تنهایی فلسطین، غزه، فریادی که در گلو می‌میرد!

مقاله ۸/۱۴۰۴
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۱۸ مه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

فلسطین تنهاست. رنج‌هایش را و دردهایش را همه می‌بینند، همه می‌دانند، ولی  جهان، با آن همه صدا، با آن همه دست، خاموشی برگزیده‌است.
چشمان هر کودکی در غزه روایتگر داستانی است که هیچ‌کس نمی‌خواند، روانش پر از زخم‌هایی است که هیچ‌کس نمی‌بیند. غم‌هایش را به تنهایی به دوش می‌کشد، مانند ابرهایی که هرگز باران نمی‌شوند، مانند فریادی که در گلو می‌میرد. جهان به او روزانه می‌نگرد، ولی انگار او را هیچ‌کس نمی‌بیند.

آیا کوردلانی چشم‌دار شده‌ایم؟ یا شاید ترسی پنهان در دل‌هایمان لانه کرده‌است که مبادا دستی که به یاری او دراز می‌کنیم، خود نیز در کام تاریکی فروکشیده شود؟
چه سنگین است تنهایی این کودک فلسطینی در غزه، آن‌گاه که هزاران چشم او را می‌بینند، ولی هیچ نگاهی با نگاه او گره نمی‌خورد. چه تلخ است درد او، آن‌گاه که انسان‌های مهربان برای او می‌گریند، ولی برای آزادی او برنمی‌خیزند. او در جنگل جهان گم شده‌است، مانند آهو‌بچه‌ای مادر‌مُرده. او تنهاست و جهان، با تمام گستردگی‌اش، تنها تماشا می‌کند. تماشا می‌کند تا آخرین نفس، تا آخرین قطره اشک، تا آخرین فریاد خاموش او را ببیند.

دیگر امیدش از انسان‌ها بریده شده‌است. امیدش به زمین، به آسمان است. شاید روزی، زمینی که این همه ستم را دیده‌است، بلرزد و آسمانی که این همه ناله را شنیده‌است، سرانجام پاسخ دهد. ولی تا آن روز، او تنها می‌ماند. با غم‌هایش، با دردهایش، با جهانی که خاموشی را به او پیشکش کرده‌است.

اسرائیل یورش جنگی تازه‌ای را در غزه آغاز کرده‌است. این یورش که «ارابه های جدعون» نام‌گذاری شده، بر پایه گزارش‌ها با هدف بیرون راندن همه فلسطینی‌ها از این منطقه فلسطینی‌نشین انجام‌ می‌شود. 

ارتش فاشیستی اسرائیل جمعه شب به خبرگزاری‌ها گفت: «در ۲۴ ساعت گذشته، نیروهای نظامی اسرائیل یورش‌های گسترده‌ای را آغاز و نیروهایی را برای به دست گرفتن منطقه‌های استراتژیک در نوار غزه بسیج کرده‌اند، که بخشی از نخستین گام‌های عملیات ارابه‌های جدعون و گسترش این کمپین در غزه است.» 

این نوشته به رنجِ بی‌پایان فلسطین می‌پردازد؛ از نکبه‌ی ۱۹۴۸ تا کُشتار امروز غزه. جهان می‌بیند، ولی  در یک خاموشی همدستانه فرو رفته‌است. اسرائیل با پشتیبانی غرب، گرسنگی و بمباران را جنگ‌افزار کارایی کرده تا فلسطینیان را از سرزمینشان براند. جنبش‌های ایستادگی جهانی می‌کوشند تا خاموشی فلسطین را به گوش جهانیان فریاد کنند، ولی تا زمانی که امپریالیسم غرب پشت سر صهیونیسم اسرائیل ایستاده‌است، فریاد فلسطین تنها در دالان‌های تاریخ طنین می‌اندازد. این نوشته، هم روایت درد است، هم فراخوانی برای شکستن این خاموشی.

نکبه بی‌پایان

روز، پانزدهمِ ماهِ مه، یاد‌آورِ کُشته‌شدگانِ سالِ ۱۹۴۸، آن‌هایی که در پی برپاییِ برنامه‌یِ استعماریِ اسرائیل، جان باختند و از خانمانِ خود رانده شدند، بود: هفت‌صد‌و‌پنجاه‌هزار تن، از تبارِ خود کنده شدند و از خانه‌ها‌شان که نسل‌ها در آن می‌زیستند، بیرون رانده شدند. هزاران تن نیز جان سپردند. این رخ‌داد، مانند زخمی باز و چرکینی که درمان نشده، هنوز در تن و جانِ فلسطینی‌ها زنده‌است و دردِ آن در خونِ رگ‌ها روان. از این‌رو، آن را نَکبه می‌نامند، واژه‌ای که در زبانِ عربی به‌معنایِ فاجعه‌است.
نَکبه هرگز پایان نیافته‌است. اسرائیل هنوز به کُشتار و آواره‌کردنِ فلسطینی‌ها می‌پردازد و پشتیبانیِ غرب از آن نیز بی‌کم‌و‌کاست دنبال می‌شود.
کُشتار و کوچاندنِ فلسطینی‌ها هنوز هم دنبال می‌شود و در بسیاری از زمینه‌ها، از هفتاد‌و‌پنج سالِ پیش نیز سهمگین‌تر شده‌است. تا امروز، شصت هزار فلسطینی کُشته شده‌اند و نزدیک به دو میلیون تن در غزه آواره گشته‌اند.

بیش‌ترِ کُشته‌شدگان، زنان و کودکان هستند. بیمارستان‌ها بمباران می‌شوند، خانه‌ها ویران می‌گردند و بیش از ده هفته است که هیچ کمکی به غزه نرسیده‌است. برپایه‌یِ گفته‌هایِ سازمانِ ملل، چهار‌صد‌و‌هفتاد‌هزار فلسطینی در آستانه‌یِ گرسنگیِ مرگ‌بار هستند.
در آغازِ این ماه، دفترِ هماهنگیِ کوشش‌هایِ امدادیِ سازمانِ ملل گزارش داد که در بخش‌هایِ بزرگی از نوارِ غزه، نه آب هست و نه خوراک. سخنگویِ این دفتر از فلسطینی‌هایی گفت که زیرِ بمب‌هایِ اسرائیل زنده‌زنده سوختند، بی‌آن‌که آبی برایِ خاموش‌کردنِ آتش باشد.
رخ‌دادی که هفتاد‌و‌هفت سالِ پیش روی داد.

مردمِ غزه، در رنجی بی‌پایان هستند و نزدیک به ده درصد از آن‌ها کشته، زخمی، یا ناپدید شده‌اند. آنان در سرزمینی ویران و تنگ، به‌اندازه‌یِ سی‌صد‌و‌شصت‌و‌پنج کیلومتر‌مربع، گرفتار آمده‌اند؛ جایی که آبِ پاک یافت نمی‌شود و بیماری‌هایِ درمان‌نا‌پذیر پای می‌گیرد.
با این‌همه، کسی سزایِ اسرائیل را برایِ این‌همه کُشتار نمی‌دهد و جهان، خشم‌گین یا درمانده، تنها می‌نگرد.

باختر چیزی از تاریخ نیاموخته و از این‌رو، خوشنود است که چشم بر کُشتار فلسطینی‌ها ببندد.

برنامه‌ی تازه‌ی رژیم فاشیستی بورژوازی صهیونیستی

در سایه‌یِ توفانِ خون و اندوه، “بنیامین نتانیاهو”، فرمانروایِ اسرائیل، به‌تازگی از نقشه‌ای برای یورشِ دوباره به خاکِ غزه پرده برداشته‌است. این سخن، در میانه‌یِ روزگاری تلخ، هنگامی که مردمِ فلسطین بار دیگر در کامِ آتش و آوار فرو می‌غلتند، بر زبان آمده‌است. در این شرایط دهشت‌بار و غیرانسانی، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیرِ اسرائیل، گفته‌است که اسرائیل بار دیگر یورشِ زمینیِ بزرگی به غزه را آغاز خواهد کرد. او آشکارا و بی‌پرده می‌گوید که فلسطینی‌های غزه باید «بیرون رانده شوند». این سخن، بی‌هیچ پرده‌پوشی، یک پاک‌سازیِ نژادی است.

نتانیاهو گفته‌است که اسرائیل دیگر از غزه بیرون نخواهد رفت. این یعنی چیرگیِ همیشگی، این یعنی تبعیضِ نژادی، بازرسی‌های جان‌کاه و گروه‌های مرگ. این تنها گفتاری خودکامه نیست، بل‌که آوایی است آشنا، همان که همیشه پیش‌درآمدِ نابودی‌ بوده‌است. سخنانِ او، بازتابِ بهانه‌هایِ کهنه‌یِ زورمندانِ دیروز است، آنان که مردمانِ بومی را از خانه و کاشانه‌شان راندند.

یوآو گالانت، وزیرِ جنگِ اسرائیل، در نهم اکتبر ۲۰۲۳، گفت: «نه برق، نه خوراک، نه آب، نه سوخت… ما با جانورانِ انسان‌نما می‌جنگیم.» این سخنان، برخاسته از خشمِ آنی نبود، که بخشی از سیاستی برنامه‌ریزی‌شده بود.
آنان نه‌تنها راهِ کمک را بستند، بل‌که بر مردمانِ بی‌پناه، کودکانِ گرسنه، نیز آتش گشودند. در بیست‌ونهم فوریه ۲۰۲۴، در شهر غزه، بیش از صد تن کُشته و هفت‌صدوپنجاه تن زخمی شدند. این رویداد به «کُشتار آرد» نامور شد. پس از آن نیز از سوی ارتش فاشیستی اسرائیل به نانوایی‌ها، و انبارهای خوراک و یاری دهندگان یورش شد. 

در یکم آوریل ۲۰۲۴، پهپادهای بدونِ سرنشینِ اسرائیل به کاروانِ آشپزخانهٔ جهانی یورش بردند و شش یاری‌رسانِ بی‌گناه و رانندهِ فلسطینی شان را کشتند. پس از این رویداد، بسیاری از یاری‌رسانانِ جهانی از غزه بیرون رفتند.  از اکتبر ۲۰۲۴، شمالِ غزه در محاصره‌ای سخت گرفتار آمد تا مردم را به جنوب و شاید صحرای سینا برانند. ولی ارادهِ مردم غزه نشکست. هزاران تن به خانه‌های ویرانِ خویش بازگشتند. 

شرایطِ کنونیِ غزه، بی‌هم‌تاییِ اسرائیل در ستم‌گری را آشکارتر از همیشه می‌سازد. آنان، با بهره‌گیری از گرسنگی و ویرانیِ غزه، جانِ مردمان را بازیچه‌یِ سیاست‌هایِ فاشیستیِ خود کرده‌اند تا بر گروه‌هایِ فلسطین چیره شوند. در هفته‌هایِ گذشته، نهادِ هماهنگ‌کننده‌یِ یاری‌هایِ انسانیِ سازمانِ ملل، این روزها را «سخت‌ترین روزهایِ جنگ» برایِ مردمِ غزه خواند. با این‌همه، گویا این فریادهایِ هشدار نیز به گوشهِ خبرها رانده می‌شود و کسی را به جنبش نمی‌آورد.
زیرِ پا گذاشتنِ آشکارِ قانون‌هایِ جهانی و انسانی از سویِ اسرائیل، دیگر پوشیده نیست. اکنون، رویه‌ای تازه از خود‌برتر‌بینی پدیدار گشته: تواناییِ آنان در گرسنگی‌دادنِ آگاهانه‌یِ مردمی در‌بند، بی‌آن‌که همگان بر‌آشوبند.

غزه، آن زندانِ سر‌بازِ در‌بسته‌یِ جهان، اینک تکه‌تکه زیرِ بارانِ آتش و خون است. جامعه‌ی فلسطین در آستانه‌ی نابودی است و ما ایستاده‌ایم و می‌نگریم: آمریکا با واژه‌ها هشدار می‌دهد، ولی بمب‌ها را می‌فرستد. اروپا نگران است، ولی همکاری را نمی‌بُرّد. دولت‌های اروپا، وفاداری به چیر‌گران فاشیستی اسرائیل را بر هم‌دردی با مردمِ فلسطین برتری داده‌اند.
و جامعه‌ی جهانی چه می‌کند؟ قدرت‌های باختری که از اسرائیل در کُشتار فلسطینی‌ها، هم با جنگ‌افزار و هم در سیاست، پشتیبانی کرده‌اند، چه پاسخ می‌دهند؟ اروپا تنها گفته‌های نتانیاهو را «نگران‌کننده» خوانده‌است، ولی نه بیش از این. نه درخواستِ بایکوت، نه ایست دادوستدِ جنگ‌افزار با اسرائیل، تنها سخن و چهره‌ای نگران‌ نمایشی.

پاسخِ جهانِ “آزاد” چیست ؟

برنامه‌یِ پاک‌سازیِ فلسطینی‌ها از سرزمینِ خود می‌بایست با خروشِ جهانی پاسخ داده می‌شد.

پرسشِ گزنده‌ این است:
اسرائیل دو میلیون تن از مردمانِ فلسطین را در نوارِ غزه به کامِ گرسنگی می‌کشاند – جنایتی آگاهانه و خونین – چرا جهانیان خاموش مانده‌اند؟
پاسخ، اندوه‌بار است، ولی  شگفت‌آور نیست. کشور‌هایِ غربی، که همواره به دادگری و حقوقِ بشر سوگند خورده‌اند، یا خاموشند، یا پشتِ اسرائیل ایستاده‌اند. آمریکا و اروپا در برابرِ اسرائیل نه تنها زبان‌بسته و کورچشم‌اند، بل‌که با فرستادنِ جنگ‌افزار و پشتیبانیِ دیپلماتیک، تنورِ این کُشتار را گرم نگه می‌دارند.
کجایند دادخواهی‌هایِ رسا؟ کجایند بازدارندگی‌هایِ کارساز؟

به‌جایِ کنش، ما سخن‌هایِ پوچ و «نگرانی»‌هایِ بی‌پایان می‌شنویم. اروپا، اگرچه سخنانِ نتانیاهو را «نگران‌کننده» می‌خواند، ولی  گامی فراتر از آن نمی‌نهد.
آیا تیغی که از خونِ بی‌گناهان رنگین شده، سزاوارِ داد و ستد است؟ چرا باید با ستم‌گرانی که بی‌گناهان را به خاک می‌افکنند دوستی کرد؟ از کشتارشان پشتیبانی کرد؟ آیا زمانِ آن نرسیده که این رژیم، همانندِ دیگر ستم‌پیشگان، با خشمِ مردمِ اروپا روبه‌رو شود و تنها بماند؟
پشتیبانیِ غرب از کشتار‌هایِ اسرائیل، فصلی سیاه در دفترِ تاریخ خواهد بود، جایی که وعده‌هایِ حقوقِ بشر، قربانیِ بازی‌هایِ قدرت شد. گناهِ همه‌یِ این کُشتار اسرائیل، زیرِ نامِ «حقِ دفاع از خودِ اسرائیل» از سویِ اروپا و آمریکا بخشیده می‌شود.

بگذارید تنها یک نمونه بیاوریم که اگر «فلسطینی‌ها» اروپایی می‌بودند، نی ‌آهنگِ دیگری می‌نواخت. در بیش از بیست سال، ارتشِ آزادی‌­بخشِ ایرلند بارها در لندن و دیگر شهر‌هایِ انگلیس بمب‌گذاری کرده که ۵۰۰ کُشته برجا گذاشته بود، ولی امپریالیسمِ انگلیس هیچ‌گاه به این دلیل بلفاست را بمباران نکرد و خانه‌ها را ویران و مردم را آواره نکرد و بیش از ۶۰ هزار زن و کودک و مردانِ غیرنظامی را به این دلیل نکشت. چرا؟ برای این‌که برای سرانِ اروپا، رنگِ خونِ اروپایی‌ها با مردمانِ غیراروپایی یکسان نیست.

هنگامی که اسرائیل در هجدهمِ مارس آتش‌بس را شکست، بار دیگر گرسنگی را جنگ‌افزارِ خود کرد. و جهانِ غرب، باز هم خاموشی پیشه کرد.

واکنشِ دولت‌های اروپا به کُشتار مردمان، همواره در سویِ نادرستِ تاریخ بوده‌است. این‌که حتا سخنانِ آشکار درباره‌ی پاک‌سازیِ تبار در غزه، از سویِ آنان چیزی بیش از «نگرانی» برنمی‌انگیزد، به‌راستی شرم‌آور است.
اروپا توانِ آن را دارد که بر اسرائیل فشار آورد. ایستِ فروشِ جنگ‌افزار، یکی از این راه‌هاست. دیگری، درخواستِ پایانِ پیمانِ همکاریِ اتحادیه‌ی اروپا با دولتِ آپارتایدِ اسرائیل است. ولی هیچ‌یک از این خواسته‌ها پیش‌گزاری نشده و و رژیم فاشیستی اسرائیل سرمست از خون گرم فلسطینی ها کُشتار را هم چنان دنبال می‌کند.
پشتیبانیِ مادیِ اروپا از اسرائیل، برای همیشه نشان خواهد داد که همه‌ی گفتارهای آنان درباره‌ی حقوقِ بشر و قانون‌های بین‌المللی، تنها سخنانِ بی‌پشتوانه ‌است. هر دوی این‌ها، آن‌گاه که سودهای ژئوپلیتیکی در میان باشد، به کنار گذاشته می‌شوند.
برپایه‌یِ اساس‌نامه‌یِ رم، این کار جنایتِ جنگی شمرده می‌شود. ولی اگر نگهبانانِ قانون، خود آن را نادیده گیرند، ارزشِ چنین قانونی چه خواهد بود؟

در نشست‌هایِ دیوانِ دادگستریِ جهانی در لاهه، نمایندگانِ بسیاری از کشور‌ها خواستارِ دستورِ ایستِ گرسنگی‌دادنِ فلسطینیان شدند. جیمیون هندریکس، نماینده‌یِ آفریقای جنوبی، گفت: «اسرائیل نمی‌تواند یک‌سر مردمِ فلسطین را کیفر دهد.» محمد سعود الناصر، فرستاده‌یِ عربستان، نیز افزود که اسرائیل غزه را به «توده‌ای از خاکستر» دگرگون کرده‌است. چین، مصر، الجزایر و دیگران نیز هم‌صدا شدند و گفته‌هایِ فیلیپ لازارینی، سرپرستِ آنروا، را یادآور شدند که اسرائیل «کمک‌هایِ انسانی را نیز به جنگ‌افزار دگرگون کرده‌است.»

ولی آیا فشار برای رساندنِ خوراک و آب به مردمانِ گرسنه و تشنه‌یِ غزه به آن اندازه‌است که اسرائیل راهِ رسیدنِ نیازهایِ نخستین به غزه را باز کند؟

راستش این است که پس از فروپاشی اتحاد شوروی فلسطین تنها شده‌است. چین با دیپلماسی “عدم دخالت” به سخن گفتن بسنده می کند. روسیه درگیر گرفتاری های خود در اوکراین است. سران کشورهای عربی، همگان ترسو و هم طبقه بورژوازی صهیونیستی و کم و بیش همگام با سیاستهای امپریالیسم آمریکا هستند.

اسرائیل اگر یک میلیون فلسطینی را هم بکشد، در آمریکا آب از آب تکان نخواهد خورد.

پیوندِ آمریکا و اسرائیل 

تردیدی نیست که بدون پشتیبانی آمریکا، اسرائیل هیچ‌گاه توان کُشتار این همه انسان را با خون‌سردی نداشت.

پیوندِ آمریکا و اسرائیل، تنها یک هم‌پیمانیِ راه‌بردی میانِ دو کشور نیست، بل‌که پدیده‌ای بی‌همتا در روابطِ جهانی است که برآمده از آمیختگیِ سودهایِ ژئوپلیتیکی، باورهایِ هم‌سان، پیوندهایِ دیرینه و وابستگی‌هایِ ژرفِ فرهنگی و دینی است. دگرگونیِ دولت‌ها یا رویدادهایِ جهانی بر پشتیبانیِ آمریکا از اسرائیل اثر نمی‌گذارد.
از نگاهِ راه‌بردی، اسرائیل، سرزمینی که در سده‌هایِ بیستم و بیست‌و‌یکم همواره در میانه‌یِ کشمکش‌هایِ جهانی بوده‌است، نقشِ کلیدی در سیاست‌هایِ آمریکا در خاورمیانه دارد. از آن هنگام که اسرائیل در سالِ ۱۹۴۸ بنیان نهاده شد، آمریکا این کشور را هم‌پیمانیِ طبیعی در منطقه‌ای می‌دید که بیشتر زیرِ فرمانِ رژیم‌هایِ دشمن یا در روزگارِ جنگِ سرد، هوادارِ شوروی بود. اسرائیل به‌زودی نشان داد که دولتی با توانِ بالایِ نظامی، پایستگیِ سیاسی و گرایشِ نیرومند به باختر و دوستِ آن است.

وارونه، بسیاری از هم‌پیمانانِ منطقه‌ایِ آمریکا مانند، محمدرضا در ایران، حسین در اردن، سادات در مصر، اسرائیل از دگرگونی‌هایِ انقلابی، دگرگونیِ رژیم‌ها یا گرایش‌هایِ ضد‌آمریکایی به دور مانده و هم‌پیمانیِ استوار برای سودهایِ آمریکا شده‌است.
هم‌خوانیِ اندیشگی و فرهنگی نیز نیرویِ پیش‌برنده‌یِ دیگری در این پیوند است. در نگرشِ همگانی و سیاسیِ آمریکا، اسرائیل همواره به‌عنوانِ «یک مردم‌سالاری در میانِ خودکامگی‌ها» نمایانده می‌شود. این چهره‌سازی که رسانه‌هایِ آمریکایی و اسرائیلی پیوسته آن را نیرو می‌بخشند، پشتیبانی از اسرائیل را همچون پشتیبانی از تمدنِ مردم‌سالار در منطقه‌ای ناپایدار می‌نمایاند.

یکی دیگر از سازه‌هایِ اثرگذار، جامعه‌یِ یهودیانِ آمریکاست که از دیدِ سیاسی و اقتصادی، یکی از کوشاترین و سامان‌یافته‌ترین گروه‌هایِ مردمی در این کشور به‌شمار می‌رود.
یادبودِ تاریخی نیز نقشِ نیرومندی بازی می‌کند. پس از هولوکاست، اندیشه‌یِ نیاز به یک میهنِ ملیِ امن برایِ یهودیان، در آمریکا پشتوانه‌یِ اخلاقیِ استواری یافت.
آمیختنِ این سازه‌ها مایه‌یِ آن شده‌است که حتا آنگاه که سیاست‌هایِ اسرائیل—مانندِ کُشتار در غزه یا گسترشِ آبادی‌هایِ یهودی‌نشین—با نکوهش‌هایِ جهانی روبه‌رو می‌شود، پشتیبانیِ آمریکا در رویارویی با افکارِ عمومیِ جهان پایدار می‌ماند.

روزنه روشنی در پایان دالان تنگ و تاریک

سرنوشت فلسطین گرچه شاید نومید‌کننده به چشم آید، ولی نباید از کوشش برایِ آرمانِ فلسطین دست کشید. جنبشِ هم‌بستگی با فلسطین هنوز نیرومند است و مردمِ جهان، فریبِ درو‌غ‌گویی‌های صهیونیستی را نخورده‌اند. امروز، روزِ اندیشیدن و به‌یاد‌آوردنِ فلسطینی‌هایی است که از خانمانِ خود رانده شدند. ولی پیکار باید دنبال شود و فردا و هر روز نیز باید دنبال شود، تا آن‌گاه که کُشتار پایان گیرد و فلسطینی‌ها از چنگِ ستم رها شوند. باید بر زمام‌دارانِ خود فشار آوریم. به آنان یادآوری کنیم که فلسطینی‌ها سزاوارِ داد‌گری هستند و حقِ زندگی دارند. باید خواستارِ کنشِ راستین باشیم.

 شور نبرد فرو ننشسته‌است. حتا در این تاریکی،  آوایِ پایداری خاموش نمی‌شود.  

اين دريا برخاسته است
رخت توفان به تن آراسته است
دشمنان هر چه درشت
مشت، بيهوده بر اين موج گران می‌کوبند
گردبادی را با جاروبی می‌روبند.‏‏ (سیاوش کسرایی- شعرميهن خشم در باره ی فلسطین ۱۳۶۱)

جنبشِ BDS (بایکوت، دوری از سرمایه‌گذاری، تحریم) هر روز نیرومندتر می‌شود، و کنش‌گران، روبندِ ریا‌کاری را از چهره‌یِ ستم‌گران بر‌می‌گیرند. پیکار برایِ آزادیِ فلسطین، نه‌تنها پایان نیافته، بل‌که با هر ستم، جان‌ستوان‌تر می‌شود.
مردمانِ جهان برمی‌خیزند  و فریاد می‌زنند:  “بس است!”  ولی شوربختانه دستگاهِ فرمان‌دهیِ جهان در دستِ این مردمان نیست. فرمان‌دهیِ لوله‌هایِ نفت، کشتی‌هایِ بار‌کش، ناو‌گان‌هایِ جنگ‌افزار، بانک‌هایِ پول‌دار در دستِ کسانی است که همه، طبقه‌یِ بورژوازیِ صهیونیسم در اسرائیل هستند.
بی‌عملیِ جهانیان، نه‌تنها مردمِ فلسطین، که همه‌یِ انسانیت را خوار می‌سازد. با این‌همه، هنوز امید هست که وجدانِ بشری بیدار شود و خوراک، آب و درمان به غزه برسد. اگر در این هنگامه‌یِ تاریک، دستِ یاری به‌سویِ غزه دراز نشود، آیندگان درباره‌یِ ما چه خواهند گفت؟

پایان سخن

از مهر‌ماهِ ۱۴۰۲، جنگ‌افزارهایِ اسرائیل بیش از ۶۰ هزار تن را در غزه از پای درآورده‌اند. سازمانِ ملل آن را فاجعه‌یِ انسانی یاد می‌کند. بیمارستان‌ها، چادر‌گاه‌ها، مدرسه‌ها و خانه‌ها به تلی از خاک بدل شده‌اند.
حتا آن «سامان‌هایِ امن» که اسرائیل به مردمِ بی‌پناه می‌گوید به آن‌جا پناه ببرند، پس از آن، آگاهانه بمباران می‌شوند. این، نیرنگی است بس شوم.
اسرائیل، غزه را به دوزخی زمینی دگرگون کرده‌است. گرسنگی را چون جنگ‌افزاری کشنده به‌کار می‌گیرد. دارو را باز‌می‌دارد. چادرها را می‌رباید.

