تضاد لایه‌های بورژوازی انگلی در سیاست هسته‌ای جمهوری اسلامی

مقاله ۲۲/۱۴۰۴
۱ شهریور ۱۴۰۴، ۲۳ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

با بازگشت خطر تحریم، ناسازگاری دیدگاه‌ها در پهنه‌ی سیاست برون‌مرزی جمهوری اسلامی بیش از پیش آشکار شده است. حمید ابوطالبی، رایزن پیشین حسن روحانی، در نکوهشی تند، رویکرد و سیاست‌های دولت پزشکیان و وزیر خارجه را «بی‌خرد و خطرناک» خوانده و به عراقچی می‌گوید: می‌گویید «گاهی جنگ اجتناب‌ناپذیر است»؛ «گویی بر صندلی وزیر دفاع نشسته‌اید، نه وزیر خارجه.»

از سوی دیگر، عباس عراقچی به روشنی یادآور می‌شود که وزارت خارجه و دولت پیاده‌کننده‌ی دستورهای «سطح والا»ی نظام هستند، یعنی نهادی که در سر آن رهبری جمهوری اسلامی جای دارد.

در حاکمیتِ جمهوری اسلامی، سیاستِ هسته‌ای و روندِ گفت‌وگوها از لایه‌های گوناگونِ تصمیم‌گیری می‌گذرد. در والاترین جایگاه، ولی‌فقیه، تصمیم‌گیرنده‌ی پایانی، مرزهای ناپذیرفتنی را برمی‌نماید. دیدگاهِ او چارچوبِ کلان و مرزهای هرگونه گفت‌وگو را روشن می‌کند و گاه یک فرمان می‌تواند راهِ سیاستِ برون‌مرزی را دگرگون سازد.

در سطحی پایین‌تر، شورای عالی امنیت ملی و گروه‌های گفت‌وگوکننده کارگزارِ انجامِ سیاست‌ها و رویارویی با نمایندگانِ بیگانه هستند و می‌کوشند به سازش‌هایی دست یابند که هم از نظام پاسداری شود و هم از فشارهای بیرونی کاسته گردد. در کنارِ آن، وزارتِ خارجه و دستگاهِ دیپلماسی مدیریتِ گفت‌وگوهای روزمره و برخورد با رسانه‌ها را بر دوش دارند و با نرمشِ تاکتیکی، نزدیک‌ترین راه به پیمان و سازش را می‌جویند، بی‌آن‌که سیاستِ کلانِ نظام به پرسش گرفته شود.

فضایِ سیاسیِ درونی و نگرشِ جناح‌های گوناگون نیز بر روندِ گفت‌وگوها اثر می‌گذارد؛ جناح‌های سخت‌گیر گفت‌وگو را بیهوده می‌دانند، هم‌زمان جناح‌های میانه‌روتر می‌کوشند به پیمانی دست یابند تا فشارهای اقتصادی کاهش یابد و جایگاهِ نظام در جهان استوار گردد.

نهادها و لایه‌های گوناگونِ تصمیم‌گیری در جمهوری اسلامی، تحلیل‌گران را گیج و منگ می‌کند. گاهی کسی هرگونه گفت‌وگو با دشمن را بر ضدِ اسلام و دین می‌داند و گاهی کسِ دیگری سخن از آشتی و سازش می‌راند. بدین‌گونه، کشمکش میان چهره‌هایی چون ابوطالبی و عراقچی نشانگر دو خط سیاسی گوناگون برون‌مرزی است.

آنچه واکاوان سیاسی به دنبال آن نیستند، ریشه‌یابی چرایی آن است.

این نوشته با بررسی روند گفت‌وگوهای هسته‌ای، ساختار قدرت و شکاف‌های طبقاتی در جمهوری اسلامی، نشان می‌دهد که چگونه سیاست‌های لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی در نظام، زمینه‌ی ناتوانی حکومت در پاسخ‌گویی به نیازهای مردم و مدیریت بحران‌های درون‌ و برون‌مرزی را فراهم کرده است. این نوشته با واکاوی طبقاتی حاکمیت و چیدمانی نیروهای درگیر و تضادهای درونی حکومت، به روشن‌سازی سیاست‌های دوگانه‌ی برون‌مرزی می‌پردازد.

هم‌چنین، این نوشته با بررسی رویدادهای چند ماه گذشته، مانند جنگ دوازده‌روزه و تنش‌های اقتصادی و سیاسی، نشان می‌دهد که بحران هسته‌ای و گفت‌وگوهای بین‌المللی نه تنها ابزار چانه‌زنی و نگهداشت قدرت حاکمیت بوده، بلکه هم‌زمان سیمای راستین و آسیب‌پذیر جمهوری اسلامی را نمایان ساخته است.

در پایان، این نوشته روشن می‌سازد که پاسداری راستین از منافع ملی و حق هسته‌ای ایران تنها در چارچوبی فراگیر و در یک دولت ملی و دموکراتیک با اقتصاد ملی و با ارجمندی به آزادی‌ها و عدالت اجتماعی شدنی است.

چالش هسته‌ای و تنش‌های درونی جمهوری اسلامی 

 پرونده‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی در درازنای بیش از دو دهه‌ی گذشته همواره چونان پرچمی برافراشته، در میانه‌ی میدان سیاست ایران و جهان به وزش درآمده است. این پرونده ابزاری است که فرمانروایان جمهوری اسلامی آن را نه برای بهبود زندگی مردم و پیشرفت اقتصادی، بلکه همچون برگِ چانه‌زنی با غرب و برای استوار کردن پایه‌های لرزان قدرت خود به کار بسته‌اند. با این‌همه، روندِ رویدادها گواهی می‌دهد که آنچه به نام «مذاکره» در پهنه‌ی جهانی پیش برده می‌شود، بیش از آن‌که بر بنیادِ منافع ملی و بهروزی همگانی پایه‌گذاری شود، تنها بهانه‌ای است برای خریدن زمان، کاستن از فشارهای برون‌مرزی و پاسداری از زندگی انگلیِ فرمانروایی‌ای که در درون به فرسودگی دچار آمده است.

اقتصاد کشور، در چنگالِ بندوبست‌های پنهان، وابستگیِ بیمارگونه به درآمد نفت و کژمدیریتی ریشه‌دار، اینک به دره‌ی بحرانی بی‌همانندی فروغلتیده است؛ تورمی لگام‌گسیخته، فروریختنِ ارزش پول ملی و فرسایش توان خرید مردم، در کنارِ آلودگی چرکینِ سازمان‌یافته و رانت‌خواریِ نهادینه‌شده، زندگیِ میلیون‌ها هم‌میهن ما را به مرز فروپاشی کشانده است. همان‌گونه که یک اقتصاددان هوشیار گفته است: رژیم در پای میز مذاکره به اندیشه‌ی نان و آسایش مردم نیست، بلکه در پی آن است که خزانه‌ی تهی و فرسوده‌ی خود را بار دیگر از طلا و دلار انباشته سازد.

در پهنه‌ی اجتماعی نیز نشانه‌های آشکار خشم و ناخشنودی مردم بر دیوارهای هر شهر و در پژواک هر خیزش مردمی هویداست. خروش‌های گسترده‌ی سالیان گذشته نشان داده است که شکاف میان جامعه و حاکمیت به ژرفایی رسیده که در تاریخ سده‌ی ایران نمونه است. سرکوب خون‌بار اعتراض‌ها، بازداشت‌های انبوه و پدیدآوردنِ فضای ترسِ سیستماتیک، نه‌تنها شکاف را پر نکرده، بلکه بر خشم مردم افزوده است. ولی فقیه، آیت‌الله خامنه‌ای، هفته‌ی گذشته در تهران، در یادبود فرماندهان نظامی و دانشمندانی که در یورش هوایی رژیم فاشیستی اسرائیل کشته شدند، خود را نشان داد. جنگ دوازده‌روزه به جایگاه آیت‌الله خامنه‌ای پس از گریز از جماران و پنهان شدن در جایی ناروشن نیز ضربه سنگینی میان هواداران ولایت فقیه زده است. بدین‌سان، گفت‌وگوهای هسته‌ای، به‌جای آن‌که مرهمی بر زخم‌های بی‌شمار مردم باشد، بیش از هر چیز به نمایشگاهی تبلیغاتی می‌ماند. کسی دیگر دل به گفتمان هسته‌ای خوش نمی‌کند؛ برای مردم «نان، کار و آزادی» ارزشی برتر دارد تا سانتریفیوژهای در گردش.     

حاکمیت جمهوری اسلامی، که همیشه تلاش کرده با گنده‌گویی و بلوف‌زدن پیش برود، وانمود می‌کند که چیزی در یورش دوازده‌روزه‌ی اسرائیل و آمریکا از دست نداده و کم‌توان‌تر نشده است؛ ولی هم‌زمان خواستار «پرداخت هزینه‌های سنگین» پیامدهای یورش‌های جنگی است.

جمهوری اسلامی از زمان پایان جنگ با اسرائیل تاکنون ــ جنگی که در آن ارتش اسرائیل و نیروی هوایی آمریکا جلوی پیشرفت برنامه‌ی هسته‌ایش را دست‌کم برای دو سال گرفته‌اند، توان موشکی‌اش را کم‌توان کرده‌اند و بسیاری از فرماندهان بالای نظامی و امنیتی‌اش را کشته‌اند ــ به دست‌وپا افتاده است.

در گذشته، هرگاه آژانس یا اروپا آن را زیر فشار می‌گذاشت، رژیم با ساخت سانتریفیوژ بیشتر و غنی‌سازی بالاتر واکنش نشان می‌داد و غرب را به پرداخت هزینه ناگزیر می‌کرد. اما اکنون برنامه‌ی هسته‌ای ایران چنان آسیب دیده است که بازسازی آن ماه‌ها یا حتی سال‌ها به درازا خواهد کشید و پدافند هوایی‌اش همچنان آن را در برابر یورش‌های آینده آسیب‌پذیر نگاه می‌دارد. سیستم امنیتی آن پر از جاسوسان غرب و اسرائیل است. پس از ضربه‌های کشنده‌ای که جمهوری اسلامی با از دست دادن سوریه، فرماندهان شماره‌ی یک و دو حزب‌الله در لبنان و پیامدهای ناگوار جنگ دوازده‌روزه خورده است، هم‌اکنون «مات» سیاسی شده است؛ زیرا رژیمی که هیچ پایگاه استواری در میان مردم خود ندارد، دیگر برگ برنده‌ای در دست ندارد.

پس از جنگ، جمهوری اسلامی به‌درستی بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را بیرون کرد و بیش از یک ماه با آن‌ها همکاری نکرد. جمهوری اسلامی همچنین از گفت‌وگو با آمریکا خودداری کرد؛ ولی هم‌زمان پذیرفت که با بریتانیا، آلمان و فرانسه گفت‌وگو کند. رژیم امیدوار است که ترامپ گفت‌وگو با اروپا را کم‌وبیش بپذیرد و سرگرم کارهای دیگری شود. ولی سال‌ها اروپا با رژیم کج‌دار و مریز برخورد می‌کرد، ولی هم‌اکنون نگاه سه کشور اروپایی به تهران کم‌وبیش مانند آمریکا و اسرائیل است. آن‌ها رک‌وراست می‌گویند که اگر جمهوری اسلامی تا هفته‌ی آینده امتیاز ندهد، تحریم‌های جهانی بازخواهد گشت.

در درون دستگاه جمهوری اسلامی نیز شکاف میان گروه‌ها، ناتوانی حاکمیت را بر همگان آشکار می‌کند. آنچه به نام جناح میانه‌رو شناخته می‌شود، بر آن است که پیمانی مانند برجام می‌تواند از فشارها بکاهد؛ همان‌گونه که حسن روحانی در سال ۱۳۹۴ با شعار فریبنده‌ی «چرخ سانتریفیوژ باید بچرخد، اما چرخ زندگی مردم نیز باید بچرخد» برجام را می‌ستود. در برابر، جناح تندرو با پیشوایی کسانی چون سعید جلیلی، هرگونه نرمش را «خیانت» و هر پیمانی را «سرسپردگی» می‌نامد. در پایان، هر دو سوی این درگیری، بر یک نکته هم‌داستان‌اند: بهره‌گیری از پرونده‌ی هسته‌ای به هر بها برای نگاهداری نظامی که نفس‌هایش به شماره افتاده است.

واقعیت آن است که وارونه‌ی آنچه تبلیغ‌های رسمی می‌کوشد وانمود کند، جمهوری اسلامی بر سر میز گفت‌وگو دستی گشاده و برتر ندارد. بحران اقتصادی و ناخشنودی روزافزون مردم، تهران را به جایی رسانده که بیش از هر زمان دیگر نیاز به یک پیمان و آشتی با همان قدرت‌هایی دارد که روزگاری «شیطان بزرگ»شان می‌نامید. بدین‌سان، پرده از ناسازگاری‌ها برداشته می‌شود: رژیمی که در گفتار خود را پرتوان و بی‌نیاز جلوه می‌دهد، در کردار، به نهادی لرزان و آشفته دگرگون شده که برای زندگی انگلیِ خویش ناگزیر از زانو زدن در برابر همان دشمنان دیرینه است.

و سرانجام، گفت‌وگوهای هسته‌ای را می‌توان آینه‌ای دانست که سیمای راستین جمهوری اسلامی را بازتاب می‌دهد: نظامی فرسوده که ابزار هسته‌ای را نه برای پیشرفت و آبادانی کشور، بلکه برای زیست‌ماند خویش به کار می‌گیرد. اما جامعه، بیدار و آزموده، دیگر به این بازی‌ها دل نمی‌بندد؛ مردم دریافته‌اند که هر پیمانی، اگر هم به دست آید، چیزی فرای دنباله‌ی همان چرخه‌ی فساد، سرکوب و فروبستگی نخواهد بود.

تضاد لایه‌های بورژوازی انگلی در حاکمیت

وارونه‌ی گفتمانِ رسمی که جمهوری اسلامی را همچون نیرویی یک‌پارچه و ضدِ چیرگی نشان می‌دهد، چیدمانِ واقعیِ فرمانروایی در کشور بر پایه‌ی شبکه‌ای درهم‌تنیده از لایه‌های بورژوازی است که هر یک سودِ اقتصادی، جایگاهِ کشورداری و خواسته‌های ویژه‌ی خود را دنبال می‌کند. ساختار سرمایه‌سالاری در جمهوری اسلامی یک‌پارچه و همگون نیست، بلکه درهم‌آمیختگی پویایی از لایه‌های گوناگون بورژوازی است که با منافع گاه هم‌سو و گاه متضاد، در دو گرایش اصلی کنش و واکنش می‌کنند. در ساختار اقتصادی و سیاسی ایران، تضاد میان لایه‌های بورژوازی نقش مهمی در سیاست‌ها، به‌ویژه در سیاست برون‌مرزی، بازی می‌کند. این دسته‌ها گاهی با یک‌دیگر به رقابت می‌پردازند و گاهی هم‌دست می‌شوند، اما انگیزه‌ی اصلی آن‌ها بیش از هر چیز پاسداری و گسترشِ توانِ طبقاتیِ خویش است، نه سودِ همگانی.

در یک‌سو، گرایشِ رو‌به‌غرب است که دربرگیرنده‌ی بورژوازیِ بوروکراتیک (دیوان‌سالاری) و بورژوازیِ مالی است؛ این دو لایه بورژوازی خواهانِ پیوستن به اقتصاد جهانی، کشاندن سرمایه‌ی برون‌مرزی و آرامش در روابط برون‌مرزی هستند. در سوی دیگر، گرایشِ رو‌به‌شرق است که دربرگیرنده‌ی بورژوازیِ نظامی و بازرگانی است؛ آنان منافع خود را در تنش‌آفرینی و اقتصاد بسته می‌بینند. این گروه که کنترل بخش‌های راه‌بردی اقتصاد و امنیت را در دست دارد، بر پیوند با چین و روسیه تکیه می‌کند و شرایطِ «نه جنگ، نه آرامش» را پشتوانه‌ی جایگاه خود می‌داند.

این دوگانگی ژرف، سیاستِ برون‌مرزی را پیوسته میان گفت‌وگو و درگیری در نوسان می‌اندازد. یک‌سو به‌سوی کاهشِ تنش‌ها می‌رود و سوی دیگر، پیش‌بردِ سیاست‌های چالش‌گر در منطقه را دنبال می‌کند. بدین‌گونه، جمهوری اسلامی بازیگری چندچهره و پیش‌بینی‌ناپذیر- کشوری که می‌تواند هم‌زمان پای میز مذاکره بنشیند و هم شبکه‌های هم‌پیمان منطقه‌ای خود را پرتوان کند- در خاورمیانه شده است.

در نظامِ سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی، قدرت میان چهار لایه‌ی اصلیِ بورژوازی بخش شده است که هر یک منافع، جهت‌گیری‌ها و پایگاه اجتماعیِ ویژه‌ی خود را دارند. این ساختارِ پیچیده، شکل‌دهنده‌ی بخشِ بزرگی از تصمیم‌های درون و برون‌مرزی کشور است:

یک- بورژوازیِ نظامی: دربرگیرنده‌ی سپاه پاسداران و نهادها و سازمان‌های امنیتیِ هم‌بسته است که به سرمایه‌ی هنگفت اقتصادی دست‌رسی یافته و از تنش‌ها و درگیری‌های منطقه‌ای و دشمنی با آمریکا سود می‌برد؛ چراکه این رویارویی ابزار سرکوب در درون و گسترشِ کنترلِ اقتصادی آنان را فراهم می‌کند. بورژوازیِ نظامی هسته‌ی نیرومند در حاکمیتِ جمهوری اسلامی است. این لایه با در دست داشتنِ بخش‌های مهمی از صنایع کلیدی و سرچشمه‌های اقتصادی، سیاستِ «نه جنگ، نه صلح» را همچون ابزاری برای پاسبانی از منافعِ خود دنبال می‌کند، زیرا آرامشِ سراسری در پیوندهای بیرونی بهانه‌ی چیرگیِ گسترده‌ی آن را کمرنگ می‌سازد. این لایه که در سال‌های جنگِ ایران و عراق و دورانِ فشارهای برون‌مرزی رشد کرد و گسترش یافت، اکنون بخشِ بزرگی از بازرگانی و تولیدِ کشور را در دست دارد؛ از شرکت‌های راه‌سازی و سازه‌سازی گرفته تا بنیادهای مالی و دادوستدی، همگی زیرِ چترِ قرارگاه خاتم‌الانبیاء و هم‌پیوندهایش کار  می‌کنند.

دو- بورژوازیِ بازرگانی (تجاری): این لایه بر شبکه‌های کهنِ بازار و دادوستد با کشورهای آسیایی و همسایگان تکیه دارد و به‌ناگزیر، به دلیلِ تحریم، پیوند اقتصادی با چین، روسیه و دیگر قدرت‌های شرقی را برتر از ساخت‌وپاخت با اقتصاد غرب می‌داند. بورژوازیِ بازرگانی با کمکِ بازارهای سنتی و بازرگانیِ پنهان، به‌ویژه در سال‌های فشارِ برون‌مرزی و تحریم، بازار گرمی داشته است. هم‌سوییِ منافع این لایه با بورژوازیِ نظامی—که از اقتصادِ زیرِ فشار بهره می‌برد—مایه آن شده که در بسیاری از زمینه‌ها با یک‌دیگر هم‌پیمان شوند. بودن  جمهوری اسلامی در کشورهایی چون عراق، سوریه دوران اسد، لبنان و یمن نه‌تنها جایگاه راه‌بردی جمهوری اسلامی را بالا برده، بلکه بازارهایی نو برای شبکه‌های اقتصادی هم‌بسته با سپاه فراهم کرده است. فشارهای جهانی نیز به این دو لایه میدان داده که بازرگانی پنهان و قاچاق را در دست داشته باشند. افزون بر این، تنش‌های منطقه ای بهانه‌ای برای بودجه‌های کلان به بخش‌های امنیتی و نظامی فراهم می‌کند.

سه- بورژوازیِ بوروکراتیک (دیوان‌سالار): این لایه دربرگیرنده‌ی کارگزاران دولتی، مدیران و فن‌سالارانی است که با بهره‌گیری از جایگاه خود در ساختار اداری و اقتصادی کشور، از رانت‌ها، خصوصی‌سازی‌ها و پیمان‌های دولتی سود می‌برند. این گروه به‌دلیل وابستگی به روابط بین‌المللی، گرایش‌های اصلاح‌خواهانه دارد و خواهانِ دادوستد و پیوند بیشتر با غرب و ایالات متحده است. نقشِ این لایه در گفت‌وگوهای بین‌المللی و سیاست‌گذاری‌های اقتصادی کلان برجسته است؛ آنان می‌کوشند سرمایه‌های برون‌مرزی را به کشور بکشانند، فناوری نو بیاورند و ایران را تا اندازه‌ای به بازارهای جهانی پیوند دهند، هرچند همواره با ایستادگی بورژوازیِ نظامی و بازرگانی روبه‌رو می‌شوند.

چهار- بورژوازیِ مالی: این لایه دربرگیرنده بانک‌ها، صندوق‌های بزرگ سرمایه‌گذاری و مؤسسه‌های پولی است که به‌دنبالِ پیوندِ ژرفتر با اقتصاد جهانی و کشاندن سرمایه‌گذاریِ برونمرزی هستند. آنان با بهره‌گیری از پیوندهای مالیِ برون‌مرزی، بر روشن سازی اقتصادی و برداشتن مرزهای بازرگانی فشار می‌آورند. این بخش که بیشترین سود را از کاهش فشارها می‌برد، خواهانِ پیوستن به سامانه‌ی مالی جهانی و رهایی از تنهایی است. سرمایه‌سالاریِ مالی و بوروکراتیک بیشتر به‌سوی غرب گرایش دارد، چراکه منافع اقتصادی و سازوکار کاری آن‌ها با بازارهای باز، فناوری پیشرفته و شبکه‌های بانکی جهانی گره خورده است.

درگیری، همکاری و رقابت میان این چهار لایه‌ی بورژوازیِ انگلی ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را پویا کرده است؛ به‌گونه‌ای که هم‌زمان با همکاری برای پاسبانی از اصل‌های بنیادینِ نظام (مانند اقتصاد نئولیبرالیستی، سرکوب جنبش‌های کارگری و آزادی‌خواهی) در برخی چالش‌ها همچون پیوند با غرب، با یک‌دیگر درگیر می‌شوند. در سال‌های گذشته نقشِ بورژوازیِ نظامی پررنگ‌تر شده، اما هم‌زمان بورژوازیِ مالی و بوروکراتیک نیز تلاش کرده‌اند پیوندهای بین‌المللی را گسترش دهند. این درهم‌آمیزی، فرآیند تصمیم‌گیری را چندلایه و گاه متضاد می‌کند، اما در پایان همه‌ی لایه‌ها برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود همچون یک گردان یگانه کنش می‌کنند.

در درون کشور، هر دو گرایشِ غرب‌گرا و شرق‌گرا در نگاه‌داشتنِ آرایش کنونی سود همسان دارند. همین هم‌سودی مایه آن  شده که هر گامی به‌سوی دگرگونی مردم‌سالارانه یا پاسخ‌گویی راستین به خواست‌های مردم به آینده واگذار شود. کشاکش این نیروها بیش از آن‌که برای دگرگونی بنیادی در شیوه‌ی فرمانروایی باشد، بر سر بهره‌گیری بیشتر از توان و دارایی است. پیامد این روند، ماندگاریِ شکاف طبقاتی و چالش‌های اقتصادی است که در درازمدت می‌تواند به آشفتگی بیشتر بینجامد.

چه باید کرد؟

چالشِ هسته‌ای همچنین پراکندگی میانِ سازمان‌های ”چپ”‌گرا را آشکار می‌سازد.

بخشی از ”چپ” از زورگویی آشکار امریکا و اروپا در رنج است. راستش هم این است که چالشِ هسته‌ایِ ایران، پیش از هر چیز، پرده‌ای است که زورآزمایی و ستم‌گریِ آمریکا را به نمایش می‌گذارد؛ کشوری که با بندهای تحریم و ترس از جنگ، حقِ برخورداریِ ایران از دانشِ هسته‌ایِ آشتی‌جویانه را به چالش می‌کشد. ولی نه‌تنها از بمب‌های هسته‌ایِ اسرائیل چیزی نمی‌گوید و خواهانِ بازرسیِ آژانس انرژی از آن نیست، بلکه خود به پیش‌رفت و دستیابیِ اسرائیل به بمب هسته‌ای کمک کرده است.

بخشی از ”چپ”، با پاسداری از حقِ هسته‌ایِ کشور، در سایه‌ی گفتارِ رسمیِ بورژوازی نظامی و بورژوازی بازرگانی جای گرفته و به ابزاری برای پذیراندنِ سیاست‌های نظام دگرگون شده است، بی‌آن‌که برخوردِ سرکوب‌گرایانه با کارگران، زنان و اندیشه‌ورانِ انتقادگر را به پرسش بگیرد. بخشی دیگر، به پذیرش گفتمان بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی روی آورده است و خواهان سازش با غرب به هر بهای است. این بخش در واکنش به سیاست‌های زورگویانه‌ی حاکمیت و رژیمِ ستم‌گر، از پشتیبانیِ آشکار از حقِ ایران برای دستیابی به فناوریِ هسته‌ایِ آشتی‌جویانه سر باز می‌زند.

