فروپاشی نظم کهن و برآمد نظمی نو – گذار از یگانگی به چندگانگی

مقاله ۲۹/۱۴۰۴
۲۷ مهر ۱۴۰۴، ۱۹ اکتبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

پهنه‌ی جهانی سیاست و قدرت، در روند زایشی دردناک و گذاری تاریخی است که می‌توان آن را با دگرگونی‌های پس از جنگ‌های جهانی سنجید. دوران فرمانروایی بی‌چون و چرای امریکا، که با فروریزی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به اوج خود رسید، اکنون به شتاب به سوی فرودی ساختاری و شاید بازنگشت‌پذیر می‌رود. در برابر آن، جمهوری خلق چین نه تنها هم‌چون یک رقیب راهبردی، بل‌که هم‌چون یک نمونه جایگزین برای کشورداری، یک نیروی اقتصادی بی‌همتا و یک بازیگر بین‌المللی کارساز سر برآورده است.

این دگرگونی تنها در زمینه اقتصادی نیست، بل‌که در پهنه‌های نظامی، دیپلماتیک، فناوری و هنجاری نیز رخ می‌دهد. پکن با پشتوانه بر یک راهبرد درهم‌تنیده و درازمدت از قدرت نرم و سخت، و با بهره‌گیری از ابزارهای اقتصادی مانند کالاهای صادراتی، دیپلماسی نهادساز و پرورش فناوری‌های پیشرفته، به پیکاری استوار و سامانمند با هر گونه سیاست امپریالیستی غرب برخاسته است. واکاوی رویدادهای تازه، از جنگ بازرگانی گرفته تا نمایش توان نظامی و همبستگی‌های منطقه‌ای، همگی گواه این داوی است که روزگار فرمانروایی تک‌قطبی آمریکا به سر آمده و جهان پیشروی گریزناپذیر اژدهای زرد به سوی برنهادن یک نظم جهانی چندمرکزی را می‌نگرد.

در سپتامبر ۲۰۲۵، جمهوری خلق چین میزبان دو رویداد مهم جهانی بود: نشست سران سازمان همکاری شانگهای (SCO) در تیانجین و رژه بزرگداشت هشتادمین سالگرد پیروزی در جنگ جهانی دوم در پکن. این رویدادها نه تنها نمایشی از توانایی دیپلماتیک و نظامی چین بودند، بلکه کانونی برای واکاوی دگرگونی از نظام جهانی تک‌قطبی به سوی یک سامانه چندقطبی به شمار می‌روند. این نوشتار با نگرشی واکاوانه، سویه‌های گوناگون این رویدادها، واکنش‌های غرب و چشم‌انداز پیش‌رو برای گردش‌های جهانی به سوی چین را می‌کاود.

ستیز بازرگانی؛ نماد رویارویی دو الگو و دو جهان‌بینی

کشمکش اقتصادی کنونی میان واشنگتن و پکن، فراتر از یک کشمکش زودگذر بر سر تراز بازرگانی یا بهابندها (تعرفه‌ها) است. این رویارویی، برخورد دو جهان‌بینی، دو الگوی اقتصادی و دو نگرش ناهمسان به فرمانروایی و سامان‌دهی جهانی است. از یک سو، الگوی نئولیبرالیستی زیر رهبری آمریکا جای دارد که دست‌کم در گفتار بر بازارهای آزاد، نهادهای چندگانه و گستراندن ارزش‌های مردمسالارانه پای می‌فشارد. از سوی دیگر، الگوی چین با سوسیالیسم چینی جای گرفته که در آن دولت، کارکردی چیرگی‌جویانه و راهبردی در اقتصاد دارد، فرمانروایی کشوری بر امپریالیسم بودن برتری دارد و نهادهای جهانی تنها تا آنجا پذیرفته هستند که با منافع ملی کشور در ستیز نباشند.

واکنش چین به فشارهای روزافزون آمریکا، نمایشی از پختگی، سنجیدگی و اراده استوار راهبردی است. با گذاشتن بازدارده‌های (محدودیت‌های) صادراتی بر مواد معدنی راهبردی و کمیاب، که رگ‌های زندگی‌بخش صنایع پیشرفته، انرژی سبز و به‌ویژه انحصارهای جنگ‌افزارسازی غرب هستند، پکن نشان داد که یک بازیکن کنش‌پذیر نیست، بلکه رقیبی هم‌تراز با برگ‌های برنده بسیار در دست است. این کنش که با زیر نام «پاسداری از امنیت ملی» انجام می‌شود، در کارکرد پاسخی رو در رو و سنجیده به سیاست‌های ستیزه‌جویانه واشنگتن بود و نشان داد که چین به خوبی می‌داند چگونه از وابستگی دوسویه اقتصادی، که روزگاری ابزار همگون‌سازی جهانی زیر رهبری غرب بود، هم‌چون برگ برنده در نبرد ژئوپلیتیک (سیاست جغرافیایی) بهره برد. این راهبرد، بازتابی از دریافتی ژرف از جهانی درهم‌تنیده است، که در آن کشوری که در هسته شبکه‌های زیستی جای دارد، می‌تواند برخی از روندها را بازدارد یا راهبری کند و از این راه اهرم نفوذ بزرگی به دست آورد.

ترس دادن ترامپ درباره گذاشتن بهابند ۱۰۰ درصدی بر همه کالاهای چینی، بیش از آنکه یک راهبرد اقتصادی سنجیده و درازمدت باشد، بازتابی از ناتوانی، خشم و رویکردی مردم‌فریب در برابر قدرت رشدیابنده و بازنایستای چین بود. این‌گونه براندادها (تهدیدها) که از نرمش دیپلماتیک و پشتوانه واکاوانه بی‌بهره هستند، تنها به افزایش ناپایداری در بازارهای جهانی می‌انجامند و باور هم‌پیمانان آمریکا را نیز به او خدشه‌دار می‌کنند. از سوی دیگر، گفته‌های «اسکات بسنت»، وزیر خزانه‌داری آمریکا، که الگوی چین را «الگوی بازرگانی لنینیستی» خواند، نشان از یک واکاوی سطحی، تاریخ‌مصرف گذشته و ایدئولوژیک دارد. این سخن که چین «می‌خواهد دیگران را با خود به پایین بکشد»، دریافتی کودکانه و ساده‌انگارانه از منطق راهبردی پیچیده پکن است. چین در پی نابودی سامانه جهانی نیست، چرا که خود یکی از بزرگ‌ترین سودبرندگان از آن است. هدف راهبردی پکن، دگرگونی قانون بازی جهانی، کاستن از وابستگی به غرب و آفرینش یک نظم هم‌تراز و چندقطبی است که در آن سودها و ارزش‌هایش به رسمیت شناخته شود.

در برابر نوسان و پریشانی واشنگتن، جایگاه چین در این بحران، از یگانگی، انضباط و پایداری شایانی برخوردار بوده است. هنگامی که واشنگتن میان تهدیدهای ستیزه‌جویانه و گفته‌های آشتی‌جویانه در نوسان است، پکن با تحریم نهادهای دریانوردی آمریکایی و هشدار درباره کنش‌های تلافی‌جویانه بیشتر، قدرت و اراده خود را بدون کوچک‌ترین تردیدی به نمایش گذاشته است. سخن روشن و بی‌پرده وزارت بازرگانی چین که «اگر می‌خواهند بجنگند، تا به پایان می‌جنگیم؛ اگر گفت‌وگو می‌خواهند، درِ گفت‌وگو باز است»، پیامی روشن و دوگانه به جهان فرستاد: از یک سو، چین برای پاسداری از منافع ملی و حاکمیت خود از هیچ نبردی، چه بازرگانی، چه فناورانه، دریغ نخواهد کرد و از سوی دیگر، همواره راه برای گفت‌وگو بر پایه ارجمندی دوسویه و برابری باز است. این جایگاه، جایگاه چین را هم‌چون یک نیروی پاسخگو و در همان زمان پابرجا استوار می‌کند.

ترسی ژرف از برآمدن چین، غرب را به سوی کنش‌های ناسازگار، پشتیبانی‌جویانه و گاه ناامیدانه کشانده است. نمونه برجسته این رویداد، فراتر از ستیز بازرگانی آمریکا، در کنش‌های اتحادیه اروپا دیده می‌شود.

به‌دست‌گیری ناگزیر شرکت تراشه‌سازی «نکسپریا» به دست دولت هلند، به بهانه‌ی «پاسداری از امنیت اقتصادی و فناوریک اتحادیه اروپا»، نمونه‌ای آشکار از سنجه‌های دوگانه و روان ژرف پشتیبانی‌گری است که پشت شعارهای بازار آزاد غرب پنهان شده است. آنگاه که سرمایه‌گذاری شرکت‌های غربی در سراسر جهان، حتا در بخش‌های حساس، آزاد و فراخوانده می‌شود، سرمایه‌گذاری چین با بازدارنده‌های ژئوپلیتیک، بهانه‌های امنیتی ناروشن و گاه کنش‌های ستیزه‌جویانه روبرو می‌گردد. این کنش نه تنها روان «دژ اروپا» را آشکار می‌نمایاند، بلکه پذیرشی ناخواسته از برتری فناورانه چین در بخش‌های زیستی مانند ساخت تراشه و وابستگی روزافزون غرب به فناوری‌های شرقی است. غرب با سخت‌گیری بر دسترسی چین، به پکن انگیزه بیشتری می‌دهد تا بر خودبسندگی و پیشرفت فناورانه درونی سرمایه‌گذاری کند، که این خود در درازمدت به کاستن بیشتر از توان غرب می‌انجامد.

نمایش توانایی؛ دیپلماسی همگانی و نظامی در اندازه‌ای بزرگ و نمادین

چین با برپایی دو رویداد بزرگ در سال ۲۰۲۵، اراده استوار خود برای ریخت دادن به نظم جهانی تازه را در چارچوب نمادین و توانمند به نمایش گذاشت. این رویدادها دو روی یک سکه بودند: یکی نمایانگر قدرت نرم و کشش نهادی، و دیگری نمایش‌دهنده قدرت سخت و توان بازدارندگی.

نشست تیانجین با شرکت رهبرانی چون پوتین از روسیه و مودی از هند، تنها یک گردهمایی دیپلماتیک همگانی نبود؛ بلکه می‌توان آن را تاج‌گذاری یک قطب قدرت تازه و مستقل در دل اوراسیا دانست. این سازمان، با تمرکز بر ارجمندی بی‌چون و چرا به حاکمیت ملی، انگلک نکردن در کارهای درونی، پافشاری بر سودهای دو سویه و پیشبرد چندجانبه‌گرایی غیرچیرگی‌خواه، در روند بنیان نهادن جایگزینی کارا و دلپذیر برای نهادهای فرسوده و غرب‌محور مانند ناتو و گروه هفت است. این رویداد نماد خواست همگانی و فزاینده قدرت‌های غیرغربی برای برون‌رفت از سایه چیرگی آمریکا، بازی کردن نقشی مستقل در سرنوشت‌سازی جهانی و آفرینش یک قطب پایمردی در برابر یکجانبه‌گرایی بود. گستره جغرافیایی این سازمان، از اقیانوس آرام تا اروپا، نشان می‌دهد که این یک پروژه کوچک نیست، بلکه چشم‌اندازی برای بازسازی نظم در سراسر اوراسیا است.

رژه نظامی با شکوه به بهانه هشتادمین سالگرد پیروزی در جنگ جهانی دوم، تنها یک آیین یادبود نبود؛ بلکه پهنه‌ای برنامه‌ریزی‌شده برای رونمایی از تازه‌ترین دستاوردهای نظامی چین، به‌ویژه موشک‌های بالستیک فراصوتی بود که نگاه هر واکاوگر نظامی را به سوی خود کشاند. این نمایش توان، پیامی هشدارآمیز به واشنگتن و هم‌پیمانانش فرستاد: برتری نظامی سنتی غرب، به‌ویژه در زمینه‌های پهپادها و پدافند موشکی، در روند افت است و چین از فناوری‌هایی برخوردار است که می‌تواند هر سامانه جنگی کنونی را با توان بالای خود خنثی کند. این رویداد، نمایش قدرت سخت چین بود که نشان داد پکن با توانایی همزمان در دو جبهه اقتصادی-فناورانه و نظامی هم‌چنان به پیشتاز است.

رسانه‌های همگانی و بسیاری از نخبگان غربی در رویارویی با این دگرگونی‌های بنیادین، دچار گونه‌ای نادیده‌گیری روانشناختی، کوتاه‌نگری راهبردی و خرده‌بینی شده‌اند. تمرکز آنان بر شوخی‌های رهبران در کنار نشست یا به شوخی گرفتن رژه‌های نظامی «نمایش پرشکوه»، نشان از نادیده‌گیری آنان از ژرفای دگرگونی‌های بنیادین در روند انجام دارد. این واکاوی سطحی و ساده‌انگارانه، که پیامدهای امنیتی، اقتصادی و فناورانه این رویدادها را نادیده می‌گیرد، غرب را برای رویارویی با جهان چندقطبی و پرچالش آینده آماده نخواهد کرد و تنها به شگفتی راهبردی بیشتر آن، همانند شگفتی در برابر رشد پرشتاب چین در دو دهه گذشته، خواهد انجامید. این واکنش، نشانه‌ای از فرسودگی ایدئولوژیک و ناتوانی در سازگاری با واقعیت‌های تازه جهانی است.

در کنار این دو رویداد برجسته باید نشست «CIS+» را افزود که چوب در لای چرخ برنامه‌های امپریالیسم غرب در آسیای میانه انداخته است.

روسیه و آسیای میانه: سازه‌بندی تازه‌ی چندآورگاهی و ناکامی پروژه‌ی امپریالیسم غرب

نمایش همگرایی فزاینده میان روسیه و کشورهای آسیای میانه در چارچوب تازه‌ی «روسیه-آسیای میانه»، نمایان‌گر ناکامی راهبرد امپریالیستی غرب در تنها کردن اقتصادی و ژئوپلیتیک روسیه است. در برابر تحریم‌های بی‌پیشینه غرب، مسکو نه تنها تنها نشده، بلکه توانسته است با چرخش به سوی شرق و استواری بخشیدن به همکاری‌های منطقه‌ای، یک کانون اقتصادی و دیپلماتیک مستقل از غرب پدید آورد.

نمو بازرگانی روسیه با کشورهای آسیای میانه به بیش از ۴۵ میلیارد دلار، که با توان بالای ۵۰ میلیارد دلاری بازرگانی با بلاروس سنجیده می‌شود، نشان از زایش یک سامانه اقتصادی یکپارچه و خودبسنده در دل اوراسیا دارد. این همگرایی اقتصادی، پاسخی کارا به سیاست‌های تحریمی غرب است و نشان می‌دهد که امپریالیسم اقتصادی غرب در رام کردن قدرت‌های مستقل جهانی ناتوان است. این بلوک اقتصادی نوپدید، با کاستن از وابستگی به دلار و سامانه مالی غرب، پایه‌های یک نظم اقتصادی چندآورگاهی را استوار می‌سازد.

پذیرش چارچوب «CIS+» و دادن جایگاه تماشاگر (ناظر) به سازمان همکاری شانگهای، یک مانور نهادی هوشمندانه در برابر کوشش‌های غرب برای نگاهداری چیرگی نهادی خود است. این کنش، مرزهای ساختگی میان «فضای پساشوروی» و «اوراسیای بزرگ» را از میان برده و CIS را به پلی راهبردی میان دو سامانه اقتصادی-سیاسی دگرگون کرده است. این نهادسازی هم‌تراز، نه تنها نظم لیبرال زیر رهبری غرب را به چالش می‌کشد، بلکه نمونه‌ای کارا از همکاری‌های میان‌دولتی را پیش می‌نهد که بر پایه ارجمندی به حاکمیت ملی و سودهای دو سویه استوار است.

پافشاری پوتین بر زبان روسی هم‌چون زبان «سازمان‌دهنده» این اتحادیه، پهنه فرهنگی رویارویی با امپریالیسم غرب را نشان می‌دهد. در شرایطی که غرب از «قدرت نرم» هم‌چون ابزاری برای گستراندن نفوذ خود بهره می‌گیرد، نگاهداری و استواری بخشیدن به زبان روسی که ریشه هفتادساله در این کشورها دارد، پیوند تمدنی و تاریخی در برابر نفوذ فرهنگی و ایدئولوژیک غرب پدید می‌آورد.

کارکرد پویای روسیه در آگاه‌رسانی به هم‌پیمانان منطقه‌ای درباره گفت‌وگو با آمریکا و میانجی‌گری میان اسرائیل و ایران، نشان از پیدایش یک بازیگر بین‌المللی مستقل دارد که در چارچوب‌های غرب نمی‌گنجد. این دیپلماسی کنش‌گر، نشانگر ناکامی سیاست گوشه‌گیرکردن روسیه به دست غرب است و نشان می‌دهد که مسکو نه تنها یک بازیگر تنها، که یک کانون گرانش تازه در نظام بین‌الملل در روند پدیداری است.

دگرگونی CIS از یک ساختار نمادین پساشوروی به یک نهاد راهبردی پویا، نمایان‌گر ناکامی پروژه امپریالیستی غرب در پیرامون راندن قدرت‌های مستقل اوراسیایی است. راه‌اندازی چارچوب «CIS+»، گستراندن پیوند با سازمان همکاری شانگهای و نقش پویا در دیپلماسی جهانی، همگی گواهی بر این هستند که روزگار چیرگی یک‌سویه غرب به سر آمده است. این دگرگونی تاریخی نشان می‌دهد که چندآورگاهی‌گرایی راستین نه از راه رویارویی، بلکه با شیوه شبکه‌های همکاری میان دولت‌های مستقل و با ارجمندی به حاکمیت و هویت‌های ملی در روند ریخت‌گیری است.

دشواری‌های پیش رو؛ چالش‌های درونی و کشمکش‌های همگرایی

با همه‌ی این پیشرفت‌ها و نمایش‌های توانمندسازی در خاور، چین و بلوک در روند پدیدار شدن پیرامون آن، هنوز در آغاز راهی سخت و ناهموار ایستاده‌اند. این گذار تاریخی، همان‌اندازه که نویدبخش پایان چیرگی تک‌روی غرب است، آزمونی بزرگ برای کارایی کشورهای غیرغربی در ساختن نظمی پایدار و همبسته به شمار می‌آید.

نخست، باید پذیرفت که جنگ غزه و همچنین آشکار شدن برنامه‌های تازشگرایانه ایالات متحده علیه ونزوئلا نشان دادند که هنوز چین و روسیه، حتی در پیمان با یکدیگر، به اندازه‌ای نیرومند نیستند که بتوانند همانند اتحاد جماهیر شوروی از خلق‌های ستمدیده در برابر یورش‌های امپریالیسم پاسداری کنند. آنگاه که واشنگتن بی‌باکانه دست به چنبره اقتصادی و نظامی ملت‌هایی می‌زند که در برابر نظم آمریکامحور ایستاده‌اند، پاسخ بلوک خاوری هنوز در چارچوب دیپلماتیک و میانجی‌گری‌های فراتر نرفته است. این ناتوانی نه از کاستی اراده، بلکه از واقعیتی ساختاری سرچشمه می‌گیرد: شبکه‌های مالی، نظامی و رسانه‌ای جهان هنوز در چنگ غرب است و جابه‌جایی مرکز گرانش قدرت، فرایندی کند، پرهزینه و چندنسلی خواهد بود.

دوم، در درون خود بلوک غیرغربی نیز شکاف‌هایی ژرف است. همکاری در چارچوب‌هایی مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای بیشتر بر پایه ستیز با چیرگی غرب است تا بر پایه یک دیدگاه ضدسرمایه‌داری. کشمکش‌های دیرینه میان چین و هند، رقابت پنهان پکن و مسکو در آسیای میانه، و ناهمسانی‌های ژرف در ساختارهای سیاسی و فرهنگی میان این کشورها، بازدارنده پدیداری یکپارچگی راهبردی پایدار می‌شوند. هند، با این که در بریکس است، همچنان در مدار همکاری نظامی با غرب است؛ روسیه درگیر جنگ فرسایشی در اوکراین است؛ و چین هنوز از وابستگی‌های زیستی در فناوری‌های پیشرفته رها نشده است.

از سوی دیگر، همگرایی چین و روسیه، از نگاهی دیگر آسیب‌پذیر است. هرچند دو کشور با یک‌سوگرایی آمریکا هم‌گام هستند، اما دیدگاه‌هایشان درباره آینده نظم جهانی یکسان نیست: روسیه همچنان از نگاه امنیت‌محور و ژئوپلیتیکی به جهان می‌نگرد، ولی چین نظم نوین را بیشتر در چارچوب اقتصاد، فناوری و نهادسازی می‌بیند.

در پهنه درونی نیز چین با دشواری‌های فزاینده روبروست. چینی‌های سالخورده، کاستی بهره‌وری نیروی کار، بحران مسکن و نابرابری روزافزون میان منطقه‌های خاوری و باختری، فشارهایی هستند که می‌توانند بنیادهای پذیرش و پایداری اجتماعی را فرسوده کنند. افزون بر آن، راهبرد خودبسندگی فناورانه، هرچند بلندپروازانه، هنوز به پختگی نرسیده و در برابر فشارهای تحریمی آمریکا آسیب‌پذیر است. از همه برجسته‌تر، سرنوشت نبرد طبقاتی در حزب کمونیست چین هنوز ناروشن است، اگرچه که با آمدن رئیس‌جمهوری شی، سنگینی “چپ‌”ها در رهبری بیشتر شده است.

در باره‌ی روسیه هم باید گفت که تا زمانی که گفتارهایی که ضد ارزش‌های جهانی امپریالیستی است، با در پیش‌گیری یک اقتصاد ضدنئولیبرالیستی در درون کشور همراه نباشد، روسیه نمی‌تواند به یک نیروی اقتصادی-اجتماعی دگرگون‌کن و کارا در جهان دگرگون شود و دیر یا زود در دام امپریالیسم غرب گرفتار خواهد شد.

در کنار آن‌ها باید از ناکارایی قدرت نرم و نفوذ فرهنگی بلوک خاوری سخن گفت. در دوران اتحاد شوروی، ایدئولوژی سوسیالیستی زبانی جهانی برای مردمان ستم‌دیده بود، امروز چین و روسیه هنوز نتوانسته‌اند گفتمانی جایگزین و بسیجگر برای ملت‌های جنوب جهانی پدید آورند. واکنش سرد بسیاری از کشورهای جهان به جنگ غزه یا بحران ونزوئلا نشان می‌دهد که شکاف میان شعار ضدامپریالیستی و کنش راستین همچنان پابرجاست.

راه همگرایی اوراسیایی و ریخت‌گیری نظمی چندقطبی، هم‌زمان با فرصت‌های بزرگ، با ریسک‌های فراوان نیز روبرو است. آینده این بلوک نه تنها به توان نظامی و اقتصادی، بلکه بیش از آن به کارایی آن در پیش‌گذاری چشم‌اندازی اخلاقی، تمدنی و انسانی برای جهان وابسته است، چشم‌اندازی که بتواند جای تهی بر جای مانده از ناکامی لیبرالیسم غربی را پر کند.

پایان سخن

رویدادهای سپتامبر ۲۰۲۵ در چین را می‌توان چرخشگاهی در تاریخ ژئوپلیتیک نوین دانست؛ نشانه‌ای از گذار جهان از سامانه تک‌آورگاهی ناپایدار به سامانه‌ای چندمرکزی، پیچیده و سرشار از پویایی. در این سامانه نوین، دو ستون بنیادی، چین و روسیه، هم‌چون سازندگان و پاسداران تراز جهانی، نقشی کارساز یافته‌اند. آنچه در روبنای خود تنها نشست‌ها، پیمان‌ها و رژه‌های نمادین است، در سرشت خود بازتاب دگرگونی ژرف در منطق قدرت است؛ از چیرگی به تراز، از یک‌سوگرایی به همکاری شبکه‌ای و از مرکزیت غرب به گسترایش کانون اوراسیا.

در این میان، پیمان راهبردی چین و روسیه، فراتر از یک همکاری تاکتیکی، بازتاب بازسازی و بازبینی تمدنی قدرت در دل اوراسیاست. روسیه، که روزگاری هدف سنگین‌ترین تحریم‌های تاریخ بود، اکنون نه تنها تنها نیست، بلکه در جایگاه میانجی و هماهنگ‌کننده میان خاور، جنوب و خاورمیانه پدیدار شده است. از سوی دیگر، چین با پشتوانه اقتصاد بزرگ، دیپلماسی نهادساز و توان فناورانه خود، در روند سازه‌بندی تازه‌ای از پیوندهای بین‌المللی است؛ سازه‌بندی‌ای که در آن منافع ملی و ارجمندی دوسویه جایگزین چیرگی‌خواهی و ارزش‌های به زور غرب شده است.

در این زمینه، ستیز بازرگانی آمریکا با چین را باید نه تنها یک رویارویی اقتصادی، بلکه نشانه‌ای از بحران ژرف در سامانه لیبرال جهانی دانست. بهابندهای سنگین، بندش‌های فناورانه و تحریم شرکت‌های چینی در زمینه‌های برجسته مانند نیمه‌رساناها، در کارکرد کوششی ناامیدانه برای رام کردن قدرت رشدیابنده پکن‌اند. اما پکن این چالش را به فرصتی برای خودبسندگی و پرورش درونی دگرگون کرده است. با گذاشتن بندش‌های صادراتی بر مواد کمیاب خاکی، که پشت مهره صنعت پیشرفته غربی‌اند، چین نشان داد که دیگر بازیگر کنش‌پذیر زنجیره جهانی نیست، بلکه قدرتی بزرگ نقش‌آفرین است. این رویارویی، به نماد برخورد دو الگو دگرگون شده است: الگوی چیرگی و وابستگی غربی در برابر الگوی تراز و خودبسندگی شرقی.

در کنار ستیز بازرگانی، همگرایی اقتصادی و سیاسی میان چین و روسیه به پدیداری «بلوک تمدنی اوراسیا» شتاب بخشیده است. برنامه‌های هم‌سو برای سازه‌های زیربنایی، پیمان‌های پولی دوسویه، گسترایش سازمان همکاری شانگهای و چارچوب نوین «CIS+»، همه بازتاب اراده‌ای برای ساختن سامانه‌ای هستند که دیگر بر پایه دلار، ناتو و ارزش‌های لیبرالی نمی‌چرخد. این سامانه نوپدید بر ارجمندی دوسویه، سودهای هم‌سو و گوناگونی تمدنی استوار است و به همین انگیزه، در برابر فشارهای بیرونی از پایمردی بیشتری برخوردار خواهد بود.

در برابر، غرب به‌ویژه ایالات متحده، به جای پذیرش این واقعیت تازه، همچنان درگیر سیاست‌های بازدارنده، تبلیغ ایدئولوژیک و واکاوی‌های سطحی است. اما زمانه به سود آنان نیست. همان‌گونه که تاریخ امپراتوری‌های گذشته نشان داده است، هیچ سامانه‌ای که بر تک‌روی و بیرون راندن دیگران استوار باشد، پایدار نخواهد ماند.

جهان امروز نه در آستانه‌ی فروریزی، بلکه در روند بازتقسیم قدرت است. سامانه‌ای که چین و روسیه در پی ریخت دادن به آن‌اند، اگر بتواند میان پیشرفت، دادگری و امنیت تراز برپا سازد، شاید سرآغاز بخش تازه‌ای از تاریخ جهان باشد. این روند، یک روند نویدبخش است که با خطرهای فراوانی روبرو است و آینده آن، به ویژه از آنجا که به برایند نبرد طبقاتی در چین و روسیه گره خورده است، ناروشن است.




جنگ‌خواهی سیاستمداران، خاموشی رسانه‌ها، فریاد خیابان‌ها: آینده جنبش صلح به کجا می‌رود؟

مقاله ۲۸/۱۴۰۴
۱۸ مهر ۱۴۰۴، ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در دورانی که اروپا بار دیگر در گرداب میلیتاریسم و رقابت‌های ژئوپلیتیک فرو رفته، جنبش‌های صلح‌طلب با چالشی تاریخی روبرو شده‌اند. از یک سو، کشتار فلسطینی ها در غزه و جنگ ویرانگر در اوکراین، وجدان جمعی را بیدار کرده و موجی از راهپیمایی‌های مردمی را برانگیخته است. از سوی دیگر، ساختارهای سیاسی و رسانه‌ای فرمانروا، هرگونه صدای منتقدی را با برچسب‌های «هواداری از تروریسم» یا «هوادار کرملین» خاموش می‌کنند. در این میان، طبقه کارگر اروپا که خود قربانی سیاست‌های ریاضتی و کاهش خدمات اجتماعی است، اندک‌اندک درمی‌یابد که بودجه‌های کلان نظامی از جیب آنان و به بهای رنج آن‌ها فراهم می‌شود.

این نوشته با بررسی ریشه‌های تاریخی جنبش‌های ضدجنگ و تحلیل شرایط کنونی، در پی پاسخ به این پرسش است که آیا ””چپ”” اروپا می‌تواند بار دیگر پرچم نبرد با امپریالیسم را برافرازد و جنبش صلح را رهبری کند، یا این جنبش از سوی نیروهای راست افراطی ربوده خواهد شد.

