گفتن بخشی از حقیقت، حقیقت نیست! مولوی: “هرکسی از ظن خود شد یار من”

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٧٠ (١٤ آبان)
واژه راهنما: تئوريك- سياسي

ترفندهاي ژورناليستي. حذف عمده و طرح غيرعمده به عنوان جايگزين. مبارزه ي طبقاتي: مبارزه ي اقتصادي، سياسي، ايدئولوژيك! سيما و سرستي اسلام سياسي حاكم بر ايران! حزب توده ايران مدافع اهداف ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن.

هم خوانی و هوخوانی نظری راه توده  و مهر و عدالت و جریان های دیگر را باید برجسته کرد و گفت که ریشه مشترک آن در سطور زیر نشان داده می شود.

رفيق سيامك مي نويسد:

یکی از فوت و فن ها و ترفندهای خبرنگاری این است که از همان آغاز مقاله خواننده را متقاعد کند که در کنار او ایستاده است. یعنی خبرنگار این حس را در خواننده ایجاد می کند که در این موضوع مشخص، با هم در یک جبهه قرار دارند و هم موضع هستند.
این ترفند معمول خواننده منتقد را وامیدارد تا گارد دفاعی خود را پایین بیاورد. خبرنگار “موفق” وقتی از موفقیت این کار در سطرهای آغازین مطمئن می شود، آرام آرام و با زبان و انشایی که خواننده با آن مانوس است، منظور و پیام اصلی خود را در مقاله “نشت” می دهد.
یکی از دیگر ترفندهای مکمل و معمولی برای کشاندن خواننده به طرف خود، کاربردهای فراوان جملات مجهولی است که با عدم استفاده فاعل در آن این طور به خواننده تلقین می شود که ما با یک فاکت و اتفاق بلامنازع تاریخی روبرو هستیم، نه با نظر یک نویسنده در مورد یک پدیده تاریخی.

می توان مقاله “هیچ حکومتی نمی تواند تجربه تاریخی یک ملت را حذف کند” كه آقای دکتر سروش سهرابی نگاشته است (”راه توده“شماره ٥٧٢، ٢٩ مهر ٩٥)، را از این دسته خواند. نویسنده مقاله با انتخاب تیتری با مضمون و هماهنگ با هدف خود از همان آغاز خواننده توده ای را از لحاظ عاطفی به طرف خود می کشاند. و این کشش با برجسته کردن شیوا و توصیف بخشی از حقیقت تا آخر مقاله ادامه می یابد. در این شکی نیست که مخاطب نویسنده توده ای ها هستند، به خصوص آن توده ای هایی که خوف آن دارند که مرهم گذشت زمان، موجب التیام زخم تازیانه شکنجه گران بر پشت شان شده باشد! و مبادا ارتجاع موفق به فراموشیِ سپردن حزب توده ایران شده باشد.
نویسنده با تردستی تمام و با انتخاب جملات علمی- عینی (objective language ) این طور وانمود می کند که مقاله توسط یک مورخ صادق غیر توده ای نوشته شده است. و بدین ترتیب جملات او بیشتر به دل خواننده توده ای که از بیعدالتی محققان در بررسی تاریخ حزب شکایت دارد می نشیند.
و در واقع هم اگر چنین بود و این مقاله توسطِ یک نویسنده غیر مارکسیست و دوست حزب نوشته شده بود، ما می توانستم با بررسی نکات با ارزش و جالب آن بسنده کنیم و از آن لذت ببریم. به ویژه آن که نویسنده آن به درستی از حزب توده ایران به عنوان وارث جنبش های اجتماعی گذشته یاد می کند و با احترام از جنبه های ملی و آزادی خواهی حزب صحبت می کند. ولی چون این مقاله در یک نشریه یی با ادعای مارکسیستی منتشر شده است و خود نشریه نیز توضیحی در باره غیر مارکسیست بودن نویسنده آن نمی دهد، ما ناگزیر باید با منطق دیالکتیکی- مارکسیستی آن را نقد کنیم.

نویسنده با وجود بهره برداری موفق از فاکت های تاریخی نه تنها احتیاجی به بررسی دیالکتیکی- مارکسیستی تولد حزب نمی بیند، بلکه تلاش می کند که این جنبه را تا حد ممکن کمرنگ کند.
تلاش نویسنده این است که به ما بقبولاند که ظهور حزب توده ایران پیوند و ارتباطی با گسترش جهانی ایدولوژی مترقی مارکسیسم ندارد، بلکه ادامه جنبش های اجتماعی در ایران است. یعنی با گفتن بخشی از حقیقت بخش مهم دیگر آن را از چشم خواننده پنهان نگاه می دارد و یا بی اهمیت جلوه می دهد. سوال اما این است که چرا نویسنده ای که با چیره دستی و با زبانی صمیمی، فصیح و قابل فهم و با اتکا به روند تاریخی به تحلیل راز ماندگاری حزب توده ایران می پردازد، این نکته مهم را به فراموشی می سپارد؟

نویسنده با یک چرخش قلم آشنایی دکتر ارانی با افکار مارکسیستی در آلمان و سپس کوشش او برای انتشار این افکار برای سازماندهی مبارزه با ستم طبقاتی و عقب ماندگی فرهنگی- اجتماعی که ارتباط مستقیم با آغاز رشد ناهمگون تولید سرمایه داری و شکل گیری طبقه کارگر در ايران دارد، نقش تعيين كننده انديشه ي ماركسيستي و جامعه شناسي علمي را از تاریخ حزب حذف می کند.
یعنی با به کار بردن جملات بدیهی و واضح در باره بخشی از دلایل تولد و موفقیت حزب توده ایران، بخش مهمی از مبارزات آغازین حزب حذف می شود. بدین ترتیب مقاله نشان می دهد که حزب توده ایران به عنوان ادامه دهنده جنبش های اجتماعی در نبرد ضد استعماری و برای آزادی از همان آغاز شرکت دارد، ولی نویسنده اشاره ای به آغاز مبارزه طبقاتی جدی زحمتکشان علیه استثمارگران نمی کند. با همه این تعاریف و تمجید، تحلیل تولد حزب توده ایران نه به شرا یط عینی کشور، یعنی آغاز رشد سرمایه داری و طبقۀ کارگر در کشور ما و نه به شرایط ذهنی یعنی وجود ایدئولوژی علمی و انقلابی مارکسیسم- لنینیسم پیوند می خورد. این دو عامل موثر در تاسیس حزب که با هم پیوند دیالکتیکی دارند به عمد و یا به سهو فراموش می شود.

اما آن چه که مسلم است اینست  که چون جامعه ي ایران با همه ویژگی‌ها و عقب‌ماندگی ها پا در راه نظام سرمایه‌داری می گذارد، ضرورت تاریخی منجر به ایجاد حزبی مي گردد که بتواند این نظام را تحلیل و طبقات انقلابی را برای دگرگون‌سازی و پیشرفت جامعه  متشکل کند.
هدف تاسیس حزب تودۀ ایران همزمان با مبارزه بر علیه فاشیسم و تحقق آزادی برای مبارزه در راه حقوق کارگران و دیگر زحمتکشان و برای ایجاد جامعه‌ای‌ نوین بدون قید و بندهای استثماری نیز بوده است. این تلفیق اهداف دموکراتیک و سوسیالیستی از همان آغاز به شناسنامه و DNA حزب تبدیل می شود و همچنان چنين است.
اگر حزب توده ایران وارث حزب کمونیست ایران است، بنابراین، وارث اهداف این حزب از جمله تلاش برای تشکل و رهبری طبقه ي کارگر در جامعه نیز هست. چرا نویسنده مقاله از جنبش های اجتماعی و آزادیخواهی می نویسد، ولی یا چیزی راجع به مبارزات کارگری نمی نویسد و یا آن را کمرنگ جلوه می دهد؟
آیا با زدودن اندیشه مارکسیستی و لنینستی از جوهر حزب توده ایران و کمرنگ کردن خصلت پرولتری آن، حزب به یک جریان اصلاح طلب تبدیل نمی شود؟ برای چه و برای که بایگانی کردن این ویژگی های حزب در زیرزمین کتابخانه تاریخ انجام می شود؟

بجای کاربرد شیوه دیالکتیکی- مارکسیستی، نویسنده با استفاده از احساسات ناسیونالیستی و ملی این طور وانمود می کند که مفاهیم و مقولاتی که میوه درخت اندیشه و نتیجه خرد جمعی مارکسیست ها در سطح جهان است، فقط حاصل تفکرات ” ناب” ایرانی است. حتا نویسنده ایده های مرتبط به راه رشد غیر سرمایه داری را به حساب ابتکار سلطانزاده می گذارد و این ایده را از بستر تکامل و همبستگی جهانی و تبادل نظر و افکار کمونیست ها جدا می سازد. بدین ترتیب نویسنده رابطه دیالکتیکی میان احزاب کمونیستی برادر را از قلم می اندازد. بدون شک مانند همه احزاب برادر حزب توده ایران هم از تجربیات جهانی دیگر احزاب بهره برده است و هم به نوبه خود به آن تجربیات افزوده است.
نویسنده این طور تلقین می کند که مارکسیست های اولیه ایرانی قبل از این که مارکسیست باشند، ملی بوده اند و در ضمن از مارکسیست های دیگر جهان برتر. و در ادامه این خصلت ملی آن ها در مقابل خصلت مارکسیستی قرار داده می شود که گویا با جزمی بودن، جوابگوی مسائل پیچیده درون یک کشور نیست.
با درک مکانیکی از ایدئولوژی، این طور وانمود می شود که ایدئولوژی به عنوان روبنا نه تنها هیچ نقشی مهمی در زندگی اقتصادی جامعه و یا در تغییرات انقلابی ندارد، بلکه حتا می تواند نقش بازدارنده داشته باشد. و یک حزب می تواند با تکیه به تاریخ خود بدون یک ایدئولوژی مترقی در جامعه خود تاثیرات عمیق و مثبت بگذارد.

ايدئولوژي مارکسیستی اما با وجود مقولات و مفاهیم جهانی، عمومی، همگانی و فراگیر همواره از نرمش و انعطاف پذیری کافی برخوردار بوده است تا بتواند به خصوصیات، حالات ویژه و خاص محلی جواب بدهد. نیازی نیست که ايدئولوژي مارکسیستی را محدود کننده دید و در تضاد با ویژگی های ملی ومحلی معرفی کرد.
ايدئولوژي مارکسیستی هم تحلیل کننده وضعیت و احوال اکنون و هم نشان دهنده راه آینده است. یعنی توانایی ايدئولوژي مارکسیستی تنها در انعکاس درست واقعیت های موجود نیست، بلکه همزمان راهکرد تغییر این واقعیت را به نفع زحمتکشان نشان می دهد. با ايدئولوژي زدایی، حزب این توان را از دست می دهد و به برده واقعیت کنونی تبدیل می شود و در زندان لحظه می ماند و افق آینده را از دست می دهد و به سرگردانی بیابانگردی بدون قطب نما دچار می شود.

حزب کمونیست برای فراتر رفتن ازسطح ظاهر پدیده ها، هم به بار نظری احتیاج دارد و هم به تجربه عملی، هم به دیدن واقعیت پدیده ها احتیاج دارد و هم به بررسی انتزاعی و مجردِ آن ها، هم با تکیه به تاریخ خود به نگاه به گذشته تکاملی پدیده ها احتیاج دارد و هم به تحلیل مشخص حال آن و هم به مسیر و روند راه آینده تکاملی آن. وحدت تئوری و پراتیک (نظریه و عمل) به این معنا است که با غلبه بر تحلیل سطحی و فراتر رفتن از دیدن ظاهر پدیده ها بتوانیم به کُنه و ماهیت ذاتی و درونی پدیده ها دست یابیم. و حزب توده ایران بدون تسلط و کاربرد خلاق مارکسیسم- لنینیسم نمی توانست به تحلیل درست اوضاع و تشکل زحمتکشان برای بهبودی شرایط زندگی بپردازد. بر این اساس نباید از اهمیت ایدئولوژی در کلیت مبارزه طبقاتی، از جمله مبارزات اقتصادی و سیاسی غافل بود.
می توان به این شک رسید که نویسنده این ایدئولوژی زدایی را برای خرسند کردن بخشی از “متحدان” لازم و ضروری می بیند.

ولی باید توجه داشت که به منظور آماده کردن توده‌‌ها برای انقلاب، فقط وجود شرایط مناسب عینی کافی‌ نیست. شرایط ذهنی‌ نیز باید آماده باشد. مهم ترین عامل ذهنی، وجود یک حزبِ آگاهِ پیش آهنگِ طبقه کارگر است. بخش اصلی وظیفه حزب طبقه کارگر برای آماده کردن شرایط ذهنی‌ انقلاب مربوط می شود به آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی از طریق سازماندهی آن ها در تشکیلات کارگری برای اعتراضات اقتصادی، آموزش سیاسی و آماده کردن تئوریک برای به دست گرفتن اهرم های قدرت جامعه و مبارزه ایدئولوژیک با افکار بورژوازی و خرده بورژوازی. بنابراین، مهم ترین اشکال مبارزه طبقاتی، مبارزه اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک است.

هدف مبارزه ایدئولوژیک در خارج از جنبش، ایدئولوژی بورژوازی است که تبلیغ کننده راه رشد سرمایه داری و طرفدار مالکیت خصوصی سرمایه و بر ابزار تولید و خواستار استثمار فرد از فرد است. بنابراین، مبارزه ایدئولوژیک جزو وظایف ما برای ایجاد شرایط ذهنی انقلاب، یعنی‌ پیوند دادن شرایط عینی با برنامه حداقل كارگري حزب است. بدون تکیه کردن و تسلط بر یک ایدئولوژی مترقی جهان شمول چطور می توان با عواقب جهانی سازی سرمایه و ایدئولوژی نئولیبرالی مبارزه کرد؟
نویسنده اما به جای تاکید بر مبارزه طبقاتی، تلاش می کنند که مقولات غیر طبقاتی همچون غرب گرایی- شرقگرایی را جانشین اضداد طبقاتی آن، یعنی روشنفکران بورژوازی- روشنفکران پرولتاریایی کند. هرچند که دسته بندی کردن بعضی از مسائل به غربی- شرقی می تواند در بعضی از موارد توضیح گر ظاهریِ برخی چالش ها باشد، ولی در برابر تحلیل های طبقاتی و زیرساختاری اقتصادی (شیوه تولید، نیروهای مولده) در باره تضاد عمده و اصلی، توان توضیحی بسیار اندکی دارد. بنابراین در دسته بندی جهانی نیروها ما در کنار دیگر زحمتکشان جهان هستیم و نه در کنار بورژوازی تجاری و بوروکراتیک شرقی- وطنی.

***

برجسته کردن نقش سلیمان میرزا به عنوان یک مسلمان نیز از طرف نویسنده نمی تواند اتفاقی باشد. نویسنده این طور وانمود می کند که نقش مذهبی ها در حزب توده ایران یک پدیده یگانه و منحصر به فرد این حزب است. غافل از این که احترام کمونسیت ها به مذهب و نقش مذهبی هایی که برنامه و اساسنامه این احزاب را می پذیرند، ربطی به وجود افراد خوشنام و درستکار مذهبی ندارد، بلکه نشأت از سرشت طبقاتی ایدئولوژیک این احزاب گرفته است. و گرنه چه طور می توان موفقیت حزب کمونیست ایتالیا را در یک کشور کاتولیک آن هم حدود یک ربع قرن پیش از تولد حزب ما توضیح داد.
بر خلاف آنچه که دکتر سهرابی ادعا می کند، در سال های ۲۰ میلادی کمینترن یک سیاست بسیار درست را در برابر جنبش های اسلامی توصیه کرد. استدلال کمینترن براین بود که مارکسیست ها هرگز نباید اسلام گرایان را دشمن دائمی و کینه توز خود قلمداد کنند و همزمان مارکسیست ها هرگز نباید بدون نظر غیرانتقادی از اسلام گرایان حمایت کنند. در عوض، کمینترن با توصیه یک رویکرد مارکسیستی معتقد بود که این گروه ها را باید بر اساس اقدامات مشخص در وضعیت مشخص و در متن تاریخی آن تجزیه و تحلیل کرد.

هر چند که در تحلیل جنبش های اسلامی تمرکز به روی نیروهای اجتماعی و سمتگیری اقتصادی آن به جنبه های ایدئولوژیک آن برتری دارد. ولی نباید رابطه دیالکتیکی سمتگیری اقتصادی- اجتماعی یک جنبش را با روبنای ایدئولوژیک آن نادیده گرفت. تفکر ایدئولوژیک رهبران این جنبش و درک آن ها از زیرساختارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه نمی تواند در ارتقا گرفتن اهداف جنبش از سیاسی به تغییرات اقتصادی و اجتماعی و تثبیت آن بی تاثیر باشد. بطور مثال در حالی که اسلام عرفات و ناصر جنبه سکولار و شبه سوسیالیستی قوی داشت، اسلام آیت الله خمینی از همان نخست جنبه های ضد سکولاری و ضد سوسیالیستی بسیاری داشت. از جمله می توان از دفاع آیت الله خمینی از لایحه قصاص، عدم جدایی دین از نهادهای مدنی، حقوقی و دولتی نام برد.

همان طور که تجربه نشان داده است، درک اسلام سیاسی از مقولاتی چون امپریالیسم و عدالت اجتماعی درکی است سطحی و گاهی ارتجاعی و در آنجا که سخن از آزادی های گروه ها ی مخالف در ابراز نظر طرح می شود، درک اسلام سیاسی حتا می تواند بسیار ارتجاعی باشد. اسلام سیاسی حتا تعریف می کند که چگونه می توان و باید با کافران برخورد فیزیکی کرد.
منطق معمولی علمی به ما حکم می کند که اگر ما با دو حکم متضاد روبرو هستیم، حداقل یکی از آن ها نادرست است. اما منطق اسلامی در بسیاری از احکام خود دوگانه است؛ سعی حزب توده ایران بر این بود که با توجه به توازن قوا به تقویت تعبیر مترقی از احکام دوگانه اسلام و برجسته کردن آن، انقلاب را در راستای اجرای اهداف ملی و دموکراتیک هدایت کند.
بنابراین اگر حزب توده ایران در مقابل جنبه های ارتجاعی پایه های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در اوایل انقلاب مخالفت جدی تر و موضع محکم تری نگرفت، این بدلیل عدم درک رهبران حزب از خطرناک بودن این نظرات ارتجاعی نبوده است. بلکه این عمل چکیده و جمع بندی بررسی دیالکتیکی توازن قدرت نیروهای سیاسی و اساسی بودن سمتگیری مترقی اقتصادی و ملی انقلاب در آن لحظه بوده است.
این طور به نظر می رسد که نویسنده آگاهانه و با بازی با احساسات رفقای توده ای می خواهد دفاع کنونی از یک جناح رژیم را تئوریزه کند و این کار را به تاریخ حزب توده ایران پیوند بزند.

اما مارکسیست ها در تحلیل اسلام سیاسی نباید روند تاریخی ایجاد آن را فراموش کنند. در دوران جنگ سرد، ایالات متحده به ناسیونالیسم رادیکال و کمونیسم به عنوان تهدید مبرم بر علیه منافع خود نگاه می کرد.
قدرت های امپریالیستی (به ویژه در ایالات متحده) نقش فعالی در حمایت و ترویج گروه های اسلام گرا به عنوان سدی در برابر ناسیونالیسم سکولار و “چپ” بازی کردند. پس ازآن که واشنگتن و لندن از خریدن ناصر و مصدق نا امید شدند. همراه با اجرای کودتا و تقویت دیکتاتوری به گروه های اسلامی پر و بال دادند. در مصر اخوان المسلمین و در ایران امثال کاشانی، کوفی، فلسفی و حتا مکارم ها با حمایت و یا چشم پوشی حکومت میدان گرفتند.

واقعیت این است که ایالات متحده و بریتانیا نقش فعالی در تقویت اسلام سیاسی به عنوان جایگزینی برای ناسیونالیسم سکولار و عدالت طلبی اجتماعی “چپ” بازی کرده اند و همچنان مي كنند. مداخله مداوم و سلطه امپریالیستی در کشورهای اسلامی بدون تضعیف نیروهای سکولار ملی و مختلف “چپ” امکان پذیر نبوده است. و این تضعیف موجب ایجاد یک خلاء ایدئولوژیکی شد که اسلام سیاسی با گرایش های مختلف قادر به اشغال آن گشت. فشارهای سیاسی بر روی نیروهای “چپ” و ملی همراه با بحران های اقتصادی و تشدید اختلاف طبقاتی موجب تقویت اسلامگرایان شد که از لحاظ تشکیلاتی امکان سازماندهی در مسجد ها را داشته اند و با ایجاد شبکه های خیریه امکان متقاعد کردن مردم را نیز.
انقلاب ایران محصول نارضایتی عمیق در میان کارگران، دهقانان، دانشجویان، و بازاریان علیه شاه و حمایت کننده اصلی آن، ایالات متحده بود. “چپ” ها نقش مهمی در انقلاب داشتند و طبقه کارگر ایران، به ویژه کارگران نفت، ضربه نهایی و کشنده را به رژیم شاه وارد کردند. با این وجود طبقه کارگر همراه با نمایندگان سیاسی “چپ” خود به دلایل مختلف ذکر شده موفق به بدست گرفتن رهبری جنبش نشد. و رهبری انقلاب به دست آقای خمینی افتاد که زیر نفوذ معنوی “چپ” مجبور به حمایت خود از شعار آزادی و عدالت اجتماعی شد که همزمان موجب وسیع تر شدن پایگاه اجتماعی او گشت.

حزب از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ايراني گام جدی بر می داشت، حمایت می کرد. در قانون اساسی بندهایی نظیر ملی کردن تجارت خارجی، بانک ها، صنایع کلیدی، و طرح بند ج و دال، اخراج مستشاران نظامی خارجی، اصل ۴۳ (تضمین حق مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و اشتغال کامل)، و اصل ۴۴ (نظام اقتصادی استوار بر پایه سه بخش دولتی – عمومی- دموکراتیک، تعاونی و خصوصی) گنجانده شده بود.
اما آقای خمینی با سو استفاده از شرایط جنگی و “چپ” روی بعضی از گروه های سیاسی، کم کم با همراهی دوستان بازاری نسخه فقهی خود را از اسلام شیعه در مرکز قدرت قرار داد و همه تفسیرهای دیگر را به حاشیه راند.
سواستفاده از سیاست درست لحظه ای آن زمان حزب برای دفاع از دستاوردهای انقلاب برای اثبات درستی حمایت جناحی از حاكميت جمهوری اسلامی فعلی در بهترین حالت مضحک و تقلیل گرانه است. سال هاست که جمهوری اسلامی از این اهداف نه‌ تنها دست برداشته است، بلکه از آن فاصله گرفته و در جهت مخالف آن در حرکت است. تعمیم آن مفاهیم به شرایط تغییر یافته طبقات حاکم بر جامعه فعلی نه تنها مارکسیستی نیست، بلکه حتا از منطق معمولی نیز به دور است. با این کار بحث دفاع حزب از انقلاب از مسیر اصلی آن که دفاع از اهداف ملی و دمکراتیک انقلاب است خارج می شود و به دفاع از آیت الله خمینی و انصار او تقلیل می یابد.

نویسنده در سطرهای پایانی مقاله سرپوشیده و مستور جای علت و معلول را عوض می کند و می گوید معیار موفقیت خط و مشی حزب در دفاع از انقلاب را با قربانی شدن توده ای ها نمی توان سنجید. به زبانی دیگر نویسنده این طور تلقین می کند که عدم پشتیبانی حزب توده ایران از “اصلاح طلبان” رژیم ولایت فقیه به علت قربانی شدن توده ای ها در دهه شصت است.
در حالیکه ما می دانیم که قربانی شدن توده ای ها پیامد شکست انقلاب و به دلیل راضی کردن دوستان امپریالیستی ضد انقلاب بوده است. و چون حزب شکست فرارویی اهداف انقلاب از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی- اجتماعی را به درستی و به موقع تشخیص داده بود، قربانی شد و نه برعکس. بنابراین شعار طرد رژیم ولایت فقیه بعد از شکست اهداف انقلاب ادامه منطقی سیاست دفاع از اهداف ملی و دموکراتیک است نه نتیجه قربانی شدن توده ای ها!




نوگرایی یا نفی گرایی؟ نوگرایی بر چه اساس؟

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۷ (۲۸ مهر)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

مقدمه

مولوی: “هر نفس نو می شود دنیا و ما    بی خبر از نو شدن اندر بقا”

تلاش های نوگرایی همواره همراه و همزاد ايدئولوژي و جنبش مارکسیستی از آغاز شکل گیری آن بوده است. درکی که ما از سوسیالیسم داریم دائما در ارتباط با عمل و پراتیک زندگی تغییر می کند و در حال تکامل است. جهان بینی مارکسیستی چیزی جز نظرات منسجم برای تفسیر و تغییرِ جهان، محیط طبیعی و اجتماعی- اقتصادی در راه سعادت بشری و “انسانی کردن انسان” نیست!

هستند هنوز بسیاری که با درک غیر علمی، غیر دیالکتیکی، غیر منعطف، جزم گرا و خشک از مارکسیسم،  مارکسیسم را به دین و مذهب مورد پرستش بدل کرده اند تا یک ايدئولوژي پویا، برّا و کارّا برای رهایی دربندان استثمار و استعمار. مسلم است که مارکسیسم شامل یک سری قواعد و احکام منجمد، جزمی و جبری نیست. درکی مکانیکی، متافیزیکی، دوالیسمی “دویی”، قادر به دیدن رابطه دیالکتیکی مارکسیستی پدیده ها نیست.

چنین برداشت به کلی با روح طراوت بخش، کنجکاو، جستجوگر و انسانی مارکسیسم که برای نجات بشر از هر نوع بند عینی و ذهنی میکوشد بیگانه است. فلسفه علمی مارکسیسم یعنی ترکیب دیالکتیکی علم و فلسفه. صفت علمی بودن ان فقط برای خالی بودن عریضه نیست، بلکه تاکید به خصلت علمی آن و جدا شدن و فاصله گرفتن از انواع دیگر سوسیالیسم مثل تخیلی، ذهنی، مذهبی، ملی و غیر علمی است. مارکسیسم دائما با تکاملِ علم و تنظیم و انسجام دیالکتیکی نتایج شاخه های مختلف علوم خود را همچون یک جهان بینی واحد تکامل می دهد. مارکسیسم با رشد علم، رشد و تکامل می یابد و مدام در حال تغییر است. و حتا با  استفاده از تجربیات تاریخی و اسلوب دیالکتیکیِ خود به تکمیل علم در جاهایی که علم هنوز نظر قطعی نداده است کمک می کند.

هیچ کسی نمی تواند نقش مارکسیسم را در تکامل شاخه های جدید علوم همچون اقتصاد، روانشناسی، فرهنگ شناسی، جامعه شناسی، زبانشناسی و فلسفه و غیره انکار کند

بدین ترتیب یک مارکسیست متشكل انقلابی به ایدئولوژی به عنوان یک سری قوانین دگم و خشک نگاه نمی کند. او ایدئولوژی را نه برای تزیین محافل زیبا خود، بلکه برای نجات بشر از بندهای استثماری و استعماری می خواهد. این هدف او را وامیدارد که  از تقدس و پرستش ایدئولوژی دوری کند و به فکر پویایی و کارایی آن در عمل باشد.

بنابراین مسلم است که یک مارکسیست واقعی به عوامل خارج از ايدئولوژي خود بی تفاوت نیست.

عواملی خارجی که موجب عکس العمل یک نظام فکری می شود

عوامل خارجی تاثیر گزار

هر چند که یک نظام فکری با یک موجود و ارگانیزم بیولوژیک زنده تفاوت دارد، ولی می توان برای فهم بهتر این مطلب از این مقایسه و قرینه سازی (analogy) استفاده آموزشی کرد.

هر سیستم و نظام فکری برای ادامه حیات خود احتیاج دارد که خود را با شرایط خارج از سیستم وفق بدهد. جهان خارج دائما در حال تغییر و تحول است. و اگر سیستم ها و نظام های فکری لزوم انطباق دادن خود را با شرایط جدید نفی کنند و یا دیر متوجه این نیاز بشوند عواقب واثرات ان غیر قابل  پیشبینی است.

سیستم و نظام فکری باید توانایی واکنش مناسب در برابر دخالت یا “مزاحمت” هر عامل خارجی را به اشکال مختلف داشته باشد.

عوامل خارجی را میتوان به چهار دسته عمده تقسیم کرد

۱  عواملی که سیستم و نظام فکری به وجود ان مثل انسان به هوا احتیاج دارد. سیستم باید به جذب این عوامل بدون قید و شرط و ملاحظه اقدام کند. در این مورد مشخص که نوشته ما در باره نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم است، می توان از نقش مهم ارتباط دائمی مارکسیست ها با توده های زحمتکش و  آگاه شدن از رنج ها و نگرانی های آن ها یاد کرد (شکل و چگونگی این ارتباط می تواند متفاوت باشد). یا همان طور که ارانی  گفت: “اگر مردم را نشناسيم، راه رخنه در روح آن ها را نخواهيم يافت و كوشش ما به هرز خواهد رفت”. نبود و یا کاهش کیفیت این ارتباط بدون شک بر پویایی و زنده بودن احزاب انقلابی مارکسیستی مانند انسان مریضی که به کم خونی دچار است تاثیر می گذارد. حزب انقلابی بدون ارتباط با توده ها را می توان به سربازی تشبیه کرد که با از دست دادن دست ها، شنوایی و بینایی خود در جنگ جهانی دوم، درک خود از دنیای بیرونی را مانند خواندن یک رمان می دانست. مسلم است که یک رمان با همه جذابیت و توصیف دقیق واقعیت، با خود واقعیت یکسان نیست.

۲-  این دسته از عوامل برای حیات سیستم و نظام فکری لزوم فوری ندارد، ولی در دراز مدت نظام فکری نمی تواند بدون آن ها به حیات خود ادامه بدهد.  نظام فکری باید بتواند نکات مفید این عوامل را بعد از تجزیه و تحلیل جذب و باقی مانده آن را دفع کند. وقتی ما از نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم صحبت می کنیم، این می تواند استفاده خلاق و انتقادی از آخرین دستاوردها و نتایج علمی باشد. چون در حال حاضر قسمت اعظم علم تحقیقی و پژوهشی زیر نظر مستقیم امپریالیست ها صورت می گیرد، باید به دقت جنبه های ایدآلیستی و غیر دیالکتیکی را که عموماً برای توجیه سیستم بهره کشی است، بدور انداخت و هسته درست آن را مورد استفاده قرار داد. همان طور که مارکس با استفاده خلاق از دیالکتیک هگل و ماتریالیسم فويرباخ به کاربرد و به طور درست آن را در دسترس ما قرار داد. ما هم با تکیه به علم و دور انداختن پوسته خرافی و بورژوازی آن باید دائما از آخرین نتایج علمی برای تکامل ايدئولوژي مارکسیسم استفاده کنیم.

۳  عواملی که سیستم و نظام فکری نباید وجود آن ها را نفی کند، بلکه باید با اذعان به موجودیت آن ها خود را برای دفاع در مقابل حمله آن ها آماده کند.

