نبرد طبقاتی؛ سراب یا تکانه پیشرفت!

۱۸/۹۹مقاله
۹ خرداد ۱۳۹۹، ۲۹ مه ۲۰۲۰

پیش گفتار

دانشمندان هوادار بورژوازی شب و روز از دگرگونی جهان پس از مارکس سخن می گویند و این دگرگونی را نشان شایسته ای برای کهنه بودن مارکسیسم می دانند. ان ها از یک پدیده درست “دگرگونی جهان” به برایند نادرست “پایان نبرد طبقاتی” می رسند. برای همین هم اقتصاددانان بورژوایی و سیاستمداران سوسیال دموکرات مارکسیسم را جهان بینی دیروز و به دور از شرایط دنیای امروز می دانند. روشن است که آن اندک کسانی که به اندازه همه ی انسان های روی زمین دارایی دارند، پدیده نبرد طبقاتی را نمی پذیرند و سخن از آشتی و همکاری طبقاتی می رانند.  شگفتا! که برخی از دوستان “چپ” ما هم آهنگ و هم آواز با این انسان های گرگ شده بر شیپور پایان نبرد طبقاتی می دمند. 

بگذارید نخست گذری کوتاه داشته باشیم به این که طبقه چیست. پس از آن بررسی کنیم که به چه دلیل بورژوازی توانست نبرد طبقاتی را با همه ی نشانه های آشکار آن از گفتمان سیاسی بدور کند. به دنباله این گفتگو جای دارد که نگاهی به این داشته باشیم که چرا جامعه برای پیشرفت و پیشروی به نبرد طبقاتی نیاز دارد. در بخش پایانی به بررسی جایگاه نبرد طبقاتی در جامعه کنونی و بازتاب آن در برنامه حزب توده ی ایران می پردازیم.

طبقه چیست؟

برخی جامعه شناسان طبقه ها را  بسته به میزان آموزش دانشگاهی و درآمد انسان ها دسته بندی می کنند. برخی دیگر از جامعه شناسان سخن از سرمایه اجتماعی می کنند، و طبقه ها را بسته به میزان دسترسی انسان ها به شماری از تارهای (شبکه) نیرومند اجتماعی و فرهنگی در درون و برون دستگاه فرمانروایی دسته بندی می کنند.

در برابر اینها، واکاوی طبقاتی مارکسیستی است که طبقه ها را بسته به جایگاه شان در شیوه تولید و در پیوند با چگونگی مالکیت ابزار تولید دسته بندی می کند.

طبقه در پیوند با کار به روی ابزار تولید و چگونگی مالکیت ابزار تولید در شیوه تولید است. طبقه ها از نیروهایی ساخته می شوند که در شیوه تولید نقش دارند و در پیوند با مالکیت بر ابزار تولید دسته بندی می شوند. زنده یاد نیک آیین می نویسد که “شاخص اساسی طبقه، رابطه با وسایل تولید است”.  

این سازه های اقتصادی در جامعه های پیش از سرمایه داری چندان برجسته نبوده اند. در جامعه های پیشین لایه ها، گروه ها و دسته های اجتماعی بودند که همگی بر پایه سازه های اقتصادی در شیوه تولید پدیدار نشده بودند – مانند کشیش ها، جنگجویان و دیگران. 

شیوه تولید سرمایه داری به ویژه دو طبقه را می آفریند و برجسته می سازد؛ طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار. پرولتاریا دارای نیروی کار (توانایی کار) خود هست و چیز دیگری سوای توانایی کار با دست و ذهن خود ندارد. از آنجایی که کارگران دارایی دیگری ندارند، برای زنده ماندن و داشتن درآمد برای خود و خانواده هایشان، باید نیروی کار خود را به کارفرما بفروشند. این بدان معناست که کارگران برای یک کارفرما سرمایه دار در یک رابطه ی اجتماعیِ بهره جویانه کار می کنند. 

خواننده به درستی از خود می پرسد که اگر یافتن طبقه های در جنگ با هم  به این آسانی است، پس چرا برخی ها از “چپ”ها نبرد طبقاتی را نمی پذیرند.

پرده تاریکی بر آفتاب نبرد طبقاتی

مارکسیسم هیچ گاه نگفته است که جامعه دگرگون نمی شود. مارکسیسم همواره گفته است که جامعه پیوسته و همیشه دگرگون می شود. اما سخن بر این است که آیا این دگرگونی چالش کلیدی چگونگی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را نیز دگرگون کرده است؟

روشن است که جامعه دستخوش دگرگونی هایی شده است كه درآمیزی و پیوند طبقه های گوناگون را از نقش خود و دریافت آن ها را از  نقش خود در جامعه دگرگون کرده است.

شناسایی طبقه های روبروی هم ایستاده به دو دلیل سخت و دشوار شده است؛ یک دلیل عینی و یک دلیل ذهنی.

دلیل عینی

طبقه ها در روند پیشرفت جامعه دستخوش دگرگونی می شوند. در این روند هم طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار در ساختار خود دگرگون شده است.

یکدگرگونی طبقه سرمایه دار

این درست است که جنگ سرمایه و کار بسیار دگرگون شده است. ما دیگر در آغاز پیشرفت تاریخی سرمایه داری صنعتی نیستیم که کارفرما و کارگران با یکدیگر روبرو بودند.

سرمایه داری امروز افزون بر بورژوازی صنعتی گذشته، لایه های گوناگون از سرمایه داری کشاورزی، دیوان سالاری (بوروکراتیک)، بازرگانی (تجاری) و بانکی  را در شکم خود دارد  که در یک لایه نادیدنی از سهامداران گردهم آمده اند.

اما همه این لایه ها سرراست (مستقیم) و یا پوشیده از ارزش افزوده شد از نیروی کار کارگران و با بهره کشی از این طبقه و دیگر رنجبران سود خود را فراهم می کنند.

افزون بر این، گردان بزرگی از لایه های نوین، جلوگیر برخورد و روبرویی روزانه بورژوازی با طبقه کارگر است. بورژوازی با زیرکی لایه های گوناگونی میان خود و طبقه کارگر ساخته است. کارگران هنگام کار روزانه خود با انبوهی از کارکنانی که گرداننده چرخش همیشگی سرمایه هستند سرو کار و برخورد دارد، ولی سرمایه داری خود را در پشت دیوارهای سنگی و دروازه های آهنی و شماره های بانکی بزدلانه پنهان می کند.

انسان شناس انگلیسی، دیوید گرابر (David Graeber)، در کتاب ستایش برانگیز خود “کارهای بیهوده”   (Bullshit Jobs)، نگاهی به این دگرگونی انداخته است. در این راستا، گرابر با بررسی نابرابری جهانی میان افزایش بهره وری و افزایش دستمزدها در دو دهه گذشته نشان می دهد که دستمزد کارگران با کارهایی که انجام می دهند و با ارزش افزایی که می آفرینند همگام نیست. این درست است که بخش بزرگی از این ارزش افزوده به جیب سرمایه داران برای زندگی پرشکوه و ولنگاری بکار برده می شود.

اما بخش دیگری از این ارزش افزوده شده برای آفرینش کارهای بی مایه یک لایه نوین اجتماعی در بر گیرنده رایزنان و هم سگالان (مشاوران) بیهوده بکار برده می شود. کار این بخش به گونه ای گردانش (مدیریت) گفتمان بورژوازی با توده ها است. همان گونه که گرامشی می گوید بورژوازی برای سرکردگی فرهنگی نیاز دارد که توده ها فرهنگ او را بپذیرند.

این دو سازه ها یعنی بخش شدن بورژوازی به لایه های گوناگون و پدید آمدن یک لایه میانی برای روبرو شدن با کارگران دشمن شماره یک طبقه کارگر را از دید پنهان می کند و ما تنها با واکاوی طبقاتی جامعه می توانیم به شناسایی و آشکار کردن دست نهفته بورژوازی در رویدادها و بهره کشی ها بپردازیم.

دو- دگرگونی طبقه کارگر

بازتاب طبقه کارگر در ذهن یک انسان “چپ گرا”، مردی است که پشت یک دستگاه در کنار دیگر همکاران خود کار می کند. اگرچه طبقه کارگر دارای این گونه کارگران نیز بوده و همچنان است، ولی طبقه کارگر تنها به این گونه کارگران گفته نشده است. این رویکرد، گاهی یک طبقه کارگر پنداری و آرمانی آفرید. طبقه کارگر همواره دگرگونی ها و ناهمسانی های درونی خود را داشته است.

در آغاز پیدایش طبقه کارگر برخی از ان ها در صنعت روستایی و تولید کارهای دستی کار می کردند، ولی پس از زمان کوتاهی تولید کارخانه نیز در سده هجدهم و نوزدهم گسترش یافته بود. این دگرگونی ها در کنار هم، طبقه بزرگی از مردم بی زمین و بی مال را پدید آوردند که چاره ای نداشتند مگر اینکه بخشی از گردان پرولتاریا شوند.  

طبقه کارگر از آغاز آفرینش تاکنون، همواره و همراه با دگرگونی شیوه های بهره کشی و پیشرفت ابزار تولید و فن آوری نوین، دگرگون شده است.  

امروز ما در بازار کار سرمایه داری با لایه های گوناگونی از طبقه کارگر روبرو می شویم. لایه های گوناگونی که کارگران ماهر و غیرماهر، خصوصی و دولتی، محلی و خارجی، همیشگی و پیمانی، دستی و اندیشه ای (یدی و فکری)، روستایی و شهری، در کارگاه های کوچک و بزرگ، صنعتی و ساختمانی را دربر می گیرد.

این دگرگونی مایه آن شده است که برخی “چپ”ها طبقه کارگر پنداری و آرمانی خود را در هیچ کجا نیابند.

اما راستش این است که همه ی این لایه ها نیروی کار خود را می فروشند و سرمایه دار برای این که دارای سرمایه و ابزار تولید است و برای بهینه سازی ارزش افزوده شد از آن ها بهره کشی می کند.

دلیل ذهنی

دلیل دیگر این آشفته اندیشی در باره نبرد طبقاتی، یک دلیل ذهنی است. ما نه تنها در یک بیگانگی ایدئولوژیک زندگی می کنیم بلکه آگاهی اجتماعی ما در کنار بیگانگی روانی نیز از بین رفته است. برایند این روند از دست دادن آگاهی وابستگی و جایگاه طبقاتی ما همچون بهره دهنده است.

به گفته مونیک پینچون- شارلوت (Monique Pinçon-Charlot) جامعه شناس کمونیست فرانسوی، نئولیبرالیسم از روشهای عصب شناسی و روانکاوی بهره می گیرد تا که آگاهی ما را از وابستگی طبقاتی خود دگرگون کند. بسیاری از جامعه شناسان بورژوازی با زیرکی می گویند که وابستگی طبقاتی انسان به طبقه ای است که او در ارزوی رسیدن به آن است و نه به آن طبقه ای که او هم اکنون در آن جا دارد. نئولیبرالیسم به شیوه های گوناگون با سودجویی از ابزارهای روانکاوی به روشی نرم و نازک انسان را به یک مصرف کننده دگرگون می کند، چرا که می داند که یک انسان مصرف کننده تا آنجا که توان مصرف دارد شورش نمی کند و جایگاه طبقاتی خود را فراموش می کند. یکی از شاهکارهای دستگاه سرمایه داری در این باره آفرینش بانک ها و وام دهی بوده است. در این دستگاه، طبقه کارگر با فروش نیروی کار آینده خود، نیاز نان هم اکنون خود را برآورده می کند. و بدین گونه بیچارگی و بدبختی خود را برای لختی به پس می اندازد.  

با این شیوه زیرکانه بورژوازی توانست که برخی “چپ ها” ی خودبیگانه شده را به این پندار برساند که طبقه ها یک پدیده برجسته برای بررسی اقتصادی- اجتماعی جامعه نیستند و واکاوی طبقاتی کنش ها در جامعه بیهوده است.

آیا سخن گفتن از نبرد طبقاتی تندخویی بیهود نیست؟ آیا با این سخن ها مارکسیست های انقلابی آرامش و صلح را از روی زمین نمی زدایند و به جای آن خوشه های خشم نمی کارند؟

چرا نبرد  طبقاتی؟

شگفتی در این است که همان هایی که با آزمندی خود توده های رنج را به ایستادگی و نبرد وامی دارند، سخن از پرخاشگری مارکسیست های انقلابی می رانند و خود را هواداران آشتی طبقاتی می نمایانند.

مارکس و انگلس در مانیفست می نویسند که ” تاریخ جامعه ها، تاکنون، تاریخ نبرد طبقاتی بوده است”. به زبانی دیگر، طبقه های فرمانروا با فراوان خواهی خود فرودستان تیره روز را به این آموزه و آگاهی گران بها رساندند که “حق گرفتنی است و نه دادنی”. 

در نمود بیرونی خود پیوند کارگران و سرمایه داران یا میان کار و سرمایه یک پیوند اقتصادی برابر در  بازار کار است، اما مارکس نشان می دهد که این یک پیوند اجتماعی بهره جویانه نیز است. نه تنها بهره جویانه است بلکه طبقه های درگیر در تضاد آشتی ناپذیر با همدیگر هستند. کارگران تولید می کنند، ولی سرمایه دار کالاهای آفریده شده را به فروش می رساند و سود خود را از بخش پرداخته نشده ی ارزش نیروی کار کارگر (ارزش اضافی) فراهم می کنند.

سرشت این تضاد آشتی ناپذیر در این سیستم در آنجا آشکار می شود که سرمایه داران برای افزایش ارزش اضافی در تلاشند تا دستمزدها را کاهش دهند و از کارگران هر چه بیشتر کار بکشند، همزمان کارگران برای بهبود زندگی خود در تلاشند تا دستمزدها را افزایش دهند.

 تضاد سرمایه و کار در شیوه تولید سرمایه داری نمی تواند خودبخود از میان برداشته شود. تضاد آشتی ناپذیر میان پرولتاریا و بورژوازی سرشت این دستگاه بهره کشی است. این تضاد تنها با کنش انقلابی و با پدید آمدن یک شیوه تولید نوین و مالکیت همگانی بر ابزار تولید به سنتز خود فرا می روید.

اگر شما در اندیشه دگرگونی های ریشه ای در جامعه هستید، نمی توانید آن را فرا و سوای نبرد طبقاتی و واژگونی سرمایه داری به سرانجام برسانید. نمی توان بی آن که جابجایی طبقاتی در دستگاه فرمانروایی جامعه انجام داد، آن را پایدار و ریشه ای دگرگون کرد. نمی توان بهبود زندگی کارگران و رنجبران را از سرمایه دار گدایی کرد. اگر حتا یک سرمایه داری از سر دلسوزی این کار را انجام دهد، دستگاه بهره کشی سرمایه داری این گونه نمی تواند زنده بماند، چرا که برای بهینه کردن ارزش افزایی به فراهم کردن شرایط بد کاری و دستمزد کم نیاز دارد.  

بنابراین، نبرد طبقاتی یک سازه ذهنی در جامعه نیست که با سخن نگفتن از آن بتوان آن را فراموش کرد. نبرد طبقاتی یک سازه عینی در جامعه و فرای خواست ما زنده وپویا است. 

برداشت ما از نبرد طبقاتی اما، مانند بازتاب هر سازه عینی در ذهن، می تواند نادرست باشد، ولی این نادرستی را با شناخت و با کاربرد واکاوی طبقاتی می توان درست کرد. مارکسیسم با جهان بینی های دیگر بسیار ناهمسان است. مارکسیسم شناخت یک  پدیده را شدنی می داند، اگر چه که آن را پویا و تاریخی نیز می داند.

از دیدگاه مارکسیستی، واکاوی طبقاتی یک جامعه یک شیوه میان روش های بسیار نیست بلکه تنها روش درستی است که دیگر سازه ها ریشه در آن دارند. واکاوی طبقاتی تنها یک گزارش از شرایط هم اکنون نیست بلکه نشان دهنده کنش هایی سیاسی است که برای دگرگونی این شرایط باید انجام داد. در برداشت مارکسیستی، نبرد طبقاتی کلید گشایش دروازه های جامعه به آینده است. نبرد طبقاتی یادآوری سرشت انقلابی مارکسیسم است که در آن نقش کنش انسان در گزینش و یافتن سرنوشت خود برجسته می شود و نشان دهنده آن است که این فرماسیون اقتصادی- اجتماعی به خودی خود دگرگون نمی شود بلکه نیاز به کنش انقلابی پرولتاریا برای واژگونی بورژوازی دارد.

نبرد طبقاتی در میهن ما

اگر چه نبرد طبقاتی در نمای برونی خود می تواند نمود سیاسی داشته باشد، اما شناخت مارکسیستی پافشاری دارد که ریشه طبقاتی و نهفته این درخت پر شاخ و برگ را نمایان و آشکار کند. نشان دادن بودن نبرد طبقاتی بسیار آسان است. نیازی به کاربرد دانش جامعه شناختی و اقتصادی نیز نیست. تنها نگاهی کوتاه به آن چه که در درون هر جامعه می گذرد برای آشکار کردن این داوی بس است. به گفته شاعر بزرگ ما مولوی “آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد، از وی رو متاب”. نبرد دلاورانه طبقه کارگر ایران علیه خصوصی سازی، برای دستیابی به شرایط کاری بهتر و دستمزد بیشتر، همان “آفتاب دلیل آفتاب” است که نه تنها نشان دهنده نبرد طبقاتی در جامعه است بلکه نبردی است که دامنه اش هر روز گسترده تر و برش آن هر روز ژرف تر می شود. 

اما برخی دوستان “چپ” ما که شیفته و دل باخته سوسیال دموکراسی شده اند این “آفتاب” را نمی بینند و آن را در پشت انبوهی از ابرهای سیاه “آشتی طبقاتی” پنهان می کنند.

حزب توده ی ایران ویژگی و سرشت بنیانی دوران کنونی را گذار از سرمایه داریِ به جهانی آزاد از بهره کشیِ انسان از انسان می داند. توده های بزرگ رنجبر همراه با طبقه کارگر به دنبال یک جامعه جایگزینی هستند که در آن صلح، آزادی، نان، خانه و کار یک رویا نیست بلکه پیشکش و برآمد نبرد طبقاتی دراز زمان به همه ی جامعه است. 

«جهانی شدن» به سود سرمایه بوده است، ولی دود کور کننده آن به چشم رنجبران جهان رفته است. هنگامی که کیسه های سنگین پول کمر سرمایه داران را خم کرده است، بارِ هنگفت زاییده شدن بحران «جهانی شدن» به دوش نازک تنگ دستان انداخته شده است.

آن هایی که پرواز اندیشه شان بالاتر از جای دادن میهن ما در دستگاه سرمایه جهانی نمی رود در نمی یابند که «جهانی شدنِ» سرمایه های کلان، پشت کشورهای پیرامونی را زیر بار سرمایه های بورسی می شکند و گلوی تولید درون مرزی را تا مرز مرگ می فشرد. هر کشوری با پیوند با این سرمایه جهانی شده توان و خواست دگرگونی های بنیادی اجتماعی و راه پیشرفت اقتصادی ناوابسته را از دست می دهد و در گرداب بی ته وابستگی به سرمایه جهانی فرو می رود.

برنامه حزب توده ایران بر پایه واکاوی و موشکافی طبقاتی استوار است. کنگره ششم، رهبری اقتصادی- سیاسی کشور را در دست “سرمایه داری بزرگ تجاری و بورژوازی بوروکراتیک” می بیند که در برابر “طبقه کارگر، زحمت کشان، دهقانان، قشرهای گونه گون خرده بورژوازی، و بخشهایی از سرمایه داری ملی کشور” ایستاده است. 

کنگره ششم پاسخ شایسته ای نیز به این پرسش می دهد که چرا طبقه کارگر در میان همه ی طبقه ها و لایه هایی که در برابر جرگه سالاران ایستاده اند، نقش برجسته دارد. برای این که “طبقه کارگر به سبب نقش مؤثرش در حیات اقتصادی، نیروی پرتوان و اساسی در عرصه تحولها به شمار میآید. طبقه کارگر ایران به لحاظ عینی جدی ترین نیروی ناسازگار و مخالف با اقتصاد دلالی و انگلی است. طبقه کارگر استوارترین نیروی ترقیخواه و تحول طلب جامعه ماست”. به زبانی دیگر، طبقه کارگر پشتیبان خواست های  همه ی لایه های اجتماعی خواهان دگرگونی است و برای آن ها نبرد می کند.

طبقه کارگر تنها خواهان سرنگونی ولایت فقیه نیست بلکه خواستار جابجایی طبقاتی در دستگاه اقتصادی- اجتماعی جامعه نیز هست. برای همین کنگره ششم “تغییرهای بنیادی روبنای سیاسی و زیربنای اقتصادی کشورمان را در پیوند اورگانیک با یکدیگر می داند”. برای این که “زیربنای اقتصادی کشور ما به طرزی گسترده زیر سلطه سرمایه داری انگلیِ تجاری و بورژوازی بوروکراتیک است. تمرکز این کلان سرمایه های ضد ملی و ارتباطشان با هرمِ قدرت، زاینده طیف رنگارنگی از عاملهای ضد دموکراتیک و ضد اجتماعی در روبنای سیاسی دیکتاتوری کشورمان است”. 