اروپا، جنگ اوکراین و بازگشت میلیتاریسم پنهان

جنگ اوکراین چرخشگاهی در تاریخ امروزین اروپا بود. قاره‌ای که خود را «قاره صلح» می‌نامید، بار دیگر پهنه هماورد جنگ‌افزارها، بسیج جنگی و رقابت‌های ژئوپلیتیک شد. پس از ۲۵ سال گسترش ناتو به سوی مرزهای روسیه، هم‌اکنون دولت‌های اروپایی نه تنها از راه دیپلماسی و گفت‌وگوهای صلح دوری گرفته‌اند، بلکه بودجه‌های نظامی خود را سالیانه افزایش داده‌اند.

آلمان، همان کشوری که پس از جنگ جهانی دوم با شعار «دیگر هرگز» (Nie wieder) سوگند صلح خورده بود، بزرگ‌ترین بسته کمک جنگی تاریخ خود را به اوکراین از مجلس گذراند. بریتانیا، فرانسه، لهستان و کشورهای اسکاندیناوی نیز به رقابتی برای فرستادن جنگ‌افزار به اوکراین پیوستند.

این بازگشت جنگ‌گرایی تنها یک واکنش گذرا نیست، بلکه نشان‌دهنده دگرگونی ساختاری در سرمایه‌داری اروپایی است. انحصارهای جنگ‌افزاری که تا چندی پیش با افت درآمد روبرو بودند، اکنون بازارشان با پشتیبانی دولت‌ها و اتحادیه اروپا بسیار گرم شده است. شرکت‌هایی مانند «راین‌متال» (Rheinmetall)، «بی‌ای‌ای سیستمز» (BAE Systems) و «تالس» (Thales) از این جنگ سودهای کلان به دست آورده‌اند و ارزش سهام آن‌ها افزایش یافته است.

اما در پشت این سودورزی، وجدان گروهی اروپا با بحرانی ژرف روبرو شده است. شعار «دفاع از دموکراسی اوکراین» در عمل به ابزاری برای بازتولید گفتمان جنگ‌خواهانه و ضدروسی دگرگون شده است.

این فضای سرکوب نرم، دوران مک‌کارتیسم (McCarthyism) را به یاد می‌آورد؛ شکلی از سانسور و خودسانسوری که در آن، گفتمان رسمی، نوای راه‌حل‌های آشتی‌پذیرانه را از سیاست به دور می‌کند. در چنین شرایطی، نیروهای ”چپ” و جنبش‌های صلح‌خواه در اروپا برای در پیش‌گزاری دیدگاه‌های خود ناگزیرند در برابر موج اتهام‌زنی و یورش شخصی ایستادگی کنند.

یکی از پدیده‌های نگران‌کننده در سال‌های گذشته، گسترش موج روس‌هراسی (Russophobia) در گفتمان رسانه‌ای و سیاسی اروپا است. این روند که در رسانه‌ها و سیاست رسمی بازتاب می‌یابد، نه تنها مایه لجن‌پراکنی به سوی فرهنگ و هنرمندان و نویسندگان روس شده، بلکه فضای هرگونه گفت‌وگوی انتقادی درباره دلیل‌های ساختاری جنگ را نیز از میان برده است.

در بسیاری از دانشگاه‌ها، از پخش سخنرانی یا نوشته‌های استادان و پژوهشگرانی که دیدگاه‌های ناسازگار با ناتو دارند،  جلوگیری می‌شود. کنسرت‌های موسیقی چایکوفسکی لغو می‌شود، نویسندگان روس از جشنواره‌های ادبی زدایش (حذف) می‌شوند، و حتی یادآوری نقش اتحاد شوروی در شکست فاشیسم با اتهام «تبلیغ برای روسیه» روبرو می‌گردد. این زدایش فرهنگی بازتاب همان منطق جنگ سرد است که اکنون در پوششی نو بازگشته است.

شکست اخلاقی لیبرالیسم

در جهان امروز، فلسطین تنها پهنه یک درگیری قومی یا مذهبی نیست، بلکه آیینه‌ای است که بحران جهانی سرمایه‌داری امپریالیستی، شکست اخلاقی غرب لیبرال و نواستعماری را بازتاب می‌دهد. پس از یورش اسرائیل به نوار غزه و کرانه باختری، موجی از خشم، اندوه و پایداری در سراسر جهان برانگیخته شد. اما در دل اروپا – که روزی خاستگاه بزرگ‌ترین جنبش‌های ضدجنگ و ضدامپریالیستی سده بیستم بود – واکنش‌ها از چارچوب نشست‌ها و راهپیمایی‌های نمادین و گاه سرکوب‌شده فراتر نرفت.

اما در آغاز کشتار ارتش فاشیستی اسرائیل در غزه، جنبش ”چپ” اروپا به جای بازی کردن نقش پیشرو، در بن‌بست بی‌عملی گرفتار شد. بخش بزرگی از این کم‌توانی، ریشه در چیرگی بی‌چون و چرای گفتمان لیبرالیسم در پهنه سیاست اخلاقی دارد. این گفتمان، جنگ را نه برآمده از منطق و سرشت سرمایه‌داری جهانی، بلکه برایند «ددمنشی» حماس و «کینه» فلسطینی‌ها از یهودی‌ها می‌داند. چنین روایتی، بحران را به چالشی امنیتی کاهش می‌دهد و راه را برای هرگونه تحلیل ساختاری می‌بندد. در این فضا، بسیاری از روشن‌اندیشان و کنشگران لیبرال از نکوهش اسرائیل و سیاست‌های آپارتایدش خودداری می‌کنند، چرا که چنین نکوهش‌هایی به پرسش گرفتن ساختار قدرت فرمانروا بر نظم بین‌المللی است. با اینکه خیابان‌های لندن، برلین و پاریس بار دیگر شعار «از رود تا دریا، فلسطین آزاد خواهد شد» را طنین‌انداز کردند، نهادهای رسمی اتحادیه اروپا و دولت‌های نئولیبرال در عمل از ماشین جنگی اسرائیل پشتیبانی کردند. این شکاف میان جامعه و قدرت، میان اخلاق و منافع، تضاد بنیادینی را یادآوری می‌کند که از جنگ ویتنام تا جنگ عراق همواره در دل تمدن غربی نهفته بوده است: تضاد بین گفتار آزادی و کردار امپریالیستی.

این شکاف بین واقعیت و روایت، با ابزارهای رسانه‌ای پرتوان می‌شود. رسانه‌های اصلی اروپایی، از بی‌بی‌سی (BBC) تا دویچه‌وله (Deutsche Welle)، با به کارگیری واژگانی برنامه‌ریزی شده مانند «درگیری» به جای «اشغال» یا «واکنش» به جای «کشتار»، ماهیت استعماری و نژادپرستانه بحران فلسطین را پنهان می‌کنند. این رسانه‌ها با برجسته‌سازی «پرخاشگری از هر دو سو»، در عمل بار اصلی را از دوش دولت اسرائیل برداشته و آن را به گردن مردم زیر ستم می‌اندازند.

سانسور سازمان‌یافته اعتراض‌های دانشجویی در دانشگاه‌های آکسفورد، آمستردام و کپنهاگ، و همچنین لغو رویدادهای فرهنگی در باره فلسطین در آلمان، نشان می‌دهد که حتی نهادهای داعی آزادی بیان و دموکراسی نیز هنگامی که پای منافع امپریالیستی در میان باشد، تاب کوچک‌ترین نقدی را ندارند. این فضای سرکوبگر، فضایی همانند دوران مک‌کارتیسم پدید آورده که در آن، هر صدای نقدگرایانه‌ای با برچسب «یهودستیز» یا «حامی تروریسم» خاموش می‌شود.

امپریالیسم نوین چگونگی و ژرفای روایت‌ها و گفتمان‌ها را در دست خود دارد. رسانه‌های غربی با بازنمایی گزینشی پرخاشگری، دیدگاه مردمی را ریخت‌بندی می‌کنند. تصویرسازی از «قربانی خوب» در برابر «قربانی بد»، به مردم می‌گوید که چه کسی شایسته همدردی جهانی است و چه کسی نیست. در این روایت، مردم اوکراین قربانیانی «متمدن» و «اروپایی» نشان داده می‌شوند، و همزمان فلسطینیان قربانیانی «پرخاشگر» یا «سیاسی» تصویر می‌گردند. این دوگانگی در رفتار رسانه‌ای شکلی از نژادپرستی نوین است که ریشه در تاریخ استعمار دارد.

این دوگانگی در بازنمایی، نه تنها وجدان اخلاقی جهانی را خراش دار می‌کند، بلکه مشروعیتی ساختگی برای سیاست‌های دوگانه غرب در برابر بحران‌های بین‌المللی فراهم می‌نماید.

صدای جنبش‌های ضدجنگ در اروپا

در چنین شرایطی، جنبش ”چپ” اروپا برای بازپس‌گیری ابتکار عمل، ناگزیر است بر این «شکاف اخلاقی لیبرالیسم» پرتو افکند و نشان دهد که صلح واقعی، نه با کمک گفتمان چیره لیبرالی، بلکه تنها با نبرد رادیکال و ضدسرمایه‌داری می‌توان به آن دست یافت.

جنبش ”چپ” اروپایی که زمانی خود را فرزند آیین‌های ضداستعماری می‌دانست، در چند دهه گذشته در دام سیاست هویتی و فرهنگی گرفتار آمده است. برایند آن، گسست بین آرمان جهانی‌گرای ضدامپریالیستی و نگرانی‌های محلی و فردی بوده است. بحران کنونی فلسطین نشان می‌دهد که بدون بازسازی این پیوند، هیچ پروژه رهایی‌بخشی در اروپا پایدار نخواهد ماند.

سرمایه‌داری امپریالیستی، به‌ویژه نظامی‌گری نه تنها برای چیرگی سیاسی، بلکه برای انباشت با شیوه نابودی (Accumulation by Destruction) بهره‌جویی می‌کند – مفهومی که می‌توان آن را در پیوند با تحلیل‌های دیوید هاروی (David Harvey) از انباشت بدوی و جنگ پیوسته درک کرد.

حتا با فضای دشمنانه کنونی، هنوز می‌توان در دل اروپا نشانه‌هایی از خردورزی و پایداری یافت. سازمان‌هایی مانند «ائتلاف ایست جنگ» (Stop the War Coalition) در بریتانیا، «اروپا برای صلح» (Europe for Peace) در ایتالیا و شبکه «نه به ناتو» (No to NATO) در آلمان، از همان آغاز جنگ اوکراین خواستار آتش‌بس و آغاز گفت‌وگوهای صلح شدند. آن‌ها با پافشاری بر این نکته دارند که «فرستادن جنگ‌افزار نه تنها صلح را نزدیک‌تر نمی‌کند، بلکه جنگ را درازتر و ویرانگرتر می‌سازد». این رویکرد ناهمساز با گفتمان چیره نئولیبرالیستی است.

در بیانیه مشترک «اروپا برای صلح» در سال ۲۰۲۳ آمده بود:

«هیچ جنگ‌افزاری صلح نمی‌آورد. صلح از گفت‌وگو، به‌زمین‌گزاشتن جنگ‌افزار و عدالت زاده می‌شود، نه از رقابت جنگ‌افزاری.»

این دیدگاه، در برابر گفتمان رسمی اتحادیه اروپا ایستاده است که جنگ را نبردی میان «خوبی و بدی» برای مردم به نمایش می‌گذارد. همان سیاستمدارانی که امروز از «دفاع از آزادی اوکراین» سخن می‌گویند، در برابر رنج فلسطینیان نه تنها زبان باز نمی‌کنند بلکه برای کشتن آن‌ها جنگ‌افزار به اسرائیل می‌فروشند. این دوگانگی اخلاقی، چهره واقعی «انسان‌دوستی گزینشی» غرب را آشکار می‌سازد.

در فرانسه، کنشگران «کمیته ملی برای صلح» (Collectif National pour la Paix) با برجستگی کشتار اسرائیل در غزه، شعار «هیچ صلحی در اروپا بدون عدالت در خاورمیانه» را به پیش می‌گذارند. در آلمان، جنبش‌های ”چپ” و صلح‌طلب ضدنظامی‌گری مانند «حزب ”چپ”» (Die Linke) و «انجمن صلح آلمان» (Deutsche Friedensgesellschaft) علیه افزایش بودجه نظامی راهپیمایی کردند. در بریتانیا نیز، جرمی کوربین (Jeremy Corbyn) و کن لوچ (Ken Loach) در سخنرانی‌های خود خواستار پایان دادن به «دوگانگی گفتاری» غرب در برابر جنگ شده‌اند.

از بازسازی صلح تا بازسازی ”چپ”

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که هرگاه جنبش ”چپ” توانسته است جنبش‌های ضدجنگ را با طبقه کارگر و نیروهای اجتماعی گسترده‌تر پیوند بزند، توانسته تأثیر برجسته‌ای بر سیاست جهانی بگذارد. جنبش ضدجنگ ویتنام (Vietnam War) در دهه ۱۹۶۰ نه تنها یکی از بزرگ‌ترین بسیج‌های مردمی در تاریخ ایالات متحده بود، بلکه مایه آگاهی‌یابی میلیون‌ها جوان و کارگر به نیازمندی نبرد با امپریالیسم شد.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، جنبش‌های ضدجنگ ویتنام در ایالات متحده و اروپا نمادی از اتحاد عمل و چندگانگی نبرد بودند. دانشجویان، کارگران، هنرمندان و روشن‌اندیشان، فراتر از ناهمگونی طبقاتی و ناهمسانی دیدگاه، در یک جبهه متحد ضدامپریالیستی گرد هم آمدند. همین شور جمعی را می‌توان در جنبش زنان در بریتانیا دید؛ اردوگاه زنان گرینهام کامن (Greenham Common Women’s Peace Camp) در دهه ۱۹۸۰ نمونه‌ای روشنی از پیوند فمینیسم صلح‌خواه با جنبش ضدنظامی‌گری به شمار می‌رود.

راهپیمایی‌های گسترده علیه جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ نمونه دیگری از گسترش جنبش ضدجنگ است. هفتاد هزار زن با به‌دست‌گیری پایگاه موشکی آمریکا در خاک این کشور، نه تنها به جایگیری جنگ‌افزارهای هسته‌ای اعتراض کردند، بلکه نشان دادند که ایستادگی مردمی می‌تواند از پیرامون به مرکز صحنه سیاست راه یابد. این زنان با پافشاری بر «حق زندگی در برابر منطق بازدارندگی جنگ»، بنیان اخلاقی تازه‌ای برای صلح بنیان نهادند – مفهومی که امروز می‌تواند در همبستگی با مقاومت فلسطینی نیز معنا پیدا کند. این جنبش‌ها نشان دادند که نبرد برای صلح می‌تواند به آبریزی برای دگرگونی اجتماعی بزرگتر شود.

اما همان‌گونه که ناتان نیومن (Nathan Newman) در نوشته« جایی که جنبش صلح دچار خطا شد» «Where the Peace Movement Went Wrong» گفته است، شکست جنبش ضدجنگ عراق در دهه ۲۰۰۰ در این واقعیت ریشه دارد که جنبش ”چپ” نتوانست یک جایگزینی عملی و سیاسی هماهنگ در برابر جنگ پیش‌گزاری کند. شعار «نه به جنگ» بدون پیش‌گذاری یک راه روشن برای پشتیبانی از مردم زیر ستم، در پایان، تنها به یک ایستادگی منفی دگرگون شد. در نتیجه، لایه‌های میانی و کارگر در اروپا بین دو گزینه ساختگی — جنگ یا خاموشی — گیر افتادند.

درس تاریخی اینجا است: یک جنبش ضدجنگ تنها زمانی می‌تواند کارا باشد که بتواند همزمان هم به نقد امپریالیسم بپردازد و هم یک جایگزینی اجتماعی مشخص و دست‌یافتنی را پیش روی جامعه بگذارد.

بی‌تردید، جنبش ضدجنگ در اروپا نمی‌تواند تنها با کمک شعارهای صلح‌خواهانه گام به میدان نبرد گذارد، بلکه باید ریشه‌های ساختاری جنگ را در نظام اقتصادی و سیاسی فرمانروا روشن سازد. جنبش ”چپ” برای برون رفتن از این بی‌عملی کنونی، ناگزیر است پیوندی استوار میان سه پهنه نبرد و سه وظیفه تاریخی بر پا سازد:

۱. نبرد با امپریالیسم غرب و گسترش ناتو با آگاهی طبقاتی و کنش:

نشان دادن این واقعیت که جنگ‌های امپریالیستی، از اوکراین تا فلسطین، در حقیقت ابزار طبقاتی برای جابجایی دارایی از جیب طبقه‌های رنجبر و تنگ‌دست به بانک انحصارهای نظامی-صنعتی هستند، نه دفاع از ارزش‌های دموکراتیک. بدون نبرد با ناتو و سرمایه‌داری نظامی‌محور، دستیابی به عدالت اجتماعی در اروپا شدنی نیست و بدون دفاع از آزادی و تعیین سرنوشت ملت‌ها، صلح پایدار دست نخواهد یافت. یکی از برجسته ترین کارها، سازماندهی کارگران در بندرها، فرودگاه‌ها و صنعت جنگ‌افزارسازی برای بستن راه‌های فرستادن جنگ‌افزار – همان‌گونه که در پاییز ۲۰۲۴ کارگران بندرهای جنوآ، بارسلونا و روتردام نشان دادند- به اسرائیل است. این کنش‌ها، همبستگی عملی با ملت‌های زیر ستم و نبرد با امپریالیسم را به جنبش افزوده اند.

۲. نبرد با ستم طبقاتی و اجتماعی در کشورهای شرق و جنوب جهان با همبستگی عملی:

سازماندهی کارگران و رنجبران در شرق و جنوب جهان برای بهبود زندگی و رفاه آن‌ها. گروه‌های ”چپ” باید همواره در کنار کارگران و مردم زیر ستم باشند و از نبردطبقاتی علیه سیاست‌ها و فشارهای بهره‌کشی‌گرانه، پشتیبانی کنند . همزمان ”چپ” ها باید بدون ایستادن در کنار ستمگران با ابزارهای غرب، مانند تحریم‌ها و فشارهای اقتصادی که کمر رنجبران را می‌شکند، پیکار کنند تا از بار سنگین بر دوش طبقه‌های آسیب‌پذیر کاسته شود. 

۳. پیکار برای دموکراسی اجتماعی و عدالت طبقاتی در درون اروپا با جایگزینی سیاسی:

پایه‌گذاری جبهه‌ای از حزب‌ها و اتحادیه‌های ”چپ” که خواستار ایست در برابر جنگ‌گرایی، بریدن همکاری‌های نظامی با اسرائیل، بازنگری پایه‌ای در سیاست خارجی اروپا و بازسازی نهادهای رفاهی باشند. این جبهه باید با پیش‌گذاری یک سوسیالیسم دست‌یافتنی و برنامه‌هایی که درک آن برای طبقه کارگر، رنجبران و لایه‌های میانی آسان باشد، آن‌ها را دور برنامه‌های خود گرد هم آورد. این جایگزینی سیاسی، راه را برای دستیابی به دموکراسی اجتماعی، عدالت طبقاتی و صلح پایدار در اروپا هموار می‌کند.

بازگشت سیاست طبقه: کارگران و زنجیره تولید جنگ

در جنگ نوین، شکاف ژرفی میان عمل نظامی و آگاهی هست. جنگ‌افزارهای به کار رفته در غزه در کارخانه‌های آلمان، بریتانیا، ایتالیا و جمهوری چک تولید می‌شوند، بیشتر کارگرانی که سازنده این جنگ‌افزارها هستند از آن ناآگاه هستند. این جدایی بین «تولید» و «مسئولیت» از پایه‌های نظام سرمایه‌داری کنونی است. این جدایی «تولید» و «مسئولیت» بالاتر و برجسته‌تر از آن خودبیگانگی است که مارکس از آن سخن می‌گفت. مارکس می‌گفت که کارگر آنچه را که تولید می‌کند، مالک نمی‌شود. برآیند کارش هم‌چون چیزی بیگانه و قدرتی مستقل در برابر او می‌ایستد. هم‌اکنون ما با روند دیگری روبرو هستیم که در آن چه را که کارگر تولید می‌کند برای کشتن برادر طبقاتی او در کشور دیگری به کار برده می‌شود و بورژوازی سرمایه تولید این جنگ‌افزارها را با دزدی از جیب خود طبقه کارگر و دیگر رنجبران فراهم می‌کند.

در پاسخ به این شرایط، اتحادیه‌های کارگری فلسطینی از کارگران جهانی خواسته‌اند تا در زنجیره آماده‌سازی جنگ شرکت نکنند. در بندرهای ایتالیا و اسپانیا، کارگران از بارگیری کشتی‌های جنگ‌افزار برای اسرائیل خودداری کرده‌اند. در بریتانیا، کارکنان کارخانه‌های تولید موشک در برایتون درباره همکاری کارخانه‌های خود با ارتش اسرائیل روشن‌سازی کرده‌اند. این کارها نشان می‌دهد که توانایی بازسازی جنبش ضدجنگ در درون طبقه کارگر نهفته است. در دهه ۱۹۸۰، کارگران اسکاندیناوی با تحریم کشتی‌های آفریقای جنوبی نقش مهمی در فروپاشی نظام آپارتاید بازی کردند. امروز همین منطق می‌تواند در برابر کشتار ارتش فاشیستی اسرائیل به کار رود. اگر بندرها، کارخانه‌ها و خط‌های تولید در غرب از همکاری با ارتش اسرائیل سربازنند، ماشین جنگی امپریالیسم با بحران روبرو خواهد شد.

جنبش ”چپ” جهانی برای بازیابی معناداری خود باید از این سطح عملی آغاز کند: پیوند دادن نبرد روزمره کارگران با پیکار ضدامپریالیستی. بدون این پیوند عینی، همبستگی در سطح شعار می‌ماند.

بازسازی جنبش ضدجنگ بدون طبقه کارگر اروپا شدنی نیست. این طبقه – که اکنون زیر فشار تورم، بحران انرژی و سیاست‌های ریاضتی است – باید درک کند که رنج‌هایش ریشه در همان ساختار اقتصادی دارد که جنگ‌ها را می‌سازند. هر موشکی که به غزه فرستاده می‌شود، هزینه‌اش با کاهش خدمات اجتماعی در پاریس، لندن و برلین پرداخت می‌شود.

در سال‌های گذشته، اتحادیه‌های کارگری پیشرو مانند Unite the Union در بریتانیا و CGT در فرانسه گام‌های نخستین را برای دیدگاه ضدجنگ برداشته‌اند. اما این دیدگاه هنوز به بسیج مردمی دگرگون نشده است. وظیفه نیروهای ”چپ”، پیوند میان نبرد با سیاست‌های نئولیبرالیستی درون‌مرزی و نبرد ضدامپریالیسم است.

همان‌گونه که روزی شعار «صلح برای ویتنام» پیوندی میان دانشجویان، کارگران و روشن‌اندیشان فراهم کرد، امروز شعار «آزادی برای فلسطین» نیز می‌تواند به نقطه پیوند جنبش‌های عدالت‌خواه در سراسر اروپا دگرگون شود – به شرطی که از کنشی نمادین فراتر رفته و در زمینه‌های واقعی قدرت (کار، تولید و سرمایه) درگیر شود.

چالش های ”چپ” برای سازمان دهی کارگران و پل زدن میان جنبش رفاهی ضدجنگ و جنبش فلسطین

جنبش ”چپ” اروپا در شرایط کنونی با دو چالش پایه‌ای و درهم‌تنیده روبرو است: از سویی بی‌باوری مردم به نهادهای سیاسی، و از سوی دیگر فردی‌شدن و خصوصی‌سازی وجدان جمعی. در چنین فضایی، پشتیبانی از فلسطین در چارچوب همدردی‌های اخلاقی فردی زندانی می‌شود، بدون آنکه به یک جنبش سازمان‌یافته اجتماعی دگرگون گردد. همان‌گونه که تجربه جنبش‌های ضدجنگ گذشته نشان می‌دهد، احساسات انسانی بدون سازمان‌دهی کارآمد دیر یا زود به فراموشی سپرده می‌شود.

با این همه، سازماندهی پایداری در میان کارگران انحصارهای جنگ‌افزارسازی  در برابر تولید جنگ‌افزار، با چالشی بنیادین روبرو است. این ناسازگاریِ دردناکی است: همان کارخانه‌ها و سرمایه‌دارانی که با ساخت جنگ‌افزار، به کشتار و ویرانی در غزه دامن می‌زنند، برای کارگران بومی کار و گذران زندگی فراهم می‌کنند. در یک ساختار اقتصادی که پایداری کاری به گونه‌ای فزاینده شکننده شده، هر کوشش همگانی برای ایستاندن خط تولید، می‌تواند به بهای از دست دادن کار و نابسامانی اقتصادی خود کارگران پایان یابد. سرمایه‌دار با بهره‌گیری از این اهرم فشار، یک «دام گذران زندگی» پدید می‌آورد؛ او به گونه‌ای این پیام را می‌رساند که آسایش کارگران بومی به تولید  جنگ افزار و سودهای کلان برآمده از آن گره خورده است.

از این رو، کارگران در میان یک کشمکش اخلاقی و اقتصادی گرفتار می‌شوند: از یک سو، آگاهی از این که فرآورده دستانشان به رنج و مرگ انسان‌های دیگر می‌انجامد، و از سوی دیگر، ترس راستین از بی‌کاری و پیامدهای اقتصادی آن برای خانواده‌های خودشان. این همان نقطه کاربُرد قدرت نادیدنی سرمایه است که پیکار را برای طبقه کارگر به کاری پرخطر و پرهزینه دگرگون می‌کند. پیروزی در این نبرد تنها از راه سازماندهی فرامرزی و پدیدآوردن شبکه‌های همبستگی نیرومند شدنی است؛ شبکه‌هایی که بتوانند از کارگران ایستاده پشتیبانی کنند و جایگزین‌های اقتصادی و امنیتی برای آنان بیافرینند. برای همین، حتی رهبران سندیکاها و اتحادیه‌های کارگری از چنین برنامه‌هایی پشتیبانی نمی‌کنند و در خاموشی از گسترش صنعت جنگ‌افزارسازی برای کارآفرینی آن خشنود هستند.

”چپ” با چالشی دوگانه روبرو است: از یک سو پیوند جنبش ضدجنگ با خواست‌های رفاهی لایه‌های میانی، و از سوی دیگر پل زدن میان این جنبش و پشتیبانی از فلسطین.

پیوند جنبش ضدجنگ با جنبش رفاهی لایه‌های میانی، با همه دشواری‌های سازمانی، از یک نکته نیرومندی برخوردار است: بودجه‌های کلان جنگی بی‌درنگ و آشکارا از جیب برنامه‌های رفاهی و اجتماعی کاسته می‌شود. هنگامی که روشن می‌شود هزینه هر جنگ‌افزار از بودجه بهداشت، آموزش و بیمه‌های اجتماعی فراهم می‌شود، سازماندهی و بسیج مردمی آسان‌تر می‌گردد. این پیوند عینی و دیدنی ، زمینه مادی روشنی برای همپیمانی این دو جنبش فراهم می‌کند.

اما پشتیبانی از فلسطین برای لایه‌های میانی از چنین پیوند یک-به-یک برخوردار نیست. نگرانی اصلی‌ شهروندان لایه های میانی بهبود زندگی روزمره و گریز از فشارهای اقتصادی است، پیکار با امپریالیسم آرمانی انتزاعی و دور دست می‌نماید. از آنجا که این لایه‌ها خودبخودی و به گونه‌ای ارگانیک ضدامپریالیست نیستند، درک این پیوند برایشان دشوار است. آنان کاهش بودجه رفاهی را به افزایش هزینه‌های نظامی پیوند می‌زنند، اما از دیدن پیوند کاهش بودجه رفاهی با سرکوب مردم فلسطین ناتوان هستند.

”چپ” باید نشان دهد که اگرچه از دید جغرافیایی و فرهنگی، فلسطین و اوکراین دو جهان جدا از هم به شمار می‌روند، اما در منطق فرمانروا بر قدرت امپریالیستی، هر دو به پهنه‌هایی برای رقابت‌های ژئوپلیتیکی دگرگون شده‌اند. در هر دو جا، مردم کوچه و خیابان و رنجبران قربانی تصمیم‌گیری قدرت‌های بزرگ هستند. زمانی که غرب از «حق دفاع از خود برای اسرائیل» سخن می‌گوید و از جنگ‌افزارهای پیشرفته پشتیبانی می‌کند، همان دولت‌ها در اوکراین نیز با فرستادن تانک و موشک به درگیری‌ها دامن می‌زنند.

راهبرد ”چپ” در این شرایط باید دوگانه باشد: از یک سو نشان دادن پیوند عینی بین اقتصاد جنگ‌محور و فروپاشی رفاه اجتماعی، و از سوی دیگر روشن‌سازی این که امپریالیسم همان سازوکاری است که هم به مردم فلسطین ستم می‌رود و هم استانداردهای زندگی در خود اروپا را فرومی‌پاشاند.

این کار نیازمند بازبینی نبرد ضدجنگ، نه هم چون کنشی نیکوکارانه برای مردمی دوردست، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از پیکار برای بازپس‌گیری دارایی‌های همگانی و بازسازی دولت رفاه است. هنگامی که کارگران و لایه‌های میانی درک کنند که همان منطق امپریالیستی که غزه را ویران می‌کند، بیمارستان‌ها و مدرسه‌های آنان را نیز می‌بندد، آنگاه پل استواری میان این دو جنبش برپا خواهد شد.

پیروزی در گرو آن است که ”چپ” بتواند این پیوند ساختاری را نه در سطح شعار، بلکه در زندگی روزمره و کشمکش‌های عملی توده‌ها نشان دهد و این کار آسانی نیست.

