ارتقا افشاگری به روشنگری و تلفیق ان با سازماندهی توده ها!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۱۰۲ ( ۱۵ اسفند)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

برای تشخیص وظیفه اصلی، ما مجبوریم که مروری کوتاه به شیوه های گوناگون زمامداران برای تحمیق توده ها و حفظ اقتدار حکومت داشته باشیم.

کاربران زبان فارسی متاسفانه بین افشاگری و روشنگری فرق چندانی قائل نمی شوند.

کشف و افشا حرکتهای پشت پرده حکمرانان ظالم و فرمانروایان خونخوار و نقشه های شوم شان برای پایمال کردن حق و حقوق مردم همیشه یکی از وظیفه های مهم مبارزان راه آزادی بوده است. روشنگری ولی تحلیل این حرکتهای پشت پرده با زره بین طبقاتی و قرار دادن آنها در بستر تاریخی و اجتماعی است. مثلن در زمان مارکس هر انسان با وجدانی مانند چالز دیکنز با  دیدن شرایط اسف بار زندگی کارگران و زحمتکشان به افشاگری می پرداخت و پرده از رازهای نهان میگشود و با دیدی قوی و زبانی فصیح به تصویر این رنجها می پرداخت. ولی فقط مارکس بود که با روشنگری این دردها و زخمها را در بستر تاریخی خود بررسی کرد و از ماهیت استثماری نظام سرمایه داری سخن گفت و با تکیه بر دیده ها و دیدنیها به اختراع و کاربرد مفاهیم تجریدی پرداخت و با آنها پیچیدگی روابط اجتماعی در این نظام را برایمان روشن کرد.

با این حال نباید نقش افشاگریها را در به جوش آوردن خشم مردم و در ایجاد وضعیت طغیانی دست کم گرفت. بطور مثال بعد از کودتای ۲۸ مرداد حتا یک افشاگری ساده در باره رفتار و کردار اشرافی و ولنگاری مالی و مصرفی دربار قدرت تهییج عجیبی داشت و مردم را بر علیه رژیم شاه بسیج میکرد. تمام تلاش دستگاه امنیتی رژیم شاه در این دوران بر این بود که توده ها را از آگاه شدن در باره فساد دربار باز دارد. خلقی که طعم تلخ ستم و فقر را چشیده بود منتظر جرقه یی بود که با ان مشعل رو به خاموشی آزادی را دوباره روشن کند.

در سطح جهانی نیز وضع به همینگونه بود. تمام سعی امپریالیسم امریکا بر این بود که شهروندان خود را از حقیقت آنچه که در ویتنام می گذرد بی خبر نگه دارد. وقتی که روزنامه نگاران شجاع و مترقی بدنهای مثله شده سربازان مرده آمریکایی را برای جامعه خود تصویر و ترسیم کردند، افکار عمومی امریکا به ناگاه تغییر جهت داد. مستدل کردن تجاوز به ویتنام برای حاکمیت امریکا از آنروز به بعد هر روز سختر شد. دانشجو، استاد، کارگر و کارمند روزانه در تظاهرات با شکوه بر علیه سیاستهای استعماری موضع گرفتند.

بعد از مدتی امریکا جنگ را باخت. اگر چه که مردم ویتنام برای رهایی سرزمین تحقیر شده و در بند خود از چنگال اشغال گران  قهرمانانه جنگیدند ولی امریکا نه در جبهه ها بلکه در میدان افشاگری، جنگ را باخت؛ نه در ویتنام بلکه در خیابانهای عادی امریکا. سلطه گران با همه ددمنشی خود نیاز دارند که برای پرخاشگری خود برهانهای اخلاقی بیابند، نیاز دارند که “گرگ” متجاوز را با لباس “بره” به توده ها بفروشند. هیچ دیکتاتوری، وهیچ استعمارگری نمی تواند بدون پوشاندن لباس اخلاق بر تن کردار کریه خود به رفتار خود ادامه بدهد.

پس از شکست امپریالیسم امریکا در جنگ ویتنام قدرتهای استعمارگر و استثمارگر خیلی زود با درسگیری از این تجارب توانستند با صیقل دادن افکار و شیوه اداری رومیان قدیم از جمله ماکیاول –  که یاد داده بود که چگونه میتوان با بکار بردن تفکر “هدف وسیله را توجیه میکند” به کسب و حفظ قدرت سیاسی رسید-  سلطه خود را تحکیم بخشند.

قدرت مندان و تشنگان ثروت به ویژه با ابداع “خود مدیریتی” و “روابط عمومی” وسایل موثر جدیدی را به جعبه ابزار سرکوب و نظارت خود افزودند.     

“خود مدیریتی” شیوه ای است که در ان حکومت گران با نظارت انضباطی جامعه، رفتار اجتماعی مردم را بنا به خواست خود تنظیم می کنند. مراکز قدرت از تمایل خود بخودی انسان به رفتار اخلاقی مکانیزمی (ساز و کاری) را ساختند که در ان مدیریت کنترل انسان را از طریق شرکت داوطلبانه خود او انجام میدهند. مکانیزمی که به مردم تادیب نفس و خود مدیریتی می آموزد و به آنها کمک می کند که در کمال آزادی و بدون اجبار قابل رویت بخشهای مهمی از زندگی خود را بر حسب خواست قدرت مندان اداره کنند.  شیفتگان قدرت با بهره برداری زیرکانه از فن آوری و استراتژی مدرن با سازماندهی و قالب بندی فضای عمل انسان، عمل اجتماعی او را به دلخواه خود شکل می دهند.

بنابراین تابع نظم و انضباط کردن توده ها به یک وسیله قوی و موثری برای مهار خشم آنها علیه حافظان نظام سرمایه تبدیل شده است. بجای کنترل فعال و دائمی توده ها حاکمان توانستند نظم و انضباط خاص را بطور منفعل به آنها انتقال دهند.

در این مورد میتوان به یک مثال کوچک اشاره کرد. فقط فکر کنید که چند درصد از مردمان جهان تمام رفتار و پندار و اطلاعات شخصی خود را داوطلبانه در کامپیوترهای عظیم بیگانه ضبط می کنند؟

بطور موازی سلطه گران و سیطره كنندگان یاد گرفتند که دستگاهی به اسم “روابط عمومی” بسازند که مسول تمام “ارتباطها” و “اطلاع رسانی” روزانه به مردم است. به زبانی دیگر یاد گرفتند که با کنترل منابع خبری و در دست گرفتن کامل کانالهای خبررسانی مردم را بهتر از سرنیزه مهار کنند. هر چقدر هم که مردم هوشمند باشند، بدون اتکا به اطلاعاتی که دریافت می کنند نمی توانند وقایع را  تجزیه و تحلیل کنند. با در دست داشتن منابع خبری و جریان اطلاعات، سرمایه داری موفق شده است که افکار مردم را جهت بدهد و باور و احساس آنها را در موارد گوناگون رهبری کند.

مدیریت و تنظیم رفتاری توده ها به مراتب آسانتر و کم هزینه تر از حکومت سرنیزه است.

به خاطر اهمیت و حساسیت این موضوع،  کنترل خبرهای رسیده به گوش مردم از بالاترین و مهمترین وظیفه های دستگاه های قدرت شده است. کنترل مردم از دست پلیس های خشن خارج شده و بدست بوروکراتهای تحصیل کرده دانشگاهی داده شده است. در اینجا بود که بهترین متخصصان روابط عمومی و اطلاع رسانی و ارتباطات جمعی با حقوق های هنگفت و با عنوانهای دهان پر کن شغلی، معمولن با چهره ای روباز و خندان و با لباس شسته و رفته و کراوات و یا پاپیون سفید به خدمت دستگاه استثمار و استعمار قرار گرفتند. این افراد بجای ژنرالهای خشن که فقط مسائل جنگی را خوب می فهمند به سوالهای جنگی جواب می دهند و مانند مارماهی لیزی  با ظرافت قابل تحسین از زیر هر سوال انتقادی در می روند.

با همین حقه شرکت Hill & Knowlton که از طرف دولت کویت و وزارت جنگ امریکا مسول اطلاع رسانی در جنگ اول خلیج بوده است با اجیر کردن یک هنرپیشه زن آنطور به جهانیان وانمود کرد که سربازان عراقی با دزدیدن نوزادان از بیمارستان انها را بقتل رساندند. بدین ترتیب افکار عمومی را بر ضد نیروهای عراقی شوراندند و زمینه حمله به عراق را چیدند.

شرکت متخصص روابط عمومی Ruder & Finn مسول اطلاع رسانی از طرف ناتو در دوران حمله نظامی به یوگسلاوی بوده است. این شرکت تصویر یک زندانی مجرم صربی را به عنوان اسیر نحیف مسلمان در زندان صرب ها به سراسر جهان فرستاد و موجب خشم افکار عمومی جهان بر علیه صرب ها شد. بدین ترتیب افکار عمومی را بر ضد جمهوری فدرال سوسیالیستی یوگسلاوی تحریک و جاده حمله نظامی به این کشور را هموار کردند.

کارمندان کرواتی “روابط عمومی” و “اطلاع رسانی” چیزهایی را که یک خبرنگار می بایست ببیند و یا مسائلی را که یک خبرنگار میبایست بشنود به دقت ردیف چینی و صحنه سازی می کنند. هیچ چیز نباید به عوامل تصادفی واگذار شود. با کنترل دقیق، برنامه ریزی شده و سناریو سازی خبرها آنها کنترل افکار عمومی را بدست می گیرند. یکی از این متخصصان روابط عمومی وزارت جنگ امریکا می گفت، مطلب مورد بحث را باید در سه مرحله بیان کرد.

۱- باید گفت که موضوع صحبت روز چیست؟

۲- سپس در باره ان موضوع  صحبت کرد و به سوالها جواب داد.

۳- در آخر یک جمعبندی از آنچه که گفته شد باید ارائه داد.

بدین ترتیب سه بار مغز بینندگان و شنوندگان را برای دریافت پیام خود آماده می کنند.

واقعیت اینست که اکنون با ورود جهان به عصر دیجیتالی و وجود رسانه های اجتماعی، کنترل منابع خبری برای قدرتمندان بسیار سخت شده است. آنها مجبور شدند که علاوه بر شیوه های کنترل قبلی، آشفته سازی در اطلاع رسانی را با دادن اطلاعات نادرست و اطلاعات بیش از حد نیز به آنها اضافه کنند.

برای درک موثر بودن و نقش مخرب اطلاعات بیش از حد میتوان از مثال زیر استفاده کرد.

در داستان “علی بابا و چهل دزد بغداد” دزدان برای شناسایی محل زندگی “علی بابا” بروی در خانه او علامت ضربدر می زنند. این علامت نشان دهنده اطلاعی برجسته ای بود ولی وقتی تمام درهای خانه های شهر با ضربدر علامت گزاری شد دیگر ضربدر روی در خانه “علی بابا” حامل هیچ اطلاعی نبود. اطلاعات بیش از حد، ارزش اطلاعاتی ضربدر روی در خانه “علی بابا” را به کلی از بین برد.

بعد از این مقدمه بلند در باره مدیریت رفتار و پندار مردم برای حفظ و تحکیم سلطه که سران جمهوری اسلامی نیز با دقت و زکاوت از ان نسخه برداری می کنند می توانیم وظیفه اصلی خود را با  توضیح و تحلیل شرایط موجود در کشور روشن کنیم.

وضعیت کنونی جمهوری اسلامی و وظیفه ما

دیگر روشن است که هدفهای انقلاب ملی و دموکراتیک بهمن به ثمر نرسیده است. از آنهمه وعده‌های چرب و رنگارنگ دوران انقلاب بجز بدن های استخوانی و شعارهای رنگ پریده روی دیوارها چیزی نسیب زحمتکشان  نشده است. تاجران دین با کمال وقاحت حتا به مقدسات خود خیانت کردند و به گله گرگان درنده پیوستند. این مکاران حرفه یی ثروت اندوزی خود را با توسل به آیه های قرانی توجیه می کنند.

خودکامگان مستبد بجای حل مسائل بی شمار و عاجل میهن مان هرآنچه باب میل شان است، بر مردم بی‌دفاع روا میدارند و کاخهای ظلم خود را با خون مردم مزین می کنند. هر طلوع آفتابی بجای شادی رعشه بر تن مردم می اندازد چونکه گزمگان شب برای طولانی کردن زندگی زالویی ضحاکان دین سبعانه فرزندان میهن را میدزدند و به بند و زنجیر میکشند. دولت مردان انحصارگر که با هزاران دوز و کلک بر گرده‌ زخمی ملت ما سوار شدند بجای پیش گرفتن آیین و شیوه مردم‌سالاری توده ها را مانند گاو شیردهی میدانند که فقط برای دوشیدن مفید هستند.

زحمتکشان میهن تحت شرایط مشقت‌باری با تحمل توهین و حقارت روزگار تیره‌ای را سپری می کنند. ظلمت بر زندگی شان سایه افکنده است، و جغد گرسنگی، بی کاری و دربدری هر لحظه حیات آنان را تهدید می‌کند.

این بی‌عدالتی ها و ستم ها را مردم حس و درک میکنند. اما ابزار قدرت در چنگال نامردمان تبهکاری است که برای افزودن به ثروت خود از تیره‌بخت کردن مردم و خون آلود کردن لاله های جوان وطن ابایی ندارند.

آنهایی هم که خود از گزند نیش عوامل رژیم مصون هستند و گرسنگی نمیکشند روزانه چهره های پریشان کودکان، دستان ترکیده کارگران ساختمانی و چشم های غمزده  زنان بیوه را می بینند.

سران چپاولگر و حیله‌گر جمهوری اسلامی با زیرکی شگفت انگیزی عده یی را با وعده های پوچ و دروغین بهشتی مغبون و عده یی دیگر را با رشوه دادن از اموال عمومی شریک جرم خود کرده اند و اکثریت مردم را با معجونی از سرنیزه، مدیریت رفتاری و با بمباران اطلاعاتی برای ادامه حیات ننگین خود “هدایت” می کنند و از هر نوع حرکت بارز اعتراضی باز نگه می دارند.

حال که همگان میدانند که سرکردگان زر و زور و تزویر با انتشار اخبار دروغ ما را فریب میدهند، و یا ما را در دریایی از خبرهای درست ولی بی محتوا غرق میکنند، و یا مغز ما را با نشان دادن دائمی تصویر گرسنگان و یا گزارش از فساد انقدر بمباران می کنند که ما به بی حسی دچار میشویم، چاره چیست؟ راه مبارزه کدام است؟

تجربه نشان می دهد که نه تنها رابطه مستقیمی بین تعداد خبرهای افشاگرانه و ندای اعتراضی مردم وجود ندارد بلکه وقتی حجم خبرها از ظرفیت تحلیلی مغز انسانی بیشتر می شود کیفیت تصمیم گیری انسانها کاهش می یابد. اطلاعات بیش از حد مردم را از لحاظ ذهنی خسته میکند و از توانایی واکنش مناسب آنها در برابر رخ دادها می کاهد.

اینرا هم باید اضافه کرد که دسترسی به منابع خبری جانشینی و درست وجود دارد و حتا نگاهی گذرا به روزنامه های رژیم نشانگر این است که خبرها در مورد اختلاس، فساد و ستم بطور گسترده یی در آنها انعکاس می یابد. و صحبت با مسافران تازه خارج شده از ایران نشان میدهد که مردم نیز بدرستی رژیم ولایت فقیه را ریشه همه ی بدبختی های خود می دانند.

در این حالت اگر اخبار افشاگرانه با ارائه برنامه مشخص و نشان دادن امکان جهانی بهتر به قله روشنگری صعود نکند ما را به فلج عملی دچار میکند و ناتوان و معلول به گوشه یی میراند. در این شرایط باید با ارائه و توضیح برنامه جانشینی، افشاگری را به روشنگری ارتقا داد و آنرا با سازماندهی مردم تلفیق و تکمیل کرد.

آنچه که کم است نه اخبار افشاگرانه بلکه باور مردم به یک نظام جانشینی پویا و پایدار است. آنچه که کم است نه اعتراض خاموش و تکصدایی بلکه سازماندهی و هماهنگی اعتراضات مردم است.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری در کنار تلاش خود برای ایجاد اتحادهای اجتماعی با لايه های میانی و بورژوازی ملی برای هر چه گسترده کردن جنبش ضد دیکتاتوری باید به سازماندهی زحمتکشان فکری و یدی بویژه طبقه كارگر به عنوان یک نيروی موثر سياسی جامعه در مرحله ملی- دموكراتيك انقلاب بپردازند.  

بنابراین خبررسانی در باره مبارزه کارگران برای افزایش دستمزد، و لغو قراردادهای موقت و غیره،  باید با روشنگری ماهیت برنامه های کلان اقتصادی رژیم سرمایه داری همراه باشد. بدین ترتیب باید با استفاده از و با استناد به شرایط زندگی  کارگران و مبارزه شان برای بهبود سطح زندگی که با خواستها و مطالبات فوری همراه است، آموزش سیاسی را در میان این طبقه بالا دارد. این طبقه به علت موقعیت اجتماعی و اقتصادی خود در نظام تولیدی سرمایه داری  از ضریب هوش بالایی برای درک مسائل پیچیده نظام استثماری بر خوردار است. رنجبران برای رهایی از یوغ سرمایه چاره دیگری جز وحدت و تشکیلات ندارند. و عملی کردن این امر درست از وظیفه اصلی نیروهای سوسیالیستی و کارگری است.

باید تا آنجا که ممکن است به کارگران در سازماندهی اعتصاب ها کمک کرد و اعتصاب ها را با جنبشهای اجتماعی موجود در جامعه پیوند داد و مبارزه شان را هماهنگ کرد. تنها با هماهنگی این دو بال پرواز مبارزه است که پرنده آزادی و برابری می تواند اوج بگیرد و در قله آرزوهایمان بنشیند.




تنها حرکت آگاهانه در مسیر ضرورت تاریخی امکان را به واقعیت مبدل می کند!

رفیق سیامک می نویسد:

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۹ (۲۷ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

از زمانی که کمون اولیه جای خود را به جامعه پيچيده‌تر سپرد و ابزار و وسايل توليد اجتماعي متعلق به عده‌یی معدود گشت، استثمار انسان از انسان نیز شروع شد و طبقه های بهره کش از آن پس از هر وسیله یی برای تعمیق و پایداری سلطه طبقاتی خود استفاده کرده اند. بهره کشان با خلاقیت عجیبی در مراحل مختلف از شکل ها و روش های گوناگون برای تهدید و ترساندن مردم و ایجاد رعب و وحشت در جامعه بهره برداری نمودند. طیف وسیعی از ابزار زمینی و آسمانی برای تفهیم تغییر ناپذیری سرنوشت مردم به کار برده شد. و تحقیر و ضرب و شتم مردم همواره رمز استمرار تحکم و استبداد بوده است.

قرن ها تولید کنندگان نعمات مادی “در پى آب تيره گون خضر” با پای برهنه دویدند. و با “پياله هاى تهى در دست” و سفره های خالی از نان  بر زمین، نجات را در آسمان دیدند و برای تسکین شکم گرسنه و انتقام از ستمگران خدایان بسیار غنی و پرتوانی ساختند و شب های دراز را با درد دل با این خدایان به سحر آوردند.

“زمان در دوّرانِ ابدىِ خويش، غلتان” و زمین در چرخش همیشگی خود بود ولی فصل ها جز زمستان نبود و ارمغان دیگری سوای “چشم ها غرقه در گودال …، و قلب ها در سينه ها ريش ريش” برای رنجبران نداشت.

“فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه”ي زحمتکشان و “نعره هاى خوف انگيز جباّران، در خود نداشت”. شب طولانی بود و خواب کوتاه. روزها بلند، ولی “از تابشِ امواجِ درخشان و طلائى خورشيد، جز تيرگى چهره” و کوری چشم نصیب شان نبود. یوغ کار سنگین بود و گرده ها ضعیف و پشت ها  خمیده. تازیانه صاحبان انسان و مالکان زمین بسیار وحشتناک بود و قدرت تحمل درد عضلات کم. “بسيط زمين در پهنه آرزوها[] تنگ بود.”

با این همه توده های محروم و تهی دستان روزگار رویای رهایی و آزادی در سر، و آرزوی نان و آب در دل داشتند. و همواره در گردباد زمانه شعله کوچک شمع امید را در نهان خانه ی دل به دور از چشم گزمگان شب روشن نگه داشتند. ولی جاده آزادی پر نشیب و فراز، و سنگلاخی و نیزه زار بود و افق رهایی بسیار دور و آسمان تیره و تار. در این دوره بسیار “رویای نونهال نگشوده گل هنوز ننشسته در بهار” پژمرد و به خاک شد. ولی انسان ها تسلیم شرایط نشدند و قهرمانان آسمانی و زمینی، ذهنی و عینی بسیاری برای به حقیقت پیوستن رویا و بر آوردن آرزوی دل آفریدند.

اندیشمند بزرگ ما، احسان طبری در “فرسايش در خزان” ( شعرهای زندان)، دیالکتیک “سير خود بخودی و سير آگاهانه” را، امید و یاس را، طغیان و تسلیم را، رابطه ي ميان آسمان و زمین را در انديشه انسان دوران هاي گذشته بدين گونه با زیبایی واژه هاي شكوهمند و استه تيك بيان چکیده ي استادانه تصویر و توصیف می کند.

چشم در آسمان دوختيم، آتش افسانه هاى شيرين را

برافروختيم، هرکول را برافراشتيم،

برگى پشتش را به خاك کشاند.

آشيل را کاشتيم،

نقصان در ريشه داشت.

اسفنديار را روئين ساختيم،

تير زمانش دو چشم، بى امان دوخت.

فرياد برآورديم، رنج هامان را به يادها سپرديم، چو

ابرها در بهار، گريستيم زار زار.

اسپارتاکوس، از رم برخاست، با برده هاى بى شمار،

بهر کارزار.

کاوه آهنين، پرچم چرمين برافراشت، صف در صف

بياراست، فاعلان زمين را،

ليك، خدعه در کف جباران بود و زمانشان بكام، و ما

را، بهره، خون بود.

با این حال ستمگران با همه بربریت، وحشیگری، قساوت، خشونت، بی رحمی و قتل و قصابی  هرگز قادر نشدند که جلوی شورش تهی دستان و ستمدیدگان را برای همیشه بگیرند. بودند دلاوران بی پروایی که جان بر کف رهبری قیام توده ها را در مقابل ظالمان به دست گرفتند و به نبردی نابرابر پرداختند.

یکی از نمونه های برجسته آن، جنگجوي بی باک و برده رومی، اسپارتاکوس است که با سرداری ۷۰۰۰۰ برده بر ضد حکومت روم شورید و در زمان کوتاهی به پیروزی های بزرگی دست یافتت. اسپارتاکوس و یارانش می دانستند چه نمی خواهند. ولی از آنچه که می بایست می خواستند آگاه نبودند و عوامل عینی و ذهنی نیز به ماندگاری پیروزی آن ها کمک نکرد. با این حال نه دستگاه شکنجه و آزار رومیان  و نه عدم آگاهی اجتماعی پیشقراولان جنبش هیچ کدام نتوانست مانع سرکشی و تمرد بردگان شود. چرا که تن آدمی به ضربه شلاق هم نوع خود غریب است و شعور او وی را به فکر وا می دارد که در درستی و بلامنازع بودن شرایط موجود شک کند.

