انتخابات آمریکا؛ یک بار دیگر گزینش “بد”، “خوب” را کم توان تر کرد!

مقاله ۴۱/۹۹
۲۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱ نوامبر ۲۰۲۰

پیش گفتار

دویست و پنجاه هزار آمریکایی در برابر کورونا جان خود را از دست داده اند که روند مرگبار آن بیشتر به دلیل واکنش نادرست ترامپ بوده است. دست کم شش میلیون آمریکایی به دلیل پسرفت اقتصادی به چاه تنگ دستی فرو رفته اند.

با این همه ترامپ که 63 میلیون رأی در سال 2016 به دست آورده بود، در این انتخابات نزدیک به 71 میلیون رأی آورد. با این که او در انتخابات شکست خورد، اما این غمگین است که با بودن پسرفت اقتصادی، جان سپردگان بی شمار بیماری واگیر کورونا او توانسته است میلیون ها رای دهنده تازه را به سود خود بسیج کند. اگر کورونا نبود شاید بخت پیروزی ترامپ بیشتر می بود. اگر این چنین می شد، دموکراسی ناکارآمد و شکننده آمریکا پیامدهای بدتر را پیش روی آیندگان می گذاشت و به بار می آورد.    

غمگین است برای این که ترامپ و لایه های هار طبقه های فرمانروا پشتیبان او توانایی آن را داشته اند که ایدئولوژی واپسگرای خود را به بسیاری از رنجبران بپذیرانند. ترامپ شکست خورده است، اما ترامپیسم زنده است.

بنا بر این نبردی را که ترامپ رادیکال کرد؛ نبرد برای رهایی از بردگی، نژادپرستی و بهره کشی هنوز پایان نیافته است. زخم های جامعه کنونی امریکا هم ژرف و هم چرکین است، اگر چه که این جامعه برای خیلی ها در کشور ما چون آرمان شهر بهشتی پرستیده می شود.

بخت ترامپ

ترامپ بی آن که سازش کند توانست با رک گویی، خشم و هیجان هواداران خود را برانگیزد و بدین گونه نامزدی شود که دومین رای بیشتر در تاریخ ایالات متحده را برای خود بدست آورد.  

بررسی دلیل های نوزایی واپسگرایی و فاشیسم در شرایط بحران ژرف اقتصادی- اجتماعی نشان می دهد که جابجا کردن دوست و دشمن و دشمن ساختگی ساختن توده ها را در نبود یک ”چپ” پیشرو  به دام فاشیسم می اندازد. این یک واقعیت است که ترامپ احساسی را میان لایه های پایینی و میانه سفید پوست آمریکایی ها پیدا و نیرومند کرد که کمتر کسی پیش از او آنرا یافت.

این دروغ گویی آشکار را رونالد ریگان آغاز کرده بود، او به بسیاری از طبقه کارگر سفیدپوست این باور را داده بود که پول های آن ها به جیب مادران سیاه پوست تنهایی می رود که دولت به ناگزیر باید نان و جای آن ها را فراهم کند. بخشی از طبقه کارگر سفید پوست فریاد نژادپرستانه ریگان را شنید، چرا که ”چپ” دلیل دیگری برای بدبختی و درماندگی او به او پیشنهاد نکرد.

ترامپ طبقه کارگر را علیه روشن اندیشان ”چپ” که دارای فرهنگ و زبانی به دور از طبقه کارگر بودند شوراند و به کارگران گفت که همان گونه که هستند باشند، چون خوبند.  

باید پذیرفت کرد که ترامپ یک داستان نیرومندی برای ”راست” گرایان سده بیست و یکم ایالات متحده آفرید و بازگو کرد. او به طبقه کارگر گفت که علیه چینی ها نبرد خواهد کرد و دوباره کارخانه ها را به امریکا بر می گرداند و کار می آفریند. او گفت که دیواری در مرز با مکزیک می سازد تا کوچ گران مکزیکی نتوانند کار کارگران آمریکایی را از آن ها بدزدند.   

بیشتر سفیدپوستان هواداران ترامپ در جاهای فرسوده ای زندگی می کنند و گرفتار بسته شدن کارخانه ها، بیکاری، خودکشی و خستگی هستند. جای تهی ”چپ” را، داستان سازی های ترامپ گرفته است. برای این رنجبران احساس دیده شدن، شنیده شدن و دانستن این که کسی می تواند از درماندگی آن ها سخن بگوید و دشمن را در یک زمینه و یک چارچوب آسان به ان ها نشان بدهد کشش بسیاری دارد. ترامپ به آن ها گفته است که رنج آنها ریشه در کم کاری ندارد و نشان شکست آن ها نیست، بلکه ریشه در یک بی دادگری ساختاری دارد.

ولی آن چه که در دوران ترامپ انجام شد، از میان برداشتن  بازدارنده ها (موانع)  شرکت ها برای بهره کشی بیشتر  و کاهش مالیات برای آنها بوده است که سودآوری آن ها را بیشتر از گذشته کرد. راستش این است که ترامپ سیاستی را دنبال کرده است که نابرابری را افزایش داد و دارایان را بیش از پیش سرمایه دارتر و تنگ دستان را ندارتر کرد. وی نه برنامه بهداشتی و نه پروژه زیرساختی را که می گفت به سود رنجبران است انجام داد. اما داستان سازی سیاسی وی چنان کارساز بود که  نه تنها رنجبران او را بخشیدند بلکه او حتا پایگاه رای دهندگان خود را گسترش داده است.  

ناتوانی ”چپ” و کرنش حزب دموکرات در برابر بورژوازی بزرگ زمینه ای برای خشمگین کردن رنجبران برای بهره برداری سیاسی از سوی ترامپ پدید آورد: ترامپ با زیرکی مالیات ندادن خود و میلیاردرهای بانکی را پنهان کرد و به سفیدپوستان رنجبر آمریکایی گفت که سخت کوشی و درآمد آن ها هزینه رفاهی بیکاران بی خانمانان و بیمارانی می شود که تنبل هستند و نمی خواهند کار کنند. بدین گونه ترامپ آن مردی شد که توانست خشم درست و سازمان نیافته رنجبران و لایه های پایین اقتصادی و اجتماعی در برابر نظام سرمایه داری را در کانال احساسات نژادپرستانه سرازیر و فریاد کند.

پشت کردن دمکرات ها به رنجبران و خاموشی پرسش برانگیز ”چپ” ها در نبرد ایدیولوژیک، یک هسته بزرگ و سختی از هواداران ترامپ ساخت که تنها یک نبرد مستقل و بازگویی شورانگیز از شکوفایی سوسیالیسم می تواند آن ها را از ترامپیسم جدا کند. 

گزینش بی پایان میان بد و بدتر

با آمدن ترامپ همه آزادگان دریافتند که از شکم دموکراسی غربی چه فرزند غیردمکراتیک می تواند به دنیا بیاید. اما با رفتن او اگر چه که یک دوره تاریک به پایان رسیده است، ولی پگاه جاودانه نشد و جنگ پایان نیافته است. شکست او پیام آور رهایی از بدبختی و بیچارگی و آغاز دنیایی نوین و شکوفا نیست. ترامپ بازنده شد، ولی دستور کار ترامپ به گونه ای ناخوشایند ریشه ژرفی در آمریکا یافته است و زخم بازی را در جامعه آفریده است.

ما، ”چپ” های جهان، در آرزوی انتخاباتی بوده ایم که در آن دست کم اندیشه های پیشرو سندرز و جناح ”چپ” حزب دموکرات یک برنده روشن و سد درسد در درگیری های باشد، ولی این گونه نشد. بایدن (Biden) اگر چه که در آغاز هواداران حزب دموکرات را دور برنامه ای سبز، بلندپروازانه و با دید اقتصادی پیشرو گرد هم آورده بود وهمساز و همگام کرده بود، اما نبرد انتخاباتی وی یک پشتیبانی ناامیدکننده از دنیای بهره کشانه گذشته بود و نه بیش.

بایدن هیچ شوری برای درگیری با جهان بینی ترامپ از خود نشان نداد و تنها به این بسنده کرده بود که با سخن های ناروشن هر چه بیشتر هواداران ترامپ را به سوی خود بکشاند.

 پیروزی می بایست روشن تر و بزرگ تر و رادیکال تر از این می بود، ولی جهان بهای بی باوری رهبری حزب دموکرات به برابری و عدالت اجتماعی را می پردازد. گردانندگان حزب دموکرات سال ها است که حتا به یک برنامه نیمه جان سوسیال دموکراتیک، برای نمونه مالیات بر درآمد دارایان برای تهیه هزینه برنامه های رفاهی مانند بیمه درمانی باوری نداشته اند و از انجام آن خودداری کرده اند. رهبری حزب دموکرات که خود بخشی از لایه های ازمابهتران جامعه آمریکا است و از بیمه درمانی در بهترین بیمارستان های آمریکا برخوردار است، نیازی به بیمه کردن سراسری رنجبران ندیده است و توان و خواست برای انجام این کار از خود نشان نداده است.

تاریخ حزب دموکرات سراسر اغشته از خنجرزنی بر پشت خمیده رنجبران است.

 بار مالیات بر روی دوش یک خانواده کارگر و کآرمند از  دهه 1950 تا 1980 دو برابر شد، ولی با این که مالیات شرکت ها پیوسته کاهش یافت؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.  

هنگامی که دولت کلینتون کارخانه ها را بست تا سرمایه از نیروی کار ارزان دیگر کشورها سود بیشتری بورزد، زمینه بهره برداری سیاسی “راست” ها از خشم کارگران فراهم شد؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.

اوباما به یاری بانک ها شتافت، اما رهبران بنگاه های مالی را که با آزمندی خود دنیا را به نابودی کشاندند آزاد گذاشت؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.

هنگامی که سهم طبقه میانه در ​​درآمد ملی ایالات متحده از62 درسد در سال 1970 به 43 درسد  در سال 2018 کاهش یافته است، شمار میلیاردرها افزایش یافته است (در سال 1990 امریکا 66 میلیاردر  با  ۲۴۰ میلیارد دلار دارایی داشت، اما امروز 614 میلیاردر با 3000 میلیارد دلار دارد) ؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند. در همان زمان اوباما، دستمزد میلیون ها کارگر و کارمند را کاهش داد؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند. همزمان نزدیک به ده درسد از سیاه پوستان بزرگسال  در زندان هستند؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.   

ترامپ لایه های پایین و میانگین ​​سفیدپوست  را “آمریکایی واقعی” می داند که با آرامش کار را به کوچ گران سپردند و با دادن مالیات پول اندک خود را در بسته های یارانه به زنان رنگین پوست بیکار دادند. ترامپ به آن ها گفته بود که هم اکنون زمان بهروزی آن ها فرا رسیده است. او در برابر جهانی سازی، بازرگانی آزاد و کوچ گران ایستاد و نقشه برگرداندن کارخانه ها و بهبود صنعت را در سر داشت.

همه ی این مژده ها و نویدها رویاهای شیرین و داستان افسانه ای بود که سفیدپوستان درمانده به آن باور داشته اند و دارند.  راستش این است که معدن ذغال سنگ دوباره باز نشده است، کارخانه ها دوباره برنگشته اند، آب آشامیدنی آلوده تر شده است و مردم از بیماری و گرسنگی جان خود را از دست می دهند. ولی این ناتوانی را ترامپ در داستان دیگری بسته بندی کرد و گفت که دموکرات های چین پرست جلوی کار او برای مردم رنجبر سفید پوست را گرفتند.

آری ! رأی دهندگان بیکار و رنجبر سفید پوست منافع طبقاتی خود را نمی شناسند. آنها خود درمانده هستند، به بیمه درمانی همگانی نیاز دارند و فرزندان خود را به مدرسه های دولتی درب و داغون می فرستند، ولی برای نابودی همین اندک کمک دولتی به تنگ دستان و یارانه گیران به “راست” ها رای می دهند، اما گناه آن بر دوش که سنگینی می کند؟

کارخانه ها و معدن ها بسته شده اند، بیماری و گرسنگی سفیدپوستان گرسنه و بیکار را می کشد دیگر چیزی برای آنها نمانده است، ولی پیام حزب دموکرات برای این فریب خوردگان چیست؟ 

این حزب به جای پیش گزاری یک برنامه جایگزینی که لایه های رنجبر را علیه بورژوازی بشوراند و در نبرد هم گام کند به این شوربختان می گوید که آن ها باید برای نژادپرست بودن خود شرم کنند. به گفته یکی از کارگران بیکار شده سفید پوست آمریکایی: حزب دموکرات نخست به روی ما شاشیده است و سپس به ما می گوید که ما بو می دهیم.

این بیچارگان هیچ پیوندی میان زندگی روزانه خود و داستان بافی های حزب دموکرات در باره ی این که سفیدپوستان و در میان آن ها رنجبران سفید پوست زندگی بهتری از دیگران دارند نمی بینند.

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری هم دیدیم که برنامه سیاست خارجی حزب دموکرات کم واپسگراتر از برنامه های پیاده شده ترامپ نیست. بایدن بر این باور است که ترامپ در برابر چین و روسیه خیلی نرمش نشان داد و سازشکارانه کار کرد. بایدن از جنگ در عراق و افغانستان و یورش های مرگبار پهپادی در خاورمیانه پشتیبانی کرده است. او می خواهد که سیاست خشن در برابر ونزوئلا را دنبال کند و از اسرائیل جانانه پشتیبانی می کند و پشتیبان نیروهای واپسگرا در جهان برای نگهبانی از منافع امپریالیسم است. تنها نکته امیدبخش در سیاست خارجی بایدن پذیرش توافق نامه پاریس و توافق هسته ای با ایران است.

می بینیم که ترامپ رفته است و بایدن آمده است، ولی کردار و رفتار طبقه بورژوا همان است؛ شکاف آفریدن میان سفیدپوستان و رنگین پوستان برای پوشاندن شکاف میان رنجبران و سرمایه داران. شکاف ساختگی برای پاسبانی از شکاف چرکین طبقاتی در جامعه.

رسانه ها و روشن اندیشان ”چپ” وظیفه خود را انجام نداده اند، چرا که بسیاری از ”چپ” ها آرمان های خود را زیر پا گذاشته اند. پروژه برادری و برابری را از یاد برده اند و یک هیجان اخلاقی را جایگزین آن کرده اند.  

باید برون از دستگاه انتخاباتی و پارلمانی چاره ای برای رهایی رنجبران جست، چرا که دستگاه آن چنان شاهکارانه از سوی طبقه های بورژوازی فرمانروا ساخته شده است که کسی را یارای درهم ریختن آن از درون نیست.

بن بست دستگاه انتخاباتی

دموکراسی بورژوازی در نمای برونی خود بر اندیشه یک رای- برای-هر کس استوار است، ولی این دلار است که رای ها را می خرد. تنها برای شرکت کردن در نبرد انتخاباتی باید پول هنگفتی داشت که از دست هر کس بر نمی آید. اگر یک نامزدی که از هیچ یک از دو حزب فرمانروا نیست بخواهد در یک گفتگوی سراسری رسانه ای شرکت کند، باید نشان دهد که از پشتیبانی ۱۵ درسدی رای دهندگان برخوردار است. بازدارنده های بی شماری جلوی پای نامزدهای مستقل از دو حزب بزرگ بورژوازی گذاشته می شود.

یک نظرسنجی در پاییز امسال نشان داد که تنها 13 درسد آمریکایی ها به کارایی و باروری عضوهای کنگره باور دارند و این نداشتن باور ناگهانی و خودبخودی نیست بلکه انباشت آموخته های توده ها از روند زندگی است. 

دستگاه سیاسی در آمریکا به گونه ای ساخته شده است که دگرگون کردن ریشه ای جامعه شدنی نیست. بایدن رئیس جمهور می شود، ولی هیچ کار ریشه ای انجام نخواهد گرفت. بنابراین با این که مردم از دست ترامپ رهایی یافته اند، ولی به سختی می توان باور کرد که بایدن بتواند کاری برای آب و هوا، یک برنامه زیرساختی بلندپروازانه برای افزایش دستمزد و یا بیمه درمانی همگانی انجام دهد.

مایکل پورتر (Michael E. Porter) پرفسور اقتصاد دانشگاه هاروارد (Harvard) می گوید که سخن از “شکننده بودن” دستگاه سیاسی نیست، برای این که این دستگاه همان کاری را انجام می دهد که سازندگان آن می خواستند که انجام دهد. قانون اساسی ایالات متحده به گونه ای است که کار دولت را برای رهبری جامعه بسیار دشوار کند. او می گوید که جیمز مدیسون، الكساندر همیلتون (James Maddison, Alexander Hamilton) و دیگرانی که قانون اساسی را نوشته بودند از ترس اینكه یک اکثریت از مردم با در دست گرفتن دولت بتواند کار های شگفت انگیزی انجام دهد، بازدارنده های بسیاری را در برابر دگرگونی های بزرگ و گسترده سیاسی در قانون اساسی گنجانده اند.

یک رشته از گزینه های فنی برای از بکار انداختن روند قانونگذاری و یا وتوی در قانون اساسی گنجانده شده است که اگر حتا قانونی در کنگره بگذرد و رئیس جمهور هم آن را بپذیرد، قوه قضاییه می تواند جلوی پیاده شدن آنرا بگیرد. هنگامی که یک برنامه سیاسی راه قانونی پیدا نمی کند، نیروی جاهای غیردموکراتیک و فرمان ریاست جمهوری یا دادگاه برای پیاده کردن سیاست بیشتر می شود. در ایالات متحده ، تنها یک سوم مجلس سنا همزمان انتخاب می شود. بدین گونه پیاده کردن یک برنامه پیشرو یک دهه به درازا خواهد کشید. حتا  اگر سنا این برنامه را بپذیرد، پس از آن هر دو اتاق کنگره هم باید آن را بپذیرند، تازه پس از این دشواری ها توانایی عضوهای جداگانه برای به پس انداختن روند کار یا  وتو رئیس جمهور و دادگاه عالی به آن اندازه هست که می تواند جلوی پیاده کردن برنامه را بگیرد.

پایان سخن

برنی سندرز با سخن گفتن از رنج طبقه کارگر و تنگ دستان ترس در دستگاه اداری حزب دموکرات و امید در دل های مردمی این حزب برافروخت. ولی در پایان به ناگزیر در برابر دستگاه اداری و نیرومند حزب دموکرات با ریختن آرای خود به صندوق بایدن امیدوار است که بتواند سیاست او را به “چپ” بکشاند. ولی دگرگونی های ریشه ای نمی تواند در این دستگاه انجام گیرد و بخت حتا دگرگونی های ناچیز بسیار کم است. سازمان های پیشرو می بایست به جای این کارها یک بار برای همیشه  با سازماندهی توده ای، به سیاست تراژیک گزینش میان بد و بدتر در کمدی انتخابات ریاست جمهوری پایان دهند.

روشن اندیشان “چپ” با چشم خود بارها دیده اند و آموخته اند که راه حل دموکرات هایی همچون کلینتون و اوباما با راه حل جمهوری خواهان برای برون رفت از بحران کنونی نظام سرمایه داری در چارچوب کلان خود یکسان و همانند است. هر دو حزب نمایندگان لایه های گوناگون بورژوازی هستند و بیش تر نگران سودآوری دوستان سرمایه دار خود در صنایع نظامی، غذایی، دارویی و بنگاه های مالی و بانکی هستند تا شکم گرسنه کارگران و تنگ دستان. “چپ” باید با ارجمند دانستن دموکراسی پای به راه دشواری بگذارد که در آن نازایی و ناکارایی دستگاه دموکراسی بورژوازی را برای رنجبران روشن سازد و آن ها را برای دستیابی به حق کار، حق خانه، حق بهداشت، حق آموزش، حق تعیین سرنوشت سازمندهی کند و به خیابان ها بکشاند.

حزب کمونیست آمریکا به بهانه “علیه فاشیسم رأی دهید” به بایدن رای داد با این که همزمان گفت که “اما جنبش مردمی همچنین باید در آینده علیه دولت بایدن / هریس نبرد کند. در این نبرد انتخاباتی، حزب دموکرات نخواست از جنبش نوین و تاریخی  ضد نژادپرستی که هر روز گسترش می یابد پشتیبانی کند”.  حزب کمونیست می گوید که “چپ به آن اندازه نیرومند نیست که فرمانروایی طبقه سرمایه دار در این کشور را شکست دهد. اما ما می توانیم دستور کار راست افراطی و ترامپ را شکست دهیم”. به زبان دیگر میان بد و بدتر حزب کمونیست بد را گزید.

اما خوشبختانه نامزد حزب جوان کمونیست “حزب سوسیالیسم و ​​آزادی” (PSL) رفیق گلوریا لا ریوا گزینش میان “بد و بدتر” را نمی پذیرد و می گوید که واژه سوسیالیسم جذابیت بسیاری یافته است و کمونیست ها باید پاسخی سوسیالیستی در برابر دشوارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه پیش گزاری کنند.