آن چه در این میان فراموش می شود این است که ناسازگاریِ منافع میانِ بورژوازیِ نظامی و بورژوازیِ بوروکراتیک بازتابی از تضادهای کلاسیک در تحلیلِ مارکسیستی است؛ جایی که بورژوازیِ نظامی با دنبال‌کردنِ درگیری بهره می‌برد و هم‌زمان، بورژوازیِ بوروکراتیک به‌دنبالِ راه‌حل‌هایی برای استواری و منافع بلندمدتِ خود با سازش است. این تضاد هیچ‌گاه ستیزه‌جویانه و آشتی‌ناپذیر نبوده است و نخواهد بود. بی‌گمان بورژوازیِ بوروکراتیک و مالی می‌خواهند که تنش آفرینی در سیاستِ برون‌مرزی را افسار بزنند، ولی این خواست به آن اندازه بزرگ نیست که این لایه‌ها برای سرنگونیِ ولایتِ فقیه بخواهند نظامِ سرمایه‌داری را به خطر بیندازند. سخن‌های ابوطالبی، رایزن پیشینِ روحانی، نیز به‌روشنی نشان می‌دهد که او هیچ‌گاه فراتر از چارچوبِ امنیت‌محورِ سیاستِ برون‌مرزیِ جمهوری اسلامی گام نمی‌گذارد و سرانجام بر سامان‌دهیِ بحران و نگاه‌داریِ شرایطِ کنونی پای می‌فشارد.

”چپ”‌ها باید دریابند که هم می‌توان در برابرِ زورگوییِ بیگانگان ایستاد و هم در برابرِ حکومتی که آزادی‌ستیز و زاینده‌ی نابرابری است، پایداری کرد. پاسداری از حقِ هسته‌ایِ ایران باید فراسویِ حکومت و در چارچوبِ پیکاری فراگیر برای اقتصادِ ملی، برابریِ اجتماعی و آزادی‌های همگانی انجام گیرد. تنها با گردآوردنِ مردم پیرامونِ خواست‌های آزادی‌خواهانه و عدالتِ اجتماعی است که هم می‌توان از منافعِ ملی در برابرِ بیگانگان پاسداری کرد و هم در برابرِ ستم و زورگوییِ جمهوری اسلامیِ سرمایه‌داری ایستادگی نمود.

اگر میهنِ ما یک حاکمیتِ ملی و دموکراتیک می‌داشت، مردم برنامه‌ی هسته‌ای را بخشی از پیش‌رفتِ صنعتیِ کشور و بهروزیِ آینده‌ی خود و فرزندانشان می‌دیدند. ولی تا زمانی که این حاکمیتِ بورژوازیِ انگلی که اقتصادِ نئولیبرالیستی پیاده می‌کند و سرکوبِ کنش‌گرانِ صنفی، طبقه‌ی کارگر، آزادی‌خواهان، آزادی‌جویان و زنانِ آزادپوش را در دستور کارِ همیشگیِ خود دارد، پابرجا است، مردم باوری به این برنامه‌ها برای توان‌مند کردنِ ایران و ایرانیان نخواهند داشت.

پایان سخن

جمهوری اسلامی با این که آرام‌آرام گفتمانِ دینی و اُمتی را به پاسداری از آیینِ کوروش و ایرانِ بزرگ و توانا دگرگون کرده است، نه‌تنها از مردم و خواست‌هایشان به دور شده است، بلکه با سیاست‌های نابرابرِ اقتصادیِ نئولیبرالیستی و سرکوبِ کنش‌های کارگری و آزادی‌خواهانه، بنیانِ مردمیِ خویش را حتّا میانِ هوادارانِ پیشینِ خود سست کرده است.

در گذرِ گفت‌وگوهای هسته‌ای، ناتوانی و آسیب‌پذیریِ حکومت هویدا می‌شود؛ چراکه به‌جای پشت‌دادن به مردم و نهادهای برآمده از آن‌ها، به آنان پشت کرده و به بازی‌های دیپلماتیکِ بی‌پشتوانه و بخششِ امتیازهای نهان روی آورده است. این رویکرد نشان می‌دهد که سرکوبِ آزادی و گسترشِ نابرابریِ اجتماعی، حتا پایداریِ نمایشی در برابر فشارهای بیگانگان را نیز نارسا و ناکام خواهد ساخت.

بورژوازیِ نظامی و بازرگانی به رهبریِ خامنه‌ای در چندین ماهِ گذشته ضربه‌های سنگین و فراوانی از سوی اسرائیل و آمریکا خورده‌اند که این دو لایه را کم‌توان کرده است.

خامنه‌ای و سپاه پیش از جنگِ دوازده‌روزه می‌خواستند بیازمایند آیا گفتارهای اسرائیل و آمریکا به کردار می‌انجامد. هم‌اکنون بسیاری از آن فرماندهانِ نظامی و امنیتی که او را به سرسختی در برابر اسرائیل انگیزه می‌دادند، کشته شده‌اند. سخت‌ترین جناح‌های تندرو در تهران هر پیمانِ ایستِ غنی‌سازی را «پاداش» به اسرائیل و غرب می‌دانند و زیر بار آن نمی‌روند، ولی هم‌زمان خطرِ بازگشتِ تحریم‌ها را بالای سر خود می‌بینند. نظامیانِ پاسدار و نهادهای امنیتی خواستارِ فرمان‌روایی در حاکمیتِ جمهوری اسلامی هستند و شرایطِ «نه‌جنگ، نه‌صلح» را برای این سرکردگی شایسته می‌دانند؛ اما آنان به آن اندازه دیوانه نیستند که سراسرِ نظام را زیرِ یورش‌های کشنده‌ی اسرائیل و آمریکا نابود کنند. بدین گونه، گزینه‌ی دیگری پیشِ رویشان نیست. از همین‌رو، بختِ بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی به رهبری «عمل‌گرایانی» مانند رئیس‌جمهور پزشکیان برای پذیراندنِ رهبر به نوشیدنِ جامِ زهر بیشتر شده است.




کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند. 




 
پویایی‌ شطرنج ژئوپولیتیک در خاورمیانه

مقاله ۲۱/۱۴۰۴
۲۵ مرداد ۱۴۰۴، ۱۶ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

خاورمیانه، این چهارراه سترگ تاریخ و جغرافیا، سده‌هاست که پهنه بزرگ‌ترین جنگ‌ها و نمایش‌ها بوده است. از نخستین امپراتوری‌ها و جاده‌های باستانی بازرگانی تا جنگ‌های صلیبی، از رقابت‌های استعماری سده نوزدهم تا بحران‌های نفتی سده بیستم، این بخش از جهان همواره در دل دگرگونی‌های جهانی تپیده است. امروز نیز، در سده بیست‌ویکم، خاورمیانه همانند صفحه‌ای پیچیده از شطرنج ژئوپولیتیک، جایی است که هر مهره — خواه یک کشور کوچک باشد، یا یک قدرتی جهانی چون آمریکا — با برنامه‌ای ژرف یا یورشی ناگهانی، می‌تواند سرنوشت بازی را دگرگون کند.

خاورمیانه در سنجش با بخش‌های دیگر زمین همیشه از جایگاه جغرافیایی‌ـ‌سیاسی ویژه‌ای برخوردار بوده است. خاورمیانه، جایی است که در آن راه‌های بازرگانی در هم می‌پیچند، گنجینه‌های بی‌کران نفت و گاز در دل خاک نهفته‌اند، شکاف‌های دیرین دینی زبانه می‌کشند و آرزوهای چیره‌خواهانه‌ی قدرت‌های کوچک و بزرگ در هم گره می‌خورند و یا با هم درگیر می‌شوند. هر خط لوله، هر راه ترابرد، و هر بندر، نه‌تنها ارزش اقتصادی، بل‌که وزن سیاسی و امنیتی سنگینی دارد.

این دیار نه‌تنها تپش‌گاه بازار جهانی نفت و گاز است، بل‌که پهنه‌ای برای هماوردی میان بورژوازی منطقه‌ای و جهانی نیز به شمار می‌رود. هم‌زمان، شکاف‌های مذهبی و قومی — از رقابت دیرین شیعه و سنی تا کشمکش‌ها میان کرد، عرب، ترک و یهود — پوششی برای رقابت منافع راهبردی و اقتصادی شده‌اند. این تنیدگی، گاه در چارچوب هم‌پیمانی‌های ناپایدار جلوه می‌کند، گاه تلنگر به جنگ‌های جانشینی می‌زند که بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای دستیابی به هدف‌های خود به راه می‌اندازند. جمهوری اسلامی با راهبرد «هلال شیعی»، عربستان با رهبری «بلوک سنی»، ترکیه با جاه‌خواهی‌های نئو‌عثمانی و اسرائیل با پشتیبانی غرب و بمب اتمی و پیمان‌های تازه‌اش با کشورهای عربی، هر یک می‌کوشند مهره‌های خود را به سوی کیش و مات رقیب برانند. از راهبرد «شیعی» جمهوری اسلامی گرفته تا هم‌پیمانی‌هایی به سرکردگی آمریکا و بازگشت دوباره‌ی ترکیه به میدان، این بخش پهناور آوردگاه اندیشه‌ها و خواست‌های اقتصادی ناسازگار برای چیرگی شده است.

در این پهنه، گره‌گاه‌های برجسته‌ی اقتصاد جهانی به هم می‌پیوندند: تنگه هرمز، آب‌راهی که یک‌سوم نفت جهان از آن گذر می‌کند؛ گذرگاه زنگزور که می‌تواند نقشه دسترسی زمینی قدرت‌ها را از قفقاز تا مدیترانه دگرگون کند؛ و کریدورهای انرژی که از شرق مدیترانه تا قلب آسیا کشیده شده‌اند.

خاورمیانه امروز، بیش از هر زمان دیگر، هم می‌تواند کانون آشتی و همکاری باشد و هم اخگرزن جنگی فراگیر. در چنین صحنه‌ای، هر رویداد — از ترکش یک خط لوله در سوریه تا امضای یک پیمان دریایی در مدیترانه — می‌تواند زنجیره‌ای از واکنش‌ها را در پی داشته باشد که مرزهای قدرت و امنیت را جابه‌جا کند.

آینده‌ی خاورمیانه به چگونگی بازی‌کردن این مهره‌ها و این‌که آیا روزی این صفحه‌ی شطرنج خونین می‌تواند، جای خود را به میز گفت‌وگوی پایدار بدهد یا نه، وابسته است. هم‌زمان با شعله‌کشیدن جنگ‌های جانشینی و دگرگونی راه‌های گذرگاه‌های انرژی، آینده‌ی خاورمیانه میان ماندگاری ستیز و زایش نظمی نوین و لرزان در رفت‌وآمد است. سرنوشت آن، به تصمیم‌های قدرت‌ها و به خواست و توان خلق‌هایش گره خورده است؛ خلق‌هایی که میان فشار منافع بورژوازی، قدرت‌های فرامنطقه‌ای، و آرمان برابری، عدالت و آزادی، پیوسته در کشاکش هستند. خاورمیانه هنوز از پرآشوب‌ترین و هم‌زمان سرنوشت‌سازترین بخش‌های جهان است.

این نوشته، تلاشی است برای شکافتن لایه‌های پنهان این بازی؛ از راهبردهای انرژی و گذرگاه‌های بازرگانی گرفته تا رقابت‌های فرقه‌ای، هم‌پیمانی‌های گذرا، و کشاکش‌های ایدئولوژیک. همان‌گونه که هر جابه‌جایی مهره در شطرنج بی‌درنگ با واکنش روبه‌رو می‌شود، هر کنش در خاورمیانه نیز با زنجیره‌ای از رخدادها پاسخ داده می‌شود — گاه پیش‌بینی‌پذیر، گاه ناگهانی.

راه‌های برجسته بازرگانی

کنترل راه‌های بازرگانی، به‌ویژه در زمینه‌ی انرژی، در مرکز رقابت‌های راهبردی خاورمیانه است. این گذرگاه‌ها و راه‌ها نه‌تنها شاهرگ‌های برجسته‌ی اقتصاد جهانی هستند، بل‌که ابزارهای قدرتمند سیاسی و استراتژیکی برای کشورهای منطقه به شمار می‌روند. رقابت بر سر در دست داشتن راه‌های بازرگانی و انرژی، خاورمیانه را به یکی از حساس‌ترین نقطه‌های جهان از نظر ژئوپلیتیکی دگرگون کرده است. هر یک از این گذرگاه‌ها، افزون بر اهمیت اقتصادی، ابزارهای سیاسی مهمی در دست کشورهای منطقه و قدرت‌های جهانی به شمار می‌روند. هم‌سنگی آینده‌ی نیروها در خاورمیانه تا اندازه‌ای وابسته به کنترل و بهره‌برداری هوشمندانه از این راه‌های استراتژیک است.

جمهوری اسلامی با راهبرد شیعوی، به‌دنبال پایه‌گذاری یک گذرگاه استراتژیک از میهن ما تا کرانه‌ی مدیترانه بود. این گذرگاه که می‌توانست از ایران آغاز شود و با گذر از عراق و سوریه به لبنان برسد، اگر پیاده می‌شد نه‌تنها یک گذرگاه جغرافیایی، بل‌که یک کانال نفوذ سیاسی، نظامی و اقتصادی برای جمهوری اسلامی می‌شد. با این کار، جمهوری اسلامی به دریای مدیترانه پیوند می‌خورد و همسایه‌ی اسرائیل می‌شد و دسترسی به بازارهای اروپایی را هم فراهم می‌ساخت. افزون بر این، جمهوری اسلامی می‌توانست متحدان خود را در عراق، سوریه و لبنان پرتوان کند و نقش خود را همچون یک قدرت بزرگ در خاورمیانه پررنگ نماید. این راهبرد، به منافع کشورهای سنی به رهبری عربستان سعودی و همچنین اسرائیل می‌توانست ضربه بزند و هم‌سنگی قدرت در منطقه را به سود جمهوری اسلامی دگرگون کند.

کنترل تنگه‌ی هرمز همچون اهرم انرژی نیز نقش مهمی در این راهبرد بازی می‌کرد و همچنان می‌کند. تنگه‌ی هرمز که یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های انرژی جهان است، زیر بازرسی جمهوری اسلامی است. روزانه ۲۱ میلیون بشکه نفت از این تنگه گذر می‌کند که برابر با یک‌سوم دادوستد دریایی نفت جهان است. جایگاه راهبردی این آبراه، ابزار فشار در روابط بین‌المللی را برای جمهوری اسلامی فراهم کرده است.هرگونه آشوب در این راه دریایی می‌تواند بازار جهانی انرژی را بتکاند. با این جایگاه، جمهوری اسلامی می‌تواند از این ابزار همچون فشار دیپلماتیک یا حتا نظامی بهره‌جویی نماید.

اما این راهبرد با چالش‌ها و واکنش‌های بین‌المللی فراوانی روبه‌رو شده است. همکاری عربی ـ غربی به رهبری عربستان سعودی و امارات با پشتیبانی غرب به‌دنبال رام کردن جمهوری اسلامی هستند. از سوی دیگر، آمریکا و متحدانش با فشار اقتصادی تلاش می‌کنند توان مالی جمهوری اسلامی برای کمک به متحدانش را کاهش دهند. در پهنه‌ی نظامی نیز اسرائیل بارها پایگاه‌های نظامی ایران در سوریه را بمباران کرد تا از پایه‌گذاری این گذرگاه جلوگیری کند.

آینده‌ی کمان (هلال) شیعی پس از یورش‌های دوازده‌روزه‌ی اسرائیل و آمریکا به ایران با چالش‌های فراوان درون – و برون‌مرزی روبه‌رو است. چالش‌های درونی مانند اعتراض‌های اجتماعی علیه قانون‌های واپسگرای ضدزن و دشواری‌های اقتصادی از یک سو، و فشارهای بین‌المللی از سوی دیگر می‌توانند پایه‌های این راهبرد را بیش از پیش سست کنند. رویدادهای آتی منطقه مانند پیامد آشتی ایران و عربستان یا افزایش تنش‌ها با اسرائیل می‌تواند نقش برجسته‌ای در سرنوشت این پروژه‌ی ژئوپلیتیک داشته باشد.

کمان شیعی، نه‌تنها یک پهنه‌ی امنیتی بود، بل‌که پهنه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را نیز در بر می‌گرفت. شکست کنونی این راهبرد که نقش جمهوری اسلامی را چون بازیگر اصلی منطقه کم‌توان کرده است، می‌تواند پیامدهای ژرفی بر هم‌سنگی نیروها در خاورمیانه داشته باشد. افزون بر این، کریدور شمال ـ جنوب که ایران را به روسیه و هند پیوند می‌دهد، در روند گسترش است. این راه جایگزینی برای راه‌های کهن جابه‌جایی کالا به شمار می‌آید و می‌تواند جایگاه ایران را همچون گذرگاه مهم بازرگانی پرتوان کند.

کریدور زنگزور می‌تواند تأثیر چشمگیری بر دادوستد منطقه‌ای داشته باشد. این گذرگاه که از خاک جمهوری آذربایجان می‌گذرد، می‌تواند راه‌های زمینی پیوند ایران با منطقه‌ی قفقاز را ببندد یا تنگ کند و هم‌زمان نفوذ ترکیه و پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را در این بخش افزایش دهد. برجستگی آن برای ترکیه در دسترسی بدون دردوسر به جمهوری آذربایجان و کشورهای آسیای میانه است.

راه‌های انرژی در شرق دریای مدیترانه نیز یکی از کانون‌های مهم رقابت هستند. پروژه‌هایی مانند خط لوله‌ی ایست‌مد، که گاز طبیعی میدان‌های دریایی اسرائیل و قبرس را به اروپا می‌رساند، با هدف کاهش وابستگی اروپا به گاز روسیه و ایران دنبال می‌شود. این پروژه‌ها با پشتیبانی ایالات متحده و اتحادیه‌ی اروپا در دست پیشرفت بوده و توانایی دگرگونی چشم‌انداز انرژی منطقه را دارند.

گفت‌وگوهای تازه میان ترکیه و قطر درباره‌ی ساخت خط لوله‌ی گاز طبیعی از قطر به ترکیه که از سوریه می‌گذرد، نگاه پژوهشگران انرژی و کارشناسان ژرف‌سیاست را به خود کشانده است. این برنامه اگر پیاده شود، می‌تواند دگرگونی‌های مهمی در دادوستد انرژی خاورمیانه و بخش خاوری دریای مدیترانه پدید آورد و هدف‌های راهبردی چند کشور را دگرگون کند. این خط لوله‌ی گاز قطر از عربستان، اردن، سوریه گذر می‌کند تا به ترکیه برسد و بدین‌گونه گاز سپس از خاک ترکیه به اروپا جابه‌جا شود. چنین راهی می‌تواند جایگزین خط‌های لوله‌ی کنونی در منطقه شود. قطر که از بزرگ‌ترین صادرکنندگان گاز طبیعی مایع در جهان است، در پی کاهش وابستگی به گذرگاه هرمز و گسترش راه‌های تازه برای فروش گاز خود می‌باشد.

ترکیه نیز با این پروژه می‌تواند گامی دیگر به‌سوی میانجی‌گری انرژی میان شرق و غرب بردارد؛ این کار تاکنون با پیوند خط‌های لوله از روسیه، جمهوری آذربایجان و ایران انجام می‌شده است. پیاده‌سازی این برنامه برای ترکیه فرصتی خواهد بود تا پیوندهای سیاسی و اقتصادی خود را در منطقه گسترش دهد و نفوذ بیشتری در سوریه پیدا کند. افزون بر این، قطر می‌تواند به کاهش وابستگی ترکیه به گاز روسیه کمک کند. هم‌زمان قطر به رقابت با طرح‌های گازی مصر، اسرائیل و یونان در مدیترانه‌ی شرقی می‌پردازد.

از دیدگاه ژرف‌سیاسی، واکنش اسرائیل و مصر می‌تواند از چالش‌های پیشرفت این برنامه باشد، زیرا هر دو کشور به‌دنبال داشتن دست برتر در بازار گاز مدیترانه هستند.

پیمان‌ها و همکاری‌های ژئوپولیتیکی در خاورمیانه

بورژوازی هر کشور در خاورمیانه برای نگهبانی از جایگاه و منافع طبقاتی خود ناگزیر است پایگاهی در میان توده‌ها بسازد. این پایگاه تنها با بهره‌گیری از آنچه در تاریخ، فرهنگ و آیین مردم ریشه دارد ریخت می‌گیرد؛ زیرا بورژوازی برای کشاندن مردم به سوی خود و سازمان دادن آنان در راه سود طبقاتی‌اش، باید از باورها و احساس‌های دیرینه توده‌ها کمک بگیرد. از همین روست که هر بورژوازی ابزار ویژه سرزمین خود را برمی‌گزیند: در جایی از دین بهره می‌برد، در جایی از میهن‌پرستی، و در جایی دیگر از یادمان‌های تاریخی و یا با درهم‌آمیختگی همه‌ی آن‌ها. برای نمونه، بورژوازی تایلند هیچ‌گاه از اسلام بهره نخواهد گرفت، زیرا در بافت اجتماعی آن سرزمین جایگاهی ندارد؛ بل‌که از بودیسم، که ریشه‌دارترین آیین مردم آنجاست، هم چون ابزار پیوند با توده‌ها و پیشبرد منافع خود سود می‌جوید.

همچنین کشاکش‌های برون‌منطقه‌ای و نقش توان‌مندان بزرگ در خاورمیانه آشکار است. این منطقه میدان نفوذ و مانور قدرت‌های جهانی مانند آمریکا و چین است. هر یک از این بازیگران با انگیزه‌های گوناگون، در پی استوار کردن جایگاه خود در این پهنه حساس‌اند. آمریکا با کمک هم‌پیمانان دیرینه چون عربستان سعودی و اسرائیل، به دنبال نگاه‌داشت برتری خود و مهار نفوذ ایران و چین است. چین با برنامه راه و کمربند و سرمایه‌گذاری‌های کلان در انرژی و زیرساخت، آرام‌آرام چیرگی اقتصادی خود را می‌گستراند.

یکی از ویژگی‌های برجسته خاورمیانه، جنگ‌های جانشینی است که در آن کشورهای توان‌مند منطقه‌ای و جهانی از گروه‌های بومی برای پیشبرد خواسته‌های خود بهره می‌گیرند. نمونه‌های روشن این پدیده دربرگیرنده ستیز یمن میان دیکتاتوری عربستان و رژیم ولایی جمهوری اسلامی، بحران سوریه با نقش پررنگ ترکیه و هم‌پیمانان منطقه‌ای، و رقابت در لبنان میان حزب‌الله و گروه‌های هوادار باختر است.

بازار نفت جایگاهی کانونی سیاسی در خاورمیانه دارد. مهار گنجینه‌های انرژی و گذرگاه‌های جابه‌جایی آن، همواره یکی از سازه‌های اصلی تنش‌ها و همگرایی‌ها در این پهنه بوده است. کشورهای نفت‌خیز خلیج فارس از درآمدهای نفت برای اثرگذاری سیاسی و اقتصادی بهره می‌گیرند، هم‌زمان فشارهای جهانی بر ایران و ونزوئلا بازار نفت جهان را دستخوش دگرگونی کرده است.

برای دستیابی به هدف‌های راهبردی بورژوازی هر کشور نیاز دارد که با دوستان خود در دیگر کشورها پیوندها و پیمان‌های ریشه دار، ماندگار و حتا گذرا پایه گزاری کند. ساختار هم‌پیمانی‌ها در خاورمیانه را می‌توان به چهار دسته اصلی بخش کرد:

دسته نخست: جمهوری اسلامی ایران و هم‌پیمانان شیعه: دربرگیرنده ایران، عراق، سوریه پیشین، حوثی‌های یمن و حزب‌الله لبنان

جمهوری اسلامی و هم‌پیمانان شیعی در خاورمیانه یکی از دسته‌های مهم سیاسی و رزمی منطقه را پدید آورده‌اند. این دسته دربرگیرنده‌ی ایران، عراق، سوریه (پیش از فروپاشی رژیم اسد)، حوثی‌های یمن و حزب‌الله لبنان می‌شد. پیوند این کشورها و گروه‌ها بر پایه‌ی همانندی‌های دینی و منافع اقتصادی استوار است. جمهوری اسلامی با بهره‌گیری از این نزدیکی آیینی و نگرشی، کوشیده است دامنه‌ی توان خود را از خلیج فارس تا مدیترانه بگستراند و به‌ویژه در برابر دستیازی آمریکا، اسرائیل و رقیبان منطقه‌ای جایگاه خود را نیرومند کند.

جمهوری اسلامی از این گروه‌ها و دولت‌های همسو پشتیبانی مالی، رزمی و سیاسی می‌کرد و می‌کند. حزب‌الله لبنان همچون بازوی نیرومند جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل عمل می‌کرد؛ حوثی‌های یمن به جمهوری اسلامی این توان را داده‌بودند که در شبه‌جزیره‌ی عربستان، رقیب اصلی‌اش یعنی عربستان سعودی را زیر فشار بگذارد؛ عراق پس از سرنگونی صدام به یکی از پایگاه‌های اصلی جمهوری اسلامی دگرگون شده است؛ و سوریه با فرمانروایی اسد، حلقه‌ی برجسته در پیوند زمینی جمهوری اسلامی به مدیترانه و حزب‌الله به شمار می‌رفت. بدین‌سان، دسته‌ی جمهوری اسلامی و هم‌پیمانان شیعی نه‌تنها بر پایه‌ی همبستگی دینی، بل‌که بر بنیاد یک راهبرد ژرف‌نگر ژئوپولتیکی پدید آمده است.

اگر چه این دوستی و پیمان نقش برجسته‌ای در جلوگیری از دستیازی‌ها و پرخاشگری‌های امریکا و اسرائیل در خاورمیانه داشته است، ولی به جای خود نقشش در آشفتگی‌های منطقه پررنگ و سرنوشت‌ساز بوده است.

