پیامدهای اقتصادی، اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالیستی

مقاله ۳۷/۱۴۰۴
۲۳ آذر ۱۴۰۴، ۱۴ دسامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

اصل ۴۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران از برجسته‌ترین اصل‌های اقتصادی پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود که بر نقش کلیدی بخش دولتی در صنعت‌های بزرگ، معدن‌ها، بانک‌ها و زیرساخت‌های کلیدی پای می‌فشرد. این اصل نه‌تنها یک ابزار برای پاسبانی از استقلال اقتصادی کشور در برابر نفوذ نیروهای بیگانه برنامه‌ریزی شده بود، بلکه می‌خواست شالوده‌ای برای دادگری اجتماعی و پخش عادلانه‌ی دارایی‌های ملی باشد. با این همه، فرمان «حکم حکومتی» از سوی آیت‌الله خامنه‌ای و برداشت تازه از این اصل، راه را برای واگذاری گسترده‌ی دارایی‌های دولتی و به کاربندی سیاست‌های نئولیبرالیستی هموار کرد. این دگرگونی را می‌توان آغاز غم‌انگیزی در دگرگونی سرشت اقتصادی-سیاسی جمهوری اسلامی دانست که پیامدهای گسترده‌ای بر ساختار اجتماعی، لایه‌های اقتصادی و استقلال ملی داشته است.

این نوشتار در دو بخش به واکاوی جستارهای زیرمی‌پردازد:

۱.  پیامدهای اقتصادی، اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی به کاربندی این سیاست‌ها در ایران،

۲.  نئولیبرالیسم در کشورهای متروپل و کشورهای پیرامونی

۱. پیامدهای اقتصادی، اجتماعی، ایدئولوژیک و سیاسی سیاست‌های نئولیبرالیستی

اصل ۴۴ قانون اساسی در نوشته‌ی نخستین خود، مالکیت بر بخش‌های کلیدی اقتصاد را به‌گونه‌ای انحصاری به دولت واگذار کرده بود. اما در دهه‌های پس از جنگ ایران و عراق، به‌ویژه از دوران دولت‌های هاشمی رفسنجانی و خاتمی، حاکمیت جمهوری اسلامی گفت‌وگو درباره‌ی خصوصی‌سازی را یک بایستگی برای بازسازی اقتصاد و کشاندن سرمایه‌ی بیگانه خواند. در پایان، در سال ۱۳۸۴، با فرمان حکم حکومتی رهبر جمهوری اسلامی، برداشت تازه‌ای از اصل ۴۴ پیش نهاده شد که بر پایه‌ی آن بخش‌های بزرگی از اقتصاد می‌توانست به بخش خصوصی یا تعاونی واگذار شود. پس از این دگرگونی در اصل قانون اساسی، خامنه‌ای فرمان پیاده‌سازی برنامه‌های نئولیبرالیستی «مولدسازی» و «جهش تولیدی» را داد.

این دگرگونی حقوقی، به‌گمان بسیاری از تحلیل‌گران، با نوشته‌ی نخستین قانون اساسی ناسازگار بود و در عمل راه را برای چیرگی منطق سرمایه‌داری نئولیبرال گشود. مهم‌تر از آن، این حکم نشان‌دهنده‌ی هم‌داستانی نیروهای درون ساختار حکومت، یعنی همه لایه‌های بورژوازی انگلی  بر سر پذیرش نسخه‌های اقتصادی پشتیبانی‌شده توسط نهادهای مالی جهانی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول بود.

سیاست‌های نئولیبرالیستی، که از دهه ۱۹۸۰ به رهبری دولت‌های رونالد ریگان در آمریکا و مارگارت تاچر در بریتانیا شکل گرفتند، بر سه پایه استوارند: خصوصی‌سازی، آزادسازی و مقررات‌زدایی. این سیاست‌ها در کشورهای جنوب جهانی،  با نام «برنامه‌های تعدیل ساختاری» پیاده شدند که هدف آشکار آن‌ها نمو اقتصادی تک کالایی و پیوند با اقتصاد جهانی بود (Harvey, 2005).

در عمل، پیاده کردن این سیاست‌ها به معنای کاستن از نقش دولت در اقتصاد، فروش دارایی‌های همگانی به سرمایه‌داران درون‌- و برون‌مرزی، کاهش یارانه‌ها و پشتیبانی‌های اجتماعی و گشودن درها به روی گردش  آزاد سرمایه مالی جهانی بود. در ایران نیز، همان‌گونه که خرده گیران یاداوری کردند (مومنی، کمالی۱۳۹۵)، سیاست‌های نئولیبرال نه تنها مایه پیشرفت پایدار نشدند، بلکه به افزایش نابرابری طبقاتی و گسترش تنگ‌دستی انجامیدند.

پیاده کردن نسخه‌ی نئولیبرالی پس از فرمان حکومتی درباره‌ی اصل ۴۴، تاثیرهای ژرفی بر اقتصاد و جامعه‌ی ایران گذاشت. نخست، بخش‌های بزرگی از صنعت های  دولتی و شرکت‌های ملی به بخش خصوصی یا شبه‌خصوصی واگذار شدند. اما در عمل، این واگذاری‌ها بیشتر نه به بخش خصوصی تولیدی راستین، بلکه به نهادهای وابسته به ساختار حکومت و شرکت‌های شبه‌دولتی انجام گرفت (علوی، ۱۳۹۲). این رویداد مایه آن شد که گونه‌ی تازه‌ای از انحصار و فساد ساختاری پدید آید که به پیدایش اقتصاد رانتی و نیرومندکردن دوست‌بازی‌های اقتصادی انجامید.

دوم، برداشتن یارانه‌ها و کاستن از خدمات اجتماعی به افزایش فشار بر لایه‌های فرودست و متوسط انجامید. سیاست هدفمندی یارانه‌ها، که در گفتار برای پخش عادلانه‌تر دارایی برنامه ریزی شده بود، در عمل به تورم و کاهش توان خرید لایه های کم‌درآمد انجامید. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که در بازه‌ی سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۶، ضریب جینی سنجه‌ی نابرابری درآمدی در ایران روند فزاینده‌ای به خود گرفت (مرکز آمار ایران، ۱۳۹۷).

سوم، پیامد سیاسی پیاده کردن سیاست‌های نئولیبرالی، سست کردن استقلال اقتصادی کشور بود. با پیوند بیشتر اقتصاد ایران در روند سرمایه‌ی جهانی، توانایی به کارگیری سیاست‌های مستقل اقتصادی کاهش یافت. این کار  به ویژه در دوران تحریم‌های جهانی، آسیب‌پذیری کشور را افزایش داد.

اقتصاد رانتی در ایران، که بر درآمدهای نفتی و پیوند ویژه با دولت استوار است، با پیاده کردن  سیاست‌های واگذاری بر پایه‌ی حکم حکومتی درباره‌ی اصل ۴۴، رنگ تازه‌ای به خود گرفت. در این فرآیند، بورژوازی نظامی به‌ویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با بهره‌گیری از جایگاه ویژه‌ی خود در ساختار قدرت، بازیگر اصلی در خریدن دارایی‌های بزرگ دولتی شد و اندک اندک به یک لایه نیرومند بورژوازی انگلی دگرگون شد.

این نهاد، با در دست داشتن سازوکارهای نظامی، امنیتی و اقتصادی، توانست بخش‌های بزرگی از صنعت های  مادر، معدن ها، بانک‌ها و شرکت‌های زیربنایی را به بها های بسیار پایین‌تر از ارزش واقعی به خود واگذار کند. این رویداد، نمونه‌ی آشکاری از آمیختگی روزافزون سرمایه و قدرت نظامی در ایران به شمار می‌رود که شکل‌گیری یک انحصار نوین اقتصادی را در پی داشت.

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که این واگذاری‌ها نه بر پایه‌ی رقابت سالم بازار، بلکه بر پایه پیوند ویژه و دسترسی به داده های نهانی انجام گرفته است. این کار به گسترش فساد ساختاری، پخش ناعادلانه‌ی دارایی ملی و افزایش شکاف طبقاتی انجامیده است. به باور بسیاری از تحلیل‌گران، این روند مایه آن  شده تا سپاه پاسداران نه تنها یک نهاد نظامی، بلکه یک کنگلومرای اقتصادی بزرگ با نفوذ فراگیر در همه‌ی عرصه‌های سیاست و اقتصاد ایران دگرگون و بدین گونه بزرگترین لایه بورژوازی انگلی در ایران شود.

این دگرگونی، پیامدهای ناگواری برای اقتصاد ملی به همراه داشته که به ناکارآمدی در مدیریت بنگاه‌های اقتصادی، کاهش روشن کاری، گریز سرمایه‌های درون‌مرزی و بی‌باوری بخش خصوصی واقعی شد.

گفت و گو درباره‌ی کنار گذاشتن عملی اصل ۴۴ و سیاست‌های نئولیبرالی، پرسش مهمی را در باره ی نبرد طبقاتی بورژوازی از بالا پدید می آورد. در ایران، چیرگی گفتمان نئولیبرال مایه آن شد که سیاست های ضدکارگری و علیه منافع رنجبران به‌ بهانه بهبودی گام‌به‌گام اقتصادی گردنبار جامعه شود، و دگرگونی ساختاری در راستای دادگری اجتماعی و استقلال اقتصادی که آرزوی مردم در دوران انقلاب بود، به فراموشی سپرده شود.  تجربه‌ی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ نشان داد بدون دگرگونی بنیادین در ساختارهای قدرت و مالکیت، توانایی دستیابی به استقلال راستین و دادگری اجتماعی فراهم نخواهد شد. به همین انگیزه، بسیاری از منتقدان بر این باورند که سیاست‌های نئولیبرالی در عمل دستاوردهای اصلی انقلاب را به پس رانده‌اند (طاهری، ۱۳۹۸).

فراتر از اقتصاد، پیاده سازی سیاست‌های نئولیبرال در ایران به گونه‌ای فروپاشی ایدئولوژیک نیز انجامید. جمهوری اسلامی که در آغاز بر شعار دادگری اجتماعی و پشتیبانی از تنگ دستان استوار بود، با پیاده کردن سیاست‌های خصوصی‌سازی به سود بورژوازی انگلی، دوری روزافزون میان گفتار ایدئولوژیک و عمل اقتصادی خود پدید آورد. این دوگانگی، به کاهش پذیرش سیاسی نظام و افزایش ناخرسندی اجتماعی دامن زد (Bayat, 2010).

نئولیبرالیسم در کشورهای متروپل و کشورهای پیرامونی

برخی، سیاست اقتصادی جمهوری اسلامی را نئولیبرالیستی نمی‌دانند. یکی از بزرگترین دلیل در فضای فکری ایران این است که سرمایه‌داری در ایران به‌جای تکیه بر رقابت آزاد و انباشت کلاسیک، بر بنیاد «رانت»، «انحصار» و «فساد» استوار شده؛ بنابراین نمی‌توان از بودن نئولیبرالیسم در ایران سخن گفت. هرچند این دیدگاه در نمودار، دگردیسی میان سرمایه‌داری ایران و الگوی کلاسیک بازار آزاد را برجسته می‌کند، اما از نگاه مارکسیستی دارای کاستی‌های پایه ای است.

از این نگاه، نئولیبرالیسم را باید گامی مشخص از فرگشت سرمایه‌داری جهانی دانست که در پاسخ به بحران سوددهی دهه‌ی ۱۹۷۰ و یورش سرمایه به دستاوردهای طبقه‌ی کارگر در غرب شکل گرفت (Harvey, 2005). در این معنا، نئولیبرالیسم به معنای دستیابی یک «بازار آزاد ناب» نیست، بلکه راهبردی سیاسی-اقتصادی برای بازتولید چیرگی سرمایه در سطح جهانی است. بر این بنیاد، این گام می‌تواند در زمینه‌های گوناگون، شکل‌های گوناگون و حتی ناسازگار به خود بگیرد.

بررسی نئولیبرالیسم بدون جدا کردن کشورهای مرکز (متروپل) از کشورهای پیرامونی (جنوب جهانی) نادرست خواهد بود. در کشورهای مرکزی مانند ایالات متحده، بریتانیا و آلمان، نئولیبرالیسم بیشتر به شکلی «بازارمحور» و از راه سیاست‌هایی مانند کاستن از مالیات بر سرمایه، مقررات‌زدایی و توانمندسازی بازارهای مالی پیاده می شود. هرچند این سیاست‌ها به افزایش نابرابری انجامید (Piketty, 2014)، ولی بودن نهادهای توانمند اقتصادی و سیاسی توانست بخشی از پیامدهای زیانبار آن را رام می کند. به سخن دیگر، نئولیبرالیسم در کشورهای مرکز با گونه‌ای چیرگی فرهنگی و سیاسی همراه بود که پذیرش آن را تا اندازه‌ای آسان کرد.

در برابر، در کشورهای پیرامونی، نئولیبرالیسم بیشتر از راه «برنامه‌های تعدیل ساختاری» نهادهای مالی جهانی گردنبار جامعه شده است. در آمریکای لاتین، آفریقا و خاورمیانه، این برنامه‌ها به خصوصی‌سازی شتابزده، کاستن از یارانه‌ها و گشودن بازارها به روی سرمایه‌ی برون‌مرزی انجامید که پیامد آن در بسیاری جاها، افزایش وابستگی، فروپاشی صنعت تولیدی درون مرزی و گسترش تهی دستی و بیکاری بود (Stiglitz, 2002). برای نمونه، پیاده کردن سیاست‌های نئولیبرالی در آمریکای لاتین در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به «دهه‌ی ازدست‌رفته» انجامید؛ دوره‌ای که با رکود اقتصادی، افزایش بدهی خارجی و شورش‌ها و خیزش‌های اجتماعی گسترده همراه شد (Ellner, 2012).

همان‌گونه که مارکسیست‌هایی مانند امین و والرشتاین نشان داده‌اند (Amin, 1997; Wallerstein, 2004)، پیوند کشورهای پیرامونی با نظام جهانی سرمایه‌داری همواره نابرابر و وابسته بوده است. در این فضا، خصوصی‌سازی بیشتر نه به پدیدآوری رقابت، بلکه به جابه‌جایی دارایی‌های همگانی به دست گروه‌های فرمانروا و نهادهای شبه‌دولتی می‌انجامد. از این رو، «رانت» و «انحصار» را باید گونه‌ی بومی و پیرامونی سیاست‌های نئولیبرالی دانست، نه جدا از آن.

از نگاه مارکسیستی، سرمایه‌داری حتی در مرکز نیز هیچ‌گاه یک «بازار آزاد ناب» نبوده و همواره از پشتیبانی‌های دولتی مانند یارانه‌ها و پیمان‌های نظامی سود برده است. برای نمونه، دولت بایدن در  سه سال نخست ۵۷ میلیارد دلار به کشاورزان آمریکایی پرداخته  است.

در ایران نیز، بودن رانت و فساد نشانه‌ی نفی نئولیبرالیسم نیست، بلکه بازتاب‌دهنده‌ی شکل ویژه‌ی آن در چهارچوب یک دولت رانتی-اقتدارگراست. نئولیبرالیسم ایرانی را می‌توان در چارچوب خصوصی‌سازی رانتی، آزادسازی بهاها بدون پشتیبانی‌های اجتماعی بایسته، و مقررات‌زدایی گزینشی به سود طبقه‌های بالایی دانست.

در پایان، گونه‌های نئولیبرالیسم را باید در جایگاه کشورها در نظام جهانی جستجو کرد: کشورهای متروپل برنامه ریز و پیاده کننده و بهره‌بران اصلی این نظام هستند، ولی کشورهای پیرامونی بیشتر دریافت‌کنندگان پیامدهای سیاست‌های نئولیبرالیستی اند که پیامدهای زیانبار آن برایشان سنگین‌تر است. این ناهمگونی نشان می‌دهد که نقد نئولیبرالیسم باید به‌گونه‌ی هم‌زمان در سطح ملی و جهانی انجام پذیرد.

پافشاری بر این گزاره که «ایران نئولیبرالیستی نیست» بیشتر کارکردی ایدئولوژیک دارد: این دیدگاه سیاست‌های اقتصادی کنونی را پاکسازی کرده و بحران‌های برآمده از آن را تنها به «فساد» یا «انحراف» از یک سرمایه‌داری سالم فرومی‌کاهد. در برابر، از نگاه مارکسیستی، این «انحراف‌ها» سرشت سرمایه‌داری در کشورهای پیرامونی را بازمی‌تابانند و باید هم چون بخشی جدایی‌ناپذیر از واقعیت نئولیبرالیسم ایرانی فهمیده شوند.

سرمایه‌داری رانتی نفی‌کننده‌ی نئولیبرالیسم نیست، بلکه شکل ویژه و بومی‌شده‌ی همان منطق جهانی است. نئولیبرالیسم نه در چارچوب یک بازار آزاد آرمانی، بلکه هم چون برنامه‌ای سیاسی برای بازپخش سرمایه از پایین به بالا و نیرومندی چیرگی سرمایه‌ی جهانی عمل می‌کند. بر این پایه، ایران نیز بخشی از این منطق است، هرچند با ویژگی‌های رانتی و شبه‌دولتی همراه باشد.

جایگزین: اقتصاد مقاومتی یا عدالت‌محور؟

یکی از پرسش‌های کلیدی، چگونگی یافتن گزینه‌هایی در برابر نئولیبرالیسم است. برخی گروه ها در ایران، مفهوم «اقتصاد مقاومتی» را راهکاری در برابر فشارهای بیگانه و سیاست‌های اقتصادی  پیشنهادی ان ها می دانند. با این همه، بدون بازگشت به پایه‌هایی چون مالکیت همگانی بر سرچشمه های کلیدی، پشتیبانی از حقوق کارگران و برپایی سامانه‌ی مالیاتی عادلانه، اقتصاد مقاومتی تنها شعاری بیش نخواهد بود.

تجربه‌ی کشورهای آمریکای لاتین، به‌ویژه در دهه‌های گذشته، نشان می‌دهد که توانایی به‌کاربندی سیاست‌های جایگزین بر پایه‌ی دادگری اجتماعی، ملی‌کردن سرچشمه‌های کلیدی و پیشرفتی پایدار هست (Ellner, 2012). ایران نیز می‌تواند با بهره‌گیری از این تجربه‌ها، راه گوناگونی از نئولیبرالیسم در پیش گیرد، ولی این کار با کمک لایه‌ای از بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی شدنی نیست.

پایان سخن

بی‌گمان، کنار گذاشتن اصل ۴۴ قانون اساسی و به کارگیری سیاست‌های نئولیبرالی در ایران، پیامدهای ویرانگری برای اقتصاد و جامعه‌ی ایران به همراه داشته است. این روند نه تنها به گسترش نابرابری، فساد ساختاری و وابستگی اقتصادی انجامیده، بلکه پایه‌های استقلال ملی را نیز سست کرده است.

رویکرد علمی به بررسی این پدیده، نیازمند واکاوی ریشه‌ای مقوله های اقتصادی-اجتماعی و دوری از سطحی‌نگری و ذهن‌گرایی است. چاره‌جویی برای برون‌رفت از این بحران، تنها از راه دگرگونی‌های بنیادین در راستای عدالت‌خواهی و استقلال‌طلبی شدنی خواهد بود.

راه چاره نه بازگشت به گذشته، بلکه فراگذشتن از وضعیت کنونی و گشایش راهی نوین برای پیشرفت ایران بر پایه‌ی منافع ملی و مردمی است.

بررسی روند کنار گذاشتن اصل ۴۴ قانون اساسی و پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالی در ایران نشان می‌دهد که این دگرگونی، نه یک گذار ساده‌ی اقتصادی، بلکه دگردیسی ژرفی در سرشت سیاسی-اقتصادی نظام و نشانگر پیروزی سرتاسری بورژوازی انگلی بوده است. آنچه در پوشش «واگذاری» و «خصوصی‌سازی» رخ داد، در عمل به جابجایی دارایی‌های ملی به دست نهادهای نظامی-امنیتی و شبه دولتی انجامید و سرمایه‌داری رانتیِ پیشین را در ریختی نوین بازتولید کرد.

نکته‌ی پایانی آنکه نئولیبرالیسم ایرانی را باید نه بر پایه‌ی الگوی آرمانی «بازار آزاد»، بلکه همچون راهبردِ سیاسیِ طبقه‌های بالایی برای بازپُخش دارایی مردم به سود خود و درهم‌آمیزی در نظم سرمایه‌ی جهانی فهمید. بنابراین، نقد این روند نیازمند نگاهی دوگانه است: هم روشن‌سازی پیامدهای ویرانگر آن در سطح ملی، و هم واکاوی پیوندهای ساختاری آن با منطق کلان سرمایه‌داری جهانی. تنها با درهم‌شکستن این پیوند می‌توان به سوی الگویی جایگزین که عدالت اجتماعی، استقلال و مردم‌سالاری راستین را در سرلوحه دارد، رفت. تنها راه گریز از این سیاستِ ددمنشانهٔ نئولیبرالیستی، درپیش‌گیری یک اقتصاد تولیدی و ملی است که تنها در توان نیروهای پیشروی جایگزینِ جمهوری اسلامی در آینده است.

سرچشمه‌های کمکی

•Ellner, S. (2012). Latin America’s Radical Left: Challenges and Complexities of Political Power in the Twenty-First Century. Rowman & Littlefield
•Piketty, T. (2014). Capital in the Twenty-First Century. Harvard University Press
•Stiglitz, J. (2002). Globalization and Its Discontents. W. W. Norton & Company
•Bayat, A. (2010). Life as Politics: How Ordinary People Change the Middle East. Stanford University Press
•Ellner, S. (2012). Latin America’s Radical Left: Challenges and Complexities of Political Power in the Twenty-First Century. Rowman & Littlefield
•Engels, F. (1978). Dialectics of Nature. Progress Publishers
•Harvey, D. (2005). A Brief History of Neoliberalism. Oxford University Press
•Lenin, V. I. (1964). Collected Works, Vol. 19. Moscow: Progress Publishers

•علوی، م. (۱۳۹۲). خصوصی‌سازی و پیامدهای آن در اقتصاد ایران. تهران: نشر نی.
•طاهری، ح. (۱۳۹۸). عدالت اجتماعی و چالش‌های توسعه در ایران. قم: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
•کمالی، س. (۱۳۹۵). نقد سیاست‌های تعدیل ساختاری در ایران. تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
•هاشمی، ر. (۱۳۹۰). حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران. تهران: سمت.
•مرکز آمار ایران. (۱۳۹۷). گزارش ضریب جینی و شاخص‌های نابرابری. تهران: مرکز آمار.




دیالکتیک میان خرد و شور: ماتریالیسم تاریخی و نبرد طبقاتی نزد مارکس، انگلس و لنین

مقاله ۳۶/۱۴۰۴
۱۶ آذر ۱۴۰۴، ۷ دسامبر ۲۰۲۵

کارل مارکس در سال ۱۸۴۵ یازده تز کوتاه، اندیشمند و اندیشه‌برانگیز با نام «تز‌هایی درباره فوئرباخ» نوشت. این تز‌ها خُرده‌گیری بر ماتریالیسم نخستین، به‌ویژه ماتریالیسم فیلسوف هم‌روزگار او، لودویگ فوئرباخ بود.

نکته‌ی بنیادین در این نوشته‌ها آن است که ماتریالیسم کهن – مانند نگرش فوئرباخ – بسیار کنش‌پذیر (انفعالی) و نظری بود. این نگرش، انسان را تنها برآیندی از پیرامونش می‌دید که تنها به دیدن و دریافت جهان می‌پردازد.

مارکس جوان «تزهای فوئرباخ» را با این شکوه آغاز کرد که ماتریالیست‌ها و سوسیالیست‌های آن زمان پهنه روانشناختی-عمل انسانی که زیر تأثیر احساسات انجام می‌گیرد- را نادیده گرفته‌اند. او پیشتر در جمله نخست تز ۱ نوشت: «کمبود اصلی همه‌ی گونه‌های ماتریالیسمِ پیشین — مانند ماتریالیسم فوئرباخ — در این است که شیء، واقعیت، و حسیّت تنها هم‌چون ابژه یا موضوعِ تأمل درک می‌شود، نه هم‌چون پراتیک (کنش) حسیِ انسانی، نه به‌گونه‌ای سوبژکتیو.»

فوئرباخ و دیگر ماتریالیست‌های پیشین، جهان عینی را همچون چیزی برونی درک می‌کردند که بدون سرند (فیلتر) از سوی انسان دریافت می‌شود. از نگر مارکس، واقعیت تنها بازتاب ساده در اندیشه نیست، بلکه در کردار و تجربه‌ی اجتماعی انسان درهم‌آمیخته و سنجیده می‌شود.

این سخنان سال‌ها پس از مارکس از سوی هانس-گئورگ گادامر (Hans-Georg Gadamer)، فیلسوف آلمانی و نماینده‌ی برجسته‌ی هرمنوتیک فلسفی، دوباره بازگویی شد. گادامر می‌گفت که فهم هرگز یک پدیده‌ی «ناب» نیست، یعنی بدون پیش‌زمینه نیست. پیش‌فهم (Vorverständnis) (preunderstanding) یک دسته از پیش‌فرض‌های تاریخی، فرهنگی، زبانی و شخصی است که انسان هنگام برخورد با واقعیت برونی با خود به همراه می‌آورد و بدون این سازه‌ها درک یک پدیده شدنی نیست. به زبان دیگر، انسان جهان برون را در مغز خود هم‌چون یک آیینه بازتاب نمی‌دهد.

فوئرباخ انسان را هم‌چون یک نیروی کنشگر و دگرگون‌ساز نمی‌بیند. برای همین، مارکس بر ارزش کنش عینی و کارکرد کنشگر انسان در دگرگونی جهان پای می‌فشرد. هدف تنها شناخت جهان نیست، بلکه باید آن را دگرگون کرد.

مارکس همچنین نگرش خشک درباره‌ی انسان را نمی‌پذیرد. او باور دارد که انسان‌ها تنها برآیند پیرامون خود نیستند، بلکه خود می‌توانند شرایط را دگرگون کنند. به گفته‌ی او، «فویرباخ فراموش می‌کند که این انسان‌ها هستند که شرایط را تغییر می‌دهند، برای همین آموزگار خود باید آموزش ببیند.» یعنی دگرگونی راستین از راه کنش انقلابی؛ جایی که هم شرایط برونی و هم خود انسان دگرگون می‌شود روی می‌دهد.

در پایان، تز یازدهم مارکس چکیده‌ی همه‌ی این نگرش‌هاست:
«فیلسوفان تا کنون تنها به شیوه‌های گوناگون جهان را بازنموده‌اند؛ اما کار بر سر دگرگونی آن است.»

به گفتار ساده، فوئرباخ می‌گفت برای دریافت دشواری‌های جهان باید آن را نظری وارسی کرد، اما مارکس پای می‌فشرد که دریافت نظری تنها گام نخست است. آنچه سنجه است، کنش است – همان کردار انقلابی که نه‌تنها جهان، که سرشت خود انسان را نیز دگرگون می‌سازد. بدین‌سان، مارکس کانون اندیشه‌ی فلسفی را از بازنمایش جهان به دگرگونی آن برمی‌گرداند.

واکنش‌های درونی مانند ترس، بی‌تابی، دلسوزی، بیزاری و امید، ویژگی‌های انسانی هستند که نقشی برجسته در درک انسان از جهان برون و کنش او در برابر آن دارند.

حکومت‌ها واکنش درونی ندارند؛ آن‌ها منافع دارند که به سود طبقه‌ی فرمانروای خودشان است. «کنش سوسیالیستی» رفتاری انسانی و حس‌بنیاد است که بر پایه‌ی واکنش‌های درونی انسان ریخته می‌شود و برای همین، ”چپ” باید بکوشد که همه‌ی هستی یک انسان را در واکاوی خود از رویدادها به کار گیرد. از این‌رو، ما می‌کوشیم دریابیم که چرا و چگونه هنگام ارزیابی باید به واکنش‌های درونی انسان هم پرداخت.

خرد و شور یک کشمکش بنیادی – یا شاید بهتر است بگوییم یک همکاری سرنوشت‌ساز – در اندیشه مارکسیستی است که به واکاوی بیشتری نیاز دارد. برخی‌ها بیشتر مارکسیسم را هم‌چون دانشی سرد می‌کنند که فروپاشی گریزناپذیر سرمایه‌داری و چیرگی سوسیالیسم را پیش‌بینی می‌کند. و برخی دیگر، مارکسیسم را فراخوانی برای نبرد طبقاتی پرشور می‌دانند که از سوی خشم برحق توده‌ها برانگیخته می‌شود. راستش این است که هر دو دیدگاه را می‌توان در کتاب‌های درسی مارکسیستی یافت. نیروی دیدگاه مارکسیستی درست در پیوند دیالکتیکی (یا بهتر است بگوییم «هم‌افزایی و هم‌کاری») میان هسته سرد، خردبنیاد و واکاوانه آن – ماتریالیسم تاریخی – و نیروی رمانتیک، شورانگیز و انگیزشی آن – نبرد طبقاتی آن نهفته است.

ما این کشمکش را از راه نوشته‌های سه چهره کلیدی کارل مارکس، فردریش انگلس و ولادیمیر لنین دنبال خواهیم کرد. ما می‌خواهیم بررسی کنیم که: آیا مارکسیسم دانشی است که روند گریزناپذیر تاریخ را به روشنی نشان می‌دهد، از چیرگی ناگزیر سوسیالیسم سخن می‌گوید و آن را پیش‌بینی می‌کند، یا فریاد شوری از هم‌دردی، امیدها و آرزوها در رویارویی با ددمنشی سرمایه‌داری و برای فراهم کردن نیازهای کاربردی دنیای راستین است؟ همان‌گونه که خواهیم دید، بررسی کنش مارکسیست‌ها در تاریخ نشان می‌دهد که پاسخ «یا این یا آن» یا «هر دو هم‌زمان» نیست، بلکه رخداد «یکی پس از دیگری» است. در تاریخ جنبش کارگری، دوره‌هایی بوده است که زمان برای واکاوی خردبنیاد سرد آماده بوده است و دوره‌های دیگری زیر فرمانروایی شوری که با زندگی و مرگ در پیوند بوده است.

دیالکتیک بنیادین در اندیشه مارکس و انگلس از ساختار خردبنیاد ماتریالیسم تاریخی سرچشمه می‌گیرد. مارکس و انگلس با داوی رویکردی دانش‌گرا کوشیدند تاریخ و جامعه را با موشکافی یک دانشمند علوم طبیعی واکاوی کنند. مارکس در پیشگفتار «سهمی در نقد اقتصاد سیاسی»، الگوی شناخته‌شده زیربنا-روبنا را به پیش می‌گذارد که در آن تکانه تاریخ، رشد نیروهای تولیدی دربرگیرنده فناوری، ابزارها و زیرساخت‌هاست که مناسبات تولیدی هم‌ساز با خود مانند ساختارهای طبقاتی مانند اربابان و دهقانان یا بورژوازی و پرولتاریا را پدید می‌آورند. این زیربنای اقتصادی سپس روبنای جامعه دربرگیرنده قانون، سیاست، فرهنگ و اندیشه‌ها را شکل می‌دهد. این فرآیند منطقی و قانونمند با تضادهای گریزناپذیری همراه است، چرا که با رشد نیروهای تولید، تضاد با مناسبات تولید افزایش گرفته و دوره‌ای از انقلاب اجتماعی را به همراه خود می‌آورد. در این تحلیل، سرمایه‌داری به دلیل تضاد بنیادی میان تولید جمعی در کارخانه‌های هزارکارگری و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، دیر یا زود فروپاشی خواهد کرد و این واژگونی آن در این چارچوب علمی ناگزیر به شمار می‌آید.

