شوربختی پوشش نئولیبرالی سرمایه داری!
ناپایداری”چپ” میانه در مبارزه ضد نئولیبرالیستی!

دوره جدید: مقاله شماره: ۶۱ (۱۷ مهر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

قلب و روان مردم از بند رسته است
پیوند جویبار نازک الماس های سرخ
شطی است سیل ساز
کز آن تمام پست و بلند حیات ما
سیراب می شوند
و ریشه های سرکش در خاک خفته باز
 
سیاوش کسرایی “بر سرزمین سوختگی” از دفتر “به سرخی آتش به طعم دود”

تعریف کوتاه “چپ” میانه

اگر ما برای درک آنی و آسان ناهمسانی و ناهمگونی نگرش های گوناگون اقتصادی- اجتماعی را فروکاست‌ گرایانه (تقلیل گرایانه) در یک خط چپ-راست جای گزاری کنیم آنگاه “چپ” میانه (Centre-left)، به دیدگاه یی گفته می شود که نزدیک به مرکز ولی در سمت چپ این خط قرار دارد.

“چپ” میانه باور به دگرگونی ریشه ای و انقلابی سرمایه داری ندارد و معتقد است که می توان با اصلاح سیستم سرمایه داری عدالت اجتماعی را گسترش و بهبود داد. در عرصه جهانی “چپ” میانه شامل سوسیال دموکراتها، سوسیالیستهای دموکراتیک، سبزها و مسیحیان چپ میشود. به نظر من افراد رانده شده از مرکز و حاشیه حکومت که در دایره طرفداران آقای موسوی (مسلمانان چپ) قرار دارند و بخش بزرگ و رسمی سازمان اکثریت از عمده ترین، اصلی ترین و تاثیرگذارترین بازتاب دهندگان نظری سیاست “چپ” میانه در ایران هستند.
جدل ایدیولوژیک با “چپ” میانه بایسته (لازم) است هر چند که این گروه ها تا سالیان دراز از همرزمان ما برای بهسازی زندگی هم میهنان ما هستند.

پیشگفتار

اگر در نیمه نخست قرن بیستم، دو جنگ امپریالیستی که از تناقضات اساسی سرمایه داری ناشی می شد، جامعه ی انسانی را تا مرز نابودی کشاند، اکنون تاریخ انسانی درحال گذراندن یک دوره تاریک دیگر است كه پيامد “جنگ اقتصادی امپرياليسم” عليه منافع و شخصيت انسان است. در سه ده گذشته، سرمایه داری تمدن بشری و حيات طبیعت را به گونه ی دیگر به سوی فاجعه سوق داده است. نئولیبرالیسم، نابرابری، ستم و استثمار را به مرزهای افراطی و غیر قابل تحمل جدید رسانده است. در همین زمان،  بشریت تحت نظام سرمایه داری به سرعت به سوی یک فاجعه زیست محیطی جهانی می رود.

طرفداران نئولیبرالیسم قول داده بودند که با “اصلاحات” و “دگرگونی ساختاری” رشد بی سابقه اقتصادی، پیشرفت تکنولوژیکی، افزایش سطح زندگی و رفاه مادی ایجاد کنند. ولی نئولیبرالیسم  جزء رکود، نابرابری، گرسنگی، بیکاری و بدبختی ارمغان دیگری به  مردم زحمتکش در ايران و جهان ارزانی نداشته است. اکنون دیگر بیشتر مردم جهان متوجه شده اند که همه این قول ها حبابی بیش نبوده است و اقتصاد جهانی در دوران جولان نئولیبرال به رکود رسیده است. در ايران نيز مردم ميهن ما با همين فاجعه بحران تعميق يابنده ی اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی روبرو هستند. فاجعه ای كه زير سلطه ی خودکامگی سياه مذهبی ارتجاعی ابعادی هولناك تر يافته است.

هدف اصلی دولت های نئولیبرالی استفاده از سیاست های پولی (monetarist) برای کاهش تورم و حفظ بودجه است. تحقق این امر تنها با کاهش هزینه های عمومی-اجتماعی و افزایش نرخ بهره،  بازار انعطاف پذیر کار (به معنی حذف قوانین کار و کاهش رفاه اجتماعی)، آزاد سازی و خصوصی سازی تجارت و مبادلات بانکی، ممکن است. این سیاست ها توسط سرمايه داری حاکم جهانی به کارگران و مردم زحمتکش و کم درآمد جهان تحميل می شود. در دوره یکه تازی سرمایه داری نئولیبرالی، رفاه اجتماعی چندین ساله نه تنها متوقف شده است بلکه در ابعاد بسياری به عقب برگردانده شده است.  نابرابری درآمد و ثروت در جهان به سطح بی سابقه ای رسیده است. در بسیاری ازکشورهای جهان، زندگی مردم عادی دچار اختلال شده است و گروه های بسیاری از کم دستان تا مرز بدبختی کامل فروریختگی (سقوط) رسیده اند.

نئولیبرالیسم به منظور تحكيم “مالكيت” خود، فاز جديدی را از غارت سرمایه دارانه، به دور از چرخه تولید و با تکیه به فضای دیجیتالی، نه تنها قانونی کرده است، بلکه با حمایت همه جانبه به رشد بی سابقه ی آن یاری داده است. کارگران و دیگر کارکنان کارخانه ها و شرکت ها ارزش ها را ایجاد می کنند، اما بخش بزرگی از این ارزش آفریده شده به جیب سهامداران می رود. بسیاری از دولت های لیبرال و سوسیال دموکرات حتا با کاهش مالیات بر درآمد سهام، سهامداران را ثروتمندتر کرده اند.

علاوه بر این، قابل توجه است که تقریبا همه معاملات سهام بین سهامداران و بدون اضافه کردن سرمایه جدید به شرکت ها و بدون ایجاد ارزش جدید صورت می گیرد.این سوداگری خالص است، كه در ايرانِ جمهوری اسلامی به آن نام “اقتصاد اسلامی” داده اند.

به طور مثال در کشور کوچکی مانند دانمارک روزانه  نزدیک به پنج میلیارد دلار بورس اوراق بهادار خرید و فروش می شود. سهم فروش سهام جدید از این رقم نجومی تنها دو میلیارد دلار در سال است. یعنی در عرض سال حتا به اندازه نیم روزی هم سهام جدید فروخته نمی شود و همه این خرید و فروش ها بازی با عدد در فضای مجازی است که افراد با نشستن پشت یک رایانه (computer)  داخل منزل و یا در اداره انجام می دهند.

برای نشان دادن ژرفنای ناگواری اقتصاد حبابی غیر واقعی در فضای مجازی می توان از یکی از بزرگترین شرکت های دارویی جهان نوو- نوردیسک  (Novo Nordisk) نام برد. این شرکت در سال گذشته، ۶ میلیارد دلار سود داشته است که ۵,۷ میلیارد دلار آن را به سهامداران پرداخت کرده است و نسیب کارمندان این شرکت از این همه پول اخراج  ۱۰۰۰ کارمند بود.

در برابر اینگونه تهاجم و تعارض نئولیبرالیست ها، سوسیال دموکراسی و “چپ” میانه سال ها کرنش کرده اند و پس از آنکه رسوایی نئولیبرالیسم همگانی شد، “چپ”  میانه به آرامی سر از لاک برآورد. ولی به جای پیشنهاد جایگزینی انقلابی نئولیبرالیسم ما را به نماز به سوی قبله سوسیال دموکراسی فرا می خواند.

 “انسان گرایی بورژوايی” “چپ” میانه

نیروهای سوسیالیستی و کارگری پس از گیجی و منگی سالیان دراز، همراه با جنبش های مردمی و ملی در حال بیداری هستند. جنبش های کوچک و بزرگ دیگر در جاهای گوناگون جهان مانند درختی که در خواب زمستانی بوده است با وزش باد بهاری مقاومت، دوباره برگ سازی می کنند و به زندگی پر تکاپو برمی گردند. ولی استبداد وطنی و امپریالیسم جهانی که از جنبش مردمی در لرزش به تنِ همیشگی هستند نیز به جنب و جوش افتاده اند و جنبش ها را از نزدیک تعقیب می کنند و دائمن برای روز مبادا در حال تدارك ساختارهای سركوبگر و جايگزين های مورد نياز خود هستند.

بنابراین اگرچه سرمایه داری از لحاظ تاریخی فاسد است، و این پوسیدگی در دوران جولان نئولیبرالیسم به گندیدگی رسیده است، اما بسیج کردن نیروی جوان “چپ” میانه برای انجام دگرگونی های ریشه یی سخت و دشوار است.

پیش فرض های جداگری (تحلیلی)  “چپ” میانه از شیوه تولید سرمایه داری، با ارزيابی بنیانگذاران جنبش  سوسیالیستی میهن از اين شيوه توليدی به کلی فرق می کند و گاهی حتا در تناقص با آن قرار دارد. نسل جوان “چپ” میانه ايرانی که به علت دیکتاتوری زمان دراز از پیوند تنگاتنگ با تاریخ پرافتخار نیروهای کارگری و سوسیالیستی محروم شده است، به طور غيرانتقادی و با تكرار انديشه های ساخته شده در “اطاق های فكر” نظام سرمايه داری به سوی منجلاب سوسیال دموکراسی در حال حرکت است.

این بدان معناست که “چپ” میانه، به دنبال رفرم های اصلاح طلبانه و آرایش زشتی های سرمایه داری است و هدف انقلابی دگرگونی نظام سرمایه را از ذهن خودپاک کرده است و یک جامعه سوسیالیستی را دور از دسترس می بیند.

بسیاری از آن ها به این اندیشه نادرست و تلقین شده ایدئولوگ های سرمایه رسیده اند که گویا مارکس دیگر تازگی ندارد و مطالعه متون مارکسیستی اتلاف وقت است. بدینسان نسل جوان “چپ” میانه انسانگرایی غیرطبقاتی را هدف اصلی خود قرار داده است.

ولی دوستان جوان ما از یاد می برند که سنت بورژوایی، “انسان گرایی بورژوايی”، بر ستون های تضادهای اجتناب ناپذیر بین مالکیت خصوصی و کار دسته جمعی، بین سرمایه و کار و بین آزادی و سلطه است که بر پایه مقدس شمردن “حق” استثمار انسان ها و زمین و منابع آن سوار است. “حق”ی كه بر “مالكيت سرمايه دارانه” استوار است كه از درون سلب مالكيت از توده ها ميليونی زايده شده است!

بنابراین “انسان گرایی بورژوایی” و لیبرال، یک بنیاد اخلاقی را ایجاد می کند که منجر به ناکارآمدی مبارزه علیه فقر مزمن و تخریب محیط زیست می شود. این بنیاد اخلاقی، به جای مبارزه ریشه ای و بنیادی با مصائب اجتماعی و طبیعی که هر دو ریشه در نظام سرمایه داری دارد، انسان دوستی غیر طبقاتی و طبیعت دوستی رومانتیک را تبلیغ می کند.  انسان ها را تشویق می کند که به گرسنگان غذا، به ناداران پول، به پناهندگان مأوا بدهند که هر چند به نوبه خود ارزش مند است، ولی با پینه زنی بر پاپوش ژنده نظام سرمایه، او را در ادامه استثمار و استعمار یاری می رساند.

دولت های بورژوایی از حقوق فردی لیبرالی و مالکیت خصوصی حمايت می كنند و عليه حقوق جمعی و خواسته های اجتماعی و فرهنگی و به ويژه مالكيت عمومی- دمكراتيك مردم عمل می كنند. “چپ” میانه  در برابر این تعرض آشکار از مالکیت و حقوق جمعی سوسیالیستی که بر اساس تولید برنامه ای و نیاز واقعی شهروندان تنظیم می شود، دفاع نمی کند. اینگونه به نظر می رسد که  “چپ” میانه  بدون نظر مستقل و انتقادی دربست انسان گرایی غیرطبقاتی بورژوایی را پذیرفته است، و به جای کنجکاوی، تحقیق، کاوش و تفکر و نشان دادن چهره انسان گرایانه سوسیالیسم، ادعای بورژوازی را مبنی به آشتی ناپذیر بودن دموکراسی با سوسیالیسم از آن خود کرده است.

از یاد برده می شود که سرمایه داری تا آنجا انسان گرا است که سرمایه زیر ضربه قرار نگیرد و یا فشار اجتماعی آن قدر سنگین است که او را ناگزیر به عقب نشینی تاکتیکی و موقتی کند. به همین خاطر”چپ” میانه  به این توهم دچار می شود که با سازه های (مکانیزم های) داده و طراحی شده از طرف دفتر مهندسی نظام، ما می توانیم هم از استبداد و هم از فشار اقتصادی بر زحمتکشان خلاصی یابیم.

شگفتی در این است که این خوش باوران هنوز در نیافته اند که دستگاه نظامی حکومت ستمگرانه و بورژوازی قدرت مند تر و مکارتر از آن است که با چشم پوشی از منافع اقتصادی خود تن به بازی دموکراسی بدهد. دوستان “چپ” میانه فراموش می کنند که بورژوازی بوروکراتیک و تجاری در ايران حتا تحمل اصلاح طلبان ناپیگیر و سازشکار را هم ندارد.

تصور اینکه ما با رفتن به مراکز رای گیری و انداختن برگه رای به صندوق ها روزی دیکتاتور را مجبور به ترک اریکه خود و سرمایه دار را وادار به اهدای “سرمایه”ی غارتی خود به توده های زحمتکش کنیم، بیشتر به وهم می ماند، تا یک واقعیت تحقق پذیر. اگر این امر روزی اتفاق بیافتد و بورژوازی تجاری و اداری با دیکتاتورشان تن به رای مردم دهند، این به خاطر جنبش بزرگ توده ای است که پشتوانه این رای ها است و نه به خاطر خود رای ها. یکبار برای همیشه بايد این تصور را رها كرد که قدرتمندان اقتصادی و سیاسی به اختیار از کاخ هایشان هجرت می کنند و اهرم های عظیم سرکوب و فرونشاندن خشم توده ها را رها کرده و سکان رهبری کشور را با تواضع و خضوع  به مردم خواهند سپرد. حق گرفته می شود؛ سپرده نمی شود. تمام دستاوردهای بشری از حق رای زنان، برابری رنگین پوستان، حق تشکیلات کارگری،ازدواج همجنس گرایان و غیره … همه و همه با درد و رنج و قربانی بسیاری به دست آمده است؛ هیچ کدام از این حق ها داده نشده است.

جایگزینی سرمایه داری

اکثر ما که در جامعه های سرمایه داری و بر اساس سیستم اخلاقی سرمایه تربیت و بزرگ شده ایم، با لفاظی و با بیان فریبا سرمایه در باره آزادی و فردیت خو گرفته ایم و تقدس و یقینی اقتصاد بازار سرمایه مانند طلوع آفتاب در ذهن ما با عینیت روزانه تثبیت شده است، آن هنگام توان و جرات، ابتکار و خلاقیت اندیشیدن به جهان فارغ از استثمار را باز خواهيم يافت، كه ضرورت اهميت پايان يافتن استثمار انسان از انسان را برای تداوم هستی انسانی درك كنيم. مضمون رهايی بخش انديشه ی سوسياليستی را برای انسان در ذهن خود به ثمر برسانيم. به «انسان! با همه طنين بلورينش!» (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ١٠) باور داشته باشيم.

اکنون بورژوازی با در دست داشتن رسانه ها و دستگاه بزرگ تبلیغاتی ما را به مصرف گرایی و فردگرايی سوق می دهد و هرگونه کنش (فعالیت) انسانی که به افزایش سرمایه کمک نکند، بی ارزش و غیرقابل قبول تلقی می شود. زندگی و فرآیندهای ذهنی ما به وسیله روابط دیکته شده از طرف نظام سرمایه داری اداره می شود که به جزء سرمایه تمام ارزش های دیگر انسانی را از بین می برد و به بیگانگی و انحلال اجتماعی و احساس تنهایی کمک می کند.

نظام سرمایه اگر گاهی در گذشته زیر فشار جنبش ها و زير فشار توازن قدرت در جهان، ناچار تن به اصلاحات داده بود اکنون خود را رها از این بند برای بهره کشی وحشیانه انسان و زمین آزاد می بیند. قدرت ویرانگر و روزافزون سرمایه بر جسم و ذهن انسان ها و منابع سیاره زیبا ما به اندازه ای است که یک رودررویی و کشمکش انقلابی با بورژوازی را ضروری می سازد. همه اندیشمندان علوم انسانی و طبیعی به روی دگرگونی وضعیت کنونی با هم همراه هستند. ولی در باره راه و شیوه آن با هم درگیرند. نیروهای کارگری و سوسیالیستی  باید با آمادگی و تیزی اندیشه در این جدل ایدئولوژیک شرکت گسترده و پرتکاپو داشته باشند.

سه نوع گزینش برای جهان پس از نئولیبرال بایش (وجود) دارد

سرمایه داری نو قبا

گزینه نخست ادامه راه اقتصادی نئولیبرالی با نام و شکلی نو است.

از آغاز سرمایه داری دولت برای حمایت از بازتولید سرمایه تلاش کرده است که داوطلبانه کنترل اعتبار و پول را به بانک ها و موسسات مالی تسلیم کند که موجب تمرکز بدون کنترل دموکراتیک قدرت و ثروت در دست عده ای کم  شده است.

این روند در دوران نئولیبرالیسم به اوج خود رسیده است. در نتیجه ما امروز با یک رژیم مالی جهانی مواجه هستیم که چندین برابر درآمد واقعی بخش تولیدی جهان، سرمایه مالی سوداگرانه در دست خود انباشته است. امروزه ما با یک نظام اجتماعی اقتصادی روبرو هستیم که بطور آشکار رشد به هر قیمتی را تبلیغ می کند، ولی رکود و نابرابری می آفریند. سیستمی که نه تنها باعث تخریب محیط زیست گسترده همه جایی شده است، بلکه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی را نیز درهم شکسته است.

با اینکه نمی توان تصور کرد که سیستمی که خود آفریننده این همه بدبختی ها است بتواند بخشی از راه برون رفت از این گودال باشد ولی هنوز سرمایه داری توان این را دارد که با قبای میشی تن گرگی خود را بپوشاند و با جاروجنجال چند نفر از بدترین، زبون ترین و بدنام ترین سوداگران را به دادگاه بکشاند، آهنگ خصوصی سازی بخش اجتماعی را آهسته کند، شعله کاربرد زبان رشد را پایین بکشد و به واژه های همدردی وهمیاری در فضای گفتاری میدان دهد. هر چند که این کار چیزی به جز کلاه گذاشتن برسر زحمتکشان و فربه کردن پنهانی ثروتمندان نیست، ولی می تواند سرمایه داری را چند لختی دیگر با ادامه تحمیق مردم زنده نگه دارد.

 سوسیال دموکراسی نوین

گزینه دوم گزینه بازگشت به سرمایه داری سوسیال دموکرات سالهای ۱۹۵۰ تا میانه ۱۹۷۰ است. سوسیال دموکراسی در این دوران نزدیک به ۲۵ سال بخت آنرا داشت که با نهادهای اجتماعی دموکراتیک مانند دولت نیرومند رفاهی، اقتصاد کینزی، سازش طبقاتی، توزیع درآمد و ثروت و تنظیم سرمایه عصر طلایی بزرگ را تجربه کند. سوسیال دموکراسی در کشورهای سرمایه داری پیشرو یک دستگاه (system) اجتماعی با رشد سریع اقتصادی، بیکاری پایین، افزایش سطح زندگی و ثبات اجتماعی آفرید.

دولت های سوسیال دموکرات و سرمایه تلاش کرده اند که با همزیستی و همکاری با طبقه های زحمتکش به بدن خشن استثمار لباسی مزین بپوشانند. سوسیال دموکراسی با کاهش درگیری های طبقاتی برای سرمایه داران شرایط کسب نرخ سود بالا و پایدار و تسهیل انباشت سرمایه آفریده بود. ولی صرف نظر از کلمه های شیوا و حرکت زیبا، سرمايه در افزایش ثروت حریص، بی پروا و بی وجدان  است. با همه این موفقیت ها تضادهای ذاتی سرمایه داری در دوران طلایی سوسیال دموکراسی از بین نرفته بود.

این ایده که یک سیاست اقتصادی کینزی به رهبری سوسیال دموکرات ها دوباره مانند گذشته به دولت رفاه می انجامد بسیار تهی از استدلال و با  آزمون جهانی در تضاد است. دولت رفاه محصول نبرد بین اردوگاه سوسیالیسم و سرمایه داری در سطح جهان بود که در صنعتی ترین کشورهای اروپا بین طبقات متمدن بورژوازی و طبقات زحمتکش  در چارچوب مرزهای مشخص به اجرا درآمد. با توازن کنونی قدرت حتا در این کشورها بورژوازی محلی با پیوند جهانی کنونی خود هیچ علاقه ای به این سازش ها نه تنها ندارد بلکه دائمن در حال تجاوز به حقوق های به دست آمده توسط زحمتکشان است. طرفداران این راه حل بدین ترتیب نادیده می گیرند که سرمایه داری نمی تواند و نمی خواهد با اصلاحات و سیاست های توزیع و یک سیاست اقتصادی کینزی رام شود.

فرض کنید بحران کنونی به شیوه معمول سوسیال دموکراسی حل شود. مقررات بر تجارت و گردش سرمایه باز گردد، بازار کار و بازار بانکی- مالی مجددن تنظیم شود، درآمد و ثروت به طور قابل توجهی به شیوه عادلانه تقسیم شود و بخش عمومی نیز نقش مهمی در اقتصاد ایفا کند. آیا این تغییرات برای ایجاد یک دوران طلایی جدید کافی خواهد بود؟ آیا بدون تغییر نهادهای اساسی سرمایه داری، چه چیزی از بروز دوباره تضادهای ذاتی سرمایه داری جلوگیری می کند؟ چه چیزی موجب جلوگیری ورود سرمایه داری جدید “سوسیال دموکرات” به بحران انباشت سرمایه جدید می شود؟

استقرار فرضی سرمایه داری سوسیال دموکرات بر پایه آشتی طبقاتی نمی تواند بدون بهبود نسبی زندگی طبقه کارگر و دیگر مردمان سخت کوش صورت گیرد. اما اگر چنین اتفاقی بیفتد، سرمایه گذاری بر روی این اصلاحات اجتماعی گسترده و جدید چگونه تامین می شود؟ اگر سوسیال دموکراسی بخواهد مانند گذشته عمل کند، باید هزینه اصلاحات اجتماعی را  از مالیات های اضافی بر سود سرمایه داران تامین کند. و اگر این اتفاق بیفتد سپس سرمایه داری برای جبران خسارت و تامین این مالیات اضافی ناگزیر است که آهنگ رشد را تندتر کند. ولی تمام تحلیل های بنگاه های پژوهشی سرمایه داری نشان می دهد که آهنگ رشد به دوره نخست طلایی سوسیال دموکراسی هرگز دیگر بر نخواهد گشت. نرخ رشد پس از جنگ جهانی دوم استثنایی بود و برنامه رفاهی سوسیال دموکراسی بدون رشد اقتصادی امکان ناپذیر است.

حتی اگر دولت بخواهد، دیگر نمی تواند مالیات را از ثروت اجتماعی مانند گذشته گرداوری کند. این ثروتمندان با هزاران دوز و کلک پول ها را در فضای مجازی و دیجیتال و یا در جزیره های مالیات بهشتی پنهان کرده اند. همزمان فعالیت های انگلی و مالی سوداگرانه و بازی با سهام، فعاليت اقتصادی- توليدی بورژوازی ملی و  بخش های مسئول تولید واقعی را دچار مشکل کرده است. افزون بر آن سرمایه اگر زیر فشار قرار گیرد با موهبت جهانی سازی، به جای راحت تر منتقل می شود. بنابراین، حتا برای کشورهای مهد سوسیال دموکراسی اجرای سیاست توزیع دیگر غیرممکن شده است.

مشکل دیگر مربوط به محیط زیست است. آیا سرمایه داری سوسیال دموکراسی می تواند در برابر منافع شرکت های فراملی بایستد و برای حل بحران زیست محیطی با آنها درگیر شود؟ سرمایه گذاری و مقررات زیست محیطی هزینه های کلی تولید سرمایه داری را افزایش می دهد. سوال این است که اگر سوسیال دموکراسی موفق به اینکار شود، آیا با در نظر گرفتن تمام هزینه های زیست محیطی، سود باقیمانده برای ایجاد سطح مناسب انباشت سرمایه برای سرمایه داران کافی خواهد بود؟ اما به احتمال زیاد، در یک اقتصاد جهانی سرمایه داری شرکت های فراملی از این هزینه فرار می کنند و تولید و خدمات خود را به کشورهای بدون نظارت زیست محیطی انتقال خواهند داد. در این صورت، سرمایه داری سوسیال دموکرات نخواهد توانست جهان را از  یک فاجعه زیست محیطی نجات دهد.

سوسیالیسم تازه نفس

تا زمانی که نظام سرمایه داری بر جهان غالب است، ما همچنان با بحران های اقتصادی، جنگ و مشکلات زیست محیطی مواجه خواهیم شد. ما خواهان جامعه دیگری هستیم و بنابراین برای ما تجزیه و تحلیل مشکلات سرمایه داری همچنان پرمایه است.

سرمایه داری، مانند فئودالیسم، یک نظام متشکل از تضاد های آشتی ناپذیر (antagonistic) است که دیر یا زود به دلیل ذات مخرب خود از درون می ترکد. ولی این فروپاشی بدون مبارزه آگاهانه ما به سوسیالیسم نخواهد انجامید.

قبل از فروپاشی اجتماعی و اقليمی ما بايد بکوشیم که با برپایی یک جامعه جهانی بر اساس مالکيت گروهی بر ابزار تولید و سرمایه همگانی و توليدی که پاسخگوی نيازهای جمعی و با همراهی و همگامی و احترام با طبیعت باشد کره زمین را از نابودی برهانیم.

به نظر مارکس بزرگترین خدمت سرمایه داری تکامل نیروهای تولید بوده است. سرمایه داری به وضوح در این کار موفق بوده است. سرمایه داری همزمان موفق شده است تا زمینه رفاه مادی مناسبی برای بخش اندکی از جمعیت جهان که در کشورهای صنعتی پیشرفته زندگی می کنند فراهم کند. با همه این احوال، سرمایه داری به طور قاطع نتوانسته است به نیازهای اساسی مادی و عاطفی اکثریت بزرگی از مردمان کشورهای پیرامونی و حاشیه نشینان جهان پاسخ مناسب بدهد.

جامعه شناس آمریکایی،  امانوئل والرستاین (Immanuel Wallerstein) ، معتقد است که سرمایه داری از ابتدا تا کنون در واقع هیچ بهبودی در کیفیت زندگی اکثریت مردم فقیر جهان نیافریده است.

کشورهای سوسیالیستی در تامین نیازهای اساسی و نخستین مردم (تغذیه، مراقبت های بهداشتی، آموزش، مسکن، حقوق بازنشستگی و بهبود وضعیت زنان) از کشورهای سرمایه داری با سطوح مشابه توسعه اقتصادی بسیار موفق تر بوده اند. اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی سوسیالیستی تقریبن در تامین تمام نیازهای اساسی اجتماعی دستاوردهای بزرگی داشته اند که آروزی اکثر مردم کشورهای پیشرفته سرمایه داری بوده است. اکنون بیش تر شهروندان این کشورها خود به این نتیجه رسیده اند که در دوران سوسیالیستی، زندگی بهتری از دوره سرمایه داری “آزاد و دموکراتیک” کنونی داشته اند.

دستاوردهای تاریخی سوسیالیسم بزرگ تر از آن بود که به این آسانی بتواند به فراموشی سپرده شود. امروز حتا شهروندان اروپای غربی می دانند که اشتغال کامل و امنیت شغلی برای همه بزرگسالان توانا، تا چه اندازه با اهمیت است.

تا چند سال پیش، تجربه سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی سابق، اروپای شرقی، چین و کوبا به طور کلی به عنوان یک شکست بزرگ شناخته می شد. ولی با توجه به بلایای عظیم اجتماعی و اقتصادی که توسط نئولیبرالیسم به وجود آمده است، لازم است که تجربه تاریخی سوسیالیسم را دوباره ارزیابی کنیم.

سرمایه داری مردم جهان را به این باور رساند که سوسیالیسم علاوه بر ویژگی های غیردموکراتیک خود، از لحاظ کارایی و نوآوری فنی نیز به مراتب عقب مانده تر از کشورهای سرمایه داری است. ولی مدل چینی سوسیالیسم نشان داد که با شناخت مرحله ملی و دموکراتیک رشد به رهبری طبقه کارگر می توان با استفاده از ویژگی های بازار، رقابت و انگیزه های خصوصی سرمایه داری کارآمدی و فنی آوری را بهبود داد.

آیا دستیابی دوباره به سوسیالیسم شدنی است؟

برخی ها که دلبستگی به دگرگونی پایدار و ژرف برای بهبود زندگی کارگران و رنجبران دارند، با یادآوری اندک بودن ما و نیرومند بودن دشمن خونریز هستی پذیری (تحقق) این امر را نشدنی (غیرممکن) می دانند. این دوستان پاک دل پویایی و جنبندگی روند پیشرفت جنبش ها را از یاد می برند. اگر به تاریخ بنگریم می بینیم که بلشویک های سال ۱۹۱۷ از فوریه تا آوریل بسیار کم بودند. اما از ماه آوریل تا اکتبر، بیش از نیم میلیون عضو جدید و میلیون ها هوادار به آن ها اضافه شد.

دستیابی به سوسیالیسم نه تنها شدنی است بلکه بدون آن چشم انداز آینده انسان ها غم انگیز است. همان طور که دیدیم اندیشه ساختاریافته (منسجم)، پیوسته، یکپارچه دیگری برای جای نشینی سرمایه داری وجود ندارد.

به هر گوشه ی جهان که می نگریم داروی سوسیالیسم را نیاز عاجل و بی درنگ بیماری کشنده سرمایه زدگی می یابیم.

مردم زحمتکش کشورهای پیشرفته سرمایه داری نه تنها حقوق بسختی به دست آمده گذشته خویش را آرام آرام از دست داده اند بلکه با بیکاری، کار پاره وقت، چند شغلی، زودگذر(موقت) درگیر هستند و سایه شوم اخراج برای همیشه بر سرشان سنگینی میکند و توفان بیکاری هر آنی می تواند آشیانه ی گرم آن ها را به بیابانی ویران دگرگون کند.

شرایط اقتصادی و زندگی بیشتر مردم اتحاد جماهیر شوروی سابق و اروپای شرقی با فرآیند خصوصی سازی فاسد سرمایه داری بهتر از دیگران نیست. در این کشورها هم تنها یک انقلاب جدید اجتماعی می تواند مردم زحمتکش را از گرسنگی و بیکاری نجات دهد، می توان با برگرداندن تمام دارایی ها، کارخانه ها و موسسات غیر قانونی خصوصی شده به بخش عمومی- دمکراتیک پایه اقتصاد جدید سوسیالیستی را در این کشورها چید. احیای سوسیالیسم در این کشورها موج جدیدی از آرزومندی و رغبت به مبارزه برای جهانی بدون بهره کشی به وجود خواهد آورد.

در کشورهای پیرامونی پس از پرداخت بخش قابل توجهی از تولید ملی برای بازپرداخت وام به سرمایه مالی بین المللی دیگر پولی برای تولید حتی کالا های ساده ی جامعه، وجود ندارد. زخم هایی که نئولیبرالیسم به جامعه های پیرامونی (مانند آمریکای لاتین) وارده کرده است به اندازه ای ژرف است که  بدون قطع  کامل با سرمایه مالی بین المللی، امپریالیست ها و نهادهای بین المللی که تامین کننده منافع آن ها هستند، هیچ درمانی برای آن نمی توان یافت.

در این وضعیت، راه حلی که به سود اکثریت مردم باشد تنها با جراحی و بریدن تام نئولیبرالیسم از بدن چرکین جامعه شدنی است. راه برون رفت از درماندگی اقتصادی-اجتماعی کنونی تنها با قطع کامل با نظم موجود سرمایه داری بین المللی ممکن است.

اگر نگاهی کوتاه به کشور خود بیفکنیم، در می یابیم که اقتصاد ملی نیاز به بازسازی دارد تا منابع ملی به سمت تولید نیازهای اساسی مردم هدایت شود و نه با شرایط نابرابر برای صادرات به کشورهای سرمایه داری تنظیم شود. اقتصادی که بر پایه صادرات تک محصولی برای تامین ارز به منظور واردات کالاهای مصرفی لوکس برای نخبگان است، نمی تواند اقتصاد مردمی باشد. تنها با یک برنامه جامع اقتصادی و ملی شدن اهرم های عمده ی اقتصادی جامعه می توان دگرگونی اقتصادی و اجتماعی پایداری را بنیان کرد. اما اقتصاد مردمی ناگزیر با منافع سرمایه داران بزرگ مالی و تجاری و بوروکراتیک در تضاد قرار می گیرد. و حل این تضاد به سود کارگران و دیگر زحمتکشان تنها زمانی شدنی است که با در پیش گرفتن یک مسیر اقتصادی ملی و دموکراتیک یک اقتصاد مردمی و میهنی پایه گزاری شود.

