“چپ” و ”من گرایی” نئولیبرالیسم!

مقاله شماره 39/ ۹۸
۱۱ بهمن۱۳۹۸ -۳۱ ژانویه ۲۰۲۰

پیش گفتار

در دنیای امروز ما ایدولوژی طبقه بورژوازی با پوشش نئولیبرالیسم نمایان می شود.”من گرایی” دل تپنده ایدولوژی نئولیبرالیسم است. میان همه ی پندارهای نئولیبرالی، این ایده که ما می توانیم زندگی خودمان را جدا از دیگران به بهترین روش سازمان دهیم از همه بدتر و زیان آورتر است. گرامشی با شور بسیار از آشتی ناپذیری ایدولوژیک طبقه بورژوازی و طبقه کارگر می گوید. بنابراین میان دیدگاه “من گرایی” نئولیبرالیستی و دیدگاه “جمع گرایانه” سوسیالیستی تنش های آشتی ناپذیری وجود دارد.    

همه ی “چپ”ها از آماج های اقتصادی- اجتماعی نئولیبرالیسم اگاه هستند و با آن نبرد می کنند. “چپ” سوسیالیستی برای بهروزی جمع می رزمد و در این راه جان‌فشانی های بسیاری کرده است و هم چنان می کند.   

اما آیا ما آمادگی نبرد با فرهنگ نئولیبرالی در جامعه را داریم؟

گرامشی می گویید که طبقه پرولتاریا با پافشاری بر حق جامعه و کار جمعی، برای رهایی خود می جنگد و به جای آزادی و کنش فردی، به آزادی و کنش سیستماتیک و سازماندهی شده می اندیشد که در آن آزادی فردی با آزادی جمعی پیوند دیالکتیکی دارد.

پرسش این است که آیا پیشاهنگان ایرانی طبقه کارگر، توان انجام این کار را دارند و در این راه گام می گذارند؟

بگذارید برای پاسخ به این پرسش کلیدی نخست به تاریخچه و برجستگی ”من گرایی” در جهان بینی نئولیبرالی بورژوزی نگاهی داشته باشیم. و پس از آن به بررسی آمادگی تئوریک مارکسیسم برای این نبرد بپردازیم و در پایان گذری داشته باشیم به این که آیا کنش ”چپ” های ایران با پیکار علیه فرهنگ نئولیبرالیستی همخوانی دارد.

نئولیبرالیسم و ”من گرایی”

در دسته بندی جهانبینی ها می توان گفت که تنها دو جهان بینی کلان با زیرگروه های بیشماری روبروی هم ایستاده اند. جهان بینی “من گرایی” که جهان بینی بورژوزی است و جهان بینی “جمع گرایی” که جهان بینی پرولتاریا است. پس مانده های دیگر را می توان از زیر گونه های این دو جهان بینی کلان دانست. 

تاریخ انسان، انسانی پرورش داده بود که در آن کشش به سوی جمع و همکاری با یکدیگر در مغز او نهادینه شده بود. ماهنامه Physiology & Behaviour  به بررسی پژوهشی پرداخت که در آن نشان داده می شود که حتا میمون ها هم درد تن را می پذیرند تا تنها و به دور از جمع نباشند. ولی گویا این گونه است که گرگ نئولیبرالیسم در چند دهه به آروزی خود در باره ی درهم دریدن این خوی والای انسانی رسیده است و ویژگی همگرایی را پاره پاره کرده است. 

جهان بینی بورژوازی و دانشمندان آن به آن اندازه نابخرد نیستند که ویژگی اجتماعی انسان را نپذیرند. ولی به زبان شعارانه رفیق طبری بر این باور هستند که هر کسی خود را خوشبخت کند تا جامعه خوشبخت شود. و یا همانگونه که یک زبانزد اروپایی می گوید، هر کسی آهنگر خوشبختی خود است. 

پس جا دارد که از خود پرسید که نئولیبرالیسم برای نگه داری هژمونی طبقاتی خود برای “مهندسی” چه گونه انسانی برنامه می چیند؟

نئولیبرالیسم به چه گونه هویت انسانی نیاز دارد و به دنبال چه گونه انسانی است؟  چه نگرشی انسان ها باید در باره همدیگر و جامعه داشته باشند تا نئولیبرالیسم  بتواند پیوسته خود را بازآفرینی کند؟ نئولیبرالیسم می کوشد چه گونه روانی به انسان دهد؟  

نئولیبرالیسم تنها یک خط سیاسی نیست که ده های پیش مارگرت تاچر و رونالد ریگان پیاده کرده بودند. نئولیبرالیسم شیوه سازماندهی سرمایه داری در هزاره ما است. نئولیبرالیسم شبکه ای از چگونگی گردانش (مدیریت) شیوه تولید، سیاست های دولتی و شهری، چارچوب آموزشی است که فرهنگ و ارزش ها و هنجارهایی را که کیستی (هویت) انسان را ریختگری می کند نیز در بر می گیرد. این شیوه ها بخشی از تکنیک ها و تاکتیک های سازمان دهی در نظام سرمایه داری است که با پشتیبانی و همکاری یکدیگر همچون یک شبکه مویرگی در تن جامعه گسترش می یابد و ویژگی های ساختار اقتصادی- اجتماعی را در انسان نهادینه می کند. به سخنی دیگر شیوه تولید (مالکیت خصوصی بر افزار تولید)، فرهنگی می سازد که در آن بیماری واگیر “من گرایی” انسان ها را در همه ی پهنه ها به “من”های جدا و سوا از هم دگرگون می کند.  

زیرساخت اقتصادی- اجتماعی که نئولیبرالیسم ساخته است کمک کننده این روند بوده است، اما ایدولوژی نئولیبرایسم نیز همراه با این فناوری ها به خورد توده ها داده شده است. با این که بهزیستی ما با زندگی دیگران پیوند گسست ناپذیر دارد و در یاخته های ما جای گرفته است، ولی نئولیبرالیسم با همه ی گردان های فرهنگی خود به پرورش و آموزش خوی ها و ویژگی هایی در انسان ها پرداخته است که به سوی دیگری می رود و انسانی از گونه ای دگر می سازد. 

نئولیبرالیسم می خواهد چارچوب و ساختاری فراهم کند که در آن انسان بخشی از یک جامعه اجتماعی نیست و همچون یک نهاد جدا از جامعه خود را می سازد و برای خوشبختی خود برنامه می ریزد و آن را به تنهایی پیاده می کند. هر کس در راه بهروزی خود، به دیگران به اندازه ای نیاز دارد که در راه پیاده کردن برنامه های بالابری به او کمک می کنند. بدین گونه انسان در تاریک خانه تنهایی خود از “بند” همکاری با دیگران “آزاد” می شود. 

کارگر آزاد است که “آزادانه” نیروی کار خود را در بازار بفروشد و “آزادانه” بهره ده شود. اما انسان جامعه نئولیبرال تنها تولید کننده نیست بلکه خریدکننده (مصرف کننده) نیز هست. در بازاری که همواره از کالاهای گوناگون انباشته می شود، انسان خریدکننده ارج و ارزش فزاینده ای پیدا می کند. تولید کالا کار آسانی است- فروش آن دشوار. اگر نظم و انضباط، تکنیک های سرمایه داری در تولید است، اغواگری و آفرینش نیاز، تکنیک های بازار سرمایه داری برای خرید هستند. 

انسان جامعه نئولیبرال یک خریدار در بازاری است که پیوسته گسترش می یابد و ژرف تر می شود. بازاریابی در همه ی پیوندهای انسانی ریشه می دواند و دوستی ها با ترازوی بازار اندازه گیری می شوند. انسان ها با هم بازاری منشانه (کاسب کارانه) بر خورد می کنند. پرستاری، نگه داری و آموزش و پرورش از دست جامعه ربوده می شود و به بخش خصوصی سپرده می شود. انسان ها نگهداری، بهداشت و آموزش را همچون کالاهای زرین در بازار آزاد می خرند. زمان آزاد ما و کنش های فرهنگی ما همه بخشی از بازار سرمایه داری شده اند. 

شرکت های پیشرو فراکشوری در همه ی زمینه ها، کالاهای خدماتی می فروشند. ورزش، گردش، فیلم و روزنامه همه در بازار جهانی فروخته می شوند. آگهی ها ما را فرامی خوانند که برای ساختن کیستی (هویت) خود کالاهای ویژه را با تن خود به نمایش گذاریم.
درهم آمیزی “من گرایی” با “خرید”، انسان نئولیبرالی نوینی آفرید که جامعه شناسان آن را “homo konsumos” “انسان مصرف کننده” می خوانند. 

سیستم آموزش و پرورش هر روز بیشتر رقابتی می شود. انسان در بازار کار هر روز با بیم بیکاری و اندوه از دست دادن همکاران و نداشتن توان تهیه نان برای خانواده روبرو است. در این دستگاه، انسان برای زنده ماندن پیوسته در جنگ با دیگران است، کارگر همیشگی با کارگر گذرا؛ کارگر کشور با کارگر کوچ گر؛ کارگر مرد با کارگر زن؛ کارگر جوان با کارگر سال خورده وووو. زیر ساختارهای نئولیبرالی به گونه ایی ساخته شده است که چه بخواهی و چه نه خواهی برای زنده ماندن باید گرگ دیگری شوی. بیکاران و تنگ دستان به جای شورش گناه خود را، همان گونه که نئولیبرالیسم به ان ها یاد داده است، پذیرفته اند و می دانند که چون باهوش و پرکار نبوده اند به این درد دچار شده اند.  مصرف گرایی، جای حس بهروزی و خوشبختی که انسان با بودن با جمع به آن دست می یافت، را گرفت. مصرف گرایی، نه تنها انسان ها را برای مصرف بیشتر به جان هم انداخته است بلکه تنها آماج والای زندگی انسانی  شده است. بنگاه های بزرگ آگهی سازی پیوسته و همواره چشم، گوش و مغز و روان ما را پر از انگیزه خریدن می کنند. ز گهواره تا گور بخر. راستش سرمایه هیچ دلبستگی به مصرف ندارد، برایش خرید برجسته است؛ چه چیزی خریدن چندان برجسته نیست؛  کنش خریدن، بنیان و بنیاد سرشت انسانی شده است. بخر و بینداز ولی باز بخر. 

فرهنگ نئولیبراالیسم آن چنان “من گرایی” و “درون گرایی” را همه گیر و سراسری کرده است که برایند آن افزایش بیماری های روانی همچون افسردگی، خود آسیب زنی و تنهایی شده است که در سراسر جهان همچون زالویی خون همگرایی و همجوشی انسان‌ها را با یک دیگر می مکد. در این دنیایی که این چنین ساخته و پرداخته شده است آیا جای شگفتی است که جوانان ما به جای چشیدن نوشابه گوارای همگرایی، همسویی و همبودی با یکدیگر در گرداب دریای  تنهایی فرو می روند. بسیاری از پژوهش های اجتماعی نشان می دهد که آسیب های اجتماعی در سیستم عصبی انسان ته نشین می شود. تنهایی با افسردگی، خودکشی،  آسیمه سری (اضطراب)  و بی خوابی همراه است. تنهایی حتا هوش کندی، فشار خون بالا، دشواری های قلبی، کم توانی در برابر بیماری می آفریند. ولی نئولیبرالسیم داروی تنهایی را هم با خرید داروها، سرزدن به روانشناسان به پیش می گذارد که دوباره بازار خرید را شکوفاتر می کند.

بنابر این ما می بینیم که “من گرایی” از آن دسته از ارزش ها و آموزه های نئولیبرالیسم هستند که سنگ زیرپایه و تپش دل جهان بینی سرمایه داری نوین است. ”من گرایی” با سوداگری و بهره کشی سرمایه داری چنان تنیده شده است که اندیشه جدایی آنها با هم دشوار است.

پادزهر مارکسیسم چیست؟

این گونه می نمایاند که ما چون که در جامعه نئولیبرالی سرمایه داری زندگی می کنیم، بخشی از فراورده ها و دست آموزهای فرهنگی او شده ایم. اگر ما همچون کبوتری در پرواز در چنگال تیز شهباز (عقاب) نئولیبرالیسم افتاده ایم  پس آیا چاره ای هست و اگر هست آن راه رهایی چیست و در کجاست؟  

مارکسیسم جامعه را گروهی از مردم می داند كه در یک سرزمین یگانه و با منافع کلان کمابیش همگون، با هم همکاری می کنند و برای خوشبختی هم با هم پیوند و وابستگی دارند. آن ها در این سرزمین نه تنها فراورده های مادی که حتا فراورده ای فرهنگی، برای سود جمع با هم می آفرینند و از آن بهره می گیرند. ولی در این جامعه، طبقه هایی هستند که با هم در تضاد طبقاتی هستند و برای همین هم دارای جهان بینی گوناگونی هستند که برایند آن داشتن دیدگاه های گوناگونی در باره ی چالش چگونگی داشتاری افزار تولید (مالکیت ابزار تولید) است.  

گرامشی در باره روند گسترش ”من گرایی” می گوید که بورژوازی با رهایی خود از بند فئودالیسم پرچم حق آزادی اندیشه و کنش فرد را به دست گرفت. اما بورژوازی با پیروی از طبقه فئودال دیکتاتوری تولید را با پشتیبانی از مالکیت خصوصی نگه داشت. این کار نیاز به بهره کشی از بیشترین مردم داشت که بورژوازی با دشوار ساختن توانایی طبقه کارگر برای سازماندهی این کار به سرانجام رساند. اندک اندک با گسترش بازار، فردگرایی بزرگترین پشتیبان فلسفی و هواداران اقتصادی خود را در هربرت اسپنسر  و لیبرالیست های انگلیسی پیدا کرد. کم کم آزادی اقتصادی بورژوازی چهره راستین خود را در نمای جامعه طبقاتی نشان داد.

افزار تولید در دست سرمایه است و به گفته انگلس فرهنگ جامعه، فرهنگ طبقه فرمانروا است. ولی انسان در برابر این واقعیت تاریخی، فراورده گوش به فرمان شیوه تولید نیست بلکه با آگاهی طبقاتی می تواند شیوه تولید را دگرگون کند و بدین گونه شرایط را برای آفرینش گونه دیگری از انسان فراهم کند.

جهان بینی پرولتاریا که در مارکسیسم بازتاب یافته است،  به زبان شعارانه رفیق طبری باور بر این دارد که یک انسان خوشبخت تنها در یک جامعه خوشبخت شدنی است. برای هواداران این جهان بینی خوشبختی همگانی چنان برجسته است که برای پیکار در راه ان می توان از خوشبخبتی خود گذشت. 

اما پرسش این است که چگونه ما می توانیم توده ها را برای ساختن یک جامعه خوشبخت به سوی خود بکشانیم؟

 در برابر ترفندهای بورژوازی برای بدست آوردن هژمونی فرهنگی، پرولتاریا و هواداران آن چه در چنته دارند و چه می توانند بکنند؟ گرامشی می گوید که باید با تلاش بورژوازی برای هژمونی فرهنگی، سنگر به سنگر نبرد کرد.

گرامشی پادزهر ”من گرایی” را در آموزش فرهنگ هم گرایی می بیند که وظیفه ای است که بر دوش پیشاهنگان و انجمن های کارگری سنگینی می کند. آماج نهادهای کارگری پرورش همگرایی، درست کاری، پر کاری و نوآوری است که پایه ی خشنودی و پیشرفت اندیشه روان و خوشی من می شود. انجمن های پرولتری به کارگران آموزش می دهند تا پیشرفت “من خود” و توانایی تولید را در همبستگی و همکاری ببینند. 

بنابراین، در برابر ”من گرایی” بورژوایی، گرامشی هم گرایی پرولتاریایی را پیشنهاد می کند. بدین گونه  طبقه کارگر با سازماندهی فرهنگ پرولتری ”من گرایی” بورژوازی را به من جمعی دگرگون می کند که آزادی اندیشه و کنش نوینی می سازد که در راه بهروزی دیگران نیز هست. آزادی برای همه تنها پشتیبان آزادی “من” است.

پرسش پسین این است که پیشاهنگان پرولتاریا برای آمادگی به گام گذاشتن به پهنه نبرد فرهنگی و در پایان براندازی بورژوازی  چه باید بکنند؟

چه باید کرد؟

برای انجام این کار باید دو وظیفه را که با هم پیوند دیالکتیکی دآرند روشن کرد. باید با پشتیبانی دانش های گوناگون، جامعه و پدیده های پیچیده را در آن شناخت و از این دانش برای کنش انقلابی بهره گرفت.

مارکس می گوید که اگر نمای برونی پدیده ها با سرشت درونی آن ها یکسان می بود دیگر نیازی به دانش نبود. پس برای یافتن سرشت درونی پدیده ها ما به دانش نیاز داریم. باید نمای برونی پدیده ها را کالبدشکافی کرد تا بتوان به درون آن نگاه کرد. باید با چشم دانش ریشه های پنهانی و درهم تنیده پدیده ها را در زیر زمین یافت و بررسی کرد. به زبانی دیگر، ما باید در باره پدیده ها شناخت داشته باشیم. 

گروهی شناخت حسی و تجربی (اندوخته ای) را یگانه راه شناخت می دانند- این گونه اندیشیدن را Empirisme می خوانند-. دسته ای هم نقش حس و تجربه را در روند شناخت نمی پذیرند- این گونه اندیشیدن را rationalisme  می خوانند-. این گروه شناخت منطقی را یگانه راه شناخت می دانند.  

مارکسیسم ولی بر این باور است که شناخت ما بر پایه پیوند دیالکتیکی میان شناخت حسی و منطقی ریخت می گیرد.

شناخت، بازتاب جهان پیرامون ما و قانون های آن در مغز انسان است. یعنی مارکسیسم بر این باور است که جهانی برون از مغز انسان هست و می توان آن را دریافت. حس های چندگانه ما، دانستنی های نخستین از این جهان مادی را به ما می دهند.  

دریافت ریخت والاتر حس است که در برگیرنده درهمامیزی داده های همه ی حس های چندگانه است. پس از دریافت، انگاشت انجام می گیرد که خود را از پیوند سرراست (مستقیم) از داده های حسی زمانی می رهاند و می تواند آنها را در زمانی دیگر بازآفرینی کند.  

بر پایه واکاوی خرد از داده های بدست آمده از حس، شناخت منطقی زاده می شود. سپس خرد ما، انگاره هایی در باره قانون مندی آن ها می سازد که در پراتیک کنش انسانی به آزمایش گذاشته می شود زمانی که شناخت منطقی ریخت می گیرد، آن چه که همگانی و یگانه در پدیده های همگون است بیرون آورده می شود. ما به سرشت پدیده ها و قانون های درونی آن ها دست می یابیم.  

شناخت منطقی دارای پله های مفهوم، حکم و استنتاج است. برای ساختن مفهوم باید سرشت و ویژگی های همگانی یک پدیده را بیرون آورد و نمایان کرد. این کار نیاز به تجرد دارد که خودش یک روند درازی را می پیماید. حکم، داوری در باره ی پیوند درونی مفهوم هایی است که چگونگی یک پدیده و یا چیز را به زبان می آورد. استنتاج  (برایند) یک کنش مغزی است که فرجام آن یک داوری تازه ای است از داوری های شناخت شده در باره ی یک پدیده یا چیز. روشن است که این سه پله شاخت با هم پیوند درونی و وابستگی دارند.

روند پیچیده بازتاب جهان پیرامون، در مغز یک روند روان و همیشگی است که هرگز پایانی نمی یابد ولی در هر دورانی شناخت و دانش ما در باره ی جهان پیرامون بهتر می شود و بدین گونه اندیشه ما از آن، همواره به سرشت درونی آن نزدیکتر می شود. چون پیرامون ما همواره دگرگون می شود، پس شناخت ما از آن نیز گذرا است و نمی تواند برای همیشه و فرای دگرگونی پیرامون درست باشد. به زبانی دیگر شناخت ما، یک شناخت تاریخی نیز هست.

بر پایه برخورد شناخت با پراتیک زندگی، تئوری (بازتاب منطقی پیرامون) نوینی ساخته می شود که دوباره باید در برخورد با پراتیک زندگی به آزمایش گذاشته شود. این یک روند دیالکتیکی و جاودانی، میان پراتیک و تئوری است. این یگانگی را می توان یگانگی دانش و کنش نیز دانست.       

همه ی پله های شناخت (حتا شناخت حسی)  از آغاز تا به پایان یک کار گروهی است که حتا با پیوند خود با گذشتگان ما، نیاز به دانستن در باره شیوه زندگی و اندیشه انسان های پیش از ما دارد. این کار نیاز به همکاری، گفتگو و داد و ستد داده ها و دانش آموخته و اندوخته شده دارد. شناخت انسان یک شناخت اجتماعی است، چرا که انسان یک باشنده اجتماعی است. و دانش انسانی یک کنش اجتماعی و تاریخی است. هیچ کسی در روی زمین نیست که بتواند دانش در باره ی همه ی پدیده ها، رویدادها و چیزها را در مغز خود گنجایش دهد. ولی اینکار برای جامعه انسانی بسیار آسان است.  هیچ کس در این جهان پهناور، آفریننده شناخت ما در باره پدیده های پیچیده و چیزهای رنگارنگ نیست بلکه این شناخت یک روند تاریخی است که با کنش انسان و همکاری و هم اندیشی آنها با هم بدست آمده است. حتا انیشتین نیز بردوش کسانی سوار شد که پیش از او در باره ی شناخت پدیده کهکشان  کوشش کرده بودند و او حتا در زمان خود با ریاضی دانانی پیوسته در گفتگو بود که از او ریاضی بیشتر می دانستند. 

”من گرایی” نهادینه شده در “چپ”

ما هواداران جهان بینی هستیم که می خواهد جهان را به سود جمع دگرگون کند. این هواداری وظیفه سنگینی بر دوش ما می گذارد که هم اندیشی پایه آن است. هر کسی به تنهایی نمی تواند به شناخت دربرگیرنده همه ی سویه ها و ویژگی های یک پدیده دست یابد. شناخت یک کار گروهی است. نبرد هم یک کار گروهی است.

ولی این نبرد بسیار سرنوشت ساز هم اکنون بیش از پیش در پیله تنهایی گروه ها و دسته های ”چپ” انجام می شود و کسی نه گوش به کسی می دهد و نه با کسی گفتگو می کند و نه دل و جان به همکاری دارد. 

خنده آور این است که همه ی ”چپ” ها از این پراکندگی می نالند، از نبود آن گلایه دارند، از آن می گویند و در باره آن می نویسند ولی کسی پا به پیش نمی گذارد تا کاری در این باره انجام دهد.

انگاره (فرضیه) این نوشته این است که دلیل این درماندگی را باید در نهادینه شدن ”من گرایی” نئولیبرالیسم در “چپ”ها جستجو کرد که برای خوشنودی خود، کلبه گرم و نرم خود را برای با دیگران ما شدن رها نمی کند.

“من گرایی” در تار و پود آن ها رخنه کرده است و مانند خوره ای انگیزه همکاری با دیگران را در درون آن ها تهی می کند. هر کسی جعبه درب بسته ای برای خود ساخته است تا در چارچوب تنگ و گرم آن از شنیدن نوای دیگران پرهیز کند.

خود شیفتگی درون گروهی جای خردجمعی را گرفته است و آن چنان خانه گفتگو را تنگ کرده است که حتا جایی برای هم نشینی نیست. همه “چپ” ها می دانند که برای برپا سازی هژمونی طبقه کارگر در جنبش همکاری ما می بایست از دیروز آغاز می شد حتا امروز هم دیر است. ولی انگار همه بر این باور هستند که “ماهی را هر وقت از آب بگيری تازه است”. اما سخن از این است که دریای گفتگو هر روز گل آلوده تر و زهرناک تر می شود و ماهی پیش از برون آمدن از آب از بی هوایی مرده است. 