در برابر ساختار خردبنیاد ماتریالیسم تاریخی، نیروی شور نبرد طبقاتی خودنمایی می‌کند که تکانه دگرگونی‌های اجتماعی است. با این همه، این فرآیند عینی خود به خودی روی نمی‌دهد، بلکه از راه نبرد طبقاتی، آگاهی طبقاتی، سازماندهی، بسیج و با باورهای پرشور پیش می‌رود. همان‌گونه که در آغاز مانیفست کمونیست با آوایی رسا می‌خوانیم: “همه تاریخ جامعه‌های انسانی تا به امروز، تاریخ نبردهای طبقاتی بوده است.”

در این گذار سرنوشت‌ساز، پرولتاریا در آغاز تنها یک طبقه در خود به شمار می‌آید – یک دسته‌بندی عینی که با چگونگی پیوند آن با ابزارهای تولید شناخته می‌شود. دگرگونی پرولتاریا به طبقه برای خود، هنگام رویش آگاهی طبقاتی رخ می‌نماید، یعنی زمانی که کارگران از فرآورده‌های کنش‌پذیر (منفعل) قانون اقتصادی به کنشگران آگاه در راه رهایی خود دگرگون می‌شوند. این دگرگونی ژرف، ریشه در بهره‌کشی، بیگانگی و احساس ناراستی دارد که همگی برانگیزنده‌هایی نیرومند و احساسی هستند.

در هم‌آمیزی پایانی این دو بخش، از نگاه مارکس، واکاوی خردبنیاد نشان می‌دهد که پرولتاریا می‌تواند و باید پیروز شود، هم‌زمان نبرد شورانگیز راه چگونگی این پیروزی را نمایان می‌سازد. دانش علمی به نبرد طبقاتی یاری و کمک کاربردی می‌بخشد، و نبرد طبقاتی نیز به جای خود به دانش، نیروی کاربردی می‌دهد. این همان کنش آگاهانه برآمده از دانش نظری است که در هم‌آمیزی این دو بخش، دگرگونی را شدنی می‌سازد.

بخش دوم به دگرگونی راهبردی لنین و برجسته‌سازی سازه ذهنی می‌پردازد. در آغاز سده بیستم، چالش پیش‌آمده این بود که برپایه الگوی خردبنیاد، انقلاب می‌بایست در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری مانند آلمان یا بریتانیا رخ می‌داد، اما در عمل جنبش‌های انقلابی در کشورهای کمتر پیشرفته مانند روسیه پدیدار شدند. در شرایطی که مارکسیسم خشک و مکانیکی چشم به راه رسیدن شرایط عینی بود، لنین می‌گفت که این رویکرد به بی‌عملی و اصلاح‌خواهی (رفرمیسم) در حزب‌های سوسیالیستی می‌انجامد؛ رویکردی که او آن را «اقتصادگرایی» می‌نامید و به معنای بسیج برای نبرد اتحادیه‌ها برای دستمزد بهتر در درون سرمایه‌داری بود.

در کتاب کلیدی لنین «چه باید کرد؟»، او می‌گوید که طبقه کارگر بدون آگاهی طبقاتی زیر رهبری حزب طبقه کارگر اگر به خود رها شود، تنها به «آگاهی سندیکایی» دست می‌یابد که خواستار بهبود شرایط زندگی خود در چارچوب نظام سرمایه‌داری است، ولی هرگز به آگاهی انقلابی و سوسیالیستی خودجوش نخواهد رسید. بر این پایه، لنین بر نقش سازه ذهنی پای می‌فشارد و باور دارد که آگاهی انقلابی باید از بیرون و به شیوه سازمانی ویژه دربرگیرنده انقلابی‌های حرفه‌ای – یعنی حزب پیشتاز – به درون طبقه کارگر برده شود.

این نگرش، بازبینی بنیادینی از کار انقلاب به دست می‌دهد. لنین با پافشاری چشمگیر بر آگاهی، اراده و سازماندهی – که همگی از سازه‌های ذهنی، عاطفی و پرشور انقلاب هستند – این سازه‌ها را کنش‌یارهای (کاتالیزورهای) نیازمند برای به کارگیری قانون عینی و خردبنیادی می‌داند که مارکس درباره‌ی آنها سخن گفته بود.

در این نقشه راه، روشن‌اندیشان آگاه به دانش مارکسیستی – این نظریه خردبنیاد – هم‌چون «سخنگویان توده‌ها» عمل می‌کنند و ناخرسندی عاطفی توده‌ها را به استراتژی انقلابی هم‌بسته و هماهنگ دگرگون می‌کنند. برای لنین، انقلاب تنها یک رویداد گریزناپذیر نبود که باید به گفته خودش «در ایستگاه چشم به راه قطار انقلاب» نشست، بلکه کنشی سیاسی به شمار می‌آمد که می‌بایست با ریزکاری و خرده‌بینی برنامه‌ریزی و پیاده شود.

برای درک عینی چگونگی کارکرد این کنش‌وکنش در پهنه عمل، می‌توانیم به چند گسست برجسته تاریخی در درون جنبش ”چپ” نگاه کنیم. در هر نمونه، ما با رویارویی میان دو دیدگاه روبرو هستیم: از یکسو دیدگاهی که بر پایه واکاوی خردبنیاد از شرایط عینی – و به ماتریالیسم تاریخی – استوار شده، و از سوی دیگر دیدگاهی شورانگیز با احساسات اخلاقی، عاطفی یا نیازمندی کنش سیاسی بی‌درنگ – مانند همبستگی طبقاتی، رهایی ملی یا اصول اخلاقی – راهبری می‌شوند.

نمونه‌های عینی از کشمکش میان خردورزی ماتریالیسم تاریخی و شور انقلابی-سیاسی را می‌توان در پهنه‌های گوناگون تاریخ دید. به‌کارگیری گفت‌وگوهای تاریخی مشخص، بهترین راه برای نمایاندن پیوند میان خرد و شور، میان جمعی و فردی، و میان راهبردهای بنیادین و تاکتیک‌های نرمش‌پذیر است. این نگرش، گفتگو را از پهنه انتزاعی به واقعیت پرشور کنش سیاسی جابجا می‌سازد؛ جایی که هم‌سنگی میان خرد و شور، میان کنش جمعی و مسئولیت فردی، و میان اصل های پایه‌ای و سازش‌های تاکتیکی، همواره در پهنه آزمون است.

نمونه‌های زیر می‌توانند این کشمکش را به روشنی نشان دهند:

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷: لنین و بلشویک‌ها میان تحلیل علمی از شرایط عینی (که هنوز روسیه را برای گذار به سوسیالیسم نارسا می‌دانست) و فرصت طلایی انقلابی ناشی از خشم توده‌ها ناچار به گزینش شدند. شور انقلابی-سیاسی بر دیدگاه علمی چیره گشت.

جنگ داخلی اسپانیا: درگیری میان خط مشی کمینترن که بر اتحاد ضد فاشیستی پافشاری می‌کرد (تحلیل خردمند) با خواست آنارشیست‌ها و پوآومیست‌ها برای انقلاب (انگیزش شورانگیز) این تنش را به خوبی نشان می‌دهد.

جنبش‌های استعمارزدایی: در هند، میان مبارزه مسالمت‌آمیز گاندی که بر تحلیل واقع‌بینانه از هم‌سنگی نیروها استوار بود و خشم انقلابی گروه‌های ”چپ” که خواستار جنبش مسلحانه بودند، این کشمکش آشکار است.

بهار پاریس ۱۹۶۸: تنش میان تحلیل ساختاری مارکسیستی از سرمایه‌داری پیشرفته و شور انقلابی دانشجویان که خواهان دگرگونی آنی بودند، نمونه‌ای دیگر از این درگیری است.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که چگونه در بزنگاه‌های تاریخی، پیوند دیالکتیکی میان تحلیل عینی و شور انقلابی، میان اندیشه درازمدت و نیازمندی کنش سیاسی، خود را آشکار می‌سازد.

همان‌گونه که این نمونه‌ها به روشنی نشان می‌دهند، هم‌سنگی میان خرد و شور هرگز پایدار نمی‌ماند. این کشمکش، تنشی همیشگی و بنیادین در سیاست مارکسیستی و جنبش ”چپ” است.

در هر نمونه، دید خردبنیاد نماینده اندیشیدن راهبردی و درک منطق گسترده و گاه بی‌مهر نیروهای تاریخی، قدرت دولتی یا نظام‌های اقتصادی است. این نگرش با خطر غیراخلاق‌گرایی، بدبینی یا گسست از رنج انسانی روبروست.

در سوی دیگر، نگرش پرشور بر همبستگی اصولی و کنش بی‌درنگ پای می‌فشارد. این دیدگاه با راهبری اخلاق، شور احساسی و پیوند با تجربه‌های زیسته، با خطر آرمان‌شهری شدن، ساده‌انگاری راهبردی یا ناتوانی در رویارویی با ساختارهای عینی قدرت روبرو است.

تاریخ جنبش ”چپ” را می‌توان کوششی پیوسته و گاهی دردناک برای درهم‌آمیزی این دو قطب خواند: رام کردن واکاوی روشن‌گرانه قدرت (خرد) با پایبندی سوزان به عدالت (شور) در چارچوب کنشی کارآمد. ناتوانی در دستیابی به این هم‌آمیزی، بارها به چندپارگی، ناکامی یا سازش اخلاقی انجامیده است.

این چالشی نیست که یک‌بار برای همیشه بتوان آن را حل کرد، بلکه چالشی است که در هر رویارویی سیاسی، بارها و بارها نیازمند اندیشه‌وری و تصمیم‌گیری استوار است.

در پایان باید به پرسش بنیادین درباره جایگاه خرد و شور در اندیشه مارکسیستی پاسخ گفت.

خردمندی دیدگاه مارکسیستی از مارکس تا لنین، در نپذیرفتن جدایی این دو، خرد و شور نهفته است. در اندیشه مارکس و انگلس، ما با وحدتی دیالکتیکی روبرو هستیم که در آن ماتریالیسم تاریخی نقشه‌ای عینی و منطقی از سرزمین تاریخ به پیش می‌گذارد و نبرد طبقاتی، سفر پرشور و ذهنی در این پهنه است. این دو بدون یکدیگر ناکارآمد هستند؛ دانش علمی نشان می‌دهد که پیروزی سوسیالیسم ناگزیر است و نبرد طبقاتی آن را به واقعیت دگرگون می‌سازد.

در رویکرد لنین، ما چرخشی راهبردی و فلسفی در پاسخ به شرایط تاریخی می‌بینیم. او در برابر برداشت کنش‌پذیر (انفعالی) از دانش مارکسیستی، «سازه ذهنی» را برجسته کرد. اگرچه واکاوی منطقی همچنان پایدار ماند، اما شور سیاسی برای کنش – که در حزب پیشتاز بازتاب می‌یابد – به سازه برجسته و کلیدی در بهره‌گیری از شرایط انقلابی دگرگون گردید.

در پایان باید گفت که مارکسیسم نه یک دانش خاموش و پژوهشی است و نه جوشش رودخانه شور. آن را باید نظریه‌ای برای کنش انقلابی دانست که در آن شناخت منطقی از جهان و انگیزش پرشور برای دگرگونی آن، دو روی یک سکه به شمار می‌آیند. هم‌سنگی میان این دو، پایدار و ایستا نیست، بلکه کشمکشی پویاست که هر اندیشمند و جنبش مارکسیستی می‌باید از آن گذر کند.




بن‌بست «چپ آزادی‌خواه»: چرا جدایی نبرد دموکراتیک از نبرد سوسیالیستی شکست می‌آفریند؟

مقاله ۳۵/۱۴۰۴
۹ آذر ۱۴۰۴، ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در میان برخی از گروه‌های ”چپ” ایران، پراکندگی دیدگاه و سردرگمی درباره‌ی چگونگی پیکار کنونی و سرنوشت آینده‌ی آن به چشم می‌خورد. این گروه‌ها با جدا کردن ساختگی نبرد دموکراتیک از نبرد سوسیالیستی، فرایند یکپارچه و زنده‌ی پیکار طبقاتی را از هم می‌درند و چنین می‌پندارند که گویا پیکار برای مردم‌سالاری و پیکار برای سوسیالیسم، دو گام جداگانه هستند: نخست باید «مردم‌سالاری سرمایه‌داری» را برپا ساخت و سپس راه برای سوسیالیسم گشود. این دیدگاه ریشه در درک غیردیالکتیکی از دگرگونی اجتماعی دارد و به پذیرش «راه رشد سرمایه‌داری» و همکاری با بخشی از سرمایه‌داری می‌انجامد. بگذار این دسته از ”چپ”‌ها را «چپ آزادی‌خواه» بنامیم؛ نه از آن رو که دیگر ”چپ”‌ها آزادی‌خواه نیستند، بلکه از آن رو که این گروه آزادی را به جایگاهی مطلق می‌نشاند.

بگذارید در همین جا بگوییم که پیام این نوشته این نیست که ”چپ”‌ها نباید برای آزادی نبرد کنند. در درازنای تاریخ و در پهنه‌های گوناگون جهان، ”چپ”‌ها، چه از جنبش کمونیستی یا سوسیالیستی، همواره برای آزادی جنگیدند و قربانیان بی‌شماری دادند. سخن بر این است که نبرد برای آزادی، نباید به بهای فراموشی و به کنارگذاری نبرد طبقاتی انجام شود.

جستار این نوشته بررسیِ بحران نظری و راهبردی در میان بخشی از ”چپ” ایران است؛ بحرانی که از گسستن پیوند دیالکتیکی میان نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی سرچشمه می‌گیرد. این نوشتار نشان می‌دهد چگونه جدایی ساختگی میان آزادی‌خواهی سیاسی و رهایی اقتصادی، «چپ آزادی‌خواه» را به یک نیروی میانی دگرگون کرده‌است.

در گام نخست، زمینه‌های تاریخی و فکری این کج‌اندیشی واکاوی می‌شود و پیامد آن، یعنی پذیرش «راه رشد سرمایه‌داری» و هم‌سویی با نیروهای راست، نقد می‌گردد. سپس بر این نکته پافشاری می‌شود که آزادی‌های دموکراتیک بدون دگرگونی در بنیان‌های اقتصادی، پایدار نمی‌مانند.

نوشته سرانجام بر نیازمندی پیوند آگاهانه‌ی دو پهنه‌ی آزادی و عدالت اجتماعی پای می‌فشارد و برنامه‌ای ملی-دموکراتیکِ غیرسرمایه‌داری را یگانه راه رهایی می‌داند. این نوشته، فراخوانی است به بازاندیشی در راهبردهای ”چپ” و بازسازی یگانگی پیکار دموکراتیک و سوسیالیستی در میدان نبرد امروز ایران.

فریب آزادی سیاسی بدون دگرگونی اقتصادی

«چپ آزادی‌خواه» به این نتیجه‌ی نادرست رسیده‌است  که برای آزادی و دموکراسی می‌توان با نیروهای راستِ درون، پیرامون و بیرونِ جمهوری اسلامی، یا با آن بخش از سرمایه‌داریِ جمهوری اسلامی که خود را پشتیبانِ قانون و صلح می‌داند، و اپوزیسیون راستِ برون‌از‌مرزها همکاری کرد. این بخش از “چپ” گرفتار این پندار بیهوده‌است که پس از آزادیِ بخشیده‌شده، می‌توان نبرد علیه اقتصاد نئولیبرالی را سازمان‌دهی کرد.

آنها در این پندارند که لایه‌هایی از بورژوازیِ فرمانروا به آن اندازه ساده‌اندیش هستند که آزادی‌ای به آنان بدهند تا علیه منافع طبقاتی‌اشان، توده‌ها را برای ایستادگی سازمان‌دهی کنند. دست‌گیری و زندانی کردن کسانی با گرایش به ”چپ”‌ میانه‌، مانند آقای محمد مالجو و آقای پرویز صداقت در ماه آبان نشان‌گر بی‌پایگی چنین پنداری است. رژیم در کلیت خود حتا توان شنیدن سخنان انتقادی از کسانی که عضو هیچ حزب سیاسی نیستند را نیز ندارد. از سوی دیگر، شعارهای ضدِ”چپ” شاهنشاهی‌خواهان نشان‌گر درکِ طبقاتی آن‌ها از “آزادی” است. آن‌ها آزادی را برای خود و برای هم‌طبقه‌های خود می‌خواهند.

انگبین شیرینِ آزادی، فراورده گُل عدالتِ اجتماعی

نقد به سیاست‌های «چپ آزادی‌خواه» به معنای فراموشی دشمن اصلی نیست؛ به معنای ضربه‌زدن به هم‌بستگی “چپ” هم نیست. ما در میدانی ایستاده‌ایم که نیروهای راست در درون و پیرامون رژیم و در برون از مرزها، از هر سو برای ربودن آرمان‌های مردم و کج‌کردن راه نبرد در کمین نشسته‌اند. نقد و گفت‌وگوی اندیشه‌ای با «چپ آزادی‌خواه»، برای جدایی نیست، برای راه‌یابی است. هدف، یافتن راه‌های درست‌تر پیکار است، نه پراکندن صف‌های کم‌شمار. از این‌رو، نقد ما بر «چپ آزادی‌خواه» نه از سر ستیز، بلکه هشداری است درباره‌ی پیامدهای کنارگذاشتن نبرد طبقاتی در شعارهای دموکراتیک.

«چپ آزادی‌خواه» در ایران، با زبان دادگری‌خواهی و نقد نئولیبرالیسم سخن می‌گوید، اما در عمل، خود را در چارچوبی زندانی کرده است که هیچ راهبردی برای گذر از سرمایه‌داری در پیش نمی‌گذارد. این دیدگاه، گام کنونی انقلاب یا نبرد را سوسیالیستی نمی‌داند، و هم‌زمان با ریشخند، با اندیشه‌ی راه رشد غیرسرمایه‌داری نیز برخورد می‌کند.

اما نقشه‌ی «چپ آزادی‌خواه» چیست و چرا به بن‌بست نظری می‌انجامد؟ اگر هدف او تنها براندازی ساختار دینی حاکمیت است، بی‌آن‌که بنیادهای اقتصادی سرمایه‌داری وابسته و چپاول ساختاری آن را در هم بشکند، ناسازگاریش با نیروهای راست ضد رژیم در کجاست؟

اگر روابط سرمایه‌داری نئولیبرالی، خصوصی‌سازی‌های ضدملی و وابستگی به بازار جهانی برجای بمانند، آیا واژگونی ولایت فقیه می‌تواند حتا به آزادی سیاسی پایدار بینجامد؟ تجربه‌ی تاریخی نشان داده که مردم‌سالاری‌های بورژوازی در کشورهای پیرامونی در بستر اقتصاد نئولیبرالی، دیر یا زود به ستم اقتصادی نوین دگرگون می‌شوند. «چپ آزادی‌خواه»، با تنگ کردن چشم‌انداز نبرد به دگرگونی ساختار سیاسی، در عمل به استواری همان زیربنای طبقاتی یاری می‌رساند و نیرویی می‌شود که نقدش به رژیم، از مرزهای نظام سرمایه‌داری فراتر نمی‌رود.

«چپ آزادی‌خواه» در برابر گروه‌های گوناگون اپوزیسیون — از شاهنشاهی‌خواهان تا جمهوری‌خواهان لیبرال — مرز طبقاتی روشنی ندارد. او به جای نقد مادی و اقتصادی از برنامه‌ها و منافع طبقاتی این نیروها، بیشتر با روبنای سیاسی آن‌ها درگیر می‌شود. این رویکرد که از واکاوی روابط تولید، مالکیت و بهره‌کشی می‌گریزد، نمی‌تواند جایگزین واقعی پیش‌گزاری کند.

این ناسازگاری نظری در پهنه‌ی سیاسی نیز خود را آشکار می‌سازد. «چپ آزادی‌خواه»، از یک‌سو با شعارهای آزادی‌خواهانه در کنار توده‌ها می‌ایستد، اما در عمل، از گام گذاشتن به هر راهی که نظام سرمایه را در خطر بیاندازد، پرهیز دارد. چنین دیدگاهی او را به نیرویی میانی و بی‌چشم‌انداز دگرگون کرده است که نه توان رهبری جنبش آزادی‌خواهی را دارد و نه گستاخی گسست از منطق سرمایه را.

«چپ آزادی‌خواه»، در برابر پرسش قدرت طبقاتی، دچار تردید است: آیا باید سرمایه‌داری را از درون بهبود بخشید یا به سوی شکستن بنیادهای آن رفت؟

با سخن گفتن تنها درباره‌ی آزادی، ما در پهنه‌ی نبرد اجتماعی توانمند نخواهیم شد. چرا که روشنگری و پرده‌دریِ ما درباره‌ی ستم و آزادی‌کُشی جمهوری اسلامی، همسو و همسان با نیروهای بورژوازی است. بدین‌گونه آزادی‌خواهی ما مُهر و نشان طبقاتی ندارد، تا اینکه رنجبران را در نهادهای ما هم‌پیمان و یکپارچه کند.

با کنار گذاشتن نبرد طبقاتی از سوی ما، این کارزار بسته نمی‌شود؛ بلکه ما کارگران را خوراکِ بی‌پناهی برای مردم‌فریبان می‌کنیم که با فراموشی نبرد طبقاتی از سوی ما و با بهره‌کشیِ ناروا از خواست‌های برحقِ رنجبران، آنان را زیر درفشِ خود گرد می‌آورند.

در نتیجه، با آتش‌بسِ یک‌سویه‌ی ما، طبقه‌های انگلی به ژرفش کارزارِ بی‌درنگِ خود علیه رنجبران خواهند پرداخت و آنچه بهره‌ی رنجبران خواهد شد، تنها ازدست‌دادنِ بازویِ پدافندی و اندیشگی–سازمانیِ خویش است. بدین‌گونه، طبقه‌ی کارگر باور خود به پیشاهنگ “چپ” خود را از دست می‌دهد و به دام مردم‌فریبانی می‌افتد که سخن از رنج و درد کارگران می‌رانند.

بن‌بست «چپ آزادی‌خواه» از همین جا آغاز می‌شود: او که هوادار مردم‌سالاری و آزادی است، از پیوند ناگزیر این دو با دگرگونی ساختار اقتصادی سخن نمی‌گوید. مردم‌سالاری، اگر با درپیش‌گیری یک راه اقتصادی غیرسرمایه‌داری استوار نباشد، دیر یا زود ابزار تازه‌ای برای بازتولید ستم طبقاتی می‌شود.

اگر «چپ آزادی‌خواه» نتواند به بایستگی تاریخی «راه رشد غیرسرمایه‌داری» و «پیوند دیالکتیکی میان کارکردهای دموکراتیک و سوسیالیستی» گردن نهد — یعنی نبرد برای آزادی سیاسی را با روشنگری درباره‌ی پیامدهای ناگوار نظام سرمایه‌داری برای رنجبران درنیامیزد— ناگزیر به پیوستن به همان بلوک طبقاتی‌ای خواهد شد که امروز به نقدش می‌پردازد. نبودِ زمینه‌های گذار به سوسیالیسم در شرایط کنونی در ایران، به معنای نفیِ نیاز به پیش‌گذاری چشم‌انداز سوسیالیستی یا نفیِ کوشش برای دستیابی به آن نیست! به سخنی دیگر، روشنگری و تبلیغ برای سوسیالیسم، کارویژه‌ی روزانه‌ی سوسیالیستی گروه‌های “چپ” است که فراموشی‌ناپذیر است و انجام آن، برای گذار از خودکامگی و ستم رژیم ولایت فقیه بایسته است. آینده‌ی «چپ آزادی‌خواه» در گرو آن است که از این دوگانگی رهایی یابد و دوباره به پرسش بنیادین بازگردد: آیا می‌خواهد جهان را دگرگون کند، یا تنها آن را اخلاقی‌تر نشان دهد؟

پیوند وظیفه‌های دموکراتیک و سوسیالیستی در شرایط کنونی ایران

یکی از بنیادی‌ترین گفتارهای جنبش “چپ” ایران، درک پیوند میان نبرد دموکراتیک و نبرد سوسیالیستی است. نبرد مردمسالارانه اگر تا پایان دنبال شود، ناگزیر به درون‌مایه‌ی سوسیالیستی فرامی‌روید؛ و نبرد سوسیالیستی بدون ریشه در پیکار دموکراتیک مردمی، از خاستگاه راستین خود دور می‌ماند.

بدین‌سان، نبرد دموکراتیک در درون پیکار طبقاتی تنها اصلاح‌خواهی نیست، بلکه توان رهایی‌بخش دارد. این همان «پیوند ناشکستنی» است؛ یگانگی‌ای که با کنش انقلابی و درکی کیفی از نبرد مردمسالارانه به انجام می‌رسد. پیکار برای آزادی، دادگری اجتماعی، حق سازمان‌یابی و زدودن نابرابری بخشی جداناشدنی از گذار تاریخی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است. چنان‌که مارکس می‌گوید، «دگرگونیِ شرایط و خودِ انسان تنها در کنش انقلابی شدنی است» — و این کنش همان یگانگی عینی دو نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی است.

برای نیروهای کمونیست و سوسیالیست، تمرکز بر کارکرد دموکراتیک ــ برانداختن رژیم و دست‌یابی به آزادی‌های سیاسی ــ بس نیست. این نبرد اگر با پیشبرد کارکرد سوسیالیستی ــ تلاش برای از میان برداشتن سرمایه‌داری ــ همراه نشود، ناکام خواهد ماند. کار ما با «نه گفتن» به رژیم ولایت فقیه پایان نمی‌یابد؛ بلکه باید راهی به سوی نظمی تازه و اقتصادی غیرسرمایه‌داری گشود.

رژیم ولایت فقیه تنها دیکتاتوری دینی نیست، بلکه پاسدار سیاست‌های سرمایه‌داری و واگذاری سرمایه‌های ملی است. از همین رو، هر پیکار صنفی در ایران به‌گونه‌ای عینی به نبردی سیاسی و طبقاتی دگرگون می‌شود. ستیز روبنایی میان مردم و حکومت از ستیز زیربنایی میان کار و سرمایه جدایی‌ناپذیر است. نادیده گرفتن این پیوند، چشم‌پوشی از سرشت طبقاتی رژیم است.

در شرایط کنونی، نبرد برای براندازی رژیم ولایت فقیه و نبرد علیه پیامدهای ناگوار اقتصاد نئولیبرالیستی آن دو روی یک سکه‌اند. این پیوند یک بایستگی تاریخی است و نادیده گرفتن آن می‌تواند دستاوردهای توده‌ها را دوباره به دست نیروهای بورژوازی بسپارد. بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی درهم‌تنیده‌اند و درک این پیوند برای نیروهای ”چپ” و کارگری بایسته و شایسته است.

نبرد روبنایی ــ ستیز میان حکومت خودکامه و حقوق شهروندی ــ تنها نمود بیرونی پدیده را نشانه می‌رود. حتا اگر پیروزی گذرا به دست آید، ستیز بنیادین میان کار و سرمایه، میان تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی، همچنان حل‌نشده می‌ماند. طبقه‌ی کارگر در نبرد روزمره برای دستمزد و پایداری شغلی درمی‌یابد که بدون گذار از روابط اقتصادی فرمانروا، آزادی پایدار شدنی نیست. پیکار دموکراتیک اگر با ژرفا پیش رود، خودبه‌خود به خواست سوسیالیستی فرامی‌روید.

از این رو، باید خشم توده‌ها را همزمان به سوی دو هدف کشاند: «دیکتاتوری ولی فقیه» هم چون چهره‌ی سیاسی نظام، و «سرمایه‌داری اسلامی» هم چون بنیاد اقتصادی آن. سخن راست‌ها درباره‌ی این که با فروپاشی ولایت فقیه، تنگ‌دستی پایان می‌یابد، فریبی بیش نیست؛ سرچشمه‌ی سختی‌ها در مناسبات اقتصادی و مالکیتی است. تنها با بنیادگذاری اقتصادی غیرسرمایه‌داری می‌توان نان، کار و خانه را برای همه فراهم کرد.

خواست‌های بینابینی و پیوند عملی دموکراسی و سوسیالیسم

پیوند دیالکتیکی میان نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی بارها در تاریخ ”چپ” ایران و جهان بازتاب یافته است.

پرسش بنیادین این است که چگونه می‌توان به یکپارچه‌سازی این دو نبرد پرداخت؟ پاسخش در پیش‌گزاری و نبرد برای خواست‌های بینابینی نهفته است. خواست‌هایی مانند: بازگرداندن صنعت‌های کلیدی به مالکیت همگانی، وارسی بازرگانی، نابودی نظام پیمان‌کاری، حق سازمان‌یابی مستقل، خانه‌ی ارزان، آموزش و بهداشت رایگان، و وارسی سرمایه‌ی مالی و نبرد با رانت‌خواری. این خواسته‌ها از نیازهای بی‌درنگ توده‌ها برمی‌خیزند و آنان را به سوی نفی سرمایه‌داری راهبری می‌کنند. این همان کاری است که مارکس «کنش انقلابی» نامید: کنش آگاهانه‌ای که در آن بینش طبقاتی و کنش دموکراتیک در یگانگی انقلابی با هم در می‌آمیزند.

تجربه‌ی جنبش کارگری ایران نشان داده که آزادی و عدالت اجتماعی تنها در پیوند دیالکتیکی پایدار می‌مانند. پیکار دموکراتیک بی‌بینش طبقاتی به اصلاح‌خواهی سرمایه‌سالارانه فرو می‌غلتد؛ و نبرد سوسیالیستی جدا از خواست‌های آزادی‌خواهانه و دموکراتیک به تک‌روی و چپ‌روی دچار می‌شود.

کارکرد ولایت فقیه در پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالیستی و ایستادگی دلیرانه‌ی کارگران در برابر این سیاست اقتصادی خانمان‌سوز نشان می‌دهد که رژیم پاسدار منافع سرمایه‌داران است. رویدادهایی چون پیکار کارگران پارس جنوبی آشکار کرده‌اند که خواسته‌های صنفی به‌گونه‌ای طبیعی به خواست‌های ضدسرمایه‌داری فرامی‌رویند.