سوسیالیسم زمان ما چگونه سوسیالیسمی خواهد بود؟

دور نوین انقلاب سوسیالیستی باید دارای چه ویژگی‌هایی باشد تا هم اشتباهات گذشته را تکرار نکند و هم بهتر از سرمایه داری باشد؟

با توجه به سابقه تاریخی سوسیالیسم، ما به جرات می توانیم ادعا کنیم که یک سیستم اقتصادی مبتنی بر مالکیت عمومی بر ابزار تولید عمده و برنامه ریزی دموکراتیک می تواند با موفقیت نیازهای اساسی همه اعضای جامعه را برآورده کند. حق کار، بهداشت رایگان، آموزش رایگان، حق مسکن، احترام به حقوق زنان در این کشورهای سوسیالیستی رویا نبود بلکه واقعیت روزانه بود. بنابراین ما می دانیم که  سوسیالیسم می تواند با تامین نیازهای اساسی  برای بیشتر ناداران و کم داران  جمعیت جهان زندگی بهتری فراهم کند.

پرفسور اقتصاد آمریکایی، دیوید کتز (David Kotz)،  معتقد است که اقتصاد برنامه ریزی شده سوسیالیستی در شوروی،  یک سیستم اجرایی درست، موفق و با ارزش بود.

به عقیده او پسروی نیروهای انقلابی شوروی و از بین بردن دستاوردهای سوسیالیسم نتیجه یک اتحاد سیاسی بین اکثریت نخبگان بوروکرات بود که رهبری دستگاه نهادهای اقتصادی- اجتماعی را آهسته و خزنده به دست گرفته بودند.

کتز معتقد است که برای اینکه سوسیالیسم آینده بتواند پایدار باشد، باید دارای یک دولت و نهادهای دموکراتیک باشد که مانع از توسعه نخبگان ممتاز بوروکراتیک شود.

علاوه بر بسیاری از مشارکت های نظری موجود و تجربه های بی همانند در این موضوع، جنبش های سوسیالیستی آینده مطمئنن قادر خواهند بود تا انواع مختلفی از مؤسسات جدید، شیوه های مالکیت جدید را توسعه دهند. در نهایت، اقتصاد سوسیالیست آینده باید به نحوی سازماندهی شود تا بتواند به تناقضات تاریخی که سرمایه داری توان حل آن را نداشته است پایان دهد و پاسخ مناسبی برای جامعه پربار جایگزینی بیابد.

سوسیالیسم بهترین امید بشریت برای جلوگیری از فاجعه زیست محیطی جهانی و ایجاد روابط هماهنگ بین انسان و محیط زیست است.

کشورهای سوسیالیستی سابق بدبختانه در این زمینه چندان پیشرفته نبودند. آن ها هر چند که از اهمیت حفظ محیط زیست آگاه بودند، و لیکن به علت شرکت در رقابت های نظامی و اقتصادی تحمیل شده توسط قدرت های سرمایه داری نا گزیر شدند که محیط زیست را فدا کنند تا قدرت دفاعی را تقویت نمايند. علاوه بر این ماهیت بوروکراتیک و غیردموکراتیک برنامه ریزی این کشورها موجب خفه شدن صدای “سبزها” در این کشورها شده بود. خوشبختانه جمهوری خلق چین با درک این موضوع و اجرای تصمیم های درست محیط زیستی به کشور پیشگام “سبزکردن جامعه” تبدیل شده است. محیط زیست وارد برنامه های حزبی و دولتی کوبا و ویتنام هم شده است.

امید این است که جامعه سوسیالیست آینده “سبزتر” و پاکیزه تر شود. با توجه به اینکه قدرت در دست مردم است و نه در دست شرکت های فراملی که رشد ناهمگون با روان بشر و روند طبیعت را تحمیل می کنند این یک امید تحقق پذیر است.

با تکیه بر برنامه ریزی اقتصاد سوسیالیستی و دموکراسی سیاسی مردم در این جوامع می توانند بر اساس خواست خودشان، در باره چگونگی تولید و اندازه مازاد تولید و تخصیص و توزیع آن تصمیم گیری کنند.

مردم با درک نیاز آینده خود و فرزندانشان به هماهنگی رشد اقتصادی با یک محیط زیست پایدار علاقه مند هستند. و چون قدرت در دست خودشان است می توانند توسعه اقتصادی و رفاه اجتماعی را با آهنگ کره زمین در بازتولید منابع خود و با احترام به حق زندگی جانوران و گیاهان برنامه ریزی کنند.

ماركس و انگلس در “ايدئولوژی آلمانی” می نويسند که جامعه كمونيستی ایجاد یک وضعیت شسته و روفته نيست؛ يك آرمان هم نيست كه بايد واقعيت را به آن تطبیق داد بلکه كمونيسم یک جنبش واقعی است كه وضع كنونی را نفی می كند و شرايط حركت ان از درون شرايط حاكم فرامی رويد.

پایان سخن

راه دگری و گزینش بهتری به جز سوسیالیسم برای برون رفت از چالش کنونی سرمایه داری بایش ندارد. باید یکبار و برای همیشه مردم جهان و سیاره آبی مان را از جنگجویی و خرابکاری سرمایه داری رهایی داد.

نیروهای کارگری و سوسیالیستی باید دو چیز از دشمن زحمتکشان یاد بگیرند.

نخست ما باید گستاخی دفاع از فرماسيون اقتصادی اجتماعی دلبسته خود را از اندیشمندان سرمایه یاد بگیریم. یادمان باشد که طرفداران سرمایه پس از بیش ۱۵۰ سال که جهان را بارها و بارها تا لبه پرتگاه نابودی کشانده اند هنوز گستاخانه از این اندیشه بهره کشی  پدافند (دفاع) می کنند.

ما باید با سری افراشته، دلی لبریز از عشق به زحمتکشان و با پشتوانه کوله باری از تجربه جهانی بی پروا و دلیرانه از سوسیالیسم پشتیبانی کنیم.

دوم اینکه باید یاد بگیریم که مانند هماوردان (رقیبان) خود در گردان سرمایه از هر گونه تقدس سازی پرهیز کنیم. همانطور که برای آزمندان سرمایه تنها گردآوری و افزایش بهره وری سرمایه مقدس است برای نیروهای کارگری و سوسیالیستی نیز باید تنها منافع کوتاه و درازمدت زحمتکشان مقدس باشد. بنابراین ما باید با اندیشمندی، پژوهش، کاوش و گفتگو بهترین ساختار را برای بهبود زندگی مردمان کار، کم دستان و حاشیه نشینان پیدا کنیم تا بتوانیم پسندیده ترین، دادگرانه ترین و آزاد ترین ساختمان سوسیالیسم را بر پا سازیم.

آزمون نخست برپایی سوسیالیسم به دلیل هایی که از حوصله این نوشتار خارج است به پیروزی پایدار کارگران و زحمتکشان نیانجامید. ولی این پسروی گذرا و کوتاه، اين شكست در يك جبهه را نباید شكست نبرد پنداشت، نبايد به عنوان شکست اندیشه سوسیالیسم تفسیر کرد. تا نابرابری، گرسنگی، بیداد در جهان حاکم است این اندیشه دیرپا ماندگار و زنده است.

باید با خود باوری و بانگی رسا سخن برّا و شیوای طبری را به گوش بهره کشان و ستمگران میهن و جهان برسانیم:

این جنبش را اگر هزاران بار نیز در خون مدفون سازید، مانند سمندر رستاخیز می‌کند و نخواهید توانست سرانجام نابود کنید.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4324

منابع

The Rise and Fall of Neoliberal Capitalism: David M. Kotz, 2015

Seventeen Contradictions and the End of Capitalism: David Harvey, 2014

Does Capitalism Have a Future? Immanuel Wallerstein, 2013

Neoliberalism and Global Economic Crisis: Minqi Li, 2005




جدل ایدئولوژیک با “راه توده” تنها راه درست!
برزخ سازش و تسلیم!

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۷ (۲ مهر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

مثل آب خوردنی،
خون سالیان سال را
بی حساب خرج می کنند

سیاوش کسرایی، “تصویر” از دفتر “به سرخی آتش به طعم دود”

مقدمه

جاسوس فردی است که توسط یک کارفرما استخدام می شود تا از نزدیک یا دور ولی مخفیانه بر روی رفتار، کردار و گفتار دیگران نظارت کند و پس از گردآوری دانستنیهای با ارزش آن را در اختیار کارفرما خود قرار دهد.

بدون شک در سیاست به ویژه در حکومت های استبدادی جرم جاسوسی یکی از حربه های اصلی مورد سوءاستفاده علیه آزادی‌خواهان بوده است. مبارزان راه آزادی بی شماری به این جرم به دار کشیده شده اند. دانشمندان دلسوز بسیاری با این اتهام به رگبار گلوله سپرده شده اند. بدون تردید در درازنای تاریخ، کمونیست ها بیش از همه با این سندسازی ها به زندان، شکنجه و اعدام محکوم شده اند. هنوز هم چهره معصوم و نگاه پرغرور جولیوس و اتل روزنبرگ (Julius and Ethel Rosenberg) در بیدادگاه امپریالیسم آمریکا در ذهن کمونیست های جهان نقش بسته است و موجب درآمیزی خوشه های خشم و باران اشک می شود. پس از سال ها هم نتوانستند جز ارتباط و هم نشینی جولیوس با برخی از شهروندان شوروی چیزی دیگری را ثابت کنند.

برای توده ای ها واژه جاسوسی یادآور چهره های شکنجه دیده رهبران حزب است که به گناهی واهی به سلاخ خانه جمهوری اسلامی فرستاده شده بودند.

به همین خاطر آزاد اندیشان و دادجویان باید در به کار بردن این واژه در مورد مخالفان و دشمنان خود محتاط باشند.

جاسوسان در تاریخ جنبش کارگری کم نبوده اند. ولی وقتی به مطالعه آنچه بر این جنبش رفته است می پردازیم، جاسوسان جای اندکی را پر کردنده اند. اگر ما به تاریخ نوشته شده حزب توده ایران هم بنگریم همین کمرنگی دیده می شود. به طور مثال عباس شهریاری با تمام خیانت و ضربه اش به تشکیلات تهران در مقایسه با قهرمانی های جان دادگان راه زحمتکشان جایی را در حافظه جمعی حزبی ها اشغال نکرده است.

پس باید کاوش کرد که چرا اسم و گفتار فرد “مظنون به جاسوسی” این همه اندیشه بسیاری از هواداران حزب را به خود مشغول کرده است؟

در مورد سردبیر “راه توده” ما آنچه که می دانیم یک سری شواهد ضمنی زیر است که هیچ کدام به طور مستقیم و قطعی گناه کسی را ثابت نمی کند.

شاهدی داریم که با نقل و قول از رفیق جوانشیر می گوید که او دستگیر شده بود؛

رفقایی که در افغانستان با او کار می کردند از ماجراجویی های او صحبت می کنند؛

ما می دانیم که او از چکسلواکی سوسیالیستی به آمریکا رفت، ولی نمی دانیم چطور و با چه گذرنامه؟

ما می دانیم که او از آمریکا به اتریش رفت. ولی باز هم نمی دانیم چطور و با چه گذرنامه؟

ما می دانیم که او بعد از رسیدن نامه منسوب به رفیق کیانوری به هیات تحریریه  “راه توده” با افراد مشکوکی تماس داشته است؛

ما می دانیم که او آرشیو “راه توده” را از خانه رفیق عاصمی دزدیده است؛

ما می دانیم که او فیلم برداران امنیتی رفیق مریم فیروز را از رفقای “راه توده” می نامد؛

اما تمام این دانستنی ها برای دادن حکم جاسوسی یک نفر در یک دادگاه کافی نیست؛

سردبیر “راه توده” تاکنون به طور پرسش برانگيزي، پرسش های مطرح را بی پاسخ گذاشته است. برای نگارنده اما مهم این است که چرا و با چه اهدافی بایگانی و نام “راه توده”  دزدیده شد؟

  ربودن و دگردیسی “راه توده”

خیلی ها می پرسند که چرا سردبیر “راه توده” با همه چیره دستی در روزنامه نگاری، نشریه دیگری را به راه نیانداخته است و تصمیم گرفت که آبرو خود را فروخته و شرم دزدی آرشیو را با خود بکشد.

در پاسخ باید گفت که بیرون دادن یک نشریه کار ساده ای نیست و پیش از آنکه نخستین شماره آن در دست خواننده قرار گیرد، می بایست دست اندرکاران به چندین ده پرسش پاسخ مناسب دهند. از جمله مخاطب رسانه، پیام رسانه، نوع رسانه، نام رسانه، اثر رسانه، هدف از تاثیر، محتوا، شکل، رسانه های رقیب، پیام های مشابه، توزیع (کجا، چه زمانی و چگونه باید مخاطبان به رسانه دست یابند)، دستگاه نوشتاری، تیم خبرنگاران، تعداد چاپ، هزینه،  مشکلات حقوقی، دوره آزمایشی وغیره.

به جای پاسخ دادن و راه حل پیدا کردن برای این همه پرسش های پیچیده با دزدیدن نام و بایگانی “راه توده” کار این آقایان بسیار ساده تر شده بود.  “راه توده” یک نشریه جا افتاده بود که با خوانندگان مشخص و گسترده خود نقشی در بسیج نیروهای حزبی داشت. بایگانی آن مجهز به مقاله های قدیمی و عکس های بی نظیر بود.

پس از دستیازی ماهرانه به این چشمه بی نظیر می بایست با آسایش خاطر نیرو را صرف دگردیسی آن به “کیهان لندن” “چپ ها” کرد. سردبیر “راه توده” که خود روزنامه نگار است با به کاربری استادانه معیارها و اصول اساسی روزنامه نگاری موفق شده است که طرفداران بسیاری را به خود جلب کند. هر دانشجوی روزنامه نگاری یاد می گیرد که چگونه با کاربرد ترفندهای شناخته شده نوشته خود را  دلنشین و فریبا کند. می توان در اینجا از بین یک سری از این گونه شگردها، برخی از مهمترین آن ها را یاد آوری کرد. یک نوشته موفق با ایجاد فضایی ملموس آینه ای می سازد که خواننده خود را در آن می بیند. و این نوشته با ارائه تضادهای گوناگونی که برای خواننده آشنا و تشخیص آن آسان است احساسات ویژه یی را در او تحریک می کند.

نوشته های شگفت انگیز جدید، دراماتیک و غیرعادی برای خواننده جذاب است  و توجه بسیاری  را جلب می کند. وصف مناقشات، تعارض، تضاد و … سرگرم کننده است و درگیری های بزرگ و کوچک بین مردم و ادارات، مردم و ولایت فقیه، ولایت فقیه و دولت، کیانوری و اسکندری، صفری و خاوری به خواننده اشتیاق می دهد که با جریانات پشت پرده آشنا  شود و از نگفته ها با خبر شود.

نوشته موفق احساسات گوناگون عاطفی از جمله خشم، دلسوزی، همدردی، یاس و غیره را بر می انگیزد. اگر ما به طور مثال به آغاز “یاد مانده ها” نگاه کنیم، تمام این ریزه کاریها با دقت ردیف چینی شده است. در  آغاز “یاد مانده ها” ما با قهرمانی مایوس روبرو می شویم که به خاطر از دست دادن محبوب خود، حزب خود، دست به خودکشی می زند. با خواندن این جمله ها احساس همدردی با قهرمان و خشم علیه ظالمان در انسان شعله ور می شود. توصیف تضاد میان قهرمان تنها و شکست خورده در برابر رژیمی سفاک و تا دندان مسلح که در پی دستگیری اوست، بیهوده می بود اگر در خواننده توده ای احساس تنفر از ناعدالتی و توان شناسایی با وضعیت شرح داده شده ایجاد نمی کرد. خواننده زمان خواندن داستان “یاد مانده ها”  دائمن در این اندیشه است که این داستان می توانست سرگذشت من باشد.

“راه توده” با تیترهای جنجالی و عاطفی، سبک روان و توصیف احساسی و شیوا خواننده را مجذوب می کند. بدون شک “راه توده” به عنوان یک نشریه “چپ میانه” و اصلاح طلب موفق است و حتا می توان با این پیش شرط از برخی  بررسی های نکات با ارزش و جالب آن  مانند دیگر رسانه های “چپ میانه” لذت برد.

ولی مشکل ما با این نشریه در این است که همراه با آن پیام های سردرگم و گمراه کننده در بسته بندی های توده ای به خواننده عرضه می شود. و “راه توده” اندیشه غیر مارکسیستی- دیالکتیکی خود را با قرار دادن تضاد های غیرمهم و گاهی ذهنی در مقابل هم تقلیل گرایانه به عنوان کاوش و جداگری (تحلیل) حزبی- مارکسیستی به خواننده می نماید.

 هدفِ” راه توده”

سردبیر “راه توده” برای رسیدن به مقصود نیاز داشت که هدف نخستین نشريه ی توده ای را از بسیج نیروهای حزبی علیه کلیت جمهوری اسلامی به انتخاب “بد در مقابل بدتر” تغییر دهد. و برای این کار “راه توده” نیاز داشت که پیامی را جایگزین کند که در ذهن توده های حزبی زمینه برای پذیرش داشته باشد. بنابراین پیام”نبرد که بر که هنوز ادامه دارد” گزیده شد. با پیام جدید ولی با شکل شناخته شده و مانوس قبلی کار تغییر محتوای “راه توده” آسان بود. محتوای نوشته برای خواننده مهم است و در ارتباط با انتظارات او قرار دارد. ولی وقتی که نشریه ای خواننده را متقاعد کند که در کنار او ایستاده است و در مقابل دشمن با او هم جبهه است، دقت انتقادی خواننده در مورد محتوا کمتر می شود. چشم پوشی خواننده در برابر اشتباه در مطالب دوست به مراتب بیشتر از مطالب دشمن است چراکه خبرنگار دوست نما  آرام آرام و با زبان و انشایی مانوس خواننده را نخست با خود هم خط می کند و سپس پیام اصلی را انتشار می دهد.

بدین گونه آرام آرام این نشریه از محتوای انقلابی تهی شد و به جاده اصلاح طلبی افتاد. در این تردیدی نیست که هدف اصلی “راه توده” تقویت سازش کاری و جناح سوسیال دموکرات در “چپ” است. نیروهای بسیار دیگری از جمله بخش بزرگی از “اکثریت”  و طرفداران آقای بابک امیر خسروی هم در خط سازش قرار دارند. ولی فرق “راه توده” با آن ها در آن است که دیگران حرف های خود را به نام حزب توده ایران به خورد مردم نمی دهند.

آیا محافل امنیتی برای “راه توده” چنین وظیفه ای را تعیین کرده اند یا نه؟ به نظر من این پرسش فرعی است و ما را به جای برخورد مستدل و قانع کردن طرفداران صادق  “راه توده” به راحت طلبی می راند و بدین ترتیب ما را وامیدارد تا از بحث ایدئولوژیک پرهیز کنیم و زمین را برای نشاندن بذر سازشکاری به دیگران بسپاریم. اگر هم این امر درست باشد که “راه توده” دست پرورده جناحی در داخل رژیم است، این امر حتا کاهی را از دوش ما برای مبارزه ایدئولوژیک با نظرات تبلیغ شده در این نشریه بر نمی دارد. بخشی از آماده کردن شرایط ذهنی انقلاب مبارزه ایدئولوژیک با دیگران است.

در برخورد اصولی ما با سیاست سازشکاری و تسلیم “راه توده” این مهم نیست که آیا این هدف توسط سردبیر آن طراحی شده است و یا با همکاری ماموران امنیتی. گفتن اینکه این رسانه محصول سازمان امنیت است از وظیفه ما برای برخورد با این نظرات چیزی کم نمی کند. آنچه که خوانندگان را به خود جلب کرده است، نظر ادامه “نبرد که بر که” است و با جاسوس خواندن سردبیر این نشریه نمی توان خوانندگان را به غلط بودن نظریات ارائه شده قانع کرد. اگر این تاکتیک و روش درست بود “راه توده” نمی توانست پس از نزدیک به ۲۵ سال همچنان به انتشار خود ادامه بدهد.

برخورد درست با “راه توده”

تنها راهی که برای افشاء غیر توده ای بودن “راه توده” وجود دارد این است که با بررسی وظیفه های یک جریان مارکسیستی انقلابی در شرایط غیر انقلابی نشان دهیم که “راه توده” به مبارزه در این راه وفادار نیست.

“راه توده” با همه تعاریف و تمجید از تاریخ حزب و مبارزه آن در زمان انقلاب، تحلیل اوضاع فعلی ایران را در “نبرد که بر که” که کلید شایسته ای در نزدیک به چهل سال پیش برای گشودن جعبه پیچیده تحولات آن زمان بوده است محبوس می کنند. “راه توده” “نبرد که بر که” را گروگان می گیرد تا سیاست تسلیم را توجیه کند. ” راه توده” با “انتقال و انطباق مکانیکی” شرایط  سال های انقلاب  به شرایط کنونی در ایران، مضمون انقلابی خط مشی حزب را تهی می کند. “راه توده” همیشه ذره بین به دست سخت می کوشد تا شاید نشانه ای هر چند کوچک و گذرا از “نبرد که بر که” در بالاترین سطح حکومت بیابد. اگر بتوان چیزی مثبتی در باره “راه توده” گفت همین خستگی ناپذیریش در تطهیر کلیت جمهوری اسلامی است.

حتا اگر “نبرد که بر که” ادامه داشته باشد و حتا اگر این “نبرد” به سود اصلاح طلبان پایان یابد. این تنها یک پای تحلیل درست مارکسیستی است پای دگر و بنیادی کاوش دیالکتیکی تمرکز به روی سمتگیری اقتصادی است. “نبرد که بر که” تا آنجا برای نیروهای سوسیالیستی و کارگری مهم است که به ارتقاء اهداف سیاسی انقلاب به تغییرات بنیادی اقتصادی- اجتماعی یاری رساند.

رفیق کیانوری بارها تاکید کرده است که هدف در دست گرفتن دستگاه سیاسی برای مارکسیست ها انجام دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی به سود زحمتکشان است.

حزب از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ایرانی گام جدی بر می داشت، حمایت می کرد. سوءاستفاده از سیاست درست لحظه ای آن زمان حزب برای دفاع از دستاوردهای انقلاب برای اثبات درستی حمایت جناحی از حاکمیت جمهوری اسلامی فعلی در بهترین حالت مضحک و تقلیل گرانه است.

بخش اصلی وظیفه حزب طبقه کارگر به آماده کردن شرایط ذهنی‌ انقلاب مربوط می شود. نویسندگان “راه توده” اما انگار آماده کردن شرایط ذهنی‌ انقلاب را از وظیفه خود نمی دانند.

“راه توده” به کدام امرهای مهم جنبش کارگری از جمله آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی، سازماندهی تشکیلات کارگری برای اعتراضات اقتصادی، آموزش سیاسی و تئوریک، مبارزه ایدئولوژیک با افکار بورژوازی و خرده بورژوازی در جنبش می پردازد؟

“راه توده” چگونه با تبلیغ کنندگان راه رشد سرمایه داری و طرفداران مالکیت خصوصی در جامعه مبارزه ایدئولوژیک می کند؟ چطور  با عواقب جهانی سازی سرمایه و ایدئولوژی نئولیبرالی در کشور مبارزه می کند؟

آیا “راه توده” با دور زدن مساله راه رشد اقتصادی با همه گنده گویی ها و امامزاده سازی ها خصلت پرولتری حزب را کمرنگ نمی کند، و حزب را تا به یک جریان اصلاح طلب مارکسیستی تقلیل نمی دهد؟

نویسندگان “راه توده” دائمن با  کمرنگ کردن تضاد های واقعی در جامعه و پررنگ کردن وقایع جنجالی تصویری غیر طبقاتی ارائه می دهند. یعنی با گفتن بخش آسان، دیدنی و شنیدنی از آنچه که در کشور می گذرد، بخش مهم دیگر آن را از چشم خواننده پنهان نگاه می دارند. صحبتی و بحثی در باره اقتصاد سیاسی چندان نمی شود و راه اقتصادی نئولیبرالی به چالش کشیده نمی شود و یا بی اهمیت جلوه داده می شود.

“راه توده” اگر یک جریان انقلابی می بود، می بایست به جای این واژگونگی با انحراف مجموعه جمهوری اسلامی از اهداف ملی و دمکراتیک انقلاب مبارزه می کرد و به افشاء اقتصاد نئولیبرالی آن می پرداخت.

گفته نمی شود نیروهای “اصول گرا” و “اصلاح طلب” در مجموع به وابسته شدن اقتصادی-  اجتماعی کامل کشور به نظام سرمایه داری امپریالیستی علاقه نشان می دهند. هر دو جناح با توجه به منافع دوستان که بورژوازی بوروکراتیک و تجاری به “بازار آزاد بی نظارتِ” و پیوند با بنگاه های امپریالیستی از جمله  “صندوق بین المللی پول” اعتقاد دارند. حاکمیت در مجموع خود حاضر است  با هر ذلتی زدوبند با نیروهای امپریالیستی بکند و از تضاد خارجی بکاهد تا تمام نیروهای خود را وقف سرکوب داخلی کند. راه رشد اقتصادی نئولیبرالی و پیوند با سرمایه جهانی تاوانی است که امپریالیست ها برای این سازش به جمهوری اسلامی تحمیل کرده اند.

دست اندرکاران “راه توده” با زیرکی و ظرافت از ارزیابی “کلیت” شرایط کنونی در جمهوری اسلامی پرهیز می کنند و بحث را دائمن به تضادهای درونی جمهوری اسلامی می کشانند و از ما میخواهند که تخم مرغ های خود را در سبد “بدها” بگذاریم.

بدین ترتیب “راه توده” گاهی از تضاد میان رفسنجانی و خامنه‌ای صحبت می کرد بدون آنکه سخنی از  “تعدیل اقتصادیِ” و  “خصوصی سازی اقتصادی” و تسلیم کامل او به برنامه نواستعماری امپریالیستی براند. اکنون هم به طور مصنوعی و مکانیکی حرفهای بی پشتیوانه روحانی را در اینجا و آنجا در مقابل حرکت ارتجاعی خامنه‌ای قرار میدهد تا توده های حزبی را به حمایت از روحانی نئولیبرال وادارد.

“راه توده” خامنه‌ای را از سرشت ارتجاعی و روبنایی “ولایت فقیه” و نقش ضدملی و ضدمردمی آن برای حمایت و تحکیم نظام اقتصادی نئولیبرالی و وابستگی به “بازار جهانی” جدا می کند و یک نقش دیکتاتوری شخصی، جدا از بافت طبقاتی در حکومت برای او قائل است.

يك نمونه سرمقاله ی “خصوصی سازی كلانتری ها- طرح جديد رهبر در پشت صحنه” (شماره ٦١٥، ٢٣ شهريور ١٣٩٦) است. در اين مقاله افشاگری عليه “خصوصی سازی” امنيت داخلی با «پولی شدن امنيت، تگزاسی شدن و آمريكای شدن امنيت شهروندان … خطر … شكل گيری گروه های ضربت فاشيستی … استخدام اوباش برای روبرو قرار دادن آن ها با مردم …» موضع گرفته می شود، اما مساله ی “نابودی حاكميت ملی” طرح نمی گردد. طرح اين جنبه كه كليت هستی جامعه كهن سال ايرانی را تشكيل می دهد و راه ورود انواع “شركت های حراست و امنيت” خارجی را هم به كشور می گشايد، مسكوت گذاشته می شود. اين مسكوت گذاشتن، مسكوت گذاشتن خطر هژمونی كليت نظام  سرمايه داری حاكم است كه برای حفظ خود به «طرح جديد رهبر» نياز دارد. افشای «رهبر»، پوشش است برای پذيرفتن طرح نئوليبرال كه دولت روحانی انجام آن را به عهده گرفته و به برنامه رسمی دولت خود بدل نموده است. از اين رو ست كه نمی توان با «بد» به نبرد با «بدتر» پرداخت! مبارزه عليه كليت «بد و بدتر» ضروری است. نديدن كليت واقعيت كه حقيقت است، برداشتی عليه خط مشی انقلابی حزب توده ايران است و كوشش پوشيده ای است برای تحكيم هژمونی سركوبگرانه و ضد ملی نظام سرمايه داری حاكم.

نمونه نوتر این سیاست مقاله ی “چرا حمایت از روحانی حمایت آگاهانه سیاسی و تاخیر ناپذیر است!” (شماره ۶۱۶ ،  ۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۶) که در آن “راه توده” با یک تقسیم بندی غیر مارکسیستی حاکمیت را “به دو گروه بندی “چپاولگران” از یکسو و “رانت خواران” از سوی دیگر تقسیم” می کند تا درستی سیاست وفاداری به خط اقتصادی نئولیبرالیستی روحانی را پروزن کند.

“راه توده” با ابهام گرایی این طور وانمود می کند که هنوز پس از بیش از ۳۵ سال که جمهوری اسلامی گام به گام ولی مستمر از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب فاصله گرفته است و بر ضد این اهداف وارد عمل شده است، امکان اصلاح رژیم وجود دارد. “راه توده” به این ترتیب با ظاهری توده ای و با تزیین صفحه های خود از جانباختگان حزبی بر ضد شیوه و اسلوب ارزیابی مارکسیستی- دیالکتیکی از اوضاع عمل می کند و مانند تاوسی پرهای رنگارنگ را پهن می کند تا پاهای زشت سازش را بپوشاند.

“راه توده” به جای بررسی همگانی و طبقاتی و تکیه بر خط اقتصادی رژیم وارزیابی کلیت رژیم ما را با توصیف امواج آب در لیوان سرگرم می کند. و دائمن با بزرگ کردن تناقض های “خود ساخته” می خواهد ما را متقاعد کند که می توان حتا با افراد سطح بالای رژیم همچون روحانی و بدون توجه به خط اقتصادی آن ها علیه استبداد خامنه ای اتحاد کرد.

بدين ترتيب “راه توده” موضع زنده ياد منوچهر بهزادی را در مقاله سال ١٣٥٤ در ارتباط با جبهه ضد ديكتاتوری نقض می كند. در آن مقاله كه عصاره ی خط مشی انقلابی حزب توده ايران مبتنی بر انديشه ی ماركسيستی- توده ای حزب طبقه كارگر طرح می شود، رابطه مبارزه ی ضد ديكتاتوری با رژيم سلطنت و مبارزه عليه امپرياليسم با وسعت توصيف می شود و ضرورت پايبندی به آن به اثبات رسانده می شود. جنبه ی عمده ی وحدت سرشت ضد ديكتاتوری و ضد امپرياليستي، گرهگاه گذار انقلاب از “بورژوا- دمكراتيك” به “ملی- دمكراتيك” را تشكيل می دهد. بورژوازي، حتی دمكرات ترين آن، از انقلاب پشتيبانی می كند، تا قدرت سياسی را به دست گيرد و نظام سرمايه داری را در خدمت منافع خود ادامه دهد. در مبارزه ی طبقه كارگر اما جنبه ملی در برش انقلابی از اين رو جايی تعيين كننده دارد، زيرا زحمتكشان اولين قربانيان ادامه نظام سرمايه داری به ويژه در شرايط سلطه ی برنامه نئوليبرال هستند. طبقه كارگر در دفاع از منافع خود به منظور دفع سلطه برنامه “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” امپرياليستي، در عين حال از منافع كل جامعه ی ايرانی دفاع می كند كه نمی خواهد كشورش به ورطه وابستگی نواستعماری به اقتصاد سياسی امپرياليستی بدل شود.

مبارزه با انديشه “اصلاح طلبی” دولت های گوناگون حاكميت نظام سرمايه داری حاكم و دستگاه داعش گونه ديكتاتوری ولايی آن، بدون خواست برپايی زيربنای اقتصادی- اجتماعی ملی- دمكراتيك، پذيرفتن بی چون و چرای هژمونی سرمايه داران وابسته به اقتصاد امپرياليستی است. فشار ترامپ به دولت روحانی تعميق چنين وابستگی را دنبال می كند. مبارزه ی انقلابی طبقه كارگر عليه دولت روحانی و نظام سرمايه داری حاكم، عليه اين تعميق اين وابستگی عمل می كند. از اين رو مبارزه ای ملی و به نفع حق حاكميت مردم ايران است. از اين رو كمبود در سرمقاله ی ٦١٥ “راه توده”، كمبودی جزيی و قابل اغماض نيست. تفاوت تعيين كننده ميان خط مشی انقلابی حزب توده ايران و انواع جريان های تسليم گرا در “چپ” است!

“راه توده” به طور همیشگی این طور تبلیغ می کند که شرایط انقلابی از جمله اتحادهای اجتماعی نه در جریان نبرد روزانه همراه با زحمتکشان و دیگر لایه های جامعه، بلکه با چانه زنی و دنباله روی از اصلاح طلبان ایجاد خواهد شد.

“راه توده” از این موضوع مهم که قبل از تعیین متحدان احتمالی باید مرحله انقلاب را مشخص کرد، با زیرکی می پرد. آیا اصلن ممکن است که نیروهای متحد را بدون شناخت مرحله انقلاب نامگذاری کرد؟ نیروهای متحد همیشه به مرحله انقلاب وابستگی مستقیم دارند؟ به طور مثال مرحله بورژوا- دموکراتیک انقلاب متحدان گسترده تر و هدف محدود تری از مرحله ملی- دموکراتیک دارد.

