”طرح سند” کنگره هفتم یک گام به پس! – بخش دوم

مقاله ۸/۱۴۰۰
۲۴ اردی بهشت ۱۴۰۰، ۱۱ مه ۲۰۲۱

(نگاه کنید به بخش نخست)    

برجسته کردن نقش بورژوازی ملی و فراموشی رهبری طبقه کارگر

”طرح سند” با بردباری چشمگیری به گزارش داده هایی می پردازد که تنها هدفش نشان دادن نبود «شرایط عینی و ذهنی» رهبری طبقه کارگر در انقلاب ملی- دموکراتیک است. و حتا سخنی از وظیفه سوسیالیستی ما که فراهم کننده شرایط ذهنی هست گفته نمی شود و بازتابی از شرایط کنونی میهن در ”طرح سند” داده می شود که انگار این شرایط ناگوار اگر جاودانه نیستند، بی گمان سال های درازی بی دگرگونی پابرجا می مانند.

”طرح سند” در بخش جهانی خود به درستی «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» و «سوسیالیسم دموکراتیک» را اندیشه های نازا و ناکارساز می داند و می نویسد که ” اصول انسانی سوسیالیسمی که مارکس و انگلس و لنین و دیگران اندیشمندان سوسیالیسم علمی مطرح کردند همچنان معتبر است و امروزه بیش از پیش مورد توجه نظریه پردازان و زحمتکشان جهان است.” (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۶)، ولی انگار هنگامی که با شرایط ایران روبرو می شود، تنها چشم اندازی که روبروی خود می بیند همانا «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» است.

از رفتار و کردار ضدمردمی و دیوان سالاری چرکین بورژوازی انگلی در میهن بسیار سخن رانده می شود، ولی راه چاره ی پیش گزاری شده فراتر از «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» با پشتیبانی بورژوازی ملی نمی رود. ”طرح سند” در باره ی بورژوازی تولیدی می نویسد که ” [..] سرمایه داری تولیدی و متوسط و کوچک غیروابسته به حکومت و مافیای قدرت نیز در عرصهٔ اقتصاد حضور دارد […] این بخش از سرمایه داران در تحوّلهای دو دههٔ اخیر ایران از زمره نیروهای فعال بوده اند”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۳۳)

”طرح سند” حتا یک نمونه از کارهای برجسته و نبرد جان بازانه بورژوازی ملی علیه جمهوری اسلامی نمی تواند بیاورد، ولی در برابر آن پیکار روزانه طبقه کارگر را کوچک می کند و یا نادیده می گیرد.  

همان گونه که ”طرح سند” در بخش جهانی خود به درستی می گوید، سرمایه سرشت و قانون های کنش خود را دارد. ”طرح سند” به این نمی پردازد که چرا بورژوازی ارزش افزا هنگام افت نرخ سود، سرمایه خود را در بخش انگلی بکار نبرد. هیچ سخنی نیز از هم آهنگی و خشنودی بورژوازی ملی از برنامه های نئولیبرالیستی که به ارزانی نیروی کار و بدسازی شرایط کار آن انجامید گفته نمی شود. انگار رفیقان نویسنده ارجمند ”طرح سند” بر این باور هستند که لایه ارزش افزا بورژوازی بر پایه ارزش های انسانی خود به کنش اقتصادی می پردازد و نه بر پایه جایگاه طبقاتی خود.

باید از دید رومانتیستی به بورژوازی ملی دست برداشت. هیچ سرمایه داری برای دلبستگی های ملی و یا مردمی خود به سرمایه گزاری نمی پردازد. چگونه می توان خود را حزب طبقه کارگر خواند و هم زمان چشم اندازی که به این طبقه نشان داد که نمایندگان بورژوازی ملی، کسانی هم چون آقای حمید آصفی می خواهند.

شیوه ی نئولیبرالیستی نظام سرمایه داری در همه ی کشورهای جهان، تضاد میان نیروی کار و شیوه ی تولید سرمایه داری را ژرف تر کرده است. بنابراین، نمی توان از یک سو اقتصاد نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی را سرزنش کرد و از سوی دیگر به طبقه کارگر که بزرگترین هزینه ی را در برابر این شیوه ی تولید- گاهی حتا جان خود- پرداخته است گفت که هم اکنون برای آزادی نبرد کند و پس از سرنگونی برای رشد نیروهای مولده به بورژوازی ارزش افزا کمک کند. پس از آن اگر رویداد دیگری رخ نداده است، شاید نوبت آن باشد که از بهره کشی طبقه کارگر سخن بگوییم.       

”طرح سند” سخنی از این نمی گوید که پس از سرکوب خیزش های سال های گذشته، تنها ندای خروشانی که علیه رژیم برخاست از کارگران بوده است. آن ها تنور نبرد را با شور خود گرم نگه داشته اند و شعله امید در دل ها روشن کردند. کارگران به خوبی نشان داده اند که رهبری جنبش آزادی خواهی و برابری خواهی را هم زمان می توانند به دست گیرند. با این که به گفته ”طرح سند” پراکنده هستند؛ جدا از هم هستند؛ در کارگاه های کوچک هستند؛ سازمان دهی شایسته ندارند؛ سندیکا ندارند؛ ولی توانستند وظیفه انقلابی خود را انجام دهند.

به جا بود که ”طرح سند” به جای بزرگ کردن کم توانی های جنبش کارگری به دگرگون کردن بخش ذهنی آن که از برجسته ترین وظیفه حزب طبقه کارگر است می پرداخت. ”طرح سند” می توانست با ذره بین نبرد به کم توانی ها نگاه کند و راه های برون رفت از آن ها را نشان دهد. ”طرح سند” می توانست با نوآوری نشان دهد که چگونه می توان در شرایط کنونی سندیکا ساخت و آگاهی طبقاتی را بالا برد.     

طبقه کارگر در نبرد روزانه خود به آگاهی طبقاتی خود بسیار افزود، ولی برای فراتر رفتن از آن به پشتیبانی پیشاهنگانی نیز دارد که به جای بزرگ کردن کم بود سازماندهی کارگران، وظیفه خود را انجام دهند و برای نیرومند کردن سازماندهی به یاری طبقه کارگر بپردازند. طبقه کارگر چه نیازی به حزبی دارد که به  واقعیت گردن می نهد و در برابر آن سر فرود می آورد. طبقه کارگر به حزبی نیاز دارد که به او راه دگرگونی این واقعیت را نشان دهد. 

آری! بیشتر کارگران در کارگاه های صنعتی کوچک کار می کنند؛ آری! کارگران در سندیکاهای آزاد سازمان دهی نشده اند؛ ولی آیا  می توان نپذیرفت که طبقه کارگر در نظام سرمایه داری کنونی پرتوان ترین، استوارترین و خواستارترین طبقه برای دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است؟ آیا  می توان پذیرفت که این طبقه ویژگی های طبقاتی هم چون هم بستگی و خواست دگرگونی های بنیادی را از دست داده است؟ آیا  می توان نپذیرفت که اعتصاب پی در پی و گسترده نشانه ای از آگاهی طبقاتی و کمک به آماده سازی شرایط ذهنی است؟

زندگی طبقآتی کارگران به اقتصاد تولیدی وابسته است. بنابراین طبقه کارگر پایدارترین نیرو در پیکار با سرمایه داری انگلی است. کارگران کار جمعی می کنند، سازماندهی جمعی را می دانند، راه حل های جمعی می شناسند و در جاهای استراتژیک اقتصاد و تولیدهای کلیدی جایگاه بسیار برجسته تری از دیگران دارند، بدین گونه طبقه کارگر برای رهبری پیکار دموکراتیک ملی از دیگر طبقه ها شایسته تر هست. طبقه کارگر بزرگ و با آگاهی طبقاتی بزرگترین دارایی انقلاب ملی و دموکراتیک است. طبقه کارگر تنها طبقه ای است که تا جان در پیکر خود دارد، برای آزادی استقلال ملی و عدالت اجتماعی می رزمد.   

برای جلوگیری از پیاده سازی دوباره یک گونه دیگر سرمایه داری، طبقه کارگر به پشت گرمی و باور بخش های دیگری از مردم رنجبران به برنامه های خود نیاز دارد. برای پذیراندن رهبری خود طبقه های کارگر در برنامه های خود خواست های توده های روستایی بی زمین، بخش هایی از روشن اندیشان، دانشجویان، جوانان و زنان و برخی از شرکت داران و بازرگانان کوچک و بورژوازی ملی را نیز برآورده می کند.

آن چه که بر انقلاب ما و نبرد رهایی بخش آفریقای جنوبی گذشته است، نشان می دهد که حتا هژمونی دمکرات های انقلابی “چپ” و شرکت کمونیست ها در دولت ملی و دموکراتیک به خودی خود هموار کننده راه رشد غیرسرمایه داری و پیروزی انقلاب ملی- دموکراتیک نیست.

حتا دستیابی به کارهای برجسته ای را که ”طرح سند” در زیر برای مرحله ملی- دمکراتیک برمی شمارد، نیاز به رهبری طبقه ی کارگر دارد که ”طرح سند” از آن سخنی به زبان نمی راند. ”طرح سند” از “تغییرات بنیادین” زیر سخن می گوید:

محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک و رانت خوار از راه شفاف سازی و پاسخ گو بودن تمام نهادهای مدنی و دولتی؛…تنظیم و توزیع عادلانهٔ درآمد ملّی؛…نظارت شفاف و مستقیم دولت بر امرِ بازرگانی خارجی از طریق ملّی کردنِ آن؛..محدود کردن بخش مالی سرمایهٔ خصوصی سوداگر و بورس باز، به ویژه کوتاه کردن دستِ بانکهای خصوصی از نظامِ بانکی کشور؛…شفاف سازی فعالیت های سرمایه های خصوصی با ایجاد نهادهای قانونی مؤثر در امر مبارزه پیگیر با فساد اقتصادی و به ویژه تقلب های مالیاتی؛…ارزش افزایی از طریق بهبود فنّاوری مجاز خواهد بود و نه از طریق کاهش درآمدِ زحمتکشان، واردات کالاها، و تخریب محیط زیست؛… ايجاد نظامِ فراگیر و رايگان خدمات بهداشتی و درمانی و آموزشی در سراسر کشور بر مبنای نیاز هر شهروند؛ … ٣۵ساعت کار در هفته در کلیهٔ رشته های تولیدی، خدماتی، و اداری، و نیز تعدیل ساعت کار در هفته برای مشاغل سخت و زیان آور؛… حفظ استقلال سیاسی- اقتصادی از امپریالیسم؛…  (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱) 

برای آن که انجام کارهای بالا در این مرحله مانند انقلاب بهمن با دشواری روبرو نشود، ما به رهبری طبقه کارگر و پیشاهنگانش نیاز داریم، ولی ”طرح سند” از کنار آن با خاموشی می گذرد.

”طرح سند” هنگام بررسی شکست هدف های انقلاب برای فرارویی به دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی از کم توانی نیروهای “چپ” سخن می گوید، ولی چهل سال پس از آن که ما آموخته های فروانی بدست آورده ایم و چیزهای بسیاری یاد گرفته ایم، رهبری طبقه کارگر و یا دست کم، بودن طبقه کارگر در رهبری آینده جامعه را از یاد می برد.

چرا هدف بنیانی انقلاب ملی- دمکراتیک با نظام سرمایه داری برآورده نمی شود

دست کم ”طرح سند” این رک گویی را از خود نشان می دهد و به درستی می پذیرد که با از میان برداشتن  «تضاد بین توده های عظیم مردم و حاکمیت ولایی ایران ..»، کیفیت نوین پدید نمی آید.

به سخنی دیگر ”طرح سند” می گوید که حل تضاد میان «مردم و حاکمیت ولایی»، تنها روبنای نظام سرمایه داری را در ایران دگرگون می کند. آیا سرنگونی دیکتاتوری فرمان روا را می توان جدا از دگرگونی اقتصاد سیاسی کشور انجام داد؟ مگر روبنای ولایی جمهوری اسلامی بهترین گزینه برای پاسبانی از نظام سرمایه نیست؟ آری! می توان این نظام سرمایه داری را بیمار خواند؛ انگلی خواند؛ رانتی خواند؛ چرکین خواند. ولی نمی توان از این حقیقت گریخت که اقتصاد سیاسی با آن که اسلامی خوانده می شود، ولی سرمایه داری است. این یک کژ اندیشی است، اگر باور شود که تنها کشورهای رفاه اروپایی نظام های سرمایه داری هستند و در میهن ما گونه دیگر از سرمایه داری هست که در آن ها قانون های عام سرمایه داری را نمی توان یافت.  

راستش این است که رفیقان نویسنده ارجمند ”طرح سند” حتا پس از گذر به مرحله ملی- دموکراتیک کاری برای حل تضاد کار و سرمایه نمی خواهند انجام دهند. پرسش کلیدی در اینجا است که پس چرا طبقه کارگر و نیروهای سوسیالیستی دوروبر حزب ما گرد هم آیند؟ تا سال های بی شماری هیچ چشم انداز حتا کوچک سوسیالیستی برای آن ها در ”طرح سند” حزب یافت نمی شود، پس برای چه طبقه کارگر به دنبال نیروهای دیگر نرود؟

اگر هدف ملی- دموکراتیک ما دستیابی به آزادی است، اگر نیروهای دیگر بهتر از ما نباشند، دست کم بدتر از ما هم نیستند. اگر هدف ملی- دموکراتیک ما پس راندن بورژوازی انگلی هست، پس نیروهای دیگر هم خواهان آن هستند. پس مهر و نشان حزب طبقه کارگر در این اتحادهای اجتماعی در کجاست؟

هدف بنیانی انقلاب ملی- دمکراتیک حل تضاد سه گانه است. یک- میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر؛ دو- میان سیاست نواستعماری امپریالیست ها  و طبقه های همکار درونی آن ها  و جنبش ملی و جهانی در برابر امپریالیسم؛ سه- میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی از یک سو و لایه های بورژوازی انگلی ( بورژوازی بوروکرات و تجاری و مالی) از سوی دیگر.

ویژگی ضدامپریالیستی مرحله ی ملی- دموکراتیک نبرد رهایی بخش، به معنای نبرد با یورش سرمایهِ مالی امپریالیستی به کشورهای پیرامونی نیز است. در نظام بهره کشی امپریالیستی امروز که زیر نام جهانی شدن (Globalisation) انجام می گیرد تنها سمت گیری ضدسرمایه داری می تواند فراهم کننده منافع ملی و استقلال کشور ما باشد. نظامی که سرمایه داری باشد خود به خود در گرداب بازار جهانی و نهادهای مالی امپریالیستی فرو خواهد رفت.

یک اقتصاد سرمایه داری در جهان امروز با پیوند خود به سرمایه جهانی و پیاده کردن دستورهای بنگاه های وابسته به سرمایه داری جهانی، هم استقلال میهن و هم منافع رنجبران را به فروش می گذارد. بنابراین واژه “ملی” نشان دادن ویژگی و سرشت ملیِ نهفته در نبرد طبقاتی نیز هست. نبرد ضد امپریالیستی امروز از دالان پیکار طبقاتی و ضددیکتاتوری می گذرد.

باید به یاد داشت که یکی از پیامدهای “جهانی سازی” که برخی توده ای ها آن را می ستایند از میان برداشتن استقلال ملی در  یک جامعه  سرمایه داری است، حتا اگر این کشور یک «جمهوری دمکراتیک» باشد. پس دست کم یکی از هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک برآورده نخواهد شد.    

در نظام سرمایه داری جهانی که نهادهای مالی امپریالیستی سیاست های اقتصادی کشورها را برنامه ریزی می کنند و خصوصی سازی و برده سازی کارگران و نابودی محیط زیست را به دیگر کشورها به زور می پذیرانند، نمی توان عدالت اجتماعی را پیاده کرد.

هر دگرگونی که بر پایه «دمکراسی» ناب چیده می شود و نظام سرمایه داری را به چالش نمی کشد در شرایط کنونی اقتصاد سیاسی جهانی شده ی امپریالیستی، هیچ معنای دیگر نخواهد فرای اقتصاد سیاسی نئولیبرالستی داشته باشد. این به این معنی است که عدالت اجتماعی هدف دیگر انقلاب ملی- دموکراتیک هم راه به جای نمی برد. آیا رفیقان گرامی نویسنده ”طرح سند” یک کشور سرمایه داری حتا در کشورهایی که به نام دولت رفاه پرآوازه شدند، می شناسند که از بند زنجیر سیاست های اقتصادی- اجتماعی نئولیبرالستی رهایی یافته باشند. همان گونه که ”طرح سند” در بخش جهانی می گوید، دولت رفاه سال ها است که دیگر افسانه شده است و برتری های آن را باید در تاریخ خواند.  

اگر انقلاب ملی-دموکراتیک سمت گیری ضدسرمایه داری نداشته باشد، در جهان امروز بورژوازی ملی نمی تواند پا بگیرد. بنابراین دستیابی پایدار به خواست های دموکراتیک مانند آزادی سازمان ها و حزب ها و سندیکاهای آزاد کارگری، در زیر نظام سرمایه داری وابسته به ”اقتصاد سیاسی“ جهانی امپریالیستی، شدنی نیست. افزون بر این، دولت و دستگاه سیاسی و سرکوبگر آن ابزار طبقاتی طبقه ی اقتصادی فرمانروا است، با چه منطقی می توان امیدوار بود که بورژوازی ملی نوپا پس از سرنگونی می خواهد و می تواند به خواست های اقتصادی اجتماعی و سیاسی طبقه کارگر تن در دهد. ”طرح سند” هنگام بررسی مرحله انقلاب در میهن، هر آن چه را که در باره ی سرمایه داری در بخش جهانی گفته است، سراسر به فراموشی می سپارد و نظام سرمایه داری جدا از جهان و بورژوازی با ویژگی های دیگری در مهین ما می بیند.   

باید از رفیقان نویسنده ”طرح سند” پرسید که دریافت آن ها از عدالت اجتماعی چیست؟ اگر می توان در یک اقتصاد سرمایه داری به عدالت اجتماعی دست یافت، پس چرا در جای دیگری در ”طرح سند” نوشته می شود که ” آزادی واقعی بشر و عدالت اجتماعی بر پایهٔ از بین بردن نظام طبقاتی بنا می شود“.( طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۳۸)

بنابراین از آن جایی که تلاشی برای گام گذاشتن برای از میان برداشتن نظام طبقاتی در مرحله ملی- دموکراتیک برداشته نمی شود، پس می توان آن گونه آزادی و عدالت اجتماعی که ”طرح سند” به دنبال آن است را هم اکنون “واقعی” ندانست. رفیقان گرامی! آن چه را که “واقعی” نیست چه می توان خواند؟ افسانه ای، داستانی، دروغین، ساختگی!

اگر در توان سرمایه داری بود که عدالت اجتماعی را پیاده کند، پس چرا همه ی حزب های کمونیست در کشورهای حتا رفاه سخن از افزایش نابرابری می رانند و با این روند سر جنگ دارند؟

”طرح سند” در بخش جهانی به درستی می نویسد که “نباید فراموش کرد که به اصطلاح «چهرهٔ انسانی» سرمایه داری دولت های رفاه در قرن بیستم، بدون تکیهٔ مستقیم بر بهره کشی از منابع طبیعی و انسانی کشورهای در حال توسعه امکان پذیر نبود. و تازه همین دستاوردها نیز پس از فروریزی دولتهای سوسیالیستی در اتحاد شوروی و اروپای شرقی به تدریج مورد دستبُرد دولت های سرمایه داری قرار گرفتند”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۲۰)

رفیق های نویسنده روشن نمی کنند که چگونه بورژوازی ملی میهن در کشوری با نظام سرمایه داری و بی آن که از پشتیبانی اردوگاه سوسیالیسم برخوردار باشد و بی آن که به بهره کشی از خلق های دیگر دست رسی داشته باشد می تواند عدالت اجتماعی را در میهن پایه گزاری کنند؟

پرسش پسین این است که هنگامی که استقلال ملی و عدالت اجتماعی با در پیش گیری راه رشد سرمایه داری دست نیافتنی است، در کشورهایی مانند کشورهای ما تا چه زمانی می توان به ارج گزاری طبقه های بهره کش نوین برای آزادی بها داد و روی آن سرمایه گزاری کرد؟ ”طرح سند” نمونه آفریقای جنوبی را نمونه کمابیش پیروز انقلاب ملی- دموکراتیک می داند. با این همه، در همین کشور آزادی هم زیر فشار هست. یکی از نمونه های فراوان یورش به آزادی در ماه مارس روی داد، پلیس در دهم مارس امسال دانشجویانی را که برای بالا رفتن هزینه های دانشگاهی راهپیمایی آرام کرده بودند با دل سنگی سرکوب کرد و یکی را کشت.

در کشوری که پیشینه ستمگری دارد و استقلال ملی و عدالت اجتماعی بر باد رفته است، آزادی هم دیر و یا زود بر باد خواهد رفت. همین درماندگی را در یکی دیگر از کشورهای پیشرفته “جهان سومی” یعنی هندوستان می بینیم. آروندتی روی (Arundhati Roy) نویسنده و کنشگر پرآوازه اجتماعی هندی به تازگی در گفتگویی با گاردین (the guardian 28 Apr 2021) به روشنگری در باره بورژوازی فرمانروای هندوستان پرداخت که با ناتوانی در برخورد با کرونا همه ی خلق های هندوستان را به مرز نابودی کشانده است. در همین هندوستان ماه ها است که راهپیمایی کشاورزان سرکوب می شود و ستم دوگانه بر زنان بی داد می کند.   

با دوری از راه رشد غیرسرمایه داری و با پافشاری بر رشد نیروهای مولده، چشم انداز آینده ”طرح سند” فراتر از شرایط امروز هندوستان نمی رود. یعنی پس سال های درازی، شاید پس از پنجاه سال که صنعت پایه گزاری شد و نیروهای مولده رشد کرده اند، شاید بتوانیم سوسیالیسم را در دستور کار روز خود بگذاریم. آن هم اگر نخواهیم، بورژوازی بومی را در برابر بورژوازی جهانی نیرومند کنیم.

 رفیقان گرامی نویسنده تنها یک نمونه بیاورند که کشوری با نظام سرمایه داری آن هم “در حال رشد” توانسته است از چنگال جهانی سازی امپریالیسم بگریزد و عدالت اجتماعی را در میهن خود برای مردمان رنجبر پیاده کند.

یکی از ویژگی های انقلاب ملی و دموکراتیک سرشت ضدسرمایه داری آن است.  پیکار با ستم  مذهبی و پایگاه طبقاتی آن بدون نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی کارساز نیست. لایه های بورژوازی انگلی، آینده خود را در پیوند و آمیزش با سرمایه جهانی می بیند، و اقتصاد کشور را برای سازگاری با این نیاز پایه گزاری کرده اند. بنابراین اندیشه ضربه زدن به دیکتاتوری و نگه داشت نهاد سرمایه داری راه کرد چاره سازی نیست. و نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی بی آن که نظام سرمایه داری را زیر ضربه برد، همان “سرمایه داری با چهره انسانی” است که در شرایط فرمانروایی جهانی سازی امپریالیستی نشدنی است.

انقلاب ملی و دمکراتیک باید سرشت اجتماعی داشته باشد که بازتاب کننده آرمان عدالت اجتماعی نیز است. جایگزین اقتصادی که انقلاب ملی و دمکراتیک پیشنهاد می شود، باید یک برنامه رادیکال برای دگرگونی پایه های ساختار سرمایه داری جمهوری اسلامی باشد.

به سخنی دیگر، باید از رژیم ولایت فقیه گذر انقلابی کرد، گذری که پایه های اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک با سمت گیری غیرسرمایه داری را در زمین کال جامعه ای بسیار نابرابر بکارد.  

نقش مستقل طبقه کارگر و همکاری و همگامی آن با دیگر طبقه های جامعه ما، با سه بخش کلیدی پیکار حزب سیاسی طبقه کارگر پیوند دارد. یک- نبرد سیاسی و آزادی خواهی، دو- نبرد اقتصادی و جنبش کارگری و سه- نبرد سوسیالیستی.

ما باید از هم اکنون آگاهی سوسیالیستی را میان کارگران و همچنین در میان رنجبران روستایی و لایه های میانی گسترش دهیم. با این کار بخت این که  طبقه کارگر، طبقه اجتماعی سیاسی پیروز و پرتوان پسا جمهوری اسلامی باشد، بیشتر می شود. این تلاش آگاهانه خود به خود به معنای سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی-دموکراتیک نیست، ولی دست کم ما پیش از آغاز بازی خود را باخته ندانسته ایم.

پایان سخن

رفیقان نویسنده ”طرح سند” سمت گیری غیرسرمایه داری را با سمت گیری سوسیالیستی برابر می گیرند تا پذیرفتن دلیل های خود را آسان تر کنند. نگارنده بارها گفته است اقتصاد ملی- دموکراتیک دیگر اقتصاد سرمایه داری نیست، ولی هنوز یک اقتصاد سیاسی سوسیالیستی هم نیست، هم زمان هم این است و هم آن. این درهم آمیختگی و جدایی دو فورماسیون را با اندیشه متافیزیکی نمی توان دریافت، باید برای درک آن از شیوه ی دیالکتیکی اندیشیدن کمک گرفت.  

فرازمندی اقتصادی- اجتماعی که همراه با دگرگونی های بنیادین در جامعه است، با برداشت کنونی ”طرح سند” از «مرحله ی ملی- دمکراتیک» بدست نخواهد آمد. همان گونه که دیدیم، برداشت بورژوا دموکراتیک از مرحله انقلاب با پابرجایی زیربنای اقتصادی سرمایه داری به هیچ یک از هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک نخواهد دست یافت.  

”طرح سند” تلاش می کند که انقلاب ملی- دموکراتیک را از هر گونه ویژگی طبقاتی تهی کند و با این کار آگاهانه از زیر بار کوشش برای رهبری طبقه کارگر در انقلاب‌ ملی- دمکراتیک خود را رها کند. ولی حتا دستیابی به آماج هایی که خود ”طرح سند” برای این مرحله پشت سر هم می چیند، تنها با رهبری طبقه کارگر شدنی است.

اندوخته های انقلاب ملی- دموکراتیک در آفریقای جنوبی به ما می آموزد که حتا با شرکت نمایندگان طبقه کارگر در رهبری انقلاب‌، هدف های والای آن می تواند شکست بخورد. تنها با هژمونی طبقه کارگر می توان رسیدن به این هدف ها را آسان تر کرد.

”طرح سند” امیدوار است که با هم کاری با بورژوازی ملی در درون کشور یک «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی» بسازد که هم “تحولات اجتماعی” انجام دهد و هم به “رشد نیروهای مولده” کمک کند.

پرسش اما این است که آیا می توان در شرایط فرمانروایی نظام مالی و اقتصادی- اجتماعی جهانی امپریالیستی از یک سرمایه داری ”دموکراتیک“ و “ملی” سخن گفت؟  سرنوشت غم انگیز سرمایه داری ”دموکراتیک“ در کشورهای زادگاه خود یعنی اسکاندیناوی چیزی دیگری به ما نشان می دهد! در این کشورها، بورژوازی بومی با پیوند خود با بورژوازی مالی جهانی با هزاران کلک و دروغ میزان سازمان دهی کارگران در سندیکاها و سازمان های سیاسی کارگری را بی اندازه کاهش داده است و نیروی چانه زنی اتحادیه ها هر سال کم تر می شود. نیروهای سوسیالیستی در این کشورها هم اکنون سخن از پس گردی “تحولات اجتماعی” بدست آمده و افت “رشد نیروهای مولده” می کنند.  

به جای سرسپردگی در برابر واقعیت، باید آن را دگرگون کرد و با باور به موضع انقلابی خود بر درهم آمیختگی و پیوند تضاد روبنایی و زیربنایی  پای فشرد و آن را برای توده های مردم و متحدان طبقه ی کارگر ایران باز کرد و درستی آن را نشان داد.