هدف این عواملِ آشتی ناپذیر “انتاگونیستی”، منهدم کردن و از بین بردن سیستم است

وقتی ما از نظام فکری و جهان بینی مارکسیسم صحبت می کنیم، مي توانيم از نمودهای این تلاش دشمنانه، از تلاش امپریالیست ها برای نابودی فیزیکی کمونیست ها و یا از طرف دوستان دانشگاهی شان سخن گفته كه به صورت فکری و در عمل، و به شکل مبارزه ایدئولوژیک مي كوشند به هدف تضعیف نظام فکری مارکسیسم دست يابند.

٤- بخش چهارم مربوط به آن دسته عواملی می شود که ارادی نیست. یا حداقل اراده آن در دست یک نفر و یا یک گروه نیست. تغییر شرایط محیط زیستی، اجتماعی- اقتصادی از این دسته هستند. طبیعی است وقتی  که یک ايدئولوژي ادعاي انعکاس منسجم تضادهای عینی (شکلی و مضمونی) در جامعه را دارد، باید به تغییرات این تضاد در هر سطحی  عکس العمل متناسبی بدون کندی و بدون شتاب بی حساب از خود نشان بدهد. این همان انطباق و سازگاری با محیط پیرامون خود است که با نفی فرق اساسی دارد.  به قول مولوی، “نه چنان مرگی که در گوری روی    “‌مرگِ تبديلی‌” که در نوری روی”.

انطباق یعنی حفظ کلی سیستم، ولی تکامل دادن اجزایی که بتواند به تغییر محیط جواب بدهد و پایین آوردن حساسیت اجزایی که با تغییر محیط مانند گذشته لزوم به آن نیست.

با توجه به علم و آگاهی از این عوامل تاثیرگزار، گروه های مختلف سعی کرده اند که به این “تحریکات” و “مزاحمات” برونی جواب مناسب بدهند. در زیر به فهرست این گروه ها و بررسی تلاششان برای سازگاری ایدئولوژیک با تغییر محیط می پردازیم.

گروه های مختلف تغییرخواه

مولوی: “نوبت کهنه فروشان درگذشت    نوفروشانیم و این بازار ماست”

تاریخ به ما نشان داده است که در مجموع  سه دسته “نو فروشان” عموماً سعی می کنند که ایدئولوژی مارکسیسم را به بهانه  تغییر محیط،  ولی برای توجیه تسلیم طلبی خود و یا برای “محبوب” کردن دانشگاهی و “آکادمیک” مارکسیسم و یا برای دفاع از منافع طبقات بهره کش تغییر دهند.

گروه اول شامل سوسیال دموکرات هایی است که خیلی زود با خیالی و بیهوده خواندن نیاز به انقلاب سیاسی- اجتماعی برای تغییر نظام سرمایه داری، می خواستند مارکسیسم را در جهت دیگری سوق بدهند. این گروه در طول تاریخ نسبتاً کوتاه جنبش کارگری همواره تغییرات را در هر مرحله نه برای تکامل مارکسیسم، بلکه برای دوری از اهداف اولیه آن خواسته است و عملی کرده است.

به مدت زمان نسبتا طولانی این گروه در مجموع به دلایل بسیاری از شرایط مناسب رشد برخوردار بوده است. ولی آهنگ رشد این گروه در لحظه حاضر منفی است.هر چند که کم نبودند افرادی که با دیدن ظاهر پدیده ها بعد پيروزي ضد انقلاب در اردوگاه سوسیالیسم موجود، سوسیال دموکراسی را فرشته نجات بشر خطاب کردند و رشد غیر قابل اجتناب و نا محدود آنرا پیشبینی می کردند.

 گروه دوم دانشگاهیانی هستند که سعی کردند که مارکسیسم را نه به یک فلسفه تغییر، بلکه به یک فلسفه تفسیر تبدیل کنند. البته بدون به دور ریختن همه کارهای آن ها باید اضافه کرد که این دانشگاهیان  خود را ملزم به استفاده از مفاهیم بنیانی و بنیادی مارکسیستی در تحلیل از پدیده ها  نمی بینند و به خوانندگان خود این طور تلقین می کنند که مفاهیم مارکسیستی کاربرد روز در جامعه مدرن ندارد و آن ها را باید با مفاهیم جدید عوض و تکمیل کرد. با وجود تایید و تمجید از بعضی از کارهای مفید و شایسته این گروه باید گفت که این گروه با جمع شدن در محافل دانشگاهی به دور از ارتباط با توده های زحمتکش و با غرق شدن در مسائل جزیی و یا بسیار مجرد و تفاوت قائل شدن میان مارکس جوان و مارکس پیر، مارکس فیلسوف و مارکس انقلابی در مجموع کار مهمی در تکامل مارکسیسم نکرده است. و حتا آنجا که تلاش این گروه به یک مکتب شناخته شده مانند “مکتب فرانکفورت”  انجامید نفوذ آن از محافل محدود دانشگاهی تجاوز نکرد. و اصلا قابل مقایسه با مارکسیسم  به عنوان ایدئولوژی انقلابی زحمتکشان نیست.

حتا بودند در میان آنها کسانی که پنهانی و يا با مخفی کاری و یا با شلوغ کاری تئوریک حذف وظیفه نبرد طبقاتی مارکسیسم را در دستور برنامه خود داشتند و  هنوز هم  دارند. این افراد  می خواهند کمر مقاومتِ زحمتکشان و همبستگی طبقاتی شان را بشکنند و آن ها را از مارکسیسم انقلابی به عنوان وسیله برای رهایی خود محروم کنند.

نتیجه عملی کار فکری این گروه آن می شود که مارکسیستهای کنونی خواستار تغییر جامعه کم کم پیوند و ارتباط خود را با فرهنگ و زبان مارکسیستی از دست می دهند. این گروه در عمل این مفاهیم را از فرهنگ و زبان مشترک ما میزداید و جای آن ها را با مفاهیم غیرطبقاتی، زرین و رنگارنگ “بی خطر” پر می کند. مارکسیستی که دلیری مبارزان و زبان دانشمندان گذشته  خود را نتواند بفهمد، به مارکسیستی “بی خطر” تبدیل می شود.

دسته سوم طبقات بورژوازی و روشنفکران آن است. آن ها همیشه با علاقه عجیبی و اشتیاقي خستگی ناپذیر سعی می کنند تا مارکسیست ها را به “راه راست” هدایت کنند. آن ها دائما ما را نصیحت می کنند که از خودکشی حتمی سیاسی- ایدئولوژیک خودداری کنیم. آن ها ما را دعوت می کنند که واقعیت را آن طور که هست ببینیم و نه آن طور که می تواند باشد. آن ها از ما می خواهند که در چارچوب واقعیت موجود عمل کنیم و دست از خیال پردازی و توهم بر داریم.

آن ها خیرت را تا به آنجا رسانده اند که با اشک تمساح ما را برای عدم انجام این کار به خیانت به زحمتکشان متهم می کنند.  چرا که ما می بایست بفهمیم که یک دولت دموکرات از یک دولت جمهوری خواه در آمریکا و یک دولت کارگر از یک دولت محافظه کار در انگلیس بهتر است. تردیدی نیست که دولت دموکرات از جمهوری خواه  و دولت کارگر از محافظه کار در کل و بطور نسبی کم ضررتر است، ولی این آقایان غافل از این هستند که افکار مارکسیست ها پروازش “از پر مگس” بلندتر و والاتر است و از ان  فراتر می رود. مارکسیست ها خود را در سلول لحظه زندانی نمی کنند و امکان و احتمال امروز را می بینند که می تواند در شرایط خاص و مطلوب ذهنی و عینی به واقعیت فردا تبدیل شود. بنگاه های نظری و آکادمیکِ سرمایه داری دائماً به اشکال مختلف از جمله با تائید آکادمیک مارکسیسم، بخش انقلابی آن را زیر عنوان مدرنیزه کردن مارکسیسم حذف می کنند. طبقات بورژوازی هیچ مسئله ای با مارکسیسم فلسفه ای بدون بار انقلابی آن ندارند. حتا آن ها هم از ماتریالیسم و هم از دیالکتیک می توانند در شرایط مختلف به نفع خود بهره ببرند. مسله اصلی آن ها ماتریالیسم تاریخی است که محتوم به زوال رفتن نظام سرمایه داری را ثابت می کند.

شاید خواننده کنجکاو با خواندن تلاش های ناموفق گروه های مذکور برای “تغییر” مارکسیسم  به این سوال برسد که پس چه کسی و چگونه باید وظیفه تکامل مارکسیسم را بعهده بگیرد؟ در زیر ما به جستجو جواب به این سوال مهم و فهرست کردن بعضی از چالش ها ی مهم روبروی مارکسیست ها می پردازیم.

چه کسی وظیفه تکامل مارکسیسم را بعهده دارد؟

مولوی:
“شب چنين با روز اندر اعنتاق                   مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند       ليک هر دو يک حقيقت مي تنند
هر يکي خواهان دگر را همچو خويش      از پي تکميل فعل و کار خويش”

مسلم است که وقتی جهان اطراف ما تغییر می کند، تعبیر ما، تفسیر ما و راه های تغییر جهان نیز قاعدتا باید تغییر کند. هر چند دیدن و فهمیدن این کار به ظاهر سهل و آسان می نماید، ولی در عمل کاریست صعب و دشوار.

باید گفت که تکامل مارکسیسم بدون وقفه و دائما بعد از مرگ مارکس در جریان بوده و هست. علاوه بر این، بعد از مرگ مارکس بسیاری از مفاهیم جدید به مفاهیم بنیادی مارکسیسم اضافه شده است. احزاب کمونیست و کارگری به هنگام تحلیل و تجزیه اوضاع برای برنامه ریزی عمل در میدان مبارزه طبقاتی بارها به لزوم ابزارهای تکمیلی برای پوست کردن لایه های برونی پدیده ها پی برده اند و در این روند و با توجه به دیالکتیک تئوری و عمل آن ها همواره نکته و ابزار جدیدی به جعبه ابزار تئوریک مارکسیسم اضافه کرده اند. می توان از جمله از کشف مرحله امپریالیسم، اقتصاد نپ، صنعتی سازی، مسئله ملی، جنبش ضد فاشیستی، جنبش آزادیبخش،  راه رشد غیرسرمایه داری، انقلاب ملی و دموکراتیک  وغیره یاد کرد.

بعضی ها با ساده نگری و تقلیل گرایانه به روی ما فریاد می زنند که شما که تغییر جهان و واقعیت های خارجی را می بینید، چرا با تغییر ايدئولوژيک، خود را برای برخورد با جهان نوین آماده نمی کنید؟! 
برای بعضیهای دیگر هم خود نوگرایی  هدف است. آنها نوگرایی صوری را برای فرار از ملالت میخواهند. به قول  مولوی، “هر زمان نو صورتی و نو جمال    تا ز نو دیدن فرو میرد ملال” . آنها برای فرار از کار ” ملال آور” مطالعات و تفکرات عمیق، صورتک نوگرایی به چهره میزنند و با ان “کاهلی ذهنی” خود را می پوشانند.

اول از همه این که آن واقعیتی که ما با حس خود و دماغ ابتدایی درک می کنیم، به ندرت همان است که در کُنه پدیده ها مخفی شده است. بقول مارکس: “اگر ظاهر اشیا با باطن آنها یکسان بود، دیگر لزومی به علم نبود”. پس برای دیدن باطن پدیده ها اول باید آنها را شکافت و پوسته ها و لایه های بیرونی را تراشید تا به باطن آن دست یا فت. و این کار ساده ای نیست و فقط با تسلط به تئوری و اسلوب دیالکتیکی مارکسیستی می توان این کار را با موفقیت اجرا کرد. ما نمی توانیم بدون تئوری وارد عمل شویم، بدون این که بدانیم که چه چیز و برای چه باید تغییر کند. این هم درست نیست که ما تا ابد در بحث های تئوریک غرق شویم و میدان عمل را رها کنیم. کار درست این است که در جریان عمل، تئوری را بارورتر و کارایی آن را موثرتر کنیم. این یک فرایند تکرار شونده دائمی و در ذات خود پایان ناپذیر است. عمل کردن بدون پایه های تئوریک مطمئن و قابل اطمینان همان قدر نادرست است که  تئوری بافی بی سرانجام بدون وارد شدن به میدان عمل. این دو در یک رابطه دیالکتیکی مکمل و محک درستی همدیگر هستند.

دوم، ما بدون ارزیابی و روشن کردن جایگاه خود نمی توانیم  به تحلیل عجولانه و سطحی پدیده ها دست بزنیم. یکی از دستاوردهای بزرگ “کوانتا فیزیک” در این است که به ما نشان داده است که دیدن واقعیت پدیده ها به موقعیت شخص ناظر و زمینه عینی و ذهنی او و ابزار مورد استفاده، رابطه و وابستگی دارد. بنابرین ما باید بدانیم که در کجا ایستاده ایم  و چگونه و با چه ابزاری به مشاهده واقعیت خارجی میپردازیم؟

اگر قطب نمای ما به سمت ستاره زحمتکشان میزان نشود، ما به بیراهه می افتیم. این حرف فقط یک شعار بی محتوا نیست.بلکه تنها راهنمای جستجوگر  طرفدار زحمتکشان در کویر غبار آلود و خشک و عاری از گیاه سرمایه داری است. تفاوت مارکسیست های متشكل انقلابیِ خلاق با “مارکسیست های معمولی”  در مد نظر داشتن منافع حال و آینده طبقات زحمتکش است. و تنها جایگاهی که آن ها برای خود در نبرد طبقات می بینند، در “قشون زحمتکشان” است. ما باید دقیقا بدانیم که در کجا ایستاده ایم و راه به کجا داریم، مقصد ما چیست؟

بنا بر این تکامل ايدئولوژي نمی تواند در محفل های دانشگاهی، خانه های تیمی و یا در اتاق های مطالعاتی انجام گیرد. این تکامل باید در پیوند دائمی با توده ها و در جریان عمل صورت گیرد. یک مارکسیست تشکیلاتی انقلابیِ مانند یک طبیب سرطان می ماند که با مطالعه به تغییر دائمی شکل برونی سلول های سرطانی، محتوا مشترک آن ها را از یاد نمی برد و به موثر بودن دوا و دارو جدید بدون آزمایش ها و بدون ارتباط نزدیک با مریضان و عکس العمل شان  باور ندارد.

بنابراین باید در میدان عمل فهمید که چه قسمت از پدیده مورد  مطالعه ما تغییر کرده است و برای شناخت چگونگی این تغییر به چه ابزار جدیدی نیاز است.

با توجه و رعایت شرایط بالا می توان چالش هایی را که مارکسیست ها با آن روبرو هستند، شناسایی و در باره آن ها با تشکیل سمینارها، بحث های درونی و تبادل نظر و بهره گیری از محققان مارکسیست و صاحب نظر گفتگو کرد و بدین طریق به تکامل مارکسیسم کمک کرد.

نکات چالشی مطروحه و عاجل

به نظر نگارنده این چالش ها را می توان به سه دسته عمده تقسیم کرد.

۱  تکامل تئوری برای تدقیق تحلیل مشخص  از وضیعت مشخص

وقتی از تغییر سرمایه داری کنونی نسبت به گذشته صحبت می کنیم، باید مشخص کنیم که این تغییر در چیست؟ آیا این تغییر یک تغییر شکلی و ظاهری است؟ آیا این تغییر یک تغییر باطنی و ماهوی است؟ اگر ماهوی است چه نمود های ظاهری ما را به این نتیجه می رساند؟ آیا خصلت استثماری و استعماری سرمایه داری تغییر کرده است؟ آیا شکل استثماری سرمایه داری تغییر کرده است؟

روند جهانی سازی امپریالیستی تحت رهبری سرمایه مالی با ایجاد بحران های اقتصادی تا حدودی موفق شده است که تضاد طبقاتی را به تضاد میان زحمتکشان کشورهای سرمایه داری پیشرفته و خلق های زیر ستم در کشورهای “جهان سوم” تبدیل کند. در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هم این  روند جهانی سازی امپریالیستی زحمتکشان این کشورها را با رقابت از امکانات محدود شغلی باقی مانده به جان هم انداخته است.

سیاست ما در این مورد چیست؟ چگونه می توانیم این هدف های ویرانگر را برای خلق های زیر ستم و زحمتکشان کشورهای سرمایه داری پیشرفته توضیح دهیم و آن ها را علیه دشمن مشرک متحد سازیم؟ تعریف امروزی طبقه کارگر چیست و شامل چه کسانی می شود؟ سوسیالیسم آینده مورد نظر ما چه نوع سوسیالیسمی است؟ با سوسیالیسم های گذشته در چه نکات وجه مشترک و در چه نکات تفاوت دارد؟

۲ تکامل شیوه عمل برای سازگاری ان با  وضیعت موجود

برای مبارزه عملی روزانه و دراز مدت علیه سرمایه داری به چه شیوه های جدید می توان تکیه کرد؟ آیا با توجه به جهانی شدن سرمایه داری، پیروزی سوسیالیسم در یک کشور ممکن است؟ آیا هنوز انقلاب به معنای قدیمی آن می تواند مورد استفاده قرار گیرد؟ آیا با توجه به “اختگی” مبارزه پارلمانی، می توان به آن بسنده کرد؟ آیا می توان به جنبش های اجتماعی تکیه و اعتماد کرد؟ تا چه حد و چگونه؟ متحدان ما در این مرحله چه طبقاتی هستند؟ آیا به اتحادیه های کارگری می توان مانند گذشته اعتماد کرد؟ چطور می توانیم از چپ روی و راست روی در عمل بر حذر بمانیم؟ به اتحادهای اجتماعی و عناصر خود بخودی جنبش چقدر بها بدهیم؟ دیالکتیک “عناصر خود بخودی” و”عناصر آگاهانه” را در عمل چگونه انجام بدهیم؟ دیالکتیک وظایف دموکراتیک و وظایف سوسیالیستی را در عمل چگونه نشان بدهیم؟   

٣  تکامل تکنیک و مهارت در “اطلاع رسانی” و انتقال تحلیل ما از اوضاع و برنامه ما برای عمل به توده ها

در اینجا برای سهل کردن فهم مطلب ما چالش ها را در سه قسمت جداگانه بررسی می کنیم، بدون آن که ارتباط دیالکتیکی آن ها را نفی کنیم. بقول انقلابی بزرگ کمونیست چه گوارا  “واژه هایی که با عمل مادییت پیدا نکنند، مهم نیستند”. این جمله کوتاه چکیده رابطه دیالکتیکی تئوری و عمل است. به نظر نگارنده وقتی که ما از جان دادن به فکرها و ایده های مرده و بی حرکت در ذهن و یا کتاب ها و مادی شدن آنها صحبت می کنیم، این رابطه دیالکتیکی مثلثی است که زاویه سوم آنرا “آگاهی” و “اطلاع رسانی” و یا بطور جامع تر به زبان فرنگی ها (communication ) تشکیل می دهد. یا به زبان ساده تر جملات زیبای ما برای طبقات استثمارگر پوچ و بی خطر است مگر این که ما با در بین مردم رواج دادن این فکرها آن ها را به نیروی استثمارگر ستیز مادی و بلامنازع تبدیل کنیم.

واقعیت این است که نظام های سرمایه داری کنونی جهان از دسترسی توده ها به اطلاعات مانند گذشته جلوگیری نمی کنند. بلکه تاکتیکشان این است که توده ها را با “بمباران های اطلاعاتی”، “گیج” کنند. با توجه به این واقعیت تبلیغات سیاسی و انتقال اطلاعاتی، سياست ما نمی تواند مانند گذشته موثر و مفید باشد.

بنابراین به چه شیوه جدیدی و چگونه می توان تحلیل، اهداف و برنامه عملی ما برای تغییر اوضاع را به توده ها رساند؟ چگونه ما می توانیم پیام خود را در میان سیلی از تبلیغات تجاری، و توفانی از روزنامه های سطحی رایگان و غیره به توده ها برسانیم؟ آیا می توان به رسانه های اجتماعی و دیجیتالی اعتماد کرد؟ تا چه حد و در چه زمینه و موارد؟ آیا برگشت به شیوه تماس شخصی و فردی می تواند موثر باشد؟ چطور می توانیم به افشا و روشنگری پدیده ها بپردازیم  که با کار خبرنگار معمولی که به افشای ظاهر و روبنای پدیده ها با اتکا ارقام راضی است، تفاوت داشته باشد؟ چطور می توانیم به افشا و روشنگری پدیده ها بپردازیم  که با برخورد انتزاعی و مجرد با پدیده ها، و گفتن حرف های قلمبه و سلمبه روشنفکرِ کافه نشین تفاوت داشته باشد؟ چطور می توانیم با استفاده از اسلوب دیالکتیکی بین وضعیت مشخص و مفاهیم مجرد رابطه بزنیم؟ چطور می توانیم دموکراسی خواهی سوسیالیسم را برجسته کنیم؟ (مقوله ي دموکراسی، متاسفانه به دلایل گوناگون تاریخی و درک جزمی از مارکسیسم آن طور که شایسته این ايدئولوژي عدالتخواه و دموکراتیک بوده است نتوانست در کشورهای سوسیالیستی سابق پا بگیرد. و بدون شک، بدون آن که لازم باشد این عامل را  در مقابل عوامل عینی بیش از حد بزرگ کرد، می توان گفت که بزرگترین عامل ذهنی پيروزي ضدانقلاب در این کشورها بوده است).

باید با مطالعه دقیق دستاوردهای علوم تربیتی، آموزشی و علم ارتباطات و انتقال یاد بگیریم که چگونه با پیوند دائمی وضعیت مشخص با مفاهیم مجرد، باطن و ماهیت درونی پدیده ها را آشکار کنیم. یا به قول مولوی، “آن چنانش شرح کن اندر کلام    
که از آن بهره بيابد عقل عام”.

 نتیجه

عوامل و شرایط مختلف جرقه تکامل ایدئولوژیک را می زنند و ابتکارات بسیاری را وارد عمل می کنند. مهمترین این عوامل تغییر محیط (زیستی، اجتماعی، اقتصادی) است. ایدئولوژیی که ادعای عینی بودن و ماتریالیسم بودن را دارد، نمی تواند نسبت به این تغییرات بی تفاوت بماند. ولی شیوه عمل فرق می کند. در حالی که دشمنان و دوستان تجدیدنظرطلب و یا نادان آگاهانه و یا ناآگاهانه به دنبال نفی کلی مارکسیسم می روند، شیوه  مارکسیست هایِ انقلابی، تشکیلاتی و خلاق در برخورد با تغییرات محیط فرق می کند. این دسته همیشه از دستاوردهای علم استفاده انقلابی کرده است و مارکسیسم را در مقابل  تغییر محیط آن طور که در عمل نیاز آن ثابت شده است تکامل داده است. بدون آنکه آن را از مفاهیم طبقاتی و خصلت انقلابی آن جدا کند. این کاری است صعب، ولی مشخص کردن موقعیت و جایگاه و خاستگاه طبقاتی ما قبل از وارد شدن به عمل، کار این تکامل انقلابی را نه چندان راحت تر، بلکه مطمئنا  از نفی گرایی جدا می کند. 

باید با عکس العمل سریع  ولی با بردباری و صبوری تئوریک تغییرات بنیادی را شناسایی و  دسته بندی کرد و  پس از آن، آن ها را در سمینارهای علمی، کلاس های درسی و  حوزه های حزبی به بحث، گفتگو و بررسی گذاشت.

در این بحث ها باید با هر تلاشی برای تطهیر نظام سرمایه داری و تغییر جایگاه طبقاتی ما مبارزه جدی کرد. ما معتقدیم که نبردی آشتی ناپذیر بین طبقات استثمارگر و دیگر طبقات در جریان است و جایگاه ما در این نبرد میان  زحمتکشان و فرومایگان جهان  است!

سیامک




تاریخ سوسیال دموکراسی از عروج تا زوال!

بخش دوم:

بسیاری از “چپ ها ” بعد از پیروزی کشورهای امپریالیستی در “جنگ سرد” امید خود را به باروری افکار سوسیالیستی از دست داده و چشم امید خود را بجایش به سوسیال دموکراسی دوخته بودند.

در بخش اول ما به بررسی زمینه های عینی و ذهنی تحقق افکار سوسیال دموکراسی در ایران پرداختیم. ما نشان دادیم که بدلایل مختلف از جمله پایان یافتن وظیفه سوسیال دموکراسی در جهان و رشد ناقص سرمایه داری و عدم وجود تشکیلات صنفی مستقل در کشور ما، تحقق این امر با واقعیات موجود همخوانی ندارد.

در بخش دوم ما تمرکز خود را روی بررسی چگونگی روند جدایی سوسیال دموکراسی از جنبش انقلابی طبقه کارگر قرار می دهیم. برای درک عمیق تر و مستدل کردن مطالب بیان شده مجبوریم تاریخ جنبش کارگری را به اختصار مرور کنیم.

 

انترناسیونال اول

در سال‌های قبل از تشکیل انترناسیونال اول، مارکس و انگلس پایه‌های سوسیالیسم علمی را بر اساس مطالعه تکامل تاریخ و تحلیل مبارزات طبقاتی گذاشته بودند. مارکس و  انگلس در سال ۱۸۴۸ در  “مانیفست حزب کمونیست” به این نتیجه رسیده بودند که وقتی سرمایه از مرزهای ملی گذشت و بین المللی شد، جنبش کارگری هم باید  بین المللی شود. آن ها به این نتیجه رسیده بودند که سرمایه داری یک نظام جهانی است که بر پایه یک تقسیم کار بین المللی و بازار جهانی بر قرار می شود و مبارزه طبقه کارگر در سراسر جهان بر علیه ستم های ناشی از این نظام، کم و بیش مشابه هم است. بنا براین خصلت سرمایه داری، مبارزه طبقه کارگر و جنبش به سوی سوسیالیسم یک جهت بین المللی دارد. شعار معروف، “کارگران همه کشورها متحد شوید!” نیز از همین جا نشات می گیرد.

بیش از ۱۵۰ سال پیش در  ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ در لندن انجمن بین المللی کارگران، انترناسیونال اول تاسیس شد. این اولین سازمان بین المللی پرولتاریا بود که راه را برای رشد سازمان‌های کارگری هموار کرد و منجربه گسترش جهانی ایده‌های مارکسیستی شد. در زمان قدرت خود این سازمان انقلابی لرزه و وحشت به تن طبقات فوقانی سراسر اروپا می انداخت.

در بین الملل اول افراد مختلفی از کشورهای مختلف و با عقاید مختلف سوسیالیستی و عدالت گرانه شرکت داشتند. انترناسیونال اول یک انجمن سیاسی و حرفه‌ای بین المللی متشکل از سازمان‌های کارگری،  سوسیالیست ها، کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها، کارگران و روشنفکران به نمایندگی از اتحادیه‌های کارگری بریتانیا و فرانسه و همچنین مهاجران آلمانی، لهستانی، ایتالیایی و مجارستان بود.

وقتی بین الملل اول تشکیل شد، مارکس یک پناهنده سیاسی در لندن بود که به عنوان روزنامه نگار مشغول کار و تحقیق بود. در این جلسه یک کمیته موقت برای تنظیم یک برنامه و اساسنامه برای سازمان بین المللی انتخاب شد. مارکس هم به عنوان یکی از این اعضای کمیته انتخاب شد. موقعیت اجتماعی و اقتصادی و قدرت روزافزان طبقه کارگر نیاز به چنین سازمانی بین المللی را به مسئله روز آن زمان بدل کرده بود. در آن زمان هنوز احزاب کارگری ملی در سطح کشور وجود نداشت و بهمین دلیل کمیته موقت با اتحادیه‌های کارگری در هر کشور همکاری نزدیک داشت. با در نظر گرفتن این حقایق بود که مارکس خود را درگیر سازماندهی و تشکیل انترناسیونال اول کرد. مارکس از این فرصت بزرگ تاریخی استفاده کرد تا با اراده‌ای پولادین و کار شبانه روزی نظر، ایده و تعهد پرشور خود به نقش انقلابی پرولتاریای جهانی را گسترش دهد.

در واقع شرکت مارکس در بین الملل اول این سازمان را از شکست و بی عملی نجات داد. مارکس از حداکثر مهارت‌های خود برای متحد کردن گروه‌های مختلف طبقه کارگر اروپا در یک ارتش واحد بین المللی استفاده کرد.

وظیفه اصلی مارکس در این مرحله حفظ خصلت کارگری سازمان در مقابل سیاستمداران سرمایه داری که به دنبال بهره برداری از جنبش برای مقاصد خود بودند، بود. در این دوران او به طور مداوم به تقویت هسته کارگری شورای عمومی تلاش می کرد.

بعد از مدتی بحث‌ها در مورد جنگ بین پروس و فرانسه که شش سال بعد از تاسیس انترناسیونال اول آغاز شد، اولین جرقه‌های اختلاف را در صفوف اعضای انترناسیونال اول روشن کرد. حزب سوسیال دموکرات آلمان به رهبری لاسال به ایجاد یک اتحاد تاکتیکی با اشراف محافظه کار و همچنین با بیسمارک صدراعظم پروس دست زد. این اتحاد موجب اعتراض جناح “مارکسیست” حزب به رهبری لیبکنشت شد.  لیبکنشت در سال ۱۸۶۹ همراه با مارکسیست دیگری بنام ببل، حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان را تاسیس کرد. نقطه اوج این اختلاف در زمان جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ بود. حزب سوسیال دموکرات از بیسمارک در مقابل فرانسه حمایت کرد در صورتی که حزب کارگران سوسیال دموکرات این جنگ را امپریالیستی خواند و از حمایت از بیسمارک و یا فرانسه خودداری کرد.

پس از شکست فرانسه در جنگ، انقلاب در فرانسه آغاز شد و اعضای ارتش انقلابی همراه با انقلابیون طبقه کارگر کمون پاریس را  تاسیس کردند. کمون پاریس اعلان کرد که مخالف مالکیت خصوصی  نیست، بلکه برای ایجاد توزیع عادلانه کار خواهد کرد. متاسفانه در ترکیب سیاسی رهبری کمون که شامل حدود ۶۰ عضو بود، فقط چند نفر انترناسیونالیست تحت تاثیر مارکس وجود داشت. با این حال مارکس و انگلس همراه با  کمیته موقت انترناسیونال اول از کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ به عنوان شکل جدیدی از دموکراسی مستقیم، جانانه دفاع، حمایت و استقبال کردند.

پس از فروپاشی کمون پاریس، مارکس از کمون پاریس به خاطر دستاوردهای آن ستایش کرد، و معتقد بود که به رغم تاثیرات طرفداران بورژوازی در آن، کمون پاریس یک مدل بسیار عالی از دیکتاتوری پرولتاریا را در عمل نشان داد. کمون پاریس با تکیه به یک دولت کارگری و  با حمایت گسترده توده‌ای موفق شد دستگاه دولت بورژوایی، بوروکراسی بزرگ، دستگاه نظامی، اجرایی، قضایی و قانونگذاری نهادها را متلاشی کند.