“راه توده” به جای در پیش گرفتن موضع انقلابی و کوشش برای اقناع متحدان ناپایدار به در پیش گرفتن مواضع رادیکال تر، برعکس خود را دائمن با خواست ها و توانایی های آن ها وقف می دهد و روزی به رفسنجانی، روزی به خاتمی و روزی به روحانی قانع می شود. و بدین ترتیب مانند بوته یی بی ریشه با جریان باد به هر طرف می رود و رانده می شود.

“راه توده” به جای وارد شدن به مبارزه ایدئولوژیک و توضیح دادن رابطه میان مبارزه واقعی ضددیکتاتوری با مبارزه علیه سیاست نواستعماریِ نولیبرالِ امپریالیستی به تضادهای رویایی و قالب کردن آن به عنوان متحدان ضددیکتاتوری می پردازد.

پایان سخن

“راه توده” همچنان از جواب دادن به دو سوال می پرهیزد.

۱-  مرحله انقلاب چیست؟ اگر ملی و دموکراتیک نیست، برای چه، به چه دلیل و در چه زمان این مرحله تغییر کرده است؟

۲-  تا چه زمان “نبرد که بر که” ادامه دارد؟ نشانه های پایان این “نبرد” و پیروزی ضد انقلاب چیست؟ و “راه توده” در چه زمان و در چه شرایطی از دفاع از بخشی از حاکمیت دست برمی دارد؟




اقتصاد نئولیبرالی دولت و تجربه جهانی!
چه باید کرد؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۴ (۲۰ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

مقدمه

 

برنامه های بلندپروازانه اتمی ایران موجب تحریم گسترده جهانی علیه کشور شده بود. با وجود فشار کمر شکن اقتصادی بر مردم زحمتکش، جمهوری اسلامی فقط زمانی از این برنامه با خواری دست کشید که عواقب تحریم داشت مردم را خفه می کرد و  رژیم به این نتیجه رسید که شاید با توافق اتمی بتواند از فشار گسترده داخلی بکاهد.

نقش مهندسی شده این امر مهم در تئاترسیاست ایران این بار به آقای روحانی واگذار شد. دوره اول ریاست جمهوری ایشان با امضا قرارداد برجام به خوبی و خوشی گذشت و موج بی نظیری از خوش بینی را میان خوش باوران ایجاد کرد. دلیل اصلی بستن قرارداد برجام برای کشورهای امپریالیستی ولی تسلیم اقتصاد ایران و پیوند کامل آن به بازار نئولیبرالی جهانی بود. به همین خاطر هم با اینکه ایران به همه تعهدات خود در این زمینه عمل کرده است، سرعت و حجم برداشت تحریم ها به اندازه مورد انتظار نبوده است.  امپریالیست ها که از آهنگ پیوند اقتصاد کشور به سرمایه بین‌المللی راضی  نبوده اند برای برداشتن بیشتر تحریم پیش شرط های خود را بیشتر کرده اند و به همین خاطر بورژوازی تجاری و بوروکرات به نمایندگی روحانی در این دوره ناگزیر پرده مستضعف دوستی را به کنار زده و آشکارا به دفاع از راه نئولیبرالی پرداخته است.

دولت روحانی و نئولیبرالیسم

 

تورم،  رکود و بیکاری هستی مردم را به نابودی کشانده و زندگی آنها را تباه کرده است و تنها راهی که آقای روحانی به مردم ما برای برون رفت از این همه مشکلات بزرگ نشان می دهد راه بارها شکست خورده نئولیبرالیسم است.

طرفداران نئولیبرالیسم در ایران با توپ و توپخانه وارد این معرکه شده اند به این امید که جنگ در باره سمتگیری اقتصادی آینده کشور را یکبار برای همیشه ببرند. به طور مثال دوستان بوروکرات آقای روحانی در “انجمن مدیران صنایع” با مقاله ای  مانند آقای آصفی نئولیبرالیسم و اقتدار دولت را مقابل هم قرار می دهند. آن ها با سفسطه بازی این طور وانمود می کنند که مخالفان نئولیبرالیسم “حیطه مداخله و بسط ید دولت ها را توجیه تئوریک می‌کند؟” و به “بازتولید دولت گرایی در زیر نقاب دشمنی با نئولیبرالیسم” مشغولند. این کاغذبازان دولتی زیرکانه نئولیبرالیسم را برابر آزادی و  راه رشد غیر نئولیبرالی را برابر دیکتاتوری می نمایانند. و حق بجانبانه می پرسند “امروز در ایران چه چیز بیشتر آزادی و دموکراسی را تهدید می کند؟ اقتدار دولتی … یا سرمایه بخش خصوصی …؟” و در ادامه به درستی از رانتخواری و ناکارامدی سخن می رانند و می پرسند که ” آیا چند دهه تبلیغ و دفاع از دولت گرایی در ایران که به نیت اجرای عدالت اجتماعی صورت گرفته است، به جز افتادن در چاه فساد، تبعیض، رانت خواری و ناکارآمدی، نتیجه و ثمر دیگری هم داشته است؟”. ولی مطرح کردن این پرسش درست نه برای مبارزه با فساد که خود بخشی از آنند بلکه برای توجیه نئولیبرالیسم است.

در این تردیدی نیست که بخش دولتی ایران بسیار آلوده و مملو از اختلاس و رانت خواری است. ولی این به هیچ وجه به این معنا نیست که بخش عمومی، زیر نظر هر گونه حکومتی به این دردهای مزمن دچار خواهد شد. اقتصاد رانتی را بهانه می کنند تا بخش عمومی را از دخالت در کارهای اقتصادی بدور کنند.

آن هایی که روحانی را نماینده بورژوازی ملی می دانند صحبت از این نمی کنند که چرا در برنامه اقتصادی او برای کشور طرحی برای  صنعتی سازی کشور وجود ندارد؟ و چرا دولت چهار نعل و یورتمه زنان بسوی پرتگاه نئولیبرالیسم می تازد؟ دولت روحانی بارها و در شرایط مختلف از دخالت دولت در کارها از جمله در تعیین حداقل دستمزد کارگران و از عدم باز گذاشتن دست کارفرمایان در استثمار کامل شکایت کرده است. از جمله می توان از کاهش شدید مالیات بر واردات و تعرفه‌های گمرکی نام برد.

با اینکه دولت های در حال رشد حتا از واردات کالاهای مورد نیاز خودداری می کنند تا بورژوازی ملی  را تشویق به سرمایه گذاری کنند و صنعت داخلی را رشد دهند، دولت حتا در بخش هایی که کشور دارای کالاهای مرغوب داخلی است تعرفه‌های گمرکی را پایین آورده است. و این در حالی استکه بر حسب آمار خود جمهوری اسلامی ۶۰ درصد از صنایع بسته شده اند و یا در حال بسته شدن هستند. افزون بر ان همه می دانند که وقتی سخن از اشتغال آفرینی می کنیم این بخش تولیدی است که اشتغال می آفریند نه بخش تجاری و بنگاهی ومشاورتی. ولی این آقایان با تخریب اقتصاد مولد که بخش عمده آن تاکنون دولتی بوده است درست برعکس و به سود دوستان بورژوازی تجاری خود عمل می کنند.

عاشقان سینه چاک اقتصاد بازار این طور تبلیغ می کنند که همه مشکلات کشور نه به خاطر نظام بهره کشی سرمایه داری بلکه به خاطر دولت است که دخالت می کند و نمی گذارد که بازار اقتصاد جامعه را به تعادل برساند. و معنای واقعی بازار آزاد هم  برای آنها چیزی جز برقراری سرمایه داری هار یعنی خصوصی سازی صنایع و شرکت های خدماتی دولتی، آزاد گذاشتن دست شرکت های امپریالیستی برای استثمار کارگران غیر متشکل و بدون  اتحادیه های کارگری، و گشودن بازار داخلی به روی سرمایه و کالاهای خارجی نمی تواند باشد.  به نظر این آقایان بازار از همه عاقل تر است و دولت نادان نباید نقشی در تنظیم مکانیسم (سازه های) بازار داشته باشد. دولت نباید هیچ برنامه یی برای تولید و یا تشویق تولید یک کآلای مشخص داشته باشد. این نظریه اعتقاد دارد که هر کالایی مشتری های خود را پیدا می کند و نیاز چندانی به تحقیق در باره ی خواست و نیاز جامعه نیست. بدین ترتیب بخش های تبلیغاتی شرکت ها با جار و جنجال باید نیاز را بیافرینند. بدین گونه کالاهای زیادی بدون احتیاج واقعی مصرف کنندگان تولید می شود و با آسیب زدن به محیط زیست به گوشه یی دور انداخته می شود.

تیم اقتصادی آقای روحانی فکر می کند که پیوند با اقتصاد امپریالیستی همه مشکلات کشور را حل خواهد کرد. نظریه اقتصادی این آقایان به دنبال پیوند نامحدود کشور به سرمایه‌ جهانی و خصوصی‌سازی همه جانبه بخش عمومی می رود. این در حالی است که نئولیبرالیسم برای کشورهای در حال رشد هدیه یی دیگری جز برباد دادن ثروت ملی و سرازیر کردن آن به جیب سرمایه داران مالی جهانی ندارد.

نگارنده در مقاله های دیگر هم اشاره کرده است که توسعه اقتصادی کشورهای بزرگ نه بر حسب نئولیبرالیسم بلکه برپایه صنعتی کردن همه جانبه کشور و حمایت تمام عیار دولت از آن بوده است (Mercantalism).

 

با اینکه روزنامه های داخلی صحبت از انفجار فاصله طبقاتی بین درآمدهای ۵۰ هزارتومانی ماهانه اکثر روستاییان  و حقوق های ۵۰ میلیونی مدیران بوروکرات می کنند. دولت به طور آشکار حتا تلاش حرفی خود را برای پایین آوردن فاصله طبقاتی رها کرده است. و به بهانه مبارزه با تورم و رکود درهای اقتصاد کشور را بدون نگهبانی برای دزدان نئولیبرال مالی جهانی باز گذاشته است.

به نظر دولت تنها راه مبارزه با تورم، ریاضت کشی مردم و حذف برنامه های رفاهی عمومی است. در حالی که احمدی نژاد با حذف یارانه و پرداخت بخشی از آن به مردم نقدینگی را بین اقشار معمولی مردم افزایش داده بود، دولت آقای روحانی معتقد است که پول در دست مردم عادی موجب تورم می شود. معلوم  نیست که در کشوری که دارای یک چتر حمایتی و یا رفاه اجتماعی نیست، چگونه پول گويا مفت بدون انجام کاری مفید بدست مردم می رسد که می توان با حذف آن تورم را مهار کرد. به علاوه بنا به اقتصاد کینزی که بعد از جنگ تا سال های آخر ۷۰ اروپایی با تجربه موفقیت آمیزی در اروپا به اجرا رسید، تزریق پول در جامعه باعث تحریک اقتصاد و رشد می شود. البته به شرطی که این پول با هدایت و حمایت دولت صرف تولید داخلی شود نه صرف واردات کالاهای لوکس خارجی. بدین ترتیب نقدینگی در دست مردم عادی خرج مواد مورد احتیاج روزانه می شود و اقتصاد را در همه زمینه ها تکانی می دهد.

و به این بهانه دولت برنامه گسترده خانه سازی برای اقشار محروم جامعه را متوقف کرد تا این بخش را به کل به شرکت های حریص ساختمانی بسپارد که همان مسکن را با هزینه چند برابر به فروش در بازار می اندازند.

اگر باید راجع به نقدینگی نگرانی داشت که با افزایش ۳۰۰ درصدی نسبت به گذشته الان به بیش از 1200 میلیارد تومان رسیده است،  باید نگران نقدینگی در دست تاجران و بنگاه های مسکن و دیگران که به کارهای زالویی مشغولند بود.

علاوه بر این افزایش نقدینگی تنها دلیل وجود تورم در جامعه نیست. بدین ترتیب تورم می تواند دلایل دیگر داشته باشد که دولت در مورد آن صحبت نمی کند. در کشوری مثل کشور ما عامل اصلی تورم احتکار است که دوستان بورژوازی تجاری دولت به عمد با احتکار مواد مورد نیاز مردم توازن عرضه و تقاضا را به هم می زنند تا قیمت ها بالا رود.

مبارزه دولت با رکود و نظریه اقتصادی آن برای رشد هم بر پایه یک تئوری کهنه و نخ نما شده پایه گزاری شده است که بر حسب آن باید دست سرمایه داران داخلی و دوستان بین‌المللی آن ها را برای استثمار و از بین بردن محیط زیست کاملن آزاد گذاشت تا رغبت سرمایه گزاری آنان در کشور افزایش یابد. آن ها باور به این دارند که با این کار ثروتمندان آنقدر ثروت تولید می کنند که ناچار بخشی از این پول به سر مردم محروم هم خواهد بارید (when it rains on the priest dripping it on clerk). ولی به گفته استاد علوم سیاسی آلمانی كريستوف بوترويج (Christoph Butterwegge)  سه راه بیشتر برای ثروتمند شدن وجود ندارد: یا انسان ثروت را به ارث می برد، یا با سهام  بازی به ثروت می رسد یا بی رحمانه استثمار می کند. و مسلم است که سرمایه گذاران در کشور بی دروپیکری مثل ما فقط از طریق دوم و سوم می توانند به ثروت برسند.

بدبختانه و یا خوشبختانه دولت زمانی رو به سوی قبله نئولیبرالیسم سجده می کند که این مکتب استثمار در اروپا دائمن در حال عقب نشینی است و حتا طرفداران واقع گرای پیشین خود را که از انفجار عمومی و انقلاب نگرانند از دست داده است. آش آنقدر شور است  که (IMF) صندوق بین المللی پول مجبور به اعتراف شده است  که داروی نئولیبرالیستی تجویز شده نه تنها به درمان بیمار منجر نشده است بلکه ممکن است که به مرگ بیمار بیانجامد.

چشم انداز آینده نئولیبرالیسم

تجربه جهانی نشان داده است که ثروتمندان هر چه ثروتمندتر می شوند بیشتر می کوشند تا افسار اقتصادی- سیاسی جامعه را به دست گیرند و  افکار عمومی را زیر تاثیر خود قرار دهند. ثروتمندان سال ها با شستشوی مغزی دادن افکار عمومی تلاش کرده بودند که این طور وانمود کنند که برای جامعه نقش پر اهمیتی دارند.  ولی اقتصاددان فرانسوی توماس پیکتتی (Thomas Piketty)  استدلال های بی پایه آن ها را با اتکا به ارقام و آمار در هزاران صفحه افشا و رد کرده است.

ولی سیاستمداران نئولیبرال همچنان با صحبت کردن دائمی در باره رشد اقتصادی و تولید ناخالص ملی، ما را از بحث های مهم ارزشی  و انسانی بدور نگه می دارند. پرسش هایی نظیر اینکه ما چه نوع زندگی می خواهیم؟ خوشبختی انسانی در چیست؟  برای نسل های آینده چه باید به جا گذاشت؟ بی پاسخ می ماند.

افکار و زبان نئولیبرالی چنان جامعه جهانی را آلوده “اقتصاد” کرده است که کمتر کسانی می دانند که مقوله های دیگری نیز برای اندازه گیری موفقیت یک جامعه وجود دارد. بطور مثال شاخص توسعه انسانی (Human Development Index- HDI) پارامترهای بسیار بیشتری را برای موفقیت یک جامعه در نظر می گیرد از جمله فقر، سواد آموزی، آموزش و پرورش، بهداشت عمومی، عمر متوسط، میزان تولد، و تعدادی از عوامل دیگر. یک نمونه دیگر از اندازه گیری موفقیت یک جامعه مربوط به توجه مدیریت سیاسی آن به تحویل دادن میهن به نسل های بعدی است. شاخص اثرات زیست محیطی (Ecological footprint)  نشان دهنده مسوولیت کشورها در از بین بردن منابع کره زمین و یا توفیق شان در حفاظت از طبیعت و جانوران ان است.

ولی اقتصاددانان سرمایه داری به سرکردگی نئولیبرال ها توجه یی به رفاه جامعه انسانی، عدالت اجتماعی و حفظ طبیعت ندارند. آنچه که مهم است بهره وری سرمایه است و بهمین خاطر مدل اقتصادی نئولیبرالیسم استوار بر برقراری رشد اقتصادی بوده و است. ولی نئولیبرالیسم به چنان دریوزگی افتاده است که حتا از تامین شرایط رشد اقتصادی عاجز است. نئولیبرالیسم با قول دادن بهشت رشد اقتصادی مردم را به دوزخ ریاضت کشی فرستاده است و نه اقتصاد را بلکه نابرابری اجتماعی را توسعه بخشیده است. نابرابری اجتماعی ماندگار شد ولی از رشد خبری نیست. محیط زیست را آلوده کردند؛ سیلاب و توفان مناطق فقیر نشین کشورها  را می بلعد و حاکمان نئولیبرال جهان هنوز از انجام اعمال اجتماعی برای نجات زمین خودداری می کنند و فجایع طبیعی  و اجتماعی را نتیجه آزمندی نظام سرمایه داری که نه تنها انسان ها بلکه طبیعت را هم ذلیل و علیل کرده است نمی دانند بلکه هر گونه ارتباط میان این دو را انکار  می کنند.

ولی نئولیبرالیسم مانند بادکنکی چنان بیش از گنجایش معمولی خود پر از باد شده است که بزودی خواهد ترکید. دیگر برهان های نئولیبرالیست ها برای مردم جذابیتی ندارد، دیگر قول های دروغین در بسته بندی های رنگارنگ خریدار ندارد. نئولیبرالیسم به آخرین تشنج ها پیش از مرگ دچار شده است و به مرحله یی رسیده است که مردم با بیداری از رویاهای شیرین و روبرویی با واقعیت تلخ هرگونه اعتماد خود را به معجزه آفرینی این امامزاده در حال مرگ را از دست داده اند.

دلیل گرایش مردم اروپا به “چپ” و “راست افراطی” را هم باید در همین جستجو کرد. پیروزی ترامپ و دیگر “راستگرایان” را باید از این منظر بررسی کرد. مکرون در جریان انتخابات فرانسه با حیله های تاکتیکی و زبانی خود را به عنوان راه سوم و آلترناتیو نئولیبرالیسم معرفی کرد هر چند که پس از ارائه برنامه اقتصادی خود دیگر هیچ شکی نیست که برنامه او چیزی جز شراب نئولیبرالیسم در شیشه های جدید نیست.

شیوه های گوناگون روبرویی با نئولیبرالیسم در اروپا

در سال های اخیر کشورهای اروپا یی سه راه گوناگون در برابر نئولیبرالیسم انتخاب کرده اند.

راه اول: تسلیم در برابر خواست های نئولیبرالیسم از جمله ریاضت کشی، انتقال کارخانه ها به کشورهای با نیروی کار ارزان و غیره. بیشتر کشورهای اروپایی در ابتدا این شیوه را در پیش گرفته بودند هرچند که بخاطر اعتراضات مردمی این مسیر در حال تغییر است.

راه دوم: می توان آلمان را نمونه کرد که راه دیگری به جز راه معمولی نئولیبرالی در سال های اخیر پیموده است و هنوز به طریق های گوناگون از صنعت داخلی حمایت می کند و مانع از خروج آن شده است. البته بار این سیاست را زحمتکشان می پردازند که سال ها است که از اضافه دستمزد محروم مانده اند و زیر شرایط سخت مانند برده های نوین با پاره شغلی، قراردادهای موقت و غیره کار می کنند.

راه سوم: راه مبارزه است که پرتغال انتخاب کرده است.

جالب توجه است که تمام حزب های سوسیال دموکرات که در دوران جولان نئولیبرالیسم با جناح راست همکاری کردند در سالهای اخیر در انتخابات و نظرسنجی ها به عقب رفتند. ولی حزب کارگر انگلیس با پلاتفورم چپ و حزب سوسیالیست پرتغال با همکاری با جناح “چپ” به جلو رفتند.

سزاوار است که در این نوشتار به بررسی بیشتری از موفقیت راه رشد اقتصادی پرتغال بپردازیم.

ائتلاف بورژوایی در انتخابات سال 2001 با سواستفاده از بحران اقتصادی شدیدی که پرتغال را زیر ضربه قرار داده بود اکثر مردم را قانع کرد که به علت روابط خوب  بورژوایی با اتحادیه اروپا و صندوق بین المللی پول (IMF) این امکان را دارد تا برای نجات کشور از ورشکستگی از این دو بنگاه وام بگیرد.

در واقع هم ائتلاف بورژوایی موفق شد که یک وام  78 میلیارد یورویی € بگیرد. ولی شرایط دریافت این وام توافق بر صرفه جویی،   خصوصی سازی،  توقف افزایش حداقل دستمزد، کاهش مزایای اجتماعی از جمله حقوق بازنشستگی، افزایش ساعت کاری کارکنان دولتی از 35 تا 40 ساعت، خصوصی سازی شرکت های کلیدی عمومی مانند شرکت های برق، پست و غیره بوده است. به زبان دیگر 78 میلیارد یورو € وام که می بایست بانک ها و مدیران آنها را ثروت مندتر کند از جیب زحمتکشان دزدیده شده است ولی به نام هدیه اتحادیه اروپا به مردم پرتغال ارائه شد.

دریافت وام مشروط به تعهد دولت برای پایین آوردن کسری بودجه به زیر ۳% تولید ناخالص ملی بود ولی با همه ریاضت کشی دادن اجباری زحمتکشان دولت موفق نشد که به این هدف برسد. بر عکس کار به جایی رسید که پرتغال در سال ۲۰۱۵ به یک کشور بدهکار با رشد منفی دچار شد. وضعیت اقتصادی به حدی بد شد که مردم برای اعتراض به خیابان ها ریختند. بیکاری به ۱۷%  رسید،  رشد منفی شد،  فقر افزایش یافت و نیم میلیون نیروی کاری از کشور خارج شد. در این مدت رئیس جمهور پرتغال هم که دارای قدرت قابل توجهی است مثلن میتواند پارلمان را منحل کند و رسمن رئیس ارتش نیز است طرفدار پروپا قرص خط اقتصاد نئولیبرالی دولت بوده است.

پس از انتخابات در اکتبر 2015، ائتلاف بورژوایی به بزرگترین گروه پارلمانی تبدیل شد و انتظار می رفت که بتواند به رهبری دولت ادامه بدهد. به طور سنتی رهبری دولت همیشه در دست بزرگترین حزب بوده است. و تصور عمومی هم در این بود که سوسیال دموکراتها (قابل ذکر است که نام حزب سوسیال دموکراتهای پرتغالی حزب سوسیالیست است)  (PS) به هیچ وجه به ائتلاف با کمونیست ها    (Green /PCP)و بلوک چپ  (BE)تن نخواهد داد. بویژه در مورد اتحادیه اروپا اختلاف میان (BE) و ائتلاف (Green /PCP) از یک طرف و سوسیال دموکراتهای  (PS)از طرف دیگر بسیار عمیق بوده و است. بعد از انتخابات سوسیال دموکراتها  این امکان را داشتند که با بورژوازی همکاری کنند ولی بورژوازی به علت برنامه های ریاضت کشی در میان رای دهندگان قدیمی و معمولی حزب سوسیالیست آن قدر متنفر شده بود که اگر سوسیال دموکراتها  به این همکاری دوباره تن در می دادند به سرنوشت بدی دچار می شدند.

حزب سوسیالیست و چپ ها در گذشته نیز بارها  اکثریت مطلق پارلمان را در دست داشته اند- مثل ( 1995-2002 و 2005-2011) ولی اختلافات داخلی مانع از تشکیل دولت شده بود.

ولی به هرحال این بار این حزب ها موفق شده اند که بر اختلافات غلبه کنند و خطر گرگ نئولیبرالیسم را جدی بگیرند. نزدیک به دو سال است که حزب سوسیالیست (PS)، بلوک چپ (BE) و ائتلاف حزب کمونیست و سبز   (Green /PCP) با همکاری يكديگر مسئولیت رهبری جامعه پرتغال را بدست گرفته اند.

این حزب های ائتلافی روی برنامه حداقلی توافق کرده اند که شامل افزایش مستمر حداقل دستمزد، بازپرداخت مزایای اجتماعی، آموزش رایگان ابتدایی، دسترسی همگان به پزشک، بازنگری 35 ساعته کار برای کارکنان دولتی و توقف خصوصی سازی  بوده است. و راجع به مسائل مورد اختلاف مانند عضویت در اتحادیه اروپا و ناتو تمرکزی در مذاکرات نشد.

سیاست دولت در همه زمینه ها ضد ریاضت کشی و صرفه جویی در بودجه رفاه عمومی بوده است. هم حقوق ها کارگران و کارمندان و هم حقوق بازنشتگان و هم حداقل دستمزد در این دوران کوتاه افزایش داشته است.

بهبود در سیاست اجتماعی، از جمله بهبود خدمات اجتماعی،  هفته کار 35 ساعته برای کارمندان بخش عمومی، مراقبت های بهداشتی رایگان و دسترسی  به پزشک، بهبود آموزش و پرورش، کتاب های آموزشی رایگان، توقف خصوصی سازی شرکت های دولتی از جمله دستاورد های این دوره بوده است. این اما به معنا خارج شدن پرتغال از مشکلات اقتصادی نیست هنوز فقر وجود دارد، دستمزد کم است. با این وجود دولت توانسته است که به قول های خود در برابر اتحادیه اروپا نیز عمل کند.

این در حالی بود که تمام اقتصاد دانان اتحادیه اروپا به دولت برای بالا بردن حداقل دستمزد هشدار داده بودند و پیش بینی می کردند که این اقدام موجب افزایش بیکاری خواهد شد. ولی آخرین آمارها حتا از طرف اتحادیه کارفرمایان نشان دهنده این است که با وجود افزایش حداقل دستمزد شرکت های خصوصی نه تنها کسی را اخراج نکردند بلکه کارگران و کارمندان جدیدی نیز هم استخدام کردند.

بی کاری کاهش یافته است و به زیر ۱۱ در صد رسید، صدها هزار نفر از فقر بیرون آمده اند و بودجه دولت مازاد ۲ درصدی داشت که در چهل سال اخیر بی سابقه بوده است. دولت پیش بینی مازاد بودجه در حدود 5 میلیارد یورو € در سال 2017 می کند، که می توانست برای سرمایه گذاری عمومی در بهداشت و آموزش و پرورش استفاده شود. ولی حتا مازاد بودجه 5 میلیارد یورو € برای پرداخت سود 8 میلیارد یورو € بدهی دولت به مراکز مالی جهانی کافی نیست.

پیروزی دولت جدید به حدی بود که حتا اتحادیه اروپا به شگفتی افتاده است. به ویژه اینکه دولت پرتغال درست بر عکس آنچه که نئولیبرالیست ها توصیه کرده بودند عمل کرد. به عقیده نئولیبرالیست ها تمام این دستاورد ها فقط با اجرای ریاضت کشی نسخه پیچی شده از طرف اقتصاد نئولیبرالی ممکن است.

دستاوردهای ترقي خواهانه ي دولت پرتغال نشان دهنده این است که دست کم یک راه دیگر و آن هم ضد توصیه های نئولیبرالی برای برون رفت از بحران اقتصادی سرمایه داری وجود دارد.

ولی همان طور که تاریخ جنبش کارگری نشان داده است، همکاری کمونیست ها با سوسیال دموکرات ها بدون درد سر نیست. و با راستگرایی سوسیال دموکرات ها این همکاری مدام به چالش کشیده می شود.

در مورد پرداخت سود به بنگاه های مالی جهانی و فروختن یک بانک بزرگ (BANIF) بین سوسیال دموکرات ها و “چپ”ها اختلاف افتاد که نزدیک بود که به مرگ همکاری بیانجامد ولی به هرحال دولت موفق شد که بدون پشتیبانی “چپ”ها و با حمایت بورژوازی مجلس به هر دو کار ضد ملی دست بزند.

“چپ”ها  (BE و PCP/Green) از ترس اینکه گناه واژگونی دولت به گردن آن ها نیافتد مجبور شدند که در باره این خیانت حزب سوسیالیست سکوت کنند و دولت هم از این سکوت سواستفاده کرد و یکی دیگر از بانک ها را (Novo Banco) 8 میلیارد یورو€  ارزانتر از قیمت واقعی به یک شرکت سهام آمریکایی فروخته است.

نظر سنجی ها نشانگر این است که حزب های “چپ” نسبت به انتخابات گذشته کمی آرا از دست می دهند ولی آرا حزب سوسیالیست (PS) از ۳۲ درصد به ۴۲ درصد خواهد رسید. در مجموع پیش بینی می شود که ائتلاف کنونی برنده انتخابات آینده نیز باشد. ولی همکاری دوره بعدی انتخابات به ویژه در دو مورد چالش انگیز است. نخست اینکه “چپ”ها  (BE و Green/PCP) میخواهند راجع به بدهی به اتحادیه اروپا مذاکره کنند تا شرایط پرداخت بهبود یابد ولی حزب سوسیالیست (PS) هر تلاشی در این مورد را رد کرد. دوم اینکه “چپ”ها  (BE و Green/PCP) می خواهند که درخواست کسری بودجه ۳درصدی را حذف کنند تا پول برای سرمایه گزاری در بخش عمومی بیشتر شود ولی سوسیال دموکرات ها هر تلاشی در این مورد را نیز رد کردند.

انتقال تجربه موفق آمیز پرتغال به شرایط ایران

انتقال تجربه موفق آمیز پرتغال به شرایط ایران فقط با سرنگونی رژیم ولایت فقیه ممکن است. به هیچ وجه نمی توان از نظام دیکتاتوری- سرمایه داری کنونی انتظار در پیش گرفتن راه رشد غیر سرمایه داری داشت.

پیش شرط هایی که برای در پیش گرفتن راه “پرتغال” لازم است شامل وجود یک اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی است که با برنامه ریزی دقیق کوتاه و بلند مدت پشتیبانی می شود و به اجرا در می اید. افزون بر این، وجود حداقل دمکراسی بورژوازی برای شفاف سازی تصمیمات دولتی، انتصاب مدیران ارشد برای جلوگیری از رشد فساد داخلی و یا زمینه سازی نفوذ شرکت های امپریالیستی نیز لازم و ضروری است.

راه گذاشتن در این جاده فقط با مبارزه در راه تحقق اهداف شکست خورده ملی و دموکراتیک انقلاب ممکن است. هیچ یک از شرایط بالا با وجود روبنای فقاهتی و زیربنای سرمایه داری وحشی آن امکان پذیر نیست.

تنها یک حکومت ملی و دموکراتیک در شرایط چند قطبی کنونی جهان می تواند با مانور درست پایه های یک اقتصاد ملی و دموکراتیک را بنا بگذارد. و با حمایت ارزی، کالایی و اداری از بورژوازی ملی واقعن ارزش افزا، صنعتی شدن جدی کشور را وارد یک مرحله جدید و برگشت ناپذیر کند.

طبقات محرک این مرحله شامل بورژوازی ملی، خرده بورژوازی و طبقه کارگر هستند. نباید با چپ روی و با عدم درک درست مرحله انقلاب، خود را از پشتیبانی طبقات متحد محروم کنیم و به اتحادهای اجتماعی با لایه های میانی کم بها دهیم. بنابراین باید انتظار داشت که نمایندگان همه طبقه ها در مدیریت جامعه شرکت داشته باشند.

ولی اگر می خواهیم که سرنوشت این رزم مانند اهداف انقلاب به شکست نیانجامد، باید بکوشیم تا طبقه کارگر رهبری جنبش را بدست گیرد. مسلم است که تحقق این امر مهم فقط به خواست ما نیست، بلکه باید با خودسری از “تسلیم واقعیت شدن” پرهیز کنیم و آستین ها را بالا زنیم و صد چكمه آهنين و صد عصای آهنين را تهيه كرده و وارد میدان نبرد شویم.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4199




اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر! (۲)
سردرگمی میان طرد و دنباله روی!

دوره جدید: مقاله شماره: ۴۸ (۳ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

(بخش دوم )

 

این یکی ذره همی پَرّد به چپ    واندگر سوی یمین اندر طلب (مولوى)

 

مقدمه

بحث هایی که این روزها در باره اصلاح طلبی روی میز گفتگو عمومی گذاشته می شود نکته های چندان تازه یی ندارند. تجربه بیش از صد ساله جنبش کارگری و کمونیستی نشان گر آن است که نکته های اصلی این بحث ها بارها و بارها در درون جنبش´انجام گرفته و تئوریزه شده است و پس از آزمایش رهنمودها در جولان عمل زندگی دوباره بازبینی و تکوین شده اند.

در نتیجه با این که نیروهای جنبش سوسیالیستی همیشه با تجدید نظر طلبی  و اصلاح طلبی (reformism& revisionism) مخالف بوده ا ند و مرزبندی مشخص داشته اند، ولی در هیچ جای جهان حتا یک نمونه وجود ندارد که کمونیست ها با اصلاحاتی که موجب رفاه نسبی روزانه زحمتکشان شده باشد مخالفت کرده باشند. نیروهای سوسیالیستی هیچ وقت آن قدر جزم گرا نبوده اند که اصلاحات را به بهانه به تعویق انداختن زمان وقوع انقلاب رد کرده باشند. هرچند که همزمان به زحمتکشان یادآور شدند که تنها راه رهایی همیشگی از بلاهای سرمایه داری سرنگونی نظام بهره کشی است.