شناخت جامعه و پیکار برای ساختاری برابر و آزاد یک کار جمعی است که به داد و ستد میان اندیشه ها و همکاری در پهنه نبرد نیاز دارد. من “دید من” را برای خود نمی خواهم تا بتوانم با دست و دلبازی دیگران را به “دید خود” رها کنم و از هر برخوردی پرهیز کنم.

برای آمادگی در نبرد فرهنگی ما باید ته مانده های ایدولوژی بورژوازی را در خود شناسایی کنیم و آن را از تن و روان خود بزداییم. ما باید خرد جمعی را جانشین “درون گرایی” کنیم که “دید خود” و “دید دیگری” را جدا از هم می بیند.

 داستان ناهم خوانی دیدگاه های ”چپ” و ناتوانی ان ها برای همکاری با هم به شعر John Godfrey Saxe می ماند که او با یادگیری ازافسانه های مردمان بومی آمریکا سروده است. داستان آن به این گونه است که شش مرد نابینا با پیلی روبرو می شوند و می خواهند بدانند که پیل همانند چیست. نابینای نخست دستی به پهلوی ستبر پیل کشید و گفت که این مانند دیوار است. نابینای دوم دستی به عاج پیل کشید و گفت که این گونه نیست این مانند یک نیزه است. نابینای سوم که دستی به خرتوم پیل کشید گفت که این مانند یک مار است. نابینای چهارم دستی به پای پیل کشید و گفت که این مانند یک درخت است. نابینای پنجم دستی به گوش پیل کشید و گفت هر کسی می داند که این یک بادبزن است. نابینای ششم که دستش به دم پیل رسید با هیجان گفت که این مانند یک ریسمان است. هر کسی با دست کشیدن به بخش کوچکی از تن تنومند پیل دریافت خود را به درستی گفت ولی این ویژگی ها برای دریافت همه ی حقیقت در باره پیل بسیار نارسا بود.

پایان سخن

نئولیبرالیسم تنها یک شیوه سازماندهی تولید نیست بلکه توپخانه ی ایدیولوژیک آن سرشت همگرایی انسان را نشانه گرفته است و پیوسته به آن شلیک می کند. برای پیکار با پیامدهای فرهنگی ناگوارا نئولیبرالی ما به راه چارهای نئولیبرالی همچون روانشناس ووو نیاز نداریم. ما به یک جهان بینی همگرا نیاز داریم که ویژگیهای انسانی انسان را ارج دهد. برای این کار ما به ساختاری نیاز داریم که داشتاری همگانی (مالکیت عمومی) را جانشین  داشتاری خصوصی کند.  زیرساختاری تازه ای باید برپا کرد که بتواند انسان نوینی با ویژگی های انسانی بیافریند.

ولی تا آن زمان باید در هر سنگر فرهنگی در برابر بورژوازی ایستاد و نبرد کرد. مارکسیسم توانایی ایدیولوژیک و دانش انقلابی برای پیروز بیرون آمدن از این پیکار دشوار را دارد. ولی مارکسیست های ایرانی با نهادینه کردن ویژگی های انسان جامعه نئولیبرال دچار آن چنان بیماری درون گرایی شده اند که آن ها را برای انجام این وظیفه ناتوان کرده است.

روشن است که هم اکنون گوناگونی چگونگی واکاوی طبقاتی و خط مشی گروه های ”چپ” یگانگی و یکپارچگی آن ها را در یک گردان نشدنی می کند ولی سخن بر این است که کسی انگیزه ای برای گفتگو و همکاری برای نزدیکی دیدگاه ها نشان نمی دهد. “من گرایان ” آن چنان سر در لاک واژه های شیفته ای چون “این دید من است” فرو برده اند که برای آشکار کردن سویه های نهفته یک پدیده نیازی به داد و ستد اندیشه ها نمی بینند.

برای دریافت سرشت پدیده ها، بزرگ کردن یک ویژگی و یا یک سویه آن درست نیست، باید با داد و ستد داده ها و رایزنی و کنکاش با یکدیگر همه ی سویه ها و ویژگی های آن را شناسایی کرد و شناخت. تنها بدین گونه شناخت ما می تواند به سرشت درونی پدیده ها نزدیک تر شود.




رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی!

مقاله شماره ۳8/ ۹۸

۳۰ دی ۱۳۹۸- ۲۰ژانویه 2020

پیش گفتار

کشته شدن فرمانده سلیمانی در یک یورش تروریستی به دست نیروهای آمریکایی در عراق بهانه ای شد برای ارزشیابی و هم سنجی دسته هایی که خود را توده ای می نامند. بیشتر نیروهای سیاسی ایران در ارزیابی از این رویداد به دو دسته بخش شده اند. یک دسته که در کنار امپریالیسم برای کشته شدن این سردار جمهوری اسلامی دست زدند و دسته دیگر که در کنار جمهوری اسلامی ایستادند و برای بی گناهی این سردار جمهوری اسلامی گریستند.

بدبختانه برخی از گروه هایی که خود را توده ایی می دانند در کنار گروه دوم ایستادند و هر چه را که از مارکسیسم و واکاوی دیالکتیکی یاد گرفته بودند به فراموشی سپردند.    

گروه هایی همچون “عدالت”، “راه توده” و ” ۱۰مهر” به جای پشتیبانی از استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران، همیشه در تلاش هستند تا ما را دنباله رو یک گروه در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی بکنند. “راه توده” همیشه سنگ هاشمی رفسنجانی و دوستان را به سینه می کوبد، “عدالت ” دلباخته احمدی نژاد و و شیفته مشایی و دوستان او است و ” ۱۰مهر” برای سپاه پاسداران و رهبرآن آبت الله خامنه ای سرشت ضدامپریالیستی می بافد و فرمانده ای را که او برایش دعای شهادت خواند را “نماد بی همتای مقاومت” می خواند.

در این میان تنها سیاست حزب توده ایران و تارنگاشت “توده ای ها” همخوان سیاست طبقاتی مستقل کمونیست ها بوده است.

بسیاری از خوانندگان تارنگاشت “توده ای ها ” دیدگاه خود را در این باره فرستاده اند. برخی ها از آنها بسیار دوست دارند که به بررسی امنیتی این چالش بپردازند. نگارنده ولی بر این باور است که با این دیدگاه ها باید برخورد ایدیولوژیک  کرد، چرا که برخورد امنیتی چیزی به چنته هواداران راست گو و درست کار این دیدگاه ها نمی گذارد و آن ها را تنها در این کژراهه رها می کند.

بگذارید این نوشته را از آنجایی آغاز کنیم که برای واکاوی یک رویداد و یا پدیده برای یک مارکسیست بسیار برجسته است. در زیر ما نگاه کوتاهی به آرایش طبقاتی در دستگاه فرمانروایی ایران خواهیم داشت.

واکاوی طبقاتی

دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی در دست بورژوازی بوروکراتیک (دیوان سالاری),  بورژوازی مالی و  بورژوازی تجاری (بازرگانی) است. همگرایی و همگامی این سه لایه بورژوازی در سرکوب مردم برای نگه داشتن برتری طبقاتی خود است. هر سه لایه در گام گذاشتن به سوی اقتصاد نئولیبرالی با هم هم گام و هم اندیشه  هستند و برای زنده ماندن خود را نیازمند پیوند با سرمایه جهانی می بینند.  هر سه لایه می کوشند تا پرسش بنیانی درباره ی داشتاری (مالکیت) در نظام سرمایه داری را به سود خود حل کنند.   

بورژوازی دیوان سالاری و بورژوازی مالی می خواهند که با گام گذاشتن هر چه بیشتر در بازارهای سرمایه جهانی، پیوند با جهان سرمایه را تنگ تر کنند و به پیاده‌سازی سیاست‌های هر چه بیشتر نئولیبرالی بپردازند. برنامه های این دو لایه انگلی بسیار روشن است، آن ها می خواهند که با این پیوند برخی از لایه های میانی کشور را خشنود کنند و با پیاده کردن یک گونه از دموکراسی آبکی همچون ترکیه برخی از زنان و دانش جویان را هم به دنبال خود بکشانند. بگذارید برای آسانی کار، این دو لایه بورژوازی را بورژوازی نئولیبرال بنامیم.

  برای انجام این کار بورژوازی نئولیبرال باید با برنامه ایدئولوژیک شیعه سازی خاورمیانه بجنگند و یا دست کم آن را رام کنند. شیعه سازی کشورهای پیرامون از همان آغاز از برنامه های بنیانی بورژوازی بازرگانی  بوده است.

 بورژوازی بازرگانی ساختار تئوکراتیک و نظامی ایران را در دست خود دارد. خامنه ای سخنگو و نماینده این بورژوازی است که بزرگترین و برجسته ترین نهادهای فرمانروایی یعنی  ولایت فقیه، شورای نگهبان، سپاه و بسیج را در دست خود دارد.

بورژوازی بازرگانی هیچ گاه در برابر نئولیبرالی سازی اقتصاد کشور نایستاده است و حتا نئولیبرال ها با پشتیبانی خامنه ای برای از بین بردن اصل های پیشرو قانون اساسی برخوردار بوده اند. ولی این پشتیبانی هزینه ای نیز برای بورژوازی نئولیبرالی داشته است. خامنه ای و بورژوازی بازرگانی پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی را به این شرط پذیرفتند که  بورژوازی نئولیبرالی با پیوندهای جهانی و زبان سیاسی و ریخت نوین خود برنامه شیعه سازی خاورمیانه را به پیش ببرد.

به سخنی دیگر بورژوازی بازرگانی با در دست داشتن نهادهای کلیدی اقتصاد همچون نفت و اقتصاد نظامی که سپاه پاسداران در دست دارد، سیاست های برون مرزی را دربست برنامه ریزی و پیاده می کند.  بورژوازی بازرگانی برای انجام این کارها تنها به لبخند “ظریف” بورژوازی نئولیبرال در پهنه جهانی نیاز دارد تا پیامدهای آن را به زبان دیپلماسی بپوشاند.  

هر سه لایه بورژوازی می خواهند که از برتری های ( مزایا) بازرگانی با بازار جهانی و پیوند با سیستم بانکی و مالی سرمایه جهانی بهره بگیرند، و برای انجام این کار می خواهند تا آنجا که به سیاست شیعه سازی خاورمیانه ضربه نمی زند به امریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی امتیاز (برتری) بدهند.

سیاست خودسالار (مستقل) طبقاتی طبقه کارگر سرمایه گزاری به روی جنگ میان این لایه های بورژوازی نیست. نه باید برای فراهم کردن آزادی اندک در کنار بورژوازی نئولیبرالی با  بورژوازی بازرگانی جنگید. و نه  باید به بهانه پیکار ضدامپریالستی در کنار بورژوازی بازرگانی با بورژوازی نئولیبرالی جنگید. ما باید از این شکاف ها به سود ژرفش جنبش بهره بگیریم ولی نباید در درون گردان یکی با دیگری جنگید. ما باید برنامه خود را برای ایرانی آزاد از هر دو دسته بورژوازی به پیش ببریم. 

برخورد “چپ ” با جمهوری اسلامی

بخشی از “چپ” مانند “راه کارگر” هم اکنون بیشتر نیروی خود را در راه پیکار با روبنای ایدولوژیک (تئوکراسی شیعه) بکار می برد و نبرد با نئولیبرالیسم و نظام سرمایه داری را به زمان دیگری واگذار کرده است. گویا “راه کارگر” سرشت طبقاتی «اسلام سیاسی» را نمی بیند و آن را پدیده ای رازناک و شناور در هوا بدون پیوند با زیربنای جامعه می داند.

بخشی از “چپ ” هم می خواهد نبرد طبقه کارگر را به اندازه پیکار اقتصادی برای برخی دگرگونی های کوچک به سود زحمتکشان  پایین بیاورد و آنرا از روبنای ایدولوژیک رژیم جدا سازد. آن ها با پیشنهاد پندارگونه تعاونی سازی و راندن شورایی کارخانه ها می خواهند از روبرو شدن با دستگاه نظامی رژیم پرهیز کنند. 

بخشی دیگر”چپ ” هم که بدبختانه خود را توده ای هم می داند، پیکار با نظام سرمایه داری و روبنای تئوکراتیک آنرا فراموش کرده است و دل خود را با نبرد “ضدامپریالیستی”  رژیم گرم نگه می دارد. این گرایش نه تنها تضاد میان رژیم با آمریکا را تضاد میان خلق و امپریالیسم می داند بلکه – اگر هم این ویژگی درست باشد – آن را آن چنان بزرگ می‌کند که در کنار بودن رژیم ستمگر را می پذیرد و درست می داند.   

راستش هر سه دیدگاه بالا پای دیالکتیکی لنگی دارند. دید دیالکتیکی به ما می آموزد که همه پدیده ها و رویدادها را در پیوند به همدیگر ببینیم و واکاوی کنیم. هنگامی که سخن از خط مستقل “چپ” می شود، ما به سازماندهی طبقه کارگری می اندیشیم  که بخش پیشروی آن دارای آگاهی طبقاتی هست و کار سیاسی و صنفی می کند. این بخش از کارگران باید به اندازه ای نیرومند شوند که بتوانند نه تنها کارگران دیگر بخش ها را بلکه دیگر لایه های اجتماعی را برای شورش به خیابان ها  بکشانند. این کاری است ژرف و سنگین که تنها با پایداری و شکیبایی و یگانگی گردان “چپ” شدنی است و نه با دنباله روی سربزیر و دریوزه گانه از این و یا آن گروه و دسته درون و برون نظام جمهوری اسلامی سرمایه داری.  

بگذارید در دنباله ی این نوشته به جوهر ناهمسانی و ناهمگونی دیدگاه توده ای ها در باره سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی بپردازم و نشان دهیم که این سیاست بر چه پایه ای سوار است و چرا نادرست و ضدمردمی است

دریافت های نادرست در باره ی ضدامپریالیسم بودن ولایت فقیه

توده ای ها نباید از روزن تنگ ناسیونالیسم به کشته شدن سردار سلیمانی بنگرند و بدین گونه به بخشی از نیروهای سیاسی شیعه سازی دگرگون شوند. ارزیابی ما در باره کشتن تروریستی سلیمانی به دست امپریالیسم امریکا که با زیرپا گذاشتن حق حاکمیت ملی کشورها انجام شد، باید با واکاوی همه ی سویه های سیاست جمهوری اسلامی و امپریالیسم امریکا انجام گردد. این ارزیابی باید خونسردانه و بر پایه منطق دیالکتیک باشد. 

باردیگر باید افزود که امروز بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی، دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی به بورژوازی جهانی و گام گذاشتن در راه یک اقتصاد ملی- دمکراتیک است. و حقیقت این است که سوای همه ی آرزوهای ما، طبقه های فرمانروای کنونی نه خواست و نه توان این کار را دارند.

اگر پس از انقلاب حزب توده ی ایران از ضدامپریالست بودن انقلاب سخن می گفت، برای باور به سخنان یاوه این و یا آن فرمانده جمهوری اسلامی نبود بلکه  ضدامپریالیسم بودن بخشی از ویژگی های انقلاب ملی- دموکراتیک مردم ما بود که در آن خط اقتصادی مستقلی دنبال می شد؛ بازرگانی خارجی ملی شده بود؛ بانک ها ملی شده بودند؛ سخن از بند دال و جیم بود؛ صنعت های سنگین و سبک در دست دولت بود. نمی توان پس از آغاز وابستگی اقتصاد به سرمایه جهانی همچنان از وجود شرایط  ضدامپریالیستی در ایران سخن گفت.

نبرد ضدامپریالیستی در خاورمیانه، نشان دادن ویژگی های یک نظام برتر نیز هست. جمهوری اسلامی چه چیزی برای نشان دادن به توده های خاورمیانه در دست دارد تا بتواند سرکردگی  نبرد ضدامپریالیستی مردمان خاورمیانه را به دست گیرد؟  جمهوری اسلامی چگونه الگویی برای مردمان این کشورهاست؟ کشوری که به گفته خودشان از تهی دستی، تنگ دستی، بیکاری و خودفروشی در رنج است و و در آن آزادی خواهان را می کشند، چه ارمغانی برای این خلق ها می تواند داشته باشد؟ 

داستان ضدامپریالیستی بودن رژیم از بن بر گمانه های پندارگونه سوار است. بگذارید برخی از این دریافت های کژ را در زیر بررسی کنیم.

 یک- امپریالیسم و نواستعمار

لنین ویژگی‌های امپریالیسم را در پنج نکته دسته بندی کرد. یک- تمرکز تولید و سرمایه، دو- ادغام سرمایه بانکی با سرمایه صنعتی و ایجاد سرمایه مالی، سه- صدور سرمایه، چهار- تشکیل کارتل ها، تراست ها و سازمان های انحصارگر بین المللی سرمایه داران و پنج- تقسیم منطقه ای جهان.

افزون براین هم اکنون امپریالیسم شیوه نوینی از بهره کشی خلق ها را بکار می گیرد که نواستعمار خوانده می شود. بهره کشی امپریالیستی امروز زیر نام جهانی شدن (Globalisation) بیشتر از گذشته انجام می گیرد. بورژوازی با بهره برداری از بازار جهانی، تولید و مصرف را در همه کشورها جهانی کرده است. صنعت های ملی و باستانی کشورها را نابودکرده است و این خراب کاری هنوز به پایان خود نرسیده است.

تا زمانی که بورژوازی انگلی و وابسته محلی در کشورهای “جهان سوم” آمادگی چاکری امپریالیسم را با پایه گزاری اقتصاد نئولیبرالی در کشور خود دارند، امپریالیسم نیازی به جنگ ندارد. از برای همین نئولیبرالیسم راه بی دردسر مستعمره سازی است که با زمان ما هم خوانی دارد و به همین دلیل نام نومستعمره سازی نام برازنده ای است.

جمهوری اسلامی نه تنها با این نومستعمره سازی در پیکار نیست بلکه در این راه چهار نعل می تازد. راه رشد اقتصادی نشان می دهد که جمهوری اسلامی در این راه گام می گذارد و میهن ما را هر روز وابسته تر می کند. 

سیاست های اقتصادی دولت آقای روحانی بر محور نئولیبرالی کاهش رفاه همگانی و تولید ملی می گردد. در برنامه اقتصادی روحانی بازار ملی پشتیبانی نمی شود. نابرابری اجتماعی و اقتصادی و مصرف گرایی کالاهای زینتی افزایش می یابد. جوانان بی کار و بی آینده هستند و توده های انبوهی از تهیه نان ناتوان. دولت آقای روحانی برای مبارزه با تورم به دنبال گران فروشان نرفته است بلکه از رفاه اجتماعی کاسته است تا از رشد میزان پول در گردش جلوگیری کند.

روحانی، رئیس جمهور نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی است. دولت روحانی نه تنها تولید درون مرزی را نابود کرده است بلکه در راه آن سنگ هم می اندازد. او زیر سخنان فریبای “کارها را به مردم بسپارید” می خواهد همه ی کارهای اقتصادی را به بخش خصوصی بسپارد. او می‌خواهد پرسش کلیدی داشتاری (مالکیت) را به سود طبقه های سرمایه دار حل کند.

دولت او با پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی همچون خصوصی‌سازی کارخانه ها، شرکت‌ها و خدمات اجتماعی؛ مبارزه با تشکیل سندیکا و اتحادیه‌های کارگری؛ کاهش دستمزد واقعی؛ رواج قراردادهای موقتی؛ از بین بردن مقررات ایمنی محیط کار؛ نیندیشیدن به محیط زیست؛ کنار گذاشتن نظارت بر بازار؛ دروازه‌های کشور را بروی کالاها و سرمایه‌گذاری برون مرزی باز گذاشته است.

رئیس‌جمهور قانون کار نیم جان جمهوری اسلامی را “قوانین جابرانه” می داند که انگیزه و آزادی سرمایه داران را برای سرمایه گزاری از بین می برد. چاره کار به نظر او این است که دستمزد کارگران کاهش و اخراج آن ها آسان ترشود.

بدین گونه نمی توان دستگاهی را که راه نومستعمره شدن ایران را هموار کرده است، یک نظام ضدامپریالیست خواند. شاید  ” ۱۰مهری” ها بگویند که سپاه و خامنه ای مخالف این خط اقتصادی هستند که در پاسخ باید گفت که این گونه نیست. نه دولت روحانی و نه دولت احمدی نژاد بدون پشتیبانی خامنه ای نمی توانستند ایران را وابسته کنند. یادمان باشد که خامنه ای افزون بر از بین بردن اصل های پیشرو قانون اساسی، در زمان پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی در دوران احمدی نژاد گفته است که  “بنده اقتصاددان نیستم ولی هر کاری که واجب است انجام دهید”.    

دو- منافع ملی ایران یا منافع طبقاتی بورژوازی انحصاری

برای یک مارکسیست منافع ملی نمی تواند تافته جدا بافته ای از جامعه طبقاتی باشد. آن کالایی که در بسته بندی منافع ملی به مردم فروخته می شود، چیزی جز منافع بورژوازی تجاری نیست، حتا بورژوازی بوروکراتیک و مالی و بانکی با سیاست رژیم در خاورمیانه زاویه دارند.   

افزون بر این سرشت ملی و دمکراتیک سیاست حزب توده ایران به ما می آموزد که باید در برابر جنگ مذهب ها که امپریالیسم خواهان است، ایستاد. همزمان باید با پیاده  کردن چنین سیاستی از سوی جمهوری اسلامی نیز پیکار کرد. اگر کاشتن دانه ی پراکندگی و جدایی میان مذهب ها نادرست است، پس این کار جمهوری اسلامی همراهی با امپریالیسم است.  پافشاری جمهوری اسلامی برای گسترش شیعه، نه تنها نظامی گری دیگر کشورها را افزایش می دهد بلکه راه گام گذاشتن بیشتر امپریالیسم به خاورمیانه را نیز هموارتر می کند.  قطر، ترکیه، ایران، امارات متحده و عربستان برای سرکردگی خود در منطقه بسیار هزینه گذاشته اند. اندازه خرید و تولید جنگ افزار در همه ی این کشورها افزایش یافته است. افزایش تنش بین ایران و ایالات متحده بهای سهام شرکت های جنگی امریکا را بالا برده است. تنش هم اکنون میان آمریکا و جمهوری اسلامی نه تنها به امپریالیسم ضربه نزد بلکه بهای سهام شرکت های جنگی امپریالیستی همچون AeroVironment ، Lockheed Martin ، Northrop Grumman Corp. ، Raytheon  را افزایش داده است.

منافع ملی ایران با منافع طبقاتی طبقه های فرمانروا نه تنها یکسان نیست بلکه در تضاد است. منافع ملی ایران به ما می آموزد که باید با همسایگان تنش زدایی کرد و به پراکندگی و دودستگی میان مذهب ها دست نزد ولی روبنای ایدولوژیک رژیم به دنبال چیز دیگری هست. طبقه های فرمانروا، ایران را در چارچوب نظام سرمایه داری در پیوند با سرمایه جهانی می‌خواهند  و در این حال می خواهند شیعه مذهب برتر منطقه باشد. در این چارچوب بزرگ کردن این یا  آن رویداد  نادرست است، چرا که همه ی کنش های برون مرزی رژیم را باید در چارچوب استراتژی شیعه سازی خاورمیانه دید.

اگر فردا ترامپ به سران رژیم پروانه بازی کردن نقش مذهب بزرگ و برتر را در منطقه بدهد، سران رژیم دیگر با او چالشی ندارند. 
اگر ترامپ چنین نقشی را به رژیم نمی دهد، از نخواستن نیست بلکه برای سنگین وزنی سنی ها و اسراییل برای  تامین منافع ترامپ و دوستان است. این که نیروهای ترامپ و جمهوری  گاهی در کنار و گاهی در برابر هم هستند، تنها برای همین است.

سه- جنگ پیشگیرانه

بسیاری سخن از این می گویند که بودن نیروهای پنهانی و آشکار ایران در کشورهای گوناگون خاورمیانه برای جلوگیری از تازش و یورش امپریالیسم یک نیاز است. بیشتر از همه این سخن از سوی خود رژیم برای درست انگاری سیاست شیعه سازی خود به کار برده می شود.