بعد از مدتی مارکس و شورای انترناسیونال بر علیه پیروان آنارشیسم پرودونی و بعدها  در مقابل آنارشیسم باکونینی موضع گرفتند. هسته مرکزی اختلاف و درگیری بین مارکس و آنارشیست ها به رهبری باکونین در باره نقش دولت در سوسیالیسم بود. باکونین هرگونه نقش دولت را در سوسیالیسم  رد می کرد. در حالیکه مارکس معتقد بود که کارگران بایست با تشکل در یک حزب  ابزار دولتی را بدست گرفته و از آن برای انجام یک انقلاب اجتماعی استفاده کنند. این موضع موجب پراکندگی و دسته بندی جدیدی در انترناسیونال اول شد. و در نهایت، این اختلافات در سال ۱۸۷۶منجربه انحلال انترنسیونال اول شد.

انترناسیونال دوم

انترناسیونال دوم بعد از مرگ مارکس در سال ۱۸۸۹ در پاریس و  به مناسبت صدمین سالگرد انقلاب فرانسه تاسیس شد. انترناسیونال دوم متشکل از احزاب سوسیال دمکرات در سطح ملی و کشوری از سراسر اروپا، آمریکا، آسیا و اقیانوسیه بود. البته این احزاب با احزابی که بعدا به این اسم معروف شده اند فرق داشتند. تمرکز اصلی انترناسیونال دوم بروی حمایت از مبارزه کارگران به خصوص برای حق برخورداری از هشت ساعت کار روزانه بود.

تا سال ۱۹۰۰ انترناسیونال دوم فقط به صورت کنگره‌های مختلف در شهرهای مختلف وجود داشت. اما در کنگره سال ۱۹۰۰ در پاریس تصمیم به ایجاد یک دفتر بین المللی سوسیالیست، مستقر در بروکسل گرفته شد.

دهه اول جنبش بین المللی کار (انترناسیونال) مصروف تصفیه آنارشیست ها از صفوف جنبش شد. هم زمان نوبت به مبارزه علیه تجدید نظر طلبی (رویزیونیسم) که ریشه در سوسیال دموکراسی آلمان داشت، در کنگره‌های سال ۱۹۰۰ در پاریس و ۱۹۰۴ در آمستردام و در هنگام بحث در باره  استراتژی و تاکتیک سوسیالیستی شدت گرفت.

در دهه قبل از جنگ جهانی اول جنبش بین المللی کار (انترناسیونال) در واقع به علت اختلافات نظر  بین سه جریان از هم پاشید. این سه جریان عبارت بودند از مارکسیست های انقلابی به رهبری  لنین و رزا لوکزامبورگ؛ مارکسیست میانه به رهبری کائوتسکی و اصلاح طلبان تجدید نظر طلب (رویزیونیست ها) به رهبری برنشتاین.

سوسیال دموکراسی مدرن بعد از این شکاف در داخل جنبش سوسیالیستی به وجود آمد. اختلاف اصلی بین کسانی بود که بر انقلاب سیاسی به عنوان پیش شرط برای دستیابی به اهداف سوسیالیستی اصرار داشتند و کسانی که ادعا می کردند که اصلاحات تدریجی بهترین راه ممکن برای رسیدن به  سوسیالیسم است.

تحولات عمده‌ای در سوسیال دموکراسی به رهبری برنشتاین به عنوان یک سوسیالیست طرفدار اصلاح طلبی بوجود آمد. بعدها برنشتاین نظریه ماتریالیسم تاریخ و روش دیالکتیکی مارکسیستی را رد کرد. برنشتاین مفهوم  “تضادهای طبقاتی آشتی ناپذیر” مارکسیسم را هم مورد انتقاد قرار داد. و معتقد بود که نابرابری اقتصادی بین طبقات بورژوازی و پرولتاریا به تدریج و از طریق اصلاحات قانونی و برنامه‌های توزیع عادلانه اقتصادی حذف خواهد شد. علاوه بر این، او معتقد بود که همکاری میان طبقات برای رسیدن به سوسیالیسم بسیار موثرتر از تضاد طبقاتی است. و با این نظر او به عنوان یکی از بنیان گذاران نظر “آشتی طبقاتی”  معروف شده است.

رزا لوکزامبورگ به نمایندگی از سوسیالیسم انقلابی، قاطعانه رویزیونیسم (تجدید نظرطلبی) و رفرمیسم (اصلاح طلبی) برنشتاین را رد و محکوم کرد.

او تاکید کرد که سوسیالیسم ی خارج از سوسیالیسم مارکسیستی نمی تواند وجود داشته باشد. او همچنین تاکید کرد که سوسیالیسم و مارکسیسم، مبارزه پرولتری برای رهایی و اهداف سوسیال دموکراسی با هم یکسان هستند.

در پیامد این درگیری ها، انگلس در سال  ۱۸۹۵ توضیح داد که استفاده تاکتیکی از سیاست های پارلمانی و انتخاباتی با اهداف سوسیالیستی درست است، ولی انقلاب کارگری را  به عنوان یک راه برای رسیدن به سوسیالیسم را نمی توان رد کرد.

در همان دوره به علت  نزدیک شدن جنگ جهانی اول، داشتن یک نظر مشترک در باره جنگ بین اعضای انترناسیونال دوم ضرورت حیاتی پیدا کرد. ولی متاسفانه تا بروز جنگ و با وجود بحث‌های شدید در کنگره سال ۱۹۰۷ در اشتوتگارت و سال ۱۹۱۰ در کپنهاگ این جنبش موفق به ارائه توافق بر اقدام مشترک نشد و این اختلاف عملا موجب فرو پاشی کامل انترناسیونال دوم شد.

اعضای ضد جنگ حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) از حمایت از دولت آلمان در جنگ خودداری کردند. در حالیکه اعضای ملی‌- رویزیونیستی  SPD از جنگ، با  استدلال اینکه آلمان “حق دفاع ارضی خود را” در برابر ”تجاوز استبداد تزاری” باید داشته باشد، دفاع کردند. خود برنشتاین به زودی( اکتبر ۱۹۱۴) به ارتکاب جرائم جنگی دولت آلمان متقاعد شده بود؛ و از آن تاریخ به بعد به یک موضع ضد جنگی رسیده بود. ولی جناح ملی‌- رویزیونیستی به حمایت از آلمان در جنگ ادامه داد.

هنگامی که انترناسیونال دوم در جنگ جهانی اول از بین رفت، مخالفان جنگ چندین بار در کنفرانس‌ها ی مختلف )زیمروالد سال ۱۹۱۵، کینتل سال ۱۹۱۶ و استکهلم سال ۱۹۱۷  (با هم ملاقات داشتند.

پیروزی انقلاب اکتبر و انترناسیونال سوم

بعد از پیروزی انقلاب اکتبر و بالا گرفتن اعتراضات مردمی، آلمان مجبور شد که از نقشه‌های جنگی خود بدور شود.

اکثر احزاب سوسیال دموکراسی اروپا به بهانه‌ها ی مختلف نه تنها از انقلاب اکتبر حمایت نکردند، بلکه در مقابل آن جبهه هم گرفتند.

به همین علت بعد از پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه لنین در سال ۱۹۱۹ احزاب کمونیست را برای تاسیس انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) دعوت کرد. بدین ترتیب انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) معروف به انترناسیونال سوم  به عنوان یک مجتمع جهانی کمونیست‌ها مسول تصویب و اجراء سیاست مشترک شد.

چند سالی بعد از ان انترناسیونال سوسیالیستی کار (LSI)، در هامبورگ، آلمان در سال ۱۹۲۳ توسط احزاب اصلاح طلب سوسیال دموکرات تاسیس شد و شامل احزاب کمونیست تازه تشکیل شده در پی جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه نبود. در ماه مه سال ۱۹۲۳، احزاب سوسیال دموکرات سازمان  بین المللی خود را به عنوان ، کارگر و سوسیالیست بین المللی تاسیس کردند. در عمل  کار  انترناسیونال سوسیالیستی کار تحت تاثیر شکاف در جنبش کارگری بین المللی و داشتن نظرات مختلف در مقابل اهداف انترناسیونال سوم قرار گرفت.

با سقوط بازار سهام در سال ۱۹۲۹ در ایالات متحده اولین بحران اقتصاد جدی سرمایه داری  آغاز شد. این بحران خیلی زود در سطح جهان گسترش یافته و تبدیل به رکود بزرگ شد که عمیقا سیاستگذاری های اقتصادی را تحت تاثیر قرار داد.

این بحران بزرگ زمینه عینی رشد ایده‌های سوسیال دموکراسی را  در جهان فراهم کرد. دو راه پیش روی سیاستمداران بیش تر نبود. یا با ادامه سیا ست های رایج زمینه اعتراضات عمومی قوی می شد و مردم با تاثیر از ایده‌های بلشویکی به داغون کردن نظام سرمایه تشویق می شدند. و یا با میدان دادن به  ایده‌های سوسیال دموکراسی و با اجرای برنامه‌های اقتصادی که اقتصاددان کینز پیشنهاد می کرد، می توان با سرمایه گذاری قابل توجهی دولت در پروژه‌های زیربنایی اقتصادی برای مهار بیکاری و ایجاد کنترل بر جریان و گردش پول در جامعه و کنترل نسبی دولت بر اوضاع،  سرمایه داری را از مرگ محتوم نجات داد.

بدین ترتیب این پروژه با پیروزی سوسیال دموکراسی در اسکاندیناوی، به ویژه حزب سوسیال دموکرات سوئد (SAP) در سال ۱۹۲۰ شروع شد.  یک اقتصاد مختلط بدین گونه از ترکیب بهترین ابتکارات بخش خصوصی و چتر نجات و پوشش اجتماعی دولتی  و با کنترل دولتی بروی منابع طبیعی، موسسات بهداشتی و آموزشی و زیر بنایی پایه گزاری شد.

با این وجود چرخش به راست سوسیال دموکرات ها بدون وقفه ادامه داشته است. بدین ترتیب در سال های ۳۰ میلادی حزب سوسیال دموکرات آلمان (spd) حتا از مارکسیسم تجدید نظر طلبی نیز صرف نظر کرد و بطور رسمی  به سوی سوسیالیسم لیبرال رفت. وقتی که قدرت فاشیست در سال ۱۹۳۶ در اروپا به حد تهدید کننده‌ای خطرناک شد و فاشیست‌های اسپانیا یی جمهوری دولت منتخب را سرنگون کردند، سازمان  کارگر سوسیالیست بین الملل در حرف از جمهوری خواهان حمایت کرد. ولی در زمانی که کمونیست‌ها دسته دسته برای جنگیدن در کنار جمهوری خواهان وارد اسپانیا شدند و بسیاری از افراد مترقی به کمک های مالی و آذوقه‌ای پرداختند، سوسیال دموکراتها به رهبری  LSI (سازمان  کارگر سوسیالیست بین الملل) به هیچ اقدام عملی دست نزدند. در سال ۱۹۴۰ انترناسیونال سوسیالیستی کار بعلت بی عملی رسما منحل شد.

در پیامد این موضوع عدم نظر و عمل مشترک میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها روزانه افزایش یافت. این  اختلافات  یکی از بزرگترین علتهای عدم همکاری و مبارزه مشترک توده ای بر علیه فاشیسم و نازیسم  قبل از جنگ جهانی دوم بود. صادقانه باید گفت  که انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) دچار چپ روی شد و از هر گونه همکاری با سوسیال دموکرات‌ها و احزاب ملی پرهیز کرد. ولی این سیاست با جدی شدن خطر جنگ در کنگره جهانی ۷ در سال ۱۹۳۵ تغییر کرد و به ایجاد جبهه‌های خلقی بر علیه فاشیسم منجر شد. در سال ۱۹۴۳ انترناسیونال کمونیستی (کمینترن) منحل شد.

در سال ۱۹۴۷ کمینفرم تشکیل شد که در سال ۱۹۵۶ منحل شد. و  در سال ۱۹۵۱ انترناسیونال سوسیالیستی متشکل از احزاب سوسیالیست غیر کمونیست تاسیس شد.

پس از جنگ جهانی دوم

پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از احزاب سوسیال دموکرات اروپا با ایدئولوژی مارکسیسم کاملا قطع رابطه کردند و به جای مبارزه برای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، تمرکز اصلی خود را بروی اجرای سیاست های اصلاحی اجتماعی- اقتصادی قرار دادند.

در سال ۱۹۵۱ سوسیالیست بین المللی یک سازمان بین المللی به نمایندگی از سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک، در فرانکفورت  تاسیس شد. سوسیالیست بین المللی هم سرمایه داری و هم کمونیسم بلشویکی را محکوم کرد. ادعای سوسیال دموکرات ها این بود که بلشویک ها تفسیری خشک از  مارکسیسم دارند، که با روح انتقادی مارکسیسم در تناقض است. آنها معتقد بودند که کمونیست های روسیه با تمرکز و تاکید بروی تضاد طبقاتی، یک دیکتاتوری تاسیس می کنند!

اروپا غربی بعد از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از رشد ایده های سوسیالیستی مجبور شد که به ایده های سوسیال دموکراسی پر و بال بدهد. ظهور اقتصاد کینزی در جهان غرب در دوران جنگ سرد رشد سوسیال دموکراسی را تشدید کرد. دیگر برای طرفداران نظام سرمایه داری مسلم شده بود که اگر این نظام باید شانسی برای زنده ماندن در اروپا را داشته باشد، باید زیر پوشش سوسیال دمکراسی عمل کند.

هدف سرمایه داری برقراری نظامی بود که میبایست با ایجاد رفاه اجتماعی نسبی کمی از عواقب فاجعه آمیز بحران معمولی سرمایه داری بکاهد. نظامی که بتواند با ایجاد چتر نجات و پوشش اجتماعی عواقب بیکاری را مهار و بهداشت و آموزش را در سطح گسترده یی نسبتا همگانی کند. کشورهای اسکاندیناوی با عدم ضربه خوردن در دوران جنگ (دانمارک خود را تسلیم آلمان نازی کرده بود؛ سوئد بطور رسمی خنثا بود ولی اسناد جدید نشان از همکاری پنهانی با نازیست ها دارد؛ نروژ در کنار متحدین بود ولی در عمل وارد جنگ جدی نشد) و حفظ زیرساختار خود بهترین مکان برای اجرای پروژه سوسیال دمکراسی بودند.

پس از انتخابات سال ۱۹۴۵ بریتانیا، دولت حزب کارگر هم برای جلوگیری از “سوسیالیستی شدن” شرایط کشور بلافاصله مجبور به ملی کردن بخش های عمده اقتصادی شد. از سال ۱۹۴۵ تا سال ۱۹۵۱ دولت حزب کارگر بانک مرکزی انگلستان، استخراج زغال سنگ، حمل و نقل، برق، گاز، و آهن و فولاد را ملی کرد. همزمان آلمان نیز مشمول طرح کمک مارشال شد تا از ناآرامی های اجتماعی برانداز که پیامد تضاد طبقاتی است جلوگیری شود. حزب SPD در آلمان غربی در سال ۱۹۴۵ یک سیاست شبیه دولت حزب کارگر بریتانیا در ملی کردن صنایع کلیدی را تایید کرد.

کم کم احزاب سوسیال دموکرات با اعلام “فراطبقاتی” بودن خود از نمایندگی و مسولیت خود در برابر طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان دست کشیدند. آن ها  سیاست اصلاح سازی تدریجی سرمایه داری را جانشین سیاست انقلابی مارکسیستی برای از بین بردن نظام سرمایه داری کردند.

حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال ۱۹۵۹ نه تنها مارکسیسم را از سوسیالیسم جدا کرد، بلکه حتا مدعی شد که سوسیالیسم ریشه در اخلاق مسیحی، انسان گرایی و فلسفه کلاسیک دارد نه مارکسیسم.

احزاب کمونیستی و سندیکاهای کارگری از خوف سرمایه داران از آشوب های اجتماعی متاثر از ایده های سوسیالیستی و از موقعیت پیش آمده که موجب میدان گرفتن سوسیال دمکراسی شد، برای بالا بردن سطح دستمزد کارگران و گسترش چتر نجات و پوشش اجتماعی به شکل هوشمندانه ای استفاده کردند. بدین ترتیب آن ها موفق شدند که با مبارزات هماهنگ، سازماندهی شده و با تکیه به اندیشه انقلابی مارکسیستی با وجود ضعف کمّی خود، به طور مستمر سرمایه داری را به عقب نشینی وادارند. حاصل این مبارزات ایجاد یک جامعه نسبتا رفاهی بود که بر پایه مالیات گیری مترقی پایه گزاری شد ه بود.

دولت های رفاهی تا سال ۱۹۷۹ کم و بیش بدون مزاحمت وجود داشتند. در سال ۱۹۷۹ دو سیاستمدار نئولیبرال و بشدت ضد کمونیست، ریگان و تاچر، در دو كشور از مهم ترین کشورهای سرمایه داری، آمریکا و انگلیس، قدرت را به دست گرفتند. این دو سیاستمدار اعتقاد عجیبی به شکست دادن اردوگاه سوسیالیسم داشتند و متنفر بودند از هر چیزی یا کسی و یا پدیده ای که بوی سوسیالیستی داشت. بلا فاصله آن ها به داغون کردن سندیکاها و اتحادیه های کارگری پرداختند و همه دستاوردهای دولت های رفاهی پیشین را بطور مستمر به عقب بر گرداندند.

تاچر و ریگان با هدف نابودی قدرت چانه زنی کارگران  و از بین بردن همبستگی ميان زحمتكشان به سركوب مداوم و وحشینانه اتحادیه ها و سنديكاها پرداختند. آنها به این ترتیب سنگ ها را بستند و سگ ها را رها کردند“.  زیر عنوان پر طمطراق “آزاد سازی اقتصادی” دست کارفرمایان را در استثمار بیشتر کاملا باز گذاشتند و سعی کردند با لغو قراردادهای دستجمعی و ایجاد قراردادهای موقتی در ميان كارگران رقابت ایجاد کنند و آنها را به “جان” همدیگر بیاندازند.

“راه سوم”

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی، سوسیال دموکرات ها پروژه ای به نام  “راه سوم” را اختراع و افتتاح کردند. “راه سوم” رسما مبلغ سوسیالیسم اخلاقی، رفرمیسم و اصلاحات تدریجی، که شامل دفاع از  “انسانی کردن” سرمایه داری، ایجاد اقتصاد مختلط، کثرت گرایی سیاسی و دموکراسی لیبرال است.

سردمدار تئوریک “راه سوم” آقای گیدنز و سردمدار عملی سیاسی آن آقای بلیر بود. آن ها به قول خود مجبور بودند که بین یک اقتصاد مارکسیستی  جبرگرا با  سنت جمع گرایی و  «سوسیالیسم اخلاقی” بر اساس توزیع عادلانه ثروت یکی را انتخاب کنند. قابل توجه است که مارکس در زمان خود به طور دقیقی ثابت کرد که اگر توزیع عادلانه ثروت به مسئله کلیدی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نپردازد، بعد از مدتی به نقطه اول خود یعنی نابرابری اجتماعی بر می گردد.

حامیان “راه سوم” استدلال می کردند که “راه سوم” برای تطابق عملی سیاست های سوسیال دموکراسی به واقعیت های جهان مدرن، لازم و ضروری است. ولی در حقیقت و در نهایت نتیجه “راه سوم” چیزی به جز پذیرش سرمایه داری و به راست غلتیدن جدید سوسیال دموکرات ها نبود.

خوشبختانه در احزاب دیگر سوسیال دموکراسی اروپا بودند کسانی که از مخاطرات “راه سوم” به عنوان “گرگی در لباس میش” آگاهی یافتند. مانند آقای لافونتن رئیس سابق SPD آلمان که سیاست “راه سوم” را به عنوان یک سیاست نئولیبرالیسم محکوم کرد و حزب “چپ” را پایه گزاری کرد که در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۹ آلمان ۱۱ درصد آرا را به دست آورد.

سیاست های رفاه اجتماعی سوسیال دموکرات ها زیر عنوان “راه سوم” به دنبال حل مسائل ساختاری و اساسی سرمایه داری، مانند بحران های دوره ای، استثمار و از خود بیگانگی نبوده و نیست. در واقع می توان برنامه های و اهداف “راه سوم” را سرهم بندی و بسته بندی جدیدی برای گذار بی سر وصدا از ایده های و  برنامه های تعدیل اجتماعی برای جلوگیری از شورش عمومی به ایده های فردگرایانه نئولیبرالیسم دانست. به نوعی “راه سوم” هم دائما مشغول پنچرگیری ماشین پنچرشده نظام سرمایه داری است و هیچ وقت به فکر تعویض لاستیک و یا خود ماشین نبوده و نیست.

سوسیال دموکراسی و بحران اقتصادی کنونی سرمایه داری

سوسیال دموکراسی در سال های بحران اقتصادی دست بدست با نئولیبرالیسم، از حقوق اجتماعی زحمتکشان کم کرده است، تا ثروتمندان را ثروتمندتر کند.

بسیاری از دولتهای سوسیال دموکرات سیاست های خانمان برانداز نئولیبرالی را پذیرفته اند و اجرا کرده اند و همچنان می کنند. اکثر دولت های سوسیال دموکرات به خصوصی سازی بخش عمومی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل رای داده اند.این دولتها بسیاری از موسسات سودده بخش عمومی را تماما و یا بخشا به شرکت های خصوصی فروخته اند. سوسیال دموکرات ها نه تنها سیستم اقتصادی‌- اجتماعی  سرمایه داری را به چالش نکشانده اند، بلکه در مقابل ضد حمله نئولیبرال ها بر علیه زحمتکشان تسلیم شده اند.

این دولتها نه تنها سعی نکرده اند که کنترل بانک ها، یکی از عوامل اصلی بحران را، بدست بگیرند، بلکه چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.این در حالی است که بیکاری و سن بازنشستگی کارگران افزایش یافته است. همزمان کمک های اجتماعی به نیازمندان کاهش یافته است.

 

 نتیجه

هدف اولیه سوسیال دموکراسی در آغاز جانشین کردن مالکیت خصوصی با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید بود.

اصلاح طلبان سوسیالیست، با رد کردن سیاست های انقلابی به نفع اصلاحات پارلمانی، احزاب سوسیال دموکرات امروزی را تاسیس کردند.

ایده اولیه ایدئولوژی سوسیال دموکراسی انتقال تدریجی سرمایه داری به سوسیالیسم بوده است.

ولی خیلی زود این ایده به یک ایدئولوژی سیاسی اصلاحاتی در چارچوب یک اقتصاد سرمایه داری و برای جلوگیری از انفجارات  اجتماعی را تقلیل یافت.

بعد از جنگ جهانی دوم طبقات بورژوازی از سوسیال دموکراسی برای محبوب کردن سرمایه داری و مقابله باافکار انقلابی استفاده کردند.

بنابراین در سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی در اروپای غربی یک سیستم رفاهی نسبی در کشورهای زیر نظر سوسیال دموکراسی ایجاد شد. در این دوران کمونیست ها، بدون فراموش کردن هدف استراتژیک خود برای سرنگونی نظام بهره کشی، از همه اقدامات مترقی سوسیال دموکرات ها پشتیبان کردند.

با این وجود ولی دولت های سوسیال دموکراسی همواره بر اساس اقتصاد بازار اداره می شدند و می شوند.

در سال ۱۹۷۹ ریگان و تاچر متحدا دستور حمله به دستاورد های دولت های رفاهی سوسیال دموکراسی را صادر کردند.

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی سابق، سرمایه داری دیگر ضرورتی برای حفظ رفاه اجتماعی پر هزینه در غرب اروپا ندید.

ضد حمله طبقه سرمایه دار بر علیه طبقه کارگر با تسلیم سوسیال دموکرات ها و رهبری سوسیال دموکرات اتحادیه هاي كارگري  مواجه شده است.

سوسیال دموکرات ها با نئولیبرال ها در دامن زدن بحران کنونی سرمایه داری شریک هستند.

سوسیال دموکرات ها همراه با نئولیبرال چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.

سوسیال دموکراسی به بهانه نجات از بحران اقتصادی کنونی  خصوصی سازی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل را، زیر عنوان “اصلاحات” اجرا کرده است و می کند.

سوسیال دموکرات ها هیچ وقت اهداف امپریالیستی جنگهای اشغالگر را درک نکردند. بدین ترتیب بسیاری از آنها از بیسمارک در مقابل فرانسه،  از آلمان در جنگ جهانی اول، از اشغال افغانستان، عراق و لیبی حمایت کردند.

سوسیال دموکراسی مخلوق وضیعت خاص در شرایطی خاص و در زمانی خاص بوده است. و چون این عوامل تغییر کرده است، وظیفه تاریخی سوسیال دموکراسی به پایان رسیده است.

اگر حتا رشد اقتصادی دیگری به وقوع بپیوندد، به شکوفایی دوباره اندیشه های سوسیال دمکراسی دیگر نخواهد انجامید. تنها ترس از یک جنبش قوی سراسری، سازمان یافته و جهانی  ضد سرمایه داری ممکن است بتواند سوسیال دموکراسی را دوباره برای طبقات بورژوازی جذاب کند.

وگرنه “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

 

سیامک

منابع

Giddens, A. (1998) The third way: the renewal of social democracy

Moschonas, G. (2002) In the name of social democracy: the great transformation, 1945 to the present

Schmidt, I. (2016) The three worlds of social democracy: a global view

https://www.marxists.org

 




سوسیال دموکراسی در ایران، بهشت موعود یا سراب؟

 

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۲ (۱۳ مهر)

واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

بخش اول:

مقدمه

حافظ: “ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی”.

اولین برخورد و تجربه هم میهنان ما با سیستم رفاه نسبی اجتماعی در کشورهایی که سنت طولانی سوسیال دموکراسی در آن بر قرار بوده است، معمولا به ملاقاتی دل انگیز و فریبا تبدیل شده است.

میهن “ستم و سرمایه” زده ما با افسار گسیخته اسب وحشی و یکه تازه “سرمایه”، چهره دلپذیری از سرمایه داری به ما نشان نداده و نمی دهد. ملاقات “آن هایی که رنج می برند و فکر می کند، همراه با آن هایی که فکر می کنند و رنج می برند” با این نظام همواره مهر و نشان مرگ را همراه خود داشته است. چندان کمرها که خم گشت،  چندان قلب ها که شکست، چندان شکم ها که گرسنه ماند، چندان زنانی که در جوانی بیوه شدند، چندان کودکانی که کودکی را در کنار کوره آجرپزی گذراندند و اشک ریختند، چندان لاله‌ها که از خون شیفتگان آزادی و عدالت اجتماعی دمیده شد تا “موجودات از خود راضی” به راحتی و با بی‌وجدانی تمام بتوانند از “پشيزِ گدایِ روستايی” بدزدند و “بر ميلياردهای خود” بيفزايند.

ما در کشوری زاده شده و زندگی می کنیم که “به خاطرِ اشياء، اشخاص را نابود” می کنند. به ما یاد داده اند که برای زنده ماندن و رسیدن به طبقات بالایی هرم “با همنوع خود با زهرِ کين، با سربِ داغ، با سخنِ حيله برخورد” کنيم.

بنا براین جای تعجب نیست هنگامی که ما از طریق مشاهدات و یا مطالعات با سیستمی که هنوز عاطفه انسانی خود را به کلی از دست نداده است و هنوز گوشه چشمی به عدالت اجتماعی دارد مواجه می شویم، مجذوب این افسونگر زیبا می شویم و می خواهیم آن را به کشورمان ارمغان بدهیم.

ولی سوال اصلی در این است که آیا این کار ممکن است؟ آیا این افسونگر زیبا به همان اندازه که ما می بینیم و خیال می کنیم خوشگل، قشنگ و ملوس است؟

آیا موجودیت این افسونگر زیبا دراسکاندیناوی  با چهره دلربا، فریبنده، جذاب و دلکش بدون وجود ساحره دو قلو خود با سیمای خشن، مخوف، شنیع و بزک نکرده و قیافه زشت، کریه، موهن و ماسک نزده در کشور ما ممکن است؟ آیا این دو خواهر با همه ناهمگونی ظاهری از مادر و پدری  مشترک زاده نشده اند؟ آیا نام خانوادگی هر دو‌شان “سرمایه داری” نیست؟

برای یافتن جواب سوال ما مرور تاریخ ضروری است.

خلاصه تاریخ سوسیال دموکراسی از عروج تا زوال

طبری: “واقعیت هر چیز را باید در تاریخ و سرگذشت آن چیز جستجو کرد”.

هدف اولیه سوسیال دموکراسی در آغاز جانشین کردن مالکیت خصوصی با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید بود. خیلی زود مارکسیسم به عنوان مبنای نظری رسمی اولین حزب سوسیال دموکرات اروپا، یعنی حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان پذیرفته شد. ولی در اوایل قرن ۲۰،  سیاستمدار سوسیال دموکرات آلمانی برنشتاین ایدولوژی انقلابی و ماتریالیستی  مارکسیسم را رد کرد و معتقد بود که سوسیالیسم باید با استدلال های اخلاقی و معنوی و با اصلاحات قانونی و تدریجی حاصل شود. تحت تأثیر نظرات تجدیدی و اصلاحی برنشتاین، اصلاح طلبان سوسیالیست از سوسیالیست های انقلابی در انترناسیونال دوم جدا شدند. و بدین ترتیب اصلاح طلبان سوسیالیست، با رد کردن سیاست های انقلابی به نفع اصلاحات پارلمانی، احزاب سوسیال دموکرات امروزی را تاسیس کردند.

ایده اولیه ایدئولوژی سوسیال دموکراسی انتقال صلح آمیز و تدریجی سرمایه داری به سوسیالیسم بوده است. ولی خیلی زود این ایده به تلاش برای ایجاد یک نظام بینابینی میان سرمایه داری و سوسیالیسم تبدیل شد. بدین ترتیب سوسیال دموکراسی مدرن با هدف مهار نابرابری، کم کردن ظلم و ستم به گروه‌های محروم و فقیر وارد میدان سیاست شد .وآرام آرام به یک ایدئولوژی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تبدیل شد که مي خواهد با مداخلات اقتصادی و اجتماعی دولت برای توزیع عادلانه ثروت، نابرابری اجتماعی را در چارچوب یک اقتصاد سرمایه داری کم تر کند و بدین ترتیب امکان انفجارات  اجتماعی را تخفیف دهد.

به خاطر همین، قبل از بحران اقتصادی کنونی سرمایه داری، سوسیال دموکرات ها معتقد به پشتیبانی از خدمات اجتماعی عمومی رایگان یا ارزان، در زمینه مراقبت از سالمندان، مراقبت از کودکان، آموزش و پرورش، بهداشت و درمان، و تامین بیمه بی‌کاری بودند.

همزمان  باید خاطر نشان کرد که دولت های سوسیال دموکراسی همواره بر اساس اقتصاد بازار اداره می شدند. نظام اقتصادی‌- اجتماعی این کشورها هیچ وقت بر اساس مالکیت عمومی بر وسایل تولید، کنترل و مدیریت  کارگران بر شرایط کار خود، برابری اجتماعی  و یا تنظیم یک برنامه دموکراتیک  برای شیوه تولید استوار نبوده است.