در ۲۰ آبان ماه ۱۴۰۴، بیش از سه هزار کارگر پیمانکاری واحدهای پالایشگاهی دوازده‌گانه‌ی پارس جنوبی، با گردهمایی باشکوهی در خیابان‌ها، خواست‌های خود را در میان گذاشتند. پیمان‌های کوتاه‌زمان، بی‌مزایا و شرایط سخت آنان را به بردگی دستمزدی کشانده است. کارگران خواهان از میان برداشتن پیمانکاران و واسطه‌ها، همسان‌سازی دستمزدها، پیاده سازی  طبقه‌بندی مشاغل با نگاه همسان دستمزدی، برچیدن ساختار تبعیض‌آمیز استخدامی، برخورداری از روزهای آزاد بودند. بزرگترین نگرانی  کارگران نبود امنیت شغلی و سیستم بردگی پیمانکاری است، زیرا در پایان هر سال کارفرمای خصوصی می‌تواند از دادن پیمان کاری نو به کارگر خودداری کند. خواست‌هایشان ــ برانداختن پیمانکاران انگلی، بازنگری رده‌بندی پیشه‌ها و سامان کار-آرامش دادگرانه ــ نه‌تنها صنفی، بلکه کوششی برای زنده‌سازی نخستین حقوق انسانی است.

کارگران به درستی و با زبان ویژه خودشان خواهان سازمان‌دهی در سندیکاها و اتحادیه‌های مستقل صنفی برای چانه‌زنی با کارفرما شدند. بزرگترین سستی جنبش کارگری همین نبود اتحادیه‌های مستقل کارگری در ایران است.

این خیزش‌ها نشان می‌دهند تا زمانی که منطق سرمایه‌داری فرمانرواست، شکاف طبقاتی و بهره‌کشی افزایش خواهد یافت. تنها با برکناری رژیم ولایی و سامان نئولیبرالیستی و رانتی آن می‌توان این چرخه را شکست.

نبرد طبقاتی کنونی ایران، در بستر چهار دهه سیاست نئولیبرالیستی، چهره‌ای نو یافته است. ستیز کار و سرمایه اکنون در پوشش دیکتاتوری مذهبی و پیوند با سرمایه‌ی جهانی رخ می‌نماید. کارگران با شعارهایی چون «پایان خصوصی‌سازی» و «برچیدن نظام پیمانکاری» دو ستون اصلی نئولیبرالیسم ایرانی را نشانه گرفته‌اند. آنان دیگر قربانیان پذیرنده نیستند، بلکه کنشگران آگاه تاریخ‌اند.

این آگاهی تنها هنگامی یک نیروی انقلابی می‌شود که در چارچوب سامان‌یافته و با آموزش طبقاتی توانمند گردد.

برنامه اقتصادی جایگزینی و برنامه‌ی ملی-دموکراتیک

برنامه‌ریزی اقتصادی درست، ستون هر جنبش دگرگون‌ساز است؛ برنامه‌ای که هم به نیازهای کنونی مردم پاسخ دهد و هم راه را به سوی آینده‌ای برابرخواهانه بگشاید. برنامه‌ی اقتصادی ملی-دموکراتیک با رویکرد غیرسرمایه‌داری، چنین کارکردی دارد و باید از سوی گردان پیشاهنگ کارگری پیشنهاد شود. این برنامه دربرگیرنده‌ی دگرگونی ساختار اداری آلوده، پشتیبانی از افزایش کمینه‌ی دستمزد و مزایای بازنشستگی، برپایی آموزش و بهداشت همگانی، کوتاه کردن دست زمین‌خواران از زمین‌های دلپذیر شهری و روستایی، وارسی بر بازرگانی بیرون‌مرزی و رام کردن سرمایه‌ی مالی برای ساخت خانه‌های ارزان است.

چنین برنامه‌ای نه تنها اتحاد ضددیکتاتوری را سست نمی‌کند، بلکه با نمایاندن چشم‌اندازی روشن از جامعه‌ای دادگرانه، آن را استوارتر می‌سازد. این برنامه، پایه‌ای عینی برای گذار از گام ملی-دموکراتیک به جامعه‌ی برابرگرا فراهم می‌آورد و توده‌ها را به نیرویی هوشیار و سامان‌یافته دگرگون می‌کند. نبرد مردمسالارانه در ایران امروز، اگر پایدار و مردمی باشد، ناگزیر سرشتی ضدسرمایه‌داری می‌یابد. درک این پیوند، پیش‌شرط آن است که نیروهای ”چپ” از کناره‌های نبرد طبقاتی بیرون آمده و در سیلاب فرایندهای اجتماعی کنشگر شوند.

در این شرایط، گردان‌های طبقه‌ی کارگر و نهادهای نماینده‌ی آنان وظیفه‌ای تاریخی بر دوش دارند: باید با شیوه‌ای علمی و دگرگون‌ساز، بررسی درستی از شرایط به پیش گذارند و برنامه‌ی خود را با روشنی در میان مردم بگذارند. آمیختن پیکار دموکراتیک و سوسیالیستی تنها در پرتو رهبری آگاهانه‌ی این نهاد شدنی است.

با این همه، ”چپ” در انجام وظیفه‌ی تاریخی خود با کاستی‌های بنیادین بسیاری، مانند نداشتن آزادی در جامعه، پراکندگی میان گردان ”چپ”، سستی در جایگاه نظری در برابر نظام فرمانروا، کنار گذاشتن نبرد طبقاتی، و کاهش کنش‌ها در درون جامعه روبه‌رو است. این ناتوانی‌ها مایه آن شده که ”چپ” نتواند از توانایی‌های خود در بیرون از کشور و نیروی معنوی خود در درون کشور بهره‌گیری کند.

پایان‌سخن

لنین پیکار دموکراتیک را نه جدا از سوسیالیستی، بلکه ابزار بایسته برای رسیدن به آن می‌دانست. این راه در شرایط میهن ما سه کانون را در بر می‌گیرد: پیکار با دیکتاتوری، پیکار با سرمایه‌داری وابسته و پیکار با امپریالیسم جهانی. تنها چنین پیوندی می‌تواند دستاوردهای مردم را از چنگ سرمایه برهاند.

رهبری سامان‌یافته‌ی طبقه‌ی کارگر نیازی بنیادین و پیش‌شرط پایداری هر جبهه‌ی ضددیکتاتوری است. نخستین گام، مرزبندی روشن با نیروهای برانداز امپریالیستی است، زیرا هر انقلاب بی‌این مرزبندی به‌تندی در چنگ بورژوازی درون‌مرزی و سرمایه‌ی جهانی گرفتار می‌شود. گام پسین هم‌گرایی، هم‌گامی و هم‌افزایی نیروهای ”چپ” است.

پیشاهنگان کارگر باید با دلیری سیاست مستقل طبقاتی خود را آشکار کنند و پرچم پیکار سوسیالیستی را برافرازند. همبستگی نبرد دموکراتیک برای آزادی و نبرد سوسیالیستی برای عدالت اجتماعی در ایران امروز بایستگی تاریخی است. تنها با پیشبرد خواست‌های میانی زیر رهبری طبقه‌ی کارگر و با برنامه‌ای ملی- دموکراتیک غیرسرمایه‌داری می‌توان خودکامگی را شکست و دادگری اجتماعی را پایدار ساخت.

اگر آزادی سیاسی بدون دگرگونی زیربنای اقتصادی دنبال شود، پس از براندازی حکومت، نیروهای مردمی بی‌برنامه و بی‌سازمان خواهند ماند؛ نمونه‌ی آفریقای جنوبی نشان می‌دهد که مردمسالاری سیاسی بدون دگرگونی ساختار سرمایه‌داری، به بازتولید ستم طبقاتی می‌انجامد. بسنده کردن به نبرد سیاسی همین پیامد را در ایران بازتولید خواهد کرد. نظام سرمایه‌داری توان پذیرش نقدهای سطحی را دارد؛ تنها با درهم‌آمیزی نبرد سیاسی و اقتصادی و با رهبری طبقه‌ی کارگر می‌توان از این چرخه گریخت.




سیاست مستقل طبقاتی در میان درگیری راست‌گرایان گروه ”ده‌مهر” و راست‌روی رهبری کنونی حزب توده ایران گم شده است

مقاله ۳۴/۱۴۰۴
۲ آذر ۱۴۰۴، ۲۳ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

این نوشته از دلِ نیازی تاریخی برمی‌خیزد؛ نیازی که ریشه در بحران اندیشه و کژ‌اندیشی راست‌گرایانه‌ای دارد که سال‌هاست در بخشی از جنبش توده‌ای، چه در رهبری اصلی کنونی حزب توده ایران و چه در گروه‌هایی مانند ”ده‌مهر”، رخنه کرده است. هدف ما در این نوشتار نه تنش با حزب، بل‌که پاسداری از سرشت انقلابی و مارکسیستی آن است؛ همان سرشتی که امروز هم از سوی راست‌روی‌های درونی رهبری کنونی و هم از سوی راست‌روی‌های بیرونی، مانند گروه ”ده‌مهر”، در زیر خطر است.

سرچشمه‌ی این نوشته هشدار به دگرگونی نظری و سیاسی‌ای است که از یک‌سو در رهبری حزب و از سوی دیگر در گروه‌هایی مانند ”ده‌مهر”، با چهره‌های گوناگون ولی با درون‌مایه یکسان رخ داده است: دوری از مارکسیسم–لنینیسم، چشم‌پوشی از بررسی مادی تاریخ، و لغزیدن به سوی بررسی‌های ژئو‌سیاسی، ملی‌گرا یا نبرد دموکراتیک که جایگزین نبرد طبقاتی می‌شوند.

اگر در رهبری کنونی حزب این کژراهه به شکل بازنگری در مقوله امپریالیسم و کاربرد مقوله آگاهی اجتماعی به جای آگاهی طبقاتی پدیدار شده است، در ”ده‌مهر” این راست‌روی با پناه گرفتن زیر چتر یک لایه بورژوازی انگلی خود را نشان می‌دهد که به همان اندازه از بررسی طبقاتی تهی است.

بر همین پایه، این نوشته تنها نقد خط‌مشی رهبری حزب توده ایران نیست؛ بل‌که نقدی بر گرایش‌های راست‌گرا در درون جنبش توده‌ای، مانند ”ده‌مهر”، نیز هست. هرچند این دو دیدگاه در نمای بیرونی با هم در ستیزند، اما در گوهر خود، هر دو برآمده از دوری از سیاست مستقل طبقاتی و بی‌باوری به نقش طبقه کارگر و بررسی ماتریالیستی هستند. هدف ما بازگرداندن گفت‌وگو به بنیان علمی مارکسیسم–لنینیسم و یادآوری این حقیقت است که هیچ دگرگونی اجتماعی بدون شناخت تضاد‌های طبقاتی و سامان‌دهی نیروهای کار و رنج شدنی نیست.

راست‌روی رهبری کنونی حزب توده ایران و بحران درک روند دگرگونی جهانی

ما، وارونه نیروهای دیگر، نبرد طبقاتی در درون حزب توده ایران را پایان‌یافته نمی‌دانیم. این پیکار، بازتابی گریزناپذیر از کشمکش طبقاتی در پهنه جامعه است و ندیدن آن به معنای پیروزی دیدگاه بورژوازی در بریدن ریشه‌های انقلابی حزب است.

امروز، آنچه در رهبری کنونی می‌بینیم، چیرگی چند دهه یک خط راست‌ و غیرانقلابی است که با آیین‌های مارکسیستی-لنینیستی حزب در ستیز است. اما ما باور استوار داریم که این شرایط پایدار نخواهد بود. بخش انقلابی، اگرچه در شرایط کنونی خاموش است، اما هرگز ناپدید نشده است. این بخش، دربرگیرنده عضوهای درستکار، کادرهای کهنه‌کار و نیروهای جوانی زنده است که به آرمان طبقه کارگر و بررسی علمی ماتریالیسم تاریخی وفادار مانده‌اند.

از عضوهای هوشیار و انقلابی حزب درخواست می‌شود که این نقد را همچون هشداری راستین از سوی دوستانی بدانند که فروپاشی نظری و عملی این نهاد تاریخی را به زیان جنبش کارگری ایران می‌دانند. امید است با واکاوی انتقادی این روند، حزب توده ایران بتواند بار دیگر با برگشت به مارکسیسم-لنینیسم و با پشتوانه نیروی عضوهای درستکار، ریشه تاریخی‌اش را بازیابد و راه انقلابی و ضد‌امپریالیستی را از سر گیرد.

دگرگونی‌های اندیشگی در میان رهبران کنونی حزب توده ایران نشان‌دهنده گرایش راست در اندیشه و سیاست است که جدایی آشکاری با سنت تاریخی و آموزش‌های کهن این حزب دارد. ما در دنباله این نوشته، این راست‌روی را در سه زمینه گوناگون ولی هم‌پیوند بررسی می‌کنیم.

یکم – در باره درک مفهوم امپریالیسم

دگرگونی اندیشه در میان رهبران کنونی حزب توده ایران پیشینه‌ای فراتر از دگرگونی‌های تازه دارد. در حقیقت، بخشی از این رهبران از همان دهه ۲۰۰۰ میلادی، مقوله امپریالیسم به سبک کلاسیک لنینی را «کهنه» و ناپایدار برای بررسی جهان امروز می‌دانستند. این دوری از دیدگاه لنین با رویکردی آمیخته جایگزین شد. در سال‌های گذشته، برداشت آنان از امپریالیسم بیش از آن که به دیدگاه لنین نزدیک باشد ــ دیدگاهی که بر درهم‌آمیزی سرمایه انحصاری با دولت و جهان‌خوار شدن برخی از کشورها پافشاری می‌کرد ــ به اندیشه آنتونیو نگری (Antonio Negri)، اندیشمند ایتالیایی، نزدیک شده است.

نگری در کتاب «امپراتوری» (Empire) می‌گوید که دوران امپریالیسم کلاسیک بر پایه رقابت دولت-ملت‌ها به پایان رسیده و جای خود را به ساختاری از فرمانروایی جهانی یکپارچه، پراکنده و شبکه‌ای داده است که او آن را «امپراتوری» می‌نامد. در این الگو دیگر امپریالیسم کانون جغرافیایی مشخصی مانند آمریکا یا بریتانیا ندارد، بل‌که نیرو در شبکه‌ای جهانی از نهادهای فراملی، شرکت‌های انحصاری و سازمان‌های جهانی پراکنده شده است. دشمن اصلی نیز نه یک کشور یا بلوک ویژه، بل‌که این سامانه انتزاعی و «امپراتوری» است.

این دگرگونی در کانون اندیشه پیامدهای عملی چشمگیری به دنبال داشته است. هنگامی که دشمن به جای ایالات متحده یا پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)، یک «امپراتوری» انتزاعی می‌شود، پیکار روشن و متمرکز ضدامپریالیستی جایگاه خود را از دست می‌دهد. همچنین با پذیرش این دیدگاه، نقش دولت-ملت‌ها همچون بازیگران پهنه جهانی و ابزارهای سرمایه انحصاری کم‌رنگ می‌شود. در نتیجه، این چارچوب اندیشگی تازه نه تنها پیکار ضدامپریالیستی را سست کرده، بل‌که دیگر ویژگی‌های گرایش راست در رهبران کنونی حزب توده ایران را نیز نیرومند ساخته و برداشت آنان از دگرگونی‌های جهانی را به‌گونه‌ای آشفته کرده است.

این دیدگاه در بررسی چالش‌های جهانی دچار کاستی‌های بنیادین است. برای نمونه، پیمان بریکس و روند چندقطبی شدن جهان که نشانه‌ای آشکار از فروپاشی سرکردگی غرب و بازبینی روابط نیروهای جهانی است، از سوی این دیدگاه درست درک نشده و برداشت‌های کهنه یا ساده‌سازی‌های لیبرالی جایگزین آن شده است. در باره جنگ اوکراین نیز، تحلیل آنان از چارچوب ساده‌سازی سطحی (تجاوز در برابر دفاع) فراتر نرفته است و ریشه‌های ژئو‌سیاسی این درگیری، مانند نقش گسترش ناتو و تضادهای ساختاری سامانه سرمایه‌داری جهانی، نادیده گرفته می‌شود. برخی از رهبری حزب، در اینجا و آنجا سخنانی علیه روسیه به زبان می‌آورند که با آیین ”چپ”  هم‌خوانی ندارد. همین ناتوانی در تحلیل در برابر کشتار رژیم فاشیستی اسرائیل در غزه نیز آشکار است؛ جنگی که تنها یک کشمکش محلی نیست، بل‌که نمود تضاد جهانی میان ایستادگی مردمی و برنامه‌های امپریالیستی-صهیونیستی است. چشم‌پوشی از این پهنه‌ها نشان‌دهنده جدایی خطرناک این دیدگاه از فرهنگ ضدامپریالیستی است.

دوم – نظریه راه رشد غیرسرمایه‌داری

تئوری «راه رشد غیرسرمایه‌داری» که زمانی با دور زدن اقتصاد سرمایه‌داری، راه گذار به سوسیالیسم دانسته می‌شد، اکنون از سوی رهبران کنونی حزب بی‌ارزش شمرده می‌شود. دلیل نپذیرفتن این تئوری، فروپاشی اتحاد شوروی و اردوگاه سوسیالیستی خوانده می‌شود.

این برداشت، دگرگونی‌های بزرگ ژئو‌سیاسی دهه‌های اخیر را نادیده می‌گیرد. پیدایش نیروهای تازه ضد سرکردگی غرب، به‌ویژه جمهوری خلق چین هم‌چون یک قطب سوسیالیستی نیرومند، و شکل‌گیری بلوک‌های اقتصادی-سیاسی مانند بریکس، فضای جهانی تازه‌ای را پدید آورده که برای بسیاری از کشورهای در حال رشد، فضای مانور و گزینش راهی مستقل از الگوی نئولیبرالیسم را فراهم ساخته است. البته، به شرطی که نبرد طبقاتی در درون این کشورها به سود نیروهای پیشرویی باشد که دستگاه سیاسی را در دست گرفته‌اند.

این دیدگاه با خاموشی در برابر این دگرگونی‌های عینی، نه تنها از یک دیدگاه انقلابی دور می‌شود، بل‌که با نفی هرگونه جایگزین در برابر سامانه جهانی سرمایه‌داری، راه را برای پذیرش الگوهای لیبرالی باز می‌کند. این دیدگاه، جدایی آشکار از فرهنگ انقلابی حزب توده ایران و پذیرش یکسونگری لیبرالی است.

سوم – جداسازی نبرد دموکراتیک از نبرد سوسیالیستی

در آیین کلاسیک حزب، این دو وظیفه پیوندی جدانشدنی داشتند. اما رهبری کنونی این پیوند را گسسته و نبرد برای دموکراسی و آزادی‌های سیاسی را کاری مستقل و حتا برجسته‌تر از نبرد طبقاتی می‌داند. این جدایی در عمل به برتری دادن به اصلاح در چارچوب نظام سرمایه‌داری، به بهای کنار زدن چشم‌انداز انقلابی گذار به سوسیالیسم انجامیده است.

هم‌زمان تجربه جنبش کارگری در ایران به روشنی نشان می‌دهد که نبرد برای خواست‌های دموکراتیک، هنگامی که با نبرد طبقاتی گره بخورد، می‌تواند نیرویی برای بسیج توده‌ها و ژرف‌تر شدن پیکار شود. شعارهای پیشرو مانند «پایان دادن به خصوصی‌سازی» و «لغو نظام پیمانکاری» که امروز از سوی جنبش کارگری ایران در میان گذاشته می‌شود، گواه زنده‌ای بر این حقیقت است که پیکار دموکراتیک می‌تواند و باید در خدمت پیشبرد هدف‌های سوسیالیستی باشد. رهبری کنونی حزب با چشم‌پوشی از این حقیقت آشکار، خود را از ابزار نیرومندی برای پیوند با توده‌ها و پیشبرد نبرد طبقاتی در شرایط امروز ایران بی‌بهره کرده است.

این دیدگاه، پیکار برای آزادی‌های بنیادین (سخن، انجمن و گردهمایی) را بزرگ‌تر و برجسته‌تر از نبرد طبقاتی می‌شمارد. این دیدگاه بر این باور است که بدون فراهم شدن این آزادی‌های پایه‌ای، هیچ سازمان‌یابی طبقاتی کارآمدی شدنی نیست. با این همه، این نگاه در عمل، نبرد طبقاتی را به کناره رانده و آزادی‌های مردمیِ جدا از بستر طبقاتی را پایه اصلی پیکار کرده است.

رفیق جان‌باخته در راه آزادی و برابری، جوانشیر، پیوند دیالکتیکی میان این دو پیکار را در کتاب ”سیمای مردمی حزب توده ایران” و برنامه حداقل کارگری به روشنی نشان داده است. راست‌روی رهبری حزب توده ایران و برجسته کردن نبرد برای آزادی در برابر وظیفه سوسیالیستی، یک پدیده تازه‌ای نیست، از دوران خود رفیق خاوری و به رهبری او آغاز شده بود. رفیق فرهاد عاصمی پس از یک گفت‌وگوی تلفنی در ۹ ماه مه ۲۰۰۹ به رفیق خاوری می‌نویسد:

«طرح تنها مسئله ”آزادى‌ها“ در چارچوب ”جبهه ضدديكتاتورى“، عقب‏نشينى از اهداف انقلاب بهمن است، كه با اصل‏هاى زيربنايى و اقتصادى خود، راه رشد غيرسرمايه‏دارى را براى آينده گشوده بود. در ميان گذاشتن تنها آماج آزادى به مثابه هدف مبارزات كنونى، بازگرداندن انقلاب به سطح انقلاب بورژوازى است.».

پس از بررسی دیدگاه رهبری حزب توده ایران، بگذارید به بررسی دیدگاه راست‌روایانه گروه ”ده‌مهر” بپردازیم، که به گونه‌ای دیگر ولی با همان نتیجه و پیامد درمیان گذشته می‌شود.

راست‌روی گروه ”ده‌مهر”

ستایش آقای بهمن آزاد از آقای خامنه‌ای

در پیشخوان تارنگاشت ”ده‌مهر” گفت‌وگوی رهبر این گروه با آقای علیزاده دیده می‌شود. آقای علیزاده در برنامه ”جدال” با نام «آیا آیت‌الله خامنه‌ای توان حفاظت از منافع ملی ایران را دارد؟» گفت‌وگویی با آقای بهمن آزاد در شب جمعه اول خرداد ۱۴۰۴ داشته است.

در آن گفت‌وگو، آقای علیزاده یادآوری می‌کند که خامنه‌ای سخن‌های ضدکمونیستی نیز بر زبان می‌آورد. آقای بهمن آزاد در پاسخ می‌گوید: «حرف‌ها ضدکمونیستی آقای خامنه‌ای به ما اشاره ندارد.» و «ما گربه‌دزده نیستیم.»

پاسخ آقای آزاد به این پرسش به‌راستی شگفت‌انگیز است. خوشبختانه ما به گفته‌های خامنه‌ای درباره حزب توده ایران دسترسی داریم. در سایت رسمی او (farsi.khamenei.ir) زیر بخشی به نام «فیش‌های حزب توده»، سخنان او درباره حزب توده ایران بازتاب یافته است.

خامنه‌ای در باره‌ی یورش ددمنشانه رژیم به حزب توده می‌گوید: «آن روزى هم که برادران جان‌برکف سپاه پاسداران شبکه‌ى جاسوسى حزب خيانتکاران را برمى‌چيند.»

این نمونه نشان می‌دهد که گفتن این که سخنان ضدکمونیستی خامنه‌ای ، دربرگیرنده حزب توده ایران نمی‌شود، با داده‌های در دسترس ناسازگار است و در عمل، نشانگر دیدگاه راست‌گرایانه گروه ”ده‌مهر” و نمایندگان آن برای درست‌انگاری سخنان ضدکمونیستی خامنه‌ای است.

در باره‌ی گفته‌های رفیقان شکنجه‌شده رهبری حزب در تلویزیون جمهوری اسلامی، آقای خامنه‌ای می‌گوید: «همان‌هایی که عضو حزب توده بودند و بیست سال زندان هم کشیده بودند، بعد آمدند در تلویزیون جمهوری اسلامی، بدون اینکه فشار و زوری وجود داشته باشد، غلط‌کردم‌نامه را نوشتند و خواندند.»

بی‌شرمی و بی‌وجدانی خامنه‌ای از مرز دروغ‌گویی‌های روزانه رهبران جمهوری اسلامی گذشته است. خامنه‌ای در ماه بهمن ۱۳۶۸ نامه‌ای از رفیق کیانوری درباره‌ی شکنجه دریافت کرده است که در آن آمده است: «نوع دوم شکنجه که به مراتب از شلاق وحشتناک‌تر است، دستبند قپانی است. تنها کسی که دستبند قپانی خورده می‌‌تواند درک کند که دستبند قپانی آن هم ۸ تا ۱۰ ساعت متوالی در هر شب، یعنی چه؟ در مورد من، پس از اینکه شلاق اولیه که با فحش و توهین و توسری و کشیده تکمیل می‌‌شد سودی نداد، یعنی آقایان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده که در زیر آن را شرح خواهم داد از من تأییدی بگیرند، مرا به دستبند قپانی بردند.»

خامنه‌ای با فریبکاری بی‌همانندی می‌گوید: «یعنی ما نبودیم که از آنها می‌خواستیم اقرار بگیریم، خودشان از خودشان اقرار می‌گرفتند.»

رفیق کیانوری می‌گوید: «۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشکوب دوم می‌‌بردند و دستبند قپانی می‌‌ز‌دند و این جریان تا ساعت ۵ – ۶ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول می‌‌کشید».

خامنه‌ای در دنباله می‌گوید:«یک نفر از خودشان به‌عنوان مجری شروع کرد از اینها سؤال کردن درباره‌ی مواردی که خیانت‌های حزب توده را به کشور اثبات می‌کرد.»

انگار رهبری حزب توده ایران، پلنوم آزاد برگزار کرد و رهبری آن را به دست رفیق عمویی داد. ببینیم خود رفیق عمویی در این باره در “صبر تلخ” چه می‌گوید:

«زنجیری به سقف آویزان بود که با حلقه به دستبند که از پشت به مچ‌های من زده بودند وصل کردند و من آویخته شدم. آنقدر که به زحمت نوک پنجه‌ام را می‌توانستم به زمین بکشانم. آن وقت او [بازجو] دستش را می‌گذاشت پشت من و من را هل می‌داد به جلو و رها می‌کرد. مثل پاندول جلو می‌رفتم و برمی‌گشتم».

رفیق به دار آویخته شده، دکتر احمد دانش، در نامه‌ای به آیت‌الله منتظری می‌نویسد: «انسان‌هایی را دیده‌ام که در اثر شدت زخم‌ها و دردهای ناشی از شکنجه استفراغ می‌کردند، و در نتیجه آنقدر آب از دست می‌دادند که پوست‌شان خشک می‌شد و خطر مرگ تهدیدشان می‌کرد و برای نجات جانشان که اکثریت خواهان این نبودند، می‌بایست به تزریق سِرُم متوسل شد. انسان‌هایی را دیده‌ام که از شدت ضربه‌های شلاق، خون ادرار می‌کردند و به علت از کارافتادن کلیه‌ها می‌بایست دیالیز شوند. البته از حق نگذریم که نام این اعمال را «تعزیر» گذاشته بودند».(تهران- زندان اوین ۱۶/۲/۱۳۶۶)

آقای “آزاد” این همه شکنجه و کشتار را  “سوءتفاهمی” می‌داند که ما باید “برطرف” شود!

این رهبر که به گفته آقای ”آزاد” ضد کمونیست‌های آمریکایی است و نه ضد توده‌ای‌ها، در جاهای دیگر می‌گوید: «همه‌شان هم قبول داشتند که به شوروى وابسته بودند.»«شما به خاطرات کیانورى […]، نگاه کنید!»«شوروی‌ها در ایجاد و پشتیبانى اینها نقش داشتند و اینها مثل ستون پنجم شوروی‌ها در ایران عمل مى‌کردند.»

به جای دیدن این ویژگی بسیار رنگین ضدکمونیستی خامنه‌ای، آقای ”آزاد” ”چپ”‌ها را نکوهش می‌کند و می‌گوید که «شاید همون حرکت‌ها باعث وضعیت امروز شده باشد.»

پس از نزدیک به ۵۰ سال سرکوب کمونیست‌ها و دیگر “چپ”ها به رهبری آقای خمینی و خامنه‌ای، آقای “آزاد” می‌گوید، «وظیفه برطرف کردن این سوءتفاهم است.» روشن نیست که او از چه “سوءتفاهم”ی سخن می‌گوید؟ و با چه روشی و با چه نیرویی می‌خواهد “سوءتفاهم” ۵۰ ساله را که با کشتار و سرکوب “چپ” همراه بوده است، پایان دهد؟

آقای ”آزاد” نه تنها تلاش می‌کند که آقای خامنه‌ای را دوست توده‌ای‌ها بیانگارد، بل‌که می‌کوشد که چهره‌ای ضدسرمایه‌داری و هوادار طبقه کارگر نیز از او بسازد.

آقای ”آزاد” می‌گوید: «ایشون میگن بدون کار کارگر سرمایه کارش به جایی نمی‌رسد؟» «گفتن تنها منبع درآمد کار افراد باید باشد.» «مسیر را تعیین می‌کند». هنگامی که علیزاده سخن از از میان برداشتن اصل پیشرو ۴۴ قانون اساسی با فرمان رهبری می‌گوید، ”آزاد” در پاسخ می‌گوید: «سرمایه‌داری حذف اصل ۴۴ را به سیستم تحمیل کرد.»

ببینیم که آیا آقای خامنه‌ای به‌راستی در کنار کارگران ایستاده است و از یک اقتصاد ضدسرمایه‌داری پشتیبانی می‌کند. سخنانی که خامنه‌ای خود در این باره می‌گوید، به روشنی نشان می‌دهد که او هوادار راه اقتصادی نئولیبرالیستی است. خامنه‌ای می‌گوید:

«ببینید، روح اصل ۴۴ هم این بود که ما بتوانیم اولاً سرمایه‌های مردم و بعد مدیریت مردم را وارد عرصه‌ی اقتصاد کنیم.» «باید سرمایه‌های مردم و مدیریت مردم – بخش خصوصی – وارد عرصه‌ی اقتصاد بشود؛ والا اگر مدیریت‌ها دولتی باقی ماند، آن مقصود حاصل نخواهد شد.»

«در آن سال‌های دهه‌ی ۶۰ که آقایان همین‌طور به سمت روزبه‌روز غلیظ‌تر کردن اقتصاد دولتی می‌رفتند، من مثال می‌زدم و می‌گفتم فرض کنید یک موتوری است که می‌تواند این بار سنگین را برساند و شما هم در کنار موتور راه می‌روید، یا خودتان پشت فرمان می‌نشینید و هدایتش می‌کنید.»