این دسته پس از کشتار فرماندهان حزب الله در لبنان از سوی سازمان ددمنش موساد، فروپاشی دولت اسد در سوریه از سوی جاسوسان ترکیه و غرب و یورش رژیم فاشیستی اسرائیل و امپریالیسم امریکا به ایران، هم اکنون در عمل نابود شده است، و بسته به نبرد درونی بورژوازی انگلی در جمهوری اسلامی شاید دیگر هرگز بازسازی نشود.

دسته دوم: اسرائیل و باختر: دربرگیرنده ایالات متحده، اتحادیه اروپا و هم‌پیمانان باختری

ایالات متحده در خاورمیانه سیاستی دوگانه را دنبال می‌کند. واشنگتن از یک سو پشتیبان و کمک‌کننده اصلی اسرائیل و متحد کشورهای عربی مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی است و از سوی دیگر، به دنبال پیاده‌کردن سیاست رام کردن ایران و جلوگیری از نفوذ روزافزون چین در منطقه می‌باشد. آمادگی نظامی گسترده آمریکا در خلیج فارس و پشتیبانی آن از پروژه‌های راهبردی مانند «کریدور زنگزور» نشان‌دهنده تلاش این کشور برای کاهش نفوذ ایران و روسیه در خاورمیانه است. این سیاست‌ها در کنار منافع انرژی، پاسبانی از امنیت اسرائیل را نیز دنبال می‌کند.

اسرائیل با امضای «پیمان‌های ابراهیم» توانست پیوندهای سیاسی خود را با چند کشور عرب مانند امارات متحده، بحرین، سودان و مراکش بهبود بخشد. این پیمان‌ها که با میانجی‌گری پررنگ ایالات متحده آمریکا ریخت گرفت، نه تنها به تنهایی سیاسی اسرائیل در منطقه پایان داد، بل‌که هم‌پیمانی تازه‌ای در برابر ایران پدید آورد. ساخت شهرک‌های یهودی‌نشین در کرانه باختری و شرایط نوار غزه، همچنان بازدارنده صلح به شمار می‌آید.

دسته سوم: هم‌پیمانی ترکیه–قطر: با پشتیبانی از گروه‌های اسلام‌گرا مانند اخوان‌المسلمین و همکاری‌های انرژی و سرمایه‌گذاری

ترکیه، یک نیروی منطقه‌ای نوخاسته، نقش فزاینده‌ای در دگرگونی‌های خاورمیانه دارد. آنکارا با آمیزه‌ای از اسلام سیاسی و شوونیسم ترکی، در پی زنده‌کردن چیرگی روزگار عثمانی است. نفوذ ترکیه در لیبی، سوریه و قفقاز نشان از بلندپروازی‌های راهبردی این کشور دارد. هم‌زمان، هماوردی ترکیه با عربستان سعودی بر سر پیشوایی جهان سنی، یکی از کانون‌های کشاکش منطقه‌ای به‌شمار می‌آید.

ترکیه و قطر با پیروی از راهبردهای مستقل، جایگاهی ویژه در برهم‌کنش‌های باختر آسیا یافته‌اند. این دو کشور با پشتیبانی از گروه‌های اسلام‌گرا مانند اخوان‌المسلمین و نقش‌آفرینی در بحران‌هایی همچون مصر دوران مرسی، سوریه و لیبی، دامنه اثرگذاری خود را گسترش داده‌اند. ترکیه با نگاه بلندمدت، با نگاهداری از پایگاه نظامی در قطر و گسترش پیوند با کشورهای قفقاز و آسیای میانه، می‌کوشد پلی میان این منطقه‌ها باشد. طرح گذرگاه زنگزور نیز فرصتی راهبردی برای آنکارا به شمار می‌آید، زیرا می‌تواند از این راه با جمهوری آذربایجان پیوند زمینی بسازد و وابستگی‌اش به گذرگاه‌های ایران را کاهش دهد.

دسته چهارم: هم‌پیمانی سنی: دربرگیرنده عربستان سعودی، مصر، امارات و اردن.

پادشاهی زورگوی عربستان سعودی همچون سرپرست هم‌پیمانی سنی، سه هدف اصلی را دنبال می‌کند: نگاهداری از شرایط کنونی سیاسی، رویارویی با گروه‌های تندرو اسلام‌گرا و جلوگیری از گسترش نفوذ ایران. این کشور با بهره‌گیری از ذخیره‌های بزرگ نفتی و پشتیبانی گسترده آمریکا، یکی از مهم‌ترین رقیبان ایران در باختر است. عربستان همچنین از راه سازمان همکاری اسلامی و انجمن کشورهای عربی می‌کوشد برتری خود را در میان پیروان مذهب سنی استوار سازد. سرمایه‌گذاری‌های کلان این کشور در برنامه‌های اقتصادی و فرهنگی در منطقه و جهان نیز ابزاری برای فزونی دامنه نفوذ آن است. پس از ضربه‌های سنگین اسرائیل به جمهوری اسلامی، عربستان آن‌چنان جمهوری اسلامی را کم‌توان می‌بیند که بیشتر دوست دارد از سر آشتی با آن کنار بیاید. گزارش‌ها می‌گویند که عربستان درخواست اسرائیل برای کمک به پدافند موشکی را نپذیرفت.

در کنار این پیمان‌ها و دسته‌ها، چین آرام و شکیبا با سیاست نرم، تنش‌زدا و آشتی‌جویانه‌ی خود، هر روز بر نقش خویش در خاورمیانه می‌افزاید.

چین و دیپلماسی اقتصادی

چین با رویکردی سنجیده کم‌کم گستره نفوذ خود را در خاورمیانه گسترش می‌دهد. برنامه راهبردی «کمربند و جاده» که از سوی پکن برنامه‌ریزی شده، این کشور را شریک اقتصادی مهمی برای شماری از کشورهای منطقه کرده است. چین تلاش می‌کند با نگاهداشت پیوند هم‌سنگ و دوستانه با همه‌ی کنشگران اصلی منطقه، مانند دیکتاتوری جمهوری اسلامی، ستمگران عربستان و رژیم فاشیستی صهیونیستی اسرائیل، از سرچشمه‌های انرژی خود پاسبانی کند و بازارهای صادراتی خود را گسترش دهد.

سرمایه‌گذاری‌های گسترده چین در ساختارهای زیرساختی انرژی و بندرهای مهم، زیرساخت‌های دادوستدی و جابه‌جایی و لجستیک، و ساختن راه‌های نوین پیوند و راهبردی منطقه، جایگاه این کشور را همچون یک قدرت اقتصادی و سیاسی تأثیرگذار در خاورمیانه استوار کرده است. از راه این کنش‌ها، پکن می‌کوشد جایگاهی پایدار در میان بازیگران منطقه‌ای به دست آورد و از فرصت‌های بازرگانی و سیاسی بهره‌برداری کند. این دیپلماسی اقتصادی نه تنها بر اقتصاد کشورهای شریک تأثیرگذار بوده، بل‌که هم‌زمان چین را به یکی از بازیگران اصلی در رقابت‌های منطقه‌ای دگرگون کرده است. نقش پکن در آشتی میان عربستان و جمهوری اسلامی و یگانگی گروه‌های گوناگون فلسطین پررنگ بوده است.

با دگرگونی‌های تازه در بده‌وبستان‌ها سیاسی، مانند آشتی برخی کشورهای عربی با اسرائیل و تلاش‌های گفت‌وگومحور میان ایران و عربستان، شاید خاورمیانه بتواند از روزگار کشاکش‌های سخت به‌سوی گونه‌ای هم‌سنگی تازه گام بردارد. با این‌همه، سازه‌هایی چون چالش فلسطین، جنگ اسرائیل علیه هسته‌ای شدن ایران، نوسان بهای نفت و گذار انرژی، و گسترش نقش گروه‌های ناوابسته به دولت می‌توانند آرامش منطقه را برهم زنند و آتش تنش‌ها را در آینده شعله‌ورتر کنند.

خاورمیانه همچنان از پیچیده‌ترین و آتشین‌ترین بخش‌های جهان خواهد ماند. هم‌زمان که بازیگران بومی و جهانی در پی ساختن نظم تازه‌اند، تنش‌های دینی، اقتصادی و امنیتی می‌توانند هر دم آتشی نو برافروزند. سرنوشت این پهنه تا اندازه بسیاری به همگرایی یا ستیز دسته‌های قدرت، سازماندهی و بسیج خلق‌های این کشورها و نقش “چپ”، و نیز واکنش جامعه جهانی بستگی دارد.

”چپ” باید چه کند؟

در هر کشور، چه در خاورمیانه و چه در پیرامون آن، بورژوازی منافع خود را در گسترش سرمایه، چیرگی بر بازارها و بهره‌کشی از نیروی کار می‌جوید. این منافع هرگز با خواست‌ها و نیازهای مردم یکسان نیست. بورژوازی، چه در جامه دین‌سالارانه، چه در پوشش میهن‌گرایانه و چه با روبند «پیشرفت‌خواهی»، در پی سود بیشتر و انباشت سرمایه است و برای رسیدن به آن، از جنگ، درگیری، دادوستد ناعادلانه و هم‌پیمانی با قدرت‌های بیگانه بهره می‌برد.

چنین رویکردی، چه از سوی اردوغان و چه از سوی بورژوازی دیگر کشورها، به جای بهروزی مردم، به تنگ دستی، بی‌عدالتی، و ستیزه‌های پی‌درپی دامن می‌زند. رهایی واقعی تنها با کنار زدن حاکمیت بورژوازی و برپایی ساختاری با خواست توده‌ها، دموکراسی و عدالت اجتماعی و با یک اقتصاد تولیدی ملی شدنی است. “چپ” باید به دنبال ساختاری باشد که بر پایه آرامش و همبستگی مردم خاورمیانه استوار باشد و منافع توده‌ها بر منافع سرمایه‌داران چیره شود.

این بدین‌معنا نیست که بورژوازی در برخی از این کشورها با سرکردگیِ غرب درگیر نمی‌شود و این درگیری به سود چندقطبی‌کردن جهان است. جهان دگرگون شده است و حتا بورژوازی کشورهایی که در گذشته سراسر دست‌نشانده بودند، امروز برای استقلال سیاسی، با امپریالیسم غرب درگیر می‌شوند. در واکاوی شرایط جهانی، نمی‌توان بورژوازیِ جمهوری اسلامی را که به دلیل‌هایی که در نوشته‌ای آینده بررسی می‌شود در برابر سرکردگیِ غرب ایستادگی می‌کند، با بورژوازیِ عربستان ـ برای نمونه ـ یکسان دانست. اما ”چپ”‌ها نباید به این دلیل، نبرد طبقاتی در درون مرزهای کشور علیه حاکمیت بورژوازیِ انگلی را به فراموشی بسپارند.

“چپ” تنها زمانی می‌تواند از تضاد میان بورژوازی بومی و امپریالیسم غرب به سود پیشروی جنبش کارگری و مردمی بهره‌برداری کند که خط مستقل و روشن طبقاتی خود را نگه داشته باشد و در همه‌ی زمینه‌ها از منافع رنجبران و فرودستان پشتیبانی کند. اگر این استقلال از میان برود و “چپ” در تحلیل‌ها و کنش‌های خود دنباله‌رو رویکردها و خواست‌های حاکمیت بورژوازی شود، بورژوازی بومی با بهره‌گیری از نفوذ مردمی و توان سازمانی “چپ”، آن را همچون سیاهی‌لشکری برای پیشبرد هدف‌های ویژه خود به کار خواهد گرفت. این بورژوازی، به بهانه سیاست “ضدامپریالیستی‌اش”، می‌کوشد “چپ” را به خاموش کردن شعله‌های نبرد طبقاتی در درون مرزها وادارد. چنین رویکردی، در عمل، جنبش مستقل کارگری و مردمی را کم توان می‌کند و جلوی شکل‌گیری یک جایگزین ریشه‌ای علیه هر دو قطب سرمایه‌داری ـ چه بومی و چه جهانی ـ می‌گیرد.

همان‌گونه که حزب کمونیست ترکیه با روش‌های نو–بازاری، دین‌سالارانه و میهن‌گرایانه اردوغان و دارو دسته‌اش، ناسازگار است، همه ی ”چپ”های خاورمیانه باید درباره آرمان‌های برون‌مرزی بورژوازی میهن خود دیدگاهی سختگیرانه داشته باشند و این گونه گسترش‌خواهی، واپس‌گرایی را زیانبار برای توده کارگر و آرامش در خاورمیانه بدانند

سیاست برون‌مرزی اردوغان کوششی است برای زنده کردن چیرگی روزگار ترکان عثمانی در خاورمیانه، بالکان و آفریقا که در عمل به سود سرمایه‌داران و دین‌سالاران است، نه توده ها. تاخت‌وتازهای جنگی بورژوازی ترک در سوریه، لیبی و آذربایجان ماجراجویانه و برآمده از آزمندی راهبردی و اقتصادی است، نه رهایی‌بخش. هرچند اردوغان گاه، مانند جلوگیری از پیوستن سوئد به ناتو در آغاز، با پیمان ناتو ناسازگاری می‌نماید، و یا به خرید جنگ افزارهای روسی می پردازد و به اسرائیل دشنام می‌گوید، ولی  ترکیه همچنان ابزار کارساز بورژوازی ترک در این ناحیه‌ است و کارمایه جنگ‌افزاری ترکان و نقش آن در ستیزه‌های خاورمیانه مایه نکوهش است. بهره‌برداری اردوغان از گفتار همه‌ترک‌گرایی (پان ترکیسم) و دین‌سالاری، مانند پشتیبانی از آذربایجان در قره‌باغ، یا در دست گرفتن فرمان رهبری در سوریه، شگردی برای پنهان کردن دشواری‌های درون‌کشوری است که دشمنی‌ها را در خاورمیانه فزونی می‌دهد و به همبستگی توده کارگر آسیب می‌رساند.

یورش‌های ترکیه به کشورهایی مانند لیبی برای گاز یا آفریقا برای قراردادهای بازرگانی، از سوی سرمایه انحصاری و پیشه‌وران کلان رهبری می‌شود و نه برای سود مردمان. از این رو، باید خواستار سیاست برون‌مرزی کارگری و فرمانروایی‌ستیز به جای هم‌پیمانی‌های کاربردی شد. آرمان‌های برون‌مرزی اردوغان مانند بورژوازی دیگر کشورهای واپس‌گر، گسترش‌خواه و در خدمت سرمایه‌داران است.

”چپ” باید پشتیبان آرامش و همبستگی میان کارگران باشد و با هرگونه جنگ‌افزاری و دستیازی، مانند یورش اسرائیل به ایران، کردار ترکیه در سوریه، ناسازگار باشد و خواستار بیرون کشیدن نیروهای جنگی هر کشور از سرزمین‌های بیگانه و پایان دادن به جنگ‌های جانشینی باشد. ”چپ” باید سیاست ضدنئولیبرلیستی و ضدامپریالیستی و آرامش و همبستگی میان مردم، رنجبران و طبقه کارگر خاورمیانه را پیشنهاد کرد.

پایان سخن

خاورمیانه بر گذرگاه‌های راهبردی و راه‌های سوختی جهان چنگ زده است. ایران با در دست داشتن هرمز، برگ نیرومندی دارد، هرچند فشارهای بازرگانی و جنگی، و رقابت عربستان و هم‌پیمانانش، از این نیرو کاسته است. هم‌زمان، برنامه‌های تازه‌ای چون خط لوله قطر–ترکیه و گذرگاه شمال–جنوب، نشانه کوشش بازیگران برای رهایی از گره‌گاه‌های پرآشوب است.

در دل این پهنه، ستیزهای فرقه‌ای و نبردهای جانشینی میان جمهوری اسلامی، عربستان، ترکیه و اسرائیل جای سنگینی دارد؛ هر یک با آرمان‌ها و راهبردهای ویژه، و بر پایه منافع بورژوازی خود جبهه‌های تازه‌ای می‌گشایند. قدرت‌های بزرگ نیز با شیوه‌های گوناگون—از لشکرکشی تا بازرگانی—می‌کوشند جایگاه خود را استوار کنند.

خاورمیانه، این تپشگاه زنده و زخمدیده گیتی، همچنان در چنگ پیچیده‌ترین بازی‌های جهان‌سیاست گرفتار است. پهنه‌ای که در آن، ستیزهای مذهبی، کشاکش‌های آیینی، جنگ‌های جانشینی، و درگیری بر سر نیروی نهفته در نفت و گاز در هم می‌آمیزند تا نگاره‌ای پرتوفان و ناپایدار بسازند. خاورمیانه در گره‌گاه گذشته و جهان‌سیاست ایستاده است. از یک‌سو، آذرخش آرزو برای برون‌رفت از چرخه خون‌ریزی و تندخویی دیده می‌شود؛ و از سوی دیگر، ترس از فروپاشی سراسری و نبردهای فراگیر همچنان پررنگ است. اگر خاورمیانه نتواند از این گرداب خون و نفت خود را برهاند، نه‌تنها خود، که سراسر جهان را به ژرفنای نابسامانی بیشتری خواهد کشاند.

برای همین، نیروی های مردمی و جنبش‌های ریشه‌دار، از کارگران و دهقانان تا روشن‌اندیشان ”چپ” و سازمان‌های ملی‌گرا، همواره باید در تلاش باشند که سرنوشت مردم و میهن خویش را از چنگ بازیگران بزرگ –  بورژوازی بومی و امپریالیسم غرب- بیرون آورند. این نیروها، هرچند زیر فشار سرکوب و چندپارگی هستند، ولی باید بکوشند خواست برابری، آزادی و پاسداری از هویت ملی را زنده نگه دارند و هم‌زمان، بدون فرورفتن در گرداب شوونیستی، راهی آشتی‌پذیر و صلح‌آمیز برای بهینه‌سازی راه‌های بازرگانی به سود همه مردم خاورمیانه بیابند.

آینده این منطقه کهن بسته به برایند جنگ طبقاتی در کشورهای خاورمیانه و سرنوشت نبرد برای جهانی چندقطبی است. آیا نیروهای چپ، خلقی و ملی می‌توانند جانشین نیروهای بزرگ و سازمان یافته بورژوازی شوند و به میدان همکاری پایدار با همدیگر گام بگذارند؟ آیا با  برافروخته شدن دوباره آتش خیزش‌های مردمی و جنبش‌های عدالت‌خواه، می توان راهی نو گشود و از این چرخ تباه رهایی یافت؟




بریکس میان دیالکتیک واقعیت و پندار:
نه یک نهاد امپریالیستی، نه راه رهایی رنج‌بران – (بخش یکم)

مقاله ۲۰/۱۴۰۴
۱۸ مرداد ۱۴۰۴، ۹ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

پیمان بریکس — به رهبری برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی — سایه‌ای‌ست که بر نقشه‌ی سده‌ی بیست‌ویکم افتاده؛ پدیده‌ای پُرچین و شکن، که در چشم گروهی از ”چپ”‌گرایان، نوید سپیده‌دمی‌ست بر فروپاشی چیرگی غرب، و گروهی دیگر از ”چپ”‌گرایان آن را تنها گردفریبی از سازوکار کهنه‌ی سرمایه‌سالاری با چهره‌ای تازه می‌دانند.

در این میان، آن‌چه جایش تهی است، نگاهِ واقع‌بینانه‌ای‌ست میان ستیز دشمنانه و امید پندارگونه؛ نگاهی که نه در گرداب دلشادی بی‌پشتوانه می‌افتد، نه در نَفی بی‌سرانجام. نگاهی که پیچ‌و‌تاب این پیمان را، نه با ترازوی ساده‌سنجی، که با ابزار وارسیِ ژرف بسنجد.

برخی از ”چپ”‌گرایان، دل‌باخته‌ی هر آوایِ ستیز با غرب، بریکس را چونان دیواری در برابر دزدان شمال جهانی می‌ستایند. در چشم آنان، چون این کشورها نمی‌خواهند با واشنگتن و بروکسل ساز کوک کنند، پس بی‌هیچ داوری، در سنگر مردم جای دارند. ولی همین نگاه، چشم بر آن می‌بندد که برخی از دولت‌های بریکس، خود بر دوش کارگران سوارند و بر پشت آن‌ها تازیانه می‌زنند، سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی را تهی می‌سازند، و در دالان‌های تاریکِ فساد، با سوداگران دست در دست‌اند.

در سوی دیگر، گروهی از ”چپ”، آن‌چنان در اندیشه‌ی نبرد طبقاتی هستند و در رزم میان سرمایه و کار فرورفته‌اند که چشم از میدان نبرد برای آفریدن جهان چندقطبی می‌پوشند. آنان، از خروش پنهان پیمان بریکس در برابر چیرگی دلار، درهم‌تنیدگی بانک‌های جهانی، و دیوارهای فناوری غرب ناآگاه می‌مانند. گاه، این رویگردانی از میدانِ سیاستِ فراسرزمینی، آن‌ها را در خوابِ آسوده‌ای فرو می‌برد که به‌دور از بیدارباش تاریخ است.

ولی جهان و پدیده‌هایش، چنان ساده نیستند که به توان آن‌ها را به سیاه و سپید بخش کرد. به گفته هگل حقیقت کلیت است. بریکس، گرچه در سیمای نخست، نوای سرپیچی‌ست از خواستِ فرمان‌رواهای غرب، در ژرفا ولی در رودی می‌خروشد که از کوه کار سرچشمه نمی‌گیرد. بانک‌های نوپای جنوب و سازوکارهای تازه‌ی بازرگانی، اگرچه ریختی نو دارند، سرشت کارگری و خلقی ندارند. با این همه، بریکس، گرچه آواز کارگران نیست و از دل و سازه‌ی کار برنیامده، ولی نظم کهنه‌ی غرب را به لرزه می‌افکند.

در این نوشتار، گذرِ فرساینده‌ی جهان از چیرگی یک‌قطبی آمریکا به سوی چندکانونی تازه‌ای به نام بریکس وارسی می‌شود. آن‌چه در این میان برجسته است، سستی پایه‌های فرمان‌روایی دیرپایِ دلار و کانون‌های کهنه‌ی بازرگانی‌ست — فرسایشی که به زایش نظمی نو، ولی نه بی‌تار و پود پیشین نوید می‌دهد.

این نوشتار، با کمک دیدگاه مارکسیستی، با واکاوی طبقاتی و ستیزهای درونی کشورها، و جایگاه کارگران در این بازی، و درگیری ژئوپولتیکی میان این کشورها، نگاهی هوشیارانه به خوش‌پنداری درباره‌ی «ضدغرب‌گرایی» بورژوازی بومی، هم‌زمان به بدبینی درباره‌ی برنامه‌های «امپریالیستی» بریکس می‌افکند.

این دوگانگی نه نادرستی در برداشت، که خود ریشه در تضادهای ژرف سازوکار جهانی سرمایه دارد. این نوشتار یادآوری می‌کند که هر پرچمی که تنها بر شانه‌ی دولت‌ها برافراشته شود و کارگران و رنجبران را درگیر نبرد با امپریالیسم نکند، دیر یا زود، رنگ سرمایه به خود می‌گیرد. هم‌زمان، این نوشتار، به دید آن‌هایی که نقش برجسته‌ی بریکس در فروپاشی جهان تک‌قطبی به رهبری امپریالیسم آمریکا را نادیده می‌گیرند، خرده می‌گیرد.

یادآوری شود که نگارنده، نوشته های گوناگون در باره ی جمهوری خلق چین نوشته است و بدین‌دلیل، این واکاوی دربرگیرنده‌ی بررسیِ نقشِ جمهوری خلق چین در بریکس نیست.

تضادهای برجسته جهان

پیش از آنکه به بررسی نقش بریکس بپردازیم، جای دارد که نگاهی به تضادهای برجسته در جهان کنونی داشته باشیم.

گروه پژوهشی مارکسیستی تارنگاشت «تری‌کانتیننتال» (thetricontinental) هشت تضاد اصلی جهان کنونی را شناسایی کرده است که سرشت ساختاری و طبقاتی مناسبات جهانی را به‌خوبی نشان می‌دهد. آن‌چه که به «جنوب جهان» برمی‌گردد، سه تضاد بنیادین برجسته هستند:

۱. تضاد طبقه‌های فرمانروا در «شمال جهان» با بورژوازی کشورهای سرمایه‌داری «جنوب جهان»:

منافع طبقه‌های فرمانروا و سرمایه‌داران کشورهای پیشرفته و متروپول‌های سرمایه‌داری در «شمال جهان» با منافع بورژوازی کشورهای پیرامونی در «جنوب جهان» در سطح جهانی در برخی از زمینه ها با هم در تضاد است.

۲. تضاد طبقه‌های برتری‌خواه سفیدپوست کشورهای G7 (و «شمال جهان») با طبقات پایین مردمی در کشورهای سرمایه‌داری «جنوب جهان» تیره‌پوست:

در اینجا تضاد نژادی و طبقاتی هم‌زمان نمود می‌یابد؛ طبقه‌های برتر سفیدپوست و قدرتمند، از منافع و سرکردگی خود در برابر طبقه‌های کارگر، دهقان و خرده‌بورژوازی پایین در کشورهای «جنوب جهان» پاسبانی می‌کنند.

۳. تضاد بورژوازی و لایه‌های بالای کشورهای سرمایه‌داری «جنوب جهان» با طبقه کارگر و دیگر طبقه‌ها و لایه‌های پایینی مردمی در همان کشورها:

در درون خود کشورهای «جنوب جهان»، منافع بورژوازی و نخبگان اقتصادی در تضاد با منافع توده‌های مردم، مانند کارگران و دهقانان، است و این تضاد درونی، مایه ناپایداری‌های اجتماعی و سیاسی می‌شود.