با این حال، در سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی به لطف رونق اقتصادی سرمایه داری به علت سیاست های استعماری و تسخیر بازار کالای کشورهای “جهان سوم” و قوت جنبش طبقه کارگر در کشورهای پیشرفته، و وجود اردوگاه سوسياليسم، یک سیستم رفاهی نسبی در کشورهای زیر نظر سوسیال دموکراسی ایجاد شد. در واقع رفاه در غرب اروپا به عنوان ابزاری برای محبوب کردن سرمایه داری وحمایت عمومی از آن در مقابله و مسابقه با اردوگاه سوسیالیسم  اجرا شده بود.

در این کشورها رفاه نسبی اجتماعی همگانی با استفاده از امکانات عمومی (از طریق پرداخت مالیات) سیستم آموزش و پرورش  و مراقبت‌های بهداشتی به شدت توسعه یافته با پوشش بیمه‌ای رایگان، حقوق  بازنشستگی، سیستم مراقبت از کودکان و سالمندان، و بسیاری دیگر از مزایای اجتماعی برای مردم ایجاد شد.

بعد از پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی سابق، سرمایه داری به این نتیجه رسید که رفاه اجتماعی پر هزینه در غرب اروپا دیگر ضروری نیست و می توان با خصوصی کردن خدمات و موسسات عمومی و دولتی به بازار سودآور جدیدی دست یافت. بنابراین دیگر نظام سرمایه داری نیازی به “باج” دادن به کارگران زیر نظر دولت های سوسیال دمکراسی ندارد. اکثر این دولت ها مدت هاست که با خصوصی سازی، مقررات زدایی و ایجاد بازار بدون کنترل، سرمایه داری هار را زیر عنوان ” اصلاحات”، ولی تحت تاثیر نئولیبرالیسم وارد کشور خود کردند.

به بهانه نجات از بحران اقتصادی کنونی در بسیاری از کشورها با سنت سوسیال دموکراسی خرابکاری های نئولیبرالی عمیق تر و گسترده تر از ایالات متحده اجرا شده است و می شود. بسیاری از این کشورها به آزمایشگاه ایده‌های نئولیبرالی برای خصوصی سازی گسترده تبدیل شده اند. مالکیت خصوصی در این کشورها در بسیاری از زمینه ها، در مقایسه با امریکا گسترده تر است. مدارس جدید، سیستم مخابرات، راه و ترابری، خانه‌های سالمندان، راه آهن، سیستم تامین انرژی، بیمارستان ها و مراکز بهداشتی و سیستم مترو و غیره تماما و یا بخشا زیر نظر بخش خصوصی اداره می شود.

ضد حمله طبقه سرمایه دار بر علیه طبقه کارگر با تسلیم سوسیال دموکرات ها و رهبری سوسیال دموکرات اتحادیه هاي كارگري  مواجه شده است. بنا بر این بار دیگر ثابت شد که سوسیال دموکرات ها هیچ وقت واقعا قصد نداشتند تا سرمایه داری و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و نابرابری اقتصادی‌- اجتماعی را به چالش بکشند.

در دوره “طلایی” سرمایه داری، اتحادیه‌های کارگری این کشورها با حق مذاکره در مورد دستمزد کارگران به طور پیوسته تامین کننده افزایش سالانه دستمزد و  تا حد ممکن ایجاد مشاغل جدید برای کارگران بودند. وظیفه این اتحادیه‌ها در عوض، ایجاد فضای عمومی بی‌تنش در محل های کار بود. به همین خاطر همکاری و آشتي طبقاتی به عنوان یک تاکتیک “برد-‌ برد“ تبلیغ و حمایت می شد.

مذاکره عمومی مدت هاست که در این کشورها کفن و دفن شده است. به جایش امروز، اتحادیه‌ها در مذاکره مستقیم با کارفرمایان طرف خود، تنها تضمین کننده حداقل دستمزد برای کارگران هستند. در بسیاری از موسسات خصوصی افزایش نهایی دستمزد بستگی به مذاکره فردی با محل کار دارد. بدین ترتیب قدرت چانه زنی دسته جمعی با مذاکره متمرکز و سازماندهی شده جای خود را به مذاکرات فردی بر اساس پاداش، لیاقت، وفاداری و وظیفه شناسی زحمتکشان در برابر کارفرما خود داده است. با این کار نه تنها قدرت چانه زنی کارگران پایین آمده است، بلکه کارگران بخش های مختلف صنعتی و حتا کارگران یک کارخانه در برابر هم قرار گرفته اند.

سالانه بخشی از محتوای مترقی قانون کار در این کشورها از آن حذف می شود و جای خود را به تبصره‌ها و ماده‌های ارتجاعی  می دهد. حق اعتصاب کارگران در این کشورها هر سال محدودتر  و جریمه آن در صورت نقص قوانین اعتصابی سنگین تر  می شود.

سوسیال دموکرات ها در این سال ها اتحادیه‌های کارگری را به محل شغل های با درآمد و آینده دار برای دوستان بوروکرات دانشگاه دیده خود تبدیل کرده اند. افرادی در رهبری این اتحادیه‌ها قرار دارند که به راحتی زیر تهدید‌ها و شانتاژ‌های کارفرمایان جاخالی می کنند و اعتقادی به مبارزه طبقاتی و یا حداقل مبارزه برای بهبود شرایط زندگی کارگران ندارند. آن ها با کم کردن نفوذ اعضای خود در تصمیمات اجرایی، بیش تر نگران بالا رفتن از نردبان ترقی شغلی هستند تا حفظ منافع اعضای خود. بسیاری از این افراد بعد از مدتی کار در اتحادیه‌ها بدون هیچ شرم و خجالتی استخدام اتحادیه کارفرمایان می شوند.

سوسیال دموکرات ها با نئولیبرال ها در مقررات زدایی از بازار سرمایه و بخش مالی و ایجاد بازار پول داخلی و رونق دادن سریع و بیش از حد فرهنگ وامی و اعتباری، در دامن زدن بحران کنونی سرمایه داری شریک هستند. وقتی که نتیجه این کار افزایش بدون کنترل قیمت اموال ملکی  شد و بانک ها از وام های بر نگشته زیان های زیادی دیدند و در نهایت بسیاری از آن ها  ورشکست شدند. باز سوسیال دموکرات ها همراه با نئولیبرال ها آماده کمک بودند و با ابتکارات عجیبی از جیب مردم عادی پول دزدیدند و به صندوق بی‌ته بانک ها واریز کردند تا آن ها را از سقوط حتمی نجات دهند. این دولتها چندین در صد از تولید نا خالص ملی را صرف نجات بانک ها کردند.

این در حالی است که بیکاری و قراردادهای موقتی افزایش یافته است. مدت حق بر خوداری از حقوق بیکاری کاهش یافته است. کمک‌های دانشگاهی به دانشجویان هم از نظر مدت و هم از نظر مبلغ کاهش یافته است. سن بازنشستگی کارگران و زحمتکشان افزایش یافته است. کمک به والدین کودکان معلول ذهنی و جسمی کاهش یافته است.

اگر حتارشد اقتصادی دیگری به وقوع بپیوندد، به بهبود شرایط زندگی زحمتکشان و یا امنیت شغلی دیگر نخواهد انجامید. “آب رفته دیگر به جوی باز نخواهد گشت”. شرکت های فراملیتی در کشورهای پیشرفته تمام رشته‌های تولیدی قابل انتقال را به کشورهای با نیروهای کار ارزان منتقل کرده‌اند. در این حال در بخش های غیر منقول مانند بخش ساختمانی و مواظبت و پرستاری  از سالمندان  از مهاجران برای پایین نگاه داشتن دستمزد استفاده می کنند.

 

نتیجه کوتاه

سعدی: “تشنه مسکین آب پندارد سراب”.

من هر چند که با فکر هدیه دادن این افسونگر زیبا به میهنمان پیوند عاطفی دارم، ولی می دانم که این کار به دلایل زیادی شدنی نیست. اول از همه باید گفت که این افسونگر زیبا جوان ما مدت هاست که به عجوزه پیری بدل شده است که توان نفس کشیدن ندارد. رد پای زیبایی افسونگر گذشته‌اش را فقط می توان در عکس های آویزان شده روی دیوار موزه ها دید و یا در کتاب های تاریخ خواند.

سوسیال دموکراسی مخلوق وضیعت خاص در شرایطی خاص و در زمانی خاص بوده است. سوسیال دموکراسی در دوران شکوفایی اندیشه‌های سوسیالیستی، در کشورهای صنعتی پیشرفته با اتحادیه‌ها و سندیکاهای قوی و پر قدرت به عنوان دژ محکمی در برابر سیل بر انداز افکار انقلابی ایجاد شد. و چون این عوامل تغییر کرده است، وظیفه تاریخی که سوسیال دموکراسی به نیابت از جناح هار سرمایه داری به عهده داشته است به پایان رسیده است. موجودیت و مشروعیت این افکار حتا در کشورهای اسکاندیناوی، محل تولد آن، زیر سوال رفته است. و فقط بقایای غمگینی از آن مانده است که نشانگر روزهای عظمت آن است. اکنون کار دیگری به جز دسته گل گذاشتن به روی قبر این مرده و ادای احترام از دست ما بر نمی آید.

سوسیال دموکراسی در سال های بحران اقتصادی دست بدست با نئولیبرالیسم، قدم به قدم، آرام آرام، اندک اندک زیر نام پر طمطراق و زرق و برق دار “اصلاحات” از حقوق اجتماعی زحمتکشان، بیکاران و بی‌چیزان کم کرد، تا یک در صد ثروتمند را ثروتمندتر کند. از جیب ناداران دزدید تا از مالیات ثروتمندان بکاهد.

بنابراین طرفداران میهنی این افکار با همه صداقت و میهن دوستی که داشته باشند،  “آب در هاون” می کوبند.  این افکار ایجادگر بهشت برین در کشور ما و راه بهشت موعود نیست،  بلکه نوزاد مرده ای ست که قبل از تولد در رحم مادر مرده است.

در دوران جولان نئولیبرالیسم و در کشوری  مثل  کشور ما که حتا سرمایه داری ناقص، عاجز، ذلیل و معلول در آن اجازه رشد نیافته است و تقریبا تمام کالاهای مورد نیاز مردم وارداتی است، در کشوری که در آن نه تنها سندیکای مستقلی وجود ندارد، بلکه گلوی کارگری را که برای نان فریاد می کند می برند، افکار سوسیال دموکراسی به سراب می ماند تا به یک راه بهشتی. این یک رویای خوشی است که زمینه تحقق در کشور ما را ندارد. به دوستانی که هنوز بر این باورند با کمال تاسف باید گفت که فقط دو راه در جلومان قرار دارد.

راه رشد سرمایه داری که فقط با توسل و تکیه به سرمایه وارداتی ممکن است. با عواقب نابودي بقاياي استقلال اقتصادي- سياسي كشور و تبديل آن به نيمه مستعمره ي سرمايه مالي امپرياليستي.

شرایط ورود این سرمایه عدم وجود سندیکاها، عدم وجود قانون کار مترقی، عدم وجود بیمه‌های اجتماعی، عدم وجود قرار داد‌های دسته جمعی، عدم وجود حداقل دستمزد، عدم وجود شرایط امن کاری، عدم پرداخت مالیات، عدم پرداخت یارانه و در یک کلام عدم وجود حقوق های اجتماعی که دولت های سوسیال دموکرات در گذشته تضمین کننده آن بودند، است. بنابراین، شرایط سرمایه گذاری این شرکت های فراملیتی کاملا روشن است. آن ها خواهان ساعات کاری طولانی روزانه، عدم وجود تشکیلات کارگری، شرایط ایمنی برده مانند، بدون بیمه و با دستمزد کم هستند. به محض اینکه شرایط استثمار زحمتکشان در ايران سخت شود، آن ها دوباره کوچ کشی می کنند. بنابراین راه رشد سرمایه داری تنها ما را به کشوری نو مستعمره تبدیل می کند. منافع ملی ما حکم می کند که راه دیگری به جز راه رشد سرمایه داری در پیش گیریم.

راه دیگر پا گذاشتن به راه ملی و دموکراتیک است که هر چند که راه سوسیالیستی نیست، ولی با راه سرمایه داری هم فاصله دارد. فقط وجود یک اقتصاد قوی عمومی- دموکراتیک، بورژوازی ملی سالم و مورد حمایت و بخش توسعه یافته تعاونی است که می تواند تضمین کننده استقلال کشور و تامین کننده نسبی منافع زحمتکشان باشد. (در كنگره ي اخير حزب كارگر انگلستان در ماه سپتامبر امسال، يكي از عمده ترين خواست هاي كوربي، رئيس با ٦٢ درصد آرا انتخاب شده حزب، و وزير احتمالي اقتصاد آن براي تحقق بخشيدن به ”سوسياليسم قرن بيست و يكم“، تقويت تعاوني هاست!)

فقط با ایجاد دستگاه اداری و روبنایی شفاف، با برنامه ریزی دقیق کوتاه و بلند مدت، با شفافیت در تصمیم گیری استراتژیک، دموکراتیزه کردن انتخاب مدیران و حسابداران می توان از رشد فساد داخلی که زمینه ساز نفوذ امپریالیسم است، تا حدی مانع شد.

راه سومی وجود ندارد. راه سوم سرابی بیش نیست، حبابی بیش نیست، درختی ست بدون ریشه، شقایقی ست بدون بیشه، فردی است بدون پیشه، تاریخی ست بدون پیشینه.

اگر هنوز قلب مان برای زحمتکشان و استقلال میهن مان می تپد و اگر نمی خواهیم که جزو”راهزنان و یا توبره کشان“ باشیم،  باید آستین ها را بالا بزنیم و گام در راه تحقق اهداف ملی و دموکراتیک  بگذاریم. حتما و مسلما این کاری است صعب و سخت، ولی مطمناً ممکن و شدنی است.

 برای درک عمیق تر و مستدل کردن مطالب بیان شده مجبوریم تاریخ جنبش کارگری را به اختصار مرور کنیم. بخش دوم بزودی منتشر میشود.

سیامک




تفکر”فرقه”ای یا جانبداری طبقاتی؟

مقاله شماره: ١٣٩٣ / ٥٨ (1 مهر)

واژه راهنما: تئوريك. سياسي

رفيق سيامك در باره ي جانبداری طبقاتی کمونیست ها، و مطلق گرایی “فرقه” مي نويسد
دوستی دارم که مجنون وار عاشق فوتبال و طرفدار پر و پا قرص یک تیم اروپایی است. روزی از او سوال کردم: اگر تمام بازیکنان و مربیان تیم تو با تیم رقیب جا عوض کنند، طرفدار چه تیمی می شوی؟ بدون مکث گفت: تیم خودم. طرف صحبت من فردی است تحصیلکرده با عقلی سلیم. عقل سلیم ولی در این مورد موجب تفکری منطقی نشده است. عشق اصلی او بیش تر به نام و آرم تیم محبوبش است، نه به زیبایی ورزش فوتبال و نه چندان به تکنیک بازیکنان یا به تاکتیک مربی. عدالتن باید گفت که دوست من با خشونت مخالف است و در مسابقات به خوردن آبجو با هواداران تیم خود، خواندن سرود تیم و بحث های معمولی راضی است.
همه ی ما حتما نمونه های زیادی از این دست را سراغ داریم. میشناسیم افرادی را که عشق اصلی شان حس تعلق داشتن به گروهی؛ و بودن با دیگر طرفداران تیم خود هست، نه فوتبال. فوتبال فقط بهانه ای است برای “ما شدن” در مقابل “آن هایی” که نه تنها با “ما” نیستند، بلکه ضد “ما” هستند. این “ما شدن” هویتی مستقل به طرفداران یک تیم می دهد که از دیگر نقش هایی که در جامعه دارند بر جسته تر است.
قضاوت این افراد در باره  تیم رقیب بر اساس تحلیل تاکتیک و تکنیک بازیکنان آن نیست، بلکه  حکمی است قطعی  و از پیش ساخته بر اساس “منطقی” بسیار ساده و معمولی “آن که با ما نیست بر ماست”. آن ها نمی توانند از گُل زیبای بازیکن تیم رقیب لذت ببرند، نمی توانند از تاکتیک و بازیکنان تیم مقابل تعریف کنند.
غرض از این مقدمه این است که با انداختن نگاهی کوتاه و مطالعه اجمالی به نشریات احزاب و سازمانهای “چپ” ایرانی آدم تعجب می کند که چرا این همه اشتراک نظر در مورد محتوم به مرگ بودن نظام سرمایه داری و محکوم بودن ولایت فقیه منجر به عمل مشترک قابل توجه ای نشده است و نمی شود.
بدون شک ”فرقه” گرایی یکی از دلایل اصلی عدم وجود عمل مشترک میان این سازمان ها است. این طور به نظر می رسد که برای بعضی ها سیاست، “تاج و پرسپولیسی” شده است. ”یا با مایی یا بر ما“.

در حالی که احزاب بورژوازی با تمام تنوع خود وقتی منافع طبقه خود را در خطر می بینند متحدا، همگام و همزمان وارد عمل می شوند و کل جهان را با افکار و اعمال نولیبرالی به ورطه سقوط اجتماعی می کشانند؛  در حالی که طرفداران ”نظام” با تمام تنوع خود وقتی منافع مشترک شان به خطر می افتد،  متحدا، همگام و همزمان دور ولایت فقیه حلقه می زنند و کشورمان را به ورطه سقوط اقتصادی و اخلاقی می کشانند. احزاب “چپ” که از ” فرقه” زدگی در عذابند، هنوز دست به عمل مشترک مهم و تاثیر گزاری نزده اند.
اگر این ”فرقه” ای فکر کردن نیست، پس چیست؟ چطور ممکن است که افراد روشنفکر، صلاحیت دار و صادق حرف خود را “وحی منزل” بدانند و به بهانه ی دفاع  از “طبقه کارگر” به پراکندگی در جنبش دامن بزنند و بدین ترتیب از منافع کلی طبقه کارگر که نیاز به یک ”گردان” متحد و مبارز دارد چشم بپوشانند؟

تفکر “فرقه”ای در”چپ” چیست ؟ 
” فرقه” یک  گروه کم و بیش همگن و بسته است که اعضای آن بخاطر اعتقاد عمیق شان به حقانیت خود بهم پیوسته و هم بسته شده ا ند. ”فرقه” حامل پیام روشنی با وعده خاصی برای پیروان خود است. اعضای یک ”فرقه” علاقات، منافع، بینش ها، ارزش ها و نحوه رفتاری تقریبا مشترک دارند و روابط آنها بر اساس وفاداری کامل متقابل چیده می شود و در واقع به خاطر اعتقادات ﻋﻤﻴﻘﺎﻧﻪ و سیستم های ارزشی مشترک هم بستگی درونی بسیار قوی است. ”فرقه” قوانینی برای عضویت دارد که عضو ”خاطی” را بر حسب آن  با اخراج کردن از جمع “مجازات” می کند. اعضای جدید ”فرقه” با یادگیری “پندار، رفتار و کردار” درست اندک اندک در ”فرقه” ادغام می شوند. یاد می گیرند که در “درون” و “برون” قوانینی است که باید رعایت شود. آن ها یاد می گیرند که بین “ما” و “آن ها” تفاوت وجود دارد، چرا که دیگران هنوز به “حقیقت ناب” و راه درست “نجات زحمتکشان” دسترسی پیدا نکرده اند. یک ”فرقه” ای ادعا می کند که به ”حقیقت مطلق” رسیده است، و معتقد است که این ”فرقه” تنها راه رسیدن طبقه کارگر به رستگاری است. مهم ترین وظیفه ای که  اعضای ”فرقه” برای خود قائلند، متقاعد کردن دیگران به درستی راه خود و تنها راه خود برای “نجات زحمتکشان” است، وظایف دیگر زندگی همواره تحت شعاع این  “وظیفه مهم” که تنها بر دوش آن ها سنگینی می کند، قرار میگیرد. دوستی ها، رفاقت ها، برادری ها، همکاری ها تا آنجا مهم است که به طریقی موجب تحکیم احکام اعتقادی و تایید راه ”فرقه” شود.
” فرقه” گرا در یک پیله بسته ولی گرم و راحت از فرمول های از پیش ساخته شده زندگی می کند که بیرون آمدن از آن و روبرو شدن با زندگی واقعی برای او هراس انگیز است. بنا بر این غالبا دوست دارد بیرون از گود بنشیند و به دیگرانی که در صحنه مشغول کار هستند، درس مبارزه طبقاتی بدهد. او این کار را از همکاری با دیگران و “نجس” کردن دست معصوم خود بهتر می داند. داشتن ایده های پاک و منزه برای “فرقه” هدف است و نمی خواهد با آلوده شدن در “گنداب عمل“  پاکیزگی خود را از دست بدهد. ولی یادش می رود که برای متقاعد کردن توده ها تنها داشتن ایده های ناب کافی نیست، بلکه با پیوند دایمی با توده ها و در میدان عمل باید همواره یاد گرفت که چگونه این ایده های بیجان را به نیروی تغییرگر مادی بدل کرد.
اعضای ” فرقه” چون گويا به ”حقیقت کامل” دست یافته اند، دلیلی به مطالعه تاریخ و یا تبادل نظر با دیگران نمی بینند. ”فرقه” ای بر این که به حقیقت مطلق دست یافته است، بسیار مطمئن و مفتخر است و اصلآ نیازی به مشاورت نمی بیند. بر عکس یک “فرقه”ای اثبات خود را در نفی دیگران می بیند. تفرق نظر را به اتفاق عمل ترجیح می دهد.  بجای دیدن نکات مشترک فراوان، اختلافات را بزرگ و غیر قابل حل جلوه می دهد. هر اختلاف کوچکی در مورد انتخاب تاکتیک و تحلیل اوضاع را زیر چتر مبارزه طبقاتی قرار می‌دهد و آنچه را که می توانست با بحث و تفکر جمعی حل شود، به سطح تضاد آشتی‌ ناپذیر ارتقا می دهد. یک ”فرقه”ای خود را هم هدف، هم گام و همکار مارکسیست های دیگر نمی داند، بلکه خود را در مقابل اکثریت مارکسیست های “غیر خودی” می بیند. اعضای آن عمیقا از دیگر مارکسیست های “غیر خودی”  به عنوان های مختلف  سازشکار”، “فرصت طلب”، “تجدید نظر طلب”، “سندیکالیست” و غیره انتقاد دشمنانه می کنند، و در تعجب هستند که چطور دیگران به حقانیت آن ها  هنوز پی نبرده اند. ولی پنهانی ”فرقه”ای از وجود فرصت طلب ها در جریان ها دیگر مارکسیستی کاملا راضی است. مثل هوا به وجود فرصت طلب ها احتیاج دارد چرا که فرصت طلب ها با آمادگی خود برای “فروختن” اصول به نفع تاکتیک های موقت سیاسی به ”فرقه”ای ها بهانه مناسبی برای همیشه اصولی بودن خود می دهند. در واقع  این دو جریان مکمل یک دیگر هستند. چرا که فرصت طلب ها نیز برای توجیه سازش خود بر روی اصول، به “چپ گرایانِ” ”فرقه”ای “ضد سازش” لازم دارند. تحمل نظر دیگران هرروز  کم تر  و خود راضی بودن “فرقه” هرروز بیش تر می شود. این تنگ نظری روزافزان عاقبت روزی آتش به دامن صفوف داخلی “فرقه” هم می اندازد. به جای سعه صدر و تحمل عقاید یکدیگر و حل رفیقانه مسائل نظری در چارچوب یک سازمان، تفکر ”فرقه” ای، در نهایت، “فرقه”ای ها را به جان هم می اندازد.
یک “فرقه”ای نشانه های “فرقه”ای دیگران را خوب می بیند، ولی نسبت به نمودهای “فرقه”ای خود چشمی کور و گوشی ناشنوا دارد و بهمین دلیل دیگران را “فرقه” و خود را اصالت گرا می داند. و دائم سعی می کند که  اعضای خود و دیگران را  به باور این “حقیقت” متقاعد کند. ”فرقه” زیر عنوان مبارزه بر علیه گرایشات مخرب در درون جنبش كارگری منافع گروهی خود را بر منافع طبقه ای که ادعا نمایندگی آن را دارد، ترجیح می دهد. این در صورتی است که ماركس و انگلس تاکید داشتند که کمونیست ها تافته جدا بافته نیستند و  نباید منافع ای جدا و مجزا از منافع طبقه کارگر داشته باشند. آن ها همیشه باید منافع  كل جنبش کارگری را بر منافع گروهی خود ترجیح بدهند. به قول مارکس “فرقه دلیل وجود و نقطه افتخار خود را نه در اشتراک نظرات با جنبش طبقاتی بلکه در شعارهایی که آن را از این جنبش متمایز می کند، میبیند.” انگار  ف”فرقه” وظیفه اصلی خود را “فصل” کردن نیروهای جنبش کارگری و نه “وصل” کردن آن ها می داند.

” فرقه”ای ها به جای جواب دادن صحیح به سوالات دقیق و جدی، به تهمت زدن افراد و تحریف ایده ها می پردازند. “فرقه”ای تخریب شخصیت و جعل اسناد و “مارک” زدن را جانشین برخورد با نظرات می کند. پاسخ مارکس و انگلس به مخالفان ولی همیشه دقیق، عادلانه و محترمانه بوده است، هر چند که در دفاع از طبقه کارگر حتا یک قدم هم عقب نشینی نکرده بودند. هدف واضح بنیان گذاران سوسیالیسم علمی از مجادله با طرفداران آکادمیک سرمایه داری همواره این بوده است که با افشاء کردن تناقض درونی این نظام سطح آگاهی سیاسی کارگران را بالا ببرند. در آثار مارکس و انگلس در هیچ جا نشانی از تخریب شخصیت و یا سعی‌ بر “بردن بحث” با اتکا به جعلیات و ضربه زدن به نقطه ضعف ها نیست. بلکه برعکس، تمرکز آن ها همیشه به چالش کشیدن آنچه سرمایه داری  نقطه قوت خود می دانست، بوده است.
” فرقه” هرگز اشتباهات خود را نمی پذیرد و بدین ترتیب اعضای خود را برای مجهز شدن به آگاهی سیاسی محروم می کند و بعید نیست که با این کار یک اشتباه را چند بار تکرار کند و بدین ترتیب شکست دیگری را تجربه کند. وقتی که ” فرقه”  برای مخفی داشتن کوتاه نظری از جواب گویی پرهیز می کند، نه تنها شفافیت سیاسی و نظری خود را در میان توده ها از دست می دهد، بلکه با معصومیت جلوه دادن خود به یک جریان روحانی و آسمانی بدل می شود که کاری با “زمینیان” ندارد. مسلم است که توده ها چنین جریان “همه چیز دان”، ولی “بی عمل معصوم” را جدی نمي گیرند. توده ها به مبارزان  معصوم احتیاجی ندارند، چرا که معصومیت با زمینی بودن در تضاد است.

تفکر “فرقه”ای همیشه در کمین کمونیست ها هست. اگر ما قادر به پاسخ به انتقادات و تفاوت های نظری به شیوه دموکراتیک و رفیقانه نباشیم، خواه نا خواه با جلوگیری از رشد تئوریک و روند پویایی حزب به تضعیف آن می پردازیم. خفه کردن انتقادات و اختلاف نظرات داخلی بر خلاف آنچه که تصور می شود منجرب به یکپارچگی حزب نمی شود، بلکه خصلت “فرقه”ای آن را تقویت می کند. البته انتقاد از خود، به معنای نفی گذشته خود نیست و با دست کشیدن از ایدولوژی طبقه کارگر تفاوت دارد. اگر ما با دیگر جریان های مارکسیستی برای رسیدن به اهدافی که مشترک است وارد عمل مشترک نشویم، این حفظ اصالت نیست، بلکه تقویت خصلت ”فرقه”ای است.
طبیعی است که  ایدئولوژی مشترک، زبان کتبی و شفاهی مشترک، تاریخ مشترک، قهرمانان مشترک، اخلاق و رفتار مشترک؛ به کلامی دیگر، فرهنگ مشترک باعث همبستگی، هم پیوستگی اعضا ی یک گروه و وفاداری آن ها نسبت به هم می شود. اما ”فرقه” حیات ویژه خود، هم پارچگی درونی و حفظ اعضای خود را بر منافع کلی طبقه کارگر ترجیح می دهد. وفاداری اعضای ”فرقه” نسبت به هم به حدی مهم است که منافع طبقاتی کارگران و زحمتکشان را تحت شعاع قرار می دهد. معمولا هر سازمانی در داخل مشغول ادغان اعضای جدید و تحکیم خود است و همزمان در کنش و واکنش با پیرامون خود باید برای زنده ماندن، استعداد تطبیق خود با خواست ها و تغییرات بیرونی را داشته باشد. ”فرقه” اما به جای تغییر خود، سعی می کند جهانی را تصویر کند که در جعبه ”ایدئولوژی مقدس” او جای می گیرد؛ به جای تکامل ایدئولوژیک حرکت و تغییر دائمی جهان را نفی می کند..”فرقه” خود را مقدس تر و والاتر از هر چیز و هر کس می داند. ” فرقه” آن قدر عاشق خود و غرق در خود است که کاملا فراموش می کند که احزاب و سازمان های کارگری، گردان منسجم و مسلط بر تئوری علمی و انقلابی و برنامه دار عملی این طبقه هستند و نه آقای آن. فرهنگ حاکم درونی سازمان های کارگری باید زیر مجموعه از فرهنگ کارگری باشد، نه جدا و مستقل از آن و برای خود. بنا براین ”فرقه”گر با  ترجیح دادن سازمان خود و منافع آن به مقابله با منافع طبقه کارگر و زحمتکشان می پردازد. در این شکی نیست که هر چه تمایل ما به ”فرقه” گرایی قوی تر شود، جنبش كارگری ضعیف تر می شود.