از شکست اجتناب ناپذیر اسپارتاکوس و یارانش در نبرد نابرابر و سرنوشت معصومانه شان بیش از دو هزاره گذشته است. ولی امیدواران سعادت بشری، آنان که جهانی دگر را هم ممکن و هم لازم می دانند، با همه نامرادی های روزگار دمی از مبارزه باز نیایستادند. مبارزان امروزی دیگر تنها نیستند و بر شانه های پهن تجربه اسپارتاکوس ها ایستاده اند. پشت به شلاق کشیده شان را حس می کنند،  با آزادی طلبی آن ها پیوند عاطفی دارند، شجاعت و دلیری آنها را تحسین می کنند،  از شکست شان غمگین می شوند، و در سوگ مرگشان اشک می ریزند. ولی به این بسنده نمی کنند. همزمان برای درس آموزی به مطالعه انباشته های مبارزاتی گران بهای آن ها می پردازند، دلیل پیروزی های زودگذر و شکست های تلخ را می شناسند.

مبارزان امروزی بر خلاف نیاکان و سلف شان به ماتریالیسم  تاریخی تسلط دارند. قانون مندی حرکت تکاملی اجتماعی- اقتصادی جامعه ها را با همه کج و معوج رفتن های احتمالی آن می شناسند. به اطلاعاتی دسترسی دارند که اگر هنوز خاکستر آتش عشق انسانی در دل ها کاملن سرد نشده است، آنها را ناگزیر به واکنش می کند.

اگر از دسته گرگان بهره کش و مزدبگیران اداری و نظامی آن بگذریم، آیا  از کسانی که رنج می برند و فکر می کنند و یا فکر می کنند و رنج می برند، کسی هست که بداند که نیمی از مردمان کره زمین زیبای ما گرسنه به رخت خواب می روند و هشت نفر از سردستگان این نظام درنده به اندازه اندوخته تمامی آن ها ثروت انباشته اند و به آن بی تفاوت باشد؟ آیا بی تفاوتی در جبهه یی که تا این اندازه قطبی و روشن است، قرار گرفتن در کنار گرگان نیست؟ آیا در چنین حالتی بی تفاوتی جایز است؟

رفیق جان باخته راه آزادی و اندیشمند ما، طبری در “پيمان” (شعرهای زندان)، حتا در سیاه چال زندان و در محاصره “بدسگالان مردمى آزار” و زیر رگبار تازیانه شلاق دژخیمان به این وظیفه آگاه بود و به سهم خود با جوهر قلم سینه سرد بی تفاوتی را نشانه گرفت و توضیح داد که چرا نمی توان بی تفاوت بود.

بى تفاوت نخواهم زيست، به رنج هاتان، به دردهاتان،

به خانه هاى سرد و حقيرتان، به دست هاى از فقر بسته تان،

به گناه بى گناه کودکان يتيمتان،

و اشك هاى پنهان و آشكار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زيست.

به شادى اندکتان، بى تفاوت نخواهم زيست.

 

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم مرد،

پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

بی تفاوتی ما یعنی کند کردن روند حرکت تاریخ در راستای انجام و تحقق آنچه که ضرورت دارد.

برای فهم این موضوع ما نیاز به کاوش مقوله های دیالکتیکی “ضرورت و تصادف” داریم. مطالعه تاریخی تکامل فورماسیون های اقتصادی و اجتماعی به ما می آموزد که یک فورماسیون مشخص برای حل تضادی که در درون خود حمل می کند (در مورد نظام سرمایه داری تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید)، ضرورت می بیند که با نفی و دفع خصلت های میرا و بازدارنده خود، راه را برای یک فورماسیون جدید بگشاید. این ضرورت برخاسته از سرشت و ماهیت درونی پدیده سرمایه داری است. دیر و یا زود دانه سوسیالیسم با آب و خاک و خورشید فراهم شده از نیروی کار انسانی از شرایط مناسب رشد بر خوردار خواهد شد و به درختی تنومند بدل خواهد گشت. هر چند که فورماسیون سرمایه داری در درون خود باردار نطفه سوسیالیسم است، ولی بدون مامایی آگاهانه ما این زایش با غرق شدن در توفانی از حوادث ناگوار با مشکل بر می خورد. اگر ما آگاهانه به این دگردیسی کمک نکنیم حوادث تصادفی گوناگون می توانند سرعت این حرکت تکاملی را كند و یا حتا آنرا بطور موقت متوقف و یا به عقب برگردانند. عدم حرکت آگاهانه ما در به ثمر رساندن این ضرورت خواه نا خواه و چه ما بخواهیم و چه نخواهیم به برتری نقش تصادف ها در روند ها کمک می کند.

کند کردن روند تحقق ضرورت توسط این تصادف ها هر چند در مقایسه با تاریخ بشری کوتاه و گذرا است، ولی برای عمر چندین ساله ما دائمی می نمایند و ما را به این اوهام می رساند که وضعیت موجود با ثبات، پایدار و برای همیشه تغییرناپذیر است. جباران و زراندوزان و بهره کشان به این امر آگاهند و با اشاره به این موضوع  و با هزاران دوز و کلک ریشه های یاس و ناامیدی را در دل ما کلفت تر و گسترده تر می کنند.

ولی ماتریالیسم تاریخی به ما می آموزد که پیروزی موقت کنونی سرمایه داری یک ضرورت نیست، بلکه یک تصادف است. این تصادف، این حادثه، این توقف را نباید دلیل بر باروری، حقانیت سرمایه داری و حرکت آن در مسیر تاریخ و ضرورت تاریخی دانست. این تصادف ناگزیر و اجتناب ناپذیر نبوده و نیست. این نتیجه ضروری عدم حرکت ما در جهت انجام ضرورت تاریخی است، این نتیجه عدم باور ما به این ضرورت است، این نتیجه کرختی تن و کاهلی ذهنی ماست. این نتیجه ضروری عواملی است که به طور تصادفی جلوی شكوفايي ضرورت را گرفته است. حرکت آگاهانه ما در مسیر ضرورت می توانست و می تواند راه تحقق آنچه که ضرورت دارد را در میان انواع و اقسام تصادف ها بگشاید.

ضرورت گذار صورتبندی اقتصادی- اجتماعي سرمایه داری به سوسیالیسم، امکان نهفته موجود در این نظام است. این امکان فقط وقتی به واقعیت مبدل می شود که ما، تاریخ سازان واقعی جامعه بشری، با دست و مغز توانای خود آن را به واقعیت تبدیل کنیم. و گرنه این امکان نهفته مانند بذری می ماند که هرگز با دست توانای کشاورز در زمین بارور کاشته و پرداخته و آبیاری نشده است.

بنابراین بی تفاوتی گزینشی نیست که به انسانی کردن انسان و حرکت تکاملی تاریخ کمک کند. بی تفاوتی و تن در دادن به واقعیت موجود (سلطه بلا منازع سرمایه) یعنی نفی حرکت در مسیر انجام ضرورت تاریخی، یعنی عدم حرکت در بالفعل کردن نیروهای بالقوه موجود درپدیده ها. یعنی مجال پرواز دادن به عقاب تصادف برای تعقیب و کند کردن مسیر پرنده تکامل. یعنی کمک به نیروهای قهقرایی.

تسلیم وضعیت موجود شدن و “واقعیت پذیری” ما منجر به یک لاقیدی سیاسی (apolitisation) می شود که راه را برای نیروهای ترمزگر و واپسگرا هموار می کند. مسلمن این نیرو ها به این لاقیدی که ریشه در ناامیدی و مایوسی از اندیشه سوسیالیستی و عقب نشینی و زیر سوال رفتن آن دارد، دامن می زنند و آنرا به عناوین مختلف تشویق می کنند. تاریک خانه های تحقیقی و دانشگاهی بورژوازی، سوسیالیست های فکری را با درگیر کردن به مسائل فرعی، “حقوق بشری”، “محیط زیستی”، “فرهنگی” و “خیریه” از “قشون زحمتکشان” خارج و غیر فعال می کنند. هرچند که انجام همه این وظایف هم قابل ارج است و هم لازم ولی این فعالان با تزیین شکل ظاهری پدیده ها از تلاش برای تغییر ماهیت درونی و حل تضاد اصلی آن ها باز می مانند.

با این که بورژوازی بدین ترتیب موفق شده است که بخش عظیمی از نیروهای بالقوه سوسیالسیتی را خنثا و غیر سیاسی کند، نیروهای خود را بیش از پیش سیاسی و متشکل کرده است و با مطرح کردن عوام فریبانه شعارهای ما، توده ها را زیر پرچم خود گرد هم آورده است.

سال گذشته هیچ نیروی سوسیالیستی و کارگری مهم در بریتانیا باور نداشت که خروج از اتحادیه اروپا امکانی ست تحقق پذیر. بسیاری از این احزاب با “تسلیم واقع گرایانه” توده ها را به پذیرش وضعیت موجود و به اصلاح موسسات و نهادهای تصمیم گیری اتحادیه اروپا از درون دعوت می کردند. عدم باور آن ها به امکان بروز این امر موجب آن شد که خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا به رهبری بورژوازی انجام بگیرد. وظیفه یی که ضرورت تاریخی آن را بردوش نیروهای سوسیالستی گذاشته بود. ولی محبوس شدن در زندان واقعیت، مسحور شدن قدرت ظاهری سرمایه، و نداشتن بال پرواز اندیشه این نیروها را عقیم کرد و در حساس ترین لحظه از انجام مسولیت بزرگ تاریخی و اجتماعی خود باز داشت. واقع بین انقلابی نه واقعیت موجود را تغییر ناپذیر می داند و نه پندار ها و آرزوهای بلند پروازانه خود را جانشین واقعیت می کند. بلکه با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و با درک ماتریالیسم تاریخی پی می برد که مادر آبستن تاریخ چه جنینی را در بطن خود حمل می کند و بدین ترتیب در آمادگی شرایط مناسب زایمان تلاش می کند.

در طول تاریخ بشری میدان رویارویی “حق” با “باطل” هیچ وقت به اندازه امروز واضح و شفاف نبوده است. صف گرگان درنده استثمار و استعمار در یک طرف عرصه نبرد و “قشون زحمتکشان” و خلق های در بند در طرف دیگر آن. طرف سومی وجود ندارد. یا در کنار انگل هایی که با تغذیه از معده خالی تهی دستان زنده اند و زالو هایی فربه که خون از بدن نحیف زحمتکشان می مکند ایستاده ایم و یا در گردان آفریندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه. تماشاگری و گریز از صف خلق یعنی در عرصه پیکار کنار دشمن ایستادن. ما باید با صداقت و بدون بازی با الفاظ زیبا ولی بی محتوا مشخص کنیم که در کجا ایستاده ایم. این کار با محاسبات کاسب کارانه فرق می کند.

صحبت بر این نیست که همه ما با جانسپاری چگوارا زمان خود شویم، هیچ کس چنین انتظاری از ما ندارد. باور به ممکن بودن انسانی کردن انسان و قربانی افسونگری ددان انسان خوار نشدن، قدم اول است. قدم بعدی این است که هر کس بر حسب شجاعت، توان، وقت، موقعیت خانوادگی و وضع سلامتی خود می تواند گوشه کوچکی از کوله بار این مبارزه را بر دوش کشد. بدین ترتیب هر کس می تواند نقشی برازنده نام انسان برای خود در این قشون بیابد. هر چقدر هم این نقش کوچک باشد. ولی  انتخابی است فعال و تغییر گرا که حرکت تاریخ را هر چند به اندک به جلو می راند و با توصیف سطحی “فیلسوف های ظاهربین” از پدیده ها و بحث های بی سرانجام “کافه نشینان” تفاوت دارد.

«در شطی که آن جنبنده تاريخ است. مشو زان قطره ها کاندر لجن ها بر کران مانند. بشو امواج جوشانی که دائم در ميان مانند»!

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

منبع: حماسهء نبرد انسان: ديالکتيک شعرهای زندان احسان طبری، فرهاد عاصمي

ISBN 978-91-88005-20-5




ناکارایی افشا ترفندهای نئولیبرالیسم بدون ارائه چشم انداز سوسیالیستی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۶ (۱۲ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق سیامک می نویسد:

تاریخچه کوتاه نئولیبرالیسم:

اقتصاد دانان بورژوازی برای حل بحران دوره ای اقتصادی سرمایه داری در مراحل مختلف نسخه های مختلف پیچیده اند و می پیچند تا ذهن توده ها را از حل اصلی و ریشه یی تضادهای موجود در نظام سرمایه داری به دور کنند. در حالی که در سال های سی میلادی این راه حل با اختراع و معرفی اقتصاد کینزی که دخالت گسترده دولت و گسترش سرمایه گزاری دولتی را تشویق می کرد انجام می شد، نئولیبرالسم  با سو استفاده از بحران دوره ای اقتصادی سرمایه داری سال های هفتاد میلادی (وقتی که بیکاری و تورم همزمان ابراز وجود کردند) برای افزایش قدرت رقابت در مرحله اول مقررات زدایی گسترده از بازارهای مالی و تخریب موانع تجاری را تجویز و اجرا کرد. و در مرحله دوم، از نقش و اهمیت دولت از طریق خصوصی سازی (privatization) و برونسپاری (outsourcing) کاست تا بازار بتواند با مکانیسم های کنترل و تعادل داخلی خود سریع تر در برابر نوسان های اقتصادی واکنش نشان بدهد.

هنوز در دهه هفتاد به خاطر وجود ارودگاه سوسیالیسم و “خطر کمونیسم” امپریالیسم به دولت های واحد و سیاست تخصیصی- توزیعی (allocation policy) آنها احتیاج داشت. ولی با عقب نشینی تدریجی نیروهای سوسیالیستی در دهه نود میلادی ضرورت و اجرای مرحله سوم سهل تر شد.

بدون هراس و خوف از جنبش های اجتماعی، امپریالیسم نیازی به سیاست تخصیصی- توزیعی دولت های رفاهی دیگر ندید و با خیال راحت با زیر کنترل قرار دادن شدید مالی دولت ها و محدود کردن امکان کسری بودجه موقتی آن ها برای ایجاد آرامش عمومی به اجرای مرحله سوم پرداخت.

هم راه حل بحران سال های سی میلادی و هم راه حل بحران سال های هفتاد و تهاجم بعدی نئولیبرالیسم جلوه و شکل های مختلف حصول سلطه طبقاتی بر حسب وضعیت مشخص در شرایط مشخص بوده است. گاهی این سلطه غیر مستقیم از طریق نمایندگان بوروکرات طبقات انگلی در دولت انجام می شد و می شود و گاهی در برخی زمینه ها طبقات انگلی به دست گرفتن مستقیم ابزار قدرت را ضروری یافتند و می یابند. نگفتن این اصل مارکسیستی مخفی کردن تضاد اصلی در نظام سرمایه داری است.

انتقاد از نئولیبرالییسم:

این درست است که که اجرای سیاست های چون “مقررات زدایی” و ” کوچک کردن دولت” در بیشتر از سی سال زندگی بیشتر اقشار جامعه را  تحت تاثیر قرارداده است و حقوق مدرن اجتماعی را که ضامن بقای سرمایه داری در عرصه عمومی و در نهادهای مدنی بوده اند به کلی تضعیف کرده است. نهادهای متضمن حقوق اجتماعی که حتا در خدمت  سرمایه داری و تضمین کننده رشد پایدار و ثبات اجتماعی بوده اند اندک اندک به کنار زده و از دایره تاثیرگزاری به حاشیه پرتاب شده اند. و این هم درست است که نئولیرالیسم تمام عرصه های جامعه سرمایه داری را از دانشگاه ها، بیمارستان ها  تا  روابط  فردی میان انسان ها را رفته رفته کالایی  کرده است.

ولی هم اکنون نئولیبرالیسم به تنگی نفس شدیدی دچار شده است که توانایی حفظ جایگاه بلامنازع گذشته خود را از دست داده است. و این بیماری و رنگ پریدگی از چشمان تیزهوش دوستان نئولیبرالیسم پنهان نمانده است.

“به جای ایجاد رشد، سیاست های نئولیبرالی موجب افزایش نابرابری و به طور همزمان در خطر قرار دادن رشد دراز مدت شده است.”

انتقاد بالا از نئولیبرالیسم نظرات یک گروه و یا دسته طرفدار سوسیالیسم نیست. این انتقاد از طرف محققان اقتصادی و مزدبگیر صندوق بین المللی پول نوشته شده است. آن ها ادعای این که قشرهای متوسط و گروه های گسترده ای در جامعه واقعن از مزایای رشد اقتصادی بهره مند شده اند را به طور جدی زیر سوال می برند. آن ها معتقدند که هزینه های اجتماعی رشد اقتصادی- از جمله افزایش نابرابری – به حدی بوده است که امروز موجب تهدید ثبات اجتماعی و عدم  پایداری رشد شده است. به کلامی دیگر رشد اقتصادی موجب غنی تر شدن طبقات فوقانی شده است، ولی منجر به توسعه جامعه ها نشده است.

آن ها همچنین با محدودیت سوداگرانه گردش و حرکت سرمایه های بزرگ در بازارهای  جهان موافقند و توصیه می کنند که می توان با سرمایه گذاری مستقیم در کارهای تولیدی دوباره تولید و تجارت جهانی را رونق داد. آن ها در انتقاد خود از سیاست های نئولیبرالی تا آن جا پیش می روند که برای آفرینش رشد پایدار حتا افزایش برابری اجتماعی را توصیه می کنند. همان طور که می بینید انتقاد آن ها از انتقاد برخی “چپ” های شرمگین نیز تندتر است.

این گونه انتقادها که با رسوا شدن سیاست های نئولیبرالی و مقاومت توده ها علیه آن اجبارن گفته شده است، به حکایت دزدی می ماند که برای رد گم کردن همراه دیگران فریاد می زند که دزد را بگیرید. منتقدان علاوه بر پنهان کردن عوامل اجرای سیاست های نئولیبرالی، از جمله خود صندوق بین المللی پول، می خواهند پرچم مبارزه علیه  نئولیبرالییسم را به دست گیرند و آن را از مسیر سوسیالیستی و درست آن خارج سازند.

موسسات و بنگاه های گوناگون امپریالیستی همواره نشان داده اند که در درک حساسیت و خطرناک بودن اوضاع بسیار قوی هستند. به خاطر همین، برای جلوگیری از رشد جنبش و از مسیر خارج کردن سمت منطقی آن نقشه های گوناگون را سریعن به اجرا می گذارند. بنابراین این اعترافات ناگزیر محققان دانشگاهی طبقات فوقانی انگلی را نباید دلیلی بر “توبه گرگ”  دانست.

آقای ابستفلد (Obstfeld) ، اقتصاددان ارشد صندوق بین المللی پول علاوه بر تایید این طرز فکر جدید به این مساله بدون هیچ تعارفی اقرار می کند. ایشان که این تغییر نظر را تحول فکری و نه انقلاب فکری می خواند، اضافه کرده است که این فرآیند فکری نوین هسته اصلی رویکرد اقتصادی صندوق بین المللی پول را که بر اساس بازار آزاد و رقابتی استوار است، تغییر نداده است. بلکه چشم اندازهای مهم و راه چاره های نوینی را برای یافتن یک راه رشد پایدار به افکارشان افزوده است. به زعم ایشان بحران مالی جهانی کنونی، و همچنین بحران های قبلی، نشان داده اند  که موج افزایش سرمایه در گردش می تواند موجب بی ثباتی، به خصوص با دامن زدن به ازدیاد اعتباری- قرضی داخلی در جامعه شود.

بدین ترتیب بسیاری از سیاستمداران بورژوازی با درس گیری از رشد جنبش “سندرزی” در ایالات متحده و رشد جنبش “کوربنی”  در بریتانیا به این نتیجه رسیده اند که باید هیولای  نئولیبرالی را مهار کرد. و گرنه باید منتظر عواقب غیر قابل پیش بینی برای کل نظام سرمایه داری بود. به خاطر همین مصلحت گرایی نظری حتا برخی از اقتصاددانان بورژوازی فشار اتحادیه اروپا به  یونان، اسپانیا و پرتغال به خاطر بحران مالی و بدهی را نادرست ارزیابی می کنند و آن را بر ضرر حفظ بلند مدت نظام سرمایه داری می دانند.

بنابراین به روشنی می بینیم که در حالی که بعضی از طبقات فوقانی انگلی جامعه منافع خود را در خلاصی از قید و بند دولت و در دست گرفتن کل اهرم های قدرت می بینند، بعضی از طبقات فوقانی انگلی دیگر برای جلوگیری از شورش های اجتماعی و تداوم حیات آتی نظام بهره کشی به دنبال ایجاد یک “سرمایه داری انسانی” هستند تا با کمک دولت بتوانند با سیاست مالیاتی عقلانی تر شرکت هایی مانند گوگل،آمازون و اپل را مجبور به پرداخت مالیات کنند و با پول به دست آمده، نابرابری را محدود کنند و سرمایه گذاری را در بخش های واقعی ارزش افزا و  تولیدی گسترش دهند.

بدین ترتیب باید در بررسی نقش دولت در نظام فعلی جهانی شده سرمایه داری (globalisation) از تمرکز به روی منافع  چند شرکت و یا یک طبقه خوداری کرد و به مجموعه روابط و ترکیب و تناقض کل طبقات انگلی نظر داشت. در نهایت و در بلند مدت جمع دیالکتیکی منافع  کل این طبقات تعیین کننده است نه حرکت و یا خواست جداگانه این یا آن شرکت.

وظیفه نیروهای سوسیالستی:

آیا در این وضعی که ما در آن قرار داریم-  زمانی که در صف خود سينه چاکان نئولیرالیسم نسبت به حقانیت آن تردید ابراز می شود-  باز گفتن چنین انتقادها از طرف ما کافی است؟

نه. اگر در سال های آغازین دوره جدید بحران اقتصادی سرمایه داری این انتقاد ها برای نشان دادن ریشه واقعی مشکلات لازم بود، حال دیگر مسلم است که بسنده کردن به گفتن این انتقاد ها و افشاگری ها دیگر اصلن کافی نیست. به نظر نگارنده این گونه انتقادها از نئولیبرالیسم انتقاد از موضع “راست” است و با سطح کنونی جنبش همخوانی ندارد.

بدین ترتیب هر چند افشاگری دخالت های مستقیم و غیرمستقیم شرکت های فراملی در انتخاب دولت های مدافع منافع خود کاری است لازم ولی بدون ترسیم یک آلترناتیو سوسیالیستی این انتقاد در حد انتقاد “راست” گرایانه نظیر صندوق بین المللی پول باقی می ماند و از ان فراتر نمی رود. امروز وظیفه ما بزرگتر و مهمتر از این افشاگری های ساده است. امروز ما باید با ارائه یک راهکار سوسیالیستی توده ها را حول این محور متشکل کنیم. فراموش کردن این وظیفه و سیاست مستقل ما و بیش از حد بزرگ کردن پیام جنبش “تسخیر وال استریت” به عنوان جنبشی که نه تنها سوسیالیستی نیست، بلکه اعتقادی نیز به مبارزه متشکل و سازمان یافته ندارد در این لحظه یک قدم به عقب است نه به جلو.

در طول ۳۵ سال گذشته نئولیبرالیسم موفق شد که با تغییر تدریجی درک مردم از مسائل اقتصادی این ابهام را جا بیاندازد که انگار ثروت جامعه در بازارها از جمله در موسسات مالی و با عملکردهای انگلی در “وال استریت” ایجاد می شود، نه با کاربرد نیروی انسان در مراکز تولیدی.