افزون بر این سه تضاد کلیدی، تارنگاشت «تری‌کانتیننتال» تضادهای گسترده‌تری را نیز شناسایی کرده که در جهان برجسته هستند:

امپریالیسم به رهبری ایالات متحده در برابر سوسیالیسم نوپا به رهبری چین؛ سرمایه رانت‌جوی جهانی در برابر نیازهای جامعه برای پیشرفت پایدار در محیط زیست، صنعت، کشاورزی و پیشه‌سازی؛ امپریالیسم ایالات متحده در برابر حاکمیت ملی کشورهای سوسیالیستی و کشورهای سرمایه‌داری «جنوب جهان»؛ امپریالیسم «غربی» در برابر آینده زمین و زندگی انسان؛ تضاد درونی میان بورژوازی «شمال جهان» در برابر میلیون‌ها کارگر و لایه‌های پایین جامعه در همان کشورها.

این تضادها بازتاب‌دهنده‌ی ساختارهای طبقاتی و امپریالیستی جهان کنونی هستند و شناخت آن‌ها برای واکاوی سیاسی و اجتماعی امروز بسیار برجسته است.

بررسیِ سه تضادِ نخست — تضادِ طبقه‌های فرمان‌روا در «شمالِ جهان» با بورژوازیِ کشورهای «جنوبِ جهان»، تضادِ طبقه‌های برتری‌خواهِ سفیدپوستِ کشورهای G7 با طبقاتِ پایینِ مردمی در «جنوبِ جهان» و تضادِ درونیِ بورژوازی و نخبگانِ کشورهای سرمایه‌داریِ «جنوبِ جهان» با طبقاتِ پایینِ جامعه — نقشی کلیدی در واکاویِ جایگاهِ بریکس در نظامِ جهانی دارد.

چهار کشورِ پایه‌گزارِ پیمانِ بریکس، که نمایندگانِ برجسته‌ی سرمایه‌داری در «جنوبِ جهان» به‌شمار می‌روند، هم‌زمان با این‌که در برابرِ سرکردگیِ بورژوازیِ فرمان‌روا در «شمالِ جهان» و قدرت‌های امپریالیستی ایستادگی می‌کنند، خود با چالش‌های درونیِ نابرابریِ طبقاتی و تضاد میانِ بورژوازیِ بومی و طبقه‌های پایینی روبه‌رو هستند.

تضادِ میانِ طبقه‌های پایینیِ مردمی در کشورهای «جنوبِ جهان» — کارگران، دهقانان و خرده‌بورژوازیِ پایین — با بورژوازی و طبقه‌ی فرمان‌روا در «شمالِ جهان»، یکی از مهم‌ترین و بنیادین‌ترین تضادهای ساختاریِ نظامِ جهانیِ سرمایه‌داری است. بورژوازیِ «شمالِ جهان» که در کشورهای پیشرفته و قدرتمندِ اقتصادی نیرومند است، با کنترلِ سرمایه، فناوری، بازارهای جهانی و نهادهای مالیِ بین‌المللی، موقعیتِ برتر و برتری‌جویانه‌ای بر «جنوبِ جهان» دارد. این طبقه‌ی برتر با برون‌آوریِ سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی، نیروی کارِ ارزان و برپاییِ وابستگیِ اقتصادی، مایه‌ی نابرابری‌ها و درماندگیِ گسترده در میانِ طبقه‌های پایینِ «جنوبِ جهان» می‌شود.

طبقه‌های پایینی در «جنوبِ جهان» که بخشِ بزرگی از جمعیت هستند، با تهی‌دستی، بی‌ثباتیِ کاری، درماندگیِ اجتماعی و نبودِ فرصت‌های توسعه روبه‌رو هستند و زیرِ فشارِ اقتصادی و اجتماعی خرد می‌شوند. این تضاد نه‌تنها اقتصادی و طبقاتی، بل‌که دارای پهنه‌های نژادی و فرهنگی نیز هست.

بدونِ تحلیلِ ژرفِ این تضادها، نمی‌توان به‌درستی نقشِ بریکس را در پیدایشِ جهانیِ چندقطبی، دگرگونیِ نظمِ سرمایه‌داری و ایستادگی در برابرِ امپریالیسم درک کرد؛ چرا که بریکس هم‌زمان نقطه‌ی تلاقیِ تضادهای طبقاتیِ درون‌مرزی و مناسباتِ قدرتِ جهانی است.

بورژوازیِ کشورهای «جنوبِ جهان» جایگاهی پیچیده و دوگانه دارد. از یک‌سو، برای ایستادگی در برابرِ فشارها و سرکردگیِ امپریالیسمِ جهانی، ناچار است با طبقه‌های پایینیِ جامعه‌ی خود — کارگران، دهقانان و خلق‌های زیرِ ستم — همکاری و هم‌اندیشی کند تا جبهه‌ای متحد برای ایستادگی در برابرِ سرکردگیِ غرب برپا سازد. این هم‌بستگی می‌تواند پایه‌ای برای توان‌مندیِ استقلالِ اقتصادی و سیاسیِ آن‌ها باشد.

ولی از سویِ دیگر، سرشتِ بورژوازیِ «جنوبِ جهان» و گرایش‌های نئولیبرالیِ آن، آن را وامی‌دارد که در عمل، سیاست‌هایی را دنبال کند که به پایداریِ ساختارهای نابرابرِ سرمایه‌داریِ جهانی کمک می‌کند؛ سیاست‌هایی که به منافعِ طبقه‌های پایین در «جنوبِ جهان» ضربه می‌زند. هنگامِ خیزشِ توده‌های مردم و جنبش‌های کارگری و خلق‌های زیرِ ستم، این بورژوازی برای نگه‌داریِ قدرت و منافعِ خود، به سرکوبِ این جنبش‌ها می‌پردازد و در این راه به همکاری با امپریالیسم وابسته می‌شود.

این جایگاهِ دوگانه، مایه‌ی آن می‌شود که بورژوازیِ «جنوبِ جهان» هم‌زمان هم جنبش‌های اجتماعیِ درون‌مرزی را سرکوب می‌کند و هم پتانسیلی برای ایستادگی در برابرِ امپریالیسم است؛ درکِ این نقشِ دوگانه برای واکاویِ درستِ روندِ سیاسی و اقتصادی در کشورهای «جنوبِ جهان» بسیار برجسته است.

نقش مثبت بریکس در درهم شکستن جهان یک قطبی

در برابر سرکردگی دیرینه غرب، بریکس، چون خوشه‌ای ناهمگون ولی پُرغرش، پدیدار شد. گروهی از کشورها که دل‌خوشی از غرب نداشتند، ولی چشم‌اندازی از رهایی راستین از یوغ سرمایه نمی‌نمودند، بریکس را پایه‌گذاری کردند. آنان با ساختن بانک‌های تازه، کنار زدن دلار در دادوستد، و بالابردن پرچم نوآوری بومی، در پی آن بودند که سودوری اربابان پیشین جهان را به چالش بکشند. همه‌ی این کشورها رنج‌ها و دردهای بسیاری از تازیانه‌ی استعمارگران امپریالیستی کشیده‌اند؛ زخم‌های بسیاری هنوز تازه و چرکین است.

کشورهای عضو بریکس با جدا شدن از پیوندهای وابستگی و پرتوان کردن استقلال سیاسی و اقتصادی خود، به ساختارهای استثمارگر و سرکردگی جهانی امپریالیسم غرب ضربه زده‌اند. اگرچه این گروه یک جبهه‌ی برابر با اندیشه برابری‌خواهانه یا سوسیالیستی نیست، ولی با فراهم کردن شرایط و زمینه‌هایی برای جهانی چندمرکزی، بر سرکردگی و فرمانروایی یک‌سویه غرب پای می‌فشارد و آن را کم‌توان می‌کند.

این گروه به بخشی از جهان فرصت پیشرفت می‌بخشد که در بیش از یک سده از روند پیشرفت اقتصادی که غرب آن را پایه‌گذاری کرده بود، دور نگه داشته شده بود و در پیرامون مانده بود. درست مانند زمانی که نظام سرمایه‌داری در اروپا نقش پیشرو و دگرگونی‌آفرین در گذار از نظام‌های کهنه و کهن فئودالی داشت، رشد اقتصادی در چارچوب سرمایه‌داری در کشورهای «جنوب جهان»  نیز می‌تواند راه پیشرفت و آبادانی را هموار می‌سازد .بریکس کمک‌های ویژه‌ای از رشد نیروهای تولیدگر و توانمندسازی کشورهایی دارد که سال‌ها زیر سایه امپریالیسم غرب و زورگویی بوده‌اند. این کمک‌ها راه خودگردانی اقتصادی و سیاسی را باز می‌کند و این کشورها گام‌های بلندی در راه استقلال برمی‌دارند و کمتر وابسته به دیگران می‌شوند. این، دریچه‌ای تازه به سوی آزادی و استقلال برای ملت‌هایی است که سال‌ها در بند بوده‌اند.

گرچه بریکس خود آشکارا بر ضد نظام‌های زورگو و استعماری درگیر نشده است، ولی زمینه‌ی همکاری و همدلی میان کشورهای «جنوب جهان»  را فراهم آورده است. در این چارچوب، همکاری در زمینه‌های زیرساختی، بازرگانی و پیشرفت صنعت به گونه‌ای برابر و هم‌پایه ریخت می‌گیرد که وابستگی به سرمایه‌های و فناوری‌های غربی کاهش می‌یابد و به جای آن، پیوندهای برادرانه و مستقل جایگزین می‌شود. بریکس فرصتی ویژه به کشورهای جنوب می‌دهد تا کشورها  با نگه‌داشت استقلال و تصمیم‌گیری آزادانه، سرمایه‌گذاری و پیشرفت صنعتی خود را پیش ببرند.

اگر ساختارهای اجتماعی و طبقاتی به این کشورها اجازه دهند که در راه رشد سرمایه‌داری گام بگذارند، بودن بریکس و کمک‌های آن می‌تواند پشتوانه استواری باشد تا گام‌های پایدار و استواری در راه پیشرفت اقتصادی و صنعتی بردارند. این همکاری بدون فشارهای بیرونی، به کشورهای جنوب توان می‌دهد تا با کمک سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و نیروهای کار بومی خود به سوی پیشرفت و خودکفایی گام بردارند.

پیمان بریکس، در نمای بیرونی خود، نمایانگر ایستادگی در برابر زورگویی غرب و کوششی برای نظم چندقطبی جهان امروز است. این پیمان با پیش‌گذاری برنامه‌های اقتصادی و سیاسی، فضای آزادی بیشتری برای کشورهای در حال رشد فراهم می‌آورد. ولی این پیمان یک اتحاد انقلابی نیست. از الگوی ویژه سوسیالیستی چین که بگذریم، عضوهای دیگر بیشتر نگران منافع بورژوازی ملی خود هستند تا پرولتاریای خود و پرولتاریای جهانی.

با این همه، همین ایستادگی در برابر نظم آمریکا، ناسازگاری‌های درونی دارد که اگر طبقه کارگر سازمان‌یافته شود، می‌تواند به پیشروی جنبش ضدسرمایه‌داری یاری رساند. این شکاف‌های نوپا، هرچند هنوز کوچک، بسترهایی هستند برای جنبش‌های مردمی جنوب؛ فرصتی برای آن‌ها که از آن بهره گیرند و فشارهای ساختاری را به خواسته‌هایی برسانند که از زنجیر سرمایه‌داری وابسته فراتر رود.

به سخنی دیگر، بریکس دریچه‌ای باز است برای رشد و پیشرفت مستقل که در آن، کشورهای جنوب می‌توانند بدون وابستگی‌های سیاسی و اقتصادی به قدرت‌های بزرگ، آینده‌ای روشن‌تر برای خود بسازند. ولی چگونگی بهره‌برداری از کمک‌های بریکس برای پیشرفت اقتصاد و تولید در این کشورها بدون تردید بستگی به هم‌سنگی طبقاتی در این کشورها دارد. هرچه وزن طبقه کارگر، لایه‌های میانی و نمایندگان سیاسی آن‌ها در پهنه اقتصادی و سیاسی جامعه سنگین‌تر باشد، بهره‌برداری درست از ابزارهای بریکس ژرف‌تر و آسان‌تر می‌شود.

قدرت‌های نوپا در بریکس با آفرینش زیرساخت‌های مستقل، کوشیده‌اند تا راهی برای گسست از نظم دیجیتالِ غرب‌محور بیابند. چین، با تراشه‌های هفت نانومتری و پیشرفت‌های چشمگیر در هوش مصنوعی بومی، و تنگ‌سازی دسترسی پلتفرم‌های برون‌مرزی، الگویی از استقلال فناورانه می‌سازد. روسیه با سولینه پرداخت میر و بومی‌سازی اینترنت و ابزارهای دیجیتال، به ایستادگی فناورانه روی آورده است. هند با گسترش زیرساخت‌های باز و همگانی، که «کالاهای همگانی دیجیتال» خوانده می‌شوند، الگویی بومی و همگانی از فرمانروایی دیجیتال می‌آفریند.

ولی در پس این ایستادگی‌ها، خطر بزرگی کمین کرده است.

پرسش بنیادین این است: آیا فناوری‌های نوین، تنها ابزارهای نوینی برای بهره‌کشی و کنترل‌اند، یا توان آن را دارند که بستری برای توانمندسازی، آگاهی و رهایی اجتماعی شوند؟ پاسخ این پرسش دوباره برمی‌گردد به هم‌سنگی طبقه‌ها در نبرد طبقاتی و در گرو شیوه‌ای است که جامعه‌ها، جنبش‌ها و سیاست‌ها با این فناوری‌ها روبرو می‌شوند. آینده‌ی دیجیتال یا بازسازی سرکردگی است—چه در پوششی نو و چه در چارچوب کهنه—یا فرصتی است برای بازاندیشی آزادی، عدالت و شرکت واقعی توده‌ها در نظم جهانی.

جای‌گزینیِ هژمونیِ آمریکا با چین یا روسیه به‌خودیِ خود ضدِامپریالیستی نیست، ولی اگر این جابه‌جایی، سازوکارهای سرکردگیِ امپریالیسمِ غرب را کم‌توان کند، می‌تواند شکاف‌هایی پدید آورد که جنبش‌های مردمی در آن رشد کنند.

با پایانِ هفدهمین نشستِ بریکس در ریودوژانیرو، جهان نه‌تنها چشم به رویِ یک پیمانِ نوگام باز کرد، بل‌که نشانه‌هایِ فرودِ باور به غرب و فروپاشیِ نظمِ تک‌قطبی را دید. سخن‌رانیِ آنلاینِ ترامپ همراه با ترساندن از تحریم، بیش‌تر نشانی از ترسِ از‌دست‌دادنِ کنترل بود؛ پهنه‌ای که تا دیروز به انحصار در دستِ آمریکا بود.

با همه‌ی این‌ها، هرچند آمریکا هم‌چنان قدرتِ بزرگی است، دورانِ سرکردگیِ بی‌چون‌وچرای آن به‌سر آمده است. جهانِ امروز به‌سویِ نظامی چندقطبی در جنبش است؛ نظامی که بازی‌گرانِ بیشماری چون بریکس در روندِ بازتعریفِ قدرت و مشروعیت‌اند. این فرصتِ تاریخی، راه را برای بازسازیِ عدالتِ جهانی، کاهشِ زورگوییِ امپریالیسم و گشودنِ چشم‌اندازهای نو برای کشورهای جنوب باز می‌کند. جهان دیگر منتظرِ پایانِ تاریخ نیست، بل‌که در آستانه‌ی نوشتنِ آن است.

در این میان، بریکس فراتر از یک بلوکِ اقتصادی است؛ جای‌گزینیِ تمدنی که دیدگاهِ تکنوکراتِ غرب را کنار می‌زند و بر تقدمِ دولت‌ـ‌ملت، اهمیتِ هویتِ فرهنگی و نیازمندیِ حاکمیت در جهانی که روز‌به‌روز جهانی‌تر می‌شود، پافشاری دارد.

برای روسیه و چین، این تنها سخن نیست، بل‌که راه‌بُردی است. برای نمونه، پوتین بارها بر خودبسندگیِ اقتصادی، فرمانرواییِ تکنولوژیک و خطرِ وابستگی به سیستم‌های غربی سخن گفته است.

بریکس تنها یک اتحادِ اقتصادی یا هم‌سنگیِ ژئوپلیتیکی نیست. آن‌چه امروز بریکس نشان می‌دهد، بازتابِ نظمِ چندقطبی است؛ نظامی که در آن قدرت و مشروعیت دیگر در انحصارِ یک قدرتِ مرکزی نیست. این دگرگونی برای واشنگتن، به‌ویژه در دوره‌ی ترامپ که به‌دنبالِ نفوذِ جهانی با شیوه‌هایِ دیگر است، پذیرفتنی نیست. جهانِ تک‌قطبی پس از فروپاشیِ شوروی، اکنون با سایش، خشم و ایستادگیِ بازی‌گرانِ تازه‌به‌دوران‌رسیده به پایان می‌رسد.

بخش دوم




بریکس میان دیالکتیک واقعیت و پندار:
نه یک نهاد امپریالیستی، نه راه رهایی رنج‌بران – (بخش دوم)

مقاله ۲۰/۱۴۰۴
۱۸ مرداد ۱۴۰۴، ۹ آگوست ۲۰۲۵

بخش یکم

کاستی‌ها و نکته‌هایِ منفیِ بریکس

ساختارِ درونیِ کشورهای پایه‌گذارِ بریکس نشان‌دهنده‌ی سرشتِ طبقاتیِ گوناگونی است که در آن اقتصادهایِ دولتی، سرمایه‌داریِ ملی و ناسیونالیسمِ بورژوایی در کنارِ یک‌دیگر جای دارند. از جمهوریِ خلقِ چین که بگذریم؛ در این ساختارِ طبقاتی، کشورهایِ عضوِ بریکس بیش‌تر به پیمانی میانِ نخبگانِ سرمایه و قدرت می‌ماند تا نمایندگیِ واقعیِ طبقه‌ی کارگر و رنج‌بران.

در روسیه، اقتصادِ دولتی و وابسته به صنعتِ نظامی و انرژی، در تضاد با بورژوازیِ غرب است، ولی سیاست‌های نئولیبرالیستی همچنان در این کشور پیاده می‌شود. سرمایه‌داریِ دولتی با دست‌های قدرتمندِ دولت راهِ خود را می‌پیماید، ولی سیاست‌هایِ ضدِ کارگری و نئولیبرالیسم همچنان پابرجاست. بر پایه‌ی تازه‌ترین داده‌های بلومبرگ درباره‌ی میلیاردرها، داراییِ پول‌دارانِ روسیه در نیمه‌ی نخستِ سالِ ۲۰۲۵، ۲۰.۴ میلیارد دلار افزایش یافته است. یک درصدِ بالایی جمعیت، نزدیک به ۵۸ درصد از کلِ داراییِ کشور را در دستِ خود دارند (گزارشِ کردیت‌سوئیس). ده درصدِ پول‌دار، نزدیک به ۸۳ درصد از دارایی و نیمی از جمعیتِ پایین، کمتر از یک درصد از دارایی را در دست دارند.

حزبِ کمونیستِ روسیه (CPRF) در سال‌های گذشته به سیاست‌های نئولیبرالیستیِ دولتِ روسیه انتقاد کرده و بر نیازِ بازگشت به یک اقتصادِ دولتی و عدالتِ اجتماعی پافشاری کرده است. گنادی زیوگانوف، رهبرِ حزبِ کمونیستِ روسیه، در سخنرانی‌های گوناگونِ خود از روندِ خصوصی‌سازی و چیرگیِ اولیگارش‌ها انتقاد کرده و آن را مایه‌ی افزایشِ نابرابریِ اجتماعی در کشور خوانده و خواستارِ ملی‌سازیِ صنعت‌های کلیدی شده است. در همین راستا، حزبِ کمونیست در سالِ ۲۰۲۳ نیز بارِ دیگر از سیاست‌های نئولیبرالیستیِ دولت انتقاد کرده و خواستارِ بازسازیِ اقتصادی بر پایه‌ی مالکیتِ همگانی و عدالتِ اجتماعی برایِ توده‌ها شد. این حزب بر این باور است که سیاست‌های اقتصادیِ کنونی به زیانِ بیشترِ مردم است و باید به سودِ توده‌ها دگرگون شود (منابع: سایتِ رسمیِ CPRF، ۲۰۲۱–۲۰۲۳).

در هند، برزیل و آفریقای‌جنوبی، سیاست‌هایِ خصوصی‌سازی، ریاضتِ اقتصادی و برتریِ بازار بر منافعِ همگانی، در خدمتِ نئولیبرالیسم است، اگرچه با شیوه‌های سیاسیِ گوناگون پیاده می‌شود. دموکراسی در این کشورها زیرِ سایه‌ی فساد و پاسخ‌گو نبودن به خواسته‌های مردم، روزبه‌روز کم‌جان می‌شود. کارگران در این روند هیچ جایگاهِ واقعی در تصمیم‌گیری‌های کلان ندارند و سرکوبِ کارگران و کنش‌گرانِ اجتماعی، نمودِ تلخِ این شرایط است.

ده درصدِ بالایی جمعیتِ هند ۵۷٪ و پنجاه درصدِ پایینی تنها ۱۳٪ از درآمدِ ملی را در دستِ خود دارند (گزارشِ نابرابریِ جهانی، ۲۰۲۲). بر پایه‌ی گزارش‌های جهانی، نابرابریِ دارایی در هند بسیار چشم‌گیر است؛ به‌گونه‌ای‌که تنها یک درصدِ بالایی جمعیت، نزدیک به ۴۰ درصد از داراییِ کشور را در دستِ خود دارند، و ۱۰ درصد پول‌دار، نزدیک به ۷۷ درصد از داراییِ ملی را در دست دارند، هم‌زمان ۵۰ درصدِ پایینی جامعه تنها نزدیک به ۶ درصد از این دارایی را در دست دارند (گزارشِ جهانیِ دارایی، کردیت‌سوئیس). در هند، افزون بر سرکوبِ اعتراض‌های کارگری و کشاورزی، سیاست‌هایِ نژادپرستانه‌ی دولتِ کنونی علیهِ جامعه‌ی مسلمانان افزایش یافته است. قانون‌هایی مانندِ قانونِ شهروندیِ ۲۰۱۹ (قانونِ اصلاحِ شهروندی) و ثبتِ ملیِ جمعیت، که به‌روشنی علیهِ مسلمانان برنامه‌ریزی شده‌اند، زمینه‌سازِ خشونت‌های قومی و پای‌مالیِ حقوقِ اجتماعیِ مسلمانان شده‌اند. فضای رسانه‌ای نیز زیرِ بازرسیِ دولت است و تلاش می‌شود صدای اقلیت‌ها خاموش شود. این روند نه‌تنها به حقوق و امنیتِ مسلمانان آسیب می‌رساند، بل‌که به پایه‌های دموکراسی و هم‌بستگیِ اجتماعی نیز ضربه می‌زند.

در برزیل نیز، همانندِ بسیاری از کشورهایِ «جنوب جهان» ، شکافِ ژرف میانِ دارا و نادار، ساختارِ جامعه را از درون فرسوده کرده است. ده درصدِ بالایی جمعیت، نزدیک به ۵۹ درصد و نیمی از جمعیتِ پایین تنها ۱۰ درصد از درآمدِ ملی را در دست داده‌اند (گزارشِ نابرابریِ جهانی، ۲۰۲۲). این نابرابری در زمینه‌ی دارایی حتی ژرف‌تر است؛ یک درصدِ بالایی، نزدیک به ۴۹ درصد از داراییِ کشور را از آنِ خود کرده‌اند، هم‌زمان نیمی از جمعیتِ پایین، تنها ۲ درصد از دارایی را در دست دارند. نزدیک به ۸۰ درصد از داراییِ کشور در دستِ ده درصدِ بالاییِ جامعه است (گزارشِ کردیت‌سوئیس). جنبشِ کارگرانِ بی‌زمین، بزرگ‌ترین سازمانِ اجتماعیِ برزیل، در سال‌هایِ ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ با در دست‌گیریِ کشت‌زارها و اعتراض‌هایِ گسترده خواستارِ پیاده‌کردنِ اصلاح‌های ارضی و پخشِ دادگرانه‌ی زمین شد. در ژوئیه‌ی ۲۰۲۳، هزاران نفر از عضوهای این جنبش در پتروینا، در ایالتِ پرنامبوکو، کشت‌زاری از سازمانِ تحقیقاتیِ کشاورزیِ دولتی را در دستِ خود گرفتند تا دولت را وادارند که به ۹۰۰ خانواده‌ی بی‌زمین، زمین واگذار کند.

در سالِ ۲۰۲۳، کارگران در هفت ایالتِ برزیل علیهِ برنامه‌های خصوصی‌سازیِ دولت اعتصاب کردند. این اعتراض‌ها دربرگیرنده‌ی اعتصابِ ۲۴ ساعته‌ی کارکنانِ شرکتِ آب‌رسانیِ ایالتِ سائوپائولو و شرکتِ مترویِ سائوپائولو بود که به تصمیمِ دولت برای فروشِ این شرکت‌ها اعتراض داشتند. هرچند دولتِ لولا جلویِ برخی از برنامه‌های خصوصی‌سازی را گرفته است، فشارهای لابی‌های کشاورزی و صنعتی همچنان خطری برای خدماتِ همگانی است.