باید به جای نرمش در برابر دیگر نیروهای اجتماعی و پذیرفتن “واقعیت” دشواری کار، در باره ی پیامد جهانی  سازی امپریالیستی روشن گری کرد و به نیروهایی که نماینده طبقه های متحد طبقه کارگر هستند نشان داد که ماندن در سیستم اقتصاد سرمایه داری جهانی به معنای پیاده کردن دستورهای اقتصادی نهادهای مالی امپریالیستی است. و همین کار کشورهای پیرامونی را به کشورهای نیمه مستعمره دگرگون می کند و به بند اقتصادی می کشد که دیگر استقلال اقتصادی خود را از دست می دهد. 

انگار گفتن ” سوسیالیسم نسخهٔ از پیش نوشته ای ندارد.(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ص ۱۶)” و بازگویی چند باره در باره نادرست بودن خشک اندیشی در فلسفه علمی در ”طرح سند” برای هموار کردن  دگرگونی “خلاق” سرشت مرحله انقلاب ملی- دموکراتیک است. خواننده با خواندن بخش هایی از این ”طرح سند” به این باور می رسد که گویا انجام وظیفه ی سوسیالیستی برابر با “چپ” روی و خشک اندیشی است. ولی راستش این است که ”طرح سند” تا سالیان درازی وظیفه ما را  تنها نبرد برای دموکراسی و “تغییرهای بنیادی” می داند. در ”طرح سند” از آگاهی سازی سوسیالیستی کارگران که آماده سازی شرایط ذهنی سوسیالیسم است کم تر سخن رانده می شود، ولی به جایش بارها رشد نیروی مولده برجسته می شود. رشدی که برون از خواست ما، برای دگرگونی است. نیروی مولده را تنها پس از به دست گیری رهبری انقلاب از سوی طبقه کارگر، می توان برنامه حزب طبقه کارگر دانست.     

سرچشمه های کمکی

طرح سند کنگره هفتم




”طرح سند” کنگره هفتم یک گام به پس! – بخش نخست

مقاله ۸/۱۴۰۰
۲۴ اردی بهشت ۱۴۰۰، ۱۱ مه ۲۰۲۱

پیش گفتار

نوشتن طرح یک سند ۶۰-۷۰ صفحه ای کار آسانی نیست. برای همین باید از رنجی که رفیقان گرامی ما برای نوشتن آن کشیده اند سپاس گزاری کرد. 

می توان درون مایه این طرح را از زاویه ها و دیدگاه های گوناگون بررسی کرد. رفیقان بسیاری تا کنون رنج این کار را بر دوش کشیدند و پیشنهادها و خرده گیری های با ارزش خود را با دیگران در میان گذاشته اند. هم اکنون بر رفیقان گرامی نویسنده ”طرح سند” است که این بررسی ها را با کنجکاوی و موشکافی بخوانند و تا آن جا که شدنی است در نسخه آینده سند از ناکاستی ها بکاهند و در باره ی نکته های کلیدی آن در حوزه ها به گفتگو بپردازند.

در این نوشته نگارنده به بررسی دیدگاه کلیدی ”طرح سند” در باره ی نشدنی بودن راه رشد غیرسرمایه داری که به ویژه در بخش انقلاب ملی- دموکراتیک بازتاب یافته است می پردازد. در نوشته های آینده نگارنده به بررسی نکته های برجسته دیگری در ”طرح سند” خواهد پرداخت.

نگارنده به شرکت کنندگان کنگره هفتم هم سفارش می کند که همه ی این خرده گیری ها را با تیزنگری و باریک بینی بخوانند. همه ی این خرده گیری ها چه از “چپ” و چه از “راست” و چه در باره جهان بینی و یا مقوله ملی- دموکراتیک می توانند سویه های گوناگون پدیده ها را روشن سازند و ما را به حقیقت نزدیک تر.

جای گاه گم شده راه رشد غیرسرمایه داری در ”طرح سند”

در چندین جای ”طرح سند” گفته می شود که برجسته ترین شرط پیش گیری سمت گیری غیرسرمایه داری پشتیبانی یک اردوگاه سوسیالیسم توانا و نیرومند است. برای نمونه ”طرح سند” می گوید:

میتوان گفت که در آن دورهٔ تاریخی، نیروهای هوادار بدیل یا گزینهٔ سوسیالیستی در جهان، و در رأس آنها اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، امکان مسدود کردن و حتیٰ در مواردی عقب راندن کامل امپر یالیسم و جریا نهای راست گرا و ارتجاعی را فراهم کرده بودند. از این رو، نیروهای مترقی چپ و ملّی در بسیاری از کشورها، یا در حکم رهبری یا در جایگاهی مهم در رهبری یا جامعه برای پیشبُرد مبارزات رهای یبخش از استعمار و یا انقلابهای ملّی-دموکراتیک مطرح و نقش آفرین بودند. آن وضعیت دیگر وجود ندارد،[…] (همه ی درشت سازی های واژه ها در این نوشته از نگارنده است) (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۲)

باز هم در جای دیگر ”طرح سند” نوشته می شود:

حضور قدرتمند اتحاد شوروی و اردوگاه سوسیالیستی و پشتیبانی اقتصادی-سیاسی اش از کشورهای در حال توسعهٔ جهان، امکان در پیش گرفتن راه رشد غیرسرمایه داری را برای شماری از این کشورها فراهم کرده بود. با از میان رفتن این پشتیبان سوسیالیستی قدرتمند، آن امکان نیز از میان رفت. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص  ۱۵)

بگذارید با هم کاوش کنیم که آیا این سخنان که سایه سنگین خود را در بخش ملی- دموکراتیک ”طرح سند” هم انداخته است درست است.

نخست باید پرسید که اگر این دلیل درست می بود، پس چرا لنین پیش از برپایی اردوگاه سوسیالیسم به پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه باور داشت. در باره پیروزی انقلاب سوسیالیستی خود ”طرح سند” در جای دیگری می گوید که “در دوران امپریالیسم، در هر جا که بتوان ضعیف ترین حلقهٔ زنجیر جهانی استثمار سرمایه داری را شکست، انقلاب می تواند رخ دهد”.(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۶۲)    

دوم این که با این که ”طرح سند” جمهوری خلق چین را در پیشرفت می بینید و می گوید که “هم زمان با افزایش قدرت اقتصادی جمهوری خلق جمهوری خلق چین که اکنون دوّمین قدرت اقتصادی بزرگ دنیاست، آمریکا که خود را در معرض سقوط از مقام ابرقدرتِ اقتصادی برتر جهان و عقب افتادن از جمهوری خلق چین می بیند،( طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۲)” ، ولی از پشتیبانی آن از در پیش گیری سمت گیری غیرسرمایه داری در میهن ما چیزی نمی گوید.  

”طرح سند” با این که از پیشرفت روزافزون جمهوری خلق چین خشنود است و آن را در برابر افت امریکا برجسته می کند، ولی هنگام بررسی راه رشدغیرسرمایه داری سخنی از دگرگونی هم سنگی میان نیروهای سوسیالیستی و امپریالیستی به سود جمهوری خلق چین که می تواند پشتیبان راه رشد غیرسرمایه داری در میهن ما باشد گفته نمی شود. 

چگونه می توان راه رشد غیرسرمایه داری را وابسته به دوران شکوفایی سوسیالیسم دانست، ولی هم اکنون که اقتصاد جمهوری خلق چین هر روز شکوفاتر می شود و در برابر دستیازی امپریالیسم پهنه های نوینی را برای کمونیست ها می گشاید، گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری را شدنی ندانست. اگر سازه های برون مرزی برای در پیش گیری سمت گیری غیرسرمایه داری این همه برجسته است، پس چرا نمی توان از پشتیبانی کشور نیرومند و سوسیالیستی همچون جمهوری خلق چین برای سمت گیری غیرسرمایه داری بهره جویی کرد؟

هنگامی که حتا جمهوری اسلامی برای گریز از فشار اقتصادی غرب می تواند با جمهوری خلق چین پیمان های اقتصادی بلندزمان ببندد، چرا یک دولت پیشرو نمی تواند با همکاری جمهوری خلق چین با در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری پایه های رشد نیروهای مولده (که ”طرح سند” به روی آن پافشاری دارد) را در کشور نیرومند کند؟

سوم این که شاید اردوگاه نیرومند سوسیالیستی در جهان هرگز دیگر پدید نیاید، آیا باید اندیشه سوسیالیسم را برای همیشه فراموش کرد؟ چنین اندیشه ای را رفیقان گرامی نویسنده ”طرح سند” در جایی به روشنی بازگو می کنند و می گویند که “جهش انقلابی تاریخ بشر به سوسیالیسم مستلزم نفی کامل امپریالیسم و سرمایه داری است”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۸ ) .  نا گفته نماند که چنین اندیشه ای در باره پابرجا نشدن سوسیالیسم در یک کشور تا نابودی سرتاسری امپریالیسم، همسانی فراوانی با اندیشه  تروتسکی در باره ی انقلاب جهانی دارد.

یکی از دلیل های دیگری که ”طرح سند” برای نپذیرفتن راه رشد غیر سرمایه داری برجسته می کند “درجهٔ رشد نیروهای موّلد” است. بگذارید در دنباله این نوشته به بررسی این دلیل بپردازیم.

تغییرهای کمّی در درجهٔ رشد نیروهای موّلد شرایط عینی و ذهنی

”طرح سند” راه گریزی از نظام سرمایه داری نمی بیند، برای این که راه رشد غیرسرمایه داری را وابسته به “درجهٔ رشد نیروهای موّلد” نیز می داند و می نویسد که “[…] حزب ما تحوّل و تغییر انقلابیِ نظام اقتصادی-اجتماعی کشورمان به شیوهٔ تولید سوسیالیستی را به گذر از مرحله های اجتماعی مشخص، یعنی تغییرهای کمّی در درجهٔ رشد نیروهای موّلد و رابطهٔ آن ها با مناسبات اجتماعی جامعه، وابسته می داند”.(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱)     

شگفتی در این است که خود ”طرح سند” در جای دیگری با ستایش از لنین شرط پیروزی انقلاب سوسیالیستی را “سرمایه داری کاملاً توسعه یافته ” نمی داند و بدرستی می نویسد که “شناخت لنین از امپریالیسم سبب شد که او نخستین مارکسیستی باشد که از این درک متعارف فاصله بگیرد که انقلاب سوسیالیستی فقط در جوامعی امکان پذیر است که گذار به سرمایه داری کاملاً توسعه یافته را طی کرده اند”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۶۲)  

روشن نیست که ”طرح سند” به جای این که “از این درک متعارف فاصله بگیرد”، چرا هنگامی که سخن بر شرایط گذار به سوسیالیسم در میهن ما رانده می شود، به ناگهان شرایط دیگری به پیش روی خوانندگان می گذارد؟؟!

ولی ”طرح سند” با این که تلاش بسیار می کند که این اندیشه را که نباید هم اکنون به انجام وظیفه های سوسیالیستی پرداخت به خوبی جا بیندازد، در جاهای دیگر دچار تناقض گویی می شود.

”طرح سند” می نویسد که ” ایران از نظر اقتصادی-اجتماعی در زمرهٔ کشورهای در حال رشد سرمایه داری است”. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱) ”طرح سند” در جایی دیگر می نویسد که “عمده ترین تضاد نظام اقتصادی سرمایه داری، تضاد میان خصلت اجتماعی تولید و تملک خصوصی سرمایه است؛” (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۱۰) .  

 روشن نیست که اگر نظام اقتصادی کشور ما سرمایه داری است و تضاد عمده نظام سرمایه داری تضاد “میان خصلت اجتماعی تولید و تملک خصوصی سرمایه ” است، پس چرا حزب طبقه کارگر نباید برای حل این تضاد به سود رنجبران تلاش کند؟

”طرح سند” باز هم به درستی در جای دیگری می نویسد که “شالودهٔ اقتصادی-اجتماعی جامعهٔ کنونی ایران نظام طبقاتی سرمایه داری است که در اقتصاد سیاسی آن، طبقهٔ کارگر و به طور کلی همهٔ زحمتکشان در معرض استثمار شکل های گوناگون سرمایه قرار دارند”. …(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰). ”طرح سند” پاسخی به این نمی دهد که اگر شالوده نظام طبقاتی بر “استثمار”  “طبقهٔ کارگر و به طور کلی همهٔ زحمتکشان” سوار است، پس چرا حزب طبقه کارگر نباید در اندیشه برهم زدن و واژگونی شالوده نظام طبقاتی سرمایه داری باشد؟

”طرح سند” برای گریز از انجام وظیفه سوسیالیستی از تلاش باز نمی ایستد و در جای دیگر می گوید که “واقعیت این است که در حال حاضر هنوز جنبش کارگری سازمان یافته و تشکلهای انقلابی پیشاهنگ، و به عبارت دیگر شرایط مادّی (عینی) و ذهنی ضرور برای به چالش کشیدن مستقیم سرمایه و براندازی «نظام سرمایه داری» در کشور ما و جایگزین کردن آن با نظام  سوسیالیستی شکل نگرفته است…(” طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰)

روشن نیست که چرا سازمان دهی کارگران که یک وظیفه ذهنی برای پیشاهنگ طبقه کارگر است، به ناگهان با نبود شرایط عینی در آمیخته شده است؟؟

بگذارید با هم کمی شرایط عینی را بشکافیم.

شرایط عینی در پیوند با ورشکستگی نظام اقتصادی و پدید آمدن بحران گسترده و همه گیر است. بدبختی و درماندگی بی اندازه توده های ستم‌‌زده کار را به آن جا رساند که حتا لایه های میانی که پیشتر چندان شوری برای شورش نداشته اند دیگر نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند و بورژوازی انگلی هم آن چنان در چالش های حل نشده و شکاف درونی درگیر است که نمی تواند بدون دگرگونی فرمانروایی خود را پابرجا نگاه دارد. اگر این شرایط عینی برای واژگونی ولایت فقیه آماده است، پس برای چالش کشاندن زیر بنای آن هم آماده است.

اگر این گونه هست، پس چرا پذیرش شرایط عینی برای به چالش کشیدن سرمایه داری را در ”طرح سند” نمی توان یافت؟ راستش این است که آن شرایط عینی که ”طرح سند” برای انجام کارهای سوسیالیستی و به چالش کشیدن سرمایه داری می پذیرد، “رشد نیروهای مولده” است که ”طرح سند” بارها از آن سخن گفته است و آن را در آینده ای دور می بیند.

با این همه، در جاهای دیگری ”طرح سند” “شرایط عینی تحوّل بنیادی” و واژگونی ولایت فقیه را آماده می بیند، ولی به شرطی که به چالش کشیدن سرمایه داری نینجامد.

”طرح سند” می گوید که “امروزه شاهدیم که به رغم وجود شرایط عینی تحوّل بنیادی در ایران، شرایط ذهنی لازم، […]، موجود نیست“. (طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۳۵)

پس ”طرح سند” با برجسته کردن کم بود “رشد نیروهای مولده” و نبود اردوگاه سوسیالیسم، پای گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری را شدنی نمی داند. چون ”طرح سند” نوشته خود را با این پیش فرض (انگاره) آغاز می کند، ناگزیر است که یک سرشتی برای مرحله ملی- دموکراتیکی بسازد که با این پیش فرض هم خوانی داشته باشد. 

دگرگون کردن سرشت «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب» به «انقلاب دمکراتیک»

هنگامی که راه رشد غیرسرمایه داری در دسترس نیست و روندی است نشدنی، به آن گاه ”طرح سند” تنها می تواند یک راه سرمایه داری را در جلوی چشمان خود ببیند. ولی از آن جایی که سرمایه داری کنونی میان رنجبران بی اندازه بی ابرو شده است، پس آن را تنها می توان در بسته های زرین «سرمایه داری با چهرهٔ انسانی»  و «سرمایه داری خوب» به پیش رو گذاشت. 

نخست انقلاب ملّی-دموکراتیک از سرشت طبقاتی و اقتصادی خود تهی می شود و سپس یادآوری می شود که آن “یکی از راه های ممکنِ رسیدن به سوسیالیسم”(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۹) است. پس چرا ”طرح سند” چیزی در باره ی راه های دیگر نمی نویسد؟ آیا یکی از آن راه هایی که در اندیشه نویسندگان ارجمند ”طرح سند” است، رشد آرام نیروهای مولده و دگرگونی بی درد و سر سرمایه داری با «چهره ای انسانی» است؟

تهی سازی سرشت طبقاتی و اقتصادی انقلاب ملّی-دموکراتیک را ما در جاهای دیگر ”طرح سند” هم می بنینیم. برای نمونه، در هم سنجی با کنگره ششم، چرا “محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ” دیگر بخشی از برنامه ملی- دموکراتیک نیست؟ چرا “محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی” دیگر بخشی از برنامه ملی- دموکراتیک نیست؟ چرا “تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان” بر داشته شد؟   

در هم سنجی با کنگره ششم، دیدگاه این طرح در باره برنامه ملی- دموکراتیک، یک پس روی آشکار است. خواست ششمین کنگره ی حزب توده ایران در سال ۱۳۹۱ دگرگونی های «بنیادین» زیربنایی- اقتصادی و پدید آوردن «کیفیت نوین» بوده است! ارزیابی کنگره ششم بر این بود که نبرد آزادی خواهانه و نبرد طبقاتی در ایران کنونی به وحدت رسیده اند. پیروزی در یک پهنه نیازمند پیروزی در پهنه ی دیگر است وگرنه، راه حل یک سویه راه حلی نازا و ناپایدار است!

بگذارید در زیر نگاهی به این داشته باشیم که برداشت حزب توده ایران در گذشته در باره ی مرحله ملی و دموکراتیک چه بوده است.

«…اکنون کشور ما در مرحله ملی و دموکراتیک انقلاب اجتماعی قرار دارد. به عبارت دیگر، هدف تحول انقلابی کشور در مرحله ی کنونی عبارتست از انتقال قدرت حاکمه از دست طبقات و قشرهای ارتجاعی (سرمایه داران وابسته به امپریالیسم- ملاکان و قشر فوقانی و نصب داران لشگری و کشوری) به دست طبقات و قشرهای ملی و دمکراتیک (کارگران- دهقانان- سایر زحمتکشان شهری- قشر مهمی از روشنفکران و کارمندان ادارات و موسسلت صنعتی، کشاورزی و بازرگانی- خرده بورژوازی و سرمایه داران ملی. .. (دنیا، دوره دوم، سال هفتم، ۴، زمستان ۱۳۴۵)

ببینید حزب توده ی ایران در ۵۵ سال پیش مرحله ملی و دموکراتیک را یک مرحله از انقلاب اجتماعی می دانست. هم اکنون ببینیم که دید نویسندگان ارجمند ”طرح سند” چیست؟ در سند، دیدگاه «مرحله ی ملی- دمکراتیک» به روشنی باز نمی شود، ولی با این همه با کمی جست و جو می  توان اندیشه کلیدی را در میان انبوهی از واژه ها یافت. رفیقان نویسنده ”طرح سند” می نویسند:

از این روی، در برههٔ کنونی، ما طردِ دیکتاتوری ولایت فقیه، و گذر به مرحلهٔ ملّی-دموکراتیک تحوّل اجتماعی را نخستین گام در مسیر این تغییرهای بنیادی، و تحقق این امر را مشروط به بسیج توده ها بر مبنای خواست های بی درنگ مادّی آنان می دانیم. .(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۴۱)

همان گونه که می بینیم ”طرح سند” مرحله انقلابی ملی- دموکراتیک را چیزی بیشتر از “تحوّل اجتماعی” نمی داند. با این که حزب توده ی ایران در ۵۵ سال پیش از آن چون “انقلاب اجتماعی” یاد می کرد.

باز در جای دیگر رفیقان نویسنده ”طرح سند” برای زدودن هر تردیدی می نویسند که “صرفاً مرحله ای از تغییر و ایجاد شرایط به منظور امکان پذیر شدنِ انقلاب اجتماعی و انجام تغییرهای ماهوی در مناسبات تولید و ایجاد نظام نوین اقتصادی-اجتماعی است”..(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰)

”طرح سند” رک و راست می گوید که چرا انقلاب ملّی-دموکراتیک بخشی از انقلاب اجتماعی نیست. ”طرح سند” می نویسد:

نتیجهٔ نهایی آنچه ما انقلاب ملّی-دموکراتیک توصیف می کنیم، برخلاف انقلاب اجتماعی با تعریفی که پیشتر داده شد، حل اساسی تضاد بین کار و سرمایه در جامعهٔ سرمایه داری نیست،..(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰)

بنابراین روشن شده است که اگر ”طرح سند” انقلاب ملی- دموکراتیک را انقلاب اجتماعی بداند، به ناچار باید با نظام سرمایه داری درافتد و در اندیشه واژگونی آن باشد.

و برای این که جای هیچ تردیدی نباشد ”طرح سند” دوباره می گوید که “این بدان معنی است که کشور ما نیازمند تحقق دگرگونی های بنیادین سیاسی و اجتماعی-اقتصادی در سطح «ملّی» است” […]…(طرح اسناد هفتمین کنگرۀ…، ص ۵۰). چرا ناگهان آن را دگرگونی بنیادین در سطح ملی می خوانند؟ مگر کشور ما نیاز به دگرگونی بنیادین سیاسی و اجتماعی-اقتصادی در سطح غیرملی هم دارد؟

”طرح سند” روشن نمی کند که بر پایه چه داده هایی و یا واکاوی های طبقاتی این همه امیدوار است که “تحقق دگرگونی های بنیادین سیاسی و اجتماعی-اقتصادی” را می توان بی آن که زیربنای سرمایه داری را دگرگون کرد انجام داد.

اندیشه‌ای که بر ”طرح سند” سنگینی می کند، همانا باور به ساختن «سرمایه داری خوب» با کمک بورژوازی تولیدگر و ارزش افزا در درون کشور است، اگر چه که ”طرح سند” همان شیوه را به درستی برای کشور های پیشرفت سرمایه داری نشدنی می داند. هیچ دلیلی آورده نمی شود که چرا این اندیشه می پندارد که بورژوازی کم توان ملی ایران در یک سیستم سرمایه داری جهانی و امپریالیستی می تواند ساختمان یک «سرمایه داری خوب» را بسازد، ولی بورژوازی کهنه کار و پرتوان کشورهای رفاه از انجام آن ناتوان هستند.

در هیچ جای ”طرح سند” سخنی در باره ی دریافت راستین توده ای از مقوله ملی- دموکراتیک که دوری از نظام سرمایه داری است گفته نمی شود. مرحله ی ملی- دمکراتیک، هم زمان با آن که یک مرحله سوسیالیستی نیست، دنبال کننده راه رشد سرمایه داری هم نیست. باید نا هم گونی و هم گونی میان مرحله ی ملی- دمکراتیک و سوسیالیستی انقلاب را دریافت. وظیفه مرحله ی ملی- دمکراتیک، همان دنبال کردن راه رشد سرمایه داری با لگام زدن به بورژوازی انگلی نیست بلکه پیش زمینه سازی برای پایه گزاری نظام سوسیالیستی است.  

”طرح سند” با شناساسازی (توصیف) نوین از مرحله ملی- دموکراتیک، ویژگی ها و وظیفه های این مرحله را فراتر از یک مرحله بورژوا دموکراتیک نمی داند. بدین گونه، دیدگاه نویسندگان گرامی ”طرح سند” با دیدگاه برخی از رفیقان “ده مهر” در این باره بسیار نزدیک می شود. برای همین هم نگارنده همیشه گفته است که به جای مرزهای نادرست “خودی” و “ناخودی”، باید به دیدگاه ها نگریست. نگاهی به دیدگاه “ده مهر” و حزب توده ی ایران در باره ی مرحله انقلاب نشان می دهد که این دو با هم، دیدگاه کم و بیش یکسانی در این باره دارند. خواننده از خود می پرسد که چرا نویسندگان گرامی ”طرح سند” مانند رفیق جوانرود از “ده مهر” آشکارا مرحله انقلاب را بورژوا دموکراتیک نمی خوانند؟ در پاسخ باید گفت که رفیقان نویسنده ارجمند ”طرح سند” به سرشت بورژوا دموکراتیک انقلاب آینده باور دارند، ولی برای جاافتادگی مقوله ملی- دموکراتیک میان توده ای ها، خود را ناگزیر دیدند که نام آن را نگه دارند، ولی آن را از سرشت راستین آن تهی سازند.          

ما در مرحله ملی- دموکراتیک از یک اقتصاد سیاسی سخن می گوییم که وظیفه ساختن اقتصادی- اجتماعی جامعه به سود رنجبران را پیش روی خود دارد. و برای انجام این کار می توان و باید با همه ی نیروها از میان آن ها بورژوازی ملی و خرده بورژوازی شهر و روستا هم کاری و هم یاری کرد.

تنها «مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب» که سمت گیری غیرسرمایه داری داشته باشد می تواند در شرایط فرمانروایی اقتصاد سیاسی امپریالیستی استقلال ملی و پیشرفت اقتصادی و عدالت اجتماعی بیافریند. تنها راه فرازمندی کشورهای پیرامونی همین است.

دگرگون کردن سرشت مرحله «ملی- دمکراتیک انقلاب» به «انقلاب دمکراتیک» که اندیشه‌ ی برتر در ”طرح سند” است، وظیفه سوسیالیستی حزب را به فراموشی می سپارد. تنها با پافشاری بر سمت گیری غیرسرمایه داری می توان از روند شکست هدف های انقلاب جلوگیری کرد. انجام وظیفه سوسیالیستی هم بخشی از استراتژی و هم بخشی از تاکتیک “چپ” انقلابی و نیروهای سوسیالیستی و از میان آن ها، حزب توده ایران است. انجام وظیفه سوسیالیستی به معنای انقلاب سوسیالیستی نیست. این به این معنی است که حزب کمونیستی که در یک جامعه سرمایه داری کار و کنش می کند (فرای این که سخن از چه گونه ای از سرمایه داری باشد) همواره چه بخواهد و چه نخواهد درگیر نبرد طبقاتی است و باید پیوسته تلاش کند که تضاد میان نیروی کار و سرمایه را به سود طبقه کارگر حل کند. این از وظیفه همیشگی و بنیانی یک حزب کمونیست در یک کشور سرمایه داری است. و گرنه می توان به برپایی یک جبهه ضددیکتاتوری بسنده کرد.

از آن جایی که ”طرح سند” در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری را در مرحله انقلاب ملی- دموکراتیک نمی پذیرد، پس نیازی هم به تلاش برای هژمونی طبقه کارگر نمی بیند. ولی بگذارید بررسی کنیم که آیا می توان همین “تحولات اجتماعی” را که ”طرح سند” به دنبال پیاده کردن آن است، بی رهبری طبقه کارگر بدست آورد؟  (نگاه کنید به بخش دوم)




آیا بایستی با آغوش باز به پیشواز جهانی شدن رفت؟
نگاهی به دیدگاه رفیق کسرا فروهی!

مقاله ۶/۱۴۰۰
۱۳ اردی بهشت ۱۴۰۰، ۳ مه ۲۰۲۱

پیش گفتار

به تازگی حزب توده ایران به پخش پیش نویس سند کنگره هفتم پرداخته است. نویسندگان این پیش نویس هم اکنون برای دریافت دیدگاه ها و خرده گیری های هواداران، هم وندها (عضو ها) ، دلبستگان و دوست داران حزب آماده هستند.

بنابراین وظیفه هر سوسیالیست انقلابی است که به گونه ای سازنده و رفیقانه برای پربار شدن این پیش نویس دیدگاه خود را با دیگران در میان بگذارد. هم زمان باید با ذره بین طبقاتی سخن گفت و از “سوزن دوزی های بی انتها”(ا.ط) خودداری کرد.