یکی از درگیری‌های خامنه‌ای با آقای موسوی درباره‌ی سمت‌گیری اقتصادی کشور در آن زمان بود. در تارنگاشت آقای خامنه‌ای می‌خوانیم: «در آن سال‌ها تفکری بر ذهن برخی مسئولان حاکم بود که تفکرش نزدیک به اقتصاد سوسیالیستی بود و معتقد بود که دولت باید زمام همه اقتصاد کشور را در دست خود داشته باشد.» «حضرت امام (ره) هم فرمودند که دولت خود اقدام به واردات نکند، بل‌که اجازه بدهد کسانی که قبلاً وارد می‌کرده‌اند، وارد کنند و دولت مراقبت و نظارت کند که آنچه نباید وارد شود، وارد نشود.»

خامنه‌ای با دور زدن مجلس دستور پیاده کردن برنامه نئولیبرالیستی “مولدسازی” را داد. هادی طحان‌نظیف، سخنگوی شورای نگهبان روز دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۱ گفت: «”مولدسازی” از جهت قانون اساسی در چهارچوب اختیارات رهبری است و مبنای آن قانونی است.»

در باره‌ی یک برنامه نئولیبرالیستی دیگر به نام “جهش تولید” هم تارنگاشت خود خامنه‌ای به زبان او می‌نویسد: «اگر ما بخواهیم جهش تولید داشته باشیم، بایستی اقتصاد را مردمی کنیم، باید پای مردم را به عرصه‌ی تولید به نحو محسوسی باز کنیم، موانع حضور مردم را برطرف کنیم.»

آیا “پای مردم در عرصه‌ی تولید”، سرمایه‌گذاری کارگران و رنجبران در اقتصاد کشور است؟ آیا کارگری که کمرش زیر بار گرانی و پیمان‌کاری شکسته است، می‌تواند در اقتصاد کشور سرمایه‌گذاری کند؟

شیفتگی آقای “آزاد” از رهبران جمهوری اسلامی با ستایش از خامنه‌ای پایان نمی‌یابد. آقای ”آزاد” درباره‌ی آقای جلیلی می‌گوید: «جلیلی جناح انقلابی رهبری کشور است.» بگذارید ببینیم که این “رهبر جناح انقلابی” درباره‌ی اقتصاد چه می‌گوید؟

آقای جلیلی می‌گوید: «ارتقای بهره‌وری و کوچک شدن دولت هدف مردمی‌سازی اقتصاد بود.» «تجربه ده‌ساله گذشته داریم با این عنوان که دولت نباید بنگاه‌داری کند بل‌که بنگاه‌داری را باید به مردم واگذار کند تا بهره‌وری بنگاه را افزایش دهند و دولت نقش نظارتی داشته باشد نه اجرایی.» (خبر ویژه ۱۴۰۳/۰۳/۲۴)

جلیلی چالش اقتصاد کشور را در پیاده نکردن درست خصوصی‌سازی‌ها می‌داند و می‌گوید: «در این خصوص حرکت‌هایی شده ولی ناموفق بوده، مثل هپکو و نیشکر هفت‌تپه یا ماشین‌سازی تبریز.»

جلیلی در جای دیگری (اقتصادنیوز ۱۴۰۳/۰۳/۲۳) می‌گوید: «دولت به جای اینکه این شرکت‌ها را اداره کند، به مردم واگذار کند و مردم با سرمایه و اهلیت خود این کار را انجام دهند.»

آیا کسی است که نداند که «کوچک شدن دولت، مردمی‌سازی اقتصاد، نقش نظارتی دولت، وارد شدن مردم با سرمایه و اهلیت» همان پیاده‌سازی اقتصاد نئولیبرالیستی است؟

برنامه “جدل”، هنگامی که علیزاده از بی‌عملی این “جناح انقلابی” به رهبری خامنه‌ای سخن می‌گوید، پاسخ ”آزاد” پاک‌شویی هر گناهی از ولی‌فقیه است. او می‌گوید: «چرا هرچی نشد برمی‌گردیم به آقای خامنه‌ای؟» «به جای گیر دادن به آقای خامنه‌ای، به وظیفه خود عمل کنیم.» «چرا ما مسئولیت را به عده دیگری می‌گذاریم؟»

شگفتا! ما از کسی که در بلندپایه‌ترین دستگاه حقوقی و سیاسی کشور جای دارد، نباید امید به عمل داشته باشیم، بل‌که خود باید دست به کار شویم!

آقای ”آزاد” از ما می‌خواهد که از کسی که رهبر “انقلابی و ضدامپریالیستی” جمهوری اسلامی است و توان زدودن اصل‌های پیشرو قانون اساسی را دارد و دستور پیاده‌سازی برنامه‌های نئولیبرالیستی مانند “جهش تولید” و “مولدسازی” را می‌دهد، امید به عملی برای کارگران نباید داشته باشیم. ولی ”آزاد” با ”چپ”ی که نه تنها آزاد نیست، بل‌که حتا اندیشمندانی که به آن گرایش دارند سرکوب می‌شوند، می‌خواهد که سندیکا و اتحادیه بسازند و گام به میدان عمل بگذارند.

شگفتی در این است که آقای ”آزاد” حتا به این سخن خود هم پایبند نیست و پس از اندکی درباره‌ی ۱۴ میلیون رأی جلیلی می‌گوید که «آن‌ها می‌بایست این نیروها را بسیج کنند.» که سخن درستی است. ولی چرا آقای “آزاد” نمی‌گوید که جایگاه طبقاتی جلیلی در کجاست؟ چرا جلیلی “رهبر جناح انقلابی” توان و خواست بسیج نیروهای ۱۴ میلیونی خود را بر ضد بورژوازی ندارد؟

هنگامی که ولی‌فقیه و آقای جلیلی که عضو شورای راهبردی روابط خارجی، عضو حقیقی مجمع تشخیص مصلحت نظام و نماینده‌ی رهبر جمهوری اسلامی ایران در شورای عالی امنیت ملی است، توان و خواست بسیج نیروهای خود را ندارند، چگونه آقای “آزاد” می‌خواهد این وظیفه را بر دوش “چپ” سرکوب‌شده‌ای بگذارد که حتا حق برپایی یک گردهم‌آیی آزاد و مستقل را هم ندارد؟

آقای ”آزاد” به آقای خامنه‌ای نقشی فراطبقاتی در حاکمیت بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی می‌دهد. هم‌زمان از رهبری سخن می‌گوید که توان هیچ کاری را ندارد، چرا که پایگاه و نیروی توده‌ای ندارد. خود آقای ”آزاد” می‌گوید: «آقای خامنه‌ای با کدام نیرو به بورژوازی اعلان جنگ کند؟»

اگر این‌گونه است، پس چرا ”ده‌مهر” به دنبال او راه افتاده است و از کمونیست‌ها هم می‌خواهد که همین کار را انجام دهند؟ چرا ”ده‌مهر” و کمونیست‌ها باید به دنبال کسی بدوند که “نیرویی برای اعلان جنگ علیه بورژوازی” ندارد؟

آقای ”آزاد” هیچ نگران بی‌عملی آقای خامنه‌ای نیست، برای او باور به سخنان بی‌پشتوانه خامنه‌ای برای دنباله‌روی از او بس است. او می‌گوید: «خامنه‌ای میگه کارگران اجازه ندادن عامل دشمن بشن، کارگران وارد حرکت شدن.»

به همین دلیل «ما باید این را برداریم و باهش بدویم.» «به ما چراغ سبز دادن، این یعنی تأیید جنبش کارگری.»

به زبان دیگر، رهبری که ولی‌فقیه است و می‌تواند قانون اساسی را دگرگون کند؛ برنامه‌های نئولیبرالیستی “مولدسازی” و “جهش تولیدی” را پیاده می‌کند، نمی‌تواند خود کاری برای کارگران انجام دهد، ولی کمونیست‌هایی که در چهار دهه به رهبری همین ولی‌فقیه سرکوب شده‌اند، باید برای این بی‌عملی‌ها به دنبال خامنه‌ای بدوند.

تحلیل ژئو‌سیاسی به جای تحلیل طبقاتی

”ده‌مهر” در تاریخ ۲۳ آبان ۱۴۰۴ در نوشته‌ای به نام «محک تجربه و انحراف از سنّت انقلابی ــــ نقدی بر مقاله‌ی «نامهٔ مردم» و تبیینی از سیاست ضدامپریالیستی گروه «۱۰ مهر»» می‌نویسد:

«نبردی که از مرزهای ایران فراتر می‌رود و میان دو منطق متضاد جریان دارد ــــ منطق سلطه‌جویان و منطق استقلال‌طلبان. در این میدان نبرد، ایران، با همه تضادهای درونی و تناقض‌های سیاسی خود، عملاً در صف مقدم مقاومت در برابر امپریالیسم ایستاده است.»

نخست این که این فرمول‌بندی مارکسیستی نیست. یک مارکسیست باید از خود بپرسد که چه طبقه‌هایی و برای دستیابی به چه هدفی “در برابر امپریالیسم ایستاده است.”؟

راستش این است که همه‌ی لایه‌های بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی در برابر غرب نایستاده‌اند، بورژوازی نظامی و بازرگانی برای دوری از پیامدهای “تحریم” به ناچار به “شرق” نگاه می‌کنند. برای بورژوازی بازرگانی دادوستد پول‌ساز است، چه با شرق و چه با غرب. بورژوازی نظامی هم تنها می‌تواند با شرق دادوستد داشته باشد. دادوستد آن با غرب پنهانی و زیر شرکت‌های پوششی از سوی کسانی مانند زنجانی و انصاری با هزاران دشواری انجام می‌شود. برای همین، همکاری جمهوری اسلامی با بریکس از مرز فروش کالای خام و نظامی و خرید کالاهای مصرفی و نظامی از بریکس فراتر نرفته است.

دوم این که این نگاه به “شرق” را نمی‌توان نبرد ضدامپریالیستی خواند. همین نقش را می‌توان در نگاه به “شرق” هندوستان دید. هند به گردان غربی تحریم‌کنندگان روسیه نپیوست. برای چه؟

هند از بزرگ‌ترین خریداران نفت و گاز روسیه با بهای کم است. این خریدها به سودآوری بخشی از بورژوازی وابسته به انرژی یاری می‌رساند. شرکت‌های هندی در بخش‌های نفت، گاز، معدن و دارو در روسیه سرمایه‌گذاری کرده‌اند و تحریم‌ها علیه روسیه به منافع این بخش از بورژوازی هند آسیب می‌زند. افزون بر این، طبقه فرمانروا در هند، غرب به‌ویژه آمریکا را به دلیل پشتیبانی دیرینه از پاکستان، شریکی ناپایدار می‌بیند.

آیا نپیوستن دولت هندوستان به تحریم علیه روسیه برای چندقطبی کردن جهان مثبت است؟ آری.

آیا طبقه کارگر به رهبری مارکسیست‌ها به این دلیل باید زیر سایه بورژوازی هند به رهبری موودی بایستند؟ نه.

کار دولت هند یک کار «ضدامپریالیستی»، «انقلابی» یا «ضدسرمایه‌داری» نیست. این سیاستی عمل‌گرایانه از سوی طبقه فرمانروا بورژوایی هند است که می‌کوشد در یک کشاکش جهانی، بیشترین سود راهبردی و اقتصادی را برای خود به دست آورد. این سیاست ریشه در منافع مادی و تاریخی همین طبقه دارد.

سوم این که در گفتمان ”ده‌مهر”، نبرد طبقاتی ـ که در آموزش مارکسیست ـ لنینیستی پایه هر تحلیل رهایی‌بخش بوده است ـ جای خود را به ژئوپولیتیک‌گرایی انتزاعی می‌دهد. تضادهای درونی جامعه نه از دل روابط تولید و شکاف‌های طبقاتی، بل‌که بیشتر از «تحریم» و «فشار خارجی» بررسی می‌شوند. نتیجه آن است که طبقه کارگر و رنجبران، که باید نیروی اصلی دگرگونی‌های اجتماعی باشند، به بیرون رانده می‌شوند؛ و هر نقدی به خودکامگی، ستم طبقاتی، سرکوب آزادی‌های سیاسی، «همسو شدن با روایت غربی» خوانده می‌شود.

واژه‌هایی چون «ملت»، «میهن» و «استقلال» بارها در این نوشته آمده است، اما تحلیلی از بهره‌کشی، سازوکار انباشت سرمایه و ویرانگری خصوصی‌سازی‌ها در میان گذاشته نمی‌شود. این همان منطق ایدئولوژیک بورژوایی است که مارکس و انگلس آن را نقد می‌کردند: «ملت» یک توده یکپارچه و فراطبقاتی می‌شود که تضادهای واقعی را می‌پوشاند.

چنین گفتمانی که تضادهای طبقاتی را زیر لایه‌ای از شعارهای ضدامپریالیستی پنهان می‌کند، در عمل به پایداری نظام سرمایه‌داری در میهن ما کمک می‌کند. نقد رادیکال حاکمیت جمهوری اسلامی نیازمند نشان دادن این است که این ساختار اقتصادی آن نه تنها جایگزین سرمایه‌داری نیست، بل‌که شکل ویژه‌ و ددمنشانه‌ای از نظام سرمایه‌داری است. ساختار اقتصادی جمهوری اسلامی نه یک جایگزین ضدامپریالیستی، بل‌که شکلی از سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، الیگارشیک، رانتی و بر پایه‌ی سرکوب سازمان‌یابی مستقل کارگری است. باید نشان داد که چگونه بورژوازی ایران در سازوکار امپریالیسم جهانی درهم آمیخته شده و خود بخشی از فرآیند انباشت سرمایه است.

مارکسیسم-لنینیسم یادآور می‌شود که نیروی برانگیزاننده تاریخ، نبرد طبقاتی است. دیدگاه ”ده‌مهر”، «نبرد طبقاتی در درون مرزها» را کم‌ارج نشان داده و آن را در برابر «دگرگونی آرایش ژئو‌سیاسی» می‌گذارد. برجستگی ژئو‌سیاسی در برابر نبرد طبقاتی «آزادی طبقه کارگر» را کنار گذاشته و به جای آن، به دنبال «تغییر توازن نیروهای جهانی» می‌رود. در این برداشت کژراهه، طبقه کارگر به ابزاری برای منافع بورژوازی بومی، یک دولت یا گروه فرمانروا فروکاسته می‌شود.

ما حتا در دوران شکوفایی اردوگاه سوسیالیستی جنگ طبقاتی در کشورها را فراموش نکردیم. اتحاد شوروی و یا هیچ کمونیست دیگری در جهان از کمونیست‌های عراق نخواست که به دلیل نگاه به ”شرق” صدام حسین از نبرد طبقاتی در درون کشور چشم بپوشند و زیر چتر بورژوازی عراق به رهبری حزب بعث گردهم آیند.

این «کژ‌اندیشی» است که لنین علیه آن پیکار می‌کرد؛ زیرا جنبش کارگری را از راه دگرگونی‌خواهانه‌اش به در کرده و آن را در خدمت منافع بورژوازی قربانی می‌کند.

مارکسیسم، هرچند ساختار جهانی سرمایه‌داری و امپریالیسم را هنگام واکاوی برجسته می‌داند، اما این بررسی هرگز جای بررسی روشن از روابط تولید و نبرد طبقاتی در هر جامعه را نمی‌گیرد. هر دیدگاهی که کشاکش‌های ژئو‌سیاسی را بر نبرد طبقاتی پیش‌تر بداند، از مارکسیسم دور شده و به اندیشه ملی‌گرایانه بورژوایی آلوده می‌شود. چنین دیدگاهی در پایان به درست‌انگاری اندیشه‌ای برای سرسپردگی جنبش کارگری در برابر منافع بورژوازی یک کشور ویژه می‌انجامد؛ چیزی که مارکسیسم به‌روشنی با آن در ستیز است.

از آن‌جای که ”ده‌مهر” خود را تنها فرزند شایسته حزب توده ایران می‌داند، بگذارید نگاهی به دیدگاه حزب توده‌ی ایران پس از انقلاب داشته باشیم. حزب توده‌ی ایران در سرمقاله مردم شماره ۱۹۷ (۷ فروردین ۱۳۵۹) درباره‌ی نبرد ضدامپریالیستی می‌نویسد:

«اما آنچه نفوذ و تسلط امپریالیسم را در ایران آسان می‌کرد، تنها خیانت طبقه حاکمه نبود. [..]، همگونی مناسبات اجتماعی حاکم، هم‌جنسی روابط تولیدی مسلط بر جامعه، که مناسباتی مبتنی بر استثمار فرد از فرد بود، یا مناسبات اجتماعی-اقتصادی امپریالیستی سبب اصلی و عینی تسهیل این نفوذ و سلطه بود.» «از این رو نیز راه اساسی ریشه‌کن کردن سلطه و نفوذ امپریالیسم از کشور و از بین بردن امکان احیای مجدد آن همانا نوسازی بنیادی جامعه از طریق اتخاذ راه رشد غیرسرمایه‌داری است

آیا از این روشن‌تر می‌توان ویژگی جامعه‌ای که می‌خواهد برای «سلطه و نفوذ امپریالیسم از کشور و از بین بردن امکان احیای مجدد» نبرد کند، را نشان داد؟ جمهوری اسلامی نه تنها راه رشد غیرسرمایه‌داری ندارد، بل‌که حتا راه رشد سرمایه‌داری آن با ددمنشانه‌ترین شیوه، یعنی با اقتصاد نئولیبرالیستی برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود.

حزب توده‌ی ایران با روشن‌بینی بی‌همتایی در دنباله همان نوشته می‌نویسد:

«سرمایه‌داران وابسته، زمین‌داران بزرگ و بازرگانان محتکر، محمل‌های اجتماعی اصلی نفوذ و تسلط امپریالیست در کشورند. بدون تنظیم یک سیستم بانکی واحد، نظام مالی معین و سیاست گمرکی مشخص نمی‌توان از فرار سرمایه و ثروت ملی جلوگیری کرد و روابط متقابل سرمایه داخلی و خارجی را در سمت درست قطع ریشه تسلط امپریالیسم و تأمین رشد مستقل جامعه هدایت نمود.» (همان‌جا).

همان‌گونه که حزب توده‌ی ایران بیش از چهل سال پیش گفته است، رژیمی را می‌توان ضدامپریالیست خواند که با پایه‌گذاری یک اقتصاد ملی و مردمی برای مردم میهن خود، تولید ملی و نقش برجسته طبقه کارگر را در آن نیرومند کند و سیاست اقتصادی آن ضد برنامه‌های سفارش‌شده نهادهای جهانی امپریالیستی مانند صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت باشد.

حزب توده‌ی ایران در نوشته‌ای به نام حاکمیت و مالکیت در مردم (شماره ۱۹۷، ۷ فروردین ۱۳۵۹) می‌نویسد: «آیا حکومت خلق در ایران به وجود آمده است؟ آیا مسأله مالکیت حل شده است؟ آیا تقسیم اراضی دهقانی و تنظیم بخش دولتی کنترل بازرگانی خارجی سرانجامی گرفته است؟»

آقای “آزاد” که سیاست پس از انقلاب حزب توده ایران را با کژ‌اندیشی پیروی از بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی می‌داند، باید به این پرسش پاسخ دهد. هم‌اکنون “آیا مسأله مالکیت حل شده است”؟

پایانِ سخن

آنچه در این نوشتار بررسی شد، نگاره‌ای روشن از بحران نظری و عملی بخش‌هایی از ”چپ” ایران است؛ بحرانی که هم در رهبری کنونی حزب توده ایران و هم در گروه‌هایی مانند ”ده‌مهر” دیده می‌شود. این دو گرایش، هرچند در سخن با هم درگیرند و هر یک دیگری را کژ‌اندیش می‌خواند، اما در سرشت، از یک بیماری رنج می‌برند: کنار زدن نبرد طبقاتی از جایگاه مرکزی‌اش و جایگزین کردن آن با دیدگاه‌های ژئوپولیتیکی، ملی‌گرایانه یا با دموکراسی‌خواهی تنها. یکی در جامه‌ی «چپ کلاسیک» و دیگری در پوشش «چپ نو»، اما هر دو در یک راه گام می‌گذارند، بی‌اثر کردن نقش طبقه کارگر و تهی شدن نبرد اجتماعی از سرشت انقلابی آن.

در این میان، هیچ نیرو و هیچ حکومتی را نمی‌توان تنها به دلیل درگیری با غرب ضدامپریالیست خواند، همان‌گونه که هیچ گرایشی را نمی‌توان بدون تحلیل طبقاتی، «چپ» یا «مترقی» دانست. ضدامپریالیسمِ راستین تنها زمانی معنا دارد که با پیکار با سرمایه‌داری، با دفاع از نیروی کار، و با بازشناسی جایگاه واقعی طبقه کارگر پیوند بخورد؛ چیزی که نه در رهبری کنونی حزب دیده می‌شود و نه در ”ده‌مهر”. آنچه این دو گروه ــ هرکدام به شیوه‌ای گوناگون ــ پخش می‌کنند، چیزی جز پوشاندن واقعیت‌های آشکار سرمایه‌داری نیست؛ یکی با نادیده گرفتن سرشت سرکوبگر جمهوری اسلامی با نظام سرمایه‌داری، و دیگری با کم‌بها دادن به نقش امپریالیسم و برجستگی نبرد برای دموکراسی.

وظیفه‌ی امروز ما روشن است: بازگشت به مارکسیسم–لنینیسم، بازیابی استقلال نظری و طبقاتی جنبش کارگری، و ایستادگی در برابر هر گرایشی که طبقه کارگر را به حاشیه می‌راند. آینده از آنِ نیروهایی است که وفاداری به طبقه کارگر را نه در شعار، بل‌که در روش، تحلیل و عمل انقلابی خود نشان می‌دهند.

امید آن است که این نوشتار نه پایان گفت‌وگو، بل‌که آغاز بازاندیشی‌ای ژرف در میان نسل‌های توده‌ای باشد؛ بازاندیشی‌ای که بتواند حزب را به ریشه‌های انقلابی آن بازگرداند و در برابر راست‌روی‌های درونی و بیرونی، از رهبری کنونی تا ”ده‌مهر”، پرچم نبرد طبقاتی و سوسیالیستی را بار دیگر استوار کند.

سرچشمه های کمکی

نامه سرگشاده نورالدین کیانوری به آیت‌الله خامنه‌ای: تهران- زندان اوین ماه بهمن ۱۳۶۸
نامه احمد دانش به آیت‌الله منتظری: تهران- زندان اوین ۱۶ اردیبهست ۱۳۶۶
برنامه ”جدال” با نام «آیا آیت‌الله خامنه‌ای توان حفاظت از منافع ملی ایران را دارد؟» گفت‌وگویی با آقای بهمن آزاد در شب جمعه اول خرداد ۱۴۰۴
مقاله ده مهر۲۳ آبان ۱۴۰۴: «محک تجربه و انحراف از سنّت انقلابی ــــ نقدی بر مقاله‌ی «نامهٔ مردم» و تبیینی از سیاست ضدامپریالیستی گروه «۱۰ مهر»»
سایت خامنه ای farsi.khamenei.ir




بازداشت‌ها و دستگیرهای تازه نشانی از خفه کردن صدای مستقل است و نه سرکوب «چپ»

مقاله ۳۳/۱۴۰۴
۲۵ آبان ۱۴۰۴، ۱۶ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در روزگار ما، اندیشه در ایران بار دیگر در تنگنای نوینی گرفتار شده است. آنان که می‌کوشند با بهره‌گیری از دانش و واکاوی خرده‌گیر، به روشنگری در برابر ساختارهای قدرت و نابرابری بپردازند، از دست سازوکارهای امنیتی و سیاسی فرمانروا، برای اندیشیدن، آزار دیده‌اند و برخی از آنان هنوز در زندان هستند. بازداشت و آزار کاوشگران و نویسندگان، تنها سرکوب چند تن نیست؛ نماد یورشی سامان‌مند به خودِ اندیشه‌ی آزاد و وجدان بیدار جامعه است.

در چنین روزگاری، هسته‌ی کار نه تنها پشتیبانی از چند زندانی، که پاسداری از حق دانستن، خرده‌گیری و سخن گفتن است — حقوقی که هر جامعه‌ی زنده و انسانی بر آن استوار است.

از این رو، واکاوی دوباره‌ی جایگاه اندیشه‌ی انتقادی در برابر قدرت، یک نیاز آنی است. اما این بازنگری دیگر نمی‌تواند در چارچوب واژه‌ی «چپ» به معنای تاریخی آن انجام گیرد. در ایرانِ امروز، «چپ»  سیاسی آزاد و سازمان‌یافته‌ای که بتوان از آن همچون نیروی اجتماعی یا نظری درگیر در میدان قدرت یاد کرد، یافت نمی‌شود. «چپ» واقعی در دهه‌ی شصت، در پی سال‌ها شکنجه و کشتار نابود شد. پس از آن دوره، جمهوری اسلامیِ خودکامه هر جوانه‌ی «چپ» را پیش از آن‌که درختی شود، از ریشه برکند.

آنچه اکنون گاه به نام «چپ» از آن یاد می‌شود، در حقیقت بازتاب پراکنده‌ی اندیشه‌هایی برابری‌خواهانه و اخلاقی است که بیشتر در چارچوب پژوهش، نقد اقتصادی و کنش فرهنگی دنبال می‌شود. اندیشمندانی چون آقای پرویز صداقت و آقای محمد مالجو، با این‌که گرایش اندیشه‌ای «چپ» دارند، در نبود هر ساختار سیاسی یا سازمانی آزاد «چپ» در جامعه سخن می‌گویند؛ از این رو، سرکوب آنان را نمی‌توان «سرکوب چپ» به معنای تاریخی و سیاسی دانست، بلکه باید آن را بخشی از پروژه‌ی خاموش‌کردن اندیشه‌ی مستقل و انتقادی در جامعه‌ای دانست که خود اندیشیدن برای زندانی شدن بس است. 

این یورش‌های تازه به آزاداندیشی هم‌زمان هشداری است به آن‌هایی که هنوز باور به بهبودی شرایط با کمک بخشی از درون و پیرامون جمهوری اسلامیِ ضدکارگری، ستم‌گر و آلوده دارند. حاکمیت جمهوری اسلامی چنان از شنیدن آواز بلبلی بر یک شاخه برمی‌آشوبد که برای خاموش کردن آن، سراسر جنگل را به آتش می‌کشاند.

در این نوشتار، نخست، سرکوب اندیشه‌ی آزاد نکوهش می‌شود و نشان داده می‌شود که این بازداشت‌ها و فشارها نه برای خاموش کردن چند صدا، بلکه بخشی از برنامه‌ای سامان‌یافته برای خاموش کردن وجدان بیدار جامعه و نابودی هرگونه نگاه خرده‌گیر است.

سپس، مرز میان اندیشه‌ی انتقادی و «چپ» همچون یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته و آزاد روشن می‌گردد تا آشکار شود که این سرکوب، سرکوب یک «چپ» سیاسی نیست، بلکه گسترش فضایی از ترس و خودکامگی است تا هیچ زمزمه‌ی آزادی به گوش نرسد.

در گام پسین، بر نیازمندی به‌کارگیری زبانی دوستانه و انتقادیِ سازنده در برابر دیگر نیروهای پیشرو پافشاری می‌شود؛ زیرا در روزگار یورش سهمگین تاریکی، یکپارچگی و همدلی تنها سپر پایداری است که می‌توان در برابر سرکوب برافراشت.

و سرانجام، بهره‌گیری از شکاف‌های درونی لایه‌های گوناگون بورژوازی و نقش روشن‌اندیشان در این میانه واکاوی می‌شود؛ آنجا که روشن‌فکران در میدانی خطرخیز گام برمی‌دارند و مرز میان بهره‌گیری از فرصت و افتادن در دام را باید به درستی بشناسند.

سرکوب اندیشه و برنامه خاموشی صداهای مستقل

در هفته‌ی گذشته، یورش نهادهای امنیتی به نویسندگان، جستارگران و برگردانندگان پیشرو ایران نشانه‌ای از پی‌گیری برنامه‌ای درازمدت برای خاموش‌کردن اندیشه و زدودن صداهای مستقل است. بازداشت پژوهشگرانی چون پرویز صداقت، محمد مالجو، مهسا اسدالله‌نژاد و دیگران — با آزادیِ برخی با وثیقه — بخشی از روندی سازمان‌یافته برای امنیتی‌سازی پهنه‌ی اندیشه‌ورزی و دانشگاهی است.

آقای محمد مالجو و آقای پرویز صداقت، اندیشمندان مستقل با گرایش «چپ»، بدون جایگاه رسمی دانشگاهی، درآمد خود را از آموزش آزاد، نوشتن و پژوهش به‌دست می‌آورند. آنان سال‌ها در دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبایی آموزش داده، پژوهش کرده و نقشی روشنگرانه داشته‌اند.

در شرایط بحران‌های ژرف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، نهادهای امنیتی می‌کوشند واپسین پناهگاه اندیشه‌ی مستقل، یعنی جامعه‌ی پژوهش انتقادی را خاموش کنند. این موج بازداشت‌ها در ادامه‌ی روند تاریخی سرکوب اندیشه است؛ از انقلاب فرهنگی ۱۳۵۹ تا یورش ۱۳۷۸، سرکوب ۱۳۸۸ و موج تازه‌ی زدودن استادان در دهه‌ی ۱۴۰۰. اکنون نیز پژوهشگرانی که تنها به نقد ساختارهای قدرت و اقتصاد ویژه‌خواری پرداخته‌اند، زندانی می‌شوند.

در ماه‌های گذشته، نهادهای امنیتی با فراخوانی استادان و دانشجویان و با گزارش‌هایی درباره‌ی «بازشناسی ۴۰۰ تن از وابستگان ایران‌آکادمیا»، فشار را بیشتر کردند؛ همزمانی آن با موج بازداشت‌ها نشان می‌دهد که این کار بخشی از نقشه‌ای هماهنگ برای چیرگی سرتاسری بر پهنه‌ی دانشگاهی است.

حکومت با این کنش‌ها پیامی روشن می‌فرستد: هیچ اندیشه مستقلی از دید سامانه امنیتی پنهان نمی‌ماند. این پروژه در پی آفرینش فضای ترس، دور کردن اندیشه‌ی مردم از بحران‌های بنیادین، گوش‌مالی دادن به لایه‌های رقیب و نمایش چیرگی سیاسی برای خشنودی پایگاه لرزان خود، در دوره‌ی آسیب‌دیدگی مشروعیت حکومت است.

در کشوری که آلودگی ساختاری و آشفتگی اقتصادی آشکار است، حکومت به‌جای پاسخ‌گویی به خواسته‌های مردم، به سرکوب روی آورده و پژوهشگران، آموزگاران، روزنامه‌نگاران و زنان آزادی‌خواه را هدف قرار داده است. اما تاریخ نشان داده است که هیچ فرمانروایی با زدودن فرهیختگان پایدار نمانده و دانش راه خود را می‌یابد.

پشتیبانی از پرویز صداقت، محمد مالجو و دیگر اندیشمندان زندانی، پشتیبانی از حق اندیشیدن و آزادانه سخن گفتن است؛ آنان نماد وجدان بیدار جامعه‌اند. نیروهای پیشرو و آزادی‌خواه ایران باید خواستار رهایی بدون چون‌وچرای همه‌ی پژوهندگان بازداشت‌شده شوند.

