای سفارش داد که به پیشرفتِ خود آسیب نرساند و هم‌چنان به پشتیبانیِ تولید و پیشرفتِ کارخانه‌ی درونیِ هواپیماسازی می‌پردازد. امروزه چین هواپیمای مسافربری C919 خود را ساخته و در زمینه‌ی تراشه‌ها، سهمِ بازارِ انویدیا از ۹۵ درصد به نزدیک به صفر رسیده است – نه به دلیل تحریم‌ها، بل‌که به این دلیل که چین اکنون در روندِ ساختنِ فناوریِ خود است. این سیاست، وارونه‌ی اتحاد جماهیر شورویِ دورانِ گورباچف است: به جای وابستگی به «غرب»، از همکاری با «غرب» برای به‌دست‌آوردنِ استقلالِ اقتصادی بهره‌جویی می‌کند.

نتیجه روشن است: چین راهی سراسر دگرگون با اتحاد شوروی را برگزیده است. رقابت، به ویژه در زمینه‌ی اقتصادی با ایالات متحده در روند افزایش است، ولی چین به خوبی می‌داند که ایالات متحده برای زمانی دراز، هم‌چنان نیروی چیره در راهبردِ جهانی خواهد بود. برای همین، چین می‌خواهد از ازسرگیریِ درگیریِ جنگِ سرد پرهیز کند. این نبردی است که چین هم‌زمان با نیرومندساختنِ خود، در پی آفریدنِ گونه‌ای نوین از پیوند است – پیوندی بر پایه‌ی برابری، ارج‌نهادنِ دوسویه و همزیستیِ آشتی‌آمیز. درسِ دردناکِ تاریخ آموخته شده است: هر کسی که جنگ‌افزارهایش را بر زمین بگذارد و برای صلح زاری کند، نه آرامش خواهد داشت و نه استقلال و آزادی. بل‌که کشوری که نیروی خود را بر بهبودیِ زندگیِ مردم، خودسالاریِ فناوری و پیشرفتِ اقتصادی پایه‌گزاری کند – می‌تواند در برابر هر امپراتوری پایمردی کند.

اما فراتر از چالش‌های بیرونی، خطرِ اصلی از درون برخاسته است؛ جایی که رشدِ لایه‌هایی نوپا و وابسته، نبردی طبقاتی را در کشور پدید آورده که در بخشِ پسین به نشانه‌ها و پیامدهای آن خواهیم پرداخت.

نشانه‌های هشدار: طبقه‌ی بورژوازیِ نوپا و پیوندها با ایالات متحده – نبرد طبقاتی برای آینده‌ی چین

بزرگ‌ترین و ژرف‌ترین تضاد که امروز چین با آن روبروست و بزرگ‌ترین خطر برای پیشرفتِ سوسیالیستیِ آن است، از بیرون نمی‌آید – بل‌که از درون می‌آید. در سال‌های اصلاح‌ها، گشایشِ بازار و رشدِ تندِ اقتصادی، یک طبقه‌ی اجتماعیِ تازه سربرآورده است: بورژوازیِ توانگر، اثرگذار و «غرب»‌گرا یا بورژوازیِ بازرگانی که سرنوشتِ خود را به امپریالیسمِ آمریکایی و سرمایه‌ی مالیِ جهانی گره زده است. از نگرگاهِ مارکسیستی، این پرسشِ بنیادین برای آینده‌ی چین است: آیا این کشور می‌تواند سویِ سوسیالیستیِ خود را هم‌چنان دنبال کند یا این طبقه‌ی نوپای بورژوازی با همکاریِ دوستانِ امپریالیستیِ خود می‌تواند که راهِ سرمایه‌داری و بندگی از باختر را به چین بازگرداند؟

این طبقه‌ی تازه، از دارندگانِ کار، سرپرستانِ بالادست، بازیگرانِ مالی و گروهی از خردورزان و کارشناسان ساخته شده است که داراییِ خود را از درآمیختن با نهادهای مالیِ باختری به دست آورده‌اند. همان‌گونه که وانگ شیائودونگ (Wang Xiaodong)، («چه کسانی از سفر ترامپ استقبال کردند؟»، گلوبال تایمز – ۲۱ مه ۲۰۲۶) نشان می‌دهد، درست همین گروه بود که در خطِ پیشِ خوش‌آمد به ترامپ ایستاد و سفرِ او را ستود. هنگامی که گروهِ آمریکایی، به رهبریِ ترامپ و توانگرترین الیگارش‌های جهان به چین رفت، این طبقه و نهادهای مالیِ چین و نخبگانِ باخترگرا بودند که با خشنودی سخن از «نرمش»، سیاستِ «برد-برد» و «پیشرفتِ تاریخی» گفتند.

برای آن‌ها، همکاریِ نزدیک با ایالات متحده تنها یک سیاستِ استراتژیک نیست – بل‌که پرسشِ مرگ و زندگی است. دارایی، کارشان، آموزشِ فرزندانشان و شیوه‌ی زندگیشان همگی به گونه‌ای ژرف با ایالات متحده و باختر درهم‌تنیده است. افزایشِ درگیری، تحریم‌ها یا بریدنِ پیوندها، منافعِ آن‌ها را نابود خواهد کرد. از این رو، همان‌گونه که نویسنده‌ی مارکسیست، زی هنگمو می‌گوید، آن‌ها «اسب تروآ»ی امپریالیسم در درونِ کشور هستند. آن‌ها نیروهایی هستند که پیوسته در تلاش‌اند بازارها را بیشتر بگشایند، سرمایه‌ی بیرونی را آزادانه به درون درآورند و سرمایه‌ی درونی را آزادانه به بیرون بفرستند، مقررات‌زدایی و خصوصی‌سازی کنند – همه به نامِ «پیشرفتِ اقتصادی»، اما در واقع برای منافعِ طبقاتیِ خودشان.

این طبقه، نیرویی ایدئولوژیک نیز هست که همواره جهان‌بینیِ نئولیبرال و «غربی» را در چین گسترش می‌دهد؛ آن‌ها بخش‌های بزرگی از رسانه، زندگیِ فرهنگی و گفت‌وگوهای دانشگاهی را کنترل می‌کنند. آن‌ها «غرب» را تنها جامعه‌ی «متمدن»، «دموکراتیک» و «کارآمد» می‌دانند، هم‌زمان سوسیالیسم را در بن‌بست می‌بینند. نفوذِ آن‌ها یکی از بزرگ‌ترین خطرهایی است که جامعه‌ی چین با آن روبرو است، زیرا از درون عمل می‌کند، آگاهیِ مردم را به کژراهه می‌کشاند و خطِ سیاسی را دچار سردرگمی می‌کند.

خطرِ این طبقه دو چهره دارد. نخست، منافعِ اقتصادیِ آن‌ها در تضاد با سوسیالیسم است. رویایِ آن‌ها دگرگونیِ همانندِ آنچه در اتحاد جماهیر شوروی در سال‌های پایانیِ ۱۹۸۰ و آغازینِ ۱۹۹۰ رخ داد، است. آن‌ها می‌کوشند که دولت کوتاه بیاید، شرکت‌های دولتی به بخشِ خصوصی – به خودشان یا با همکاریِ شرکت‌های بیرونی – فروخته شوند و بازار باید رها از هر بندی آزادانه فرمانروایی کند. در درازنایِ سفرِ ترامپ، آمریکایی‌ها هم همین را خواستار شدند: خواهانِ دست‌یابیِ بیشتر به بخشِ کلیدیِ اقتصادِ چین، پایان دادن به کمک‌های دولتی به صنعتِ درونی، دگرگونی در ساختارِ شرکت‌های همگانی. آمریکایی‌ها برای فشار به چین از درونِ کشور، از طبقه‌ی بورژوازی کمک و پشتیبانی دریافت کردند. آن‌ها مانندِ گورباچف و دوستانش می‌گویند که برای آن‌که «نیکی‌خواهی» خود را به آمریکا بنمایانیم، باید سر فرودآوریم، باید بیشتر درآمیزیم، باید «مانندِ آن‌ها» شویم. آن‌ها پند می‌دهند که «رویارویی به جایی نمی‌رسد»، «ما به هم وابسته‌ایم» و همه چیز را می‌توان با پول و پیمان حل کرد. خطر از آن‌جا بزرگ‌تر می‌شود که بورژوازیِ چین، بسیار بزرگ‌تر، نیرومندتر و گستاخ‌تر از بورژوازیِ نوزادِ شوروی در زمانِ گورباچف است.

اما همان‌گونه که زی هنگمو با روشنیِ هشدار می‌دهد، این بازگشتی به تراژدیِ شوروی است. هنگامی که گورباچف اقتصادِ سوسیالیستی را رها کرد و با آغوش باز «غرب» را پذیرفت، چه رخ داد؟ آنچه پس از آن آمد، نه رفاه، بل‌که «چپاول» و غارت بود. سرچشمه‌ها و کارخانه‌های کشور به بهایِ بسیار کمتر از ارزشِ آن‌ها فروخته شد، کارگران کارِ خود را از دست دادند، رفاهِ جامعه‌ی سوسیالیستی از میان رفت و گروهی کوچک از الیگارش‌ها با کمکِ «غرب» قدرت را به دست گرفتند. طبقه‌ی بورژواییِ نوین در چین درست همین هدف را دارد. آن‌ها می‌خواهند بخشِ دولتی را خصوصی‌سازی کنند، آزادیِ جابجاییِ سرمایه به بیرون از کشور را می‌خواهند، نمی‌خواهند زیرِ برنامه‌ریزیِ دولتی کار کنند. آن‌ها آرزو دارند بخشی از طبقه‌ی بالای جهانی شوند، درست مانندِ الیگارش‌های روس. برای آن‌ها، خودسالاریِ کشور، منافعِ طبقه‌ی کارگر و راهِ سوسیالیستی تنها بازدارنده در راهِ آرزوها و سودهای بزرگ‌تر است.

اما این یک دگرگونیِ ناگزیر نیست. واکاوی‌های «چپِ» چین به روشنی نشان می‌دهد که میانِ طبقه‌ی بورژوا و دیگر طبقه‌ها و لایه‌های جامعه تضاد است. طبقه‌ی کارگر، دهقانان، لایه‌های میانه، همچنین بخش‌های بزرگی از حزب و دستگاهِ دولتی، برنامه و آرزویِ دگری برای سرنوشتِ خود و کشورشان دارند. برای آن‌ها، کنترلِ دولتی، خودسالاری، پاسبانی از صنعتِ تولیدیِ درونی و رفاهِ نیرومند، پایه‌های کامرواییِ مردم و کشور است. بنابراین نبرد بر سر این است که چه کسی باید تصمیم بگیرد: آیا باید کسانی فرمانروایی کنند که از فروشِ کشور سود می‌برند، یا کسانی که کشور و جامعه را با رنج و کارِ خود می‌سازند؟

تاریخ نشان داده است که این نبرد برای همه‌ی کشورهای سوسیالیستی، پیکار برای مرگ و زندگی است. اتحاد جماهیر شوروی به دلیلِ تازش‌های بیرونی فرونپاشید، بل‌که به این دلیل بود که نخبگانِ خودش از سوسیالیسم روی گرداندند و به سویِ سرمایه‌داری رفتند. امروز، چین با همین گزینش روبرو است. هنگامی که ترامپ با الیگارش‌ها و خواسته‌هایش به پکن آمد، هنگامی که بورژوازیِ چین به او خوش‌آمد گفت و خواستارِ امتیاز شد، همگی خطر را با همه‌ی روشنی دیدند. اما جامعه‌ی چین نشان داد که مردم از آنچه در خطر است، آگاه هستند.

خطر نزدیک و راستین است، اما پیروزی بر این خطر شدنی است. همان‌گونه که زی هنگمو واکاویِ خود را به پایان می‌رساند: «ما همکاری خواهیم کرد، عمل خواهیم کرد، گفت‌وگو خواهیم کرد – اما هرگز تفنگِ خود را بر زمین نخواهیم گذاشت.» مهرِ طبقه‌ی بورژوایِ نوینِ چین به ایالات متحده نشانِ پرتوانی نیست، بل‌که یک ناتوانی است. وفاداریِ آن‌ها نه به مردم یا کشور، بل‌که به سود و نخبگانِ جهانی است. آگاهی از خطرِ این طبقه، چارچوب‌بندیِ نفوذِ آن، راهبردیِ اقتصادِ کشور بر پایه‌ی منافعِ طبقه‌ی کارگر و لایه‌های میانی – این مهم‌ترین وظیفه برای کمونیست‌های چین است تا به سرنوشتِ اتحاد جماهیر شوروی دچار نشوند.

نبرد تنها میانِ چین و ایالات متحده نیست، بل‌که میانِ دو راه است: دنبال کردنِ راهِ سوسیالیستیِ خودبنیادِ چینی یا راهِ درآمیختنِ سراسری در نظامِ سرمایه‌داری و سرسپردگی به «غرب». سرنوشتِ این نبرد، نه تنها نقشِ چین را در جهان در دهه‌های آینده تعریف خواهد کرد و بل که نشان خواهد داد که آیا جهانِ چندقطبی می‌تواند پابرجا بماند و هم‌سنگیِ نیروهای جهانی را به زیانِ استعمارگرانِ «غربی» برهم زند یا نه.

همه‌ی این کشمکش‌ها، چین را در نقطه‌ی عطفی تاریخی می‌گذارد؛ نقطه‌ای که جمع‌بندیِ راه، چالش‌ها و چشم‌اندازِ پیشِ رو را در «پایان سخن» دنبال خواهیم کرد.

پایان سخن

چین امروز در یک چهارراه تاریخی و سرنوشت‌ساز ایستاده است؛ جایی که راه آینده‌اش از دل همان تضادهایی می‌گذرد که در سراسر این تحلیل بررسی شد. از یک سو، همچون یک نیروی پیشران در شکل‌دهی به نظم نوینِ چندقطبیِ جهانی، در برابر هژمونی و سیاست‌های امپریالیستیِ آمریکا ایستاده و همکاری‌های راهبردی‌اش – به‌ویژه با روسیه – بستری برای رهاییِ کشورهای «جنوب جهانی» از بندهای کهن و ساختارهای نادادگرانه‌ی گذشته فراهم کرده است؛ نقشی که به سود ستم‌دیدگان و ملت‌هایی است که به دنبالِ استقلال و پیشرفت هستند.

از سوی دیگر، اما همان چالشِ درونی‌ای که محورِ اصلیِ بررسی درباره‌ی تضادهای طبقاتی بود، همچنان پابرجاست: سربرآوردن و قدرت‌گیریِ لایه‌هایی از بورژوازیِ باخترگرا و نفوذِ فزاینده‌ی نهادهای مالیِ جهانی، که جهت‌گیریِ سوسیالیستیِ کشور را هدف گرفته‌اند. همان‌گونه که تجربه‌ی تاریخی نشان داده، همکاریِ اقتصادی یا پیوند با بازارِ جهانی به خودیِ خود خطرناک نیست؛ آنچه خطرناک است، وابستگیِ اقتصادی، از دست دادنِ کنترلِ سیاسی، و چشم‌پوشی از منافعِ بنیادینِ طبقه‌ی کارگر و توده‌های رنجبر است – همان کژراهه‌ی بزرگی که در دورانِ گورباچف، شوروی را به نابودی کشاند. بر این پایه، آینده‌ی چین نه چندان به استراتژیِ ژئوپلیتیکی، بل‌که به تواناییِ درونیِ آن در پاسبانی از حاکمیتِ ملی، نیرومندیِ جایگاهِ طبقه‌ی کارگر، و جهت دادن به رشدِ اقتصادی در راستای پاسخگویی به نیازهای واقعیِ مردم بستگی دارد؛ نه منافعِ اندکی سرمایه‌دار و طبقه‌ای که چشم‌به‌راهِ پیوندِ ناگسستنی با «غرب» است. این خطر تنها در مرزهای چین خود را وانمود نمی‌کند؛ چراکه اگر این طبقه پیروز شود، پیامدهایی سنگین‌تر و ناگوارتر از فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی برای جنبشِ «چپ» و آرمان‌های سوسیالیستی در سراسرِ جهان به همراه خواهد داشت.

در این میان، تصویری که رسانه‌ها و سازمان‌های فکریِ وابسته به «غرب» از چین می‌کشند – تصویری آکنده از بزرگ‌نمایی درباره‌ی سرکوب، ناتوانی، ازهم‌گسیختگی و محکوم به شکست – همواره یک‌سویه و کژنما است؛ چراکه هدفِ اصلیِ آن، نادیده گرفتنِ دستاوردها و بی‌ارزش جلوه دادنِ توانمندی‌های راهِ سوسیالیستی است. اما واقعیت این است که «راهِ چینی» با همه‌ی پیچیدگی‌ها و چالش‌هایش، تنها الگو و تجربه‌ای است که توانسته در بازه‌ای کوتاه، دگرگونی‌های ژرف و پیشرفت‌هایی چشمگیر در کاهشِ تنگدستی، پیشرفتِ زیرساخت‌ها و بالا آوردنِ جایگاهِ جهانی خود داشته باشد. برای ملت‌های «جنوب جهانی»، برای کارگران و همه‌ی کشورهایی که سال‌ها زیرِ فشارِ استعمار و سیاست‌های یک‌جانبه‌ی «غرب» بوده‌اند، تجربه‌ی چین نشان داده که پیشرفت و استقلال شدنی است؛ می‌توان بدونِ سرسپردگی در برابر «غرب»، به رشد و پیشرفت رسید و سامانه‌ای ساخت که در آن، منافع و نیازهای بیشترِ مردم، بر سودجوییِ شرکت‌های چندملیتی و سرمایه‌ی جهانی برتری داشته باشد. از این رو، درکِ درستِ چین و جایگاهِ امروزش، بدونِ کنار گذاشتنِ پیش‌داوری‌های تاریخی و ایدئولوژیک، و بدونِ نگاه به نقشِ بنیادینِ آن در روندِ دگرگونی‌های تاریخی و پیکار برای نظامِ جهانی دادگرانه‌تر و چندقطبی، به بیراهه خواهد رفت.

سرچشمه‌های کمکی 

– Scimago Journal & Country Rank (2023–2025 data)

– International Labour Organization (ILO) statistics, 2005–2025

– World Bank economic and inflation databases

– SIPRI Military Expenditure Database

– Global Times: editorials and analyses (May 2026)

– Fyodor Lukyanov, research and commentary on Russia–China relations

– Jeffrey Sachs, reports on post-Soviet economic transition

– International relations research center: “China’s Role in the Strait of Hormuz Crisis”, May 2026

– United Nations Security Council: official meeting records and statements (April–May 2026)

– Transnational Foundation for Peace and Future Research (TFF) analyses

– Wang Xiaodong, “Who Welcomed Trump’s Visit?”, Global Times, 21 May 2026




 
پیش به سوی اتحاد گسترده «چپ»:
برای میهن، نان، کار، خانه؛ برای کودک، مرد، زن، زندگی، آزادی

مقاله ۸/۱۴۰۵
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۷ مه ۲۰۲۶

باغ‌ها را گرچه دیوار و در است، از هواشان راه با یکدیگر است (سایه)

پیش‌گفتار

امروز ساختار جهان و کشور ما به گونه‌ای سامان یافته که تنها با یک نگاه ساده می‌توان ستم و نابرابری فرمانروا بر آن را دید. چهره گرسنه کودک کار، رنج زن درمانده و فریاد کارگری که برای دریافت دستمزد نپرداخته خود را می‌سوزاند، گویاترین نشانه‌های این واقعیت‌اند.

جهان پیش روی ما جهانی ست که در آن نابرابری بی‌پرده، طبقه‌ی فرمانروا خود را آقای جهان و فراتر از قانون می‌داند، و سیاستمداران و میلیاردرها با شبکه‌های پنهان باجگیری و نفوذ، سرنوشت میلیون‌ها انسان را به بازی گرفته‌اند. از پرونده‌ی اپستین تا کودک‌ربایی در اروگوئه، از عفوهای پنهانی تا آتش‌سوزهای مرموز — همه یک چیز را فریاد می‌زنند: در جهانی که قانون، معیار و میزانش برای قدرتمندان و تهیدستان یکسان نیست، ایران نیز در چارچوب همان الگو، با چهره‌ای دیگر، همان رنج‌ها را بازتولید می‌کند. حاکمانی که نام میهن‌دوستی بر سینه دارند، همان الگوی غارت و نابرابری را با پوشاک دین و سنت بازسازی می‌کنند.

نبود یک جایگزین پیشرو و مردمی، بزرگترین سوگ امروز ماست. این نبود، این تهی جای ترسناک، دلبستگان به سوته‌دلانِ جهان را باید به سوی همکاری بکشاند. اما دریغ… دریغ از آن هنگام که چشم باز کنیم و بینیم که هنوز پراکنده‌ایم، هنوز بر سر اینکه کدام حزب، کدام شعار، کدام راه‌حل درست‌تر است، یکدیگر را می‌کوبیم، و دشمنِ سوار بر اسبِ سرمایه و زور، و شمشیر به دست، سینه‌ی عاشقان این سرزمین را نشانه می‌گیرد.

در چنین روزگاری، «چپ» پراکنده و گرفتار جدایی‌گری، میدان را برای راست تهی کرده است. این نوشتار پاسخی است به این پرسش که در برابر این نظمِ ناعادلانه، چه باید کرد؟ پاسخ در آن ساده است، اما پیاده کردن آن سال‌ها کار می‌خواهد: همبستگی.

جهانی که در آن می‌زییم؛ نابرابری بی‌پرده

جهان در روند دگرگونی‌های بزرگ است. نابرابری که روزگاری در لابه‌لای آمار پنهان می‌ماند، امروز دیگر پشت هیچ پرده‌ای نمی‌توان آن را پوشاند. یک درصد از داراترین مردم جهان، بیش از نیمی از همه دارایی‌های روی زمین را در دست خود دارند. این یک شعار نیست؛ این راستی است که سازمان‌های بین‌المللی بارها از آن سخن گفته‌اند. هنگامی که بیش از سه میلیارد انسان با کمتر از پنج دلار و نیم در روز زندگی می‌کنند، دارایی دو هزار و ششصد میلیاردر جهان از مرز چهارده هزار میلیارد دلار گذشته است. این شکاف هر روز گودتر می‌شود.

این نابرابری در سال‌های گذشته به اوج تازه‌ای رسید. در این سال‌ها، داراترین‌های جهان بیش از پنج هزار میلیارد دلار بر دارایی خود افزودند. این رویداد تصادف نبود. این نتیجه طبیعی سامانه‌ای است که برای انباشت دارایی در دست اندکی برنامه‌ریزی شده — سامانه‌ای که بحران را نه تهدید، بل‌که فرصت می‌بیند.

بر پایه گزارش‌های فوربس در سال ۲۰۲۶، ایلان ماسک در یک ساعت کاری نزدیک به ۲۳ میلیون دلار به دارایی خود می‌افزاید — پولی که یک کارگر ساختمانی در فیلیپین با ۵ دلار در روز، برای به دست آوردن آن باید ۱۳ هزار سال کار کند. این شکاف را دیگر نمی‌توان برایند سخت‌کوشی دانست. این یک شکاف ساختاری است. ساختاری که در آن کسانی که سرمایه دارند، بیشتر سرمایه می‌انبازند، و کسانی که تنها نیروی کار دارند، هر روز بیشتر در تنگنا می‌افتند. نظریه «پیشرفت همگانی» که نئولیبرال‌ها دهه‌هاست تبلیغ می‌کنند، در برابر این راستی‌های خشن فرومی‌پاشد.

ما با چشم‌های خود می‌بینیم که چگونه یک گروه اندک صهیونیستی چگونگی آینده جهان را برنامه‌ریزی می‌کنند. مرجوری تیلور گرین (Marjorie Taylor Greene)، نماینده پیشین کنگره و هم‌پیمان پیشین دونالد ترامپ، می‌گوید ترامپ برای رسیدن به کاخ سفید ناچار بوده با اسرائیل «داد و ستدی» انجام دهد. این سخنان که در گفت‌وگو با دیلی کالر (Daily Caller) به چاپ رسیده، به راستی به پیوند ساختاری میان واشنگتن و تل‌آویو تاخته است. به باور او، هیچ رئیس‌جمهوری در آمریکا بدون خشنودی گروه‌های فشار نیرومند اسرائیلی نمی‌تواند به فرمانروایی برسد یا در جایگاه خود بماند.

پرونده جفری اپستین، سرمایه‌دار تبهکاری که شبکه باجگیری همخوابگی از بالادستان جهانی را می‌چرخاند، آشکارا با صهیونیسم جهانی و طبقه‌های بالای فرمانروا پیوند خورده است. سندهای چاپ شده نشان می‌دهد که اپستین با موساد، سازمان جاسوسی اسرائیل، همکاری نزدیک داشته است. سرمایه بین‌المللی از این شبکه برای باجگیری از سیاستوران، بازرگانان و کسان بانفوذ بهره می‌برده تا فرمانبرداری آنان را در برابر سودهای صهیونیسم و دستگاه سرمایه‌داری جهانی پایدار کند.

اپستین از راه انجمن‌های وابسته به دستگاه فرمانروایی صهیونیستی مانند «صندوق ملی یهود» که در جابه‌جایی گروه‌های فلسطینی و گسترش شهرک‌نشین‌ها نقش دارند، برای سیاستمداران و پول‌داران بزرگ جهان تله‌گزاری می‌کرد. این پرونده نمونه‌ای آشکار از همپوشانی سودهای سرمایه‌داران بین‌المللی، دستگاه جاسوسی اسرائیل و سیاستوران باختری در راستای نگهداری سرکردگی ازمابهتران بر جهان است.

روزنامه‌های ایتالیا در این روزها درباره کارهای فراقانونی لایه‌های بالایی جامعه می‌نویسند. کودکی ناتوان از خانواده تنگ‌دست در اروگوئه به دنیا می‌آید و از مادر خود گرفته و در خانه کودکان نگهداری می‌شود. خانواده‌ای کم‌درآمد او را دو سال با عشق بزرگ می‌کند — او به آنها «مادر» و «پدر» می‌گفت. ناگهان یک میلیاردر ایتالیایی جوزپه چیپریانی (Giuseppe Cipriani) و نامزدش، نیکول مینتی (Nicole Minetti) — که محکومِ کیفری مهمانی‌های سکس سیلویو برلوسکونی (Silvio Berlusconi) است — همان کودک را می‌خواهند و با پول و نفوذش او را می‌ربایند. دادگاه فریب می‌خورد: حقیقت پنهان می‌ماند و کودک به پول‌داران سپرده می‌شود. وکیل کودک و همسرش در آتش‌سوزی مرموزی می‌میرند؛ مادر بیولوژیکی کودک به‌ناگهان ناپدید می‌شود. از نفوذ پول‌داران در دستگاه قضایی و سیاسی ایتالیا همین بس که گفته شود که برلوسکونی با پول خود راه را برای بسته شدن پرونده‌ی مهمانی‌های سکس مینتی هموار کرد. پس از مرگ برلوسکونی، در سال ۲۰۱۹ مینتی به ۳ سال و ۱۱ ماه زندان محکوم شد، اما حتا یک روز زندان نرفت. و امسال، رئیس‌جمهور ایتالیا او را فرای حکم دادگاه، بخشید. دارایان همیشه راهی پیدا می‌کنند — نه به این دلیل که قانون نیست، بل‌که به این دلیل که طبقه‌ی فرمانروا خود را آقای جهان و فراتر از قانون می‌داند.

دکتر یوزف منگله (Josef Mengele) که به دلیل آزمایش‌های کُشنده و ددمنشانه به روی زندانیان در آشویتس به نام «فرشتهٔ مرگ» خوانده می‌شد، پس از پایان جنگ جهانی دوم به آمریکای جنوبی گریخت و سال‌ها با شناسنامه ساختگی در آن‌جا زندگی کرد. به تازگی آشکار شد که در سال‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی او بارها به سوئیس سفر کرد، ولی هیچ‌گاه دستگیر و زندانی نشد. هیچ‌کس نمی‌داند که چه کسانی در این سال‌ها از دوست فاشیست خود پاسبانی کرده‌اند و هیچ‌کس نمی‌داند که او را برای انجام چه کاری به سوئیس خوانده بودند.

از زوریخ تا آشویتس، از اروگوئه تا ایتالیا، از واشنگتن تا تل‌آویو، لایه‌های فرادست قانون را برای خود خم می‌کند و مردمان تهی‌دست را شکار پول خود می‌سازد. اگر پنداشتی این داستان تنها در آن سوی جهان رخ می‌دهد، به ایران بنگر — جایی که همان الگو، تنها با پوشاک دیگر، هر روز بازآفرینی می‌شود.

ایران: همان داستان، تیزتر و دردناک‌تر

دولت‌آبادی، نویسنده‌ای که عمری به زبان مردم نوشته و صدای کسانی بوده که صدایشان شنیده نمی‌شد، شرایط میهن را رک و راست به تصویر می‌کشد. او می‌گوید که کشور را از هر چیزی تهی کرده‌اند: از انسان، از بازار سالم، از آب و هوای زیست‌پذیر، از پیوندهای اجتماعی درست، از هر نهاد راستین. این تهی شدن تصادفی نیست؛ نتیجه دهه‌ها سیاست‌گذاری آگاهانه است که تنها به سود اندکی بوده است.

او می‌گوید که مردم می‌خواهند از کشور دفاع کنند، اما شکم گرسنه ایمان ندارد. و خودِ حاکمان، مردم را گرسنه کرده‌اند. برنج را در دریا می‌ریزند تا بها بالا رود. مردم می‌بینند که هزاران میلیارد ناپدید می‌شود و گروهی ویژه سود می‌برند.

گرسنگی زنجیر نادیدنی‌ای است که مردم را به بند می‌کشد، بی‌آنکه نیاز به زندان و دادگاه باشد. طبقه حاکم با دو دست کار می‌کند: یک دست نان را از دهان مردم می‌کشد، دست دیگر دهان آنان را می‌بندد تا شکوه نکنند.

این همان الگویی است که در سطح جهانی دیدیم. یک درصدی که قانون را برای خود خم می‌کند، در میهن ما نیز هست — با این ناهمسانی که در میهن ما این ددمنشی‌ها با نام «میهن‌دوستی» و «دین» انجام می‌شود. فرمانروایانی که می‌گویند دفاع از سرزمین می‌کنند، خود از بزرگترین ویرانگران آن‌اند.

دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی با پیاده‌سازی دستورهای نهادهای مالی بین‌المللی، ایران را یکی از نابرابرترین کشورهای منطقه کرده است. واگذاری‌های گسترده و رانتی، فروپاشی بهداشت همگانی، کالایی شدن آموزش و پرورش، و غارت دارایی‌های ملی به بهانه «بهره‌وری» — اینها سیاست‌های آگاهانه‌ای هستند که پیامدهایشان هر روز در زندگی مردم نمایان است.

هر روز آگاهی از تن‌فروشی زنان برای تهیه هزینه‌ی زندگی، خودسوزی کارگران در اعتراض به دستمزدهای پرداخت‌نشده، رنج کودکان کار در کوچه‌های شهر، و فروش تن‌پیکرهای تهی‌دستان وجدان‌های خسته را می‌خراشد. اینها آمار نیستند؛ اینها انسان‌اند. انسان‌هایی که سامانه‌ای آنها را به این روز انداخته است.

ترس از گزمگان، ترس از اندیشیدن، ترس از سازماندهی — اینها ابزارهای فرمانروایی‌اند که بدون شلیک کردن یک تیر، ایستادگی را نشدنی می‌کنند. این همان زمینه‌ی امنیتی است که آواز نئولیبرالی با آن آمیخته شده و می‌دانیم که با انسان‌ها چه می‌کند.

افزون بر همه‌ی اینها، باید چشمان خود را به روی خطری بزرگتر نیز بگشاییم. پرخاشگری آمریکا و اسرائیل، با همکاری نیروهای راست و شاهنشاهی‌خواه، نقشه‌ی نابودی و چندپارگی ایران را در سر می‌پرورانند. آنها می‌خواهند این سرزمین را به چند پاره خرد و ناتوان بخش کنند تا هر پاره را به آسانی به بند کشند. اگر امروز بیدار نشویم و این نیرنگ را نشناسیم، فردا دیگر دیر خواهد بود — نه ایرانِ یکپارچه خواهد ماند، نه نانی برای گرسنگان، نه امیدی برای رنجبران.

با این همه، چشم‌انداز آینده میهن، تنها تاریک نیست. در سال‌های گذشته ما خیزش‌هایی دیدیم که هر بار ژرف‌تر، گسترده‌تر و سازمان‌یافته‌تر از پیش بوده‌اند. اعتصاب‌های کارگری و صنفی با همه‌ی سرکوب پیوسته رشد می‌کنند. آگاهی از پیامدهای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی هر روز گسترده‌تر می‌شود. جنبش زنان، جوانان، آموزگاران، کارگران و زندانیان سیاسی موج‌هایی از پایداری آفریده‌اند که در بخش‌های دیگر جامعه نیز می‌پیچد و شور پیکار را نیرومندتر می‌کند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» و خیزش مهر ما امسال، همه نشان‌گر امیدی پرشور است. این خیزش‌ها خودجوش و پرانرژی بوده‌اند. میهن‌دوستی ایرانیان در برابر یورش بیگانگان، دشمن را شگفته زده کرد و نام ایرانیان را بر سر زبان‌ها انداخته است.

اما یک تهی‌جای بزرگ حس شده: نبود پیشاهنگی سازمان‌یافته که بتواند این انرژی را در راه دگرگونی‌های پایدار سازمان‌دهی کند. مردم به میدان آمده‌اند، اما نیرویی که بتواند این پویش را در راه روشن رهبری کند، نبوده است. این تهی‌جا را نمی‌توان با چشم‌به‌راهی پر کرد. باید دست به کار شد و خود آن را ساخت.

مردم ایران گرسنه‌اند و حاکمان برنج در دریا می‌ریزند. کارگر خود را می‌سوزاند و دستگاه فرمانروایی سرکوب را ددمنش‌تر می‌کند. بیگانگان در کمین چندپارگی میهن هستند. با این همه، خیزش‌ها خودجوش می‌رویند و درخت میهن‌دوستی شکوفه می‌کند — اما بدون پیشاهنگی آگاه، این انرژی نابود می‌شود. و اینجا است که پرسش از «چپ» آغاز می‌شود: در این میدانِ پرآشوب، در جهانی نادادگر، ایرانی رنجیده از ستم، در برابر استعمارگرایانی که به دنبال نابودی ایران هستند، وظیفه‌ی ما چیست؟

وظیفه «چپ»: از پاسداری تا ساختن

شاخه‌ها را از جدایی ‌گر غم است، ریشه‌هاشان دست در دست هم است (سایه)

در روزگاران سال‌های شصت که سرکوب فراگیر بوده و «شب تیره و خاموشی» چیره شده، وظیفه «چپ» این بوده که خود را زنده نگه دارد. نه به معنای بی‌کنشی یا کناره‌گیری، بل‌که به معنای پاسداری از بذری که دگرگونی بزرگ فردا را شدنی می‌سازد. این شکیبایی و «زنده نگه داشتن» خود یک کنش سیاسی و انقلابی بود. هر کس می‌بایست با پاکی اخلاقی خود را نگه دارد.

هنگامی آسمان اندیشه‌ی مردم بی‌ستاره می‌شود، روشن کردن حتا یک فانوس، گونه‌ای پایداری است.

درخت باور به جهانی آزادتر و دادگرانه‌تر بدون آبیاری پیوسته خشک می‌شود. «چپ» در روزگار سرکوب باید از هر روزنه‌ای که نور می‌بارد بهره بجوید — از هر حماسه، از هر سروده، از هر روایت پایداری — تا باور به جهانی بهتر را در دل‌ها زنده نگه دارد.

اما امروز دیگر از آن روزهای ناامیدی و خاموشیِ ناب دور شده‌ایم. شرایط عینی برای دگرگونی آماده است. دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی با بحران‌هایی دست و پنجه نرم می‌کند که برای آنها هیچ راه چاره خردمندی ندارد. خیزش‌های مردمی سال‌ها و ماه‌های گذشته نشان می‌دهند که جامعه ایران هم دیگر خواهان زندگی زیر شرایط گذشته نیست.

دیگر هنگام سخن‌ورزی نیست.

دیگر روزگار حماسه‌خوانی نیست؛ سخن از حماسه‌آفرینی است. باید پیام روشن و برنده داشت و به میان مردم برد. در جهان امروز، پیروزی هر پیامی در روشنی و تیزی آن است. «چپ»ی که پیام ناهمسان و گیج‌کننده می‌دهد، پشت سر کاروان می‌ماند، نه پیشاهنگ آن.

«چپ» امروز نمی‌تواند میان گزینه‌های گوناگون سردرگم بماند. باید راهبرد مستقل و مشترک خود را به پیش بگذارد.

زمان گزیدن فرا رسیده است. گزینش همبستگی و گریز از تک‌نوازی. بدون این گزینش روشن، وجدان هر «چپ»ی، او را در میان خوشبختی نمودین خود، بدبخت می‌کند. یکی از دردناک‌ترین راستی‌های جنبش پیشرو ایران، پراکندگی و جدایی‌گری است. سازمان‌ها و گروه‌های «چپ» که هر کدام در جنگ‌های درونی گرفتارند، تا کنون دست به کردار همگانی و تأثیرگذاری نزده‌اند. آن هم زمانی که راست‌ها، با همه ناسازگاری‌های درونی‌شان، هنگامی که منافع طبقاتی‌شان به خطر می‌افتد، همبسته و هم‌گام وارد میدان می‌شوند.

لایه‌های گوناگون بورژوازی در دستگاه فرمانروایی نیز همین‌گونه کار می‌کنند. هنگامی که منافع‌شان در خطر است، همبسته و هم‌گام دور نظام گرد می‌آیند و کشور را به کژراهه‌ی اقتصادی و اخلاقی می‌کشانند.

سرمایه‌داری خودخواسته «چپ»‌ها را به گروه‌های کوچک و بدگمان بخش کرده تا مبادا آوایی یگانه علیه خود او سر دهند. این بخش‌سازی نتیجه‌ی یک تصادف نیست؛ بخشی از راهبرد طبقه حاکم است. هنگامی که نیروهای «چپ»، سرگرم درگیری با یکدیگرند، نیازی به سرکوب بیرونی نیست.

دیرکرد در راه یگانگی، هزینه‌ای است که مردم نادار و رنجبر ایران پرداخت می‌کنند. هنگامی که مردم به میدان می‌آیند، اما پیشاهنگ سازمان‌یافته و گردان هم‌گام «چپ» را نمی‌بینند که بتواند خشم توفانی آن‌ها را سازمان‌دهی کند. نتیجه؟ میدان برای نیروهایی باز می‌ماند که نه سودهای مردم، بل‌که منافع بورژوازی و حتا بیگانگان را نمایندگی می‌کنند.    