پایان سخن

صلح، در جهانی که بر پایه سودورزی و رقابت جنگی ساختار یافته است، خود شکلی از ایستادگی به شمار می‌رود. در برابر امپراتوری رسانه‌ای و سیاسی‌ای که جنگ را گریزناپذیر جلوه می‌دهد، گفتن «نه» به جنگ‌افزار و پرخاشگری، کاری انقلابی است. از لندن تا رم، از پاریس تا وین، ندای کسانی که می‌گویند «جنگ‌افزار نفرستید، گفت‌وگو کنید» روزبه‌روز رساتر می‌شود. این صدا، اگرچه هنوز نیرومند و بنیان برافکن نیست، اما گنجایش و توانایی آن را دارد که بتواند آینده اروپا را از چرخه ویرانگر جنگ و پوچی برهاند.

اگر ”چپ” اروپا بتواند این صدا را نیرومند کند و از همبستگی با مردم فلسطین و نبرد با جنگ‌خواهی و برای رفاه اجتماعی، پلی برای نقد ساختار امپریالیسم جهانی بسازد، آنگاه می‌توان امیدوار بود که تاریخ، پس از دهه‌ها افت، بار دیگر از خیابان‌های اروپا آغاز شود.

برای ”چپ”، این آغازی دوباره است. بازسازی جنبش ضدجنگ در اروپا نیازمند دلیری نظری و سازمانی است. باید گستاخی برای بازگشت به ریشه‌های ضدامپریالیستی، برای پیوند دادن نبرد طبقاتی به عدالت زیست‌محیطی، و برای بازشناسایی همبستگی نه همچون یک حس زودگذر اخلاقی، بلکه یک کنش دگرگون‌کن انجام شود.

از ویتنام تا عراق، و از گرینهام کامن تا غزه، تاریخ به ما می‌آموزد که هیچ قدرتی جاودانه نیست و هیچ نظامی نمی‌تواند در برابر اراده جمعی مردمانی که از جنگ و ستم به ستوه آمده‌اند، پایدار بماند.

امروز، بار دیگر، پرچم ایستادگی در دستان کسانی است که همه چیز از آنان ستانده شده است. وظیفه ”چپ”، نه دلسوزی برای آنان، بلکه ایستادن در کنارشان همچون بخشی از یک پیکار جهانی برای رهایی است. پس از چهار دهه جولان نئولیبرالیسم و پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالسیم، انجام این کار آسان نیست، ولی شدنی است.

جنبش ”چپ” اروپا، اگر بخواهد دوباره نیرویی اخلاقی و سیاسی بزرگی شود، باید از موج بی‌خردمندانه جنگ‌گرایی و روس‌هراسی دوری بگیرد. دفاع از صلح در اوکراین به معنای پشتیبانی از پوتین نیست، بلکه پشتیبانی از حق ملت‌ها برای زیستن، بدون بازیچه دست شدن امپریالیسم در نبرد ژئوپلیتیکی است. چالش فلسطین تنها بحران یک ملت نیست، چالش فلسطین تنها یک پرسمان انسانی یا حقوق بشری نیست، بلکه بحران انسان امروزین در جهان سرمایه‌زده کنونی است؛ بحرانی که در آن ارزش‌های بنیادین آزادی، برابری و همبستگی، زیر فشار سنگین منافع سرمایه تهی شده‌اند.

جنبش ”چپ” جهانی، به ویژه در اروپا، ناگزیر است رک و راست به این پرسش پاسخ دهد: چرا پس از دهه‌ها تجربه در جنبش‌های ضدجنگ، امروز نتوانسته است نیرویی کارا در برابر ماشین امپریالیستی غرب پدید آورد؟




واکاوی اقتصاد سیاسی پس از انقلاب ایران؛ از آرمان‌ خودکفایی تا واقعیت‌ وابستگی اقتصادی

مقاله ۲۷/۱۴۰۴
۱۱ مهر ۱۴۰۴، ۳ اکتبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

این نوشته با هدف واکاوی سنجشگرانه‌ی شکاف میان آرمان‌های انقلاب ۱۳۵۷ و دستاوردهای اقتصادی-اجتماعی آن، پس از گذشت چهار دهه نگاشته شده است. با به‌کارگیری چارچوب نظریه‌ی وابستگی و واکاوی طبقاتی، روشن می‌شود که ناتوانی در انجام «سلب مالکیت انقلابی» از سرمایه‌ی تجاری وابسته و زمینداران بزرگ، بنیادی‌ترین دلیل زنده ماندن ساختارهای اقتصادی بیمار بوده است.

این پژوهش به بررسى ویژگی‌های اقتصاد سیاسى ایران در دوره‌ی کنونی مى‌پردازد و نشان مى‌دهد که چگونه سیاست‌های نئولیبرال در چارچوب واگذارى به بخش خصوصى و درهم‌آمیزی در اقتصاد جهانى، به افزایش وابستگى ساختارى انجامیده است.

انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ با شعارهای آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال به پیروزی رسید. قانون اساسی با پافشاری بر استقلال اقتصادی، جلوگیری از پایه‌گزاری بانک‌های خصوصی و انحصار دولتی بازرگانی خارجی، چارچوبی برای دستیابی به این آرمان‌ها برپا ساخت. با این همه، پس از گذشت بیش از چهار دهه، این پرسش پایه‌ای که چرا اقتصاد ایران نتوانسته است از وابستگی تاریخی به درآمدهای نفتی و الگوی بازرگانی خارجی بر پایه‌ی واردات رهایی یابد، هنوز بی‌پاسخ مانده است.

جمهوری اسلامی پس از نزدیک به پنج دهه، اقتصاد ایران را به ورشکستگی کشانده، شکاف طبقاتی را ژرف‌تر کرده و چارچوب آزادی‌های فردی، صنفی و سیاسی را روزبه‌روز تنگ‌تر ساخته است. 

این نوشته با بررسی داده‌های اقتصادی، فرضیه‌ی اصلی خود را بر این پایه استوار می‌سازد که چیرگی سرمایه‌ی تجاری وابسته و ناتوانی در برپایی یک اقتصاد تولیدمحور، اصلی‌ترین بازدارنده‌های پیشرفت اقتصادی ملی بوده‌اند. در این راستا، به بررسی نقش سیاست‌های نئولیبرالیستی در این روند و پیامدهای آن بر ساختار طبقاتی ایران می‌پردازیم.

آرمان‌های اقتصادی انقلاب و قانون اساسی

قانون اساسی با پافشاری بر استقلال اقتصادی، راهکارهای ویژه‌ای برای مرزبندی کنش‌های سرمایه‌ی تجاری وابسته پیش‌بینی کرده بود. اصول ۴۴ و ۴۵ قانون اساسی به روشنی بر مالکیت عمومی بر سرچشمه‌های بزرگ اقتصادی و جلوگیری از گردآمدن دارایی در دست اندکی پافشاری داشتند. همچنین، انحصار دولتی بازرگانی خارجی و جلوگیری از کنش بانک‌های خصوصی، از سازوکارهای برنامه‌ریزی‌شده برای پیشگیری از چیرگی سرمایه‌ی تجاری بود.

فرمان حکومتی از سوی آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای در زمینه‌ی سیاست‌های اقتصادی، که یکی از پیاده کردن بند ج و د خودداری کرد و دیگر سرشت انقلابی اصل ۴۴ را از میان برداشت، نشان‌دهنده‌ی نبود خواست ولی‌فقیه‌های گوناگون برای «سلب مالکیت انقلابی» از بورژوازی، به‌ویژه از سرمایه‌ی تجاری وابسته است. این تجربه نشان داد که نبرد بر سر منافع طبقاتی، سرشتی مادی-عینی دارد و نمی‌توان با سخنان بی‌پشتوانه درباره‌ی «مستضعفان» آن را به سود رنجبران حل کرد.

اگرچه انقلاب شرایط عینی برای دگرگونی ساختار اقتصادی را فراهم آورده بود، چند سازه‌ی مهم از پیاده شدن «سلب مالکیت انقلابی» جلوگیری کرد.

ساختارهای وابستگی در اقتصاد ایران

وابستگی اقتصاد ایران چهار ویژگی اصلی دارد: وابستگی به درآمدهای نفتی، نمو واردات، صنعت مونتاژی، و نیاز پایدار به فن‌آوری  و سرمایه‌ی خارجی در بخش نفت.

بررسی داده‌های اقتصادی پس از انقلاب نشان می‌دهد که ساختارهای وابستگی نه تنها دگرگون نشده، بلکه در برخی زمینه‌ها ژرف‌تر نیز شده است.

یکی از ریشه‌ای‌ترین و پایدارترین چالش‌های اقتصاد ایران در چهار دهه‌ی گذشته، وابستگی ساختاری به درآمدهای نفتی بوده است. با آنکه در درازنای این سال‌ها شعارها و برنامه‌های گوناگونی برای کاستن از این وابستگی انجام شده، درآمدهای ارزی کشور از بخش نفت و گاز همچنان به‌گونه‌ای میانگین نزدیک به ۸۵ درصد پایدار مانده است. پیامد این وابستگی چندسطحی، افزون بر درآمدهای ارزی، در بودجه‌ی دولت نیز دیده می‌شود؛ به‌گونه‌ای که در برخی سال‌ها، بین ۳۵ تا ۵۰ درصد از بودجه‌ی سالانه‌ی دولت از راه درآمدهای نفتی فراهم شده است. پیامد چنین شرایطی، پدیداری دولتی رانتی بوده که استقلال مالی و برنامه‌ریزی آن به نوسان‌های بازار جهانی نفت وابسته شده و در عمل اقتصاد کشور را در برابر ناپایداری‌های گسترده لرزان کرده است.

پیامدهای این وابستگی بسیار فراگیر است. از یکسو، رانت‌های اقتصادی کلانی برای گروه‌های ویژه پدید آمده و از سوی دیگر، بخش تولیدی غیرنفتی کشور کم‌توان شده است. نوسان‌های دوره‌ای نمو و رکود، کاسته شدن انگیزه برای دگرگونی‌های ساختاری، و همچنین آسیب‌پذیری اقتصاد در برابر فشارهای بین‌المللی، بخشی از برایند آشکار این شرایط است.

وابستگی ساختاری اقتصاد ایران تنها به بخش نفت نیست، بلکه در افزایش شتابان واردات نیز به روشنی خود را نمایان می‌سازد. واردات که در آغاز دهه‌ی ۱۳۷۰ خورشیدی نزدیک به ۲۰ میلیارد دلار بود، در سال‌های ۹۰ خورشیدی به بیش از ۴۰ میلیارد دلار افزایش یافته و در برخی سال‌ها حتی از مرز ۵۰ میلیارد دلار نیز گذشته است.

در سال (۱۴۰۳) ۲۰۲۴، بر پایه‌ی آمارهای گمرک جمهوری اسلامی، واردات به ۷۲٫۴ میلیارد دلار رسید. بخش بزرگی از این واردات دربرگیرنده‌ی طلا، دستگاه‌ها و ماشین‌آلات، مواد شیمیایی و فرآورده‌های خوراکی بود. تنها واردات شمش‌های طلای خام بیش از ۸ میلیارد دلار هزینه دربرداشت که نزدیک به یازده درصد از واردات را تشکیل می‌داد و همین کار به کسری ۱۴٫۶ میلیارد دلاری تراز بازرگانی غیرنفتی انجامید.

مهم‌ترین کالاهای وارداتی ایران در این سال، غلات با ارزش نزدیک به ۸٫۴۹ میلیارد دلار بود که ۱۴٫۴۶ درصد از کل واردات را تشکیل می‌داد و وابستگی کشور به خرید فرآورده‌های خوراکی پایه را نشان می‌دهد. کشورهای فراهم‌کننده‌ی کالا برای ایران، کشورهای چین، امارات متحده‌ی عربی و ترکیه بودند.

از سوی دیگر، درآمدهای اصلی دولت ایران همچنان بر پایه‌ی نفت پایدار ماند. بر پایه‌ی گزارش‌ها، صادرات نفت در سال ۱۴۰۳ نزدیک به ۶۷ میلیارد دلار درآمد به همراه داشت که بالاترین اندازه در یک دهه‌ی گذشته بود و بیشتر آن از چین به دست آمد. درآمدهای غیرنفتی همچون مالیات به ارزش ۲۲٫۴۴ میلیارد دلار بود. بودجه‌ی سال ۱۴۰۴ نزدیک به ۹۸٫۵ میلیارد دلار بود که ۳۲٫۴ میلیارد دلار آن به درآمدهای نفت، گاز و فرآورده‌های نفتی وابسته است. (Tehran Times)

واردات انبوه کالاهای مصرفی با دوام و بی‌دوام، کالاهای سرمایه‌ای و ماشین‌آلات، مواد اولیه و نیم‌ساخته، و حتی کالاهای کشاورزی و خوراکی، گویای آن است که وابستگی ایران به بازارهای جهانی بسیار گسترده است.

بررسی کالاهای وارداتی، ژرفای این چالش را به خوبی نشان می‌دهد. این روند نه تنها به نابودی بخش بزرگی از تولید داخلی و برون رفتن پیوسته‌ی ارز از کشور انجامیده، بلکه فرهنگ مصرف کالاهای خارجی را نیز نیرومند کرده و روحیه‌ی خودگردانی ملی را کم‌توان نموده است.

از دیگر نمودهای آشکار این وابستگی ساختاری، شرایط صنعت مونتاژی در ایران است. صنعت‌هایی مانند خودروسازی و تولید لوازم خانگی که نماد صنعتی‌شدن کشور به شمار می‌روند، پس از چندین دهه، هنوز مونتاژی هستند. این صنعت‌ها وابستگی به واردات تکه‌پاره‌ها دارند؛ به‌گونه‌ای که میان ۸۰ تا ۹۰ درصد نیازهای آن‌ها از راه واردات فراهم می‌شود.

کمبود پژوهش و پیشرفت کارآمد، ناتوانی در پدید آوردن زنجیره‌ی تولید، کیفیت پایین فرآورده‌ها و بهای بالا از چالش‌های همیشگی این بخش است. صنعت خودروسازی نمونه‌ای گویا از این شرایط است: با اینکه این صنعت بیش از نیم سده پیشینه دارد، هنوز توانایی برنامه‌ریزی و تولید یک خودروی ملی مستقل را ندارد و کوچک‌ترین چالش در واردات تکه‌پاره‌ها می‌تواند چرخه‌ی تولید آن را با دشواری روبرو کند.

حتی صنعت نفت که می‌بایست موتور پیشران پیشرفت اقتصادی ایران باشد، خود نیازمند صنعت و کمک برون‌مرزی است. بر پایه‌ی برآوردهای کارشناسی، برای نگهداری سطح کنونی تولید، کشور سالانه نزدیک به ۱۵ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری خارجی نیاز دارد. فرسودگی سازه‌ها و ساز و برگ‌ها، کاهش فشار مخازن، ناتوانی در گسترش میدان‌های تازه و نیاز به فناوری‌های پیشرفته از سازه‌هایی هستند که این وابستگی را افزایش بخشیده‌اند.

در شرایطی که صنعت نفت در درازنای دهه‌ها درآمدهای بزرگی برای کشور فراهم کرده، هنوز نتوانسته است زنجیره‌ی ارزش صنعت‌های پایین‌دستی را در درون کشور گسترش دهد. حتی بخش پتروشیمی که با نمو چشمگیری همراه بوده، همچنان وابسته به فناوری و دستگاه‌های خارجی است.

این چهار ویژگی اصلی—وابستگی به درآمدهای نفتی، نمو واردات، صنعت مونتاژی، و نیاز پایدار به سرمایه‌ی خارجی در بخش نفت—در کنار یکدیگر چرخه‌ای بیمار از وابستگی ساختاری را پدید آورده‌اند. درآمدهای نفتی برای واردات به کار برده می‌شود؛ صنعت مونتاژی به واردات تکه‌پاره‌ها وابسته می‌مانند؛ صنعت نفت خود برای تولید نیازمند سرمایه و فناوری خارجی است؛ و درآمدهای تازه‌ی نفتی بار دیگر در همین راه بازتولید وابستگی هزینه می‌شود.

برای ریشه‌یابی چرایی این روندِ دوری از آرمان خودکفایی و دگرگونی به یک اقتصاد وابسته، باید نگاهی به کارکرد بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی داشت.

تحلیل طبقاتی ساختار قدرت اقتصادی

در دوره‌ی پس از انقلاب، ساختار تازه‌ای از قدرت اقتصادی در کشور شکل گرفت که بخش‌های گوناگونی را در بر می‌گیرد. در بالای این ساختار، دیوان‌سالاری دولتی جای دارد؛ مدیران بلندپایه و نهادهای عمومی که نقش کلیدی در سیاست‌گذاری و مدیریت سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی دارند. در کنار آن، سرمایه‌ی تجاری سنتی همچنان کنشگر برجسته است، به‌ویژه بازرگانان بزرگ واردات‌کننده که اقتصاد را به سوی وابستگی به کالاهای خارجی می‌رانند. گروهی از سرمایه‌داران نوکیسه نیز پدیدار شدند؛ صاحبان بانک‌های خصوصی و نهادهای مالی که توانستند از شرایط تازه برای انباشت سرمایه و نفوذ در ساختار قدرت بهره‌برداری کنند.

سرانجام، بورژوازی نظامی است که سال‌ها هم‌چون یک طبقه هستی مستقل نداشت و در بسیج، سپاه و جهاد و نهادهای امنیتی دور و بر آن کار می‌کرد، ولی با برنامه‌ی سازندگی رفسنجانی و واگذاری کارخانه‌ها، نهادها، سرچشمه‌ها و زیرساخت‌ها به دست این سپاهیان، آن‌ها را کم‌کم به بزرگترین و نیرومندترین لایه‌ی بورژوازی انگلی دگرگون کرد.

هم‌زمان، بنگاه‌های نیمه‌دولتی که نهادهای زیرسایه‌ی بورژوازی نظامی هستند نیز به یکی از بازیگران اصلی دگرگون شدند؛ شرکت‌هایی که زیر بازرسی و وارسی نهادهای انقلابی، مانند شرکت‌های گوناگون زنجانی، هستند که بخش بزرگی از کنش‌های اقتصادی را در دست گرفتند.

در کنار این لایه‌های بورژوازی انگلی نباید زمینداران شهری و روستایی که پیوند تنگاتنگ با همه‌ی لایه‌های بورژوازی دارند فراموش کرد. این لایه با کمک بورژوازی بوروکراتیک زمین‌های دولتی را به رایگان یا به بهای ارزان به دست می‌آورد و پس از آن با کمک بورژوازی مالی به ساختن خانه و فروشگاه‌ها و بازارچه‌ها در شهرها و دگرگون کردن زمین‌های کشاورزی گندم، برنج و غیره به کیوی، پسته و هندوانه می‌پردازد و در این راه به پول‌های هنگفتی دست می‌یابد.

بدین‌سان، شبکه‌ای درهم‌تنیده از نیروهای دولتی، سنتی، نیمه‌دولتی و تازه‌پدید آمد که شالوده‌ی اصلی قدرت اقتصادی در دوره‌ی پس از انقلاب را در دست خود دارد.

بررسی داده‌ها و نوشته‌ها گویای آن است که میان این گروه‌ها پیوند و هم‌پوشانی منافع و شبکه‌های رانتی درهم‌تنیده‌ای پدید آمده است. هر چند که هر لایه از این بورژوازی انگلی برای تضاد منافع خود با لایه‌های دیگر با آن‌ها درگیر است. فرآیندهای خصوصی‌سازی انجام‌شده در سه دهه‌ی گذشته، به سود این شبکه‌ها عمل کرده و به گردآوری هرچه بیشتر دارایی در دست آنان انجامیده است.

این گردآوری، خود را در چند شکل نشان داده است: واریزی دارایی‌های مردم به جیب بازیگرانی که پیش‌ازاین نیز در جایگاه‌های بالایی در هرم طبقاتی حاکمیت برخوردار بودند، پرتوان کردن حلقه‌های بسته‌ی صاحب‌نفوذ در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی، و پدید آوردن گونه‌ای درهم‌آمیزی میان قدرت سیاسی و دارایی که به پایداری همان ساختارهای پیشین انجامیده است.

در این فرآیند، نه تنها از ظرفیت‌های بخش خصوصی تولیدی و تعاونی‌های مردمی به‌گونه‌ای سازنده بهره‌گیری نشده، بلکه سیاست‌های خصوصی‌سازی در عمل به ابزاری برای بازتولید نابرابری و ژرفش رانت‌داری دگرگون شده است.

جهانی‌سازی نئولیبرال و پیامدهای آن

در دوره‌ی پس از انقلاب، اگرچه بسیاری امید داشتند که ساختارهای وابستگی از میان برداشته شود، در عمل سازوکارهای نو به دنبال کردن همان وابستگی‌ها پرداخت. یکی از برجسته‌ترین ابزارها، پیوستن به سازمان‌های بین‌المللی بود؛ به‌ویژه کوشش برای عضویت در «سازمان جهانی تجارت» و پذیرش مقررات «صندوق بین‌المللی پول» و «بانک جهانی»، که در عمل کشور را در چارچوب سیاست‌های اقتصادی جهانی جای می‌داد.

همراه با این روند، روند خصوصی‌سازی به شیوه‌ی نئولیبرالی نیز گسترش یافت و دارایی‌های همگانی به دست بخش خصوصی‌ای سپرده شد که خود وابستگی‌های ژرفی به ساختارهای قدرت و سرمایه‌ی بین‌المللی داشت. از سوی دیگر، برپایی بانک‌های خصوصی ـ که ناسازگاری آشکاری با اصل ۴۴ قانون اساسی داشت ـ زمینه‌ای تازه از این وابستگی را پدید آورد.

همچنین، سیاست کشاندن سرمایه‌گذاری خارجی، به جای گسترش بخش‌های تولیدی و زیربنایی، در پهنه‌ی مصرفی و مونتاژی دنبال شد و این کار به بازتولید ساختار اقتصادی‌ای انجامید که بیش از آنکه بر پایه‌ی استقلال و پیشرفت پایدار استوار باشد، نیاز به سرمایه و فناوری خارجی را یک هدف کرد.

نهادهای بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی، با وبال گردن کردن «الگوهای نئولیبرال»، بر سیاست‌گذاری اقتصادی ایران تأثیر گذارده‌اند. این نهادها با شعار «ادغام در اقتصاد جهانی»، کشور را به سوی خصوصی‌سازی و آزادسازی بازرگانی کشاندند.

پیاده‌سازی این سیاست‌ها پیامدهای اجتماعی ژرف و گسترده‌ای به همراه داشته است؛ پیامدهایی که نه تنها در پهنه‌ی اقتصاد، بلکه در پهنه‌های اجتماعی و فرهنگی نیز بازتاب یافته‌اند. یکی از برجسته‌ترین برایند آن، افزایش چشمگیر شکاف طبقاتی بوده است.

بیکاری ساختاری در میان جوانان بحرانی بزرگ است و نرخ بیکاری بر پایه‌ی داده‌های TradingEconomics برای جوانان زیر ۲۴ سال ۲۰ درصد گزارش شده است. چالش‌هایی که افزون بر پیامدهای اقتصادی، زمینه‌ساز ناخرسندی‌های اجتماعی و کوچ گسترده‌ی نیروی انسانی آموزش‌دیده نیز شده است.

کاهش پشتیبانی‌های اجتماعی با برداشتن یارانه‌ها و خصوصی‌سازی خدمات همگانی، همچنین افزایش نابرابری‌های منطقه‌ای از دیگر تأثیرهای این سیاست‌ها بوده که به گسترش دامنه‌ی تنگ‌دستی و نابرابری در سراسر کشور انجامیده است.

از سوی دیگر، روند کاهنده‌ی پشتیبانی‌های اجتماعی نیز تأثیر چشمگیری بر زندگی لایه‌های گوناگون جامعه گذاشته است. واگذاری خدمات همگانی مانند آموزش، بهداشت و پشتیبانی اجتماعی به بخش خصوصی، مایه آن شده است که هزینه‌های زندگی برای خانوارهای کم‌درآمد به‌گونه‌ای چشمگیر افزایش یابد و فشار دوچندانی بر دوش طبقه‌های رنجبر گذاشته شود.

افزون بر این، داده‌های مرکز آمار ایران و گزارش‌های سازمان برنامه و بودجه نشان می‌دهد که نابرابری استانی بیش از پیش افزایش یافته است؛ استان‌هایی که پیشتر پیشرفته بودند، همچنان از سرمایه‌گذاری‌های کلان بهره‌مند شدند، هم‌زمان کردستان، بلوچستان با کمبود زیرساخت‌ها و فرصت‌های اقتصادی روبرو ماندند. این شکاف استانی نه تنها الگوهای کوچ داخلی را دگرگون ساخته، بلکه به تمرکز هرچه بیشتر جمعیت و کاریابی در کلان‌شهرها انجامیده و زمینه‌ساز چالش‌های تازه‌ای همچون حاشیه‌نشینی و نابسامانی‌های شهری شده است.

شکستن این چرخه‌ی نادرست تنها با یک حکومت ملی، برنامه‌ریزی دراززمان و دگرگونی‌های بنیادی ساختاری پایه شدنی است. بدون دگرگونی این الگو، دستیابی به پیشرفت پایدار، استقلال اقتصادی و عدالت اجتماعی بیش از آنکه یک چشم‌انداز دست‌یافتنی باشد، آرمانی دور از دسترس خواهد ماند.

جایگزینی اقتصاد وابسته و رانتی با اقتصاد ملی و تولیدی

برای گذار از بن‌بست کنونی، دسته‌ای از راهبردها می‌تواند به کار گرفته شود که هدف آن‌ها بازآفرینی ساختار اقتصادی و اجتماعی بر پایه‌ی عدالت اجتماعی و پیشرفت پایدار است. در این راه، نخستین گام، بازیابی نقش بخش دولتی است. دولت می‌بایست در زمینه‌های راهبردی و زیربنایی همچون انرژی، زیرساخت‌ها و صنعت‌های بزرگ، رهبری کارآمد و پویا داشته باشد تا از یکسو جلوی چیرگی سرمایه‌های غیرتولیدی را بگیرد و از سوی دیگر، بستر نمو پایدار اقتصاد ملی را فراهم آورد.

گام دوم، پشتیبانی همه‌جانبه از تولید ملی است. این پشتیبانی نباید سیاست‌های گذرا و شعارگونه باشد، بلکه نیازمند برپایی یک سامانه‌ی فراگیر و کارآمد برای پشتیبانی از صنعت‌های بزرگ و بخش‌های تولیدی است؛ سامانه‌ای که از فراهم‌آوری مواد خام تا آسان‌سازی صادرات را در بر گیرد و به رقابت بنگاه‌های درون‌مرزی در بازارهای جهانی کمک کند.

گام سوم، بازسازی نظام مالیاتی بر پایه‌ی عدالت اجتماعی است. پیاده‌سازی نظام مالیات‌ستانی پلکانی (تصاعدی)می‌تواند، هم به کاهش نابرابری‌های درآمدی بینجامد و هم سرمایه‌ی نیازمند برای سرمایه‌گذاری در بخش‌های زیربنایی و خدمات همگانی را فراهم کند. در کنار این گام‌ها، بازسازی نظام مالیاتی نیازی برجسته است. برپاسازی یک سامانه‌ی مالیات‌ستانی پلکانی می‌تواند بار مالیاتی را از دوش لایه‌های کم‌درآمد برداشته و در برابر، از دارندگان سرمایه‌های بزرگ درخواست کند. چنین بهبودی نه تنها به کاستن از نابرابری خواهد انجامید، بلکه سرمایه‌ی تازه‌ای برای سرمایه‌گذاری‌های اجتماعی در دست دولت می‌گذارد.

در پایان گام چهارم، پایه‌گذاری سازوکارهای بازرسی مردمی و فراپیدایی (شفافیت) مالی، پاسخگویی و کارآمدی در مدیریت سرچشمه‌های ملی خواهد بود. این سازوکارهای بازرسی می‌بایست از سطح محلی تا ملی گسترده باشد و شهروندان را در فرآیند تصمیم‌گیری‌های اقتصادی درگیر کند.

ایران می‌تواند با در پیش گرفتن دیپلماسی اقتصادی، از توانمندی‌های همکاری‌های منطقه‌ای برای پرتوانی اقتصاد ملی بهره‌برداری کند. همکاری با کشورهای همسایه در چارچوب سازمان‌هایی مانند اکو می‌تواند زمینه‌ساز برپایی بازارهای منطقه‌ای برای فرآورده‌های ایرانی باشد.

پایان سخن

شکاف میان آرمان‌های انقلاب و دستاوردهای اقتصادی آن، ریشه در ناتوانی در انجام «سلب مالکیت انقلابی» از سرمایه‌ی تجاری وابسته در آغاز و چیرگی بورژوازی انگلی در اقتصاد ایران دارد. سیاست‌های نئولیبرال و درهم‌آمیزی در اقتصاد جهانی، نه تنها به پیشرفت ملی نینجامیده، بلکه وابستگی ساختاری را نیز افزایش داده است.

راه برون‌رفت از این شرایط، در گرو پافشاری بر آزادی، تولیدمحوری، عدالت اجتماعی و استقلال اقتصادی است. حاکمیت بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی به‌ویژه در چهار دهه‌ی گذشته نشان داده است که نه خواست و نه توان انجام این کارهای برجسته را دارد.

