پیام تاریخ به هم‌میهن کُرد: دشمنِ دشمنِ ما، دوست ما نیست؛ دفاع از میهن، دفاع از رژیم نیست.

مقاله ۵۲/۱۴۰۴
۲۰ اسفند ۱۴۰۴، ۱۱ مارس ۲۰۲۶

پیش‌گفتار 

هفته‌های آغازین جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران به روشنی نشان داد که نمایش‌نامه «براندازی» تنها از راه یورش‌های هوایی، آن‌گونه که در ونزوئلا آزموده شد، در ایران کارساز نیست. دریافت این ناکامی، واشنگتن و تل‌آویو را به سوی بهره‌گیری از گزینه‌های زمینی رانده است. در این میان، کُردها هم‌چون بزرگترین خلق بی‌دولت در خاورمیانه، بار دیگر در مرکز یک بازی بزرگ ژئوپلیتیک جای گرفته‌اند.

در هفته‌ گذشته، خبری تکان‌دهنده از رسانه‌های غربی پخش شد: دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با آقای مصطفی هجری، رئیس حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، گفت‌وگوی تلفنی داشت. هم‌زمان، کارشناسان آگاه به سی‌ان‌ان گفتند که سازمان سیا در تلاش است با جنگ‌افزار دادن به نیروهای کُرد، زمینه را برای خیزشی مردمی در ایران فراهم کند. ترامپ در گفت‌وگو با رویترز، این کنش مسلحانه را «شگفت‌انگیز» خواند و گفت: «من یکسره با آن هم‌رایم.»

اما پرسشی که در این میان ناگفته می‌ماند این است که، آیا هم‌پیمانی با قدرت‌های بزرگ برای دشمنان دولت مرکزی، تاکنون به سرانجام خوشی رسیده است؟ پاسخش را باید در ژرفای تاریخ جست.

این نوشتار می‌کوشد با سفری به تاریخ ایران باستان و جهان، الگویی آزمایش‌شده را آشکار کند: بهره‌گیری قدرت‌های بیگانه بیرونی از شهزادگان و ناخرسندان درون‌مرزی برای پیش‌برد خواست‌های کشورگشایانه. این الگو تنها در ایران باستان به کار گرفته نشده است. در جهان امروز، کُردهای سوریه زنده‌ترین نمونه از این واقعیت تلخ هستند.

امروز، کُردهای ایران در برابر همان دوراهی سرنوشت‌ساز ایستاده‌اند. از یک سو، دشمنی دیرینه با جمهوری اسلامی و سرکوب‌های پی‌درپی، زمینه‌ساز گرایش به هم‌پیمانی با هر قدرتی است که نوید پشتیبانی دهد. از دیگر سو، تجربه تاریخی نشان داده که سخنان دوستانه قدرت‌های بزرگ، هنگامی که به سود منافعشان باشد، به‌آسانی فراموش می‌شود.

این نوشته، با نگاهی به گذشته و سنجیدن آن با امروز، می‌کوشد تصویری روشن از آینده این هم‌پیمانی ترسیم کند.

در دنباله، سفری خواهیم داشت به ژرفای تاریخ؛ از کوروش کوچک هخامنشی تا پیروز ساسانی، از بهرام چوبین تا شهزادگان ایلامی، و از هیتی‌ها و مصر تا رقابت روم و ساسانی. همه این نمونه‌ها یک پیام روشن دارند: منافع دشمنان، هرگز با خوشبختی شهزادگان آواره گره نخورده است.

درس‌های تاریخ باستان

پس از مرگ داریوش دوم، کش‌مکش بر سر جانشینی میان دو پسرش، اردشیر دوم و کوروش کوچک، روی داد. کوروش برای رسیدن به تخت پادشاهی، ده‌ها هزار مزدور یونانی را به کار گرفت تا با برادرش بجنگد. این نیروها از شهرهای گوناگون یونان (آتن، آرکادی، بئوسی و…) گرد آمده بودند و اسپارت پیوندی ناراسته با این رویداد داشت. لشکرکشی کوروش به دل امپراتوری در بابل انجامید، اما با مرگ خود او در میدان نبرد پایان یافت. مزدوران یونانی پس از آن راه دشوار بازگشت به میهن را در پیش گرفتند. گزنفون در کتاب خود به روشنی نشان می‌دهد که این مزدوران نه برای آرمانی سیاسی، که تنها در پی بهره‌مندی و دستمزد بودند. آنچه برای یونانیان برجسته بود، کم‌توان کردن قدرت هخامنشی و غارت گنجینه‌های ایران بود. یونان با آشفتگی در ایران، بزرگ‌ترین رقیب خود را ناتوان کرد.

در سده پنجم میلادی، پس از مرگ یزدگرد دوم، پسرش پیروز در ستیز با برادرش هرمز شکست خورد و به هپتالیان (هیاطله)، دشمن نیرومند خاوری ایران، پناه برد. او با دادن امتیازهای سیاسی و مالی، سپاهی از هپتالیان گرفت و توانست هرمز را شکست داده و به تخت پادشاهی برسد. اما این یاری هزینه سنگینی داشت. هپتالیان پس از نشستن پیروز بر تخت، پیوسته بر او فشار می‌آوردند تا باجی سنگین بپردازد. سرانجام، شکست پیروز در جنگ با همان هپتالیان نه تنها به مرگ خودش انجامید، بل‌که ساسانیان را به پرداخت باج به این قدرت خاوری واداشت. هپتالیان با پشتیبانی از پیروز، هم هم‌پیمانی در تختگاه ایران یافتند و هم توانستند غرامت گرفته، مرزوبوم خود را گسترش دهند و نفوذشان را بر مرزهای خاوری ایران چیره کنند. آنان هرگز در پی آبادانی ایران نبودند، بل‌که در پی ناتوان‌سازی یک رقیب دیرینه بودند.

نمونه دیگر در پایان‌های دوره ساسانی روی داد. بهرام چوبین، سردار نامدار ایرانی، علیه خسرو پرویز سر به شورش برداشت و قدرت را به چنگ آورد. خسرو که سرنگون شده بود، به امپراتوری بیزانس (روم خاوری) پناه برد. امپراتور موریس با گسیل نیرو به او یاری کرد تا بار دیگر به تخت پادشاهی بازگردد؛ اما در برابر، ایران ناچار شد امتیازهای مهمی در قفقاز به بیزانس واگذار کند. بدین‌گونه، بخش‌هایی از ارمنستان و گرجستان که سال‌ها بخشی از قلمرو ساسانی بود، به دست رومیان افتاد. بیزانس با بهره‌گیری از یک شهزاده آواره، نه تنها رقیب دیرینه خود را ناتوان ساخت، بل‌که با کمترین هزینه، مرزهای خود را گسترش داد و امتیازهای راهبردی در قفقاز به دست آورد. رومیان به خوبی می‌دانستند که با بازگرداندن خسرو به قدرت، می‌توانند در آینده از این کار بهره جویند.

در سده هفتم پیش از میلاد، پس از آنکه «تئومن» در ایلام (همسایه باختری ایران امروز) به قدرت رسید و رقیبان را کشت، چند تن از شهزادگان ایلامی به آشور، دشمن بزرگ ایلام، پناهنده شدند. آشوربانیپال، پادشاه آشور، از آن‌ها پذیرایی کرد و سال‌ها پس از آن با سپاهی که این شهزادگان را همراه داشت، به ایلام تاخت و آنان را بر تخت پادشاهی نشاند. اما هدف آشور فراتر از این بود. او در تازش‌های خود، پایتخت ایلام (شوش) را ویران کرد تا این قدرت منطقه‌ای را برای همیشه ناتوان سازد. شهر شوش، یکی از باشکوه‌ترین شهرهای جهان باستان، چنان ویران شد که هرگز نتوانست به جایگاه پیشین خود بازگردد. آشور از شهزادگان هم‌چون «مهره‌های دست‌نشانده» بهره برد تا ایلام را زیر نفوذ خود درآورد و در پایان، آن دولت مستقل را نابود کند. شهزادگان ایلامی که گمان می‌کردند با کمک آشور به آرزوی خود رسیده‌اند، ناخواسته به نابودی سرزمین مادری خود کمک کردند.

پیوندهای دو امپراتوری روم و ساسانی انباشته از نمونه‌هایی است که هر یک از داویان پادشاهی را علیه دیگری پشتیبانی می‌کردند. این جنگ‌های جانشینی، بخش جدایی‌ناپذیر رقابت این دو ابرقدرت جهان باستان بود.

در سده چهارم میلادی، امپراتور ژولیان کوشید از ستیزهای درونی ایران بهره برد و به قلمرو ساسانی تازش کند. او با خود شماری از شهزادگان ساسانی را همراه داشت که داوی تاج‌وتخت داشتند. ژولیان می‌خواست با بر تخت نشاندن یکی از آنان، ایران را دست‌نشانده کند. اگرچه این لشکرکشی به کشته شدن ژولیان انجامید، اما نشان داد که رومیان چگونه از ابزار «شهزاده آواره» برای پیشبرد هدف‌های خود بهره می‌بردند. رومیان همچنین گاهی شهزادگان ارمنی یا عرب وابسته به ساسانیان را پشتیبانی می‌کردند تا مرزهای ایران را ناپایدار کنند. در سوی دیگر، ساسانیان نیز هرگاه در ارمنستان یا میان قبیله‌های عرب مرزهای باختری کسی علیه روم سر به شورش برمی‌داشت، از او پشتیبانی می‌کردند.

در سده ششم میلادی، خسرو انوشیروان از شهزاده‌ای به نام «گوباذ» که از سوی رومیان رانده شده بود، پشتیبانی کرد تا در قلمرو روم ناامنی پدید آورد. این بازی دوسویه چنان پیچیده بود که گاه شهزاده‌ای به یک سو پناه می‌برد و سپس به سوی دیگر. هر دو امپراتوری در پی ناتوان‌سازی رقیب از راه پدیدآوردن ناامنی درونی و جنگ‌های جانشینی بودند. آنان به خوبی دریافته بودند که پشتیبانی از یک شاهزاده کشور رقیب، هزینه بسیار کمتری از جنگ دارد.

در همه نمونه‌هایی که دیده‌ایم، یک الگوی پایدار به چشم می‌خورد: منافع دشمنان. هیچ قدرت بیرونی تنها از روی مهربانی، دلسوزی یا دلبستگی به یک شهزاده، از او پشتیبانی نکرد. پشت هر پیمان و کمک، هدف‌های ژئوپلیتیک و سودجویی خودشان نهفته بود.

این همه، رویدادهایی از روزگاران کهن بود؛ اما آیا این الگو تنها به تاریخ باستان بازنمی‌گردد؟ آیا قدرت‌های امروزین از این الگو پیروی نمی‌کنند؟ پاسخ را باید در جای دیگری جست: در سرنوشت کُردهای سوریه، متحدان دیروز آمریکا که امروز بر قربانگاه منافع واشنگتن رها شده‌اند. آنچه در پی می‌آید، نشان می‌دهد که قانون «بهره‌گیری و رها کردن» هنوز نیز چونان گذشته، سنگدلانه پیاده می‌شود.

کُردهای سوریه در بازی بزرگ

کُردهای سوریه زنده‌ترین نمونه از بی‌وفایی آمریکا هم‌چون یک «هم‌پیمان» هستند. نیروهای دموکراتیک سوریه (SDF) به رهبری کُردها، بیش از یک دهه متحد اصلی آمریکا در نبرد با داعش بودند. آنها با هزاران کشته، بار سنگین نبرد زمینی را بر دوش کشیدند و توانستند خلافت داعش را نابود کنند. یک گزارشگر در این باره می‌نویسد: «کُردهای سوریه بیش از ۱۱ هزار کشته در نبرد با داعش دادند و توانستند که زنان ایزدی را که مسعود بارزانی با پیشمرگه‌های آمریکایی خود رها کرده بود، نجات دهند.»

آمریکا در آن سال‌ها کُردها را «شریک راهبردی» خود می‌نامید. فرماندهان بلندپایه آمریکایی بارها از پایگاه‌های کُردها دیدار کردند و سخنانی از پیمان جاودان با کُردها راندند. اما با روی کار آمدن احمد الشرع (ابومحمد جولانی)، واشنگتن به آسانی متحد دیرینه خود را کنار گذاشت. الشرع، که سال‌ها رهبر هیئت تحریر شام بود و ریشه در اندیشه‌های واپسگرای اسلامی داشت، چهره خود را با کمک سروران ترکی خود دگرگون کرد و هم‌چون رهبر تازه سوریه پذیرفته شد.

در ژانویه ۲۰۲۶، هنگامی که درگیری‌های خشونت‌آمیزی بین نیروهای کُرد و ارتش سوریه روی داد، آمریکا پیامی ویرانگر به کُردهای سوریه فرستاد: «هم‌پیمانی شما با واشنگتن پایان یافته است.» تام باراک، فرستاده ویژه آمریکا، آشکارا به رژیم دمشق شادباش گفت و آن را «نقطه عطف» خواند. او بدون شرمساری کُردها را در برابر دولت مرکزی سوریه تنها گذاشت.

پیام این خنجر از پشت زدن برای کُردهای ایران و دیگر اقلیت‌های منطقه روشن است: آمریکا متحدی است که برای منافع خود، هم‌پیمانان خود را رها می‌کند. پیمان‌های درخشان و پشتیبانی‌های بی‌دریغ، هنگامی که صفحه شطرنج منطقه دگرگون شود، به باد فراموشی سپرده می‌شود.

کُردهای سوریه اکنون در شرایطی دشوار گرفتار شده‌اند. آنها از یک سو با دولت مرکزی سوریه درگیرند که خواهان بازپس‌گیری همه شهرها و روستاهای کُردزبان است. از سوی دیگر، ترکیه هم‌چنان آن‌ها را خطری برای امنیت خود می‌بیند و به بمباران آن‌ها می‌پردازد. و آمریکا، که روزگاری متحدشان بود، اکنون به آن‌ها پشت کرده و از دشمنان دیرینه‌شان پشتیبانی می‌کند.

الگوی خیانت به کُردهای سوریه، همسانی‌های بسیاری با آنچه امروز برای ایران در دست پیاده‌شدن است، دارد. همان‌گونه که قدرت غربی کُردهای سوریه را در نبرد با داعش به کار گرفتند و سپس رهایشان کردند، اکنون از سازمان‌هایی مانند حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، پژاک و کومله پشتیبانی می‌نمایند.

کُردهای ایران در بازی بزرگ

با ناکارآمدی یورش‌های هوایی نیروهای امپریالیستی و صهیونیستی در فروپاشی تند نظام جمهوری اسلامی، گمانه‌زنی‌ها درباره بهره‌گیری از نیروهای جانشینی زمینی افزایش یافت. رسانه‌های بین‌المللی از گفت‌وگوهای گسترده آمریکا با گروه‌های کُرد ضد جمهوری اسلامی در اقلیم کردستان عراق نوشتند. خبرگزاری رویترز در گزارشی ویژه نوشته است که این گفت‌وگوها دست‌کم از یک سال پیش و با هماهنگی اسرائیل آغاز شده است. بر پایه گزارش‌ها، گروه‌هایی همچون حزب دموکرات کردستان ایران (حدکا)، حزب آزادی کردستان (پاک) و حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) در هم‌پیمانی با یکدیگر، گفت‌وگوهایی را با سران آمریکایی درباره شیوه انجام یورش زمینی درون ایران آغاز کرده‌اند.

هدف نخستین، گرفتن شهرهای مرزی هم‌چون اشنویه و پیرانشهر است. این نیروها که شمار آن‌ها میان ۵ تا ۸ هزار تن برآورد می‌شود، برای انجام چنین یورشی خواستار پشتیبانی هوایی گسترده، فراهم‌آوردن سامانه‌های پدافندی، پهپاد و جنگ‌افزارهای سنگین از سوی آمریکا و اسرائیل شده‌اند. در هفته گذشته، دونالد ترامپ با مصطفی هجری، رئیس حزب دموکرات کردستان ایران، تلفنی گفت‌وگو کرد. هم‌زمان، کارشناسان به سی‌ان‌ان گفتند که سازمان سیا در تلاش است با جنگ‌افزار دادن به نیروهای کُرد، زمینه را برای خیزشی مردمی در ایران فراهم کند.

ترامپ پنج‌شنبه ۱۴ اسفند در گفت‌وگو با رویترز، پشتیبانی از کنش مسلحانه گروه‌های کُرد ایرانی علیه جمهوری اسلامی را «شگفت‌انگیز» خواند و گفت: «من یکسره با آن هم‌رایم.» اما هنگامی که از او درباره پشتیبانی هوایی پرسیده شد، پاسخ داد: «نمی‌توانم این را به شما بگویم.» حسین یزدان‌پناه از حزب آزادی کردستان (پاک) به‌آشکاری گفت که تا هنگامی که آسمان بالای سرمان از خطرهای دشمن ایمن نشود، نمی‌توانیم جنبش کنیم. او خواهان منطقه پرواز ممنوع برای نگاهداشت از نیروهای کُرد شد و گفت که پیشرفته‌ترین جنگ‌افزار آنها کلاشینکف است. گفت‌وگوی تلفنی ترامپ با رهبران کُرد عراق، مسعود بارزانی و بافل طالبانی، در چارچوب هماهنگی‌های جنگی، نشان‌دهنده ژرفای این پیوندها بود.

این کارها هنگامی روی می‌دهد که اسرائیل راه‌برد پاره‌پاره کردن ایران را از راه‌های دیگری نیز پی گرفت. نامه ۳۲ نماینده کنست اسرائیل به وزیر خارجه این رژیم، که در آن ساختن «کشور مستقل آذربایجان جنوبی» پیشنهاد می‌شود، نشان می‌دهد که هدف، ناتوان کردن و از هم‌پاشاندن ایران یکپارچه و نیرومند است. یادآوری شود که آقای هجری در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی نه تنها به یورش نظامی آمریکا به ایران خوش‌آمد گفت، بل‌که خواهان آن شد. عبدالله مهتدی، رهبر کومله، هم پیش‌تر در دیدار با مایک پمپئو و جان بولتن گفته بود که کومله «دوست و هم‌پیمان آمریکا و اسرائیل» است.

تاریخ ضدامپریالیستی حزب دموکرات کردستان ایران و دیگر حزب‌های کُرد، امروز در برابر آزمونی دشوار است.

طرح بالکان‌سازی ایران، نقشه‌ای است که لایه‌های گوناگونش یکی پس از دیگری آشکار می‌شود: از بمباران ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ گرفته تا راهرو زنگزور و پشتیبانی از گروه‌های تجزیه‌خواه. اما پرسشی که در اینجا خود را می‌نمایاند این است: آیا این پروژه بختی برای پیروزی دارد؟ آیا ایران با سه هزار سال تاریخ پیوسته، همانند یوگسلاویِ ساخته‌دست تیتو، فرو خواهد پاشید؟ پاسخ را باید در بازدارنده‌هایی جست که پیش روی این نقشه کشیده شده است؛ بازدارنده‌هایی که در دنباله این نوشته به بررسی آن خواهیم پرداخت.

پروژه بالکان‌سازی ایران

یوگسلاوی کشوری چندملیتی در بالکان بود که پس از جنگ جهانی دوم به رهبری مارشال تیتو، با شعار «برادری و همبستگی» توانست خلقهای گوناگون را در یک کشور گرد آورد. اما با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، یوگسلاوی بازدارنده گسترش ناتو به سوی خاور شد. آمریکا و ناتو با بهره‌گیری از درگیری‌های خلقی و دینی، پروژه پاره‌پاره کردن یوگسلاوی را پیش بردند.

یوگسلاوی یکی از آشکارترین جنایت‌های روزگار ریاست‌جمهوری بیل کلینتون بود. فرآورده این کارزار نظامی، پاره‌پاره کردن یوگسلاوی و زاده شدن هفت کشور نو بود. الگوی ناتو در یوگسلاوی روشن بود: نخست، برانگیختن احساسات خلقی و آفریدن دشمنی میان خلق‌های کشور؛ سپس، دخالت نظامی به بهانه «نگهداشت آرامش» یا «بازداشتن از فاجعه انسانی»؛ و در پایان، به رسمیت شناختن استقلال بخش‌های پاره‌پاره‌شده.

الگوی یوگسلاوی، همسانی‌های بسیاری با آنچه امروز برای ایران در دست پیاده‌شدن است، دارد. همان‌گونه که در یوگسلاوی از کروات‌ها و مسلمانان بوسنیایی پشتیبانی شد، امروز کُردها و آذری‌ها، بلوچ‌ها و عرب‌ها هدف همین تاکتیک، به ویژه از سوی آمریکا و اسرائیل هستند. غرب در یوگسلاوی از رهبرانی مانند فرانیو توجمان در کرواسی و علی عزت‌بیگوویچ در بوسنی پشتیبانی کرد؛ در ایران نیز تمرکز آن‌ها روی گروه‌هایی مانند پژاک، کومله و حدکا است.

بمباران بلگراد در ۱۹۹۹، با یورش هوایی ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ به تهران همسانی دارد. ناتو با بمباران هوایی صربستان (بدون نیروی زمینی) صرب‌ها را به پذیرش استقلال کوزوو واداشت؛ بمباران ۲۸ فوریه به ایران نیز در همین چارچوب معنا می‌یابد: نابودی ساختارهای قدرت مرکزی از راه هوا، و سپس رها کردن متحدان بومی به سرنوشت خود. یوگسلاوی امروز شش کشور مستقل (و یک منطقه نیمه‌مستقل به نام کوزوو) شده است؛ این همان نقشه‌ای است که برای ایران کشیده‌اند: یک ایران کوچک‌شده و ناتوان، دربرگیرنده آذربایجان، کردستان، بلوچستان، عرب خوزستان و فارس که هرگز نتواند یک رقیب منطقه‌ای برای کسی شود.

پشتوانه اندیشگی این پروژه به سال ۱۹۹۶ بازمی‌گردد، هنگامی که یک اندیشکده اسرائیلی به رهبری ریچارد پرل (Richard Perle) (از نومحافظه‌کاران برجسته آمریکایی) نوشته‌ای با نام «گسست پاک (A Clean Break): راه‌بردی نو برای امنیت قلمرو» را برای بنیامین نتانیاهو آماده کرد. این نوشته نقشه راهی برای دگرگونی بنیادین خاورمیانه به پیش می‌گذارد: واپس‌زدن صدام در عراق، لگام زدن سوریه و لبنان، و در پایان، ناتوان‌تر کردن ایران. گام آغازین این طرح با یورش به عراق در سال ۲۰۰۳ پیاده شد.

سه دهه پس از آن، در ژانویه ۲۰۲۶، روزنامه وال‌استریت ژورنال نوشته‌ای به قلم ملیک کایلان (Melik Kaylan) پخش کرد با نام «ایرانِ تکه‌تکه‌شده ممکن است چندان هم بد نباشد» (“A Fractured Iran Might Not Be So Bad”) که فراتر از شعار «پشتیبانی از مردم‌سالاری» رفته و آشکارا از «تکه‌تکه‌سازی جغرافیایی» ایران پشتیبانی می‌کند. این نوشته مرزهای ایران را «ساختگی» و «خودسرانه» دانسته و پیشنهاد می‌کند که غرب باید «به جدایی‌خواهی یاری کند». رک و راست‌ترین جمله این نوشته این است که «یک ایران کوچک‌شده، خطر کمتری برای اسرائیل خواهد داشت.»

در ژوئن ۲۰۲۵، روزنامه اورشلیم پست در یک نوشته‌ای، خواستار «ساختن هم‌پیمانی خاورمیانه‌ای برای پاره‌پاره کردن ایران» شد و از دونالد ترامپ خواست تا این اندیشه را بپذیرد. راه‌برد پیشنهادی این روزنامه دربرگیرنده:

– پذیرش «تغییر رژیم»؛ افزایش جنگ اقتصادی؛ گسترش یورش‌های رایانه‌ای؛ بخش‌بندی ایران با دادن تضمین‌های امنیتی به منطقه‌های سنی‌نشین، کردنشین و بلوچستان.

این طرح نه تنها ایران، بل‌که پاکستان را نیز نشانه رفته است. بر پایه گزارش Responsible Statecraft، اتاق‌های اندیشه نومحافظه‌کار در واشنگتن، به ویژه بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها (FDD)، روش‌مند اندیشه پاره‌پاره کردن ایران را پیش می‌برند. برندا شفر (Brenda Shaffer)، یکی از چهره‌های کلیدی FDD، آشکارا خواستار پاره‌پاره کردن ایران (همانند واپاشی یوگسلاوی پیشین) شده و به ویژه بر جدایی آذربایجان ایران تمرکز کرده است.

در میدان عمل، پروژه بالکان‌سازی با چند ابزار پیگیری می‌شود:

نخست، طرح راهرو زنگزور. این طرح که پیوند آذربایجان به نخجوان را از راه خاک ارمنستان شدنی می‌کند، در نگاه نخست یک پروژه ترابری به نمایش گذاشته می‌شود، ولی در واقع یک پروژه ژئوپلیتیکی با پشتیبانی آمریکا و اسرائیل است. هدف این پروژه، بریدن پیوند ایران با قفقاز، محاصره زمینی ایران و روسیه، و آفریدن شکاف در جغرافیای سیاسی ایران است. دوم، یورش نظامی ۲۸ فوریه ۲۰۲۶. ترامپ آشکارا هدف را «تغییر رژیم» خواند، ولی نه با گرفتن زمینی، بل‌که با واداشتن مردم به «گرفتن کشورشان»؛ همان نمایش‌نامه‌ای که پیش‌تر در لیبی پیاده شد. سوم، بهره‌گیری از گوناگونی خلقی ایران.

آنچه تاکنون برشمردیم، تصویری است از پروژه‌ای که آمریکا و اسرائیل برای تکه‌تکه کردن ایران برنامه‌ریزی کرده‌اند؛ پروژه‌ای با پشتوانه‌ای سه‌دهه‌ای که اینک در آستانه میدان، کُردها و آذری‌ها را هدف گرفته است. اما پرسش این است: آیا این نقشه، با همه پیچیدگی و گستردگی‌اش، بختی برای پیروزی دارد؟ پاسخ را باید در بازدارنده‌هایی جست که بر سر راه آن است.

چرا این پروژه ناکام می‌ماند؟

نخست، نیروهای کُرد بیشتر جنگ‌افزارهای سبک دارند و از توانایی برای پیشروی فراتر از منطقه‌های کُردنشین بی‌بهره‌اند. یک فرمانده اسرائیلی نیز به‌آشکاری گفته که هدف این یورش‌ها، واپس‌زدن حکومت نیست، بل‌که پراکندن نگاه و نیروی سپاه پاسداران به سوی مرزهای باختری است.

دوم، سران اقلیم کردستان عراق هرگونه دخالت یا فرستادن نیرو به درون ایران را دروغ خوانده‌اند. عزیز احمد، دستیار رئیس ستاد نخست‌وزیری اقلیم، گفت که حتّا یک کُرد عراقی هم از مرز نگذشته است. رهبران اقلیم به خوبی می‌دانند که هرگونه دخالت در ایران، می‌تواند دستاوردهای شکننده آنها را به خطر اندازد.

سوم، برخی از رهبران کُرد ایرانی نیز با نگاه به پیشینه خیانت‌های غرب، به ویژه خیانت به کُردهای سوریه، در باره این همکاری بدبین هستند و خواستار کمک‌های هوایی از سوی آمریکا شده‌اند که تاکنون پاسخی دریافت نکرده‌اند.

چهارم، گزارشگرانی مانند دنی سیترینوویچ (Danny Citrinowicz)، افسر پیشین اطلاعاتی اسرائیل، بر این باورند که این شورش از پشتیبانی گسترده در میان کُردها برخوردار نیست. کُردهای ایران، با همه ناخرسندی و دشمنی با جمهوری اسلامی، تجربه‌های تلخ گذشته را فراموش نکرده‌اند و نمی‌خواهند بار دیگر قربانی سخن‌های دروغین شوند.

پنجم، پروژه بالکان‌سازی ایران نه تنها با مقاومت داخلی، که با مخالفت بازیگران منطقه‌ای نیز روبه‌روست. ترکیه هرگز پشتیبانی آمریکا از کُردها را تاب نخواهد آورد. آنکارا کُردهای سوریه را شاخه‌ای از پ.ک.ک می‌داند و بارها به مناطق کُردنشین سوریه تاخته است. اگر آمریکا از کُردهای ایران پشتیبانی کند، ترکیه این را خطری برای امنیت ملی خود خواهد دید و بی‌گمان واکنش نشان خواهد داد. پاکستان با برانگیختن بلوچ‌ها در ایران، مرزهای خود را در خطر خواهد دید. بلوچ‌های پاکستان نیز همانند بلوچ‌های ایران، خواستار خودگردانی بیشتر هستند. اگر آمریکا از جدایی‌خواهان بلوچ در ایران پشتیبانی کند، این اندیشه اسلام‌آباد را با بحرانی تازه روبه‌رو خواهد ساخت.

هند پروژه‌های راهبردی خود در بندر چابهار را در خطر می‌بیند. هند برای دسترسی به افغانستان و آسیای میانه، سرمایه‌گذاری کلانی در چابهار کرده است. هرگونه ناامنی در جنوب‌شرق ایران، این سرمایه‌گذاری را ویران خواهد کرد. روسیه و چین نیز که با ایران هم‌پیمانی راهبردی دارند، هرگز نمی‌پذیرند که متحدشان تکه‌تکه شود. مسکو و پکن به خوبی می‌دانند که پس از ایران، نوبت به خودشان خواهد رسید.

مهم‌ترین دلیلی که پروژه بالکان‌سازی ایران را با ناکامی روبه‌رو خواهد کرد، ناهمسانی ژرف ایران با یوگسلاوی است. یوگسلاوی ساخته‌ای نوین بود؛ کشوری که پس از جنگ جهانی اول پدید آمد و مردمانی با تاریخ‌های گوناگون و دشمنی‌های دیرینه را در کنار هم گرد آورد.

ایران اما چنین نیست. ایران یکی از دیرینه‌ترین تمدن‌های جهان است. پژوهش‌های ژنتیکی که در سال ۲۰۲۵ در نشریه PLOS Genetics (Ardavan M. Khoshnood) پخش شد، نشان می‌دهد که تبار ایرانیان دربرگیرنده فارس‌ها، کردها، لرها، آذری‌ها و دیگر خلق‌ها برای هزاران سال در فلات ایران پایایی داشته است. این پایایی ژنتیکی نشان می‌دهد که هویت ایرانی ساخته و پرداخته کشورگشایی نیست، بل‌که ریشه در ژرفای تاریخ دارد. فراتر از همه اینها، هم‌بستگی تاریخی و فرهنگی مردم ایران است.

ایران با سه هزار سال تاریخ پیوسته، با زبانی کهن، با فرهنگی که همه گروه‌های نژادی در آن سهیم هستند، با جشن‌هایی که همه ایرانیان در آن شرکت می‌کنند (نوروز، یلدا، سیزده‌به‌در)، با شاعرانی مانند حافظ، سعدی و فردوسی که کرد و فارس و آذری و بلوچ همه آن را از آن خود می‌دانند. نوروز تنها یک جشن نیست، نمادی است از هم‌بستگی ایرانیان. وقتی کرد و فارس و آذری و بلوچ و ترکمن و عرب در یک روز، با یک آیین، سال نو را آغاز می‌کنند، معنایش این است که چیزی فراتر از مرزهای سیاسی آنان را به هم پیوند داده است.

تاریخ ایران نشان داده که در برابر خطرهای برون‌مرزی، خلق‌های گوناگون گرد هم می‌آیند. جنگ (۱۳۵۹-۱۳۶۷) روشن‌ترین نمونه این پدیده است. صدام حسین با این چشم‌داشت که عرب‌های خوزستان علیه ایران سر به شورش برمی‌دارند، به ایران یورش برد. اما نه تنها چنین نشد، بل‌که عرب‌های خوزستان در کنار دیگر ایرانیان از سرزمین خود دفاع کردند. گزارش‌های میدانی از شهرهای کردنشین و آذری‌نشین نشان می‌دهد که مردم در برابر یورش بیگانه، بیش از پیش به هویت ایرانی خود احساس نزدیکی کرده‌اند. کردها دل خونی از جمهوری اسلامی و زخم‌های فراوانی بر تن دارند، اما برای نبرد با آن زیر پرچم آمریکا و اسرائیل نمی‌ایستند.

اما در این میان، یک هشدار جدی نیز باید داده شود: پروژه بالکان‌سازی ایران تنها با دست کردها و آذری‌ها انجام نمی‌گیرد. اگر آتش تجزیه شعله‌ور شود، خوزستان نفت‌خیز هدف بزرگ آن‌ها خواهد بود و کشورهای عربی منطقه، با پشتیبانی مالی و سیاسی، در کنار آمریکا و اسرائیل خواهند ایستاد. اگر کشورهای پیرامون خلیج فارس به این باور برسند که ایران در آستانه شکست در جنگ است و دیگر توان رویارویی ندارد، این گمان است که آن‌ها فریب بخورند و با پروژه تجزیه ایران – با بهانه پشتیبانی از عرب‌های آن – هم‌آواز شوند. نفت خوزستان برای این کشورها نه یک سرچشمه اقتصادی، که ابزاری برای برتری ژئوپلیتیک است. آنها به خوبی می‌دانند که با جدایی خوزستان از ایران، نه تنها ایران بزرگ‌ترین سرچشمه درآمد خود را از دست می‌دهد، بل‌که برتری آنان در اوپک و بازار نفت را برای همیشه پابرجا خواهد نمود.

این همه، برهان‌هایی بود بر ناکامی پروژه بالکان‌سازی ایران؛ از ناهمسانی بنیادین ایران با یوگسلاوی گرفته تا هم‌بستگی تاریخی و فرهنگی کهنسال این سرزمین. اما در پایان این سفر دراز تاریخی، پرسشی بنیادین همچنان بی‌پاسخ مانده است: کُردهای ایران در برابر این همه، چه باید بکنند؟ آنان که اکنون در میان دشمنی با جمهوری اسلامی از یک سو، و پیمان‌های دروغین قدرت‌های بزرگ از سوی دیگر، گرفتار آمده‌اند، کدام راه را باید برگزینند؟ پاسخ را در دنباله این نوشته، جستجو خواهیم کرد.

کُردها در دوراهی سرنوشت

این نوشته به روشنی نشان داد که تاریخ ایران و جهان انباشته از نمونه‌هایی است که در آنها قدرت‌های بزرگ از شهزادگان و مخالفان داخلی هم‌چون ابزاری برای پیشبرد هدف‌های کشورگشایانه خود بهره برده‌اند. در جهان امروز، کُردهای سوریه زنده‌ترین نمونه از این واقعیت تلخ هستند: متحدانی که بیش از یک دهه در پیش سنگر نبرد با داعش جنگیدند و هزاران کشته دادند، اما هنگامی که منافع واشنگتن دگرگون شد، در برابر دولت مرکزی سوریه رها شدند.

امروز، کُردهای ایران در برابر همان دوراهی سرنوشت‌ساز ایستاده‌اند. کُردهای ایران باید از تاریخ باستان و تاریخ معاصر درس بگیرند و به این باور برسند که اگر با همکاری اسرائیل و آمریکا به ایران یورش کنند، سرنوشت آنان جز خیانت نخواهد بود. آمریکا و اسرائیل در پی آزادی کُردها نیستند؛ آنان در پی ناتوان‌سازی ایران و پیشبرد پروژه بالکان‌سازی در خاورمیانه هستند. نامه ۳۲ نماینده کنست اسرائیل به وزیر خارجه این رژیم، و نوشته وال‌استریت ژورنال در باره ی «تکه‌تکه‌سازی جغرافیایی» ایران، به روشنی نشان می‌دهد که هدف، ناتوانی و از هم‌پاشاندن ایران یکپارچه و نیرومند است.

کُردهای ایران نباید فراموش کنند که آمریکا همان قدرتی است که کُردهای سوریه را پس از یک دهه هم‌پیمانی، در برابر دولت مرکزی تنها گذاشت. همان قدرتی است که به کُردهای عراق نوید دولت مستقل داد، اما هنگامی که به نفت عراق نیاز داشت، با دولت مرکزی بغداد کنار آمد. همان قدرتی است که هنگامی که ترکیه – هم‌پیمان ناتویی خود – به کُردهای عراق و سوریه تاخت، نه تنها از آنها پشتیبانی نکرد، بل‌که راه را برای تاخت‌وتاز ترکیه باز گذاشت.

کُردهای ایران با درس‌گیری از تاریخ باستان و تاریخ معاصر، باید بدانند که اگر به دام این سخن‌های دروغین بیفتند، سرنوشتی همانند سرنوشت کُردهای سوریه و کُردهای ترکیه خواهند داشت. آنان نیز روزی بر روی قربانگاه منافع آمریکا و اسرائیل قربانی خواهند شد. همان‌گونه که در بالا نشان داده‌ایم، به گمان بسیار پروژه بالکان‌سازی ایران با شکست روبرو خواهد شد. با هماهنگ شدن با منافع قدرت های ضدایرانی مانند امریکا و اسرائیل، کُردها به آرمان خود نمی‌رسند، بلکه هم‌چون پیاده‌نظام یک جنگ بزرگ قربانی خواهند شد. بازیچه دست دشمنان بیگانه ایران شدن، لکه ننگی است که به سادگی پاک نخواهد شد.

کُردهای ایران باید بدانند که آینده آنان، با سرنوشت ایران یکپارچه گره می‌خورد، نه در پروژه‌های تجزیه‌ای که قدرت‌های بزرگ برای ناتوان‌سازی این سرزمین کهن برنامه‌ریزی کرده‌اند. هم‌بستگی تاریخی و فرهنگی ایرانیان، از کُرد و فارس و آذری و بلوچ و ترکمن و عرب، چنان ژرف است که هیچ بمباری نمی‌تواند آن را از میان ببرد. این هم‌بستگی، بزرگ‌ترین سرمایه در برابر پروژه بالکان‌سازی ایران است. ستم جمهوری اسلامی به خلق کُرد، نه یک استثنا، که بازتابی از ساختار طبقاتی آن است؛ ساختاری که به زیان همه‌ی طبقه‌های رنجبر و خلق‌های ستمدیده‌ی میهن ما عمل می‌کند. از این رو، راه درست پیکار با این ستم، نه همکاری با دشمنان ایران، که همیاری و هم‌اندیشی با نیروهای “چپ” آزادی‌خواه، عدالت‌جو و میهن‌دوست است.

این همه، درس تلخ تاریخ است؛ از کوروش کوچک تا پیروز ساسانی، از شهزادگان ایلامی تا کُردهای سوریه، همگی بر قربانگاه منافع قدرت‌های بیرونی قربانی شدند. اکنون کُردهای ایران در برابر همان دوراهی ایستاده‌اند. شاید بتوان همه آنچه را که باید گفت، در یک جمله کوتاه که می‌تواند چراغ راه آینده باشد، گفت: دشمنِ دشمنِ ما، دوست ما نیست.

پیام پایانی

تجربه کُردهای سوریه و تاریخ کهن ایران به روشنی نشان می‌دهد که قدرت‌های بزرگ هرگز از سر مهر و دوستی به کسی یاری نمی‌رسانند. آمریکا و اسرائیل در پی آزادی کُردها و دموکراسی در ایران نیستند، بل‌که در پی ناتوان‌سازی ایران و پیشبرد پروژه کشورگشایی خود هستند. ترامپ رک و راست گفت: «من با رهبران مذهبی مشکلی ندارم.» او همچنین گفت که نیاز به آن نیست که ایران یک دموکراسی باشد و افزود که مهم این است که «رهبری داشته باشد که عادل و منصف باشد و با ایالات متحده و اسرائیل به خوبی رفتار کند.» (CNN، از Ynet News و The Business Standard)

دفاع از میهن، دفاع از رژیم نیست. میهن، جدا از این که چه حکومتی بر آن فرمان راند، خانه همه ماست. خاک ایران، تاریخ ایران، فرهنگ ایران، نوروز ایران– این‌ها میراث همه ماست، از کُرد و فارس و آذری و بلوچ و ترکمن و عرب. هنگامی که پای خطر برون‌مرزی در میان باشد، دفاع از این سرزمین، دفاع از خود و آینده فرزندانمان است، نه دفاع از حکومت.

سرچشمه‌های کمکی

تاریخ ایران

– پیرنیا، حسن (۱۳۶۲). تاریخ باستانی ایران.

– وایسهوفر، یوزف (۲۰۰۱). ایران باستان: از ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۶۵۰ میلادی. (Wiesehöfer, Josef, Ancient Persia: From 550 BC to 650 AD)

– دریایی، تورج (۲۰۱۴). ساسانیان: فراز و فرود یک امپراتوری. (Daryaee, Touraj, Sasanian Persia: The Rise and Fall of an Empire) (یک نمای کلی به روز و مختصر از تاریخ ساسانی)

– پورشریعتی، پروانه (۲۰۰۸). زوال و سقوط امپراتوری ساسانی. (Pourshariati, Parvaneh, Decline and Fall of the Sasanian Empire) (مهم برای دیدگاه خاص نویسنده در مورد ساختار قدرت و فروپاشی ساسانیان)

– هاوارد-جانسون، جیمز (۲۰۲۱). آخرین جنگ بزرگ باستان. (Howard-Johnston, James, The Last Great War of Antiquity) (منبعی قطعی و مفصل در مورد جنگ های ایران و روم در قرن هفتم)

جغرافیای تاریخی و همسایگان

– گریترکس، جفری؛ لیو، ساموئل (۲۰۰۲). مرز خاوری روم و جنگ‌های پارس (۳۶۳-۶۳۰ میلادی). (Greatrex, Geoffrey; Lieu, Samuel, The Roman Eastern Frontier and the Persian Wars (AD 363-630)) (مرجعی تخصصی و مبتنی بر منابع دست اول برای روابط ایران و روم)

مقاله های دانشنامه ای

– شاپور شهبازی، علیرضا (۲۰۰۵). «دودمان ساسانی». دانشنامه ایرانیکا. (Shahbazi, A. Shapur, “Sasanian Dynasty”, Encyclopaedia Iranica)

– پژوهش ژنتیک PLOS Genetics (۲۰۲۵). «پایایی تبار ایرانیان در فلات ایران». (PLOS Genetics, “Genetic Continuity of Iranian Peoples in the Iranian Plateau”)

خبری و تحلیلی

– خبرگزاری رویترز. گزارش‌های ویژه درباره مذاکرات آمریکا با گروه‌های کرد ایرانی. ۲۰۲۵-۲۰۲۶. (Reuters, special reports on US negotiations with Iranian Kurdish groups)

– خبرگزاری سی‌ان‌ان. گزارش‌هایی از تلاش سیا برای جنگ‌افزار دادن به نیروهای کرد. ۲۰۲۶. (CNN, reports on CIA efforts to arm Kurdish forces)

– وال استریت ژورنال. مقاله «ایرانِ تکه‌تکه‌شده ممکن است چندان هم بد نباشد» به قلم ملیک کایلان. ژانویه ۲۰۲۶. (Wall Street Journal, “A Broken-Up Iran Might Not Be So Bad” by Melik Kaylan)

– اورشلیم پست. مقاله «ساختن هم‌پیمانی خاورمیانه‌ای برای پاره‌پاره کردن ایران». ژوئن ۲۰۲۵. (Jerusalem Post, “Building a Middle Eastern Coalition to Fragment Iran”)

– Responsible Statecraft. گزارش درباره نقش اتاق‌های اندیشه نومحافظه‌کار در پروژه بالکان‌سازی ایران. (Responsible Statecraft, report on the role of neoconservative think tanks in the Balkanization of Iran project)

– گفت‌وگوی دونالد ترامپ با رویترز. ۱۴ اسفند ۱۴۰۴. (Donald Trump’s interview with Reuters, March 4, 2026)

اینترنت

– ویکی‌پدیای فارسی. مدخل‌های «پیروز یکم»، «جنگ شوش»، «روابط روم و ساسانیان»، «کردهای ایران»، «جنگ‌های ساسانیان و هپتالیان»، «تمدن ایلام». (Wikipedia Persian, entries on “Peroz I”, “Battle of Susa”, “Roman–Sasanian relations”, “Kurds in Iran”, “Sasanian–Hephthalite wars”, “Elamite civilization”)

– فرارو. ««آناباسیس»؛ کتابی که ایلان ماسک خواند درباره چیست؟». (Fararu, “Anabasis: What is the book Elon Musk read about?”)