جانبداری طبقاتی کمونیست ها ولی با مطلق گرایی “فرقه”  فرق دارد

عضو حزب کمونیست وفادار به آرمان های طبقه کارگر با قبول برنامه و اساسنامه آن است، نه‌ وفادار به اعضای آن و نه عاشق نام و آرم آن. برای او حزب وسیله یی است برای رسیدن به هدف آزادی زحمتکشان از یوغ سرمایه، حزب هدف نیست. حزب از لحاظ طبقاتی بسته است، ولی اندیشه ای‌ باز بر اساس خرد جمعی دارد؛ خشک نیست، روان است؛ ایستا نیست، پویا است؛ محفل نیست، میدان عمل است؛ دگم نیست، خلاق است. یک کمونیست به قول اندیشمند بزرگ ما طبری  ”رحم ها را بارور [ ]، به همان سان که دست ها را در کار ، و مغزها را در انديشه مدام” می خواهد (”گريز“، شعر زندان)*.
یک کمونیست واقعی به ایدئولوژی دگماتیک اعتقادی ندارد. ایدئولوژی را پویا و برا می خواهد. اهمیت ایدئولوژی برای یک کمونیست واقعی در کارایی آن برای نجات بشر از بندهای استثماری و استعماری است، نه برای تقدس و پرستش. او به تکامل تفکر و ایدئولوژی باور دارد، چون که به قول طبری، می داند که “زندگی در جنبش دائمی است، آن هم نه جنبش یکنواخت و مکرر، بلکه جنبشی که به جانب کمال می رود” و”تحولات فکری و ایدئولوژی انسانی، نتیجه  تحولاتی است که در طرز معاش و شیوه تولید او رخ می دهد”. یک کمونیست کنجکاو است و دائم در جستجوی حقیقت، ولی می داند که “راهی را که انسان در طلب حقیقت می سپرد، راهی است طویل” ،  او  بدنبال حقیقت مطلق و مقدس نیست، چراکه “هیچ حقیقت خدشه ناپذیر و مقدسی را به رسمیت نمی شناسد”. یک کمونیست دگمی ندارد، ولی باور راسخی دارد به این که به قول مارکس سرانجام و پایان مبارزه  “انسان های رنجدیده ای که فکر می کنند و انسان های متفکری که رنج می برند” بر علیه “دنیای ددمنش و بی اثری که مایه لذت افراد مبتذل و محدود الفکر است”، ظفر و پیروزی است. یک کمونیست خشک نیست، ولی جانبدار است؛ با صراحت و سرفرازی می گوید: در این جنگی که بین “کار” و “سرمایه ” همواره در جریان است، من در “قشون زحمتکشان” ایستاده ام.
یک کمونیست واقعی، منافع زحمتکشان را معیار انتقاد خود از دیگران قرار می دهد، نه منفعت “فرقه”ای را. یک کمونیست واقعی، با جریان های بورژوازی و خرده بورژوازی داخل و خارج سازمان خود مبارزه ایدئولوژیک می کند، ولی این مبارزه برای صیقل دادن خصلت کارگری سازمان است، نه برای تقویت “فرقه” گری. او نقاد نظر است، نه “جلاد” صاحب نظر.
یک کمونیست واقعی انتقاد درون حزبی را برای تقویت “قشون زحمتکشان” می خواهد، نه برای تضعیف آن. انتقاد او دلسوزانه، رفیقانه، مشخص ، سازنده، وحدت گرایانه و جمع کننده است و با انگیزه حل مشکلات و تدقیق تئوری و روشن کردن برنامه عمل مطرح می شود. یک کمونیست واقعی به خرد جمعی معتقد است و اثبات خود را در تبادل نظر با دیگران و عمل مشترک با آن ها می بیند. او برای درست عمل کردن تاریخ را می خواند و از تجربیات موفق و نا موفق دیگران استفاده می کند. نه تنها به تاریخ کل جنبش کارگری احاطه دارد، بلکه آن را با همه پیروزی ها و شکست ها از آن خود می داند. به قول طبری، می داند “که واقعیت هر چیز را باید در تاریخ و سرگذشت آن چیز جستجو کرد”.
کمونیست از عمل کردن نمی ترسد، چراکه بی عملی و رکود را برابر مرگ می داند و می خواهد جز “امواج جوشانی” باشد  “که دائم در میان مانند”. او معصوم نیست، چون می داند که “تنها مردگان اشتباه نمی کنند”. او مبارز صادقی است که عمل خود را بر پایه تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و در زمان مشخص استوار می کند و با آگاهی از دیالکتیک تئوری و عمل، از اشتباه کردن نمی ترسد، بلکه از ان درس می گیرد.
كمونیست واقعی، یا “انسان رنجدیده ای است که فکر می کند” و یا “انسان متفکری که رنج می برد” و بدین سان به هیچ وجه خود را آقای طبقه كارگر نمی داند و خاستگاه طبقاتی جداگانه ای ندارد و منافعی جدا از كل طبقه كارگر برای خود قائل نیست. او می داند که طبقه كارگر نیرو و توانایی رها شدن از زنجیری که سرمایه داری بر پاهایش زده است را دارد. كمونیست ها بخش پیشرو، آگاه، سازمان یافته، مسلط به تئوری انقلابی و آماده به عمل طبقه كارگر می باشند که سازماندهی و آمادگیشان برای عمل همراه با این طبقه و در راستای تامین منافع كوتاه و دراز مدت طبقه كارگر است نه در ورای آن.  او برای منافع کلی زحمتکشان از منافع شخصی و “فرقه”ای خود می گذرد.  او به دنبال جا و مقام نیست، بلکه امید و آرزویش به قول طبری “در این است که روزی روی استخوان هایش، بشر آزاد شده ای پایکوبی کند”.

  • گريز

اي آن كه چون غزالي زيبا، از منظر نگاهم، چابكانه گريخته اي،

يك نگاهت مرا بس.

در آن لحظهء درنگ، چون باد گذشتي، بر كشتگاه زندگيم، به نرمي اشكي گز گونهء كودكي مي چكد، به تندي برقي در يك شب تيره و سياه.

ترا گريزان مي خواهم اي غزال تيز پايم، از جنگل چنگال وحوش ناميمون، ترا رميده مي خواهم، از مرداب نفرت بار و دل انگيز.

من رحم ها را بارور مي خواهم، به همان سان كه دست ها را در كار، مغزها را در انديشهء مدام.

نه صياد بوده ام، ني خوي صيادي در خود نهاده ام، پس اي غزال گريزپايم بگريز، بگريز!

 

احسان طبری




لابی گری و دموکراسی

مقاله شماره: 1395 / 55 (28 شهریور)

واژه راهنما: سیاسی

لابی گری موریانه دموکراسی و حافظ منافع شرکت های فراملیتی! لابی گری چیست و لابی کاران کی هستند؟

رفیق سیامک می نویسد (*)

دستکاریِ (manipulation ) ثروتمندان، بانفوذان و نخبگان در کار قانونگذاری با استفاده و کمک لابی کاران بسیار برای نهاد دموکراسی خطرناک است. لابی کاران با تعیین “قوانین بازی” به سود خود، در سایه مراکز قدرت مشغول کار هستند. گروه های ذینفع برای تامین منافع خود منابع قابل توجهی صرف عضویت در هیئت ها و کمیته ها و تماس با مقامات وزارتخانه ها و تحت پوشش دادن رسانه ها می کنند. نمونه های فراوانی در کشورهای اروپا وجود دارد که لابی کاران با فرستادن پیام تلفونی به سیاستمداران پارلمان و با دادن اطلاعات و محاسبات دقیق آن ها را ترغیب و تشویق به سوالات مخصوص از وزرا می کنند. آن ها با دریافت پول از کارفرما خود به ترویج، و در دستور روز قرار دادن موضوعات خاص در مطبوعات برای شکل دادن افکار عمومی با موفقیت عمل می کنند.
در بسیاری از موارد، کاری را که نمایندگان پارلمان های کشورها خود می بایست انجام بدهند، به خاطر ضیق وقت و یا عدم کفایت تخصصی به لابی کاران واگذار می کنند. و هیچ ضربه ای به نهاد دموکراسی نمی تواند از این بزرگ تر باشد. برای یک قانونگذار دسترسی به اطلاعات ضروری از نظرات خاص و پول مهم تر است. نمایندگان و سناتورها وقت و حوصله ی خواندن همه لایحه ها و پژوهش در مورد هر موضوعی را ندارند. آن ها با تکیه به کارکنان خود و بر پایه خلاصه نویسی آن ها بحث و رای خود را تنظیم می کنند. و لابی کاران همیشه برای کمک به کارکنان دستگاه مقننه آماده هستند. اطلاعات، فراهمگر قدرت است، پس تصادفی نیست که اطلاعات ابزار اصلی لابی کاران است. به سفارش مشتریان خود لابی کاران برای هر موضوعی صدها گزارش فراهم می کنند. مثل هر گزارش تهیه شده توسط یک گروه با منافع خاص، این اطلاعات هم جانبدارانه و هم برای پیشبرد نظری خاص تنظیم و ارائه می شود. این گزارش شامل خلاصه ای از نکات کلیدی و قابل هضم است، که کار کارکنان قانونگذاران را برای آماده سازی رئیس شان راحت تر می کند. به خاطر همین توانایی به ارائه سریع اطلاعات ضروری، لابی کاران دسترسی مستقیم به سناتور ها و نمایندگان دارند. با جمع آوری و ویرایش اطلاعات برای نمایندگان، لابی کاران نمایندگان را وا می دارند به این که منافع شخصی خود را مهم تر از دیگر مسائل بدانند. وابستگی اطلاعاتی نمایندگان به لابی کاران فساد و پیشبرد علایق شخصی را میان آن ها بالا می برد. لابی کاران با عدم وجود رقابت و فعالیت در سوله های باریک و بدون دخالت و نظارت عمومی برای اعتبار روند دموکراتیک مضر هستند. سیاستمداران برای قوی کردن استدلال خود و شکست دادن “رقیب” به طور روزافزانی از “خدمات ” لابی کاران مستخدم شرکت های خصوصی استفاده می کنند. بنا بر این مردم به حق به این نتیجه می رسند که این کار با اصول و مبانی دموکراسی در تضاد آشکار قرار دارد.
لابی کاران با خرج پول هنگفت و کمک مالی مستقیم به سیاستمداران مفهوم واقعی دموکراسی را از درون تهی می کنند. در سال ۲۰۱۲، لابی کارها ۳،۲۸ میلیارد $ برای نفوذ و تحت تاثیر قرار دادن تصمیمات کنگره امریکا در مسائل گوناگون از جمله مسائل اقتصادی و رفاهی خرج کردند. اهدا کنندگان خصوصی در طول ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۲ ۶۵۷ میلیون $ به اعضای کنگره کمک کردند. در حال حاضر در آمریکا شرکت‌های خصوصی حدود ۲.۶ میلیارد $ در سال برای لابی گری هزینه می گذارند. قابل توجه است که بودجه سالانه مجلس نمایندگان ۱.۱۸ میلیارد $ و سنا ۸۶۰ میلیون $ است. شرکت های بزرگ هر کدام بیش از ۱۰۰ لابی کار دارند که به نمایندگی از آن ها در همه وقت در همه جا شرکت می کنند. در برابر هر دلاری که صرف لابی کاری اتحادیه های کارگری و گروه های محیط زیستی می شود، شرکت های بزرگ ۳۴ $ خرج می کنند. از ۱۰۰ سازمان های لابی کار ۹۵ تا به شرکت های خصوصی تعلق دارد.
لابی گری موجب تصمیم های پنهانی و بدور از چشم افکار عمومی می شود. ساختار تشکیلاتی اتحادیه اروپا با قدرت دادن به کمیسیون غیر منتخب در برابر نمایندگان منتخب محرک لابی گری می شود. چرا که تمرکز قدرت در دست عده ای محدود بوروکرات که به پنهان کاری و عدم پاسخگویی عادت دارند، کار لابی کاران را برای اقناع کردن و یا خریدن تصمیم گیران راحت تر می کند.
به طور رسمی به راه انداختن اتحادیه اروپا فکر بوروکرات های روشنفکر بود و برای جلوگیری از جنگی دیگر و حفاظت از شهروندان اروپا تاسیس شد. مألف این ایده یک بوروکرات فرانسوی به نام ژان مونه (Jean Monnet)  بود. اما رفته رفته با تمرکز قدرت در دست بوروکرات ها و همکاری و پیوند آن ها با طبقات دیگر بورژوازی، دستگاه اداری اتحادیه اروپا بهشتی شد برای لابی کاران حرفه یی برای تامین منافع شرکت های خصوصی.
کار کمیسیون اروپایی که نقش دولت را بازی می کند، به سه بخش تقسیم می شود. تنظیم قانون جدید، اجرای قانون و نظارت و حفظ قانون. برای آماده کردن پیش نویس لایحه ها به خاطر عدم داشتن کارمندان متخصص، کمیسیون برای دریافت کمک به لابی کاران مراجعه می کند. و آن ها با جان و دل برای این کمک آمده اند. بسیاری از شرکت هایی که زیر چتر حمایتی اقتصادی کمیسیون قرار می گیرند به کمک انکار ناپزیر لابی کاران به این پول می رسند. شرکت هایی که به هنگام اجرا قانون در کشورهای مختلف احساس ضرر می کنند، با کمک لابی کاران از کمیسیون غرامت می گیرند. امری که با قراردادهای اخیر تجاری میان اتحادیه اروپا و کانادا و اتحادیه اروپا و آمریکا، قرار است به سطح قانون ارتقا یابد.
کمسیون با مسولیت بزرگ اجرایی قدرت زیادی دارد. با تنظیم پیشنهاد قانون جدید، آن را برای تصویب به شورا و مجلس تسلیم می کند. مسولیت پیاده سازی سیاست کلی اتحادیه و اداره بودجه به عهده کمسیون است. کمسیون همچنین مسول تضمین انطباق با قانون اروپایی و مذاکره توافقنامه های بین المللی است. کمسیون دارای ۲۸ عضو منتسب شده از طرف دولت های عضو است که باید به تصویب مجلس برسد که یکی از آن ها با انتخاب شورای اروپا و تصویب مجلس، رئیس آن می شود. کمسیون دارای ۳۳۰۰۰ کارمند است. در مجموع ۵۵۰۰۰ کارمند و بوروکرات در ادارات مختلف اتحادیه اروپا کار می کنند. بدین ترتیب مشکل ساختاری در این است که در اتحادیه اروپا (EU) بر خلاف دموکراسی معمول، این کمیسیون است که ابتکار قانون گزاری را در دست دارد. بدین ترتیب این بوروکرات ها و نه نمایندگان منتخب مردم هستند که قوانین را تنظیم می کنند. مسلم است که وجود همچنین سیستمی بسیار بسته کار لابی کاران را راحت تر می‌کند. چرا که متقاعد کردن چند بوروکرات از متقاعد کردن اکثریت سیاستمداران راحت تر است. همچنین، بسیاری از اعضای پارلمان اروپا بدون کوچک ترین تماس با موکلان کشورهای خود با لابی کارها در ارتباط دائم هستند. در یک همه پرسی ۶۷ در صد کارمندان کمیسیون معتقد بودند که لابی گری کاری خوب و مفید است. لابی کاران ۷۰۰۰ تماس با پارلمان اروپا داشته اند که حدود ۲۰ در صد از منابع مالی و انسانی آن هاست.
هیچ نهادی یا مکانیزمی برای افشاگری لابی کاری وجود ندارد. به دلیل نبود قوانین واضح در باره ی لابی گری در اتحادیه اروپا، مقامات بالایی شرکت های خصوصی و دولتی و مقامات اتحادیه اروپا دائما در حال تعویض شغل و جابجایی هستند. لابی کاران گذشته به مقامات حقوقی و اجرایی اتحادیه اروپا گمارده می شوند و مقامات حقوقی و اجرایی اتحادیه اروپا برای لابی گری به استخدام شرکت های خصوصی در می آیند. در واقع شوکه آور است که هیچ قانون قابل توجه ای در مورد لابی وجود ندارد.
اگر شما جز ان دسته از انسان هایی هستید که معتقدند که بانک ها نه تنها از بحران کنونی سرمایه داری ضربه چندانی نخوردند، بلکه با برخوداری از حمایت های اقتصادی و حقوقی دولت ها و نهادهای بین المللی و اتحادیه اروپا حتا از این بحران سودی هم برده اند. باید به شما گفت که جای هیچ تعجبی نیست. بانک ها و نهادهای دولتی و بین المللی سال هاست که با هم بده و بستان دارند و به هم دیگر نه تنها “نان” که حتا کارمندان عالی رتبه و کارشناس قرض می دهند.
به خصوص در سه کشور ایتالیا، اسپانیا و پرتغال روابط نزدیک و خطرناک و نگران کننده بین بخش های دولتی و مالی افزایش یافته است. در پرتقال از سال ۱۹۷۴ تا حال، ۵۴ درصد از شغل ها و سمت های وزارتخانه ها توسط افراد حرفه ای از بخش بانکی پر شده است. در فرانسه و اسپانیا، و همچنین در پرتغال، اعضای پارلمان در لابی گری و مشاوره برای شرکت های خصوصی حتی در حالی که هنوز نماینده هستند شرکت دارند.
رئیس جمهور سابق کمیسیون اتحادیه اروپا آقای باروسو (Barroso) پس از اتمام دوره رئیس جمهوری خود به عنوان رئیس بین المللی در استخدام بانک بدنام سرمایه گذاری آمریکایی گلدمن ساکس (Goldman Sachs)  درآمد. گلدمن ساکس یکی از شرکت های بزرگ لابی گر در سطح اتحادیه اروپا و امریکا است. این شرکت در سال ۲۰۱۵ حدود ۱،۵ میلیون € صرف لابی گری و حقوق دو کارمند لابی کار خود در پارلمان اروپا کرد. در همین سال این شرکت ۴ میلیون $ خرج لابی گری در امریکا کرد. قابل ذکر است که گلدمن ساکس همیشه به طور مشخص بدنبال لابی گری در کمیسیون اتحادیه اروپا بوده است. تنها با مطالعه جلسات ثبت شده کمیسیون با لابی کاران می توان دریافت که از ۷۷۷ جلسه با شرکت های مختلف ۲۳ تا آن با لابی کاران گلدمن ساکس بوده است.
انتصاب آقای باروسو تنها نمونه جابجایی کارمندان عالیه رتبه از موسسات و نهادهای دولتی به بانک ها و بالعکس نیست. قبل از باروسو آقای پیتر ساترلند (Peter Sutherland) یک کمیسر اروپا به عنوان رئیس گلدمن ساکس بین المللی انتخاب شد. آقای ماریو مونتی (Mario Monti ) یک کمیسر اروپا بین ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۴ بود که مسئولیت بازار داخلی و رقابت را بعهده داشت. متعاقبا مونتی توسط رئیس کمیسیون آقای باروسو مامور تظیم پیش نویس گزارش در مورد آینده بازار واحد اروپایی شد. در همان زمان آقای مونتی در هیئت مدیره مشاوره بین المللی به گلدمن ساکس در حال خدمت بود. ماریو دراگی (Mario Draghi) رئیس فعلی بانک مرکزی اروپا هم قبلا مدیریت بخش بین المللی گلدمن ساکس را بین سال های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ به عهده داشت.
تصور حرکتی که بیش از این متضاد مفهوم واقعی دموکراسی باشد مشکل است.
در گزارشی دیگر از فعالیت های لابی کاران در کشورهای اروپایی منتشر شده در سال ۲۰۱۵ افشا می شود که لابی کاران در دخالت نامناسب و نفوذ سیاسی امکان تقریبا نامحدود برای تامین منافع تجاری در ۱۹ کشور اروپایی دارند. بخش های مورد توجه این گزارش به طور خاص شرکت های تولیدی و توزیعی الکل، تنباکو، خودرو، انرژی، امور مالی و دارو بود. این لابی کاران موفق شدند که قوانین ادغام شرکت ها، منع تنباکو و نشانه گزاری مواد غذای سالم را به نفع شرکت های خود تغییر دهند.
شرکت های مختلف با لابی گری و کمک مالی به تصمیم گیران نه تنها رای مستقل نمایندگان را در باره عوارض جانبی محصولات خود زیر تاثیر منافع خود قرار می دهند، بلکه در قیمت گذاری آن ها نیز دخالت می کنند. بیست شرکت بزرگ دارویی و دو گروه تجارتی شان تحقیقات و تولید کنندگان دارویی از آمریکا (PhRMA) و سازمان صنایع بیوتکنولوژی، در بین سال های ۱۹۹۸ و ۲۰۰۴ حداقل بر روی ۱۶۰۰ لایحه ها و قوانین لابی گری کردند. شرکت های دارویی بین سال های ۱۹۹۸ و ۲۰۰۵ حدود یک میلیارد $ برای لابی گری و بیش از هر گروه صنعتی دیگر خرج کردند. در همان دوره، آنها حدود ۱۰۰ میلیون $ به نامزدهای فدرال و احزاب سیاسی اهدا کردند.
چندان قابل تعجب نیست که احزاب بورژوازی لابی گری را رایزنی سیستماتیک بین مردم و سیاستمداران و از شرط مقدم وجود دموکراسی می دانند. و حتا به خاطر اینکه کلمه لابی گری تصویری منفی در مغز خواننده ایجاد می کند، آن ها نام این گروه ها را “گروه های ذینفع” (Interest groups)  گذاشته اند.
آن چه که فراموش می شود، این ستکه که صاحبان شرکت ها و کسب و کارهای گوناگون یک حق دموکراتیک برای لابی گری با تصمیم گرایان سیاسی را ندارند، بلکه به عنوان شهروندان معمولی مثل همه افراد جامعه حق ملاقات و گفتگو با این افراد را دارند.
تعداد قابل توجه ای از شرکت های بزرگ بخش های بزرگ لابی گری دارند. مسلم است که توانایی شرکت های کم جمعیت ولی متشکل و با نفوذ و قدرت از انسان های پراکنده، بدون قدرت و غیر متشکل جامعه بیش تر است. فقط ده در صد از لابی کاران اتحادیه اروپا از سازمان های محیط زیست و جنبش های اجتماعی هستند. به ظاهر لابی گری برای همه افراد و سازمان های جامعه آزاد است، ولی آیا می توان امکانات عظیم مالی شرکتی مثل مونسانتو (monsanto ) را با امکانات یک کشاورز مقایسه کرد ؟ این به این معنی است که کسانی که از منابع، نفوذ و ارتباط بیش تری بر خوردارند، تاثیرشان بر روند تصمیم گیری و تصویب قانون بیش تر است.
خطر اصلی لابی گری نیز در همین است. لابی کاران به آسانی می توانند با هماهنگی تلاش های خود و با تکیه بر پول و ارتباطات به هدف خود برسند، در حالی که برای بقیه ما هزینه های هماهنگی و مصرف انرژی بیش تر از منافع احتمالی حاصل شده است. به خاطر این که ضرری را که فقط یک فرد مصرف کننده از لابی گری می برد میلیون ها بار کم تر از سودی است که لابی کاران برای کارفرمایشان تامین می کنند. فرض کنید یک شرکتی ۵۰ میلیون € برای لابی گری و تحت تاثیر قرار دادن سیاست های دولت خرج کند. ولی در عوض حاصل این کار ۱۰۰ میلیون € سود باشد. حال فرض کنیم که ضرر این کار برای هر شهروند دو € بوده باشد. برای مصرف کنندگان غیر ممکن است که برای دو € با هم جمع شوند و بر علیه این کار انجمن بسازند و با لابی گری متقابل شرکت مزبور را از این کار پشیمان کنند. درک این مسئله توسط لابی کاران آن ها را در موقعیت بسیار قوی قرار می دهد.
در سال های اخیر شاهد نمونه های بسیاری بوده یم که لابی گری تاثیر قطعی بر طراحی قانون در اتحادیه اروپا داشته است. فقط یک در صد این لابی کاران از انجمن های مصرفی هستند. مشکل اصلی در آن جاست که این شرکت ها بسیار سازمان یافته تر، ثروتمندتر و با نفوذ تر از انجمن های مصرف کنندگان هستند. شانس رسیدن به خواست های سیاسی و اقتصادی برای کسانی که پول بیش تر دارند، بسیار بیش تر از گروه های دیگر اجتماعی است.
بنابراین لابی کاری را باید یک مشکل بزرگ در جوامع دموکراتیک دانست. جریاناتی که در بروکسل اتفاق می افتد ، به ندرت در رسانه ها منعکس می شود، و بنا بر این به افکار عمومی فرصت و امکان دنبال کردن مسائل مورد بحث و رسوایی های احتمالی داده نمی شود. قدرتمندان می دانند که دموکراسی پدیده یی شکننده است و اگر اعتماد توده ها به این نظام تضعیف شود و این شبهه بوجود بیاید که همه چیز از قبل طراحی و تنظیم شده است، ضربه بزرگی به اعتقاد موثر بودن این نظام حکومتی می زند. به همین دلیل قدرتمندان از عدم وجود یک افکار عمومی متشکل اروپایی بسیار خوشنود هستند.

تاریخچه لابی گری

بسیاری از جامعه شناسان معتقدند که لابی گری همزاد و همراه سیاست از دوران باستان و از دموکراسی شهری یونان تا امپراتوری روم وجود داشته است. در همان دوران ها نیز افرادی که در مجموعه دایره اصلی قدرت نبوده اند، با توصل به ارتباطاتی که با تصمیم گیران و یا کاخ سلطنتی داشتند، برای تامین منافع خود تلاش می کردند.
ولی لابی گری با تعریف و مفهوم فعلی آن پدیده جدید تری است.
در آمریکا اولین لابی گری در سال های اول ۱۸۰۰ و در دوران جنگ داخلی و به منظور تامین منافع و ترغیب دولت به قرادادهای تجاری بوجود آمده بود. و اولین لابی کار امریکا شاید ویلیام حال (william hull) در سال ۱۷۹۲ باشد که بعد از جنگ استقلال برای گرفتن غرامت جنگی از طرف سربازان بازنشسته استخدام شده بود.
در سال ۱۹۲۸ قرار شده بود که لابی گری در امریکا به ثبت برسد ولی این کار به خاطر مخالفت های لابی کاران تا سال ۱۹۴۶ طول کشید.
تا سال های ۶۰ میلادی قرن پیش لابی گری نقش کوچکی را در صحنه سیاسی جامعه آمریکا بازی می کرد. ولی بعد از اجرای برنامه جامعه بزرگ (great society program) که موجب افزایش مالیات شد، بسیاری از شرکت های خصوصی ترغیب و تشویق به لابی گری شدند.
چیزی که سال های هفتاد را از امروز متمایز می کند، اینست که شرکت های بزرگ در حال حاضر منابع مالی، علمی و کارمندی و این قدرت را دارند که تقریبا در همه موضوعات مهم هم دفاعی و هم حمله یی عمل کنند. اگر در آغاز هدف شرکت های بزرگ از لابی گری کوتاه کردن دست دولت از کسب و کار خود بود، ولی اوضاع به تدریج تغییرکرد. امروز هدف تبدیل کردن دولت به شریک و حامی کسب و کار شرکت های بزرگ است. شرکت های بزرگ بدون هیچ محافظه کاری دلیل به کار بردن لابی کاری را در درجه اول حافظت از منافع شرکت در برابر سیاست های “مضر” احتمالی دولت و در درجه دوم ایجاد تغییرات مطلوب در سیاست دولت برای بهبود توانایی رقابت خود اعلام می کنند. سیاست شرکت ها بر این است که تا مسائل حساس به بحران تبدیل نشده اند، باید آن ها را جدی گرفت و در حل ان تلاش کرد. اگر مسائل حساس راهبری نشود، سکان هدایت شرکت را به دست می گیرد.

لابی گری در اروپا نیز افزایش تصاعدی داشته است. تعداد لابی کاران در سال ۱۹۵۴ ۵۹، ۱۹۸۴ ۵۴۶ ولی در سال ۱۹۹۲ به ۳۰۰۰ رسید. در بین سالهای ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۰ لابی گری در اتحادیه اروپا ۴ برابر شد، و در مقایسه با ۱۹۷۰ ده برابر شد. لابی گری در سال ۱۹۹۰ رشد ۱۰۰ در صدی داشت. در سال ۱۹۹۷ تعداد لابی کاران برابر با تعداد کارمندان کمیسیون اتحادیه اروپا بود.
در حال حاضر بروکسل پایتخت لابی کاران اروپا است. ۱۵۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ لابی کار و ۶۰۰۰ شرکت لابی گری در این شهر وجود دارد. کل ساختار سازمانی، اداری و حقوقی اتحادیه اروپا به شکلی تنظیم و متشکل شده است که برای کارکرد موثر نه تنها به تعداد بیشماری از حسابداران، وکلا برای تعبیر و تفسیر قوانین پیچیده نیاز دارد،  بلکه همزمان به بهشت لابی کاران تبدیل شده است.
ثبت نام لابی گری داوطلبانه ناقص و پر از اشتباه است. ثبت نام داوطلبانه موجب ان می شود که لابی کاران “زیر کاه” اصلا فعالیت های خود را به ثبت نمی رسانند. به عنوان مثال فعالیت های شرکت های آمازون  (Amazon)، گلدن ساکس(Goldman Sachs)، نیسان، ( Nissan)، تیم وارنر(Time Warner)، دیسنی(Disney)، ریو تینتو(Rio Tinto)، پرچه (Porsche)، هینکن(Heineken)، اپپل(Apple)، آدیداس(Adidas)  و بانک امرو (ABN-Amro)، اصلان در هیچ جایی ثبت نشده است.
حدود نیم میلیون افراد برجسته و تاثیرگذار با نهادهای اتحادیه اروپا در تماس بودند و در این میان ۲۰۰۰۰۰ از این تماس ها از قبل برنامه ریزی شده بودند. لابی کاران حدود ۱۰۰ میلیون € برای لابی گری خرج کردند. هر عضو پارلمان بطور متوسط صد بار در سال با لابی کاران جلسه برگزار می کند.

نمونه هایی از تاثیر منفی لابی گری

نمونه هایی که در زیر ذکر می شود، “مشتی است نمونه خروار”.
لابی کاران شراب قرمز با خریدن دکترها و متخصصان قلب سالیان درازی مردم را متقاعد کرده بودند که نوشیدن شراب قرمز برای جلوگیری از بیماری قلب، مرض قند و آلزایمر خوب است.
تا اینکه در سال ۲۰۱۲ مقامات دانشگاه کانکتیکات(UConn)  در یک بررسی داخلی که بروی کارهای تحقیقاتی دکتر دیپاس داس (Dipak K. Das)، مدیر مرکز تحقیقات قلب و عروق در دانشگاه انجام داده اند، به این نتیجه رسیده اند که تحقیقات ایشان در مورد مزایای رسوراترول (Resveratrol) در شراب قرمز قابل اعتماد نیست. این مقامات ۱۴۵ مورد از ارقام ساختگی و یا داده های نادرست در تحقیقات ایشان یافتند. بعد از این رسوایی دکتر ریچارد میلر (Richard A. Miller)، استاد آسیب شناسی در دانشگاه میشیگان تاکید کرد که اگر شراب قرمز برای شما خوب باشد مطمئن باشید که به خاطر رسوراترول نیست. مردم در ۱۰ سال گذشته فریب این داستان دروغ و ساختگی را خورده اند.
اگر فکر می کنید که با این افشاگری و رسوایی بزرگ لابی کاران شراب قرمز بیکار شده اند، بسیار در اشتباه هستید. این لابی کاران پس از خارج شدن از شوک اولیه دست به ضد حمله زده اند و با تکیه به دوستان دیگر متخصص شان حال این طور تبلیغ می کنند که هر چند که دکتر داس در تحقیقات خود از ارقام تقلبی استفاده کرد، ولی این کار دلیل به عدم وجود مزایای رسوراترول در شراب قرمز برای بدن انسان نیست. این در حالی است که دکتر ماری پاسینسکی (Pasinski)، متخصص مغز و اعصاب در بیمارستان عمومی ماساچوست می گوید که الکل حتی در مقادیر کم برای بدن ما خوب نیست، اخیرا این نظر توسط یک گروه تحقیقاتی نیوزلاندی که به بررسی تمام تحقیقات بزرگ و قابل اعتماد موجود در جهان پرداخت، دوباره تایید شد.