هدف این نوشته بررسی نوشته رفیق کسرا فروهی در نویدنو در پیوند با پخش پیش نویس سند کنگره هفتم از سوی حزب توده ی ایران است.

شاید خواننده بپرسد که چه نیازی به بررسی نوشته رفیقی دیگر در باره ی پیش نویس است؟ نخست این که داد و ستد دیدگاه تنها با حزب نیست بلکه با همه ی هواداران و دوست داران در جنبش توده ای است. دوم این که نکته ای در این نوشته به پیش گذاشته شده است که به دلیل جایگاه این رفیق درخور برخورد و موشکافی است.   

خرده گیری های رفیق کسرا فروهی

رفیق کسرا فروهی در نوشته خود انگشت به روی نکته های پر ارزشی می گزارد. از این بگذریم که گویا این رفیق هنگام خرده گیری ها از یاد می برد که این یک پیشنهاد و پیش نویس است که مانند هر نمونه دیگری از این دست، می تواند دارای نکته های کم سنجیده باشد. یک از هدف های پخش این گونه پیش نویس ها، همانا دریافت خرده گیری ها است که می تواند پیام نسخه آینده سند را رساتر و براتر کند.    

یکی از کم سنجی هایی که این رفیق برجسته می کند، کاربرد مقوله بورژوازی نئولیبرال است. در این باره می توان به این رفیق حق داد، چرا که هنگامی که از لایه های گوناگون بورژوازی سخن می رانیم، کنش ها و جایگاه اقتصادی این لایه ها برجسته می شود. ولی بورژوازی نئولیبرال، نام یک لایه بورژوازی نیست بلکه یکی از دیدگاه های گوناگون در ایدیولوژی بورژوازی در باره ی سیاست های اقتصادی است، مانند لیبرال کلاسیک، مرکانتیلیسم، سوسیال دموکراسی و حتا فاشیسم. همه ی این اندیشگاه های (مکتب های) گوناگون بخشی از ایدیولوژی بورژوازی هستند که رهبری روبنایی و اقتصادی جامعه را با شیوه های دگرگون سفارش می دهند و پیاده می کنند. پس ایدیولوژی بورژوازی دربرگیرنده همه دیدگاه های بورژوازی از لیبرالیسم کلاسیک گرفته تا نئولیبرالیسم و سوسیال دموکراسی می شود.       

هنگامی هم که لنین در ” دو تاکتیک سوسیال دموکرات ها ” از بورژوازی لیبرال سخن می گوید، سخن او در باره ی ایدیولوژی این طبقه است و نه در باره ی لایه ای از طبقه بورژوازی. بنابراین همه ی لایه های گوناگون بورژوازی انگلی میهن ما بورژوازی نئولیبرال هستند، چرا که همه ی این لایه ها خواستار و هوادار و پیاده کننده سیاست های اقتصادی نئولیبرالیسم بودند و هستند.     

پس از آن رفیق کسرا فروهی به درستی می گویند که “سند هیچ اشاره‌ای به ماهیت بورژوازی مدرن نولیبرال […]  نمی‌کند”. در این جا هم باز حق با این رفیق گرامی است. دست کم اگر نویسندگان سند برای باز کردن پیچیدگی هم کاری و ستیز لایه های بورژوازی، به آفرینش و کاربرد این مقوله نیاز داشته اند، آن ها می بایست برداشت خود از آن را به روشنی با خوانندگان در میان می گذاشتند. از این هم بگذریم که نو و مدرن با هم یکسان هستند و نیازی به کاربرد هم زمان هر دو آن ها نیست، جدای این که ما بورژوازی سنتی نولیبرال نداریم. لیبرالیسم یک دیدگاه کهن در ایدیولوژی بورژوازی است که نئولیبرالیسم آن را در برخورد با بحران های سه دهه گذشته سرمایه داری نو و به روز کرده است.   

به همین گونه کاربرد مقوله بورژوازی سنتی نیز می تواند دشواری آفرین باشد. این مقوله می تواند برای روشن ساختن باور و یا دستگاه ها و ساز افزارهای کاربرده شده برای سودورزی از سوی یک لایه بورژوازی به کار گرفته شود، ولی چیزی در باره ی ویژگی های طبقاتی یک لایه بورژوازی به ما نمی گوید و به بررسی کنش های طبقاتی برای نمونه لایه بورژوازی تجاری نمی پردازد. نشانه هایی هست که یک لایه بورژوازی تجاری نوین که باور دینی نیرومند ندارد واز دستگاه ها و فن آوری های نوین نیز برای سودورزی خود بهره می گیرد، می تواند در آینده پدید آید و نیرومند شود. در آن هنگام برای جداسازی آن ها می توان یکی را بورژوازی تجاری- سنتی و دیگری را بورژوازی تجاری- نوین خواند.  بنابراین می توان گفت که در سند پایانی باید نام گزاری و واکاوی ویژگی های طبقاتی لایه های گوناگون بورژوازی در میهن ما با تیزنگری، باریک بینی و موشکافی بیشتری انجام گیرد.     

رفیق کسرا فروهی در دنباله سخنان خود می گوید که “برخلاف [درشت سازی از نگارنده]  آن چه از سند مستفاد می‌شود، هیچ بخشی از بورژوازی در ایران مخالف نولیبرالیزم نیست، از جمله بخش‌های اقتصادی زیر سلطه دستگاه عریض و طویل بیت”. این برداشت رفیق کسرا فروهی بسیار داوری سختی است. سند به روشنی می گوید که “برای نمونه، در دورهٔ ریاست جمهوری احمدی نژاد، روزنامهٔ کیهانِ شریعتمداری و بسیاری از اصول گرایان و همچنین اصلاح طلبان نولیبرالی مانند سعید لیلاز و صادق زیباکلام همگی از هواداران دوآتشهٔ تعدیلهای ساختاری اقتصادی نولیبرالی بودند. همهٔ آنان، همراه با علی خامنه ای، از اجرا شدن طرح نولیبرالی و ویرانگر حذف یارانه ها قاطعانه حمایت و استقبال کردند.” (ص۳۳) . بنابراین تردیدی نیست که از سند نمی توان ستیز بخشی از بورژوازی انگلی  با برنامه های نئولییرالیستی را “مستفاد” کرد. در هیچ نوشته ای که از سوی حزب توده ی ایران پخش شده است گفته نشده است که دیگر لایه ها با نئولیبرالیسم سر ناسزایی برافراشته اند.  

در جایی دیگر رفیق کسرا فروهی به درستی می نویسد که “ستیز و تقابل لایه‌های بورژوازی در ایران صرفا و تنها برای تصرف دلارهای نفتی (آن گونه که در سند آمده) نیست، بلکه تسلط بر دولت یعنی کنترل سیستم بانکی و سیاست‌های مالی و پولی و قدرت خلق پول و مالیات ستانی که منحصرا در دست دولت است.”  

این خرده گیری کمی به “سوزن دوزی های بی انتها” می ماند، زیرا اگر چه که در سند آمده است که “امروزه در فضای سیاسی دستگاه حاکم، بر سر تصاحب رانت های دولتی، به ویژه رانت های پولی و نفتی (به خصوص در روند دور زدن تحریم های اقتصادی)، رقابتی آشکار و نهان میان لایه های گوناگون سرمایه داری انگلی بزرگ، تجاری، بوروکراتیک، مالی، و زمین خوار جریان دارد.” ، ولی در هیچ جای سند گفته نشده است که این تنها پهنه درگیری میان لایه های گوناگون سرمایه داری انگلی است. بنابراین نیازی به گفتن این که لایه های بورژوازی به دست گرفتن فرمان دولت را برای “کنترل سیستم بانکی و سیاست‌های مالی و پولی ..” می خواهند نیست، زیرا که آشکار است که دولت ابزار پیاده کردن منافع طبقاتی است.

بگذارید در دنباله این نوشته به آن بخش از گفته های رفیق کسرا فروهی بپردازیم که روشن گری در باره ی آن هدف بنیادی این نوشته است.

جهانی سازی

رفیق گرامی که به درستی نگران “تاکید بیش از حد بر نظریه وابستگی در عصر جهانی‌سازی […] و نقش چندانی برای سیاست‌های داخلی هیات حاکم قایل [نشدن].” هست، برای دوری گزیدن از این دام به دام دیگری می افتد.

رفیق کسرا فروهی در جمع بندی می نویسد: سرمایه جهانی شده به جهانی شدن طبقه بورژوازی و طبقه کارگر انجامیده و شعار کارگران جهان متحد شوید را از عرصه اندیشه به عمل می‌آورد. در این دیدگاه مبارزه علیه جهانی‌سازی مبارزه دن کیشوت‌وار علیه آسیاهای بادی است و نه تنها ناگزیریم که بایستی با آغوش باز به پیشواز جهانی شدن به عنوان پیش بینی دانش بنیاد مارکس رفته [درشت سازی از نگارنده]  و از این منظر به تحول‌ها و دگرگونی‌های جهانی بنگریم.

این سخن ها به گوش ”چپ” سوسیالیستی اروپا بیگانه نیست. در دهه نخست سال دوهزار میان ”چپ”های سوسیالیستی اروپا مانند امروز رفیق کسرا فروهی چنین خوش بینی هایی در باره ی جهانی سازی بوده است، ولی هم اکنون بیشتر ”چپ”های سوسیالیستی اروپا از این امیدواری و خوش بینی گذشته اند. آموخته های به دست آمده در دو دهه گذشته، دیدگاه ”چپ” سوسیالیستی در باره جهانی سازی را سراسر دگرگون کرده است. در آن سال ها در درون  ”چپ” سوسیالیستی بودند کسانی که حتا پیدایش اینترنت را پایه ی نوین دموکراسی جهانی و پایان نیروی نادان سازی توده ها از سوی امپریالیسم می دانستند. ولی این دوستان خیلی زود دریافتند که این سرابی بیش نیست.   

بگذارید در زیر به این بپردازیم که نبرد با جهانی سازی نه تنها نبرد دن کیشوتی نیست بلکه با نبرد طبقه های رنجبران و بیشتر مردم جهان با برنامه های نئولیبرالیستی در پیوند است. جهانی سازی یکی از ترفندها و یکی از سیاست های پایه ای نئولیبرالیسم برای گریز از کاهش ناگزیر نرخ سود است.  نمی توان با نئولیبرالیسم جنگید و همزمان با “آغوش باز به پیشواز” جهانی سازی رفت.

بگذارید که در زیر به بررسی آغاز جهانی سازی و پیامدهای ناگوار آن برای رنجبران و نیروی کار هم در کشورهای پیشرفته و هم در کشورهای “جهان سوم” بپردازیم.  

روند گسترده جهانی سازی نزدیک به سه دهه هست که دنبال می شود.

هنگامی که از “جهانی سازی” سخن می گوییم باید بدانیم که سخن از کدام پدیده های عینی و ذهنی است؟ آیا  یک برنامه سیاسی است که شرکت های فراملی به جهانیان به زور می پذیرانند؟ یا سخن از دگرگونی کیفی سرمایه داری است؟

این تنها یک برنامه سیاسی نیست بلکه برآیند کارکرد امپریالیسم نیز است که در سه دهه گذشته به گونه ای چشمگیر دگرگون شده است. برخی در جنبش کمونیستی بین المللی حتا سخن از یک دوره نوین امپریالیستی می کنند.  

جهانی سازی با یورش همه سویه، اقتصادی، سیاسی، عقیدتی، نظامی – با هدف افزایش نرخ سود، به فراهم کردن بازارهای نوین، دستیابی به سرچشمه های طبیعی و سرمایه گذاری و کاهش  دستمزدها پرداخت. این هسته بنیادی جهانی سازی است.

چه چیزی تکانه این یورش هم سویه و جهانی سرمایه بوده است؟ در پاسخ باید گفت، بحران امپریالیسم. در دهه 1970، اقتصاد جهانی سرمایه داری زیر آوار بحران گسترده و ژرفی افتاده بود که کاهش نرخ سود آن را پدید آورد. این دلیل بنیانی یورش نئولیبرال بود که از سال 1980 همه بخش های اقتصاد جهانی سرمایه داری را در برگرفته بود.

برای همین یورش امپریالیسم برای از میان برداشتن قانون های ملی کشورها که جلوی گسترش بی لگام سرمایه را می گرفت آغاز شد. کشور به کشور، نقشه گسترده برای برداشتن دشواری در راه سرمایه گزاری، بازرگانی آزاد، کنش های بانکی و مالی بی لگام آغاز شد. آرام آرام، سپهر نوینی برای سرمایه گزاری بی بندوبار گشوده شد. در سال های پس از آن شرکت های  فراملی به یک نیروی بزرگی  دست یافتند و بازیگران کوچکتر در بازار سرمایه داری را به نابودی کشاندند.  

هنگامی که شرکت ها فراملی نیروی جهانی بیشتری به دست آوردند، آنها به تقسیم کار جهانی پرداخته اند. به جای تولید در یک جا، هر بخش تولید به جایی سپرده می شود که  نیروی کار از کمترین دستمزد و بهترین چونایی و چگونگی (کیفیت) برخوردار هست. به دین گونه کارهای پیچیده و پیشرفته هم چون پژوهش، برنامه ریزی، نمودار سازی و پردازش (طراحی) به کشورهای پیشرفته و کارهای ساده و دستی به کشورهای “جهان سوم” واگذار شد که با کمترین هزینه و کمترین دردسر از سوی جنبش کارگری و اتحادیه ها روبرو می شود. جابجایی جهانی در تولید، کشورها را به رقابت برای فراهم کردن کمترین مالیات شرکتی واداشت. امپریالیسم برای جهانی سازی سرمایه به کمک نئولیبرالیسم برای ناتوان کردن دولت ها و از میان برداشتن امنیت اجتماعی نیاز داشته است و دارد.

بنابراین می توان دید که پیوند پیچیده ای میان سازه های ذهنی و عینی، جهانی سازی را در دستور روز می گذارد. 

اینکه یک دگرگونی در کارکرد سرمایه انجام گرفته شده است را می توان از بسیاری از داده ها خواند. گسترش و افزایش سرمایه گذاری برون مرزی در کشورهایی مانند هند و مکزیک است که  شرکت های فراملی آمریکایی تولید را به آنجا برون سپاری می کنند یکی از این نمونه ها است. این برآیند تقسیم کار جهانی است. گسترش سودورزی شرکت های فراملی جهانی شدن در شرق شتاب بیشتری گرفت. همچنین می توان این دگرگونی را در گسترش کهکشانی جابجایی کالا از شرق به سوی ایالات متحده و اروپا  دید.

ویژگی های  اقتصادی جهانی سازی سرمایه را در زیر بر می شمریم.

همچون بخشی از تقسیم کار جهانی، یکی از ویژگی های جهان سازی جابجایی تولید از کشورهای پیشرفته به کشورهای “جهان سوم” است.

با شیوه های گوناگون فشار بر کشورهای رفاه برای کم توان کردن پایگاه اقتصادی دولت آورده می شود. با ترساندن دولت ها از برون سپاری تولید به برون از کشور، به آن ها برای کاهش مالیات شرکت ها و سایر مالیات های بازرگانی و مالی فشار آورده می شود. کشورها برای نگه داشتن تولید در درون کشور با دیگر کشورها به رقابت مالیاتی می پردازند، تا گیرایی و کشش بیشتری برای سرمایه گذاری شرکت های فراملی فراهم کنند.

نهادهای سرمایه مالی مانند صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی (WTO) به کالا سازی بخش های همگانی (عمومی) کشورها می پردازند و به دولت ها فشار می آورند تا به شرکت های فراملی اجازه دهند که پهنه های دیگر اقتصاد همگانی مانند انرژی و آب را در دست بگیرند. این نهادهای امپریالیستی برای بالا بردن نرخ سرمایه، دولت ها را وا می دارند که با پیاده کردن سیاست های نئولیبرالی دروازه های بخش های عمومی را برای گام گذاشتن شرکت های فراملی برای سودورزی باز کنند و هم زمان با از میان برداشتن شبکه های امنیت اجتماعی دستمزدها را کاهش دهند. با نابود کردن شبکه ایمنی اجتماعی، شرکت های فراملی بازار کار خاکستری یا سیاه با دستمزد کم می آفرینند. در نبود و یا کم بود پول بیکاری کارگران به ناگزیر تن به کاهش دستمزد می دهند که برآیند آن در امریکا پدید آمدن “تنگ دست کارکن” ‘working poor’ بوده است. “تنگ دست کارکن” به کارگران و کارمندانی گفته می شود که از ناچاری و گرسنگی به ناگزیر باید به انجام چند کار گوناگون بپردازند.     

هنگام سخن گفتن از پیامدهای جهانی سازی نباید جنگ افروزی را فراموش کرد. همان گونه که آلن فریمن (Alan Freeman)، کمونیست ایتالیایی می گوید: جنگ دیگر یک ابزار انتخاباتی و کوچک نیست، بلکه یک سیاست بنیانی برای حل کاهش نرخ سود است. 

می توان پرسید که جنگ آفرینی و برای نمونه جنگ و ویرانی در عراق چه پیوندی با جهانی شدن دارند؟ همان گونه که فریمن می گوید: جنگ افروزی کنونی، برایند سیاسی جهانی شدن سرمایه است. این یک دگرگونی کیفی است که سرمایه داری با برتری سه دهه و گسترش بازارهای سرمایه به آن دست یافته است.    

 چرا امپریالیسم به پرخاشگری جنگی نیاز دارد؟ برای این که اگرچه امپریالیسم در دستور کار سیاسی خود پیروز شده است، ولی این برتری سیاسی به افزایش نرخ سود نینجامیده است. وارونه، ویژگی های بحران عمومی به گونه ای فزاینده برجسته شده است. از سال ۱۹۹۲ ، تولید ناخالص داخلی سرانه در هر سال در سراسر جهان سرمایه داری کاهش یافته است. این رویداد در تاریخ سرمایه داری همانند ندارد. همچنین نشانه های روشنی از رکود در نرخ رویش (رشد) اقتصادی، بهره وری و سرمایه گذاری ها می توان دید. نابرابری در سراسر جهان سرمایه داری بیش از هر زمان دیگری گسترش یافته است. این ویژگی ها نشان دهنده بحران عمومی امپریالیسم و دشواری های تازه ای است که امپریالیسم هم اکنون با آن روبرو است.  

پیامدهای جهانی سازی در کشورهای “جهان سوم”

برخی ها مانند رفیق کسرا فروهی جهانی سازی را شایش (امکان) شایسته برای پیشرفت کشورهای “جهان سوم” می دانند که می تواند اقتصاد این کشورها را به روز و کارآمد  کند.  

پرابهت پتنائیک (Prabhat Patnaik) ، پرفسور اقتصاد و مارکسیست هندی در کتاب ناآزادی (Unfreedom) نکته ای را باز می کند که برای رفیق کسرا فروهی هم دشواری آفریده است. این پرفسور مارکسیست از پیدایش “انترناسیونالیسم پرولتاریا” و “انترناسیونالیسم بورژوایی” به یک اندازه خشنود نیست. انترناسیونالیسم پرولتاریا به پیشرفت راستین جامعه های انسانی کمک می کند، انترناسیونالیسم پرولتاری نیازی به جهانی سازی سرمایه ندارد و همواره بوده است و گر نه، شعار کارگران جهان متحد شوید، بی معنا می بود. پیامد پدید آمدن انترناسیونالیسم بورژوایی، افزایش نابرابری و نابودی محیط زیست در جهان است. برای همین هم پروفسور پاتنیک خواهان نیرومند شدن دولت ملی در پیکار با گسترش روزافزون سرمایه مالی و انترناسیونالیسم بورژوازی است.     

در مرحله کنونی جهانی سازی و پیدایش بورژوازی جهانی به ویژه برای کشورهای “جهان سوم” یک پسرفت است. اگرچه سرمایه داری، جهانی سازی را همچون یک سیستم پیشرفت و نوین سازی می نمایاند، ولی شکل نوینی از امپریالیسم است که با فرمانروایی فزاینده سرمایه مالی نیرومند شده است و شرایط اقتصادی می آفریند که به درگیری های روز افزون اجتماعی می انجامد. جهانی شدن به درگیری های اجتماعی دامن می زند، زیرا دولت ملی را کم توان و یا ناکارآمد می کند و خلق های گوناگون و گروه های اجتماعی  را بر می انگیزد که شناسه های (هویت) دیگری سوای یک پارچگی ملی جستجو کنند که در پایان به درگیری فرهنگی و یا مذهبی میان این گروه ها می انجامد. همان گونه که می دانیم، نیروهای امپریالیستی پشتیبان این چنین فرایندهایی از بزرگ سازی شکاف فرهنگی و یا مذهبی و جدایی خواهی هستند. جهانی سازی چنان نابرابری و تنگ دستی را میان توده ها گسترش می دهد که درگیری اجتماعی را نیز به همراه خود می آورد.

داد و ستد اقتصادهای “جهان سوم” با  جهانی سازان دنیا به گونه ای است که ساختارهای نابرابر بازرگانی را زنده نگه می دارد و با نسخه برداری از الگوهای استعماری تقسیم کار بین المللی، کشورهای “جهان سوم” را وا می دارد که برای پرداخت صورت حساب واردات خود به تولید کالاهایی بپردازند که در کشورهای پیشرفته جهان توان فروش دارد. این کار کشورهای “جهان سوم” را از تولید کالاهای خوراکی برای بازارهای خود به دور می کند و آن ها را وا می دارد که به تولید کالاهایی که می توان برای صادرات به کار برد بپردازند. یشتر سرمایه ای که در کشورهایی مانند هند سرمایه گزاری می شود در پهنه ی تولید به کار برده نمی شود بلکه به شکل مالی سوداگرانه در می آید. برآیند چنین جابجایی آزاد سرمایه جهانی بسیار کم به رویش اقتصاد تولیدی یا کارآفرینی در این کشورها کمک کرده است.

 ببینید که تولید برنج، گندم، جو و پرتقال میهن ما در سنجش با سال های پیشین به چه اندازه پایین آمده است. ولی در برابر آن تولید پسته، کیوی و هندوانه افزایش یافته است.

در جاهای دیگر، مانند آمریکای لاتین، آموخته های باارزشی در باره جهانی سازی نئولیبرال و نبرد توده ها با آن به دست آمده است.  مردم آمریکای لاتین سال ها علیه پروژه ALCA ، که تلاش ایالات متحده برای پدید آوردن یک بازار آزاد در منطقه بوده است جنگیدند.

پیامدهای ویرانی شرکت های فراملی در آمریکای لاتین پایین آمدن سرانه تولید ناخالص داخلی (GDP) در منطقه بوده است. میلیاردها دلار از این کشورها برای بازپرداخت بدهی کلان به شرکت های سرمایه گزاری فراملی پرداخت شده است که گاهی نزدیک به 50 درصد تولید ناخالص داخلی فراتر رفته است. شرکت های سرمایه گزاری فراملی هنگامی که با کاهش آهنگ خصوصی سازی و ستیز مردمی روبرو شدند سرمایه گذاری را در برخی از کشورها تا ۷۵ درصد کاهش دادند. کشورهایی مانند آرژانتین زیر فشار جهانی سازی تا مرز فروپاشی رفته بودند.

تنها جمهوری خلق چین و جمهوری سوسیالیستی ویتنام که در آن رهبری جامعه در دست طبقه کارگر است توانستند از فناوری و سرمایه گزاری برای پیشرفت راستین جامعه بهره برداری کنند. با این همه، طبقه کارگر این دو کشور سوسیالیستی بهای سنگینی برای پیشرفت اقتصادی جامعه پرداخته است. در آغازاین روند، شرکت های فراملی از طبقه کارگر در این دو کشور ددمنشانه بهره برداری کرده بود و کارگران زیر بدترین شرایط کاری با کمترین دستمزد کار می کردند.    

پیمان نامه NAFTA در سال های نخست دهه 1990 ، میان ایالات متحده ، مکزیک و کانادا بسته شده بود . در سال های پس از آن، صدها هزار شغل از ایالات متحده و کانادا به مکزیک که نیروی کار ارزان دارد جابجا شد. در سال ۲۰۱۸ این پیمان نامه جای خود را به پیمان نامه United States–Mexico–Canada Agreement (USMCA) داد که به دنبال همان هدف ها است. اتحادیه های کارگری آمریکا می گویند که شیوه ترساندن برون سپاری تولید نیروی کار را پیوسته زیر فشار برای کاهش دستمزدها و پذیرش شرایط کاری بدتر می گذارد.

پیامدهای جهانی سازی در کشورهای پیشرفته

در آغاز، روند جهانی سازی در اروپا کند بوده است. سنگرهای اجتماعی فراوان در جامعه هایی که زیر رهبری دولت های رفاه بوده اند، نیرو چانه زنی اتحادیه ها را بالا نگه می داشت. حقوق اجتماعی و اتحادیه های کارگری نهادینه شده در این کشورها جلوی کاهش دستمزد را می گرفت. بورژوازی کشورهای رفاه به همکاری طبقاتی باور داشت. در گذشته در اسکاندیناوی و حتا آلمان – دگرگونی های بزرگ سیاسی با همکاری میان دولت، کارفرمایان و جنبش اتحادیه های کارگری انجام می شد.    

امابا گسترش جهانی سازی، پیش شرط های این همکاری طبقاتی به گونه ای چشمگیر دگرگون شده است. شرکت های فراملیتی ناگزیر به کاربرد نیروی کار ملی و وابستگی به بازارهای ملی نیستند. هم اکنون، کارفرمایان می دانند که هم سنگی نیروها به سود آن ها است. شرکت های فراملی آلمان به آسانی و با زور، کاهش دستمزد را به طبقه کارگر پذیراندند.

بسیاری از این شرکت های فراملی در این کشورها مالیات نمی دهند. این شرکت ها با  ترفند قیمت گذاری انتقالی (transfer pricing) (قیمت گذاری انتقالی پرداخت بهایی است که برای داد و ستد کالاها و خدمات میان بخش های گوناگون یک شرکت فراملی در کشورهای گوناگون انجام می گیرد) از پرداخت مالیات خودداری می کنند.

شرکت های مالی فراملی تنها در بخش های سود آور و انگلی در این کشورها سرمایه گزاری می کنند. پژوهش گر مارکسیست، دیوید هاروی (David Harvey) (هفده-تضاد-و-پایان-سرمایه-داری) می گوید هنگامی که سرمایه مالی در تولید سرمایه گزاری نمی کند، برآیند این کار نرخ سود صفری سرمایه می شود. مالکیت زمین و ساختمان ها و کمبود طبیعی فضا- به این طبقه اجازه می دهد که بر زیان سرمایه تولیدی سودهای هنگفت به دست آورد. این کار در پایان نرخ سود سرمایه گذاری در بخش تولیدی را کاهش می دهد.    

تناقضات فزاینده ای بین بخشی از سرمایه که در سطح ملی و در پیوند با بازار درون مرزی کار می کند با شرکت های فراملی پدید می آید. شرکت های فراملی تلاش می کنند که بازدارنده های ملی را از میان بردارند، و سرمایه داران درون مرزی می کوشند که آن ها را نگه دارند. ”چپ” سوسیالیستی اروپا خواهان بهره گیری از نیروی بازمانده دولت های ملی برای نبرد با گسترش نیروی سرمایه شرکت های فراملی است.

شرکت های فراملی برخی از کارخانه های دولتی تولید کننده انرژی و آب و یا صنعت های سبک نوآور را از دانش و فناوری تهی کردند و هم اکنون در اندیشه بستن آن ها هستند. برخی از دشواری هایی که اروپا در برخورد با بیماری همه گیر کورونا با آن درگیر بوده است و هنوز هم هست، ریشه در فروش کارخانه های واکسن سازی و نهادهای پژوهشی در باره ی ویروس به شرکت های فراملی دارد. ”چپ” سوسیالیستی اروپا هم اکنون بازپس گیری این کارخانه های دولتی را در دستور کار روز خود دارد. البته انجام این کار به هم سنگی نیروها بستگی دارد.  