“چپ” می بایست در روشنگری خود در باره ی بحران ژرف اقتصادی- اجتماعی نشان دهد که باید با زمینه های بنیانی و زیربنایی یک پدیده نبرد کرد. بدبختانه چون بایدن با خاستگاه طبقاتی که دارد این گونه نمی اندیشد پس خطر تجاوزگری لایه‌های امپریالیستی هنوز پایان نیافته است. “چپ” باید به برآورده شدن آرزوهای “رویایی” پافشاری کند و نشان دهد که می توان و باید کار و نان و وقت آزاد را  بر حسب توان و نیاز میان همه برابر بخش و پخش کرد.

انجام این کار بستگی به این دارد که چپ به بررسی این که خواهان چه گونه زندگی برای مردم است بپردازد؟ ارزیابی کند که برای دستیابی به آن گونه زندگی چه گونه جامعه ای و با چگونه روابط  اجتماعی و اقتصادی و سیاسی باید ساخت؟ 

آیا “چپ” خواهد آموخت که زمان پیش گزاری یک برنامه پیشرو سوسیالیستی جایگزینی فرا رسیده است؟




قره باغ؛ آرامش سوسیالیستی گذشته و جنگ امپریالیستی کنونی!

مقاله ۳۹/۹۹
۱۵ آبان ۱۳۹۹، ۵ نوامبر ۲۰۲۰

پیش گفتار

از روزی که جنبش کارگری و  سوسیالیستی پای به جهان گذاشت، تاکنون بارها در درون این جنبش در باره ی جنگ های گوناگون دیدگاه های ناهمگون با هم برخورد داشته اند. لنین با هوشیاری و شم طبقاتی خود به ما یاد داد که کمونیست ها به ناگزیر نباید در کنار یکی از دو سوی جنگ بایستند.  

بنابراین روشن است که هیچ نیروی پیشرو و سوسیالیستی، هیچ گاه نباید در جنگی که میان دو دولت ضدخلقی آغاز می شود، کنار یکی از این نیروهای واپسگرا بایستد. نیروهای سوسیالیستی همیشه باید، جنگی را که رنجبران دو کشور را پیش پای سودجویان فرمانروا قربانی می کند، نادرست بدانند و به انجام گفتگوهای صلح آمیز پافشاری کنند.   

بگذارید نگاهی کوتاه به ریشه های تاریخی این درگیری داشته باشیم.

تاریخ درگیری

تاریخ دشمنی میان تُرک های شووینیست و ارمنی های ناسیونالیست به پیش از انقلاب سوسیالیستی اکتبر باز می گردد. مساواتیست های آذری و داشناک های ارمنی همیشه با پشتیبانی از نظام های فئودالی به کشتار رنجبران همدیگر می پرداختند. ساختار تولیدی نیمه فئودالی این کشورها، فئودال ها را بر این می داشت که تا برای پاسبانی از برتری های طبقاتی خود به بهانه های گوناگون خلق ها را به جان هم دیگر بیندازند تا به آسانی فرمانروایی کنند. 

بدبختانه شووینیست ها و ناسیونالیست ها در برانگیختن احساسات ملی به آن اندازه پیروز شدند که تاریخ پر است از گزارش های دردناک کشته شدن فرزندان این دو خلق رنجبر در کشتارهای بزرگ دسته جمعی که از سوی نیروهای شووینیستی هر دو سو انجام شده است.

ولی این دشمنی، دشمنی میان خلق ها نبوده و نیست و می توان با دگرگون کردن ساختار اقتصادی- اجتماعی و از میان برداشتن طبقه های انگلی خلق ها را زیر یک چتر یگانه گرد هم آورد و با هم برادر کرد.

بگذارید در زیر نگاهی کوتاه به حل این چالش از سوی دولت جوان اتحاد جماهیر شوروی داشته باشیم.      

دوران شوروی

در سال ۱۹۲۰ بلشویک های ارمنی فرمانروایان داشناک را که با ایدولوژی شوینیستی پاسبان نظام فئودالی بودند برانداختند و از ان پس خود را جمهوری سوسیالیستی ارمنستان شوروی خواندند.

کمی پیش تر در همان سال با شورش بلشویک های آذربایجان، مساواتیست های ناسیونالیست نیز سرنگون شدند و جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی به دنیا آمد. 

در  سال ۱۹۲۰، هر دو کشور در جمهوری سوسیالیست فدراتیو ماورای قفقاز گنجانیده شده اند که در سال 1922 به اتحاد جماهیر شوروی پیوست.

پیش از پیوستن آذربایجان و ارمنستان به جمهوری شوروی سوسیالیستی آنها می بایست از یک دوران گذار بگذرند تا اندیشه و روان انسان سوسیالیستی در آن ها نیرومند شود. وظیفه بنیانی این کار آموزشی به دوش کمونیست های انترناسیونالیست دو کشور گذاشته شده بود.

دولت شوروی بر این باور بود که می بایست راه حلی یافته شود که بدگمانی ها و کینه توزی ها را از ریشه بر کند و درختی کاشته شود که در زمین یکی ریشه داشته باشد ولی از سرزمین دیگری آب گیرد. باور بر این بود که با این کار سرشت همکاری و همیاری و برادری در خلق ها را می توان نیرومند کرد.  

راه حل سوسیالیستی  این درگیری به این گونه بوده است که هر دو جمهوری شورویایی در بخش قره باغ در درون سرزمین آذربایجان با اکثریت بسیار ارمنستانی به آفرینش یک منطقه خودمختار در سال ۱۹۲۴ پرداختند.

پس از گذر پیروزمندانه هر دو خلق سوسیالیستی در روند دوستی و نشان دادن پایداری برابری میان این دو خلق، در  سال ۱۹۳۶ جمهوری سوسیالیست فدراتیو ماورای قفقاز از بین رفت و پس از آن هر سه کشور گرجستان، آذربایجان و ارمنستان هر کدام جداگانه به بخشی از اتحاد سوسیالیستی شوروی پذیرفته شدند.

تا زمانی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پابرجا بود، دیگر میان این دو خلق هیچ درگیری رخ نداده بود.

درگیری های سال ۱۹۹۲

پان ترکیسم یک پدیده دوران عثمانی است که ریشه های آن در دوران شکوفایی سوسیالیسم خشک شده بود. ولی پس از پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، ترکیه توانست تخم این درخت ضدانسانی را با همکاری بورژوازی نوزاد دوباره در جمهوری آذربایجان بکارد. فرمانروایان ارمنستان نیز سیاست داشناک ها برای برپایی ارمنستان بزرگ را که بارها به کشتار آذربایجانی ها دست زده بودند، زنده کردند و این بار هم برای استوار سازی فرمانروایی خود آتش خفته زیر خاک و مرده ناسیونالیستی را دوباره افروختند.

بدین گونه این دو کشور در سالهای 1992-1994 بر سر قره باغ به جنگ هم دیگر رفتند که برایند آن در بدست گرفتن بخشی از خاک آذربایجان از سوی ارمنستان بوده است. دوره نوین جنگ از آنجا آغاز شد که بورژوازی آذربایجان برای برانگیختن حس ملی توده ها به کشتار ارمنی های قره باغ پرداخت. بورژوازی ارمنستان، برای پایدار کردن پایه های لرزان فرمانروایی خود به یاری این ارمنی ها شتافت و نه تنها قره باغ بلکه بخش های دیگری از سرزمین آذربایجان را نیز از آن خود کرد. در پی این پیروزی ارمنستان قره باغ را از آذربایجان جدا کرد و یک رئیس جمهور دست نشانده در آنجا نشاند. این کار زشت شوینیستی را هیچ از کشورهای جهان، حتا دوستان ارمنستان پسندیده ندانسته اند و نپذیرفتند.

بد نیست که گذری کوتاه به نقش نیروهای امپریالیستی و واپسگرا در آن جنگ داشته باشیم.

در آن زمان آذربایجان از پشتیبانی اسرائیل برخوردار شد و ترکیه و اسرائیل موشکهای استینگر را به نیروهای آذربایجانی دادند.

باید به یاد داشت که در آن هنگام جمهوری آذربایجان از سیاست شیعه سازی جمهوری اسلامی در کشورهای همسایه نگران بود و است و با هر افزاری با آن پیکار می کند. از سوی دیگر باید از یاد نبرد که جمهوری اسلامی از سیاست پشتیبانی جمهوری آذربایجان از شوینیست های آذری درون میهن ما نگران بود و است. افزون بر این، میان جمهوری اسلامی و جمهوری آذربایجان در باره ی سرچشمه های نفت و گاز دریای خزر ناسازگاری است.  بدین گونه در آن جنگ ایران پشتیبان ارمنستان بود و در ۱۹۹۲ ایران گاز طبیعی و سوخت را به ارمنستان رساند تا بتواند نیروهای ارمنستان را در جنگ یاری کند.

اسرائیل پیوند خوبی با روسیه دارد که در آن زمان از ارمنستان پشتیبانی می کرد. اسرائیل با جمهوری اسلامی بسیار بد است که در آن زمان از ارمنستان نیز پشتیبانی می کرد. اسرائیل همکاری خوبی با آذربایجان دارد اما رابطه خوبی با ترکیه ندارد و ترکیه در آن زمان از آذربایجان پشتیبانی می کرد و می کند. این بدان معناست که این درگیری یک رویداد پیچیده ای است که همه را بر ضد هم درگیر کرد.

هر کس در تلاش هموار کردن راه پیروزی خود و نگهبانی از منفعت های خود است.

بگذارید در زیر نگاهی به این داشته باشیم که این جنگ میان یک کشور انقلابی و یک کشور واپسگرا نیست بلکه میان دو کشوری است که تا لب در دریای بازی های امپریالیستی در منطقه غرق شده اند.

پیوند هر دو کشور با کشورهای امپریالیستی

اگر این درگیری را با دید طبقاتی بررسی کنیم در می یابیم که مساواتیست ها و داشناک ها و هواداران نوین آن ها در هر دو سو نمایندگان طبقه های بهره کش دو خلق آذربایجان و ارمنستان هستند و نه از فرزندان خلق این دو کشور. هر دو بورژوازی نوزاد در این دو کشور شرط زنده ماندن خود را نه در پیروی از خواستهای بر حق خلق خود بلکه در همکاری خود با کشورهای امپریالیستی دیده اند.

 درگیری قره باغ را باید در پیوند با تلاش های امپریالیستی و صهیونیستی برای گسترش پایگاه خود در این بخش از جهان که در همسایگی ما و سرشار از سرچشمه های نفت و گاز هست نیز دید و هنگام بررسی و ارزیابی این رویداد آن را فراموش نکرد.

آذربایجان دارای سرچشمه های دریایی هنگفت نفت و گاز در دریای خزر است. خط لوله باکو-تفلیس-جیحان (BTC) نفت آذربایجان را از خاک گرجستان و ترکیه به غرب می رساند. این ویژگی ها جایگاه ژیوپولیتیک آذربایجان را برای غرب بالا می برد. به ویژه ترکیه و اسرائیل در نگه داشتن آذربایجان زیر دامنه نفوذ خود نقش به سزایی داشته اند.

در آذربایجان دست شرکت های ترکیه و اسرائیل برای دزدیدن سرچشمه های نفتی که سرمایه خلق آذربایجان است باز شده است.

روزنامه اسرائیلی israelnationalnews نوشت که نیروهای نظامی آذربایجان جنگ افزار فراوان از ترکیه و اسرائیل دریافت کرده اند و می کنند. همین روزنامه از پیوند بسیار نزدیک و دوستانه آذربایجان و اسرائیل سخن می گوید.

اسرائیل از همان آغاز با کوشش فراوان در پی پایه گزاری پیوند دوستانه با آذربایجان بوده است. بی ریب همسایگی با ایران و برپایی پایگاه های جاسوسی علیه ایران یکی از نکته های برجسته این هدف اسرائیل است. همکاری بازرگانی و امنیتی و همچنین دادوستدهای فرهنگی و آموزشی میان دو کشور گسترش فراوان داشته است و نخست وزیر اسرائیل در سال ۱۹۹۷ از آذربایجان دیدار کرد. وزیر خارجه آذربایجان در سال ۲۰۱۳ و وزیر جنگ آن در سال ۲۰۱۷ از اسرائیل بازدید کردند. از آن سوی نخست وزیر اسرائیل در سال ۲۰۱۶ و وزیر خارجه آن در سال ۲۰۱۸از آذربایجان بازدید کرده اند.

آذربایجان همکاری نزدیک اطلاعاتی و امنیتی با ترکیه و اسرائیل دارد. بنابر گزارش washingtoninstitute اسرائیل آموزش هایی را برای خدمات امنیتی و اطلاعاتی آذربایجان و همچنین امنیت رئیس جمهور آذربایجان در سفرهای خارجی خود فراهم می کند. صنعت نظامی اسرائیل از بزرگترین فراهم کننده افزارهای جنگی هوایی، توپخانه ای، ضد تانک و ضد پیاده در میدان نبرد به آذربایجان است. 

بنابر گزارش Jerusalem Post پیوند با آذربایجان برای اسرائیل به آن اندازه برجسته است که یکی از بلندپایه ترین و باهوش ترین سیاستمدار خود George Deek را سفیر آن کشور در آنجا کرده است. آذربایجان با امریکا هم دوستی بسیار نزدیک دارد و یک کریدور هوایی برای تلاش های نظامی آمریکا در افغانستان و عراق فراهم کرده است و به همکاری با آمریکا در عراق تن در داده است.   

از سوی دیگر در سال ۲۰۱۷ وزیر همکاری منطقه ای اسرائیل از ارمنستان دیدار کرد و در همان سال وزیر خارجه ارمنستان از اسرائیل دیدار کرد. ارمنستان نه تنها همکاری های روامند (معمولی) در زمینه اقتصادی، فرهنگی و سیاسی با آمریکا دارد بلکه همکاری نزدیک امنیتی دارد که بسیار گسترده تر از همکاری دو کشور دوست می باشد. دومین سفارت بزرگ آمریکا در ارمنستان ساخته شده است. برای هر ۱۵۰۰ شهروند ارمنستانی یک دیپلمات آمریکایی در کشور کار می کند. روشن است که کار دستگاه کلانی از کارمندان و ساختمان بزرگ تنها می تواند برای کنش های جاسوسی علیه کشورهای همسایه باشد.   

همان گونه که می بینیم هر دو کشور با هزار پیوند در دام امپریالیسم افتاده اند که هر روز دامنه ی آن افزایش می یابد.

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی کوتاه به جنگ کنونی داشته باشیم.  

درگیری های کنونی

جمهوری قره باغ نزدیک به 150،000 نفر جمعیت دارد که 85٪ آنها ارمنی هستند. بیش از 25 سال که این درگیری کم و بیش میان این دو کشور ریشه دوانده است.

آذربایجان با سرمایه گذاری های فراوان به روی جنگ افزارها و با پشتیبانی ترکیه و اسرائیل مانند گذشته خود را دیگر ناتوان نمی بیند. امسال ترکیه و اسرائیل به آذربایجان سیستم پیشرفته پهبادها هم فروختند. آذربایجان هم اکنون به نمایش نیروی خود در درگیری با ارمنستان می پردازد. بدین گونه هم اکنون جمهوری آذربایجان خود را به آن اندازه نیرومند دیده است که بتواند دشمن را یک بار برای همیشه به سر جای خود بنشاند.

نقش کشورهای دیگر هم در هم سنجی با جنگ سال ۱۹۹۲ دگرگون شده است، اگر چه که هدف ها کم و بیش همان گونه است.

 بنابر گزارش ها، دولت ترکیه جنگجویان داعشی برای کمک به نیروهای آذربایجان در جنگ فرستاده است.  

اگر چه که جمهوری اسلامی در جنگ نخست پشتیبان بی چون و چرای ارمنستان بوده است، ولی در این جنگ کنونی کاسه گرم تر از آش شده است و برای آذربایجان سینه بر تنور می چسباند. به گمان بسیار ریشه پشتیبانی تازه جمهوری اسلامی از آذربایجان را باید از ترس آن از اوج گیری شوینیسم آذری در درون کشور دانست. افزون بر این گفتن این که سرزمین قره باغ از آن “کشور اهل‌بیت” آذربایجان است نشان می دهد که سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی تا چه اندازه به گسترش شیعه آلوده شده است.       

گزارش هایی هم نشان می دهد که در این جنگ اسرائیل به هر دو کشور به روش های گوناگون و برای هدف های گوناگون کمک می کند. کمک به آذربایجان بر پایه همان سیاست های گذشته و سودجویی از پایگاه های نظامی امنیتی در این کشور علیه میهن ماست. ولی اسرائیل به ارمنستان کمک نظامی و اطلاعاتی می کند تا در برابر این دوستی ارمنستان را وادارد تا سفارت خانه در اورشلیم باز کند. که اگر این کار انجام شود پیروزی سیاسی بزرگی برای اسرائیل خواهد بود. 

سخن های پایانی

همه ی داده ها نشانگر این است که این جنگ تنها به سود نیروهای امپریالیستی و فرمانروایان واپسگرا در ایران و ترکیه است.

بی ریب خلق های آذربایجان و ارمنستان از بزرگترین بازندگان این جنگ می باشند. فرزندان بورژوازی نوزاد این دو کشور در این جنگ اگر شرکتی داشته باشند در نقش رهبری جنگ از وزارت جنگ و آتش افروزی هست.

 هیچ نیروی پیشرو و سوسیالیستی نباید به دام اندیشه های غیر انسانی ناسیونالیستی و شوینیستی بیفتد و در کنار یکی از این دو پادوهای امپریالیسم  بایستد. تا هنگامی که سخن میان جنگ انقلاب و ضدانقلاب نیست، مارکسیست ها همواره و در همه جا باید به گفتگو و پیاده کردن صلح پافشاری کنند.




نه مشت کوبان، نه نیش زبان در برخورد با یاران!

مقاله ۳۷/۹۹
۵ آبان ۱۳۹۹، ۲۶ اکتبر ۲۰۲۰

بیا که نوبت صلح است و دوستی و وفاق
که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا (حافظ) 

پیش گفتار

به تازگی دبیرخانه حزب توده ی ایران در باره ی برخورد زشت برخی از هواداران حزب با مخالفان (ناهمسویان) دیدگاه حزب نوشته است که “حزب تودۀ ایران بشدت مخالف هتاّکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادب سیاسی حتی با مخالفان حزب می باشد. رعایت فرهنگ انسانی و مترقی در برخورد های نظری و سیاسی از جمله ضروریات پایبند بودن به آرمان و فرهنگ مترقی ای است که حزب ما در نزدیک به هشت دهه گذشته برای تحقق آنها رزمیده است”.

انگار ساختمان باور برخی ها به آن اندازه شکننده است که با یک تلنگری ریزش می کند و درهم می ریزد. انگار برخی ها  کوه برهان دیگران را آن چنان سر به آسمان کشیده می بینند که چاره ای فرای دشنام برای مرهم گذاشتن به روی زخم ناتوانی و درماندگی خود نمی بینند.

باید افزود که هر چند که حزب توده ی ایران با دلیری و بی‌باکی با یادداشتی کار این گونه هوادارها را نکوهش کرده است، ولی این گونه هوادارها کم و بیش در همه ی گروه های “چپ” و “راست” جای خوش کرده اند. آن ها با درشت خویی و زشت گویی خود، گروه هایی را که ایدیولوژیک همسانی دارند از هم دور می کنند و گناه بخش بزرگی از پراکندگی ”چپ”سوسیالیستی بر دوش آنها سنگینی می کند.

بگذارید در زیر نگاهی به چگونگی رفتار یک هوادار خشک و سازه های نادرست زندانی شدن در یاخته تنگ یک سویه نگری در چارچوب بسته یک گروه داشته باشیم.

چگونگی رفتار یک هوادار خشک اندیش

روشن است که همراهی هر کسی با یک گروه و همگامی و هم اندیشی با دیگران، کارایی دیدگاه و کنش اجتماعی- سیاسی او را نیرومندتر می کند. ولی برای برخی ها بودن با یک گروه، نیازی بیش از این است؛ سخن از بودن و یا نبودن است؛ دلبستگی و وابستگی به یک گروه تا آن جا در تاروپود و هستی آن ها ره یافته است که خود یک هدف می شود، هدفی که برای رسیدن به آن از هر دستاویزی می توان سود جست.    

کسی که این گونه است، گروه خود را “ما” و در برابر دیگران “آن ها” می بیند؛ انهایی که نه تنها با “ما” نیستند، بلکه ضد “ما” هستند.