چگونه هر گروه «چپ» باور دارد که به تنهایی، با باور به برنامه‌های خود، می‌تواند ساختار قدرت را دگرگون کند؟ چگونه می‌توان از دفاع از منافع توده‌ها سخن گفت، اما از همبستگی برای آن منافع سر باز زد؟

یک کنشگر «چپ»، چه بهبودی‌خواه و چه انقلابی، باید به آرمان‌های توده‌ها پایبند باشد، نه به نام و نشان سازمانش. سازمان و حزب ابزاری هستند برای رهایی رنجبران از ستم‌های چندگانه، نه هدفی مقدس برای خویش.

تردیدی نیست که «چپ»‌ها در پهنه‌ها و زمینه‌های گوناگون دیدگاه‌های ناهمسازی با هم دارند. در پهنه‌ی ایدئولوژیک، برخی لنینیسم را از چارچوب ایدئولوژیک خود برداشتند، برخی مارکسیسم را هم. در پهنه‌ی راهبردی و چشم‌انداز جامعه آینده، برخی به سامانه‌ی مردم‌سالاری دلبستگی دارند، برخی سوسیالیسم ناب می‌خواهند، و برخی گذار ملی‑دموکراتیک با سمت‌گیری غیرسرمایه‌داری. در زمینه‌ی خط‌مشی و راه‌کار در برابر جمهوری اسلامی نیز ناهمسازی‌های بزرگی است: برخی بهبودِ دستگاه جمهوری اسلامی را شدنی می‌دانند، برخی خواهان سرنگونی آنی‌اند، و برخی ضد جمهوری اسلامی هستند اما براندازی امروز را درست نمی‌دانند. درباره‌ی تضادهای عمده نیز در میان «چپ» چندان همسازگری دیده نمی‌شود. برخی بزرگترین وظیفه (کارباید) ما را ضدامپریالیستی می‌دانند، برخی مقوله‌ی امپریالیسم را فرسوده می‌شمارند.

همه‌ی اینها درست. ولی در برابر این همه ناسازگاری، دیدگاه‌های برجسته‌ای با هم همساز است. همه از خودسالاری و استقلال، عدالت اجتماعی و دادگری، آزادی سخن می‌گویند.

حتا آن «چپ»‌هایی که امپریالیسم را مقوله‌ای فرسوده می‌دانند، سرشتِ ضداستعماری پررنگی دارند؛ حتا آن «چپ»‌هایی که راه‌کارهای گوناگون جمهوری اسلامی را می‌پذیرند، از عدالت اجتماعی سخن می‌گویند و نظام سرمایه‌داری را نکوهش می‌کنند.

در برابر ما دشمنانی نیرومند ایستاده‌اند که تنها با یگانگی، همبستگی و همیاری می‌توان با آنها پیکار کرد: دشمنی مانند غرب، نه به معنای فرهنگی آن بل‌که به دلیل سرشت استعمارگرایانه آن، که خواهان ایران بزرگ و نیرومند و یکپارچه نیست؛ هواداران شاهنشاهی که برای یورش بیگانگان به میهن ما دست می‌زنند؛ یک سامانه ددمنش سرمایه‌داری در درون با بورژوازیِ انگلی که خواهان شناسایی حق طبقه‌ی کارگر برای سازماندهی نیست و نمی‌خواهد دارایی کشور را برای بهبودی زندگی مردم به کار برد؛ یک روبنای خودکامگی دینی که هوای نفس کشیدن را برای مردم تنگ کرده است.

برای همین، تنها راه درست، همبستگی است.

«چپ» در روزگار خاموشی فانوس روشن نگه داشت و اکنون هنگام خیزش، باید پیشاهنگ باشد. اما چگونه می‌توان پیشاهنگ بود، زمانی که صف‌هایمان پراکنده و نیروی اندک ما در درگیری با هم دیگر به کار برده می‌شود؟ چنددستگی، «چپ» را از میدان بیرون کرده و میدان را برای راست تهی کرده است. پس راه برون‌رفت از این بن‌بست چیست؟

همبستگی: بایستگی راهبردی

دستِ من با دستِ تو دستان شود، کارِ ما زین دست، کارستان شود (سایه)

هنگامی که از همبستگی «چپ» سخن می‌گوییم، سخن از یکدست کردن همه دیدگاه‌ها یا پاک کردن ناسازگاری‌ها از روی کاغذ نیست. ناسازگاری میان رویکردهای گوناگون در «چپ» ریشه‌های راستین دارد و نادیده گرفتن آنها نه شدنی است و نه سودمند. اما این ناسازگاری‌ها نباید بازدارنده همکاری کرداری در میدان پیکارهای صنفی، اجتماعی و سیاسی شوند.

آزمون تاریخی جنبش‌های کارگری و آزادی‌بخش در سده‌ی بیستم یک درس روشن دارد: هیچ‌گاه دگرگونی بزرگی بدون جبهه‌ای همبسته و سازمان‌یافته به پیروزی نرسیده است. جنبش‌هایی که پیروز شدند، آنهایی بودند که توانستند نیروهای گوناگون را گرد برنامه‌ی همگانی گرد هم آورند — نه آنهایی که همه را به پذیرش یک خط یگانه فراخواندند. ارج گذاشتن دیدگاه‌های دیگران، و پایبندی به همکاری برای هدفی بزرگتر از خود، شیوه‌هایی هستند که می‌توانند ناسازگاری‌های درونی جبهه را رهبری کنند و یگانگی بیافرینند.  

در تاریخ پویش کارگری ایران نیز روزگارانی بوده که همکاری و هماهنگی میان نیروها، توانسته دستاوردهای مهمی به بار بیاورد. و روزگارانی بوده که فرقه‌گرایی و جدایی، فرصت هر پیشرفتی را از میان برد. این آزمون را باید آموخت. سخن گفتن از بایستگی همبستگی، بدون کردار و رفتار در این راه، بس نیست. همبستگی یک آرزو نیست؛ یک فرایند است که باید ساخته شود — گام به گام، با شکیبایی و پشتکار، با پذیرش اینکه کار همگانی همیشه پیچیده‌تر از کار فردی است.

جبهه‌ی همبسته‌ی «چپ» نمی‌تواند بر پایه‌ی شعارهای تهی یا همدلی‌های زودگذر پایه‌گزاری شود. پایه‌ی آن باید برنامه‌ی مشخص، خواست‌های روشن و پایبندی کرداری به همکاری باشد.

سازمان‌ها و گروه‌های «چپ» باید میز گفت‌وگو بچینند — نه برای اینکه ناهمسانی‌ها را برجسته کنند و بر سر هم بکوبند، بل‌که برای اینکه زمینه‌های همکاری مشخص را شناسایی کنند. کجا می‌توانیم با هم کار کنیم؟ در کدام کارزارها می‌توانیم هماهنگ باشیم؟ چگونه می‌توانیم از جنبش‌های اجتماعی به شکل هماهنگ پشتیبانی کنیم؟

آنچه می‌تواند همه گرایش‌های «چپ» را — از انقلابی تا بهبودی‌خواه، از مردم‌سالار تا کمونیست — کنار هم بنشاند، خواست‌های پایه‌ای همگانی است. این خواست‌ها روشن‌اند: جدایی دین از حکومت، آزادی پوشش و تن زنان، برابری همه‌ی خلق‌ها و مردمان این سرزمین، به‌رسمیت‌شناختن حقوق دگرباشان و دگراندیشان، آزادی سخن و سازماندهی، بازپس‌گیری واگذاری‌های ویرانگر و رانتی، زنده‌سازی خدمات همگانی رایگان برای همه، تصویب قانون کار دادگرانه و انسانی، بازپخش دارایی دزدیده شده، و ایستادگی در برابر سرمایه انباشت‌شده‌ی رانتی که کشور را به تاراج برده است.

اینها نکته‌های پیوندی هستند که می‌توانند بخش پهناوری از نیروهای «چپ» را در یک جبهه‌ی عملی کنار هم بنشانند.

برپایی کمیته‌های همکاری میان سازمان‌های «چپ»، سازماندهی کارزارهای سراسری علیه گرانی و واگذاری رانتی، پیشنهاد برنامه‌های اقتصادی جایگزین و همگانی، و هم‌آوایی در پشتیبانی از پویش‌های کارگری، زنان و جوانان — اینها می‌توانند نمودهای عینی این همگرایی باشند. هر گام کوچک در این راه، ارجمندتر از سال‌ها گفت‌وگوی نظری درباره بهتر بودن برنامه خود است.

کارزارهای سراسری برای آزادی زندانیان سیاسی، علیه واپسگرایی دینی، علیه گرانی، علیه واگذاری رانتی — اینها فرصت‌هایی هستند که نیروهای گوناگون «چپ» می‌توانند با نگهداشت هویت خودسالار خود، در عمل هماهنگ باشند. این عمل همگانی به مردم نشان می‌دهد که «چپ» یک نیروی راستین است، نه تنها صدایی در شبکه‌های اجتماعی. این همکاری به جوانان «چپ» در درون میهن امید می‌دهد. همکاری سازمان‌های «چپ» در برون از مرزها، شمع امید را در دل‌های «چپ»‌های جوانی که در درون کشور به سازماندهی خیزش‌ها از پایین می‌پردازند، افروخته نگه می‌دارد. این همبستگی با نامی ساده و برنامه‌ای روشن باید در سطح کوی، کارخانه، دانشگاه، بیمارستان — همه‌جا — نمود داشته باشد. کمیته‌های محلی، شبکه‌های اجتماعی از پایین، و پیوند با انجمن‌های صنفی و کارگری، ستون‌های راستین همبستگی هستند.

«چپ» یگانه باید به زبانی ساده از شرایط ناگوار جامعه و راه برون‌رفت از آن سخن بگوید.

اما همه‌ی اینها تنها زمانی شدنی است که جویبارهای پراکنده، رودی پرخروش شود تا بتواند این زمین کال را با آبیاری سرسبز کند. و این همان گره‌گاه همبستگی است.

پایان سخن

از نابرابری جهانی آغاز کردیم — از آن یک درصدی که قانون را برای خود خم می‌کند، که شبکه‌های نفوذش پشت پرده می‌چرخند، که بحران را فرصت می‌بیند. سپس به ایران رسیدیم — به برنجی که در دریا می‌ریزند، به مردمی که نان ندارند، به حاکمانی که نام میهن‌دوستی بر سینه دارند اما ویرانگر میهن‌اند؛ از چشم‌آز بیگانگان به میهن گفته‌ایم. از کار «چپ» در روزهای خاموشی یاد کرده‌ایم — از پاسداری بذر امید — و از بایستگی دلیری و سازندگی در روزهای امروز.

از پراکندگی و جدایی‌گری شکوه کرده‌ایم که چگونه نومیدی می‌پراکند و میدان نبرد را به دشمنان مردم و میهن واگذار می‌کند. از درس‌های تاریخ گفته‌ایم که هیچ دگرگونی بزرگی بدون یگانگی به پیروزی نرسیده است. از گام‌های عملی گفتیم که چگونه می‌توان از شعار به کردار رسید.

اکنون به اینجا می‌رسیم: همبستگی «چپ» نه یک شعار احساسی، بل‌که یک بایستگی راهبردی است. نه برای خود «چپ»‌ها، بل‌که برای میلیون‌ها زن، کارگر، جوان و تهی‌دستی که چشم به راه آنند که نیرویی پیشاهنگ، همبسته و دلی‌سوخته راه را روشن کند. این همگرایی نشان می‌دهد که جایگزین راستین در برابر اقتصاد نئولیبرالی ویرانگر، نه بازگشت به گذشته است و نه پیرایش سامانه‌ی کنونی — بل‌که دگرگونی ساختاری به‌سوی داد اجتماعی است.

دیوار پولادین ستم دینی، فرمانروایی سرمایه، زورگویی قدرت‌های استعماری را تنها با آتش همبستگی «چپ» می‌توان ذوب کرد. نه با اخگرهای پراکنده و جدا از هم. بدون همبستگی، پویش «چپ» پراکنده و ناتوان می‌ماند و نمی‌تواند در بزنگاه‌های پیکار، به نیرویی سرنوشت‌ساز در برآیندهای سیاسی دگرگون شود.

تا کی با «سوزن‌دوزی بی‌انتها» بر هم خرده گیریم و دشمنان بی‌شمار را به فراموشی سپاریم؟ زمان پاسخ دادن به این پرسش فرا رسیده است. زمان گزیدن. زمان ساختن. زمان ایستادن. زمان کنش همگانی.

یک «چپ» یگانه باید برای جذب نسل نو — به‌ویژه جوانان طبقه‌ی کارگر — به صف خود بکوشد. این نسل که خود پیشاهنگ خیزش‌های سال‌های گذشته بوده، پتانسیل بزرگی برای دگرگونی دارد. اما بدون یگانگی «چپ»، بدون ساختار سازمانی که این انرژی را رهبری کند، این پتانسیل برباد می‌رود.

همبستگی، آرمانی دور یا شعاری زیبا نیست؛ یک فرآیند است. از گفتگوهای کوچک، از همکاری در یک کارزار اعتراضی، از پشتیبانی مشترک از یک اعتصاب کارگری و از ایستادگی کنار هم در دفاع از آزادی‌ها آغاز می‌شود. اگر امروز نتوانیم پراکندگی را کنار بگذاریم، فردا هزینه‌ی سنگین آن را نه ما، که مردم رنج‌دیده این سرزمین خواهند پرداخت. زمان آن رسیده که ساز زدن در تنهایی را کنار بگذاریم و یک آهنگ را، با همه‌ی سازهای گوناگون، هماهنگ بنوازیم؛ آهنگ رهایی.




«حقیقت کلیت است»
– نقدی بر نوشته «چپِ بدون دشمن مشخص، .. – محمد حقیقت»

مقاله ۷/۱۴۰۵
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۰ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

نوشته‌ی پیش‌رو نشان می‌دهد که: نخست این که، رفیق «حقیقت» و «ده مهر»، گروهی که او یکی از رهبران آن است، در عمل همان یک‌سویه‌نگری را انجام می‌دهند که دیگران را به آن متهم می‌کنند. دوم این که، پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از جمهوری اسلامی پیش از جنگ، «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می کند، را از نقد ستم درونی و اقتصاد ددمنشانه نئولیبرالیستی حاکمیت جمهوری اسلامی بازداشته است. سوم این که، واقع‌گرایی ایستای این گونه گروه‌های «چپ» به تسلیم در برابر شرایط انجامیده و چشم‌انداز سوسیالیستی را نابود کرده است.

پیش از باز کردن نقد، باید پذیرفت که در منطق نویسنده، حقیقتی ناگزیر نهفته است: «سیاست در خلأ رخ نمی‌دهد.» هنگامی که جنگنده‌های بیگانه شهرها را بمباران می‌کنند و زیرساخت‌های یک کشور — از نیروگاه‌ها تا بیمارستان‌ها — هدف گرفته می‌شود، انتزاعی کردن سیاست به بهای نابودی «بستر مادی زیست» می‌انجامد.

در این شرایط، پاسداری از یکپارچگی میهن، نه به معنای پاسداری از یک ساختار سیاسی ویژه، بل‌که پاسداری از حقِ ماندگاری یک جامعه است. اگر کشوری به اشغال درآید یا مانند لیبی و سوریه‌ی دیگری شود، نه تنها «چپ»ی بر جای نمی‌ماند، بل‌که طبقه‌ی کارگر نیز نخواهد بود که ما بخواهیم برای دادخواهی آن بجنگیم. از این دیدگاه، حق با اوست: در هنگام بمباران، وظیفه‌ی نخست، نه تنها «چپ»، بل‌که همه‌ی میهن‌دوستان، نگهداری از «خانه» است.

اگر کشور به دست نیروی چیره‌گر بیگانه افتد، نه تنها هیچ فضایی برای کار سیاسی، نقد یا نبرد برای دادخواهی بر جای نمی‌ماند، بل‌که خود مردم نیز هزینه‌های سنگین انسانی، اجتماعی و اقتصادی را بر دوش خواهند کشید. در چنین دم‌های حساس، بودِ جامعه، جان مردم و یکپارچگی کشور در خطر است. از این دیدگاه، پافشاری نویسنده بر ناگزیری بازشناسی تضاد عمده و برجستگی پاسداری ملی، دفاع‌کردنی و درست است.

پیش از یورش دشمنانی که خواهان چندپارگی میهن ما هستند، جنگ یک رویداد تئوریک بود که می‌شد با آن برخوردی تئوریک داشت. از آن هنگامی که این رویداد به یک واقعیت دگرگون می‌شود، دیگر نمی‌توان «یکی به نعل زد، یکی به میخ» و دو زبانی سخن گفت. پرسش‌های بسیار ساده‌ای می‌تواند خط سیاسی یک سازمان «چپ» را در این شرایط مشخص و روشن سازد. چه کسی آغازگر این جنگ بوده است؟ هدف بیگانگان از این جنگ چیست؟ در شرایط مشخص کنونی، شکست چه کشوری در این جنگ به سود جهان و مردم میهن ماست؟ آیا در شرایط کنونی، با بررسی هم‌سنگی نیروهای سیاسی در جامعه، هم‌سو شدن با هدف دشمنان ایران برای واژگونی رژیم جمهوری اسلامی به سود طبقه‌ی کارگر، دیگر رنجبران و خلق‌های ایران و «چپ» است؟

هدف این نوشته این نیست که دیدگاه‌های دیگر سازمان‌های سیاسی «چپ» را چارچوب‌بندی کند. هر سازمانی باید با راست‌گویی و دوری از پیش‌داوری به این پرسش‌های کلیدی پاسخ دهد و بر پایه‌ی آن سیاست خود را روشن سازد. هدف این نوشته همچنین این نیست که از نوشته‌ی آقای کریمی دفاع کند — خوشبختانه خود ایشان دست‌به‌قلم است و اگر نیاز به پاسخگویی ببیند، می‌تواند خود انجام دهد. هدف این نوشته نشان دادن این است که «حقیقت کلیت است ». نمی‌توان و نباید تنها یک نیمه‌ی لیوان آب را دید.

بگذارد در آغاز نشان دهیم که دفاع به‌جا از اصل پاسداری از میهن، هنگامی که به چارچوبی برای بازتولید یک‌سویه‌نگری تاریخی دگرگون می‌شود، خود نیازمند نقد است.

دفاع از میهن در شرایط جنگی؛ اما وظیفه‌های پیش از جنگ چه؟

نوشته‌ی رفیق «حقیقت» درباره‌ی دیدگاه «چپ» در برابر یورش آمریکا و اسرائیل علیه ایران و نادرست بودن ساختن یک «خط سوم» در زمان جنگ است. همان‌گونه که ما در پیش‌گفتار گفته‌ایم، این انتقادی به‌جا است. ولی…

ولی ایشان با زبردستی، یک تحلیل مشخص از یک لحظه‌ی مشخصِ کنونی را به‌ناگهان به شرایط پیش از جنگ پیوند می‌دهد و از همان آغاز چارچوبی برای اندیشیدن خواننده می‌سازد تا او را در آن گرفتار سازد. او می‌نویسد:

«در سال‌های اخیر، نوعی از گفتار سیاسی در میان برخی مدعیان چپ رواج یافته که بیش از آن‌که ریشه در واقعیت‌های مادی و تاریخی داشته باشد، در فضایی انتزاعی، اخلاق‌گرایانه و بی‌زمان و مکان حرکت می‌کند.» (درشت‌سازی واژه‌ها کار ماست)

یعنی سخن تنها درباره‌ی هم‌اکنون نیست، بل‌که به دید نویسنده، پیدا کردن یک خط درست و مستقل از جمهوری اسلامی و آمریکا، حتا پیش از جنگ، نادرست بوده است.

ایشان که خط مستقل را یک «سیاست سوم» می‌خواند، بسیار بر این نکته پافشاری دارد که سیاست مستقل «نه بر زمین واقعیت، بل‌که در خلأ شکل گرفته است». خط یا «سیاست سوم»، نگارنده را به یاد تئوری «راه سوم» آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) و «نیروی سوم» خلیل ملکی می‌اندازد که هیچ‌کدام سودی برای جنبش «چپ» نداشته است. برای همین نگارنده بیشتر دوست دارد که این خط را خطِ مستقل طبقاتی «چپ» بخواند.

در اینجاست که پاسخ به یک پرسش سرنوشت‌ساز، جایگاه «چپ» را روشن می‌سازد: آیا دفاع از میهن در زمان جنگ، تنها وظیفه ما است، یا پیش از آن نیز وظیفه‌ای بر دوش «چپ» سنگینی می‌کند؟

ایشان می‌گوید که «در شرایط عادی، نقد قدرت و تلاش برای بدیل‌های اجتماعی امری ضروری و حتا یک وظیفه‌ی ملی است. اما خطای مهلک این رویکرد در آن است که میان این وضعیت و شرایط استثناییِ جنگ تمایزی قائل نمی‌شود.»

به زبان دیگر، رفیق «حقیقت» دست‌کم در این نوشته می‌پذیرد که «نقد قدرت و تلاش برای بدیل‌های اجتماعی امری ضروری و حتا یک وظیفه‌ی ملی است» که می‌توان در زمان غیرجنگی به آن پرداخت.

برای سنجش اینکه آیا این گفتار ایشان با کردار و رفتار سیاسی گروه «ده مهر» هم‌خوان است، باید نگاهی به تاریخ دیدگاه‌های این گروه بیندازیم. راستش این است که ما به گواه نوشته‌های سی سال گذشته می‌توانیم بگوییم که «ده مهر» حتا در «شرایط عادی» هم از جمهوری اسلامی انتقاد نکرد. «ده مهر» همواره حتا برای انتقاد دیگران از جمهوری اسلامی شرط های «هفت خوان رستمی» گذاشته است.

رفیق «حقیقت» به درستی می‌گوید که «نقد تنها زمانی معنا دارد که در خدمت تقویت جامعه باشد، نه تضعیف آن در برابر دشمن خارجی.» ما به گواه نوشته‌های بی‌شمار «ده مهر» می‌توانیم بگوییم که هنگامی که ایشان از «در خدمت تقویت جامعه» سخن می‌گویند، معنایش «در خدمت تقویت جمهوری اسلامی» است.

رفیق زنده‌یاد اردشیر تا بدانجا پیش رفته بود که هر انتقادی را به این شرط درست می‌دانست که مایه‌ی سستی جمهوری اسلامی نشود. و آقای بهمن آزاد، رهبر «ده مهر»، تا بدانجا پیش رفته است که خود جمهوری اسلامی را از حاکمیت آن جدا می‌سازد. ایشان می‌گوید: «بورژوازی خیانتکاره، جمهوری اسلامی نه…»

«ده مهر» از یک سو بر ناگزیری نقد فرمانروایی سخن می‌گوید؛ از سوی دیگر، هر دیدی را که ناسازگار با سیاست جمهوری اسلامی و بر پایه‌ی سیاست مستقل طبقاتی باشد، «بی‌پروایی» یا «درون‌ماندگی» می‌نامد. این در عمل، چارچوبِ نقد را کوتاه و تنگ می‌کند، حتا اگر در گفتار، نقد را بپذیرد.

بگذارید بررسی کنیم که «حقیقت» که در گفتار، نقد را در «شرایط عادی» می‌پذیرد، در عمل چگونه با کسانی برخورد می‌کند که همان نقد را در همان « شرایط عادی» به کار می‌بندند؟

«موضع اخلاقی» و یک‌سویه‌نگری

ایشان برای نشان دادن درستی دیدگاه خود به «موضع اخلاقی» — که خود همگان را به پرهیز از آن رهنمایی می‌کند — می‌غلتد. ایشان می‌گوید:

«نسلی از فعالان چپ که در دوره‌ای در متن مبارزه‌ی رادیکال و سازمان‌یافته حضور داشتند، پس از سرکوب‌های دهه‌ی شصت، مهاجرت اجباری و فروپاشی اتحاد شوروی، وارد مرحله‌ای تازه از حیات سیاسی شدند. این جابه‌جایی، در بخشی از آنان به‌تدریج به تغییر در دستگاه فکری انجامید. فاصله از میدان واقعی مبارزه و زیست طولانی در فضای سیاسی و رسانه‌ای غرب، سیاست را از یک امر عینی و پرهزینه به سطحی انتزاعی و کم‌هزینه منتقل کرد

این نه تنها یک «موضع اخلاقی» است، بل‌که از دید منطقی نیز پایش می‌لنگد. می‌توان از این رفیق پرسید که چگونه شما توانستید در «فاصله از میدان واقعی مبارزه و زیست طولانی در فضای سیاسی و رسانه‌ای غرب» به سیاستی درست دست یابید، ولی آقای کریمی به همین دلیل نمی‌تواند؟

ایشان بارها سخن از پرهیز از کاهش یک دیدگاه سیاسی به یک «موضع اخلاقی» گفته است. ایشان در پاسخ به نوشته‌ی نگارنده نیز — که از همکاری جمهوری اسلامی با آمریکا در فروپاشی نظام‌های اقتصادی-اجتماعی و سیاسی کشورهای همسایه‌ی ما، عراق و افغانستان، که پیامدهای ناگواری مانند کشته شدن صدها هزار و آواره شدن میلیون‌ها داشته است، انتقاد کرده بود — آن انتقاد را یک «موضع اخلاقی» خواند.

به زبان دیگر، «ده مهر» نبرد ضدامپریالیستی را به پشتیبانی بدون‌وچرا از سیاست برون‌مرزی جمهوری اسلامی کاهش می‌دهد و در این راه تا بدانجا پیش می‌رود که از همکاری جمهوری اسلامی با امپریالیسم برای نابودی دو کشور همسایه دفاع می‌کند. «ده مهر» حتا دیگر از دیدن تضاد منطق خود درمانده است. اگر همکاری با امپریالیسم در راه فروپاشی دو کشور همسایه یک کار تاکتیکی است که نباید با غلتیدن در یک «موضع اخلاقی» از آن انتقاد کرد، پس چرا درگیری جمهوری اسلامی با آمریکا و صهیونیسم در دفاع از فلسطین نمی‌تواند یک کار تاکتیکی باشد؟

افزون بر این، ایشان دید خود را «واقعی» و دید دیگران را «انتزاعی» می‌خواند، اما این خودش یک داوری هنجاری است، نه یک اثبات. یعنی همان چیزی که به دیگران نسبت می‌دهد (اخلاقی‌سازی سیاست)، اگر به سود دیدگاه او باشد، خود به کار می‌برد.

این ناسازگاریِ رفتاری، تنها نوک کوه یخ است. بن‌مایه‌ی اصلی داستان، به نقدی بزرگ‌تر بازمی‌گردد: خودِ نوشته رفیق «حقیقت» و سیاست «ده مهر»، از همان آفتی رنج می‌برد که دیگران را به آن متهم می‌کند — یک‌سویه‌نگری.

ایشان به درستی می‌نویسند که «نقد قدرت، عمدتاً به سطح داخلی تقلیل می‌یابد. در نتیجه، تحلیل از واقعیت جهانی — با همه‌ی پیچیدگی‌هایش — جای خود را به خوانشی ساده‌شده می‌دهد که در آن، “استبداد داخلی” به مسئله‌ی اصلی بدل می‌شود و نقش سلطه و مداخله‌ی خارجی کم‌رنگ یا حذف می‌گردد.»

اما ایشان فراموش می‌کنند که «ده مهر» از بنیان‌گذاران و هواداران همین سیاستِ یک‌سویه بوده و هست. برای آسان کردن درک خواننده، می‌توان جمله‌ی ایشان را درباره‌ی نوشته‌ی آقای کریمی برگرداند و به گونه‌ای دیگر درباره‌ی «ده مهر» نوشت: «نقد قدرت، عمدتاً به سطح خارجی تقلیل می‌یابد. در نتیجه، تحلیل از واقعیت داخلی — با همه‌ی پیچیدگی‌هایش — جای خود را به خوانشی ساده‌شده می‌دهد که در آن، “استبداد داخلی” کم‌رنگ یا حذف می‌گردد.»

بدین‌گونه، پرسشی که ایشان بی‌پاسخ می‌گذارند و به گواه نوشته‌های «ده مهر» با آن کاری هم ندارد، این است که آیا نباید با ستم طبقاتی و ستمی که ریشه در دیکتاتوری دارد نبرد کرد؟ آیا این درست است که برای نبرد با امپریالیسم، برای همیشه هم‌سنگر واپس‌گرایانی شویم که بدترین ریخت سرمایه‌داری-دینی را در میهن ما پیاده کرده‌اند؟

آیا سیاستی که به کم‌رنگی «استبداد داخلی» و نظام سرمایه‌داریِ ددمنشِ نئولیبرالیستی بینجامد، سیاستی مستقل و مارکسیستی است؟

«ده مهر» در پشتیبانی از سیاست‌های سرکوب‌گر جمهوری اسلامی، حتا از مرز راست‌روی گذشته است، و «با کاسه‌ی گرم‌تر از آش» شدن در این کار، از هواداران رژیم نیز پیشی گرفته است.

بهمن آزاد در گفت‌وگوهای یوتیوبی درباره‌ی سخنان ضدکمونیستیِ فراوانی که آقای خامنه‌ای، ولی فقیه، هنگام زنده بودنش گفته است، می‌گوید که این سخنان «به ما مربوط نیست». ایشان فاجعه‌ی ملی را که به کشتار بیش از ۵۰۰۰ تن از درست‌کارترین، باهوش‌ترین، میهن‌دوست‌ترین و مردم‌دوست‌ترین چهره‌های این جامعه انجامیده است، یک «سوءتفاهم» خوانده است. آیا کشتار انسان‌هایی که حتا هفت‌تیری هم هنگام دستگیری در دست نداشتند را می‌توان «سوءتفاهم» خواند؟

«ده مهر» سال‌ها در هر گوشه و کنار جمهوری اسلامی به دنبال بهانه‌ای گشته است، تا بتواند از آن دفاع کند. «ده مهر» برای پشتیبانی کورکورانه از جمهوری اسلامی تا بدانجا پیش رفت که حتا از آقای روحانی پشتیبانی کرد. دوستان «ده مهر» در «عدالت» با کاربرد همین منطق، از شارلاتان سیاسی و مردم‌فریبی مانند احمدی‌نژاد سال‌ها پشتیبانی کرده‌اند. او را — با اینکه از سوی نهادهای مالی امپریالیستی ستایش شده بود — دموکرات انقلابی خوانده‌اند.   

«ده مهر» یک‌چشمی و یک‌سویی را تا بدانجا پیش برده است که در عمل، به جای تحلیل طبقاتی، به تکیه‌گاه‌هایی چون ملی‌گرایی و ژئوپولیتیک رو آورده است. «ده مهر» به‌جای تحلیل تضادهای طبقاتی، در همه‌ی سال‌های پیش از جنگ کنونی، تضاد میان «غرب» و «ایران» را اصلی‌ترین تضاد جامعه خوانده است که باید به آن پرداخت. در این نگاه، بورژوازی حاکم در جمهوری اسلامی به دلیل «ایستادگی در برابر غرب»، به نیرویی پیشرو دگرگون می‌شود؛ آن هم هنگامی که اقتصاد ایران، به ویژه تولید صنعتی، بر پایه‌ی خصوصی‌سازی، الیگارشی، رانتی‌سازی و پیاده‌سازی نسخه‌های نئولیبرال به دستور نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، به مرز نابودی کشانده شده است.

باید پذیرفت که مارکسیست‌ها نباید تضادهای ژئوپولیتیکی را نادیده بگیرند. هر دولتی و هر نظامی می‌تواند در زمینه‌های گوناگون، در پهنه‌ی شطرنج ژئوپولیتیک جهان، نقش مثبتی بازی کند. چشم‌پوشی از این روند، هنگامی که جهانِ چندقطبی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا با چالشی ژرف روبرو است، کار درستی نیست. اما اگر طبقه‌ی کارگر می‌بایست تنها بر پایه‌ی آرایش ژئوپولیتیک جهان، سیاست‌های طبقاتی خود در درون جامعه را برنامه‌ریزی کند و نه بر پایه‌ی تضادهای واقعی طبقاتی و اجتماعی، آنگاه مارکسیسم به ابزاری برای درست‌انگاری سیاست‌های بورژوازی و قدرت‌های سرکوب‌گر دگرگون می‌شود.

بدون نبرد طبقاتی در درون و برپایی یک اقتصاد ملی و دموکراتیک و غیرسرمایه‌داری، هیچ پیکار ضدامپریالیستیِ واقعی نمی‌تواند پایدار بماند.

هنگامی که رفیق «حقیقت» از نقش آمریکا در فروپاشی کشورهایی مانند عراق، لیبی یا سوریه سخن می‌گوید، این بخشی از واقعیت است. ولی ایشان که دیگران را برای ندیدن نقش نیروهای امپریالیستی در رویدادهای کشورها سرزنش و نکوهش می‌کند، خود سیاست‌های حاکمیت‌های درون کشورها را کم‌رنگ می‌کند و واکاوی را یک‌سویه می‌سازد — آن هم هنگامی که خود او با همین ساده‌سازی ستیز دارد. آیا پیاده کردن برنامه‌های نئولیبرالیستی در سوریه آغازگر شورش‌ها نبوده است، که غرب از آن برای سرنگونی حکومت اسد بهره‌جویی کرده است؟ آیا دیکتاتوری صدام در عراق و دیکتاتوری قذافی در لیبی، زمینه‌های کم‌توانی نیروی دفاع ملی را از پیش فراهم نکرده بودند؟

نمی‌توان از پیوند ستمِ درونی و بیرونی سخن گفت، اما نادیده گرفت که چگونه دهه‌ها سیاست‌های اقتصادیِ نئولیبرالیستی، رانت‌خواری و سرکوبِ سندیکاهای مستقل کارگری، «پشت جبهه» را تهی کرده است. هنگامی که فسادِ ساختاری و سرمایه‌داریِ چپاولگر، باورِ همگانی به دستگاه فرمانروایی کنونی را سست می‌کند و مردم را به زیر خطِ تهیدستی می‌راند، در واقع ملت را در برابرِ دشمنِ بیرونی بی‌دفاع رها می‌کند.

بگذارید شرایط را از زبان کسی گزارش دهیم که انگشتش بر نبض جامعه است، و نه مانند نگارنده و «حقیقت»، دستی از دور بر آتش دارد. محمود دولت‌آبادی می‌گوید: «دلیلی ندارد مردم فکر کنند که مملکت در خطر است. مملکت در خطر است، اما مردم باید نان بخورند که بتوانند از خود و کشورشان دفاع کنند.»

این یک‌سویه‌نگری رفیق «حقیقت»، ریشه در برداشت ویژه‌ای از «واقعیت» دارد؛ برداشتی که گاه «چپ» را از نقش دگرگون‌کننده‌ی خود تهی می‌کند و به تماشاگری ایستا دگرگون می‌سازد.

واقع‌گرایی انقلابی، نه تسلیم واقعیت شدن

«حقیقت»، واکاوی بر پایه‌ی واقعیت‌های عینی را بنیان اصلی می‌داند و هرگونه نگرش انتزاعی را بی‌تأثیر می‌شمارد. اگرچه این سخن درباره‌ی شرایط مشخصِ جنگیِ کنونی درست است، ولی باور به این که همیشه تنها باید بر پایه‌ی واقعیت‌های عینی سیاست‌های خود را برنامه‌ریزی کرد، شرایط عینی را مکانیکی از شرایط ذهنی جدا می‌کند. این برداشت می‌تواند به گونه‌ای تنگ‌نظری و تن در دادن به شرایط برجای کنونی انجامد. مارکسیسم تنها به تفسیر آنچه هست نمی‌پردازد؛ همان‌گونه که مارکس به درستی گفته است: «تاکنون فیلسوفان تنها به تفسیر جهان پرداخته‌اند، اما سخن بر سر دگرگونی آن است.»

این گونه واقع‌گرایی به رئالیسم ایستا می‌انجامد که جهان را پدیده‌ای دگرگون‌ناپذیر و جدا از روابط میان اجزای آن می‌نگرد. دیدگاه متافیزیکیِ رئالیسم ایستا و دیالکتیک انقلابی در برابر یکدیگرند. مارکس در «تزهایی درباره‌ی فویرباخ» به همین اندیشه تاخت: فیلسوفان پیشین (ماتریالیست‌های مکانیکی و رئالیست‌های ایستا) جهان را به‌سان «ابژه» (چیز) می‌نگریستند، نه به‌سان «فعالیت حسی-عملی انسان». از این دیدگاه، واقعیت چیزی نیست که سوژه باید خود را تسلیم آن کند؛ واقعیت همان «شرایطی» است که می‌توان و باید آن را دگرگون ساخت. مارکسیست نباید خود را در چارچوب «آنچه هست» زندانی کند. توان «چپ» در داشتن «چشم‌اندازی» برای آینده‌ی جامعه است که می‌توان و باید با فراهم کردن شرایط شایسته‌ی ذهنی، این «امکان» را به « واقعیت» دگرگون ساخت.

یک مارکسیست، واقعیت را نه به‌سان چیستیِ ایستا و دگرگون‌ناپذیر، بل‌که به‌سان فرآیندی پویا و در روند واکاوی می‌نگرد که از تنش‌های درونی خود سرچشمه می‌گیرد. این مطلق‌گرایی و نگاه ایستا به واقعیت، «ده مهر» را بر آن داشته است که پس از چهار دهه از شکست انقلاب، هنوز سخن از « نبرد که بر که» براند.

از این رو، سال‌هاست که کار «ده مهر» همنوایی با روزگار کنونی و شرایط ناگوار جمهوری اسلامی شده است، و برنامه‌ای — یا حتا خواستی یا چشم‌اندازی — برای آینده‌ای بهتر و فراهم آوردن زمینه‌های ذهنی برای دگرگونی شرایط عینی از خود نشان نمی‌دهد. اگر «چپ» بدون یک چشم‌انداز سوسیالیستی، تنها در چارچوب واقعیت خود را زندانی کند، خود را از ابزار اصلی خویش — یعنی نقد بنیادین و پیش‌گذاری چشم‌اندازی جایگزین — رها کرده و به نیرویی دگرگون می‌شود که تنها در پی نگهداری شرایط کنونی است، هرچند این شرایط آکنده از ستم، نابرابری و خودکامگی باشد.

با این کار، «ده مهر» همزمان به انجام دو گناه دچار می‌شود. نخست این که «ده مهر»، وارونه‌ی همه‌ی آموزش‌های مارکسیستی، فراهم کردن شرایطِ شایسته‌ی ذهنی برای انجام دگرگونی‌های بنیادین را وظیفه‌ی خود نمی‌داند. و پس از آن، درست به دلیل نبود شرایط شایسته‌ی ذهنی در جامعه، کرنش در برابر واقعیت عینی را به دیگران سفارش می‌کند.