پرسش بنیانی اما این است که آیا می‌توان این بازداشت و شکنجه‌های تن و روان را سرکوب «چپ» دانست؟

«چپ» سرکوب نشده است؛ آزاداندیشی زندانی شده است

در ایران امروز، سخن گفتن از «چپ» به معنای سیاسی و تاریخی آن، لغزشی مفهومی و نادرست است. نیروی «چپ» ایرانی در همان سال‌های نخست پس از انقلاب بهمن ۵۷، با کشتار رهبران سازمان‌ها و حزب‌های مارکسیستی گرفته تا شکنجه‌ی هزاران کنشگر کارگری و دانشجویی، سرکوب و نابود شد. در دهه‌ی شصت، زندان‌ها گور اندیشه‌ی آزادی‌خواهان دادخواه شدند و در رویداد تلخ ۶۷، واپسین بازماندگان «چپ» نیز از هستی زدوده شدند. پس از آن، حاکمیت خودکامه‌ی جمهوری اسلامی هیچ‌گاه برای بازسازی نیروی «چپ» فضایی فراهم نکرده است؛ و خیزش‌ها و شورش‌های مردمی نیز آن‌چنان نیرومند نبودند که بتوانند این خواست را گردن‌بار حاکمیت جمهوری اسلامی کنند.

از آن پس، هر سخن از داد اجتماعی و برابری یا در چارچوب مذهبی و حکومتی بازتولید شد یا در پناهگاه‌های فردی و فرهنگی پنهان ماند. در جمهوری اسلامی، نه حزب، نه سندیکای کارگری، نه نهاد صنفی آزاد با ریشه‌های طبقاتی کارگری و اندیشه‌ی سوسیالیستی در کار است. از این رو، سخن گفتن از «نیروهای چپ ایران» بیشتر یادآور آرزویی خاموش است تا واقعیتی زنده. هنگامی می‌شود از نیروهای «چپ» سخن گفت که سازمان‌ها، حزب‌ها، گروه‌های آزاد «چپ» در جامعه کنش سیاسی داشته باشند.

آیا این به معنای نبود اندیشمندان «چپ» و دلیرانی که با باور به مارکسیسم به طبقه‌ی کارگر برای سازمان‌دهی و سندیکاسازی کمک می‌کنند؟ نه.

آیا این به معنای این است که «چپ» نیروی معنوی بزرگی در جامعه‌ی ما نیست؟ نه.

ولی هنگامی که سخن از “سرکوب چپ” گفته می‌شود، این پندار در خواننده پدید می‌آید که سازمان‌ها و گروه‌های آزاد «چپ» در ایران بودند و هستند که هم‌اکنون سرکوب می‌شوند. همگان می‌دانند که این‌گونه نیست.

با این‌همه، در دیدگاه سازمان‌های سیاسی ایرانی در برون‌مرز، هنوز برخی از تحلیل‌گران کوشیده‌اند بازداشت پژوهشگران را با سرکوب «چپ» یکسان کنند. برخی از ضربه به «چپ» واقعی در برابر آنچه «چپِ محور مقاومتی» نامیده می‌شود، سخن می‌گویند. اما حقیقت این است که در جمهوری اسلامی سازمانی به نام «چپِ محور مقاومتی» نیز نیست. آنچه هست، تنها شماری از روشن‌اندیشان با گرایش «چپ»‌اند که به دام گفتمان “ضدامپریالیستی” لایه‌هایی از بورژوازی انگلیِ حاکمیت، به رهبری بورژوازی نظامی، افتاده‌اند. بدون تردید، پشتیبانی این روشن‌اندیشان از بورژوازی نظامی، ناخشنودی بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی در ساختار جمهوری اسلامی را نیز برانگیخته است.

به همین گونه می‌توان گفت که بورژوازی نظامی از هم‌سویی برخی از اندیشمندان با گرایش «چپ» با بورژوازی بوروکراتیک خشنود نیست. این اندیشمندان با گرایش «چپ» درباره‌ی بسیاری از چالش‌هایی که جمهوری اسلامی با آن روبه‌رو است، سیاست نزدیکی با بورژوازی بوروکراتیک در حاکمیت دارند. برای نمونه می‌توان از گفت‌وگوی هسته‌ای، جنگ با اسرائیل، دادوستد با چین و روسیه نام برد.

بهره‌جویی از شکاف‌های درونی بورژوازی، زمانی سودمند است که «چپ» نیرومند و مستقل باشد و بتواند پایگاه طبقاتی خود را برای فشار به میدان بکشاند؛ اما هنگامی که این کار به دوش روشن‌اندیشان می‌افتد، کاری بسیار خطرناک است، هرچند باید پذیرفت که همین شکاف‌ها گاه روزنه‌ای تنگ برای روشنگری می‌گشایند.

هرچند باید با نگاهی انتقادی به تاکتیک بهره‌جویی از شکاف میان لایه‌های بورژوازی برای روشنگری برخورد کرد، ولی این به معنای درهم‌آمیزی دوست و دشمن نیست.

انتقاد و اتحاد

در این گاهِ حساس، آنچه بر ما بایسته است، بازشناسانی دشمن اصلی و هم‌بستگی در برابر آن است. ما در میان میدانی ایستاده‌ایم که نیروهای راست از هر سو برای ربودن آرمان‌های مردم و کج‌کردن راه نبرد در کمین نشسته‌اند. در چنین شرایطی، اگر ناسازگاری دیدگاه‌های درونی ما به پراکندگی و چنددستگی بینجامد، تنها به سود دشمن همگانی خواهد بود.

آری، نقد و گفت‌وگوی اندیشه‌ای با هم‌اندیشان آزادی‌خواه، به انگیزه‌های فراوان، بایسته و شایسته است. اما این نقد باید با زبانی یکسان و برادرانه پیش رود؛ زبانی که نه برای خردکردن و سست‌کردن، که برای راه‌یابی و کارساز کردن باشد. هدف از این گفت‌وگوهای درونی باید یافتن راه‌های درست‌تر پیکار و کارآمدسازی شیوه‌های نبرد باشد، نه پراکندن صف‌های کم‌شمار و کم‌توان.

راستی آن است که گردان پیشروان، هم از نگاه شمار و هم از نگاه توان سامانی، ناتوان‌تر از آن است که ما در آرزوی آن هستیم. این واقعیت، وظیفه‌ی برخورد رفیقانه و دوستانه‌ی ما را در برابر یکدیگر سنگین‌تر می‌کند. ما نمی‌توانیم بگذاریم که گفت‌وگوهای نظری، به جای آنکه ابزاری برای روشنی و نیرومندی راه و شیوه‌ی نبرد باشد، به ابزاری برای سست‌کردن بیشتر این سپاهِ اندک دگرگون شود. هر نقدی که به چنددستگی و کینه‌ورزی بینجامد، در پایان به زیان جنبش پیشرو و به سود گردان دشمن خواهد بود.

ما در گردانی یگانه در برابر راست ایستاده‌ایم. این یک واقعیت راهبردی است. اما این نیز یک واقعیت است که هر چه ما هدف‌های خود را روشن‌تر، برنامه‌های خود را کاربردی‌تر و صف‌های خود را یکپارچه‌تر کنیم، در برابر این دشمن همگانی، نیرومندتر و کارآمدتر خواهیم بود. پس بیایید نقد را از جایگاه برادری و دلسوزی برای آرمان‌هایمان پیش ببریم. بیایید به جای برافراشتن دیوارهای بلندتر در میان خود، پل‌هایی برای گذر به سوی درکی همگانی و راهکاری یکسان بسازیم.

به یاد داشته باشیم که دشمن اصلی در بیرون از این دایره ایستاده است. نیرومندی ما در گروِ یکپارچگی در میان گونه‌گونی، و پختگی ما در گروِ نقد با نگه‌داشت ارجمندی دو سویه است.

با این همه، همبستگی و یگانگی به معنای کنار گذاشتن جدل سیاسی نیست. جدلِ رفیقانه و هدفمند میان روشن‌اندیشان «چپ» که دشمن اصلی را فراموش نمی‌کنند، می‌تواند نیروی «چپ» را در برابر راست نیرومندتر کند.

شکاف‌های بورژوازی و نقش اندیشمندان

دیکتاتوری جمهوری اسلامی چنان سرکوب‌گر و خودکامه است که حتی هوای آزاد برای اندیشه‌ورزی در آن نیست. در این فضای سنگین و کشنده، دوستان دلیر ما، مالجو و صداقت، روزنه‌ای یافته‌اند تا با بهره‌گیری از شکاف‌ها و درگیری‌های میان لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، تا آنجا که توان دارند به روشنگری بپردازند.

با این همه، روشن است که دست آن‌ها برای نقد همه‌سویه‌ی روبنای دیکتاتوری ولی‌فقیهی و ساختار اقتصادی سرمایه‌داری بسته است. آن‌ها نمی‌توانند همچون یک نیروی «چپ» سازمان‌یافته و آزاد، بنیادها و روبناهای حاکمیت را به چالش بکشند. همین بازداشت‌ها خود گواهی است بر این واقعیت که برای در بند نشدن، ناچارند آهسته گام بردارند و هر سخن را پیش از گفتن در ترازوی طلا بسنجند.

آقای حمید آصفی که در ایران زندگی می‌کند، روشن‌تر و درست‌تر درباره‌ی این دستگیری‌ها می‌نویسد و به‌خوبی نشان می‌دهد که چارچوب انتقاد در دیکتاتوری جمهوری اسلامی تا چه اندازه تنگ و کوتاه است. او در اخبارروز (۱۵ آبان ۱۴۰۴) می‌نویسد:

«محمد مالجو، اقتصاددانی که رویکردی متعادل و میانه‌رو داشت و همواره تلاش می‌کرد شکاف عمیق سیاسی-اقتصادی میان دولت و ملت را تحلیل و نقد کند، بر اهمیت کنشگری فردی در بستر اجتماعی تأکید داشت. او با حفظ انتقادهای سازنده، از تلاش برای یافتن راه‌حل‌هایی عملی برای اصلاحات ساختاری حمایت می‌کرد».

«پرویز صداقت نیز، در پژوهش‌های خود تصویری روشن و بی‌رحمانه از اقتصاد سیاسی ایران ارائه داد؛ اقتصادی که در آن فساد و تمرکز قدرت، موتور محرک بحران‌های عمیق است. او نشان داد که خصوصی‌سازی‌های صورت‌گرفته بیشتر بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی».

به گفته آقای آصفی پژوهش آقای صداقت بیشتر در باره ی این بوده است که “خصوصی‌سازی‌های صورت‌گرفته بیشتر بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی”.

این سخنان درست است. به زبان دیگر، صداقت آزاد است که درست پیاده نشدن خصوصی سازی ها که از زمان دولت سازندگی آقای رفسنجانی با دادن امتیاز ویژه به دوستان سپاهی آغاز شده، انتقاد کند. ولی به او اجازه گفتن هر سخنی را نمی دهند، برای همین او نمی تواند که نظام سرمایه داری را زیر پرسش برد، بلکه می تواند بگوید که خصوصی‌سازی‌های انجام شده “بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی”.

به زبان دیگر، خصوصی‌سازی‌های دیگری نیز هست که می توان آن ها را “اصلاح واقعی” خواند. بورژوازی بوروکراتیک که خود را هوادار «عقلانیت اقتصادی»، «شفافیت» و «آزادی بازار» می‌نامد، از این گونه انتقاد ها چندان بدش نمی آید.

مالجو می‌گوید در بخش تولید اقتصادی ایران، یعنی کارخانه‌ها و صنعت، ویژگی‌های کلاسیک نولیبرالیسم (مانند رقابت آزاد، نبود کمک های دولتی، و چیرگی سراسری بازار) چندان دیده نمی‌شود.

(بگذریم از این که این سخن به دو دلیل دست کم دربرگیرنده همه‌ی حقیقت نیست. یکم این که هم امریکا و هم اتحادیه اروپا کمک های هنگفتی به بخش کشاورزی می کنند. امپریالیسم امریکا و اروپا با سفارش دادن و خرید فراورده های انحصارهای جنگی کمک و پشتیبانی بزرگی به این بخش از اقتصاد خود هم می کنند. افزون بر این، مرکنتالیسم ترامپ نشان می دهد که نئولیبرالیسم ناب، حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری، یافت نمی شود. دوم اینکه، اقتصاد نئولیبرالیستی در کشورهای پیرامونی مانند ایران زیر فرمانروایی جمهوری اسلامی، همین است که ما می بینیم؛ یعنی کالای خام فروشی، مقررات زدایی، ستم به طبقه کارگر برای فراهم کردن نیروی کار ارزان و سربزیر کردن نیروی کار، و باز کردن دروازه ها برای کالاهای سرمایه داری پیشرفته).

ولی آن‌چه که در این نوشته باید برجسته شود، این است که این سخنان موسیقی خوش‌نوایی در گوش بورژوازی بوروکراتیک است که هدفش کوچک‌سازی دولت است.

در درون حاکمیت، لایه‌های گوناگون بورژوازی — از نظامی، تجاری تا بوروکراتیک و مالی — هر یک می‌کوشند تا از روشن‌اندیشانی که گرایش «چپ» دارند، برای منافع خود بهره‌جویی کنند.

برای همین، سازمان‌های «چپ» برون از مرزها و اندیشمندانی که گرایش “چپ” در جامعه‌ی ایران دارند، هنگام سخن گفتن باید مو را از ماست بیرون کشند، تا بازیچه‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی نشوند.

پایان‌سخن

سازمان آزاد «چپ»ی در ایران نیست که امروز سرکوب شود. هنگامی که ما از سرکوب «چپ» در ونزوئلا سخن می‌گوییم، برای این است که یک حزب کمونیست آزاد در جامعه کنش می‌کند، ولی دولت مادورو با زندانی کردن عضوهای بلندپایه، فشار و تنگ کردن چارچوب آزادی آن، در تلاش سرکوب آن است. ما با چنین روندی در جمهوری اسلامی کنونی روبه‌رو نیستیم. «چپ» آزاد و سازمان‌یافته‌ای در جامعه نیست که سرکوب شود. حتی ما مانند دوران محمدرضا با گروه‌های «چپ» سازمان‌یافته و پنهان‌کار هم روبه‌رو نیستیم. بدین‌گونه، سخن گفتن از سرکوب «چپ»، گفتمانی نادرست است.

باید دانست که سودجویی از شکاف میان لایه‌های بورژوازی برای روشنگری، هنگامی می‌تواند کارا باشد که یک «چپ» آزاد با به میدان درآوردن پایگاه طبقاتی خود فشار از پایین را بالا آورد. گذاشتن چنین وظیفه‌ی سنگینی بر دوش اندیشمندانی که گرایش «چپ» دارند، کاری است خطرناک و پرهزینه. روشن‌اندیشان با وجدان بیدارشان باید در میان دامِ بازیچه شدن و سایه‌ی زندان، سنگِ تراز گفتار و کردار خود را پیدا کنند.

دفاع از محمد مالجو و دیگر پژوهشگران دربند، تنها دفاع از چند اندیشمند نیست؛ دفاع از حق انسان برای اندیشیدن است. اگر «چپ» ایران بتواند با پرهیز از دشمنی‌های درونی و با پشتوانه‌ی اتحاد درونی خود، این وظیفه را به‌درستی انجام دهد، بار دیگر می‌تواند صدای اخلاق و خردمندی در برابر خودکامگی این رژیم باشد.

امروز، ایران در بزنگاهی تاریخی ایستاده است. از یک سو، سرکوب، ستم‌های چندگانه‌ی طبقاتی، خلقی، جنسیتی، جنسی، و تنگ‌دستی و فروپاشی اخلاقی جامعه را می‌فرساید؛ از سوی دیگر، وجدان بیدار روشن‌اندیشان و کنشگران هنوز می‌تپد. آینده در گرو آن است که این وجدان خاموش نشود.

اندیشه را نمی‌توان زندانی کرد. هرچند دیوارها بلند و تازیانه‌ها سنگین‌اند، اما حقیقت همواره راهی برای آزادی خود می‌یابد.

تاریخ به ما می‌گوید که هیچ قدرتی بر اندیشه پیروز نشده است.

آینده از آنِ آفتاب خرد و آزاداندیشی است، نه از آنِ تاریکی سرکوب.




شورش جنوب جهانی علیه برتری‌انگاری فرهنگی و چپاول اقتصادی غرب

مقاله ۳۲/۱۴۰۴
۱۸ آبان ۱۴۰۴، ۹ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

امروز دیگر کسی نمی‌تواند فروپاشی آرام ساختار جهانی که برای دهه‌ها زیر چیرگی بی‌چون‌وچرای ایالات متحده آمریکا و همپیمانان باختریِ آن ریخت گرفته بود را نبیند. روزگار «صلح آمریکایی» و «پایان تاریخ» به پایان رسیده و جهان با شتابی فزاینده به سوی ساختاری چندمرکزی می‌تازد؛ ساختاری که در آن قدرت‌های تازه سر برمی‌آورند، کشورهای میانه نقش مستقل‌تری می‌جویند و بنیادهای اقتصادی و اندیشه‌ایِ سرکردگیِ غرب با پرسش‌های نوینی روبرو می‌شوند.

ویژگی کلان این گذار در این است که خاستگاه این دگرگونی، اقتصادی-ساختاری است. این پدیده ریشه در نمو شتابان قدرت‌هایی مانند چین دارد که هم‌سنگی نیروهای جهانی را دگرگون ساخته‌اند. پیدایش نهادهای موازی مانند بریکس، نشانه‌ای عینی از این روند است و فروپاشی آرام سرکردگی غرب، فضایی برای بازیگران نو گشوده است.

حاکمیت بورژوازی انگلی در جمهوری اسلامی این روند را فریبکارانه به گرایش‌هایی مانند روس‌گرایی (Russophilia) و انگلیس‌گرایی (Anglophilia) کاهش داده است که نه تنها سرشت چندقطبی شدن جهان را بازتاب نمی‌دهد، بلکه ابزاری برای از میدان بدر کردن رقیبان است.

راستش این است که جهان چندقطبی پدیده‌ای عینی و ساختاری است که بسیار فراتر از جنگ و درگیری لایه‌های گوناگون بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی است. این روند، جنبشی کلان است که سرنوشت جهان و جهانیان را می‌تواند دگرگون کند.

هدف این نوشتار، روشن‌سازی پهنه‌های گوناگون این دگرگونی تاریخی با بررسی نمونه‌های عینی و واکاوی روندهای ساختاری است. برای دستیابی به این هدف، نوشتار با کندوکاو در پیشینه‌ی «انسان‌دوستی» استعماری و بازخوانی آموزه‌ی مونرو، لایه‌های پنهان کشاکش‌های کنونی و واکنش قدرت‌های کهن به دگرگونی‌های نوین جهانی را آشکار می‌کند و روشن می‌سازد که چگونه استعمار با درهم‌آمیزی ابزارهای نرم و سخت، کشورهای جهان را در بند خود نگه داشته است.

نشان داده خواهد شد که با همه‌ی تلاش‌های کشورهای امپریالیستی برای پاسبانی از سرکردگی جهانی خود، آن‌ها توان جلوگیری از روند چندقطبی شدن جهان را ندارند. برای روشن‌تر شدنِ گریزناپذیریِ این دگرگونی، به نمونه‌هایی چون جنگ اوکراین و رویارویی کنونیِ ترکیه و الجزایر با غرب پرداخته می‌شود.

در پایان، این نوشتار با گردآوری و نتیجه‌گیری پیامدهای راهبردی این دگرگونی به پایان می‌رسد و با نگرشی به دشواری‌ها و زمینه‌های پیش‌رو، نشان می‌دهد که اگرچه چهره پایانی این ساختار نوین هنوز در پشت پرده مانده است، اما این دگرگونی، فضایی بنیادین برای جنبش‌های مردمی و آرمان‌های برابری‌خواهانه می‌گشاید. از این رو، این نوشتار نه تنها بازنمایی از فروریزی یک پندار، بلکه واکاوی برای درک ستیزها و توانمندی‌های جهانِ در روند پیدایش به دست می‌دهد.

چهره‌ی پنهان “انسان‌دوستی” غرب

برای درک این دگرگونی‌ها، باید به ریشه‌های تاریخی نگاه غرب به جهان غیرغرب نگریست. کمک‌های “انسان‌دوستانه” غرب، در واقع روبندی برای چپاول و دزدی از جهان غیرغرب بوده‌اند.

ریشه‌ی این فریب به سده‌ی نوزدهم بازمی‌گردد، زمانی که پادشاه بلژیک، لئوپولد دوم، با شعار “تمدن و آزادی”، بیشتر بخش‌های کنگو را از آن خود و طبقه‌ی فرمانروای بلژیک کرد. او “انجمن بین‌المللی آفریقا” را بنیان نهاد، سازمانی که با رونمای انسانی، پوششی برای دستیابی به سرچشمه‌های طبیعی بود. بیش از ۴۵۰ پیمان با رهبران بومی امضا شد. این رهبران درونمایه‌ی سندها را درک نمی‌کردند، و بدین‌گونه سرزمین و دارایی‌شان را به دزدان بلژیکی واگذار کردند. نتیجه، بنیان‌گذاری “دولت آزاد کنگو” بود – نامی فریبنده بر حکومتی خون‌آشام که به کشتار میلیون‌ها آفریقایی انجامید.

در همین دوره، خیزابی از کشیشان و آوازه‌گران مسیحی اروپایی برای شست‌وشوی مغزی به سراسر آفریقا سرازیر شد. آنان با شعار “تمدن و ایمان”، فرمانبرداری را به آفریقاییان یاد دادند. خود لئوپولد در نامه‌ای به کشیشان نوشت: “کار شما این است که نگذارید بومیان دریابند چه سرمایه‌ای زیر پایشان نهفته است و به کودکان بیاموزید که در برابر کشیش سربزیر و سرسپرده باشند.”

مدرسه‌های وابسته به این نهادهای مسیحی، با پشتیبانی مالی قدرت‌های استعماری مانند بریتانیا، جوانان آفریقایی را بر پایه‌ی ارزش‌های اروپایی پرورش می‌دادند تا “فرمان برند و پرسش نکنند”. این “ماموریت تمدن‌سازی” در واقع برنامه‌ای برای چیرگی فرهنگی و هموار کردن راه چپاول اقتصادی بود.

همان‌گونه که اسقف بزرگ آفریقای جنوبی دزموند توتو به زبانی گزنده و ماندگار گفته است: “هنگامی که آوازه‌گران مسیحی آمدند، آنان کتاب مقدس داشتند و ما سرزمین را؛ گفتند بیایید نماز بخوانیم. هنگامی که چشمان خود را گشودیم، ما کتاب مقدس داشتیم و آنان سرزمین را.”

این پیشینه‌ی تاریخی به ما می‌فهماند که چرا بسیاری از کشورهای آفریقایی و جهان جنوب، امروز به چشم تردید به “کمک‌ها” و “ارزش‌های” غرب می‌نگرند و چرا گرایش به سوی چین و روسیه – با این که آن‌ها هم منافع خود را دنبال می‌کنند، اما بار استعماری ندارند – برای آنان کشش دارد. این یک بازاندیشی بنیادین در روابط بین‌الملل است که ریشه در زخم‌های کهن تاریخی دارد.

آوازه‌گران مسیحی در پوشش “گسترش دین” و “آموزش”، بنیادهای فرهنگی و هویتی سرزمین‌های آفریقا و آمریکای لاتین را نشانه رفتند. آنان زبان‌های بومی را “بیابانی” خواندند و آیین‌های کهن را از میان بردند. در این راه، به خوارشماری سامانمند مردمان بومی پرداختند و خودبرترانگاری غربی را جایگزین آن نمودند.

در آمریکای لاتین، کلیسا دست در دست استعمارگران اسپانیایی و پرتغالی، به بهانه‌ی “دین‌پراکنی” به بهره‌کشی ددمنشانه‌ی بومیان پرداخت. میلیون‌ها سرخپوست در کشتزارها و معدن‌های زیر مدیریت مسیحیان جان باختند.

آموزشگاه‌های دینی که در سراسر آفریقا و آمریکای لاتین برپا شد، ابزاری برای جدا کردن کودکان از خانواده‌ها و فرهنگشان شد. در این آموزشگاه‌ها، کودکان با آموزش‌های خوارکننده، از هویت راستین خود بیگانه شده و در برابر استعمارگران فرمانبردار بار می‌آمدند.

آوازه‌گران مسیحی با سودجویی از باورهای دینی، به دزدی سامانیافته سرچشمه‌های طبیعی دست زدند. آنان در برابر “پشتیبانی‌های انسان‌دوستانه”، زمین‌های بارور و ماده‌های ارزشمند را به چنگ آورده و دارایی‌های مردم را به نام کلیسا درآوردند.

این همکاری نهادهای دینی با استعمارگران، به نابودی نژادی فرهنگی و فیزیکی در مقیاس بزرگ انجامید. امروز نیز جای پای ژرف این ددمنشی‌ها در ساختار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آفریقا و آمریکای لاتین به روشنی دیده می‌شود.

آموزه مونرو، “آمریکا برای آمریکاییان”

هنگامی که قدرت‌های پیشین شاهد شکل‌گیری آرام جهان چندقطبی هستند، برخی از بازیگران کهن در تلاش برای بازگرداندن نظم پیشین می‌باشند. نمونه روشن این پدیده، بازسازی آموزه مونرو از سوی ایالات متحده در چارچوب “جنگ با مواد مخدر” در آمریکای لاتین است.

راهبرد کلان (دکترین) مونرو در سال ۱۸۲۳ با شعار “آمریکا برای آمریکاییان” برنامه‌ریزی شد و برای چیرگی ایالات متحده بر قاره آمریکا به کار برده شد. این راهبرد در دو سده گذشته، با بهانه‌های گوناگونی از “نبرد با کمونیسم” تا “جنگ با مواد مخدر” بازآفرینی شده است.

در پایان سال ۲۰۲۵، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با “کارزار علیه باندهای تروریستی مواد مخدر”، کنش‌های نظامی گسترده‌ای را در دریای کارائیب و علیه ونزوئلا آغاز کرد.

پشت این شعارهای امنیتی، هدفی راهبردی نهفته است: بازگرداندن سرکردگی آمریکا و اعمال فشار گسترده بر دولت مستقل ونزوئلا. آمادگی ناوگان آمریکا در کارائیب با هشت ناو جنگی، یک زیردریایی هسته‌ای و هزاران سرباز، اگرچه در پوشش “مبارزه با مواد مخدر” انجام می‌گیرد، اما در واقع تلاشی است برای نبرد با رقیبان جهانی مانند چین و روسیه در آمریکای لاتین و خاموش کردن فریاد آزادی‌خواهانه مردم آمریکای لاتین.

راهبرد کلان مونرو در اصل پیامی هشدارآمیز به قدرت‌های اروپایی بود که آمریکای لاتین قلمرو یکه‌تازی ایالات متحده است. در درازنای دو سده، این آموزه ابزاری برای واژگونی دولت‌های مستقل و دستیازی‌های بی‌شمار نظامی و اقتصادی شد. امروز، ترامپ همان منطق را در چارچوبی نوین زنده می‌کند.

برای ترامپ، بازگرداندن آموزه مونرو تنها یک راهبرد نیست، بلکه تلاشی است برای بازسازی امپراتوری یک آمریکای درمانده؛ امپراتوری‌ای که دیگر توان گسترش مرزهایش را ندارد، اما می‌خواهد جایگاه از دست رفته را بازبیابد. این برنامه، تلاشی ناامیدانه برای پاسبانی از جهان تک‌قطبی در برابر روند چندقطبی شدن جهان است.

ایالات متحده با پدیدآوری “پیمان امنیت رایانه‌ای آمریکایی”، دایره نفوذ خود را به فضای مجازی نیز کشانده است. همچنین با بایست‌های یک‌سویه علیه کشورهای منطقه که با “شرق” همکاری می‌کنند، به سرکوب اقتصادی آن‌ها روی آورده است. رویکرد واشنگتن در برابر برنامه‌های زیرساختی چین در آمریکای لاتین نیز نشان می‌دهد که دکترین مونرو اکنون رویکرد اقتصادی نیز به خود گرفته است.

پایان یک پندار: فروریزی ساختار تک‌مرکزی

برای دهه‌ها، ساختار جهانی با فرمانروایی بی‌چون‌وچرای امپریالیسم آمریکا و هم‌پیمانان غربی آن معنا می‌یافت. جهانی که با پیام «پایان تاریخ» و چیرگی سرمایه‌داری لیبرال آغاز شده بود، اکنون در گرداب بحران‌های ساختاری خود گرفتار شده است. جنگ‌های جانشینی، بحران‌های اقتصادی و افزایش نبردهای طبقاتی، دروغ «صلح آمریکایی» را آشکار ساخته‌اند.

فیودور لوکیانوف، تحلیل‌گر نامدار روس، به درستی می‌گوید که «روزگار سیاست دوستانه بزرگوارانه به پایان رسیده و زمان فشار و چانه‌زنی آشکار آغاز شده است.» این روزگار نو با بازگشت پررنگ تمدن‌ها و هویت‌های ملی به پهنه جهانی همراه است. قدرت‌هایی مانند چین و روسیه دیگر نمی‌خواهند در چهارچوب ساخته‌شده غرب رفتار کنند؛ آنان در پی شکل‌دهی یک روش بازی نوین بر پایه منافع و ارزش‌های خود هستند.

این دگرگونی تنها دربرگیرنده این دو ابرقدرت نمی‌شود. همان‌گونه که مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، به روشنی در سئول گفت: «بازرگانی و سرمایه‌گذاری آزاد بر پایه قانون لیبرالیسم از میان رفته است.» این سخن از سوی یک هم‌پیمان دیرین آمریکا، نشان‌دهنده ژرفای دگرگونی در روند رخداد است. کشورها در سراسر جهان – از کانادا گرفته تا هند و برزیل – در روند گوناگون‌سازی همکاران اقتصادی و امنیتی خود هستند تا وابستگی صددرصد به یک قطب را کاهش دهند. رویش پیمان‌هایی مانند «بریکس»، نهادهای هم‌سنگ برای ساختار غرب‌محور پدید آورده‌اند.

در زیر سه نمونه ـ که مشتی از خروارند ـ برای نشان دادن شکست کوشش‌های غرب در برابر چندقطبی شدن جهان آورده می‌شود.

یکم: جنگ اوکراین: پهنه آزمون جهان چندقطبی

جنگ اوکراین برتری جهان چندقطبی و ناتوانی ابزارهای کهنه‌ی امپریالیسم غرب را آشکار می‌سازد. نبرد اوکراین را باید آزمایشگاهی برای سنجش نظم نوین جهانی به شمار آورد. این جنگ، یک درگیری ساده نیست، بل که صحنه رویارویی دو انگاره است: انگاره امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا، و انگاره جهان چندقطبی.