ولی  نقشه‌یِ دولتِ اسرائیل تنها به کشتن پایان نمی‌یابد. خواستِ آن، راندن است.
سندی افشا‌شده از وزارتِ اطلاعاتِ اسرائیل، کوچاندنِ همه‌یِ مردمِ غزه به سینا را پیشنهاد می‌دهد. آن‌ها هرگز نباید باز‌گردند. وزیرانِ بلند‌پایه چون اسموتریچ و بن‌گویر آشکارا از «انگیزه‌دادن» فلسطینی‌ها به ترکِ سرزمین‌شان سخن می‌گویند.
این تنها کینه نیست؛ کوششی است برایِ دگر‌گونیِ نژادی: دگر‌گون‌کردنِ غزه به سرزمینی برایِ یهودیان، زیرِ فرمانِ صهیونیست‌ها، بی‌هیچ فلسطینی. و اکنون نتانیاهو و وزیرانِ فاشیست و تند‌رویِ او گامِ پایانی را می‌آرایند: چیرگیِ همیشگی بر غزه و راندنِ مردمانِ آن از سرزمین‌شان. این، پاک‌سازیِ نژادی است در همین دم، در برابرِ چشمانِ جهان.
و همه با خاموشی و پشتیبانیِ نهانِ آمریکا و اروپا انجام می‌گیرد.

این باید ما را بلرزاند. این باید ما را از جای بر‌کشد .جنگِ اسرائیل، پدافند از خود نیست. این، چیرگی‌جویی و خشونتِ استعماری است .این، کوششی است برایِ راندنِ مردمی که از ۷۵ سال تبعیضِ نژادی، در‌بند و بمباران، جان به‌در برده‌اند.

ما باید سنگر خود را در جنگ میان ستم‌گران و ستم‌دیدگان گزینش کنیم. در کدام  سوی تاریخ ایستاده‌ایم؟ ما با سرافرزای باید فریاد برآوریم که در کنارِ مردمِ فلسطین می‌ایستیم، برایِ زیستنِ آزادانه در سرزمین‌شان. غزه نباید با خاک یک‌سان شود. غزه باید زنده بماند. زمانِ کنش فرا‌رسیده‌است. باید اسرائیل را در تنگ‌نا گذاشت. پرونده‌ها باید به داد‌گاه‌هایِ جهانی برده شوند. این ناساز‌گاری نیست؛ این یورش است.و اگر خاموش بمانیم، شکست‌خورده‌ایم.
هم‌بستگی، یعنی سوی‌گزینی. اگر اکنون کاری نکنیم، روزی باید به فرزندان‌مان پاسخ دهیم که چرا هنگامی که مردمی آواره و کُشته شدند، دست رویِ دست گذاشتیم.

ما فریاد می‌زنیم: جنگ را بس کنید. چیرگی را بس کنید. پاک‌سازیِ نژادی را بس کنید.
برایِ غزه. برایِ داد‌گری. برایِ انسانیت.

چپِ اروپا و آمریکا باید با سازمان‌دهیِ نیروهایِ صلح‌دوست به رژیم‌هایِ خود فشار آورند تا پشتیبانیِ سیاسی و اقتصادیِ خود را از رژیمی که نسل‌کشی می‌کند، باز‌ستانند.

کمک‌های ما کارآ است و فلسطینی‌ها را نباید تنها گذاشت، با این همه، این حقیقت تلخی است که فلسطین در رزم خود تنهاست. به گفته رمزی بارود روزنامه‌نگار آمریکایی-فلسطینی: دیگر زمان اسطوره‌سازی به پایان رسیده؛ فلسطینی‌ها راه نجات خود را، خود باید بسازند.         




  
آینده تاریک قاره سبز: زبان آتش و آهن، دهان دیپلماسی را بسته‌است

ما سلاح‌ها را ساخته‌ایم
ما سینه‌ها را دریده‌ایم
به واژه‌ها تهمت نزنیم
جنگ، شاید دلش می‌خواست نام گُلی باشد! (محمد افندیده)

مقاله ۷/۱۴۰۴
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۱۳ مه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار
در شرایطی که اروپا با افزایش بودجه‌های‌نظامی، خود را برای رویارویی با روسیه آماده می‌کند، پرسشِ بنیانی این است: آیا این راه برای اروپا امنیت فراهم می‌کند یا بحران‌های ژرفی می‌آفریند؟ تاریخ نشان داده که مسابقه‌تسلیحاتی (کارزار جنگ‌افزاری) نه‌تنها صلح به ارمغان نمی‌آورد، بل‌که جهان را به پرتگاه ‌نابودی نزدیک‌تر می‌کند. اکنون، با الگوبرداری از منطق ‌جنگ‌سرد، اروپا در روندِ گام‌گذاشتن به همان کژ‌راهه‌ای است که جان‌اف.کندی در سال ۱۹۶۳ درباره‌اش هشدار داد.

فرایندِ روزگار بارها نشان داده که کارزار‌جنگ‌افزاری خطرِ جنگ را فزونی می‌بخشد. جان‌اف.کندی این را دریافته بود، و در سال ۱۹۶۳ در دانشگاه‌ آمریکن از «صلح – نه‌تنها برای روزگارِ‌ما، که برای همه‌ی دوران‌ها» سخن گفت. او پافشاری کرد که «پایه‌ای‌ترین وظیفه ‌سیاستمداران باید جهانی بی‌جنگ باشد».

این سخنرانی، رویاروییِ دلیری بود با منطق‌ ستیزجویانه‌ی ‌دوران ‌جنگ‌سرد. کندی به‌جای دشمنی، از گفت‌و‌گو سخن گفت – و چشم‌اندازی از هم‌زیستی میان ابرقدرت‌ها را پیش‌کشید. امروز، آن‌گاه که اروپا بار دیگر در گرداب ‌کارزار‌ جنگ‌افزاری فرو رفته، خواندنِ پیامِ کندی بیش از هر زمانِ دیگری ارزنده است. آیا هنگام آن نرسیده که اروپا از لغزش‌های ‌پیشین دوری گزیند، و از خرد و رایزنی الهام بگیرد؟

در پرتو افزایشِ تنش‌های ‌ژئوپلیتیک و پیامدهای‌ جنگ ‌اوکراین، فرانسه، آلمان و انگلیس گام‌هایی جدی در راستای بازآرایی‌ جایگاه‌ خود در نظم ‌امنیتی ‌اروپا برداشته‌اند. این سه کشور با کنارگذاریِ پول‌های ‌چشم‌گیر برای گسترشِ توان‌ جنگی، در پی آن‌اند که جایگاه ‌خود را در فرایند ‌درگیری درباره‌ی سرکردگی و انباشت ‌امپریالیستی استوار سازند.

افزایشِ هزینه‌های‌جنگی، که زیرِ لوای گفتمان‌هایی چون «امنیت» مشروعیت می‌یابد، در اصل بازتابی است از گرایشِ سرمایه‌داری ‌کنونی به نیرومند کردنِ انحصارهای ‌کلان ‌جنگی و امنیتی. پیوند ‌ساختاری ‌دولت‌های ‌اروپای‌مرکزی با انحصارهای ‌جنگ‌افزارسازی، هم‌زمان با نقشِ دولت در برنامه ‌کلان، تلاشی است برای چاره‌جوییِ ‌بحران‌های‌ درونی ‌سرمایه‌داری با شیوه‌ی پابرجا ساختنِ ساختارهای ‌فرمانروایی و گسترشِ سرپرستی ‌جنگیِ ‌جامعه.

این دگردیسی ‌ژئوپلیتیک، فراتر از دامنه‌ی امنیت، به بازسازیِ‌ سرکردگیِ ‌کشورها ‌در ‌اروپا و دگرگونی در سیاست‌خارجی و برتری‌های ‌اقتصادی خواهد انجامید. آن‌چه زیرِ نامِ «پاسخ به خطرِ روسیه» پیش‌گذاری ‌می‌شود، همان دنبال‌ کردنِ منطقی است که پیش‌تر نیز — با جنگ‌ها، بحران‌ها و پیمان‌ها — ساختارِ‌امپریالیستی را بازتولید کرده‌است. چنین روندی نه به پایداریِ ‌صلح، بل‌که به بازچینیِ‌ مناسبات ‌فرمانروایی در چارچوبِ‌ جنگی‌شده و طبقاتی خواهد انجامید.

این نوشته نشان می‌دهد که اروپا با افزایش بودجه‌های نظامی و بازگشت به منطق جنگ‌سرد، گفتمان جنگ را جایگزین گفت‌وگو کرده است. نوشته نشان خواهد داد که اروپا با نادیده گرفتن هشدارهای تاریخی (مانند سخنرانی کندی در ۱۹۶۳)، منطق زور را بهتر از گفت‌وگو می‌داند. رسانه‌ها با واژگانی مانند «هزینه» به جای «مرگ» و «امنیت» به جای «جنگ»، مردم را به زبان تند و جنگ خوی می‌دهند. 

آلمان ‌در‌پی ‌گسترش ‌ارتش ‌بدون ‌بازگشت ‌به ‌خدمت‌اجباری ‌است

آلمان می‌خواهد که الگوی ‌سوئدی را جایگزین سربازگیری ‌کنونی‌ خود سازد. دولت ‌آینده‌ی ‌آلمان به رهبری فریدریش‌مرتز بر آن است تا نیروی‌انسانی‌ ارتش را بی‌نیاز از خدمت‌اجباری بیفزاید. این سیاست‌مدار برنامه‌هایش را هنگامی آشکار کرد که اتحادیه‌ی‌اروپا در اندیشه‌ی هزینه ‌کردن ‌صدها‌میلیارد‌ یورو برای برنامه‌ای ‌بزرگ ‌نظامی است.

مرتز (Friedrich Merz) که پس از هم‌پیمانی‌ حزب‌اتحاد ‌دموکرات ‌مسیحی‌(CDU/CSU) و حزب ‌سوسیال ‌دموکرات‌(SPD) به جایگاه ‌صدراعظمی رسید، گفت بخش‌ بنیادین این پیمان بر نوسازی ‌ارتش ‌آلمان زیر بازرسی ‌وزیر‌ کنونی ‌جنگ،‌بوریس‌پیستوریوس استوار است.

وی در گفت‌وگویی گفت:
«نخست ارتش‌ خود را بر پایه‌ی آن‌هایی که آزادانه به ارتش می‌پیوندند، نیرومند خواهیم ساخت. امید داریم با شمارِ بسنده درخواست‌گران، به خواست گسترش ‌بوندس‌ور دست یابیم.» ارتش‌آلمان سال‌هاست که برای کشاندن‌ جوانان ‌به‌ ارتش با دشواری روبه‌روست. چنان‌که در پایان ۲۰۲۴، کاستی ‌نیروی ‌انسانی به ۲۸٪ رسید. پیستوریوس خواستار بازگرداندن‌ سربازی ‌ناخواسته شده بود، ولی چنین برنامه‌ای در دگرگونی‌های ‌گسترده ‌پیشنهاد شده‌ی‌ ماه ‌آوریل گنجانده نشد. مرتز گفت هم‌پیمانان بر افزایشِ بیشترِ بودجه ‌نظامی هم‌داستان شده‌اند. درباره‌ی کمبود ‌نیرو، او به الگوی ‌سوئدی دلبستگی دارد که چندین کشور ناتو نیز در پیِ بررسی ‌آن هستند.

سوئد در ۲۰۱۷ پس از هفت‌سال دوباره سربازی‌ناخواسته را از سر گرفت. در این روش، هر سال بیش از ۱۰۰ هزار جوانِ‌ هجده‌ساله، ‌زن‌و‌مرد آزموده می‌شوند و کمتر از ۱۰٪ — شایسته‌ترین‌ها — به سربازی فراخوانده‌ می‌شوند. در ۲۰۱۹، سه‌مردِ ‌سوئدی نخستین کسانی بودند که به‌دلیلِ گریز‌ از ‌سربازی به زندان افتادند.

اتحادیه‌ی‌اروپا برنامه‌هایی برای گسترش ‌نظامی پیشنهاد کرد که تا ۸۰۰ میلیارد یورو (۸۸۰ میلیارد دلار) در چهار سال هزینه خواهد برد. این گام به بهانه‌ی آمادگی ‌برای ‌رویارویی ‌با‌ روسیه برداشته می‌شود.

بر پایه‌ی گزارش، آلمان بزرگ‌ترین برنامه‌ی ‌جنگی ‌خود را از زمان جنگ‌ جهانی‌دوم آغاز کرده است. هزینه‌ی ‌ارتش ‌این‌ کشور به بیش از سه‌درصد از فرآورده‌ی ‌ناخالص ‌درون‌کشوری می‌رسد. سرمایه‌ای برابر با چهارصد‌میلیارد‌ یورو به کار برده می‌شود تا کشور را برای یک نبرد ‌پنداری آماده‌ کند. فریدریش‌مرتز، وابستگی‌ به ‌آمریکا را گرفتاری ‌راهبردیِ ‌اروپا‌ و ‌آلمان می‌داند، اما به‌جای رایزنی، وارد کارزار جنگ‌افزاری‌ با ‌روسیه شده است. هزینه‌ی ‌چهارصد ‌میلیارد ‌یورویی ‌ارتش‌آلمان، بدهی کشور را از ۶۴٫۵٪ به نزدیک ۷۵٫۵٪ تولید ناخالص ملی بالا خواهد برد.

سارا واگن‌کنشت (Sara Wagenknecht)، سیاست‌مدار آلمانی در ۱۷ آوریل ۲۰۲۵ از جنگ‌خواهی آلمان انتقاد کرد.او می‌گوید که در شرایطی که نشانه‌هایی از امید به پایان درگیری‌ها در اوکراین با گفت‌وگوهای میان آمریکا و روسیه پدیدار شده، فریدریش مرتز به‌جای بهره‌گیری از این برنامه برای صلح، با برنامه فرستادن موشک‌های دوربرد توروس به اوکراین، آتش تنش‌ها را دامن می‌زند.

این گام نه‌تنها نابخردانه است، بل‌که به‌معنای درگیری سرراست آلمان در جنگ و رویارویی با یک نیروی اتمی خواهد بود. او می‌افزاید که موشک‌های توروس نیازمند برنامه‌ریزی از سوی نیروهای آلمانی هستند. برای همین، آلمان یکی از بازیگران اصلی این جنگ خواهد شد. چنین تصمیم‌هایی، آلمان را از راه آشتی دور کرده و کشور را به پرتگاه ناامنی و بحران اقتصادی می‌کشاند. واگن‌کنشت می‌گوید هرکه به‌جای گفت‌وگو و سازش، آلمان را به رویارویی با روسیه براند، نه‌تنها شایسته‌ی جایگاه صدراعظمی نیست، بل‌که خطر بزرگی برای آینده‌ی این کشور خواهد بود.

در رسانه‌ها، زبان جنگ بخشی از گفتمان سیاسی روزانه شده‌است.جنگ‌افزارها «سیاست امنیتی» خوانده می‌شوند، کنش‌های جنگی زیر واژگان خطر پوشانده می‌شوند و مرگ انسان در جنگ به «هزینه» کاهش می‌یابد. این دگرگونی زبانی نشانه‌ای‌ است از خوی دادن ما به تندخویی و ستیزه‌جویی. امروز، بیش از هر زمان دیگری، صلح به پشتیبانی همگانی نیاز دارد.
پیمان دوگانه میان اتحادیه دموکرات مسیحی و حزب سوسیال دموکرات، نه راه‌حلی برای افت اقتصادی است و نه پاسخی به چالش‌های اجتماعی. این پیمان، بازتابی آشکار از جنگ‌خواهی بی‌پایان، کاهش تولید صنعتی و گسترش تنگ‌دستی است. آلمان که پس از دو سال افت، «بیمار اروپا» خوانده می‌شود، اکنون در آستانه‌ی سال‌های سوم و چهارمِ افت، به‌جای سرمایه‌گذاری در رفاه همگانی و تولید، آینده‌ی اقتصادی کشور را قربانی بلندپروازی‌های جنگی می‌کند.

برنامه‌های بازنشستگی مرتز و هم‌پیمانانش در حزب سوسیال دموکرات، ضربه‌ی بزرگی است به ۳.۵ میلیون بازنشسته‌ای که در مرز تنگ‌دستی زندگی می‌کنند، و ۱۶ میلیون کارکنان کنونی در آینده با کمتر از ۱۲۰۰ یورو باید زندگی خود را بگذرانند. این سیاست‌ها نه‌تنها از سالمندان پشتیبانی نمی‌کنند، بل‌که امنیت سالخوردگی را نابود می‌سازند. مرتز می‌خواهد هزینه‌ی گرما و سوخت را افزایش دهد تا پول هزینه‌های جنگ‌افزاری خود را فراهم سازد، آن‌هم در شرایطی که بسیاری از مردم به‌دشواری از پسِ هزینه‌های زندگی برمی‌آیند.

واگن‌کنشت می‌گوید که این، سیاست زیست‌محیطی نیست، سیاست تنگ‌دستی است. گاز روسیه – ارزان‌تر و سازگارتر با محیط زیست – می‌توانست جایگزینی شایسته‌ای برای گاز گران و آلاینده‌ی آمریکایی باشد، اما در تصمیم‌گیری‌های کنونی، منافع مردم و محیط زیست، هر دو قربانی شده‌اند. سرمایه‌گذاری کلان دولت در صنعت جنگ‌افزار، آینده‌ی اقتصاد آلمان را ناروشن می‌کند.این هزینه‌ها نه به کارآفرینی و نه به نمو راستین اقتصادی می‌انجامد.

برای نمونه، کارخانه‌ی فولکس‌واگن در اوسنابروک – نمادی هشداردهنده از «اقتصاد جنگ» است که به‌گمانِ بسیار به مالکیت راین‌متال درخواهد آمد تا به‌جای خودرو، تانک تولید کند. هر یورویی که برای جنگ‌افزارها به کار برده می‌شود، از بودجه آموزش، بهداشت و زیرساخت‌های غیرنظامی دزدیده می‌شود. نتیجه‌اش، کاهش کارایی، کاهش کارآفرینی پایدار و افزایش تنگ‌دستی خواهد بود. بودجه‌های زیرساختی، در عمل، هزینه‌ی آماده‌سازی راه‌های نظامی برای ناتو خواهند شد – نه نوسازی مدارس و بیمارستان‌ها.آلمان دارد به پایگاه لجستیکی یورش به روسیه دگرگون می‌شود.

فرانسه: خیزش جنگ‌افزار و چیدمان نو در سامانه‌ی سرکردگی

فرانسه نیز، هم‌گام با دیگر دولت‌های اروپا، بر توان رزمی خود افزوده‌است. هزینه‌های نظامی این کشور در سال ۲۰۲۵ – با هشتمین سال پیاپی افزایش بودجه‌ی جنگی از ۲۰۱۷ تا کنون – به ۵۰٫۵ میلیارد یورو رسید. اگر فرانسه نیز راه آلمان را در پیش گیرد، بدهی آن شاید از ۱۱۰ درصد به ۱۲۰ درصد تولید ناخالص ملی در پنج تا ده سال آینده برسد.

بر پایه‌ی برنامه‌ی رسمی دولت برای سال‌های ۲۰۲۴ تا ۲۰۳۰، پیش‌بینی می‌شود این هزینه‌ها تا ۲۰۲۹ به بیش از ۶۷٫۸ میلیارد یورو برسد. بخش بزرگی از این پول برای نوسازی زرادخانه‌ی هسته‌ای فرانسه، به‌ویژه با پرداخت ۲۶ میلیارد یورو در سال ۲۰۲۵، کنار گذاشته شده‌است.

در زمینه‌ی نیروهای دریایی، سرمایه‌گذاری در زیردریایی‌های نوین (SNLE 3G) و جایگزینی ناو شارل دوگل، بخشی از روند افزایش توان دریایی کشور است. همچنین، ساخت سامانه‌ی پرتاب‌گر موشک با الگوبرداری از HIMARS آمریکا، نشانه‌ای از کوشش فرانسه برای کاهش وابستگی به تولیدگران خارجی و پشتیبانی از انحصارهای جنگ‌افزارسازی بومی است — راهی که می‌توان آن را در راستای رویکرد درون‌گرای جنگ‌محور خواند.

مکرون آشکارا از افزایش بیشتر هزینه‌های جنگی پشتیبانی کرده و از رساندن این هزینه‌ها به بیش از ۳ درصد کل تولید کشور سخن گفته‌است. فراتر از آن، دولت در پی راه‌های تازه برای پشتیبانی مالی از برنامه‌های جنگی است. برای نمونه، صندوقی که مردم در آن سرمایه‌گذاری کنند تا هزینه‌های ارتش فراهم شود — برنامه‌ای که نشان می‌دهد چگونه سرمایه‌ی مالی به جنگ‌افزارسازی گره می‌خورد.

چنان‌که لنین یادآور شده‌بود، در سامانه‌ی فرمانروایی نوین، جنگ نه تنها ابزار زور، که بخشی از چرخ اقتصاد است. خیزش بودجه‌های جنگی در فرانسه و آلمان، تنها واکنشی به خطر بیرونی نیست، بل نمودِ روند بازچینی سرمایه در روزگار واپسین امپریالیسم است.

راهبرد جنگی بریتانیا

هم‌زمان، روزنامه‌ی تایمز می‌نویسد که بریتانیا خود را برای رویارویی با روسیه آماده می‌کند. برنامه‌های ویژه‌ی دوران جنگ سرد دوباره به کار گرفته شده‌اند و پناهگاه‌های زیرزمینی برای کارپردازان کشور و دودمان پادشاهی آماده می‌شوند، چنان‌که گویی جنگ جهانی تازه ناگزیر است.

در بهار ۲۰۲۴، رهبر بریتانیا برنامه‌ای برای رساندن هزینه‌های جنگ به ۲٫۵ درصد از دارایی ملی – ۹۰ هزار میلیون پوند در سال – تا ۲۰۳۰ را آشکار کرد. این گام که با نام «آمادگی رزمی» از سوی دولت رونمایی شده، نه پاسخی ساده به خطر بیرونی، که کوششی برای استوارسازی جایگاه بریتانیا در ساختار پرتنش سرمایه‌داری است.

هم‌زمان، بریتانیا در اندیشه‌ی گسیل ناوگروه رزمی خود – به سرکردگی ناو هواپیمابر «شاهزاده ولز» و همراهی ۲۴ جنگنده‌ی اف-۳۵ و ناوهای پشتیبان هم‌پیمانان – به آب‌های شرق آسیا در سال ۲۰۲۵ است. این کنش نشانگر دگرگونی راهبرد جنگی بریتانیا از درگیری‌های کوچک به بازی بزرگ جهانی است؛ نمونه‌ای از بازچینی جایگاه‌های چیرگی‌خواهانه در ستیز با پیشرفت چین.

در خود بریتانیا، گروه‌های صلح‌خواه سخن از افزایش اندیشه‌ی جنگی در زندگی همگانی زیر نام «میهن‌پرستی همگانی» می‌رانند. این پدیده دربرگیرنده‌ی برنامه‌هایی مانند گسترش گروه‌های جوانان نظامی، آموزش‌های رزمی در آموزشگاه‌ها، و پروژه‌های «فرمانبرداری سربازی» است – کوششی برای پذیرفت‌سازی ارزش‌های جنگ‌خواهانه در ساختارهای اجتماعی.

تاریخ گواه است که پیامدهای جنگ‌افروزی تنها در برون‌مرزها نمی‌ماند، بل‌که چونان فرآیندی ایدئولوژیک، خود را در پیوندهای اجتماعی بازتولید می‌کند. نیرومندی این ارزش‌ها در بریتانیا، هم‌زمان با افزایش هزینه‌های جنگ، نمایانگر گذار به مرحله‌ای است که سامانه‌ی سرمایه‌داری ابزارهای جنگی را نه تنها برای چیرگی بیرونی، که برای ستم طبقاتی درونی به کار می‌گیرد.

شعار فرمان‌روایان این است که اروپا باید از آمریکا جدا شود و بی‌میانجی با روسیه درگیر گردد. در سال ۲۰۲۵، اروپا منطق زور و جنگ‌پیشگی را به‌جای ندای خردمندانه‌ی کندی برگزیده است.