یادآوری این نکته سودمند است که “ما” یک مقوله تاریخی است. برای نمونه توتم ها در جامعه ی نخستین، نمادهایی بودند که همچون آرم گروهی برای نشان دادن “مایی” یک خانواده، قبیله و یا تبار به کار برده می شدند. در روند پیدایش جامعه ی طبقاتی، “ما” سرشتی طبقاتی هم به خود گرفت.

به همین گونه “ما شدن” این گونه هواداران در یک گروه، به آن ها نام و نشانی (هویتی) گروهی می دهد که نه تنها فراتر از “ما” طبقاتی آن ها است بلکه از دیگر نقش هایی که در جامعه دارند بر جسته تر می شود. 

این گونه هوادار که به خواست خود برای انجام کاری با دیگران به یک گروه می پیوندد، به دو دلیل گوناگون گروه خود را دوست دارد. نخست این که پذیرفته شدن در گروه و با گروه بودن، حس خوبی در او می آفریند (normative social influence) و دوم این که او می اندیشد که گروهش اندیشمند و خردمند است و به همین دلیل به پاسخ های گروه به پرسش های چالش برانگیز باور دارد (informational social influence).  

برای سپاس گزاری از حسی که گروه در این گونه هوادار می آفریند، او دوست دارد که همنوا و هم رنگ  با دیگران در گروه خود داشته باشد. او تلاش می کند که با الگوسازی از اندیشه، رفتار و کردار دیگران در گروه، خود را همانند آن ها سازد و می کوشد که با خوش زبانی، کاسه لیسی، فرمانبرداری و گوش شنوی خود را پیش رهبران گروه نازنین و گرانمایه کند.

گروه اندیشی (Groupthink) هنگامی رخ می دهد که عضو گروه برای همسویی با آنچه که او می اندیشد اندیشه گروه هست، به دگرگونی دیدگاه خود می پردازد. باور به شکست ناپذیری و درست اندیشی همیشگی گروه، این گونه هوادار را وا می دارد تا برای پاسبانی از یگانگی و هم اندیشی گروه، به خودسانسوری و دیگران سانسوری بپردازد. داشتن نگرش منفی او در باره ی کسی که دیدگاه همسانی با گروه ندارد بر این پندار نادرست سوار است که گویا دیدگاه همه ی عضوهای گروهش در باره هر چالشی یکسان است.         

پشتیبانی از ارزش های گروه در برابر رخنه و “یورش” برونی ها و باوراندن و پذیراندن  دیگران به درستی راه خود به هر شیوه، وظیفه ای است که این گونه هواداران برای خود مهم می دانند. برای همین هم این گونه هواداران، آن هایی را که گستاخی مرزشکنی به خود می دهند گوشمالی می دهند و وظیفه خود می دانند که به کسانی که به تازگی به دنیای درونی این گروه گام می گذارند، “پندار، رفتار و کردار” درست را بیاموزند.

هنگامی که گفتگوهای پویا و بی مرز در گروه نهادینه نشود، خواست این گونه هوادار به پذیرش نگرش بنیانی خود و نپذیرفتن دیدگاه های ناهمگون بیشتر می شود (Group polarization).  

این گونه هواداران چون که می پندارند حقیقت را یافته اند، اگر دادوستدی با دیدگاه های دیگران داشته باشند، نه برای یادگیری و روشن کردن سویه های یک پدیده از زاویه های گوناگون بلکه برای نپذیرفتن آن است. آن ها دوست دارند، تنها و ناب باشند تا با دیگران کار کنند. این گونه هواداران برخورد اندیشه ها را همچون تشک کُشتی می دانند که باید در آن پشت دشمن را به خاک رساند. آن ها هر ناهمسانی حتا کوچک در دیدگاه ها را تضادی آشتی ناپذیر می پندارند. “آن که با ما نیست بر ماست”.   

یک  گروهی که به باور خود به حقیقت دست یافته و بدین گونه بهم پیوسته و همبسته شده است، کم و بیش بسته است. این گونه هواداران، نگهبانی گذرا از هستی گروه بسته خود را، برتر از سود پایداری می دانند که برخورد دیدگاه ها برای طبقه اشان می آفریند.   

اگر شمار این گونه هواداران در یک گروه بسیار شود، می توانند جلوی پیشرفت دیدگاه های گوناگون در گروه را بگیرند که برایند آن گرفتن تصمیم های نادرست در گروه می تواند باشد.   

اگر رفتار این گونه هواداران تا به آن اندازه گسترش پیدا کند که همچون بهترین شیوه ی کار سازمانی در گروه پذیرفته شود، به آن هنگام مانند سازمان مجاهدین خلق می تواند آن چنان بسته باشد که مانند دین پرستیده شود و پیام رستگاری برای پیروان خود داشته باشد. این گونه گروه، با پاکیزه خوانی و آسمانی دانستن خود، جلوه های زیبای خود را همچون طاوس به نمایش می گذارد تا گوشه های کمتر زیبای خود را بپوشاند. پیوند عاطفی عضوهای چنین گروهی بر پایه بینش ها، ارزش ها و آرزوهای مشترکی پایه ریزی می شود که هم بستگی درونی را میان این عضوها آن چنان نیرومند می کند که جستجوی حقیقت در سایه می افتد و خمودگی در آغوش گرم و نوازش گر گروه شور کنجکاوی را می کُشد.

گروه بسته نیازی به پاسخ به خرده گیری های دیگران نمی بیند و اگر گهگاهی چیزی بگوید بیشتر به انگ زدن و دشنام می پردازد تا پاسخ به پرسش های تیز و ژرف.

برای ”چپ”سوسیالیستی هدف گفتگو همواره این بوده است که با نشان دادن تناقض درونی یک دیدگاه، آگاهی سیاسی کارگران را بالا ببرد. یک گروه بسته اما به جای کنجکاو بودن و بالا بردن آگاهی سیاسی هموندان (عضوهای) خود، می تواند آن چنان کوته نگری خود را پنهان کند که شکست را چندین بار تجربه کند.  

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که چرا همه ی گروه ها باید تلاش کنند که جای را در خانه خود برای این گونه هواداران تنگ کنند که به راستی هم با داشتن چنین دوستانی، نیازی به دشمن نیست.

چرا برخورد دیدگاه ها مهم است

هیچ گروه سیاسی در درون و برون خود نمی تواند از گفتگو با دیگران و برخورد با دیدگاه های آن ها پرهیز کند. برای به دست گرفتن هژمونی فرهنگی، ”چپ”سوسیالیستی نیاز به همراهی لایه های میانی دارد و برای کشاندن این لایه ها به سوی خود، باید با دیگران به جدل ایدیولوژیک بپردازد و برای انجام پیروزمندانه این کار کسانی در درون خود ”چپ”سوسیالیستی باید به کلنجار با بزرگان و به چالش کشیدن باورهای سست ولی ریشه دار بپردازند.

بنابراین، نباید از برخورد با دیدگاه رفیقانی که دیدگاه ناهمتایی (متفاوت) با ما دارند ترسید و آن را با پیش داوری به دور انداخت. نباید دیدگاه های دیگران را همچون آشوبی در نظام اندیشه خود دانست و خود را از کمک به روشن سازی سویه ها گوناگون یک پدیده بی بهره ساخت. “رازی را دریابم بهتر كه خديو كشورى باشم”.

ولی بدبختانه در میان ما هنوز هستند کسانی که به شیوه نگارش بی فرهنگ، نافرهخته و نابخردانه گرایش دارند و برخورد پویای دیدگاه های درونی را تضاد آشتی ناپذیر می دانند و شکاف ساختگی در درون جنبش می سازند. این دسته از پاسخگویی به پرسش های ژرف در باره ی گره های کور دیدگاه ها می گریزند؛ اگر چه این گریز، کار آسانی است، ولی برای آن کس که در راه بهروزی رنجبران می رزمد، کار درستی نیست.

اگر هواداری توان پاسخگویی به خرده گیری ها و انتقادها را به شیوه دموکراتیک و رفیقانه نداشته باشد، خواه نا خواه با جلوگیری از پیشرفت تئوریک و روند پویایی، از توان ایدیولوژیک گروه خود می کاهد. گریز از برخورد با دیدگاه ها گروه را یکپارچه نمی کند، بلکه بسته بودن گروه را نیرومند و تک روی رهبران آن را آسان تر می کند. تنها راه پاسبانی از یکپارچگی یک گروه، فراهم کردن چارچوب برخورد آزاد و دوستانه دیدگاه ها است. 

البته همه باید کوشش کنند که دیدگاه های خود را با دلیل، زبانی پاک و تهی از دشنام و دشمنی در میان بگذارند. باید به یاد داشت که وابسته خواندن یک انسان سیاسی دیدگاه او را نابود نمی کند، همان گونه که با کشته شدن یک اندیشمند، دیدگاه او ناپدید نمی شود و از میان نمی رود. «خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهيد اکنون خفه‌اش کنيد.»

شیوه بازتاب درونی پدیده ها و رویدادهای برونی در اندیشه ی انسان ها گوناگون است. بنابراین هر دیدگاهی برای خود هوادارانی می یابد که به آن باور دارند. اگر یک دیدگاهی نمایندگی انسان های بسیاری را در خود نهفته نداشته باشد، برخورد با آن اگر کاری بیهوده نباشد، دست کم کار زمان بری است که همسنگی میان نیروها را در پهنه نبرد دگرگون نمی کند. بنابراین، به یک دیدگاه ناهمخوان، باید با برهان های درست پاسخ داد و اگر سخن از کژدریافتی است، باید آن را با آوردن و نشان دادن داده های گوناگون به دریافت درست راهنمایی کرد. باید به یاد داشت که گفتگو میان انسان ها بسیار بغرنج و پیچیده است.

زبان از بهترین و برجسته ترین افزار گفتگو میان انسان ها است. اما با همه ی توانایی هایی که زبان برای پیوند انسان ها فراهم کرده است، هنوز باید از سرند (غربال) فرستنده بگذرد و سپس پس از گذر از سرند گیرنده پیام خود را برساند.  

پس آن چه که گفته می شود، مانند یک فرمول ریاضی بی آن که دگرگون شود، دریافت نمی شود. بلکه پس از گذر از سرندهای گوناگون، چه بسا آن چه که فرستنده می خواست بگوید، با آن چه که گیرنده دریافت کرده است با هم هم خوانی نداشته باشد. هنگامی که سخن از دادوستد دیدگاه های پیچیده است، این دشواری حتا برجسته تر می شود. بنابراین، یک دیدگاه سیاسی پس از پیش گزاری، باید با روبرو شدن با پرسش های بسیار گیرندگان پیرامون خود، پیوسته و همواره زنگ زدوده و برّاتر و تیزتر شود.  پس کسی که دانه ای در زمین گفتگو کاشت، باید بداند که شاید این دانه به درختی که او می خواست به بار بیاورد دگرگون نشود. از همان آغاز باید آماده باشد تا جلوی پیشرفت درخت کژدریافتی (miscommunication) را در دیگران بگیرد تا شاخه های بدگمانی را گسترده نکند. 

بنابراین، کسی که نمی خواهد از برخورد با دیدگاه دیگران بگریزد؛ کسی که نمی خواهد با هر شیوه ای حتا زشت خود را پیروزمند از “جنگ” میان دیدگاه ها بیرون آورد، باید گفتگو کند و برای روشن سازی دیدگاه خود افزارهای دیگری فرای زبان ندارد و باید آن را جدی بگیرد و در کاربرد آن بسیار نکته سنج و ریزبین باشد.  

شیوه برخورد با دیدگاهی که در اردوگاه طبقه کارگر خود را به نمایش می گذارد با برخورد با دیدگاه دشمن طبقاتی همسان نیست. سخن بر این نیست که به دشمن طبقاتی باید ناسزا گفت. نه، برخورد با هر دیدگاهی باید با زبانی پاک و نگارشی ارجمندانه انجام شود، یک مارکسیست انقلابی به آن اندازه افزار در گنجینه ی برهان خود دارد که نیازی به دشنام و بد دهنی حتا در برابر دشمن طبقاتی نمی بیند. 

بگذارید در زیر به این بپردازیم که مرز آشتی پذیری و آشتی ناپذیری دیدگاه ها را باید در کجا کشید. 

مرز گروهی یا طبقانی

روشن است که نیروهایی که در باره پرسش های چالش آور میهن ما با هم دیدگاه همسانی دارند، برای نیرومندتر کردن و پربار کردن کارایی برنامه خود، باید به دور هم زیر یک چتر گرد آیند تا تواناتر شوند.

سخن بر این نیست که هر گونه “ما” شدن با دیگران نادرست است. سخن بر این است که برای یک مارکسیست انقلابی این مرز میان “ما” و “آنها” در کجا باید کشیده شود.

روشن است که  ایدئولوژی، تاریخ، پندار و رفتار مشترک عضوهای یک گروه در سالیان دراز، سازنده یک فرهنگ مشترکی میان آنها می شود که همبستگی و هم پیوستگی میان آنها را نیرومند می کند.

 ولی این همکاری و همگامی نباید ما را از هم اندیشی با دیگر نیروهای پرولتری در باره آینده جنبش دور کند و به بهانه ای برای گروه بندی دگرگون شود. گروهی که پویا و جویا است، نمی گذارد که این فرهنگ سایه بر هم اندیشی و همکاری با دیگر نیروهای کارگری بیندازد.  
فرهنگ درونی یک سازمان کارگری باید پیرو و پردازه فرهنگ طبقاتی کارگری باشد، نه جدا و مستقل از آن و برای خود.

سازمان کارگری، گردانی سازمان‌یافته پیشاهنگ از روشن اندیشان رنج کش و رنجبران اندیشمند است که برای رهایی رنجبران از بهره کشی می رزمد. در این سازمان جایی برای هواداران طبقه های بهره کش نیست، ولی اندیشه ای‌ باز بر پایه خرد جمعی دارد و در برابر دیگر نیروهای پرولتری؛ خشک نیست، روان است؛ ایستا نیست، پویا است؛ نرمش و سازش می کند. این سازمان دلسوز، همدرد، همدل و همزبان، همساز، همسو، همراه طبقه کارگر است و با سرفرازی در جنگ میان “کار” و “سرمایه ” همرای آن ها جنبش را رهبری می کند.

هدف، پاکیزگی ایدیولوژیک و جانبداری طبقاتی ماست. هر هدف دیگری کژراهه است. پس اگر هنگام نگرش به پدیده ها و رویدادها جانبداری طبقاتی به شیوه دیالکتیکی به کار برده شود، آن زمان ناهمتایی دیدگاه ها نمی تواند به خودی خود بازدارنده و راهبند گفتگوی دوستانه میان ما شود. 

جای دارد که ”چپ”های سوسیالیستی مرز گذاشتن طبقاتی میان دوستان و دشمنان را از بورژوازی یاد بگیرند.  

هنگامی که به بورژوازی جهانی نگاه می کنیم در می یابیم که آن ها در برابر طبقه ای که می تواند در برابر چپاول گری و بهره کشی آن ها بایستد مرز طبقاتی می گذارند. از ژاپن تا کره جنوبی؛ از انگلستان تا استرالیا؛ از امریکا تا کانادا؛ از آلمان تا فرانسه؛ بورژوازی همه ی این کشورها در برابر طبقه کارگرهمچون یک طبقه یگانه، همگام و همدست کار می کنند – هر چند که در درون خود هیچ گاه از برخورد دیدگاه ها پرهیز نکردند و نهراسیدند. همه ی لایه های بورژوازی جمهوری اسلامی نیز با همه ی جنگ درونی که شاید در میان شان باشد و هست، ولی مرز را در پاسبانی نظام می گذارند. یعنی هنگامی که می اندیشند که پایه های نظام در لرزش است، همچون گردانی همدوش و همپای هم گام به نبردگاه می گذارند و در برابر دشمن ایستادگی می کنند.

مرزی که هواداران سوسیالیسم و طبقه کارگر باید میان خود و دیگران بکشند نیز باید از همین گونه باشد. نباید روشن اندیشان، فرهیختگان و درست کاران ”چپ”سوسیالیستی به بهانه ی پشتیبانی از گروه خود به پراکندگی در جنبش دامن بزنند و بدین گونه نیروی ”گردان” رزمنده طبقه کارگر را که باید همبسته، هم پیمان و یک پارچه باشد کم توان کنند.

هم اکنون که روشن شد که کسانی که در اردوگاه طبقه کارگر با ما هم خانه هستند از دوستان ما هستند، پس به این بپردازیم که انتقاد درون جنبش چگونه باید باشد. 

چگونگی برخورد دیدگاه ها و انتقاد درون جنبشی

هنگامی که مرز “طبقاتی” باشد، ما به سوی یک گروه دیگر سوسیالیستی با کمان بدگمانی نشانه نمی گیریم بلکه اندیشمندان آن را به چای نوشی مهمانی می کنیم.   

به جای انگ زدن به همدیگر، باید با گفتگو و هم اندیشی برای چالش های جنبش راه چاره یافت. ما باید به برخورد آزاد دیدگاه ها در درون جنبش کارگری که هر کدام روشنی به سویه های گوناگون پدیده ها می اندازد خوش آمد بگوییم. بدین گونه ما به دریافت سرشت درونی و نادیدنی پدیده ها نزدیک تر خواهیم شد و با تحلیل درست رویداد ها در نبرد با دشمن طبقاتی پرتوان تر می شویم. 

با برخورد بی تنش و ارجمندانه دیدگاه ها، نه تنها باید با دلگرمی و فروزش روبرو شود بلکه باید برای آن جای شایسته ای در درون جنبش فراهم کرد. و گرنه اگر یک دیدگاه فرمانروا، به چالش کشیده نشود می تواند همچون جوجه پرنده ای در لانه ی خود چنان جای خوش کند که هرگز خواست و توان پرواز و روبرو شدن با بادهای سهمگین روزگار را نیابد.

برجسته ترین نکته، فراهم کردن یک چارچوب دوستانه برای گفتگو در باره ی آن پرسمان و جستاری (موضوعی) است که گفتگوکنندگان درگیر آن هستند. چارچوب دوستانه به همه انگیزه می دهد تا گام به یک گفتگوی دشوار در باره ی چالشی سخت بگذارند، بی آن که از برخورد نارفیقانه و خشمگین دیگران بیم و پروا داشته باشند. 

می توان این کار دشوار را با کاربرد برخی از شیوه های گفتگوی سازنده کمی آسان تر کرد.

برخی از جستارهایی که برای ما خیلی برجسته است، می تواند خون ما را به جوش آورد و ما را وادارد که با دیگران به تندی، کنایه آمیز یا با دشنام و ناسزا برخورد کنیم. خشم و کنایه زنی خود را باید افسار زد، چرا که این کارها رفتارهای واگیری هستند که به دیگران تراوش و رخنه می کنند و گفتگو را به کژراهه می کشانند. با رام کردن خشم می توان تلاش کرد و دریافت که درون مایه سخن دیگری چیست. هر کسی خود باید راه درست انجام این کار را بیابد.  

هر کس باید تلاش کند تا دیدگاه خود را با نگاه دیگری بازبینی کند و دیدگاه او را با نگاه خود او بررسی کند. این کار کمک می کند که تا دیدگاه خود را روشن تر به پیش گذاشت و ریشه و زمینه دیدگاه دیگری را بهتر یافت.

خرده گیری و انتقاد باید دلسوزانه، رفیقانه، ارجمندانه، مشخص، سازنده، با انگیزه ی برا کردن تیغ تئوری و روشن کردن برنامه نبرد باشد. این تنها زمانی شدنی است که ما یاد بگیریم که دیدگاه های گوناگون درون جنبش کارگری را با جانبداری طبقاتی و نه از روزنه تنگ پیش انگاشت های گروهی بررسی کنیم. حق هر انسان و از میان آنها یک هوادار ”چپ”سوسیالیستی هست که گوشه هایی از خط مشی دیگران را نپذیرد و به آن خرده گیرد. ولی انسان باید با پروا و دور اندیشی سخن بگوید و در باره ی دیدگاه دیگران با دادگری داوری کند و تنها با سنجه های (معیارهای) طبقاتی آن ها را ارزیابی کند.

انجام پیروزمند این کار نیاز به گرد آمدن همه ی ما دور میز گفتگو دارد. آن چه که ما امروز با آن روبرو هستیم برایند شرایط عینی و ذهنی روز نیست بلکه باری مانده بر دوش ها از گذشته است که هیچ کدام از ما گستاخی رهایی از آن را به خود نداده است. چشمان ما امروز از گذشته تیزتر، روشن تر و بهتر می بیند، ولی بدبختانه ما هنوز چشم افزار (عینک) گذشته را به دور نیانداخته ایم.

