گفتگو میان کمونیست ها!

مقاله شماره ۲۷

۹ آبان ۱۳۹۸– ۳۱ اکتبر ۲۰۱۹

گفتگو میان انسان ها بسیار سخت است چرا که انسان ها مانند جانوران به فرستادن پیام های پیش و پا افتاده برای نمایش حس های ساده مانند خشم، ترس و همانند آن، سود نمی جویند. انسان ها هنگام پیام رسانی با درهم آمیزی واژه هایی پیچیده ای می پردازند که نه تنها بار فرهنگی چندین هزار ساله دارند، بلکه باید ازسرند (غربال) اندوخته های زندگی خود انسان گفتگوگر نیز بگذرند.    

زبان که افزار گفتگوی انسان ها است از پیشینه ی دراز ۲۰۰ هزارساله برخوردار است که در روبرو شدن با رویدادها و کنش انسان با پیرامون خود پیوسته و همواره زنگ زدوده و برّاتر شده است و همزمان در هر دوره تاریخی جهشی بسیار گسترده داشته و پربارتر شده است. زبان مانند آبی روان از جوی ها و رودهای  کوچک انسانی، غارنشینان نخستین، برزگران، کوچگران گذشته است تا به دریای پهناور و ژرف انسان های شهر نشین بسیار بغرنج امروز پیوسته است.

اما با همه ی توانایی هایی که زبان برای پیوند انسان ها فراهم کرده است هنوز گیرنده با چالش های فراوانی برای دریافت درست پیام فرستنده که در اندیشه ی او ریخته گری و بر زبان روان می شود روبرو می شود.

راستش این است که ما در هیچ دوره تاریخی زندگی انسانی تا این اندازه با پدیده ای به نام هنر و پیشه پیام رسانی (communication) روبرو نبوده ایم. دستگاه های پهناور دولتی و ساختمان های بزرگ و باهمان های (شرکت) پیچیده و تودرتوی فراکشوری به انجام این کار می پردازند و از آن نه تنها نان روز خود را در می آورند بلکه به انباشت سرمایه های هنگفت نیز می پردازند.

دانه ی همه ی این کنش های پردرآمد در زمین پدیده دیگری به نام کژدریافتی (miscommunication) میان انسان ها کاشته شده است. دانه کوچک کژدریافتی آرام آرام می تواند سرو بلندی شود که با ریشه های تودرتوی زیرزمینی دامنه بدگمانی را هر چه بیشتر پراکنده می کند. باهمان های بسیاری از کژدریافتی ها میان زن و شوهر، فرزند و مادر، دانش آموز و آموزگار، کارفرما و کارگر، همکاران، رفیقان حزبی و دیگران سود می جویند و آن را سرچشمه تهی نشدنی پول سازی می یابند.  

بنابراین گفتگو میان انسان ها دشوار است به ویژه اگر اینکه این گفتگو نوشتاری باشد که انسان پیام گیر از نشانه های (signal) کمکی دست، چین چهره، دگرگونی در سدا و درخش چشم گوینده بی بهره می ماند.

انسانی که فرستنده پیام با چیدن واژه های رنگارنگ و دگرگون به روی کاغذ است بر پایه دانش، آزمودگی، سال های زندگی، پیوند گروهی، پیشه ای، فرهنگی و سیاسی از میان واژه های که زبانش پیش روی او می گذارد برخی ها را برمی گزیند و برخی ها را به دور می ریزد. به زبانی دیگری زبان پیام از سرند درون او می گذرد و تنها پس از آن به روی کاغذ می نشیند.  فیلسوف پرآوازه آلمانی گادامر(gadamer) می گوید که در هر گزاره ای می توان رنگ و بوی درونی اندیشه نویسنده را در آن یافت و یا به گفته شیخ بهایی خودمان از کوزه همان برون تراود که در اوست.

آن چه که خوانده و دریافت می شود نمی تواند با ان چه که نویسنده و خواننده از پیش اندوخته اند در هم نیامیزد. بنابراین دیدگاه نویسنده و جهان بینی او در باره آن چه که می نویسد تراوش می کند و پیش انگاشت (پیش فرض) (Pre-understanding) خواننده هم در باره نویسنده و آن چه که او می خواهد بگوید در دریافت پیام اوهنایش دارد (تاثیر می گذارد).

هیچ کس نمی تواند منهای پیش انگاشت باشد و پیش انگاشتی بخشی از دیدگاه و نگاه ما به جهان و پیرامون ما است. نمی توان به جهان هستی و پیرامون خود منهای پیش انگاشتی نگریست. انسان ها در برخورد با یک رویداد یکسان ولی با پیش انگاشت های گوناگون به برداشت های ناهمگون  می رسند.

برای نمونه هنگام خواندن یک نوشته در باره ی سیاست امریکا در خاورمیانه با پیش انگاشت های گوناگون به برداشت های گوناگون می رسیم. بدین گونه دریافت خواننده ای که دانشی در باره ی امپریالیسم دارد با دریافت خواننده دیگری که با این زمینه و گویه (مقوله) آشنا نیست ناهمسان است. ان کس که با گویه امپریالیسم آشنا است و سرشت آن را می داند به گونه ای دیگری این رویدادها را در می یابد و واکاوی می کند. بنابراین پیش انگاشتی بخش ناگزیر و کمک کننده ی از زندگی انسانی ما است که به دید ما در باره ی رویدادها و واکاوی پدیده ها سوی می دهد.

اما اگر ما در باره ی این پیش انگاشتی آگاهی روشنی نداشته باشیم می تواند پالایه (فیلتر) چشم های ما در نگاه به رویدادها شود.

در برخورد با دیدگاه رفیقانی که دیدگاه ناهمتایی (متفاوت) با ما دارند این پیش انگاشتی می تواند جای خود را به پیش داوری بدهد. انسان پیام گیر می پندارد که چون بررسی این گونه دیدگاه ها آشوب در دیدگاه های کنونی او می آفریند پس بهتر است که آن را با پیش داوری به کناری بیاندازد.  

اگر چه این گریز، کار آسانی است ولی برای آن کس که در راه بهروزی رنجبران می رزمد کار درستی نیست. در برخورد با دیدگاه های رفیقان، مرز پیش انگاشتی باید در جای دیگری گذاشته شود. نگارنده یک بار پیشتر در نوشته ای گفته است که یک انسانی که طبقاتی می اندیشد هنگام بررسی یک نوشته سیاسی باید به جانبداری طبقاتی نویسنده اندیشد. به گفته رفیق اندیشمند و دلیر جان باخته راه آزادی مان رفیق مهرگان باید دید که آیا نویسنده “در قشون زحمتکشان” هست و یا نیست.    

هر مرز دیگری نادرست است و ما را در جنگ های فرسایش آور نارفیقانه به بیراهه می کشاند. مرزهای فرقه ای، فراکسیونی، درونی ” قشون زحمتکشان” را پراکنده و ناتوان می کند. در کشاکش میان دیدگاه ها در درون ” قشون زحمتکشان” به گفته رفیق دانشمند ما طبری باید زبانی نرم بکار برد هر چند که باید از دیدگاه خود استوار و پایدار پشتیبانی کرد. برخورد آزاد  دیدگاه ها در درون جنبش کارگری که هر کدام روشنی به سویه های گوناگون پدیده ها می اندازد ما را به دریافت سرشت درونی و نادیدنی پدیده ها نزدیک تر خواهد کرد.

این برخورد نه تنها باید با دلگرمی و فروزش روبرو شود بلکه باید به آن انگیزش داد و هوا و جای آن را در درون فراهم کرد و گرنه یک دیدگاه ویژه می تواند با پیله زدن به دور خود ان چنان در خود خوش گویی، خودستایی و خودبینی فرو رود که از بی هوایی هرگز به پروانه اندیشه ی والای انسانی دگردیسی نکند.  

مرز “جانبداری طبقاتی” ما را وا می دارد که به یک دیدگاه دگرگون، نه با تبر بدگمانی بلکه با ذره بین کنجکاوی روبرو شویم. باور کنید اگر هر هنگامی که ما با یک دیدگاه دگرگون پیگیر و پافشار روبرو می شویم آن را از چارچوب دوستانه و رفیقانه برانیم دیگر کسی جز “کف زنان” تهی اندیشه دوروبرمان نخواهند ماند.  

یک دیدگاه دگرگون درون جنبشی، بازتاب درونی پدیده ها و رویدادهای برونی در اندیشه ی یک رفیق است. و اگر یک دیدگاهی را نادرست می یابیم باید با برهان های درست پاسخ آن را بدهیم و اگر سخن از کژدریافتی است باید ان را با آوردن و نشان دادن داده های گوناگون به دریافت درست راهنمایی کرد.

در همین تارنگاشت “توده ای ها” ما خوشبختانه با رفیقانی همچون “امید”، “ابی”، “احسان” و به تازگی “یک توده ای” آشنایی داریم که در گفتگو به مرز جانبداری طبقاتی باور دارند و از کاربرد واژه های نارفیقانه در برابر دیگران پرهیز می کنند.  کاربرد واژه های ارجمندانه، زبان گفتگو را دانشوارانه و راهکاریاب  می کند.  گفتگو را از میدان جنگ میان کسان بیرون می کشد و به میزگرد داد و ستد (تبادل)  دیدگاه ها می کشاند.  

زمانی که رفیقی هنگام بررسی نوشته رفیقی دیگر می نویسد “رفیق عزیز …” او از همان آغاز چارچوبی را پایه می گذارد که رفیقانه، چاره جو و کاریاب است. این رفیق در دنباله نوشته خود دیگر نمی تواند که “رفیق عزیز” خود را دزد پول های درون حزبی بنامد و یا از او بخواهد که به “دنبال کار” خود برود و یا “حزب دیگری” برپا کند. 

ولی بدبختانه در میان ما هنوز هستند کسانی که به شیوه نگارش ناتوده ای گرایش دارند و برخورد پویای دیدگاه های درونی را تضاد آشتی ناپذیر می دانند و شکاف ساختگی در درون جنبش می سازند.  

بر همه ی ماست که با پیش روگیری بنیادهای اخلاقی و پافشاری بر سخن گفتن رفیقانه و دوستانه چارچوبی را پایه گزاری کنیم که راهنمای همگان در گفتگوی سازنده و چاره جو باشد. و این تنها زمانی شدنی است که ما یاد بگیریم که دیدگاه های گوناگون درون جنبش کارگری را با پیش انگاشت های طبقاتی و نه از روزنه تنگ فرقه ای بررسی کنیم.




دیدگاه مارکسیستی در باره رسانه های بورژوازی!

مقاله ی شماره ۲۱ / ۱۳۹۸
(۵ مهر ۱۳۹۸ – ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۹)

دوباره به تازگی رسانه های بورژوازی سرگرم داستان سازی در باره ی پدیده خودساخته ای بنام (fake news) شده اند که پایه و بنیان آن آفریدن رویدادهای ساختگی و دروغین است. گویا آفرینندگان این رویدادهای ساختگی نه رسانه های بورژوازی بلکه رسانه های چینی و روسی هستند.

سخن گفتن از پیوند بین ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه  و رسانه ها آن شاید از پیچیده ترین دشواری ها برای جامعه شناسان باشد.

اندیشمندان مارکسیستی بر نقش رسانه های گروهی در استواری شرایط اقتصادی فرمانروا بر جامعه پافشاری می کنند.. در دیدگاه مارکسیستی رسانه ها بخشی از یک دستگاه پهناور ایدئولوژیک هستند که دیدگاه های طبقاتی بورژوازی را بازتاب می دهند. مارکسیست ها فرهنگ پذیرفته همگانی را در جامعه سرمایه داری بازتاب ایدیولوژیک طبقه فرمانروای بورژوازی می دانند.

همان گونه که پیکتی (Piketty) اقتصاددان بزرگ سوسیال دموکرات فرانسوی در کتاب تازه خود بنام “سرمایه و ایدولوژی” می گوید.

هر دستگاه نابرابری آفرین، بروی دوش دادگری (عدالت) سوار است. نابرابری باید با کمک دستگاه ایدولوژیک درست انگاری ( توجیه) شود.

 بنابراین رسانه ها در نظام سرمایه داری نقش بزرگی در درست انگاری نابرابری و پذیراندن آن به توده ها دارند.

مهار پایانی (کنترل نهایی) این رسانه ها به گونه فزاینده ای در دست سرمایه یکه تاز (انحصاری) گرد آمده است. رسانه های پیشه کار (حرفه ای)، با برخورداری از پندار نادرست خودسالار بودن در نزد توده ها، بدست بورژوازی آموزش می بینند تا هنجارهای فرهنگ آن را بین مردم پخش کنند.