اگر بیم روسیه را بتوان جدی دانست، فزونی جنگ‌افزار پاسخ درستی نیست. بازانجام لغزش‌های دوران جنگ سرد، گردونه‌ی بی‌باوری و دشمن‌نمایی، جهان را ترسناک‌تر و ناپایدارتر می‌سازد. در این شور جنگ‌افروزی واگیر، کشورهای اروپایی رایزنی را کنار نهاده‌اند و آماده‌اند هزینه‌های رفاه همگانی را کم کنند تا به آرزوی نیروی جنگی بیشتر دست یابند.

آیا روسیه به راستی برای امنیت اروپا خطرناک است؟

هم‌اکنون، کشورهای اروپاییِ هم‌پیمان ناتو نزدیک به چهار برابر روسیه برای ارتش هزینه می‌کنند. این فزونی جنگ‌افزار، حتی از دیدگاه نظامی نیز پذیرفتنی نمی‌نماید.

سنجش توان جنگی ناتو و روسیه: از بودجه تا جنگ‌افزار
بر پایه‌ی آمارهای U.S. State Department، SIPRI Yearbook 2024، و گزارش‌های DoD آمریکا درباره‌ی قدرت نظامی روسیه، آمادگی جنگی روسیه و ناتو در زمینه‌های گوناگون این گونه می‌نماید:

در میدان سنجش توان رزمی، ناتو و روسیه در شاخه‌های گوناگون با هم سنجیده می‌شوند. این سنجش، بودجه‌ی نظامی، شمار تانک‌ها، هواپیماها، نیروی انسانی و تولید موشک را در بر می‌گیرد:

  • ناتو در سال ۲۰۲۴، ۱.۴۴ تریلیون دلار (۱۴۴۰ میلیارد دلار) هزینه‌های جنگی داشته است.
  • بودجه‌ی نظامی روسیه در همین سال ۱۳.۱ تریلیون روبل، برابر با ۱۴۵.۹ میلیارد دلار بوده است.

به سخن دیگر، ناتو در سال گذشته ده برابر روسیه هزینه‌ی نظامی داشته است.

سنجش جنگ‌افزاری در سال ۲۰۲۴:

  • تانک‌ها: ناتو ۱۱٬۳۹۰ دستگاه، روسیه ۱۴٬۷۷۷ دستگاه
  • هواپیماهای جنگی: ناتو ۲۲٬۳۰۸ فروند، روسیه ۴٬۸۱۴ فروند
  • نیروی انسانی: ناتو ۳.۳۹ میلیون نفر، روسیه ۱.۳۲ میلیون نفر

زرادخانه‌ی موشکی روسیه (برآورد ۲۰۲۴):

  • موشک‌های قاره‌پیما (ICBM): ۵۰۰ فروند (سارمات، یارس، توپول-M)
  • موشک‌های برد کوتاه/میان‌برد (SRBM/IRBM): بیش از ۱٬۰۰۰ فروند (ایسکندر-M)
  • موشک‌های کروز: بیش از ۳٬۰۰۰ فروند (کالیبر، Kh-101، کینژال)
  • سامانه‌های پدافند هوایی و موشکی: بیش از ۲٬۰۰۰ فروند (S-400، S-500)

برآورد: موشک‌: ۵٬۰۰۰ تا ۱۰٬۰۰۰ فروند

زرادخانه‌ی موشکی ناتو (برآورد ۲۰۲۴):

  • ICBMهای آمریکا: ۴۰۰ فروند (مینت‌من III)
  • SLBMها: بیش از ۱٬۰۰۰ فروند (ترایدنت II)
  • موشک‌های کروز: بیش از ۵٬۰۰۰ فروند (تاماهاوک، استورم شَدو، JASSM)
  • موشک‌های تاکتیکی (HIMARS، ATACMS): چند هزار فروند
  • پدافند هوایی و موشکی: بیش از ۲٬۰۰۰ فروند (پاتریوت، THAAD)

برآورد: موشک‌:  ۱۰٬۰۰۰ تا ۱۵٬۰۰۰ فروند موشک

این داده‌ها نشان‌دهنده‌ی نابرابری چشمگیر در توان نظامی ناتو و روسیه است. ناتو در زمینه‌هایی مانند بودجه، نیروی انسانی، شمار هواپیماها و موشک‌ها پیشتاز است، روسیه تنها در شمار تانک‌ها برتری دارد. این ناهمگونی، نشان‌دهنده‌ی بی‌پایگی بهانه‌های جنگ‌افروزانه‌ی امپریالیسم غرب با نام «خطر روسیه» است. افزون بر این، یورش به هر کشور عضو ناتو با واکنش قاطع همه‌ی اعضای آن روبرو خواهد شد. بند پنجم پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) پایه‌ی همبستگی دفاعی این اتحاد است. در این بند آمده است که:

«هرگاه یک کشور عضو آماج یورش مسلحانه قرار گیرد، این حمله به مثابه حمله به همه‌ی اعضا تلقی خواهد شد و دیگر کشورها باید از آن دفاع کنند؛ حتی اگر به معنای کاربرد نیروی نظامی باشد.»

در درازنای تاریخ ناتو، این بند تنها یک‌بار به کار گرفته شده: در سال ۲۰۰۱، پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر، برای حمله به افغانستان. یعنی نه اتحاد جماهیر شوروی و نه روسیه، هرگز به کشوری عضو ناتو ‌یورش نبرده‌اند. روسیه ناتو را ‌پیمانی ‌ستیزه‌جو ‌و‌ گسترش‌خواه می‌خواند، اما پافشاری کرده که برنامه‌ی‌ یورش ‌به ‌هیچ‌ کشوری ‌در‌ ناتو ‌را‌ ندارد.

در کنار ناتو، کشورهای اروپاییِ عضو اتحادیه‌ی اروپا نیز جداگانه برای نیرومند کردن آمادگی جنگی خود بسیار هزینه‌ کرده‌اند:

  • در سال ۲۰۲۳، این هزینه‌ها به ۲۷۹ میلیارد یورو رسید (افزایش ۱۰ درصدی در هم‌سنجی با سال پیش)
  • در سال ۲۰۲۵، این  هزینه‌ها پیش‌بینی می‌شود که به ۲۸۴ میلیارد یورو برسد

فراتر از ناتو، اتحادیه‌ی اروپا برنامه‌هایی چون “آمادگی ۲۰۳۰” را پیاده کرده است. این برنامه‌، که در مارس ۲۰۲۵ از سوی اورزولا فن در لاین (رئیس کمیسیون اروپا) پیش‌گزاری شد، هدفش نوسازی زیرساخت‌های دفاعی و کاهش وابستگی به متحدان فراآتلانتیکی است.

در کنار آن، پروژه‌ی “سپهر آسمان اروپا (ESSI)” از اکتبر ۲۰۲۲ آغاز شده است. این برنامه در تلاش است تا با همکاری میان کشورهایی چون آلمان، بلژیک، فنلاند، نروژ و بریتانیا، سامانه‌ای یکپارچه از دفاع هوایی را در پهنه‌ی اروپا پدید آورد و امنیت هوایی را نیرومند کند.

با این همه، سران اتحادیه‌ی اروپا روزانه به مردم می‌گویند که قاره‌ی سبز هنوز با دشواری‌هایی در هماهنگی توان‌های نظامی خود روبه‌رو است. سران اتحادیه‌ی اروپا روزانه به مردم می‌گویند که بررسی‌ها نشان می‌دهد که اروپا برای دستیابی به دفاعی مستقل، نیازمند افزایش نیروهای جنگی و بودجه‌های نظامی است.

افزون بر مشارکت کشورهای اتحادیه در ناتو، هزینه‌های مستقل دفاعی اتحادیه‌ی اروپا نیز در سال ۲۰۲۳ بین ۱۵ تا ۲۰ میلیارد یورو برآورد شده است. بر پایه‌ی گزارش European Defence Agency (EDA) 2023 و دیگر نهادهای اروپایی، این بودجه برای:

  • فرستادن جنگ‌افزار به اوکراین؛ کمک نظامی به آفریقا و بالکان؛ پژوهش و توسعه‌ی نظامی در حوزه‌هایی مانند موشک‌ها، پهپادها، جنگ سایبری؛ گسترش زیرساخت‌های نظامی (جاده، ریل، بندر)؛ پروژه‌های مشترک (پهپادهای زیردریایی، دفاع هوایی) به کار برده شده‌است.

پایان سخن

افزایش هزینه‌های نظامی در اروپا، به بهانه‌ی “امنیت”، بازتابی از بحران‌های درونی نظام سرمایه‌داری و تلاش برای گمراهی در باره‌ی چالش‌های اقتصادی و اجتماعی است. این روند نه تنها تنش‌های جهانی را افزایش می‌دهد، بل‌که پول‌های هنگفتی را از زمینه‌هایی مانند آموزش، بهداشت و رفاه همگانی بر می‌دارد و برای ارتش هزینه می‌کند.

به جای بازانجامی نادرستی‌های گذشته، اروپا باید به دنبال دیپلماسی و همکاری بین‌المللی باشد، چرا که امنیت راستین تنها در سایه‌ی سازش و گفت‌وگوی برابر شدنی است. شش دهه پس از سخنان کندی، درس اصلی تاریخ هنوز نادیده گرفته می‌شود: صلح پایدار نه با جنگ‌افزار که با گفت‌وگو، سازش و با خرد جمعی به دست می‌آید.

هدف‌های سران جنگ‌خواه اروپا را می‌توان کاستن انرژی شورشی فرودستان، گریز از بحران‌های درونی، بازسازی مشروعیت سیاسی و بازسازی اقتصاد تولیدی از راه دگرگونی گفتمان و کاربرد هزینه‌های جنگی برای تولید خواند. ولی رهبردی تضادهای ساختاری با جنگ‌خواهی در برون از مرزها، همراه با بحران‌های اقتصادی و فزونی هزینه‌های جنگ، خشم فرودستان را بر انگیخته‌است.

این سازوکار، الگویی همیشگی در سرمایه‌داری جهانی برای رویارویی با بحران‌های ساختاری است – دگرگونی روبنایی برای نگهداشت چیرگی طبقاتی و سرکردگی جهانی. آن‌گاه که اروپا با فزونی بی‌مانند بودجه‌ی ارتش، در پی پندار امنیت است، همان وارونگی را  انجام می‌دهد که کندی از آن هشدار داده بود:
جهانی که ناایمن‌تر می‌شود، درست به این دلیل که می‌کوشد خود را تا مرز نابودی مسلح کند.

این نکته نادیده گرفته می‌شود که امنیت تنها زمانی پدید می‌آید که همگان آن را احساس کنند؛ امنیت یک خواست همگانی‌ست، حتا برای آنانی که ما دشمن می‌پنداریم.
پرسش این نیست که آیا در روزگار ناپایداری اقتصادی و تنگ‌دستی، توان خرید هواگردهای جنگی بیشتر یا پناهگاه‌های ویژه را داریم یا نه – بل‌که این است که آیا اروپا توان قربانی کردن صلح زیر پای جنگ‌افروزان را دارد؟

شش دهه پس از سخنرانی کندی، پاسخ به‌گونه‌ای هشدارآمیز روشن است:
سران اروپا هنوز از برجسته‌ترین آموزه‌ی گذشته، یعنی گزینش تنش‌زدایی به جای زبان آهن و آتش چیزی فرا نگرفته‌اند.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا بنشین، بگو بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیّت، راه در قلب تو بگشاید

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار (مشیری)




برجام؛ زره پولادین در برابر زورگویی غرب: اقتصاد ملی، عدالت اجتماعی و مردم‌سالاری

مقاله ۶/۱۴۰۴
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۷ مه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در برابر تیغِ تیزِ چیرگی‌خواهان، دیوارهای بلندِ فولادین و موشک‌های آتشین گرچه سودمندند، ولی پاسدارانِ راستینِ میهن، زنجیره‌های همبستگیِ مردمان‌اند که در روزگارِان سخت، گِردِ هم تنیده شده‌اند. هسته‌ی نبرد برای دفاع از مرزهای میهن، نه تنها در انبارهای جنگ‌افزارها، که در شالیزارهای برنج، کشتزارهای گندم، در کارخانه‌های پتروشیمی، شکر و فولاد، در معدن‌های مس و زغال سنگ، در دانشگاه‌ها و در چشم‌های آرام جوانانی که آینده را از آنِ خود می‌بینند، ساخته می‌شود.

در برابر یورش هر پرخاشگری، یگانگی خلقی که از حکومت خود خشنود است، زرهِ پولادین نیرومندی است. هیچ دژی استوارتر از دلبستگیِ شهروندان به مردم خویش، به خاکِ خویش، به حکومت خویش نیست. آن‌جا که دست‌رنجِ رنج‌بران به جیبِ سرمایه‌دارانِ آزمند نمی‌ریزد، آن‌جا که نان از گندمِ خود کشور و برنج از کارِ شالیکاران خود کشور، تولید صنعتی پایه از کار کارگران خود کشور فراهم می‌شود، ترفندهای دشمن کارا نخواهد بود. اتحاد شوروی در گذشته و کوبا امروز به خوبی نشان داده‌اند که هرگاه که مردم کشور را از آنِ خود بدانند، چه قهرمانی‌هایی برای دفاع از آن انجام می‌دهند.

اگر می‌خواهیم سایهِ چیرگی‌خواهان از سرزمین‌مان کوتاه شود، باید اقتصاد را از چنگالِ سوداگران رها سازیم؛ باید دارایی‌های ملی را نه پیشکشِ بازرگانان آزمند و سپاهیان ناپاک و بانک‌های دزد کنیم، بل‌که خوراکِ کوره‌های تولیدِ درونی کنیم، تا برای کارگران بیکار کار بیافریند و شکم‌های گشنه را سیر سازد. نظامی که می‌خواهد ماندگار بماند، باید دانایی و توانایی را در میانِ توده‌ها بگستراند، و تا بدان‌جا به فراهم کردن نیاز آن‌ها مانند کار، نان، خانه و آزادی بپردازد و از منافع آنان دفاع کند که تا هر کشاورز، هر کارگر، هر دانشجو، هر زن، هر کرد، هر عرب زبان، هر آذری، هر بلوچ و لر خود را نگهبانِ میهن بداند.

تنها در این هنگام است که توفان‌های سهمگینِ امپریالیسم، نه تنها درختِ ما را از ریشه نمی‌کند، که ریشه‌هایمان را ژرف‌تر در خاکِ سرزندگی فرو می‌برد. چونانِ کوبا، که در همسایگیِ غولِ چیرگی‌خواه، سرافراز و استوار مانده‌است. نه از بیم، که از عشق. نه از ناچاری، که از آگاهی.

کوبا در برابر فشارهای برون‌مرزی، هر آن چه که دارد را میان همگان بخش و پخش می‌کند و به دنبال ایستادگی، آموزش، آگاهی و اتحاد میان مردم رفته‌است. این سرزمین که نه نفت دارد و نه طلا، توانست آموزش و بهداشت رایگان برای مردم خود فراهم کند. کوبا توانست که آن‌چنان همبستگی ژرفی میان مردم خود بسازد که دفاع از میهن دیگر یک جستار جنگی نیست، بل‌که به اقتصاد، اجتماع و فرهنگ گره خورده‌است. با پرورش حس میهن دوستی کوبا مردم خود را به نگهبانان راستین و لشگریان دلاور میهن دگرگون کرده‌است و نشان داده‌است که پایه ایستادگی در اتحاد، آگاهی و خشنودی مردم از دولت‌مردان و سیاست‌مداران است.

جمهوری اسلامی، به ویژه بورژوازی نظامی در حاکمیت، وارونه کوبا همواره در تلاش بوده‌است تا از نظام و منافع خود با شیوه جنگ‌های جانشینی پشتیبانی کند. جمهوری اسلامی به جای پرتوان کردن اقتصاد تولیدی ملی و به جای پیاده کردن عدالت اجتماعی و نیرومند کردن همبستگی و پیوندهای درونی، بیشتر به دامن زدن به درگیری‌های منطقه‌ای پرداخته‌است. این روش همان‌گونه که اکنون روشن شده‌است، یک شیوه ناپایدار کشورداری است که با فلسفه مردمی کوبا هم‌خوانی ندارد.

این نوشته با رویکردی انتقادی به واکاوی پیمان برجام و پیامدهای آن می‌پردازد و هدف‌های پنهان و آشکار جمهوری اسلامی و آمریکا بررسی می‌کند.

گفت‌وگوی نابرابر

حاکمیت جمهوری اسلامی به خوبی می‌داند که اگر گفت‌وگو با ترامپ به شکست بینجامد، بدان‌گه پر و بال‌های شاهین‌های جنگی رژیم فاشیستی اسراییل نیرومندتر می‌شوند. دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی این را هم به خوبی می‌داند که از آن‌جایی که جاسوسان بزرگ و کوچک اسراییل و غرب در سراسر نهادهای نظامی، امنیتی و دولتی آن لانه کرده‌اند، و از آن جایی که از پشتیبانی مردم خود برخوردار نیست، شیشه جانش در دست امپریالیست‌ها و صهیونیست‌ها است و چاره ای فرای سازش با امریکا ندارد. برای همین، این گفت‌وگو از همان آغاز نابرابر است. جمهوری اسلامی میان سنگ و سندان گیر افتاده‌است.

فرستاده‌ی ترامپ، ویتکاف در پیام خود گفت که او نه برای نمایش زور، بل‌که برای خاموش کردن آتش آمده‌است. شاید این سخنان گره‌ای گشوده است، زیرا این‌گونه می‌نماید که این پیام آرام در دل سران جمهوری اسلامی نشسته‌است. سازش راهی است پرپیچ و خم، پر از رمز و راز و کشورداری یک هنر و پیشه هزار تو.

واشنگتن و تهران با میان‌جی‌گری عمان تاکنون سه دور گفت‌وگو داشته‌اند. آنان گفتند: «گفت‌وشنود، در نخستین گام، بسیار امیدبخش و سازنده بود» — واژگانی که در سالیان گذشته کمتر از آن سوی دریا شنیده شده‌بود. امید است که گفت‌وشنود تنها سایه‌ای فریبنده نباشد. امید است که برایند گفت‌وگو بدان‌گونه باشد که بندهای تحریم گسسته شوند؛ نه این‌که با نامی نو، از در نهان بازگردند. شاید اکنون دست‌ها را از ماشه به سوی قلم برده‌اند، تا شاید این‌بار واژه ها صلح‌آفرین باشند.

همین گفت‌وشنود بامیانجی گامی است هرچند کوچک در راهی روشن‌تر که دست کم چندگاهی صدای کوس جنگ را خاموش می‌نماید.

ولی به گزارش رویترز، ایالات متحده هنوز نگفته‌است که در چهارمین دور گفت‌وگوها در باره‌ی برنامه هسته‌ای ایران با گروه جمهوری اسلامی دیدار خواهد کرد. زمان و جای برگزاری گفت‌وگوهای آینده هم روشن نیست. یکی از سران بلندپایه جمهوری اسلامی به این خبرگزاری گفت که دور تازه  گفت‌وگوها به رویکرد ایالات متحده بستگی دارد.  پیش‌تر، وزارت‌ خارجه ایران گفته‌بود که گفت‌وگوها با امریکا درباره برنامه هسته‌ای خود را دنبال خواهد کرد. پیش از این، وزیر خارجه عمان، بدر البوسعیدی، گفته‌بود که گفت‌وگوهای میان آمریکایی و ایرانی درباره برنامه هسته‌ای ایران برای سوم مه برنامه‌ریزی شده‌بود.

دگرگونی‌های شتاب‌ناک، بازی‌ با واژه‌ها، جنگ روانی و آتش‌افروزان پنهان، تنش میان جمهوری‌اسلامی و آمریکا را پیجیده کرده‌است. هنوز راز سخنان دادوستد شده میان این دو آشکار نشده، ولی پژواک راستی در آهنگشان شنیده نمی‌شود. روشن نیست که امریکا چه ماری در آستین دارد؟ روشن نیست که جمهوری‌ اسلامی تا چه اندازه می‌خواهد و می‌تواند سرسپردگی را بپذیرد؟

برای همین، جا دارد که به هدف‌های امریکا و جمهوری اسلامی برای این گفت‌وگو بپردازیم.

هدف‌های زورگویانه امریکا

امریکا می‌داند که مانند گذشته دیگر نمی‌تواند کلید گنجینه‌های خاورمیانه را دست گیرد، ولی پذیرش برنامه کلان خود در خاورمیانه را شرط دوستی می‌داند.  

دگرگونی رفتارِ ترامپ، نه از سر نیک‌خواهی، که بخشی از نقشه‌ای گسترده‌تر برای پیش بردن همان راهبردِ، یعنی وادارسازی کشورها به سرسپردگی است. لبخندِ نمایشی او، دنباله‌ی همان مشتِ آهنینی‌ست که در جامه‌ی تحریمی سخت و فشارهای چندلایه بر ایران فرود آمد.

این جابه‌جایی‌ِ زیرکانه، برای شانه خالی‌کردن از بارِ پاسخ‌گویی جهانی و زمینه‌سازی برای مردم‌فریبی در گام‌های آینده‌ی برنامه‌ریزی شده‌است. ترامپ می‌کوشد چهره‌ای از یک رییس جمهور “خردمند و خواهان آشتی” را به نمایش بگذارد، تا اگر آتشِ نبرد زبانه کشید، انگِ آغازگری به سوی ایران نشانه رود. همین کسی که خواهانِ آشتی است و برای مردم ما دل‌سوزی می‌کند، اگر به هدف های خود دست نیابد آتش‌افروز می‌شود.  

سیاست جنگ‌افروزانه‌ی آمریکا برای نگه‌داری سرکردگی‌اش در خاورزمین، نه‌تنها مردم این دیار را به خاک و خون کشیده، بل‌که آرامش جهانی را نیز به بازی گرفته‌است. از خاک عراق و لیبی تا یمن، افغانستان و سوریه، گواهیم که چگونه یورش‌های بیگانگان کشورها را از هم پاشید، هزاران انسان را کشت و میلیون‌ها زندگی را نابود ساخت.

این سیاست‌ها، در راستای سودجویی بی‌پایان امپریالیسم و شرکت‌های غول‌پیکر است و هیچ هم‌سویی با خواستِ مردمانِ آزاده ندارد.

دولت ترامپ با بهره‌گیری از نیرنگ‌ تازیانه و هویج و نمایش‌های ساختگی، در پی وادار کردن  خواستِ استعمارگرانه‌ی خود بر ایران است. این برنامه‌ها، تنها در راستای سود انحصارهای آمریکاست که می‌خواهند اسب سرکش جمهوری اسلامی را رام کنند. آمریکا تنها چشم به نفت ایران ندارد، بل‌که جان و روان جمهوری اسلامی را نیز می‌خواهد. امریکا تنها با سرسپردگی سراسری خشنود می‌شود و چالش رژیم این است که تا چه اندازه دریوزگی را بپذیرد و همچنان زنده بماند.

آمریکا دیگر به اندک بسنده نمی‌کند، امریکا می‌خواهد که جمهوری اسلامی هیچ خطری برای اسرائیل نباشد و بود اسراییل را بپذیرد، اگر چه که در سخن اجازه دشنام داشته‌باشد. تا هنگامی که نیروهای دست‌یاز  آمریکایی و رژیم فاشیستی صهیونیستی در خاورمیانه به یکه‌تازی می‌پردازند، مردم خاورمیانه هرگز مزه‌ی راستین آرامش و ایمنی را نخواهند چشید.

زمین بوی نبرد می‌دهد و آسمان هنوز پژواکِ خیزش بمب‌افکن‌ها را در سینه دارد. در آب‌های خلیج فارس سایه‌ی پرنده‌های دیده‌بان هر روز گسترده‌تر می‌شود. دور و بر مرزها زوزه‌ی پایگاه‌های جنگی رساتر از آوای فرستادگان گفت‌وشنود است. ۲۵ پایگاه لشکری آمریکا در  خاورمیانه، نه تنها برای مردم خطرناک  شمرده می‌شوند، بل‌که خود زمینه‌ساز دنباله‌داری جنگ‌ها و آشفتگی‌ها در بسیاری از کشورهای خاورمیانه‌اند.

پایگاه دیه‌گو گارسیا این زخم کهنه بر پیکره‌ی جهانِ زیر رهبری امریکا و انگلیس دوباره جان گرفته‌است. یک‌چهارم از ناوگان بمب‌افکن‌های B-2 آمریکا به آن‌جا که در جنگ‌هایی مانند جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱)، جنگ افغانستان (۲۰۰۱) و جنگ عراق (۲۰۰۳) نقش برجسته‌ای داشت کوچ کرده‌اند. این پرنده‌های سیاه، نه برای نمایش آمده‌اند، نه برای رزم‌آیش، آن‌ها خود پیام‌اند. پیامی امریکا به جمهوری اسلامی که با سرنوشت انسان بازی می‌کند.  

در چنین شرایطی رژیم برای ماندگاری و نه برای مردم، پا به اتاق‌های گفت‌وگوی پنهانی گذاشته و درست همین‌جاست که امریکا با دستانی پر و نگاهی سرد وارد میدان می‌شود و امتیاز می‌خواهد. این گفت‌وگو، یک گفت‌وگوی برابر میان دو دشمن همسنگ نیست. امریکا دستِ بالا را دارد و فشار می آورد. پرسش این است که جمهوری اسلامی تا چه اندازه خواست‌های بیجای امریکا را پذیرا شود. امریکا نه تنها از دامنه‌ی هسته‌ای، بل‌که به دنبال دگرگونی  رویکرد منطقه‌ای جمهوری اسلامی تا بدان‌جا است که او مانند اسبی رام شیهه بکشد، ولی لگد به کسی نزند. تا زمانی که جمهوری اسلامی از درون تهی و در بیرون تنهاست، بی‌گزند و بی‌دندان کردن آن برای امریکا آسان است.  