این نگاه ایستا به واقعیت، «ده مهر» را به بن‌بستی کشانده است: از یک سو، پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از جمهوری اسلامی در برابر دشمن بیرونی؛ از سوی دیگر، فراموشیِ ستم درونی. اما «چپ» دیالکتیکی راهی فراتر از هر دو می‌جوید.

سیاست «چپ» دیالکتیکی

«حققیت» چیزی در باره ی این که جنگ یک واقعیت عینیِ ثابت و پایدار نیست، نمی گوید و به بررسی این که سرشت جنگ هم می‌تواند در روند روزگار دگرگون شود، نمی‌پردازد. یک نمونه روشن آن را ما در همین تاریخ نیم سده گذشته خود دیده ایم. حزب توده‌ی ایران، جنگ عراق و کشورهای امپریالیستی علیه میهن ما را یک جنگ میهنی می‌خواند و ایستادگی در برابر یورش بیگانگان را یک وظیفه‌ی ملی می‌دانست. ولی همین حزب، هنگامی که دریافت جمهوری اسلامی از این جنگ برای سرکوب مردم، فراموشیِ بند «د» و «ج» اصلاحات ارضی، و به کنار گذاشتن بازرگانی خارجیِ ملی بهره‌جویی می‌کند، از آن انتقاد کرد.

پلنوم هفدهم حزب چنین می‌نویسد: «هم‌اکنون عملکرد سرمایه‌داری تجاری و تا حد معینی سرمایه‌داری وابسته به زمین و مسکن این خطر را در مقابل چشم همه مردم قرار داده و ضرورت مبارزه‌ی همه‌جانبه برای ریشه‌کن کردن این تسلط غارتگرانه و محدود کردن فعالیت سرمایه در این زمینه‌ها را از طرف وسیع‌ترین اقشار جامعه ایران مطرح کرده است.» (پلنوم هفدهم – ص ۱۱)

حزب هنگامی که دریافت جمهوری اسلامی جنگ را از سرشت میهنی آن تهی کرده و خواهان اشغال کربلا و نجف است، با دلیری در برابر این سیاست نادرست ایستاد و بهایی سنگین پرداخت. یادآوری شود که آیت‌الله اردبیلی در سخنرانی نماز جمعه، حزب را به خنجر زدن بر پشت جمهوری اسلامی و هم‌سویی با دشمنان متهم کرد.

دفاع از میهن در زمان جنگ، بدین معنا نیست که پاسداری از کشور باید به درست‌انگاری یا پذیرش ساختارهای نادادگرِ فرمانروا بیانجامد. اگر این گونه باشد، «چپ» تنها به نیرویی پشتیبان برای فرمانروایی دگرگون می‌شود، بی آنکه به هدف اصلی خود — یعنی رهایی طبقه‌های ستمدیده — دست یابد.

اگر «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می کند، می‌گوید که هنگام جنگ باید در کنارِ پاسداران مرزهای میهن ایستاد، این گفتار تنها در آن هنگام انقلابی است که ثابت کند پیش از جنگ، همه‌ی توان خود را برای دگرگونیِ شرایط کنونی انجام داده است. «ده مهر» که امروز به درستی نگران تمامیتِ ارضی کشور است، باید پاسخ دهد که چرا پیش از جنگ، در برابر آن «خودکامگی و سرمایه‌داری چیرگی‌گر» که جامعه را از درون پوسانده، کاریِ کارستان نکرده است؟

نویسنده به درستی می‌گوید که ستمِ درونی و چیرگیِ بیرونی به هم گره خورده‌اند و نمی‌توان آن دو را از یکدیگر جدا کرد. اما این گفته، پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد که نویسنده پاسخش را نمی‌دهد: اگر این پیوند تا این اندازه روشن است، چرا « در شرایط عادی» پیش از جنگ، «ده مهر» کاری بنیادین برای ستیز با ریشه‌های این دو پدیده – «خودکامگی و سرمایه‌داری چیرگی‌گر» -انجام نداده است؟ اگر در اینجا و آنجا انتقاد ملایمی از اقتصاد نئولیبرالیستی شده است، «ده مهر» با زبردستی گناه آن را بر دوش بورژوازی لیبرال گذاشته است و نه بر حاکمیت جمهوری اسلامی با همه لایه‌های بورژوازی انگلی فرمانروا. چرا «ده مهر» دلیرانه از ولی‌فقیه پیشین— که از سوی نیروهای امپریالیستی-صهیونیستی ترور شده است — با برنامه‌هایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» و با فرمانی که بند ۴۴ قانون اساسی را در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵ میلادی) از سرشت پیشرو خود تهی کرد و راه را برای خصوصی‌سازی‌های گسترده باز کرد، انتقاد نکرد؟ چرا «ده مهر» به جای انتقاد از این سیاست‌های خانمان‌سوز، به زبان بهمن آزاد به گنگ‌گویی می‌پردازد: «بورژوازی خیانتکاره، جمهوری اسلامی نه…»؟

اگر بپذیریم که خودکامگیِ درونی و سرمایه‌داریِ ددمنش، خود از بن‌مایه‌های اصلی ناتوانی کشور و زمینه‌ساز چیرگی‌های بیرونی هستند، پس کار «چپ» این بود که پیش از رسیدن به جنگ، با پیکار سازمان‌یافته و خودآگاه، این ساختارهای نادادگر را به چالش کشد. ناکارآمدی در این کار، به معنای از دست دادن فرصت‌های تاریخی است؛ فرصت‌هایی که می‌توانست با سست کردن پایه‌های ستمِ درونی، از نیرو و نفوذ چیرگی‌گران بیرونی نیز بکاهد و کشور را از رسیدن به چنین روزگار پرخطری بازدارد.

ببینیم که «دولت‌آبادی» با نگاه موشکافانه‌ی یک نویسنده‌ی چیره‌دست، جامعه را چگونه می‌بیند: «به چه دلیل ۹۵٪ مردم در معرض یک جریان تدریجی تبدیل و فرسایش و فنا قرار بگیرند و به‌تدریج همین‌طور زیرشان خالی شود، اقلیتی هم از شدتِ ثروت باد کنند. فقدان عدالت اجتماعی یعنی فقدان انسانیت. ما در این وضعیت به سر می‌بریم. ببین چه می‌کند این آوازه‌گریِ نئولیبرالی و ترکیب آن با فضای امنیتی حاکم بر جامعه!»

حقیقتِ تلخ این است که ستمِ درونی، خود یکی از موتورهای پیشرانِ دست‌درازیِ بیگانه است (با پدیدآوردنِ ناتوانیِ ملی و فراخواندن به یورش). طبقه‌های فرمانروای جهانی برای فراهم کردن زمینه‌های شایسته‌ی جنگ‌افروزیِ خود، به پذیرش دلیل‌های جنگی خود از سوی توده‌های جهان نیاز دارند. جمهوری اسلامی با سرکوب خیزشِ ماه مهر، این بهانه را به دست نیروهای امپریالیستی داده و کار آن‌ها را آسان‌تر کرده است. سازمان‌های امنیتی اسرائیل می‌گویند که نقشه‌ی اسرائیل این بود که آمریکا را برای یورش مشترک به ایران در ماه ژوئن آماده سازد، ولی پس از سرکوب خیزش‌های ماه مهر، پیاده‌سازی این نقشه به جلوه افتاده است.

جمهوری اسلامی با پیاده‌سازی اقتصاد نئولیبرالیستی و رانتی، مردم ما را درمانده کرده است. «دولت‌آبادی» می‌گوید: «مملکت را از همه چیز خالی کرده‌اند. کشور را از همه چیز تهی کردید، از آدم تهی کردید، از اقتصاد تهی کردید، از اقلیم تهی کردید، از مناسباتِ سالم اجتماعی تهی کردید، از اجتماعات تهی کردید. مردم می‌گویند شکم گرسنه ایمان ندارد. مردم را گرسنه کرده‌اید. برنج‌ها را در دریا می‌ریزند، مردم این‌ها را می‌بینند. ملت می‌بینند و می‌گویند ای بابا، چه کسانی دارند ما را اداره می‌کنند! می‌بینند میلیارد میلیارد نابود می‌شود و عده‌ی خاصی می‌برند. عکس‌العمل مردم چه باید باشد؟ می‌گویند من بخواهم از مملکتم دفاع کنم، باید نان داشته باشم بخورم و اطمینان و اعتمادم به چه کسانی باید باشد؟»

«چپ» دیالکتیکی و درست‌اندیش، نه به دنبال بزرگنماییِ سازه‌های برون‌مرزی است و نه به دنبال نمایشِ گزاف‌کارانه‌ِ سازه‌های درون‌مرزی. چنین «چپ»ی، خود را در دامِ دودستگیِ دروغینِ «یا این یا آن» نمی‌اندازد. از یک سو، «چپ» دیالکتیکی همچنان و همواره با استعمار — چه کهنه و چه نو — در ستیز است؛ زیرا استعمار را نیرویِ برون‌کشنده‌ی جان و سرمایه‌ی جامعه می‌داند. از سوی دیگر، در برابرِ دیکتاتوری و ستمِ طبقاتیِ درون‌مرزی نیز سرِ خم نمی‌کند، چه این ستم به نامِ «مصلحتِ ملی» باشد، چه به نام «امنیت» یا «وحدت».

به سخن دیگر، «چپ» دیالکتیکی در برابرِ هر دیواری که میان مردم و آزادیِشان قد برمی‌دارد — خواه از بیرون کشیده شده باشد، خواه از درون — می‌ایستد. او می‌داند که رهاییِ راستین، تنها در گروِ شکستنِ هر دو لبه‌ی گازانبر است: نه به بهانه‌ی پیکار با استعمار، ستمِ درونی را نادیده می‌گیرد، و نه به بهانه‌ی نبرد با دیکتاتوری، زمینه را برای نفوذِ استعمار فراهم می‌کند. وظیفه‌ی او، دیدنِ پیوندِ پنهانِ این دو و گسستنِ آن است. این به این معنا هم است که چپ دیالکتیکی، زیر بمباران بیگانگان و در شرایط جنگی و با دانش به هم سنگی نیروهای درون، با نقشه‌های امپریالیستی-صهیونیستی « واژگونی رژیم» هم‌کاری و هم‌یاری نمی‌کند.

نگاه دیالکتیکی، که نه در دامِ یک‌سویه‌نگری می‌افتد و نه در تله‌ی پشتیبانی کورکورانه، ما را به واپسین پرسش می‌رساند: «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق کرده است، امروز، در برابر تاریخِ سیاهِ خود در نقد نکردنِ ستم درونی، چه پاسخی دارد؟

پایان سخن

نقدی که بر نوشته‌ی رفیق «حقیقت» نگاشته شد، نه نپذیرفتنِ اصلِ دفاع از میهن هنگام جنگ، بل‌که پاسخی است به فروکاستن سیاست «چپ» به پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از شرایط ناگوار کنونی که هر روز بدتر می شود. سخن بر سر این نیست که در برابر بمباران و یورش بیگانگان باید بی‌تفاوت گذشت؛ سخن بر سر این است که حتا هنگام دفاع از میهن نمی‌توان و نباید زندانیان سیاسی، اعدام‌ها، بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر، ستم به خلق‌های دیگر، دگرباشان، دگراندیشان و زنان را فراموش کرد.

کارنامه‌ی حتا پیش از جنگ «ده مهر» در این باره، شوربختانه سیاه است. «ده مهر» جنبش «زن، زندگی، آزادی» را «جریانی» دست‌پرورده‌ی نیروهای بیگانه خواند. همین سیاست در برابر خیزش‌های ماه مهر نیز بازکاری و بازگویی شده است. بی‌گمان آمریکا و اسرائیل مانند همیشه تلاش کردند که از آب گل‌آلود ماهی بگیرند، و این جنبش و خیزش‌های گوناگون را هم پای هدف‌های خود کنند. ولی بزرگ‌نماییِ سازه‌های برون‌مرزی در چالش‌های بی‌شماری که کشور با آن روبرو است، همان یک سویه نگری است که «ده مهر» به آن خوی گرفته است.

دفاع از تمامیتِ ارضی، نه تنها یک وظیفه‌ی برجسته‌ی «چپ»، بل‌که وظیفه‌ی همه‌ی انسان‌های میهن‌دوست است، اما این اصل هرگز به معنای بستن راه نقدِ بنیادینِ ساختارهای ستمگرِ درونی نیست. نه شرایط جنگی و نه سرشت جنگ، یک پدیده‌ی ثابت و استوار است.

همان‌گونه که پیشتر گفته شد، «چپ» هم ضدامپریالیست است و هم ضددیکتاتوری و ضد نظام سرمایه‌داری. پرسش اصلی از «چپ»‌هایی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می‌کنند، همچنان پابرجاست — «چرا پیش از جنگ، این «چپ» در برابر خودکامگی و سرمایه‌داریِ وابسته‌ی نئولیبرالیستیِ جمهوری اسلامی به اندازه‌ی نیاز کنش نکرد؟» «واقع‌گراییِ انقلابی» با «تسلیمِ واقعیت» یکسان نیست. مارکسیست نه تماشاگرِ واقعیت، بل‌که دگرگون‌کننده‌ی آن است. فراهم کردن شرایط ذهنیِ شایسته برای دگرگونی شرایط عینی، همواره بخش بزرگی از وظیفه‌ی «چپ» است.

چپ دیالکتیکی، چپی است که نه با شعارهای اخلاقیِ انتزاعی، بل‌که با سازماندهی، خودآگاهی‌بخشی و پایداری و وفاداری به خطِ مستقل طبقاتی گام به میدان نبرد می گذارد. اگر «چپ» امروز از این کار بازماند، فردا نه «چپ»ی در کار خواهد بود، نه میهنی برای دفاع — اما میهنی هم که بماند، بدون آزادی و عدالت، زندانی بزرگ‌تر از زندانِ پیشین خواهد بود.

بگذارید سخن را با بازگویی گفتاوردهای دیگری از «دولت‌آبادی» به پایان برسانیم.

«من و شما فکر می‌کنیم چارچوب این مملکت مهم‌تر از این است و آدم برای نگهداری آن می‌تواند حتا بمیرد، ولی همه این‌طور فکر نمی‌کنند. می‌گویند من بخواهم از مملکتم دفاع کنم، باید نان داشته باشم بخورم و اطمینان و اعتمادم به چه کسانی باید باشد؟»

یادداشت: در پایان نیاز به یادآوری است که نگارنده شکافی میان دیدگاه‌های آقای بهمن آزاد و رفیق «حقیقت» می‌بیند، و به ویژه با خواندن چندین نوشته از رفیق «حقیقت» در اخبارروز که حتا در تارنگاشت «ده مهر» بازتاب نیافته است، این تردید بیشتر شده است. شاید این برداشت ریشه در آرزواندیشی (wishful thinking) و خوش‌باوریِ نگارنده داشته باشد. به هر روی، از آنجایی که گروهی که ایشان در آن کنش سیاسی می‌کنند، همچنان «ده مهر» است، پس به ناچار برای نقد دیدگاه ایشان باید به بررسی دیدگاه «ده مهر» نیز پرداخت.

سرچشمه‌های کمکی:

– چپِ بدون دشمن مشخص، نقدی بر «سیاستِ سوم» در زمان جنگ – محمد حقیقت: اخبار روز، ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

– برنامه‌ی «جدال» با نام «آیا آیت‌الله خامنه‌ای توان حفاظت از منافع ملی ایران را دارد؟» گفت‌وگویی با آقای بهمن آزاد در شب جمعه، ۱ خرداد ۱۴۰۴

– مقاله‌ی «ده مهر»، ۲۳ آبان ۱۴۰۴: «محک تجربه و انحراف از سنّت انقلابی ــــ نقدی بر مقاله‌ی “نامه‌ی مردم” و تبیینی از سیاست ضدامپریالیستی گروه “۱۰ مهر”»

– نقدی بر «سه پیش‌فرض نادرست»؛ وقتی نقدِ چپ، ناخواسته خوراکِ فشار بیرونی می‌شود – محمد حقیقت: پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

– نقدی بر سه پیش‌فرض نادرست در دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»ی جهان درباره‌ی جمهوری اسلامی – سیامک کیانی: اخبار روز، ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

– گفت‌وگوی احمد غلامی با محمود دولت‌آبادی؛ غرق‌شدن در هیچ: اخبار روز ۱۴  اردیبهشت ۱۴۰۵

– پلنوم هفدهم کمیته مرکزی حزب توده ایران (فروردین ۱۳۶۰)




به بهانه ۹مه ۱۹۴۵ (شکست فاشیسم در آلمان) و خطر بازگشت آن به اروپای امروز

مقاله ۶/۱۴۰۵
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۳ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

۹ مه ۱۹۴۵، روزی است که فاشیسم در اروپا شکست خورد. برلین واژگون شد، پرچم سرخ بر فراز رایشستاگ (Reichstag) به اهتزاز درآمد و میلیون‌ها تن در خیابان‌های پاریس، لندن و مسکو نفس به آسودگی کشیدند. جنگی که جهان را به کام آتش کشیده بود، پایان یافت. ده‌ها میلیون کشته، شهرهای خاکستر شده، و اردوگاه‌هایی که ترس را به واژه «آشویتس» (Auschwitz) دوختند – همه برای این بود که سایه تاریک نازیسم برای همیشه از جهان به دور شود.

اما آیا آن پیروزی پایدار ماند؟ پاسخ، چنان که نشانه‌های روزگار ما می‌گوید، آسان نیست. هفتاد و اندی سال پس از آن روز، دوباره جای پای کابوس کهنه در گوشه‌وکنار اروپا دیده می‌شود. نه با همان چکمه‌های آهنین و مشعل‌های فروزان، بل‌که با کت و شلوار و کراوات؛ نه در میدان‌های تاریک، بل‌که در اتاق‌های هیئت مدیره و پهنه پارلمان‌ها. فاشیسم اگر مانند گذشته بازنگشته نباشد، بی‌گمان با چهره‌ای نوین اروپا و جهان را زیر سایه سنگین خود به تاریکی می‌راند.

این نوشته می‌کوشد که دلیل‌های عینی و ذهنی پیدایش فاشیسم نازیستی را واکاوی کند و به سرگذشت پیروزی و شکست آن بپردازد. هم‌چنین در پی آن است که نشانه‌های سر برآوردن دوباره فاشیسم در اروپا و دیگر کشورهای جهان را آشکار سازد. برای این کار، نخست دلیل پیروزی فاشیسم در آلمان بررسی می‌شود. سپس برای نشان دادن نقش «چپ»‌ها در  نبرد ضدفاشیستی،  نگاهی به نقش شوروی و کمونیست‌های ایرانی و همکاری کشورهای نوردیک با فاشیسم خواهیم داشت.

در پایان، با کمک از نوشته‌های برخی از کارشناسان، به پیدایش دوباره فاشیسم در اروپا پرداخته می‌شود. پرسش پایانی این است: آیا ۹ مه ۱۹۴۵ را باید پایان داستان دانست، یا تنها آغاز فصلی دیگر از رویارویی میان آزادی و بندگی، دموکراسی و دیکتاتوری، سرمایه و انسان؟

دلیل‌های پیدایش فاشیسم در آلمان

خُرد شدن غرور ملی

پس از پایان جنگ جهانی نخست، آن‌چه وبال گردن آلمان شد نه یک صلح، بل‌که بذر جنگی دیگر بود. پیمان ورسای (Treaty of Versailles) که در ۱۹۱۹ پایان حقوقی جنگ بود، یکی از جنجالی‌ترین پیمان‌های صلح در تاریخ است. این بندها بیشتر از سوی رهبران کشورهای پیروز – – کلمانسو (Clemenceau) نماینده فرانسه، لوید جرج (Lloyd George) نماینده بریتانیا، ویلسون (Wilson) نماینده آمریکا و اورلاندو (Orlando) نماینده ایتالیا – نوشته گشت. خود آلمان از گفتگوها بیرون گذاشته شده بود و نوشته‌ را با زور و زیر خطر به راه‌اندازی جنگی تازه امضا کرد. آلمانی‌ها آن را نه یک سازش صلح‌آمیز، بل‌که یک «دستور » می‌دانستند – و این خشم نخستین، سرچشمه بسیاری از آن‌چه پس از آن آمد، شد.

بندهایی که گردنبار آلمان شد، سخت‌گیرانه بود و همه سوهای زندگی، کشور و جایگاه آن ملت را زیر چنگ گرفت. آلمان نزدیک به سیزده درصد از زمین‌های پیش از جنگ و نزدیک به ده درصد از جمعیت خود را از دست داد. آلزاس-لورین (Alsace-Lorraine) به فرانسه بازپس داده شد، سرزمین‌های خاوری به لهستان واگذار گشت و «راهروی لهستان» (Polish Corridor) پدید آمد که پروس خاوری (East Prussia) را از دیگر بخش‌های آلمان جدا می‌کرد. همه مستعمره‌های آلمان زیر رهبری نهاد تازه بنیاد «جامعه ملل» (League of Nations) گذاشته شد و میان پیروزمندان بخش گردید. گرفتن سرزمین‌ها و جدا کردن پروس خاوری، زخمی بر پیکر آلمان بود که هرگز بهبود نیافت.

افزون بر این، چاره‌های سخت‌گیرانه‌ای برای جنگ‌افروزی دوباره آلمان اندیشیده شد. ارتش به تنها صدهزار سرباز داوطلب محدود گشت، سربازی اجباری ناروا شد، و ساختن هواپیماهای جنگی یکسره ممنوع گشت. راینلند (Rhineland) که دل صنعتی آلمان باختری بود، یک منطقه غیرنظامی شد. برای آلمانی‌ها نفرت‌انگیزترین بخش پیمان، بند ۲۳۱ – «بند گناه جنگ» – بود که آلمان را وادار می‌ساخت تا همه بارِ جنگ را به گردن گیرد. جریمه ۱۳۲ میلیارد مارک طلا گذاشته شد،  که فراتر از توان پرداخت آلمان بود. این فشارها به تورم سال های نخست دهه ۱۹۲۰ دامن زد و در روزگار رکود بزرگ(Great Depression)، گرفتاری‌ها را بدتر نمود. هر آلمانی نان‌خریدن با چرخ‌گاری پول را به یاد داشت – و این خاطره هرگز از یاد نرفت.

بسیاری از تاریخ‌پژوهان بر این باورند که ورسای نتیجه واژگونه داد. جان مینارد کینز (John Maynard Keynes) این توافق را «صلح کارتاژی» (Carthaginian peace) خواند و هشدار داد که به نبردهای آینده خواهد انجامید. از دیدگاه کمونیست‌های اروپا، ورسای از همان آغاز یک پیمان امپریالیستی چپاولگر بود. آنان هشدار دادند که این پیمان بذر جنگی تازه می‌کارد. اتحاد شوروی نوجوان نیز این پیمان را نه تنها نپذیرفت، بل‌که آن را بازتابی از همان رقابت سرمایه‌داری می‌دانست که انقلاب اکتبر در روسیه سرنگون کرده بود.

از یاد برده نشود که برخی می‌گویند در سنجش با پیمان برست-لیتوفسک (Treaty of Brest-Litovsk) که آلمان پیشتر گردنبار روسیه کرده بود، ورسای ملایم بود. با این همه، ورسای به اندازه کافی سخت‌گیرانه بود تا کینه ژرف و پایدار برانگیزد، اما به اندازه کافی توانمند نبود تا قدرت آلمان را از میان بردارد – و همین تلخی، راه را برای پیدایش هیتلر و آغاز جنگ دوم جهانی هموار کرد. بدون این خواری ملی، هیتلر هیچگاه نتوانست آن چنان پشتیبانی گسترده‌ای به دست آورد.

بحران اقتصادی

اکنون از پیمان ورسای و خواری ملی آلمان به بنیادهای اقتصادی فاشیسم می‌رسیم. خواری ملی به تنهایی برای برانگیختن توده‌ها بسنده نمی‌کرد. آن‌چه خشم را به انفجار رساند، بحرانی بود که سفره‌های مردم را تهی از نان کرد. فاشیسم ریشه در ساختارهای اقتصادی و پیوندهای طبقاتی سرمایه‌داری دارد. این پدیده در روزگار بحران ژرف سرمایه‌داری، آنگاه که نظم سیاسی دیگر توان نگهبانی از منافع طبقه فرمانروا را با روش‌های دموکراتیک ندارد، چهره می‌نماید. هرگاه ورشکستگی اقتصادی سودها را به خطر اندازد و جنبش‌ کارگری نیرومندتر گردد، گروه‌های چیره – کارخانه‌داران، بانکداران و زمین‌داران بزرگ – به جنبش‌های فاشیستی روی می‌آورند و آن‌ها را واپسین چاره برای سرکوب دشمنان و پاسداری از نظام اقتصادی می‌شمرند. در اینجاست که سرمایه‌داران، همان کسانی که پس‌تر وانمود کردند از فاشیسم بیزارند، نخستین و پرشورترین پشتیبانان آن شدند.

این فرایند با بحران ژرفی آغاز شد که در پایان دهه ۱۹۲۰ آلمان را درگیر کرد. رکود بزرگ سامانه سرمایه‌داری را تا مرز نابودی کشاند: تولید فروپاشید، میلیون‌ها تن بیکار شدند و سودها کاهش یافت. پشتیبانی از حزب های «چپ» سوسیال‌دموکرات‌ها و کمونیست‌ها – بسیار بالا رفت. برای بالادستان پولدار، این هنگامه خطرناک شد. دولت دموکراتیک وایمار (Weimar Republic) دیگر نمی‌توانست نظم را نگه دارد، زیرا با شکاف‌های ژرف سیاسی، بحران اقتصادی و ناتوانی روبرو بود و به پشتیبانی حزب‌هایی وابسته بود که نماینده کارگران بودند. آنان با گزینشی دشوار روبرو بودند: یا به نظام سرمایه‌داری اجازه دگرگونی دهند، یا راهی برای سرکوب دشمنان بیابند. آنان راه دوم را برگزیدند – و این گزینش، همه چیز را دگرگون کرد.

وارونه حزب‌های کهن محافظه‌کار که ناتوان شده بودند، نازی‌ها جنبشی را برپا ساختند که بر آن بود تا همه جنبش کارگری را نابود کند. به همین روی، رهبران بزرگ کسب‌وکار – مانند فریتس تیسن (Fritz Thyssen)، یکی از پولدارترین صنعتگران آلمان – آغاز به پشتیبانی مالی از حزب نازی کردند و آن را یگانه نیرویی می‌دانستند که می‌تواند سرمایه‌داری را از انقلاب برهاند. جایگاه طبقاتی واقعی نازیسم بورژوازی بود، ولی نازی‌ها برای پیروزی به یک پایگاه اجتماعی و پشتیبانی گسترده مردمی نیز نیاز داشتند. بحران نه تنها کارگران، بل‌که لایه‌های میانی – خرده‌پیشه‌وران، دکان‌داران، کشاورزان – را ویران کرده بود. این لایه‌های میانی و «خرده بورژوازی» از هر دو سو زیر فشار بودند.

نازی‌ها با شعارهای ملی‌گرایانه و نژادی، رنج آنان را نتیجه ساخت و پاخت دشمنان بیرونی – یهودیان، کمونیست‌ها و بیگانگان – دانستند، نه شکست‌های نظام اقتصادی. آنان وعده «جامعه ملی» (Volksgemeinschaft)، جامعه‌ای که در آن شکاف‌های طبقاتی از میان می رود و همه طبقه‌ها برای منافع کشور همکاری می‌کنند، دادند. این وعده دروغین اما نیرومند، میلیون‌ها آلمانی نومید را به سوی نازی‌ها کشاند. فاشیسم پس از رسیدن به قدرت، نهادهای دموکراتیک را فرو پاشید و مخالفان را سرکوب کرد. با این همه، پرسش بنیادین این است: چرا «چپ» نتوانست خواری ملی و بحران اقتصادی را به اهرمی برای رسیدن به قدرت دگرگون کند؟

نبود شرایط ذهنی شایسته – شکست «چپ»

از بحران اقتصادی و روی آوردن سرمایه‌داران به نازی‌ها، اکنون به ناکامی نیروهای مخالف فاشیسم می‌رسیم. در کنار پول سرمایه‌داران، یک سازه دیگر نیز به نازی‌ها یاری رساند: چنددستگی «چپ». حزب کمونیست آلمان در سال‌های نخست دهه ۱۹۳۰ به اندازه حزب نازی هوادار و عضو داشت، اما نتوانست جلوی برنشستن هیتلر را بگیرد. این رویداد، یکی از غم‌انگیزترین رویدادهای تاریخ کارگران است. از سال ۱۹۲۸، کمینترن دیدگاه «فاشیسم اجتماعی» را به پیش گذاشت که بر پایه آن، سوسیال‌دموکراسی نه هم‌پیمان، بلکه پاسبان سرمایه‌داری و در عمل نزدیک به فاشیسم بود. نتیجه، تقسیم کارگران به دو اردوگاه دشمن بود. میلیون‌ها کارگر هوادار سوسیال‌دموکرات که با هیتلر دشمن بودند، احساس تنهایی کردند و نازی‌ها توانستند خود را یگانه نیروی پایان‌دهنده به پراکندگی بازنمایند. این شاید بزرگترین کژروی راهبردی «چپ» در سده بیستم بود.

با این همه، نباید همه‌ی گناهان را به دوش حزب کمونیست آلمان گذاشت. بسیاری از تاریخ‌پژوهان، از آرتور روزنبرگ (Arthur Rosenberg) و پیر بروئه (Pierre Broué) گرفته تا سباستین هافنر (Sebastian Haffner) و کریس هارمن (Chris Harman)، بر این باورند که رهبری سوسیال‌دموکرات با آرام کردن کارگران، جلوگیری از اعتصاب‌ها و همکاری با محافظه‌کاران، راه را برای هیتلر هموار کرد. رهبری سوسیال‌دموکرات در سرکوب برخی شورش‌ها و اعتصاب‌های انقلابی (به‌ویژه در آغاز جمهوری وایمار) نقش داشت. هنگامی که خطر نازیسم جدی شده بود، کمونیست‌ها بارها پیشنهاد کار مشترک دادند، اما سوسیال‌دموکرات‌ها آن را نپذیرفتند. پژوهش‌های تاریخی نشان می‌دهد که لایه‌های میانی به دلیل ترس از مارکسیسم و نابودی مالکیت خصوصی، در سرشت خود به سوی ناسیونال‌سوسیالیسم گرایش داشتند. شرایط عینی پس از بحران ۱۹۲۹ نیز چنین بود که سرمایه‌داران و بانکداران بزرگی مانند فون شرودر (Kurt von Schröder) و تیسن (Fritz Thyssen) بی‌رودربایستی از نازی‌ها پشتیبانی می‌کردند. در چنین شرایطی، پدید آوردن یک جبهه گسترده ضدفاشیستی، بدون بیرون بردن سرمایه‌داری از بحران، آرزویی دست‌نیافتنی شد.

نقش شوروی در شکست فاشیسم و نازیسم

پس از بررسی دلیل‌های پیدایش فاشیسم در آلمان و ناکامی «چپ» در برابر آن، اکنون به نقشی می‌پردازیم که شوروی در شکست آن بازی کرد. اگر «چپ» آلمان نتوانست جلوی پیدایش فاشیسم در آلمان را بگیرد، شوروی توانست آن را در میدان نبرد درهم بشکند. از همان آغاز، شوروی از سوی دو رژیم فاشیستی – آلمان نازی و ژاپن نظامی‌گر – هم چون دشمن اصلی شناخته می‌شد. برای نازی‌ها، شوروی نمایانگر دولتی بر پایه برابری و جهانی‌نگری بود، سرمایه خصوصی را نابود کرده بود و گواهی زنده بر این بود که گونه دیگری از جامعه شدنی است. آنان وظیفه تاریخی خود را نابودی شوروی و برانداختن کمونیسم می دانستند. هیتلر در «نبرد من» بارها نوشت که هدف بنیادی آلمان، گشایش سرزمین‌های خاوری و نابودی «یهودی-بلشویسم» است.

طبقه فرمانروای ژاپن نیز سوسیالیسم شوروی را بزرگترین بازدارنده هدف‌های امپریالیستی خود در آسیا می‌دانستند. در دهه ۱۹۳۰، ژاپن– درست مانند آلمان در اروپا، درگیری‌های مرزی را بر ضد نیروهای شوروی در خاور دور انجام داد. این دو دشمن، از دو سو، شوروی را نشانه رفته بودند. هنگامی که جنگ به اوج رسید، همه سنگینی این همبستگی واپس‌گرا بر ضد شوروی به کار گرفته شد. در ژوئن ۱۹۴۱، آلمان یورش بارباروسا (Operation Barbarossa) – بزرگترین یورش نظامی در تاریخ – را با هدف نابودی شوروی در چند ماه آغاز کرد. سه میلیون سرباز آلمانی به همراه نیروهایی از متحدانشان به خاک شوروی تاختند. رهبران نازی بر این باور بودند که نظام شوروی فرو خواهد پاشید. آن‌چه روبرویشان بود، سطحی از دلیری و از خودگذشتگی بود که گمانش را نمی‌کردند. در نخستین ماه‌ها، ارتش سرخ شکست‌های سنگینی خورد، میلیون‌ها سرباز اسیر شدند و آلمانی‌ها تا دروازه‌های مسکو پیشروی کردند. اما شوروی نه تنها فرو نپاشید، بل‌که چنان به چالش پاسخ داد که جهان را شگفت‌زده کرد.

زیر رهبری حزب کمونیست، همه کشور بسیج شد: کارخانه‌ها هزاران کیلومتر به سوی خاور کوچانده شدند و در هوای سرد سیبری به تولید تانک و هواپیما پرداختند. میلیون‌ها تن به ارتش پیوستند یا هم چون پارتیزان و چریک پشت خط دشمن جنگیدند. نبردهایی مانند استالینگراد و کورسک نه تنها نقطه عطف (دم چرخش) در جنگ، بل‌که در تاریخ انسان شدند. در استالینگراد، سربازان و مردم کوچه به کوچه، خانه به خانه جنگیدند و نخستین شکست بزرگ را به ماشین جنگی نازی وارد ساختند. هزینه آن ناباورانه بزرگ بود – نزدیک به ۲۷ میلیون شهروند شوروی جان باختند، بیشتر از همه کشورهای درگیر جنگ با هم. این ارتش سرخ بود که آشویتس (Auschwitz) و دیگر اردوگاه‌های مرگ را آزاد کرد و ددمنشی راستین فاشیسم را به جهان نشان داد. بدون شوروی، نازیسم پیروز می‌شد و اروپا به روزگار تاریک ددمنشی فرو می‌افتاد –  هیتلر نه مرده در زیرزمین برلین، بل‌که زنده بر تخت اروپا فرمانروایی می‌کرد.

پس از شکست آلمان، شوروی به پیمانی که به متحدان خود در کنفرانس یالتا (۱۹۴۵) داده بود، وفادار ماند. در اوت ۱۹۴۵، سه ماه پس از شکست آلمان، ارتش سرخ یورش گسترده‌ای را بر ضد نیروهای ژاپنی در منچوری (Manchuria) آغاز کرد. تنها در چند هفته، ارتش کوانتونگ (Kwantung Army) – نیرومندترین بخش ماشین نظامی ژاپن که بسیاری آن را شکست‌ناپذیر می‌انگاشتند – نابود شد. این ضربه، ژاپن را به تسلیم واداشت و به رنج ددمنشانه مردم چین، کره و جنوب خاور آسیا پایان داد. برجستگی پیروزی شوروی حتا ژرف‌تر است: این پیروزی هم‌ارزی و هم‌سنگی نیروها را در جهان دگرگون کرد و به ستیز مردم ستمدیده در سراسر جهان تکانه‌ای به پیش داد. شوروی نشان داد که امپریالیسم شکست‌ناپذیر نیست و جنبش‌های انقلابی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را به قیام بر ضد حکومت استعماری برانگیخت. کشورهایی که نسل‌ها زیر چیرگی کشورگشایان بیرونی بودند، خودباوری به دست آوردند که می‌توانند آزادی خود را بازستانند. ما در دهه‌های پس از ۱۹۴۵، بزرگترین موج انقلاب‌های آزادی‌بخش ملی در تاریخ را دیدیم. این پیروزی در را به سوی روزگاری تازه گشود که میلیون‌ها تن از ستم رها شدند.   

نقش کمونیست‌های ایرانی

از شوروی به ایران، جایی که کمونیست‌ها در بستری خطرناک به ستیز با فاشیسم پرداختند، می‌رویم. حزب کمونیست ایران از پیش غیرقانونی و سرکوب شده بود –  و رهبران آن زندانی یا تبعید گشتند. اما حتا در این بستر خطرناک، آنان از نخستین و پایدارترین دشمنان نازیسم در ایران بودند. هنگامی که روشن‌اندیشان راست و طبقه فرمانروا خود را هم‌اندیشه و هم‌سو با نازیسم هیتلری می‌دیدند، کمونیست‌ها درباره‌ی سرشت رژیم هیتلر روشنگری می‌کردند. بسیاری بهای سنگینی پرداختند: در سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸، بیش از ۵۰ کمونیست در تهران دادگاهی شدند و چند تن – هم چون تقی ارانی – در زندان جان باختند. اما ایده‌های آنان نمرد.

سال ۱۹۴۱ نقطه‌عطفی برای ایران بود. همسویی آشکار رضاخان با آلمان، بستری پدید آورده بود که در پی آن آلمان بر اقتصاد ایران فرمانروا شد. در اوت و سپتامبر ۱۹۴۱، نیروهای بریتانیایی و شوروی به ایران یورش بردند و آن را اشغال نمودند. رضاخان ناچار به کناره‌گیری و تبعید شد و محمدرضا بر تخت نشانده شد. در این بستر نوین، جنبش کمونیستی دوباره چهره نمود و زیر پرچم حزب توده ایران به نیرومندترین نیروی سیاسی کشور دگرگون شد.

حزب توده ایران از همان آغاز هسته نبرد ضدفاشیستی در ایران شد. آنان همایش‌های سترگ برگزار و نوشتارهایی درباره نقش قهرمانانه شوروی در جنگ پخش می‌کردند. به خاطر این جایگاه روشن، شمار هواداران و هموندان به تندی به ده‌ها هزار تن رسید. اما حزب توده ایران فراتر از دشمنی با نازیسم رفت و نبرد ضدفاشیستی را به ستیز برای دادخواهی اجتماعی و مردم‌سالاری پیوند داد. همین ویژگی، حزب توده ایران را در چشم طبقه‌های فرمانروا بسیار خطرناک کرد. از سال ۱۹۴۴، روزنامه‌های حزب غیرقانونی گشتند و کارگزارانش دستگیر شدند.