دولتِ لولا در برزیل که از ژانویه‌ی ۲۰۲۳ فرمانِ دولت را در دست گرفته است، با چالش‌های فراوانی در زمینه‌ی سیاست‌هایِ کارگری و اجتماعی روبه‌رو بوده است. اگرچه لولا وعده‌هایی برای پشتیبانی از حقوقِ کارگران و بازسازیِ سیاست‌هایِ رفاهی داده بود، ولی در عمل، برخی سیاست‌ها و واکنش‌های دولت در برابرِ اعتراض‌هایِ کارگری و اجتماعی، انتقادهای گسترده‌ای به‌همراه داشته است.

در مارسِ ۲۰۲۴، کارکنانِ ۶۶ دانشگاهِ فدرالِ برزیل اعتصابِ سراسری را آغاز کردند که در چند ماه به ۵۲۲ یگانِ آموزشیِ دیگر گسترش یافت. کارکنانِ آموزش‌وپرورش می‌گفتند که پیشنهادِ دولت، تورم و کاهشِ نیرویِ خریدِ کارکنان را در بررسیِ خود از یاد می‌برد. این اعتصاب‌ها، بزرگ‌ترین اعتراض‌های کارگری در دورانِ ریاست‌جمهوریِ لولا شد.

در زمینه‌ی محیط‌زیست نیز، کارکنانِ سازمان‌هایِ دولتی مانندِ ایبولی و مؤسسه‌ی چیکو مِندِس از ژانویه‌ی ۲۰۲۴ به اعتصاب و کاهشِ کنش‌های میدانی پرداختند. دولت پس از شش ماه گفت‌وگو به درخواستِ افزایشِ دست‌مزدِ ۱۰ درصدی در سال‌های ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۶ پاسخ منفی داده است. این تصمیم می‌تواند بحرانِ زیست‌محیطی را افزایش و بازرسی بر جنگل‌زدایی در ولیزون را کاهش دهد.

در آفریقای جنوبی، حزبِ کنگره‌ی ملی که روزگاری نمادِ عدالت و رهایی بود، اکنون گرفتارِ فساد و ناکارآمدی شده است. این شرایط به تضادهای طبقاتی و ایدئولوژیک ژرفی دامن زده و نه‌تنها تصمیم‌گیری‌هایِ درون‌مرزی را پیچیده کرده بل‌که اتحادِ راهبردیِ کشورهایِ بریکس را نیز به چالش کشیده است.

سیاست‌های نئولیبرالی و سرکوب‌گرانه در این سه کشور، زمینه را برای افزایشِ نابرابری‌ها، تنگنای مرزهای دموکراسی و افزایشِ خشونتِ اجتماعی فراهم کرده‌اند. در چنین شرایطی، کارگران و لایه‌های آسیب‌پذیر جایگاهی در تصمیم‌گیری ندارند و اعتراض‌هایشان با سرکوب روبه‌رو می‌شود—نشانه‌ای غم‌انگیز از شرایطِ حقوق‌بشر و دموکراسی.

پیمانِ بریکس، با همه‌ی سرودهایِ استقلال و درگیری با سرکردگیِ غرب، در درونِ خود خانه‌ای است از دولت‌هایی با دشمنی‌های پنهان، آرمان‌هایِ ناهم‌ساز، و ساختارهایِ طبقاتیِ گوناگون. این تضادها، هم‌گراییِ راهبردی و گردهم‌آیی در گردِ یک برنامه‌ی مشترک برای ایستادگی در برابرِ سرکردگیِ غرب را فراهم کرده‌اند. رقابت‌های میان چین و هند، به‌ویژه در زمینه‌ی نفوذ در آسیا و قاره‌ی آفریقا، همچنان در دل این اتحاد شکافی ژرف ایجاد کرده است. هند به همراه آمریکا، ژاپن و استرالیا یکی از عضوهای پیمان ضدچینی کواد (Quad) در منطقه‌ی هند-اقیانوس آرام است. افزون بر این، تضادهای میان روسیه و برزیل، به‌ویژه درباره‌ی بحرانِ اوکراین، و رقابت‌هایِ ایدئولوژیک در آفریقای جنوبی نیز، مایه‌ی پیچیدگیِ بیشترِ اتحاد بریکس شده است.

با این‌که بریکس خود را نهادی ضدِ هژمونی می‌داند، ولی با تضادهای درونی خود، هنوز نمی‌توان آن را جایگزینی واقعی برای نظمِ جهانیِ سرمایه‌داری و امپریالیسمِ غرب دانست. تضادهایِ طبقاتیِ درون‌کشوری، تضادهای ژئوپولیتیکی میان کشورهای عضو در بریکس جلوی یک جبهه‌ی متحدِ ضدسرمایه‌داری و ضدِامپریالیستی را گرفته است.

کشورهایِ عضو—مانندِ روسیه، هند، برزیل و آفریقای جنوبی—با ساختارِ سرمایه‌داریِ ویژه‌ی خود، در چارچوبِ منافعِ بورژوازیِ ملی‌شان عمل می‌کنند. روسیه، هند، برزیل و آفریقای جنوبی نیز در راهِ نئولیبرالیسم گام برداشته‌اند. ولی بر خلافِ امپریالیسمِ غربی، که بر درگیریِ نظامی، چیرگی بر بازارهای جهانی و انباشت از راهِ استعمار نو استوار است، کشورهایِ بریکس از جاه‌خواهی‌های کلاسیکِ امپریالیستی تهی‌اند.

بریکس پایانِ سرمایه‌داری نیست، ولی آغازِ ترک برداشتنِ نظمِ تک‌قطبی است؛ نظمی که دهه‌ها بر پایه‌ی نابرابری، سرکردگی و استثمار جهانی بنیان گرفته بود.

چه باید کرد؟

بریکس نه یک جنبش رهایی‌بخش و نه یک نهاد واپسگرا است. این اتحاد پهنه‌ای از تضادهاست؛ جایی که کاهش چیرگی امپریالیسم غربی با جانشینی نظم انقلابی و کارگری همراه نیست، ولی هم‌زمان فرصتی برای بازسازی سیاست رهایی‌بخش از پایین فراهم می‌کند. ”چپ” رادیکال نباید با ساده‌سازی، بریکس را یک نهاد ضدسرمایه‌داری بپندارد، و نه فرصت‌های تازه ضدامپریالیستی که این نهاد می‌آفریند را نادیده بگیرد.

آنچه روشن است این است که بورژوازی بومی کشورهای بریکس در برابر سرکردگی امپریالیسم غرب کم و بیش و به شیوه‌های گوناگون ایستادگی می‌کنند. نباید با هم‌سنگ کردن بریکس با امپریالیسم غرب برجستگی این شکاف را در واکاوی‌های خود فراموش کرد.

سازمان‌های کارگری و نیروهای مردمی در تضاد آشتی‌ناپذیر خود با امپریالیسم می‌توانند با برنامه مستقل خود با نیروهای ضدسرکردگی غرب در بریکس همکاری کنند. ولی این همکاری به معنای فراموشی تضاد آشتی‌ناپذیر میان طبقه کارگر این کشورها و بورژوازی بومی آن‌ها نیست. سازمان‌های کارگری و نیروهای مردمی همواره باید برای ولیدگی در نبرد طبقاتی در درون این کشورها به سازماندهی و بسیج توده‌ها به‌ویژه طبقه کارگر بپردازند. این واقعیت که فرای جمهوری خلق چین،  دیگر کشورها سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی ددمنشانه پیاده می‌کنند، برجستگی نبرد طبقاتی درون‌مرزی را بیش از پیش نشان می‌دهد.

بریکس، با همه پرچم‌های استقلال و ایستادگی، هنوز زیر سایه منطق سرمایه انباشته است. ولی در همین ناسازگاری‌ها، پنجره‌ای باز است؛ فرصتی برای آفرینش جایگزین‌های مردمی و طبقاتی، اگر صدای پراکنده کارگران و مردم این سرزمین‌ها به هم گره خورد؛ نه در دولین دولت‌های کهنه و زیر پرچم بورژوازی بومی، که در باغ  سازمان‌یابی مستقل و ریشه‌دار، رادیکال و فراملی.

امید در دل همین تضادها می‌تپد؛ اگر جنبش‌ها از بند مرزهای ملی رها شوند و در چشم‌انداز همبستگی تازه‌ای به هم برسند، بریکس – با همه‌ی تضادها – می‌تواند میدان نبردی شود برای دگرگونی‌ای ژرف‌تر.

وابستگی کشورهای عضو به فروش مواد خام، روابط نابرابر درون‌مرزی و سرکوب جنبش‌های اجتماعی نشان می‌دهد که نبرد طبقاتی باید هم علیه امپریالیسم و هم علیه بورژوازی درون‌مرزی سازماندهی شود. ”چپ” انقلابی در این کشورها نمی‌تواند به دلیل تضاد بورژوازی بومی با امپریالیسم غرب چشم بر روی تضاد طبقه کارگر و لایه‌های پایینی با بورژوازی بومی بپوشاند. طبقه کارگر باید استقلال سیاسی خود را نگه دارد و در دام پندارهای ناسیونالیستی نیفتد، ولی این نبرد باید در چارچوب فضای نویی که گسست از غرب فراهم کرده، جلو برود.

دگرگونی واقعی از دل همین شکاف‌ها زاده می‌شود و بریکس، با همه پیچیدگی‌هایش، یکی از این شکاف‌هاست.

در چنین فضایی، بریکس کمتر از آنکه به جایگزینی رهایی‌بخش باشد، در تضادهای درونی گرفتار است—مگر آنکه نیرویی بیرونی و فراتر از مرزها، ساختارها را به سوی یک دگرگونی رادیکال رهبری کند. اینجاست که نقش جنبش‌های کارگری و اجتماعی فراملی برجسته می‌شود؛ تنها با پیوند نبرد طبقه کارگر در میان عضوها و خلق همبستگی‌ای فرامرزی است که می‌توان بریکس را از دایره رقابت نخبگان رها ساخت و بستری نوین برای خواست‌های ژرف اجتماعی و اقتصادی کرد.

بریکس نه پیمانی پایان‌یافته و شایسته که پهنه‌ای است برای تضاد، با سرنوشتی ناروشن و باز برای بازنویسی. چرخش آن به سوی سیاستی رادیکال، نه در درون دولت‌ها، که در دل جنبش‌هایی است که از شکاف‌های کنونی بهره برند تا آینده‌ای دیگر بسازند.

در پهنه‌ی ملی، کارگران کشورهای عضو بریکس باید هم‌زمان با بورژوازی بومی و امپریالیسم بیرونی به نبرد برخیزند. در برزیل و آفریقای جنوبی، ایستادگی اتحادیه‌های رادیکال در برابر خصوصی‌سازی خدمات عمومی، بازتابی است از این نبرد دوگانه و پایدار. اعتصاب‌های هم‌زمان در صنعت‌های همسو، شبکه‌های دادوستد غیردلاری و تعاونی‌های تولیدی بین‌المللی، جلوه‌هایی از این چشم‌اندازند.

ولی در پهنه‌ی جهانی، بیش از همیشه نیازمندی بازسازی انترناسیونالیسم پرولتری به چشم می‌آید؛ انترناسیونالیسمی که نه نسخه‌ای بوروکراتیک باشد، بل‌که بر پایه‌ی همبستگی عملی و هماهنگی حقیقی میان کارگران فرامرزی ریخت‌گری شود.

بریکس را باید همچون تیغی دولبه دید؛ وظیفه‌ی ”چپ” رادیکال نه ستایش این دولت‌ها، که بهره‌برداری از تضادها برای فرایش آگاهی طبقاتی و سازماندهی انقلابی است.

نباید فریب روایت‌های ساده‌انگارانه را خورد که بریکس را نیرویی ضدامپریالیستی و متحد طبقه‌ی کارگر نشان داد. بل‌که باید بر استقلال سازمان‌دهی طبقاتی و فراملی پافشاری ورزید. پرتوان کردن شبکه‌های پیوندی میان جنبش‌های کارگری در کشورهای بریکس و جهان غرب، و بهره‌گیری از شکاف‌های نظم جهانی برای پیشبرد خواست‌های رادیکال، گام‌های بزرگی در این راه‌اند.

آری، اگر جایگزینی هست، از میان رنج و رزم و سازمان‌یافتن از پایین برمی‌خیزد—نه از میزهای دولتی، نه از بازی‌خوانیِ قدرت‌های نو، اگرچه نباید نقش آن را در روند این جایگزینی دست‌کم گرفت. پرچم ضدامپریالیستی هنگامی افراشته می‌ماند که باد ضدسرمایه‌داری بر آن بوزد.

از این‌رو، ”چپ” ریشه‌دار، نباید گرفتار این دوگانگی شود؛ نه دل به دروغ دولت‌های بریکس خوش کند، نه چشم بر خروش گاه‌به‌گاه آنان در برابر چیرگی جهانی امپریالیسم ببندد. آن‌که در پی رهایی‌ست، باید بتواند هم درباره‌ی نهادهای ستمگر و سیاست‌های ضدکارگری برخی از کشورهای عضو بریکس روشنگری کند، و هم از هر شکافی در دیوار جهانِ نابرابر، بذر امیدی برویاند.

پایان سخن

آیا بریکس، آغازِ خیزشی رهایی‌بخش است؟ یا تنها بازتابی دیگر از همان سرمایه‌داری، این‌بار با رنگ و زبان بومی؟  پاسخ، روشن و ساده نیست. آنچه بریکس به ارمغان آورده است، سرمایه‌داری چندقطبی است، نه سوسیالیسم. ولی همین چندقطبی شدن می‌تواند زنجیرهای انحصار مالی غرب را بشکند؛ انحصاری که سال‌ها توسعه مستقل را در بند گرفته بود

پیمان بریکس، با تمام تضادهای درونی و سرشت گوناگون دولت‌های عضو، دگرگونی ژئوپلیتیکی برجسته در دوران فرود هژمونی غرب به‌شمار می‌آید. از دید مارکسیستی، هرچند این پیمان به رهبری پرولتاریا نیست و بسیاری از دولت‌هایش خدمت‌گزار بورژوازی ملی‌اند، ولی نقش آن در کم‌توان کردن ساختارهای امپریالیستی غرب چشمگیر است. در جهانی که برتری اقتصادی، نظامی و رسانه‌ای ایالات متحده و متحدانش سال‌ها نظم نابرابر سرمایه‌داری را استوار کرده‌اند، پیدایش بریکس همچون نیرویی هم‌سنگ، فرصتی برای گشایش فضاهای نوین نبرد طبقاتی فراهم می‌آورد.  

بریکس با پایه‌گزاری نهادهایی چون بانک توسعه نوین و تلاش برای کاستن وابستگی به دلار، شکاف‌هایی در ساختار مالی جهانی پدید آورده است. هرچند این کارها می‌تواند در خدمت طبقه‌های فرمانروای بومی باشند، ولی در پایان مایه کاهش نیروی مانور غرب و کم‌توان کردن ابزارهای برتری اقتصادی آن می‌شوند. پرتوان کردن پول‌های ملی، ساختن مکانیسم‌های پرداخت مستقل، و پروژه‌هایی چون «کمربند و جاده»—با همه‌ی خرده‌گیری‌ها و کمبودها—می‌توانند راه را برای بازیگران پیرامونی باز کنند؛ راهی که زیر سایه صندوق بین‌المللی پول، دلار و نظام مالی واشنگتن شکل نگرفته باشد. 

واقعیت آن است که کم‌توان کردن امپریالیسم غربی—حتی با کمک پیمان‌های زیر رهبری بورژوازی ملی—در بلندمدت می‌تواند به سود طبقه‌ی کارگر جهانی باشد. هنگامی که انحصار قدرت در دست یک قطب نباشد، فضای مانور برای جنبش‌های مردمی، اتحادیه‌های کارگری و کنشگران عدالت‌خواه در کشورهای جنوب افزایش می‌یابد. 

با این همه، تلاش‌ها برای کاهش وابستگی به دلار و ساختن سازه‌های مستقل برای بازرگانی و مالیات، فرصت‌هایی برای رشد جنبش‌های مردمی و عدالت‌خواه در کشورهای جنوب فراهم می‌کند. این روندها، با همه‌ی کاستی‌ها، نشان‌دهنده چالشی برای نظم مالی جهانی زیر رهبری ایالات متحده است. 

بریکس همچون یک نهاد اقتصادی و ژئوپلیتیکی، نقشی در گشودن فضای نوین برای نبرد طبقاتی فراهم کرده است. در پهنه‌ی جهانی، کارهای این پیمان مانند بانک توسعه نوین و تلاش‌ها برای کاهش وابستگی به دلار، به‌ویژه برای کشورهای جنوب، توانسته‌اند ساختار مالی جهانی را چالش‌برانگیز کنند. این کارها اگرچه بیشتر به سود طبقه‌های فرمانروا در کشورهای عضو بریکس بوده است، ولی با کاهش قدرت و نفوذ مالی غرب و پدید آوردن فضا برای جنبش‌های مردمی در کشورهای جنوب، فرصت‌هایی را فراهم کرده است. 

بریکس نه به اندازه زشت و امپریالیستی است که کنار گذاشته شود و نه به آن اندازه پاک و کارگری است که ستایش شود. این بلوک، با همه ناسازگاری‌های درونی خود، دریچه‌ای است به سوی دگرگونی‌های ژرف‌تر—اگر و تنها اگر طبقه کارگر و نیروهای رهایی‌بخش از خاموشی بیرون آیند و تکانه دگرگونی شوند. 

در پایان، برای برپایی جهانی برابر و رهایی واقعی خلق‌ها، باید هم تضادهای درونی بریکس را نقد کرد و هم از فرصت‌هایی که شکاف بریکس در نظم سرمایه‌داری جهانی فرمانروا آفریده است برای بسیج و سازماندهی نبرد مردمی و کارگری بهره برد. تنها با آمیختن خرد و شور، نبرد طبقاتی درون مرزهای بریکس می‌تواند پلی برای گام گذاشتن به سوی جهانی عادلانه‌تر و برابرتر شود. برای همین ”چپ” کشورهای بریکس نباید زیر پرچم ضدغربی بریکس بایستد، بل‌که با سیاست طبقاتی مستقل باید گام به این همکاری بگذارد و هم‌زمان توده‌ها را علیه نظام سرمایه‌داری در این کشورها سازماندهی کند.

خیزاب بریکس علیه سرکردگی غربی هرگز یک سونامی ضدامپریالیستی نخواهد شد، مگر این که راه اقتصاد غیرسرمایه‌داری در این کشورها در پیش گرفته شود. راه اقتصاد غیرسرمایه‌داری، تنها زمانی در پیش گرفته می‌شود که هم‌سنگی نیروها در این کشورها به سود طبقه کارگر و متحدانش باشد. هم‌سنگی به سود طبقه کارگر و متحدانش زمانی رخ می‌دهد که ”چپ” با سیاست مستقل طبقاتی خود نبرد طبقاتی را قربانی سیاست ضدسرکردگی غربی بریکس نکند. 




فرسایش سرکردگی آمریکا: پایان یکه‌تازی غرب و بیداری «جهان جنوب»

مقاله ۱۹/۱۴۰۴
۱۱ مرداد ۱۴۰۴، ۲ آگوست ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی در خاور، جهان به سوی نظمی یگانه‌سالار با یکه‌تازی و تک‌روی امپریالیسم به رهبری ایالات متحده امریکا گام گذاشته‌بود.

در همین میانه، مردی به نام فوکویاما، در سالی پس از فروپاشی، گفت تاریخ پایان یافته‌است. او می‌پنداشت که زمان واپسین نبرد اندیشه‌هاـ  آن‌جا که سرمایه‌داری با چهره‌ی لیبرال، تاج پادشاهی جهان را بر سر می‌گذاردـ  فرا رسیده‌بود. اما تاریخ نشان داد که آن تاج، سنگین‌تر از آن بود که بر سر امپریالیسم پا بر جای بماند و این یکه‌تازی دیرپا نماند.

زمین با مردمانش، آرام آرام به تپش افتاد. برج‌های دوقلو فروریختند و جنگ، بار دیگر به خاورمیانه بازگشت. بانک‌های وال‌استریت در سال ۲۰۰۸ چون برج‌های شیشه‌ای شکستند و بحران، پوسیدگی ریشه‌های نظام سرمایه‌داری را نمایان ساخت. و در شرق، چین—آمیخته‌ای از سوسیالیسم و بازار—از خواب زمستانی بیدار شد.

در سال‌های گذشته، نشانه‌های گوناگون از شکاف‌های فزاینده در ساختار هژمونیک امریکا پرده برداشته‌اند. فرود آرام و بی‌صدا، اما پیوسته‌ی چیرگی آمریکا در میدان جهانی، پدیده‌ای است که در سال‌های گذشته چون ترک‌های مویی، بر چهره‌ی قدرت آشکار شده‌است. این ریزش، تنها در سنگرهای جنگ و بازار رخ نداده؛ بل‌که در جان گفتمان، در نهادها، و در خودِ تک‌چهره قدرت نیز نشسته است. برای دریافت این روند، باید با چشمی ساختارنگر و فراگیر به آن نگریست—چرا که آن‌چه امروز از آمریکا می‌زید، نه زاییده‌ی یک کژروی، بل‌که نشانه‌ی کلافی‌ست از ناسازگاری‌های درونی و دگرگونی‌های جهان بیرون.

این نوشته، با نگاهی ساختاری، تاریخی و ژئوپلیتیکی، روند فروپاشی ایالات متحده را در پهنه‌های گوناگون بررسی می‌کند.

فرسایش ابرقدرت

جهانی که در آن، تنها پرچم‌دار قدرت—ایالات متحده—با غرورِ پیروزمندانه، بر فراز زمین ایستاده‌بود در روند ریزش است. آن‌چه پژوهندگان آن را «جهانِ تک‌قطبی » نامیدند، بر سه ستون پایه‌گزاری شده‌بود.

نخست، نهادهای زر و بدهی—چون صندوق پول و بانک جهانی—که با نسخه‌های نئولیبرال، تیشه بر ریشه‌ی آن‌چه از هم‌بستگی و سرفرازی در جنوب مانده بود، زدند. دلار هم چون ارز ذخیره جهانی، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی که دروازه‌بانان سرمایه هستند. در زمینه اقتصادی و مالی، بنیاد نظم جهانی با رهبری غرب همواره برتری دلار بوده‌است.

در میدان زر و بدهی، نشانه‌های ریزش حتی آشکارترند. دلاری که زمانی هم‌چون شمشیر دو دمه در دست آمریکا می‌درخشید، اکنون چشم اسفندیار امریکا شده‌است. تحریم‌های خودسرانه، شمار بسیاری  از کشورها را به سوی سامانه‌های پرداخت تازه چون CIPS چین یا SPFS روسیه رانده‌اند. سیاست‌های پول‌پاشی فدرال رزرو، به‌ویژه پس از سونامی مالی ۲۰۰۸، آتش تورم را شعله‌ور کرده و باور به نیرومندی دلار را ساییده‌اند.

در همین هنگام، یوان—هرچند آهسته—در جهان بازرگانی راه باز می‌کند و طلا، بار دیگر، جای ارزهای غربی را در ذخیره‌های کشورهای ناخشنود گرفته‌است. بدهی ۳۴ هزار میلیارد دلاری دولت آمریکا، چون کوه سنگی سنگین بر دوش اقتصاد نشسته و پرسش‌های بنیادی درباره‌ی توان زنده ماندن در آینده‌ی نزدیک برانگیخته. نهادهایی که به نام نظم جهانی پایه‌گذاری شده‌بودند—صندوق پول، دادگاه‌های جهانی و بازوهای دیگر فرمان‌روایی واشنگتن—امروز زیر خیزابی از بدگمانی‌ها و نقدها خُرد می‌شوند.

در برابرشان، نهادهایی تازه‌نفس چون بانک بریکس یا پیمان‌های منطقه‌ای جنوب، کم‌کم جای خود را باز کرده‌اند. اما بریکس امروز تنها به دنبال پایه‌گزاری نهادهای موازی نیست، بل‌که آرایش نوینی از قدرت و استقلال را پیشنهاد می‌کند. نوآوری‌هایی مانند بانک توسعه جدید، سیستم پرداخت فرامرزی جایگزین سوئیفت و بازرگانی دوجانبه با ارزهای بومی، نشان‌گر تلاشی برای پس گرفتن فرمان‌روایی مالی از چنگال غرب است.

دوم، پیوندهای آهن و آتش، به نام پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو)، که با زره و موشک، نگهبان دیوار نوبنیاد شده‌اند.

در گستره‌ی جنگ و سیاست، آمریکا دیگر آن دستِ آهنینی نیست که بتواند بدون نگرانی، اراده‌ی خود را بر سرزمین‌های دیگر فرو آورد. شکست‌های سنگین و بی‌فرجام در افغانستان و عراق، نه‌تنها چشم‌اندازهای فریبانه را به باد دادند، که انگیزه‌ای تازه برای نمو گروه‌های ضدآمریکایی در سراسر جنوب شدند. ناتوانی در رام کردن برنامه‌های هسته‌ای ایران و کره شمالی، با همه‌ی فشارهای چند ساله  و تحریم، گواهی است بر فرسودگی ابزارهای ترساندن دیگران. در اروپای خاوری ، آن‌جا که در این پندار بودند که با گسترش ناتو، روسیه را در تنگنا بگذارند، نیز نتیجه وارونه شد: نزدیکی دوستانه مسکو و پکن، خطی تازه بر نقشه‌ی قدرت امپریالیست‌ها کشید. رقیبان، با ساختن سازوکارهای نو برای جلوگیری و پس‌زدن نفوذ، برتری دیرینه‌ی ارتش آمریکا را در پهنه‌های برجسته با تردید روبه‌رو کرده‌اند. 