ترس از برون سپاری و جابجایی تولید به کشورهای با دستمزد پایین دلیل افزایش بسیار کند دستمزد در صنعت است. ترس از برون سپاری چیزی است که کارمندان هنگام گفتگو درباره دستمزد به آن می اندیشند. آهنگ افزایش دستمزد دربخش های بازمانده صنعت به آن اندازه کند است که با افزایش هزینه زندگی، اتحادیه ها نگران کاهش دستمزد واقعی کارگران هستند.

اگر کارگران اروپایی بخواهند با دستمزد ناچیز کارگران تایلندی و یا بنگلادشی رقابت کنند، باید یک هفته کار کنند، ولی به اندازه یک روز دستمزد بگیرند. آموخته های سال های گذشته نشان داده است که با این که دستمزد ها افزایش چندانی نیافته است، شرکت های فراملی بخش ساده تولید را برون سپاری کردند و به جاهای دیگر فرستادند.    

جهانی سازی، چون موریانه دموکراسی در اروپا را از ریشه خورده است. لابی کاران شرکت های فراملی با هزینه های هنگفت و کمک مالی به سیاست مداران سرشت دموکراسی را از درون تهی می کنند. ۹۵ درصد سازمان های لابی کار در اروپا، برای شرکت های فراملی کار می کنند. کارمندان بلندپایه و سیاست مداران نهادهای سیاسی اتحادیه اروپا با کارگزاران شرکت های فراملی پیوندهای نزدیکی دارند. برای نمونه، رئیس پیشین کمیسیون اتحادیه اروپا آقای باروسو (Barroso) پس از پایان دوره رئیسی خود به کار در شرکت بدنام سرمایه گذاری آمریکایی گلدمن ساکس (Goldman Sachs)  پرداخت. گلدمن ساکس یکی از شرکت های فراملی بزرگ لابی گر در اروپا و امریکا است. این شرکت در سال ۲۰۱۵ ۱،۵ میلیون € برای لابی گری در پارلمان اروپا هزینه کرد. شرکت های فراملی دارویی در پنج سال گذشته نزدیک به یک میلیارد $ برای لابی گری هزینه کردند. در همان دوره، آنها نزدیک به ۱۰۰ میلیون $ به نامزدهای فدرال و حزب های سیاسی پول دادند.

پایان سخن

تضادهای بنیادی در سرمایه داری در چند دهه گذشته بسیار ژرف تر و بارزتر شده است. ما دریافتیم که به دلیل افزایش تضادها و دشواری های درونی، با سرمایه ای روبرو هستیم که امروز بیش از هر زمان دیگری پرخاشگر است. ما همچنین باید بگوییم که یورش جهانی سرمایه به دست آوردهای کارگران و رنجبران- جهانی سازی – باد تازه ای بر پرچم نبرد طبقاتی وزیده است و آن را تیز و ژرف تر کرده است. بنابراین جهانی سازی به هیچ روی یک پیشرفت طبیعی نیست که نه می توان و نه باید جلوی گسترش آن را گرفت.

جهانی سازی را نمی توان با بکارگیری از اندیشه امپراتوری (Empire) آنتونی نگری (Antonio Negri)  درک کرد. جهانی سازی را باید با کمک مقوله لنینیستی امپریالیسم درک کرد. جهانی سازی جدا از دستگاه سرمایه داری پدید نیامده است و نمو نکرده است بلکه برآیند منطقی سرشت امپریالیسم است، یعنی جستجوی همیشگی و پیوسته آن برای سود. هر روز روشن تر می شود که این “پیشرفت” نه به درد مردم دنیا می خورد و نه به محیط زیست و پایداری سود می رساند.   

فناوری سرمایه از پویایی پیشرفت تکنولوژیکی برای به یوغ کشیدن و کاهش دستمزد کارگران سود می جوید. فن آوری سرمایه با شکاف انداختن میان انسان و طبیعت، میان انسان و دیگر هم گنانش، و میان انسان و فرآورده اش توان پیوند حسی ما با جهان پیرامون مان را از ما گرفته است.

جهانی سازی سرمایه سنجش های جغرافیایی و تاریخی سرمایه داری را از محلی به جهانی دگرگون کرده است. پیامدهای دگرگونی آب و هوا، از دست دادن گوناگونی زیستی و ترکیب های شیمیایی انسان ساخته بازمانه های (اثرات) ناشناخته در طبیعت دارند. حل تناقضات کنونی بین طبیعت و سرمایه داری از بیرون و فرای توان ابزارهای کهن شناخته شده است. اکنون آلودگی های محلی و منطقه ای به جاهای دیگر جهان ترابرد و جابجا می شود.

در آغاز شرکت های فراملی رهبران اتحادیه در اروپا را با گفتن این که شغل های دیگری آفریده خواهد شد آرام می کردند، ولی سازگاری با چارچوب جهانی سازی  راه به جایی نبرد و بخش های دیگر اقتصاد نتوانستند برای همه ی کارگران بی کار کار فراهم کنند. ما در شرایطی هستیم که حتا هواداران سیاست همکاری طبقاتی هم به شکست آن باور دارند. برای طبقه کارگر در این کشورها دو راه دیگر نیست: پذیرش سرسپردگی در برابر سرمایه و یا گزینه دیگر نبرد با این جهانی سازی.

اقتصاددانان مارکسیستی مانند آلن فریمن با داده های بی شماری نشان داده اند که جهانی سازی مردم، طبقه ها و ملت ها را از هم دور و منطقه های کلیدی جهان را دگرگون کرده است.فریمن با به چالش کشیدن اندیشه گریزناپذیری (اجتناب ناپذیر) جهانی سازی می گوید که تضادهای اقتصادی آن نظم جهانی را بر هم زده است و آن را به بحران انداخته است.

او نشان می دهد که چگونه جنبش های صلح و جنبش های ضد جهانی سازی می توانند نیروها را متحد کنند و آینده جهان را دگرگون کنند.

سرچشمه های کمکی

طرح سند کنگره هفتم

نگاهی به طرح اسناد هفتمین کنگره حزب توده ایران




هم اکنون وحدت سازمانی نه! ولی هم کاری میان توده ای ها چرا نه!

مقاله ۵/۱۴۰۰
۱ اردی بهشت ۱۴۰۰، ۲۲ آوریل ۲۰۲۱

نگارنده بارها گفته است که مرزی که در درون جنبش توده ای باید گذاشت مرز میان “وابسته رژیم”  و “ناوابسته رژیم”  نیست. این گونه مرزگزاری به دلیل های گوناگون زیر نادرست است.

یکم- این گونه مرزگزاری ما را به نادرستی به این برداشت فروکاستگرایانه می رساند که “ناوابستگان” را به آسانی می توان از “وابستگان” جدا کرد.

دوم- وابسته بودن کسی به رژیم و کنش او علیه براندازان را نمی توان به آسانی به هر کسی چسباند. این یک داوی حقوقی است که باید بتوان درستی آن را در دادگاه نشان داد.

سوم- مرز میان “وابسته” و “ناوابسته” چشم ما را برای دیدن دیدگاه های نادرست هم کور می کند. این گونه مرزگزاری مرز میان دیدگاه ها را می زداید.

چهارم- به جای برخورد با دیدگاه های هم دیگر و گفتگو در باره ی آن گرایش انگ و برچسب زدن را در ما نیرومند می کند. برخی ها هم کار را از این آسان تر می کنند و هر دیدگاه دیگری را که با دیدگاهشان همخوانی نداشته باشد را دست ساخته رژیم و یا غرب می دانند.

باید پذیرفت که دنیا بسیار پیچیده شده است. باید پذیرفت که جدا کردن سره از ناسره و پاک از ناپاک دیگر مانند گذشته آسان نیست. رژیم های دیکتاتوری و امپریالیسم با آموختن از دانش گفتگو، مدیریت بحران، روان انسان، روانشناختی رفتار و کردار انسان و با دروغ سازی در دستگاه های رسانه ای خود بسیار در نشان دادن درستی سیاست های خود نیرومند شدند و در سیاه کاری دیگر نمونه ندارند. به یادمان باشد که امپریالیست ها به نام نجات مردم و برپایی دموکراسی به لیبی یورش بردند؛ به نام آزادی زنان، افغانستان را به خاک و خون کشاندند؛ به نام پشتیبانی از جهان آزاد، چنبر را به دور روسیه هر روز تنگ تر می کنند؛ و به نام نبرد با دیکتاتوری حزبی، کوبا را تحریم می کنند.   

هیچ کسی نمی تواند به سادگی مس را به جای طلا بفروشد. این کار به زبانی پر از نیرنگ نیاز دارد که با پررویی و بی شرمی شب را روز بنمایاند و مس را طلا. جمهوری اسلامی هم این گونه ترفندها را می شناسد. به راستی هم در این باره سردمداران رژیم آموزگاری زبردست و کاردانی چیره دست هستند. این ها همان هایی هستند که شب را روز و زندان را دانشگاه می خوانند.   

 رفیق اندیشمند ما طبری در باره ی سیاه کاری های جمهوری اسلامی در زندان می گوید:

“بر طناب حيله، حلقه ها زده اند، بر پيرهن چاک چاک و دريده يوسف، وصله ها.
خورشيد انكار می شود، ماه وجودی زائد تلقی می گردد، شب پرستان مشت مشت بر ستاره ها،
رنگ شب می پاشند.”. (از شعرهای زندان)

باید کمی بخود رنج داد و دلیل های دیگران برای درستی دیدگاه را شکافت تا پی برد که چه گفته می شود. گفتن این که هر کسی که سپاه را ضدامپریالیست می داند وابسته به رژیم است، نه تنها گره ای را باز نمی کند بلکه راه گفتگو را هم می بندد.

در همین تارنگاشت رفیقی که در درست کاری و راست گویی او نمی توان تردید کرد نوشته است که او برای کشته شدن سپاهی سلیمانی گریست. برخی از رفیقان توده ای هم با گل چینی ده ها گفته ها و نشان دادن ده ها کرده ها که احمدی نژاد با عوام فریبی در میان هزاران کلک بازی گفته است و یا کرده است او را دموکرات انقلابی می دانند. ما نمی توانیم با وابسته خواندن آن ها کار خود را پایان یافته پنداریم. هواداران انگ زنی خود را از رنج برخورد با دیدگاه های دیگر می رهانند و تنها “ناوابستگان” را درست کار و راست گو می دانند. هنگامی که نیرو برای یافتن پیوند کسی با کسی به کار برده می شود، اندیشه جستجوگر به کرختی دچار می شود و روشنگری زیر سایه برچسب زنی گم می شود.      

آیا این به این معنی است که در میان ”راه توده” ، ”عدالت” و” ۱۰مهر” نمی توان به راستی کسی را وابسته به رژیم یافت. نه! رژیم بی گمان تلاش خود را برای گماردن این و یا آن و یا خریدن این و یا آن می کند و شاید هم در این کار گهگاهی بخت با او یار باشد. همان گونه که خطر گماشتن و یا خریدن کسی در درون حزب توده ی ایران هم را نباید نادیده گرفت. برخی از هواداران حزب توده ی ایران هم  به ایران می روند. نباید بروند، ولی می روند. هر توده ای که با پای خود گام به کنام “سربازان گمنام امام زمان” می گذارد، هم زمان خود را دست خوش خطر بزرگی می کند که می تواند پیامدهای بسیار ناگواری برای او و رفیقانش داشته باشد. هنگامی که کسی در چنگال نیروهای امنیتی گرفتار می شود و زیر شکنجه می رود، فرجام آن ناروشن است و هر چیزی می تواند روی دهد. بنابراین گفتن این که نمی توان کسی را که در سخن برانداز هست خرید، درست نیست. دستگاه های امنیتی رژیم نادان نیستند و آن ها به آسانی می توانند کسانی را بخرند که کارشان این باشد که با فریاد “وابستگان” را بگیرید در گردان “ناوابستگان” لانه کنند و برای روزهای مبادا توی آب و نمک نگهداری شوند.  بنابراین، رژیم همیشه چه از برون و چه از درون در تلاش فروپاشی حزب توده ی ایران هست و باید هشیاری سازمانی داشت، ولی این هشیاری به معنای برخورد امنیتی کردن با دیدگاه ها نیست.  

آن چه که به “راه توده” بر می گردد، نگارنده توان خود را به روی نشان دادن وابستگی آقای خدایی به کار نمی برد. نه این که نگارنده نداند که رفیق آذر در باره ی او چه گفته است؛ نه این که نگارنده نداند که او چه ماجراجویی هایی در افغانستان داشته است؛ نه این که نگارنده نداند که او هنوز پاسخی به این که چگونه از اردوگاه پناهندگی به امریکا رفت و برگشت نداده است؛ نه این که نگارنده نداند که او چگونه به خانه ی رفیق عاصمی دست برد زد، تا آرشیو “راه توده” را بدزدد. این رویدادها و گمان ها ی دیگر در باره ی خدایی اندیشه مرا به سوی خود نمی کشد. آن چه که به بهینه کردن نیروی نگارنده بر می گردد، روشن گری در باره ی اندیشه سوسیال دمکراسی است که “راه توده” در بسته های زرین به توده ای ها می فروشد.      

پس آری. کسی از برلن به ترکیه رفت، کسی از امریکا به ایران رفت، کسی از دو حزب کمونیست به بیرون رانده شد. ولی این نشانه ها دلیل بر آلودگی همه ی دارندگان این گونه دیدگاه ها نیست. در این گروه ها کسانی هستند که دوران زندان خود را با سربلندی و سرفرازی گذراندند و پس از آزادی و آمدن به برون مرز هم، هیچ گاه به ایران برنگشتند. در این گروه ها کسانی هستند که در برابر دگرگونی ایدیولوژیک حزب از مارکسیسم- لنینیسم به سوسیال دمکراسی دلیرانه ایستادگی کردند.   

  بنابراین، برای همکاری در زمینه های مشخص و روشن، مرز را باید در جای دیگری گذاشت. هر سازمانی در زمینه های گوناگون، گروه ها و سازمان های دیگر را برای همکاری برمی گزیند. بگذارید در دنباله به این بپردازیم که آیا یک حزب سیاسی برای هم کاری در زمینه های گوناگون با دیگران، باید از آن ها نداشتن سوئ پيشينه درخواست کند؟   

به تازگی حزب توده ی ایران درخواست همکاری در باره ی تحریم انتخابات را به برخی از نیروهایی که حزب بر این باور است که توان و خواست همکاری در این زمینه را دارند فرستاده است. بی گمان برخی از کسانی که با این سازمان ها و گروه ها همکاری می کنند به ایران می روند، ولی به این دلیل نمی توان دست همکاری به سویشان دراز نکرد. افزون بر این بی ریب، برخی از آن ها در فردای پس از جمهوری اسلامی دشمن ما می شوند؛ برخی از آن ها رقیب ما می شوند؛ برخی ها رفیقان نیمه راه می شوند. ولی با این همه، هم اکنون همراهی با آن ها کار درستی است، چرا که زمینه و زمان این همکاری و چارچوب آن روشن است.     

به همین گونه می توان کسانی را یافت که در زمینه سیاسی امروز با ما همراه نیستند، ولی فردا به سوی ما می آیند و به گمان بسیار با ما می مانند. برای این همکاری آتی که بسیار برای نبرد طبقاتی و انجام وظیفه سوسیالیستی ما برجسته است، باید زمینه های همکاری را از هم اکنون فراهم کرد.   

آری! برخی از گروه هایی که خود را توده ای می نامند، هم اکنون خط مشی بسیار دگرگون و حتا ناسازگار با خط مشی حزب توده ی ایران دارند. سخن از این نیست که این ناهمسانی و ناهمگونی را نادیده گرفت و با آن جدل نکرد. سخن از این هم نیست که هم اکنون آن ها به کار در درون حزب فراخوانده شوند. همان گونه که پیش تر گفته شده است هم وند بودن (عضو بودن) دربرگیرنده پذیرش خط مشی و کار برای پیروزی آن خط مشی است. پس بگذارید هم اکنون سخن از یگانگی سازمانی نکنیم که چشم انداز آن بسیار دور است. 

سخن از این است که همه ی سازمان ها و حزب های سیاسی در زمینه های گوناگون، متحدان گوناگون دارند. بپذیریم که گروه هایی توده ای برون مانده از حزب، نمی توانند و نمی خواهند در کنار ما برای سرنگونی جمهوری اسلامی نبرد کنند.  بپذیریم که آن ها توده ای  شایسته همکاری در باره ی خط مشی سیاسی نیستند. اما هیچ دلیلی برای همکاری نکردن در زمینه های دیگر نیست.

همان گونه که می دانیم اگر چه که نبرد سیاسی بخش بزرگی از نبرد ما است، ولی نبرد طبقاتی در برگیرنده نبرد اقتصادی و نبرد ایدیولوژیک نیز هست.  

هنوز نگارنده دلیلی دریافت نکرده است که چرا که حزب توده ی ایران نتواند در باره ی نبرد ایدیولوژیک و نبرد اقتصادی با این گروه های توده ای همکاری بکند.

هر حزب سیاسی باید بتواند در هر زمینه که دیگران آمادگی همکاری دارند و این زمینه ها بخشی از هدف های استراتژیک او هستند همکاری کند. برای نمونه، اگر کسانی می خواهند برای ساختن سندیکا با ما همکاری کنند، باید آن را پذیرفت. اگر کسانی می خواهند با ما در باره ی گسترش و پیشرفت مارکسیسم- لنینیسم همکاری کنند، باید پذیرفت. اگر کسانی می خواهند ما را در نبرد با ایدیولوژی سوسیال دموکراسی یاری کنند، باید پذیرفت.      

بسیاری از رفیقان برون مانده که دیدگاهشان با خط مشی حزب هم سان نیست، توانایی هم  کاری در زمینه های دیگر را دارند. چرا نمی توان با این رفیقان در باره ی تاریخ حزب، گردآوری نوشته های حزب، و در برگزاری بزرگداشت جان دادگان حزب ووو همکاری کرد؟

یک حزب سیاسی باید به آینده نیز بیاندیشد. بسیاری از این رفیقان با ما تاریخ مشترک دارند، در یک حزب و یا سازمان دیگر سازماندهی نشده اند و پیوند نیرومند عاطفی با حزب دارند. 

فردای پس از سرنگونی، این رفیقان می توانند تاریخ حزب را به جوانان بیاموزند، در باره ی ساختن سندیکا به دیگران آموزش بدهند، سوسیالیسم علمی را به زبان ساده به کارگران یاد بدهند، آموخته های فراوان خود را در زمینه های گوناگون، هم چون کار در میان زنان، دهقانان، کارگران و جوانان را پیش کش نیروهای تازه آمده بکنند. 

برای گل چیدن از باغ آینده، باید زمین خشک امروز را آبیاری کرد.   




نگاهی به فراخوان حزب توده ی ایران برای تحریم انتخابات!

مقاله ۴/۱۴۰۰
۲۹ فروردین ۱۴۰۰، ۱۸ آوریل ۲۰۲۱

پیش گفتار

به تازگی حزب توده ی ایران با نوشته ای خواهان همکاری میان نیروهای ملی، “چپ”، ملی- مذهبی، جمهوری خواهان و نیروهای اصلاح طلب ضد ولی فقیه در باره ی تحریم انتخابات شده است.

این نخستین تلاش آیین مند (رسمی) و آشکار حزب برای هم گامی با حزب و سازمان های نام دار با آوردن نام آن ها است. آن چه که این فراخوان را از دیگر فراخوان ها جدا می کند، همانا فرستادن درخواست هم کاری به نشانی مشخص است. باید این کار را نیک دانست و این دلیری را ستود. این فراخوان را باید تلاشی برای پایه گزاری جبهه ضددیکتاتوری هم دانست.   

بگذارید در زیر بررسی کنیم که برای آغاز همکاری میان گروه های مشخص نام برده، چه نکته هایی را این فراخوان برجسته می کند.  

چکیده ای از فراخوان

در این نوشته خودکامگی “مطلق یک فرد در مقام ولی‌فقیه بر همۀ ارکان و نهادهای” کشور برجسته شده است. با این که روی سخن با “مبارزان راه آزادی و عدالت” است، ولی نوشته به روشنی می گوید که چالش های که میهن ما با آن روبرو هست، هم نبود آزادی است و هم تنگ دستی فزایندهٔ رنجبران. اگر چه در اینجا سخنی از عدالت اجتماعی نمی شود، ولی درون مایه ی واژه ها به خوبی اندیشه ی برابری خواهی فراخوان دهندگان را نشان می دهد.         

در فراخوان گفته می شود که ریشه اقتصاد ورشکسته را، هم باید در سیاست‌های ناگوار اقتصادی و هم در پوسیده و چرکین بودن نهادهای اداری کشور جستجو کرد. در اینجا هم با این که سخنی از سیاست های اقتصادی نئولیبرالی نمی شود، ولی به خوبی روشن است که فراخوان ریشه پیامدهایی که از آن سخن می گوید را در کجا می بیند.   

ناتوانی نهادهای گوناگون جمهوری اسلامی تنها در راهبری اقتصادی کشور نیست بلکه حتا این رژیم در برخورد بهداشتی و اجتماعی در برابر پیامدهایی ناگواری که بیماری همه گیر کرونا برای مردم ما آفریده است، ساده نگر و بی‌برنامه بوده است و در حل دشواری هایی که این بیماری برای مردم ما پدید آورده است ناتوان بوده است. برای نمونه آوردن از پیامد این ناتوانی، فراخوان از بسته شدن یگانه های تولیدی بسیار و بیکاری فزاینده، و گسترش شکاف میان دارا و ندار سخن می گوید. 

بدین گونه، این نوشته خیلی کوتاه گزارشی از شرایط کشور می دهد. پس از آن، فراخوان به این می پردازد که با دانستن شرایط غم انگیز کشور در برخورد با انتخابات در پیش چه باید کرد؟

در اینجا گفته می شود که انتخابات “زیر نظارت استصوابی انحصارطلبانه رژیم” برگزار می شود. بدین گونه، یادآوری می شود که این انتخابات یک انتخابات آزاد نمی تواند باشد، اگر چه که رهبر فقیه برای پرشور کردن آن خواهان شرکت همه ی مردم و گام گذاشتن چهره های نو و جوان به پهنه نبرد هست. در پایان گفته می شود که آموخته های سه دهه گذشته نشان می دهد که شرکت در انتخابات گوناگون کمک به پابرجایی رژیم ولایت فقیه بوده است.    

هدف های این همکاری آفریدن یک حکومت مردمی، پاسبانی از آزادی، حقوق شهروندی و تمامیت ارضی و منافع ملی است که برای رسیدن به این هدف ها باید علیه خامنه ای و رهبران سپاه نبرد کرد.    

پایین تر روشن می شود که چرا نگارش فراخوان به این گونه هست که هست. گیرنده اصلی (target audience) پیام فراخوان دهندگان، نیروهای آزادی‌خواه و دموکرات هستند که حزب به دنبال “عمده کردن نقاط اشتراک” با آن ها است.

بگذارید به این بپردازیم که چرا “تحریم انتخابات” برای آغاز همکاری با نیروهای آزادی‌خواه و دموکرات نام برده کار بسیار درستی است.

چرا جستار تحریم برای آغاز همکاری خوب است

در سه دهه گذشته تحریم و یا گزینش میان “بد” و “بدتر” همواره یک چالش کلیدی  در سیاست های اپوزیسیون بوده است.

بسیاری به نادرستی تحریم انتخابات فرمایشی و نمایشی را با “بی عملی” یکسان می دانند. همان گونه که ما می دانیم، رژیم برای رواساختن (توجیه) سیاست های نادرست خود، با پیاده کردن این گونه نمایش ها پشتیبانی مردم از خود را به رخ دیگران می کشد. بنابراین، نیافتادن به دام رژیم “بی عملی” نیست بلکه شکل درخور نبرد در شرایط کنونی است. تحریم، خیزشی پر خروش نیست بلکه پاسخی برنده و کم هزینه به دیکتاتوری است.        

باید پذیرفت که هیچ رژیم دیکتاتوری مانند جمهوری اسلامی نمایش دموکراسی را به این خوبی برنامه ریزی و پیاده نمی کند. ولی فقیه برای انجام این نمایشنامه یک کارگردان نوآموز نیست بلکه اندوخته های پیروزمندانه بسیاری در برگزاری این گونه نمایش ها دارد. دست نوشت (سناریو) این نمایشنامه از بهترین ها است. نویسنده با دانستن زیر و بم های های جامعه خود و با شناخت از توانایی ها و ناتوانی های اپوزیسیون به خوبی شخصیت های دراماتیک، کمیک، دوراندیش، خوش پوش، لبخند زن و اخمو را برای پدید آوردن شور و هیجان در تماشاگر در پهنه نبرد انتخاباتی دور هم می چیند. کارگردان به بهترین شیوه به گزینش هنرپیشگانی می پردازد که در بازی کردن نقش خود همتا ندارند. کارگردان به خوبی می داند که باید “جاهل” بدزبان و بدکاری را به آن اندازه بد نشان داد که تماشاگران با “قهرمان” هم دردی کنند و هم سوی رفتار و کردار او شوند.   

در دانشگاه هایی که مدیران آینده را آموزش می دهند گفته می شود که مدیران در برخورد با زیردستان، باید این حس را در آن ها پدید آورند که از دیدگاه و اندیشه آن ها در تصمیم گیری بهره برداری می شود. جمهوری اسلامی در این رشته هم جای نخست را دارا است. دست اندرکاران این رژیم می دانند که آزادی سیاسی و اجتماعی مردم برابر با واژگونی جمهوری اسلامی است، بنابراین در هر انتخاباتی آن ها آن چنان نمایشنامه را پیاده می کنند که حس شهروندی و حق گزینش در یک جمهوری دموکراتیک را در مردم برانگیزانند.         

همراه با این نمایشنامه که برای ساده دلان و خوش باوران برنامه ریزی و پیاده می شود، جمهوری اسلامی در باره ی دشمنان،  خرده گیران، ناباوران، و بدبینان نیز برنامه دارد. برنامه هایی هم چون مرزهای میهن در خطر است؛ اگر بد را نگزینیم، کار ما از این هم که هست بدتر می شود؛ رهبری و سپاه ضدامپریالیستی هستند و اگر هواداران دولت پیروز شوند بندگی به نهادهای امپریالیستی از این هم بیشتر می شود؛ دولت و روحانی هوادار آزادی هستند و اگر سپاه بگیرد، همه را به چوب دار آویزان می کند و ایران را به چین می فروشد. داستانی که رژیم به دین گونه به پیش می گذارد به آن اندازه شیوا است که رویاهای شیرین را در نزد خرده گیران بیدار می کند و مژده و نوید آزادی به گوش شان می نوازد.

دست اندرکاران این نمایش با این سخنان چنان گرد و غبار در اپوزیسیون می آفرینند که کسی را یارای دیدن حقیقت نیست.

حقیقت ولی این است که همه ی نامزدان باید از پالایه (صافی) گوناگون رژیم همچون  “نظارت استصوابی”، “شورای نگهبان”، “تشخیص مصلحت”، “مجلس خبرگان”، “شورای امنیت ملی” ووو جان به در برند. همه دسته های درون و پیرامون – با این که نباید چشم بر گوناگونی آن ها بست – خود را زنده در زیر سایه رهبر می دانند و کم و یا بیش سرسپرده ولایت فقیه هستند. اگر حتا برخی ها در آغاز در این جا و آن جا گرایشی از گوش نشوی از رهبر از خود نشان دهند، ولی با یک فریاد رهبر مانند بچه ای که کاری نادرست کرده باشد خود را در گوشه ای پنهان می کنند تا دیده و شنیده نشوند.   