غرب سال‌ها کوشید که روسیه را در این جنگ شکست دهد و به یوگسلاوی‌سازی روسیه بپردازد. روسیه‌ای که به چندین کشور کوچک، عضو ناتو و اتحادیه اروپا بخش شود، دیگر خطری برای منافع غرب ندارد و می‌توان سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی آن را به آسانی به غارت برد.

رابرت فیتسو، نخست‌وزیر اسلواکی، از دریافت یک میلیون پوند از سوی بوریس جانسون نخست‌وزیر پیشین بریتانیا، از یک شرکت جنگ‌افزارسازی پرده برداشت. او گفت که جانسون آگاهانه در هفته‌های نخست جنگ، گفت‌وگوهای آشتی در ترکیه را ناکام گذاشت. این کنش‌ها نشان می‌دهد که تصمیم‌های لندن و واشنگتن بر پایه منافع اقتصادی و نه انسانی بوده است.

از هنگام بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، عبارت “بن‌بست جنگ در اوکراین” در رسانه‌های غربی پر به کاربرده می‌شود. ترامپ راهبردی روشن دارد: آتش‌بس بر پایه مرزهای واقعی کنونی و پایان درگیری. این سیاست نشان می‌دهد که غرب در جنگي گرفتار شده که نه مي‌تواند آن را ببرد، نه پايان دهد و حتي هزينه آن را بپردازد.

این جنگ همچنین ناکامی ابزارهای دیرین امپریالیسم را نشان می‌دهد. تحریم‌ها علیه روسیه به پشتوانه همکاری‌های اقتصادی با چین و هند با ناکامی روبرو شده است. همزمان، انتقادهای فزاینده از کایا کالاس، رییس سیاست خارجی اتحادیه اروپا، نشان می‌دهد که رویکرد جنگ‌جویانه و ایدئولوژیک، حتا در درون بلوک غرب، کارایی خود را از دست داده است. هنگامی که یک دیپلمات برجسته اروپایی “بیشتر مانند سرهنگ است تا دیپلمات”، آشکار می‌شود که ابزارهای دیپلماسی کلاسیک غرب در برابر واقعیت‌های سخت ژئوپلیتیک ناکارآمد شده‌اند.

قدرت‌های استعماری هنوز به کشورهای غیرغربی با نگاهی بهره‌کشانه می‌نگرند. با این همه، جهان در فرآیند دگرگونی ژرفی است و این کشورها اکنون می‌توانند راهبرد دوری از غرب را در پیش گیرند.

دوم: ترکیه: پیروی از ناتو تا کنشگری مستقل

نمونه روشن دیگر، دگرگونی راهبردی ترکیه است. کشوری که برای دهه‌ها “پاسدار ناتو” در خاورمیانه بوده است، اکنون در پی پایه گزاری هویتی مستقل است. این گذار یک رویداد پیش آمدی نیست، بل که برآیند دسته‌ای از سازه های ساختاری است:

ناامیدی از اتحادیه اروپا به دلیل فرایند دراز و پیچیده گفت وگو برای پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا، احساس سرخوردگی و بی‌باوری ژرفی در میان نخبگان و لایه های میانی این کشور پدید آورد. آنکارا دریافت که آینده آن در گرو درهم امیزی سراسری در نهادهای غربی نیست.

پشتیبانی پایدار آمریکا از گروه‌های کرد در سوریه، از نگاه آنکارا، نادیده گرفتن منافع امنیتی ملی آن از سوی یک دوست دیرین است. رویش اقتصادی و سیاسی چین و روسیه، همراه با بازارهای بزرگ و سرچشمه های انرژی اوراسیا، گزینه‌های دلکشی را پیش روی ترکیه نهاد. همکاری‌های نظامی با روسیه، مانند خرید سامانه پدافند هوایی اس-۴۰۰ که با ناسازگاری ناتو روبرو شد، نشانه‌ی آشکاری از خواست  ترکیه برای گرفتن تصمیم های مستقل است. افزون بر این، دلبستگی به امپراتوری عثمانی، آرزوی بازیابی نقشی مستقل، و نه دنباله‌روی غرب، را نیرومند کرده است.

این دگرگونی راهبردی در سپتامبر ۲۰۲۵، هنگامی که دولت باهچلی، رهبر حزب حرکت ملی (MHP) و متحد اردوغان، پیشنهاد تشکیل یک “پیمان سه‌جانبه راهبردی” میان ترکیه، روسیه و چین را داد، به اوج نمادین خود رسید. او این پیمان را پاسخی شایسته در برابر “هم پیمانی  آمریکا-اسرائیل” خواند. این پیشنهاد نشان‌دهنده دگرگونی ژرفی در اندیشه ملی‌گرایی ترکیه بود. پان‌ترکیسم از دیرباز همواره گرایش غربی داشت. از این رو، سخن باهچلی برای هم پیمانی با مسکو و پکن، گسستی نمادین از این الگوی پیشین بود. این کنش، پیامی روشن به غرب فرستاد: ترکیه دیگر نمی خواهد که “پاسدار” آمریکا در خاورمیانه باشد، بل که خود را “کنشگر اصلی” در ساختار چندمرکزی در روند پیدایش می‌داند.

اگر چه فراموش نشود که در ترکیه، بورژوازی ستمگر با درهم‌تنیدگی ژرف با نهادهای دولتی، به دنبال انباشت سرمایه است. این الیگارشی مالی با بهره‌کشی از قانون و نهادهای دولتی، شکاف طبقاتی را ژرفا بخشیده و آزادی‌های مردمی را سخت در تنگنا گذاشته است. این سخنان بی گمان برای فشار بر ناتو و ایالات متحده هم گفته شده است، با این همه حتا گفتن این سخن گذر از مرزهای گذشته است.

سوم: الجزایر و فرانسه: نبرد تاریخی برای حافظه و استقلال

بر پایه برآوردهای تاریخی، میان نیم تا یک و نیم میلیون الجزایری، یعنی ۱۵ درصد از جمعیت آن زمان الجزایر، در هشت سال جنگ استقلال (۱۹۶۲-۱۹۵۴) جان خود را از دست دادند.

نظام استعماری فرانسه با برپایی شبکه‌ای از اردوگاه‌ها، دست کم ۳۰۰ هزار الجزایری را زندانی کرد که بسیاری از آنان زیر شکنجه‌های سیستماتیک بودند. سندهای تاریخی از شکنجه‌هایی چون شوک الکتریکی، غرق کردن و اعتراف‌گیری به زور پرده برداشته‌اند. فرانسه با انجام ۱۷ آزمایش هسته‌ای در صحرای الجزایر در سال‌های ۱۹۶۶-۱۹۶۰، ۴۰ هزار نفر را زیر پرتوهای مرگبار بیمار کرد و جای پای مرگبار آن حتا امروز دیده می‌شود.

سیاست‌های نظامی فرانسه هم چنین به آوارگی به زور بیش از ۲ میلیون الجزایری و نابودی ۴۰۰۰ روستا انجامید. افزون بر این، دست کم ۱۲ هزار رزمنده بدون دادگاه تیرباران شده و هزاران تن دیگر ناپدید شدند. سیاست‌های استعماری فرانسه، سرمایه های ملی الجزایر را به یغما برد و اقتصاد این کشور را برای سال‌ها وابسته نگه داشت. حتا پس از استقلال الجزایر، فرانسه با ابزار امنیتی خود این کشور را ناپایدار کرد.

هم اکنون، در آستانه هفتاد و یکمین سالگرد انقلاب، درگیری دیپلماتیک میان پاریس و الجزیره یکی از بدترین دوره‌های خود را سپری می‌کند. بیرون کردن دیپلمات‌ها، فروهشتن همکاری‌ها و پشتیبانی فرانسه از مراکش در باره ی صحرای غربی که از نگاه الجزایر یک تودهنی آشکار به شمار می‌رود، از نمونه های این درگیری هستند. الجزایر هم چنان خواستار یافتن حقیقت و پرداخت زیان از سوی فرانسه است، هم زمان فرانسه بیشتر دوست دارد که گذشته خود را به فراموشی بسپارد. بسیاری از سندهای کشتارها، شکنجه‌ها و آزمایش‌های هسته‌ای فرانسه در صحرای الجزایر همچنان در پشت پرده تاریک پنهان مانده اند.

سخنان مکرون درباره این که خلقی به نام “ملت الجزایر پیش از استعمار” نبوده است، خشم الجزایری ها را برانگیخت و درگیری دو کشور را به بحران کشاند. این نبرد، تنها بر سر منافع اقتصادی نیست، بل که کارزاری است برای بازپس‌گیری حافظه تاریخی و هویت ملی.

درگیری کنونی میان الجزایر و فرانسه نمونه دیگری از دگرگونی در هم سنگی قدرت در جهان چندقطبی است. الجزایر که روزگاری مستعمره فرانسه بود، اکنون با پشتوانه ی درآمدهای انرژی و گسترش دوستی با روسیه و چین، در جایگاهی قدرتمندتر خواستار “پژوهش در باره حقیقت و پرداخت زیان” از سوی فرانسه برای تبهکاری ها و آدمکشی های دوران استعمار شده است.

پیامدهای راهبردی و آینده نظم جهانی

گذار به سوی جهان چندقطبی برای بسیاری از کشورها بازکننده دروازه‌های نوینی است، ولی این به معنای برپایی “آرمان‌شهر” نیست. توان چانه‌زنی کشورها در برابر امپریالیسم افزایش یافته است، و ابزارهای دیپلماتیک و اقتصادی کشورها نیرومندتر شده است. دسترسی به بازارهای گوناگون، وابستگی به دادوستد با غرب را کاهش و امنیت اقتصادی را افزایش داده است. کشورها هم‌اکنون می‌توانند بر پایه منافع ملی خود، و نه پایبندی به غرب، تصمیم‌گیری کنند.

ولی کشورهایی که امروز در سنگر رویارویی با سروری آمریکا ایستاده‌اند، از ساختارهای اقتصادی-اجتماعی بسیار ناهمسانی برخوردارند. از سرمایه‌داری وابسته تا دولت‌های با گرایش‌های صنعت‌محور مستقل، همگی در کنار هم ایستاده‌اند. سرنوشت آینده جهان چندقطبی به برآیند نبرد طبقاتی در درون این کشورها گره خورده است.

گذار به سوی جهان چندمرکزی، آزمونی سخت برای توان درونی کشورها در نگهداری راه استقلال‌خواهی است. شمار بسیاری از این کشورها با چالش‌های درونی ژرفی روبرو هستند که پایداری این راه را دشوار می‌سازد. وابستگی اقتصادی به کشورهای پیشرفته غربی هنوز هم چون بازدارنده بنیادین برجاست. ساختارهای اقتصادی تک‌پایه و وابستگی به فرآورده‌های وارداتی، حتا با دگرگونی همکاران بازرگانی، الگوی وابستگی را بازمی‌آفریند.

کشمکش‌های درونی و شکاف‌های اجتماعی نیز توان کشورها برای دنبال کردن راهبردهای مستقل را می‌کاهد. دستگاه چرکین و آلوده ساختاری و ناتوانی نهادهای دولتی چالشی دیگر است. این ناتوانی‌ها زمینه بهره‌کشی قدرت‌های بیگانه از راه همکاری با بورژوازی بوروکراتیک در این کشورها را آماده می‌سازد.

در پایان، نبود یک چشم‌انداز پیشرفت ملی روشن و همدلی درونی پیرامون آن، جنبش هماهنگ به سوی استقلال راستین را دشوار می‌سازد. بسیاری از این کشورها در جهان کنونی دچار سردرگمی هستند.

در این شرایط، طبقه کارگر و جنبش‌های پیشرو با دوراهی پیچیده‌ای روبرو هستند. از یک سو، نمی‌توانند و نباید به سادگی زیر چتر سرمایه‌داری بومی جای خوش کنند، حتا اگر این سرمایه‌داری با امپریالیسم درگیر باشد. از سوی دیگر، نمی‌توانند از زمینه‌های پیش‌آمده برای پیشبرد نبرد طبقاتی بهره‌جویی نکنند. راه برون‌رفت در گرو سیاستی مستقل و واکاوی ویژه از هر رویداد ویژه است. جنبش کارگری باید بتواند از شکاف‌های پدیدآمده در نظام جهانی برای ژرفابخشی به نبرد خود و ساماندهی مستقل طبقاتی بهره‌برداری کند.

با این همه، در میان این چالش‌ها، یک فرصت تاریخی بی‌همتا نیز پدیدار شده است. برای نخستین بار پس از فروپاشی اتحاد شوروی، با سست شدن امپریالیسم و به چالش کشیدن رهبری بی‌رقیب غرب، این فضا به گونه‌ای واقعی برای بسیاری از کشورها فراهم شده که در جست‌وجوی راهی مستقل برای پیشرفت باشند. برگزیدن یک راه رشد غیرسرمایه‌داری و برپایه‌ی اقتصاد تولیدی مستقل، اگرچه دشوار، اما دیگر یک آرمان دست‌نیافتنی نیست. جهان چندقطبی گام گزاری در راه رشد غیرسرمایه‌داری با اقتصاد ملی و تولیدی را آسان‌تر کرده است. ولی گزینش این راه هم‌چنان بستگی به برایند نبرد طبقاتی در درون این کشورها دارد.

پایان‌سخن

تاریخ ددمنشی، کشتار، دزدی از سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، سرکوب فرهنگی و خوار کردن خلق‌ها از سوی غرب، مردم “جنوب جهانی” را از ارزش‌های فریبکارانه غربی بیزار کرده است. حتا با لایه‌های بالایی این کشورها هرگز مانند انسان‌های برابر با سپیدپوستان غرب برخورد نشده است.

فروپاشی نظم تک‌قطبی، زمینه‌ساز فضای تاریخی برای رنج‌بران جهان پدید آورده است. این دگرگونی نشان می‌دهد که امپریالیسم غرب آسیب‌پذیر است. شکل‌گیری جهان چندقطبی روندی گریزناپذیر است، اما سرانجام آن هنوز روشن نیست.

آینده نظم جهانی را دیگر نه یک اندیشه‌گاه، بل که گوناگونی تمدن‌ها و توانایی گفت‌وگوی واقع‌بینانه میان آن‌ها برنامه‌ریزی خواهد کرد. اما ما، باورمندان به سوسیالیسم، باید بر این واقعیت پای بفشاریم که این تمدن‌ها خود با ستیزهای طبقاتی ژرفی روبرو هستند.

آینده رهایی‌بخش در گرو پیکار مستقل طبقه کارگر در سراسر جهان است. ما باید همزمان با رویارویی با امپریالیسم غرب، در برابر هر شکل نوینی از چیرگی بورژوازی بومی نیز بایستیم. جهان چندقطبی بی‌تردید گامی به پیش است، اما تنها هنگامی که برایند نبرد طبقاتی به سود جنبش‌های مردمی و برابری‌خواهانه باشد، می‌توان از چندقطبی شدن جهان برای گام گزاری به راه رشد غیرسرمایه‌داری بهره‌جویی کرد. این گذار باید به برپایی نظمی جهانی بینجامد که در آن نه تنها حاکمیت ملی، که حقوق کارگران، برابری اجتماعی و دادگری محیط‌زیستی در کانون باشند.




دوری از دوگانه‌انگاری ”چپِ” «محور مقاومتی» و ”چپِ” «مردم‌یار» و پیش به سوی ”چپِ” مستقل طبقاتی

مقاله ۳۱/۱۴۰۴
۱۰ آبان ۱۴۰۴، ۱ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در دهه‌های گذشته، ”چپ“ ایران در میان موج‌های دگرگونی‌های درونی و بین‌المللی، دچار بحران هویتی و کنشی شده است. این بحران هم‌اکنون در چارچوب کشمکشی آشکار میان دو خوانش دیده می‌شود که هر یک بخشی از حقیقت را نمایندگی می‌کنند، اما هیچ‌یک به تنهایی توانایی پیش‌گزاری راهکاری فراگیر برای رهایی از شرایط کنونی را ندارد. افسوس که بخش بزرگی از کسانی که خود را ”چپ“ می‌نامند، به دوگانه‌انگاری (دوآلیسم) دچار شده‌اند و در دام ساده‌انگاری افتاده‌اند.

از یک سو، چیرگی سرمایه‌داری وابسته‌ی انگلی با روی‌ساخت ولایت فقیه، توانست بخشی از نیروهای ”چپ“ را شیفته‌ی ”نگاه به خاور“ و نبرد ”ضدامپریالیستی“ خود کند و در عمل، توانایی پیکار طبقاتی و نبرد ضدخودکامگی را در میان آن‌ها نابود کند. این گروه، با ”ضدامپریالیستی“ خواندن گرایش ضدغربی لایه‌هایی از بورژوازی انگلی، در عمل به ابزاری برای درست‌انگاری سیاست‌های سرکوب‌گرایانه و ضدکارگری حاکمیت جمهوری اسلامی دگرگون شده و از آرمان‌های بنیادین و طبقاتی ”چپ“ دوری گرفته است. از سوی دیگر، امپریالیسم توانست از ناامیدی و بی‌باوری بخش دیگر از ”چپ“ به توانایی مردم میهن ما برای نبرد علیه جمهوری اسلامی بهره بگیرد و آگاهانه به این کژاندیشی دامن بزند که امپریالیسم دشمن مردم ما نیست و ”چپ“ نیازی به نبرد ضدامپریالیستی ندارد.

این کشمکش، در واقع بازتاب گسستی است که سال‌هاست جنبش چپ ایران را فراگرفته است. سرنوشت اندوهبار ما این است که آنچه در گذشته سازمان فداییان (اکثریت) نامیده می‌شد، هم‌اکنون به دو گروه بخش شده که با یکدیگر ناسازگار هستند. گرایش برتر نگرش یکی به سیاست‌های “ضدامپریالیستی” جمهوری اسلامی نزدیک است و گرایش برتر نگرش دیگری چندان به سیاست‌های یورش‌گرانه‌ی امپریالیسم نمی‌پردازد و همکاری با راست‌های میهنی پشتیبان امپریالیسم را هم چندان ناپسند نمی‌داند.

نوشته‌های آقای مالجو و آقای امیدی در “اخبارروز” بهانه‌ای است تا با نگاهی گسترده‌تر و با ژرف‌اندیشی به کاوش بیشتری در باره‌ی دو دیدگاه ”چپِ” «محور مقاومتی» و ”چپِ” «مردم‌یار» بپردازیم. این نوشته با روش تحلیل انتقادی ـ تاریخی، با پشتوانه‌ی هم‌سنجی گفتمان‌های نظری و سیاسی دیدگاه‌های گوناگون ”چپ“ ایران، تلاش می‌کند تا پیوند دیالکتیکی میان نبرد ضدامپریالیستی و پیکار طبقاتی و نبرد ضددیکتاتوری را بازشناسی کرده و چشم‌اندازی برای بازسازی هویت مستقل و طبقاتی ”چپ“ در ایران امروز به پیش گذارد.

بازگویی کوتاه دیدگاه آقای مالجو و آقای امیدی 

آقای محمد مالجو از دیدگاه بازسازی کارکرد انتقادی ”چپ“، نگران گفتار ”چپِ” «محور مقاومتی» است. او می‌گوید که دو رویه‌ی راهبردی انقلاب ملی- مردم‌سالارانه، یعنی پیکار در راه پاسداری از استقلال کشور از یک سو، و پشتیبانی از آزادی‌های مردم‌سالارانه و دادگری اجتماعی از سوی دیگر، در پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر هستند و هیچ‌یک از این دو رویه‌ی راهبردی نباید به بهای قربانی کردن رویه‌ی دیگر پیش برده شود.

مالجو به درستی می‌گوید که بخشی از نیروهایی که خود را هوادار خط “ضدامپریالیستی” رژیم می‌دانند، در عمل نقد دستگاه‌های قدرت درون‌مرزی را کنار گذاشته‌اند و به درست‌انگاری سیاست‌های خودکامه پرداخته‌اند.

نکته‌ی مهم در دیدگاه مالجو این است که او خطر دگرگونی پاسداری از ملت به پاسداری از نظام را برجسته می‌سازد. مالجو به درستی هشدار می‌دهد اگر ”چپ“ در برابر پایمال شدن حقوق بنیادین مردم از سوی حکومت خودی خاموشی گزیند، هر اندازه هم برای نبرد با امپریالیسم هورا بکشد، در واقع زبان قدرت را بازگویی کرده است.

او به درستی می‌گوید که جمهوری اسلامی هم در تنش‌آفرینی گناهکار است. نکته‌های پرتوان این خوانش در پافشاری بر حقوق شهروندی، آزادی، دادگری اجتماعی و نیاز به نقد حاکمیت درون‌مرزی در برابر گرایش به پذیرش هر گونه خودکامگی به بهانه‌ی “ضدامپریالیستی” بودن رژیم نهفته است.

آقای مسعود امیدی در واکنش به نوشتار آقای محمد مالجو، انگاره‌ها و چالش‌ها را از دیدگاه پایداری هسته‌ی ضدامپریالیستی ”چپ“ می‌نگرد. امیدی به درستی یادآوری می‌کند که در جهان کنونی، سرکردگی امپریالیستی تنها با ابزارهای نظامی فراهم نمی‌گیرد. او با برجسته کردن پیشینه‌ی تاریخی ملت‌ها و جنبش‌های پایداری در برابر دستیازی‌های نظامی، محاصره‌های اقتصادی، براندازی‌ها و چیرگی سرمایه‌ی جهانی، می‌گوید که پیکار با امپریالیسم هنوز چرخشگاه بنیادی سیاست‌های نیروهای پیشرو است. امپریالیسم با محاصره‌های اقتصادی، فشارهای سیاسی-دیپلماتیک، کنترل نهادهای مالی بین‌المللی، جنگ رسانه‌ای و نفوذ فرهنگی، حق حاکمیت ملی بسیاری از کشورها را لگدمال می‌کند.

از نگاه امیدی، جهان ما در روند گذر از یک جهان تک‌قطبی زیر فرماندهی انحصاری امپریالیسم به یک جهان چندقطبی بنیادشده بر قانون و پیمان‌های بین‌المللی و ارجمندی به حق حاکمیت ملی کشورها است. امروز، گستره‌ی بزرگی از کشورهای جهان، با نظام‌های سیاسی و اقتصادی گوناگون، هر روز بیش‌تر به یکدیگر نزدیک می‌شوند و با برپایی پیمان‌های مشترک اقتصادی، سیاسی و نظامی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، توان پایداری خود را در برابر فشارها و محاصره‌های اقتصادی امپریالیسم افزایش می‌دهند.

از دیدگاه امیدی، ”چپِ“ «محور مقاومتی» با اتحاد نیروهای گوناگون دینی و غیردینی، در عمل به رویارویی با پروژه‌ی چیرگی غربی پرداخته و می‌تواند جلوگیر شرایط سراسر وابسته به نظم امپریالیستی شود. او هشدار می‌دهد که نادیده گرفتن این پایداری‌های منطقه‌ای، می‌تواند به هم‌صدایی ناخواسته با روایت‌کنندگان سیاست‌های امپریالیستی بینجامد. به این مفهوم، امیدی پدیده‌ی امپریالیسم را همچنان خط نخست رویارویی می‌بیند و از ”چپ“ می‌خواهد در این میدان صف‌آرایی کند.

نکته‌های پرتوان این خوانش در واکاوی پیشینه‌ی تاریخی دستیازی امپریالیسم، پافشاری بر حاکمیت ملی، رهایی از نگاهی تنها “درون‌میهنی” و پای‌فشاری بر حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش نهفته است.

از آن‌جایی که هیچ واکاوی طبقاتی از حاکمیت از این دو گروه دیده نمی‌شود، جای دارد که پیش از خرده‌گیری از این دو دیدگاه، کوتاه به آن بپردازیم.

تحلیل ساختار طبقاتی حاکمیت

سرشت اصلی ساختار فرمانروایی در شرایط کنونی، از دیدگاه طبقاتی، فرمانروایی خودکامگانه‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی با روی‌ساخت ولایت فقیهی است.

دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، دربرگیرنده‌ی بورژوازی دیوان‌سالار (بوروکراتیک)، بورژوازی مالی، بورژوازی بازرگانی سنتی و بورژوازی نظامی است. این لایه‌های بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی بسیار درهم‌تنیده شده‌اند، ولی با کمی چشم‌پوشی بر سیاست‌های همسو و ناسازگاری‌های خرد و کلان آن‌ها، می‌توان بورژوازی دیوان‌سالار و بورژوازی مالی را نزدیک به هم خواند و بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی سنتی را همکار هم دانست. سرمایه‌داران دیوان‌سالار و سرمایه‌داران مالی هوادار بردباری در برابر غرب و بهبود پیوند با آن هستند و سرمایه‌داران نظامی و سرمایه‌داران بازرگانی سنتی برای امتیاز گرفتن از غرب و گریز از پیامدهای تحریم، “نگاه به خاور” دارند.

از دیدگاه اقتصادی، لایه‌های بورژوازی بزرگ درون ساختار فرمانروایی، با همه‌ی ناسازگاری‌های بزرگ و کوچک، در چارچوب اقتصاد نئولیبرالیستی چیره بر کشور، منافع بسیار درهم‌تنیده‌ای دارند. همه‌ی لایه‌های گوناگون سرمایه‌داری بزرگ درون ساختار فرمانروایی، با بهره‌گیری از ابزارهای زور حکومتی، در پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالیستی دستوری از سوی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول با گام‌های شتابان و هم‌گام به پیش می‌روند.

بی‌گمان، سرشت طبقاتی ساختار فرمانروایی با شکل روبنایی قدرت سیاسی آن پیوندی تنگاتنگ دارد. نزدیک به چهار دهه، سرمایه‌داری بزرگ چیره بر ساختار فرمانروایی ایران، با کمک روی‌ساخت ولایت فقیهی خود، توانست به بهانه‌ی فشارهای بیرونی، و از راه امنیتی کردن فضای جامعه و سرکوب جنبش‌های خواستاری توده‌های مردم،  و با فرمان “رهبری” سیاست‌های بهره‌کشانه‌ی نئولیبرالیستی خود را با درهم‌آمیزی با یک اقتصاد چرکین رانتی به پیش ببرد.

این لایه‌ها با هم در چگونگی اداره‌ی کشور درگیری دارند، ولی همیشه، به‌ویژه هنگام خیزش‌های مردمی، برای “پاسداری از نظام” با هم همکاری می‌کنند. لایه‌های سرمایه‌داری بزرگ غرب‌گرای درون ساختار فرمانروایی، تا زمانی که جایگاه چیرگی‌جویانه‌ی خود را استوار نکرده‌اند، همچنان از ساختار دینی حکومت برای مشروعیت و نگهداری قدرت خود بهره خواهند برد. اما هنگامی که چیرگی آن‌ها بر همه‌ی دستگاه‌های نظام فراهم شود، می‌توان گمان کرد که این لایه‌ها با شتاب به کمرنگ کردن نقش دینی حکومت بپردازند و در راه برپایی شکل‌های کلاسیک‌تر خودکامگی سرمایه، که بخت پذیرش از سوی امپریالیسم را دارد، گام بردارند.

هم‌اکنون به دلیل جوانی جامعه‌ی ایران، پایگاه طبقاتی لایه‌های بوروکراتیک و مالی بورژوازی در میان جوانان و لایه‌های میانی هر روز در روند گسترش است. در این میان، بورژوازی نظامی و بازرگانی با شکست‌هایی که از رژیم فاشیستی بورژوازی صهیونیسم خورده‌اند و از آن‌جایی که به ناگزیر نقشی در پشتیبانی از ایستادگی مردم غزه دیگر ندارند، بخشی از پایگاه بزرگ خود در میان لایه‌های مذهبی جامعه را از دست داده‌اند و برای درگیری با لایه‌های بورژوازی رقیب، نیاز به گسترش پایگاه طبقاتی خود با به‌دام انداختن لایه‌های نوینی در تله ایدولوژیک خود دارند. برای همین، ”چپ“‌های گوناگون ضدامپریالیستی را زیر چتر خود گردهم‌آوری کرده‌اند و به آن‌ها بلندگو و میدان سخن‌گویی می‌دهند.

انتقاد از ”چپِ” «محور مقاومتی» 

” چپِ“«محور مقاومتی» با یک دوگانگی روبروست: اگر سیاست‌های ضدامپریالیستی بخشی از رژیم – که در واقع ضدغربی است نه ضدامپریالیستی – چنان پررنگ شود که نقد ساختارهای درونی و طبقاتی درون‌مرزی از سوی ” چپِ“ «محور مقاومتی» به حاشیه رانده شود، بدان گاه، ”چپ“ هم‌چون نیرویی مستقل از قدرت بومی آسیب می‌بیند و خطر هم‌پیمانی با سرمایه‌داران ضدغربی و حکومت خودکامه افزایش می‌یابد. به سخن دیگر، اگر سیاست ضدامپریالیستی از بن‌مایه‌های طبقاتی خود جدا شود و به ابزار مشروعیت‌بخشی برای حکومت دگرگون گردد، آنگاه ”چپ“ از سرشت رهایی‌بخش خود تهی می‌شود و استقلال طبقاتی خود را از دست می‌دهد.

همچنین، خاموشی درباره‌ی جایگاه طبقاتی فرماندهان بلندپایه‌ی سپاه و نادیده گرفتن ویژگی عملگرایانه‌ی جمهوری اسلامی و دادوستد سرمایه‌داران بازرگانی با «خاور» برای انباشت سرمایه، از نکته‌های کم‌توان و نارسای این دیدگاه است. سودجویی «لایه‌هایی از سرمایه‌داران بزرگ» در دادوستد با «شرق»  را هیچ‌گاه نباید فراموش کرد. سرمایه‌ی تجاری برای سودورزی انگلی خود شرق و غرب نمی‌شناسد، تنها به دنبال سوداندوزی است.

این دیدگاه، به جای بررسی چرایی «نگاه به شرق» که زیر فشار تحریم غرب و برای گریز از پیامدهای آن از سوی بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری انجام می‌شود، آن را دلیل «ضدامپریالیستی» بودن جمهوری اسلامی می‌داند. این دیدگاه، در سطح پدیده‌ها شناور می‌ماند و حتا از خود نمی‌پرسد که اگر «نگاه به شرق» سرشت ضدامپریالیستی دارد، پس چرا این «نگاه»  به بنیان‌گزاری یک اقتصاد ملی و تولیدی نینجامیده است و تنها در سطح دادوستد نفت، گاز، کالاهای نظامی و مصرفی مانده است.

”چپِ“ «محور مقاومتی» با این که دیدگاه درستی درباره‌ی پرخاشگری امپریالیسم دارد، ولی با کم‌بها دادن به تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی، از دیدن منافع بورژوازی نظامی در نگهداری شرایط «نه صلح-نه جنگ» در خاورمیانه ناتوان است.

هنگام بررسی دیدگاه ”چپِ“ «محور مقاومتی» با افسوس فراوان دیده می‌شود که بخشی از آنان خود را دنباله‌رو راه حزب توده ایران می‌دانند. ما در این جا با درکی وارونه و ساده‌انگارانه از سیاست‌ها و دیدگاه تاریخی این حزب روبرو هستیم. ”چپِ“ «محور مقاومتی» با تمرکز تنها بر رویه‌ی ضدامپریالیستی پیکار، از درک دیالکتیکی و فراگیری که حزب توده ایران همواره بر آن پای‌فشاری داشت، دوری گرفته است.