– یورونیوز فارسی. ««آناباسیس»، کتابِ در دست ایلان ماسک؛ داستان کوروش کوچک، جنگ تاج‌وتخت و سرگردانی لشگر یونانیان». (Euronews Persian, “Anabasis: The book in Elon Musk’s hand; the story of Cyrus the Younger”)




بر سر حزب توده‌ی ایران چه آمده است؟
چرا مرز روشنی با برنامه‌ی صهیونیستی-امپریالیستی «تغییر رژیم» در بیانیه‌ی حزب توده‌ی ایران دیده نمی‌شود؟

مقاله ۵۱/۱۴۰۴
۱۵ اسفند ۱۴۰۴، ۶ مارس ۲۰۲۶

پیش گفتار

در شرایطی که میهن ما، ایران، زیر یورش نیروهای بیگانه است و مردم ما با بمباران هواپیماهای جنگنده‌ی امپریالیسم و صهیونیسم کشته می‌شوند، خواندن بیانیه‌ی حزب توده‌ی ایران درباره‌ی مرگ خامنه‌ای دردآور است. در این بیانیه مرز روشنی با راهبرد «تغییر رژیم» امپریالیسم و صهیونیسم دیده نمی‌شود. این بیانیه به‌جای پافشاری بر دفاع از میهن و تمامیت ارضی آن، همراه با درخواست بسیار درست آتش‌بس، «گذار از رژیم» را در دستورکار خود گذاشته است.

حزب توده‌ی ایران، به‌گواه تاریخ، یک حزب ضد‌امپریالیسم و میهن‌دوست بوده است و همواره دفاع از استقلال ملی و دفاع از مرزهای ایران را از برجسته‌ترین وظیفه‌های خود دانسته است. نام بزرگانی مانند سرهنگ عطاریان و ناخدا افصلی در تاریخ دفاع از میهن ما همچون مهتابی در شب تاریک می‌درخشد. همراهی با برنامه‌های امپریالیسم برای براندازی با کمک تجزیه‌خواهان و شاهنشاهی‌خواهان، آن هم در شرایط جنگی کنونی، نگرانی‌برانگیز است. کسی از نیروهای اپوزیسیون میهن‌دوست نخواسته است که دوست جمهوری اسلامی شوند، ولی هر نیروی مسئولی باید در کنار مردم برای دفاع از میهن بایستد و مرز خود را با برنامه‌ی امپریالیستی «تغییر رژیم» روشن کند.

دفاع از میهن در برابر اشغال، شرط آغازین هر پیکار اجتماعی آینده است. همان‌گونه که ما پیش‌تر نوشته‌ایم، اگر جامعه زیر چکمه‌های نیروهای بیگانه لگدمال شود، شرایط هرگونه نبرد برای آزادی و عدالت اجتماعی سخت و دشوار خواهد شد. دشمن برای خونخواهی ما نیامده، به خونخواهی خودش آمده است. او از پراکندگی ما بهره می‌جوید، از خشم ما علیه خودکامه، آبی برای آسیاب تجزیه میهن می‌سازد تا ما را سال‌ها به جان هم بیندازد. ایران برای ماست، برای همه ما. این خاک، این تاریخ، این فرهنگ، میراث مشترک همه ایرانیان است؛ چه آنان که در زندان‌های حکومت جان دادند، چه آنان که در غربت برای میهن دل می‌سوزانند.

بدون هیچ تردیدی، هواداران و عضوهای میهن‌دوست حزب توده‌ی ایران نمی‌توانند با این خط همساز باشند. این بیانیه با بیانیه‌ی نخست حزب توده‌ی ایران درباره‌ی یورش بیگانگان به میهن ما نیز در تضاد است. بدون هیچ تردیدی می‌توان باور داشت که حتا کسانی در کمیته‌ی مرکزی خودِ حزب توده‌ی ایران با این خط همراهی ندارند.

شاید می‌توانستیم باور داشته باشیم که این بیانیه شتابانه نوشته شده است و به واکاوی ژرفای همه‌ی سویه‌های رویدادهای کنونی نپرداخته است. ولی خبرهای نگران‌کننده‌ی دیگری، این ساده‌باوری را از میان برمی‌دارد. در یورونیوز فارسی می‌خوانیم که « رضا پهلوی، فرزند محمدرضا پهلوی آخرین شاه ایران، در فهرست موقتی قرار گرفته که کمیته امور خارجی پارلمان اروپا برای برگزاری نشستی درباره وضعیت کنونی ایران تهیه کرده است.این فهرست که نسخه‌ای از آن به دست یورونیوز رسیده، هنوز نهایی نشده و قرار است عصر چهارشنبه تأیید شود.» «در این فهرست نام هفت نفر دیده می‌شود؛ از جمله شیرین عبادی، وکیل و برنده جایزه صلح نوبل، و همچنین رهبران احزاب و سازمان‌های مخالف جمهوری اسلامی مانند جبهه هفتم آبان، حزب دموکرات کردستان ایران و حزب کمونیست توده. همچنین یک صندلی به‌طور نمادین خالی خواهد ماند تا نماینده رهبران مخالفی باشد که در داخل ایران امکان حضور در این نشست را ندارند.» (۰۴/۰۳/۲۰۲۶ – یورونیوز فارسی) کسی نمی‌داند که از چه «حزب کمونیست توده»ای در این نوشته سخن گفته می‌شود. ولی نگرانی ما در این‌جا به پایان نمی‌یابد.

در دو بیانیه‌ی حزب توده‌ی ایران، درباره‌ی یورش هوایی و بمباران میهن‌مان از سوی نیروهای امپریالیستی آمریکا و ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیستی، حتا یک بار هم واژه‌ی «صهیونیسم» به کار برده نمی‌شود. در این بیانیه سه بار «اسرائیل» و «دولت نتانیاهو» جنایتکار، دو بار نژادپرست و دو بار تجاوزکار خوانده شده‌اند. 

این بیانیه‌ها ما را بر آن داشت که به بررسی ۱۸ نوشته‌ی «نامه‌ی مردم» درباره‌ی اسرائیل بپردازیم.

این نوشته با هدف کاویدن گفتارِ رسانه‌ایِ حزب تودهٔ ایران و نشریه‌ی «نامهٔ مردم» درباره‌ی اسرائیل نوشته شده است. با برجستگی کاوشِ گفتار در شناختِ سویه‌گیری‌های سیاسی و اندیشه‌ای، این نوشتار می‌کوشد با وارسیِ بسیاری از بیانیه‌ها، گزارش‌ها و برگردان‌هایی که در بازه‌ای زمانیِ روشن چاپ شده‌اند، الگوهای زبانی و چارچوب‌های معناییِ چیره در این نوشته‌ها را بیرون بکشد و معنی‌گذاری کند. کانونِ کار بر شیوه‌ی نام بردن از اسرائیل و سرکردگیِ آن، و به‌ویژه پرهیزِ آشکار از به‌کارگیریِ واژه‌ها و ترکیب‌های ویژه‌ای مانند «صهیونیسم» است. این وارسی از روشِ کاوشِ درونمایه در دو سویه‌ی

شمارشی و سنجشی بهره می‌گیرد و در پی پاسخ به این پرسش است که آیا این پرهیزِ زبانی، پیش آمدی است یا برآمده از راهبردهای رسانشی و سیاسیِ آگاهانه. این پژوهش همچنین می‌کوشد با نگاهی تاریخ‌مند و بر پایه‌ی کاوشِ لایه‌های اجتماعی، جایگاهِ پرداختن به ریشه‌های اندیشه‌ایِ بحران را برجسته کند.

بررسی نوشته‌های «نامهٔ مردم» در باره اسرائیل

برای تهیه این نوشته، از نوشته‌ها و برگردان‌های چاپ‌شده در «نامهٔ مردم» (ارگان مرکزی حزب تودهٔ ایران)  بهره گرفته شده است. در زیر فهرست سرچشمه‌های به‌کاررفته را می بینید:

نوشته هایی که در خود «نامهٔ مردم» چاپ شده است: بیانیه حزب توده ایران(۱۱ اسفند ۱۴۰۴) «مرگ دیکتاتور، خواست مردم برای گذار از رژیم ضدمردمی ولایت فقیه، و ضرورت آتش‌بس فوری و فراهم آوردن شرایط برای حاکم شدن مردم بر سرنوشت و زندگیشان»؛ بیانیه حزب توده ایران(۹ اسفند ۱۴۰۴) «حزب توده ایران حمله تجاوزکارانه دولت جنایتکار اسرائیل و امپریالیسم آمریکا به ایران را به شدت محکوم میکند»؛ حزب توده ایران (۲۹ دی ۱۴۰۴) «محکومیت سخنان ضدانسانی دونالد ترامپ درباره آوارگی مردم غزه»؛ نامهٔ مردم (۲۲ دی ۱۴۰۴) «بیانیه کمیته مرکزی حزب توده ایران: محكوميت قاطع جنايت جنگي اسرائيل در غزه»؛ حزب توده ایران (۱۹ دی ۱۴۰۴)؛ «تجاوز نظامی اسرائيل به خاك سوريه و اشغال مناطق جديد»؛ حزب توده ایران (۹ دی ۱۴۰۴) «اشغال مناطق جدید در سوریه»؛ نامهٔ مردم (۱۲ آبان ۱۴۰۴) «اسرائیل، آمریکا و اروپا، باید به دلیل جنایت جنگی در غزه پاسخگو باشند!»؛ نامهٔ مردم / بهزاد نوید / به سوی آینده (۲۰ مرداد ۱۴۰۴) «فلسطین برقرار خواهد ماند!»؛ حزب توده ایران (۱۲ بهمن ۱۴۰۴) «گزارش هیئت سیاسی به نشست کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (مصوب پلنوم)»

برگردان های چاپ شده در «نامهٔ مردم»: نامهٔ مردم (برگردان از مورنینگ استار) (۲۸ مهر ۱۴۰۴) «دولت کارگر جدید بریتانیا با رژیم جنایتکار اسرائیل همدست است»؛ نامهٔ مردم (۱۴ مهر ۱۴۰۴) «در سایهٔ یکسال کشتار و نسل‌کشی در غزه»؛ نامهٔ مردم (برگردان از مورنینگ استار) (۱۷ شهریور ۱۴۰۴) «“دولت” کارگر بریتانیا برای “اسرائیل” در غزه جاسوسی می‌کند»؛ نامهٔ مردم (برگردان از دموکراسی خلق) (۶ مرداد ۱۴۰۴) «رژیم نسل‌کش اسرائیل و اشغالگران»؛ حزب توده ایران (برگردان از ژاکوبن) (تیر ۱۴۰۴) «جنگ اسرائیل علیه غزه از نظرگاه بنیامین نتانیاهو و محور مقاومت»؛ حزب توده ایران (برگردان از دنیای مردم) (۲۶ خرداد ۱۴۰۴) «در مخالفت با طرحی برای آتش بس در غزه، سنا آمریکا قطعنامه‌ای برای کمک‌های نظامی به اسرائیل تصویب کرد»؛ نامهٔ مردم (برگردان از میدل ایست آی) (۱ اردیبهشت ۱۴۰۴) «اسرائیل درصدد اشغال دائم نوار غزه است»؛ حزب توده ایران (۳ فروردین ۱۴۰۴)؛ «حزب تودۀ ایران کارزار نظامی جدید دولت جنایتکار اسرائیل علیه مردم فلسطین و لبنان را بشدت محکوم می کند»؛ نامهٔ مردم (برگردان از مورنینگ استار) (۲۷ دی۱۴۰۴) «مصاحبهٔ روزنامهٔ «مورنینگ استار»‌با رفیق محمد امیدوار»‌.   

با واکاوی نوشته‌های بالا از سرچشمه‌های رسانه‌ای حزب توده ایران، مانند «نامهٔ مردم» و برگردان‌شده‌ای چون مورنینگ استار، ژاکوبن و میدل‌ایست آی، می‌توان به یک الگوی روشن در نام بردن از اسرائیل و نتانیاهو پی برد. این نوشته‌ها بیشتر از واژه‌هایی مانند «رژیم اسرائیل»، «دولت جنایتکار اسرائیل»، «نظام نسل‌کش»، «دولت فاشیستی نتانیاهو» و «اشغالگر» بهره می‌گیرند، اما از به‌کار بردن واژه‌هایی مانند «صهیونیسم» و«صهیونیست»  به‌گونه‌ای روشن و چارچوب‌مند پرهیز می‌کنند.

در هجده نوشته نامبرده نزدیک به ۲۵ هزار واژه به کار برده شده است، در این میان ۲۸۰ بار واژه “اسرائیل”  و  ۴۶ بار “نتانیاهو”. خط اصلی گزارش در باره‌ی نقش اسرائیل در رویدادهای میهن ما و فلسطین را می‌توان در پنج چارچوب گفتمان چیره و بسیار بازگویی شده کوتاه کرد.

پرکاربردترین این توصیف‌ها، نمایش اسرائیل هم چون یک «رژیم یا دولت جنایتکار» است که با واژه‌های کلیدیِ «جنایتکار»، «نسل‌کُش»، «فاشیستی»، «نژادپرست» و «آپارتاید» در ۱۶ از ۱۸ نوشته بازگویی شده است. این چارچوب، سنگ بنای روایت‌ها و گزارش‌ها را تشکیل می‌دهد. ۱۰۳ بار واژه‌های «اشغال» و «اشغالگر»، یا اسرائیل هم چون یک «قدرت اشغالگر و توسعه‌طلب» به کار برده شده است.

 

سه گونه دیگر گفتمان روایت کلان را نیرومند می‌کنند، مانند «عامل بحران‌آفرین منطقه‌ای» (با واژه‌هایی مانند ماجراجو و جنگ‌طلب در ۱۲ نوشته)، «دست‌نشاندهٔ امپریالیسم آمریکا» (پشتیبانی واشنگتن از اسرائیل در ۱۱ نوشته)، و «نقض‌کنندهٔ قوانین بین‌المللی» (با برچسب قانون‌شکن در ۹ نوشته).   

واژه‌هایی مانند «صهیونیسم»، «صهیونیست» تنها هشت بار در این ۱۸ نوشته با ۲۵ هزار واژه به کار رفته‌اند که دربرگیرنده نوشته‌های زیر است: در بیانیه حزب توده ایران (۲۹ دی ۱۴۰۴) در جمله «نقشه مال آمریکایی‌ها و عوامل رژیم صهیونیستی است» (که گفتآورد از سخنان علی خامنه‌ای است)؛ در برگردان نوشته مورنینگ استار (۱۲ آبان ۱۴۰۴) دو بار، یک بار «مفسر ضدصهیونیست اسرائیلی» و بار دیگر «صهیونیسم و امپریالیسم ایالات متحده»؛ در برگردان دیگری از مورنینگ استار (۱۷ شهریور ۱۴۰۴) «آپارتاید بی‌رحمانه رژیم صهیونیستی»؛ و در برگردان نوشته دموکراسی خلق (۶ مرداد ۱۴۰۴) «سیاستمداران و شهرک‌نشینان راست افراطی صهیونیست» آمده است.

در نوشته‌های خود «نامهٔ مردم»، تنها دو بار واژه «صهیونیسم» به کار برده شده است و هر دو بار در باره‌ی چهره‌هایی که هوادار و یا پشتیبان«صهیونیسم» هستند؛ در «نامهٔ مردم» (۱۴ مهر ۱۴۰۴) «چهره‌های شناخته‌شده طرفدار صهیونیسم»؛   در  «نامهٔ مردم» (۱۲ آبان ۱۴۰۴) «چهره‌های شناخته‌شده حامی صهیونیسم». همان‌گونه که می‌بینیم سخن از سیستم صهیونیستی و یا رژیم صهیونیستی نیست و حتا سخن از کسانی که صهیونیست هستند نیست بلکه سخن از کسانی است که هوادار و یا پشتیبان «صهیونیسم» هستند.

چرایی جای تهی «صهیونیسم» در رسانه‌های حزب توده ایران

این خودداری پیوسته و آگاهانه از کاربرد واژه صهیونیسم می‌تواند دلیل چندگانۀ زیر را داشته باشد:

هدفمندسازی انتقادها روی دولت، پنهان سازی دلیل اصلی، «سامانه صهیونیستی»

در این نوشته‌ها، خرده‌گیری‌ها بیشتر بر دولت کنونی اسرائیل به رهبری بنیامین نتانیاهو و راه‌وروش‌های پیاده سازی آن (مانند جنگ در غزه، اشغالگری، نسل‌کشی، پشتیبانی از شهرک‌سازی، بمباران من ما) متمرکز شده است. گویا نویسندگان می‌خواهند خرده‌گیری خود را به‌گونه‌ای عینی و بر پایه‌ی کارهای انجام‌شده‌ی سنجش‌پذیر (بر پایه‌ی قانون‌های جهانی) پیش ببرند، نه اینکه آن را به یک «سامانه‌ی اندیشه‌ای» «سیستم ایدئولوژیک» (صهیونیسم) پیوند دهند که تعریف روشنِ حقوقی-جهانیِ کمتری دارد، ولی بار ایدئولوژیک و سیاسی ژرف. این کار شاید برای خرسند کردن خوانندگان لایه‌های میانی باشد که از این گونه واژه‌های سیاسی خوششان نمی‌آید.

به‌کار بردن واژه‌ی «صهیونیسم» شاید مایه آن شود که برخی خوانندگان (به‌ویژه در غرب) این خرده‌گیری‌ها را «ایدئولوژیک» یا «توطئه‌باورانه» برداشت کنند. این نوشته‌ها بیشتر دوست دارند که با تکیه بر گزارش‌های سازمان ملل، دادگاه‌های جهانی و رویدادهای میدانی (مانند کشتار مردم بی‌گناه، یورش به امدادگران)، به خرده‌گیری‌های خود چهره‌ای «انسان‌دوستانه» و «عینی» بدهند. در عمل، تمرکز بر کردارهای دولت اسرائیل به جای ویژگی‌های «ایدئولوژیک»، مایه آن می‌شود که خرده‌گیری‌ها همگانی‌تر و کم‌رنگ‌تر و پذیرش آمیزتر شوند.

شمارِی از این نوشته‌ها (به‌ویژه آن‌هایی که از سرچشمه‌های غربی برگردانیده شده‌اند) شاید دوست ندارند که میان «صهیونیسم» هم چون یک پدیده ایدولوژیک -سیاسی و کشتار کنونی «دولت اسرائیل»هم چون یک سامانه‌ی کشوری، پیوندی بسازند. آنان دستِ‌کم نمی‌خواهند همه‌ی دست‌اندرکاران سیاسی اسرائیل را به انگیزه‌ی دیدگاه صهیونیستی به پرسش بکشند، بلکه آماج بنیادین‌شان نقد کارگزاران کشوری و راهبردهای جنگی ارتش آنان، جدا از ریشه‌یابی از تاریخِ چالشِ فلسطین، است.

بسیاری از نوشتارهای برگردانیده از رسانه‌های غربی (همانند ژاکوبن، میدل‌ایست آی) در گُستره‌ی چپ جهانی کنش می‌ورزند که فراوان از واژگان «آپارتاید اسرائیل»، یا «دولت نژادستیز اسرائیل» سود می‌جویند، اما کَم‌تر از «صهیونیسم» همچون سامانه‌ی فرمانروا که چالش فلسطین را آفریده است، سخن می‌گویند. این شاید به انگیزه‌ی ترس از انگ خوردن ضدیهودی بودن باشد.

کشتار فلسطینی‌ها یک برنامه کهن صهیونیستی

برآیند، پرهیز این نوشتارها از کاربرد «سامانه‌ی صهیونیستی» شاید برآمده از راه‌بُرد پیوند آگاهانه باشد: نویسندگان می‌خواهند خرده‌گیری خود را بر پایه‌ی کردار دولت اسرائیل استوار سازند، نه برچسب‌های کیش‌باورانه، ایدولوژیک و استعماری. این کنش هم کم نیش‌تر است، هم شنوندگان گسترده‌تری را به خود می‌کشاند، و هم توان پیوند با لایه‌های میانی را فراهم می‌آورد. با این همه، این گزینش زمینه‌ساز آن می‌شود که ریشه‌های کیش‌باورانه و تاریخی آشوب (یعنی صهیونیسم هم چون پروژه‌ای استعماری) از چشم خواننده پنهان بماند. پافشاری تنها بر دولت کنونی اسرائیل —هرچند که در چارچوب حقوقی و رسانه‌ای می تواند سودمند باشد — ولی در عمل به یک کاستی و تاریکی تاریخی می‌انجامد. این نگرش، ریشه و بن‌مایه یکپارچه و پُیوسته کُنش‌های ستم‌بار همه دولت‌های اسرائیل از آغاز تا کنون را کم‌رنگ می‌کند.

در این دیدگاه، یک رویداد بزرگ تاریخی زیر پرده تاریکی پنهان می‌ماند. کوچ‌گران یهودی اروپایی، با پشتیبانی قدرت‌های امپریالیستی (بریتانیا و سپس ایالات متحده)، فلسطین را مستعمره کردند و مردم بومی فلسطینی را (با رویداد نکبه) آواره کردن و دربند آوردند. دستگاه دولتی در اسرائیل با سیاست‌های استعماری و با کمک کشورهای امپریالیستی، ابزاری برای پاسبانی از چیرگی بورژوازی بزرگ و وابسته یهود بر فلسطین و آن بوده و هست. همه این دولت‌ها، چه از حزب کارگر یا لیکود، در نهاد خود، بر پایه و پیکره همان آیین بنیادین صهیونیستی —که در گوهر خود بیگانه‌گزاری (Settler Colonialism) و کشورگشایی است— پایه گزاری شده‌اند. راهبرد سرشتی آن‌ها در برخورد با مردم فلسطین، برآمده از یک خواست ایدئولوژیک برای چیرگی بر زمین و به بیرون راندن مردمان بومی فلسطین بوده است. اگر امروز ما تنها به خرده گیری از کردارهای آشکار این دولت بسنده کنیم، ناخواسته این پندار نادرست را پدید می‌آوریم که گویی می‌توان دولت اسرائیل را از سرشت چیرگی صهیونیستی آن جدا دانست و با یک “دولت بهتر” به آشتی رسید، با اینکه همه می‌دانند که چالش بنیادین، خود پروژه صهیونیسم و سامانه‌ای است که برای نادیده گرفتن حق پایه‌ای بودن و بازگشت فلسطینیان ساخته شده است.

این گزینش زبانی —که شاید از روی سوداگری سیاسی باشد— در پایان، چشم‌ها را از دیدن این حقیقت تاریخی برمی‌گرداند: ستم بر فلسطینیان یک گمراهی گذرا یا کژروی یک دولت ویژه نبوده، بلکه فرآورده نیازمند و همیشگی اندیشه و سامانه صهیونیستی از روز نخست تا به امروز بوده است.

پیش از سال ۱۹۴۵ میلادی، خاک فلسطین زیر چیرگی بیگانه (بریتانیا) بود. در این زمان، جنبش صهیونیستی با پشتیبانی نیروهای استعماری، به گونه‌ای سامان‌مند به بیگانه‌گزاری و خرید زمین‌های فلسطینیان دست زد. این رَوند، همراه با سیاست کوچ گری گسترده، به آرامی بنیان‌های جمعیتی و اقتصادی جامعه بومی فلسطین را سُست کرد. هدف نهادینه، فراهم کردن یک اکثریت یهودی و دولتی جداگانه در سرزمینی بود که مردم فلسطین باشندگان دیرینه‌ی آن بودند.

سال ۱۹۴۸، سال فاجعه بزرگ (النکبة) برای مردم فلسطین بود. با برپایی دولت اسرائیل، نزدیک به هشتصد هزار فلسطینی، با کشتار، ترس‌افکنی و آواره‌سازی سامان‌یافته از خانه و کاشانه خود رانده شدند. صدها روستا و شهرک ویران و نابود گردید تا راه برای شهرسازی تازه آمدگان بیگانه باز شود. این پاکسازی نژادی، سنگ بنای بحران پناهندگان فلسطینی را گذاشت که تا امروز پابرجاست.

پس از جنگ ۱۹۶۷ و بَریَنداری «اشغال نظامی» کرانه باختری، نوار غزه و بیت‌المقدس شرقی، ستم بر فلسطینیان به گونه‌ای ساختاری و نظام‌مند پی‌گیری شد. سیاست خانه‌ویرانی، سختگیری آمدوشد، دزدیدن زمین‌ها، و برپایی شهرک نشینی، همگی برای سست کردن پایه‌های زندگی فلسطینیان و پیش‌برد پروژه بیگانه‌گزاری به کار گرفته شد. در این دوره، سامانه‌ی دوگانه‌ی شهروندی پدید آمد که در آن، شهرک نشینان اسرائیلی از همه امتیازهای قانونی و زیرساختی بهره می‌برند، هم زمان فلسطینیان زیر قانون‌های نظامی سرکوب‌گر زندگی می‌کنند.

اکنون، پس از دهه‌ها، این رَوند به برپایی یک سامانه‌ی یکپارچه‌ی ستم و جداسازی انجامیده که بسیاری از نهادهای بین‌المللی و کنشگران حقوق انسانی، آن را جدازیستی و جدانژادی (آپارتاید) می‌نامند. از نوار غزه در چنبره گرفته شده  تا کرانه باختریِ تکه‌تکه شده و فلسطینیان درون خاک ۱۹۴۸، همه زیر گونه‌های گوناگون ستم و خواری، نابرابری و پایمال کردن حقوق بنیادین زندگی می‌کنند. ریشه‌ی این آشوب، نه در کردار یک دولت ویژه، که در خواست و پروژه‌ی بی‌پایان صهیونیسم برای دست‌اندازی بر همه سرزمین و به حاشیه راندن مردم بومی آن نهفته است.

چرا سخن گفتن از صهیونیسم مهم است؟

صهیونیسم، پدیده‌ای روبنایی و زاده نیازهای مادی بورژوازی بزرگ یهود در سده نوزدهم اروپاست. مارکسیسم، با رویکردی علمی و طبقاتی، صهیونیسم را کیش و ابزار ایدولوژیک بورژوازی یهود و امپریالیسم می داند. کوچ گران یهودی اروپایی، با پشتیبانی قدرت‌های امپریالیستی (بریتانیا و سپس ایالات متحده)، فلسطین را مستعمره کردند و مردم بومی فلسطینی را در فاجعه بزرگ (النکبة) آواره کردند و دربند آوردند. دستگاه دولتی در اسرائیل با سیاست‌های استعماری و با کمک کشورهای امپریالیستی، ابزاری برای پاسبانی از چیرگی بورژوازی بزرگ و وابسته یهود بر فلسطین بوده و هست.

رفیق جان داده راه آزادی و برابری، نیک آیین در«واژه های سیاسی و اجتماعی» در باره صهیونیسم می نویسد: « یک جریان ناسیونالیستی متعصب متعلق به بورژوازی یهود است».

این کیش، در بنیاد خود ابزار اندیشه‌ای برای گردآوری سرمایه و نیروی انسانی، و سرانجام برپایی یک پایگاه بیگانه‌گزار در فلسطین بود تا به نیازهای انباشت سرمایه و گسترش نفوذ امپریالیستی پاسخ دهد. پارسایی دروغین و ریاکارانه از سرزمین «صهیون»، تنها پوششی دینی برای پروژه‌ای ژرف سراسر زمینی و مادی بود. خواست آغازین آن برای آفرینش «کانون یهود» در آمریکای لاتین یا آفریقا، گواه آن است که درون‌مایه بنیادی آن نه بازگشت به سرزمینی مقدس، که پایه گزاری پایگاهی بیگانه‌گزار در خدمت امپریالیسم —در هر جای از جهان— بود.

سازمان جهانی صهیونیسم، که امروز شبکه‌ای فراملی از سرمایه و قدرت است، نشان‌دهنده هم‌جوشی سود انحصارهای بزرگ یهودی با کانون‌های امپریالیستی، به‌ویژه ایالات متحد آمریکاست. این نهاد، دارایی‌های کلان، شرکت‌های انحصاری، زمین‌ها و بنگاه‌های سازنده را در دست دارد و کارکرد آن، اقتصاد سیاسی بیگانه‌گزاری نو را در سرزمین‌های تکه‌تکه‌شده پیش می‌برد.

نیک آیین می نویسد: «مرکز آن در ایالات متحد آمریکاست و فعالیت‌های جمعیت‌های صهیونیست را در بیش از ۶۰ کشور جهان کنترل می‌کند».

شالوده اندیشه‌ای صهیونیسم بر ساخت یک ملت پنداری و فراملی یهود استوار است که ستیزهای طبقاتی درون جامعه یهودیان را پنهان می‌کند. این کیش با تبلیغ «یکپارچگی منافع ملی»، تضاد کارگر و سرمایه‌دار یهودی را می‌پوشاند و پرولتاریای یهود را وامی‌دارد تا منافع زیستی خود را در پای منافع بورژوازی بزرگ یهود قربانی کند. نیک آیین می نویسد: «صهیونیسم در درجه اول با منافع پرولتاریای یهود مغایر است». صهیونیسم، با جدا کردن کارگران یهود از هم‌طبقه‌ای‌های غیریهودی خود، آگاهانه همبستگی طبقه کارگر را می‌شکند و آن را از جنبش جهانی کارگری و آزادی‌بخش جدا می‌سازد».

این ایدولوژی، به گونه‌ای ساختاری، ابزار و تیغی در دست نیروهای واپسگرا و امپریالیستی جهانی است. درون‌مایه آن، شووینیسم جنگ‌جوی، نژادستیزی و دشمنی با کمونیسم است و برای توطئه‌چینی علیه جنبش‌های ملی، آزادی‌بخش و سوسیالیستی به کار گرفته می‌شود. دولت‌های گوناگون اسرائیل، هم چون دستگاه پیاده ساز و سرکوب‌گر این برنامه، نقش ژاندارم منطقه‌ای امپریالیسم را بازی می‌کنند. نیک آیین می نویسد: «صهیونیسم [..] سیستم ارتباطات پرشاخه و مؤسسات بی‌شماری نیز هست و مجموعه نظریات، سازمان‌ها، سیاست‌ها و روش‌های سیاسی و اقتصادی بورژوازی بزرگ یهود را که با محافظ انحصاری ایالات متحد آمریکا و سایر کشورهای امپریالیستی جوش خورده‌اند تشکیل می‌دهد».

برخی‌ها از ترس ضدیهودی خوانده شدن از کاربرد واژه صهیونیسم ترس دارند، ولی از نگرش مارکسیستی، صهیونیسم و یهودستیزی، دو روی یک سکه واپسگرایی هستند. هر دو، با نادیده گرفتن نگرش‌های طبقاتی، یهودیان را هم چون یک دسته یکپارچه نژادی می‌بینند. یهودستیزی، با دشمنی با همه یهودیان، به‌گونه عینی آگهی‌رسانی صهیونیسم را درباره «نیاز به یک پناهگاه امن» باورپذیر می‌کند و یهودیان را به آغوش برنامه صهیونیستی می‌راند. از سوی دیگر، صهیونیسم با جدا کردن یهودیان از خلق‌های میزبان، خود بستر اجتماعی یهودستیزی را نیرومند می‌کند. این دیالکتیک شوم، تنها به سود طبقه‌های  فرمانروا است که از پراکندگی توده‌های رنج سود می‌برند. نیک آیین می‌نویسد: میان «صهیونیسم و آنتی‌سیتمیسم تفاوتی نیست».

تنها با فروریزی سرمایه‌داری و امپریالیسم است که بنیان مادی هر دو پدیده صهیونیسم و یهودستیزی از میان خواهد رفت.

پایان‌سخن

وارسیِ هجده نوشته‌ی برگزیده از بیانیه‌های حزب توده‌ی ایران، نوشته‌های «نامهٔ مردم» و برگردان‌های آن از سرچشمه‌هایی چون «مورنینگ استار» و «ژاکوبن»، الگوی پرمعنایی را در گفتارسازی درباره‌ی اسرائیل نشان می‌دهد. در این نوشته‌ها، اسرائیل بیشتر در چارچوب‌های پنج‌گانه‌ی «رژیم جنایتکار»، «نیروی اشغالگر»، «آفریننده بحرانِ منطقه‌ای»، «دست‌نشاندهٔ امپریالیسم» و «زیرپاگذارِ قانون‌های جهانی» بازنمایی می‌شود. با این همه، به‌کارگیریِ واژه‌ها و هم آمیز‌های بی‌پرده و چالش‌برانگیزی مانند «صهیونیستی» به‌گونه‌ای چشمگیر بسیار بسیار اندک (۸ بار در میان ۲۵ هزار واژه) است و تنها دو بار در خود «نامهٔ مردم» و ان هم به گفته‌برداری‌ها یا بازنماییِ هوادارانِ آن بازتاب می‌یابد.

این پرهیزِ زبانی را می‌توان برآمده از یک راهبردِ آگاهانه‌ی سیاسی دانست که هدف آن، کانونی کردن خرده‌گیری‌ها بر کردارهای روشن و سنجش‌پذیرِ دولت اسرائیل (مانند جنگ، اشغال و نسل‌کشی) در چارچوبِ قانونِ جهانی است، نه تکیه بر واژه های ایدولوژیک که شاید نزد خوانندگانِ ویژه ای، به‌ویژه در غرب، و لایه‌های میانی هم‌چون گفتاری یک‌سویه و ناپسندیده درک شود. این شیوه، زمینه‌ی کشاندن گروه‌های میانه و نیرومند کردنِ چهره‌ی «انسان‌دوستانه» و «عینی» خرده‌گیری‌ها را فراهم می‌کند.

با این همه، این نوشته نشان می‌دهد که این گزینشِ راهبردی، با آن‌که شاید در کوتاه‌زمان کارآمد باشد، یک کمبودِ ژرفِ تاریخ‌مند و سنجشی را نیز به همراه می‌آورد. با پرهیز از پرداختن به سرشتِ اندیشه‌ایِ صهیونیسم هم چون برنامه‌ای استعمارگرانه و طبقاتی، ریشه‌های یکپارچه و پیوسته‌ی ستم بر فلسطینیان از ۱۹۴۸ تا امروز کم‌رنگ می‌شود. کاوشِ تاریخ‌مندِ ماتریالیستی نشان می‌دهد که صهیونیسم، به‌سانِ ابزاری در دستِ بورژوازیِ بزرگِ یهود و امپریالیسم، نه یک کژرویِ گذرا، بلکه سرچشمه‌ی بنیادینِ راه‌وروش‌های خانه‌ویران‌کن، آواره‌ساز و آپارتاید است. جدا کردن کردارهای دولت اسرائیل از پایه‌های صهیونیستیِ آن، این پندارِ خطرناک را پدید می‌آورد که گویا با دگرگون شدنِ دولتی ویژه می‌توان به راه‌چاره‌ای پایدار رسید؛ با این‌که گرهِ اصلی، خودِ برنامه‌ای است که حق فرمانروایی و بازگشتِ مردم فلسطین را به‌گونه‌ای ساختاری نادیده می‌گیرد.

از این رو، چشم‌پوشی از نقدِ ریشه‌ایِ صهیونیسم به‌سانِ یک اندیشه و یک سامانه‌ی سیاسی-اقتصادی، ناتوانی در پیش نهادنِ کاوشی همه‌سویه و انقلابی از بحران را در پی دارد. پیکارِ راستین برای آزادی فلسطین، نیازمندِ پرده‌برداریِ هم‌زمان از نمودهای روشنِ ستم و سرچشمه‌ی طبقاتی و اندیشه‌ایِ آن است؛ برنامه‌ای که تنها با فروریختنِ سامانه‌ی امپریالیستی و سرمایه‌داریِ جهانی که صهیونیسم به آن گره خورده است، به انجامِ خواهد رسید.

شاید یکی از دلیل‌های اصلی دل‌خوری کمونیست‌های فلسطینی و حزب کمونیست لبنان از حزب توده‌ی ایران، دور بودن خط کنونی از خط گذشته حزب در باره نقش ویرانگر صهیونیسم در بدبختی و آوارگی فلسطینیان باشد.

پیوست

بیانیه حزب توده ایران – تاریخ: ۱۱ اسفند ۱۴۰۴

مرگ دیکتاتور، خواست مردم برای گذار از رژیم ضدمردمی ولایت فقیه، و ضرورت آتش‌بس فوری و فراهم آوردن شرایط برای حاکم شدن مردم بر سرنوشت و زندگی‌شان

“در پی حمله‌های تجاوزکارانهٔ رژیم جنایت‌کار نتانیاهو و امپریالیسم آمریکا”

“امپریالیسم آمریکا و متحدانش در منطقه، به‌ویژه دولت نژادپرست نتانیاهو، “

“تحمیل صلح به تجاوزکاران آمریکایی-اسرائیلی و “

“هر معامله‌ای با ترامپ و نتانیاهو تن دهند و ایران و منافع ملی کشور “

“در شرایطی که بمباران‌های جنایت‌کارانهٔ آمریکا و اسرائیل ادامه دارد”

*****

بیانیه حزب توده ایران – تاریخ:  ۹اسفند ۱۴۰۴

حزب توده ‌ایران حمله تجاوزکارانه دولت جنایتکار اسرائیل و امپریالیسم آمریکا به ایران را به شدت محکوم می‌کند!

“حملات گستردهٔ موشکی و هوایی دولت نژاد پرست اسرائیل و دولت آمریکا قرار”

“جمهوری اسلامی حملات موشکی متقابلی را علیه اسرائیل و”

” خبرگزاری‌های جهان نیروهای هوایی اسرائیل به”

“تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل که از سوی دادگاه بین‌المللی لاهه”

” صلح و پایان دادن به این تجاوز اسرائیل و امپریالیسم آمریکا “

*****

بیانیه حزب توده ایران – تاریخ: ۲۹ دی ۱۴۰۴

حزب توده ‌ایران حمله تجاوزکارانه دولت جنایتکار اسرائیل و امپریالیسم آمریکا به ایران را به شدت محکوم می‌کند!

“سپاه پاسداران در بیانیهٔ ۱۷ دی ۱۳۹۶ مدعی شد که «آمریکا، انگلیس، اسرائیل، سازمان مجاهدین، و سلطنت‌طلبان» با این اعتراض‌ها ارتباط دارند.”

      “علی خامنه‌ای نیز در دیدار عمومی ۱۹ دی ۱۳۹۶ ضمن متهم کردن آمریکا و بریتانیا و اسرائیل گفت که این […] «نقشه مال آمریکایی‌ها و عوامل رژیم صهیونیستی است.»”

      “… نیروهای مزدور بیگانه و ارتجاعی … با حمایت امپریالیسم آمریکا و دولت جنایت‌کار و نسل‌کُش اسرائیل، آماده‌اند …”

      “التماس مزدوری مانند رضا پهلوی به دونالد ترامپ، اتحادیهٔ اروپا، و ارتجاعی‌ترین نیروهای راست افراطی در جهان و جنایت‌کاری مانند نتانیاهو برای مداخله در رخدادهای ایران از یک سو …”

      “نیروهایی که چشم امیدشان به دولت شبه‌فاشیستی ترامپ و دولت جنایت‌کار اسرائیل برای «آزادی ایران» است نمی‌توانند نویددهندگان ایرانی مستقل، آزاد، و آباد باشند.”

*****

نامه مردم (ارگان حزب توده ایران) – تاریخ: ۲۲ دی ۱۴۰۴

       “این رسانه‌ها از یک طرف بهانه به دست سران رژیم داده‌اند که این خیزش اعتراضی مردم را کار آمریکا و اسرائیل اعلام کنند.”

       “[…]، بلکه بدون دخالت و تهدیدهای آمریکا و اسرائیل عملاً کاری از دستش برنمی‌آید.”

       “آیا شیرین عبادی از دیدگاه‌های فاشیستی، تفکر واپس‌گرای ضدّزن و نژادپرستانه، و سیاست‌های تهاجمی و سلطه‌گرانهٔ فردی مانند ترامپ و همدست جنایت‌کار جنگی‌اش نتانیاهو بی‌اطلاع است؟”

       “[…]، ایران بار دیگر در برابر تهدیدهای خطرناک آمریکا و اسرائیل و عوامل نفوذی‌شان قرار گرفته است.”

       “او گفت: “در صورت حملهٔ نظامی، ایران در چارچوب دفاع مشروع، اسرائیل و مراکز نظامی و کشتی‌رانی آمریکا را اهداف مشروع خواهد دانست.””

       “ابراهیم عزیزی، […] گفت: “در آینده، جمهوری اسلامی بابت اتفاقات این روزها هر اقدامی را علیه آمریکا و اسرائیل مشروع می‌داند.””

       “گروه دوم این رویکرد را در چارچوب طرح‌های راهبردی دولت سلطه‌جو و زورگوی ترامپ و در هماهنگی با نتانیاهوی جنگ‎طلب برای بازچینی نقشۀ ژئوپلیتیک منطقه دنبال می‌کند.”