خوش باوران همواره بر این باور هستند که “بد” از “بدتر” کم بدتر است. گزینش میان وبا و طاعون هر چند سال یک بار برجسته ترین کاری می شود که بخشی از اپوزیسیون انجام می دهد. آن ها سیاست را همیشه بازی در زمین ساخته و پرداخته شده رژیم می دانند و از دنیای بزرگ و پرجنب و جوش بیرون از این زمین تنگ آگاه نیستند. آن ها همیشه در چرخش بی هوده آسیاب جلوگیری از نیرومند شدن “بدتر” در برابر “بد” گرفتارند.

بسیاری از خوش باوران با شستن گناهان خود، گناه گزیده شدن “بدتر” را به دوش تحریم کنندگان می گذارند. چرا که به گفته ی آنان اگر تحریم کنندگان به “بد” رای می دادند، چه بسا که “بد” گزیده می شد. پیامدگرایی (Consequentialism) یک شیوه درست در سنجش درستی سیاست تحریم نیست. نخست این که می توان از وارونه آن هم سخن گفت. آیا کسانی که از ترس “بدتر” به گزینش “بد” پرداختند، نباید در برابر بدتر شدن شرایط زیر رهبری “بدها” پاسخگو باشند؟

دوم این که این شیوه، پیامد گذرا و کوتاه زمان را برتر از پیامدهای پایدار و دراز زمان ارزیابی می کند. اگر ما همیشه به گزینش میان “بد و بدتر” بسنده کنیم، چیزی هم بیش از “بد” بدست نخواهیم آورد. آن ها هرگز به این نمی اندیشند که شاید این گزینش های بی پایان “بد”، زندگی را برای رژیم آسان سازد و حتا پیامی به “بد” فرستد که ما از بد بودن تو خرسندیم، تنها تلاش کن که بدتر نشوی. چرا باید به بهبودی شرایط زندگی پرداخت، اگر این مردم از بودن “بد” خشنود هستند؟  گزینش “بد”، باور گزینش گر و مردم به دگرگونی های بنیادی را سست می کند.   

خوش باوران برای دور نگه داشتن “بدتر“، کنش نادرست گزینش “بد“ را  کاری درست می خوانند. به زبانی دیگر برای دستیابی به هدفی ناوالا (دور کردن بدتر) افزار (وسیله) نادرست (گزینش بد) را روا می دانند. باید گفت که اگر بد بد است، پس گزینش بد هم باید بد باشد. “بد”گزین تا پایان زندگی در این بند گرفتار است.       

آن هایی که خود را هوادار سوسیالیسم می دانند و هم زمان “بد” را می گزینند، دیگر رنج یادگیری مقوله های سنگین اجتماعی- اقتصادی، سیاسی و فلسفی را به خود ندهند. چرا که سیاست آسان تر از آن است که مارکس، انگلس و لنین می گفتند! کار انقلابی این است که باید دست روی دست گذاشت و هنگام گزینش میان “بد و بدتر” “بد”گزینی را فراموش نکرد!   

همان گونه که می بینیم گرد آوردن کسانی که از مرز خوش باوری و دل سادگی گذشته اند و دیگر باور به ترفندهای رژیم ندارند کار بسیار درستی است که نه تنها گردان تحریم کنندگان را نیرومند می کند بلکه شاید پایه گزار جبهه ضددیکتاتوری نیز شود.  

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی کوتاه به پایگاه طبقاتی فراخوانده شدگان داشته باشیم و بررسی کنیم که آیا آن ها توانایی هم کاری در زمینه های دیگر را هم دارند.

پایگاه طبقاتی فراخوانده شدگان

به گفته رفیق جان داده در راه آزادی و برابری بهزادی “هر اتحادی باید هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد”. باید از خود پرسید، چه هدف های انقلابی با این اتحاد پیش برده خواهد شد؟ تردیدی نیست که اگر اتحادی که فراخوان به آن امید دارد پای بگیرد و پایدار شود، ما برای رسیدن به هدف های آزادی خواهانه پر زورتر و نیرمندتر می شویم.

ولی ما همزمان برای هدف های دیگری چون عدالت اجتماعی و استقلال نیز می جنگیم.      

بیشتر این سازمان ها و حزب هایی که از سوی حزب توده ی ایران برای همکاری فرا خوانده شده اند، افزون بر سکولار بودن، در سیاست اقتصادی خود دست کم نمی توانند با شیوه نئولیبرالیستی نظام سرمایه داری هم سو باشند. اگر ما نیروهای ملی و ملی- مذهبی را نمایندگان سیاسی بورژوازی ناتوان و کم جان ملی بدانیم، آن ها نمی توانند با برنامه های اقتصادی نئولیبرالیستی دولت همکاری و همیاری کنند. در برنامه بیشتر این سازمان ها دست کم از عدالت اجتماعی و کم کردن شکاف طبقاتی سخن رانده شده است. برنامه های جمهوری خواهان، حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) و سازمان اتحاد فداییان خلق ایران دست کم به برنامه های سوسیال دموکراسی نزدیک است.   

در باره ی “نیروهای اصلاح‌طلب ضد استبداد ولایی” باید گفت که این یک گروه آش شل و قلم کار است که سیاست اقتصادی روشنی ندارد. بنابراین، این گمان می تواند درست باشد که در میان آن ها هواداران برنامه های اقتصادی نئولیبرالیستی بسیار باشند.  

آن چه که به هدف استقلال بر می گردد، باید گفت که نبرد ضدامپریالیستی- نه مانند تنش آفرینی بی هوده جمهوری اسلامی بلکه با در پیش گیری راه اقتصادی مستقل- با استقلال در هم تنیده است. در میان فراخوانده شدگان سازمان هایی هستند که دارای سرشت ضدامپریالیستی نیستند. به ویژه هنگامی که سخن از همکاری با “نیروهای اصلاح‌طلب ضد استبداد ولایی” هست ما باید به یاد داشته باشیم که برخی از آن ها نه تنها دارای این سرشت نیستند بلکه همکاری با امپریالیسم را می پسندند.

آیا با این خرده گیری هایی که گفته شد، پس باید دست از این هم گامی برداشت؟ نه. هر حزب پیشرویی در راه دستیابی به هدف های استراتژیک خود می تواند متحدان تاکتیکی را برای همکاری برگزیند که در برخی از زمینه ها با آن هم اندیشه هستند. آن چه که برجسته است این است که وظیفه حزب طبقه کارگر با انجام این کار به پایان نمی رسد.    

بگذارید در زیر به بررسی این بپردازیم که همکاری دموکراتیک با نیروهای سیاسی و اجتماعی، نباید به فراموشی وظیفه سوسیالیستی ما بیانجامد.

دیالکتیک میان وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی

این فراخوان نباید فرا و سوای دیگر نوشته های حزب توده ی ایران بررسی شود. این فراخوان در پیوند با کار دموکراتیک و فراهم کردن زمینه های همکاری با دیگر نیروهای اجتماعی داده شده است. وظیفه دیگری که در پیوند دیالکتیکی با این وظیفه است، همانا وظیفه طبقاتی و سوسياليستی حزب است.  

شاید این فراخوان این تردید را در توده ها پدید آورد که تضاد میان مردم و حاكميت ولايت فقيه که روبنای نظام سرمايه داری است، مهم ترین تضاد است. هنگامی که تضاد میان مردم و حاكميت ولايت فقيه به درستی آشتی ناپذیر خوانده می شود، باید همزمان گفته شود که تضاد مردم با زيربنای نظام سرمايه داری وابسته نیز تضادی آشتی ناپذير است. زيرا فراهم کردن بسترهایی که دگرگونی بنیادی جامعه به آن نیاز دارد با از میان برداشتن روبنای ولايت فقيهی به تنهایی نمی تواند انجام شود. روبنای یکه تاز ولایی برای پاسبانی از زيربنای نظام سرمايه داری ساخته شده است.   

پایان سخن

اگر بتوان هم کاری و هم گامی در باره ی یک موضوع مشخص را آغاز پایه گزاری یک جبهه ضددیکتاتوری دانست، بنابراین هم اکنون هیچ زمینه ای بهتر و برجسته تر از هم کاری در باره ی تحریم انتخابات نمی توان یافت.

 اگر چه که در میان حزب ها و سازمان های فراخوانده شده به هم کاری هستند گروه هایی که ویژگی روشن برابری خواهی و ضدامپریالیستی ندارند، با این همه و روی هم رفته می توان این تلاش را گامی درست در راه برپایی جبهه ضددیکتاتوری از “چپ- میانه” (centre left) دانست.  

پس از جنگ تا کنون کم و بیش سیاست اقتصادی دولت های گوناگون همانند هم بوده است؛ نماز خواندن به سوی”کعبه” نئولیبرالیسم کار همه ی دولت ها بوده است. حكومت ولایت فقیهی شایسته ترین روبنا برای نظام سرمایه داری در ایران است. برای همین هم لایه های گوناگون بورژوازی با همه ی کشمکش های درونی از این نهاد تا زمانی که خود به نیرومندترین لایه ی بورژوازی دگرگون نشوند پشتیبانی می کنند.

اگرچه کوبیدن نهاد ولی فقیه پشتیبان اقتصاد سرمایه داری کاری است درست، ولی نباید با بزرگ کردن نقش روبنا، ساختار زیربنایی بیمار سرمایه داری را فراموش کرد. با بزرگ کردن بیش از اندازه طرد ولی فقیه، نباید دگرگونی بنیادی شرایط اقتصادی- اجتماعی فراموش شود.    

به زبانی دیگر، برپایی جبهه ضددیکتاتوری گام بزرگی است به جلو، ولی برای رسیدن به این هدف نباید وظیفه طبقاتی و سوسیالیستی خود را از یاد برد. در میان گروه هایی که به همکاری فراخوانده شده اند هستند سازمان هایی که توانایی (و یا شاید خواست) هم کاری در زمینه هایی که به وظیفه سوسیالیستی ما بر می گردد را دارند. می توان با آغاز گفتگو با آن ها در این باره، از هم اکنون زمینه های این هم کاری را فراهم کرد.   

فراخوان حزب توده ی ایران

به نیروهای ملّی، مترقی و آزادی‌خواه کشور:
بیایید دست در دست همدیگر ‌صدای متّحد مردم جان‌به‌لب رسیده از ظلم و استبداد و منادی تحریم فعّال انتخابات نمایشی رژیم ولایت‌فقیه باشیم!




باز هم در باره ی شعار طرد ولایت فقیه!

مقاله ۳/۱۴۰۰
۲۲ فروردین ۱۴۰۰، ۱۱ آوریل ۲۰۲۱

پیش گفتار

برخی شعار براندازی را دلیل سرخوردگی تودها می دانند. آن ها می گویند که شعار براندازی، طبقه کارگر را از نبرد اصلی که او توانایی عینی و ذهنی انجام آن را دارد به دور می کند و آن را به بی راهه می کشاند. برخی ها شعار طرد ولایت فقیه را بازدارنده دستیابی آهسته به آزادی می دانند. برخی ها شعار طرد ولایت فقیه را کم جان کردن ایستادگی در برابر اقتصاد نئولیبرالیستی می دانند. برخی ها از این هم جلوتر می روند و شعار طرد ولایت فقیه را بازدارنده پیشرفت اقتصادی و حتا به خطر انداختن استقلال کشور می دانند.  

راستش این است که این شعار به روند آزادی و دمکراتیزه کردن نهادهای فرمانروایی کشور می اندیشد و از این رو شعاری است که می تواند به فراهم کردن زمینه اتحاد میان نیروهای ملی و دمکراتیک و آزادی خواه علیه دیکتاتوری ولایت فقیه بپردازد. افزون بر این، این شعار دل و مغز پشتیبان اقتصاد نئولیبرالی را نیز با تیر خود نشانه می گیرد. از آن جایی که حزب توده ی ایران باور به همکاری با لایه های بورژوازی انگلی ندارد، بنابراین این شعار یک شعار ضدسرمایه داری نیز است.

آماج های بنیانی آزادی، برابری و استقلال زیر پای ستم فرمانروایان جمهوری اسلامی له شده اند. رژیم ولایت فقیه به هیچ یک از سه تا آماج انقلاب ملی- دموکراتیک، یعنی آزادی، برابری و استقلال، نه تنها دست نیافته است بلکه در شکست آن ها نقش برجسته ای نیز داشته است.   

در زیر می خواهیم نشان دهیم که برای هموار شدن راه انقلاب ملی و دموکراتیک، راه دیگری سوای گذشتن از این رژیم نیست.  

نخست بگذارید با هم بررسی کنیم که از این آماج های بنیانی انقلاب ملی و دموکراتیک چه مانده است. پس از آن با هم به بررسی نقش ولی فقیه در شکست هدف های انقلاب می پردازیم. در بخش پایانی با هم به چاره یابی و پیدا کردن راه درست نبرد می پردازیم.

آزادی

سرکوب‌های خونین خیزش توده ها، تازیانه زدن و بازداشت کارگران مزد نگرفته، به دار زدن و به تیر بستن فرزندان خلق های کرد و بلوچ، هیچ کدام از این ستم ها بی پذیرش فقیه نمی توانست و نمی تواند انجام گیرد. ولی فقیه از هر جنبشی، چه زنان چه دانشجویان و چه کارگران می ترسد و شب بی خواب است. برای یافتن کسی که نوای ایستادگی سر می دهد، همه ی رسانه ها و شبکه های اجتماعی و همه ی رسانه های کاغذی روزانه بازرسی و بازبینی می شوند. بسیاری از دستگیرشدگان را بی آن که به دادگاه ببرند یک راست به چوبه دار سپردند و می سپارند.

 شرایط کشور ما در هم سنجی با دیگر کشورهای نیمه فاشیستی سرمایه داری بسیار بدتر است. چرا که در بیشتر این کشورها به آزادی های بنیادی انسان ها دست درازی نشده است و نمی شود. شهروندان این کشورها در گزینش پوشش و خوراک آزادند و می توانند جشن بگیرند و شادکوبی کنند.

فرمان روایی دینی، ولی فقیه را نماینده خدا در زمین می داند. به زبان دیگر یعنی او از همه ی انسان ها، در همه ی زمینه ها بادانش تر و آگاه تر است. او از پزشک، از مهندس، از ویروس شناس، از اقتصاددان، از جامعه شناس، از روان شناس، از مردم شناس، از موسیقی دان، از هنرمند ووو آگاه تر است.  

 او به تنهایی فرمان روای جان و پول و گزینش گر گزینش مردم است. مردم تنها می‌توانند آن کسانی را برگزینند که چاکری آن ها به ولایت فقیه برای شورای نگهبان و سپاه روشن و آشکار شده باشد

آش تا به آن اندازه شور شده است که حتا آقای خامنه ای به ناگزیر در باره ی آن لب به سخن گشود. خامنه‌ای که خود بهتر از دیگران می داند که در جمهوری اسلامی رییس جمهوری تنها کارش چاکری و سخن گوش کنی از او است، به یکباره برای دیگران داستان سرایی می کند و می گوید که رییس جمهور از نیرومندترین کسان کشور است و همه ی ارگان های کشور زیر رهبری و فرمانروایی اوست.  

خامنه ای به دورغ می گوید که “قوّهِ قضائیّه یا دستگاه‌های نظامی خب مدیریّتهایی دارند؛ اینها در قبال مدیریّتهایی که در قوّهِ مجریّه هست یک اندکی بالاتر از صفرند”. او نمی گوید که هر نامزد رییس جمهوری نخست باید از بازرسی و بازبینی شورای نگهبان (که از دست نشاندگان او هستند) جان به در برد. سپاه و سپاه قدس و بسیج و ارتش و دیگر نیروهای انتظامی و چند دستگاه اطلاعاتی، قوه قضائی، و دادگاه انقلاب، و دادگاه ویژه روحانیت زیر فرمانروایی ولی فقیه هستند. سیاست برون مرزی و بخش بزرگی از  بازرگانی برون مرزی، زیر فرمان روایی فقیه است. (خانه نشینی احمدی نژاد و آوردن  پنهانی بشار اسد به ایران را بیاد داشته باشید). همه ی رسانه های گروهی آگاه سازی، مجلس، امام جمعه‌ها، شورای نگهبان، استانداران و  فرمانداران نیز فرمان بگیر او هستند. هنوز وزیر خارجه، وزیر اطلاعات، وزیر نفت، وزیر اقتصاد و دارایی سرراست و یا با میانجی از سوی ولی فقیه گمارده می شود.  

به دستور فقیه حتا این‌ قانون اساسی نیم بند از سرشت آن چه که می توانست به سود مردم باشد از آزادی گرفته تا برابری تهی شده است و پیاده نمی شود. در همه ی جهان دگرگون کردن و یا از میان برداشتن اصلی از قانون اساسی به همه پرسی نیاز دارد، ولی ایشان با یک چرخش قلم کار را یکسره کرده است.    

دولت ها همواره دربست کارگزار و پیاده کننده فرمان های ولایت فقیه بوده اند و حتا چاکری این دولت ها تا به آن اندازه بوده است که نه تنها ولی فقیه بلکه هر فرمانده بلندپایه سپاه و یا کسی از خانه (بیت) رهبری هم به دولت دستور می دهد. حتا آقای مطهری که در میان آن ها راست گوتر و درست کارتر است یک بار رک و راست گفته است که دولت در ایران هیچ کاره است و دامنه رهبری جامعه از سوی رئیس‌جمهوری را نزدیک به پانزده درصد می داند. بزرگترین شعار و آرزوی آقای خاتمی قانون پذیری بود. به یاد داشته باشیم که چگونه نهادهای زیر رهبری، چوب های درشت در چرخ دولت نیمه جان خاتمی  گذاشته بودند که دولت به راستی نیز در پایان هیچ کاره شد.

آیا رهبر هرگز نباید گزارشی از کارهای سیاسی و اقتصادی خود به کسی بدهد. او هیچ گاه و در هیچ جا پاسخگوی کنش ها و گزیرش های (تصمیم) نادرست خود به کسی نیست. خامنه‌ای، نخست بودن کرونا را نپذیرفت. پس از پذیرش، آن را ساخته دشمن دانست و پژشکانی که برای رویارویی با ویروس کرونا به ایران آمده بودند را بیرون کرد. و پس از آن تک و تنها و با خود بزرگ بینی جلوی خرید واکسن آمریکایی و انگلیسی را گرفت.   

برایند این خودکامگی برای هم میهنان ما این بوده است که درصد ایرانیان واکسن زده شده میان همه ی کشورهای جهان از  پایین ترین ها است و کشور نه تنها در جلوگیری از پخش این بیماری همه گیر و واگیر ناتوان بوده است بلکه از تهیه درمان و دارو نیز وامانده است. آمار جان باختگان نه تنها با اسراییل که رژیم می خواهد آن را نابود کند بلکه حتا در هم سنجی با دیگر کشورهای خاورمیانه از بالاترین ها است. برخی ها سخن از ۲۰۰ هزار  جان باخته و حتا خود رژیم سخن از  بیش از ۶۰ هزار  مرگ و میر می کند.

برابری

به گزارش اقتصادآنلاین (21. 7. 2020) شکاف طبقاتی در ایران از ۸۷ کشور بدتر است. باید این نکته را یادآوری کرد که جای ایران بر پایه داده های دولتی برآورده شده است. همان گونه که ما می دانیم، بخش بزرگی از سرمایه و درآمدهای لایه های بورژوازی در آمارهای دولتی بازتاب نمی یابد. به گزارش اقتصادآنلاین بانک‌های کشور سالانه بیش از 200 هزار میلیارد تومان سود به سپرده‌گذاران بانکی پرداخت می‌کنند. 85 درصد از این سودها به جیب 2.5 درصد از سپرده‌گذاران می‌رود. همین تارنگاشت می نویسد که این سود هنگفت دربرگیرنده آن هایی که پول‌های بادآورده‌ای از کنش های غیرتولیدی و در بازار سهام به‌ دست می‌آورند نیست. دولت به دلیل نداشتن بازرسی و بازبینی هیچ گونه  آماری از  این گونه سرمایه های بادآورده و یک شبه ندارد. هیچ سامانه مالیات گیری درستی در دستگاه دولتی پیدا نمی شود و تنها ۵ درصد از تولید ناخالص ملی از مالیات فراهم می شود (در کشورهای پیشرفته 40درصد ).

حسین راغفر، اقتصاددان از کسانی سخن می گوید که ارز دولتی برای خرید کالا دریافت کرده اند، ولی هرگز کالایی یا پولی به کشور برنگردانده اند. او بارها گفته است که اقتصاد کشور دارد از هم فرو می پاشد. برای همین در میهن ما شکاف طبقاتی کهکشانی میان فرادستان و فرودستان است. ازمابهتران با یک زنگ تلفن میلیاردها تومان جا بجا می کنند، ولی کارگر باید برای دریافت دستمزد ناچیز خود چندین ماه چشم به راه بماند. ازمابهتران در درون کوه کاخ های پرنما و پرشکوه می سازند و همان آقایان کوخ های تنگ دستان را با خاک یکسان می کنند.

درآمیخته شدن ایدئولوژی واپس‌گرا و خودکامگی ولایی با بدترین شیوه ی پیاده سازی اقتصاد سرمایه داری یعنی اقتصاد نولیبرالی، درماندگی و بیچارگی هم میهنان ما را چند برابر کرده است. دولت، با پذیرش و یا خاموشی ولی ‌فقیه، بارها  برای افزایش درآمد خود به جای افزایش مالیات بر درآمد طبقه های انگلی از جیب توده‌ها دزدیده است و همواره بار بحران و پیامدهای تحریم را به دوش طبقه کارگر  و دیگر لایه‌های رنجبر و تنگ دست انداخته است.

سیاست های اقتصادی دولت بر پایه کاهش هزینه اجتماعی که به افزایش نابرابری اجتماعی و اقتصادی انجامیده است سوار است. اقتصاد نئولیبرالی یک اقتصاد مصرف گرا هم هست که با آوردن کالاهای زینتی به نیازهای فرادستان پاسخ می دهد و تا زمانی که نیازهای طبقه های انگلی با کالاهای برون مرزی برآورده دولت نیازی به پشتیبانی از تولید ملی و کارآفرینی نمی بیند. بدین گونه، بسیاری از کارگران بی کار شده اند و بسیاری از لایه های میانی تنگ دست تر شده اند.

استقلال

برای بررسی سرنوشت شعار استقلال، باید به بررسی اقتصاد کشور و سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی پرداخت.

اقتصاد

چشم اسفندیار جمهوری اسلامی اقتصاد ویران شده کشور است. حسین راغفر، اقتصاددان بارها گفته است که اقتصاد کشور دارد از هم فرو می پاشد. برپایه گزارش صندوق بین الملی پول، اقتصاد ایران افت ۵ درسدی داشته است و برای همین نه تنها رنجبران و تنگ دستان که حتا لایه های میانی زندگی را بر لبه تیغ و زیر شمشیر دموکلیس نداری می گذرانند.

نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، با خصوصی‌سازی کارخانه ها و خدمات اجتماعی؛ نبرد با سازمان دهی کارگران در اتحادیه‌های کارگری؛ کاهش دستمزدها؛ بدتر سازی شرایط کار؛ گسترش پاره کاری و کارهای گذرا؛ آلوده کردن محیط زیست؛ کنار گذاشتن بازرسی بر بازار؛ باز کردن دروازه‌های کشور بروی کالاها، چارگامه به سوی اقتصاد نئولیبرالیستی می تازد.

این که سیاست نئولیبرالی در ایران به شیوه های ناهمگون با کشورهای پیشرفته سرمایه داری انجام می شود، به معنای نیرومند بودن مالکیت همگانی نیست. نئولیبرالیسم در کشورهای کم پیشرفته سرمایه داری، باید به گونه ای پیاده شود که بورژوازی نیرومند بوروکراتیک این کشورها را بی کار نسازد.

پس از پایان جنگ و آغاز دوران “سازندگی”، با پیاده سازی سیاست درهای باز، بورژوازی بوروکراتیک بیش از پیش نیرومند شد. برای آوردن کالاهای برون مرزی به کشور، برای دریافت ارز، برای گرفتن وام، برای ساختمان سازی و راه سازی، برای خریدن کارخانه های دولتی به بهای ارزان، همه ی این کارها به کمک و یاری این لایه بورژوازی نیاز داشته  و دارد. در همین دوران برای کالاسازی و ارزان‌سازی نیروی کار آن ها بندگی خود را در برابر سیاست اقتصادی نئولیبرالی پذیرفتند و با سرکوب ایستادگی سازمان‌یافته مزدبگیران، بهره کشی را آسان تر کردند. آیین نامه زدایی، خصوصی سازی بخش تولید و خدمات، گسترش کارهای ناپا و گذرا، افزایش سودورزی در بخش مالی و پول سازی با برگه های (اوراق) بهادار، بخشی از کنش های اقتصادی نئولیبرالیسم است.  

هنگامی که از استقلال سخن گفته می شود، باید یادآوری کرد که بخش همگانی- دولتى‏ اقتصاد در هر کشوری پایه های بنیانی استقلال هست. بنابراین زمانی که استقلال اقتصاى‏‏‏ برباد رفته است از استقلال سیاسى‏‏‏ تنها به گونه نسبی می توان سخن گفت.

کسانی که ولایت فقیه را به سود پیشرفت می دانند یادشان می رود که او اصل ۴۴ در قانون اساسى‏‏‏ که یکی از دست‏آوردهاى‏‏‏ برجسته انقلاب بهمن بوده است را به تنهایی از میان برداشته است. ولی فقیه، راه را برای خصوصی سازی و اقتصاد نئولیبرالیستی سرمایه داری باز کرد و «صندوق بین‏ المللى‏‏‏ پول» نیز از این کار به نیکی یاد کرد و آن را  کار بسیار درستی خواند. آیا می توان کسی را ضدامپریالیست خواند که نهادهای برجسته امپریالیستی از کار اقتصادی او پشتیبانی می کنند؟  

کارکرد سیاست‌های کلان اقتصادی رژیم ولایت فقیه بر پایه درآمد تک کالایی، کنش های مالی،  رانت خواری و کاغذ بازی برنامه ریزی شده است که هیچ کدام از آن ها  نه تنها تولیدملی و کارآفرینی را افزایش نمی دهد بلکه با الگوسازی نولیبرالیسم به شکاف طبقاتی می افزاید. بخش بزرگی از دشواری های اقتصادی- اجتماعی میهن ریشه در سیاست های نئولیبرالیستی رژیم دارد. دولت آقای روحانی هیچ برنامه ای برای پیشرفت اقتصاد ملی بر پایه شکوفایی اقتصاد تولیدی ندارد.

اقتصاد کشور مانند همه ی کشورهای سرمایه داری با شناسه های بورس و بازار مالی رهبری می‌ شود. حسین راغفر، اقتصاددان گفته است که دولت با گریز از سرپرستی اجتماعی خود، همه ی کارها را به دست بازاری می سپارد که خود بیمار است. اقتصاد بیمار میهن حتا بر پایه آیین نامه های بازار نیز کنش نمی کند بلکه بازاری لگام گسیخته است که در آن میانجی ها (دلالان) و کاغذبازان با پیوندهای دوستی خود در نهادهای دولتی به  سودروزی می پردازند.

بزرگترین رهبران سپاه به دزدی از سرمایه کشور و برون فرستادن آن از میهن می پردازند. این روشن گری ها در باره ی کلان سرمایه‏ دارى‏‏‏ تجارى‏‏‏ و نظامی، به معنای دلسبتگی به بورژوازى‏‏‏ بوروکراتیک و مالی (نئولیبرال) نیست. همه ی لایه های سرمایه‏ دارى‏ در باره ی خط کلان اقتصادی جمهوری اسلامی که خواست برتر امپریالیسم برای اقتصاد ایران نیز هست، با هم هم اندیش و هم گام هستند. همه ی لایه های  بورژوازی انگلی در برابر دموکراتیزه کردن نهادهای دولتی ایستاده اند و از آن برای انباشت پول بهره جویی می کنند.