امروز که حتا اقتصاددانان صندوق بین المللی پول نقش تولید را در ایجاد توسعه تایید می کنند و کار را و  نه پول در گردش در اقتصاد کاغذی را منبع ثروت واقعی می دانند، افشا نابرابری اجتماعی و تکیه کردن به سیاست توزیعی کینزی کافی نیست.

احزاب سوسیال دموکرات و احزاب سازشگر “چپ” در سال های اخیر تلاش ناموفق بسیار کرده اند که با بزک کردن سیمای کریه نئولیبرالیسم آن را “عادلانه” و “انسانی” به ما نشان دهند. ولی خودآگاهی طبقاتی، چشم انداز تاریخی و خلاقیت فکری  نیروهای سوسیالیستی باید فراتر از این “پرواز مگسی” اندیشه باشد.

همگامی، همصدایی و همراهی سوسیالیست های واقعی با جنبش های اجتماعی نظیر “تسخیر وال استریت” لازم و ضروری است، ولی به جای دنباله روی از این جنبش ها که افق دید محدود و گاهگاهی “عمر مگسی”  دارند، باید هژمونی اندیشه ی سوسیالیستی  را در آن ها ایجاد و رهبری آن ها را به دست گرفت. کاری که بسیاری از احزاب سوسیالیستی و کارگری از گفتن آن حتا شرم دارند و آن را تفکر کهنه و قدیمی می نامند و می دانند.

در زمانی که نئولیبرالیسم کماکان موفق شده است که خشم مردم را علیه توزیع ناعادلانه ثروت و حرص و طمع ثروتمندان محدود کند. وظیفه سوسیالیستی حکم می کند که به رهبران صادق و آگاه این جنبش ها آموزش مارکسیستی داد و به آنها فهماند که مساله اصلی ربطی به حرص و طمع این یا آن فرد سهامدار “کاغذباز” ندارد، بلکه سرمایه بطور ذاتی به سمتی حرکت می کند که سود بیشتری نصیبش کند. وقتی که سود کسب شده از استثمار نیروی کار کمتر از سود خرید و فروش اوراق بهادار و دلالی مسکن است، پس منطق ذاتی سرمایه حکم می کند که آن را در اوراق بی دردسر بهادار و یا بازار مسکن انباشت کند تا در مراکز تولیدی و مواجه شدن با اتحادیه های کارگری و کند شدن چرخش سرمایه.

بدون توضیح دادن این مساله کلیدی و ریشه ای به زحمتکشان و مبارزان جنبش های اجتماعی، نیروهای عوامفریب “راست” افراطی می توانند با سو استفاده از خشم و غضب احساسی و سطحی توده ها آن را درگیر راه حل های سطحی، انحرافی و تقلیل گرایانه (reductionist) کنند.

هرچند که نیروهای امپریالیستی تا کنون توانستند خواسته های بر حق مردم را برای اجرای عدالت اجتماعی به سمت نیروهای “راست” افراطی هدایت کنند، ولی می دانند که امکان مصرف چنین راه حلی شمشیر دوتیغه و جاده صاف کن فاشیسم است و در بلندمدت بدون کاربرد واقعی.

ما می توانیم با علم به این واقعیت و پیگیری و بردباری و اعتماد بنفس و اعتقاد به راه حل سوسیالیستی با توده ها وارد گفتگو شویم و با سازماندهی آن ها جلوی رشد “راست” افراطی طرفدار نظام سرمایه داری را بگیریم. باید به توده ها نشان بدهیم که سوسیالیسم تنها جایگزین منطقی و انسانی سرمایه داری است و آن ها را قانع کنیم که تحقق این امر بدون رزم میسر نیست و قدم اول نیز وحدت و تشکیلات است.

منابع:

FINANCE & DEVELOPMENT، June 2016، Vol. 53، No. 2
Jonathan D. Ostry، Prakash Loungani، and Davide Furceri
IMF Survey : Evolution Not Revolution: Rethinking Policy at the IMF، June 2016، 2

Link: link: http://www.tudehiha.com/archives/3513




تزریق زهر قراردادهای موقتی به رگ همبستگی طبقاتی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۹۴ ( ۱ بهمن)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق سیامک می نویسد:

حکومت های ناکارامد و دولت های سرسپرده نزدیک به یک قرن ثروت عظیم نفتی کشور را وارد حساب های بانکی دوستان، اعضای خانواده و  دسته و گروه خود کرده اند و یا در بهترین حالت با بلندپروازی های دیوانه وار خرج پروژه های مصرفی و بنایی پوچ کرده اند.

دولتمداران ناصلاح با عدم استفاده صحیح از درآمدهای نفتی بجای سرمایه گزاری در صنعت های بنیادی و اشتغال زا، با تشویق و ترویج اقتصاد رانتی و انگلی به تعداد بیکاران سرگردان در شهرهای بزرگ هر روز افزودند. پرداخت سود به سپرده هاي بانكي در ايران تا  ٢٥ درصد، يكي از اشكال تقسيم درآمد ثروت نفت كشور ميان لايه هاي ثروتمند است.

تاریخ معاصر ایران نشان می دهد که حتا در مواقعی که تعداد بیکاران از رقم نجومی امروز بسیار کمتر بوده است. این نیروی کار نه جذب صنایع تولیدی که می توانست متضمن استقلال کشور و حل کننده درست مشکل بیکاری باشد، بلکه جذب فعالیت های زودگذر عمرانی و دستگاه بوروکراتیک دولتی و ارتشی شده است. و دولت های گوش به فرمان شاه و ولایت فقیه در دوران مختلف بجای تاسیس یک بخش کشاورزی مدرن و بارآور از طريق حمایت از کشاورزان خرد كه بر اساس شرایط اقلیمی کشور پايه ريزي شده باشد، با وارد کردن بیرویه مواد غذایی کشاورزان برنج، گندم، جو و دیگر حبوبات كشاورزان را مجبور به فروش زمین خود به باغداران و ویلاسازان کردند.  این کشاورزان اگر در گذشته فقیر بودند، حداقل برنج شب و گندم نان صبح را داشتند ولی با فروش زمین دیگر سرنوشت شان چرخشی غم انگیز یافت. و بعد از خرج پول ناچیز به دست آمده از فروش زمین، این کشاورزان بخت برگشته چاره دیگری به جز مهاجرت به شهرهای بزرگ در برابر خود ندیدند.

حال همان نوع سیاست مداران نالایق بعد از یک قرن برای درمان  وبای  مزمن بیکاری ما را به انتخاب طاعون فروش استقلال کشور و استثمار بیش از پیش زحمتکشان دعوت می کنند.

تا سال ها جمهوری عوامفریب اسلامی حداقل در کلام از کارگران تمجید و از حقوقشان دفاع می کرد. ولی با وزیدن باد زهرآگین سمومی و کویری نئولیبرالیسم  جمهوری اسلامی حجاب  شرم و حیا از چهره  بدرید و با ریاست جمهوری آقای رفسنجانی رسما به صف دلباختگان و چاکران نئولیبرالیسم پیوست.

دولت های مختلف جمهوری اسلامی با الهام از همتاهای غربی خود اندک اندک تعداد زیادی از کارگران و کارمندان را با لغو قردادهای دایمی پیشین عملن مجبور به انعقاد قراردادهای موقتی کرده اند. با حذف قرار دادهای جمعی و دائمی و با رشد قرار دادهای فردی و موقتی سرمایه داری به شکل اولیه و وحشی و بی مهار غارت و استثمار خود برگشته است. بیش از صد سال مبارزه کارگری برای حداقل امنیت شغلی و تامین یک زندگی بخور و نمیر در دهه های اخیر به عقب برگردانده شده ا ست. مبارزه کارگری که نتیجه آن اجبار پذیرش کارفرمایان مختلف به تعهدات قانونی و اجرای ان نسبت به کارگران استخدامی خود بوده است، با جهان یک قطبی شده و نفوذ افکار و شیوه اداری نئولیبرالی از بین رفته است.

هر چند که شواهد ظاهری فروش اقتصاد مستقل کشور به تازگی به گوش و چشم همگان رسیده و نمایان شده است، ولی پایه های اصلی آن درزمان دولت اول رفسنجانی چیده شده است و سپس توسط دولت های دیگر کم و بیش و بی سروصدا ادامه یافته است. طبقه انگلی اداری (بورکراتیک) مدت هاست که به این نتیجه رسیده است که برای تامین منافع خود مجبور به پیوند با اقتصاد امپریالیستی است تا با استفاده از چتر حفاظتی که شرکت های فراملی در مقابل سیاست مداران دیوانه و جنگجوی کشورهای امپریالیستی فراهم می کنند، چند صباحی دیگر به زندگی زالویی خود ادامه بدهد.

تبانی طبقات انگلی با نیروهای امپریالیستی برای استثمار کارگران و مستعمره کردن کشور نه پدیده جدید و نه مختصر به کشور ماست. تاریخ همه کشورهای “در حال رشد”  نشان دهنده این است که که طبقات انگلی همواره برای سرکوب شورش های مردمی و اعتراضات کارگری از حمایت بی دریغ دوستان امپریالیستی خود بر خواردار بوده اند و وقتی که “آوار عظيم انقلاب بر فراز کاخ”هایشان میگسلد، آغوش گرم امپریالیست ها برای تسلی باز است.

یکی از شرط های اولیه شرکت های بزرگ فرا ملی برای سرمایه گزاری در کشورهای “در حال رشد”، عدم وجود تشکیلات مستقل قوی کارگری است. به منظور استثمار بدون مانع طبقه کارگر، در صدر آرزوها و خواست های شرکت های بزرگ فرا ملی، رواج قرارداد موقت کاری قرار دارد. قراردادهای موقت به این شرکت ها امکان می دهد که بدون دردسر و با حمایت قانون های  مصوب شده توسط طبقات انگلی این کشورها، کارگران را آن طور که می خواهند و برای مدتی محدود استخدام کنند و بعد از انجام کار، آن ها را دوباره به ارتش عظیم بیکاران برگردانند. و همزمان به این شرکت ها اجازه می دهد که هر صدای حتا خفیف اعتراضی کارگری  را با اخراج کارگران معترض در نطفه خفه کند.

دولت های مدرن که بزعم همه ی بندبازی های جامعه شناسان بورژوازی برای نهان کردن حقیقت همواره غلام حلقه بگوش طبقات حاکم بوده و هستند، به جای حل کردن مشکل بیکاری که در ذات خود اثبات کننده بی کفایتی دولتمداران سرمایه داری است، از این فاجعه اجتماعی برای احیا دوباره و عمومی کردن قراردادهای موقت بنفع غنی تر کردن دوستان خود بهره گرفته اند.

قراردادهای موقت، بویژه در مشاغلی که در مستمر و دائمی بودن آن هیچ تردیدی نیست، فقط برای فشار به کارگران و استثمار هر چه بیشتر آنان به کار گرفته می شود. قراردادهای موقت کارگران را به معنای واقعی کلمه به برده تبدیل کرده است. کارگر برای سیر کردن شکم فرزندان گرسنه خود باید به هر ذلتی تن در دهد تا اخراج نشود و به عقب صف طولانی بیکاران رانده نشود. در ماه های نزدیک به تمدید قرارداد، کارگران بسیاری از دلهرگی و اضطراب حتا از خواب شب نیز محروم می مانند و شب ها را به جای خواب به فکر کردن در باره ی روز مبادای  فردای بیکاری می گذرانند.

کارگر برای اجرای بعضی از مشاغل ذاتا خطرناک نیاز به آموزش های ایمنی و مراقب دراز مدت دارد که شامل آموزش کارگران موقتی نمی شود. علاوه بر ان حقوق ناچیز کارگران موقت آنها را  مجبور می کند که با تقبول اضافه کاری به استهلاک جسمی و روحی مزمن دچار شوند و یا برای گذران زندگی از ساعت خواب خود بکاهند و در جایی دیگری به نوعی مشغول کار شوند. در نتیجه صدمات جسمی در محیط کار به علت خستگی و کم خوابی افزایش می یابد و خانواده های زحمتکش بسیاری را بی سرپرست می کند. به همین دلیل درصد صدمات جسمی در محل کار میان کارگران موقت به طور قابل توجهی بالاتر از همکاران دائمی شان است. ازدياد ارقام مرگ كارگران در جريان كار در ايران در سال هاي اخير، نشاني از اين امر است.

بدین ترتیب با حیله گری بی نظیری بار عظیم امنیت شغلی و تضمین برنامه کاری آینده از دوش کارفرمایان برداشته شده و بدوش از پیش ضعیف شده کارگران و کارمندان گذاشته شده است.

در ضمن پایه های اجتماعی خانواده نیز با غیاب بیش از حد نان آور خانه سست می شود. کودکان از بهره بردن از دو مدرب محروم می شوند که می تواند موجب عواقب اخلاقی جبران ناپذیری  شود. علاوه بر آن جوانان کارگر بدون داشتن امنیت شغلی و اطمینان از آینده خود جرات ازدواج به خود نمی دهند.

بدتر از همه کار موقت در روابط کارکنان در محل کار نقش منفی ایفا می کند چرا که  کارکنان موقت در کنار و همراه همکاران دائمی برای ماه ها و سال ها به انجام کار مشابه مشغولند، ولی از مزیت های مشابه برخوردار نیستند. قراردادهای موقت همبستگی طبقاتی کارگران را از بین می برد و  بین آنان تفرقه می اندازد. چرا که کارگران را به درجات یک، دو و سه تقسیم می کند. کارگران درجه یکآن کارگرانی هستند که بخت برخورداری از مزیت های قرارداد دائمی را دارند و کارگران درجه سه کارگرانی هستند که با انتظار پشت درهای کارخانه ها و شرکت های خدماتی منتظر اخراج برادران طبقاتی خود با قرارداد موقت هستند تا فرصت یابند برای لختی خانواده خود را از گرداب گرسنگی نجات دهند.

در نظامی که بنای وجودی  خود را بر پایه و ستون وحشیانه ترین  شکل سرمایه داری استوار کرده است، کسب سود استثماری بهر نوعی حلال و مقدس است. این گونه است که دلال هایِ انسان زیر نام پرطمطراق «خدمات نیروی انسانی،» جوانان بیکار را با قراردادهای پیمانی بدون هیچ حقوقی به اجاره کارخانه ها، کار گاه ها، شرکت های ساختمانی و غیره می گذارند. وضعیت کلی کارگران کارگاه‌های کوچک که  ۷۰   درصد از کل کارگران کشور را تشکیل می دهند، از این هم اسفبارتر است چراکه طبق آمار غیر قابل اعتماد خود رژیم شرایط کاری این دسته کارگران اصلن  مشمول هیچ قانونی نیست.

بدین ترتیب کارفرمایان صنایع و موسسات خدماتی، ساختمانی و عمرانی با حمایت نمایندگان اداری خود در حاکمیت جمهوری اسلامی تقریبا قرارداد دائم را در واقع از بین برده اند. به طوری که این گونه قرارداد های استثماری برده وار  که در ابتدا به چند در صد هم نمیرسید، به اعتراف منابع مورد اعتماد خود رژیم،  امروز حدود ۹۵ درصد از قرارداد های کارگران در حوزه های مختلف و مشاغل گوناگون را تشکیل می دهد.

نمونه های بی شماری از کارگران و کارمندان در کشور وجود دارد که بعد از تمدید قرارداد شش ماهه متوالی، ده سال هنوز به طورموقت در استخدام هستند. حتا در آنجا که طبق بعضی از قوانین و مقرارت توالی و تکرار قرار داد موقت باید منجر به استخدام دائمی شود،کارفرمایان با حمایت نهادهای دولتی با هزار دوز و کلک از جمله اخراج موقت، شانه از زیر بار این مسولیت هم خالی می کنند.

استدلال اصلی طرفداران قراردادهای موقت این است که انعطاف “بازار کار” و آزادی کارفرما و خلاص کردن او از شرایط استخدام افراد جدید و شرکتهای خارجی  را به سرمایه گزاری تشویق می کند و بدین ترتیب مشاغل جدیدی ایجاد می شود که به نوبه خود در سطح کشوری موجب رشد اقتصادی می شود.

این در صورتی است که بنا بر آمار خود رژیم سهم دستمزد کارگر از کل قیمت کالا بیش از ده درصد نیست. و سوال به جای دیگر اینستکه چرا پول های نفتی در ۳۵ سال موجب رشد نشده است؟ سرمایه خارجی چه ویژگی خاصی دارد که نسبت به پول نفت خود کشور میتواند رشد اقتصادی بیافریند؟ در ثانی آیا می توان با طبقه کارگر موقتی، خسته، کم خواب، بدون تحصیلات جدید مهارتی، بدون حس امنیت، بدون دورنمای آینده نظام اقتصادی با توسعه پایدار و متوازن بنا کرد. این دروغ بزرگی ست که حاکمان جمهوری اسلامی برای فروش استقلال کشور به مردم می گویند. این دروغ آشکاری ست که حتا روی گبلز را سفید می کند.

از  عواقب زیانبار دیگر قراردادهای موقت میتوان از کاهش قدرت خرید کارگران و در نتیجه کاهش تقاضای آن ها برای کالا نوشت که خود به چرخش اقتصاد سرمایه داری ضربه می زند. جالب توجه اینست که اقتصاد دانان مزدبگیر دولت های جمهوری اسلامی قراردادهای موقتی را در تقویت رقابت پذیری قیمت کالاهای ایرانی ضروری می دانند، ولی کسی از پایین آمدن کیفیت کالاها صحبت نمی کند.قراردادهای موقتی نسبت به آموزش کارگران و به روز کردن مهارت شغلی آنها بی تفاوت است و بدین ترتیب به کیفیت کالای تولیدی در درازمدت ضربه می زند و از قدرت رقابت آن ها با کالاهای خارجی می کاهد.

بسیاری از عوامل رژیم در “خانه کارفرمایان” که با تقلب “خانه کارگر” خوانده می شود، با بی شرمی در دفاع از قرار داد موقت می گویند که این کار کارگر را آزاد می گذارد که برای مقابله با تورم دائمی جامعه با فسخ آسان قرارداد موقت خود در استخدام شرکت دیگری با حقوق بهتری قرار گیرد. از این بگذریم که این آقایان، مبارزه با تورم وحشتناک را به دوش اقدامات شخصی کارگران می گذارند و دوستان دولتی خود را از این کار معاف می سازند. هدیه دروغینی که آن ها در بسته بندی زرین به کارگران اهدا می کنند، چیزی به جز حباب نیست. آیا کشوری که دارد زیر آوار سنگین بیکاری خفه می شود، آن قدر فرصت شغلی ایجاد می کند که کارگر بتواند مانند خرید میوه، آنرا ورچین کند؟ آیا کارفرمایان ایرانی که در استثمار قرون وسطایی معروف هستند از حقوق متوسط کارگر در رشته تولیدی یا خدماتی خود اطلاع ندارند؟ یا این که یک شبه برای سعادت آخرت خود به حاتم بخشنده و کریم مبدل شده اند؟

ما از کارفرمایانی صحبت می کنیم که حتا برای فرار از قید و بندهای قوانین ناقص قراردادهای سه ماهه، قراردادهای ۸۹ روزه با کارگران می بندند.

در جواب استدعا کارگران از دولت برای نظارت عوامل استثمارگران با وقاحت تمام از بیهودگی دخالت دولت در قراردادهای میان کارگر و کارفرما صحبت می کنند و با عوام فریبی برای تایید نظرات خود از کشورهای اسکاندیناوی از جمله دانمارک یاد می کنند. بدون آنکه صحبتی از تاریخ درخشان مبارزات اتحادیه های کارگری در این کشورها بکنند و بدون آنکه اشاره ای به هجوم روزافزون نئولیبرال ها به این مدل و عقب نشینی دائمی  اتحادیه های کارگری بکنند.

بدین ترتیب با عادی کردن قراردادهای موقت  در کشوری بدون سازمان های مستقل کارگری عوامل طبقات انگلی در رژیم سنگ ها را بستند و سگ های حافظ منافع سرمایه داران را برای حمله به کارگران و حقوقشان رها کردند.

نتیجه

به شهادت تاریخ و به گواه دوست و دشمن، در تاریخ معاصر اگر تلاشی برای متشکل کردن و بهبود شرایط کاری زحمتکشان شده است توسط حزب طبقه کارگر بوده است که نه تنها به وظیفه خود اگاه بوده، بلکه آن را تا حد توان و با جدیت در شرایط به غایت نا مطلوب به عمل تبدیل کرده است. برای اولین بار کارگران با حقوق اولیه و ابتدایی خود آشنا شدند و یاد گرفتند که برای تامین حق کار و داشتن قراردادهای استخدامی و  برخورداری از بیمه و تامین اجتماعی باید بطور متشکل مبارزه کنند.

پس از انقلاب، باز هم با تلاش مشخص و برنامه دار حزب تازه آزاده شده طبقه کارگر و فشار معنوی دیگر نیروهای “چپ” امکان تصویب و اجرا یک قانون کار مترقی و بر کنار گذاشتن قردادهای روزمزدی و موقتی وجود داشت. با فشار متشکل نیروهای سوسیالیستی و تشکیلات نیمه آزاد کارگری قانون ارتجاعی کار آقای توکلی که در آن فروش نیروی کار از طرف کارگر به اجاره اتاق یک صاحب خانه به یک مستاجر تشبیه شده بود، به طور جدی زیر سوال رفت. ولی بزودی با چرخش به راستِ آشکار کل نظام جمهوری اسلامی نهال ضعیف تضمین حقوق کارگران از ریشه کنده شد.

و اکنون شرکت های فراملی با همدستی و همکاری طبقات انگلی کشور می خواهند با وابستگی کامل اقتصادی به اصطلاح ایران را متصل به بازار جهانی کنند. برای هموار کردن راه این سرسپردگی استثمار طبقه کارگر و از بین بردن همبستگی طبقاتی آن قدم اول است. باید گفت که در طول حاکمیت جمهوری اسلامی قانون کار در عمل با تفسیرها و به طریق های مختلف پشتیبان کارفرما بوده است و حتا تنظیم و تطبیق دستمزد کارگران با نرخ تورم که در اکثر کشورهای سرمایه داری معمول است، در جمهوری اسلامی  اجرا نشده و نمی شود. با اجرای کامل و بدون درد سر قانون “عرضه و تقاضا” در ”بازار کار”  شرایط استثماری بی نظیری برای کارفرمایان در ایران به وجود آمده است.

بسیاری از نیروهای سوسیالیستی سال ها به جای جدی گرفتن وظیفه خود در متشکل کردن و آموزش دادن کارگران برای مبارزه صنفی و سیاسی، اغفال زرق و برق “اقتصاد جهانی” شدند و بنوعی به شرایط  تحمیلی ان تن در دادند. ولی درست در زمانی که تعداد شغل عرضه شده به مراتب کمتر از تعداد متقاضیان کار است، مسولیت نیروهای سوسیالیستی و کارگری در تشکیل سندیکاهای مستقل در دفاع از حقوق زحمتکشان و تقویت همبستگی طبقاتی دربرابر تعارض کارفرمایان برجسته تر می شود.