در کشورهای سرمایه داری رسانه های با پیش گزاری چارچوبهای تفسیری کلان، هم خوان با سودهای طبقه های فرمانروا، کاربران خود را به سوی ویژه ای می رانند و چون جانشینی (آلترناتیوی) برای به چالش کشیدن این چهارچوبها نیست و یا اگر هست توانایی پخش گسترده را ندارد، کاربران با تفسیرهای جایگزینی روبرو نمی شوند و پادزهری در برابر زهرهای فرهنگی بورژوازی نمی یابند.

شکی نیست که فرهنگ بورژوازی فراهم کننده و پشتیبان بهره ورزی بورژوازی است و درون مایه ی رسانه ها  ترابرد (انتقال) پیام های پایگاه اقتصادی بورژوازی و نابخردسازی  توده ها و درگیر کردن اندیشه آن ها با خرده ریزی ها است.

همان گونه که انگلس گفته است ایدئولوژی برتر در جامعه، ایدئولوژی طبقه فرمانروا است. رسانه های گروهی ایدئولوژی طبقه فرمانروا و ارزش های آن طبقه  که رهبری رسانه ها را کمابیش در دست دارد را پخش می کنند. این رسانه ها پایه اقتصادی جنگ طبقاتی را پنهان می کنند. کارکرد ایدئولوژیک رسانه های گروهی به پایداری سیستم سرمایه داری کمک می کنند. در واکاوی مارکسیستی، نهادهای رسانه ای به ساختار فرمانروایی چسبیده اند و در کنار و همگام نهادهای فرمانروا جامعه کار می کنند. بنابراین رسانه ها دیدگاه فرمانروا را بازآفرینی می کنند. این رسانه ها دیدگاه طبقه فرمانروا را چون یک چشم انداز ویژه و “آشکار” و “طبیعی” میان توده ها پخش می کنند و نه این که بازتاب دهنده دیدگاه های گوناگون باشند. بنابراین ایدئولوژی فرمانروا حتا آنهایی که خود را غیرایدولوژیک می دانند زیر فرمان پایگاه اقتصادی جامعه  کار می کنند.

رسانه ها ی بورژوازی شیوه کار در سرمایه داری که با تقسیم کار، مالکیت خصوصی و روابط طبقاتی مشخص می شود را همچون پدیده ای همیشگی و طبیعی بازتاب می دهند.

به سراسر رسانه ها که نگاه می کنید برگه ها پر است از بازشکافی و ستایش نقش سرمایه در اقتصاد و فرهنگ و چیز چندانی از آفرینندگان و نیروهای گوناگون کار نوشته نمی شود. برگه های بسیاری به ستایش سرمایه دارانی پرداخته می شود که با باور به توان خود و کوشش شبانه روزی و با هزاران بدبختی با نوآوری خود جهان را دگرگون کرده اند و پاداش این همه پرکاری خستگی ناپذیر را هم اکنون درو می کنند و بنابراین جایگاهی شایسته و سزاوار در جهان دارند. برگه های بسیاری به بازشکافی گزیرش (تصمیم) آفرینشگرانه رهبری گوناگون شرکت های فراملی برای پیشرفت جهان نوشته می شود. گزارش های بلند و بالایی از هنرپیشه ها و یا هنرمندان در باره کوشا بودن و پیروز شدن می نویسند. ولی چند بار و یا چند گزارش در باره نیروی آفریننده کارگران و دست های بارور کشاورزان نوشته اند و یا می نویسند. چند بار ما گزارشی از کارگران یک کارخانه خوانده ایم که جهان را با کار خود برای همیشه دگرگون کرده اند؟

در ماتریالیسم مکانیکی، اقتصاد پایه و ریخته گر (شکل دهنده) و سازنده روبنا، همچون آگاهی اجتماعی ، سیاسی و روشن اندیشی است. این دیدگاه مکانیکی، پدیده های اجتماعی و فرهنگی را دربست و یک سو ساختمانی می داند که بر پایه و ستون اقتصاد سوار است.    

ولی دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیک بر این است که میان هستی اجتماعی و آگاهی یک پیوند دیالکتیکی است. دیالکتیک مارکس پیوند دوسویه و دیالکتیک میان انسان “هستی اجتماعی” و انسان “آگاه اجتماعی” است. زیر بنا با روبنا پیوند پیچیده ای دارد. 

اگر این چنین نمی بود ما می بایست میدان نبرد فرهنگی را تهی کنیم و ان را یک دست به بورژوازی بسپاریم. ولی در اینجا است که “نبرد در سنگر” با همه ی دشواری هایی که در برابر ماست در اندیشه مارکسیستی جایگاه برجسته ای دارد. چون که انسان آگاه توانایی دگرگونی هستی اجتماعی خود را دارد. خودسالاری کمابیش روبنا در برابر پایه و جای پای روبنا بر روی پایه هم خوان با این دیدگاه ایدئولوژیک مارکسیستی است.   

برای همین این رسانه های بورژوازی گرایشی به پخش پیام های نابهنجار و ناروا ها و نامردمی نیز ندارند و می کوشند که ارزشهایی را که درستی آنها به گونه ای گسترده پذیرفته شده است را با پوشش پنهانی جهان بینی بورژوازی پخش و پیش گزاری کنند. توانایی طبقه فرمانروا در پیشبرد شیوه ای است که جهان بینی خود را به گونه در دیگر طبقه ها بازتاب دهد که طبقه های پایینی آنرا آشکار و روشن بیابند و به آسانی بپذیرند.

با این که افزار جنگ رسانه ای در دست بورژوازی است مارکسیست های انقلابی پهنه نبرد را تهی نمی کنند بلکه با همه ی دشواری ها برای کشاندن توده ها به برنامه سوسیالیستی تا آنجا که در توان دارند در همه ی سنگرها به نبرد با رخنه اندیشه بورژوازی میان توده ها می پردازند.

  بنابراین واکاوی درون مایه و زبان شناسی نویسه (متن) رسانه ها کار پرارزشی می تواند باشد ولی تنها با گذاشتن این واکاوی در یک چارچوب کلان مارکسیستی می توان، زیرپایه های مادی آفرینش فرهنگ و نیروی  این رسانه ها را در خرسند سازی و پذیرش فرهنگ فرمانروا را برجسته کرد. واکاوی ایدئولوژیک مارکسیستی به ما کمک می کند تا دریابیم که نگرش به چالش های اجتماعی در درون رسانه ها بازتاب نگرش چه طبقه ای است.

افزون بر این دیدگاه مارکسیستی سود اقتصادی پشت پرده رسانه های گروهی در بازنمایی ها رویدادها در این رسانه ها را برجسته می سازد. رسانه ها با پیوند تنگاتنگ خود با  سازمان ها و بنگاه های بازرگانی باید نیازهای آگهی دهندگان را برآورده کنند و همیشه در اندیشه به بیش سازی سود هستند. داشتاری (مالکیت) و مهار رسانه از سوی دارندگان آن نمی تواند بر بازتاب رویدادها و درون مایه نوشته ها جای پای نگذارد. و این هم نکته برجسته ای است که مارکسیسم به آن می پردازد.




ژرفش جنبش و شکنندگی رژیم!

مقاله ی شماره ۲۱ / ۱۳۹۸
(۱ مهر ۱۳۹۸ – ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۹)

پیش گفتار

بر پایه گزارش‌ها در گام نخست بی دادگاه های رژیم در هفته های گذشته زندان سنگین برای گروهی از کنشگران کارگری و کارگران بریدند. کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی، کارگران نیشکر هفت تپه، کارگران فولاد اهواز، کارگران هپکو و برخی روزنامه نگاران و کنشگر کارگری زن در زندان قرچک ورامین به شلاق و زندان دادباخته (محکوم) می شوند. افزون بر این آزار و پیگرد کنشگران اجتماعی نیز در افزایش یافته است. شمشیر تیز سرکوب به سینه کارگران، روزنامه نگاران و کنشگران اجتماعی نشانه گرفته شده بود.

در کنار این بیدادگریها ما می خوانیم که  زن جوان ورزش دوستی خود را به آتش می کشد.  

ولی پس از گذشت چند گاهی از این رویدادها رژیم زیر زور توده ها به ناچار به زبان دیگری سخن گفت و ذخیره های سیاسی نیمکت نشین خود را به میدان فرستاد تا آب رفته را شاید به جوی بازگرداند. در این میان ما شکنندگی رژیم ولایت را به روشنی دیده ایم.

نمی توان این رویداده ها را که همزمان و هماهنگ انجام شده بود تنها به پای سرشت واپس گرا، سرکوبگر و پایه ایدیولوژیک “اسلام سیاسی” رژیم ولایت فقیه نوشت. باید بیل واکاوی را در زمین فرو برد تا با آشکار شدن ریشه  رویدادها، نهفته ها را نمایان کرد. آن چه که دیدنی است ستم است و ان چه که در زیر زمین پنهان است، چرایی این ستم و ریشه آن است. برای که و برای چه جمهوری اسلامی به چنین ستمی نیاز دارد؟   

برگماشتن داور دادگاه (قاضی) که در بیدادگری پرآوزه هست، تنها سنگ آذرخشی است که خرمن انباشته شده ی خشم توده ها را به آتش می کشاند. مهار و سرکوب جنبشی که ریشه در همه جا دوانده است و شاخه های پربار خود را با سربلندی به نمایش می گذارد، دیگر برای جمهوری اسلامی آسان نیست؛ نگرانی رژیم از پیوند پیکار دموکراتیک طبقه کارگر و زحمتکشان با نبرد دموکراتیک لایه های میانی جامعه و زنان، نگرانی به جایی است. هنگامی که این پیوند خجسته هیزم خشم توده ها شود، آتش برافروخته از آن کاخ های ستم را به خاکستر خواهد کشاند.   

با سوی گیری نئولیبرالیستی اقتصاد سرمایه داری در سه دهه، جمهوری اسلامی توان هر نرمشی برای درمان درد توده ها را از دست داده است و این ناتوانی آن چنان او را بیچاره کرده است که دیگر چاره ای جز پاسخگویی به خواسته‌های توده‌ها با زبان آتش و شمشیر ندارد. با ژرفای چالش ها و آشفتگی سیاسی- اقتصادی رژیم ولایت فقیه و نگرانی جمهوری اسلامی سرمایه داری از ترکش اجتماعی‌ و خیزش دوباره توده ها، رژیم چاره ای جز روبرویی رودررو با جنبش کارگری و کنش‌گران اجتماعی آزادی خواه ندیده است. شیوه سرکوبگرانه رژیم ولایت فقیه، برایند اقتصاد ورشکسته و دستگاه پوسیده و سرتاپای چرکین دیوان سالاری آن است.    

سالیان درازی خیزش های میهن رنگ آزادی خواهی داشت، ولی پیامدهای خانمان برانداز پیاده سازی برنامه های بنگاه های امپریالیستی آگاهی سیاسی طبقه های کار را ان چنان بالا برد که به ژرفش نبرد طبقاتی انجامید. آنها حتا برای فریب کارگران، پیاده سازی سیاست ویرانگر واگذاری بنگاه‌های تولیدی به بخش خصوصی را زیر نام واگذاری به بخش “پاک” خصوصی انجام می دادند. ولی برنامه ویرانگر باریک سازی بخش دولتی، کاهش ساختاری بودجه رفاهی و تاراج گنجینه های ملی و مردمی از سوی کارگزاران رژیم ولایی به آگاهی سیاسی کارگران افزوده است و دیگر کاربرد هیچ نام و واژه ای آنها را فریب نخواهد داد. اگر چه آغاز پیکار کارگران برای دستیابی به حقوق سیاسی و صنفی بوده است ولی دورنمای این نبرد از این هم فراتر می رود و جامعه ای را می خواهد که در آن کار، نان، سرپناه بخشی از حقوق پذیرفته شده باشد. دیگر نمی توان از ایرانی آزاد بدون دگرگونی های  بنیادین اقتصادی- اجتماعی سخن گفت.

آموزش از خیزش های گذشته

آموزشی که از خیزش های گذشته باید گرفت این است که ایستادگی پراکنده و پرخروش کارگری باید به یک جنبش کارگری سراسری پیشرفت کند که با یک برنامه یگانه و هماهنگ گام  به میدان نبرد بگذارد. افزون بر این جنبش کارگری باید به جنبش های گوناگون دموکراتیک و آزادی خواه از میان آنها جنبش زنان، جنبش بهبود زیستگاه پیوند بخورد. تنها طبقه کارگر توانایی فراهم کردن و براوری بهره طبقاتی طبقه های دیگر را دارد. بنابراین نمایندگان سیاسی طبقه کارگر باید با پیش گزاری یک برنامه جانشینی به دیگر طبقه ها و لایه های میانی بپذیرانند که طبقه کارگر تنها طبقه است که بر پایه سرشت طبقاتی خود می تواند نگهبان خودسالاری ایران و فراهم کننده آزادی و برابری برای همه ی توده ها و خلق های ایران باشد.  