سیاست برون مرزی

سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی نه تنها هرگز بر پایه منافع ملی ما نبوده است بلکه ما را به روز سیاه امروز نشانده است و همواره مردم ما گروگان ستیزها، بندبازی ها و سازش های پنهانی دسته های گوناگون جمهوری اسلامی با امریکا بوده اند و بهای سنگینی پرداخته اند. امروز دیگر بر همه آشکار است که سازش پنهانی با ریگان در باره ی گروگان گیری انجام شده بود، تا آقای خمینی درستی سخن خود در باره ی “کارتر باید برود” را به همگان نشان دهد.  

آیا شما یک کشور سوسیالیستی و یا پیشرو در جهان می شناسید که به این گونه به نبرد ضدامپریالیستی بپردازد؟ شما کشوری را در جهان بیابید که با اسراییل به اندازه جمهوری اسلامی دشمن باشد. حتا فلسطینی ها خواهان کشوری دو دولتی هستند و خواهان نابودی اسراییل نیستند. پس چرا جمهوری اسلامی که برای مردم خود تره هم خرد نمی کند و حتا به اندازه پشیزی به آن ها ارج نمی گذارد، باید خواهان آزاد سازی خلق فلسطین باشد؟ راستش این است که رژیم ولایی تنش های برون مرزی را برای دور کردن اندیشه مردم از چالش های درون کشوری می آفریند.     

کسانی که همه ی تخم مرغ های خود را در سبد “ضدامپریالیستی” رژیم گذاشته اند، باید بدانند که جمهوری اسلامی اکنون در باره ی چالش هسته ای با امریکا و اروپا در گفتگو هست. کارشناسان می گویند که به گمان بسیار پیمان هسته ای نوی بسته خواهد شد و بخت آن با آغاز گفتگوها در وین بسیار بیشتر هم شده است. نشانه های فراوانی در دست است که امروز و فردا این رژیم به یک آشتی شرمگین دست خواهد زد. این گفتگو که به سود مردم ایران است، خواه ناخواه به تنش زدایی میان جمهوری اسلامی و آمریکا کمک خواهد کرد و بهانه ی بودن نیروهای نظامی امریکا در خلیج فارس را هم کمتر خواهد کرد. بی گمان این تنش زدایی از برخوردهایی فیزیکی و دست اندازی جمهوری اسلامی در دیگر کشورهای دیگر نیز خواهد کاست.    

اگر چه که بخشی از کیستی (هویت) جمهوری اسلامی ضد امریکا و ضد اسراییل بودن است که هیچ گاه در سخن فراموش نخواهد شد، ولی مصلحت گرایی (پراگماتیسم) رژیم به آن اندازه هست که برای زنده نگه داشتن نظام از تنش آفرینی در عمل دست بردارد. آقای زیبا کلام در گفتگو با رادیوی اسراییل می گوید که چند سال است که اسراییل به پایگاه های جمهوری اسلامی در سوریه هفتگی یورش می برد، ولی جمهوری اسلامی حتا یک تیر در پاسخ آن به آنها شلیک نکرده است.

پس از آن که جمهوری اسلامی با آشتی پنهانی و شرمگین از ویژگی “ضدامپریالیستی”  خود به دور شد، وظیفه هواداران خط “ضدامپریالیستی” رژیم چیست؟  در آن هنگام هواداران خط “ضدامپریالیستی” رژیم باید به چه کاری بپردازند؟

نقش ولی فقیه

برخی ها برای پاکسازی گناهان ولی فقیه می گویند که سیاست اقتصادی جمهوری اسلامی را بورژوازی نئولیبرال برنامه ریزی کرده است و ولی پاک فقیه هیچ نقشی در آن ندارد.     

به گفته محسن صفائی فراهانی كارشناس و معاون وزير اقتصاد در دولت خاتمی،  ۶۵ در صد اقتصاد کشور در دست ۱۲۰ نهادی است که زیر فرمان رهبری کنش می کنند.  سپاه و مافیاهای نظامی – مالی، براقتصاد کشور چیره‌اند. بخشی از بانک ها و دارایی های رهبری، و نهادهای وابسته به آن مانند بنیاد مستضعفان، کمیته امداد و … نیز زیر رهبری ولی فقیه کنش می کنند. بسیاری از خرید و فروش برون مرزی و داد و ستد نیز زیر رهبری سپاه هست. بخشی از فروش نفت و همه ی خرید کالاهای جنگی و کالاهایی که کارخانه ها و نهادهای زیر رهبری نیاز دارند نیز یک راست و به دور از بازرسی گمرکی به کشور آورده می شود.

همان گونه که می بینیم، ولی فقیه سی سال است که افسار اقتصاد کشور را در دست خود دارد. او که در سی سال گذشته همه کاره کشور بوده است، چگونه به ناگهان هم اکنون می تواند همه ی گرفتاری ها را از میان بردارد. هم اکنون می گوید که اقتصاد مقاومتی، همان اقتصاد تولیدی است! هنگامی که نهادهای فرمانروایی کشور دموکراتیزه نشده باشند و روبنای ولایت مطلقه فقیه پابرجا باشد، تنها اقتصادی که بارور می شود، اقتصاد رانتی است که کارخانه های دولتی را به پشیزی به برادران سپاه می فروشد.   

ولی فقیه هم اکنون سخن از اقتصاد مقاومتی می کند، انگار این که آقای احمدی نژاد که اقتصاد رانتی به ویژه به برادران سپاهی خود را پایه گذاری کرده بود، زیر فرمان او نبود. پیمان کاری های گذرا (قراردادهاى‏‏‏ موقت) از نوآوری های دولت ضد کارگرى‏‏‏ احمدى‏‏‏ نژاد بود که حتا از رفسنجانی به رهبر نزدیک تر بود.

خامنه ای، بی آن که برنامه ای داشته باشد، سخن از شکوفایی اقتصاد حتا زیر تحریم می کند. همزمان، جمهوری اسلامی در پشت پرده هر کاری انجام می دهد، تا تحریم برداشته شود و تاروپود جمهوری اسلامی از هم نپاشد.

کسانی هم مانند دوره شاه می گویند که خامنه ای از ستم به مردم آگاه نیست؛ فقیه از گرسنگی، آلودگی، تن فروشی، خیابان خوابی و کودکان خیابانی آگاه نیست. نخست این که بسیاری از فرمانداران سپاه هنگام سرکوب آزادی خواهان و خلق های میهن رک و راست می گویند که فرستاده رهبر هستند و از او دستور می گیرند. دوم این که اگر کشور رهبری داشته باشد که از ساده ترین شرایط کشور آگاه نیست، پس ماندن او چه به درد مردم می خورد.   

آن هایی که ولی فقیه را گرانیگاه استقلال کشور می دانند فراموش می کنند که استقلال کشور به یک رهبر دوراندیش و ملی نیاز دارد که خامنه ای این ویژگی ها را ندارد و از پشتیبانی این نیروها، چه ملی، چه آزادی خواه و چه ضدسرمایه داری برخوردار نیست. آنان که دور و بر او گرد آمده اند، ازمابهترانی از لایه های بورژوازی بازرگانی و نظامی هستند که برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود او را رهبر کرده اند. بورژوازی مالی و دیوان سالاری از نیروی خدایی فقیه بهره جویی کرده اند تا اصل های پیشرو قانون اساسی را بردارند، و با خصوصی سازی هستی اجتماعی و آیین نامه زدایی از نیروی کار بیش از پیش بهره کشی کنند.  

خامنه ای “شورای هماهنگی سه قوه” را ساخته است تا میانجی درگیری میان لایه های گوناگون بورژوازی باشد. این شورا برای این ساخته شده است که تا جنگ های درونی پایه های نظام را سست و لرزان تر نکند. بنابراین، استقلال کشور به بودن خامنه ای چون ولی فقیه نیاز ندارد بلکه این طبقه های انگلی هستند که برای ندریدن هم دیگر، به سیلی “پدر” نیاز دارند. بی تردید بسیار دشوار می شود که نقش یک پارچه کردن لایه های انگلی بورژوازی برای پاسبانی از نظام را به کسی دیگری سوای خامنه ای سپرد.

ولی فقیه تنها هنگام روبرو شدن با دشواری با مردم سخن می گوید و خواستار گوش شنوی آن ها می شود. هنگام گزینش رییس جمهوری و یا نمایندگی مجلس ولی مطلقه فقیه به یک باره مانند کسی  که دلش برای میهن می سوزد دیگران را برای پاسبانی از مرزهای میهن به شرکت در نمایش گزینش فرا می خواند. بدین گونه، هنگامی که آقای خامنه‌ای و کارگزارانش با دشواری روبرو می شوند به ناگهان به یاد میهن و سرنوشت ایران می افتند و دست دوستی به سوی دیگران دراز می کنند و در همان زمان با دست دیگر خود به کشتار “سوخت‌بران” در بلوچستان، “کوله‌بران“ در کردستان و به زندانی کردن زنان و دیگر کنش‌گران  صنفی کارگران و محیط زیستی می پردازند. نظام سرمایه داری ولایی پاسخگوی خواست‌های اقتصادی و اجتماعی مردم نمی تواند باشد. مردم ما نیاز بی درنگ به بهبودی شرایط اقتصادی و برخورداری از آزادی دارند.  

چه باید کرد

روند فزاینده ریزش پردامنه پایگاه اجتماعی‌ جمهوری اسلامی هر روز تندتر می شود. پهنه کنش و توان سرکوبگری رژیم در رویارویی با مردم گرسنه، بیکار و ستم دیده هر روز کمتر می شود. تضاد آشتی‌ناپذیر فراوان را، تنها با رفتن جمهوری اسلامی می توان چاره جویی کرد.

در شرایط کنونی میهن، شیوه ی فرمان روایی با خودکامگی ولایت فقیه برای طبقه های انگلی بهترین شیوه پاسبانی از نظام سرمایه داری است. جمهوری اسلامی سرمایه داری با درهم آمیزی نوین ترین شیوه بهره کشی با پیروی از الگوی نئولیبرال در اقتصاد سیاسی با واپسگراترین شیوه فرمان روایی به بهینه سازی سودورزی لایه های گوناگون بورژوازی پرداخته است.  

برای نگارنده هیچ تردیدی نیست که اگر بورژوازی بوروکراتیک و مالی (بورژوازی نئولیبرال) هم سنگی نیروهای بورژوازی را به سود خود می دید، خواست رهایی از ولایت فقیه را می داشت. زمزمه هایی که ما از خانم هاشمی و آقای زیبا کلام هم می شنویم، برای همین است. ولی بورژوازی نئولیبرال با واکاوی هم سنگی کنونی میان لایه های گوناگون بورژوازی و برای این که زیر یورش بورژوازی بازرگانی و نظامی از دستگاه فرمان روایی به دور رانده نشود، ولایت فقیه را پذیرفته است. به سخنی دیگر، ولایت هم اکنون گردهم آورنده لایه های گوناگون بورژوازی برای نگهداشت نظام است. برای همین هم ما می شنویم که پس از خیزش های یکپارچه مردم به ناگهان آقای روحانی می گوید:‌ “سپاه مدافع آزادی در منطقه است.”  لایه های فرمان روای بورژوازی همگی  انگلی هستند و با تولید پیوندی ندارند، مگر آن که  مانند کارهای تولیدی سپاه به درد کارشان بخورد. اگر تنش آفرینی را از بورژوازی نظامی بگیرید این لایه نورسیده بورژوازی، دلیل روا بودن خود را میان مردم از دست می دهد.  

بهره جویی از شکاف لایه های بورژوازی انگلی کاری درست است ولی خط حزب طبقه کارگر و دیگر نیروهای سوسیالست انقلابی خط مستقل طبقاتی هست که با پیوند وظیفه اتحادی- دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی پیروز می شود.

طبقه کارگر در روند رزم خود برای شرایط کاری بهتر و دستمزد بیشتر دریافته است که نبرد او یک پیکار سیاسی علیه جمهوری اسلامی نیز هست. در آغاز، نبرد لایه های میانی برای آزادی و پیکار طبقه کارگر اقتصادی بود، ولی اندک اندک با ویرانی اقتصاد کشور لایه های میانی تنگ دست تر شده اند. لایه‌های گسترده اجتماعی که از کاهش هزینه های اجتماعی و کالاسازی پهنه اجتماعی و نیروی کار زیان بسیار دیده اند می‌توانند، در کنار هم به نبرد با دیکتاتوری ولایی بپردازند.  

پیوند خواست های آزادی خواهانه و عدالت اجتماعی که خواست سراسری کارگران است نشان دهنده یک پارچگی نبرد طبقاتی برای دگرگونی در روبنای ولایی و زیربنای سرمایه داری است. طبقه کارگر توانست با پیوند خواست‌های خود با خواست‌های کلان جامعه، رهبری جنبش همگانی ضددیکتاتوری را به دست گیرد.

 بنابراین طرد رژیم ولایت فقیه به لایه های بورژوازی انگلی که زیربنای طبقاتی فرمان روایان جمهوری اسلامی را در بر می گیرند یورش می برد.

پایان سخن

روشن نیست که چرا زمانی که راه رشد سرمایه داری با ریخت نئولیبرالیستی آن با کمک خود ولی فقیه هموار شده است و اصل هایی که می توانست بازدارنده این برگشت آشکار باشد با کمک خود او برداشته شده است، پس چرا به دید برخی ها شعار «طرد رژیم ولایت فقیه» نادرست است؟   

این شعار نه تنها روبنای خودکامگی جمهوری اسلامی را نشانه می گیرد بلکه با دگرگونی های واپسگرایانه انجام شده در زیربناى‏ اقتصادى، به سرشت سرمایه داری اقتصادی جمهوری اسلامی نیز یورش می برد. به سخن دیگر، این شعار یک شعار بی پایه نیست بلکه دیالکتیک شکل و محتوا را نشان می دهد و آن را می کوبد. درونمایه و سرشت ویژه نظام سرمایه داری در میهن ما برای زنده ماندن به روبنای ولایت فقیه ای اسلامی خود نیاز دارد. نمونه آشکار این درهم آمیزی را ما در از میان برداشتن اصل های مترقی قانون اساسی از سوی ولایت فقیه دیدیم. اگر جمهوری اسلامی شکلی دموکراتیک مابانه می داشت، از میان برداشتن این اصل از قانون اساسی می بایست به همه پرسی گذاشته می شود، ولی شکل ویژه و روبنای ولایت فقیه جمهوری اسلامی استواری نظام سرمایه داری و گسترش بی دردوسر اقتصاد نئولیبرلیستی را برای طبقه های انگلی به آسانی فراهم کرد.  

کسانی که بر این باور هستند که یک “مکتب فکری خرده بورژوایی” نمی تواند روبنای “حاکمیت بورژوازی” باشد از یاد می برند که سرمایه داری در ساختار روبنایی خود جای کشش بسیار دارد و روبنای فاشیستی همچون هیتلر، فرانکو و پینوشه را می پذیرد و توان گنجایش رژیم های نیمه فاشیستی همچون دوترته فیلیپین و “مکتب فکری خرده بورژوایی” اردوغان ترکیه را دارد.  

برخی از آقای احمدی نژاد همچون “رئيس جمهور ميهنمان” پشتیبانی کردند و با تئوری سازی آن را زمینه اتحاد طبقه ی کارگر با لایه های میانی خواندند. آیا آن ها با نپذیرفتن طرد رژیم ولایت فقیه، هم اکنون چشم به راه احمدی نژاد دیگری که برگزیده سپاه و سرسپرده رهبر باشد نشسته اند تا با او متحد شوند؟ اگر این گونه است پس باید به برخی پرسش های بنیانی پاسخ داد.

 طبقه ی کارگر و نماینده اش حزب توده ی ايران اکنون چگونه بايد به اين اتحاد جامه ی عمل پوشاند؟ آيا توده ای ها اکنون بايد در کنار “رهبر” مردم را به گزینش رئيس جمهوری از ” بورژوازی ملی” و یا “خرده بورژوازی انقلابی” که از سپاه برخاسته است فراخوانند؟ آيا توده ای ها اکنون بايد در کنار سپاه و وزارت اطلاعاتش از سرکوب هرچه بيشتر آزادی های سياسی پشتیبانی کند؟ آيا توده ای ها در کنار سپاه و وزارت اطلاعاتش باید به نبرد با جناح های دگر انديش پیرامون حکومت بپردازند؟

آیا می توان به کارگرانی که برای درخواست دستمزد پس مانده خود تازیانه می خورند گفت که چون سپاه به نبرد با دست اندازی های آمريکا برخاسته است، زخم های خود را فراموش کنند و برای ارج گذاشتن به نبرد “ضدامپریالیستی” رهبر با شکم های گرسنه خود کنار بیایند؟ آیا می توان به دانشجویان آزادی خواهی که برای آزادی زیر شکنجه می رزمند گفت که چون سپاه به نبرد با دست اندازی های آمريکا برخاسته است، شکنجه سپید را فراموش کنند؟ آیا می توان به زنانی که برای رهایی از روسری گرفتار می شوند گفت که چون سپاه به نبرد “ضدامپریالیستی” برخاسته است، اسیدپاشی واپسگرایان به رخ های زیبا را فراموش کنند؟    

آيا اين بهای “ناچیز” را برای ارج گزاری نبرد “ضدامپریالیستی”  سپاه باید پرداخت؟




شکل و محتوای روند هم گرایی میان توده ای ها!

مقاله ۲/۱۴۰۰
۱۵ فروردین ۱۴۰۰، ۴ آوریل ۲۰۲۱

با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دل من مهربان توست (سعدی)

پیش گفتار

در پیامی که رفیق گرامی عمویی برای درگذشت رفیق خاوری داده است، او یادآوری کرده است که:

” با توجه به مسائلی که در یکپارچگی حزب توده ایران در سال های اخیر پدید آمده بود نامه ای  به رهبری حزب توده ایران ارسال کردم و در آن  خواستار تلاش برای به هم پیوستن بخش های مختلف حزب توده ایران که با نام های گوناگون به فعالیت توده ای ادامه می دادند شدم. امید داشتم و هم چنان امیدوار هستم که این پراکندگی تشکیلاتی منجر به یگانگی شود. با درگذشت تاسف بار رفیق خاوری  شانس به نتیجه رسیدن این اقدام تا حدودی کاهش یافته است ولی امیدوارم علاقه مندان به وحدت صفوف حزب همچنان به تلاش خود در این جهت ادامه بدهند. “

تردیدی در دلبستگی این رفیق که نزدیک به ۳۵ سال از زندگی خود را در زندان های شاه و شیخ گذرانده است به جنبش توده ای نیست.

 نگارنده به گواه نوشته هایی که در این تارنگاشت پخش شده است، به راستی تلاش کرده است که این نیروها را به هم نزدیک کند. در این نوشتار کوشش می شود، تا راه چاره ای از درون انبوهه شکاف سیاسی میان توده ای ها یافته و در میان نهاده شود.

بگذارید نخست با هم به بررسی ریشه های پراکندگی و روند یگانگی در میان توده ای ها بپردازیم.    

ریشه ی جدایی و پراکندگی

بی ریب، یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران، مانند هر “شکستی” در میان هم رزمندگان دیروز شکاف آفریده است. پس از آن، نباید نقش پیروزی گذرای ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم را دست کم گرفت که  یکی از پیامد های غم انگیز آن فروپاشی باور به جهانی آزاد از بهره کشی میان هواداران سوسیالیسم  بوده است.     

افزون بر این ها، باید پذیرفت که بخشی از چالش هایی که ما امروز با آن روبرو هستیم، ریشه در ناشکیبایی رهبری پس از یورش حزب، در به جا انداختن خط مشی نو دارد. رهبری آن زمان با برخوردی شتابانه حتا خط مشی درست سال های نخستین انقلاب را زیر پرسش برده بود. رهبری تازه، روحیه توده های حزبی و دلبستگی آن ها به خط مشی گذشته را نادیده گرفته بود. بدین گونه، از همان روز نخست خط مشی تازه با دشواری های فراوان روبرو شد و نتوانست جای شایسته ای در دل و خرد بسیاری از توده ای ها پیدا کند.     

اگر دگرگونی خط مشی همراه با سپاس گذاری از رهبران گذشته و پشتیبانی از شکنجه شدگان و با همکاری و همیاری هواداران آن خط مشی آغاز می شد، شاید پراکندگی ما امروز کمتر می بود.  

در دهه گذشته تلاش های کم جانی برای هم گرایی شده است، ولی راه به جایی نبرده است. چرایی این ناتوانى‏‏ را می توان در جای دیگری یافت. خواست و نیاز ما به باور به درست بودن دیدگاه خود بالاتر از آرزوی ما برای رهایی رنجبران است. بار این گناه بر دوش همه ی ماست و روشن است که آن که بارش بیش گناهش هم بیش.

به هر روی، نمی توان برای همیشه برای نشده ها گریست، بهتر آن است که از آن آموخت، تا آن را دوباره انجام نداد.

به دید نگارنده تا کنون نه شیوه برخورد با هم و نه گزینش درون مایه جستارهای گفتگو، کمکی به نزدیکی و یگانگی ما کرد. نه شکل و نه محتوای گفتگو برگزیده شده، با نیاز ما برای هم گرایی هم خوانی داشت.    

بگذارید با هم نگاهی به سپهر بی باوری (جو بی اعتمادی) به هم دیگر در میان توده ای ها داشته باشیم.

شیوه برخورد توده ای ها با هم

در سال های پیش از یورش، هیچ کدام از ما هیچ گاه به این نمی اندیشید که یک روزی توده ‏اى‏‏‏‏ ها که از پردانش ترین و آگاه ترین نیروی “چپ” بوده اند، به این چند دستگی امروز دچار شوند. هر روز سردرگمی گسترده تر شده و گریز از خرد و کار گروهی شتاب بیشتری یافته است. بدبختانه، گوناگونی دیدگاه سیاسی در جنبش توده‏ اى،‏‏‏‏ یک واقعیت عینى‏‏‏‏ است. با این همه، بیشتر هواداران برون مانده توده‏ اى، در حزب یا سازمانی دیگری سازماندهی نشده اند و پیوند عاطفی خود را با حزب توده‏ ها نگسستند.  ما با پدیده ی روبرو هستیم که نه تنها در تاریخ ما بلکه در تاریخ دیگر نیروهای کمونیستی جهان بی نمونه است.

با این هواداران سرگردان چه باید کرد؟ آیا می توان گوش را به نشنیدن و چشم را به ندیدن واداشت؟ یا این که، بی آن که به سازش در باره ی خط مشی خود پرداخت، باید برای این چالش چاره ای جست؟

هنوز گفتگوی ما رنگ و نشان کینه و دشمنی دارد. هنوز با زبان نیش و با سیلی بر چهره با دیگران روبرو می شویم. شیوه ای که فرسنگ ها از بردباری اندیشمندان ما بدور است؛ هنوز نتوانستیم که دژ بلند بدگمانی را با خاک یکسان نماییم؛ هنوز نتوانستیم که خانه ی به هم باوری را بسازیم. روشن است که خودکامگی سال های دراز جامعه ما در ما هم نهادینه می شود.  روشن است که خودگروی (فردگرایی) که نئولیبرالیسم باد به زیر بال های آن می دمد در ما هم نهادینه می شود.

دنبال کردن شیوه های تاکنونی جای بسی درنگ دارد و دانستن نازایی این روش ها حتا نیاز به پژوهش هم ندارد. کاربرد این گونه شیوه های کهنه شده، اکنون دیگر کارایی ندارد و پرسش برانگیز است. نگارنده بر این باور است که گام گذاشتن دوباره در همان راه، یاری رسانی به دشمنان طبقه کارگر است. گفتگو باید جای ستیز را بگیرد. کنجکاوی و پژوهش باید جای برچسب زنی را بگیرد.

ما با اینکه می دانیم که دیگری دلش از عشق به رنجبران جوشان است و در سر آرزوی رهایی آنها را دارد، باز گسترده تر کردن شکاف را به تنگ کردن آن برتری دادیم. هر کدام از ما در اندیشه نیازهای برآورده نشده توده های رنج است. هیچ کدام از ما چیرگی لایه های فرادست بورژوازی را بر جان و زندگی لایه های فرودست رنجبر نمی خواهد و نمی پذیرد.هر کدام از ما آزادی را ارج می نهد. ما با اینکه می دانیم که دیگری به مارکسیسم- لنینیسم باور دارد، باز باد در شیپور جدایی نواختیم. بدین گونه بسیاری تک تازی را بهتر از با کاروان بودن دیدند.

همه را با یک چوب راندن و یا برچسب زدن نه تنها کارساز نیست بلکه به کوری این گره می افزاید. آموخته های زندگی به ما نشان می دهد که نگاه سیاه سپیدی به پدیده ها دیدی متافیزیکی و بیگانه با آموزش دیالکتیکی ماست. ما در یک سو سراسر با درستی و در سوی دیگر سراسر با کژروی روبرو نیستیم. رفیقان راست گو و درست کار در هر دو سوی جدل فراوان هستند. همیشه باید به یاد داشت که در میان رهبری کنونی حزب کسانی هستند که در کنگره سوم در برابر سوسیال دمکراسی سازی حزب دلاورانه ایستادگی کردند و از برون ماندگان و یا رانده شدگان نیز بسیاری هستند که با تهی سازی ویژگی طبقاتی حزب دلیرانه نبرد کردند. 

پراکندگی گسترده و بی گمانی به هم دیگر ژرف است. هنگامی که دسته ای خود را هوادار خط مشی سیاسی پلنوم هفدهم می داند و هر چه را که پس از آن انجام شده نادرست می داند، همزمان می پذیرد که تاریخ حزب توده ایران پس از یورش به پایان رسیده است. نه تنها نباید تاریخ حزب را پس از یورش نادیده گرفت بلکه نباید هم همه ی کارها و نوشته ها و سیاست های حزب را پس از یورش نادرست دانست.

و از سوى‏‏‏‏ دگر نباید برچسب های گوناگون به توده ای هایی که خط مشی کنونی را نمی پزیرند زد و نباید هم همه ی آن چه که بر حزب پس از یورش گذشت را دربست درست دانست.  

برخی ها می گویند که کسانی که از مرکزیت حزبی برگزیده بیشتر عضوهای حزب پیروی می کنند و اساسنامه و برنامه حزب را می پذیرند توده ای هستند. آن ها می گویند که برپایه ساختار حزبی لنینی، تنها کسانی که خط مشی سیاسی حزب را می پذیرند و آن را میان توده ها می برند توده ای هستند و دیگران از نگرش منطقی و اخلاقی نباید خود را توده ای بخوانند. آن ها می گویند که دیگران که خود را توده ای می دانند، یا نادان و یا بدخواه هستند. این سخن شاید از نگرش حقوقی در باره ی هم وند (عضو) بودن درست باشد. ولی باید به یاد داشت که توده ای بودن مانند کمونیست بودن به هم وند بودن بستگی ندارد. هر کسی که خود را توده ای می داند، با برداشت خود می تواند خود را توده ای بخواند. افزون بر این، باید یادآوری کرد که هم وندی (عضویت) بسیاری از کنشگران گذشته ی حزب در هیچ ارگان حزبی از آن ها پس گرفته نشده است.         

آیا زمان بازنگری در شیوه های نادرست و ناکارآمد فرا نرسیده است؟ به جای سرزنش و ستیز می توان با هم گرایی، نویدبخش آن امیدی بود که همه ی توده ای ها در آرزوی آن هستند.

نکته برجسته در روند پیش‏رفت گفتگو میان توده ‏اى‏‏‏‏ ها کاربرد زبان دوستانه و ارجمندانه می باشد. این روش را نباید با پشتیبانی نکردن از باوری که هر کسی درست می داند، یکسان دانست. می توان از دیدگاه خود پشتیبانی کرد، بی آن که به دیگری انگ زد. برخی از کارها که با پرسش های امنیتی پیوند دارد، باید در یک کمیسیون حزبی بررسی شود. و برخی نکته ها هم که تردید در باره ی همکاری با دشمنان است نیز، باید به فردای روزی که دست رسی به نوشته ها و گفته ها شدنی می شود واگذار شود و اگر نیاز باشد آن را به دادگاه سپرد.