مالکیت همگانی بر بخش ها و نهادهای کلیدی، پشتیبانی از تولید ملی، برپایی نظام مالیاتی پلکانی، دستگاه دولتی پاسخگو و کارآمد، پیشرفت اقتصادی پایدار تولیدمحور نیازمند گذر از جمهوری اسلامی با یک اتحاد ملی، همکاری همه‌ی نیروهای میهندوست و پیشرو است.

دولت ملی و دموکراتیک برآمده از این اتحاد باید با برپایی ساختارهای کارآمد برای مدیریت سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و سرمایه‌ها، فراپالایی (شفافیت)، پاسخگویی و بهره‌وری دستگاه‌های دولتی، و همچنین بهره‌برداری از توان مردمی، گنجایش‌های منطقه‌ای و بین‌المللی برای پیشرفت اقتصادی پایدار و تولیدمحور دست به کار شود.

تنها با این رویکرد می‌توان چرخه‌ی وابستگی اقتصادی را شکست، شکاف‌های طبقاتی، اجتماعی و استانی را کاهش داد و فرصت‌های برابر اقتصادی و سیاسی را برای همه‌ی شهروندان فراهم آورد و ایران را به راه پیشرفت پایدار و عدالت‌محور بازگرداند.

سرچشمه‌های کمکی

– اسناد مرکز آمار ایران

– گزارش‌های بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران

– مدارک منتشر شده توسط شورای عالی اقتصاد




نیاز اتحاد “چپ” برای استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی!
به‌بهانه‌ی ۱۰-مهر سالگرد بنیان گذاری حزب توده‌ی ایران!

سخن روز شماره ۴
۵ مهر ۱۴۰۴، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۵

ریشه‌های جنبش «چپ» برابری‌خواه و آزادی‌خواه در ایران به روزگار مشروطیت بازمی‌گردد؛ زمانی که جامعه‌ی فرسوده و فئودالی ایران با انقلاب مشروطه، نیروهای روشن‌اندیش و پیشرو را در خود پرورد. ستارخان و دیگر پیشگامان مشروطه نشان دادند که در ژرفای جامعه‌ی ایران توان انقلابی بزرگی نهفته است و ویژگی‌هایی چون دلاوری، جانبازی و پایمردی در راه آزادی، در بستر تاریخی این سرزمین ریشه می‌دواند.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و نفوذ اندیشه‌های سوسیالیستی در ایران، نیروی تازه‌ای به جنبش آزادی‌خواهی و طبقه‌ی کارگر نوپای آن بخشید و حزب کمونیست ایران، پیشقراول نبرد طبقاتی، پا به پهنه‌ی نبرد نهاد. بزرگانی چون حیدر عمواوغلی، آوتیس سلطان‌زاده، احسان‌الله‌خان دوستدار و دیگران، دلیرانه گام در میدان رزم گذاشتند. ‌حتا پس از شکست انقلاب گیلان و سرکوب‌های خونین رهبران کمونیست، آتش پیکارهای «چپ» به خاموشی نگرایید و تجربه‌ها و روش‌های سازمان‌دهی آنان، توشه‌بار نسل‌های پسین «چپ» شد.

پس از فروریزی دودمان قاجار و برآمدن رضاخان، نیروهای «چپ» همچنان استوار ماندند و در برابر خودکامگی، زورگویی و سرکوب نظامی او ایستادگی کردند. این دوره نشان داد که تنها سازمان‌هایی با آرمان‌های ریشه‌ای و سامان‌یافته می‌توانند در برابر سرکوب پایداری کنند.

چهره‌هایی مانند دکتر تقی ارانی و یارانش با پراکندن اندیشه‌های مادی‌گرایانه و آموزش نسل جوان آگاه، زمینه را برای زایش نهادهای «چپ» و کنش‌های پس از آن فراهم آوردند. حزب توده‌ی ایران، پس از گریز شرم‌آور رضاخان در سال ۱۳۲۰، پایه‌گذاری شد و برای نخستین بار گروهی از روشن‌اندیشان و رهجویان آزادی‌خواه بر آن شدند تا رنجبران و تهی‌دستان کشور را سامان‌دهی و گرد هم آورند.

آنان نه در جست‌وجوی پول و جایگاه بودند، بلکه آگاهانه برگزیدند که همه‌ی توان خود را برای بهبودی زندگی مردم و پیکار با بی‌عدالتی و ستم به کار گیرند.

فرمانروایان خودکامه و سرداران ستمگر، سده‌ها بود که فرزندان سخت‌کوش این سرزمین را به پرتگاه نابودی کشاندند. ستم و نابرابری بیداد می‌کرد و گلوگاه نسل‌های پیاپی در چنگال بی‌عدالتی فشرده می‌شد. ابری تیره بر آسمان میهن ما سایه افکنده بود و نداری و تنگدستی، زندگی مردم را در تاریکی فرو برده بود.

هر گام کوچک به سوی بهبودی، با سنگدلی بی‌اندازه‌ای روبه‌رو می‌شد و دارایی ناچیز مردم به یغما می‌رفت. هرگاه دستی به امید آزادی برمی‌خاست، شمشیرهای خونین آن را می‌بریدند و امید را از دل‌ها می‌ربودند. آزادی و دادگری هرگز میدان ریشه‌دواندن نمی‌یافت و هر غنچه‌ی امیدی، پیش از شکفتن پژمرده می‌شد. آرزوی پرواز هر جوجه‌ای، پیش از آنکه بال بگیرد، با خواری خاموش می‌گشت.

در روزگاری که خون پاکِ جوانان بر زمین می‌چکید و فریاد بی‌گناهی ستمدیدگان آسمان را می‌شکافت، نوری از دل همین خاک برخاست. نوزادی چشم به جهان گشود که نام و نشانش با «توده» درهم تنیده بود؛ نه زاده‌ی افسانه‌ها و نه فرودآمده از آسمان‌های دور، بلکه برآمده از زمین خشکیده‌ی رنج، از میان مردم اندوه‌کشیده و اندیشمند، و از ژرفای اندیشمندان رنجمند.

بر لبانش زمزمه‌ی دردهای سالیان روان بود و دستانش آماده‌ی مرهم نهادن بر زخم‌های چرکینِ دیرسال. او فریاد برآورد: آسمان را رها کنید و زمین را به تاریکی مسپارید! راه آزادی بسته نیست! و این فریاد، نخستین پرتو روشنایی در دل شب‌های سترگ و تاریک بود.

در روزگاری که فرمانروایان تاریک‌اندیش، زیبایی و شادی را ممنوع می‌کردند، شور زندگی را برنمی‌تافتند و رنگ‌ها، عطرها و آوازها را خطری برای خود می‌پنداشتند، جوانان توده‌ای گام در راهی دشوار نهادند. آنان می‌دیدند که چگونه گل‌های سرخ در زندان‌ها پژمرده می‌شوند و سر سروهای آزاده بر زمین می‌افتد و دشت‌ها به‌جای عطر شکوفه‌ها، بوی خون می‌دهند.

با این همه، هرگز امید را رها نکردند و در برابر ستمگران ایستادگی کردند. زخم و آوارگی هم‌زاد راهشان شد، اما مهر به مردم و آتش آرمان‌هایشان چراغی بی‌پایان بود که آنان را در تاریک‌ترین شب‌ها به پیش می‌راند.

آنان به‌خوبی آگاه بودند که خردِ تنها راه به دگرگونی نمی‌برد و تنها با «وحدت و تشکیلات» می‌توان به رهایی رسید. با بی‌باکی افسانه‌وار پا در گذرگاه ناپیموده نهادند، جایی که در پایان دالان تاریک و دراز، مرگ در کمین آنان بود. اما آرمان جهانیِ تهی از ستم و بهره‌کشی، چونان مشعلی فروزان راهشان را روشن می‌کرد. آنان نشان دادند که آزادی، برابری و عشق به مردم، گران‌بهاترین سرمایه‌ی یک خلق است.

در این راه، توده‌ای‌ها همیشه با مردم بودند، از دل مردم برخاستند و گام‌هایشان را با توان و آرزوی توده‌ها همسو کردند. هنر و فرهنگ را از دست نخبگان رها کردند، غزل، موسیقی، داستان و نمایش را به درون مردم بردند و نشان دادند که زیبایی و آزادی حق همه است. در زمانه‌ای که انسان گرگِ انسان بود و زشتی بر زندگی فرمان می‌راند، توده‌ای‌ها سخن از نان و زیبایی برای همه می‌گفتند.

اما راه از پیش‌ساخته‌ای برای رسیدن به آن آرمان‌شهر زیبا و دلکش برای پیمودن نبود. هر راهی، هر گذرگاهی می‌بایست از بن ساخته می‌شد. راه، پر از پیچ‌وخم، خارستان و سنگلاخ بود و از میان رودخانه‌های خروشان می‌گذشت. با این همه پا در راه نهادند و چه‌بارها به کژراهه رفتند. دوست را گاهی دیر شناختند و دشمن را گاهی خرد شمردند، اما هرگز از جنبش بازنایستادند.

با این همه، راهشان هیچ‌گاه پاداش اقتصادی برایشان نداشت؛ بلکه زندان، شکنجه و تیرباران، همنشین همیشگی‌شان شد.

کشتار ددمنشانه‌ی آزادی‌خواهان پس از ۲۸ مرداد، ریشه‌های امید مردم را خشکاند و شعله‌ی آزادی را برای بیش از دو دهه خاکستر کرد. پس از آن روزگار سیاه شد و غم و تیرگی سراسر میهن را فرا گرفت. شب‌های پس از ۲۸ مرداد چنان تاریک بود که ‌حتا ستارگان بزرگ در آسمان رنگ می‌باختند و کوچک‌ترین نوای آزادی با پاسخ‌های خونین روبه‌رو می‌شد. زندان‌ها لبریز از جوانان دانا و کنجکاو بود و دستگاه محمدرضا پر از چاپلوسان و کاسه‌لیسان تهی‌مغز.

این رزمندگان، انسان‌هایی واقعی بودند؛ کسانی که درخششی ستایش‌برانگیز در تلاش برای آزادی و عدالت داشتند و در کنار آن، لغزش‌ها، کاستی‌ها و گاه کژروی‌هایی بزرگ. مانند همه‌ی انسان‌ها، بدون ترس، خستگی یا کم‌توانی نبودند. رومن رولان می‌گوید: «قهرمان کسی است که آنچه را که می‌تواند انجام می‌دهد.»

این رزمندگان واقعی کسانی بودند که با همه‌ی کاستی‌های انسانی خود، با همه‌ی توان، گام در راه عدالت، آزادی و بهروزی هم‌گنان برداشتند. بسیاری از آنان جان، این بزرگ‌ترین سرمایه‌ی زندگی خود، را در راه مردم، به‌ویژه رنجبران، فدا کردند؛ برخی زیر شکنجه تاب آوردند و سرافراز ایستادند، برخی ناچار به خاموشی شدند و برخی به دشمن پیوستند.

زندان، خاموشی و تنهایی، هرچند توان‌فرسا، نتوانست روان سرفرازان را به بند بکشَد. توده‌ای‌هایی که زنده ماندند و از هفت‌خوان شکنجه سیاوش‌وار با سرفرازی گذشتند، با اندیشه‌ای پرتوان و دلی روئین، بال‌های آرمانشان را نیرومند کردند و در چارچوب تنگ زندان نیز پرواز کردند؛ شب‌ها با ستارگان هم‌نشین شدند و داستان‌ها، صداها و یاد آزادگان را زنده نگه داشتند و همراه با قهرمانان افسانه‌ای، با افراسیاب زمانه نبرد کردند. آنان از مرگ ترسی نداشتند و آرمانشان ساختن آینده‌ای درخشان و انسانی برای فرزندان میهن بود. فریاد آزادی و عدالت، تنها مرهم زخم‌هایشان بود. آنان در دل زندان، آزاد و تابنده بودند و راز جاودانگی‌شان باور به پیروزی راستی بر کژی و نور بر تاریکی بود.

با هر سرو آزاد که فرو افتاد، رودخانه‌ی نبرد برای آزادی خروشان‌تر شد. هر رفیق از دست رفته، نه پایان، بلکه چراغی بود که راه را روشن می‌کرد؛ هر قطره‌ی خون، نوری بود بر راه آزادی. آنان دریافتند که هر زخمی که بر تن خورده‌اند و هر قطره‌ی اشکی که ریخته‌اند، خشت‌هایی بوده‌اند در شالوده‌ی فردایی روشن. آنان دریافتند که رزم، افسانه نیست؛ واقعیتی زنده و تپنده است که رنج امروز را به امید فردا می‌دوزد. باوری استوار داشتند که تاریخ، سرانجام دروازه‌های دژهای ستم را خواهد گشود و خورشید عدالت، با لبخندی گرم و پیروزمند، بر فراز آسمان زمان خواهد درخشید.

بهمن آمد و با فریاد تندرآسای خویش، خواب را از چشمان سپیدجامگان ستمگر ربود. روزگار ستم به سر آمد و چهره‌ی آسمان میهن، بار دیگر از ابرهای تاریکی زدوده شد. انقلاب، شمع آرزوها را در دل‌ها برافروخت و نسیم تازه‌ای از امید در کالبد میهن روان ساخت. آنان، دسته‌دسته، از پشت میله‌های زندان و از شهرهای دور کوچ بازگشتند و با دستانی پرامید، دگربار چرخ زندگی را به جنبش درآوردند تا ویرانه‌ها را آباد سازند.

ولی دریغ و افسوس که کبوتر آزادی، در هوای کُشنده‌ی واپسگرایی، از پرواز بازماند و بر خاک افتاد. رویاهای شیرین، دود شدند و به آسمان رفتند. بورژوازی آزمند، با همدستی و پشتیبانی بی‌چون‌وچرای آقای خمینی، پیکر انقلاب بزرگ ما را در هم شکست و آزادگان را یک‌به‌یک، بار دیگر به سیاهچال‌ها بازگرداند.

پس از آن ضربه‌ی کمرشکن جمهوری اسلامی به پیکر حزب، جهان توده‌ای‌ها در تاریکی فرو رفت. دل‌ها خرد شد و ناله‌ای بی‌صدا از سینه‌ها برآمد. گویی نه تنها بال‌های پروازمان، که ستون‌های باورمان را در هم شکستند و ما را، بی‌پناه و سرگشته، در میانِ توفانی از سردرگمی رها کردند. جهانِ پس از شکست، جهانی وارونه بود. در دل شب‌های بی‌ستاره و بی‌امید، رفیقان یکی پس از دیگری، همچون چراغ‌پاره‌هایی که بادی سهمگین خاموششان کند، به خاموشی گراییدند.

پس از سی سال، داستان روزهای پس از کودتا، در پستوهای تاریک زندان‌های جمهوری اسلامی بازگو شد؛ روایتی از تاب‌آوردن‌ها و درهم‌شکستن‌ها. برخی، چون کوه، زیر شکنجه ایستادند و سرافراز ماندند. برخی، به ناچار، به خاموشی فرو رفتند و برخی نیز بودند که در تاریکی، به سپیده‌دم دروغین دشمن پیوستند.

برخی در کنج سلول‌های سرد، و برخی در بی‌هدفی کوچِ ناگزیر تنها ماندند و ما، در میان آوار آرزوهای فروپاشیده، گیج، بی‌پناه و بی‌راه مانده بودیم. شب‌ها، در خاموشی سنگین تاریکی، اشک‌های خاموشمان روان می‌شد و روزها، با پرسش‌های بی‌پاسخ هزارساله‌ای که چون خوره به جانمان افتاده بود، دست‌وپنجه نرم می‌کردیم. گویی همه‌ی جهان به ما پشت کرده بود؛ همه‌ی راه‌ها به بن‌بست رسیده، هر تلاشی نقش بر آب گشته و هر امیدی، چون پر کاهی در تندباد سرنوشت، ناپدید شده بود.

سال‌ها سپری شد، اما زخم‌ها هنوز کهنه نشده بود. آینه‌ها غبارگرفته بودند و اشک‌های شبانگاهان، تنها همدمِ تنهایی‌مان. اما در ژرفای تاریکی، اخگری کوچک از آتشِ امید زنده ماند؛ عشقی که ما را دوباره به راه فرامی‌خواند. در همان ویرانه‌های دل، عشق به مردم و امید به آزادی جانسخت زنده ماند؛ عشقی که همچون ققنوس، هر بار از دل خاکسترها سر برمی‌آورد و با بال‌هایی گشوده، پروازی نو را آغاز می‌کند.

خواست دشمن، پایان داستان ما و خاموشی همیشگی آوازمان بود؛ ولی هر رفیق جان‌باخته، نه یک پایان، که سرآغاز فصلی نوین شد. خون آنان، رود خروشانی در راه تاریخ گردید و یادبودشان، پژواکی که در طلوع هر روز پدیدار می‌شود. هر رفیق ازدست‌رفته، ستاره‌ای شد بر تارک آسمان تاریک ما که راه را نشانمان داد و مایه‌ی امیدی شد که هیچ‌گاه به خاموشی نمی‌گراید. هر شکست، اگرچه بال‌هایمان را شکست، اما نتوانست آرزوی پرواز را از جانمان برباید. هر اشک، پیمانی تازه برای نبرد بود و هر زخم، درسی ژرف و چراغی فراروی آینده. هر قطره‌ی اشک، نه نماد نومیدی، که سوگندی دیگر برای فردایی روشن‌تر بود.

در ژرفای زندان‌ها و دل تنهاییِ تبعید، در گذرگاه‌های تاریک و میدان‌های خونین، سرودی نو سروده شد؛ سرودی که از دل‌های سوخته‌ی ما برآمد و در طنین تاریخ جاودانه شد.

ما به این باور رسیدیم که روزی که دل‌ها دوباره چون آیینه‌ای روشن گردند، خورشید دادگری پیروزمندانه خواهد درخشید. هر شکست، هر زندان و هر ضربه‌ی پیاپی، نه ما را درهم شکست و نه شعله‌ی مهر را در سینه‌هایمان خاموش کرد؛ بلکه موجی از یک چکامه‌ی اسطوره‌ای شد که در دل تاریک‌ترین شب‌ها زمزمه می‌کند: «هنوز برپاییم، هنوز در پروازیم، هنوز امید، در پایان، زنده است.»

و این‌گونه بود که ایستادیم؛ با دلی سوخته ولی سرشار از آرزو، با بال‌هایی شکسته اما با شور اوج دوباره. چرا که باور داشتیم که اگرچه جهان اکنون تاریک است، برآمدن روز آزادی نزدیک است و خورشید دادگری، با لبخندی پیروزمند، کمان آسمان را در نور خواهد پیچید.

این سرگذشت، یک افسانه نیست؛ حقیقتی زنده و روان است که سرنوشت تاریخی ما را برمی‌شمارد. رزم توده‌ای‌ها، چکامه‌ی زنده و تپنده است؛ داستان رنجی است که با امید گره خورده و پیوندی ناگسستنی با همه‌ی آزادی‌خواهان جهان دارد.

تاریخ حزب توده‌ی ایران تنها داستان سرگذشت یک حزب سیاسی نیست، بلکه آیینه‌ی زنده و گویای پیکار نسل‌های پیاپی ”چپ” در این سرزمین است و از این رو، این تاریخ از آنِ همه‌ی نیروهای ”چپ” ایران است. این تاریخ، تاریخ جنبش ”چپ” ایران است. دستاوردها، پیروزی‌ها، جانبازی‌ها، شکست‌ها، کژروی‌ها، تجربه‌ها و اندیشه‌های این حزب، سرمایه‌ای مشترک برای همه‌ی ”چپ” است.

این راه پرخار اما سرفراز، گواهی است پایدار بر جاودانگی آرمانی که هرگز در دل تاریکی‌ها به خاموشی نگرایید. از دل همین خاکسترها بود که هر بار جوانه‌های نوین پیکار سر برآوردند و رشته‌ی پیوند نسل‌ها را استوار نگه داشتند. این تاریخ پرفرازونشیب، با همه‌ی رنج‌ها و پیروزی‌ها، با همه‌ی تجربه‌های تلخ و شیرین خود، نه تنها یادآور پایداری و جانبازی‌های گذشته، بلکه سرمایه‌ای بی‌همتا و چراغ راه آینده‌ است. آینده‌ای  که در آن اتحاد و همبستگی نیروهای ”چپ” می‌تواند بار دیگر آرمان آزادی و برابری را به پیش برد. اینک وظیفه‌ی تاریخی ما گرد هم آوردن همه‌ی نیروهای ”چپ” و پیشرو در زیر پرچم نبرد با دستگاه ولایی- سرمایه‌داری و بیگانگان پرخاشگر است.

یکی از دستاوردهای حزب توده‌ی ایران پافشاری بر «وحدت و تشکیلات» است. اکنون، در شرایط حساس میهن ما، خطر بزرگی از سوی جمهوری اسلامی و نیروهای راستگرای درون و برون آن، و همچنین از سوی هواداران راستگرای امپریالیست، خواب را از چشمان ما ربوده است. در چنین زمانی، تلاش برای اتحاد، وظیفه‌ای سنگین و برجسته برای نیروهای ”چپ” می‌شود.

بی‌گمان، نیروهای ”چپ” به پشتوانه‌ی شعارهای راستین و تاریخی خود در زمینه‌ی داد اجتماعی، اقتصاد خودبنیاد ملی، پیکار با چیرگی‌جویی بیگانگان و جانبازی در راه آزادی، از جایگاه ارزشمند در میان توده‌ها برخوردارند. این گنجینه اگرچه گران‌بها و ژرف است، اما افسوس که به دلیل پراکندگی و چنددستگی، هنوز نتوانسته است پایگاه طبقاتی ”چپ” را در جامعه استوار سازد و گسترش دهد. تجربه‌ی تاریخ به ما می‌آموزد که تنها از راه یگانگی و همبستگی می‌توان بر دشمنان درونی و برونی چیره شد و آرمان‌های برابری و آزادی را به کرسی نشاند.

در این شرایط حساس و بحرانی، نیاز است که همه‌ی سازمان‌های ”چپ” که خواستار برچیدن نظام سرمایه‌داری-دینی هستند و همزمان، با هرگونه چیرگی‌جویی بیگانگان بر میهن ما سر ناسازگاری دارند، در یک جبهه‌ی متحد و ضددیکتاتوری گرد هم آیند. گذاشتن هر شرط دیگری برای همکاری، نه تنها سودی در بر نخواهد داشت، بلکه ضربه‌ای سهمگین به یکپارچگی ”چپ” خواهد زد. تاریخ پیکارهای ”چپ” ایران، از جنبش مشروطه تا انقلاب ۱۳۵۷ و سال‌های پس از آن، به ما آموخته است که پراکندگی و درگیری‌های درونی هیچ پیروزی به ارمغان نیاورده و تنها به توانایی دشمنان آزادی و برابری افزوده است.

امروز، برای پاسداری از آرمان‌ها، پاسداشت دستاوردهای تاریخی و نجات ایران و مردم ستمدیده، همبستگی ”چپ” یک نیاز تاریخی است. این همبستگی تنها یک گزینش راهبردی نیست، بلکه یک وظیفه‌ی اخلاقی و تاریخی است که باید بی‌درنگ، با بینش و شور، انجام شود.

”چپ”-ها، به پاس خون‌های ریخته‌شده، پیکارها و جان‌فشانی‌های نسل‌های گذشته، وظیفه دارند که این همگامی و هم‌اندیشی را ابزار پایه‌گذاری داد اجتماعی، آزادی و استقلال ملی کنند. اکنون زمان آن رسیده است که همه‌ی نیروهای ”چپ”، با پافشاری بر انبوه نکته‌های هم‌سویی که در میانشان هست، در یک جبهه‌ی متحد و نیرومند، برای مردم و میهن خود، برای کارگران و رنجبران، برای زنان و کودکان، برای دگراندیشان و دگرباشان، در برابر دشمنان ایستادگی کنند.

بی‌گمان، هیچ نیرویی یارای خاموش کردن امیدی را ندارد که با خون و رنج آبیاری شده است. با هر پرکشیدن، با هر فریاد، فردایی تابناک‌تر ساخته می‌شود و تاریخ گواهی خواهد داد که ما نه تنها پا در میدان رنج نهادیم، که مشعل آزادی را برای همه برافروختیم.”چپ” خواهان گشودنِ درهایی است که بر روی آرمان‌های انسانی بسته شده‌اند. آرمانِ ”چپ”، آفرینشِ آینده‌ای تابناک و سرشار از دادگری برای همه‌ی فرزندان این سرزمین است.

ولی تنها هنگامی این کار شدنی است که ما با گردانی یگانه و با همکاری پای به میدان نبرد بگذاریم. پس اگر ”چپ” دلداده‌ی آزادی، برابری و زندگیِ شایسته‌ی انسان‌هاست، باید هم‌گام و هم‌صدا با هم دیگر پیش رود. این راه آسان نیست؛ اما با همدلی و پشتیبانی همگانی، بخت پیروزی فزونی می‌یابد.

آری، ما ”چپ”-ها از قبیله‌ی سوختگانیم؛ دردمان یکی است و تنها با همدلی و هم‌آوازی می‌توان بر تاریکی چیره شد.




پیوند نئولیبرالیسم و ارتش‌سالاری در اتحادیه اروپا و پیامدهای آن

مقاله ۲۶/۱۴۰۴
۳۰ شهریور ۱۴۰۴، ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در سپتامبر ۲۰۲۵، مردم اتحادیه اروپا به ناگهان با یک دگرگونی الگو (Paradigm Change) در سیاست‌های کلان روبرو شدند. در این ماه، اورسولا فون در لاین، رئیس کمیسیون اروپا، در سخنرانی سالانه‌اش در استراسبورگ، نگاره‌ای از اتحادیه‌ای نیرومند، رقابتی و کنش‌گر در پهنه جهانی پیش‌گزاری کرد. این چشم‌انداز بر دو ستون استوار بود: نخست، ارتش‌سالاری بی‌همانند، و دوم، پیاده‌کردن موج گسترده‌ای از مقررات‌زدایی اقتصادی.

سران اتحادیه این سیاست‌ها را نیازی برای توانمندی امنیت و رقابت‌پذیری در جهان پرچالش امروز می‌دانند، اما پیامدهای آن برای شهروندان، به ویژه طبقه کارگر و محیط زیست، بسیار گسترده و ویرانگر است.

این دگرگونی‌ها نه تنها بنیان‌های مردمسالارانه اروپا را زیر فشار می‌گذارد، بل‌که پرسش‌های فراوان و سرنوشت‌سازی درباره آینده الگوی اجتماعی قاره سبز و هم‌سنگی میان سود شرکت‌ها و بهبود زندگی پدید می‌آورند. سیاست‌های ارتش‌سالاری و مقررات‌زدایی اقتصادی، با همه امیدهایی که برای افزایش امنیت و رقابت داده می‌شود، خطری برای عدالت اجتماعی، امنیت کاری، خدمات همگانی و محیط زیست به شمار می‌آیند. واکنش‌های گسترده اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های غیردولتی و کنشگران محیط زیست نشان‌دهنده نیازمندی ایستادگی در برابر این تصمیم است. این تصمیم امروز دوره تاریکی در تاریخ اتحادیه اروپا است که می‌تواند سرنوشت نسل‌های آینده قاره را شکل دهد.

این نوشتار با رویکردی واکاو-سنجشی به بررسی دو راهبرد کلان «ارتش‌سالاری» و «قانون‌زدایی نو‌لیبرالی» در اتحادیه اروپا می‌پردازد. هم چنین با بررسی پیوندهای نهان این دو راهبرد، و با کاربرد  داده‌های اقتصادی و نمونه‌های عینی، پیامدهای آن را برای طبقه کارگر و لایه‌های میانی جامعه و زیست‌بوم بازمی‌نماید. نوشتار همچنین با بهره‌گیری از چارچوب دیدگاه مارکسیستی، ریشه‌های اقتصادی و اندیشه‌ای این راهبردها را در زمینه سرمایه داری جهان‌خوار بررسی  می‌کند.

توان رزمی اتحادیه اروپا و هزینه‌های پنهان آن برای جامعه

در پی دگرگونی‌های ژئوپلیتیک جهانی و نگرانی‌های فزاینده از کاهش پشتیبانی‌های رزمی ایالات متحده، اتحادیه اروپا با شتابی بی‌همانندی به سوی ارتش‌سالاری می‌تازد. اورسولا فون در لاین، رئیس کمیسیون اتحادیه اروپا، در سخنرانی خود با شعار «صلح با شیوه نیرومندی»، از برنامه‌ای بلندپروازانه و بی‌همتا با عنوان «ارتش‌سالاری دوباره اروپا» (ReArm Europe) پرده برداشت که هدف آن ساختن اتحادیه اروپا به کنشگری رزمی، خودگردان و نیرومند تا سال ۲۰۳۰ است. این برنامه دربرگیرنده سرمایه‌گذاری ۸۰۰ میلیارد یورویی در صنعت جنگی اروپا است که با وام‌گیری فراهم خواهد شد. [1]

کشورهای عضو اتحادیه اروپا نیز با شتاب، بودجه‌های جنگی خود را افزایش داده‌اند. برای نمونه، آلمان در سال ۲۰۲۴، ۹۰.۶ میلیارد یورو را ویژه هزینه‌های جنگی کرد و این هزینه امسال به ۹۵ میلیارد یورو افزایش یافت [2]. پیش‌بینی می‌شود که تا سال ۲۰۲۹، هزینه‌های جنگی آلمان به ۱۶۲ میلیارد یورو برسد [3]. در همین راستا، آلمان در مارس ۲۰۲۵ دگرگونی‌هایی در قانون اساسی خود انجام داد تا هزینه‌های جنگی، بدون هیچ مرزی برای وام‌گیری تأمین شود. این کار به دولت اجازه می‌دهد بودجه جنگی خود را به شکل چشمگیری افزایش دهد. [4][5]

همچنین، فرانسه پیشنهاد کرده است که ارزش تکه پاره‌های (قطعات) ساخته‌شده در بریتانیا در پروژه‌های جنگی اتحادیه اروپا به ۵۰٪ کاهش یابد تا وابستگی به صنعت غیراتحادیه‌ای کاهش یابد و صنعت اتحادیه نیرومند شود [5]. این سیاست‌ها نمایانگر دگرگونی بنیادی در سیاست‌های جنگی اتحادیه اروپا و کشورهای عضو آن است و نشان می‌دهد که هدف اصلی، افزایش خودگردانی رزمی و کاهش وابستگی به نیروهای بیرونی است.