باید با بهره برداری از دیالکتیک میان پراتیک و تئوری به واکاوی رویدادها با پشتیبانی ایدیولوژی مارکسیستی- انقلابی پرداخت که تا بتوان از برآیند آن برای رهبری و رهنمایی خیزش های آینده تئوری نیازمند را پی ریزی کرد و برنامه چگونگی پیاده کردن کنش انقلابی را پیش روی توده ها  گذاشت.

برای اینکار باید وضعیت انقلابی یعنی شرایط عینی و ذهنی انقلاب را روشن کرد و  تضاد عمده و تضاد اصلی را شناخت[i]. شاید برخی سخن گفتن از دانش گردآوری شده لنین در باره ی انقلاب را نادرست و پسگردی بدانند.

ولی دست کم نگارنده در هیچ جای دیگری و از کسی دیگری تئوری گرده آوری شده و دسته بندی شده انقلاب را ندیده است. تئوری وضعیت انقلابی لنین آن چنان آزمایش شده و به جا افتاده است که حتا نیروهای انقلابی غیرمارکسیستی نیز از آن بهره می جویند.

بیشتر نیروهای چپ با هم در باره فراهم بودن شرایط عینی یعنی ناتوانی رژیم برای برآورده کردن نیازها و خواست های توده های رنجکش و همچنین درماندگی آن در دست داشتن لگام کشور و نخواستن توده ها برای زندگی کردن زیر این شرایط مرگبار باهم سازگاری دارند.

شرایط ذهنی انقلاب، یعنی نیرومند بودن یک گردان یگانه و سازماندهی شده از پیشاهنگان انقلابی، و همبستگی و همگامی همه نیروهای انقلابی و پیشرو در راه دگرگونی بنیادین جامعه. آمادگی شرایط ذهنی انقلاب نیاز به نیروهای چپ سوسیالیستی دارد که با یک برنامه هم ساخت و هماهنگ جایگاه  خود را در جبهه ضددیکتاتوری سنگین و برجسته کنند. تنها با برنامه‌ریزی راهبردی خشم مردم میهن ما و دگردیسی آن به نیروی مادی‌ اجتماعی‌ای می توان به آینده‌ای رها از دیکتاتوری  و سرشار از دگرگونی های بنیادی امید بست. دگرگونی بنیادین که “عبارتست از حل تضادهای اجتماعی به نحوی که به تغییر کیفی پایه و روبنا منجر گردد و فرماسیون عالی تر اجتماعی بوجود آورد. “(نیک آیین).   

تضادهای اجتماعی که رفیق زنده یاد نیک آیین از آن سخن می گوید ریشه در تضاد اصلی دارد که در شیوه تولید سرمایه داری تضاد میان کار و سرمایه است. در کنار این تضاد اصلی می توان از تضادهای روز (عمده و غیرعمده)  نام برد که به درستی تضادهای گوناگون میان بیشتر طبقه ها و لایه های اجتماعی با روبنای واپسگرایانه رژیم ولایت فقیه است.

در کنار ستم دینی اما، پشت مردم ما زیر بار چالش های اقتصاد خرد شده است که زاییده نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری است. بدین گونه تضاداصلی خود را در چالش های اقتصادی و در بیکاری، گرسنگی و بی سامانی توده ها نمایان کرده است و تضادی است که تهی دستان، رنجبران و طبقه های میانی روزانه با آن درگیر هستند. به زبان دیگر، روبنای واپسگرایانه رژیم ولایت فقیه در هوای تهی نمو نکرده است، بلکه بهره کشانه برای نگهداری و نگهبانی طبقه های انگلی و سودورزی آنها ساخته و پرداخته شده است. این دیکتاتوری، پوسته بیرونی و آشکار نظام سرمایه داری است که در دوران جولان و یکه  تازی امپریالیسم ناف زندگی خود را با وابستگی به اقتصاد امپریالیستی پیوند داده است. رژیم ولایی برای نگهبانی از پایگاه طبقاتی‌ خود می خواهد که با ارزان‌سازی نیروی کار، از بین بردن انجمن های کارگری، از بین بردن بندهای دست و پاگیر و آزارنده قانون اساسی و قانون کار، اقتصاد میهن را بیش از پیش با سرمایه مالی جهانی پیوند دهد و با فروش کشور به زندگی چرکین خود چندسالی دیگر بیفزاید.

کوشش های امپریالیسم آمریکا هم در دگرگون کردن رفتار رژیم را نیز باید در این راستا ارزیابی کرد. امپریالیسم آمریکا هیچ سختی و دشواری برای پیاده کردن اسلام سیاسی در درون میهن ندارد. بلکه حتا از آن مانند عربستان سعودی می تواند پشتیبانی کند. درگیری او در پیاده سازی اسلام سیاسی در برون از مرزهاست که در اینجا و آنجا با برنامه کلان امریکا هم شاخ می شود. دریافتن این چالش بسیار برجسته است چرا که برخی ها با شماره گزاری تضاد عمده می اندیشند که می توان میان تضاد خلق- دیکتاتوری و تضاد خلق- امپریالیسم در کنار یکی و ضد دیگری پیکار کرد.

در ایران امروز هم تضاد اصلی و هم تضاد عمده و روز از تضادهای آشتی ناپذیر هستند. هنگامی که تضاد عمده را می توان با سرنگونی روبنای رژیم از بین برد ولی چاره جویی تضاد اصلی تنها با دگرگونی درونمایه پدیده‌ انجام خواهد شد.

تضاد اصلی پیوند با تضاد درونی پدیده دارد که در جمهوری اسلامی کنونی، با تضاد عمده در آمیخته شده است. اگرچه چاره جویی تضاد اصلی، از دالان از بین بردن  تضاد عمده می گذرد ولی با رفتن تضاد عمده چالش های کلیدی جامعه از بین نخواهد رفت، پدیده نوی نخواهد آمد. بدین گونه تضاد روز و تضاد اصلی با هم تنیده اند و به زبان دیگر، با هم پیوند دیالکتیکی دارند. بدین گونه پیکار طبقاتی کارگران برای چاره جویی تضاد اصلی همزمان نبرد ضددیکتاتوری نیز هست. ولی نبرد ضددیکتاتوری بدون سازماندهی و آمادگی نیروهای سوسیالیستی نمی تواند راهگشای تضاد اصلی باشد.

آشکار است که سرنگونی روبنای ولایت فقیهی رژیم با همه ی خجستگی آن دگرگونی ریشه ای در سرشت نظام سرمایه داری فرمانروا انجام نخواهد داد. سرنگونی ولایت فقیه در ایران بخشی از پیکار دموکراتیک است که یکی از تضادهای عمده و روز را از میان برخواهد داشت. اما گذر از دیکتاتوری را می توان آگاهانه راهگشا و آغاز چاره جویی برای تضاد اصلی کرد.

بنابراین در شرایط کنونی می توان از یک تضاد سرنوشت سازسخن گفت، تضاد میان بیشتر مردم با روبنای ولایتی و زیربنای نولیبرالی اقتصاد سرمایه داری است. نمی توان دیکتاتوری ولایتی را به خاک نشاند، مگر با کوبیدن به پایگاه طبقاتی آن که سود کلان از اقتصاد نولیبرالی بدست می آورد. بی ریب هنگامی که زور مردم به آن اندازه برسد که رژیم به ناچار به واپس نشینی بپردازد، ان زمان طبقه های انگلی با یاری دوستان بیرونی خود تلاش خواهند کرد که پس از سرنگونی ولایت فقیه، هسته سرمایه داری و بهره کشانه آن را نگه دارند.

پایان سخن

ایران پس از سرنگونی روبنای رژیم بهتر از ترکیه نخواهد بود. در چنین ایرانی سازمان ها و حزب های سیاسی کم وبیش آزاد خواهند بود، پوشش زنان با چادر کم و بیش آزادانه انجام خواهد شد، سندیکاها کم و بیش آغاز کار خواهند کرد، ولی شکاف طبقاتی، نابرابری اجتماعی، وابستگی اقتصادی به امپریالیسم در پهنه و ژرفای جامعه همچان پابرجا خواهد بود. با چمن زنی، علف های هرز کوتاه خواهند شد ولی چون از ریشه کنده نشده اند دوباره سر از زمین بلند خواهند کرد.

تضادهای فراوان روز چه عمده و چه غیرعمده پهنه نبرد دموکراتیک نیروهای سوسیالیستی است. نبرد برای از بین بردن اینگونه تضادها اگر همراه با دورنمای سوسیالیستی نباشد ما را در جبهه ضددیکتاتوری سردرگم و بی شناسنامه می کند.   

برای راهکاری تضاد اصلی، با ستم زورگویان دینی به ناچار باید به نبرد پرداخت. پیکار آرام کارگران برای دستمزد، جلوگیری از خصوصی سازی همزمان هم نبرد آزادی خواه و دموکراتیک است و هم نشان از ژرفش رزم طبقاتی دارد.

آرام آرام ما می بینیم که جنبش کارگری رهبری جبهه ضددیکتاتوری را بدست می گیرد بدون آن که از پشتیبانی یک گردان سازمان داده شده و یگانه نیروهای سیاسی سوسیالیستی برخوردار باشد. نیروهای سوسیالیستی می توانند با پیش گزاری یک برنامه هم ساخت و هماهنگ برای جایگزینی نظام سرمایه داری جایگاه  خود را در میان کارگران سنگین کنند و رهبری جنبش کارگری را بدست گیرند. نمی توان گفت که با اینکار در آینده نزدیک نظام سرمایه داری همراه با دیکتاتوری ولایت فقیه سرنگون خواهد شد ولی ما با این برنامه همسنگی نیروهای گوناگون را در جبهه ضددیکتاتوری به سود نیروهای سوسیالیستی دگرگون خواهیم کرد. کاری که نمی توان آنرا به فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه واگذار کرد.

[i][i] نگارنده برای جلوگیری از جنگ میان دریافت های گوناگون از واژه های تضاداصلی و  تضادعمده بیشتر دوست دارد که واژه های تضادروبنایی و  تضادزیربنایی را بکار برد ولی از سوی دیگر واژه های تضاداصلی و  تضادعمده در ادبیات مارکسیستی پارسی ریشه ژرفی دارند.




شیوه تولید و شیوه زندگی!

مقاله ی شماره ۱۹ / ۱۳۹۸
(۲۶ شهریور ۱۳۹۸ – ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۹)

شیوه زندگی سرمایه داری، پندارها، پیوندهای اجتماعی، شیوه اندیشیدن، روانشناختی و ایدئولوژی ویژه ای می آفریند. مارکس می گوید که شیوه زندگی آن شیوه ای از زندگی است که زیر شرایط ویژه ای از شیوه تولیدی ریخت می گیرد. مارکس سرمایه داری را یک شیوه تولید و همزمان یک گونه ویژه شیوه زندگی می داند. شیوه زندگی در نظام سرمایه داری برای برآورد کردن نیازها آفریده و زادوری (تولید مثل) می شود.

زمانی کالا برای برآورده کردن نیازهای نخستین و راستین آفریده می شد. ولی آرام آرام همان گونه که ژیژک (zizek) فیلسوف مارکسیست- لنینیست اسلوونیایی گفته است آفریدن نیاز ساختگی، خود یک فراورده نو شده است.  

کالا از برآوردن نیاز بسیار فراتر رفته است. سرمایه داری پیروزمندانه کالا را بخشی از خود ما و ما را بخشی از کالا کرده است. کارایی (تاثیر) کالا به روی تن و روان ما با گذشت زمان پیشرفت کرده است. در دنیای امروز، کالاها این توانایی را دارند که شناسه ما شوند.

هر کالایی که امروز ما دارنده (صاحب) آن هستیم، با پشتیبانی نشانه های بازرگانی (brand) خود، بازتاب دهنده جایگاه اجتماعی و ارزش های ما نیز هست. چیزهای (اشیای) گوناگون چنان بخشی از نام و نشان (هویت) ما می شوند که بدون آن زندگی روانی و خودشناسی ما زیر پرسش می رود. دیگران با دیدن شیوه کاربرد کالاها، شیوه پوشش ما می توانند در یابند که ما که هستیم و چه هستیم و تا اندازه ای به چه می اندیشیم. سرمایه داری به ما یاد داده است که با نمایش کالاهای خود، خود را بشناسانیم و خود را به دیگران بنمایانیم. با کالاهایی که شناسه ما شده اند ما می توانیم به دیگران بگوییم که آیا با او هستیم و یا با او نیستیم.

 سرمایه داری با این کار نه تنها کالا بلکه آرمان های چگونگی زندگی کردن، چگونه کارمندی بودن، چگونه پوشیدن و چگونه مرد یا زن بودن را نیز به ما می فروشد.