بنابر این به باور حزب توده ی ایران “امروز مبارزه طبقاتی سخت و بحرانی ای در جامعه مان جاری است”.

این نبرد طبقاتی ریشه در تضاد درونی سرمایه داری دارد و تنها با فروپاشی آن می توان امید زندگی بخش به آینده داشت. “سرمایه داری، در هر شکل سیاسی آن، در کشور ما نمی تواند معضلهایی همچون عقب ماندگی و بیعدالتی دهشتناکی که سرتاپای جامعه را فراگرفته است، حل کند”. بنا بر این کنگره به روشنی می گوید که “سوسیالیسم آینده انسان است، و مبارزه ما تضمینی برای حرکت قانونمند جنبش مردم ایران در این راستای راهبردی  (استراتژیک) است.”.

ولی برای رسیدن به سوسیالیسم باید از گذرگاه ملی- دموکراتیک گذشت، ” بنابراین، ایران همچنان در مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک قرار دارد”. سرنوشت انقلاب ملی- دموکراتیک آینده نیز بستگی به برایند نبرد طبقاتی دارد و با انجام این انقلاب کار به پایان خود نرسیده است.

پایان سخن

هنگامی که بورژوازی شب و روز، پیوسته و همیشه و در همه  جای جهان نبرد طبقاتی را به ابزار به ویژه برای شکست و خرد کردن طبقه کارگر به کار می گیرد، برخی از دوستان “چپ” از ما می خواهند که دیگر این واژگان را به کار نبریم، چرا که کهنه شده است. آنها چه بخواهند و چه نخواهند، با این پند خود را در کنار بورژوازی گذاشته اند و از طبقه کارگر می خواهند که آتش بست یک سویه بدهد و زیر رگبار مرگبار بورژوازی دستمال سپید سرسپردگی بالا ببرد.  

طبقه ها دگرگون شده اند، ولی ناپدید نشده اند. اما نبرد طبقاتی امروز به آسانی نهان می شود و نمودهای برونی دیگری در همسنجی با گذشته های دور می یابد. هنگامی که از نبرد طبقاتی کمتر سخن گفته می شود، بخشی از آن در پیوند با پوشش نوینی است که طبقه ها از آن در دنیای امروز برخوردار می شوند.  

در بسیاری جاها نبرد طبقاتی در پوشش نبرد برای بهبود زندگی رنجبران، برای داشتن آب و هوای پاک تر، برای برابری زنان با مردان، برای حقوق پناه جویان و کوچ گران خود را به نمایش می گذارد. این وظیفه مارکسیست ها است که با گنجاندن این نبردها در زمینه سرمایه داری چشم انداز و بار طبقاتی آن را آشکار سازند. همین چالش در برابر پیکار ضد دیکتاتوری امروز ما نیز پیدا و آشکار است. ان چه که در ریخت برونی خود در  پوشش نبرد ضد ستم  یک دیکتاتور خود را نشان می دهد، در نهان و سرشت خود یک نبرد طبقاتی است.

بنابراین نبرد میان طبقه ها از بین نرفته است بلکه دریافت برخی از “چپ” ها از آن دگرگون شده است و جهان بینی بورژوازی را در این باره پذیرفته اند.

وارونه ان چه که “چپ”های سوسیال دموکرات به ما می گویند، سرمایه داری در همه ی جهان برای از دست ندادن حتا یک سانتی متر از پهنه فرمانروایی خود، به نبرد طبقاتی سنگینی می پردازد. هنگام نبرد طبقاتی، سرمایه داری هم سنگدل، هم بزدل و زیرک است.

جلیقه زردها در فرانسه ی پیشرفته و گهواره آزادی‌های بورژوایی، ما را از تندخویی طبقاتی بورژوازی آگاه کرده اند. آنها نشان دادند که شکاف طبقاتی در جامعه ریشه دارد. پلیس فرانسه بسیاری از جلیقه زردها را با جنگ افزارهای مرگبار کور، دست شکسته و زخمی کرده بود. پلیس و ژاندارم ها با تن پوشهای رزمی، و با کمک هلیکوپترها، تانک ها، سپرها، گاز اشک آور به یک دسته شورشگرمشت به هوا یورش برده بودند. پلیس در این برخورد نشان داده است که نهادهای دولتی نهادهای سرکوب طبقه ی فرمانروا هستند.

پشت و پای کارگرانی که برای خواست دریافت دستمزد نداده شده به زیر تازیانه و شکنجه در زندان خونین شده است، نمونه‌ای دیگری از تندخویی طبقاتی  از سوی طبقه های فرمانروا در میهن ما است.

خشم انباشته شده در جلیقه زردها و بیزاری طبقاتی زحمتکشان در ایران یک بیزاری و رمیدگی از دارایان نیست بلکه یک جنبش و کنش ضد سرمایه داری است. سازمان هایی مانند اتحادیه های صنفی، حزب های سیاسی، انجمن های اجتماعی، روزنامه ها، نویسندگان به گونه ای با سرمایه داری یکپارچه و نهادینه شده اند. آنها به سرمایه داران کمک می کنند تا نادرستیهای خود را بهبود دهد و به روش های بهره برداری زیرک تری دست یازد.

جلیقه زردها ی فرانسه و کارگران میهن ما در برخورد روزانه خود درستی نبرد طبقاتی را دریافتند. مردمی کردن انتقاد از جامعه طبقاتی سرمایه داری یکی از راه هایی است که می توان از گرفتار شدن به دام سرمایه داری جلوگیری کرد.

ناآرامی هایی که هم اکنون رخ می دهد، ریشه در یک بحران ویرانگر زیست محیطی دارد، که تنها برای شکار سودآوری دیوانه وار، میلیاردها انسان را به دهان اژدهای مرگ می راند. کسی هرگز به این نیندیشیده بود که  یک طبقه اجتماعی فرمانروا با آغاز چنین جنگ همه گیر و گسترده و مرگ آور همه ی انسان های جهان را به پرتگاه نابودی بکشاند. در دهه های گذشته، دارایی جهان در دست شماری اندک گرد آمده است، نابرابری افزایش یافته است.

طبقه فرمانروا آماده است برای نگهداری و پشتیبانی از جایگاه طبقاتی خود به شیوه های خودکامگی و یکه تازی دست یازد. سایه پول بر همه ی کنشهای اقتصادی و اجتماعی سنگینی می کند و دستگاه سیاسی فرمانروایی حتا  خودسالاری  کمابیش پیشین خود را از دست داده است. 

در گذشته سرمایه برای گردانش سیاسی جامعه از لایه ای از دیوان سالاران بهره می برد ولی هم اکنون میلیاردرها خود گام به بازار سیاست گذاشته اند و و جرگه سالاران فرمان سیاسی جامعه را نیز به دست خود گرفته اند.




ساختار اندیشه ی یک اصلاح خواه ضد دیکتاتور!

سخن روز شماره ۹

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۱۶ مه ۲۰۲۰

به تازگی آقای ابولفضل قدیانی یکی از چهره های کلیدی اصلاح خواهی در ایران نامه کوتاه و سرگشاده در باره سخنرانی آقای خامنه ای در نیمهٔ شعبان پخش کرده است.

در این نامه او با دلاوری بی همتا و ستایش برانگیزی به نکوهش برخی از سیاست های ریز و درشت جمهوری اسلامی می پردازد و گنده گویی های بی پشتوانه خامنه ای را آشکار و هویدا می کند و رخت های چرکین رژیم ولایت فقیه را به نمایش همگان می گذارد.

او می گوید که یاوه های ولایت فقیه در باره ی نبرد پیروزمندانه دستگاه بهداشت و بهداری جمهوری اسلامی علیه کرونا سراسر دروغ است و سپاه پاسداران پس از رونمایی از دستگاه ویروس یاب برای بی ارزش بودن آن رسوای همه ی جهان شده است.

او «جهش تولیدی» که خامنه ای به آن می نالد را بی پایه می خواند و می گوید که یک اقتصادی که پسرفت ۶ درصدی  و کسری بودجهٔ بیش از ۶٠ درصدی  دارد نمی تواند پویا و رونده و کارآفرین باشد.

نکته شگفت انگیز هم این است که آقای قدیانی همچون کسان دیگری نیست که کارکرد آقای روحانی را از ولایت فقیه جدا می کنند و او را بی گناه و پاک وانمود می کنند. قدیانی می گوید که جان و تندرستی مردم برای روحانی و خامنه ای هیچ ارزشی ندارد چونکه هر دو «ذهنیت حفظ قدرت به هر قیمت» را دارند.

او از سیاست هنگامه جویانه و تنش برانگیز برون مرزی جمهوری اسلامی نیز انتقاد تند و تیزی می کند و از دزدی های کلانی از گنجینه و سرمایه مردم سخن می گوید که با تنها ده درصد آن می توان چندین ماه به نیازمندان و بی کاران دستمزد پرداخت کرد. در پایان او خواهان سرنگونی «استبداد دینی بر پایهٔ ولایت مطلقهٔ فقیه»«با رفراندوم تغییر نظام استبداد دینی و جایگزین شدن یک نظام جمهوری دمکراتیک سکولار» می شود.

نکته هایی که در بالا بازگویی و بررسی شده است از  بخشهای درست سخنان ایشان در مقاله‌ای است که ۸ اردی‌بهشت در سایت کلمه بازتاب داده شد.

ولی در همین سخنان کوتاه ایشان ما می بینیم که بدبختانه اندیشه این سرگل باغ اصلاح خواهی آشفته است و با همه دلاوری و پرخاشگری، اندیشه ای کال و بدون بال پرواز دارد.

بگذارید از بخش پایانی آغاز کنیم. آقای قدوانی که بی ریب (شک) باید از دلاوری و رک گویی او ستایش کرد با این که در تک تک جمله های خود تصویری از جمهوری اسلامی می سازد که در آن دزدی ها و قدرت پرستی تا به آن اندازه برجسته است که جان انسان ها  دیگر برای رسیدن به این آماج هیچ  ارزشی ندارد، با این همه می اندیشد که می توان این رژیم ستمگر و خون آشام را با همه پرسی (رفراندوم) دگرگون کرد. او با این که خود می داند که مردم  «حتماً دیر یا زود برای بازستاندن تمامی حقوق خود قیام خواهند کرد»، ولی نه تنها باور به انقلاب ندارد بلکه با برجسته کردن همه پرسی در پایان راه خود را از راه مردم جدا می کند.

شاید نپیوستن او به گردان انقلاب ریشه در ترس ایشان از جابجایی طبقاتی و واژگونی دستگاه بهره کشی سرمایه داری داشته باشد. این تنها یک داوری تهی نیست. برای این که او با این که بی پروا از ویران شدن پایه های اقتصادی  میهن ما انتقاد می کند حتا یک واژه در باره ی نئولیبرالیسم که شیوه برگزیده رهبری اقتصادی در جمهوری اسلامی سرمایه داری است نمی نویسد. برجسته نکردن راه رشد خانمان برانداز سرمایه داری از سوی کسی چون او که از جایگاه ی والایی میان اصلاح خواهان برخوردار است نمی تواند برای فراموشی و یا آشنا نبودن با اینگونه مقوله ها باشد.

نکته دیگری که باید از سخنان ایشان برجسته کرد نام نبردن از سیاست آشوب گرایانه امپریالیسم در خلیج فارس است. یک میهن دوست آزاد که گوشه چشمی به کشورهای سرمایه داری برای کمک به سرنگونی ولایت فقیه و پایه گزاری جمهوری دمکراتیک سکولار نداشته باشد نمی تواند هنگام سخن گفتن از سیاست های نادرست جنگ خواهی و شیعه سازی جمهوری اسلامی، از پرخاشگری امپریالیسم سخن نگوید. بدبختانه اگر این لغزش را در بستر و زمینه (context) اندیشه های کلان اصلاح خواهان بررسی کنیم در می یابیم که این از فراموشی نیست. بلکه سخن نرم گفتن و کرنش برخی از سیاست اصلاح خواهان در برابر امپریالیسم است مگر در آن جاهایی که برای مردم فریبی و “رسوا نشدن”  “همرنگ” جمهوری اسلامی و هوادار ناسیونالیسم  آن می شوند.

بررسی سخنان آقای ابوالفضل قدوانی بار دیگر نشان می دهد که “چپ” باید با انجام کارهای سوسیالیستی خود میان طبقه های رنجبر آن چنان جایگاه سنگینی در جبهه ضد دیکتاتوری بدست آورد تا بتواند که سویه ی ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری جبهه ضد دیکتاتوری را برجسته کند. اتحاد چشم بسته و بی برنامه “چپ” با اینگونه نیروهای ضددیکتاتوری می تواند پایگاه طبقاتی “چپ” در جامعه را کم توان و کم جان کند. تنها با یک برنامه جایگزینی ملی- دموکراتیک و گفتگو با شناخت از پایگاه طبقاتی مستقل خود “چپ” می تواند این نیروها را به پذیرش برنامه های خود وادارد.

***

مشکل اساسی و بزرگتر از کرونا سلطهٔ جبارانهٔ متکی به سر نیزه و نیز سلطهٔ نظام استبداد دینی بر پایهٔ ولایت مطلقهٔ فقیه




برایند نبرد طبقاتی در آینده نزدیک!

مقاله ۱۴/۹۹

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۱۴ مه ۲۰۲۰

امسال بزرگداشت روز نخست ماه مه به گونه ای دیگری برگزار شده است. «کرونا» نگذاشت که کارگران جهان و هواداران سوسیالیسم در گردهمایی های باشکوه با هم اندیشی برنامه ها و ارزو های خود برای جهانی بهتر را به پیش روی همگان بگذارند.

در گیرودار بحران «کرونا» به جا است که ما با ن‍م‍ای‌ چ‍ش‍م‌ پ‍رن‍ده‌ (bird’s eye view) به بررسی  زمانی که در آن زندگی می کنیم، بپردازیم. آن چه که آشکار است، این است که هم اکنون آتش به خانه سرمایه داری افتاده است. بحرانهای اقتصادی، سیاسی، هوا- زمینی و اکنون بحران های بهداشتی و نداشتن توان و خواست سرمایه داری برای جلوگیری و درمان این بیماری بار دیگر به روشنی نشان داده شده است. بر همگان آشکار شده است که این یک دستگاه پویا و پایدار نیست بلکه خود بیماری است که روزهای پایان زندگی خود را می گذارند.   

بسیاری به این پرسش به جا می پردازند که چه کسی باید هزینه بحران «کرونا» را بپردازد؟ آیا این درست است که هزینه این بحران به دوش کارگران و تنگ دستان بیفتد؟ آیا این درست است که شرکت های چند ملیتی که هرگز مالیاتی پرداخت نکرده اند، یا بانک هایی که تنها کارشان سودسازی است از بسته های کمکی دولت های بورژوازی برخوردار شوند؟

پاسخ به این پرسش های ژرف نمی تواند، تنها در پیوند با «کرونا» باشد بلکه باید آنرا در زمینه ای (context) گسترده تری دید و بررسی کرد که سرمایه داری نام دارد. پاسخ ها بستگی به این دارند که برایند نبرد طبقاتی در جامعه چه باشد. به سخن دیگر، باید بررسی کرد که چه طبقه ای و چگونه می تواند در این نبرد طبقاتی پیروز بیرون آید.         

آن چه که باید برای مارکسیست ها روشن شود، این است که که چگونه می توان از این بحران برای به پیش گزاری یک چشم انداز سوسیالیستی سود جست.

بگذارید در زیر نگاهی کوتاه به شرایط زندگی کارگران و ریشه تاریخی بهره کشی از طبقه کارگر داشته باشیم. در بخش دیگر این نوشته بررسی می کنیم که آیا جنبش سندیکایی تنها و یا سیاست های سوسیال دموکراسی می تواند رهایی بخش طبقه کارگر و رنجبران باشد و راه کاری پایدار و برگشت ناپذیر برای چالش های سرمایه داری بیابد و در جامعه پیاده کند.

 چگونگی زندگی طبقه کارگر

با نگاهی به بازار کار کشورهای سرمایه داری می بینیم که چگونه بهینه سازی ارزش افزایی، دستمزد کارگران را کاهش داده و زندگی نابسامان بیکاران را  بدتر کرده است. رفاه کمابیش اجتماعی که میوه پیکار سالیان دراز کارگران بوده است، یکی یکی از بین رفته است و ستون هایی که جامعه رفاه را در برخی از کشورها برپا کرده بود، آرام ارام  فرو ریخته است.  

بخش ناخوشایند بازار کار (precarity conditions)[i] روزانه افزایش می یابد. این بخش، از کارهای پاره زمان، کارهای کوتاه زمان، کارهای پیمانی، کارهای چندگاهه، کارهای آزاد، پیمانهای صفر ساعت انباشته می باشد. این بازار کار، بیشتر هتل ها، رستوران ها، ترابری (حمل و نقل)، پاکسازی (نظافت)، کارمندان فروشگاه و همچنین در بخش هایی از بازار کار دانشگاهی را در بر می گیرد.  بیشتر کارهای نوی که به تازگی در این بخش ها پدید آورده می شود، از همین گونه هستند که دانشجویان، کارگران بی کار شده، زنان جوان و مادران تنها، کوچگران (مهاجران) و پناهندگان را به سوی خود می کشانند.

بازار کار ناشایست و ناخوشایند برای از بین بردن نیروی چانه زنی جمعی کارگران به دنیا آمده است و برای همین هم اگر ما “چپ”های انقلابی همگام و یگانه با آن ها نبرد نکنیم، این چنین بازارهایی گسترش خواهد یافت.

ما پیشرفت بازار ناخوشایند را در همه کشورهای سرمایه داری می بینیم. برای نمونه از  دهه نود میلادی تا کنون، شرکت Manpower که کارگران و کارمندان پیمان کار (Temporary Employment Agency) به کارخانه ها و شرکت ها و هتل ها می فروشد، بزرگترین کارفرما در ایالات متحده بوده است! بنیان مصرفی “بخر و دور بریز ” سرمایه، در باره ی نیروی کار نیز به کار برده می شود.

سرمایه در سرشت خود به دنبال سود است و رویکرد اجتماعی ندارد و نمی تواند در اندیشه بهزیستی و بهروزی انسان ها باشد. بنابراین شرایط کاری کارگرانی که در بازار ناخوشایند کار نمی کنند، چندان بهتر از برداران و خواهران طبقاتی خود نیست. در اینجا تنها به آوردن چند نمونه از رنج کارگران در داراترین کشور جهان، ایالات متحده امریکا و در جمهوری اسلامی بسنده می کنیم.

در ماه آوریل، ۸۰۰ کارمند در یک کارخانه بسته بندی گوشت در کلرادو پس از درگذشت دو کارمند (۱۹ و  ۵۰ساله) آلوده به

 «کرونا» از کارکردن دست کشیدند.

در هفته های گذشته کارگران شرکت آمازون در ایالات متحده اعتصاب کردند و خواستار نگهداری بهتر از کارکنان در برابر گسترش ویروس «کرونا»  شده اند. آنها همچنین خواستار دستمزد بالاتر، پرداخت مزد هنگام بیماری، بیمه درمانی و بستن همه جاهایی که به ویروس «کرونا»  آلوده شده است شده اند.  

کارمندان و کارگران آمازون می گویند که بخشهایی که کارمندان آلوده به «کرونا» دارند تمیز نمی شوند و کارکنانی که در این بخشها کار می کنند سازوبرگ بهداشتی برای آلوده نشدن ندارند. همزمان سرپرستان بخش هایی که کارمندان آلوده دارند دیگر کارکنان را در باره این آلودگی آگاه نمی کنند. گروههای بزرگی از کارکنان شرکتهای دیگر در ایالات متحده نیز به این جنبش اعتصابی پیوسته اند و در این میان می توان از کارمندان شرکت زنجیره ای Target که دارای شرایط بدی کاری هستند، نیز نام برد.

در ماه مارس، کارمندان آمازون در نیویورک و همچنین بیش از ۱۰۰۰۰ پیک های بسته بر ازشرکت Instacart اعتصاب کردند. افزون بر این، گروه های بزرگی از کارکنان زنجیره سوپر مارکت های ارگانیک  Whole Foods Market وابسته به آمازون به این اعتصاب پیوسته اند. این شرکت در “آزادترین” کشور جهان برای یافتن کنشگران اتحادیه کارمندان خود را وا می دارد که پرسش نامه پر کنند و حتا با ابزارهای گوناگون در باره رفت و آمد و دیدگاه آن ها داده ها گرداوری می کند. 

همزمان، درسال  ۲۰۱۹ درآمد شرکت آمازون ۲۸۰ میلیارد دلار بوده است،  در سال ۲۰۱۸، ۲۳۰ میلیارد دلار درآمد و ۱۰ میلیارد دلار سود داشته است. جف بزوس، بنیانگذار آمازون و داراترین مرد جهان از سال ۲۰۱۷ تا کنون، دارایی خود را ۲۴ میلیارد دلار افزایش داده است.