یک رفیق ”چپ”سوسیالیستی باید جانبداری طبقاتی را در انتقاد خود از یک خط مشی از یاد نبرد و همیشه دیدگاه، رویکرد و اندیشه را نقد کند و نه اندیشه گر را. هنگام گفتگو، باید گوینده را از خود جستار گفتگو جدا کرد. گفتن این که فلانی این سخن  را برای شستن گناهان جمهوری اسلامی می گوید و یا این که فلانی این نکته را برای به دست گرفتن فرمان رهبری برجسته می کند، نه کمکی به چاره جویی و نه به نزدیکی گفتگوگران به هم می کند. به جای نشان دادن ناآگاهی، نادانی و بی خردی دیگری، باید نیروی خود را برای آشکار کردن ناسازگاری ها (تناقض) در دیدگاه او به کار برد و همچنین تلاش کرد که پاسخی شایسته و پایدار برای پرسش هایی که دید انسان را به چالش می اندازد یافت. پرسش ها در باره ی دیدگاه دیگری باید با کنجکاوی و ارجمندانه باشد.  

گفتگو باید با برنامه ریزی انجام شود و نکته هایی که در دیدگاه ها با هم همخوانی ندارد دسته بندی شود و بر پایه برجستگی شان در دستور کار گفتگوهای سازمند گذاشته شود. پس از هر نشست باید نکته های کلیدی گزارش دهی شود. در هر کجایی که دو سوی گفتگو به دید یکسانی رسیده اند، باید آن را برجسته کنند تا نیروها به روی آن چه که همچنان ناهمخوان است به کار برده شوند. گره های کور گفتگو را باید روشن ساخت و برای گفتگو در باره ی آن ها زمان بندی کرد و پیشنهاد سازنده داد.

پایان سخن

درد این است که برخی از رفیقان دانش دیالکتیک مارکسیستی را در کتابخانه جا گذاشته اند و با دشنام و انگ با دیگران برخورد می کنند. این ها به بیشه ی بی ریشه می مانند که با هر بادی به سویی می دوند و سری کنجکاو برای کندوکاو پدیده های ژرف ندارند.    

برخی دیگر هم از این گونه برخوردهای نارفیقانه چنان دلگیر هستند که به خواست خود، خود را ”خانه نشین“ کرده اند. رویکردی که از برخورد با دیدگاه های دیگران پرهیز می کند و همچون لاک پشتی سر به لاک خود فرو می برد و یا مانند کبکی سر در برف پنهان می کند تا آن ها را نادیده بگیرد درست نیست. این خانه نشینی خود خواسته، سر فرود آوردن در برابر بدزبانان و دریدگانی هست که با اندیشه خشک خود ویژگی های کنجکاوی و پویایی یک گروه را از بین می برند و اندک اندک آن را از سرشت انقلابی و توانایی انجام دگرگونی های بنیادین تهی می کنند. باید با پافشاری روی شیوه های درست گفتگو، زشت گویان و انگ زنان را واداشت که یا پسندیده و دوستانه سخن گویند و یا این که به جای خانه نشاندن دیگران خود در خانه نشینند.

ما باید با واکاوی همه ی سویه های یک رویداد و یا پدیده به سرشت درونی چرایی جلوه های آن پی ببریم و پیشامدها را دریابیم و پسامدها را پیش بینی کنیم.

هم اکنون گرو های گوناگون ”چپ”سوسیالیستی سرگرم کنش های جداگانه و سوای هم هستند، ولی برای پیروزی ما به یگانگی در برابر دشمن طبقاتی نیاز داریم .  

اما پیش از چیدن میوه ی این یگانگی، باید درخت همکاری و هم اندیشی در زمین گفتگو کاشته شود.

برای از میان برداشتن پراکندگی،‌ باید شرایطی فراهم کرد که در آن دسته های گوناگون ”چپ”سوسیالیستی بتوانند با هم بی آلایش و بی هیچ پیش داوری به گفتگو بپردازند. همه ی این گروه ها باید بدانند که گردآوری و سازماندهی نیروهای گسیخته دور میز گفتگو، می تواند بزرگترین پیش کش به رنجبران و بدترین ضربه به دشمن طبقاتی باشد.

بی ریب دشمنان طبقه کارگر و دیگر رنجبران با آبیاری و کودپراکنی خود در دشت بدگمانی، نهال ناهمسانی دیدگاه را به درخت تلودار دشمنی دگرگون می کنند. هیچ تردیدی نیست که روند برخورد سازنده و ارجمندانه با دیدگاه های هم دیگر، یک راه ناهموار و خوی نگرفته است که به آزاداندیشی و سازگاری ما به دید دیگران بستگی دارد. و باید به یاد داشت اگر در این شیوه نرمش انجام گیرد، به معنای سازش نیست بلکه سازگاری، شنیدن و برتافتن دیدگاه هایی است که در ریشه و سوی طبقاتی خود با دیدگاه ما تضاد آشتی ناپذیر ندارد.       

هر ”چپی” که دلی تپنده برای رنجبران دارد و در سر پرشور خود آرزوی دنیای رها از ستم را می پروراند، نمی تواند و نباید از گفتگو با دیگران پرهیز کند. این گفتگو گاهی می تواند سخت انتقادی باشد. ”چپ”سوسیالیستی باید یاد بگیرد که انتقاد دوستان همسنگر، دشمنی نیست. انتقاد اگر سازنده، در روند نیرومند کردن ویژگی طبقاتی ”چپ”سوسیالیستی و دوستانه باشد، چون که از دل برخیزد بر دل نشیند.

در راه پرفراز و نشیب نبرد، باید همواره برای رهایی انسان ها از ستم طبقاتی و برای پایداری آزادی اندیشه و سخن کوشید. در این راه خرده گیری و باریک بینی از دیدگاه دیگران یک نیاز همیشگی است، ولی تاخت و تاز دشمنانه را میان دوستان جایی نیست.

تنها هم اندیشی، همبستگی، همکاری و یک یکپارچگی ما نوید بخش سپیده دم آزادی خواهد بود. تنها بدین گونه ما می توانیم چون انگشت های گوناگونی که مشت می شوند، جایگزینی پیشرو و پویا در برابر واپسگرایان مذهبی و بورژوازی باشیم.

تا بامداد چشم به راه یک زایش هستم. (ا.ط)




هنر و وظیفه هنرمند!

سخن روز شماره ۳۵
۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰

به بهانه درگذشت شجریان خواننده مردمی میهن ما!

پیش گفتار

اگر شاخه های ریز و نازک چگونگی برخورد با جامعه را برچینیم در می یابیم که دو شیوه برخورد برجسته تر از دیگر شیوه ها می شوند: یا همه چیز را آن گونه که هست می پذیریم، یا برای دگرگونی آن و پایه ریزی جهانی نو گام به نبردگاه می گزاریم!  

روشن است که اگر دسترسی ما به فراورده های جهان هر چه بیشتر باشد، خواست ما برای دگرگونی آن کمتر است. هنرمند هم چون که انسان است، در برابر این گزینه ها نمی تواند چشم ببندد و به ناگزیر یکی از این شیوه ها را باید برگزیند.

در برابر پرسش چگونه زیستن ما با پنج گونه هنرمند برخورد می کنیم.

یک- هنرمندی که برای بورژوازی هنر می آفریند. هنرمندی که از گروه نخست است، کسی هست که بر شانه های دزدی که در حال تهی کردن جیب رنجبران است، سوار است. او به بورژوازی کمک می کند تا برتری فرهنگی خود را نگه دارد و پاسبانی کند و در برابر این همکاری و همیاری، بورژوازی بخشی از سرمایه ی ربوده شده را به او می سپارد.  

دو- هنرمندی که برای پول هنر می سازد. هنرمندی که از گروه دوم است، کسی است که نان به نرخ روز می خورد. او برای پول هنر می آفریند و سبکی را دوست دارد که پول ساز باشد و برای کسی هنر می آفریند که پول بپردازد.

سه- هنرمندی که برای دل خودش هنر می سازد. هنرمندی که از گروه سوم است، کسی است که  نه می خواهد که سر پياز و یا ته پياز باشد. چنین هنرمندی مردم را ناچیزتر از آن می داند که برای رنج آنان آه و ناله کند. چنین هنرمندی به آن اندازه در چنبره ی تنهایی خود گرفتار است که اگر دنيا را آب ببرد او را خواب می برد. چنین هنرمندی می بیند که بهره کشان خون رنجبران را توی شيشه می کنند، ولی او خود را به کوچه ی علي چپ می زند و آن ها را نادیده می گیرد.    

چهار – هنرمندی مردمی که رنج مردم را در هنر خود بازتاب می دهد.  هنرمند مردمی نارسایی و ناکارایی جامعه کنونی را در می یابد و با نادرستی های آن نبرد می کند، بی آن که چشم انداز جامعه آزاد و برابر آینده برایش روشن باشد.

پنج- هنرمند انقلابی در اندیشه کسانی هست که حتا يک ستاره توي آسمان ندارند. هنرمند انقلابی دارای بینشی است که او را از میان همگنانش جدا می سازد. او در راستای بهبودی زندگی مردم و مردم‌سالاری کار می‌کنند و هنر می آفریند. او نه تنها پرده زشت رویدادهای امروز را پاره می کند، بلکه سیمای روشنی از دنیای فردا را برای توده ها نمایان می کند. او راه آینده و چگونگی دگرگونی جهان را در هنر خود نشان می دهد. 

هنرمندان دسته چهارم و پنجم هنرمندانی هستند که همیشه پای خود را  از گليمی که ستمگران پهن کرده اند بيرون می برند و مرزها را می شکنند؛ سنت ها را می شکنند.   

بگذارید پیش از آن که به بررسی جایگاه شجریان در این میان بپردازیم، نگاهی کوتاه داشته باشیم به این که هنر از دیدگاه مارکسیستی چیست و وظیفه هنرمند چیست؟

وظیفه هنر!

نمی توان پویش های هنری را سوا و جدا از دیگر جلوه های زندگی بررسی کرد. انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده است، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست هایش دستبند می زنند.  

یک هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین “نظام هرمی” هنر می آفریند. او می داند که سرچشمه آفرینش های مادی یا معنوی کار ھدفمند است و نه کار دلبخواه و بی ھدف کسی که دارای ضرورت اجتماعی نیست. هنر انقلابی آرمانی است طبقاتی که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را در خود بازتاب می دهد. هنر انقلابی نه تنها هنری است که به بازتاب شرایط روز می پردازد، بلکه آن هنری است که با دیدگانی نوجو، دورنمای جامعه آزاد از بهره کشی فردا را نیز به پیش روی می گذارد. از آنجایی که هنر همیشه با رشد جامعه به ویژه با رشد اقتصاد جامعه همخوانی همه سویه ای ندارد، هنر راه همواری را نمی پیماید.هنر انقلابی جهان مادی کهن را نابود نمی کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان ها، ابزار دگرگونی آن را به دست انسان ها می دهد. هنر رزمی به انسان می آموزد که سرسپردگی را نپذیرد، بلکه شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگوارایی ها بایستد. هنر رزمی خوشه های خشم توده ها را هر روز رسیده تر می کند.   

هنر پدیده ای است که مانند همه ی پدیده ها یک درونه (محتوا) و یک نمود (شکل) دارد. هنر انقلابی آن آفرینش است که این درونه را با پوسته ای زیبا می پوشاند و همزمان پوسته را به آن اندازه زیبا نمی کند که درونه و پیام رزمی هنر در آن گم شود. درونه ویژگی هاي کم و بیش پویا و ناآشکار یک نمود است. نمود به آسانی دیده می شود، ولی درونه به گردویی می ماند که تنها پس از برداشتن پوست و شکستن پوسته آن می توان به هسته نهفته در درون دست یافت.

با این همه، هر پرده دری و آینده نگری را نمی توان هنر دانست. هنر همانند شعار نیست. هنر رونوشت رنگ پریده و خشک از زندگی نیست. طبری به هنرمندانی که به خشکی سرشت و درون مایه یک پدیده هنری را برجسته تر از نمود و ریخت آن می دانند سرزنش می کند و خواستار روشی زنده و بالنده برای آفرینش است که در آن سرشت پر معنا و نمود زیبا با همگونی با هم درآمیخته می شود. 

ولی زیبایی چیست و ریشه آن را در کجا می توان یافت؟  

آن چنان که چرنیشوسکی می گوید، زیبایی در هماهنگی و هم نوایی خود زندگی تبلور می یابد و زیبایی همان زندگی است، اما همه ی زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم، زیباست. در این سخن ما پیوند دیالکتیکی میان زیبایی عینی و زیبایی ذهنی را می بینیم. زیبایی با اینکه که مستقل از شعور ماست، ولی دارای ویژگی اجتماعی- تاریخی نیز است. ویژگی عینی زیبایی، فرا و سوای اندوخته های اجتماعی و تاریخی و شرایط محیطی طبیعی و  جغرافیایی انسان نیست. در دامنه اجتماعی پدیده هایی زیبا هستند که در آن ما آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره دست انقلابی آن چنان زیبا، زشتی روزگار را بازتاب می دهد که همراه تلخی مزه امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا دهان را پر می کند.    

هنرمند انقلابی اندیشه ای پویا و همگام تاریخ در سر و شوری آتشین در دل دارد و آن چنان هنری می آفریند که می تواند دگرگونی بزرگی در زندگی انسان به بار آورد. به گفته شلی آتش “آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان” در هنرمند باید زبانه کشد و شراره آفریند تا جان های مرده، دل های یخ زده و گل های پژمرده از پرتو زندگی آفرین او دوباره جان گیرند.

برای همین هنرمند برای آفریدن هنری جاودان، نه تنها به اندیشیدن بلکه به شور نیز نیاز دارد.  لنین می گوید که جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده است و نمی تواند باشد. و همان گونه که برشت می گوید پیوند دیالکتیکی میان خرد و عواطف بدان گونه است که عواطف ما به تلاش پیگیر خرد ما نیازمندند. کسی که نمی اندیشد، نمی تواند به عواطف والایی دست یابد که از آن برای آفرینش در هنر سود جوید. اندیشیدن برای شناخت از جهان پیرامون خود و دانستن آرزوهای انسانی انسان است.

هنرمند بی آن که درس اخلاق بدهد، یک آموزگار اجتماعی است که برخی از پدیده ها و رویدادها را زیر ذره بین خود آن چنان بزرگ می کند که دیدنش آسان باشد. هنرمند بازتابی بی آلایش و مستقل از نقش خود را از روند زندگی نمی دهد، بلکه با دید هنری و ایدیولوژیک خود، گزینشی هنری و برگزیده از آن چه که در پیرامون او می گذرد، می دهد. برخی رویدادها و پدیده ها را که بر جسته می داند، بزرگ می کند و برخی را که همچون کف در آب شناور است به کناری می زند. هنرمند انقلابی در راه جستجوی خود راه چاره های بسیاری می یابد، ولی باید آرمان های درستی را از پیرامون خود خوشه چینی کند که پویا باشند و در راه پیشرفت به سوی آینده.  هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج رنجبران بسنده نمی کند، بلکه از پس پرده زندگی اندوهگین امروز روزنه ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر فردا می گشاید.

همان گونه که گورگی می گوید مفهوم واقعی زندگی در زیبایی نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. هنرمند انقلابی هدفمند زندگی می کند و نه تنها زندگی خود را به سوی آراستگی، دانایی و خردمندی و حتا زندگی دیگران را هم به سوی انسانی می کشاند؛ سویی که در راه تکاملی انسان و برای انسان تر شدن او است. او خوشبختی خود را در بهروزی دیگران می بیند.

هنرمند انقلابی نیشتر جستجوگر و شکافنده خود را در ژرفای رویدادها و پدیده ها فرو می برد. چشم هنرمند انقلابی تیزبین و کاوشگر است و یک بعدی نیست، بلکه مانند چشم زنبور منشورگونه است. چنین هنرمندی در سرشت درونی هستی و پدیده ها کندوکاو می کنند تا راهی بیابد برای نشان دادن زندگی، آن گونه که می بایست و می تواند باشد. او اندوخته های روند پرشتاب زندگی را در هنر خود بازتاب می دهد و  در چشم رس انسان های دیگر می  گذارد.

هنرمند آن چنان به دگرگونی های حتا کوچک حساس است که با میکروسکوپ کوچک ها را بزرگ و با تلسکوپ دورها را نزدیک می کند و  از ورای زندگی  می تواند آینده را گمان زند. هنرمند انقلابی پوست کلفت و تاریک شب را با هنرش برش می دهد تا مردم ستارگان درخشان را در پشت آن ببیند. هنرمند همراه با باریک بینی و تیزهوشی و دل نازک خود به یک اندیشه خارایی نیاز دارد تا روان او را آن چنان آبدیده کند تا او را از ناکامی ها به نومیدی نکشاند. بنابراین هنرمند انقلابی دارای بینشی امیدوارانه و پیشرویی هست تا به او آن چنان توانایی واکاوی رویدادها و شرایط زندگی هم اکنون مردم خود را بدهد، تا او بتواند بر پایه این شناخت آینده روشنی را پیش بینی و در هنر خود بازتاب دهد.

ستمگران امیدهای پرشور مردم را یکی یکی سر می برند، تا دلسردی فرمانروا شود و هنرمند انقلابی با هنر خود آتشی زنده و جاوید در سینه های می دمد که هرگز خاموش نمی شود و امیدهای پژمرده شده را دوباره زنده می کند. بورژوازی می خواهد به انسان بیاموزد که او در برابر جهانی ستمگر به تنهایی رها شده است و دیگر انسان های دور و بر او گویا آماجی فرای خرد کردن او ندارند. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه های امیدها و رویاهای لرزان، پایه های آرزوهای یک جامعه ای انسانی آینده را پی ریزی کند. هنرمند انقلابی در روزگار نومیدی و فصل خزان مانند برگی زرد از درخت جدا نمی شود و سر به زمین فرود نمی آورد و روان سرکش او را نمی توان به خشکی کشاند و آرمان هایش را نمی توان خوار و رام کرد. هنرمند انقلابی مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران شمشیرکش و رخ بهره کشان فرو می برد و همزمان به کام آزادگران و رنجبران انگبین شیرین می ریزد.     

هنگامی که خودپرستی و زراندوزی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی و همبستگی را از بین می برد، هنرمند انقلابی با هنر خود شمشیر نبرد به دست آزادگان و رنجبران می دهد تا سینه ستمگران را نشانه گیرند. هنرمندان انقلابی “از ان  امواج جوشانی هستند که دائم در میان مانند”. هنرمند انقلابی نان و جان را، کار و بار را، دانه و پیمانه را، جام و کام را، شام و بام را، خانه و آشیانه را ، دانه و کاشانه را ، عشق و عیش را، خیش و میش را برای همه می خواهد. برای خوشبختی جمع از آب و آتش می گذرد و به “بدبختی” فردی خود نمی اندیشد. برای خوشبختی دیگران خطر را بجان می خرد و  آتش را از خدایان و ثروت را از اربابان قدرت می گیرد و به رنجبران و زحمتکشان ارزانی می کند.  او “به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم” از تلاش برای بهبودی شرایط زندگی رنجبران دست بر نمی دارند. 

حتا زمان هم نمی تواند آفرینش های این چنین هنرمندانی را  با همه ی سادگی و بی آلایشی اش کهنه کند. آن هنری که می آفریند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی زند؛ ساختمانی است که در آن خزه روییده نمی شود.

جایگاه شجریان!

شجریان موسیقی را برای پول در آوردن نمی خواهد و می گوید که “من به موسیقی به عنوان کار و یا حرفه که فقط پول از آن دربیاریم نگاه نمی کنم”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را برای خود نمی خواهد و رک و راست می گوید که آن گونه موسیقی را می پسندد که انسان را به اندیشه وادارد.

او در گفتگویی می گوید که “من موسیقی را دنبال کردم که اندیشیدن به انسان ها بده. آن موسیقی که خواسته باشه فقط برای لحظه ای انسان خوشش بیاد و حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمی کنم. آن موسیقی را دنبال می کنم که اندیشیدن به مردم بده. انسان در فکر کردن ساخته میشه در اندیشیدن راه کمال را طی می کنه”.

شجریان موسیقی را جدا از جامعه نمی بیند. هر چند که هنر از درون هنرمند می جوشد ولی به دید شجریان درون انسان در پیوندش با پیرامونش معنا می یابد. او می گوید که “موسیقی برخاسته از درون جامعه است. باید دید که جوامع ما در گذشته چه وضعیتی داشتند. موسیقی از درون انسان می اید بیرون و درون انسان همه در ارتباط با محیطش هست در ارتباط با حکومتش هست در ارتباط با شکست ها و پیروزی  هاست” .[گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد].   