*****

اعلامیه حزب توده ایران / نامه مردم – تاریخ: ۱۹ دی ۱۴۰۴ (منتشر شده در شماره ۱۲۵۱، ۲۲ دی ۱۴۰۴)

       “این خیزش اعتراضی مردمی، برخلاف ادعاهای دیکتاتور حاکم، نه جنبشی ساخته و پرداختهٔ امپریالیسم آمریکا و رژیم نسل‌کُش اسرائیل، بلکه نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های فاجعه‌بار اقتصادی کلان‌سرمایه‌داری حاکم و فساد، […].”

       “نیروهایی که چشم امیدشان به دولت شبه‌فاشیستی ترامپ و دولت نسل‌کُش اسرائیل برای «آزاد کردن ایران» است نمی‌توانند نویددهندگان ایرانی آزاد، مستقل، و آباد باشند.”

*****

اعلامیه حزب توده ایران / نامه مردم – تاریخ: ۹ دی ۱۴۰۴ (منتشر شده در شماره ۱۲۵۱، ۲۲ دی ۱۴۰۴)

       “[…]جانشین شدن استبداد کنونی با شکل پوسیدهٔ دیگری از استبداد و حاکم شدن نوکران امپریالیسم آمریکا و حکومت نسل‌کش اسرائیل مواجه کرده است.”

*****

نامه مردم (ارگان حزب توده ایران) – تاریخ: ۱۲ آبان ۱۴۰۴

       “[…]- ابتدا در پارلمان اسرائیل (کنست) در تل آویو و چند ساعت بعد در شرم‌الشیخ در مصر- که دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو، و عبدالفتاح السیسی همراه با هم طراحی و کارگردانی کردند، […].”

       “اکنون کاملاً روشن شده است که «طرح ۲۰ ماده‌یی ترامپ»، که با حمایت نتانیاهو و با هماهنگی کامل چهره‌های شناخته‌شده حامی صهیونیسم تهیه شده بود، […] که ادامه دادن به آن برای منافع امپریالیسم آمریکا، دولت اسرائیل، و متحدان ارتجاعی‌شان بیش از حد زیان‌بار شده بود.”

       “دکتر مصطفی برغوثی هشدار داده است که این طرح «به ریشه‌های بحران (اشغال، زمین، حقوق ملی) نمی‌پردازد و نتانیاهو احتمالاً به آن متعهد نخواهد ماند.»”

       “بنابراین، حقوق اساسی و مسلّم مردم فلسطین اساساً قربانی خواست‌های امنیتی اسرائیل شده است.”

       “[…]، تحمیل یک‌جانبهٔ هدف‌های بلندمدت اسرائیل- با استفاده از ویرانی و استیصال ناشی از دو سال نسل‌کشی علیه فلسطینی‌ها- مورد توجه بوده است.”

       “روشن است که نتانیاهو، زیر فشار همراهان افراطی‌اش در دولت، به هر بهانه‌ای می‌کوشد خون‌ریزی و نسل‌کشی در غزه را از سر گیرد.”

       “[…]، مگر اینکه نتانیاهو برای برچیدن کامل حماس و رسیدن به «پیروزی کامل» اقدام کند.”

       “[…]دولت ترامپ، در تلاش برای حفظ توافق ترامپ بود که شتابان به اسرائیل رفتند.”

       “بتسلئل اسموتریچ،‌ وزیر دارایی اسرائیل، […] بر شرایطی که برای پیوستن به «پیمان ابراهیم» دارد، […].”

       “این تحولات، که تأکیدی است بر موضع اسرائیل به‌عنوان بازیگری که با سوءنیّت در خاورمیانه عمل می‌کند […].”

       “حزب تودهٔ‌ ایران […]اولویت اصلی پایان دادن فوری به تجاوز اسرائیل، جنگ نسل‌کشی و رفع محاصرهٔ غزه است.”

       “راه‌حل عادلانه و پایدار و صلح پایدار فقط از طریق پایان یافتن کامل اشغال اسرائیل، تشکیل کشور مستقل فلسطین با پایتختی اورشلیم شرقی در مرزهای ۱۹۶۷، […].”

*****

نامه مردم (بازنشر از مورنینگ استار) – تاریخ: ۲۸ مهر ۱۴۰۴

       “مردم در برابر همدست‌های نِتانیاهو به‌پا خاسته‌اند […]”

       “هنگامی که نسل‌کُشی اسرائیل در غزه آغاز شد، […].”

       “نخست‌وزیر ایتالیا در سفرش به اسرائیل در ۲۱ اکتبر ۲۰۲۳ / ۱۹ مهرماه ۱۴۰۲ با زبانی […]آکنده از واژه‌هایی درحمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل و “حق دفاع از خود” رژیم آن، موضع دولتش را اعلام کرد.”

       “با این وجود، ارسال جنگ‌افزارهای ایتالیایی به اسرائیل ادامه یافت. […]طبق قراردادهای نظامی‌ای در پیش از حمله اسراییل به غزه با غول جنگ‌افزاری ایتالیا، لئوناردو، امضا شده بود.”

       “از سوی دیگر، جامعهٔ ایتالیا، دست‌کم برای مدتی، در برابر جنایت‌های اسرائیل و حمایت دولت‌شان از نسل‌کُشی‌ای […].”

       “[…]، غول رسانه‌ای راست‌گرا و متحد نزدیک بنیامین نتانیاهو، و رسانه‌های دولتی که مطیع دستورها وسیاست‌های دولت هستند.”

       “[…]کارگران اسکله‌های ایتالیا علیه جنگ در غزه و ارسال جنگ‌افزار به اسرائیل به اعتصابی سراسری دست زدند.”

       “در شکایتی به دیوان کیفری بین‌المللی، جورجیا ملونی، […] از حمایت دولت او از سیاست‌های نسل‌کُشی اسرائیل در غزه بوده است.”

       “در متن شکایت‌نامه تصریح شده است: “دولت ایتالیا با حمایت از دولت اسرائیل، به‌ویژه از مسیر تأمین جنگ‌افزارهای مرگ‌بار، در […].””

       “[…]، ایتالیا یکی از تنها سه کشوری بوده که از سال ۲۰۲۰ / ۱۳۹۹ تا ۲۰۲۴ / ۱۴۰۳ جنگ‌افزارهای متعارف سنگین به اسرائیل صادر کرده است.”

*****

نامه مردم (ارگان حزب توده ایران) – تاریخ: ۱۴ مهر ۱۴۰۴

       “«طرح ۲۰ ماده‌ای ترامپ»، که با همراهی بنیامین نتانیاهو و در هماهنگی کامل با چهره‌های شناخته‌شدهٔ طرفدار صهیونیسم تدوین شده است، […].”

       “اما از دیدگاه طرفداران صلح و حقوق مردم فلسطین، این طرح در واقع چیزی بیش از پوشش سیاسی برای اجرای کامل شروط اسرائیل و تثبیت وضع موجود به‌ سود اسرائیل نیست.”

       “دکتر مصطفی برغوثی، […]، هشدار می‌دهد که این طرح «به ریشه‌های بحران (اشغال، زمین، حقوق ملی) نمی‌پردازد و احتمالاً نتانیاهو نیز به آن پایبند نخواهد بود.»”

       “[…]مشروط به صلح و آزادی گروگان‌های اسرائیلی، مهندسی مجدد حاکمیت غزه (تحت‌الحمایگی)، […].”

       “هیچ تضمین روشنی نیز برای پایان دادن دائمی و کامل به تجاوز اسرائیل در آن منظور نشده است.”

       “در این طرح مشترک ترامپ و نتانیاهو، […].”

       “[…]و عملاً غزه را زیر «نظارت بین‌المللی» با گرایش‌های آمریکایی-اسرائیلی قرار می‌دهد.”

       “با این رویکرد، در واقع حقوق اصلی و مسلّم مردم فلسطین فدای مطالبات امنیتی اسرائیل می‌شود.”

       “این طرح […]می‌کوشد هدف‌های بلندمدت اسرائیل برای حذف مقاومت ملی و تثبیت مرزهای امنیتی دلخواهش را به فلسطینی‌ها تحمیل کند.”

       “[…]که اولویت فوری پایان دادن بی‌درنگ به تجاوز اسرائیل، جنگ نسل‌کشی، و رفع محاصرهٔ غزه است.”

       “صلح پایدار و راه‌حل عادلانه و پایدار فقط از طریق پایان یافتن کامل اشغالگری اسرائیل، […].”

*****

نامه مردم (بازنشر از مورنینگ استار) – تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۴

       “این دولت‌ها مسئول تأمین بی‌ملاحظه و مستمر تسلیحات مورد استفادهٔ نیروهای اشغالگر اسرائیلی و همچنین شکست کامل (یا در واقع بی‌میلی شرم‌آور) در مهار کردن رژیم تل‌آویو، […].”

       “اقدامات آنها می‌تواند و باید شامل اعمال فشار بر اسرائیل […]، پافشاری بر اینکه اسرائیل اجازهٔ عبور […]، یا اعمال فشار بر اسرائیل برای لغو تصمیم جنایت‌کارانه‌اش […] و الحاق کامل این سرزمین به اسرائیل باشد.”

       “[…] نمی‌توان پذیرفت که حق تعیین سرنوشت در فلسطین […]در انحصار یهودیان اسرائیلی باقی بماند.”

       “به این معنی که حتی یک آتش‌بس یا مصالحهٔ موقت، یا هر حیله‌ای که رژیم نتانیاهو به آن متوسل شود، […].”

       “[…]و چشم‌انداز روابط کشور فلسطین با اسرائیل اشغالگر نیز آگاه باشند و هوشیارانه واکنش نشان دهند.”

       “نزدیک به دو سال پس از آغاز جنگ خونین و فاجعه‌بار کنونی در غزه- “نکبت دوم”- به بهانهٔ حملهٔ ۷ اکتبر، رژیم آپارتاید جنایت‌کار در تل آویو […]، و ۵۸ سال اشغال و آپارتاید بی‌رحمانهٔ رژیم صهیونیستی […].”

       “بدون راه‌حل قاطع و عادلانه برای این درگیری وحشتناک و در صورت تسلیم شدن در برابر تلاش‌های اسرائیل برای از بین بردن […].”

       “[…]پافشاری بین‌المللی (از طریق سازمان ملل متحد و قوانین بین‌المللی) برای وادار کردن اسرائیل به پایان دادن فوری و کامل خون‌ریزی در غزه، […]اشغال غیرقانونی کرده است، و تأسیس کشور فلسطین است.”

*****

 «فلسطین برقرار خواهد ماند» ـ بهزاد نوید ـ به سوی آینده تاریخ: ۹ اوت / ۱۸ مردادماه ۱۴۰۴

«[…]- با توجه به تصمیمی که دولت فاشیستی اسرائیل مبنی برتصرف و ادارۀ غزه تصویب کرده است- […].»

«[…]برای دریافت کمک‌های انسانی توسط ارتش جنایتکار اسرائیل کشته و ۷ هزار نفر زخمی شده‌اند.۲»

«فقط با تحریم تسلیحاتی و اقتصادی رژیم نژادپرست اسرائیل می‌توان آن را به عقب‌نشینی وادار ساخت»

«[…]دولت اسرائیل عمداً مانع ورود کمک‌ها می‌شود و تقریباً […].»

«برای اکثر اهالی غزه، تنها راه تهیه غذا از طریق کمک‌های اسرائیل است، […] به محل تیراندازی‌های روزانه و سادیستی ارتش اسرائیل تبدیل شده‌اند.»

«در همین حال، اسرائیل در آستانهٔ الحاق سرزمین‌هایی است که قرار است کشور آینده فلسطین را تشکیل دهند.»

«پارلمان این کشور […]، الحاقی که صرفاً به آنچه اساساً وضعیت موجود در این سرزمین است، رسمیت می‌بخشد.»

«هم‌زمان، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، در حال پیشبرد اقداماتی برای کنترل کامل غزه است.»

«احتمالاً با در نظر گرفتن الحاق کامل- از جمله اشغال نظامی تقریباً یک چهارم قلمرویی که اسرائیل تاکنون کنترلی بر آن نداشته است- […].»

«در تمام این مدت هر روز ارتش اسرائیل به کشتار ده‌ها فلسطینی از طریق بمباران و تیراندازی‌ها ادامه داده است.»

«در طول دو هفتۀ گذشته، از ۲۴ ژوئیه تا ۶ اوت/ از ۲ تا ۱۵ مردادماه، ارتش اسرائیل به‌طورمتوسط روزانه هفتاد فلسطینی را کشته‌ است.»

«در حال حاضر تعداد کل افرادی که اسرائیل در حین تلاش برای دریافت کمک کشته است، […].»

«به نظر نگارندۀ این متن اولویت فعلی این است که از یک سوی اسرائیل مجبور شود […].»

«به نظر نگارندۀ این متن مجبور کردن اسرائیل به این اقدامات فقط و فقط از طریق تحریم‌های […].»

«بر اساس آمارها، بیشترین حجم روابط اقتصادی اسرائیل در سال ۱۴۰۳ با جمهوری خلق چین […].»

«چین با رقم ۱۹ میلیارد دلار بزرگ‌ترین صادرکننده به اسرائیل است و […].»

«بزگ‌ترین وارد کننده ها از اسرائیل، سه کشور ایالات متحده آمریکا، ایرلند، و چین هستند.»

«(اطلاعات مربوط به صادرات و واردات به/از اسرائیل در سال ۱۴۰۳/۲۰۲۴ از شبکۀ الجزیره گرفته شده است). »

«مسلماً تحریم اقتصادی اسرائیل توسط جمهوری خلق چین می‌تواند بسیار مؤثر باشد.»

«و احتمالاً باید به این لیست لغو تمام گام‌های قانونی و عملی که دولت اسرائیل تنها در دو سال گذشته برای […] شهرک‌نشینان غیرقانونی از کرانه باختری و خروج نیروهای اسرائیلی از هر دو سرزمین خواهد بود.»

«[…]و تلاش‌های نتانیاهو برای اشغال نظامی دائمی غزه و “خلاص شدن از شر” فلسطینی‌هایی که هنوز در آنجا […].»

«[…] زمان اعلام به‌ رسمیت شناختن کشور فلسطین توسط رهبران غربی، رفتار اسرائیل به‌هیچ‌وجه تغییر نکرده است.»

«[…]بی‌رحمانه تبدیل می‌کند و به نتانیاهو و ارتش اسرائیل حداقل یک ماه دیگر فرصت […] و سرزمین فلسطین را ضمیمه اسرائیل سازند.»

«[…]همچنان به ارسال کمک‌های نظامی به اسرائیل ادامه می‌دهند که برای توانایی آن در ادامۀ جنگ اساسی است.»

«[…]برای رهبران اسرائیل چنان منفور خواهد بود که […] پایان دادن به نَسل‌کُشی و اِلحاقِ سرزمین‌های فلسطینی.»

«بر پایۀ این برداشت خوشبینانه رهبران اسرائیل نمی‌خواهند در موقعیتی قرار بگیرند […].»

«تنها در دو سال گذشته اسرائیل […]، و متهم کردن سازمان ملل به یهودستیزی و […].»

«[…]بخشی از یک کمپین ارعاب برای از بین بردن اتهام‌های جنایی علیه مقام‌های اسرائیل تهدید ‌کرد.»

«[…]تا از انجام هر کاری برای متوقف کردن قتل‌عام اسرائیل خودداری کنند.»

«افکار عمومی در سراسر جهان به‌شدت علیه آنچه اسرائیل انجام می‌دهد تغییر کرده است […].»

«[…]، در حالی که می‌دانید این کار منجر به هیچ محدودیتی واقعی علیه اسرائیل نخواهد شد، کافی و صادقانه نیست.»

«[…]به این کشتار وحشتناک، یعنی تحریم تسلیحاتی یا تحریم‌های اقتصادی و دیپلماتیک، اجتناب می‌کنید.»

«اما امتناع آن‌ها از مهار واقعی اسرائیل این موضوع را به موضوعی بحث‌برانگیز تبدیل می‌کند.»

«مقایسۀ غزه و هیروشیما با یکدیگر و شباهت وضعیت‌شان با هم توسط میماکی خشم اسرائیل را برانگیخت.»

«[…]توسط رژیم آپارتاید جنایتکار اسرائیل به جهنمی که هیروشیما و ناگازاکی […].»

«[…]و دولت‌های دیگر از جمله جمهوری خلق چین برای اعمال تحریمِ‌های نظامی و اقتصادی علیه اسرائیل و نیز اعمال آتش‌بس فوری استفاده کرد.»

*****

نامه مردم (ارگان حزب توده ایران) – تاریخ: ۲۰ مرداد ۱۴۰۴

       “[…]جنگ ضدّانسانی ۲۲ ماههٔ ارتش تا به دندان مسلح اسرائیل با حمایت […].”

       “از یک سو دولت فاشیستی نتانیاهو […]ضمیمه کردن دائمی غزه به خاک اسرائیل را عملی کند.”

       “[…]تا ضمن اعتراض به نسل‌کشی اسرائیل و درخواست آتش‌بس کامل در جنگ غزه و توقف ایجاد شهرک‌های یهودی‌نشین غیرقانونی در کرانهٔ غربی، […].”

       “در پایان آن همایش، که آمریکا و اسرائیل در آن شرکت نکردند، […].”

       “[…]، توقف شهرک‌سازی‌های غیرقانونی اسرائیل، و برقراری آتش‌بس فوری تأکید شده است.”

       “¨ اسرائیل به توقف شهرک‌سازی غیرقانونی، […].”

       “البته نخست‌وزیر بریتانیا گفته است که اگر اسرائیل با آتش‌بس و روند صلح موافقت نکند، […].”

       ” اسرائیل اعلامیهٔ نیویورک را «دور از واقعیت» خوانده و […].”

       “[…]برای پایان دادن به اشغالگری اسرائیل و حل‌وفصل مناقشهٔ اسرائیل با فلسطین بود، […].”

       “[…]۱۹۴۸، اسرائیل توافق بین‌المللی را زیر پا گذاشت و […]یک کشور صرفاً یهودی […].”

       “[…]نه در حملهٔ ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، […]، زمانی که نیروهای نظامی کشور تازه‌تأسیس اسرائیل, […].”

       “محاکمهٔ رهبران سیاسی و نظامی اسرائیل در دادگاه‌های بین‌المللی به‌اتهام ارتکاب جنایت‌های جنگی[…].”

       “حزب تودهٔ ایران ضروری می‌داند […] توقف ارسال تسلیحات به اسرائیل و قطع تأمین مالی اسرائیل ادامه دهند.”

*****

نامه مردم (بازنشر از دموکراسی خلق) – تاریخ: ۶ مرداد ۱۴۰۴

       “[…]در آن سیاستمداران و شهرک‌نشینان راست افراطی صهیونیست آشکارا […]غزه از فلسطینیان و الحاق آن به اسرائیل گفتگو کردند.”

       “بتسلئل اسموتریچ، وزیر دارایی اسرائیل که عضو وزارت دفاع نخست‌وزیر اسرائیل بنیامین نتانیاهو نیز هست، […] و آن را به بخشی جدایی‌ناپذیر از اسرائیل تبدیل خواهیم نمود.””

       “نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، […]: “ایالات متحده و اسرائیل با آن کشورهایی که […].””

       ” هدف اسرائیل در این تجاوز روشن است: بیرون راندن تمام فلسطینیان از غزه و کرانه باختری و برپایی “اسرائیل بزرگ”.”

       “درحالی‌که مردم بسیاری از کشورها علیه تجاوزگری‌های اسرائیل اعتراض می‌کنند […]سراسر جهان همچنان اسرائیل را به ادامه دادن […].”

       “[…] وضعیت حقوق بشر در سرزمین‌های اشغالی فلسطین با عنوان: “از اقتصادِ اشغال تا اقتصادِ نسل‌کُشی” بیان می‌کند: “نسل‌کُشی اسرائیل ادامه دارد، […].””

       “سخنان نتانیاهو در حضور ترامپ نشان دهندهٔ […] واقعی‌شان تحقق یک کشور است: اسرائیل بزرگ.”

       “در بازهٔ زمانی ۲۲ ماه گذشته، اسرائیل به تجاوز نظامی و نسل‌کُشی فلسطینی‌ها ادامه داده است.”

       “[…]، اما اقدام‌های اسرائیل مدت‌هاست از این هدف فراتر رفته‌اند. اکنون این رژیم در مسیر اشغال کامل فلسطین، […].”

       “[…]از جمله ۲۰۲ کودک به‌دست ارتش و شهرک‌نشینان اسرائیلی کشته شده‌اند […].”

       “تجاوز اسرائیل […]. اسرائیل حمله‌هایی هدفمند در ایران انجام داده […].”

       “اسرائیل همه گذرگاه‌های واردات غذا را بسته و دسترسی به کمک‌های غذایی […].”

       “[…]به‌دلیل هم‌سویی آشکار آن با اسرائیل آن را تحریم کرده و از همکاری با آن خودداری کردند.”

       “اسرائیل به‌جای سپردن مدیریت کمک‌ها به سازمان ملل، همچنان از “بنیاد بشردوستانه غزه GHF پشتیبانی می‌کند.”

       “[…]گفت: از زمان آغاز فعالیت این بنیاد نظامیان اسرائیل فلسطینی‌هایی را […].”

       “[…]به فاجعه نسل‌کُشی در فلسطین، آشکارا ادامه جنگ تا تحقق شکل‌ گرفتن “اسرائیل بزرگ” […]. نتانیاهو در سخنرانی‌اش […]نقشه‌ای جغرافیایی از قلمرو اسرائیل بزرگ […]و بلندی‌های جولان (منطقه‌ای در خاک سوریه) نیز بخشی از اسراییل نشان داده شده بود.”

       “اکنون اسرائیل با هدفی مشخص و یک‌سویه عمل می‌کند: تصرف سرزمین فلسطین و تسلط کامل بر آن.”

       “تا زمانی که اسرائیل پاسخگو نباشد و جلو تهاجم آن گرفته نشود، […].”

*****

سایت حزب توده ایران (بازنشر از ژاکوبن) – تاریخ: مقاله درباره رویدادهای تیر ۱۴۰۴

       “روز دوشنبه [۲۳ تیر ۱۴۰۴] پارلمان اسرائیل […]، به‌دلیل انتقاد از اشغالگری اسرائیل رأی خواهد داد.”

       “دولت راست افراطی و […]در حال درهم شکستن بقایای دموکراسی اسرائیل‌اند.”

       “بنیامین نتانیاهو و دولت راست افراطی‌اش مشکلی پیدا کرده‌اند.”

       ” در آستانهٔ انتخابات اسرائیل که قرار است سال آینده [۲۰۲۶] برگزار شود، نتانیاهو و متحدانش پیشتاز […].”

       “افتضاح ۷ اکتبر، که پیش از آن دولت […]، به جایگاه راست افراطی در افکار عمومی اسرائیل آسیب جدّی زده است.”

       “در نظرسنجی شبکهٔ خبری کانال ۱۲ اسرائیل که یک روز پس از پایان درگیری‌ها با ایران […].”

       “جایگاه خودِ نتانیاهو در بلوک انتخاباتی‌اش بهتر شده است، اما ائتلاف حاکم در کل با کسب […].”

       “هدف اصلی آنها هم نمایندگان فلسطینی در کنست (پارلمان اسرائیل) و چپ‌های مخالف اشغالگری اسرائیل است.”

       “[…] سیاست‌های فاجعه بار نتانیاهو را تثبیت می‌کند و بقایای اندک عرصهٔ دموکراتیک در اسرائیل را از بین می‌برد.”

       “کنست (پارلمان اسرائیل) از سال ۲۰۱۶، […]، اخراج عضو کنست با رأی همتایان را مجاز کرده است.”

       “اوشر شکالیم، عضو کنست از حزب لیکود نتانیاهو، مدعی شد که…”

       “اوفیر کاتز، رهبر ائتلاف، که او نیز از حزب لیکود است، […]، که اشاره به جنگ اسرائیل […]، و شهروندان فلسطینی اسرائیل را با دشمن داخلی یکسان دانست.”

       “عوفر کاسیف نیز به‌دلیل امضای طوماری که در آن اسرائیل به ارتکاب نسل‌کشی در غزه متهم […].”

       “بسیاری از اعضای اپوزیسیون میانه‌رو که خود را بدیل لیبرال برای نتانیاهو می‌دانند از آن حرکت حمایت کردند.”

       “دلیل: بیان اینکه اسرائیل مرتکب جنایت‌های جنگی و قتل‌عام شده است.”

       “در صورت تصویب این لایحه، مشارکت شهروندان فلسطینی اسرائیل در انتخابات ممکن است کاهش یابد…”

       “[…]، که منطق نظامی دولت اسرائیل را زیر سؤال می‌بریم، […].”

       “به همین دلیل، نه‌فقط ائتلاف حاکم، […].”

       “در بحبوحهٔ نسل‌کشی در غزه و توسعه‌طلبی اسرائیل، […]، تغییر واقعی در سیاست‌های اسرائیل- […].”

       “[…]، مسیری که در آن یهودیان و عرب‌ها، فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها، در صلح و امنیت زندگی کنند.”

*****

سایت حزب توده ایران (بازنشر از دنیای مردم) – تاریخ: ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ (مربوط به رویدادهای خرداد ۱۴۰۴)

       “کمونیست‌های ایران، اسرائیل، فلسطین، و ایالات متحده همگی تهاجم نتانیاهو بر ضدِ مردم ایران را محکوم می‌کنند!”

       “[…]، همگی تهاجم بنیامین نتانیاهو به ایران و حمایت دونالد ترامپ از این تهاجم را به‌شدت محکوم می‌کنند.”

       “[…]در حال حاضر هدف قرار گرفته‌اند و دو کشوری که این هدف‌گیری را انجام می‌دهند، قویاً نماد وحدت جهانی بر ضد این تهاجمِ منجر به جنگ اخیر است.”

       “حزب تودهٔ ایران […]، تهاجم‌های اسرائیل به خاک ایران […] “تبدیل ایران به سوریه یا عراقی دیگر” است.”

       ” “همکاری عملی دولت ایالات متحده با رژیمی دانست که تا کنون بیش از ۵۰ هزار فلسطینی را به‌قتل […]”.”

       ” در تل‌آویو، حزب کمونیست اسرائیل […]رهبر کشورشان مسئول آغاز “جنگ خطرناکی […]”.”

       “این دو سازمان اسرائیلی متحد، کابینه نتانیاهو را “دولتی فاشیستی” نامیدند و دولت را به “[…].”

       “عوفر کاسيف، عضو کمونیست کنست (پارلمان اسرائیل)، اظهار داشت: “تصمیم نتانیاهو برای حمله به ایران […]”.”

       “[…]دولت نتانیاهو هفته‌هاست که در آستانهٔ فروپاشی قرار دارد و […]امتیازهایی گسترده به متحدان افراطی ارتدوکس […].”

       “حزب کمونیست اسرائیل هشدار داد که دولت این کشور […]”.”

       ” بااین‌همه، حزب مردم فلسطین تا صبح دوشنبه توانست محاصرهٔ اطلاعاتی اسرائیل را […].”

       “این حزب ارتش اسرائیل را به‌دلیل تجاوز علیه ایران محکوم کرد، […] اقدام‌های نظامی متکبرانه و خشونت‌آمیز آمریکا و اسرائیل” هستند.”

       “این حزب اعلام کرد: “این هجوم، همکاری جنایتکارانه میان دولت فاشیستی اسرائیل و واشنگتن را افشا می‌کند”.”

       “حزب کمونیست ایالات متحده این جنگ را تلاشی از سوی نتانیاهو برای نجات رژیمش از فروپاشی […]”.”

       “حزب کمونیست ایالات متحده […]، همگی با شادمانی نظاره‌گر آن هستند که اسرائیل چگونه کل منطقه […]”.”

       “این حزب افزود: “این یک ‘دفاعِ از خود’ نیست، بلکه تحریکی عمدی و حساب‌شده از سوی اسرائیل […]”.”

       “حزب تودهٔ ایران، حزب کمونیست اسرائیل، حزب مردم فلسطین، و حزب کمونیست ایالات متحده در محکومیت تهاجم اسرائیل بر ضد مردم ایران […].”

       “[…]، ولی به‌دلیل تهاجم و حمله‌های نتانیاهو نشست این دور لغو شد.”

       “[…]مخالفت با این تهاجم، […]در محکومیت جنگ غیرقانونی اسرائیل متحد شوند […].”

*****

نامه مردم (بازنشر از میدل ایست آی) – تاریخ: ۱ اردیبهشت ۱۴۰۴

       “هجده ماه پس از یورش اسرائیل به غزه و نسل‌کُشی ساکنان آنجا، دشوار است که بتوان شوکه شد.”

       “در بهترین حالت، بیانیه‌هایی ضعیف درباره “نگرانی”شان از ادامه یافتن جنایت‌های اسرائیل صادر می‌کنند.”

       “ایالات متحده حتی زحمت صدور همین بیانیه‌ها را نیز به خود نمی‌دهد و با نسل‌کشی اسرائیل کاملاً همراه شده است.”

       “اسرائیل و ایالات متحده برای پاک‌سازی قومی‌ای خشونت‌بار در غزه […].”

       “دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) و دادگاه کیفری بین‌المللی (ICC) […]درباره جنایت‌های جنگی اسرائیل […] و درباره “خطر محتمل” نسل‌کشی از سوی دیوان بین‌المللی دادگستری صادر کردند.”

       ” آلون میزراهی، مفسر ضدصهیونیست اسرائیلی، […]: “در حالی که اسرائیل و ایالات متحده برنامه‌هایی […].”

       “صهیونیسم و امپریالیسم ایالات متحده حقوق بین‌الملل را کاملاً بی‌اعتبار کرده‌اند.”

       “[…]، به محل حمله‌های هوایی اسرائیل در جنوب غزه شتافتند تا فلسطینی‌های مجروح را نجات دهند.”

       “آنان همراه با دیگر سازمان‌های بین‌المللی امدادرسان، بارها و وقیحانه هدف حملهٔ اسرائیل قرار گرفته‌اند.”

       “[…]واکنشی رخ نمی‌دهد و اسرائیل، نه از سوی قدرت‌های غربی و […]، به کشتار امدادگران ادامه داده شد.”

       “اسرائیل در ماه اکتبر/ مهر-آبان‌ماه گذشته آژانس امدادرسانی و کاریابی برای آوارگان فلسطینی […].”

       “[…]۲۸۰ نفر از کارکنان این سازمان-“آنروا”- را به‌قتل رسانده است […].”

       “پیکر ۱۵ نفر از امدادگران در رفح، جنوب غزه، یک هفته پس از کشته شدن توسط نیروهای اسرائیلی پیدا شد.”

       “محمود باسال، سخنگوی دفاع مدنی، گفت: “[…]نیروهای اشغالگر اسرائیلی قربانیان را از خودروها بیرون […].”

       “در میان کشته‌شدگان، هشت عضو جمعیت هلال احمر فلسطین، شش عضو دفاع مدنی غزه، و یک کارمند سازمان ملل بودند.”

       “[…]از دولت بریتانیا خواستند ارسال سلاح به اسرائیل را پس از حمله‌های جدید اسرائیل به غزه متوقف کند[…].””

       “استارمر […]در مورد جنایات متحد نزدیکش، اسرائیل، وقت ندارد و هیچ‌گونه اظهارنظر علنی‌ای هم نکرده است.”

       “دیوید لامی، […]. ولی در مورد اسرائیل و غزه، هیچ‌چیز.”

       “[…]، پس از کشتار وحشتناک بیش از ۴۰۰ فلسطینی توسط اسرائیل […]: “از سرگیری حمله‌های اسرائیل […].”

       “در مورد کشتار نزدیک به ۲۰۰ کودک به‌وسیلهٔ اسراییل هیچ محکومیتی صادر نشد.”

       “[…]قرار است با حمایت ایالات متحده، فلسطین به‌زور به اسرائیل الحاق شود.”

       “اسرائیل، ولی، هرگز به قوانین بین‌المللی توجهی نداشته و پیشگام نظریهٔ “زور، حق است” بوده است.”

*****

بیانیه حزب توده ایران – تاریخ: ۳ فروردین ۱۴۰۴

       “حزب تودۀ ایران کارزار نظامی جدید دولت جنایتکار اسرائیل علیه مردم فلسطین و لبنان را بشدت محکوم می کند”

       “در روزهای اخیر جهان باردیگر شاهد جنایت‌های دولت نژادپرست اسرائیل علیه مردم غزه و لبنان بوده است.”

       “به گفته وزارت بهداشت فلسطین، نیروهای نظامی رژیم اسرائیل […]حداقل ۱۷۴ کودک کشته شدند.”

       “ادامه بمباران جنایتکارانه غزه […]سیاست تهاجمی جدید دولت اسرائیل […]حمایت آشکار دولت شبه‌فاشیستی […].”

       “حزب تودۀ ایران باردیگر جنایت‌های دولت نژاد‌پرست اسرائیل و نتانیاهو را که باید به عنوان یک جنایتکار جنگی به […] به یورش و اشغال سرزمین‌های کشورهای لبنان و سوریه توسط دولت اسرائیل، […]اعتراض و مقابله فرا بخوانند.”

*****

نامهٔ مردم (برگردان از مورنینگ استار) (۲۷ دی۱۴۰۴) «مصاحبهٔ روزنامهٔ «مورنینگ استار»‌با رفیق محمد امیدوار»‌.   

” […]برخلاف ادعای «رهبر معظم» خامنه‌ای، این جنبش اعتراضی مردمی نه محصول امپریالیسم آمریکا یا رژیم جنایت‌کار و نسل‌کُش اسرائیل، بلکه مبارزه‌ای طبقاتی است. “

” […] شبکهٔ تلویزیونی «ایران اینترنشنال» (که دولت اسرائیل آن را تأمین مالی می‌کند)، […]شاهد کارزار گسترده‌ای در شبکه‌های اجتماعی بوده‌ایم که سازمان اطلاعات اسرائیل «موساد» سازمان‌دهی کرده […].”

“همچنین، مداخله‌های امپریالیستی اخیر آمریکا، از افغانستان تا عراق، لیبی، سوریه، و یمن- و نیز جنگ نسل‌کُشی دولت جنایت‌کار اسرائیل علیه مردم فلسطین با حمایت کامل امپریالیسم […].”

“افزون بر این، تجاوز نظامی مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران در ژوئن  […].”

” […]، به‌ویژه دولت جنایت‌کار نتانیاهو، و عوامل آنان در داخل ایران، […].”

*****

حزب توده ایران (۱۲ بهمن ۱۴۰۴) «گزارش هیئت سیاسی به نشست کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (مصوب پلنوم)»

“این سیاست‌های خطرناک، […]پس از تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل به ایران تصریح شد، […] “

“پس از تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، حزب ما ضمن هشدارباش نسبت به آیندهٔ کشور، یادآور شد ایران در فضای مبهم و برزخی “نه جنگ، نه صلح” و زیر فشار تحریم‌های کمرشکن با دشواری‌ها و مخاطره‌هایی بسیار جدی روبه‌روست. “

“[…]و هدایت دستگاه‌های امنیتی و جاسوسی آمریکا و اسرائیل فعالیت می‌کنند […]فتاد. “

“جنگ دیجیتال اسرائیل علیه جمهوری اسلامی در سایه»  […]؛”

“[…]در جریان جنگ دوازده‌روزهٔ تجاوز اسرائیل و آمریکا علیه ایران […]. “

“ادامهٔ کشتار بی‌وقفهٔ مردم فلسطین در غزه توسط حکومت جنایتکار نتانیاهو […]در داووس و دعوت از چهره‌هایی چون نتانیاهو، که به‌اتهام جنایت علیه بشریت تحت پیگرد […]. “

“[…]در برابر توطئه‌های امپریالیسم جهانی به‌رهبری امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار نتانیاهو بایستند […]به‌دست چنین جنایتکارانی رقم بخورد. “

“[…]، به‌ویژه دولت جنایتکار نتانیاهو، در کمین نشسته‌اند تا در صورت فراهم شدن شرایط، کنترل ایران، […]. “




مرگ خودکامه زیر بمب‌های دشمن بیگانه؛ مزه زهرآلود شادی در کام آزادگان

مقاله ۵۰/۱۴۰۴
۱۰ اسفند ۱۴۰۴، ۱ مارس ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

پس از کشته شدن آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی که نزدیک به چهار دهه بر ایران فرمانروایی کرد، فصل تازه‌ای در تاریخ کنونی کشور گشوده شده است. این رویداد در شرایطی رخ می‌دهد که خاورمیانه با بحران‌ها و کشمکش‌های بی‌شمار دست‌به‌گریبان است.

در چنین هنگامه سرنوشت‌سازی، برخی حس شادمانی یا امید به دگرگونی را تجربه می‌کنند. این نوشته می‌کوشد با زبانی بی‌پرده و نگاهی به ژرفای نقشه‌های دشمن، نشان دهد که این لحظه، لحظه خطر است، نه شادی. ایران زیر چکمه بیگانگان است.

در شرایطی که کشور زیر یورش گسترده نظامی بیگانگان است و مردم بی‌گناه جان می‌بازند، جای شگفتی است که بخشی از جامعه آنچنان از حکومت بیزار شده که به جای پاسداری از میهن، برای دشمن خودشیرینی می‌کند. این پدیده تلخ، ریشه در کارکرد نادرست اقتصادی و رانت‌خواری، و سرکوب هر نوای آزادی‌خواه چند دهه‌ای کشورداران جمهوری اسلامی دارد.

اما این خودشیرینیِ گروهی ناامید و این پندار پوچِ نجاتِ به دست بیگانه، ما را به دلِ خونبارِ ملتی می‌برد که هم از دستِ دیکتاتور به ستوه آمده و هم زیر چکمه‌های اشغالگران له می‌شود.

دل خونبار

هم‌اکنون دل توفانی است. از یک سو، خونی که از زخم‌های دیکتاتور چکید، یادآور سال‌ها خودکامگی، زندان‌های تاریک، جوان‌های دارزده در سحرگاهان، و زنانی است که برای “بدپوشی” کشته شدند. از سوی دیگر، پریدن هواپیماهای بیگانه بر خاک میهن، کشتار کودکان دبستان دخترانه، و فریاد دلخراش مادران و پدرانی که فرزندانشان زیر آوار بمب‌ها جان باخته‌اند، دل را به آتش می‌کشد.

آزادگان هم‌میهن! مرگ خودکامه همیشه شادمانی دارد. هنگامی که فرعون در نیل غرق شد، موسی و قومش به شادی پرداختند. هنگامی که ضحاک ماردوش به بند کشیده شد و کاوه و فریدون بر اورنگ نشستند، ایران از ستم رهایی یافت و لبخند بر لب مردمان برگشت. هنگامی که ستمگری از تخت فرو می‌افتد، زمین و زمان باید پایکوبی کنند. اما این بار، مزه شادی در دهان، آغشته به زهر است. چرا که دستی که خنجر را فرو برد، دست بیگانه‌ای بود که برای خونخواهی ما نیامده، به آزادی ما دلبستگی ندارد، برای ایران دل نمی‌سوزاند. این بیگانه آمده تا از خون خودکامه، پلی به سوی تجزیه ایران بسازد. آمده تا به جای یک ستمگر، صد خودکامه بر ما فرمانروا کند. آمده تا ایران را پاره‌پاره کند و بر هر پاره‌ای، مزدوری از نوکران خود بنشاند.

ای وای بر ما که چه دوگانگی شگفت‌آوری در جانمان موج می‌زند! از یک سو، یاد سیاوش‌ها، تهمینه‌ها و سهراب‌هایی که در زندان‌های حکومت جان دادند، فریادمان می‌دهد: « مُرد، مُرد… آن خودکامه پیر هم مُرد!» از سوی دیگر، صدای انفجار بمب‌ها در شهرها، تصویر کودکان زیر آوار، و چشم‌های هراسان مادران سوگوار، اشک بر گونه‌هایمان روان می‌کند.

آزادی که با نیزه‌های بیگانه بیاید، آزادی نیست؛ بندگی است با پوششی فریبنده. اگر خودکامه باید می‌مرد، باید به دست مردم ما می‌مرد. باید در دادگاهی محاکمه می‌شد که قاضیانش جوان‌های انقلابی و زندانی‌های دیروز بودند. باید ما مردم ایران می‌بودیم که بر سینه‌اش شمشیر فرود می‌آوردیم و با دستان خود بر پیکرش خاک می‌ریختیم، نه بمب‌افکن‌های صهیونیستی.

باید به به کمونیست‌ها و آزادی‌خواهان ایتالیایی رشک ‌برد که توانستند با دستان خود موسولینی را به سزای کارهایش برسانند، او را در میدان شهر به دار آویزند و بر پیکر وارونه‌اش آب دهان بیندازند. آن هنگامه تاریخی، آن طعم شیرین دادخواهی، آن دیدن چشم‌های هراسان خودکامه در برابر مردمی که سال‌ها تاب دیدن چشم‌های ترسناک او را نداشتند، همه و همه از ما گرفته شد. دشمن نه برای آزادی ما، که برای منافع خود آمد و این فرصت ارزشمند را از تاریخ این ملت ربود.

اما این دل خونبار و این فریادهای درهم‌تنیده شادی و اندوه، تنها یک روی سکه تلخ امروز ایران است. روی دیگر، پرسشی هولناک است که باید بی‌پرده به آن پاسخ دهیم: دشمن با این جنگنده‌های ویرانگر خود چه بر سر میهن ما خواهد آورد؟ هدف این بیگانگان از بمباران آسمان و خاک ایران چیست؟ 

هدف دشمنان میهن

آنچه امروز رخ داده، فراتر از مرگ یک دیکتاتور است. مرزهای هوایی و زمینی کشور ما از سوی نیروهای بیگانه شکسته شده و یکپارچگی خاک ایران در خطر است. هیچ قدرتی حق ندارد با چکمه‌های نظامی خود بر خاک ما، برای ما سرنوشت‌سازی کند.

رسانه‌ها از یورش گسترده آمریکا و اسرائیل به مرکزهای نظامی و هسته‌ای می‌نویسند. این تاخت‌ها که با بهانه «دگرگونی حکومت» و «نابودی صنعت هسته‌ای» انجام می‌شود، تاکنون صدها کشته و هزاران زخمی بر جای نهاده است.