صلحی که از دل فشار زاده شود، چیزی جز استعمار نو نیست. صلح بر پایه‌ی عدالت و گفت‌وگوی برابر می‌روید، نه با باج‌خواهی. خواسته‌ی آمریکا فراتر از غنی‌سازی است. برنامه‌ی هسته‌ای تنها بهانه است، پوششی برای راهبردی ژرف‌تر. سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا هم بارها گفته‌اند که ایران برنامه‌ی بمب هسته ای ندارد، اما چرا تحریم هم‌چنان هست؟ چرا رسانه‌های آمریکایی خطر بمب هسته‌ای جمهوری اسلامی را بزرگ می‌کنند؟

بی تردید سیاست‌های تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی در خاورمیانه به سود منافع ملی نیست. ولی هیچ کشوری حق ندارد که به بهانه نیروگاه‌های هسته‌ای، جلوی برنامه جنگ‌افزاری دیگر کشورها را بگیرد. شرط گذاشتن امریکا برای موشک‌های دوربرد و دیگر شرط‌ها هیچ پیوندی با بهانه بمب هسته‌ای ندارد، باج گیری است. امریکا حق ندارد در باره‌ی غنی سازی اورانیوم به جای مردم میهن ما تصمیم ‌ بگیرد و چارچوب و مرز بگذارد. امریکا حق ندارد در باره‌ی اندازه و چگونگی جنگ‌افزارها به جای مردم ما تصمیم بگیرد.

ژرفا و پهنای سرسپردگی جمهوری اسلامی

سخنان بیشمار سران جمهوری اسلامی که با هم در تضاد هستند، نشانگر این است که حاکمیت جمهوری اسلامی یک دست نیست. در درون جمهوری اسلامی، برخورد اندیشه‌ها و کشمکش‌های سیاسی میان دسته‌ها و گروه‌های گوناگون دیده می‌شود. اگرچه این دسته‌ها برای “حفظ نظام” هر گاه که شرایط بخواهد با لشگری یگانه در برابر شورش‌ها و خیزش‌های مردمی می‌ایستند، ولی سیاست‌های آن‌ها در برابر چالش‌های گوناگون کشور بر پایه منافع طبقاتی ویژه هر لایه بورژوازی انگلی برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود.

این ناهم‌خوانی‌ها، به‌ویژه از برخورد منافع در میان بخش‌های گوناگون بورژوازی، سرچشمه می‌گیرد که خواست‌های گوناگونی در زمینه‌های اقتصادی و سیاسی دارند. دسته‌هایی که دربرگیرنده بخش‌های کهن، نوین، نظامی و غیرنظامی هستند، هرکدام می‌کوشند تا سود ویژه‌ی خود را در آوردگاه سیاسی و اقتصادی به دست آورند. این کشمکش‌ها نه تنها بر سیاست برون‌مرزی ایران اثرگذار است، بل‌که بر افت اقتصادی و بحران مالی کشور نیز بازتابی ژرف دارد.

برخی از لایه‌هایی بورژوازی انگلی حاکمیت، مانند بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی چندان چالشی با پذیرش خواست‌های امریکا ندارند. ولی بورژوازی نظامی زنده ماندن خود را وامدار دشمنی با اسراییل و تنش در خاورمیانه است و پایگاه بورژوازی بازرگانی که با شیر ضداسراییلی از کودکی به میان‌سالگی رسیده‌است، از چنین چرخشی خشنود نمی‌شوند.

با این همه، حتا بورژوازی نظامی هم با ضربه‌های کوبنده‌ای که در سال گذشته از رژیم فاشیستی بورژوازی صهیونیستی خورده‌است به این نتیجه رسیده‌است که پرونده برجام را با هر شیوه‌ای ببندد.

برای همین، آنانی‌که دیروز، بر بلندای خودبزرگ‌بینی، گفت‌وشنود با «دیو بزرگ» را ننگ می‌دانستند، امروز در سایه‌ی تاریکی، با آن نامه‌نگاری و هم‌نشینی می‌کنند. پشت درهای بسته‌ی سرزمین عمان، با کمک میانجی‌گران با دیو بزرگ گفت‌وشنود دارند، بی‌آن‌که مردم بدانند بر سر چه و با چه بها. و آنانی که سال‌ها به نام سربلندی و ایستادگی در برابر دیو بزرگ، مردم را به شکیبایی و بردباری در برابر سختی‌ها فراخواندند، هم اکنون برای ماندگاری خود، از نرمش بزرگ می‌گویند که چیزی فرای نوشیدن زهر در جامی نوین نیست.

اما چرا اکنون؟ چرا در این زمانه‌ی توفانی که امریکا هر بامدادش را با نوشتارهایی از هشدار و فشار به سوی ایران آغاز می‌کند؟ شاید جمهوری اسلامی دریافته‌است که کارزار با امریکا دیگر راه‌گشا نیست، زیرا اسراییل به دنبال جنگ است.

این گفت‌وگوها نه برای مردم که برای ماندن است؛ نه از روی توان که به دلیل از پای افتادگی حکومتی است. دستگاه فرمانروایی که با چکمه ستم به سینه‌ی آزادی و آزادی‌خواهان کوبیده‌است و با دست دراز از گنجینه مردم دزدیده‌است، هم اکنون به دنبال نوشدارویی برای زخم‌هایی است که خود بر پیکر مردم نشانده‌است.  

حاکمیت سال‌هاست که به لگدمال کردن رنج‌بران و کارگران، بریدن زبان‌های آزاده، بستن راه فریاد و اعتصاب، سپردن گنجینه‌های کشور به برگزیدگان، و گرفتن نان از سفره مردم پرداخته‌است. هر روز گروه بیشتری از مردم روی از آن‌ها برمی‌گردانند و حتا همراهانش در منطقه یکی‌یکی از او ناامید می‌شوند. از راهپیمایی‌های میلیونی تنها رویای دست‌نیافتنی مانده‌است؛ از آن بُردی که روزگاری در بیروت، بغداد و دمشق داشت، تنها سایه‌ای مانده‌است. 

سران رژیم اکنون که بر لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌اند، به جای آن‌که پاسخی به خواست‌های برحق مردم بدهند، در پستوی تاریک گفت‌وشنودهایی نهانی لانه کرده‌اند. اما این گفت‌وشنود نه برای منافع مردم که از ترس فروریختن کاخ‌ها از سوی مردم انجام می‌شود؛ ترس از فردایی که می‌دانند در آن جایی ندارند.  

سال‌ها فرمانروایی با پنجه‌ی آهنین و با سیاست‌هایی که پول را به بالایی‌ها و درد و رنج را به پایینی ها پیشکش کرده‌است، پایه‌های رژیم را لرزان کرده‌است. گسست از مردم پایه‌های فرمانروایی را سست کرده‌است و آن‌گاه که رژیمی پایگاه استواری در جامعه ندارد، زیر فشار پرخاشگری امپریالیستی چاره‌ای فرای سازش نمی‌بیند. امپریالیسم هرگاه که هر رژیمی را بدون پایگاه مردمی ببیند، بدان‌گاه با تازیانه و گرز سخن می‌گوید. آمریکا با دیدی تیز به جمهوری اسلامی مانند کوسه‌ی که بوی خون می‌شنود رفتار می‌کند.   

هم‌پیمانان جمهوری اسلامی یکی‌یکی در خاک خود فرو می‌ریزند. “محور مقاومت” مانند ببری کاغذی از درون تهی است و کاخ شیعوی فروپاشیده‌است. فرمانروایی جمهوری اسلامی که هم اکنون در درون و برون خود را تنها می‌یابد، هنگام گفت وگو در باره‌ی خواسته‌های هسته‌ای از پا درآمده است، کمر خم کرده‌است و برجام را گشایش بزرگ نامیده‌است. ولی چرخ‌های سانتریفوژها ایستاده، کوشش‌ها و پول‌ها دود شده‌اند و آمریکا مانند همیشه، باز هم خواست‌های بیشتری به پیش می‌گذارد، زیرا که گرگ درنده، بره را بی مادر می‌بیند. آمریکا نه تنها به دنبال ایستایی غنی کردن اورانیوم می‌رود، بل‌که می‌خواهد آهن اراده‌ی مردم را آب کند. نه تنها می‌خواهد سانتریفیوژها را از چرخیدن بازدارد، بل‌که سربلندی ایرانیان را نشانه گرفته‌است.  

چه باید کرد؟

بهره‌گیری نه تنها ایران، بل‌که هر کشوری از نیروی هسته‌ای برای کاربردهای صلح‌آمیز تصمیم مردم آن کشور است و هرگونه زور از سوی بیگانگان را نباید پذیرفت. یاوه‌گویی سرکردگان آمریکایی هیچ بنیاد راستینی ندارد. جمهوری اسلامی همواره به پیمان‌های هسته‌ای پای‌بند بوده‌است. این آمریکا و همراهان اویند که با رفتارهای ناهنجار، ریشه‌ی بحران و ناپایداری شده‌اند. هر آزاده‌ای باید فشارهای ناهنجار، ناروا و خطر نظامی آمریکا را نکوهش کند و هرگونه دست‌درازی بیگانه در کار ایران را نادرست بداند. زورگوییِ آمریکا، با بهره‌گیری از ابزارهای اقتصادی، فرمانروایی و لشگری، برای شکستن ایستادگی و آزادگی مردم ایران است. ولی آن‌ها باید بدانند که مردم، هم‌چنان ایستاده‌اند و تن به فرودستی نخواهند داد. ایران باید، با پشتوانه بر توانمندی‌های خودی و همبستگی همگانی، در برابر این فشارها بایستد.

در برابر این ترفندها و دستیازی تنها یک خلق متحد که دارای یک حکومت مردم سالار، اقتصاد ملی و  عدالت اجتماعی است توان ایستادگی دارد. کشوری که با گسستن از رشته‌های اقتصادِ انگلی و با رهایی از وابستگی به سرمایه‌داری جهانی یک اقتصاد تولیدی و ملی را پایه‌گذاری می‌کند، و تا آن جا که در توان دارد به سوی خودبسندگی می‌رود، خود را در برابر یورش نیروهای پرخاشگر بیمه می‌کند. اتحادشوروی نشان داد که این نه یک آرمانِ دست نیافتنی، بل که بنیانِ زنده مانی است.

توده‌ها، ستون‌های خیمه‌ی پایداری هر نظامی هستند. چگونه می توان خلقی را درهم شکست که آوازِ همبستگی اش بلندتر از غرشِ بمب‌های دشمنان است؟ کوبا با سپردنِ رهبری کشور به دستِ کارگران، آموزگارانِ، پزشکانِ آگاه و کشاورزانِ سخت‌کوش، نشان داده‌است که نیروی مردمانِ آگاه، از هر ترفندی سترگ‌تر است. هر کودکِ سواد آموخته، هر دهقانِی که با همکاران خود کشت را برنامه‌ریزی می‌کند، و هر کارگرِ که سرنوشتِ کارخانه را در دست خود دارد، سنگری است در برابر یورشِ بیگانگان است.

ایستادن بی‌ترس در سایهِ سنگین خلق، هفتاد سالِ پایداری در دهانِ اژدها، نه با سازش، که با پشتوانه بر اراده‌ی مردم درسی است که کوبا به ما آموخته‌است. آنان که گمان بردند چنبره اقتصادی و سیاسی کوبا را به زانو درمی‌آورد، در نقشه‌های خود یک گوهر را نادیده گرفتند: مردمی که میهن را نه با سخن، که با جانِ خود دوست دارند. بهترین پادزهرِ آهنین، همانا ره‌یافتی ریشه‌دار در سایه‌ی خلق است. ایران باید آوردگاهی برای آزادی سخن و نان شود و نه گلوله و گرسنگی. راهِ رهایی، همانا مردم‌سالاری و یک اقتصاد ملی تولیدی و عدالت اجتماعی استِ.

رویدادهای چند دهه‌ی گذشته نشان داده‌اند که راه‌های نیم‌بند، دل‌بستگی به بیگانگان، نه تنها گرهی از دشواری‌های مردم ایران نگشوده، که سرزمین را بیش‌تر در مرداب بحران‌های کارکردی، اقتصادی، و اجتماعی فرو برده‌است.

در چنین روزگاری، نسخه‌ی رهایی‌بخش ایران، تنها در سایه‌ی دگرگونی ژرف و بنیادی شدنی‌ست؛ دگرگونی‌ای که بر دوش مردم، با نقش برجسته کارگران، و با چشم انداز مردم‌سالاری و رهبری دانش‌بنیان شدنی است.

اقتصادتولیدی و ملی، مردم‌سالاری و عدالت اجتماعی، یک آرزوی کودکانه نیست، بل‌که نیازی زمانه‌ساز برای گذر از سرمایه‌داریِ ناتوان، تهی‌دستی گسترده، نابسامانی درونی و زورگوییِ ساختاری در ایران است. با همگانی‌سازی صنعت پایه و سرچشمه‌های زمینی و زیرزمینی کشور، پایان دادن به ویژه‌خواری و گرده‌سالاری اقتصادی، پشتیبانی از خواسته‌های بنیادین کارگران، و برپایی سازوکارهای آزاد مردمی بر پایه‌ی هم‌اندیشی‌های بومی، می‌توان ساختارِ یک جامعه‌ی نو را پایه‌گذاری کرد: جامعه‌ای رها، برابر و ایستاده بر پای خود.

در برابر فشارهای بیگانه و بیم‌افکنی نظامی، تنها آن پایداری کارساز خواهد بود که از درون مردم برخیزد و بر بینش هم‌گانی و سازمان‌دهی ژرف پایدار باشد. ایستادگی بدون استقلال اقتصادی، بی‌عدالت و بدون همراهی مردم، تنها به باززایی زور خواهد انجامید. بارها گفته شد که استقلال سیاسی (استقلال سیاسی جمهوری اسلامی، چندان بیشتر از ترکیه نیست)، بدون استقلال اقتصادی پایدار نیست. 

هرگونه دگرگونی در ساز و کار کشورداری ایران، کاری سراسر درونی‌ست و تنها خواست مردم ایران – نه نیروهای جهان‌خوار امپریالیستی و صهیونیست – می‌تواند سرنوشت کشور را روشن سازد. مردم ایران به خوبی نشان داده‌اند که توان آن را دارند که بی نیاز از دست بیگانگان، آینده‌ی خویش را بسازند. این مردم هرگز نخواهند پذیرفت که سرنوشت‌شان زیر فرمان نیروهای بیگانه برود و در برابر هرگونه فشار، زورگویی بیگانگان ایستادگی خواهند کرد.

نه باید پیرو کرنش در برابر بیگانگان بود، نه هوادار جان‌فشانیِ مردم برای پاسداری کور از دستگاه سرمایه‌داری- دینی فرسوده. باید راهِ دیگری را برگزید: «پایداریِ بینش‌مند با پرچم مردم‌سالاری، عدالت اجتماعی و اقتصاد ملی.» نیروهای دگرگون‌خواه باید صف‌های خود را یکپارچه کنند، انجمن‌های آزاد مردمی را نیرو دهند، و در هر کارخانه، دبستان، دانش‌سرا و کوی، بذرِ بینش هم‌گانی بکارند و به سازماندهی جنبش‌ها بپردازند.

پایان سخن

همه‌ی آن امیدها برای آشتی ارجمندانه، در هوای داغ سیاست جهانی دود شده‌است. باور به ترامپ یا هر رییس جمهور آمریکایی دیگر، بدون همسنگی برابر دو سوی گفت‌وگو، نه گشایش است، نه امید به ارجمندی سازش؛ بل‌که زمینه‌سازِ سرافکندگی ملی‌ست.

اکنون که سایه‌ی ترامپ بازگشته است، امپریالیسم نه با روبند که با چهره‌ی لخت بر در خانه ایستاده‌است و جمهوری اسلامی در تنگنای تصمیمی سرنوشت ساز، میان مرگ آرام یا سرسپردگی، در بن‌بست ترس، دست‌وپا می‌زند.  گفت‌وگو با امریکا، نه از روی خرد و توانمندی بل که از سر ناچاری است. چیزی که امروز به نام گفت‌وگو  بر سر زبان‌هاست، یک گزینش نیست، واپسین راه ناگزیر رژیم برای زنده ماندن است. گفت‌وگو نه از سر هوشمندی که از دل آشفتگی اقتصاد در هم شکسته، نرخ‌ها سر به آسمان زده‌،  سفره‌ها کوچک شده‌، برای سرکوب مشت‌های گره شده، ‌است.

خط و نشان‌های رژیم، نه از نیرومندی که از نیاز به نمایش برای کاربرد درون مرزی برمی‌خیزند. در خانه دیگر بانگ نان رساتر از فریادهای پوچ ضدآمریکایی رژیم شده‌است. مردم ما می‌دانند که جمهوری اسلامی راه اقتصادی سرمایه‌داری برای فراهم کردن منافع بورژوازی انگلی خود برگزیده‌است. میان کاخ‌های درخشان و سفره‌های تهی دیواری بلند بالا برافراشته‌است. خانواده‌های وابسته به رژیم دارایی کشور را می‌روبایند و در بانک‌های غربی پنهان می‌کنند و مردم در آتش تنگ‌دستی می‌سوزند.

مردم این را هم می‌دانند که بار سنگین تحریم به ناحق از سوی امریکا بر دوش آن‌ها گذاشته شده‌است . برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی تنها یک بهانه است. مگر کوبا برنامه هسته ای دارد؟ پس چرا کوبا زیر تحریم ۶۰ ساله امریکا بوده‌است؟ مگر ونزوئلا برنامه هسته ای دارد؟ پس چرا زیر تحریم امریکا ‌است؟

برای همین، مردم ما نه تنها دل از دشمن برکنده‌اند که دل‌خوشی از فرمانروایان خود نیز ندارند.

توان پاسخ نه در شعار که در سه ستون اصلی نهفته است؛ توان یک اقتصاد کارای ملی، مشروعیت درونی بر پایه مردم سالاری و عدالت اجتماعی، بزرگترین پشتوانه‌ی نظامی و جنگی هر کشوری است. رژیم در هر سه پهنه شکست خورده است و از درون فروریخته است.

تنها با پشتوانه مردم، عدالت اجتماعی و اقتصاد ملی و تولیدی، می‌توان چنان لشگری ساخت که توان استواری، ایستادگی در برابر فشار بیگانه، و پاسداری از حقوق مردم در برابر چیرگی‌خواهی و زورمداری امریکا را داشته باشد و نگهبان و پاسبان آزادگی ایران و ایرانیان باشد.




روز یکم ماه مه؛ کارگران ایران در چنگال ستم: از خاموشی تا توفان

سخن روز شماره ۲

۷ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۷ آوریل ۲۰۲۵

از زمانِ زایشِ سرمایه‌داری، کارگران برای به‌دست‌آوردنِ حق‌هایشان جنگیده‌اند و دریافتند که تنها با هم‌بستگی و سازمان‌یافتگی می‌توان در برابرِ بهره‌کِشی ایستاد. روزِ یک‌م ماه مه، روزِ جهانیِ کارگر، یادآورِ کشتارِ میدانِ هی‌مارکت در سالِ ۱۸۸۶ است که کارگرانِ شیکاگو برای خواستِ روزِ کارِ هشت‌ساعته به‌دستِ نیروهای سرکوب‌گر کُشته شدند. روز جهانی کارگر، یادآور نبرد طبقاتی در سراسر جهان است.

ولی در ایران این روز بیشتر نمادی از ستم علیه کارگران است. کارگران با چالش‌های بی‌شماری روبرو هستند؛ نبود اتحادیه‌های مستقل کارگری و حق اعتصاب نمونه‌هایی از این چالش‌هاست. حاکمیت جمهوری اسلامی، با سرشت ضدکارگری خود، همواره تلاش کرده‌است تا صدای کارگران را خفه کند و از نبرد برای خواست‌های آن‌ها جلوگیری کند. شعارهای پشتیبانی از کارگران از سوی سران، در عمل با سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی و خصوصی‌سازی‌ها در تضاد است و مایه افزایش شکاف طبقاتی شده‌است.

در پهنه جهانی، در چند ماه گذشته، فرمانروایان اروپایی و آمریکایی میلیاردها دلار برای جنگ‌افزار و نبرد با دشمن پنداری هزینه کرده‌اند. این پول از جیب کارگران و مردم رنج‌کشیده بیرون کشیده می‌شود و هنگامی که دستمزدها افزایش نمی‌یابد و بهای زندگی پیوسته بالا می‌رود، پول مردم به جای بهداشت و آموزش برای ساختن و خریدن جنگ‌افزار هزینه می‌شود.

نخستین روز ماه مه، روزی است که کارگران جهان با گردهمایی‌های پرشور صدای ایستادگی خود را به گوش جهانیان می‌رسانند. ولی کارگران در میهن ما، در خاموشی و زیر فشار، روزگار می‌گذرانند. آن‌ها از ساده‌ترین حقوق خود، مانند داشتن سندیکاهای مستقل یا حق اعتصاب، بی‌بهره هستند و نمی‌توانند حتا برای یک روز هم که شده، در برابر ستم سرمایه‌داران بدون سرکوب بایستند.

هیچ‌کس نمی‌تواند چهرهٔ ضدکارگری نظام سرمایه‌داری-دینی را پنهان کند. کارگرانی که برای گرفتن دستمزدهای پرداخت‌نشدهٔ خود زندان و شکنجه را تاب می‌آورند، نمونه‌ای روشن از ستمی هستند که طبقهٔ فرمانروا بر آن‌ها روا می‌دارد. رهبر کنونی جمهوری اسلامی، که از آموزه‌های آیت‌الله خمینی بهره برده، به خوبی می‌داند چگونه در سخن، خود را هوادار کارگران نشان دهد، و در گفتار، کشور را از آنِ کارگران می‌خواند، ولی در کردار، با سیاست‌هایی مانند «مولدسازی» و «جهش تولید»، به غارت بیشتر سرمایه‌داران دامن می‌زند.

سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، توان چانه‌زنی کارگران را کم می‌کند که به افزایش بهره‌کشی از آن‌ها میانجامد. خصوصی‌سازی‌ها، پیمانکاری و نبود امنیت کاری، از ابزارهایی هستند که برای سرکوب کارگران به کار می‌روند. سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی جمهوری اسلامی، به سود بورژوازی انگلی و تنگ‌دست کردن روزافزون کارگران بوده‌است. فرمانروایی جمهوری اسلامی با سیاست‌های نئولیبرالی خود، بار سنگین بحران‌های اقتصادی را بر دوش کارگران انداخته‌است. افزایش سن بازنشستگی، کاهش دستمزدهای واقعی، و خصوصی‌سازی‌های گسترده، زندگی را برای کارگران دشوار ساخته‌است.

دولت حتا تلاش کرده‌است حق مرزگزاری دستمزد را از شورای عالی کار بگیرد و آن را به مجلس، جایی که نمایندگانش بیشتر در خدمت سرمایه‌داران هستند، بسپارد.  آمار رسمی از مرگ و میر کارگران در محیط‌های کاری، تنها بخش کوچکی از واقعیت را نشان می‌دهد. بسیاری از کارگران بیمه نیستند و آسیب‌های کاری آن‌ها در جایی نوشته نمی‌شود. با این همه، همین  آمار نیز از افزایش شمار کارگران کشته‌شده در سال گذشته می‌گوید. بر پایه گزارش عصرایران در سال‌های ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱، نزدیک به چهار هزار کارگر هنگام کار کشته شده‌اند. گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس نشان می‌دهد که از سال ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۰، هشت هزار و ۴۹۱ پیشامد در معدن‌های کشور رخ داده که کُشته و زخمی به جای گذاشته‌است. ریزش، گازگرفتگی و کم شدن اکسیژن جان کارگران معدن را می‌گیرد و پیمانکاران با هزاران ترفند و خریدن و گول زدن کارشناسان، از پذیرش گناه خود سرباز می‌زنند.

دولت کمینه دست مزد را در سال ۱۴۰۳ نزدیک به ۸.۵ میلیون تومان در ماه کرده که بسیار پایین‌تر از مرز تنگدستی است. گروه‌های کارگری مستقل می‌گویند دست مزد باید دست‌کم ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان باشد تا نیازهای پایه را برآورده کند. تورم در سال ۱۴۰۳ بیش از ۴۰ درصد در سال بوده که از توان خرید کارگران کاسته است. میزان رسمی بیکاری در سال ۱۴۰۳ به ۹ درصد است، ولی بیکاری جوانان نزدیک به ۲۵ درصد برآورد می‌شود. برپایهٔ  آمارهای رسمی در سال ۱۴۰۲، سالانه بیش از ۱۷۰۰ کارگر به ویژه در بخش‌های ساختمان‌سازی و معدن هنگام کار کُشته می‌شوند.

در میانه‌ی روز ششم اردیبهشت، انفجار پرهیاهو در بندر شهید رجایی بندرعباس، بار دیگر داغی تازه بر تن کارگران نشاند و جان ۲۵ کارگر را گرفت و ۷۵۰ تن را خاکسترنشین کرد. بار دیگر رخدادی خونبار نشان داد که جان کارگر در چشم سران رژیم ارزشی ندارد. دستگاه‌های دولتی که باید از جان کارگر پاسداری کنند، تنها پس از رخداد به صحنه می‌آیند. نبود نهادهای مستقل کارگری، نبود بازرسی درست، و چیرگی سودخواهی کور بر ایمنی، کارگر را در تیررس مرگ نگه داشته است.