اصلاح طلبی در میهن ما

بحث کنونی در مورد اصلاح طلبی بسیار آشفته و سر در گم است. وقتی بحث اصلاح طلبی می شود کاملن باید مشخص کنیم که آیا منظور ما از اصلاحات چه است؟ ایا منظور این است که با اصلاحات و نرمش می شود روبنای نظام را عوض کرد؟ و آیا منظور این است که که با اصلاحات و نرمش می شود زیربنای نظام را عوض کرد؟ و یا هر دو؟

اصلن اصلاح چیست و تعریف ان چیست؟ وقتی به معادل انگلیسی آن (Reform ) نگاه می کنیم، فرهنگ نامه های بورژوازی هر چند با تعریف های متفاوت در چند نقطه با هم اشتراک دارند.

تغییر در یک نهاد یا عمل به منظور بهبودی آن.

بهبود یا اصلاح آنچه که اشتباه، فاسد و نامطلوب است.

تغییر برای حالت و یا فرم بهتر؛ بهبودی با تغییر، جایگزینی و لغو.

بهبودی، به ویژه با تغییر رفتار فرد یا ساختار.

بهبودی با تغییر شکل یا حذف خطاها و سوء استفاده ها.

اصلاحات شامل تغییرات و بهبودی در یک نهاد است.

پس تعریف عمومی اصلاحات بهبودی سیستم توسط تغییر است. در اینجا صحبت از واژگونی و تغییر سیستم نیست بلکه با تغییرات مقطعی هدف بهبودی بخش فاسد سیستم است.

ولی نکته یی را که همه این تعریف ها به عمد به فراموشی می سپرند این است که چه کسی و یا طبقه یی به این نتیجه می رسد که سیستم بیمار است؟ چه کسی و یا طبقه یی بیماری را تعریف می کند؟ چه کسی و یا طبقه یی راه بهبودی سیستم را نشان می دهد؟ چه کسی و یا طبقه یی تغییرات لازم را تعریف و و با چه دارو و درمانی به اجرا می گذارد؟

همان طور که می بینید مفهوم اصلاحات دارای بار طبقاتی است.

زحمتکشان و مردم تهی دست اروپا سال هاست که به ریاضت کشی محکوم شده اند چرا که طبقه های حاکم به این نتیجه رسیده اند که سیستم بیمار است و و نیاز به اصلاحات دارد و تنها راه درمان این بیماری در تغییر بنیادی سیستم نیم بند رفاهی با تخریب تامین اجتماعی، پایین آوردن حقوق بیکاری، کاهش هزینه بهداشتی، بالا بردن سن بازنشستگی، پایین آوردن سطح حقوق بازنشستگی و … امکان پذیر است. همه این بدبختی ها را با چکش زرین اصلاحات بر سر زحمتکشان اروپا فرود می آورند و در این حال این طور وانمود می کنند که سیستم بیمار برای سلامتی به تخفیف مالیات سرمایه داران و پاداش های هنگفت مدیران کلان بانکی نیاز مبرم دارد.

بدین ترتیب ما برای درک درست اصلاحات در این نوشتار هم به تغییرات مسالمت آمیز در شیوه اداری- حکومتی (روبنا) به معنای آزادی بیشتر برای تشکیلات مدنی، اجتماعی و سندیکایی می پردازیم و همچنین به تغییرات مسالمت آمیز در خط اقتصادی (زیربنا) به نفع زحمتکشان توجه داریم.

حال بیاییم با این تعریف ساده و نه چندان پیچیده نیروهای سیاسی مهم جامعه را در یک ماتریسی جدول بندی کنیم. بدین گونه ما تقلیل گرایانه به یک تصویر اجمالی از نظرات سیاسی نیروها می رسیم که نشانگر خط کلی آن ها در باره شیوه اداری -حکومتی جمهوری اسلامی و مسیر اقتصادی ان است.

لازم به ذکر است که تنها احزاب و گروهایی در این بررسی مد نظر قرار می گیرند که از لحاظ کمی، کیفی و تاریخی دارای وزنی در صحنه سیاسی ایران هستند. گروه های اینترنتی (راه توده، عدالت، مهر) فقط به خاطر ادعا توده یی بودنشان مورد بررسی قرار می گیرند.

قسمت افقی ماتریس شامل “رو بنا” و “زیر بنا” است. قسمت عمودی ماتریس شامل شیوه دگرگونی آنها یعنی “حفظ وضعیت کنونی” ، ” تغییر مسالمت آمیز” و”براندازی” است. به بیانی دیگر نیروهای سیاسی بر حسب نظری که در باره چگونگی تغییر “رو بنا” و “زیر بنا” دارند در این جدول دسته بندی می شوند.

حفظ وضعیت کنونی
تغییر مسالمت آمیز 
براندازی
روبنا
عاشقان ولایت فقیه
بخش تسلیم طلب اصلاح طلبان
اصلاح طلبان مخالف ولایت فقیه
حزب توده ایران
راه کارگر
فداییان اکثریت
(عدالت- مهر – راه توده)
سلطنت طلبان
مجاهدین
حزب توده ایران
راه کارگر
زیربنا
عاشقان ولایت فقیه
بخش تسلیم طلب اصلاح طلبان
بخش لیبرال اقتصادی اصلاح طلبان
سلطنت طلبان
مجاهدین
(عدالت- مهر – راه توده)
حزب توده ایران
فداییان اکثریت
بخش سوسیال دموکرات اصلاح طلبان
(عدالت- مهر – راه توده)
حزب توده ایران
راه کارگر

حزب توده ایران و راه کارگر در مجموع تنها سازمان هایی هستند که چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه اجتماعی کاملن انقلابی هستند و در این حال معقول. یعنی امکان تغییر مسالمت آمیز سیاسی رژیم را از پیش رد نمی کنند هر چند که به باورشان به خاطر هارگری رژیم این امکان هر روز کمتر و کمتر می شود. حزب توده ایران با این که به براندازی کامل نظام استثمار فرد از فرد باور دارد، ولی با تکیه به تجربیات جهانی مرحله انقلاب را سوسیالیستی نمی داند بلکه آن را مرحله ملی- دموکراتیک می داند. روندی که با برقراری هژمونی نظری و کارکردی طبقه کارگرسریع تر و کم دردتر طی خواهد شد. ولی چون راه کارگر به مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب هنوز باور ندارد، پس بنابراین اعتقادی به مرحله بینابینی که در آن تغییر زیربنای اقتصادی هم پا با تغییرات روبنایی نظام در چارچوب مرحله ی مستقلی آرام و مسالمت آمیز ولی مستمر و خط دار از مسیر سرمایه داری خارج می شود ندارد.

سلطنت طلبان و مجاهدین تنها در براندازی رژیم هم عقیده نیستند، بلکه هر دو گروه نه تنها از دخالت خارجی برای این براندازی ابایی ندارند، بلکه مشوق آن نیز هستند.علاوه بر آن هیچ کدام از این دو گروه راجع به خط نئولیبرالیستی و وابستگی اقتصادی رژیم ولایی به اقتصاد امپریالیستی ابراز نگرانی نمی کنند.

“عاشقان ولایت فقیه ” به عنوان مهندس روبنا و زیربنا رژیم تنها نیرویی هستند که به طور کامل خواهان حفظ صد در صد وضع موجود هستند و هیچگونه تغییری را نه در رهبری سیاسی حکومت و نه در خط اقتصادی رژیم بر نمی تابند.

گروه های اینترنتی (عدالت- مهر – راه توده) با وجود اختلافات صوری مثل جن از بسم الله از آوردن نام براندازی و خط اقتصادی ملی- دموکراتیک وحشت دارند و در عمل نسبت به خط اقتصادی نئولیبرالیستی دولت روحانی یا بی تفاوت هستند و یا آن را در لحظه کنونی غیر مهم می دانند. آن ها ولی در کل از اشکال تغییر سیاسی و اقتصادی مسالمت آمیز حمایت می کنند.

آنچه که به نام فداییان اکثریت باقی مانده است را باید به نوعی “سوسیال دموکرات”های میهنی خواند. گرایش غالب آن ها بر این است که هم دموکراسی و هم عدالت اجتماعی محدود را می شود به آرامی و مسالمت آمیز به جلو برد. البته گروهای برونی در “اکثریت” وجود دارند که برخی هاشان اقتصاد نئولیبرالیستی را قبول دارند و برخی ها هم به اندازه قابل توجه یی به نظرات حزب توده ایران و راه کارگر نزدیک هستند.

آنچه که به “اصلاح طلبان” بر می گردد ما ناگزیریم که به جای سخنهای جامع و غیر مشخص از یک مفهوم مغشوش “اصلاح طلب”  به شرایط مشخص کشور خود نظر کنیم و دریابیم که چه کسانی و در چه زمینه یی سزاوار این نام هستند.

بخش تسلیم طلب اصلاح طلبان در مجموع از اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور خشنود است و فقط راضی تر می شود اگر سهمی هم در مرکز قدرت داشته باشد.

بخش دیگر اصلاح طلبان هر چند که مخالف ولایت فقیه و خواستار مسالمت آمیز تغییر رژیم است، ولی نه تنها با اقتصاد نئولیبرالیستی مساله یی ندارد بلکه عاشق سینه چاک ان نیز است.

مترقی ترین بخش اصلاح طلبان آن بخشی است که نه تنها مخالف ولایت فقیه است بلکه با اقتصاد نئولیبرالیستی زاویه دارد و به نوعی به افکار عدالت اجتماعی -اسلامی سوسیال دموکرات وار گرایش دارد.

اصلاح طلبان در جدول

حال بیایید به طور مشخص جدول “روبنا- زیربنا” و ” حفظ وضعیت کنونی- تغییر مسالمت آمیز ” را با نام شناخته شدگان اصلاح طلبان پر کنیم که تا معلوم شود که ما با چه کسانی می توانیم به ائتلاف سودبخش برسیم. البته در این جدول کسانی مانند آقای دکتر پیمان و دکتر ملکی که عملن خط خود را از اصلاح طلبان جدا می دانند جا داده نمی شوند. به نظر من چون خاتمی، حجاریان و تاج زاده در ضدیت شان با ولایت فقیه ثابت قدم نیستند، در هر دو گروه “تغییر” و “حفظ” قرار می گیرند. چون نگارنده از نظرات اقتصادی آقایان نوری و کروبی چیزی نخوانده است از گنجاندن آنها در بخش “زیربنا” خودداری می شود.

حفظ وضعیت کنونی
تغییر مسالمت آمیز 
براندازی
روبنا
روحانی
عارف
خاتمی
حجاریان
تاج زاده
خاتمی
حجاریان
تاج زاده موسوی
کروبی
گنجی
کدیور
سروش
نوری
زیربنا
روحانی
عارف
خاتمی حجاریان
تاج زاده
گنجی
کدیور
سروش
موسوی

همآن طور که می بینیم اگر قرار باشد که اتحاد ما بر پایه اهداف ملی- دموکراتیک مصوبه کنگره ششم حزب باشد فقط می توان با آقای موسوی و طرفداران او بدون پیش شرطهای پیچیده اتحاد بر قرار کرد چرا که آنها هم به آزادی و هم به عدالت اجتماعی و سمتگیری اقتصادی غیر نئولیبرالیستی اعتقاد دارند و آن ها را در پیوند همدیگر می بینند. ما نمی توانیم بدون مرزکشیدن های مشخص و واضح با دیگر گروه های اصلاح طلب وارد ائتلاف شویم مگر آن که خط ما مستقل، ائتلاف تاکتیکی، مشخص و لحظه یی (گذرایی)  باشد.

گفتن اینکه آقای روحانی و افراد زیر مجموعه او به علت نمایندگی کردن بورژوازی مولد در حاکمیت می توانند در اتحاد گسترده جنبش شرکت داشته باشند یاوه یی بیش نیست. دلیل ان هم روشن است نخست آنکه این گروه هیچ مرز مشخصی با روبنای سیاسی ولایت فقیهی ندارد و نکشیده است. دوم آنکه نمایندگان واقعی بورژوازی مولد نمی توانند همزمان جاده صاف کن نئولیبرلیست های جهانی و سرمایه مالی باشند. بنابراین می توان به جرات گفت که آقای موسوی و طرفدارانش و نه آقای روحانی و دولتش نمایندگان واقعی بورژوازی مولد هستند.

ولی گروه های مشخصی بجای اینگونه تحلیل های مشخص بیشتر علاقه دارند که ما را با اتهام عدم پشتیبانی از “جنبش اصلاح طلبی” به دلایل زیر به دنباله روی بکشانند:

فشار برای خودداری از خط مستقل

فشار برای دست برداشتن نیروهای سوسیالیستی به ویژه حزب طبقه کارگر از یک سیاست مستقل از داخل و خارج زیاد است. با شیوه های گوناگون تلاش می شود تا ما را دنباله رو یک جریان و یا طبقه کنند.

وقتی ما به طور مشخص از فشار برای دنباله روی از بخشی از بورژوازی صحبت می کنیم. سه دلیل به ویژه قابل بررسی است.

اول آزادی و بعد عدالت اجتماعی؛

ائتلاف حداقل طبقه کارگر با بورژوازی آزادی می آورد؛

نصیحت، رهبران اصلاح طلب جنبش را پیگیرتر و رادیکال تر می کند.

جالب این که هر سه این مورد مستقیمن به تعریف مرحله انقلاب در ارتباط است. بیایید با هم هر سه دلیل را کمی بشکافیم.

 

اول آزادی و بعد عدالت اجتماعی

 

برخی با کوشش بی نظیری از ما می خواهند که فعلن برای تحقق آزادی که مهم تر است مبارزه کنیم و پس از ورود به فضای سرسبز آزادی برای عدالت اجتماعی پیکارنماییم. طرفداران این نظر به شدت به بیماری تفکر متافیزیکی دچار هستند. متافیزیک پدیده ها را در حرکت و تکامل نمی بیند و به همین دلیل دائمن در تکاپو است که پدیده ها را تکه تکه کند و برای آن ها آغاز و پایانی قائل شود و ارتباط درونی آن ها را نادیده گیرد. موفقیت متافیزیک هم در اینست که شیوه استدلال آن با تجربه معمولی روزانه ما همخوانی دارد. یعنی ما همواره تجربه می کنیم که هر آغازی را پایانی است، هر معلولی علتی دارد. ولی مشابه سازی میان تجربه روزانه و پدیده های بغرنج اجتماعی عوام فریبانه است و مانند عمل آن جادوگری می ماند که بجای نوشتن “مار” شکل آنرا رسم می کند.

اختلاف اندیشه دیالکتیکی با متافیزیکی را می توان با ارتباط یک فیلم و یک عکس مقایسه کرد. آنچه که متافیزیک به ما نشان می دهد دروغ نیست، ولی تکه یی جدا شده و لحظه یی کوتاه از کل واقعیت داستان فیلم است.  در حالی که دیالکتیک به تحلیل واقعیت های جداگانه نمی پردازد، بلکه آ ن را در ارتباط با کلیت و زمینه تاریخی اجتماعی ان یعنی در ارتباط با فرآیندها و روندها بررسی می کند؛ به گرایش عمومی می نگرد. نه فقط به ایده ها و واقعیت ها ی جداگانه و بدون ارتباط با هم . به زبان دیگر عکسهای جدا شده را فقط می توان در ارتباط با ماجرای کل داستان بررسی کرد و فقط با دیدن تمام فیلم می توان روند تکامل شخصیت های داستان را دریافت.

بهمین ترتیب می بینیم که آن ها که پی درپی ما را وادار به انتخاب میان آزادی و عدالت اجتماعی می کنند و یکی را مقدم بر دیگری می دانند تا چه اندازه به بیماری متافیزیکی دچارند. ارتباط درونی این دو مقوله را در کلیت ملی- دموکراتیک آن نمی بینند. و دیکتاتوری ولایت فقیهی را مطلق می کنند تا اقتصاد نئولیبرالیستی را به فراموشی بسپارند.

در زمان کنونی تضاد روز با تضاد اصلی پیوند خورده است نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد. چرا که فلسفه وجودی ولایت فقیه چیزی به جز حفظ منافع طبقات بالایی نیست. این پوشش اداری، سیاسی، نظامی، حقوقی، پلیسی تامین کننده و تضمین کننده راه اقتصادی نئولیبرالیستی برای استثمار مردم زحمتکش و طبقه متوسط توسط طبقه های حاکم است. نیاز و ضروری بودن روبنای ولایت فقیهی را ما به روشنی در حذف بند های مترقی قانون اساسی برای هموار کردن بدون مزاحمت راه استثمار نئولیبرالیستی دیدیم. این گونه روبنای دینی- روحانی به عنوان سنگر حفاظتی نظام استثمار فقط مخصوص جمهوری اسلامی نیست. این شیوه حکومتی مناسبی برای امپریآلیسم است که در قطر، ترکیه، عربستان سعودی، پاکستان، افغانستان، امارات، کویت ، تایلند، فیلیپین و بسیاری از کشورهای دیگر نیز پیاده می شود. به زبان دیگر در این گونه کشورها نمی توان استثمار را از استبداد جدا ساخت و برای انقلابیون وظیفه مقدم و متاخر برای مبارزه علیه آن ها قائل شد.این جدایی یک جدایی واقعی نیست بلکه جدایی مکانیکی و متافیزیکی است که کلیت را به اجزاء متفاوت بدون ارتباط با هم می بینید و بررسی می کند.

انگلس آنتی-دورینگ (Anti-Dühring) اضافه می کند که برای متافیزیک، اشیا و بازتاب های ذهنی آن ها، ایده ها، جدا از هم هستند، و آن ها باید یکی بعد از دیگری و جدا از هم در نظر گرفته شوند.

حتا یک اقتصاد دان غیر مارکسیست توماس پیکتی (Thomas Piketty)  به پیوند دیالکتیکی آزادی و عدالت اجتماعی پی برده است و به این نتیجه منطقی رسیده است که عدم وجود عدالت اجتماعی و افزایش نابرابری، ارزش های دموکراتیک جامعه را تهدید می کند.

همانطور که انگلس هم به ان اشاره کرده است ایده هایی علت و معلولی این آقایان فقط در مورد خاص کاربرد دارند؛ اما به محض این که ما این مورد خاص را در متن و ارتباط کلی آن با جهان اطرافش در نظر بگیریم در می یابیم که علت و معلول به طور مداوم جای خود را با هم عوض می کنند، بدین ترتیب که آنچه که در یک زمینه علت بوده است، در زمینه دیگر معلول می شود و بالعکس.

 

ائتلاف حداقل با بورژوازی آزادی می آورد

یکی از استدلال های دیگری که برای به “راست” کشاندن جنبش کارگری بکار برده می شود اینستکه تقلا می شود که زیر نام پر طمطراق  “ائتلاف حداقل با بورژوازی مولد” ما را به دنباله روی از بخشی از بورژوازی وادارند. و این در حالی است که در برنامه ملی-دموکراتیک حزب توده ایران، بورژوازی مولد به عنوان یکی از نیروهای شرکت کننده پیش بینی شده است. کمونیست ها در همه جا در مقابل حمله امپریالیست ها نه تنها از مبارزه استقلال طلبانه ی بورژوازی ملی حمایت کرده اند بلکه از شجاع ترین و پی گیرترین ها در این جنبش بوده اند.

بنابراین منظور نویسنده نمی تواند یک ائتلاف ساده باشد و منظور اصلی دنباله روی است که زیر وا ژه های فریبا پنهان نگه داشته می شود.

نخست ببینیم که بورژوازی ملی چیست؟

بورژوازی ملی بخشی از یک طبقه بورژوازی بومی است که علاقه مند به توسعه سیاسی و اقتصادی مستقل کشور است و فعالیت های تولیدی آن در پیوند با اقتصاد امپریالیستی نیست. یک بورژوازی صنعتی است که بازار داخلی را برای کالاهای خود می خواهد و علاقه یی به ورود کالاهای خارجی ندارد.

با این تعریف این طبقه با بورژوازی تجاری که به فعالیت های وارداتی- صادراتی می پردازد فرق دارد. این تعریف با بورژوازی بوروکراتیک که مستیقمن با اقتصاد واقعی در ارتباط نیست و بیشتر به کار رانت خواری مشغول است نیز فرق دارد. این تعریف با بورژوازی نئولیبرال که هموار کننده جاده امپریالیسم در کشور است و خواهان ورود بدون نظارت سرمایه خارجی به کشور است نیز فرق دارد.

بورژوازی ملی هم به دنبال سود می رود و سود خود را از بهره کشی کارگران تامین می کند. ولی آن ها همچنین از توسعه اقتصادی کشور حمایت می کنند و در این مورد با شرکت های فراملیتی در تضاد قرار می گیرند. این گونه بورژوازی را مثلن می توان در هندوستان در بخش نساجی و پولاد به عنوان بخش بسیار بزرگ و قدرت مند اقتصاد هندوستان شناخت.

آیا آن هایی که از بورژوازی ارزش افزا (مولد) در کشور ما سخن می گویند می توانند بطور مشخص به ما بگویند که چه بخشی، چه صنعتی، چه کارخانه هایی، در ایران دارای چنین حجم و وسعت است که بتوان آنرا با بورژوازی ملی هندوستان مقایسه کرد؟ از کارگاه های کوچک، جدا از هم و نه منسجم که بگذریم آیا کسی می تواند به ما پایه های مادی یعنی مراکز صنعتی و تولیدی بورژوازی ارزش افزا را در ایران نشان دهد؟ آیا واقعیت این نیست که اگر بخش کوچکی هم وجود داشت زیر فشار اداری و ارزی بورژوازی بوروکرات و بورژوازی نئولیبرال استقلال تولیدی را با پیوند به شرکت های فراملیتی برای کسب سود کم درد سر تر عوض کرده است؟ هدف نفی وجود بورژوازی ملی در ایران نیست، بلکه نشان دادن ضرورت تقویت آن در چارچوب اقتصاد سیاسی ملی- دموکراتیک است.

برخی ها زیر چتر حمایت از بورژوازی مولد دست گدایی به سوی نئولیبرالیسم جهانی دراز کرده اند و این طور وانمود می کنند که سرمایه مالی جهانی خواست و هدف دیگری به جز یاددادن اداره اقتصادی مدرن جامعه به ما ندارد (مثل ارتباط یک تحصیلکرده با بیسواد). ایشان با اشاره درست به خطر اقتصاد رانتی برای میهن و مردم ما راه پیرون رفت از این مشکل را پیوند به اقتصاد جهانی نئولیبرالیستی می دانند. غافل از این که این شرکت های امپریالیستی یکی از پشتیبانان و پرورندگان طبقه رانتخور در کشورهای نفت خیز هستند. نمونه در این مورد زیاد است می توان از رشوه دادن استات اوئیل (statoil) نروژی به دست اندرکاران کشورهای نفت خیز تا تخفیف مالیاتی رسمی شرکت های فراملیتی آلمانی برای رشوه دادن به گردانندگان امور این کشورها سخن گفت.

چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه خوش نیت باشیم و چه نباشیم سخنانی از قبیل این که اگر بورژوازی نباشد کارگران نیز نیستند و وظیفه سوسیالیست ها تنها یاد گیری چانه زنی است در خدمت تطهیر سرمایه داری و تحمیق کارگران است. مگر بزرگترین آفرییندگان اتحادیه ها و پیگیرترین مبارزان سندیکایی و چانه زنی، از کمونیست ها نبودند؟ مگر در پرکارگرترین کشور جهان جمهوری خلق چین این طبقه بورژوازی است که موجب زندگی طبقه کارگر شده است؟

یکی از بزرگترین دروغ های زمان ما این است که که بورژوازی مولد با پیوند خود با بورژوازی جهانی نئولیبرالیستی آزادی را به ارمغان می آورد. مارکسیسم اما بدون نفی کردن محاسن آزادی های بورژوازی مجذوب پوسته ظاهری این هیولای زیبا پوش نمی شود و فهم و درک سودجویانه و عمل گرایانه (pragmatic ) بورژوازی از مفهوم آزادی همچون بازار آزاد، خرید و فروش آزاد کار و غیره را برای توده ها آشکار می کند و به بار طبقاتی نهان در این مفهوم می پردازد.

این ادعا حتا اگر درست باشد توده ها را در مقابل یک انتخاب سخت یعنی انتخاب آزادی در مقابل از دست دادن استقلال اقتصادی قرار می دهد. ولی فاجعه آنجا است که این یک دروغ ناب است. همین روزها در کشورهای مختلف اروپا صحبت هایی در مجامع عمومی است که تزویر و ریا را به آشکار به نمایش می گذارد. برخی از دولت های به ظاهر طرفدار حقوق بشر و آزادی حتا قوانین ملی خود و همچنین قوانین اتحادیه اروپا را زیر پا گذاشته اند و تکنولوژی و تجهیزات فرامدرن نظارت و کنترل جنبش های مردمی را به کشورهای مستبد فروخته اند.

چرا یک بار برای همیشه درک نمی شود که تنها قانون مقدس نظام های سرمایه داری افزایش سرمایه است. تمام قوانین جانبی دیگر تا آن جا مورد احترام هستند که به انجام این اصل کمک کنند یا دست کم به تحقق آن ضربه نزنند.

سرمايه دار سرمایه خود را برای توليد کالاهائی که با فروش آن ها به سرمایه اولیه افزود می شود بکار می برد. اکثر سرمایه داران در مورد نوع محصولاتی که تولید می کنند بی علاقه هستند. مهم این نیست که چه تولید می شود. مین های آدم کش یا پوشاک و تن پوش. هدف فقط به دست آوردن پول بیش تر است. حال اگر فروش تجهیزات نظارت رفتار، کردار و افکار عمومی به دیکتاتورها شرکتهای فراملیتی را به پول بیش تر می رساند، بقیه موانع همچون رعایت حقوق بشر و قصابی آزادی خواهان در کشور خریدار یک امر فرعی است. کسانی می خواهند ما را با چشم بندهای گوناگون از دیدن این امر ساده و ثابت شده باز دارند.

یک مثال ساده دگراز ازادی خواهی دروغین نئولیبرالیستها: وقتی از مشاور روابط عمومی پنتاگون سوال می شود که چطور امریکا قراداد نظامی هنگفت با قطر می بندد در حالی که رئیس جمهور آن، قطر را لانه ی تروریست ها خواند؟ او با خونسردی جواب می دهد که این دو امر متفاوت است و امریکا سعی می کند که دولت قطر را قانع کند که دست از حمایت تروریستها بر دارد!

امپریالیسم همیشه برای نگهداری نظام های استثماری در جهان به شیوه های گوناگون از اشکال دیکتاتوری پشتیبانی کرده است. و هنگام احساس خطر از جانب انقلابی ها امپریالیسم با سخاوت تمام حاضر است که تمام تجربیات عملی، تحقیقی، موسسات سیاسی، نظامی و اقتصادی خود را در اختیار طبقه های حاکم و همدست خود در این کشور ها بگذارد. امپریالیسم تا آنجا که ممکن است در تلاش است تا اشکال دیکتاتوری کشورهای “دوست” را حفظ کند. و وقتی مثل ایران، مصر و غیره دیگر این امکان پشتیبانی آشکار از دیکتاتوری وجود ندارد تمام سعی و همت خود را می گذارد تا از ارتقاء انقلاب سیاسی و تغییر روبنا به انقلاب اقتصادی و اجتماعی که منجر به حذف نظام بهره کشی می شود جلوگیری کند.

و حتا در آنجا که تغییر روبنای سیاسی نه از طریق انقلاب بلکه از طریق به ظاهر مطلوب پارلمانی انجام می شود امپریالیسم نخست تخم تردید را در دل توده های جهان در مورد سالم بودن انتخابات می کارد و اگر روبنای سیاسی جدید در نظر داشته باشد تا زیربنای استثماری و استعماری کشور را دگرگون کند، امپریالیستها از تمام ابزار از تحریم، تهدید، دخالت نظامی و غیره استفاده می کنند تا این عمل انجام نگیرد و محرومان کشور به آب و نوایی نرسند.

 

برای مطالعه بیشتر در این مورد رجوع شود به: موضع حزب طبقه کارگر در «ائتلاف حداقل با بورژوازی ملی»

نصیحت، رهبران اصلاح طلب جنبش را پیگیرتر و رادیکال تر می کند

یکی از برهانها دیگری که برای دنباله روی و تسلیم طلبی جنبش کارگری بکار برده می شود اینستکه چون نیروهای سوسیالیستی (به دلیل های گوناگون از جمله نبود آزادی) پایگاه اجتماعی آنچنانی در جامعه ندارند پس وظیفه اصلی ما اینستکه تا با پند و اندرز رهبران “جنبش اصلاح طلبی” را رادیکالتر کنیم.

اول این که این نظریه یک نظریه ی ایده الیستی است. زیرا پایگاه طبقاتی این رهبران را در نظر نمی گیرد. پایگاه طبقاتی این رهبران مشخص می کند که توانایی کشش افکار و اندیشه انها تا چه اندازه است، نمی توان مثلن نماینده سیاسی بورژوازی ملی را با پند واداشت تا انقلاب سوسیالیستی را در برنامه خود قرار دهد.

دوم آن که باید خاطر نشان ساخت که “جنبش اصلاح طلبی” یک رابطه دیالکتیکی با رهبران جنبش دارد. یعنی فقط این طور نیست که رهبران جنبش تعیین کننده مسیر جنبش باشند. این رهبران باید تا حدی بازتاب دهنده خواست های طبقات و لایه های موجود در جنبش باشند و گرنه بسرعت در انزوا خواهند قرار گرفت. بنابراین چانه زدن و راهنمایی رهبران جنبش باید تنها بخشی از وظیفه حزب طبقه کارگر باشد و سیاست مستقل و کار میان توده ها بخش اصلی کار ماست. با آگاهی طبقاتی و تعمیق مطالبات، طبقات و لایه های درگیر خود بخود رهبرانی می سازند که با خواست های جنبش تطبیق دارند.

این طور نباید فکر کرد که اگر آقای خاتمی یک کمی تندتر باشد مساله حل شده است و جنبش تمایل به براندازی می یابد. واقعیت این است که بخش اصلی بدنه جنبش به دنبال کم هزینه ترین راه برای تغییرهای سیاسی و اقتصادی می رود. یعنی تا آن جا که ممکن است می خواهد از برخورد رودررو و جنگجویی با قدرتی که تا دندان مسلح است و نشان داده است که از بی رحمی از ضحاک نیز سفاک تر است پرهیز کند.

توده ها باید قانع شوند که آیا از شغل محروم شدن، شلاق خوردن، زندانی کشیدن و کشته شدن آن ها راه به جایی می برد؟ توده ها برای از جان مایه گذاشتن باید مطمئن شوند که آینده بهتر از اکنون می شود. نباید توده ها را برای انجام دادن این عمل ساده ریاضی سرزنش کرد. و این معادله ریاضی تنها زمانی به نفع توده ها حل خواهد شد که رژیم نتواند مانند گذشته فرمانداری کند و توده ها هم نخواهند که به مرگ تدریجی خود ادامه دهند. تا آن زمان ما باید همراه با آن ها جنبش را همواره یک قدم به جلو بکشانیم.

نتیجه

جنش کارگری جهانی از تجربه پرباری در باره موضع گیری در برابر “جنبش اصلاح طلبی” برخوردار است. آنچه باید دانست اینستکه “جنبش اصلاح طلبی” جنبش همگن و یکنواختی نیست. در درون این جنبش هم در باره اینکه چه باید دگرگون شود و هم در باره چگونگی این تغییرات اتفاق نظر نیست و گاهی پراکندگی نظرات بیشتر از وجه اشتراک آنهاست.

تاریخ جنبش کارگری جهانی و میهنی نشانگر برخورد دیالکتیکی با “جنبش اصلاح طلبی” است. باید هم از “چپروی” و هم از “راستروی” خودداری کرد. بدون شرکت در “جنبش اصلاح طلبی” ما در انزوا قرار می گیریم و با تن در دادن به بازی محدود چانه زنی از بالای برخی رهبران اصلاح طلب ما به عنوان سرباز پیاده مصرف خواهیم شد و به دنباله روی دچار می شویم. تعادل ظریف دیالکتیکی میان این دو گمراهی را باید حفظ کرد.

آنچه که مسلم است اینستکه به هیچ بهانه یی نباید  “جنبش اصلاح طلبی” را به حال خود رها کرد. و همچنین نباید به نصیحت کردن خوش بود و کار در میان توده ها را فراموش کرد.

تنها راه تعمیق خواست های جنبش از طریق فعالیت مستقل ما در میان جنبش برآورده می شود. تعمیق خواست های “جنبش اصلاح طلبی” خواه ناخواه رهبران پیگیر را نیرومند و رهبران سازشکار را منزوی می کند.

 

اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر! (۱)

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4050




اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر! (۱)
سردرگمی میان طرد و دنباله روی!

دوره جدید: مقاله شماره: ۴۷ (۲ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

(بخش اول)

مگوی و منه تا توانی قدم      از اندازه بيرون و زاندازه کم  (سعدی)

مقدمه

زمانی که جنگ افروزان برای گرداوری ثروت بیشتر انسان های بی شماری را در کوره آتش جنگ می سوزانند و نابود می کنند. زمانی که بیش از نیمی از مردمان کره زیبای ما روز و شب گرسنه هستند. زمانی که چند فرد انگشت شمار به اندازه نیمی از مردم جهان از نعمت مادی برخوردار هستند. زمانی که جوان آفریقایی زیر فشار فقر و بیکاری خود را به امواج بی رحم آب می اندازد تا که شاید آنسوی آب تکه نان خشکی به او برسد. زمانی که فریاد رنج زحمتکشان و پیام اندیشمندان مردمی یا با شلاق و یا با تحمیق خفه می شود. بسیاری از همیاران، کارمندان آزمندان و گروهی از خوش باوران از ما می خواهند که صبور و شکیبا باشیم، با واقع گرایی، عقل را بر احساس چیره دهیم و راه مصالحت در پیش گیریم.