اما پیامدهای این رویکرد جنگ‌افزارمحور برای شهروندان تنگ‌دست و لایه‌های میانی چیست؟

جنگ‌افزارگرایی تنها یک سیاست بودجه‌ای یا گزینش امنیتی نیست، بل‌که پیامدهای ژرف اجتماعی، زیست‌بومی و انسانی دارد.

هزینه‌های کلان جنگی به معنای جابجایی سرمایه همگانی به جیب پیمانکاران جنگی است؛ فرآیندی که به سود زبدگان اندک و توانمند پایان می‌یابد و در برابر، خدمات همگانی برای مردم، به ویژه لایه‌های پایینی، سست می‌گردد. به سخن دیگر، این روند همچون تکانه‌ای رفتار می‌کند که دارایی را از پایین به بالا بازپخش می‌کند. این همان چیزی است که در مارکسیسم «نبرد طبقاتی از بالا» خوانده می‌شود. سرمایه‌گذاری ۸۰۰ میلیارد یورویی در صنعت جنگ‌افزارسازی اروپا، در عمل به معنای دزدیدن پولی است که برای نیازهای پایه‌ای جامعه به کنار گذاشته شده بود. این بودجه کلان می‌توانست برای نوسازی سامانه‌های درمانی کهنه، ساخت خانه‌های ارزان‌بها، سرمایه‌گذاری در انرژی‌های پاک، بهبود سامانه‌های آموزشی و برنامه‌های تهی‌دستی‌زدایی به کار برده شود. این ۸۰۰ میلیارد یورو از آسمان نمی‌بارد، بل‌که از جیب مردم تنگ‌دست دزدیده می‌شود. این سرمایه‌گذاری، گزینشی آگاهانه به سود جنگ‌افزار در برابر رفاه همگانی است. گرفتن پول از برنامه‌های رفاهی و اجتماعی برای پروژه‌های جنگی، شکاف طبقاتی را افزایش داده و فشار اقتصادی بر طبقه‌های کم‌درآمد جامعه را می‌افزاید. در درازمدت، چنین روندی می‌تواند به ناآرامی‌های اجتماعی و ازهم‌گسیختگی اجتماعی بینجامد.

در کنار آن، صنعت جنگ‌افزارسازی یکی از آلاینده‌ترین صنعت‌های جهان است؛ کاربرد انبوه سوخت‌های فسیلی و تولید گسترده گازهای گلخانه‌ای، آن را به یکی از سازه‌های بنیادی ویرانی محیط زیست دگرگون ساخته است. ویژه‌سازی بودجه‌های بزرگ به گسترش ماشین جنگی، به جای پشتیبانی گذار سبز، توان چاره‌جویی دگرگونی‌های آب‌وهوایی را کاهش می دهد.

در سطح انسانی نیز، فرهنگ جنگ‌افزارگرایی، ارزش‌های پادگانی و گفتمان زور را جایگزین همبستگی، دلسوزی و گفت‌وگو می‌کند. چنین فرهنگی جامعه را در برابر رنج و ویرانی جنگ بی‌حس می‌سازد و آنچه را که باید نااندیشیدنی باشد، پدیده‌ای روزمره و پذیرفته‌شده می‌کند. افزون بر این، افزایش بودجه جنگی و تبلیغات پیرامون آن، به تدریج فرهنگی امنیتی و جنگی را در جامعه می‌گسترد. در چنین فضایی، بودجه نهادهای امنیتی افزایش یافته، حقوق مدنی و آزادی‌های شهروندی در سایه «امنیت ملی» کم‌رنگ شده و عرصه گفت‌وگو و دیپلماسی کوچک‌تر می‌شود. جامعه به سوی پذیرش راه‌حل‌های جنگی برای حل درگیری رانده می‌شود و گرایش به سیاست‌های زورمحور پایدارتر می‌شود. افزایش هزینه‌های جنگی به گونه‌ای گریزناپذیر به تقویت ایدئولوژی «امنیت‌محوری» – ایدئولوژی‌ای که پیامدهای ژرفی بر آزادی‌های مردمسالارانه برجای می‌گذارد – می‌انجامد. جامعه‌ای که در آماده‌باش همیشگی است، به آرامی پذیرای نظارت و کنترل گسترده‌تر، قدرت فزاینده پلیس و محدودیت پیوسته آزادی‌های شهروندی می‌شود، و همه اینها زیر پرچم «امنیت ملی» توجیه می‌گردد.

در کنار این روند، انحصارهای جنگ‌افزاری – صنعتی، که پیوندی تنگاتنگ با سیاست‌گذاران دولتی دارند، به نفوذ روزافزون دست می‌یابند. همان‌گونه که آیزنهاور هشدار داده بود، این هم‌پوشانی، لابی‌هایی توانمند پدید می‌آورد که خود به دنبال افزایش تنش و درگیری هستند و بدین‌گونه، سیاست خارجی را از راه دیپلماسی و همکاری به سوی راه‌حل‌های نظامی هل می‌دهند. این نگاه تقلیل‌گرا بر این باور است که چالش‌های پیچیده ژئوپلیتیک نه با گفت‌وگو، همکاری و پایبندی به حقوق بین‌الملل، بل‌که با زور باید پاسخ داده شوند.

کوشش اتحادیه اروپا برای «خودگردانی راهبردی» و سیاست خارجی مبتنی بر جنگ‌افزار، به نتیجه‌ای وارونه خواهد انجامید. جنگ‌افزارگرایی اتحادیه اروپا پیامدهایی دارد که نه تنها امنیت را فراهم  نمی‌کند، بل‌که خود به سرچشمه ناامنی می‌شود. ساختن یک نیروی خودگردان بزرگ در فضای تهی انجام نمی‌گیرد؛ دیگر قدرت‌های جهانی، به‌ویژه روسیه و شاید حتی چین، آن را خطری واقعی خواهند دید و واکنش آنان آغاز یک مسابقه تسلیحاتی پرهزینه و خطرناک خواهد بود.

چنین روندی نه تنها امنیت را نیرومند نمی‌کند، بل‌که سطح ناامنی و بی‌پایداری را در جهان افزایش می‌دهد. اروپایی که به جنگ‌افزارهای پیشرفته دست می‌یابد، می‌تواند خود بی‌پایداری ژئوپلیتیک را افزایش دهد. این رویکرد یک مسابقه تسلیحاتی با رقبای منطقه‌ای و جهانی را شتابان‌تر کرده و می‌تواند تکانه درگیری‌های رودررو یا جانشینی شود. هزینه واقعی چنین درگیری‌هایی نه بر دوش دولت‌ها، بل‌که بر دوش سربازان و شهروندان غیرنظامی است که جان و امنیت خود را به خطر می‌اندازند. 

هم‌زمان، این رویکرد، انگاره‌ای پنداری به نام «دژ اروپا» را بازمی‌آفریند؛ اندیشه‌ای که می‌پندارد امنیت تنها از راه دیوارکشی و انباشت جنگ‌افزار به دست می‌آید. این نگرش، سرشت راستین خطرهای کنونی را نادیده می‌گیرد؛ خطرهایی همچون بیماری‌های همه‌گیر، دگرگونی‌های آب‌وهوایی، جنگ‌های رایانه‌ای و بزه سازمان‌یافته‌ی جهانی که با تانک و هواپیمای جنگی مهارشدنی نیستند و تنها با همکاری بین‌المللی و نهادهای جهانی نیرومند می‌توان بر آن‌ها چیره شد.

مقررات‌زدایی نئولیبرالی: یورش به حقوق کار و محیط زیست زیر عنوان «رقابت‌پذیری»

در کنار برنامه‌های جنگ‌افزارسازی، اتحادیه اروپا در روند به کارگیری بسته‌های مقررات‌زدایی به نام «همه‌جانبه» (Omnibus) است که هدف بنیادی آن برچیدن قوانین و مقرراتی است که دهه‌ها برای پشتیبانی از حقوق کارگران، مصرف‌کنندگان و محیط زیست پدید آمده‌اند. این بسته‌ها دربرگیرنده بازبینی در قانون‌های ایمنی کار، کاستن از پشتیبانی زیست‌بومی، آسان‌سازی روند خصوصی‌سازی خدمات همگانی و کاهش پشتیبانی از مصرف‌کنندگان است. اورسولا فون در لاین این کنش‌ها را با بهانه «کاهش هزینه‌های اداری برای شرکت‌های اروپایی و افزایش رقابت‌پذیری آن‌ها» درست‌انگاری (توجیه)می‌کند، اما این همان چارچوب کهنه نئولیبرالی است که سود شرکت‌های بزرگ و سرمایه‌داران را بر رفاه همگانی، حقوق کارگران و نگاهبانی از محیط زیست برتر می‌شمرد.

این بسته‌های مقررات‌زدایی، نه تنها توان اتحادیه‌های کارگری را کاهش داده و امنیت شغلی را سست می‌کنند، بل‌که پیامدهای گسترده‌ای بر زندگی روزمره و رفاه اجتماعی دارند. پیمان‌های کاری گذرا، کاهش دستمزدها، کاهش بیمه و بازنشستگی و افزایش فشار بر کارگران برای سازگاری با شرایط “انعطاف‌پذیر” شرکت‌ها، نمونه‌هایی از این پیامدهای واقعی هستند. همزمان، برداشتن مقررات زیست‌بومی به شرکت‌های بزرگ آلاینده اجازه می‌دهد هم‌چنان به آلودگی هوا، آب و خاک  بپردازند.

بنابراین، مقررات‌زدایی نئولیبرالی نه تنها خطری برای طبقه کارگر و حقوق آن‌هاست، بل‌که تندرستی همگانی، عدالت اجتماعی و پایداری زیست‌بومی در اروپا را نیز به خطر می‌اندازد. پیامدهای مقررات‌زدایی برای کارگران بسیار ویرانگر است. بی جان کردن قانون کار و کاهش پشتیبانی از قراردادهای دسته‌جمعی، همراه با آسان‌سازی بیرون‌رانی کارگران، توان چانه‌زنی اتحادیه‌ها را کاهش داده و کارهای با دستمزد پایین و قراردادهای گذرا و کوتاه زمان را گسترش می‌دهد. در چنین شرایطی، کارگران در برابر بهره‌کشی کارفرمایان آسیب‌پذیرتر شده و همواره زیر فشار جایگزینی قرار دارند.

این محیط مقررات‌زدایی شده همچنین به فرسایش دستمزدها می‌انجامد. شرکت‌ها برای کاهش هزینه‌ها، دستمزدها را پایین آورده، از هزینه‌های بیمه و بازنشستگی می‌کاهند و سامانه‌های بازنشستگی را به سوی برنامه‌های پرخطر و خصوصی می‌راند. نتیجه واقعی این روند، افزایش تنگ‌دستی دوران پیری و کاهش استانداردهای زندگی برای میلیون‌ها کارگر است.

افزون بر این، مقررات‌زدایی با خصوصی‌سازی خدمات همگانی مانند بهداشت، آموزش، حمل‌ونقل و انرژی همراه است. هنگامی که این خدمات با انگیزه سودآوری مدیریت شوند، کیفیت آن‌ها برای شهروندانی که توانایی پرداخت هزینه‌های گزاف را ندارند، کاهش می‌یابد.

کاهش ایمنی و سلامت در محیط کار نیز از دیگر پیامدهای ناگوار این سیاست‌هاست. کنارگذاری مقررات حفاظتی مانند پایگاه داده SCIP که اطلاعات درباره ماده‌های  شیمیایی خطرناک در کالاها را نشان می‌داد و ساده‌سازی قوانین ایمنی، جان کارگران را به خطر می‌اندازد.

پیوند شوم: چرخه نادرست جنگ‌افزارگرایی و نئولیبرالیسم

این دو سیاست که در نگاه نخست جداگانه می‌نمایند، در حقیقت دو روی یک سکه هستند و یکدیگر را استوارتر می‌کنند. نئولیبرالیسم با کاهش مالیات بر شرکت‌های بزرگ، درآمدهای دولت را کاهش داده و دولت‌ها را ناگزیر به وام‌گیری بیشتر برای بودجه‌ریزی برنامه‌های جنگ‌افروزانه می‌کند. همزمان، صنعت جنگ‌افزاری-امنیتی پرنفوذ از مقررات‌زدایی و قراردادهای پرسود دولتی بهره‌مند می‌شود و در فرآیند سیاست‌گذاری لابی‌گری می‌کند تا سیاست‌های نئولیبرالی دنبال شود. در این الگو، دولت دیگر نه نهادی برای تهیه خدمات همگانی و پشتیبانی از حقوق شهروندان، بل‌که به ابزاری برای جابجایی پول از جیب توده مردم به سوی شرکت‌های خصوصی و صنعت جنگ‌افزاری دگرگون می‌شود.

واکنش به این سیاست‌ها در پهنه درون‌مرزی و بین‌المللی در روند شکل‌گیری است. کنفدراسیون اروپایی اتحادیه‌های صنفی خدمات همگانی (EPSU) به همراه ۴۷۰ سازمان دیگر، دربرگیرنده اتحادیه‌های کارگری، گروه‌های محیط‌زیستی و هواداران حقوق بشر، با امضای بیانیه‌ای مشترک این سیاست‌ها را «فروش امنیت ما به بهای سود» خوانده و محکوم و نکوهش کرده‌اند. این سازمان‌ها هشدار می‌دهند که چنین برنامه‌هایی نه تنها مردمسالاری و برابری، بل‌که آینده پایدار اروپا را نیز به خطر می‌اندازد.

در پاسخ به این سیاست‌ها، اعتراض‌ها و اعتصاب‌های سراسری در چندین کشور عضو در روند سازماندهی است، چرا که شهروندان هزینه راستین این «رقابت و امنیت» را درک کرده‌اند؛ هزینه‌ای که به بهای از دست دادن حقوق، ناامنی شغلی و ویرانی محیط زیست سالم انجام می‌شود و بار سنگین آن بر دوش جامعه و نسل‌های آینده گذاشته می‌شود. این جنبش‌های اعتراضی نشان‌دهنده بیداری شهروندانی است که خواهان الگوی اجتماعی اروپا بر پایه دادگری، همبستگی و پایداری زیست‌بومی هستند. هر چند که این جنبش‌ها ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی به معنای مارکسیستی نیستند، ولی برای جلوگیری از روند یورش راست به دستاوردهای اجتماعی برجسته هستند.

چرایی افزایش ارتش‌سالاری در سیاست اتحادیه اروپا؟

کنش دولت‌ها نه بر پایه مفهومی انتزاعی از «منافع ملی»، بل‌که بر پایه سودهای طبقه فرمانروا، یعنی سرمایه‌داری، برنامه‌ریزی می‌شود. سیاست خارجی در راستای سیاست درون‌مرزی برنامه‌ریزی می‌شود و ابزاری برای پاسداری و گسترش نظام سرمایه‌داری به شمار می‌رود.

سرمایه‌داری به دلیل تضادهای بنیادی میان اجتماعی بودن تولید و مالکیت خصوصی ابزار تولید، همواره با بحران فزونی تولید یا کاستی مصرف کارآمد روبه‌روست. این بحران به شکل انباشت سرمایه‌ای پدیدار می‌شود که دیگر جایی برای سرمایه‌گذاری سودآور در کارهای تولیدی نمی‌یابد. در چنین شرایطی، صنعت جنگ‌افزاری به یکی از مهم‌ترین جاها برای کشاندن این سرمایه فزونی دگرگون می‌شود. تولید جنگ‌افزار سودهای کلانی را به جیب شرکت‌های جنگ‌افزارسازی، یعنی بخشی از سرمایه‌داری انحصاری، می‌ریزد، اما وارونه کالاهای دیگر، هیچ ارزش بهره‌وری راستین برای بهبود زندگی مردم ندارد و تنها برای ویرانی و نابودی به کار می‌رود. از این رو، جنگ‌جویی نه یک گزینش، بل‌که بایستگی اقتصادی برای سرمایه‌داری در گام امپریالیستی آن است؛ بایستگی برای جابجایی بحران‌های درونی به برون از مرزها و گشودن راه‌های تازه برای انباشت سرمایه.

در همین بستر است که لنین امپریالیسم را «بالاترین گام سرمایه‌داری» نامید. در این گام، انحصارها و سرمایه مالی بر همه‌چیز چیره می‌شوند و قدرت‌های بزرگ برای بخش‌بندی و بازبخش‌بندی جهان به قلمروهای نفوذ و بازارها با یکدیگر به رقابت می‌پردازند.

همان‌گونه که فیلسوف کوبایی-آمریکایی «کارلوس ال. گاریدو» (Carlos L. Garrido) یادآور می‌شود، امپریالیسم از رویارویی میان قدرت‌های بزرگ – همانند دوران پیش از جنگ جهانی نخست – پس از جنگ جهانی دوم به سامانه‌ای تک‌قطبی دگرگون شد که زیر فرمان ایالات متحده و هم‌پیمانان آن بوده است. این ساختار را می‌توان «فراامپریالیستی»، جایی که گره‌گاه‌های اصلی اقتصادی مانند وام دهی، پول، بدهی، فن‌آوری و نهادهای بزرگ جنگی، در دست واشنگتن افتاده است، نامید[7]. بدین‌گونه تاکنون امپریالیسم اروپا و ژاپن هم چون دست‌نشاندگان فراامپریالیسم امریکا بوده اند. ولی با ژرفش رقابت‌ها این فراامپریالیسم دیگر نیازی به دادن بخشی از سودهای خود به امپریالیسم دست‌نشانده نمی‌بیند. این روند را اتحادیه اروپا به خوبی دریافته و در اندیشه نجات منافع امپریالیستی خود است.

اتحادیه اروپا به رهبری آلمان و فرانسه نیز یک بلوک امپریالیستی است که پس از رییس‌جمهور شدن دوباره ترامپ، به ناگزیر در اندیشه بیرون آمدن از زیر چتر پوششی آمریکا است. دشمنی این بلوک با روسیه نه ریشه در ایدئولوژی یا اخلاق، بل‌که برای آرزوی نابودی روسیه هم‌چون کشور پهناور به کشورهای کوچک مانند یوگسلاوی پیشین است که توان جلوگیری از نفوذ سرمایه و کالاهای غربی به این بخش از جهان را از دست بدهد.

ایدئولوژی در این میان نقشی محوری دارد. مارکسیسم بر این باور است که ایدئولوژی چیره در هر جامعه، همان ایدئولوژی طبقه فرمانروا است. رسانه‌ها، نظام آموزشی و نهادهای فرهنگی همه در خدمت بازآفرینی اندیشه‌ای هستند که سودهای سرمایه‌داری را پیش می‌برد. در شرایط کنونی، روسیه‌ستیزی و تصویرسازی هیولاوار از پوتین، ایدئولوژی برتر اتحادیه اروپا شده است. این ایدئولوژی چند کارکرد دارد: با ساختن دشمنی پنداری، تضاد اصلی جامعه، یعنی تضاد میان کارگران و سرمایه‌داری، را به فراموشی می‌سپارد؛ و یک گونه اتحاد ملی را زیر پرچم سرمایه‌داری «خودی» بازسازی می‌کند و هرگونه اعتراض به سیاست‌های ریاضتی و هزینه‌های جنگی را همدستی با دشمن جلوه می‌دهد؛ و افکار عمومی را آماده می‌سازد تا کاهش آزادی‌های شهروندی، گسترش دستگاه امنیتی و فشارهای اقتصادی را به نام «شرایط جنگی» بپذیرند.

این روند با پیوند نزدیک دولت و سرمایه انجام می‌شود. در این شرایط مشخص، می‌توان هماهنگی «جنگ‌افزاری-صنعتی-رسانه‌ای» را به خوبی دید. شرکت‌های جنگ‌افزارسازی مانند Rheinmetall در آلمان، Thales در فرانسه و BAE Systems در بریتانیا با لابی‌گری‌های توانمند و ارتباطات تنگاتنگ با دستگاه‌های دولتی، سیاست‌هایی را به پیش می‌رانند که درخواست برای فرآورده‌هایشان فراهم شود. رسانه‌های بزرگ، که خود از انحصارهای اقتصادی‌اند، پیوسته داستان خطر روسیه را بازگویی و استوارتر می‌کنند تا بستر بایسته برای افزایش بودجه جنگی و گسترش دستیازی به دیگر کشورها فراهم گردد.

از این چشم‌انداز، سیاست رهبران اروپا را نمی‌توان به نادانی یا برداشت نادرست کاهش داد. این کارها پاسخی منطقی و گریزناپذیر به تضادهای درونی سرمایه‌داری امپریالیستی در اروپاست: سرمایه‌داری برای رهایی از بحران‌های ساختاری خود نیازمند جنگ‌افزارگرایی و تولید جنگ است؛ برای پاسبانی از جایگاه ژئوپلیتیک خود باید اروپا با بلوک‌های امپریالیستی آمریکا و ژاپن رقابت کند و دیگران را خرد سازد.

تا زمانی که چیرگی سرمایه و سودهای انحصارهای بزرگ پابرجاست، این سیاست دنبال خواهد شد. سیاست‌های جنگ‌جویانه و ساخت دشمن برون‌مرزی نه یک کجروی، بل‌که بخش جدایی‌ناپذیر و سرشت این نظام است؛ بایستگی برای زنده ماندن آن، حتی به بهای ویرانی و رنج میلیون‌ها انسان.

پایان‌سخن

سیاست‌های جنگ‌افزارسازی و مقررات‌زدایی اقتصادی اتحادیه اروپا، بار سنگینی بر دوش شهروندان، به‌ویژه طبقه کارگر، می‌گذارد. این سیاست‌ها به کاهش امنیت شغلی، فرسایش دستمزدها و حقوق اجتماعی، سست کردن خدمات همگانی و نابودی محیط زیست می‌انجامند. چرخه‌ی نادرست پیوندخورده میان نئولیبرالیسم و جنگ‌افزارگری نیز درآمد دولت را به جای برنامه‌های رفاهی به سوی پروژه‌های جنگی رهبری می‌کند و نابرابری و فشار اقتصادی را افزایش می‌دهد. چرخش اتحادیه ی اروپا به‌سوی جنگ‌افزارگری یک کجروی تاریخی است؛ سیاستی کوتاه‌بین و واپس‌گرا که صلح و رفاه بلندمدت را فدای سود سرمایه می‌کند. امنیت راستین را نه می‌توان با بمب خرید و نه با کشیدن دیوار نگاه داشت؛ امنیت پایدار از راه دیپلماسی و همکاری به‌دست می‌آید.

واکنش‌های اتحادیه‌های کارگری، سازمان‌های زیست‌بومی و جنبش‌های مردمی نشان می‌دهد که ایستادگی در برابر این سیاست برای نگاهداری امنیت انسانی، دادگری اجتماعی و پایداری زیست‌بومی در اروپا مهم است. اتحادیه اروپا امروز در برابر یک گزینش سرنوشت‌ساز ایستاده است؛ راهی که رهبران آن برمی‌گزینند، آینده‌ی نسل‌ها را شکل خواهد داد. آیا آینده‌ی اروپا با جنگ‌افزارهای بیشتر، نابرابری فزاینده، محیط زیست ویران شده و شهروندان بی‌پناه نابود خواهد شد، یا به رهبری طبقه کارگر اروپا همراه با لایه‌های پیشرو اروپا به راه عدالت اجتماعی، دادگری، همبستگی و پیشتازی در نبرد با دگرگونی‌های آب‌وهوایی گام خواهد گزاشت؟

اینک وظیفه‌ی جامعه مدنی، اتحادیه‌های کارگری و همه‌ی شهروندان آگاه است که برای ایستادگی در برابر این چرخه‌ی ویرانگر و پاسداری از اروپایی که در آن انسان‌ها بر سود و توانمندی برتری دارند، بسیج شوند. امنیت راستین نه از راه انباشت جنگ‌افزارها، بل‌که از راه دادگری اجتماعی، خدمات همگانی نیرومند و نگاهبانی از محیط زیست به دست می‌آید و تنها در چنین شرایطی می‌توان آینده‌ای پایدار و انسانی برای اروپا فراهم کرد.

توده‌های اروپا به ناگزیر دیر یا زود در برابر سیاست‌های جنگ‌جویانه رهبران خود به شورش خواهند پرداخت و اگر نیروهای پیشرو رهبری این جنبش را در دست نگیرند، رهبری آن به دست فاشیست‌ها که از پشتیبانی انحصارهای جنگ‌افزار و دیگر لایه‌های بورژوازی برخوردار هستند، خواهد افتاد.

 نوشته‌های کمکی

[1]: European Parliament. (2025). State of the Union Address: A New Ambition for European Defence. Retrieved from europarl.europa.eu

[2]: European Parliamentary Research Service (EP Think Tank). (2024). Defence Expenditure in the EU: Trends and Data.

[3]: Reuters. (2024). Germany to Boost Defence Spending to 2% of GDP in 2024. Retrieved from reuters.com

[4]: BNP Paribas Economic Research. (2024). European Defence: The New Economic Priority. Retrieved from economic-research.bnpparibas.com

[5]: The Guardian. (2024). EU Moves to Limit Non-EU Parts in Joint Defence Projects Amid Tensions with UK. Retrieved from theguardian.com

[6]: European Public Service Union (EPSU). (2025). Joint Statement: Selling Our Security for Profit. Signed by 470 civil society organisations. Retrieved from epsu.org

[7]: Garrido has written “Multipolarity and America” with Midwestern Marx Institute, which discusses the idea of unipolar vs multipolar world orders.




نقشه امریکا و اسرائیل برای مهندسی خاورمیانه نوین!

مقاله ۲۵/۱۴۰۴
۲۳ شهریور ۱۴۰۴، ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در نهم سپتامبر ۲۰۲۵، یورش هوایی ارتش فاشیستی اسرائیل به پایتخت قطر، دوحه، رهبران سیاسی «جنبش حماس» را آماج گرفت. این کار نه تنها یک یورش نظامی، بل‌که آغاز یک بحران تازه در خاورمیانه بود. این یورش که در منطقه‌ی پول‌دارنشین «قطیفیه» در باختر دوحه رخ داد، به کشته شدن چهار تن انجامید و گفت‌وگوهای صلح میان حماس و اسرائیل را که با میانجی‌گری قطر در روند انجام بود، را به سرنوشتی ناروشن دچار ساخت. این رویداد، آن هم هنگامی که قطر میزبان گفت‌وگوهای صلح بود، پهنه امنیتی، دیپلماسی و راهبردی منطقه را دگرگون ساخت. اسرائیل این یورش را «کارزار عتسرت هادین» (Atzeret HaDin) (روز قیامت)  نام‌گذاری کرد، اما قطر آن را «نقض حاکمیت و کنشی دهشت‌افکنانه» خواند و واکنش‌های جهانی گسترده‌ای را برانگیخت.  

با آن‌که این رخداد در نمای بیرونی خود یک یورش کوچک نظامی بود، پیامدهایی ژرف و فراگیر داشت: از خاموشی و سیاست دوپهلو ایالات متحده همچون هم‌پیمان اصلی اسرائیل گرفته، تا بازتاب‌های جامعه جهانی و چرخش آشکار در سیاست‌های امنیتی کشورهای عربی. این یورش نه تنها به پیوند دوستانه اسرائیل و آمریکا با قطر آسیب زد، بل‌که بیم‌ها و نگرانی‌های فراگیر در پهنه جهانی برانگیخت. این نوشتار با واکاوی لایه‌های گوناگون این رویداد، به بررسی زمینه‌ها، پیامدها و سویه‌های ژئوپلتیک آن می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه این یورش می‌تواند آینده صلح و هم‌سنگی نیروها در خاورمیانه را برای سال‌های پیش‌رو پیچیده‌تر کند.

نقش آمریکا در این یورش

بر پایه گزارش سی‌ان‌ان (cnn.com) با اینکه آمریکا پیوندهای نزدیک و راهبردی با هر دو کشور دارد، یورش اسرائیل به دوحه با واکنش نکوهش‌وار و سخت واشنگتن روبه‌رو نشد. در ساعت‌های نخست پس از یورش، کاخ سفید خاموشی پیشه کرد و تنها با گفته‌هایی دوپهلو و اندک، نگرانی خود را بازگو کرد. ترامپ در توییتر خود از این یورش «احساس ناخوشی» کرد و سپس به روزنامه‌نگاران گفت که از رفتار اسرائیل «خشنود نیست». این واکنش‌ها نشانگر دودلی آشکار برای نکوهش اسرائیل بود، حتا با آن‌که یورش به کشوری مستقل و هم‌پیمان آمریکا انجام گرفته بود.