آیا در چنین شرایطی، هیچ وجدان بیداری می‌تواند اجازه شادی بدهد؟ آیا کسانی که خود را روشن‌اندیش و دوستدار مردم می‌دانند، می‌توانند از بمباران هم‌میهنانشان شادمان باشند؟ این بمباران‌ها چپی و راستی، دین‌دار و بی‌دین، هوادار حکومت و میهن‌دوست نمی‌شناسد. بمب‌ها که می‌بارند، همه زیر یک آسمان، یک ملت با یک سرنوشت زیر آوارها خاک می شوند.

باور برخی این است که جنگ تنها برای واژگونی حکومت است. اما این پنداری بزرگ است. بمب‌ها که فرود می‌آیند، موشک‌ها که شلیک می‌شوند، گذرنامه سیاسی سرنشینان را بررسی نمی‌کنند. جنگ، جنگ علیه ایران است؛ علیه خاک، علیه مردم، علیه آینده این مرز و بوم.

نقشه اسرائیل، مانند آنچه در سوریه کرد، نابودی سراسری سامانه دفاعی کشور است. سامانه دفاعی ایران، هر چند ناکارآمد و وابسته به ساختار حکومت آدمکش کنونی، اما از آن ملت است. موشک‌ها، پهپادها و دستگاه‌های راداری که امروز نابود می‌شوند، فردا اگر کشورداری دیگر بر سر کار آمد و خواست از همین آسمان پاسداری کند، از آن بی‌بهره و در برابر دشمنان دیرین ایران، لخت و بی‌جنگ‌افزار خواهد ماند.

آیا کسی به این اندیشیده که اگر اسرائیل به راستی از دستیابی جمهوری اسلامی به بمب هسته‌ای می‌ترسد، پس چرا به بمباران کارخانه‌های نظامی و صنعت موشکی می‌پردازد؟ چرا امریکا و اسرائیل از بمب‌های سنگرشکن برای نابودی کارخانه‌های نظامی بهره می‌گیرند؟ چون می‌دانند این فناوری‌ها، چه در دست این حکومت و چه در دست حکومتی مردم‌سالار و مردمی، از آن ملت ایران است و روزی برای پاسداری از میهن به کار خواهد رفت.

تصور کنید فردا جنگ پایان یابد و حکومت فروپاشد، اما آسمان ایران برای سال‌ها بی‌دفاع مانده باشد. همسایگانی که امروز خاموش نشسته‌اند، فردا چه خواهند کرد؟ اسرائیل که امروز با ما می‌جنگد، فردا با کشورداری تازه چه رفتاری خواهد داشت؟ آنچه در عراق و افغانستان گذشت نشان داده وقتی بن‌مایه‌های دفاعی یک کشور نابود شود، آن کشور برای نسل‌ها حیاط خلوت قدرت‌های امپریالیستی می‌شود. دشمنان ایران، دشمنان همیشگی این سرزمین‌اند. آنها نه تنها خواهان واژگونی حکومت، که خواهان ایرانی بی‌دفاع در آینده هستند. پاسداری از ایران امروز، پاسداری از آینده همه ماست.

اما این حقیقت تلخ که دشمن در پی نابودی توان دفاعی و آینده ایران است، ما را به پرسشی بنیادین می‌رساند: چه کسی این بستر را برای نفوذ و پیروزی دشمن فراهم کرد؟ چه نیرویی مردم را تا مرز ناامیدی از کشورداران پیش برد که امروز برخی مرگ خودکامه به دست بیگانه را بر نجات میهن برتری می‌دهند؟

گناه جمهوری اسلامی

جمهوری اسلامی با همه دهان‌دری‌های ضدغربی، یک دستگاه سرمایه‌داری و رانت‌خوار را در کشور نهادینه کرد. از یک سو، شعارهای دادخواهانه سر داده می‌شد و از سوی دیگر، سرمایه کشور میان دوستان و نزدیکان به قدرت بخش می‌گردید.

بحران مسکن، تورم افسارگسیخته، بیکاری گسترده جوانان و شکاف ژرف طبقاتی، همه نشانه‌های آشکار این ناکارآمدی بودند. نسلی از جوانان که می‌بایست از فردای میهن پاسداری کنند، سال‌هاست با سختی‌های زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. آنها می‌بینند که چگونه برخی با پیوند به شبکه‌های قدرت، دارایی‌های میلیاردی به هم می‌زنند، در حالی که خودشان برای یک خانه کوچک باید تا پایان عمر وام بپردازند.

شاید اگر چالش‌های اقتصادی تنها درد بود، مردم با روحیه ای دگر همچنان پای کار می‌ایستادند. اما جمهوری اسلامی با ضربه کُشنده بر پیکره انگیزه ملی، فضای بسته سیاسی و نادیده گرفتن حق مردم و سرکوب آزادی‌هاخواهان، شکاف درمان‌ناپذیری میان کشورداران و جامعه انداخت. این سرکوب‌ها، دلبستگی به میهن را در دل‌ها به خشم علیه کشورداران دگرگون کرد. بسیاری امروز نمی‌دانند آیا باید از خاک میهنی پاسداری کنند که از سینه‌اش زیر شمشیر حکومت خون می‌چکد؟

اما این پرسش همچنان بی‌پاسخ می‌ماند: اگر حکومتی چنین شکافی میان خود و ملت انداخته است، آیا راهی برای نجات ایران بدون فروپاشی میهن هست؟ آیا می‌توان از یک سو دشمن بیرونی را راند و از سوی دیگر، حکومتی را که این گونه مردم را از خود رانده، به بهای نابودی کشور نگاه داشت؟

میهن و حکومت

برادران آزاده! دشمن برای خونخواهی ما نیامده، به خونخواهی خودش آمده است. او از پراکندگی ما بهره می‌جوید، از خشم ما علیه خودکامه، آبی برای آسیاب تجزیه میهن می‌سازد تا ما را سال‌ها به جان هم بیندازد. ایران برای ماست، برای همه ما. این خاک، این تاریخ، این فرهنگ، میراث مشترک همه ایرانیان است؛ چه آنان که در زندان‌های حکومت جان دادند، چه آنان که در غربت برای میهن دل می‌سوزانند.

سال‌هاست مفهوم «میهن» و «حکومت» در ایران درهم آمیخته شده است. دستگاه ستمگر جمهوری اسلامی هر پیکاری علیه خود را خطر علیه امنیت ایران می‌دانست. شماری دیگر آنچنان از حکومت بیزارند که آماده‌اند ایران را با حکومت یکی بدانند و در آتش خشم خود، میهن را قربانی کنند. هر دو نگاه، ریشه در یکی دانستن حکومت و میهن دارد.

میهن اما، همان خاکی است که نیاکان ما هزاران سال در آن زیسته‌اند. همان کوه‌های البرز و زاگرس، همان کویر و کرانه خلیج فارس و دریای مازندران، همان کرد، بلوچ، آذری، عرب و فارسی‌زبان، و همان نوروز باستانی. حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند؛ کشورداران برمی‌خیزند و فرو می‌افتند؛ دودمان‌ها تاج می‌گیرند و بر زمین می‌خورند. اما ایران می‌ماند.

تاریخ کهن این مرز و بوم، پر از فراز و فرود کشورداران است. هخامنشیان رفتند، سلوکیان آمدند و رفتند، اشکانیان و ساسانیان تاج نهادند و در غبار تاریخ گم شدند. امویان و عباسیان فرمان راندند و فروپاشیدند. صفویه، افشاریه، زندیه، قاجار و پهلوی… هر یک آمدند و رفتند، اما ایران نرفت. ایران ماند، چون ایران تنها یک حکومت نیست. ایران تمدنی است، فرهنگی است، هویتی همگانی است که ریشه در ژرفای تاریخ دارد.

جمهوری اسلامی نیز یکی از همین دودمان‌های تاریخی است. آمده و روزی خواهد رفت، چنان که همه رفتند. اما پرسش اینجاست: پس از رفتن این کشورداران، با ایران چه خواهیم کرد؟ آیا ایران را ویران، خاکش را پاره‌پاره، توان دفاعی‌اش را نابودشده به نسل آینده سپاریم؟

کسی که امروز از نابودی صنعت جنگی ایران خشنود است، آیا می‌داند همین موشک‌ها فردا در دستان کشورداری مردم‌سالار ایران، تنها بازدارنده در برابر تاخت‌و‌تاز همسایگان خواهند بود؟ این خودزنی تاریخی است. پندار نجات با دستهای بیگانگان، همان کج‌راهی است که مردم در عراق، افغانستان، لیبی و سوریه رفتند. آنجا نیز مردم از کشورداران خود بیزار بودند، اما وقتی بیگانه آمد و آن حکومت‌ها را سرنگون کرد، نه آزادی آمد، که آشوب، جنگ، خواری و تنگدستی آمد. آیا می‌خواهیم ایران به سرنوشت عراق دچار شود؟ آیا می‌خواهیم مانند لیبی به چند کشور ریزه تجزیه شویم؟ آیا می‌خواهیم مانند افغانستان، تروریسم بر ما چیره شود؟

اما این جدایی میان میهن و حکومت، ما را با پرسشی دشوارتر روبه‌رو می‌کند: در شرایطی که دشمن بیرونی از یک سو و حکومت ستمگر از سوی دیگر، ایران را در چنبره گرفته‌اند، میهن چه سرنوشتی می تواند داشته باشد؟ اگر جمهوری اسلامی رفتنی است، گزینه‌ دشمن برای ما چیست؟

گزینه‌های پیش رو

از آنجایی که چپ در این رخدادها نقش برجسته‌ای ندارد و نیروهای آزادیخواه نیز پراکنده و ناهماهنگ‌اند، گزینه‌های دردآوری پیش روی ماست. در میانه دو آتش، میان چکمه‌های بیگانه و چنگال‌های خودکامگی گرفتار شده‌ایم؛ از یک سو دشمنی که میهن ما را بمباران می‌کند و از سوی دیگر حکومتی که سال‌ها آزادی را از ما ربوده است. این تنگنای تاریخی، راهی سوای هوشیاری و پرهیز از شتابزدگی برای ما نمی‌گذارد.

گروه‌های تجزیه‌خواه که بودجه و جنگ‌افزار خود را از سازمان‌های جاسوسی بیگانه می‌گیرند، با دیدن بمباران ایران، می‌خواهند از خون مردم برای پیشبرد هدف‌های بیگانگان سود جویند. آنها نمی‌گویند هدفشان آزادی نیست، بلکه پاره‌پاره کردن ایران است. آنها نمی‌گویند هر وجب از خاک این سرزمین که جدا شود، لانه صهیونیسم و امپریالیسم خواهد شد.

آیا تجزیه‌خواه کرد نمی‌داند که اگر صهیونیسم کشورهای خلیج فارس را به جدا کردن استان‌های نفتی و عرب‌زبان ایران راضی کند، کردستان ویران‌تر و بیچاره‌تر از امروز خواهد شد؟ نه راهی به دریا دارد، نه پول نفتی برای بازسازی.

در آن سو، هواداران حکومت پهلوی و خودکامگی نو، چمدان‌ها بسته‌اند تا با چکمه‌های بیگانگان به تهران گام نهند. آنها خواب بازگشت به روزگاری را می‌بینند که ایران حیاط‌خلوت آمریکا و انگلیس بود و دارایی‌های ملی به تاراج می‌رفت. آنها وعده «آزادی» می‌دهند، اما در کردار، چوبه‌های دار و زندان‌های ساواک را به ارمغان خواهند آورد. آنچه در عراق و افغانستان گذشت نشان داده برآمدن این‌ها بر نیزه‌های آمریکایی، نه آزادی، که تباهی، تنگدستی و جنگ‌های گروهی می‌آورد.

خطرناک‌تر از تجزیه‌خواه و نوپهلوی، «میهن‌فروشان» درونی‌اند که درون دستگاه جمهوری اسلامی نفوذ کرده یا از آن جدا شده‌اند و اکنون خود را تنها گزینه نجات ایران می‌دانند. آنها که سال‌ها از سرمایه ملی چاپیده، مردم را سرکوب کرده و جوانان را کشته‌اند، اکنون زمان را شایسته یافته‌اند تا با پیمان با بیگانگان، کشور‌داری ایران پس از جنگ را به دست گیرند. این آدمکشانِ لباس‌دوست‌پوشیده، خطرناک‌ترین دشمنان ملت‌اند. با شعار «نجات کشور»، پروژه نرم بیگانه‌سازی را پیاده می‌کنند. آنها آماده‌اند آزادی و یکپارچگی خاک ایران را بفروشند و کشوری وابسته و دست‌نشانده را جای ایران سربلند بنشانند. آنهایی که این روزها شادی می‌کنند، باید بدانند اگر اینان بر سر کار آیند، خودشان نخستین قربانی سرکوب خواهد بود.

در پایان این اندیشه تلخ، یک پیام روشن است: ایران خانه مشترک ماست و هیچ بیگانه‌ای حق ندارد برای ما تصمیم بگیرد. حکومت خواهد رفت، اما ایران خواهد ماند. بیایید خانه را پاس داریم.

پس از شناخت خطر سه‌گانه -تجزیه‌طلبان، نوپهلوی‌ها و میهن‌فروشان درونی- اکنون به پایان این اندیشه تلخ می‌رسیم؛ پایانی که نه نقطه فرجام، که آغازی است بر پرسش بزرگ‌تر: با این همه، راه کدام است؟

 پایان سخن

تجربه تاریخی ما ایرانیان نشان داده در بزنگاه‌ها، از دل خون‌ها و دردها، نهال‌های ایستادگی روییده است. هر بار بیگانگان پا به این سرزمین نهادند، با مشت آهنین مردم روبه‌رو شدند. مردم ایران در سخت‌ترین شرایط، پای ایران ایستاده‌اند و اجازه نداده‌اند بیگانه بر سرنوشتشان فرمانروا شود.

اما این ایستادگی زمانی معنا دارد که مردم برای آینده خود سهمی احساس کنند. حکومتی که با سیاست‌های نادرست و بستن فضای سیاسی، پشتیبانی مردم را از دست داده، نباید چشم به راه کمک آنان باشد.

راه درست، راه ضددیکتاتوری و ضدامپریالیستی است. می‌توان از رژیم بیزار بود، می‌توان برای سرنگونی‌اش کوشید، اما نمی‌توان ایران را فدای این خواست کرد. دفاع از تمامیت ارضی، توان دفاعی و وحدت ملی، وظیفه ملی ماست.

امروز که آسمان ایران زیر بمباران است، نه هنگام شادی است و نه هنگام سرسپردگی. برای سرنگونی رژیم نباید زیر پرچم بیگانگان ایستاد. رژیم‌ها می‌آیند و می‌روند، اما ایران می‌ماند. این را تاریخ به ما آموخته است. بیایید میان خانه و رژیم جدایی بگذاریم. خانه را دوست بداریم، ولی با رژیم بجنگیم. خانه را پاس داریم، خانه را از گزند بیگانه دور نگه داریم.

مرگ بر دیکتاتور، اما مرگ بر اشغالگر نیز. شرم باد بر ستم، اما شرم باد بر کسانی که از خون این ستمگر برای چپاول میهن نقشه می‌کشند.

مرگ بر دیکتاتور، چه مرده باشد چه زنده. مرگ بر اشغالگر، چه با لبخند بیاید چه با شمشیر. زنده باد ایران، زنده باد آزادی، زنده باد مردمی که سرنوشت خود را خود به دست می‌گیرند.




نشانه‌های فروپاشی سرکردگی غرب در همایش امنیتی مونیخ و نقش “چپ” در سپیده‌دمِ جهانِ چندکانونی

مقاله ۴۸/۱۴۰۴
۱ اسفند ۱۴۰۴، ۲۰ فوریه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار


جهان با شتابی کم‌مانند در آستانه دگرگونی‌ای ژرف و بنیادین ایستاده است. سامانی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و با برتری بی‌چون‌وچرای آمریکا شکل گرفت، اکنون نشانه‌های فرسودگی و واپس‌نشینی خود را آشکارا بروز می‌دهد.
برآمدن چین، روسیه، هند و همگرایی کشورهایی در چارچوب بریکس، نشان می‌دهد که کانون‌های تازه‌ای از توان اقتصادی، سیاسی و فناورانه در روند شکل‌گیری‌اند و میدان جهانی دیگر جولان یکه‌تازی یک نیرو نیست؛ جهان، به آرامی به پهنه‌ای چندکانونی دگرگون می‌شود که در آن هم‌سنگی نیروها و بازآرایی قدرت‌های تاریخی به چشم می‌آید.

آمریکا و هم‌پیمانانش با همه توان می‌کوشند تا این روند را بایستانند یا کُند کنند؛ از فشار اقتصادی و سیاست‌های تحریمی گرفته تا آرایش‌های نظامی و جنگ رسانه‌ای، و از تحریم فناوری‌های پیشرفته تا بندوبست‌های استراتژیک، همه در خدمت پاسبانی از جایگاه برتر و جلوگیری از کاهش نفوذ جهانی دیگر کشورها به کار گرفته می‌شود. در برابر، نیروهای نوخاسته و نوپا با تکیه بر دادوستد با پول‌های ملی، گسترش پیوندهای منطقه‌ای، سرمایه‌گذاری در انرژی و فناوری، و همکاری‌های چندسویه، در پی ساختن سامانی هستند که در آن برتری یک‌سویه جای خود را به هم‌سنگی کانون‌ها و ارجمندی میان روابط قدرت‌ها بدهد.

این نوشته می‌کوشد در پرتو همایش ایمنی مونیخ، این گذار تاریخی و پیچیده را واکاوی کند؛ گذاری که نه تنها آرایش نیروها و مناسبات قدرت در جهان را دگرگون می‌سازد، بلکه جایگاه و راهِ «چپ» را نیز در برابر دوگانه‌های جنگ و صلح، امپریالیسم و خلق، و سرمایه و کار، روشن و بازتعریف می‌کند.

همایش ایمنی مونیخ؛ نیایشگاه ناتو در برابر جهان چندکانونی

همایش ایمنی مونیخ که زمانی بستری برای گفت‌وگو میان شرق و غرب بود، امسال تالار پژواک پرهزینه‌ای برای جنگ‌افروزی غرب شده است. این گردهمایی که با پشتیبانی مالی دولت آلمان و شرکت‌های جنگ‌افزارسازی برگزار شده بود، دیگر جایی برای شنیدن صدای دگراندیشان یا پیشنهادهای آشتی‌جویانه نبود. نشست‌های آن درباره روسیه بدون نمایندگان روس، درباره چین با کمترین نمایندگی، و درباره صلح بدون پژوهشگران راستین در این زمینه برگزار شد.

هم‌نشستِ امنیتی مونیخ ۲۰۲۶ برای به چالش کشیدن رفتار کنونی آمریکا با اروپا برگزار شد، اما در عمل این نشست وابستگی و سرسپردگی اروپا را آشکارتر کرد. مارکو روبیو با زبانی آشتی‌جویانه‌تر و شیرین‌تر از گذشته گفت که آمریکا خواهان نوسازیِ پیمان با اروپا است، به‌شرطی که اروپا نقشِ خود را در راستایِ منافعِ واشنگتن، – افزایشِ هزینه‌هایِ دفاعی، همسوییِ سیاسی و فرمانبرداری در برابرِ راهبردهایِ کلانِ آمریکا – بپذیرد. پیام روشن بود؛ دوستی پابرجا است، اما تا جایی که اروپا از خطِ قرمزهای امریکا فراتر نرود.

در برابرِ این پیام، پاسخِ اروپاییان آمیزه‌ای از نگرانی و پذیرش بود. کلاودیا ماجور (Major)، از برجسته‌ترین پژوهشگران اروپایی در زمینه امنیت، دستیار اندیشکده صندوق مارشال آلمانِ ایالات متحده (German Marshall Fund of the United States)، به روشنی گفت: «امریکا می‌گوید که اگر از ما پیروی کنید، می‌توانیم همکار بمانیم». صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، نیز با زبانی نرم‌تر گفت: «فرهنگِ جنگِ ماگا، فرهنگِ ما نیست» و از اروپا خواست که بیشتر بر پای خود بایستد. ولی هنگامی که روزنامه‌نگاران غربی برای روشنگری درباره کشتار ددمنشانه بورژوازی صهیونیسم در غزه تحریم می‌شوند، و اتحادیه اروپا برای کشتارکنندگان جنگ‌افزار می‌فرستد، دیگر سخن گفتن از ارزش‌های اروپایی دشوار می‌شود و به یک شوخی می‌ماند.

هرچند گه‌گاه سخن از «استقلالِ راهبردی» و «افزایشِ قدرتِ تصمیم‌گیری» به میان می‌آید، ولی اتحادیه اروپا در عمل چارچوبِ سیاست واشنگتن را پذیرفته است. دنبال کردن تحریم‌هایِ پرهزینه علیه روسیه، وابستگیِ فزاینده به انرژیِ آمریکا و خاموش‌سازیِ صداهایِ منتقد در درون، نشانه‌هایِ این پذیرش‌اند. این روند نشان می‌دهد که اتحادیه اروپا هم‌چنان در پی همسویی با سیاست‌های واشنگتن است. بدین‌سان، همکاریِ دو سویِ آتلانتیک بیش از آن‌که برابر باشد، رابطه‌ای رهبری‌شده است که در آن اروپا، با اندکی گلایه، نقشِ همراهِ پیرو را بازی می‌کند.

این فضای پرتنش و نمایش قدرت، نه تنها سرشت فرمانروایی غرب را آشکار می‌کند، بلکه زمینه را برای بررسی گسترده‌تر پیامدهای تاریخی و راهبردی آن فراهم می‌آورد؛ پی‌آمدهایی که نه تنها نظم جهانی، بلکه جایگاه و عملکرد نیروهای نوخاسته و جهان چندکانونی را نیز روشن می‌سازد.

پایان فرمانروایی غرب و تاریخ پرفرازونشیب آن

سامان بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم، که به سرکردگی آمریکا و هم‌پیمانان غربی پایه‌گذاری شد، اکنون در آستانه فروپاشی سراسری است. نشانه‌های این ریزش را می‌توان در ناتوانی غرب در چاره‌جویی آشفتگی‌های بی‌شمار جهانی، کاهش نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا و پدیداری پیمان‌های نوپا دید. وزیر خارجه روسیه، سرگئی لاوروف، در تازه‌ترین گفت‌وگوی خود گفته است که «هیچ نشانه‌ای از کاهش تنش بین آمریکا و روسیه دیده نمی‌شود».

برای درک ژرف دگرگونی‌های کنونی، باید نگاهی به تاریخ پرفرازونشیب فرمانروایی غرب بر جهان داشت. غرب، به‌ویژه اروپای غربی و سپس ایالات متحده، پس از سده‌ها غارت، استعمار و بهره‌کشی از ملت‌های جنوب جهان، اکنون با واقعیتی تلخ، پایان هژمونی بی‌چون‌وچرا، روبه‌رو شده است. از سده پانزدهم، زمانی که کشتی‌های پرتغالی و اسپانیایی ساحل‌های آفریقا و آمریکا را پیدا کردند، تا دوران طلایی استعمار بریتانیا و فرانسه در سده نوزدهم، و تا تازش و تاخت‌وتازهای نظامی بی‌پایان آمریکا در سده بیستم و بیست‌ویکم، غرب همواره از هر ابزار برای نگه‌داشت فرمانروایی و منافع ملی خود بهره‌جویی کرده است. نمونه‌هایی از تاریخ پرخاشگری غرب برای نگه‌داشت چیرگی را در زیر می‌خوانیم.

برده‌گیری و چیرگی سرزمینی:
میلیون‌ها آفریقایی با زور از سرزمین خود ربوده و به قاره آمریکا برده شدند. دارایی‌ای که از این دادوستد پلید به دست آمد، پایه‌های جهش صنعتی اروپا را استوار کرد. برآورد می‌شود میان سده‌های پانزدهم تا نوزدهم بیش از ۱۲میلیون آفریقایی از خانه و کاشانه خود کنده شدند و نزدیک به دو میلیون نفر در راه جان باختند.

کشتارهای دوره چیرگی سرزمینی:
در کنگو، زیر فرمانروایی لئوپولد دوم بلژیکی، میان سال‌های ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۸ میلیون‌ها نفر جان خود را از دست دادند. در هند نیز فرمانروایی بریتانیا تنگ‌سالی‌های ساخته‌وپرداخته‌ای پدید آورد که میلیون‌ها تن را به کام مرگ کشاند. پیامدهای خشک‌سالی بزرگ ۱۸۷۶ تا ۱۸۷۸ که با سیاست‌های اقتصادی بریتانیا افزایش یافت، میان ۶ تا ۱۰ میلیون قربانی گرفت.

جنگ‌های تریاک علیه چین:
در سده نوزدهم، بریتانیا برای واداشتن چین به پذیرش خریدوفروش تریاک، دو جنگ به راه انداخت که به «جنگ‌های تریاک» شناخته می‌شوند. پس از پیروزی، بریتانیا هنگ‌کنگ را برای ۱۵۵ سال از آنِ خود کرد و برای خود نگه داشت. این رویدادها نمادی از سخت‌دلی غرب در پیگیری منافع ملی اقتصادی به هر بها بود.

کودتاهای برنامه‌ریزی‌شده و پشتیبانی از فرمانروایان خودکامه:
در سال ۱۹۵۳، آمریکا و بریتانیا با سرنگونی دولت برگزیده محمد مصدق، روند مردم‌سالاری نوپای ایران را در هم شکستند و فرمانروایی خودکامه محمدرضا را برای ۲۵ سال دیگر پایدار کردند. انگیزه اصلی، در دست گرفتن نفت ایران بود. در ۱۹۵۴، آمریکا با سرنگونی دولت برگزیده جاکوبو آربنز (Jacobo Árbenz) در گواتمالا، دگرگونی‌های زمین‌سپاری و ملی‌سازی دارایی‌های شرکت یونایتد فروت (United Fruit Company) را ناکام گذاشت. در ۱۹۷۳، با پشتیبانی آمریکا، سالوادور آلنده در شیلی کنار زده شد و بازداشتگاه‌ها و شکنجه‌گاه‌های آگوستو پینوشه جای آن را گرفت. این رشته در کنگو، جمهوری دومینیکن، آرژانتین، گرانادا، پاناما، ونزوئلا و هندوراس نیز دنبال شد. غرب در دوره جنگ سرد و پس از آن از خودکامگانی چون سوهارتو در اندونزی، صدام حسین در عراق، ضیاءالحق در پاکستان و حسنی مبارک در مصر پشتیبانی کرد. سنجه اصلی این پشتیبانی‌ها همسویی با سیاست‌های غرب و منافع ملی آن بود، نه مردم‌سالاری و حقوق بشر.

تحریم‌های زمین‌گیر‌کننده:
پس از انقلاب ۱۹۷۹ در ایران، آمریکا دهه‌ها تحریم‌های سختی علیه مردم ایران به کار بست که پیامد آن کمبود دارو، خوراک و نیازهای پایه بوده است. تحریم‌های کشنده علیه عراق در دهه ۱۹۹۰ نیز به مرگ صدها هزار کودک انجامید. تحریم‌های آمریکا علیه کوبا که از ۱۹۶۰ تاکنون دنبال می‌شود و گسترش نیز یافته است، هر سال در سازمان ملل نکوهش می‌شود و زندگی میلیون‌ها کوبایی را زیر فشار گذاشته است.

جنگ‌های رودررو و جانشینی:
جنگ ویتنام (۱۹۵۵–۱۹۷۵) بیش از سه میلیون ویتنامی را به کام مرگ برد. یورش ۲۰۰۳ به عراق با بهانه جنگ‌افزارهای کشتار همگانی، صدها هزار کشته و بی‌ثباتی گسترده بر جای گذاشت. یورش ۲۰۰۱ به افغانستان پس از بیست سال با پس‌نشینی آمریکا پایان یافت و کشوری آشفته برجای گذاشت. بمباران لیبی در ۲۰۱۱ این کشور را ویران کرد. جنگ یمن از ۲۰۱۵ با پشتیبانی جنگ‌افزاری و داده‌ای غرب، یکی از بزرگ‌ترین فاجعه‌های انسانی سده بیست‌ویکم را آفرید.

ترور و کشتار سازمان‌یافته:
ترور پاتریس لومومبا در ۱۹۶۱ تا کشتن چه گوارا در ۱۹۶۷، و نیز سرکوب بسیاری از چهره‌های سیاستی در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا، نمونه‌هایی از دست‌یازی‌های پنهان و آشکار امریکا به دیگر کشورها هستند.

زیر پا گذاشتن پیمان‌های جهانی و فروپاشی پیمان‌های هسته‌ای:
برون‌رفتن یک‌سویه آمریکا از پیمان موشک‌های هسته‌ای میان‌برد (INF) در ۲۰۱۹، نپیوستن به دادگاه کیفری جهانی و چشم‌پوشی از قطعنامه‌های سازمان ملل درباره فلسطین، نمونه‌هایی از این رویکرد است که بر تضادهای غرب با قانون‌های جهانی افزوده است. شاید خطرناک‌ترین دگرگونی سال‌های گذشته، پایان یافتن پیمان هسته‌ای New START میان ایالات متحده آمریکا و روسیه باشد. این پیمان که در سال ۲۰۱۰ امضا شده بود، امریکا در فوریه ۲۰۲۶ خود را از آن کنار کشید و تاکنون جایگزینی برای آن پیدا نشده است. در واکنش به این رخداد، بولتن دانشمندان اتمی، (Bulletin of the Atomic Scientists)، عقربه‌های «ساعت قیامت» را به ۸۵ ثانیه مانده به نیمه‌شب – یعنی بالاترین نشانه هشدار نابودی جهان – رساند.

پیامدهای این فروپاشی بسیار نگران‌کننده است. اکنون آمریکا و روسیه — هر یک با ۵۰۰۰ کلاهک هسته‌ای — می‌توانند بدون چارچوب بازرسی، زرادخانه‌های خود را گسترش دهند. سازوکارهای بازرسی دوسویه نیز از کار افتاده و هر دو کشور ناچار خواهند بود برنامه‌ریزی‌های خود را بر پایه بدبینانه‌ترین گمان درباره هدف‌های دیگری انجام دهند. این شرایط می‌تواند آغازگر یک مسابقه‌ی تازه‌ی جنگ‌افزاری باشد؛ همانند دوران جنگ سرد، جهان به سوی انباشت دوباره جنگ‌افزار راهبردی می‌شود.

استیون استار (Steven Starr)، کارشناس خلع سلاح هسته‌ای، هشدار داده است که شمار کلاهک‌های آماده پرتاب می‌تواند تا دو برابر افزایش یابد. هم‌چنین اندیشکده چتم هاوس (Think Tank Chatham House) می‌گوید که برنامه‌ریزی راهبردی در هر دو سو بیش از پیش زیر سایه بی‌باوری به هم دیگر انجام می‌شود.

روسیه بارها پیشنهاد دراز کردن (تمدید) پیمان نیو استارت را داده، اما آمریکا بر این نکته پافشاری دارد که چین نیز باید به چنین چارچوبی بپیوندد. چین که ۵۰۰ کلاهک هسته‌ای دارد — نزدیک به یک‌دهم زرادخانه آمریکا و روسیه — این درخواست را نادرست می‌داند و بر گفت‌وگو میان واشنگتن و مسکو در این باره پافشاری می‌کند. با این همه، بازگشت به میز گفت‌وگو هم‌چنان دور از دسترس می‌نماید. در سایه نبود بازرسی، زمان کنونی بزرگ‌ترین خطر برای انسان از زمان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ به شمار می‌رود. جهانی که آن‌ها می‌گفتند که با پایان جنگ سرد امن‌تر می‌شود، اکنون بار دیگر در سایه لگام‌گسیخته جنگ‌افزار هسته‌ای به پرتگاه نابودی نزدیک شده است که نشان‌دهنده تضاد آشکار میان سخن‌های غرب برای امنیت و کارهای عملی و واقعی آن است.

در چنین فضای ناپایدار و پیچیده، فروپاشی سرکردگی غرب نه تنها یک واقعیت تاریخی، بلکه آغازی است برای شکل‌گیری نظم نوین جهانی. جهان اکنون به دورانی گام گذاشته است که کانون‌های تازه قدرت، از شرق و جنوب، توان و نفوذ خود را در اقتصاد، سیاست و فناوری گسترش می‌دهند و مرزهای سنتی فرمانروایی و یکه‌تازی را به چالش می‌کشند. این دگرگونی، ارزیابی دوباره‌ی جایگاه ملت‌ها، پیوندها و نقش‌های کهن را فراهم می‌کند و زمینه را برای پیدایش جهان‌سامانی چندکانونی با بخشش برابرتر نیرو فراهم می‌کند.

در سپیده‌دمِ جهانِ چندقطبی

ساختار تاریخی غرب بر پایه چیرگی سرزمینی، بهره‌کشی و انباشت دارایی از راه چپاول ملت‌ها شکل گرفته است. بسیاری از دارایی‌هایی که امروز در موزه‌های لندن، پاریس و نیویورک دیده می‌شود، دستاورد همین یغمای چندسده‌ای؛ از الماس کوه نور گرفته تا سنگ‌نگاره‌ها و یادگارهای باستانی مصر و آفریقا است.

اکنون که جهان به سوی چندکانونی شدن پیش می‌رود و کشورهایی چون چین، روسیه، هند، آفریقای جنوبی و برزیل جایگاه تازه‌ای در اقتصاد و سیاست جهانی می‌یابند، غرب با این حقیقت روبه‌رو شده که دیگر یکه‌تاز میدان نیست. اما تجربه پنج سده گذشته نشان می‌دهد که غرب برای نگه‌داشت هژمونی خود، از به‌کارگیری جنگ، تحریم، کودتا، ترور و فشار فرهنگی پرهیز نخواهد کرد. جنگ، تحریم، خریدن کارگزاران، کشتار هدف‌مند، کودتا، جنگ‌های جانشینی، یورش فرهنگی و هر ابزار دیگری که بتوان پنداشت، به کار گرفته می‌شود تا سامان تازه جهانی یا پدید نیاید، یا اگر پدید می‌آید، جایگاه برتر غرب در آن پایدار بماند.

با ژرفش تضادهایی که ریشه در کمیابی مواد برجسته معدنی و افزایش هوشیاری ملت‌های جهان جنوب دارد، پایداری امپریالیسم هر روز دشوارتر می‌شود. کمیابی مواد خام راهبردی – از لیتیوم و کبالت گرفته تا عناصر کمیاب خاکی – که برای گذار انرژی و صنعت‌های پیشرفته نیازمند هستند، نه‌تنها رقابت را میان گردان امپریالیسم غرب افزایش داده، بل‌که شکاف میان بورژوازی کشورهای جنوب و امپریالیسم اروپایی-آمریکایی را نیز ژرف‌تر ساخته است.

در گذشته، بورژوازی کشورهای پیرامونی می‌توانست با واگذاری بخشی از ارزش افزوده و منابع خود به مرکز، از کمک‌های نظامی امپریالیسم برای سرکوب طبقه کارگر و دیگر رنجبران بهره‌مند شود. در این شرایط نوین، بورژوازی کشورهای جنوب جهانی دیگر نمی‌تواند مانند گذشته بخشی از سهم چپاول خود را به سود کشورهای متروپل غربی کنار بگذارد. کمیابی منابع و رقابت فزاینده جهانی برای دستیابی به این مواد، برگ برنده‌ای به دست سرمایه‌داران جنوب داده است. آن‌ها اکنون می‌توانند میان خریداران گوناگون گزینش کنند و دیگر ناچار نیستند که همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در سبد اروپایی-آمریکایی بگذارند.

با این همه، این مانور تازه نیز بدون هزینه نیست. طبقه‌های پایینی که هوشیاری‌شان روزبه‌روز افزایش می‌یابد، به خوبی دریافته‌اند که تضاد آشتی‌پذیر میان بورژوازی بومی و امپریالیسم، سرشت و ژرفش بهره‌کشی را در درون مرزها دگرگون نکرده و غارت از دارایی ملی را کمتر نساخته است. آن‌ها می‌دانند که هم امپریالیسم و هم سرمایه‌داران بومی آماده‌اند که منافع طبقاتی رنجبران و ملی را فدای منافع خود کند.

تحلیل‌های ساختاری تری‌کونتیننتال (Tricontinental) از هشت تضادِ برتر، به درستی از تضاد در درون کشورهای جنوب نیز سخن می‌گوید. سرمایه‌داران این کشورها در تنگنای تاریخی بی‌همانندی گرفتار آمده‌اند: از یک سو نمی‌توانند مانند گذشته با اروپایی-آمریکایی‌ها هم‌آغوش شوند. از سوی دیگر، برای سرکوب طبقه‌های فرودست کم‌وبیش به همکاری با امپریالیسم نیاز دارند. در این تحلیل‌ها، طبقه‌های فرودست، اکنون با درک ژرف‌تری از سازه‌های بهره‌کشی، هم‌زمان با دو دشمن روبه‌رو هستند: امپریالیسم اروپایی-آمریکایی که به دنبال به دستگیری سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی آن‌هاست، و سرمایه‌داری بومی که هم به بهره‌کشی ددمنشانه آنان می‌پردازد و هم آماده دادوستد بر سر سرنوشت آن‌ها با همین امپریالیسم است.

در این سپهرِ در‌ روند دگرگونی، پرسش اصلی دیگر تنها توانایی اقتصادی یا ژئوپلیتیکی نیست، بلکه بازسازی شیوه‌ی بازی در سطح جهانی و نقش نیروهای نوپدید در آن است. چگونه می‌توان هم‌سنگی میان بلوک‌های تازه را پایدار کرد، و چه راه‌هایی برای کاهش فشار یک‌سویه‌ی غرب و افزایش هم‌سنگی کانون‌ها می‌توان یافت؟ این پرسش‌ها سرآغاز بررسی ژرف‌تری از ابزارها، راهبردها و سنجه‌های نوین قدرت در جهان چندکانونی است؛ بررسی‌ای که نه تنها به تحلیل دولت‌ها و بلوک‌ها می‌پردازد، بلکه روندهای اقتصادی، فناوری و اجتماعی را نیز در پرتو رقابت و همکاری جهانی می‌سنجد.

نقش بنیان‌گذاران جهان چندکانونی و بریکس

سرگئی لاوروف در گفت‌وگو با شبکه بریکس‌تلویزیون (TV BRICS) گفت که دولت ترامپ نه‌تنها سیاست‌های ضدروسی دولت بایدن را همچنان دنبال می‌کند، بلکه در برخی زمینه‌ها آن را افزایش هم داده است. به گفته لاوروف، دولت ترامپ در آوریل ۲۰۲۵ فرمان ۱۴۰۲۴ را که دارایی‌های پولی روسیه را بسته بود، دراز کرد. او این کار را دنباله همان راه دولت پیشین دانست؛ راهی که سخن درست را با کردار دشمنانه دنبال می‌کند.

در اکتبر ۲۰۲۵، تنها چند هفته پس از دیدار ولادیمیر پوتین و ترامپ در آلاسکا، آمریکا لوک‌اویل (Lukoil) و روس‌نفت (Rosneft) را زیر تحریم تازه‌ای گذاشت. از نگاه مسکو، این کار نشانه دوچهرگی و بی‌باوری بود. لاوروف همچنین از برخورد آمریکا با نفت‌کش‌های روسیه در آب‌های آزاد خرده گرفت و آن را ناسازگار با پیمان جهانی دریاها دانست.

در سوی دیگر، فشارهای آمریکا بر چین نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از این راهکار کلان برای لگام زدن به روند جهان چندکانونی است. واشنگتن با چرخش راهبردی به آسیا، گسترش هم‌پیمانی‌های امنیتی، تحریم فناورانه، جلوگیری از فروش نیمه‌رساناها و کارزارهای سیاسی و رسانه‌ای، می‌کوشد روند پیشرفت صنعتی و فناورانه پکن را کُند کند. سیاست باج‌های سنگین، محدودسازی دسترسی چین به فناوری‌های پیشرفته و فشار بر هم‌پیمانان برای کاهش دادوستد اقتصادی با این کشور، همگی در راستای لگام زدن به رقیبی است که توانسته بدون پشتوانه الگوی غربی، رشد پایدار و گستره جهانی به دست آورد.

لاوروف بر این باور است که آمریکا برای نگه‌داشتن چیرگی خود از هیچ فشاری پرهیز نمی‌کند. به گفته او، جهان در روند گذار به ساختاری چندکانونی است و اندازه اقتصاد کشورهای بریکس از گروه ۷ پیشی گرفته است. سرمایه‌گذاری در پژوهش و باتری‌های پیشرفته، انرژی نو و عناصر کمیاب خاکی، پکن را بازیگری برابر با جنگ‌افزارهای آمریکا کرده است. نزدیک به ۹۰٪ این مواد در سرزمین خود چین یافت می‌شوند که ابزار راهبردی مهمی در رقابت جهانی است.

در این چارچوب، پاسخ بنیان‌گذاران جهان چندکانونی بیش از آن‌که واکنشی کوتاه‌زمان به فشارهای غرب باشد، تلاشی ساختاری برای دگرگون کردن هم‌سنگی نیروها در جهان است. بریکس کوشیده است با گسترش همکاری‌های اقتصادی، پولی و بانکی، از وابستگی دیرینه به دلار و نهادهای زیر فرمان غرب بکاهد. گسترش دادوستد با پول‌های ملی، نیرومند کردن بانک پیشرفت نوین، ساخت سازوکارهای پرداخت جایگزین و همکاری گسترده در زمینه انرژی، زیرساخت و فناوری، از دستاوردهای مهم این روند بوده است. افزایش شمار عضوها و گرایش کشورهای بسیار جنوب جهانی برای پیوستن به این چارچوب، نشان می‌دهد که بریکس باشگاهی برای کشورهایی شده است که دیگر مانند گذشته خواهان وابستگی یک‌سویه به غرب نیستند.

با این همه، این راه تهی از دشواری نیست. ناسازگاری‌های ژئوپلیتیکی و اقتصادی میان عضوها، رقابت‌های منطقه‌ای و سطح‌های گوناگون پیشرفت صنعتی، یکپارچگی درونی این بلوک را با چالش روبه‌رو می‌کند. افزون بر این، در بسیاری از کشورهای بریکس که اقتصاد سرمایه‌داری دارند، تضاد طبقاتی میان طبقه کارگر و بورژوازی همچنان تضادی بنیادین است. رشد اقتصادی و گسترش سرمایه‌گذاری به کاهش بهره‌کشی یا برابری اجتماعی نیانجامیده و در برخی کشورها، شکاف‌های درآمدی و نابرابری‌های اجتماعی ژرف‌تر شده است. این تضادهای درونی می‌تواند هم‌زمان با فشارهای بیرونی، روند همگرایی پایدار را پیچیده‌تر سازد. بریکس هنوز بیش از آن‌که یک هم‌پیمانی سیاسی ـ جنگی همگون باشد، چارچوبی نرم برای هماهنگی منافع مشترک است. وابستگی دوسویه عضوها به بازارها و سامانه پولی جهانی نیز گذار شتابان به نظمی پولی مستقل را دشوار و آهسته کرده است.