شجریان نمی خواست برای بورژوازی وابسته دوران شاه نیز بخواند و در باره همکاری خود با تلویزیون دولتی در آن زمان می گوید که “آن موقع، آن‌جا با روحیات من نمی‌خواند، سیاست پخش صداها را از رادیو تلویزیون، من حس می‌کردم کاباره‌دار دارد تعیین می‌کند و ابتذال فرهنگی …” است.

بدین گونه شجریان خود را از دسته یک، دو و سوم هنرمندانی که با مردم کاری ندارند جدا می کند.   

شجریان سنت را چارچوبی زندانی کننده می داند که باید آن را شکند، ولی اصالت را آن علمی می داند که هنر بر دوش آن سوار است. هنرمند باید سره را از ناسره سوا کند و اصالت را همراه سنت به دور نریزد. سننت از رهگذر اندوخته های نوین باید دگرگون و پربار شود و گسترش یابد.

او در گفتگویی می گوید که ” سنت ها را میشه رها کرد ولی اصالت ها را میشه نگه داشت. از سنت ها آمدم بیرون ولی اصالت ها را حفظ کردم. نیاز هر جامعه هست که مطابق زمان پیش بره و هنر بهترین یاور جامعه بشری است”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را تافته یی جدا بافته از مردم نمی داند. بلکه خشنود است که “موسیقی ما از طریق تعزیه و توی دربارها زنده ماند.” [همانجا] تا عاشقان بتوانند آن را به میان مردم آوردند و پس از آن موسیقی به راه دیگری گام گذاشت. انسان به یاد پرومته می افتد که آتش را از خدایان ربود تا به انسان ها هدیه بدهد. 

شجریان موسیقی را که در ستایش درباریان و ستمگران باشد دوست ندارد و بر این باور است که وظیفه موسیقی همراهی با مردم و ایستادگی آن ها در برابر ستم هست. او در گفتگویی دیگری می گوید که “موسیقی در ارتباط با جامعه است با زندگی مردمان یک سرزمینه. موسیقی ندا و نوا و سروش برخاسته از  دل های مردمانش هست که در ارتباط با نوع زندگی و فرهنگ و [شرایط] جغرافیایی که دارند خواسته ها انگیزه ها و هدفهایی که دارند که این خواسته ها به طریق هنر که یک شکلش موسیقی هست بیان میشه. که البته اغلب شکل اعتراض درش هست. موسیقی درش بیشتر جنبه اعتراض است تا جنبه مداحی. . . . .اعتراض به حکومت ها و ستمهایی که بر یک مردمی و یا ملتی وارد میشه” [همانجا].

او دلاورانه در برابر سیاست بازان دوروی جمهوری اسلامی می گوید که “وقتی سیاست برای مردم باشد حرف دیگری است؛ [موسیقی] وظیفه دارد حرف مردم را در مقابل سیاست بزند” [روزنامه شرق]. او در برابر زن ستیزی رژیم ولایت فقیه می ایستد و با خرسندی می گوید که “دخترهای ما با همه اینکه همه راه ها بریشان بسته است انگیزه اینکه هنر را دنبال بکنند در شون نمرده است” [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]. او در واکنش به سخن آقای احمدی‌نژاد گفته بود: “صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود.”

او با نوای سوزناک خود از دست ستمگرانی نالید که هر چه را که ما به آنها عشق می ورزیدم از بین برده بودند؛ عشق، آزادی، برابری، راستی و درستی را در ترانه هایش ستایش کرد. از ترانه هایش می توان تاریخ ۵۰ سال نبرد مردمان ما برای آزادی را خواند.

پیش از انقلاب برای دلگرمی رزمندگان می خواند که “عارف اگر، در عشق گل جان خسته، بر باد داد بر بلبلان، درس عاشقی خوش در این چمن، یاد داد”. هنگام انقلاب “همراه شو رفیق را!” برای مردم شورشی خواند. پس از آن که جمهوری اسلامی به کشتار انقلابی ها پرداخت و دیگرانی که زنده مانده بودند از کشور کوچ کرده بودند، او دوباره از دل سوزنده ی مادران فرزند از دست داده و پدران دلتنگ خواند که “یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد”. و پس از سرکوب جنبش سبز و دستگیری مهندس موسوی او بار دیگر در کنار مردم ایستاد و دلاورانه خواند که “تفنگت را زمین بگذار  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار. تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن”.  و پس از پیروزی ستم بر جنبش سبز و از بین رفتن امیدها و شکسته شدن دل ها او خواند که “کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است”.  

پایان سخن

کسی را نمی توان یافت که در چارچوب سنجه هایی که خود به زبان می راند و هماهنگ با داوری هایی که خود در باره ی دیگران می کند زندگی کند. هنرمند در زمینی گام می گذارد که هر آن لجنزاری می‌تواند او را به کام خود فرو برد.

با این همه، شجریان همچون سیاوش شاهنامه با سرفرازی از زیر آتش آزمایش روزگار گذشت.

با آن چه که گفته شد می توان به این نتیجه رسید که شجریان اگر چه انقلابی به معنای آن چه که ما گفته ایم نبوده است، ولی بی تردید هنرمندی مردمی بوده است.  

او اگر چه برای خوشبختی دیگران خود را بدبخت نکرد، ولی خوشبختی خود را بر پایه بدبختی دیگران نیز  پی ریزی نکرد. می گویند که در وصیت نامه خود نوشته است که “دو درخت [….] بر سر گورم بکارید، تا [….] تا مرغِ شبِ گم کرده‌ آشیانه‌ای بیاساید! و یا میوه‌ای داشته باشد و گرسنه‌ای را به راحت برساند. یا گلی و سایه‌ای بر رهگذر خسته‌ای هدیه کند. یا دست کم هیمه‌ای بر سرما ‌مانده‌ای ببخشد.”  این سخن نمی تواند از انسانی باشد که از آن چه که بر دیگران می گذرد بی تفاوت باشد و بگوید که “من مانند اسبی هستم، که از این بیابان گذشته ام، دیگر چه باک که پس از من، چاله‌های سُم مرا از خاکستر پر بکنند یا از الماس! (ا.ط) “.  

او اگر چه که چشم انداز روشنی از آینده آزاد از زنجیر بهره کشی نداشت، ولی آزاده بود و آزادی را دوست می داشت و در برابر ستمگران به اندازه توان خود ایستاد و به مردم پشت نکرد. او می خواست که از آنِ همه ی طبقه ها و لایه های اجتماعی باشد که خواهان آزادی هستند.

بدین گونه ستاره عشق مردم به او هر روز در آسمان میهن بالا گرفت و او همچون شاخه های درخت بید مجنون با فروتنی سر فرود آورد و این عشق او را پربارتر و پرکارتر کرد.

نابودی جسمش با جاودانگی نامش، کردارش و رفتارش همزاد است.  سوگواری مردم برای این است که مردم هیچگاه به فرزندی که پشت به آنها نکرده است، پشت نخواهند کرد.  

یادش گرامی باد!




آرمانگرای واقع بین یا واقع گرای بی آرمان!

مقاله ۳۴/۹۹
۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۸ اکتبر ۲۰۲۰

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد (حافظ)

پیش گفتار

گوشه و کنار جهان در آتش جنگ می سوزد و زراندوزان برای افزودن به زر خود جنگ می آفرینند و شمار بسیاری از گرسنگان بی گناه را در کوره آتش جنگ می سوزانند و نابود می کنند. شکاف میان ناداران و همه چیز داران هر روز افرایش می یابد و بهره کشان هر روز بخشی از ارزش نیروی کار را به جیب می زنند و از دستمزد مادر تک سرپرست (single mother) می دزدند تا به میلیاردهای خود بیفزایند.

بیش از نیمی از مردمان زمین ما روز و شب گرسنه می خوابند و داراترین مرد جهان حتا در دوران کرونا داراتر می شود. و زمین همچنان به چرخش همیشگی خود می پردازد و انسان ها هم چنان سرگرم کارهای روزانه خود هستند. چشمان ما آن چنان به دیدن رویدادهای ناگوار خوی گرفته است و گوشمان به آن اندازه داستان های هولناک شنیده است که کمتر کسی با این دیدن ها و شنیدن ها ابرو خم می کند. 

در میهن ما جان جوان ورزشکاری را برای آزادی خواهی با سنگدلی می گیرند و پشت کارگری که برای گرفتن دستمزد خود می رزمد به تازیانه می بندند، ولی آبی از آب تکان نمی خورد. 

در این هوایی که از سدای تازیانه ستمگران و فریاد آزادی خواهان زیر شکنجه سنگین شده است؛ در این خانه که زوزه شکم بارگان گرگ منش و شیون کودکان گرسنه آن را آکنده کرده است؛ در این بی داد شهر، فرمانروایان خودکامه به ما می آموزند که پرخاش گر و ستیزه جو نباشیم و شکیبانه خواست های خود را به آرامی در میان بگذاریم. بسیاری از همکاران و کارمندان این مردم آزاران فرمانروا با ساز و آواز دیگری همین آهنگ را می نوازند.

آفرینندگان پشت پرده این ترفندها کسانی جز آزمندان پرخور و بی وجدان نیستند. آیا  انسان برده شده ی شکم گرسنه، چاره ای سوای رزم دارد؟ گزینشی اگر هست، میان کشته شدن در پهنه ی نبرد و یا جان دادن از گرسنگی است!   

ولی افسوس که بسیاری از ناامیدان و دل شکستگان، نه تنها سخن های فریبای نیرنگ بازان را پذیرفته اند بلکه گهگاهی از آن هم فراتر می روند و ما را برای گستاخی مان سرزنش می کنند. این خوش باوران که از پرگویی و بی عملی سودی نبرده اند، شکیبایی و همکاری را در پیش گرفته اند و به ما پند می دهند که ” انسان باید واقع گرا باشد، آرمان گرایی کار انسان های دیوانه است “.

آن ها می بینند که سرمایه، جوانی کودک کار را می دزد، ولی خواستن نان شب برای او را آرمانگرایی بیهوده می دانند. آن ها یورش های روزانه سرمایه داری به طبقه کارگر و دیگر رنجبران و تهی دستان جهان را می بینند، ولی از شنیدن واژه انقلاب بی زارند و چندش می گیرند.

برخی از این دوستان این بیدادگری را می بینند، ولی واقع گرایی آن ها نیرومندتر از دوراندیشی در باره ی جامعه آینده آزاد از بهر کشی است.  برخی دیگر هم سیستم اقتصادی کنونی را نه همچون ساختار اجتماعی انسان ساخته و دگرگون شونده بلکه آن را مانند کهکشان های دوردست بدور از نقش انسانی می بینند.   

گردانش خرد و کلان جامعه در دست زورگویانی است که برای پایداری نظام سرمایه داری پاسخ فریاد کارگران پرخروش را با شکنجه و زندان می دهند، ولی برخی ها از ما می خواهند که اندیشه و نیروی بازوی خود را برای پذیرفتن “تامین اجتماعی همگانی” از سوی ولایت فقیه بکار ببریم. زن بی روسری را به زندان می فرستند؛ روزنامه نگار آزاده را به بند می کشند؛ به کودکان خیابانی آزار می رسانند؛ دستمزد نداده کارگران را به آقازادگان می سپارند، ولی برخی ها از ما می خواهند که به زبان نرم به ولی فقیه ضدامپریالسیت پند و اندرز بدهیم.

ببینند که واقع گرایی به چه اندازه پرهای بال آرزوهایمان را چیده است و ناباروری به نیروی توده ها چگونه ما را ناتوان کرده است.

چرا نبرد و نه سازش!

برخورد دیدگاه های نبرد و سازش در باره ی چگونگی دگرگون کردن نظام بهره کشی میان انقلابی ها و سوسیال دموکرات ها و سوسیالیست های دموکرات چیز تازه ای نیست. آن چه که ما هم اکنون می بینیم، کهنه شرابی است در شیشه ی نو.   

برآیند برخورد دیدگاه ها در این باره تا آن جا که به کشورهای پیشرفته سرمایه داری بر می گردد، بسیار روشن است. پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، “چپ” در این کشورها در آغاز به تندی پهنه ی نبرد را به دشمن واگذار کرد و برتری سرمایه داری را کم و بیش پذیرفت. “چپ” پس از آن که در میان توده های رنج و کار از بن بی آبرو شد، به این اندیشه افتاد که از دگرگونی های آهسته، آرام و گام به گام پشتیبانی کند و رویکردی سازشکارانه برای بهبودی نظام سرمایه در پیش گیرد. انگار برخی “چپ” ها در این اندیشه هستند که اکنون که شکست ما پابرجا و پایدار شده است، پس چاره ای دیگری سوای سازش نیست.

فرجام و سرانجام این سیاست سازشکاری امروز برای همگان نمایان است. جامعه گام به گام نه به سوی برابری و آزادی بلکه آرام آرام به سوی شکاف طبقاتی بیشتر و تنگ ترشدن پهنه ی آزادی فرو رفته است. حتا در کشورهایی که به فراهم کردن رفاه همگانی (welfare state) زبانزد بوده اند، پس از گذشت نزدیک به سی سال از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شکاف طبقاتی و بیکاری و بی خانگی بی داد می کند. «ددمنشی» فرمانروا شده است!

چگونه است که با این که سرمایه داری در جنگ افروزی، دشمنی آشکار با عدالت اجتماعی، نداشتن باور به آزادی های دموکراتیک پرآوازه است و حتا با این که اندیشه سوسیال دموکراسی شکست خورده است، ولی اندیشه بهسازی آرام (اصلاح) سرمایه داری هنوز  ریشه های ژرفی میان “چپ” دارد؟

تنها یک پاسخ با رویکرد مارکسیستی همخوانی دارد، آن هم رخنه و رهیافت اندیشه خرده بورژوازی در میان سازمان ها و حزب های کارگری است.     

انگلس گفته است که آن طبقه ای که بتواند بیشترین عضو را از طبقه ی دیگر برباید، برنده جنگ ایدیولوژیک خواهد بود. پذیرش هژمونی فرهنگی بورژوازی از سوی خرده بورژوازی درون “چپ” را می توان یکی از دلیل های بنیانی ماندگاری و سرسختی دیدگاه سازش دانست.

پس چه باید کرد؟

سیاست مستقل طبقاتی

به شیوه های گوناگون به نیروهای سوسیالیستی فشار آورده می شود تا واقع گرایی پیشه کنند و از پیگیری یک سیاست مستقل طبقاتی دست بردارند. این دوستان فراموش می کنند که حزب طبقه کارگر برای پذیرش واقعیت به دنیا نیامده است بلکه برای این ساخته شده است تا واقعیت را دگرگون کند. اگر دنباله روی از سوسیال دموکرات ها و سیاست  پینه زنی بر پای پوش ژنده سرمایه داری درست می بود، دیگر نیازی به حزب طبقه کارگر نبود.

اما دیدگاه متافیزیکی خرده بورژوازی در ”چپ” سخت جان است و همواره می کوشد به بهانه های گوناگون و با شیوه های جور‌به‌جور اندیشه دیالکتیکی ”چپ” انقلابی را از بنیان سست کند.

این دیدگاه متافیزیکی پدیده ها را در جنبش و در دگرگونی همیشگی نمی بیند بلکه می کوشد که پدیده ها را تکه تکه کرده و سپس به بررسی جداگانه آن ها بپردازد. روز و شب در پیوند با گردش زمین به دور خورشید بررسی نمی شود بلکه گویا چون که ما هر پگاه هنگام برخاستن از خواب به روز درود می گوییم، پس روز پیش از شب می آید. بدین گونه پیوند دیالکتیکی پدیده ها نادیده گرفته می شود.

اندیشه متافیزیکی با نشان دادن عکسی از یک پدیده، که دروغ هم نیست، آن پدیده پیچیده و در جنبش را فروکاستگرایانه در آن لحظه زندانی می کند.  انگلس در آنتی-دورینگ (Anti-Dühring) می گوید که متافیزیک دوست دارد که اشیا و بازتاب های ذهنی آن ها را یکی پس از دیگری و جدا از هم دیگر بررسی کند. 

اندیشه دیالکتیکی ولی به بررسی واقعیت های جداگانه نمی پردازد، بلکه آن ها را در پیوند با دیگر رویدادها و با نگاه به روند و فرآیند دگردیسی آن در یک زمینه تاریخی- اجتماعی مشخص بررسی می کند.  

بگذارید در زیر به بررسی برخی از شیوه های گمراه کننده خرده بورژوازی بپردازیم.

برخی ها می کوشند که با آفرینش شکاف مکانیکی میان آزادی و برابری به ما بپذیرانند که نخست باید آزادی را نهادینه ساخت و سپس به دنبال برپایی عدالت اجتماعی رفت.  گویا چون که ما شمشیر بیدادگران را می بینیم، باید نخست برای آزادی بجنگیم. بدین گونه “شمشیر” و ” بیدادگران” از زمینه اقتصادی- اجتماعی و طبقاتی خود جدا می شود و برای خود، بودش مستقلی می یابد. این که بیدادگران برای نگهداری و پاسبانی از برتری طبقاتی خود شمشیر می کشند، دیده نمی شود و بدین گونه نبرد برای برپایی برابری به فردا واگذار می شود و آزادی مطلق و از پیوند دیالکتیکی خود با عدالت اجتماعی جدا می شود.     

پس از این زمینه چینی متافیزیکی آن ها می گویند که با یک برنامه حداقل می توان طبقه ها و لایه های دیگر را به پهنه ی نبرد برای آزادی کشاند و بدین گونه جبهه استواری در برابر دیکتاتوری بر پا ساخت. دلیلی که آورده می شود این است که چون نیروهای سوسیالیستی پایگاه اجتماعی آنچنانی در جامعه ندارند، پس وظیفه اصلی ما این است که با پذیرش یک برنامه حداقل، همراه و همگام دیگران شویم. بدین گونه یک بار دیگر اتحاد مطلق و از پیوند دیالکتیکی خود با سیاست مستقل طبقاتی جدا می شود.  

ما این شیوه متافیزیکی را در زمینه های دیگر هم می بینیم؛ برای نمونه، “راه توده” دیکتاتوری ولایت فقیهی را مطلق می کنند تا اقتصاد نئولیبرالیستی را به فراموشی بسپارد (پیوند دیالکتیکی میان زیربنا و روبنا دیده نمی شود)؛ “ده مهر” تضاد میان ولایت فقیه و آمریکا را مطلق می کنند، تا دیکتاتوری را به فراموشی بسپارد (پیوند دیالکتیکی میان خودسالاری و ناوابستگی اقتصادی با نبرد ضدامپریالسیتی  دیده نمی شود). و برخی ها هم اقتصاد نئولیبرالیستی را مطلق می کنند، تا نظام سرمایه داری را به فراموشی بسپارند (پیوند دیالکتیکی میان شیوه گردانش بهره کشی و سرشت نظام بهره کشی دیده نمی شود).        

برنامه حداقل کارگری به جای برنامه حداقل اتحادی

پیاده کردن سیاست های اقتصادی نئولیبرالیستی برنامه ریزی شده از سوی بنگاه های امپریالسیتی تنها با سرکوب گسترده توده ها و تازیانه زدن بر پشت کارگران رزمنده شدنی است. هم اکنون تضاد روز با تضاد اصلی پیوند خورده است، نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد. همان گونه که نوشته شماره (۱۱۱۳، ۷ مهر ۹۹) نامه مردم به نام “تلاش دیکتاتوری ولایی برای تغییرهای شکلی و دورِ باطل «اعتماد سازی با حاکمیت»” به درستی نشان می دهد، دستگاه ولایت فقیه پوشش اداری، سیاسی، نظامی، حقوقی، پلیسی نظام سرمایه داری در میهن ماست. دستگاه ولایت فقیه روبنای فراخور (مناسب) زیربنای بهره کشی در شرایط میهن ماست. پاسبانی از برتری طبقاتی لایه های گوناگون بورژوازی از وظیفه های برجسته و بنیانی دستگاه ولایت فقیه است. بنابراین نمی توان مانند “ده مهر” برای ولایت فقیه ویژگی های فراطبقاتی ساخت و آن را تافته ای جدا بافته از ساختار طبقاتی جامعه طبقاتی ما دانست. خود ولایت فقیه بارها به انجام شایسته نقش طبقاتی خود پرداخته است و هر گاه که در راه نظام سرمایه داری حتا سنگ کوچکی انداخته شده بود، او با دل و جان برای برداشتن آن کوشید. در اینجا تنها به گفتن این نکته بسنده کنیم که او بند های مترقی قانون اساسی را برای هموار کردن راه بهره کشی نئولیبرالیستی از میان برداشت. ولی برخی ها همچنان می کوشند که پیوند ارگانیک میان سیاستهای نئولیبرالی جمهوری اسلامی سرمایه داری و کوشش آن برای پیوستن هر چه بیشتر به بنگاههای امپریالیستی جهانی پوشیده بماند.