بر پایه گزارش واشنگتن پست (washingtonpost.com) سخنگوی کاخ سفید، کارولین لیویت، گفت که بمباران یک‌سویه در خاک قطر به سود هیچ‌یک از این دو کشور نبوده است !!! و افزود که نابودی حماس، گروهی که از رنج مردم غزه بهره‌برداری می‌کند، کنشی ارزشمند است. این گفته‌ها نمونه‌ای از دوگانگی در سیاست آمریکا را آشکار می‌سازد؛ از یک‌سو، یورش اسرائیل لگدمالی آشکار قانون‌های جهانی و فرمانروایی کشور هم‌پیمان به شمار می‌آید و از سوی دیگر، هدف آن نابودی حماس و به گفته کاخ سفید «پاسداری از امنیت اسرائیل» خوانده می‌شود.

تحلیلگران بر این باورند که خاموشی و دودلی آمریکا به جایگاه بزرگ و برجسته این کشور در میان کشورهای عربی و متحدان منطقه‌ای ضربه خواهد زد. به گزارش ال‌مونیتور (al-monitor.com) خلیل جهشان، مدیر یک اندیشکده در واشنگتن، این رفتار کاخ سفید را «بی‌منطق و تهی از سیاست‌ورزی» خوانده است و هشدار داد که این کار می‌تواند باور کشورهای خلیج فارس به آمریکا را کاهش دهد.

بر پایه گزارشی که فورین پالیسی (foreignpolicy.com) با گفت‌وگو با برخی از کارشناسان تهیه کرده است، ارتش اسرائیل بدون هماهنگی با آمریکا توان پیاده‌کردن چنین یورشی را نداشته است. پایگاه‌های نظامی و سامانه‌های راداری آمریکا در منطقه، برای نمونه در پایگاه هوایی العدید در قطر، توانایی رهیابی این‌گونه یورش را دارند، ولی خاموش ماندند. این نشان می‌دهد که اسرائیل با آگاهی و به‌گمان بسیار با چراغ سبز واشنگتن به انجام این کار پرداخته است. تحلیلگران نظامی بر این باورند که اگر این همکاری یا هماهنگی پشت پرده انجام نمی‌شد، اسرائیل نمی‌توانست یورش را با چنین ریزبینی انجام دهد.

خاموشی امریکا در برابر این یورش بار دیگر نشان داد که پیوند میان امریکا و اسرائیل شکستنی نیست. اسرائیل برای امریکا نه تنها در خاورمیانه بل‌که در همه‌ی جهان برجسته‌ترین متحد است. اسرائیل نه تنها نقش پاسبان امریکا در خاورمیانه را بازی می‌کند، بل‌که می‌توان اسرائیل را همچون پورتوریکو (Puerto Rico) بخشی از امریکا و یا مانند هائیتی دست‌نشانده آن دانست که به آزمایش تازه‌ترین جنگ‌افزارهای آمریکایی در خاورمیانه نیز می‌پردازد.

بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی اسرائیل پیوندهای ژرفی با ایالات متحده داشته‌اند و دارند، و  شماری هم در آمریکا بزرگ شده‌اند. برای نمونه، موشه آرنس و مایکل اورن دوران کودکی و نوجوانی خود را در آمریکا گذراندند و سپس به اسرائیل کوچ کردند و به جایگاه بلند سیاسی رسیدند. بنیامین نتانیاهو نیز بخشی از نوجوانی و آموزش دانشگاهی خود را در آمریکا گذراند و از همان‌جا به فضای فکری و سیاسی این کشور نزدیک شد. دیگرانی مانند اهود باراک، شیمون پرز و نفتالی بنت نیز گرچه در اسرائیل به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند، اما سال‌هایی از زندگی یا آموزش  خود را در آمریکا گذراندند و از پیوندهای خانوادگی یا حرفه‌ای با این کشور بهره برده‌اند. به‌دین‌گونه، بسیاری از رهبران اسرائیل در آمریکا پرورش یافته‌اند، و جای پای فرهنگی، آموزشی و سیاسی آمریکا بر کنش‌های سیاسی آن‌ها به روشنی دیده می‌شود. اسرائیل هم در برابر این خوش‌خدمتی با سرمایه‌داران یهودی خود روند سیاست امریکا را در دست دارد. لابی نیرومند هواداران یهودی اسرائیل در امریکا به سرمایه‌گذاری بر روی سیاستمداران هر دو حزب می‌پردازد.

افزون بر این، برخی تحلیلگران بر این باورند که این وابستگی دو سویه امریکا و اسرائیل چنان ریشه‌دار شده است که سیاست خاورمیانه‌ای امریکا هرگز چشم به روی منافع اسرائیل نخواهد پوشید. به دلیل این پیوند ساختاری واشنگتن حتا در برابر آشکارترین لگدمالی قانون‌های جهانی از سوی تل‌آویو نیز چشم می‌پوشد، چراکه هزینه‌ی سیاسی رویارویی با لابی اسرائیل در درون امریکا بسیار سنگین‌تر از هزینه‌ی از دست‌دادن هم‌پیمانان عربی در منطقه ارزیابی می‌شود. فراموش نشود که امریکا می‌داند رهبران عربی با صد رشته به امریکا وابستگی دارند و هرگز در اندیشه‌ی رهایی راستین از این بندِ زنجیرِ بردگی نیستند، اگرچه در اینجا و آنجا شکوه‌هایی می‌کنند.

نکوهش جامعه جهانی

به گزارش الجزیره (aljazeera.com) یورش اسرائیل به دوحه با واکنش‌های گسترده بین‌المللی روبه‌رو شد و بسیاری کشورها و سازمان‌ها آن را لگدمالی آشکار قانون‌های بین‌المللی و چنگ‌اندازی به حاکمیت یک کشور مستقل دانستند. قطر، میزبان گفت‌وگوی صلح میانجی‌گرانه، این یورش را «بزدلانه» و «نقض تمام هنجارهای جهانی» خواند. وزارت خارجه قطر گفت که هدف یورش، رهبرانی بودند که در همان زمان سرگرم گفت‌وگو درباره آتش‌بسی بودند که ایالات متحده پیشنهاد کرده بود، و این کار آشکارا نشان‌گر خواست تنش‌افزایی اسرائیل است و نه نشانه صلح‌خواهی.

به گزارش رویترز (reuters.com) کشورهای همسایه نیز این کار را نکوهش کردند. عربستان سعودی آن را «جنایتی آشکار» نامید و بر پیمان خود به پشتیبانی از قطر پافشاری کرد. هم‌زمان، امارات متحده عربی بر نیاز پاسبانی از امنیت منطقه و پایبندی به پیمان‌های امنیتی پافشاری کرد. ترکیه نیز این یورش را نمونه‌ای از «دهشت‌افکنی دولتی» خواند و هشدار داد که چنگ‌اندازی نظامی اسرائیل می‌تواند ثبات منطقه را به خطر اندازد. دیگر کشورهای خلیج فارس، مانند جمهوری اسلامی ایران، نیز هم‌صدا با قطر از این کشور پشتیبانی کردند و خواستار پاسخ‌گویی اسرائیل شدند.

در سطح بین‌المللی، سازمان ملل متحد (un.org) این یورش را لگدمالی آشکار حقوق بین‌الملل و منشور سازمان ملل دانست. آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، این یورش را «نقض حاکمیت و تمامیت ارضی قطر» خواند. همچنین، سازمان‌های حقوق بشری بین‌المللی مانند عفو بین‌الملل و دیده‌بان حقوق بشر (hrw.org) با گزارش‌های جداگانه این یورش را غیرقانونی و لگدمالی حقوق بشر خواندند و خواستار پاسخ‌گویی اسرائیل شدند. آنان هشدار دادند که خاموشی جامعه جهانی در برابر چنین یورش‌هایی، تنش و درگیری را در منطقه افزایش می‌دهد.

به گزارش تاس (tass.com) روسیه نیز با نکوهش کردن این یورش گفت که این کار به تلاش‌ها برای رسیدن به آتش‌بس و صلح در منطقه آسیب می‌زند. سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه، گفت که یورش اسرائیل نشان‌دهنده دنبال کردن جنگ و پایان ندادن به بحران انسانی در غزه از سوی اسرائیل است.

به گزارش بی‌بی‌سی (bbc.com) در اروپا، کشورهای فرانسه و بریتانیا با پیش‌نویس گزارشی به شورای امنیت سازمان ملل از نگرانی خود از یورش اسرائیل به قطر گفتند و آن را آسیب‌رسانی به تلاش‌ها برای دستیابی به صلح در منطقه دانستند. در این پیش‌نویس، این دو عضو شورای امنیت از همه خواستند که از افزایش تنش‌ها جلوگیری کنند و به آزادی گروگان‌ها و پایان دادن به رنج مردم غزه بپردازند.

بدین‌گونه، همه کشورهای منطقه، سازمان‌های بین‌المللی و نهادهای حقوق بشری، یورش اسرائیل به دوحه را محکوم کردند و آن را پایمالی آشکار حقوق بین‌الملل و حاکمیت کشور میزبان گفت‌وگوی صلح دانستند. این واکنش‌ها نشان‌دهنده نگرانی گسترده جهانی از پیامدهای این یورش و نیازمندی پاسخ‌گویی بین‌المللی برای پاسبانی از ثبات منطقه است.

ولی تا زمانی که امریکا بی‌چون‌وچرا پشت اسرائیل ایستاده است، اسرائیل به واکنش کشورهای دیگر جهان ارزشی نمی‌دهد. اسرائیل این را هم می‌داند که واکنش‌های انگلیس و فرانسه بیشتر برای آرام‌کردن کشورهای عربی است و هیچ پیامد حقوقی، اقتصادی یا نظامی برایش به همراه ندارد. افزون بر این، تل‌آویو به تجربه دریافته است که حتا نکوهش‌های سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری نیز با  قطعنامه‌های بی‌پایه یا هشدارهای نمادین پایان خواهند یافت و بازدارندگی واقعی در برابر سیاست‌های پرخاشگر اسرائیل پدید نمی‌آورند.

پیامدهای فراوان این یورش

پیامد نخست، به گزارش الجزیره یورش اسرائیل به دوحه پیامدهای فراگیر و چندلایه‌ای برای امنیت، سیاست و دیپلماسی در خاورمیانه‌ دارد. نخستین و برجسته‌ترین پیامد، آسیب به روند گفت‌وگوهای صلح میان حماس و اسرائیل است. سران حماس که در قطر گرد آمده بودند تا درباره آتش‌بس و کاهش تنش‌ها رایزنی کنند، آماج  یورش بودند. این کنش به ایست روند گفت‌وگوها انجامید و نشان داد که اسرائیل هیچ مرزی برای به‌کارگیری توان خود علیه سران فلسطینی ندارد، حتا اگر این سران در کشوری میزبان رایزنی باشند. آگاهان سیاسی بر این باورند که هدف اسرائیل از این یورش، رساندن پیامی روشن به همه بازیگران منطقه‌ای بوده است؛ پیامی که می‌گوید تل‌آویو هر زمان و هر کجا که بخواهد توان پیاده کردن خواست خود را دارد و هیچ بازدارنده‌ای در برابر کنش‌های نظامی آن نیست.

پیامد دوم، به گزارش فورین پالیسی برانگیختن تنش‌های منطقه‌ای و فزونی نگرانی کشورهای خلیج فارس بود. واکنش‌های رسمی کشورهای همسایه و سازمان‌های جهانی نشان داد که تاخت‌وتاز اسرائیل به خاک کشوری مستقل، امنیت همگانی منطقه را سخت به خطر افکنده است. عربستان و امارات، افزون بر نکوهش یورش، به استوار کردن پیوندهای پدافندی و امنیتی با قطر می اندیشند. شماری از آگاهان، این روند را زمینه‌ای برای پدید آمدن همبستگی‌های نوین امنیتی و رزمی در منطقه می‌دانند که می‌تواند در برابر کنش‌های اسرائیل و هرگونه یورش همانند، بازدارندگی پدید آورد.

پیامد سوم، سست شدن باور نقش میانجیگری صلح امریکا در خاورمیانه‌ است. با این‌که آمریکا می‌خواهد چهره‌ای صلح‌ساز از خود نشان دهد که برای آرامش دیپلماتیک می‌کوشد، یورش اسرائیل به دوحه نقش میانجی‌گری صلح آمریکا در منطقه را به زیر پرسش برده است. خاموشی و دودلی کاخ سفید و پافشاری بر پشتیبانی بی‌چون و چرا از اسرائیل، مایه آن شد که بسیاری از کشورها و آگاهان منطقه‌ای نقش آمریکا را در گره‌گشایی بحران‌ها به پرسش بگیرند. به گزارش بیکر اینستیتوت (bakerinstitute.org)آگاهان بر این باورند که این یورش آشکارا نشان داد آمریکا برای پشتیبانی از هم‌پیمان نزدیک خود، اسرائیل، هیچ مرزی نمی‌شناسد و از همین رو، باور کشورهای خلیج فارس به آمریکا در زمینه پشتیبانی امنیتی کاهش یافته است. به گزارش بیکر اینستیتوت پیامد این یورش سست شدن باورمندی به آمریکا و اسرائیل در جهان عرب و نزد مردم منطقه است. به گزارش بیکر اینستیتوت  کارشناسان بر این باورند که این یورش پندار کشورهای عربی درباره نیک‌خواه بودن آمریکا در منطقه را نابود کرده است و راه دیپلماسی برای حل بحران غزه را دشوارتر ساخته است. افزون بر این، باور به‌کارگیری زور از سوی اسرائیل، نیرومندتر شد و باور با بازی دیپلماتیک تل‌آویو در میان کشورهای عربی کاهش یافت.  

پیامد چهارم، دگرگونی رویکرد رزمی و پدافندی قطر بود. واکنش سست آمریکا و پشتیبانی بدون چون‌وچرا از اسرائیل مایه آن شد تا کشورهای خلیج فارس در اندیشه نیرومند کردن توان دفاعی با خرید جنگ‌افزارها از کشورهای غیرغربی بیفتند.

ناکامی سامانه‌های پدافند هوایی پاتریوت آمریکایی در رهگیری یورش‌های اسرائیل و نبود پشتیبانی کارآمد از سوی ایالات متحده، قطر را واداشت تا به سوی خرید سامانه‌های پیشرفته پدافند موشکی از روسیه روی آورد. به گزارش سپوتنیک نیوز(sputniknews.com)، یوری کنوتوف، کارشناس جنگی روس، بر این باور است که قطر برای برپایی سپر هوایی کارآمد ناگزیر است سامانه‌های دوربرد اس-۴۰۰، میان‌برد وایکینگ و کوتاه‌برد تور-ام۲ را فراهم آورد. این سامانه‌ها توان پوشش‌دهی در برابر خطرهای گوناگون، مانند موشک‌های بالستیک، پهپادها و هواپیماهای بدون سرنشین را در همه بلندی‌ها دارند و با برخورداری از جابه‌جایی تند و نرمش‌پذیری، برتری‌هایی دارند که سامانه‌های پاتریوت از آن بی‌بهره‌اند.

تصمیم قطر برای خرید جنگ‌افزارهای پدافندی از روسیه، نشانگر کاستی باور این کشور به پشتیبانی امنیتی آمریکا و گرایش به خودبسندگی در زمینه دفاعی است. به گزارش دِ دفنس پست (thedefensepost.com) آگاهان یادآور می‌شوند که این گام می‌تواند چشم‌انداز رزمی و راهبردی منطقه را دگرگون سازد و در آینده به قطر توانایی دهد که بدون وابستگی به آمریکا از یورش‌های هوایی به کشور خود جلوگیری کند. هم‌زمان، این رویکرد می‌تواند به فزونی رقابت جنگ‌افزاری در منطقه بینجامد و دیگر کشورهای خلیج فارس را نیز به استوار ساختن توان پدافندی مستقل برانگیزد. پیامد بلندمدت بر بازارهای جنگ‌افزارها و اقتصاد دفاعی منطقه است. به گزارش دفنس نیوز (defense-news.com) خرید سامانه‌های دفاع موشکی قطر از روسیه، افزون بر نیرومندی توان دفاعی این کشور، نشان‌دهنده دگرگونی رویکرد کشورهای خلیج فارس به سوی خرید جنگ‌افزارها از غرب و شرق است. این کار می‌تواند مایه افزایش رقابت میان کشورهای تولیدکننده جنگ‌افزارها و دگرگونی روند صادرات جنگ‌افزار در منطقه شود.

پیامد پنجم، پدید آمدن فضای بی‌باوری و بدگمانی نسبت به اسرائیل و هم‌پیمانان آن در منطقه است. به گزارش ال‌مانیتور، آگاهان بر این باورند که کنش اسرائیل در یورش به دوحه، به‌ویژه با آگاهی یا هماهنگی نهان با آمریکا، نشان داد که هیچ کشوری از یورش اسرائیل در امان نیست. این واقعیت مایه آن شد که کشورهای خلیج فارس بار دیگر به بایستگی برپایی سامانه‌های پدافندی مستقل و در پیش گرفتن سیاست‌های چندلایه امنیتی بیندیشند. افزون بر این، این یورش مایه آن شد که کشورهای منطقه به بازنگری در پیمان‌های امنیتی و دیپلماسی خود با اسرائیل و حتا آمریکا روی آورند و راه‌های جایگزین برای رویارویی با یورش‌های آینده را جست‌وجو کنند.

پیامد ششم، پیامدهای دیپلماتیک و حقوقی بود. کشورهای اروپایی، سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری در گزارش‌های گوناگون، یورش اسرائیل را لگدمالی قانون‌های جهانی، منشور سازمان ملل و فرمانروایی کشور میزبان گفت‌وگوها دانستند. آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، خواستار پاسخ‌گویی اسرائیل شد و گفت که این کنش می‌تواند ثبات منطقه را به خطر اندازد و روند گفت‌وگوهای آشتی را نابود کند. هم‌زمان، کارشناسان حقوقی جهانی بررسی درباره پاسخ‌گویی قانونی اسرائیل و کشورهایی که از این یورش پشتیبانی کرده‌اند را آغاز کردند.

پیامد هفتم، پیامد روانی و راهبردی بر حماس و دیگر گروه‌های مقاومت فلسطینی بود. یورش اسرائیل نشان داد که سران حماس حتا در خاک کشورهای مستقل و زیر پوشش گفت‌وگوهای آشتی نیز می‌توانند از سوی اسرائیل کشته شوند. به گزارش الجزیره، این واقعیت می‌تواند به دگرگونی راهبردهای سیاسی و رزمی حماس، مانند افزایش پنهان‌کاری، جابه‌جایی کنش‌های نظامی به جاهای امن‌تر و یا دگرگونی در روش‌های گفت‌وگو برای آتش‌بس بینجامد.

پیامد هشتم، افزایش شکل‌گیری اتحادهای منطقه‌ای نوین است. به گزارش فورین پالیسی، خطر یورش دوباره اسرائیل و کاهش باورمندی به پشتیبانی آمریکا از کشورهای عربی خلیج فارس، آن‌ها را به سوی ساختن پیمان‌های دفاعی نو می‌کشاند. این پیمان‌ها می‌توانند دربرگیرنده دادوستد اطلاعات، سامانه‌های دفاعی مشترک و هماهنگی در واکنش به خطرهای نظامی باشند. چنین روندی می‌تواند هم‌سنگی نیروهای منطقه‌ای را دگرگون دهد و نقشه امنیتی خاورمیانه را بازنویسی کند. یکی از پیامدهای این یورش راندن کشورهای عربی خلیج فارس به سوی جمهوری اسلامی است.

به گزارش مشرق، محسن رضایی در توئیتر نوشت: اگر نشست کنفرانس اسلامی منجر به اقدام عملی در پاسخ به تجاوز رژیم صهیونیستی به پنج کشور اسلامی و نسل‌کشی در غزه نشود، عربستان، ترکیه و عراق هم باید منتظر جنگنده‌ها و بمب‌های این رژیم باشند. پیش از آنکه رژیم به سراغ تک‌تک کشورهای منطقه برود، باید با تشکیل ائتلاف نظامی در برابر آن ایستاد.

این واقعیت می‌تواند به روند جابه‌جایی جبهه‌ها در منطقه شتاب بخشد و کشورهای عربی را به سوی  نزدیکی بیشتر با جمهوری اسلامی و دیگر نیروهای ضداسرائیلی بکشاند. افزون بر این، بی‌عملی و خاموشی جامعه جهانی در برابر یورش‌ها و چنگ‌اندازی‌ها، انگیزه و نیازمندی هم‌پیوستگی میان کشورهای منطقه برای ساختن مکانیزم‌های دفاع جمعی را افزایش می‌دهد و می‌تواند چشم‌انداز امنیتی خاورمیانه را دگرگون کند.

همان‌گونه که دیده‌ایم، یورش اسرائیل به دوحه پیامدهای گسترده‌ای داشت که امنیت، دیپلماسی، سیاست و اقتصاد منطقه را دگرگون خواهد کرد. ایست گفت‌وگوی صلح، افزایش تنش‌ها، کاهش باورمندی به آمریکا، گرایش قطر به خرید سامانه‌های دفاعی روسیه، کاهش نزدیکی به اسرائیل در جهان عرب، دگرگونی استراتژی حماس و شکل‌گیری اتحادهای نوین، همه نشان می‌دهند که این یورش نه تنها یک کنش نظامی کوچک نبود، بل‌که تلنگری به دگرگونی‌های بسیاری در خاورمیانه زده است.

این پیامدها برای اسرائیل و امریکا هیچ جای نگرانی نمی‌آفریند، زیرا هر دو کشور به دنبال ساختن خاورمیانه‌ای مهندسی‌شده هستند؛ خاورمیانه‌ای که افزون بر پاسبانی از امنیت اسرائیل، باید سنگریزی در پاپوش چین نیز باشد. برای تل‌آویو کوشش‌های دیپلماتیک دیگر ارزش و جایگاه نخستین خود را از دست داده‌اند. اسرائیل با پشتوانه ارتش نیرومند و موساد ددمنش خود، راه‌حل جنگ و تنش‌افزایی را برگزیده است و برای رسیدن به هدف‌هایش از کاربرد هیچ شیوه‌ای پرهیز نمی‌کند.

پس از شکست سنگین ارتش فاشیستی اسرائیل در ماه مه‌ی ۲۰۰۰ از سوی نیروهای چریکی حزب‌الله در جنوب لبنان، تل‌آویو به دنبال پیاده‌سازی راهبردی خود برای شکست حزب‌الله و دیگر نیروهای هوادار جمهوری اسلامی در خاورمیانه پرداخته است. این نقشه، با درهم‌آمیزی زیرکانه توانایی‌های امنیتی و اطلاعاتی موساد با آمادگی جنگی ارتش، در چارچوب یک برنامه‌ی بلندمدت و شکیبانه آرام‌آرام به دل دشمنان رخنه کرد؛ مهره‌های خود را زبردستانه در بالاترین جایگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی کاشت و ضربه‌های کشنده را با ترکیدن پیجرها در دست رهبران حزب‌الله بر این سازمان وارد ساخت. هم‌اکنون اسرائیل خود را در چنان جایگاه برتر اطلاعاتی، امنیتی و جنگی می‌بیند که نیازی به کاربرد زبان سیاست‌ورزی نمی‌بیند.

در این چارچوب، اسرائیل خود را هم اکنون در جایگاهی می‌بیند که نه واکنش‌های جهانی و نه هشدارهای سازمان‌های بین‌المللی نمی‌تواند از پیاده‌سازی برنامه‌های او جلوگیری کند. افزون بر این، از پشتیبانی بی‌چون‌وچرای واشنگتن برخوردار است و این پشتیبانی، به تل‌آویو دلیری دنبال‌کردن سیاست‌های پرخاشگرایانه  را می‌دهد.

پایان سخن

یورش اسرائیل به دوحه در سپتامبر ۲۰۲۵ را می‌توان زلزله‌ای سیاسی-امنیتی خواند که گسل‌های ژرف روابط بین‌الملل در خاورمیانه را نمایان ساخت و لرزه‌های آن دورنمای منطقه را برای آینده دگرگون خواهد کرد.

پیامدهای استراتژیک این یورش چندلایه و ژرف بود: باور به میانجیگری آمریکا و پاسبان امنیت کشورهای عربی سست شده است و متحدان دیرینه آن در خلیج فارس، به ویژه قطر، اکنون در جستجوی همکاری امنیتی و خرید جنگ‌افزار از کشورهای دیگری هستند. این روند نه تنها بازار جنگ‌افزار منطقه، بل‌که ساختار اتحادها و دشمنی‌های دیرینه را نیز دگرگون خواهد کرد.

افزون بر این، دنبال نشدن گفت‌وگوی صلح و افزایش بی‌باوری، چالش دستیابی به راه‌حل دو دولت برای فلسطین-اسرائیل را پیچیده‌تر کرده است. این رخداد نشان داد که تل‌آویو با پشتگرمی به پشتیبانی بی‌چون‌وچرای واشنگتن، هیچ مرزی برای کاربرد زور نمی‌شناسد و سیاست‌های پرخاشگرایانه را بهتر از زبان دیپلماسی می‌داند. این کار اسرائیل پیام استراتژیک روشنی فرستاده است: هیچ مرز جغرافیایی یا دیپلماتیک برای پررویی و پرخاشگری اسرائیل نیست.

در پایان می‌توان گفت که یورش اسرائیل به دوحه تنها یک رخداد نظامی نبود، بل‌که برگی تازه از بازی پیچیده ژئوپلتیک خاورمیانه را گشود. خاموشی آمریکا و واکنش‌های نمادین اروپا و سازمان‌های جهانی، بیش از پیش آشکار ساخت که برای اسرائیل این یورش هزینه‌ای واقعی در پی ندارد. در همین هنگام، کشورهای منطقه به ناگزیر به سوی استوار کردن توان دفاعی مستقل و بازنگری در پیمان‌های امنیتی خود گام برمی‌دارند. با این همه، تل‌آویو و واشنگتن به دنبال مهندسی خاورمیانه‌ای نوین‌اند که هم امنیت اسرائیل را پاسداری کند و هم وزنه‌ای در برابر چین باشد.  

بدین‌گونه، تا زمانی که پیوند ساختاری میان تل‌آویو و واشنگتن پابرجاست، تا زمانی که خلق‌های خاورمیانه با خیزش سرنوشت‌ساز، سرنوشت خود را در دست نگیرند، و تا زمانی که هم‌سنگی نیروها در جهان دگرگون نشده است، و جهان یک‌قطبی به رهبری سوپر‌امپریالیست آمریکا زیر فشار بریکس به رهبری چین فرو نپاشیده است، و جهان چندقطبی پایدار پدید نیامده است، نه نکوهش جهانی و نه نگرانی‌های منطقه‌ای توان بازداشتن اسرائیل از پیاده‌سازی راهبردهای جنگی‌اش را نخواهند داشت، و آینده صلح در خاورمیانه بیش از پیش در پشت ابرهای سنگین و سیاه گم خواهد شد.




واپسگرایی بنیادگرایان، دورویی اصلاح‌خواهان، وابستگی شاهنشاهی‌خواهان؛
چرا تنها ”چپ” می‌تواند نیروی راستین جایگزینی باشد؟

مقاله ۲۴/۱۴۰۴
۱۶ شهریور ۱۴۰۴، ۷ سپتامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

ایران روبه‌روی یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ امروزین خود ایستاده است؛ دوره‌ای که در آن فشارهای بیرونی از سوی اتحادیه اروپا، ناتو، آمریکا و رژیم فاشیستی-صهیونیستی، با همکاری‌های پنهانی دسته‌های اصلاح‌خواه و شاه‌خواه، و رقابت هم‌زمان آن‌ها برای جایگزینی دسته بنیادگرا، درهم تنیده شده است. هنگامی که کشورهای اروپایی با پشتیبانی استرالیا-ژاپن با زبان تحریم سخن می‌گویند و ناتو به تیز کردن شمشیر می‌پردازد، دسته‌های گوناگون جمهوری اسلامی بدون هیچ راهبردی خردمندانه درباره‌ی چالش هسته‌ای به سر هم می‌کوبند.

روزنامه‌ی کیهان درباره‌ی سخنان رییس‌جمهور پیشین، حسن روحانی، درباره‌ی برجام می‌نویسد: «آقای روحانی سرش کلاه رفته.» هواداران روحانی می‌نویسند: «آقای عراقچی، آیا شما وزیر جنگ هستید یا خارجه؟»

زبان و کنش بنیادگرایان ـ که نمایندگان سیاسی بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری در حاکمیت جمهوری اسلامی هستند ـ سرشار از دوگانگی است: از یک‌سو شعارهای تند جنگ‌خواهانه سر می‌دهند و از سوی دیگر به‌روشنی می‌دانند که گام گذاشتن به یک نبرد سراسری با غرب می‌تواند به فروریزی دستگاه فرمانروایی‌شان بینجامد.

اصلاح‌خواهان نیز ـ که نمایندگان سیاسی بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی در حاکمیت جمهوری اسلامی و پیرامون آن هستند ـ و در سال‌های گذشته به حاشیه رانده شده بودند، از این رخدادها بهره می‌گیرند تا بار دیگر خود را همچون «جایگزین سیاسی» شناسایی دهند؛ هرچند که راهبردهایشان بیش از آن‌که در راستای استقلال ملی باشد، همان اقتصاد سرمایه‌داری با رنگ‌وبوی سرسپردگی به غرب است. در این میان، شاه‌خواهان نیز با ایستادن آشکار زیر چتر صهیونیسم و امپریالیسم، در آرزوی بازگشت به دوران فرمانروایی خود هستند و همه‌ی تلاش خود را به کار می‌برند تا با موج‌سواری از این نمد کلاهی برای خود بسازند.