در جمهوری اسلامی سرمایه داری، همه ی کارگران زیر شرایط  ناخوشایند کار می کنند. نبرد طبقاتی در ماه های گذشته در باره کمینه (حداقل) دستمزد ماهانه کارگران بوده است. سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه  کمینه دستمزد کارگران پذیرفته شده «شورای عالی کار » (ماهیانه ۱۸۳۵۴۲۷۰  ریال)  را کنشی ضد کارگری و به سود  سرمایه داران خواند.  گروه اتحاد بازنشستگان کمینه دستمزد کنونی را زیر مرز گرسنگی خواند. پنج هزار تن از کنشگران اجتماعی به کمینه دستمزد ماهانه کارگران اعتراض کردند.  

نبردهای کارگری پرشور برای دستیابی به شرایط بهتر کاری هم اکنون سراسر ایران را فرا گرفته است. کارگران هپکو اراک در سال گذشته بارها برای پرداخت نشدن دستمزدهای پس مانده خود نشست اعتراضی داشته اند، ولی هر بار با پرونده سازی تازه ای روبرو شده اند. شهرستان اراک ۱۶ کارگر هپکو را به دادگاه کیفری خوانده است. رانندگان اتوبوسرانی تهران در برابر شهرداری برای پرداخت نشدن ۴ درصد حق رانندگان بازنشسته نشست اعتراضی برگزار نمودند. شماری از رانندگان مینی بوس در تهران، برای شرایط بد کاری و نداشتن پشتیبانی مالی از سوی دولت در زمان «کرونا» دست به اعتراض زدند. کارگران «شرکت نفت ماهشهر» در پی بیرون کردن (اخراج) چند ماهه کارگران دست به اعتراض زدند.

کارگران سراسر کشور در روبرویی با ویروس «کرونا»  بی آن که از پوشش های بهداشتی برخوردار باشند به سرکار می روند و با در افتادن به کام مرگ هر روز نزدیک تر می شوند. بخشی از کارگران کارخانه های تولیدی گوناگون در گیلان، همچون «وارس خزر» و «پارس شهاب»، با برپایی نشست اعتراضی خواهان بسته شدن کارخانه ها تا پایان بحران «کرونا » شدند. شماری از کارگران «معدن گل گهر» نیز با نشست اعتراضی خواهان تلاش فرمانداری برای جلوگیری از گسترش ویروس «کرونا» میان کارگران شدند وکارگران «معدن مس سونگون» برای بسته نشدن معدن دست به اعتراض زدند.

شماری از کارگران «نیروگاه حرارتی رامین»، بسیاری از کارگران معدن های مازندران و کارگران نگهداری خط و ابنیه فنی راه آهن جمهوری اسلامی ایران خواهان بسته شدن محل کار خود برای جلوگیری از گسترش «کرونا» شدند.

پاسخ رژیم به همه ی این خواستهای درست با زبان شمشیر بوده است. هر چه نبرد طبقاتی در جامعه ژرف تر می شود، برخورد ستیزه جویانه جمهوری اسلامی با آن بدتر می شود.

تاریخ بهره کشی از طبقه کارگر

شرایط ناخوشایند زندگی طبقه کارگر پدیده تازه ای نیست بلکه یک ویژگی بنیانی در شیوه تولید سرمایه داری است.   

اگرچه پیشرفت بازار کار ناخوشایند پس از بحران مالی در سال ۲۰۰۸ بیشتر به چشم می خورد، ولی باید گفت که این یک پدیده  ناشناخته ای نیست. سرمایه داری برای دستیابی به سود بیشتر و بهینه سازی ارزش افزایی از همان روز نخست چنین ابزارهای فشار را بکار برده است که بازتاب آن را می توان در کتاب های چارلز دیکنز خواند. مارکس هم به واکاوی شرایط ناخوشایند طبقه کارگر در زمان خود پرداخت و آن را بهره کشی بی اندازه سرمایه از طبقه کارگر خواند.  

ساختن شرایط ناخوشایند و دشوار کاری برای طبقه کارگر، یک ویژگی بنیانی و همزاد شیوه تولید سرمایه داری است، اگر چه که گسترش پهنه  آن از دیدگاه جغرافیایی و تاریخی در جاهای گوناگون دگرگون و ناهمسان بوده است.  

مارکس در سرمایه می نویسد که هرچه طبقه کارگر بیشتر کار کند، سرمایه برای افزایش ارزش شرایط کاری او را بدتر خواهد کرد. بنابراین ارزش افزایی که طبقه کارگر برای سرمایه دار می آفریند، به خودی خود به افزایش بهبود زندگی او نمی انجامد بلکه با نبرد به دست خواهد آمد.  

مارکس شرایط بد کاری در بازار کار و پیدایش نیروی ذخیره کار و یا به گفته خود او “ارتش ذخیره صنعتی” را در پیوند با همدیگر می دید. مارکس بر این باور بود که سرمایه برای زنده ماندن، نیاز به نیروی کار ذخیره  دارد.

در زمان مارکس، ارتش ذخیره نیروی کار از کارگران کشاروزی بیکار شده و ماهیگیران بیکاری بود که برای از گرسنگی نمردن با زنان و کودکانشان به شهرها کوچ کرده بودند و تن به هر بدبختی می دادند. امروز، در بیشتر کشورها نیروی ذخیره کار از بیکارانی پدید می اید که نتوانسته اند در بازار کار ریشه بدوانند. امروز، لایه های گوناگون تنگ دستان بیکار، ذخیره نیروی کار بزرگی برای سرمایه هستند. فشاری که ارتش ذخیره نیروی کار کنونی به شرایط کار و ارزش نیروی کار می آورد، در سرشت خود با زمان مارکس همسان است.

مارکس در باره تلاش طبقه كارگر انگليس برای كار روزانه ۱۰ ساعته، می نویسد که اين نبرد با پیروزی اقتصاد سیاسی طبقه کارگر که بر پایه کنترل تولید اجتماعی است به پایان رسیده است. این نبرد تنها یک نبرد برای بهبودی شرایط کار نبوده است بلکه نبرد ایدیولوژیکی نیز بوده است که به سود طبقه کارگر به پایان رسید.  پیکار طبقاتی برای دستیابی به دستمزد بیشتر و فراهم کردن شرایط کار بهتر، همگی نبرد با بهره کشی بی اندازه سرمایه از طبقه کارگر است.

پس از پیروزی طبقه کارگر انگلیس برای یک روز کار ده ساعته، طبقه کارگر و جنبش اتحادیه کارگری برای ده ها سال به پیروزی های بسیاری در پیکار با بهره کشی بی اندازه سرمایه دست یافته بودند. بسته به سازماندهی طبقاتی و همسنگی نیرو میان طبقه کارگر و بورژوازی، دامنه، پهنه و ژرفش و پایداری این بهره کشی در کشورهای گوناگون ناهمسان بوده است.

اما با آغاز بحران اقتصادی دهه ۱۹۷۰ دوره پیروزی های طبقه کارگر برای بهبود شرایط زندگی به پایان ناگهانی خود رسید. نرخ سود در تولید کاهش یافت و سرمایه سوداگریانه افزایش یافت. در سالهای نخستین دهه ۱۹۷۰، ارزش سرمایه سوداگرانه بارها از ارزش بازرگانی (تجارت) جهانی فراتر رفت.

بحران و کاهش تولید در دهه ۱۹۷۰ به این معنی بود که بیکاری به ناگهان بی اندازه افزایش یافت. روندی که در همه ی کشورهای پیشرفته سرمایه داری دیده شد. برایند این بحران پدید آمدن نیروی ذخیره کار در  زمانی کمتر از ۲۰ سال بود.

در این آشوب و بحران و بیکاری گسترده، همسنگی طبقاتی به سود بورژوازی در ریخت نوین نئولیبرالیسم دگرگون شد.

بدین گونه نئولیبرالیسم میوه گندیده یک پیکار طبقاتی ددمنشانه ای بود که به سود بورژوازی پایان یافت. این دگرگونی، آن گونه که برخی ها می خواهند وانمود کنند، برایند یک روش پارلمانی صلح آمیز یا گفتگوی همه سویه نبوده است. نئولیبرالیسم پدیده یک نبرد طبقاتی ددمنشانه علیه طبقه کارگر در همه ی کشورهای سرمایه داری است.   

بورژوازی آموخته های گسترده ای در بهره‌برداری از بحران در سیستم سرمایه داری برای یورش به طبقه کارگر دارد. تاریخ کشورهای سرمایه داری نشان می دهد که به هنگام هر بحرانی که خودساخته دستگاه بهره کشی سرمایه داری بوده است، هزینه پرداخت آن به دوش رنجبران جهان افتاده است:  بحران اقتصادی دهه ۱۹۷۰؛ دهه ۱۹۸۰؛ دهه ۱۹۹۰ و دهه ۲۰۰۰ از این نمونه ها هستند.

پس از هر یک از بحرانهای بالا دستمزدها کاهش یافت؛ حقوق بیکاری کاهش یافت؛ سن بازنشستگی زودرس و بازنشستگی بالا رفت؛ رفاه اجتماعی کمتر شد؛ از شمار پرستاران و پزشکان، آموزگاران ووو کاسته شد. دولت های سوسیال دموکرات در همه ی اروپا نه تنها از این بدتر شدن زندگی تنگ دستان پشتیبانی کرده اند بلکه حتا به آن بالیدند و نازیدند. در همه ی این دوران این سرمایه مالی و بانکها بودند که میلیاردها دلار از جیب طبقه کارگر و دیگر لایه های تنگ دست و رنجبر دزدیدند و به جیب خود فرو کرده بودند.

ولی برای مارکسیست ها جای شگفتی نیست که با زایش نولیبرالیسم و دگرگونی های ویرانگری که در جهان آفرید، سرمایه داری هرگز نتوانست که تضادهایی را که در سرشت آن نهفته است از بین ببرد. اکنون ستاره های کم سویی از دوردستان در آسمان نبرد را می توان دید که نشان از دگرگونی دوباره همسنگی میان نیروها دارد. نشانه های آشکاری دیده می شود که دیگر فرمانروایان نمی توانند مانند گذشته فرمانروایی کنند و رنجبران نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند. پرسش این است که در این نبرد چه طبقه ای پیروز خواهد شد، بورژوازی و اندیشه پسرفت و واپسگرای آن و یا طبقه کارگر و پیشرفت اجتماعی و روشن اندیشی.

آیا پیکار اقتصادی سندیکاها و یا پینه زنی بی پایان سوسیال دموکراسی بر قبای ژنده سرمایه داری می تواند رنجبران را به بهروزی پایدار برساند؟

آیا سندیکا می تواند طبقه کارگر را از بهره کشی آزاد کند

بازار کار ناخوشایندی (precarity conditions) که امروز می شناسیم در چهار دهه به ریخت امروز خود دگردیسی کرده است. به ویژه پس از بحران سرمایه داری در سال ۲۰۰۸، گسترش این گونه کارها بیشتر شده است. اگر این روند دنبال شود در آینده نزدیک ما با دو بازار کار بسیار گوناگون روبرو خواهیم شد. یک بازار کار سازمان یافته با شرایط کم و بیش شایسته و یک بازار کار نادرست و ناخوشایند که در آن دستمزدها ناچیز و شرایط کار سخت و سازماندهی کارگران کم توان و یا ناتوان است. اگرچه دستمزد و شرایط کار در بخش سازمان یافته نیز زیر فشار سنگین است، اما در این بخش طبقه کارگر و اتحادیه کارگری با پیکار چندین دهه خود تا اندازه ای از سازماندهی خوبی برای کم کردن این فشار برخوردار است.  کارگران سازمان یافته که زیر پوشش یک پیمان جمعی کار می کنند از  برتری هایی چون بیمه، دستمزد هنگام بیکاری و بازنشستگی نیز برخوردار هستند.  

برای پایبند بودن به همبستگی طبقاتی، بخش نیرومند و سازمان یافته جنبش اتحادیه کارگری باید برای بخش ناسازگار و کم درآمد طبقه کارگر نیز بجنگد و تنها با چالش های بخش خود درگیر نباشد.     

برای انجام این کار اتحادیه های کارگری به یک استراتژی نوین نیاز دارند. برنامه ریزی استراتژی های نوین یک چالش بزرگ برای جنبش اتحادیه ای خواهد بود. این اتحادیه ها باید بتوانند که از فرای لایه های گوناگون کارگر که کارگران ماهر و غیرماهر، خصوصی و دولتی، محلی و خارجی، همیشگی و پیمانی، صنعتی و ساختمانی را دربر می گیرد، یک استراتژی را در پیش روی بگذارند که همه ی این لایه ها را همگام و همزمان برای بهبود زندگی یگانه می کند و ابزار رویارویی کارفرمایان را از دست آنها می رباید.

اگر توان اتحادیه ها بخواهد از چانه زنی در باره دستمزد فراتر رود و تکانه دگرگونی های ژرف اجتماعی در جامعه شود، باید جنبش اتحادیه کارگری یک استراتژی پویا داشته باشد که آماج آن سازماندهی همه لایه های طبقه کارگر در اتحادیه ها و کار کردن زیر پوشش قانون کار برای کارگران در رشته های گوناگون است.  

پیش نیاز این استراتژی پیشرو این است که اتحادیه ها خود را سازمان های رزمی بدانند و نه سازمان های خدماتی. بدون رزم، طبقه کارگر و سیستم رفاه هزینه بسیار گرانی خواهد پرداخت. ولی سالهاست که اتحادیه ها در هیچ جای جهان چنین نقش رزمی ندارند و رهبران آن همچون دوستان سوسیال دموکرات خود حوله رزم را در گوشه ای انداخته اند و از رینگ نبرد بیرون رفته اند.

آموخته هایی که ما از همه ی جهان داریم به ما نشان می دهد که دستاورد هایی که به رهایی طبقه کارگر بیانجامد، در یک سیستم سرمایه داری، حتا با چهره خوب شدنی نیست. گفتن این که سندیکاهای آزاد می توانند طبقه کارگر را از زنجیر بهره کشی رها کنند، خاک به چشم طبقه کارگر پاشیدن است. بی ریب (شک) باید برای برپا ساختن سندیکاهای آزاد رزمید، ولی این کار بخشی از کار حداقل و دموکراتیک ما است.   

برپایی سندیکاها در کشورمان می تواند همه ی کارگران را سوای باورهای دینی و سیاسی، رنگ، جنسی و وابستگی خلقی در  پیکار برای دستمزد بیشتر و شرایط کاری بهتر و علیه بیکاری، گرسنگی و بدبختی یگانه و همگام سازد. از این دید، کارگران میهن ما سال ها از طبقه کارگر کشورهای سرمایه داری به پس افتاده اند. در جمهوری اسلامی که دستمزد میانگین کارگران از ۱۵۰۰ دلار در سال بالاتر نمی رود، بالا بردن نیروی چانه زنی کارگران با برپایی سندیکاها یک کار پیشرو است که نیاز آن هر روز افزایش می یابد.

طبقه کارگر باید برای پیکار اقتصادی خود دست به برپایی سندیکاهای آزاد بزند، ولی این تنها یک پای گام او است. پای دیگر گام او آگاهی به فرارویی نظام سرمایه داری به سوسیالیسم با کنش انقلابی است. روشن اندیشان “چپ” انقلابی باید این آگاهی را به میان طبقه کارگر ببرند.   

باید به یاد داشت که اگر دیالکتیک میان نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی فراموش شود، نبرد سندیکایی طبقه کارگر بی دورنما و تهی از چشم انداز رهایی بخش می ماند. تلاش برای برپایی سندیکاهای آزاد و ناوابسته، باید با دورنمای سوسیالیستی انجام شود و گر نه کارگران را به این باور پنداری می کشاند که گویا با ساختن این سندیکاها و بالا بردن نیروی چانه زنی همه ی دشواری های آن ها  به ناگهان از میان برداشته خواهد شد و آنها به آرمانشهر (مدینه فاضله) خواهند رسید.

چنین برداشتی اگر چه برای بهبود گذرا و برگشت پذیر زندگی کارگران برجسته است، ولی آن را هم از جنبش سیاسی برای سرنگونی دیکتاتوری و هم از جنبش اقتصادی- اجتماعی برای واژگونی دستگاه بهره کشی سرمایه داری به دور و جدا می کند.

کارهای سندیکایی برای مارکسیست های انقلابی، باید همراه با شناسایی شایسته ترین و برجسته ترین فرزندان طبقه کارگر برای نبرد رهایی بخش باشد. در هیچ جای تاریخ ما نمی توانیم نمونه ایی بیابیم که در آن خودآگاهی طبقه کارگر «خودبخود» به آگاهی طبقاتی فرا روییده است. مارکسیسم ایدولوژی دگرگون کننده جهان است و به کنش انقلابی انسان ها برای بهبودی زندگی خود باور دارد. بنابراین در مارکسیسم جنبش های خودبخودی سندیکایی با سازماندهی و آگاهی سیاسی، باید با جنبش بزرگ ضدسرمایه داری پیوند بخورد. طبقه کارگر برای پیروزی به پیکار هماهنگ اقتصادی، سیاسی و تئوریک نیاز دارد. “چپ” انقلابی باید آگاهی طبقاتی و دانش سوسیالیستی را به میان کارگران ببرد و آن ها را برای نبرد سرنوشت ساز ضدسرمایه داری آموزش و سازماندهی دهد. برای واژگونی سرمایه داری و چیره شدن پایدار، باید با پشتیبانی از ایدئولوژی طبقه کارگر به سازماندهی طبقه کارگر و رنجبران روی آورد.

در هیچ کشور پیشرفته سرمایه داری خواست های اقتصادی سندیکاها از مرز چیده شده بورژوای فراتر نمی رود. بگذارید برای روشن کردن این داوی گذری به گهواره سوسیال دموکراسی در جهان، کشور سوئد داشته باشیم. 

بهبود زندگی رنجبران در برخی از کشورها در سالهای پس از انقلاب سوسیالیستی ۱۹۱۷ در روسیه و پس از جنگ جهانی دوم  که همسنگی نیروها به سود طبقه کارگر بود و نیاز به بازسازی گسترده اروپا در دستور کار بود، به نوکه تیز پیشرفت خود رسیده بود. سوئد کشوری بوده است که با داشتن سندیکاهای نیرومند و اتحادیه سراسری هماهنگ (LO) توانست زندگی کارگران و دیگر رنجبران را بهبود دهد. در دوران شکوفایی سوسیالسیم، برای سوسیال دموکرات ها و رهبری اتحادیه (LO) آسان بود تا به چانه زنی برای بهبود زندگی کارگران بپردازند، ولی زمانی که آن دوران برگشت، آن ها با هر آهنگ نئولیبرالسیم رقصیدند.    

در ساله های گذشته، سرمایه داران در سوئد با همکاری رهبری اتحادیه (LO) و سوسیال دموکرات ها یورش بزرگی را علیه طبقه کارگر آغاز کردند. با پذیرش دشوار کردن حق اعتصاب، رهبری اتحادیه نشان داده است که تا چه اندازه به بورژوازی نزدیک شده است. سیاست راست سوسیال دموکراتها شمار عضوهای آن ها را از یک میلیون به نود هزار کاهش داده است. سوئد در دهه گذشته شمار  اعتصاب های بسیار کمتری از دیگر کشورهای اسکاندیناوی داشته است و هم اکنون یکی از کشورهای جهان با کمترین اعتصاب است.

در سالهای گذشته بهره وری از کارگران در صنعت تولیدی ۱۰۰ درصد افزایش داشته است. برایند افزایش بهره وری این بوده است که سهم دستمزدها در تولید ناخالص داخلی از ۵۵ در سال ۱۹۸۰ به ۴۵ درصد کاهش یافته است و سود سرمایه داران افزایش یافته است. در همین دوران پیمان کاری و کارهای کوتاه زمان بسیار افزایش یافته است و  هم اکنون شانزده درصد از نیروی کار زیر این شرایط ناخوشایند کار می کنند. اتحادیه (LO ) حتا نتوانست که برای زنان دستمزد برابر برای کار برابر فراهم کند. اگر این روند کند یکسان سازی دستمزدها دنبال شود تا ۴۰ سال دیگر هم دستمزد زنان برابر با دستمزد مردان نمی شود.

اگر یکی از نیرومندترین اتحادیه های جهان در کشوری که صد سال کم و بیش زیر فرمانروایی سوسیال دموکراسی بوده است این چنین به دریوزگی سرمایه افتاده است. چگونه می توان به کارگران ما گفت که بزرگترین و برجسته ترین نبرد شما هم اکنون برپایی سندیکا است؟ چگونه می توان از نشان دادن دورنمای سوسیالیستی یک جامعه رها از بهره کشی خودداری کرد؟

سیاست “چپ” انقلابی در برخورد با سرمایه داری

سیاست نیروهای راست و سوسیال دموکرات همواره در چارچوب مرزبندی شده بورژوازی برنامه ریزی می شود. ان ها تاکتیک و استراتژی خود را بر پایه آن چه که امروز شدنی است، سوار می کنند.  سیاست نیروهای “چپ” افزون خواه (افراطی) بر پایه یک جامعه پنداری در آینده بسیار دور برنامه ریزی می شود. در برابر این دو نیروی کژرو در درون جنبش کارگری، سیاست مارکسیست های انقلابی همیشه درامیزی دیالکتیکی این دو شیوه بوده است. کمونیست ها می کوشند که به این پرسش پاسخ دهند که چگونه می توان به واقعیت جامعه آرمانی آینده با بهره گیری از امکان هایی که امروز در جامعه در دسترس ما است، نزدیک شد و راه رسیدن به آن را برنامه ریزی کرد.   