در جمهوری اسلامی، کارگر نه نان دارد و نه جان. کارگر، بی‌پناه و بی‌فریاد، هر روز قربانی آزمندی سردمدارانی می‌شود. در چشم آزمند اربابان زر و زور که کاخ بر دوش کارگران می‌سازند، جان کارگر پشیزی نمی‌ارزد. باید با همبستگی و ایستادگی این روند خونبار را دگرگون کرد. باید بر خاکستر این خون، فریاد برآورد و بر چهره‌ی دروغ و ستم سیلی زد. روزی خواهد آمد که دشنه‌ی آزمندی با دست کارگران در سینه‌ی ستمکاران شکسته شود.

به یاد داشته باشیم که که کارگران حق تشکیل سندیکا برای بهبود شرایط ایمنی را ندارند. اتحادیهٔ بین‌المللی کارگران در سال ۱۴۰۲ ایران را بدترین کشور برای حقوق کارگران شناسایی کرده و از سرکوب سازمان‌یافتهٔ ایستادگی‌ها و بازداشت رهبران کارگری می گوید. کارگران ایرانی در سال ۱۴۰۳ خواستار افزایش مزدها هم‌راه با تورم، پرداخت مزدهای پرداخت نشده که گاه به بیش از ۶ ماه می‌رسد، به رسمیت شناختن سندیکاهای مستقل و پایان دادن به قراردادهای موقت برای امنیت کاری شدند.

جمهوری اسلامی سندیکاهای مستقل کارگری را به رسمیت نمی‌شناسد و تنها خانهٔ کارگر که زیر فرمان دولت است را می‌پذیرد. جمهوری اسلامی در چهار دههٔ گذشته کوشیده‌است با ساختن نهادهای کارگری فرمایشی، رزم طبقهٔ کارگر را به کژراهه بکشاند. با این همه، جنبش کارگران در سال‌های گذشته نشان داده که هر روز گسترده‌تر و آگاه‌تر می‌شود و خواست‌های خود را روشن‌تر از پیش پیش می‌گذارد.

با این همه، در رویارویی با این بیداد و ستم، کارگران به ایستادگی و رزم می‌پردازند. رزم برای مزد دادگرانه، ایمنی کاری و بازنشستگی شایسته، نشان از خواست پولادین کارگران برای دگرگونی دارد. رزم کارگران، آموزگاران و بازنشستگان، رزم برای دادگری همگانی و رهایی از چنگال سامانه سرمایه‌داری-دینی است. یازدهم اردیبهشت در ایران، اگرچه با بانگ‌های بلند همراه نیست، ولی بانگی خاموش از ژرفای دل کارگران ستمدیده است؛ بانگی که به زودی به توفانی دگرگون خواهد شد.

خیزش‌های کارگری در سال‌های گذشته، نشان از دانایی و پایداری کارگران در برابر ستم و ناراستی و خواست استوار کارگران برای دگرگونی دارد. در سال‌های گذشته کارزارها و ایستادگی‌های کارگری افزایش یافته است. برپایهٔ گفته‌های سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، در سال‌های ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۲ بیش از ۵۰۰۰ کارزار کارگری در ایران برگزار شده است. کارگران نیشکر هفت‌تپه برای مزدهای پرداخت نشدهٔ و خصوصی‌سازی ایستادگی‌های کرده‌اند. کارگران فولاد اهواز برای پرداخت نشدهٔ مزدها و شرایط ایستادگی کرده‌اند. دولت در پاسخ به این ایستادگی‌ها دست به سرکوب زده و در سال‌های ۱۴۰۲-۱۴۰۳ بیش از ۲۰۰ کنشگر کارگری را بازداشت کرده است.

در پهنه جهانی، در دورانِ فرمان‌رواییِ امپریالیستی، بورژوازی پاره‌نانی که از چپاولِ سرزمین‌های زیردست به‌دست آمده بود را به لایه های بالایی طبقه‌ی کارگر پیشکش کرد تا آن ها را نه تنها خاموش کند بلکه به همکاری نیز وادارد—و از آن پس چیزی پدید آورد به نامِ «اشرافیتِ کارگری»—. دولت‌های رفاه در کشورهای باختر، بخششِ فرمانروایان نبودند، بلکه دست‌آوردِ نبردهای سختِ کارگران بود که ترس بورژوازی از اردوگاهِ سوسیالسیم نیز به آن نیرو می‌داد.

ولی پس از فروریزیِ شوروی و پایانِ سوسیالیسم در اروپا، نئولیبرالیسم —با پشتیبانیِ سوسیال دموکراسیِ—بسیاری از دست‌آوردها را واپس‌راند. امروزه، در سرزمین‌های پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری چون فرانسه، لایه‌های فرودستِ طبقه‌ی کارگر بارِ دیگر به‌پاخاسته‌اند و با بهره‌کِشی و جنگ افروزی بورژوازی می‌ستیزند.

خوش‌بختانه جنبش کارگری لایه‌های پایینی طبقه کارگر در اروپا و آمریکا همچنان زنده است. در آلمان، کارگران صنعت فولاد برای بالا بردن دستمزدها به پا خاستند. در فرانسه، رانندگان و کارکنان ترابری همگانی در برابر ساعت‌های کاری درازمدت ایستادگی کردند. در آمریکا، کارگران خودروساز علیه فشار کارخانه‌داران برپا خاستند و توانستند دستمزدهای بهتری بگیرند.

کارگران ایران در چنگالِ ستمِ سرمایه‌داری و دینی گرفتار شده اند. هرگونه تلاش برای بهبود شرایط کاری کارگران با سرکوب خونین روبه‌رو می‌شود. کارگری برای پیروزی در رزم علیه ستم دینی و بهره‌کشی، نیازمند ایستادگی و همبستگی است. ولی آنچه که در ایران کمتر یافت می‌شود، همین همبستگی سراسری و سازماندهی جنبش های دیگر اجتماعی با جنبش کارگری است.

شماری از گروه‌های”چپ”، با نگرش‌های آشتی‌جویانه و سازشکارانه، به جای نیرومند کردن رزم طبقاتی، به دنبال سازش با سامانه سرمایه‌داری- دینی هستند. ولی تاریخ نشان داده که تنها راه رهایی کارگران، سامان‌دهی و رزم همگانی است. در این کارزار سخت،”چپ” انقلابی باید نقش پیشرو را بازی کند. جنبش”چپ” انقلابی باید پیوند خود را با توده‌های کارگر گسترش دهد و با آموزش سیاسی، سازماندهی و بسیج نیروی طبقاتی، زمینه‌های دگرگونی انقلابی را فراهم کند. بدون پیشاهنگان انقلابی ریشه‌دار در طبقه‌ی کارگر، پیروزی شدنی نیست.”چپ” انقلابی باید با یادگیری از کژروی های گذشته، به جای جدایی با همکاری، توان رزمی طبقه کارگر را بالا برد.

“چپ” انقلابی باید با شناخت شرایط ویژه ایران، برنامه‌ای روشن و انقلابی برای رهایی کارگران به پیش گذارد.”چپ” انقلابی باید بکوشد تا به کارگران برای پایه گذاری سندیکاهای مستقل کارگری کمک کند و از پایین، سازمان‌دهی مستقل کارگران را پیش ببرد. همزمان،”چپ” انقلابی باید کمک کند که تا نبرد کارگران از سطح صنفی فراتر رود و به نبردی سیاسی برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری-دینی دگرگون شود. طبقه کارگر باید گسترده‌تر و هماهنگ تر از همیشه در راه خواستهای صنفی و اقتصادی، آزادی و دگرگونی اجتماعی گام بردارد.

کارگران ایران در یکی از سخت‌ترین دوره‌های تاریخی خود به‌سر می‌برند. سرکوب صنفی و سیاسی، تنگ‌دستی، بی‌کاری، ناامنی ‌کاری و نبود آزادی‌های پایه‌ای، چشم‌انداز زندگی آن‌ها را تیره کرده‌است. با این همه، نشانه‌های امیدآفرینی از رویش آگاهی طبقاتی و  آمادگی برای رزم بیشتر به چشم می‌خورد. جنبش کارگری ایران برای پیروزی نیاز به سازمان‌دهی، همبستگی سراسری و رهبری انقلابی دارد. آینده به دست کسانی ساخته می‌شود که با آگاهی، دلیری و پایداری در برابر ستم می‌ایستند. کارگران ایران، با پیوند با حزب ها و سازمان های کارگری و با پشتوانه نیروی خود، می‌توانند آینده‌ای بهتر بسازند. روزی که طبقه‌ی کارگر پرچم سرخ رهایی را بر فراز ایران برافرازد، دور نیست. هیچ جنبش بزرگ اجتماعی برای دگرگونی های بنیانی در میهن ما بدون شرکت سنگین طبقه کارگر پیروز نخواهد شد. رهبری طبقه کارگر در جنبش های اجتماعی زمینه های فرارویی دگرگونی سیاسی را به دگرگونی های ژرف طبقاتی و اقتصادی- اجتماعی فراهم می کند.




بازگشت هیولا: جنگ‌افروزی اروپا در سایه بحران سرمایه‌داری 

مقاله ۵/۱۴۰۴
۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۳ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار  

هیولای جنگ بار دیگر از پشت پرده‌های سیاست اروپا سر برآورده‌است. نه با غرشی ناگهانی، بل‌که با گام‌های برنامه‌ریزی شده‌ای که مرزهای خاوری را نشانه رفته‌اند. آلمان، این بار نه با فریاد، که در خاموشی، سنگر می‌سازد و سیاستمداران اروپا، با زبانِ «امنیت»، جامه‌ی فریب بر تن کرده‌اند. ولی این رژه‌های نظامی، نه از قدرت، که از درماندگیِ تمدنی می‌گوید که برای گریز از فروپاشی، به زره‌پوشانی پناه برده‌است.

در این میانه، فراموش می‌شود که بسیاری از زخم‌های امروز، نه از خاور، که از خود غرب برآمده‌اند. گسترش ناتو تا مرز روسیه، پشتیبانی از کودتاها، بازی با آتش در کشورهای دیگر—به نام آزادی، ولی به سود سرکردگی امپریالیسم غرب بوده‌است.         

در این هیاهو، صدای خرد گم می‌شود، و پرسش جای خود را به ترس می‌دهد. آمارها، نهفته در برگه‌های در کشو مانده، سخنی دیگر می‌گویند: برتری با غرب است. این شگفت‌انگیز نیست، ولی ترس‌افکنی همچنان دنبال می‌شود. جنگ‌خواهان سیاستمدار اروپا نه برای نگهبانی خانه‌های توده‌ها، که برای بخشیدن جان دوباره به اقتصاد مرده و کالبد شرکت‌های سودجوی فرسوده، آهن در کوره جنگ ذوب می‌کنند. و ما، اگر خاموش بمانیم، در چرخ همین ترس و زر، پایمان گیر خواهد کرد.

هنگامی که دستگاه فرمان‌روایی کنونی آمریکا پیدایش جهان چندقطبی را پذیرفته‌است و سیاست‌های برون- و درون‌مرزی خود را بر این پایه برنامه‌ریزی می‌کند، اروپا نگران جای از دست رفته خود پس از سده‌ها سرکردگی جهانی است. یکی از راه‌های چاره‌ای که سیاستمداران کنونی برای برون‌رفت از این بحران ژرف گزیده‌اند، جنگ‌خواهی و به خاک مالیدن پوزه روسیه به هر بهایی است. این سیاست هم اکنون به رهبری آلمان برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود. هرگاه کسی دهان پرسش می‌گشاید، بانگ می‌زنند که “جاسوس دشمن است!” حتا ترامپ و سیاستمدارانی مانند زارا واگن‌کنشت را جاسوس روسیه می‌خوانند.

اروپای زره‌پوش؛ بازگشت به میدان جنگ به بهانه «امنیت» 

هنگامی که امپریالیسم اروپا حتا دیگر در زبان هم، سخن از آشتی و همکاری نمی‌راند، هیولای جنگ آرام‌آرام از پشت پرده بیرون می‌خزد. سخنوران اروپا، جامه‌ی فریب «امنیت»بر تن کرده‌اند، و در جیب‌هایشان گلوله پنهان. 

تیپ‌های زره‌پوش، این‌بار نه ناگهانی، که با برنامه‌ریزی و آرامش، راهی مرزهای خاوری‌اند. آلمان، بی‌سروصدا در لیتوانی سنگر می‌سازد. گویی نقشه‌ی جنگ، پیش از پایان آن بر میزها، پیاده می‌شود.

همین چندی پیش، برای نخستین بار پس از پایان جنگی خانمان‌سوز دوم، آلمان تیپ زرهی‌ای را بیرون از مرزهای خویش جای داد: تیپ ۴۵، در نزدیکی ویلنیوس. شاید توان واقعی این تیپ دانسته نباشد، ولی پیامش بی‌پرده‌است: گامی تحریک‌آمیز، برخاسته از آشفتگی تاکتیکی و خام‌اندیشی سیاسی. درست است که رژه‌های امروز آلمان با آن‌چه در دهه‌ی سی میلادی رخ داد، همانند نیست. ولی نباید از یاد برد که سرزمین‌های مرزی—به‌ویژه در بالتیک—بسترهایی‌اند که هر لغزش سیاسی در آن‌ها، می‌تواند آلمان را ناخواسته به پرتگاه جنگ بکشاند.

آلمان فهرست تازه‌ای از جنگ‌افزارهایی که به اوکراین فرستاده می‌شود را پخش کرده‌است که در بر گیرنده:  ۴ سامانه پدافند هوایی آی‌آر‌آی‌اس-تی؛۳۰۰ موشک هدایت‌شونده؛۱۰۰ دستگاه رادار پایش زمینی؛۱۰۰ هزار گلوله توپخانه؛۳۰۰ فروند پهپاد؛۲۵ دستگاه خودروی رزمی ماردر؛ ۱۵ دستگاه تانک لئوپارد ۱آ۵؛۱۲۰ سامانه موشکی ضد هوایی دوشی است. یادآوری شود که آلمان تاکنون به بیش از ۱۰ هزار سرباز اوکراینی در خاک خود آموزش رزمی داده‌است. 

بر پایه این گزارش، آلمان تاکنون ۲۸ میلیارد یورو کمک نظامی به اوکراین فرستاده که بخشی از آن از انبارهای ارتش آلمان بوده‌است. فریدریش مرتس، صدراعظم آینده آلمان، درباره فرستادن موشک‌های تائوروس با برد ۵۰۰ کیلومتر به اوکراین سخن گفت که با واکنش تند روسیه روبرو شد. روسیه هشدار داده که به کارگیری این موشک‌ها علیه خاک روسیه به معنای درگیر شدن آلمان در جنگ خواهد بود.

پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، پهنه کنش‌های نظامی آلمان بر پایه پیمان‌های بین‌المللی، به‌ویژه پیمان پوتسدام (۱۹۴۵) باریک شد. نیروهای متفقین (آمریکا، بریتانیا، فرانسه، اتحاد جماهیر شوروی) هدفشان جلوگیری از جنگ‌افروزی دوباره آلمان بود. این پیمان‌ها جلوی پژوهش یا داشتن جنگ‌افزارهای هسته‌ای، بیولوژیکی یا شیمیایی آلمان را گرفت. ارتش آلمان به‌گونه‌ای بازسازی شد که از یک سیستم فرماندهی پرتوان مانند “اوبرکماندو در ورماخت (OKW)” نازی‌ها جلوگیری شود. در زمان جنگ سرد، آلمان غربی (جمهوری فدرال آلمان) تنها اجازه داشت بوندس‌ور (۱۹۵۵) را زیر رهبری ناتو پایه‌گذاری کند.

پیمان دو به علاوه چهار (۱۹۹۰) برخی از مرزگزاری‌ها را برداشت، ولی شرایط جدید سخت‌تری را ساخت. آلمان پذیرفت که نیروهای ارتشی خود را بالاتر از ۳۷۰,۰۰۰ نبرد. آلمان هرگونه جلوگیری از درگیری برای پس گرفتن سرزمین‌های از دست رفته پس از جنگ جهانی دوم (مانند بخش‌هایی از لهستان، کالینینگراد) را پذیرفت. قانون اساسی آلمان (قانون اساسی، ماده ۲۶) “جنگ‌های یورشی” را ممنوع می‌کند، به این معنا که آلمان نمی‌تواند جنگی را آغاز کند مگر در دفاع از خود یا زیر نام سازمان ملل/ناتو باشد. نیروهای آلمانی تنها با رای پارلمان (مأموریت بوندستاگ) می‌توانند در برون از مرزها جای‌گذاری شوند.

ولی از زمان جنگ کوزوو در ۱۹۹۹ و جنگ در افغانستان، آلمان اندک‌اندک نقش جنگی خود را در جهان گسترش داده‌است. هم اکنون هم به بهانه جنگ روسیه و اوکراین در ۲۰۲۲ آلمان به افزایش هزینه‌های جنگی و فرستادن جنگ‌افزارها به اوکراین پرداخته‌است. دوستان غربی آلمان نه‌تنها از این کنش‌های جنگی که پیمان‌های گذشته را زیرپا می‌گذارد نگران نیستند، بل‌که به آلمان برای جنگ‌خواهی بیشتر انگیزه هم می‌دهند.

برخی از کارشناسان بر این باورند که دولت‌مردان آلمان نه تنها به بازسازی جنگ‌افزار دل‌ بسته‌اند، بل‌که با آماده‌سازی آرام‌آرام مردم برای نبردی آینده بر کوس جنگ می‌کوبند. در همین راستا، ناتو نیز به بهانه همسان‌سازی جنگ‌افزارها، به کشورهای عضو برای خرید ابزارهای آمریکایی انگیز می‌دهد. به زبان دیگر، بازگشت آلمان به سنگر، آبی‌ست که به آسیاب کارخانه‌های جنگ‌افزارسازی آمریکا می‌ریزد. سران آلمانِ با دهه‌ها وابستگی به فرمان‌های آمریکا، دیگر توان واکاوی و چاره‌گری راهبردی خود را از دست داده‌اند.

این شور جنگی تازه، از دل فروپاشی آهسته‌ی تمدنی برمی‌خیزد که روزگاری خود را پیروز فردا می‌دانست، و اکنون برای گریز از واقعیت، به زره و سپر پناه آورده‌است. این نه راهبردی سنجیده، که نتیجه‌ی سرگردانی‌ست. آلمان می‌خواهد ماهیچه‌های پرتوان خود را به جهانیان نشان دهد، ولی در حقیقت، به‌سوی پرتگاه می‌خزد. جنگ‌افروزی که امروز از برلین می‌جوشد، نه از توان، که از نداشتن چشم‌انداز کشورداری برمی‌خیزد. سیاست‌مدارانش، به‌سان بخش‌هایی دیگر از غرب، نگاه به پیش ندارند. در گذشته خانه کرده‌اند و با نسخه‌های کهنه، می‌خواهند دردهای نو را درمان کنند.

در ژرف‌ترین نگاه، این خیز جنگی، بازتابی‌ست از ناکامی در کشورداری و شکست در راهیابی برای بیدار کردن اقتصاد خفته. آلمان، و همه‌ی اروپا، از دستاویز «دفاع» بهره می‌جویند تا میلیاردها یورو هزینه کنند و کاستی‌های اقتصادی را زیر سایه‌ی جنگ‌افزار پنهان سازند. آن‌گاه که سرمایه‌داری به گردنه می‌رسد، آن‌گاه که رویاهای فردا تیره و تار می‌شود، دولتمردان نجات را در جنگ‌افروزی می‌بینند؛ کسی از یاد نبرده‌است که دو جنگ جهانی از کجا و برای چه آغاز شده بود؟ حتا اگر همسایگان و هم‌پیمانان، آن را جدی نگیرند، باز هم این جلوه‌فروشی جنگی می‌تواند پیامدهایی ژرف داشته باشد.

گرداب گفتمان و عملکردهای جنگی با هماهنگی بی‌همانندی بیشتر کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا را در خود فرو برده‌است. وزیر خارجه‌ی استونی هشدار داده که روسیه شاید در چند سال آینده به یک کشور ناتو یورش برد. این کشور از پشتیبانان اصلی اوکراین بوده و خواستار تحریم‌های بیشتر علیه روسیه ‌است. او گفت روسیه اکنون سرگرم اوکراین است، ولی سرمایه‌گذاری کلانی در توان نظامی خود انجام می‌دهد. وزیر استونی گفت اگر پوتین بخواهد ناتو را در منطقه‌ی بالتیک آزمایش کند، هزینه‌ی سنگینی خواهد پرداخت، زیرا ناتو اکنون با پیوستن فنلاند و سوئد نیرومندتر شده‌است.

با این که سران روسیه مانند پوتین بارها گفته‌اند که یورش به ناتو بی‌معناست، ولی استونی می‌گوید که ناتو باید آماده باشد. شگفت‌انگیز این است که فرستاده‌ی آمریکا ویتکاف گفت که روسیه ۱۰۰٪ خواست یورش به ناتو را ندارد.

جنگ‌خواهی امروز، نه نشانه‌ی نیرومندی امپراتوری‌ها، که فریاد ناتوانی آنان در رویارویی با فرسودگی‌ست سرمایه‌داری، چون دیو پیری که در آینه چهره‌اش را نمی‌شناسد، برای زنده‌ماندن به جنگ پناه می‌برد.  همه‌ی این‌ها نشانگر این است که «خطر روسیه» برای هدف‌های دیگری از سوی سران اتحادیه‌ی اروپا فریاد می‌شود. این دیوارهای تازه، این سپرها، این سازوبرگ آهنین، نه «دشمن» را می‌ترساند، نه می‌توانند مردم را برای همیشه گول بزنند. تنها نشانی از فریبی بزرگ است که جهان را در زنجیر دروغ نگاه می‌دارد.

ناتو و افسانه‌ی خطر روسی

در سالیان گذشته، بانگ رسانه‌ها و زمزمه‌های سران اروپا، چنان گوش‌ها را کر کرده‌است که گویی روسیه، پشت دیوار آهنین اروپا ایستاده‌است تا خانه‌ی مردمان را به آتش کشد. ولی آیا آن‌چه می‌گویند، ریشه در راستی دارد؟

آنان که از خطر روسیه می‌گویند، در پی بهانه‌اند؛ بهانه برای برون‌رفت از اقتصاد بیمار خود. روسیه، نه دیوی در کمین اروپا، که هم‌مرزی است که زخم‌های فراوان از تیشه‌ی سیاست‌ورزان غرب هنوز بر سینه دارد. 

روسیه، با اقتصادی که حتا پیش از جنگ اوکراین، از اقتصاد ایتالیا نیز کوچک‌تر بود، چگونه می‌تواند دیوار اروپا را بلرزاند؟ توان جنگی‌اش، در برابر دریای ناتو قطره‌ای‌ست. روسیه نه خواهان نبردی بزرگ است، نه توانی برای آن دارد. چرا که هر گام به‌سوی جنگ، گوری‌ست برای خودش.

با این‌همه، سران کشورهای اروپایی، مردم را از سایه‌ی روسیه می‌ترسانند. در پس این ترس، زرادخانه‌های نو می‌رویند، بودجه‌های جنگی می‌بالند و آهن و آتش، رنگ سود به خود می‌گیرند. برنامه‌هایی مانند «آمادگی ۲۰۳۰» با کوهی از زر، یا افزایش بودجه‌ی جنگ‌افزار بریتانیا، نه برای پاسداری از مردم، که برای سودورزی کارخانه‌هایی‌ست که از بوی باروت جان می‌گیرند و جان انسان را برای سود می‌ستایند.

و باز، پرسش پابرجاست: این ترس‌افکنی از کجا می‌آید؟ پاسخ شاید ساده باشد. رهبران غرب، با افسانه‌ی «خطر روسیه»، راه را برای تصمیم‌هایی می‌گشایند که در پس آن‌ها، سودهای کلان نهفته‌است.

حتا جفری ساکس، اقتصاددان سرشناس آمریکایی، این زمزمه‌های پرهیاهو درباره‌ی «خطر روس» را چیزی سوای یک ترس بیمارگون نمی‌داند. با این‌همه، رسانه‌های اروپا آن را چون ابزاری در دست گرفته‌اند تا بهانه‌ای برای آراستن اروپا با زره و توپ فراهم کنند.

افزایش هزینه‌های جنگ‌افزار، گسترش ناتو تا کرانه‌های شمال و شرق، پذیرش کشورهایی چون سوئد و فنلاند، و فروختن کوهِ آهن به کشورهای اروپایی—همه با نام پاسداری از «امنیت» ولی به سود کسانی‌ست که از بوی دود و پول، سرمست می‌شوند، انجام می‌گیرد.

راستش این است که روسیه نه توان آن را دارد و نه خواست آن را که به جنگ با ناتو برخیزد. این هم‌آیندی و پیمان بزرگ، بسی نیرومندتر از روسیه‌است؛ پس آن‌چه به نام «خطر روسی» بازگو می‌شود، بیش از آن‌که خطری واقعی باشد، بهانه‌ای‌ست برای آن‌که اروپا هر روز جنگ‌خیزتر شود و بار هزینه‌های آهن و آتش را بر دوش مردم خویش فشرده‌تر کند.

آن‌چه در خاک اوکراین روی داد، گواهی‌ست بس روشن. ارتش روسیه، با همه‌ی توان، در برابر کشوری که حتا عضو ناتو نیست، ولی از پشتیبانی غرب بهره‌مند است، با دشواری‌هایی بنیادین مانند—از هم‌گسیختگی راه‌های کمک‌رسانی، کمبود سازوبرگ جنگی، و ناتوانی در فناوری‌های روز روبه‌رو شده‌است.