الگوی کنونی سیاست برون‌مرزی آمریکا بر این پندار استوار است که میان سودهای مالی درونی و هزینه‌های درگیری‌های بیرونی، هم‌سنگی پایدار می‌توان یافت. گفته می‌شود صنعت  جنگی، از راه تولید ابزار مرگ و فراهم آوردن کار، سود می‌آفریند؛ سودی که زیان جنگ را بازپرداخت می‌کند. اما با بزرگ شدن سرمایه‌گذاری در صنعت جنگ —به‌ویژه در کارزارهایی چون اوکراین—ساختار آمریکا به‌گونه‌ای به جنگ وابسته شده که برای چرخیدن چرخ اقتصاد و سیاست، باید پیوسته آتش‌افروزی بیافریند.

این وابستگی، نه‌تنها جنگ‌هایی چون اوکراین را پایان‌ناپذیر می‌کند، بل‌که انگیزه‌ای پنهان برای آفرینش آتش‌های تازه در گوشه‌های دیگر جهان فراهم می‌آورد. اگر آمریکا نتواند صنعت جنگی‌اش را از دامِ جنگ‌های بی‌پایان رها کند، به سوی پرتگاه‌ی خواهد رفت که بازگشت از آن‌، دشوار و خون‌بار خواهد بود. تلاش ترامپ و دستیارش ونس برای دوری از جنگ‌های بدون چشم‌انداز، نه برای صلح‌دوستی که به دلیل چاره‌جویی این چالش بزرگ است.

حتی هم‌پیمانان دیروز نیز، امروز نشانه‌هایی از دودلی نشان می‌دهند. مردم اروپا، با آن‌که رهبران آن هنوز در کنار آمریکا ایستاده‌اند، خسته از هزینه‌های جنگ‌های بی‌پایان شده‌اند. ژاپن و استرالیا، در باره‌ی تنش‌های تایوان، لب گزیده‌اند. این‌ها تنها نشانه‌هایی‌اند از آن‌که روحِ همکاری پیشین میان امپریالیسم امریکا و  دوستانش، دیگر مانند گذشته نیست.

و سوم، آوازِ نرمِ بازار آزاد، دموکراسی و «حقوق بشر»، که نه برای رهایی، که برای رنگ‌زدن به چهره‌ی فرمان‌روایی امپریالیستی به کار می‌رفت.

در گستره‌ی باور و نماد، همان گفتمان دیرپای آزادی و دموکراسی، که زمانی چون نوایی خوش در گوش بسیاری می‌پیچید، اینک شکسته و ناهماهنگ شده. دوگانگی آشکار در «حقوق بشر»، جایی که عربستان را در آغوش می‌فشارند و ایران یا کوبا را زیر فشار خُرد می‌کنند، روبند را از چهره‌ی این گفتمان برداشته. دوگانگی آشکار علیه «نسل کشی»، جایی که به کُشتار اسرائیل فاشیستی در غزه کمک می‌کنند و روسیه را زیر هزاران بند تحریم گذاشته‌اند، دروغ‌گویی را نمایان ساخته‌است.

روشنگری‌های اسنودن، که نشان داد چگونه چشم بزرگ امپریالیسم، همه جا و همه کس را می‌پاید؛ سرکوب جنبش‌هایی چون «اشغال وال‌استریت» و «زندگی سیاهان ارزش دارد»، و خشم سرکوب‌شده‌ی مردمِ به‌جان‌آمده، همگی بر این واقعیت گواه‌اند که دموکراسی آمریکایی، دیگر چندان تابان نیست.

در نگاه جهانی، این دورویی بهایی گزاف برای چهره‌ی اخلاقی آمریکا داشته‌است. آن تن‌پوشی فریبنده‌ای که زمانی به نام «مداخله برای دموکراسی» بر تن قدرت می‌پوشاندند، هم اکنون نخ‌نما شده و دیگر کمتر کسی فریب آن را می‌خورد. بسیاری از کشورها و مردم، شعارهایی چون «آزادی» یا «ثبات» را نه از سر باور، که هم‌چون پرده‌ای برای پنهان کردن چیرگی‌خواهی می‌نگرند. چین و روسیه، با زیرکی، از این جای تهی شده سود برده‌اند: با بریکس، با کمربند راه، با زبانِ «همکاری برابر»، جای تازه‌ای برای خود گشوده‌اند—و این گفتمان تازه، برای بسیاری، شنیدنی‌تر و خوش‌نواتر از صدای کهنه‌ی غرب است. در پهنه ایدئولوژیک، مشروعیت گفتمان لیبرال دموکراسی آمریکا در روند فرسایش است. 

فرسایش آمریکا را نباید تنها به گردن تصمیم‌های بد یا تاکتیک‌های نادرست انداخت. ریشه‌ها ژرف‌ترند. باید آن را در تار و پود نظام سرمایه‌داری جهانی- در جایی که آمریکا، با پرچم جهانی‌سازی نئولیبرال، هم خود را اوج داد و هم پایه‌هایش را سست کرد- جُست. جهانی‌سازی‌ای که چین را به غولی اقتصادی دگرگون کرد و در پایان، انحصار سرمایه‌ی غرب را لرزاند. آن‌گاه که تولید کنار گذاشته شد و همه چیز در گردونه‌ی سرمایه‌ی مالی چرخید، آمریکا از درون شکستنی شد؛ نابرابری بالا گرفت، از توان رقابت کاسته شد و ساختار صنعتی ریشه‌سوز شد. سرمایه‌گذاری کور بر زور برهنه، بدون آبیاری اندیشه و هم‌دلی، چهره‌ی آمریکا را در نگاه جهانیان، از رنگ انداخت.

دولت‌هایی چون دولت ترامپ، با ناتوانی در به پیش‌گذاری یک چشم‌انداز  روشن و برنامه‌ای ساختاری، تنها این روند فرسایش را شتاب داده‌اند. دیپلماسی جایش را به ترساندن داده، و منطقِ «سرسپرده شو، یا بمب برسرت می‌بارد» جای گفت‌وگو را گرفته‌است. آن‌چه اکنون پیش روی ماست، تصویر قدرتی است که هرچه بیشتر تلاش می‌کند تا جایگاهش را نگاه دارد، بیشتر نشانه‌های فرسایش خود را نمایان می‌سازد.

امپریالیسم سده بیست و یکم

در سده بیست و یکم، امپریالیسم دیگر تنها به چنگ انداختن سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی و جنگ‌افروزی بسنده نمی‌کند؛ بل‌که اکنون میدان نبرد، بر فراز امپراتوری‌های دیجیتال و فناوری‌های نوین ریخت گرفته‌است. رقابت برای سرکردگی بر فضای دیجیتال، —جایی که الگوریتم‌ها، داده‌ها و تراشه‌ها جای نفت را گرفته‌اند، به برجسته‌ترین پهنه‌ی ژئوپلیتیکی زمان ما دگرگون شده و سرنوشت جهان را در دستان خود دارند.

کشورهای غربی، به‌ویژه ایالات متحده، با انحصار تولید تراشه‌ها مانند شرکت NVIDIA، مالکیت پلتفرم‌های بزرگ داده‌ای هم‌چون متا و گوگل، و کنترل الگوریتم‌هایی که دادوستد اطلاعات جهانی را رهبری می‌کنند، از سرکردگی خود پاسبانی می‌کنند. این ساختار دیجیتال نه تنها ابزار پیشرفت اقتصادی است، بل‌که ماشینی پیچیده برای بازتولید سرکردگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در سراسر گیتی است.

امپراتوری کهن با کشتی توپ‌دار می‌آمد؛ جنگ افزار برتر امپراتوری نوین امروز، الگوریتم است. امپراتوری نوین نیازی به ایدئولوژی برای درست‌انگاری پرخاش‌گری و دست‌یازی و برتری‌خواهی خود نمی‌بیند. ابزار آن، نه کتاب که کُد است؛ نه شعار، که هوش مصنوعی؛ نه دانشگاه، که پلتفرم.

نبرد جهانی آغاز شده است؛ نه با تفنگ، که با الگوریتم و تحریم—نه آن‌گونه که دهل‌ها در میدان فریاد می‌زدند، بل‌که آرام، در سایه‌ی صفحه‌کلیدها، شماره های  بانکی و خیزاب داستان‌های مهندسی‌شده. نه با غرش توپ و رژه‌ی تانک، بل‌که در تاریکی اتاق‌های سرور(server)، در خیزابِ داده‌ها، و در سایه‌ی پروتکل‌های بانکی. همان‌گونه که دیمیتری ترنین گوشزد کرد، این جنگ، چهره‌ی بمب ندارد؛ پروتکل دارد، تحریم دارد، جنگ روایی و فرمان‌روایی پنهان دارد.

در جهان امروز، ما با «امپراتوری نرمی» روبرو هستیم که با کُدها، پلتفرم‌ها و پول‌های بی‌ریشه، همان کار را می‌کند که امپراتوری‌های پیشین با توپ‌خانه و نیروی دریایی می‌کردند. آن‌جا که ناوهای هواپیمابر روزگاری نشانه‌ی سرکردگی بودند، اکنون سوئیفت، گوگل، و صندوق بین‌المللی پول، ابزار قدرت‌اند.

آن‌جا که روزگاری ناوهای هواپیمابر، مرز قدرت را بر می‌شمرد، اکنون تحریم‌های اقتصادی، کنش های روانی و اطلاعات زهرآلود، چکش امپراتوری را بر سر اندیشمندان می‌کوبند. با این‌همه، اثربخشی این ابزارها دیگر مانند گذشته پایدار نیست، دیگر همچون گذشته، کارگر نمی‌افتند.

ساختار زورگویی نیز پوست انداخته و دگرگون شده‌است. نخبگان نوین آمریکا—از ترامپ و تیل تا ماسک و بنن—فرزند ایدئولوژی ویژه‌ای نیستند، زاییده‌ی شور سرکردگی بی‌پرده و بی‌شرمی هستند که ریشه در جایگاه طبقاتی آن‌ها دارد. دیگر آن نخبگان خاکستری لیبرال نیستند که با واژه‌های فریبنده، دموکراسی را در بسته‌بندی‌های زرین پیش‌کش می‌کردند. آنان نه از آزادی، که آشکارا از سرسپردگی سخن می‌گویند.  دیگر از فانوس دموکراسی چندان سخنی نیست؛ اکنون آن‌ها با کمک فناوری، مغزها را نه تنها فرمان‌روا، که حتا اندیشه را پیش‌بینی می‌کنند.

امپراتوری امروز، الگوریتمی است. پذیرش زور از راه پیش‌بینی رفتار انسان‌ها، مهندسی تصمیم‌ها، و وارسی فراگیر بر زندگی دیجیتال می‌گذرد. هدفش ولی مانند گذشته کنترل است.

پروژه‌ی نوین آمریکا، دیگر تلاشی برای بازسازی «جهان آزاد» نیست؛ کوششی‌ست برای بازسازی جهان، در زیر رهبری یک لویاتان (Leviathan) تکنولوژیک. لویاتان در اصل یک هیولای افسانه‌ای دریایی در کتاب مقدس است که نماد آشوب و قدرت مهارنشدنی‌ست. توماس هابز ریاضی‌دان و فیلسوف انگلیسی در سده شانزدهم  از این واژه برای توصیف دولت قدرتمند و تمامیت‌خواه بهره‌برداری کرد. امروز «لویاتان» به نظام‌های بزرگ و کنترل‌گر مانند دولت‌های تکنولوژیک یا شرکت‌های بزرگ گفته می‌شود.

جهان در آستانه‌ی نبردی نو

آن‌چه در روند انجام است، بازگشت به نظامی جهانی است که چندپاره و هم سنگ باشد؛ جهانی که قدرت در آن چون رودخانه‌ای چندشاخه روان است. آمریکا، که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد خود را با این واقعیت هم‌ساز کند، در تلاش است با زور، تحریم و جنگ روایت‌ها، چارچوبی یک‌قطبی را گردن‌بار  مردم جهان کند. اما این ابزارها دیگر چون گذشته کارساز نیستند. تحریم‌ها دور زده می‌شوند، راه‌های مالی جایگزین پدید می‌آیند و حتی چیرگی رسانه‌های غربی از سوی رسانه‌های دیگر به چالش کشیده می‌شود.

آن‌چه این روند را برای امپریالیسم خطرناک می‌کند، این است که برای نخستین بار پس از کنفرانس برتون وودز(Bretton Woods) ، کشورهای در حال رشد بدون وابستگی ایدئولوژیک یا سیاسی به واشنگتن، می‌توانند به سرمایه، زیرساخت و بازرگانی دسترسی داشته باشند. همان‌گونه که واکاوگر سیاسی آمریکایی‌ در روسیه پل گونچاروف (Paul Goncharoff) می‌گوید: «موضوع فقط بازارها نیست، بل‌که گزینه‌هاست — و برای غرب، صرف وجود گزینه‌ها بی‌ثبات‌کننده است.»

این جنگ، تنها جنگ بر سر خاک و مرز نیست؛ ستیزی‌ست ساختاری. نبردی‌ست برای آن‌که چه کسی «نظم» را تعریف می‌کند؛ ستیزی بر سر آن‌که قانون را چه کسی می‌نویسد و سده‌ی بیست‌ویکم، بر پایه‌ی چه ارزش‌هایی ساخته خواهد شد. این نبرد، در سرشت خود مانند جنگ‌های کهن نیست. این، نبرد نظم‌هاست. آن‌چه در پیش است، نه رقابت، که رویارویی‌ای هستی‌شناسانه است.

نبرد کنونی، درباره‌ی زندگیست؛ نبردی میان دو نگاه به تمدن: درباره‌ی آن‌که چه تمدنی، آینده را خواهد ساخت: تمدنِ دادوستد صلح آمیز و جهانی چندقطبی، بر پایه‌ی ارجمندی، حق تعیین سرنوشت، و دادوستد برابر؟ یا تمدنِ چیرگی تک‌قطبی و سرکوب دیجیتالی با کمک الگوریتم؟ این رودررویی، تنها بازآفرینی جنگ سرد نیست؛ بل‌که نسخه‌ای ژرفت‌ر و نرم‌افزارمحور از آن است. از یک سو، روسیه و چین با پیوندهای سیاسی، اقتصادی، و امنیتی ایستاده‌اند. از سوی دیگر، آمریکا و متحدانش، با پهپاد، کنش‌های اطلاعاتی و گروه‌های جانشینی، در تلاش پاسبانی از سرکردگی خود هستند.  شیوه جنگ دگرگون شده‌است، اما هدف همان است: کنترل.

با این‌که آمریکا هنوز بر پرشگاه‌ی قدرت جهانی ایستاده‌است، گواه‌های  بی‌شمار نشان می‌دهند که دوران سرکردگیش به‌سر رسیده. جهان، آهسته و نابرابر، به سوی چندصدایی می‌رود؛ نظمی که در آن دیگر تنها یک زبان، تنها یک خواست، تنها یک پرچم فرمان نمی‌راند. هرچند این دگرگونی پرآشوب خواهد بود، اما می‌تواند در دل خود، نویدِ بازسازی دادگری جهانی و گسست از بندهای فرمان‌روایی غرب را داشته باشد.

مردمان «جهان جنوب» بیدار شده‌اند. دیگر چشم به راه فراخوان امریکا به میز گفت‌وگو نیستند؛ خودشان میز می‌سازند. سرنوشت جهانِ نو امروز، در مسکو، دهلی، پکن، رژی دنیرو و ژوهانسبورگ هم نگاشته می‌شود، نه تنها در لندن و واشنگتن. ملت‌هایی که پیش‌تر قربانی این سازوکار بودند، اکنون در روند بازتعریف جایگاه خود هستند. جمهوری دموکراتیک کره دهه‌ها در کوره‌ی تحریم‌ها گداخته شد، اما نگُداخت؛ سامانه‌ای موازی ساخت، راهبردی ژرف آفرید، و با دوستانی مانند چین و روسیه، محوری نوین بنیان نهاد. روسیه، در میانه‌ی یورش اقتصادی و میدان جنگ اوکراین، پایداری کرد و آسمانه قدرت غرب را در برابر فشار نشان داد. چین، با هوشیاری استراتژیک، گام به راه استقلال فناوری و گوناگونی بازرگانی گذاشته است؛ اوراسیا اکنون دیگر نه یک جغرافیا، بل‌که یک راهبرد است.

کشورهای بریکس، از دهلی تا ژوهانسبورگ، از مسکو تا ریو، در روند پی‌ریزی نظم تازه‌ای هستند: سامانه‌های پرداخت مستقل، دادوستد با ارزهای بومی، و چارچوب‌های همکاری امنیتی و فناورانه. پروژه‌ی جهانی‌شدن به رهبری غرب، اکنون با جهانی‌شدنِ «جنوب جهانی» روبه‌رو شده‌است. نهادهای جایگزین بریکس و سازوکارهای منطقه‌ای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در روند گسترش‌اند.

پایان سخن

فروپاشی سرکردگی آمریکا را می‌توان در زمینه‌های گوناگون مانند نظامی، اقتصادی، اخلاقی و ژئوپلیتیکی بررسی کرد. شکست‌های سنگین در افغانستان و عراق، ناکامی در مهار برنامه‌های هسته‌ای ایران و کره شمالی و بحران اوکراین که نزدیکی دوستانه مسکو و پکن انجامید، همه نشان‌دهنده کاهش قدرت واشنگتن‌اند. قدرت‌های رقیب برتری بی‌چون و چرای آمریکا را در منطقه‌های کلیدی به چالش کشیده‌اند.

جهان در روند گذر از نظم تک‌قطبی آمریکامحور به نظمی چندقطبی و چندمرکز است؛ نظمی که در آن، قدرت دیگر در انحصار یک کشور یا ایدئولوژی نیست. نشانه‌های فرسایش هژمونی آمریکا نه‌تنها در شکست‌های نظامی و بحران‌های مالی، بل‌که در فرود مشروعیت گفتمان لیبرال‌دموکراسی، وابستگی به جنگ‌های بی‌پایان و واپس‌گرایی اخلاقی آشکار است. اکنون «جنوب جهانی»  دیگر تماشاگر نیست، بل‌که بازیگر است. نبرد امروز نه تنها بر سر جغرافیا، بل‌که برای آینده‌ی تمدن انسانی است—تمدنی که یا بر پایه‌ی کنترل دیجیتالی و چیرگی امپریالیستی پایه‌گذاری خواهد شد، یا بر بنیان دادگری و دادو ستد برابر، همزیستی صلح‌آمیز میان تمدن‌ها، پیوند ارجمندانه میان کشورها و چندگرایی. 

پس‌گفتار

در نوشته آینده نقش بریکس با واکاوی برتری‌ها و کاستی‌های آن در پایه‌گذاری جهان چندقطبی بررسی خواهد شد.




بررسی دیدگاه لنینی امپریالیسم در باره چین

مقاله ۱۸/۱۴۰۴
۵ مرداد ۱۴۰۴، ۲۷ جولای ۲۰۲۵

پیش‌گفتار 

کتاب لنین، «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه داری» (۱۹۱۷)، چارچوبی برای درک سرشت و پویایی امپریالیسم فراهم می‌کند. لنین می‌گفت که سرمایه‌داری، در مرحله پیشرفته خود، ناگزیر به امپریالیسم می‌انجامد که با ویژگی‌های اقتصادی و سیاسی خود را دارد. لنین با واکاوی این ویژگی‌ها می‌گفت که سرمایه‌داری در گام (مرحله) امپریالیسم به بحران‌های ساختاری دچار می‌شود و زمینه را برای انقلاب‌های سوسیالیستی فراهم می‌کند. این واکاوی یک ذره‌بین انتقادی را به دست ما داد که با آن می‌توان سیاست‌های کنونی کشورها مانند چین را بررسی کرد.

این نوشته، ویژگی‌های پنج‌گانه‌ای که لنین برای تحلیل امپریالیسم نوشته است را بررسی می‌کند و تلاش می‌کند تا آن‌ها را در چارچوب شرایط کنونی کشورهایی مانند چین به چالش بکشد. برای انجام این تحلیل، نوشته در آغاز به ویژگی‌های امپریالیسم به دید لنین می‌پردازد، سپس به هم‌سنجی این ویژگی‌های در شرایط مشخص چین می‌پردازد.

نوشته این پرسش را دنبال می‌کند که آیا چین می‌تواند یک قدرت امپریالیستی شناخته شود یا نه، و در این راه  ویژگی‌های گوناگون چون تمرکز تولید، سرمایه مالی، صادرات سرمایه، اتحادیه‌های انحصاری و تقسیم جهان را در واکاوی خود می‌گنجاند.

ویژگی در چارچوب نظریه لنین:

تمرکز تولید و انحصارها

رقابت آزاد در سرمایه‌داری آغازین به آرامی جای خود را به گردهمایی‌های بزرگ (مانند همبست‌ها و دسته‌های بازرگانی – انحصارها) می‌دهد. این انحصارها با چیرگی بر بازار، بهاها و فرآوری، میدان رقابت را تنگ کرده و سودهای کلان به دست می‌آورند. برداشت لنین این است که رقابت آزاد که ویژگی برجسته سرمایه‌داری آغازین بود، جای خود را به گردآوری تولید در دست چند بنگاه نیرومند می‌دهد. این بنگاه‌ها از راه پیوستن به‌هم، خریداری کوچکترها و دیگر شیوه‌ها، گردهمایی‌هایی (یا بازارهای چند سر) می‌سازند که سراسر شاخه‌های تولیدی را در دست می‌گیرند. این چیرگی به آنان این توان را می‌دهد که بهاها را به دلخواه دگرگون کنند، فرآوری را کاهش دهند و سودهای فراوان به دست آورند. این روند فشارهای پیشین رقابتی را که زمانی نشانه بازار بود، از میان برمی‌دارد. پیامدهای این دگرگونی، افزایش نابرابری است، زیرا دارایی در دست گروه اندکی گرد می‌آید. هم‌چنین سامانه‌ای پدید می‌آورد که در آن چند بنگاه نیرومند می‌توانند چیرگی چشمگیری بر کشورها و راهبردهای آنان داشته باشند. نمونه آن پیدایش انحصارهای (همبست‌های) بزرگ در شاخه‌های نفت، پولاد و راه‌آهن در پایان سده نوزدهم و آغاز سده بیستم بود.

سرمایه‌مالی و الیگارشی‌مالی

پیوستن بانک‌ها و شاخه‌های صنعتی، گروه تازه‌ای از سرمایه‌داران پولی پدید می‌آورد که از راه وام‌دهی و سرمایه‌گذاری، رهبری اقتصاد را به دست می‌گیرند. این گروه کوچک که «دسته نیرومندان مالی» (الیگارشی) نامیده می‌شود، بر سیاست‌های کشورها نیز اثر می‌گذارد. برداشت لنین این است که بانک‌ها که در آغاز نقش میانجی را داشتند، رفته‌رفته در کار تولید صنعتی درگیر می‌شوند. آنان سرمایه بایسته برای گسترش صنعت را فراهم می‌کنند و در این روند، بخش‌هایی از مالکیت بنگاه‌های صنعتی را به دست می‌آورند. این پیوند، نیرویی به نام «سرمایه‌پولی» را پدید می‌آورد که هم بان‌کداری و هم صنعت را زیر فرمان می‌گیرد. گروه کوچکی از آن‌ها، یعنی «دسته نیرومندان مالی»، کنترل این سرمایه درهم‌آمیخته را در دست می‌گیرند و نیروی اقتصادی و کشورداری گسترده‌ای را به کار می‌بندند. پیامدهای این روند چنین است که این دسته نیرومند مالی می‌تواند با بهره‌گیری از چیرگی خود بر سرمایه، بر راهبردهای کشورها، روندهای سرمایه‌گذاری و حتا کارهای سوداگری که به بی‌سامانی اقتصاد می‌انجامد، اثر بگذارد. نمونه این روند، چیرگی چند دودمان بزرگ بانکی در کشورهایی چون ایالات متحده و انگلستان در زمان اوج‌گیری چیرگی جهانی بود.

صدور سرمایه به جای صدور کالا

در گام فرمانروایی جهانی، کشورهای پیشرفته به جای فرستادن کالا، سرمایه‌گذاری مستقیم در سرزمین‌های کم‌رشدتر را برمی‌گزینند، مانند ساختن کارخانه در کشورهای نادار برای بهره‌گیری از نیروی کار ارزان. این روند به بهره‌کشی جهانی می‌انجامد. برداشت لنین این است که با پیشرفت سرمایه‌داری، فرستادن کالا سود کمتری نسبت به فرستادن سرمایه دارد. دلیل آن این است که کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری بازارهای درونی خود را از کالا انباشته‌اند و با رقابت دیگر کشورهای صنعتی روبه‌رو شده‌اند. آنان به دنبال فرستادن سرمایه‌های خود به سرزمین‌های کم‌رشدتر، جایی که نیروی کار ارزان‌تر، سرچشمه‌های طبیعی فراوان‌تر و سختگیری‌های کمتری بر کار و سرمایه هست، می‌روند. این کار به بهره‌کشی از این کشورها و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی آنان می‌انجامد. پیامد این روند پیدایش سامانه‌ای از نابرابری جهانی است که در آن دارایی از پیرامون به کانون جهان (متروپول) فرستاده می‌شود. هم‌چنین زمینه‌ساز دست‌اندازی سیاسی و سپاهی کشورهای فرمانروا برای پاسداری از سرمایه‌های خود و دسترسی بی‌مانع به سرچشمه‌های طبیعی می‌شود. نمونه آن سرمایه‌گذاری کشورهای اروپایی در سرزمین‌های آفریقا و آسیا در سده‌های نوزدهم و بیستم بود.