همزمان باید خاطر نشان کرد که هرچند که فشار همه جانبه و متحد به دستگاه های اجرایی رژیم برای آهسته کردن و یا توقف این روند لازم است، ولی نباید این گونه وانمود کرد که حتا اگر اعتراضات گسترده به عقب نشینی تاکتیکی و موقتی رژیم بیانجامد تضمین حقوق ابتدایی کارگران در جمهوری اسلامی به حل نهایی خود رسیده است. واقعیت اینست که که حل دائمی و اساسی مساله  قراردادهای موقتی ربط مستقیم به انتخاب راه رشد اقتصادی کشورها دارد. حتا در کشورهای پیشرفته صنعتی با ایجاد شرکت های و آژانس های بزرگ و زالویی کاریابی موقت (Temp agency) شرکت های فراملی موفق شدند که نیروی کار را هم مانند هر کالای قابل مصرف دیگری به مدتی که نیاز دارند به کار گیرند و پس از آن مانند آشغالی آن را به زباله دان بیکاری بیاندازند. قراردادهای موقت در بازار کار اروپا روزانه در حال رشد است. تعداد کل کارکنان موقت و درصد این کارکنان موقت در میان کل نیروی کار در بسیاری از کشورهای عضو اتحادیه اروپا در حال افزایش است. درصد بالای بیکاری و حمله مستمر چندین ساله نئولیبرالیست ها به اساس جامعه های رفاهی و تسلیم سوسیال دموکرات ها و رهبران اتحادیه ها در برابر این حمله را باید از دلایل اصلی این افزایش دانست. بنابر این قراردادهای موقت در همه کشورهای سرمایه داری با همه تنوع در شکل روبنایی آن ها دائما در حال گسترش است و حل نهایی آن به نتیجه نبرد گردان کار بر علیه سلطه هجومی سرمایه بستگی دارد.

آنچه به کشور ما مربوط می شود اینست که فقط با جايگزينی یک “اقتصاد سياسي” مردمي و مليِ بجای حاکمیت بلا منازع سرمایه می توان زندگی زحمتکشان را بهبود و کشور را از وابستگی نو استعماری نجات داد. یکی از وظایف اصلی نیروهای سوسیالیستی توضیح به هم تنیدگی مبارزه برای آزادی های فردی و راه رشد اقتصادی ملی و دموکراتیک است. حتا اگر ممکن باشد، ولی چگونه می توان با کنار زدن روبنایی ولایت فقیه راضی بود و کاری به شرایط زندگی برده وار زحمتکشان و بهره کشی مدرن آن ها نداشت. مبارزه بر علیه قراردادهای موقتی از مبارزه بر علیه سياست ضد کارگری و ضد ملي و راه رشد سرمایه داری رژیم جدا نیست.




آفتابی مراست در دیدار که مکدر نمی شود نگه ش!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۸۸ ( ۲۰ دی)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق سیامک می نویسد:

در طول تاریخ نسبتا کوتاه مدرن بشری موسسات دینی همواره با اجرای نقش مهم روبنایی خود به عنوان دژ دفاعی  جامعه طبقاتی عمل کرده اند. این موسسات با پشتیبانی طبقات حاکم با ایجاد انواع و اقسام قوانین اخلاقی و دینی به تقدیس اختلاف طبقاتی پرداختند. و زمانی که ترس از دوزخ و تشویق و ترغیب برای رسیدن به بهشت آسمانی توده های محروم را از شورش بر علیه ناعدالتی ها باز نداشت، اسقف  ها مجبور شدند که برای “هدایت” توده ها به راه راست مجازات و پاداش آسمانی را با شکنجه و زندان زمینی ترکیب و تکمیل کنند.

در آغاز سال ۱۵۹۳، ستاره شناس دلاور، جوردانو برونو به جرم ارتداد توسط استنطاق مذهبی روم دستگیر شد و همان سال به اتهام عدم اعتقاد به احکام مرکزی و کلیدی مذهب کاتولیک، از جمله لعنت ابدی، تثلیث، الوهیت مسیح، و باکره بودن حضرت مریم محاکمه شد. در نهایت پس از ۷ سال شکنجه و زندان دستگاه تفتیش عقاید او را گناهکار دانست و سپس او را در بوته آتش سوزاندند.

۱۰ سال بعد از آتش زدن برونو گالیله اعلام کرد که خورشید مرکز منظومه شمسی است، و زمین در گردش مداوم بر روی محور خود و به دورخورشید است.

کلیسای کاتولیک او را مجبور به نفی دیدگاه های خود کرد و با شکنجه و شلاق از او اعتراف گرفت که زمین مرکز جهان است. اما با وجود این اعتراف از ترس گسترش نظرات “الحادی” گالیله او را تا آخر عمر به بازداشت خانگی محکوم کردند.

برای یافتن جواب این پرسش که چرا دستگاه تفتیش دولتی کاتولیک دانشمندان و ستارگانشان را به حال خود رها نکرد باید به پیوند نظام طبقاتی با ايدئولوژیِ ایدالیستی توجه کنیم. در طول تاریخ ايدئولوژی ایدالیستی برای حفظ امتیاز طبقاتی قدرت مندان به کار گرفته شده است و بدین ترتیب دفاع از ارزش ها، آموزه ها و قوانین این ايدئولوژی دفاع از طبقات انگلی حاکم بر جامعه بوده و هست. “شب پرستان” کاتولیک می دانستند که با قبول مرکزیت خورشید و نه زمین در منظومه شمسی، نظام خدایی بهره کشی نیز دیر یا زود به زیر سوال خواهد رفت. و خوف آن داشتند که در زمانی نه چندان دراز مرکزیت خورشید در منظومه شمسی به مرکزیت مردم به روی زمین بدل شود.

ولی دستگاه تفتیش عقاید دین کاتولیک با تمام آتش زدن ها و زندانی کردن ها نتوانست زمین را از گردش به دور خورشید باز دارد و نتوانست از تابش و اهمیت خورشید بکاهد. بر خلاف آرزوهای اوهامی اسقف ها نابودی پیکر دانشمندان به محو افکارشان نیانجامید. چند سالی گذشت ولی از خاکستر برونو گل اندیشه گالیله رویید. چند سال دیگری گذشت و دانه کوچکی که گالیله در زمین خشک و بایر علم کاشت به درخت تناوری به نام علم ستاره شناسی تبدیل شد.

هرچند که کشیشان کم عقل که “انديشه”شان “از پر مگس فراتر” نمي رفت به عبث تلاش کردند که این جهان پهناور بی نهایت را به کره زمین و رجال دینی و سیاسی آن محدود کنند. ستاره شناسی کنونی به ما می آموزد که تنها در کهکشان راه شیری ما بیش از ۲۰۰ میلیارد ستاره وجود دارد. تخمین زده می شود که در جهان قابل مشاهده ما بیش از ۲۰۰ میلیارد کهکشان وجود دارد.

قرن ها بعد در مکانی دیگر همان رفتار با شکلی دگر ولی با همان خصلت و نیت با دانشمند دیگری تکرار می شود. در خبر ها به نقل از آقای سروش می خوا نیم.

یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان – سال۶۳؟–  بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست ‌با وی محاجه کند، اما من مطلقا خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یک‌بار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابقگفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد. (http://zeitoons.com/23628)

از این بگذریم که چرا آقای سروش با علم به ادعای رژیم مبنی به تواب شدن طبری این نکته مهم را بیش از ۳۰ سال در سینه دل مخفی داشته است. اگر در سال های نخست از “هدایت” اسلامی شریعتمداری خوف داشت، حداقل در چندین سال گذشته در فراغت غربت میتوانست این موضوع را برای برائت طبری از اتهام تواب شدن مطرح کند. اتهامی که حتا شاعر ارجمندی چون سایه با گفتن “توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم” بدون تأمل انتقادی لازم این ادعای واهی و پوچ را دربست پذیرفته بود.

نگارنده در چند جلسه ی سخنرانی آقای محمد تقی جعفری شرکت داشته است.  او دریایی از اطلاعات بود ولی به قول شریعتی “به اندازه بند انگشت عمق نداشت” با این حال او را بر خلاف روحانیون آن زمان تشنه قدرت و ثروت ندیدم.

جواب سوال اینکه چرا چنین شخصی “محاجه” با “اسیری” را پذیرفت، ولی ساده است. هم آقای سروش و هم آقای جعفری از عواقب رد کردن چنین دعوتی به شدت هراس داشتند. دستور از بالا بود. برای دستگاه تفتیش عقاید جمهوری اسلامی این “محاجه” مهم بود. آن ها میخواستند با وارد میدان کردن دو تن از بهترین فلسفه دانان دینی خود، پشت طبری “فک شکسته” را به خاک بمالند. کاری که در زمان آزادی او آرزو بردل، از آن درمانده بودند. جالب این است که شنگجه گر بی عقلی مثل شریعتمداری سال ها مدعی آن بود که طبری را با استدلال و منطق اسلامی به راه راست هدایت کرده است. کاری که به قول سروش از توانایی بهترین فلسفه دان جمهوری اسلامی در برابر طبریِ که “حال و روز خوشی نداشت” خارج بود. چرا که با همه درد و شکنجه “احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد”.

طبری از سرنوشت برونوهای کشور ما همچون مقنع، رازی، حافظ، خیام، بیرونی، سهروردی و دیگران آگاه بود .او می دانست که “شب پرستان” و “ژاژخايان” که “اوج عظمت را در شكوه حشرات می بينيد” همیشه از روشن اندیشی دانشمندان آزاده و بلندای پرواز افکارشان می ترسند و بر خود می لرزند. این گونه است که او با تمام درد و رنج جسمی نگذاشت که “زخم های”ش “بساط عيش” “بدسگالان مردمی آزار” شود.

او می دانست که کاهنان دین با تحمیق مردم آن ها را بر علیه عاشقان می شورایند. او که می دانست که “ناكسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند كه جاويدند”، با شنیدن اراجیف جعفری که در آن “خورشيد انكار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد”،  تهوع اش می گیرد و به ناگاه “تکانی می خورد” و با علم به اینکه “شب را پايانى هست” با فکی شکسته لب به سخن می گشاید.

با آنکه می داند که “شبى تيره است، سكوت چيره است، زنجره ها حاكميت شب را جار مى زنند”، ولی با “دفاعی غیورانه” سکوت شب تیره را هر چند برای دمی می شکند.

او با این کار ایمان خود را به این که “تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پيمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هايمان خواهد گذاشت” نشان می دهد.

سوال مهم اما اینست که چرا قوه قضایی، مدیران زندان و “فک”شکنان می خواهند با “اسیری” که به جرم  کودتا و جاسوسی دستگیر شده است، به جای اثبات اتهامات “محاجه” فلسفی کنند؟

دلیل این کار همان است که دستگاه تفتیش عقاید کاتولیکی را بیش از پنج قرن پیش به آتش زدن برونو و آزار و شکنجه گالیله کشاند. یعنی برای دفاع از دستگاه دینی ايدئولوژی ایدالیستی که برای تطهیر و حفاظت از نظام طبقاتی ساخته و پرداخته شده است.

تسليم احتمالی طبری به عنوان فیلسوفی که “خوشبختی فرد” را “تنها در درون يک جامعه خوشبخت ممکن” می داند برای “مغزهای معينی که برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصويب می‌کنند” و برای آنها که “جمع را منکرند، شمع را منکرند، سحر رامنکرند”  برای آنها که  “از پشيزِ گدایِ روستايی” می دزدند “تا بر ميلياردهای خود بيفزايند”، برای آن ها که  “به خاطرِ اشياء، اشخاص را نابود، می کنند می توانست نوید پیروزی بزرگی باشد.

آن ها می خواستند با زبان طبری “گندآبیِ خودمحوری” انسان را دائمی تلقین کنند و”فرازستانِ معطرِ بزرگواریِ انسانی” را “پندارهای پوچ خيال‌پرستان ديوانه” بنمایانند. آن ها می توانستند با تسليم طبری حقانیت “نظام گرگانۀ بهره‌کشی” را ثابت کنند.

اما در زمانی که “چشمه خورشيدِ خاور، در نگاهى خشكيد” و ” جاهلان، بر جهل خويش باليدند، ناكسان، مستانه خنديدند” و “شب پرستان” با “رنگ شب … پاشیدن … بر ستاره ها” در نقشه این بودند که خورشید را از ذهن ها پاک کنند، طبری از “تبعیدگاه اندیشه” خود”، “در حياط قيرگون شب” بیرون می آید و “تکانی” می خورد. در این جاست که “بر مردابِ” “تن خسته و زخمى” طبری، “نیلوفر اندیشه مى روید” و او در “چاه شب” و در مقابل “بدسگالان مردمى آزار،  ژاژخايان دشمن كار،” از  “چشمه خورشيدِ” “دفاعی غیورانه” می کند.

او می داند که نتیجه این گستاخی شکنجه بیش تر است. ولی آگاهانه “زخم ها را شعله ور” مى خواهد “زخم ها را زخم تر” مى خواهد “تا شود بزمگه نور به پا” و “كز دل تيرگى پست و بلندِ يلدا، به جهاند فردا.”

و با این وفاداري به آگاهي و دانش و اعتقادش، او بار دگر ثابت کرد که “خاموشی مرگ”ش “رساتر از آن بانگی است” که می‌خواستند خفه‌اش کنند.

«موزائيك»ها همه از كتاب اشعار زندان احسان طبري با عنوان “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري- حماسهء نبرد انسان” برگرفته شده است. ISBN 978-91-88005-20-5

 




امکان راه رشد غیر سرمایه داری در جهان چند قطبی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۸۷ ( ۱۷ دی)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق سیامک می نویسد:

یکی از عوامل مهمی که موجب دوام طولانی نظام سرمایه داری شده است، تمرکز آن در حفظ محتوا اصلی نظام با ایجاد اشکال مختلف اداری- حقوقی بوده است. به همان اندازه که نظام سرمایه داری در حفظ ذات خود یعنی در حفظ مقدس بودن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و استثمار فرد از فرد سخت جان، سر سخت،  مقاوم، انعطاف ناپذیر و نرمش ناپذیر بوده است، به همان اندازه در تعیین شکل دولتی، حقوقی و ادرای برای تامین این اصل مقدس از  انعطاف، نرمش، سازگاری بی نظیری برای تطبیق به شرایط تاریخی و محیطی مشخص بر خوردار بوده است.

بدین ترتیب این نظام به اشکال مختلف در شرایط تاریخی و محیطی گوناگون ظاهر شده است. از دیکتاتوری نظامی مستقر شده بر افکار ناسیونالیستی، دینی، فاشیستی گرفته تا دولت های سوسیال دموکرات در اسکاندیناوی. از جمهوری دو حزبی آمریکا تا پادشاهی دو حزبی انگلیس همه این اشکال اداری- حقوقی بدون ایجاد مشکلات بنیادی برای اصل مقدس نظام سرمایه داری در کنار هم وجود داشته و دارند.

این یک واقعیت است که نظام اقتصادی- اجتماعی (فرماسیون) حاکم بر جمهوری اسلامی سرمایه داری است که بنا بر شرایط محیطی و تاریخی خود و برای حفظ منافع طبقاتی بورژوازی انگلی تجاری و اداری اکنون شکل دیکتاتوری ولایت فقیهی به خود گرفته است.

بنابراین دیالکتیک بین محتوای اقتصادی- طبقاتی و شکل حکومتی در  جمهوری اسلامی منجر به استقرار وحشیانه ترین اقتصاد سرمایه داری بدوی و خشن همراه با دیکتاتوری و محدود کردن آزادی های شخصی و اجتماعی شده است.

رژیم ولایت فقیه مانند رقیب منطقه ای خود عربستان سعودی که رژیم استوار بر احکام وهابی است، شانس ادامه حیات خود را در پیوند با اقتصاد امپریالیستی جهانی می بیند. هرچند که شواهد بیشماری وجود دارد که این پیوند نا میمون در نهایت به انحلال رژیم های اینگونه منجر می شود، ولی بررسی و تحلیل حاکمان این رژیم از اوضاع خارجی و شرایط اجتماعی و اقتصادی داخلی، آن ها را به این نزدیکی و اتصال مجبور می کند. چرا که تنها آلترناتیو وابستگی به امپریالیسم جهانی تن در دادن به حاکمیت مردم است که این رژیم ها چون “جن از بسم الله” از آن وحشت دارند.

رژیم ولایت فقیه با همه تفاوت شکلی و مرحله ای خود به ویژه در ۲۵ سال گذشته به واضح نشان داده است که وابستگی اقتصادی به امپریالیسم را تنها راه نجات خود در مقابل انقلاب و شورش های مردمی می بیند. تمام جناح ها و دولت ها بدون استثنا از دولت رفسنجانی و دولت عوام فریب احمدی نژاد گرفته تا دولت خاتمی و روحانی همگان در ترسیم راه رشد اقتصادی کشور همواره همنظر بوده اند. از حذف بندهای اقتصادی مترقی قانون اساسی تا حذف رایانه ها و از تغییرات ارتجاعی قانون کارگر تا فشار و تضیق علیه اعتراضات کارگری همه با اشتراک نظر و توافق جناح ها و برای جلب اعتماد و تشویق سرمایه گزاری شرکت های امپریالیستی انجام شده است.

به همین دلیل ضربه زدن و خلاصی یافتن از بافت روبنایی و ولایت فقیه ی و دفاع از آزادی های شخصی و سیاسی با تلاش برای استقلال اقتصادی متکی بر اهداف ملی و دموکراتیک گره خورده است. اما همه گروه های سیاسی فعال این تنیدگی را نمی ببینند و یا به ان اذعان ندارند.

نیروهای  مخالف جمهوری اسلامی را از این منظر می توان به دو دسته عام تقسیم کرد.

گروه اول متشکل از نیروهایی مختلف و ناهمگون است که در یک نقطه اشتراک نظر دارند. همه این نیروها تغییر روبنایی حکومت را بدون ارتباط با تغییرات بنیادی راه رشد اقتصادی نه تنها ممکن می دانند، بلکه آن را حتا کافی می دانند. این نیروها متشکل از دو قطب متفاوت است؛ در یک سوی آن طیف وسیعی از طرفداران براندازی از جمله سازمان مجاهدین خلق و گروه های مختلف سلطنت طلب وجود دارند و در سوی دیگر آن، طیف وسیعی از طرفداران اصلاح طلب غیر حکومتی وجود دارند که حتا بعضی شان به “سلطنت کردن” و نه “حکومت کردن” ولایت فقیه راضی هستند.

گروه دوم متشکل از نیروهای سوسیالیستی است که واژگونی رژیم ولایت فقیه را نه تنها برای دستیابی به آزادی های شخصی و حقوقی لازم می داند، بلکه برای تامین استقلال ملی کشور و استقرار عدالت اجتماعی ضروری می بیند.

برای نیروهای سوسیالیستی  مبارزه برای آزادی های دموکراتیک با تعیین راه رشد اقتصادی پیوند دیالکتیکي دارد.

نمی توان مبارزه با خصلت های استبدادی رژیم ولایت فقیه را از مبارزه علیه تبانی طبقات حاکم با حامیان امپریالیستی خود برای وابسته کردن هر چه بیشتر کشور به سرمایه جهانی جدا کرد. همه جناح ها با وجود اختلافات و شکاف های درونی در اجرا توصیه هاي بانک جهانی برای ادامه اقتصاد نولیبرالی با هم همگامند، بنابراین خصلت مشترک ضد ملی دارند.

و از طرفی دیگر تجربه نشان داده است که هر گونه مبارزه صنفی به اجبار به رویارویی با رژیم و مبارزه سیاسی می انجامد. چرا که مبارزه زحمتکشان برای بهبودی شرایط زندگی خود همواره با سرکوب وحشیانه نیروهای پلیسی رژیم ولایت فقیه روبرو می شود.

بنابراین ما میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی نه تنها تضادی مصنوعی نمی بینیم، بلکه معتقد به وحدت دیالکتیکی بین این دو نوع مبارزه هستیم. دلایل اینکه چرا مبارزه آزادی خواهانه کنونی ما باید دورنما و افق سوسیالیستی داشته باشد روشن است.

رژیم  از یک طرف با اجرای اقتصاد نئولیبرالی، کمر مردم، به ویژه زحمتکشان را زیر فشار اقتصادی خم کرده است. و از طرف دیگر صدای اعتراضی آن ها را برای تامین نان وحشیانه و بی رحمانه  سرکوب می کند. ندیدن پیوستگی درونی این دوگانگی می تواند تحلیلگران را به بیراهه بکشاند. همان طور که رفیق عاصمی در مقاله پیش (طرح نظر، اسلوبی ضروری)  تذکر داده است، شرایط موجود بر جمهوری اسلامی با شرایط موجود در کشورهای اروپایی کاملا فرق می کند و هر گونه کپی برداری می تواند عواقب ناگواری برای جنبش سوسیالیستی کشور داشته باشد.

در وضعیت مشخص جمهوری اسلامی تضاد اصلی با تضاد عمده با هم تنیده اند و در آمیخته شده اندبنابراین، تضاد میان اکثریت قریب به اتفاق مردم با روبنای ولایتی و زیربنای اقتصادی نولیبرالی تضاد اصلی  است. نمی توان بدون ضربه زدن به پایگاه طبقاتی رژیم و راه رشد اقتصاد نولیبرالی آن بطور جدی صحبت از واژگونی استبداد دینی کرد.

تنها با تغییر شکل خارجی و مبارزه با روبنای سیاسی ولایی رژیم، تضاد اصلی حل نخواهد شد. تنها با حل تضاد اصلی است که کشور ما می تواند با پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل، گام در راه برقراری اقتصاد ملی و دموکراتیک بر دارد. بدین ترتیب تلاش های روشنگرانه و افشاگرانه ما اگر مهر و نشان سوسیالیستی نداشته باشد از حد افشاگری بورژوازی عبور نمی کند.

افق سوسیالیستی دادن به مبارزه دموکراتیک فقط با ترسیم دقیق راه گذار از بیابان بایر سرمایه داری به سرزمین سرسبز سوسیالیسم ممکن است. راهنوردان این راه باید با نقشه بر دست، توده ها را قانع کنند که این تنها راهی است که ما را بدون اغفال شدن از سراب کویری سرمایه داری میتواند هر روز با گام های استوار به سرچشمه مقصود نزدیک کند. راهی که در آغاز سوسیالیستی نیست، ولی هر روز نیز با گمراهه بی افق سرمایه فاصله می گیرد.

هر چند که یادآوری این نکته لازم و ضروری است، ولی بدون توضیح مستدل محتمل بودن و امکان پذیری راه رشد غیر سرمایه داری در شرایط فعلی داخلی و جهانی از یک ادعا فراتر نمی رود.

یکی از پیش شرطهای مهم امکان راه رشد غیر سرمایه داری در کشور ما وجود یک نظم جهانی چند قطبی است.

جهان بعد از شکست اردوگاه سوسیالیسم  بیش از یک ربع قرن یک قطبی بوده است. در این یک ربع قرن بسیاری از دست آورده های اجتماعی  بشری و استقلال ملت ها از بین رفت و به عقب رانده شد. امپریالیسم سرمست از نوشیدن شراب جهان یک قطبی شده مانند میخواره ای وحشی مقراض به دست به هر گلی که از آن بوی عدالت اجتماعی، آزادگی و استقلال می آمد حمله کرد و از شاخه برید. از اشغال نظامی کشورها تا حمله به دست آوردهای جنبش کارگری، از کنترل و نظارت دائمی حرکات و رفتار مردم تا حذف فیزیکی مخالفان همه و همه از نتایج  منفی جهان یک قطبی شده بوده است. نتایجی که حتا مخالفان غیرامپریالیستی سوسیالیسم را برای اردوگاه سوسیالیسنم دلتنگ کرده است.

ولی علائم بسیاری نشانگر این است که نظم جهانی قدیمی یک قطبی، نظمی که سیاستمداران آمریکایی به طور خاص یک تنه و متکبر نقشه جهان را در نهاد خانه های تاریک خود طراحی می کردند، دیگر از بین رفته است. هر روز ما شاهد هر چه فرو ریختن موقعیت استثنایی ژئوپلتیک و ابرقدرتی ایالات متحده آمریکا هستیم. در زیر کوتاه به برخی از این عوامل نگاه خواهیم کرد.