با این همه، نقش کمونیست‌های ایرانی در دهه ۱۹۴۰ همچنان ارجمند است: آنان سرشت راستین نازیسم را بازشناختند و پایدارترین رهبری ستیز بر ضد آن را بر دوش گرفتند. نکته درخور آگاهی آنکه حزب توده ایران تنها به کنشگری خود بسنده نکرد، بل‌که با دیگر گروه‌های دموکرات و میهنی نیز همبستگی (جبهه متحد) تشکیل داد. در سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۸، این حزب در «جبهه مؤتلف احزاب آزادی‌خواه» با دیگر نیروهای ضدفاشیست همکاری داشت و کوشید تا همه دشمنان فاشیسم را زیر یک پرچم گرد آورد. هم‌چنین حزب توده ایران با راه اندازی انجمن‌های کارگری همگانی، بزرگترین تشکل کارگری تاریخ ایران را پدید آورد که صدها هزار کارگر را زیر چتر پیکار با فاشیسم و سرمایه‌داری همبسته می‌کرد.

نقش کشورهای نوردیک

پس از نقش قهرمانانه شوروی و کمونیست‌های ایرانی، اکنون نگاه می‌کنیم به رفتار کشورهای نوردیک که به راه دیگر گام گذاشتند. هنگامی که شوروی با خون ۲۷ میلیون فرزند خود فاشیسم را در هم کوبید، همسایگان غربی آلمان – کشورهای نوردیک در شمال اروپا راهی سوداگرانه و فرصت‌طلبانه را برگزیدند. در دانمارک، سیاست همکاری با آلمان بی‌درنگ آغاز شد. هنگامی که آلمان در آوریل ۱۹۴۰ یورش کرد، دولت و پادشاه دانمارک تنها پس از چند ساعت تسلیم شدند. این تصمیم نه به خاطر ناتوانی نظامی، بل‌که گزینشی سیاسی از سوی طبقه‌ی فرمانروای دانمارک بود که می‌ترسید ستیزی دراز، کارگران را تندرو کند و راه را برای دگرگونی انقلابی هموار نماید. دانمارک با همکاری با آلمانی‌ها، اطمینان یافت که اداره دولت و پلیس در دست خودشان می‌ماند. از دید اقتصادی، این همکاری برای شرکت‌ها و زمین‌داران بزرگ دانمارک بسیار سودآور بود. آنان خوراک، لبنیات و کالاهای صنعتی به آلمان می‌رساندند و سود سرشاری می‌بردند.   

تنها هنگامی که روشن شد آلمان در روند باختن است، طبقه‌ی فرمانروای دانمارک از نازی‌ها دوری گرفت. نجات جمعیت یهودی در سال ۱۹۴۳ – کاری که از دید اخلاقی قهرمانانه بود – از دید سیاسی نیز بهنگام بود و به بالادستان اجازه داد خود را بخشی از ایستادگی مردمی در اروپا علیه فاشیسم بازنمایند. اما واقعیت این است که در بیشتر دوران جنگ، دانمارک یاور وفادار نازی‌ها بود. در این میان، شرکت کشتیرانی آ.پی. مولر (A.P. Møller – Mærsk) نیز از این سیاست همکاری سود سرشاری برد. این شرکت با همکاری با کارخانه جنگ‌افزارسازی «ریفلسندیكاتت» (Riffelsyndikatet)، در سراسر جنگ برای آلمان جنگ‌افزار و مهمات جابجا می‌کرد. این همکاری حتا پس از آنکه دولت دانمارک در اوت ۱۹۴۳ همکاری با آلمان را کنار گذاشت، دنبال شد. آ.پی. مولر، بنیانگذار شرکت، حتا از لندن خواست تا به خرابکاری‌ها علیه کارخانه پایان دهند، زیرا به سود دانمارک نبود. پس از جنگ، این شرکت به پرداخت جریمه‌ای سنگین محکوم شد – اما این جریمه در برابر سودهای هنگفتی که برده بود، ناچیز بود.

در همین هنگام، سوئد جایگاه رسمی بی‌طرفی را نگه داشت، اما در عمل سیاستی فرصت‌طلبانه و بر پایه منافع اقتصادی داشت. طبقه فرمانروای سوئد که از سوی سرزمین‌های اشغالی آلمان دوره شده بود، از همان آغاز دریافت که می‌تواند با دگرگونی به یکی از برجسته‌ترین کالا رسانندگان آلمان، بهره‌های سترگ به دست آورد. سوئد سنگ‌آهن بسیار باکیفیتی به آلمان می‌رساند که صنعت جنگ‌افزارسازی آلمان بی‌آن یارای کار نداشت. اگر این سنگ‌آهن نبود، ماشین جنگی نازی‌ها بسا خیلی زودتر از کار می‌افتاد. میلیون‌ها تُن سنگ معدن به آلمان فرستاده می‌شد که کارخانه‌داران سوئدی را بسیار پولدار کرد. راه‌آهن‌های سوئد برای جابجایی نیروهای آلمانی برای اشغال نروژ به کار گرفته شد. سوئد هم‌چنین به آلمان در ساخت جنگ‌افزارها یاری رساند. تنها هنگامی که روند جنگ  بر ضد آلمان دگرگون شد، سوئد پیوندهای خود را با نازی‌ها برید و خود را هم چون رهبر اخلاقی و پناهگاه انسان‌دوستانه بازنمود. در دانمارک و سوئد، نمونه هم‌سوی از رفتار بورژوازی در روزگار بحران را می‌بینیم: آنان دوست یا دشمن پایدار ندارند، تنها منافع پایدار دارند.

فنلاند نمونه‌ای دیگر از همین الگو است. فنلاند برای بازپس‌گیری سرزمین‌های از دست رفته خود، همکاری نظامی با آلمان بر ضد شوروی را آغاز کرد. هنگامی که آلمان در ۱۹۴۱ به شوروی یورش برد، فنلاند در «جنگ ادامه» (Continuation War) در کنار آلمان گام به جنگ گذاشت. انگیزه طبقه فرمانروای فنلاند دوگانه بود: بازپس‌گیری سرزمین‌ها و سرکوب جنبش کارگری. بسیاری از سربازان فنلاندی از لایه‌های پایینی جامعه که به این جنگ فرستاده شدند، باوری به سیاست طبقه فرمانروا نداشتند و تنها برای پاسداری از مرزهای کشور خود جنگیدند.

واینو لینا (Väinö Linna)، نویسنده فنلاندی که خود در «جنگ ادامه» شرکت داشت، این تضاد را در کتاب نامدارش «سرباز گمنام» (The Unknown Soldier) به تصویر کشید. او در این رمان نشان داد که چگونه سربازان عادی، با وجود شعارهای ملی‌گرایانه افسران و وعده «فنلاند بزرگ» (Greater Finland)، نه برای کشورگشایی، بل‌که برای ماندن و بازگشت به خانه می‌جنگیدند. لینا با نثری خام و بی‌پیرایه، اسطوره جنگاوری آرمان‌خواه را در هم شکست و چهره راستین جنگ – ترس، خستگی و بی‌معنایی – را به نمایش گذاشت. این کتاب نشان داد که مردم عادی فنلاند، وارونه بورژوازی فرمانروا، هرگز دل در گرو پیروزی آلمان نازی نداشتند.

در یک نگاه، همکاری دانمارک، فرصت‌طلبی سوئد، همراهی نظامی فنلاند، هر یک به گونه‌ای به ماشین جنگی نازی‌ها یاری رساندند. این کشورها و بنگاه‌های بزرگ اقتصادی نه تنها از ویرانی جنگ در امان ماندند، بل‌که از آن سود سرشاری نیز بردند. اقتصاد آنان در سایه همکاری با آلمان، نیرومندتر شد و پس از پایان جنگ، وارونه بیشتر کشورهای اروپایی که با ویرانه‌ها و وام‌های سنگین دست و پنجه نرم می‌کردند، این کشورها آغازگاهی بس خوب و برتری یافتند. صنعت سوئد و دانمارک با پولی که از آلمان گرفته بودند، بازسازی خود را پیش از پایان جنگ آغاز کردند و شرکت مارسک نیز با بودجه‌ای که از فروش مهمات اندوخته بود، پس از جنگ به یکی از بزرگترین شرکت‌های کشتیرانی جهان دگرگون شد. بدین سان، آنان از رنج و ویرانی که بر سر دیگر ملت‌ها آمد، سود بردند و پس از جنگ نیز توانستند خود را قهرمانان اخلاقی بازنمایند.

پیدایش دوباره فاشیسم در اروپا

پس از بررسی ریشه‌های فاشیسم در گذشته، نقش نیروهای گوناگون در شکست آن، و رفتار فرصت‌طلبانه برخی کشورها، اکنون به پرسش سرنوشت‌ساز امروز می‌رسیم: آیا فاشیسم بازمی‌گردد؟ همسانی‌های ساختاری روشنی میان برآمدن نازیسم در دهه ۱۹۳۰ و دگرگونی‌های جهان امروز دیده می‌شود. همانند آغاز سده بیستم، امروز نیز در روزگار بحرانی سامان‌مند و ژرف به سر می‌بریم. نظام سرمایه‌داری جهانی با  بی‌ثباتی اقتصادی، نابرابری روزافزون، و شکاف فزاینده میان قدرت اندکِی بالادستان و رنج‌های سترگِ توده مردم روبروست. نهادهای سیاسی کهن دیگر توان چاره‌جویی ندارند – و این ناتوانی به نومیدی و خشم گسترده می‌انجامد. در همین بستر است که نیروهای واپس‌گرا و ملی‌گرا زمینِ باروری برای نمو و رویش می‌یابند. این الگو در تاریخ بارها بازکاری شده – و اکنون نیز در برابر چشمان ما در روند باززایی است. 

از این الگوی همگانی به نمونه‌های ویژه می‌رسیم. نخستین و شاید آشکارترین نمونه، اوکراین است. با نگاه به اوکراین، بسیاری از واکاوان از همین چارچوب از پیدایش گروه‌های راست‌افراطی سخن می‌گویند. از زمان دگرگونی‌های سیاسی در سال ۲۰۱۴ (رویداد میدان – Maidan)، کشور با دشواری اقتصادی و فروپاشی ساختارهای سنتی روبرو بوده است. در این تهی‌جا، سازمان های راست‌افراطی توانسته‌اند جایگاه‌های تأثیرگذاری به دست آورند. گردان آزوف (Azov Battalion)که پس‌تر به هنگ و سپس به سپاه پیشرفت کرد، نماد این پدیده است. این گروه‌ها از روش‌هایی آشنا از دهه ۱۹۳۰ بهره می‌گیرند: اهریمنی‌سازی جمعیت‌های دگرزبان، بهره‌گیری از خشونت و سازماندهی شبه‌نظامی، و بازنویسی تاریخ.

اوکراین تنها نمونه نیست. همین الگو را می‌توان در رشد راست افراطی در سراسر اروپا و آمریکا نیز دید. حزب‌های کهن و سنتی پشتیبانی خود را از دست داده‌اند، زیرا نتوانسته‌اند به کاهش سطح زندگی و ناامنی شغلی پاسخ دهند. این ناتوانی، تهی‌جایی سیاسی پدید آورده است که با دلیل‌بافی‌های ساده‌انگارانه راست افراطی پر شده است. راست افراطی، به سرزنش کوچندگان، اقلیت‌های مذهبی و ملی، سازمان‌های جهانی یا «بالادستان» برای همه گرفتاری‌ها – درست همان‌گونه که نازی‌ها یهودیان و کمونیست‌ها را بزه‌کار می‌دانستند- می‌پردازد. در ایتالیا، به جای کمونیست‌ها جورجیا ملونی و حزب برادران ایتالیا به قدرت رسیده‌اند. در مجارستان، ویکتور اوربان نظام «دموکراسی غیرلیبرال» را ساخت که هم اکنون جای خود را به یک سازمان نیمه فاشیست دیگری داده است. در لهستان، حزب قانون و عدالت پیش از این روی کار بود. در فرانسه، مارین لوپن هر روز قدرتمندتر می‌شود. در آلمان، حزب آلترناتیو برای آلمان (AfD) در بسیاری از ایالت‌ها به نیروی نخست یا دوم دگرگون شده است. اینها رویدادهای جدا از هم نیستند – اینها نشانه‌های اروپایی هستند که به سوی تاریکی فاشیستی نوین گام برمی‌دارد.

برای درک بهتر این الگوهای جهانی، شنیدن هشدارهای کسانی که از نزدیک به پژوهش بازگشت فاشیسم می‌پردازند سودمند است. دان ویگو برگتون (Dan Viggo Bergtun)، کارآزموده سازمان ملل و نویسنده نروژی، هشدار می‌دهد که اروپا به سوی تاریکی فاشیستی نوین گام برمی‌دارد. به گفته او، فاشیسم دوباره در روند پیشروی است زیرا دموکراسی به یک شوخی فروکاسته شده و پارلمان‌های ملی به پهنه‌های تئاتری بی‌مایه دگرگون گشته‌اند. برگتون می‌گوید که فاشیسم تنها در زباله‌دان تاریخ نیست – این روشی برای کاربرد قدرت است، زهری که هر بار که دموکراسی رو به سوی فروپاشی می‌رود بازمی‌گردد. هسته آن همیشه یکسان است: درهم‌آمیزی دولت و سرمایه، سرکوب مخالفان، تبلیغاتی که دروغ را به حقیقت دگرگون می‌کند، و گروه هایی که به سرسپردگی وادار می‌شود.

برگتون می‌نویسد که امروز فاشیسم را در ریختی نوین – نه با پیراهن‌های قهوه‌ای، بل‌که با کت و شلوار و کراوات؛ نه در میدان‌ها، بل‌که در اتاق‌های هیئت مدیره در بروکسل و واشنگتن می‌بینیم. از «دموکراسی»، «ارزش‌ها» و «امنیت» سخن می‌گوید، ولی سرگرم بازرسی، سانسور و آماده‌سازی برای جنگ است. تصمیم‌ها پشت درهای بسته گرفته می‌شود. هنگامی که مردم با تورم، بیکاری و نابرابری روبرویند، به آنان گفته می‌شود که باید برای جنگ، برای محیط زیست، برای رقابت‌پذیری فداکاری کنند. برگتون یادآوری می‌کند که این همان مکانیسم دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بود: نخبگان شکست خوردند، اقتصاد فروپاشید، مردم به سوی ترس رانده شدند – و دیکتاتورها هم چون «نجات‌دهندگان» پا به میدان گذاشتند.

از نگاه برگتون، گفتمان ضدفاشیستی امروز از سوی نخبگان ربوده شده است. نخبگان، منتقدان ناتو و اتحادیه اروپا را فاشیست می‌نامند و اعتراض‌های مردمی را اهریمنی می‌کنند. برگتون جنگ اوکراین را نمونه‌ای می‌داند که نشان می‌دهد غرب چگونه ضدفاشیسم را سست کرده است: پیش از ۲۰۲۲، رسانه‌های غربی آشکارا درباره گروه‌های راست‌افراطی در اوکراین می‌نوشتند، اما پس از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، همه چیز کتمان شد و همان نیروها هم چون قهرمانان آزادی شناخته می‌شوند. برگتون می‌گوید که بزرگترین خطر فاشیستی امروز، دولتی است که روش‌های اقتدارگرا را در بسته‌بندی زیبای واژه‌ها می‌پیچد — سانسور را «مسئولیت اجتماعی»، نظارت را «امنیت»، و جنگ را «تلاش برای صلح» می‌نامد. ما در تاریکی اقتدارگرا زندگی می‌کنیم؛ ولی فریب خورده‌ایم و زندانمان را «دموکراسی» می‌نامیم.

هشدارهای برگتون با نگاهی تاریخی به ماندگاری فاشیسم در آلمان پیوند می‌خورد. زوزان ویت‌اشتال (Susann Witt-Stahl)، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ در نشریه یونگه ولت، نشان می‌دهد که چگونه گذشته نازی نه تنها فراموش نشده، بل‌که در شکلی نوین بازتولید می‌شود. او می‌نویسد که پیتر چنچر (Peter Tschentscher)، شهردار سوسیال‌دموکرات هامبورگ، در مه ۲۰۲۵ از کلاوس-میشائیل کونه (Klaus-Michael Kühne) – پولدارترین آلمانی – دفاع کرد. پدر کونه، آلفرد، عضو حزب نازی بود و از برنامه‌های «آریایی‌سازی» هیتلر پول اندوخت. کونه گذشته خود را نمی‌پذیرد و چنچر گناه او را پاک‌شویی می‌کند. ویت‌اشتال می‌گوید که آن‌چه نگران‌کننده است، نبود نقد در برابر بازنویسی تاریخ است – نه خود کونه.

ویت‌اشتال یادآوری می‌کند که این پدیده تازه نیست. هانس گلوبکه (Hans Globke) – معمار قانون نژادی نورنبرگ (Nuremberg) – پس از جنگ دستیار کنراد آدناوئر (Konrad Adenauer) شد و در دولت آلمان غربی به جایگاهی بالایی دست یافت. امروز در آلمان، از مفهوم «دموکراسی مستحکم» (wehrhafte Demokratie) بهره گرفته می‌شود – که در اصل دفاع از دموکراسی در برابر دشمنان «افراطی» مانند فاشیست‌ها بود – اما اکنون این مفهوم علیه دشمنان برون‌مرزی غرب و نیز علیه «چپ»‌های ضدامپریالیست و ضد جنگ به کار می‌رود. به سخنی دیگر، مفهومی ضدفاشیستی به ابزاری برای سرکوب ضد فاشیست‌های راستین دگرگون شده است.

ویت‌اشتال به روشنی نشان می‌دهد که پاک‌شویی نازی‌های هوادار غرب در آلمان گسترده است. برای نمونه، در ۸ مه ۲۰۲۵، ژنرال کریستیان فرودینگ (Christian Freuding) با فرمانده گردان ضدتانک سپاه ۳ آزوف عکس یادگاری گرفت. در ۱۳ مه ۲۰۲۵، عضوهای حزب سبز، CDU و SPD  با گروهی از سپاه آزوف در بوندستاگ (Bundestag) دیدار کردند.

همه این نمونه‌ها نشانگر این است که فاشیسم پاسخ سرمایه‌داری به بحران است و کم توانی «چپ»، نیرومندترین دلیل پرتوانی آن. در همه این جاها، جنبش‌های راست افراطی زمانی پیدایش و رویش می‌کنند که نظام اقتصادی و سیاسی توانایی پاسخگویی به نیازهای مردم را نداشته باشد. درست مانند دهه ۱۹۳۰، رشد آنان به دلیل ناکامی نیروهای پیشرو و «چپ» در همبستگی و پیشگزاری جایگزینی روشن، شدنی شده است.

این ناکامی «چپ» ریشه در چندین سستی دارد. نخست، پس‌نشینی از جایگزین بنیادین سوسیالیستی. در درازای تاریخ، توان جنبش سوسیالیستی در روشنگری این بود که به مردم می‌گفت که رنج مردم – بیکاری، ناامنی، نابرابری – گناه کوچندگان یا اقلیت‌ها نیست، بل‌که در سرشت سرمایه‌داری نهفته است. امروزه اما بخش‌های بزرگی از «چپ» این دیدگاه را رها کرده و به مدیریت «دادگرانه‌تر»  سیستم سرمایه‌داری بسنده می‌کنند. هنگامی که مردم با ویرانی بحران روبرویند، این سخنان ناتوان و باورنکردنی به گوش می‌رسد. راست افراطی پاسخ‌های تند به پیش می‌گذارند و میلیون‌ها تن به آنان روی می‌آورند.

نکته دوم، ناتوانی «چپ» در رسیدن به یگانگی است. در اوکراین، جناح «چپ» به حاشیه رانده شده و نتوانسته با نفوذ گروه‌های راست افراطی نبرد کند. در پیوند با اسرائیل و فلسطین، بخش بزرگی از «چپ» نتوانسته به روشنی بر ضد سرکوب فلسطینیان سخن بگوید. در سراسر اروپا و آمریکا، «چپ» چندگانه، پراکنده، دودل و پرهیزگار بوده و اجازه داده راست افراطی خود را آوای «مردم کوچه و بازار» بازنماید. «چپ» به جای آنکه همه ستمدیدگان را پیرامون یک ستیز همگانی همبسته کند، خود به گروه‌های کوچک و رقیب بخش شده است.

گرفتاری سوم، ترس و سازگاری است. «چپ» به کارگذاری در چارچوب‌های سرمایه‌داری خو کرده و از به چالش کشیدن منافع بزرگ می‌ترسد. در روزگار بحران‌های ژرف، مردم به دنبال مدیران پرهیزگار نیستند؛ آنان به دنبال کسانی هستند که دلیری ستیز برای راه‌حل راستین را دارند. چون «چپ» این دلیری را از دست داده، باور و توانایی خود را از دست داده است. همان‌گونه که در دهه ۱۹۳۰، کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها نتوانستند راه روشنی به پیش بگذارند و نازی‌ها خود را تنها نیروی توانا به کار بازنمودند، امروز نیز نبود باور و چشم‌انداز «چپ»، میلیون‌ها تن را به سوی راست افراطی می‌کشاند.

پایان سخن

رویش و پیشرفت راست افراطی امروز در اوکراین، اسرائیل، اروپا و آمریکا ناگزیر نیست. این پدیده، بالاتر از همه، گواه شکست «چپ» در انجام وظیفه تاریخی خود است. پیش از آن، در ۹ مه ۱۹۴۵، این شوروی بود که با ۲۷ میلیون جان باخته، پشت فاشیسم را در هم شکست، آشویتس (Auschwitz) را آزاد کرد و به جهان نشان داد که امپریالیسم شکست‌ناپذیر نیست. آن پیروزی، نماد نیرومندی، همبستگی و دلیری «چپ» بود – همان ویژگی‌هایی که امروز در «چپ» گم شده است. همان‌گونه که در انقلاب اکتبر و جنبش‌های ضداستعماری پس از ۱۹۴۵ دیدیم، هنگامی که «چپ» نیرومند، همبسته و دلیر باشد، می‌تواند خشم و نومیدی زاییده از ناکامی‌های سرمایه‌داری را به نیرویی برای پیشرفت و رهایی دگرگون کند.

اما هنگامی که «چپ» ناتوان، بخش‌بخش و ترسو  باشد، همان خشم از سوی نیروهای واپس‌گرا سازماندهی می‌شود و برای بخش کردن مردم، قربانی کردن اقلیت‌ها و پاسداری از همان سیستمی که بحران را می‌زاید، به کار می‌رود. پیدایش ملی‌گرایی سخت‌گیر و جنبش‌های راست افراطی در گوشه‌وکنار جهان، روشن‌ترین گواه است که «چپ» تا کنون نتوانسته آن‌چه تاریخ از آن می‌خواهد را انجام دهد – به چالش کشیدن سرمایه‌داری با دلیری لازم و به پیشگزاری جایگزینی راستین که مردم را همبسته کند و جلوی پویش به سوی واپس‌گرایی و جنگ را بگیرد. از این رو، راه رویارویی با فاشیسم امروز، تنها محکوم کردن نمادهای آن یا سرکوب هوادارانش نیست، بل‌که ساختن جنبشی «چپ»، همبسته، دلیر و دارای چشم‌انداز است که خواستار دگرگونی بنیادین نظام اقتصادی و سیاسی باشد و ریشه‌هایی را که فاشیسم از آنها می‌روید، یکسره بخشکاند. اگر «چپ» به جای بازگشت به ریشه‌های خود، به دنبال هم سازی با سرمایه‌داری باشد، تاریخ بار دیگر بازانجام خواهد شد.

سرچشمه‌های کمکی

 (Chris Harman) – The Lost Revolution: Germany 1918 to 1923
دان ویگو برگتون (Dan Viggo Bergtun) – نوشتارهایی درباره بازگشت فاشیسم به اروپا، برای نمونه در steigan.no
زوزان ویت‌اشتال (Susann Witt-Stahl) – نوشتارهایی در نشریه Junge Welt درباره فاشیسم در آلمان امروز




اول مه؛ فریاد زنجیرگُسل کارگران

سخن روز شماره ۱
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۶ آپریل ۲۰۲۶

آگوست اسپایس (August Spies)، کارگر شورشی که به دلیل پیکار با نظام سرمایه‌داری در آمریکا، در ۱۱ نوامبر ۱۸۸۷ در شیکاگو به چوبه دار آویخته شد، هنگام مرگ فریاد زد: 

«خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهید اکنون خفه‌اش کنید.» پیش‌بینی‌ای که درست از آب درآمد. بدین گونه، اول ماه مه – که در کنفرانس بزرگ جهانی کار در سال ۱۸۸۹ به روز تظاهرات جهانی کارگران دگرگون شد – هنوز زنده است و سالیان سال زنده خواهد ماند. صدای کارگران جهان امروز بسیار «رساتر از آن بانگ» خفه‌شده آگوست اسپایس و رفیقان هم‌رزمش است.

چرا اول ماه مه؟ آیا خواست‌های نخستین جنبش کارگری سال‌ها پیش برآورده نشده است؟ آیا برگزاری آیین اول ماه مه، کوششی بی‌ثمر از سوی اندیشه‌های درمانده برای زنده نگاه داشتن یک سنت کهنه و مرده نیست؟ آیا این روز بهانه‌ی ناشیانه‌ی «چپ‌گرا»یان دون‌کیشوتی برای جنگ با آسیاب بادی به نام «سرمایه‌داری» نیست؟

آیا به راستی اول ماه مه و جنبش کارگری امروز، فرای بازگویی شعارهای فرسوده‌ی دیروز، چیزی برای گفتن ندارد؟

رسانه‌های نیروهای «راست» همیشه با نیش و کنایه به این روز می‌نگرند و می‌کوشند چهره‌ای از آن را به نمایش بگذارند که گویی جشنی بی‌بار و بزمی بی‌پشتوانه‌ی سیاسی است. اما راستش این است که نویسندگان مزدبگیر طبقه‌های سوداگر سرمایه، باز هم از گردهمایی صدها هزار کارگر و رنجبر زیر پرچم‌های سرخ و با خواست‌های گوناگون سیاسی، دلگیر و هراسانند.

نیش‌وکنایه به اول ماه مه بخشی از راهبرد همیشگی آنان است؛ می‌کوشند طبقه‌ی کارگر را مرده نشان دهند و پیکار طبقاتی را ساخته‌ی ذهن بیمار «چپ‌گرا»یان بخوانند. سرمایه‌داران امروز می‌گویند نبرد طبقاتی مرده است و دیگر طبقه کارگر یک هستی عینی بیرونی ندارد. ولی راستش این است که جنبش کارگری آگاه، هیچ‌گاه به اندازه‌ی امروز نیازمند و ناگزیر نبوده است. رقابت کارگران برای ماندن در کار، اتحادیه‌های دروغین و زرد، و تازش نئولیبرالیسم به دستاوردهای تاریخی کارگران، هیچ‌کدام بدین گونه ژرف و فراگیر نبوده است.

اول ماه مه، روز اصلی تظاهرات جنبش کارگری است. کارگران در بیشتر جای‌های جهان، از این روز برای برجسته کردن رهایی سیاسی و خواست‌های صنفی بهره می‌برند. این روز هنوز نماد همبستگی همه‌ی رنجبران جهان برای زندگی بهتر است؛ کارگران در این روز، شمار بسیار و توان پنهان مبارزاتی خود را به نمایش می‌گذارند.

ریشه‌های خونین یک روز جهانی

در پایان سده‌ی نوزدهم در اروپا، کارگران در فرودست‌ترین لایه‌های جامعه جای داشتند. در ازای مزد اندک، ساعت‌های دراز روز کار می‌کردند. از همین رو، زندگانی آنان آکنده از بدبختی بود و در خانه‌های نمناک و نادرست زندگی می‌کردند. خواست اصلی آنان در سراسر جهان، روز کاری هشت‌ساعته بود. گروهی از سازمان‌های کارگری در ایالات متحده، برای رسیدن به هشت ساعت کار در روز، تظاهرات اول ماه مه ۱۸۸۶ را برپا کردند. در شیکاگو، پلیس به تظاهرکنندگان تاخت و با خشونتی بی‌همانند، شش کارگر را با گلوله کشت. چهار تن از آنان – مانند آگوست اسپایس، کارگر پیکارجو – به دار آویخته شدند و یکی دیگر در زندان خودکشی کرد.

سرمایه‌داری آمریکا گمان می‌کرد با چوبه دار و گلوله می‌تواند فریاد کارگران را خاموش کند، اما وارونه‌ی این پندارِ نادرست، آن فریاد تپنده و رساتر از گذشته شد. پیکار روزانه‌ی کارگران، سال‌های پیاپی، کارفرمایان بسیاری از کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری را وادار به پذیرش قانون کوتاه‌تر شدن زمان کار کرد. پس از جنگ جهانی یکم، روز کاری هشت‌ساعته در اروپا گسترش یافت. کارفرمایان که زیر فشار نرمش کرده بودند، خود را در چشم دیگران بخشنده و یاری‌دهنده‌ی کارگران جلوه دادند. ولی این فریفتنِ مردم دیری نپایید. قانون به گونه‌ای گسترده از سوی کارفرمایان نادیده گرفته شد و قانونگذاران نیز شوری برای پیاده کردنشان نداشتند و کارگران را در برابر ستم کارفرمایان تنها گذاشتند. از میان برداشتن عملیِ قانون هشت ساعت، به کارگران آموخت که نباید به کارفرمایان و قانونگذاران باور داشت؛ برای برگشت‌ناپذیر ساختن دستاوردها، باید سازمان‌یافته و یکپارچه باشند و خودشان پشتوانه‌ی پیاده‌سازی چنین قانونی گردند.

بیش از یک صد سال است که کارگران خواست‌های سیاسی و اقتصادی خود را وبال گردن طبقه‌های بهره‌کش کرده‌اند و در این راه به پیروزی‌های بزرگی نیز رسیده‌اند. به ویژه در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری، کارگران در درازنای سال‌ها به شرایط کاری بهتر و مزدهای بیشتر دست یافته‌اند. ولی امروز همه‌ی آن دستاوردها زیر تازش پیوسته‌ی نئولیبرال‌هاست و روز به روز واپس رانده می‌شود.

در بسیاری از کشورهای جهان، کارگران همچنان با ستم طبقاتی و زور می‌جنگند. نه طبقه‌ی کارگر و نه پیکار او برای زندگی بهتر، از میان نرفته و کهنه نشده است. اول ماه مه نشانه‌ی همبستگی جهانی کارگران و رنجبران با یکدیگر است.

کارگران جهان در یک نگاه

در جهان بیش از سه میلیارد کارگر زندگی می‌کنند. نزدیک به ۱۳۰ میلیون نفر از آنان کودک‌اند و ۱.۴ میلیارد نفر در پیشه‌های آسیب‌پذیر کار می‌کنند که با بیکاری، ناامنی شغلی و بی‌پشتوانگی اجتماعی روبرویند. در کشورهای در حال رشد، نیمی از کارگران در چنین شرایطی به سر می‌برند — و این شمار به زودی به هشتاد درصد خواهد رسید. در جنوب آسیا و جنوب صحرای آفریقا، نزدیک به دو سوم کارگران با درآمد روزانه‌ی کمتر از ۳.۱۰ دلار در ژرف‌ترین بدبختی زیست می‌کنند. حتا در اروپای ثروتمند، دستمزدهای واقعی در سال ۲۰۲۲ به میزان ۳.۷ درصد کاهش یافت و توان خرید مزدبگیران پیوسته افت کرده است (European Commission, 2023; OECD, 2024).

این کاهش توان خرید، تنها یک روی سکه است. روی دیگر، جایگزینی اندک اندک کارگران در چرخه‌ی تولید با ماشین‌هاست. این کاهش پیوسته‌ی توان خرید در اروپای ثروتمند، تنها یک سرنخ است؛ سرنخی که ما را به لایه‌ای ژرف‌تر از نظام سرمایه‌داری می‌رساند: لایه‌ای که در آن، ماشین‌ها و امروزه هوش مصنوعی، نه برای آسایش انسان، بل‌که برای بیرون راندن او از چرخه‌ی تولید به کار گرفته می‌شوند.

در نظام سرمایه‌داری، همان گونه که مارکس در «کاپیتال» به روشنی می‌گوید، یکی از پیامدهای مهم کاربرد ماشین از سوی سرمایه‌داری، بیرون ریختن شمار بسیاری از کارگران است. ماشین که جای انسان را می‌گیرد، هنگامی که در درون روابط تولید سرمایه‌داری به کار گرفته شود، به جای یاری به انسان و افزایش آسایش او، بر ضد انسان رنجبر بر می‌گردد. با به کار افتادن ماشین، هزاران انسان رنجبر کار خود را از دست می‌دهند و «بیکاره» می‌شوند.

پیامد کمدی- تراژیک این روند این است که در سراسر جهان، کسانی برای آموزش ماشین‌ها به کار گرفته می‌شوند؛ همان ماشین‌هایی که سرانجام پس از چند ماه و یا سال جای نیروی کار انسانی را می گیرند. کارگران آفریقایی در پرورش سامانه‌های هوش مصنوعی، مانند برچسب زدن و دسته‌بندی داده‌ها به کار شبانه‌روزی می‌پردازند تا الگوها بهتر شناخته شوند و هوش مصنوعی پاسخ‌های درست‌تری برای کاربران تهیه کند. این گونه کار، بخشی از فرآیندی است به نام «یادگیری تقویتی با بازخورد انسانی». در این روش، انسان‌ها پاسخ‌های ساخته‌شده به دست مدل‌ها را ارزیابی می‌کنند و با پاداش دادن به پاسخ‌های درخور یا درست کردن لغزش ها، به سامانه یاری می‌رسانند تا دریابد چه چیزی پاسخ خوب شمرده می‌شود. این پیشه‌ها از راه بسترهای جهانی آنلاین (DataAnnotation، Mercor) ، جایی که انسان‌های کارجو برای انجام کارهای کوتاه‌مدت با هم رقابت می‌کنند، فراهم می‌شوند. دستمزدها اندک است و کار می‌تواند بس فشرده باشد؛ بدان گونه که نیاز به تمرکز پیوسته و انجام تند کارها دارد.

در سال‌های گذشته، شرکت‌های بزرگ فناوری همزمان با سرمایه‌گذاری گسترده در هوش مصنوعی، به کاهش نیروی انسانی دست زده‌اند. برای نمونه، شرکت متا (فیسبوک) گفته است که نزدیک به ۸۰۰۰ کارمند – یعنی ۱۰ درصد نیروی کار خود – را بیرون خواهد کرد. این کار بخشی از دگرگونی راهبردی به سوی پرورش هرچه بیشتر هوش مصنوعی و افزایش بازدهی است. انسان‌ها به پیشرفت فناوری‌هایی یاری می‌رسانند که بسا در آینده، کار خودشان را خودکار کند.

اگرچه این گونه کار در بیشتر با آفریقا یا جنوب خاوری آسیا پیوند داشت، اکنون به گونه‌ای روزافزون در سراسر جهان گسترش یافته است. در کنار آن، نگرانی‌هایی درباره‌ی کارکردها، فشارهای روانی، و نیز رازداری داده‌ها افزایش یافته است. پیام اصلی روشن است: پشت هر فناوری پیشرفته، انسان‌هایی هستند که آن را می‌سازند. درک این ویژگی انسانی برای ارزشیابی راستین سودها و هزینه‌های هوش مصنوعی، نیازِ بنیادین است.

این تنها یکی از چهره‌های تازه‌ی بهره‌کشی است. چهره‌ی دیگر را باید در گسترش کارِ بنده‌وار (precariat) در دل اروپا جست. در کشورهای اتحادیه اروپا، کارِ بنده‌وار چنان دامنه دارد که گریبان یک سوم همه‌ی مزدبگیران را گرفته است. بهره‌کشان، پهنه‌ی بهره‌کشی را روزانه گسترش می‌دهند و شرایطی پدید آورده‌اند که حتا استادان دانشگاه را به بخشی از رنجبران اندیشه دگرگون کرده است. کارِ بنده‌وار به تندی گسترش می‌یابد و به گونه‌ای روزافزون، حتا در بنیادهای پژوهشی و علمی به کار گرفته می‌شود. برای نمونه، بسیاری از کسانی که همچون استادیار و پسادکترا در دانشگاه‌ها کار می‌کنند، زیر چنین شرایطی کار می‌کنند. این گونه پیشه‌ها حتا گونه‌های کهن و همیشگی اشتغال را نیز زیر نفوذ خود گرفته است. این وظیفه‌ی نیروهای کارگری است که این پرولتاریای اندیشه (روشنفکر تازه) را زیر شعارهای نئولیبرال‌ستیز سازماندهی کنند.

پیشه‌های ایمن و همیشگی روزبه روز به کارهای ناایمن و کوتاه‌مدت دگرگون می‌شوند. اگر مزدبگیران نتوانند توانایی کاری، دگرش‌پذیری پیوسته، و بازدهی خویش را نشان دهند، بی‌درنگ از رده‌ی مزدبگیران بیرون می‌افتند. بسیاری از نجاران، بنایان و دیگر گروه‌های پیشه‌ور، از قراردادهای همیشگی بیرون رانده می‌شوند و با قراردادهای مشاوره‌ای و تنها به هنگام نیاز به کار گرفته می‌شوند. این گروه، مزایایی چون حقوق بیکاری، حقوق زمان بیماری و بازنشستگی را از دست می‌دهند و باید خودشان آن را فراهم آورند.

شرکت‌های جهانیِ سودجو و پولدار چون آمازون (Amazon)، اوبر (Uber)، ایربی‌ان‌بی (Airbnb)) با درآمدهای افسانه‌ای، مزدبگیرانی دارند که حتا از کمترین مزایای یک کارگر در روزگار سرمایه‌داری نخستین هم بی‌بهره‌اند. این مزدبگیران مدرن، همواره با یکدیگر در رقابتند و نمی‌دانند همکارشان در کشوری دورتر، نیروی کار خود را به چه بهایی پیشنهاد می‌کنند و می‌فروشند.

دو سوم از مزدبگیران اروپایی شرکت جهانی پوشاک اچ اند ام (H&M) با قراردادهای ده ساعتی در هفته کار می‌کنند. کار نیمه‌وقت همراه با قراردادهای موقت گردن‌بار آنان می‌شود. همین شرکت کودکان ۱۴ ساله را در کشورهای «جهان سوم» با ۱۲ ساعت کار در روز، با مزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند به کار می‌گمارد.

یکی از شرکت‌های بزرگ سیمان جهان (FLSmidth) سال‌ها کارگران زیردست خود را در دهکده‌ای در قبرس، با نادانی از خطرهای مرگبار کار با آزبست نگه داشت. فرزندان کارگران با گرد و خاک آزبستی، بی هیچ فیلتر تنفسی، روزانه بازی می‌کردند. بسیاری از آن کارگران و فرزندانشان اکنون یا بیمارند، یا بر اثر سرطان شش از میان رفته‌اند.