بودجه‌ی ناتو، چون کوهی آهنین، در سال ۲۰۲۴ بیش از نیمی از هزینه‌های جنگی در جهان بوده‌است. در برابر آن، روسیه با بودجه‌ای بسیار کمتر، به سربازی می‌ماند که با دست‌های تهی در برابر یک لشکر ایستاده‌است. این ژرفا در نابرابری، تنها نشانه‌ای‌ست از شکاف در توان و خواست جنگ میان سران امپریالیسم غرب و روسیه.

اگر روسیه همه‌ی دارایی‌اش را نیز به ساخت جنگ‌افزار بسپارد، باز هم نمی‌تواند سایه‌اش را بر پیکر ناتوی پرتوان بیفکند. نیروی کار، جنگ‌افزار، دانش نو—همه در دست اردوگاهی‌ست که ۳۲ کشور نیرومند را در کنار هم نهاده‌است. این گردان با کمک سده‌ها دزدی از دارایی‌های جنوب جهان، اژدهایی شده‌است که همه‌ی جهان را در دهان فرو می‌برد.

ناتو، با ۳.۵ میلیون نیروی رزم‌آزموده، چون کوه در برابر روسیه‌ای ایستاده که تنها ۱.۳ میلیون تن سرباز و افسر دارد. آسمان نبرد نیز به سود ناتوست؛ برای هر پرنده‌ی جنگی روسی، بیست پرنده‌ی آهنین در آشیانه‌ی ناتو خفته‌اند. در دریاها نیز ناوهای هواپیمابَر، زیردریایی‌های نیروی اتمی، و موشک‌های پیشرفته، مهر برتری را بر پیشانی ناتو نهاده‌اند. در نبردی که شاید رخ دهد، روسیه به‌سختی می‌تواند گامی پیروزمندانه بردارد، چرا که ناتو با جنگ‌افزارهای نو، از پرنده‌های تندپرواز چون F-35 تا دیوارهای آهنین پدافندی، هر یورشی را پیش از رسیدن، در دم خاموش می‌کند.

چگونه چنین نیرویی می‌تواند در برابر سپاهی از سی‌ودو کشور ایستادگی کند؟ سپاهی که نه‌تنها جنگ‌افزار، که زر و دانش دارد، و با فریبکاری از پشتیبانی بیشتر مردم خویش نیز برخوردار است؟

زمان آن فرا رسیده که به‌جای دامن زدن به ترس و دلهره، راه گفتگو، فرونشاندن آتش تنش، و باز کردن پنجره‌های تازه‌ی صلح بر جهان، برگزیده شود—نه انباشتن زرادخانه‌ها و آکندن انبارها از پرنده‌های جنگی و موشک‌های بی‌درنگ.

اروپا اگر با خطری روبرو است، خطری بیرونی نیست. آن‌چه این قاره را زیر خطر می‌اندازد، نه سربازان بیگانه، که سایه‌های نابرابری، فروپاشی جامعه‌ی رفاه، بدتر شدن شرایط آموزش و بهداشتی، و چالش‌های آب‌وهوایی است. با این همه، به‌جای رسیدگی به زخم‌های مردم، رهبران اروپایی گنجینه‌های مردم را به پای جنگ‌افزار می‌ریزند؛ و برای آن‌که این ریخت‌وپاش را درست بنگارند، دشمنی باید ساخته شود. در این نمایش، روسیه خودناخواسته نقشی پایه‌ای را بازی می‌کند.

صلح خواهی امریکا

رهبران آن‌سوی اقیانوس، سخن از صلح می‌گویند که به هر دلیلی که باشد گامی مثبت است، ولی هم‌زمان ساز و کارشان، چیزی جز آماده‌سازی برای نبرد آینده نیست. آنان که سود را در آهن و دود می‌جویند، هم‌واره از پنجره‌ی پول به جهان می‌نگرند. از دیدگاهی مارکسی، سخنانی که از دهان چهره‌هایی چون ترامپ درباره‌ی «صلح در اوکراین» بیرون می‌آید، را نمی‌توان در سطح واژگان‌شان سنجید.

این واژه‌ها، نه دلیل بر صلح راستین دارند، نه بر نایش (نفی) جنگ؛ بل‌که بخشی از دستگاه پیچیده‌ی سرکردگی، بخشی از چرخ‌دنده‌های بازتولید امپریالیسم جهانی هستند. هنگامی که نبرد اوکراین، نظم بازارهای انرژی را برهم زده‌است، ماندگاری جنگ شاید در نگاه نخست برای غول‌های نفتی آمریکا چون شورون و اکسون‌موبیل سودمند باشد، ولی همین جنگِ بی‌‌پایان، لرزشی پنهان را در پیکره‌ی سرمایه‌داری جهانی دامن می‌زند. از همین‌رو، چهره‌هایی چون ترامپ که با انحصارهای انرژی پیوندی تنگاتنگ دارند، به‌دنبال «صلحی برنامه‌ریزی شده»—نه به‌دلیل انسان‌دوستی، بل‌که برای بازگرداندن آرامش به بازار و فراهم آوردن انرژی ارزان برای صنعت آمریکا هستند.

هنگام جنگ، بازار ناپایدار می‌شود که می‌تواند به کاهش تولید اقتصادی بینجامد. برای نمونه، اگر شرکت‌ها و مصرف‌کنندگان به آینده خوش‌بین نباشند، هزینه‌های خود را کمتر خواهند کرد، کمتر رانندگی می‌کنند، یا خودروهای کم‌مصرف‌تر می‌خرند، بدینگونه درخواست برای فرآورده‌های نفتی کم می‌شود، چون کالای کمتری جابه‌جا شده و انرژی کمتری مصرف می‌شود.

دگرگونی بهای نفت پیامد منفی بیشتری برای ایالات متحده خواهد داشت، زیرا نفت آمریکا، به ویژه آنچه که با شیوه‌ی فراکینگ تولید می‌شود، هزینه تولید بالاتری دارد. فراکینگ نیازمند سرمایه‌گذاری بیشتر است و هزینه‌های تولید بالاتری دارد، که تولیدکنندگان آمریکایی را در برابر کاهش بهای نفت آسیب‌پذیرتر می‌کند.

در سوی دیگر این نبرد، انحصارهای بزرگ جنگ‌افزارسازی آمریکا ایستاده‌اند—سودبرنده‌ی همیشگی جنگ. ولی حتا این هیولاهای فولاد و باروت نیز می‌دانند که نبردی پایان‌ناپذیر، به‌ویژه اگر آتش آن به کشورهای ناتو نزدیک شود، می‌تواند آینده‌ی سود را در خطر بیندازد. از این‌رو، صلحی گذرا، شاید به سود آمریکاییان هم باشد: کم کردن فشارها، بازآرایی نیروها، و آغاز دور تازه‌ای از رقابت‌های جنگ‌افزاری—همان‌گونه که در سال‌های جنگ سرد بارها رخ داد. از یاد نباید برد که دولت ترامپ نمی‌خواهد که برای جنگی هزینه کند که امنیت آمریکا را به خطر نمی‌اندازد و نه تنها به بازسازی صنعتی کشور کمک نمی‌کند، بل‌که چوب لای چرخ آن می‌گذارد.

”چپ” اروپا در گرداب فراموشی صلح و خاموشی در برابر بانگ جنگ

آن‌چه که ما امروز می‌بینیم، تنها جابه‌جایی نیروهای جنگی یا سخنان ستیزه‌جویانه‌ی امپریالیست‌ها نیست؛ ما نشانه‌ای از درونِ سستِ سامانِ ”چپ” می‌بینیم که دیرگاهی‌ست در چنگ بحران می‌پیچد. ”چپ” اروپا—خسته، گنگ و بی‌ریشه—دیگر نه می‌تواند خروش کند و نه ایستادگی.  این ”چپ” از یاد برده‌است که بی‌داد را نمی‌توان با خاموشی پاسخ گفت. در برابر بانگ جنگ، نباید با مهرورزی با جنگ‌جویان سخن گفت.

برای این ”چپ”، ساختن یک پیمان اروپایی جنگی جایگزین هدف بیرون رفتن از ناتو شده‌است. چرا کار به اینجا کشیده شده‌است؟ بسیاری بر این باورند که رسانه‌های غربی با پوشش یک‌سویه‌ی رویدادهای اوکراین و به‌کارگیری آگاهانه‌ی زبان، اندیشه‌ی همگانی را ریخت‌گری کرده‌اند. ”چپ” اروپا نیز بی‌هیچ پرسشی، سخنان نهادهای چیرگی‌خواه در باره‌ی برجستگی «امنیت» را پذیرفت و بازگویی می‌کند؛ واژه‌ای که سیاستمداران اروپایی برای نگهداشت سرکردگی خود بر جهان ساخته‌اند.

یعنی ”چپ” ایدئولوژی بورژوازی را دست‌کم در باره‌ی «امنیت» پذیرفته‌است. این انگاره با دیدگاه مارکس درباره‌ی چیرگی ایدئولوژیک طبقه‌ی فرادست و نظریه‌ی «چیرگی فرهنگی» گرامشی هم‌سوست. همان‌گونه که گرامشی می‌گوید، رسانه‌ها و زبان چیره، اندیشه‌ها را می‌سازند. با این همه، نباید فراموش کرد که ”چپ” اروپا دیرزمانی است با این فریب‌های زبانی آشناست. پس باید به انگیزه‌های ژرف‌تری نگریست که چرا جنگ‌خواهی بخشی پایدار از گفتار ”چپ” اروپایی شده‌است.

بررسی مارکس نشان می‌دهد که دیدگاه سیاسی، بازتاب جایگاه طبقاتی و اجتماعی است. برپایه‌ی دیدسنجی روزنامه‌ی نیویورک تایمز و پژوهش دانشگاه کمبریج، نگرش مردم در کشورهای پیشرفته نسبت به روسیه و چین منفی‌تر شده و به سوی اروپا گراییده‌است. ولی در کشورهای غیرغربی، این روند به گفته‌ی اقتصاددان هندی پربهات پاتنایک: «در بسیاری از کشورها، از اوراسیا تا شمال و باختر آفریقا، نگاه مردم به روسیه بهبود یافته و جنگ اوکراین دگرگونی بزرگی در این روند پدید نیاورده. این درباره‌ی چین نیز درست است.»

جهان جنوب و تنگ‌دست هنوز چپاول روزگار استعمار را از یاد نبرده و برآمدن جهان چندقطبی را چالشی علیه ساختارهای چیرگی غرب می‌بیند. ولی ”چپ” اروپا، هم‌سو با سران اروپا و بورژوازی آن، از چنین دگرگونی ترس دارد – نه از روی نادانی، که از ترس پایان یافتن برتری تاریخی‌اش. ”چپ” اروپا هم کم و بیش بخشی از آن “اشرافیت کارگری” است که به گفته‌ی لنین بهره‌ای از دزدی‌های دولت‌های امپریالیستی خود برده‌است. در حقیقت، ”چپ” اروپا نمی‌خواهد از برتری جهانی اروپا بگذرد.

در جهانی که شکاف‌های نوین در روند زایش است و چیرگی یک‌سویه‌ی اروپا و آمریکا به چالش کشیده شده، ”چپ” ناگزیر به گزینش است – یا هم‌آوا با لایه‌های غیراشرافی کارگران خود، و مردمان زیر ستم و رنجبران جنوب جهان خواهد شد، یا در کنار بورژوازی باختری مانده، نقش آرایه‌ای دموکراتیک برای امپریالیسم را بازی خواهد کرد.

پیکار برای تنش‌زدایی، آشتی و صلح تنها یک شعار نیست؛ وظیفه‌ای اخلاقی و تاریخی است. خاموشی در برابر دستگاه جنگ‌افروز ناتو و اتحادیه‌ی اروپا، نادیده گرفتن رنج‌دیدگان افغانستان، عراق، لیبی و سوریه، و همکاری با امپریالیسم در جنگ اوکراین به بهانه‌ی «پاسداری از مردمسالاری»، چیزی جز پیمان‌شکنی با آرمان‌های ”چپ” نیست.

”چپ” اروپا باید بنیادهای نظری و تاریخی خاموشی خود در برابر جنگ‌افروزی‌ها، ناتو، رسانه‌های سرمایه‌سالار و اتحادیه‌ی اروپا را واکاوی کند.”چپ” باید خود را از نو بسازد – نه تنها با نقد گذشته، که با سامان‌دهی توده‌ها، بازگشت به ژرف‌اندیشی نظری، و بازشناسی جایگاه خود در جهان. پایبندی به مردم فرودست و راست‌کرداری، تنها راه رهایی از فروغلتیدن به پرتگاه سازش است.

جنگ‌خواهی کنونی اروپا، نه پاسخی به خطرهای راستین، که ابزاری برای پوشاندن گسست‌های درونی و بازتولید سرکردگی جهانی در پوششی نو است. ”چپ” اروپا، با خاموشی یا هم‌دستی، در این بازتولید نقش دارد.

از نگر مارکسیستی، پیکار راستین با جنگ و نظامی‌گری تنها زمانی شدنی است که ابزارهای تولید – به‌ویژه کارخانه‌های جنگ‌افزار – از چنگ سرمایه رها شده و به زیر فرماندهی کارگران و رنجبران درآیند. در غیر این صورت، همان‌گونه که لنین هشدار داد، «در سامانه‌ی سرمایه‌داری، آشتی پایدار شدنی نیست – تنها درنگ‌ی میان جنگ‌ها خواهد بود.»

پایان سخن

جنگ‌افروزی کنونی اروپا، زاده‌ی بحران‌های درونی سرمایه‌داری است؛ تلاشی نومیدانه برای پنهان کردن شکست‌های اقتصادی و اجتماعی پشت دود توپ‌ها و نوای کرکننده موشک‌ها. افسانه‌پردازی درباره خطر روسیه، همچون پرده‌دودی است که واقعیت‌های اقتصادی را می‌پوشاند. ولی آن‌چه نگران‌کننده‌تر است، خاموشی ”چپ” اروپاست که به آرامی در گفتمان امنیتی فرمان‌روا فرو رفته‌است.

دگرگونی‌های سیاسی نباید بهانه‌ای برای پس‌نشست ایدئولوژیک باشند. هر دگرگونی که از پایین و برآمده از نیازهای رنجبران باشد، گامی به پیش است. ولی اگر از بالا و برای هم‌سویی با سامانه‌ی سرمایه‌داری باشد، گام به گام هستی ”چپ” را می‌فرساید.

پس باید پرسید: آیا ”چپ” اروپا هنوز نماینده‌ی آرمان‌های ضدجنگ، ضدتبعیض، ضدبهره‌کشی و ضدسرکردگی امپریالیستی است؟ یا این واژگان گفته‌های پوچی شده‌اند که تنها هنگام انتخابات به کار می‌آیند؟

آن بخش از ”چپ” اروپا، که هنوز به آرمان‌های خود وفادار است، باید در برابر این نمایش مرگبار بایستد و فریاد بزند که امنیت واقعی در صلح است، نه در انبارهای پر از جنگ‌افزار.

راه برون‌رفت در گرو نقد رادیکال پیوند نهادهای نظامی با سرمایه‌داری جهانی است. باید رسانه‌های بورژوازی را به چالش کشید و در باره‌ی گفتمان‌سازی‌های آنان روشنگری کرد. ”چپ” اروپا امروز در دوراهی تاریخی ایستاده‌است: یا باید به آرمان‌های ضدامپریالیستی و ضدجنگ خود بازگردد، یا به بخشی از دستگاه ایدئولوژیک سرمایه‌داری دگرگون شود. گزینش امروز، سرنوشت فردای اروپا را پایه‌گذاری می‌کند. صلح واقعی نه در سایه‌ی توپ‌ها، که در پرتو نقد ریشه‌ای ساختارهای فرمان‌روا شدنی خواهد بود.




لنینیسم: به‌روزسازی مارکسیسم در عصر امپریالیسم

مقاله ۴/۱۴۰۴
۲۷ فروردین ۱۴۰۴، ۱۶ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در چند دهه گذشته، با گسترش ناامیدی در باره‌ی برنامه‌های سوسیالیستی سده بیستم، ما با بازگشت خیزابی از نقدهای ضدلنینیستی روبرو می شویم؛ نقدهایی که گاه از دل تجربۀ زیسته و دل‌های شکسته در باره‌ی فروپاشی آن‌چه روزگاری “آرمان رهایی” خوانده می‌شد- بیرون می‌آیند. در این راستا، البته بی‌جا نیست که برای ریشه‌یابی شکست به بررسی اندیشه و دیدگاه بنیان‌گزار انقلاب سوسیالیستی در روسیه پرداخت.

ولی این نقدها گاهی، به‌جای برخوردی تحلیلی و مشخص از پدیده‌ها و رویدادها به ساده‌سازی تاریخ می‌لغزند. لنینیسم در این نقدها و خرده‌گیری‌ها، نه چون تلاشی تئوریک برای گسترش و نوسازی مارکسیسم در شرایط ویژه، بل‌که چون کژروی ایدئولوژیک در مارکسیسم بررسی می‌شود —بی‌آنکه جای‌گزینی عینی و انقلابی برای شرایطی که لنین با آن روبرو بود، پیش‌گزاری گردد.

در میان انتقادگران لنینیسم، گاهی نقد آنانی که زمانی خود را لنینیست می‌دانستند، بیش از دیگران پیچیدگی‌های انقلاب سوسیالیستی و شرایط مشخص تاریخی را نادیده می‌گیرد. هر انسانی این حق بنیادین را دارد که دیدگاه‌های خود را بازبینی کند، در باورهای پیشین خود بازنگری نماید و یا حتا با جهان‌بینی گذشته‌ خود هم اکنون در تضاد باشد. این دگرگونی‌ها می‌تواند نشانه‌ای از رسیده‌شدن اندیشه در یک روند دیالکتیکی پیشرفت باشد. ولی کسی که در پهنه پرچالش سیاسی و اجتماعی در نوشته‌ای به بررسی و نقد ایدئولوژی‌های پیشین خود می‌پردازد و برای همگان پخش می‌کند، بار ویژه‌ای بر دوش خود می‌گذارد: نویسنده باید بتواند که به روشنی و سازمان یافته با یک تحلیلی تاریخی و دیالکتیکی چرایی روند دوری از جهان‌بینی گذشته و روی‌آوری به جهان‌بینی کنونی را پیش‌گزاری کند.

در این نوشته ما نشان خواهیم داد که لنینیسم نه تنها دشمن مارکسیسم و یا کژروی از ان نیست, بل‌که به روزسازی مارکسیسم است و بدون چارچوب تئوریک آن مارکسیسم توان پاسخ به چالش‌هایی مانند این که چرا وارونه آن چه که مارکس و انگلس پیش‌بینی کرده‌بودند انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری رخ نداد را ندارد.

بگذارید نخست نگاهی به این داشته‌باشیم که نقش مارکسیسم چیست؟ و دید مارکس و انگلس در باره‌ی انقلاب و نبرد چه بوده‌است؟

نقد سازنده یا نایش دگماتیک؟

پرسش اصلی آن است که آیا نقد لنینیسم، برای تیز کردن ویژگی‌های ضدسرمایه‌داری و انقلابی مارکسیسم است یا برای رام کردن آن؟

برخی‌ها پندارگرایانه این گونه می‌اندیشند که مارکس به روند مسالمت‌آمیز گذر از سرمایه‌داری به سوسیالیسم باور داشت.

مارکسیسم، با روش تحلیل دیالکتیکی، نه‌تنها نقدپذیر، بل‌که یک جهان‌بینی پویایی است که با دانش و شرایط تاریخی مشخص گسترش و ژرفش می‌یابد. ولی نقد زمانی سازنده‌است که از دل خود، راه‌چارهای نوینی برای چالش‌هایی که ما با آن روبرو هستیم را نیز فراهم کند. نقدی که تنها بر نایش استوار است، نه ریشه در اندیشه انقلابی، بل‌که بازتابی از شکست‌های تاریخی تلنبار شده‌است.مارکسیسم دانشگاهی نیست؛ مارکسیسم انقلابی است

مارکسیسم را نمی‌توان یک جهان‌بینی یا رشته‌ای دانشگاهی دانست؛ زیرا سرشت آن نه در تفسیر مجرد جهان، بل‌که در نشان دادن راه دگرگونی انقلابی آن نهفته‌است. دانشگاه‌ها—به‌ویژه در چارچوب ساختارهای سرمایه‌دارانه—مارکسیسم را از ویژگی‌های دگرگون‌ساز تهی می‌کنند و آن را دیدگاهی بی‌خطر و بی‌اثر می‌سازند؛ این‌گونه دید به جهان‌بینی مارکسیسم برای گفت‌وگوهای دانشگاهی و نوشتن پایان‌نامه‌های دانشگاهی خوب است، نه برای میدان‌های واقعی نبرد طبقاتی.

مارکسیسم، اگر از پراتیک انقلابی جدا شود، چیزی جز فلسفه‌بافی بورژوایی نیست. در چنین شرایطی، تحلیل ادبی جای‌گزین تحلیل

نظام دانشگاهی، به‌جای آن‌که مارکسیسم را چون افزاری برای رهایی بخواهد، آن را به پدیده‌ای بی‌خطر کاهش می‌دهد. در این فضا، مارکس کنار هایک و آدام اسمیت در یک چالش دانشگاهی چیده می‌شود که گویی که ناسازگاری تنها بر سر چند نمودار اقتصادی یا سبک نگارش است. از نقد ادبی مارکسیستی تا تئوری فرهنگی پست‌مدرن با رگه‌های «چپ»، همگی نسخه‌هایی بی‌خطر از یک فرهنگ انقلابی را پیش‌گزاری می کند که از اندیشه وعمل برای از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و از سازمان‌یابی طبقاتی تهی شده‌اند. این مارکسیسمِ بی‌خطر، به‌جای آن‌که آگاهی طبقاتی را بیدار کند، بیشتر با فلسفه‌گویی انسان را به خواب می‌برد.

اما مارکسیسم واقعی، در متن زندگی روان است: در اعتصاب‌های کارگری، در جنبش‌های ضد استعماری، در شوراهای مردمی، و در نبردهایی که توده‌ها برای دست‌یابی به نان و آزادی می‌جنگند. اگر هدف ما پایان‌دادن به سرکردگی سرمایه است، باید پندار گذار مسالمت‌آمیز را کنار بگذاریم و بار دیگر به فرهنگ رادیکال لنینی بازگردیم— سازمان‌دهی انقلابی، تئوری کارا و آمادگی برای نبرد. طبقاتی می‌شود، این کژراهی نه پیش‌آمدی، بل‌که بخشی از عمل‌کرد ایدئولوژیک بورژوازی برای آرام کردن اندیشه رهایی‌بخش است.

شما هنگامی که به تز یازدهم کارل مارکس درباره‌ی فویرباخ که یکی از انقلابی‌ترین جمله‌های تاریخ فلسفه به شمار می‌رود نگاه کنید، در می‌یابید که این تز نقطه‌ی گذار از فلسفه‌ی کهن به کنش‌گرایی انقلابی است و مرز میان تفسیر جهان و تلاش برای دگرگون‌ساختن آن را به‌روشنی دیده‌می‌شود .

مارکس در سال ۱۸۴۵ نوشت: «فیلسوفان تاکنون جهان را تنها به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ چالش ولی بر سر دگرگون کردن آن است

— کارل مارکس، تزهایی درباره‌ی فویرباخ (۱۸۴۵)، تز یازدهم

مارکس که در گفتن جمله‌های کوتاه ولی چکیده و ژرف نام آور است، با این جمله دیوار میان اندیشه‌ی شرمسار و چای‌خانه‌ای را و عمل انقلابی را درهم شکست. تز یازدهم او نه تنها نقدی بر فیلسوفان پیشین، بل‌که فراخوانی همیشگی برای کنش سیاسی آگاهانه و سازمان‌یافته است.

مارکس همچنین با فلسفه‌ی بورژوایی که در نظام‌های اندیشه‌ای چون دکارت و کانت بازتاب می‌یافت، سر ناسازگاری داشت. مارکس می‌گفت که این گونه فلسفه، تضادهای طبقاتی را پنهان می‌کند و جای‌گاه تاریخی و اجتماعی ایده‌ها را نادیده می‌گیرد. مارکس بر آن بود که تئوری نمی‌تواند بی‌طرف باشد؛ بل‌که باید در خدمت رهایی طبقه‌ی کارگر باشد.

این نگاه دنبال‌تر پایه‌ی تحلیل‌های لنین شد. او در کتاب چه باید کرد؟ (۱۹۰۲) از همین پیوند میان تئوری و عمل سخن می‌گوید و نوشت:«بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی شدنی نیست.»

برجستگی این جمله در آن است که مارکس در برابر فلسفه‌ی سرگرم کننده ایستاد و پافشاری داشت که وظیفه‌ی واقعی فلسفه دگرگونی جهان است. او در برابر ماتریالیسم شرمنده و واکنش‌گرا، مانند آن‌چه در اندیشه‌ی فویرباخ دیده‌می‌شود، ماتریالیسم کنش‌گرا را در عمل اجتماعی و انقلابی پایه‌گزاری کرد . این همان مفهوم «پراکسیس» است—وحدت تئوری و کنش.

در کتاب ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۶)، مارکس این نگاه را دنبال می‌کند و می‌نویسد:«نبردهای تئوریک، تنها بازتابی از رزم واقعی‌اند.»