نپذیرفتن جلوه های شیوا و فریبای سرمایه داری که در پوشش های سوداگرانه کالاهای رنگارنگ خود، ما را به سوی خود می کشد، دشوار است. نیروی بنگاه های آگهی سازی (تبلیغات) به آن اندازه است که می تواند نیاز به داشتن کالایی که ما به آن نیاز نداریم  را در ما بیافریند. کارخانه ها و  ساختاوری (صنعت) صابون یکی از بهترین نمونه ها برای دریافتن توانایی آگهی ها در آفریدن نیاز ساختگی و در افزایش فروش کالا است.

همان گونه که انیکتا سینگ (Ankita Singh) پرفسوراقتصاد هندی می گوید پیدایش صابون برای نگه داری تندرستی همگانی از زمانی آغاز شد که تمیز کردن تن و تن پوش در سال های پسین سده نوزدهم زیر بازرسی دولتی انجام می شد. امروز پس از یک سده، این نیاز به بهداشت پیوند ناگسستنی با آرمان  زیبایی و زیباسازی پیدا کرده است.  بدین گونه بهداشت هر کس با آرمان زیبایی پیوند می خورد، و بدین گونه بخشی از ساختار اجتماعی می شود که رفتار جامعه را هماهنگ و به سامان می کند.

انگیزه پاک کردن بیمارگونه دست ها و از بین بردن میکروب ها یک پدیده نو است که سودهای هنگفتی برای ساختاوری صابون سازی آفریده است.

ما سدها شرکت های صابون سازی داریم که آفریننده بیش از سد گونه کالا هستند که کار همه شان تمیز سازی و پاک کردن است.

آگهی ها سویه های گوناگون کالاهای تمیزساز را با شیوه های دلربا پیش روی خریداران می گذارند. یک صابون ویژه، تنها دست را پاک می کند و میکروب ها را از بین می برد، یک صابون دیگر پوست را هموار (صاف) می کند و صابون سوم با سپیدسازی، رخی زیبا همچون هنرپیشگان می آفریند. ووو .

راستینه این است که  دارنده همه ی این پاک کننده گان گوناگون همان شرکت فراملی یونیلور (Unilever) هست. ولی  این پاک کنندگان به گونه ای پیش روی خریدار گذاشته می شود که انگار کالاهای گوناگونی در برابر هم هستند نه در کنار هم.

تولید کنندگان، به نوبه خود، آگهی های خود را بر پایه پذیرش و همخوان با آرمان پاکیزگی که ریشه در سپیدی دارد، دستکاری می کنند. آگهی های صابون خود سپیدی را چون نشانه بهداشت و زیبایی به مردم می نمایند.

آنها از سرشت هم سنجی ما با دیگران بد بهره برداری (سوءاستفاده ) می کنند، و با پیش گزاری دو نمونه همسنج،  که یکی از دیگری سپیدتر است، با نگرانی اجتماعی ما برای تمیز بودن، بازی می کنند تا کالای خود را به فروش برسانند. پیام آنها به کاربران این است که ناسپیدی برابر با ناپاکیزگی است.

پیام رسانی فردگرایی نئولیبرالی در جمهوری اسلامی

آیین نشان دادن زنان چون عروسک های زیبا یک تاریخ دراز و بلند و بالایی در نظام سرمایه داری دارد. میهن زیر زنجیر “اسلامی” ما از این تاریخ “پر ارزش” سرمایه داری بهره فراوان می برد.

تهران پر است از پزشکانی که برش (جراحی) بینی، جراحی زیبایی پستان، و جراحی افتادگی پلک و پف زیر چشم می فروشند.

هنگامی که کشور ما نیاز همیشگی به پزشک دارد و روستاییان دوردست نشین ما برای آسان ترین کمک های پزشکی به گوش ناشنوای سردمداران بهداشتی جمهوری اسلامی فریاد می زنند، پزشکان چیره دست بسیاری سرگرم جراحی زیبایی گونه، چانه و كاشت، پيوند و بازسازی مو هستند.    

در میهن ما که زنان تهی دست از گرسنگی، گوشتی در بدن ندارند و زنان جوان از خوراک بد و کم ویتامین دندان های خود را از دست می دهند، پزشکانی هستند که همه توانایی خود را در زیبایی باسن زنان از مابهتران و یا فریفتگان از طبقه های میانی بکار می گیرند. آنها با بزرگ کردن باسن، لیپوساکشن برای باسن، بالا بردن باسن به خانم های توانمند جامعه باسن برزیلی پیش کش می کنند.

در جمهوری اسلامی مانند همه ی کشورهای سرمایه داری جهان، کار بر روی همه ی بخش های تن و پیکر زن و مرد هم چون کالایی به خرید و فروش می رسد. بدین گونه کم کردن چربی پهلو، بازوها، شکم و سفت کردن ران و باسن، و ریخت دادن به زانو و مچ پا تنها بخش کوچکی از این کالاها است.

درمانگاه های زیباسازی با آگهی های فریبنده و با هیاهو نیازهای ساختگی در زنان و مردان می آفرینند. یکی از این درمانگاه ها که به گفته خود “پیکر تراشی” انجام می دهد چنین می نویسد:   

هنگامی‌که به دنیا می‌آییم پوستی نرم، یکدست و خوش‌رنگ داریم. با بزرگ شدن و تجربه کردن زندگی، پوست به مرور زمان زیبایی خود را از دست می‌دهد. زنان در دوران حاملگی با لکه‌هایی در پوست خود مواجه می‌شوند. بالا رفتن سن نیز باعث به وجود آمدن چین‌وچروک‌هایی در پوست می‌شود و نیاز به جوان‌سازی دارد. خبر خوب این است که شما مجبور نیستید با پوست نامطلوب با اثرات زخم و لکه‌ها زندگی کنید. روش‌های مختلفی جهت جوان سازی پوست صورت وجود دارد. این روش‌ها شامل تزریق بوتاکس، تزریق ژل، لایه‌برداری، میکرودرم، میکرونیدلینگ، لیزر، هایفوتراپی،  لیفت با نخ و لیفت صورت است.

جامعه سرمایه داری پر است از پستی و بلندی، شکاف میان کوه پولداری و دره نداری که طبیعی شناسانده می شود ولی پوست باید “نرم، یکدست و خوش‌رنگ ” بدون “لکه و چین و چروک” باشد.  

مهربانی کنید و به ساخت گزاره ها نگاهی بیاندازید. بنگاه های آگهی سازی هر روز سرگرم درست کردن نیاز ساختگی و دشواری های گمانی (فرضی) در کاربران هستند. روند پیر شدن که بخشی از زندگی انسان هاست به روندی دگردیسی می شود که انسان ها باید با آن به نبرد بپردازند. نبردی که تنها با هزینه کردن پول های هنگفت به پیروزی خواهد انجامید! اما راستش برندگان همیشگی این آشفته بازار درمانگاه های زیباسازی و بنگاه های در پیوند با آنها هستند.

در این بازار پول سازی حتا “کار کردن” به روی افزار مردانگی مردان (آلت تناسلی مردان) پول آفرین است. افزار مردانگی مردان نیز از دست مهربان و نوازشگر این درمانگاه ها بی بهره نمی مانند. یکی از این درمانگاه ها که فراورده و دانش خود را در برابر دریافت پول هنگفتی به “بیماران” پیشکش می کند این گونه می نویسد:

جراحی بزرگ کردن آلت تناسلی یا فالوپلاستی عملی است که به منظور بزرگ کردن دائمی آلت کوچک انجام می‌شود و نگرانی‌های جسمی و روانی آقایان را برطرف می‌کند. اکثر بیماران پس از این عمل اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کنند، دیگر هنگام نزدیکی نگران کوچک بودن آلت خود نیستند و با رفع مشکل آلت تناسلی لذت بیشتری از رابطه خود می‌برند.

ببینند که چگونه داشتن افزار مردانگی کوچک به ناگهان به یک “بیماری” دگرگون می شود که مانند هر بیماری دیگری باید درمان شود. بیچاره مردهایی که در نادانی خود خوشبخت می زیستند و تا کنون نمی دانستند  که تا چه اندازه بیمار هستند. حتا این “بیماری” اگر درمان نشود، نگرانی روانی هم می آفریند که خوشبختانه با دست توانای پزشک برشگر این چالش از بین می رود و بیمار با تن و روانی تندرست دوباره می تواند به خوشی زندگی کنند؛ خوشی زندگی تنها با داشتن یک افزار بزرگ مردانگی شدنی است وگرنه بیمار برای همیشه بدبخت می ماند!

این رشته سری دراز دارد؛ ساختن بینی عروسکی (بینی فانتزی یا سرسره ای)، از بین بردن موهای “آزارنده” بخش دیگر (ساختاوری) صنعت زیباسازی هست.

برخی ها شاید به یاد داشته باشند که در دوران شاه آگهی برای صابون داروگر پخش می شد که چکیده آن چنین بود.

دختری با افسردگی به سوی خانه می رود چرا که آیینه به او می گوید که زیبا نیست. در راه خانه با آگهی این صابون آشنا می شود و پس از کاربرد آن، به ناگهان پیر و جوان نمی توانند چشم از او بردارند. در پایان بینندگان دختری را می بینند که دوباره لبخند به لبانش بر می گردد و این صابون دختر جوان را از تنهایی و شاید مرگ می رهاند!

اگر به این می اندیشید که در جمهوری اسلامی که ارزش های اسلامی در آن فرمانروا است چنین آگهی هایی ساخته و پرداخته نمی شود، این نادرست است. به زیر نگاه کنید.

در آگهی برای یک صابون که همچون یک مروارید ساخته شده است می خوانید: پوسته زیبا را با یک مروارید گرانبها باز کنید.

و یا این روزها در صدا و سیمای جمهوری اسلامی، آگهی در باره کرم و صابون حلزون پخش می شود. در این آگهی ما پوشیده زنی اسلامی با پوشش پزشکی می بینیم که با نوایی خوش و دلپذیر می گوید:     

با سه محصول این بسته شادابی پوست را بیشتر کنید. چروک ها را از بین ببرید و پوست را شفاف تر کنید.

جمهوری اسلامی که می داند کاربرد واژه “سفید” برای پوست دشواری می آفریند از واژه  “شفاف” بهره می گیرد. فرهنگ نامه عمید در باره واژه  “شفاف” می نویسد: ویژگی هرچیز لطیف و نازک که از پشت آن اشیای دیگر نمایان باشد، مانند بلور و شیشه.

به زبان دیگر، زنان اسلامی باید همچون بلور و شیشه ان چنان لطیف و نازک باشند که اشیای دیگر از پشت آنها نمایان باشد!

این دستگاه بزرگ زیباسازی به یاری یک دستگاه بزرگ آگهی سازی نیاز دارد تا کالاهای خود را در بسته بندی های فریبا و رنگارنگ و با واژه های شاعرانه و دانش گرایانه در پیش روی کاربران بگذارد.

یکی از این بنگاه های آگهی سازی که به سرپرستی آقای مهدی ده نمکی (یکی از سربازان “گمنام امام” ) که با پیوند خود با دستگاه ولایت می تواند آگهی برای پخش در صدا و سیما بسازد،  در باره فراورده خود چنین می نویسد:

با بررسی دقیق سهم بازار، استراتژی مناسبی را با توجه به میزان بودجه شما طراحی می‌کند. طراحی یک فرآیند خلاق تبلیغاتی، تبلیغی متفاوت با دیدگاهی جامعه شناسانه و پویا. نکته قابل توجه، بررسی علمی و دقیق امور تبلیغاتی می‌باشد. سپس با نیاز سنجی و بررسی علمی خدمات تبلیغاتی را ارائه می‌دهد.چند ثانیه صدا و تصویر که آینده تبلیغاتی و تجاری شما را متحول می کند.

جمهوری اسلامی که با هر گونه دانش به ویژه دانش اجتماعی همیشه در جنگ بوده است برای افزایش فروش کالا از روش های پژوهشی جامعه شناسانه و اندوخته های دانش پزشکی و بهداشتی بهره می گیرد.

بدین گونه می بینیم که ایدیولوژی واپسگرایانه “اسلامی سیاسی” در برابر سرشت کالایی نظام سرمایه داری چه نرمش و چه کرنش شگفت انگیزی از خود نشان می دهد.

آنهایی که به درستی خودکشی دلخراش یک زن جوان ورزش دوست را به ایدیولوژی واپسگرایان پیوند می زنند اگر این رویداد را در چارچوب گسترده تر و اجتماعی- اقتصادی آن بررسی نکنند در روی پدیده ها شناور می مانند و و کلید راز مرواریدهای بسته و نهفته شده در ژرفای دریای پیچیده جامعه را هرگز نمی یابند.