شرکت فراملی مونسانتو (Monsanto) کارگران کم‌درآمد کشورهای «جهان سوم» را با نویدهای دروغین و مزدهای نادرست به کار می‌گیرد، سپس آنان را به ساعت‌ها کار دراز با دستمزد ناچیز و در شرایط بنده‌مانند، در کشتزارها وادار به کار می‌کند.

ایران؛ بهشت سرمایه‌داران، جهنم کارگران

شرایط کارگران کشور ما نیز از دیگر کارگران «جهان سوم» بهتر نیست. همه‌ی جناح‌های رژیم – که به آیین تازه‌ی نئولیبرالی خویش سوگند خورده و به درستی سیاست ریاضیِ دیکته شده‌ی آن، همچون آیه‌های قرآنی باور دارند – با همکاری شرکت‌های فراملی می‌کوشند تا رنجبران را بیشتر و بیشتر استثمار کنند. نئولیبرال‌های اسلامی با واگذاری دارایی‌های همگانی، یارانه‌گیری عملی و سپس برداشتن یارانه‌ها، تحمیل قراردادهای کوتاه‌مدت و زدودن مزایای شغلی، راه را برای دوستان جهانی سرمایه‌ی مالی می‌گشایند. کارگران ما هر روز با خطر اخراج و بیکاری و سرزنش رویارویند.

پس‌ماندن سطح مزدها از سطح تورم هزینه‌های زندگی، به دشواری گذران روزانه‌ی کارگران و خانواده‌هایشان انجامیده است. بر همین پایه، دارایی کلانی در دست گروهی اندک انباشته شده که نمود آن را می‌توان در گرانی خانه‌های بسیار زیبا، خودروهای چندصد میلیونی و ولخرجی‌های زندگی اشرافی‌شان دید. سخن گفتن درباره‌ی این ولخرجی‌ها، تنها برای شرم سرمایه‌داران نیست، بل‌که دنبال کردن اندیشه و دیدگاه مارکس درباره‌ی سازوکار شکاف طبقاتی در سرمایه‌داری است. تا از درون این شناخت علمی، به ناچاری پیوستگی جنبش کارگری برسیم. زیرا بدون جنبشی یکپارچه در رشته‌های گوناگون و در سراسر کشور، اهرم سازمانی انقلاب طبقه‌ی کارگر بر ضد نظام سرمایه‌داری، کارایی نخواهد داشت.

رژیم جمهوری اسلامی، یک رژیم کارگرستیز است. این رژیم خیلی زود چهره‌ی کارگرستیز خود را نمایان کرد. آقای خمینی در سخن، کارگران را دارنده‌ی کشور می‌دانست، ولی راه اقتصادی برگزیده‌ی او چیزی نبود جز سرمایه‌داری با رنگ و بوی اسلامی. پایمال کردن مردم‌سالاری راستین سیاسی و اقتصادی، راه را برای پیاده کردن دموکراسی به سود لایه‌های گوناگون بورژوازی سرمایه باز کرد.

نقدینگی چند صد میلیارد دلاری سرمایه‌داران، تنها با غارت مردم و دزدی از دارایی همگانی کشور شدنی شده است. این نقدینگی هنگفت بورژوازی که با دزدی به دست آمده، باید با کنش آزاد سرمایه‌ی مالی امپریالیستی در کشور بیشتر شود. این چنین همکاری با امپریالیسم، استقلال سیاسی-اقتصادی راستین کشور را بر باد داده است. اندک اندک حتا صنعت‌های کلیدی جامعه مانند صنعت نفت باید به دست این غارتگران بیفتد. برنامه‌ی واگذاری دارایی‌های همگانی، با پیاده کردن دستورهای نهادهای امپریالیستی برای آزادی بی‌چون و چرای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی از بندهای قانونی انجام می‌شود. برنامه‌ی نهادهای مالی امپریالیستی مانند بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی این است که تنها یک قانون باید در کشور فرمانروا باشد :قانون «آزادسازی اقتصادی» است. گام‌های کارگرستیز رژیم همچون پیمان کاری را باید در پیوند با این برنامه‌ی کلانِ ملی‌ستیز دید که به گونه‌ای عینی، استقلال اقتصادی و سیاسی کشور را از میان می‌برد.

سرکوب آزادی‌ها و حقوق قانونی کارگران، رنجبران روستا، زنان و مردان و جوانان و میهن‌دوستان، و پایمال کردن همه‌ی بندهای بخش «حقوق ملت» در قانون اساسی (در مرکز آن، اصل ۲۶ و ۲۷) از سوی حاکمیت سرمایه‌داری در سال‌های دراز گذشته، با هدفِ آفریدنِ شرایط چپاول مافیایی و رانت‌خوارانه به نفع مشتی سرمایه‌دار، انجام شده است. شرایطی که زمینه را برای زیر پا گذاشتنِ اصول ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی – که برای برپایی اقتصادی همگانی و مردمی، دستاورد انقلاب بزرگ بهمن ۱۳۵۷ بود – پدید آورد. اصل ۴۴ قانون اساسی با فرمان غیرقانونی آیت‌الله خامنه‌ای، بر باد داده شد. حاکمیت سرمایه‌داری با این «حکم حکومتی» زیربنایِ نیازمند برای نگاهداریِ استقلال اقتصادی کشور را شکست و از این راه، زمینه‌ی عینی برای نگاهداریِ استقلال سیاسی کشور را نابود ساخت.

سیاست «بازرگانی آزاد» و درهای باز برای ورود تولیدهای خارجی به کشور، به فروافتادن سطح تولید داخلی انجامیده است. «بازرگانی آزاد» در خدمتِ هدف‌های اقتصاد سرمایه‌داری جهانی، زیر نام «بازار آزاد جهانی» است. از این رو، سرشت ملی‌ستیزِ سیاست «بازرگانی آزاد» برای کشورهای پیرامونی، بر همه‌ی رنجبران و میهن‌دوستان آشکار است. آیت‌الله خامنه‌ای با برنامه‌هایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» – که در عمل به معنای فروش یا واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی (به‌ویژه به بنگاه‌ها و شرکت‌های وابسته به نهادهای نظامی و امنیتی) بوده است – جاده‌بازکن اقتصاد نئولیبرالیستی در میهن ما بوده است.

هدف برنامه‌ی اقتصادی نئولیبرال آفریدنِ شرایط انباشت سود و سرمایه برای سرمایه‌ی مالی امپریالیستی است. پیاده‌سازی این برنامه‌ی امپریالیستی – که هدف آن دگرگون کردنِ اقتصاد کشورهای پیرامونی به اقتصادی وابسته و استعمارزده به سود سرمایه‌ی مالی جهانی است – از سوی رژیم دیکتاتوریِ ولایی، همچون بهترین گزینه پیشرفت اقتصادی کشور خوانده می‌شود. تجربه‌ی همه‌ی کشورهای پیرامونی در جهان نشان می‌دهد که سرمایه‌گذاری بیرونی تنها آن هنگام به پیشرفت اقتصادی-اجتماعیِ مردم‌سالارانه و به سود منافع ملی خواهد بود که در چارچوب برنامه‌ی اقتصادیِ ملی-دموکراتیک با چشم‌انداز سوسیالیستی انجام گردد.

راستگرایانِ درون و بیرون کشور می‌کوشند با برجسته‌سازی یک‌سویه‌ی شعارهای آزادی‌خواهانه و ضددیکتاتوری، شکاف طبقاتی را به فراموشی بسپارند و تنها با پیشنهاد جابه‌جاییِ حاکمیت سرمایه‌داری-اسلامی به سرمایه‌داری-شاهنشاهی مردم را خرسند کنند. آنان تا آنجا پیش می‌روند که آشکارا از بمباران ایران از سوی اسرائیل و آمریکا پشتیبانی می‌کنند و آتش بیگانگان را به جان مردم و میهن ما فرومی‌خوانند. پیروزی چنین گروه‌هایی نه‌تنها فشار بر کارگران و رنجبران را افزایش می‌دهد، بل‌که استقلال سیاسی ایران را نیز به خطر می‌اندازد و ایران را تکه‌پاره خواهد کرد. از این‌رو، پیکار طبقه‌ی کارگر علیه دیکتاتوری سرمایه‌داری- اسلامی و یورش امپریالیستی، هم وظیفه‌ای طبقاتی و هم میهنی است.

در چنین شرایطی است که پیکار برای آزادی‌ها و حقوق مردم‌سالارانه و قانونیِ مردم – و در مرکز آن، آزادی‌های اصل ۲۶ قانون اساسی، مانند برپاییِ آزادانه‌ی تشکل‌های مستقل کارگری – به یکی از آماج‌های اصلی مبارزاتی مردم دگرگون شده و خواستِ بهره‌مندی از آزادی‌های مردم‌سالارانه و حقوق قانونی، خواستی همگانی و فراگیر گشته است. بر همین پایه است که پاسداری کارگران و دیگر لایه‌های میهن‌دوست از آزادی‌ها و حقوق قانونی خود، پیکاری است در پاسداری از منافع همه‌ی جامعه و پاسداری و نگهبانی از منافع ملی ایران. پیکارهای کارگری، نبردی است ملی بر ضد گفت‌وگوهای پشت پرده و پنهان از مردم ایران، میان حاکمیت سرمایه‌داری در ایران و امپریالیسم جهانی.

جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه کوشیده است که با ساختن سازمان‌های کارگری دروغین (زرد)، پیکار طبقه‌ی کارگر را از راه درست خود به در برده است. ولی جنبش کارگری در سال گذشته نشان داده است که هم در پهنا و هم در ژرفا گسترش می‌یابد و هر روز هدف‌های خود را دقیق‌تر از روز پیش شناسایی می‌کند و در راه آن گام برمی‌دارد. پیکار کارگران بر ضد پیمان کاری و بر ضد خصوصی‌سازی، پیکار کارگران برای مزد یکسان در برابر کار یکسان، پیکار آموزگاران و فرهنگ‌ورزان کشور برای آموزش رایگان، و پیکار بازنشستگان کشور بر ضد فشارهای اقتصادی، نشانه‌های برجسته‌ای از رویارویی طبقه‌ی کارگر با جمهوری اسلامی سرمایه‌داری است.

پیامدهای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی برای مردم کشور ما، افزایش بیکاری و تنگدستی کارگران و دیگر توده‌های رنج شهری و روستایی و لایه‌های میانی جامعه است. پاسخ به این شرایط ناگوار کنونی، برپایی تشکل‌های سراسری و همبستگی میان همه‌ی کارگران، رسمی و پیمانی، است. بدون این یکپارچگی، دولت و سرمایه‌داران می‌توانند بهره‌کشی را افزایش دهند. از این‌رو، پاسداری و توان‌بخشی یگانگی جنبش کارگری شرط پایه‌ای پیشبرد نبرد و دستیابی به دگرگونی‌های بنیادین در کشور است.

طبقه‌ی کارگر ایران – همه‌ی رنجبران دستی و اندیشه‌ای، چه زن و چه مرد، چه در تولید و چه در خدمات، آموزگار و پرستار – بار اصلی پاسداری از منافع ملی و پاسداری از یکپارچگی میهن را بر دوش می‌کشند. از این رو، طبقه‌ی کارگر و پیشاهنگانش باید در کارکردِ فرهنگی در روزگار «پیکار در سنگر»، دیدگاه آشکار و روشن خود را بپرورند، رشد دهند و پیش بگذارند. تنها از این راه است که طبقه‌ی کارگر می‌تواند فرهنگ جایگزینی را برای فرهنگ چیره پیش‌گزاری کند و آن را به اهرمی برای به سوی خود کشاندن نیروهای غیرپرولتری جنبش دگرگون سازد.

برای پیش‌گذاری این فرهنگ جایگزین، نخست باید ایدئولوژی فردگرایانه بورژوازی را به چالش کشید که می‌کوشد ستم سرمایه‌داری را طبیعی و ناگزیر جلوه دهد. فیدل کاسترو در اول ماه مه ۲۰۰۹ گفت: «می‌پندارند که می‌توانند ما را با این دروغ بفریبند که تنها چیز مهم در جهان، قانون‌های بازار و نظام سرمایه‌داری است.»

سازماندهی کنید

هنوز پس از بیش از یک سده، بسیاری از کارگران جهان در شرایط خطرناک و نادادگرایانه کار می‌کنند؛ نابرابری مزدی — به‌ویژه برای زنان و کوچندگان — پیوسته برجاست و در برخی کشورها پاسخ اعتصاب، گلوله است. شرکت‌های فراکشوری با بهره‌کشی از کارگران و چپاول سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، دارایی‌های افسانه‌ای می‌اندوزند و حتا جنگ و ویرانی را به نام «رشد» و «مردم‌سالاری» درست می‌نمایانند. سوسیال‌دموکرات‌های شمال اروپا روبند از چهره برداشته‌اند و از راه‌های کارگری دور شده‌اند، به پشتیبانی آشکار از سرمایه‌داری روی آورده‌اند.

در رویارویی با این چیرگی، همبستگی جهانی و سازمان‌دهی به کارگران همچنان بایسته است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که بدون پیکاری سامان‌یافته نمی‌توان با نظام سرمایه‌داری — که بر بهره‌کشی و انباشت دارایی استوار است — رویارو شد. اگر بازوان توانای کارگران از کار بازایستند، چرخ این نظام از چرخش می‌افتد. جایگزین آن، سوسیالیسم است: سامانه‌ای که به جای انباشت دارایی در دست سرمایه‌داران، دارایی را همگانی می‌کند و به جای بهره‌کشی از نیروی کارگران، توان آنان را تکانه و موتور اصلی جامعه برای بهروزی همگان می‌سازد.

واژگونه تبلیغات بورژوازی، میدان اصلی نبرد میان کارگران کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری و کارگران کشورهای در حال رشد نیست؛ بل‌که کارگران در همه‌جای جهان به شیوه‌های گوناگون از سوی سرمایه‌داری مالی جهانی بهره‌کشی می‌شوند و در برابر طبقه‌های بهره‌کش، منافع مشترکی برای پیکار دارند. همه‌ی رنجبران جهان خود را برای بزرگداشت روز طبقه‌ی کارگر و برجسته‌سازی خواست‌های صنفی و سیاسی آماده می‌کنند. مدیران با دریافت یک میلیون دلار و پاداش‌های کلان، باز هم در پی پول بیشترند، همزمان مزد کارگران پیوسته زیر فشار است. خیابان‌های شمال اروپا – که تاج و ویترین آرایه‌ی سرمایه‌داری جهانی است – هر ماهه از کارگران اندیشه و کار دستی پر است که بر کاهش مزایای بازنشستگی زودهنگام، حقوق بیکاری، و افت کیفیت آموزش و بهداشت اعتراض می‌کنند. کارمندان دولتی و دانش‌آموزان و دانشجویان دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های همگانی، در تظاهرات انبوه و شکوهمند، در برابر سیاست‌های ریاضتی دولت‌های اروپا می‌ایستند. پیکار طبقاتی نه تنها نمرده، بل‌که بسیار هم تپنده است. نیاز به سازماندهی و ایستادگی، هیچ‌گاه به اندازه امروز برجسته نبوده است.

جو هیل (Joe Hill)، کارگر رزمنده نامدار و شورشی آوازخوان آمریکاییِ سوئدی‌تبار، پیش از آن که زیر گلوله‌های جوخه تیرباران فرو افتد، به دوستان و هم‌رزمانش نگاه کرد و گفت: «گریه نکنید. سازماندهی کنید.»

این پیام را شاعر بزرگ خلقی ما، ابوالقاسم لاهوتی، در یک بیت ساده اما ژرف چنین بازسروده است:

«چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است.»




جهان چندقطبی، نبرد با دیکتاتوری، پاسداری از میهن: در جستجوی جایگاهی مستقل برای ”چپ” ایران

مقاله ۵/۱۴۰۵
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۳ آپریل ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

جهان در آستانه دگرگونی‌ای همگانی ایستاده است. سامان تک‌قطبی که پس از فروپاشی شوروی، آمریکا را یگانه ابرقدرت جهان ساخت، اکنون نشانه‌های فرسایش و واپیچش را از هر سو نمایان می‌کند. پیدایش هسته‌های تازه قدرت در شرق – به رهبری هند، برزیل، آفریقای جنوبی، چین و روسیه – و کوشش کشورهای پیرامونی برای گریز از زیر سایه سنگین واشنگتن، همگی نویدبخش جهانی چندقطبی است؛ جهانی که در آن یک قدرت یگانه نمی‌تواند برای کشورهای پیرامونی یک قانون و برای کشورهای مرکزی قانون دیگری بسازد تا سرکردگی خود و دوستانش را فراهم و پایدار کند.

ایران هم‌چون یکی از بازیگران کلیدی در غرب آسیا، ناگزیر در میانه این کشاکش جهانی جای گرفته است. همکاری ژئوپلیتیکی تهران با مسکو و پکن، هرچند نه بر پایه همانندی فکری یا ارزشی، بل‌که زاده دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی، فرصتی برای کاستن از فشار تحریم‌ها و بازتعریف جایگاه ایران در نظم آینده جهان است. اما در این میان، ”چپ” ایران و نیروهای هوادار طبقه کارگر در برابر دو راهی‌ای بزرگ ایستاده‌اند: از یک سو، نقش مثبت حاکمیت در برابر یورش بیگانگان و در پیدایش جهان چندقطبی، و از سوی دیگر، اقتصاد نئولیبرالیستی و سرشت دیکتاتوری آن. خطر بزرگ این است که ”چپ” یکی از این ویژگی‌ها را ببیند و تمرکز روی یکی را به بهانه دیگری رها کند. این نوشته می‌کوشد که گرفتار این دوگانگی نشود.

برای روشن شدن این پرسش که چگونه می‌توان هم‌زمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و از نبرد با ستم طبقاتی و دینی درون‌مرزی دست نکشید، ناگزیر باید به خود جنگ کنونی و جایگاه ایران در گذار تاریخی به جهان چندقطبی پرداخت. پیش از هر چیز، باید دید این همراهی راهبردی تهران با مسکو و پکن بر چه منطقی استوار است و چه تضادها و همسانی‌هایی در دل خود دارد.

نقش ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی

در سال‌های گذشته، نزدیکی روسیه، چین و ایران به یکی از مهم‌ترین چالش‌ها برای برتری غرب در سامان جهانی دگرگون شده است. از همکاری‌های نظامی در سوریه و فروش سامانه‌های پدافندی روسیه به ایران گرفته تا راهگذر ترابری شمال–جنوب و سرمایه‌گذاری‌های چین در زیرساخت‌ها و بندرهای ایران، این سه کشور گام‌هایی عملی برای کاستن از نفوذ آمریکا و هم‌پیمانانش برداشته‌اند. با این همه، فهم درست این همکاری نیازمند نگاهی واقع‌بینانه و دور از پیش‌داوری‌ها و آرزوپردازی است. حقیقتی ساده اما بنیادین در این است که دشمنی مشترک، همکاری می‌آفریند و نه برادری.

روسیه، چین و ایران برای ایستادگی در برابر برتری‌جویی غرب و به‌ویژه آمریکا، به یکدیگر نزدیک شده‌اند. اما این نزدیکی بر پایه دلبستگی به مردم‌سالاری، سوسیالیسم، انقلاب یا هر دستگاه فکری مشترک دیگری نیست. آنچه این سه کشور را به هم پیوند داده، احساس خطر مشترکی از سوی سامان جهانی زیر رهبری آمریکا است. تحریم‌های کشنده علیه ایران، گسترش ناتو در پیرامون روسیه، فشار برای مهار چین در آسیا و اقیانوس آرام و بازی با جنگ در تنگه تایوان، و کوشش برای جلوگیری از پیشرفت قدرت‌های نوخاسته، همگی زمینه‌هایی پدید آورده‌اند که این کشورها در برخی زمینه‌ها به هم نزدیک شوند. این همراهی بیش از آنکه از سر مهر باشد، زاده ناگزیری و سود مشترک است.

با همه گسترش همکاری‌ها، ساختار سیاسی، خواست‌های ملی و چشم‌اندازهای درازمدت این سه کشور یکسان نیست. روسیه در پی بازسازی جایگاه خود هم‌چون یک قدرت بزرگ و جلوگیری از گسترش ناتو به سوی مرزهای خود و در پیرامون تاریخی خویش است. از نگاه مسکو، به چالش کشیدن گسترش ناتو و جلوگیری از پس‌نشینی بیشتر در برابر غرب، بخشی پایه‌ای از سیاست برون‌مرزی آن کشور به شمار می‌رود.

چین راهبردی ژرف‌تر و درازمدت‌تر دنبال می‌کند. پکن بیش از آنکه در پی رویارویی نظامی باشد، به دنبال گسترش توان اقتصادی، پیشرفت فناوری و افزایش نفوذ جهانی خود است. برنامه کمربند و راه، نیاز چین به راه‌های بازرگانی زمینی، دسترسی پایدار به انرژی و پیوند دادن بازارهای آسیا، آفریقا و اروپا را بازتاب می‌دهد. رویکرد چین در بسیاری زمینه‌ها نرم‌تر و حساب‌شده‌تر از روسیه است و بیشتر از ابزارهای مالی، بازرگانی و فناورانه بهره می‌گیرد. هدف آن تنها درگیری با دشمنی ویژه نیست، بل‌که دستیابی به جایگاهی برتر در ساختار آینده جهان است.

ایران نیز منطق و نیازهای ویژه خود را دارد (برنامه لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی با هم یکسان نیست؛ دنبال‌تر به این شکاف خواهیم پرداخت). تهران زیر فشار تحریم‌ها و خطرهای بیرونی، بیش از هر چیز بر همسنگی منطقه‌ای، پاسبانی امنیت درونی، پرتوان کردن جایگاه خود در خاورمیانه و گشودن راه‌های اقتصادی تازه می‌اندیشد. همکاری با روسیه و چین برای ایران تنها یک گزینش سیاسی نیست، بل‌که یک ناگزیری و راهی برای کاهش فشار اقتصادی، دسترسی به بازارها، یافتن سرمایه و گسترش میدان مانور دیپلماتیک است. از این رو، هرچند این سه کشور گاه در یک سنگر دیده می‌شوند، انگیزه‌ها و هدف‌هایشان یکسان نیست.

از دیدگاه جهان‌بینی نیز میان آنان همانندی ژرفی دیده نمی‌شود. نه مسکو و نه پکن، با الگوی دینی فرمانروا بر ایران هم‌داستان نیستند. روسیه ساختاری ملی‌گرایانه و دولت‌محور دارد که در آن سرمایه‌داری دولتی با اقتصاد نئولیبرالیستی درهم آمیخته شده است و چین زیر رهبری حزب کمونیست، الگویی ویژه از دولت و اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده را دنبال می‌کند که خود آن را الگوی سوسیالیسم چینی می‌خواند. ایران نیز سامانه‌ای دینی با ویژگی‌های خود را دارد. بنابراین، همراهی این سه کشور را نباید به معنای یگانگی فکری یا ارزشی دانست.

یورش نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، جنگی همگانی و سرنوشت‌ساز برای ایران است. نتیجه این جنگ روشن می‌کند که ایران چه جایگاهی در ساختار آینده منطقه و جهان خواهد داشت. این جنگ نه یک نبرد بومی، بل‌که بخشی از یک دگرگونی تاریخی بزرگ‌تر است: جمهوری اسلامی در این جنگ با همه‌ی بالا و پایینی‌هایش، تاکنون به گذار از سامان تک‌قطبی که آمریکا در آن نیروی بی‌چالش بود، به سوی سامانی چندقطبی کمک کرده است.

جمهوری اسلامی چوبی به لای چرخ پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» انداخته است. به دلیل راهبرد جنگی جمهوری اسلامی، کشورهای عربی کرانه خلیج فارس تاکنون از پیوستن به جنگ علیه ایران خودداری کرده‌اند، چون هم از زیان‌های اقتصادی و امنیتی می‌ترسند و هم دریافته‌اند که همسنگی نیروها در منطقه در روند دگرگونی است.

پس از این بررسی از همکاری راهبردی ایران با روسیه و چین، و روشن شدن این نکته که همراهی آن‌ها نه بر پایه همانندی ارزشی، بل‌که بر پایه دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی است، باید به پرسش بنیادین دیگری پرداخت: نسبت این درگیری ژئوپلیتیکی با ضد دیکتاتوری درون مرزها چیست؟ آیا می‌توان همزمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و در برابر ستم طبقاتی و دینی حاکمیت ایستاد؟

درگیری ژئوپلیتیکی و نبرد طبقاتی

در نظام‌های سرمایه‌داری، نبرد طبقاتی موتور و تکانه تاریخ است. این نبرد – میان سرمایه‌دار و کارگر، ستمگر و ستمدیده، بهره‌کش و بهره‌کشیده – همان تضاد راستینی است که حل آن جامعه را ریشه‌ای دگرگون می‌کند. درگیری ژئوپلیتیکی در برابر این جوهر، دومین و برآمده از آن است. ژئوپلیتیک را می‌توان سیاست برون‌مرزی طبقه‌های فرمانروا دانست که می‌کوشند زمینه را برای انباشت سرمایه (دستیابی به ماده‌خام، نیروی کار ارزان، بازارها و راه‌های راهبردی) در خانه فراهم کنند. پس ژئوپلیتیک جلوه برون‌مرزی نبرد طبقاتی است که در پیوند و یا درگیری با دولت‌های دیگر خود را نمایان می‌کند.

فراموش نباید کرد که دولتی که سرتاسر سرسپرده واشنگتن نباشد، هنوز سرشتش ضدامپریالیستی نیست. بسیاری از دولت‌های ضدآمریکایی درون خود همان ساختارهای سرمایه‌داری، سرکوب و بهره‌کشی را بازسازی می‌کنند. ما بارها گفته‌ایم که پیکار ضدامپریالیستی در کشورهای پیرامونی، تنها با یک خط اقتصادی غیرسرمایه‌داری معنا پیدا می‌کند. هنگام بررسی همسنگی نیروهای جهانی و پیدایش جهان چندقطبی باید پذیرفت که دولتی که با سرکردگی جهانی آمریکا و اسرائیل می‌جنگد، نقش مثبتی در این روند بازی می‌کند. ولی این به این معنی نیست که طبقه کارگر و پیشاهنگانشان از خط مستقل طبقاتی دور شوند و تضاد طبقاتی و تضاد سیاسی در درون کشور را فراموش کنند و زیر پرچم بورژوازی انگلی جای خوش کنند.

برای همین پذیرش نقش مثبت ایستادگی جمهوری اسلامی در برابر نیروهای پرخاشگر امپریالیستی-صهیونیستی نباید به فراموشی سرکوب درون‌مرزی و ستم طبقاتی بینجامد. ضدامپریالیسم، یعنی پیکار با چیرگی جهانی سرمایه و دوری از رشد اقتصادی سرمایه‌داری در درون، نه هواداری از هر دولتی که با واشنگتن درگیر شده است.

تجربه ”چپ” جهانی بارها نشان داده است که فراموشی سرشت طبقاتی رژیم‌های بورژوازی هنگام جنگ‌های میهنی به سود طبقه کارگر نبوده است. گاهی دولت‌های بورژوازی زنده‌مانده از جنگ با استعمارگران، با دستاورد پیکاری و دستگاه امنیتی گسترش‌یافته، سرکوب را ژرف‌تر و سخت‌تر می‌کنند.

برای گریز از این کژراهه، باید پرسید: نسبت میان این «درگیری ژئوپلیتیکی» با «نبرد طبقاتی» درون مرزها چیست؟ آیا این دو در تضادند یا می‌توان آن‌ها را همزمان پیش برد؟

پس از پیش‌گذاری این پرسش، روشن شد که نمی‌توان به سادگی از کنار سرشت طبقاتی و دیکتاتوری حاکمیت، حتا هنگام دفاع از میهن در برابر یورش بیرونی گذشت. اما برای پاسخ به این پرسش که این حاکمیت خود از چه لایه‌ها و تضادهایی تشکیل شده است – و چرا جمهوری اسلامی همزمان هم در برابر غرب می‌ایستد و هم در درون ستم طبقاتی را بازتولید می‌کند – ناگزیر باید به کالبدشکافی طبقاتی حاکمیت پرداخت.

تحلیل طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی

قدرت در ایران شبکه‌ای درهم‌تنیده از چهار لایه بورژوازی است که هر یک منافع اقتصادی و جایگاه خود را دنبال می‌کند:

۱. بورژوازی نظامی (سپاه و نهادهای امنیتی): هسته نیرومند حاکمیت. این لایه از بورژوازی، کنترل گسترده‌ای بر صنعت‌های کلیدی و سرچشمه‌های اصلی اقتصاد دارد: از نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، مس و سیمان گرفته تا بنیادهای مالی چون قرارگاه خاتم‌الانبیاء، بنیاد تعاون سپاه و بنیاد مستضعفان. افزون بر این، بندرهای راهبردی و راه‌های ترابری شمال–جنوب و بازار واردات، صادرات و حتا قاچاق سازمان‌یافته را در دست دارد. پروژه‌های بزرگ عمرانی و زیرساختی – از سدسازی و مترو گرفته تا بزرگراه‌ها و نیروگاه‌ها – بدون پیوند با این لایه از بورژوازی به جایی نمی‌رسد. نفوذ آن به سامانه بانکی و مؤسسات مالی قرض‌الحسنه (مانند مؤسسه اعتباری ثامن، بانک انصار و بانک مهر اقتصاد) رسیده و شرکت‌های فناوری اطلاعات و ارتباطات مانند همراه اول و زیرساخت را نیز کنترل می‌کند. حتا بخش داروسازی و بهداشت (شرکت دارویی رازی، داروسازی کوثر و بیمارستان‌های نظامی) در دست این لایه است، همان گونه که شبکه‌های قاچاق سوخت، خودرو، ارز و کالاهای لوکس نیز در دستان همین لایه جابه‌جا می‌شود. رسانه‌هایی همچون خبرگزاری فارس، خبرگزاری تسنیم، روزنامه جوان و مؤسسه فرهنگی و هنری صبا نیز زیر چتر این لایه جای دارند. منافع این لایه در «نه جنگ، نه صلح»، تنش‌آفرینی و اقتصاد بسته است. از گفتمان ضدغربی برای نگهداشت پایگاه اجتماعی خود سود می‌جوید و هرگز نمی‌خواهد سرسپرده آمریکا شود.

۲. بورژوازی بازرگانی (بازار سنتی، شبکه‌های دادوستد با شرق): این لایه از بورژوازی که ریشه در بازار سنتی ایران و شبکه‌های کهن دادوستد با شرق دارد، زیر بار سنگین تحریم، تن به پیوندی ناگزیر با چین و روسیه داده است. در سایه همین تحریم‌هاست که بازرگانی پنهان و قاچاق سازمان‌یافته – از سوخت و خودرو تا ارز و کالاهای لوکس – را در دست گرفته و از رهگذر آن، سودهای کلان را بدون بازرسی و پاسخگویی به جیب خود می‌راند. پیوند تنگاتنگ این لایه با بورژوازی نظامی، آن را به هم‌پیمانی استوار برای نظام حاکم دگرگون کرده است؛ هم‌پیمانی که هم‌زمان، از شکاف‌ها و ناهماهنگی‌های درونی نیز بی‌بهره نیست.

۳. بورژوازی بوروکراتیک (کارگزاران دولتی، فن‌سالاران): این لایه از بورژوازی که دربرگیرنده کارگزاران بلندپایه دولتی و فن‌سالاران اقتصادی می‌شود، بزرگترین بهره‌برنده از رانت و خصوصی‌سازی سه‌دهه‌ی گذشته بوده است. در سایه تصمیم‌گیری‌های پشت درهای بسته، دارایی‌های ملی را به نفع خود و نزدیکانشان مصادره کرده‌اند و با تکیه بر جایگاهشان در نهادهای برنامه‌ریزی و اجرایی، زمینه را برای انباشت سرمایه در کوتاه‌ترین زمان فراهم ساخته‌اند. وارونه دو لایه‌ی دیگر، این گروه گرایش آشکاری به غرب دارد و خواهان پیوند با اقتصاد جهانی، کاهش تنش و برداشتن تحریم‌هاست، زیرا از این رهگذر است که می‌تواند سرمایه‌های انباشته‌شده را در بازارهای جهانی به گردش درآورد و شبکه‌های دارایی خود را فراتر از مرزها گسترش دهد.

۴. بورژوازی مالی (بانک‌ها، صندوق‌های سرمایه‌گذاری): این لایه که دربرگیرنده بانکداران بزرگ، مدیران صندوق‌های سرمایه‌گذاری و کنشگران بازار پول می‌شود، بیش از هر لایه‌ی دیگری از برداشتن تحریم‌ها سود می‌برد. انباشت سرمایه در این بخش، به گشوده شدن قفل سامانه‌های مالی جهانی وابسته است؛ از این رو، بورژوازی مالی خواهان پیوستن ایران به سامانه‌ی مالی جهانی (سوئیفت، بانک‌های مرکزی اروپایی و بازارهای بین‌المللی) و کاهش هرچه بیشتر تنش‌های سیاسی و اقتصادی با غرب است. در تضاد آشکار با بورژوازی نظامی که از اقتصاد بسته و تنش‌آفرینی سود می‌برد، این لایه نیازمند صلح و گشایش اقتصادی است تا سرمایه‌های سرگردان خود را به جریان اندازد و به سودهای کلان در بازار جهانی دست یابد.

این لایه‌ها در پاسبانی از نئولیبرالیسم و سرکوب جنبش‌های کارگری هم‌داستان‌اند، اما در پیوند با غرب یا شرق با هم درگیرند. نقش بورژوازی نظامی در حاکمیت پررنگ‌تر شده، ولی همه‌ی این لایه‌ها برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود همچون گردانی یگانه کنش می‌کنند.

برای درک ریشه‌های بحران، باید به سیاست‌های نئولیبرالی سه‌دهه گذشته بازگشت. گوهر خیزش‌های مردمی، هرچند با برانگیزنده‌های سیاسی یا فرهنگی، در ژرفا دشواری‌های اقتصادی و زندگی روزمره مانند تورم، زدودن یارانه‌ها، خصوصی‌سازی خدمات همگانی، ناایمنی کار و افت توان خرید است. همه لایه‌های بورژوازی انگلی (دیوان‌سالاری، مالی، بازرگانی، نظامی) در این راه هم‌داستان بوده‌اند و هستند. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده است. در این جنگل، سخت‌دل‌ترین، بی‌شرم‌ترین و ناشایست‌ترین انسان‌ها در بالاترین جایگاه‌های اجتماعی نشسته‌اند و توده کار و رنج را از هر نقشی در سرنوشت خود بی‌بهره کرده‌اند. مشتی تبهکار، میلیاردها دلار از سرمایه‌های ملی را بدون هیچ شرم و پاسخگویی در بازارهای مالی منطقه، بورس‌های لندن و نیویورک، و دادوستدهای کریپتو به باد داده‌اند و یا در کاخ‌ها و ویلاهاشان در سراسر جهان سرمایه‌گذاری کرده‌اند.

پس از این کالبدشکافی چهارلایه از بورژوازی حاکم، پرسشی بنیادین خود را پیش می‌کشد: با این همه سرکوب، نابرابری و شکاف طبقاتی، چه چیزی از فروپاشی این ساختار جلوگیری کرده است؟ چرا رژیم با همه‌ی بحران‌های پی‌درپی و یورش هم‌سوی امپریالیستی-صهیونیستی، همچنان پابرجاست؟

چرا جمهوری اسلامی فرو نپاشیده است؟

چرا بسیاری از ارزیابی‌ها درباره فروپاشی جمهوری اسلامی نادرست از آب درآمد؟ برخی از اپوزیسیون راست و شماری از کارشناسان بیرونی باور داشتند فشارهای گوناگون، بمباران زیرساختارها و ترور رهبران جمهوری اسلامی می‌تواند در کوتاه‌مدت ساختار حاکمیت را از هم بپاشد. اما واقعیت میدانی نشان داد این برداشت، ساده‌سازی بیش از اندازه پیچیدگی‌های درونی جامعه و حکومت ایران بوده است.

برجسته‌ترین دلیل، نبود شرایط ذهنی شایسته است. تحریم‌ها بحران‌های ساختاری را ژرف‌تر کرده‌اند، اما ریشه بحران‌ها را باید در سیاست‌های نئولیبرالی خود حاکمیت و روبنای دینی جست. بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی با پذیرش نئولیبرالیسم، یک «جمهوری اسلامی سرمایه‌داری» درنده و ددمنش با رنگ و بوی دینی ساخته است. مردم ترسی از مرگ ندارند، اما پراکنده‌اند، رهبری سازمان‌یافته و باورمند ندارند. نبرد طبقاتی در ایران آشکار شده؛ جنبش هم‌زمان آزادی‌خواهانه و طبقاتی است.

ولی به دلیل نبود شرایط شایسته ذهنی (پراکندگی ”چپ”) هنوز پیوندی ارگانیک میان این دو پهنه جنبش آفریده نشده است و به این دلیل جدایی و سستی، از توان درونی جنبش کاسته است. کارگران تا یک ”چپ” یکدست و هماهنگ نبینند به دنبال واژگونی رژیم نیستند. آنان از رهبران غرب‌گرا و هوادار نئولیبرالیسم بیزارند، ولی به درستی نمی‌خواهند میهن به سرنوشت لیبی، عراق، سوریه یا افغانستان دچار شود. آنان چشم به راه یک رهبری راستین، برنامه‌دار و متحد هواداران طبقه کارگر هستند، تا بتواند رهبری نبرد آزادی‌خواهانه و عدالت‌خواهانه را در دست گیرد.

یکی از دلیل اصلی دیگر، نادیده گرفتن ماهیت ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بود. این حاکمیت دربرگیرنده تنها یک دولت نیست. دولت برایند سازش میان لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی است. بورژوازی نظامی شبکه‌های چندلایه از نهادهای سیاسی، امنیتی، نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک را در کنار دولت رسمی ساخته است. بورژوازی نظامی دهه‌ها بحران‌های درونی و بیرونی را با شایستگی رهبری کرده است و از هر بحرانی با سازوکارهای تازه گذر کرده و تجربه نوینی به دست آورده است.

ساختار طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی مانند ونزوئلا نیست. در ونزوئلا لایه‌های برتر بورژوازی انگلی دربرگیرنده بورژوازی بوروکراتیک، مالی و تجاری است که منافع همه‌شان با همکاری با آمریکا فراهم می‌شود. در ونزوئلا ارتش بخشی از دستگاه سیاسی و روبنایی کشور است. در جمهوری اسلامی دستگاه نظامی و امنیتی لایه‌ای از بورژوازی انگلی است که خود را هم‌چون یک لایه برتر طبقه بورژوازی انگلی استوار و پایدار کرده است. در جمهوری اسلامی اگر چه که منافع بورژوازی بوروکراتیک، مالی و حتا تا اندازه‌ای تجاری با منافع غرب در تضاد نیست، ولی برای بورژوازی نظامی سرسپردگی به غرب، برابر با مرگ است.