از دید او، تئوری باید هم‌واره ریشه در واقعیت عینی و تضادهای مادی داشته‌باشد و هدف آن، برانگیختن و سازمان‌دهی پرولتاریا برای براندازی روابط سرمایه‌داری است. در جهان کنونی نیز، این تز مارکس هم‌چنان الهام‌بخش است. بسیاری از مارکسیست‌های راستین بر این باورند که دانشگاه‌های نئولیبرال امروز، با این‌که تولید انبوهی از دیدگاه‌های “رادیکال” دارند، ولی در عمل، جای‌گاه خود را در دل ساختار سرمایه‌داری نگه داشته‌اند, زیرا آن‌ها تنها سرگرم تفسیر کردن هستند . آن‌ها سرمایه‌داری را به شیوه‌های پیچیده تحلیل می‌کنند، ولی از سازمان‌دهی یا کنش انقلابی دوری می‌گزینند.

در زمینه‌هایی چون بحران آب و هوایی نیز، بسیاری از مارکسیست‌ها بر این باورند که راه‌حل نه در “آگاهی‌بخشی” تنها، بل‌که در دگرگونی نظامی است که منافع گروه اندکی سودآور را بر زندگی زیست‌محیطی برتری می‌دهد. از دید لنین، همان‌گونه که مارکس پیشتر گفته‌بود، آگاهی و کنش باید هم‌زمان پیش بروند؛ ولی آفریدن این پیوند دیالکتیکی نیازمند رهبری سازمان‌یافته و حزب پیش‌تاز انقلابی است.

نقش نبرد در دیدگاه مارکس

مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» در اندیشه‌ی کارل مارکس و فردریش انگلس، در باره‌ی گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم به کار برده‌شده‌است؛ دوره‌ای که در آن طبقه‌ی کارگر یا همان پرولتاریا قدرت سیاسی را در دست می‌گیرد تا ساختارهای سرمایه‌داری را از میان بردارد و پایه‌های جامعه‌ای بی‌طبقه و کمونیستی را پایه‌گزاری کند. واژه‌ی «دیکتاتوری» یادآور حکومت‌های زورگو و خودکامه است—ولی مارکس و انگلس نه سخن از خودکامگی یک تن یا گروه کوچک، بل‌که از سرکردگی آگاهانه‌ی طبقه‌ی کارگر بر روند گذار به سوی رهایی از ستم و بهره‌کشی سخن می‌گویند.

در مانیفست کمونیست (۱۸۴۸)، مارکس و انگلس رک و راست از نیازمندی انقلاب پرولتری سخن می‌گویند. آنان بر این باور بودند که تنها با یک انقلاب بنیادین است که پرولتاریا می‌تواند فرمان‌روایی بورژوازی را سرنگون کرده و نظمی تازه بر پایه برابری و عدالت اجتماعی بسازد. در آنجا آمده‌است: «کارگران چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. ولی جهانی را به‌دست آوردند. کارگران تمام کشورها، متحد شوید!» این جمله نمادی از فراخوان آنان برای بسیج طبقه‌ی کارگر در راه دگرگونی ساختار جامعه است.

مارکس در جنگ داخلی در فرانسه (۱۸۷۱)، تجربه‌ی کمون پاریس را تحلیل می‌کند و آن را نخستین نمونه‌ی واقعی از دیکتاتوری پرولتاریا می‌داند. کمون پاریس حکومتی بود که برای زمان کوتاهی از سوی کارگران پاریس ریخت گرفت و در آن تلاش‌هایی برای از میان برداشتن امتیاز طبقاتی و شرکت سرراست (مستقیم) مردم در سیاست انجام گرفت. مارکس در این تحلیل می‌نویسد: «کمون، شکل واقعی دیکتاتوری پرولتاریا بود.»

مارکس آگاهانه از «دیکتاتوری پرولتاریا» و نه از «فرمان‌روایی پرولتاریا» سخن می‌گوید زیرا می‌داند که از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بدون نبرد با سرکردگی بورژوازی و برای دست‌یابی به دگرگونی انقلابی شدنی نیست.

در نقد برنامه‌ی گوتا (۱۸۷۵)، مارکس به‌گونه‌ای تئوریک به این مفهوم می‌پردازد و از مرحله‌ای سخن می‌گوید که میان سرمایه‌داری و کمونیسم است. او این دوره را زمانی می‌داند که جامعه هنوز جای پای سرمایه‌داری را با خود دارد و نیازمند سازمان‌دهی سیاسی و اقتصادی برای گذر از آن است. مارکس در آنجا می‌گوید: «میان جامعه‌ی سرمایه‌داری و جامعه‌ی کمونیستی، دوران دگرگونی انقلابی از یکی به دیگری است. این یک دوره‌ی گذار سیاسی است که دولت در آن نمی‌تواند چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا باشد.»

درک این مفهوم نیاز درک کشمکش‌های طبقاتی دارد که دیکتاتوری پرولتاریا را مرحله‌ای نیازمند برای پایان دادن به سرکردگی طبقاتی، برپایی جامعه‌ای بدون طبقه و بدون دولت می‌داند. مارکس و انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را شکلی از دموکراسی رادیکال و مردمی می‌دیدند.

دیکتاتوری پرولتاریا در اندیشه‌ی مارکس و انگلس می‌گوید که طبقه‌ی کارگر با کاربرد قدرت سیاسی، ساختارهای بهره‌کشی سرمایه‌داری را از میان می‌برد و شرایط نیازمند گذار به جامعه‌ی کمونیستی و بی‌طبقه را فراهم می‌سازد.

سرمایه‌داری خودبه‌خود فروپاشی نمی‌کند. پندار این‌که این نظام را می‌توان از درون و اندک اندک، با شیوه رای‌دهی و اصلاح‌های آرام به راه راست کشاند، پندار خطرناک است که بارها بهای آن را جنبش‌های مردمی با خون خود پرداخته‌اند. از شیلی در سال ۱۹۷۳ تا اندونزی در ۱۹۶۵، هرگاه پروژه‌ای مردمی در آستانه‌ی قدرت‌گیری بوده، امپریالیسم و واپس‌گرایان با کودتا، کُشتار و سرکوب‌های ددمنشانه پاسخ داده‌اند. حتا الگوهای سوسیال‌دموکراسی در اروپا که با دوستی با آلمان نازی و شیوه ‌ای امپریالیستی یک رفاه کم و بیش اجتماعی ساخته بود، یا به محافظه‌کاری تن داده‌ یا در برابر خیزاب نئولیبرالیسم همه‌ی دست آوردهای جنبش‌کارگری کشورها را بر باد داد. واقعیت این است که بدون نبرد انقلابی، بدون گسست واقعی از مناسبات سرمایه‌دارانه، هیچ دگرگونی بنیادی شدنی نیست.

در همین راستا، لنین نه هم چون یک فیلسوف خانه‌نشین تنها، بل‌که مانند یک کنش‌گر انقلابی، نشان داد که تئوری تنها در پیوند با عمل معنا می‌یابد. او مفاهیمی هم‌چون حزب پیش‌تاز و ضدامپریالیستی را نه در هوا، بل‌که در دل تجربه عینی رزم طبقاتی فرمول‌بندی کرد. در دنیای امروز، که امپریالیسم با ریخت‌های پیچیده‌تر و سازمان‌یافته‌تری از گذشته بازتولید می‌شود، نمی‌توان بدون کمک این تجربه و این ابزارهای تئوریک، به رویارویی کارا با نظم فرمان‌روا اندیشید. نبرد بی‌تئوری، به‌سادگی در دل مناسبات چیره حل می‌شود و انرژی خود را در چشم‌اندازهای تنگ اصلاح‌خواهی از دست خواهد داد.

سرمایه‌داری خود به خود فرونمی پاشد. یا ما آن را سرنگون می‌کنیم، یا او ما را از پا درمی‌آورد. این گزینش ساده ای نیست، ولی —برای هر کس که هنوز به رهایی انسان از ستم طبقاتی، بهره‌کشی و بیگانگی باور دارد یک نیاز است.

لنینیسم: پاسخ دیالکتیکی به امپریالیسم و به روزسازی مارکسیسم

بسیاری از خرده‌گیران، لنینیسم را «دست‌کاری در مارکسسیم» می‌دانند، با این‌که خود مارکس هرگز مارکسیسم را جهان‌بینی بسته و پایان یافته نمی دانست. لنین، وارونه آن چه که خرده‌گیران می‌گویند، بر پایه‌ی دیدگاه مارکسیستی و با وفاداری به روش ماتریالیسم تاریخی، به بازخوانی شرایط جهان سرمایه‌داری‌ی که با آن روبرو بود پرداخت—جهانی که گام به مرحله‌ی نوینی به نام امپریالیسم گذاشته‌بود.

در دنباله این نوشته به برخی از برجسته‌ترین نکته‌ها که خرده‌گیران برای نشان دادن تضاد لنینیسم با مارکسیسم به کار می‌برند، پاسخ داده‌می‌شود.

کتاب کلیدی امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری (۱۹۱۶) درکی نو از روند سرمایه‌داری انحصاری، صدور سرمایه، پخش جهان میان قدرت‌های استعماری و شکل‌گیری الیگارشی مالی را پیش‌گذاری می‌کند؛ تحلیلی که حلقه‌ی گُم شده بسیاری از واکاوی‌های مارکسیستی از سرمایه‌داری بود. لنین در این نوشته به شکاف میان پرولتاریای متروپل و مستعمره‌ها و کشورهای پیرامونی می‌پردازد و به روشنی می‌شکافت که چرا انقلاب در جامعه‌های غیرغربی در آسیا یا آمریکای لاتین، می‌تواند رخ دهد. چنین نگاهی، نه «کژروی» از مارکسیسم، بل‌که نیازمند دیالکتیکی به روزسازی آن با شرایط نو بود.

دهقانان: اتحاد استراتژیک، نه کژروی تئوریک

یکی از سنگین‌ترین انتقادها به لنینیسم، به نقش دهقانان در انقلاب اکتبر بر می‌گردد. خرده‌گیران می‌گویند که نقش پررنگ دهقانان در انقلاب اکتبر، دوری از نقش بنیانی پرولتاریا در دیدگاه مارکس بوده‌است. ولی این انتقاد نشان از کم‌بود و یا نبود تحلیل تاریخی از تحلیل مشخص از شرایط مشخص و درکی ساده از تضاد طبقاتی دارد.

در جامعۀ نیمه‌فئودال روسیه، پرولتاریای صنعتی کم شمار ولی سازمان‌یافته و انقلابی بود. دهقانان، اگرچه خرده‌بورژوا، ولی در شرایطی بودند که تضادشان با مالکیت فئودالی، آن‌ها را متحد بزرگ پرولتاریا در انقلاب ساخت. لنین با شناخت ژرفی که از ساختار طبقاتی روسیه داشت، اتحاد پرولتاریا و دهقانان را نه از کژاندیشی، بل‌که با یک بررسی استراتژیک برای سرنگونی نظم کهنه درک کرد. به راستی هم یکی از نوآوری لنین در آن بود که ماتریالیسم تاریخی را به معنای واقعی آن، در تحلیل عینی از ساختار اقتصادی-اجتماعی به‌کار بست، نه در بازگویی دگم‌های خشک تئوریک

حزب پیش‌تاز: نیاز انقلابی برای پیوند آگاهی و سازمان

نمایی که برخی از خرده‌گیران از حزب لنینی، هم چون گروهی بسته، خشک‌اندیش و پلیسی نشان می‌دهند، گاهی برپایه گفتمان لیبرالی یا خوانش‌هایی سطحی از مقوله‌هایی مانند بسیج توده‌ها و سازمان‌دهی طبقه کارگر چیده شده‌است. ولی حزب پیش‌تاز در اندیشه‌ی لنین، نه یک نخبه‌گرایی، بل‌که ابزار دیالکتیکی برای پر کردن شکاف میان آگاهی خودانگیخته طبقه‌کارگر و آگاهی طبقاتی‌ و انقلابی است. مارکس سخن از اتحاد میان کسانی که می‌اندیشند و رنج می‌برند با آن‌هایی که رنج می‌برند و می‌اندیشند می‌گفت. حزب پیش‌تاز لنین پیاده‌کردن این سخن مارکس در پهنه عمل است. یعنی خرده‌بورژوازی روشن‌اندیش که جهان‌بینی طبقه‌کارگر را پذیرفته‌است به آموزش طبقاتی و انقلابی طبقه‌کارگر می پردازد.

در شرایط بسته سیاسی، سانسور و سرکوب سیستماتیک، شورش‌های خودانگیخته‌ی توده‌ای، راه به جایی نخواهد برد. حزب بلشویک، در این زمینه، نه‌تنها پیوند‌دهنده روشن‌اندیشان با پیشروترین فرزندان طبقه‌کارگر و توده‌ها بود، بل‌که خود فرآورده تجربه و چکیده نبرد کارگران، روشن‌اندیشان و انقلابی‌ها در درازنای چنددهه کنش انقلابی زیرزمینی‌ بود. لنین، وارونه بلانکیستی‌ها، به کودتا باور نداشت، بل‌که می‌گفت که حزب باید خود را در درون توده‌ها بسازد، با آن‌ها پیوند ارگانیک داشته‌باشد و تنها هنگامی که شرایط انقلابی شایسته است، رهبری تئوریک و عملی را بردوش گیرد.

انترناسیونالیسم لنینیستی: واقع‌گرایی در روبرویی با شکست

«پشت‌کردن لنین به انترناسیونالیسم» زمانی گفتمان روز شده‌بود که شوروی به‌ناچار سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» را در پیش‌گرفت. ولی باید دید بستر این دگرگونی از کجا آغازشد: شکست انقلاب در آلمان، درهم شکسته‌شدن شوراها در مجارستان، سرکوب خونین در فنلاند، و تنها شدن روسیۀه شورایی. بگذارید این رویدادها را در زیر بیشتر بشکافیم.

امید لنین بر این بود که دولت جوان شوروی بتواند به انقلابی‌های کشورهای امپریالیستی برای انجام انقلاب سوسیالیستی کمک کند و بجایش این کشورهای انقلابی بتوانند شوروی را از تنهایی نجات‌دهند تا سوسیالیسم را در کشور شوراها زنده بماند و پربار شود.

پس از پایان جنگ جهانی اول و شکست آلمان در نوامبر ۱۹۱۸، بحران سیاسی و اقتصادی همه‌ی پهنه‌های این کشور را فرا گرفته بود. مردم از شرایط جنگی خسته شده‌بودند و خواسته‌های اجتماعی و اقتصادی فراوانی داشتند. در چنین شرایطی، انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ در آلمان آغاز شد. مردم از شرایط اقتصادی و جنگی، کم‌بود خواربار، کُشته و زخمی بسیار سنگین و شرایط سخت زندگی به ستوه آمده‌بودند. هم‌چنین ناخشنودی گسترده‌ای از حکومت ویلهلم دوم (امپراتور آلمان) و نظام سلطنتی فراگیر شده‌بود.

این انقلاب با شورش‌های کارگری و سربازان در برلین و دیگر شهرهای آلمان هم‌راه شد که در نتیجه آن، حکومت امپراتوری سرنگون و جمهوری وایمار پایه‌گذاری شد. در این انقلاب، شوراهای کارگری (سوفا) نقش مهمی داشتند که تلاش می‌کردند قدرت را به دست گیرند. ولی این شوراها سازمان‌دهی نشده‌بودند و برای همین توان رهبری انقلاب را نداشتند. در سال ۱۹۱۹، شورای سوسیال دموکرات‌ها با کمک نیروهای نظامی دست به سرکوب شورش‌های رادیکال‌تر زدند. در این میان، دو تن از برجسته‌ترین فرزندان سوسیالیستی، کارل لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ، که در تلاش برای پیش‌برد انقلاب بودند، از سوی نیروهای راست‌گرا کُشته شدند. در پایان، قدرت در دست سوسیالیست‌های میانه‌رو و نیروهای محافظه‌کار افتاد.

در مجارستان، پس از جنگ جهانی نخست، شرایط اقتصادی و اجتماعی بسیار بحرانی بود. در سال ۱۹۱۸، دولت مجارستان زیر فشار اجتماعی جمهوری مجارستان را پایه‌گذاری کرد. در این شرایط، شورش‌ها و انقلاب‌های گوناگون پا به پهنه سیاست گذاشتند. در مارس ۱۹۱۹، یک حکومت سوسیالیستی به رهبری بلاکون که به انقلاب روسیه دلب‌ستگی داشت، در مجارستان پای گرفت. این جمهوری شورایی تلاش کرد تا برنامه‌های رادیکال سوسیالیستی مانند ملی‌سازی صنعت و زمین‌ها را پیاده‌کند. این جمهوری تنها چند ماه پایدار ماند. تلاش‌های بلاکون برای برنامه‌های سوسیالیستی به بحران اقتصادی و سیاسی انجامید. هم‌چنین، نیروهای برون‌مرزی مانند رومانی به کشور یورش بردند و در نتیجه، جمهوری شورایی در اوت ۱۹۱۹ سرنگون شد.

پس از سرکوب جمهوری شورایی، شوراهای کارگری و دیگر سازمان‌های سوسیالیستی در مجارستان از هم پاشیدند.

فنلاند که تا پیش از جنگ جهانی نخست زیر فرمان‌روایی روسیه بود، در سال ۱۹۱7 به پیش‌نهاد لنین و دولت بلشویکی‌اش استقلال یافت. پس از استقلال، این کشور درگیر تنش‌های درون‌مرزی شد. در این دوره، فنلاند به دو جناح اصلی “سفیدها” (هواداران دولت و محافظه‌کاران) و “قرمزها” (سوسیالیست‌ها و کارگران) بخش شد. جنگ میان آن‌ها در سال ۱۹۱۸ آغاز شد. سفیدها با پشتیبانی آلمان‌ها و برخی کشورهای دیگر، توانستند قرمزها را شکست دهند. در این جنگ، هزاران نفر از قرمزها کُشته شدند. پس از پیروزی، سفیدها به سرکوب قرمزها و عضوهای اتحادیه‌های کارگری پرداختند. هزاران نفر از شورش‌یان در زندان‌ها یا به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده‌شدند. این سرکوب‌های گسترده‌ به نام “ترور سفید”شناخته‌می‌شود.

پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، بلشویک‌ها به رهبری لنین آرزو داشتند که انقلاب سوسیالیستی در سراسر اروپا گسترش یابد. آن‌ها امیدوار بودند که انقلاب روسیه بتواند “اخگری” باشد که به هیزم انقلاب‌جهانی آتش افکند. دلیل اصلی این شکست‌ها، ناتوانی شوروی در پشتیبانی از آن‌ها بود.

در آن زمان، دولت تازه‌ شوروی خود درگیر چندین جنگ خونین بود (جنگ با گارد سفید روسیه، ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۲). ارتش سرخ بلشویکی می‌بایست هم‌زمان با نیروهای سلطنت‌خواه، ناسیونالیست‌ها، و ارتش‌های امپریالیستی (انگلیس، فرانسه، ژاپن، آمریکا و غیره) بجنگد. در چنین شرایطی، جنگ درون‌مرزی، چنبره اقتصادی و یورش نظامی ۱۴ کشور، لنین و بلشویک‌ها با گزینشی دشوار و چالشی بزرگ روبرو شدند: یا نابودی انقلاب، یا پس‌نشینی تاکتیکی برای نگه‌داشت دست‌آوردها و چشم به راه ماندن خیزاب انقلاب‌های جهانی در آینده. حتا در همین دوره نیز لنین هیچ‌گاه دیدگاه انترناسیونالیستی خود را کنار نگذاشت: برای نمونه از پایه‌گذاری کمینترن گرفته تا تلاش برای آموزش و تجربۀ شوروی به دیگر کشورها را می‌توان نام برد.

پاسخ مارکسیستی-لنینیستی درباره‌ی این‌که چرا انقلاب‌های سوسیالیستی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته‌ای چون آلمان، فرانسه یا بریتانیا رخ ندادند، بر پایه‌ی سازه‌های تئوریک و تاریخی استوار است.

در کتاب «امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری» که لنین در سال ۱۹۱۶ نوشت، او به یکی از مفهوم‌های کلیدی در تحلیل خود از روابط طبقاتی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته سخن می‌گوید: اشرافیت کارگری. این مقوله به چرایی رخ ندادن انقلاب در کشورهایی چون آلمان، بریتانیا و فرانسه، با این‌که صنعتی پیشرفته و طبقه‌ی کارگر بزرگی داشته‌اند پاسخ می‌دهد.

یکی از دلیل‌های اصلی، تئوری لنین درباره‌ی امپریالیسم است. به باور او، کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته با شیوه استعمار و بهره‌کشی از جهان جنوب، سودهای هنگفتی به دست آوردند که با آن توانستند بخشی از طبقه‌ی کارگر خود را “بخرند”. این لایه ممتاز، که دنبال‌تر “اشرافیت کارگری” نام گرفت، از دست‌مزدهای بالاتر، امنیت کاری بیشتر و مزایای اجتماعی برخوردار بود. برایند این کار این بود که این لایه به جای گرایش به انقلاب، به اصلاح‌خواهی زیر رهبری سوسیال دموکراسی روی آورد و با سیاست‌های بورژوایی، هم‌سو شد. برای نمونه، طبقه‌ی کارگر بریتانیا، به دلیل بهره‌کشی استعماری از کشورهایی چون هند و بخش‌هایی از آفریقا، از شرایط بهتری برخوردار بود که مایه کاهش انگیزه‌های انقلابی در آن شد.

به همین دلیل در هیچ کجای جهان جنوب سوسیال دموکراسی پای نگرفت, زیرا بورژوازی واپس‌مانده آن‌ها امپریالستی نبوده‌است که تا بتوانند با دزدی و استعمار دیگر کشورها برای طبقه‌کارگر خود جامعه رفاهی بسازند.

لنین در فصل هشتم کتاب امپریالیسم…. می‌نویسد:

«دریافت سودهای انحصاری بالا از سوی سرمایه‌داران در یکی از شاخه‌های بی‌شمار صنعت، یا در یکی از کشورهای بی‌شمار و غیره، این امکان اقتصادی را برای آنان فراهم می‌سازد که بتوانند بخش‌هایی از کارگران، و برای مدتی حتی اقلیتی نسبتاً قابل توجه از آنان را بخرند.

امپریالیسم در دوران سرمایه‌ی مالی، شکل ویژه‌ای از اتحاد میان بورژوازی ملت‌های ستمگر و پرولتاریای این ملت‌ها علیه ملت‌های ستمدیده به خود می‌گیرد.»— ولادیمیر ایلیچ لنین، امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری (۱۹۱۶)، فصل هشتم

از دیدگاه لنین، سودهای انحصاری که سرمایه‌داران کشورهای امپریالیستی از استعمار و چپاول ملت‌های کم‌توان و پس‌مانده به‌دست می‌آورند، به آن‌ها این توان را می‌دهد که بخشی از کارگران خود را—یعنی همان اشرافیت کارگری—با دستمزدهای بالاتر، شرایط کاری بهتر، و امتیازات اجتماعی بخرند. این لایه ممتاز، که بیشتر در صنعت های کلیدی، اتحادیه‌های نیرومند و ساختارهای برجسته کار می‌کنند، به جای همبستگی با کارگران ستمدیده‌ی دیگر کشورها، با طبقه‌ی فرمان‌روای کشور خود هم‌پیمان می‌شود. این اتحاد طبقاتی نابرابر، آگاهی انقلابی را کم‌توان کرده و نبرد طبقاتی را به راه اصلاح‌خواهی می‌کشاند.

در گفت‌آوردی دیگر از لنین در سال ۱۹۲۰، او بار دیگر از نقش ویران‌گر و خودخواهانه اشرافیت کارگری در پشت کردن به آرمان های پرولتاریا سخن می گوید: «فرصت‌طلبان (سوسیال‌شووینیست‌ها) دست در دست بورژوازی ملیِ خود دارند، در حالی‌ که سوسیالیست‌های انقلابی برای سرنگونی بورژوازی ملی خود تلاش می‌کنند. اشرافیت کارگری، ستون اجتماعی دومین انترناسیونال است.»— ولادیمیر ایلیچ لنین، دومین انترناسیونال و مسئله‌ی ملی و مستعمراتی (۱۹۲۰)

اهمیت این تحلیل در درک دلیل شکست انقلاب‌های سوسیالیستی در غرب نهفته است. از نگاه لنین، در شکست انقلاب در کشورهایی مانند آلمان، بریتانیا و فرانسه، سه سازه کلیدی نقش داشتند: نخست، سودهای امپریالیستی که به سرمایه‌داران توان داد به طبقه‌ی کارگر امتیازاتی بدهند و یک لایه اشرافیت کارگری بسازند؛ دوم، پرتوان شدن حزب‌های سوسیال‌دموکرات که به‌جای جنبش انقلابی، راه سازش با نظم سرمایه‌داری را برگزیدند؛ و سوم، کم‌توان شدن آگاهی طبقاتی به دلیل پدید آمدن لایه ممتاز در درون خود طبقه‌ی کارگر که با امپریالیسم هم‌کاری می‌کرد. در اینجا لنین هم به زمینه مادی (سود هنگفت از کشورهای مستعمره و پیدایش اشرافیت کارگری) و هم به نقش سازه ذهنی (حزب سازمان‌دهنده این اشرافیت کارگری یعنی سوسیال دموکراسی) می‌پردازد که دست‌دردست هم کار آگاهی طبقاتی طبقه‌کارگر از سوی کمونیست‌ها را دشوار کردند.