منتقدان معتقدند که لابی گری صنعت داروسازی به حدی است که بسیاری از قوانین دارویی به نفع آنها و بر ضرر بیماران تنظیم می شود. قیمت بالای داروهای تجویزی نسخه ای در آمریکا همیشه منبع بحث های جنجالی بوده است. ایالات متحده تنها کشور پیشرفته است که به صنعت داروسازی اجازه می دهد که دقیقا همان قیمتی را که بازار تعیین می کند، از بیماران درخواست کند.
بطور مثال سال های طولانی شرکت های دارویی علیه نقشه دولت برای اضافه کردن داروهای تجویزی به ( Medicare یک سیستم بیمه درمانی فدرال برای افراد بالای ۶۵ سال و برخی جوانان معلول) مبارزه کردند، چرا که این کار قدرت چانه زنی دولت برای خرید دارو را بالا می برد و در نتیجه موجب کاهش سود صنعت داروسازی می شد. اما در سال ۲۰۰۰، لابی کارهای صنعت داروسازی این شرکت ها را تشویق به حمایت از این پیشنهاد کردند، اما به شرط این که دولت از مزایا خرید بزرگ صرف نظر کند. تصویب قانون جدید (Medicare) موجب ان شد که تلاش دولت برای مذاکره مستقیم با تولیدکنندگان دارو برای یافتن قیمت مناسب ممنوع شود. بر حسب این قانون دولت نقشی در مذاکرات قیمت ندارد و قیمت هر دارو با توافق بین تولید کنندگان و مدیران داروخانه ها تعیین می شود. تصور کنید که لابی کاران چگونه توانستند در سرمایه داری ترین کشور جهان خریدار را از حق چانه زنی در مورد قیمت کالایی که می خرد ممنوع کنند. با تصویب این قانون لابی کار ها در طی یک دوره ۱۰ ساله حدود ۲۰۵ میلیارد $ سود برای شرکت های خود کسب کردند.

بسیاری از مطالعات و تحقیقات علمی مستقل نشان داده است که بین مصرف بیش از حد قند و بسیاری از امراض از جمله چاقی، بیماری های قلبی و مرض قند رابطه مستقیمی وجود دارد. اما واقعیت این است که هنوز هیچ اجماعی در مورد خطرات ناشی از مصرف بیش از حد قند در میان مقامات اتحادیه اروپا وجود ندارد. می دانید چرا؟ جواب آن را می توان در قدرتمندی و نفوذ لابی کاران بخش مواد غذایی و نوشیدنی دانست. در مجموع صنعت مواد غذایی و نوشیدنی شیرین حدود ۲۱، ۳ میلیون € سالانه صرف لابی گری در اتحادیه اروپا می کند. صدا ی محققان با وجدان و مستقل علمی توسط میلیاردها یورویی که لابی کاران قند و شکر برای اقناع سیاستمداران اتحادیه اروپا مصرف می کنند خفه می شود. لابی کاران صنعت مواد غذایی و نوشیدنی با مطالعه تجربیات موفق چندین ده ساله لابی کاران صنعت دخانیات علاوه بر شیوه های معمول با فرستادن نتایج تحقیقاتی محققان حقوق بگیر خود به دستگاه اداری اتحادیه اروپا نتایج تحقیقاتی محققان مستقل را بی اعتبار جلوه می دهند.
داروی مبارزه با کلسترول خون دارای چنان عوارض جانبی شدید است که کارشناسان آمریکایی و سازمان بهداشتی ( FDA) بر علیه استفاده از آن ها بارها هشدار داده اند. استاتین ها  (Statin)، از مواد تشکیل دهنده فعال داروی ضد کلسترول برای افراد با کلسترول بالا هستند. به گفته مقامات آمریکا ثابت شده است که استاتین ها تاثیر منفی بر روح و روان دارد و موجب سردرگمی و از دست دادن حافظه بیمار می شود. اما عوارض جانبی فیزیکی جدی مانند مرض قند و درد عضلانی نیز دارد. متخصص قلب و عروق آمریکایی پیتر لانگشون (Lang sjoenpeter ) بر این باور است که استاتین حتا عضله قلب را تضعیف می کند و باعث نارسایی قلبی می شود. با همه این هشدارهای طبیبان در باره ی عوارض جانبی این داروها، لابی کآران دارویی آن قدر قوی هستند که هنوز این داروها برای بیمارانی که چربی خون بالا دارند بطور گسترده ای از طرف پزشکان تجویز می شود. این لابی کاران دائما با ارائه تحقیقات محققان و متخصصان و پزشکان در استخدام خود نسبت به عوارض جانبی این داروها در تصمیم گران شک ایجاد می کنند.
لابی کاران صنعت داروسازی عامل اصلی تاخیر بازاریابی داروهای ژنریک ارزان تر هستند. لابی کاران صنعت داروسازی مقصر اصلی فروش واکسن تست نشده بر علیه آنفلوانزای H1N1 هستند، که به طور خاص موجب اثرات جانبی ناشناخته بر بدن واکسینه شدگان می شود. دفعه آینده اگر اخباری را در رسانه ها در مورد ابولا (ebola )، انفلونزا خطرناک می خوانید، به احتمال زیاد بخاطر اینست که لابی کاران صنعت دارو در حال بسیج افکار عمومی برای فشار به دولت های اروپایی برای خرید واکسن های باد کرده در انبار هستند.
با خواندن آمار زیر متوجه می شوید که چطور صنعت دارو به یک قدرت بی نظیر در اروپا و امریکا رسیده است. بر حسب تحقیقات در سال ۲۰۱۲ صنعت داروسازی بیش از ۴۰ میلیون € سالانه صرف لابی گری برای نفوذ در تصمیم گیری در اتحادیه اروپا (EU) کرده است. قابل ذکر است که بسیاری از شرکت های دارویی از اعلام هزینه های لابی گری خوداری کردند. تخمین بر این است که رقم کل مصرف شده توسط صنعت داروسازی به بیش از ۹۱ میلیون € سالانه می رسد. گزارش تخمین می زند که ۲۲۰ سازمان های لابی فعال به نمایندگی از صنعت داروسازی در اتحادیه اروپا مشغول بکار هستند. قابل توجه است که سازمان های جامعه مدنی و انجمن های مصرف کنندگان دارو مجموعا ۳، ۴ میلیون € در سال خرج این کار کرده اند.
برحسب آمار مرکز سیاست پاسخگو (centre for responsive policies) فقط در سال ۲۰۱۵ صنعت دارو حدود ۲۵۰ میلیون $ و شرکت های بیمه حدود ۱۶۰ میلیون $ و صنعت گاز و نفت حدود ۱۳۰ میلیون $ خرج لابی گری کردند. در سال ۲۰۱۵ در مجموع حدود ۱،۷ میلیارد $ و ۱۱۰۰۰ کارمند مصرف لابی گری شد. بین سالهای ۱۹۹۸ و ۲۰۱۵ صنعت دارو در امریکا بیش از ۳ میلیارد $ صرف لابی گری کرده است. در این میان شرکت فایزر (pfizer) مقام اول را دارد. فقط از ژانویه ۲۰۰۵ تا ژوئن سال ۲۰۰۶، صنعت داروسازی حدود ۱۸۲ میلیون $ برای لابی گری فدرالی پول مصرف کرد.

یک موضوع دیگری که در آن لابی کاران آمریکایی نفوذ قابل توجهی دارند، موضوع بحث کنترل اسلحه است، که در آن انجمن ملی تفنگ (N.R.A) نقش مهمی ایفا می کند. دولت آقای اوباما در ماه دسامبر ۲۰۱۲ پس از ماجرای تیراندازی در شهر نیوتون  Newtown) ) سعی کرد تا لایحه کنترل اسلحه را با بررسی سوابق کسانی که به دنبال خرید تفنگ هستند به سنا ببرد. اگر چه این لایحه در ابتدا پشتیبانی کافی برای گذشتن از رای افتتاحی مجلس سنا را داشت، ولی بعدا به خاطر عدم وجود رأی کافی لغو شد. سوال اما هم آن طور که رئیس جمهور اوباما به ان اشاره کرد، این است که چگونه ممکن است که یک لایحه مورد پشتیبانی ۹۰ درصد مردم باشد، ولی تصویب نشود. جواب اما خیلی ساده است. به خاطر وجود لابی کاران با نفوذ صنعت اسلحه.

در تاریخ ۲۹/۰۶/۲۰۱۶ کمیسیون اتحادیه اروپا تصمیم به تمدید مجوز سم علف هرزه کش گلایفوزیت (Glyphosate) گرفت. و این جواز تا زمان اتمام کار آژانس شیمیایی کشورهای اروپایی در مورد تحقیق عوارض وعواقب آن یعنی به مدت ۱۸ ماه اعتبار دارد. صنعت آفت کش ها تهدید کرد که در صورت عدم تمدید مجوز دست به شکایت و ایجاد پرونده های حقوقی می زند که موقعیت خود کمیسیون را نیز زیر ضربه می برد.
آفت کش ها مبتنی بر گلایفوزیت برای مبارزه با علف های هرز در کشاورزی و باغبانی استفاده می شود .سم گلایفوزیت یک ماده فعال مورد استفاده برای تولید آفت کش ها است که از سال ۲۰۰۲ در اتحادیه اروپا جواز فروش گرفت. در سال ۲۰۱۴ ارتباط مسلمی بین لنفوم سلول B (یک نوع خاص از سرطان خون) و تماس شغلی با سم گلیفوسیت گزارش شد . در سال ۲۰۱۵، آژانس بین المللی سازمان بهداشت جهانی برای تحقیقات سرطان (IARC) این علف کش را به عنوان “احتمال سرطان زا بودن برای انسان” طبقه بندی کرد. ولی صنعت آفت کش ها و اتحادیه اروپا به تکیه به مطالعات منتشر نشده خود صنعت آفت کش ها استدلال می کنند که اگر قوانین عادی ارزیابی ریسک دنبال شود، این علف کش هیچ ضرری برای انسان ندارد. این مطالعات باصطلاح علمی از طرف شرکت هایی مانند مونسانتو (monsanto) انجام شده که اتحادیه اروپا را در صورت انتشار این تحقیقات تهدید به شکایت کردند.
در تاریخ ۴ آوریل ۲۰۱۶ جلسه ای بین کمیسر اندریوکایتیس) (Andriukaitis و مقامات و لابی کاران صنعت آفت کش ها بر قرار شد که در ان آقای کمیسر از مهمانان خواست تا کشورهای عضو و نمایندگان پارلمان اروپا را برای تمدید جواز متقاعد کنند. آقای کمیسر بدین ترتیب به جای نگرانی برای سلامتی شهروندان اروپا لابی گری را به عنوان راه حل به لابی کاران آفت کش ها پیشنهاد می کند!

لابی گری فقط موجب صدمه به سلامتی انسان ها نیست، بلکه از لحاظ اقتصادی نیز به مصرف کنندگان ضربه می زند. لابی کاران شکر گروه های (CIBE-CEFS-CIUS ) در اروپا دائما در فعالیت هستند. به خاطر همین فعالیت ها قیمت شکر در اروپا حداقل ۳ برابر قیمت جهانی است. لابی کاران شکر حتا موفق شدند که با اقناع سیاستمداران اتحادیه اروپا با گذاشتن مالیات های غیر مستقیم شکرهای وارداتی را گران کنند و بدین ترتیب مصرف کننده را از خرید شکر ارزان محروم کنند.
۵۰ در صد از بودجه اتحادیه صرف حمایت از بخش کشاورزی می شود. لابی کاران این بخش موفق شدند که حداقل قیمت محصولات کشاورزی را بیش از قیمت جهانی کنند. بدین ترتیب کشاورزان با اضافه تولید که اتحادیه اروپا قول خرید ان را داده است به سود هنگفتی می رسند. قابل ذکر است که اتحادیه اروپا این اضافه تولید ها را یا نابود و یا صادر می کند.
نفوذ شرکت های خصوصی از طریق لابی به حدی است که به آن ها امتیازات ویژه و بر خلاف اصول تجارت آزاد اتحادیه اروپا داده می شود. یکی از این مورد واردات کفش از چین است. در اینجا تولید کنندگان کفش جنوب اروپا موفق به محدود کردن واردات کفش های ارزان چینی به اروپا شدند. و بدین ترتیب مصرف کننده را از خرید کفش ارزان محروم کردند.

لابی گری در اروپا موجب گسترش فساد شده است. سعی برای مخفی نگه داشتن این فساد بحدی بوده است که حتا حسابداران خود اتحادیه اروپا مجبور به عکس العمل شدند. این حسابداران معتقدند که مصرف حدود ۵ در صد از بودجه ۱۲۰ میلیاردی € سال ۱۹۹۷ اتحادیه اروپا یعنی به مقدار ۶ میلیارد € قابل توضیح نیست. بعلاوه بخشی از حمایت های اقتصادی به پروژه های فرضی داده شد. در سال ۱۹۹۹ یک کمیته مستقل تحقیق به این نتیجه رسید که کمیسیون کنترل اداری اوضاع را از دست داد. از جمله انتقادات نادرستی در بودجه بخش کمک های بشردوستانه (humanitarian aid) و اشتباه در بودجه پروژه توسعه دانش لئوناردو (leonardo ) و پارتی بازی های آشکار بود. کل کمیسیون اروپا پس از انتشار این گزارش انتقادی مجبور به استعفا شد.
در سال ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ قراردادهای قلابی بین اتحادیه اروپا و شرکت اوروگرام (eurogramme) افشا شد. ولی افشا کننده این تقلب خانم دورته شمیدت (dorte shmidt ) به جرم عدم وفاداری به کارفرمای خود (کمیسیون اروپا) اخراج شد.
در سال ۲۰۰۲ خانم مارتا اندرسن (marta andreasen ) مدیر اقتصاد که نخواست بودجه سال ۲۰۰۱ را امضا کند نیز اخراج شد.
از نمونه های دیگر رشوه دهی لابی کاران به مقامات اروپایی می توان از رشوه گرفتن آقای جان دالی (john dalli ) کمیسر بهداشت اتحادیه اروپا در سال ۲۰۱۲ از یک شرکت مالتی نام برد. ارنست ستراسر (ernst strasser) وزیر قبلی داخلی اتریش و کمیسر اتحادیه اروپا به خاطر فروختن رأی خود به نفع قوانین بانکی به ۴ سال زندان محکوم شد.

لابی گری موریانه دموکراسی و حافظ منافع شرکتهای فرا ملیتی!

لابی گری چیست و لابی کاران کی هستند؟

لابی گری به فعالیتی غیررسمی و گاهی رسمی اطلاق می شود که شرکت ها، افراد و یا سازمان ها برای نفوذ در تصمیم گیری سیاسی برای کسب منافع خود به کار می برند. کلمه “لابی” به معنای “راهرو” و یا “دالان” و مشتق شده از کلمه (lobby ) است. لابی کاران در گذشته به افرادی گفته می شد که در “راهروهای میان دفترهای سیاستمداران با آن ها جلسه غیر رسمی برگذار می کردند”. اکنون لابی کاران به کسانی گفته می شود که با بر قراری جلسات با سیاستمداران و کارمندان دستگاه دولتی، قانونگزاری، حقوقی و قضایی و یا با بسیج و سازماندهی افکار عمومی به روی تصمیمات سیاسی، حقوقی و اقتصادی تاثیر می گذارند. یک لابی کار برای موفقیت در این کار علاوه بر ارتباطات گسترده، مشخص و معین با تصمیم گیران در سطح های مختلف باید به ویژه تسلط بر علوم سیاسی و علم مدیریت مدرن داشته باشد.

دو نوع لابی کار مختلف وجود دارد
مشاوران
لابی مشاور کسی است که از طرف یک شرکت و یا سازمان حقوق می گیرد تا برای تامین منافع آن ها لابی گری کند. لابی مشاور معمولا شامل کارکنان فعلی و پیشین دولت، وکلا، حسابداران و افراد حرفه ای دیگر می شود که خدمات لابی گری خود را به مشتریان خود می فروشند. اگر یک شرکت کوچک خصوصی توان سرمایه گذاری عظیم برای ایجاد بخش داخلی لابی گری را ندارد می تواند از لابی کاران حرفه ای برای رسیدن به اهداف خود از جمله تماس و وقت ملاقت گرفتن با تصمیم گیران استفاده کند.
لابی داخلی (in-house )  افراد ذینفع، سازمان، شرکت
لابی داخلی به کارمندی گفته می شود که بخش قابل توجهی از وقت خود را صرف لابی گری برای کارفرمای خود می کند.
این کارفرما می تواند شامل افراد ذینفع، شرکت های خصوصی و یا یک سازمان غیر انتفاعی باشد.

لابی گری عملا می تواند به دو شکل مختلف انجام گیرد
شکل مستقیم که در آن لابی کاران با عضویت در شورا ها، کمیته ها و انجمن ها و با ارتباط با وزیران، وکیلان و مدیران و احزاب مختلف سعی می کنند که به خواست های خود برسند.
شکل غیر مستقیم که در آن لابی کاران با استفاده از دوستان خبرنگار، مقاله نویسی، راه اندازی بحث ، تبلیغات، همکاری با دیگران و برگزاری جشن و سمینار سعی می کنند با جهت دادن افکار عمومی و “رشوه” دادن به متخصصان به خواست های خود برسند.

در مجموع می توان گفت که سابقه و تحصیلات لابی کاران معمولا سه نوع است. کلی دانان که متشکل از اقتصاد دانان و محققان علوم سیاسی است. گروه دوم متشکل از متخصصان فنی در هر رشته است. و گروه سوم متشکل از مشاوران دولتی و سیاسیون سابق و خبرنگاران حرفه ای است.
لابی کاران حرفه ای ارتباطات و توان تماس با هر وزارتخانه و ادارات تصمیم گر را دارند. با مدیر کل دولتی و مشاوران وزیران چای و قهوه می خورند و یا تنیس بازی می کنند. بسیاری از آن ها به طور منظم در جلسات اتفاقی و یا از پیش تعیین شده با سیاستمداران شرکت می کنند. در این جلسات صورت جلسه وجود ندارد و بسیاری از آن ها از افکار عمومی پنهان داشته می شود. این افراد با مطالعه و تحلیل اخبار روز و دنبال کردن بحث های سیاسی با ارائه آمار و ارقام و تامین خوراک اطلاعاتی تصمیم گران دولتی در هر رده آن ها را برای تصمیم گیری به نفع کارفرمایان خود آماده می کنند. این لابی کاران در بسیاری از مورد راه حل های تمام شده برای مشکلات فرضی و خود آفرین می فروشند.
این افراد همچنین با اشخاص کلیدی در مطبوعات و دیگر رسانه ها در تماس و ارتباط هستند.
آن ها می دانند که برای تغییر و یا کم ضرر کردن یک لایحه پیشنهادی، باید با مدیران کل وزارتخانه ها صحبت کنند. باید دارای توانایی عجیبی در بیدار کردن احساست مناسب در مخاطب باشند. در دیدار با مدیران همیشه یادشان است که برای اقناع آن ها باید از رشد اقتصادی و فراهم کردن مشاغل صحبت کنند. از تعریف و تمجید مدیران آغاز می کنند، ولی اگر جواب مناسب نداد، ابایی از انتقاد و فشار ندارند.
از محققان و صاحب نظران استفاده می کنند. با استفاده از ریاضی دانان و متخصصان آمار و ارقام را به نفع خود تفسیر می کنند. آن ها می دانند چه کسانی از پیشنهاد موجود سود می برند، چه کسانی بازنده صد در صد هستند، با چه کسانی می توان متحد شد، تصمیم دقیقن در دست کیست؟ آن ها در راه رسیدن به اهداف خود با هم منافعان خود متحد می شوند و برای مطبوعات مقاله و تحلیل می فرستند.
در هر شورا و هیئت مدیره مهم عضو و یا خبر چین دارند. همیشه در فکر شکار نمایندگان و مدیران قبلی برای لابی گری هستند. چرا که این افراد با دانستن مقررات و قوانین وزارتخانه و شناختن دقیق تصمیم گیران می توانند از بهترین لابی کاران بشوند.
بسیاری از سوالتی که از وزیران در داخل مجلس می شود، توسط لابی کاران و برای تحقق هدفی خاص فرموله می شود. لابی کاران حتا به احزاب موافق کمک ملی نیز می کنند.
ظاهرا این طور بنظر می رسد که یک فرد لابی کار به تنهایی کار می کند ولی واقعیت این ست که یک دستگاه عظیم متشکل از آماردانان، اقتصاد دانان و متخصص علوم سیاسی در پشت پرده برای مجهز کردن لابی کار روی صحنه مدام در حال کارند.

اساس کار لابی کاران در مجموع مشترک است و بر حسب ۶ استراتژی مرحله ای تنظیم می شود.
۱-  تهدید همه جانبه از جمله تهدید انتقال شرکت به خارج از کشور؛
۲-  به هر طریقی وارد دایره تصمیم گیران شدن؛
۳-  خود را بهتر از رقیب نشان دادن؛
۴-  بدترین قسمت قانون غیر مقبول را از مجموعه قانون خارج کردن؛
۵-  سازش با دیگرانی که هم منافع هستند؛
۶-  از سیاست شلاق و هویج (تهدید به رسوایی؛ و یا تشویق و فرستادن به سفرهای لوکس و رشوه) بهره گرفتن.

چه باید کرد؟

زیگموند باومن (zygmunt bauman) جامعه شناس لهستانی- انگلیسی در جواب سوالی در باره وظیفه جامعه شناسی برای تغییر جهان گفت: “بگذار از جایی کوچک تر شروع کنیم، یعنی اطلاع رسانی”.
روشنفکران می توانند و باید گاه گاهی با جدا کردن “البته گی ها” (پدیده های جدا شده) از ساختار و زمینه روزانه اش، آن ها را زیر زره بین بگیرند و ثابت کنند که این “البته گی ها ” (پدیده ها جدا شده و شیئ شده) جزوی از قوانین تغییر ناپذیر جامعه نیستند، بلکه برای سلطه یک در صد به روی اکثریت ۹۹ در صدی و از طرف طبقات خاصی و به خاطر تامین منافع شان ساخته و پرداخته شده اند. برای ایجاد و آرزوی هرتغییری، اول توده ها باید بدانند که در دور و برشان چه می گذرد؟
متخصصان و پژوهشگران می توانند دست رد به پول و مقام بزنند و لابی گری را افشاء کنند.
می توان با سازماندهی جنبش های اعتراضی سیاستمداران را وادار به شفاف سازی در این زمینه کرد.
می توان توده ها را ترغیب و تشویق کرد که رای خود را به صندوق احزابی بریزند که با لابی گری مخالفند. می توان با تشکل دادن توده ها آن ها را برای اعتراضات برعلیه این بی عدالتی ها سازماندهی کرد.
می توان با توضیح و ترویج اندیشه سوسیالیستی به توده ها نشان داد که نظام اقتصادی و اجتماعی دیگری وجود دارد که در ان منافع کل جامعه در اولویت قرار دارد. نظامی که در آن برای تملک اشیا، اشخاص را بیمار نمی کنند.

منابع

Naurin, D. (2007) Delibration behind closed doors
Coen, D. & Richardson, J. (2009) Lobbying the European Union
http://ec.europa.eu/
http://www.opensecrets.org
http://corporateeurope.org

* نگاه شود همچنین به لوبی یسم یا نبرد طبقاتی، محک کدامست؟ اصل مهم قبول ناهمگونی و احترام به نظرات، مقاله ی شماره 31، تیرماه 1395 در توده ای ها http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2799




مصرف گرایی و یا رفاه اجتماعی؛ دیالکتیک نیاز به کالا و نیاز به مصرف چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٥١ (٢ شهريور)

واژه راهنما: سياسي. اقتصادي

رفيق عزيز سيامك در باره «مصرف گرايي» به مثابه يك «مدل اقتصادي» در نظام سرمايه داري دوران افول مي نويسد.

 

اهميت مقاله ي تحقيقاتي پيش رو تنها در مضمون پر سويه ي آن در افشاي جوانب مختلف ”مصرف گرايي“ به مثابه يك ”مدل اقتصادي“ در نظام سرمايه داري دوران افول نيست كه به خطري براي هستي بر روي زمين تبديل شده است. جنبه ي پراهميت ديگر مقاله كه مطالعه آن را به مثابه دريافت يك مجموعه از اطلاعات براي مبارزان علاقمند براي تغيير شرايط در ايران و جهان ضروري مي كند، طرح پرسش «چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟» است كه به پرسشي مبرم براي انسان و گونه انساني بدل شده و موضوع بحث و انديشه كارشناسان را ازجمله در كشورهاي آلماني زبان نيز تشكيل مي دهد.

براي نمونه پروفسور نيكو پچ Niko Paech ، استاد كرسي ”توليد و محيط زيست“ در دانشگاه اولدنبورگ (آلمان) كه در مصاحبه اي كه هم زمان با برگزاري ”نمايشگاه Gamescom“ در شهر كلن در آلمان با روزنامه جهان جوان (١٩ اوت ٢٠١٦) انجام داد، مي گويد: «انسان داري حقي براي برخورداري از يك جامعه مصرف گرا ندارد، اما داراي حق انساني در برخورداري از خوراك، پوشاك، سلامتي و آموزش است». استاد اقتصاددان كه در تحقيقات خود شرايط عملكرد و تاثير يك «اقتصاد بدون رشد» را مورد پژوهش قرار مي دهد، با نشان دادن خطراتِ ناشي از ”مدل اقتصادي توليد براي مصرف“ براي محيط زيست و سرنوشت هستي بر روي زمين، خواستار «تقليل خواست هاي مادي زياده خواهانه» است و آن را «بحث در باره ي كيفيت اقتصاد پس از رشد» مي نامد. در مدل مورد پژوهش اين استاد علم اقتصاد، «تقليل ساعات كار هفته به ٢٠ ساعت» براي سطح رشد نيروهاي مولده در كشور آلمان توصيه مي شود. او خواستار «تقليل توليد صنعتي در سطح نياز اجتماعي» است، تا از جمله به توليد افزارهاي الكترونيكي كه تنها در خدمت سودورزي اند، پايان داده شود.
مقاله ي تحقيقاتي رفيق عزيز سيامك با مروري بر تاريخ مصرف گرايي آغاز مي شود و با زباني انتقادي و در عين حال شيرين كه ترفندهاي صنعت تبليغاتي نظام سرمايه داري را با ريشخند برملا مي سازد، مطالعه نوشتار را دو چندان لذت بخش مي سازد. (ف ع)

 

مروری بر تاریخ مصرف گرایی
بین سال های ۹۰۰ و ۱۲۰۰ میلادی تجارت در دوران اولیه سرمایه داری شروع شد. در سال ۱۳۰۹ در بروگس (Bruges)  بریتانیا اولین بازار کالای چوب شروع به کار کرد. در همین زمان برای راحتی مبادله کالا سکه وارد بریتانیا شد و در نتیجه تبادل کالا با کالا جای خود را به کالا- پول- کالا داد. پول تبدیل به کالای ویژه ی می شود که نقش معادل عمومی را بازی می کند.
ولی با وجود همه این ها، مصرف رشد نکرد. چرا که مصرف کننده ای نبود. این کار دولت را “مجبور” کرد تا  کارگران کشاورزی را به زور از مزارع جدا و مستقیم به کارگاه ها در شهرها منتقل کند.
در سال ۱۶۳۶ جهان سرمایه داری  با اولین بحران مازاد تولید در هلند، با پایین آمدن قیمت گل های لاله، مواجه شد.
انقلاب صنعتی به وضوح شیوه تولید را تغییر داد، ولی آنچه که کم تر به آن توجه شده است، اینست که به همان اندازه مصرف را هم  تغییر داده است. در بریتانیا صنعتی شدن در مقیاس بزرگ در صنعت نساجی  شروع شد؛ مقدار پنبه مورد استفاده در صنعت از کمتر از ۱،۳ میلیون کیلو در سال ۱۷۶۰ به بیش از ۱۶۰ میلیون کیلو  در سال ۱۸۳۰ رسید. درمدت عمر یک انسان تولید منسوجات در بریتانیا بیش از ۱۰۰ برابر شده است.
دیگر این فقط طبقه فوقانی انگلیسی نبود که مصرف لوکس داشت، بلکه  سرعت رشد نشان دهنده آنست که دو سوم این تولید به کشورهای دیگر در سراسر جهان فروخته شد و طبقات تهی دست نیز وارد بازار مصرف شدند. در سال ۱۸۵۰ تعداد شهر نشینان به یک سوم کل جمعیت رسید. ولی هنوز این کارگران جدید به مصرف کننده تبدیل نشده بودند. چرا که بعد از بر آوردن نیازهای اولیه خوراک، مسکن و پوشش پولی برای مصرف باقی نمی ماند. کم کم با رشد نيروهاي مولده و تكنيك شدت بهره کشی بحدی رسید که سرمایه داران بخشی از آن را به عنوان حقوق و به منظور مصرف کالاهای خود به کارگران پرداختند.
در سپیده دم صنعتی شدن اصلان معلوم نبود که کارگران بتوانند و یا بخواهند که روزی به  مصرف کنندگان تبدیل شوند. صنعتگران اولیه بریتانیا از این حقیقت که کارگران بعد از به دست آوردن پول برای گذران روزگار خود دیگر علاقه یی به کار کردن نداشتند، شکایت می کردند.
رفتار عمومی و گسترده کارگران با تبدیل موفقیت آمیز جامعه صنعتی به مصرفی در تضاد بود.

در ابتدا، کارفرمایان با کاهش دستمزد و اعمال نظم و انضباط دقیق بر کارگران آن ها را مجبور به کار ساعت های طولانی کردند. کارخانه های نساجی شروع به استخدام زنان، نوجوانان و حتی کودکان کردند، چرا که منضبط کردن آن ها آسان تر، کنترل آن ها راحت تر و حقوقشان کم تر بود.
با اجرای استراتژی شدید نظم و انضباط کار، شرایط کار چندین نسل اول کارگران کارخانه غیرانسانی و بدتر از دوره قبل از صنعتی شدن بود. دومین پاسخ کارفرمایان به اخلاق کاری کارگران، تبدیل تدریجی آن ها  به مصرف کنندگان بود، وقتی که کارگران با هزار کلک و ترفند به دام مصرف گرایی افتادند، دیگر علاقه یی  به اوقات فراغت نداشتند و ترجیح می دادند که برای تملک اشیای بیش تر سخ تر و طولانی تر  کار کنند.
در پایان قرن نوزدهم  بسیاری از نهادهای حفظ و ترویج مصرف برای اولین بار شکل می گیرد. فروشگاه های بزرگ در شهرستان های بزرگ انگلستان، فرانسه، و ایالات متحده با ایجاد فضای نیمه عمومی و راحت به مصرف کنندگان امکان خرید بسیاری از اشیاء در یک محل را فراهم کردند.
توسعه فن آوری جدید بسته بندی امکان توزیع کالا در کیسه ها، قوطی، بطری را فراهم کرد . این پیشرفت فن آوری برای اولین بار به تولیدکندگان امکان داد تا “نام های تجاری” خود را  به روی بسته بندی ها حک کنند و از این طریق اولین بازاریابی فعال براي جلب مشتری برای مواد غذایی، نوشابه، محصولات آرایشی، و سایر محصولات به روی غلتک افتاد.
کم کم تبلیغات به یک جزء اساسی از بازاریابی و توزیع محصولات تبدیل شد. اگر چه عمر تبلیغات به عنوان یک حرفه تخصصی حدود یک قرن بیش تر نیست، ولی در همین زمان کوتاه تبدیل به یک نیروی رقابتی عظیم در مقابل آموزش و پرورش، مذهب و جنبش های سیاسی و اجتماعی برای  شکل دادن به ارزش ها و آرمان ها و افکار عمومی قد علم کرد.
در بریتانیا با حذف قانون گندم در سال ۱۹۳۰ عملن یکی از آخرین موانع تجارت آزاد از بین رفت. در سال ۱۹۳۲ اولین سوپرمارکت در نیوجرسی (new  jersey) افتتاح شد. و در سال های بعد از جنگ جهانی دوم دیگر برای هر جنسی آن قدر کالاهای متفاوت عرضه می شد که به خریدار حق انتخاب می داد.