ولی خوشبختانه نوشته نامه مردم پیوند میان تضاد مردم با دیکتاتوری و تضاد کار و سرمایه را به خوبی می بیند، هر چند که آن را برای طبقه کارگر باز و روشن نمی کند.

فرای خواست ما کارگران و دیگر رنجبران به نبرد طبقاتی خود می پردازند. کارگران به روشنی خواست پایان دادن به ‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی را شعار سراسری و همگانی کرده اند. این شعار نشان می دهد که حتا بی آن که ”چپ” به آگاهی سازی کارگران پرداخته باشد، خواست دمکراتیک- مطالباتی به یک خواست ضدسرمایه داری فرا روییده است. ولی تا هنگامی که ”چپ” انقلابی به کارگران آموزش ندهد که تنها نبرد دمکراتیک پیگیر با دورنمای سوسیالیستی راه رهایی کارگران است، چشم انداز آینده این نبرد روشن نیست.

از آن جایی که ”چپ” وظیفه های پیشاهنگی خود را انجام نداده است، کارگران رزمنده به این برداشت نادرست رسیده اند که گویا آن ها می توانند با نبرد صنفی خود، طبقه کارگر را از زنجیر بردگی بهره کشی رها کنند و بنابراین نیازی به حزب طبقه کارگر ندارند.

در زمان خود، لنین هنگام برخورد با اندیشه سازش و واقع بینی سرسپردگانه گفته است که حزب طبقه کارگر باید طبقه کارگر را  به ایدئولوژی سوسیالیستی آموزش دهد وگرنه طبقه کارگر هیچگاه خود به خودی به آگاهی طبقاتی انقلابی برای سرنگونی سرمایه داری دست نخواهد یافت.        

برای همین کارگران ما، در نبود آموزش طبقاتی، می پندارند که با پایه ریزی سندیکاهای مستقل برای دستیابی دستمزد بیشتر و شرایط کاری بهتر و گردانش شورایی کارخانه ها نبرد آن ها به سرانجام خواهد رسید و نیازی به یک حزب سوسیالیستی برای آگاهی و سازمان دهی نبرد طبقاتی رهایی بخش نیست (نگاه کنید به بخشنامه کارگران هفت تپه). 

اگر پیشاهنگ به راه نیفتد و یا به راهی جدا از طبقه ی خود گام بگذارد، هر دو گزینه برای جنبش کارگری زیان بخش است. گزینه نخست طبقه کارگر را به دنبال اصلاح خواهان می کشاند و گزینه دوم سرکوب پیشاهنگی که از تنه ی خود جدا شده است را برای نظام سرمایه آسان تر می شود. پس راه درست همراهی  و همگامی با کارگران برای خواست های اقتصادی با سیاست مستقلی است که برای آموزش انقلابی و آگاهی طبقاتی طبقه کارگر برنامه ریزی و پیاده می شود. آگاه کردن طبقه کارگر تنها با شرکت در نبرد روزانه در کنار آن ها شدنی  است. در این همگامی است که پیشاهنگ طبقه کارگر آن ها را از بی بخاری و  ناپیگیری سازشکاران آگاه می کند و راه درست را به آن ها نشان می دهد.

برنامه حداقل کارگری، با پایبندی خود به پیوند نبرد «دمکراتیک و سوسیالیستی»، در انجام این کار راهنمای ما است. برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران به ما می آموزد که نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی وظیفه ی تاریخی بهم تنیده و جدایی ناپذیر ما هستند.

روشنگری در باره ی اقتصاد سیاسی ضد مردمی سرمایه داری و نشان دادن دورنمای سوسیالیستی برای جایگزینی آن از وظیفه های همیشگی حزب طبقه کارگر است. اما برخی ها به نادرستی می پندارند که برای پیش گزاری برنامه جایگزینی ملی- دمکراتیک همسنگی نیروها باید از پیش به سود ما باشد.

نمی‌توان به بهانه نبودن همسنگی نیروها به سود ما از آگاهی طبقاتی و آموزش سوسیالیستی طبقه کارگر دست کشید. نبرد سوسیالیستی با همسنگی نیروها پیوند دیالکتیکی دارد، به این معنا که آگاهی طبقاتی کارگران می تواند همسنگی نیروها را به سود ما دگرگون کند. نمی توان به بهانه همسنگی نیروها از آگاهی طبقاتی دست کشید و خود را از این هم کم توان تر کرد. تنها راه دگرگونی همسنگی نیروها به سود خود، سازمان دهی پایگاه طبقاتی خود است و نه دست کشیدن از آن.

برخی ها هم نگران این هستند که پافشاری ما بر نبرد سوسیالیستی ما را از متحدان ما به دور می کند. اما نبرد سوسیالیستی از وظیفه همیشگی ”چپ” ها است و هیچ گاه با نبرد دمکراتیک-اتحادی در تضاد نیست، مگر ان که ”چپ” بخواهد ایدیولوژی خود را از متحدان خود پنهان کند و یا برای نزدیک شدن به آن ها از وظیفه طبقاتی خود دست بکشد.

سیاست مستقل طبقاتی به معنای رها کردن نبرد دموکراتیک و همگامی با دیگر نیروها نیست بلکه به این معنا است که در کنار آن ”چپ” انقلابی راه گذار از نظام سرمایه داری را به یک نظام اقتصادی ملی- دمکراتیک به طبقه کارگر و دیگر نیروهای بالنده اجتماعی نشان می‌دهد. “چپ” انقلابی باید نشان دهد که هم اکنون خواست های طبقه کارگر در برگیرنده خواست های لایه های اجتماعی و خلق های رنجبر نیزاست. 

پایان سخن

ویگوتسکی (Vygotsky) دانشمند پرآوازه و سرشناس شورویایی در باره ی آموزش می گوید (این نکته برای آموزش طبقاتی طبقه کارگر برجسته است)، اگر آن را بر پایه آن چه که هم اکنون شدنی است بگذاریم، هیچ پیشرفتی بدست نخواهد آمد. اگر آموزش فرسنگ ها از توانایی امروز ما به دور باشد، بازهم پیشرفتی به دست نخواهد آمد. مرز آموزشی باید میان آن چه که هم اکنون شدنی است و آن چه که در آینده می تواند باشد، گذاشته شود (Zone of Proximal Development).      

برگردان سیاسی این مقوله این است که ما نباید خود را در چارچوب آن چه هم اکنون شدنی است زندانی کنیم، اگر این گونه به کار سیاسی بپردازیم، برای همیشه در زمین بازی که دشمن برای ما می سازد، گرفتار می مانیم. از سوی دیگر گام گذاشتن فرسنگی نیز درست نیست، چرا که شرایط مادی و معنوی آن فراهم نیست. به زبان دیگر، باید میان واقع گرایی و آرمان گرایی “میان شهری” ساخت، تا بتوان از شرایط کنونی به سوی جامعه آینده رفت، بی آن که میان راه به کژراهه و یا بیراهه افتاد.  

برای همین هم در سیاست سخن از تاکتیک و استراتژی است. تاکتیک ها برنامه هایی هستند که حزب طبقه کارگر برای دستیابی به استراتژی خود گام به گام آن ها را پیاده می کند.

بنابراین از دید مارکسیستی، سرنگونی رژیم تاکتیکی بسوی برنامه استراتژیک ما برای برپایی اقتصاد ملی- دموکراتیک است.

برای همین حزب توده ایران با یادگیری از آموخته های انباشته شده جنبش کارگری، مرحله انقلاب را ملی- دموکراتیک می داند. یعنی دوری از اقتصاد سرمایه داری و گام گذاشتن به سوی اقتصادی سوسیالیستی؛ نه این و نه آن؛ هم این و هم آن. در آغاز راه، چشم انداز سوسیالیستی این گام به دید ما دور می نماید، ولی مانند کشتی که از بندر به سوی پایانگاه (مقصد) خود روان است، ما در هر آن از بندر بدور و به مقصد نزدیک تر می شویم.   

.




«شهر آرزو» در پشت تخته سنگ بزرگ!
راه کارگر، راه توده و استحاله رژیم!

مقاله ۳۲/۹۹
۱۰ مهر ۱۳۹۹، ۱ اکتبر ۲۰۲۰

رفیق جلیلی در ارژنگ در ارزیابی خود از شعر “کتیبه” اخوان ثالث، آن را سرشار از سرخوردگی و بدبینی می خواند. این شعر بازتاب شکست جنبش پس از کودتای ۲۸ مرداد در اندیشه شاعر روشن اندیشی است که از رنجی که برای آزادی برده است، سخت پشیمان است.

هوای سنگین نومیدی که در این شعر فرمانروا است، در سرشت خود می تواند گزارشی باشد از خمودگی و دلزدگی امروز ”چپ” های ایران. بی ریب اگر اخوان ثالث امروز زنده می بود، همان شعر را با واژه های نوینی می سرود.    

”چپ” ما با خستگی به تخته سنگ بزرگی می نگرد که نه تنها پشت و رو کردنش بسیار سخت و دشوار است، بلکه به این باور است که اگر حتا توانش به سنگ سنگین برسد و آن را پشت و رو کند، رازی را در نمی یابد. برای این که نمی توان نشانی راه نرفته را، در جایی یافت. راه را پایانی نیست، آن چه که هست، پای گذاشتن در راه است.     

”چپ” ، پس از چهل سال در میهن و دور از میهن، هر سنگ سر راهی را به امید یافتن کلید پنهان دروازه شهر آزادی و برابری  برگرداند، ولی افسوس چیزی دستگیرش نشد. چون که در جاهای نادرستی برای پیدا کردن کلید راز گشته است و جستجو کرده است. “یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم”. 

شکست با چهره های گوناگون نمایان می شود، از میان آنها ایرانشهر‌گرایی، سرخوردگی آشکار، ملی گرایی، ولی روی پنهان دیگری نیز دارد. شکست می تواند برخی ها را با روبند ستیزه‌جویانه پای به پهنه ی رزم بفرستد، ولی در زیر روبند رستم نما جوجه دلی نهفته است که امیدی به پیروزی ندارد و راه سازش در برابر دیکتاتور را در پیش می گیرد و این گونه می پندارد که راه درست پیروزی را یافته است.     

در این آشفته بازار نیز برخی ها، به جای تلاش برای یافتن کلید نیافته، “سالمی” و “ناسالمی” را مرز میان دوست و دشمن می دانند و فروکاستگرایانه می پندارند که میان “وابستگان” و “ناوابستگان” می توان مرز کشید و بدین گونه دشمنان را از دوستان جدا کرد.   

بگذریم از این که وابسته خواندن هر سازمانی به جایی را نمی توان با گستاخی و با داوش (ادعا) بی پشتوانه اُستوانش (ثابت) کرد. این گونه مرزگزاری از بن نادرست است، چرا که مرز میان دیدگاه ها را می زداید و آنرا در جای ناروشنی که نشان دادن درستی آن آسان نیست، می گذارد. هواداران این روش با انگ زدن، خود را از رنج برخورد با دیدگاه های دیگر هم می رهانند و هم تنها به دست زدن برای “ناوابستگان” بسنده می کنند و در این رهگذر نمی توانند دریابند که گاهی دیدگاه “وابستگان” و “ناوابستگان” می تواند در سرشت خود یکسان باشد.    

گذاشتن مرز “خالص” و “سالم” بودن از این رو نادرست است که به شکافتن اندیشه نادرست نمی پردازند، بلکه با گفتن این که کسی و یا کسانی در این جا و ان جا در پیوند با فرمانروایان هستند، بسنده می کند. هنگامی که سخن از پیوند کسی با کسی می شود، در این میان خود اندیشه گم می شود؛ به زیر سایه رانده می شود. در این هنگام این گونه وانمود می شود که اندیشه نادرست، چون که از سوی رفیقی “سالم” پیش گزاری می شود، پس باید درست باشد. اما ما می دانیم که این گونه نیست؟       

مرز را باید در جای دیگری گذاشت. باور به دگرگونی یا نه؟ باور به سرنگونی رژیم یا نه؟ باور به کار انقلابی برای سازماندهی توده ها یا نه؟ باور به نیروی دگرگون کننده طبقه کارگر یا نه؟ باور به سوسیالیسم چون جانشینی شایسته برای سرمایه داری یا نه؟  

هنگامی که ما مرز را با پاسخ به این پرسش ها روشن می کنیم، با شگفتی در می یابیم که رفیقان “سالم” “راه کارگر” در کنار نویسندگان “ناسالم” “راه توده” ایستاده اند. “سالم” بودن آن ها هیچ کمکی به نبرد هم اکنونِ طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری نمی کند. سیاست های پیشنهادی “راه کارگر” ریشه در همان درخت ناباوری به نیروی توده های رنج و کار دارد که پشتیبانی “راه توده” از آقای روحانی از آن خوراک می گیرد.   

خرده گیری از دیدگاه سازشکارانه ی “راه توده” در گذشته و خرده گیری از نبود باور به نیروی توده ها در دیدگاه “راه کارگر” در سرشت خود یکسان است. خرده گیری از دیدگاه یک سازمان، یورش (حمله) به آن نیست، ولی نشان دادن این است که حتا “ناوابستگان” هم، باور خود را به دگرگونی های بنیادی از دست داده اند. حتا “ناوابستگان” هم به امید استحاله رژیم نشسته اند. در قطعنامه یک سازمان “سوسیالیستی و انقلابی”، نه نشانی از سوسیالیسم و نه نشانی از انقلاب دیده می شود.     

در این “ره تاریک و لغزان” “راه کارگر” “نگه جز پیش پا را دید، نتواند”. “راه کارگر” اعتصاب کارگران را می بیند، ولی خروش روزانه کارگرانی را  که نظام سرمایه داری را به زیر پرسش می برند، نمی شنود. “راه کارگر” سدای تازیانه دژخیم بر پشت کارگرانی که برای دریافت دستمزد پس مانده خود اعتصاب می کنند را می شنود، ولی همچنان امید نرمش از رژیم در برابر خواست “تامین اجتماعی همگانی” دارد.           

گفته های ”چپ” هایی که باور به انقلاب دیگر ندارند فراوان و سخن ها بسیار است و با هم دیگر گاهی هم ناهمخوان، ولی در پایان کار هنگامی که سره را از ناسره جدا می کنیم، در می یابیم که همه ی این گروه ها، در نداشتن باور به نیروی بنیادبرانداز توده ها، با هم همنوا هستند. بگذارید در زیر نشان دهیم که چگونه این ”چپ” ها با شیوه های گوناگون، سیاست یکسانی را پیش روی ما می گذارند.

“ده مهر” و “عدالت”، این ناباوری را با یک سویه نگری و کژاندیشی در باره نبرد “ضد امپریالیستی” رژیم نشان می دهند. “راه توده”، این ناباوری را با پشتیبانی از “دموکراسی خواهان” در دولت روحانی نشان می دهد. “راه کارگر”، این ناباوری را با امید عقب نشینی ولایت فقیه “مستضعفان”گو و بر پایه “قانون اساسی” نشان می دهد که “تامین اجتماعی همگانی” را می پذیرد. و برخی ها هم به توده ها می گویند که “ملت متحد” می تواند رژیم را وادارد که آزادی و برابری آن ها را بپذیرد. هیچ کدام از این ها سخنی از سیاست مستقل طبقه کارگر نمی زند. هیچ کدام از این ها باوری به خط مستقل طبقاتی نیروهای پیشاهنگ سوسیالیستی ندارد.            

هر چند که “راه کارگر” باور به دگرگونی آرام رژیم را با دسته گل ضدامپریالیستی بودن رژیم زینت نمی دهد، ولی پیشنهاد آن در سرشت خود یکسان است با پندگویی ها “ده مهر” به ولایت فقیه.    

“ده مهر” می نویسد که «آنها، حتی در جهت حفظ منافع خود هم که شده، باید به یک سری تحولات بنیادی در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تن دهند تا از بروز هر فاجعه‌ای برای استقلال و تمامیت ارضی کشور ..» جلوگیری کنند. امید به عقب نشینی صلح آمیز ولایت فقیه از درون هوای مه آلود واژه ها چشمک می زند.

“راه کارگر” می نویسد که “در شرایط کنونی که جنگ جناحی در درون جمهوری اسلامی شدت یافته و دستگاه ولایت و دار و دسته های تحت امر رهبر می کوشند خود را مدافع “مستضعفان” و “کوخ نشینان” جا بزنند، [….]- مقابله با این خواست برای “حکومت امام زمان” آسان نخواهد بود و حتی تناقضات درونی آن را تشدید خواهد کرد، زیرا تأمین اجتماعی به عنوان یک “حق همگانی” در قانون اساسی خودِ این رژیم (در اصل بیست ونهم) به رسمیت شناخته شده و جنبه های مختلف آن در اصل های بیست و نهم، سی ام و سی و یکم بیان شده است”. امید به عقب نشینی صلح آمیز ولایت فقیه در تک تک این واژه ها هم به چشم می خورد.

“راه کارگر” که در سال های پیش به کمتر از سوسیالیسم خشنود نبود و مرحله انقلاب را سوسیالیستی می دانست، هم اکنون همین روش “ده مهر” را به گونه ای دگر به کار می برد و امیدوار است که ولایت فقیه و هوادارانش برای نشان دادن “مستضعف”دوستی خود در برابر نئولیبرال سازی اقتصاد میهن بایستند.

“ده مهر” و “راه کارگر” هر دو همزمان در این پندارند که گویا شرایط فرمانروا بر کشور ما همانند کشورهای پیش رفته سرمایه داری است که در آن می توان از فرمانروایان قانونی، امید رفتار قانونی و نرمش در برابر خواست توده ها داشت!

همان گونه که می بینیم سخن بر سر “سالم” و “ناسالم” بودن نیست، سخن بر نبود باور به نیروی توده های زحمت و یا باور به دگرگشت آزادانه (استحاله) رژیم است.     

ناباوری به سرنگونی جمهوری اسلامی و ناباروری به واژگونی نظام سرمایه داری برخی از “چپ”ها را وا می دارد که برای این ناباوری تئوری بافی در باره ی زمینه های عینی و ذهنی انقلاب بکنند.

هنگامی که پای منطق می لنگد، انسان به ناگزیر، برای نشان دادن درستی دیدگاه خود، دست به درست کردن مقوله های ساختگی می زند. سوا کردن فرمانروایی طبقاتی از فرمانروایی سیاسی، یکی از بزرگترین نوآوری های این سده است. سال ها مارکسیست ها آموخته بودند که روبنا با زیربنا پیوند دیالکتیکی دارد و به ناگهان “ده مهر” دستگاه ولایت فقیه را از ساختار طبقاتی جامعه جدا می سازد و برای آن ویژگی های فراطبقاتی می آفریند که آرزوهای دست نیافتنی را در دنیای پندار برآورده می کند.   

   بگذارید در دنباله این نوشته بیشتر به درون مایه سخن های “ده مهر” در باره ی ویژگی ضدامپریالیستی ولایت فقیه بپردازم. نگارنده در نوشته ای دیگر با نام رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی! بیشتر به آن پرداخته است. در اینجا تنها کوتاه به گفتن چندین نکته ی کلیدی بسنده خواهد کرد.  

داستان ضدامپریالیستی بودن رژیم از بن بر گمانه های پندارگونه ای سوار است که رژیم با زیرکی پایه های دروغین آن را با رنگ نیرنگ راست می نماید. چه غم انگیز است، دیدن به تله افتادن یک گروه ”چپ” در دام “ضدامپریالیستی” رژیم. رژیم برای پذیراندن سیاست برون مرزی خود، که بر پایه  شیعه سازی خاورمیانه استوار است، نیاز به بسته بندی (framing) این سیاست واپسگرا در بسته رنگین دارد، تا سرشت واپسگرای آن را در پشت واژه های زیبایی که نیروهای پیشرو بکار می برند، بپوشاند.

بدین گونه یک چارچوب “ضدامپریالیستی” برای درست انگاری سیاست ضدملی شیعه سازی ساخته می شود و رژیم می گوید که نیروهای پنهانی و آشکار ان در کشورهای گوناگون خاورمیانه برای جلوگیری از تازش و یورش امپریالیسم است. باز هم این سیاست ضدمردمی را در شعار ” جنگ پیشگیرانه” چارچوب سازی می کند. داوش (ادعا) “جنگ پیشگیرانه” سراسر دروغ است. امپریالیسم هم اکنون دیوار بزرگی دوروبر ایران ساخته است که در بر گیرنده همه ی کشورهای همسایه ایران همچون ترکیه، کردستان عراق، عراق، کویت، عربستان، قطر، امارت، عمان، پاکستان، افغانستان و همه ی کشورهای پیشین آسیایی اتحاد شوروی است که در این کشورها، آمریکا کم و بیش نیروهای نظامی دارد.