پایگاه اجتماعی بورژوازی نظامی بر نیروهای پایینی و میانی مذهبی شهر و روستا استوار است. این لایه‌ها به دلیل پیوند تنگاتنگ با این لایه بورژوازی، زیر ضربه سخت دشواری‌های اقتصادی خرد نشده‌اند و با باور ایدئولوژیک ضدغربی خود، سازش این لایه بورژوازی با غرب را سخت‌تر کرده‌اند. هرچند بخش بزرگی از مردم از شرایط سیاسی و اقتصادی ناخرسندند، اما این لایه‌ها برای نگهداشت نظام هزینه می‌دهند. این لایه‌های اجتماعی فراهم‌کننده نیروها و کادرهای جوان به بورژوازی نظامی هستند. افزون بر این، محسن رضایی چندین بار گفته است که ایران تنها در بخشی صنعتی شده است که نظامی است. تحریم‌های گسترده و دراز، بخش‌هایی از صنعت دفاعی، فناوری و زیرساخت‌های برجسته را با توانایی درونی پیشرفت داده است و این لایه را بیش از پیش توانمندتر کرده است.

اما این پایایی و فرونریختنی، به هیچ روی به معنای پیآمد بی‌دگرگونیِ شرایط کنونی نیست. جنگ کنونی، چه با پیروزی چاره‌جویی پایان یابد و چه با بن‌بست روبرو شود، ساختار حکومت و پیوند آن با جامعه را دگرگون خواهد کرد. پرسش این است: در مرحله پس از جنگ، چه سرنوشتی در انتظار حکومت و چه آینده‌ای در برابر اپوزیسیون خواهد بود؟

آینده حاکمیت پس از جنگ

در گفت‌وگوهای کنونی جمهوری اسلامی با آمریکا، بورژوازی نظامی نقش برجسته‌ای بازی می‌کند. ناهماهنگی میان گروه کاردان (به سرکردگی قالیباف) و گروه تندروی اندیشه‌ای (پایداری) بیشتر «روش‌ورزانه» (تاکتیکی) است تا «استراتژیک». هر دو دسته ریشه در درون نهادهای امنیتی و بورژوازی نظامی دارند و هدف آن‌ها در مورد نگهداری نظام، ایستادگی در برابر فشار بیرونی و استوارسازی امنیت ملی – یکی است. آنچه آن‌ها را از هم جدا می‌کند، نه چرخش در مورد چشم‌انداز، بل‌که «ابزارها و راهکارها»ست: گروه قالیباف، چانه‌زنی را ابزاری در کنار نیروی جنگی می‌بیند و نرمش به‌هنگام را روا می‌دارد، ولی گروه پایداری هر گونه کوتاه‌آمدن را حتا در چارچوب روش و تاکتیکی، نشانه‌ی درماندگی و سرسپردگی بازمی‌نماید. تازترین درگیری بر سر بازگشایی تنگه‌ی هرمز نیز بیش از آنکه نشانه‌ی «شکاف ساختاری» باشد، نمایانگر این ناهماهنگی‌ها، و بازتاب «تنگنای فزاینده» ایران در رویارویی با فشار ترامپ و پایگاه اجتماعی خودش است. به دیگر سخن، ایران دچار دوگانگی راهبردی (چشم‌اندازانه) نیست، اما در پیاده‌سازی و روایت‌سازی، میان روش کاردانانه و فشار ایدئولوژیک دست و پا می‌زند.

یادآوری شود که بخشی از پیروزی ایران در برابر یورش امپریالیستی-صهیونیستی به دلیل پشتیبانی و به خیابان آمدن این پایگاه اجتماعی ضدامپریالیستی است. فراموش هم نشود که در دور دوم انتخابات، قالیباف از هواداران خود خواست که به جلیلی رأی دهند و این پایگاه اجتماعی نزدیک به ۱۴ میلیون رأی برای جلیلی فراهم کرد.

اگر جنگ سرانجام از راه گفت‌وگو و بر پایه همسنگی تازه نیروها پایان یابد، ایران گام به مرحله‌ای دیگر خواهد شد. جمهوری اسلامی اگر زنده بماند، خواهد کوشید این دوره را، هم‌چون پیروزی در پاسداری از یکپارچگی سرزمینی و شکست فشار بیرونی، روایت کند. چنین روایتی می‌تواند به افزایش خودباوری حاکمیت و حتا بهره‌گیری از احساسات میهنی انجامد. اگر هم‌زمان بخشی از تحریم و فشار اقتصادی کاهش یابد، حکومت ابزار بیشتری برای مدیریت ناخرسندی اجتماعی خواهد داشت. ولی تاکنون هیچ لایه‌ای در حاکمیت کنونی خواستی و یا توانی برای دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی — که ریشه‌ی بسیاری از دشواری‌های اقتصادی در آن نهفته است — از خود نشان نداده است. بدین گونه، حتا یک جمهوری اسلامی پیروزمند با همان چالش‌های اقتصادی گذشته روبرو است که برای گریز از آن‌ها، هیچ راه حلی ندارد.

ناخرسندی ژرف اجتماعی، بی‌باوری گسترده، دشواری‌های اقتصادی، ستم دینی، سرکوب سیاسی، پوسیدگی ساختاری و شکاف حکومت و جامعه همچنان پابرجا خواهند ماند. انباشت خشم و بیزاری اجتماعی با پایان جنگ از میان نمی‌رود؛ تنها برای زمان کوتاهی زیر سایه چیرگی امنیتی پنهان می‌ماند.

پس از این واکاوی از آینده حاکمیت در مرحله پس از جنگ، اکنون باید به پرسشی سرنوشت‌ساز پرداخت: در این گذرگاه دشوار، وظیفه ”چپ” و طبقه کارگر چیست؟ چگونه می‌توان هم از مرزها در برابر یورش بیگانه پاسداری کرد و هم در برابر ستم طبقاتی و دینی درون مرزها ایستاد؟ آیا این دو جبهه ناسازگارند یا می‌توان آن‌ها را همزمان پیش برد؟

چه باید کرد؟

نباید با طبقاتی خواندن مفهوم میهن، وظیفه دفاع از میهن را دست کم گرفت. این حقیقتی آشکار است که طبقه کارگر در لیبی و عراق توانایی سازماندهی و بسیج خود را پس از فروپاشی میهن از دست داده است.

جنگ، بی‌گمان دشمن منافع طبقه کارگر است، زیرا کارخانه‌ها را ویران می‌کند، سرمایه را نابود می‌سازد، بیکاری و تهیدستی را بی‌شمار می‌کند و توان سازماندهی و پیکار برای حقوق را از کارگران کاهش می‌دهد. بدون یک میهن یکپارچه، اقتصادی نمی‌ماند که در آن طبقه کارگر بتواند زندگی کند. از این رو، دفاع از کشور، دفاع از بستر مادی جنبش کارگری در آینده است. نگاهبانی از مرزها، زمینه‌ساز و پیش‌شرط پیکار طبقاتی است. بدون حاکمیت ملی و تمامیت ارضی، نبرد طبقاتی شدنی نیست. کشوری که زیر بمباران، تحریم یا یورش است، نمی‌تواند اتحادیه، رفاه همگانی یا توان کارگری بسازد. نخستین شرط نبرد طبقاتی، کمترین استقلال ملی است. کارگر فلسطینی زیر بمباران روزانه نمی‌تواند با سرمایه فلسطینی و اسرائیلی بجنگد. شرایط کارگر ایرانی برای سازماندهی و پدید آوردن سندیکا زیر بمباران و فشار بیشینه تحریم‌ها بدتر از پیش می‌شود.

“چپی” که می‌گوید «کارگران کشوری ندارند» یا «میهن طبقاتی است» بی آنکه بفهمد چرا کشورهایی مانند ایران، روسیه و چین در برابر پرخاشگری غرب می‌ایستند، نه تنها در اندیشه سست است، بل‌که در میدان نبرد، توان سیاسی جنوب جهانی را برای ایستادگی در برابر غرب سست می‌کند. تاریخ ۵۰۰ ساله استعمار، برده‌داری، ”چپ”اول، کودتا، تحریم و اشغال نظامی از سوی غرب (اروپا، ژاپن و آمریکا) بر جنوب جهانی، یک حقیقت تاریخی است، نه یک «دیدگاه» ژئوپلیتیکی. از ”چپ”اول آمریکا تا جنگ تریاک در چین، از سرنگونی مصدق در ایران (۱۳۳۲) تا نسل‌کشی ویتنام و نابودی لیبی و سوریه – سرمایه غربی روی بهره‌کشی ددمنشانه از جنوب جهانی انباشته شده است. لنین نیز نقش کشورهای متروپول و پیرامونی را یکسان نمی‌دانست و کشورهای استعماری چیره‌جو را از کشورهای مستعمره زیر ستم جدا می‌کرد.

بورژوازی بومی در کشورهای پیرامونی و نیمه‌استعماری، به ویژه لایه ملی آن، با بورژوازی امپریالیستی مرکز یکی نیست. این بورژوازی بومی، هرچند بنیادی در چارچوب مالکیت فردی بر ابزار تولید و انباشت سرمایه کار و کنش می‌کند، اما به دلیل جایگاه ساختاری خود در سامانه جهانی، ناگزیر به گونه‌ای ایستادگی در برابر ”چپ”اول بیرونی دست می‌زند. کشوری که در برابر چیرگی غرب پایمردی می‌کند، از پهنه ملی خود هم‌چون پناهگاهی نسبی در برابر تاراج امپریالیستی پاسداری می‌کند. این پهنه اگرچه ناهمگن و در درون‌ساختار سرمایه‌داری جای دارد، اما می‌تواند تا اندازه‌ای از تاراج بی‌پرده امپریالیسم بکاهد و زمینه‌هایی برای گسترش نیروهای تولیدی و حتا طبقه کارگر ملی پدید آورد.

با این همه، نمی‌توان به این دلیل، ستم طبقاتی و دیکتاتوری را در درون مرزها به فراموشی سپرد. می‌توان و باید در برابر پرخاشگری آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرد؛ از مرزها و تمامیت ارضی میهن دفاع کرد، بدون این که طبقه کارگر و ”چپ” را سرسپرده حاکمیت سرکوب‌گر درونی کرد.

حاکمیت جمهوری اسلامی نه تنها سوسیالیستی نیست، بل‌که ددمنشانه از کارگر خود بهره‌کشی می‌کشد. اما در برابر ترورها، بمباران‌ها و سرسپردگی سراسری به آمریکا و اسرائیل پایداری می‌کند. اگر ایران فروپاشد، کارگر ایرانی به جای آزادی، یا هرج و مرج (به سان لیبی) یا بندگی غرب (به سان عراق) روبرو خواهد شد. پس کارگر ایران همزمان هم باید از تمامیت ارضی پشتیبانی کند، هم با سرمایه‌دار خود برای دستمزد و حقوق و دموکراسی بجنگد.

طبقه کارگر باید همزمان در سه جبهه بجنگد:

جبهه‌ی نخست (نبرد طبقاتی): علیه بورژوازی انگلی، علیه اقتصاد نئولیبرالیستی — برای دستمزد، شرایط کاری بهتر، کاهش ساعت کار، همبستگی همگانی، سندیکا و اتحادیه‌های کارگری مستقل.

جبهه‌ی دوم (پایداری در برابر یورش بیرونی): علیه امپریالیسم غربی — علیه تحریم، جنگ، کودتا، هژمونی دلار و گسترش ناتو.

جبهه‌ی سوم (نبرد ضد دیکتاتوری): علیه نظام دینیِ حاکم — برای جدا کردن دین از سیاست، پایان سرکوب سیاسی، آزادی سخن و راهپیمایی، حق اعتراض و تعیین سرنوشت، و برپایی دموکراسیِ سکولار و کارگری، پایان ستم به زنان، دگراندیشان، دگرباشان و خلق‌های زیر ستم.

این سه جبهه نه جدا از هم، که در هم تنیده‌اند. امپریالیسم غربی با پشتیبانی از دیکتاتوری‌های وابسته، کارگر جنوب جهانی را خرد می‌کند. بورژوازی بومی، هم سرمایه را می‌رباید و هم دیکتاتوری را بازتولید می‌کند. و دیکتاتوری دینی، با سرکوب هر صدای مستقل، توان سازماندهی و همبستگی کارگران را نابود می‌نماید. ”چپ” و طبقه کارگر می‌تواند و باید همزمان در هر سه جبهه بجنگد: با سرمایه‌دار خود بر سر سفره‌ی حقوق و کار، با یورش بیگانه بر سر تمامیت ارضی میهن، و با دیکتاتور بر سر آزادی و دموکراسی.

پاسبانی از استقلال طبقاتی ”چپ” هم‌زمان به معنای همراهی با نیروهای برانداز امپریالیستی نیست. در شرایط کنونی همسنگی نیروها، واژگونی جمهوری اسلامی تنها به سود نیروهای هوادار امپریالیسم است. اگر ”چپ” هستیم دست کم باید بدانیم که شرایط ذهنی برای انقلاب آماده نیست.

پشتیبانی از یورش بیگانگان به باور مردم به نیروهای راست و هوادار رضا پهلوی آسیب جدی دیده است. در برابر آن، ”چپ” اگر متحد می‌بود و با برنامه‌ای مشترک پای به میدان نبرد می‌گذاشت، می‌توانست رهبری جنبش آینده را به دست گیرد. ولی شوربختانه این گونه نیست. ”چپ”ی که نتوانست و نخواست شرایط ذهنی شایسته برای انقلاب را با یگانگی خود فراهم کند، دست کم نباید مردم را بدون آماده بودن این شرایط به رودررویی جنگجویانه با رژیم فراخواند. در این شرایط، روش‌های نافرمانی مدنی، صنفی، اعتراض‌های گسترده و همبستگی اجتماعی، بخت بهتری برای دگرگونی پدید می‌آورند. زمانی می‌توان مردم را برای سرنگونی به خیابان‌ها فراخواند که طبقه کارگر با باور به برنامه سیاسی یک ”چپ” یگانه، به رهبری پیشگامانش، با اعتصاب‌های گسترده و گامی کوشا و کنشگر، همسنگی نیروهای جنبش را به سود نیروهای بالنده دگرگون کند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» توانست بدون درخواست بمباران میهن از سوی ترامپ و نتانیاهو، شکاف‌های ژرف اجتماعی و سیاسی را آشکار کند و دستاوردهای فرهنگی و سیاسی مهمی به دست آورد. این جنبش با این که با سرکوب روبه‌رو شد، اما تجربه آن نشان داد دگرگونی در ایران بیش از هر چیز از درون جامعه و از راه سازماندهی مردم می‌گذرد. برای همین ما با جنبش‌های مدنی و صنفی روبرو خواهیم شد که در درون جامعه بر می‌خیزند و سازماندهی مستقل می‌یابند.

برای نیروهای ”چپ” و مردم‌خواه، دوره پس از جنگ می‌تواند زمان بازاندیشی باشد. شکست راهبردهای وابسته به نیروهای بیرونی، فرصتی می‌دهد تا بار دیگر با بررسی همسنگی نیروهای در میدان، به دنبال سازماندهی و بسیج مردم بر پایه خواست‌هایی مانند آزادی، دادگری اجتماعی، برابری، حقوق زنان، حقوق کارگران و ارجمندی انسانی بروند. اگر این نیروها بتوانند با جامعه راستین پیوند کنند، از رویاهای پندارگونه پرهیز کنند، زبانی شایسته برای بیان خواست‌های مردم بیابند و در راه سازماندهی مردم گام بردارند، می‌توانند در دگرگونی‌های آینده نقشی کارآمد بازی کنند.

این‌ها راهبردها و رهنمودهایی بود برای امروز و فردای جنبش ”چپ” در ایران. اما پرسشی که در سراسر این نوشته چون زنجیری مرواریدهای همه بخش‌ها را به هم پیوند داد، این بود: چرا ”چپ” ایران نمی‌تواند و نباید میان دو جبهه – دفاع از میهن و نبرد طبقاتی – یکی را برگزیند؟ بخش پایانی پاسخی روشن به این پرسش بنیادین می‌دهد و آنچه را تاکنون گفته شد در هم می‌آمیزد.

پایان سخن

جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، آزمونی تاریخی برای نیروهای ”چپ” و طبقه کارگر ایران است. در یک سو، جهان چندقطبی در روند زایش است و ایران هم‌چون کشوری که در برابر پرخاشگری غرب ایستادگی می‌کند – هرچند با سرشتی سرمایه‌دار و سرکوب‌گر – نقشی برجسته در کاهش هژمونی جهانی سرمایه غربی دارد. پایداری در برابر یورش غرب، به خودی خود سرکردگی تاریخی غرب را کم‌توان می‌کند. حتا پایداری بورژوازی انگلی، هژمونی جهانی سرمایه غربی را سست می‌سازد.

در سوی دیگر، طبقه فرمانروای ایران، این بورژوازی چهارلایه، در سایه همین جنگ نه تنها از بازتوزیع دارایی و عدالت اجتماعی دست کشیده، بل‌که شرایط جنگی را به فرصتی برای کوبیدن بر دستمزد کارگران، بیکارسازی گسترده و بازگرداندن بهشت خوشگذرانی پیشین خود دگرگون کرده است. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده که در آن میلیاردها دلار سرمایه ملی در بازارهای لندن، نیویورک و دبی به باد داده می‌شود، هم‌زمان توده کار و رنج از تعیین سرنوشت خود بی‌بهره مانده است.

نتیجه آن که ”چپ” ایران نمی‌تواند و نباید میان دو جبهه یکی را برگزیند: نه سرسپردگی به حاکمیت سرمایه‌دار به بهانه دفاع از میهن، و نه همکاری با پروژه برانداز امپریالیستی به نام نبرد طبقاتی و ضددیکتاتوری. استقلال طبقاتی ”چپ” یعنی پشتیبانی از پایداری در برابر یورش بیرونی، بی‌آنکه از نبرد با سرکوب درونی و ستم طبقاتی دست بکشد.

دفاع از مرزها، دفاع از بستر مادی مبارزه طبقاتی است. همان‌گونه که کارگر فلسطینی زیر بمباران نمی‌تواند اتحادیه بسازد، کارگر ایرانی نیز بدون یک میهن یکپارچه و مستقل توان سازماندهی و پیکار برای حقوق خود را از دست می‌دهد. اما این پاسداری از میهن، هرگز به معنای چشم‌پوشی از سرشت طبقاتی حاکمیت نیست. آینده ایران وابسته به توانایی طبقه کارگر در هم‌زمانی این دو نبرد است: نبرد با سرمایه‌دار خود برای سندیکا، دوری از شرایط کاری نئولیبرالیستی، دستمزد، دموکراسی و آزادی، و نبرد با امپریالیسم غربی برای تمامیت ارضی و استقلال ملی.

پیروزی این راه، نه در فراموشی یکی به سود دیگری، بل‌که در یگانگی دیالکتیکی آن دو نهفته است. اگر ”چپ” امروز نتواند این دیدگاه و جایگاه مستقل را بسازد، فردا نه تنها در برابر بورژوازی انگلی، که در برابر تاریخ نیز پاسخگو خواهد بود. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که دگرگونی از درون جامعه می‌گذرد، نه از راه بمباران و نه از راه سرسپردگی. اکنون زمان آن رسیده که ”چپ” ایران با بازاندیشی در راهبرد خود، سازماندهی مردمی، همبستگی صنفی و نافرمانی مدنی را در پیش گیرد و همزمان از مرزهای میهن در برابر یورش امپریالیستی پاسداری کند. تنها از این راه است که می‌توان بهار آزادی و عدالت را بر زمینی یکپارچه و مستقل گستراند.




پیروزی سیاسی جمهوری اسلامی بر آمریکا و اسرائیل و چالش “چپ”!

مقاله ۴/۱۴۰۵
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۵ آپریل ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

جهانِ امروز در چرخشی شگرف از راستای دیرین خود به در آمده است. روزگارِ چیرگیِ بی‌چون‌وچرای آمریکا، که پس از جنگ سرد چهره‌ی جهان را یگانه ساخته بود، اکنون رو به پایان نهاده است. آنچه در پی می‌آید، رویاروییِ ناگزیرِ نیروهای تازه‌دمیده‌ای است که هر یک برای منافعِ خود، در پی بازآراییِ سامانه‌ی جهانی برآمده‌اند.

در این نوشته، نخست از فروپاشی جهان تک‌قطبی و برآمدن نظم چندقطبی سخن خواهیم گفت، آنگاه به نبرد فناوری و هوشمندی ژئوپلیتیکی (زمین‌سیاسی) در جنگ کنونی امریکا و اسرائیل با ایران خواهیم پرداخت، و سپس نقش سرمایه‌ی صهیونیستی در سیاست آمریکا و پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» را بازخواهیم کاوید.   

آنچه پیشِ رو دارید، کوششی است برای شناختِ ریشه‌های آشفتگی جنگ و بازگشودنِ پیوندهای پنهانِ آن با جایگاه ایران در نظمِ نوپدیدِ چندقطبی. از یک سو، به نقشِ راهبردیِ ایران در روندِ فرسایشِ چیرگی آمریکا و برآمدنِ نیروهای تازه‌ای چون چین، روسیه و ”جنوب جهانی” خواهیم پرداخت؛ از دیگر سو، چالشِ دیرینه‌ی ”چپ” در برابر بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوش بررسی می‌شود.

جهان در روند دگرگونی

جهانِ تک‌قطبیِ پس از جنگ سرد — که در آن ایالات متحده به چیرگی بی‌چون‌وچرا رسیده بود — به اوج نفوذِ سرمایه‌ی آمریکایی انجامید. اما همان گونه که پایان جهان دوقطبی پیشین با آغاز جهان یک‌قطبی درهم آمیخته شد، هم‌اکنون نیز ما پایان جهان یک‌قطبی را می‌بینیم که با آغاز جهان چندقطبی درهم آمیخته شده است. این روند با بحران‌های بنیادینِ سرمایه‌داری جهانی — همچون مالی‌سازی، افزایش نابرابری، و ناتوانی آمریکا در مدیریتِ همارها (تناقض‌های) جهانی — شتاب یافته است.

گذار به جهانی چندقطبی فرآیندی سرشار از تضادها است. از یک سو، نشانه‌ی کاهش چیرگی آمریکاست؛ از سوی دیگر، رقابت‌ها و خطر درگیری‌های گسترده‌تر — چنان‌که در تنش‌های پیرامون ایران می‌بینیم — را افزایش می‌بخشد. چنگ‌زنی به سود و قدرت، دولت‌ها و اردوگاه‌های سرمایه‌داری را به تنش‌های زمین‌سیاسی، آشفته‌سازی‌های اقتصادی، و حتا درگیری‌های ویرانگرتر می‌کشاند.

با سستی نظم تک‌قطبی، کشورهایی مانند آلمان و ژاپن به سوی سیاست‌های پرخاشگرانه‌تر می‌روند؛ افزایش گستاخی آنان نیز در همین چارچوب فهمیدنی است، چرا که رفتارهای «صلح‌خواهانه»‌ی پس از جنگ جهانی دوم تا اندازه‌ای زاییده‌ی نظم دوقطبی و پس از آن نظم تک‌قطبیِ زیر چیرگی آمریکا و بستر ویژه‌ی آن روزگار بود. با سست شدن این نظم و افزایش رقابت جهانی، این کشورها — در راستای منافع سرمایه‌داریِ خود — به بازشناسیِ نقش ژئوپولیتیکی و جنگی خویش دست زده‌اند. این دگرگونی زاییده‌ی نیاز به نگهبانی از منافع اقتصادی، ایمن‌سازی دسترسی به سرچشمه‌ها، و مدیریت ناپایداری زمین‌سیاسی است. این روند را می‌توان پاسخی به دگرگونیِ هم‌سنگی (توازن) نیروهای جهانی و کوششی برای استوارسازی جایگاه اقتصادی و سیاسی در جهانی بس ناپایدار دانست.

در این میان، ”جنوب جهانی” به میدانِ اصلی رقابت برای سرچشمه‌ها و بازارها دگرگون شده است. چیرگیِ تاریخیِ نیروهای غربی در ”جنوب جهان” با چالش روبه‌رو شده، و کشورهای”جنوب”  با پرورشِ توانایی‌های درونی و گوناگون‌سازیِ همکاران خود، به دنبال استقلال و خودبنیادیِ بیشتر هستند. در گستره‌ای فراتر، رشد بورژوازی‌های ملی در ”جنوب جهانی” و شکل‌گیری همکاری‌های جایگزین — مانند پروژه‌های زیرساختی چین — به این کشورها این توان را می‌دهد تا از وابستگی به غرب بکاهند و در سامانه‌ی جهانی، اهرم فزون‌تری به دست آورند.

گسترشِ بریکس — با همه‌ی تضادهای درونی‌اش — نمادی از این دگرگونی است: کوششی برای بازآراییِ ساختارهای اقتصادی و سیاسی جهانی و کاستن از وابستگی به نظمِ غرب‌محور. بریکس را می‌توان نه تنها یک اردوگاه اقتصادی، بلکه پروژه‌ای سیاسی برای بازشناسیِ نوین نظم جهانی دانست.

در نظمِ چندقطبیِ در روند شکل‌گیری، ایران جایگاهِ ویژه‌ای می‌یابد. جایگاه زمین‌سیاسی، چاه‌های انرژی کشور ما را به بازیگری کلیدی دگرگون کرده است. نیاز به یادآوری است که بورژوازی فرمانروا در جمهوری اسلامی خواست و شوری برای نگاه به شرق نداشته است، بلکه فراوان‌خواهی و خواست غرب برای بنده‌سازی و سرسپردگی سراسری حاکمیت جمهوری اسلامی، آن را به ناگزیر برای زنده ماندن به بریکس کشانده است.

نقش ایران در آشفتن زنجیره‌های تأمینِ زیر چیرگی غرب و همراهی در پروژه‌هایی چون «راه و راه‌آهنِ کمربندی» (ابتکار کمربند و جاده – Belt and Road Initiative)، نظم اقتصادیِ کنونی را به چالش کشانده است. همسویی ایران با نیروهای غیرغربی، دور زدن ساختارهای مالی و بازرگانیِ زیر چیرگی غرب را آسان می‌سازد و به فرسایش چیرگیِ کنونی آن یاری می‌رساند.

در این بستر، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را می‌توان کوششی از سوی آمریکا و هم پیمانانش برای بازپس‌گیری چیرگی و جلوگیری از ژرف‌تر شدنِ چالش‌ها علیه سامانه‌ی کنونی دانست. در این چارچوب، جنگ علیه ایران تلاشی است برای ایمن‌سازیِ دسترسی به سرچشمه‌های راهبردی، نگهبانی از گذرگاه‌های تأمین (مانند تنگه‌ی هرمز)، کم‌توان کردن نیروی اقتصادی چین، و جلوگیری از برخاستنِ نیروهایی که بتوانند بخش‌بندیِ کارِ کنونی را در سامانه‌ی سرمایه‌داری جهانی به چالش بکشند. از این رو، فروپاشی ایران برای آمریکا و هم پیمانانش به نیازی راهبردی دگردیسی می‌یابد؛ کوششی چندسویه نه تنها برای چیرگی بر منطقه، بلکه برای سرکوب آن دسته از کانون‌های نیروی جایگزینی که سر برمی‌آورند، و نیز جلوگیری از پیوستگی اردوگاه‌های رقیب، نگهبانی از برتری منطقه‌ای، و استوارسازی روایت‌های ایدئولوژیک.

اما این دگرگونیِ ساختار قدرت جهانی، تنها به برآمدن بازیگران نوین و فرسایش چیرگیِ کهنه بازنمی‌گردد. در میدان نبرد نیز همین کشمکش میان نظمِ در روند فروپاشی و جهانِ نوزاد دیده می‌شود. آنجا که فناوریِ پیشرفته‌ی غرب — با پشتیبانی بر هوش ساختگی و پردازش تند داده‌ها — می‌کوشد چیرگیِ شتابان را بازآفریند، با نیرویی دیگر روبه‌رو می‌شود: هوشمندی ژئوپولیتیکیِ بازیگری که در همین گذارِ چندقطبی، جایگاهی راهبردی یافته است. این بازیگر، جمهوری اسلامی ایران است.

هوش ساختگی و فن‌آوری نظامی در برابر هوشمندی ژئوپولیتیکی جمهوری اسلامی

هم اکنون نزدیک به هفت هفته از یورش نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران گذشته و سرنوشت آتش‌بس کنونی بسیار ناروشن است. با این همه، می‌توان با واکاوی نبردها، شکاف میان پنداشت‌های نخستین آغازگران جنگ و راستی‌های میدانی را هر روز آشکارتر دید. آنچه در آغاز همچون برنامه‌ای آسان برای فروپاشی تندِ ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و از کار افتادن توان جنگی آن برنامه‌ریزی شده بود، دشوارتر از آن چیزی بود که پیش‌بینی می‌شد. با همه یورش گسترده، کشتن فرماندهان، بمباران پادگان‌های نظامی، امنیتی و زیرساختی، جمهوری اسلامی نه تنها از هم نپاشید بلکه توانست واکنش جنگی خود را سازمان دهد و گستره نبرد را فراگیر کند.

این شکاف میان پنداشت و راستی، تنها به ارزیابیِ نادرست از توانایی‌های ایران بازنمی‌گردد، بلکه با دگرگونیِ بنیادینِ خودِ مفهوم «جنگ» پیوند می‌خورد. در این هنگام، نوشته‌ای از پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، گفتاری جدی را درباره جایگاه هوش مصنوعی در جنگ‌های امروز برانگیخته است و پرده از همان ریشه‌های این پنداشتِ نادرست برمی‌دارد.

درونمایه آن نوشته این است که تندی پردازش داده‌ها و توان چاره‌اندیشی تند سامانه‌های هوشمند، بر زیان‌ها و پیامدهای ناگوار ناخواسته آن چیرگی یافته است. در جنگ‌های گذشته، شکافی زمانی میان گردآوری داده‌ها، کاوش، چاره‌اندیشی و انجام یورش بود. همین شکاف فرصتی برای دودلی، بازبینی و سنجش خطرهای انسانی فراهم می‌کرد. هوش ساختگی پهنه این شکاف را بس کاهش داده است. در پی آن، نیاز به اندیشمندی پیش از آغاز یورش فروکاسته می‌شود و جنگ آسان‌تر از گذشته شدنی می‌گردد.

از نگاره‌های ماهواره‌ای تا رهگیری نشانک‌ها و داده‌های میدانی — با یاری نرم‌افزارهای پیشرفته — می‌توان به چهره‌شناسی هدف چندبرابر شتاب بخشید. آنچه پیشتر به صدها یا هزاران کاوشگر انسانی نیاز داشت، اکنون در زمانی کوتاه انجام می‌شود. کاسته شدن نقش انسان در چاره‌اندیشی، همزمان به کاهش پاسخگویی نیز می‌انجامد. همان گونه که در بمباران یک دبستان به جای یک ساختمان لشکری دیدیم، این سامانه‌ها بر پایه داده‌هایی کار می‌کنند که شاید نادرست، کهنه، یا سوخته باشند.

آنچه امروز دیده می‌شود، رقابت بر سر چگونگی آینده جنگ است. ما در این رویدادها دیدیم که جنگ به چرخه‌ای تند، خودکار و بدون دوراندیشی دگرگون شده است. ما دیدیم که فناوری می‌تواند نیروی ویرانی را بیفزاید، ولی به تنهایی نه پیروزی ماندگار می‌سازد و نه پایایی را استوار می‌دارد. در برابر ناتوانی فناوری در آفریدن پیروزی شتابان، ایران با بهره‌گیری از جایگاه راهبردی خود، میدان نبرد را از یک رویارویی دوجانبه به کشمکشی چندسویه و فراگیر دگرگون کرده است.

تاختن‌های موشکی و پهپادی ایران به پایگاه‌های آمریکا در کشورهای عربی جنوب خلیج فارس، به‌ویژه با آماج گرفتن سامانه‌های راداری و پدافندی، نشان داد که سازوبرگ‌های گران‌بها و پیشرفته، ایمنی و پیروزی شتابان را فراهم نمی‌کنند. یکی از مهم‌ترین پیامدهای جنگ، دگرگونی در پنداشت کهن از برتری نظامی آمریکا بوده است. در برابر پهپادهای ارزان و موشک‌های انبوه ایران، اندوخته موشک‌های رهگیر به تندی کاهش یافته و همین خود، کارآمدی راهبردهای همیشگی آمریکا را زیر پرسش برده است. این جنگ ناهمگون، پرسش‌هایی درباره آینده نبردهای نوین و سنجش هزینه با کارایی جنگ‌افزارها آفریده است.

از سوی دیگر، یورش ایران به پایگاه برنامه هسته‌ای اسرائیل، پیامی آشکار درباره توان پاسخ‌دهی ایران شمرده شد. این کار، آمریکا و اسرائیل را برای بمباران پایگاه هسته‌ای ایران نگران کرده است. نیروهای هم‌پیمان ایران نیز پس از دو هفته به میدان آمده‌اند. حزب‌الله لبنان، گروه‌های شیعه عراقی و انصارالله یمن هر یک به گونه‌ای درگیر شده‌اند و این خود نشان می‌دهد که درگیری کنونی تنها به مرزهای ایران و اسرائیل بسنده نمی‌کند.

همزمان، کشورهای عربی کرانه جنوبی خلیج فارس نیز با بحرانی روبه‌رو شده‌اند که سال‌ها از آن کناره می‌گرفتند. این کشورها که خاک و پایگاه به آمریکا داده بودند، اکنون ناخواسته به پاره‌ای از میدان نبرد دگرگون شده‌اند. تاختن‌های دوسویه به تأسیسات نفتی و گازی، اقتصاد و ایمنی این کشورها را دچار تنش کرده است. الگوی رشدی که بر پایایی، سرمایه‌گذاری بیرونی، جهانگردی و نقش مالی منطقه‌ای استوار بود، با خطری کم‌همتا روبه‌رو شده است. در درون همین کشورها نیز آواهایی بلند شده که خواستار بازنگری در سیاست همراهی سرتاسری با آمریکا هستند؛ زیرا روشن شده که جنگ‌افزارهای پرهزینه غربی، ایمنی پایدار در برابر همسایه‌ای نیرومند نمی‌آفرینند.

تنگه هرمز نیز به یکی از کانون‌های اصلی بحران دگرگون شده است. چیرگی سخت بر این گذرگاه راهبردی و ناتوانی نیروهای بیگانه در گشودن آن، بازار انرژی جهان را با آشفتگی روبه‌رو کرده است. پیامد این چیرگی تنها به خلیج فارس بسنده نمی‌کند؛ بلکه بر بازرگانی جهانی، بهای انرژی، و حتا سامان ژئوپولیتیک آینده اثر خواهد گذاشت. خواست‌های پیاپی آمریکا از هم پیمانان اروپایی برای یاری بیشتر و تلاش کنونی امریکا برای بستن این تنگه نیز نشان می‌دهد که این چالش از یک درگیری منطقه‌ای فراتر رفته است.

در واشنگتن نیز جنگ به یک چالش بزرگ درونی دگرگون شده است. دراز شدن درگیری، افزایش هزینه‌ها، بحران انرژی، فشار بر بازارهای مالی و ناخرسندی همگانی، دولت آمریکا را در جایگاهی دشوار نهاده است. شکاف میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها درباره جنگ افزایش یافته و حتا درون هواداران ترامپ نیز ناهماهنگی دیده می‌شود. آمریکا اکنون میان دو گزینه دشوار جای گرفته است: پایان دادن به جنگ و پذیرش هزینه سیاسی آن، یا گسترش درگیری و آغاز مرحله‌ای پرخطرتر.

دوستی آمریکا با هم پیمانان اروپایی نیز از این جنگ آسیب دیده است. برخی دولت‌های اروپایی شوری به همراهی با واشنگتن ندارند و همین خود، بار دیگر پرسش‌هایی درباره آینده ناتو و میزان همبستگی غرب زاده است. اگر در گذشته همبستگی فراآتلانتیک بر پایه منافع همگانی برنامه‌ریزی می‌شد، اکنون ناهماهنگی بر سر جنگ ایران نشان می‌دهد که منافع هموندان دیگر یکسان نیست. این نشانگر پیدایش یک اروپای امپریالیستی جداشده از آمریکا است.

اما پرسش این است: چرا آمریکا با همه‌ی شعارهای ضدجنگ دولت ترامپ، این جنگ نابخردانه را آغاز کرد و چرا با این همه توان فناورانه و برتری نظامی، در برابر ایران به چنین بن‌بستی افتاده است؟ پاسخ را باید در لایه‌های پنهان‌تر قدرت جست. آنجا که سرمایه، سیاست و ایدئولوژی در هم می‌تنند و نقشه‌ای فراتر از میدان نبرد ترسیم می‌کنند. برای درک این بن‌بست، باید از سنگرها و رادارها فراتر رفت و به واشنگتن بازگشت، به قلب نفوذی که صهیونیسم در ساختارهای دارایی، سیاست، ارتش و فرهنگ آمریکا بر جای نهاده است.

نقش سرمایه و نفوذ صهیونیسم در آمریکا

صهیونیسم، جنبشی که برای بنیادگذاری و گسترش سرزمین یهودی می‌کوشد، تأثیری چشمگیر در بخش‌های گوناگون ایالات متحده — دارایی، سیاست، ارتش، امنیت و فرهنگ — داشته است. این تأثیر از آغاز سده‌ی بیستم بالیده و سیاست برون‌مرزی آمریکا، گفتمان درونی و هویت یهودیان آمریکایی را شکل داده است.

از دید دارایی، تأثیر صهیونیسم از آغاز سده‌ی بیستم آغاز شد. در آن هنگام، لوئیس براندیس (Louis Brandeis)، نخستین قاضی یهودی در تاریخ دیوان عالی ایالات متحده، با پیوستن به صهیونیسم آمریکایی، آن را به نیرویی مهم دگرگون کرد، میلیون‌ها دلار گردآوری نمود، و آن را به مرکز داراییِ جنبش جهانی صهیونیسم دگردیسی داد. امروز ایالات متحده کمک پولیِ چشمگیری به اسرائیل می‌دهد که سالانه میلیاردها دلار است. این دربرگیرنده‌ی بیش از ۳.۱ میلیارد دلار کمک مالی برای دهه‌هاست که در روزگار ریاست‌جمهوری باراک اوباما به ۳.۸ میلیارد دلار افزایش یافت. آمریکا همچنین نخستین پیمانِ بازرگانیِ آزاد خود را در سال ۱۹۸۵ با اسرائیل امضا کرد که پیوندهای اقتصادی را بیش از پیش استوار ساخت.