با همه این چالش‌ها، روند کلان نشان می‌دهد که بنیان‌گذاران جهان چندکانونی، به‌ویژه در چارچوب بریکس، توانسته‌اند سنگینی اقتصادی و سیاسی خود را در سامانه جهانی افزایش دهند و گفتاری جایگزین در برابر یک‌سویه‌گرایی غرب پیش بگذارند؛ گفتاری که بر چندسویه‌گرایی، ارج‌گذاری به فرمان‌روایی ملی، گوناگونی راه‌های پیشرفت و بازپخش قدرت در ساختارهای جهانی پافشاری می‌کند.
با همه‌ی دشواری‌ها و ناسازی‌های درونی، تجربه‌ی بریکس نشان می‌دهد که جهان چندکانونی، هرچند شکننده و ناهمگون، زمینه‌ای تازه برای بازپخش قدرت در جهان فراهم آورده است.

اما این بازپخش، تنها در سطح دولت‌ها و بلوک‌های اقتصادی رخ نمی‌دهد؛ نیروهای اجتماعی و جنبش‌های مردمی نیز می‌توانند و باید در آن اثرگزار باشند. پرسش اکنون این است که چگونه نیروهای «چپ» و صلح‌خواه، در جهانی که چهارچوب‌ها، بایسته‌ها و شیوه‌های آن را بریکس و دیگر کانون‌های نوپدید بازنویسی می‌کنند، می‌توانند نقش خود را بازی کنند و از پایین، در کنار روندهای کلان، بن‌مایه‌ای برای دادگری اجتماعی، صلح و خودایستایی ملت‌ها بسازند. این پرسش، سرآغاز بررسی راه‌بردهای عملی و اخلاقی چپ در سپهر نوین جهان است.

کارِ ”چپ”؛ سا‌زمان‌دهی از پایین

در جهانی که فرمانروایان در مونیخ و واشنگتن درباره «ایمنی» رای می‌زنند، نیروهای ”چپ” و صلح‌خواه نمی‌توانند با همان افزارها به میدان آیند. آنان نه دارایی کلان دارند، نه رسانه‌های بزرگ و نه پشتیبانی جنگی. برتری‌شان نه زر است و نه نیروی سخت، بل‌که پیوندهای انسانی، باور همگانی و توان سامان‌دهی و بسیج بومی است. نیروی ”چپ” و صلح‌خواه اگرچه سپاه و دارایی ندارد، اما می‌تواند پشتوانه‌ای داشته باشد که هیچ دولت نیرومندی به‌آسانی به دست نمی‌آورد: مشروعیت اخلاقی و پیوند ژرف با زندگی مردم. راه پیشِ رو نه هماوردی با قدرت‌ها، بل‌که سامان‌دهی پایدار، آموزش پیوسته و ساختن باور همگانی از پایین است.

از این‌رو نخستین گام، استوار کردن هسته‌های کوچک اما پایدار در کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و کوی و برزن است؛ گروه‌های خوانش، انجمن‌های پیشه‌وران و سندیکاها که بتوانند درباره اقتصاد نئولیبرالیستی و روبنای ایدئولوژیک آن آگاهی‌رسانی کنند.

گام دوم، بهره‌گیری سنجیده از افزارهای کم‌هزینه پیوندی است. اگر رسانه‌های بزرگ در دسترس نیست، رسانه‌های خُرد، پادپخش‌ها، نامه‌برگ‌های دیجیتال و تارنگارهای همگانی می‌توانند آوای آنان را بازتاب دهند. فراهم آوردن نوشتارها و گزارش‌های ساده و آموزنده درباره پیامدهای نظام سرمایه‌داری، جنگ، تحریم و نظامی‌گری بر زندگی مردم، کاری شدنی و کارساز است.

گام سوم، پیوند دادن خواست صلح با خواست نان و کار است. آن‌گاه که هزینه‌های جنگی بالا می‌رود و بودجه رفاه و بهزیستی کاهش می‌یابد، باید این پیوند برای مردم روشن شود. پیکار با گرانی انرژی، پاسداری از خدمت‌های همگانی و ایستادگی در برابر واگذاری افسارگسیخته دارایی‌های همگانی می‌تواند به‌گونه‌ای آشکار با نقد جنگ‌افروزی گره بخورد. ”چپ” می‌تواند از خواست‌های ضدجنگ و دادخواهانه توده‌ها برای بسیج آن‌ها علیه این دستگاه بهره‌برداری کند.

گام چهارم، برپا کردن پیوندهای فرامرزیِ کوچک اما کارآمد؛ نه وابسته به اردوگاه‌های بزرگ، بل‌که بر پایه همکاری میان صلح‌خواهان، سندیکاهای کارگری، گروه‌های زنان، کنشگران محیط زیست و روزنامه‌نگاران مستقل است. دادوستد تجربه، آزمون‌ها، نوشتارهای همسو و کارزارهای هماهنگ برخط (آنلاین)، افزارهایی کم‌هزینه اما اثرگذارند.

گام پنجم، ”چپ” می‌تواند و باید از روند تاریخی گذار به جهانی چندکانونی؛ جهانی که در آن واشنگتن و بروکسل یگانه فرمان‌رانِ سرنوشت دیگران نباشند، پشتیبانی کند. این پشتیبانی می‌تواند دربرگیرنده همیاری با دولت‌های عضو بریکس و دیگر قدرت‌ها در برنامه‌های ضدجنگ و ضد‌بندوبست اقتصادی با نهادهای امپریالیستی باشد. اما این همیاری، همچون تیغی دو لبه است: اگر چشم‌بسته انجام شود، ”چپ” به نیروی کمکی سرمایه‌داران بومی دگرگون خواهد شد. نباید از یاد برد که سرمایه‌داران کشورهای بریکس ـ چه «ملی» و چه «انگلی» ـ سرشتی دوگانه دارند. آنان تا آنجا با امپریالیسم غرب در ستیزند که سود و چیرگی‌شان در بازار جهانی به خطر افتد؛ اما در درون مرزهای خود، سخت‌ترین بهره‌کشان کارگران و کوبندگان جنبش‌های مردمی‌اند. هرگاه خیزش‌های کارگری یا زیست‌بومی سودشان را به خطر اندازد، آماده‌اند با همان قدرت‌های امپریالیستی بزرگ کنار آیند و طبقه کارگر و ”چپ” بومی را سرکوب کنند.

چنین همکاری‌ای باید بر دو پایه استوار باشد: نخست، پشتیبانی راهبردی از دولت‌های بریکس در آنجا که از منافع توده‌های مردم در برابر جنگ‌افروزی و بندوبست‌های یک‌سویه پاسداری می‌کند. دوم، نقد بی‌درنگ و بی‌پروا از شیوه‌های ضدکارگری، سرکوب سیاسی و نابرابری‌های ریشه‌دار در همین کشورها. ”چپ” باید نشان دهد که حتا در جهانی چندکانونی نیز، در هر نظام سرمایه‌داری با هر رنگ و درفش، تضاد کار و سرمایه هم‌چنان تضاد بنیادین است. تنها با چنین خودایستایی سیاسی و پاسداری از استقلال طبقاتی خویش است که ”چپ” می‌تواند از افتادن به دامِ بازیچه شدن در دست قدرت‌های بزرگ برهد و پشتوانه راستین خود ـ یعنی حقانیت اخلاقی و پیوند ژرف با مردم ـ را نگاه دارد.

پایان سخن

جهان امروز ایمن‌تر از دیروز نیست. با پایان پیمان‌های هسته‌ای، افزایش تنش‌ها میان قدرت‌های بزرگ، نظامی‌گری فزاینده غرب و دگرگونی آیین‌نامه هم‌پیمانان دیرینه، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که کارشناسان آن را «جنگ سرد دوم» می‌خوانند. تضاد این بار این است که به جای دو بلوک شرق و غرب، با شبکه‌ای پیچیده از قدرت‌ها و تضاد منافع روبه‌رو هستیم.

دگرگونی‌های کنونی، نگاره‌ای روشن از گذار جهان به سوی سامان چندقطبی به پیش می‌گذارد. آمریکا که تا دیروز خود را «سرکرده جهان آزاد» می‌نامید، اکنون قدرت‌های اقتصادی نوپدید مانند چین، روسیه، هند و برزیل را رقیب خود می‌بیند و خواهان دوستی و همکاری با اروپا، تنها به شرط سرسپردگی سراسری آن است.

جهان در روند دگرگونی است و هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه جلوی خیزاب تاریخ را بگیرد. اما واکنش واشنگتن به این گذار تاریخی چیست؟ آمریکا در سال‌های گذشته رویارویی تندتری با چین و به‌ویژه روسیه در پیش گرفته است. گرایش به نیرومندسازی سپاه و جنگ‌افزار از فزون‌کردن بودجه‌های جنگی و گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای گرفته تا برگزاری نشست‌ها و رزمایش‌هایی که بر توان رزمی و ایمنی تمرکز دارند نیز چشمگیر است.

در سوی دیگر، مسکو زیر فشارهای روزافزون، از پشتیبانی دیدگاهی از هم‌پیمانان دوری گرفته و به منافع ملی خود می‌اندیشد. چین و کره شمالی نمونه‌هایی از «دوستان دلیر» هستند که نقش برجسته‌ای برای روسیه کنونی بازی می‌کنند. چین با برنامه‌ریزی درازمدت، زیرساخت‌های جهان چندکانونی را می‌سازد و با کشورهای جنوب همکاری می‌کند، بدون دست‌اندازی در کارهای درونی دیگران. سرمایه‌گذاری در فناوری‌های نو و منابع بنیادین، آن را به بازیگری هم‌سنگ با توان‌های بزرگ دگرگون کرده است.

جهان جنوب امروز پهنه رویارویی سه نیروست: امپریالیسم اروپایی-آمریکایی که برای زنده ماندن به هر بها به منابع آن نیاز دارد، سرمایه‌داران بومی که در میان دو آتش گرفتار شده‌اند، و طبقه‌های فرودستی که با هوشیاری خواهان عدالت و پایان بهره‌کشی و استعمارند. سرنوشت نظم نوین جهانی در جنوب به برایند این کشمکش وابسته است. به سخنی دیگر، هوشیاری فزاینده طبقه‌های فرودست، همراه با کمیابی منابع و چندقطبی شدن جهان، سه گوشه‌ای (مثلثی) از فرصت‌ها را فراهم کرده که در آن می‌توان هم امپریالیسم را به پس راند و هم از سرمایه‌داران بومی امتیازهای اقتصادی برای بهبود زندگی گرفت و هنگامی که شرایط انقلابی فرمانروا باشد، نظام سرمایه‌داری را سرنگون کرد.

تنها راه، همبستگی نبرد میان صلح‌خواهان و ”چپ”‌های مستقل و پیشرو همراه با طبقه کارگر شمال و جنوب و رنجبرانی است که پیامد ناگوار این شرایط را بر دوش می‌کشند. اگرچه آن‌ها در این نبرد نابرابر، از پول، رسانه و ارتش بی‌بهره هستند، ولی از گنجینه معنوی بزرگی برخوردارند که همانا پشتیبانی بیشتر مردم جهان است.

«چاره رنجبران، وحدت و تشکیلات است»




بررسی مصوب‌های پلنوم حزب توده‌ی ایران: گامی به پیش، اما پایان‌نیافته‌

مقاله ۴۷/۱۴۰۴
۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲ فوریه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

تحلیلِ پیشِ رو با هدفِ واکاویِ سنجش‌گرانه‌ی مصوب‌های ِ پلنومِ حزبِ توده‌ی ایران (گزارشِ هیئتِ سیاسی) فراهم شده است. این بررسی می‌کوشد با نگاهی دوگانه، هم‌زمان نکته های مثبت و کاستی‌های این نوشته را آشکار کند. از یک‌سو، پیشرفت‌های اندیشه‌ای چشمگیری در این گزارش دیده می‌شود که آن را در سنجش با گفتارهای پیشین، باید گامی به پیش‌ دانست. این پیشرفت‌ها بیشتر در زمینه‌هایی چون بررسیِ امپریالیسم در چارچوبِ نگره‌ی لنینی، برداشتی پیچیده و سه‌لایه از نبردِ طبقاتی در ایران، و نیز نقدِ هم‌زمانِ دو اردوگاهِ شاه‌خواهیِ واپس‌گرا و «امپریالیسم‌ستیزان مطلق‌گرا»ی پشتیبانِ شرایط کنونی نمود یافته است.

از سوی دیگر، گزارش با کاستی‌های اندیشه‌ای و راهبردی نیز روبه‌روست که بازدارنده فراهم‌سازیِ برنامه‌ای فراگیر و کاربست‌پذیر برای دگرگونی می‌شود. برجسته‌ترین این کاستی‌ها را می‌توان در ناروشنیِ بررسیِ طبقاتی از ساختارِ درهم‌تنیده‌ی قدرت در حاکمیت جمهوریِ اسلامی، نبودِ روشن‌سازیِ راهبردِ کاربست‌پذیر برای «پاسداری از میهن» جدا از حاکمیت فرمان‌ران خودکامه، فروکاستنِ «اسلام سیاسی» به یک نگره‌ی ساده‌شده و چشم‌پوشی از پیوندِ دیالکتیکی آن با سرمایه‌داری، و نیز جداسازیِ مکانیکی وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی دید. این ناتوانی‌ها در پایان به کلان‌گویی‌هایی می‌انجامد که از درون‌مایه‌ی عینی و برنامه‌ای روشن برای کنش تهی است.

این نوشتار، با تکیه بر نمونه‌های عینی از خودِ گزارش، می‌کوشد این ارزیابی دوگانه را استوار سازد و نشان دهد که چگونه این گزارش، با همه ی گام‌های رو به پیش، همچنان ناپایان مانده و نیازمند ژرفابخشیِ اندیشه‌ای و کاربُردی است تا بتواند به ابزاری سودمند برای جنبشِ رهایی‌بخشِ مردمِ ایران دگرگون شود.

نکته‌های نیرومند گزارش

یکم- گامی رو به پیش در واکاوی امپریالیسم و جایگاه ایران در جهان چندقطبی

گزارش در برخی ارزیابی‌های عینی پیشرفت نشان می‌دهد. سخن از پدیدآمدن جهان چندقطبی و نقش چین (هرچند کوتاه)، بازشناسی شیوه کار امپریالیستی آمریکا در دوره‌ی ترامپ (و نه تنها یک استثنا)، از نکته‌های پرتوان این گزارش است.

گزارش می‌نویسد: «در همین چارچوب، جنگ تعرفه‌ای دولت ترامپ از تهدید کشورهای عضو بریکس به بستن تعرفه‌هایی سنگین بر آن‌ها گرفته تا فشار بر اتحادیه‌ی اروپا و چین، در واقع اعلان جنگی تمام‌عیار علیه طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان جهان است.»

در گذشته کاربرد «امپریالیسم» در این‌گونه گزارش‌ها کم‌تر بوده، ولی در این گزارش «امپریالیسم» بارها به کار برده می‌شود، و به درک لنینی از آن نزدیک‌تر است. گزارش به درستی می نویسد: «سند موسوم به «راهبرد امنیت ملی» دولت ترامپ که در ماه‌های اخیر از آن پرده‌برداری شده است، آن‌گونه که کاخ سفید می‌کوشد القا کند برنامه‌ای برای تأمین “امنیت ملی” نیست، بل‌که راهبردی کلان برای تضمین و تحکیم سلطهٔ جهانی سرمایهٔ انحصاری ایالات متحده است.»

این جمله به روشنی نشان می‌دهد که دستگاه دولتی (کاخ سفید) در روند برنامه‌ریزی یک راهبرد کلان برای منافع یک طبقه ویژه (سرمایه انحصاری) است. این، همان پیوند ارگانیک دولت و انحصارها در نظریه لنین است.

امید است که در آینده نوشته‌های “نامه مردم” از درک امپریالیسم به معنای کلاسیک آن، یعنی پرخاشگری جنگی، به دور شود و یا آن را تنها به رقابت میان انحصارها فرو نکاهد.

در تحلیل لنینیستی، امپریالیسم نه یک سیاست و یا شیوه، که بالاترین و واپسین مرحله سرمایه‌داری است. در این مرحله، سرمایه مالی و صنعتی درهم می‌آمیزند و انحصارهای قدرتمند و یک الیگارشی مالی فرمانروا شکل می‌گیرد. هدف صدور سرمایه و بخش و بازبخش سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و بازارهای جهانی است. دولت در این مرحله، کارکرد خود را بیش از هر زمان دیگر در هماهنگی ارگانیک با نیازهای سرمایه‌ی انحصاری انجام می‌دهد.

امپریالیسم لنینی را نباید تنها با یک ویژگی (مانند انحصار) شناخت. این نظریه تحلیلی نشان می‌دهد که چگونه انحصارهای برآمده از تمرکز تولید، به‌ گونه ای قانونمند به ساخت سرمایه مالی می‌انجامد. این سرمایه مالی برای سودآوری به صدور سرمایه به بیرون از مرزهای ملی نیاز دارد و این نیاز، آن را به رقابت برای تقسیم و بازتقسیم جهان با دیگر انحصارها می‌کشاند. در اینجاست که دولت، با تمام سازوکارهای  اقتصادی، سیاسی و نظامی خود، هم چون ابزار کارای این رقابت در پهنه جهانی عمل می‌کند. بدین‌گونه، امپریالیسم سامانه‌ای (سیستمی) یک‌پارچه و به‌هم‌پیوسته از اقتصاد، سیاست و نظامی‌گری در پهنه جهانی است که انحصارها پیش‌رانه (موتور) بنیادی آن به شمار می‌روند.

دوم- تحلیل نبرد سه‌گانه‌ی طبقاتی در برابر دیکتاتوری درونی و امپریالیسم بیرونی

برجسته‌ترین دستاورد این گزارش، دوری از ساده‌سازی دوگانه در بخشی از گفتار ”چپ” است. گزارش به‌درستی نشان می‌دهد که نبرد کنونی تنها یک رویارویی «خلق علیه امپریالیسم» یا «خلق علیه دیکتاتوری» به‌گونه‌ی جداگانه نیست، بل‌که میدان یک تضاد سه‌گانه‌ی پیچیده است.

از یک سو، رژیم جمهوری اسلامی هم چون یک نظام سرمایه‌داری وابسته به بورژوازی درونی و نئولیبرالیسم جهانی، با روش‌های اقتصادی ویرانگر و سرکوبگرانه‌اش، طبقه‌ی کارگر و رنجبران را بهره‌کشی و سرکوب می‌کند. این ارزیابی در گزارشی که می‌گوید: «حزب تودهٔ ایران معتقد است مبارزهٔ اجتماعی – سیاسی که امروز در ایران در جریان است ماهیتی طبقاتی دارد. در یک سوی این نبرد میلیون‌ها کارگر، زحمتکش و تهیدست جان‌به‌لب‌رسیده قرار دارند و در سوی دیگر، حکومت سرمایه‌داری حاکم ایستاده است که با سیاست‌های ضدملی و ضدمردمی‌اش کشور را با وضعیت فاجعه‌بار کنونی روبرو کرده است.» بازتاب یافته است.

از سوی دیگر، امپریالیسم جهانی به‌ رهبری ایالات متحده، با ابزارهای جنگی، اقتصادی و اندیشه‌ساز، در پی چیرگی دوباره بر ایران و به‌انحصار درآوردن سرچشمه‌های آن است. گزارش با روشنی نشان می‌دهد که این دو نیرو (دیکتاتوری درونی و امپریالیسم بیرونی) نه در ناسازگاری یکسره، بل‌که در پیوندی دیالکتیکی و گاه همسو برای نگه‌داشت سامان کنونی سرمایه‌داری جهانی کار می‌کنند، حتا اگر در نمای بیرونی دشمن یکدیگر بنمایند.

سرشت طبقاتی این نبرد سه‌گانه — با محوریت طبقه‌ی کارگر و توده‌های رنج در برابر هم‌پیوندی سرمایه‌ی انحصاری درونی و جهانی — به‌گونه‌ای برجسته در گزارش بازتاب شده است.

نیاز به یادآوری است که پشتیبانی گزارش از فراخوان جبههٔ ملی ایران و آقای میرحسین موسوی، که هر دو هم به “بر اساس سه اصلِ عدمِ مداخلهٔ خارجی، نفیِ استبدادِ داخلی و گذارِ دموکراتیکِ مسالمت‌آمیز است” و هم به روی هم‌بستگی “همهٔ سلایق ملی” در “جبهه‌ای فراگیر” پافشاری دارند، نشانگر درک ژرف از راه آینده آزاد از “مداخلهٔ خارجی و استبدادِ داخلی” است.

سوم- نقد هم‌زمان شاهنشاهی‌خواهی و ضدامپریالیسم مطلق‌گرا

نکته‌ی نیرومند دیگر، ارزیابی هم‌زمانِ دو کژراهه‌ی اصلی در سپهر سیاسی میهن ما است. از یک سو، گزارش به‌درستی گروه‌های شاهنشاهی‌خواه را نه هم چون یک جایگزین مردمی، بل‌که به‌سان باززایی خودکامگی در ریختی دیگر و ابزاری برای دست‌یازی امپریالیستی بررسی می‌کند. گزارش یادآور می‌شود: «بازگشت سلطنت به ایران جز بازگرداندن چرخ تاریخ به عقب چیز دیگری نیست، […]. سلطنت‌طلبی در ذات خود پروژه‌ای است برای انتقام‌گیری از میلیون‌ها ایرانی که در انقلاب بهمن ۵۷ شرکت داشتند و نیز برای سرکوب نیروهای ملی، دموکراتیک، و چپ کشور.»

از سوی دیگر، گزارش لغزش آن دسته از نیروهای «ضدامپریالیست مطلق‌گرا» را که با بهانه‌ی پیکار با دشمن بیرونی، فروکوب ددمنشانه‌ی رژیم ضدخلقی را نادیده می‌گیرند یا رواکاری می‌کنند، آشکار می‌سازد. گزارش می‌نویسد: «از سوی دیگر، نیروهایی که زیر عنوان دفاع از “محور مقاومت” فعالیت می‌کنند، […]، عملاً به دفاع از بقای جمهوری اسلامی می‌پردازند و هرگونه اعتراض مردمی در شرایط کنونی را “آب ریختن به آسیاب امپریالیسم” معرفی می‌کنند.»

این دیدگاه، نشان‌دهنده‌ی درک و دریافتی دیالکتیکی و رهایی از باورهای خشک و کهنه است. یادکرد از اینکه «حزب تودهٔ ایران مبارزه علیه امپریالیسم آمریکا را جدا از مبارزه علیه حکومت سرمایه‌داری و ضد مردمی جمهوری اسلامی نمی‌داند […] »، پیوند ژرف میان خودکامگی ولایی و ستم طبقاتی درونی و خطر امپریالیستی بیرونی را به‌درستی آشکار می‌کند.

چهارم- واکاوی اقتصاد سیاسی رژیم و نیازمندی سازمان‌یابی مستقل طبقه‌ی کارگر

واکاوی اقتصاد سیاسی رژیم هم چون آمیزه‌ای از سرمایه‌داری دیوان‌سالار، رانتی و مافیایی با چرخشگاه (محوریت) سپاه و نهادهای وابسته به ولایت فقیه، هم از نکته‌های نیرومند ارزیابی گزارش به‌شمار می‌آیند. گزارش در باره‌ی این ساختار اقتصادی می‌گوید: «با سرکوب خونینِ نیروهای ”چپ” و مترقی، اجرایِ برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی در راستای منافع کلان‌سرمایه‌داری، رشد شتابانِ بورژوازی بوروکراتیک در درون دستگاه دولتی فاسد و در کنترل روحانیت و کارگزارانش، در کنارِ گسترش مافیایی شاخه‌های اقتصادی سپاه پاسداران- به‌ویژه در دوران ریاست‌جمهوری رفسنجانی- شالودهٔ ساختار اقتصادی-اجتماعی کنونی بنا نهاده شد.»

گزارش روشن می‌سازد: «در این زمینه به‌ویژه حضور سازمان‌یافتهٔ طبقهٔ کارگر در مبارزه علیه رژیم ولایت فقیه و مداخلهٔ امپریالیسم نکته‌ای گره‌ای است که حزب ما بر آن تأکید می‌کند.»

با این همه، گزارش با کمبودها و ناهمخوانی‌های جدی نیز روبه‌روست که ریشه اندیشه‌ای و تنگناهای عملی دارد.

کاستی‌های گزارش

یکم- ناروشنی در واکاوی طبقاتیِ ساختار حاکمیت و فروکاست آن به مرکزیت «دفتر خامنه‌ای»

نخستین و بنیادی‌ترین کاستی، ناروشنی در واکاوی طبقاتیِ موشکافانه از خودِ حاکمیت جمهوری اسلامی است. گزارش، جمهوری اسلامی را هم‌زمان «دیکتاتوری ولایی»، «حکومت سرمایه‌داری» و «رژیم نولیبرال» می‌نامد، اما روشن نمی‌کند این ریخت‌ها چگونه به‌گونه‌ای مشخص در یک ساختار طبقاتی یگانه درهم‌تنیده شده‌اند. پیوند میان ولایت فقیه، بورژوازی دیوان‌سالار، بورژوازی بازرگانی، بورژوازی مالی، بورژوازی نظامی (جنگی–امنیتی–سپاه)، و سرمایه‌ی جهانی آشکار نمی‌شود. در نتیجه، حاکمیت بیشتر به‌سان یک «فاعل سیاسی شرور» بازتاب می‌یابد تا یک ریخت تاریخیِ مشخص از فرمانروایی طبقاتی در شرایط مشخص کنونی در ایران.

اگرچه گزارش از «حکومت سرمایه‌داری» و «بورژوازی بوروکراتیک» سخن می‌گوید، اما این ارزیابی در سطح کلان می‌ماند و از روشن‌سازی درهم‌آمیزی ویژه و پیچیده‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی در حاکمیت ناتوان است. این ناتوانی، نقش ساختارهای ژرف‌تر اقتصادی–اجتماعی را کم‌رنگ می‌کند و آن را به «سیاست‌های دفتر خامنه‌ای» فرو می‌کاهد. به سخنی دیگر، گرایشی به دیدن یک «مرکز شر مطلق» (خامنه‌ای و دفترش) دیده می‌شود، با این که واکاوی مارکسیستی باید شبکه‌ی پیچیده‌ی پیوندهای تولید و چگونگی قدرت در درون حاکمیت را آشکار سازد.

این فروکاست در جمله‌بندی گزارش نیز پیداست:
«تداوم تحریم‌های مخرب امپریالیستی… در کنار سیاست‌های کلان اقتصادی تحمیل‌شده از سوی دفتر خامنه‌ای و نهادهای وابسته به آن… اقتصاد ایران را اقتصادی بیمار، رانتی، و دلال‌محور ساخته است.»

تمرکز بر «دفتر خامنه‌ای» هم چون سرچشمه‌ی اصلی سیاست‌گذاری، از درک هم‌کاری میان لایه‌های گوناگون بورژوازی، مانند شبکه‌های دیوان‌سالار، تجاری، جنگی و مالی در زمینه سرکوب مردم و اقتصاد نئولیبرالیستی، و ناهمسویی در برابر سازش با غرب بازمی‌ماند.

از نئولیبرالیسم نیز به‌گونه‌ای فروکاهیده سخن رانده می‌شود؛ گویی همه‌ی بحران‌های اقتصادی تنها پیامد «تحمیل سیاست‌های نولیبرالی از سوی دفتر خامنه‌ای» یا نهادهای جهانی است. این نگاه، پیوند درونی نئولیبرالیسم با منطق عام سرمایه‌داری، با انباشت درون‌زا، و با سودبری لایه‌های مشخصی از بورژوازی درونی را پنهان می‌کند. نئولیبرالیسم نه سیاستی بیرونی و نه از سوی «دفتر خامنه‌ای»، بل‌که ریختی از سامان‌دهی سرمایه در مرحله‌ای از بحران انباشت است که همه‌ی لایه‌های بورژوازی درونی بر سر آن با هم هم‌ساز هستند.

دوم- ناروشنی «دفاع از میهن» و ناتوانی در پیش‌گزاری راهبرد مستقل مردمی

گزارش برخوردی کلان با مقوله‌های «میهن» و «دفاع از تمامیت ارضی» دارد. گزارش که به‌درستی از “حکومت سرمایه‌داری حاکم […] با سیاست‌های ضدملی و ضدمردمی‌” سخن می‌گوید، هنگام روبه‌رو شدن با خطر یورش بیرونی، به زبانی کلان پناه می‌برد و می‌گوید: «با توجه به خطر جنگ، حزب تودهٔ ایران هرگونه حملهٔ نظامی را، در هر شکل و در هر ابعادی، محکوم می‌کند. این حمله نه به‌خاطر دفاع از معترضان، کشته‌شدگان یا افراد در آستانهٔ اعدام، بل‌که دقیقاً در راستای منافع راهبردی امپریالیسم آمریکا انجام می‌شود.»

پرسش اینجاست: چگونه می‌توان در عمل، پاسداری از خاک کشور را از پاسداری از حکومت فرمانروا بر آن جدا کرد، آن‌هم در شرایطی که این حکومت چیرگی سرتاسری بر دستگاه جنگی و امنیتی دارد و هر جنبش مستقل مردمی را فرو می‌کوبد؟ گزارش پاسخی روشن به این پرسش بنیادین نمی‌دهد و در دام شعارهای کلان و بی‌راهبرد می‌افتد. یک ارزیابی مارکسیستی باید بر سامان‌دهی پدافند مردمی و توده‌ایِ جدا از دستگاه دولتی هم چون تنها راه مستقل برای جداسازی این دو پافشاری کند؛ کاری که در گزارش ناپیداست.

حتا هنگامی که گزارش به گفت‌وگوی رژیم با امریکا می‌پردازد، ناهمخوانی آشکار است: «حزب تودهٔ ایران مخالف مذاکره با ایالات متحده و متحدان آن برای پایان دادن به تحریم‌های مخرب و حفظ منافع ملی کشور نیست ولی اعتقاد دارد که نمایندگان علی خامنه‌ای از موضع ضعف و در پشت درهای بسته در چارچوب مذاکراتی غیرعلنی منافع مردم را در ازای بقای رژیم ولایت فقیه فدا خواهند کرد.»

این دیدگاه، هرچند نقد درستی از گفت‌وگوکنندگان رژیم می‌کند، اما باز هم از پیش‌گزاری راهکار کاربست‌پذیر برای پاسداری از منافع ملی بدون آن که زیر پرچم بورژوازی درونی بایستد، ناتوان می‌ماند.

سوم- فروکاست «اسلام سیاسی» به ایدئولوژی و نادیده‌گرفتن پیوند دیالکتیکی آن با سرمایه‌داری

گزارش در روشن‌سازی پیوند دیالکتیکی «اسلام سیاسی» با سرمایه‌داری ناتوان است. گزارش، «اسلام سیاسی» را بیشتر به‌سان یک ایدئولوژی یا ابزار فروکوب می‌بیند، اما از ارزیابی آن هم چون ریختی ویژه از ایدئولوژی بورژوایی در شرایط ویژه ایران — که هم کارکرد بسیج بخش‌هایی از توده‌ها را دارد و هم کارکرد مشروعیت‌بخش برای انباشت سرمایه در بلوک فرمانروا — بازمی‌ماند. گزارش تنها به توصیف آن بسنده می‌کند: «کشور به‌سرعت به‌سوی استقرار نوعی استبداد دینی مبتنی بر “اسلام سیاسی” سوق داده شد، استبدادی که تبلور نهایی‌اش در ایران شکل گرفتن نظام سیاسی “ولایت مطلقهٔ فقیه” بود.»

این کاستی، مایه آن می‌شود که گزارش از آشکارسازی پیوند ژرف میان نئولیبرالیسم اقتصادی و ایدئولوژی دینی فرمانروا بازبماند. «اسلام سیاسی» در این گزارش بیشتر یک مقوله‌ی سیاسی–فرهنگی جدا از زیربنا جلوه می‌کند تا روبنایی که خود زاده و باززاینده‌ی مناسبات تولیدی ویژه است. واکاوی ایدئولوژی دینی جای واکاوی طبقاتی را می‌گیرد. تمرکز بر «اسلام سیاسی» و «استبداد دینی» بی‌آنکه کارکرد مادی آن در بازتولید مناسبات سرمایه‌دارانه روشن شود، به گونه‌ای از آرمان‌گرایی سیاسی می‌انجامد. باید به یاد داشت که مذهب زیربنیان نیست، بل‌که ایدئولوژی طبقه فرمانروا و بازتاب تضادهای مادی جامعه است؛ این پیوند در گزارش وارونه نشان داده می‌شود.

چهارم- جداسازی مکانیکی وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی و کم‌رنگی چشم‌انداز سوسیالیسم

برجستگی پیکارهای دمکراتیک در پیشبرد هدف‌های برنامه‌ی حداقلی کارگری به‌درستی در گزارش دیده می‌شود:
«باید تلاش برای سازمان‌دهی اعتراض‌های نیروهای اجتماعی و ارتقای این حرکت‌های پراکنده به جنبشی سراسری و ضد‌استبدادی را دوچندان کرد، جنبشی که با مشارکت فعال کارگران، زحمتکشان، بازنشستگان، فرهنگیان، زنان و جوانان کشور، بتواند توازن قوا را به‌نفع مردم تغییر دهد.»

جای پای ژرف و گسترده فرهنگی حزب توده‌ی ایران در زمینه نبرد دمکراتیک در جامعه‌ی ایرانی را کسی نمی‌تواند نادیده بگیرد. نبرد دموکراتیک حزب توده‌ی ایران برای بهروزی همه‌ی جامعه ایران بوده است. همان‌گونه که مانیفست می‌گوید: «وجه تمایز کمونیست‌ها با دیگر احزاب… تنها در آن است که… در مراحل گوناگون گسترش مبارزه میان پرولتاریا و بورژوازی همیشه بیانگر منافع جنبش در مجموع آن هستند.»

دلیل این سرشت انقلابی آن است که طبقه‌ی کارگر با پاسداری از منافع ویژه‌ی خود، به نگهبان تاریخیِ منافع همه‌ی جامعه دگرگون شده است. به ویژه در ایران امروز، طبقه‌ی کارگر به طبقه‌ای دگرگون شده که باید وظیفه‌های تاریخی در برابر جامعه‌ی ایران را به انجام رساند، زیرا بورژوازی توان انجام آن را از خود نشان نداده است. از همین رو امروز انجام کار پایان‌نیافته‌ی انقلاب‌های بورژوا–دمکراتیک پیشین، یکسره بر دوش طبقه‌ی کارگر افتاده است.

اما با خواندن این گزارش، با نگرشی مکانیکی و نادیالکتیکی روبه‌رو می‌شویم. این گزارش با برجسته‌سازی وظیفه‌های دمکراتیک — که در ایران امروز بسیار پررنگ و مهم‌اند — بر این باور است که باید نخست به نبرد علیه رژیم ولی‌فقیه پرداخت، که در برخی از جاهای گزارش به “دیکتاتوری علی خامنه‌ای“ فروکاسته شده، و پیکار سوسیالیستی را هم اکنون کنار ‌گذاشت.

برای همین گزارش از پیامدهای ناگوار سیاست‌های نئولیبرالیستی بر پراکندگی طبقه کارگر می‌نویسد: «هم‌اینک نزدیک به ۹۰ درصد کارگران ایران با “قرارداد”های “موقت” (که خود بر چند گونه است) مجبور به کار هستند. ارزان‌سازی نیروی کار در ترکیب با مقررات‌زدایی، خصوصی‌سازی، و حضور پرتعداد شرکت‌های پیمانکار نیروی انسانی — یعنی دلال‌های نیروی کار — نابودی امنیت شغلی طبقه کارگر و زحمتکشان فکری و یدی را پدید آورده است».

ولی گزارش نمی‌نویسد که در همین شرایط کنونی ایران، کارگران سال‌هاست که خواستار پایان دادن به خصوصی‌سازی زندگی اجتماعی شده‌اند؛ خواستی فراتر از پایان سیاست «تعدیل ساختاری». رنجبران به رهبری طبقه‌ی کارگر درمی‌یابند که بدون گذار از نظام سرمایه‌ی فرمانروا، پیکار دمکراتیک تنها می‌تواند به دمکراسی بورژوایی فروکاسته شود.

گزارش، خواسته یا ناخواسته، نبرد دمکراتیک و سوسیالیستی را به‌سان «مرحله»‌های جداگانه درک می‌کند. باید یگانگی و پیوند میان آن‌ها را بازشناخت؛ پیوندی که تنها راه برای درک مضمون نبرد طبقاتی در دوره‌ی فرمانروایی سرمایه‌داری است، نبردی که باید برای دگرگونی شرایط هستی اجتماعی میوه دهد.

رفیق جان‌داده راه آزادی و برابری، جوانشیر، با زبان لنین می‌نویسد: «بار دیگر تکرار می‌کنیم که فعالیت دموکراتیک با فعالیت سوسیالیستی پیوند ناگسستنی دارد.» ولی این گزارش هم‌چنان این دو وظیفه را مرحله‌ای می‌بیند: نخست انجام وظیفه‌ی دموکراتیک و سپس، پس از کامیابی در آن، وظیفه‌ی سوسیالیستی.

به گمان بسیار، این برداشت نامارکسیستی برای پرهیز از برچسب چپ‌گرایی و برای خرسندی نیروهای میانی به دیدگاه حزب توده‌ی ایران در گزارش رخنه کرده است. خواست درست گام گذاشتن به “جبهه‌ای فراگیر” با دیگر نیروهای ملی و پیشرو، نباید به معنای پایین کشیدن شعله‌ی گفتمان سوسیالیستی باشد. پیروزی “جبهه‌ای فراگیر” در دستیابی به هدف‌های آن، به اندازه‌ی فراوانی به سنگینی سیاسی”چپ” سوسیالیستی در این جبهه وابسته است. نبود شرایط ذهنی شایسته، نباید به معنای از دست کشیدن از پیش، نبرد سوسیالیستی از سوی حزب طبقه کارگر باشد. 

خواست‌های ضدنئولیبرالیستی کارگران در چندین سال گذشته به روشنی نشان می‌دهد که پیکار پیگیر دمکراتیک در روند نبرد طبقاتی در جامعه، سرشت رهایی‌بخش یافته است. آشکار شدن سرشت رهایی‌بخش پیکار دمکراتیک، پل انقلابیِ پیوند و «پیوند ناگسستنی» آن با پیکار سوسیالیستی است. جای شگفتی است که حزب طبقه‌ی کارگر، در گزارش خود درباره‌ی خیزش‌های اقتصادی سرکوب شده، حتا یک بار هم واژه‌ی سوسیالیسم به کار نمی‌برد.

در این گزارش، با گفتن «در این زمینه به‌ویژه حضور سازمان‌یافتهٔ طبقهٔ کارگر در مبارزه علیه رژیم ولایت فقیه و مداخلهٔ امپریالیسم نکته‌ای گره‌ای است که حزب ما بر آن تأکید می‌کند»، طبقه‌ی کارگر بیشتر به‌سان نیرویی اخلاقی–سیاسی ستوده می‌شود تا سوژه‌ای تاریخی با جایگاه مشخص.

پنجم- کلان‌گویی در پیشنهادها و کمبود برنامه‌ی عملی و کاربست‌پذیر

پیشنهادهای پایانی گزارش هرچند پیشنهادهایی پیشرو و درست‌اند، اما از هرگونه درونمایه عینی تهی‌اند. بخش «چه باید کرد؟» بیشتر به هدف‌های کلان می‌پردازد: «حرکت به‌سمت استقرار دولت ملی-دموکراتیک، جدایی کامل دین از حکومت — شامل تمام ارکان دولتی و اجرایی، قانون‌گذاری، و قضایی — و از تمام امور برنامه‌ریزی اجتماعی؛ توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم اقتصادی در شئون اساسی اقتصاد کشور؛ دفاع از صلح، حاکمیت ملی، پایبندی به تمامیت ارضی ایران و مخالفت با هرگونه مداخلهٔ خارجی در امور داخلی ایران؛ آزادی همهٔ زندانیان صنفی، سیاسی، و عقیدتی.»

ولی هنگامی که سخن از “چه باید کرد؟” است، باید به راه چاره‌های عملی و شدنی در شرایط کنونی پرداخت که  پاسخ‌گوی نیازهای آنی جنبش باشد. پرسش‌هایی مانند زیر:

چگونه می‌توان در شرایط فروکوب گسترده، «سازمان‌یابی طبقه کارگر» را پیش برد؟
چه گونه‌هایی از پیکار آرام و توده‌ای می‌توانند در برابر دستگاه سرکوب کارآمد باشند؟
پیوند این پیکار با خطر یورش بیرونی چگونه باید سامان یابد؟

چگونه می‌توان «دفاع از تمامیت ارضی» میهن در برابر دشمنان را، بدون به زیر پرچم ایستادن حاکمیت جمهوری اسلامی سازماندهی و انجام داد؟

گزارش به این پرسش‌های بنیادین پاسخی نمی‌دهد و به بازگویی شعارهای کلان و آرمان‌گرایانه بسنده می‌کند.

این ناتوانی، ریشه در دوری اندیشه‌ای و عملی از جنبش واقعی توده‌ها دارد. گزارش خود به‌درستی از «نبود شرایط ذهنی مؤثر» و «پراکندگی نیروها» سخن می‌گوید، اما برای پدید آوردن آن شرایط و کاهش آن پراکندگی، سوای فراخوان به «تدوین یک کارپایهٔ مشترک»، برنامه‌ی کاربست‌پذیری به پیش نمی‌گذارد.

پایان‌سخن

گزارش از دلیریِ نظری در دوری از دوگانه‌های ساده‌انگارانه و چارچوب‌های کهنه‌ی بررسی سیاسی برخوردار است و می‌کوشد واقعیتِ پیچیده‌ی ایران امروز را در پیوندِ هم‌زمان با ساختارهای درونیِ قدرت و روابط جهانیِ سرمایه‌داری ببیند. پافشاریِ پیگیر بر جایگاهِ طبقه‌ی کارگر و رنجبران هم‌چون نیروی کانونیِ دگرگونیِ اجتماعی، جلوی لغزش گزارش به یک بررسی نکوهشی و تنها آزادی‌خواهانه یا اخلاقی از دیکتاتوری را می‌گیرد.