افرینده گان پشت پرده این همه ترفندهای زبانی و برهانی کسانی جز طمعکاران و پرخواهان بی وجدان دنیا نیستند. ولی افسوس که بسیاری از دل ساده گان خوش نیت را محسور سخنهای شیوای خود کرده اند. در واقع هم اگر این گفته ها تنها توسط گنج وران حریص بیان می شد ما را نه کاری بود و نه باری. ولی وظیفه انسانی ما ایجاب می کند که با روشنگری و تحلیل و افشای واقعی این واژه های فریبا به زحمتکشان و امیدواران واهی هشدار دهیم که به تله ی طلایی این شکارچیان پول نیافتند.

سرمایه داری با ایجاد یک سیستم آنارشیستی جهانگیر به طبقه کارگر و ناداران و خلق های محروم در سراسر جهان حمله می کند. و در این حال ما حق نداریم از انقلاب که هیچ حتا از تغییر ریشه ای صحبت کنیم. صاحبان زر و دردست دارندگان اسباب زور با قاطی کردن مسائل گوناگون و با کمک دوستان خبره دانشگاهی خود و با تکیه بر کاهلی ذهنی و کرختی عملی ما این طور وانمود می کنند که شکل رهبری اقتصادی موجود در جوامع بشری نه یک ساختار اجتماعی قابل تغییر بلکه مانند آفرینش و رشد کیهان از قوانینی درونی پایا، ماندنی و پیچیده و بدور از نقش انسان ها برخوردار است.

اصلاح طلبان برای ساختن دنیایی سبز، پاک، زدوده شده از گرسنگی و بر پایه داد، خرد و آزادی به ما می گویند که بهتر آنست که ما نیروی فکری و بازوی کار خود را صرف تعدیل، اصلاح، ترمیم، بهسازی وضع بلامنازع کنونی کنیم و فکر عقیم، نابارور، ناتوان، خشن و خانمان سوز تغییر را به کلی رها کنیم.

از سوی دیگر کسان دیگری که در عشق شان به توده های رنجبر نمی توان شک کرد صادقانه از ما می خواهند که همکاری با “جنبش اصلاح طلبی” را  به خاطر کند کردن چرخش خودرو انقلاب رها کنیم و با آلوده نشدن در منجلاب سازشکاری طبقاتی خود را پاکیزه و معصوم نگه داریم.

گفتمان چگونگی دگرگون کردن نظام بهره کشی میان انقلابی ها و اصلاح طلبان همزاد این سیستم است. همواره بین هواداران شکل انقلابی و واژگونی کامل نظام سرمایه داری و اصلاح طلبی با تکیه به روش های جزئی، تدریجی و پینه زنی سرمایه داری بحث و جدل بوده است. ولی محور مرکزی بحث کنونی این است که در راه مبارزه بر علیه سرمایه داری چگونه و تا چه اندازه می توان با “جنبش اصلاح طلبی” همکاری کرد؟

یک از برتری های اندیشه مارکسیسم، توانایی آن در غرق نشدن در ظواهر دلپذیر سرمایه داری است و با تکیه بر ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی، مفهوم واقعی انقلاب و اصلاحات را برای توده ها آشکار می کند و به تضاد طبقاتی نهان در نهادهای سرمایه می پردازد.

در آغاز گذری کوتاه به مبارزه علیه سرمایه داری و نفوذ اندیشه اصلاح طلبی داشته باشیم.

تاریخ مبارزه بر علیه سرمایه داری (انقلابی و اصلاح طلبی)

ریشه های مخالفت با سرمایه داری برمی گردد به ورود توده ها به صحنه سیاست در دوران انقلاب های بورژوایی. بورژوازی رو به رشد برای غلبه بر فئودالیسم، دیگر طبقات اجتماعی مردم را بسیج و همراه خود کرد. بورژوازی این نیروهای وسیع مردمی را نه برای حذف نظام بهره کشی بلکه به عنوان سربازان پیاده نظام به میدان آورد تا با دردست گیری دستگاه قدرت به اهداف سیاسی و اقتصادی خود دست یابد، اما خیلی زود معلوم شد که این توده ها فقط سیاهی لشکر بی اراده بورژوازی نیستند و خود نیز خواست هایی دارند که آماده هستند برای برآورده شدن آن ها به مبارزه مستقل بپردازند.

بدین ترتیب اتحاد گسترده میان بورژوازی و زحمتکشان برعلیه فئودالیسم مثلن در انقلاب فرانسه چندان دوام نیاورد. اولین دوره مبارزه متشکل، گسترده و مردمی علیه بورژوازی بدین گونه شکل گرفت. طبقات اجتماعی غیر بورژوازی و روشنفکران آن در این زمان به تغییر تدریجی سیستم بورژوازی اعتقاد چندانی نداشتند ولی به انقلاب نیز به خاطر تجربه ی بدی که از آن دیده بودند با شک و تردید می نگریستند.

مارکس و انگلس با الهام و درس گیری از ایدئولوژی ژاکوبین های به ظاهر انقلابی و سوسیالیست های تخیلی یک ایدئولوژی جدید و هماهنگ را دسته بندی کردند. درحقیقت برای آن ها مسلم بود که نمی توان طبقه حاکمه را با استدلال منطقی یا با درخواست و التماس متقاعد کرد که امتیاز خود را داوطلبانه از دست بدهد و قدرت را به طبقه های زحمتکش بسپارد. مارکس و انگلس به وضوح بر نیاز به انقلاب اجتماعی تأکید کردند، و نقش اصلی سرنگونی بورژوازی را به پرولتاریا سپردند. آن ها برای سرنگونی بورژوازی توسط پرولتاریا تشکیلات و آگاهی طبقاتی را ضروری دانستند. روند تغییر نظام سرمایه داری به سوسیالیسم حتمی است ولی خود بخودی نیست به تشکیلات و آگاهی طبقاتی و مبارزه طبقاتی وابستگی دارد. نمی توان دست در دست گذاشت و منتظر بود که تضادهای درونی موجود سرمایه داری خواه نه خواه و خود به خودی منجر به رسیدن ما به سوسیالیسم شود. این جبرگرایی (Determinism) با روحیه کنشگر دیالکتیکی مارکسیسم در تضاد است.

مارکس با این حال با اشاره به درجه ی رشد صنعتی، نهادهای حقوقی و پارلمانی، آداب و رسوم و سنت ها امکان انتقال مسالمت آمیز قدرت را در برخی از کشورها قاطعانه رد نکرد، هر چند که احتمال وقوع آنرا سخت می دانست.

پس از مرگ مارکس و انگلس میدان برای اصلاح طلبان خالی شد تا بتوانند با تجدید نظر و تفسیر تازه از مارکسیسم انرا از مضمون انقلابی ان تهی کنند. بحث بین روزآ لوکزمبورگ و کائوتسکی نیز بر سر همین بود. کائوتسکی هر چند که انقلاب را نفی نمی کرد، ولی وظیفه حزب طبقه کارگر نمی دانست. به گمان او سوسیالیست ها وظیفه دیگری به جزء در انتظار نشستن شکیبا برای رسیدن قطار سوسیالیسم به سر منزل مقصود نداشته اند. در مقابل لوکزمبورگ حزبی ها را برای فراهم آوردن شرایط انقلابی فرا می خواند.

از طرف دیگر برنشتین حتا فکر انقلاب را نیز زیانبخش و خطرناک می دانست. لوکزامبورگ در مبارزه با اندیشه های برنشتین تاکید می کرد که تغییرات سطحی و صوری نظام سرمایه داری با بر پاکردن یک نظام جدید فارغ از بهره کشی همخوان نیست.

پس از لوکزامبورگ لنین هم به صراحت تاکید کرد که طبقه کارگر بدون همیاری، همکاری، آگاه سازی و رهبری حزب طبقه کارگر هیچ وقت خود به خودی به ایدئولوژی سوسیالیستی دست نخواهد یافت و آگاهی آن در سطح آگاهی حسی می ماند و به آگاهی طبقاتی برای سرنگونی سرمایه داری و بنای سوسیالیسم تبدیل نمی شود.

برای مطالعه بیشتر در این مورد رجوع شود به:  تاریخ سوسیال دموکراسی از عروج تا زوال! (یک – دو)

با همه این حال ایدئولوژی اصلاح طلبی نه تنها جان خود را از دست نداد بلکه حتا به تنگی نفسی هم نیافتد.

چگونه است که با وجود جنگ افروزی آشکار سرمایه داری، با وجود دشمنی هویدا سرمایه داری با عدالت اجتماعی، با وجود نشانه های بارز عدم باور حقیقی سرمایه داری به مقوله آزادی و با وجود شکست بدیهی اندیشه سوسیال دموکراسی در به تعادل رساندن کژروی های سرمایه داری هنوز اندیشه اصلاح طلبی ریشه های عمیق در توده ها دارد؟

هر چند که رهبران اتحادیه های کارگری و دوستان سوسیال دموکرات آن ها حتا مبارزه برای خواسته های مقبول و اصلاحی را رها کرده اند، ولی این به معنای از بین رفتن ایده ای اصلاح طلبی نیست؛ هستند بسیاری که از وضعیت موجود ناراضی هستند، اما بهبودی تدریجی در چارچوب نظام سرمایه داری را برای حل مشکلات کافی می دانند.

عوامل بسیاری از جمله نفوذ خرده بورژوازی در احزاب کارگری و صف طرفداران سوسیالیسم، ایجاد لایه اشرافی کارگری میان کارگران توسط بورژوازی و خریدن و اغوا کردن بسیاری از رهبران سوسیال دموکرات اتحادیه های کارگری از دلیل اصلی ماندگاری و سرسختی نظریه اصلاح است.

و بخش دیگر این نفوذ ناشی از دیالکتیک بین روبنای فریبنده ایدئولوژیک سرمایه داری که دائمن در حال تطهیر نظام است و به اغفال طبقه کارگر می پردازد و زیربنای استثماری ان است که طبقه کارگر روزانه آن را حس می کند. لحظه انقلابی آن لحظه است که تمایل توده های به ستوه آمده و رنج دیده برای مبارزه بیشتر از توانایی تحمیق فرمانروایان و حکمروانی آن ها شود.

ولی دستگاه دروغ و فریب بورژوازی را نباید دست کم گرفت. سرمایه داری با تکیه بر انتینومی (Antinomy) آشکار و اسلوب متافیزیکی مدام در تلاش است که به بررسی جداگانه و به دور از زمینه کلی عوامل تکوینی و کارکردی حوادث بپردازد و در این کار هم موفق بوده است. تمام روزنامه ها، تمام کانال های تلویزیونی و اینترنتی، صفحات و برنامه های خود را صرف بحث دائم میان خبرگانی پر می کنند که فقط وظیفه دارند حقیقت را با غرق کردن ما در جزییات بپوشانند و ما را از درک ارتباط حادثه های به ظاهر جداگانه با کلیت نظام سرمایه داری و عواقب ان عاجز و ناتوان کنند. متخصصان نظامی سرمایه ذهن ما را با مسائل تاکتیکی و استراتژیک حمله های نظامی مشغول می کنند تا ما به دلایل پشت پرده جنگ پی نبریم. کارشناسان اقتصادی سرمایه ارقام و آمار بورس را روزانه همراه با صبحانه به ما می خورانند تا ما را از دریافتن مکانیزم اصلی تولید ارزش بدور دارند.

تمام این بندبازی ها برای فریب طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان است. با اینکه به گفته مارکس این موقعیت اجتماعی در مناسبات تولیدی است که ایدئولوژی سیاسی انسانها را تحت تاثیر قرار می دهد، ولی همزمان باید افزود که علم روانشناسی جمعی (collective psychology) ثابت کرده است که درک اشخاص از وضعیت کنونی خود با تصویری که آن ها از آینده در ذهن خود دارند در ارتباط است.

بمباران بی امان تبلیغاتی در مورد تعطیل کارخانه ها، دزدیدن فرصت کاری توسط مهاجران، انتقال محل کار و بلا منازع بودن  جهانی سازی در درک کارگران از موقعیت اجتماعی خود اثر می گذارد و آنها را زیر فشار هراس و ناامنی پیوسته به نزدیک بینی سیاسی دچار میکند. و چون آنها آینده را بدتر از حال می بینند به خوش بینی ذهنی موقعیت کنونی خود می پردازند و بدین ترتیب به ایدئولوژی سازش تن در می دهند.

با همه این توضیحات باید خاطر نشان است که این یک موضوع بحث طولانی جنبش کارگری بوده است و همچنان هست.

چه باید کرد؟

در حالی که لوکزامبورگ راه مبارزه با اصلاح طلبی را رها کردن احزاب و اتحادیه های سازشکار به حال خود و مبارزه از پایین و بسیج مردمی می دانست، لنین امید به دست گرفتن رهبری احزاب کارگری را توسط انقلابیون از دست نداده بود و برنامه اش را در دستور روز داشت.

لنین فقط به داشتن یک حزب انقلابی اما بسنده نمی کند. بلکه تجربه عملی طبقه کارگر از بی بخاری، سست کاری، بی بندوباری، ناپیگیری و خیانت اصلاح طلبان را نیز مهم می داند.

دقیقن به همین خاطر همکاری با اصلاح طلبان ضروری است و نمی توان آن را با “چپ گرایی” نادیده گرفت. در این گونه اتحادها است که طبقه کارگر به پایداری و جدی بودن انقلابیون در مبارزه پی می برد. قانع کردن توده های کارگر فقط با شرکت در مبارزات روزمره و در کنار آن ها ممکن است نه در حوزه های حزبی و دور از زندگی واقعی کارگران.

عدم توجه به عمق و حجم “جنبش اصلاح طلبی” به مبارزان راه کارگر ضربات جدی زده است و خواهد زد. نباید آن کاری را کرد که طرفداران ناپخته لوکزامبورگ در جنبش اسپارتکیست کردند و خود را با جدا ساختن از “جنبش اصلاح طلبی” منفعل کردند و در آخر نیز با یک عمل ماجراجویانه رهبران بی نظیر خود همچون لوکزامبورگ را قربانی رویای انقلاب زودرس کردند.

آن چه که آن ها نمی دانستند و چون تجربه جنبش کم بوده است نمی توانستند بدانند، ما آمروز می دانیم. راه درست این است که حزب طبقه کارگر همراه و همگام با “جنبش اصلاح طلبی” همزمان با سیاست مستقل خود، همچنان به طور مستقیم برای آموزش انقلابی و آگاهی طبقاتی طبقه کارگر کار کند و این وظیفه را به اتفاقات تصادفی رها نکند. نمی توان تا ابد زیر چتر حمایت گسترده مردمی اصلاح طلبان جا خوش کرد و امیدوار بود که با نصیحت آن ها را به راه راست هدایت کرد و در این میان بخاطر زحمات وفادارانه خود سهمی نیز برای طبقه ی کارگر خواست. اگر سیاست اسپارتکیست ها ”چپ روی” بوده است، سیاست بسنده کردن به اندرزگویی اصلاح طلبان ”راست روی” است. باید از افتادن به هر دو چاه پرهیز کرد.

اگر قرار بود که به دنبال روی از “جنبش اصلاح طلبی” راضی بود دیگر نیازی به حزب طبقه کارگر نبود. همان طور که بسیاری از احزاب کمونیستی بعد از کودتا ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی پیشین به این کار دست زدند و خود را به احزاب پر طرفدار اصلاح طلب سوسیال دموکرات بدل کردند. ولی هزینه این پشتیبانی گسترده حذف برنامه های مترقی و انقلابی، بسنده کردن به پینه زنی پای پوش ژنده سرمایه داری و حتا تحمیل ریاضت کشی به طبقه های پایینی بوده است.

و از طرفی دیگر هیچ وقت حزب طبقه کارگر نباید خود را از “جنبش اصلاح طلبی” به دور و جدا کند. بلکه باید همراه با سیاست اتحاد و انتقاد با رهبران آن، با پیروی از خط مستقل خود، همواره با فعالیت خود در این جنبش تلاش کند تا افراد بیش تری را به طور مستقیم به زیر پرچم خود گرد آورد و بدین ترتیب دائمن خواست های جنبش را تعمیق دهد. توانایی کشیدن بخش پیگیر اصلاح طلبان به سمت انقلاب در لحظه حساس فقط با حفظ استقلال، توانایی سازماندهی و شرکت فعال حزب طبقه کارگرممکن است.

این جداسازی بخش انقلابی “جنبش اصلاح طلبی” همان طور که بلشویک ها نشان دادند، فقط از طریق شرکت فعال در رزم روزانه مردم ممکن است. آن ها باید در عمل دریابند که کمونیست ها تنها نیرویی هستند که تا آخر خط و تا واژگونی نظام استثمار فرد از فرد در میدان نبرد خواهند ماند.

حزب توده ایران دوران انقلاب نمونه بارز این مساله است که حزب کوچک عددی با دانستن آن که چه می خواهد و مرحله انقلاب چیست توانست با سازماندهی، تشکیلات و شرکت فعال تاثیر عمیقی در تمام عرصه های جنبش بگذارد.

البته موفقیت در این کار به عوامل دیگر، از جمله کیفیت رهبری، ساختار اجتماعی، تعادل نیروها، وضعیت جهانی و تصادفات تاریخی نیز مرتبط است.

 

اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر! (۲)

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4047




دولت نئولیبرال آقای روحانی و جبهه متحد خلق!
چون و چرایی در باره نئولیبرالیسم و پیامدهای آن!

دوره جدید: مقاله شماره: ۳۰ (۱۱ تیر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 مقدمه

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی نیروهای هار سرمایه داری زمان را برای ضد  حمله به دستاوردهای مبارزاتی زحمتکشان در سراسر جهان مناسب دیدند و نسخه ی نئولیبرالیسم را زیر قبای جهانی سازی جایگزین شکل قبلی بهره کشی کردند.

تئوریسین های نئولیبرالیسم با اتکا به جهانی شدن اقتصاد (globalisation) این گونه ادعا می کنند که اجرای نسخه ی نئولیبرالیسم، همچون “جهانی شدن”، یک روند ناگزیر است که راه فراری از آن نیست.

 نئولیبرالیسم موفق شد ​​با تکیه به شرايط سلطه ی جهانی سازی اقتصاد امپرياليستی هر گونه مقاومت در برابر این مکتب اقتصادی را از بین ببرد. به نظر آن ها هیچ کس نمی تواند جلوی حرکت طبیعی و قانونمند جامعه جهانی را بسوی جهانی شدن و نئولیبرالیسم بگیرد. البته این فقط مربوط به سرمایه، کالا و نیروی کار مستشاری کشورهای سرمایه داری پیشرفته است. و گرنه ورود نیروی کار و کالا از کشورهای موسوم به در حال رشد به  کشورهای سرمایه داری پیشرفته ممنوع است. آن ها حاضرند که جوانان آفریقایی درآبهای پیرامون اروپا غرق بشوند، ولی پایشان به عنوان نیروی کار در دوران جهانی شدن اقتصاد به زمین های اروپا نرسد.

نئولیبرالیسم، بدون توجه به نیازهای جامعه، منافع خود و نیازهای انباشت سرمایه را بالاتر از هر چیز دیگر می داند، و به همین خاطر به دیکته کردن سیاستی  پرداخته که منافع طبقاتی آن را تضمین کند.

سرمایه جهانی از  بیکاری به عنوان یک ابزار موثر برای فشار بر سطح دستمزدها و  پایین نگه داشتن سیستماتیک آن استفاده کرده است.همزمان با از بین بردن رفاه عمومی، پوشش سلطه جويانه و فاشيست مآبانه اجتماعی خود را بر گردان  بیکاران برای به کار گرفتن ارزان نيروی كار آن ها در ارتش سودآور، همیشه آماده نگه می دارد.

ده ها میلیون مشاغل تولیدی در اروپا و ایالات متحده از بین رفته است، چون که بسیاری از مراکز صنعتی و تولیدی برای بهره کشی از نیروی کار ارزان کشورهای جهان سوم، کارهای تولیدی ساده را كه به نيروی كار بی و يا كم آموزش نياز دارد، به این کشورها انتقال داده اند.

از زمانی که بختک نئولیبرالیسم سایه شوم خود را در کشورهای جهان گسترانده است، ناداری، بیماری و مرگ را همچون طاعون سیاه میان زحمتکشان پخش کرد.

محققان دانشگاه کلمبیا در نیویورک که به بررسی پیامدهای سالیان دراز سیاست های نئولیبرالیستی پرداختند، به این تخمین رسیدند که تنها در سال ۲۰۰۰ تاريخ اروپايی نزدیک به یک میلیون آمریکایی به خاطر عوامل اجتماعی همچون فقر و نابرابری و کم درآمدی، زندگی خود را از دست دادند. برخی از ناظران اقتصادی قربانی های سیاست نئولیبرالیستی دولت یلستین در روسیه را بیشتر از کشته شدگان جنگ جهانی دوم می دانند.

خط اقتصادی نئولیبرالی کشور ما

با همه این شواهد اما وقتی از خط اقتصادی نئولیبرالی کشور ما سخن گفته می شود، پرسش های بسیاری ذهن ها را به خود مشغول می کند. برخی از  سوال های  ژرف نشان دهنده این است که ما وظیفه روشنگری خود را با کارآمدی شایسته (به نحو احسن) انجام نداده ایم. هنوز مقوله نئولیبرالیسم و تاریخ آن برای بسیاری نا شناخته است. هنوز برای خیلی ها  نئولیبرالیسم یک شکل اقتصادی شدنی (ممکن) در کشورهای بسیار پیشرفته سرمایه داری است. هنوز هستند کسانی که نمی دانند که وقتی که ما صحبت از خط اقتصادی نئولیبرالی دولت آقای روحانی می کنیم دقیقن منظور ما چیست.

 در این نوشته تلاش می شود که تا به پرسش های بالا پاسخ داده شود. نخست مکتب های اقتصادی اصلی سرمایه داری پیش از نئولیبرالیسم مرور می شود (در این نوشته از مرور اقتصاد کینزی خودداری شده). پس از آن، نشانه های کلی یک اقتصاد نئولیبرالیستی بررسی میشود. سپس با تحلیل سیاست اقتصادی دولت کنونی میهن مان اين نكته بررسی می شود که آیا سياست اقتصادی دولت كنونی با اقتصاد نئولیبرالیستی همخوانی دارد؟ در پایان بحث می شود که آیا طبقه ها و نیروهای اجتماعی که به دنبال تحقق یک اقتصاد نئولیبرالی در کشور ما هستند، می توانند در جبهه متحد خلق برای آزادی و مبارزه ضد امپریالیستی شرکت کنند؟

نخست  گذاری کوتاه داشته باشیم به نقش اقتصاد مبتنی بر سیاست موازنه بازرگانی  (mercantilism)

افکار و ایده های مرکانتیلیسم در یک دوره از اواسط  ۱۴۰۰ تا ۱۷۰۰ تاريخ اروپايی به خط اقتصادی کشورهای تازه صنعتی شده بدل شد.

هدف اصلی مرکانتیلیسم این بود که با ایجاد مازاد تراز پرداخت ها توسط تجارت، برای تامین هزینه جنگ های استعماری و زندگی اشرافی و غیره درآمد تامین کند. مرکانتیلیست ها سعی کردند که با تقویت صادرات و محدود کردن واردات و با اِعمال تعرفه های بالا بر واردات،مازاد تراز پرداخت تجاری برقرار کنند.

مرکانتیلیسم با تجارت آزاد بین کشورها مخالف بود. مگر آن که تجارت در مورد کالایی بود که خود تولید می کرد. آن ها معتقد بودند که رقابت خارجی چوب لای چرخ تولید صنعت داخلی خواهد گذاشت. کالاهای خارجی می بایست برای ورود به بازار داخلی با تعرفه ها و یا دادن حق انحصاری برای تولید داخلی با مشکل روبرو می شدند. به زبان ساده تر هدف آن ها این بود تا صادرات کشورشان را  به مراتب بیشتر از واردات آن کنند.

مرکانتیلیسم همچنین اعتقاد به این داشت که ثروت  یک کشور بستگی به ذخایر طلای دولت دارد. ذخیره طلا در خزانه داری که به توانایی برای تامین مالی زندگی تجملی فرادستان (طبقات بالا) و جنگ استعماری کمک می کرد، از اهداف اولیه طرفداران این مکتب اقتصادی بود.

هر چند که زمان فرمانروایی مرکانتیلیسم  در اروپا بین ۱۴۰۰ تا ۱۷۰۰ میلادی  بود و حرف اول را در اروپا می زد. اما برخی از سیاستمداران کنونی هنوز این شیوه اقتصادی را به کار می گیرند. به عنوان مثال اتحادیه اروپا، با تجویز تعرفه ۵۵ درصدی از واردات پولاد ارزان چینی جلوگیری می کند، تا تولیدکنندگان  پولاد اروپایی در رقابت ناتوان نشوند. یا وقتی که رئیس جمهور ترامپ از حمایت از تولید داخلی می گوید، وقتی که او از موازنه منفی بازرگانی با چین و آلمان شکوه می کند، روی هم رفته تلاش می کند که مرکانتیلیسم را به جای شیوه های اقتصادی مترقی تر همچون اقتصاد کینزی جایگزن نئولیبرالیسم بدنام کند.

کوتاه سخن، آماج ها و نشانگاه های اصلی مرکانتیلیسم را می توان به شکل زیر چکیده کرد:

  • نیل رسیدن به مازاد تراز پرداخت در بازرگانی خارجی با جاتنگ کردن(محدود کردن) واردات و پشتیبانی از کسب و کار داخلی برای تضمین توان هم آوری (رقابت) در برابر کالاهای بیگانه.

  • اندوختن طلای برای نشان دادن دارایی و توانگری ملی.

 لیبرالیسم کلاسیک the classical liberalism

آدام اسمیت (Adam Smith) یکی از اولین اقتصاددانان واقعی و پدر ایدئولوژی سیاسی لیبرالیسم بود. آدام اسمیت همچنین یکی از اولین کسانی بود که ثروت ملی یک کشور را فقط به تولید آن وابسته دانست نه به ذخیره طلای آن.

اسمیت معتقد بود که برای افزایش ثروت کشور باید به تقسیم کار و تخصص سازی در تولید پرداخت. کارگر ها باید به جای صرف وقت و درگیر شدن در تمام بخش های تولید یک کالا وقت خود را صرف یک قسمت کوچک این کار بکنند تا با تکرار این عمل، در رشته خود ویژه کار (متخصص)  شوند و بتوانند هر روز بهتر و با بهره ورداری بیش تر تولید کنند، بنابراین، کارگر در نهایت تنها با انجام عملیات بسیار ساده در کار خود استاد می شود. افزایش ثروت ملی علاوه بر تقسیم کار و کار تخصصی نیاز به یک بازار بزرگ دارد که شرکت ها بتوانند در آن با آزادی کالاهای خود را به فروش برسانند و با هم رقابت و داد و ستد کنند.

لیبرال کلاسیک می خواهد که تقسیم کار، تخصص و بازار آزاد در سطح جامعه جهانی نیز به کار گرفته شود تا هر کشوری بتواند با تولید کالایی ارزان و با کیفیت که با ذخایر طبیعی و شرایط اجتماعی- اقتصادی آن مناسب است بپردازد. پس از آن کشورهای مختلف در بازار آزاد بدون مالیات و تعرفه ها با هم به مبادله کالا که هر کدام با تخصص به قیمت ارزان تولید کرده اند می پردازند. بازار آزاد به معنای تجارت جهانی آزاد است که در آن همه کشورها از برتری های (مزایا) آن به یکسان بهره مند خواهند شد.

تجارت آزاد بخش مهمی از این لیبرالیسم کلاسیک است. به نظر لیبرال های کلاسیک، رقابت آزاد بین شرکت ها خود به خود به توازن و قیمت گزاری کالا در بازار خواهد انجامید. چراکه رقابت فشرده رقیب های درگیر را وادار می کند که قیمت کالای خود را از یک اندازه مشخصی بالاتر نبرند.  آدام اسمیت فکر می کرد که رقابت آزاد و مالکیت خصوصی در نهایت منجر به آن می شود که شرکت ها تلاش کنند تا  محصولات با کیفیت بالا تولید کنند تا بتوانند آن را با بهترین قیمت بفروشند. بنابراین آدام اسمیت بر این باور بود که بازار، خودگردان و خود تنظیم گر قیمت و عرضه کالا است. بازار توسط یک “دست نامرئی” هدایت می شود که در آن  عرضه کالا و تقاضای خرید موجب می شود که قیمت ها  معقول باشند.  بدین ترتیب هنگامی که مردم بر پایه منافع شخصی خود عمل می کنند، نتیجه آن به نفع جامعه نیز هست.

کوتاه سخن، آماج ها و نشانگاه های اصلی اقتصاد لیبرال کلاسیک  را می توان به شکل زیر چکیده کرد:

  • سرچشمه (منبع) اصلی دارایی کشور تولید ملی است.

  • رقابت آزاد و مالکیت خصوصی از اصول بنیادی هستند.

  • دولت باید تا آنجا که ممکن است بازار را به حال خود رها کند و از دخالت بپرهیزد و تنها مراقب باشد تا بازار به کار خود بپردازد. وظیفه دولت بدین ترتیب این است که با بخشی کوچک اداری متشکل از قوه قضائیه، دادگاه ها، پلیس، جاده ها، و غیره از مالکیت خصوصی حفاظت کند و بازدارنده های (موانع) کاری بازار آزاد را از بین ببرد.

پول گرایی و نئولیبرالیسم  (monetarism and neoliberalism)

در سال های بین ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، یک مکتب جدید اقتصادی بنام مکتب پول گرایی (Monetarism) به رهبری استاد اقتصاد آمریکایی به نام میلتون فریدمن اظهار وجود کرد.

باور اصلی پول گرایان بر این بود که نیروهای بازار آزاد به عنوان نیروی محرک به خودی خود تعادل اشتغال کامل و تولید بهینه (حالت مطلوب) را  تنظیم خواهد کرد. اساس مرکزی مکتب پول گرایی همچنان رقابت آزاد، مالکیت خصوصی و مکانیزم بازار و قدرت «دست نامرئی» آن است.

تئوری گردش پول در دوران اولین بحران نفت خیلی محبوبیت یافت. مکتب پول گرایی معتقد است که بسیاری از فراز و نشیب ها در اقتصاد را می توان با تغییرات نامطلوب در عرضه پول توضیح داد. به نظر این مکتب دلیل اصلی بحران های اقتصادی را باید در سیاست پولی نادرست بانک مرکزی پیدا کرد. عرضه بیش از حد پول در گردش موجب افزایش ناگهانی تولید می شود که به نوبه خود منجر به افزایش تورم می گردد. بنابراین به نظر این مکتب، دلیل اصلی تورم صرفا به افزایش بیش از حد تولید مربوط است.

مکتب پول گرایی معتقد است که نرخ بیکاری نباید زیر ۵ درصد بیاید. چرا که کارگران می توانند از کمبود نیروی کار “سو استفاده” کنند و دستمزدها را بالا ببرند که در این صورت، قدرت رقابت شرکت ها تضعیف خواهد شد. اگر کشوری دارای بازار کار انعطاف ناپذیر باشد،شرکت ها هنگام رشد تمایلی به استخدام افراد ندارند. چرا که اخراج این افراد با اتحادیه های کارگری قوی در زمان رکود غیر ممکن است. همچنین سیستم پوشش و بیمه بیکاری باید به گونه ای باشد که انگیزه بیکاران را برای یافتن کار از بین نبرد.

 پول گرایی از الهام گران اصلی و پیشرو نئولیبرالیسم است.


نئولیبرالیسم

پیش از بازکردن اندیشه نئولیبرالیسم می خواهم تاکید کنم که بین نئولیبرالیسم و نولیبرالیسم  فرق است (حتا خود نگارنده هم گاه گاهی از سهل انگاری و سرسری واژه نولیبرالیسم را بجای نئولیبرالیسم می نویسد). نولیبرالیسم به جمع بندی فکری لیبرالی گفته می شود که کمی خصلت اجتماعی هم دارد و گاهی به لیبرالیسم اجتماعی معروف است.

تلاش لیبرالیسم کلاسیک بر این بود که بازار آزاد را با حاکمیت سیاسی مستقل آشتی دهد. به نظر لیبرالیسم در بازار و جامعه مدنی پویایی ذاتی و طبیعی برای خود گردانی و خود تنظیمی وجود دارد. بنابراین مداخله دولت در این حوزه ها تنها می تواند اثرات ناخواسته و منفی ایجاد کند.

برای لیبرال های قدیمی کنترل به معنای گسترش و تقویت آزادی فردی خصوصی بود که با سازکارهای (مکانیسم) “طبیعی” خود به افراد انگیزه می دهد تا به طور عقلانی منافع خود را در نظر گیرند و بدین ترتیب به بازار کمک کنند که با بهینگی مطابق با ماهیت خود عمل کند.