حزب توده ی ایران خانه ی همه ی کسانی است که برای رهایی طبقهٔ کارگر و رنجبران از بند خودکامگی فرمانروایان اسلامی و بهره کشی طبقاتی می رزمند. جایگاه شایسته تری برای کسانی که با نگرش تاریخی خود را حزبی می دانند و به ایدئولوژی مارکسیست- لنینیستی آن پایبند هستند و برای پاکیزگی سرشت طبقاتی آن نبرد می کنند نمی توان یافت.

تلاش برای تنگ کردن این شکاف و نزدیکی این نیروها، افزون بر خواست احساسی ما، به سود جنبش انقلابی است و به دین سان یک نیاز عینى‏‏‏‏ است. براى‏‏‏‏ همین، گام گذاشتن به گفتگو و تلاش برای برون رفت از این گرفتاری وظیفه همه ی ما است. آن هایی که از بخت زندگی در کشورهای آزاد برخوردار بوده اند و هستند، باید آزادیخواهی را پیشه کنند و واژه های کم آشنایی همچون شکیبایی، بردباری، دوراندیشی و سخن گوش کنی را در زمین گفتگو بکارند تا ریشه بدواند.

سند «درباره وحدت و دشوارى‏‏‏‏هاى‏‏‏‏ فعالیت و مبارزه حزب توده ایران پس از یورش رژیم ولایت فقیه، مصوب پلنوم (وسیع) کمیته مرکزى‏‏‏‏، آذرماه ١٣٨٧» می گوید که «شمارى‏‏‏‏ از اعضاء و هواداران حزب … از صفوف حزب ما جدا شدند، که مایه تاسف عمیق حزب است و صمیمانه امیدواریم که این افراد بتوانند با تحلیل این شرایط و درک کاستى‏‏‏‏ها دوباره به صفوف حزب بپیوندند.»

بیش از دوازده سال از این نوشته گذشته است. باید امیدوار بود که رهبری حزب از تلاش های خود برای نزدیکی توده ای ها و از راهگشایى‏‏‏‏ و  راهکارهاى‏‏‏‏ سازنده ای که یافته و پیاده کرده است و از چگونگی برآیند این تلاش ها، به گنگره هفتم گزارشی بدهد.

یافتن شیوه ی شایسته برای گفتگو نیاز به دوری از خودگروی و گام گذاشتن به سوی هم گرایی دارد. برای پیکار با هماورد نیرومندی چون بورژوازی ما باید بی درنگ زمینه های هم کاری را شناسایی کنیم و به آن بپردازیم. تا آن جایی که خواست انجام کاری در ما باشد زمینه پیاده سازی آن را می توان فراهم کرد.  

تردیدى‏‏‏‏ نیست که روند هم آهنگی، نه نتها روندى‏‏‏‏ پرشتاب و هموار نیست بلکه روندی جان کاه، پر تضاریس و کند است که به بردباری نیازمند است. تک تک توده‏ اى‏‏‏‏ ها، به ویژه دست اندرکاران حزبى‏‏‏‏ باید با نوآفرینی و کنجکاوی هوشمندانه راه های درست این روند را بیابند.  اگر ما می خواهیم که کاری بزرگتر و پر پردامنه تر از هم اکنون انجام دهیم، این گام را باید با هم کاری در آن زمینه هایی که شدنی است آغاز کنیم، تا جنبش ما نیرومند شود.   

بگذارید در دنباله ی این نوشته به این بپردازیم که آیا محتوای گفتگوی ما تاکنون به هم گرایی ما کمک کرده است. آیا برای آغاز هم کاری و هم اندیشی، ما باید خط مشی یکسان سیاسی داشته باشیم؟

محتوای جستار بنیانی گفتگو- هم سویی خط مشی سیاسی

حزب توده ایران خانه ای در بسته برای کسانی ویژه نیست. حزب توده ی ایران از آن همه ی آن هایی است که در راه آزادی رنجبران میهن ما می رزمند و برنامه حزب را می پذیرند و براى‏‏‏‏ پیاده کردن هدف های دور و نزدیک آن تلاش می کنند.

ولی آن چه که به یگانگی سازمانی بر می گردد، تنها هنگامی می توان به آن دست یافت که ارزیابى‏‏‏‏ گروه های گوناگون توده ای از شرایط نبرد طبقاتى‏‏‏‏ در ایران کنونی یکسان باشد. یافتن “تضاد اصلی” و “تضاد عمده” با شیوه دیالکتیکی مارکسیستی از گام نخست برای برنامه ریزی خط مشی سیاسی است.

تنها نگاهی با شتاب به دسته های گوناگون توده ای نشان می دهد که گره کور نیز در همین جا نهفته است. “تضاد اصلی” و “تضاد عمده” شناسایی شده در جامعه، در میان گروه های توده ای یکسان نیست. روشن است که برنامه ریزی وظیفه ی روز هر گروهی بر پایه تضادهای  “اصلی” و “عمده” انجام می شود. و چون گروه های توده ای در بررسی و ارزیابی شرایط جنبش، تضادهای گوناگونی را “اصلی” و “عمده” می یابند، بنابراین وظیفه روزی را هم که آن ها برجسته می کنند، با هم نمی تواند هم خوانی داشته باشد. بدین گونه خط مشی سیاسی این گروه ها با هم و با خط مشی حزب توده ی ایران هم خوانی ندارد.

روشن است که یگانگی (وحدت) سازمانى‏‏‏‏ تنها با پذیرش برنامه و خط مشی حزب توده ایران شدنی است. در درون سازمان حزب می توان دریافت گوناگون از خط مشی داشت، ولی با پذیرش سانترالیسم دموکراتیک برای باوراندن درستی آن در درون حزب تلاش کرد و در برون به تک نوازی نپرداخت بلکه با پایبندی به خرد جمعی رفتار کرد. حتا حزب های بورژوازی هم، خط مشی های گوناگون در حزب خود را نمی پذیرند و به تندی با آن برخورد می کنند. روشن است که برداشت از خط مشی دارای کشش هست و آن را می توان کمی به “چپ” و یا کمی به “راست” کشاند، ولی حتا در حزب های بورژوازی هم به کسی بلندگوی سخن رانی علیه خط مشی داده نمی شود.      

حزب توده ی ایران به روشنی می گوید که حزب توده ی ایران خانه ی تمام کسانی است که  به پیروزی طبقهٔ کارگر و برپایی سوسیالیسم می اندیشند. حزب امید به بازگشت رزمندگان راه طبقهٔ کارگر دارد که در دهه‌های گذشته به دور از سازمان حزبی مانده‌اند. آغوش حزب توده ی ایران برای همهٔ کسانی که اساسنامه و برنامهٔ حزب تودهٔ ایران را در راه طرد رژیم ولایت فقیه و پایان دادن به خودکامگی در کشور می‌پذیرند باز است. (نگاه کنید به «نامه مردم»، شماره ی ۱۰۰۹)

برای به دست آوردن دل و روان رنجبران و کشاندن خلق به سوی خود، باید یگانه و همگام رزمید. برای پیروزی در این کار، ما باید در خط مشی سیاسی کلان باهم هم اندیشه باشیم.  پیام حزب باید رسا و روشن باشد. نمی توان در خانه ی یک حزب بود و پیام های دگرگون فرستاد. این شیوه با کار سیاسی هم خوانی ندارد و از برایی و کارایی آن می کاهد. شرطی که حزب برای بازگشت برون مانده های توده ای می گذارد، همانا پذیرش خط مشی حزب برای طرد رژیم ولایت فقیه است.

دشواری بنیانی یگانگی سازمانى هم در همین جاست که حزب می خواهد برای واژگونی جمهوری اسلامی از ترد ولایت فقیه آغاز کند، ولی بیشتر دسته های توده ای برون مانده از حزب باوری به واژگونی ندارند. اگر کسانی از این دسته ها این شرط را بپذیرند، می توانند با نگهداشت دیدگاه خود، تن به خرد جمعی و کار جمعی بدهند و به درون حزب بازگردند. ولی این خواست در این رفیقان برون مانده دیده نمی شود.

بنابراین، ارزیابی سیاسی گوناگون از پدیده ها و رویدادها در میان توده ای ها را نمی توان نادیده گرفت. این گوناگونی، ماندن در یک خانه و رزم هم گام برای یک هدف را دشوار می سازد.  

کشمکش و بگومگوی ما همیشه برای نشان دادن درستی خط مشی ما بوده است. همه ی ما سال ها گام به همان راهی گذاشتیم که از پیش می دانستیم که بن بست است. اگر چه که نباید از گفتاورد (جدل) ایدیولوژیک پرهیز کرد، ولی سالیان درازی سرزنش و ناسازگاری در برابر آن چه که می توانست و می تواند همگرایی ما را نیرومند کند، بیش از اندازه در  رفتار ما با هم سنگینی کرده است. با این که ما می دانیم که گفتگو، هم نشینی، هم راهی، هم کاری و هم آهنگی ما در باره ی جستارهای بسیاری که ما باهم هم اندیش هستیم، ما را در برابر واپسگرایان و نیروهای رزمی بورژوازی نیرومند می کند، ما با پافشاری خود در باره ی خط مشی سیاسی، جدایی و پراکندگی را می گزینیم.

آن چه که بر ما گذشت نشان می دهد که آغاز روند یگانگی، از آن جایی که ما را از هم جدا می کند، چاره ساز نیست.  بنابراین، روند هم گرایی را نباید از جای دشوار آن که گفتگو در باره ی عضویت سازمانی و یکسان  سازی خط مشی سیاسی است، آغاز کرد. نباید پایبندی به سیاست روز حزب توده ی ایران را پیش سامه این گفتگو بگذاریم.  برای رسیدن به سرمنزل یکپارچگی سازمانی، باید نخست کاروان را در پهنه ی کارزار و در رویارویی با دشوار زندگی آماده کرد. برای نیرومند کردن تاب شنیدن اندیشه هم دیگر، باید کاری سودمند برای رسیدن به هدفی والا با یاری هم انجام داد.     

همه ی توده ای ها به یک نوآوری برای سازماندهی تلاش خود برای یکپارچگی نیاز دارند.

راه نوین – همکاری در پهنه ی نبرد

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم (سعدی)

بنابراین توده ای ها برای آغازیدن گفتگو با هم نیازی به یکسان سازی دیدگاه در باره ی چالش های سیاسی روز ندارند. اگر چه که این گفتگو با شیوه ای دوستانه و رفیقانه می تواند و باید دنبال شود، ولی باید از برجستگی آن کاست و آن را پیش شرط همکاری نکرد.    

پس با یادگیری از آموخته های چند دهه گذشته بهتر است که هم اکنون از پیوستن سازمانی سخنی نگفت و چارچوب همکاری در زمینه های بسیار دیگر را فراهم کرد. اگر ما با ارج گذاشتن به دیدگاه دیگری در باره ی خط مشی سیاسی، روی نکته های برجسته ی دیگر با هم کار هماهنگ کنیم، توانایی ما بیشتر می شود و ما به هم خواه نا خواه نزدیک تر خواهیم شد.  

نگارنده بر این باور است که همه ی توده ای ها به مارکسیست- لنینیست باور دارند و خواهان یک جامعه سوسیالیستی به رهبری طبقه کارگر هستند. همه ی دسته های توده ای ها به خوبی می دانند که واپسگرایان و بورژوازی و دوستان و هم پیمانان جهانی شان خواهان پراکندگی جنبش توده ای هستند و برای برآورده شدن آرزوهای خود دست به «رهبرتراشى‏‏»، نمونه سازی و الگوبرداری وووو می زنند.

آن چه که ما دریافتیم این است که باید گفتگو در زمینه های سازمانی و سیاسی را پیش شرط همکاری در زمینه های دیگر که می توان هم کاری کرد نکرد. برای هم گرایی هیچ شیوه ای بهتر از هم کاری در پهنه ی کردار نیست، در آن جاست که ما به جای بازگویی سخن های گفته شده به روند هم باوری در کنش انقلابی پای می گذاریم.

“جهان را در بوته ی عمل می گدازند و در انبیق عمل تقطیر می کنند.”(طبری)

برا ی ما مارکسيست نبرد طبقاتی دربرگیرنده پیکار اقتصادی، پیکار سياسی و پیکار ایدئولوژیک است.

بپذیریم که در بخش هایی از نبرد سیاسی ما نمی توانیم هم اکنون با هم همکاری کنیم، ولی در دو زمینه دیگر که می توانیم هم کاری کنیم.

می توان برای آزادی، بهروزی و بهزیستی کارگران در برابر اقتصادی نئولیبرالی که بی پرده هر روز رخ می نماید، با هم هم گام شد. کار و کوشش برای سازماندهی کارگران و رنجبران در سندیکاها و آموزش و پرورش رنجبران اندیشمند برای به دست گیری رهبری سندیکاها می تواند از برجسته ترین کنش و کردار انقلابی ما باشد.

 آیا به راستی می توان پذیرفت که دو توده ای با این که خط مشی سياسی گوناگونی دارند نمی توانند در برپایی سندیکا و سازماندهی نبرد اقتصادی به کارگران کمک کنند؟ آیا به راستی می توان پذیرفت که دو توده ای با این که خط مشی سياسی گوناگونی دارند نمی توانند در برابر اندیشمندان بورژوازی با هم از سوسیالیسم پشتیبانی  و در باره ی پیامدهای ناگوار نئولیبرالیسم روشن گری کنند؟

پایان سخن

مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده‌ست
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست (سعدی)

ستمگران واپسگرا تازیانه بر پشت کارگر اعتصابی و زن بی روسری می نوازند. چپاول گران از “پشیز گدای روستایی” می دزدند تا به سرمایه های افسانه ای خود بیفزایند. چرخ فرسوده و همیشه در گردش سرمایه، جان و زندگی کارگران را زیر دنده های خود خرد می کند. آفرینندگان کالا و سرمایه در میهن ما خود سودی از رنج خود نمی برند و با بردباری و امید به بهبود زندگی می اندیشند.  

نمی توان این همه بی نوایی و درماندگی را دید و با آسایش روان باز هم بر کوس پراکندگی کوبید. توده ها و خلق های ستمدیده و به خاک سیاه نشسته ما چشم به راه روزنی هستند که مانند همیشه دلگرمی دروغین نباشد بلکه راه چاره ای بنیادین باشد.  

ما در دوره ای از زندگی میهن به سر می بریم که بسیاری از پرده ها دیر و یا زود دریده می شود و حقیقت آشکار.  ما از شب تاریک و بلند نومیدی بسیار دور شده ایم و پرتو زرافشان خورشید را در پایان دهلیز سیاه و دراز می بینیم. در این هنگام که ره بسوی سرچشمه امید داریم، هیچ تلاشی در راه یک پارچگی بی هوده نیست.   

باید هم اکنون از خود پرسید که جای من در این پهنه ی نبردی که پیوسته همچون رودی خروشان روان است، کجاست؟ باید هم اکنون از خود پرسید که آیا من در گردوغبار کارزاری که میان بهره کشان و ستم پیشگان جهان با رنجبران و تنگ دستان است، راه گم کرده ام؟ روند یکپارچگی روندی پویا و پیوسته است که تنها برای پاسخ به خواست همبستگی ما نیست بلکه یک نیاز انقلابی برای انجام دگرگونی های ریشه ای هم هست. بی تردید این راه پر تضاریس، پر پیچ و خم، پر فراز و نشیب و ناهموار است، ولی برای انجام وظیفه تاریخی خود راه دیگری روبروی ما نیست و چاره ی دیگری یافت نمی شود.

“آه چه دشوار است از سرای سخن جنبیدن، از پل “عمل” گذشتن و کاری ارزنده را سِزَنده بودن!”( طبری)

نبرد انقلابى‏‏‏ برای یگانگی توده ای ها را شاید بهتر است که نه از آن چه که با هم هم نوایی نداریم بلکه از آن جایی که با هم سازگاری داریم آغاز کرد. بگذارید نیروهای مان را در پهنه کارزار اقتصادی و ایدیولوژیک هم آهنگ کنیم و میوه این یگانگی را به رنجبران پیش کش کنیم.

نبرد با آشفتگی کنونی تنها با یافتن کلید گنجینه سیاست انقلابى‏‏ حزب توده ایران شدنی است. رفیق جان داده راه آزادی و برابری، جوانشیر سیاست انقلابی حزب در چارچوب کلان را در کتاب “سیماى‏‏ مردمى‏‏ حزب توده ایران” به روشنی باز کرده است. در این برنامه پیوند دیالکتیکی میان  وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستى‏‏ و برجستگی پیوند میان وظیفه آنى‏‏ و آتى‏‏ طبقه کارگر نشان داده می شود.

امید ما به یگانگی در راه دگرگونی ریشه ای، احساسی تهی از خرد نیست، چشم اندازهای روشن آن را ماتریالیسم تاریخی بارها نشان داده است.

تا بامداد چشم به راه یک زایش هستم.”(طبری)  




نگاه به شرق دیکتاتورها و وظیفه کمونیست ها!

مقاله ۱/۱۴۰۰
۶ فروردین ۱۴۰۰، ۲۶ مارس ۲۰۲۱

پیشگفتار

دورانی که شاهان و رییس جمهورهای کشورهای “جهان سوم” سرمایه داری، همچون شاه و سادات دست نشانده امپریالیسم و گوش به فرمان آن ها بوده اند به سر آمده است. در آن زمان ها، کارمندان امپریالیسم در هر سفارتی در انجام کارهای روزانه درون کشور، تا گزینش نمایندگان مجلس و وزیرها به شاه دستور می دادند که شاه هم چون با نیروی آن ها به پادشاهی رسیده بود، چاره ای فرای سربگوش بودن و پیاده کردن این فرمان ها نداشت. در آن سال ها، اگر دیکتاتوری هم گاهی هوای سرپیچی در سر داشت، ترس از کمونیسم او را تا دندان به امپریالیسم وابسته می کرد.  

ما امروز در جهان دیگری زندگی می کنیم که یک تبار نوینی از دیکتاتورها در کشورهای سرمایه داری پیشرفت نیافته پدید آمده است که گوش به فرمان امپریالیسم نیست. این دسته برای خود آرزوهای بلندپروازانه دیگری دارد و نه تنها وظیفه بندگی برده مانند را نمی پذیرد بلکه خود را برابر با سالار گذشته خود می بیند. استقلال نسبی سیاسی دیکتاتورها را در جهان امروز دیگر نمی توان زیر پرسش برد، اگر چه که این استقلال به معنای استقلال از وابستگی به خواست های شرکت های فراملی بزرگ و بنیادها و نهادهای مالی امپریالیستی نیز نیست.

امپریالیسم هنوز این حقیقت آشکار که ریشه در روانشناختی دیکتاتورهای نوین دارد را نپذیرفته است. برای همین ترامپ بارها این دیکتاتورها را مانند سگی بر سر جای خود نشاند و آن ها را در برابر نه تنها مردم بلکه در برابر خود بزرگ بینی خود پست و خوار کرد، ولی آن ها دوباره آغاز به گازگرفتن کردند. امپریالیسم هنوز درنیافته است، یا این که پذیرش آن برایش دشوار است که به دیکتاتورهای امروز دیگر نمی توان مانند دیکتاتورهایی همچون شاه، مارکوس، سادات، دستور و فرمان داد. دنیای امروز شرایطی آفریده است که نیروی ترفند، شگرد و رزمایش این دیکتاتورها را در برابر امپریالیست ها افزایش داده است. هم اکنون، جمهوری خلق چین و روسیه در برابر سیاست یک قطبی آمریکا یک جبهه ای گشودند که به دیکتاتورها توانایی دوری از امپریالیسم را می دهد، بی آن که آن ها نگران افتادن به دام کمونیسم باشند.       

رئیس جمهور فیلیپین، رودریگو دوترته در گفتگو با تلویزیون RT روسی این استقلال سیاسی را به روشنی به زبان می آورد. او می گوید که ایالات متحده با ما همچون “یک کشور دست نشانده” رفتار می کند، و در دنباله سخنان خود می گوید که “ایالات متحده از چربی سرزمین ما خود را فربه کرده است”. برای همین او امیدوار است که به جای آمریکا با مسکو و پکن دوستی ببندد. او آشکارا می گوید که “من می خواهم جبهه ی نوینی با روسیه و چین باز کنم”. (www.rt.com|24 Jan 2020)

جهان چند قطبی به رهبری جمهوری خلق چین و روسیه

امپریالیسم در گذشته توانست که دو تا از بزرگترین کشورهای جهان که پیاده کننده سوسیالیسم بودند را نه تنها از هم جدا بلکه با هم دشمن کند. به دین گونه، پر جمعییت ترین کشور جهان، جمهوری خلق چین خود را در برابر بزرگترین کشور جهان، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یافت. همان گونه که می دانیم، بهای این دشمنی برای جنبش کارگری و سوسیالیستی جهانی بسیار سنگین بوده است.      

پس از پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، امپریالیسم نه تنها توانست که از آسیب و گزند سوسیالیسم رهایی یابد بلکه توانست رییس جمهوری دست نشانده و گوش به فرمان نیز در روسیه سرمایه داری بگنجاند.

بورژوازی نوزاد روسیه پس از به هوش آمدن از خرمستی، از بهره و بخش خود در بهره کشی از مردم روسیه و چپاول سرمایه های ملی کشور ناخشنود بود و آغاز به سرپیچی کرد. این بورژوازی برای ایستادگی در برابر بیدادگرهای امپریالیسم دریافت که نیاز به گشودن جبهه نوینی دارد. این آغاز آهسته و با پروای نزدیکی روسیه به جمهوری خلق چین بود.   

در سال ۲۰۱۴ امریکا در دریای چین جنوبی آغاز به تنش آفرینی کرد و در همین سال هم امریکا با واژگون کردن رییس جمهور برگزیده اوکراین، یانوکوویچ نیروهای ناتو را بیش از پیش به مرزهای روسیه نزدیک کرد. این دو رویداد کشورهای چین و روسیه را ناخواسته به هم نزدیک تر کرد و به آهنگ پیوند دوستی آنها شتاب بخشید. پس از ۲۰۱۴ همکاری میان این دو کشور گسترده تر شد و هر دو کشور دریافتند که برای ایستادگی در برابر پرخاشگری های آمریکا و غرب به همکاری با هم نیاز دارند.

پیوند چینی و روسی امروز تا به آن اندازه نزدیک است که مسکو به پکن در ساخت یک سیستم هشدار موشکی کمک می کند و به تازگی پیمان گسترش همکاری های فضایی و ساختن یک پایگاه در ماه میان دو کشور بسته شد. این دو کشور در رزمایش های زمینی، هوایی و دریایی نیز به هم آهنگی نمایش توانایی جنگی خود می پردازند. افزون بر این، آزمایش های موشک بالستیکی یا پرتاب فضایی خود را تا 10 سال دیگر باید به آگاهی هم دیگر برسانند که این کار نشان از میزان همباوری (اعتماد) ژرف این دو کشور دارد. پیوند دوستانه این دو کشور علیه یک کشور سوم نیست بلکه بر پایه فلسفه برد-برد استوار است که می تواند از دید تئوریک همکاری با امریکا را نیز دربر بگیرد، به شرط آن كه واشنگتن خواست سیاسی آنرا داشته باشد و آنرا در پیوند خود با دیگر کشورها نشان دهد.

پیوند دوستی میان بزرگترین و پرجمعیت ترین کشورهای جهان و سیاست ایستادگی آن ها در برابر تنش آفرینی امپریالیسم در جهان، نیروی چانه زنی دیگر کشورها در برخورد با غرب را افزایش داده است.

نگاه به شرق دیکتاتورها

بگذارید برای پیچیده نشدن نکته هایی که می خواهیم برجسته کنیم، به رفتار دو دیکتاتور در دو تا از ددمنشانه ترین کشورهای سرمایه داری نگاهی داشته باشیم. دوترته، رئیس جمهور فیلیپین، روان سرکشی و سرپیچی دیکتاتورها را به خوبی و روشنی نشان می دهد و اردوغان، رئیس جمهور ترکیه، پیچیدگی و هزینه رفتار ژئوپلیتیکی خود را به خوبی به نمایش می گذارد.

فیلیپین

دوترته در گفتگو با RT (www.rt.com|24 Jan 2020) می گوید: “آمریكا فیلیپین نیست و فیلیپین نیز آمریكا نیست. دیگر چنین نیست و من از همراهی با سیاست خارجی آمریكا خودداری می كنم.”

دوترته در گفتگوی دیگری (www.rt.com|9 Jul 2019) می گوید، كه اگر واشنگتن می خواهد فیلیپین با چین بجنگد، ارتش آمریكا باید بیاید و اولین گلوله را شلیک كند، او ایالات متحده را متهم كرد كه از متحدان خود همچون “طعمه” برای جنگ با چین سود می جوید. “همیشه آمریكا ما را زیر فشار می گذارد و ما را طعمه می کند. مگر فیلیپینی ها کرم خاکی هستند؟”

دوترته در هنگام گشایش یک کارخانه فرآوری برنج در آلانگالانگ گفت، که ناوگان هفتم نیروی دریایی ایالات متحده در ژاپن است، اگر آمریکا به راستی جنگ می خواهد پس ناوگان خود را بیاورد و به چین اعلان جنگ دهد.   

وی در دنباله گفتگو با RT می گوید که واشنگتن فیلیپین را تنها با دادن 20 میلیون دلار در پایان سده نوزدهم از اسپانیا خریده است، برای همین نگرش آنها با ما همچنان مانند گذشته است. آمریكا “به ما به همچون یك كشور بنده نگاه می كند، زیرا ما 50 سال زیر فرمانروایی آمریكایی ها بودیم.”

مانیل که از رفتار آمریکا ناامید شده است، روسیه و چین را دوستان نوین خود می داند، چرا که آنها “به حاکمیت فیلیپین احترام می گذارند”.

دوترته در جای دیگری از این گفتگو می گوید که زمان دگرگون شده است “اگر من نمی توانم آن چه را که می خواهم از آمریکایی ها بگیرم، می توانم از روس ها و دولت چین بگیرم.”

فیلیپین که برای دهه ها به جنگ افزار و فناوری آمریکایی وابسته بود، همچنین با روسیه در زمینه تهیه بالگردهای پیشرفته، زیردریایی های دیزلی-برقی و سلاح گرم در گفتگو است. ارتش این کشور می خواهد انبار جنگ افزاری خود را گسترش دهد، ولی نیاز به پول دارد. برای همین خریدن جنگ افزارهای روسی و چینی برایشان ارزان تر است. دوترته توضیح داد: “برای خرید ما به پول نیاز داریم که ما از آن کم داریم.”

اکتبر گذشته، دوترته به امید نیرومند کردن دوستی کشورش با روسیه از مسکو دیدار کرد. دادوستد در دستور کار گفتگو بود، دست اندرکاران روسیه گفتند که مسکو می خواهد سرمایه گذاری بسیاری در بخش انرژی فیلیپین، حمل و نقل و کشاورزی انجام دهد. دوترته در این گفتگو دوباره گفت که روسیه می تواند به فیلیپین بیاید و به دنبال تجارت ارزشمندی برود.

این گونه سخن ها آهنگ خوش نوایی در گوش هر ضدامپریالست می نوازد، ولی این همه ی حقیقت نیست و به گفته هگل، حقیقت کلیت است. بگذارید به بخش دیگر رفتار این دیکتاتور بپردازیم.

همین رئیس جمهور راست گرای افراطی فیلیپین، رودریگو دوترته، در سخنرانی 5 مارس برای گروه ویژه ملی به آنها گفت که کمونیست ها را بکشید. تنها دو روز پس از آن سخنرانی، 9 کنشگر از سوی نیروهای دولتی کشته شدند. به گزارش جبهه ملی دموکراتیک فیلیپین، هیچ یک از این کنشگران غیر مسلح، کمونیست نبودند.