همچنین، گزارش با مرزبندیِ روشن با هر دو قطبِ واپس‌گرا در سپهرِ سیاسی — یعنی شاهنشاهی‌خواهان وابسته و سازش‌کاریِ ضدامپریالیسم‌هایِ پشتیبانِ شرایط کنونی — نقشی در روشنگری میدانِ سیاسی و جلوگیری از سردرگمیِ توده‌ها بر دوش می‌گیرد. این مرزبندی، اگرچه هنوز به راه‌کارِ عملی نینجامیده، اما از دیدگاهِ نظری گامیِ بایسته برای بازسازیِ استقلالِ اندیشه و طبقاتیِ جنبشِ ”چپ” به‌شمار می‌آید.

همین کوشش برای پیوند دادنِ نقدِ دیکتاتوریِ ولایی، نقدِ نئولیبرالیسم، و نقدِ چیرگیِ امپریالیستی در یک چارچوبِ یگانه — هرچند با سستی — نشان می‌دهد که گزارش توانِ آن را دارد که به پایه‌ای برای گفت‌وگویِ ژرف‌تر، بازاندیشیِ انتقادی، و گشودنِ راهی نو در برابر بن‌بست‌هایِ نظری و عملیِ کنونی دگرگون شود؛ توانی که اگر با ژرفاسازیِ واکاویِ طبقاتی و دلیریِ بیشتر در پیش‌نهادِ جایگزین سوسیالیستی همراه گردد، می‌تواند نقشی سازنده در بازآراییِ ”چپ” ایران بر دوش گیرد.

می‌توان گفت این گزارش از یک‌سویه‌نگری گریخته و ناسازگاری‌های اصلی را بازشناخته است، اما هنوز ابزارهای ارزیابیی و گستاخی اندیشه‌ای نیازمند برای پروردن این بازشناسی‌ها به یک تئوری انقلابیِ یکپارچه و راهبرد عملی روشن را به‌دست نیاورده است. زبان آن همچنان آمیخته با کلان‌گویی است و از روبه‌رو شدن بی‌پرده با دشواری‌های عینی — مانند چالش دفاع از میهن در برابر یورش امپریالیسم هنگامی که کشور زیر فرمانروایی دیکتاتوری است — دوری می‌کند.

با این که گزارش تکیه بر «اتحاد نیروهای مترقی» دارد، راهبرد گذار را در سطح سیاسی–اخلاقی نگه می‌دارد و به پرسش‌های بنیادی پاسخ نمی‌دهد: ارزیابی از نیروهای طبقاتی درگیر چیست؟ ابزارهای مادی قدرت کدام‌اند؟ و چگونه می‌توان آن‌ها را سست و کم توان کرد؟ هم‌سنگی نیروهای طبقاتی چگونه دگرگون می‌شود؟ در شرایط کنونی با چه طبقه‌ها و لایه‌هایی و برای دستیابی به چه هدف‌هایی می توان همکاری کرد؟ چارچوب و زمینه‌های این همکاری چیست؟

افزون بر این، گزارش به روشنی برخورد و جدل دیدگاه‌های گوناگون در حزب توده‌ی ایران که ریشه طبقاتی دارد، را نیز نشان می‌دهد. کاربرد شیوه‌ی دیالکتیکی واکاوی و درونمایه‌ی مارکسیست- لنینیستی در بخش‌هایی از گزارش، نشانگر تراوش دیدگاه یک جناح کمونیستی در حزب توده‌ی ایران است. یادآوری شود که این گزارش، برایند نشست پلنوم کمیته‌ی مرکزی است و نه پلنوم وسیع. برای همین، نکته‌های پرتوانی که در آغاز از آن‌ها سخن رفته است، می‌تواند دستاورد جناح کمونیستی کمیته‌ی مرکزی حزب توده‌ی ایران باشد.

نوشته کمکی

گزارش هیئت سیاسی به نشست کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (مصوب پلنوم) ، ۱۲ بهمن ۱۴۰۴




نقدی بر سه پیش‌فرض نادرست در دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»ی جهان درباره‌ی جمهوری اسلامی

مقاله ۴۶/۱۴۰۴
۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ۹ فوریه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

در دهه‌های گذشته، جمهوری اسلامی ایران به یکی از گره‌گاه‌های اصلی کشاکش نظری و سیاسی میان نیروهای ”چپ” و ضدامپریالیستی در جهان دگرگون شده است. بخشی از این نیروها، با تکیه بر دشمنی آشکار آمریکا و هم‌پیمانانش با جمهوری اسلامی، این نظام را نیرویی ایستاده در برابر چیرگی جهانی می‌نمایانند و دست‌کم به‌گونه‌ای تاکتیکی از آن پشتیبانی می‌کنند. از آن‌جایی که این ”چپ”‌ها تضاد با امپریالیسم را مطلق می‌کنند، بگذارید آن‌ها را  «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» بنامیم. پشتیبانی آن‌ها، بیش‌تر نه از سر هم‌دلی با ساختارهای درونی جمهوری اسلامی، بل‌که از بیم بازگشت سناریوهای ویرانگر دگرگونی رژیم، فشارهای اقتصادی زمین‌گیرکننده و یورش‌های نظامی در جهان پیرامونی انجام می‌شود.

با این‌همه، چنین دیدگاهی اگر از واکاوی مادی، تاریخی و طبقاتی تهی بماند، می‌تواند به لغزشی نظری بینجامد که در آن، نقد قدرت درونی به سود نبرد اردوگاهی کنار گذاشته می‌شود و ضدامپریالیسم به دفاع از حاکمیت واپسگرا و سرمایه‌داری ددمنش فروکاسته می‌گردد. پشتیبانی «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» جهان از جمهوری اسلامی، دارای سه پیش‌فرض کلان نادرست است.

یکم‌- یکی‌انگاری دین با هویت مردمی 

دوم‌- فروکاستن بحران‌های اقتصادی به تحریم 

سوم‌- بازنمایی جمهوری اسلامی همچون تنها نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه 

نخست، این نوشته می‌کوشد به بازگویی بهترین دلیل‌های سه پیش‌فرض بنیادین را که شالوده‌ی این پشتیبانی را می‌سازند، بپردازد. سپس، این نوشته می‌کوشد نادرستی‌ها و کمبودها و پیامدهای این پیش‌فرض‌ها را نشان دهد. هدف، نه نفی نیازمندی پیکار با پرخاشگری‌های امپریالیسم، بل‌که بازگرداندن این پیکار به بنیان‌های مادی، طبقاتی و رهایی‌بخش آن است.

«چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» جهان درباره‌ی جمهوری اسلامی

یک‌- یکی‌انگاری دین با هویت مردمی 

از نگاه ”چپ”‌های «ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»، اسلام در ایران تنها یک باور فردی نیست؛ بل‌که بخشی جدایی‌ناپذیر از فرهنگ تاریخی و یکی از پایه‌های هویت همگانی مردمی است. در این نگاه، رویارویی تند با اسلام ـ به‌ویژه هنگامی که هم‌زمان با گفتمان‌های چیره‌ی غربی رخ می‌دهد ـ به‌آسانی می‌تواند در راستای همان روند دیرینه‌ی «دیگری‌سازی» و غرب‌گرایی باشد؛ روندی که فرهنگ‌ها و آیین‌های نا‌غربی را واپس‌مانده، ناخردمندانه یا بازدارنده‌ی راه پیشرفت نشان می‌دهد.

از این دیدگاه، یورش به اسلام ـ چه با شیوه‌ی اسلام‌هراسی رسانه‌ای و چه در چارچوب پیش‌داوری‌های ناتاریخی ـ بخشی از ابزار اندیشه و تبلیغی امپریالیسم، برای درست‌انگاری فشار سیاسی، فشار اقتصادی و یورش جنگی دانسته می‌شود. ”چپ”‌های «ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»  می‌گویند همان‌گونه که باید در برابر خوارداشت فرهنگی و نژادپرستی ایستاد، باید از دین و باورهایی که مایه‌ی بزرگواری و خودآگاهی جمعی مردمان کشورهای پیرامونی‌اند نیز پشتیبانی کرد، حتا اگر این باورها با آیین جهان‌گرای مردم‌بنیاد (سکولار) یا ماده‌باور غربی سازگار نباشند.

در این برداشت، اسلام در ایران تنها یک دستگاه باور نیست؛ بل‌که زبانی برای ایستادگی تاریخی در برابر چیرگی بیگانه است؛ زبانی که در دوره‌های گوناگون توانسته نیروی اجتماعی پدید آورد و در برابر نفوذ سیاسی و فرهنگی غرب بازدارنده‌ی نمادین بسازد. برای همین، ارج‌نهادن به اسلام، به‌ویژه در دوره‌ی کشاکش با غرب، نه به‌معنای پذیرش همه‌ی گونه‌های قدرت دینی، بل‌که دفاع از حق مردم برای حق هویت خویش در برابر فشار جهان‌خواران است.

از نگاه آنان، هر گونه داوری درباره‌ی دین، اگر از زمینه‌ی اجتماعی و تاریخی جدا شود و هم‌نوا با فشار بیرونی انجام گیرد، ناخواسته به سستی استقلال فرهنگی و سیاسی جامعه‌های نا‌غربی می‌انجامد. از همین رو، در چنین شرایطی، کار بنیانی نه نقد درونی دین، بل‌که ایستادگی در برابر یورشی است که دین را نشانه‌ای از «پس‌ماندگی» می‌نمایاند و از آن برای رواداری چیرگی، فشار اقتصادی و دست‌کاری سیاسی بهره می‌گیرد.

دوم‌- فروکاستن بحران‌های اقتصادی به تحریم

از این دیدگاه، چالش‌های اقتصادی کشور ریشه در تحریم دارد. تحریم گام نخست و پیش‌ساز یورش نظامی علیه کشورهای مستقل است. یکی از دلیل‌های بنیادین این است که دگرگونی رژیم نباید همچون یک رخداد نظامیِ یگانه فهمیده شود، بل‌که باید آن را یک روند سیاسیِ درازمدت دانست. تحریم‌ها در این چارچوب جایگاهی کانونی دارند و نه همچون کنش‌هایی نمادین یا دیپلماتیک، بل‌که همچون یک شیوه‌ی جنگ با ابزار اقتصادی درک می‌شوند. بر پایه‌ی این برداشت، آن‌گاه که کارگزاران آمریکایی آشکارا می‌پذیرند فروپاشی اقتصادی و ناآرامی‌های اجتماعی در شمار هدف‌های آن‌ها هستند، پشتیبانی ”چپ”‌ها از خیزش‌ها گمراه‌کننده است.

آن‌ها می‌گویند که چالش‌های اقتصادی و تنگ‌دستی مردم از پیامدهای تحریم است: رنجی که آگاهانه به‌دست تحریم پدید آمده، هم‌چون ناکامی درونی بازنمایی می‌گردد؛ ناکامی‌ای که فشار بیشتر یا دست‌یازی را روا و بایسته نشان می‌دهد. بحران اقتصادی ایران هم‌چون یک پیامدِ پیش‌بینی‌پذیر و خواسته‌شده‌ی یک سیاست سامان‌مندِ تحریم انگار می‌شود؛ سیاستی که هدف آن سست‌کردن ارز، دامن‌زدن به تورم و دشوارسازی آگاهانه‌ی زیست روزمره‌ی مردم است.

این دیدگاه می‌گوید که دست‌یازی نظامی تنها گام پایانی در استراتژی‌ای است که پیشتر از آن با فشار اقتصادی، تحریم‌ها، نبرد اطلاعاتی، سامان‌دهی روایت و کنش‌های پنهانی آغاز می‌شود. هنگامی که بمب‌ها فرود می‌آیند، مشروعیت سیاسی رژیم‌ها بر پایه‌ی سال‌ها فرسایش اقتصادی و چارچوب‌گذاری رسانه‌ای از پیش زیر پرسش رفته است.

سوم‌- بازنمایی جمهوری اسلامی همچون تنها نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه 

در چارچوب این دیدگاه، برخی کشورها گاه تنها برای ناهمسویی‌شان با امپریالیسم غربی ـ به‌ویژه جایگاه هژمونیک ایالات متحده ـ همچون نیروهای پیشرو بازنمایی می‌شوند. این دیدگاه بر این باور است که جمهوری اسلامی ضدامپریالیست‌ترین و ضدصهیونیست‌ترین نیرو در خاورمیانه است. جمهوری اسلامی به‌سان نمادی از ایستادگی در برابر چیرگی آمریکا، تحریم‌ها و دست‌یازی نظامی پدیدار می‌شود و همین جایگاه مایه آن شده است که «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»ی جهانی پشتیبانی تاکتیکی یا سیاسی از حاکمیت جمهوری اسلامی را در پیش بگیرد. این پشتیبانی با به‌بایستگی و برتری پیکار با امپریالیسم، همچون تضاد اصلی نظام جهانی، درست‌انگاری می‌شود.

ازاین‌رو، اندیشه‌ی بی‌سویی یا «اردوگاه سوم» همچون یک پندار کنار گذاشته می‌شود. بر پایه‌ی این منطق، پیکار یک گزینش را ناگزیر می‌کند: یا در کنار دولت‌ها و مردمانی که با چیرگی آمریکا ناهمسو هستند ـ مانند ایران ـ می‌ایستید، یا سرانجام خواسته یا ناخواسته جایگاه امپریالیسم را به‌گونه‌ای واقعی استوارتر می‌کنید.

در این چارچوب، آن‌ها بر نقش سرنوشت‌سازِ دست‌یازی بیرونی ـ چه آشکار و چه نهفته ـ در این کشورها پافشاری دارند. ایالات متحده و اسرائیل همچون کنشگرانی با پیشینه‌ای دراز از کنش‌های پنهانی در ایران، یورش‌های سایبری و کشتارهای هدفمند، بازنمایی می‌شوند. هنگامی که اعتراض‌ها از خواسته‌های معیشتی به کشاکش‌های خشن، یورش به زیرساخت‌ها و درخواست‌های آشکار برای سرنگونی دولت دگرگون می‌شوند، این دگرگونی خودجوش انگاشته نمی‌شود؛ بل‌که برآیندِ نفوذ سیاسی، پشتیبانی سازمان‌یافته در راه هدف‌های استراتژیک امپریالیسم و صهیونیسم دانسته می‌شود. بدین‌سان، این دیدگاه بر این باور است که دست‌یازی بیرونی سرشتِ درگیری‌های درونی را دگرگون می‌کند و ناخرسندی اجتماعی را به سوی راه‌هایی می‌کشاند که با سودهای ژئوپلیتیکی نیروهای بیگانه هم‌راستاست.

بخش چشمگیری از این گفتار همچنین به جنگ روایت می‌پردازد. در این چارچوب، رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری غربی نه به‌سانِ پیام‌رسانان بی‌سوی، بل‌که همچون دشمنان دیده می‌شوند که در تار و پودِ ساختارهای قدرت غربی جای دارند. بازتاب خبری آن‌ها از ایران یک‌سویه و گزینشی خوانده می‌شود. زبان حقوق بشر زبانی گسسته از بستر مادی و ژئوپلیتیکی دانسته می‌شود و برای بخشیدن مشروعیت اخلاقی به استراتژیِ دست‌یازی و ناآرامی و چندپارگی به کار می‌آید.

در همین چارچوب، این دیدگاه می‌گوید که دگرگونی رژیم فرایندی همه‌سویه است و پشتیبانی از گام‌های آغازین آن، در عمل به معنای پذیرش پیامدهای پایانی آن خواهد بود. این دیدگاه می‌گوید که پشتیبانی از جمهوری اسلامی به معنای پشتیبانی از نظام در همه زمینه‌ها نیست؛ بل‌که پاسداری از حاکمیت آن در برابر استراتژی امپریالیستی‌ای است که پیش‌تر جامعه‌های دیگر را با همین شیوه گام‌به‌گام به ویرانی کشانده است.

خرده‌گیری از دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» درباره‌ی جمهوری اسلامی

یکم ـ یکی‌انگاری دین با هویت مردمی 

این دیدگاه فراموش می‌کند که اسلام یک دستگاه یک‌دست نیست؛ بل‌که میدان کشمکش خوانش‌های ناهم‌سوست که بازتاب منافع طبقاتی‌اند. پشتیبانی بی‌چون‌و‌چرا از اسلام فرمانروا می‌تواند ناخواسته به نیرومندی گرایش‌های سرکوب‌گر بینجامد. بسیاری از دین‌باوران پیشرو در ایران و جهان اسلام خود منتقد خوانش‌های واپس‌گرا و خودکامه‌اند. بدین‌گونه، خاموش‌کردن نقد به نام «اتحاد ضدامپریالیستی» در عمل پشت‌کردن به آرمان رهایی‌بخش است. این نگاه، با یک‌کاسه‌کردن هر نقدی به دین با «هم‌نوایی با فشار بیرونی»، فضای نقد درونی و خوانش‌های انسانی و پیشرو از دین را تنگ می‌کند و هم‌پیوندی میان ”چپ” سکولار و باورمندان پیشرو را دشوار می‌سازد. 

اسلام فرمانروا در ایران بازتاب خودجوش فرهنگ مردم نیست، بل‌که ایدئولوژی طبقه‌ی فرمان‌روا و ابزار بازتولید ستم طبقاتی است؛ ایدئولوژی‌ای که در چهار دهه‌ی گذشته برای سرکوب کارگران، زنان، دگراندیشان و هر گونه سازمان‌یابی مستقل به‌کار رفته است. از این‌رو، نقد دین فرمانروایان نقدی رهایی‌خواهانه و پیوندخورده با پیکار طبقاتی است، نه هم‌صدایی با گفتار نژادپرستانه‌ی غرب. 

مارکسیسم دین را نه «گوهر پاک و بی‌زمان»، بل‌که پدیده‌ای تاریخی می‌داند که در استوارسازی سازوکار قدرت نقش دارد. پشتیبانی بی‌چون‌و‌چرا از اسلام—حتا در زمینه‌ی پیکار ضدامپریالیستی—خطر طبیعی‌سازی و پاک‌شویی نهادها و باورهایی را دارد که در بسیاری دوره‌ها در خدمت پایدارسازی شکاف طبقاتی، ستم بر زنان و سامان سیاسی واپس‌گرا بوده‌اند. دین‌ها بارها از سوی طبقه‌ی فرمان‌روا برای روابخشی به فرمان‌بری و پذیرش شرایط فرمانروا از سوی فرودستان و امید به پاداش پس از مرگ به‌کار رفته‌اند. 

مارکسیسم بر بنیانی بودن تضاد طبقاتی و پیکار برای برانداختن نظام بهره‌کشی پافشاری دارد. از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، دین نه گوهرِ فرازمانی و نه باوری بی‌زیان است، بل‌که گونه‌ای از آگاهی اجتماعی است که در پیوندی تنگ با سازوکارهای مادی و طبقاتی هر جامعه پدید می‌آید. برداشت از اسلام همچون «گوهر همیشگی فرهنگ ایرانیان» نگرشی ایدئالیستی و ناتاریخی است؛ زیرا فرهنگ، مانند هر پدیده‌ی اجتماعی، زاده‌ی شیوه‌ی تولید، هم‌سنگی نیروهای طبقاتی و روابط مادی هر دوره است، نه دسته‌ای از باورهای دگرگون‌ناپذیر. دین نیز نه نمود ناب «هویت مردمی»، بل‌که آگاهی‌ای است که در پیوندی دیالکتیکی با ساختار اقتصادی و منافع طبقاتی دگرگون می‌شود. 

گرچه پیکار با چیرگی بیگانه یک نیازمندی تاریخی است، مارکسیست‌ها هشدار می‌دهند که جایگزین‌کردن ستایش دین به‌جای نقد ریشه‌ای آن، می‌تواند به بازآفرینی گونه‌های تازه‌ی سرکردگی بینجامد. تجربه‌ی تاریخی نشان داده که بسیاری از جنبش‌های ضدغربی که بر «بازگشت به هویت دینی» تکیه کرده‌اند، پس از گرفتن قدرت سیاسی، به دولت‌های سرمایه‌دارانه‌ی دین‌محور یا فرمانروایی‌های پوشیده در دین دگرگون شده‌اند که همان بهره‌کشی طبقاتی و ستم اجتماعی را دنبال کرده‌اند. 

تمرکز یک‌سویه بر نبرد با «دیگری‌سازی» غربی، این خطر را دارد که پیکار رهایی‌بخش را به دفاع از هویت فرهنگی فروبکاهد و از واکاوی مادیِ روابط تولید، سازوکارهای بهره‌کشی و ساختارهای سرکردگی جهانی سرمایه دور کند. امپریالیسم امروز تنها از راه خوارداشت فرهنگی عمل نمی‌کند؛ بل‌که از راه استعمار اقتصادی، چیرگی سیاسی و یورش نظامی بازتولید می‌شود. پیکار راستین ضدامپریالیستی باید این ریشه‌های ساختاری را نشانه بگیرد، نه تنها نمادهای فرهنگی را. 

مارکسیست‌های راستین، هم‌زمان با این که با اسلام‌هراسی امپریالیستی و بهره‌گیری غرب از برچسب «تروریسم» برای درست‌انگاری یورش به دیگر کشورها همنوا نیستند، بر این باورند که پشتیبانی بی‌نقد از دین—حتا در زمینه‌ی پیکار ضدامپریالیستی—می‌تواند جنبش را به دست نیروهای واپس‌گرا بسپارد و آن را از آرمان جامعه‌ی بی‌طبقه دور کند. 

سامان‌های تئوکراتیک گسستی از چیرگی سرمایه‌داری نیستند، بل‌که گونه‌ای ویژه از سرکردگی طبقاتی‌اند که در آن ایدئولوژی دینی همچون سازه‌ای فراگیرِ مشروعیت‌بخش عمل می‌کند. حاکمیت به‌سان فرمانروایی با پشتوانه‌ی خدایی جلوه داده می‌شود؛ کاری که به طبیعی‌سازی سامان‌های پلکانی کنونی و ایمن‌سازی آن‌ها در برابر نقد سیاسی یاری می‌رساند. تضادهای طبقاتی—کشمکش بر سر مالکیت ابزار تولید، دستمزد، شرایط کار و قدرت سیاسی—به پرسش‌هایی درباره‌ی اخلاق، فرمان‌بری و «اصالت فرهنگی» فروکاسته می‌شوند. بدین‌گونه، ریشه‌های مادی رنج اجتماعی پوشیده می‌ماند و پیکار طبقه‌ی کارگر از خواسته‌های مادی به‌کژراهه رانده می‌شود. 

برداشت مارکس از دین همچون «تریاک مردم» باید در این‌جا به‌گونه‌ای عینی و تاریخی درک شود: دین دردِ بهره‌کشی و ناایمنی اجتماعی را فرو می‌نشاند، اما هم‌زمان جلوگیر بازشناسی ریشه‌های ساختاری بهره‌کشی می‌شود. ازاین‌رو، در سامان‌های تئوکراتیک، دین به سازه‌ای کانونی در پاسداری از فرمانروایی طبقاتی دگرگون می‌شود. اگر در ایران این نقش به شیعه سپرده شده، در عربستان وهابی‌گری و در تایلند بودیسم همین کارکرد را دارند؛ روبنای ایدئولوژیک هر کشور ریشه در تاریخ و ساختار طبقاتی همان جامعه دارد. 

طبقه فرمانروا از دین برای روابخشی به نابرابری، آزار کارگران، دگرباشان، دگرباوران و دگراندیشان بهره می‌گیرد. نبود آزادی سیاسی در چنین سامان‌هایی—که در گفتار غربی به واپس‌ماندگی فرهنگی فروکاسته می‌شود—ریشه‌ای ساختاری دارد. سازمان‌های کارگری مستقل و حزب‌های ”چپ” خطری برای انباشت سرمایه و زراندوزی نخبگان سرکوب می‌شوند. تئوکراسی نمی‌تواند سازمان‌دهی پرولتری را تاب بیاورد، زیرا این خودسامانی سرشت طبقاتی دولت را آشکار می‌کند و پایه‌ی مادی آن را به چالش می‌کشد. 

وظیفه‌ی ”چپ” نه سرسپردگی و نه نبرد با دین، بل‌که نقد دیالکتیکی نقش آن در پیوند با نبرد طبقاتی در شرایط مشخص یک جامعه است. کار درست، پشتیبانی از سویه‌های پیشرو و مردمی آن که در دین مردمان رنج بازتاب می‌یابد، و نبرد با آن هم چون ابزار ایدئولوژیک بورژوازی انگلی برای نادان‌سازی توده‌ها و استوارسازی نظام بهره‌کشی، است.

دوم ـ فروکاستن بحران‌های اقتصادی به تحریم 

با همه‌ی گفتمان ضدغربی خود، جمهوری اسلامی جامعه‌ای سرمایه‌داری است. ابزارهای تولید و سرمایه‌های ملی نه در دست توده‌های رنج و طبقه‌ی کارگر است و نه دموکراتیک زیر بازرسی همگانی سازمان‌دهی می‌شوند. به‌جایش، اقتصاد در دست بورژوازی انگلی تنیده شده در دستگاه دولتی، مجتمع‌های نظامی–اقتصادی، بنیادهای دینی و سرمایه‌ی خصوصی گرد آمده است. این ساختار برای نخبگان انباشت دارایی و پول را فراهم می‌کند، هم‌زمان طبقه‌ی کارگر بار تورم، بیکاری، کاهش دستمزد و شرایط کاری ناپایدار را به دوش می‌کشد. ازاین‌رو، نباید ضدغربی بودن را با ضدامپریالیسم و ضدسرمایه‌داری بودن یکی گرفت. یک حاکمیت می‌تواند در برابر چیرگی غرب ایستادگی کند و هم‌زمان بهره‌کشی سرمایه‌داری را درون خود بازتولید کند. 

این واقعیت که تحریم‌ها همچون ابزاری امپریالیستی فشار اصلی را بر دوش رنجبران می‌گذارد، هنگامی که در چارچوب یک اقتصاد نئولیبرالی ساختارمند انجام شوند، پیامدهای ژرف‌تری دارد. سیاست‌هایی چون کوچک‌سازی دولت، برداشتن یارانه‌های همگانی، خصوصی‌سازی دارایی‌ها و خدمات عمومی، و آزادسازی بی‌چون‌وچرا بازار—که از پایه‌های جدایی‌ناپذیر پروژه‌ی نئولیبرالیسم‌اند—نه‌تنها آسیب‌پذیری جامعه را در برابر شوک‌های بیرونی افزایش می‌دهند، بل‌که بار تحریم‌ها را به‌گونه‌ای نابرابر و سنگین‌تر بر دوش طبقه‌ی کارگر و فرودستان می‌گذارند. در چنین شرایطی، تحریم‌ها دیگر تنها یک «تلنگرزن» بیرونی نیستند؛ بل‌که به شتاب‌دهنده‌ی منطق درونی انباشت سرمایه دگرگون می‌شوند و بحران نئولیبرالی را به فاجعه‌ای انسانی برای بیشتر مردم دگرگون می‌کنند. 

برای همین، نمی‌توان هم‌زمان اقتصاد نئولیبرالی را پیاده کرد و خود را ضدامپریالیست راستین نامید. ضدامپریالیسم واقعی، جدا از ایستادگی در برابر زورگویی بیگانگان، نیازمند پیکار با همان شکل‌های بهره‌کشی سرمایه‌داری است که در سطح ملی و جهانی تنگ‌دستی، نابرابری و وابستگی ساختاری می‌آفرینند. اقتصاد نئولیبرالی، بر پایه‌ی سود و انباشت خصوصی، در سرشت خود با هر پروژه‌ی رهایی‌بخش ضدامپریالیستی در تضاد است، زیرا روابط ستم‌گرایانه‌ی سرمایه را بازتولید می‌کند و جامعه را در برابر یورش سرمایه‌ی مالی جهانی—که خود هسته‌ی مرکزی امپریالیسم امروز است—بی‌پناه می‌گذارد. 

بهترین و کارآمدترین راهِ رویارویی با تحریم‌های امپریالیستی، نه پذیرفتن اقتصاد نئولیبرالیِ وابسته‌ساز، بل‌که برپا کردن اقتصادی مردمی و برنامه‌ریزی‌شده بر پایه‌ی الگوهای سوسیالیستی است. در نمونه‌هایی چون کوبا و جمهوری دموکراتیک خلق کره، اقتصاد بر محور خودبسندگی، برآوردن نیازهای پایه‌ی مردم و تکیه بر تولید درون‌کشوری سامان یافته است. این شیوه در روزگار سختِ تحریم توانسته پایداری و سربلندی ملی را نگاه دارد و فشارها را به‌گونه‌ای برابرتر میان مردم پخش کند. 

از این‌رو، پیکار راستین با تحریم تنها با ساختن سامانه‌ای اقتصادیِ تولیدی، دادگرانه و خودبسنده شدنی است؛ سامانه‌ای که سرمایه و توان ملی را در خدمت مردم بگذارد، نه در خدمت انباشته شدن دارایی در دست گروهی کوچک. 

در نتیجه، گفتار ضدغربی، هنگامی که با پیاده‌سازی سیاست‌های نئولیبرالی همراه شود، ابزار ایدئولوژیکی برای پنهان‌کردن تضادهای طبقاتی درونی و رواسازی غارت سازمان‌یافته می‌شود. در چنین هنگامی، «ضدیت با امپریالیسم» به شعاری تهی و ملی‌گرایانه فروکاسته می‌شود که تنها به کار مشروعیت‌بخشی به حاکمیت می‌آید و هیچ پیوندی با دفاع از منافع رنجبران در برابر سازوکارهای بهره‌کشی—چه درونی و چه جهانی—ندارد. 

بی‌تردید، تحریم‌ها ابزاری امپریالیستی‌اند که فشار اصلی آن‌ها بر دوش طبقه‌های فرودست سنگینی می‌کند. اما نمی‌توان نقش ساختار اقتصادی رانتی، سرمایه‌داری نئولیبرالیستی، فساد سازمان‌یافته و غارت سیستماتیک نیروی کار از سوی حاکمیت بورژوازی انگلی را نادیده گرفت. تحریم نه آغازگر بحران، بل‌که تلنگرزن در چارچوب بحرانی است که ریشه در مناسبات تولید، مالکیت و توزیع درون خود نظام دارد. 

این که چالش‌های اقتصادی تنها ریشه در تحریم‌ها ندارد، بارها از سوی سران حاکمیت هم بازگویی شده است. برای نمونه:  علی خامنه‌ای گفت: «علت اصلی این مشکلات نه تنها تحریم‌ها، بل‌که تصمیمات نادرست و کاستی‌ها نیز هست.» (indopremier.com —۳۰ ژانویه ۲۰۲۲) 

روزنامه‌ی آرمان نوشت: «۷۰ درصد مشکلات از مدیران و سیاست‌های غلط است، نه تحریم.» (کیهان — ۱۴ مرداد ۱۳۹۷) 

بیژن نوباوه، نماینده‌ی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی گفت: «چالش‌های کشور تنها از تحریم‌ها نیست… یکی از چالش‌های اصلی ضعف مدیریتی بوده است.» (خبرگزاری ایرنا — ۴ شهریور ۱۳۹۲)  سیدحسین نقوی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس گفت: «مشکلات اقتصادی تنها ناشی از تحریم‌ها نیستند… راه برطرف شدن مشکلات توجه به تولید ملی است.» (تابناک — ۲۰ مهر ۱۳۹۲) 

محسن رضایی، معاون اقتصادی رئیس‌جمهور گفت: «با تحریم داخلی و خارجی روبرو هستیم… تحریم‌های داخلی به‌خاطر پیچیده شدن قوانین و تبعیض‌ها به‌وجود آمده.» (rezaee.ir — ۸ مهر ۱۴۰۱)  و در یک دیدگاه‌سنجی «خبرفوری»، ۹۲٪ کاربران مشکلات را ناشی از مدیریت داخلی دانسته‌اند. (خبرفوری — ۶ آبان ۱۳۹۹) 

پزشکیان هم در یک سخنرانی در استان کردستان غربی گفت: «ما، یعنی دولت، عامل تورم هستیم.» (Instagram — https://www.instagram.com/reel/DQt_fs4kZps/) 

همچنین، پیوند دادن تحریم به «یورش نظامی» بیگانگان، تاریخ پیچیده‌ی روابط امپریالیستی را ساده‌سازی می‌کند و به فرمانروایان زورگو اجازه می‌دهد که هر گونه اعتراض اقتصادی را به نام «امنیت ملی» سرکوب کنند. اعتصاب به‌سان خطر امنیتی بازنمایی می‌شوند و دگراندیشان با برچسب «نیروهای بیگانه» شناسانده می‌شوند. اعتراض‌های اقتصادی درباره‌ی دستمزد، شرایط زندگی و شرایط کاری به پرسش‌هایی درباره‌ی استقلال میهن و پایداری ملی دگرگون می‌شوند. برایند این کار این است که صدای سیاسی طبقه‌ی کارگر خفه می‌شود و پیکار آن در چارچوب کوتاه و تنگی شکل می‌گیرد که حاکمیت می‌سازد.

سوم‌- بازنمایی جمهوری اسلامی همچون تنها نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه 

نمی‌توان هیچ پشتیبانی یک‌سویه‌ی سیاسی یا ایدئولوژیکی از نظام‌های سرمایه‌داری تئوکراتیک، تنها به دلیل ضدآمریکایی بودن آن، را درست دانست. دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا» با درک جمهوری اسلامی همچون تنها یا اصلی‌ترین نیروی ضدامپریالیستی در خاورمیانه، تضاد میان شعار و عمل را نادیده می‌گیرد. 

یکی از سویه‌های کمتر گفته‌شده اما سرنوشت‌ساز در بررسی جایگاه جمهوری اسلامی در سامان منطقه‌ای و جهانی، عمل‌گرایی بی‌پرده‌ی حاکمیت و آمادگی آن برای همکاری میدانی با نیروهای جهان‌خوار امپریالیستی در رویدادهای سرنوشت‌ساز است؛ همکاری‌ای که بیشتر پشت سخنان تند ضدآمریکایی پنهان می‌ماند. 

جمهوری اسلامی در سال‌های نخست اسرائیل را دشمن اصلی خود نمی‌دانست. اسرائیل پیش‌تر در دوران جنگ عراق با ایران، به جمهوری اسلامی جنگ‌افزار می‌فروخت. این‌ها داده‌هایی است که ما از پرونده‌ی ایران–کنترا می‌دانیم. منوچهر قربانی‌فر که پیش از انقلاب مدیر اداره‌ی مرکزی شرکت کشتیرانی استارلاین و عضو شبکه‌ی اداره‌ی هشتم ساواک بود، و پیشینه‌ای پیچیده و درهم‌تنیده با شبکه‌های اطلاعاتی و نظامی داشت، با بهره‌گیری از پیوند خود با سیاست‌مداران غربی و انحصارهای جنگ‌افزارسازی، جنگ‌افزارهای غربی را با همکاری دوستان اسرائیلی خود به جمهوری اسلامی می‌فروخت. رئیس‌جمهور آن زمان اسرائیل، حایم هرتزوگ، و حلقه‌های برجسته‌ی نظامی کشور، از این دادوستد بهره‌ی اقتصادی بردند و جایگاه استراتژیک خود را نیرومند کردند. 

در برانداختن طالبان و صدام حسین، جمهوری اسلامی تنها تماشاگر نبود؛ بل‌که از راه نیروهای وابسته و راهنمایان رزمی خود، به‌گونه‌ای کوشا در روند سرنگونی شرکت داشت.  گفته‌های محسن رضایی درباره‌ی نقش جمهوری اسلامی در دگرگونی‌های افغانستان و عراق نشان می‌دهد که سیاست برون‌مرزی نظام نه بر پایه‌ی اصل پایدار «ضدامپریالیستی»، بل‌که بر پایه‌ی سودسنجی حاکمیت و برابرسازی نیروها پیش رفته است. در گفت‌وگویی در سال ۲۰۰۵، محسن رضایی چنین گفت: 

«ایران در افغانستان و عراق نقش مهمی در سرنگونی طالبان و صدام حسین ایفا کردند و ایران حمایت‌های لازم را در اختیار آنان قرار داد. برخی از فرماندهان سپاه پاسداران که به ائتلاف شمال مشاوره می‌دادند، نقش کلیدی در تصرف کابل داشتند. این نیروها به‌طور ویژه در جنگ شهری آموزش دیده بودند و تجربه‌ی این حوزه را در جریان جنگ ایران و عراق به دست آورده بودند. آن‌ها در مشاوره به این گروه بسیار مؤثر و فعال بودند. با این حال، تبلیغات نظامی آمریکا به‌سرعت بسیاری از این موفقیت‌ها را به نام خود مصادره کرد…» (2005-06-09-usatoday) 

این همکاری یک «استثنا» نبود؛ بل‌که نمود منش عمل‌گرایانه‌ی جمهوری اسلامی است که ماندگاری خود و گسترش دامنه‌ی نفوذش را بر هرگونه همبستگی پایدار با مردم ستمدیده‌ی منطقه برتری می‌دهد. گزارش‌ها نشان می‌دهند که در سال‌های ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، جمهوری اسلامی برای سرکوب نیروهای امارت اسلامی (طالبان) با نیروهای آمریکایی همکاری “جانانه” کرد: 

«همکاری میان دو کشور در مرحله‌ی اولیه‌ی جنگ ادامه داشت. در مقطعی، مذاکره‌کننده‌ی اصلی نقشه‌ای را به رایان کراکر تحویل داد که آرایش نیروهای طالبان را به‌تفصیل نشان می‌داد. او گفت: “این توصیه‌ی ماست: اول اینجا را بزنید، بعد آنجا را. و این هم منطقش.” کراکر که شگفت‌زده شده بود پرسید: “می‌توانم یادداشت بردارم؟” مذاکره‌کننده پاسخ داد: “می‌توانید خود نقشه را نگه دارید.” جریان اطلاعات به‌صورت دوطرفه برقرار بود…» (2013-09-30-newyorker) 

همکاری جمهوری اسلامی با امریکا در برانداختن دولت‌های همسایه نشان می‌دهد که این نظام نه در کنار «مردمان»، بل‌که در کنار دولت‌ها و بلوک‌های قدرت می‌ایستد. سرنوشت مردم افغانستان و عراق، پیامدهای ویرانگر تاخت‌و‌تاز، جنگ درونی و فروپاشی زندگی اجتماعی، هرگز در حسابگری این‌گونه سیاست‌ورزی جایگاهی نداشته است. آنچه برجسته بوده، زدودن رقیبان منطقه‌ای، گسترش دامنه‌ی نفوذ و بالا بردن توان چانه‌زنی در برابر قدرت‌های جهان‌خوار بوده است. 

افزون بر این، با این که جمهوری اسلامی در برابر زورگویی ایالات متحده می‌ایستد، اما نه تنها سرمایه‌داری را به چالش نمی‌کشد بل‌که پند، اندرز و دستورهای نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول را در میهن پیاده می‌کند. جمهوری اسلامی، هم‌زمان با گفتمان ضدآمریکایی خود، در عمل بخشی از نظم سرمایه‌داری جهانی است: اقتصاد تک‌کالایی، نیروی کار ارزان، سرکوب سازمان‌های مستقل کارگری، و بازیگری منطقه‌ای که منافع ژئوپولیتیک خود را نه بر پایه‌ی همبستگی بین‌المللی طبقه‌ی کارگر، بل‌که بر پایه رقابت دولت‌ها و بلوک‌های قدرت پیش می‌برد. ازاین‌رو، پیشرو خواندن حاکمیت، جای تحلیل طبقاتی را با نگرش ژئوپلیتیکی می‌گیرد. 

نظام‌های تئوکراتیک-سرمایه‌داری که ایدئولوژی دینی را با سازوکارهای بازار پیوند می‌دهند، شکل دوگانه‌ای از ستم فراهم می‌کنند: ستم طبقاتی و زورگویی ایدئولوژیک. پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از چنین نظام‌هایی تنها به دلیل ضدآمریکایی بودن آن نه تنها یک کژراهه‌ی استراتژیک است، بل‌که ناکامی پروژه‌ی رهایی طبقه‌ی کارگر را نیز بازنمایی می‌کند. تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که هنگامی که استقلال طبقاتی فدای اتحادهای تاکتیکی با نخبگان فرمانروا می‌شود، یک شیوه‌ی سرکوب به‌سادگی جای خود را به شکلی دیگر می‌دهد. 

شکل‌گیری اتحادهای تاکتیکی علیه دشمن مشترک درست است، اما هم‌زمان بر استقلال سازمانی باید پافشاری کرد. چنین اتحادهایی هرگز نباید به هویت سیاسی یا سرسپردگی ایدئولوژیک و زیر سایه‌ی بورژوازی ایستادن دگرگون شوند و چشم بر روی ستم طبقاتی-اقتصادی و سیاسی-اجتماعی درون‌مرزی ببندند. نبرد با امپریالیسم که تنها به برپایی و نیرومندی رژیمی بهره‌کش و سرکوب‌گر بینجامد، پیروزی نیست. 

ایستادگی ضدآمریکایی به خودی خود پیشرو نیست. این جنبش تنها زمانی رهایی‌بخش می‌شود که از سوی طبقه‌های زیر ستم و پیشگامانشان و با سمت‌گیری ضدامپریالیستی رهبری شود، از ملی‌گرایی فراتر رود و در پی دگرگونی ریشه‌ای روابط تولید و قدرت باشد. تنها از راه سازمان‌دهی خود طبقه‌ی کارگر و همبستگی جهانی می‌توان هم زنجیرهای درون‌مرزی و هم جهانی این نظام بهره‌کش را گسست.

پایان‌سخن 

آنچه در این واکاوی آشکار می‌شود، شکافی ژرف میان ضدامپریالیسم همچون گفتار دولتی و ضدامپریالیسم برای برنامه‌های رهایی‌بخش و طبقاتی است. جمهوری اسلامی، با این که گفتار تند ضدغربی و ستیز نمادین با ایالات متحده و رژیم فاشیستی اسرائیل دارد، در عمل درون منطق سرمایه‌داری و سازوکار جهانی انباشت جای دارد و در کنار ایستادگی گزینشی در برابر برخی قدرت‌ها، بازتولید بهره‌کشی، نابرابری و سرکوب را در درون مرزهای خود دنبال می‌کند. پشتیبانی بی‌نقد از چنین نظامی—حتا با هدف نبرد با امپریالیسم—به وارونگی هدف‌های رهایی‌بخش می‌انجامد. 