تصمیم عجولانه و غیر منطقی رئيس جمهور آمریکا به اخراج 35 دیپلمات روسی و خانواده های آنان در پاسخ به ادعای حملات اینترنتی روسی به دفتر حزب دموکرات را می توان از آن جمله دانست. اخراج دیپلمات های خارجی که به احتمال بسیار زیاد در این حمله ادعایی دست نداشته اند، یک واکنش عصبی و نمادین و يا اقدامي تحريك آميز است. بهر جهت اقدامي نه مناسب و عقلانی. تصمیمی که بیشتر به واکنش انقباضی عصبی یک مار زخمی می ماند تا به یک تصمیم سیاسی عاقلانه رئيس جمهور یک ابر قدرت.

با این کار شأن و منزلت ایالات متحده زیر سوال رفته است و آمریکا دارد موقعیت خود را به عنوان رهبر جهان از دست می دهد. این تصمیم نا بخردانه نشانه ضعف آمریکا و ناکارآمدی نظام سیاسی آن است.

هر چند که آمریکا با وجود تضعیف اقتصادی هنوز جزو کشورهای برتر جهان از لحاظ اقتصاد است. اما به لحاظ سیاسی بسیار ضعیف شده است. نمونه دیگری از افول امریالیسم امریکا توافقنامه صلحی است که به تازگی در سوریه میان ترکیه و روسیه و بدون حضور ایالات متحده منعقد شده است. ایالات متحده در انعقاد این توافقنامه حتا بعنوان یک بازیگر کوچک نیز مورد مشورت قرار نگرفته است.

جهان یک قطبی و  جهان یک ابرقدرتی  دیگر وجود ندارد. فروپاشی نظم جهانی قدیمی را می توان در به چالش کشیده شدن نهادهای بنیانی و بنیادی سرمایه داری از جمله صندوق بین المللی پول و بانک جهانی از طرف چین، هند و روسیه به وضوح دید. چین از لحاظ اقتصادی، روسیه از لحاظ سیاسی و هندوستان از لحاظ فرهنگی جزو ارکستر بزرگ جدید جهانی هستند که در حال تنظیم و نواختن سمفونی دیگری هستند.

در اینجا وارد شدن به مساله اخلاقی و یا طرفداری سیاسی از کشور جدیدی از نظم نوین جهانی مساله ای است فرعی و غیر ضروری. آنچه برای ما مبلغان راه رشد غیر سرمایه داری و طرفداران اقتصاد ملی- دمکراتیک مهم است، اینست که نظم  جدید جهانی در حال شکل گیری ما را از افتادن در تله محتوم مرگبار سرمایه داری نجات می دهد و افق نوی را برایمان می گشاید.

استقلال ملی و منافع زحمتکشان به ما حکم می کند که راه رشد غیر سرمایه داری در پیش گیریم و در جهان چند قطبی کنونی امکان راه رشد غیر سرمایه داری وجود دارد و تنها آلترناتیو واقعی را برای حفظ حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی ایران تشکیل می دهد.

با پایه گذاری یک اقتصاد مختلط متشکل از نهادهای اقتصاد قوی عمومی و دموکراتیک، همراه با اقتصاد تولیدی بورژوازی ملی سالم و میهن دوست و توسعه بخش تعاونی می توان هم استقلال کشور را  تضمین کرد  و هم شرایط زندگی  زحمتکشان را بهبود داد.

برای تحقق این امر می توان و باید بدرستی و خردمندانه از امکانات جهان چند قطبی شده استفاده کرد. می توان از کمک صنعتی چین و هند و حمایت سیاسی روسیه برای تحقق این امر بهره گرفت.

گروه های خوش نیت بسیاری در گذشته در جهان بشدت یک قطبی آلترناتیوی در برابر اقتصاد ديكته شده ي امپرياليستي نمی دیدند. ولی اکنون با جهان چند قطبی در حال تکوین نياز به طرح و ارائه یک اقتصاد سیاسی که برنامه حد اقل کارگری نیز هست، برای نیروهای  سوسیالیستی به نیاز مبرمی بدل شده است.

آنچه به حزب توده ايران برمی گردد، تدوین و تکامل برنامه راه رشد اقتصادی در مرحله ملي–  دموكراتيك انقلاب است. راه رشدی که شکل سوسیالیستی ندارد، ولی هر روز با راه رشد سرمایه داری نیز فاصله می گیرد.

 




گرسنگی مزمن در ایالات متحده! ظهور ترامپ و افول امپریالیسم آمریکا تصادفی نیست!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧٩ ( ۱۴ آذر)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

رفیق سیامک می نویسد:

 مقدمه

تاریخ دانان و محققان اجتماعی بر این عقیده اند که ظهور، رشد و انحطاط امپراتوری ها با همه خصوصیات منحصر به فرد خود دارای یک قانونمندی کلی نیز هست. دوره ظهور دوره پیشگامی در رشته های مطرح روز است. امپراتوری ها معمولا در این دوره از برتری نیروهای نظامی، تکنیکی و صنعتی، اخلاقی و ایدئولوژیک، برنامه و یا علم جدیدی در مقایسه با دنیای پیرامون خود برخوردار بوده اند. امپراتوری ها از این برتری برای فتح و تسخیر دیگر کشورها و به زیر یوغ و سلطه در آوردن دیگر ملت ها استفاده کرده اند. پس از آن با بسط تجارت سودمند و غیر عادلانه با کشورهای تحت سلطه در کشور اصلی خود یک نوع  رفاه نسبی برقرار کرده اند. رفاه نسبی در کشور برای تهیه سرباز گردان های نظامی و پشتیبانی خاموش مردم از جهانگشایی ها ضروری بوده است. این رفاه اجتماعی به نوبه خود موجب رشد علم در رشته های مختلف از جمله علم استراتژیک و صنعت نظامی و علوم تجریدی مانند فلسفه شده است.

در مرحله افول و انحطاط امپراتوری ها قبل از چشیدن مزه تلخ شکست، توان حکومتگری خود را با هزینه های نظامی هنگفت در خارج از مرزهای کشور و کاهش بهره وری تولید داخلی و فساد اخلاقی گسترده در دستگاه اداری از دست داده اند. متعاقبا دست به هم دادن مجموع این عوامل کار را به جایی می رسانده است که این امپراتوری ها حتا توان سیر کردن شکم سربازان و شهروندان خود را از دست داده بودند. و در نهایت با شورش های مردمی در داخل و خارج از مرزها از بین رفته اند.

حتا با نظری اجمالی به این دوره های مختلف می توان دوره افول امپریالیسم آمریکا را شناخت و نشانه های آن را با چشم عقل دید. امپریالیسم آمریکا بدون داشتن حتا یک دشمن در همسایگی خود سالانه ۶۰۰ میلیارد دلار برای گسترش جنگ در مناطقی که بیش از ده هزار کیلومتر با آن فاصله دارد، صرف می کند. بعد از شکست نظامی، اخلاقی و ایدولوژیکی که مردم قهرمان ویتنام به  امپریالیسم آمریکا تحمیل کردند سالیان دراز سیاست جنگ افروزی با زیرکی تبلیغاتی زیر نام پر طمطراق و دروغین “مبارزه برای دموکراسی” به مردم آمریکا فروخته شد. ولی اکنون دیگر فشار بر فنر صبر و تحمل مردم به حد نهایت خود رسیده است. احساس گرسنگی بخش بزرگی از مردم آمریکا بر قدرت تحمیق دستگاه های تبلیغاتی غلبه کرده است؛  فنر فشرده صبر به جهش فنر خشم مبدل شد!

در حوصله این نوشته نیست که به تحلیل تمام نکات توفانی که کشتی در حال غرق نظام سرمایه داری آمریکا را  از مسیر معمولی خارج کرد ه است بپردازد. این دیگر بدیهی است که امپریالیسم آمریکا با ورشکستگی اقتصادی همه جانبه نه دیگر می تواند مانند گذشته حکومت کند و نه مردمش دیگر می خواهند که گرسنگی، بیکاری، بی خانمانی، قتل و ناامنی، فساد و اختلاس مالی را تحمل کنند. شکی نیست که عوامل عینی واژگونی هژمونی امریالیسم آمریکا در حال تحقق است. آن چه که در لحظه کنونی و برای مدت کوتاهی طبقات زورمند و استثمارگر را از هلاکت حتمی نجات می دهد، عدم وجود شرایط مناسب ذهنی، بویژه عدم تشکیلات و احزاب مستقل سوسیالیستی پرقدرت است.

عدم وجود شرایط مناسب ذهنی را می توان یکی از دلایل اصلی ظهور ترامپ دانست. كوشش سياست امپرياليستی، نه تنها در آمريكا كه در اروپا نيز، بر این است كه خواست های دمكراتيك و عدالت خواهانه توده های ميليونی زحمتكشان را به راست، به سوی فاشيسم منحرف سازد. خطر بزرگی كه در آلمان، ايتاليا و در … قرن گذشته تجربه شده است.

تمرکز ما ولی در این نوشته بروی “گرسنگی” به عنوان یکی از عوامل مهم و اصلی که موجب رشد شرایط عینی انقلاب می شود، خواهد بود.

 شرایط کلی گرسنگی

فقر از سال ها قبل یعنی در ۷ سال اول سال های ۲۰۰۰ میلادی زمانی که رشد اقتصادی به طور متوسط برابر با ۱۸ درصد بود شروع به رشد کرد و از ۱۱ درصد به ۱۳ درصد افزایش یافت. در همان سال ها درآمد طبقه متوسط ثابت ماند. بدین ترتیب برای پیدا کردن این که چه کسانی از رشد اقتصادی آن سال ها سود برد ه ا ند، احتیاجی به استفاده از ماشین حساب و چرتکه و جدول نیست. از هر ۶ نفر یک نفر درآمریکا با گرسنگی روبرو است. این یعنی حدود ۵۰ میلیون آمریکایی كه شب ها گرسنه می خوابند. این در حالی است که سالانه  در ایالات متحده ۴۰ درصد از مواد غذایی توسط رستوران ها و خانواده های متمول  به اشغال دانی ریخته می شود. ارزش پولی این غذاهای دور ریخته شده برابر با  ۱۶۵ میلیارد دلار است که می تواند تامین کننده مواد غذایی ۲۵ میلیون آمریکایی گرسنه باشد.

حدود ۲۴ میلیون آمریکایی در بیابان های غذایی (FOOD DESERT) یعنی در مناطق محرومی که فروشگاه های مواد غذایی ندارد و به همین دلیل فارغ از میوه های تازه، سبزیجات، و دیگر غذاهای سالم است زندگی می کنند. بسیاری از محلات فقیرنشین چندین کلیومتر با مغازه های میوه فروشی و یا فروشگاه های مواد غذایی سالم فاصله دارند. ولی همزمان در مراکز این محلات تعداد زیادی از رستوران های حاضری (FAST FOOD) با غذاهای پرچرب و بدون ارزش غذایی وجود دارد.

به همین خاطر حتا آن دسته از فقرا که توانایی خرید این غذاهای پرچربی را دارند، به انواع و اقسام امراض مرتبط با چاقی مبتلا میشوند. ریسک دچار شدن به این بیماری ها در بین فقرا دو برابر افراد دیگر جامعه است. در آمریکا حدود ۵ میلیارد کیلو سیب در سال تولید می شود. ولی بسیاری از خانواده های فقیر توانایی خرید حتا یک سیب در سال را هم ندارند.

تثبیت سرمایه و ادغام دائمی شرکت های بزرگ منجر به از بین رفتن فروشگاه های کوچک شده است. مثلا فروشگاه وال- مارت (WAL-MART) با در آمد ۱۳۲ میلیارد دلاری در سال ۲۰۱۰، می خواهد فروشگاهای زیادی در نیویورک بر پا کند. تجربه نشان داده است که این نوع فروشگاه ها در شعاع یک مایلی در سال اول ۲۵ در صد و در سال دوم ۴۰ در صد فروشگاهای کوچک را از بین می برند. به طور مثال در سال ۲۰۰۰ هر فروشگاه بطور متوسط حدود ۲۰۰ متر مربع مساحت داشته است. این رقم امروز به مراتب بزرگتر است. جالب توجه است که تعداد فروشگاه ها در محلات کم در آمد نصف محلات پر در آمد است. ولی همزمان قیمت مواد غذایی ۵۵ درصد بالاتر از محلات پر در آمد است.

۱۷,۵ میلیون خانوار در سال ۲۰۱۳ در ناامنی غذایی  (Food insecurity)زندگی می کردند. اگر در یک لحظه مشخص مواد غذایی کافی برای همه اعضای یک خانواده وجود نداشته باشد، آن خانواده در شرایط  ناامنی غذایی زندگی می کند. ۲۵ درصد از خانواده های سیاه پوست دائما در شرایط ناامنی غذایی زندگی می کنند.

ایدئولوژی نئولیبرالیستی حاکم بر نظام سرمایه داری آمریکا با سیاست فردگرایانه، بار اصلی مسولیت تامین غذا برای گرسنگان را از دوش دولت و سیاستمداران آن برداشت و بدوش انجمن های خیریه، کلیساها و افراد مخیر انداخت. قابل ذکر است که همین دولت و همان سیاستمداران نجات بانک ها را از وظایف اصلی خود می دانند.

خط فقر تعیین شده در سال ۲۰۱۲ درآمد سالانه ۱۱۵۰۰ دلار برای یک خانواده چهار نفری بود. برنامه های غذایی دولتی و سازمان های خیریه فقط فقیرترین قشر فقرا را زیر پوشش قرار می دهد. در آمد ۹۵ میلیون از شهروندان آمریکایی فقط اندکی بالاتر از حد فقری است که موجب کمک غذایی ارزان می شود.

۲۰ در صد از ساکنان نیمی از شهرهای بزرگ به نحوی به مشکل تهیه مواد روزانه غذایی دچارند. حدود ۲۵ درصد از مردم آمریکا که بسیاری از آنان جزو ارتش دائمی فقر و فلاکت هستند، قادر به خرید مواد غذایی معمولی نیستند و به همین دلیل در طول یک سال حداقل در یک دوره مجبور می شوند برای سیر کردن شکم خالی با حقارت ساعت ها در صف غذای ارزانی (FSP) که زیر پوشش وزارت کشاورزی برای آن ها  تامین می شود در گرما و سرما با بشقاب ها و کاسه های در دست بیاستند.

در سال ۱۹۸۰ در زمانی که هنوز وحشت از نفوذ افکار سوسیالیستی در میان زحمتکشان بدن طبقات بورژوازی انگلی را به لرزه میانداخت، فقط ۲۰۰ بانک غذایی در کل آمریکا وجود داشت. ولی امروز این تعداد از رقم ۴۰۰۰۰ هم گذشت.

با وجود این که سازمان های غیر انتفاعی ۱۰ در صد از نیروی کار کل آمریکا را تشکیل می دهند و شامل ۸۰ میلیون داوطلب و کمک کننده مجانی هستند. ولی ۷۰ درصد از سوبسیدها و یارانه های دولتی که صرف کاهش گرسنگی می شود، به جیب ۱۰ درصد از بزرگترین شرکت های مواد غذایی می رود.

در بسیاری از موارد شرکت های بزرگ غذایی مواد اضافی و پس مانده را به انجمن های خیریه می فرستند تا هم از هزینه دور ریختن آن و پرداخت مالیات اشغال جلوگیری کنند و هم این رقم را به عنوان “هدیه” به انجمن های خیریه از مالیات کم کنند. یعنی در یک حرکت نه تنها از پرداخت یک نوع مالیات معاف می شوند، بلکه از پرداخت نوع دیگر مالیات نیز تخفیف می گیرند. علاوه بر آن، این شرکت ها با پررویی و وقاحت  بی نظیری این حیله مالیاتی را با تبلیغات و بوق و کرنا به عنوان انجام مسئولیت اجتماعی خود به افکار عمومی معرفی می کنند.

در دوران بحران اقتصادی نظام سرمایه داری در سال های ۳۰ میلادی دولت برای حفاظت از نظام بهره کشی و جلوگیری از شورش های اجتماعی مجبور شد تا با حمایت مالی از دهقانان هم آ نها را از ورشکستگی نجات بدهد و هم آنها را ترغیب کند که برای دیگر اقشار جامعه مواد غذایی تولید کند. ولی کشاورزانی که از این بحران با بلعیدن همکاران کوچک تر خود نه تنها جان سالم بدر بردند، بلکه تنه ای فربه تر نیز یافتند، موفق شدند با ایجاد مصنوعی کمبود مواد غذایی از آن بعنوان اهرم فشار بروی دولتمردان سواستفاده کرده و این کمک موقتی و مشروط را به یک قانون دائمی تبدیل کنند.

در سال ۱۹۳۰ ۲۵ در صد جمعیت کشور در ۶ میلیون مزارع مختلف کوچک کار می کردند. امروز فقط دو در صد جمعیت در بخش کشاورزی کار می کنند. تولید کنندگان بزرگ ذرت، سویا، گندم، تنباکو، لبنیات، بادام زمینی سوبسید دولتی دریافت می کنند. مقدار این یارانه بین ۲۰ تا ۲۵ میلیارد دلار در سال است. جالب توجه است که ۴۵ در صد از زمين های کشاورزی اجاره ای هستند و سوبسید دولتی به صاحبان زمین داده می شود، نه به کارکنان واقعی روی زمین. ۸۰ در صد از کشاورزان به طور متوسط فقط ۵۰۰۰ دلار سالانه به عنوان سوبسید در یافت می کنند.

به خاطر دفاع از همین منافع مالی هنگفت است که شرکت های کشاورزی فقط در سال ۲۰۱۱ ۱۲۵ میلیون دلار صرف لابیگری کردند. این در حالیست که دیگر، سال هاست که هدف محصولات این شرکت های فراملیتی تامین غذاهای شهروندان آمریکایی نیست؛ بطور مثال۶۰ میلیارد لیتر سوخت اتوموبیل های آمریکای ها از اتانول تولید شده از ذرت است. تخمین زده می شود که در سال های آینده بیش از نیمی از محصولات ذرت کل کشور به مخازن سوخت اتوموبیل ها ریخته شود.

شرکتهای بزرگ کشاورزی از حمایت بیدریغ مالی و سیاسی دولت و وزارتخانه های آن در همه دوران اخیر برخوردار بوده اند. ۶۰ در صد از سوبسیدهای کشاورزی به جیب ۱۰ در صد از بزرگترین این شرکت ها می رود و ۶۰ در صد از کل کشاورزان یعنی کشاورزان کم درآمد اصلا مشمول قوانین دریافت این سوبسیدها نمی شوند. ۲۵۰ میلیارد دلار در ۱۵ سال بین ۱۹۹۵ و ۲۰۱۰ از جیب مالیات دهندگان زحمتکش دزدیده شد و به کیسه پول این شرکت های بزرگ سرازیر شد. یک در صد فوقانی این شرکت ها به طور متوسط سالانه ۵ میلیون دلار کمک دولتی دریافت می کنند.

تمام عناصری که تشکیل دهنده مواد غذایی فراوری شده هستند، مشمول سوبسید ها و یارانه های دولتی می شوند. ولی این کمک های دولتی شامل میوه جات و سبزیجات نمی شود. همزمان قیمت میوه جات و سبزیجات در ۳۰ سال گذشته افزایش ۴۰ در صدی داشته است. ولی در همین مدت قیمت مواد غذایی فراوری شده کاهش ۴۰ در صدی داشته است.

می خواهید بدانید چرا؟

برای این که غذا های فراوری شده که موجب بیماری های گوناگون در بدن مصرف کنندگان می شود، چرب کننده دستگاه همیشه متحرک پول سازی شرکت های کشاورزی، دارویی، تولید کنندگان ویتامین، بیمارستان های مختلف، کلینیک لاغری سازی، مراکز تناسب اندام و مراکز روانی می باشد. مجموعه درآمد این دستگاه زالویی که از خون و مال بیماران تغذیه می کند و به دلارهای خود می افزاید، از تریلیون دلار نیز در سال تجاوز می کند. پس چرا باید با دادن سیب ارزان به شهروندان، خود و دوستان خود را از این منبع درآمد نجومی محروم کرد؟ در آمریکا ۳۲۰۰۰۰ نوع مواد غذایی وجود دارد، ولی شرکت های مواد غذایی ۳۴ میلیارد دلار خرج تبلیغات برای مصرف نوشابه ها و شیرینی جات می کنند. فروش مواد غذایی  مضر و پر شکر به حدی سود آور است که حتا ۹۶ در صد از داروخانه ها آب نبات و شیرنیجات می فروشند.

در ادامه برای نشان دادن ابعاد فاجعه آمیز گرسنگی ما به بررسی عواقب آن در میان دو قشر محروم و آسیب پذیر یعنی کودکان و سالمندان می پردازیم.

متاسفانه حساسیت ما هم به مسائل اجتماعی زیر بمباران دائمی اطلاعاتی بنگاه ها و دستگاه های رسانه ای بورژوازی هر روز کم و کمتر می شود. به نوعی تاثیرپذیری ما هم به نقطه “اشباع” خود رسیده است. ما هم دیگر پشت ارقامی که نماد تجریدی تنگدستی، فقر، فلاکت، محرومیت و بدبختی واقعی مردمان واقعی با گوشت، استخوان و خون واقعی هستند، چهره کودکی را که از گرسنگی معلم خود را به شکل موز خوردنی می بیند، نمی بینیم؛ ما هم دیگر پشت این ارقام قادر به دیدن قامت شکسته و پشت خمیده پیرمردی که از گرسنگی دست بر شکم خود گذاشته است نیستیم. بقول حافظ: “کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها“.

ولی تمام ارقامی را که در زیر می خوانید چهره های ریاضی و لسانی انسان های واقعی هستند؛ انسان هایی که در دوران رشد جسمی وفکری خود با سن کم به روزه داری اجباری محکوم شده اند؛ انسان هایی که در دوران پیری و درماندگی جسمی خود بعد از یک عمر رنج و کار به روزه گرفتن بدون سحر و افطار محکوم شده اند.

 گرسنگی کودکان

“اگر کشور دیگری مسول گرسنگی فرزندان ما می بود، ما اعلام جنگ می کردیم.”
– جف بریجز (Jeff Bridges) هنرپیشه آمریکایی

۱۶ میلیون کودک آمریکایی سالانه با گرسنگی دست به  گریبانند. در سال ۲۰۱۵، ۱۴,۵ میلیون کودک یعنی حدود ۲۰ درصد از کودکان در ایالات متحده در فقر زندگی می کردند.

از آغاز بحران اقتصادی نظام سرمایه داری (سال ۲۰۰۷) تا سال ۲۰۱۲ تعداد بیکاران دو برابر شد و تعداد کودکان گرسنه فقط در عرض یک سال ۳۴ در صد افزایش یافت. در سال های رکود بعد از ۲۰۰۷ ۸,۵ میلیون شغل از بین رفت و در نتیجه والدین بسیاری همراه با فرزندانشان بیمه بهداشتی خود را از دست دادند. عواقب سنگین محروم شدن از بیمه بهداشتی در شرایطی که کودکان خانواده های فقیر ۳۰ درصد از دیگر کودکان بیشتر در بیمارستان بستری  می شوند؛ از لحاظ جسمی ۲۰ درصد از دیگر کودکان ضعیف تر هستند؛ دو برابر دیگر کودکان کمبود آهن دارند؛ و ۷۵ درصد بیشتر از دیگر کودکان زیر معدل  رشدی قرار دارند، بسیار سنگین است. ۵۰ در صد از کودکان آمریکا در طول کودکی خود حداقل در یک دوره زمانی زیر چتر حمایتی غذایی قرار می گیرند. به علت سو تغذیه مزمن یک سوم کودکان آمریکایی در معرض خطر اضافه وزنی و چاقی قرار دارند.