از دید سیاست، گروه‌های هوادار اسرائیل در ایالات متحده به پیشبرد سیاست‌هایی به سود اسرائیل و صهیونیسم پایبندند. سازمان‌های کلیدی مانند کمیته‌ی همگانیِ امورِ آمریکا-اسرائیل (AIPAC) و همایشِ سرانِ سازمان‌های بزرگ یهودی آمریکا، نقشی برجسته در پاسداری از منافع اسرائیل بازی می‌کنند. فراتر از سازمان‌های یهودی، صهیونیسم مسیحی، نیرویی پرتوان دگردیسی یافته، با گروه‌هایی چون مسیحیان همبسته برای اسرائیل (CUFI) که میلیون‌ها هموند دارند، برای اثرگذاری بر سیاست‌های ریاست‌جمهوری امریکا و بسیج پشتیبانی از اسرائیل می‌کوشند. این کوشش به پشتیبانیِ سیاسیِ چشمگیری انجامیده است، به‌گونه‌ای که گروه‌های نیرومند و اندیشکده‌های همسو بر سیاست برون‌مرزی آمریکا در خاورمیانه اثر می‌گذارند. صهیونیسم مسیحی که در سیاست برون‌مرزی نئومحافظه‌کارانه شناخته می‌شود، با انحصارهای جنگی-صنعتی آمریکا پیوند تنگاتنگی دارد. آمریکا پیوسته پشتیبان سیاسی اسرائیل بوده است، به ویژه با کاربرد حق وتوی خود، ۴۲ بار  گزارش‌های نکوهش‌کننده‌ی اسرائیل در شورای امنیتِ سازمان ملل، را وتو کرد. پشتیبانی از اسرائیل در هر دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه چهره‌دار است.

از دید ارتش و امنیت، پیوندهای میان اسرائیل و ایالات متحده از دهه‌ی ۱۹۶۰ به هم پیمانیِ راهبردی و جنگیِ نزدیکی دگردیسی یافته است. یاری جنگیِ گسترده‌ی آمریکا، نقش اسرائیل را به‌سان راهبردیِ کلیدی در خاورمیانه برجسته می‌کند. سناتور جسی هلمز (Jesse Helms) اسرائیل را «ناوِ هواپیمابرِ آمریکا در خاورمیانه» نامید. این همسوییِ راهبردی همچنین به‌سان ابزاری برای رویارویی با ملی‌گرایی عربی و جنبش‌های شورشی در منطقه دیده می‌شود.

از دید فرهنگ و هویت، صهیونیسم هویت فرهنگیِ یهودیان آمریکایی را برای نسل‌ها شکل داده است. اسرائیل به بخش مرکزیِ آموزش یهودی دگردیسی یافت؛ روز استقلال آن به جشنی دگرگون شد، پرچم‌های اسرائیل کنیسه‌ها را آراست، و فرهنگ اسرائیلی در اردوگاه‌های تابستانی و پژوهش‌های زبان عبری دردمیده شد. سازمان‌های زنِ صهیونیستی مانند حداسا، نقشی زندگی‌بخش در چرخه‌های نیکوکاری و پژوهش‌ها بازی کردند و دغدغه‌های زنان را در چکامه‌ی گسترده‌ترِ صهیونیستی درآمیختند. فراتر از جامعه‌ی یهودی، این تأثیر به فرهنگ گسترده‌تر آمریکا، در رسانه‌ها، هالیوود و دانشگاه‌ها، جایی که روایت‌ها و دیدگاه‌های اسرائیل‌پسند پیشبرده می‌شوند، نیز کشیده می‌شود. افزون بر این، هم پیمانیِ ضد بدگویی (ADL) — گروهی برجسته‌ی اسرائیل‌پسند — مفهوم «یهودی‌ستیزیِ نوین» را پیش کشیده است که نکوهش از اسرائیل یا صهیونیسم را یهودی‌ستیزانه بازنمایی می‌کند و بر گفتمان همگانی درباره‌ی این زمینه‌های حساس اثر می‌گذارد.

این نفوذِ گسترده در ساختارهای دارایی، سیاست، ارتش و فرهنگ آمریکا، زمینه‌ساز پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از پروژه‌ی بلندپروازانه «اسرائیل بزرگ» شده است. در این نگرش، چشم‌انداز «اسرائیل بزرگ» به دیدگاهی از گسترش سرزمینی خوانده می‌شود که در فراخ‌ترین بازشناسیِ خود، از رود نیل تا فرات را در بر می‌گیرد. این اندیشه ریشه در برخی تفسیرهای دینی و تاریخی دارد و برخی هواخواهان آن را برآورده‌شدن یک فرمانِ ایزدی می‌دانند. بورژوازی صهیونیسم از این نقشه برای استواری پایگاه اجتماعی خود میان باورمندان یهودی بهره‌برداری می‌کند.

این دیدگاه نشان می‌دهد که پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» دربردارنده‌ی سناریوهایی برای چندپاره‌سازی کشورهایی مانند سوریه و عراق به منطقه‌های جدای قومی یا دینی است، و هدف اصلی اسرائیل، جبهه‌ی خاوری (شرقی) است. گفته‌های تازه‌ی سفیر آمریکا در اسرائیل، مایک هاکبی (Mike Huckabee)، از سوی برخی به‌سان پشتیبانی از چهره‌هایی از این اندیشه‌ی گسترش‌خواهانه بازشناسی شده است. هاکبی از مفهوم «چاره‌اندیشیِ ایزدی» که چیرگی بر منطقه را به اسرائیل می‌دهد، پشتیبانی نموده و پیشنهاد داده که چیرگی بر سرزمین‌هایی از نیل تا فرات پذیرفتنی خواهد بود.

سیاست دولت اسرائیل، به ویژه زیر سرپرستیِ نخست‌وزیر نتانیاهو، به‌روزافزون بازتاب‌دهنده‌ی ایدئولوژی صهیونیستی «اسرائیل بزرگ» است و از یک مفهومِ ایدئولوژیک به سیاستِ دولتی و کُنشِ سرزمینی دگرگون شده است. این ایدئولوژی در ائتلافِ کنونی جایگاهِ چشمگیری یافته است. سیاستمدارانی مانند ایتامار بن‌گویر (Itamar Ben-Gvir) و بزالئل اسموتریچ (Bezalel Smotrich) آشکارا از این باورها پشتیبانی می‌کنند و نفوذِ چشمگیری در کنست (پارلمان اسرائیل) دارند. این پشتیبانی سیاسی نشان می‌دهد که ایدئولوژی صهیونیستی دیگر ایدئولوژی یک گروه کوچک بسته نیست، بلکه به‌روزافزون، به ویژه در زمینه‌ی چیرگیِ سرزمینی و گسترش یکجانشینی‌ها”settlements“، گفتمان و سیاستِ دولت را شکل می‌دهد.

در این چشم‌انداز، ایران بزرگ‌ترین بازدارنده در برابر پیاده سازی پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» است. جایگاه ژئوپولیتیکی، بزرگی و تمدن دیرینه و ریشه‌دار در ایران، پیوندهای آن با دیگر خلق‌های خاورمیانه، توانایی آن در بستن تنگه‌ی هرمز و برهم زدن زنجیره‌های تأمین جهانی، و ترس دشمن از این که مبادا این توانمندی‌ها به همبسته‌ای پویا و نافرمان دگرگون شود، همه و همه ایران را به سنگ بنای هرگونه نظم جایگزین در منطقه دگرگون کرده است. از همین رو، نابودی ایران — نه تنها سرکوب آن — نیاز راهبردیِ اسرائیل و هم پیمانانش در آمریکا شده است. سخنان ترامپ درباره‌ی نابودی یک تمدن دیرینه، یک شوخی بی‌مزه نبوده است، بلکه آشکارسازی بی‌پروای این نقشه است.

نفوذ صهیونیسم در پهنه‌های دارایی، سیاست، ارتش و فرهنگ آمریکا، زمینه‌ساز پشتیبانی از جنگ علیه ایران شده است. همان گونه که AIPAC و گروه‌های همسو توانستند وتوهای آمریکا را در سازمان ملل برای پاسداری از اسرائیل سازمان دهند، اکنون نیز برای جلوگیری از هرگونه آتش‌بسی که جایگاه راهبردی ایران را نگه دارد، تلاش می‌کنند. صهیونیسم مسیحی نیز با بازنمایی جنگ علیه ایران به‌سان نبردی ایزدی و چکامه‌ای آخرالزمانی، پشتیبانی همگانی را در درون آمریکا بسیج می‌کند. 

بدین گونه، پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» بدون نابودی سراسری ایران پیاده شدنی نیست. از این رو، آنچه در جنگ کنونی می‌بینیم، رویارویی دو کشور نیست؛ بلکه برخورد دو جهان‌ است: جهانی که در آن صهیونیسم با پشتیبانی سرمایه و نفوذ آمریکایی می‌کوشد خاورمیانه‌ای نوین بر پایه‌ی چیرگی مطلق اسرائیل بسازد، و جهانی که در آن ایران و ”جهان جنوب ” می‌کوشند نظمی چندقطبی و برابر را جایگزین کنند.

اما این نبردِ دو جهان — جهانی که در آن صهیونیسم و آمریکا می‌کوشند خاورمیانه‌ای نوین بر پایه چیرگی مطلق بسازند، و جهانی که در آن ایران و ”جنوب جهانی” نظمی چندقطبی و برابر را پی می‌ریزند — پرسشی بنیادین را به پیش می‌گذارد: ”چپ” رهایی‌بخش در این کشمکش کجاست؟ چه باید بکند؟ با کدام سوگیری، با کدام تحلیل، و با کدام کنش می‌تواند از این گذرگاهِ باریکِ تاریخ بگذرد؟ این پرسش‌ها، چالشِ ”چپ” امروز را می‌سازند؛ چالشی که پاسخ آن، با سرنوشتِ جنبش‌های آزادی‌بخش در ایران و فراتر از آن با سرنوشتِ جهانِ چندقطبیِ گره خورده است.

چالش ”چپ”

آن چه که روشن است این است که ”چپ” خوشبختانه مانند شاهنشاهی‌خواهان و مجاهدین با یورشگران همراهی و حتا هم‌زبانی نکرده است. این خود گامی بزرگ در راه ماندگاریِ وجدانِ سیاسی در برابر جنگ است. با این همه، ”چپ” امروز با چالشی ژرف‌تر از همیشه روبرو است. در تاریخِ پرفرازونشیب “چپ” می‌خوانیم که بورژوازیِ ملی — حتا در آن جا که در برابر امپریالیسم می‌ایستاد — به دلیل سرشت دوگانه‌اش (هم ستمگرِ درون‌مرزی و هم پیکارنده‌ی برون‌مرزی) برایندهایی گوناگون داشته است: گاهی هم‌راهیِ طبقه‌ی کارگر را برانگیخته، گاهی با پنهان‌سازیِ نابرابری‌های درونی آن را به بند کشیده، گاهی با سازشِ پشت‌پرده با استعمارگران به پشت جنبش خنجر زده، و گاهی با خوش‌باوری به استعمارگران جنبش را به شکست کشانده است.

ولی هم‌اکنون ”چپ” در برابر بورژوازی‌ای ایستاده است که با نمونه‌های تاریخیِ پیشین ناسازگاری بنیادین دارد. این بورژوازی (با همه‌ی لایه‌های خود: بوروکراتیک، مالی، بازرگانی و نظامی)، نخست آن که «انگلی» (رانت‌خوار) و «غیرتولیدی» است؛ پایگاهِ اقتصادیِ آن نه بر کار و تولید که بر نفت، یارانه‌های دولتی، پیمان‌های بازرگانیِ بسته و سوداگری استوار است. دوم آن که با رنگ و بوی دینی خود، فرمانرواییِ ستمگر را نیز پی ریخته است؛ فرمانروایی که نه تنها دموکراسیِ را برنمی‌تابد، بلکه با سرکوبِ پیوسته، هر آوای آزادی را خاموش می‌کند. از این رو، ”چپ” نمی‌تواند — و نباید — این سامانه را آرمانی یا انقلابی بداند.

و با این همه، همین بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوش، آن چنان در برابر آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرده است که باد به بادبانِ جنبشِ ضدامپریالیستی دمیده است. این ایستادگی، که گاه در خاورمیانه بی‌همتاست، خلق‌های منطقه را شوریده و علیه زورگوییِ آمریکا شورانده است. در این جاست که چالشِ ”چپ” خود را می‌نماید: چگونه می‌توان از پایداریِ جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم پشتیبانی کرد، بی آن که سرشتِ ستمگرانه‌ی بورژوازیِ فرمانروا را فراموش کرد؟

از یک سو، پایداریِ جمهوری اسلامی در همین چارچوب، پیکاری برای حاکمیتِ ملی در برابر فشارهای امپریالیستی دیده می‌شود. این پیکار، بی‌گمان، می‌تواند بر جنبش‌های ضدامپریالیستی در سراسر جهان — از فلسطین تا ونزوئلا — اثر بگذارد و روان تازه‌ای در آنان بدمد. ایستادگی در برابر نیرومندترین ارتش جهان و هم پیمانانش، بی‌تردید پیامی روشن برای همه‌ی ملت‌های زیر یوغ دارد: «می‌توان ایستاد».

از سوی دیگر، همین درگیری می‌تواند کارکردی نادرست نیز داشته باشد: بسیجِ اندیشه و باور همگانی (افکار عمومی) پیرامونِ ملی‌گرایی، و خاموش‌سازیِ ناخرسندی‌های طبقاتی درونِ کشور. با نشان دادنِ جنگ هم چون پدافند در برابر «دشمنِ بیرونی»، لایه‌های بورژوازی فرمانروا می‌کوشند بهره‌کشیِ اقتصادی، بیکاری، تورم، و نابرابری‌های بنیادینِ جامعه‌ی ما را پنهان کنند. در این فضا، هر آوازی که خواهانِ دادگریِ اجتماعی یا دموکراسی باشد، به «همراهی با دشمن» برچسب می‌خورد و سرکوب می شود. نمونه‌های روشن این سرشت سرکوبگرانه را در هفته‌های گذشته، در به دار آویختن عضوهای سازمان مجاهدین خلق دیدیم. هیچ‌کس از جرم یا روند دادگاه این به دار آویخته‌شدگان آگاه نیست.

چالش ”چپ” در این دوگانگیِ رهایی‌بخش و سرکوبگر نهفته است. ”چپ” نمی‌تواند — و نباید — از پایداریِ جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم چشم بپوشد؛ زیرا چنین چشم‌پوشی، به سودِ سرمایه‌ی جهانی و به زیانِ همه‌ی رنجبرانِ جهان خواهد بود. ولی ”چپ” همچنین نمی‌تواند — و نباید — ستمِ درونی، بهره‌کشیِ طبقاتی، و سرکوبِ سیاسی را نادیده بگیرد. راه برون رفت از این چالش، نه در آرمانی‌سازیِ بورژوازیِ انگلی و نه در نکوهشِ مطلقِ آن، که در بازشناسیِ درستِ جایگاهِ آن در پیوندهای سرمایه‌داری جهانی است.

”چپ” باید میان «پشتیبانی از حاکمیتِ ملی» و «نبرد با بهره کشی اقتصادی و ستم دینی درونی» هم‌سنگی بسازد؛ هم‌سنگی که در آن هم با امپریالیسم بستیزد، هم با نئولیبرالیسم و نظام زورگوی اسلامی. این کاری دشوار، پیچیده، و گاه دو پهلوست. در جهانِ چندقطبیِ در روند پیدایش، جایی که مرزهای «دوست» و «دشمن» هر روز دگرگون می‌شود، ”چپ” رهایی‌بخش ناگزیر از این گذرگاهِ باریک خواهد گذشت. آنچه می‌تواند رهنمون باشد، نه ناسیونالیسمِ انتزاعی و نه انترناسیونالیسمِ شعاری، که پیوندِ پیکارِ طبقاتی و آزادی خواهانه درونِ کشورها با پیکارِ ضدامپریالیستی در گستره‌ی جهانی است. باید درک کرد که تضاد میان سیاست برون‌مرزیِ ضدامپریالیستی و اقتصاد ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستیِ درون‌مرزی، تضادی آشتی‌ناپذیر و کشنده است. نمی‌توان با کشورهای استعمارگر جنگید و هم‌زمان الگوی اقتصادی داشت که با هزار رشته‌ی پوسیده با سرمایه‌ی جهانیِ غارتگر در پیوند است. یا سیاستِ ضدامپریالیستی به آرامی رنگ می‌بازد و به سازش با دشمن می‌گراید، یا اقتصادِ درون‌مرزی باید از بند وابستگی به سرمایه‌ی جهانی رها شود. هیچ راه سومی در کار نیست؛ هر کس سوای این پندارد، خود را فریب داده است.

ولی اقتصادِ درون‌مرزی زمانی می‌تواند از بند وابستگی به سرمایه‌ی جهانی رهایی یابد که فرمان آن در دست طبقه‌ها و لایه‌های بالنده‌ی اجتماعی باشد؛ نه در چنگال بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوشی که با یک دست پرچم پیکار با استعمار را برافراشته و با دست دیگر، کیسه‌ی سرمایه‌ی جهانی را می‌دوزد.

اگر طبقه‌های بالنده می‌بایست فرمان اقتصاد را به دست گیرند، پیشگامانشان نخست باید زنده باشند، سازمان داشته باشند، و در درون جامعه ریشه دوانده باشند. نه با گلوله و ترکش، که با آگاهی و همبستگی. از این رو، پیش از هر نسخه‌ای برای آینده، باید درک درستی از بافتِ کنونیِ جامعه و جایگاهِ “چپ” در آن به دست آورد. این جنگ، هرچند ویرانگر، پرده از چند حقیقتِ تلخ و روشن برداشت:

نخست این که این جنگ به ما نشان داده است که دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی پیچیده‌تر، چندلایه‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که بتوان آن را با شعارهای بی‌پایه و بی‌پشتوانه‌ واژگون کرد (این جستار در نوشته آینده بازشکافی خواهد شد). برخی از شعارها — که گاه از سرِ شتابزدگی و گاه از روی ناآگاهی از جایگاهِ کنونیِ جامعه سر می‌زند — نه تنها از شرایط ذهنی و زیستیِ مردم به دور است، بلکه زیان‌آور و حتا دشمن‌ساز نیز هست. آن‌ها که این شعارها را بر زبان می‌رانند، گمان می‌برند که می‌توان با چند ترکش و نارنجک و یا کشتن چند پاسدار، ساختاری را که دهه‌ها در نهادهای سیاسی، امنیتی و اقتصادیِ کشور ریشه دوانده است، برانداخت. این خود پنداری خطرناک است؛ پنداری که رنجِ آن پیش از همه بر پیکرِ خودِ ”چپ” و جنبش‌های مردمی خواهد نشست.

از این رو، باید به کارهای پایه‌ی ”چپ” در جامعه؛ به دانشگاه، کارخانه، خیابان‌ها، کوچه‌ها، دبستان‌ها و دبیرستان‌ها برگشت. به آن‌هایی که در شتابند و راهِ کوتاه و میان‌بر می‌جویند، باید گفت که شوربختانه چنین راهی نیست. دگرگونیِ بنیادینِ جامعه، زاده‌ی رنجِ روزانه، آگاهی‌بخشیِ پیوسته، و سازمان‌دهیِ خستگی‌ناپذیر در میانِ توده‌های مردم است، نه در شلیک چند گلوله یا فریاد چند شعار تند. هر جنبشی که از بافتِ زیسته‌ی مردم جدا شود، چه در ایران و چه در هر جای دیگر جهان، به سرنوشتِ گروه‌های جداشده از خلق گرفتار خواهد آمد.

دوم این که برپاییِ شرایطِ ذهنیِ شایسته برای ”چپ” — یعنی آن بستری که در آن مردم بتوانند پیامِ رهایی‌بخشِ ”چپ” را بپذیرند، بفهمند و به آن پاسخ دهند — نیازِ به همبستگی، همکاری، همیاری و هم‌اندیشی دارد. در روزگاری که دستگاه‌های تبلیغاتیِ جمهوری اسلامی و سرمایه‌داری جهانی با بودجه‌های میلیاردی، شبانه‌روز ذهن‌ها را بمباران می‌کنند، ”چپ” پراکنده و چندپاره نمی‌تواند هیچ پیامِ پایداری به جامعه بفرستد. نبودِ هم‌اهنگی، نه تنها نیروی ”چپ” را می‌کاهد، بلکه به دشمنانِ ”چپ” — چه درونِ کشور و چه برون از آن — فرصت می‌دهد تا «تفرقه بینداز و حکومت کن» را بازی کنند.

خوشبختانه، ”چپ” هم اکنون از یک «خوش‌نامیِ» تاریخی برخوردار است. در این جنگ، ”چپ” ایران با دشمنِ بیرونی همراهی نکرد، در برابرِ یورشِ امپریالیسم ایستاد، و از استقلالِ ملی پاسداری نمود. این خوش‌نامی، سرمایه‌ای ارزشمند و دیرفرجام است. اما سرمایه آن گاه به کار می‌آید که به درستی بهره‌برداری شود. بهره‌برداریِ درست از آن، نیازمندِ آن است که همه‌ی گروه‌های ”چپ” — از آنارشیست‌ها و فمینیست‌ها گرفته تا سوسیال‌دموکرات‌ها، سوسیالیست‌های دموکرات، مارکسیست‌ها و مارکسیست-لنینیست‌ها — با هم هم‌گام و هم‌آهنگ شوند.

این هم‌گامی، نه به معنای نابودیِ مرزبندی‌های نظری و نادیده گرفتنِ سرشتِ گوناگونِ این سازمان‌ها، که به معنای یافتنِ «کمینه مشترکِ کنشگرانه» است؛ نقطه‌ای که همه بر آن همداستان شوند: پشتیبانی از پایداریِ ملی در برابر زورگویی غرب، نبرد با اقتصاد نئولیبرالیستی و دیکتاتوری دینی در درونِ کشور، و کوشش برای برپاییِ جامعه‌ای بر پایه‌ی استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی. اگر ”چپ” امروز نتواند از این پنجره‌ی تاریخی بگذرد و درگیرِ جدل‌های درونیِ کهنه و فرسایشی بماند، فردا نه تنها فرصتِ خویش را از دست خواهد داد، بلکه در برابرِ موجِ ناسیونالیسمِ و خودکامگی دین‌ی، نقشی جز حاشیه‌نشینی نخواهد داشت.

این جنگ نشان داد که هم شاهنشاهی‌خواهان و هم جمهوری اسلامی، نسل‌های نوینی را به خوبی آموزش داده‌اند. ولی پای ما در این باره می‌لنگد. بگذارید با هم رک و راست باشیم. ما برون‌مرزنشینان “چپ”، اکنون بر لب گور ایستاده‌ایم. در فرصت کوتاهی که مانده است، باید پرچم نبرد را — در شرایطی بسیار دشوار و زیر سایه‌ی سنگین سرکوب — به نسل نویی از “چپ” که در درون کشور هست بسپاریم و اندوخته‌های گران‌بهای خود را به آن‌ها بیاموزیم. برای همین باید از بیماری خودبزرگ‌بینی و خودمحوری درمان شویم و دست همکاری به سوی دیگر نیروهای “چپ” دراز کنیم. چه آن که دشمنِ ما یکی است و پراکندگیِ ما، بهترین یارِ او. اگر امروز از این پنجره‌ی باریکِ تاریخ نگذریم، فردا نه نسلی خواهیم داشت که پرچم را برگیرد، نه اندوخته‌ای که به کار آید.

پایان سخن

از آنچه گفته شد، روشن می‌گردد که جهان از راستای تک‌قطبی به در آمده و به سوی چندگانگی نیروها در جنبش است. این روند، با همه‌ی ناهمواری‌ها و تنش‌هایش، ناگزیر و برگشت‌ناپذیر می‌نماید. در این میانه، جنگِ کنونی بر ایران نه یک رویاروییِ مرزی یا دینی، که بازتابِ راستینِ بحرانِ ساختاریِ سرمایه‌داری جهانی و کوششی دیوانه‌وار برای بازپس‌گیریِ چیرگیِ از دست‌رفته است.

آمریکا و اسرائیل، با همه‌ی برتریِ نظامی و داراییِ خود، در برابرِ هوشمندیِ زمین‌سیاسیِ ایران و هم پیمانانش درمانده شده‌اند. فناوریِ نوینِ جنگی — هرچند کشنده و بی‌پاسخگو — نتوانسته است بر اراده‌ی مردمان و پیچیدگیِ میدان‌های نبرد پیروز شود، و تنگه‌ی هرمز، موشک‌های انبوه و همبستگیِ نیروهای هم‌پیمان، خود را از الگوریتم‌های هوش مصنوعی کارآمدتر نشان داده‌اند. از دیگر سو، کشورهای ”جنوب جهانی” و حتا شماری از هم پیمانانِ کهنِ غرب، آرام آرام به خودآگاهیِ تازه‌ای می‌رسند و از همراهیِ بی‌چون‌وچرا با واشنگتن روی می‌گردانند. بریکس، جاده‌ی ابریشم نوین، و رویشِ بورژوازی‌های ملی، همگی نشانه‌هایی از آینده‌ای چندصدا و چند کانونی هستند. این آینده، هرچند آکنده از رقابت و ناپایداری است، اما فرصتی بی‌همانند برای مردمان ”جنوب جهانی” و نیروهای رهایی‌بخش پدید آورده است تا از زیر سایه‌ی هژمونیِ دیرپای غرب بیرون آیند. ایران نیز با ایستادگیِ کنونی خود، نه تنها از کیان خویش پاسداری می‌کند، که در روندِ نگاشتنِ برگ تازه‌ای در تاریخِ پیوندهای جهانی است.

با این همه، ”چپ” رهایی‌بخش در برابرِ دوگانگیِ پایداریِ ضدامپریالیستی از یک سو و سرکوبِ درونیِ بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوش از دیگر سو، به چالشِ دیریابی دچار است. برون‌رفت از این بن‌بست، نه در آرمانی‌سازیِ شرایطِ کنونی و نه در نکوهشِ مطلقِ آن، که در بازشناسیِ جایگاهِ طبقاتیِ ایران در پیوندهای سرمایه‌داری جهانی و ساختنِ هم‌سنگیِ پویا میانِ پیکار با زورگویان استعمارگر و نبرد با بهره کشی طبقاتی و دیکتاتوری دینی درون‌مرزی شدنی است. سرانجام، آنچه این نوشتار بر آن پای می‌فشارد، این است که شناختِ دگرگونیِ جهان، بدونِ بازشناسیِ نقشِ سرمایه و کشمکشِ طبقاتی، نافرجام خواهد ماند؛ و هر راهکاری برای آینده، باید این همارهای بنیادین را پیشِ چشم داشته باشد، همچنان که آگاهی از این حقیقت که «می‌توان ایستاد»، هرگز نباید ما را از پرسشِ «به بهای چه و به سودِ که» به دور کند.  

برای ”چپ”،شناختِ سرشتِ طبقاتیِ بورژوازیِ فرمانروا در ایران، به اندازه شناختِ لایه‌های پنهانِ قدرت غربی— از الگوریتم‌های هوش ساختگی تا شبکه‌های نفوذ صهیونیسم — برجسته است.




نروژ؛ از الگوی سوسیال دموکراسی تا نظامی‌گری و بحران اخلاقی در سده بیست و یکم

مقاله ۳/۱۴۰۵
۱۷ فروردین ۱۴۰۵، ۶ آپریل ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

نروژ، کشوری که زمانی در دوران جنگ سرد همچون «مرد خردمند ناتو» شناخته می‌شد و با سیاست‌های هم‌سنگ خود، الگویی از سوسیال دموکراسی اسکاندیناویایی را به جهانیان نشان داده بود، اکنون در آستانه یک دگرگونی ژرف و پرتنش ایستاده است. این کشور که با پشتیبانی از سرچشمه‌های هنگفت نفت و گاز، بهشتی از سرمایه‌داری با چهره‌ای انسانی ساخته بود، امروز فروپاشی اندک‌اندک بافت‌های اجتماعی، افزایش بی‌پیشینه هزینه‌های نظامی و شکاف ژرف میان نخبگان سیاسی و مردم را تجربه می‌کند. این نوشتار می‌کوشد ریشه‌های تاریخی این دگرگونی را از پیدایش سوسیال دموکراسی تا بحران‌های اخلاقی و سیاسی امروز واکاوی کند.

این نوشتار می‌کوشد ریشه‌های تاریخی این دگرگونی را از پیدایش سوسیال دموکراسی تا بحران‌های اخلاقی و سیاسی امروز واکاوی کند و نشان دهد چگونه کشوری که روزگاری الگوی عدالت اجتماعی و خردورزی سیاسی بود، اکنون در گیرودار بحران‌های هویتی، اخلاقی و امنیتی گرفتار آمده است.

ریشه‌های سوسیال دموکراسی نروژ: از سازش طبقاتی تا دولت رفاه

تاریخ سوسیال دموکراسی در نروژ، روایتگر ستیز طبقاتی و سپس سازش تاریخی است که راه این کشور را برای دهه‌ها پایه‌گذاری کرد. راه دموکراسی نوساز نروژ از سال ۱۸۱۴ با پذیرش قانون اساسی مستقل آغاز شد، اما این قانون اساسی که برای روزگار خود تندرو به شمار می‌رفت، حق رأی را به همه شهروندان نمی‌داد. تا پایان سده نوزدهم، کشمکش قدرت میان پادشاه و پارلمان (استورتینگ) دنبال شد تا اینکه سرانجام در سال ۱۸۸۴، با کنار زدن دولت محافظه‌کار سلطنتی، پارلمانتاریسم در نروژ به پیروزی رسید. در همین سال بود که حزب کارگر (Arbeiderpartiet) بنیان گذاشته شد تا صدای طبقه کارگر در این روند مردمی‌سالار باشد.

اما نقطه عطف اصلی در تاریخ سیاسی-اجتماعی نروژ، بی‌گمان سازش بزرگ طبقاتی سال ۱۹۳۵ بود. در آن سال سرنوشت‌ساز، کنفدراسیون اتحادیه‌های کارگری نروژ (LO) و کنفدراسیون کارفرمایان نروژ، پیمان‌نامه پایه همگانی را امضا کردند. این پیمان که برایند دهه‌ها ستیز و جابجایی هم‌سنگ نیرو به سود کارگران بود، بنیان‌های «الگوی نوردیک» یا همان سوسیال دموکراسی اسکاندیناویایی را پی‌ریزی کرد. کارفرمایان با پذیرش نقش دولت در بازار و دادن امتیازهای گسترده به کارگران، در ازای آن آرامش اجتماعی و کم‌رنگی جنبش کارگری را به دست آوردند. در همان سال، حزب کارگر با پشتیبانی حزب کشاورزان، برای نخستین بار دولت را به دست گرفت و روزگار زرین سوسیال دموکراسی و ساخت دولت رفاه آغاز شد. این الگو بر پایه همکاری سه‌گانه دولت، اتحادیه‌ها و کارفرمایان استوار بود و هدف آن پدید آوردن سرمایه‌ای به‌سامان و جامعه‌ای به دور از بحران‌های دوره‌ای سرمایه‌داری شمرده می‌شد.

این الگوی درون‌مرزی که بر پایه همکاری طبقاتی و دولت رفاه استوار بود، در پهنه سیاست برون‌مرزی نیز با رویکردی هم‌سنگ و دوراندیشانه همراه شد.

دگرگونی سیاست برون‌مرزی: از خردورزی هم‌سنگ تا جنگ‌گرایی بی‌پروا

نروژ در ۴ آوریل ۱۹۴۹ یکی از بنیان‌گذاران پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) شد. این تصمیم، پایانِ باور دیرینه به بی‌سوگیری بود که پس از اشغال نروژ از سوی آلمان نازی در سال ۱۹۴۰، ساده‌اندیشانه خوانده شد. با این همه، نروژ به دلیل هم‌مرزی با اتحاد جماهیر شوروی در قطب شمال، رویکردی یگانه و دوراندیشانه در پیش گرفت و سیاست «یکپارچه‌سازی با پوشش» (Integration with Shielding) را دنبال می‌کرد.

این سیاست به این معنا بود که نروژ هم‌زمان با عضویت در ناتو و بهره‌مندی از پشتوانه امنیتی ایالات متحده، محدودیت‌هایی خودخواسته برای حضور نظامی بیرونی در خاک خود به کار می‌بست: نخست، سیاست پایگاه که بر پایه آن نروژ تا زمانی که آماج تازش نیروهای بیگانه نباشد، اجازه برپایی پایگاه‌های نظامی بیرونی را در خاک خود نخواهد داد. دوم، ممنوعیت استقرار جنگ‌افزارهای هسته‌ای در خاک نروژ یا بندرهای آن. و سوم، ممنوعیت رزمایش نظامی هم‌پیمانان در نزدیکی مرز شوروی (فینمارک) و محدودیت دسترسی هواپیماها و کشتی‌های هم‌پیمانان به خاور خط درازای ۲۴ درجه.

این سیاست هم‌سنگ، نشان‌دهنده دریافت ژرف نروژ از جایگاه جغرافیایی و زمین‌سیاسی خود بود. نروژ می‌کوشید با اطمینان‌بخشی به شوروی، از دگرگون شدن شمال اروپا به پیش‌سنگر رویارویی نظامی جلوگیری کند و هم‌زمان، به پیمان‌های خود در چارچوب ناتو پایبند بماند.

اما این سیاست خردمندانه در سال‌های گذشته کنار نهاده شده است. از سال ۲۰۲۲ تاکنون، نروژ با نادیده گرفتن آشکار سیاست ۷۰ ساله خود، ۱۲ منطقه نظامی را به ایالات متحده واگذار کرده است که در آنها ارتش آمریکا حق بهره‌برداری انحصاری دارد و سران نروژی حتا اجازه بازرسی این پایگاه‌ها را ندارند. این پایگاه‌ها که بزرگ‌ترین آنها پایگاه دریایی هاکونسورن در شمال اروپا است، خودمختاری نروژ را به چالش می‌کشند. به گفته کارشناسان، این پایگاه‌ها نه تنها امنیت نروژ را فراهم نمی‌کنند، بل‌که به دلیل جایگاه زمین‌سیاسی حساس این کشور، یعنی همسایگی با روسیه و بودن سرچشمه‌های کلان انرژی در قطب شمال، یک خطر امنیتی جدی برای نروژ به شمار می‌روند.

بر پایه واپسین آمار رسمی، ۴۰۰۰ سرباز آمریکایی در رزمایش «پاسخ سرد ۲۰۲۶» (Cold Response 2026) در نروژ شرکت داشته‌اند.

رزمایش «پاسخ سرد ۲۰۲۶» که از ۹ تا ۱۹ مارس ۲۰۲۶ در شمال نروژ، شامل استان‌های ترومس (Troms)، نوردلند (Nordland) و فینمارک (Finnmark) و همچنین شمال فنلاند برگزار شد، بزرگ‌ترین مانور نظامی در شمال اروپا به شمار می‌رود. در این رزمایش ۱۴ کشور عضو ناتو با نزدیک به ۳۵ هزار نظامی شرکت کردند.

نیروهای آمریکایی با ابزارهای پیشرفته خود، مانند هواپیماهای شکاری اف-۳۵ لایتنینگ ۲ (F-35 Lightning II)، هواپیماهای گشتی پی-۸ پوزئیدون (P-8 Poseidon)، تانکرهای سوخت‌رسان کی‌سی-۱۳۵ (KC-135)، بالگردهای اچ‌اچ-۶۰ دبلیو (HH-60W) و سی‌وی-۲۲ (CV-22)، و همچنین یگان‌های مهندسی نیروی دریایی نامدار به سی‌بیز (Seabees) در این رزمایش‌ها شرکت کرده‌اند.

کنار نهادن این سیاست خردمندانه در سال‌های گذشته تنها به پذیرش پایگاه‌های آمریکایی پایان نیافت، بل‌که دگرگونی ژرف‌تری را در سرشت سیاست برون‌مرزی نروژ نمایان ساخت: گذار از کشوری آشتی‌خواه و صلح‌دوست به کنشگری جنگ‌خواه در درگیری‌های فرامرزی.

از میانجی‌گری به جنگ‌طلبی: افغانستان و لیبی

نروژ در دو دهه گذشته، از یک کشور آشتی‌خواه با پیشینه میانجی‌گری مانند پیمان‌های اسلو در ۱۹۹۳، به یک شرکت‌کننده پرجوش در جنگ‌های ناتو و آمریکا دگرگون شده است.

در افغانستان، نروژ از نخستین روزهای تازش آمریکا به این کشور در سال ۲۰۰۱، در جنگ شرکت کرد. همکاری نروژ در افغانستان، بخشی از راهبرد کلان آمریکا برای استوارسازی چیرگی خود در آسیای میانه بود. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که رسانه‌های نروژ در پوشش این جنگ، نتوانستند نقش «نگهبان منتقد» خود را بازی کنند و وفاداری به ناتو و آمریکا جایگزین پایبندی به پیمان‌نامه سازمان ملل شد. جنگ افغانستان که به درازترین جنگ تاریخ آمریکا دگرگون شد، هزینه‌های انسانی و مالی سنگینی برای نروژ نیز داشت.

نروژ در درازنای بیست سال کنش جنگی در افغانستان (۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱) ۱۹ سرباز خود را در این کشور از دست داد و ده‌ها تن دیگر زخمی شدند. فراتر از کشته‌شدگان، پژوهش‌های پزشکی در نروژ نشان می‌دهد که ۹۲۰۰ سرباز نروژی که در افغانستان خدمت می‌کردند، با پیامدهای روانی دست‌به‌گریبان هستند.

اما فاجعه‌بارترین نمونه دگرگونی سیاست بیرونی نروژ، همکاری در بمباران لیبی در سال ۲۰۱۱ بود. نخست‌وزیر آن زمان، ینس استولتنبرگ (Jens Stoltenberg) که سال‌ها دبیرکل ناتو هم بود، و وزیر خارجه آن زمان، یوناس گار استوره (Jonas Gahr Støre) که نخست‌وزیر کنونی است، گفت که هدف از این همکاری، «پاسداری از غیرنظامیان در بنغازی» بوده است. اما بررسی‌های پسین نشان داد که این سخن‌ها دروغی بیش نبود. برنامه سرنگونی قذافی سال‌ها پیش در حلقه‌های نومحافظه‌کار آمریکایی (پروژه سده نوین آمریکا) چیده شده بود و هدف اصلی، سرچشمه‌های نفت و گاز لیبی بود. نکته افسوس‌بار این است که تنها چند ماه پیش از بمباران، سازمان ملل جایزه حقوق بشر را به قذافی داده بود و نروژ نیز در این تصمیم همکاری داشت. خلبانان نروژی خود در برنامه تلویزیونی «بمب‌های خوب» (The Good Bombs) پذیرفتند که هدف‌های بمباران با پاسداری از غیرنظامیان همخوانی نداشت. نتیجه این بمباران‌ها، کشته شدن هزاران غیرنظامی، فروپاشی لیبی، دگرگونی آن به کانون قاچاق انسان و بردگان آفریقایی، و روانه شدن موج بزرگ پناهجویان به اروپا بود. استولتنبرگ و استوره شرم‌آورانه گفتند که بمباران لیبی تأثیری در افزایش پناهجویان نداشته است.