هیچ دولت، هیچ ایدئولوژی و هیچ هویت فرهنگی به‌خودی‌خود ضدامپریالیستی نیست. سنجه (معیار) داوری، نه گفتار رسمی و نه جایگاه ژئوپولیتیکی، بل‌که کارکرد مادی قدرت، استقلال اقتصادی و تولیدی، روابط طبقاتی و جایگاه فرودستان در ساختار سیاسی و اقتصادی در درون مرزها است. تجربه‌های تاریخی منطقه نشان داده‌اند که هم‌پیمانی با دولت‌های سرکوب‌گر به نام «دشمنِ دشمن» نه‌تنها امپریالیسم را برنمی‌اندازد، بل‌که بیشتر به بازآفرینی شکل‌های تازه‌ای از همان چیرگی و سرکردگی می‌انجامد. 

از این‌رو، ضدامپریالیسم راستین تنها زمانی معنا دارد که با استقلال سیاسی طبقه‌ی کارگر، نقد ایدئولوژی‌ طبقه‌ی فرمانروا، و پیکار هم‌زمان علیه بهره‌کشی درونی و استعمار بیرونی گره بخورد. رهایی نه از راه پاک‌شماری دین، نه از راه دولت‌محوری، و نه با چشم‌پوشی از ستم‌های روزمره به‌دست می‌آید؛ بل‌که از دل سازمان‌دهی آگاهانه‌ی ستمدیدگان و پیوند پیکارهای بومی با چشم‌انداز جهانی آزادی و برابری سر برمی‌آورد. تنها با چنین چشم‌اندازی است که پیکار با امپریالیسم می‌تواند از دام دفاع از نظام‌های واپس‌گرا رها شود و به نیرویی برای دگرگونی ریشه‌ای جهان دگرگون گردد.




بن‌بست جمهوری اسلامی و برنامه گذار: واکاوی انتقادی دیدگاه‌های آقایان موسوی، نگهدار، آهی و هجری
– چه باید کرد؟

مقاله ۴۵/۱۴۰۴
۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ۴ فوریه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

هنگامی که جمهوری اسلامی با بحرانی ژرف در پذیرش مردمی، شکافی فراگیر در جامعه و خطر هم‌زمان فروپاشی از درون و دستیازی بیگانگان روبه‌روست، چگونگی راهِ گذار از آن، پرسشی است بنیادی. این نوشته کوششی است برای سنجش و نقد چهار دیدگاه برجسته در اپوزیسیون سیاسی ایران در این باره. نوشته پیش‌رو نه در پی داوری اخلاقی درباره انگیزه این سیاست‌پیشگان، بل‌که در پی کاوش خردمندانه پیش‌فرض‌ها، ناهمخوانی‌ها و پیامدهای سیاسی هر یک از این گفتارهاست.

چارچوب بررسی بر دو پرسش پایه‌ای استوار است:

نخست، نفی استبداد داخلی تا چه اندازه ریشه‌دار و ساختاری است و آیا به گذر از دستگاه سیاسی کنونی می‌انجامد یا به جابه‌جایی در بالاترین لایه حاکمیت بسنده می‌کند؟ برداشت از «گذار مسالمت‌آمیز» چیست: راهبردی بر پایه کنشگری مردم، یا الگویی مهارکننده که خیزش اجتماعی را فرو می‌نشاند و آن را به سازش‌های نخبگانی از بالا می‌کشاند؟

دوم، پیوند هر گفتار با عدم مداخله خارجی چگونه است و آیا استقلال ملی هم‌چون اصلی خدشه‌ناپذیر درک می‌شود یا به ابزاری تاکتیکی در روند «گذار» فروکاسته می‌شود؟

بدین‌سان، این نوشته به بررسی فراخوان آقای میرحسین موسوی، نوشته آقای فرخ نگهدار در “اخبارروز” و گفت‌وگوی BBC با آقای شهریار آهی و آقای مصطفی هجری می‌پردازد.

آن‌چه در دنباله می‌آید، کوششی است برای نشان دادن این‌که چرا برخی گفتارها، با نقدهای درست و گستاخانه‌شان، در دام ناهمخوانی‌های نظری و عملی گرفتار می‌شوند؛ و چرا بدون پاسخ روشن به پرسش‌های پایه‌ایِ قدرت، اقتصاد و کنشگری مردم، هر برنامه‌ای برای گذاری پایدار و رهایی‌بخش با چالش‌های بزرگی روبرو خواهد شد.

نفی استبداد داخلی

در هر چهار دیدگاه، نقطه‌ی آغاز مشترک، پذیرش بن‌بست جمهوری اسلامی و بحران مشروعیت آن است؛ اما ژرفا و گستره‌ی «نفی استبداد داخلی» یکسان نیست.

آقای میرحسین موسوی برای نخستین بار پس از ۱۳۸۸، «مشروعیت کل نظام» را زیر پرسش می‌برد و رک و راست می‌گوید «مردم این نظام را نمی‌خواهند» و «بازی به پایان رسیده است». در این چارچوب، خودکامگی نه تنها در شیوه‌های حکمرانی، بل‌که در خودِ نظام سیاسی نهادینه شده است. فراخوان آقای موسوی به‌روشنی «تفنگ» و ساختار سرکوبگر حاکمیت را هدف می‌گیرد و چالش را به سطح بنیادین نظام می‌برد. راه‌حل پیشنهادی او «جبهه‌ای فراگیر، متشکل از همه‌ی سلایق ملی، بر اساس سه اصلِ عدمِ مداخله‌ی خارجی، نفیِ استبدادِ داخلی و گذارِ دموکراتیکِ مسالمت‌آمیز است.»

آقای فرخ نگهدار استبداد داخلی را به رهبری نظام پیوند می‌دهد. در نگاه او، کانون بحران نه نظام جمهوری اسلامی، بل که خامنه‌ای و تمرکز افسارگسیخته‌ی قدرت در نهاد رهبری است. او می‌گوید که «همه‌ی نشانه‌ها به پایانه رسیدن رهبری خامنه‌ای جمهوری اسلامی اوست؛ رهبری پیر و فرسوده، بی‌هیچ نقشه‌راهی.» راه‌حل پیشنهادی او نه سرنگونی، بل که جابجایی قدرت، کنار رفتن خامنه‌ای و گذار توافقی از درون ساختار است. او می‌گوید که «اختیارات رهبری باید به تعامل‌گرایانی واگذار شود که هم سابقه‌ی اداره‌ی کشور در دوره‌ی اضطرار را دارند و هم توان توافق برای رفع تحریم‌ها و خطر جنگ از سر کشور.»

آقای شهریار آهی نیز بن‌بست جمهوری اسلامی را می‌پذیرد، اما نفی استبداد داخلی را در چارچوب ساختار جمهوری اسلامی مرزبندی می‌کند. او رک و راست می‌گوید رفتن خامنه‌ای بس است و نباید ساختار فروبپاشد. او می‌گوید: «معنی براندازی این است که نظام ولایت فقیه نباشه.» در این نگاه، بدنه‌ی نظام، نهادهای اداری و امنیتی و بخشی از نخبگان حکومتی می‌توانند در فرآیند گذار نقش داشته باشند. استبداد، نه یک نظم ساختاری، بل‌که به چالشی رهبردی در نوک هرم قدرت فروکاسته می‌شود. برای راه‌چاره او جبهه‌ای «کثرت‌گرا» پیشنهاد می‌کند که «نیروهای مختلف از چپ، از داخل کشور، از جامعه‌ی مدنی، از اقوام… همه باید شرکت داشته باشند… مجموعه‌ای کثرت‌گرا و نه تمامیت‌خواه باید ساخت.»

آقای مصطفی هجری دیدگاهی براندازانه دارد. او هم خامنه‌ای و هم جمهوری اسلامی را بازدارنده‌ی روند آزادی و دموکراسی می‌داند و هرگونه اصلاح یا جابجایی درون‌سیستمی را نمی‌پذیرد. با این همه، او می‌گوید که «در رأس همه‌ی آنها خامنه‌ای، به‌عنوان ولی فقیه، که در هر حال اول همه‌ی تقصیرات به گردن ایشان است.» این سخنان می‌تواند این تردید را برانگیزد که او شاید با کنار رفتن خامنه‌ای و سازش در بالا خشنود شود. راه‌حل او شکل‌گیری یک «آلترناتیو در داخل» است تا «نظامی بر حسب آزادی، حقوق بشر، دموکراسی برپا شود».

عدم مداخله خارجی

در محور دخالت خارجی، شکاف‌ها ژرف‌تر و برجسته‌تر می‌شوند.

آقای میرحسین موسوی دیدگاهی روشن دارد: هرگونه دخالت خارجی پذیرفتنی نیست. او رک و راست از اصل «عدم مداخله‌ی خارجی» سخن می‌گوید و دخالت را خطری می‌داند که خودِ استبداد داخلی زمینه‌ساز آن شده است. در این چارچوب، آمریکا و ترامپ هیچ نقش نجات‌بخشی ندارند و آینده‌ی ایران تنها می‌تواند برآمده از کنش مستقل مردم ایران باشد.

آقای فرخ نگهدار در گفتار، تندترین دیدگاه را علیه دخالت نظامی خارجی دارد و مداخله‌ی نظامی آمریکا و اسرائیل را «راه جهنم» می‌نامد. او در مورد پهلوی‌خواهان می‌گوید که «زیر پرچم اسرائیل و آمریکا نایستید، فقط زیر پرچم ایران بایستید. از آمریکا و اسرائیل بخواهید کشورمان را بمباران نکنند.» با این همه، سخن گفتن از دخالت نظامی و نه «مداخله‌ی خارجی» جای بررسی دارد که دنباله‌ی آن را خواهیم گرفت.

آقای شهریار آهی درست در برابر موسوی می‌ایستد. در چارچوب اندیشه‌ای او، نقش آمریکا و حتا راهکارهای سخت، بخشی از کارکردهای سیاسی است. همکاری با اندیشکده‌های واشنگتن، باز گذاشتن همه‌ی راه‌ها و پذیرش نقش ترامپ نشان می‌دهد که دخالت بیرونی نه خط قرمز، بل که ابزاری رهبری‌شده برای پیشبرد گذار به شمار می‌آید. او می‌گوید که «تماس‌ها زیاد بود؛ عمدتاً از طریق اتاق‌های فکر و تینک‌تنک‌های واشنگتن که با کارگروه‌های تدوین استراتژی و دولت ترامپ در ارتباط هستند.»

آقای مصطفی هجری رک و راست‌تر از دیگران «عدم مداخله‌ی خارجی» را احساسی و دور از واقعیت می‌داند و باور دارد هیچ دگرگونی بزرگ سیاسی بدون دخالت بیرونی رخ نمی‌دهد. او یورش به نهادها و فرماندهان نظامی را روا می‌شمارد و حتا فشار کنونی آمریکا را بس نمی‌داند. او می‌گوید که «هیچ کشوری در هیچ جای دنیا بدون دخالت خارجی نمی‌تواند سرنوشت خود را به دست گیرد.” “آنچه ما از آمریکا دیدیم هدف‌گیری مردم بی‌دفاع نبود.»

پس از بازگویی کوتاه دیدگاه‌های این کنشگران سیاسی در باره‌ی استبداد داخلی و مداخله‌ی خارجی، به‌جا است که برخی از نکته‌های کلیدی در این دیدگاه‌ها باز و بررسی شود.

گذار مسالمت‌آمیز

ناسازگاری در نوشته‌ی فرخ نگهدار در دوگانگی میان «گذار مسالمت‌آمیز» و «راه قهرآمیز» است: هر فشار اجتماعی رادیکال یا فروپاشی کنترل‌نشده، فاجعه نامیده می‌شود. این چارچوب، مردم و خیزش میلیونی را همچون نیرویی آرام برای چانه‌زنی در بالا می‌خواهد، نه نیرویی که بتواند هم‌سنگی نیروها را دگرگون کند.

نگهدار می‌پذیرد که رژیم برای زنده ماندن، به سرکوب روی آورده است، ولی هم‌زمان تنها گذار مسالمت‌آمیز را درست می‌داند. گذار مسالمت‌آمیز زمانی معنا پیدا می‌کند که شرایط برای اعتراض‌های مسالمت‌آمیز از سوی رژیم پذیرفته شود. ولی هنگامی که مردم می‌بینند اعتراض مسالمت‌آمیز با گلوله پاسخ داده می‌شود و هیچ چشم‌انداز واقعی از جابجایی و سخن‌شنوی از بالا دیده نمی‌شود، یا اعتراض‌ها رادیکال‌تر می‌شوند یا به نومیدی و انفجارهای ناآرام می‌رسند. در این نگاه، رژیم آزاد است که بکُشد، اما مردم باید با دست‌تهی نبرد کنند. این کار یک بن‌بست عملی است.

نقد به دیدگاه مسالمت‌آمیز نگهدار به این معنا نیست که گذار مسالمت‌آمیز بد است. ولی مطلق کردن یک شیوه‌ی نبرد از پیش نه تنها کاری است ذهنی، بل که با آگاهی از تاریخ سرکوب در جمهوری اسلامی کاری است هم خطرناک. نگهدار این‌گونه وانمود می‌کند که «راه قهرآمیز» یک گزینش است، ولی همان‌گونه که مارکس گفته است، طبقه‌ی فرمانروا هرگز خودخواسته دستگاه فرماندهی خود را رها نمی‌کند. نمونه‌های گذار مسالمت‌آمیز در ایران و شیلی با کودتای طبقه‌های شکست‌خورده و با کمک امپریالیسم ددمنشانه سرکوب شدند. هنگامی که رژیم از هر خیزشی احساس فروپاشی می‌کند، پرسش اصلی بی‌پاسخ می‌ماند: اگر رژیم آزادانه سرکوب می‌کند، گذار مسالمت‌آمیز از چه راهی شدنی است؟ زمانی که رژیم تنها با زبان زور سخن می‌گوید، مسالمت‌آمیز ماندن مردم چه دست‌آوردهایی فراهم خواهد کرد؟

پاسخ پوشیده‌ی نگهدار این است که گذار مسالمت‌آمیز نه با فشار خیابانی لگام‌گسیخته، بل که آرام و برای گفت‌وگو در بالا و برنامه‌ریزی جمهوری اسلامی بدون خامنه‌ای باید شکل بگیرد. یعنی مردم می‌توانند ناخرسندی خود را نشان دهند، اما نه تا جایی که نظم فروبپاشد. در این چارچوب، مردم بیشتر نقش «پشتیبانی اخلاقی فشار» را دارند، نه نیروی اصلی کنشگر و دگرگونی‌کننده.

ناسازگاری در گفتار میرحسین موسوی هم دیده می‌شود. از یک سو ایشان مشروعیت نظام را زیر پرسش می‌برند و هم‌زمان پافشاری می‌کنند که بر چارچوب‌های حقوقی برآمده از همان نظام می‌توان کاری کرد. رفراندومی که او از آن سخن می‌گوید، تنها در دو شرایط می‌تواند برگزار شود: یکم- رفراندوم از سوی نظام برگزار می‌شود. اگر این‌گونه است، باید پرسید که آیا نظامی که به گفته‌ی خود او با سرکوب زنده است، می‌تواند بستر حقوقی گذار مسالمت‌آمیز را با رفراندوم نیز فراهم کند؟ دوم- رفراندوم از سوی نیروهای پیشرو و ضددیکتاتوری انجام می‌شود. این کار تنها زمانی شدنی است که رژیم سرنگون شده باشد. اگر این‌گونه است، دیگر نیازی به برگزاری رفراندوم قانون اساسی نیست. این شکاف میان شناسایی رادیکال دلیل بحران و راه‌حل محافظه‌کارانه، نقطه‌ی کم‌توان اصلی این گفتمان است.

خوش‌بینی به امپریالیسم

دیدگاه آقای نگهدار در برابر مداخله‌ی امپریالیسم در نوشته‌شان روشن نیست. با این که ایشان پس از سال‌ها با به‌کار بردن عبارت «دوران امپریالیسم خشن و افزاینده»، مقوله‌ی «امپریالیسم» را در نوشته‌ی خود به کار گرفته است، اما در این نوشته مرز بسیار روشنی با «حمله‌ی نظامی» دارد، ولی در مورد «مداخله‌ی خارجی» چیزی نمی‌گوید. او با به کار بردن عبارت‌هایی مانند “به تمنای بمباران”، “حمله‌ی نظامی به میهن” و “از آمریکا و اسرائیل بخواهید کشورمان را بمباران نکنند”، شش بار عبارت «حمله‌ی نظامی» را به کار می‌برد که یورش جنگی بیگانگان را برجسته می‌کند—که در جای خود کاری است بسیار میهن‌دوستانه—ولی چیزی از «مداخله‌ی خارجی»  نمی‌گوید.

نگهدار خوب می‌داند که «مداخله‌ی خارجی» تنها یورش نظامی نیست. کسی که «دخالت خارجی» را نمی‌پذیرد، هیچ‌گونه دست‌کاری بیگانگان—چه سیاسی، اقتصادی، امنیتی یا رسانه‌ای—در سرنوشت کشورش را برنمی‌تابد. اما کسی که تنها به نکوهش «حمله‌ی نظامی» می‌پردازد، شاید در برابر دیگر گونه‌های فشار بیگانگان خاموشی برگزیند یا حتا با آن همراه شود. این سخنان این گمان را برمی‌انگیزد که شاید ایشان با دیگر شیوه‌های «مداخله‌ی خارجی»—که دربرگیرنده‌ی بمباران یا یورش نظامی نباشد—چالشی نداشته باشند.

آقای هجری رک و راست می‌گوید که هیچ دگرگونی بزرگی بدون دست‌اندازی نیروهای بیگانه شدنی نیست. او می‌گوید که «این ایده که کشورهای خارجی نباید دخالت کنند یک ایده‌ی احساسی است». در سخن هجری، دوگانگی نه در شناخت، که در فرجام‌هاست. او به درستی بر بایستگی گزینه‌ی درونی و برگزیدن رهبران از دل جامعه پای می‌فشارد و می‌گوید که «حق مردم، حق آنهاست که از میان آنها رهبران انتخاب بشوند»، اما هم‌زمان خواهان یورش نظامی بیگانگان است. پرسش بی‌پاسخ اینجاست: اگر دگرگونی با بمباران و یورش بیگانگان آغاز شود، این گزینه‌ی درونی درست—حق مردم برای انتخاب رهبران خود—در کدام زمینه‌ی مستقل و آزاد شکل خواهد گرفت؟ این گفتار، میان استقلال سیاسی در گفتار و وابستگی امنیتی در کردار، گیر افتاده است. هجری از ترامپ دلگیر است، نه برای نقشه‌های یورش نظامی او علیه میهن ما، بل‌که به دلیل این که «ترامپ متأسفانه به وعده‌اش وفا نکرد، حداقل تا به حال». «مردم انتظار داشتند که اقدامات تلافی‌جویانه از طرف آمریکا ببینند.»

آقای آهی اما آرام‌تر سخن می‌گوید و بیانی دیپلماتیک‌تر دارد، ولی در عمل همان منطق را پیش می‌برد: بدون فشار واشنگتن، حکومت کنونی جابجا نخواهد شد. در گفتار شهریار آهی، دوگانگی نمایان‌تر است. او در گفتار، استقلال سیاسی را می‌ستاید، اما گزینش پایانی را در دست نیروهای بیرون از مرزها می‌گذارد.

پندار نادرست در باره‌ی یک امپریالیسم «رهایی‌بخش» هسته‌ی مرکزی سستی این دیدگاه است که درکی از سرشت امپریالیسم ندارد و یا اگر درک درستی دارد، آن را در راستای منافع طبقاتی خود پنهان می‌سازد. گویی می‌توان از امپریالیسم آمریکا یا اسرائیل همچون ابزاری برای نبرد آزادی‌خواهانه‌ی مردم بهره برد. کودتای آمریکایی و انگلیسی در میهن ما و تاریخ خاورمیانه (از عراق، افغانستان و لیبی تا سوریه) آشکار می‌نماید که هدف پایانی امپریالیسم، نه برپایی مردم‌سالاری، که دگرگونی حکومت‌هایی است که با منافع ژئوپلیتیک و اقتصادی آن‌ها همسو نیستند، و جابجایی آنان با دولت‌های فرمانبر. از این رو، هرگونه هم‌پیمانی یا دگرگونی که در گرو پشتیبانی یا خشنودی نیروهای بیگانه باشد، از همان آغاز استقلال جنبش را از دست داده و آینده‌ی ایران را به دست کنشگران بیرونی می‌سپارد.

تکیه به «تعامل‌گرایان»

هم نگهدار و هم آهی بر این پای می‌فشارند که باید به دنبال همکاری بخشی از رژیم و بدنه‌ی آن در روند گذار بود. آن‌ها دستگاه دولت، ارتش، کارشناس‌سالاری و حتا بخشی از برگزیدگان حکومتی را ابزارهای گریزناپذیر رهبری در آینده‌ی کشور می‌دانند.

پیشنهاد سپردن حاکمیت به «تعامل‌گرایان» (بازماندگان اصلاح‌خواهان یا میانه‌روان) دشواری‌زا است. این نیروها در سرشت خود بخشی از همان ساختار قدرت هستند. تجربه‌ی تاریخی اصلاح در ایران نشان داده که این گروه‌ها در پایان، پایبند به نظام هستند و توان دگرگونی بنیادین در روابط قدرت را ندارند. آن‌ها بیش‌تر خواهان به‌سازی اداری و کاهیدن تنش با غرب برای مدیریت بهتر سامانه هستند، نه دگرگونی ریشه‌ای آن. هم‌پیمانی با آنان بدون فشار مستقل توده‌های مردم، می‌تواند به یک دگرگونی روبنایی و پایداری چیرگی همان طبقه‌ی فرمانروا در شکلی تازه بیانجامد.

نگهدار با این که می‌گوید جمهوری اسلامی در شرایط ناگوار و پرخطری است، هم‌زمان پافشاری دارد که راه چاره، جابجایی «اختیارات» درون همین ساختار و تکیه بر «تعامل‌گرایان درون نظام» است. دوگانگی بنیادین اینجاست: اگر نظام تا این اندازه فرسوده، ناکارآمد و پرخطر است، چرا هنوز باید آورندگان رهایی در دل همان ساختار جست‌وجو شوند؟

هنگامی که آقای آهی می‌گوید «بخش بزرگی از نیروهای سرکوبگر قابل جدا شدن هستند» و آقای نگهدار از تکیه بر «تعامل‌گرایان» سخن می‌گوید، هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌گوید که چه طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی پشت سر «تعامل‌گرایان» و «قابل جداشدگان» ایستاده‌اند.

«تعامل‌گرایان» در حاکمیت جمهوری اسلامی می‌توانند از لایه‌های بورژوازی انگلی مانند بوروکراتیک و مالی باشند که هیچ چالشی در برابر سازش با غرب ندارند. بورژوازی تجاری را هم می‌توان تا اندازه‌ای با این برنامه‌ها خرسند ساخت، زیرا آن‌ها برای سودورزی خود خواهان فضای باز بازرگانی هستند، دادوستد با غرب یا شرق برای منافع آنان یکسان است. ولی برنامه‌ی آن‌هایی که مانند آقای نگهدار و آقای آهی سخن از «تعامل‌گرایان» می‌رانند، برای بورژوازی نظامی چیست؟ آقای آهی می‌گوید که «سپاه پاسداران یکدست نیست. شکاف‌های افقی و عمودی جدی در آن وجود دارد؛ از نظر اقتصادی، فرهنگی و ایدئولوژیک». این سخنان برای جداسازی بورژوازی نظامی از گردان ولایت فقیه بس نیست. این آقایان باید پاسخ بدهند که چگونه بورژوازی نظامی می‌تواند بدون شرایط «نه جنگ و صلح» از منافع طبقاتی و اقتصادی خود دفاع کند؟ جایگاه آن در ایران آینده در کجا و چگونه است؟

هم نگهدار و هم آهی به گونه‌ای به یک پیمان کمینه می‌اندیشند: گذر از خامنه‌ای، نگهداشت نظام و پیشگیری از ازهم‌پاشیدگی آن. در این الگو، دادگری اجتماعی، مردم‌سالاری یا حتا گونه‌ی پایانی نظام سیاسی به آینده واگذار می‌شود. هم‌گرایی دیدگاه نگهدار و آهی با هم، که می‌توان هر دو را نماینده‌ی «واقع‌گرایی محافظه‌کارانه» در اپوزیسیون خواند، این نگرانی را دامن می‌زند که آمریکا با همکاری اپوزیسیون «واقع‌گرای محافظه‌کار»، در را برای روی کار آمدن چهره‌هایی مانند آقای روحانی باز کند؛ چهره‌هایی که هدف‌شان نه دگرگونی بنیادین، بل‌که گشایش اندک‌اندک و آرام فضای سیاسی است.

نبود چارچوب کلان اقتصادی

افزون بر این، در هیچ‌یک از این دیدگاه‌ها، گفت‌وگوی روشن و به‌هم‌پیوسته‌ای درباره‌ی ایرانِ پس از گذار—به‌ویژه در پهنه‌ی اقتصاد و زندگی روزمره‌ی مردم—دیده نمی‌شود. تمرکز بیشتر بر کنار رفتن سران قدرت، مدیریت بحران یا نگهداشت گذار بی‌خشش است، بی‌آن‌که برنامه‌ای برای بازسازی اقتصادی و بالندگی اجتماعی پیشنهاده شود.

شاید برخی بگویند که این فراخوان‌ها و گفت‌وگوها کوتاه هستند و تنها باید هم چون تلنگری برای بسیج یک «جبهه فراگیر» به کار روند. اما نکته اصلی این است که هر راه‌حلی برای گذار، اگر بازتاب‌دهنده خواست‌های کلان مردمی نباشد، هرگز توده‌ای نخواهد شد و از محفل نخبگان فراتر نخواهد رفت.

با این که خیزش‌های دی ماه ریشه در تنگدستی، گرانی و نابرابری داشت، هیچ چهارچوب روشنی برای گزینه‌ی اقتصادی در این نوشته‌ها دیده نمی‌شود. تمرکز یک‌سویه بر «سکولار دموکراسی» سیاسی، بی‌آن‌که برنامه‌ای روشن برای دادگری اجتماعی داشته باشد، در عمل به پذیرش نانوشته‌ی اقتصاد نئولیبرالیِ وابسته—همان الگویی که یکی از پایه‌های بحران کنونی است—می‌انجامد. اگر «جبهه‌ی فراگیر» درباره‌ی عدالت اجتماعی و اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی خاموشی گزیند، بیم آن است که خودکامگی دینی تنها جای خود را به مردم‌سالاریِ روی‌بنیاد با اقتصادی مردم‌ستیز بسپارد.

این خاموشی پیشامدی نیست. در فضای بحران، پرسش‌های اقتصادی و اجتماعی به کناره رانده می‌شوند، زیرا گام‌گذاری به پهنه‌ی اقتصاد، یعنی پاسخ دادن به پرسش‌های دشوار: واگذاری دارایی‌های همگانی به بخش خصوصی یا دولت رفاه؟ کارکرد نهادهای نظامی در اقتصاد؟ سرنوشت یارانه‌ها، نفت، نابرابری و بازدارنده‌ها؟ این‌ها همان چالش‌هایی هستند که هر هم‌پیمانی‌ای را دچار شکاف می‌کنند، و به همین روی به «پس از گذار» واگذار می‌شوند.

اما بی‌چشم‌انداز اقتصادی، هیچ گذاری پایدار نمی‌ماند. مردم نه برای الگوهای انتزاعی گذار، که برای زندگی، کار و امنیت آینده به میدان می‌آیند. اگر ندانند فردای گذار چه دگرگونی در زندگیشان پدید می‌آید، خیزش یا فرسوده می‌شود یا به انفجارهای ناآرام می‌رسد.

چه باید کرد؟

آن چه روشن است این است که ”چپ” خواست و توانایی پیش‌گزار‌ی یک جبهه‌ی ضددیکتاتوری با تکیه بر عدالت اجتماعی و بر ضد اقتصاد نئولیبرالیستی را ندارد. با پذیرش این واقعیت ناگوار و غم‌انگیز است که باید پرسید پس چه باید کرد؟

با آن چه در بالا گفته شد، هیچ تردیدی برای نگارنده نیست که ”چپ” باید به دلیل‌های زیر از فراخوان آقای موسوی پشتیبانی کند.

آقای موسوی با روشنی می‌گوید که «مسیری که این همراهِ کوچکِ مردم برای این منظور پیشنهاد می‌کند، برگزاری رفراندوم قانون اساسی با تشکیل جبهه‌ای فراگیر، متشکل از همه‌ سلایق ملی، بر اساس سه اصلِ عدمِ مداخله‌ی خارجی، نفیِ استبدادِ داخلی و گذارِ دموکراتیکِ مسالمت‌آمیز است؛ زیرا استقرار صلح و امنیت پایدار و نجات کشور از شرِ استبدادِ حاکم، بر مبنای خواست و اراده‌ی ملت، تنها به دست مردم و بدون مداخله‌ی خارجی امکان دارد.» کاربرد عبارت «همه‌ی سلایق ملی» نشانگر آن است که ایشان به دنبال یک نظام تک‌حزبی یا تک‌رهبری نیستند و راه را در جبهه‌ی ضددیکتاتوری برای همه‌ی نیروهایی که سه اصل بالا را می‌پذیرند باز می‌گذارند.

فراخوان موسوی با پای‌فشاری هم‌زمان بر نپذیرفتن دست‌درازی بیرونی، تکیه بر خواست مردم و گذار بی‌خشش و مسالمت‌آمیز، یک منطق به‌هم‌پیوسته پیش می‌نهد: دگرگونی باید درون‌زاد، میهنی و شهروند‌بنیاد باشد تا هم پذیرش همگانی داشته باشد و هم کشور را از جنگ، ازهم‌پاشیدگی و جداسازی به دور نگاه دارد. پیشینه‌ی تاریخی نشان می‌دهد هر راهی که با دست‌درازی نیروهای بیگانه گره بخورد—در پایان منافع ملی را قربانی هدف‌های ژئوپولیتیک بیگانگان می‌کند و آینده‌ی کشور را گروگان می‌گیرد. تنها گذار تکیه‌کننده بر کنش مستقل مردم و سازوکارهای میهنی می‌تواند هم استقلال را نگاه دارد و هم بازدارنده‌ی رخدادهای خشن شود.

یک گذار مردم‌سالار و مسالمت‌آمیز—اگر شدنی شود—بسیار برتر از گذاری است که به پشتیبانی یا دست‌درازی بیگانه تکیه داشته باشد. از این‌رو، خودفرمانی میهنی نه تنها یک بن‌مایه‌ی سیاسی، که پیش‌نیاز هر دگرگونی پایدار اجتماعی و اقتصادی در آینده‌ی ایران است. این ساختار، با سیاست‌های خود، کشور را در برابر دست‌اندازی و فشار بیگانه نیز نگه می‌دارد. از این‌رو، هر راه رهایی‌بخش ناچار باید هم‌زمان با خودکامگی درونی و با هرگونه دخالت بیگانه رویارویی کند.

با همه‌ی این‌ها این فراخوان از سستی‌هایی رنج می‌برد که می‌توان با شرکت آگاهانه و استقلال طبقاتی ”چپ” برای آن‌ها چاره‌یابی کرد.

گذار مسالمت‌آمیز

فراخوان می‌گوید «مردم این نظام را نمی‌خواهند» و «بازی به پایان رسیده»، اما راه‌حل را رفراندوم قانون اساسی و گذار مسالمت‌آمیز می‌داند. فراخوان روشن نمی‌کند که این گذار مسالمت‌آمیز چگونه باید انجام بگیرد. اگر برنامه این‌ است‌که این گذار مسالمت‌آمیز از بالا انجام شود، این هم یک پندار است و هم اگر شدنی شود، یک کار غیردموکراتیک.

جدایی دین و دولت

با این که خرده‌گیری آشکار بر حکومت دینی در فراخوان دیده می‌شود، ولی همان‌گونه که آقای کریمی هم در نوشته‌ی خود در “اخبارروز” از آن سخن گفته‌اند، در فراخوان هیچ گواهی روشنی بر مردم‌بنیادی (سکولاریسم) به‌مانند شالوده‌ی بنیادین قانون اساسی آینده دیده نمی‌شود. کارنامه‌ی جمهوری اسلامی نشان داده که درهم‌آمیزی دین و دستگاه سیاسی، همواره به باززایی خودکامگی، نابرابری ساختاری و کاستن از آزادی‌ها انجامیده است. بی‌پافشاری روشن بر دولت مردم‌بنیاد و برابری حقوقی شهروندان جدا از باور دینی، بیم بازگشت فرمانروایی دینی—در گونه‌ی میانه‌روتر آن—همواره پایدار می‌ماند.

نبود چشم‌انداز اقتصادی و عدالت اجتماعی

با این که خیزش‌های ماه‌های گذشته در بنیاد خود ریشه در تنگدستی، نابرابری و اقتصاد رانتی داشته‌اند، فراخوان هیچ چهارچوب روشنی برای سازوکار اقتصادی روزهای پس از گذار نمی‌نهد. مردم‌سالاری سیاسی، بدون برنامه‌ای برای دادگری اجتماعی، رفاه همگانی و مهار واگذاری‌های مردم‌ستیزانه‌ی دارایی‌های همگانی، نمی‌تواند پاسخی برای خواست‌های راستین جامعه باشد و حتا می‌تواند راه را برای پایداری همان آشوب‌ها در چارچوبی تازه بگشاید. بحران کنونی ایران بیش از هر چیز، گسست ژرف میان بیشتر جامعه—که زیر سنگینی تنگدستی، نابرابری و سرکوب زندگی می‌کند—و ساختار قدرتی است که پایایی خود را در سرکوب و بحران‌آفرینی می‌بیند.

نقش ”چپ” در این جبهه

برای چاره‌جویی سستی‌های فراخوان، هر روند گذارِ واقع‌بینانه و مردمی، ناگزیر است بر کنش‌گری در پهنه‌ی نبرد و سرنوشت‌سازِ نیروهای اجتماعیِ ریشه‌دار—نیروهای دادخواه، نهادهای پیشه‌ای مستقل مانند سندیکاهای کارگران، آموزگاران، پرستاران و… و سازمان‌های ملی و پیشروِ پای‌بند به استقلال اقتصادی—تکیه کند. بی‌بودِ کنشِ کارساز این نیروها، هیچ «جبهه‌ی فراگیری» به معنای راستین سمت‌گیری پیشرو و مردمی نخواهد گرفت. مانند هر پدیده‌ی دیگری در نبرد طبقاتی، سرنوشت این «جبهه‌ی فراگیر» هم بستگی به هم‌سنگی نیروهای طبقاتی در آن دارد.

اگر جنبش بخواهد شرایط یک گذار مسالمت‌آمیز را—که خواست همگان است—برپا سازد، این شرایط تنها با شرکتِ سنگینِ یک ”چپ” یکپارچه که بتواند نیروهای اجتماعی خود به رهبری طبقه‌ی کارگر و دیگر فرودستان را به میدان نبرد بکشاند تا هزینه‌ی سرکوب برای رژیم سنگین شود، فراهم خواهد شد.

”چپ” باید با جایگاه سنگین خود در این جبهه، مردم‌بنیادی (سکولاریسم) و جداکردنِ بایسته‌ی دین از دولت را در قانونِ بنیادینِ آینده نهادینه کند. ”چپ” باید با جایگاه سنگین خود در این جبهه در پهنه‌ی اقتصادی و دادگری اجتماعی، کاستن از تنگدستی و نابرابری، فراهمیِ خدمات همگانیِ پایه (درمان، آموزش، خانه)، رهایی از اقتصادِ انگلی و بازگرداندنِ دارایی‌های ره‌آمده از فساد به سودِ همگانی را در این برنامه بگنجاند.

نادیده‌گیریِ این سازه‌ها، بیمِ آن را دارد که گذار از خودکامگیِ دینی—اگر هم پیروزمندانه باشد—تنها به برپاییِ دولتی مردم‌بنیاد ولی نئولیبرال بینجامد؛ دولتی که استقلال اقتصادی را قربانیِ وابستگی به بازارِ جهانی می‌کند و خواست‌های زیستیِ بیشتر جامعه را نادیده می‌گیرد. کنش‌گریِ راستینِ نیروهای صنفی، اجتماعی و سیاسی پیشرو، تنها راهِ پُر کردنِ این جای تهی و پشتوانه‌سازیِ مردمی‌بودنِ گذار است.

پایان سخن

بررسی این چهار دیدگاه، گواهی می‌دهد که چالش کنونی ایران تنها در نیرومندی و ددمنشی حاکمیت نیست، بل‌که چالشِ نبودِ گزینه‌ای سیاسیِ هم‌بسته و رهایی‌بخشِ جایگزینی است. اگرچه همه‌ی این نگرش‌ها، به اندازه‌های گوناگون، به بن‌بست جمهوری اسلامی و بایستگی دگرگونی آگاهی دارند، اما از پاسخ به پرسش‌های بنیادینِ درباره‌ی چگونگی قدرت آینده، اقتصاد و کنش‌مندی مردم می‌گریزند.

نفیِ خودکامگی درونی، بدون پیش‌گزاری سازوکارهای راستین برای جابجایی قدرت و پشتوانه‌سازی حقوق اجتماعی، به شعار فروکاسته می‌شود. و «گذار مسالمت‌آمیز»، هنگامی که به مهارِ خیزش مردمی و سازش‌های بالادستی فروکاسته شود، نه تنها بی‌خشش نیست، بل‌که در عمل به سرکوب مردم بی‌دفاع خواهد انجامید.

پیشینه‌ی تاریخی نشان می‌دهد که هیچ گذاری پایدار نخواهد بود، مگر آن‌که بر کنش‌مندی آگاهانه‌ی مردم، سامان‌یابی اجتماعی و چشم‌اندازی روشن از اقتصاد و رفاه استوار باشد. مردم نه برای انگاره‌های انتزاعیِ گذار، که برای زیستی سزاوار، امنیت اقتصادی و آینده‌ای گوارا به میدان می‌آیند. هر گفتاری که این واقعیت را نادیده گیرد، یا خیزش اجتماعی را به نیرویی پُرخطر فروبکاهد، در پایان از جامعه بازخواهد ماند.

سرانجام، جمهوری اسلامی اگر بخواهد به رهایی بینجامد و نه باززاییِ خودکامگی، نیازمند گزینه‌ای است که هم‌زمان با نفیِ خودکامگی درونی، هرگونه دست‌درازی بیگانه را نپذیرد و دادگری اجتماعی را در هسته‌ی برنامه‌ی گذار بنشاند. بی‌این سه‌پایه، هر دگرگونی سیاسی یا به جابجاییِ قدرت در بلندا خواهد انجامید، یا به چرخه‌ای تازه از آشوب، سرکوب و نومیدی.

با سخنانی که گفته شد، امید به این که ”چپ” با شرکت پررنگ و سنگین خود در «جبهه‌ی فراگیری» که آقای موسوی از آن سخن می‌گوید، بتواند افزون بر آزادی و استقلال، شرایط شایسته‌ای برای برپایی عدالت اجتماعی هم در ایران آینده فراهم کند، از پندار به دور و به یک واقعیت دست‌یافتنی دگرگون می‌شود.

سرچشمه‌های کمکی

ایران راه حل قهرآمیز ندارد (گذار مسالمت‌آمیز تنها راه نجات کشور) – فرخ نگهدار – اخبار روز – ۷ بهمن ۱۴۰۴

بیانیه‌ی میرحسین موسوی از حصر: بازی به پایان رسید! تفنگ‌تان را زمین بگذارید و از قدرت کناره بگیرید – اخبار روز – ۹ بهمن ۱۴۰۴

آنکه گفت آری، آنکه گفت نه! – بهزاد کریمی – اخبار روز – ۱۱ بهمن ۱۴۰۴

مصطفی هجری: مردم حکومتی غیر از جمهوری اسلامی و پهلوی می‌خواهند –– BBC ۲۹ ژانویه‌ی ۲۰۲۶

شهریار آهی: فراخوان‌دهندگان حساب این شرایط را نکرده بودند –– BBC ۲۴ ژانویه‌ی ۲۰۲۶




ابرهای سیاهِ شکست و روزنه‌ی امید: نیازمندیِ برپاییِ شرایطِ ذهنیِ انقلاب با اتحادهای گسترده

مقاله ۴۳/۱۴۰۴
۴ بهمن ۱۴۰۴، ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶

صد بار زهرِ یأس مرا می‌کُشت، گر پادزهرِ من نشدی امید (احسان طبری)

پیش‌گفتار

بار دیگر آتشفشانِ خشمِ توده‌ها به خاموشی گراییده است. ابرهای سنگینِ نومیدی، فضای سیاسیِ کشور را می‌پوشانند و رژیمِ ولایتِ فقیه، سرمست از پیروزیِ گذرایِ خود، پایداریِ همیشگیِ خویش را فریاد می‌زند. در این دوره‌ی خاموشی و پس‌نشینی، رزمندگانِ راهِ آزادی و برابری، بار دیگر با دلی شکسته و امیدی کم‌نور، به پناهگاهِ خانه‌های خود بازگشته‌اند.

پرسش اما این است که چرا خیزش‌های دی ماه شکست خورده‌اند؟

برخی از گروه‌های «چپ»، به جای آن‌که به درون بازگردند و با نگاهی انتقادی بی‌کنشی و گوشه‌نشینیِ خود را به پرسش بگیرند، این اعتراض‌های مردمی را کاهش‌گرایانه و یکسره به دستگاه‌های امنیتی آمریکایی ـ اسرائیلی پیوند می‌دهند و حتا شکست آن‌ها را با شادمانی و خرسندی دنبال می‌کنند. برای نمونه، مجله «جنوب جهانی» می‌نویسد: «دولت ایران نشان داده توان بازسازیِ سریعِ اجماع داخلی را دارد.» (الستر کروک درباره ایران، آشوب‌های داخلی و راهبرد غرب: ترجمه و تدوین: مجله «جنوب جهانی») آن‌ها به جای آن‌که در پی یافتن چراییِ شکست خیزش‌هایی باشند که هزاران کشته داده‌است، از تواناییِ رژیم در «بازسازیِ سریعِ اجماع داخلی» سخن می‌رانند!

راستش اما این‌است‌که این بار نیز شکست، برآیندِ نبودِ «شرایطِ ذهنیِ» شایسته برای دگرگونیِ خیزش به انقلاب بوده است. بدون شکل‌گیریِ یک «اراده‌ی همگانیِ آگاه» و رهبریِ یک گردانِ یک‌دستِ پیشرو، شورِ خودانگیخته به‌تنهایی نمی‌تواند بر دستگاهِ سرکوب و هژمونیِ پیچیده‌ی رژیم چیره شود.