در چنین میدان چندلایه‌ای، مردم ایران باید با هوشیاری تاریخی خود، میان شعار و حقیقت، میان جنگ‌خواهی، واپسگرایی، سرسپردگی و وابستگی از یک‌سو و صلح، آزادی، خودسالاری و استقلال از سوی دیگر، راه درست را بیابند. در این میان، تنها نیرویی که می‌تواند جایگزین راستین باشد، ”چپ” است. ”چپ” اگر با گردآمدن پیرامون شعارهای روشن و مردمی، خود را از پراکندگی و خوددوستی رها کند و با گردانی یگانه در کنار مردم بایستد، می‌تواند هم‌سنگی نیروها را به سود خود و توده‌های رنج دگرگون کند.

این نوشته نخست با بررسی سیاست بنیادگرایان، دوگانگی آن را نشان خواهد داد و سپس به واکاوی تلاش اصلاح‌خواهان و شاهنشاهی‌خواهان برای جایگزین شدن جمهوری اسلامی خواهد پرداخت. در پایان، به چراییِ ”چپ” برای جایگزینی راستین پس از فروپاشی جمهوری اسلامی می‌پردازد.

دوگانگی زبان و کنش بنیادگرایان

در پی تازش دولت صهیونیستی و آمریکا به خاک ایران، گروه بنیادگرا با آن‌که آسیب‌های سخت راهبردی دیده است، همچنان زبان جنگ‌خواهانه پیش می‌گیرد. تردیدی نیست که چنین گفتارهایی بیش‌تر از آن‌که نشان توانمندی باشد، ابزاری برای نگه‌داشت پایگاه مردمی و پوشاندن کاستی‌های درونی است.

سردار علی‌محمد نائینی، سخنگوی سپاه، در تازه‌ترین گفتارش با پای‌فشاری بر «دست برتر و توان پاسخ پشیمان‌کننده»، می‌کوشد به مردم آرامش و دلگرمی دهد. ولی نکته‌ی درخور درنگ این است که بارها گفته می‌شود: «دشمن توان آغاز جنگ تازه را ندارد». این گفته‌ها از یک‌سو نشانگر باور به توانمندی نیروهای جنگاور است و از سوی دیگر نشان می‌دهد که نظامیان شور چندانی به رفتن به جنگی همه‌سویه ندارند.

فؤاد ایزدی، پژوهشگر کارهای جهانی، به‌درستی یادآور می‌شود که برآوردهای نادرست ترامپ و نتانیاهو درباره‌ی جنگ، ریشه‌ی تازش به ایران بود، ولی جمهوری اسلامی درباره‌ی هماهنگی ترامپ و نتانیاهو در این‌باره تحلیل نادرستی داشت. وی گفت: «حال باید چه کار کرد؟! در اولین گام، طبق فرمایشات مقام معظم رهبری، حفظ انسجام خوب است که باید حفظ شود.»

ولی همین نگرش، ناتوانی بنیادگرایان را هم آشکار می‌کند: آنان می‌دانند توان رویارویی هم‌زمان با آمریکا و اسرائیل را ندارند، پس به‌جای کارکرد واقعی، به زبان جنگ پناه می‌برند.

از یاد نباید برد که برای گروه‌های بنیادگرا که خاستگاه طبقاتی در میان بورژوازی نظامی دارند، کشمکش در خاورمیانه و خلیج فارس بخت بزرگی بود که آن‌ها را تا به این اندازه نیرومند کرده است. افزون بر این، این کشمکش‌ها به آنان فرصت می‌دهد با نشان‌دادن دشمن بیرونی، دشواری‌های درونی را به کنار بزنند و پایگاه مردمی خویش را پیرامون امنیت و ایستادگی بسیج کنند. ولی آنان به‌خوبی می‌دانند که جنگ راستین می‌تواند به فروپاشی سراسری دستگاه قدرت بینجامد. برای همین، شرایط «نه جنگ و نه صلح» را دوست دارند و نه خود جنگ را.

سخنگوی سپاه آشکارا می‌گوید: «نیاز امروز کشور، نگاه‌داشت همبستگی ملی، بازسازی و گسترش شالوده‌ها، رسیدگی به دشواری‌های روزمره‌ی مردم و کاریابی و بازرگانی است.» این سخن به‌روشنی نشان می‌دهد که نیاز راستین جنگ نیست، بلکه سولین دادن به کارهای درونی است. ولی او هم‌زمان با دنبال‌کردن گفتار جنگ‌خواهانه، نشان می‌دهد که بورژوازی نظامی و بورژوازی تجاری شوری برای برآوردن نیازهای مردم ندارند.

بنیادگرایان در نگهداری سود خود سرگردان مانده‌اند: از یک‌سو، کشمکش در پیرامون کشور ما به گسترش چیرگی و ماندگاری آنان در قدرت یاری می‌رساند؛ از سوی دیگر، آنان به‌خوبی می‌دانند جنگ راستین می‌تواند پایان کارشان باشد. این دوگانگی، سیاست‌هایشان را بیش‌تر بر پایه‌ی سنجش‌های کوتاه‌زمان برای ماندن در قدرت پایه‌گذاری می‌کند.

ولی این راهبرد در دراززمان نه‌تنها به سود کشور نیست، بلکه می‌تواند با فزونی کشمکش‌ها، کشور را به پرتگاه جنگ بکشاند. این درست است که غرب با بهانه‌سازی خود برای یک یورش زمینه‌چینی می‌کند، ولی هیچ‌گاه نباید خردمندی و هوشیاری را در سیاست برون‌مرزی دست‌کم گرفت. حتّا آیت‌الله منتظری هم گفته است که جمهوری اسلامی می‌توانست با کارگیری یک سیاست خردمندانه در برابر عراق از جنگ جلوگیری کند.

گنده‌گویی‌ها و سخنان بی‌پشتوانه و جنگ‌جویانه، هیزم به آتش جنگ امپریالیست‌ها انداختن است. برای همین، غرب در کمین هست تا نشان دهد که می‌تواند با فشار و نشان‌دادن خطر جنگ، بنیادگرایان را به زانو درآورد.

آرزوی دیرینه سرنگونی جمهوری اسلامی

ناتو آرزوی دیرینه‌ی سرنگونی جمهوری اسلامی را فراموش نکرده است. هدف ناتو بازگرداندن بی‌چون‌وچرای ایران به اردوگاه امپریالیسم است و شیوه‌ی رسیدن به این هدف، تلاش برای تکه‌تکه کردن و کم‌توان ساختن ایران است.

گفته‌های هفته‌ی گذشته‌ی «مارک روته»، دبیرکل ناتو، در نشست جنگی پراگ، تنها یک هشدار نظامی نیست؛ بلکه آشکار کردن نقشه‌راهی استراتژیک برای نبرد با قدرت‌های سیاسی مستقل و بازگرداندن جهان به نظم تک‌قطبی زیر رهبری غرب است. او از «ولیده‌سازی برای رویارویی بلندمدت» با ایران، چین و کره‌ی شمالی سخن می‌گوید.

ناتو به هیچ‌گاه به پذیرش‌هایی که جمهوری اسلامی در برابر خواست‌های آن در گفت‌وگوهای هسته‌ای انجام می‌دهد، خشنود نخواهد شد. امپریالیسم غرب به‌دنبال سرسپردگی بدون‌چون‌وچرا و سراسری جمهوری اسلامی است. غرب در آرزوی ایرانی است که سرکردگی آن در غرب آسیا را به چالش نکشاند و همیار آن در جنگ اقتصادی، سیاسی و نظامی علیه قدرت‌های نوپا مانند چین باشد.ایران در نقشه‌راه «کمربند و جاده» چین، زنجیر پیوندی برجسته‌ای است. جدا کردن ایران از این برنامه و آفریدن یک متحد غرب، ضربه‌ای بزرگ به برنامه‌های راهبردی چین در اوراسیا خواهد زد و همسنگی نیروها را به سود غرب دگرگون خواهد کرد.

سخنان دبیرکل ناتو به‌روشنی نشان می‌دهد که غرب، ایران را نه یک کشور هم‌سنگ، بلکه یک «چالش» راهبردی می‌داند که یا باید نابود شود یا تا به آن اندازه کم‌توان گردد که توان ایستادگی خود را از دست بدهد. درخواست روته برای «افزایش پنج‌برابری سولینه‌های دفاع هوایی و موشکی ناتو» و سخن‌گفتن او از نیاز به «میلیون‌ها گلوله‌ی توپخانه‌ی بیشتر و پهپادهای بیشتر»، تنها برای جنگ با روسیه نیست. این یک سرمایه‌گذاری برای خنثاکردن موشکی ایران و زیرساخت‌های آن نیز هست.

سرسپردگی اگرچه برای بورژوازی بوروکراتیک و مالی، به رهبری نمایندگان سیاسی آن‌ها، اصلاح‌خواهان خوشایند می‌آید، ولی برای بورژوازی نظامی که پایگاه اجتماعی و میلیاردها دلار را وام‌دار چهره‌ی ضدغربی خود است، برابر با مرگ است.

ناتو تاکنون نتوانسته جمهوری اسلامی را سرنگون کند، ولی این شکست به‌معنای پایان‌یافتن آرزوی دیرینه‌ی سرنگونی نیست. وارونه، ناتو و سروران آمریکایی و صهیونیست آن تنها در اندیشه‌ی دگرگونی تاکتیک و افزایش توان نظامی خود برای جنگ آینده هستند. امپریالیسم و صهیونیسم با درس‌گرفتن از جنگ ۱۲ روزه، در روند ولیده‌سازی برای درگیری گسترده‌تری هستند که در آن بتوانند پوزه‌ی ایران را به خاک بمالند.

اینجاست که نقش گروه‌هایی مانند شاهنشاهی‌خواهان و اصلاح‌خواهان پررنگ می‌شود. ناتو به‌خوبی می‌داند که پس از فروپاشی جمهوری اسلامی، اگر این گروه‌ها بر ایران چیره شوند، ایران دوباره به آغوش اردوگاه استثمارگران غرب پرتاب خواهد شد. چنین ایرانِ سراسر وابسته و بدون هیچ استقلال سیاسی، پاسبان منافع امپریالیسم و صهیونیسم خواهد بود. این دو گروه هم به شیوه‌های گوناگون می‌کوشند که مردم را با خود همراه کنند و هم در برابر غرب دل‌نوازی کنند. دیدار آقای رضا پهلوی در اسرائیل و پشتیبانی آشکار آقای زیباکلام از اسرائیل، بخشی از رقابت درونی این گروه‌ها برای جا انداختن خود در اردوگاه امپریالیسم است.

زایش دوباره‌ی اصلاح‌خواهان

مردم ایران که هوشمندی خود را در پاسداری از تمامیت ارضی نشان داده‌اند و به دستور آمریکا و اسرائیل با یورش بیگانگان همراهی نکرده‌اند، در پی جایگزینی هستند که به‌جای شعارهای جنگ‌خواهانه، راه صلح، آزادی، پیشرفت اقتصادی و آسایش را بگشاید.

پس از یورش رژیم صهیونیستی به ایران و ضربه‌ی موشکی آمریکا به زیرساختارهای انرژی هسته‌ای در ژرفای خاک ایران، جمهوری اسلامی ایران با چالشی امنیتی و تبلیغاتی روبه‌رو شد. این رویدادها که ناتوانی‌های راهبردی را آشکار کرد، دسته‌ی سیاسی رقیب، یعنی اصلاح‌خواهان، را به صحنه کشاند. این دسته که در سال‌های گذشته هم از سوی مردم و هم از سوی ولی‌فقیه کنار گذاشته شده بود، با برداشت ویژه از این رخدادها جان تازه‌ای یافته و از این «ضعف» حکومت برای نیرومندکردن پایگاه اجتماعی خود و بازگشت به کانون سیاست بهره می‌برد.

راهبرد اصلاح‌خواهان را می‌توان به‌عنوان یک برنامه‌ی دوسویه دانست: از یک‌سو، با انتقاد از مدیریت بحران از سوی حکومت، بر شکاف‌های راهبردی دست می‌گذارند و خود را جایگزینی خردمندانه و دیپلماتیک شناسایی می‌دهند که می‌تواند کشور را از خطر جنگ نجات دهد. از سوی دیگر، با برجسته‌کردن آزادی‌های اجتماعی و سختی زندگی روزمره، می‌خواهند پایگاه مردمی خود را که در سال‌های گذشته به‌دلیل ناکامی در برآورده‌کردن خواست‌های مردم از دست داده بودند، دوباره زنده کنند.

اصلاح‌خواهان با برجسته‌ساختن جستارهایی مانند «عقلانیت در برابر تهاجم» و انتقاد از سیاست‌های «بی‌ملاحظه و غیردیپلماتیک» دسته‌ی اصولگرا، خواست‌های مردم را به زبان می‌آورند و از ناخشنودی مردم از اقتصاد ورشکسته و خطر جنگ بهره‌ی سیاسی می‌برند. آن‌ها می‌گویند که رویکرد اصول‌گرایان ایران را زیر تحریم‌ها و فشارهای جهانی خرد کرده است و امنیت ملی را به خطر انداخته و کشور را در آستانه‌ی جنگ‌های نابودکننده کشانده است. ولی هدفشان از گفتن این سخنان پشتیبانی از تمامیت ارضی ایران نیست، بلکه خوارکردن رقیبان است.

هم‌زمان اصلاح‌خواهان برای بازیابی جایگاه خود، گفت‌وگو را به چالش‌های درون‌مرزی و پیامدهای واپس‌گرایی هم کشانده‌اند. آنان با کاربرد گفتمانی بر پایه‌ی «حقوق مدنی و آزادی‌های فردی»، تلاش می‌کنند که مردم بیزار از حاکمیت به رهبری بنیادگرایان را به سود خود بسیج و سازمان‌دهی کنند.

برای همین، با یادگیری از رویدادهای سال‌های گذشته مانند جنبش «زن، زندگی، آزادی»، اصلاح‌خواهان با پرداختن به حقوق زنان، پشتیبانی از آزادپوشی و انتقاد از سیاست‌های واپس‌گرایانه، به خواسته‌های بخش بزرگی از جامعه، به‌ویژه جوانان و لایه‌های میانی پاسخ می‌دهند. با این کار، خود را پشتیبان خواست‌های به حاشیه رانده‌شده‌ی این گروه نشان می‌دهند.

بازرسی و وارسی اینترنت، فیلتر گسترده، یکی از سازه‌های بزرگ ناخشنودی است. اصلاح‌خواهان با سخن‌گفتن از «اینترنت آزاد و پرسرعت» و انتقاد از سیاست‌های واپس‌گرا، خود را نماینده‌ی نسلی شناسایی می‌کنند که زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن به فضای دیجیتال گره خورده است.

با این شیوه، گفت‌وگو را از «مقاومت در برابر دشمن خارجی» که گفتمان برجسته‌ی اصول‌گرایان است، به «مقاومت در برابر محدودیت‌های داخلی» دگرگون داده‌اند. این دگرگونی، برای شهروندانی که از تنش‌های برون‌مرزی خسته شده‌اند و رهایی از واپس‌گرایان را برای زندگی بهتر، آزادی بیشتر و پیشرفت اقتصادی برجسته می‌دانند، دلکش و دل‌چسب است.

اصلاح‌خواهان با گروگان‌گرفتن خواسته‌های به‌حق مردم برای زندگی بخورونمیر و آزاد، از سختی زندگی مردم در شرایط ناگوار اقتصادی هم می‌گویند. ولی در حقیقت خود پیاده‌کننده‌ی برنامه‌ی سیاسی و اقتصادی نئولیبرالیسم بوده‌اند و هستند. این دسته که زندگی خود را وام‌دار پیوند با سرمایه‌داران نوکیسه و کارگزاران اقتصادی پس از جنگ در درون ساختار دولتی و پیرامون آن می‌دانند، در برابر بحران‌های ملی، راه‌حلی برای پایه‌گذاری یک اقتصاد تولیدی و استقلال ملی ندارند، بلکه نزدیکی هرچه بیش‌تر به نظم مالی و امنیتی غرب را جست‌وجو می‌کنند.

شاه‌خواهان در خدمت امپریالیسم و در رویای بازگشت

یورش رژیم فاشیستی و نژادگرای اسرائیل و آمریکا به خاک ایران که با پشتیبانی مردم میهن‌دوست ما از درون روبه‌رو نشد، نه تنها آزمونی برای ملت ایران بود، بلکه میدان خودنمایی هواداران امپریالیسم نیز شد. در این میان، شاه‌خواهان که سال‌هاست در حاشیه تاریخ ایستاده‌اند، با چراغ سبز سروران غربی خود، این یورش را بختی زرین برای جلوه‌فروشی و جا زدن خود هم‌چون جایگزینی یکتا دیدند.

این گروه‌های دلباخته غرب با پابوسی و دست‌بوسی نزد دشمنان میهن نشان دادند که هیچ‌گاه بویی از میهن‌دوستی نبرده‌اند. آنان در هنگامه یورش بیگانه به خاک کشور، به جای هم‌صدایی با مردم در نکوهش این دست‌درازی، همه توان خود را به کار گرفتند تا از شرایط آشفته بهره‌برداری کنند.

آنها با دگرگون‌سازی تاریخ پهلوی و سپیدنمایی کشتارهای محمدرضا و پدرش، خود را جانشینی «میهن‌دوست» و «آزادی‌خواه» شناسایی می‌دهند. ولی همنشینی با یورشگران و شعارهایی چون «مرگ بر چپ» به روشنی نشان می‌دهد که نه میهن‌دوست و نه آزادی‌خواه‌اند. سودای آنان بازگشت به همان نظام وابسته و زراندوزی دوران محمدرضاست. برنامه شاه‌خواهان چیزی جز بازتولید همان بدبختی‌های امروز، تنها با چهره‌ای آراسته و پوششی نو نیست. برای همین، هیچ سخنی از نقد اقتصاد سرمایه‌داری ددمنشانه جمهوری اسلامی به میان نمی‌آورند، زیرا خود هوادار و فریخته سرمایه‌داری‌اند. اینان سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی ایران، از نفت و گاز گرفته تا جایگاه ژئوپلیتیک کشور را بی‌هیچ دشواری به شرکت‌های غربی و صهیونیستی خواهند سپرد و گنجینه ملی بار دیگر، همچون دوران پهلوی، به یغما خواهد رفت.

کوتاه سخن آن‌که شاه‌خواهان نه تنها جایگزین نیستند، بلکه نمونه‌ای بدتر از شرایط کنونی‌اند.

نقشه ناخجسته شاه‌خواهان و صهیونیسم برای پاره‌پاره کردن ایران همچنان در دستور کار است. به گزارش «اورشلیم پست» (۳ سپتامبر)، دستیاران و رایزنان رضا پهلوی برای «حل چالش آب ایران» به اسرائیل سفر کرده و با «اسحاق هرتزوگ» رئیس‌جمهور و «گیلا گملیئل»، وزیر پیشین اطلاعات و امنیت اسرائیل، دیدار کردند. آنان گمان می‌کنند مردم ایران باور می‌کنند که این دیدار درباره آب بوده است!

سرنوشت عراق، لیبی و سوریه به روشنی نشان داده که هدف امپریالیسم کشاندن ایران به آشوب‌های درونی و بی‌پایان است تا راه برای دست‌اندازی بیگانه و تکه‌تکه کردن کشور هموار شود. غرب با هیچ ایرانی که وابسته نباشد، به دلیل بزرگی، تاریخ کهن و جایگاه ژئوپلیتیک ایران کنار نخواهد آمد. پشتیبانی رضا پهلوی از به خاک و خون کشیدن صدها ایرانی به دست ارتش فاشیستی اسرائیل نشان می‌دهد که دیکتاتورزاده پهلوی چیزی جز مهره‌ای دست‌نشانده برای پیشبرد این اهداف امپریالیسم در منطقه نیست.

وظیفه هم اکنون نیروهای ”چپ”

بنیادگرایان امروز در میان مردم بیش از هر زمان دیگر ناپسندیده و رمیده شده‌اند. جنگ‌خواهی پایان‌ناپذیر آنان، اقتصاد رانتی و نئولیبرالیستی‌شان و واپسگرایی دینی که گردنبار جامعه کرده‌اند، برای مردم ارمغانی دیگری جز خطر جنگ، بی‌آبی، تنگ‌دستی، گرانی، ستم و ناامیدی به بار نیاورده است. این گروه نه تنها پاسخی برای دشواری‌های زندگی روزانه‌ی مردم ندارد، بلکه با زبان جنگ، آینده‌ی کشور را نیز به بازی گرفته است. دیر یا زود مردم ما برای واژگونی آنان دست به کار خواهند شد. ولی پرسش بنیادی این است: چه نیرویی جایگزین خواهد شد؟

هم‌سنگی نیروهای ضدبنیادگرایی به خودی خود به سود ”چپ”‌ها دگرگون نخواهد شد. این روند نیاز به هم‌اندیشی، هم‌نوایی، هم‌یاری و هم‌اهنگی همه‌ی ”چپ”‌هایی که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی نه با کمک نیروهای بیگانه‌ی دشمن، بلکه به دست توانای مردم با شرکت کارگران، رنجبران، لایه‌های میانی نومید، آزادی‌خواهان، خلق‌های ستم‌دیده و هر گروه اقلیت زیر ستم هستند، دارد. این ”چپ”‌ها باید در یک گردان هم‌دست و هم‌گام با یگانگی گرد هم آیند و راهبردی برای رهبری جنبش بیابند.

اگر نیروهای ”چپ” به خود نیایند، اگر با هم‌اندیشی گام به همکاری نگذارند و خطر دشمنان درونی و بیرونی را جدی نگیرند، هرگز به جایگزینی برجسته و کارساز دگرگون نخواهند شد. در آن روی، نسل‌های امروز و فردا با خشم و سرزنش به ”چپ” خواهند نگریست و بی‌خردی تاریخی آن را فراموش نخواهند کرد.

”چپ” اگر بخواهد نیروی جایگزین و تاریخی برای آینده‌ی ایران شود، باید برنامه‌ی خود را هم‌زمان در برابر سه گروه بنیادگرایان، اصلاح‌خواهان و شاه‌خواهان پیش ببرد. اصلاح‌خواهان و شاه‌خواهان از چشمه‌های اقتصادی سرشاری بهره می‌گیرند، سرمایه‌ی ”چپ” ولی میهن‌دوستی و خلقی بودن آن است.

”چپ” باید بی‌پرده بگوید که بنیادگرایان با جنگ‌خواهی، اقتصاد رانتی و نئولیبرالیستی و واپسگرایی دینی، تنها ویرانی و تنگ‌دستی برای مردم به بار آورده‌اند. شعار «مقاومت» آنان چیزی جز ابزار فریب برای نیرومند کردن بورژوازی نظامی نیست. ”چپ” باید بگوید که خواهان دوستی با همه‌ی کشورهای جهان بر پایه‌ی منافع ملی، استقلال و اقتصاد ملی تولیدی است. ”چپ” باید هم در میدان اندیشه و هم در میدان نبرد نشان دهد که «مقاومت» راستین نه در جنگ‌افروزی، بلکه در ساختن اقتصادی ملی و تولیدی، عدالت اجتماعی و مردم‌سالاری است.

”چپ” باید بی‌پرده بگوید که اصلاح‌خواهان که خود را «چهره‌ی خردمند و دیپلماتیک» نشان می‌دهند، در عمل چیزی فراتر از سرمایه‌داری با کمی آزادی فردی، مانند ترکیه و قطر، نمی‌خواهند. آنها با شعارهایی مانند «آشتی با جهان» در پی وابستگی به غرب و بازکردن درهای کشور به روی نهادهای مالی امپریالیستی‌اند. ”چپ” باید از هرگونه آزادی (آزادی زنان، آزادی خلق‌ها، آزادی سندیکاها، آزادی انجمن‌ها) پشتیبانی کند و هم‌زمان آشکار سازد که آزادی‌های اجتماعی و حقوق فردی تنها در جامعه‌ای با عدالت اجتماعی معنا می‌یابد.

در برابر شاه‌خواهان، ”چپ” باید بگوید که برنامه‌ی آنان چیزی جز بازگرداندن ایران به شرایط نیمه‌استعماری دوران پهلوی — جایی که دارایی‌های ملی به تاراج می‌رفت و کشور پادوی آمریکا و اسرائیل شده بود — نیست. ”چپ” باید پیوسته یادآوری کند که بازگشت به گذشته، بازگشت به بندگی است و شاه‌خواهان نه جانشین‌اند و نه گزینه، بلکه بخشی از همان دشمنی هستند که امروز ایران را نشانه گرفته است. بازگشت آنان به قدرت به معنای بازتولید همان نظام وابسته‌ای است که دارایی‌های ملی را به پای شرکت‌های چندملیتی ریخت و سرنوشت مردم را در گرو تصمیم‌های واشنگتن و تل‌آویو گذاشت و کشور را برای فروش کالاهای غربی به دست بورژوازی کمپرادور سپرد.

”چپ” باید با یادآوری تاریخ، به نسل جوان بیاموزد که پهلوی‌ها با کودتای انگلیس و آمریکا بر سر کار آمدند، با ساواک آزادی را خفه کردند و با غارت نفت، استقلال کشور را به پای بیگانگان قربانی ساختند. افزون بر این روشنگری‌ها، ”چپ” باید برنامه‌ای جایگزین در پیش بگذارد.

جایگزین شدن ”چپ” تنها زمانی شدنی است که بر سه شعار بنیادین پای بفشارد:

  1. ضد اقتصاد نئولیبرالیستی – به سود ساختن یک اقتصاد تولیدی و ملی.
  2. ضد هرگونه حکومت دینی – برای برپایی جامعه‌ای آزاد، برابر و رها از بندهای واپسگرایانه‌ی مذهبی.
  3. ضد دستیازی بیگانگان – پاسداری از استقلال و یکپارچگی ایران در برابر بیگانگان و دشمنان.

”چپ” باید این برنامه را به زبان ساده به میان مردم ببرد و با این کار پایگاه طبقاتی خود در میان کارگران، زنان، جوانان و لایه‌های میانی جامعه را گسترش دهد و به بیشتر مردم نشان دهد که تنها جایگزین راستین برای آینده‌ای آزاد و مستقل است. اگر”چپ” از این وظیفه‌ی تاریخی باز بماند، میدان بی‌گمان در دست بنیادگرایان واپس‌گرا، شاه‌خواهان وابسته و اصلاح‌خواهان نئولیبرالیست و سرسپرده خواهد ماند.

بدون این سه ستون بنیادین (آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال)، ”چپ” توان کشش مردم به سوی برنامه‌های خود را نخواهد یافت. ولی اگر چنین راهی پیموده شود، ”چپ” می‌تواند خود را همچون یگانه نیروی راستین رهایی‌بخش و جایگزین بنمایاند؛ نیرویی که نه به وابستگی به بیگانگان تن می‌دهد، نه واپسگرایی دینی را می‌پذیرد و نه به رنجبران و تهیدستان پشت می‌کند، بلکه در پی آزادی، برابری و خودسالاری ملی است.

پایان‌سخن

بنیادگرایان با اقتصاد رانتی، نئولیبرالیستی و با قانون واپسگرای دینی نمی‌توانند پاسخگوی نیازهای واقعی جامعه باشند، اصلاح‌خواهان هم راهی فرای اقتصاد رانتی و نئولیبرالیستی باچاشنی سرسپردگی به نظم سرمایه‌داری جهانی ندارند و شاه‌خواهان آشکارا با دشمنان مردم و مهین ما همکاری می‌کنند.

تنها با تکیه بر خرد جمعی، همبستگی ملی و چشم‌اندازی برآمده از منافع ملی کشور می‌توان راهی گشود که نه در بند جنگ‌خواهی بنیادگرایان بیفتد، نه در دام وابستگی اصلاح‌خواهان، و نه در خدمت‌گزاری شاه‌خواهان هوادار امپریالیسم. آینده‌ی ایران، آینده‌ای خواهد بود که مردمش با پایمردی، هوشیاری و پایبندی به آرمان خودسالاری خواهند ساخت.

ولی اگر ”چپ” نتواند هم‌گام و هم‌اندیشه به میدان بیاید، جای تهی آن بی‌گمان با نیروهای وابسته پر خواهد شد و نسل‌های امروز و فردا این کوتاهی را بر ”چپ” نخواهند بخشید. تنها با ایستادگی در برابر اقتصاد نئولیبرالیستی، نه گفتن به هرگونه حکومت دینی و ایستادگی در برابر دستیازی بیگانه است که ”چپ” می‌تواند به جایگزینی شایسته و تاریخی دگرگون گردد.




نقدی بر دیدگاه «هرم امپریالیستی» و تحلیل گذار به جهان چندقطبی

مقاله ۲۳/۱۴۰۴
۹ شهریور ۱۴۰۴، ۳۱ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

واکاوی روابط بین‌الملل، و به‌ویژه پویایی نظام امپریالیستی جهانی، نیازمند گذر از دیدگاه‌های ساده‌انگارانه و  کاربرد درکی دیالکتیکی و ماتریالیستی از جهان است. دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان‌انگاری همه کشورهای سرمایه‌داری و نادیده‌گرفتن پیوند ساختاری میان کشورهای ستم‌گر و ستم‌کش، نه‌تنها در روشن‌سازی واقعیت امپریالیسم ناتوان است، بل‌که در عمل به کنارگذاری نبرد رهایی‌بخش ملی می‌انجامد.