با این شیوه برنامه ریزی، سیاست گزاری حزب طبقه کارگر در چارچوب تنگ بورژوازی زندانی نمی شود و بال های پرواز آرمان خواهی خود را نمی شکند. و از سوی دیگر، این سیاست گزاری گرفتار آرزوهای پندارگرایانه و بی پایه نمی شود و در هوا شناور نمی ماند. سیاست انقلابی پلی می سازد از اکنون به آینده. واکاوی خود را از شرایط مشخص از لحظه مشخص آغاز می کند و با شناسایی پایه های مادی آماده به دگرگونی، به سازماندهی سازه های ذهنی جامعه می پردازد. به زبانی دیگر، به این می پردازد که با آماده بودن شرایط مادی دگرگونی، اگر حزب طبقه کارگر با کار آگاهانه و کنش انقلابی خودآگاهی را به آگاهی طبقاتی فرا برویاند، ما چگونه به منزلگاهی که میان اکنون و آینده سوسیالیستی است، خواهیم رسید. این سیاست انقلابی به این می پردازد که ان منزلگاهی که پل هم اکنون با آینده است، باید دارای چه ویژگی هایی باشد که همزمان راه پیشرفت به آینده را بگشاید و راه پسرفت به گذشته را ببندد.     

با این شیوه یک حزب کمونیست با برنامه و کارکرد روزانه خود تلاش می کند که به سوی نزدیکترین منطقه توسعه جامعه خارج از سیستم سرمایه داری و نزدیک به سوسیالیسم  گام بگذارد.

خوشبختانه اندیشمندان و دانشمندان انقلابی حزب توده ایران در سال های پیش از انقلاب با نوآوری و با یادگیری از آموخته های انباشته شده در جنبش کارگری این برنامه را به روی کاغذ آوردند و ویژگی ها و آماج های آن را با تیزنگری و موشکافانه بر شمردند و نام آن را نیز مرحله ملی- دموکراتیک گذاشتند. این برنامه دارای هدف های حداقل و هدف های حداکثر است که هم کنش های دموکراتیک دارد و هم دورنمای سوسیالیستی.

پایان سخن

گفتگوهای فراوانی در باره این که چه کسی هزینه بحران «کرونا»  را باید بپردازد و ما خواهان چه گونه جامعه ای هستیم همه را درگیر خود کرده است. آموخته های خود طبقه کارگر در برخورد با این بحران دگرگون خواهد شد.

بحران «کرونا»  گفتمان همگانی را در باره ی ساختار جامعه آینده ما باز کرده است. هم اکنون، سرمایه بزرگ و سیاستمداران بورژوازی در تلاش هستند تا زمان را به پس برانند و دنیای گذشته را دوباره برگردانند. ما هم اکنون می بینیم که ده ها شرکت بزرگ داروسازی به سختی کار می کنند تا نخستین کسی باشند که واکسن ویروس «کرونا»  را  آماده می کنند تا بتوانند با آن سود هنگفت به دست آورند.

شماری از جنبشهای مردمی و پیشرو می گویند که باید از این بحران برای پیشرفت و دگرگونی های ژرف اجتماعی بهره جویی کرد. بحران بهداشتی کنونی نشان داده است که یک بخش دولتی نیرومند، باید یک سیستم بهداشت همگانی گسترده فراهم کند تا همه بتوانند به آن دسترسی داشته باشند. دولت ها باید با هم همکاری کنند تا بتوانند واکسنی را تهیه کنند که می تواند به سود همه مردم جهان از میان آن ها میلیون ها انسان تنگ دست و تهی دست باشد.

نمونه هایی از برخی از خواستهای بینابینی که به درستی می توان درمیان گذاشت در اینجا آورده می شود؛ ملی شدن تولید واکسن، ملی شدن سیستم بهداری و  بهداشتی، بالا بردن رفاه همگانی و بهداشت، تولید و پخش مواد خوراکی، قانون کار پیشرو و سندیکای غیروابسته. 

بی گمان سرمایه داری از ترس شورش ها، بخشی از اقتصاد را به دست دولتهای سوسیال دموکرات و یا سوسیال دموکرات مانند خواهد سپرد. ولی باید به یاد داشت که دولت ها در این جامعه ها ابزار طبقاتی هستند و  برای نگه داری و نیرورسانی به نظام سرمایه داری می کوشند.

جامعه همبستگی بی همانندی نشان می دهد و راه حل هایی برای دشورای های جمعی در بیمارستان ها و در دامنه اجتماعی می یابد، ولی چون رهبری سیاسی برجسته ای ندارد، خواستار انجام دگرگونی های ریشه برای براندازی سرمایه داری نمی شود. در کنار این خواست ها، “چپ” انقلابی باید به یک گفتگوی همگانی در باره ی چگونه زیستن و چه جامعه ای را خواستن تلنگر بزند که در آن دیدگاه سوسیالیستی به روشنی و آشکارا در میان گذاشته می شود.

بی گمان کشورهای امپریالیستی و دستگاه اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری پس از بحران «کرونا»  کم توان خواهند شد. بی گمان در بسیاری از کشورها برگشتن به سیاست های ویرانگر نئولیبرالیسم بسیار دشوار خواهد شد. ولی اندوخته تاریخی به ما می آموزد که ناتوانی دستگاه فرمانروایی به خودی خود راه گشای سوسیالیسم نیست. اگر نیروهای سوسیالستی هشیار نباشند، فاشیسم و سوسیال دمکراسی می توانند میوه چین جنبش ضدسرمایه داری کنونی شوند.   

اگر “چپ” انقلابی به آگاهی رسانی سوسیالیستی کارگران نپردازد، آنها حتا با دست یافتن به پیروزی های کوچک اقتصادی به دامن ایدئولوژیِک بورژوای رانده می شوند.

سوسیال دمکراسی خواهان بهبود زندگی طبقه کارگر در چارچوب سرمایه داری است، اگر چه این بهبود گامی است به جلو، ولی پایدار و برگشت ناپذیر نیست. سوسیالیسم درخت پوسیده سرمایه داری را از ریشه می کند و زنجیر بهره کشی از رنجبران را برای همیشه می شکند و پاره می کند.

نمونه های فراوانی برای نشان دادن برتری سوسیالیسم هم اکنون در دست ما است. ویتنام سوسیالیستی با صد میلیون باشنده (جمعیت)  با این که دو بار با خیزاب «کرونا»  روبرو شده است حتا یک کشته نداده است. جمهوری خلق چین با نزدیک به ۱,۵ میلیارد باشنده کمتر از ۵۰۰۰ هزار کشته داده است. کشور سوسیال دموکراتی مانند سوئد در همسنجی با کوبای سوسیالیستی بیش از چهل برابر بیشتر کشته داده است.  


[i](prekariat) 

یک مقوله جامعه شناختی برای یک گروه بندی اجتماعی است. این گروه در پیرامون بازار کار و بدون چشم انداز گرفتن کار دائمی با درآمد پایدار زندگی خود را می گذارند. این انسانهای چشم به راه کارهرگاه که بخت کار کردن می یابند باید زیر بدترین شرایط کار با دستمزد کم و بدون هیچ حقوق صنفی  کار کنند. بورژوازی از این گروه بزرگ برای کاهش دستمزد طبقه کارگر سود می جوید.




بررسی شعر “با دهانهای پر از شکوفه”!

سخن روز شماره ۸

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۴ مه ۲۰۲۰

چه کسی گفته است که شعر رزمنده نمی تواند زیبا باشد؟ چه کسی گفته است که درهم آمیزی استه تیک زبان و سرشت امیدبخش و پیکارگرانه واژه های چیده شده در کنار هم شدنی نیست؟

شعر “با دهانهای پر از شکوفه” که می خوانیم، این گونه است. پرچم پیکار را به دستت می دهد، بی آن که شعار دهد. خواننده را امیدوار می کند، بی آن که او را پندارباف کند.

شعر با باران آغاز می شود. باران در ادبیات ما بازتاب دهنده پاکی و تازگی در ذهن انسان است. آن چه که تاکنون بوده است، باید شوییده شود، تا “خاک، عطر سالهای از یاد رفته” را دوباره به یاد دارد و درخت ها خشکسالی سالیان دراز را از یاد ببرند. کاربرد “خاک” و “درخت” برای نشان دادن طبیعت دوباره جان گرفته، نمی تواند ذهن انسان را به نابودی محیط زیست و مادر زمین از سوی دستگاه بهره کش سرمایه داری نکشاند. و این که “عندلیبان با صدای جادویی شان، ترانه یِ مرگِ دنیای فرتوت” را آواز می خوانند نیز رنج و دردی است که جانوران زمین از این نظام بهره کش برده اند و بی شک از مرگ آن خشنود خواهند شد. تنها پرواز نکردن یک ماهه ی هواپیماها و ایستادن کشتی های بزرگ جهانگردی برای جان گرفتن زمین و جانوران آن بس بوده است، تا ترازمندی (تعادل) خود را دوباره بیابند.     

در این هنگام و هنگامه است که شاعر که می تواند نماینده روشن اندیشان “چپ” باشد،” اندوه خود را فراموش” می کند و برای این که کارگران در پیکارشان تنها نباشند به آنها می پیوندد. چون که برای شاعر، نه طبقه های انگلی بهره کش و خودپرست بلکه این کارگران آفرینشگرهستند که “امیدهای فردا” هستند. پیشکش شاعر برای همگامی با کارگران “دهان پر از شکوفه های بهاری” است. این فضاسازی تصادفی نیست. فرارویی خودآگاهی کارگران به آگاهی طبقاتی، بدون پشتیبانی اندیشمندان رنجبری که با دهان پر از شکوفه ها سخن می گویند و در نومیدی زمستان گل واژه های امید بهاری در دل می کارند، شدنی نیست. دست های کارگر تواناست، ولی اندیشه ی اندیشمند “چپ” برا است. بدون پیوند دیالکتیکی میان خودآگاهی و  آگاهی طبقاتی “سرودهای گلهای سرخ ” نمی توانند، با “بال حنجره یِ کارگران، به آسمان نیلگون پر” بکشند.  

طبقه کارگر برای رهایی همه ی انسان ها، به حزب طبقه کارگر برای سازماندهی رزم رهایی بخش نیاز دارد. و حزب طبقه کارگر بدون پشتیبانی کارگران، ارتشی است بی لشگر. این پیام دیالکتیکی را شعر با زنجیره ای از واژه های زیبا و شاداب به خواننده می رساند. بیهوده نیست که پس از خواندن این شعر، بوی خاک باران خورده بینی نگارنده را  قلقک می دهد و گوش او نوای دلکشی که از حنجره یِ کارگران برمی خیزد، می شنود.    

نوایی که پیام “سرود گل های سرخ” را در خود نهفته دارد. اما اگر طاعون بگذارد؟

این نخستین بار نیست که در ادبیات مارکسیستی، سرمایه داری برابر با طاعون به کار برده می شود. و شاهکار استه تیک شاعر پیوند این واژه استعاره ای با ویروس کرونا است. بی شک روند زندگی پس از کرونا دوباره پویا خواهد شد، ولی می بایست که اینبار بدون طاعون سرمایه داری بیاید.

کرونا امکان این گذار را فراهم کرده است. برای انجام این گذار باید کوشید. این کوشش آگاهانه، جان مایه مادی- ماتریالیستی تبدیل امکان به واقعیت است.  

با دهانهای پر از شکوفه




چرایی یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران!

سخن روز شماره ۷

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲ مه ۲۰۲۰

تلاش های فراوانی از سویه های گوناگون شده است تا یورش غیرقانونی جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران به شیوه پلیسی گزارش داده شود. در این گزارش ها، نویسنده با آب و تاب و شیوه ای شیوا به گزارش این که چه کسی با چه کسی و در کجا و در باره چه چیزی و چگونه و در چه زمانی نشستی  یا کنشی در پیوند با یورش به حزب توده ی ایران داشته است، می پردازد. 

همه ی این پرسش ها در جای خود و به ویژه در فردای روز آزادی که دسترسی ما به نوشته های پنهان شده جمهوری اسلامی آسان تر می شود، می تواند زمینه شایسته ای برای بررسی و ارزیابی پژوهشی شیوه های به کار گرفته شده “تعقیب و گریز” میان رژیم های ستمگر و نیروهای پیشرو فراهم کند.

ولی هم اکنون این چنین گمانه ها ما را از پرسش بنیانی و از دید طبقاتی برجسته تر، یعنی چرایی یورش به حزب توده ی ایران به دور می کند و سایه سنگین فراموشی بر این چرایی می اندازد. خرده و ریز کردن این یورش به گزارش های کوتاه و گوناگون پلیسی، مانند این که چه کسی و در چه باغی از سوی گزمگان، برای روبرویی با چه کسی آورده شده بود، ما را از جستجوی در باره ی آماج بنیانی این یورش به دور می کند و این یورش به تکنیک ها و ندانم کاری های کوچک و جدا از هم بخش می شود که از پیوند دیالکتیکی با نقشه بزرگ برای یورش به حزب برخوردار نیست.     

آن هایی که می خواهند یورشی را که میخ های پایانی را بر تابوت انقلاب زده است، یک ندانم کاری و ناگهانی و بی‌برنامگی از سوی رهبری انقلاب بدانند، نه تنها چیزی از پیوند آن یورش با شکست انقلاب درنیافته اند بلکه تخم بدبینی در دلها در باره ی خط مشی کنونی حزب نیز می کارند. مگر کسی در آن زمان گستاخی نوشیدن حتا یک لیوان آب بی اجازه آیت الله خمینی داشته است؟ مگر کسی می توانست بی پشتیانی او  کسی را دستگیر و یا آزاد کند؟ چگونه شدنی است که او با تحلیلی از “شرق و غرب” با یورش به حزب توده ی ایران “مخالفت” می کند، ولی این کار انجام می گیرد؟  آیت الله خمینی همان کسی است که  آیت الله شریعت مداری، بازرگان و بنی صدر را هنگام شورش به سر جای خود نشاند. چه کسانی توده های حزبی را به چنین خوش باوری ها می کشانند و برای چه؟ 

راستش این است که این یورش هماهنگ برنامه ریزی شده و با پذیرش همه ی سردمداران بزرگ جمهوری اسلامی پیاده شده بود. تنها می توان آیت الله منتظری را در این باره بی گناه دانست که نقشه دور کردن او از کانون فرمانروایی در همان زمان کلید خورده بود.

راستش این است که پس از  ۳۸ سال کنجکاوی توده ای ها برای دانستن چگونگی این یورش کمتر نشده است و نوشته ها در این باره در هر کجا که پخش شود، خوانندگان بی شماری خواهد داشت. چه توده ای هایی که به آرمان خود وفادار مانده اند و چه توده ای های دیگری که دیگر توده ای نیستند، دلبستگی فراوانی به خواندن این گونه گزارش ها دارند، اگر چه که می دانند که چیز تازه ای به دانستنی های آن ها افزوده نمی شود. نه تنها رازی گشوده نمی شود و حتا وارونه بخت رازگشایی با مرگ هر ساله ی کسانی که در این رویدادها درگیر بودند کمتر می شود. نویسنده به ناگزیر پس از به ته دیگ خوردن کفگیر باید از آقای خدایی و آقای اسدی بازگویی (نقل قول) کند.  

تاریخ پیکار مارکسیست ها انباشته از نمونه های غم انگیز یورش نیروهای واپسگرا به اندیشه پیشرو کمونیست ها است. با همه ی پیش روی گیری نکته های امنیتی و هوشیاری و دوراندیشی سازمانی، نیروهای فرمانروای واپسگرا همواره جلوتر از نیروهای پیشرو هستند.  نیروهای پیشرو به ناچار باید برای سازماندهی ایستادگی توده ها تن به کولاک پرخروش دریای نبرد دهند و نیروهای بزدل خودکامگان در کشتی های آهنین در پی شکار این شاه ماهی های خلق در همه جا تور انداخته اند.  

هنگام بررسی یورش به کمونیست ها، باید با آموختن از آموزه های سوسیالیسم علمی به ارزیابی طبقاتی پرداخت. بنابراین پژوهش گر باید با روش دیالکتیکی در واکاوی پدیده ها و رویدادها  و با آگاهی از نکته های اصلی آن لحظه و بر پایه داده های (facts) واقعیت عینی از آن شرایط مشخص به واکاوی طبقاتی و یافتن ریشه های برنامه این یورش بپردازد. 

پیش از آن که زبان سخن بگشاییم، بی ریب (شک) بازگویی آن چه که خط مشی حزب بر آن پایه گزاری شده بود برای روشن کردن دلیل یورش بد نباشد. نخست بگذارید گذری داشته باشیم به این که خط مشی حزب بر پایه چه چیزی پایه گزاری شده بود.

تئوری مارکسیستی در باره ی روند دگرگونی اقتصادی- اجتماعی در جامعه  بر پایه ماتریالیسم تاریخی سوار است. با کمک ماتریالیسم تاریخی می توان گرایش چیره (مسلط) تکاملی و طبقه های بالنده و طبقه های بازدارنده را در یک لحظه مشخص شناسایی کرد. با واکاوی مشخص از وضعیت مشخص حزب برنامه خود را می نویسد که در آن هدف جنبش طبقه پیشرو را در یک دوره کوتاه و بلند در توسعه سرمایه داری (برنامه حداقل و برنامه حداکثر) نشان می دهد. بر پایه برنامه نوشته شده، استراتژی حزب با دانش در باره ی آرایش نیروهای دوست و دشمن، در درون و برون مرزها شناسایی و آشکار می شود. استراتژی راه و سوی کلانی را که جنبش انقلابی پرولتاریا، باید برای رسیدن به هدف های خود در آن گام بگذارد را نشان می دهد و جنبش را برای دستیابی به آنها رهنمایی می کند. هدف استراتژی کمک به پیروز شدن زحمتکشان در نبرد طبقاتی است. 

برای به سرانجام رساندن یک استراتژی، حزب باید دارای تاکتیک هایی باشد که کنش ها و نبردهای روزانه ما را به سوی آماج استراتژیک رهنمایی کند. تاکتیک ها، پله های روزانه برای رسیدن به سرکوی استراتژی هستند. برنامه رهبری تاکتیکی این است که همه شیوه های نبرد و سازماندهی پرولتاریا و همراهانش را آن چنان بکار برد که تا پیش نیازهای پیروزی استراتژیک با بهترین راندمان فراهم گردد. بنابراین تاکتیک ها در یک دوره استراتژیک می توانند بارها دگرگون شوند و پیروزی و یا شکست آن ها خود به خود به معنای پیروز و شکست یک استراتژی نمی باشد. برنامه ریزی استراتژی و  تاکتیک، بخشی از سازه های (عوامل) ذهنی جنبش طبقاتی طبقه کارگر است. سازه های ذهنی می توانند دگرگونی سازه های عینی را  تند و یا آهسته کنند، ولی سازه های عینی در روند کلان خود وابسته به آگاهی و خواست پرولتاریا برای دگرگونی نیست.  

هنگامی که به جستجوی دلیل بنیانی یورش جمهوری اسلامی به حزب می پردازیم، باید توانست از داستان سرایی پرهیز کرد و دست به روی برجسته ترین و سنگین ترین سازه ها گذاشت.

راستش این است که تنها حزب توده ی ایران نگاره (تصویر) روشنی در باره ی دوران و ویژه گی های یک انقلاب ملی- دموکراتیک داشت. حزب از آماج  های چنین انقلابی آگاه بود و تضاد های نهفته در آن را می شناخت و می دانست که دشمنان درونی و برونی انقلاب چه کسانی بودند. بر پایه همین هم حزب در برخورد با انقلاب دارای استراتژی و تاکتیک های نوشته شده، کار کرده و آزمایش شده بوده است.

همه ی کوشش حزب در راستای استراتژی ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک بکار برده می شد. حزب توده ایران تلاش می کرد که تا زندگی طبقه های انگلی میرنده را با یک سری دگرگونی اقتصادی و اجتماعی ریشه ای آن چنان دشوار کند که از پهنه های کلیدی فرمانروایی جامعه بدور بمانند . هدف استراتژیک حزب، ژرفش انقلاب بوده و چون رهبری انقلاب در دست “دمکرات های انقلابی” بوده است، چالش این بود که در کجا و چگونه می شد نیروهای خود را با کمترین هزینه و با بیشترین کارایی در راه نزدیک تر شدن به دستیابی به هدف های استراتژیک بکار برد.

در هیچ زمان حزب برای بزرگ و نیرومند شدن و داشتن نقش برجسته در رویدادها به “راست” نرفته بود بلکه حزب توده ی ایران با برجسته کردن خط اقتصادی، جامعه را به “چپ” کشانده بود. تلاش های نیروهای واپسگرا برای رهبری دستور کار گفتگوی همگانی شکست خورده بود. آنها نتوانستند که گفتگوی درون جامعه را به سوی خداپرستی و ضد کمونیسم بکشانند. حزب با هشیاری آبریز گفتگوی همگانی را به سوی برپایی میهنی مستقل و بهبود زندگی زحمتکشان با در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری سرازیر کرده بود.  