اتحادیه‌های انحصاری بین‌المللی

شرکت‌های انحصاری چندکشوری برای بخش‌بندی بازارهای جهانی و کاستن از رقابت، دسته‌های جهانی (کارتل) می‌سازند، مانند هماهنگی شرکت‌های نفتی برای چیرگی بر بهای نفت. برداشت لنین این است که شرکت‌های سرمایه‌داری در رویارویی با افزایش رقابت، دسته‌های بازرگانی، همبست‌ها و دیگر گردهمایی‌های جهانی را پدید می‌آورند تا بازارها را بخش کنند، بهاها را پایدار نگه دارند و تولید را زیر فرمان بگیرند. این دسته‌های جهانی از مرزهای کشوری فراتر می‌روند و بنیادهای رقابت آزاد را سست می‌کنند. پیامد این روند آن است که این دسته‌های جهانی نیروی اقتصادی را باز هم بیشتر در دست گروه کوچکی گرد می‌آورند و میدان رقابت را کوچک‌تر می‌کنند. هم‌چنین به این شرکت‌ها توان می‌دهند تا از کارگران و خریداران را در پهنه جهانی بهره‌کشی کنند. نمونه آن، پیدایش دسته‌های هماهنگ در شاخه‌های نفت، پولاد و فراورده‌های شیمیایی در آغاز سده بیستم بود.

تقسیم جهان میان قدرت‌های امپریالیستی

رقابت برای چیرگی بر سرزمین‌های وابسته و بخش‌های نفوذ، به جنگ‌های فرمانروایی جهانی، مانند جنگ بزرگ نخست، می‌انجامد. از دیدگاه لنین، این بخش‌بندی پایانی است، چرا که دیگر گوشه‌ای از جهان بی‌تصرف نمانده و فشارها فزونی می‌گیرد. برداشت لنین این است که کوشش برای به دست آوردن سود و نیاز به چیرگی بر سرچشمه‌ها و بازارها، جهان را میان نیروهای بزرگ سرمایه‌داری بخش می‌کند. این نیروها برای به دست آوردن سرزمین‌های وابسته، بخش‌های نفوذ و دسترسی به مواد نخستین به رقابت برمی‌خیزند. این رقابت ناگزیر به جنگ و درگیری کشیده می‌شود. جهان در بنیاد خود تکه‌تکه شده و جایی برای پیدایش آرام نیروهای تازه بر جای نمی‌گذارد. پیامد این بخش‌بندی، پیدایش چیرگی، بهره‌کشی و جنگ است. هم‌چنین سامانه‌ای از نابرابری و ناهماهنگی جهانی پدید می‌آورد که نابرابری و درگیری را پایدار می‌سازد. نمونه آن، یورش برای چیرگی بر آفریقا در پایان سده نوزدهم و هم‌چنین دو جنگ جهانی، پیامدهای آشکار این کوشش برای چیرگی سرزمینی بودند. 

آیا چین یک کشور امپریالیستی است؟

کاربست ویژگی‌های پنج‌گانه لنین بر چین:

تمرکز سرمایه

هرچند در چین شاخه‌های بزرگ صنعتی هستند، بیشتر این شاخه‌ها مانند نفت، نیروی کار، و بانک‌ها زیر فرمان دولت یا ازان دولت‌اند. این شرایط با نمونه‌ی انحصار خصوصی که لنین درباره‌ی آن سخن گفته‌بود، یکسان نیست. دولت چین هم‌زمان از بنگاه‌های کوچک و میانه پشتیبانی می‌کند و میدان را به دست سرمایه‌داران خصوصی نمی‌سپارد.

در چین، تمرکز سرمایه و تولید بسیار بالاست و شماری از بزرگ‌ترین بنگاه‌های جهان در این کشور کار می‌کنند. به گفته لنین، فرمانروایی جهانی زمانی پدید می‌آید که تمرکز سرمایه و تولید چنان شود که چیرگی انحصار بر اقتصاد جایگزین رقابت شود. با آن‌که چین شاخه‌های بزرگ صنعتی دارد، همان‌گونه که گفته‌شد آن‌ها  زیر فرمان یا در دست دولت هستند، که با الگوی انحصار خصوصی که لنین می‌گفت هم‌خوان نیست. هرچند بنگاه‌های خصوصی چون علی‌بابا و تنسنت به غول‌های جهانی دگرگون شده‌اند، دولت از راه سازوکارهایی مانند «سهم زرین» نفوذ خود را در بنگاه‌های بزرگ  و راهبردی اقتصاد کشور را نگه می‌دارد.

این الگو با رهبری دولت لایه‌ای از پیچیدگی به آن می‌افزاید: بنگاه‌های دولتی تنها با انگیزه‌ی بیشینه‌سازی سود پیش نمی‌روند، بل‌که هدف راهبردی کشور را نیز دنبال می‌کنند. در نتیجه، با تمرکز چشمگیر، با نمونه‌ای ساده از چیرگی انحصار خصوصی روبه‌رو نیستیم و نقش دولت، یک ویژگی جداکننده‌ی بنیادین است. در چین، بر پایه‌ی گزارش‌های سال ۲۰۲۲، بیش از ۱۵۰ هزار بنگاه دولتی در سطح های گوناگون کار می‌کنند که نزدیک به ۳۰ درصد از ارزش فراورده‌ی ناخالص درون‌کشوری چین را پدید می‌آورند. بنگاه‌های بزرگی مانند شرکت ملی نفت چین، شرکت صنایع هوافضای چین، و بانک ساخت‌وساز چین، نمونه‌های آشکاری از این بنگاه‌های دولتی‌اند. برآیند این شرایط آن است که وارونه الگوی غربی، که در آن انحصارها بیشتر به دست سرمایه‌داران خصوصی بدون دیدبانی و بازرسی دولت ساخته می‌شود، در چین تمرکز تولید زیر پوشش دولت و برنامه‌ریزی اقتصادی پدید آمده است و با الگوی انحصار سرمایه‌داری لنین یکسان نیست. بر پایه‌ی گزارش نامه‌ی بازرگانی Fortune Global 500 برای سال ۲۰۲۴، ۱۴۳ بنگاه از میان ۵۰۰ بنگاه برتر جهان چینی‌اند، در برابر ۱۲۴ بنگاه از ایالات متحده. شرکت‌های بزرگ چینی چون شبکه برق دولتی چین، شرکت نفت و فرآورده‌های نفتی چین، و بانک صنعت و بازرگانی چین، از دید درآمد و دارایی در جایگاه‌های نخست جهان هستند. نکته‌ی بنیادین این است که بسیاری از این غول‌های اقتصادی در دست یا زیر رهبری دولت هستند، نه در دست سرمایه‌داران خصوصی.

سرمایه‌ی مالی

در چین، درآمیختگی سرمایه‌ی بانکی و صنعتی در چارچوب بانک‌های دولتی روی داده است. این بانک‌ها زیر بازرسی سخت‌گیرانه‌ی دولت کار می‌کنند و گروه مالی خودفرمان و نیرومندی که نشانه‌ی امپریالیسم به گفته‌ی لنین باشد، در چین دیده نمی‌شود. بانک‌های بزرگ چین بنگاه‌های دولتی‌اند و آن‌چه به نام گروه مالی خودفرمان و نیرومند در کشورهای با سرمایه‌داری پیشرفته دیده‌می‌شود، در چین نیست. بانک‌ها با دولت و سیاست‌های کلان اقتصادی کشور هماهنگند.

با آن‌که توانگران و سران بازرگانی پرنفوذ در چین هستند، نفوذ آنان از سوی دولت ساماندهی می‌شود. سامانه‌ی مالی چین به گونه‌ای برنامه‌ریزی شده که جدا از دولت کار نکند. به همین رو، چین نشانه‌های گروه مالی آزاد و پرچیرگی که لنین گفته‌است، از خود نشان نمی‌دهد. لنین یادآور شده‌بود که در دوره‌ی فرمانروایی جهانی سرمایه، سرمایه‌های بانکی و صنعتی چنان در هم می‌آمیزند که گروه مالی نیرومند سراسر اقتصاد را زیر فرمان می‌گیرد. در چین، چهار بانک بزرگ، یعنی بانک صنعت و بازرگانی چین، بانک ساخت‌وساز چین، بانک کشاورزی چین و بانک چین، زیر فرمان و در دست دولت‌اند و بیش از نیمی از دارایی‌های بانکی کشور را در دست خود دارند.

این بانک‌ها بیشتر به بنگاه‌های دولتی یا به کارهای زیرساختی و بازرگانی بیرونی وام می‌دهند، نه آزادانه به سرمایه‌داران خصوصی. برنامه‌های پنج‌ساله‌ی کشور، مانند چهاردهمین برنامه از سال ۲۰۲۱ تا ۲۰۲۵، راه و شیوه‌ی چرخش سرمایه‌های بانکی و صنعتی را به روشنی برنامه‌ریزی می‌کند. برآیند این است که در چین به جای پیدایش گروه مالی آزاد و جدا از فرمان دولت، درآمیختگی سرمایه‌ی بانکی و صنعتی زیر چتر سیاست‌های دولتی سامان یافته است، که با آنچه لنین به نام سرمایه‌ی مالی گفته‌است ناهمگونی  آشکار دارد.  این بانک‌ها در کنار بنگاه‌های بزرگ صنعتی کار می‌کنند و تار و پودی پیچیده از سرمایه‌گذاری‌های درهم تنیده پدید آورده‌اند. بانک‌ها و بنگاه‌های صنعتی در چین، هر دو، زیر راهبری دولت و حزب کارگران چین کار می‌کنند. در پایان، باید گفت که درآمیختگی سرمایه‌ی بانکی و صنعتی در چین به گونه‌ای گسترده دیده می‌شود، ولی نه در چارچوب گروه‌های آزاد مالی، بلکه در چهارچوب فرمانبری از دولت.

صادرات سرمایه

چین سرمایه به بیرون می‌فرستد، مانند کارهای “پیشبرد کمربند و راه”، ولی این سرمایه‌گذاری‌ها بیشتر بر ساخت زیرساخت‌ها و همکاری‌های اقتصادی استوار است، نه بهره‌کشی یا چپاول از سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی دیگر کشورها. چین بیشتر به ساخت راه‌ها، بندرها و نیروگاه‌ها می‌پردازد که مانند برپایی نظام دوران چیرگی استعماری نیست . چین نمی‌کوشد در کشورهای در روند پیشرفت نظام استعماری برپا کند. با این که این سرمایه‌گذاری‌ها سودی برای شرکت‌های چینی به همراه دارند، هدف دیگرشان بهبود رشد اقتصادی و پیوند بیشتر این کشورها با شبکه‌ی جهانی است. برنامه‌ی کمربند و راه بیشتر هم چون  راهکاری سودمند برای هر دو سوی سرمایه‌گذار و میزبان شناخته‌می‌شود. هرچند نگرانی‌هایی درباره‌ی توان بازپرداخت بدهی‌ها و گسترش نفوذ چین نیز دیده می‌شود.

روند سرمایه‌فرستی چین و انگیزه‌ها و پیامدهای آن پیچیده‌تر از بهره‌کشی ساده است. در تعریف لنین از امپریالیسم، کشورها سرمایه‌ی خود را برای بهره کشی از نیروی کار و سرچشمه های زمینی و زیرزمینی به کشورهای کم توان تر می‌فرستند. در چین، سرمایه‌گذاری خارجی در سال ۲۰۲۲ به نزدیک ۱۴۷ میلیارد دلار و در سال ۲۰۲۳ به ۱۷۸ میلیارد دلاررسید که بیشتر در پروژه‌های زیرساختی و انرژی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین هزینه شد. برنامه‌ی کمربند و راه تا پایان سال ۲۰۲۳ بیش از ۳۸۰۰ پروژه در ۱۴۸ کشور را در بر گرفت. از نمونه‌های آن می‌توان به راه‌آهن آدیس‌آبابا به جیبوتی که به صادرات اتیوپی کمک می‌کند و بندر گوادر در پاکستان چون بخشی از کریدور اقتصادی چین–پاکستان گفت. در این پروژه‌ها در پین کار به کشور میزبان سپرده می‌شود و سخنی از غارت نیست.

اتحادیه‌های بین‌المللی سرمایه‌داران

چین عضو سازمان‌هایی چون بریکس و سازمان همکاری شانگهای است. این اتحادیه‌ها در برابر سرکردگی آمریکا و غرب ساخته شده‌اند و هدف آن‌ها بخش‌بندی  جهان میان سرمایه‌داران، به معنای امپریالیستی، نیست. این سازمان‌ها می‌کوشند نظمی چندقطبی‌تر و دادگرانه‌تر در سطح جهانی برپا سازند. چین در سازمان‌های بین‌المللی گوناگون مانند بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) و سازمان همکاری شانگهای شرکت پرجوشی دارد. هدف اصلی این سازمان‌ها چندجانبه‌گرایی، استقلال کشورهای در حال توسعه و گسترش همکاری‌های منطقه‌ای است. بر این پایه، نقش‌آفرینی چین در این سازمان‌ها با الگوی انجمن‌های سرمایه‌داری انحصاری که لنین می‌گفت هم‌خوانی ندارد.

لنین بر این باور بود که امپریالیسم با بخش کردن جهان میان انحصارهای سرمایه‌داری بین‌المللی همراه است. در باره  چین، عضویت در بریکس نشان‌دهنده‌ی تلاشی برای ایجاد نظم جهانی تازه و ایستادگی در برابر برتری آمریکا و متحدانش است. هم‌چنین سازمان همکاری شانگهای با کشورهایی مانند روسیه، ایران، هند و پاکستان بستری برای همکاری‌های گسترده‌تر آسیایی فراهم آورده‌است. این سازمان‌ها هدفی برای بخش‌بندی انحصاری بازارها ندارند، بل‌که به دنبال پرتوان کردن همکاری‌های و استقلال اقتصادی و سیاسی کشورهای غیرغربی هستند. البته باید توجه داشت که چین در چارچوب ابتکار کمربند و راه و پیمان‌هایی مانند شرکت اقتصادی جامع منطقه‌ای (RCEP) شبکه‌ای از پیوندهای اقتصادی با کشورهای گوناگون ساخته‌است. در برخی جاها، چین با سرمایه‌داران و دولت‌های محلی برای گسترش نفوذ خود همکاری می‌کند، همانند نمونه‌هایی در پاکستان، کنیا و سریلانکا. بنابراین، چین در روند گسترش همکاری اقتصادی است.

تقسیم جهان

چین در بخش‌بندی استعماری جهان (سده نوزدهم و آغاز سده بیستم) نقشی نداشته‌است. امروز هم به جای بازتولید این بخش‌بندی، چین می‌کوشد که نظم بین‌المللی را به سود کشورهای در روند پیشرفت دگرگون کند. چین درگیر استعمار کهن یا گسترش قلمرو نشده‌است. رویکرد آن بیشتر بر نفوذ اقتصادی و همکاری  استراتژیک متمرکز است. نیروی نظامی و اقتصادی رو به پیشرفت چین مایه نگرانی‌هایی در باره‌ی خواست آن به ویژه در دریای چین جنوبی شده‌است. با این همه، چین به دنبال استعمار یا دستیازی به سرزمین‌های دیگر به روشی که قدرت‌های اروپایی در گذشته انجام می‌دادند، نبوده و نیست. چین با الگوی قدرتی که به دنبال تقسیم جهان با شیوه استعماری سرزمین‌ها است، هم‌خوانی ندارد. چین هرگز در تقسیم استعماری کلاسیک شرکت نداشته و خودش قربانی آن بوده‌است (جنگ‌های تریاک، استعمار هنگ‌کنگ توسط بریتانیا، تهاجم ژاپن). پروژه‌های چین در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین بر پایه اصل «برد–برد» است و مالکیت سرچشمه های زمینی و زیرزمینی در دست این کشورها می ماند. وارونه آمریکا که ۸۰۰ پایگاه نظامی در سراسر جهان دارد، چین تنها یک پایگاه نظامی رسمی در جیبوتی دارد و آن هم برای نبرد با دزدی دریایی و کمک به کنش های انسان‌دوستانه است.

بر پایه پنج ویژگی لنینی:

 تمرکز سرمایه در چین دولت‌محور است، نه سرمایه‌دارانه.

 سرمایه‌ی مالی در چین زیر کنترل دولت است، نه الیگارشی مالی.

 صادرات سرمایه‌ی چین بر پایه توسعه‌ی مشترک است، نه استثمار.

 اتحادیه‌های بین‌المللی چین ضدسلطه و چندقطبی‌اند، نه تقسیم‌گر.

 چین در تقسیم استعماری جهان نقش نداشته و به دنبال دگرگونی آن است.

چین مانند امپریالیسم کهن اروپا و آمریکا نیست

امپریالیسم کهن (اروپا و آمریکا) بر پایه‌ی چیرگی نظامی، دستیازی مستقیم، بهره‌برداری از سرچشمه‌ها و دست‌اندازی سیاسی عمل می‌کرد و می‌کند. نمونه‌هایی چون گرفتن هند به دست بریتانیا، دست‌اندازی آفریقا یا کودتاهای سامان‌دهی‌شده در آمریکای لاتین به دست آمریکا (مانند کودتای شیلی) گواه این شیوه امپریالیستی هستند. در برابر، الگوی چین بر پایه‌ی: پرهیز از بهره جویی از نیروی نظامی برای گسترش نفوذ اقتصادی؛ ارج نهادن به استقلال کشورها و پرهیز از دگرگون کردن سیاست درون‌مرزی؛ سرمایه‌گذاری در پیشرفت زیرساخت‌ها بر پایه سود مشترک؛ پرتوان کردن اقتصادهای بومی  به جای نابودی آن‌ها است. برای نمونه، ساخت راه‌آهن آدیس‌آبابا به جیبوتی به دست چین، نه تنها حمل‌ونقل را در منطقه بهبود بخشید، بل‌که مالکیت پروژه پس از پایان در دست دولت‌های محلی ماند. این در تضاد با شیوه‌های استعمارگرانه‌ی غرب است که زیرساخت‌ها را برای سرکردگی و بهره‌برداری از سرچشمه‌ها می‌ساختند. چین الگوی دیگری از پیشرفت جهانی را دنبال می‌کند که بر پایه‌ی همکاری، ارج نهادن به استقلال ملی کشورها و پیشرفت مشترک استوار است و از الگوهای چیرگی، استعمار و بهره‌برداری که ویژگی امپریالیسم کهنه است، دور است.

آمریکا یک قدرت نظامی جهانی با شبکه‌ی گسترده‌ی پایگاه‌ها و سیاست جنگی و دگرگون کردن شیوه‌های گردنش دیگر کشورها است. چین بیشتر یک قدرت اقتصادی در روند پیشرفت است که از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک برای گسترش نفوذ خود بهره جویی می‌کند، بدون کاربرد از زور نظامی. این ناهمسازی بنیادین بین رفتار امپریالیستی کلاسیک (آمریکا) و رفتار چین است، و بار دیگر نشان می‌دهد که چین به معنای لنینی «امپریالیستی» نیست.

پایان‌سخن

کتاب لنین «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایه‌داری» چارچوبی نظری و انتقادی برای شناخت امپریالیسم و ویژگی‌های آن به پیش می‌گذارد. بر پایه‌ی این نظریه، امپریالیسم مرحله‌ای از سرمایه‌داری است که در آن تمرکز سرمایه، سرمایه‌مالی، صادرات سرمایه، اتحادیه‌های انحصاری بین‌المللی و تقسیم جهان به اوج خود می‌رسد و زمینه‌ساز بحران‌های ساختاری و انقلاب‌های اجتماعی می‌شود.

با این همه، بررسی ویژگی‌های پنج‌گانه لنین درباره‌ی چین نشان می‌دهد که ساختار اقتصادی و سیاسی این کشور با مدل کلاسیک امپریالیسم هم‌ساز نیست. تمرکز سرمایه در چین بیشتر دولتی و برنامه‌ریزی شده‌است و نه در دست الیگارشی مالی؛ سرمایه مالی زیر بازرسی دولت است و گروه مالی خودفرمان مانند کشورهای امپریالیستی غربی شکل نگرفته است؛ صادرات سرمایه چین بر پایه همکاری و توسعه مشترک است و نه بهره‌کشی استعماری؛ اتحادیه‌ها و سازمان‌های بین‌المللی که چین در آن‌ها عضو هست، به سوی چندقطبی‌سازی و استقلال کشورها عمل می‌کنند و نه تقسیم انحصاری بازارهای جهان؛ و در پایان چین نقشی در تقسیم استعماری جهان نداشته و به جای آن به دنبال دگرگونی نظم جهانی و ارتقای همکاری‌های اقتصادی و سیاسی است.

از این رو، می‌توان گفت چین به معنای نظریه لنین «یک قدرت امپریالیستی» نیست.




نقدی مارکسیستی بر دیدگاه فرانکفورت: از دیالکتیک نفی تا بن‌بست عملگرایی

مقاله ۱۷/۱۴۰۴
۲۹ تیر ۱۴۰۴، ۲۰ جولای ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

دهه‌های ۶۰ و ۷۰ سده بیستم در اروپا، به‌ویژه در فرانسه و آلمان، سال‌های اوج جنبش دانشجویی و روشن‌اندیشی بودند. این جنبش خود را مستقل از نبرد طبقاتی در جامعه می‌پنداشت و برای خود هم چون «برگزیدگان» و «فرهیختگان» جامعه نقش نیروی تکانه‌ انقلاب و دگرگونی‌های اجتماعی را بازی می‌کرد. جنبش «چپ نو» نامی بود که این دیدگاه برای خود برگزیده‌بود و «دیدگاه انتقادی» را پرچم اندیشه خود کرده‌بود.

اندیشمندان و نمایندگان اصلی این دیدگاه، که به «دیدگاه فرانکفورت» شناخته می‌شوند، دربرگیرنده کسانی چون هورکهایمر (Horkheimer)، آدورنو (Adorno)، مارکوزه (Marcuse)، هابرماس (Habermas) و دیگران بودند. هم‌چنین، فردریش نیچه و اشتاینر پایه‌گذاران روحانی این دیدگاه به‌شمار می‌آیند. این جنبش که از دهه ۲۰ و ۳۰ در کنار و زیر تاثیر جنبش کارگری انقلابی شکل گرفته‌بود، با این‌که در پیوند با جنبش‌های دانشجویی دهه‌های ۶۰ و ۷۰ در اروپا و آمریکا بود، ولی در برخی زمینه‌ها، این اندیشه‌ها با یکدیگر تضادهایی داشتند.

شادی و شور جنبش دانشجویی، که با «دیالکتیک نفی» ایدئولوژی درخوری برای جنبش اعتراضی خود یافته بود، به زودی زیر فشار واقعیت‌های نبرد اجتماعی به سردی گرایید و به‌جای شور نخستین، سرخوردگی و نومیدی جایگزین شد. این دگرگونی زمانی رخ داد که دانشجویان دریافتند که «نفی مطلق» روابط اجتماعی در جنبش‌شان، بر پایه یک آرمان‌شهر غیرعملی استوار است. آرمان‌شهری که در پایان با درک نادرست از شرایط اجتماعی به شکست می‌انجامد و جنبش را به کژراهه می‌کشاند.

چرا بررسی دیدگاه فرانکفورت

بخشی از جنبش دانشجویی ایران در اروپا و امریکا نیز در این سال‌ ها زیر تاثیر «چپ نو» بود. برخی از نمایندگان آن پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷، آورندگان این دیدگاه‌ها در ایران شدند. پیروزی نیروهای راست در سال‌های پس از انقلاب بهمن در ایران نیز زمینه‌ساز گسترش دیدگاه‌های گوناگون بورژوایی در میان روشن‌اندیشان ایرانی شد. شکست انقلاب مایه گسترش اندیشه‌های سوسیال‌دموکراتیک راست، دیدگاه فرانکفورت و نیچه در جمهوری اسلامی گردید.

برگردان و بازتاب این اندیشه‌ها در رسانه‌های اصلاح‌خواه و «چپ نو» در سال‌های گذشته دیده‌می‌شود.

با گسست ایدئولوژیک اصلاح‌خواهان از کسانی مانند مطهری، دیدگاه‌ فرانکفورت میان آن‌ها گسترش یافت. بدون تردید، بحران اندیشه‌ای که پس از ضربه جمهوری اسلامی و به‌ویژه پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، چپ را در دوران کنونی به‌چالش کشیده‌است، دلیل‌های گوناگون دارد، ولی پس از این دو رویداد بزرگ دیدگاه‌های چپ زیر تأثیر آموزه‌های دیدگاه  فرانکفورت و شیوه‌های پوزیتیویستی رفت.

به همین دلیل، هم‌اکنون جنبش‌های کنونی نیاز دارند که با نقد این دیدگاه‌ها، به جوانان جویای حقیقت نشان دهند که این اندیشه‌ها بیشتر بازگویی و بازنویسی همان گفته های کهن و شراب کهنه در شیشه‌های تازه است.

با چالش‌هایی که دیدگاه فرانکفورت در دوران کنونی با آن روبرو هست، چپ انقلابی در ایران باید به روشنگری در باره‌ی این دیدگاه‌ها بپردازد و به جستجوی راهکارهای نوی برای بسیج نبرد طبقاتی بپردازد.

دیدگاه فرانکفورت مقوله‌های بسیاری دارد، ولی ما در این نوشته کوتاه به مقوله های کلیدی مانند دیدگاه انتقادی، دیالکتیک نفی، الهیات نفی و اصل امید می‌پردازیم. در پایان با بررسی کارایی عملی این مقوله‌های دیدگاه فرانکفورت، آن را نقد خواهیم کرد.