همان گونه که ما دیده ایم شیوه زندگی در جمهوری اسلامی با شیوه تولیدی سرمایه داری هم خوانی شگفت انگیزی دارد.

بی ریب با سرنگونی رژیم ولایت، زنان ما دوباره می توانند به ورزشگاه ها برای تماشای فوتبال بروند. بی ریب با سرنگونی رژیم ولایت، زنان ما از زندان سیاه چادر رهایی می یابند. ولی هیچ کدام این خجستگی ها برابر با آزادی راستین زنان نیست. زنان ما همچنان در چنبره کالا سازی انسان در سیستم سرمایه داری گرفتار خواهند ماند. با زنان ما همچنان همچون عروسکهای نازک و نرم و تزیینی رفتار خواهد شد. زنان کارگر ما همچنان از دستمزد کمتری از مردان برخوردار خواهند بود.

پرسش چگونه زیستن، پرسش در باره رهبری کلان اقتصادی- اجتماعی جامعه نیز هست. تنها یک جایگزین سوسیالیستی در برابر نظام شکاف آفرین و نابرابری زای سرمایه داری  می تواند همه ی انسان های میهن ما و در میان آنها زنان ما را آزاد کند.




دیالکتیک میان پیکار در درون و برون میهن

سخن روز شماره ۳۲
( ۹ شهریور ۱۳۹۸ – ۳۱ آگوست ۲۰۱۹)

سال های درازی پس از کودتای سال سی و دو تلاش حزب توده ی ایران بر برپایی سازمان های کم و بیش متمرکز بوده است. ولی پس از یورش های پی در پی دستگاه امنیتی دیکتاتوری شاه به سازمان های درون کشوری و پس از فروپاشی تشکیلات تهران حزب، حزب دیگر از اینگونه سازمان دهی هسته های حزبی پرهیز کرد و به سوی سازمان های پراکنده و جداگانه پرداخت.
هر هسته که جایگاه دو تا چهار هوادار حزبی بود با هسته های دیگر پیوندی نداشت. هسته ها بدون پیوند با رهبری حزب به پیاده سازی رهنمودهای حزب و گسترش پیام حزب می پرداختند. بدین گونه تا اندازه بسیاری هسته ها از یورش سازمان های امنیتی بدور مانده بودند و اگر هم هسته ای زیر یورش قرار می گرفت چونکه با دیگر هسته ها پیوندی نداشت، ژرفا و پهنای یورش گزمگان شهنشاهی بسته و تنگ می شد.
این گونه سازماندهی پیکارگران حزبی درون کشور یکی از بزرگترین نوآوری های حزب در آن دوران بوده است که با یادگیری از آموزه های انباشته شده در جنبش کمونیستی جهانی پیاده شده بود.
در این دوران، بخش دموکراتیک، سانترالیسم دموکراتیک با نامه ها و واکاوی های هسته ها از ان چه که در درون کشور می گذشت، انجام می شد و هسته های حزبی درون کشور در برنامه ریزی سیاست های حزب چندان نقش سرراست (مستقیم) و پویایی نداشتند. البته بودند هسته هایی که یک هوادار را برای پیوند با یک رفیق حزبی در برون کشور به اروپا می فرستادند که ان هم با پیش روگیری شرایط کار پنهانی انجام می شد.
آن هایی که در آن سال ها به کار حزبی در برون کشور می پرداختند، می دانند که رهنمودهای کار پنهانی حتا در برون از کشور نیز براورده و پیاده می شد. برای نمونه بسیاری از دانشجویان توده ای به پخش روزنامه ها و نوشته های حزب به گونه پنهانی می پرداختند و کسی نمی دانست که آنها هواداران حزب هستند.

پس از یورش نخست جمهوری اسلامی به حزب، سازمان دهی پنهانی و آشکار و هویدا در دوره کوتاهی با هم درآمیخته شده بود و برای نمونه بیشتر هواداران و عضوهای حزب به کارهای گذشته حزبی خود می پرداختند و همزمان نشست های گوناگون عضوهای دستگیر نشده کمیته مرکزی و کادرهای برجسته کم و بیش پنهانی برگزار می شد.
پس از یورش دوم اگر چه که اینجا و آنجا برخی ها کوشیدند که یک گروه کم و بیش بزرگ حزبی با پیوندهای سازمانی مانند گذشته درست کنند ولی شیوه سازمان دهی دوگانه دوباره به سود شیوه پنهانی و پراکنده دگرگون شد.

در سال های نخست کوچ رهبری حزب به برون کشور هر گونه رفت و آمد غیر حزبی به ایران به برون راندن از حزب کشیده (منجر) می شد. حزب نیاز داشت که برای تندرستی سازمانی و پاسداری از پاکیزگی آن و برای بازداشتن نیروهای امنیتی، رفت و آمد به ایران را زیر پرسش بگیرد و رفیقانی را که به این کار دست زده بودند را به کناره حزب و برون آن بکشاند. در آن دوران حتا برخی از رفیقان گماشته شده بودند تا رفتار و کردار نوآمدگان به نشست های گوناگون حزبی را وارسی و بازرسی کنند.

ولی انگار این آموزه بزرگ و ارزشمند را بسیاری از نیروهای “چپ” سوسیالیستی به فراموشی سپرده اند.
بسیاری از دوستان با گفتن اینکه “شبکه های اجتماعی اینترنتی” جهان را به سود انقلابی ها دگرگون کرده است با ولنگاری سازمانی شگفت انگیزی پنهان کاری را به دور انداخته اند و مرزهای درون و برون را از بین برده اند. در بیست سال گذشته نمونه هایی دیده شده است که پروا و دوراندیشی در کارهای سازمانی مانند گذشته پیاده نمی شود. کسانی به ایران می روند و همزمان در نشست های سازمانی و حزبی برون کشور هم هستند و برخی ها هم که در ایران کم و بیش ناشناخته هستند و کار سیاسی نیمه پنهانی می کنند، می آیند و در جشن های گوناگون برون کشور در کنار رفیقان آشکار خود در چادرهای سازمانی و حزبی می ایستند.

این درست است که هر رفیقی که به ایران می رود زیر ذره بین رژیم قرار نمی گیرد. ولی هنگامی که یک راه پیشگیری درست دیگر همه گیر پیاده نمی شود، این خطر است که چندتایی از این رفیقان به دام بیافتند و به بدین گونه به تندرستی سازمانی های سوسیالیستی و کارگری کوبه ( ضربه) زده شود. و این هم درست است که هر رفیقی که از ایران به برون کشور می آید فرستاده رژیم نیست ولی اگر حتا یکی از آنها از این دسته باشد به سازمان های سوسیالیستی و کارگری آسیب فراوانی زده می شود.

اگر ما به این پدیده رفت و آمد به گونه ای گسترده نگاه کنیم و پهنه جای پای (اثر) آن را در گرداوری، برنامه ریزی و پخش سیاست این سازمان ها و حزب ها بررسی کنیم و بسنجیم به آسانی در می یابیم که اینکار می تواند آسیب های فراوانی به خط مشی انقلابی و طبقاتی “چپ” انقلابی بزند.
درآمیزی برون کشوری ها و درون کشوری ها در یک گردهمایی و فراموش کردن مرزهای گذشته میان آن دو می تواند به ناگزیر خط مشی این سازمان ها را برای زنده نگاه داشتن نیروهای درونی دگرگون کند. رفیقانی که در درون میهن با چهره ای کم و بیش شناخته شده به پخش دیدگاه های انقلابی- سوسیالیستی می پردازند، نمی بایست و نمی توانند مانند هواداران برون از کشور آشکارا و رک و راست با جمهوری اسلامی در افتند.

نیروهای درونی از برای سرشت و گوهر کار پنهانی که زیر چکمه های شمشیرکشان انجام می شود، نمی توانند به آزادی سخن از سرنگونی ولایت فقیه و واژگونی نظام سرمایه داری برانند. آن ها به ناگزیر زیر “ملاحظات” و “معذوریت ها”یی هستند که برون کشوری ها نیستند. بنابراین اگر چه پروا، پرهیز، دوراندیشی و آهسته روی نیروهای انقلابی درون کشوری درست است ان چه که نادرست است، تراوش این پرهیزکاری به کارکرد هواداران برون کشور است.
در اینجا سخن از رفت و آمدهای برنامه ریزی شده حزبی که همیشه با ژرفش نبرد طبقاتی می‌تواند نقش بزرگ‌تری در پیشبرد سیاست انقلابی کمونیست ها داشته باشد، نیست. تاریخ همه حزب های کمونیست جهان پر است از این گونه رفت و آمدهای پربار برای رهبری جنبش درون کشور. ولی هیچ کدام از این حزب ها شرایط سخت نبرد در درون میهن را به بیرون از میهن گسترش نداده اند. نیروهای بیرونی می توانند و باید با دلاوری، رک و روشن سیاست گزاری کنند. نگه داری نیروهای درونی در پنهان کاری است، نه در دگرگون کردن خط مشی انقلابی.

بگذارید برای نمونه از جای دیگری آغاز کنیم. آیا می توان سیاست پشتیبانی “عدالت” از دولت آقای احمدی نژاد را با رفت و آمد برخی از دست اندرکاران این تارنگار به ایران از هم جدا کرد؟ آیا ناجوان مردی و نادرست است اگر اینکه گفته شود که بی ریب این رفت و آمد ها دست کم چشم “عدالت” را برای دیدن سرشت نئولیبرالی دولت احمدی نژاد بسته بود؟
نمونه دیگر رفت و آمد آقای علی توسلی به کنگره های گوناگون سازمان پیشین اکثریت است. نیروهای امنیتی رژیم ایشان را از یکی از جمهوری های گذشته شوروی ربوده بودند و او سال ها ناپدید بوده است. ولی به ناگهان در یکی از کنگره های اکثریت چهره خود را نشان می دهد و گویا با گفتن اینکه “من به چاره جویی دشواری های خود با جمهوری اسلامی پرداخته ام”، بخشیده می شود.

یادمان باشد که در گذشته یکی از اندیشمندان و سیاست گزاران امنیتی رژیم، آقای حجاریان آشکارا گفته بود که جمهوری اسلامی همیشه به دنبال آن هست که “دشمن را به مخالف و مخالف را به منتقد بدل کنند”.
آیا مگر در این رفت و آمدها نیست که برخی از این “مخالفان” در سلول های “دانشگاهی” و با “نوازش و آموزش” اسلامی استادان شکنجه سپید به “متتقد” دگرگون می شوند؟ آیا کسی می داند که این “مخالفان” “منتقد” شده هنگام برگشت به برون کشور چه تاثیری در سیاست گزاری این سازمان ها داشته و دارند؟
سازمان ها و حزب های “چپ” انقلابی و سوسیالیستی باید با یادداشتن برنامه امنیتی آقای حجاریان آن را بی سو (خنثی) کنند. وگرنه رفتار و کرداری که زاییده ولنگاری سازمانی است، می تواند که خط مشی انقلابی این سازمان ها را کم رنگ کند. بدین گونه واکاوی انتقادی سرمایه داری آرام آرام بی جان می شود و به روشنگری برای دیدگاه و پیش گزاری جایگزینِ سوسیالیستی پرداخته نمی شود. اندک اندک عضوها و هواداران این سازمان ها به جای واکاوی طبقاتی به انسان دوستی (اومانیسم) بورژوایی خشنود خواهند شد و آرزوی برپایی دولت رفاه اجتماعی سوسیال دموکراتیک جای اندیشه ناب سوسیالیستی را می گیرد. نبرد طبقاتی فراموش می‌شود و نبرد مدنی- فرهنگی تنها وظیفه آن ها می شود.

آیا این دگرگونی ها یی که ما هم اکنون در برنامه برخی از سازمان های “چپ” می بینیم زیر تاثیر “ملاحظات” و “معذوریت ها”یی نیست که این همه اینجا و آنجا از آن سخن رانده می شود؟ آیا رژیم دارای برنامه ای هماهنگ برای دگرگون کردن خط مشی دیگر نیروهای انقلابی و سوسیالیستی نیست؟ چه کسی می داند که تا چه اندازه “تئوریسین هایی” که اینجا و آنجا از “واقع گرایی” سخن می گویند زیر تاثیر “ملاحظات” و “معذوریت ها” هستند؟
راه نبرد با ترفندهای رژیم برای آبکی کردن خط مشی انقلابی نیروهای سوسیالیستی، تنگ کردن پهنه گفتگو و بالا بردن دیوار برای پاگذاشتن دیدگاه های نو در درون نیست بلکه برگشتن به سیستم سازمان دهی پیش از انقلاب حزب توده ایران است.
نیروهای درونی به سازمان دهی پنهانی نیروهای پیکار می پردازند و واکاوی خود را از توان انقلابی توده ها به رهبری می رسانند ولی تنها رهبری برون کشور با بهره برداری از آزادی خود و بدون بیم زندان و شکنجه با گردآوری از داده های گوناگون از درون و بیرون به پیش گزاری و پخش برنامه و خط مشی انقلابی می پردازد. انجام درست دیالکتیک میان پیکار درون و برون میهن دست یورش گران را از ما کوتاه می کند.