سلیمانی بارها سیاست خارجی ولایت فقیه را جنگ پیشگیرانه خواند و بسیار روشن گفت که اگر ما می خواهیم خرمشهر، تهران و قم را از دست ندهیم باید در لبنان، سوریه و عراق بجنگیم. 

این داوش (ادعا) با حقیقت به هیچ گونه هم خوانی ندارد. امپریالیسم هم اکنون دیواری بزرگ دوروبر ایران ساخته است. در همه ی کشورهای همسایه ایران امپریالیسم نیروهای نظامی دارد.
بیاید از ترکیه آغاز کنیم که عضو ناتو و هم پیمان آمریکا است. در کردستان عراق نیز نیروهای بیشمار نظامی آمریکا هست. عراق که هم چنان زیر چکمه امپریالیسم هست. پس از آن بر می گردیم به کشورهای خلیج که از کویت، عربستان، قطر، امارت، عمان و در خود خلیج پارس آمریکا نیروهای نظامی دارد. پاکستان که بزرگترین دوست آمریکا در این بخش خاورمیانه است و آمریکا توان انجام هر کار را در این کشور دارد. افغانستان که هنوز در چنگ امپریالیسم هست. و در همه ی کشورهای پیشین آسیایی اتحاد شوروی، آمریکا کم و بیش نیروهای نظامی دارد. در اینجا تنها به یاد آورده شود که بزرگترین پایگاه جاسوسی آمریکا در خاورمیانه در ارمنستان اروپایی ساخته شده است. خردمند مارکسیست خود باید بیندیشد که چگونه بودن نیروهای پنهان و آشکار ایران در لبنان و یا یمن می تواند این چنبر کمربندی دور ایران را پاره کند.  

اگر حزب توده ی ایران پذیرای همچنین سیاست پیشگیرانه می بود، پس از پاکسازی خرمشهر از نیروهای عراقی، با هزینه بسیار در برابر آقای خمینی نمی ایستاد و گام گذاشتن به عراق را نابخردانه نمی دانست. این سیاست شکسته خورده، سرمایه ایران را برای بلند پروازی های بورژوازی بازرگانی و ولایت فقیه به باد داده است و کشتی اقتصاد را به گل نشانده است.

چهار- ایستادگی مردانه در برابر امریکا

بهانه دیگر این است که گویا ایران پیکار ضدامپریالیستی می کند و باید از آن پشتیبانی کرد. ایران گویا مردانه در برابر آمریکا ایستاده است و با سربازان آن در خاورمیانه دلیرانه می جنگد.

اماج آشوب تراشی و کشمکش جویی های جمهوری اسلامی در خاورمیانه گسترش شیعه و برای استواری ولایت است و زورگویی های امریکا در خاورمیانه نیز برای نگه داشت برتری امپریالیستی آن است؛ با این که این دو در برابر هم ایستاده اند ولی هر دو در پیکار با خیزش های مردمی در کنار هم ایستاده اند.

یادمان باشد که ایران در فروپاشی یوگسلاوی، همراه نیروهای امپریالیستی نقش داشته است؛ در زمان یورش به لیبی خاموش بوده است؛ برای پیکار با سنی ها با نیروهای آمریکایی در عراق و افغانستان همکاری کرده است؛ هیچ نقشی در انقلاب و شورش های سودان بازی نکرد. چرا که در آنجا هیچ گروه شیعه نیست و بنابراین پهنه کارزار میان قطر اخوان المسلمینی و عربستان حنفی  واگذار شد.  

بی ریب میان برنامه های امپریالیسم و برنامه های جمهوری اسلامی ناسازگاری است ولی هر ناسازگاری با امپریالیسم را نباید نبرد ضدامپریالیستی خواند و در کنار نیروهای ناسازگار با امپریالیسم ایستاد. اگر این کار درستی باشد پس باید در کنار اردغان به نبرد ضدآمریکایی پرداخت و یا در کنار نیروهای واپسگرای آدمکش (داعش، الشباب، القاعده، طالبان) که زیر پرچم سنی گرد آمده اند با آمریکا جنگید. ولی یک خردمند مارکسیست می داند که این کار درست نیست؛ چرا که هر گردی گردو نیست. نمی توان جلوی پیشرفت را گرفت و زنان را تازیانه زد و آنچنان تاریک اندیش بود که روشن اندیشان را به دار بست و همزمان ضدامپریالیست بود.
بیاد دارم گفتگو با یک رفیق کمونیست آلمانی را که آقای محمود احمدی نژاد را بزرگترین ضدامپریالیست جهان می دانست. این رفیق که به درستی تشنه ی دیدن یک گردان نیرومندی که بتواند در برابرامپریالیسم پایداری نشان دهد، بوده است، به نادرستی فریب گنده گویی های احمدی نژاد را خورد و او را که برنامه های بانک جهانی را در میهن ما پیاده کرد و تنگ دستان ما را بدبخت کرد را ضدامپریالیست می خواند.

پنج- قهرمانی سردار سلیمانی

با همه ی افسانه تراشی ها و بزرگ نمایی های رژیم در باره ی سلیمانی باید گفت که او نقش بزرگتری از آقای محسن رضایی در دوران آقای خمینی نداشته است. مگر کسی باور دارد که محسن رضایی در آن جایگاهی بوده است که بتواند بدون دستور آبت الله خمینی دست به کاری بزند و یا حتا آب بخورد. سلیمانی هم نقشی بالاتراز این برای آقای خامنه ای نداشته است و نمی توانست داشته باشد. پس از سال های نخست انقلاب سپاه پاسداران بارها از ریشه پاکسازی شد تا سرشت فرمانبری و مردم کشی خود را نگه دارد. و آرام آرام به نهادی دگرگون شده است که دربست و درجا زیر فرمان آقای خامنه ای است. اگر ما خامنه ای را واپسگرا می دانیم، باید بدانیم که شاگردی را که او برای انجام آماج های بلندپروازانه خود آموزش داد دارای ویژگی ضدامپریالیستی نیست.

در دستگاه ولایت کوشش جداگانه یک سردار، سوای خواست خامنه ای شدنی نیست. آقای خامنه ای به لب سردار سلیمانی بوسه زد و برای او سال گذشته دعای شهادت خواند و بزرگترین مدال جمهوری را به سینه او چسباند. سلیمانی دربست و درجا تنها پیاده کننده سیاست شیعه سازی بوده است.

شایعه مبارزه  ضدامریکایی سردار سلیمانی هم از تبلیغات و دروغ های و پروپاگاندای جمهوری اسلامی است.  آقای مرندی پرفسور علوم سیاسی در دانشگاه تهران که هنوز برای سردار پیراهنی سیاه بر تن داشت به خبرنگارcgtn  چینی گفت که امریکایی ها بزرگترین همکار خود را کشته اند. این پرفسور گفت که سردار از همکاران نزدیک امریکایی ها در شکست طالبان و داعش بوده است.

بسیاری از عراقی ها سلیمانی را سرکرده سرکوب آشوب های مردمی در عراق می دانند. و حتا در شهرهای شیعه عراقی مانند نجف و کربلا بر سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی تظاهرات می شود.  

  بگذارید پیش از سخن های پایانی، در باره ی پیامدهای کشته شدن سردار سلیمانی سخن گوییم که برخی از آن بهانه دیگری برای همسنگری با جمهوری اسلامی ساخته اند.

پیامد کشته شدن سردار سلیمانی

یک- برای مردم ایران

پیش از  کشته شدن سلیمانی، رویارویی مردم با گزمگان رژیم سراسری شده بود و بیشتر لایه های اجتماعی را در بر گرفته بود. تیراندازان و دژخیمان اسلامی فرزندان میهن را به خاک و خون کشاندند. پدر و مادران کشته شدگان خیزش ها حتا نمی دانند که فرزندانشان در کجا به خاک سپرده شدند و حتا حق گریستن برای آنها را ندارند. مردم بی گناه به فرمان خود خامنه ای به تیر بسته شده اند و هزاران هم میهن به زندان افتاده اند ولی هواداران نبرد “ضدامپریالیستی ” این سخن ها را شگرد امپریالیسم می دانند و دست خامنه ای را برای این کشتار می شویند. 

 کشته شدن سلیمانی به رژیم هوای تازه ای داده است. این رویداد گروه های گوناگون رژیم را به هم نزدیک کرده است. سوگواری اصلاح خواهان برای کسی که خود آنها بار‌ها در باره ی کارهای فراقانونی او گلایه کرده بودند، نشانه دریوزگی اصلاح خواهان است. اما، این همگامی و همدستی به معنای هم اندیشی در باره ی تنش‌ با امریکا نیست.

 رژیم برای مرگ سلیمانی درهای کارخانه ها و آموزشگاه ها را بست تا مردم را با ترفند به خیابان ها بکشاند و با برنامه از پیش ساخته ای توانست احساس ناسیونالیستی و شوونیستیی را نیرومند کند. آفریننده درآمیزی شیعه با ناسیونالیسم ، آقای اسفندیار مشایی بوده است که در یک سخنرانی بلند در آلمان آن را بسته بندی و پیش گزاری کرده بود.   

  ولی جمهوری اسلامی نمی تواند با دمیدن به آتش ناسیونالیستی جنبش رنجبران و آزادی خواهان را بخواباند. آن چه که سرنوشت ساز است نه احساس ناسیونالیستی بلکه نیاز مادی توده ها به نان و کار و آزادی است. شکم های گرسنه را می توان چند روزی با احساس ناسیونالیستی و مذهبی به خانه ها برگرداند، ولی سفره های تهی از نان را نمی توان برای زمان درازی با این سخن ها آذین کرد.

بنابراین در دراز زمان ترفند بیدادگران چندان بهره ای ندارد. چرا که توده‌ ها به زودی برای دستیابی به نان، خانه و آزادی دوباره روبروی رژیم خواهند ایستاد.

دو- در برابر ترامپ

سیاست اقتصادی ترامپ در درون کشور بر پایه مرکانتیلیسم است. مرکانتیلیست ها تلاش می کنند که با افزایش صادرات و کاهش واردات بپردازند. برای انجام این کار آن ها روی کالاهای وارداتی تعرفه های بالا می گذراند تا مازاد تراز پرداخت تجاری برقرار کنند.

مرکانتیلیسم بر این باور است که رقابت خارجی چوب لای چرخ تولید صنعت درون کشور خواهد گذاشت. ولی ترامپ همزمان می خواهد که دیگر کشورها سیاست اقتصادی نئولیبرالی داشته باشند تا درهای بازار کشورشان برای کالاهای آمریکایی باز باشد.

دولت آقای روحانی بارها از جمله در اجلاس داووس رک و راست گفته است که درهای اقتصاد ایران به روی جهان باز است و از شرکت های فراملی خواست که برای سرمایه گذاری به ایران بیایند.  

بورژوازی بوروکراتیک و مالی تلاش می کنند که از زیر تحریم بیرون بیایند و هر چه تندتر خود را با سرمایه امپریالیستی خارجی پیوند دهند. نسخه پیچده شده توسط بنگاه های مالی نئولیبرالی برای همه کشورها همسان است. دولت های درخواست دهنده عضویت در بازار جهانی باید امنیت و سوددهی سرمایه خارجی را تضمین کنند؛ برای این کار باید هر نوع مانعی برای ورود و خروج بی درد سر سرمایه خارجی برداشته شود؛ باید از هر نوع مالیات بر سود باد آورده این شرکت ها خود داری کرد؛ باید بازار به شرایط کاملن بی بند و بار خود برگردد،  یارانه ها حذف شود، بهای مواد سوخت در بازار آزاد تعیین شود؛ باید نیروی کار ارزان در دسترس باشد، اتحادیه های کارگری کم توان باشد،  قانون کار به سود سرمایه باشد.

مجاهدین و هواداران شاهنشاهی نمی توانند این همه ریزه کاری های برنامه اقتصادی نئولیبرالی را بهتر از جمهوری اسلامی سرمایه داری پیاده کنند. بنابراین ترامپ نیازی به سرنگونی رژیم نمی بیند و همچنان خواهد کوشید که این اسب سرکش خاورمیانه را با تازیانه تحریم رام کند.

پایان سخن 

رژیم ولایت توان برآوردن آرزوی مردم میهن ما برای خودسالاری (استقلال) را ندارد. نمی توان با بزرگ کردن یک سوی و یک رویداد، سویه های بسیار دیگر را نادیده گرفت. ضدامپریالیسم یک ویژگی از سرشت طبقه های ویژه ای است. اگر ما ساختار کشور را در دست بورژوازی بازرگانی (تجاری) و بورژوازی دیوان سالاری (بوروکراتیک) و مالی می دانیم، باید بدانیم که هیچ یک از این طبقه های انگلی دارای این ویژگی نیستند. سیاست ضدامپریالیستی نمی تواند، سیاستی ضد مردمی باشد؛ نمی تواند پیاده کردن برنامه های نیولیبرالیستی بانک جهانی باشد؛ ؛ نمی تواند تنش آفرینی و پراکندگی در میان مردمان خاورمیانه باشد.

نگرانی از افزایش تنش و درگیری میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی درست است. ولی گمانه زنی در باره ی جنگ میان جمهوری اسلامی و امریکا بسیار سخت نیست.

ترامپ بارها گفته است که خواهان جنگ نیست. ترامپ برای دور کردن اندیشه آمریکایی ها از دشواری های خود سلیمانی را کشت ولی نشانه هایی در دست است که  نه پنتاگون و نه شورای امنیت ملی آمریکا از آن آگاه بود.

امریکا با جنگ با ایران چیزنوینی را به دست نمی آورد؛ ایران هم اکنون در چنگ سرمایه جهانی است و ترامپ برای رام کردن برنامه های فرامرزی رژیم نیازی به جنگ ندارد. این رویداد یک بار دیگر نشان داد که طبقه های فرمانروای آمریکا خواهان جنگ با ایران نیستند و دگرگونی رژیم را در دستور کار خود ندارد بلکه  آن ها از سوی گیری اقتصادی جمهوری اسلامی خشنود هستند ولی می خواهند که از شیعه سازی جلوگیری کنند. آن ها می دانند که فشارهای اقتصادی به رژیم آنرا ناگزیر به دگرگون کردن رفتار می کند.

جمهوری اسلامی هم خواهان چنین جنگی نیست، چرا که با همه ی گنده گویی ها خود می داند  که توان جنگی با نیرومندترین ارتش جهان را ندارد. بدین گونه جمهوری اسلامی خواهد کوشید تا راهی برای گفتگو بیابد.

باید به یاد داشته باشیم که پیش از کشته شدن سلیمانی، فرمانروایان ایران برای کاهش شورش های مردمی گفتگو با امریکا را پذیرفته بودند. طبقه های فرمانروا برای نگه داشتن سودهای کلان خود- هم به زبان رهبر و هم به زبان رییس جمهور- چند روز پیشتر از مرگ سلیمانی نشانه هایی در باره آمادگی خود برای گفتگو به امریکا فرستادند که در روزنامه های کشور بازتاب داشته است. دسته های گوناگون درون جمهوری اسلامی می دانستند که برای جلوگیری از خیزش مردمی بیشتر باید از تنش و جنگ با آمریکا بپرهیزند.

هم اکنون نیز ما می بینیم که طبقه های انگلی برای آرام کردن خیابان‌ها و رام کردن شورش های مردمی، با میانجیگری امیر قطر می خواهند به گونه ای در گفتگو را با امریکا باز کنند و از برای همین هم تنها به “سیلی زدن” به امریکا بسنده کردند. همه ی دسته های بورژوازی برای نگه داشتن برتری طبقاتی و در راه شیعه سازی به فروش نفت نیاز دارند و بنابراین دیر یا زود به گفتگو به  با امپریالیسم امریکا تن خواهند داد. چه بسا ما به زودی خواهیم  دید که رهبری جمهوری اسلامی در یک نرمش “دلیرانه”، جام زهر دیگری بنوشد و شعله های آتش شیعه سازی خاورمیانه را به اندازه ای که آمریکا پذیرا باشد، پایین بیاورد.

ولی بی ریب رهبران جنایتکار جمهوری اسلامی به بهانه ی نبرد با دشمن برای سرکوب مردم آماده می شوند و زندان ها و شکنجه گاه های جمهوری بیش از پیش پر از پیکارگران راه آزادی و برابری خواهد شد. 

  




مردم ایران تنها بازنده جنگ میان دیوانگان!

مقاله شماره۳۶
 15 دی ۱۳۹۸-۵ژانویه2020

یک بار دیگر امپریالیسم آمریکا دست به کشتار زد و و این بار سپهبد ایرانی و همتای عراقی او را در کشور عراق کشت. این کار نه تنها با قانون های خود آمریکا در تضاد است بلکه گامی دشمنانه و نشانه برتری جویانه آمریکا در پیوند با کشوری است که دست کم در سخن دوست او خوانده می شود.

بی ریب سپهبد سلیمانی بخشی از پیاده کردن برنامه شیعوی جمهوری اسلامی بوده است که همچون چاکر خامنه ای در راه انجام آن به رژیم ولایت فقیه کمک کرده است. او با همه ی سخن های رنگ‌آمیز و آفرین گویی رژیم چیزی جز مهر ای کوچک برای انجام خواست های طبقه های فرمانروای بورژوازی در ایران نبوده است.

او نه قهرمان ملی بوده است و نه کاری برای مردم ایران کرده است. او تنها مهره ای بوده است برای دزدیدن سرمایه مردم ایران برای سرمایه گزاری در شیعه سازی در کشورهای خاورمیانه. همان برنامه ای که خامنه ای را به ناگزیر به گلوله بستن گرسنگان از پشت بام ها و زندانی کردن زندانیان بی شماری واداشت. بسیاری حتا سخن از این می گویند که سلیمانی دست پرورده آیت الله های واپسگرای فیضیه و انجمن حجتیه بوده است.

آنهایی که جنگ میان این دو (ترامپ و خامنه ای) را جنگ میان امپریالیسم و خلق می دانند بسیار از حقیقت زمان ما بدور هستند.

اگر چه نقش ایران در سوریه در همسنگی میان نیروها در پهنه جهان برجسته بوده است ولی این کار نه از روی برنامه ضدامپریالیستی رژیم بلکه از ناشی سیاست های شیعوی بوده است.

همین جمهوری اسلامی نقشی بسیار واپسگرا در کنار نیروهای امپریالیسم در فروپاشی یوگوسلاوی داشته است و در یورش نیروهای امپریالیسم به لیبی و عراق زیر فرمان سنی بسیار خاموش بوده است. تنها نکته همگون در نقش جمهوری اسلامی در این کشورهای گوناگون برنامه شیعه سازی آن است.

راستش این است که پهنه جهان در همسنجی با گذشته بسیار دگرگون شده است. اتحادهای گذرا و ناپایدار میان کشورهای گوناگون برای به شکست کشاندن سیاست های کشورهای دیگر انجام می گیرد. هیچ یک از این اتحادها نشانه یک جبهه ضد امپریالیستی نیست. ترکیه در برابر عربستان با قطر همگام می شود. ترکیه عضو ناتو برای نشان دادن خواست خود در برابر ترامپ از روسیه موشک می خرد. قطر در برابر عربستان به ایران نزدیک تر شده است. روسیه و چین برای نشان دادن دندان به آمریکا به نزدیکی به ایران نیاز دارند. ترکیه برای سرکوب کردها در برابر امریکا می ایستد. مصر برای پیکار با اخوان المسلمین در کنار عربستان و بر ضد قطر می ایستد. ترکیه برای پای گذاشتن در لیبی در برابر روسیه می ایستد. عربستان برای وابسته نبودن سد در سد به آمریکا برای خرید جنگ افزارهای جنگی با روسیه گفتگو می کند. و چین در قطر سرمایه گزاری می کند. رییس جمهور فیلیپین برای ایستادگی در برابر ترامپ با چین داد و ستد و گفتگو می کند.

حتا عسگراولادی از بلندپایگان بازرگانی ایران گفته است که ما از ناچاری به چین نزدیک شده ایم چرا که فرهنگ و صنعت ما به غرب نزدیک تر است ولی آن ها ما را به سوی چین راندند. داد و ستد با چین به خودی خود تا همراه با یک برنامه کلان برای گریز از چرخه بورژوازی جهان نباشد اگر چه که مثبت است ولی بنیانی نیست. چنین داد و ستدی تنها با در پیش گیری یک راه غیر سرمایه داری می تواند به سود مردم ما باشد و نه از روی ناچاری و برای گریز رژیم از مرگ.

نباید به نادرستی همکاری با روسیه و یا چین در هر زمینه ای را با پیکار ضدامپریالیستی برابر دانست. باید افزود که خبرنگار cgtn چینی هنگام گفتگو با یک خبرنگار ایرانی که چین را متحد ایران در برابر آمریکا خواند به تندی به خبرنگار ایرانی گفت که چین متحد ایران نیست و او را وادار کرد تا سخن خود را به گفتن “ما در صلح خواهی هدف مشترکی داریم” دگرگون کند.

همان گونه که می بینیم در برابر آمریکا ایستادن اگر چه در دوران شکوفایی سوسیالیسم می توانست کنشی در سوی ناتوان کردن امپریالیسم باشد ولی دیگر به خودی خود یک کنش ضدامپریالیستی نیست.

 سیاست مارکسیستی نگرشی یک سویه ندارد. نمی تواند یک سویه و با بزرگ کردن یک رویداد و یا یک سوی یک پدیده پیچیده این گونه وانمود کند که هرگونه تضاد و ایستادگی در برابر امپریالیسم یک نبرد ضدامپریالیستی هست که ما را به ناگزیر در کنار جمهوری اسلامی می گذارد. واکاوی مارکسیستی باید همه سویه و ژرف باشد در این میان باید به سوی گیری اقتصادی کشور نگاه کرد. در دوران جهانی شدن سرمایه پیکار راستین ضدامپریالیستی تنها با گام گذاشتن به سوی یک اقتصاد غیر نئولیبرالیستی شدنی است و نه با سخن گفتن درشت و تندگویی.

کوتاه سخن باید گفت که نشانه های در کار است که رژیم ولایت فقیه از این رویداد برای برانگیختن احساس و اندیشه ضدامپریالیستی توده های ایران به سود خود بهره جوید و در انتخابات آینده دوباره مردم را به سوی چرخه بی پایان گزینش میان “بد و بدتر” بکشاند.

از سوی دیگر ترامپ برای دوری گزیدن از دشواری ها و سختی هایی که در درون آمریکا با آن روبرو است زمان را شایسته دیده است تا همانند بسیاری از دیگر رییس جمهوران پیشین آمریکا نیروی بازوی خود را در برون از کشور نشان دهد تا همچون رهبری نیرومند خود را به مردم نشان دهد.

بی ریب باید انجام کنش های جنگی آمریکا و کشتن ارتشیان دو کشور را در یک کشور دیگر نادرست و غیر انسانی و در برابر قانون های جهانی دانست و آن را سرزنش کرد ولی این به معنای ایستادن ما در کنار نیروهای واپسگرایی که در هفته های گذشته هم میهنان گرسنه ما را به رگبار بستند نیست.

وظیفه یک مارکسیست میهن – و مردم دوست هم اکنون این است که از مردم جهان برای تنش زدایی کمک گیرد و از همه سو به ایران و آمریکا فشار آورد تا از خطر جنگ بکاهد.

همان گونه که یک عراقی به تلویزیون الجزیره به درستی گفت. این جنگ جنگ ما نیست ما نمی خواهیم در جنگ میان ایران و آمریکا با کسی به سود دیگری درگیر شویم. مارکسیست ها هم باید بگویند که جنگ میان ترامپ و خامنه ای جنگ مردم ما با امپریالیسم نیست. تنها راه درست پیکار ضدامپریالیستی دوری گزیدن از وابستگی سد در سد به بورژوازی جهانی و گام گذاشتن در راه اقتصاد ملی و دموکراتیک است و نه گسترش اسلام شیعوی در خاورمیانه. یک نظام ضدامپریالیستی در جهان امروز نمی تواند اقتصاد نیولیبرالیستی داشته باشد و توده های خود را در این راه به رگبار ببندد. به زبانی دیگر پیکار ضدامپریالیستی ما با نبرد ما علیه جمهوری اسلامی سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد.