مکانیسم خودگردان بازار به تولید محصولات مورد نیاز جامعه می انجامد. وظیفه اصلی حاکمیت سیاسی در ایجاد و تقویت شرایط مناسب آزادی بازار است.

نئولیبرالیسم از این هم فراتر می رود و هرچند که نقش دولت را در تضمین آزادی بازار مرکزی می داند. اما مرکز تفکر آن این است که چگونه می توان یک دولت مشروع بر اساس آزادی اقتصادی و بازار ایجاد کرد. بدین ترتیب نقش حمایت دولت از بازار سر وته می شود و این بازار است که باید به دولت مشروعیت بدهد.

در سیاست های نئولیبرالی سوال این است که چگونه رقابت بهینه سازی شده بازار می تواند به عنوان یک اصل نه تنها برای محدود کردن دخالت دولت، بلکه به عنوان یک منطق برای اداره خود دولت به کار گرفته شود.

به زبان ساده تر خود دولت نیز باید با مکانیسم بازار هدایت و کنترل شود. تمام وظایف دولتی باید به حراج گذاشته شود تا ارزان ترین و بهترین تهیه کننده این خدمات انتخاب شوند.

نئولیبرالیسم بر خلاف لیبرالیسم کلاسیک، با رها کردن بازار و اعتماد به پویایی طبیعی آن مخالف است و معتقد است که وظیفه دولت نئولیبرال ایجاد و حفظ بهترین شرایط ممکن برای شکوفایی بازار است. نئولیبرالیسم بدون تعارف این اصل مارکسیستی را تایید می کند که”دولت نماينده ی طبقات حاكم است”. به سخنی ديگر، کار ویژه ی دولت سرمایه داری ایجاد شرایط حقوقی، نهادی و فرهنگی مناسب برای تقویت روحیه و ترویج رقابت بین پیمانکاران و شرکت های نظام سرمایه داری است. دولت نباید بازار را به حال خود رها کند. بلکه باید از روبنای مناسب اقتصاد بازار پشتیبانی کند و آن را تا آن اندازه گسترش دهد تا دیگر موانع رشد رقابتی بازار را از بین ببرد.

با به قدرت رسیدن ریگان در امریکا و تاچر در بریتانیا در اوایل ۱۹۸۰ میلادی لیبرالیسم کلاسیک خود را با چهره یی نو و کم شناخته در قالب نئولیبرالیسم  به زندگی بازگرداند. مجمع جهانی اقتصاد در داووس مرکز احیای این نظریه اقتصادی شد که سیاست های آن زیر نام “اجماع واشنگتن” اجرا شد.

 از دیگر سینه چاکان و اجرا کنندگان این سیاست نئولیبرالیسم می توان از بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت جهانی(WTO)، بانک مرکزی امریکا (Federal Reserve) و بانک مرکزی اروپا نام برد. خانم مارگرت تاچر بریتانیا را با سیاست های نئولیبرالستی خود به خاک و خون کشاند: کاهش مالیات عظیم برای ثروتمندان، خرد کردن اتحادیه های کارگری، رفع محدودیت برای سرمایه، خصوصی سازی، برون سپاری و رقابت خصوصی در بخش خدمات عمومی، ترغیب خصلت خرده بورژوازی و مصرف گرایی در جامعه گوشه یی از عمل های سیاسی او برای درهم شکستن جامعه رفاه و تقویت خصلت فردگرایی بوده است.

به اعتقاد نئولیبرالیست، دولت در کارهای اقتصادی بسیار ضعیف و غیرموثراست، در حالی که شرکت های خصوصی  به منظور دستیابی به بهره وری بالاتر و کسب ارزش بیش تر برای پول خود، موثرتر و کارسازتر هستند. بنابراین باید تمام کارهای اقتصادی و خدماتی دولت را تا آنجا که ممکن است از دست دولت خارج کرد و بدست شرکت های خصوصی سپرد.

در ايدئولوژی نئوليبراليسم بازتوليد زندگی با فعاليت اقتصادی انسان، به سطح پول سازی تنزل داده می شود و از مضمون انسانی تهی می گردد. حفظ شخصيت انسان، ديگر كانون انديشه و كوشش برای بازتوليد بقای انسان و گونه ی انسانی نيست. پول سازی جای آن را گرفته.

سرشت ضد انسانی نئوليبراليسم می خواهد روند روشنگرانه و آزادی بخش رشد هموزاپينس به هموزاپينس زاپينس را به عقب برگرداند. انسان هوشمندی كه قريب به ٢٠٠ هزارسال پيش از زندگی حيوانی جدا شد (همو زاپينس) و گام به گام روند «مردمش» (اط) را طی می كند (همو زاپينس زاپينس)، بايستی بنا به خواست ايدئولوژی نئوليبراليسم و مداحان آن، راه قهقهرايی به سوی بربريت را طی كند.

برای گذار از انسان دوستی دوران روشنگری بورژوازی انقلابی، ايدئولوژی تا مغز استخوان ارتجاعی نئوليبراليسمِ بورژوازی دوران “جهانی سازي” می خواهد جامعه مدرن انسانی را به دوران پسامدرن  گذار از فرهنگ هومانيستی (ترانس هومانيسم transhumanism) بكشاند. اين تدارك روز محشر (Apokylips) است! “داروينيسم اجتماعي”، بنا به خواست اين ايدئولوژی ارتجاعی و ضد انسانی بايستی جايگزين سرشت هومانيستی انسان دوستی و تساوی حقوق ميان انسان گردد.

نئولیبرالیسم به شدت طرفدار و مروج سیاست های ضد اخلاقی و ضد اجتماعی است. بدین ترتیب نئولیبرالیسم ترغیب کننده:

– خود سودجویی و فردگرایی؛

– جداسازی اصول اخلاقی و امور اقتصادی؛

– جا زدن سودافزایی به عنوان عقلانیت اقتصادی؛

– رقابت به عنوان نیروی محرکه ضروری و اصلی برای رشد و پیشرفت؛

– تخصص و جایگزینی یک اقتصاد معیشتی با تجارت خارجی سودآور؛

– ممنوعیت دخالت بخش عمومی- دموکراتیک (دولت) در برابر مکانیسم  بازار است.

آن هنگام كه اوضاع بر وقف مراد نئولیبرالیسم باشد دخالت در حفظ قوانين به نفع خود را خواستار است. نفوذ آن را در همه بخش های اقتصاد، جامعه، زندگی خصوصی لازم و ضروری می داند.

چون اصل برای نئولیبرالیسم سودآفرینی است، آن ها نه تنها ابایی از دست زدن به کارهای غیر تولیدی ندارند، بلکه چون می خواهند که سودافزایی در کوتاه ترین زمان ممکن رخ دهد و این کار مسلمن در چرخه تولید صنعتی کالا غیر ممکن است، پس ترجیحا، می خواهند از طریق خرید و فروش اوراق بهادار و سهام بازی به این سودافزایی نائل شوند.

به ظاهر نئولیبرالیسم خواهان بازی برابر و یکسان برای همه وارد شدگان به بازار است. ولی این زمین بازی هیچ گونه موانع قانونی، اجتماعی، زیست محیطی، فرهنگی و ملی را بر نمی تابد. و در نتیجه، رقابت اقتصادی در بازارهای آزاد بدون هیچ کنترل اجتماعی بر طبق قواعدی انجام می گیرد که برای تامین منافع بازیکنان بزرگ (شرکت ها فراملی) تنظیم شده است. استدلال “منطقی” نئولیبرالیسم برای تامین منافع شرکت ها بزرگ بر این است که  سود آن ها به معنای رفاه و آسایش عمومی و ایجاد فرصت شغلی می باشد.

هدف نهایی نئولیبرالیسم در رابطه با کشورهایی نظیر کشور ما، از بین بردن حاکمیت ملی و تحمیل نسخه ی نئولیبرالیسم است: برای رسیدن به این هدف ها نقشه های زیر به دقت به انجام می رسد:

  • خصوصی سازی گسترده و به دست گرفتن کنترل شرکت های بزرگ و مراکز صنعتی سودآور؛

  • غارت منابع طبیعی زیر عنوان بازار آزاد و آزاد سازی اقتصاد؛

  • تجویز مرگبار سیاست تعدیل و اقدامات ریاضت اقتصادی؛

  • لغو برنامه های اجتماعی از جمله بازنشستگی و بیمه بهداشتی و خصوصی سازی دستگاه آموزشی از جمله دانشگاه ها؛

  • حذف تعرفه ها برای بازرگانی خارجی و تامین و تضمین ورود و خروج بلا مانع سرمایه؛

  • فروپاشی تنظیم دستمزدها؛ لغو قردادهای جمعی و از بین بردن اتحادیه های کارگری؛ تبلیغ و ترویج قراردادهای موقتی و پاره وقتی؛

  • تشدید استثمار زحمتکشان برای تولید کالا های ارزان در رشته های غیر صنعت بنیادی و پایه یی؛

 نئولیبرالیسم و عملکرد تاریخی آن

برخی از دوستان صادق بر این باورند که نئولیبرالیسم برای رسیدن به دموکراسی واجب و لازم است. آن ها با قبول کردن نابرابری ها و بی عدالتی های اقتصادی نئولیبرالی، آن را برای فراهم کردن رشد آزادی و دموکراسی ضروری می دانند. به این دوستان توصیه می شود که یک بار دیگر تجربه شیلی را در دوران سلطه ی كودتای نظامی مطالعه کنند تا ببینند که پایبندی نئولیبرالیسم به دموکراسی تا چه اندازه است. بهتر است در زیر مرور کوتاهی در این باره داشته باشیم.

کیسینجر که در رک گویی معروف بود، با صراحت  گفت: “من نمی فهمم چرا ما باید به خاطر بی مسئولیتی مردم شیلی کشورشان را به کمونیسم بسپاریم. این مسائل برای رای دهندگان شیلی مهم تر از آن است که بتوان تصمیمش را به عهده آن ها گذاشت.”

برای نیروهای مترقی ایران درس آموز است که نیروهای مترقی شیلی هم دیکتاتوری و هم نئولیبرالیسم را با هم رد کردند. مردم شیلی از دهه های سلطه ی سیاست نئولیبرالی فاسد خود را رها کردند و برای اولین بار در بیش از چهار دهه، راه ضد نئولیبرالی را درپیش گرفتند.

پس از کودتا در شیلی نئولیبرالیست ها به رهبری علمی فریدمن و رهبری سیاسی- نظامی کسینجر فرصتی یافتند تا رویای سیاست اقتصاد نئولیبرالی را بدون درد سر به اجرا گذارند. فریدمن در اقتصاد شیلی یک ناظر بی طرف نبود. او و سایر اقتصاددانان شیکاگو بسیاری از مشاوران اقتصادی دیکتاتوری شیلی را آموزش داده بودند. آن ها سیاست اقتصادی شیلی را بر پایه “قانون زدایی و خصوصی سازی”، از جمله ازبین بردن سیستم های بازنشستگی تحت کنترل دولت، خصوصی سازی صنایع دولتی و بانک های دولتی  و البته، با کاهش مالیات شرکت های فراملی پایه گزاری کردند. نئولیبرالیست های آمریکایی که در کشور خود ایالات متحده موفق نشدند نقشه های خود را اجرا کنند، در شيلی در مدت کوتاهی تمام رشته های اصلی اقتصاد را از کنترل دولتی خارج کردند و به اقتصاد “بازار آزاد” سپردند.

نئولیبرالیست ها با پشتیبانی تبلیغی- رسانه یی و مالی- نظامی امپریالیسم امریکا شیلی را به عنوان استثنائی بزرگ برای مبارزه طولانی و دشوار آمریکای لاتین علیه عقب ماندگی و بی ثباتی اقتصادی به تصویر کشیده اند. در سال ۱۹۸۲، میلتون فریدمن، این اقتصاددان نئولیبرال دانشگاه شیکاگو ، سیاست های بازارگرای دیکتاتوری نظامی ژنرال پینوشه را “معجزه اقتصادی” اعلام کرد.

ولی واقعیت  چیست؟

چند هفته پس از کودتا قیمت نان یک شبه  ۲۶۴ درصد افزایش یافت. در کمتر از یک سال، قیمت نان در شیلی ۳۶ برابر شد.

در حالی که قیمت مواد غذایی به سرعت در حال افزایش بود، دستمزدها برای تامین ثبات اقتصادی و جلوگیری از تورم به دستور اقتصاددانان شیکاگویایی منجمد شده بودند. در نتیجه هشتاد و پنج درصد از جمعیت شیلی زیر خط فقر زندگی می کردند.

از طریق دستکاری قیمت ها، دستمزد و نرخ بهره، زندگی مردم تخریب شد؛ کل اقتصاد ملی بی ثبات شد. بر عکس آن چه که نئولیبرالیسم ادعا می کند، اصلاحات اقتصادی خنثی وجود ندارد. بلکه چنين “اصلاحات” تاثیرات عمیق بر تحولات اجتماعی و سیاسی و فقیرسازی اکثر مردم و نابرابری در جامعه دارد که هنوز از پیامدهای آن بدن زخمی جامعه شیلی چرکین است. چنين تجربه ای در برابر چشم ما در ايران نيز در شرايط اجرای اين نسخه امپرياليستی تحقق يافته است.

هرچند که مردم شیلی هم به دیکتاتوری پینوشه و هم به اقتصاد نئولیبرالی”نه” محکمی گفته اند، ولی نقشه نئولیبرالیست های امپریالیستی برای تسلط اقتصادی بر کشورهای دیگر و از بین بردن زندگی اقتصادی آن ها از همان سیاست های پیشین پیروی می کند.

برای امپریالیست ها اقتصاد کلان و جغرافیای سیاسی (Macro-Economics and Geopolitics) با هم در هم آمیخته اند. جنگ های امپریالیستی را باید در پیوند آن برای تخریب اقتصادی ملت ها شناخت. در افغانستان، عراق، سوریه و لیبی جنایت علیه بشریت و نسل کشی اقتصادی اِعمال می شود تا با دست مهربان بانک جهانی و آغوش باز صندوق بین المللی پول، راه تحمیل اقتصاد نئولیبرالیستی هموار شود و ادامه غارت ملی این کشورها با  بی ثبات سازی و خرابکاری اقتصاد ملی تضمین شود.

صندوق بین المللی پول با اهرم شرایط سخت برای پرداخت بدهی ها، فقر بیشتر مردم این کشورها را طراحی و مهندسی می کند. قیمت مواد غذایی و انرژی عمدتن با استفاده از تجارت سوداگرانه در دفترهای بورس اوراق بهادار شیکاگو و نیویورک دستکاری می شود. کاهش ارزش پول کشورهایی که راه نئولیبرالیسم را رد می کنند با بورس بازی ها در بازارهای ارز خارجی انجام می گیرد.

دولت روحانی و نئولیبرالیسم

نخست همان طور که در بخش مرور تجربه شیلی نشان داده شد، اجرای سیاست اقتصادی نئولیبرالیستی در یک کشور، چندان به رشد صنعتی آن وابسته نیست. حتا می توان گفت که برعکس نئولیبرالیست ها در کشورهای معروف به “جهان سوم” از موفقیت بیش تری برای تحقق اهداف شوم خود برخوردار بوده اند. دلیلش هم روشن است اول این که عدم وجود صنایع قوی بنیادی این کشورها را برای ورود کالاهای وارداتیِ افعی های فراملی بدون رقابت، همچون طمعه آرامی آماده بلعیدن می کند و دوم این که این کشورها به دلیل عقب افتادگی صنعتی از یک طبقه کارگر متشکل و اتحادیه های نیرومند که بتواند در مقابل سیاست های فاجعه بار نئولیبرالیستی بایستد، بی بهره هستند. و سوم این که بدون آزادی و شفافیت اداری و سیاسی می توان رهبران این کشورها را راحت تر برای اجرای این سیاست ها مرعوب و یا مخلص کرد.

 دولت آقای روحانی بارها از جمله در اجلاس داووس به صراحت اعلام کرد که درهای اقتصاد ایران به روی جهان باز است و از شرکت های فراملی خواست که برای سرمایه گذاری به ایران بیایند.

بورژوازی بوروکراتیک تلاش می کند که از زیر تحریم بیرون بیاید و هر چه تندتر خود را با سرمایه امپریالیستی خارجی پیوند دهد. برای جلب اعتماد دوستان خود به سیاست تعدیل و ریاضت اقتصادی نیاز دارد. نسخه پیچده شده توسط بنگاه های مالی نئولیبرالی برای همه کشورها همسان است. باید دولت های درخواست دهنده عضویت در بازار جهانی، امنیت و سوددهی سرمایه خارجی را تضمین کنند. برای این کار باید هر نوع مانعی برای ورود و خروج بی درد سر سرمایه خارجی برداشته شود. باید از هر نوع مالیات بر سود باد آورده این شرکت ها خود داری کرد. باید بازار به شرایط کاملن بی بند و بار خود برگردد،  یارانه ها حذف شود، بهای مواد سوخت در بازار آزاد تعیین شود، باید نیروی کار ارزان در دسترس باشد، اتحادیه های کارگری ضعیف باشد،  قوانین کار به نفع سرمایه باشد.

منابع انرژی نفت و گاز و صنایع بزرگ زیر بنائی صنعت ذوب آهن، فاضلاب و برق و آب، شرکت های هوائی و دریائی سود آور، همه این ها باید با خصوصی سازی و با تلفیق سرمایه ایرانی و امپریالیستی اداره شود.

حفاظت و مراقبت محیط زیست باید تابع منافع سرمایه شود (سياست ترامپ!). نظم و انضباط کارگران در کارخانه ها باید تضمین شود. اکثر رشته های تحصیلی باید خصوصی شود تا فرزندان زحمتکشان به آن راه نیابند.

همه این کارها یا توسط دولت های گذشته و حال انجام شده است و یا در حال انجام است.  تمام دولت های جمهوری اسلامی بعد از جنگ با آهنگ شتاب گوناگون در تحقق اقتصاد لیبرالی در کشور تلاش کرده اند. سیاست تعدیل اقتصادی، خصوصی سازی پیوسته صنایع کلیدی و خدماتی سود آور، کاهش خدمات اجتماعی و برون سپاری خدمات بهداشتی و آموزش و پرورش موجب قطبی شدن و نابرابری شدید جامعه شده است که از نشانه های بارز هر جامعه نئولیبرالیستی است. افزایش قرارداد های موقت، از بین بردن شغل های دائمی، قانون کارگر ضعیف و دست و بال سرمایه را برای استثمار وحشیانه باز گذاشتن از نشانه های دیگر یک اقتصاد نئولیبرالیستی است.

نئولیبرالیسم موفق شده است که علم اقتصاد را از بار علمی آن تهی کند و آن را به یک مکتب مذهب مانند با قواعد تغییرناپذیر و بدون ارتباط با زندگی مردم عادی تنظیم کند. اقتصاد دانان کلاسیک، کار‌ را مبنای ارزش می دانستند. ولی بر طبق نظریه کلیدی نئولیبرال ها مبنای ارزش کالا مطلوبیت آن برای مصرف کننده است. با این نظریه تضادهای طبقاتی نهفته در کالا و ارزش اضافی گنجیده در آن نادیدنی میشود. یکی از پیامد ها و راهنمای اقتصاد نئولیبرالی جدا کردن خرید و فروش بازار  سهام از اقتصاد واقعی است. و ایران در این زمينه از جایگاه منفی مهمی برخوردار است. مثلن در زمانی که رشد  اقتصاد در چند سال گذشته همیشه منفی بوده است، بازار سهام از رشد انگلی قابل توجه بیش از صد درصد برخوردار بوده است. سرمایه داران مالی میهنی برای انباشته کردن هر چه بیشتر و تضمین این رونق بادآورده به اتصال با بازار جهانی مالی نیاز دارند.

اگر این راه ادامه پیدا کند، آینده ایران را به روشنی می توان در حال کشورهایی چون اندونزی، فلیپین، بنگلادش، عربستان سعودی و امارات متحده عربی، و غیره دید. بورژوازی بوروکراتیک چنان از آینده خود در هراس است که بدون هیچ برنامه و دوراندیشی سیاسی حاضر به دادن هر امتیازی برای وابستگی است.

 بسیاری زیرکانه می کوشند که سیاست اقتصادی روحانی را با جمهوری خلق چین بعد از مائو مقایسه کنند و بدین ترتیب با تطهیر این سیاست برای روحانی مشروعیت کسب کنند. ولی کسی که درهای ایران را بدون نگهبان و دربان برای غارت سرمایه امپریالیستی این چنین باز کرده است، بیش تر به رهبران دلباخته و فریب خورده سرمایه داری اروپای شرقی می ماند تا رهبران دوراندیش چین. برای نمونه در جمهوری خلق چين، حزب كمونيست توانسته است با سياست جديد خود از سال ١٩٧٨، كشور را بر روی بازرگانی با اقتصاد جهانی بگشايد، بدون آن كه استقلال اقتصادی خود را بر باد دهد. سرمايه داران را به كشورش برای سرمايه گذاری راه دهد، بدون آن كه در هيچ موردی بلندای مواضع اقتصاد سياسی اقتصاد ملی خود را بر باد دهد.

جمهوری خلق چین بعد از مائو به دست چینی سرمایه خارجی پرداخت و آن را تنها در زمینه تولید و با هزاران شرط و شروط  قبول کرده است. چینی ها بخشی از سرمایه خارجی را متعهد کردند که به ورود تکنولوژی جدید به چین کمک کند. و چین همزمان به جای خصوصی سازی بی دروپيكر مورد نظر امپرياليسم، به شدت از صنایع داخلی خود حتا در بخش های غیر سود آور محافظت کرد. درهای بازرگانی کشور را برای ورود بی رویه کالاهای غربی باز نکرد و اجازه ورود سرمایه خارجی را به بخش خدمات و بانکی كلان نداد. این به خاطر این است که چین در تعمیق اهداف اقتصادی ملی- دموکراتیک به عنوان پیش مرحله سوسیالیسم گام بر می دارد. ولی جمهوری اسلامی یورتمه زنان به وابستگی و تنیدگی با سرمایه امپریالیستی گام بر می دارد.

سیاست گشایش درها برای واردات موجب روان شدن سیل محصولات خارجی به بازار ایران شده است که تولیدکنندگان داخلی کوچک و نیمه بزرگ را خفه کرده است. این در حالی است که کالاهای وارداتی دو دسته هستند. یکی برای بخش نادار جامعه و یکی برای بخش فرادست جامعه. در هر دو مورد این واردات زیان بیشماری به اقتصاد کشور زده است. برای ناداران جامعه  کالاهایی وارد می شود که اولن کالاهای مشابه ایرانی آن وجود دارد و دومن این که از کیفیت بسیار نامرغوب برخوردار است. واردات کالاهای لوکس برای فرادستان اصلن از لحاظ اقتصادی قابل دفاع نیست.

 محور یکی از بحث های کلیدی با “راه توده” هم همین است. ما باید مانند یک فرمول ریاضی مشخص کنیم که جناح ها و دسته های مختلف موجود در ساختار جمهوری اسلامی باید دارای چه خصوصیات سیاسی و اقتصادی و طبقاتی باشند تا بعنوان متحد ما در سرنگونی ولایت فقیه به حساب آورده شوند. چنین فرمولی را حزب توده ایران سال ها پیش با تنظیم برنامه های مرحله ملی- دموکراتیک  وترسیم کلی اقتصاد سیاسی آن به رایگان به ما واگذار کرده است.

دولت روحانی به عنوان بخش سیاسی بورژوازی بوروکراتیک، بورژوازی ملی را با پوزه به زمین سخت و سرد غلتاند. گزارش های اقتصادی خود رژیم نشان از بسته شدن ۱۵۰۰۰ واحد های تولیدی بزرگ و کوچک دارد. آیا نمایندگان چنین طبقه یی با سیاست خانمان براندازی که نه تنها زحمتکشان میهن را بلکه حتا بورژوازی ملی را نابود کرده است، می توانند بخشی از نیروهای متحد ما باشند؟

دولت روحانی آماده است که برای تضمین امکان خرید کالاهای وارداتی از سرمایه خارجی وام بگیرد. قابل ذکر است که بنگاه های مالی و شرکت های بیمه جهانی برای پرداخت وام باید اعتبارگیری دولت را رصد بندی کنند و در این راه شرایطی باید برآورده شود که جز سر سپردگی نیست. دولت روحانی برای پرداخت بدهی های دولتی نیز به سرسپردگی در برابر سرمایه امپریالیستی تن در داده است.

مکتب نئولیبرالیسم موفق شده است که رهبران کشورهای سرمایه داری عقب افتاده از جمله دولت روحانی را متقاعد کند که پیوند با سرمایه خارجی و تنیدن بی‌قید و شرط در نظام مالی جهان تنها راه حل رکود اقتصادی و از بین بردن فقر در جامعه است. مکتب نئولیبرالیسم به این رهبران قبولاند که مشقت اقتصادی این سیاست و گرسنگی و بدبختی مردم موقتی است و پس از مدتی از لوله های اقتصاد کشور شیر و عسل جاری خواهد شد.

 پرفسور هان جون چانگ (han- joon-chang)  اقتصاد دان کره ای مقیم انگلیس با تکیه به آمار تاریخی ثابت می کند که هیچ یک، تاکید می کنم، هیچ یک از کشورهای قدرتمند اقتصادی جهان که سنگ تجارت آزاد را به سینه می زنند در دوران شکل گیری پایه های اقتصادی کشور خود به این اصل خود پایبند نبوده اند كه هیچ، بلکه با چنگ و دندان برای حفاظت از تولید داخلی از ورود هر گونه کالای خارجی به کشور جلوگیری کردند. همه این کشورها در آغاز از سیاست بازرگانی بسته (mercantilism) پیروی کرده که بر حسب آن از تجارت محصولات ی که خود نمی توانستند تولید کنند خودداری می کردند.

جمع بندی

دیدیم که کشورهای صنعتی پیشرفته کنونی نزدیک به سه قرن به طور مستمر از اقتصاد سیاسی مرکانتیلیسم برای حفاظت از صنعت نوپای خود و دورنگه داشتن کشورهای رقیب از بازار داخلی استفاده کرده بودند.

نئولیبرالیسم بدترین و وحشیانه ترین شکل سرمایه داری است که نه تنها به تولید به  عنوان منبع ارزش و ثروت اعتقادی ندارد، بلکه  سودافزایی را بطور آشکار هدف اصلی خود می داند. راحت ترین و سریع ترین راه این سود اندوزی خرید- فروش اوراق بهادار و بازی در بازار سهام است.

نشان دادیم که برای نئولیبرالیسم نه تنها دموکراسی مقدس نیست، بلکه در آنجا که سخن از تضمین منافع سرمایه مالی جهانی است حتا میتواند دوست و راهنما مستبدان باشد.

با همانندی (مقایسه) اهداف نئولیبرالیسم و سیاست های اقتصادی جمهوری اسلامی نشان داده ایم که همه دولت های پس از جنگ عراق عليه ايران کم و زیاد در این راه گام برداشتند. و اکنون بورژوازی بوروکرات نئولیبرال نجات خود را در هر چه غرق شدن در دریای پرآشوب سرمایه مالی جهانی می بیند. در پایان بحثی داشتیم در باره اینکه آیا بورژوازی بوروکرات نئولیبرالی که نان  زحمتکشان را می دزدد و درمراکز تولیدی بورژوازی ملی را قفل می کند و از ولایت فقیه برای انجام سیاست های نئولیبرالی و حذف اصول مترقی قانون اساسی سود می جوید و کشور را هر روز بیش تر به سرمایه جهانی به قیمت پشیزی می فروشد، می تواند در جبهه ضد استبدادی و ضد امپریالیستی و جویای عدالت اجتماعی جایی داشته باشد.

   منابع

David Harvey: a brief history of neoliberalism
Naomi Klein: The Shock Doctrine
Ha-joon Chang: 23 things they don’t tell you about capitalism

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/3834




میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است!
“راه توده” خواستار تسلیمِ توده ای هاست!

 دوره جدید: مقاله شماره: ۲۶(۲۷ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دست هایی مرموز و زبان هایی پر نیش با نیتی ناپاک در قلب و نقشه های شوم در مغز به کار گرفته شده اند تا توده یی ها را از تمرکز به روی مبارزه اصلی به دور کنند.

تاریک خانه های امنیتی با طرح حساب شده و اجرای مهندسی اين برنامه توسط قلم به دستان مزد بگیر  و خود شیفتگان ناآگاه در صحنه نبرد، در حال  زنده کردن مردگانی هستند که سال ها در کشوی سردخانه برای “آلترناتیو سازی” نگهداری شده اند.

از چند هفته مانده به انتخابات تا به کنون به ناگهان و در زمان کوتاهی صفحات اینترنتی، یوتوپی و رسانه های اجتماعی پر شد از گنده گویی ها علیه و در دفاعیه های آتشین بر له شخص گمنام تازه نامدار شده.

دست هایی با کارگردانی حرفه ای همچون تلویزیون واقع‌نما (Reality show) بخش‌هایی از زندگی یک آدم‌ معمولی را به صحنه عمومی کشاندند و در صددند که او را به عنوان یک هنرپیشه و ستاره واقع‌نما  (Reality star) به مردم معرفی کنند.

کارگردانان این برنامه با وارد کردن مردم عادی، اعضای پیشین، و یا خاطره نویسان خود دلباخته در حال اجرای سناریو از پیش نوشته ای هستند که هدفش در بهترین حالت، سرگرم‌سازی افکار عمومی به مسائل فرعی و عقیم ساختن باروری تفکر اعضای حزب توده ايران است.

ولی هدف نهایی به نظر من زمینه سازی برای ایجاد یک حزبِ “دست آموز” برای طبقه کارگر ايران است. این ‌که این “دزدان هویت” كه به طور حرفه یی عمل می كنند تا چه‌ مقدار در اجرای برنامه  پلید و ژیژ خود موفقیت کسب کنند بستگی دارد به هشیاری ما.

نقشه این است که با زدودن و یا کمرنگ کردن خصلت پرولتری حزب توده ایران، آن را به یک باشگاه، دانشگاه و کافه مارکسيستی و لنينستی تبدیل کنند که اعضای آن در فضای دودی بحث های مجرد برای افتخارات گذشته حزب دست می زنند و برای جانباختگان آن  اشک می ریزند. می خواهند که حزب یک امامزاده مقدس باشد نه بیرق پیکار کارگران. می خواهند که حزب شاخه مارکسیستی اصلاح طلبان شود. بدون تردید چنین حزب بی نیش و زهر برای بورژوازی بوروکرات که برای نجات خود راه نئولیبرالیستی در پیش گرفته است، بسیار سودمند است. وجود چنین حزبی برای تقویت ژست دموکرات بودن بورژوازی بوروکرات مفید است و علاوه بر آن، گنده گویی های “ضد امپریالیستی” چنین حزبی میتواند برای امتیاز گیری از همدستان سرمایه مالی جهانی برای بوروکرات های نئولیبرال پر منفعت شود. چنين تجربه ی منفی حزب كمونيست با پايان تلخ آن، برای نمونه در سوريه عملی شد.

بی شک شمار آن هایی که بی ریا از هر دو سو درگیر در این جنگ گمراهی و کژراهی شده اند و نادانسته به عنوان سیاه لشگر در این نمایش امنیتی شرکت کرده اند زیاد است. ولی نخ های پشت پرده این نمایش در دست  کسانی است که از چاپلوسی، کاسه لیسی، زبونی و روباه‌صفتی برخی از اشخاص بهره می گیرند. بسیاری از این ها ادعاهای بزرگ و وجدان های کوچک دارند. سخن های کذب و دروغین فراوان می گویند و مقام دوستی و خود عاشقی، آن ها را در برابر ستایش و پیشنهاد دشمنان ملایم و سست می کند. بدین گونه وجدان ها آلوده می شود. خواسته های بر حق زدوده و قربانی نام ها بزرگ می شود. میل به رزمندگی کوچک، درهای دروغين ترقی گشوده می شود. پنجره های همبستگی انسانی بسته می شود. هشیاری به چرت زدگی کاهش می یابد و بیداری جای خود را به خواب سنگین می دهد.

مرده های سیاسی اگر از سر صداقت مرده نیستند، بهتر است که مرده باقی بمانند. چرا که جان دهندگان شان می خواهند از اشباح شان برای سرکوب جنبش سود جویند. می خواهند با این ترفند ها حزب توده ها را از مضمون غنی طبقاتی و بار مبارزه‌جویانه و انقلابی آن تهی سازند.

دست هایی در کارند که ما را با در گیر کردن در باره زندگی سیاسی و خصوصی “یک فرد”، او را بزرگ کنند و اندیشه ما را از مبارزه به بی راهه بکشانند. میهن ما در آتش گرسنگی، جنگ عليه مردم، جنایت و جهالت می‌سوزد. در این دوزخ سوزان آن ها از ما می خواهند همچو شترمرغی سر توی بوته پنهان کرده و چشم بر آتشی که دامنگیر مردم شده است ببندیم. صدای ناله  تیره‌روزان و ستمدیدگان جامعه را بشنویم، ولی گوش ها را به ناشنوایی بزنیم. ولی به جایش، وقت خود را صرف خواندن داستان های پر هیجان جاسوسی کنیم. برماست تا درفش کاویانی عدالت‌خواهی را سربلند و پرچم آزادی خواهی را در اهتزاز نگه داریم. تا حقوق دزیده مردم را همراه مردم و با اتکا بر بازوان و خردمان باز پس گیریم.