رشد در ایالات متحده با توجه به این که این کشور در جنگ جهانی دوم ضربه چندانی ندید، به طور عمده از صنعت خودروسازی شروع شد. به عنوان مثال تعدادی خودروهای تولید شده در سال های بین ۱۹۴۶ و ۱۹۵۵ چهار برابر شد.
همزمان با آن، صنعت ساخت و ساز خانه های تکی خانوادگی رونق بیحدی پیدا کرد. بعلاوه  دولت با صرف پول هنگفت صنعت نظامی را توسعه داد و به این ترتیب به نوبه خود تقاضا برای کالاها و خدمات آمریکایی را تحریک کرد. رشد بی نظیر اقتصادی آمریکا در دهه ۵۰ موجب رشد مصرف گرایی در این کشور شد. برای آمریکایی ها در این دوران یک زندگی خوب برابر بود با زندگی در یک خانه در حومه شهر و خرید ماشین و دسترسی به سوپرمارکت ها و مراکز خرید برای خرید لباس شویی، ظرف شویی و دیگر لوازم خانگی.
ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۵۰ با دارا بودن یک سوم از مصرف جهانی کشوری ثروتمند در جهانی جنگ زده و  ضعیف بود. افزایش رفاه و ثبات اقتصادی مردم این فرصت را به آن ها داد که با خیال راحت شروع به افزایش مصرف در همه زمینه ها از لوازم خانگی تا ماشین،  ماشین چمن زنی و غيره کنند. این افزایش عظیم در تقاضا به افزایش قابل توجهی در تولید منجر شده است. …
با خرید تلویزیون، اتومبیل و خانه، ارزش های مصرفی فرهنگ و اقتصاد آمریکا را تحت سلطه خود قرار داد. آمریکایی ها با تجربه رفاه اقتصادی در وحله اول  مشتاق به خرید کالاهایی بودند که در طول جنگ کمیاب بود. یک سری محصولات جدید برای آسان سازی مشکلات زندگی روزمره مثل وعده های غذایی از پیش پخته برای مصرف کنندگان آماده و ارائه شد.
با به وجود آمدن  مراکز خرید بزرگ که شامل مجموعه ای از کالاهای متفاوت بوده است، عادات مصرف کننده رفته رفته تغییر کرده است. تعداد این مراکز خرید بزرگ از تنها هشت عدد در پایان جنگ جهانی دوم به ۳۸۴۰ در سال ۱۹۶۰ رسید. این مراکز خرید با احداث پارکینگ و با باز بودن ساعات طولانی برای فروش، خرید را برای مصرف کنندگان بسیار آسان کرده بودند.
با معرفی سبد خرید چرخ دار دیگر لزومی به حمل و نقل دستی اشیاء به ماشین نبود و این إختراع موجب خرید های پر حجم برای کل هفته شد … وقتی خانواده ها به خارج شهر کوچ کردند، دیگر لزومی نداشت که کدبانوی خانه منتظر ماشین همسر شود تا به خرید بروند. با خرید یک ماشین جدید، همسر خسته از کار برگشته می توانست استراحت کند. چرا که کدبانوی خانه با ماشین خود در طول روز به خرید لوازم مورد نیاز می پرداخت. تعداد خودروهای فروخته شده در سال ۱۹۵۵،  تقریبا ۸ میلیون بوده است. در زمان نسبتا کوتاهی  تعداد اتومبیل از ۲۴ میلیون در سال ۱۹۴۵ به ۷۴ میلیون در سال ۱۹۶۰ رشد کرد. و در این سال بود که از هر ده خانواده حومه نشین نه نفر ماشین داشتند، در حالی که از هر  پنج خانواده یک خانواده صاحب دو خودرو بود.
برای خرید بیش تر باید حمل و نقل به شهرستان ها و فروشگاه ها آسان تر می شد. زیاد شدن تعداد اتومبیل ها  موجب گسترش جاده های بیش تر و بهتر شد. و بهمین خاطر در تاریخ ۲۹ ژوئن ۱۹۵۶ آیزنهاور قرار داد احداث بزرگراه ها را امضا کرد. این برنامه ساخت و ساز بزرگراه با ساختن ۶۶ هزار کیلومتر جاده و  ۲۶ میلیون  دلار هزینه موجب وصل ایالت های مختلف و  ارتباط آنها با یکدیگر شده  است. بر حسب محققان صنعتی، تولید عظیم خودرو خط واصل اساسی یک جامعه تولیدی و یک جامعه مصرفی را نشان می دهد. با افزایش تعداد اتومبیل کم کم  اتومبیل نقش اصلی خود را به عنوان یک وسیله حمل و نقل از دست داد. و خود ماشین داشتن به یک هدف و نشانه خود نمایی بدل شد؛ هر چه بزرگ تر و خوشگل تر بهتر. هر سال ديگر، خودروسازان با مدل های  جدید بدون توجه به ایمنی و مصرف بنزین و با طراحی های زرق و برق دار بازار را از خودرو اشباع می کردند.
یکی از کالاهای مصرفی، که بیش از هر چیز دیگری زندگی روزمره آمریکایی ها را متحول کرد تلویزیون بود. اگر چه تلویزیون در ۱۹۳۰ اختراع شد، ولی حتی در اواخر ۱۹۴۰ یک کالای لوکس محسوب می شود که محفوظ عده ای پولدار بود. در ایالات متحده در سال ۱۹۴۶،  تنها  ۱۷ هزار دستگاه تلویزیون وجود داشت، اما سه سال بعد تعداد فروش ماهانه تلویزیون به ۲۵۰ هزار رسید. به طوری که  در سال ۱۹۵۹ ، ۴۴ میلیون  دستگاه تلویزیون در کشور وجود داشت. وقتی که  تلویزیون جای  خود را میان خانواده های آمریکایی باز کرد، کل فرهنگ جامعه را تغییر داد. دیگر همه آمریکایی ها در همه جای ایالات متحده به طور همزمان  برنامه های مشابه و تبلیغات تلویزیونی مشابه می دیدند. این آغاز جامعه مصرفی را راحت تر کرد. کم کم اکثر آمریکایی های  تلویزیون دار تبلیغات تلویزیونی را به عنوان حقیقت محض می پذیرفتند .
آمریکا که یک جامعه بشدت چند فرهنگی بود، با  مصرف گرایی به طور سریع به یک فرهنگ مشترک ملی دست یافت. مصرف هر چه بیش تر به هدف مشترک همه مردم بدل شد. در یک جامعه تولیدی، اصل بر برآوردن نیاز  اساسی مردم بود، در حالی که یک جامعه مصرفی فقط مشتاق راضی کردن مصرف کننده است و تا آن ها مصرف می کنند، جامعه مصرفی راضی است.
وقتی که کارفرمایان موفق به تبدیل کردن کارگران به مصرف کنندگان شدند، تمرکز مبارزات کارگری هم از ساعات کار کم تر در هفته، به روی مزد بیش تر رفت. از آن به بعد، سرمایه دران از دو شیوه سرکوب و “مصرف کننده کردن” برای وادار کردن کارگران به کار بیش تر استفاده کردند. در حالی که شیوه سرکوب بیش تر در کشورهای کم رشد و در حال رشد به اجرا در می اید، سیاست “مصرف کننده کردن” همچنان شیوه اول و مرجح در کشورهای توسعه یافته است. همین اطمینان به مکانیسم مصرف گرایی بود که هنری فورد، بنیانگذار شرکت فورد موتور را بر آن داشت تا دستمزد کارگران را به اندازه کافی بالا، و قیمت اتومبیل های خود را به اندازه کافی پایین نگاه دارد، تا هر کارگری استطاعت خرید یک ماشین  شرکت خود را داشته باشد. این کار علاوه بر این که تامین کننده خریدارهای قابل دسترس برای شرکت بود، به ثبات تولید هم کمک می کرد.
در سال ۱۹۸۰ جوامع ایالات متحده آمریکا و بریتانیا از مرحله مصرفی به “سریع مصرفی” رسیدند.
مصرف در جوامع سرمایه داری کنونی
آمار پراکنده از شدت مصرف گرایی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا
۷۱ % تولید نا خالص ملی در امریکا و ۶۶% تولید نا خالص ملی در بریتانیا مختص مصرف شخصی است.
در نتیجه ایالات متحده در حال حاضر بزرگ ترین کشور بدهکار جهان است. مصرف بیش از حد باعث افزایش بدهی های دولتی و خصوصی به اندازه رقم نجومی ۴۵ هزار میلیارد $، و یا ۳۰۰ در صد تولید ناخالص ملی آمریکا شده است. این بدهی ها به نوبه خود موجب کاهش ارزش دلار، افزایش پرداخت بهره و بالا رفتن تورم می شود.
یک  ساکن ایالات متحده سالانه به طور متوسط  ۱۲۵ کیلو  گوشت، ۲۹۰ کیلو کاغذ، و  معادل حدود ۸ تن نفت مصرف می کند. چهل و پنج سال پیش این ارقام به ۹۰ کیلو گوشت،  ۱۶۵ کیلو کاغذ، و معادل ۵,۵ تن نفت محدود بود.
در حومه لندن مرکز خریدی ساخته شد که ۲ میلیارد پوند خرج برداشت و شامل ۲۷۰ مغازه، ۵۰ رستوران، ۱۳ سینما و ۴۵۰۰ محل پارکینگ است.
بعضی از فروشگاهای بزرگ چندین بار در سال جشن تولد می گیرند وکالاهای خود را به حراج می گذارند و بدین ترتیب یک سرابی برای مصرف کننده ایجاد می کنند که به مصرف کننده این احساس را منتقل می کند که خرید اشیایی غیر ضروری کم قیمت یعنی صرفه جویی در پول.
مصرف سال ۲۰۰۶ در بریتانیا برابر با یک تریلیون پوند، یعنی ۴۰ هزار پوند برای هر شخص بوده است. هر بریتانیایی در طول عمر خود ۱،۵ میلیون پوند خرج می کند. در عرض ۱۰ سال خرید اینترنتی در بریتانیا دو برابر افزایش یافت.
حجم معاملات سالانه تسکو tesco  از تولید ناخالص ملیِ كشور پرو بالاتر است. (تسکو tesco  متشکل از یک گروه سوپر مارکت زنجیره ای بین المللی با مقر در بریتانیا است که با در دست داشتن  یک سوم از بازار مواد غذایی،  بزرگ ترین زنجیره ی خرده فروشی در انگلستان و  چهارمین در کل جهان است. شرکت تسکو tesco  بیش از ۲۵۰ هزار نفر کارمند و کارگر دارد که حتا از تعداد افراد ارتش بریتانیا بیش تر است.)
سالانه در بریتانیا  ۳ میلیارد پوند خرج اسباب بازی می شود. بسیاری از این اسباب بازی ها بعد از یک ماه بدور ریخته می شود. به طور متوسط هر کودک تا ۱۶سالگی بیش از ۱۱ هزار پوند خرج اسباب بازی می کند.
در بریتانیا به طور متوسط هر جشن تولد یک کودک بین ۱۳۰ تا ۵۰۰ پوند خرج بر می دارد. البته منظور از رقم متوسط این نیست که فرزندان کارگران و زحمتکشان و بیکاران هم این مقدار پول برای جشن تولد فرزندانشان خرج می کنند. این رقم متوسط است، نمونه هایی وجود دارد که افراد ثروتمند بین ۲۰ تا ۲۵۰ هزار پوند برای تولد فرزندانشان خرج کردنده اند.
در یک همه پرسی در سال ۲۰۰۵ بیش تر بریتانیایی ها معتقد بودند که برای یک زندگی لذت بخش  به ۱۰۰ هزار پوند در سال احتیاج دارند. این در حالی است که فقط ۴ درصد از جامعه دارای همچین درآمدی هست.
در ۲۰۰۶ در یک همه پرسی ۶۰ در صد از بریتانیایی معتقد بودند که برای خوب زندگی کردن سالانه به ۵۰ هزار پوند احتیاج دارند.
در سال ۲۰۰۶ زنان بریتانیایی ۳۵۰ میلیون پوند خرج کیف دستی کردند. بعضی از زنان ثروتمند بیش از ۲۸ هزار پوند برای یک کیف دستی پول دادند. بازار کیف به حدی سود آور است که در سال ۲۰۰۰ شرکت های کیف سازی به فکر عرضه کیف دستی مردانه به بازار شدند. در سال ۲۰۰۷، ۱۴ میلیون از مردان بریتانیایی صاحب کیف بودند.
بعضی از اشخاص به مارک تبلیغاتی بدل شده اند و حق ثبت انحصاری گرفته اند.
در روز کریستمس هر خانواده انگلیسی به طور متوسط بین ۵۰۰ تا ۷۰۰ پوند خرج می کند.
با بمب باران تبلیغاتی مصرف های بیهوده روزانه افزایش می آبد، به طور مثال در  بریتانیا در سال ۲۰۰۲، ۲ میلیون پوند خرج روز هالووین (Halloween) شد. در همین روز در سال ۲۰۰۶، ۱۲۰ میلیون پوند خرج شد، یعنی به ده برابر رسید.
در سال ۲۰۰۵ شرکت های ترتیب دهنده عروسی ۵ میلیارد پوند در آمد داشتند.
در سال ۲۰۰۷ هر عروسی به طور متوسط ۱۷ هزار پوند خرج داشت، تنها لباس عروسی قابل مصرف برای چند ساعت به طور متوسط ۸۲۵ پوند قیمت داشت  و هر مهمان حدود ۳۰۰ پوند خرج کرد.
در سال ۲۰۰۷ هر بریتانیایی  به طور متوسط حدود ۸۰۰ پوند خرج مسافرت کرد.
از جمله این مسافرت ها می توان از گردش به دور زمین به قیمت ۵۰۰۰ پوند و پرواز بر فراز زمین در ارتفاع ۸۰ کیلومتری به قیمت ۱۰۰ هزار پوند، ۱۰ میلیون پوند برای یک سفر یک هفته ای به ایستگاه فضایی بین المللی نام برد.

نقش تبلیغات و بازاریابی
تلاش برای جلب خریدار به خرید کالا، تولید کنندگان مختلف را بر آن داشت که در رقابت با دیگران کالای خود را به طریقی بر جسته کنند و بهتر بنمایانند. این رقابت موجب رشد عظیم و بیسابقه موسسات و شرکت های تبلیغاتی شد. وقتی که این شرکت های تبلیغاتی با کمک روانشناسان و جامعه شناسانی که علم خود را برای قادر بودن به مصرف کردن بیش تر فروختند، دیگر همه چیز در جامعه مصرفی به صورت یک تبلیغات عرضه  می شد. در زمان کوتاهی دین و سیاست با کمک  موسسات و شرکت های تبلیغاتی به واعظان و سیاستمداران نه با جملات اخلاقی و برهان های سیاسی، بلکه با آگاهی های تبلیغاتی به مردم عرضه می شد.
بازاریابان حرفه ای (marketing) کار سختی در پیش دارند: آنها باید به طریقی مصرف کنندگان را قانع کنند تا کالای مورد نه ظر آن ها را خریداری کنند. تحقیقات علوم اجتماعی بورژوازی، در درجه اول با کمک علم روانشناسی و جامعه شناسی پایه های اصلی افشاء و پیشبینی رفتار و کردار اقتصادی مصرف کننده توسط  بازاریابان حرفه یی را تشکیل می دهد.
برای موفقیت در این کار، آن ها باید بدانند که چه چیزهایی مردم را ترغیب به خرید و مصرف پول می کند. مطالعه و تمرکزشان بر اینست که  درک کنند که چه عواملی یک مصرف کننده را وا میدارد تا در یک لحظه خاص در یک محل خاص یک محصول از یک مارک خاص brand را برای مصرف انتخاب کند.
بر اساس تحقیق متخصصان تبلیغات نیاز انسان ها به تعلق گروهی، احساس امنیت و آزادی با مصرف بر آورده می شود. ما با خرید، هم با هم وصل، و هم از هم دیگر جدا می شویم. شلوار های “گاوچرانی” با همه همجنس بودن با طرح و رنگ های مختلف و با مارک های گوناگون به بازار عرضه می شود. با انتخاب یکی از آن ها بر حسب سلیقه، ما هم به دیگران وصل و هم از آنها جدا می شویم. شاید به همین دلیل فقط یک مارک در سال ۲۰۰۷ در انگلیس ۱،۵ میلیارد پوند شلوار فروخت. دسته بندی های مصرف کننده در گروه های مختلف هویتی جای تعلق به مذهب، گروه سیاسی- اجتماعی را گرفت. بجای ابراز نظر و بیان برهان ما با چینه بندی مارک های مصرفی به بیان هویت و نظرات خود می پردازیم.
شرکت های تبلیغاتی از یک فرمول ساده برای متقاعد کردن مردم به مصرف استفاده می کنند. “تصور کردن کالا، یعنی خواستن آن. خواستن آن آرزوی داشتن آن را قوی می کند. آرزوی داشتن آن احساس نیاز به آن را تقویت می کند. از آن جایی  که من به آن نیاز دارم، تملک آن حق من است. از آن جایی که تملک آن حق من است، من هر چیزی که لازم است برای به دست آوردن آن انجام می دهم .”
شرکت های تبلیغاتی با بمباران شبانه روزی ما را آرام آرام از “تصور کردن کالا” به مرحله “من هر چیزی که لازم است برای به دست آوردن ان انجام می دهم”، می کشانند. این “هر چیزی که لازم است“، می تواند از اضافه کار کردن تا قرض گرفتن و در نهایت دست زدن به جنایت “برای بدست آوردن” منتهی شود.
برای شرکت های تبلیغاتی هیچ چیزی مهم تر از  خلق و حفظ علامت های تجاری (brands ) نیست. بقول لیانگ رئیس سابق هیئت مدیره بیسکویت متحد(United Biscuits)، مراکز تولید جا به جا می شود، ادارات مدرن می شود، کالا تغییر شکل و محتوا می دهد، صاحبان شرکت ها و خریداران می میرند، ولی اگر “علامت تجاری” زنده بماند، مصرف هم چنان ادامه خواهد داشت. برحسب تخمین متخصصان خودرو، قیمت واقعی یکی از مارک های معروف فقط ۱۶ در صد قیمت بازار است! بقیه پول را مصرف کنندگان به خاطر نام “مارک” ماشین می پردازند.
تبلیغات و طراحی، موتور حرکت مصرف گرایی  در جامعه هستند. این دو عامل با ایجاد تمایل به مصرف و دنبال کردن مد روز  و ایجاد احساس پاداش و خود مهم بینی در مصرف کنندگان، انگیزه آن ها را برای خرید و تملک اشیاء دائما تحریک می کنند. تملک اشیاء یکی از هدفهای اصلی و نتایج پایانی مصرف گرایی است. وقتیکه ایجاد احساس مناسب و تحریک اشتیاق به مصرف در مصرف کننده جایگزین نیاز فیزیکی مصرف کننده به کالا می شود، کار فروشنده بسیار آسان می شود. انتخاب ۸۰ در صد از اشیای مورد نیاز در خود فروشگاه و ۶۰ درصد آن به طور بل بداهه اتفاق می افتد.
اقتصاد دانان سرمایه داری از تبلیغات به عنوان یک منبع اطلاعات رسانی در مورد محصولات و خدمات موجود در بازار دفاع می کنند. در حالی که قطعن  نقش تبلیغات بسیار بیش از این است.  تبلیغات با استفاده از دست گذاشتن به روی ارزش های مختلف، از عاطفی و همچنین نیازهای عملی و حقیقی، به طیف وسیعی از خواسته ها، رویاها و توهمات پر و بال می دهد. بسیاری از تبلیغات در ظاهر حامل پیام های جداگانه هستند، ولی در باطن ایجاد کننده  اشتیاق به خرید، و ترویج کننده این ایده هستند که مصرف کردن یک فعالیت لذت بخشی است که موجب خوشبختی مصرف کننده می شود.
ولی  واقعیت اینست که نقش تبلیغات به مراتب مخرب تر از یک اطلاع رسانی ساده است. تبلیغات با تکیه بر رقابت، هراس، فریب و رویا ما را برای خرید بیش تر تحریک می کند. خرید برای بسیاری به داروی مشکلات روانی آن ها تبدیل شده است. حداقل در کوتاه مدت فرد غرق در شادی کاذب مصرف، مشکلات خود را فراموش می کند. ماشین به عنوان نشانه عشق و هوس و نشانده دهنده شخصیت و هویت ما در صدر هزینه های تبلیغاتی قرار دارد. آن وقت اندکی که برای خانواده می ماند صرف دیدن تلویزیون و غرق شدن در رویای مصرف بیشتر می شود.
تبلیغات در ایالات متحده آمريكا کسب و کار بزرگی است. در  ایالات متحده امروز، مقدار پولی که در سال صرف تبلیغات می شود بیش از هزینه های عمومی کل ایالات متحده  (توسط دولت فدرال، ایالتی، و محلی) در حفاظت پلیس از مردم ، حفظ منابع طبیعی، و آموزش عالی است. در سال ۲۰۰۴  حدود ۱۳۴ میلیارد $، و یا حدود ۴۶۰ $ در ازای هر آمریکایی برای تبلیغات در تلویزیون ورادیو، صرف شد. این رقم نجومی بیش از کل تولید ناخالص ملی سالانه بسیاری از کشورها، از جمله دانمارک و عربستان سعودی است.
در همین زمان  بیش از ۲۶۳ میلیارد $  صرف فرم های دیگر تبلیغات، از جمله پست الکترونیکی مستقیم، بازاریابی تلفنی و تبلیغات اینترنتی، شد. بخش بزرگی از گسترش روزانه اینترنت مختص به ترغیب ما برای خرید و مصرف بیش تر است. در سال ۲۰۰۷ حدود یک میلیون بریتانیایی فقط در شب کریستمس به اندازه ۵۳ میلیون پوند خرید کردند.
برای عادت دادن ما به مارک های مختلف شرکت های تبلیغاتی مغز ما را روزانه با ۳۵۰۰ آگاهی های “مارکی” بمباران می کنند، یعنی سالانه ۱۳۰۰۰۰۰. بار. یک فرد آمریکایی به طور متوسط وقتی که به  سن ۶۵ سالگی می رسد، ۲ میلیون آگهی های بازرگانی تلویزیونی تماشا کرده است. تاثیر تبلیغات بروی والدین به حدی است که بعضی از آن ها حتا نام نوزادان خود را در بین مارک های مورد علاقه خود انتخاب می کنند.
شرکت های تبلیغاتی حتا کودکان را با طمعه های گوناگون به دام مصرف گرایی می اندازند. تخمین زده می شود که یک کودک  آمریکایی سالانه به طور متوسط ۲۰۰۰۰ آگهی های بازرگانی تلویزیونی تماشا می کند. در نتیجه ۶۰ در صد کودکان دختر انگلیسی  ۴ تا ۱۰ ساله ماتیک مصرف می کنند و ۹۰ در صد دختران ۱۴ ساله به طور منظم آرایش می کنند. شرکت های  تبلیغاتی  انگلیسی سالانه ۳۰۰ میلیون پوند در مدارس برای ترغیب دانش آموزان به خرید مارک های مشخص خرج می کنند.
شرکت های مختلف بازاریابی با همرایی و همکاری شرکت های تبلیغاتی دائماً در خلق و توسعه اشتیاق به مصرف در حال برنامه ریزی هستند. تعداد کارمندان شرکت های مختلف بازاریابی (marketing) در انگلیس ۶۵۰۰۰ نفر و درآمد آن ها ۱۰ میلیارد پوند در سال است. این شرکت ها دائما در حال تجزیه و تحلیل رفتار مصرفی ما هستند.
گوگل (google)هم نقش بسیار مخربی در ترغیب مصرف گرایی بازی می کند. این شرکت با توانایی آگهی های شرکت ها را با عادت مصرف و رفتار ما در اینترنت هم ساز و هدف مند می کند. تسکو (tesco) عادات مصرفی ما را برای بازاریابی جمع و دسته بندی می کند.
مغازه ها هر چند وقت طرح و چینه بندی قفسه ها را تعویض می کنند تا ما را با گیج کردن از عادت همیشگی به دور و  به قفسه های جدید با کالاهای جدید هدایت کنند. بدین طریق شانس وسوسه کردن ما با کالاهای جدید بیش تر می شود. بسته بندی ها در فروشگاه ها طوری است که خریدار را مجبور به تماس فیزیکی با کالای مورد علاقه می کند. محققان فروش به این نتیجه رسیدند که تماس فیزیکی با اشیاء موجب افزایش ۲۰ در صدی زمان ماندن در فروشگاه و خرج ۱۷ در صد بیش تر می شود. شرکت های توزیع کالا هر هفته ۱۵۰ هزار بازدید از فروشگاه های مختلف می کنند تا فروش و مکان کالا خود را در این  فروشگاه ها زیر نظر داشته باشند. حتا  فروشگاه ها  قفسه های مناسب را به شرکت های توزیع می فروشند.

 

نقش بانک ها و کارت های اعتباری
یکی دیگر از موسسات ایجاد شده برای حمایت از جامعه مصرفی، دادن اعتبار مصرف به مصرف کننده است. ارزش های فرهنگی حاکم و رایج در جامعه تولیدی مردم را ترغیب به صرفه جویی، احتیاط در مصرف، و برابری دخل و خرج می کرد. ولی جامعه مصرفی این فرهنگ را کاملا تغییر داد. به طور مثال، برای خرید مایحتاج زندگی به خانواده های فقیر امکان خرید قسطی و  وام کوچک داده شد. خانواده های طبقه متوسط  برای خرید خانه و مبلمان و ماشین می توانستند پول از بانک قرض بگیرند.
کارت اعتباری و بالا بردن سقف  اضافه برداشت (نسیه) یکی از دلایل اصلی اضافه مصرف بوده است. فقط در سال ۲۰۰۸ حدود ۷۰ میلیون کارت اعتباری و ۱۳۰۰ میلیارد پوند قرض شخصی در بریتانیا وجود داشت.
در سال ۲۰۰۴، حدود سه چهارم خانواده های آمریکایی مالک حداقل یک کارت اعتباری بوده اند. در سال ۲۰۰۴ حدود ۴۰ درصد از صاحبان کارت  اعتباری توان پرداخت به موقع قرض خود را نداشتند و مجبور به پرداخت بهره شدند. میانگین میزان بدهی در میان خانواده هایی که حداقل یک کارت اعتباری داشته اند ۵۱۰۰ $ بود. در پایان سال ۲۰۰۷ دارندگان کارت اعتباری ۲.۵ تریلیون $ به بانک ها و دیگر موسسات پولی بدهکار بودند.
بسیاری از اقتصاددانان بورژوازی دست و دلبازی و ولنگاری موسسات بانکی در دادن وام  به مصرف کنندگان را از دلایل اصلی بحران مالی فعلی می دانند. موسسات بانکی در اکثر کشورهای غربی به مصرف کنندگان تا صد در صد قیمت خانه قرض می داند، هر چند که تمام نشانه های اقتصادی بیانگر پایین آمدن قیمت خانه بود. افزایش قیمت خانه یکی از دلایل اصلی شدت مصرف گرایی بوده است. قبل از بحران تعداد خانه های میلیون پوندی در انگلیس فقط در طول یک سال به دو برابر رسید. و بسیاری از صاحبان این خانه های گران شده روی افزایش قیمت خانه های خود وام مصرف گرفتند. و وقتی که بازار قیمت مصنوعی خانه ها  شکست میلیون ها خانواده که توانایی پرداخت وام های هنگفت خود را نداشته اند یکشبه ورشکست و از خانه های خود رانده شدند.