این نوشتار با نقد این دیدگاه، به بررسی رویدادها و کنش‌های بازیگران اصلی ــ دربرگیرنده روسیه، آمریکا، چین، اتحادیه اروپا و اوکراین ــ می‌پردازد. این نوشته نشان می‌دهد که چگونه دگرگونی نقش روسیه از یک بازیگر وابسته به یک قدرت مستقل، دگرگونی تاکتیک‌های ایالات متحده زیر رهبری ترامپ برای رام کردن چین، و شکاف فزاینده در بلوک غرب، همگی نویدبخش گذار به یک نظم چندقطبی و فروپاشی آرام هژمونی یک‌سویه غرب هستند. هدف این نوشته، تحلیلی واقع‌بینانه از این گذار تاریخی و پیامدهای آن برای نبرد ضدامپریالیستی است.

نخست به بررسی دیدگاه «هرم امپریالیستی» می‌پردازیم و پس از آن نگاهی به چرایی دگرگونی سیاست برون‌مرزی روسیه خواهیم داشت. در دنباله به واکاوی دلیل‌های نزدیک شدن ترامپ به روسیه خواهیم پرداخت. در پایان نشان خواهیم داد که هم‌سنگی نیروها در پهنه جهانی در روند دگرگون شدن است.

دیدگاه «هرم امپریالیستی»

دیدگاه «هرم امپریالیستی» (The Imperialist Pyramid Theory) همه کشورهای دارای نظام سرمایه‌داری را، تنها به این دلیل که در چارچوب یک نظام جهانی امپریالیستی کنش می‌کنند، امپریالیستی می‌داند. این نگاه، نقش و چگونگی رابطه میان ملت‌های فرمانروا و زورگو و ملت‌های زیرفرمانروایی را نادیده می‌گیرد یا کوچک می‌شمارد. هواداران این دیدگاه بر این باورند که از آنجا که سرمایه‌داری انحصاری پدیده‌ای جهانی شده است، همه کشورهای سرمایه‌داری، از کشورهای  بزرگ تا کشورهای کوچک‌تر و وابسته، به اندازه گوناگون دارای سرشت امپریالیستی هستند. آن‌ها «امپریالیست» را ویژگی چند کشور بسیار نیرومند که تاریخ استعمارگرایانه دارند نمی‌دانند و می‌گویند که بورژوازی در کشورهای سرمایه‌داری کوچک‌تر نیز با انگیزه‌های امپریالیستی در کشورهای همسایه سرمایه‌گذاری می‌کند، به درگیری‌های فرامرزی دامن می‌زند و برای پاسبانی از جایگاه خود با نیروهای امپریالیستی بزرگ متحد می‌شود. بدین‌گونه، این کشورها نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از نظام امپریالیستی هستند.

این دیدگاه به چند دلیل از درک سرشت امپریالیسم ناکام می‌ماند. نخست، به جای کاربرد روش دیالکتیکی مارکسیستی، به برداشتی ایستا و متافیزیکی از جهان می‌پردازد و امپریالیسم را پدیده‌ای یک‌سویه و جدا از ملت‌های زیرفرمانروایی آن می‌نگرد. با دادن ویژگی امپریالیستی به همه کشورها، رابطه واقعی و تاریخی میان کشورهای متروپول زورگو و کشورهای پیرامونی زیرفرمانروایی، مستعمره، نیمه مستعمره و نومستعمره نادیده گرفته می‌شود. هم‌چنین این دیدگاه تضادهای درونی رابطه امپریالیستی و روند دگرگونی آن را نادیده می‌گیرد. هنگامی که دیدگاه دیالکتیکی مارکسیستی امپریالیسم را نظامی پر از تنش‌های درونی می‌داند که نو از دل کهنه زاییده می‌شود، دیدگاه « هرم امپریالیستی» تنها یک نظام جهانی رقابتی می‌بیند که در آن هیچ چیز بنیادینی دگرگون نمی‌شود.

پیامدهای عملی این دیدگاه نیز ویرانگر است. حق ملت‌ها برای به‌دست‌گیری سرنوشت خویش نادیده گرفته می‌شود و ملت‌های مستعمره بخشی از یکی از کشورهای امپریالیستی شمرده می‌شوند که شایسته پشتیبانی انتقادی نیستند. پشتیبانی از نبرد یک کشور در جنوب جهانی برای استقلال، کمک به یک قدرت امپریالیستی دیگر خوانده می‌شود. یورش‌های غرب به کشورهایی مانند لیبی، عراق و سوریه تنها به درگیری‌های میان کشورهای امپریالیستی کاهش می‌یابند و نبرد عینی کشورهایی مانند بورکینافاسو، مالی و نیجر برای بیرون راندن نیروهای امپریالیستی و برپایی ائتلافی برای پیشرفت مستقل ستوده نمی‌شود.

در برابر این دیدگاه، تحلیل درست‌تر این است که اگرچه همه دولت‌های سرمایه‌داری در نظام امپریالیستی درگیر هستند، اما این بدان معنا نیست که همه آنها نیروهای امپریالیستی‌اند. نظام امپریالیستی کنونی دربرگیرنده دو دسته متضاد است: نیروهای امپریالیستی که ملت‌های فرمانروا و نیرومند کشورهای متروپول را نمایندگی می‌کنند، و دولت‌های سرمایه‌داری در کشورهای مستعمره، نیمه مستعمره، نومستعمره و پیرامونی که ملت‌های کم‌توان و زیرفرمان را نمایندگی می‌کنند.

دیدگاه «هرم امپریالیستی» با یکسان دانستن همه کشورها، ساختار نابرابر نظام جهانی را نادیده می‌گیرد و امپریالیسم را به یک اتحاد ساده از غارتگران کاهش می‌دهد که گاه همکاری و گاه رقابت می‌کنند. این دیدگاه، ویژگی پایه‌ای امپریالیسم یعنی فرمانروایی چند دولت‌ و ملت‌ نیرومند بر صدها کشور و میلیاردها انسان را کنار گذاشته و آن را به رقابت و درگیری میان کشورها کاهش می‌دهد. برای همین، دیدگاه «هرم امپریالیستی» توان پاسخ به چرایی این واقعیت که همه زورگویی‌ها در پهنه جهانی از سوی امپریالیسم سه‌گانه غرب (آمریکا، اروپا، ژاپن) انجام می‌شود را ندارد.

چه کشورهایی به بهانه‌های خودساخته به دیگر کشورها هزاران فرسنگ دورتر از مرزهای خود یورش جنگی می‌برند؟ چه کشورهایی با زیرپا گذاشتن قانون‌های بین‌المللی کشورهای دیگر را خودخواسته زیر فشار تحریم می‌گذارند؟ چه کشورهایی با زورگویی دارایی دیگران را در بانک‌های خود می‌دزدند؟ چه کشورهایی از سیستم بانکی خود برای فشار به دیگر کشورها بهره‌جویی می‌کنند؟ چه کشورهایی با کمک نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، برای وام دادن شرط‌هایی مانند پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی می‌گذارند؟

در عمل، این دیدگاه به کنارزنی نبرد رهایی‌بخش ملی و ضربه‌زدن به نبرد واقعی ضدامپریالیستی می‌انجامد. این دیدگاه فراموش می‌کند که هم می‌توان از نبرد رهایی‌بخش کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره پشتیبانی کرد و هم در کنار طبقه کارگر و رنجبران این کشورها در نبرد علیه بورژوازی بومی ایستاد.

ما مارکسیست‌ها نسبی‌گرا نیستیم. ما بر این باوریم که انسان می‌تواند با کمک رشته‌های گوناگون دانش، حقیقت عینی و درست و نادرست را دریابد، و هنگام نیازمندی باید دلیری گزینش درست را داشته باشد. «چندسویه‌نگری» به معنای خودداری از گزینش درست نیست، بل‌که به معنای بررسی همه واقعیت‌ها و داده‌ها و کاربرد آن‌ها در تحلیل است. ما هم‌چنین نسبی‌گرایی را در برابر مردم‌کشی ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم در غزه نمی‌پذیریم، با این‌که راستگرایان ما را به «یک‌سویه‌نگری» متهم می‌کنند. ما کارگران را با کارفرمایان در نبرد طبقاتی برابر نمی‌دانیم و منافع آنها را در برابر یکدیگر نسبی نمی‌کنیم. ما در این درگیری در کنار کارگران می‌ایستیم.

برای همین، ما با دیدگاه‌های «هرم امپریالیستی»  که می‌گوید همه کشورهای سرمایه‌داری خودکار امپریالیستی هستند، سازگار نیستیم. پس‌نشینی در برابر فشارهای هواداران این دیدگاه و برابر دانستن روسیه با آمریکا و غرب، نسبی‌گرایی و مردم‌فریبی است.

همان‌گونه که هگل می‌گوید، حقیقت کلیت است. ما با تضاد ژئوپولیتیک بزرگی میان نیروهایی که می‌خواهند هژمونی بلوک امپریالیستی غرب را نگه دارند و نیروهایی که برای نظام چندقطبی جهانی می‌جنگند، روبرو هستیم.

مارکسیسم پدیده‌ها را در زمینه تاریخی خود تحلیل می‌کند. برای همین، ما ملت‌های زورگو و چیره‌خواه را با ملت‌های ستم‌دیده برابر نمی‌دانیم. از دیدگاه گسترده‌تر، برابر دانستن روسیه و چین با آمریکا و ناتو، فرار از انجام وظیفه سیاسی ما است. ناتو در خاورمیانه، هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای خود، جنگ‌های فراوانی انجام داده است، و آمریکا صدها پایگاه نظامی در سراسر جهان دارد.

اگر کژروی کوتاه‌زمان چین در جنگ ویتنام را نادیده بگیریم، این کشور در صد سال گذشته جنگی به راه نینداخته است. به همین‌گونه، روسیه نیز، فرای درگیری ژئوپولیتیک با همسایه خود اوکراین، در همین بازه زمانی جنگی به راه نینداخته است. چین و روسیه هم‌چنین، سوای چند پایگاه کوچک، پایگاه‌های نظامی گسترده‌ای در جهان ندارند.

دیدگاه اروپامحور برخی حزب‌های “چپ” اروپا درباره چالش‌های ژئوپولیتیک، آن‌ها را وادار کرده است که در کنار غرب بایستند. برای ما، سوسیالیسم هم‌چنین به معنای همبستگی بین‌المللی است و باید در کنار کشورهای جنوب جهانی در نبرد آن‌ها برای آزادی از هژمونی غرب بایستیم، بدون آن‌که تنش‌های درونی و نبرد بی‌رحمانه طبقاتی بورژوازی این کشورها علیه طبقه کارگر را فراموش کنیم. هنگام سرکوب طبقاتی بورژوازی بومی در جنوب جهانی، ما دوباره در کنار کارگران و گروه‌های تنگ‌دست می‌ایستیم.

بگذارید هم‌اکنون به بررسی این نکته برجسته بپردازیم که چگونه روسیه از یک بره رام در آغوش گرگ درنده غرب در دوران یلتسین، به خرس قطبی شمالی کنونی دگرگون شده است. 

دگرگونی رفتار بورژوازی روسیه در برابر زورگویی امپریالیسم

روسیه به رهبری پوتین سال‌ها در کوچه‌های دیپلماسی کوشید تا به ناتوی غربی راه یابد و در سایه دوستی آنان آرام گیرد. پوتین با ملکه انگلیس نشست، با ملکه دانمارک سخن گفت، با بوش و کلینتون دست داد و لبخند زد. اما سخن‌رانی پوتین در چهل‌وسومین کنفرانس امنیتی مونیخ در سال ۲۰۰۷، نخستین سخن‌رانی یک رئیس‌جمهور روسیه در این نشست، نوید از دگرگونی سیاست داد. محورهای اصلی سخن‌رانی او انتقاد از نظم یک‌قطبی جهان و نقش سازمان امنیت و همکاری اروپا، گسترش ناتو به شرق‌ بود. آن‌گاه که واژه‌هایش همچون تیغی در هوای سرد پیچید، پیامی به غرب بود که روسیه هیچ‌گاه دیگر نقش زیر‌دست را در امور بین‌الملل نخواهد پذیرفت

پیش از سخن‌رانی خود در تالار مونیخ، پوتین دریافت که غرب به دنبال نابودی روسیه است و به هیچ صلحی دل نمی‌سپارد. پوتین یک بار در این باره‌ گفت که در سن‌پترزبورگ، هنگامی که یک عضو هیأت آمریکایی مامور مرزی روسیه را سرزنش کرد، او تصمیم گرفت از دیدار با آن گروه خودداری کند. به گفته‌ی وی، چنین رفتاری تنها دریدگی و گستاخی نبود، بلکه خوارسازی کشور روسیه بود. از آن روز، نگاهش دگرگون شد؛ دوستی به پایان رسید و راهی دیگر، سخت و پرخار، پیش پای روسیه نهاده شد.

این دگرگونی در پیوند نزدیک با جابجایی طبقاتی در هرم حاکمیت روسیه بوده است. بورژوازی ملی تازه به دوران ‌رسیده به برجستگی، بسیج و سازماندهی برای پاسبانی از منافع خود پی برد.

در دوران یلتسین کارخانه‌های بزرگی مانند مجتمع ماشین‌سازی کراسنودار نابود شدند و میلیون‌ها کارگر بی‌کار ماندند. در همین دوره بود که مردم فهمیدند «اصلاحات» به معنای غارت سرمایه‌های ملی است.سرگئی کریلینوف به دستور یلتسین در مارس ۱۹۹۸ به جایگاه نخست‌وزیری گمارده شد. دوران کریلینوف، جوانی ۳۵ ساله، با بحران مالی روسیه در همان سال گره خورد؛ ارز ملی فرود کرد، بدهی‌های پرداخت نشد و کشور در گرداب بحران اقتصادی فرو رفت.

این آشفتگی بستر را برای آمدن پریماکف آماده کرد؛ مردی که نماینده بورژوازی ملی نورسیده بود و با همکاری با حزب کمونیست به دنبال بازسازی اقتصاد تولیدی روسیه رفت. از دل این گذار، روسیه گام به گام به سوی بازپس‌گیری توانایی خود و بازسازی سیاست درون- و برون‌مرزی گام گذاشت.تلاش‌های کمونیست‌ها و دولت میهن‌دوستانه پریماکوف توانست روسیه را از فروپاشی سرتاسری نجات دهد.

روند تازه‌ای آغاز شد که در آن صدای منافع ملی بلند شد و تلاش‌ها برای بازپس‌گیری توانایی اقتصادی و سیاسی کشور بالا گرفت. هرچند یلتسین، با همان دودلی همیشگی، پریماکف را از نخست‌وزیری برکنار کرد، اما روندی که پریماکف آغاز کرده بود دنبال شد. روسیه، از پس سال‌ها سرگشتگی و وابستگی، گام به گام راه استقلال و نیرومندی خود را می‌پیمود، و این راه تازه پایه‌های سیاست خارجی مستقل پوتین را در آینده می‌ساخت.

به زبان دیگر، وارونه آنچه که غرب  به مردم خود می‌گوید؛ پوتین نماینده الیگارشی نبود، بلکه نماینده سیاسی بورژوازی ملی نوجوان بود.

پوتین در سخنانی تازه بار دیگر ریشه‌ی بحران‌های کنونی میان روسیه و غرب را نه در دشمنی‌های ایدئولوژیک، بلکه در ژئوپولیتیک دانست. به گفته‌ی او، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، غرب تلاش کرد با کمک «قانون‌های خودساخته» منافع مسکو را نادیده بگیرد و بدین‌گونه از برتری ژئوپولیتیکی خود پاسداری کند.

تجربه‌ی خواری سال‌های یلتسین، به باور کرملین، نشان داده است که روسیه تنها زمانی جدی گرفته می‌شود که بر حاکمیت و توان دفاعی خود پافشاری کند. پوتین، در دیداری با کارکنان و دانشمندان هسته‌ای در شهر ساروف، پرده از برگ تازه‌ای از توان جنگی روسیه برداشت. او گفت زیردریایی‌های هسته‌ای روسیه می‌توانند بی‌هیچ نشانی، در ژرفای یخ‌های قطب شمال جلو روند و از چشم هر راداری پنهان بمانند. به گفته او، این همان برتری نظامی روسیه است؛ برتری‌ای که در سرنوشت آینده نقش خواهد داشت.

پوتین یادآور شد که با آب شدن یخ‌ها، راه‌های تازه دریایی پدیدار می‌شوند و کشورهایی بسیار، مانند آمریکا، چشم به این گذرگاه‌های نو دوخته‌اند. اما تنها روسیه است که ناوگانی از یخ‌شکن‌های هسته‌ای در دست دارد و همین برتری او در برابر دیگران است.از سال ۲۰۰۰، روسیه هشت زیردریایی هسته‌ای کلاس «بوری» ساخته است؛ تازه‌ترینشان، «کنیاز پوژارسکی»، سال گذشته به آب انداخته شد و دو فروند دیگر نیز در دست ساخت‌اند. این زیردریایی‌ها موشک‌های بالستیک «بولاوا» دارند که بردشان به هشت هزار کیلومتر می‌رسد.

افزون بر این، موشک اورشنیک، جنگ‌افزار تازه روسیه، توانایی پرواز تا سرعت ۱۰ ماخ را دارد و به باور تحلیلگران «هیچ دفاعی در برابر آن نیست». این موشک در ۲۰۲۴ در میدان نبرد آزمایش شد و به اندازه یک یورش هسته‌ای کوچک می‌تواند نابودی بیافریند.

رفتار امریکا با روسیه در دوران ترامپ

ترامپ و دوستان طبقاتی‌اش بزرگ‌ترین خطر برای آمریکا را پیشرفت روزافزون جمهوری خلق چین در همه‌ی زمینه‌ها می‌دانند. هرگونه نزدیکی یا دوستی تاکتیکی ترامپ با روسیه نه بر پایه همدلی یا صلح، بل‌که بر پایه یک مانور استراتژیک برای بازچینی و بهینه‌سازی نیروها است.

سیاست ترامپ در برابر روسیه تاکتیکی هوشمندانه و برآمده از منطق سرمایه‌داری امپریالیستی است. این تاکتیک سه هدف اصلی را دنبال می‌کند: شکستن اتحاد روسیه و چین، افزایش اهرم فشار بر متحدان اروپایی و بهینه‌سازی سرمایه و نیروی انسانی برای نبرد با چین. این همکاری گذرا و تاکتیکی هرگز تضادهای میان روسیه و آمریکا را از میان نخواهد برد.

هدف همیشگی آمریکا، نگهداشت سرکردگی جهانی و پاسبانی از چیرگی خود در نظام سرمایه‌داری است و ترامپ در این راستا می‌کوشد با باز کردن راهی به سوی روسیه، اتحاد این کشور با چین را بشکند. این اتحاد، که در هم‌آمیزی سرچشمه‌های زمینی و توان صنعتی و مالی چین با روسیه است، بزرگ‌ترین خطر برای هژمونی دلار و گسترش ناتو است. از این رو، هرگونه دوستی با روسیه، ابزاری است برای پدید آوردن تضاد در میان رقیبان اصلی و کاهش نقش چین در جهان چندقطبی.

بدون آن‌که بخواهیم به هم‌سنجی بپردازیم، تنها یادآور می‌شویم که آمریکا به رهبری نیکسون و کسینجر توانست چین را نه تنها از اتحاد جماهیر شوروی جدا کند، بل‌که حتا چین را در پهنه جهانی به اردوی ضدشوروی خود بکشاند. هم‌اکنون همان سیاست به شیوه وارونه خود در روند انجام است؛ نگاره آن این است که با دوستی با روسیه، چین را زیر فشار خُرد کند.

افزون بر این، برای آمریکا، اوکراین برجستگی امنیتی مرگ و زندگی ندارد. برای همین، ترامپ شکست در جنگ اوکراین را پذیرفته و می‌خواهد پیش از آنکه رسوایی بیش از این گریبان گیرد، این نبرد را پایان بخشد. ترامپ بارها گفته است اوکراین بازی را باخته و روسیه دست بالا را دارد و از خواسته‌هایش نخواهد گذشت. «جی دی ونس»، دستیار رییس‌جمهور آمریکا، در گفت‌وگوهای بسیاری در دو سال گذشته گفته است که هر آدم خردمندی درمی‌یابد که اوکراین توان راندن روسیه به مرزهای پیشین را ندارد. این نبرد باید پای میز گفت‌وگو پایان یابد؛ هرچه زودتر، بهتر. اکنون با آمدن دوباره ترامپ، آواز نیاز به سازش با روسیه بلندتر از پیش به گوش می‌رسد. همان‌گونه که ترامپ و ونس گفته‌اند، روسیه با یورش‌های تازه زمین‌های بیشتری گرفته و ارتش اوکراین را درهم کوبیده است. اکنون این کشور بر لب پرتگاه ایستاده است. ترامپ بی‌پرده به زلنسکی گفت: «با پوتین کنار بیا، روسیه بزرگ است و اگر امروز دست رد بزنی، فردا دیر خواهد بود.»

زلنسکی، رییس‌جمهور اوکراین، هنگامی که به دیدار دونالد ترامپ رفت، رهبران اروپایی – از لندن تا برلین و از پاریس تا بروکسل – همچون دوستانی نمادین در کنارش ایستاده بودند. نمادگرایی نیز در این دیدار پررنگ بود. ترامپ نقشه‌ای از سرزمین‌هایی اوکراین که در دست روسیه است را روی میز آورد و با ناباوری سرد پرسید: «آیا به راستی می‌توانید این سرزمین‌ها را بازپس بگیرید؟»

در کنار این، نزدیکی ترامپ به روسیه به اروپا نیز فشار می‌آورد، چرا که اتحادیه اروپا و به‌ویژه آلمان، گرچه متحد آمریکا هستند، اما هم‌زمان رقیب اقتصادی آن نیز هستند. وابستگی انرژی و اقتصاد اروپا به روسیه، و تحریم‌های روسیه به اروپا آسیب رسانده، ولی جایگاه برتری آمریکا را استوارتر کرده است. نمایش دوستی ترامپ با روسیه در حقیقت یک اهرم فشار برای متحدان اروپایی است تا آن‌ها را وادار به پذیرش خواسته‌های اقتصادی و نظامی آمریکا کند و تضادهای درونی بلوک غرب را آشکار نماید. به گزارش هفته گذشته اکسیوس (axios)، آمریکا می‌خواهد اتحادیه اروپا تحریم‌های سخت‌تری را علیه روسیه پیاده کند، که دربرگیرنده نخریدن نفت و گاز روسیه نیز می‌شود. این بدین معنا است که اروپا باید به خرید بیشتر گاز مایع آمریکا که ۵۰ درصد گران‌تر از گاز روسیه است، بپردازد.

این سیاست هم‌چنین به برنامه‌ریزی برای کم‌توان کردن رقیب اصلی استوار است؛ رقابت همزمان با روسیه و چین پرهزینه و پراکنده‌کننده است و به کاهش اثربخشی تلاش آمریکا برای شکست چین می‌انجامد. با کاهش تنش با روسیه، آمریکا می‌تواند همه‌ی توان خود ــ نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک ــ را بر علیه چین، کشوری که خطر اصلی برای هژمونی سرمایه‌داری آمریکایی در سده بیست و یکم است، بسیج کند. این بازآرایی استراتژیک کارآمدی کاربرد سرمایه و نیروی انسانی علیه چین را بیشتر می‌کند و بخت آمریکا برای شکست رقیب اصلی را افزایش می‌دهد.

یادآوری شود که پیاده کردن برنامه شکست چین برای آمریکا آسان نیست و مانند «شتر در خواب بیند پنبه دانه» پنداری دست‌نیافتنی است.

در چنین فضایی، نخست‌وزیر استرالیا، آنتونی آلبانیزی، گفت که اگر آمریکا گام به جنگ با چین بگذارد، کانبرا با او همکاری نخواهد کرد. سفر آلبانیزی به پکن و دیدارش با شی جین‌پینگ تضادی آشکار را برجسته کرد: آمریکا با سیاست‌های یک‌سویه و فشار بر رسانه‌ها به سوی بحران پیش می‌رود، چین و روسیه در راه پرتوان کردن روابط دیپلماتیک و پایداری جایگاه خود گام گذاشته‌اند. رابطه آمریکا و هند به سطحی پرتنش رسیده است؛ دهلی‌نو به‌دنبال استقلال راهبردی است و نمی‌خواهد به بازی واشنگتن در رام‌سازی روسیه یا جنگ با چین تن در دهد. این نشان می‌دهد که حتا شریکان سنتی آمریکا دیگر دست‌نشاندگان پیشین نیستند.

دگرگونی در هم‌سنگی میان روسیه و امریکا

دیدار میان دونالد ترامپ و ولادیمیر پوتین، نشانگر دگرگونی هم‌سنگی نیروها در پهنه سیاسی جهان بود. این دیدار که در فضایی آرام و بی‌تنش و به دور از هیاهو برگزار شد، تهی از زورگویی‌های همیشگی آمریکا هم بود. روسیه در این دیدار با نیرومندی و پیروزمندانه از این گفت‌وگوی سه‌ساعته بیرون آمد.

نشست آلاسکا اگرچه آتشی خاموش نکرد، ولی پهنه‌ای نمادین از نمایش نیروها شد؛ دیداری که همه نگاه‌ها را به خود دوخت، چرا که سخن اصلی آن پایان جنگ اوکراین بود. هیچ آتش‌بسی بسته نشد و هیچ پیمانی برای پایان جنگ اوکراین به دست نیامد. سرزمین‌های از دست رفتهٔ اوکراین ــ دونتسک، لوهانسک و کریمه ــ و امنیت اروپا همچنان چالش حل‌نشده‌اند. از این رو، دستاورد دیدار نشانگر کامیابی بیشتر برای روسیه است.

پوتین بار دیگر بر خواست‌های دیرینه روسیه انگشت گذاشت. پوتین تنها از «زدودن ریشه‌های جنگ» سخن گفت و از «نگرانی‌های به‌حق روسیه» یاد کرد. پوتین گفت که اوکراین باید از پیوستن به ناتو چشم بپوشد، ناتو باید گسترش خویش را به خاور بازایستد، شمار سربازان اوکراینی روشن شود و هیچ نیروی بیگانه‌ی غربی به نام پاسبانان صلح بر خاک اوکراین پا نگذارد.

فرجام نشست روشن بود: پوتین برنده میدان سیاست شد. سه دقیقه گفت‌وگوی ترامپ در برابر نه دقیقه سخن پوتین و پرهیزش از پاسخ به پرسش‌ها، نشان از فرسودگی و شکست فشارهایش داشت. ترامپ موضع روسیه درباره آتش‌بس را پذیرفت و گفت حل ریشه‌ای درگیری و صلح پایدار بهتر از آتش‌بسی شکننده است.

اروپا نه‌تنها توان جلوگیری از دیدار را نداشت، بل‌که هفته‌ای پس از آن، رهبران آن هم‌چون شاگردانی خوش‌رفتار شنونده برایند آن شدند. زلنسکی، از ترس سرزنش ترامپ و ونس، با هفت رهبر اروپایی به این دیدار رفت. روبینو چند روز پیش از آن، درگیری در اوکراین را رک و راست یک جنگ جانشینی خواند و ترامپ پس از دیدار با پوتین گفت که این جنگ را بایدن آغاز کرد.

پایان سخن

واکاوی واپسین رویدادها، از نشست آلاسکا تا دگرگونی موضع متحدان سنتی آمریکا، گواه روشنی بر فروپاشی هژمونی غرب و گذار به نظم جهانی چندقطبی است. تحلیل این رویدادها با ذره‌بین ایستای «هرم امپریالیستی» که توان جداکردن میان امپریالیست‌ها و ملت‌های مستعمره را ندارد، نه تنها شدنی نیست، بلکه گمراه‌کننده است.

واقعیت آن است که سیاست‌های تاکتیکی ترامپ در برابر روسیه، نه بر پایه دوستی، که پذیرش نیروی روسیه و تلاش برای تنها گذاشتن چین برای هدف‌های امپریالیستی خود است. هم‌زمان، ایستادگی فزاینده کشورهایی مانند هند و حتا متحدانی مانند استرالیا در برابر فشارهای واشنگتن، نشان‌دهنده افزایش تضادهای درونی بلوک غرب و پرتوان شدن جبهه چندقطبی است.

 شکست پروژه اوکراین و ناتوانی غرب در پذیراندن خواست خود به مسکو، فصل نوینی در روابط بین‌الملل گشوده که در آن دیگر نمی‌توان با ابزارهای سده گذشته به تحلیل شرایط کنونی پرداخت. با این‌که غرب تلاش می‌کند شرایط غم‌انگیز اوکراین در جنگ را با قلم زرین رنگ‌آمیزی کند، ولی راستش این است که انبار جنگ‌افزار آمریکا به اوکراین ته کشیده است؛ چرخه اقتصاد اوکراین از کار افتاده؛ میلیون‌ها تن از مردمش کوچیده‌اند؛ بیش از ششصد هزار سرباز کشته یا زخمی شده‌اند و این شکست بزرگ غرب نیز است.

آینده نه از آنِ تک‌قطبی بودن است، که در گرو شناخت درست از این تضادها و پشتیبانی از نبرد ملت‌ها برای به دست گرفتن سرنوشت خویش در این نظم نوین چندقطبی است.

سرچشمه‌های کمکی

On Imperialism-The Imperialist Pyramid: A. Papariga General Secretary of the CC

Imperialist “Pyramid Theory”: A Theory in Service of Imperialism: Baek Cheol-hyeon, National Workers’ Political Association