مبارزه برای تحقق انقلاب ملی-دمکراتیک وظیفه اصلی ماست

 اگر قرار است که نظراتِ جریانی و یا فردی را به چالش بکشیم، باید نقطه آغاز و پایان ما اهداف ملی- دمکراتیک باشد. دقیقن به خاطر این که حزب توده ایران موفق شده است که این اهداف را در راس برنامه خود قرار دهد و به پیروزی های سیاسی مهمی برسد، این هیاهوی ها براه افتاده است.

صحبت بر این است که دو بال عقاب رزم حزب توده ها برای پرواز پر توان شده است. همکاری دیالکتیکی این دو بال برای توده ها نمایان و آشکار شده است. مبارزه برای طرد ولایت فقیه و مبارزه علیه راه اقتصادی سرمایه داری نئولیبرالی و ضد امپریالیستی دست در دست هم در حال حرکتند. تلفیق مبارزه دمکراتیک و وظایف سوسیالیستی به شکل اعلایی توسط حزب طبقه کارگر انجام می شود. این عقاب در اوج آسمان با دیدی تیز به شکار جوندگانی می رود که با دزدیدن حاصل رنج و کار زحمت کشان عیش و معاش می کنند.

 پیشنهاد من به همه درگیران صادق این نمایش این است که توان اندیشه و نیروی بازوان خود را در راه اجرای وظیفه دوگانه حزب بگذارند. و در این راه با الماس برهان شیشه اندیشه های نادرست را ببرند و فردها را به داستان بافی هایشان وا گذارند.

در مجموع می توان بحث با “راه توده” را در یک اصل خلاصه کرد. محور اصلی بحث، توضيح وظیفه حزب طبقه کارگر در اين باره است که “راه توده” با مقلوب وتقلیل سیاست دوران انقلاب حزب و ارايه آن در بسته بندی های رومانتیکی و عاطفی، آن را از مضمون تاريخی تهی می سازد، تا بتواند آن را به مثابه قالبی تهی از هدف های طبقاتی زحمتكشان به زمان حاضر تعمیم دهد.

بیایید با هم به بررسی همخوانی ادعایی سیاست کنونی “راه توده” با سیاست دوران انقلاب حزب بپردازم. پس از آن راجع به وظیفه حزب طبقه کارگر در دوران غیر انقلابی بحثی داشته باشیم. و در پایان راه نجات از استبداد و استثمار را کاوش کنیم.

 آیا نبرد “که بر که” ادعایی “راه توده” همان  سیاست دوران انقلاب حزب است؟

 رهبری انقلاب ايران با وجود نقش اصلی طبقه کارگر در انقلاب، به علت ضعف كمّی نسبی نمايندگان سياسی این طبقه در انقلاب، به دست آقای خمينی افتاد. ولی موج ضد امپریالیستی و عدالت خواهی جنبش سردمداران جدید را مجبور به حمايت از شعار آزادی و عدالتاجتماعی کرد.

حزب از اهداف ملی و دموکراتيک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ايرانی گام جدی بر می داشت، حمايت می کرد. در مجموع حزب از خط اقتصادی قانون اساسی که سمت روشن ملی داشت خشنود بود. اما بورژوازی تجاری با سو استفاده از شرايط جنگی و حمایت ولی فقیه موفق شد که سمت اقتصادی کشور را از مسیری که انقلاب بهمن مشخص کرده بود خارج کند و مانع ارتقا اهداف سیاسی انقلاب به اهداف اقتصادی- اجتماعی بشود. حمله به حزب توده ایران دقیقن برای تکمیل این برنامه بوده است. یعنی آغاز مرحله ی شکست اهداف ملی- دموکراتیک انقلاب از آنجا بوده است.

تمرکز اصلی حزب بر بنیانی و برگشت ناپذیر کردن گام های ترقی خواهانه اقتصادی و اجتماعی در قانون اساسی، به معنای تقویت راه رشد غیر سرمایه داری بوده است. رفیق های جانباخته رهبری ما به شدت جانبدار برداشت طبقاتی از نبرد روز در ايران بوده اند و به خط اقتصادی انقلاب حساس. آن ها هر گرایشی و هر واژه یی که از رهبری انقلاب بهمن به نفع زحمتکشان دیده بودند، بی درنگ آن را به میان مردم بردند تا سخن ها به نیروی مادی ترادیسی (مبدل) شود و به ریشه گرفتن درخت اهداف ملی-دموکراتیک کمک کند. این رفیق های مهربان ما در برخورد با دشمن طبقاتی سخت گیر و بی گذشت بوده اند. آن ها با شمشیر قلم به هر گام لیبرالی در اقتصاد با دلاوری تاختند. چگونه می توان کرنش و تسلیم “راه توده” را در برابر اقتصاد نئولیبرالی با مبارزه شجاعانه آن رفیقان همانندی (مقایسه) کرد؟

کسانی که با تکیه بر سیاست درست ۳۵ سال پیش حزب در پشتیبانی از این اهداف، از پشتیبانی جناحی از حاکميت جمهوری اسلامی فعلی دفاع می کنند، در بهترين حالت، ساده انديش هستند و در سطح می غلطند. آخر تا چه زمان باید منتظر نتیجه بازی “که بر که” شد؟ تعميم آن مفاهيم به شرايط تغيير يافته ۳۵ سال بعد مضحک و تقليل گرانه است. جمهوری اسلامی در مجموعه خود با سرعت نور به سمت اجرای سیاست های وحشی ترین شکل سرمایه داری،  یعنی نئولیبرالی پیش می رود و برای نجات جان بی ارزش خود هر روز خود را بیش تر به آغوش سرمایه جهانی می اندازد.

چرخش آشکار اقتصادی جمهوری اسلامی به سمت سرمایه داری نئولیبرال در دوران “سازندگی” دولت هاشمی رفسنجانی شروع شد و دولت های “اصلاحات” آقای خاتمی در هشت سال به این سیاست ضد مردمی و ضد ملی دامن زد. زمینه برای نقض غيرقانونی قانون اساسی با “حكم حكومتي” خامنه ای آماده و اعلام برنامه ی نئولیبرال به عنوان برنامه ی رسمی دولتی به عهده ی راست افراطی و فردعوام گرایی چون احمدی نژاد قرار داده شد. اكنون روحانی مجری برنامه ضد مردمی و ضد ملی “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادي” است!

 تاکنون شکل حکومتی ولایت فقیهی برای نظام سرمایه داری عقب افتاده ایران و طبقه های بوروکراتیک و تجاری حاکم انگلی شکل برتر اقتدار حاکمیت بود. ولی به نظر من این احتمال وجود دارد که با شکاف میان طبقه های بوروکراتیک و تجاری و نئولیبرال شدن بورژوازی بوروکراتیک، این طبقه برای اجرای وابستگی نومستعمره ای به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی و تنیده شدن در نظام مدرن سرمایه مالی، ولایت فقیه در شكل سنتی آن را مانع خود ببیند و در فکر مدرنیزه کردن آن به شکل شورای رهبری بر آید.

بهترين نمونه ی حاكميت دست نشانده در ايران برای امپرياليسم، نوع عربستان سعودی آن است. ولايت فقيه در ايران كه زير فشار تجربه ی تاريخی انقلاب بهمن نمی تواند به اين نقش بازگردد، كمك كافی برای برنامه امپرياليستی برای تحقق بخشيدن به “نقشه خاورميانه بزرگ” نيست. لايه های بوروكراتيك و تجاری سرمايه داری در ايران اين نكته را درك كرده اند. لذا نه موضع گيری اين جريان ها عليه “ولايت فقيه سنتي” از جايگاه ترقی خواهی انجام می گيرد، و نه غرولند “ولايت فقيه” عليه امپرياليسم!

 ولی پرسش این است که آیا بود (وجود) این ناهمسازی ها پشیبانی از یکی از این طبقه های انگلی را می تواند توجیه کند؟ آیا سیاست دفاع مستمر از “اصلاح طلبان” قدیمی و “اعتدالگرایان” نو منافع کوتاه و دراز مدت زحمتکشان را برآورده خواهد کرد؟ آیا  “راه توده” با پشتیبانی دلاورانه و عاشقانه و دائمی خود از یک جناح رژیم توانست ذره یی از سمتگیری کلی اقتصادی سرمایه داری نئولیبرالی رژیم بکاهد؟ “راه توده” هنوز به ما یک پاسخ رک و راست در باره این که در چه زمانی و در چه شرایطی ما باید به این چرخش بیهوده پایان دهیم بدهکار است؟ ناتوانی “راه توده” در ارايه پاسخ، ريشه ی عينی دارد. پايان دادن به رژيم نئوليبرالی و ديكتاتوری در خدمت اجرای آن، روندی انقلابی و نه اصلاحی است! تحقق بخشيدن به آن وظيفه توده ها است!

 آقای روحانی به نظر من نماینده بورژوازی بوروکراتیک تازه نئولیبرال شده است. ایشان نماینده بورژوازی ملی نیست که در آن صورت، از تولید داخلی حمایت می شد و افزایش می یافت و اقتصاد کشور با سرمایه مالی جهانی تنیده نمی شد. “راه توده” از پاسخ به سوال ساده که آیا خاستگاه طبقاتی آقای روحانی چیست و ایشان نماینده چه طبقه و یا طبقاتی در حاکمیت است عاجز است؟

نباید دفاع اندیشمندانه و صادقانه از اهداف ملی و دمکراتيک انقلاب را با تسلیم طلبی در برابر ولایت فقیه و يا پشتيبانی از سرمایه داری نئولیبرالی همسان  پنداشت. انتقال و انطباق “مکانیکی” شرایط گذشته به دوران كنونی درست نيست. انتقال و انطباق “مکانیکی” شرايط مبارزه آن دوران كه حزب توده ایران با نبردِ جانفشانانه و انقلابی برای تعمیق انقلاب می رزميد، به شرایط حال که شکست نهایی انقلاب ملی- دموکراتیک به مرحله تغییرات اجتماعی – اقتصادی مسلم شده است، درست نیست.

بحث در مورد شکست ارتقای مرحله سیاسی انقلاب به مرحله اقتصادی اجتماعی قبل از ضربه به حزب شروع شده بود[i] و وجود این بحث در رهبری حزب از دلایل اصلی این حمله بوده است. بنابراين تغییر سیاست حزب بعد از شکست اهداف انقلاب ادامه منطقی سياست دفاع از اهداف ملی و دموکراتيک بود، نه یک واکنش عصبی.

پرسش درست اما این است که آیا این تغییر سیاست می توانست بیش تر مورد بحث گسترده  توده های حزبی قرار گیرد؟ آیا این تغییر سیاست می توانست بهتر اجرا شود؟ پاسخ به هر دو پرسش مثبت است. این سیاست می توانست آرام آرام و با احترام به روانشناسی توده های حزبی انجام گیرد. و بدون شک اگر چنین می شد، جلوی خیلی از شکاف ها در جنبش توده یی ها گرفته می شد.

وظیفه حزب طبقه کارگر

به ضم برخی ها چون شرايط مناسب ذهنی برای انقلاب وجود ندارد، می توان دست به هر سازشی زد. به فرض درستی این ادعا، انگار اینکه فراهم کردن شرايط ذهنی جزو وظایف انقلابی نیست. توانایی و رزمندگی ايدئولوژی مارکسيستی تنها در انعکاس درست واقعيت های موجود نيست، بلکه مستدل ساختن ضرورت نبرد انقلابی برای تغيير اين واقعيت ها به نفع زحمتکشان است. با دور شدن از خصلت طبقاتی، حزب توان دگرگون کردن جامعه را از دست می دهد و مانند آونگی میان تسلیم طلبی و اصلاح طلبی دائمن در نوسان است.

یکی از وظایف اصلی حزبِ آگاهِ پيشآهنگِ طبقه کارگر با سیاست مستقل خود، فراهم کردن شرايط ذهنی انقلاب است. و بخش اصلی این وظيفه آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی است. و مهم ترين اشکال مبارزه طبقاتی، مبارزه اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيک است. مبارزه ايدئولوژيک علیه خصوصی سازی و سیاست های اقتصادی سرمايه داری نئوليبرالی جزو وظايف ما برای ايجاد شرايط ذهنی انقلاب، و  پيوند زدن شرايط عينی با برنامه حزب است. “راه توده” تا چه اندازه به این وظیفه عمل کرده است؟

طبقه کارگر به خاطر نقش خود در شیوه تولید سرمایه داری شناخت حسی از بربریت این نظام دارد، با گرسنگی آشنا است، سایش استخوانها را زیر بار سنگین کار حس می کند، ولی برای ارتقا این شناخت به آگاهی طبقاتی  به آموزش ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی نیاز دارد که حزب طبقه کارگر بايد به او بیاموزد. می توان برای آن هایی که از روی صداقت می خواهند این وظیفه حزب طبقه کارگر را کمرنگ کنند مثالی آورد. طبقه کارگر به بـنّایی می ماند که در حال چیدن آجر ساختمان سرمایه داری است. ولی برای ساختمان سوسیالیسم ما به یک مهندس ساختمانی نیاز داریم که از دانش مواد، هندسه و زمین شناسی بر خوردار باشد. مانند هر دانش دیگری این باید آموخته شود،  با قناعت کردن به تجربیات عملی روزانه تنها می توان بـنّایی بهتر شد. این وظیفه حزب طبقه کارگر است که بـنّا را با آموزش مهندس کند. و این طبقه بنا بر تجربیات عملی خود به تندی و با موفقیت به مهندس توانایی بدل خواهد شد.

وظیفه انقلابی هر حزب طبقه کارگر از جمله حزب توده ایران مبارزه دموکراتیک و ایجاد اتحادهای اجتماعی در راستای حل تضاد عمده روز و مبارزه برای سوسیالیسم با مضمون نبرد طبقاتی (گام در راه حل تضاد اصلی) است که به جای غرق شدن در ظاهر پدیده ها از پیامد مواضع ضد منافع زحمتکشانِ یدی و فکری جناح های مخالف سخن می گوید. اين تلفيق اهداف دموکراتيک و سوسياليستی است.

ادعای این که ما فعلن نیروی خود را صرف حل تضاد عمده روبنایی بکنیم و تضاد اصلی را به حال خود رها کنیم، دست کم رابطه دیالکتیکی این دو را از یاد می برد. (از این بگذریم که حتا اگر به حل تضاد عمده با استبداد بسنده کنیم، راه حل آن طرفداری دائمی از یک جناح نیست. جمهوری اسلامی می تواند تا بی نهایت این بازی را تکرار کند. همچو حزب جمهوری خواه و دمکرات در امریکا و حزب کارگر و محافظه کار در انگلیس).

مبارزه برای دستیابی به دموکراسی و مبارزه برای عملی کردن سوسیالیسم جدا از هم نیست. نبودن زمینه ذهنی انقلاب یا نبودن زمنیه عینی انقلاب به معنای تعطیل کردن یکی از این ها نیست. آن هایی که با دستکش های مخملی می خواهند جامعه را دگرگون کنند از هر گونه سختی برای ایجاد شرایط ذهنی به وحشت می افتند و دست به سازش می زنند.

 مبارزه برای دموکراسی با مبارزه برای سوسیالیسم در تناقض نیست، هم جنس است! هیچکدام پیش شرط دیگری نیست. و از طرف دیگر محدود کردن دموکراسی در یک چارچوب کوچک آزادی چند روزنامه با معنای واقعی و اصلی آن در تضاد است. ما همچنین باید جرات به چالش  کشاندن دموکراسی بورژوازی را داشته باشیم و باید بگوییم که دموکراسی همه جانبه ی´تنها در سوسیالیسم ممکن است. نمی توان نسبت به غارت منابع ملی و استثمار زحمتکشان بی تفاوت بود و به انتشار روزنامه “آزاری سهام” به عنوان نمادی از آزادی راضی بود. دموکراسی واقعی به هیچ وجه همزاد بورژوازی و یا یکی از خصلت های آن نیست. احترام نظام های گوناگون سرمایه داری برای دموکراسی در نقاط مختلف جهان به خاطر مبارزه طبقه کارگر و دیگر نیروهای ترقی خواه است.

بورژوازی همواره بی درد سرترین شکل حکومتی را برای مدیریت جامعه و تضمین انباشت سود را در وضعیت مشخص اجرا می کند.

با این که برای بورژوازی شکل حکومت فرقی ندارد، ولی مسلم است که طبقه کارگر برای رشد و تحقق مطالبات بر حق خود بیش تر به شکل دموکراسی نظام سرمایه داری علاقه دارد. ولی این دموکراسی دادنی نیست. گرفتنی است. نمونه سال های اخیر کشورهای جهان نشان می دهد که هر گاه بورژوازی طبقه کارگر، اتحادیه های کارگری و نمایندگان سیاسی آن را ضعیف می بیند به همه دستاوردهای گذشته حمله می کند و هیچ شرمی از جاتنگ کردن (محدود کردن) آزادی ها ندارد.

مبارزه برای دموکراسی بدون چشم انداز سوسیالیستی ما را در سطح نگه می دارد و مانع شناخت تفاوت برداشت ما از دمكراسی و برداشت بورژوازی می شود. ما باید درک مردمی خود را از مفهوم دموکراسی که آن را در پیوند تنگاتنگ با حقوق دموکراتیک توده های محروم و مبارزه ضدانحصاری و ضدامپریالیستی قرار می دهد، به میان مردم ببریم. چه سود از مقاله چند روزنامه وقتی خط اقتصاد کشور توسط بورژوازی وابسته و سرمایه ی انحصاری فراملی تعیین می شود. مبارزه ضد استبدادی با مبارزه در راه عدالت اجتماعی پيوند ناگسستنی دارد. نمی توان مدیریت سیاسی جامعه را بدون جابجایی طبقاتی و تغییرات اقتصادی- اجتماعی دموکراتیزه کرد. تجربه انقلاب بهمن بار دیگر به ما نشان داد که حتا تغییرهای بزرگ سیاسی بدون دگرگونی اقتصادی- اجتماعی جدی در عمق جامعه، ناپایدار و شکستنی است.

“راه توده” می خواهد مقوله آزادی و عدالت اجتماعی را از هم جدا کند و ما را مجاب سازد که برای رسیدن به آزادی راه چاره دیگری به جز همگام شدن با بخشی از نیروهای رژیم و زانو زدن در پیشگاه مقدس اقتصاد نئولیبرالی نداریم. انگار این یک جبر تاریخی است. گویا چون شرایط انقلابی آماده نیست، پس ما باید به این سرسپردگی طبقاتی تن در دهیم.

و در آن جایی که “راه توده” با خط انقلابی و طبقاتی حزب برخورد می کند، ما را به مخالفت با اصلاحات و چپگرایی متهم می کند. و با این عمل خط مرز میان سیاست دنباله روی و تسلیم را با خط مستقل طبقاتی حزب طبقه كارگر برای اتحاد آگاهانه و حساب شده با دیگر لایه های اجتماعی در جبهه ضد دیکتاتوری مخدوش می کند. تجربه نشان داده است که این نه حزب توده ایران و دیگر نیروهای سوسیالیستی بلکه خود استبداد ولایت فقیه است که گذار به دموکراسی را از طریق اصلاحات بسته است.  دستگاه سرکوب به سر زنان روسری برداشته توسری  و هم به بدن کارگران اعتصابگر شلاق می زند. استبداد و سیاست اقتصادی ضد مردمی و ضد ملی دست در دست هم داده اند.

“راه توده” ولی با توصیف شیوا و خبرنگارانه ساختمان ها می خواهد طبقه کارگر و طرفدارانشان را تا ابد در سطح شناخت حسی یک بنّا نگاه دارد و وظیفه مهندسی جامعه را به عهده دوستان “اعتدالگرا” خود بسپارد ؛ اميد به استحاله رژیم بسته است. اين،سرابی بیش نیست، امید به آن حبابی بیش نیست. بهتر آن می بود که “راه توده”، مانند آقای بابك امير خسروی، به جای این همه خوش زبانی های پیجیده، خود را به صراحت سوسیال دمکرات می نامید.

 ملی- دمکراتیک

 تجربه تمام کشورهای جهان که در راه رشد غیر سرمایه داری قدم گذاشته اند نشان می دهد که نمی توان با یک جهش از سرمایه داری وارد سوسیالیسم شد. یک مرحله بینابینی برای ساختن زیربنا سوسیالیستی و زدودن سم مرگ زای  فردگرایی سرمایه داری در آگاهی مردم و آماده کردن آن ها به جمع گرایی لازم و ضروری است. هر کشوری بايد با توجه به اندازه رشد سرمایه داری و شکل قبلی مدیریت آن و باشناخت تاریخ خود، احترام به فرهنگ مردم و روحیات و روانشناسی آن ها، راه ویژه بینابینی خود را برای رسیدن به سوسیالیسم بیابد.

هیچ راهی به جز راه رشد غیرسرمایه داری نمی تواند عدالت اجتماعی و هم آزادی را تامین کند.

  راه حل جامعه ما بروی محور اهداف ملی و دمکراتیک می چرخد. هم اکنون تضاد روز و عمده (تضاد مردم با دیکتاتوری) با تضاد اصلی (تضاد زحمتکشان با شیوه تولید سرمایه داری) به همتنیده شده است .راه رشد ملی- دمکراتیک با تلاش برای حل این تضادها می تواند آزادی های سیاسی، حقوق دموکراتیک، عدالت اجتماعی و استقلال را تضمین کند.

اتحاد با نیروهای اجتماعی دیگر برای تحقق این اهداف ضروری و لازم است. ولی زمانی مفید است که حزب خط طبقاتی خود را حفظ کند و از موضع قدرت به روشنگری در باره ی آن بپردازد. در این راه سازش با نیروهای اجتماعی مترقی جایز است. ولی هرگز ننگ سکوت در برابر سمت گیری اقتصادی سرمایه داری و معامله‌گری را نباید پذیرفت. این ائتلاف‌ها فقط وقتی می‌توانند به سود پیشبُرد مبارزه باشند که بقول رفیق بهزادی ” هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد”. همزمان باید با قاطعیت و صراحت گفت که در اتحادهای اجتماعی برای تحقق این امر جایی برای بخش های انگلی بورژوازی، یعنی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک (اداری) وجود ندارد.

ولی “راه توده” همواره با قرار دادن ژورنالیستی جناح خامنه ای در مقابل  جناح “اعتدالگرا”، می كوشد آگاهی توده ای ها را در سطح نگه دارد. عجيب هم نيست كه از هر بحثی در باره سیاست اقتصاد نولیبرالی جناح های رژیم سر باز می زند. “راه توده” با طرح و توصیف ظاهری “شکلِ” رویدادها و پدیده ها، “مضمون” آن را پنهان می کند. و توده یی ها را در زندان شناخت راحت حسی محبوس می کند. و در این راه تا آنجا پیش می رود که “غسل تعمید” را برای شوییدن گناه های شعار “طرد ولایت فقیه” و برای خرسند کردن “متحدان” “اعتدال گرای”  خود  لازم و ضروری می بيند. این سیاست، سیاست اتحاد “در پیشبرد امر انقلاب” نیست. تسلیم طلبی محض است.

می توان اینگونه برداشت کرد که “راه توده” در نهان مرحله انقلاب ایران را از “مرحله ملی- دموکراتیک” به مرحله “بورژوا- دموکراتیک” که در آن هم جبهه شدن با “بورژوا- لیبرال” جایز است، تقلیل داده است. آنچه نگارنده را به سیاه کردن این ورق ها وا می دارد، همین دورویی است که “راه توده” به طور همیشگی به عنوان “راهنما” روشن می كند و در ظاهر به چپ می زند، ولی به راست می پیچد. عدم درک بنیادی بودن اقتصاد سیاسی موجب می شود که جریان هایی مانند “راه توده” و “عدالت” و ديگران با دیدن برگ های بیشمار درخت، عظمت و بزرگی جنگل را فراموش کنند و بدین گونه با بزرگ کردن و غرق شدن در اختلاف های جزیی جناح ها، خط کلی اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی را به فراموشی سپارند. این کمبودی است که آن ها را وا می دارد که گاهی برای رفسنجانی کف بزنند و گاهی برای احمدی نژاد هورا بکشند. یک بار برای همیشه باید بادکنک ادعایی  “راه توده” مبنی بر امکان مبارزه واقعی ضددیکتاتوری و ضدامپریالیستی بدون مبارزه علیه سیاست نواستعماری نولیبرالِ امپریالیستی رژیم را ترکاند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/3789

 

[i] نگارنده این برداشت را یکبار در یک جلسه کوچک از زبان رفیق پورهرمزان چند هفته قبل از دستگیری ایشان شنیده است. بار دوم  همین برداشت را از زبان یک عضو هئیت سیاسی چند هفته قبل از دستگیری اول شنیده است.




پسامد انتخابات!
قدرت ما در نبرد متحد و همزمان در دو جبهه است!

دوره جدید: مقاله شماره: ۲۲(۱۵ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نمایش خیمه شب بازی انتخابات به پایان رسیده است. همان طور که خیلی ها انتظار آن را داشتند، آقای روحانی برنده رسمی انتخابات اعلام شده است.

می توان صفت های بیشماری را برای توصیف سران جمهوری اسلامی به کار برد، ستمکار، ستم پیشه، ستمگر، مستبد، متجاوز، قساوتگر، غاصب، ظالم، سرکوبگر، سلطه گر، انحصار طلب، بی انصاف، بیدادگر، بی رحم، ناروا، کینه توز، منفور،  شرور، سبع، ژیان، تبه کار، بدکار، بدنام، شریر، مردم آزار، جنگ افروز، منافق، کذاب، دروغگو، یاوه گو، نیرنگ کار، فریبکار، مکار، مارسان، مضر، پرگزند، موذی، بی شرم، وحشی، خوفناک،  متعصب، مرتجع، شب پرست، قاتل، سفاک، آزادی کش، آزاده کش، شکنجه گر، بازجو، گزمه، بد سگال، پلید، ژاژخ، هرزه ، مرده خوار، مفت خوار، رانتخوار، رشوه خوار،  فاسد، مبتذل، کریه، خبیث، منزجر و بسیاری دیگر .. ولی یقینن در سیاست بازی احمق نیستند.

آنها بدون شک از عدم پشتیبانی گسترده و همگانی از آقای “رئیسی” آگاه بوده اند و حتا از تعداد رای او هم تا حدودی از قبل خبر داشته اند. به ویژه با کاربرد علم نظرسنجی‌های انتخابات که با ترکیبی از تکنولوژی دیجیتالی، محاسبات ریاضی احتمالات و روانشناسی اجتماعی میتواند نتایج انتخابات را حدودن پیش بینی کند و جمهوری اسلامی نیز به آن مجهز است، نمی توان باور کرد که “یاوران امام زمان” در جماران به رهبری “ولی فقیه” از نتایج انتخابات شگفت زده شده باشند. بنابراین اگر می دانستند که  “رئیسی” ۱۴ میلیون رای می آورد (یا به گفته آقای بنی صدر ۷ میلیون)، پس چرا دست به یک قمار سیاسی زده اند که بازندگی آن ها در آن از قبل پیش بینی می شد؟

اگر پیش شرط گفته شده را قبول کنیم جواب منطقی این پرسش از احتمالات زیر خارج نیست.

۱-  رژیم با ترساندن مردم از آمدن “رئیسی” می خواست صندوق رای روحانی را سنگین تر کند تا از این طریق مشروعیت کل نظام را بالا ببرد؛

۲-  رژیم می خواست افکار عمومی را آرام آرام به چهره و نام “رئیسی” به عنوان “ولی فقیه” آینده عادت بدهد؛

۳-  رژیم می خواست با آوردن  “رئیسی” در صف ترقی خواهان جامعه شکاف باندازد.

به نظر من رژیم با آوردن “رئیسی” در صحنه به دنبال عملی کردن همزمان هر سه هدف بالا بوده است.

جريان ترقی خواهان هم اکنون بعد از انتخابات نمی تواند آب رفته را به جوی بازگرداند و زهرمار هدف اول و دوم رژیم را خنثا سازد، ولی وظیفه دارد که با هشیاری مرهم بر تن زخمی اتحاد بین “تحریم کنندگان” و “شرکت کنندگان” مترقی  بگذارد.

با کمال تاسف کسان بسیاری درست در جهت عکس این هدف در حرکت هستند. بطور مثال آقای خراسانی که معمولن در نوشته های خود هم ژرف اندیش، مودب و در داوری با وجدان است، به ناگهان در مقاله یی در اخبار روز به فکر “شانه به خاک نشاندن حریفان” می افتد. انگار ایشان با ردیف کردن یک سری استدلال های بی پشتوانه می خواهد بیش تر خود را دوباره برای درست بودن شرکت در انتخابات قانع کند. استدلال هایی که خود ایشان حتمن بعد از ته نشین شدن احساسات اولیه “انتقام جویی” از “تحریم کنندگان” و پیروزی لااقل “عقل سلیم”از آن فاصله خواهد گرفت.

نازیدن به آمارهای رژیم در باره تعداد شرکت کنندگان و یا رای دهندگان به روحانی دست کم سوال برانگیز است. چرا که حتا طرفداران خود رژیم به این گونه آمارها اعتماد ندارند. سرزنش کردن “چپ” به خاطر عدم توانایی بسیج مردم و همزمان تحسین کردن روحانیون برای استعدادشان در به صندوق رای کشاندن مردم نیز برهان برّایی نیست. نخست این که اگر دلیل سرکوب نیروهای سوسیالیستی برای خوف رژیم از توانایی آن ها در بسیج مردم نبوده است، پس برای چه بوده است؟ دوم اینکه کاوشگران و پژوهشگران “بسیج مردمی” معتقد هستند که تنها داشتن اهرم های قدرت در حکومت، حتا در دمکراسی بورژوايی رای یک سوم مردم را به سود قدرت مندان در صندوق می ریزد. اگر به این نتیجه تحقیقاتی، حقیقت عدم آزادی های حتا معمول را در جمهوری اسلامی اضافه کنیم، دیگر جایی برای تشویق وتمجید از سران رژیم برای بسیج مردم باقی نمی ماند.

برخی از طرفداران مترقی خط “تحریم” نیز بجای آبیاری درخت در حال خشک شدن اتحاد میان نیروهای مترقی با برخوردهای ناپخته و تفرقه آمیز تیشه به ریشه خود می زنند. گفتن این که همه شرکت کنندگان در انتخابات “شریک جرم” رژیم “ولایت فقیه” هستند و این “گناه کبیره” را بر دوش می کشند، در بهترین حالت تحلیلی تقلیل گرایانه است. باید حس نگرانی آن دسته از دوستان و رفقا را که در انتخابات شرکت کردند، به خاطر این که از به سر کار آمدن “رئیسی” ترس و  هراس داشتند، جدی گرفت. هرچند که می توان و باید راجع به آن بحث کرد و پایه های عینی آن را زیر پرسش برد. بسیاری از این رفقای “شرکت کننده” هیچ ابهامی راجع به زیان بخش بودن خط نئولیبرالیِ روحانی، همچون خود “روحانی” برای منافع زحمتکشان ندارند. و هم چنین می دانند که تضمین آزادی ها توسط او ادعایی پوچ بیش نیست. با این همه خود را ناگزیر دیدند که برای “بدترین” نشدن اوضاع از “بدتر” به “روحانی” رای دهند. این فقط معضلی نیست که ویژه این رفقا و یا مختص تاریخ کنونی ایران باشد. این معضلی است تاریخی که فراتر از مرزهای ایران و در تمام طول تاریخ همواره همزاد نبرد نیروهای ترقی خواه بوده است و چون سایه یی در تعقیب دائمی آنهاست.

پیچیدگی این بحث به اندازه یی است که نمی توان مرز طبقاتی مصنوعی و مکانیکی برای آن کشید. گفتن این که “تحریم کنندگان” در “قشون زحمتکشان” هستند و دیگران در “صف بورژوازی” نه تنها درست نیست، بلکه برای اتحاد در جنبش آزادی خواهی و عدالت جویانه  زیان آور است. گفتن همین واقعیت بس که دو رفیق کارگر، مارکسیست و توده یی صفحه “توده ای ها” در این انتخابات دو موضع مخالف هم دارا هستند.

بنابراین  سیاست درست پسا انتخابات این است که به گفتگو ادامه داد و کنجکاو بود وشنید که دیگران چه می گویند و مهمتر از همه باید با هم در باره مرحله بعدی حرکت بحث و گفتگو کرد؟ چه باید کرد؟

اگر قرار باشد که بحث و گفتگو را دوباره به مسیر درست کشاند پس از کجا باید شروع کرد؟  قدرت ما طرح موضع اقتصاد سياسی مورد نظرمان برای مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب است. به آن بايد پرداخت!

رفیق عزیز عاصمی سال هاست که از اهمیت روشنگری در باره “اقتصاد سیاسی” می گوید و در اطراف جنبه ها مختلف آن می نویسد. تاکید ایشان بر روی این امر مهم  به خاطر کسالت ذهن و اتلاف وقت نیست.