چرا در برابر نیروهای امپریالیسم تنها باید در سوریه ایستادگی کرد؟ یادمان باشد که ایران در فروپاشی یوگسلاوی، همراه نیروهای امپریالیستی نقش داشته است؛ در زمان یورش به لیبی خاموش بوده است؛ برای پیکار با سنی ها با نیروهای آمریکایی در عراق و افغانستان همکاری کرده است؛ هیچ نقشی در انقلاب و شورش های سودان بازی نکرد. چرا که در آنجا هیچ گروه شیعه نیست و بنابراین پهنه کارزار میان قطرِ اخوان المسلمینی و عربستان حنفی تقسیم و به آن‌ها واگذار شد. بنابراین، سیاست برون مرزی ولایت فقیه بر پایه شیعه گستری پیاده می شود و زیر پوشش دروغین “ضدامپریالیستی” فروخته می شود .  

باید به یاد داشت که حتا حزب کمونیست ونزوئلا، با آموزش از آموخته های گرانبهای حزب توده ی ایران در دوران انقلاب، به تازگی مرز دیگری را در برخورد با دولت ضدامپریالیستی مادورو به پیش گذاشت.  

در گذشته حزب کمونیست ونزوئلا با دولت مادورو برخورد نرمی داشته است، برای این که امپریالیسم را دشمن اصلی مردم ونزوئلا می داند، ولی روند اقتصادی که دولت در پیش گرفته است به سوی دیگری می رود. افزون بر نظام چرکین اداری و فرسودگی مدل رانتی، سیاست اقتصادی دولت به سوی یک اقتصاد نئولیبرالی است. برایند این سیاست افزایش شکاف طبقاتی و ژرفش نبرد طبقاتی است، که خود را در پروژه های سیاسی و ایدئولوژیک بروز می دهد. 

این راه اقتصادی نوین، سمت گیری سوسیالیستی دوران چاوز را از بین برده است. حزب کمونیست ونزوئلا می گوید که در شرایط کنونی، دو گزینه پیش روی ما است: پشتیبانی از دولت و پذیرش یک پروژه استراتژیک که به سود توده ها نیست، و یا سازماندهی یک جایگزین سوسیالیستی جدا از دولت. ما گزینه دومی را برگزیدیم .  

ان چه که حزب کمونیست ونزوئلا به آن رسیده است، همان خط مستقل طبقاتی است که ما سال ها از آن سخن گفته ایم. نمی توان دیگر به بهانه نبرد ضدامپریالیستی با خط اقتصادی دولت نبرد نکرد و پشت به توده های رنج و کار کرد. به یاد داشته باشیم که سال های درازی در ونزوئلا دولت در دست نیروهای پیشرو بوده است و بنابراین تضاد با امپریالیسم از نوع تضاد اصلی بوده است. ولی همان گونه که حزب کمونیست ونزوئلا به آن رسیده است، هنگامی که خط اقتصادی به سوی اقتصاد نئولیبرالی و وابستگی به بنگاه های مالی امپریالیستی می رود، دیگر نمی توان تضاد با امپریالیسم را اصلی خواند.در این هنگام تضاد میان کار و سرمایه تضاد اصلی می شود.

روشن است که در این هنگام نمی توان رژیمی را که سمتگری اقتصادی نئولیبرالی و وابستگی امپریالیستی را در پیش می گیرد، ضدامپریالیسم خواند. در این هنگام تضاد با امپریالیسم جلوه های دیگری به خود می گیرد، که اگر چه می تواند در شرایطی عمده باشد، ولی دیگر اصلی نیست. در شرایط کنونی تضاد با امپریالیسم، سرشت ضد سرمایه داری دارد. حزب کمونیست ونزوئلا در روند پیکار روزانه آموخته است که بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی، دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی و گام گذاشتن به سوی یک اقتصاد ملی و دمکراتیک است. حزب کمونیست ونزوئلا از یک طبقه بورژوازی سخن می گوید که با گفتمان سوسیالیستی، سیاست های طبقه های فرمانروا را به پیش می برد و پیاده می کند.

با زبانی دیگر می توان گفت که هم اکنون پس از چهل سال اقتصاد سرمایه داری و وابستگی به بنگاه های مالی امپریالیستی، طبقه های فرمانروای میهن ما نه خواست و نه توان این کار را دارند. برای یک مارکسیست، منافع ملی نمی تواند تافته جدا بافته ای در جامعه طبقاتی باشد، اگر چه که برخی های شاید آرزوی پندارگونه ضدامپریالیستی بودن رژیم را در دل دارند و در سر می پرورانند.   

در برابر پشتیبانی “ده مهر” و “عدالت” از ویژگی ضدامپریالیستی رژیم، “راه توده” از دموکراسی خواهی دولت روحانی پشتیبانی می کند. در میان این گروه ها می توان گفت که “راه توده” رک و راست تر از سیاست خود دفاع می کند.راه رشد اقتصادی نشان می دهد که جمهوری اسلامی در راه نومستعمره سازی میهن ما گام می گذارد، اما “راه توده” برای پشتیبانی از راه اقتصادی دولت و آقای روحانی تئوری های مارکسیستی نمی سازد. “راه توده” می داند که سیاست های اقتصادی دولت بر محور نئولیبرالی کاهش رفاه همگانی و تولید ملی می گردد. ولی بر این باور است که در برابر ستمگران ولایت فقیه باید از دموکراسی خواهان دولت پشتیبانی کرد.”راه توده” رک و راست می گوید که سیاست یعنی همین؛ گزینش میان بد و بدتر.      

باور به بخشی از نیروهای رژیم و سرمایه گزاری به روی توان و خواست آن ها برای دگرگونی های بنیادین، تنها کار “راه توده”، “ده مهر”، “عدالت” و “راه کارگر” نیست. در اینجا و ان جا سخن هایی هم از یک “ملت متحد” می شود. یکی از نمونه هایی که نگارنده را نگران کرده است (و از ته دل امیدوارم که برداشت من نادرست باشد) نوشته ی رفیق هاتف رحمانی  به نام «”چپ ایرانی”، بلاروس و راه توده» در نویدنو است که در آن ایشان می نویسد:

“پیشنهاد من مبنی بر باز شماری آرا و حتی تجدید انتخابات مدنی ترین، بی خطرترین اقدام برای حفظ یک پارچگی مردم، خنثی کردن تبلیغات مخالفان وبهترین راه برای جلوگیری از سرکوب و جنگ و تهاجم داخلی و خارجی است. چند نفر را می توان دستگیر و سرکوب و نابود کرد. اما اراده و خواست ملتی متحد را نمی توان جز با سرکوب نادیده گرفت. امیدواریم بر خلاف شواهد موجود آقای لوکاشنکو به راه سرکوب قدم نگذارد”.

شاید خواننده بپرسد که پیوند این سخنان انتقادی رفیق رحمانی به مقاله ی “راه توده” که به بررسی شرایط در بلاروس می پردازد، با شرایط ایران در کجاست؟

پیوند  را می توان در سخنان خود این رفیق یافت. در آغاز این نوشته این رفیق می نویسد که سیاست خارجی هر سازمانی با سیاست درون مرزی آن سازمان همگام است و هم خوانی دارد.

ایشان می نویسد که “تجربه تاریخی نشان می دهد که رویکرد هر فرد، گروه، سازمان و حزبی به مسائل خارجی در ارتباط تنگاتنگی با رویکرد آن به مسائل داخلی دارد. این دو رویکرد یک وحدت دیالکتیکی را نشان می دهند که درسر بزنگاه هایی که لزوم اجرای رویکرد ها فرا می رسد این یگانگی پر رنگ تر می شود و نمی توان از آن با هیچ توجیهی گریخت”.

با دانستن این که رویکرد درون مرزی و برون مرزی هر سازمان در پیوند تنگاتنگ با هم است. باید از خود این رفیق پرسید که معنی درون مرزی سخنان ایشان چیست؟ آیا این رفیق امیدوار است که “ملت متحد” علیه رژیم می تواند رژیم را ناگزیر به عقب نشینی صلح آمیز کند؟ همان گونه که آن را برای بلاروس شدنی می داند؟ به زبان دیگر، آیا برداشت این سخنان باور به استحاله رژیم است که برای بلاروس پیشنهاد می شود؟  

با دانستن این که رفیق رحمانی زیر شرایط سختی قلم می زند، امیدوارم که ایشان بتواند به گونه ای راهی برای پاسخ به این پرسش ها و روشن کردن دیدگاه خود بیابد.

در دنباله بهتر است به این بپردازیم که چرا این دیدگاه در باره میهن ما نادرست است. چرا نباید درستی برداشت “ملت متحدی” را که «می تواند رژیم دیکتاتوری را به عقب براند» در باره ی ایران پذیرفت؟

برای این که این گفته اگر در باره ی میهن ما باشد، جایگاه نیروی دگرگون کننده طبقه کارگر را روشن نمی کند و سخنی نیز از «پراتیک انقلابی» کنونی در ایران نمی راند. در این گفته چیزی درباره نقش بی همتای طبقه ی کارگر ایران در دگرگونی های بنیادین در جامعه ما که با خواست های پایان خصوصی سازی و پیمانکاری تیر به سینه ی  سرمایه داری رها می کند، گفته نمی شود. بدین گونه برای برخی ها، «ملت متحد» می تواند بهانه ای برای گریختن از کار پر رنج آگاهی سازی وسازماندهی طبقه ی کارگر برای انجام دگرگونی های بنیادی باشد. این دیدگاه «پراتیک انقلابی» در نبرد زحمتکشان را نمی بیند و نقش رهایی بخش نبرد مطالباتی- دمکراتیک را با دورنمای سوسیالیستی در نبرد طبقاتی کنونی را در نمی یابد.  

بگذارید در پایان برگردیم به شعر “کتیبه” اخوان که در آغاز از آن سخن گفته ایم. اخوان با دلی شکسته و با نگاهِی بد بینانه ای از ناکامی و سرخوردگی روزگار خود می گوید.      

دلسردی و ناامیدی که امروز “چپ” حس می کند از همان گونه است. “چپ” می داند که دوران پیروزی های آسان به سر آمده است و دوران سخن گفتن های بی پایه به پایان رسیده است. دیگر نمی توان بی باوری خود به نیروی توده ها را زیر سخنان آتشین پنهان کرد.

گرد و خاک دوری از میهن آرام آرام در دل پرشور ”چپ” نشست کرده است و از بی هوایی، آن را به نومیدی گراییده است. در سالیان دراز دوری از میهن مزه تلخ شکست، شیرینی کامی پیروزی آینده را از یاد برده است. برآورده نشدن امیدها، ”چپ” را دلشکسته کرده است و ریشه باور به کار انقلابی و کارایی نبرد را اندک اندک خشکانیده است. ”چپ” هم اکنون مانند شناگری می ماند که برای فرو نرفتن به گرداب فراموشی و گودال نومیدی، دست نجات به کاه شناور ولایت و یا اصلاح خواهان دولت در دریای خروشان نبرد می برد. انگار” چپ” بال های پرواز شاهینی خود را از دست داده است و همچون گنجشکی به دنبال شکار پشه های در دسترس است.

آیا راه چاره ای است؟

“ما به همراه همه شهيدان و قهرمانان تاريخ پاسخ می‌دهيم، دشوار است؛ البته دشوار است، ولی شدنی است؛ بهترين دليل آن، کارنامۀ زندگی بشری است. آن‌چه که در کارنامۀ زندگی بشری، در تاريخ زندگیِ بشری ‌شده، از شدنی‌ها حکايت می‌کند. ” (اط، دشوارِ بهروز زيستن).

پایین آوردن بام آرزوها به اندازه اندام کوتوله های دیکتاتور، راه کامیابی توده ها نیست. نومیدی، خاموشی در برابر شمشیر برنده دژخیمان است. نومیدی، انگیزه پیکار را نابود می کند. با روگردانی گردان پیشتاز توده ها از نبرد، دشمن نیرومندتر می شود. گام گذاشتن به راه نبرد، آن خورشیدی است که از پس ابرهای نومیدی به خواست و توانایی و رزمش توده ها می افزاید. 

به یاد داشته باشیم که « سیمرغ را بال ها از پرواز است»!  و «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند»ی هستیم که «برای کاری بزرگ به سرای وجود آمده ایم». ما باید «شهر آرزو» را «در پس پیچ» بیابیم و «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشایم» و «غوغایی به راه انداز[ی]م»(اط، باپچپچه پاییز).

گر چه ریزش برگ های زرد درختان، نشانی از آمدن پاییز دارد، ولی مایی که به واژه های پرشور و امید بخش کسرایی خوی گرفته ایم، بهار را نیامده می بینیم. شبان امید ما را بارها از به دام افتادن گرگ نومیدی رهانید. و این بار هم “با دهان سنگ‌های کوه” “می‌دهد پاسخ”؛ می‌کند ما را “از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه”؛ “می‌دهد امید، می‌نماید راه ” .

خو گیر راه رفتن و برخاستن شود     دست شکسته بار دگر پتک زن شود




سردرگمی سازمان های “چپ” ایران !
نگاهی به قطعنامه کنگره ۲۴ام سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) !

مقاله ۳۰/۹۹
۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ۱۹ سپتامبر ۲۰۲۰

به تازگی سازمان کارگران انقلابی ایران (از این پس راه کارگر) بیست و چهارمین کنگره خود را برگزار کرد. در باره شرایط کنونی کشور هیئت اجرائی سازمان گزارش بلند و بالایی به کنگره داده است. بگذارید نخست نکته های کلیدی این گزارش را دسته بندی کنیم.

در این گزارش به درستی می خوانیم که هیچ چشم انداز بهبود و شکوفائی اقتصادی در جمهوری اسلامی دیده نمی شود.

گزارش می افزاید که دامنه تحریم ها در پهنه های گوناگون اقتصاد همچون نفت، بانکی، صنعت های ماشین سازی، پتروشیمی به اندازه ای است که اقتصاد کشور را کم توان کرده است و پیامدهای ناگواری داشته است. جمهوری اسلامی در برابر توان اقتصادی و نظامی دولت آمریکا و دوستانش بسیار شکننده شده است. رژیم ایران همچنان تنها است و در سیاست خارجی دارای دشمنان بسیار و دوستان کم است. سران جمهوری اسلامی تلاش می کنند تا انتخابات سال آینده آمریکا از رویارویی جنگی خودداری کنند و امید خود را به گزینش  یک رئیس جمهور دمکرات بسته اند تا از گرفتاری کنونی رهایی یابند.

گزارش به درستی می نویسد که اما نمی توان گناه کم جانی اقتصاد ایران را تنها به دوش تحریم ها گذاشت بلکه مدیریت بد، فساد فراگیر و ساختاری نیز مایه بدبختی شده است. جمهوری اسلامی محیط زیست را نیز از بین برده است. بیابان گستری، جنگل زدائی، فرسایش و فرو نشستن خاک، ازبین رفتن تالاب ها، کمبود آب آشامیدانی، آلودگی هوای شهرها، ریزگردها و خشک شدن کشت زارها پیامدهای ناگواری مانند کوچ های زیست محیطی داشته است.

گزارش بی آن که ریشه ی نواستعماری سیاست خصوصی سازی را به نظام سرمایه داری فرمانروا و به تلاش جمهوری اسلامی برای پیوند با سرمایه جهانی را نشان دهد و موشکافی کند، می گوید که با خصوصی سازی ها دولت کوشیده است که هزینه های بحران اقتصادی و تحریم ها را بر دوش مردم رنجبر بگذارد. خصوصی سازی های بنگاه های تولیدی و خدماتی بخش دولتی کارگران بی شماری را بی کار کرده است. برآیند این همه ناگواری ها ژرف شدن نابرابری طبقاتی در جامعه بوده است.   

همین جا یادآوری شود که گزارش هیئت اجرائی سازمان راه کارگر درباره ی نظم پیمانکاری که  روی دیگر سیاست ضد مردمی و ضد ملی اقتصاد سیاسی دیکته شده از سوی سازمان های مالی امپریالیستی که به افزایش بهره کشی نیروی کار در ایران انجامیده است، سخنی به میان نمی‌آورد. در این گزارش هیچ پیوندی میان خواست پایان دادن به خصوصی سازی – که شعار و خواست سراسری در نبرد اعتراضی- اعتصابی کارگران در رشته‌های گوناگون و همچنین زحمتکشان فکری مانند معلمان و دیگران شده است- با نظام سرمایه داری دیده نمی شود. گزارش حتا یک واژه در این باره نمی نویسد که نبرد برای پایان دادن به خصوصی سازی در سرشت خود یک نبرد ضدسرمایه داری است.

گزارش می گوید که برنامه رژیم در برخورد با پیامدهای تحریم، از یک سو سرکوب مردم در پایین و از سوی دیگر، یک دست کردن فرمانروایی جمهوری اسلامی در بالا است. تحریم بهترین بهانه برای سرکوب برای رژیم فراهم می سازد. هم اکنون رژیم زیر سنگینی و زور مردم برای برآورده شدن خواست های خود دچار شکاف شده است  که برای یکدست سازی در برابر مردم دست به  برکناری یا جابجایی امام جمعه ها و هواداران رفسنجانی و احمدی نژاد، خانه نشین کردن اصلاح خواهان، و پرونده سازی برای دوستان روحانی زده است.

گزارش در دنباله به نبرد کارگران علیه خصوصی سازی می پردازد و می نویسد که در سال گذشته کارگران هفت تپه و فولاد اهواز علیه خصوصی سازی به نبرد پرداخته اند که از پشتیبانی بخش های گوناگون طبقه کارگر ایران، جنبش دانشجوئی، مردم شهری و خانواده های کارگری برخوردار شده است. خروش های کارگران هفت تپه، فولاد اهواز، اعتصاب سراسری کامیون داران و کامیون رانان، اعتصاب کارگران راه آهن، اعتراض سراسری و هماهنگ معلمان، بازنشستگان، دانشجویان و کشاورزان از جلوه های گسترش جنبش مطالباتی است. در این خیزش ها افزون بر خواست های اقتصادی بخشی از خواست های سیاسی جنبش همگانی مردم ایران علیه رژیم جمهوری اسلامی نیز گنجانده شده بود. پیوند خواست های  توده های شهری و کارگران، نمونه های برجسته ای از اجتماعی شدن جنبش اتحادیه ای را به نمایش گذاشته است.

گزارش ولی اشاره‌ای به جایگاه تاریخی طبقه کارگر و پیکار آن در ایران کنونی برای دگرگونی های بنیادین نمی کند. گزارش روشن نمی کند که آیا به ارزیابی سازمان راه کارگر، باید طبقه کارگر ایران را همچون نیروی پوینده و کنشگر تاریخی در ایران ارزیابی نمود یا نه؟! 

در یک جمع بندی هیئت اجرائی راه کارگر بر این باور است که جنبش زنان ژرف تر و پهناورتر شده است؛ در جنبش های ملی نقش تشکل های کارگری و مدنی و پیکارهای آن ها افزایش یافته است و  نقش ناسیونالیسم قومی و ملی کاهش یافته است؛ در سال گذشته جنبش مطالباتی و اعتراضی گسترش و ژرف بیشتری پیدا کرده است؛ کارگران و زحمتکشان متشکل و با خواست های مشخص به پهنه نبرد گام گذاشته اند و خواست های خود را با هماهنگی بیشتری درمیان گذاشته اند، این جنبش ها هم پشتی و همکاری بیشتری با هم داشته اند،  در روند رشد جنبش ها، در کنار درخواست های اقتصادی خواست های سیاسی هم داشته اند.  

پس از آن هیئت اجرائی راه کارگر به برشماری نکته های پرتوان و دشواری ها و سختی های جنبش می پردازد. ویژگی های پرتوان جنبش کنونی سرخوردگی مردم از رژیم؛ تضادها و شکاف های درون رژیم و چند پارگی آن؛ خروش های روزمره کارگری و جنبش مدنی است. در برابر آن نبود یک جایگزین سیاسی توده ای؛  محتاط شدن جنبش های مطالباتی و توده ای؛ نظام صدقه بخشی جمهوری اسلامی برای کنترل زندگی روزمره مردم؛ سیاست سرکوب گزینشی و کادرزنی، جنبش را کم توان و ناکارساز می کند. تحریم مایه فروپاشی اقتصادی و گسترش نداری و گرسنگی، کم توان کردن سازمان های کارگری، توده ای و مدنی و افزایش بهره کشی می شود.

 گزارش به درستی پافشاری می کند که اگر هواداران سوسیالیسم نتوانند به نیرویی سازمان یافته و کارآمد دگرگون شوند، سرنگونی جمهوری اسلامی به یک نظام جایگزین دموکراتیک برخاسته از پایین  نخواهد انجامید.