با این همه، نقش نروژ در جنگ‌های فرامرزی تنها به کمک به آمریکا در نابودی دیگر کشورها از طریق یورش و بمباران محدود نمی‌شود. بخش پنهان‌تر اما گسترده‌تر این نقش‌آفرینی در بازار سودآور فروش جنگ‌افزار به کشورهای درگیر در جنگ‌ها جست‌وجو می‌شود.

تجارت مرگ: نروژ در جایگاه صادرکننده جنگ‌افزار

نروژ نه تنها در بمباران لیبی همکاری داشت، بل‌که همچون یکی از مهمترین صادرکنندگان جنگ‌افزار به خاورمیانه، نقش بزرگی در جنگ‌ها بازی می‌کند. بر پایه آمار رسمی، نروژ در سال ۲۰۱۶، ۱.۹ میلیارد کرون (نزدیک به ۲۲۸ میلیون دلار) جنگ‌افزار جنگی صادر کرد که ۴۰ درصد آن به ایالات متحده آمریکا بود. پس از آمریکا، خاورمیانه بزرگترین بازار فروش جنگ‌افزار نروژ است. بیشترین صادرات جنگ‌افزار و مهمات نروژ به خاورمیانه که دربرگیرنده موتورهای موشک، سامانه‌های نظامی و مهمات جنگی است، به کشورهای عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر و کویت انجام می‌شود.

نکته افسوس‌بار این است که بر پایه قوانین بین‌المللی و قوانین صادراتی نروژ، این کشور حق فروش جنگ‌افزار به کشورهایی که درگیر جنگ هستند را ندارد. همچنین کشورهای گیرنده باید به حقوق بین‌المللی انسانی احترام بگذارند. اما آنچه در عمل روی می‌دهد این است که نروژ به اندازه چشمگیری جنگ‌افزار به چندین کشور که مسئول نادیده‌گرفتن حقوق بشر و خشونت بوده‌اند، صادر می‌کند. برای نمونه، عربستان سعودی از جنگ‌افزارهای وارداتی خود (بیشتر از آمریکا و اروپا) برای جنگ علیه یمن بهره برده و همچنان نیز بهره می‌برد.

شرکت نامو (Nammo) در شهرک روفوس (Raufoss)، بزرگترین سازنده جنگ‌افزار نروژ است. این شرکت خصوصی که نیمی از سهام آن در دست وزارت صنعت و بازرگانی نروژ و نیم دیگر در دست یک شرکت فنلاندی است، در سال ۱۸۹۶ میلادی بنیان گذاشته شده و مهمترین ساخته‌های آن موشک و مهمات جنگی است. این شرکت افزون بر نروژ، در بسیاری از کشورهای جهان مانند آمریکا، آلمان، سوئد، لهستان، فنلاند، سوئیس، اسپانیا، کانادا، هند، استرالیا و امارات متحده عربی دارای نمایندگی است. این ناهمخوانی آشکار میان شعارهای آشتی‌خواهی و انسان‌دوستی نروژ از یک سو، و صادرات گسترده جنگ‌افزار به کشورهای درگیر در جنگ و نادیده‌گیرنده حقوق بشر از سوی دیگر، تصویری دوگانه از سیاست بیرون‌مرزی این کشور نشان می‌دهد که با «الگوی آشتی‌خواه نروژی» در ناسازگاری ژرفی جای دارد.

این دوگانگی در سیاست برون‌مرزی — آشتی‌خواهی در شعار و جنگ‌افزاری در عمل — در راهبردی قطب شمال، جایی که نروژ از سیاست هم‌سنگ تاریخی خود به دور شده و به سنگر رویارویی ناتو با روسیه و چین دگرگون شده است، به شکلی دیگر نمایان می‌شود.

قطب شمال: از منطقه همکاری به سنگر رویارویی

نروژ در سال‌های گذشته به سنگر نخست رویارویی باختر با روسیه و چین در قطب شمال دگرگون شده است. پس از جنگ اوکراین در سال ۲۰۲۲، قطب شمال یک “نقطه تنش راهبردی” شده است. 

روسیه با بیش از نیمی از کرانه‌های اقیانوس منجمد شمالی، ناوگان شمالی خود را برای بازدارندگی هسته‌ای در این منطقه جای داده است. در برابر، نروژ عضو ناتو، میزبان پایگاه‌های نظامی آمریکا و مانورهای مشترک با هم‌پیمایان است. تنش‌ها در منطقه بارنتز (Barents)، جایی که نروژ با روسیه همسایه است، بسیار افزایش یافته است. نروژ می‌گوید که زیردریایی‌های روسیه در اقیانوس اطلس شمالی خطری برای راه‌های ارتباطی ناتو هستند و به همین دلیل میلیاردها دلار هزینه خرید ناوچه‌های ضد زیردریایی از بریتانیا کرده است. 

از سوی دیگر، چین خود را “کشور نزدیک به قطب شمال” می‌نامد و از سال ۲۰۱۴ به روشنی گفته که به دنبال یک “قدرت قطبی” شدن است. ابتکار “راه ابریشم قطبی” چین، با هدف سرمایه‌گذاری در راه‌های کشتیرانی و منابع انرژی منطقه، نگرانی باختر را برانگیخته است. همکاری نظامی فزاینده روسیه و چین در قطب شمال، معادله‌های امنیتی را برای نروژ و ناتو پیچیده‌تر کرده است. 

نروژ که خود را خاک‌ریز این رقابت زمین‌سیاسی می‌بیند، نه تنها سیاست هم‌سنگ گذشته را کنار نهاده، بل که به یکی از سرسخت‌ترین پشتیبانان راه و روش رویارویی‌جوی ناتو دگرگون شده است. با این که منتقدان هشدار می‌دهند که دگرگونی نروژ به پایگاه نظامی آمریکا در همسایگی روسیه، نه تنها امنیت این کشور را فراهم نمی‌کند، بل که هنگام درگیری، آن را به هدفی سزاوار برای تازش دگرگون می‌کند.

این نظامی‌گری بی‌پیشینه در سیاست برون‌مرزی، بار سنگین خود را بر دوش ساختار اقتصادی کشور — ساختاری که خود از دیرباز با دوگانگی میان اقتصاد سرزمین اصلی و درآمدهای نفتی دست‌به‌گریبان بوده —گذاشته است.

بحران اقتصادی-اجتماعی: از مالیات‌های سنگین تا فروپاشی همبستگی نوردیک

اقتصاد نروژ همواره دارای دو بخش جداگانه بوده است: بخش “سرزمین اصلی” دربرگیرنده خدمات، کشاورزی و صنعت‌های درون‌مرزی که سرچشمه اصلی درآمد مالیاتی دولت است، و بخش “نفت و گاز” که سرچشمه اصلی درآمد ارزی از راه صادرات به شمار می‌رود. بر پایه آمار سال ۲۰۲۵، درآمد دولت نروژ ۲,۳۱۰.۳ میلیارد کرون بوده است. نکته شگفت‌انگیز این است که وارونه پنداشت همگانی، تنها ۳۱.۶٪ از این درآمد (۷۳۱.۱ میلیارد کرون) از فراورده‌های نفتی فراهم شده و بیش از ۶۰٪ آن (۱,۴۱۷.۱ میلیارد کرون) از مالیات‌های سنگین بر کنش‌های اقتصادی مانند مالیات بر درآمد، مالیات بر دارایی و مالیات بر ارزش افزوده به دست آمده است.

از سوی دیگر، صادرات نروژ در سال ۲۰۲۵ برابر با ۱,۷۷۵ میلیارد کرون بوده که سهم نفت و گاز از این میان ۵۶.۶٪ است. این دوگانگی معنای ژرفی دارد: نروژ برای نگه داشت تراز رفاه همگانی، به مالیات‌گیری از شهروندان خود وابسته است. با این همه، افزایش هزینه‌های نظامی و کاهش بهای نفت در سال‌های گذشته، این الگو را زیر فشار نهاده است. بودجه سال ۲۰۲۶ نشان می‌دهد که دولت ۱۱۲ میلیارد کرون برای ارتش نروژ و ۷۰ میلیارد کرون دیگر برای جنگ در اوکراین کنار گذاشته است، یعنی روی هم ۱۸۲ میلیارد کرون که برابر با ۳.۴٪ از تولید ناخالص داخلی و ۸ درصد درآمد دولت است. این نظامی‌گری، زنگ خطر را برای آینده خدمات رفاهی به صدا درآورده است. هنگامی که دولت میلیاردها هزینه جنگ می‌کند، صف‌های خوراک، تهیدستی و گدایی در خود نروژ در روند گسترش است و شهرداری‌ها برای فراهم کردن هزینه‌های نگهداری از سالمندان، دبستان‌ها و کودکستان‌ها با بحران مالی دست‌به‌گریبان هستند.

پیامد این فشار اقتصادی، نخستین و آشکارترین نشانه‌های خود را نه در آمارهای کلان، بل‌که در بافت اجتماعی و زندگی روزمره گروه‌های آسیب‌پذیر جامعه نروژ بر جای می‌گذارد.

یکی از نشانه‌های فروپاشی الگوی سوسیال دموکراسی نروژ، افزایش آسیب‌پذیری در میان گروه‌های کم‌توان و تنگ‌دست جامعه است. نروژ در دهه‌های گذشته با پیاده‌سازی راهبرد “مسکن نخست” (Housing First) توانسته بود شمار بی‌خانمان‌ها را کاهش دهد. این راهبرد که بر پایه همکاری دولت مرکزی، شهرداری‌ها و بخش خصوصی بنیان نهاده شده بود، هدف خود را فراهم کردن مسکن پایدار برای گروه‌های آسیب‌پذیر، به ویژه معتادان و بیماران روانی، دانسته بود. اما این کامیابی‌ها در سال‌های گذشته با چالش‌های جدی روبرو شده است. بررسی‌های میدانی در شهرداری‌های نروژ مانند استاوانگر (Stavanger)، ساندنس (Sandnes) و سولا (Sola) نشان می‌دهد که پیاده‌سازی پروژه‌های مسکن کوچک با دشواری‌های فراوانی روبرو شده است.

این چالش‌ها نشان‌دهنده شکاف ژرف‌تری است: جامعه نروژ که زمانی به همبستگی ملی خود می‌بالید، امروز گرایش چندانی به پذیرش گروه‌های آسیب‌پذیر در محله‌های پولداران و لایه‌های بالای میانی ندارد. باور همگانی به توانایی دولت کاهش یافته و بسیاری از شهروندان احساس می‌کنند که بار سختی‌های اجتماعی به گونه‌ای ناعادلانه بر دوش آن‌ها نهاده می‌شود. هم‌زمان با اینکه دولت میلیاردها کرون هزینه خرید جنگ‌افزار و جنگ‌های بیرون از مرزها می‌کند، برای فراهم کردن مسکن معتادان و بی‌خانمان‌ها در درون کشور با کمبود بودجه روبرو است. این ناسازگاری آشکار، سرشت طبقاتی دولت نروژ را به روشنی نشان می‌دهد.

بر پایه واپسین آمار رسمی سازمان مسکن نروژ (Husbanken) در سال ۲۰۲۳، نزدیک به ۶۵۰۰ تن در این کشور بی‌خانمان بوده‌اند که بیش از نیمی از آن‌ها در شهرهای بزرگ به ویژه اسلو متمرکز شده‌اند. نیاز به یادآوری است که شمار بی‌خانمان در سال ۲۰۲۰ ۳۵۰۰ تن بود. سهم جوانان زیر ۳۰ سال در میان جمعیت بی‌خانمان به نزدیک ۳۰ درصد رسیده و پدیده “خوابیدن روی مبل دوستان” (Sofasurfing) در میان جوانان افزایش یافته است. این پدیده که در آمارهای رسمی یافت نمی‌شود، هزاران جوان را در بر می‌گیرد که در خانه دوستان یا آشنایان زندگی می‌کنند و هر دم در آستانه بی‌خانمانی هستند.

نروژ یکی از بالاترین نرخ‌های مرگ‌ومیر از مواد مخدر را در اروپا دارد. بر پایه تازه‌ترین آمار اداره بهداشت نروژ در ژانویه ۲۰۲۶، در سال ۲۰۲۵ ۳۴۲ تن به دلیل کاربرد مواد مخدر جان خود را از دست داده‌اند. این شمار در سنجش با معیارهای اروپایی بسیار بالا است. هروئین دیگر دلیل اصلی مرگ نیست و الگوی مصرف دگرگونی چشمگیری یافته است. مواد افیونی ساختگی مانند فنتانیل ۱۹ درصد از مرگ‌ومیرها را در بر می‌گیرند و دیگر مواد افیونی مانند مورفین، اکسیکدون و کدئین با ۳۶ درصد، بزرگترین سهم را در مرگ‌ومیرها دارند.

گفت‌وگو درباره‌ی “محله‌های ممنوعه” یا “منطقه‌های آسیب‌پذیر” یکی از چالش‌های اجتماعی در کشورهای اسکاندیناوی است. در سوئد، شرایط بحرانی‌تر است: در سال ۲۰۲۴، ۵۹ “منطقه‌های آسیب‌پذیر” بوده‌اند که از میان آن‌ها ۱۹ منطقه “آسیب‌پذیر ویژه” بودند. در این منطقه‌ها، نفوذ باندهای جنایی چندان بالا است که پلیس در انجام کارهای روزانه خود با دشواری روبرو است. محله رینکبی-تنستا (Rinkeby-Tensta) در استکهلم با ۹۰ درصد کوچگران و پناهندگان و ۸۰ درصد وابسته به کمک‌های رفاهی، نمونه بارز این بحران است. احمد عبدالرحمان (Ahmed Abdirahman)، تحلیلگر سیاست‌گذاری سومالیایی‌تبار که در این محله بزرگ شده و هنوز زندگی می‌کند، می‌گوید: “وقتی در سال ۱۹۹۸ به اینجا آمدم، این محله برایم بهشت بود. امروز، نمی‌خواهم فرزندانم اینجا بزرگ شوند.”

در نروژ، شرایط هنوز به بدی سوئد نیست اما نشانه‌های نگران‌کننده پدیدار شده است. پلیس نروژ در گزارش ۲۰۲۴، چندین منطقه در خاور اسلو مانند “تون‌هاگر” (Tøyen) و “استوونر” (Stovner) را مناطقی با “چالش‌های اجتماعی-اقتصادی بالا” بازشناسی کرده است. نرخ بزه و جنایت در این منطقه‌ها به گونه‌ای چشمگیر بالاتر از میانگین ملی است.

اما شکاف میان شعارها و واقعیت‌های اجتماعی در نروژ، تنها در زمینه اقتصاد و رفاه بزرگ تر نشده است. شوک بزرگ‌تر هنگامی جامعه نروژ را لرزان کرد که رسوایی‌های اخلاقی در بالاترین سران قدرت — از دیپلمات‌ها و نخست‌وزیران گرفته تا خانواده شاهی — پرده از چهره‌ای دیگر از «الگوی نروژی» برداشت.

بحران اخلاقی و فروپاشی مشروعیت: رسوایی اپستین (Epstein) و خانواده شاهی

پخش سندهای وزارت دادگستری آمریکا درباره جفری اپستین (Jeffrey Epstein)، بزهکار جنسی مرده، نه تنها لایه‌های فساد در حلقه قدرت آمریکا را آشکار کرد، بل‌که زنگ خطری برای نروژ، کشوری که همواره به پاک‌دستی ازمابهتران و دستگاه پادشاهی و سیاسی خود می‌بالید، بود. آنچه از این سندها آشکارا دیده می‌شود، تصویر شبکه‌ای از دیپلمات‌ها، سیاستمداران و حتا نزدیکان خاندان شاهی است که سال‌ها با اپستین در پیوند بودند و در ازای دریافت کمک‌های مالی و دسترسی به شبکه نفوذ او، درهای قدرت را به رویش گشودند.

دیپلمات‌ها، نخست‌وزیران و «میزبان درخشان»

نروژها بزرگ‌ترین شوک را زمانی احساس کردند که وصیت‌نامه اپستین، که دو روز پیش از مرگش در سال ۲۰۱۹ امضا شده بود، از لابه‌لای سندهای وزارت دادگستری آمریکا بیرون آمد. بر پایه آن، اپستین ۱۰ میلیون دلار به دو فرزند ترجه رود-لارسن (Terje Rød-Larsen) و همسر او مونا یول (Mona Juul)، دیپلمات‌های بلندپایه نروژی، به ارث نهاده بود. این وصیت‌نامه که در میان انبوهی از سندها نهان‌مانده خودنمایی می‌کرد، ژرفای پیوند این دو دیپلمات با اپستین را، فراتر از یک آشنایی و دوستی، نشان می‌دهد.

ترجه رود-لارسن، دیپلمات کارکشته و از معماران اصلی “پیمان‌های اسلو” در دهه ۱۹۹۰، چنان پیوند صمیمانه‌ای با اپستین صهیونیست داشت که در پیامکی در سال ۲۰۱۷ او را “بهترین دوست” خود و “یک انسان خوب” نامید. سندها نشان می‌دهد که اپستین در سال ۲۰۱۸ به رود-لارسن برای خرید یک آپارتمان در اسلو کمک مالی کرد. این دو دیپلمات که در اوج قدرت خود بودند، حتا به همراه دو فرزندشان در سال ۲۰۱۱ برنامه سفر به جزیره شخصی اپستین را داشتند، هرچند روشن نیست این سفر انجام شده است یا نه.

پس از پخش این سندها، مونا یول که سفیر نروژ در اردن و عراق بود، در فوریه ۲۰۲۶ از جایگاه خود کناره‌گیری کرد. وزارت خارجه نروژ کوتاه نوشت که “تماس او با اپستین، بزهکار محکوم‌شده، نشان‌دهنده یک داوری اشتباه جدی بوده است”. ترجه رود-لارسن نیز که تا سال ۲۰۲۰ مدیر مؤسسه بین‌المللی آشتی (IPI) در نیویورک بود، پس از افشاگری‌ها از این جایگاه کناره‌گیری کرد، اما این پایان کار نبود.

چند هفته پس از افشای پیوند رود-لارسن و یول، نوبت به بزرگ‌ترین نام در میان طبقه فرمانروای نروژی رسید. توربی‌رن یاگلاند (Thorbjørn Jagland)، نخست‌وزیر پیشین نروژ (۱۹۹۶-۱۹۹۷) که زمانی هم رئیس کمیته نوبل و دبیرکل شورای اروپا بود، به اتهام “آلودگی ریشه‌دار” (aggravated corruption) در پیوند با جفری اپستین زیر پیگرد قانونی است.

سندها تصویر تکان‌دهنده‌ای از پیوند یاگلاند و اپستین ترسیم می‌کنند. در سال ۲۰۱۴، زمانی که یاگلاند رئیس کمیته نوبل بود، با هماهنگی دستیاران اپستین، برای سفر خود به همراه همسر، دو فرزند و دوست‌دختر پسرش به جزیره شخصی اپستین برنامه‌ریزی کرده بود. در همان سال، یاگلاند در ایمیلی از اپستین خواستار کمک مالی برای خرید یک آپارتمان در اسلو شد.

اما شاید خطرناک‌ترین بخش این پیوند، کوشش یاگلاند برای گشودن درهای دیپلماسی بین‌المللی به روی اپستین بود. در سال ۲۰۱۸، اپستین از یاگلاند خواست تا زمینه‌های دیدار او با سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه، را فراهم کند و گفت که “راه‌حل‌هایی برای پوتین دارد”. یاگلاند گفت که این درخواست را با دستیار لاوروف در میان خواهد گذاشت، هرچند که او هرگز نتوانست این دیدار را برنامه‌ریزی کند.

این افشاگری‌ها چندان سنگین بود که پلیس اقتصادی نروژ (اوکوکریم) بررسی‌های خود را آغاز کرد و در فوریه ۲۰۲۶ چندین دارایی یاگلاند را بازرسی کرد. شورای اروپا نیز در کاری بی‌پیشینه، ایمنی دیپلماتیک یاگلاند را برداشت تا روند پیگرد قانونی او شدنی شود. این نخستین بار در تاریخ شورای اروپا بود که چنین کاری علیه یکی از بالاترین سران پیشین آن انجام می‌گرفت.

در میان نام‌های فاش‌شده، نام بورگه برنده (Børge Brende) نیز خودنمایی می‌کند. “برنده” که وزیر خارجه پیشین نروژ و اکنون مدیرعامل انجمن جهانی اقتصاد در داووس است، نماد “برترین جهان‌گرد” بود که ساموئل هانتینگتون (Samuel Huntington) درباره‌اش هشدار داده بود. سندها نشان می‌دهند که “برنده” و اپستین دست‌کم سه بار با یکدیگر شام خورده و پیام‌های خود را به همدیگر داده‌اند. در یکی از این پیام‌ها، “برنده” پس از یک شام با استیو بنون (Steve Bannon)، راهبردپرداز راست‌گرای آمریکایی، و ترجه رود-لارسن (Terje Rød-Larsen)، اپستین را “میزبان درخشان” خواند و با لحنی دوستانه نوشت: “دلتنگتان هستم آقا”. واپسین پیوند آن‌ها یک هفته پیش از دستگیری اپستین در سال ۲۰۱۹ بود.

انجمن جهانی اقتصاد که خود را پرچمدار تراداری و اخلاق می‌داند، در واکنش به این افشاگری‌ها گفت که یک بررسی مستقل درباره‌ی پیوند “برنده” با اپستین آغاز خواهد کرد. اما منتقدان پرسشگرند: اگر این پیوندها با یک بزهکار جنسی به این اندازه ژرف و گسترده بوده است، پس “اخلاق طبقه فرمانروای جهانی” چه معنایی دارد؟

همسر شاهزاده و پیوندهای نهان با بزهکار جنسی

اما بزرگ‌ترین شوک نروژ، افشای پیوند گسترده مته-ماریت (Mette-Marit)، همسر شاهزاده نروژ با جفری اپستین بود. سند وزارت دادگستری آمریکا نشان می‌دهد که همسر شاهزاده میان سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۴ بیش از هزار بار با اپستین در تماس بوده است. ایمیل‌های فاش‌شده نشانگر زبان عشوه‌گرا و گفت‌وگوهایی درباره دیدارها هستند.

در یکی از این ایمیل‌ها که نروژ را شوکه کرد، مته-ماریت از اپستین می‌پرسد که آیا برای یک مادر شایسته است که “دو زن برهنه که سوار یک تخته موج‌سواری هستند” را کاغذدیواری اتاق پسر نوجوانش کند. این ایمیل، تصویر یک همسر شاهزاده دوراندیش و دور از حاشیه را برای همیشه در ذهن نروژی‌ها دگرگون کرد. مته-ماریت در ژانویه ۲۰۱۳ چهار روز را در دارایی اپستین در پالم بیچ (Palm Beach) گذراند، هرچند خود اپستین در آن زمان در آن جا نبود. پس از پخش این سندها، مته-ماریت در بیانیه‌ای پذیرفت که “داوری ضعیفی” داشته و از “هرگونه تماس با اپستین” ابراز پشیمانی کرد. یوناس گار استوره، نخست‌وزیر نروژ، در کاری بی‌پیشینه، به‌گونه آشکار همسر شاهزاده را نکوهش کرد و با ارزیابی او درباره‌ی “داوری ضعیف” هم‌رایی نمود.     

او در یکی از ایمیل‌ها به اپستین می‌نویسد که نام Jeffrey Epstein را در گوگل جست‌وجو کرده و با این که از محکومیت جنسی او آگاهی یافت، ارتباط خود را با او پایان نداد.

پسرخوانده شازده و ۳۸ اتهام جنایی

هم‌زمان با گرد و خاک رسوایی مته-ماریت، رسوایی دیگری خانواده شاهی را لرزاند. ماریوس بورگ هویبی (Marius Borg Høiby)، پسر ۲۹ ساله مته-ماریت، با ۳۸ اتهام جنایی مانند چهار بار تجاوز جنسی، شش بار فیلم‌برداری بی‌اجازه، و زدن دوست‌دختر پیشینش دادگاهی شد. هویبی (Høiby) در دادگاه گفت که از سه سالگی زیر ذره‌بین رسانه‌ها بوده و فشارهای روانی، او را به سوی الکل، مواد مخدر و رابطه جنسی افراطی کشانده است. اما این سخنان نتوانست خشم مردم نروژ را فرونشاند. پلیس نروژ پس از ماه‌ها بررسی، کیفرخواست علیه او آماده ساخت و دادگاهی شدن او به بزرگ‌ترین دادگاه خانواده شاهی در تاریخ نروژ دگرگون شده است. دادستان خواهان ۶ سال زندان برای او شد که در ماه ژوئن رای دادگاه داده می‌شود.

این رسوایی‌های پی‌درپی، که هر یک به تنهایی توان لرزاندن بنیان باور مردم به نهادهای دولتی را داشت، با  در هم‌آمیختگی خود به پرسشی بنیادین درباره مشروعیت نظام سیاسی و پادشاهی انجامید.

 پیامدها: افت پشتیبانی از پادشاهی

این رسوایی‌ها باور دیرپای نروژی‌ها به پاک‌دستی و درست‌کاری فرادستان را فرسوده ساخت. بر پایه نظرخواهی‌های پخش‌شده در فوریه ۲۰۲۶، پشتیبانی از خانواده شاهی به ۶۱ درصد، پایین‌ترین سطح از زمان بنیان‌گذاری پادشاهی در نروژ (۱۹۰۵)، افت کرده است. ۴۴ درصد از پاسخ‌دهندگان بر این باورند که مته-ماریت برای ملکه آینده ناشایست است و ۵۲ درصد خواستار برگزاری همه‌پرسی برای پادشاهی آینده شده‌اند.

تاریخ‌نگاران شاهی این بحران را “بدترین بحران خاندان شاهی نروژ از زمان بنیان‌گذاری آن” می‌خوانند. اما این بحران تنها در پیوند با خانواده شاهی نیست. باور همگانی مردم به نخبگان و طبقه فرمانروای سیاسی نیز آسیب دیده است. هنگامی که نخست‌وزیر پیشین برای خرید آپارتمان از یک بزهکار جنسی خواستار پول می‌شود، و وزیر خارجه پیشین او را “میزبان درخشان” می‌خواند، و همسر شازده با او عشوه‌گری می‌کند، مرز میان سیاست و بزه برای همیشه آشفته می‌شود.

رسوایی اپستین در نروژ، تنها یک رویداد جنایی ساده نیست. این رسوایی، روبند از چهره “طبقه فرمانروای فضیلت‌فروش” نروژ برداشت و نشان داد که در پشت شعارهای انسان‌دوستی و آشتی‌خواهی، شبکه‌ای از منافع شخصی، پیوندهای نهان و آلودگی اخلاقی جای دارد که دیر یا زود، بنیان‌های مردمسالاری و اعتماد همگانی را خواهد لرزاند.

در چنین شرایطی، شکاف میان جامعه و طبقه‌ی فرمانروا چنان ژرف شده که شماری از شهروندان خواستار همه‌پرسی برای آینده پادشاهی شده‌اند. نروژ که زمانی خود را الگوی پاک‌دستی و درست‌کاری در جهان می‌دانست، امروز با این پرسش بنیادین روبرو است: اگر طبقه فرمانروای یک جامعه تا این اندازه آلوده باشند، چه کسی می‌تواند از سامانه‌ی سیاسی و اخلاقی آن دفاع کند؟

با این همه، واکنش طبقه فرمانروا به این بحران مشروعیت، به جای پاسخگویی و روشن سازی، در راه دیگر گام نهاد: سرکوب صدای دگراندیشان و بستن فضای نقد، گویی که ریشه بحران را نه در کردار خود، بل‌که در آیینه‌ای می‌جوید که آن را بازتاب می‌دهد.

واکنش به بحران: از پاسخگویی تا سرکوب

طبقه فرمانروای سیاسی نروژ هرگونه صدای مخالف با سیاست‌های بیرونی خود را به بهانه “تبلیغات روسیه” به دور می‌ریزند. وزیر دفاع نروژ، توره سندویک (Tore Sandvik)، در سخنرانی سالانه خود در ژانویه ۲۰۲۶، درباره‌ی “پادکست‌های گفتگوی آرام” که “مثل میکروفون برای داستان‌های پوتین کار می‌کنند” هشدار داد و روشن شد که سخن او درباره‌ی پادکست‌های استاد دانشگاه گلن دیسن (Glenn Diesen) بوده است. این گفتارها زمانی معنای ژرف‌تری پیدا می‌کند که بدانیم دیسن، استاد دانشگاه، تنها به دلیل به پیش‌گذاری تحلیل‌های ناهمساز با دولت درباره جنگ اوکراین، آماج این تازش‌ها است.

این رویکرد خودکامه‌گرایانه، یادآور فضای مک‌کارتیسم در آمریکاست و نشان می‌دهد که مردمسالاری آزادیخواه در نروژ تا چه اندازه در روند پس‌روی است. هنگامی که یک وزیر دفاع، تحلیلگران و استادان دانشگاه را بدون هیچ دلیل عینی و تنها به دلیل ناهمسانی با روایت رسمی، خیانت‌کار می‌خواند، جامعه از گفتگوی آزاد دور شده و به سوی کردار خودکامه‌گرایانه می‌لغزد. می‌توان با تحلیل‌های دیسن درباره جنگ اوکراین هم‌رای بود یا نبود، اما نکته سرنوشت‌ساز این است که مردم باید به تحلیل‌های گوناگون درباره دلیل رخداد جنگ و چگونگی پیشرفت آن دسترسی داشته باشند. مردمسالاری نیازمند ناهمسانی دیدگاه است، حتا در سیاست بیرونی و امنیتی.

پایان سخن

نروژ امروز در یک چهارراه تاریخی ایستاده است. از یک سو، الگوی سوسیال دموکراسی که بر پایه سازش طبقاتی و همبستگی ملی بنیان شده بود، به دلیل جدایی طبقه فرمانروا از مردم و پیروی بی‌چون‌وچرا از قدرت‌های فراملی، در روند فروپاشی است. از سوی دیگر، سیاست بیرونی خردمندانه دوران جنگ سرد که امنیت کشور را با پشتیبانی از مرزهای خودخواسته فراهم می‌کرد، جای خود را به جنگ‌گرایی وابسته و استقرار پایگاه‌های آمریکایی داده که خود بزرگ‌ترین خطر برای امنیت ملی به شمار می‌رود. دگرگونی نروژ به پایگاه نظامی آمریکا در همسایگی روسیه، نه تنها امنیت این کشور را فراهم نمی‌کند، بل‌که هنگام درگیری، آن را به هدفی برای تازش دگرگون می‌کند.

بحران اخلاقی و رسوایی‌های طبقه فرمانروا، از پیوند با اپستین و تجاوزهای پسرخوانده شازده تا پنهان‌کاری‌های سیاسی گسترده، همراه با بحران اقتصادی، به دلیل جنگ‌گرایی به جای رفاه که به کاهش بودجه درمان و آموزش به سود خرید جنگ‌افزار انجامیده، به باور همگانی به پاکی دستگاه فرمانروا ضربه سنگینی زده است. جامعه‌ای که زمانی با شعار “هیچ‌کس نباید بالاتر از دیگران باشد” (Janteloven) شناخته می‌شد و به برابری نامدار بود، اکنون تماشاگر شکاف طبقاتی، افزایش بی‌خانمانی، گسترش وابستگی به مواد و کوچ دارایی‌داران و کارآفرینان از کشور به دلیل مالیات‌های سنگین است.

نروژ که زمانی میلیاردها دلار هزینه “انسان‌دوستی بین‌المللی” و “کمک‌های بشردوستانه” در دورترین نقطه‌های جهان می‌کرد، هم‌اکنون از گشودن بحران‌های درونی خود ناتوان مانده است: بی‌خانمان‌ها و معتادان در محله‌ها رانده می‌شوند، سالمندان با کاهش خدمات نگهداری روبرو هستند، مدرسه‌ها و کودکستان‌ها با کمبود بودجه دست‌به‌گریبانند، و جوانان آینده‌ای تاریک پیش روی خود می‌بینند. انگار “روح ۱۸۱۴” که با قانون اساسی آزادی‌خواهانه زاده شد و “خرد ۱۹۴۹” که سیاست بیرونی هم‌سنگ را پدید آورد، جای خود را به پندارهای قدرت‌های بزرگ و از یادبردن منافع ملی داده‌اند. نروژ برای یافتن راهی به بیرون از این بحران‌های چندگانه، بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازگشت به ارزش‌های راستین مردمسالارانه، تراداری، پاسخگویی و در پیش‌گیری برپایی جامعه رفاه به جای ماجراجویی‌های نظامی و میلیتاریسم است. آیا پیش از آن که دیر شود، اراده‌ای برای بازگشت به راه خردورزی و همبستگی در این کشور پدید خواهد آمد؟

پرسش بنیادین این است که آیا از طبقه‌های فرمانروای کنونی — که این همه آلوده هستند — کاری برمی‌آید، یا باید به سراغ گزینه‌های جایگزین رفت؟

سرچشمه های کمکی

رسوایی اپستین

Miami Herald | Norway Launches New Jeffrey Epstein Investigation | February 5, 2026

CTV News | Norway investigates former prime minister over Epstein ties | February 5, 2026

Arab News PK | Norway’s ambassador to Jordan and Iraq resigns over Epstein links | February 7, 2026

NST Online (New Straits Times) | Norwegian diplomat steps down over Epstein ties, in widening scandal | February 8, 2026

Euractiv | Senior diplomat resigns as Norway probes Epstein links | February 8, 2026

Anadolu Ajansı | Norwegian premier backs parliamentary inquiry into Epstein case | February 8, 2026

AL-Monitor (Reuters) | Norway diplomats and politicians found in Epstein files | February 11, 2026

The New York Times | Ex-Leader of Norway Charged With Corruption Linked to Epstein | February 12, 2026

Anadolu Ajansı | Epstein case shows ‘it is possible to buy influence if you are rich enough,’ Norwegian premier says | February 12, 2026

اقتصادی و بودجه

Regjeringen.no | Key figures in the Revised National Budget 2025 | May 15, 2025

Regjeringen.no | Stable governance in uncertain times | May 15, 2025

Statistics Norway (SSB) | Central government revenue and expenditure | November 5, 2025

Statistics Norway (SSB) | Steady surplus | June 5, 2025

Regjeringen.no | Key Figures in the National Budget 2025 | October 7, 2024

Regjeringen.no | Meld. St. 1 (2025–2026) – Nasjonalbudsjettet 2026 | October 14, 2025

FocusEconomics | Norway GDP Q2 2025: Economic growth accelerates to one-year high in Q2 | August 21, 2025

نظامی

Forsvaret (نیروهای مسلح نروژ) | Cold Response 2026: 4000 American soldiers participate | January 15, 2026

NRK | 4000 American soldiers to Northern Norway for Cold Response | January 16, 2026

Stars and Stripes | US Marines arrive in Norway for Cold Response exercise | January 18, 2026

TASS | Norway hosts Cold Response 2026 with NATO allies | January 20, 2026

Defence Blog | US forces deploy to Norway for Cold Response 2026 | January 22, 2026

Norsk Forsvarsteknologi | Military equipment in Cold Response 2026 | February 1, 2026

افغانستان

Forsvaret (نیروهای مسلح نروژ) | Norwegian soldiers killed in international operations | August 2025

Statistics Norway (SSB) | Norwegian personnel deployed abroad 2001-2012 | March 2013

Norwegian Institute of Public Health | Mental health among Norwegian veterans | October 2024

Aftenposten | 9200 Norwegian soldiers struggle with anger after Afghanistan service | November 15, 2024

NRK | Problematic anger three times more common than PTSD among veterans | November 16, 2024

Regjeringen.no | Norway provides additional support to Afghanistan | November 2022

UNHCR | Norway contributes to support for Afghan refugees | December 2022

لیبی و صادرات تسلیحات

NRK | The Good Bombs – Norwegian pilots in Libya | 2012

DN (Dagens Næringsliv) | Norway’s weapons exports to the Middle East | March 2017

SSB (Statistics Norway) | Export of defence-related products 2016 | 2017

Nammo | Annual Report 2023 | 2024

Peace Research Institute Oslo (PRIO) | Norwegian arms exports to conflict zones | 2023

بحران اجتماعی (بی‌خانمانی و مواد مخدر)

Husbanken (سازمان مسکن نروژ) | Homelessness in Norway 2023 | December 2023

Statistics Norway (SSB) | Housing conditions and homelessness | 2023

Helsedirektoratet (اداره بهداشت نروژ) | Drug-induced deaths in 2025 | January 2026

Folkehelseinstituttet | Nitazene-related deaths in Norway | September 2024

NRK | New warning system against dangerous drugs | January 15, 2026

Oslo University Hospital | Study on nitazene overdoses | 2024

سوئد

Swedish Police Authority | Vulnerable areas report 2024 | November 2024

Dagens Nyheter | Rinkby-Tensta: From paradise to no-go zone | March 2023

The Local Sweden | Sweden’s vulnerable areas: What you need to know | December 2024

Politiet (پلیس نروژ) | Challenges in Eastern Oslo 2024 | 2024

Aftenposten | Tøyen and Stovner: The warning signs from Sweden | January 2025

آزادی بیان و سرکوب مخالفان

Regjeringen.no | Defence Minister’s annual speech 2026 | January 2026

NRK | Minister warns against “quiet conversation podcasts” | January 2026

Altinget | Defence Minister criticizes professor’s Ukraine analysis | January 2026

EU Observer | Swiss analyst sanctioned for Ukraine views | 2024

Human Rights Watch | Freedom of expression in Europe under threat | 2025

تاریخی و پیشینه نروژ

Stortinget (پارلمان نروژ) | The Constitution of 1814 | 1814

Norges Historie | The 1884 parliamentary breakthrough | 1884

LO (کنفدراسیون اتحادیه‌های کارگری) | The Basic Agreement of 1935 | 1935

NATO | Norway’s membership 1949 | 1949

Regjeringen.no | Norwegian base policy during the Cold War | Historical archive

نظرسنجی و افکار عمومی

NRK | Support for monarchy drops to 61 percent | February 2026

Dagbladet | Poll: 52 percent want referendum on monarchy | February 2026

VG | Mette-Marit’s approval rating plummets after Epstein revelations | February 2026

Opinion AS | Trust in politicians hits record low | February 2026