بیانیه حزب توده ی ایران در این باره از همسنگی خوبی در این باره برخوردار است و مانند بسیاری در گرداب احساسات  ناسیونالیستی فرو نرفته است .




جنبش ضدسرمایه داری و تلاش بورژوازی برای رام کردن آن!

مقاله شماره ۳۵
۱۱ دی ۱۳۹۸ -۱ ژانویه۲۰۱۹

پیش گفتار

در هفته های گذشته آن چه  که کمتر کسی به روی دادن آن می اندیشد، رخ داد. دودلان و بدبینان به ناگهان دانشجویانی را در خیابان ها دیدند که با کارگران هم رزم شدند. طبقه کارگر با پافشاری و پایداری، دیگر لایه های اجتماعی را به دنبال خود کشاند و آن ها رهبری طبقه کارگر را آگاهانه پذیرفتند.  دانشجویان آزادی خواه در روند نبرد دریافتند که میوه آزادی را تنها می توان از درخت پربرگ و بار برابری چید. آنها هم اکنون دیگر می دانند که به دست آوردِ برابری نیاز به گام گذاشتن در نبرد ضدسرمایه داری در زشت ترین و ضد انسانی ترین شیوه ی کنونی خود یعنی نئولیبرالیسم دارد. نوک تیز شمشیر پیکارگران باید سینه ناتوان سرمایه داری را نشانه گیرد. 

همگان دیدند که پیامد جهانی شدن سرمایه، جهانی شدن رزم برای برانداختن آن را به همراه خود آورد. جنبش رهایی بخش،  جنبش آزادی خواهی و جنبش برابری خواهی هم اکنون در سراسر جهان زیر چتر جنبش ضدسرمایه داری گرد هم آمده اند. در سراسر جهان از فرانسه، عراق تا ایران فریاد دانش جویان و روشن اندیشان رنجبر و تنگ دستان یکسان و همسان است. جهان و مردمان و جانوران و گیاهان آنرا باید از زیر سم اسب سرکش سرمایه رهاند.    

در سده بیستم، سرمایه داری با پیکار و کنش انقلابی توده ها و با پشتیبانی اردوگاه سوسیالسیم از آن ناگزیر از یک شیوه بهره کشی نرم تری سود می جست ولی امروز، سرمایه داری از هیچ چیز نمی ترسد و خود را برای هر گونه آدمکشی “آزاد” و آماده می بیند. امروز سرمایه داری مانند سده نوزدهم پرخاشگر و تندخو است. سرمایه داری تنها در اندیشه انباشت هر چه بیشتر سرمایه است و به ضحاکی می ماند که برای سیر کردن مار دوش ها از هیچ آدمکشی دریغ و باک ندارد.

با این همه سرمایه داری به گفته دیوید هاروی هیولایی شده است که زنده ماندن او هر روز دشوارتر از روز پیش می شود. بحران در تارو پود ان چنان رخنه کرده است که او را از درون می پوساند و مانند سیب کرم خورده ای به زمین می اندازد.

نشانه مادی بحران نابرابری گسترده در جهان سرمایه داری است، که در آن نزدیک به ۲۷۰ سرمایه اندوز به اندازه هفت میلیارد دیگر جهان درآمد و پول دارند. افزون بر این، سرمایه داری فرامرزی مردم بسیاری را از چرخه روامند و روزانه زندگی بدور می اندازد و آنها را بی هیچ انگیزه و چشم انداز برای زندگی رها می کند.

نهادها و دستگاه سیاسی بورژوازی نمی توانند و نمی خواهند پیامدهای سرمایه جهانی را وارسی کنند. سیستم سیاسی نه تنها ناتوان تر از سیستم اقتصادی است؛ بلکه پیوسته به دنبال آن می دود.  بحران کنونی سرمایه داری برای مردمان جهان نه تنها گرسنگی و بدبختی آفریده است بلکه یک بحران اندیشه ای نیز ساخته است.  زندگی بی سامان شده است و بدبینی مرگ آوری در باره آینده پدید آورده است. برای بیشتر زنان و مردان، دورنمای جهان آینده خیلی تاریک است. افزون بر این، نبود و کمبود یک اندیشه ی گسترده سیاسی که راه دیگری را به روشنی نشان دهد به چشم می خورد.

سرمایه داری می خواهد که آنچه که هست پایدار باشد و همین روند همواره دنبال شود و ما در چرخه از سرگیری (تکرار) گزینش های همسان برای همیشه سرگردان و گرفتار باشیم. ولی این دور بی پایان آینده خوبی برای مردم فراهم نخواهد کرد.

همه دستگاه ها و نهادهای کوچک و بزرگ بورژوازی می خواهند ما را با دگرگونی های کوچک و ناپایدار خشنود سازند. همه ی تلاش برای جلوگیری از انجام دگرگونی های ریشه ای انجام می گیرد. آنها اینگونه می نمایانند که راه دیگری نیست و چاره ای جز سازگاری با سرمایه داری نیست.

در زیر به بررسی کوتاه برخی از این ترفندها می پردازیم. این ترفندهایی است که بورژوازی جهانی با همکاری دوستان درون میهنی خود می خواهد آنرا بخشی از فرهنگ جنبش چپ ایران و جهان کند.

۱- مارکسیسم را باید فراموش کرد

برخی ها مارکسیسم را یک دستگاه اندیشه و جهان بینی کهنه می دانند. آنها می گویند که با سرمایه داری باید به گونه دیگری برخورد کرد و شیوه نوینی برای سازماندهی باید آفرید. 

ولی اینان یک چیز برجسته ای را فراموش می کنند. هیچ آزمایش نوین سازماندهی نمی تواند پیروز شود مگر این که نیاز پیوند میان روشن اندیشان انقلابی و كارگران را دریابد. برای یافتن روشی نو، باید پیوند نوی میان آن هایی ساخت که از هم جدا هستند. سرمایه داری خواهان جدایی نیروهای انقلابی است.

مارکسیست ها گنجینه ی بزرگی انباشته از اندوخته های جنبش کارگری جهان در باره ی چگونگی سازماندهی دارند. ما می دانیم که باید کارگرها  را در کارخانه ها سازماندهی کرد، باید سندیکا ساخت و باید پیوندی ارگانیک میان کارگران و روش اندیشان انقلابی ساخت. ما می دانیم که در راه پیوند جنبش کارگری با جنبش آزادی خواهی زنان و روشن اندیشان باید تلاش کرد. این ها را ما می دانیم و آموخته ایم که از کجا باید آغاز کرد و چگونه کار را انجام داد.

افزون بر این مارکسیسم تنها جهان بینی است که گسترده ترین و ژرف ترین واکاوی و راه های برون رفت از مرداب سرمایه داری را دارد.

نمی توان کار را با کنار انداختن همه ان چیز هایی که کار کرده است و از آزمون روزگار گذشته است، آغاز کرد. بی گمان آن چه که در دست داریم، بس نیست چرا که جهان دگرگون شده است ولی تنها هنگام کار است که ما در می یابیم که باید چه چیزی نویی آفرید. 

در هر شرایطی، چالش های سیاسی همیشه آمیزه ای از داشتن دیدگاه های ویژه و آزمایش آن ها در میدان کنش (عمل) است. بنابراین آفرینش یک سیاست نو تنها به داشتن یک دیدگاه نو نیست بلکه در پیوند دیالکتیکی با عمل و در روند تکرار شونده با آن ساخته می شود و این کاری است بی پایان. این کار به آزمایش در زمینه اجتماعی و کار گروهی، شیوه های نوین سازماندهی پیکار، و پیدا کردن راه های تازه برای پیوند میان جنبش های پراکنده نیاز دارد.

۲- جنبش به گردان رهبری نیاز ندارد

برخی ها می گویند که جنبش نیاز به رهبری ندارد و خود آموز و خودکار است و راه درست خود را  اندک اندک می یابد.

ولی شورش می تواند مانند رود خروشانی باشد که در راه خود سدها و گلستان ها را  با هم ویران می کند. برای همین ما به نیروی سازمان دهنده ای نیاز داریم که سیلاب را برای آبیاری گلستان ها و درهم شکستن سدهای آزادی ره سازی کند. تهی دستان و رنجبران که از هیچ چیز بهره مند نیستند- نه پولی دارند و نه رسانه ای برای رساندن نوای دردهای خود- تنها با بازوی نبرد می توانند به بیچارگی و گرسنگی خود پایان دهند. ولی این نیروی بازو به نظم و انضباط و سازماندهی نیاز دارد تا نیرومند شود. اگر ما حزب انقلابی را از پهنه نبرد به کناری بیندازیم دیگر در اردوگاه مردمی نه نظمی  و نه انضباطی برای پیکار می ماند. و دشمن همین را می خواهد چرا که ناتوانی ما در انجام اینکار توانایی او را برای بهره کشی افزایش می دهد.

 پرولتاریا با دوری گرفتن از همنشینی سیاسی گذشته خود با بورژوازی، هم چون یک کنشگر انقلابی و دگرگون ساز  پدید آمد. مارکس طبقه پیشرو و پیشران (موتور) انقلاب را شناسایی کرد. طبقه کارگر یک گروه عام نیز هست. از برای همین مارکس، آزادی طبقه کارگر را، آزادی همه ی انسان ها می داند، زیرا طبقه کارگر چیزی عام است و نه هویت ناب. نمایندگی این گروه عام را حزب طبقه کارگر که یک سازمان سیاسی است، بدست می گیرد.

هم اکنون توده های رنج بر، طبقه پرولتاریا و حزب انقلابی سه کنشگر برجسته انقلاب هستند. حزب برای سازماندهی و ساماندهی ایده های درست توده ها کار و کوشش می کند. حزب انقلابی خودآگاهی آماده توده ها را می گیرد و آن را به شیوه ویژه آگاهی طبقاتی به آنها باز می گرداند.

هر چند که بورژوازی پیوسته و همواره در تلاش برتری فرهنگی و پیشاهنگی ایدولوژی  خود است ولی دیدگاه طبقاتی کارگرآن که حزب آنرا نمایندگی می کند در برابر ایدولوژی بورژوازی اندام راست می کند. اگر این چنین نبود هیچ شورشی نه انجام می شد و نه می توانست پیروز شود. بنابراین، حزب انقلابی و روشن اندیشان توده ها را از در بند افتادن یکپارچه در دام ایدئولوژی بورژوازی می رهانند. 

حزب نماینده طبقه عام کارگر و سازمان دهنده نبرد انقلابی و برنامه ریز تاکتیک و استراتژی آن است. این کارها را نمی توان به دوش طبقه کارگر گذاشت چرا که طبقه کارگر مقوله ای عام است، انجام این کار از نمایندگان صنفی کارگران نیز بر نمی اید چرا که آن ها برای کارهای دیگری ساخته شده اند. نقش یک حزب کنشگر انقلابی، در نقشه برداری از پهنه نبرد و ساختن پیوندهای ارگانیک میان جنبش های پراکنده و ساختن پیمان های گذرا و پایدار با دیگر نیروها نیز برجسته است.

۳- جنبش باید از ستیزه جویی پرهیز کند

برخی ها از تندگویی و ستیزه جویی (خشونت) بیم دارند و آن را نادرست می دانند. اما خود این سخن نادرست است. چرا؟ زیرا از پیش نه گفتن به “خشونت” نادرست است و شدنی نیست. این “نه گفتن” چشم پوشیدن به واقعیت نبرد طبقاتی در درازنای تاریخ است؛ یک برخوردی مکانیکی در برابر خشونت طبقاتی ستمگران فرمانفرما است.

در همه ی جهان همیشه و همواره نیروهای پیشرو تلاش داشته اند که از جنگ و ستیزه جویی  پرهیز شود. اما دو گردان در میدان نبرد روبری هم ایستاده اند و تاکتیک و استراتژی نبرد را پیکارگران نمی توانند به تنهایی و در کومه های خود بدون سنجش نیروها و همسنگی ان با نیروهای دشمن به روی کاغذ بیاورند. دشمن شما هم سنگدل است و هم بی پروا و جنگ جو. مارکسیست ها برنامه و آموخته بزرگ در باره ی سازماندهی و فراهم سازی شرایط انقلاب دارند. لنین یک اندیشمند و آفریننده سیاست انقلابی بود، و انقلاب را نه تنها شدنی بلکه یک نیاز می دانست.

 بی گمان باید از جنبش رهایی بخش گاندی آموخت؛ بی گمان باید بررسی کرد که چه چیز می توان از پیروزی و شکست تند و زود رس بهار عربی آموخت؟ بی گمان باید از راه کارهای ماندلا آموخت ولی از پیش نه گفتن به  ستیزه جویی از بن نادرست است چرا که  بسته به شرایط دارد. 

اما این هم درست است که ستیزه جویی تنها بس نیست؛ باید بتوان چیزی را پیشنهاد کرد؛ باید بتوان دورنمایی را نشان داد. جنبش تهی دستان و رنجبران بر گرسنگی و جنبش روشن اندیشان بر تاریک اندیشی باید همراه با پیشنهادی برای ساختن جهان بهتر باشد.

۴- جنبش باید آرام باشد و آهسته گام بردارد

برخی ها می گویند که ما باید آهسته تر راه برویم چرا که شمار ما کم است و دشمن بیشماران. ولی درستی و باور به پیروزی مردم، به شمار ما بستگی ندارد، به نیروی باور ما و تلاش در راه آن وابسته است. زیرا در دوره های زمانی بسیاری در آغاز ما بسیار کم بودیم. کسانی که پیش از انقلاب کار سیاسی می کردند، می دانند که شمار توده ای ها به چه اندازه اندک بود ولی پس از انقلاب هر روز به شمار توده ای ها افزوده شد چرا که همگام با روند تاریخ بودیم. انجام کار درست را نمی توان از برای اندک بودن به فردا واگذار کرد.    

برای حقیقت و پیاده کردن آن باید همواره پیکار کرد. هر چند که برای گام گذاشتن در راه نبرد، نیاز به بررسی همسنگی نیروها است ولی این همسنگی تنها استراتژی و تاکتیک های ما را دگرگون خواهد کرد و نه حقیقت پیکار و پیکار برای حقیقت را.

حقیقت های گذشته و آینده کمتر از حقیقت های امروز نیستند. اما حقیقت های امروز برای ما حقیقی تر و انجام آن، کار بی درنگ ما است. همزمان باید به یاد داشت که شعارهای امروز ما حقیقت و بازتاب آن چه که هست، نیست بلکه حقیقتی است که باید در آینده  روی دهد. گزاره هایی مانند ” نان، کار، مسکن ، آزادی برای همه!” ، “کارگران باید زندگی انسانی داشته باشند”، “همه انسان ها برابر و آزاد هستند”، “هیچ کس برده نیست” یا “زنان و مردان برابر هستند” نشانی از آرزوها و برنامه ی ما برای آینده دارد و همزمان در درون خود راز نبود آن را در جامعه کنونی آشکار می کند.    

بنابراین سوا از آمادگی و خواست نیروهای انقلابی، انقلاب زمانی رخ می دهد که مردم خود را به ناگزیر کنشگر انجام آن بیابند و بدانند. وقتی که شرایط آماده هست هیچ هزینه ای نباید ما را از گام گذاشتن به میدان و انجام کار انقلابی بازدارد. هرگز رویدادی را از دور و از پیش نمی شود رهبری کرد بلکه رویدادها کسانی را برای انجام کار برمی گزینند. بنابراین حتا اگر کسی از پیش انقلابی بوده است، در دوران انقلاب به کس دیگری دگرگون می شود. بخت ما این است که از دیگران برای پذیرفتن رهبری که جنبش به دوش فرزندان خود می گذارد، آماده تر هستیم.

۵- جنبش باید میان جنگ امپریالیسم و واپسگرایی، یکی را برگزیند

برخی ها بجای آموختن از رویدادهای غم انگیز عراق، لیبی، افغانستان هنوز بر این باورند که با همکاری با امپریالیسم می توان آزادی را  برای مردم به ارمغان آورد. امپریالیسم به بهانه ی دموکراسی همه جای خاورمیانه را در آتش جنگ نابود کرده است. اما دوستداران میهنی امپریالیسم نمی پرسند که این چه آرمانهای دموکراتیکی است که با جنگ خونین و کشتن جوانان به توده ها به ارمغان داده می شود؟ امپریالیسم  با این جنگ ها به همه جهان می گوید که خاورمیانه نمی تواند و نباید آزاد باشد.

برخی ها بجای واکاوی سوی اقتصادی جمهوری اسلامی و همکاری و همیاری آن با بورژوازی جهانی در راه وابسته کردن میهن ما، هنوز بر این باورند که درگیری گذرا و موضعی جمهوری اسلامی با دولت امریکا، نبرد ضدامپریالیستی است که نه تنها باید از آن پشتیانی کرد بلکه برای پیروزی این نبرد “ضدامپریالیستی” باید هم اکنون از پیکار برای آزادی و برابری  چشم پوشید.   

این دو گروه هر کدام به گونه ای از ما می خواهند که میان دو لبه تیز برشگری (قیچی) که می خواهد گل آزادی را ببرد یکی را برگزینیم. ولی راستش این است که میان ترامپ و سران جمهوری اسلامی چندان ناهمسانی و ناهمتایی نیست. هر دو خوار، پست، فرومایه، درشت خوی، تندخوی، نژادپرست، مردسالار هستند و بیزاری بیمارگونه و شگفت انگیزی بر زنان و روشن اندیشان دارند. هر دو از خرد و خردورزان بیزار هستند. افزون بر این، همه ی گروه ها و دسته های درونی و بیرونی جمهوری اسلامی سینه برای نئولیبرالیسمی چاک می کنند که ترامپ نماینده جهانی آن است.

شرایط انقلابی، انسان انقلابی تولید می کند  

یک انسان انقلابی نمی تواند به آینده بدبین باشد. با بدبینی، انسان انقلابی نقش خود را در رویدادها یا کم رنگ می کند و یا بدتر، آن را از بین می برد. اگر بتوان چیز با ارزشی به مردم برای دگرگونی جهان و آفرینش جامعه ای بهتر داد، آن دادن امید به آنها هست. روشن است که امید دادن تنها کارساز نیست. باید برای پیاده سازی این امید تلاش کرد. این یک کار سیاسی است که پیش از کنش به اندیشه در باره ی برنامه پیاده سازی نیاز دارد.   

باید شیوه نوین زندگی را باورمندانه نشان داد، دیدگاه و دورنما آنرا آفرید و پیش گزاری کرد.

برای انجام این کار باید بخشی از کنشگر پرکار و ذهنی از پیامدهای رویدادها شد. به این معنا که با پافشاری جایی را که باید دگرگون کرد، نشان داد و برای آینده بهتر برنامه پیش گذاشت. در روند رویدادها ما در می یابیم که در درون این جهان غم انگیز، آفریدن جهانی بهتر شدنی است. این همان یافتن راه راستین به جهانی برتر است.  

باید “برگ برنده” بورژوازی را از دست او گرفت. برای اینکار باید آزادی را دوباره شناسانش (تعریف) کرد. آزادی سرمایه داری، آزادی مصرف است؛ آزادی بهره کشی است؛ آزادی برده بودن است؛ و این گونه آزادی بسیار شکاف میان طبقه های گوناگون می آفریند. ما باید آزادی نوینی بسازم که به اندیشیدن نو و آفریدن جامعه نو و شیوه نوین زندگی پایبند است و خود را نه در برابر برابری بلکه در کنار و همراه برابری می بیند.

به دید مارکس، کمونیسم یک برنامه برای جامعه نوین و یا اندیشه انتزاعی (آهنجیده) نیست بلکه کمونیسم نام روند تاریخی از بین بردن جامعه کهن است. دگرگونی برای بدست آوردن آرمان، (آماج) هدف نیست بلکه آماج در درون دگرگونی نهفته است. خوشبختی انسان انقلابی تنها با گام گذاشتن در راه این دگرگونی شدنی است.

خوشبختی در “دانش” بازاریابی و فرهنگ بورژوازی دارای واژگان کلیدی سازگاری و هماهنگی است که آنرا به خشنودی خرید کالا کاهش می دهد. اما خوشبختی راستین باید چیز بیشتر از ناخشنود نبودن باشد. ما می دانیم که زمانی که ما به دنبال خوشبختی همگانی هستیم و برای آن نبرد می کنیم، چیزی در پیرامون ما دگرگون می شود که نوآور و آفرینشگر ذهنیت جنبش است. 

خوشبختی یک اندیشه انتزاعی برای یک جامعه خوب هم نیست بلکه خوشبختی گام گذاشتن در راه دشوار سازماندهی پیامدهای رویدادها است و یافتن راه راستین به جهانی برتر که هم اکنون پنهان است. می توان نام این جهان پنهان را کمونیست گذاشت. هزینه این خوشبختی اما این است که باید با برخی ناخشنودی ها ساخت. بنابراین خوشبختی ما برابر با خشنودی ما نیست.     

در این راه باید با دوستان گذرا و پایدار خود رک و راست بود. پایداری در پیمان دوستی به این معناست که کسانی که گام به راه گفتگو می گذارند وظیفه دارند که ناهمسانی های خود را برای همگامی شناسایی کنند. و اما این ناهمسانی ها را هیچ گاه نباید با تضاد آشتی ناپذیر با  دشمنان طبقاتی همسان دانست.

پایان سخن

مارکس پیش از واکاوی پدیده و یا رویداد و پیش از آفرینش اندیشه نوین و نوشتن دیدگاه خود در باره آن به گردآوری داده ها و واقعیت ها می پرداخت. اما به واکاوی تنها و وصف چگونگی ها بسنده نمی کرد. باید به پرسش بنیانی پاسخ داد: امروز چه کنش های سیاسی برای دگرگونی شدنی است؟ 

اگر ما هم اکنون در باره بخش عینی بحران نمی توانیم کار بزرگی بکنیم، چرا که بخشی از آن روند خود به خودی است و توان ما برای دگرگونی آن بسیار کم است ولی می توان شرایط ذهنی را دگرگون کرد.

باید به توده ها به روشنی گفت که همه ی دردها و رنج ها ی ما در زمین کال سرمایه داری ریشه دارد. برای درمان این همه بیماری و درماندگی نخست باید نابرابری شگرف برآمده از داشتاری (مالکیت) خصوصی را از میان برداشت. چرا باید رفاه همگانی از سوی چندین انسان پول اندوز نادیده گرفته و پایمال شود؟ ساختاری که برای سودگران کاغذباز در بازار بورس میلیون ها پول می آفریند و فرزندان زن چایکار روستایی که روزی ۱۴ ساعت در زمین های ناهموار بچه بدوش کار می کند را گرسنه خواب می کند، نمی تواند درست باشد. ساختاری که کار انسانی را به کار دستی و اندیشه ای جدا و سوا از هم بخش می کند نمی تواند درست باشد. این یک ساختار خدایی و جاودانه نیست. نیازی به پراکنده کردن مردم به طبقه ها، مرزهای ملی، نژادی، مذهبی یا جنسی نیست. بودن دگرگونی میان دیدگاه و روش زندگی مردم و دادوستد دیالکتیکی میان آنها ناهمخوان با برابری آنها برای بهره وری از سرچشمه های مادی و معنوی جهان نیست. بنابراین باید برای برابری و جهانی نوین نبرد شود.    

تنها راه چاره سرنگونی داشتاری (مالکیت) خصوصی و سازماندهی جمعی تولید و دادوستد کالا است. باید برنامه ای جایگزینی در پیش روی گذاشت که باور توده ها را به ما و توانایی ما را نیرومند کند. اگر توده ها دست کم به چهارچوب برنامه ما برای آینده ای بهتر باور نداشته باشند، ما توان سازماندهی آن ها را برای براندازی دستگاه فرمانروایی سرمایه داری از دست می دهیم.