حزب می کوشید که تا گفتگو در باره ی خط اقتصادی را که جان و زندگی رنجبران زمینی به آن وابستگی داشت، جانشین گفتگوهای پنداری در باره ی “آسمان” بکند. جهان بینی مارکسیسم برای دگرگونی ریشه ای جهان است. بسیج مردم علیه امپریالیسم و سازماندهی توده ها برای به انجام رساندن گذر از دگرگونی سیاسی به دگرگونی ژرف اجتماعی و اقتصادی مهمتر از هر چیز دیگری بود. با این برش حزب تلاش می کرد که تا مسلمانان پیشرو را از چنگال “خدا خواهی” نیروهای واپسگرا برهاند و همبستگی آن ها را با نیروهای غیرمسلمانان پیشرو برای دستیابی به هدف ها  و آرمان هاى والای انقلاب ملی و دموکراتیک نیرومند کند.

تاکتیک های برگزیده حزب هم برای رسیدن به آن هدف های استراتژی برنامه ریزی و پیاده می شد. برای حزب توده ی ایران در پی گیری یک اقتصاد سیاسی مردمی از هدف های استراتژیک بود. برای دستیابی به این هدف استراتژیک بخشی از تاکتیک ما پشتیبانی از هر گامی که در راه به سرانجام رساندن ژرفش انقلاب برداشته می شد  و انتقاد از  گامهایی که این روند را کند می کرد، بوده است.

بنابراین هنگام پیاده سازی سیاست “اتحاد و انتقاد” ما در برابر نیروهای “دموکرات انقلابی”، تنها سویه “اتحاد” برجسته نبود. حزب انتقادهای فراوان کرده و هشدارهای فراوان در باره ی چالش های کلیدی که می توانست سرنوشت انقلاب را دگرگون کند و به هدف های استراتژیک ما زیان برساند به رهبری جمهوری اسلامی داده است. از میان آن ها نزدیک شدن به امپریالیسم، دشمنی با اردوگاه سوسیالیسم و افغانستان،  قانون کار ضدکارگر، پیاده نکردن بند ج و د، پیامدهای ناگوار اصل ولایت فقیه در قانون اساسی و پایان ندادن به جنگ پس از آزادی خرمشهر را می توان نام برد.

حزب می دانست که برای دستیابی به هدف های استراتژیک، “چپ”  باید جایگاه سنگین تری در جامعه داشته باشد و بر پایه ی همین ارزیابی پیشنهاد پایه گزاری جبهه متحد خلق را داده بود. 

در همسنجی با دیگر نیروهای پیشرو حزب توده ی ایران کنش های سیاسی دوران انقلاب را در هوایی بسیار چرکین و آلوده آغاز کرده بود. در رگ های روشن اندیشان جامعه، زهر ۲۵ ساله دستگاه شاهنشاهی ضدحزبی روان بود. بسیاری از روشن اندیشان “چپ” برای توده ای بودن کسرایی و به اذین گریستند. روشن اندیشان “چپ” به چشم خواری به ما نگاه می کردند. در زمان کوتاهی ما با رنج و سختی ها این دشمنی های کور را به دوستی های گرم دگرگون کردیم. بدین گونه اندک اندک تخمی که گروه تیزابی و نوید مهرگان در زمینی کال کاشته بود، با آبیاری و نگه داری توده ای ها به سرو تنومندی دگرگون شده بود. ما با کوشش شبانه و روزی و با دستهای پینه زده علف های هرز را در دشت جامعه کندیم و کشتزار بزرگ ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی ساخته بودیم.  

یکی از دلیل های یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران، پیروزی نه چندان کوچک حزب در برپایی جبهه متحد خلق بوده است. حزب توانسته بود که با توانمندی ایدیولوژیک و برایی سیاست انقلابی خود، بخش بزرگی از سازمان چریک های فدایی خلق را به سوی خود بکشاند. همکاری و هم اندیشی، فراتر از سیاست های روزانه پیشرفت کرده بود و می رفت تا به یگانگی سازمانی سرانجام یابد. ترس واپسگرایان از نیرومند شدن این جبهه و فرارویی انقلاب از مرحله سیاسی به دگرگونی های ریشه ای اقتصادی – اجتماعی از انگیزه های بنیانی یورش به حزب توده ی ایران بوده است. این جبهه به خودی خود می توانست، سپری در برابر تیر کین دشمنان بسوی آماج های انقلاب بسازد.

رفیق عاصمی بارها گفتگوی خود را با رفیق طبری  بازگویی کرده است که در آن رفیق طبری می گوید که ما در دو سال باید آنچنان نیرومند شویم که سرکوب ما آسان نباشد. راستش یگانگی و یکپارچگی نیروهای حزبی و سازمانی همان سپری بود که رفیق طبری از آن سخن گفته بود. جمهوری اسلامی هم می دانست که “چو رستم پدر باشد و سهراب پسر نباید به گیتی کسی تاجور”.

با نیرومندی این جبهه متحد “چپ”،  بورژوازی انگلی پهنه را برای به کژراهه کشاندن هدف های اقتصادی- اجتماعی انقلاب تنگ دید و نمی توانست برنامه  یورش به حزب را دیگر فراموش کند. واپسگرایان از این بیم داشته اند که نکند حزب توده ی ایران با مادی کردن سخنان رادیکال رهبری جمهوری اسلامی در جامعه، بتواند سپهر محکمی و دژ استواتری در برابر به پس راندن آماج های انقلاب بسازد.

زنده یاد کیانوری چندی پیش از یورش به حزب در گفتگو با خبرنگار روزنامه ی رولوسیون فرانسه گفته بود که:
نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی که… در بسیاری از پست ھای کلیدی، نھادھای انقلابی و حاکمیت جمھوری اسلامی جا گرفته بودند، …. حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش و تکامل کندتر و کندتر کردند و آن را به رکود کشاندند. 

این گفته کیانوری که چکیده واکاوی حزب توده ی ایران از شرایط آن زمان بوده است به روشنی دلیل بنیانی یورش را نشان می دهد. نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری در نهادهای کلیدی جا گرفته بودند و اندک اندک روند انقلاب را از پیشرفت بازداشتند. سخنان بالا به روشنی نشان می دهد که چه چیزی برای حزب توده ی ایران برجسته بوده است. آن چه که رفیق کیانوری “حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش ” می نامد، همان ژرفش انقلاب و فرارویی آن از مرحله سیاسی به دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است. از همان روز نخست، نمایندگان بورژوازی بازرگانی (تجاری) با پیوند دیرینه خود با بسیاری از روحانیان تلاش کردند که از فرارویی انقلاب به مرحله اقتصادی – اجتماعی جلوگیری کنند. رفیق کیانوری آشکارا می گوید که  پیشرفت این روند از کندی به ایستادگی و پسرفت رسیده است. این سخنان همزمان هشداری به رهبران جمهوری اسلامی بوده است، به این معنا که ما به پایان پشتیبانی مشروط حزب توده ی ایران از رهبری انقلاب رسیده بودیم.

زنده یاد کیانوری با دلاوری بی همتایی به روشنی سخن از پایان “نبرد که بر که” می گوید و این گنجینه ای که به ما رسیده است به ما نشان می دهد که نباید کارکرد درست حزب را در سال های نخست انقلاب فروکاست‌ گرایانه تا همیشه بر پایه “نبرد که بر که” درون رژیم استوار کرد. برخی ها با ناگهانی خواندن یورش به حزب، شاید می خواهند که درهای سازش با برخی از نیروهای درون رژیم را باز کنند. خط مشی حزب توده ی ایران همواره بر پایه ی استراتژیک ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک سوار بوده است. زمانی برای پیروزی این هدف، ما نیاز به همکاری با نیروهای “پیشرو” در جمهوری اسلامی داشته ایم و امروز که سران واپسگرا و اصلاح خواه جمهوری اسلامی آشکارا به پابوس امامزاده نئولیبرالیسم رفته اند، ما برای ژرفش هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک نیاز با نبرد با این نیروها در جمهوری اسلامی داریم.

یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه رهبران بزرگ و کوچک آن را باید در پیوند با برنامه طبقه های انگلی بورژوازی برای شکست فرارویی انقلاب ملی- دموکراتیک از سیاسی به جابجایی طبقاتی با دگرگونی اقتصادی- اجتماعی دید و بررسی کرد. بازگویی درد و رنجی که بر حزب توده ی ایران رفته است و داستان سرایی های پلیسی در باره ی یورش اگر با ذره بین طبقاتی به برنامه بورژوازی انگلی برای شکست انقلاب پیوند نخورد، از بررسی احساسی و جنایی رویدادها به کاوش ژرف چرایی ان فرا نمی روید.

بگذارید دوباره بگوییم که تاریک اندیشان توانستند که گردش چرخ تاریخ را کمی کند کنند، ولی نتوانستند که خورشید را از یاد مردم بزدایند. همچنان ستارگان فراوانی هر چند کم سو در آسمان نبرد میهن می درخشند و هنوزم بلبلان خوش آواز در دشت پیکار می خوانند و باز هم پروانه های عاشق به دنبال گل های زیبا و خوش بو در باغ ایستادگی در پروازند.

اگر ما نمی خواهیم که سرنوشت انقلاب آینده را به دست نیروهای ناپایدار و هوادار سرمایه داری بسپاریم، باید برای برپایی جبهه متحد خلق میان نیروهای ”چپ” بکوشیم. تنها با بودن سنگین یک ”چپ” یکپارچه و با برنامه در جبهه ضددیکتاتوری می توان جلوی برنامه اقتصادی سرمایه داری نیروهای غیرپرولتری را پس از انقلاب گرفت.




پرواز پروانه سوسیالیسم از پیله کرم کرونا!

مقاله ۱۱/۹۹

۶ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲۵ آوریل ۲۰۲۰

پیشگفتار

جهش بیماری های ویروسی از جانوران به انسان افزایش می یابد. در سال های گذشته ما با ابولا، آنفولانزای مرغی، مرس، تب زرد، سارس، ویروس غرب نیل و ویروس زیکا که از سوی جانوران به انسان جابجا می شود، درگیر بوده ایم.

نهادهای سرمایه داری در سراسر جهان ناتوانی خود را در روبرویی با کرونا نشان داده اند. ویژگی همگون میان ایستایی (رکود) اقتصادی سالهای سی سرمایه داری و  چالش کنونی کرونا این است که هر دو نادرستی اندیشه لیبرالیسم در باره ی دست توانا و نادیدنی بازار را در رهبری جامعه های سرمایه داری آشکارا نشان داده است.

اگر چه در سال های سی میلادی سیاست های اقتصادی کینزی توانست بیماری سرمایه داری را گذرا درمان کند، ولی نشانه های فراوانی در دست است که این بار انسان ها برای زنده ماندن، باید خود را از زیر سایه سیاه این بختک  برهانند. 

بگذارید در زیر نگاهی کوتاه به پیامدهای کنونی ویروس کرونا داشته باشیم. پس از این گزارش کوتاه به بررسی دیدگاه پژوهشگران در باره ی ریشه های پدیداری این ویروس خواهم پرداخت. در پایان به ارزیابی راه کارهای بینابینی و سوسیالیستی برای برون رفت از این چالش خواهم پرداخت.

گزارش از ان چه که می گذرد

هنگام نوشتن این نوشتار شمار کسانی که در سراسر جهان به این بیماری دچار شده اند و یا جان‌باخته اند در جدول زیر آمده است.  

 
کشورها شمار بیماران شمار جان‌باختگان
China 82.798   4.632  
Russia 57.999 513
Iran 85.996   5.391  
Germany 150.648   5.315  
Turkey 98.674   2.376  
United Kingdom 133.495   18.100
Spain 208.389   21.717  
France 159.877   21.34  
Italy 187.327   25.085  
USA 849.092   47681
شمار در سراسر جهان 2.407.537 165.082
روز بیستم سوم آپریل www.statista.com

نیازی به بازگویی همه ی ان چه که بر جهانیان در این زمان کوتاه گذشته است نیست، چرا که در این باره بسیار گفته و نوشته شده است. تنها بگذارید نگاهی کوتاه از پیامدهای ناگوار کرونا در چند کشور و از میان آن ها داراترین کشور جهان یعنی ایالات متحده امریکا داشته باشیم.

تا کنون ویروس کرونا در آمریکا بیش از۸۰۰.۰۰۰ آلوده و بیش از  ۴۵.۰۰۰ کشته به جا گذاشته است و آشفتگی و چالش های فراوانی در جامعه امریکا پدید آورده است. ویروس کرونا شکاف طبقاتی بسیار میان توانمندان و تهی دستان را بیش از گذشته به نمایش گذاشته است.

برپایه یک بررسی تازه که Gallup انجام داده است، بیش از یک میلیون آمریکایی بی خانمان هستند؛ سی میلیون آمریکایی بیمه درمانی ندارند؛ چهل درسد از آمریکایی ها توان پرداخت یک هزینه ناگهانی بیش از ۴۰۰ دلار را ندارند.  

کسی در دستگاه دولتی امریکا از خود نمی پرسد که خیابان خواب ها چگونه می توانند هنگام بیماری خود را در “خانه” زندانی کنند؟ بر پایه گزارش روزنامه واشنگتن پست، کارمندان کم دستمزدگیر و یا کارمندان نیمه وقت به ناگزیر در یک خانه با دیگران زندگی می کنند. تنگ دستانی که با ده کس دیگر در یک خانه کوچک زندگی می کنند، چگونه می توانند هنگام بیماری از دیگران دو متر دوری بگزینند؟ حتا آنها که کار دارند، ولی پس اندازی ندارند، چاره ای جز سرکار رفتن به هنگام بیماری ندارند. کارفرمایان برای کارگران نیمه وقت بیمه درمانی نمی پردازند. و بدین گونه این کارگران حتا هنگام بیماری به سر کار می روند و به درمانگاه های  پزشکی برای آزمایش و درمان نمی روند.

شکاف طبقاتی آن چنان بزرگ است که  آمار همه ی شهرها نشان می دهد که تنگ دستان و رنگین پوستان بسیار بیشتر از آمریکایی های دارا و سفید پوست به کرونا آلود می شوند و زیان می بینند.

هفتاد درسد آلودگان شهر شیکاگو از شهروندان سیاه پوست تنگ دست هستند، اگر چه که سیاه پوستان تنها یک سوم جمعیت را در این شهر تشکیل می دهند. همزمان میلیاردرهای آمریکایی به خرید پناهگاه های زیرزمینی که زیباتر و بازتر از خانه های روی زمین است، می پردازند. این میلیاردرها در پناهگاه های زیرزمینی خود هم آفتاب و هم چشم انداز به جاهای دیدنی دارند. شرکت Ultimate Bunker – که سازنده این پناهگاه ها در ایالات متحده آمریکا است، می گوید که هر روز شمار خریداران افزایش می یابد. بسیاری از پناهگاه ها در ایالت های کم جمعیت مانند داکوتای جنوبی و نبراسکا یافت می شوند و بر پایه گزارش وال استریت ژورنال، تا سد میلیون دلار به فروش می روند.     

مانند دگرگونی آب و هوا، این یک دسته کوچک دارایان و خوددوستان و خودپرستان در جهان بوده اند که بیشترین گناه گسترش کرونا را در جهان بر دوش دارند، ولی هزینه این گناهان را رنجبران و تهی دستان می پردازند.

برای نمونه در آفریقای جنوبی، کشوری که تاکنون بیشترین آلوده به ویروس کرونا را در  آفریقا داشته است، بیشتر آلوده شدگان از دارایان سفید پوست هستند که این ویروس را از جاهای دیگر جهان به این کشور به ارمغان آورده اند. اما هنگامی که این ویروس به زاغه های تهی دستان، جایی که مردم نزدیک به هم زندگی می کنند، و دسترسی به نهادهای بهداشتی و درمانی درخور ندارند، گام می گذارد، دیگر پیش بینی پیامدهای ناگوار آن بسیار دشوار می شود. همان گونه که می بینیم یک دسته کوچک چالش ها را می آفریند، ولی آسیب آن به تهی دستان و تنگ دستان می رسد.    

در ایران جمهوری اسلامی  شرایط از این هم بدتر است. رسانه های اجتماعی به پخش شکوه ها و آه و ناله های پزشکانی پرداخته اند که داروهای کمابیش کارای آن ها برای درمان بیماری ویروس کرونا، از سوی نهادهای رژیم دزدیده شده است تا برای درمان ازمابهتران و سران رژیم به کار برده شود. باز هم  رسانه های اجتماعی به پخش گفتگوی میان آقای روحانی و برخی از دست اندرکاران پرداخته اند که در آن آشکار می شود که بیم رژیم از انقلاب گرسنگان بسیار بیشتر از کشته شدن دو میلیون ایرانی آلوده به کرونا است. باز هم مردم در کوچه و خیابان بر دیوار می نویسند که همسایه های آن ها پس از آلودگی و بستری شدن دیگر به خانه هاشان بر نگشته اند.

در دنباله این نوشته به این می پردازیم که چرا کار به اینجا رسیده است و چرا پس از این دیگر نمی توان بی درد و سر به آن چه که در گذشته  بوده است برگشت.

پژوهش گران چه می گویند؟

به گفته اینگر اندرسن، رئیس محیط زیست سازمان ملل، طبیعت با بیماری همه گیرها (epidemic) و دگرگونی آب و هوا می خواهد پیامی به ما بدهد. از نکته مذهبی مانند که بگذریم، درون مایه سخنان او درست است. از بین بردن زیستگاه ها و دگرگونی آب و هوا به انسان آسیب می رساند که کرونا یک شلیک هشدار آن است.

گسترش ویروس کرونا برایند سیستم بازرگانی نابرابر جهانی، کشاورزی صنعتی بی رویه و کنش های پردرآمد گردشگری بوده است که زیست بوم ها     (ecosystems) و زیست گوناگونی (ecosystem diversity) را به هم زد  و  مردم بومی را در کشورهای تهیدست به ناگزیر واداشت تا برای زنده ماندن به شکار جانوران ویروس دار در جنگل ها و بیابان ها بپردازند.  

هم اکنون تولید صنعتی دام، بیشتر خاک های برگزیده و برتر جهان را فرا گرفته است. میان گسترش کرونا و تنگ کردن زیستگاه های جانوران جنگلی و بیابانی پیوند نزدیکی است. تنگ کردن روزانه زیستگاه های این جانوران و از بین بردن زیست بوم های  طبیعی بهترین شرایط را برای جابجایی ارگانیسم های بیماری زا را از جانوران  به انسان فراهم کرده است. سدها هزار از جانوران که در کارخانه های گوشت پرورش سازی می یابند، در جاهای تنگ برای کشتار و بسته بندی نگهداری می شوند. این شرایط به گسترش بیماری زایی میکروارگانیسم ها بسیار کمک می کند.

اندرسن می گوید که هیچ زمانی شمار جابجایی بیماری ها از جانوران جنگلی به خانگی و از آن ها به انسان ها به اندزه امروز بالا نبوده است. فرسایش زیستگاه ها به آسانی بیماری جانوران و گیاهان را به سوی ما پرتاب می کند. وی می گوید که جای پای نابودی زیست محیطی را در همه جا می توان دید؛ در آتش سوزی جنگلهای استرالیا، در گرمای شکنده و در بدترین یورش ملخ ها.

وی می فزاید که شمار باشندگان (جمعیت) جهان دارد به ده میلیارد نزدیک می شود اگر ما طبیعت را دوست و همکار خود نکنیم، نمی توانیم زندگی درخور و شایسته برای انسان های روی زمین بسازیم. اگر ما از طبیعت نگهداری نکنیم، به خودمان زیان می رسانیم.

پروفسور اندرو کانینگهام، از انجمن جانورشناسی می گوید که آمدن و گسترش کرونا می توانست پیش بینی شود، ما می دانستیم که یک ویروس دیگر از جانوران جنگلی به انسان ها جابجا خواهد شد. لندن در سال ۲۰۰۷ پس از پژوهش به روی سارس در سالهای ۲۰۰۲-۲۰۰۳ به این برداشت رسیده بود که بودن ویروس های سارس در خفاش های نعل اسبی، همراه با فرهنگ خوردن پستانداران یک بمب ساعتی است.

کانینگام می گوید که بخت به ما یاری کرد که کرونا به اندازه ابولا (۵۰%) و ویروس نیپا (۶۰-۷۵%) مرگ آور نیست، ولی باید برای یورش های دیگر آماده باشیم. وی می افزاید که جانوران از محل شکار خود در قفس های کوچک به جاهای بسیار دور فرستاده می شوند و این کار به آن اندازه استرس می سازد که  سیستم ایمنی جانوران سرکوب می شود و هرگونه ویروس مرگبار در این جانوران می تواند هنگام خرید و فروش در بازار به انسان ها جابجا می شود. 

آرون برنشتاین، از دانشکده بهداشت عمومی هاروارد در ایالات متحده، می گوید که نابودی طبیعت و دگرگونی آب و هوایی، جانوران جنگلی را به سوی شهرها رانده است و ان ها را به مردم نزدیک کرده است. او افزود که بهداشت انسان به پایداری زیستگاه های جانوران وابسته است و تندرستی ما به چگونگی آب و هوا و پویا بودن ارگانیسم های دیگر در روی زمین بستگی دارد.