آستریو پالیما یکی از سخنگویان حزب کمونیست فیلیپین می گوید که کشتار چند روز گذشته 9 کنشگر اجتماعی، تنها نمونه ی کوچکی از لیست دراز کشتارهای همانندی است که از سوی پلیس، ارتش و “جوخه های مرگ” انجام شده است. جوخه های مرگ دربرگیرنده غیرنظامیانی است که از سوی نیروهای دولتی آموزش داده و مسلح می شوند تا مخالفان سیاسی دولت و گروه های آسیب پذیر مانند معتادان به مواد مخدر را بکشند. او می افزاید که هدف رژیم دوترته پدید آوردن  ترس در مردم است، که این همان کاری است که یک دیکتاتوری فاشیست انجام می دهد. هر کس که از سیاست دولت دوترته در برخورد با بیماری همه گیر کورونا انتقاد کند، به همراهی به کمونیست متهم و زندانی خواهد شد.

سخنگوی حزب کمونیست از سه خواست کمونیست ها برای دگرگونی ریشه ای جامعه سخن می گوید. خواست نخست در باره ی رهایی از چنگال ایالات متحده و دیگر بازیگران خارجی در کشور است. دومین خواست در باره ی صنعتی سازی ملی است که می تواند وابستگی کشور را به واردات کالا از خارج کاهش دهد. دوترته از بردگی سخن می گوید، ولی به گفته ی سخنگوی حزب کمونیست، فیلیپین در میان کشورهایی است که بیشترین واردات را از ایالات متحده دارد و بیش از 600 شرکت آمریکایی در این کشور کنش اقتصادی می کنند و فیلیپین پس از کشورهای عضو ناتو بزرگترین متحد آمریکا در جهان است. سومین خواست کمونیست ها در باره ی دادن زمین به دهقانان تنگ دست است که هم اکنون کشاورزان فیلیپینی برای داشتن زمین باید زمین را از زمینداران اجاره کنند. امروز زمین های کشاورزی در دست زمین داران بزرگ است که بخشی از دستگاه فرمانروایی دولت هستند. دستگاه دولتی در دست بزرگ زمینداران، بورژوازی بوروکراتیک و فرماندهان نیروهای پلیس و ارتش است.  

همان گونه که می بینیم ما با یک رژیم فاشیستی و سرمایه داری بی لگام با بازمانده های فئودالی روبرو هستیم که گفتار و رفتاری شورشی در برابر یکه تازی امپریالیسم در برخورد با کشور خود نیز دارد. 

ترکیه

در زیر به بررسی چرایی نزدیکی اردوغان به روسیه و دوری او از سیاست های امپریالیسم می پردازیم.

بلومبرگ آرزوهای بلندپروازانه بورژوازی ترکیه را به درستی این گونه به زبان می آورد. ” اردوغان از غرب سرپیچی می کند تا ترکیه را به عنوان یک قدرت منطقه ای دگرگون کند.”( www.bloomberg.com|17 jul 2020)  

بگذارید که بخش کوچکی از این بلندپروازی را که جای پای بسیار بزرگ و ژرفی را در همسنگی نیروها در منطقه گذاشته است با هم بشکافیم.

زمانی غرب درخواست خرید پهپاد ترکیه را نپذیرفت و هزاران شرط که بوی سرسپردگی می داد برای آن گذاشت. اردوغان با بهره برداری از دنیای نوین و با سازماندهی نیروهای درون کشوری در زمانی کوتاه، ترکیه را به یکی از برترین کاربران و تولید کنندگان پهپادها جنگی دگرگون کرده است. فروش پهپادهای جنگی ترکیه سالانه افزایش می یابد و هم سنگی نیروهای نظامی در قفقاز، خاورمیانه و شمال آفریقا را برهم زده است، و با بخش پهپادسازی جمهوری خلق چین رقابت سختی می کند. ترکیه در میان شش کشور جهان است که می تواند پهپادهای خود را تولید کند. زمان پرواز جنگی پهپادهای ترکیه از 300000 ساعت پرواز هم فراتر رفته است. کارشناسان می گویند که این پهپادها نشان داده اند که می توانند تانک های دشمن را نابود کنند و این به ترکیه برای گسترش حوزه های نفوذ خود نیروی تازه ای داده است.

ترکیه دیگر از تحریم ها هم نمی ترسد و آن چه را که نمی تواند از ایالات متحده تهیه کند یا خود تولید می کند و یا از جای دیگری فراهم می کند. تحریم ترکیه از سوی ایالات متحده به دلیل خرید یک سیستم دفاع موشکی S-400 روسی، تلاش های رهبر ترکیه برای بازسازی پیوند با واشنگتن را پیچیده تر کرده است. كرملین بر این باور است كه تركیه همچنان خار در چشم عضوهای دیگر ناتو خواهد ماند و به این ناسازگاری ها دامن می زند. (www.theprint.in|12 Dec 2020)

ترکیه تلاش کرده است که با بهره برداری از فناوری پهپاد، کم توانایی نیروهای هوایی خود را جبران کند. این دگرگونی استراتژیک، ترکیه را توانا کرده است تا منافع کشورهای بزرگ نظامی را به چالش بکشاند. از آذربایجان، سوریه تا لیبی، تلاش اردوغان برای بازسازی نفوذ ترکیه همچون یک نیروی بزرگ منطقه ای، روسیه را به ناگزیر به پس نشینی از بلندپروازی های خود کرده است. ترکیه بازدارنده تلاش دولت سوریه برای بازپس گیری سنگرهای شورشیان ادلب است. روسیه که روزهای نخست امسال نیروهای خود را برای پیشگامی در یورش به این شهر فرستاده بود، این برنامه را به دلیل مخالفت ترکیه پیاده نکرد. در لیبی نفت خیز، یک متحد روسی، خلیفه هفتر، رئیس نظامی مستقر در شرق، در برابر دولت که از پشتیبانی ترکیه برخوردار است، نیرویی شکست خورده است. ترکیه همچنین یک خریدار بزرگ انرژی برای روسیه است، اما حتا در اینجا نیز کار دشوار ساز شده است. ترکیه در سال های گذشته با دادوستد با آذربایجان، خرید گاز از روسیه را کاهش داده است.

 با همه ی این ها، روسیه برای رویارویی با امریکا و ناتو به ترکیه همچون یک هم پیمان ناپایدار نیاز فراوان دارد.

آندری کورتونوف، رئیس شورای امور بین الملل روسیه، می گوید:”هم اکنون روابط بسیار پرتنش است، رقابت و حتی عنصر تقابل وجود دارد.” با این همه “هنوز هم همکاری با ترکیه از نظر استراتژیک آنقدر مهم است که روسیه آماده است چشم خود را روی این مسئله ببندد.” (www.institutmontaigne.org|2 Nov 2020)

آندره باکلانوف، دیپلمات پیشین روسی که سفیر در عربستان سعودی بوده است می گوید:”ما از برخی جهات متحد هستیم اما از برخی دیگر منافع ما سراسر مخالف هم هستند.” “ما باید یاد بگیریم که با این وضعیت زندگی کنیم.” (www.worldoil.com|12 Dec 2020)

رهبر روسیه از جهانی چندقطبی پشتیبانی می کند که در آن نیروهای منطقه ای رهبری واشنگتن را به چالش می کشند. برای همین، پوتین اردوغان را به خاطر استقلال در انجام خرید انرژی و موشک با روسیه می ستاید. پوتین در ماه اکتبر گفت:”کار با چنین شریکی فقط خوب نیست، بلکه قابل اعتماد است.” وی در مورد اختلافات بین آنها گفت، روسیه باید “صبور باشد” و “به دنبال سازش” باشد. “برای روسیه، اردوغان یک شریک آسان نیست، یک بازیگر آسان نیست که با او کنار بیاییم.” (www.theprint.in|12 Dec 2020)

اردوغان با همه ی ناسازگاری ها و درگیری هایی که با روسیه در جنگ سوریه داشته و دارد، پوتین را “دوست و یک شریک استراتژیک” خوانده است. رئیس جمهور ترکیه پس از نماز جمعه در استانبول به خبرنگاران گفت، “سخن آقای بایدن در باره ی پوتین [آدمکش خواندن] شایسته یک رئیس مناسب نیست”، او همچنین پاسخ “هوشمندانه” پوتین به بایدن را ستود(www.aljazeera.com|19 Mar 2021).

روشن است که گسترش خواهی بورژوازی ترکیه در خاورمیانه و در جمهوری های جنوبی اتحاد شوروی پیشین، به سود رنجبران، تهی دستان، بیکاران و بدبختان نیست. روشن است که سرکشی و سرپیچی اردوغان از پیاده کردن دستورهای امپریالیسم برای پشتیبانی از منافع کارگران و دهقانان کشور خود نیست. با این همه، این نافرمانی ها با شکاف انداختن در گردان امپریالیسم، جبهه جهانی ضدامپریالیستی را نیرومند می کند.   

در دنباله نوشته خود بگذارید نگاهی به ساختار یکی از دو کشوری که رهبری چندقطبی سازی جهان را هم اکنون در دست دارد بپردازیم. آیا ایستادگی روسیه در برابر زورگویی آشکار امپریالیسم امریکا، نشانی از پایه گزاری راه رشد غیرسرمایه داری و پشتیبانی از منافع کارگران و رنجبران دارد.   

چه طبقه هایی در روسیه فرمانروایی می کند؟

آن چه که در زیر می خوانید، واکاوی بزرگترین حزب کمونیست دنیای سرمایه داری از شرایط کشور خود است (http://cprf.ru| party program).

حزب کمونیست روسیه می نویسد که سرمایه داری بهره کشی انسان از انسان را دوباره در کشور زنده کرد و شکاف ژرفی را در جامعه پدید آورد. در یک قطب طبقه “صاحبان استراتژیک” هستند که هسته آنها در آغاز از دلالان بانکی و صادرکنندگان مواد اولیه تشکیل شده بود. این گروه هم اکنون پیوند اقتصادی نزدیک با غرب دارد و نقش کمپرادور را بازی می کند. سرمایه ملی با این که برای پیشرفت اقتصاد درون کشور تلاش می کند، ولی ویژگی های طبقاتی خود را از دست نداده است. شمار میلیونرها و میلیاردرهای دلاری در این کشور هر روز افزایش می یابد.    

حزب کمونیست همچنین می نویسد که تضاد آشتی ناپذیر میان نیروی کار برده شده و سرمایه به روسیه برگشته است. ماشین دولتی دربست در دست بورژوازی و نخبگان آن که از سوی الیگارشی ها نمایندگی می شوند، است. حتا هنجارهای دموکراسی بورژوازی نیز بر باد رفته است. انتخابات برای ارگان های دولتی همچون یک نمایش کمدی است. زیوگانف رهبر حزب در یک گفتگویی گفت: “نسخه نوین قانون اساسی، تنها دیکتاتوری ریاست جمهوری و فرمانروایی الیگارشی را نیرومند می کند که کشور را به دشامد (فاجعه) می کشاند.” زیوگانف می افزاید: پهنه فرمانروایی پوتین بیشتر از تزار، فرعون و دبیرکل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی با هم است. (www.memri.org Russia|Jun 26 2020)

پس آن چه که باید گفت این است که روسیه یک کشور سرمایه داری است  که تضاد اصلی در آن تضاد میان کار و سرمایه است. دستگاه دولتی و فرمانروایی در دست بورژوازی مالی و بورژوازی کمپرادور صادرکنندگان مواد اولیه و الیگارشی است. بورژوازی ملی در تلاش پیشرفت کشور هست، ولی همراه با دیگر لایه های بورژوازی همچنان بهره کش و زراندوز است. در برابر این گروه کوچک پر پول و پر زور، ما توده های میلیونی درمانده را داریم.  

حزب کمونیست می نویسد که در قطب دیگر ما توده بزرگ تنگ دست را داریم که برخی از آنها حقوق بگیر هستند، ولی همیشه بیکاری آنها را تهدید می کند و زیر احساس ناامنی له شده اند. شکاف میان دارایان و نداران روزانه گسترش می یابد. بیشتر حقوق اجتماعی، اقتصادی و مدنی کارمندان و کارگران از میان برداشته شده است. درماندگی بیشتر مردم، جانبازان جنگ و بازنشستگان همچنان دنبال می شود. میلیون ها کودک ولگرد هستند که به آموزش گاه ها نمی روند. تضاد میان منطقه های گوناگون، و میان شهر و حومه افزایش می یابد. روس ها امروز بزرگترین ملت چند پاره شده روی زمین هستند. نسل کشی آشکار یک ملت بزرگ هم اکنون پیاده می شود. جمعیت روسیه هر روز کاهش می یابد. فرهنگ و زبان تاریخی کم توان شده است. چاره یابی برای چالش های روسیه و چالش های ساخت سوسیالیسم از بن با هم یک سان است.

برنامه روز حزب برای دگرگونی در جامعه چیست؟   

حزب می خواهد که با بهره گیری از هر روش روا، برای برکناری بورژوازی مافیا-کمپرادور از فرمانروایی تلاش کند و به پایه گزاری حکومت توده های کار و نیروهای میهن پرست مردمی بپردازد؛ حزب می خواهد که بازگرداندن پول های دولت از بانک های برون مرزی از آنها برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی بهره برداری کند. حزب می خواهد که یک دادگستری به درستی مستقل پایه گزاری کند.

حزب می گوید که همه این هدف ها، تنها با جنگیدن پیوسته با نیروی سرمایه تبهکار- کمپرادور بدست خواهد آمد و از همه رنجبران می خواهد که به صف آفرینندگان و سازندگان آینده خود بپیوندند.   

نیروهای بالنده جامعه کدامند و با چه نیروهایی می توان برای سرنگونی بورژوازی تبهکار-کمپرادور متحد شد؟

حزب در این باره امیدی به همکاری با پوتین و دوستانش ندارد. زیوگانوف رهبر حزب می گوید که این بسیار خوب می بود اگر او [ولادیمیر پوتین] از تجربیات بزرگ خود به سود شهروندان و نه الیگارشی ها بهره جویی می کرد . اما او از شر این گروه رهایی نیافت، و این بزرگترین بدبختی او و همه ی کشور است.  (www.memri.org Russia|Jun 26 2020)

 حزب راه دیگری می جوید.  

حزب کمونیست می نویسد که با ژرف شدن بحران سیستمی، خشم و کینه مردم نسبت به رژیم رو به افزایش است. سرشکستگی تهی دستان و ستم دیدگان، با ناراحتی میهن پرستان از دیدن خواری کشورشان با هم آمیخته شده است. این زمینه را برای گسترش یک جنبش ملی – میهنی برای استقلال کشور فراهم می کند. در شرایط امروز حزب بر این باور است که وظیفه آن متحد کردن جنبشهای آزادیبخش طبقه اجتماعی و ملی در یک جبهه مردمی یگانه، در دادن احساس هدف به آن است. حزب برای یکپارچگی و استقلال سرزمین مادری، برای بازآفرینی اتحاد برادرانه مردم شوروی، رفاه و امنیت، سلامت اخلاقی و جسمی شهروندان خود می جنگد. هم گامان حزب کمونیست، حزب ها و انجمن های غیردولتی چپ، سوسیالیست ها و جنبش میهنی ترقی خواه هستند. آنها دربرگیرنده اتحادیه های کارگری، کارگران، دهقانان، زنان، پیشکسوتان، جوانان، انسان های مذهبی، آموزشی، خلاق، هوادارمحیط زیست، ضد جهانی سازی و دیگر سازمان های غیردولتی هستند.

حزب بر این باور است که نجات سرزمین مادری، تنها با آفرینش دوباره سیستم شوروی و گام گذاشتن در راه سوسیالیسم شدنی است.

حزب می گوید که ملی شدن اقتصاد یک پایه ی استوار برای دگرگونی ها فراهم خواهد کرد. پایان دادن به غارت تولیدکنندگان از سوی سرمایه های بزرگ، دیوان سالاران و گروه های مافیایی هدف است. شیوه های مدیریت سوسیالیستی که بیشترین کارایی را در فراهم کردن بهبودی زندگی مردم دارند، نقش بنیانی را در اقتصاد بازی خواهند کرد، ولی  مدل های اقتصادی گوناگون همچنان نگه داشته خواهد شد. مالکیت همگانی بر ابزار تولید نقش برتر را در جامعه خواهد داشت. با افزایش و گسترش اجتماعی شدن کار و تولید، نقش بنیانی آن در اقتصاد اندک اندک افزایش خواهد یافت.

ما می دانیم که ایستادگی روسیه در برابر زروگویی های امپریالیسم، جبهه جهانی ضدامپریالیستی را نیرومند می کند و پایه های جهان چندقطبی را می چیند. ولی همان گونه که دیدیم، سیاست های برون مرزی روسیه، نه به سود زبان و فرهنگ کشور روسیه و نه به سود مردمان رنجبر این کشور بوده است. بنابراین، حزب کمونیست ویژگی برون مرزی رژیم پوتین را آن چنان برجسته نمی کند که نبرد طبقاتی و برکناری طبقه های انگلی فراموش شود. حزب وظیفه خود را همچنان واژگونی اولیگارش ها و برپایی سوسیالیسم به سود رنجبران می داند. حزب کمونیست هدف خود را حل تضاد آشتی ناپذیر میان کار و سرمایه به سود رنجبران می داند که تنها با برکناری بورژوازی کمپرادور و الیگارشی و دیکتاتوری پوتین و پایه گزاری سوسیالیسم شدنی است. حزب کمونیست می خواهد پوتین دیکتاتوری را سرنگون کند که نقش برجسته ای در چندقطبی سازی جهان داشته و دارد.

نقش روسیه و جمهوری خلق چین در چندقطبی سازی جهان؟

اگرچه روسیه یک کشور سرمایه داری است، اما به دلیل استقلال در سیاست های برون مرزی خود خشم و دشمنی ایالات متحده را برانگیخته است. ایالات متحده با اقتصادی کم جان و شکست در برخورد با بیماری همه گیر کورونا، با ناخشنودی مردم خود روبرو است و هم اکنون بسیار نیاز به دشمن سازی در برون از مرزها دارد، تا اندیشه مردم را از دشواری های درون مرزی به دور کند.

چین و روسیه نشان داده اند که خواهان جهانی بی تنش هستند و نشان داده اند به آن چه که می گویند باور دارند و همان گونه رفتار می کنند. روسیه و چین احساس می کنند که باید به تلاش های امپریالیسم برای سرسپردگی آنها پاسخ دهند. خوشبختانه، ایستادگی آنها گاهی بخت پیروزی در گام گزاری برخی از کشورها را در راه رشد غیرسرمایه داری بیشتر و پاسداری از حق حاکمیت ملی خود را برای دیگر مردم و کشورها فراهم می کند.  

وانگ یی، مشاور امور خارجه چین و وزیر امور خارجه چین روز دوشنبه با سرگئی لاوروف وزیر امور خارجه روسیه در جنوب چین دیدار و گفتگو کرد. زمان این دیدار همچنین پیشامدی و ناگهانی نیست. این دیدار پس از “آدم کش” خواندن پوتین از سوی بایدن در یک گفتگوی تلویزیونی انجام می شود.

هر دو کشور در باره همکاری استراتژیک بین المللی و منطقه ای با هم هم رای هستند. هر دو کشور در باره چگونگی پیوند خود با ایالات متحده به هم دیگر آگاهی (اطلاع) دادند. هر دو کشور گفتند که جامعه جهانی بر این باور است كه ایالات متحده باید در باره ی زیان هایی كه به صلح و توسعه جهانی وارد کرده است بیندیشد، از خودکامگی دست بردارد، در کارهای درونی کشورها دست‌اندازی نکند. هر دو کشور بر این باورند که همه کشورها باید هدف ها و اصل های منشور سازمان ملل متحد را ارج بگذارند، چند سویه (قطب) گرایی راستین را دنبال کنند، برای دموکراتیک سازی پیوندهای بین المللی تلاش کنند، همزیستی مسالمت آمیز و کشورهایی را با سیستم های اجتماعی گوناگون بپذیرند.

در باره ی چالش هسته ای ایران، دو کشور بر این باور هستند كه ایالات متحده باید هر چه زودتر و بدون قید و شرط به پیمان نامه هسته ای با ایران برگردد و تحریم های یک سویه خود را علیه ایران پس بگیرد. همزمان، آنها از ایران خواستند که به پیاده کردن این پیمان نامه بپردازد و همچنان برای جلوگیری از گسترش سلاح های هسته ای تلاش کند و به دنبال آن نرود.  

در باره افغانستان و میانمار، دو کشور با پشتیبانی از تلاشهای گوناگون بین المللی، امیدوارند كه همه گروه های درگیر با گفتگو در چارچوب قانون اساسی و قانونی برای بحران کنونی یک راه حل سیاسی پیدا کنند، تا از درگیری خونین دیگری جلوگیری کنند. دو کشور همچنین پیشنهاد کردند که یک بستر گفتگوی امنیتی منطقه ای، برای راه چاره یابی نگرانی های امنیتی کشورهای منطقه پایه گزاری شود.

همه ی نکته هایی که میان دو کشور به گفتگو گذاشته شده است به سود جنبش آزادی بخش خلق های جهان و جبهه جهانی ضدامپریالیستی است و نیروهای کمونیستی و پیشرو باید از این گام ها پشتیبانی کنند.  

پایان سخن

روسیه و جمهوری خلق چین دارای دو نظام اجتماعی بسیار گوناگون از هم هستند، ولی تاکنون توانستند که در چندقطبی سازی جهان با هم همگام باشند.

این تلاش بی تردید به سود خلق های جهان است. چندقطبی سازی جهان به سود دیکتاتورها نیز هست و آنها هم با بهره برداری از این شرایط خود را از بند زنجیر سالار خود آزاد می بینند، ولی این به معنای در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری و پایه گزاری مردم سالاری در درون کشور نیست و این فرمانروایان از برای جایگاه طبقاتی خود هر آنی می توانند با امپریالیسم به سازش بپردازند.  

چین و روسیه در باز کردن جبهه نوین در برابر پرخاشگری و چپاول گری امپریالیسم به متحدان نیاز دارند و برای یافتن این متحدان آن ها نگاهی به آن چه که درون کشورها می گذرد نمی کنند. هر کشوری بر پایه برنامه های ژئوپلیتیک خود به بررسی بسیج نهادهای ایدیولوژیک، فرهنگی، سیاسی و نظامی برای بهینه سازی نیروهای خود برای پیشبرد منافع خود بر پایه شرایط جغرافیایی خود می پردازد. از دیدگاه مارکسیستی، منافع ملی هر کشور، همانا منافع طبقه های فرمانروای آن کشور است.    

چه بسا کشورهای گوناگون برای پیروزی در هدف های ژئوپلیتیک خود با کشور دیگری در یک جستار همکاری و دوستی کنند و در جستار دیگری با همان کشور در رزم باشند. کشورها هنگام یافتن دوست ژئوپلیتیکی به بررسی این می پردازند که با چه کشوری، بر ضد چه کشوری، تا چه اندازه و تا چه زمان و در چه پهنه ها و زمینه ها، می توان پیمان دوستی بست. بخشی از ژئوپلیتیک کشورها، دارای سیاست های همیشگی و ایستا نیست بلکه به آن اندازه پویا است که با دگرگونی هم سنگی نیروها دگرگون می شود. در این روند، برخی از دوستی از میان می رود (عربستان و قطر)  و دوستی های نوینی (قطر و ایران) پایه گزاری خواهد شد؛ برخی از دشمنی ها به دوستی گذرا (ترکیه و روسیه) خواهد انجامید و برخی از دوستی ها به دشمنی (عربستان و ترکیه).   

حتا ژئوپلیتیک کشورهای سوسیالیستی نیز گاهی پیچیده و گذرا است.  جمهوری سوسیالیستی ویتنام  با جمهوری خلق چین در بسیاری از زمینه ها پیوندهای دوستانه ای دارد، ولی برای بازپسگیری جزیره های خود در دریای چین جنوبی با ژاپن، امریکا، فیلیپین، مالزی و سنگاپور علیه جمهوری خلق چین همکاری می کند. زمانی بلغارستان با رژیم شاه بد بود و رادیو پیک ایران، صدای انقلاب ایران از آن جا پخش می شد، ولی زمانی دیگر با بهبودی پیوند میان دو کشور، رادیو حزب بسته شد. رفیق عمویی در یاد مانده های خود می نویسد که کوبای انقلابی از سفر ایشان و رفیق کیانوری برای تیره نشدن دوستی خود با جمهوری اسلامی جلوگیری کرد.  

هم اکنون هم جمهوری خلق چین هنگام یافتن دوست ژئوپلیتیکی به شکاف انداختن در جبهه امپریالیسم می اندیشد و نه به روبنا و زیربنای کشورها. جمهوری اسلامی نیز همین گونه رفتار می کند. در باره ی دوست های ژئوپلیتیکی، خامنه ای به احمدی نژاد گفت: « [آیا در ارتباط با کشورها] نگاه می‌کنیم چه کسی دیکتاتور است و چه کسی نیست؟ ما مصالح را نگاه می‌کنیم.» (www.euronews.com|20 Aug 2017)

بدین گونه هیچ رژیمی را نمی توان بر پایه دوستی های ژئوپلیتیک آن در کنار نیروهای ضدسرمایه داری دسته بندی کرد، ولی می توان با تحلیل مشخص از شرایط مشخص به بررسی نقش کشورها در درگیرهای گوناگون پرداخت. برای نمونه می توان گفت که نقش روسیه برای نبرد با پرخاشگری و گسترش خواهی امپریالیسم در سوریه به سود جبهه جهانی ضدامپریالیستی بود.

 همان گونه که ما با بررسی دو نمونه (اردوغان و دوترته) به روشنی نشان دادیم، ایستادگی هر کشوری در برابر زورگویی های امپریالیسم، کمک به جبهه جهانی ضدامپریالیستی است، ولی این به معنای ضد امپریالیسم بودن این کشورها نیست. هر کشور ضدامپریالیستی که راه رشد غیرسرمایه داری را در پیش می گیرد، جایگاهش در جبهه جهانی  ضدامپریالیستی نیز هست، ولی هر کشوری که برای این و یا آن رفتار، و یا برای این و یا آن برخورد، و یا برای این یا آن ایستادگی در برابر امپریالیسم، به جبهه جهانی ضدامپریالیستی کمک کند، خود به خود یک کشور ضدامپریالیست نیست. ضد امپریالیسم بودن دارای ویژگی های دیگری نیز هست که رژیم های دیکتاتوری سرمایه داری دارای آن نیستند.

برای آسان سازی برداشت ناهمگونی (” ضد امپریالیسم بودن “با “کمک به جبهه جهانی ضدامپریالیستی کردن”) می توان برای نمونه گفت که همه ی ایرانی ها انسانند، ولی همه ی انسان ها ایرانی نیستند. همه ی “ضدامپریالیست”ها به “جبهه جهانی ضدامپریالیستی” کمک می کنند، ولی همه ی آنهایی که در اینجا و آنجا “به جبهه جهانی ضدامپریالیستی” کمک می کنند “ضدامپریالیست” نیستند. این نکته ی باریک را باید دریافت، تا در دام دیکتاتورها نیفتاد.   

بنابراین، همان گونه که کمونیست های فیلیپین، ترکیه و روسیه به درستی به ما نشان می دهند، هیچ کمونیستی نباید با برجسته کردن نقش ژئوپلیتیک رژیم کشور خود، از نبرد علیه نظام سرمایه داری و روبنای دیکتاتوری و یا فاشیستی آن دست بردارد.

سرچشمه های کمکی

www.bloomberg.com

www.theprint.in

www.institutmontaigne.org

www.worldoil.com

www.aljazeera.com

www.cprf.ru

www.memri.org

www.euronews.com

www.cgtn.com

www.rt.com