اگر چه ناامنی غذایی برای هر فرد مضر است، ولی تاثیرات ویرانگر ان بروی کودکان  با توجه به افزایش آسیب پذیری آنها  به مراتب بیشتر است. یک رابطه مستقیم بین عدم تغذیه کافی و رشد غیر طبیعی کودکان وجود دارد.

تغذیه خوب، به ویژه در سه سال اول زندگی، برای سلامت جسمی و روانی یک کودک و  پیشرفت تحصیلی آینده اش خیلی  مهم است. قابل ذکر است که مغز یک کودک ۷۰۰ ارتباط و اتصال عصبی در هر ثانیه ایجاد میکند که موفقیت ان ارتباط مستقیم به وجود ویتامین و مواد معدنی کافی در بدن دارد. متاسفانه، ناامنی غذایی پایه و اساس این امر مهم را تهدید می کند.

تحقیقات نشان می دهد که بچه های گرسنه به مشکلات اجتماعی و رفتاری دچار می شوند که تجربه مدرسه رفتن آن ها را تلخ می کند. مطالعات نشان داده اند که احتمال رها کردن مدرسه قبل از فارغ التحصیلی برای کودکانی که زیر شرایط ناامنی غذایی زندگی می کنند به مراتب بیش تر از دانش آموزان  معمولی است. ۶۲ درصد از معلمان می گویند که در کلاس های درسشان کودکان گرسنه وجود دارند. سه چهارم معلمان آمریکایی متوجه دانش آموزانی شده اند که  به مقدار کافی غذا نخورده اند. تعداد کودکانی که بخاطر گرسنگی مزمن مجبور به تکرار یک کلاس هستند دو برابر دانش آموزان معمولی است.

همین نظام سرمایه داری که این کودکان را از کم غذایی به عقب ماندگی ذهنی و معلوليت عقلی دچار می کند، با استفاده از مستخدمین علم ژنیتیکی خود این طور تبلیغ می کند که هوش امری است ذاتی و ژنیتیکی؛ و با استفاده از مستخدمین علم اجتماعی خود این طور تبلیغ میکند که موفقیت هر فرد در جامعه به کوشش و اراده او بستگی دارد.

تعداد کودکان بشدت گرسنه از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۱ افزایش ۲۵۰ درصدی داشته است، یعنی در طول پنج سال تعداد کودکان بشدت گرسنه ۲,۵ برابر شده است. میزان حداقل دستمزد به حدی پایین است که حتا به خانواده هایی که یک مزدبگیر دارند اجازه تهیه خرید غذا تقریبا سالم را نمی دهد. یک سوم درآمد اکثر این خانواده ها به دره بی ته اجاره خانه ریخته می شود. ۸۵ درصد از خانواده هایی که زیر چتر برنامه کمک غذایی قرار دارند حداقل یک فرد شاغل در خانواده دارند ولی با این وجود در آمد کافی برای تهیه غذا ندارند.

تخمین زده می شود که ۴۸ میلیون آمریکایی، از جمله بیش از ۱۶ میلیون کودک، در خانواده هایی که فاقد دسترسی به  مواد غذایی مغذی هستند زندگی می کنند.

از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۸ گرسنگی از ۱۱ درصد به ۱۵ درصد رسید در همین مدت گرسنگی در میان خانواده های بچه دار از ۱۶ درصد به۲۱ در صد رسید. یک چهارم کودکان یعنی ۱۷ میلیون کودک در خانواده هایی زندگی می کنند که دسترسی به غذای کافی ندارند. هرچند که ۱۵ در صد مردم در فقر زندگی می کنند، ولی ۲۱ در صد کل کودکان از خانواده های فقرا هستند.

در سال ۱۹۴۶ ترومن نهار مدرسه را با بودجه ۲,۶۸ دلار برای هر دانش آموز از خانواده  های کم درآمد و فقیر به تصویب رساند. بعد از سال های طولانی دولت اوباما با تصویب کنگره موفق شد این بودجه را به ۲,۷۸ دلار برساند ولی  تامین مالی این افزایش بودجه با کاهش برنامه های کمک غذایی فقرا (FSP) انجام شد.

حدود ۱۰۰۰۰۰ مدرسه در زیر پوشش کمک غذایی قرار دارند. در سال ۲۰۱۱ حدود ۶ میلیارد نهار مجانی و یا به قیمت ارزان در مدارس به کودکان داده شد. ولی چون بودجه این نهارها  بسیار کم است مدارس مجبورند که  نهار را نه از طریق مواد خام و تازه بلکه از مواد پر انرژی و چربی فراوری شده تهیه کنند و برای دانش آموزان فقیر سرو کنند. دولت فقط میزان کالری هر نهار را تعیین کرده است. بنابراین با سرعت ترین و ارزان ترین راه برای رساندن کالری غذا به مقدار قانونی از طریق اضافه کردن شکر و چربی است. در نتیجه بسیاری از آن ها به بیماری های مرتبط به چاقی دچار شده و می شوند. بعلاوه دانش آموزانی که در صف غذای ارزان می ایستند، مورد اذیت وآزار و مزاح و شوخی دیگر دانش آموزان قرار می گیرند. برای تهیه همین غذای ارزان و نامرغوب مدارس مجبورند که به رستوران های حاضری (FAST FOOD) اجازه بدهند که در مدارس به دانش آموزان متمول غذا بفروشند.
در سال ۲۰۱۲ ۵۲ در صد کل کلاس چهارمی های سراسر آمریکا بعلت فقر از نهار نا مرغوب مدارس استفاده کردند. این در حالی است که در سال ۱۹۷۹ گرسنگی تقریبا از بیان رفته بود. استفاده کودکان فقیر از نهار در مدارس دائما رو به افزایش است در سال ۱۹۹۰  ۳,۵ میلیون کودک ولی در ۲۰۱۰ ۱۰ میلیون کودک زیر پوشش نهاری مدارس بوده اند. ۲۰ میلیون کودک دسترسی همیشگی به غذای کافی ندارند. ۲۲  میلیون کودک برای محدود کردن احساس گرسنگی وابسته به غذای مجانی و یا ارزان مدارس هستند. در سال ۲۰۱۴، بیش از ۲۰ میلیون یعنی نزدیک به نیمی از استفاده کنندگان از برنامه کمک تغذیه مکمل (SNAP) کودکان زیر ۱۸ سال بودند. بر حسب آمار وزارت کشاورزی ایالات متحده (USDA) در سال ۲۰۱۵ بیش از ۱۳ میلیون کودک زیر ۱۸ سال در خانواده هایی زندگی می کردند که به طور مداوم دسترسی به مواد غذایی مغذی لازم برای یک زندگی سالم نداشتند.

تخمین زده می شود که ۱۲ میلیون کودک  با کمک های غذایی انجمن های خیریه زنده اند, و بیش از ۳,۵ میلیون نفر از آنها زیر ۵ سال سن دارند. حدود نیمی از کل کودکان آمریکا در مقطعی از زندگی با کمک برنامه کمک تغذیه مکمل (SNAP) شکم خالی خود را از غذا نیم پر می کنند. ۲۰  درصد از کودکانی که در خانواده های با ناامنی غذایی زندگی می کنند، واجد شرایط کمک های تغذیه فدرالی نیستند و بنابراین صددرصد به کمک های غذایی سازمان های خیریه متکی هستند. ۲۰ در صد از اهالی نیویورک یعنی ۱,۷ میلیون نفر فقیرند و ۲۵ در صد کودکان این شهر یعنی نیم میلیون کودک غذای کافی برای خوردن ندارند. تخمین بعضی از انجمن های خیریه این است که تعداد فقرای این شهر در وقع نیم میلیون بیشتر از رقم رسمی است چرا که این نیم میلیون بدلیل گوناگون  برای دریافت غذای مجانی و یا ارزان ثبت نام نکرده اند. بدون کمک غذایی شرایط زندگی با اجاره خانه  ۱۰۰۰ دلاری  حتا برای آن هایی که حقوق بیکاری ۱۲۰۰ دلار در ماه می گیرند خیلی سخت و دشوار می شود.

  گرسنگی سالمندان

شاملو: “ﭼﺮﺍ ﻣﺰﻩ ﯼ ﻓﻘﺮ ﻭﺳﻂ ﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﻣﺎﺳﺖ!”

۸ در صد از سالمندان بالای ۶۵ سال یعنی تعدادی برابر با ۳,۵ میلیون شب ها گرسنه به رختخواب می روند. منابع غیر دولتی این رقم را برابر با ۱۴ درصد یعنی حدود ۶,۵ میلیون می دانند. تخمین زده می شود که در سال ۲۰۲۵ نیمی از سالمندان بالای ۶۵ سال یعنی تقریبا جمعیتی به اندازه کل هفت کشور اسکاندیناوی با شکمی خالی از غذا روزها و شب ها را در سرما و گرما بسر خواهند برد. در سال ۲۰۱۴، حدود ۱۰ درصد از سالمندان بالای ۶۰ یعنی تقریبا ۶ میلیون آمریکایی در ناامنی غذایی بسر بردند. تخمین زده می شود که گرگ گرسنگی در سال های آینده زندگی بیش از ۱۰ میلیون سالمند را مورد حمله قرار دهد.

در ایالات متحده، بیش از ۴ میلیون بزرگسال کم درآمد بالای ۶۰ سال برای زنده ماندن به کمک تغذیه مکمل (SNAP)  محتاجند. به طور متوسط، ۱۱۰ دلار کمک در ماه برای تهیه مواد غذایی به آن ها داده می شود. این در حالی است که بیش از ۵ میلیون سالمندان واجد شرایط به خاطر خجالت و یا عدم توانایی پر کردن فرم های مختلف از کمک های مختلف غذایی محروم می مانند. حدود ۷۵ درصد از سالمندان به طور کامل یا نسبی برای درآمد ماهانه خود وابسته به اداره تامین اجتماعی هستند. علاوه بر این ۱۳ میلیون از افراد بالای ۵۰ سال به کمک از بانک های غذایی محتاجند.

تنها یکی از سازمانهای خیریه غذایی (Feeding America)  سالانه برای هفت میلیون سالمندان (۶۰ سال به بالا) و همچنین ۶ میلیون سالمند بین ۵۰ و ۵۹ ساله غذا تهیه و پذیرایی می کند. ۳۳ درصد از خانواده هایی که مشتری این سازمان خیریه غذایی هستند حداقل یک عضو بالای ۶۰ سال دارند، ۷۶ درصد از این خانواده ها در ناامنی غذایی زندگی می کنند.

۱۰ میلیون از سالمندان از کمبود مواد معدنی و ویتامین رنج می برند. ۶۰ در صد از سالمندان فقیر علاوه بر گرسنگی با افسردگی و اضطراب در گریبان هستند. سالمندان گرسنه ۶۰ درصد بیشتر از دیگر سالمندان به افسردگی، ۵۰ درصد بیشتر از دیگر سالمندان به حمله قلبی و آسم مبتلا می شوند.

این در حالی است که که ۱۳۱ میلیارد دلار در سال خرج کنترل عوارض جانبی و معاینه و معالجه عواقب ناشی از بیماری های مختلف مرتبط به گرسنگی می شود.

به عبارت دیگر اگر مخارجی که برای خاموش کردن عطش ثروت اندوزی صنایع دارویی و  راضی نگه داشتن موسسات پزشکی صرف می شود برای سلامتی سالمندان صرف می شد، می توانست به هر نفر از ده میلیون سالمندی که از کمبود ویتامین و مواد مغذی رنج می برند ماهانه بیش از ۱۰۰۰ دلار  کمک کند.

جمع بندی

احسان طبری: “سوگند به کودکان تان که به تکه نانی شاد می شوند، سوگند به آرزوهای پاک تان، من هرگز بی تفاوت نخواهیم زیست.”

امپریالیسم آمریکا با دزدیدن پول نان کودکان و سالمندان فقیر این سکه ها را در کوره های صنایع نظامی برای نشانه گرفتن قلب جوانان عراقی تبدیل به گلوله می کند. ولی با همه این احوال هر روز درمانده تر می شود. مار بردوش ضحاک امپریالیسم آمریکا دیگر با خوردن مغز هیچ جوانی آرام نمی گیرد. و این عجوزه به تدریج با از دست دادن توان و قدرت روزهای اوج خود به طور مداوم ضعیف تر می شود.

گرگ گرسنگی آمریکا کودکان و اجدادشان را همزمان می درد. بخش بزرگی از تولیدکنندگان و سازندگان آینده و تولیدکنندگان و سازندگان گذشته جامعه در گرسنگی دائم بسر می برند و همزمان بخش بسیار کوچکی از طبقات فوقانی هر روز با مکیدن خون ملت و گرسنه نگه داشتن فرزندان و والدین آن از فرط کسالت و برای عیش و عشرت روی تشک های دلار می خوابند.

طبقات بورژوازی آمریکا با شدت طمع و کثرت ولع سیری‌ناپذیر خود به سقوط اخلاقی و سیاسی و فقر فکری افتاده اند که موجب انحطاط انسانی و فرهنگی و رکود اقتصادی و تولید مادی کل جامعه شده است. و این راه را هنوز پایانی نیست. تا زمانی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و سرمایه برقرار است در بر همین پاشنه خواهد چرخید. وقت آن رسیده است که به دور  تسلسل باطل بحران های اقتصادی که هر بار با بلعیدن گروه جدیدی از زحمتکشان و ناداران جامعه  آتش کوره نظام سرمایه داری را زنده نگه می دارد، یک بار برای همیشه پایان داد. راه چاره دیگری و چشم انداز روشن دیگری به جز سوسیالیسم وجود ندارد.

باید با شجاعت، استقامت، اصرار، پشت کاری و با سربلندی از برتری خصلت جمع گرایانه و عدالت جویانه ایدولوژی زحمتکشان در برابر ایدولوژی فردگرایانه و سرمایه محور بورژوازی دفاع کرد. باید به  زحمتکشان و عدالت جویان توضیح داد که چرا کوبای سوسیالیستی به رغم داشتن زخم های عمیق بر تن زنده و پایدار و شکوفاست. ولی آمریکای امپریالیستی مانند خر در گل مانده از حرکت و تحرک باز مانده است.

باید توضیح داد که چرا و چگونه کوبا سوسیالیستی در ۱۵۰ کیلومتری آمریکا و با وجود تحریم و محاصره اقتصادی ضد انسانی نیم قرنی از طرف جهان سرمایه داری – که حتا نصف این مدت بدون پشتیبانی مادی و معنوی اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی بوده است- موفق شد که نه تنها گرسنگی مردم را مهار کند، بلکه با ایجاد سیستم آموزشی و بهداشتی رایگان به شکوفایی فرهنگی و مادی مردم خود بپردازد.

باید همراه با یادگیری از نکات بسیار مثبت انقلاب کوبا و دستارودهای آن به رهبری زنده یاد رفیق فیدل کاسترو به مطالعه چالش ها و مشکلات سوسیالسیم موجود پرداخت و از آن برای هرچه پربار کردن اندیشه سوسییالیسم علمی بهره گرفت. باید بر تلفیق و پیوند ناگسستنی بین سوسیالیسم و دموکراسی با صراحت و با شفافی تاکید کرد. تنها اندیشه ای و تنها ایدولوژیی که نباید هیچ خوفی از شرکت، نظارت و ابراز نظر مردم داشته باشد، سوسییالیسم علمی است. مبارزه با دسیسه های طبقات بورژوازی انگلی و حامیان امپریالیستی آن فقط با متشکل کردن توده ها و آگاهی طبقاتی ممکن است نه با محدود کردن  دموکراسی. جامعه و تمام ثروت های مادی و معنوی آن متعلق به مردم است.

منابع

A place at the tabel, Peter Pringle, 2013
The end of food, Poul Roberts, 2008
Food industry sustainability, Cheryl Baldwin, 2015

http://www.fns.usda.gov/
حماسه نبرد انسان، دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری، فرهاد عاصمی




انتخاب بین طاعون و وبا در امریکا! کمدی انتخابات و تراژدی درماندگی!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧۴  (٢٧ آبان)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوریک

رفیق سیامک می نویسد:

مقدمه

به بهانه و با تکیه به اتفاقات انتخابات امریکا موضوع اصلی و تمرکز این مقاله بروی ایجاد “خط سوم” و زیر سوال بردن سیاست انتخاب میان “بد و بدتر” است. ولی برای رسیدن به درک درست این موضوع مجبوریم که گذری کوتاه به انتخابات اخیر ریاست جمهوری امریکا بزنیم.

توجه به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به چند دلیل برای طرفداران سوسیالسیم علمی میهن ما مهم است.

١-  انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت نظامی جهان با تاریخی پرخاشگر و متجاوز نمی تواند برای مردمان کشوری که خاك، جان و مال همسایگان آن زیر چکمه های نظامیان متجاوز لگدمال و له می شوند و خود نیز زیر خطر دائمی حمله نظامی است بی تاثیر باشد.

٢-  انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به عنوان یکی از “مهدهای دموکراسیِ” بورژوازی نمی تواند برای طرفداران سوسیالسیم علمی مهم نباشد. باید مطالعه کرد که چطور بورژوازی موفق می شود با صورتک آزادی بر چهره، با آزادی کامل، خون از گلوی زحمتکشان بمکد؟ و آن ها را دائما با درگیر کردن در دور باطل انتخاب بین طاعون و وبا از لحاظ سیاسی عقیم کند و افق آزادی واقعی را کور.

٣- “چپ”های آمریکا نیز مانند “چپ”های ایران دائما در چرخه انتخاب میان “بد و بدتر” گیج و مات هستند. هر چند که “چپ”های آمریکا بر عکس ما در کشور خود از آزادی بیان و تشکل برخوردار هستند، با این حال مطالعه منطق  انتخاب میان “بد و بدتر” در عمل برایمان می تواند مفید باشد.

بررسی نتیجه انتخابات

انتخاب امسال میان “بد” جنگ طلب و دوست نزدیک صنایع نظامی و موسسات بزرگ مالی و نئولیبرال هیلاری کلینتون، و ” بدتر”، میلیاردر و نماینده پوپولیست شرکتهای ساختمانی و صنایع انرژی فسیلی جناح هار راست دونالد ترامپ بوده است. ترامپ تغییر آب و هوا را منکر است، و می خواهد ۱۱ میلیون مکزیکی را از امریکا اخراج، و مسلمانان را از ورود به امریکا ممنوع کند، و مالیات بر ثروتمندان را کاهش بدهد.

دقیقا به خاطر این نظرات شبه فاشیستی ضد خارجی (xenophobia) و انکار تغییرات اقلیمی ترامپ، بسیاری از افراد مترقی به کلینتون رای داده اند. در مقابل ترقی خواهان دیگری با توجه به روابط هیلاری کلینتون با وال استریت، پشتیبانی او از تجارت آزاد و عدم مداخله دولت، و فساد عمومی در بنیاد کمک های مالی کلینتون، از خود می پرسیدند که آیا این درست است که برای متوقف کردن دونالد ترامپ ضد خارجی، ضد اتحادیه، گزافه گو، غیر قابل اعتماد و  دهن دریده به کلینتون جنگ طلب و نماینده موسسات مالی رای داد؟

رای دهندگان ترقی خواه با احساس این وضعیت دشوار و روبرو شدن با یک معمای غیر قابل حل در انتها  به دو راهی انتخاب بین “بد و بدتر” رسیدند. برای بسیاری از رای دهندگان هر دوی نامزدان “بد” بوده اند. اکثریت رای دهندگان نه به کلینتون و نه به ترامپ اعتماد داشتند و دارند. دو سوم رای دهندگان هر دو را ناصادق و غیر قابل اطمینان می دانستند و می دانند. بدون توجه به نظر و وضعیت دشواری که دودلان و دیر تصمیم گیران با آن روبرو بودند، یک نکته ولی همیشه و بر همه روشن و واضح بود، و آن این که یکی از این دو تا “بد” و “بدتر” رییس جمهور می شود.

انتخابات امریکا یک بار دیگر ثابت کرد که دموکراسی بورژوازی جز صورتکی فرشته نما برای پوشاندن چهره وحشی و استثمارگر طبقات بورژوازی نیست. طبقات بورژوازی با زیرکی بی نظیری توده ها را با سرگرم کردن در این کمدی از جستجو برای راه یابی و خلاص شدن از نظام بهره کشی باز میدارند. توده ها به حق برای رفع از بیکاری و گرسنگی آرزوهای و خواستهای  خود را انقدر کوچک میکنند تا از روزنه ی کوچکی که سرمایه داری برای آنها باز گذاشته است بتواند بگذرد. و هر بار خوره ناامیدی و یاس آنها را از درون میجوید و به سرخوردگی آنها میافزاید.

در اینجا ما سعی میکنیم که با اشاره و ارجاع به انتخابات اخیر امریکا با نگاه دیالکتیکی به ظاهر قضایا کنه و ماهیت درونی آنرا افشا کنیم. ما سعی میکنیم که با اشاره و آوردن مثال از این مسئله مشخص و با استفاده از پیوند دادن آن به مقولات  تجریدی به درون پدیده دموکراسی بورژوازی و انتخاب بین “بد و بدتر” نظری بیاندازیم و بیهودگی آنرا برملا کنیم.

ولی چرا بر خلاف انتظار بسیاری کلید کاخ سفید به دست ترامپ رسید؟

در واقع تجزیه و تحلیل اولیه نشان میدهد که اکثریت رای دهندگان ترامپ نه متعصب مسیحی و نه از نژادپرستهای قسم خورده بوده اند. بیشتر آنها از کارگران و کارمندان بخش خصوصی و یا دولتی بوده اند. تحقیقات اولیه نشان میدهد که رای افرادی که درآمد خانوادگی کمتر از ۵۰۰۰۰ دلار سالانه داشتند به دموکراتها کاهش ۱۱ درصدی داشته است. مردمان فقیر و از لایه پایینی طبقه متوسط در این انتخابات نسبت به انتخابات گذشته بیشتر به جمهوری خواهان رای دادند. بخصوص اعضای اتحادیه ها نسبت به گذشته  به طور چشمگیری به دموکرات ها پشت کردند.

رای دهندگان به ترامپ از وضع موجود منزجر بوده اند و هستند. افرادی هستند که از عدم پوشش بیمه بهداشتی، قیمت دارو ها و از دست دادن شغل ناراضی بودند و هستند. و چون “چپ” به دلایل زیاد عینی و ذهنی موفق نشد که به این اعتراضات خصلت ضد سرمایه داری بدهد و آلترناتیو و نظام جانشین سرمایه داری را برای مردم توضیح دهد، مردم که به حق مسبب بخش بزرگی از بدبختیها خود را بوروکراتهای حزب دموکرات می دانستند به شعارهای پوپولیستی ترامپ باور کردند و به او رای دادند.

نتیجه این انتخابات چیزی جز عصیان و شورش لایه پایینی طبقه متوسط و کارگران و بیکاران بر علیه جهانی شدنی که فقط بنفع شرکتهای فراملیتی و نخبگان اداری شان در دفترهای آسمان خراشهای کلان شهرها و فراشهرها تمام شده است نیست.