در این «سرایِ بی‌کسی»، رزمندگان در برابرِ دو راهِ ناهمساز ایستاده‌اند:

راهِ نخست: سر فرود آوردن در برابرِ شرایطِ کنونی. این راه، تن دادن به شکست است؛ وانهادنِ پیکار با ستم‌های چندگانه و لغزیدن به بی‌کنشی و چشم‌دوختن به آسمان. پس از هر شکستِ سنگین، گویی زمین زیر پایِ رزمندگان تهی می‌شود و روزگار رنگِ تیره به خود می‌گیرد؛ دل‌ها خسته و چشم‌ها کم‌سو می‌شوند و بسیاری می‌پندارند که راه به بن‌بست رسیده است. در چنین هنگامی، امید آرام‌آرام می‌میرد و شورِ نبرد هم‌چون یادگاری خاموش در دل‌های شکسته ته‌نشین می‌شود.

راهِ دوم: بازسازیِ آگاهانه برای نبردِ آینده است. این راهِ ایستادگی و برداشتنِ پرچمِ رزمِ افتاده بر زمین است که با گرمایِ عشق به آزادی و بهروزیِ رنجبران و با سرفرودآوری در برابرِ جان‌دادگانِ راهِ آزادی و برابری، دانه‌ی امید را در دل می‌پروراند و سنگرهای تازه می‌سازد. این راه، شاهراهِ پیروزیِ شتاب‌زده نیست؛ راهِ دگرگون کردنِ شکستِ امروز به تخمِ پیروزیِ فرداست. این، گزینشی است میانِ به‌فراموشی‌سپاری و تاریخ‌سازی.

روشن است که راهِ پیکارگرانِ ضددیکتاتوری، راهِ دوم است. در دلِ همین ویرانی، آرام و بی‌صدا، نیرویی زاده خواهد شد که با سری پراندیشه و دلی پُرشور، در برابرِ ضحاکانِ زمانِ ما به خیزش و شورش خواهد پرداخت. ما آموختیم که زمین خوردن پایانِ راه نیست، بل فرصتی است برای دیدنِ توانِ نهفته در خویش. باید امید داشت که این زخم‌های زبان‌گشوده، ما را به هم نزدیک‌تر سازد، دست‌ها دوباره در دستِ هم افتد و گام‌ها، هرچند لرزان، ولی هم‌آهنگ رو به پیش روند. شکست به ما یاد داد که فردای روشن را کسی پیشکش نمی‌کند و باید آن را با رنج و پافشاری بر یگانگی، هم‌اندیشگی و هم‌کاری ساخت. هر بامداد، حتا بی‌نان و بی‌آواز، نشانی از رویش در خود نهفته دارد و به ما می‌گوید که تاریکی جاودانه نیست. امیدی که زاده می‌شود، ساده و زمینی است، ریشه‌دار در رنجِ مشترک و پیوندِ میانِ آدمیان دارد. و چنین است که از دلِ همین شکستِ بزرگ، راهی تازه گشوده خواهد شد و نگاهِ ما بار دیگر رو به فردایی روشن خواهد چرخید.

راهِ دوم، نه با شعار، بل‌که با کنشی دشوار شدنی است: ساختن از دلِ ویرانی‌ها. اما گام نهادن در این راه، نیازمندِ واکاویِ ژرفِ ریشه‌های شکست و نگارشِ استراتژیِ نوین است. این راه، نیازمندِ نگاهی بی‌پروا به کاستی‌های خود، واکاویِ نقشِ کم‌رنگِ «چپ» در ساختنِ هژمونیِ آلترناتیو، و سازمان‌دهیِ خستگی‌ناپذیر بر پایه‌ی درس‌های این شکست است.

باید پرسید: چرا هم‌زمان با گفتمانِ آزادی‌خواهی، گفتمانِ دادخواهیِ اجتماعی آن‌گونه که باید، در تار و پودِ جامعه‌ای که گرسنه است، نان، برنج و تخ‌مرغ ندارد، نهادینه نشده است؟ چگونه می‌توان در فضایِ گلوگیر، سنگرهای تازه‌ی برای نبرد تشنگان آزادی، گرسنگان و درماندگان برپا کرد؟ چگونه می‌توان سه شکافِ بزرگِ جنبش—پراکندگیِ جبهه‌ی ضدِدیکتاتوری، چنددستگیِ درونِ «چپ»، و ناتوانیِ هم‌کنشی میانِ «چپ» انقلابی—را پُر کرد؟

بررسیِ سرشتِ رژیم و دلیل ماندگاری و جان‌سختی آن

جمهوریِ اسلامی، با گردن نهادن به دستورکارِ نئولیبرالی، به «جمهوریِ سرمایه‌داریِ اسلامی» دگرگون شده است؛ رژیمی که نه‌تنها بر بنیادِ بهره‌کشی اقتصادی، که بر شالوده‌ی ستمِ دینی نیز استوار است. این رژیم دو رویه‌ی ناسازوار دارد: رویه‌ای درنده و سرکوب‌گر در برابرِ مردم (کارگران، رنجبران، دگراندیشان، دگرباشان، زنان، خلق‌های گوناگون زیر ستم، سنی‌مذهبان و بهاییان)، و رویه‌ای زبون و کرنش‌گر در برابرِ روحانی های رنگارنگ، پاسداران بلندپایه، رانت‌خوارانِ درون‌مرزی و بازیگرانِ فرامرزی. برآیندِ این دوگانگی، فاجعه‌ای همگانی است که در آن ستمِ طبقاتی و ستمِ دینی در هم تنیده‌اند: انبوهی از گرسنگان، زباله‌کاوان، کودکانِ کار، بی‌کاران، زندانیانِ اندیشه، زنانِ سرکوب‌شده و زمین‌گیرشدگانی که هر روز شمارشان فزونی می‌گیرد.

نقشِ سازه‌های بیرونی، چون تحریم‌ها و فشارهای جهانی، در تندتر شدنِ بحرانِ کنونیِ ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. بااین‌همه، ریشه‌ی اصلیِ بحران‌های ژرفِ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نه در این فشارهای بیرونی، بل‌که در پیاده‌سازیِ ساختاری و دهه‌ها سیاست‌های نئولیبرالی به‌دستِ خودِ حاکمیت و درهم‌تنیدگیِ آن با حکومتِ دینی نهفته است. این سیاست‌ها، همراه با تبعیضِ سامان‌مند دینی و سرکوبِ آزادی‌های فردی و همگانی و دربرگیرنده‌ی فروشِ تک‌کالایی بوده است؛ روندی که هم اقتصاد را لرزان و وابسته کرده و هم جامعه را به سوی ستم چندگانه، نبود آزادی، شکاف، نابرابری و بی‌عدالتی ژرف‌تر رانده است.

بااین‌همه، پرسشِ پایه‌ای این است: فرمانروایی‌ای که از درون با چنین اندازه‌ای از بحرانِ پذیرفتاری، ویرانیِ اقتصادی، فورانِ ناخرسندی همگانی و فسادِ سامان‌مند دست‌وپنجه نرم می‌کند، چگونه توانسته است نه‌تنها فرو نریزد، بل‌که در کوتاه‌زمان، خیزش‌های بزرگِ مردمی را نیز رام کند؟

برخی‌ها از سرکوب ددمنشانه رژیم سخن می‌گویند، ولی این پاسخِ ساده‌انگارانه—یعنی چشم دوختنِ یک‌سره به «سرکوب» و «ددمنشی دستگاه‌های امنیتی»—گرچه پاره‌ای از حقیقت را بازمی‌نماید، اما برای روشن کردنِ پایداریِ این سامانه بسنده نیست. مردمی که هر سال برای آزادی و عدالت اجتماعی هزاران کشته می دهند، دیگر ترسی از سرکوب ندارند. پاسخ را باید در نبود شرایط ذهنی انقلاب جست‌وجو کرد. به زبان دیگر، دلیل جان‌سختی جمهوری اسلامی در نیرومندی آن نیست، بل‌که در کم‌توانی و پراکندگی نیروهای ضد آن است. از آن‌جا که این جنبش طبقه‌ها و لایه‌های گوناگون—از کارگران و رنجبران تا لایه‌های میانی را در بر می‌گیرد، رهبریِ آن نیز باید دربرگیرنده‌ی گردانی یگانه باشد که بازتاب‌دهنده‌ی خواست‌های همه‌ی این طبقه‌ها و لایه‌هاست.

برای همین، تمرکزِ یک‌سویه بر دگرگونی‌های سطحیِ سیاسی—مانندِ جابه‌جاییِ حکومت یا پیرایش‌های درون‌حکومتی—و چشم بستن بر شالوده‌ی اقتصادی، ره به جایی نمی‌برد. آن‌هایی که از «شورای رهبری نوین» زیر پرچم ناطق نوری، و یا از سرنگونی «دیکتاتوری علی خامنه‌ای» سخن می‌گویند، همانند کبکی‌اند که سر در برف فرو برده است؛ نه فریاد خیزش‌گران را می‌شنوند و نه خون جان‌دادگان را بر زمین می‌بینند.

گره‌گشایی از بحران، نیازمندِ پذیرشِ این واقعیت است که نبردِ طبقاتی در ایران تیز و آشکار شده و جنبشِ کنونی نه‌تنها جنبشی آزادی‌خواهانه، که هم‌زمان جنبشی طبقاتی است. برآورده شدن خواسته‌های کارگران، آموزگاران، بازنشستگان و دیگر رنجبران دیگر در چارچوبِ این سامانه‌ی اقتصادیِ نئولیبرالِ وابسته شدنی نیست. درست از همین‌رو، پیوندِ این دو پهنه جنبش—آزادی و دادگریِ اجتماعی—برجسته و سرنوشت‌ساز است، زیرا جداییِ آن‌ها به ازهم‌گسیختگیِ نیروها و بی‌فرجامیِ خیزش می‌انجامد.

ریشه‌های شکست — نبودِ «شرایطِ ذهنیِ انقلاب»

تردیدی نیست که شکستِ تازه‌ی جنبشِ مردمی، ریشه در نبودِ «شرایطِ ذهنیِ انقلاب» دارد. خونِ پاکِ آزادی‌خواهان، هرچند چرخِ تاریخ را به جنبش درآورد، اما در نبودِ سامان‌دهیِ پیشرو، یک‌دست و هم‌دست که با یک برنامه روشن، راه را به خیزش‌گران نشان دهد و بازتاب‌دهنده‌ی خواست‌های آزادی‌خواهانه و عدالت اجتماعی‌جویانه‌ی خیزش‌گران باشد، به بار ننشست.

در دلِ این روزگارِ تلخ و زمستانی، رنجبران و طبقه‌ی کارگر همچنان زیر فشارِ بهره‌کشی و ستم جان می‌دهند، اما در میانِ دل‌هایشان هنوز شراره‌ای از امید و خشم نهفته است. آنان از تنگ‌دستی و درماندگی خسته‌اند و از هر روزنه‌ای برای ایستادگی و نبرد با این دستگاهِ دینی و سرمایه‌سالار سود می‌جویند. ولی این خشم و شور، بی‌راهبری و بی‌برنامه، نه به بار می‌نشیند و نه توانِ آن را دارد که در میدانِ نبرد پایداری کند.

طبقه‌ی کارگر و دیگر رنجبران، هنگامی که می‌بینند که کسانی که خودسرانه و با کمک رسانه‌های غربی خود را رهبر خیزش‌ها می‌دانند، خواهان یورشِ امپریالیسمِ امریکا و صهیونیسمِ اسرائیل به میهنِ ما هستند، خواست‌های آن‌ها را با هدف‌های خود بیگانه می‌بینند و برای همین اعتصاب نمی‌کنند و برای راهپیمایی به خیابان‌ها نمی‌روند. رنجبران هنگامی که رهبریِ جنبش را در دست چپ‌گرایانِ میهن‌دوست نمی‌بینند، دچار ترس از چندپارگی و ویرانیِ میهن در یک جنگِ خانمان‌سوز می‌شوند. آن‌ها نمی‌خواهند که کشورشان به سرنوشتِ لیبی، افغانستان، عراق یا سوریه دچار شود. آنان می‌دانند که رزم بدون برنامه و استراتژیِ سیاسی، تنها به فاجعه می‌انجامد. و به همین دلیل، امید و شورِ خود را بی‌راهبری هرزگسار نمی‌کنند (هدر نمی‌دهند)، بل‌که به دنبال راهی هستند که هم عدالت اجتماعی و آزادی را به ارمغان بیاورد و هم میهن را ویران نسازد.

این واقعیت نشان می‌دهد که پیکارِ واقعی، تنها با آگاهی، برنامه و اتحاد می‌تواند به بار بنشیند. رنجبران خواستار یک رهبریِ راستین، برنامه‌ی روشن و همبستگیِ واقعی هستند، تا شعله‌ی امید در دلِ تنگ‌دستان را روشن سازد و بهارِ آزادی و عدالت انسانیِ پایدار بر سرزمینی شکوفا، یک‌پارچه و مستقل ببارد.

آن‌هایی که در رویدادهای دیِ ما در کشتارگاهِ میهن بوده‌اند می‌گویند که مردم از فشار و سختیِ روزگار به ستوه آمده‌اند، ولی تنها با اتحاد می‌توانند در میدانِ نبرد ایستادگی کنند. اگر حزب‌ها و گروه‌های همسو کنارِ هم نباشند و برای برنامه‌ای روشن همکاری نکنند، جانِ مردم به خطر می‌افتد و تلاش‌هایشان به ناکامی می‌انجامد. بدون همبستگی، خطرِ جایگزینیِ یک دستگاهِ ستمگر با دیگری، یا دست‌یازیِ بیگانگان به میهن بسیار بزرگ است. (گروه خرداد هوادار سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) – داخل بیست و هفتم دی ماه ۱۴۰۱: اخبارروز)

در واکاویِ پیکرِ این شکست، نبودِ سه هم‌بستگیِ راهبردی چون زخمی باز رخ می‌نماید:

۱. هم‌بستگیِ نیروهای ملی، میهن‌دوست و ضدِ ولایت فقیه در یک جبهه‌ی ضدِدیکتاتوری

نخستین و بنیادی‌ترین حلقه‌ی گمشده در جنبشِ اعتراضیِ کنونی، نبودِ یک هم‌بستگیِ راهبردی و فراگیر میانِ همه‌ی نیروهای ملی، میهن‌دوست و ضدِ ولایت فقیه است؛ نیروهایی که با همه‌ی گوناگونیِ دیدگاه‌ها، در دشمنی با خودکامگیِ درونی و دست‌اندازیِ بیگانگان به کارِ ایران هم‌داستان‌اند. این جبهه‌ی می‌تواند از دلِ ناخشنودیِ ژرف و گسترده‌ی همگانی در برابر به سیاست‌های ویران‌گرِ اقتصادی، سرکوبِ سیاسی و فروپاشیِ اخلاقیِ فرمانروایان سر برآورد.

بااین‌همه، نبودِ یک بسترِ حداقلیِ همگانی، کمبودِ سازوکارهای اعتمادسازیِ دوسویه، و حتا چیرگیِ ناسازگاری‌های خرد و سودهای گروهی بر هدف‌های کلان، همچون دیواری ستبر در برابرِ شکل‌گیریِ این همگراییِ برجسته ایستاده است. برای برپاییِ این هم‌بستگی، نیازمندِ شناساییِ روشنِ کمینه‌های مردم‌سالارانه هستیم. این بستر می‌تواند پیرامونِ محورهایی چون پاسداری از حقِ فرمانرواییِ ملی در برابرِ دست‌اندازیِ بیگانگان، نگهداشتِ یکپارچگیِ میهنِ ما، ایستادگی در برابرِ تبعیضِ های چندگانه، و باور به حقِ مردمِ ایران برای به دست‌گیریِ سرنوشتِ خویش در فضایی آزاد و مردم‌سالارانه، جداییِ سراسریِ دین از دستگاهِ سیاسی، شکل بگیرد. تمرکز بر این پایه‌های همگانی می‌تواند نیروهای گوناگونی را که هر یک به‌گونه‌ای درگیرِ جنبشِ مردمی‌اند، زیرِ یک سایه‌بانِ فراخ گرد آورد.

باید دریافت که سستیِ ساختاریِ رژیم از درون، بیش از هر زمانِ دیگر، زمینه‌ی چنین همگرایی‌ای را فراهم کرده است. فرمانروایی‌ای که با سیاست‌های نئولیبرالیِ رانتی، بنیان‌های اقتصادِ ملی را فرسوده و ویران کرده، با سرکوبِ سیاسی راهِ نفسِ جامعه را بسته، و با فسادِ سامان‌مند هرگونه باور و پذیرشِ همگانی را از دست داده است، اکنون به دشمنی مشترک برای دامنه‌ای پهناور و گوناگون از نیروهای اجتماعی دگرگون شده است.

شکل‌گیریِ این جبهه‌ی هم‌بسته، نه‌تنها یک نیازِ تاکتیکی، بل‌که نیازی راهبردی است. از یک‌سو، جنبش را از تنهایی بیرون می‌آورد و پایگاهِ اجتماعیِ آن را به‌گونه‌ای فزاینده گسترش می‌دهد و از سوی دیگر، نمی‌گذارد رژیم با برچسب‌زنی‌های آشنای خود (چون «وابستگی به بیگانه») جنبش را درهم بکوبد. این هم‌بستگی، نه به‌معنای پاک کردنِ ناسازگاری ها یا چشم‌پوشی از آرمان‌های درازمدت، بل‌که به‌معنای بازشناسیِ یک میدانِ پیکارِ همگانی در یک برهه‌ی تاریخیِ معین است.

۲. هم‌بستگیِ ”چپ” پیرامونِ آزادی‌خواهی، دادگریِ اجتماعی و ضدنئولیبرالیستی در جبهه‌ی متحدِ خلق

دومین پیوندِ سرنوشت‌سازی که نبودِ آن به‌روشنی حس می‌شود، هم‌کنشیِ همه‌ی گرایش‌ها و سازمان‌های ”چپ”—از انقلابی تا رفرمیست و سوسیال‌دموکرات— پیرامونِ آزادی‌، پیکار با اقتصادِ نئولیبرالی و برپاییِ دادگریِ اجتماعی است. رژیمِ جمهوریِ اسلامی با پیاده‌سازیِ دستورهای بانکِ جهانی و صندوقِ بین‌المللیِ پول، جامعه‌ی ایران را به یکی از نابرابرترین کشورهای پیرامونی دگرگون کرده است. واگذاری‌های گسترده و افسارگسیخته، از میان رفتنِ سامانه‌ی بهداشت و درمانِ همگانی، کالایی‌سازیِ آموزش، و غارتِ دارایی‌های ملی به بهانه‌ی «بهره‌وری»، زندگیِ میلیون‌ها ایرانی را به تنگ‌دستی کشانده و شکافِ طبقاتی را به ژرفایی رسانده است که هر روز خبرهایی از تن‌فروشیِ زنان، خودسوزیِ کارگران، رنج کودکانِ کار و فروشِ اندام‌های بدنِ تهی‌دستان، وجدانِ همگان را می‌خراشد.

این شرایطِ بحرانی، زمینه‌ی هم‌پوشانیِ پیکارآمیزِ بی‌همانندی را برای همه‌ی سازمان‌های ”چپ” پدید آورده است. خواستِ پس‌گیریِ واگذاری‌های ویران‌گر، زنده‌سازیِ خدماتِ همگانیِ رایگان، تصویبِ قانون کارِ دادگرانه، بازپخشِ دارایی، و رام کردنِ ددمنشیِ سرمایه‌ی انباشته و رانتی، نقطه‌ی پیوندی است که می‌تواند بخشِ پهناوری از این نیروها را کنارِ هم بنشاند. این هم‌بستگی نباید به‌معنای یک‌دست‌سازیِ دیدگاه‌ها یا پنهان کردنِ ناسازگاری‌ها بر سرِ راهِ چاره (رفرمیستی یا انقلابی) باشد، بل‌که باید به‌معنای همکاریِ عملی و هم‌آوایی در میدانِ پیکارهای صنفی و اجتماعی خواست‌محور درک شود. برپاییِ کمیته‌های هم‌کاری، سامان‌دهیِ کارزارهای سراسری علیه گرانی و خصوصی‌سازی‌های رانتی، و پیش‌نهادِ برنامه‌های اقتصادیِ جایگزینِ همگانی، می‌تواند نمودِ عینیِ این هم‌کنشی باشد.

اگر ”چپ” به خود نیاید و نیروهای خود را یگانه و هم‌گام نکند، همان‌گونه که در خیزش‌های دی ماه دیده‌ایم، بی‌تردید، میدانِ عمل را به نیروهای راستِ هوادارِ امپریالیسم واگذار خواهد کرد. فرقه‌گرایی یکی از دلیل‌های اصلی نبودِ همکاریِ راستین میانِ حزب‌ها و سازمان‌های ”چپ” است. حزب‌های بورژوازی، با همه‌ی ناسازگاری‌های درونی خود، هنگامی که منافعِ طبقه‌ی خود را در خطر می‌بینند، متحد و هم‌زمان وارد میدان می‌شوند و جامعه را با اقتصاد و اندیشه‌ی نئولیبرالی نابود می‌کنند. لایه‌های گوناگونِ بورژوازیِ انگلی در فرمانرواییِ رژیم نیز هنگامی که منافعِ مشترکشان در خطر است، متحد و هم‌گام دورِ ولایتِ فقیه گرد می‌آیند و کشور را به کژراهه‌ی اقتصادی و اخلاقی می‌کشانند. ولی سازمان‌ها و گروه‌های ”چپ” که گرفتارِ فرقه‌گرایی‌اند، هنوز دست به عملِ مشترک و تأثیرگذار نزده‌اند.

چگونه روشن‌اندیشانِ شایسته و درست‌کار، در نمی‌یابند که باور به برنامه‌ها و هدف‌های خود در تضاد با همکاری با ”چپ”‌های دیگری دورِ برنامه‌های مشخصِ اتحادی برای نبرد با رژیم و راست هوادارِ امپریالیسم نیست؟ چگونه می‌توان با نپذیرفتنِ اتحاد، از منافعِ توده‌ها و طبقه‌ی کارگر که نیازمندِ گردانی متحد و رزمنده‌ی پیشاهنگ است، چشم‌پوشاند؟ چگونه می‌توان باور داشت که به‌تنهایی و تنها با باور به برنامه‌های خود می‌توان رژیمِ دینی-سرمایه‌داری را سرنگون کرد؟

یک ”چپ‌گرا”، چه رفرمیست و چه انقلابی، باید به آرمان‌های توده‌ها وفادار باشد، نه به نام و نشانِ خود؛ حزب برای یک ”چپ‌گرا” باید ابزاری باشد برای رهاییِ رنجبران از ستم‌های چندگانه، نه هدفی مقدس برای خویش. این سخنان به معنای شست‌وشوی ناسازگاری‌های میان ”چپ” انقلابی و ”چپ” رفرمیست نیست، زیرا این ناهمگونی‌ها ریشه‌ی طبقاتی و در نگاه‌ها و راه‌های گوناگون دارند. با این همه، همه‌ی گونه‌های ”چپ” باید درکِ روشنی از کارهای مهم پیشِ رو داشته باشند و بدانند که امروز، هم‌گرایی در کنش و هم‌صدایی در خواسته‌های پایه‌ای، بر پافشاری بر مرزبندی‌های فرساینده پیشی دارد.

وظیفه‌ی زمانه، ساختنِ نیرویی هم‌پیوند است که بتواند هم‌زمان آزادی و دادگریِ اجتماعی را پیش ببرد و امید را در دلِ توده‌های رنج‌کشیده زنده نگه دارد. این همگرایی، نه‌تنها توانِ ”چپ” را چندین برابر می‌کند، بل‌که پیامی نیرومند به جامعه می‌فرستد: راهِ دیگری هست. نشان می‌دهد که جایگزینِ راستین در برابرِ اقتصادِ نئولیبرالیِ ویران‌گر، نه «بازگشت به گذشته» و نه «پیرایشِ سامانه‌ی کنونی»، بل‌که دگرگونی‌ای ساختاری به‌سویِ دادگریِ اجتماعی است. در نبودِ این هم‌بستگی، جنبشِ ”چپ” پراکنده و ناتوان می‌ماند و نمی‌تواند در بزنگاه‌های نبرد، به نیرویی سرنوشت‌ساز در برآیندهای سیاسی دگرگون شود.

۳. هم‌بستگیِ ”چپ” انقلابی پیرامونِ سیاست ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی در یک جبهه‌ی کمونیستی

سومین—و شاید حساس‌ترین—پیوند، که نبودِ آن بیش از دیگران آسیب‌زا بوده است، هم‌بستگیِ درونی و یکپارچگیِ کنشیِ نیروهای ”چپ” انقلابی است؛ نیروهایی که آرمان‌های ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی را نه به‌سانِ شعار، بل‌که هم‌چون محورِ راهبردِ دگرگونیِ ریشه‌ایِ اجتماعی دنبال می‌کنند. هدف بنیادین این جبهه، فراهم‌کردنِ شرایطی شایسته است تا طبقه‌ی کارگر بتواند رهبریِ جنبش را به دست گیرد.

”چپ” انقلابی برای به‌دوش کشیدنِ نقشِ تاریخیِ خود، نیازمندِ انجامِ دو کارِ هم‌زمان است. این دو وظیفه‌ی بزرگ، اگرچه در نگاهِ ساده‌انگارانه ناسازگار به چشم می‌آیند، در حقیقت دو سوی یک روند یگانه‌اند و تنها در پیوندی دیالکتیکی معنا می‌یابند. انجامِ وظیفه‌ی دموکراتیک و وظیفه‌ی سوسیالیستی از هم جدایی‌پذیر نیست و نمی‌توان با پیش‌بردنِ یکی، دیگری را به فراموشی سپرد. یک‌چشمی و تمرکزِ تنها بر کار دموکراتیک و آزادی‌خواهانه، ”چپ” انقلابی را آرام‌آرام به راست‌روی می‌کشاند و آن را از ریشه‌های طبقاتی‌اش دور می‌کند. از سوی دیگر، فراموشیِ کار دموکراتیک و فروکاستنِ نبرد به کار سوسیالیستیِ ناب، ”چپ” انقلابی را به ”چپ‌روی”، جداافتادگی از توده‌ها و ناتوانی در پیوند با خواسته‌های زنده‌ی مردم دچار می‌سازد. تنها با نگاهِ دوچشمی و پیش‌بردِ هم‌زمانِ آزادی و دادگری اجتماعی است که ”چپ” انقلابی می‌تواند هم در میدانِ امروز بایستد و هم راهِ فردا را برای سوسیالیسم بگشاید.

هم‌بستگیِ درونیِ ”چپ” انقلابی، نیازمندِ انجامِ کاری سنگینِ دیدگاهی و سازمانی است: ریختنِ راهبردیِ انقلابی هم‌خوان با شرایطِ مشخصِ ایران، بازسازی و نیرومند کردنِ نهادهای مستقلِ کارگری و مردمی، و پرورشِ کادرهایی که هم از دیدِ تئوریک پرتوان باشند و هم از دیدِ کنشی، ریشه در پیکارهای طبقاتی داشته باشند. تنها با یکپارچگی‌ای است که ”چپ” انقلابی می‌تواند هم در برابرِ فشارهای رفرمیستی پای بفشارد، هم پروژه‌ی سیاسیِ مستقلِ خود را با توان پیش ببرد، و هم در میان توده‌های رنج، به ویژه طبقه‌ی کارگر، چون یک آلترناتیوِ باورپذیر و سامان‌یافته پذیرفته شود.

در ژرفایِ نیاز به هم‌بستگیِ درونیِ ”چپ” انقلابی، پرسشی بنیادین و تلخ رخ می‌نماید: چرا آموزش‌های کلاسیکِ مارکسیستی درباره‌ی نقشِ بی‌جایگزینِ طبقه‌ی کارگر، هم‌چون کنشگر تاریخیِ دگرگونیِ ریشه‌ای، برجستگیِ شرایطِ ذهنی و بالندگیِ ایدئولوژیک و چشم‌اندازِ یک اقتصادِ غیرسرمایه‌داری و سوسیالیستی، در گفتارِ بخش‌هایی از ”چپ” انقلابی کم‌رنگ یا حتا به کناره رانده شده است؟

مارکسیسم به ما آموخته است که طبقه‌ی کارگر، به دلیل جایگاهش در روندِ تولیدِ سرمایه‌داری، تنها طبقه‌ای است که سودِ رهایی‌بخشِ آن در نابودیِ سراسری این سامانه و گذار به جامعه‌ای بی‌طبقه نهفته است. از سوی دیگر، آموزه‌ی لنینی درباره‌ی شرایطِ ذهنیِ انقلاب—یعنی نیازمندی «آگاهیِ سوسیالیستی» که از بیرون به درونِ طبقه‌ی کارگر برده می‌شود و برجستگیِ یک سازمانِ پیشاهنگ—امروز گاه با امیدواریِ سرد به «خودانگیختگی»ِ توده‌ها جایگزین می‌شود. این نگاه، پیکارِ ایدئولوژیک و کارِ فرهنگیِ فرساینده برای ساختنِ هژمونیِ آلترناتیو را نادیده می‌گیرد.

و شاید از همه مهم‌تر، فروکشِ گفتارِ اقتصادِ سوسیالیستی هم‌چون برنامه‌ای روشن برای ایرانِ آینده است. این پرهیز یا پس‌نشینیِ دیدگاهی، بخشی از ”چپ” انقلابی را از پیش‌نهادنِ یک آلترناتیوِ روشن و گستاخانه —که بتواند آرمان‌های سوسیالیستی و برابری‌خواهانه را در پهنه‌ی اقتصادی پیکرینه کند—بازمی‌دارد. بدون زنده‌سازیِ این آموزه‌ها و دگرگون کردنِ آن‌ها به برنامه‌ای آموزشی و تبلیغیِ زنده، هم‌بستگیِ درونیِ ”چپ” انقلابی می‌تواند به گردهم‌آیی‌ای بی‌قطب‌نمای تئوریک نیرومند و بی‌چشم‌اندازی فراتر از دگرگونیِ روبنای سیاسی فروکاسته شود.

ازاین‌رو، بخشِ جدایی‌ناپذیرِ نیرومند کردنِ این هم‌بستگی، بازخوانیِ، روزآمدسازی و کاربردِ “خلاق” بنیان‌های مارکسیستی-لنینیستی است؛ بنیان‌هایی که هم مرز با رفرمیست را روشن می‌کند و هم چشم‌اندازی انقلابی پیشِ رویِ طبقه‌ی کارگر و همه‌ی رنجبران می‌گشاید.

”چپ” انقلابی برای شکست سرکوب و برنامه‌های نئولیبرالی رژیم، باید نبردِ طبقاتی را هم‌زمان در سه جبهه‌ی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک-فرهنگی علیه بورژوازی و فرمانروایانِ انگلی و نیروهای سیاسی آن‌ها  به پیش برد.

جبهه‌ی اقتصادی:

هدف، بهبودِ زندگیِ رنجبران با کمک به آن‌ها برای برپاییِ سازمان‌های مستقلِ صنفی خود و آماده کردنِ آنان برای نبردِ اقتصادی است. اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری نیرومند باید خواستِ صنفی طبقه‌ی کارگر را سازمان‌دهی کنند و با جنبش‌های پیشرو پیوند داشته باشند. آن‌ها باید کارگران را برای نبرد با سیاست‌های نئولیبرالیِ رانتی و خصوصی‌سازی آماده کنند.

جبهه‌ی سیاسی:

”چپ” انقلابی باید با بازتابِ روشنِ خواست‌های اقتصادی و سیاسیِ کوتاه‌ و بلندمدتِ طبقه‌ی کارگر در برنامه‌ی خود، پیوندِ ارگانیکِ خود را با جنبشِ کارگری آن‌چنان ژرف و گسترده کند که طبقه‌ی کارگر آن را پیشاهنگِ واقعیِ خود بداند. ”چپ” انقلابی باید هسته‌ی رهبری سیاسی طبقه‌ی کارگر باشد، فرقه‌گرایی را کنار بگذارد و نخست هم‌گامی میان گردانِ انقلابی را برپا سازد و پس از آن اتحادِ نیروهای پیشرو و عدالت‌خواه را نیرومند کند. تنها با هم‌بستگیِ سیاسی و تمرکز بر منافع رنجبران، می‌توان هژمونیِ فکری و قدرتِ اجتماعی را به نفعِ توده‌ها شکل داد و راهِ دگرگونیِ کشور را باز کرد. بدین‌گونه، ”چپ” انقلابی می‌تواند با برنامه‌ای روشن و جبهه‌ای متحد با دیگر ”چپ”ها گام به جبههٔ ضددیکتاتوری گذارد و جایگاه خود را در این جبهه نیرومند سازد.

جبهه‌ی ایدئولوژیک-فرهنگی:

”چپ” انقلابی نباید زیرِ فشارِ گفتارِ چیره‌ی ضدکمونیستی—از مارکسیسم-لنینیسم—چشم بپوشد و تحلیلِ طبقاتیِ جامعه و دریافتِ ماتریالیستی-دیالکتیکیِ تاریخ را رها سازد. برپا کردنِ بیشینه‌ی یکپارچگیِ کنشی با دیگر ”چپ”ها، به معنای فراموشی پاسداری از روشنیِ ایدئولوژیک و مرزبندیِ انتقادی با رفرمیسم و سوسیال‌دموکراسیِ راست‌گرا نیست. مارکسیسم-لنینیسم، درست همان ابزار و چارچوبِ تحلیلی است که به درکِ ژرفای بحرانِ کنونی، ریشه‌های طبقاتیِ رژیم و راهِ شدنیِ پیکار کمک می‌کند.

روشن‌اندیشانِ ”چپ” انقلابی باید درباره‌ی فریب‌ها و دروغ‌های رژیم (نئولیبرالیسم ویرانگر، خرافاتِ زن‌ستیز، میهن‌فروشی) روشنگری کنند و هم‌زمان جایگزینی پیشرو، عدالت‌خواه و سوسیالیستی را به پیش بگذارند. این هم‌زمانیِ نقد و آموزش، پایه‌ی آمادگیِ ذهنی برای انقلاب و پیروزیِ طبقه‌ی کارگر را می‌سازد. جنبشِ کارگری و پیشرو باید در برابرِ اندیشه‌پردازانِ طبقه‌ی فرمانروا نوآور باشد. با وفاداری به منافعِ طبقه‌ی کارگر و رنجبران، باید از هر نوآوری علمی برای نشان دادنِ حقانیتِ اندیشه‌ی سوسیالیستی بهره بگیرد. در برابر خودخواهی و فردگراییِ جهان‌بینیِ سرمایه‌داری، باید ارزش‌های انسانی مانند هم‌گن‌دوستی، همکاری، منافع جمعی، همبستگیِ طبقاتیِ جهانی، آزادیِ واقعی و عدالت اجتماعی را تبلیغ کند. پیکار با خرافاتِ دینی و غیردینی، گسترشِ فرهنگِ شادمانی و آزادی، هنر متعهد و میهن‌دوستیِ حقیقی که با سرنوشت مردم گره خورده است، باید محور کار روشن‌اندیشانِ ”چپ” انقلابی باشد.

ما ولی می‌دانیم که در شرایطِ سرکوبِ سراسری و دیکتاتوریِ ددمنشانه‌ی فرمانروا، ”چپ” انقلابی برای کنش در هر سه جبهه با دشواری‌ها و چالش‌های فراوانی روبه‌روست؛ از پراکندگیِ نیروها و بستنِ راه‌های سازمان‌یابی گرفته تا سرکوبِ پیوسته و همیشگی اندیشه و کنشِ جمعی. با این همه، این کار شدنی است. تاریخ نشان داده است که حتی در تیره‌ترین دوره‌ها، اگر ”چپ” انقلابی یک‌پارچه، هم‌آهنگ و با درکی روشن از وظیفه‌های خود گام به میدان نبرد بگذارد، می‌تواند هم‌زمان در این سه جبهه پیشروی کند. تنها با کنشِ هم‌زمان و پیوندیافته در این سه میدان است که می‌توان نبردِ طبقاتی را به پیروزی نزدیک کرد و راهِ رهاییِ رنجبران را، هرچند دشوار و پرسنگلاخ، هموار ساخت.

”چپ” انقلابی، با پاسبانی از استقلال ایدئولوژیک و طبقاتی خود، می‌تواند با روشنی برنامه، برای انجام وظیفه های بالا، پیشنهاددهنده و تکانه اتحادها با دیگر نیروها باشد. همکاری با دیگر سازمان‌های ضددیکتاتوری پیرامون حداقل‌های دموکراتیک و همکاری با دیگر گرایش‌های ”چپ” پیرامون خواست‌های اجتماعی عدالت‌خواهانه، می‌تواند بلوک تاریخی تازه‌ای علیه جمهوری سرمایه‌داری اسلامی شکل دهد و راه پیشرفت انقلاب اجتماعی را هموار سازد.

پایان سخن

دورانِ تاریکی و خاموشی، اگرچه فرساینده و سنگین است، اما جاودانه نیست. رژیمِ فرمانروا، با همه‌ی دستگاهِ سرکوب و نمایشِ قدرت، در بحرانی ژرف از هژمونی و پذیرش همگانی دست‌وپا می‌زند. اعتراض‌های پی‌درپی، فرسایشِ مشروعیت، و پوسیدگیِ ساختاریِ درونِ حاکمیت، نشانه‌های روشنِ این بن‌بست تاریخی‌اند. در چنین بزنگاهی، وظیفه‌ی نیروهای آگاه و پیشرو، نه پناه بردن به نومیدی، بل‌که فراهم کردن شرایط شایسته ذهنی انقلاب است.

فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب، یک پیکارِ درازنفس و آگاهانه در سه میدانِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ـ ایدئولوژیک است؛ پیکاری که بر پایه‌ی اتحادِ سه‌گانه‌ی در سه سطح گوناگون ضددیکتاتوری، ضدِ اقتصادِ نئولیبرالیستی و ضدِ سرمایه‌داریِ وابسته و امپریالیستی استوار است.

این اتحادِ سه‌گانه، نه یک اتحادِ یک‌لایه و یک‌دست، بل‌که برآمده از سه سطحِ جداگانه و درهم‌تنیده است که هر یک دامنه، وظیفه و نیروی اجتماعیِ ویژه‌ی خود را دارد. با این همه، نقطه‌های هم‌ساز و پیونددهنده‌ی این اتحادها روشن و گریزناپذیرند: نبردِ با رژیمِ ولایت فقیه، و ناسازگاریِ آشکار با هرگونه یورش، دست‌یازی نیروهای بیگانه بر سرنوشتِ میهن.

در سطحِ نخست، اتحادِ ضددیکتاتوری؛ اتحادی گسترده میانِ همه‌ی نیروها، سازمان‌ها و لایه‌هایی است که رژیمِ ولایت فقیه را نمی‌خواهند و خواهانِ دگرگونیِ این فرمانروایی به‌دستِ خودِ مردم‌اند، نه با یورش جنگی نیروهای بیگانه هستند. این اتحاد، با همه‌ی گوناگونیِ طبقاتی، دیدگاهی و سیاسیِ درونیِ خود، بر حقِ حاکمیتِ ملی، استقلالِ میهن و سرنگونیِ دیکتاتوری دینی از راهِ کنشِ مردمی استوار است.

در سطحِ دوم، اتحادِ ضدِنئولیبرالیستی؛ اتحادی میانِ همه‌ی نیروهای ”چپ” و عدالت‌خواهی است که افزون بر ایستادگی در برابرِ رژیمِ ولایت فقیه، با اقتصادِ نئولیبرالیِ رانتی، خصوصی‌سازی‌های غارت‌گرانه، و سیاست‌هایی که زندگیِ رنجبران را به ویرانی کشانده‌اند، ناسازگارند. این سطح از اتحاد، بر محورِ دادگریِ اجتماعی، پشتیبانی از منافعِ رنجبران، و دوری از نسخه‌های اقتصادیِ نئولیبرالیستی وبال گردن شده از سوی نهادهای مالیِ جهانی استوار است.

در سطحِ سوم، اتحادِ ضدِسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی؛ اتحادی میانِ نیروها و سازمان‌هایی است که چشم‌انداز رهایی را نه در پیرایشِ سامانه‌ی کنونی، بل‌که در برپاییِ سوسیالیسم و گذارِ انقلابی از سرمایه‌داریِ وابسته می‌بینند. این اتحاد، آشکارا با هر دو سویِ سکه‌ی ستم—یعنی سرمایه‌داریِ درونی و امپریالیسمِ بیرونی—در ستیز است و چشم‌اندازِ جامعه‌ای سوسیالیستی، مستقل و رها از بهره‌کشی را پیش می‌نهد.

اتحادها در این سه سطح، هم‌زمانیِ کنش‌ها و هم‌افزاییِ نیروها، زمینه‌های پیروزیِ آینده را می‌سازند. تنها با برپاییِ هم‌زمان و هماهنگِ این سه سطحِ اتحاد است که می‌توان شرایطِ شایسته‌ی ذهنیِ انقلاب—یعنی آگاهی، سازمان‌یافتگی و اراده‌ی جمعی—را پدید آورد و خیزش‌های پراکنده و ناپایدار را به انقلابی آگاهانه، ریشه‌دار و پیروزمندانه دگرگون ساخت. این راه، بی‌تردید دشوار، پرسنگلاخ و آکنده از هزینه است، اما شدنی است. تاریخ بارها نشان داده است که هیچ قدرتی، هرچند سرکوب‌گر، در برابرِ اراده‌ی آگاهانه و سازمان‌یافته‌ی جمعی پایدار نمانده است، به‌ویژه هنگامی که این اراده در چارچوبِ اتحادِهای گوناگون با هدف‌های روشن به کنش درآید.

بیاییم این بار، با درس‌گیری از شکست‌ها، فراتر رفتن از پراکندگی‌ها، و کنار نهادنِ فرقه‌گرایی، یگانگی، همکاری و هم‌گامی را در همه‌ی پهنه‌ها نیرومند کنیم، و اتحادها را به ستونِ راهبردیِ پیکارِ پیشِ رو دگرگون سازیم. تاریخ با نومیدی ساخته نمی‌شود؛ با کنشِ آگاهانه‌ی جمعی ساخته می‌شود. اگر چنین کنیم، خورشیدِ پیروزی، دیر یا زود، از پسِ ابرهای سنگینِ امروز سر برخواهد آورد و چشم‌اندازی روشن از آزادی و دادگری اجتماعی را پیشِ رویِ ما خواهد گشود.

بهار را می‌بینم / که می‌آید
با سبزه‌های تازه / و بادهای نو
(سهراب سپهری)