چنین دیالکتیکی نیاز به یک رهبری توانمند در برون کشور دارد که زیر بار “ملاحظات” و “معذوریت ها”یی که نیروهای درونی از آن رنج می برند، نرود و به آن “ملاحظات” تن در ندهد. همزمان پیاده کردن چنین دیالکتیک نبرد نیاز به یک رهبری هوشمند و آزادی خواه دارد که به بهانه شرایط کار پنهانی درون کشور پهنه دموکراسی و گفتگوهای بنیانی درون حزبی را در برون کشور تنگ نکند.




در ستایش کارگران هفته تپه و “سپیده”

سخن روز شماره ۳۰
( ۲۵ امرداد ۱۳۹۸ – ۱۶ آگوست ۲۰۱۹)

برتولت برشت در نمایشنامه
گالیه به زبان یکی از شخصیت های داستان، آندره‌آ می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان
ندارد. و گالیله که خود را قهرمان شکست خورده زیر شکنجه می بیند، پاسخ می
دهد: نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

تاریخ مردم میهن ما نشان می دهد که قهرمانان در
یک جامعه ی ستمدیده و بدبخت زاده می شوند، و آن ها در روند دگرگون کردن
و پیشرفت جامعه، جان خود را با بخشندگی می دهند تا استر سنگین گام و آهسته رو
تاریخ کمی تندتر براند.

روزبه با دادن جان، شمشیر بر پرده تاریک و
سنگینی زد که میهن را فرا گرفته بود، و با مرگ آگاهانه خود روزنی در آسمان شب
زده ساخت تا خورشید از یاد مردم نرود. او آفتاب امید در دل ها کاشت تا یخ
زمستان شکست را آب کند. و ما می دانیم که خاموشی مرگ او فراتر از آن بانگی شد که
شاه کوشید تا آن را خپه  (خفه) کند.  

سالیانی پس از نگارش رزم نامه روزبه در
تاریخ میهن ما، خسرو دیگری با بانگ “من برای جان خود چانه نمی زنم”
به مرگ ریشخند زد و ترس را از چهره ها زدود و گل سرخ سرکشی در دشت کال
سرخوردگی کاشت. گر چه رژیم برشگر (قیچی) به دست
شاه گل سرخی با سنگدلی از باغ پیکارگران راه رنج بچید ولی چند سال پس از
آن، توده ها با هزاران هزار گل سرخ به دست، خیابان ها را دشت گل سرخ ساختند و شاهنشاهی را به گورستان تاریخ فرستادند.  

 اگر این خسروان با دست و دلبازی جان خود
را پیشکش راه آزادی نمی کردند، آیا تاریخ به راه مردم و مردمی گام می گذاشت؟
آیا اگر ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان” نمی نوشید،
تاریخ  راه به جایی می برد؟

 برشت به زبان گالیله می گوید: آن کس که
حقیقت را نمی‌داند، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد
تبهکار است. 

در ایران امروز ما دیگر کمتر کسی است که
“حقیقت” را نداند. هر روز لایه های فراوان از هواداران پیشین رژیم از آن
جدا می شوند و در کنار مردم می ایستند و بدین گونه دسته تبهکاران نیز هر روز کمتر
می شود.  ولی زبان شمشیر ستم آن چنان برا و تیز است که کمتر کسی به دلیری سخن
از “حقیقت” می گوید، هر چند که آن را می داند و هر چند که آن را دروغ
نیز نمی پندارد.  

آنهایی که به تجربه در می یابند که ولایت فقیه
خدای روی زمین نیست، زن چکه آلوده جامعه نیست و رنجبران تنها برای بهره کشی زاییده
نشده اند، گام در راه ناگوار و پر پیچ و خم حقیقت پراکنی می گذارند. آن
ها می توانستند با دوستی و مهربانی با ستمگر، دست آشتی به روی او دراز کنند و
خاموشی خود را در بازار آزاد بفروشند و با سوداگری سودی برای خود دست و پا
کنند. و با این سازش نه تنها سفره اکنون خود را رنگارنگ که حتا آینده خوبی را
فراهم کنند. 

اما حقیقت این است که برخی ها نمی توانند
با دریافت پول و جا حقیقت را تا همیشه در سینه ها زندانی کنند. درد زندانی
کردن حقیقت به آن اندازه است که اگر با دهان فریاد نشود، دل را از درون می شکافد و
می ترکاند. 

ولی در جامعه ای که در زیر چکمه ستمگران خرد
می شود و گلوی بلبلانی را که آواز آزادی می خوانند پاره می کنند، چگونه می شود از
ستمدیدگان و رنجبران و بهره دهان در برابر ستم ورزان و بهره کشان پشتیبانی کرد؟

پی بردگان حقیقت با بی‌پروایی‌ پرده‌ های دورویی
و ریا را می شکافند و با بی‌باكی‌ از حقیقتی‌ كه‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ اند، سخن‌
می‌گویند. اما هر چند که آنها مغرور هستند، دشمن سنگدل است و به آسانی واپس نشینی
نمی کند و با همه ی توان خود به پیکار برمی‌خیزد.   

در چنین‌ پهنه نبرد چگونه می توان با استواری
اندیشه، تاوان ناتوانی تن را داد؟ چگونه می توان روی مرداب تن، اندیشه
نیلوفری رویاند؟ 
زمانی برخی ها از روی نادانی، داوری بیدادگرانه و نامهربانانه سختی در
باره ی قهرمانان شکنجه شده و “شکست خورده” داشته اند ولی مردم
امروز ما داناتر از آن هستند که به این ترفندها باور کنند. تنها ستمگران هستند که
هنوز درنیافته اند که “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

ما یاد گرفتیم که قهرمانان راه آزادی و
برابری، فرشتگان آسمانی نیستند. اگر چه قهرمانان امروز ویژه گی های شگرف‌ی
چون پافشاری، گستاخی، پایداری و دلاوری دارند ولی مانند ما از همه ی زیبایی
های زندگی لذت می برند؛ زندگی آرام و آزاد کنار خانواده و دوستان، خوراک خوب و
نوشیدنی گوارا را دوست دارند؛ از نوازش تازیانه بر پوست خود درد و رنج می کشند؛ با
آن که از مرگ هراسی ندارند ولی درد زیر پاهای کابل خورده را حس می کنند، چون
که انسان هستند. 

از برای همین گسترش حقیقت می تواند کژدار و مریز
و همراه فراز و نشیب و پستی و بلندی باشد. 

همان گونه که سرنوشت “سپیده” به ما
نشان می دهد. بازجویان آدمکش کوشیدند که با دست و زبان خود او
، دیدگاه و اندیشه او را زیر پرسش برند. بدین گونه او را زیر شکنجه های
بربرانه با دستگاه های شکنجه باستانی وادار به پذیرش کارهای نکرده و دوری گرفتن از
اندیشه و پشیمانی از پیکار در راه کارگران کرده بودند. ولی او در نخستین زمان
درخور، رشته های بافته شده داستان سازی دژخیمان را پنبه کرد و از شکنجه و آزار سخن
راند.

“سپیده” و کارگران رزمنده از آن
دلاورانی هستند که با دانش به ناتوانی تن زیر شکنجه های گزمگان، هنگامی که 
از زخم های تن رهایی می یابند، دوباره فریاد آزادی و برابری سر می
دهند.            

سپیده قلیان با باور به فرارسیدن سپیده دمان،
همه ی نمایش های رژیم را دود کرد و در بی دادگاه خود فریاد آزادی سر داد. بار
دگر دژخیمان و گزمگان شب در این اندیشه پوچ بوده اند که با بستن دهان
“سپیده”، شب به سپیده نخواهد رسید.  

کینه توزی بر “سپیده” ناگهانی و پیش
آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد.
تازیانه پشت کارگران و اسیدباشی روی زنان نشان هماهنگی روبنای باستانی و زیر بنای
سرمایه داری رژیم ولایی سرمایه داری دارد. اگر “سپیده” تنها زنی بر
ضد حجاب می بود، نگرانی رژیم تا این اندازه بالا نبود و نیازی به گوشمالی
دادن او برای ترس دادن و هشدار به دیگران نبوده است. “سپیده”فرزند
کارگری است که نه تنها رنج کارگران را در می یابد بلکه انگشت به روی
گوشت چرکین و استخوان شکسته نظام سرمایه داری ولایی گذاشته است. همراه پدر و
کارگران هفت تپه از خصوصی سازی و وابستگی اقتصادی سخن می گوید.

 رژیم ولایت فقیه با  شکنجه
“سپیده” می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری
اجتماعی را سرکوب کند. “سپیده” نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد
برای سوسیالیسم است.   

آری “سپیده” نه تنها در مرداب خود
دلسوزی فرو نرفته است و به همکاران و هم طبقه های پدر خود پشت نکرده است بلکه با
نوای دل خوش آزادی و برابری خواهی خود به نمادی شایسته برای طبقه خود و زنانگی
دگردیسه کرده است. 

بی ریب پیکار توده ها با این زندان رفتن ها و
شکنجه شدن ها و نمایش نامه در بی دادگاه ها به پایان
نمی رسد. بلکه برای مردم ما این روند اغازگر پرواز اندیشه است. اندیشه ای که
دیالکتیک نبرد را اندک اندک می آموزد. اندیشه ای که با هر تجربه ای پربارتر می شود
و از گذرگاه آزمون ها می گذرد و چون راه را می یابد به نیروی پرکار آماج دار
دگرگون می شود. اندیشه برنامه دار پیوند درونی روبنا و زیر بنا را می بیند و در
خیزاب دریای پیشامدها و رویدادها شناور نمی شود بلکه با دانش خود کشتی پیکار را به
کرانه آزادی می رساند. 

“سپیده” ها دریچه ی کوچکی از یاخته
تاریک زندان به سوی فردای روشنایی می گشایند. دریچه ای که هر چند کوچک است ولی
“قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود”. “این ذره ذره گرمی خاموش
وار”ی که این قهرمانان  ناشناس در هوای سرد میهن می پراکنند”یک روز
بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود”.  

برشت به زبان آندره‌آ می گوید: همه چیز با زور
بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست!

زمانی مغزهای پوچ ولایت به درستی این گفته پی می
برند که بوسه بر لبان مرگ می زنند.




  آتشبانِ آتشکده ی سوسیالیسم باش!

سخن روز شماره
۲۶ (سه
شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸ ۱۰ جون ۲۰۱۹)

سیامک

هواپیماهای
جنگی بر سر پناهندگان و کُوچگران
آفریقایی در لیبی بمب می ریزند
و
نیروهای امنیتی به روی آن ها هنگام گریز
آتش می گشایند.

کُوچگران
مکزیکی در انبارهای بزرگ همچون کیسه های
برنج و گندم روی هم در شهرهای مرزی امریکا
نگه داری
می شوند.
کودکانشان
همچون پرندگان مهاجر در قفس های سیمانی
زندانی می شوند.

افسر
نیروی دریایی که کُوچگران
را از مرگ ناگزیر می رهاند به زندان محکوم
می شود.

و
سیریزا که به مردم یونان پشت کرده بود و
به پیاده کردن کژراه نماییِ
اتحادیه اروپا پرداخته بود،
انتخابات را می بازد.

نیروهای
هوادار قطر،
عربستان
و امریکا انقلاب سودان را از دست توده های
سودانی می دزدند تا به اندوخته های بانکی
خود چند سِفر
دیگر بیافزایند.

ان
چه که این همه رویدادهای گوناگون را به
هم پیوند می دهد،
نیاز
دگرگونی ریشه ای در این جهان امروز ماست.
روزگار
پینه بندی ها بسر آمده است و آری این هم
درست است که “دشمن
سنگدل”
است
ولی ما نباید غرور
خود را از دست دهیم.
ما
حاملان آینده هستیم و تدارک آزادی و
سرافرازی انسان زحمتکش را در برنامه
غرورآمیز خود
دنبال
می کنیم.

شکست
سیریزا بار دیگر نشان داده است که دگرگونی
در درون نظام سرمایه داری کار به
جایی
نمی رساند و این به این معنی نیست که از
سازش و اصلاح باید پرهیز کرد.
ولی
این نشان دهنده این است که این گونه مبارزه،
مبارزه یک پایی است که همیشه میلگند.
پای
دیگر نبرد نباید فراموش شود.