با مرزهای باز، تجارت آزاد و ادغامهای اقتصادی شرکت های بزرگ مالی و فراملیتی به بازارهای بیشتر و بزرگتر و به نیروی کار ارزانتر دسترسی می یابند، و مصرف کنندگان پول کمتری برای کالاهای مصرفی می پردازند. ولی در این روند جهانی سازی که بورژوازی جهانی آنرا در بسته بندیهای زرین و فریبا به عنوان نجات بشر عرضه میکند بازندگان زیادی وجود دارد. شرکتهای تولیدی داخلی کوچک که قدرت رقابت با تحرک سازمانی و ساختاری و بنیه مالی شرکتهای بزرگ فراملیتی را ندارند زیر چرخ ماشین همیشه در حرکت جهانی سازی خرد می شوند و یا ورشکست و یا مجبور به انتقال به کشورهای با نیروی کار ارزان می شوند در هر صورت کارگران و کارمندان این مراکز تولیدی کوچک بازنده اصلی هستند. بخصوص کارگران غیر متخصص و با تحصیلات کم قربانی بزرگ کشتارگاه جهانی سازی هستند.

بنظر من ترامپ موفق شد که منادی و بلندگوی این اعتراض شود. ترامپ خود را در مقابل نخبگان و برتران و در کنار مردم و برای مردم و همراه مردم معرفی کرد و قول داد که در جیب کسی نباشد و مستقل عمل کند و با “بالاتران” و “مفسدان مالی” مبارزه کند. او موفق شد که با ساده سازی مسائل بغرنج و پیجیده آنها را بطور روشن دسته بندی کند و قول های زیر را برای بهبود شرایط زندگی قربانیان نئولیبرالیسم تدوین کند.

١- ترامپ قول داد که از انتقال کارخانه ها و شرکت های تولیدی به کشورهای با نیروی کار ارزان جلوگیری کند.

٢- ترامپ قول داد که با سرمایه گذاری در زیرساختارهای اجتماعی و اقتصادی موقعیت شغلی ایجاد کند.

٣-  ترامپ قول داد که با بیرون کردن کارگران مهاجر مشاغل آن ها را به آمریکایی ها بیکار برگرداند

٤-  ترامپ قول داد که با مبارزه با طرفداران محیط زیست دسترسی به منابع انرژی ارزان و فسیلی را همچنان تامین کند.

٥- ترامپ قول داد که با روسیه تشنج زدایی کند و از نقش آمریکا به عنوان پلیس جهانی بکاهد و ناتو را تا حد ممکن به حال خود رها  کند

٦- ترامپ قول داد که با جلوگیری بی رویه از ورود مسلمانان به آمریکا امنیت را به شهرهای آمریکا برگرداند.

کسانی که رنج میبرند و فکر میکنند میدانند و حس میکنند که جامعه سرمایه داری امریکا بیمار است ولی بورژوازی دائما با دادن اطلاعات غلط انها را از تشخیص درست بیماری دور نگه می دارد. و این تسلسل باطل همچنان ادامه دارد و بسیاری از آنها که فکر میکنند و رنج میبرند و نام بیماری و درمان ان را میدانند به تجویز داروهای مسکن بسنده میکنند. “واقع گرایی” “چپ” و عقب نشینی آرام آرام ولی دائمی در مقابل تهاجم بورژوازی و تلاش برای همراه شدن با “مسیر آب”  و تکیه به “بد” در مقابل “بدتر” به “راست” فرصت طلب و پوپولیست این شانس را داده است که با تقلید از شعارهای کلیدی “چپ”  و با قول بهتر کردن شرایط زندگی  کارگران   طبقه کارگر را در تشخیص دادن دوستان واقعی خود گمراه و تفاوت بین “چپ” و “راست” فرصت طلب و پوپولیست را سختر کند. کمتر کسی در “چپ” گفت که تا نظام بهره کشی پا برجاست جامعه بیمار خواهد ماند و کمتر کسی گفت که فقط سوسیالیسم درمانگر این جامعه بیمار است.

هم جمهوری خواهان و هم دموکراتها سعی میکنند که پیام مردم امریکا را وارونه جلوه دهند و ما را مثل همیشه با غرق کردن در سیلاب تحلیلهای سطحی از یافتن حقیقت بدور کنند. تفسیر نتایج انتخابات امریکا و پیام مردم امریکا نمیتواند چیزی بجز نوید آغاز پایان سروری امپریالیسم امریکا باشد. پیام درماندگی نظام سرمایه داری است در حل مشکلات اساسی و کلیدی مردم. سرمایه داری با وارد شدن به مرحله جهانی شدن مالی همزمان قدرت حل حتا موقتی بی کاری و نابرابری اجتماعی را از دست داده است. بیکاران در دوران ماقبل جهانی شدن حداقل بعنوان ارتش ذخیره کار و بامید رشد اقتصادی تا حدودی قابل احترام و مورد استفاده بودند ولی عملا این نقش را با جهانی شدن سرمایه از دست دادند.

نتایج انتخابات بطور روشنی فاش میکند که جامعه امریکا نیاز مبرمی به ارائه راه حلهای رادیکال از طرف “چپ” رادیکال دارد. “چپی” که بتواند با تاکید به سیاست عدالت اقتصادی و  دموکراسی اجتماعی تصویری روشن از یک آلترناتیو سوسیالیستی با خصلت دموکراتیک به مردم امریکا ارائه دهد. تفسیر “چپ” ها از انتخابات باید بر این اساس و از این منظر باشد وگرنه  به گمراهه و کژراهه میفتند.

یادمان باشد که اگر چه اساس ايدئولوژيک جمهوری خواهان معجونی از نئولیبرالیسم و محافظه کاری است ولی ترامپ در تمام دوره انتخابات دائما از نتایج فاجع بار  نئولیبرالیسم و جهانی شدن سرمایه انتقاد کرد. ترامپ مخالف توافقنامه تجارت آزاد (TPP)، توافقنامه تجارت آزاد موافقتنامه تجارت آزاد آمریکا شمالی (NAFTA)،  تجارت و مشارکت سرمایه گذاری سرا آتلانتیک(TTIP) است.

ترامپ در جریان انتخابات با زرنگی از وارد شدن به جزییات خودداری کرد و با جمله بندیهای کلی و غیر الزامی فقط ترسیم کلی از آنچه که میخواهد برای بیکاران و کارگران بکند ارائه داده است. حتا اگر خود ترامپ به این حرفهای خود باور داشته باشد این از کژفهمی و ساده نگری اوست از روابط طبقاتی در امریکا و پیوند فرامرزی طبقات بورژوازی جهان. شرکت های نظامی، بانک های بزرگ، موسسات مالی هیچ وقت به او اجازه نمیدهند که منافع آنها را بخطر بیاندازد. نمونه اش افشا کمک مالی شرکتهای فراملیتی آلمانی تبار به هزینه های انتخاباتی ترامپ است. تردیدی نیست که او در عمل زحمتکشانی را که به او رای داده اند را مایوس خواهد کرد چرا که اول اینکه قدرت او در برابر شرکتهای فراملیتی، بانکهای بزرگ و صنایع نظامی بسیار ناچیز و کوچک است. دوم اینکه او طرحی و اراده ای برای تغییر نظام سرمایه داری ندارد. بنابراین وقتی که زهر یاس زحمتکشان را به سرخودگی و افلیج عملی میکشاند “چپ”های رادیکال باید با پادزهر سوسیالیستی وارد میدان شوند و زحمتکشان را از این شنزار کویر مارالود نجات دهند.

با وجود شواهد بالا ولی بورکراتهای حزب دموکرات که بجای لذت بردن از نشئگی پیروزی انتخابات به زجر خماری شب انتخابات دچار شدند فورا انگشت اتهام به سوی “چپ”هایی که با عدم باور به انتخاب بین “بد و بدتر” به “بد” رای نداده اند  نشانه گرفتند. آنها اینطور وانمود میکنند که اگر نامزد دموکراتها انتخاب میشد وضعیت و شرایط زندگی زحمتکشان بهتر میشد ؛ جهان به صلح نزدیکتر میشد؛ و از وقوع فاجعه تغییرات جوی و اقلیمی اجتناب میشد.

در زیر اول ما نشان میدهیم که این ادعا پوچ است. بعد ما نشان میدهیم که سیستم دو حزبی امریکا مستلزمآتی ایجاد میکند که یک جریان مترقی نمیتواند به ان تن در دهد. بنابراین یک سیاست مستقل غیر پارلمانی ممکن و ضروری است. پس از ان ما با اشاره به وقایع تاریخی و تحلیل استدلال “بد” انتخاب کنان نشان میدهیم که این یک سیاست پربار، پایدار و راهگشا و حل کننده چالشهایی که جوامع طبقاتی با ان مواجه هستند نیست.

بد و بدتر

مولوی:

“يار بد مار است هين بگريز از او    تا نريزد بر تو، زهر آن زشت خو”

از اواسط سال ها ی ۳۰ میلادی تا کنون احزاب سوسیالیست و مترقی حمایت خود را از دموکرات های طرفدار سرمایه داری، به دلیل انتخاب “بد” میان  “بد و بدتر” توجیه کرده اند. و رهبران بوروکرات حزب بورژوازی دموکرات از این گرایش بیشترین سو استفاده تبلیغی را کرده اند. آن ها هیچ نگرانی از “بد” خواندن کلینتون تا آنجا که به انتخاب او در برابر “بدتر” می توانست کمک کند نداشتند.

برای آنکه ثابت کنیم که در سیاست های کلان اقتصادی و امپریالیستی بین این دو حزب بورژوازی فرق چندانی نیست، ما فرض را بر این می گذاریم و باور داریم به این که ترامپ هر “آنچه که می گویند هست”. ولی مایلیم بررسی كنیم که آیا کلینتون “به آنچه که می گویند هست؟” و یا بود؟

رهبران بوروکرات حزب بورژوازی دموکرات به عمد نقش داخلی پهنه و زمینه قدرت رییس جمهور را وسیع تر و عمیق تر از آنچه هست  نشان داده بودند، تا شکاکان و دودلان را به رای ندادن به ترامپ راضی کنند. ولی در واقع نقش فرمانداران ایالات در زندگی روزمره آمریکایی ها از نقش رئیس جمهور به مراتب بالاتر است.

هر چند که رئیس جمهور آمریکا قوی ترین و پرقدرت ترین فرد جهان، رهبر جهان آزاد، رهبر تنها ابرقدرت جهان است. ولی برای آمریکایی ها نقش نمادین رئیس جمهور بالاتر از نقش واقعی آن است. در ایالات متحده سیاست های مربوط به مالیات مستقیم  و غیر مستقیم در سطح دولت های ایالتی تنظیم می شود. کالج ها و مدارس،  برخی از دانشگاه ها در سطح دولت ایالتی و یا در سطح شهری سازمان یافته می شود. آنچه که رئیس جمهور را از لحاظ قدرت متمایز می کند، قدرت او در تعیین سیاست خارجی است. تحلیل و حل و فصل مسائل جنگی و دفاعی و نظارت بر FBI ، بالا و پایین آوردن ارزش پولی و تعیین سرنوشت و چگونگی رفتار با مهاجران در اختیار رئیس جمهور  است.

بر خلاف ترامپ و بسیاری از نامزدهای رئیس جمهوری دموکرات که سابقه سیاسی در سطح ملی و جهانی نداشته و ندارند و می توانند با برنامه های ظاهرا مترقی وارد این کارزار انتخاباتی بشوند. کلینتون از امتیاز ناشناس بودن برخوردار نبوده و نیست او در طول ۸ سال رئیس جمهوری  کلینتون و ۸ سال رئیس جمهوری اوباما که در ۴ سال اول آن به عنوان یکجنگ طلب معروف شد، در تصمیم های سیاسی دخالت مستقیم و غیر مستقیم داشته است.

در بعضی از زمینه ها  نظرات هیلاری ممکن بود حتی بدتر باشد. در زیر ما به موشکافی کوتاه نظرات او و حزب دمکرات در زمینه های مختلف می پردازیم.

جنگ

نظامی گری و جنگ طلبی  حزب دموکرات در خارج از مرزهای کشور نیز تاریخی طولانی و  ثبت شده دارد. ادامه جنگ در افغانستان، اشغال لیبی، بی ثباتی در سوریه، جنگ طلبی علیه روسیه، زیرپا گذاشتن حقوق زندانیان در گوانتانامو، و حملات جنایتکارانه با هواپیماهای بدون سرنشین DORNE  در کشورهای متعدد، از آن جمله است. کمتر کسی است که بداند که بودجه پنتاگون در دوره اول رئيس جمهور اوباما  بیشتر از چهار سال اول  جورج دبلیو بوش بوده است.

علاوه بر آن کلینتون مدافع سیاست های هشت سال گذشته اوباما بوده است. ولی حتا جنگ طلب تر از اوباما است. اوباما یکی از اشتباهات بزرگ خود را درگیری در لیبی می داند که کلینتون به عنوان وزر خارجه معمار اصلی اين تجاوز بود.

او یک حامی جانانه و کورکورانه از جنایات جنگی اسرائیل در فلسطین و جاهای دیگر نیز هست، از حمله به کشورهای مسلمان، و اشغال آن ها ابایی نداشت.

یکی از اهرم هایی که حزب دموکرات بر علیه ترامپ استفاده کرد، ترساندن مردم از آمادگی به کار بردن سلاح اتمی توسط او بوده است. ولی بیل کلینتون رئیس جمهور دموکرات سابق و همسر خانم کلینتون فرصت تاریخی خلع سلاح اتمی را بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی در سال های ۹۰ میلادی نه تنها از دست داد، بلکه با آن فعالانه مخالفت کرد. این بیل کلینتون بود که بر خلاف قولی که ریگان به گورباچف برای عدم گسترش ناتو داده بود، ناتو را تا مرز روسیه گسترش داد. باز هم این بیل کلینتون بود که یوگسلاوی و افغانستان را بمباران کرد و “سیاست دخالت نظامی انسانی” را اختراع و اجرا کرد. علاوه بر آن هیلاری کلینتون هیچ اعتراضی به گسترش تریلیون دلاری برنامه نوسازی هسته ای اوباما نکرد.

محیط زیست

ترامپ منکر تغییرات اقلیم و جوی توسط بشر است و در این رابطه می خواهد به استفاده منابع فسیلی انرژی ادامه بدهد.

ولی آنچه که کمتر کسی می داند این است که حزب دموکرات در جلسه اخیر خود هر نوع پیشنهادی را برای دور شدن آمریکا از مصرف سوخت های فسیلی برای نجات محیط زیست رد کرد.

هیلاری کلینتون هیچ علاقه و نقشه برای نجات جهان از تهدید اتمی و تغییر جوی نداشته است و ندارد. کلینتون در زمانی که وزیر امور خارجه بود، از خط لوله نفتی کیستون(Keystone XL) که مضر محیط زیست است، پشتیبانی کرد (هر چند که در دوران انتخابات زیر فشار سندرز مجبور شد که این حمایت را کمرنگتر کند).

حقوق کارگران و زحمتکشان

یکی از هدف های ترامپ تضعیف نفوذ از پیش ضعیف شده اتحادیه ها در محلات کاری است.

ولی بیل کلینتون نامزد حزب دموکرات  درسال های ۹۰ میلادی تحت نفوذ (NAFTA) با انتقال بسیار از کارخانه ها و مراکز تولیدی به مکزیک، حدود یک ملیون کارگر و کارمند را بیکار کرد. هیلاری کلینتون هم موافق معاملات تجاری آزاد، مانند NAFTA و  TIPP بود.

همچنین حمایت هیلاری کلینتون از همکاری ترانس پاسیفیک (Trans-Pacific Partnership) برای تامین منافع سرمایه گذاران شرکت های بزرگ چند ملیتی هیچ تردیدی بجا نمیگذارد که اگر او رییس جمهور می شد کارخانه ها و مراکز تولیدی بیشتری به کشورهای مجاور با نیروی کار ارزان و بدون حق تشکل كارگران، انتقال داده می شد.

علاوه بر آن دموکرات ها با وجود قول دادن در دوران انتخابات دولت اوباما هیچ تلاشی برای تصویب قانون (EFCA)  لایحه یی که حقوق تشکل کارگران را با شروط فراوان تا حدی تضمین می کرد و  امکان جریمه کردن کارفرمایانی را که علیه کارگران عضو اتحادیه تبعیض قائل می شوند را می داد، نکردند.

حزب دموکرات می توانست قانون حداقل دستمزد ۱۱ $ را به تصویب برساند. اما این قانون نیز برای نمایندگان دموکرات دو مجلس از اولویت بر خوردار نبود.

جای تعجب نیست که خانم کلینتون حتا زمانی که مجبور می شد برای راضی کردن جناح “چپ” حزب دموکرات از حقوق اجتماعی صحبت کند، با نام بردن از حقوق کودکان و زنان و با کاربرد جملات کلی بدون محتوای طبقاتی بسنده می کرد.

 نابرابری

در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون نابرابری اجتماعی و اقتصادی به طور چشم گیری در آمریکا  رشد کرد. در این دوران ثروت یک در صد ثروتمندان جامعه افزایش ۱۵۰ در صدی داشت. زیر عنوان  “مبارزه با مواد مخدر” جوانان سیاه پوست به طور نامتناسبی در مقایسه با سفید پوستان مصرف کننده مواد مخدر به زندان ها انداخته شدند و خانواده های سیاه پوست بسیاری با از دست دادن سرپرستان خود فقیر تر شدند. فقط در سال ۲۰۱۵ در دوره دوم ریاست جمهوری اوباما پلیس ۱۰۲ سیاه پوست غیر مسلح را کشت. این رقم تقریبا برابر با۴۰ درصد از کشتگان توسط پلیس است، هر چند که سیاه پوستان فقط تقریبا ۱۳ در صد افراد جامعه را تشکیل  می دهند.

نابرابری در دوران ریاست جمهوری اوباما از تمام قرن گذشته بالا تر بوده است. به گفته اقتصاددان امانوئل سائز، بین سال های و ۲۰۰۹ و ۲۰۱۲، ۹۵ درصد از درآمد به دست آمده در کشور، نسیب یک درصد ثروتمند شد. خانواده متوسط آمریکایی ولی بین سال های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۴ شش درصد فقیرتر شد.

 خط مستقل “سوم” پارلمانی یا مردمی

دموکراسی بورژوازی به ظاهر بر ایده یک رای- برای-هر نفر استوار است ولی در واقع این دلارهاست که تعیین کننده میزان رای است. بورژوازی با مصرف میلیاردها دلار و با تسلط بر رسانه های گروهی و با اجیر کردن “دانشمندان” علم آمار، سیاست و تبلیغات و روانشناسی و جامعه شناسی  کنترل نسبتا کامل آنچه را که از صندوق رای بیرون خواهد آمد را دارد. نظام انتخاباتی امریکا طراحی شده است تا از ورود جدی “خط سومی ها” به میدان مبارزه  پارلمانی جلوگیری کند.

نظام انتخابات آمریکا به طوری طراحی شده است که به احزاب خارج از حوزه اصلی طرفداران سرمایه داری میدان نمی دهد. کل نظام انتخاباتی بر محور و برای تقویت نظام دو حزبی ساخته و پرداخته شده است. یک مثال واضح می تواند برای درک و نشان دادن بطالت، پوچی، و بی اعتباری این سیستم  به ما کمک کند. به طور مثال حزب سوسیال دموکرات سوئد در انتخابات گذشته کمی بیش از ۳۰ در صد رای بدست آورد. اگر سیستم انتخاباتی سوئد مانند آمریکا می بود، می بایست حدود ۸۰ درصد صندلی نمایندگی مجلس به این حزب تعلق میگرفت!

نظام دو حزبی چنان نهادینه شده است که حتا خبرنگاران روزنامه ها و کانال های رادیویی و تلویزیونی نیازی به انعکاس نظرت احزاب دیگر را نمی بینند. چرا که بختی برای بردن انتخابات ندارند؟

بعلت قوانین ناعادلانه مناظره های ریاست جمهوری نامزد حزب ثالث باید برای دعوت شدن به مناظره از حمایت ۱۵ درصد از مردم بر خوردار باشد. قابل توجه است که بررسی حمایت۱۵  درصدی بعهده همان کانال های تلویزیونی و دستگاه هاي آماری نامزدهای دموکرات و جمهوری خواهان است.

در مقایسه با وضع نامزدهای دموکرات و جمهوری خواه، قوانین محدود کننده احزاب “مزاحم” به طور غیر دموکراتیک، نامزدهای احزاب ثالث در انتخابات را مجبور  به جمع آوری امضای تعداد بیش تری از واجدان شرایط رأی می کند.

هزینه شرکت در انتخابات از طرف احزاب ثالث بحدی است که بودجه بسیاری از نامزدهای این احزاب همان روزهای نخست پایان می یابد. در صورتی که نامزدهای دموکرات و جمهوری خواه از دست و دلبازی دوستان ثروتمند موسسات مالی و شرکت های نظامی- جنگی تا آخرین لحظه بهره مند هستند.

ولی با همه این وجود امکان تشکیل خط “سوم” پارلمانی وجود داشت هر چند که  شرایط تحقق این امکان بسیار سخت  بود.

برنی سندرز با بیان رنج طبقه کارگر و زحمتکشان از بحران مالی و غنی تر شدن ثروتمندان در دوره رقابت برای نامزدی حزب موجب ترس و وحشت در  دستگاه اداری حزب و امید و آرزو در بدنه مردمی حزب شد. دستگاه اداری و پر قدرت حزب دموکرات در مقابل یک چالش شگفت انگیز ایستاده بود. و بهمین دلیل بعد از افشای حمایت پنهانی اداری و مالی رهبری بوروکرات حزب دموکرات از نامزدی خانم کلینتون بسیاری از مترقیان امیدوار  بودند که سندرز به سمبل “جریان سوم” بدل شود. ولی متاسفانه اینطور نشد.

مترقیان مایل بودند که به نامزد “حزب سبز” که از احزاب سبز اروپا “چپ”تر است رای بدهند. و بهمین خاطر این فعالان مدنی و گروه های کوچک سوسیالیستی از سندرز بخاطر طرفداری از کلینتون دلگیر بودند و هستند.

خانم جیل ستین، (Jill Stein) نامزد “حزب سبز” نیز خیلی تلاش کرد که تا سندرز را متقاعد به یک برنامه کار (platform) مشترک کند. ولی موفق نشد بر مصلحت گرایی (pragmatism) سندرز غلبه کند. سندرز که بختی برای پیروزی خانم ستین نمی دید، معتقد بود که با ریختن آرای خود به صندوق کلینتون میتوانست  سیاست او را به “چپ” بکشاند. سبز”های آمریکا هر چند که نامی از سوسیالیسم نمی آورند خود را ضد سرمایه داری می دانند و اتحاد با سوسیالیست ها را قبول دارند. ولی بزرگترین نقطه ضعف “سبز”ها عدم اعتقاد و توانایی  سازماندهی توده ای و تشکیلاتی است. بنابراین حتا اگر این امر به وقوع می پیوست “سبز”ها کار بزرگتری بجز وصله کردن لاستیک پنچرشده نظام سرمایه داری نمی توانستند انجام بدهند.

می توان علاوه بر ایجاد تشکیلات کارگری و صنفی، انجمن های مدنی و اجتماعی با مبارزه متشکل به قانون گذاران فشار آورد تا با تغییر نظام انتخاباتی به یک سیستم نمایندگی تناسبی تعداد معینی از صندلی های مجلس را نسیب احزاب ثالث کند.