باید با یادگیری از دانش نوین پیام رسانی سیاسی (framing) چند نکته را از میان پیشنهادهای ما برگزید و برجسته کرد و همواره آن را در همه جا و همه زمان بازگویی و واگویی کرد. یافتن این چند نکته ی برجسته که مردم را به هیجان درآورد و به سوی ما بکشاند، یک کار سیاسی است که باید با دوستان و رفیقانی که در این زمینه دانش دارند، هماهنگی و سازماندهی شود.

در کنار آن باید نشان داد که میهن ما توان اقتصادی پیاده کردن برنامه سیاسی ما برای دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی که برجسته شده است، را دارد. بررسی و نشان دادن توان پیاده سازی این نکته های برجسته ولی به یک زیرساخت اقتصادی نیاز دارد که باید با دوستان و رفیقانی که دانش اقتصادی دارند واکاوی شود و به روی کاغذ بیاید.  

برای نمونه می توان دستمزد کارگران را برجسته کرد. پس از آن باید با ریزبینی واکاوی و بررسی اقتصادی درآمدها و هزینه های کشور نشان داد که این کار شدنی است. برای انجام این کار باید دانست که برای فراهم کردن یک زندگی کم و بیش خوب، دستمزد کارگران تا چه اندازه باید بالا رود و این هزینه نو چگونه فراهم و تهیه شود. سپس می توان راهی برای تهیه این هزینه های افزوده شده، یافت. باید به مردم نشان داد که ما چگونه می خواهیم و می توانیم این پول هنگفت را فراهم کنیم؟ پاسخ ما می تواند این باشد که، ما مالیات بر درآمد می گذاریم و یا بخشی از ارزش اضافی را از سود سرمایه داران برمی داریم و انرا به کارگران می دهیم و بدین گونه به این اندازه پول از سرمایه داران می گیریم که افزایش دستمزد کارگران را تهیه می کند.    

 




شکست دوباره نئولیبرالیسم اتحادیه اروپا در بریتانیا!

مقاله شماره ۳۴
۷ دی ۱۳۹۸ -۲۸دسامبر۲۰۱۹

می گویند که پیروزی هزار پدر دارد ولی شکست پدرمرده است.

حزب کارگر در انتخابات هفته گذشته ۵۹ کرسی از دست داد. این بزرگترین شکست از حزب پس از ۱۹۳۴ بود.

هوادارن نئولیبرالیسم در بریتانیا و ایران می کوشند که این شکست را شکست سوسیالیسم وانمود کنند. هنوز اشک هواداران سوسیالیسم در بریتانیا خشک نشده بود که آقای بلیر -که در زمان فرمانروایی خود نه تنها بریتانیا و حزب کارگر را  به خاک و خون کشانده بود بلکه با دروغ بی شرمانه خود یکی از همکاران آقای بوش در جنگ ویرانگر در خاورمیانه هم بوده است- زمان را شایسته یورش به هواداران سوسیالیسم در درون حزب کارگر دید. او چند روز پیش با فریادی گوش خراش که در همه ی رسانه های بورژوازی بریتانیا بازتاب یافته است به هوادارن سوسیالیسم گفت: یا دگرگون شوید و یا نابود. و آن چه که او از دگرگونی درمی یابد دنبال کردن سیاست نئولیبرالی او و همکارانش است.

روزنامه “فایننشال تایمز” که پیش از انتخابات نوشت های بسیاری را بر کوربن و برنامه های چپ حزب کارگر نوشت این انتخابات را “شورش طبقه کارگر” نامیده است. این روزنامه بورژوازی می خواهد با تردستی  از این که محافظه کاران ۵۸ حوزه انتخابی نو در انگلیس و ولز بدست آوردند – که ۵۴ تا آنها ۷۰ سال به حزب کارگر رای داده بودند سود جوید و این گونه وانمود کند که کارگران به سوسیالیسم پشت کرده اند و انگار با روی آوردن به محافظه کاران آن ها هوادار برنامه های نئولیبرالیستی شده اند.

ولی نظرسنجی ها همچنین نشان می دهد که شمار بسیار کمی از رای دهندگان از خط اقتصادی حزب کارگر نا خشنود بودند وهستند. چند هفته پیش از رای گیری  YouGov از انگلیسی ها پرسید که آنها درباره پیشنهادهای چپگرای حزب کارگر چه می اندیشند، رای دهندگان در مجموع برنامه اقتصادی – اجتماعی حزب کارگر را بسیار مثبت ارزیابی کرده بوده اند: شش از ده نفر در ماه نوامبر پاسخ دادند که دوست دارند مالیات هنگفتی از ثروتمندان گرفته شود. ۵۶ درصد هوادار ملی شدن راه آهن  و ۵۴ درصد نیز موافق این بودند که یک سوم هیئت مدیره  شرکت های خصوصی باید از کارمندان باشد.

بنابراین بازگشت به دوران بلیر سراسر نادرست است زیرا سیاست نئولیبرال در ۴۰ سال گذشته بخش های بزرگی از مردم را از قطار اقتصادی جدا کرده است و به گرداب بدختی فرو برده است.  

Brexit

اگر میان همه ی دلیل هایی که برای شکست است بتوان یک چیز را برجسته کرد آن باید Brexit باشد.

برنامه های نئولیبرالی اقتصادی بسیاری از مردم بریتانیا را چنان تنگ دست کرده است که آنها باید در بسیاری از روزهای زمستانی میان گرما و خوراک یکی را برگزینند. کمک های اجتماعی و پزشکی در همسنجی با گذشته ناچیز است.

راستش این است که رنجبران و کارگران بریتانیا برنامه نئولیبرالیستی اتحادیه اروپا را دشمن نخست خود می دانند. آن ها می دانند اتحادیه اروپا پشتیبان تهی کردن بریتانیا از صنعت بوده است و درهای بریتانیا را برای شرکت های فراملی که به بهره کشی از کارگران ارزان برون مرزی می پردازند باز کرده است. شرکت فرامرزی Amazon  از کارگرانی که زیر سخت ترین شرایط کار می کنند مانند سده نوزدهم همچون برده بهره کشی می کند.

این یک انتخاب در باره Brexit بود. در زمانی که بوریس جانسون کمابیش چیزی جز  Brexit نگفت فشار جناح بلیر در حزب کارگر جرمی کوربین را در این باره زمینگیر کرده بود.

کوربن و هواداران سوسیالیسم در درون حزب کارگر با هوش تر از آن هستند که ندانند که بسیاری از برنامه های ریشه ای آنها برای دگرگونی جامعه بریتانیا هیچ زمان نمی توانست با بودن در اتحادیه اروپا انجام شود (نگاه کنید به هشدارهای پی در پی اتحادیه اروپا به پرتقال برای عدم اجرای برنامه های اقتصادی نئولیبرالی). ولی راست های حزب کارگر آن ها را وادار کردند که Brexit را نپذیرند و بنابراین کوربن در گفتگوها در باره ی Brexit در میان زمین وهوا ماند.

شمار رای دهندگان در حوزه های انتخاباتی که در گذشته هم به حزب کارگر و هم به  Brexit رای داده بودند، پایین تر بود، و این نشان می دهد که رای دهندگان هوادار و دوستدار حزب کارگر در خانه ماندند چرا که خواهان برون رفتن بریتانیا از اتحادیه اروپا بودند ولی همزمان نمی خواستند به راست ها رای دهند.

داده های YouGov و Dataprax نشان می دهد که نداشتن یک سیاست یکدست و کارا در باره ی  Brexit هواداران  Brexit در درون حزب را به محافظه کاران فرستاد و مخالفان  Brexit در درون حزب را به  لیبرال دموکرات ها فرستاد.

داده های Torsten Bell نشان می دهد دوستداران گذشته ی حزب کارگر در مرکز و شمال انگلستان که هوادار Brexit بودند از رای دادن به حزب کارگر پرهیز کردند.

داده های Lord Ashcroft نشان می دهد که تاکتیک انتخاباتی که راست به گردن حزب گذاشت نادرست بود چرا که محافظه کاران سه چهارم رای هواداران Brexit را بدست آوردند در حالی که حزب  کارگر نیمی از رای های مخالفان Brexit  را بدست آورد.

یورش بورژوازی به کوربن و سیستم انتخاباتی

هنگام بررسی شکست باید بیاد داشت که رسانه های بورژوازی  خیلی در برابر کوربن و برنامه های او سخت گیر بودند و روزانه برنامه یورش به برنامه های او را با دروغ و ترفند سازماندهی کرده بودند.

نباید از یاد برد که سیستم انتخاباتی بریتانیا سیستم  شگفت انگیزی است چرا که محافظه کاران نسبت به انتخابات گذشت تنها بیش از یک درسد بیشتر رای آورده اند ولی این یک درسد ۴۷ کرسی نو به ان ها داده است. کوربین در انتخابات شکست خورد، اما نسبت به انتخابات پیش رأی بیشتری برای حزب کارگر کسب کرد. در سال ۲۰۰۵، حزب کارگر با داشتن ۳۵درسد رای در انگلستان ۲۸۶ کرسی به دست آورد. ولی امسال آنها با همان ۳۵ درسد  ۱۸۰ کرسی کسب کردند.

در حال حاضر سیستم انتخاباتی به زیان حزب  کارگر کار می کند در حالی که در دوران بلیر سیستم انتخاباتی به سود حزب کارگر بود. اگر سیستم انتخاباتی بریتانیا مانند آلمان می بود هم اکنون حزب کارگر می توانست در حال چیدن وزیران در پهنه شترنج دولت باشد.

نئولیبرالیست های اتحادیه اروپا خیلی تلاش کرده اند که Brexit را نشانه نژادپرستی کارگران و دیگر زحمتکشان بریتانیا بدانند. ولی راستش این است که همان گونه که می بینیم مردم بریتانیا دوباره برنامه های نئولیبرالیستی اتحادیه اروپا برای کشور خود نپذیرفته اند.

راست های حزب کارگر دلیل شکست حزب را چپ روی و برنامه سوسیالیستی حزب می دانند. ولی همه ی داده ها نشان می دهد که آن دلیلی که راست های حزب کارگر برای شکست آفریده اند یک ترفند است

بزرگترین کار نادرست گروه چپ حزب کارگر این بود که نتوانست ویژگی های ضدنئولیبرالیستی Brexit را با برنامه ی دگرگون سازی خود برای جامعه بریتانیا در آمیزد و پیوندی دیالکتیکی میان این دو را به مردم نشان دهد. ولی این نتوانستن به معنای نخواستن نبود چرا که گروه راست حزب کارگر بسیار نیرومند است و از پیاده کردن درآمیزی میان Brexit و ملی سازی صنعت و خدمت های اجتماعی جلوگیری کرد.

آری سیستم انتخاباتی بریتانیا حزب کارگر را به شکست کشاند ولی حزب کارگر زیر رهبری کوربن رای بیشتری از گذشته بدست آورد و بیشتر مردم بریتانیا برنامه های ملی سازی حزب کارگر را از نکته های باارزش برنامه ی این حزب ارزیابی کرده اند. بنابراین برنامه سوسیالیستی حزب کارگر پیروز شد و برنامه نئولیبرالیستی اتحادیه اروپا یک بار دیگر شکست خورد.




دشوار سرافراز ماندن در زندان!
به بهانه گزارش ایستادگی زنان توده ای درزندان

مقاله شماره ۳۲
۱۹ آذر ۱۳۹۸–۱۰ دسامبر

درد و رنج تازیانه چند روزی بیش نیست رازدار خلق اگر باشی همیشه زنده ای (کیوان، شاعر و رزمنده جانباخته توده ای)

پیش گفتار

از نخستین یورش ناجوانمردانه رژیم به نیروهای پیشرو نزدیک به چهل سال می گذرد و بدبختانه هنوز در میهن ما نه تنها زندانی سیاسی است بلکه هنوز هم زندانی سیاسی زیر بدترین شکنجه تنی و روانی باید میان «بودن و یا نبودن» یکی را برگزیند.

نهادهای دینی پیوسته و همواره در همه ی فرماسیون های اقتصادی- اجتماعی در همه ی جهان نگهبان جامعه طبقاتی و پشتیبان فرمانروایان بهره کش و زورگو بوده اند.

گاهی حتا مانند جمهوری اسلامی، نهادهای مذهبی با دستگاه فرمانروایی به گونه ای در آمیخته می شود که دیگر جدا کردن ان ها از هم دشوار است. ولی هر دو نهاد، پاسدار دستگاه بهره کشی بوده اند و هستند.  زمانی که ترس از دوزخ و دسترسی به بهشت آسمانی توده های رنجبر را از شورش باز نمی داشت، نهادهای مذهبی همراه با گزمگان برای به “راه راست” کشاندن توده ها از زندان و شکنجه سود می جستند. روند ستم کاری در جمهوری اسلامی هنوز هم بر پایه این درهم آمیختگی سوار است.  

فرمانروایان از همان آغاز جامعه طبقاتی، شکنجه شورشیان را همچون تیغی برّنده و برگ برنده ای برای شکست شورش بکار برده اند.

پرسش این است که چرا هنگامی که دو سوی میدان نبرد این همه نابرابر است، باید جنگید؟ چرا هنگامی که دشمن این همه پرزور، نیرنگ باز و فریبکار است باید پای به میدان نبرد گذاشت؟

چرا باید رزمید؟

پاسخ آن را باید از زبان مارکس یافت، مارکس می گوید، پیکارگران یا از رنجبران اندیشمند هستند و یا از اندیشمندان رنجبر. رنجبران اندیشمند چاره ای جز نبرد ندارند چرا که جز زنجیر بردگی بر پا چیزی را در این پیکار از دست نمی دهند، و اندیشمندان رنجبرنمی توانند نابرابری ها و نادادگری ها را ببینند و چشم بر آن ببندند. “زمانى كه تفاوت آشكار است، …، چگونه مى توان بى تفاوت زيست؟”

شکاف طبقاتی هرروز ژرف تر و تهی دستان هرروز تنگدست تر می شوند. داروغگان خودکام با خواندن آیه های آسمانی در خیابان ها جان می گیرند و بر سرنوشت مردم کارکن چیره اند.

اگر انسان آزاده نابرابری و ستم را نمی پسندد، پس آنگاه پذیرفتن آن بسیار دشوار می شود. اگر رفتار چنین انسانی هماهنگ و هم سوی  پندار او نباشد، درّه ای که میان رفتار و کردار از یک سو و پندار از سوی دیگر پدید می اید (cognitive dissonance)، او را بدبخت خواهد کرد. او اگر خرسند از سدای غوکان در برکه نیست باید همچون ماهی سیاه کوچولو راهی دریا شود. او اگر می خواهد که “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی” بجوشد، چاره ای جز کوشش برای گشودن “دروازه های شهرهای ناگشوده” ندارد.

چنین انسانی به دنبال “خوشبختی خوک‌منشانه” نیست بلکه زندگی، کامیابی، شادی، نان، کار وسرپناه را برای همه می خواهد. او نمی تواند که با چشم های بسته از کنار این همه کومه های بدبختی و گرسنگی گذر کند و در کوشک تنهایی خود خوشبخت باشد.

آن هایی که خوشبختی خود را در گروه خوشبختی دیگران می بینند، در برابر آن هایی ایستاده اند که “برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصویب می‌کنند” و “جمع را منکرند”. ان هایی که سرمایه و گنجینه میهن را برای همگان می خواهند، در برابر آن های ایستاده اند که  “از پشیزِ گدایِ روستایی” می دزدند “تا بر میلیاردهای خود بیفزایند”، و “به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود” می کنند. 

بنابراین خوشبختی خردمندی که دلش برای رنجبران می زند، تنها با گام گذاشتن در راه نبرد شدنی است. ولی پای گذاشتن در این راه آسان نیست. دشمن در هر گوشه ای برای شکار او کمین کرده است. پیکارگر باید در شب های  تاریک از کوچه های باریک؛ و از کویر پرخار و کوه های پر از مار بگذرد.

جورپیشگان همیشه کسانی را که در راه آزادی و برابری گام می گذارند به بند کشیده اند و شکنجه داده اند. در فرهنگ این ها، “خورشید انکار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد”. تلاش همیشگی بازجویان این است که زندانی را تنها و اندیشه اش در باره جهانی بهتر و “فرازستانِ معطرِ بزرگواریِ انسانی” را “پندارهای پوچ خیال‌پرستان دیوانه” بنمایانند. ولی زندانی می داند که این پادوهای “نظام گرگانۀ بهره‌کشی” می خواهند که او در “گندآب خودمحوری” فرو رود.

با این همه، یک رزمنده راه آزادی و برابری با همه ی آمادگی های روانی و تنی، از توان خود در برابر شکنجه گران آگاه نیست. تا پیش از زندانی شدن، یک پیکارگر خود را آماده می داند ولی تنها در برخورد با بازجویان و شکنجه گران است که آزمایش آمادگی او آغاز می شود.  

اززندانیانی که همکاران بازجویان و شکنجه گران شده بودند و می شوند که بگذریم، دو گونه زندانیِ ارجمند در زندان است؛ زندانی دلاور و زندانی پاک. زندانی دلاور، دوران آزمایش را، مانند فردین از آغاز تا پایان با ایستادگی، گستاخی، دلیری و با سرافراشتگی به پایان می رساند و زندانی پاک با پیرامون خود می سازد و اندیشه خود را پنهان می کند و به یک سازشی تن در می دهد تا دنباله نبرد را در جایی دیگر و زمانی دگر آغاز کند.

زندانیان دلاور

در درازنای تاریخ همیشه پیکارگرانی بوده اند که در برابر ستمگران از جان خود گذشتند، تا پرچم آزادی و برابری افراشته بماند. اما آن چه  که جمهوری اسلامی را از دیگران جدا می سازد، این است که این پلیدان و ریاکاران نه تنها جان آزادی خواهان که حتا اندیشه را از آن ها می ربایند.

آن ها چون واپسگرا هستند از هر نادانی که “اندیشه”اش “از پر مگس فراتر” نمی رود، کمک می گیرند تا با زور تازیانه آراستگی (نظم) دستگاه هرمی را نگه دارند. آن ها نابخردانه می پندارند که با این کار می توانند در برابر روند پویای تاریخ بایستند ولی بی هوده است تلاششان.    

ان ها سرها را تهی از اندیشه می خواهند. پیکار میان تاریک اندیشان و روشن اندیشان، پیکار میان خدای نسخه پیچی شده با خداوند آزادی است؛ پیکار میان انسانِ انسانی با انسانِ گرگ انسان شده، است. گزمگان بر این باور بودند و هستند که  با کوبه  تازیانه بر پشت نرم زنان جوان، می توان خدا را به رگ های آنان روان ساخت. بی ریب خدایشان هم از رفتار و کردار این ناکسان شرمگین است و برای چهره زشتی که اینان از او آفریده اند اشک می ریزد. 

ستم گران کوشیده اند و هم چنان می کوشند که با شکنجه و آزار، زندانیان را به اندازه آخوند تهی مغز پایین بیاورند. اما نمی دانند که “ﺑﺮﻣﺮداب ﺗﻦ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻣﻰ روید”! این بازجویان اگرچه با تازیانه به دست، ستبر و بلند بالا می نمایانند ولی در برابراندیشه پیشرو، خُرد و ناتوان هستند.  

فرمان فرمانان برای نگه داشت آن چه که دارند، پاسداران “شب پرست” را برمی گزینند  که “اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید” و همیشه نه از روشن اندیشان و آزادی خواهان که از سایه خود هم می ترسند. این گونه است که رزمنده با همه ی درد و رنج نمی گذارند که “زخم های”ش “بساط عیش” “بدسگالان مردمی آزار” شود و مزه “پیروزی” در دهان آن ها را به تلخی شکست دگرگون می کنند.

همه ی یاخته های تن ما شور زندگی دارند و برای آن می رزمند. همه ی دستگاه عصبی ما برای پیام رسانی درد و رنج به مغز زاده شده اند. زنده ماندن و زنده بودن سازکاری است که از وامانده های تک یاخته ها در ما است. شناخت و دریافت درد از وامانده های جانوران پیش از ما در ماست. این سازکارها آن چنان در ما نهادینه شده است که بخشی از زمینی بودن و ریشه داشتن در هستی زمینی انسان است.  

چگونه می توان با نیروی روان و باور به اندیشه خود در باره ی جهانی بهتر این سازکارهای تن انسان را به کناری زد و بر آن ها پیروز شد؟ چگونه می توان برای بهروزی رنجبران بر این همه ویژگی هایی که انسان را انسان کرده است، پیروز شد؟

سرچشمه ایستادگی و پایداری زندانی سیاسی از کوه به آسمان افراشته باور او به پیروزی روشنی بر تاریکی، برمی خیزد. هر چند یاخته زندان سرد، نمناک، تنگ، تاریک و خاموش است ولی دل او از پرتو عشق به توده ها گرم و روشن است. ایستادگی، نیرویی می خواهد که تا پرنده رویا را از درد و رنج امروز به فردای روشن آزادی پرواز دهد. فردایی که حتا اگر زندانی دیگر زنده نباشد ولی می داند که به گفته طبری بر روی گور او، کودکانی آزاد و شاد پایکوبی می کنند.  

احمت التان (Ahmet Altan)  نویسنده و زندانی سیاسی ترک می گوید که زندانبانان بال های پرواز رویای یک زندانی سیاسی را نادیده می گیرند. احمت التان با  بازگفت زنون (Zenon) می گوید که «یک شی در جنبش، نه در جایی هست که هست و نه در جایی که نیست». او می گوید که اگر چه در زندان بودن زندانی سیاسی حقیقت دارد اما این همه ی حقیقت نیست. شاید دیگران توان زندانی کردن زندانی را داشته باشند، اما هیچکس نیروی نگه داشتن زندانی در زندان را ندارد.   

به زبان دیگر، نیروی باور زندانی سیاسی به آینده، رویا او را به پرواز در می آورد و او دیگر در بند چهار گوشه دیوار زندان نیست اگر چه که در زندان است. احمت التان می افزاید که «در صبح های تابستان زمانی که اولین اشعه خورشید از طریق پنجره های برهنه برافراشته می شود و بالش هایم را چون نیزه ای درخشان می شکافد، من آهنگ های پرشور پرنده های مهاجری را که در لبه بام حیاط زندان لانه دارند را می شنوم. من می توانم از از درون دیوارها به آسانی بگذرم.»

همین سخن را طبری به زبانی دیگر در شعرهای زندان خود بر زبان می آورد. “من هر شب، با خیش نگاهم، زمینِ آسمانِ شب زده را شخم مى زنم، تا بشکفد گل اختران،
شب، نورشان را با چشم هایم مى بویم.”

گزمگان بدین گونه “وعده ی دیدار” هر شب زندانی “با ستارگان” را نادیده می گیرند. طبری اوج پرواز روان آزاد یک زندانی سیاسی را با واژه های شورانگيز همچون مرواریدهای درخشان در کنار هم می چیند:

“پرنده ای زيبا، كه نشانی آشنا دارد، يكه و تنها، در آسمان بر فراز سرم، موج می زند چون

دريا …

…. از زادگاهم، پرگشاده است بسوی من، از سواحل سبز آبی شمال”

“ناکسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند که جاویدند”، با آن که “شب تیره است، سکوت چیره است، زنجره ها حاکمیت شب را جار مى زنند”، ولی این دلاوران زندانی خاموشی تاریک شب را که بی پایان می نماید با فریاد زیر شکنجه خود هر چند برای دمی می شکنند.

آن ها از ماتریالیسم تاریخی آموخته اند که “تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پیمود”.