به زبان مارکسیست- لنینیستی سازمان راه کارگر بر این باور است که شرایط عینی انقلابی در جامعه ما فراهم است؛ فرمانروایان مانند گذشته نمی توانند فرمانروایی کنند و توده ها نمی خواهند این گونه با خواری، بی کاری و گرسنگی زندگی کنند. اما پای شرایط ذهنی انقلاب می لنگد. خواننده در اینجا به این اندیشه می رسد که بی گمان سازمان در دنباله نوشته خود به این خواهد پرداخت که نیروهای انقلابی چگونه تلاش کنند که شرایط ذهنی انقلاب آماده شود؟!

پس از این گزارش هیئت اجرائی، قطعنامه کنگره بیست و چهارم در باره وظایف ما در دوره پیش رو را می خوانیم.

در قطعنامه گفته می شود که خیزش مردمی به رهبری کارگران و زحمتکشان  “میان دو جبهه کلیدی پیکار برای آزادی و پیکار برای نان همگرایی چشم گیر و بی سابقه ای را دامن زد”. “این جنبش [جنبش های مطالباتی ] ستون فقرات و سنگر اصلی پیکار برای دست یابی به آزادی، دمکراسی و سوسیالیسم در ایران است.”

در سال های گذشته یکی از دشواری های جنبش نبود هماهنگی میان جنبش اقتصادی طبقه کارگر و جنبش آزادی خواهی لایه های میانی بوده است که هم اکنون این شکاف بسیار کم شده است. بنابراین توان جنبش مردمی می بایست نیرومندتر شده باشد و بر پایه آن خواست و توانایی ما برای براندازی می بایست بیشتر شود.

با این همه ولی راه کارگر پس از این نکته های نیروبخش به نتیجه‌گیری نظری و سیاسی از ژرفش نبرد طبقاتی و بیرون کشیده شعار و رهنمود برای ادامه ی جنبش نمی پردازد، بلکه به دسته بندی ناتوانی های جنبش می پردازد. در قطعنامه گفته می شود که ” تجربه نشان می دهد هنگامی که خطر رویارروئی های نظامی و اشتعال جنگ از سوی قدرت های خارجی بریک کشورافزایش می یابد، مبارزه برای سرنگونی با استبداد خودی، علیرغم تنفر عظیم عمومی و جان به لب شدن اکثریت قریب به اتفاق مردم از استبداد حاکم، خواه ناخواه تضعیف می شود” و افزون بر این “عوام فریبی ضداستکباری و سواستفاده از احساسات ملی گرایانه و یا مبارزه علیه زورگوئی های امپریالیستی، در صفوف پیکارهای مردم علیه جمهوری اسلامی شکاف ایجاد کنند” و “توان ایستادگی و مبارزه مردم در مقابل دیکتاتوری حاکم را پائین می آورد”.

پس چون که خطر نظامی امپریالیسم  و “عوام فریبی” رژیم گویا در میان نیروها شکاف انداخته است و توان مردم برای ایستادگی را پایین آورده است، راه کارگر بر این باور است که باید برای برآوردن یک خواست بینابینی نبرد کرد و به دنبال براندازی جمهوری اسلامی و واژگونی نظام سرمایه داری نرفت.

در این جا راه کارگر خواننده را به قطعنامه کنگره بیست و یکم (چهار سال پیش) که به تصویب دوباره کنگره بیست و چهارم هم رسیده است بازگشت (مراجعه) می دهد.  در آن قطعنامه می خوانیم که “بخش اعظم مشکلات اقتصادی و معیشتی کارگران و زحمتکشان ما ناشی از عوامل کلان اقتصادی است “. خواننده در شگفت می ماند که چرا یک سازمان سوسیالیستی انقلابی سخنی از نظام اقتصادی سرمایه داری نمی آورد و به گفتن “عوامل کلان اقتصادی”  بسنده می کند؟!

قطعنامه دوباره پایین تر می گوید که “جناح های جمهوری اسلامی، علیرغم همه اختلافات شان، رونق کار خود را در تشدید بهره کشی از نیروی کار کشور می بینند”. باز خواننده در شگفت می ماند که چرا نویسنده و یا نویسندگان نمی گویند که “جناح های جمهوری اسلامی ، … ، رونق کار خود را در پایداری نظام سرمایه داری در کشور می بینند”. چرا نویسنده از کاربرد مقوله های مارکسیستی ترس دارد و از آن پرهیز می کند؟

برگردیم به این که خواست بینابینی که راه کارگر از کارگران و رنجبران می خواهد که برای پیاده کردن آن نبرد کنند چیست؟ 

نخست باید به این پرسش پاسخ داد که خواست های بینابینی از دیدگاه مارکسیستی چه تعریفی دارد؟ راه کارگر از کنار تعریف این مقوله با خاموشی می گذرد! گزارش تنها به خواست دمکراتیک- مطالباتی- صنفی و آنی طبقه کارگر، از میان آن ها افزایش دستمزد، پرداخت دستمزد پس مانده ووو می پردازد. در گزارش پلی و یا پیوندی میان خواست آنی و روز طبقه ی کارگر و چشم انداز و دورنمای آن برای آینده، که از وحدتی مضمونی و جداناپذیر در نبرد طبقاتی برخوردار است، دیده نمی شود.     

خواست های بینابینی دارای دو ویژگی هستند. ویژگی نخست آن‌ها این نکته است که در شرایط “عادی” در نظام سرمایه داری می تواند پیاده شود. ویژگی دوم و عمده آن در این نکته آموزشی نهفته است که ناتوانی طبقه های فرمانروای سرمایه داری در جمهوری اسلامی برای پیاده ساختن خواست مطالباتی- دمکراتیک در شرایط مشخص کنونی را به کارگران و رنجبران نشان می دهد.

برای نمونه خواست سراسری اعتراض ها و اعتصاب های کارگری برای پایان دادن به‌خصوصی سازی و به نظم پیمانکاری دارای هر دو ویژگی خواست های بینابینی هستند. یعنی می توانند در یک نظام سرمایه داری پیاده شود، ولی در شرایط مشخص کنونی در ایران جمهوری اسلامی که هر خواست اقتصادی با سرکوب رژیم سیاسی می شود نمی توان آنها را پیاده کرد.

در چنین شرایطی است که پیوند مبارزه دمکراتیک برای خواست های آنی و مبارزه ی سوسیالیستی برای خواست های آتی و دورنمایی، برای گذار از سرمایه داری برای زحمتکشان شناخته و درک می شود. بدین گونه سرشت رهایی بخش نبرد پیگیر دمکراتیک نیز شناخته و درک می شود.

پس چه خواست بینابینی می تواند برآورنده هدف های بالا باشد؟

گزارش می نویسد که “مبارزه برای تأمین اجتماعی” آن خواست بینابینی است که راه کارگر به کارگران و دیگر رنجبران پیشنهاد می کند، چون که “مبارزه برای تأمین اجتماعی تنها حرکتی است که می تواند بیشترین بخش جمعیت کشور را گردِ هم بیاورد و آنها را به هم سرنوشتی طبقاتی و منافع مشترک شان آگاه سازد”.  

راه کارگر بر این باور است که چون بیشتر مردم از آگاهی سیاسی و سازماندهی برخوردار نیستند، این خواست می تواند همه را به هم پیوند زند.

“آحادِ این نیروی عظیم انسانی [بخش بزرگی از نیروی کار] بدون آگاهی از سرنوشت و منافع مشترک شان و بدون عضله سازمانی و اراده توده ای نمی توانند شرایط کار و زندگی خود را بهبود بخشند؛ و بدون آنها، مبارزات حتی پیشرفته ترین کارگران و زحمتکشان ما نیز نمی تواند به پیشرفت قابل توجهی دست یابد. مبارزه برای تأمین اجتماعی همگانی می تواند همه این بخش های پراکنده را با هم پیوند بدهد.”   

به زبانی دیگر، به جای این که پیشنهاد شود که “چپ” برای فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب آستین ها را بالا زده و گام به پهنه نبرد برای سازماندهی بگذارد، پیشنهاد می شود که خود توده ها در روند نبرد برای پیاده کردن یک خواست بینابینی به آگاهی سیاسی دست یابند. در این میان روشن نیست که پس وظیفه نیروهای انقلابی چیست؟

پس از آن نویسنده انگار فراموش کرده است که در باره ایران جمهوری اسلامی می نویسد و نسخه ای برای درمان بیماری مردم می پیچد که به داروی سوسیال دموکراسی در کشورهای پیشرفته غربی می ماند “برای برآورده شدن چنین خواستی [تأمین اجتماعی] کافی است بخشی از ریخت و پاش ها و دزدی های نهادی شده در جمهوری اسلامی برچیده شوند و نهادهای تحت امر مستقیم و غیر مستقیم ولی فقیه مالیات بپردازند.”

پس چرا کسی به خود رنج انقلاب کردن بدهد و چرا باید نظام سرمایه داری را دگرگون کرد و برانداخت؟ به آسانی می توان ولی فقیه را واداشت که مالیات بدهد و مردم را از رنج و بدبختی رهاند و “چپ” را هم از کار پر درد سر سازماندهی شورش توده ها رهایی دهد.

به باور نویسندگان نبرد برای تأمین اجتماعی همگانی به دو دلیل زیر بی گمان پیروز خواهد شد.

“یک – در شرایط کنونی که جنگ جناحی در درون جمهوری اسلامی شدت یافته و دستگاه ولایت و دار و دسته های تحت امر رهبر می کوشند خود را مدافع “مستضعفان” و “کوخ نشینان” جا بزنند …. دو – مقابله با این خواست برای “حکومت امام زمان” آسان نخواهد بود …، زیرا تأمین اجتماعی به عنوان یک “حق همگانی” در قانون اساسی خودِ این رژیم (در اصل بیست ونهم) به رسمیت شناخته شده است.”

ببینید که سازمانی که حزب توده ی ایران را برای پشتیبانی از هدف های والای انقلاب ملی و دموکراتیک در نخستین سال های انقلاب به دشنام می بست و همچنان می بندد، پس از چهار دهه از آن سال ها  تأمین اجتماعی همگانی را به دلیل “مستضعفان”گویی ولایت فقیه و بودن آن در قانون اساسی شدنی می داند!

در دنباله بگذارید بررسی کنیم که راه کارگر شرایط “چپ” را چگونه می بیند و وظیفه آن را چه می داند؟ 

راه کارگر به درستی می نویسد که در خیزش های کنونی “حاشیه ای بودن چپ سازمان یافته” نمایان است. راه چاره ای که راه کارگر برای برون رفت از این دشواری پیشنهاد می کند، “ضرورت گسست از الگوهای سوسیالیسم غیردموکراتیک حزب – دولت ها” و “تجدید آرایش برای سوسیالیسم دموکراتیک” است.  

تعریف از “سوسیالیسم دموکراتیک” بسیار ناروشن و پرسش برانگیز است. “سوسیالیسم دموکراتیک، یعنی سوسیالیسم برخاسته از پائین، متکی به پائین و پاسخگو به پائین.” روشن نیست که معنی این واژه ها چیست؟ آیا راه کارگر بر این باور است که برای انقلاب سوسیالیستی، حزب انقلابی پیشرو نباید به سازماندهی توان نیروها بپردازد؟ آیا بدون در دست گرفتن قدرت سیاسی که مارکس، انگلس و لنین آن را پیش شرط دگرگونی های بنیادی به سود رنجبران ارزیابی می کنند، یعنی در شرایط سلطه ی دیکتاتوری سرمایه می‌توان به “سوسیالیسم دمکراتیک”ی که رفیقان راه کارگر می خواهند، دست یافت؟‌

آیا نیروی های انقلابی نباید برای پیاده کردن سوسیالیسم به آموزش و سازماندهی توده ها بپردازند؟ آیا بدون یک تعریف و برنامه مشخص سرانجام “سوسیالیسم برخاسته از پائین” همان آنارشیسم نیست؟    

در گزارش گفته می شود که “سازمان ما وظیفه خود می داند که مراودات،همگرائی و همکاری های خود را با همه هواداران سوسیالیسم دمکراتیک در سطوح و اشکال گوناگون گسترش دهد.” آیا کاربرد “سوسیالیسم دمکراتیک” مانند پناه بردن به واژه‌های خسته‌کننده مانند «چپ سنتی» ووو ، برای دوری گزیدن از گفتگو و ارزیابی در باره ی دیدگاه خود نیست؟ امید است که مقوله “سوسیالیسم دمکراتیک” بهانه ای برای دوری جویی از  گفتگو با دیگر نیروهای “چپ” سوسیالیستی نشود. 

به سود جنبش سوسیالیستی است که راه کارگر برای دوری از سردرگمی نظری و سیاسی که در گزارش نمایان است به شرکت در گفتگوهای مشخص درباره ی وظیفه های “چپ” ایران بپردازد. امید است که راه کارگر به سخنان خود در باره “مراودات، همگرائی و همکاری” چنان باور داشته باشد که درِ گفتگو با دیگر “چپ”ها را باز کند.




چالش بلاروس و “چه باید کرد” کمونیست‌ها برای برون رفت از آن!

سخن روز شماره ۳۰
۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ۷ سپتامبر ۲۰۲۰

نزدیک به یک ماه از شورش های خیابانی در بلاروس گذشته است.

چگونگی برخورد جنبش سوسیالیستی جهانی با شورش های کنونی در بلاروس کار آسانی نیست؟

ان چه که به پیشرفت اقتصادی و تهیه نیازهای پایه ای مردم برمی گردد، بلاروس در میان جمهوری‌های گذشته اتحاد شوروی از بهترین ها بوده است. شرایط زندگی مردم خیلی بهتر از اوکرایین، لتونی، لیتوانی و استونی است.
از یک سوی سیستم رفاه همگانی دوران اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تا اندازه ای دنبال یافت و از آن نگه داری شد. مردم از نیازهای پایه ای خود هر چند در یک سطح پایین بر خوردار هستند.
و از سوی دیگر از حقوق کارگران کاسته شد و سن بازنشستگی بالا رفته است. قانونی علیه بیکاران نیز پیاده شد که بر پایه آن برخورداری از حقوق بیکاری سخت و دشوار شده است. دولت از صنعت های سنگین پشتیبانی کرده است، ولی همزمان در بخش هایی از اقتصاد در انجام خصوصی سازی است. به دست آوردن کار در بسیاری از بخش ها نیاز به آشنا داشتن در سیستم اداری دولتی دارد.   

پیچیدگی رویدادها تا به آن اندازه است که برای نمونه حزب کمونیست روسیه، شورش ها را کار نیروهای هوادار امپریالیسم می خواند و از لوكاشنكو پشتیبانی می کند، ولی اتحادیه سراسری کارگران روسیه از خواست های پرولتاریای این کشور پشتیبانی می کند. باید یادآوری کرد که با این که این دو سیاست در نمای بیرونی خود در برابر هم می ایستند ، ولی در نهاد خود دو سویه گوناگون رویدادها کنونی در بلاروس را برجسته می کنند.

بلاروس مانند هر کشور مرزی با ناتو نقش برجسته ژئوپلیتیکی برای امپریالیسم دارد، روشن است که ایالات متحده، ناتو و اتحادیه اروپا و همپیمانان آن ها خواهان این هستند که رویدادها را به سود خود رهبری کنند. می توان فروکاستگرایانه با گفتن این که گردانندگان این شورش ها همانا دوستان امپریالیسم جهانی هستند بسنده کرد.

اگر چه که این سخن درست است، ولی همه ی حقیقت نیست.
در هیچ جای دنیای پهناور ما یک نیروی برون مرزی بدون زمینه های اقتصادی اجتماعی شورش در جامعه نمی تواند مردم را بشوراند و با سازماندهی به خیابان ها بکشاند.

باید در برابر دست اندازی و دست یازی نیروهای برون مرزی ایستادگی کرد، چرا که کارشان چیزی فرای بدست گرفتن رهبری جنبش و راندن آن به سویی که به سود سرمایه جهانی است، نیست. ولی همزمان باید این را پذیرفت که دشواری های فراوانی توده ها را به خیابان کشاند و کارگران را به اعتصاب وا داشت. باید پذیرفت که دولت لوکاشنکو  نتوانست کاهش فروش فراورده‌های پتروشیمی و بحران برآمده از کرونا که بخشی از نیروی کار کوچگر بلاروس را به کشور بازگرداند، رهبری کند و راه چاره ای توده ای برای این چالش بیابد. دولت نتوانست با گسترش پیشرفت اقتصاد در پهنای جامعه به نیاز مصرف گرایی پاسخ درست بدهد.   
اعتصاب در برخی از کارخانه ها هنوز پایان نیافته است. ده ها روزنامه نگار و کارمندان دولتی برای نمایش همبستگی خود با شورش گران از کار خود بیرون شده اند. باید به یاد داشت که اعتصاب ها در صنعت تولیدی دولتی مانند مینسک تراکتورفبیرک، و کارگران معدن در شهر سلیگورسک با خواسته های سیاسی همراه است.
نمی توان خودسرانه کارخانه ها را برای اعتصاب بست و کارگران را بیرون کرد. کمونیست های جهان باید لوكاشنكو را وادار سازند که به جای سخن گفتن از بسیج کارگران خارجی برای جایگزینی کارگران اعتصابی در کارخانه ها به گفتگو با کارگران بپردازد.    

کمونیست های بلاروس به جای پراکندگی باید با پشتیبانی از جنبش برابر خواهی و آزادی خواهی رهبری آن را به دست گیرند.
ما می بینیم که رهبران کنونی یورش دنباله رو ایدیولوژی نئولیبرال هستند و اگر آنها بتوانند طبقه کارگر را به دنبال خود بکشانند، کشور نه به پیش که به پس رانده می شود. طبقه کارگر باید بداند که اگر این دسته که از دگم های نئولیبرال پیروی می کنند، رهبری کشور را به دست گیرند به بهره برداری بیشتر از طبقه کارگر خواهند پرداخت؛ توان اقتصادی و صنعتی کشور را کم توان خواهند کرد و سیستم رفاه اجتماعی را از بین خواهند برد. کمونیست ها باید همزمان با دموکراسی خواهی از همبستگی زحمتکشان پشتیبانی کنند و برای یکپارچگی کشور نبرد کنند.  تنها راه درست این کار انتقاد از دولت از یک دیدگاه سوسیالیستی است. کمونیست ها باید شوراهای مردمی را در همه ی پهنه جامعه گسترش دهند و به سازماندهی کارگران برای دستیابی به خواست های بر حق خود بپردازند.   

کمونیست ها باید رهبری یورش کارگران را به دست گیرند و به کارگران نشان دهند که خواستهای اقتصادی و سیاسی آنها بر حق است، ولی رهبران شورش به دنبال  خصوصی سازی صنعت سنگین و از بین بردن نقش دولت در رفاه همگانی هستند که بیش از پیش به زیان کارگران خواهد بود.

باید راه درست نبرد را به کارگران نشان داد و به آن گفت که اعتصاب های سیاسی در بلاروس جنبش دموکراسی خواهی مردم را نیرومند می کند، اما همزمان اقتصاد کشور را کم توان می کند. نچرخیدن چرخه تولید تنها به سود رقیب های بلاروس در بازار جهانی است که جایگاه تولید کنندگان بلاروسی را به دست می گیرند و در پایان طبقه کارگر بلاروس را نابود خواهند کرد.
همیشه در دوران بحران های اقتصادی، نبود دموکراسی در کشور نمایان و برجسته می شود. جوانان چیز بیشتری از براورده شدن نیازهای پایه ای می خواهند اکنون آن ها نیازهای دیگری مانند آزادی و ارجمندی فردی و عدالت و برابری در برابر توانایی های کاری و آموزشی می خواهند. کمونیست باید از جنبش دمکراسی خواهی، از حق کارگران برای اعتصاب و از حق جوانان برای اعتراض های خیابانی نیز پشتیبانی کنند. نباید مردم را به این گزینه روبرو کرد که انگار میان دموکراسی، رفاه همگانی و خودسالاری کشور تضاد است. کشوری که در دست سرمایه نیست نباید ترسی از گسترش دموکراسی و آزادی های مدنی داشته باشد.

کمونیست ها باید پشتیبان خرد همگانی و رهبری جمعی جامعه باشند. یک راه اقتصادی شکوفا و یک جامعه برابر نباید به بودن یک کس در رهبری نهاد دولت وابسته باشد. وابسته بودن جنبش به یک تن، هر چند دانا، نیرومند و توانا درست نیست. نیروهای مردمی با همین دشواری هم در بولیوی و هم در ونزوئلا روبرو بوده اند و هستند. باید ان چنان پایگاه جنبش را نیرومند کرد که به یک تن وابسته نباشد و بتواند با خرد همگانی رهبری شود.