نابودی زیستگاه ها تنها به جانوران زیان نمی رساند بلکه، پژوهش ها در ۱۲ کشور نشان داده است که پشه هایی که دارای ویروس و یا باکتری های بیماری زا هستند، در جنگلهای کم درخت فراوان تر از جنگلهای دست نخورده دیده می شوند.

روزنامه نگار علمی، سونیا شاه می نویسد که امروزه میکروارگانیسم های بسیاری در جانوران به تندی به ویروس های بیماری زا در انسان دگرگون می شوند، اما این روند در دوارن نخست جوان سنگی آغاز شد. در آن زمان، “انقلاب” نوسنگی مردم را به گردهمایی در روستاها کشاند که توانایی بیشتری از گذشته برای تهیه خوراک برای مردم فراهم کرد. این روند به گونه ای سرکش و لجام گسیخته در دوران استعماری دنبال شد. وی می گوید که استعمارگران بلژیکی راه آهن و شهرهایی را در کنگو ساختند که مایه جهش ویروس لنتی میمونهای ماکاک به انسان شد که پس از آن این ویروس به هیو (HIV) دگردیسه کرد. در بنگلادش، استعمارگران بریتانیایی درختان در حرا منطقه سوندبران را برای افزایش  برنج به آن اندازه از بین برده بودند، که مایه گسترش وبا در میان مردم شده است که تاکنون هفت بیماری همه گیر پدید آورد.

راه چاره های بینابینی

آندرسن می گوید که کار بنیانی کنونی نگه داری از جان مردم در برابر کرونا و جلوگیری از گسترش آن است، ولی در آینده ما باید با از بین بردن زیستگاه ها و گوناگونی زیستی نبرد کنیم، وگرنه دوباره به یک ویروس کشنده دیگر می توانیم آلوده شویم.

همه نشانه ها به ما می گوید که زیستگاه های طبیعی نیاز بازسازی و خاک نیاز به آسایش دارد. اگر بخواهیم چالش های کنونی را از میان بر داریم، مصرف خوراک و دیگر فراورده های گیاهی ما باید از بنیان دگرگون گردد. می توان خوراک را از کشور خود و یا از کشوری نزدیک به خود تهیه کرد که این کار نابودی زیست محیطی و بهره جویی نادرست از زمین را کمتر می کند. می توان گوشت خواری را کاهش داد و به پروش دامها در کشتزارها و علفزارهای طبیعی پرداخت.

آندرسن می گوید که بهره جویی نادرست از زمین پیامدهای آسیب زای فراوانی به همراه داشته است. وی بر این باور است که پاسخ بلند زمان و درست ما به چالش کنونی به ناچار باید در برگیرنده بازگرداندن زیستگاه ها و آفریدن دوباره گوناگونی زیستی نیز باشد. وی می گوید که گسترش ویروس ها، دگرگونی آب و هوا، گرمای بی اندازه، آتش سوزی جنگل ها و بدترین یورش ملخ ها، پیام طبیعت به ما است تا از مادر زمین به درستی نگهداری کنیم.    

باید به گزینه های جایگزینی اندیشید؛ برای نمونه برای ساختن بانک های تعاونی، برگرداندن شرکت های ترابری، نیرو، بهداشت و درمانی ووو به مالکیت همگانی، بنیاد کردن شرکت های خصوصی- دولتی در زمینه داروسازی واکسن سازی ووو.  

می توانیم فراورده های گیاهی را جایگزین افزارهای پلاستیکی کنیم. هنگام تولید فراورده ها می توان سود و زیان  آب و هوایی و دگرگونی زیستی را به یاد داشت و در گسترش تالاب ها، چمنزارها و جنگل های طبیعی کمک کرد.

کارشناسان می گویند که برای جلوگیری از گسترش بیماری های واگیر باید از گرم کردن زمین و نابودی دنیای طبیعی که کشاورزی صنعتی و سودورزان  معدن انجام می دهند، پایان داد، چرا که این کارها جانوران جنگلی را به سوی شهر ها و مردم می کشاند.

سونیا شاه به همین گونه می گوید که ما می دانیم که اگر از زیستگاههای طبیعی جانوران نگهداری شود، میکروارگانیسم های کمتری از جانوران به انسان ها جابجا می شوند. آسیب پذیری ما در برابر بیماری های همه گیر بیشتر می شود، چون که نابودی زیستگاه های جانوران جنگلی هر روز بیشتر می شود.

جان اسکنلون، دبیرکل پیشین کنوانسیون تجارت بین المللی جانوران جنگلی، می گوید که خرید و فروش میلیارد دلاری این جانوران بخش دیگری از چالش های ما است.

جمهوری خلق چین خرید و فروش جانوران جنگلی را در چنین بازارها بازداشته است (ممنوع کرده است)، ولی گزارش های بدست آمده نشان می دهد که برخی از دست اندرکاران شهری در این کشور پهناور در پیاده کردن این قانون پیگیر نبوده اند. کانینگهام می گوید که این کار باید در همه ی جهان انجام شود. بازارهای خیس در بسیاری از کشورهای جنوب صحرای آفریقا و بسیاری دیگر از کشورهای آسیایی نیز هم هست و در جهان امروز که می توان یک روز در یک جنگل آفریقا و روز پسش در لندن بود این بیماری به تندی در میان مردم پخش خواهد شد.

آن گونه که پژوهش گران می گویند، ما باید در کوتاه زمان به نگهداری زیستگاه های جانوران و گوناگونی زیستی بپردازم؛ ما باید در مصرف خوراک خود به جای پای تولید آن ها در گرمایش زمین و نابودی زیستگاه های جانوران نگاه کنیم؛ ما باید بازار پرپول خرید و فروش جانوران جنگلی و بیابانی را از بین ببریم. نمی توان دیگر چشم ها را به روی فروش بچه ببرها و بچه میمون ها به توانمندان جانور و مردم آزار بست.

می توان و باید راه کارهای پیشنهادی دانشمندان دل پاک برای خاموش کردن آتشی که به خانه ما افتاده است، بکار برد. ولی این پیشنهادها ما را در برابر آتش سوزی های آینده بیمه نخواهد کرد. این دانشمندان که از دید دیالکتیکی مارکسیستی برخوردار نیستند، نمی توانند پیشنهادهایی فراتر از این داشته باشند. برای جلوگیری از بیماری های همه گیر هر چند که راه چاره های بینابینی در کوتاه زمان کمک کننده است، ولی درمان آن را باید در دگرگون کردن شیوه تولید دید. رفتاری که شیوه تولید سرمایه داری انسان ها را به آن وا می دارد، همیشه آفریننده بیماری در انسان می شود. باید ساختارهای اقتصادی این بیماری را همه گیری شناخت و با آن نبرد کرد.

بگذارید در زیر نگاهی به دلیل اقتصادی- اجتماعی این چالش و به راه کارهای ریشه ای داشته باشیم.  

سرنگونی سرمایه داری

پژوهشگران آمریکایی می گویند که کشاورزی سرمایه داری برای بهینه سازی به پروش جانوران و گیاهان با ژنومهای یکسان می پردازد، و این کار ترمزهای ایمنی بدن را از بین می ببرد. ویروس های  بیماری زا (pathogene) شرایط گسترش خوبی را در ژنوم های یکسان در جانوران و گیاهان پیدا می کنند. جای تنگ بسیاری از دام های پرورشی و گله های بزرگ دام و دامداری های صنعتی سیستم ایمنی بدن را کاهش می دهد و ویروس های بیماری زا به تندی میان انسان ها گسترش می یابند.

برخی از دگرگونی ها در باره ی شیوه تولید خوراک است. برای جلوگیری از گسترش بیماری های همه گیر در آینده، باید شیوه تولید خوراک انسان دگرگون شود. به ویژه کشاورزی صنعتی سرمایه داری به روشهایی تولید می کند که مایه پیشرفت ویروس های و گسترش بیماری می شود. ولی دولت های سرمایه داری در گذشته بازرسی کشاورزی صنعتی را هر روز کاهش داده است و تا کنون سودورزی برجسته تر از تندرستی مردم بوده است . پژوهشگران مارکسیست، کوشش سرمایه داری برای ارزش افزایی بیشتر و مالکیت خصوصی تولید و سودورزی را دلیل گسترش این گونه بیماری ها می دانند.

ویروس همواره جهش می کند، اما همه گیر شدون کرونا با شیوه زندگی و سازماندهی کنشهای اقتصادی جامعه پیوند دارد. و بنابراین ، همه گیر شدن ویروسهای بیماری زا را نمی توان جدا از شیوه تولید سرمایه داری دانست. سیاست های نئولیبرالیستی زمینه چالش های آب و هوا، مصرف گرایی بی اندازه و یک سیستم بازرگانی نابرابری را ساخت که بر پایه بهره گیری نادرست و ناخوشایند از سرچشمه های (منابع) زمین به ویژه جابجایی از جنوب به شمال ساخته شده بود.

نئولیبرالیسم در چندین دهه فرانروایی خود جهان را ویران و نابود کرده است. دهه هاست که همه چیز به دست نادیدنی، ولی ناتوان و کُشنده بازار واگذار شده بود، برای نئولیبرالیسم بخش دولتی و همگانی جامعه سال ها بار سنگینی بر دوش  بود که هر چه زودتر می بایست از آن رها شد و جامعه تا ان جا به دستگاه دولتی نیاز داشت تا بازار را گسترش دهد و پشتیبانی کند. نئولیبرالیسم حتا در کشورهای رفاهی اسکاندیناوی تا آنجا ریشه دواند، که بهداشت و آموزش بارهایی که ارزشی در جامعه  نمی افریند، خوانده می شد. 

از دیدگاه نئولیبرالیسم، هیچ چیزی به جز سازه های اقتصادی بازار برجسته نیست. مارگارت تاچر یکی از چهره های بنیانگزار نئولیبرالیسم، در زمان خود گفت: “چیزی به عنوان جامعه وجود ندارد”!

در چهار دهه نئولیبرالیسم به پیاده سازی خصوصی سازی، آیین نامه زدایی (مقررات زدایی)، از بین بردن آسایش همگانی (رفاه عمومی) و جهانی سازی پرداخته است.

اقتصاددان آمریکایی، ادوارد لوتواک، در کتاب خود “توربو سرمایه داری” می نویسد که برداشت نئولیبرالیسم از بازار آزاد چیزی بیش از آزادی خرید و فروش است. وی می گوید که بازار آزاد نئولیبرالیسم با سرمایه داری سال های ۱۹۴۵ تا دهه ۱۹۸۰ که به شکوفایی اقتصادی و آسایش کمابیش همگانی در ایالات متحده، اروپای غربی و ژاپن کمک کرده بود بسیار ناهمسان (متفاوت) است.

لیبرالیسم با این که  همیشه از مهربانی های دولت برای کمک به سودورزی خود بهره مند بوده است، ولی خواهان کوچک کردن و برون رانی دولت از پهنه کنش های اقتصادی- اجتماعی جامعه بوده است، ولی نئولیبرالیسم به دنبال کوچک‌تر کردن دولت به خودی خود نیست و دولت را برای پشتیبانی از بازار می خواهد و دولت های بازارگرا را دوست دارد و پشتیبانی می کند. دولت زادگاه سرمایه داری بوده و بی آن زنده ماندن بازار حتا در دوران جولان نئولیبرالیسم شدنی نیست. سویه ی کنترل و سرکوب دولت با شیوه های گوناگون نوین دیجیتالی گسترده تر شده است و پهنه آزادی‌های فردی و اجتماعی تنگ تر شده است.

کرونا برداشت نادرست نئولیبرالیسم را در باره نقش دولت در اقتصاد اجتماعی نشان داده است. ما به خوبی امروز می بینیم که دست اندرکاری (مداخله)  دولت در سازماندهی بهداشت و نگهداری از بیماران نقش بسیار برجسته ای در کاهش مرگ و میر داشته است. هیچ نهاد بازاری و نئولیبرالی توان انجام این کار را نداشته است. البته پایه های ایدیولوژیک دولت ها را در برخورد پیروزمندانه در برابر کرونا نباید از یاد برد. دیوید هاردی می گوید که آن دولت هایی که کمتر نئولیبرال هستند، نقش والاتری در جلوگیری گسترش این ویروس بازی کرده اند.

آنچه بیشتر و بیشتر آشکار می شود، این است که جهان به یک دگرگونی بنیادین سیستم سرمایه داری نیاز دارد. این همان سیستمی است که مایه پریشانی و آشفتگی شرایط کنونی شده است و هم اکنون برای ناکارآمدی خود برای حل ویروس کرونا و دگرگونی های آب و هوایی بسیار شکننده شده است.

چهار پژوهشگر مارکسیست (Rob Wallace, Alex Liebman, Luis Fernando Chaves and Rodrick Wallace) در اپیدمیولوژی ، جغرافیای انسانی و علوم بهداشت عمومی در « بررسی ماهانه» “monthly review”، می نویسند که باید شرایطی را که این ویروس را این چنین ناگوار با پیامدهای دلخراش دگرگون کرد شناخت و دگرگون کرد. یکی از چهار پژوهشگر، اپیدمیولوژیست والاس می گوید که برای نبرد با این چنین ویروس ها ما به یک دستگاه بزرگ دولتی (همگانی) نیاز داریم تا پشتیبان کارهای دلاورانه کارکنان بهداشت باشد. شمار بسیاری از کارکنان بهداشتی و درمانی دلاورانه برای نجات انسان ها کار می کنند، ولی پیش زمینه های پیروزی در این نبرد را دولت ها به اندازه نیاز آن ها فراهم نمی کنند.

نئولیبرالیسم دهه ها سال جامعه را به مرزی رسانده است که در آن به ناچار ویروس كرونا پیامدهای ناگوار اجتماعی آفرید. این چهار دانشمند می گویند که دهه ها است که برای دولت سود شرکت های بزرگ بسیار بر جسته تر  از فراهم کردن چارچوب های درست بهداشت همگانی شده است. هنگامی که بهداشت و درمان مردم به داشتن پول وابسته می شود در آن زمان نادرستی ها در سیستم بهداشت و درمان هم آغاز می شود. آنها جامعه آمریكایی را “گرفتار یك رژیم اپیدمیولوژی” می دانند که به سختی تخت بیمارستان و ساز و برگ به اندازه نیاز و آمادگی برای انجام کارهای درست درمانی را دارد. به دید این پژوهشگران،  اگر ایالات متحده می خواهد چالش کرونا را به گونه ای حل کند که مردم هم از این بیماری و هم از هزینه درمان آن تندرست بیرون بیایند،  باید دگرگونی های بسیار بنیانی و ریشه ای انجام شود.

دیوید هاروی، جغرافیدان مارکسیست، در jacobinmag.com  می گوید که چهل سال سیاست نئولیبرالیستی جامعه را در برخورد با چنین بیماری ها کم توان و آسیب پذیر کرده است. به همین گونه، رابر والاس، زیست شناس سوسیالیستی می گوید که بیماری های همه گیر تنها بخشی از فرهنگ ما نیستند – بلکه فرهنگ ما سازنده آنها هست. اقتصاددان مارکسیستی مایکل رابرتز می گوید که ساخت و سازهای راه سازی، جنگل زدایی، گسترش کشاورزی صنعتی و صنعت گردشگری ما توان نبرد ما را در برابر ویروس های کشنده همچون کرونا بسیار کم و شکننده کرد.

نکته های بر شمرده در بالا به خوبی نشان میدهد که نمی توان با ویروس های آینده بی ان که سرمایه داری را زیر پرسش برد، نبرد کرد.

راه چاره سوسیالیستی

باید به آنهایی که در چارچوب اقتصاد کینزی خواهان در دست گرفتن شرکت های دارویی و بهداشتی و درمانی هستند گفت که سیستم از ریشه باید دگرگون شود.

زمان هم اکنون دگرگون می شود. آنچه اکنون می بینیم، گسترش و ژرفش خواست دگرگونی های بنیانی با همکاری همگانی در جامعه است. 

در دوران بحران مالی ما دیدیم که دولت های نئولیبرال با چه بی شرمی و دریدگی میلیاردها میلیارد دلار به بانک ها و بخش مالی کمک کردند، بی آن که در برابر این کمک های هنگفت، چیزی از بانک ها درخواست کنند. بانک ها سودهای بزرگی به دست آوردند، ولی چیزی به دولت ها باز نگرداندند. دولت های نئولیبرال پول از جیب تنگ دستان ربودند و به جیب دارایان سرازیر کردند.

هم اکنون ما می بینیم که همان دولت های نئولیبرال “دلیری” گذشته را ندارند و آهسته راه می روند. بسیاری از دولت ها برای کمک به شرکت ها و بانک ها شرط بازپرداخت و ندادن پول به سهام داران گذاشته اند، چرا که چشم بیدار مردم این کشورها سیاست آن ها را زیر دید خود گرفته است. خواسته های پیشرو مردم و بیزاری و رمیدگی مردم از ایدیولوژی نئولیبرالیسم به آن اندازه است که دولت ها در بسیاری از کشورها به ناگزیر بسته های کمکی به تهی دستان، تنگ دستان و بی کاران نیز می دهند.   

نگرش اجتماعی توده ها به تندی دگرگون شده است. امروز شمار کسانی که گستاخی پشتیبانی از نیولیبرالیسم را در پهنه ی گفتگوی همگانی دارند، بسیار کمتر از روزهای پیش از کرونا است.  حتا راست ها هم خواهان پرداخت نکردن سود به سهامداران شده اند. خواست های اجتماعی هر روز  افزایش می یابد و راه چاره های نئولیبرالستی برای این چالش هر روز بیشتر از روز پیش به دور ریخته می شود. 

هر روز دسته های بیشتری از مردم به این باور می رسند که چالش کرونا باید همراه با دیگر چالش هایی همچون دگرگونی آب و هوا ، کمبود آسایش همگانی، نابرابری اجتماعی و بیکاری ووو چاره جویی شود. هر روز برای نئولیبرالیسم  دنبال کردن سیاست های گذشته و بر گشتن به روزهای پر سود پیش از کرونا سخت تر می شود. این آگاهی مردم و هیجان ضدنئولیبرالی کنونی اگر از سوی “چپ”های انقلابی سازماندهی و رهبری نشود، سیلاب  نهفته در این جنبش هیچ گاه برای ویران کردن کاخ های زرین سرمایه داری بکار برده نخواهد شد و چه بسا همان گونه که دیوید هاردی از آن بیم دارد، این نیروی بزرگ به آبراه های سوسیال ناسیونالیسم سرازیر شود.

این وظیفه حزب های سوسیالیستی و کارگری، جنبش های اتحادیه ای و دیگر جنبش های خلقی و اجتماعی است که خواست های ریشه ای را دسته بندی و راه چاره های آن را برنامه ریزی و پیش گذاری کنند.

 پایان سخن

به هر روی این نادرست است که گناه چالش کنونی را  به دوش کرونا بگذاریم و آنرا یورش بزرگ زمانه خود بدانیم. هر چند که پیامدهای ناگوار کرونا بسیار است، ولی همزمان یک زمان تاریخی شایسته ای برای ما برای پیش گزاری برنامه های ریشه ای برای دگرگونی شیوه زندگی و شیوه تولید فراهم کرده است. 

برای درمان ریشه ای بهتر است که نبرد با سرمایه داری را در دستور روز گذاشت. بسیاری از چپ ها در زمان درازی بیشتر برای کمک به پایان دادن به بحران سرمایه داری نیرو بکار بردند تا برای پایان دادن به خود سرمایه داری. استراتژی پیروزمند ایستادگی ما به دریافت راه های گوناگونی که این دو برداشت ناهمانند و نایکسان به آن می انجامد، بستگی دارد. “چپ”های انقلابی تنها برای پینه دوزی و کم کردن پیامدهای ناگوار چالش های سرمایه داری زاییده نشده اند بلکه کار بنیانی آن ها تلاش برای واژگونی و پیاده کردنی دستگاه اقتصادی- اجتماعی نوین است. 

هر چند که ما برای نجات جان انسان ها در کوتاه زمان همگام و یار دانشمندان باوجدان و چپ های غیر انقلابی هستیم، ولی ما «برای کاری بزرگ به سرای وجود آمده ایم»، ما باید «غوغایی به راه انداز[ی]م» و «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشایم». سال ها بود که مارکسیست های انقلابی می دانستند که تنها راه درمان ویروس سرمایه داری نه داروی سوسیال دموکراسی بلکه سرنگونی ریشه ایی این ویروس کده است. 

کرونا بار دیگر به ما نشان داده است که اگر توده ها سرمایه داری را واژگون نکنند، ویروس های اجتماعی و بیولوژیکی که سرمایه داری آفریده است و همچنان می آفریند، گونه انسان را دیر یا زود به نابودی خواهند کشاند.   

نوشته های کمکی

COVID-19 and Circuits of Capital

Anti-Capitalist Politics in the Time of COVID-19

The role of soil carbon in natural climate solutions




نقش “چپ” انقلابی در جبهه ضددیکتاتوری!

مقاله ۱۰/۹۹

۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲۱ آوریل ۲۰۲۰

هنگامی که از جبهه ضددیکتاتوری سخن گفته می شود به ناخواه پرسش های بی شماری در اندیشه ما آشکار می شود.