با استواری شیرزنان توده ای همچون فردین، در هوای سنگین میهن بادی تازه دمید و خاموشی مرگبار آن با آواز ایستادگی شکست. فریاد “نه” این زندانیان گستاخ، دانه امید در دل یخ زده ی ما کاشت. این رزمندگان با دلاوری خود هر روز کمی از دُم شب قیچی کردند، و از روزنه های تنگ زندان با سرودهای زیبای آزادی یاد آفتاب را زنده نگه داشتند.

از گرمی تن های شکنجه دیده شان، یخ جانسوز زمستان کمی آب شد. باور خورشیدی این شیرزنان با پرواز جادویی خود به برون زندان، دمیدن سپیده دمان را در میهن شب زده کمی نزدیک تر کرد. آن ها به گفته شاعر توده ای، کسرایی «قطره قطره آب شدند تا شب جمع را به سحر آورند». سرفراز آنی است که با تن شکنجه دیده، چابکی اندیشه را نگه داشته است و دلی بی باک همچون سهراب و دشت باوری سیراب داشته است.

زندانیان پاک   

زمانی که به داوری، در باره ی آنهایی که به گونه ای دگر خود را در زندان زنده نگه داشته اند، می نشینم به جا است که به یاد داشته باشیم که ما از زمانی سخن می گوییم که بسیار بدتر از امروز بود، زمانی که “ﺁواى هزاران ﭼﻤﻦ، ﻣﺤﻮﺷﺪه بود در زوزﻩ وﺣﺸﺖ زاى ﺟﻼدان”، و سردمداران “پر از تعصب و جهل خرافی” در خیابان ها آشکارا به شکار روشن اندیشان آزاداندیش می رفتند. پس از دستگیری آنها را به زور تازیانه به دورویی، چاپلوسی و فریبکاری وا می داشتند. برخی ها به ناگزیر با پیرامون خود به سازش می پرداختند و چندش خود را از شنیدن پیوسته آیه های قران را پنهان می کردند.

ژاژخايان یاوه سرا به تن رویدادها و پدیده ها رخت دروغ می پوشانند ؛ حقیقت را سیاه رنگ می کنند و دروغ را سپیدپوش. زندانی تنها است، نه دستش و نه اندیشه اش به کاری بند است. روزها همانند هم و با گام لاک پشتی می گذرند. زندانی در این هنگام با دریافت پیام های گوناگون و ناهمسان دگر حتا به حس خود باور ندارد. در چارچوب تنگ زندان، شب برای این گونه زندانی سیاسی بی پایان و راه بسیار مه آلود و دراز می نماید. برای دیوانه نشدن چاره ای جز سازش نیست. گاهی همه ی دنیا چنین زندانی، بازجوی اوست و او آرام آرام دنیا را با  چشم بازجو می بیند (stockholm syndrome).

اما همین زندانی در درون خود از این زورگویان بیزار است و روان نازک و اندیشه دادگرانه او با خوی این جانوران نمی سازد. بدین گونه به هنگامی که “از ﺗﺒﻌﻴﺪ اﻧﺪﻳﺸﻪ” بازمی گردد، پشت به این تبهکاران می کند و جای خود را دوباره در گردان آزادی خواهان می یابد.

پایان سخن

برای نگه داشتن نظام طبقاتی و در دست داشتن دستگاه فرمانروایی، زورگویان به گفته گرامشی باید فرهنگ خود را فرهنگ برتر جامعه کنند. طبقه فرمانروا دانشمندان بسیاری و پیکارگران بی شماری همچون جوردانو برونو و اسپارتاکوس را برای جا انداختن فرهنگ بهره کشان از بین برده است. این ها در هر سنگر فرهنگی می رزمند تا هژمونی طبقاتی خود را نگه دارند. سنگدل هستند و به آسانی برای “اشیا اشخاص” را نابود می کنند.  

دزدانی که خود را سایه خدا در زمین می نامند، سده هاست که بر تهی دستان و تنگ دستان و رنجبران فرمان رانده ا ند و برای انباشت سرمایه خود از دارایی اندک آن ها دزدیده اند. این درندگان همواره فرزندان اندیشمند و زادگان کار را به چاه نیستی فرستاده اند و یا به دار کشیده اند. زندانبان می اندیشد که اگر بیشتر آزار دهد و بیشتر بکشد، جاودانی بودن او استوارتر می شود. ولی او در نمی یابد که جاودانگی در کشتن نیست؛ جاودانگی همراهی به آن سویی است که رود تاریخ به آن روان است. آن ها انگار از سرنوشت نرو، سزار، هیتلر، موسولینی، فرانکو، پینوشه و دیگران هیچ نیاموخته اند.

اما اگرچه تاریک اندیشان کوشیدند تا خورشید را از ویر (حافظه) مردمان پاک سازند ولی دلاوران توده ها با خون خود، دشت شقایق را آبیاری داده اند تا بلبلان خوش آواز آمدن بهار را بخوانند. با همه ی این کشتن ها، نه زمین از گردش به دور خورشید وایستاد و نه فرماسیون کهنه از فرارویی به فرماسیون نوین بازماند.  

یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه رهبران بزرگ و کوچک آن در تاریخ دراز انسانی رویداد کوچکی است ولی اگر آن را در پیوند با تاریخ نوین میهن مان بررسی کنیم باید بگوییم که با این یورش طبقه های انگلی بورژوازی در ایران برنامه شکست فرارویی انقلاب ملی- دموکراتیک از سیاسی به جابجایی طبقاتی با دگرگونی اقتصادی- اجتماعی را فراهم کردند. 

بازگویی درد و رنج و ایستادگی دلاورانه رهبران و عضوهای حزب توده ایران اگر با برنامه بورژوازی انگلی برای شکست انقلاب پیوند نخورد، از بررسی عاطفی رویدادها به کاوش ژرف چرایی ان فرا نمی روید.

یادداشت

دانشمند و جان باخته راه آزادی و برابری، رفیق طبری آفریننده همه ی واژه های درون این گونه گیومه  (” “) است.

 




چرا کمونیست ها باید به دستاوردهای جمهوری خلق چین ببالند!

مقاله شماره ۳۱
۸ آذر ۱۳۹۸–۲۹ نوامبر

پیش گفتار

در زبان انگلیسی زبانزدی است که می گوید “اگر نمی توانید آن ها را شکست دهید به آنها بپیوندید” (if you can’t beat them join them). در برخورد با کامیابی ها و دستاوردهای بزرگ اقتصادی جمهوری خلق چین سوسیالیستی، سرمایه داری جهانی با کمی دگرگونی این زبانزد را آویزه گوش خود کرده است. “اگر نمی توانید آن ها را شکست دهید کامیابی آن ها را از آن خود بدانید”.

سرمایه داری تلاش بسیار دارد که پیروزی های درخشان الگوی سوسیالیسم چینی را همچون نمونه ای از نیرومندی ساختار سرمایه داری بنمایاند و بدین گونه این گونه وانمود کند که دشواری های ساختاری سرمایه داری را می توان به شیوه “سرمایه داری” چینی از میان برداشت و یا کاهش داد.

برخی ها ما را برای بالندگی به دستاوردهای جمهوری خلق چین سرزنش می کنند. ولی همان گونه که چشم کمونیست های راستین پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم پر از اشک خون شد، به جا است که برای رفاه یک پنجم باشندگان جهان که جهان بینی و دستگاه و سازگان سوسیالیسم فراهم کرده است، پایکوبی و شادمانی کنیم. کسانی که دل شان برای رنجبران و تنگ دستان جهان می تپد، نمی توانند از این پیشرفت شادمان نباشند. پیشرفت و رفاه توده های جمهوری خلق چین نشان برجسته ای است از این که سرمایه داری یکه تاز نیست و راه سرمایه داری ناگزیر نیست و سوسیالیسم توان بهبود زندگی مردمان جهان را دارد. 

دستاوردهایی اقتصادی جمهوری خلق چین سوسیالیستی تنها در یک دستگاه اقتصادی سوسیالیستی شدنی است. بیش سازی همیشگی سود در دستگاه اقتصادی سرمایه داری از جابجایی بزرگ اجتماعی و بیرون راندن دسته های بزرگ مردم از تهی دستی جلوگیری می کند.

به دید نگارنده، الگوی سوسیالیسم چینی پای گذاشتن در راه سرمایه داری نیست بلکه حزب کمونیست جمهوری خلق چین با هوشیاری و آموزش از اقتصاد “نپ” لنینی به این برداشت رسید که پایه گزاری یک جامعه سوسیالیستی به آن آسانی که پیشتر اندیشه می شد نیست بلکه به نرمش هایی و سامان سازی های نوین نیاز دارد.
اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی با همگانی کردن داشتاری (مالکیت عمومی) افزار تولیدی راه صنعتی شدن در زمان بسیار کوتاه را به ما نشان داد. با این که از سرمایه دیگر کشورها نربایید و جامعه ای آزاد از بهره کشی و با رفاه اجتماعی ساخت. ولی اندیشمندان شوروی نتوانستند شکوفایی در ژرف را به پهنه جامعه گسترش دهند. انگار آن ها به مصرف چندان بهایی ندادند و به آن به چشم خواری نگریستند. 

سوای اتحاد جماهیر شوروی جوان، هیچ کشوری دیگری در تاریخ انسانی نتوانست به اندازه جمهوری خلق چین تا این اندازه برای شهروندانش رفاه اجتماعی بیافریند (در زمانی کوتاه تر از چهل سال، نزدیک به یک میلیارد را از زیر خط فقر بیرون آورد). تنها سوسیالیسم توانایی جابجایی اجتماعی این همه انسان را دارد و گرنه این کار از ساختاری که بر پایه بهره کشی انسان استوار است بر نخواهد آمد. البته اگر چه رهبری کشور در دست طبقه کارگر است ولی نبرد طبقاتی هنوز پایان نیافته است.

در بخش های گوناگون زیر تلاش می شود که نشان داده شود که بالندگی به جمهوری خلق چین و خوشبینی به آینده آن بیهوده و نااستوار نیست.

از بین بردن تهی دستی

توان اقتصادی جمهوری خلق چین با فراهم کردن کارهای پایدار و از بین بردن تهی دستی نشان از برتری دستگاه اقتصادی سوسیالیستی است. همه چیز هنگامی که دستگاه دولتی در دست پرولتاریا و نمایندگان سیاسی آن است با دیگر جاها ناهمسان است. 

در چند دهه گذشته، توسعه اقتصادی جمهوری خلق چین صدها میلیون چینی را از نداری بیرون کشید و منجر به نمو طبقه میانی شده است. هم اکنون خانواده های طبقه میانی نه تنها درآمد برای تهیه نیازهای نخستین خود – خوراک، پوشاک و سرپناه – دارند بلکه درآمد برای مصرف کالاهای دیگر و پس انداز هم دارند. در سال ۲۰۰۲، طبقه میانی جمهوری خلق چین تنها چهار درسد از جمعیت آن بود. یک دهه بعد ، این اندازه تا ۳۱ درسد بالا رفت و بیش از ۴۲۰ میلیون نفر رسیده است.

در نمودار پایین شناسه (تعریف) پذیرفته شده جهانی در باره درآمدهای گوناگون را می بینید.

 

جمهوری خلق چین یک الگوی رفاه و رهایی از تنگ دستی در یک نسل را به جهانیان نشان داده است. در ۷۰ سال گذشته، جمهوری خلق چین توانسته است با در دست داشتن كمتر از ۹ درسد زمین های کشاورزی در جهان نزدیک به یک پنجم از جمعیت جهان را سیر كند.

جمهوری خلق چین در دهه های گذشته دستاوردهای تاریخی را در مبارزه با تهی دستی و تنگ دستی به دست آورده است. کمک به مردم برای تهیه خوراک درخور و پوشاک از تلاش های بزرگ جمهوری خلق چین برای کاهش تهی دستی بوده است. 

از سال ۲۰۱۳ تا سال ۲۰۱۸، بیش از ۸۲ میلیون چینی روستایی از تنگ دستی رهایی یافتند، یعنی به اندازه همه ی باشندگان (جمعیت ) آلمان. تنها در چهل سال گذشته، بیش از ۷۰۰ میلیون چینی از تنگ دستی رهایی یافتند.

در یک دوره ۴۰ ساله بهسازی و گشایش، بیش از ۷۰۰ میلیون نفر از تهی دستی رها یافتند.

در نمودار پایین می بینید که چگونه جمهوری خلق چین در زمانی کمتر از چهل سال شمار تهی دستان را از نزدیک به ۸۰۰ میلیون به ۳۰ میلیون رساند. 

 

برایند نبرد دیگر کشورهای جهان برای کاهش تهی دستی در هم سنجی با دستاوردهای جمهوری خلق چین ناچیز است. در سال ۲۰۱۸ بیش از ۸۲۰ میلیون نفر در سراسر جهان، گرسنه بودند.

در نمودار پایین می بینید که آهنگ کاهش تهی دستی در جمهوری خلق چین بسیار بالاتر از کاهش تهی دستی در جهان است.

از دهه ۲۰۰۰، طبقه میانه میانی جمهوری خلق چین دارای تندترین نمو در جهان بوده است و از ۲۹میلیون نفر در سال ۱۹۹۹ (۲ درسد از جمعیت) تا ۵۳۱  میلیون نفر در سال ۲۰۱۳ (۳۹ درسد از جمعیت) نمو داشته است. 

هزینه های اجتماعی دولت از ۶ درسد در سال ۲۰۰۷ به ۹ درسد از تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۱۲ افزایش یافته است. اگرچه هنوز  پایین تر از میانگین ۲۲ درسد کشورهای OECD است. 

چهل سال پیش، درآمد سرانه جمهوری خلق چین از حتا یک سوم از کشورهای آفریقایی  کمتر بود، در حالی که امروز بسیاری از کشورهای آفریقایی در تلاش هستند برای یافتن راه پیشرفت خودشان از جمهوری خلق چین یاد بگیرند.   از سال ۱۹۴۹ تا ۲۰۱۸ ، میانگین امید به زندگی نیز از ۳۵ به ۷۷ افزایش یافته است.

پیشرفت روستاها

جمهوری خلق چین یک کشاورزی نوین ساخت که کشاورزان را از زاغه نشینی برون راند. دهقانان هم چنان مانند گذشته به آفرینش کالاهای خوراکی می پردازند ولی دیگر نیازی به روستانشینی ندارند و در شهرها  با دسترسی به همه ی رفاه شهری زندگی می کنند. افزون بر این جمهوری خلق چین با بهره برداری از دانش پیشرفته کشت و برداشت  با کشاورزان کمتری فراورده های کشاورزی بیشتری می آفریند.

در نمودار پایین می بینید که چگونه بازدهی دانگی ها (حبوبات) در کمتر از هفتاد سال افزایش ۴۰۰ درسدی داشته است.

تولید دانه جمهوری خلق چین در این زمان چهار برابر شده است و به میانگین سالانه ۲,۶ درسد از سال ۱۹۴۹ نمو کرده است. یوان لانگ پینگ ، دانشگاهی آکادمی مهندسی جمهوری خلق چین نیز به نام “پدر برنج هم آمیزی (ترکیبی)” شناخته می شود.

لانگ پینگ، یک پژوهشگر و کارشناس کشاورزی است که برای ساختن نخستین برنج آمیزه شده، گفت: “اگر برنج ترکیبی در نیمی از ۱۴۷ میلیون هکتار کشاورزی برنج کاشته شود، برداشت آن به تنهایی می تواند ۵۰۰ میلیون نفر را سیر کند.”

از دهه ۱۹۸۰، پینگ و همکارانش دوره های آموزشی را در ده ها کشور آفریقا ، قاره آمریکا و آسیا برگزار کرده اند و به آن ها کاشتن یک سرچشمه خوراکی نیرومند در جاهایی که دشواری برای تهیه خوراک است را یاد دادند.

در نمودار زیر پیشرفت روستاهای چینی را در زمانی برابر با چهار سال می بینید.

 

پیشرفت در روستاها

شناسه ها

2013

2014

2015

2016

2017

تلفن

93,3

95,2

97,6

98,2

98,5

تلویزیون کابلی

70,7

75,0

79,3

81,3

86,5

دست رسی به کمک های پزشکی

84,4

86,8

90,3

91,4

92,2

دست رسی به کودکستان   

 

 

 

 

84,7

دست رسی به آموزش نخستین

 

 

 

 

 

88,0

دست رسی به کنش های فرهنگی

 

 

 

 

89,2

 

در نمودار پایین می بینید که چگونه درآمد سرانه سالیانه روستاییان در کمتر از هفتاد سال از ۱۹ دلار به ۲۲۰۹ دلار رسیده است. به زبان دیگر درآمد سرانه سالیانه روستاییان بیش از ۱۱۶ بار بیشتر از گذشته شده است.

صنعتی سازی جامعه

با یک برنامه گسترده و سازمان دهی نیروها برای پیاده سازی آن جمهوری خلق چین به یک کشور صنعتی دگرگون شده است که پیامد آن نمو درآمد سرانه سالانه چینی ها است. درآمد سرانه سالانه شهرنشینان پس از انقلاب تاکنون بیش از ۱۵۰ برابر شده است.

از سال ۱۹۵۲ تا ۲۰۱۸، تولید ناخالص داخلی جمهوری خلق چین از ۶۷,۹ میلیارد یوان به ۹۰ تریلیون یوان یعنی۱۷۴ برابر افزایش یافته است. تولید ناخالص داخلی سرانه از ۱۱۹ یوان به ۶۴۶۰۰ یوان افزایش یافته است ، افزایش ۷۰ برابر. دریک روز  ۷۶۰۰۰ دستگاه خودرو در جمهوری خلق چین ساخته می شود.

همان گونه که در نمودار پایین می بینید در پنج سال پی در پی جمهوری خلق چین نمو اقتصادی بیش از ده درسدی سالانه داشته است.

همان گونه که در نمودار پایین می بینید در همین دوران پنج ساله مصرف سالانه نمو بیش از ده درسدی سالانه داشته است. و در همین دوره بیش از ۲۰ مترمربع به جایگاه زندگی افزوده شده است.

ساختمان جامعه امروزین (مدرن)

شناسه های یک جامعه فرانوین سنگینی بخش سوم اقتصاد و نمو طبقه و لایه های میانی و توانایی شهروندان در گردشگری و داشتن جای بیشتر برای زندگی است.

در داده های پایین می بینید که چگونه جمهوری خلق چین کمتر از چهل سال از یک جامعه روستایی ناب به یک جامعه نوین دگرگون یافته است. در این زمان کوتاه جمهوری خلق چین به یک جامعه فرانوین با بیشترین کارکنان در بخش صنعت سوم دگردیسی کرده است.

بخش

داده ها

1978

2000

2016

2017

شمار باشندگان (جمعیت)

962.590.000

1.267.430.000

1.382.710.000

1.390.080.000

شهرنشینان 

172.450.000

459.060.000

792.980.000

813.470.000

روستانشینان

790.140.000

808.370.000

589.730.000

576.610.000

کارکنان

401.520.000

720.850.000

776.030.000

776.400.000

صنعت پایه

(primary industry)

283.180.000

360.430.000

214.960.000

209.440.000

صنعت دوم

(secondary industry)

69.450.000

162.190.000

223.500.000

218.240.000

صنعت سوم

(tertiary industry)

48.900.000

198.230.000

337.570.000

348.720.000

بیکاران شهری

5.300.000

5.950.000

9.820.000

9.720.000

بیش از ۲۸ درسد از نمو اقتصادی جهان از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۸  از آن جمهوری خلق چین بوده است. جمهوری خلق چین در سال های گذشته دومین اقتصاد بزرگ جهان، بزرگترین تولید كننده، بزرگترین دادوستد گر كالاها، دومين مصرف كننده كالاها، دومین دریافت كننده سرمایه گذاری برون مرزی  و بزرگترین دارنده گنجینه ارزی بوده است.

جمهوری خلق چین دارای امیدوار کننده ترین بازار مصرف کننده در جهان است و پیش بینی می شود خرید کالا و خدمات این کشور در ۱۵ سال آینده بیش از ۳۰ هزار میلیارد دلار آمریکا باشد.

تندی گام جمهوری خلق چین به سوی نمو سبز به همان اندازه چشمگیر است. به ازای هر دستگاه تولید اقتصادی جمهوری خلق چین با ۴۳,۱ درسد مصرف انرژی کمتر در سال ۲۰۱۸ نسبت به سال ۱۹۵۳ و ۱۱,۴ درسد کمتر از سال ۲۰۱۵ بوده است.

جدا از دستاوردهای اقتصادی، جمهوری خلق چین تلاش های چشمگیری را برای بهبود و نگهداری از محیط زیست انجام داده است. تندی جمهوری خلق چین در سبز کردن زمین از فضا نیز دیده می شود. دیدهای ماهواره ها نشان می دهد که یک چهارم از سبزتر شدن پهنه ی زمین ازآن جمهوری خلق چین است.

شمار سالانه نام نوشتگان (ثبت نام) در آموزش والاپایه (عالی) از نزدیک  ۵,۵  به میلیون نفر در سال ۲۰۰۶ به ۷,۵میلیون نفر در سال ۲۰۱۶ افزایش یافته است – افزایش  بیش از ۳۵ درسدی. جمهوری خلق چین در همه ی زمینه های دانش و پژوهش گری در کنار بزرگترین کشورهای سرمایه داری به نمایش برتری دانشوارانه خود می پردازد و در بسیاری از رشته ها سخن نخست را در جهان می زند.

در نمودار پایین  می بینید که هزینه های پژوهشی جمهوری خلق چین در کمتر از سی سال افزایش نزدیک به دویست برابر و یا به زبان دیگر افزایش ۲۰۰۰۰ درسدی داشته است.

همچنین چینی ها بیشتر به گردش های درون و برون مرزی می روند ، همان گونه که با افزایش بیش از ۲۷۵ درسدی سفرهای درون مرزی سالانه ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۶ نشان می دهد. هزینه های سالانه گردشگران برون مرزی چینی بیش از ۲۵۰۰ درسد نمو داشته است.

خانوارهای چینی بخش بیشتری از درآمد خود را نسبت به خانوارهای سایر اقتصادهای بزرگ پس انداز می کنند. از سال ۲۰۱۵، میانگین خانوار چینی نزدیک ۴۰ درسد از درآمد خود را پس انداز کرده است که بالاترین اندازه اقتصاد اصلی و در تضاد آشکار با نرخ پس انداز ۵,۲ و ۱,۸ درسد برای ایالات متحده و ژاپن است.

پیش بینی می شود (شرکت مک کینزی) که طبقه میانی جمهوری خلق چین  در سال ۲۰۲۲ به ۵۵۰ میلیون نفر برسد و ۷۵ درسد از خانوارهای شهری از طبقه میانی شود.

همان گونه که در نمودار پایین می بینید در زمانی کمتر از چهل سال خرید کالا جمهوری خلق چین از دیگر کشورهای جهان بیش از ۹۱ درسد افزایش داشته است و در همین دوره فروش کالا به  دیگرکشورهای جهان نزدیک به ۶۷ برابر گذشته شده است. در همین دوره تولید بخش صنعت سوم ۴۷۴ برابر شده است و تولید بخش صنعت دوم ۱۹۱ برابر شده است.

بخش

داده ها

1978

2000

2016

2017

درآمد ناخالص ملی (میلیون 100 yuan)

3.678,7

99.066,1

740.598,7

824.828,4

 تولید ناخالص ملی(میلیون 100 yuan)

3.678,7

100.280,1

743.585,5

827.121,7

 

صنعت پایه

(primary industry)

1.018,5

14.717,4

63.672,8

65.467,6

صنعت دوم

(secondary industry)

1.755,2

45.664,8

29.6547,7

334.622,6

صنعت سوم

(tertiary industry)

905,1

39.897,9

383.365

427.031,5

تولید ناخالص ملی سرانه

385

7.942

53.935

59.660

درآمد و هزینه دولتی(میلیون 100 yuan)

 

 

 

 

 

درآمد دولتی

1.132

13.395

159.605

172.593

هزینه دولتی

1.122

15.887

187.755

203.085

بازرگانی برون مرزی

 

 

 

 

 

(واردات) خرید

167,6

20.634,4

138.419,3

153.311,2

 

 (صادرات) فروش

187,4

18.638,8

104.967,2

124.789,8

 

فرانمون (تعریف) سه گونه صنعت

صنعت پایه

 

بخش پایه ای اقتصاد بخشی است که از منابع طبیعی مستقیم استفاده می کند، مانند کشاورزی، جنگلداری، ماهیگیری و معدن است.