اگر
بتوان سخن از اپورتنیست
چپ و راست گفت دیدگاه و کارکرد آن ها روشن
است.
راست
می خواهد که پیکار را در چارچوب و درون
سیستم مرزبندی کند.

بهترین
سیاست های اقتصادی و اجتماعی اصلاحی درون
نظام سرمایه داری بر پایه پخش درآمد و
ثروت است که با سیستم مالیاتی پیشرو انجام
می شود.
هر
چند که این یک سیاست پیشرو است که بسیاری
از تهی دستان در کشورهای سرمایه داری را
از مرگ می رهاند،
ولی همانگونه که مارکس بارها نشان داده
بود،
یک داروی آرام بخش است که در پی درمان
بیماری ریشه ای نیست.
چون
که این سیاست دارایی ابزار تولید را زیر
پرسش نمی برد،
همیشه به دگرگونی کوچک رو و ناپایدار
بسنده می کند و نمی تواند بالاتر از این
اندازه رود  .
حتا
پیروزی این گونه سیاست ها نه به دل نرمی
سیاستمداران سوسیال دموکرات که به پرزوری
نیروها و جنبش های مردمی بستگی دارد.
هنگامی
که نیروهای بورژوازی این جنبش ها را ناتوان
بیابند همه ی این دستاوردها به آنی از بین
خواهد رفت.

دیوید
آدلر (David
Adler) نوسینده
گاردین می نویسد که سه
ناتوانی حزب سیریزا
را شکست داده است .

کاهش
محبوبیت حزب چپگرا،
در سرنوشت
سیریزا نشان می دهد که با
تقلید کردن از راست نظامی گری و نئولیبرالیسم،
حزب شناسنامه خود را،
هویت اصلی خود را، و حامیان خود را در طول
راه از دست می
دهد.
دولت
او به عربستان اسلحه فروخت و با نتانیاهو
دوستی و مهربانی کرد و از ترامپ امریکا
هواپیماهای جنگنده خرید.

دوم
این که جنبش
توده
ها نتوانست زیر تأثیر سیاست ضدمردمی رهبری
سیریزا، رابطه ی میان سیاست «ریاضت
اقتصادی» دیکته
شده ی اتحادیه اروپا و حاکمیت سرمایه را
به عنوان علت اصلی نابسامانی و بحران درک
کند. جنبش
توده ها نتوانست خواست مطالباتی-
دمکراتیک
را به سطح خواست و هدف سیاسی برای
پایان بخشیدن به سیاست دیکته شده ارتقا
دهد، خود به جنبشی سیاسی-
طبقاتی
بدل گردد. در
چهره يك سياستمدارِ
بدون
برنامه و آرمان دورنمادار باقی
ماند.
تنها
یک حزب که به اندازه کافی به یک جنبش
اجتماعی متکی است،
از درون خواست آن وظایف را بیرون می کشد،
می‌تواند
با
نشان دادن تضاد روز و اصلی جامعه
پایه های خود را میان
مردم بکارد و در میان آن ها ریشه دواند..
و
سوم این است که شعله شورش را زنده نگه
نداشت..
سیریزا
وعده داده بود که به نحوی شجاعانه و خلاقانه
با وضعیت موجود مبارزه کند.
به
همه امید داده بود.
رای
دهندگان می دانستند
که که شانس تغییرات رادیکال کم است –
اما
آن ها امید به
مبارزه
داشتند و نه تسلیم بدون مبارزه .
در
عوض سیریزا به جای خلع
ید از سیاست
بی عدالتیِ
«ریاضت
اقتصادی»،
به
عنصری برای گم شدن
روح شورش بدل
شد
و پایه حمایتش همراه با آن فرو ریخت.

چپ
می خواهد با اونتاریسم خود،
راه
سد ساله را بدون زمینه چینی یک شبه بپیماید.
آرزوهای
پندارگونه خود را جانشین کار سازمانی و
فرهنگی روزانه میان توده ها کرده است.
بردباری
و شکیبایی کار درازمدت و توانفرسا را از
دست داده است و به جای آن در گنجه تاریک و
تنهای خود برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی
سرود می خواند.  

 

مارکسیسم
به ما آموخت که هر دو آن ها نادرست است.
نبرد
برای دگرگونی درون نظام در بالاترین نقطه
اوج خود به سوسیال دموکراسی خواهد انجامید
که هر چند که در دوران “جنگ
سرد ”
سرمایه
داری از ترس از سوسیالیسم به او میدان
داده بود،
ولی ده های گذشته نشان داده است که آن ها
انجام گران شرمگین نئولیبرالیسم هستند
و توده ها را برای رسیدن به فرمان قدرت،
می خواهند. نه
برای زندگی را
بهتر ساختن.

برای
همین است
که
کار اصلاحی بدون نبرد و نشان دادن دورنمای
سوسیالیستی
همیشه  بدون افق است.
دیدش
کوتاه است.
ناامید
کننده است.
نفس
را تنگ می کند.
پرواز
در قفس است که هر چند بال ها را می ورزاند
ولی به آسمان اوج نمی کشد.

گام
گذاشتن در راه اصلاح سرمایه داری برای
بهتر ساختن زندگی زحمتکشان در کوتاه مدت
ان هنگام سودمند است که افق سوسیالیستی
را
ستاره ی راهنمای توده ها سازد.

باید
به هنگام پینه دوزی این تن پوش ژنده سرمایه
داری به توده ها گفت و نشان داد که می توان
با نیروی آن ها پوشش دیگری ساخت.
می
توان جهان را دگرگون کرد.
راه
دگر نیست.
اصلاح
نظام سرمایه داری مانند زندانی محکوم به
مرگی است که هرروز با نامه نویسی روز مرگ
خود را  چند روز به دنبال می اندازد.

البته
زندگی شیرین است و باید برای هر روز زیستن
جنگید ولی بسیاری از این زندگی به معنای
انسانی آن دیگر زندگی نیست بندگی همیشگی
است.

انسان
هایی که در دلهره همیشگی پیدا کردن نان
شب هستند.
کودکی
را میفروشند تا کودکان دیگری را از مرگ
برهانند.
آن
ها می دانند که این زندگی تنها هوا خوردن
است. آن
ها از همه ی شیرینی های زندگی و فرارویی
انسانی آن بی
بهره اند.

دودلان
می گویند که “آری
آری زندگی باید والاتر از این باشد.
اما
آیا این کار با همسنگی نیروهای جهانی شدنی
است؟”  
سخن
از شدنی بودن زندگی انسانی در همین امروز
نیست.
ولی
این نباید راهبند و جلوگیر نشان دادن
زندگی انسانی باشد.
زندگی
انسانی شدنی است حتا اگر امروز شرایط آن
به سختی دیده شود و
فراهم نباشد.
نباید
شعله های آتش این رویای انسانی را برای
همیشه به بهانه واقع گرایی خاموش کرد.
روشن
نگه داشتن این آتش در دل های زحتمکشان
بخش بزرگی  از پیکار روزانه ماست.
این
پیکار را حتا خبرنگار غیرکمونیست گاردین
پذیرفت و یکی از ناتوانی های دولت پیشین
یونان را در خاموش کردن شعله های شورش می
داند. 
       

برای
همین،
درهم امیزی و پیوند نبرد دموکراتیک با
نبرد سوسیالیستی برای پنهان کردن آن
در برنامه های حزب های کمونیست نیست.
بلکه
برآمده از دانش اندوخته شده جنبش کمونیستی
است. 
این
هماهنگی پیکار در دیدگاه و کارکرد روزانه
حزب باید  بازتاب داشته باشد.
این،
پیوند دیالکتیک آن بازُوبند
سهرابی است که ما را از دگران در پهنه نبرد
جدا می سازد و به رستم توده ها برای شناخت
ما کمک و یاری می کند.

هم
اکنون اگر حزب توده ی ایران را در میان
بگذاریم،
سوای “توده
ای ها”،
دیگر
نیروهایی که خود را توده ای می خوانند در
سوی راست جای دارند.
برای
همین پشتیبانی از “توده
ای ها”
برای
انجام همسنگی دیدگاه ها گوناگون برای همه
ی توده ای های جستجوگر و کنجکاو وظیفه
میهنی
و
تاریخی
است که نمی توان از آن چشم پوشید.

آتشگاه سوسیالیسم را هیچ نباید به خاموشی کشاند، با خاموشی آن امید نیز از بین خواهد رفت. و اگر امیدی به آینده ای دیگر که انسانی است در دل ها ریشه نگیرد، علف هرز سرمایه داری جای آن را خواهد گرفت.         




هم سنجی دیدگاه رفیق جواهریان با دیدگاه رسمی حزب توده ی ایران

مقاله ی شماره ۱۰ / ۱۳۹۸
۴ تیر ۱٣۹٨ – ۲۵ ژوئن ۲۰۱۹

پیش
گفتار

در چند شماره پی در پی نویدنو یک سری از
دیدگاه های رفیق جواهریان را پخش کرده است. بی ریب برخورد نگاه های گوناگون که به
هر پدیده ای از زاویه های ناهمگون می پردازد و به بررسی سویه های مختلف انجام می
دهد، بازتاب کلی ما از آن پدیده را تکمیل تر می کند. با این نگاه آگاه شدن از
دیدگاه های جواهریان بسیار سودمند است.

ان چه که پرسش برانگیز است انگیزه نویدنو
برای انتشار این دیدگاه ها است. خواننده با یادآوری از گذشته نویدنو می داند که
نویدنو در مجموع خطی را تبلیغ می کند که با نظر رسمی حزب توده ی ایران همخوانی
دارد. نویدنو تاکنون هیچ یک از مقاله های رفیق عاصمی را که از خط رسمی حزب در این
و یا ان مورد انتقاد کرده است را بدون برخورد انتشار نداده است. پس چگونه است که
دیدگاه های رفیق جواهریان تنها و بی پاسخ و یا بدون پیش گفتار یا پس گفتار در
نویدنو انتشار می یابد؟

پرسش دیگر این است که با توجه به توانایی
واکاوی پدیده ها و ریزه کاری که ما از نویدنو سراغ داریم، پس باید پرسید که چرا
این دیدگاه ها بدون برخورد انتشار می یابد. آیا آغاز تغییر رسمی سیاست حزب است که
وظیفه جا انداختن آن به دوش نویدنو و رفیق جواهریان گذاشته شده است؟ آیا جناحی
(اپورتونیست راست) کوشش دارد که جنگ ایدیولوژیک درون حزبی را به سود خود ببرد؟ من
خود پاسخی برای این پرسش ها ندارم و امیدوارم که این رفیقان این نگرانی مرا از
میان بردارند.

در اینجا چون که سخن از بررسی دیدگاه های
این رفیق نیست از واکاوی ریز و درشت آن خودداری می کنیم. ولی جا دارد که دیدگاه
هایی  را که با دیدگاه های اعلام شده حزب
هم خوانی ندارد برجسته کرد.

 خطر جنگ و رویکرد ما

دریافت من این گونه است که رفیق جواهریان
می خواهد که در هنگام جنگ ما در کنار جمهوری اسلامی باشیم. باید گفت که اگر گمان
نگارنده درست باشد، این دیدگاه به نظر رسمی حزب همخوانی ندارد. سیاست رسمی و
پخش شده حزب در تلاش برای جلوگیری از جنگ است. و دیدگاه رسمی حزب این است که تضاد
میان امپریالیسم و جمهوری اسلامی  تضاد
میان امپریالیسم و خلق نیست.

جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا در
تبانی علیه جنبش انقلابی با هم همدست هستند. تا آن زمان که جمهوری اسلامی در قدرت
هست خطر  جنگ نیز همواره میهن ما راه تهدید
می کند. موازنه مثبتی که از آن صحبت می شود با از موضع نبرد رهایی بخش ملی انجام
نمی شود. بلکه موازنه برای ادامه زندگی خود رژیم است و نه برای رهایی توده ها از
چنگال بهره کشی امپریالیستی.

سیاست درست تلاش برای جلوگیری از آغاز جنگ
است. نه می توان برای سرنگونی رژیم با آمریکا همکاری کرد، و نه با دل بستن به نبرد
“ضد امپریالیستی” رژیم در کنار سردمداران جمهوری اسلامی ایستاد.

نبرد ضدامپریالیستی با پشتیبانی از پیکار
ضدامپریالیستی کارگران و دیگر طبقه های رنجبر علیه خصوصی سازی و علیه سرمایه داری
انجام می گیرد و نه با همکاری با جمهوری اسلامی.