تجربه نشان داده است که فراموش کردن “اقتصاد سیاسی” و غرق شدن در ظواهر پدیده ها ما را به بیراهه می کشاند. آنچه که دیدنی است،عظمت سهمگین موج “داعشی” در سطح دریای پویا جامعه است. بدین گونه می توان بسادگی اغفال حیله های کشتی بانی شد که با اشاره به آن کلید اتاق فرمان کشتی دولت را در دست می گیرد. تمرکز بیش از حد بر موج قابل رویت “بنیادگرایی مذهبی” ما را به نزدیک بینی دچار می کند و از تحلیل مقصد نهایی کشتی نئولیبرالی باز می دارد. آن چه دیدنی است کل حقیقت نیست. بخش قابل رویت آن است. هر چند که “کشتی را کشتیبان دگر آمد”، ولی مسیر از قبل تعیین شده بسوی “ناکجا آباد سرمایه داری” تغییری نمی یابد.

” اقتصاد سیاسی” با کاوش و بررسی اشیای شناور و موج سطح آب به روشنگری در باره مسیر واقعی کشتی می پردازد. “اقتصاد سیاسی” به مغزی می ماند که به تحلیل آنچه  که چشم در سطح آب می بیند می پردازد و نادیدنی ها را با چشم خرد آشکار می سازد. تسلط به “اقتصاد سیاسی” نهفته ها را برای چشم بصیرت و دیده ی بینش آشکار می کند. با در دست داشتن “قطب نمای اقتصاد سیاسی” دریانوردان ترقی خواه می توانند کشتی تکامل اجتماعی را با کم ترین ضربه و هزینه به مقصد برسانند.

تردیدی نیست که مارکسیست های سمج و خیره سر ناگزیر این جا و آن جا نقش کوه یخ های و امواج زیرآبی را در مسیر راه بیش از اندازه برجسته می کنند تا بتوانند پیام خود را در میان سر و صدای وحشتناک و گوشخراش کسانی که مردم را از موج می ترسانند به همه برسانند، همآنطور که انگلس اعتراف می کند که او و مارکس مجبور بودند به نقش “اقتصاد سیاسی” بیش از حد تاکید کنند تا صدای شان در میان ازدحام طرفداران “روبنا” خفه نشود.

بیایید با هم دوباره برخی از مقوله ها را مرور کنیم تا به ابزاری که برای دیدن نادیدنی ها لازم است مجهز شویم.

ماتریالسیم تاریخی

مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی می نویسند، اولین اقدام تاریخی که انسان ها را از حیوانات جدا می کند، توانایی فکر کردن نیست، بلکه تولید نعمات  مادی است. می توان مرز بین انسان و حیوانات را در شعور، آگاهی، دین و هر چیز دیگری قرار داد. ولی آنچه که نقطه شروع این تمایز بوده، تولید وسایل زندگی مادی توسط انسان است.

ازهنگامی که بخش پیشانی مغز انسان به رشد قابل ملاحظه یی رسید، انسان دائمن تلاش کرده است تا با تقسیم بندی و دسته بندی حوادث طبیعی دلیل های ظهور آن ها را بیابد. ولی با تکامل دانش و قدرت شناخت انسان، این دلیل ها بیش تر و بیش تر از بستر ماورا طبیعی خود خارج شده و در قوانین و تئوری های منطقی دسته بندی شد.

هنگامی که ما به تاریخ زندگی انسان در کره زمین نگاه می کنیم، انبوهی از رویدادها و حوادث متفرقه و پر تناقض می بینیم. که شامل بالا و پایین رفتن ها، انقلاب ها، جنگ های اتفاقی و جداگانه و بدون مرتبط است. چگونه می توانیم قوانین درونی  این همه حوادث به ظاهر خودبخودی، متضاد و سرکش را درک و توضیح دهیم؟

درست برای یافتن پاسخی منطقی به این پرسش است که مطالعه تاریخ برای مارکسیست ها از اهمیت بسیاری برخوردار است. این مطالعه برای درس گیری از حوادث گذشته، شناخت جايگاه تاريخی شرايط حاكم كنونی و برای یافتن راه آینده ضروری و لازم است.

انسان ها تاریخ خود را می سازند. اما آن چه که انگیزه توده را در این راه شکل می دهد، آن چه که موجب درگیری بین ایده ها و تلاش های متضاد می شود، و آن چه به کلیت تمام این درگیری ها در همه جوامع انسانی مربوط می شود و آن چه که به اجزا و تکامل شرایط تولیدی زندگی مادی بر می گردد که اساس عملکرد تاریخی انسان است- همه این موضوعات را مارکس با افرینش یک روش علمی بررسی رویداد های تاریخی با تمام پیچیدگی و تناقضات آن به عنوان یک فرایند منسجم و در کلیت خود قانونمند به ما نشان می دهد. مارکس توانست با استفاده از این روش و با بررسی همه جانبه تمام گرایش های متناقض، بدون ذهنگرایی و انتخاب اراده گرایانه حوادث و با تکیه به داده های عینی و تحلیل مجرد به ما راه اکتشافِ فراگیر و جامع از روند آغاز، تکامل و مرگ صورت بندی های اجتماعی و اقتصادی را،  و ارتباط آن را با چگونگی شیوه تولید نشان دهد.  این نظر در مقابل نظریه  ذهنی (ایده آلیستی) هگل قرار دارد که معتقد بود که ایدئولوژی و شعور و آگاهی اجتماعی تعیین کننده زندگی و هستی اجتماعی ماست و واقعیت جهان پیرامون ما توسط ذهن و افکار ما تعیین می شود.

مارکسیسم یک دیدگاه علمی است که با استفاده از اسلوب دیالکتیکِ ماترياليستی به  تجزیه و تحلیل مشخص فرآیندهای پیچیده تاریخی می پردازد

فلسفه مارکسیستی تنها به بررسی و توصيف ایستایی پدیده ها نمی پردازد. بلکه پدیده ها را پویا و در حرکت دائمی می بیند. انگلس در “آنتی دورینگ”، دیالکتیک را این گونه تعریف می کند: “فکر بزرگ و بنیادی که جهان را به عنوان مجموعه ای از اشیا ثابت و تغییر ناپذیر نمی بیند، بلکه آن را  به عنوان فرایندهای پیچیده درک می کند که در آن اشیای به ظاهر پایدار، تحت تاثیر تغییرات مستمر به وجود می آیند و نابود می شوند”.

ماتریالسیم تاریخی می خواهد بدون تکیه بر وجود یک جهان فرا مادی یا یک نیروی فوق العاده، تکامل جامعه و روابط پیچیده انسان ها را در آن توضیح بدهد. تمرکز ماتریالسیم تاریخی بر یافتن پاسخ مشخص، علمی، منطقی برای معضل های  اجتماعی در جهان واقعی و  قابل مشاهده است. ماتریالسیم تاریخی یک فرا علم یا یک شاخه علمی نیست. بلکه یک فلسفه علمی اجتماعی است متکی به روش و اسلوب ماترياليسم دیالکتیکی بررسی پدیده ها. ماتریالسیم تاریخی از دانش و داده های گردآوری شده در رشته های مختلف همچون جامعه شناسی، روانشناسی، مردم شناسی، دیرین شناسی، تاریخ و فرهنگ شناسی و زمین شناسی استفاده می کند تا تصویری عام و واحد از حرکت اجتماعی انسان ترسیم کند.

زندگی و جامعه در بستر تناقضات تکامل می یابند. به گفته لنین این حرکتی است  ” مارپیچی، نه در یک خط مستقیم. یک جهش تکاملی است، همراه با فاجعه ها و انقلاب ها؛ قطع و تدوام؛ تبدیل کمیت به کیفیت” که “حاصل تضاد و تعارض بین نیروها و گرایش های مختلف است”.

فرماسیون

آغاز جدایی انسان – همو زاپينس – از بند اسارت ژنتیکی، همزمان شروع حرکت او به سمت تکامل مستقل اجتماعی – به مثابه همو زاپينس زاپينس – است. در این جاست که جامعه اندک اندک به عنوان یک فرماسیون اجتماعی- اقتصادی شکل می گیرد.

واژه فرماسیون که ریشه لاتینی دارد به معنای آفرینش، شکل بندی و پیدایش به کار برده می شود. نظریه فرماسیون اجتماعی نظریه فرایند شکل گیری جامعه است که  مسیر تکاملی جامعه را در خطوط کلی و گرایش اساسی آن ترسیم می کند. مجموعه روابط تولیدی و غیرتولیدی در جامعه را در یک مرحله معین فرماسيون اقتصادی و اجتماعی می نامند.

زندگی اجتماعی انسان ها از دو بخش تشکیل می شود. پدیده ها و روند های مادی که تشکیل دهنده هستی اجتماعی انسان است و پدیده ها و روند های معنوی که شامل آگاهی اجتماعی انسان است. فعالیت های تولیدی انسان و روابط اقتصادی آن ها با هم در جریان تولید از مهمترین عامل های هستی اجتماعی انسانند. آگاهی  اجتماعی عبارت است از فعالیت های معنوی روحی و فرهنگی و مذهبی انسان ها با هم. بدین ترتیب زندگی انسان ها درکنار فعالیت های مادی و مناسبات تولیدی، از رابطه‌ها، و پيوندهای سياسي، حقوقی، فرهنگی، قضايیِ پیچیده یی تشکیل شده است. ماتریالیسم تاریخی به روابط دو جانبه و وابستگی متقابل بین این دو مقوله قائل است. ولی همزمان تاکید میکند که زندگی اجتماعی انسان ها محصول آگاهی و شعور آن ها نیست. بلکه این شرایط زندگی اجتماعی است که نقش پديدار شدن و شكل گرفتن آگاهی و شعور انسان ها است.

مارکس جامعه را به طور کلی به دو بخش زیربنا (Base) و روبنا (Superstructure) تقسیم می کند. این دو مقوله نظری مرتبط به هم هستند که توسط مارکس  برای توضیح فرماسیون های اجتماعی ابداع شدند. این که چرا مارکس از استعاره ساختمانی (بنایی) برای باز کردن و تشریح فرماسیون های پیچیده اجتماعی استفاده کرده است، شاید مرتبط باشد به این که مارکس می خواست با کاربرد این استعاره که نمای فیزیکی آن همه جایی بود، درک و فهم مسائل بسیار مجرد و انتزاعی را برای طبقه کارگر هم زمان خود آسان تر کند.

بنابراین هر صورت بندی اجتماعی- اقتصادی شامل یک زیر بنا و یک روبنا است. استدلال مارکس بر این بود که روبنا به طور موثر از زیربنا تاثیر می گیرد و منعکس کننده منافع طبقه های حاکمی است  که کنترل ساختارهای اقتصادی و زیربنایی را در دست خود دارند. اين برداشت به معنای نفی استقلال نسبی روبنا نيست.

زیربنا

به عبارت بسیار ساده زیربنا اشاره یی است به نیروهای مولده، نقش شان در تولید و روابط تولیدی بین آن ها، و اشیا و مواد خام لازم برای تولید مواد مورد نیاز جامعه.

نیروهای مولده متشکل است از توان انسان های تولید کننده که با ابزارها و دانش تولید مطابق به زمان خود در پی تولید اشیا خاص عمل می كند. نوع اشيا، توليد شده نشان سطح رشد نيروهای مولده است. “چرخ” ساخته شده از تنه درخت و چرخ مرگ آور هواپيمای فانتوم، نمونه ای از سطح رشد نيروهای مولده است. نیروهای مولده همیشه در  حرکت و تکامل در یک چارچوب خاص اجتماعی هستند که در  جامع ترین شکل خود در فرماسیون اقتصادی جامعه نمایان می شود. هر چند که یک فرماسیون اجتماعی- اقتصادی مشخص، نیروهای مولدی متناسب شرايط خود را شکل می دهد ولی نیروهای مولده جامعه بخش نسبتن مستقل در این سیستم هستند.

انسان ها همچنین در تولید اجتماعی زندگی خود وارد شرایط خاص و لازم، از پیش تعیین شده مستقل از خود می شوند که اشکال مالکیت ابزار تولید از عنصر های اصلی آن است. مارکس مجموعه این شرایط را “مناسبات تولیدی” خواند. مناسبات تولیدی یا روابط تولیدی مربوط است به چگونگی توليد، مبادله، توزيع و مصرف کالا های توليدی و رابطه کسانی که مالک ابزار تولید (سرمایه داران و یا بورژوازی) هستند با کسانی که نیروی کار خود را می فروشند.

مارکس برای توصیف سازماندهی خاص تولید اقتصادی در یک جامعه مشخص، به تعریف شیوه تولید می پردازد. شیوه تولید رابطه دیالکتیکی نیروهای مولده و مناسبات تولیدی را نشان می دهد. از یک طرف رابطه انسان با طبیعت و کار و تغییر آن برای زندگی بهتر و از طرف دیگر رابطه میان خود انسان ها در ارتباط و هنگام تولید نعمت های مادی. شیوه تولید عامل اصلی تکامل و تعیین کننده تکامل تاریخی جامعه انسانی است. این دو عنصر مهم در وحدت و تضاد دائمی هستند.  در یک دوره مشخص تاریخی نیروهای مولده با مناسبات تولیدی در تضاد قرار می گیرند. مناسبات تولیدی باید در پایان، خود را بر حسب تکامل نیروهای مولده با آن تطبیق دهد.

شیوه تولید به طور مداوم به سمت تحقق کمال ظرفیت تولیدی خود در تکامل است، اما این تکامل موجب آفرینش تضادهای آشتی ناپذیر بین طبقات مختلف درگیر در مناسبات تولیدی می شود. سرمایه داری یک شیوه تولید بر اساس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. سرمایه دار برای تولید کالا و عرضه آن در بازار و برای زنده ماندن در رقابتی مرگ زا، ناگزیر است از کارگر با کمترین هزینه ممکن، حداكثر ممكن نیروی کار  را تصاحب كند كه با آن درجه استثمار نيروی كار قابل شناخت است.

روبنا

بر خلاف آنچه که ماتریالیست های مکانیکی تبلیغ می کنند، روبنا برده حلقه بگوش زیر بنا نیست. بلکه به نوبه خود به روی زیربنا تاثیر می گذارد.

مثلن هر چند که ايدئولوژی حاکم، در هر يك فرماسيون‌های اقتصادی و اجتماعي، منعكس كننده‌ی ساختار اقتصادی و حافظ و مشروعیت بخش آن است. همان طور که ايدئولوژی بورژوازی دائمن برای کندی حرکت اجتناب ناپذیر تکامل تاریخی جامعه تلاش می کند .ولی همزمان ايدئولوژی تغییر دهنده و آگاه که در جهت ضرورت تاریخی حرکت می کند، می تواند به چنان نیروی مادی در جامعه بدل شود که توان براندازی ساختار قدیمی و جایگزینی نوین اقتصادی را داشته باشد.

بنابراین برجسته کردن اقتصاد سیاسی در تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، به منظور نفی نقش متفاوت اشکال گوناگون روبنا نیست .بلکه مربوط است به این امر که شکل ویژه یی از روبنا برای طبقه های حاکم مناسب تر از بقیه اشکال برآورد می شود. شكل ويژه و تاريخی ای كه در ارتباط قرار دارد با مناسبات تولیدی و تکامل نیروهای تولیدی و سابقه مبارزات سندیکایی، فرهنگی و تاریخی یک جامعه. مثلن حتا نیروهای بورژوازی در اروپا که به خاطر سال های دراز تکامل مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی در این کشورها به شکل دموکراسی بورژوازی اداره جامعه علاقه بسیاری دارند، ولی وقتی که تهدید از طرف نیروهای پیشرو و سوسیالستی را حس می کنند، ابایی از تغییر شکل اداری دموکراسی بورژوازی به فاشیسم ندارند. هدف اداره بی درد سر جامعه برای تامین منافع سرمایه داران است. هدف انباشت سرمایه برای نظام سرمایه داری همیشه هر وسیله یی را توجیه می کند.

روابط اجتماعی تولید ذاتن آشتی ناپذیر است، و در نظام سرمایه داری موجب ظهور یک مبارزه طبقاتی می شود که در نهایت به سرنگونی آن توسط پرولتاریا منجر خواهد شد. پس از پیروزی پرولتاریا شیوه تولید بر اساس مالکیت جمعی بر ابزار تولید را جانشین شیوه تولید سرمایه داری خواهد کرد.

تضادِ ناشی از مناسبات تولیدی و نیروهای مولده قبل از تغییر نهایی فرماسیون کهنه به نو، موجب رشد آگاهی طبقاتی از شناخت احساسی طبقه كارگر می گردد. طبقه كارگر از طبقه به معنای عام، به طبقه به معنای خاص بدل می شود. با مادی شدن اين شناخت و درك جايگاه تاريخی آن، می توان صورتبندی اجتماعی- اقتصادی را تغییر داد. نیروهای تغییر خواه و مترقی، نیروهای ماورا طبیعی – اجتماعی مستقل از ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه نیستند. این نقش ناشی تضاد بین مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و خصلت اجتماعی تولید است. نيروهای مولده ی سرمایه داری با مناسبات تولیدی و ساختمان اقتصادی و اجتماعی این نظام در تضاد آشتی ناپذیر قرار دارد. همين عدم سازگاری سبب تشکل و مبارزه‌ی سياسی زحمتكشان علیه این نظام می شود. آثار فرهنگی هنرمندانی که فکر می کنند و رنج می برند،انعکاس مادی این مبارزات در ذهن خلاق آن ها است. نه زاییده ترشحات انتزاعی در ذهن آن ها. هنرمندان مترقی منعکس کننده ی انتقادی شرایط اقتصادی موجود اند. ترسیم کننده جامعه نوینی هستند که در حال شکل گیری است و آن ها با شم قوی خود پیش تر از دیگران آن را درک می کنند. حركت انديشه ی آن ها در “مرزها” برای ترسيم و توصيف آن چه از “سير” خود به دست می آورد، در مواردی شگفت انگيز و غيرواقع بينانه به نظر می آيد. محدود ساختن سير انديشه به آن چه شناخته شده است، غيرمجاز و در گذشته با اشتباه ها همراه بوده است. محك. مضمون جانبدار روند تاريخی بودن انديشه ی هنرمندانه است و نه شكل بيان و ترسيم آن.

اندیشه انديشمندان توده ای چون طبری و اشعار شاعرانی چون کسرایی بخشی از ايدئولوژی پيشرفته‌ زمان خود بوده و هست كه نظاره گر بی اراده حوادث نیست. بلکه تاثیر گذار حرکت تاریخ برای تحول اجتماعی و تغيير ساختار اقتصادی جامعه است.

 اقتصاد سياسی توصیف گر قوانين توليدی وسايل مادی و غیر مادی ضرور در هر فرماسیون اجتماعي- اقتصادی است. تمرکز اصلی اقتصاد سیاسی مناسبات اجتماعی انسانها در روند تولید است. از آن جا که مارکسیسم تنها به درک ظاهر ساختارها در جامعه قناعت نمی كند، و می خواهد آن را در جهت تاريخی و رهايی بخش برای انسان تغییر دهد، تغییر در مناسبات تولیدی را برای تغییر شکل سازمان دهی جامعه ضروری می داند. بدین ترتیب اقتصاد سياسی همچنین به خاطر روشنگری در باره تضاد میان مناسبات توليدی و نيروی‌های مولده، جانبدار، طبقاتی و تغییر ساز است. علم قوانین عام تکامل جامعه انسانی و علم شناخت قوانین و شیوه تغییر آن است. 

تغییر عنصرهای روبنایی بدون تغییر عامل های زیربنایی آن ممکن نیست. مثلن نمی توان بدون تغییر زیر ساختار نظام سرمایه داری جهانی برابر و خوشبخت و فارغ از استثمار و استوار بر عدالت اجتماعی برپا داشت. نقش استقلال نسبی روبنا در این است که آگاهی اجتماعی ما را برای این تغییر مجهز و آماده می کند و گرنه نمی توان  تنها با تکیه بر خوشبختی فردی انسان جهانی خوشبخت بر پا ساخت. خوش باوران خوش ذاتی که در کشورهای اروپایی فکر می کنند که با  گرد آمدن در دهکده یی دوردست و با رعایت حقوق انسان ها، حیوانات و طبیعت در جمع کوچک خود در حال تغییر جامعه هستند، بسختی در اشتباهند چرا که این کار بدون رویارویی و مبارزه علیه مناسبات تولیدی غالب امکان پذیر نیست. هر چند که کار آن ها قابل ستایش و ارزشمند است. ولی تغییرگر نیست. در این رابطه نقش اصلی با هستی اجتماعی و نقش مهم شیوه تولید در تکامل اجتماعی جامعه از اساسی ترین هستند. با تغییر شیوه تولید، صورت بندی اجتماعی – اقتصادی تغییر می یابد.

وظیفه کنونی نیروهای مترقی چیست؟

از پس ظلمت ، دو صد خورشیدهاست (مولوی)

نخست باید به روی یک نکته تاکید کرد. اگر ما به نیاز تغییر جامعه ایران باور داریم و می خواهیم در این راه تلاش مستمر و موثر بکنیم، باید از خود محوری و خود شیفتگی پرهیز کنیم. جنبش تغییر برای پیروزی به  شرکت همه ترقی خواهان نیازمند است؛ هم به آن هایی که رنج می برند و می اندیشند (زحمتکشان) و هم به آن هایی که می اندیشند و رنج می برند (روشنفکران)؛ هم به آنهایی که تلاش می کنند مسائل مجرد را قابل فهم عموم کنند و هم به آن هایی که با هنرشان حس همنوعی، جمع گرایی و از خودگذشتگی و دگر صفات اخلاقی انسانی را در خوانندگان شان می پرورانند؛ هم به آن هایی که در مترو تهران دود می خورند و هم به آن هایی که در شب های سرد و غمین غربت، سخت اندوخته دانش خود را برای رهایی توده ها پیشکش می کنند؛ هم به آن هایی که کارگران را آگاه می کنند و هم به آن هایی که خودسری به زنان می آموزند؛ هم به آن هایی که با “داعشان” وطنی می جنگند و هم به آن هایی که با نئولیبرال های- اسلامی در نبردند؛ هم به آن هایی که بهاری آزاد و دلی شاد می خواهند و هم به آن هایی که سفره پر نان و حقوق کارگران می خواهند.

 «شماری از هواداران حزب توده ايران – سازمان فدائيان خلق ايران» در ارزيابی خود (در نويدنو و توده ای ها انتشار يافت) شيوه ی ناروای بی توجهی و بی اعتنايی به مبارزه «افراد و جريان های راستين طبقه كارگر» و نظر آن ها را در نوشتار خود برجسته می سازند. آن ها اين بی اعتنايی را نسبت به «افراد و جريان های راستين طبقه كارگر» كه «تاكنون هزينه های زيادی برای مشی خود كه همانا دفاع از منافع طبقاتی كارگران و توده ی زحمتكشان پرداخته اند»، شيوه ای نادرست و ناروا ارزيابی كرده و می نويسند: «اين گروه از روشنفكران در هر برهه و زمانی … [در جستجوی] نقطه سياهی» در عملكرد مبارزان در ايران هستند.

اگر درخت آزادی را تنومند ریشه می خواهیم. اگر به اندیشه فراهم کردن رفاه نسبی زحمتکشان و تولیدکنندگان نعمت های مادی و معنوی هستیم. اگر نمی خواهیم که ایران کنام درندگان فراملی شود، راهی به جز انتخاب راه رشد غیرسرمایه داری نداريم.

«اقتصاد بازار سرمایه داری»، یعنی سگ های گله را بستن و گرگ های درّه را آزاد گذاشتن.  اقتصاد بازار سرمایه داری اقتصادی است بدون برنامه کلان و بدون نظارت مردمی شهروندان. سود ورزی کلان سرمایه داران مهم تر است از آزادی کارگران. در این نظام نیاز به انسان معمولی تا زمانی است که بتواند با کمر شکسته و دست های پینه بسته صندوق بی ته این ددمنشان ثروت جو  را با پول پر کند. درّه میان نیازمندان و آزمندان هر روز ژرف تر و کوه پول ثروت اندوزان هر روز بلند تر می شود.

هر روز این زراندوزان زحمتکشان بسیاری را از لبه هولناک پرتگاه گرسنگی به دره نیستی حول می دهند. جنگ طلبی ضد انسانی آن ها در سطح جهانی و در ايران عليه مردم، مرز و حدی نمی شناسد.

تمام دولت های اخیر با اجرای خصوصی سازی رشته های تولیدی و خدماتی سود آور، از سرمایه ملی دزدیدند تا به  ثروت نجومی سوداگران وطنی و غارتگران انحصارات فراملی بیافزایند. دولت های متعدد جمهوری اسلامی از یک طرف با دست داشتن اهرم های دولتی به کمک غارت ثروت های مردم توسط سرمایه داران بوروکرات و متحدان تاجر آن می پردازند. و از طرفی وقتی که دولت ها به خاطر این کار ضد ملی و ضد مردمی مورد تنفر مردم قرار می گیرند، این دولت مردان با سو استفاده از این نفرت و زیر شعار زیبای “کارها را به مردم بسپارید” و “نقش دولت را کم تر کنید”، به واگذاری بهترین مراکز تولیدی و خدماتی بخش عمومی به دزدان و رانتخواران لیبرال داخلی و متحدان جهانی شان می پردازند.

ادعای این که می توان تضاد عمده روبنایی را بدون حل تضاد اصلی زیربنایی  (تضاد میان جنبه فردی و جنبه اجتماعی کار) حل کرد دست کم برای مارکسیست ها نباید قابل قبول باشد. مناسبات تولیدی که زیر بنای اقتصاد جامعه است، تعیین کننده اشکال گوناگون روبنای معنوی جامعه است.

مبارزه ضد استبدادی و ضد ارتجاعی با مبارزه علیه خصوصی سازی وریاضت کشی اقتصادی هم پیوند است. در شرایط کنونی کشور ميان عدالت اجتماعی و آزادی  پيوند ارگانيك و ناگسستنی وجود دارد.

پیروزی مبارزه ضدديكتاتوری بدون مطرح کردن خواسته های مبرم عدالت اجتماعی امکان پذیر نیست. دموکراتیزه کردن ارگان های سیاسی مدیریت کشور با تغییر زیربنا اقتصادی- اجتماعی موجود پیوند دارد.  فساد، استبداد، رانت خوری و غیره محصول زیربنای عقب افتاده سرمایه داری در کشور است. نمی توان حتا انتظار داشت که با تغییر شکل اسلامی حکومت این بدبختی ها که ریشه در جای دیگر دارد، چندان تغییر کند. اثبات این نظر را می توان در تمام کشورهای این چنینی دید. در تایلند با روبنای بودیستی، در فلیپین با روبنای کاتولیک، و در  عربستان با روبنای اسلامی همه و همه درگیر مشکلات کم و بیش مشابه هستند که در تمامیت آن خلاصه می شود به استبداد داخلی، ریاضت اقتصادی نئولیبرالی و راه باز کردن برای سرمایه امپریالیستی. پيكار برای تحقق عدالت اجتماعی و دمكراسی بدون مبارزه طبقاتی برای حل تضاد اصلی جامعه امكان پذیر نیست.

نبرد ما بر ضد شرایط اسفبار موجود هم زمان در دو جبهه است. نبرد روزانه و مستمر برای اجرای کوچک ترین بهبودی شرايط زندگی مردم؛ نبردی که هم به رهایی زنان از جبر روسری مربوط است و هم به افزایش مزد کارگر. جبهه ديگـر، نبرد برای گذر از نظام سرمایه داری و پايان بخشيدن همیشگی به ستم طبقاتی است.  اگر ما فقط به نبرد در جبهه نخست بسنده کنیم، به سوسیال دموکرات هایی بدل می شویم که تمام عمر در حال تعمیر ماشین مفلوک سرمایه داری هستیم. و اگر ما فقط به نبرد در جبهه دوم بسنده کنیم، به “چپ گرایان” خیالبافی می مانیم که با زندگی روزانه مردم پیوند و تماسی ندارند. به زبان مارکسیستی نبرد اول جزیی از وظیفه دمکراتیک ماست  و نبرد دوم جزیی از وظیفه سوسیالیستی ماست. جداسازی ميان این دو صحنه مبارزه برداشتی غيرطبقاتی و غيرمارکسیستی است.

تنها با ارایه یک برنامه جایگزینی و جانشینی اقتصادی می توان توده ها را حول محور  مبارزه ضد سرمایه داری گرد آورد.

اقتصاد سیاسی جامعه كنونی ايران، اقتصاد سياسی یک نظام بیمار و عليل سرمايه داری وابستـه به نظام اقتصاد جهانی امپرياليستی است. سرمایه گزاری خارجی بدون ورود فن آوری تولیدی و سرمایه گزاری مجدد سود کسب شده و پرداخت مالیات  و رعایت حقوق کارگران انجام و ترغیب می شود. چنين سرمايه گذاری تنها به سود صاحب سرمايه مالی است. امپرياليسم برای تحميل چنين “سرمايه گذاري” است كه شهرها و روستاهای سوريه، عراق، افغانستان، يمن و … را بمباران و تخريب می كند. “اهدای اعتبار” برای بازسازی كه در “كنفرانس های كشورهای پرداخت كننده” هر چند يك بار به راه انداخته می شود، تحميل “سرمايه گذاري” غيرقابل بازپرداخت به اين خلق ها است كه به منظور برقراری سلطه نواستعماری “اهدا” كنندگان انجام می شود.

سرمايه گذاری خارجی در ايران بايد از اين رو تنها در چارچوب برنامه اقتصاد ملی در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب عملی گردد. انتقال تكنولوژی جديد و شرايط مناسب و متناسب برای بازپرداخت، پيش شرط تاثير مثبت چنين سرمايه گذاری ها است. استفاده از صندوق اعتباری جديد كه پايه و سرمايه گذار اصلی آن جمهوری خلق چين است، برای كشورهای آسيايي، افريقايی و آمريكای لاتين امكان جديد و پراهميتی را در برابر زياده خواهی های سرمايه مالی امپرياليستی و ارگان های مالی آن تشكيل می دهد.

 هدف مبارزه برای حل تضاد عمده و یا “روز“ جامعه، براندازی ديكتاتوری نظام سرمايه داری حاكم است كه در شکل رژيم مستبد ولايی كنونی متظاهر می شود. حل توامان تضاد عمده و اصلی تنها با برقراری نظام اقتصادی- اجتماعی مرحله ملی- دمكراتيك در جامعه ما میسر می شود.

درست به دلیل این که انقلاب بهمن با موفقیت به حل تضاد “عمده”ی آن زمان با دیکتاتوری شاه پرداخت، ولی نتوانست به حل تضاد “اصلی” در ساختار اجتماعی- اقتصادی دست يابد، به شكست انجاميد. تنها با به اجرا رساندن اهداف اقتصادی و اجتماعی مرحله ملی-دموکراتیک انقلاب پيروزی ممكن بود و هست. ما همچنان با این معضل در گیر هستیم.

وقتی که رفقا هنگام برخورد و مواجه با کارگران واقعی و زحمتکشان عینی از تراوش اندیشه های خرافی و پس مانده های فردگرایانه ضد ارزش های اخلاقیِ سرمایه داری در افکارشان شکوه می کنند، باید بدانند که این شعور اجتماعی محصول هستی اجتماعی آن ها در اقتصاد سیاسی سرمایه داری است. ما باید با همین توده های کارگر و زحمتکش جامعه آینده را بسازیم. توده ساخته ذهن ما و با پیش آگاهی وجود ندارد. بنابراین باید به عنوان نیروی پیشرو از وظیفه خود آگاه و صبور و فعال بود. این ما هستیم که با بازتاب دادن تضاد اصلی در شعور خود، ایدولوژی آینده را رهبری می کنیم. ایدولوژی که به تغییر زیربنا و حل تضاد اصلی کمک می کند. ما باید این ایدولوژی را به میان کسانی که در حل تضاد اصلی ذینفع هستند ببریم. این شنا کردن است خلاف مسیر جریان آب. خستگی، ناامیدی، ناشکیبایی و … طبیعی است. ولی لحظه یی و گذرا است. درک این که ما چاره دیگری جز مبارزه برای تغییر این زیر بنا نداریم، عزم ما را در ادامه مبارزه قوی تر می کند و يافتن راه های عملی را در مبارزه ی روزانه ممكن می سازد.

بگفته نظامی:

به هنگام سختی مشو نا امید  که ابر سیه بارد آب سفید

در پایان یکبار دگر بخوانیم و یاد بگیریم که چگونه شاعر بزرگ زحمتکشان، لاهوتی به آموزش “اقتصاد سیاسی” به زبان روان مردم می پردازد. این قطعه کوتاه هم به توصیف جانبدارانه و روشنگرانه وضع مشخص موجود می پردازد و هم جاده تغییر، دگرگونی و رهایی را نشان می دهد.

چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است

من از عائلۀ رنجبرم
زادۀ رنجم و پروردۀ دستِ زحمت
نسلم از گارگران
حرف من اینکه: چرا کوشش و زحمت از ماست
حاصلش از دگران؟
این جهان یکسره از فعله و دهقان بر پاست
نه که از مفت خوران !
.
دین و قانون و وطن، آلت اشراف بُوَد
.
خانۀ جهل خراب!
حیله است این سخنان
.
بهر آزاد شدن، در همۀ روی زمین
از چنین ظلم و شقا
چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است

لاهوتی

منابع:

ایدئولوژی آلمانی: مارکس و انگلس

آنتی دورینگ: انگلس

ماتریالیسم تاریخی: هوشنگ ناظمی (امیر نیک آیین)

اقتصاد سیاسی: فرج الله میزانی (جوانشیر)

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3717