سنگینی این بخش در اقتصاد، نشانه پس ماندگی اقتصادی است.

صنعت دوم

 

بخش دوم اقتصاد بخشی است که روی مواد اولیه کار می کند و از ان ها کالا برای فروش تولید می کند، مانند پردازش ثانویه مواد اولیه، تولید مواد غذایی، تولید نساجی و صنعت خودرو سازی و دیگر….

سنگینی این بخش در اقتصاد، نشانه صنعتی بودن اقتصاد است.

صنعت سوم

 

بخش سوم اقتصاد بخشی از اقتصاد است که کالاهای خدماتی را به مصرف كنندگان می فروشد، مانند نهادهای مالی، فناوری، دانشگاه ها، رستوران ها، سرگرمی، بیمه، گردشگری و دیگر….

سنگینی این بخش در اقتصاد ، نشانه نوین و امروزین بودن اقتصاد است.

 

سوسیالیسم با ویژگی های چینی

در دوره نخست  پس از انقلاب، حزب کمونیست و همه خلق های جمهوری خلق چین در انجام دگرگونی های نیازمند برای پایه ریزی سوسیالیستی کامیاب بودند. در این دوره ژرف ترین و بزرگترین دگرگونی اجتماعی تاریخ جمهوری خلق چین انجام شد. این بنیان  سیاسی و بنیادی سیستمی را برای پیشرفت در جمهوری خلق چین کنونی را فراهم کرد. در دوره پیشرفت سوسیالیستی، حزب کمونیست تئوری های ویژه ای را آفرید که هر چند با  شکست و نادرست های فراوان همراه بود ولی دستاوردهای بزرگی داشت. این اندوخته ارزشمند پایه تئوریک و مادی را برای راه اندازی نوآوری بزرگ ساخت سوسیالیسم با ویژگیهای چینی را فراهم کرد. رهبری گروهی حزب کمونیست با گرداوری از اندوخته های خوب و بد در جمهوری خلق چین و دیگر کشورهای سوسیالیستی گزیر (تصمیم) تاریخی گرفتند که حزب کمونیست و کار کشور را به سوی پیشرفت اقتصادی برانند و سیاست بهسازی و گشایش را دنبال کنند.

جمهوری خلق چین در سال ۱۹۷۸ دوره بزرگ بهسازی و گشایش را آغاز كرد و در سال ۲۰۱۲ گام به راه سوسیالیسم با ویژگیهای چینی گذاشت. آماج حزب کمونیست ساختن یک کشور بزرگ سوسیالیستی نوین است.  

پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی امپریالیسم برنامه فروپاشی جمهوری خلق چین را در سر می پروراندند. حزب کمونیست با ایستادن در برابر آزمونهای بسیار که ریشه در دگرگونی های پیچیده درون و برون مرزی داشت و در هوای زهرآلود پس از فروپاشی سوسیالیسم جهانی، سوسیالیسم با ویژگی های چینی را گسترش، افزایش و پیشرفت داد.

حزب کمونیست با واکاوی داده ها و آموخته های چین، برنامه بنیانی برای بهسازی و چارچوب دستیابی به این آماج را با گسترش و پیشرفت اقتصاد بازار سوسیالیستی تهیه کرد. حزب بر پایه نظام اقتصادی و سیستم برابر سازی که با پخش (توزیع) درآمدی که در دوره نخست سوسیالیسم انجام شده بود، جامعه را برای انجام همه سویه بهسازی و گشایش ها، و پیشروی به سوی سوسیالیسم با ویژگی های چینی در سده بیست و یکم آماده کرد. 

در ۳۰ سال گذشته نوآوری پیوسته برای بهسازی  و گشایش انجام شد. پرچم بزرگ سوسیالیسم  با ویژه گی های چینی برافراشته شد و هم سیاست درهای بسته گذشته و هم از تلاش برای کنار گذاشتن سوسیالیسم و راه نادرست رفتن دوری گزیده شد.

لنین سخن از یادگیری از “سرمایه داری” می گوید که حزب کمونیست چین هشیارانه آن را در کشور برنامه ریزی و پیاده کرده است. در آغاز راه بازسازی و نوسازی سوسیالیستی و در روند نمو و فرازمندی اقتصادی جمهوری خلق چین  با دادن وام های برنامه دار به تولید کنندگان کوچک و بزرگ به نیازهای تولیدی و خدماتی روزافزون چینی ها پاسخی پایدار و ارجمند داد. بهره گیری هوشمندانه جمهوری خلق جمهوری از سرمایه گذاری برون مرزی که در چارچوب یک برنامه ی اقتصادی ملی انجام شد پایه های صنعتی و فناوری چین نوین را چید.

بهسازی و گشایش در ساختار جمهوری خلق چین یک اقتصاد بازار سوسیالیستی پر شور را جایگزین یک سیستم اقتصادی (متمرکز) یک جا برنامه ریزی شده کرده است. این بدان معناست که  نیروهای تولیدی، اقتصاد بازار سوسیالیستی ، دموکراسی سوسیالیستی ، فرهنگ سوسیالیستی پیشرفته و یک جامعه هماهنگ سوسیالیستی و پیشرفته ساخته شد.

در ساخت سوسیالیسم با ویژگی های چینی، باید به یاد داشت که جمهوری خلق چین خود را در انجام دوره نخست سوسیالیسم می داند. سوسیالیسم با ویژگی های چینی هم از اصل های بنیادی سوسیالیسم علمی و هم دارای ویژگی های دگرگون چینی است که بازتاب آن چه که در جهان و جمهوری خلق چین می گذرد است.    

بازار سوسیالیستی نوآوری ها و فناوری هایی که توان زند بودن دارند و به پیشرفت کشور و رفاه مردم کمک می کنند به جلو می راند و آن ها را نیرومند می کند. بازار سوسیالیستی همگام با برنامه های کلان دولت با همسنگی پیوسته میان داد و خواست (عرضه و تقاضا) راه را نشان می دهد و شرکت ها، دانشگاه ها و نهادهای پژوهشی با همکاری هم در این راه گام می گذارند.

شیوه رهبری اقتصادی و دورنمای آینده برای هر جامعه و از میان آن ها در سرنوشت و رفاه مردم جمهوری خلق چین نقشی برجسته ای دارد. کاوش در باره  نوسازی سوسیالیستی جمهوری خلق چین که از دیدگاه اقتصادی و فرهنگی پس مانده بود یک کار بسیار دشوار است. حزب کمونیست جمهوری خلق چین بر پایه های آموزه های مارکسیسم و همسازی آن با شرایط ویژه جمهوری خلق چین کار بزرگی را انجام داده است

این دستاوردی است که که از یادگیری اندوخته های گذشته ی نیروهای پرولتری کشورهای سوسیالیستی در اروپا به دست آمده است، زیراتوانسته است راه را بر اپورتونیستم چپ و راست  ببندند و جایگزینی سوسیالیستی برای چالش های جمهوری خلق چین پیدا کند.

سیستم سوسیالیستی با ویژگی های چینی دارای ساختار سیاسی زیر است: سیستم سیاسی پایه ای – سیستم کنگره های مردم که ۲۹۸۰ عضو دارد؛ سیستم های سیاسی بنیادی – سیستم همکاری چند جانبه و کنکاش و رایزنی سیاسی زیر رهبری حزب کمونیست جمهوری خلق چین که ۲۱۵۸ عضو دارد، سیستم استقلال قومی منطقه ای و سیستم خودمدیریت در سطح جامعه. سیستم اقتصادی سوسیالیستی با ویژگی های چینی بر پایه بنیانی داشتاری همگانی ( مالکیت عمومی) و نهادهای اقتصادی با داشتاری گوناگون (مالکیت متنوع) تعاونی و خصوصی استوار است. در کنار آن نهادهای گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی برای پشتیبانی از کنش های اقتصادی ساخته شده است. 

سیاست برون مرزی  و همزیستی با دیگر کشورها

از سیاست های “امپریالیستی” جمهوری خلق چین فراوان سخن گفته می شود و شگفت انگیز این که بخش بزرگی از این گفته ها از سوی مائویست های گذشته پخش می شود. ولی راستش این است که همه ی کشورهایی که جمهوری خلق چین در آن سرمایه گزاری کرده است هم نوا می گویند که بهترین نرخ سود و چارچوب کاری و برنامه ریزی در این پروژه ها را جمهوری خلق چین پیشنهاد کرده است. درسد بسیار بالایی از این پروژه ها به ساختن زیرساختارها (راه، بیمارستان، بندر ایستگاه، کشاورزی)  در این کشورها می پردازد. باید از خود پرسید که چرا یونانی که عضو ناتو و اتحادیه اروپا است و بنگاه ها و نهادهای سرمایه داری این کشورها پیوسته برای سرمایه گذاری در این کشور با هم در جنگ هستند همکاری و  سرمایه گذاری  جمهوری خلق چین در این کشور را برای آینده کشور و مردم بهتر ارزیابی کرده است.

جمهوری خلق چین تا پایان اکتبر سال ۲۰۱۵ ۴۰۰ میلیارد یوان کمک به ۱۶۶ کشور و سازمان های برون مرزی، بیش از ۶۰۰۰۰۰ کآرمند به ۶۹ کشور برای کمک پزشکی فرستاده است. تاکنون، کارشناسان و تکنسین های چینی بیش از ۳۰۰ پروژه کوچک و بزرگ کشاورزی را در ۹ کشور آفریقایی انجام داده اند، ۴۵۰ فناوری کشاورزی را بالا بردند و نزدیک به ۳۰۰۰۰ کشاورز و تکنسین را آموزش داده اند.

راه رفته کاوش شده در جمهوری خلق چین به گسترش رفاه  پایدار جهانی کمک کرده است. بسیاری از رهبران پیشرو کشورهای جهان سوم از اندوخته های جمهوری خلق چین می آموزند.

این راه به جمهوری خلق چین کمک کرده است تا با راه اندازی راه گشایی نوآورانه در جهان کمک کند.

این کشور نقش برجسته در پایداری سیاسی و اقتصادی و بازرگانی دادگرایانه و برابر و پاسبانی از صلح جهانی  دارد. جمهوری خلق چین با یادگیری از اندوخته دوران “جنگ سرد” تا آن جا که شدنی است زیر بار جنگ افروزی نمی رود و زبان سیاسی را بهتر و کاراتر از آتش تفنگ می داند.

جمهوری خلق چین سیاست برون مرزی مستقل و صلح آمیز را دنبال می کند و در این راه به پنج راهنمای همزیستی پایبند است (احترام متقابل به حاکمیت و تمامیت ارضی، عدم تجاوز متقابل، عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر، برابری و منافع متقابل و همزیستی مسالمت آمیز) . رییس جمهور جمهوری خلق چین گفته است: “ما به همکاری با مردم همه کشورها ادامه خواهیم داد تا به طور مشترک جامعه ای با آینده مشترک برای بشریت بسازیم.”

رهبری حزب کمونیست

دستاوردهای بزرگ جمهوری خلق چین برایند هوشیاری، دوراندیشی، نواندیشی و تلاش شبانه روزی حزب پیشاهنگ طبقه کارگر و دیگر رنجبران، حزب کمونیست است. دانش، سنگینی، سخت کوشی و درستی اخلاقی حزب کمونیست به آن اندازه است که دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی و نیروهای سیاسی رهبری و هژمونی آن را پذیرفتند.

آماج بنیانی حزب کمونیست برآورده کردن آرزوی توده های چینی برای زندگی بهتر است. حزب کمونیست در تلاش است تا تضاد میان پیشرفت ناهمسنگ و ناهمگون و نیازهای رو به گسترش مردم برای زندگی بهتر را چاره جویی کند.

حزب کمونیست با بازگویی گفته انگلس که تاریخ با قانون ها و گرایش های کلانی به جلو می رود و دشواری پیکارگران در شناخت درست این گرایش ها است بر این باور است که حزب کمونیست پیشرفت بزرگ جمهوری خلق چین را وامدار شناخت و توانایی کاربرد حزب کمونیست از سه قانون ماتریالیسم دیالکتیکی، یعنی وحدت و تضاد مخالفان، عبور از تغییرات کمی به تغییرات کیفی و نفی نفی، است. 

حزب کمونیست  بر این باور است که تاریخ انسانی رودخانه درازی است که شاخه های گوناگون دارد که جمهوری خلق چین یکی از این شاخه ها است ولی تنها با یافتن راز درونی رود و شناخت از پیوندهای پیچیده ان می توان با روند تاریخی شنا کرد و به جلو رفت.

رهبری حزب کمونیست کلان راه پیشرفت را نشان می دهد و توده های را در انجام و رسیدن به این آماج ها سازماندهی می کند ولی در این راه نه تنها نوآوری ها را نمی کشد بلکه از آن ها پشتیبانی می کند.
حزب کمونیست می گوید که از ایدولوژی مارکسیسم و پشتیبانی و ​​مردم نیرو می گیرد و حزب کمونیست و مردم مانند ماهی و آب به یکدیگر وابسته هستند.

هیچگاه در تاریخ سیاسی جمهوری خلق چین تا این اندازه نیروهای پیشرو در یک حزب گردهم نیامده بودند و چنین سازمانی گسترده مانند حزب کمونیست نداشته اند. هر کس در این حزب باید برای پشتیبانی از دستگاه سوسیالیستی جمهوری خلق چین تلاش بیشتری انجام دهد و با کارایی در راه نگهبانی و پاسداری از سرمایه مادی و فرهنگی مردم بکوشد و نگذارد که میان حزب کمونیست و مردم شکاف بیفتد.  

حزب کمونیست با  نادانی های خود، با نادرست کارهای خود خوب برخورد کرد و از آنها آموخت و به توده های جمهوری خلق چین نشان داد که برای خوشبختی آن ها پایبند به آرمان سوسیالسیم بوده است و جان‌فشانی های فراوان در این راه کرده است. با این راستگویی ها و درست کاری ها و برنامه پهن و ژرف برای آینده کشور، حزب کمونیست جایگاه پایداری در میان مردم پیدا کرده است.

حزب کمونیست به جای اینکه در یک گروه کوچک دربسته به سود خود کار کند، به یک حزب سیاسی بزرگ برای پایداری کشور و رفاه مردم دگرگون شده است. حزب کمونیست دارای بیش از ۹۰ میلیون عضو (نزدیک به ۲۵ میلیون آن زنان هستند) و نزدیک به پنج میلیون یاخته های حزبی است و پیوسته ان ها را برای خودسازی و آماده سازی برای پیشگامی آموزش می دهد تا بتوانند سرنوشت و آینده حزب کمونیست و کشور را در دست گیرند. پس از کنگره هجدهمین حزب کمونیست به پاک سازی دستگاه رهبری و عضوهای چرکین و جاخواه و کم کار پرداخت. حتا رسانه های بورژوازی هم می پذیرند که دستاوردهای جمهوری خلق چین در دوراندازی تبهکاران و رهبران چرکین از دستگاه فرمانروایی و نبرد با باج خواهی بسیار برجسته است.

فرهنگ

حزب کمونیست تنها به پایه گزاری زیرساختارهای جامعه نوین سوسیالیستی بسنده نکرده است بلکه همراه آن برای ویژه گی های فرهنگی جامعه نیز برنامه ریزی می کند. یک جامعه سوسیالیستی نوین به فرهنگی نیاز دارد که جمع گرا،  کنجکاو، از خودگذشته، پرکوش و دانش پژوه باشد.

شناختن درست خواست ها و آرزوهای توده های چینی، راهنمای حزب کمونیست در سازگاری مارکسیسم با زندگانی نوین و فرهنگ باستانی ویژه چینی ها است. آموزش های گسترده ای درباره میهن دوستی، انسان دوستی، جمع گرایی و سوسیالیسم انجام می شود تا مردم در زیر پرچم بزرگ سوسیالیسم با ویژگی های چینی گرد هم آورد. ویژگی های درست انسانی همچون آزادی، برابری خواهی، جان فشانی، درست کاری، پرکاری و دوستی نیرومند می شود. توانمندسازی مردم برای زندگی درست و اندیشه ای پربار و فرهنگی سازنده، بخش بزرگی از برنامه های آموزشی حزب کمونیست است.

برای گسترش  فرهنگ نیرومند سوسیالیستی، جمهوری خلق چین در راه برنامه ریزی برای پیشرفت فرهنگی با ویژگی های چینی گام گذاشته است. جمهوری خلق چین می خواهد که  بهسازی در بخش فرهنگی را ژرف تر کند، نیروهای آفرینشگر فرهنگی را رها کند، پهنه ی دموکراتیک را در پژوهش های دانشگاهی و نیز در کنش های هنری گسترده کند. جمهوری خلق چین می خواهد که زندگی فرهنگی جمهوری خلق چین را شکوفا کند.

حزب کمونیست به فرهنگ سازی مردمی رویکرد ویژه ای دارد و پیوسته در اندیشه نمو کالاهای فرهنگی در پهنه و ژرفنا است. گسترش و شکوفایی کنش های فرهنگی خلق های گوناگون در راستای چینی یگانه و هماهنگ با فرهنگ باستانی همواره در دستور کار فرهنگی حزب کمونیست است.

چالش     

با چندین دهه کار سخت، سوسیالیسم با ویژگی های چینی در آستانه گام گذاشتن به دوره نوین است. جمهوری خلق چین هنوز گام های نخست را در راه سوسیالیستی می پیماید، هنوز تولید ناخالص داخلی سرانه جمهوری خلق چین میانه در جهان است و هنوز دوری از کشورها پردرآمد بسیار است. دشورای پیشرفت ناهموار میان شهر و روستا هنوز هم هست. اگرچه جمهوری خلق چین پیشرفت چشمگیری در فناوری داشته است، اما هنوز هم در بسیاری از رشته های فناوری ها کم توان  است. 

چالش بزرگ حزب کمونیست این بوده است که با درآمیزی دیالکتیکی دیدگاه سوسیالیسم در کارکرد روزانه در چین، به گونه ای سیستماتیک به این بپردازد كه چه گونه سوسیالیسمی را می شود و باید در جمهوری خلق چین که كشوری بزرگ با جمعیت فراوان و اقتصاد کم توان بوده است، برپا سازد. حزب کمونیست با پایبندی به سیاست سوسیالیستی در راه فراهم کردن رفاه و پیشرفت و عدالت اجتماعی، هر گونه نوآوری در بهبود اقتصاد بازار سوسیالیستی با آغوش باز دریافت و بررسی می کند. جمهوری خلق جمهوری خلق چین به دنبال عدالت اجتماعی است که رفاه را و نه تهی دستی را میان مردم به برابر پخش کند.

جمهوری خلق چین در سازمان دهی، پیشرفت و بهبود رفاه مردم  به روش های نوآورانه سامان یابی (مدیریت) روی می آورد که با پاداش تلاش نوآوری را در انسان ها نیرومند می کند. انگیزه پیگیری پیشرفت بر پایه  نوآوری و پیشبرد برنامه های کاربردی فناوری، شهرنشینی و نوسازی کشاورزی و سامان دهی به شیوه نوین افزایش می یابد. 

بزرگترین چالشی که حزب کمونیست شناسایی کرده است، همسنگی میان نقش دولت و آزادی بازار سوسیالیستی است. در راه گشایی این چالش گسترش و ژرفش اقتصاد مردمی و برجسته کردن داشتاری مردمی (مالکیت عمومی) در اقتصاد راه را برای آزمایش و میدان دادن به دیگر گونه های داشتاری (مالکیت) باز کرده است. همزمان با نیرومند سازی بخش مردمی اقتصاد، از بخش های غیردولتی پشتیبانی می شود و راهنمایی برای گسترش آن ها در راه رفاه مردمی انجام می شود.

حزب کمونیست می داند که با گسترش اقتصاد بازار سوسیالیستی شکاف های درآمدی افزایش می یابد و می خواهد یک الگوی پخش دادگرایانه درآمد ملی بیابد تا این شکاف را کاهش دهد، تا همه مردم بتوانند میوه های پیشرفت را بچشند. هماهنگی اجتماعی سرشت درونی سوسیالیسم با ویژگی های چینی است. 

نابرابری همچنین برای جمهوری خلق چین چالش آفرین است. ضریب جینی (Gini coefficient) (معیاری از نابرابری درآمدی یک کشور از صفر  (برابری کامل) به یک (حداکثر نابرابری)) جمهوری خلق چین، از ۰,۲۸ در دهه ۱۹۸۰ به نزدیک ۰,۴۶۷ در سال ۲۰۱۷ افزایش یافته است ، بالاتر از ۰,۳۹ ایالات متحده یا ۰,۳۳ ژاپن . اگرچه افزایش نابرابری تا اندازه ای به تنگ دستی اقتصادی گذشته جمهوری خلق چین برمی گردد، اما نشان دهنده نمو نابرابر در اقتصاد جمهوری خلق چین است. 

حزب همواره به دنبال یافتن راه چاره در باره چگونگی برآوردن نیازهای رو به نمو مادی و فرهنگی مردم با تولید اجتماعی پس مانده است. دستیابی به پیشرفت به روش دانش پژوهانه در دستورکار بنیانی برای دگرگونی الگوی نمو اقتصادی است.

دولت برای چاره یابی هرچه بهتر دشواری های اجتماعی کنش های ویژه ای را برای توانمندی امنیت اجتماعی جمهوری خلق چین انجام داده است. برای نمونه، پکن از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۵ میانگین حقوق بازنشستگی را ۲۷۵ درسد افزایش داده است و همچنین بازنشستگی همگانی تری را پیاده کرده است که کارگرانی را که در اقتصاد رسمی کار نمی کنند، پوشش می دهد. افزون بر این، پوشش خدمات درمانی را به غیر کارگران شهری، حداقل دستمزد را در چهارده استان و شهرهای بزرگ افزایش داده است و دریافت بیمه بیکاری به کارگران مهاجر را آسان تر کرده است.

حزب کمونیست می داند که سیاست های دولت در همه ی زمینه ها باید به خواسته های مردم پاسخ دهد. پیشرفت کشور باور توده های چینی به نیروی خود را بالا برده است و فرهنگ جمهوری خلق چین را بازتر و فراگیر تر و مردم جمهوری خلق چین را یگانه تر کرده است. حزب کمونیست جمهوری خلق چین بر این باور است که هم اکنون میان خواست های طبقه کارگر و دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی همسانی به آن اندازه است که حزب کمونیست می تواند با پیشاهنگی و با یاری طبقه های غیرپرولتری، چینی پیشرفته و تهی از تنگ دستی پایه گزاری کند. 

در این زمینه باید افزود که کمتر کسی می داند که در جمهوری خلق چین، در کنار حزب کمونیست، هشت حزب دیگر در برنامه ریزی و پیاده سازی پیشرفت کشور کوشش می کنند. در زیر نام هشت حزب غیرکمونیست در جمهوری خلق چین که کنش سیاسی انجام می دهند را می خوانید: 

کمیته انقلابی چین در کوومینتانگ که بیش از ۸۰۰۰۰ عضو دارد. اتحادیه دموکراتیک چین که بیش از ۱۸۰۰۰۰ عضو دارد. انجمن ملی ساخت و سازهای دموکراتیک چین که بیش از ۱۰۰۰۰۰ عضو دارد. انجمن چین برای دموکراسی که نزدیک به ۱۰۰۰۰۰ عضو دارد. حزب دموکراتیک دهقانان و کارگران چینی که بیش از ۹۰۰۰۰ عضو دارد. حزب چین ژجی گونگ دنگ که نزدیک به ۲۰۰۰۰ عضو دارد. انجمن جیوسان که نزدیک به ۱۰۰۰۰۰ عضو دارد. لیگ خودگردانی دموکراتیک تایوان که بیش از ۲۰۰۰ عضو دارد.