دیدگاه انتقادی

دیدگاه انتقادی می‌کوشد در باره‌ی ایدئولوژی‌هایی مانند سرمایه‌داری یا فرهنگ توده‌ای که ابزار پاسبانی از سرکردگی بورژوازی هستند روشنگری کند. این دیدگاه که در پی رهایی انسان است نشان می‌دهد چگونه نظام‌های اقتصادی بهره‌کش، آگاهی دروغین می‌آفرینند  و با کمک ابزارهایی چون رسانه، آموزش و فرهنگ، نابرابری را بازتولید می‌کنند.

دیدگاه انتقادی رویکردی میان‌رشته‌ای دارد که از فلسفه، جامعه‌شناسی، اقتصاد سیاسی و روانکاوی برای تحلیل سازوکارهای سرکردگی بهره‌جویی می‌کند. دیدگاه فرانکفورت در پی شناخت و تحلیل ساختارهای فرهنگی و اجتماعی بود و گاهی یک نقد انتقادی به‌ویژه به نهادهای سرمایه‌داری و نظام‌های اقتصادی و اجتماعی هم داشت.

دیالکتیک نفی

دیالکتیک نفی، مقوله بنیادی در اندیشه‌ی هگل است که پس از او از سوی مارکس و سپس اندیشمندان دیدگاه فرانکفورت مانند آدورنو بازخوانی و بازآفرینی شد. هگل تاریخ و اندیشه را فرایندی می‌دانست که با تضاد و نفی پیش می‌رود: یک پدیده (تز) با ضد خود (آنتی‌تز) روبرو  می‌شود، و این تضاد به سنتز، یعنی پدیده‌ای نو فرا می‌روید. این فرآیند «نفی» نام دارد—که هم بخش‌هایی از پدیده را نگه می‌دارد و هم آن را دگرگون می‌کند و فرا می‌رویاند.

مارکس این مقوله را به دامنه مادی و اجتماعی کشاند. او بر این باور بود که نظام سرمایه‌داری در درون خود تضادهایی دارد که در پایان به فروپاشی آن و پدید آمدن جامعه‌ای نو خواهد انجامید. مقوله دیالکتیک نفی با پافشاری بر «نفیِ» ، به گونه‌ای فراتر از دیالکتیک کلاسیک جلو می‌رود.

آدورنو، خوش‌بینی دیالکتیک کلاسیک را نمی‌پذیرد و بر «دیالکتیک منفی» پافشاری  می‌کند. وارونه هگل و مارکس که بر این باور بودند که تضادها بی گمان به سنتز می‌رسند، آدورنو  پیشرفت تاریخ را نمی‌پذیرفت. آدورنو می‌گفت که ما نمی‌توانیم رنج را با پیشرفت تاریخ مرهم دهیم. از دید او، نقد باید همیشگی باشد، بدون امید به پایان یا راه‌حل پایانی.

در دیالکتیک نفی، اندیشه به معنای نفی است: یعنی اندیشه‌ی راستین آن است که رویدادها و پدیده‌ها را زیر پرسش ببرد، تضادها را آشکار کند، و هیچ‌گاه به سازش یا پایان نرسد. مفاهیمی چون آزادی، دادگری یا پیشرفت باید همواره از نو بررسی شوند، چرا که به پوششی برای سرکردگی دگرگون می شوند. به‌ویژه در جهان مدرن، جایی که سرمایه‌داری، فرهنگ توده‌ای و ایدئولوژی‌های بورژوازی تلاش می‌کنند نظام بسته بسازند، دیالکتیک منفی وظیفه دارد این تضادها را زنده نگه دارد.

وظیفه‌ی دیالکتیک منفی، نه ساختن نظامی نو، بل‌که ویرانی افسانه‌ی نظام‌های مطلق است.

  نفی الاهیاتی: رازآلودگی مارکسیسم  

یکی از بزرگ‌ترین بازتاب‌های «دیالکتیک نفی» زمانی رخ می‌دهد که این دیدگاه بی‌پرده به «الهیات نفی» دگرگون می‌شود. در این دگرگونی، «الهیات نفی» خدا را نه هم چون یک پدیده فرامادی و ماورایی، بل‌که در چارچوبی می‌بیند که توانایی‌های او را مرزبندی می‌سازد. به‌جای پافشاری بر نیروی بیکران الهی، این دیدگاه مرزهایی برای خدا می‌سازد که گاه در تضاد با درک انسانی از عدالت و حکمت است.

الاهیات منفی شاخه‌ای از عرفان و مسیحی است که خداوند را از هر مقوله‌ای فراتر می‌داند که  انسان نمی‌تواند او را با واژگان یا مقوله‌های انسانی درک کند. این آیین می‌گوید که زبان و منطق در برابر راز الاهی ناتوان‌اند. هرچه بیشتر درباره‌ی خدا بگوییم، بیشتر از حقیقت او دور می‌شویم، و تنها از راه نفی و خاموشی است که می‌توان به او نزدیک شد. تنها راه سخن گفتن از خداوند، راه نفی است: ما تنها می‌توانیم بگوییم خدا نه مادی است، نه مرز دارد، نه زمانی است، نه درک شدنی.

پیوند میان الاهیات نفی و دیالکتیک نفی در دیدگاه فرانکفورت به‌ویژه در نوشته آدورنو و والتر بنیامین دیده می‌شود. در هر دو رویکرد، بر ناتوانی زبان برای درک حقیقت پافشاری می‌شود. همان‌گونه که الاهیات نفی از تعریف خداوند پرهیز می‌کند، دیالکتیک منفی نیز از پیش‌گزاری  حقیقت یا راه‌حل‌ها دوری می‌کند.

اصل امید

گرایش الاهیاتی دیدگاه فرانکفورت، به‌ویژه در اندیشه ارنست بلوخ  (Ernst Bloch) و مقوله «اصل امید» (The Principle of Hope)، آموزه‌های انقلابی را با آرزوهای پنداری جایگزین می‌کند. ارنست بلوخ، فیلسوف آلمانی و از اندیشمندان دیدگاه  فرانکفورت نبود، در نوشته بزرگ خود با «اصل امید» که در سال‌های ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹ نوشته‌شد، تلاش کرد مارکسیسم را با الهیات رهایی‌بخش و فلسفهٔ امید پیوند بزند. بلوخ بر نقش امید به آینده‌ای رهایی‌یافته هم چون نیروی تکانه تاریخ و انقلاب می‌نگریست.

در اندیشهٔ بلوخ، امید یک مقوله ایستا یا  احساسی نیست، بل‌که «امید آگاهانه» است که در پهنه نبرد طبقاتی و دگرگونی‌های اجتماعی معنا پیدا می‌کند. از نگاه او، انسان همواره در اندیشیدن به چیزی است که هنوز نیست، به آن‌چه هنوز پدید نیامده، و همین جست‌وجو نیروی پیش‌برنده تاریخ است. بدین‌گونه، امید یک آرزوی شخصی یا ذهنی نیست، بل‌که سازه‌ای دیالکتیکی و تاریخی در فرایند دگرگونی اجتماعی به شمر می‌رود.

بلوخ در همین راستا، اتوپیا را نیز نه یک پندار بی‌پایه، بل‌که بخشی واقعی فرایند دیالکتیکی مارکسیسم می‌دانست. او باور داشت که اتوپیاهای رهایی‌بخش مانند آرمان جامعه بی‌طبقه، بر پایه شور انسانی و تضادهای عینی در دل تاریخ نمو می‌کنند و می‌توانند تکانه دگرگونی اجتماعی باشند.

در کنار این، بلوخ به‌ویژه زیر تاثیر الهیات رادیکالی چون الهیات توماس مونتسر، بر این باور بود که مقوله‌هایی چون «بهشت روی زمین» می‌توانند هم‌راستا با هدف انقلاب سوسیالیستی باشد . از دید او، مارکس راه پیامبران برابری- و دادخواه را دنبال کرد و رهایی‌ مذهبی را با سیاست پیوند داد.

انتقاد از دیدگاه فرانکفورت

یک نقد مارکسیستی-لنینیستی از مفاهیم «دیالکتیک نفی» و «الهیات نفی» در دیدگاه فرانکفورت باید در چارچوب گسترده‌تر نبرد تاریخی و ایدئولوژیک میان ماتریالیسم انقلابی و ایده‌الیسم بورژوایی آغاز شود. هرچند دیدگاه فرانکفورت خود را در چارچوب مارکسیسم می‌گذارد، کژاندیشی اندیشه—به‌ویژه نپذیرفتن سوسیالیسم علمی، ماتریالیسم تاریخی و نقش انقلابی پرولتاریا—آن را به ایده‌الیسم بورژوایی دگرگون می‌کند و به عمل انقلابی و برپایی هدف‌های  سوسیالیستی ضربه می‌زند.

این دیدگاه با نپذیرفتن اصل‌های بنیادی مارکسیسم پرداخته و فلسفه‌ای مجرد و غیرعملی را برپا ساخته‌است.

این دیدگاه ایده‌الیسم را جایگزین ماتریالیسم  کرد. این دیدگاه، وارونه دیدگاه‌های مادی‌گرایانه، به پهنه‌های فرهنگی و اجتماعی می‌پردازد و به‌جای تمرکز بر شرایط مادی بهره‌کشی، خود را به فرهنگ، ایدئولوژی و “دیدگاه انتقادی” دگرگون ساخت. “دیدگاه انتقادی”، مارکسیسم را از یک علم انقلاب به یک فلسفه ناامیدی دگرگون کرد، که در پایان به دوری  روشن‌اندیشان بورژوایی از عمل انقلابی و جابه‌جایی آن با نقد انجامید. دیدگاه فرانکفورت با پافشاری بر نقد همیشگی، به جای به پیش‌گزاری یک جایگزین عملی، در دام جبرگرایی فلسفی افتاد که هرگونه دگرگونی را ناشدنی جلوه می‌داد. انتقادهای بی‌پایان از جامعه سرمایه‌داری، بدون راهکارهای باورمند، تنها به رادیکالیسم نمایشی انجامید که هیچ‌گونه تاثیری واقعی بر روند دگرگونی جامعه ندارد. این رویکرد نه تنها ناتوان از دگرگونی بنیادین بود، بل‌که با دگرگون شدن به گفتمانی نخبه‌گرایانه، خود به بخشی از سیستم اندیشه سرمایه داری دگرگون شد.

هنگامی که دیالکتیک کلاسیک به سنتز و گذار از تضادها معتقد است، دیالکتیک نفی در چرخه‌ای بی‌پایان از نقد و ویرانی گرفتار می‌شود و هیچ چشم انداز جایگزینی ندارد.

برای مارکس و لنین، نفی دیالکتیکی موتور پیشرفت تاریخی است؛ به‌سخن دیگر، نبرد تضادها در بستر مادی—که به‌ویژه در نبرد طبقاتی و کشمکش‌های نیروهای تولیدی با روابط تولید خود را نشان می‌دهد—به دگرگونی انقلابی می‌انجامد. با این همه، دیدگاه فرانکفورت دیالکتیک را از نبرد طبقاتی جدا کرد و به جای آن، نفی را به یک ورزش مجرد و ذهنی دگرگون کرد. در این دیدگاه، دیالکتیک نفی آدورنو هیچ‌گونه درهم‌آمیزی یا هم‌زیستی‌ای را نمی‌پذیرد و در نتیجه به نومیدی می‌انجامد که توان  هرگونه حل انقلابی را از میان می‌برد.

در این فلسفه، مقوله «دیالکتیک نفی» هم‌چون فرآیند پیچیده و غیرعملی نفی تضادهای کنونی در جامعه را در پیش می‌گذارد. دیالکتیک نفی که برای نقد ساختارهای سرمایه‌داری پدید آمده‌بود، از آن‌جایی که به دام تجریداندیشی افتاد، نتوانست راه‌حل‌های عملی برای دگرگونی  اجتماعی به پیش پا بگذارد. اگرچه هدف اصلی آن نقد و بازسازی جامعه بود، اما در عمل بیشتر به پایداری شرایط کمک کرد.

«دیالکتیک نفی» در عمل به اتوپیا و تئولوژی نفی می‌انجامد. در اینجا، نفی دیالکتیکی به‌جای آن‌که به آلترناتیو انقلابی بینجامد، به تئولوژی نفی دگرگون می‌شود؛ یعنی تنها پرستش نقد  بدون هدف و بدون هیچ چشم‌اندازی برای دگرگونی. در نتیجه، این اندیشمندان که خود را انقلابی می‌خوانند، در دام فلسفه‌بافی مجرد می‌افتند که هیچ تاثیری بر واقعیت اجتماعی ندارد.

دیدگاه فرانکفورت هم‌زمان با نقد پوزیتیویسم (دانش تجربه‌گرایی)، هرگونه شناخت عینی از جامعه را زیر پرسش می‌برد. اما این نقد، در پایان به نفی هرگونه دانش اثباتی می‌رسد که خود به  پوچ‌انگاری معرفت‌شناختی می‌انجامد. اگر هیچ پیمانه‌ای برای سنجش واقعیت نیست، چگونه می‌توان به دگرگونی امیدوار بود؟ در این نقطه، دیالکتیک نفی به‌جای آن‌که ابزاری برای رهایی باشد، ناامیدی، سرخوردگی و ناکارایی را گسترش می‌دهد.

دیالکتیک نفی، با این‌که در نمای بیرونی خود رادیکال است، ولی با بی‌عملی خود به  مشروعیت‌بخشی سیستم می‌پردازد. این مقوله هرگونه بهبودی را نشدنی می‌داند، اما انقلاب را نیز غیرعملی می‌سازد. نبرد را از پهنه عمل به دور و به دامنه انتزاع فلسفی جابجا می‌کند و با نقد بی‌جان بدون هرگونه آلترناتیو، در عمل هیچ راهی برای دگرگونی نشان نمی‌دهد. اندیشمندان آن نتوانستند پلی بین دیدگاه و عمل انقلابی بسازند.

به همین دلیل است که برخی منتقدان دیدگاه فرانکفورت را «چپ محافظه‌کار» می‌نامند، زیرا نقدهای این دیدگاه نه تنها به دگرگونی کمک نمی‌کنند، بل‌که به پایداری سیستم کنونی یاری می‌رسانند.

در نتیجه، به جای پیشبرد نبرد رهایی‌بخش، دیدگاه فرانکفورت به حاشیه‌رانی جنبش‌های واقعی و پایداری شرایط کنونی کمک کرد.

نفوذ والتر بنیامین به اندیشه دیدگاه فرانکفورت، اندیشه نیمه‌الاهیاتی را که به‌ویژه در دیدگاه مسیحی‌وار او درباره تاریخ و انقلاب نمایان می‌شود را به این دیدگاه افزود. این افزودگی یک گونه پس‌رفت به ایده‌الیسم پیشامارکسیستی را نشان می‌دهد که با نگاه ماتریالیستی و علمی مارکس و لنین در تضاد است. یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های این دگرگونی، جایگزینی نبرد طبقاتی با گسست عرفانی است. بنیامین در تزهای فلسفه تاریخ خود، انقلاب را هم چون یک ایست الهی می‌بیند، نه نتیجه نبرد طبقاتی سازمان‌یافته. این دیدگاه بنیامین، که با نگاه فلسفی‌اش به تاریخ و انقلاب پیوند خورده، سازه های  ضدماتریالیستی را به دیدگاه فرانکفورت رخنه داد. به‌ویژه، با کاربرد الهیات، این دیدگاه گنگی و تاریک‌اندیشی ایده‌الیستی را به مارکسیسم رخنه می‌دهد و پایه  علمی آن را کم‌توان می‌سازد. در این راستا، لنین به این گرایش‌ها یورش و آن‌ها را کژاندیشی  بورژوایی می‌داند که پرولتاریا را از شناخت علمی و عمل انقلابی باز می‌دارد. لنین در نوشته‌های خود، همچون «ماتریالیسم و امپریو-انتقادیسم»، این گرایش‌های ایده‌الیستی را بازارنده پیشبرد نبرد طبقاتی می‌داند.

رویکرد «اصل امید» بلوخ با انتقاداتی از سوی مارکسیست‌های انقلابی روبرو شد. آن‌ها می‌گفتند که پافشاری بی‌اندازه بر امید، ما را از تحلیل عینی و مادی شرایط اجتماعی و جایگزینی عمل انقلابی به دور می‌کند و به معنویت‌گرایی مجرد می‌کشاند. به باور منتقدان، تلاش بلوخ برای پیوند دادن مارکسیسم با الهیات به بنیان علمی و ماتریالیستی سوسیالیسم ضربه می‌زند. افزون بر این، او با نادیده گرفتن از نقش حزب پیشرو و ابزارهای عملی انقلاب نیز امید را یک نیروی معنوی ساخت تا افزاری در راه دگرگونی.

جنبش‌های رادیکال برای پیشبرد هدف‌های خود نیازمند راهبردهای عملی هستند، اما این دیدگاه با دگرگون شدن به یک روند اندیشه، انرژی انتقادی را به‌سوی گفتمان‌های نخبه‌گرایانه رهبری می‌کند. نظریه «دیالکتیک نفی» و تحلیل‌های پوزیتیویستی، نه تنها نبرد اجتماعی را به کژراهه کشاند، بل‌که با گسترش اندیشه رفرمیستی به دفاع از سیستم‌ سرمایه‌داری پرداخت.

دیدگاه فرانکفورت نقش حزب پیشرو را نیز نمی‌پذیرد. لنین پافشاری داشت که ماتریالیسم دیالکتیکی باید با نبرد انقلابی سازمان‌یافته به‌کار گرفته شود و با این روش به دستیابی هدف‌های انقلابی برسد. اما نفی انتزاعی دیدگاه فرانکفورت، به‌ویژه با نپذیرفتن پیشاهنگ  انقلابی (پرولتاریا) در هر شکل عینی، به ناکنشی می‌انجامد. به این معناست که هیچ نیروی سازمان‌یافته‌ای برای انجام دگرگونی های اجتماعی و سیاسی به‌کار گرفته نمی‌شود و دیدگاه در عمل در برابر هرگونه دگرگونی اجتماعی می‌ایستد.

مارکوزه در «انسان تک‌ساحتی» به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه سیستم سرمایه‌داری حتا  نقدها را نیز به سوی خود می‌کشد و خنثا می‌کند. با این همه، خود او نیز در پایان به دام یوتوپیانیسم (Utopianism)غیرعملی می‌افتد که با باور به آرمان‌شهری دست نیافتنی، توان دگرگونی شرایط از خود به دور می‌کند.

پیامدهای سیاسی: رفورمیسم و ضدانقلاب

کژاندیشی دیدگاه فرانکفورت نه تنها از دید فلسفی، بل‌که پیامدهای سیاسی به هم‌راه داشت. یکی از پیامدهای مهم این کژاندیشی، دوری از انقلاب پرولتاریایی بود. دیدگاه فرانکفورت به‌جای پافشاری بر سازمان‌دهی انقلابی، راه را برای چپ‌ ناشکیبا و نومیدی فرهنگی باز کرد.

این دگرگونی‌ها به جابجایی دیدگاه فرانکفورت از پهنه نبرد به آکادمی بورژوایی انجامید. خرده‌گیری این دیدگاه از سرمایه‌داری به‌ویژه به دیدگاه انتقادی لیبرال گرایش پیدا کرد و به کاهش اثرگذاری عملی جنبش کارگری در دنیای واقعی انجامید. این روند از آن‌جا که استراتژی انقلابی را با انتقادهای بی‌پایان جایگزین کرد، دیدگاه فرانکفورت را بیشتر به یک تحلیل بی‌پایان و نظریه‌پردازی دگرگون کرد، که هیچ‌گونه راه‌حل عملی برای چالش‌های اجتماعی و طبقاتی ندارد.

این نگرش نه‌تنها نتوانست به پیشبرد انقلاب اجتماعی کمک کند، بل‌که نتواست فراتر از سرمایه‌داری رود و در پایان به بن‌بست‌های نظری و عملی برخورد. این دگرگونی، مایه جدایی این دیدگاه از جنبش‌های انقلابی و دگرگونی‌های واقعی اجتماعی شد، تاثیر منفی بر روی چپ و نیروهای انقلابی در دهه‌های پس از آن داشت.

در مارکسیسم، نفی دیالکتیکی تنها یک مقوله فلسفی مجرد نیست بل‌که بخشی جدایی‌ناپذیر از نبرد  طبقاتی است. این نفی باید در نبرد طبقاتی ریشه داشته باشد و نه در گمانه‌زنی‌های ذهنی و مجرد .

از دیدگاه مارکسیست‌های انقلابی، این تلاش به دور شدن از پراکسیس انقلابی و گرایش به فلسفه‌پردازی و اتوپیاسازی انجامیده‌است. این دیدگاه، به جای عمل انقلابی و سازمان‌یافته، سخن از «امید» می‌راند که نقشی مانند دین «افیون توده‌ها» بازی می‌کند. در این‌جا، دیدگاه فرانکفورت به سوی یک آرمان‌شهر پنداری و غیرعملی می‌رود.

نفوذ بنیامین در دیدگاه فرانکفورت، فلسفه و تاریخ را به‌جای کاربرد برای دگرگونی‌های  اجتماعی و مادی، به آموزه‌های مسیحی و الهیاتی دگرگون کرد. این  گسست از مارکسیسم ، رویکردی ایده‌الیستی و غیردیالکتیکی به‌ این دیدگاه داده‌است که نه‌تنها از ویژگی‌های بنیادین ماتریالیسم تاریخی به دور شده‌است، بل‌که در پایان با دوری از عمل انقلابی با فلسفه‌بافی  روی می‌آورد.

وارونه دیدگاه فرانکفورت که به‌ویژه در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، به سوی اندیشه مجرد  و نقد‌های فلسفی کشیده‌شد، مارکسیسم بر این باور است که برای پیشبرد نبرد طبقاتی و دگرگونی اجتماعی، باید عمل کرد و تئوری را به ابزار عمل انقلابی دگرگون کرد. تئوری چپ باید به دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی کمک کند، نه این‌که در دایره‌های بسته آکادمیک بماند.

پایان‌سخن

چپ انقلابی باید با پیگیری استراتژی انقلابی در پایبندی به دیدگاه طبقاتی در نبرد اجتماعی، بتواند با مرزهای روشن در برابر «چپ» غیرانقلابی، رفرمیستی و سوسیال‌دموکراتیک راست، دیدگاه سیاسی مستقل خود را به پیش بگذارد. نباید زیر تاثیر دیدگاه‌های ضدکمونیستی که مارکس، انگلس، لنین و دیگر اندیشمندان مارکسیست را «کهنه» یا «افسانه» می‌دانند، از تلاش برای شناخت نبرد طبقاتی و درک ماتریالیستی تاریخ و جامعه باز ایستاد. پایبندی به روش و اسلوب شناخت دیالکتیکی تنها راه فهم روندهای زندگی اجتماعی است. از این‌رو، شناخت دیدگاه‌ فرانکفورت می‌تواند به درک تضاد اصلی اجتماعی که ریشه در نبرد طبقاتی دارد، کمک کند و به ما در برابر چالش‌های سیاسی و تضادهای روزمره در جنبش‌های اجتماعی یاری رساند.

برای همین، مارکسیسم نمی‌تواند و نباید از نقدهای دیدگاه فرانکفورت در باره‌ی سرمایه‌داری چشم‌پوشی کند، اما باید آن‌ها را از فلسفه‌مجرد بیرون آورد و به ابزاری برای عمل انقلابی دگرگون نماید. این کار تنها با سازماندهی جنبش به رهبری طبقه کارگر و پیشگامانش، دگرگونی نقد به آگاهی توده‌ای و پیوند زدن نبرد فرهنگی با نبرد طبقاتی شدنی است. به جای آن‌که مانند فرانکفورتی‌ها در دام «نفی بی پایان» بیفتیم، باید نقد را به پیشران انقلاب اجتماعی دگرگون کنیم—چرا که همان‌گونه که مارکس گفت فلسفه واقعی، نه در تفسیر جهان، بل‌که در دگرگونی آن است. دیدگاه فرانکفورت به خوبی نشان داد که سرمایه‌داری چگونه با شیوه فرهنگ و ایدئولوژی، سرکردگی خود را پایدار می‌کند. اما مارکسیسم انقلابی باید این نقد را از باشگاه‌های روشن‌اندیشی بیرون آورد و با تبلیغ و آموزش سیاسی، آن را جنگ افزار دست پرولتاریا سازد.

اگر مقوله امیدِ در دیدگاه فرانکفورت مانند نوشته‌های رفیق طبری در چارچوب نبرد طبقاتی و سازمان‌دهی انقلابی به کار برده‌شود، می‌تواند سدی در برابر نومیدی و بدبینی‌ای باشد که برخی گرایش‌های دیدگاه فرانکفورت را در بر گرفته‌بود.

سرچشمه‌های کمکی

احسان طبری: نوشته های فلسفی و اجتماعی. جلد یک و دو – انتشارات حزب توده ایران

Adorno, Theodor. Negative Dialectics. Continuum, 1973

Marcuse, Herbert. One-Dimensional Man. Beacon Press, 1964

Habermas, Jürgen. Knowledge and Human Interests. Beacon Press, 1971

Bloch, Ernst. The Principle of Hope. MIT Press, 1986

Lenin, V.I. Materialism and Empirio-Criticism. Progress Publishers, 1970

Wheatland, Thomas. The Frankfurt School in Exile. University of Minnesota Press, 2009

Marx, Karl. Capital, Volume 1. Penguin Classics, 1990

Hegel, G.W.F. Phenomenology of Spirit. Oxford University Press, 1977