حزب توده ایران در سال‌های آغازین انقلاب، با درکی ژرف از پیوند ناگسستنی پیکار ضدامپریالیستی با «راه رشد غیرسرمایه‌داری» و پیکار برای دادگری اجتماعی، توانست تأثیرهای ماندگاری در قانون اساسی بر جای بگذارد. این حزب به درستی دریافت که ملی کردن بانک‌ها، صنعت‌های بزرگ و بازرگانی خارجی، پیش‌نیاز استقلال اقتصادی و دوری از وابستگی به نظام سرمایه‌داری جهانی است. بند ۴۴ قانون اساسی که بر ملی کردن بخش‌های بزرگی از اقتصاد پای می‌فشرد، نشان از درک بایستگی دوری از وابستگی اقتصادی داشت.

حزب توده ایران همواره بر پیاده کردن بندهای پیشرو قانون اساسی، به ویژه آن‌هایی که در پیوند با دادگری اجتماعی و استقلال اقتصادی با «راه رشد غیرسرمایه‌داری» بودند، پافشاری می‌کرد. این حزب نه تنها در دیدگاه تئوریک، که در میدان عمل نیز کنشگر برجسته‌ای در این راه بود. پیکار پیگیر حزب توده ایران با قانون کار واپسگرای آقای توکلی، نمادی از پایبندی عملی این حزب به حقوق کارگران و رنجبران بود. این حزب تلاش فراوان کرد که بندهای «ج» و «د» برنامه اصلاحات ارضی به سود دهقانان بی‌زمین و کم‌زمین پیاده شود، ولی شوربختانه این بندها به دستور خود ولی فقیه آن زمان، آقای خمینی، هرگز پیاده نشده‌اند.

حزب توده ایران به درستی دریافته بود که نبرد ضدامپریالیستی بدون سمت‌گیری روشن به سوی «راه رشد غیرسرمایه‌داری» از پایه ناکارآمد و بی‌معنا است. سیاست “اتحاد و انتقاد” بر پایه‌ی همین «راه رشد غیرسرمایه‌داری» برنامه‌ریزی و پیاده می‌شد. اگر ریشه‌های «راه رشد غیرسرمایه‌داری» استوار می‌شد، می‌توانست در فرارویی انقلاب از دگرگونی سیاسی به دگرگونی اقتصادی و جابجایی طبقاتی نقش برجسته‌ای داشته باشد. این درک دیالکتیکی، میراث ارزشمند حزب توده ایران است که افسوس از سوی ”چپِ“ «محور مقاومتی» نادیده گرفته می‌شود.

امروز، پس از گذشت چهار دهه از آن روزها، و با گذشت بیش از سه دهه از چیرگی سیاست‌های ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستی که با دستور نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول پیاده شده است، چگونه می‌توان از پیکار ضدامپریالیستی لایه‌ای از بورژوازی انگلی در حاکمیت سخن گفت و حتا در پشتیبانی از آن، نبرد طبقاتی را فراموش کرد؟ 

آیا می‌توان نپذیرفت که سیاست‌های اقتصادی دولت‌های گوناگون در سه دهه‌ی گذشته، همواره در راستای پیاده‌سازی دستورکار نئولیبرالیستی بوده است؟ آیا می‌توان نادیده گرفت که آقای خامنه‌ای، رهبر “ضدامپریالیست” «نگاه به شرق» با فرمان خود، بندهای پیشرو قانون اساسی مانند اصل ۴۴ را از سرشت پیشرو آن تهی کرده و با دستور پیاده‌سازی برنامه‌های نئولیبرالیستی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» به سود بورژوازی انگلی، راه را برای خصوصی‌سازی و واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی وابسته و رانتی باز کرده است؟

برای گریز از پاسخ‌گویی، هواداران این دیدگاه، تا بدان جا پیش رفته‌اند که کنش “بورژوازی” را از کارکرد “جمهوری اسلامی” جدا می‌کنند. به گفته آنان، اقتصاد ضدکارگری و نئولیبرالیستی در ایران از سوی بورژوازی ددمنش پیاده‌ می‌شود و نه از سوی جمهوری اسلامی “پاک و بی‌گناه”! انگار جمهوری اسلامی پوسته‌ی تهی از درون‌مایه است و در آن طبقه‌ای نیست و به همین دلیل نبرد طبقاتی هم در آن نیست.

”چپِ“ «محور مقاومتی» با وارونه‌خوانی سیاست حزب توده ایران، از نقد ساختارهای بهره‌کشانه‌ی جمهوری اسلامی سرمایه‌داری گریز می‌کند و ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به حاکمیت شده است. پیکار با امپریالیسم، تنها در چارچوب سیاست‌های اقتصادی غیرسرمایه‌داری معنا دارد و با پیکار برای مردم‌سالاری، دادگری اجتماعی و حقوق کارگران و رنجبران درهم تنیده است. این درک دیالکتیکی همان چیزی است که حزب توده ایران در نوشتارهای تاریخی خود بر آن پای می‌فشرد. حزب توده ایران در روزنامه‌ی مردم شماره‌ی ۳۳ سال ۱۳۵۸ می‌نویسد:

میان مبارزه علیه امپریالیست و مبارزه برای حقوق و آزادی های دموکراتیک پیوندی ناگسستنی وجود دارد. […]. این دو مبارزه دو روی یک مدال هستند و نمی‌توان یکی را بدون دیگری به نتیجه رساند.”

به زبانی دیگر، نمی‌توان ضدآزادی، ضددگراندیش، ضدزن، ضدکارگر بود و اقتصاد رانتی و وابسته و نئولیبرالیستی داشت و هم زمان خود را ضدامپریالیست خواند. ما نیازمند باززایی آن درک دیالکتیکی هستیم که هم‌زمان هم با امپریالیسم می‌ستیزد و هم با ساختارهای بهره‌کشانه درون‌مرزی. تنها از این راه می‌توان به آرمان‌های اصیل ”چپ” وفادار ماند و راهی برای رهایی راستین توده‌های رنج گشود.

”چپ“ ناب نمی‌تواند در برابر سیاست‌های نئولیبرالیستی که زندگی مردم را نابود می‌کند خاموشی برگزیند، حتا اگر سیاست‌های حاکمیت با شعارهای راستین ضدامپریالیستی آذین‌بندی شود. به همان اندازه، نمی‌تواند پیکار با امپریالیسم را به فراموشی سپرد، چرا که بدون رهایی از چیرگی امپریالیسم، دستیابی به آزادی راستین شدنی نیست.

نکته‌ی دیگر در نقد خوانش ”چپِ” «محور مقاومتی»، کم‌ارزش‌شمردن نبرد آزادی‌خواهانه است. ما دیدیم که ”چپِ” «محور مقاومتی» در واکاوی‌ها، جنبشی به بزرگی «زن، زندگی، آزادی» ناکام بوده است و حتا برخی از آن‌ها این جنبش را یک تلاش برای «انقلاب رنگی» خوانده‌اند.

امید ”چپِ” «محور مقاومتی» برای نشان دادن راه درست و مردمی و ضدامپریالیستی به بورژوازی نظامی، یک پنداری بیش نیست. تاریخ پیکار مردمی به روشنی نشان داده است که تنها با فشار سازمان‌یافته و بسیج طبقاتی از پایین، از سوی طبقه کارگر و رنجبران آگاه است که می‌توان بورژوازی را به پس‌نشینی و پذیرش خواست‌های برحق مردم برای دوری از سیاست‌های نئولیبرالیستی واداشت.

”چپِ” «محور مقاومتی» که حزبی آزاد ندارد و پایگاهی هم میان کارگران و رنجبران میهن ما ندارد، چگونه می‌تواند در یک همکاری برابر با بزرگترین و نیرومندترین لایه‌ی بورژوازی خاورمیانه گام بگذارد و حتا راه درست را به او نشان دهد؟ این «چپ» تنها می‌تواند بازیچه‌ی دست فریبکار این لایه از بورژوازی شود.

انتقاد از ”چپِ” «مردم‌یار»

در تحلیل گفتمان ”چپ“ کنونی ایران، یکی از نکته‌های ناهمساز، درک و برخورد با پدیده‌ی امپریالیسم است. کم‌اهمیت‌دانستن نقش امپریالیسم در ویرانی اقتصادی و اجتماعی کشورها یکی از نکته‌های نادرست در دیدگاه ”چپِ“ «مردم‌یار» است.

ما نداشتن باور آقای مالجو به مقوله‌ای به نام امپریالیسم را در گفتار زیر می‌بینیم: “اما چپ مردم‌یار در پی رهایی هموطن از دو سلطه است: سلطه‌ی خارجی و سلطه‌ی داخلی.” ایشان حتا زمانی که می‌خواهد ”چپِ“ «مردم‌یار» را برتر از ”چپِ“ «محور مقاومتی» بداند، از آوردن نام امپریالیسم خودداری می‌کند و آن را به “سلطه‌ی خارجی” فرومی‌کاهد.

نگاه کاهش‌گرایانه به این مقوله که در نوشته‌های کسانی مانند محمد مالجو دیده می‌شود، نه تنها تحلیلی نارسا از واقعیت‌های جهان کنونی به پیش می‌گذارد، بلکه راهبردهای نبرد را نیز به کژراهه می‌کشاند. این ”چپ“ به گفته‌ی خود در برابر “نیروی مهاجم خارجی” ایستادگی می‌کند، ولی از آن‌جایی که این “نیروی مهاجم خارجی” با مقوله‌ی امپریالیسم پیوند نمی‌یابد، فرای یورش جنگی، شیوه‌های دیگر چیرگی و زورگویی امپریالیسم را نمی‌بیند.

افزون بر آقای مالجو، آقایان دیگری هم مانند آقای نگهدار و آقای فتاپور – که آن‌ها را هم می‌توان بخشی از ”چپِ“ «مردم‌یار» خواند – چالشی با امپریالیسم ندارند و از آن نام نمی‌برند. کاری به این نداریم که پند آقای نگهدار به جمهوری اسلامی برای پیوستن به پیمان ابراهیم و پند آقای فتاپور به جمهوری اسلامی برای پذیرش شرایط زورمندانه‌ی آمریکا چه تاثیری بر سیاست برون‌مرزی جمهوری اسلامی دارد. نکته‌ی برجسته این است که این سخنان نشانگر این است که ”چپِ“ «مردم‌یار» نه تنها باوری به نبرد با امپریالیسم ندارد، بلکه با پذیرش زورگویی آن هم چالشی ندارد

امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا در سه دهه‌ی گذشته، کارنامه‌ای از جنگ، ویرانی و کشتار بر جای گذاشته است که هر انسان آزاده‌ای را به خشم می‌آورد. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، نظام سرمایه‌داری جهانی به رهبری آمریکا، با این پندار که “پایان تاریخ” فرا رسیده است، به راهبرد پرخاشگری روی آورد.

جنگ نخست خلیج فارس در ۱۹۹۱، محاصره‌ی اقتصادی و مرگِ بیش از نیم میلیون کودک عراقی، یورش به یوگسلاوی در ۱۹۹۹، به‌دست‌گیری فرماندهی افغانستان در ۲۰۰۱ با شعارِ “نبرد با تروریسم”، دست‌یازی به عراق در ۲۰۰۳ بر پایه‌ی دروغ‌های آشکار درباره‌ی جنگ‌افزارهای کشتار جمعی، بمب‌باران لیبی در ۲۰۱۱ از سوی ناتو به رهبری آمریکا و فرانسه، که این کشور را به هرج‌ومرج کشاند و بازار برده‌داری نوین را در آن‌جا برپا کرد، بخش کوچکی از پرخاشگری آشکار امپریالیسم است. هم‌اکنون جهان بیننده‌ی یکی از ددمنشانه‌ترین کشتارهای دو سده‌ی تاریخ جهان در نوار غزه است. رژیم فاشیستی بورژوازی صهیونیسم با پشتیبانی سراسری و بی‌چون‌وچرای امپریالیسم غرب به رهبری آمریکا، نه تنها چشم بر این کشتار بسته است، بلکه با فرستادن جنگ‌افزار و پشتیبانی اقتصادی و سیاسی خود در این کشتار دست دارد.

این همان “امپریالیسم” است که ”چپِ“ «مردم‌یار» بیشتر دوست دارد آن را به “سلطه‌ی خارجی” کاهش دهد. جهان‌خواری آمریکا هم‌اکنون شمشیر برای یورش به ونزوئلا تیز می‌کند، که نشان‌دهنده‌ی تلاش آمریکا برای نگه‌داشت برتری‌جویی خود به هر بهایی است.

دست‌کم‌گرفتنِ نقشِ امپریالیسم در ویرانیِ اقتصادی و اجتماعیِ کشورها، همان لغزشی است که مالجو و دوستانش انجام می‌دهند. برنامه‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، که خواستارِ خصوصی‌سازی، آزادسازیِ بازار و کاهشِ هزینه‌های اجتماعی شده‌اند، اقتصادِ ده‌ها کشورِ “جنوب جهانی” را نابود کرده‌اند. در ایران نیز، فشارهای ستمگرانه‌ی آمریکا که به‌گفته‌ی کارگزارانِ خودِ این کشور، هدفشان “سخت کردنِ زندگی برای مردمِ ایران” است، آسیب‌های سنگینی بر زندگی و آسایش مردم زده است. این فشارها که با حقوقِ بشر هم‌خوانی ندارد، دسترسی به دارو، ابزارِ درمانی و کالاهای پایه را کم کرده‌اند.

با کنار گذاشتنِ مفهومِ امپریالیسم، پیکارِ ضداستعماری و ضدجهان‌خواری به گوشه رانده می‌شود؛ آن هم هنگامی که تاریخ نشان داده است بدونِ پیکار با امپریالیسم، دست‌یافتن به آزادی و مردم‌سالاریِ پایدار در “کشورهای جنوب” شدنی نیست. از یاد نباید برد که مردم‌سالاری‌های بزرگ و توانمندی که در روند گسترش در کشورهایی مانند ایران، شیلی، اندونزی، کنگو، گواتمالا و برزیل بودند، با کودتاهای برنامه‌ریزی‌شده از سوی امپریالیسم نابود شدند. نگرشی که به مقوله‌ی امپریالیسم باور ندارد، همبستگیِ جهانیِ جنبش‌های رهایی‌بخش را سست می‌کند. هنگامی که پیکارِ خود را از زمینه‌ی جهانی‌اش جدا کنیم، از پشتیبانیِ جنبش‌های پیشروِ جهان بی‌بهره می‌مانیم.

امروز، بیش از هر زمانِ دیگر، به درکی دانش‌ورانه و عینی از امپریالیسم نیاز داریم. امپریالیسم نه یک “سلطه‌ی خارجی” انتزاعی، بلکه سامانه‌ای جهانی از چیرگی است که در آن، جهان پیشرفته‌ی غرب (متروپل)، کشورهای پیرامونی را می‌دوشد، جنگ به‌پا می‌کند و هر کوشش برای رشدِ مستقل را سرکوب می‌کند.  

”چپِ“ «مردم‌یار» فراموش می‌کند که امپریالیسم با ایرانی توانمند، مردم‌سالار و دارای اقتصادی تولیدی و ملی، هرگز کنار نخواهد آمد. این دشمنیِ امپریالیسم چندان پیوندی با چگونگیِ ساختارِ فرمانرواییِ ایران ندارد. امپریالیسم زمانی آسوده است که ایران دربست در دستِ هوادارانِ پادشاه‌خواه و مجاهدانِ او باشد و یا به چند کشور کوچک و کم توان بخش شود. امپریالیسم هیچ‌گاه با ”چپِ“ «مردم‌یار» آقای مالجو – اگر این ”چپ“ پایه‌گذارِ اقتصادی تولیدی و ملی باشد – دوستی نخواهد کرد؛ همان‌گونه که با ونزوئلا، با همه‌ی نرمشِ دستگاهِ فرماندهی‌اش در برابرِ امپریالیسم، کنار نیامده است. یادآوری شود که ونزوئلا هیچ نیروهای جانشینی و جنگی در هیچ‌کجای جهان ندارد و در هیچ‌کجای جهان نیز تنش‌آفرینی نکرده است.

همان‌گونه که می‌بینیم، بی‌باوری ”چپِ“ «مردم‌یار» به مقوله‌ی امپریالیسم و نداشتن درکی درست از جهانی که به سوی چندقطبی می‌رود، باد به بادبان ”چپِ“ «محور مقاومتی» انداخته است. اگر ما گرفتار دوالیسم (دوگانه‌انگاری) نبودیم و میان نبرد ضدامپریالیستی و نبرد طبقاتی علیه بورژوازی درون‌مرزی و روبنای ولایی آن پیوند دیالکتیکی را می‌دیدیم، کار به اینجا نمی‌رسید و ما درگیر یک جنگ ساختگی برای گزینش میان نبرد ضدامپریالیستی و نبرد طبقاتی و نبرد ضددیکتاتوری نمی‌شدیم. 

افزون بر این، ”چپِ“ «مردم‌یار» فراموش می‌کند که رهایی راستین از راه دگرگونی ساختار بهره‌کشانه‌ی تولید و بالا بردن توان سیاسیِ طبقه‌ی کارگر به‌دست‌آمدنی است. پیش‌آمدی نیست که آقای مالجو هنگام واکاوی حاکمیت جمهوری اسلامی از خط نخست تا پایان، با کاربرد واژه‌هایی مانند “ستم داخلی”، “حکومت‌های نظامی‌گرا و ایدئولوژیک”، “اقتدار حاکم”، “تقابل‌گرایانِ حاکمیت”، “ماشین نظامی حکومت”، “اقتدار داخلی” به بررسی روی‌ساخت جمهوری اسلامی می‌پردازد و از نظام ددمنشانه‌ی سرمایه‌داری فرمانروا بر جمهوری اسلامی چیزی نمی‌نویسد. هنگام ایستادگی در برابر این رژیم هم، برجسته‌ترین کار این بخش ”چپ“، “همبستگی مدنی و کمک‌های مردمی و حتا مشارکت در مقاومت ملی” خوانده می‌شود و چیزی از سازمان‌دهی و بسیج کارگران بر ضد نظام اقتصادی سرمایه‌داری گفته نمی‌شود.   

شوربختانه می‌بینیم که انتقادها و خرده‌گیری‌های ”چپِ“ «مردم‌یار» از حاکمیت جمهوری اسلامی، از سطح انتقادهای لیبرال‌های غرب‌گرا مانند آقای زیدآبادی، خانم فائزه هاشمی و آقای زیباکلام بالاتر نمی‌رود. این حقیقت، این تردید را می‌آفریند که ”چپِ“ «مردم‌یار» هم‌گامی با لایه‌های بورژوازی انگلی، مانند بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی در حاکمیت جمهوری اسلامی را زشت نمی‌داند. برای همین، ”چپِ“ «مردم‌یار» در پایان با این که ”چپِ“ «محور مقاومتی» را برای ایستادن زیر چتر بخشی از حاکمیت سرزنش می‌کند، خود با لایه‌های دیگر همین بورژوازی انگلی در حاکمیت مرزبندی روشنی انجام نمی‌دهد.

چه باید کرد؟

درگیری میان امیدی و مالجو نشان می‌دهد که بخش‌کردنِ ”چپ“ به دو پاره‌ی جداگانه، ساختگی و ناکارآمد است. هر دو سویِ این چالش تا هنگامی که به منطقِ دیالکتیکیِ پیوندِ ستم طبقاتی و خودکامگیِ درون‌مرزی و پرخاشگری امپریالیسم نپردازند، دچار کاستی‌های ژرف خواهند بود.

سیاست درستی که “چپ” باید برگزیند، سیاست مستقل طبقاتی است، که از یک‌سو با پرخاشگری امپریالیستی و از سوی دیگر با ساختارهای طبقاتی و ستمگر درونی می‌ستیزد. “چپی” که یک خط مستقل طبقاتی دارد، با برپایی یک اقتصاد تولیدی و ملی، نبرد ضدامپریالیستی را از درون مرزهای خود آغاز می‌کند و نه با تنش‌آفرینی که فراهم‌کننده‌ی منافع یک لایه بورژوازی انگلی است.

در شرایط کنونی، راه ”چپ“ی که با استقلال طبقاتی گام در راه نبرد می‌گذارد، می‌تواند چارچوبی برای همگرایی نیروهای پیشرو فراهم آورد که از یک‌سو در برابر فشارهای امپریالیستی ایستادگی می‌کنند و از سوی دیگر برای برچیدن ساختارهای طبقاتی ستمگرانه و روی‌ساخت ناعادلانه درونی پیکار می‌کنند. این همان درک دیالکتیکی است که برای رهایی راستین مردم ایران بایسته است.

تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که این دو، در پیوندی پیچیده با یکدیگر هستند: دولت‌های فرمانروای پرخاشگر و زورگو، از بهانه‌ی خطر بیرونی برای سرکوبِ خیزش‌های درونی بهره می‌برند و در سوی دیگر، قدرت‌های امپریالیستی از بودنِ این دولت‌ها برای درست‌انگاری دست‌یازی و یورش خود سود می‌جویند. ازاین‌رو، پیکاری که در پیِ زدودنِ تنها یکی از این دو قطب، بی‌آن‌که سازوکارهای پیوندی میان آن‌ها را دریابد، باشد، سرانجامی سوای شکست ندارد.

”چپ“ مستقل خواهان واژگونی همه‌ی لایه‌های بورژوازی انگلی و درپیش‌گیری یک اقتصاد ملی و تولیدی است. ”چپ“ مستقل طبقاتی نمی‌پذیرد که سیاست ضدامپریالیستی به تسبیحی برای پاک‌نماییِ فرمان‌روایان بورژوازی در حاکمیت جمهوری اسلامی دگرگون شود، یا خواسته‌های آزادی و عدالت اجتماعی قربانی منافعِ لایه‌های بورژوازی “ضدغربی” گردد. با تحلیل مشخص از شرایط مشخص کنونی در کشور ما باید گفت که نبرد ضدامپریالیستی بدون نبرد با خط اقتصادی نئولیبرالیستی همه‌ی حاکمیت جمهوری اسلامی بی‌معنا است. و نبرد طبقاتی علیه بورژوازی انگلی را نمی‌توان با پریشان‌گویی درباره‌ی این که بورژوازی بهره‌کش است و نه جمهوری اسلامی، فراموش کرد. ”چپ“ مستقل با هر سامانه‌ای که منافع کارگران و توده‌ها را پایمال کند، درگیر می‌شود.

راهِ ”چپ“ مستقل طبقاتی از آن‌رو خردمندانه و بایسته است که هم استقلالِ اندیشگی و کنش‌گرانه‌ی ”چپ“ در نبرد طبقاتی درون‌مرزی را نگاه می‌دارد، هم پیکار با امپریالیسم را بی‌مایه نمی‌شمارد، بلکه آن را در چارچوبِ برنامه‌ای طبقاتی و ملی بازمی‌سنجد.

از دلِ این واکاویِ انتقادی می‌توان راهِ ”چپ“ مستقل طبقاتی را چنین بازشناخت: ”چپ“ی که زیر چتر هیچ لایه‌ی بورژوازی در درون مرزها نمی‌ایستد؛ ”چپ“ی که چشم‌داشت یاری از هیچ نیروی امپریالیستی ندارد؛ بلکه ”چپ“ی است که پیکارِ ضدامپریالیستی را با پیکارِ ضدسرمایه‌داری و ضدخودکامگیِ درونی درهم‌می‌تند، و با هیچ‌کس هم‌پیمان نمی‌شود مگر با طبقه‌ی کارگر و دیگر رنجبران سازمان‌یافته و لایه‌های میانی زیر رهبری دیگر نیروهای پیشرو.

راهِ اندیشه‌ایِ ”چپ“ مستقل نیازمندِ برنامه‌ریزی راهبردهای کلان است. ”چپ“ مستقل باید با پیش‌گزاری برنامه‌ای روشن نشان دهد که می‌خواهد پس از دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی و نابودی شبکه‌های رانت‌خواری، با درهم‌آمیزی سیاست‌های اقتصاد تولیدی و مستقل بر پایه‌ی مردم‌سالاریِ اقتصادی، پشتیبانی گسترده از تولید ملیِ راهبردی، آسان‌سازیِ برپایی تعاون‌ها و تعاونی‌های کارگری، پشتیبانی از بخش خصوصی تولیدگر، تامین اجتماعی فراگیر و کنترل بر روند سرمایه و مالکیتِ همگانی بخش‌های کلیدی اقتصاد، نظامی آزاد و دور از راه رشد سرمایه‌داری برپا کند. پشتیبانی ”چپ“ مستقل از آزادی سخن، آزادی دگراندیشی و دگرباشی، حق برپایی سندیکا، آزادی‌پوشی زنان و برابری دستمزد آن‌ها با مردان، بودجه‌ی برابر دولتی برای خلق‌های غیرفارس، آزادی گردهمایی و حقوق شهروندی بدون چون‌وچرا، حتا در روزگارهای بحرانی، بایسته است.

پایان‌سخن

ریشه‌ی بحران کنونی ”چپ“ ایران را باید در به‌دام‌افتادن دوگانه‌سازی‌های ساختگی یافت. این دوآلیسم این خطر را می‌آفریند که هر دو بخش نام‌برده از سوی آقای مالجو (”چپِ” «محور مقاومتی» و ”چپِ” «مردم‌یار») زیر چتر لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی بایستند و بدین‌گونه بازیچه‌ی دست این لایه‌ها در نبرد با یکدیگر شوند.

”چپ“ راستین باید هم‌زمان در سه جبهه پیکار کند: ضد امپریالیسم، ضدسرمایه‌داری نئولیبرالیستی، و ضد خودکامگی‌ای که رنگ‌وبوی دینی دارد. راه درست ”چپ“، استقلال طبقاتی است که از یک‌سو با امپریالیسم و سرمایه‌داری جهانی می‌ستیزد و از سوی دیگر با ساختارهای بهره‌کشانه و خودکامه‌ی درون‌مرزی. این راه، نه در پیوند با بورژوازی “ضدغربی” حاکم است و نه چشم‌به‌راه یاری نیروهای امپریالیستی دارد. این ”چپ“ خواهان تنش‌زدایی با همسایگان و خواهان دادوستد اقتصادی برابر و دادگر با همه‌ی کشورهای جهان است.

تنها از این راه می‌توان به آرمان‌های اصیل ”چپ“ وفادار ماند و راه رهایی راستین توده‌های رنج را گشود.

نوشته‌های کمکی

چپِ محورِ مقاومتی، زخمِ چپ بر چهرۀ چپ؛ و دو راهیِ چپ در زمانۀ خطر: با مردم یا در کنار قدرت؟ – محمد مالجو

نقد «چپ محور مقاومتی» از کدام منظر؟! – مسعود امیدی




سرنوشت انقلاب بولیواری در آستانه آزمون؛ سیاست نئولیبرالیستی در درون و خطر یورش جنگی از برون

مقاله ۳۰/۱۴۰۴
۳ آبان ۱۴۰۴، ۲۵ اکتبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

جمهوری بولیواری ونزوئلا، که به پاسداشت سیمون بولیوار، رهبر آزادی‌بخش آمریکای جنوبی، این‌گونه نامیده شده، در سال ۱۸۳۰ مستقل شد و اکنون پس از نزدیک به دو سده، در آستانه نبردی سخت و سرنوشت‌ساز جای گرفته است.

رویکرد ستیزه‌جویانه ایالات متحده در برابر این کشور، پدیده‌ای تازه نیست. در دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان، سیاست “درماندگی‌سازی” “strategy of weakening” برای به‌زانو درآوردن جنبش‌های چپ در آمریکای لاتین، از میان آن ها ونزوئلا، پیاده شد. این روند در دوره جورج دبلیو بوش با پشتیبانی آشکار از کوشش‌های براندازی علیه هوگو چاوز در سال ۲۰۰۲ به اوج خود رسید.

با به قدرت رسیدن دونالد ترامپ در کاخ سفید، این رویکرد تازشگرانه شتاب و افزایش تازه‌ای یافت. دولت ترامپ در دوره نخست خود، با بهره‌گیری از بهانه‌هایی مانند پیکار با باندهای مواد مخدر و کوچندگان غیرقانونی، فشار به ونزوئلا را افزایش داد. در حقیقت، آمریکایی‌ها دیرزمانی است که چشم به سرچشمه‌های سرشار نفتی ونزوئلا دوخته‌اند و اکنون در دوره ترامپ، خطر رویارویی نظامی، واقعی‌تر از هر زمان دیگر به چشم می‌خورد.

این نوشتار با بررسی ژرفِ رویدادهای تازه ونزوئلا، از فشارهای همه‌سویه اقتصادی و نظامی ایالات متحده تا نقش ابزاری جایزه نوبل صلح در پیشبرد سیاست‌های منطقه‌ای، به واکاوی ریزبینانه ریشه‌ها و پهنه‌های تنش‌های سیاسی و اقتصادی میان کاراکاس و واشنگتن می‌پردازد.

نگارنده می‌کوشد نشان دهد چگونه آمیزه‌ای از انگیزه‌های اقتصادی، راهبردهای سیاسی و بازی‌های پیچیده بین‌المللی، در کنار شکاف‌های درونی ونزوئلا، به شکل‌گیری و گسترش بحران کنونی انجامیده است.

همچنین، این نوشته کنش‌ها و واکنش‌های درون‌مرزی ونزوئلا، مانند سیاست نئولیبرالیستی اقتصادی دولت مادورو، خاموش کردن صدای دگراندیشان، مانند حزب کمونیست را زیر ریزبین برده و تأثیر آن‌ها بر پایداری ملی و امنیت این کشور را واکاوی می‌کند.

نقشه امریکا برای جهان

از زمان به قدرت رسیدن دونالد ترامپ در آغاز سال میلادی در ایالات متحده، این کشور کوشیده است تا با بهره‌گیری از باج‌های بازرگانی زیر نام بهابندها (تعرفه‌ها)، پیمان‌های بازرگانی، درخواست برای سرمایه‌گذاری‌های بزرگ و نوسازی صنعتی آمریکا، یک گونه جنگ اقتصادی علیه دیگر کشورهای جهان به راه اندازد.

کارشناسانی که در پی واکاوی سیاست‌های پشت‌پرده آمریکا و دگرگونی‌های آن هستند، در نگاه نخست سیاست‌های این کشور را ناسازگار و بی‌هدف می‌بینند. ولی با ژرف‌نگری بیشتر، الگوهایی روشن می‌شود.