پایان سخن

با نگاهی به تاریخ نوین جمهوری خلق چین و آینده درخشان مردم چین، ناگزیر باید پذیرفت که سوسیالیسم با ویژگی های چینی راه درازی را پیموده است و توانست پایه های بنیانی ساختمان  یک زندگی با رفاه و آسایش  را برای مردم خود پی ریزی کند. این کشور با گذر از سختی ها و رنج های فراوان و پرداخت هزینه های گوناگون، به بهسازی راه رفته پرداخت و گام در راه سوسیالیسم چینی گذاشته است که به گونه ای بنیادین آینده و سرنوشت مردم خود را دگرگون کرده است.

توده های جمهوری خلق چین ریشه بنیانی و بنیادی کامیابی ها  و پیروزی های خود را دستاورد سوسیالیسم با ویژگی های چینی می دانند. هیچ نیرویی نمی تواند جایگاه جهانی جمهوری خلق چین را پایین بیاورد، و یا مردم و دولت جمهوری خلق چین را از پیشروی جلو ببرد.

گزینش راه درست که حزب کمونیست جمهوری خلق چین با درآمیزی مارکسیسم و فرهنگ چینی و با کاربرد نواندیش آن در راستینه (واقعیت) زندگی جمهوری خلق چین یافته است، راهی بوده است که در کمترین زمان چینی ها را به رفاه رسانده است.

این راه گسترده، با دستیابی به برآیندهای باشکوه، در تاریخ پیشرفت انسانی نمونه ندارد، یک کشور بزرگ و پرباشنده (جمعیت)، به مردم خود برای تهیه خوراک و پوشاک کمک کرده است و درخشان ترین برآیندهای تاریخ کاهش تهیدستی جهانی را انجام داده است.

در سده گذشته جنگ و هرج و مرج  فرمانروا و کشور و مردم در تهی دست بودند. امروز کشور و جامعه از یک رفاه و آسایش میانگین برخوردار است.

شیوه های جمهوری خلق چین نشان می دهد که سیستم ها و الگوهای سرمایه داری تنها راهنمای سرپرستی و نوسازی یک کشورنوین نیستند و هر کشوری می تواند به راه دیگری سوای سرمایه داری گام بگذارد. راهبردهای درست اقتصادی و سیستم سیاسی پایدار جمهوری خلق چین راز نمو پیوسته اقتصادی جمهوری خلق چین است. سوسیالیسم با ویژگی های چینی به جهانیان می گوید که سوسیالیسم می تواند یک نقش برجسته در پیشرفت و رفاه مردم داشته باشد.

جمهوری خلق چین به جای الگوبرداری از روش های کشورهای غربی، راه خود را با آموختن از اندوخته های گذشته و دیدگاه پایه ای سوسیالیسم و با رنگ و بوی شیوه زندگانی چینی پیدا کرده است. ارزش سوسیالیسم با ویژگی های چینی نه تنها در برجستگی آن برای اقتصاد جهانی نهفته است، بلکه راه جایگزینی را برای دیگر کشورها را هم در خود نهفته دارد.

پیشرفت جمهوری خلق چین در ۷۰ سال گذشته نشان داده است  که هیچ کشوری با درخواست کمک و چشم داشت به دیگران نمی تواند به رفاه برسد. سوسیالیسم با ویژگی های چینی، با تلاش و پشتکار توده ها و روان و دانش پیشگامانه حزب کمونیست به دستاوردهای کنونی رسیده است. جایگاه برجسته و سنگین جمهوری خلق چین در اقتصاد جهانی، به جهانی شدن اقتصاد سویه ها و سرشت نوینی می دهد که می تواند در رهایی توده ها از وابستگی اقتصادی سودمند باشد.

پیکارگران راه آزادی و برابری باید همواره رویدادها و برنامه های پیشرفت اقتصادی- اجتماعی جمهوری خلق چین را دنبال کنند. نمی توان الگویی از راهی را که جمهوری خلق چین رفته است، ساخت و آن را در میهن ما پیاده کرد ولی بسیار می توان از دستاوردهای جمهوری خلق چین یاد گرفت.

سرچشمه های کمکی

 http://en.people.cn/206235/index.html

http://en.people.cn

 http://www.stats.gov.cn/

http://www.stats.gov.cn

 http://www.stats.gov.cn/english/Statisticaldata/AnnualData/

http://www.gov.cn/english

 https://chinapower.csis.org/

https://chinapower.csis.org

http://p.china.org.cn/

http://p.china.org.cn

http://en.safea.gov.cn/”

http://en.safea.gov.cn

http://en.chinaculture.org/

http://en.chinaculture.org

https://cpcchina.chinadaily.com.cn/

https://cpcchina.chinadaily.com.cn

http://english.cpc.people.com.cn/

http://english.cpc.people.com.cn

 




نئولیبرالیسم داروی بورژوازی برای بیماری سرمایه داری

مقاله شماره ۲۸
۱۴ آبان ۱۳۹۸– ۶ نوامبر ۲۰۱۹

پیش گفتار

پس از رسوایی و بی آبرویی نئولیبرالیسم در سرتاسر جهان، سرمایه داری بر آن است که با پیش گزاری یک دسته از برنامه های رنگارنگ و فریب کارانه، خود نظام بهره کشی را از زیر تازیان خشم توده ها بیرون کشد. بورژوازی جهانی برای رهاییدن بانک ها و سودگران کاغذباز از گرفتاری های مالی، با پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی در سه دهه رفاه اندک اجتماعی را از بین برد. توده های رنجبر و تهی دستان  و لایه های میانی در دنیا دیگر فریب این گرگ گوسپند نما را نمی خورند.

مرگ نئولیبرالییسم را نه تنها توده های کم و بیش گرسنه میلیاردی جهان بلکه خود سردمداران جهانی این نظام بهره کش نیز دریافته اند.  آن ها می دانند که دیگر با هیچ ترفند، شیله و فریب نمی توانند جلوی  بدور انداختن نئولیبرالیسم به گورستان تاریخ را بگیرند ولی مانند همیشه با همه ی توان خود می کوشند که تیره ی پشتی که تن نئولیبرالیسم بر آن سوار است، نظام سرمایه داری را به گونه ای از زیر کوبان خشم توده ها برهانند.

در این میان نظام سرمایه داری مانند دوران شکوفایی سوسیالیسم برای پاکزدایی چهره زشت و رهایی از لکه هایی که نئولیبرالیسم آفریده است به کمک و یاری دوستان سوسیال دموکراسی نیاز فراوانی دارد. نشانه هایی در کار است که هم اکنون این دوستان برای افسار زدن خشم توده ها و به بیراهه کشاندن جنبش رهایی بخش گام در میدان کارزار گذاشته اند. چندین چهره برجسته جهانی که در روشنگری در باره نئولیبرالیسم کارهای بسیار برجسته ای انجام داده اند هم اکنون آشکارا می گویند که خواهان براندازی نظام بهره کشی سرمایه دآری نیستند.  در هفته های گذشته توماس پیکتی (Thomas Piketty) پرفسور اقتصاد فرانسوی، سارا وگنکنخت (Sahra Wagenknecht) سیاستمدار حزب چپ آلمان و روزنامه نگار کانادایی نائومی کلاین (Naomi Klein)  در گفتگوهای گوناگون رک و راست گفته اند که راهکارهای فراتر از چارچوب نظام سرمایه داری و سوسیال دموکراتی را نمی پذیرند.

در این میان اما تنبلی اندیشه کاری “چپ” و نداشتن باور “چپ” به برنامه جایگزینی سوسیالیستی شگفت انگیز است. بی ریب به خواهی (اصلاح طلبی) و بهسازی (اصلاح) زندگی توده های رنج، بخشی از کارهای روزانه و همیشگی “چپ” سوسیالیستی است. ولی با ان که پینه زدن پیوسته بر تن پوش ژنده سرمایه داری برای سوسیال دموکرات ها یک آماج پایانی (هدف نهایی) است برای ما (“چپ” سوسیالیستی) تنها گامی کوچک به جلو است که با آماج ما برای رهایی انسان از بهره کشی فرسنگ ها دوری (فاصله) دارد.

بی ریب ما می توانیم که با سوسیال دموکرات ها در راه بهبودی کوتاه زمان و گذرا و برگشت پذیر انسان ها، برای آتش نشانی نابسامانی هایی که سرمایه داری به تن و روان رنجبران انداخته است، همگام باشیم. ولی اگر ما دورنمای سوسیالیستی خود را برای توده ها پیش گزاری نکنیم، بخشی از گردان سوسیال دموکرات ها و بازیچه دست آن ها خواهیم شد.

بنابراین جا دارد که یک گام به پس برداریم و بررسی کنیم که چرا جهان سه دهه جولان گاه نئولیبرالیسم شده بود. آیا نئولیبرالیسم تافته جدابافته سرمایه داری است؟ و آیا  نئولیبرالیسم ریخت ناگزیر سرمایه داری دوران جهانی سازی است؟

روند آغاز بحران

کوتاه سخن باید گفت که ریشه های پیدایش نئولیبرالیسم را باید در افت نرخ سود و چاره یابی سرمایه داری برای این چالش جستجو کرد.

نرخ بهره پایین، از سال ۲۰۰۰  تا ۲۰۰۵ کنش های مالی بزرگی را در ایالات متحده  به راه انداخت که هر روز همچون بادکنک  به ترکیدن نزدیک تر می شد. در آن زمان بازار خانه ها و زمین های ساختمانی تا آن جایی بزرگ شده بود که اندازه  وام گزاری را به دو برابر دوران پیشین خود رسانده بود.

از سال ۲۰۰۶ چالش های اضافه تولید در بخش ساخت و ساز این بازار را همچون بادکنکی ترکاند و قیمت ها هر روز پایین آمد. در سال ۲۰۰۷، نخستین چالش ها  در بخش مالی  به ویژه در پیوند با وام های رهنی ریسک پذیر ایالات متحده (به اصطلاح وام های فرعی) هویدا و نمایان شد.

همزمان وام گیرندگان هنگام  باز پرداخت با دشواری فراوان و گسترده ای روبرو شدند و بازار مالی به بحران رسید. برخی صندوق های تامینی و بانک های تخصصی ورشکسته شدند. بحرانی بدتر از دهه ۱۹۳۰  سراسر جهان را فرا گرفت.

چرا بحران این همه ژرف و گسترده شده بود؟

از دهه ۱۹۷۰، به ویژه در ژاپن و اروپای غربی نرخ رویش (رشد) و سرمایه گذاری پیاپی و همواره هر ساله کاهش یافته بود. برایند آن در سراسر جهان  ( سرمایه گذاری ها در چین، به گونه ای چشمگیری افزایش یافته بود) کاهش درسد سرمایه گذاری  در تولید ناخالص ملی جهانی بود. شایان یادآوری است هنگامی که ما با کاهش سرمایه گزاری تولیدی روبرو بوده ایم همزمان سیستم مالی و اعتباری – یعنی “سرمایه بهره ده” (interest-bearing capital) (خرید و فروش سهام و برگه بهادار، وام دهی)- ، در همه پهنه ها گسترش یافته بود.

در نیمه ی نخستین دهه ۱۹۸۰ در ایالات متحده، بخش مالی فراهم کننده ده درسد سود بوده است ولی در سال ۲۰۰۷ به ۴۰ درسد افزایش یافته بود. در انگلستان، در سال ۲۰۰۸ بخش مالی فراهم کننده ۸۰ درسد سود بوده است.

بنابراین این بحران برایند بیش از سه دهه سوداندوزی از کنش های مالی (یعنی سرمایه بهره ده) (Interest-bearing capital) گسترده بوده است.

وام ها تنها یک گوشه کوچکی از یک غول پیکر مالی بود که در یک دوره ۳۰ ساله نمایان شد. در سال ۱۹۸۰، کنش های مالی انجام شده در جهان کمابیش با تولید ناخالص داخلی جهانی برابری داشت. در سال ۲۰۰۷ به گفته ولادیمیرو جاکه (Vladimiro Giacché) اقتصاددان مارکسیست ایتالیایی، کنش های مالی ۳۵۶ درصد تولید ناخالص داخلی بود. به زبان دیگر کنش های گسترده مالی ریشه در بنیادهای تولیدی اقتصاد نداشت بلکه بگونه ای پنداری به باد کردن پرداخته بود. مارکس گفته بود که همه کشورهای سرمایه داری هر چند یک بار با کلاهبرداری بدون کار تولیدی، به آفرینش پول می پردازند.

حتا لارنس سامرز Lawrence Summers نیز که در دهه ۱۹۹۰ وزیر دارایی آمریکا بود، در سال ۲۰۱۴ گفت که نزدیک به ۲۰ سال اقتصاد آمریکا به گونه ای درست و با آهنگی که همگام و پشتوانه کنش های گسترده مالی باشد نمو نکرده بود. در اتحادیه اروپا، نیز به گفته سامرز، کاروبار اینگونه بوده است. با نگاهی به گذشته، روشن است که بسیاری از نموهای اقتصادی اتحادیه اروپا تا سال ۲۰۱۰ با دسترسی به وام های ارزان شدنی بود. و بخش بزرگی از نیروی اقتصادی کشورهای اروپای شمالی ریشه در صادراتی داشته که با وام های دراز زمان و ناپایدار پایه گزاری شده بود.

به گفته ولادیمیرو جاکه این کنش های مالی به خودی خود یک بیماری نبود بلکه یک “دارو” برای درمان بیماری اضافه تولید کالاها و انباشت سرمایه  بیش از اندازه به ویژه در کشورهای بزرگ  سرمایه داری مانند (ایالات متحده ، اتحادیه اروپا و ژاپن) بوده است.  دریافت و برداشت درست از این پیوند بیمارو داروکلید گنجه راز بحران کنونی است. نئولیبرالیسم یک بیماری در دستگاه سرمایه داری نبوده است بلکه برای بورژوازی جهانی و امپریالیسم، نئولیبرالیسم تنها داروی در دسترس برای درمان بیمار ناتوان سرمایه داری بوده است.

به گفته ولادیمیرو جاکه از سویه های گوناگون، کارکرد و گسترش کنش های مالی برجسته است.

نوآفرینی و گسترش وام دهی، مصرف را فرای درآمد کاری افزایش داد و همزمان به کارفرمایان پروانه کاهش راستین دستمزدها را داده بود. کارگران و کارمندان برای مصرف بیشتر دیگر نیازی به دستمزد بیشتر نداشتند چرا که وام های گوناگون توان خریدن خانه، خودرو و دیگر چیزها را به زحمتکشان داده بود. بسیاری امروز هم مانند سال های پیش از بحران ۲۰۰۷، در ایالات متحده توده ها برای خرید خانه و برای فراهم کردن پول آموزش دانشگاهی وام هنگفت می گیرند و در بدهی ژرفی فرو می روند.

افزون بر این کارفرمایان توانایی وام گیری با بهره کم را داشتند و این راهکار، زمان رویداد بحران اقتصادی را نیز به دنبال انداخت، چرا که با پول وام چرخاندن کارخانه ها کم دشوارتر شده بود.

گسترش وام دهی بحران اضافه تولید را نیز به دنبال انداخت. نمو پول در بازار سرمایه، نه تنها توانایی فروش کالاهای بادکرده را فراهم کرده بود، بلکه به کارفرمایان توانایی سوداگری و بدست آوردن پول آسان را نیز داده بود.

چگونگی کارکرد کنونی دستگاه سرمایه داری جهانی

بورژوازی جهانی کوشید که زیان های بحرانی که در سال ۲۰۰۷ آفریده شده بود و سودآوری سرمایه را کاهش داده بود را بین طبقه های زحمتکش پخش کند و بار سنگین را به دوش آن ها بگذارد ولی با این همه، سیاست نجات به اندازه ای کارساز نبود که بتواند سرمایه را به اندازه نیاز دوباره مانند گذشته سودآور کند و انباشت سرمایه را بهبود بخشد.

دیگر نمی توان کم شدن نیروی خرید را پنهان کرد. پایین آمدن نیروی خرید توده ها به نوبه خود تقاضای داخلی را کاهش می دهد. بنابراین، برای بسیاری از ساختاوری های کالا آفرین (صنعت های تولیدی) دیگر داشتن اضافه تولید شدنی نیست و آن ها به ناگزیر باید به سوی دیگری بروند و به دگرگونی ساختار بنیانی نیاز دارند. یکی از این کارهای “آسان”  روی آوردن به کارهای سوداگرانه است.

قیمت سهام در بورس و سودی که یک کارخانه در چرخه تولید می آفریند با هم هم خوانی ندارند. در همین راستا، مارکس بازار سهام را یک  سیستم کلاهبرداری و فریب می دانست. یکی از نمونه های تازه که کاجه می آورد تولید کننده خودروهای برقی ایالات متحده تسلا است. این شرکت زیان های بزرگ در روند تولید برده است، اما چون قیمت سهامش در بورس بالا می رود دارایی  رئیس آن همواره افزایش می یابد.

برخی باهمان ها (شرکت ها) به ترفند خرید سهام خود برای بالا نگه داشتن و پشتیبانی از قیمت سهام خود در بورس می پردازند. دامنه این گونه خریدها در هم سنجی با گذشته، چرخه بازرگانی بزرگتر و گسترده تری را فراهم کرده است. ولی از ان جایی که شمار آن های که می خواهند گام در راه سودورزی تند با گمانه زنی و سوداگری بپردازند بیشتر می شود، برایند آن، کاهش سودآوری اینگونه شیوه ها می شود. چرا که ریسک بازی سوداگرانه بیشتر خواهد شد. بدین گونه امروز هم مانند گذشته چرخه دستگاه سرمایه داری همان گونه می گردد.

چاره جویی و پاسخ هایی که بورژوازی جهانی می جوید چه هستند؟ 

راه کار نخست راه اندازی دوباره اقتصاد جهانی پس از شکست سیستم ۲۰۰۷، اما بدون آن که در باره نقش بنیانی و ویران گر سرمایه بهره ده بازبینی شود، این راهکار چندین بار آزمایش شده است ولی کاربردی دیگر ندارد.

راه اندازی ساده پس از سال ۲۰۰۷ هیچ دشواری را از میان برنداشت، اما نابرابری را افزایش داد. سیاست واریزی پولی که بیش از هر چیز به بازارهای مالی کمک کرد تا روی پای خود بایستند، تنها پول را بر پایه شعار “سرمایه به جای کار” پخش کرده است. برایند این کار جهانی سازی بیش از اندازه “hyperglobalisation” و بیرون از کنترلی بوده است، که سرمایه های بهره ده برای یکپارچگی بازار جهانی سراسر جهان را به آن واداشت. از سوی دیگر بورژوازی جهانی ملی گرایی نیروی راست را در برابر این جهان سازی خودساخته برای راه جویی جهانی سازی نئولیبرالی انجام داد که یک کژراهه است، چرا که سیستم سرمایه را زیر پرسش نمی برد.

راه کار دوم برگرداندن سرمایه بهره ده  به سرمایه تولیدی، برای نمونه با سرمایه گذاری در زیرساخت های کشورهای پیشرفت نیافته است. این ترفند، می تواند سرمایه تولیدی را دوباره تکانه و پیش رو کنش های اقتصادی کند، و سرمایه بهره ده را دوباره به یک کارکرد پشتوانه ای برگرداند. ولی افت نرخ سود به سرمایه داری شوری برای انجام این کار نمی دهد و  در سراسر جهان، تنها تلاشی که در این راستا انجام شده است – پروژه چینی “کمربند و راه جاده ابریشمی” است.  

راه کار سوم فراهم کردن نمو اقتصادی دوران جنگ جهانی دوم و پس از آن. امپریالیسم هم اکنون هم در گوشه و کنار جهان جنگ می آفریند تا به زندگی انگلی خود چند لختی دیگر بیافزاید. اما جدا از جنگ افروزی نشانه ای نیست که رویداد دیگری بتواند نمو اقتصادی دوران پس از جنگ جهانی دوم را فراهم کند. افزون بر این این کار سرمایه کنونی را برای استواری انباشت آینده به ریسک بزرگی می کشاند.

کشتی را کشتی بان دیگری بایست

راه کار بنیادی اما راهکاری سوسیالیستی است. این راه کار از واکاوی بحرانی که در سال ۲۰۰۷ آغاز شده بود و به  شکست همه سویه دستگاه فرمانروایی سرمایه داری انجامید به پیش گزاری یک برنامه ریشه ای می پردازد. این تنها راه کار درست است.

به گفته مارکس، بحران ها همزاد شیوه تولید سرمایه داری است، و از سوی دیگر نشانه ای است برای فراهم بودن زیرپایه های یک “مرحله بالاتر از تولید اجتماعی”. یک شیوه تولید نوی که بر مالکیت خصوصی افزار تولید استوار نیست بلکه بر پایه مالکیت جامعه است.

آن چه که شیوه تولید سرمایه داری با تضادهای درونی آشتی ناپذیر خود نمایان کرده است، نشان می دهد که جامعه انسانی نیاز  فزاینده ای به دگرگونی شیوه  تولید و از بین بردن مالکیت خصوصی بر افزار تولید و سرمایه دارد. این یک نیاز درنگ ناپذیر است، زیرا شیوه ی تولید سرمایه داری، هستی زندگی را بر روی “مادرزمین” به نابودی خواهند کشاند!

پایان سخن

همان گونه که دیده ایم شیوه نئولیبرالیستی رهبری اقتصاد سرمایه داری یک برنامه ناگهانی و پیشامدی نیست بلکه برایند کاهش پیوسته نرخ سود است که چاره ای دیگر برای سرمایه به جا نگذاشته است. سرمایه برای انباشت نیاز همیشگی به بالاترین نرخ سود را دارد که  در دوره کنونی سرمایه داری تنها با کاهش رفاه اجتماعی، جنگ افروزی، شیوه بهره کشی نو از کشورهای “جهان سوم” با فرو بردن آن ها در بازار جهانی شدنی است.

به زبان دیگر کفگیر ترفندها و شگرد های سرمایه داری برای گریز از بحران به ته دیگ خورده است.

شاید بورژوازی جهانی زیرسنگینی زور توده ها ناگزیر و گذرا به برخی از راه چاره های سوسیال دموکراسی تن در دهد. ولی در دراز زمان راه چاره های سوسیال دموکراسی دیگر کارساز نیست، چرا که نرخ بهره را از این هم که هست کمتر خواهد کرد.  برای همین باید به پیکار ضدنئولیبرالی دورنمای ضدسرمایه داری داد وگرنه سوسیال دموکرات در گمراه کردن توده ها پیروز خواهند شد. آن ها می خواهند دوباره اینگونه وانمود کنند که می توان اقتصاد کینزی را در ریختی نوین با درهم آمیزی با “بازار” جایگزین رهبری اقتصادی نئولیبرالی  سرمایه داری کرد.

مانند همیشه سوسیال دموکرات ها با پشتیبانی از بورژوازی بحران را نه در شیوه تولید و کاهش ناگزیر نرخ سود در روند پیچیدگی این شیوه تولید بلکه در پخش دادگرایانه تر تولید اجتماعی می بینند.

ان چه که به میهن ما برمی گردد گفتن آشکار این است که در دوره کنونی سرمایه داری، تنها شیوه شدنی رهبری اقتصادی نظام سرمایه داری  شیوه نئولیبرالیستی است و سرمایه داری توان دنبال کردن زندگی خود را فرا و یا جدا از این شیوه از دست داده است. بنابراین سرمایه داری خوب یک سراب است و تنها سرمایه داری که می تواند بزیید همین سرمایه داری نئولیبرالیستی است.

با پیش گزاری برنامه ملی و دموکراتیک ما همزمان با نبرد روزانه دموکراتیک دورنمای سوسیالیستی ایرانی آزاد از بهره کشی درونی و بیرونی را  پیش روی توده ها می گذاریم.