ولی احتمال این تغییر بسیار کم است بجای ان باید ترقی خواهان اعتقاد به نظام پارلمانی را کمتر و اعتماد به مردم و سازماندهی توده ای را بیشتر کنند. بهمین خاطر “چپ” رادیکال  استدلال می کرد و می کند که می توان با اتحاد گسترده طرفداران سوسیالیست ها و با ایجاد حزب مستقل کارگران با سیاست مستقل کارگری، به سیاست تراژیک انتخاب بین “بد و بدتر” در کمدی انتخابات ریاست جمهوری پایان داد.

بنا بر این کار درستی که ترقی خواهان می توانند و باید انجام بدهند، سازماندهی مردم علیه کل سیاست های سرمایه داری با ایجاد جبهه گسترده مستقل و تشکیل “راه سوم” است.

بحران و رکود اقتصادی طولانی مدت کنونی روحیه مقاومت و مبارزه را برای گسست از نظام دو حزبی بورژوازی را در میان مخالفان جدی سرمایه داری و طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان  تقویت کرده است. روشنفکران “چپ” با چشم عقل خود دیدند و  زحمتکشان با شکم گرسنه خود حس کردند که راه حل دموکرات ها و جمهوری خواهان برای برون رفت از بحران کنونی نظام سرمایه داری در چارچوب کلی خود یکسان و مشابه است. هر دو حزب سرمایه داری بیش تر نگران منافع دوستان خود در صنایع نظامی، غذایی، دارویی و موسسات مالی و بانکی هستند تا بیکاری کارگران و گرسنگی ناداران.

به خصوص رهبران  بوروکرات اتحادیه های کارگری با پشتیبانی طولانی و بدون قید و شرط از حزب دموکرات طرفدار سرمایه داری، با خیانت به منافع کارگران و زحمتکشان از ایجاد یک حزب مستقل کارگری جلوگیری کرده اند. این تسلیم طلبی در میان گروه های اجتماعی مترقی و تشکیلات فمینیست ها، سیاهان و آمریکالاتینی ها  نیز دیده شد و می شود. این گروه ها نیز تخم مرغ خود را در سبد سیاست گندیده دموکرات ها گذاشتند.

چند نمونه از تاریخ

مطالعه  تاریخ نشان میدهد که حتا در آنجا که ترقیخواهان برای جلوگیری از قدرت گرفتن نازیسم و جنگ طلبان به انتخاب “بد” تن در داده اند و از  این انتخاب راضی بوده اند اینکار ضرورتا و لزوما موجب توقف نازیسم و جنگ طلبی نشد.

در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۳۲  آلمان اکثر مردم مترقی توافق داشتند که هیتلر از هیندنبورگ به مراتب بدتر است. سیاست SPD (حزب سوسیال دموکرات)  بر این بود که برای جلوگیری از قدرت گرفتن هیتلر باید به هیندنبورگ رای داد. در نتیجه هیندنبورگ انتخابات  را با  ۵۳ درصد آرا برد. و  SPD فکر می کرد که خطر فاشیسم بر طرف شد.

ولی هیندنبورگ در یک تصمیم سرنوشت ساز و در نتیجه یک معامله سیاسی در ژانویه سال ۱۹۳۳ آدولف هیتلر را به عنوان صدراعظم منصوب کرد. بعد از دو ماه هیتلر هیندنبورگ را مجبور کرد که تا به رهبران نازی ها قدرت و اختیارات دیکتاتوری بدهد.

در انتخابات ۱۹۶۴، لیندون جانسون (Lyndon Johnson) وعده داده بود که به دخالت ایالات متحده در ویتنام پایان دهد، در حالی که گلدواتر (Goldwater) از ادامه جنگ و حمایت از جنگ طلبان صحبت می کرد. بسیاری از “چپ”های ضد جنگ که باور به راه سوم و سازماندهی اعتراضات مردمی نداشتند، برای جلوگیری از رئیس جمهور شدن گلدواتر جنگ طلب به جانسون رای دادند و او انتخاب شد. یکی از اولین اقدامات سیاست خارجی آقای جانسون گسترش جنگ به طور چشم گیری علیه مردم مبارز و جنبش ضد استعماری ویتنام بود. این یعنی عدم درک زیر بنای طبقاتی این دو حزب طرفدار سرمایه داری و عدم درک خصلت امپریالیستی نظام سرمایه داری آمریکا. همان طور که تاریخ نشان داد عاقبت نیکسون یک رییس جمهور جمهوری خواه زیر فشار دائمی و روزانه مردم آمریکا مجبور به امضا قرارداد صلح با ویتنام شد.

دلایل مدافعان انتخاب “بد”

مطالعه و تحلیل استدلال “بد” انتخاب کنان بویژه برای ما ایرانیان که دائم با معضل انتخاب بین وبا و طاعون درگیریم واجب و ضروری است. یکی از مهم ترین استدلال طرفداران سیاست انتخاب “بد” این است که تحریم کننده شرکت در انتخابات مانند تماشاگریست که در زمین بازی نیست و در برد و باخت هیچ نقشی ندارد. این استدلال زمین بازی را به “ورزشگاه” مهندسی شده قدرت مندان محدود میکند و جهان بزرگ و پر تلاتوی و پر جنب و جوش خارج از “ورزشگاه” را نمی بیند و یا به ان باور ندارد. با برجسته کردن نقش چند بازیکن برچین شده نقش بزرگ توده های ملیونی را از یاد میبرد.

یکی دیگر از استدلال طرفداران سیاست انتخاب “بد” این است که رای دادن به احزاب ثالث که شانس پیروزی ندارند، “به هدر رفتن” رای است.

واقعیت این است که رای دادن به یک شخص ثالثی که ممکن است از اکثریت برخوردار نشود، هدر دادن رای نیست. اما باید گفت که رای غیراصولی دادن، به هدر رفتن رای است نه رای دادن به یک شخص ثالث.

هدف رای گیری فرصتی است برای رای دهنده تا نظر خود را در باره چگونگی اداره کشور به نمایش بگذارد. اگر این رای دهنده همیشه برای جلوگیری از قدرت گرفتن “بدتر” به “بد” رای بدهد، هیچ وقت قادر نخواهد شد که نظر واقعی خود را بیان کند. چون که همیشه در چرخش دور باطل جلوگیری از قدرت گرفتن “بدتر” در مقابل “بد” درگیر است.

وقتیکه این شخص رای خود را بر خلاف  باورهای شخصی و سیاسی خود به صندوق “بد” انداخت همزمان اعتقاد به تغییر اوضاع را هم از دست میدهد. و همچنین به حزب “بد” یک نشان و علامت تسلیم شدن میفرستد. تا “قیامت” در تله حزب “بد” اسیر و گرفتار است چرا که حزب “بد”  میداند که او همیشه برای جلوگیری از “بدتر” به او رای میدهد. و مزید بر ان حزب “بد” دلیلی برای تغییر سیاست خود نمی بیند. فقط تا آنجا تلاش می کند که یک کمی از “”بدتر” “کم بدتر” باشد.

همزمان این شخص با قبول و تن دادن به قوانین بازی هیچ وقت توانایی و شوق تغییر آن را نیز نمی یابد. از این رو رای دادن به “بد”، پیام “بدی” به “بد” و دیگران می فرستد. پیام تسلیم و عدم باور به تغییر، پیام سازش دائمی بدون افق. با این کار او به حفظ وضعیتی کمک می کند که می گوید و مدعی است که از آن متنفر است!

در ثانی اگر ما پیش فرض هدر رفتن رای را قبول کنیم بنابراین رای دادن به نامزد بازنده هم به نوعی هدر دادن رای است. اگر سنجش های انتخاباتی بخت یک نامزد را میان دو نامزد کمتر ارزیابی کنند، پس رای دادن به نامزدی که بخت برندگی او کم است، هدر دادن رای است.

با این استدلال وارد شدن سندرز در رقابت برای نامزدی حزب دموکرات هم بیهوده بود. ولی ما می دانیم که بیهوده نبود و این کار به پرچم ابراز احساسات اعتراضی بسیاری بر علیه نارسایی سیاست های “راست” موجود حزب دموکرات تبدیل شد.

استدلال سوم طرفداران انتخاب “بد” مربوط به نتیجه انتخابات است که در صورتی که “چپ”ها به “بد” رای ندهند و “بدتر” برنده شود، مسئوليت به قدرت رسیدن “بدتر” به دوش “چپ” است. بسیاری از دموکرات ها از همین الان شروع به شستن گناهان خود کرده اند و شکست نامزدشان را دلیل سیاست “خط سوم” بعضی از “چپ”ها می دانند. باید تاکید کرد که پیش بینی همه جانبه اثرات  یک انتخاب و یا یک عمل و سبک و سنگین کردن نتیجه آن در مقابل هم غیر ممکن است.

ولی این پیامدگرایی  (Consequentialism) استاندارد ناقص و غیر کاربردی است. به ویژه این که پیامدگرایان دائما لحظه ای، مقطعی ای و کوتاه مدت فکر می کنند. و هیچ وقت حاضر نیستند که موضوع اصلی بحث متمرکز به روی پیامدهای دراز مدت انتخاب همیشگی “بدها” شود.

اگر فقط به پیامد (consequence) عمل فکر کنیم، این به این معنا است که عمل های نادرست که می تواند ما را برای رسیدن به نتیجه مورد نظر ما کمک کند، قابل توجیه است. یعنی هدف وسیله را توجیه می کند. اگر هدف های والا و درست، توجیه کننده کاربرد وسیله نادرست نیست، پس چرا این کار در هنگام رای دادن درست است؟

بعلاوه اگر ما پیش فرض این استدلال را قبول کنیم پس حق ماست که به کسانی که به آقای روحانی رای داده اند بگوییم که آنها در جرم او برای گماردن جنایتکاری چون حجت الاسلام پورمحمدی -که به ارتکاب  جنایت خود افتخار میکند- به سمت وزیر دادگستری شریک هستند.

هنگامی که طرفداران انتخاب “بد” از “چپ”ها می خواهند که میان “بد و بدتر” “چپ”ها بنفع “بد” کنار بروند و مانع پیروزی  “بد” نشوند. باید از خود آن ها پرسید که آیا  این سیاست ارعاب که از “چپ”ها می خواهد مطیعانه عمل کنند، تاکنون نتیجه ای به جز آن چیزی که خودشان برای جلوگیری از آن به “بد” رای داده اند نسیب آن ها کرده است؟

اگر ما همیشه به تکرار انتخاب بین “بد و بدتر” بسنده کنیم، چیزی هم بیش از آن که تاکنون نسیب ما شده است به دست نمی آوریم. به عبارت دیگر، اگر ما خواهان تغییر هستیم، پس باید اول بكوشيم، درك كنيم كه بايد كدام شرايط را در عملكرد خود ايجاد سازيم، و سپس به آماده کردن شرایط عینی و ذهنی این تغییر بپردازیم.

در خاتمه باید اضافه کرد که وقتی که بحث های اجتماعی- اقتصادی، سیاسی و فلسفی  در نهایت به بحث  انتخاب “بد” در مقابل “بدتر” تقلیل مییابد و ختم می شود، دیگر اصلاً  چه لزومی به تفکر به روی مقولاتی چون “استثمار”، “امپریالیسم” و غیره وجود دارد؟ آیا ما با انتخاب همیشگی و ابدی “بد” مشروعیت وجودی خود و اعتبار سیاسی خود را در میان توده ها از دست نمی دهیم؟

نتيجـه

بورژوازی براوردن و عملی کردن تمایلات، آرزوها، شهوات و خواستهای فردی را “باارزش” میداند حتا اگر با مصالحات عمومی در تضاد باشد. فردگرایی که بقول مارکس با خودخواهی یک فرد متفاوت است در مرکز دایره نظریه اجتماعی بورژوازی است. و این مرکزیت فردیت که بورژوازی با پررویی به نظام بیولوژیکی انسان مرتبط میکند و  با این که آنرا به قبای زیبای اخلاق تزیین میکند در واقع دلایل اقتصادی و اجتماعی دارد و برای پوشیدن چهره زشت نظام بهره کشی  و تامین منافع طبقات فوقانی است. مطالعه تاریخ ولی به ما نشان میدهد که فرد همیشه عضو یک گروه بزرگتر از خود بوده است. دوران پیش از تاریخ مدرن بشری و قبل از شیوه تولید سرمایه داری نشانگر نقش خانواده و قبیله بعنوان واسطه حس و شناخت فرد از خود بوده است. بنابراین ادعا بیولوژیک بودن فردگرایی هم ادعایی ست پوچ. فقط با ظهور سرمایه داری است که فردیت به منظور رسیدن به اهداف شخصی خود، به عنوان ضرورت خارجی در مقابل روابط اجتماعی بین مردم قرار میگیرد.

بنا براین در جهانی که بخاطر این فردگرایی از شکاف طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی ناعادلانه گسترده  رنج می برد، صحبت از دموکراسیِ فرا طبقاتی بی معنی است. تا زمانی که جامعه طبقاتی پا بر جاست دموکراسی در کلیت آن در خدمت تامین منافع و اهداف طبقات حاکم آن است. بنابراین حداقل کسانی که ادعای مارکسیست بودن دارند، باید بدون کم بها دادن به ارزش وجود دموکراسی بورژوازی در جامعه و مبارزات پارلمانی از محدودیت ها و نابسنده بودن و کم ظرفیتی قابلیت کشش آن آگاه باشند و تمام سیاست های روز و آینده خود را بروی ارابه خر لنگ دموکراسی بورژوازی سوار نکنند. باید یادمان باشد که دستگاه اداری و دولتی با وجود استقلال نسبی در تعیین سیاست های اقتصادی- اجتماعی کلان زیر نفوذ طبقات حاکم بورژوازی است. و در نهایت در این زمینه ها این سیستم است که رییس جمهور را رهبری می کند و نه بر عکس.

چشم انداز و انتظار تغییر مثبت، اگر نام رییس جمهور بجای ترامپ کلینتون بود وجود نداشت. تصور اینکه ترامپ (و یا خانم کلینتون اگر رییس جمهور میشد) بتواند مستقل و بدون نفوذ و دخالت بورژوازی نظامی، تجاری، مالی، بورژوازی بخش انرژی  و نمایندگان و دست نشاندگان اداری شان همچون پنتاگون، سیا، وال ستریت، بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، اتحادیه کارفرمایان و غیره عمل کند تصوری است غیر واقعی و غیر علمی.

شرکت به نفع یک حزب بورژوازی  در انتخابات طراحی شده و غیر عادلانه‌ که با حیله گری تمام عیار و با اتکا به کمک های مالی و رسانه ای بر ضد زحمتکشان هدایت می شود، بنفع جنبش نیست. ورود به صحنه چنین بازی ای، به آن رسمیّت و مشروعیت می دهد، بدون آن که کوچک ترین شانسی‌ برای تغییر اوضاع وجود داشته باشد.

این طور تلقین می شود که ترقی خواهان چاره ای جز انتخاب میان “بد” و “بدتر” ندارند. بدین ترتیب طبقات بورژوازی ترقی خواهان را وا می دارند که جز صحنه بازی محدود انتخاباتی آن ها امکان دیگری را نبینند. نباید دائماً تلقین و تبلیغ کرد که راه حل دیگری به جز وارد شدن به بازی باطل و بی‌ پایان انتخاب میا‌‌ن “بد” و “بدتر” وجود ندارد!

طبقات حاکم با علم به این موضوع، صحنه بازی را کوچک تر و ورود به آن را سخت تر می کنند و قوانین آن را به نفع خود دائما تغییر می دهند. بدین ترتیب، آن ها ترقی خواهانی را که به این بازی تن در می دهند مجبور به تقلیل سطح مطالبات به حد مجاز می کنند. راه این نیست که دائماً سطح مطالبات مردم را به حدی که مجاز است تقلیل داد. نتیجه ی این بی اعتقادی به نیروی مردمی و جنبش های توده ای بی‌ عملی و حفاظت کلی از نظام سرمایه داری است.

یک فرد مترقی نباید خود را در محدوده تنگ انتخاب میان “بد” و “بدتر” محبوس کند، چون که این انتخابی بدون افقِ واضح است.

برعکس تاریخ انتخاباتی جهان ثابت می کند که رای دادن به حزب ثالث دو حزب غالب را مجبور به انطباق و وفق دادن به شرایط می کند. آن ها برنامه ها و سیاست های خود را در دور بعدی به منظور جلب آرایی که به حزب ثالث داده شد، تغییر می دهند و این کار در مجموع موجب رادیکالتر شدن احزاب میانه می شود.

حزب دموکرات آمریکا بجای درون نگری و بازبینی در سیاست راستگرای خود همراه با از خود سؤال و انتقاد کردن، بار اصلی شکست خود را می خواهد بدوش “چپ”هایی بگذارد که به کلینتون رای نداده اند. و حزب دموکرات این طور وانمود می کند که “چپ”ها با این کار خود به منافع زحمتکشان ضربه زده اند. ولی شواهد کمی  در دهه های اخیر نشان دهنده اولویت دادن فقرا و کمک به توده های محروم و زحمتکش در برنامه های اجرا شده و عملی حزب  دموکرات دیده می شود. بر خلاف ادعای بوروکرات های حزب دموکرات  فقط ایجاد یک خط مستقل و تدارک و سازماندهی  یک قیام عظیم مردمی می تواند اوضاع اسفبار زحمتکشان را تغییر دهد. بوروکرات ها و ثروت و نام جویان حزب دموکرات هرگز متعهد به کمک به فقرا و زحمتکشان نبوده و نیستند.

انتقال مشاغل، کاهش مشاغل، از بین بردن محیط زیست، فروش تصمیمات سیاسی- مالی به وال استریت، رشد زندان ها،  حمله به حقوق بشری شهروندان و مهاجران و پناهندگان، کشتن شهروندان سیاه پوست، عدم معالجه زحمتکشان بیمار به خاطر فقر؛ دقیقا برای جلوگیری از همه این اتفاقات بود که مترقیان آمریکایی را در دوره گذشته واداشت تا به آقای اوباما رای دهند. ولی “پاداش” این تصمیم دقیقا اجرای همان اتفاقات توسط آقای اوباما بود. انگار اوباما برای تشکر از زحمتکشان برای اعطا کلید کاخ سفید به خود اجرای برنامه ضد زحمتکشان را واجب دید. این سرنوشت نسیب  مترقیان و زحمتکشان آمریکا شد، چرا که آنها اختیار خود را در کف دست “بد”ها گذاشتند و به “بد”ها اجازه  دادند که سخنگوی شان باشند. اوباما مي رود، ٥٠ سال محا صره اقتصادي كوبا باقي است، اوباما مي رود، زندان گونتانو باقي است و بخشي از سرزمين كوبا زير سلطه استعماري آمريكا، اوباما مي رود، بنِ هلن در زندان است و دچار بيماري سرطان سينه، مانين زير فشار شرايط وحشتناك زندان انفرادي دو بار دست به خودكشي زده است، ابوجمال با بيماري ويروس كبد كه در زندان دچار شده است، دست بگريبان است، آسانش زنداني است و و و.

“چپ” بجای مصرف کردن انرژی برای انتخاب یک دموکرات بهتر از هیلاری باید به سازماندهی جنبش مردمی و تمرکز به کارهای غیر پارلمانی فکر کند. باید با قوی کردن دموکراسی مستقیم، دموکراسی انتخابی را که به نمایندگان برای مدت تقریبا زیادی اعطا می شود زیر سوال برد.

باید با احترام به دموکراسی موجود توضیح داد که این دموکراسی ناقص است دموکراسی وقتی ارزشمند است که شامل حقوق دموکراتیک نیز بشود، حق کار، حق مسکن، حق بهداشت، حق آموزش، حق تعیین سرنوشت در محل کار با ایجاد دموکراسی اقتصادی و دموکراسی مستقیم در محلات کاری. سندیکاها واتحادیه های سالم بخش کوچکی از اینکار را انجام می دهند ولی این اصلا کافی نیست. نهاد دموکراسی وقتی معنادار است که گستره ان تمام عرصه جامعه بخصوص عرصه اقتصادی را شامل شود.

تنها ایجاد یک اتحاد گسترده “چپ” با برپایی سیاست مستقل زحمتکشان و تمرکز به تقویت اعتراضی جنبش از پایین می تواند تا کمی نجات بخش وضع موجود و مرهم زخم های عمیق و باز بی چیزان باشد. فقط آگاهی‌ دادن و متشکل کردن و سازمان دادن اعتراضات مردم استکه می تواند نجات بخش باشد. باید دوباره دوران پر جنب و جوش جنبش کارگری بر علیه استثمار را زنده کرد.

باید زحمتکشان را حول مسائل روزانه ای که فکر آنها را مشغول کرده است سازماندهی داد و همزمان ارتباط این مسائل و مشکلات را با نظام سرمایه داری روشن کرد. باید با پیروزی در مبارزات انی و حل مشکلات روز ترکیب و پیوند دیالکتیکی ان را با مبارزه درازمدت برای سرنگونی نظام سرمایه داری نشان داد.

باید با شنا کردن بر خلاف جریان آب و با اصرار بر براورده شدن آرزوهای “رویایی” به همه توضیح داد که میتوان و باید کار و نان و وقت آزاد را  بر حسب توان و نیاز توزیع و تقسیم کرد. باید توضیح داد که رشد و شکوفایی ما به طور مستقیم بستگی به این دارد که چه شکلی و چه نوعی از جامعه با چگونه روابط  اجتماعی و اقتصادی و سیاسی منجر به شکوفایی جمعی می شود.

باید با مطالعه و تجزیه و تحلیل دستاوردها و نارسایی های عملی تاریخ سوسیالیسم چالش های گوناگون را حل کنیم.

اما باید طریق برنامه ریزی درست و پیاده سازی غیر بوروکراتیک آنرا یاد بگیریم . امکان تکامل سیستم تخصصی تولید و توزیع  چطور میتواند با مصرف حداقل بوروکراسی و امکان حداقل تقلب انجام شود؟  چطور دموکراسی مستقیم در تعاونیهای کوچک را با دموکراسی انتخاباتی کلان ترکیب و مخلوط کنیم؟ چطور حفظ تنوع و گوناگونی انسانها را با عدم مازاد تولید ترکیب کنیم؟ چطور برنامه ریزان را از خطر بزرگ بوروکرات شدن نجات بدهیم؟ اینها چالشهایی بود که ما میدانیم که سوسیالیسم موجود گذشته و کنونی با ان درگیر بوده و هست.

باید با مطالعه تجربه چین و ویتنام توازن  و کاربرد درست بازار سوسیالستی را پیدا کنیم.  وقت پیدا کردن راههای چاره فقط باید یک دگم و “بایستهای ثابت” وجود داشته باشد. هر راه حلی و هر آنچه که میتواند منجر به جهانی بدون استثمار و تامین کننده سعادت کل بشر بشود مفید است.

در پایان باید اضافه کرد که تحقق هیچ یک از وظایف والای ذکر شده کار آسانی نیست. نبرد ما با تسلط کامل بورژوازی بر ارتباطات جمعی  و امکانات مالی و نظامی بیکران ان با مقایسه با امکانات قلیل ما به ظاهر به مبارزه عبث و مالیخویایی دون کیشوت برعلیه آسیاب های بادی میماند. ولی حرف آخر با توده هاست. باور کنیم این حقیقت را. میتوان چند صباحی چند نفر را تحمیق کرد ولی نمیتوان برای همیشه همه کس را گول زد.