آیا طبقه کارگر با همکاری با دیگران خط مستقل طبقاتی خود را از دست می دهد؟

آیا برپایی ”جبهه گسترده ضد دیکتاتوری“ را می توان از بالا و با گفتگو با نمایندگان بورژوازی ملی و لایه های میانی انجام داد؟

آیا می توان بی آن که به سازمان دهی توده های مردم و در کانون آن بسیج رنجبران در پیکار برای دستیابی به خواست های دموکراتیک و سیاسی پرداخت، جبهه ضددیکتاتوری را برپا کرد؟

مانند همیشه چگونگی پاسخ به این پرسش ها نیز بستگی به “چپ” و یا “راست” بودن پاسخ دهنده دارد.

“چپ” ها از ترس “اپورتونیسم راست” از همکاری با جنبش های اجتماعی  خودداری می کنند و یا شرط هایی بی خردمندانه برای آن می گذارند.  

“راست”ها بر این باور هستند که برای برپایی عدالت اجتماعی تا پیروزی انقلاب ضددیکتاتوری باید درنگ ورزید. آن ها از این بیم دارند که با پافشاری بر رهبری طبقه کارگر، حزب طبقه ی کارگر لایه های میانی را از خود برهاند و دور کند. آنها بزرگترین کار حزب طبقه کارگر را هم اکنون برپایی جبهه گسترده ضددیکتاتوری می دانند. برخی از این ها می پندارند که جبهه گسترده ی ضددیکتاتوری را می توان با بده و بستان با بورژوازی و لایحه های میانی از ”بالا“ بر پا کرد. برخی از این ها جبهه ضددیکتاتوری که سوی ضدسرمایه داری داشته باشد را جبهه متحد خلق می دانند که باید در زمانی دیگر و پس از واژگونی دیکتاتوری برپا شود.

پاسخ به “چپ”ها

“چپ” ها فراموش می کنند که اتحاد، “وحدت متضادها”یی است که در آن طبقه ها و لایه هایی که در نبرد ضددیکتاتوری  در کنار هم هستد، منافع بلند مدت گوناگون و گاهن حتا چشمداشت های متضاد از مرحله کنونی انقلاب دارند. این بدان معنی است که یک اتحاد هنگامی می تواند پا بر گیرد که نیروهای گوناگون برای سازش به گفتگو بپردازند. زنده ماندن و شکوفا شدن این اتحاد بستگی به گفتگوی دموکراتیک میان گروه های متحد دارد. 

هنگامی که طبقه کارگر و نمایندگانش در اتحاد با دیگر طبقه ها ستم دیده برای آزادی از دیکتاتوری مذهبی نیرو به کار می برد، نبرد طبقاتی را کنار نمی گذارد. در کوتاه زمان و در بلند زمان طبقه کارگر بیشتر از دیگر طبقه های ستمکش از پایان ستم مذهبی بهره مند خواهد شد. از این روی شرکت طبقه کارگر و پیشگامان سیاسی آن در اتحاد آزادی خواهی، برای نبرد طبقاتی یک نیاز هست.

طبقه کارگر نمی تواند نقش کلیدی خود را در رهبری جنبش بازی کند، مگر این که پرچم رهبری آرمان های دموکراتیک و نبرد برای حقوق همه ی گروه های ستم دیده را به دست گیرد. این طبقه باید با آزادی خواهی خود جوانان، زنان، روشن اندیشان، بازرگانان کوچک، دهقانان، تنگ دستان روستایی، خرده بورژوازی و حتا بورژوازی ملی را در یک جبهه گسترده ضددیکتاتوری و آزادخواهی گرد هم بیاورد. اگر کارگران جبهه ضددیکتاتوری و اتحاد با طبقه ها و لایه های گوناگون را نپذیرند و تنها به مبارزه”اقتصادی” بپردازند، در آن هنگام، رهبری مبارزه آزادی خواهانه و رهبری جنبش را خودخواسته به دیگران می سپارند که سرانجام این کار خودکشی سیاسی طبقه کارگر است.

“چپ”ها فراموش می کنند که تلاش حزب طبقه ی کارگر برای برپایی جبهه ی ضددیکتاتوری در مرحله ی انقلاب ملی- دمکراتیک، به این معنا نیست که طبقه کارگری باید سازمان های طبقاتی خود را رها کند و حزب طبقه کارگر از خط مستقل خود دست بکشد. حزب طبقه کارگر می تواند  با نگه داری خط مستقل هم با دیگر لایه ها و نیروهای دموکراتیک همکاری داشته باشد، و همزمان آگاهی رسانی سوسیالیستی را تا زمان پیروزی انقلاب ضددیکتاتوری به درنگ نیندازد. بدین گونه  حزب طبقه کارگر  از برداشت و  پذیرش دو مرحله بودن انقلاب ملی- دمکراتیک دوری می گزیند.    

اگر ما با توانایی و با پشتیبانی از خط مستقل خود گام به این همکاری بگذاریم، می توانیم به بخش های غیر کارگری مردم نشان دهیم که همراهی با زحمتکشان برآورنده  نیازهای آزادی خواهانه آن ها است. ما می توانیم که توده های میلیونی را به سوی برنامه های خود بکشانیم و به آنها بپذیرانیم که اتحاد با طبقه کارگر، راه دستیابی به آزادی و پیشرفت اقتصادی و اجتماعی کوتاه تر و آسان تر می کند.

هم اکنون سرکردگی طبقه کارگر در پیکار ضد اقتصاد لیبرالی از سوی دیگر طبقه های رنجبر و لایه های میانی پذیرفته شده است. روشن است که ما نمی توانیم آزادی خواهی روشن اندیشان و لایه های میانی را نادیده بگیریم و یا برای ترس از از دست دادن خط مستقل طبقاتی خود، از همکاری و همیاری با جنبش آزادی خواهی خودداری کنیم. به ویژه در کشور ما، که در آن روبنای مذهبی و بهره کشی سرمایه داری دو روی یک سکه است، حتا بیشتر روشن است که طبقه کارگر نمی تواند خود را  از نبرد آزادی خواهی کنار بکشد.

تا آنجا که شرکت ما در جبهه ضد دیکتاتوری و همراهی با این نیروها به دست کشیدن از مبارزه سوسیالیستی و رها کردن استقلال ما و حل شدن در اصلاح طلبان نمی انجامد، این شرکت نه تنها درست است، بلکه تنها راه رادیکالیزه کردن جنبش ضددیکتاتوری  نیز هست.

پاسخ به “راست”ها

“راست”ها از یاد می برند که نگرانی لایه های میانی تنها به نبودن آزادی نیست، بلکه سرمایه داری نه تنها از کارگران و دیگر رنجبران  بهره کشی می کند، بلکه زندگی کسان بسیاری از لایه های دیگر اجتماعی را نابود کرده است. پیامدهای دلخراش سرمایه داری را می توان در همه ی پهنه های زندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه دید. حتا زندگی اقتصادی سرمایه داران صنعتی کوچک و میانه که با تولید ملی گره خورده است  با سیاست نئولیبرالی  لایه های بورژوازی مالی تجاری و بوروکراتیک دارد از بین می رود. بورژوازی تجاری با وارد کردن سیل آسای کالاهای رسمی و قاچاق و بورژوازی بوروکراتیک با کاغذ بازی و رانت خواری، و بورژوازی مالی با بورس بازی و سهام بازی، تولید سرمایه داران صنعتی را هر روز به دامن نابودی می کشانند. بنابراین  می بینیم که، بورژوازی فرمانروای انحصاری (یکه تاز) و پوسته ی ولایت فقیه ی آن تنها آزادی خواهی لایه های میانی جامعه را افسار نمی زند، بلکه زندگی  بخش بزرگی از مردم از طبقه ها و لایه های گوناگون را دارد نابود می کند.

افزون بر این، هیچ دلیلی برای ترس بورژوازی ملی و لایه های میانی از برنامه اقتصادی- اجتماعی ملی- دموکراتیک نمی توان آورد، چرا که برنامه اقتصاد ملی در این مرحله نیاز به بخش همگانی (دولتی)ی اقتصاد، بخش تولید خصوصی و تعاونی دارد که در هماهنگی تنگاتنگ با این نیروها می تواند، پایه های پیشرفت  اقتصادی- اجتماعی را در ایران بچیند.

همان گونه که می بینیم به جای کشاندن متحدان ما به سوی برنامه های ما، نگاه این دیدگاه پذیرش بازاری تاکتیک خاموشی برای نرماندن «متحدان ما در جبهه ضددیکتاتوری» است.

برخورد دیالکتیکی به جبهه ضددیکتاتوری  

ششمین کنگره حزب توده ایران با روشن کردن پیوند نبرد دموکراتیک و طبقاتی، ریشه بحران اقتصادی- سیاسی کنونی فرمانروا بر ایران را نشان می دهد. برپایی جبهه ضددیکتاتوری از پایین، که کنگره ششم از آن سخن می گوید،  کار سازماندهی ما در میان  رنجبران را برجسته می کند. گذار از رژیم دیکتاتوری ولایی- امنیتی، گذار از اقتصاد سرمایه داری وابسته نیز است. اقتصاد مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه، اما دیگر اقتصاد ملی سرمایه داری ”دموکراتیک“ نیست! 

”اقتصاد سیاسی“ی که پس از گذار از دیکتاتوری بر پایه مرحله ملی- دموکراتیک برای فرازمندی جامعه پایه گزاری می شود، نمی تواند اقتصاد سیاسی یک نظام سرمایه داری، حتا به گونه ”دموکراتیک“ آن باشد! سه دهه گذشته در کشورهای پیشرفته سرمایه داری به روشنی نشان داده است که سرمایه داری ”دموکراتیک“ دشمن طبقه کارگر و دیگر رنجبران است. بی ریب ویژگی ضدسرمایه داری مرحله ملی- دموکراتیک از ویژگی های بنیانی آن است. 

برای ما هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک، آماج هایی در پیوند تنگاتنگ با هم هستند. پیروزی کارساز و خردمندانه انقلاب ملی و دموکراتیک به کار کردن به روی همه ی هدف های آن وابسته است. حزب طبقه کارگر باید هم برای برپایی جبهه سراسری ضددیکتاتوری برای نبرد با ولایت فقیه تلاش کند، و هم برای پیکار با سرمایه داری نئولیبرالی به بسیج کارگران و مردم بپردازد و هم از اقتصاد مستقل و تمامیت ارضی میهن در برابر امپریالیست ها دفاع کند.

راستش این است که برای ما همان گونه  که نبرد ضددیکتاتوری بخشی از مبارزه طبقاتی است، پیکار با ریخت نئولیبرالیستی سرمایه داری هم بخشی از مبارزه آزادی خواهی است و نه جدا از آن و یا در بالای آن. و این پیکار را نمی توان به بهانه کم جانی “چپ” و جنبش کارگری و یا به بهانه بازنکردن یک جبهه دیگر در کنار جبهه ضددیکتاتوری به زمانی دیگر سپرد. چه بسا با اقتصاد آشفته کشور نیروی بسیج پیکار با اقتصاد نئولیبرالیسم بیشتر و پربارتر از نیروی بسیج جبهه ضددیکتاتوری شود. 

جبهه گسترده ی ضددیکتاتوری که تنهـا از ”بالا“ بر پا شده باشد، همیشه می تواند با خودفروشی برخی از رهبران آن به خواست های مردم پشت کند. البته که گذار از دیکتاتوری پیروزی بزرگی خواهد بود و این هم درست است که نبرد طبقاتی پس از آن پایان نخواهد یافت. ولی سخن بر این است که رنجبران اگر دورنمای ضدنئولیبرالی اقتصادی آینده کشور را نبینند، گام به میدان نبرد نخواهند گذاشت! پیشتر گفته بودیم که برنامه اقتصادی برای مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه به سود بورژوازی ملی و لایه های میانی نیز هست و می توان از آن برای برپایی جبهه ضددیکتاتوری بهره جست. باید برای برپایی جبهه ضددیکتاتوری، به لایه های میانی و بورژوازی ملی پذیراند که دستیابی به ”آزادی“ برای توده های زیر ستم سیاسی و زیر ستم طبقاتی باید با دورنمای عدالت اجتماعی پیوند داشته باشد، و گرنه نمی توان توده های رنج را با برنامه ای که  دورنمای عدالت اجتماعی نداشته باشد به میدان کشید.

باید همزمان به یاد داشت که پیش گذاری دیدگاه و برنامه به معنای پیروزی خود به خودی در تاکتیک کشاندن دیگر نیروها به برنامه های ما نیست. برای پیاده کردن آن باید در سنگرهای بسیاری نبرد کرد و پیروز شد.

ما برای به انجام رساندن هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک افزون بر آزادی خواهی به اجرای عدالت اجتماعی و مبارزه ضدامپریالیستی برای استقلال میهن نیز پایبند هستیم. بنابراین مبارزه با برنامه های وابستگی اقتصاد کشور به امپریالیسم  و بسیج کارگران و دیگر لایه های زحمتکش علیه اقتصاد نئولیبرالی از وظیفه های همیشگی حزب طبقه کارگر است و حزب طبقه کارگر با پیوستن خود به جبهه ضددیکتاتوری نباید انجام این وظیفه ها را فراموش کند.

هر چند که انجام وظیفه های سه گانه انقلاب ملی و دموکراتیک برای حزب طبقه کارگر در واقع یک وظیفه است، ولی نیروهای همگام با حزب برای حل این تضادها می توانند گوناگون باشند. بنابراین کار حزب طبقه کارگر با شرکت در جبهه ضددیکتاتوری پایان نمی یابد و ما برای انجام هدف های دیگر انقلاب ملی و دمکراتیک (ضدامپریالیستی و ضدنئولیبرالی) می توانیم با دیگر نیروهای مارکسیستی و نیروهای رادیکال غیرمارکسیست جبهه مشترک برپا کنیم.

پیوند مبارزه ضددیکتاتوری با دیگر هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک به این معنا است که ما باید جبهه ی ضددیکتاتوری را تا اندازه ای که کشش دارد گسترده تر کنیم، بدون آن که از ترس از دست دادن نیروهای متحد در این جبهه در انجام وظیفه های سوسیالیستی کوتاهی کنیم. برای سرنگونی ولایت فقیه ما به گسترده ترین جبهه از خواستاران آزادی نیاز داریم. و از سوی دیگر همه ی آن هایی که در جبهه ضددیکتاتوری با ما هم سو هستند، نمی خواهند و نمی توانند در انجام دو وظیفه دیگر با ما همگام باشند. 

پس باید این را پذیرفت که کسانی چیزی بیش از سرنگونی ولایت فقیه نمی خواهند و نباید به این دلیل بدنه جبهه ضددیکتاتوری را کم توان کرد و آن ها را به دامن ولایت فقیه راند. هنگامی که برای نبرد با دیکتاتوری از جبهه ضددیکتاتوری سخن می گوییم، دیگر نیازی به کنار گذاشتن برخی از نیروهای سیاسی غیر “چپ” مخالف ولایت فقیه (گروه هایی که وابسته به امپریالیسم نیستند) نیست. چرا که  جبهه‌ ضددیکتاتوری در تاریخ نبردها همواره از نیروهایی با پایگاه‌های طبقاتی گوناگون که ضددیکتاتور بوده اند، پایه گذاری شده است.

شرط گذاشتن در برابر نیروهایی که می خواهند با دیکتاتوری بجنگند، نادرست است. بدین گونه نمی توان کسانی را که با برنامه های “چپ” انقلابی هم سو نیستند را  به جبهه ضددیکتاتوری راه نداد. حزب طبقه کارگر باید همواره برای پیروزی کارپایه ضدامپریالیستی و ضدنئولیبرالیستی در درون جبهه ضددیکتاتوری کوشش کند، ولی نباید برای پیوستن نیروهای غیرپرولتری (گروه هایی که وابسته به امپریالیسم نیستند) به جبهه ضددیکتاتوری شرط گذاشت

این به این معنا نیست که “چپ” انقلابی دست از کوشش برای به “چپ” کشاندن جبهه ضددیکتاتوری بکشد. بلکه سخن بر این است که نمی توان با شرط گذاشتن جبهه ضددیکتاتوری را به “چپ” کشاند، ولی “چپ” می تواند با انجام کار سوسیالیستی خود، آن چنان پایگاه اجتماعی خود را در جامعه نیرومند کند که با بودن خود در جبهه ضددیکتاتوری آماج های این جبهه را به “چپ” بکشاند. باید بادآوری شود که “چپ” انقلابی نمی تواند مکانیکی و سنگین تر از جایگاه خود در جامعه و بیشتر از توانایی خود برای بسیج توده ها، جبهه ضددیکتاتوری را به “چپ” بکشاند.

سنگینی یک “چپ” یکپارچه و هماهنگ که توان بسیج نیروهای زمینی خود را دارد و ان ها را می تواند هنگام نیاز به میدان بیاورد، می تواند چنان در جبهه ضددیکتاتوری برجسته شود که این جبهه را خواه و ناخواه به  “چپ” می کشاند. ما دیدیم که بر پا نگرفتن جبهه متحد خلق پس از انقلاب چه زیان هایی به توده رسانده است و سرانجام آن شکست انقلاب بوده است. آن چه که روشن است این است که نمی توان برای برپایی و نیرومند کردن این جبهه “چپ” تا فردای واژگونی رژیم ولایی شکیبا و بردبار بود. می توان و باید یک جبهه متحد “چپ”های انقلابی را از هم اکنون ساخت. بدین گونه نیروهای غیرپرولتری در جبهه ضددیکتاتوری چه بخواهند و چه نخواهند سنگینی یک “چپ” انقلابی متحد را در این جبهه در می یابند.

بنابراین برای برپایی جبهه ضددیکتاتوری نیازی به کنار گذاشتن گسترش آگاهی سوسیالیستی در میان کارگران و دیگر طبقه های رنجبر نیست. “چپ” انقلابی به جای شرط گذاشتن برای دیگر نیروهای غیروابسته ضددیکتاتوری در جبهه ی ضددیکتاتوری، باید برای سنگین کردن جایگاه خود در این جبهه، آگاهی رسانی سوسیالیستی خود را میان طبقه های رنجبر گسترش دهد. این کار را نمی توان به فردای پیروزی انقلاب واگذار کرد. از این رو باید دیدگاه سوسیالیستی را به پیش رو گذاشت با این آگاهی، که پیاده کردن آن وابسته به شرط هایی است که شاید هم اکنون در جامعه نباشد.




جایگاه طبقه کارگر در انقلاب ملی- دموکراتیک

مقاله ۸/۹۹

۲۵ فروردین ۱۳۹۹، ۱۳ آوریل ۲۰۲۰

پیش گفتار

گفتگو در باره ی مرحله انقلاب و روشن کردن سویه های گوناگون آن یکی از کارهای برجسته انقلابی ها است. برآمد این گفتگو گذاشتن یک چارچوب کلان است که در آن استراتژی  و هدف هایی که در پیش روی ما است روشن و تاکتیک های رسیدن به این اماج ها آشکار می شوند. هیچگاه نباید این گفتگو را همچون یک کار تجریدی و جدا از کارپایه سیاسی ما دانست. با پیوند دیالکتیکی میان مقوله ها و جهان عینی بیرون و کاربرد مشخص آن در شرایط مشخص می توان از  تجرید (آهنجش)  (Abstraction) این گونه مقوله ها کاست.

مرحله انقلاب

هنگامی که ما سخن از مرحله انقلاب می کنیم، باید به دو دیدگاه گوناگون که با دیدگاه حزب توده ی ایران هم خوانی ندارند، نیز بپردازیم. می توان کوتاه این دو دیدگاه را “چپ” و “راست” خواند.

“چپ” ها از نبرد طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی دریافت خشکی دارند. آن ها تنها تضاد میان کار و سرمایه را در جامعه می بینند و با یک چشمی و بزرگ نمایی آن، پیاده سازی سوسیالیسم آنی را راه حل این تضاد می دانند. آن ها تضادهای دیگر را یا نمی بینند و یا برجسته نمی دانند. افزون بر این حتا اگر  تضاد کار و سرمایه تنها تضاد برجسته در جامعه می بود، آن ها نیازی به پیش زمینه سازی برای پیاده کردن سوسیالیسم نمی بینند. آنها در نمی یابند که این درست است که سرمایه داری پایه ی مادی برای سوسیالیسم را می آفریند، ولی مناسبات سوسیالیستی در تولید اجتماعی تنها پس از انقلاب سیاسی و اندک اندک انجام پذیر است. پیشرفت روابط سوسیالیستی در جامعه ای که به سیستم بهره برداری اقتصادی پایان می دهد، نمی تواند پیش از به دست گرفتن قدرت دولتی آغاز شود. “چپ” ها از اندوخته های به جا مانده از “نپ”  “New Economic Policy” اقتصادی لنین و آموخته های نوین جمهوری خلق چین برای ساختن دراز زمان پیش سازه های سوسیالیسم چیزی یاد نگرفته اند.   

“راست” ها مرحله انقلاب را بورژوا- دموکراتیک می دانند، و بدین گونه سرشت آزادی خواهی را برجسته و از عدالت اجتماعی جدا می کنند و عدالت اجتماعی  را به  نادرست، وظیفه انقلاب سوسیالیستی می دانند. دستور کار انقلاب بورژوا- دموکراتیک فراتر از یک جامعه سرمایه داری غیرمذهبی نمی باشد.