ترس دادن‌ها و فشارهای اقتصادی آمریکا علیه دیگر کشورها، بازتاب بحران اقتصادی آن است و ریشه‌اش را باید در این حقیقت یافت که آمریکا جایگاه نزدیک به یک سده چیرگی جهانی خود را هم‌اکنون در خطر می‌بیند. دلار آمریکا بر پایه باور به توان دولت کار می‌کند و هیچ وابستگی به پشتوانه فیزیکی ندارد. ایالات متحده جایگاه بی‌همتایی در جهان پدید آورده که سرمایه این کشور را توانا ساخته تا با بهره‌گیری از دلار به چیرگی اقتصادی دست یابد. در همین زمان، کشورهای جنوب در روند گسترش شبکه‌های بازرگانی مستقل خود هستند که این روند می‌تواند در درازمدت بر دلار و اقتصاد آمریکا فشار آورد.

اقتصاد آمریکا با چالش‌هایی همچون بدهی دولتی کلان، دلاری که برای نگهداری جایگاه خود هم‌چون ارز اندوخته جهانی زیر فشار است، جایگاه پایین صنعت درونی، کمبود نیروی کار ماهر و چیرگی سرمایه مالی و سوداگرانه روبرو است. رشد صادرات این کشور بیشتر در زمینه کالاهایی مانند نفت، گاز و جنگ‌افزار متمرکز شده است. بدهی ملی آمریکا نه برآمده از کسری بازرگانی، که پیامد هزینه‌های سنگین به‌ویژه در بخش نظامی است. هم‌زمان درآمد دولت به دلیل کاستن از مالیات‌ها – کاهش مالیات دارندگان در درازای ۲۵ سال گذشته – کاهش یافته است.

اتحادیه اروپا و چین دو همکار اصلی بازرگانی آمریکا هستند. در سال ۲۰۲۳، اندازه بازرگانی کالا میان اتحادیه اروپا و آمریکا نزدیک به ۹۴۴ میلیارد دلار و با چین نزدیک به ۵۹۰ میلیارد دلار بود. در این میان، صادرات آمریکا به چین بیشتر دربرگیرنده گاز، نفت، کالاهای کشاورزی و فرآورده‌های نیمه‌ساخته است، هم‌زمان چین کالاهای صنعتی پایانی مانند خودرو و فرآورده‌های الکترونیکی به آمریکا صادر می‌کند. بخش درخوری از صنعت آمریکا به کشورهای دیگر جابجا شده و سرمایه‌داران این کشور مالکیت کارخانه‌ها در کشورهایی مانند مکزیک را در دست دارند، ولی صادرات همچنان به حساب آمریکا نوشته می‌شود. الگوهای همانندی در بازرگانی با دیگر همکاران اصلی مانند مکزیک، کانادا، ژاپن و کره جنوبی دیده می‌شود. با این ناهمسانی که در دادوستد با اتحادیه اروپا، صادرات فناوری پیشرفته آمریکا نقش برجسته‌تری دارد.

آمریکا در گام نخست، با ترس دادن به باج‌های سنگین در اندیشه نبرد با صادرات چین برآمد، اما پس از ناکامی در این راه، تمرکز خود را بر اتحادیه اروپا، ژاپن و کره جنوبی برگرداند. برای نمونه، در چارچوب پیمان تازه با اتحادیه اروپا، این اتحادیه باج بازرگانی ۱۵ درصدی و افزایش خرید نفت و گاز از آمریکا و سرمایه‌گذاری صدها میلیارد دلار در صنعت این کشور در سه سال آینده را پذیرفت.

در عمل، این باج‌ها از سوی واردکنندگان آمریکایی پرداخت می‌شود و سرانجام به افزایش بهای کالاها برای مصرف‌کنندگان، به‌ویژه طبقه کارگر، می‌انجامد. بدهی ملی و سود برآمده از آن بیشتر به جیب نهادهای مالی و پول‌داران سرازیر می‌شود، هم‌زمان بار مالیاتی بر دوش طبقه کارگر است. بدین سان، کارگران آمریکایی هزینه جنگ اقتصادی کشورشان را به دو شیوه گوناگون بر دوش می‌کشد: نخست از راه پرداخت بهای بیشتر برای کالاهای وارداتی، و دوم با مالیات‌هایی که برای پرداخت سود بدهی‌های ملی می‌پردازند.

ایالات متحده خود زیر فشارهای است و سیاست‌های جنگ اقتصادی آن بازتابی از نیازهای آنی سودورزی و جایگاه کم‌توان این کشور است. فشار بر متحدان دیرین و بستن پیمان‌های نابرابر، تلاشی برای پاسبانی از چیرگی سرمایه مالی آمریکا و خریدن زمان برای یافتن یک راه چاره به شمار می‌رود. برای همین، این رییس جمهور “صلح‌خواه” برای برون رفت از بحران‌های اقتصادی خود برای رویارویی با چین شمشیر تیز می‌کند و برای یورش نظامی به ونزوئلا برنامه‌ریزی می‌کند.

خطر یورش به ونزوئلا

ایالات متحده فشار خود بر ونزوئلا را افزایش داده است. بر پایه گزارش روزنامه نیویورک تایمز، دولت دونالد ترامپ پنهانی به سازمان سیا اجازه داده است تا در ونزوئلا کارزاری برای برکناری نیکلاس مادورو انجام دهد. این دستور پنهانی که “دستور ریاست جمهوری” نامیده می‌شود، به سازمان سیا اجازه انجام کارهای مرگبار، چه به گونه مستقل و چه با پشتیبانی نیروهای مسلح ایالات متحده در جمهوری بولیواری و منطقه کارائیب را می‌دهد.

خطر یورش نظامی در دوره نخست ریاست جمهوری ترامپ نیز در دستور کار بود، ولی سپس تمرکز او به چالش‌های درونی و همه‌گیری کووید-۱۹ جابجا شد. در دوره جو بایدن، شرایط تا اندازه‌ای آرام گرفت، اما اکنون ترامپ بار دیگر خطر یورش نظامی را زنده کرده است. بخشی از این کارها زیر نام رویارویی با کوچندگان غیرقانونی از ونزوئلا پنهان شده که برآورد می‌شود میان ۷۰۰ هزار تا یک میلیون تن از آنان در ایالات متحده به سر می‌برند.

در میان برخی هواداران جمهوری‌خواه، این اندیشه پرهوادار است که کوچندگان ونزوئلایی به گونه هدفمند به ایالات متحده فرستاده می‌شوند تا ناآرامی درونی پدید آورند. دلیل رسمی دوم برای یورش به کاراکاس، پیکار با قاچاق مواد مخدر و باندهای وابسته گفته شده است، هرچند که مافیای مواد مخدر مکزیک به دلیل نزدیکی جغرافیایی به ایالات متحده در این زمینه پیشتاز است. ایالات متحده مادورو را رئیس یک باند مواد مخدر می‌داند و می‌گوید که می‌تواند او را بازداشت کند، اما این اتهام‌ها از گواههای پذیرفتنی بی‌بهره است. وارونه آن، گزارش عضو ۱۸ سازمان اطلاعاتی ایالات متحده در آوریل ۲۰۲۵ نشان می‌دهد که فرماندهی نظامی و رهبری سیاسی ونزوئلا باندها را خطری برای امنیت کشور می‌دانند و کارهای سرکوبگرانه‌ای علیه آنها انجام داده‌اند. سازمان ملل متحد نیز در گزارش سالانه خود گفته است که تنها کمتر از پنج درصد قاچاق کوکائین از کلمبیا از راه ونزوئلا انجام می‌شود.

از آغاز سپتامبر، به گفته کارشناسان اطلاعاتی، نیروی دریایی ایالات متحده چندین کشتی ونزوئلایی را هدف گرفته که به کشته شدن دست‌کم ۲۰ تن انجامیده است. واشنگتن می‌گوید که آن کشتی‌ها برای قاچاق مواد مخدر به کار رفته‌اند، اما گواه روشنی پیش‌گزاری نکرده است. آمادگی نظامی آمریکا در دریای کارائیب رو به گسترش است و بمب‌افکن‌ها، ناوهای جنگی و ناوشکن‌ها را در بر می‌گیرد.

گزینه‌هایی مانند یورش با پهپاد و گرفتن بندرها در دست بررسی است، هم‌زمان دستیازی زمینی به دلیل گستردگی سرزمین ونزوئلا، نبود مرز زمینی و شرایط شایسته برای جنگ چریکی نادرست ارزیابی می‌شود. از آغاز سپتامبر، ایالات متحده دست‌کم به پنج قایق کوچک ونزوئلایی در آب‌های بین‌المللی یورش برده که در پی آن ۲۷ تن جان باخته‌اند. دونالد ترامپ به سازمان اطلاعات مرکزی دستور داده برنامه‌هایی برای انجام کارهای پنهانی علیه ونزوئلا در درون و بیرون از مرزهای این کشور آماده کند.

واشنگتن همزمان نیروهای نظامی خود را در آب‌ها و منطقه‌های نزدیک به کرانه‌های شمالی ونزوئلا نیرومندتر می‌کند که دربرگیرنده کشتی‌های جنگی، زیردریایی‌های دارای موشک‌های کروز دوربرد، هواپیماهای جنگنده، بمب‌افکن‌ها و تا پنج هزار سرباز نیروی دریایی آماده در کشتی‌های فرود می‌شود.

کارشناسان می‌گویند که ترامپ از جنبش‌های چپ در آمریکای لاتین بیزار است و باور دارد که دشمنانش در اروپا و درون آمریکا از این جنبش‌ها پشتیبانی می‌کنند. همچنین نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، با روسیه، ایران و چین پیوندهای نزدیک دارد. کامیابی ایالات متحده در ونزوئلا می‌تواند سرنوشت همانندی برای نیکاراگوئه یا کوبا در پی داشته باشد.

با این همه، انگیزه اصلی همچنان سودهای اقتصادی کلان است. ماریا کورینا ماچادو، از رهبران راست‌گرای ضدمادورو، پیشتر برنامه‌ای برای چیرگی آمریکا بر میدان‌های نفتی ونزوئلا پیش‌گزاری کرده بود. اگر او فرمانروایی را در ونزوئلا به دست گیرد، پیش‌بینی می‌شود که سودی برابر با ۱٫۷ تریلیون دلار در بازه ۱۵ ساله برای شرکت‌های آمریکایی به دست آید.

ونزوئلا حتی در شرایط کنونی نیز نفت به ایالات متحده می‌فرستد و بنزین و گازوئیل را به ایالت‌های جنوبی مانند می‌سی‌سی‌پی، آلاباما و لوئیزیانا روانه می‌کند. این کشور همچنین دارای اندوخته‌های فراوان گاز طبیعی، طلا، آهن و بوکسیت است.

هدف واشنگتن، برکناری مادورو و از میان بردن انقلاب بولیواری است. دلیل‌های اصلی این هدف دربرگیرنده اندوخته‌های بزرگ نفت و سرچشمه‌های معدنی ونزوئلا، برنامه راهبردی بر پایه دکترین مونرو و استراتژی امنیت ملی ایالات متحده است. هرچند یورش زمینی دشوار ارزیابی می‌شود، اما خطر یورش دریایی و هوایی همچنان بزرگ است. کاخ سفید با به‌کارگیری این ابزارها در پی شکستن اراده مردم ونزوئلا و نابودی میراث هوگو چاوز است، اما تاکنون ترس نتوانسته ونزوئلا را به سرسپردگی وادار کند.

جایزه صلح نوبل علیه ونزوئلا

ایالات متحده آمریکا با افزایش کارزار جنگی خود علیه ونزوئلا، پشتیبانی بی‌چون و چرا از گروه‌های ضددولتی راست‌گرای این کشور را همچنان دنبال می‌کند. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، سال‌هاست که نیکلاس مادورو را به همکاری با شبکه‌های قاچاق مواد مخدر متهم کرده و او را “قاچاقچی بزرگ مواد مخدر” می‌خواند. واشنگتن همچنین پاداش پیشنهادی برای دستگیری مادورو را به ۵۰ میلیون دلار افزایش داده است.

ایالات متحده همچنین کوشیده است کمیته نوبل را زیر فشار بگذارد تا جایزه صلح را به ماریا کورینا ماچادو بدهد که در دهم اکتبر به او رسید. پیشتر، مارک روبیو و دیگر سیاستمداران آمریکایی در نامه‌ای از او پشتیبانی کرده بودند. ماچادو که از نامزدی برای ریاست جمهوری ۲۰۲۴ بازمانده بود، از ایالات متحده خواسته بود که تحریم مردم گرسنه خود را بیشتر کند و از آمریکا خواست که از یورش نظامی برای دگرگونی رژیم بهره‌جویی کند.

ترامپ از پذیرش پیروزی دوباره مادورو در انتخابات ۲۰۲۴ سر باز زده و آشکارا از رقیب او پشتیبانی می‌کند. او به تازگی به ماریا کورینا ماچادو، رهبر ضددولتیان راست‌گرای ونزوئلا، برای دریافت جایزه صلح نوبل شادباش گفت و از “پشتیبانی پیشین خود از آرمان او” سخن راند.

ماریا کورینا ماچادو که در خانواده‌ای دارا و بانفوذ در کاراکاس زاده شده، نماینده اشراف سنتی ونزوئلا به شمار می‌رود. خاندان او از مالکان بزرگ صنعت فولاد کشور هستند و شرکت SIVENSA که از سوی خاندان ماچادو بنیان گذاشته شده، دهه‌هاست بر بخش بزرگی از اقتصاد ونزوئلا چیره است. این پیشینه طبقاتی نشان می‌دهد که او نماینده سودهای الیگارشی وابسته به آمریکا است.

واگذاری جایزه صلح نوبل به این رهبر راست‌گرای ضد دولت و هوادار آمریکا، پهنه‌های تازه‌ای به بحران کنونی بخشیده است. کانون نوبل با این تصمیم به کمک ایالات متحده برای آمادگی و زمینه‌چینی یورش پرداخته است. برنده تازه نوبل این جایزه را به ترامپ و “مردم رنج‌کشیده ونزوئلا” پیشکش کرد. ماچادو که از جایی ناشناخته سخن می‌گفت، از پیروزی نزدیک ضددولتیان سخن گفت و از رئیس کاخ سفید ستایش کرد و او را “هم‌پیمان اصلی مردمسالاری در آمریکای جنوبی” خواند.

با بزرگداشت رهبر هوادار آمریکا، هوادار تحریم و حتی هوادار یورش نظامی آمریکا به کشور خود، کانون نوبل بار دیگر این پرسش بنیادی را پیش کشیده که چه کسانی به هواداران جنگ و برای چه هدفی جایزه “صلح” می‌دهند.

این جایزه، نبردی درونی را به پهنه جهانی کشانده و آن را در چهارچوبی تازه جای داده است. کانون نوبل در نوشته خود نوشت که جایزه را به ماریا کورینا ماچادو “به پاس کوشش خستگی‌ناپذیرش در نبرد برای حقوق مردمی مردم ونزوئلا و پیکارش برای گذار دادگرانه و آرام از حکومت خودکامه به مردمسالاری” می‌دهد. جای شگفتی است که همان کنش‌هایی که از نگاه اسلو “پایداری آشتی‌جویانه” به شمار می‌روند، در همه جهان “کنش‌های براندازانه با پشتیبانی بیگانگان” انگاشته می‌شوند.

برای ماچادو و هوادارانش، این جایزه پذیرشی برای خط هواداری از یورش نظامی به کشور است. برای مردم جهان و دولت ونزوئلا، این نشانه‌ای از پاداش دادن غرب به کسانی است که در پوشش “پراکندن مردمسالاری” راه را برای یورش بیگانگان باز می‌کنند. هم‌زمان برای ایالات متحده، این جایزه پذیرش بین‌المللی برای سیاست‌های فشار علیه کاراکاس پدید آورده است.

ولی چرا انقلاب بزرگ بولیواری در ونزوئلا، وارونه آن چه که در کوبا رخ داده است، تا به این اندازه در برابر برنامه‌های جنگی امپریالیسم شکننده شده است؟

خط نئولیبرالیستی

دولت نیکلاس مادورو که خود را دنبال کننده خیزش بولیواری و سوسیالیسم سده‌ی بیست‌ویکم می‌دانست، در عمل از سال ۲۰۱۸ به پس به پیاده سازی سیاست‌هایی اقتصادی نئولیبرالیستی روی آورد. این دگرگونی اقتصادی- اجتماعی پیامدهایی ویرانگر برای زندگی مردم لایه های پایینی ونزوئلا داشت.

دولت در سال ۲۰۱۸ با پیاده کردن «برنامه‌ی بهبود اقتصادی»، یارانه‌ی سوخت و کالاهای پایه هایی را چشمگیر کاهش داد. بهای بنزین که سال‌ها نزدیک به رایگان بود، یک‌شبه سه‌هزار درصد افزایش یافت. این سیاست، هزینه‌ی جابه‌جایی کالا ها و بهای کالاها را افزایش داد. دولت با دادن امتیازهای ویژه به شرکت‌های خصوصی در بخش‌های نفت، معدن و ارتباطات، در عمل بخش دولتی را کم توان کرد. این کار به پیدایش انحصارهای تازه و دارا شدن گروه کوچکی از سرمایه‌داران انجامید.

دولت با گذراندن قانون‌های تازه، کمینه‌ی دستمزد را به سطحی پایین‌تر از خط تنگ دستی رساند. بر پایه‌ی آمار دانشگاه مرکزی ونزوئلا، کمینه‌ی دستمزد در سال ۲۰۲۳ تنها پانزده درصد نیازهای پایه ای یک خانواده را پوشش می‌داد. دولت در سال ۲۰۱۹ سامانه‌ی کنترل نرخ ارز را که از زمان هوگو چاوز برپا بود، کنار گذاشت و اجازه داد ارزش بولیوار در برابر دلار شناور شود. این تصمیم مایه افت ارزش پول ملی و افزایش تورم شد. به‌گزارش مرکز پژوهش‌های اجتماعی ونزوئلا، توان خرید کارگران میان سال‌های ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۳ ۸۵ درصد کاهش یافت. یک کارگر برای خرید یک کیلوگرم گوشت باید یک ماه کار کند.

سازمان ملل در گزارش سال ۲۰۲۳ خود می نویسد که ۹۴ درصد مردم ونزوئلا در تنگ‌دستی زندگی می‌کنند و ۷۶ درصد تهی دست هستند. سیاست‌های سخت‌گیرانه‌ی مالی دولت نظام درمانی ونزوئلا را درهم شکست. بنا بر گزارش جمعیت جهانی صلیب سرخ، ۷۰ درصد بیمارستان‌های ونزوئلا از دارو و ابزارهای نیازمند بی‌بهره‌اند. بیش از هفت میلیون ونزوئلایی از کشور خود برون رفتند که این بزرگ‌ترین بحران کوچ در تاریخ آمریکای لاتین است. بسیاری از آنان کارگران زبردست و دانش آموخته بودند. این سیاست‌ها مایه آن شد که طبقه کارگر و لایه های پایینی که بزرگترین پشتیبانان انقلاب بولیواری چاوز بودند از دولت روی برگردانند. در دید سنجی بنیاد داتانالیسیس در سال ۲۰۲۴، هفتاد و هشت درصد مردم گفتند سیاست‌های اقتصادی دولت زندگی آنان را دشوارتر کرده است.

مادورو و دولتش همه‌ی این درد و رنج‌ها را به گردن تحریمِ ددمنشانه‌ی امریکا می‌گذارند. اگرچه در این گفتار خُرده‌هایی از حقیقت دیده می‌شود، ولی همان‌گونه که تاریخ کوبا نشان می‌دهد، تحریم تنها دلیل این همه بدبختی‌ها نیست.

اعتراض‌های کارگری که زمانی ستون انقلاب بولیواری به‌شمار می‌رفت، اکنون به ابزاری برای اعتراض به سیاست‌های نو‌لیبرالی دولت دگرگون شده شده است. در سال ۲۰۲۳ بیش از دو هزار اعتراض کارگری در سراسر کشور رخ داد.

با از دست دادن پشتیبانی طبقه کارگر و رنج بران دولت مادورو راه نجات خود را به سرسپردگی در برابر امریکا می داند، ولی امریکا همان گونه که در برابر جمهوری اسلامی نشان داده است، تا سرسپردگی سراسری دولت مادورو سیاست فشار و جنگ خواهی خود را دنبال خواهد کرد.

نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، بارها خواست خود را برای کشش سرمایه‌گذاری شرکت‌های بیگانه از میان آنان شرکت‌های آمریکایی هم چون راهکاری برای بازسازی اقتصاد کشور و به گونه‌ای ویژه بخش نفت پیشنهاد کرده است.

بر پایه گزارش‌ها، مادورو با ایالات متحده درباره امتیازات نفتی گفت‌وگو کرده است. او در گفت‌گویی در سال ۲۰۲۵ با شبکه تله‌سور از همکاری با شرکت آمریکایی چورون سخن گفت: «هم اکنون گروه‌های کاری پدید آمده‌اند تا چورون بتواند بار دیگر کنش‌های خود را از سر گیرد.» این سخنان، خوش‌بینی دولت ونزوئلا در باره از سرگیری کارهای این شرکت بزرگ انرژی را نشان می‌دهد.

گسترش این گرایش در بخش خصوصی ایالات متحده نیز آشکار بوده است. برای نمونه، در خرداد ۲۰۲۵، سران اقتصادی ونزوئلا بر خواست کشور برای بازکردن درها به سوی شرکت‌های آمریکایی در صنعت نفت، به‌بهانه افزایش تولید، پافشاری کردند. روزنامه‌ی نیویورک تایمز گزارشی درباره‌ی برنامه ای پنهانی چاپ کرد که گفته می‌شود از سوی ونزوئلا پیشنهاد شده و پس از گفت‌وگوهای دراز از سوی واشنگتن کنار گذاشته شد. بر پایه‌ی این گزارش، کاراکاس پیشنهاد داده بود که کنترل تولید نفت و مواد معدنی را به شرکت‌های آمریکایی بسپارد و دادوستد اقتصادی با روسیه، ایران و چین را کاهش دهد. این گفته‌ها و کنش‌ها نشان‌دهنده‌ی رویکرد راهبردی و سرسپردگی گرایانه‌ی دولت مادورو است.

برای همین، حزب کمونیست ونزوئلا (PCV) از سال ۲۰۲۱ به این سو، سیاست‌های اقتصادی دولت مادورو را به گونه فزاینده‌ای «نئولیبرالیستی» و «ضدکارگری» ارزیابی کرده است. این حزب باور دارد که دولت مادورو با کاهش دستمزدها، افزایش مالیات‌های کارگران و لایه های میانی ، کاستن از یارانه‌ها و خصوصی‌سازی برخی صنعت های دولتی به منافع طبقه کارگر و رنجبران آسیب می‌زند.

در ژانویه ۲۰۲۱، حزب کمونیست ونزوئلا نوشت که پیاده سازی «برنامه‌ای نئولیبرالیستی» دولت مادورو با هدف های انقلاب بولیواری و برنامه‌های هوگو چاوز ناسازگاری دارد. این حزب همچنین از سرکوب دگراندیشان سیاسی و اتحادیه‌های کارگری انتقاد کرده و آن را نشانه‌ای از «سیاست‌های زورمندانه» دانسته است. در فوریه ۲۰۲۳، اسکار فیگرا، دبیرکل حزب کمونیست ونزوئلا، دولت مادورو را «نئولیبرالیست» و «ضدچاویستی» خواند. او همچنین هشدار داد که این سیاست‌ها شاید به «فاشیسم» هم بینجامد.

در ژوئیه ۲۰۲۵، کنگره چهاردهم حزب کمونیست ونزوئلا نوشت که ونزوئلا در روند تجربه یک «انقلاب راستین» نیست، بلکه تنها اصلاح های اجتماعی و سیاسی‌ای انجام می‌شود که الگوی سرمایه‌داری و انباشت پول را نگه می‌دارد. این حزب خواستار بازگشت به اصل های سوسیالیستی و نیرومندسازی نبرد طبقاتی در کشور شده است.

همبستگی با مردم ونزوئلا

در میانه‌های اکتبر ۲۰۲۵، موجی از همبستگی بین‌المللی در پشتیبانی از ونزوئلا و در نکوهش برنامه‌های جنگی امپریالیسم آمریکا پدیدار شد. حزب کمونیست کوبا با برگزاری راهپیمایی‌های گسترده مردمی در هاوانا، پرشورترین صدای اعتراض را علیه سیاست‌های آمریکا سرداد.

روزهای ۱۵ تا ۱۷ اکتبر، هاوانا، پایتخت کوبا، میزبان سومین گردهمایی بین‌المللی روزنامه‌های نظری، حزب‌ها و جنبش‌های چپ‌گرا بود که به پهنه‌ای برای نمایش همبستگی ضدامپریالیستی دگرگون شد. در این نشست بیش از ۱۰۰ نماینده از ۳۶ کشور جهان بودند.

روبرتو مورالس اوجدا، عضو دفتر سیاسی و دبیر کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا، در سخنان خود بر برجستگی این گونه نشست‌ها برای پیشبرد اندیشه‌های مترقی چپ، پرورش اندیشه انتقادی و هماهنگی گام‌های سیاسی پافشاری کرد و گفت: “برون رفت از افت تئوریک و بازسازی کارآمدی مارکسیسم برای درک ریشه‌های نابرابری، بهره‌کشی و استعمار، نیازی آنی است.” در ۱۷ اکتبر، کارلوس فرناندز کوزیو دومینگوئز، دستیار وزیر امور خارجه کوبا، درباره پیامدهای محاصره اقتصادی، تجاری و مالی آمریکا سخنرانی کرد. شرکت‌کنندگان در این نشست از حاکمیت ارضی ونزوئلا پشتیبانی کرده و به نکوهش برنامه‌های امپریالیسم آمریکا برای یورش نظامی به این کشور پرداخته‌اند.

هم‌زمان، نوشته‌ای به نام “دستان‌تان را از ونزوئلا دور نگه دارید” از سوی سازمان‌های کمونیست و چپ‌گرا در سطح جهان به گردش درآمد و پخش شد. این فراخوان، بخشی از یک جنبش هماهنگ جهانی بود.

شبکه بین‌المللی حزب‌های کمونیست و کارگری (IMCWP) نیز که در پلتفرم “سولیدنت” کار می‌کند، بستری را فراهم کرد تا حزب‌های کمونیست در سراسر جهان نوشته‌های همبستگی خود و پاسخ‌های هماهنگی را سازماندهی کنند.

لین جیان، سخنگوی وزارت خارجه چین گفت که چین کاربرد زور و هرگونه دست‌اندازی بیگانه در کارهای درونی ونزوئلا را نمی‌پذیرد. رسانه‌های دولتی چین خواستار پاسداشت حاکمیت ونزوئلا و قوانین جهانی شدند. در همین زمان، رسانه‌ها و نوشته‌های دولتی روسیه، مانند تاس و اسپوتنیک، با پوشش برنامه یورش سازمان سیا علیه ونزوئلا، آن را نشانه‌ای از «پرخاشگری» آمریکا دانستند. کارشناسان سیاسی روسیه به بررسی راه‌های یاری مسکو به کاراکاس برای بازدارندگی در برابر آمریکا پرداختند و بر این نکته پافشاری داشتند که کارهای واشنگتن با هنجارهای جهانی ناسازگار است.

کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل نیز کارهای آمریکا در آب‌های وابسته به ونزوئلا را ناهمخوان با منشور این سازمان دانستند.

حزب کمونیست ونزوئلا در اکتبر ۲۰۲۵ نوشته‌ای، کنش‌های نظامی تازه ایالات متحده در کارائیب را تازشی امپریالیستی خواند و هدف راستین این کنش‌ها را سست کردن حاکمیت ونزوئلا و بهره‌کشی از سرچشمه‌های طبیعی این کشور دانست. در این نوشته، پاداش ۵۰ میلیون دلاری آمریکا برای دستگیری مادورو نکوهش شد و پافشاری گردید که انگیزه اصلی، چیرگی بر اندوخته‌های نفتی است، نه پیکار با قاچاق مواد مخدر. این نوشته پشتیبانی آمریکا از چهره‌های ضددولتی راست‌گرا مانند ماریا کورینا ماچادو را نکوهش کرد.

حزب کمونیست ونزوئلا خواستار گردهم‌آیی یکپارچه مردم و نیروهای مردمی برای دفاع از حاکمیت ملی و پایمردی در برابر تازش امپریالیستی شده است.

این حزب همچنین از نیروهای چپ‌گرا و پیشرو در سراسر جهان خواسته است تا با پاسخی هم‌آهنگ، این کنش‌های امپریالیستی را نکوهش کرده و هم‌بستگی خود را با مردم ونزوئلا در دفاع از حاکمیت و حق تعیین سرنوشت اعلام کنند. حزب کمونیست ونزوئلا پیمان خود را به پیگیری هم‌بستگی با مردم ونزوئلا و هم‌پیمانان بین‌المللی برای رویارویی با خطر یورش امپریالیستی اعلام کرده و بر پایمردی در برابر تازش امپریالیستی در همه شکل‌های آن پای فشرده است.

پایان سخن

از یک سو، ایالات متحده با به کارگیری همه ابزارهای خود، از فشار اقتصادی و تهدید نظامی گرفته تا بهره جویی از نهادهایی مانند کمیته نوبل برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌هایش، بر دگرگونی رژیم در کاراکاس پای می‌فشارد. از سوی دیگر، سیاست‌های نئولیبرالیستی دولت مادورو، به فرسایش گسترده پایگاه مردمی او انجامیده است. اکنون دولت که پشتوانه توده‌ای خود را از دست داده، راهی گریزی فرای پذیرش خواست‌های ایالات متحده پیش روی خود نمی‌بیند. در چنین شرایطی، سرسپردگی در برابر فشارهای واشنگتن به‌سان تنها راه گریز از بحران جلوه داده می‌شود؛ هرچند این راه، به بهای از دست رفتن استقلال و آرمان‌های انقلاب بولیواری بینجامد.

دادن جایزه صلح نوبل به یکی از چهره‌های راست گرای ضددولت، نه تنها به کاهش تنش‌ها کمک نکرد، بلکه بر پیچیدگی‌های بحران افزود و نشان داد که چگونه مفاهیمی مانند “صلح” و “دموکراسی” می‌توانند در میدان بازی‌های سیاسی به ابزار سیاسی دگرگون شوند. در این میان، اراده مردم ونزوئلا برای دفاع از استقلال کشور و میراث انقلاب بولیواری، برجسته ترین بازدارنده در برابر یورش امپریالیسم است.

بحران کنونی ونزوئلا، فراتر از یک تنش دوسویه، آیینه‌ای از کشمکش‌های بزرگتر ژئوپلیتیک در عصر کنونی است. سرنوشت ونزوئلا تنها به آینده این کشور گره نخورده است، بلکه نتیجه این نبرد، ترازنامه‌ای از توانایی نظم نوین جهانی در ارجمندی به حق تعیین سرنوشت ملت‌ها و ایستادگی در برابر سیاست‌های زورگویانه خواهد بود. آینده نشان خواهد داد که آیا اراده یک ملت و دیپلماسی هوشمندانه می‌تواند بر فشارهای گسترده و جنگ روانی چیره شود، یا مناسبات قدرت‌محور جهانی بار دیگر سرنوشت کشوری را دگرگون خواهد زد.