عواقب مصرفگرایی برای بشر
هلن رهبر یک باند دختران چینی مقیم آمریکا که به  ۱۳ سال زندان محکوم شد، در دادگاه چنین گفت: من غرق در دنیاي اشیا و  یک فرهنگ مصرفی  شده  بودم. سعی می کردم تا صاحب بهترین لباس های زیبا و آخرین مدل آی فون  (iphon)باشم، اما تمام این کارها برای این بود که احساس تنهایی و خودگمشدگی را پنهان کنم.
در روزنامه ها می خوانیم که  پسر بچه ای کلیه خود را برای یک اپل (apple)  به فروش می رساند. چگونه ما به جایی رسیده ایم که اپل  (apple) از سلامت انسان از اهمیت بیش تری برخوردار است؟ امروز، مصرف تبدیل شده است به بت جدید، و حتا به خدای جدید.
این سرنوشت البته با پایانی کم اسفبارتر می توانست سرنوشت هر کسی که به دام مصرف گرایی می افتد باشد، می توانست سرنوشت من و شما باشد.
بیش از دهه ها است که رشد اقتصادی مستمر هدف اول سیاستمداران نالایق جهان  بوده است و هست ولی حتا افزایش سالانه 10 درصدی تولید ناخالص ملی به جای سعادت بشر به دره بی انتهای مصرف گرایی ریخته شده است. مصرف گرایی در تضاد  کامل با عملکرد یک جامعه عقل گرا است. مصرف گرایی بجای تامین ضروریات زندگی، تقویت ارتباطات و روابط سالم اجتماعی، حمایت از خانواده پایدار،  با تلاش مداوم تبلیغات و اشتیاق سیری ناپذیر شرکت ها برای کسب ارزش اضافی ایجاد کننده احساس خوشبختی مصنوعی در زمان مصرف و تملک اشیاء در مصرف کننده است. مصرف گرایی به بخشی از هویت ما تبدیل شده است. اما با گذشت زمان، مصرف بیش تر منتج به شادی و خوشبختی بیش تر در جوامع مرفه نشده است. در سال ۱۹۵۷ در یک همه پرسی بزرگ ۳۵ درصد  از آمریکایی ها خود را “بسیار خوشحال” می دانستند و با وجود افزایش فوق العاده مصرف در ۴۰ سال، در سال ۱۹۹۸ این رقم کمی پایین تر از ۳۲ درصد بود.
در طول ۶۰ سال با پيشرفت نيروهاي مولده، بهره وری کار دو برابر شده است، ولی این افزایش برای رفاه اجتماعی و سعادت بشری به کار برده نشده است. اگر این طور بود، ما می توانستیم مثلن ۴۰ در صد این بهره وری اضافه را صرف کم کردن ساعت کار در مقایسه با سال ۱۹۵۰  کنیم .
فروش تلویزیونی هر روز در حال افزایش است. البته مسلم است که بدون پول نمی توان مصرف کرد و بدون کار نمی توان پول در آورد. اکثر مصرف کنندگان برای توانایی مصرف زیاد باید ساعات طولانی  کار کنند. ما وقت را از خانواده می گیریم تا به جای آن، به آن ها کالایی بدهیم که وقت لذت از آن را ندارند. هر چه ما مصرف بیش تر می کنیم، خصلت اجتماعی ما کمتر می شود. اندک اندک ما مصرف کردن را هیجان آمیز تر از بودن با عزیزان می یابیم، حتا بودن با عزیزان را در زمان خرید در مراکز خرید بیش تر از اتاق نشیمن دوست داریم. کم کم روزهای شنبه که فروشگاه ها نیمه بسته و روزهای یکشنبه که  بسته بودند، جای خود را به “آزادی انتخاب” دادند. بدین ترتیب مصرف گرایی جای وقتی را که قرن ها مختص لذت بردن در آغوش خانواده بود گرفت. ساعات طولانی کار وقت کم تری برای وظایف انسانی ما در برابر عزیزان ما باقی می گذارد، ولی “خوشبختانه” جامعه مصرفی راه حل مصرفی برای انجام وظایف انسانی ما به ما عرضه می کند. شرکت های مراقبت سالمندان آماده خدمت هستند. با پرداخت پول، آن ها کسی را برای دیدار والدین ما به مراکز سالمندان می فرستند. شرکت های دیگری در تنظیم تقویم ما و فرستادن گل به دوستان و افراد خانواده در سالروزهای مختلف به ما کمک می کنند.
در سال ۲۰۰۲ یک ششم بریتانیایی ها بیش از ۶۰ ساعت در هفته کار می کردند. وقت کم بسیاری را مجبور به مصرف داروهای روانی کرد تا میزان خواب مورد نیاز را پایین بیاورد. و البته شرکت های داروسازی آماده “خدمت” بوده اند و با کشف دارو پروییل Provigil خوشبختانه مشکل “پر خوابی” را حل کردند.
وقتی که روان و جسم تو را با این اضافه کاری ها، عدم توانی پرداخت قرض و … بیمار کردند، جای هیچ “نگرانی” نیست چرا که شرکت های گوناگون دارویی و مؤسسات‎ روان پزشکی برای کمک به برگشتن تو به بازار مصرف آماده هستند. وقتی که مشکل نا قابل پرداخت این هزینه ها را حل کردی، بقیه کار ها را با “خیال راحت” می توانی به دست این “متخصصان توانا” بسپاری. قبل از سال های ۶۰ میلادی داروی ضد اضطراب چیزی نا شناخته بود، ولی در سال ۲۰۰۸ تنها در بریتانیا ۱۰ میلیارد پوند داروی ضد اضطراب و افسردگی فروخته شد.
اگر با بد شانسی این بیماری ها موجب مرگ ما شد، حداقل می توانیم با خیال راحت بمیریم چرا که “مؤسسات‎ خیریه” دفن و کف و غیره برای کمک به بازماندگان ما در صف ایستاده اند. البته با دریافت”مقداری ناچیز”. البته بازماندگان ما هم برای هر چه آسان تر و بهتر کردن سفر آخر ما هرگز از هیچ چیزی از جمله صرف پول برای مراسم دریغ نخواهند کرد. چرا که این مراسم برای نشان دادن جایگاه اجتماعی ما و بازماندگان ما بسیار مهم است. هر چه گل رنگارنگتر، هر چه غذا متنوع تر، هر چه تعداد عزاداران بیش تر، هر چه مقام واعض و قیمت ش بالاتر و جایگاه مراسم بزرگ تر، احساس عزیز و مهم بودن از دست رفته ما در مردم عمیق تر می شود. انگار مردگان با زبان بی زبانی می گویند: بازماندگان من برای من مصرف می کنند. پس من “هستم” اگرچه که دیگر “نیستم“.
فروشگاه ها در سال های متوالی عرضه مواد چاق کننده را زیاد کرده اند. رژیم غذایی پر قند و چربی منجر به اضافه وزن می شود. چاقی به نوبه خود موجب بیماری قلبی، سرطان، و دیابت از عاملان اصلی مرگ و میر در جهان صنعتی است. در ایالات متحده سالانه ۳۰۰۰۰۰  نفر از بیماری های مرتبط به چاقی می میرند.
در سال های ۶۰ میلادی فقط ۲۵۰ نوع شیرينی جات در فروشگاه ها وجود داشت. این تعداد در سال ۸۰ به ۱۰۰۰ و در سال ۲۰۰۰ به ۲۰۰۰ رسید. ولی جای هیچ نگرانی نیست. چرا که هر وقت ناراحتی وجدان گرفتید، می توانید مواد غذایی و نوشیدنی کم کالری انتخاب کنید. در سال ۲۰۰۴ در بریتانیا به اندازه ۴،۶ میلیارد پوند مواد غذایی و نوشیدنی کم کالری به فروش رسید. از یک طرف تولید کنندگان بیشماری با عرضه غذا های ارزان و چرب همرا با نوشابه های شکری موجب اضافه وزن مصرف کنندگان می شوند و از طرف دیگر تولیدکنندگان بی شمار دیگری با عرضه غذا های کم کالری همرا با نوشابه های غیر شکری، شفاي مریضی چاقی شما را ارائه می دهند. از یک طرف با نشان دادن مدل های کم وزن و مردان با عضله، الگو موفق بودن را به شما نشان می دهند. از طرفی دیگر با فروختن کارت عضویت سالن های ورزشی و بدن سازی، انواع و اقسام مراکز رژیم غذایی، جراحی زیبایی، کاهش پستان، بزرگ کردن پستان، و دیگر جراحی های بدنی، راه رسیدن به بدن ایده ال را به شما عرضه می کنند.
مغز ما با بمباران تبلیغاتی به یک نوع بدن خاص به عنوان بدن زیبا و ایده ال عادت می کند و چشمان ما به طور شرطی با دیدی انتقادی به  بدن ما در آیینه می نگرند. و به دست آوردن یک بدن ایده ال هم وقت گیر و هم سخت است. بنابراین ما به یک راه کوتاه تر و راح تر نیاز داریم. کلینک های جراحی پلاستیک برای خدمت آمده اند. هر سال حدود 1.5  میلیون آمریکایی برای جراحی بینی، مکیدن چربی شکم و یا بزرگ کردن پستان در بیمارستان های خصوصی بستری می شوند. بسیاری از این افراد قادر به پرداخت هزینه این عمل جراحی نیستند، ولی “خوشبختانه” شرکت های وام گزاری و بانک ها آماده کمک به این افراد “بیمار” هستند، البته برای جبران این زحمت وام گیرنده باید نرخ بهره “نا چیزی” بالاتر از ۲۲.۵ در صدی بپردازد.
برای فروشگاه ها نه چاق شدن شما و نه سلامتی شما مهم است. آن چه که مهم است، ایجاد اشتیاق به مصرف و توانایی پولی شما است. شما تا آن جا برایشان ارزشمندی که مصرف کننده ي کالا و خدمات آن ها باشی.
عطش مصرف گروه اندکی به حدی است که جهان را به سمت یک نابرابری وحشتناک و خطرناک سوق داده است. درآمد سالانه یک درصد ثروتمند جمعیت ایالات متحده برابر با درآمد ۲۳ درصد کل جامعه است و  این یک درصد بیشتر از ۹۰ درصد آمریکایی های هموطن خود ثروت دارند. این در حالی است که  ۴۷ میلیون در فقر هستند، و طبقه متوسط دچار رکود شده و شرایط زندگی آن سخت تر و سخت تر می شود. چرخه ی کار و مصرف همیشه مخرب است، اما زمانی که ساعت های اضافه کاری برای حفظ سطح کنونی مصرف کافی نیست، و یا بی کاری خانواده ها را برای مصرف کردن به بدهی می اندازد و  یا وقتی فقرا به خاطر عدم مصرف احساس  بی ارزشی می کنند، دیگر چرخه ی کار و مصرف فقط مخرب نیست، بلکه کشنده است. مقیاس اندازه گیری همه چیز صرف پول برای خرید کالاها و خدمات است. در همه اشکال نظام سرمایه داری همیشه قشرهای عظیم فقرا وجود داشتند. ولی در زمانی که این نظام در کشورهای پیشرفته صنعتی شکل تولیدی داشت، فقرا حداقل به عنوان منابع ذخیره کار برای این نظام کمی ارزش داشتند. ولی در یک  جامعه مصرفی، انسان هایی که توانایی مصرف ندارند، به قول زیگمونت باومن انسان هایی بی ارزش محسوب می شوند.
در یک جامعه مصرفی مراکز بزرگ خرید، جانشین پارک ها، پیاده روهای وسیع  و محلات اجتماعی می شود. به قول دوید هاروی هیچ چیز در طراحی یک شهر اتفاقی نیست. عادت کردن به مصرف مدام و تعویض کالا به خاطر دلزدگی به حدی رسیده است که روابط انسانی را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. وقتی که کالاهای از مد افتاده وقت پول داشتن قابل تعویضند، چرا محل مسکونی، همسایه ها و دوستان نباشند. سرعت خریدن کالاهای جدید با تعویض کالاهای قابل مصرف، ولی از مد افتاده نسبت مستقیم دارد.

طراحی کالاهای جدید صنعتی به گونه ای است که اشکالات فنی آن ها قابل تعمیر نیستند و باید به دور ریخته شوند. در نتیجه مصرف گرایی و شعار “مصرف کن- به دور بریز“، دیگر وسائل خانگی اشکال دار تعمیر نمی شود و علم و مهارت تعمیر اشیاء از بین رفته است. مصرف گرایی به حدی رسید که دیگر در خانه های معمولی  جای کافی برای کالاهای ما نیست. ولی جای هیچ “نگرانی” نیست. شرکت های دیگری برای کمک  به  بسیاری از انسان های “با وجدان” که با به دور انداختن اشیاء قابل مصرف مخالف هستند، آماده اند. این شرکت ها با اجاره دادن  یک متر مربع به قیمت ماهانه ۵۰ پوند، این اشیاء را در انبارهای بزرگ ذخیره می کنند تا مالکان آن ها اگر زمانی دلشان برای این اشیاء “تنگ” شده است و یا یک خانه بزرگ تر خریده اند، فرصت “دیدار” و یا انتقال داشته باشند.
از طریق تلویزیون، فیلم سینمایی، رادیو، مجلات و غیره شیوه زندگی مصرفی به سرعت در جهان به خصوص در غرب اروپا مورد تقلید قرار گرفت که در پیامد آن راه نوشابه ها و شلوارهای آمریکایی را به خانه های اروپایی و کشورهای در حال توسعه باز کرد. جامعه مصرفی دارای کشش قوی است و برای انسان دشوار است که  به نفی کالاهای زرق و برق مادی بپردازد و گرایش به یک زندگی اخلاقی و  ساده را پیدا کند. تشنگی ویتنامی ها و شوق آن ها برای نوشیدن نوشابه به طور قابل توجهی در سال های اخیر افزایش یافته است. در سال ۲۰۱۰ ویتنامی‌ها ۵۸۷ میلیون لیتر نوشابه نوشیدند، اما این رقم در سال ۲۰۱۴ به ۸۳۶ میلیون لیتر افزایش یافت. به خصوص  تبلیغات مستمر موجب شد که یک گروه مهم از مصرف کنندگان، یعنی جوانان و تحصیلکردگان به نوشابه علاقه پیدا کرده اند. یک سری رسوایی در جامعه تازه مصرفی چین مردم این کشور را به خود آورد از جمله منفجر شدن هندوانه به خاطر آلودگی به مواد شیمیایی یا آبی رنگ شدن گوشت خوک.
جامعه مصرفی موجب افزایش قمار و قماربازان هم شده است. چرا که با برد در قمار می توان پول بیشتری برای مصرف به دست آورد. در سال ۲۰۰۵ در بریتانیا ۴۸ میلیارد به خزانه قمارخانه های قانونی و حرفه ای ریخته شد و این رقم افزایش سالانه ۱۵ درصدی دارد. ۳۰۰۰۰۰ بریتانیایی به طور رسمی به  بیماری قمار مبتلا هستند.

عواقب مصرف گرایی برای محیط زیست
هر کسی به سادگی می تواند متوجه شود که که زمین نمی تواند برای مدت درازی تامین کننده همه کالاهای مصرفی مورد تقاضای ما باشد. بدیهی است که مصرف بیشتر موجب تولید مواد زائد و تخریب بیشتر محیط زیست می شود. تخمین تحلیلگران این است که اگر دیگر ساکنان زمین باندازه آمریکایی ها و انگلیسی ها مصرف کنند، ما به دو تا چهار سیاره جدید برای تامین منابع و جذب زباله  ها نیاز پیدا خواهیم کرد .
در اوایل ۱۹۳۰ سیستم حمل و نقل در بسیاری از شهرستان های ایالات متحده  از جمله لس آنجلس توسط سیستم تراموا الکتریکی انجام می شد. در سال ۱۹۳۶، یک گروه از شرکت های  تولید بنزین و  دیزل باهمکاری  جنرال موتور  سیستم تراموا الکتریکی در ۴۵ شهر بزرگ را خریدند و از خیابان ها برداشتند و بجای ان اتوبوس های  بنزینی و دیزلی جایگزین کردند. حمایت دولت ایالات متحده برای ساخت و ساز بزرگ راه ها در سال های ۵۰ میلادی نقش حمل و نقل توسط قطار را کمرنگ تر کرد. بدین ترتیب مصرف گرایی در زمانی کوتاه سیستم های حمل و نقل کم آلودگر را از رده خارج کرد و جای آنرا با اتوبوس ها و خودروهای آلودگر و کثیف کننده هوا استنشاقی پر کرد.
در بسیاری از شهرهای بزرگ جهان رشد اقتصادی به مردم این امکان را داد تا خانه های  گرم را با دستگاه  تهویه مطبوع و خنک کنند، ولی متاسفانه هم زمان با آن، آب آشامیدنی آن ها را آلوده به مواد شیمیایی و هوا ی شهر را مسموم کرد. هر ساله در کشورهای “توسعه یافته” ۲۲۰ میلیارد قوطی، بطری، کارتن و پلاستیک وامثالهم به دور ریخته می شود.
موبایل هم مانند بسیاری از کالاهای مصرفی ما فقط وسیله ارتباط نیست نشان دهنده شخصیت و هویت اجتماعی ماست. در سال ۲۰۰۸ در بریتانیا ۱۵ میلیون موبایل قابل استفاده ولی از مد افتاده، به دور ریخته شد. سالانه ۲ میلیون ماشین قابل مصرف در بریتانیا به دور ریخته می شود. یک سوم وسایل خانگی قابل مصرف به دور ریخته می شود. یک سوم خرید از سوپرمارکت ها مستقیما به دور ریخته می شود. ۲۱ درصد از اشغال های به دور ریخته شده شامل مواد غذایی قابل مصرف است که می تواند ۱۵۰ میلیون انسان گرسنه را سیر کند. سالانه هر بریتانیایی نیم تن اشغال بدور می ریزد.
بجای خوردن سبزیجات، میوه ها و مواد غذایی محلی فروشگاه ها دائما به واردات مواد غذایی لوکس مشغولند. ۲۵ در صد کامیون های جاده ها و ۹ میلیارد پوند صرف حمل مواد غذایی می شود که عامل تولید  ۲۰ میلیارد تن کربن دی‌اکسید هستند. گوشت مرغ بسیاری از رستوران های “تند غذاپز ” (fastfood ) از جنگل های نابود شده با طی مسافت ۷۰۰۰ کیلومتری به این  رستوران ها می رسد.
در ایالات متحده برای هر دو نفر حدود ۱ ماشین سواری  وجود دارد. در اروپا  برای هر ۳ نفر حدود ۱ ماشین سواری  است. و در کشورهای در حال توسعه، به طور متوسط، برای هر ۴۹ نفر حدود ۱ ماشین سواری  است.
۳۲ میلیون مسافرت های هوایی در سال ۱۹۷۰ در انگلیس وجود داشت. این رقم در سال ۲۰۰۴ به ۲۱۶ میلیون رسید و تخمین زده میشود که در سال ۲۰۳۰ به ۶۰۰ میلیون در سال برسد. قابل ذکر است که به طور متوسط هر مسافر برای هر کیلومتر سفر هوایی به اندازه سه کیلومتر رانندگی ماشین هوا را آلوده می کند. ۹۶ در صد مسافرت های هوایی از فرودگاه هیترو (heatrow) در سال ۲۰۰۳ توسط پولداران انجام گرفت.
تولید کنندگان و فروشندگان گوشت با عادت دادن ما به گوشت خواری زیاد و مضر و با تولید سالانه ۱۲ میلیارد مرغ، یک میلیارد خوک، ۱،۳ میلیارد گاو و ۲ میلیارد گوسفند و بز، زمین هایی را که می توانست با تولید سبزیجات و حبوبات گرسنگی مردم جهان را کم کند، به تولید غذا برای حیوانات گوشتی مصرف می کنند. فقط تهیه یک کیلو گوشت گاو به مصرف بین ۲۰ تا ۱۰۰ هزار لیتر آب و تولید ۲۰ کیلوگرم کربن دی اکسید می انجامد. کافی است اضافه کنیم که مصرف سالانه آب هر افریقایی کمتر از ۸ هزار لیتر است.
ما مواد معدنی و آلی از زمین استخراج می کنیم. ولی مواد سمی و غیر قابل تجزیه به زمین بر می گردانیم. در تمام قرن گذشته حرارت زمین به اندازه ۰،۶ درجه بالا رفت ولی در این قرن ۵،۸ درجه بالا رفت. این گرمی موجب از بین رفتن مرجان های دریایی، اسیدی شدن  آب اقیانوس ها، آب شدن یخ قطب ها و افزایش سیل و توفان شده است. مصرف گرایی موجب مرگ تدریجی زمین و نشان از مرگ هدفمندی زندگی و فساد اخلاقی است.
چگونه  زمین می تواند  رشد مداوم  اقتصادی را تحمل کند؟ این یک فرمول ساده ریاضی است که بیشتر مردم باید قادر به درک آن باشند.
چشم انداز آینده و آلترناتیو سوسیالیستی
در حال حاضر دو راه متضاد پیش روی بشر است. یکی این است که زمین و دستاوردهای عظیم تاریخی انسان زیر بار مصرف گرایی نابود می شود و از بین می رود. و دیگري آن که ما از این راه به دور می شویم و به فکر یک راه جدید می افتیم. رشد اقتصادی برای تکامل انسان و رشد سعادت بشری می تواند مفید باشد، ولی این رشد باید با احترام به محیط زیست و در راه این سعادت برنامه ریزی شود.
مارکس با تکیه به تحلیل تاریخی و همه جانبه نشان داد که شیوه تولید سرمایه داری در همه انواع و اشکال آن موقتی و گذرا است و در نهایت جای خود را به شیوه تولید عالی تر سوسیالیستی می دهد که در آن مالکیت اجتماعی بر وسائل تولید حاکم است. ولی مارکس به عنوان یک دانشمند وظیفه شناس و واقع بین آگاه تر از آن بود که برای آیندگان به جز دادن یک تصویر کلی از جهان سوسیالیسم تعیین و تکلیف کند.
انسان های مترقی می دانند که چه نمی خواهند. ولی ساختن آن چه که می خواهند و در ذهن دارند، کار آسانی نیست. ساختن سوسیالیسم راهی است صعب و دشوار و پر از پیچ و خم. این اصلن بعید نیست که به تجربه ثابت شود که گام هايبرداشته شده، به سعادت بشری نیانجامید و برگشتن را از راه رفته و جستجوي راه ديگر، بسیار محتمل است.  آنچه که مسلم است اینست که هرگز نباید از تلاش برای پیدا کردن راه برون رفت از منجلاب مصرف گرایی چشم پوشید. ما تجربه سال های فراوان از ساختن جامعه یی نوین داریم, برخی از آن ها موفق و قابل تکرار و برخی دیگر مایه ننگ انسان های مترقی است که برای سعادت بشری مبارزه می کنند. باید با تحلیل اشتباهات و شکست ها و مشکلات رفتن به راهی تازه را آغاز کرد. اگر تجربه ساختن سوسیالیسم صد بار هم شکست بخورد، ما چاره یی به جز دوباره برخاستن و از نو شروع کردن نداریم. ولی حتما هر دفعه از بار قبل با تجربه تر و عاقلانه تر عمل خواهیم کرد.
در حال حاضر می توانیم خلاقیت را از بند اسارت فلج ذهنی رها و  با پرواز دادن مرغ خیال تصویری از آینده قابل دسترس بدهیم
تصور کنید که شما در یک جامعه دلپذیر و تمیز و پاکیزه و امن با همسایگانی که می شناسید زندگی می کنید. راحت شما می توانید  با راه رفتن، دوچرخه زدن و یا توسط حمل و نقل عمومی موثر به محل کار خود بروید. به کاری مشغولید که به درد جامعه می خورد و به محیط زیست ضربه نمی زند. محل کار و همکاران به کار شما و به خود شما علاقه دارند. به کمک سندیکاها و شوراهای کار شما در مدیریت محل کار خود و تمام مراحل تولید دخالت دارید. با توسل به علم آمار و تحقیقات محل کار شما آنچه را که مورد نیاز واقعی مردم است به همان قدر تولید می کند که جامعه نیاز دارد. نگران بیکاری نیستید. چرا که اضافه تولید نمی کنید. آنچه که تولید می کنید، کالا نیست و هر کس می تواند به اندازه نیازش بدون پرداخت پول از آن بردارد. شما از طریق شوراهای مختلف در تصمیم گیری تمام عرصه های زندگی شهر خود شرکت دارید. مدیر مدرسه و رئیس کودکستان را انتخاب می کنید. به تصمیم های سبزسازی شهر رأی می دهید.
اسباب و اثاثیه کم اما با کیفیت و مرغوب دارید. نگران پرداخت اجاره و قبض آب و برق نیستید چرا که  به یک  خانه کوچک و رایگان راضی هستید. زمان مدت کار شما به حدی است که وقت کافی برای بودن با خانواده، دوستان و انجام کارهای فراغت را دارید. پول کنترل کننده زندگی شما نیست، چرا که تاثیری در خوشبختی شما ندارد و نیازهای اولیه شما براورده شده است. شما به اندازه استعداد و توانتآن کار میکنید و به اندازه نیازتان از تولید عمومی برداشت میکنید.

بقول ترانه سرای میهن ما آقای یغما گلرویی:

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته، خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضده شورش نیست
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکراره آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه، تنه هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی  بشی تعبیر این رویا
سيامك
منابع
Bauman, Z. (2007) Consuming Life
Bauman, Z. (2002) Work; Consumerism and the New Poor
Lawson, N.  (2009) All Consuming
Goodwin, N.: Nelson, J.: (2008) Consumption and the Consumer Society
Palmer, J. (July 2013) Flawed Consuming in Think Pieces No.1:
Clarke, S. (2005) THE NEOLIBERAL THEORY OF SOCIETY
Harvey, D. (2013) Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution
Harvey, D. (2006) Spaces of Global Capitalism: A Theory of Uneven Geographical Development

 




نقدی بر گزارش هیئت اجرایی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) مدل اقتصادی راه کارگر چیست؟ راه کارگر مرحله انقلاب را چه می داند؟

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٤٧ (١٥ مرداد)

واژه راهنما: سياسي

رفيق سيامك نكته هاي عمده را در «گزارش» قابل شناخت مي سازد!

بعد از تحلیل انتخابات اسفند توسط رفیق شالگونی این شبهه وجود داشت که شاید اعتقاد سازمان راه کارگر به تغییر رژیم به واسطه نیروهای مردمی کمرنگ تر شده و حساب باز کردن به روی اختلافات داخل رژیم پررنگ تر. ولی کنگره اخیرِ این سازمان حداقل نشان داده است که اگر این نظر تثبیت شده و آگاهانه بیان شده است، در کل سازمان در اقلیت قرار دارد.
سازمان راه کارگر نشان داده است که با وجود از دست دادن بخش قابل توجه ا ی از بدن نحیف خود، سلامتی ایدولوژیک خود را در کلیت حفظ کرده است.
گزارش در کل به بخش جهانی و داخلی تقسیم شده است.

در بخش جهانی، گزارش با تاکید بر نابرابری اجتماعی و ادامه بحران عمومی سرمایه داری با عواقبی همچون نژادپرستی، تروریسم و مشکلات محیط زیستی، جهان را در دوراهی سوسیالیسم و فاشیسم می بیند. در بحران کنونی هم سوسیالیسم و هم فاشیسم قدرت رشد دارند.
یکی از دلایل کندی نرخ رشد اقتصادی، جهانی بودن بحران است. این بحران همچنین بحرانی است ساختاری و عواملی همچون افزایش نرخ بهره در آمریکا، بیرون رفتن انگلیس از اتحادیه اروپا و کند شدن رشد اقتصادی چین مزید به علت شده است. متاسفانه در این قسمت، گزارش از دو مسئله مهم به سادگی می گذارد.

١-  درست است که در نظام اقتصادی پیوسته ي جهانی، کند شدن رشد در چین تاثیر گزار بر بحران است. چرا با وجود رکود در کشورهای رایج سرمایه داری، هنوز جمهوری خلق چین رشد اقتصادی قابل توجه ای دارد!

٢- سیستم اقتصادی جمهوری خلق چین چگونه ارزیابی می شود؟
گزارش در ادامه خود به درستی بیان می کند که بحران جهانی کنونی با تقویت نیروهای نئولیبرالیستی، نظام کم و بیش متکی به رفاه اجتماعی را در اروپا از بین برده و دموکراسی اروپایی را بي معنا کرده است.
گزارش همچنین به درستی از تنش آفرینی آمریکا در سه منطقه صحبت می کند؛ – در آسیای شرقی بر علیه چین، – در اروپا بر علیه روسیه و – در خاورمیانه. و این تهاجمات را نشان از آغاز افول امپریالیست آمریکا می داند.

گزارش به درستی به همگامی حکومت های ارتجاعی اسلامی خاورمیانه با هدف های آمریکا تاکید می کند، ولی یکی از دلایل اصلی رشد بنیادگرایی در منطقه را محصول شکست جهانی و غیبت سوسیالیسم می داند. ولی گزارش از یاد می برد که هیچ کدام از این گروه های بنیادگرا، جنبش های اجتماعی از پایین شکل گرفته نیستند. نه بخشی از جنبش کارگری و دهقانی، و نه بخشی از جنبش های آزادیخواهی شهری طبقه متوسط هستند. به ويژه سرشت و مضمون بنيادگرايي مذهبي فاقد هر نوع محتواي آزاديبخش ملي براي ملل زير فشار اقتصادي و اجتماعيِ امپرياليسم در دوران افول نظام سرمايه داري است.

شکی در تضعیف جنبش سوسیالیستی روا نیست. ولی این جنبش حتا در زمان قوت و قدرت هم نه می توانست و نه بایست این گردان لمپن ها و سرخوردگان گوناگون را که حتا اکثر آن ها در خاورمیانه به دنیا نیامده اند، در خود جا دهد. بسیاری از این افراد جذب شعارهای سیاه و سفیدِ نیروهای تاریک اندیش شده اند که جنبش سوسیالیستی با تحلیل مارکسیستی– دیالکتیکی خود نمی تواند به آن قانع شود.
در بخش ایران گزارش با تلفیق وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک به اهمیت هر دو تاکید می کند. به درستی بر ضرورت پیوند ميان مبارزه برای سوسیالیسم و دیگر مبارزات اجتماعی و فرهنگی و شکوفایی آزادی های فردی اشاره می کند. باز هم به درست ی، آزادیخواهی نیروهای سوسیالیستی را مقیاسی می داند برای تمایز این نیروها با نیروهای پوپولیست و “استکبار ستیز” و “مستضعف نوازِ” مسلمانان ارتجاعی.

همچنین گزارش تکیه برخواستِ تأمین اجتماعی همگانی را گره دهنده بخش های مختلف کارگران و زحمتکشان به ایجاد تشکلی مستقل و سراسری می داند.

ولی گزارش ذکر این نکته را فراموش می کند که تاکید مبارزه نیروهای سوسیالیستی برای تامین (عدالت)‌ اجتماعی همگانی، همزمان خط تمایز ما است با نیروهای آزادیخواه بورژوازی.
به زعم گزارش، جنبش سوسیالیستی نباید به شکاف میان اصلاح طلبان، اعتدالگران، اصولگرایان و طرفداران ولایت فقیه بی تفاوت بماند. و به درستی مانند حزب توده ایران معتقد است که باید نیروها را برای مبارزه با اصل ولایت فقیه بسیج کرد. ولی همزمان نباید به دنباله روی از “بالایی ها” و بازی در بساط آنان کشیده شد.

هر چند که این حرف بسیار درست است، ولی گزارش با اسم بردن سازمانی این لایه های گوناگون بسنده می کند و کلمه ای از خواستگاه طبقاتی آن ها نمی نویسد. سوالات بیشماری بی جواب می ماند.
پایه های طبقاتی ولایت فقیه چه طبقاتی هستند؟ پایه های طبقاتی جناح رفسنجانی- روحانی از چه طبقه ای یا طبقاتی شکل گرفته شده است؟ اختلاف آن ها که به زعم گزارش همه جناح ها در خط اقتصادی با هم همگامند، در چیست و برای چیست؟

گزارش همچنین هیچ تحلیلی از وضعیت بورژوازی ملی و برخورد نیروهای سوسیالیستی با آن نمی دهد. آیا بورژوازی ملی قابل توجه ای در کشور وجود دارد؟ اگر جواب مثبت است، نقش آن در تحولات آینده چیست؟
در مجموع با تاکید مکرر گزارش بر مبارزه طبقاتی، به این نكته اشاره ای نمی کند که طبقه کارگر و زحمتکشان بر ضد چه طبقاتی باید مبارزه کنند و با چه طبقاتی می توان متحد شوند؟
گزارش به درستی مشکل اصلی زحمتکشان را اقتصادی می داند و حل آن را تنها با تکیه بر مبارزه طبقاتی ممکن می داند. و اشاره می کند که باید که از بدام افتادن در تله “خصوصی سازی” و “مالکیت دولتی” باید پرهیز کرد. چرا که بحران اقتصادی کشور، راه حل اقتصادی [در چارچوب نظام حاكم] ندارد و فقط از طریق اقدام مستقل مردم می توان آن را حل کرد.

ولی گزارش با شگفتی، راهی یا چاره ای را پیشنهاد نمی کند و حتا یک چارچوب کلی ارائه نمی دهد. چه سیستم اقتصادی مناسب شرایط کنونی کشور است؟ مدل اقتصادی راه کارگر چیست؟ بی جواب ماندن این سؤال ها مرتبط است به سوالی کلیدی تر.  راه کارگر مرحله انقلاب را چه می داند؟ آیا ما در راه یک انقلاب سوسیالیستی هستیم؟ اگر چنین است، نشانه های عینی و ذهنی آن کدامند؟ اگر راه کارگر مرحله انقلاب را سوسیالیستی نمی داند و همزمان راه رشد سرمایه داری را نادرست می داند، اسم این مرحله بینابینی را چه می گذارد؟ مشخصات این مرحله چیست؟
آیا ما باید با کمی آرایش صوری به راه رشد اقتصادی کنونی ادامه بدهیم؟ آیا راه کارگر معتقد است که تا حذف ولایت فقیه باید برای تفکر در باره رشد اقتصادی صبر کرد؟
با همه این ها در مجموع گزارش در توضیح تلفیق وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک موفق است.
برگزاری موفق این کنگره به رفقای راه کارگر مبارک باد.

سیامک