برپایی دموکراسی بورژوایی که از هدف های بنیانی انقلاب بورژوازی دموکراتیک است نیاز به شرکت بیشتر مردم در روند دموکراسی سازی میهن دارد، ولی باید پرسید که در کشوری مانند کشور ما که کمر بیشتر مردم  زیر نابرابری های بزرگ اجتماعی شکسته است، این کار چگونه شدنی است؟ رنجبران نمی توانند همزمان با کار شبانه روزی برای تهیه نان برای خانواده، در روند دموکراسی سازی کوشا باشند. بدین گونه یک دموکراسی که بیشتر مردم از نداری و کار سخت نمی توانند در شکوفایی آن کوشا باشند، پس از کوتاه زمانی زیر فرمان ازمابهتران و نخبگان می رود.  آن هایی که مرحله انقلاب را انقلاب بورژوا- دموکراتیک می دانند، باید بتوانند پاسخ دهند که چگونه پس از ۴۵ سال جامعه ما به پس بر گشته است و گویا تنها نیاز به بهبودها و دگرگونی های دارد که فراتر از یک جامعه سرمایه داری غیرمذهبی نمی باشد. چرا دسته های گوناگون بورژوازی خواست و توان انجام وظیفه تاریخی خود برای دستیابی به حقوق های بورژوا- دموکراتیک مردم را تاکنون نداشته اند؟

انقلاب ملی- دموکراتیک

اندیشمندان و دانشمندان حزب توده ی ایران سال ها پیش بی آن که به “چپ روی” و یا “راست روی” دچار شوند، مرحله انقلاب را ملی – دموکراتیک خواندند. بسیاری از نیروهایی که در این سال ها بخشی از گردان جهانی اندیشه ی “راست” سوسیال دموکراسی شده اند، در آن سال ها حزب ما را گروهی “رویزیونیست”  و “راست گرا” می دانستند.

مقوله ملی- دموکراتیک اما ساخته حزب توده ی ایران نبوده است بلکه پشتوانه آن آموزش از اندوخته های جهانی وسازگاری آن آموخته ها با شرایط ویژه میهن ما بوده است. انقلاب ملی- دمکراتیک کوتاه ترین و خردمندانه ترین راه کشورهای “در حال رشد” به سوسیالیسم است. در این مرحله جامعه اندک اندک از اقتصاد سیاسی سرمایه داری دوری می گزیند و با پایه گذاری پیش زمینه های مادی و فرهنگی آهسته به سوی سوسیالیسم می رود.

 دنیا، نشریه تئوریک و سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران، در ارتباط با استراتژی و تاکتیک و خط مشی حزب، درباره ی مرحله انقلاب در ایران شناسه (تعریف) فراگیری (جامع) به خواننده می دهد:

«…اکنون کشور ما در مرحله ملی و دموکراتیک انقلاب اجتماعی قرار دارد. به عبارت دیگر، هدف تحول انقلابی کشور در مرحله ی کنونی عبارتست از انتقال قدرت حاکمه از دست طبقات و قشرهای ارتجاعی (سرمایه داران وابسته به امپریالیسم- ملاکان و قشر فوقانی و نصب داران لشگری و کشوری) به دست طبقات و قشرهای ملی و دمکراتیک (کارگران- دهقانان- سایر زحمتکشان شهری- قشر مهمی از روشنفکران و کارمندان ادارات و موسسلت صنعتی، کشاورزی و بازرگانی- خرده بورژوازی و سرمایه داران ملی. .. (دنیا، دوره دوم، سال هفتم، ۴، زمستان ۱۳۴۵)

نیروهای پیش ران (محرکه) انقلاب ملی- دموکراتیک طبقه کارگر، خرده بورژوازی، بورژوازی ملی، ستم دیدگان جامعه، لایه های گوناگون میانی، از میان آن ها دانشجویان، کارشناسان، زنان، جوانان، بیکاران، و خلق های زیر ستم هستند. این نیروها نیاز به همگامی و هماهنگی در نبرد  پابرجای خود برای شکست دادن ستمگران و بهره کشان دارند.

این دیدگاه رهبران گذشته حزب توده ی ایران بار دیگر از سوی نمایندگان ششمین کنگره حزب توده ایران در سال ١٣٩١، پذیرفته و در سیاست حزب بازتاب داده شده است. کنگره ششم مرحله کنونی فرازمندی انقلابی جامعه ی میهن ما را «مرحله ملی- دموکراتیک» خوانده است.

هدف بنیانی انقلاب ملی- دمکراتیک حل تضاد سه گانه است. یک- میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر؛ دو- میان سیاست نواستعماری امپریالیست ها  و طبقه های همکار درونی آن ها  و جنبش ملی و جهانی در برابر امپریالیسم؛ سه- میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی و طبقه سرمایه داری انحصاری ( بورژوازی بوروکرات و تجاری و مالی).

این سه تضاد ریشه در تضادهای حل نشده انقلاب ملی- دموکراتیک بهمن سال ۱۳۵۷ و با هم پیوند دیالکتیکی و ارگانیک دارند. 

بخش دموکراتیک مرحله ملی- دموکراتیک تنها پیوند با آزادی های سیاسی ندارد بلکه  به بهبود زندگی کارگران، رنجبران، تنگ دستان و تهی دستان نیز پیوند دارد. بنابراین جدا کردن بخش دموکراتیک از عدالت اجتماعی یک برداشت مکانیکی از  مقوله آزادی است. 

خواست های دموکراتیک که نشانه ژرف شدن تضاد مردم با ستمگران است،  به خواست ”بینابینی“ دگردیسه می کند که تنها با گذار از دیکتاتوری می توان به ان دست یافت. نشانه های پیوند و همکاری ولی فقیه و دستگاه سرمایه داری از زیر هزاران پرده تاریک نیز نمایان است. گامی که در آغاز انقلاب با ملی کردن بازرگانی خارجی، بانک ها ووو در راه عدالت اجتماعی برداشته شده بود، با از میان برداشتن ولایتی اصل های پیشرو قانون اساسی و پیاده کردن دستورهای بانک جهانی و صندوق بین الملی پول با اقتصاد نئولیبرالی به پس برگرداننده شد. چه کسی به جز ولایت فقیه می توانست اصل های ٤٣ و ٤٤ را از قانون اساسی بردارد و درهای اقتصاد کشور راه برای پیاده کردن سیاست نئولیبرالی باز کند؟ 

دستیابی به خواست های دموکراتیک مانند آزادی سازمان ها و حزب ها و سندیکاهای آزاد کارگری، در زیر سایه ستم ولایی فرمانروا که برای نگهداری نظام سرمایه داری وابسته به ”اقتصاد سیاسی“ جهانی ی امپریالیستی کار می کند، شدنی نیست. دولت و دستگاه سیاسی و سرکوبگر آن یک ابزار طبقه ی اقتصادی فرمانروا است، حتا نبرد اقتصادی کارگران نمی تواند خود را از درگیری های گسترده تر سیاسی دور کند.

به دلیل این که همه ی لایه های بورژوازی انگلی، آینده خود را در پیوند هر چه بیشتر با انحصارهای امپریالیستی و آمیزش با سرمایه جهانی می بیند، ویژگی ملی و ضد دیکتاتوری انقلاب هم بهم گره خورده است. نمی توان دیکتاتوری را بدون ضربه زدن به نهاد سرمایه داری ساختار آن و سیاست ضد ملی آن از بین برد.

یکی از هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک نگه داشت یک پارچگی ایران است. دسترسی به این هدف نیاز به نبرد با ایدئولوژی امپریالیسم برای پراکندگی و جدایی میان خلق های میهن دارد. ولی همزمان ویژگی ضدامپریالیستی مرحله ی ملی- دموکراتیک نبرد رهایی بخش، کشورهای پیرامونی را در برابر یورش سرمایهِ مالی امپریالیستی نیز در بر می گیرد. بهره کشی امپریالیستی امروز زیر نام جهانی شدن (Globalisation) انجام می گیرد که پیامد آن گسترش بازار جهانی و افزایش چشمگیر سرمایه گذاری، تولید و فروش است. نئولیبرال های میهن ما با پیوند خود به سرمایه جهانی و پیاده کردن دستورهای بنگاه های وابسته به سرمایه داری جهانی، منافع ملی و استقلال کشور را به فروش می گذارند. به کار بردن واژه “ملی” نشان دادن ویژگی و سرشت ملیِ نهفته در نبرد طبقاتی نیز هست. بنابراین راه نبرد ضد امپریالیستی از دالان پیکار ضددیکتاتوری می گذرد. همکاری و همیاری همه ی خلق های سرزمین کهنسال ما در نبرد ضدامپریالیستی هم برای نگهداری از مرزها و هم  برای پایه گذاری اقتصاد ملی نیرومند است.

برنامه جایگزینی برای حل این تضادها 

در زیر بخش کوچکی از برنامه ی پذیرفته شده کنگره ششم برای جایگزینی را می خوانیم.

اگر ما هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک را دسته بندی کنیم، آن هنگام روشن می شود که نمی توان به این هدف ها تنها با برپایی یک اتحاد گسترده اجتماعی رسید بلکه باید به وظیفه سوسیالیستی خود برای فراهم کردن رهبری طبقه کارگر نیز پرداخت.

در زیر به دسته بندی بخشی از ویژگی های کلیدیِ برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک که کنگره ششم حزب توده ایران آن را پذیرفت و در دستور کار گذاشت، می پردازیم.

دگرگون کردن ساختار فاسد اداری؛ ایجاد نظام اداری دموکراتیک؛ شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی؛ مبارزه برای محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک؛ گسترش فعالیت های اقتصادی و تولید کالاها؛ محو نقش محوری فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی ؛ محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی؛ محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ؛ اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان؛ عدالت اجتماعی؛ نظام مالیاتی مترقی؛ نظارت بر بازرگانی خارجی؛ قانون های ارضی با سهیم کردن مستقیم دهقان در مالکیت و سود؛ حفظ محیط زیست؛

این درست است که این برنامه می تواند با نکته سنجی و واکاوی ژرف گسترده تر، باریک بین و تیزنگرتر شود، ولی تا انجام این کار ما یک کارپایه ی شایسته ای هم اکنون برای سنجش کارهایی که باید کرد، داریم.

اقتصاد سیاسی برنامه جایگزینی

سال ها دیدگاه ویژه ای در میان برخی از توده ای ها سنگینی می کرد. برخی ها بر این باور بودند که گویا «در شرایط کنونی، گذار از سرمایه داری در ایران» شدنی نیست، چرا که به گفته ی آن ها سوی گیری غیرسرمایه داری اقتصادی بی آن که از پشتیبانی یک اردوگاه نیرومند سوسیالیستی برخوردار باشد به پیروزی نخواهد انجامید (نگارنده در نوشته ای علمی نبودن این فرضیه را نشان داده است).

نمی توان مرحله کنونی انقلاب را ملی- دموکراتیک دانست و تنها راه رشد سرمایه داری را برای آینده میهن در جهان کنونی شدنی دانست. نمی توان مرحله کنونی انقلاب را ملی- دموکراتیک دانست و همزمان به دلیل های گوناگون تنها سوی “دموکراتیک” جنبش را برجسته کرد و برای به انجام رساندن این کار تنها به اتحادهای گسترده اجتماعی بها داد.

همان گونه که در بالا دیده ایم، انقلاب ملی و دمکراتیک باید درونمایه اجتماعی داشته باشد که بازتاب کننده آرمان های آزادی خواهی و برپایی برابری اجتماعی نیز است. جایگزین اقتصادی که انقلاب ملی و دمکراتیک پیشنهاد می کند، یک برنامه رادیکال است که پایه های ساختاری جمهوری اسلامی را از جمله راه رشد اقتصادی را باید دگرگون کند. 

پرسش بنیانی این است که آیا دستیابی به هدف های بالا با انقلابی که سوی گیری سرمایه داری داشته باشد، شدنی است؟ ما بر این باور هستیم که یک انقلاب ملی و دموکراتیک در راستای غیرسرمایه داری، تنها راه برای دستیابی به هدف های آن می باشد. تجربه دموکراسی آفریقای جنوبی به ما آموخته است که نمی توان تنها با کمک به نداران و بهبود زندگی تنگ دستان، انقلاب ملی و دموکراتیک  را به پیروزی رساند. اندوخته های انقلاب بهمن و انقلاب افریقای جنوبی به ما نشان می دهد که بدون راه رشد غیرسرمایه داری پس از گذشت زمان اندکی نه آزادی می ماند و نه عدالت اجتماعی. انقلاب ملی و دموکراتیک باید برای پیاده کردن عدالت اجتماعی به چالش های در باره نقش دولت، مالکیت و شکاف های اجتماعی بپردازد.

آماج پایانی ما رهبری طبقه کارگر برای دستیابی به هدف استراتژیک برای پایه گذاری یک جمهوری سوسیالیستی است  و راه رسیدن به آن به انجام رساندن هدف های انقلاب دموکراتیک و ملی است که پیوندی جدایی ناپذیر با سوسیالیسم دارد.    

آیا کسی باور دارد دستیابی و پابرجایی این دگرگونی های ژرف بی رهبری طبقه کارگر شدنی است؟

نقش طبقه کارگر در انقلاب ملی و دمکراتیک

برخی ها آگاهانه رهبری طبقه کارگر در انقلاب‌های ملی- دمکراتیک را برابر با انقلاب سوسیالیستی می دانند، و ما را برای برنامه ریزی کردن و سازماندهی به دست گرفتن هژمونی پیش از واژگونی دیکتاتوری سرزنش می کنند. اندوخته های پیکار رهایی بخش اما به ما می آموزد که هژمونی طبقه کارگر در انقلاب‌های ملی- دمکراتیک رسیدن به هدف های آن را آسان تر می کند. برداشت برخی ها از انقلاب ملی- دموکراتیک کوشش برای برپایی یک اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه ”دموکراتیک“ است. پرسش اما این است که آیا می توان در شرایط فرمانروایی نظام مالی و اقتصادی- اجتماعی جهانی امپریالیستی از یک سرمایه داری ”دموکراتیک“ سخن گفت؟  سرنوشت غم انگیز سرمایه داری ”دموکراتیک“ در کشورهای زادگاه خود یعنی اسکاندیناوی چیزی دیگری به ما نشان می دهد!

هژمونی طبقه ی کارگر در انقلاب ملی- دمکراتیک چنان نقش سازنده ای در نبرد فرهنگی- طبقاتی در جامعه خواهد داشت که پیش زمینه های دگرگونی های  بنیادین و پیشرو در جامعه را پایه گزاری می کند، و گرنه انقلاب سیاسی در پیش در ایران، همانند «بهار عربی»، نه برای توده های رنجبر و نه برای آزادی خواهان ارمغانی خواهد داشت.

شکست فرارویی انقلاب از پیروزی سیاسی به دگرگونی های ریشه ای اقتصادی- اجتماعی نشانگر این است که با این که صنعت های بزرگ و بانک ها ملی شده بود، بند «ج» و «د»، افزایش حداقل دستمزدها، بازرسی دولت بر بازرگانی خارجی، و و و بخشی از کارهای انجام شده پس از انقلاب بود، ولی چون طبقه کارگر و نمایندگانش در دستگاه فرمانروایی جامعه شرکت نداشتند، این دستاوردها نتوانست پایدار شود و سرانجام به پس برگرداننده شد.

طبقه کارگر در نظام سرمایه داری کنونی پرتوان ترین، استوارترین و خواستارترین طبقه برای دگرگونی ژرف اقتصادی- اجتماعی است.  زندگی طبقآتی کارگران به اقتصاد تولیدی وابسته است. بنابراین طبقه کارگر پایدارترین نیرو در پیکار با سرمایه داری انگلی است. 

کارگران کار جمعی می کنند، سازماندهی جمعی را می دانند، راه حل های جمعی می شناسند و در جاهای استراتژیک اقتصاد و تولیدهای کلیدی جایگاه بسیار برجسته تری از دیگران دارند، بدین گونه طبقه کارگر برای رهبری پیکار دموکراتیک ملی از دیگر طبقه ها شایسته تر هست. طبقه کارگر بزرگ و با آگاهی طبقاتی بزرگترین دارایی انقلاب ملی و دموکراتیک است.

در شرایط فشار به سندیکاهای آزاد کارگری و ناتوانی نیروهای کارگری در سازماندهی و آموزش طبقه کارگر در کلیت آن، این طبقه هنوز نتوانسته است نقش شایسته و درخور  جایگاه طبقاتی- تاریخی خود بازی کند. باید همه نیروهای کارگری دست در دست هم تلاش کنند که با سازماندهی طبقه کارگر، رهبری آن را در یکپارچه کردن و هماهنگی اعتراض های پراکنده دیگر لایه های زیر ستم و فشار اقتصادی تضمین کنند.

آگاهی رسانی طبقاتی به طبقه کارگر برای فراهم کردن شرایط پیشرفت جامعه و انجام وظیفه ها و هدف های دموکراتیک ملی پس از انقلاب نیز مهم است. طبقه کارگر باید نقش برتر خود را در دولت پس از انقلاب پابرجا کند و پاسدار این باشد که سیاست دولت دموکراتیک ملی با خواست مردم برای بهبود زندگی هماهنگ است و دولت برنامه ای برای از بین بردن کنترل انحصاری بر اقتصاد و پیاده کردن سیاست های اقتصادی بر پایه نیازهای مردم دارد.

برای جلوگیری از پیاده سازی دوباره یک گونه سرمایه داری، همان گونه که گفته شد، طبقه کارگر باید از پشت گرمی و باور بخش های دیگری از مردم زحمتکش به برنامه های خود برخوردار گردد. توده های روستایی بدون زمین، بخش هایی از روشنفکران، دانشجویان، جوانان و زنان (به عنوان گروه های اجتماعی) و برخی از شرکت داران و بازرگانان کوچک و بورژوازی ملی از آن هایی هستند که طبقه کارگر باید برای جلب اعتماد آن ها بکوشد.

آن چه که بر انقلاب ما و نبرد رهایی بخش آفریقای جنوبی گذشته است، نشان می دهد که حتا هژمونی دمکرات های انقلابی چپ و شرکت کمونیست ها در دولت ملی و دموکراتیک به خودی خود هموار کننده جاده سوسیالیسم نیست. برای هموار کردن جاده سوسیالیسم نبردی سخت و همواره در جریان است که از هم اکنون برای کسب هژمونی در انقلاب ملی و دمکراتیک آغاز می شود و تا برپایی سوسیالیسم باید دنبال شود. پافشاری برای روشن کردن نقش هژمونی پرولتاریا در مرحله ی انقلاب ملی- دمکراتیک از سوی حزب توده ایران، به معنای دستیابی آنی به این هژمونی نیست.

پایان سخن

انقلاب ملی- دموکراتیک درمیهن ما، مبارزه علیه ستم مذهبی که مضمون طبقاتی، ضدامپریالیستی و سمت گیری غیرسرمایه داری دارد. یکی از ویژگی های انقلاب ملی و دموکراتیک سرشت ضدسرمایه داری آن است.  پیکار با ستم  مذهبی و پایگاه طبقاتی آن بدون نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی کارساز نیست. یادمان باشد که نبرد ضددیکتاتوری  یکی از سه هدف انقلاب ملی- دمکراتیک ایران است. افزون بر وظیفه دموکراتیک، سازماندهی پیکار اقتصادی و طبقاتی کارگران و انجام وظیفه سوسیالیستی نیز بر دوش حزب توده ایران سنگینی می کند.  

ان چه که به حزب طبقه کارگر برمی گردد، رویکرد مکانیکی و “تقدم و تاخر” میان هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک درست نیست.

نقش مستقل طبقه کارگر و همکاری و همگامی آن با دیگر طبقه های جامعه ما، با سه بخش کلیدی پیکار حزب سیاسی طبقه کارگر پیوند دارد. یک- مبارزه سیاسی و آزادی خواهی، دو- مبارزه اقتصادی و جنبش کارگری و سه- مبارزه سوسیالیستی.

حزب طبقه کارگر از یک سو با دیگر طبقه ها و لایه های جامعه در نبرد ضددیکتاتوری همکاری می کند و از سوی دیگر باید برای به انجام رساندن دیگر هدف های ملی و دموکراتیک انقلاب برای سازماندهی طبقه های زحمتکش و لایه های پیشرو کوشش کند. از همین اکنون باید تلاش کرد که طبقه کارگر هم چون نیروی اجتماعی پیشرو در اتحاد برای آزادسازی شرایط بسته و دیکتاتوری در جامعه، میان طبقه ها جایگاه برتری از دیگران به دست آورد. ما باید از هم اکنون آگاهی سوسیالیستی را میان کارگران و همچنین در میان رنجبران روستایی و لایه های میانی گسترش دهیم. با این کار بخت این که  طبقه کارگر، طبقه اجتماعی سیاسی پیروز و پرتوان پسا جمهوری اسلامی باشد، بیشتر می شود. این تلاش آگاهانه خود به خود به معنای سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی-دموکراتیک نیست، ولی دست کم ما وظیفه خود را انجام داده ایم و پیش از آغاز بازی خود را باخته ندانسته ایم.