سوی بنیادین پیکار ما

رفیق جواهریان در دقیقه پنجم صحبت خود با
رادیو پویا به توصیف نقش «قدرت» در سیاست پرداخت. او برجسته ساخت که در«سیاست،
قدرت است که تعیین کننده است». سویه درست این سخن این است که در دست گیری دستگاه
دولتی برای پیروزی انقلابی طبقه کارگر گرامند و برجسته است. نبرد طبقاتی در جامعه
ی طبقاتی برای به دست گرفتن قدرت برای دگرگونی های بنیادین به سود طبقه های رنجبر
است. اما این رفیق برداشت مطلق گرانه از نقش «قدرت» به مثابه ی نشان ثبات در
واقعیت دارد. در اندیشه ی ایشان نشانی از نبرد برای دگرگونی بنیادین شرایط دیده
نمی شود. برداشت و نگرش به «قدرت» آن هنگام، برداشتی پویا هست که که با نشان دادن
راهکار برای دگرگونی شرایط همراه باشد. بدون پیش گزاری برنامه راهکاری برای گذار
از شرایط کنونی، به منظور تغییر قدرت، اندیشه در رویه (سطح) می ماند و اندیشه ی
انقلابی مارکس فرا نمی روید. این اندیشه آن چنان در به دور انداختن قدرت واپسگرا
درگیر است که به برنامه ریزی برای جایگزینی و نشاندن قدرت نیروی نو چندان نمی
اندیشد. 

در سخنان رفیق جواهریان با رادیو پویا او
مبارزه ی دمکراتیک برای پیروزی ساندرز در انتخابات آمریکا و برای برطرف ساختن خطر
جنگ را  به درستی  برجسته می سازد. ولی چیزی در این باره نمی نویسد
که آیا تنها وظیفه ی  کمونیست ها همین است.
چگونه است که رفیق
گرامی جواهریان در باره ی این بخش از وظیفه ی توده‌ای ها و کمونیست‌ها در جهان
سخنی بر زبان نمی آورد؟ و نویدنو هم این کمبود را جبران نمی کند. نویدنو تنها به
بازتاب دیدگاه این رفیق بسنده می‌کند که دفاع از جنبش تحت رهبری ساندرز را در
آمریکا به تنها وظیفه ی روز بدل می سازد.

این چنین اندیشه و کارکرد، اگرچه که رو به
جلو است ولی برای اینکه ریشه ای نیست خطری برای واپسگرایان و امپریالیسم ندارد. آن
ها همیشه خواهان آن بوده و هستند که پیشروان و پیشاهنگان در چارچوب داده شده گام بگذارند
و از آن فراتر نروند.

اگر برنامه رفیق جواهریان را برای چاره
جویی سختی های جامعه امریکا برای میهن ما پیاده سازیم این به معنای حذف حزب توده
ایران از پهنه جامعه ی ایران است. راه حل دگرگونی حزب طبقه ی کارگر ایران به حزب
سوسیال دمکرات و یا حزب چپ (دی لینک) است که در آن از دمکراسی و سکولاریسم و آزادی
بیان و عقیده به درستی سخن می رود، ولی سخنی درباره ی دگرگونی های بنیادین نمی
شود. مبارزه برای دمکراسی و سکولاریسم و آزادی بیان از بطن عینی جامعه جدا می‌شود
که گویا در خلاء جریان دارد.

مبارزه برای دگرگونی های بنیادین در ایران
دیر یا زود به عنصر اصلی رشد نبرد طبقاتی بدل خواهد شد. سرکوب رژیم  بی اثر خواهد بود، و کجروی  «ااپورتونیسم راست» در ایران پایدار نخواهد
بود. «اپورتونیسم راست» در کشورهایی مانند آلمان، از شرایط تاریخی دیگر برخوردار
است. در جامعه ی ایرانی با تجربه انقلابی فراوان و پی در پی و با رودررو بودن با
سیاست نواستعماری
امپریالیسم، «اپورتونیسم راست» نمی‌تواند پی بگیرد. پایگاه اقتصادی رویش اندیشه
سوسیال دموکراسی و «اپورتونیسم راست» به دلیل رشد کم توان و کج و پیچ دار سرمایه
داری وجود ندارد. البته این به معنای کنار گذاشتن مبارزه ی آگاهانه علیه آن نیست.

در کلیت (همگ)، راهی که این رفیق به ما
نشان می دهد یک روند سوسیال دمکراتیک چپ که دارای برنامه ی پویا و پیش رونده نیست،
بلکه خواستار شکیبایی و نگه داشتن نیروها با کنار گذاردن مواضع انقلابی است.

این رفیق بر این باور است که شعله نبرد
مردم پایین آمده است. سیاست های بنیانی و ریشه یی به درد دگرگونی شرایط فرمانروای
کنونی نمی خورد و کارایی ندارد.

برای یک حزب “چپ” کشاندن جامعه
به چپ ترین سمت ممکن در سیستم کنونی مهم است و شاید بزرگترین وظیفه. ولی برای یک
حزب کمونیست این تنها یک بخش از مبارزه است. یک حزب کمونیست باید تلاش به رسیدن به
نزدیکترین منطقه توسعه خارج از سیستم را نیز در برنامه و کارکرد روزانه خود داشته
باشد. این نقطه خارج از سیستم قطب نمای حزب کمونیست برای رده بندی پیشنهادهای
ارائه شده برای دگرگونی درون سیستمی نیز مهم است. “نزدیکترین منطقه توسعه
خارج از سیستم” به معنای دوری از چپ روی و دوری از آرزوهای پندارگونه نیز
هست. ما در استراتژیک کنونی سوسیالیسم را که هدف پایانی ما است، در مرکز مبارزه
اصلی قرار نمی دهیم. بلکه اقتصاد ملی- دموکراتیک را به عنوان نیمه راه میان درون
سیستم و هدف پایانی پیش گزاری می کنیم و در راه رسیدن به آن تلاش میکنیم.

هم آمیزی مبارزه دموکراتیک و
سوسیالیستی   

بدون شک تلفیق مبارزه دموکراتیک و
سوسیالیستی تنها در کشور ما  مهم نیست. اگر
ما این معضل را در بستر تاریخی آن بررسی کنیم می بینیم که برجسته ترین اتحادهای
اجتماعی میان کمونیست ها و دیگر نیروها در دوران جنگ جهانی دوم در اروپا  علیه فاشیسم صورت گرفته است. ولی در هیچ یک از
این کشورها اتحادهای موفق ضد فاشیستی مانع مبارزه مارکسیست ها علیه اصل بهره کشی و
ترک مواضع طبقاتی نشده است.

نمونه تاریخی دیگری اتحاد اجتماعی در آفریقای جنوبی علیه رژیم
نژادپرست آپارتاید است. در آنجا کمونیست ها موفق شدند که اتحاد اجتماعی بزرگی
تشکیل دهند. موفقیت و جایگاه کمونیستها در این جنبش مدیون کار سندیکایی و
سازماندهی  موفق نیروهای سوسیالیستی در متن
جامعه بوده است. نیروهای سوسیالیستی با هم آمیزی مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی،
سازماندهی اعتراضات روزانه در مراکز سندیکایی و کارگری،  دانشجویی و دانش آموزی  و در محلات فقیرنشین را انجام داده بودند. بنابراین
نیروهای  پیشرو در موضع قدرت و با آگاهی
گام در راه همکاری با دیگر نیروها در 
اتحاد اجتماعی شده اند و نه در حالت ضعف و ناچاری.

تجربه تاریخی پیش از
انقلاب حزب توده ایران نیز شایسته آموختن است. در این دوره با همه ی کوشش نیروهای
سازشکار همچون نهضت آزادی و دیگر دسته های جبهه ملی، حزب برای خشنودی آن ها، مبارزه دموکراتیک را دلیل تعطیل کردن مبارزه
سوسیالیستی ندانست. در این دوره جبهه ضد دیکتاتوری بخشی از برنامه حداقل کارگری و
مبارزه سوسیالیستی حزب بوده است، یعنی تلفیق 
خلاق کار دموکراتیک و سوسیالیستی، عمده ترین کارکرد سیاسی و نظری حزب را در
این دوران دربر می گرفت.

برای فراخواندن توده ها به میدان پیکار
باید با ریزه بینی این درهم آمیختگی ها را برای توده ها روشن کرد. روشنگری در باره
ی آن چه که نمی خواهیم  باید همراه با پیش
گذاری آن چه که می خواهیم باشد.

دوران
کنونی 

برداشت نگارنده این
است که رفیق گرامی جواهریان دوران کنونی را دوران گذار از سرمایه داری به
سوسیالیسم ارزیابی نمی کند. بر این پایه است که سخنان و پیشنهادهای او با دستیابی
به «قدرت سیاسی» برای برپایی سوسیالیسم پیوند نمی خورد. برنامه او در درون  نبرد برای نزدیک‌ترین آماج های درخور دسترس
زندانی می شود، زیرا جنبش پیشرو گویا توانایی دگرگونی بنیادین در ایران و جهان را
ندارد.

یکی از پایه های برجسته مارکسیسم باور به
ماتریالیسم تاریخی است.  ماتریالیسم تاریخی
به ما می آموزد که دوران ما دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. شکست
پیاده سازی سوسیالیسم و پس رفت ان در برابر یورش ضد انقلاب و هم سنگی کنونی نیروها
به سود امپریالیسم ماهیت دوران تاریخی را دگرگون نخواهد کرد.

راه رویش شایسته اقتصادی آینده کشور با
پرسش درباره ی مرحله انقلاب و انجام خویش کاری های (وظیفه های) آن پیوند دارد. هم
اکنون  راه رشد غیر سرمایه داری در سیمای
راه ملی- دموکراتیک جلوه می کند. اگر مرحله انقلاب، مرحله ی بورژوا- دموکراتیک می
بود، آن زمان در برنامه حزب توده ایران، سوی دموکراتیک انقلاب زیر رهبری بورژوازی
برجسته می شد. و این برداشت مورد تأیید قرار می گرفت که گویا ادامه نظام سرمایه
داری در شرایط فرمانروایی یکه تاز اقتصاد سیاسی امپریالیستی بر کشورهای پیرامونی
(که در ایران آن را “اسلامی” می نامند) شدنی است. اگر چنین برداشتی درست می بود.
ولی رویکرد بورژوا- دموکراتیک با بازنمود برنامه حزب در باره  انقلاب ملی- دموکراتیک نه تنها هم خوانی ندارد
بلکه در برابر آن قرار دارد.

هم سنگی نیروهای  جهانی نشان می دهد که یکه تازی امپریالیسم
امریکا به پایان خود نزدیک است و جهان ما دست کم یک قطب دیگر دربرگیرنده چین و
روسیه نیز دارد. با مانور هوشمندانه و بهره وری سازنده از هم سنگی نیروها در جهان
چند قطبی و آغاز پسروی نیروی امپریالیسم آمریکا رهبری بر آمده از انقلاب ملی –
دموکراتیک می تواند پایه های ساختمان راه رشد غیر سرمایه داری را برپا سازد.

پرسش دیگر این است که اگر بودن یک اردوگاه
سوسیالیستی پیش شرط راه رشد غیر سرمایه داری باشد پس چه کسی باید این اردوگاه
سوسیالیستی را برای نخستین بار برپا کند؟ 
پس چگونه لنین می توانست در جهان یک قطبی آن زمان در راه انقلاب سوسیالیستی
گام بگذارد و برنامه پیاده کردن آن را بچیند؟

پس سخن از در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه
داری نیست. ما چاره دیگری جز آن نداریم. پژوهش ما باید بر روی این نکته متمرکز
گردد که باید چگونه آن را در شرایط مشخص ایران پیاده ساخت؟ سودورزی از همکاری با
چین و روسیه و توازن مثبت (رفیق جواهریان نیز به آن اشاره می کند) می تواند گام
نخست و درست حکومت برآمده از انقلاب ملی – دموکراتیک باشد. امری که به معنای  نزدیکی به موضع نبرد رهایی بخش ملی است.

پایان سخن

برای روشن سازی دیدگاه رفیق جواهریان و
ارزیابی نویدنو از آن بجا است که به پرسش های زیر پاسخ داده شود تا راه گفتگوی
سازنده باز شود و دریافت های نادرست از میان برداشته شود. دیدگاه  رفیق جواهریان و نویدنو در باره چالش ها و پرسش
های زیر چیست؟

۱-
خطرجنگ را چگونه ارزیابی می کنند؟

۲- آیا
دوران کنونی را دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم می دانند؟

۳-
مرحله انقلاب و نیروهای تکانه و ویژگی های آن را چگونه می دانند؟

۴-
هنگامی که حزب طبقه کارگر برای آماج های دموکراتیک و سرنگونی دیکتاتوری می کوشد
چگونه می تواند آن را با پیکار در باره سوسیالسیم پیوند دهد که کنگره ششم خواهان
آن است؟

۵- مرز چپ سوسیالیستی با حزب طبقه کارگر کمونیست را در کجا می بینند؟

سرچشمه کمکی

گفتگوی احمد جواهریان با رادیو پویا