زمانی که مارکس و انگلس بر این باور بودند که انقلاب در کشورهایی چون آلمان و انگلستان باید رخ دهد، در آغاز سده بیستم با گام گذاشتن سرمایه‌داری به مرحله امپریالیسم و آمدن حزب‌های چون حزب سوسیال‌دموکرات آلمان و حزب کارگر بریتانیا پویایی نبرد طبقاتی رام شد. لنین و رزا لوکزامبورگ این حزب‌ها را به دلیل دفاع از نظم سرمایه‌داری، حزب‌های «کارگری بورژوایی» می‌دانستند.

افزون بر این، قدرت نهادهای دولتی در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز نقش بسزایی در جلوگیری از آگاهی طبقاتی و کم‌توان کردن جنبش انقلابی بازی کرد. دستگاه‌های ایدئولوژیک و سرکوب‌گر مانند نظام آموزشی، رسانه‌ها، پلیس و ارتش، در افسار زدن اندیشه‌های انقلابی بسیار کارا بودند. آنتونیو گرامشی، فیلسوف مارکسیست ایتالیایی، این پدیده را با مفهوم «هژمونی فرهنگی» باز می کند؛ بدین معنا که طبقه‌ی فرمان‌روا تنها با زور شمشیر فرمان‌روایی نمی‌کند، بل‌که با شیوه های ریخت‌دهی به باورها و ارزش‌ها (مانند ناسیونالیسم یا مصرف‌گرایی)، سرکردگی خود را نگه می‌دارد.

پس از جنگ جهانی دوم نیز، بورژوازی به دلیل ترس از گسترش اندیشه سوسیالیستی با پیاده کردن سیاست‌های کینزی و دولت‌های رفاه، تا اندازه‌ای به خواسته‌های طبقه‌ی کارگر پاسخ داده شد و زمینه‌ی رادیکالیزه شدن از میان رفت. از نگاه لنینیسم، یک سازه کلیدی دیگر، نبود یک حزب پیشرو انقلابی برای رهبری طبقه‌ی کارگر بود. بدون چنین رهبری‌ای، جنبش‌های خودانگیخته یا سرکوب می‌شوند یا در چارچوب نظم فرمان‌روا حل می‌گردند. برای نمونه، قیام اسپارتاکیست‌ها در آلمان (۱۹۱۸–۱۹۱۹) به دلیل نبود هم‌اهنگی و رهبری پرتوان، شکست خورد.

در کنار این‌ها، رخ‌دادهای تاریخی ویژه مانند جنگ‌ها، آمدن فاشیسم و جنگ سرد نیز نقش پایه‌ای بازی کردند. در آلمان، انقلاب ۱۹۱۸ با سرکوب نیروهای سوسیال‌دموکرات و فاشیست به شکست انجامید. پس از جنگ جهانی دوم نیز، آلمان غربی در ساختار سرمایه‌داری زیر رهبری آمریکا آمیخته شد. در فرانسه و بریتانیا نیز روند بازسازی پس از جنگ و دریافت کمک‌هایی مانند طرح مارشال، پایداری اقتصادی فراهم کرد و مایه آن شد که کمونیست‌ها به حاشیه رانده شوند.

تئوری امپریالیسم لنین می گوید که انقلاب‌ها در کشورهایی با ساختارهای سرمایه‌داری کم توان و تضادهای بزرگ رخ خواهد داد، مانند روسیه در سال ۱۹۱۷ یا چین در ۱۹۴۹، نه در جامعه های سرمایه‌داری امپریالیستی.

پایان‌سخن

بررسی همه‌جانبه‌ی بالا نشان می‌دهد که لنینیسم را نمی‌توان چون کژراهه‌ای از مارکسیسم دید، بل‌که باید آن را تلاشی دیالکتیکی، سازمان‌یافته و انقلابی برای به‌روزسازی و تکامل مارکسیسم در شرایط نوین سرمایه‌داری جهانی—یعنی دوره امپریالیسم—درک کرد. لنین، نه با پشت‌پا زدن به متدولوژی مارکس، بل‌که با روش ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی، توانست در برابر بحران‌های سیاسی و اقتصادی آغاز سده‌ی بیستم پاسخی انقلابی و استراتژیک پیش‌نهد.

نقدهایی که لنینیسم را کژروی از مارکسیسم می‌خوانند، یا ریشه در سرخوردگی‌های تاریخی دارند، یا بر پایه تحلیل‌های ساده و غیرتاریخی استوارند. این نقدها در بهترین روی، ناتوان از پیش‌گزاری جای‌گزینی تئوریک و عملی‌اند و در بدترین روی، مارکسیسم را به فلسفه‌ای بی‌خطر، دانشگاهی و غیررزمنده دگرگون می‌کنند. ولی همان‌گونه که مارکس در تز یازدهم بر فویرباخ هشدار داد، فلسفه مارکسیستی نه برای تفسیر جهان، بل‌که برای دگرگون‌کردن آن است—و این دگرگونی بدون تئوری انقلابی و بدون سازمانی انقلابی، تنها در پندار می‌تواند روی دهد.

نقش لنین در پیش‌بُرد مارکسیسم را باید در چند لایه فهمید: نخست، با تحلیل امپریالیسم هم‌چون مرحله‌ای نو در رشد سرمایه‌داری، او ابزار درک روند دگرگونی جهانی و شکست انقلاب در غرب را فراهم ساخت. دوم، با تئوری حزب پیش‌تاز، پیوند تئوری و پراتیک را به گونه‌ای ارگانیک در شرایط بسته و سرکوب بازسازی کرد. سوم، با درک تاریخی و طبقاتی از جامعه‌های غیرغربی، نشان داد که انقلاب در پیرامون سرمایه‌داری جهانی رخ خواهد داد. و چهارم، با وفاداری ریشه‌ای به اصل انترناسیونالیسم، راه‌بردهای انقلاب جهانی را با واقع‌گرایی دیالکتیکی درآمیخت.

وارونه آن چه که پندارهای سازشکارانه در باره ی سرمایه‌داری می‌گویند ساختار آن خودویران‌گر نیست که بی‌درگیری و بی‌نبرد دگرگون شود. نمونه‌های خونین سرکوب‌های انقلابی در سده بیستم، از شیلی تا اندونزی، گواه آن‌اند که بدون سازمان‌دهی انقلابی، بدون رهبری تئوریک، و بدون شناختی ژرف از مناسبات قدرت، انقلاب تنها یک رویا می‌ماند.

امروز، بازگشت به لنینیسم، بازگشت به گذشته نیست؛ بازگشت به فرهنگ نبرد و ایستادگی، به سازمان‌یابی توده‌ای و به تئوری‌ای است که بتواند ابزار رهایی فراهم کند. لنینیسم، اگر درست درک شود، نه یک بسته از دیدگاه‌های خشک، بل‌که شیوه‌ای دیالکتیکی از فهم و دگرگون‌سازی جهان است.

پس در پایان، گزینش با ماست: یا مارکسیسمی برای موزه‌ها، یا مارکسیسمی برای خیابان‌ها؛ یا تحلیل‌هایی برای سرگرمی، یا کنشی برای دگرگونی. اگر راه دوم را می‌خواهیم، راهی فرای بازاندیشی و بازسازی لنینیسم و آموزه‌ها، و تجربه‌هایش در پیش نیست. این نه بازگشت به گذشته، که گامی برای آینده است. اگر ما هنگام کاربرد لنینیسم برای واکاوی جهان کنونی چیزی کم می‌اوریم، یا به ابزار تئوریک تازه‌ای نیاز داریم ، مانند خود لنین نوآوری کنیم و مقوله‌هایی مانند امپریالیسم و اشرافیت‌کارگری بسازیم که با ان‌ها به توان واکاوی جهان پیچیده کنونی را آسان تر کرد .

اگر می خواهیم که لنینیسم را کنار بگذاریم، باید رک و راست به پرسش‌های چالشی زیر پاسخ دهیم:

پس پرسش امروز ما از خرده‌گیران لنینیسم نباید تنها درباره‌ی گذشته باشد، بل‌که باید درباره‌ی آینده نیز باشد: اگر لنینیسم نه، پس چه؟

در جهانی که هنوز مناسبات استعماری، تبعیض طبقاتی، و ستم نهادینه‌شده سرمایه‌داری بر زندگی انسانی و زیست‌محیطی فرمان‌روا است، چه جای‌گزین کارآمدی برای نبرد طبقاتی، برای سازمان‌دهی انقلابی، و برای ساختن جهانی رها از بهره‌کشی می شناسند؟

اگر مارکسیسم تنها به فلسفه‌ای دانشگاهی، یا برای انقلابی نمایی کاهش یابد آیا این پشت کردن به سرشت انقلابی آن که مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» بر آن پا فشردند نیست؟

در جهانی که امپریالیسم هم‌چنان بر سرنوشت خلق ها چنگ انداخته، چه جای‌گزین برای تحلیل لنین از سرمایه‌داری جهانی است؟

در شرایط بسته سیاسی و سرکوب، بدون حزب انقلابی، چگونه می‌توان توده‌ها را بسیج و سازمان‌دهی کرد؟

و بدون درک تاریخی از ساختار طبقاتی جامعه‌های غیرغربی، چه تحلیلی از روندهای انقلاب و ضدانقلاب می‌توان داشت؟

پاسخ به این پرسش‌ها، برای آیندۀ جنبش‌های رهایی‌بخش، برجسته است.




سه راه‌برد سرمایه‌داری در بحران: نئولیبرالیسم، مرکانتیلیسم و اقتصاد جنگی

مقاله ۳/۱۴۰۴
۲۰ فروردین ۱۴۰۴، ۹ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

سرمایه‌داری جهانی، هنگام رودررویی با بحران‌های ساختاری خود— کاهش نرخ سود، مالی‌سازی اقتصاد، نابرابری فزاینده و فروپاشی زیست‌محیطی— توان و خواست دگرگونی‌های ریشه‌ای و رادیکال را ندارد، برای همین به بازتولید سازه‌های کهنه‌ای روی آورده است که تنها تضادهای درونی آن را افزایش خواهدداد. سرمایه‌داری در جهان امروز برای حل بحران‌های بی‌شمار خود سه راه گوناگون در پیش گرفته است. ایالات متحده، با سیاست  حمایت‌گرایی نوین و مرکانتیلیسم به دنبال پرتوان کردن صنعت درون مرزی خود است. در سوی دیگر، اتحادیه اروپا اندک اندک به سوی یک اقتصاد جنگی (کینزی‌گرایی نظامی) گام برمی‌دارد. هم‌زمان، نهادهای مالی جهانی هم‌چنان در تلاش‌اند تا نظام نئولیبرالستی پیشین را بازسازی کنند، گرچه اثرگذاری آن‌ در روند کاهش است.

با این‌همه، هیچ‌یک از این سه روی‌کرد پاسخی بنیادین به بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری، مانند نابرابری، بحران آب و هوایی  و ناپایداری مالی، پیش‌گذاری نمی‌کند. سه راه‌برد کنونی همگی نشان‌دهنده‌ی تلاش این نظام برای انباشت سرمایه با شیوه بهره‌کشی، امپریالیسم، و نظامی‌سازی هستند.

این راه‌حل‌ها، نه تنها توان حل بحران‌های چندبعدی سرمایه‌داری را ندارند، بل‌که با ژرفش تضاد طبقاتی و بین‌المللی، زمینه‌ساز فروپاشی‌های بزرگ‌تری خواهند شد. از دید مارکسیستی، این روند نشان‌گر گرایش‌های ذاتی سرمایه‌داری به بحران، و نیاز گذار به جای‌گزینی سوسیالیستی را بیش‌ازپیش آشکار می‌سازد.

این نوشته با روی‌کردی انتقادی سه راه‌برد اصلی سرمایه‌داری جهانی- نئولیبرالیسم، مرکانتیلیسم نوین، و اقتصاد جنگی- برای حل بحران‌های ساختاری خود را بررسی می‌کند. نوشته نشان می‌دهد که نظام سرمایه‌داری به مرحله‌ای از «واپس‌گرایی ساختاری» گام گذاشته است و این سه راه‌برد، همگی در خدمت انباشت سرمایه و فرونهادن بار بحران بر دوش طبقه کارگر، توده‌های رنج و تنگ‌دست و محیط‌زیست هستند.

فروپاشی جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم با هژمونی مالی

 این الگو که از دهه‌های پایانی سده بیستم گفتمان و سیاست برتر در اقتصاد جهانی شده بود، هم‌چنان از سوی برخی نهادهای بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی پشتیبانی می‌شود. این روی‌کرد، پافشاری بر آزادسازی بازارها، خصوصی‌سازی، کاهش مقررات و درآمیزی اقتصادهای ملی در بازار جهانی دارد.

از ویژگی‌های اصلی این الگو می‌توان از چیرگی نهادهای مالی و بانک‌ها بر اقتصاد جهانی، گسترش و ژرفش بازارهای سهام و ابزارهای مالی پیچیده، وابستگی کشورها به سرمایه‌های بین‌المللی و افزایش بی‌ثباتی‌ها به دلیل کنش‌های سوداگرانه مالی نام برد. هواداران نئولیبرالیسم از کوچک کردن دولت سخن می‌گویند، ولی راستش این است که نئولیبرالیسم هیچ‌گاه بدون کمک دولت کار نمی‌کند. همان‌گونه که دیوید هاروی می‌گوید، هم‌واره دولت در پشتیبانی از بازار نقش داشته؛ از نجات بانک‌ها در بحران ۲۰۰۸ گرفته تا آفرینش جنگ‌ها برای آفریدن شرایط شایسته سرمایه‌گذاری. 

نئولیبرالیسم هم چون الگوی برتر انباشت سرمایه  به بحران‌هایی انجامیده که در دل تضادهای درونی سرمایه‌داری نهفته‌اند. با کاهش نرخ سود در تولید واقعی، سرمایه به‌جای سرمایه‌گذاری در تولید، به پهنه‌های مالی و سفته‌بازی روی آورد؛ فرآیندی که مالی‌سازی نامیده می‌شود و یکی از برآیندهای پیش‌بینی‌شده‌ی گرایش کاهش نرخ سود در دیدگاه مارکس است.

جهانی‌سازی هم‌چون تکانه نمو نئولیبرالی، با جابجایی صنعت از کشورهای پیشرفته به پیرامون، به‌ویژه چین و آسیای جنوب‌شرقی، در کوتاه‌زمان برای سرمایه‌داران سودآور بود. ولی در بلندزمان، این روند به ویرانی زیرساخت‌های صنعتی در کشورهای متروپل، بسته شدن کارخانه‌ها و بیرون کردن کارگران، و خشم طبقاتی طبقه کارگر انجامید. در سطح جهانی، تلاش برای گسترش بازارها و تولید بیشتر به مازاد تولید انجامید، ولی با سیرشدن درخواست (تقاضا) و پای گذاشتن چین به رقابت اقتصادی جهانی، گنجایش بیشتر بازار شدنی نبود. در این میان، نئولیبرالیسم با افزایش شکاف‌های طبقاتی، نابرابری را افزایش داده و زمینه‌های اجتماعی و سیاسی  واکنش‌هایی چون جنبش‌های مردم فریبانه و راست‌گرایانه را فراهم کرده‌است.

از چالش‌های این الگو می‌توان از نابرابری اجتماعی و گسترش تنگ‌دستی، آسیب‌پذیری کشورها در برابر نوسان‌های مالی، افزایش ایستادگی جنبش های اجتماعی در برابر جهانی‌سازی و خیزش‌های ضدسرمایه‌داری در کشورهای غربی نام برد.

ولی بحران نئولیبرالی تنها اقتصادی نیست. بحران نئولیبرالیسم، هم‌زمان، بحران مشروعیت نیز هست. همان‌گونه که مارکسیست‌هایی مانند نیکوس پولانزاس استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه پاریس و ارنستو لاکلاو استاد نظریه سیاسی در دانشگاه اسکس می‌گویند، زمانی که نئولیبرالیسم سطح زندگی طبقه‌های فرودست را پایین آورد، خشم و ناخشنودی مردمی را نیز برانگیخته کرد.

در چنین شرایطی، آن‌چه گرامشی «بحران ارگانیک» می‌نامد، یعنی ناتوانی طبقه فرمان‌روا برای دست‌یابی به مشروعیت، زمینه را برای گرایش‌های فاشیستی فراهم می‌کند. ولی در نبود جای‌گزینی ریشه‌دار از سوی نیروهای ”چپ”، این ناخرسندی‌های توده‌ای به سود مردم‌فریبان راست‌گرا شد و واکنش‌های ضد کوچ‌گران و پناهندگان پدید آورد.

از دید مارکسیستی، نئولیبرالیسم نه یک سیاست اقتصادی، بل‌که شیوه ویژه‌ای از راهبردی بحران سرمایه‌داری نیز بود. اکنون، با گام گذاشتن سرمایه‌داری به مرحله‌ای از بحران تازه، این شیوه دیگر کارایی گذشته را ندارد.

ترامپیسم یک پاسخ واپس‌گرایانه، به‌جای نقد سرمایه، “دیگری‌ها” را هدف می‌گیرد. ترامپ نیز، با همه‌ی  شعارهای ضددولتی خود، در عمل به‌دنبال بازآرایی نقش دولت در خدمت به بخش‌های صنعتی ویژه‌ای، حمایت‌گرایی تجاری، و حتی هوادار برنامه‌ریزی‌ اقتصادی است. این نشان می‌دهد که سرمایه‌داری توان سازگاری شگفتی دارد و هنگام نیاز می‌تواند نئولیبرالیسم را کنار بگذارد.

برخی از دولت‌های سرمایه‌داری به‌جای وفاداری به اصل بازار آزاد، به‌سوی حمایت‌گرایی و حتا شوینیسم اقتصادی گرایش پیدا کرده‌اند. این روند به‌خوبی در شعارهای ترامپیستی مانند “نخست امریکا” یا سیاست‌های اقتصادی هند و برزیل امروز دیده می‌شود. پس‌نشینی نئولیبرالیسم و جهانی‌سازی در دوران دولت‌هایی چون ترامپ را می‌توان برایند بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری دانست.

حمایت‌گرایی و بازگشت به مرکانتیلیسم

در چنین بستری، دولت‌هایی مانند دولت ترامپ را می‌توان واکنش‌هایی از سوی بخش‌هایی از سرمایه دانست که در رودرویی با بحران سودآوری، به‌جای گسترش بازرگانی آزاد، به ملی‌گرایی اقتصادی و مرکانتلیسم روی آورده‌اند. این گذار از جهانی‌سازی نئولیبرال به سرمایه‌داری ملی‌گرا، هم‌زمان، نشان‌گر شکاف ژرفی در نظم جهانی است. هژمونی آمریکا که پس از جنگ سرد بر فرآیند جهانی‌سازی سایه انداخته‌بود، اکنون با آمدن رقیبی مانند چین و کشورهای عضو بریکس، با چالش روبرو شده‌است. در واکنش به این شرایط، جنگ‌های دادوستدی، سیاست‌های حمایتی و حتا نظامی‌گری ابزارهای کلیدی برای نگه‌داشت سرکردگی شده‌اند. چنین دگرگونی‌ی نشان‌گر آن است که نظام سرمایه‌داری در روند دوری از سودآوری جهانی و دفاع از سرمایه‌ ملی است.

در واکنش به پیامدهای منفی جهانی‌سازی—مانند جابجایی صنعت به کشورهای با نیروی کار ارزان، آسیب‌پذیری زنجیره‌های تأمین و افزایش نابرابری—موج تازه‌ای از حمایت‌گرایی در سطح جهانی در روند ریخت‌گیری است. این گرایش، که به مرکانتیلیسم کلاسیک می‌ماند، اکنون با شیوه نوینی در روند پیاده شدن است. در چنین چارچوبی، دولت‌ها بار دیگر به حمایت از تولید درونی، و بازدارندگی  تجاری، و سیاست‌گذاری صنعتی با روی‌کردی ملی‌گرایانه روی آورده‌اند.

این روند در دوران رییس جمهوری بایدن آغاز شده بود، ولی فشارهای درون و رقابت فزاینده با چین این دولت را واداشت که آهسته‌تر در این راه گام بگذارد. دولت بایدن گرچه در سطح گفتمانی هم‌چنان از چندجانبه‌گرایی دفاع می‌کرد، ولی آهسته با  «قانون کاهش تورم» (IRA)  میلیاردها دلار یارانه به تولید درون در دامنه انرژی پاک پرداخت کرد و با این کار شرکت‌های برون‌مرزی را از رقابت در بازار آمریکا کنار گذاشت. افزون بر این، دولت بایدن بر صادرات فن‌آوری‌های پیش‌رفته به چین مرزگزاری کرد که می‌توان آن را آغاز بازگشت به مرکانتیلیسم در زمینه فن‌آوری دانست.

الگوی نوین حمایت‌گرایی با هدف اصلی بازگرداندن کنترل اقتصادی به درون مرزهای ملی، تعرفه‌های سنگین بر واردات برای پاسبانی از تولید خود، دادن یارانه‌های گسترده به بخش‌های استراتژیک مانند تولید نیمه‌هادی‌ها و انرژی‌های نو، مرزگزاری برای سرمایه‌گذاری برون‌مرزی در پهنه‌های حساس، و هم‌چنین برتری بخشی به امنیت اقتصادی حتا به بهای کاهش بهره‌وری انجام می‌شود. این سیاست‌ها بازتاب‌دهنده یک دگرگونی ژرف (پارادایمی) در سیاست اقتصادی هستند که در آن استقلال و تاب‌آوری اقتصادی بر بازدهی می‌چربد.

با این‌همه، حمایت‌گرایی بی‌چالش نیست. پیاده‌کردن چنین سیاست‌هایی می‌تواند به کاهش سطح دادوستد جهانی انجامد و تنش‌های ژئوپلیتیک میان قدرت‌های بزرگ را افزایش دهد. از سوی دیگر، کند شدن زنجیره‌های تأمین جهانی می‌تواند به افزایش تورم در کشورهای صنعتی دامن بزند. بیل آکمن (Bill Ackman) که چهره‌ای شناخته‌شده در وال استریت ‌است نگران آینده جنگ بازرگانی است. جیمی دیمون (Jamie Dimon)، میلیاردر و رییس پیشین بانک بزرگ جی پی مورگان چیس، نیز خواستار گام‌های آهسته در جنگ تعرفه‌ها شد.

بدین گونه، گرایش فزاینده به سوی حمایت‌گرایی، اگرچه پاسخی به آسیب‌پذیری‌های جهانی‌سازی است، ولی خود می‌تواند زمینه‌ساز یک گونه ناپایداری اقتصادی و سیاسی در آینده‌ای نه‌چندان دور شود—مگر آن‌که هم‌سنگی میان منافع ملی و هم‌کاری‌های فراملی دوباره بازسازی شود. بسیاری از کارشناسان می‌گویند که آمریکا با کاربرد تعرفه‌های گسترده و غیرقانونی، آشکارا پیمان‌ها در چارچوب WTO را لگدمال می‌کند. در آینده، می‌شود گمان زد که کشورهایی مانند سوئیس و سنگاپور با سازگاری از فشارهای آمریکا دور بمانند و کشورهای بزرگ مانند اتحادیه اروپا یا ژاپن با کارهای  تلافی‌جویانه، به فشار بر آمریکا بپردازند.

اقتصاد جنگی اروپا- کینزی‌گرایی نظامی

بریتانیا

گسترش سرمایه‌گذاری‌های نظامی در دولت حزب کارگر به رهبری کیر استارمر را می‌توان در چارچوب «کینزیانیسم نظامی» واکاوی نمود؛ شرایطی که در آن، دولت با افزایش هزینه‌های جنگی، به‌دنبال رشد اقتصادی، رام کردن رکود و کارآفرینی، به‌ویژه در جاهای آسیب‌پذیر صنعتی، است. اگرچه در نماد بیرونی گفتمان دولت بر ستون «امنیت ملی» پایه‌گزاری می‌شود، ولی داده‌های فراوانی نشان‌گر یک روی‌کردی است که ریشه در منطق اقتصاد سیاسی دارد.

نخست آن‌که، دولت بریتانیا  به افزایش بودجه نظامی تا ۲،۵ درصد از تولید ناخالص ملی پرداخته‌است که بالاتر از چارچوب ناتو است . این افزایش را می‌توان تلاشی برای جای‌گزینی سیاست‌های صنعتی کهن دانست. صنعت جنگ‌افزارسازی، به‌ویژه در زمینه تولید جنگ‌افزارهای نوین و فن‌آوری‌های پیشرفته جنگی، به‌گونه‌ای هدف‌گذاری شده‌اند که در جاهای‌ صنعتی پیشین (همچون اسکاتلند و میدلندز) کارآفرینی نمایند. در این زمینه، گزارش‌های رسمی همچون ( بررسی صنعت دفاع بریتانیا – ۲۰۲۳)  UK Defence Industry Analysis 2023 سخن از کارآفرینی  برای بیش از ۲۰۰ هزار تن در بخش دفاعی گفته‌است؛ برنامه‌ای که با منافع طبقه کارگر در تضاد است.

افزایش سرمایه‌گذاری‌های نظامی بریتانیا در دوران دولت حزب کارگر به رهبری کی‌یر استارمر را می‌توان نمونه‌ای از کینزیانیسم جنگی خواند. اصطلاح «اقتصاد جنگی» که به تازگی به ادبیات سیاسی بریتانیا بازگشته، نشان‌دهنده چرخش به‌سوی صنعتی‌سازی دوباره از راه  نظامی‌گری است. گسترش تولید جنگ‌افزار برای اوکراین به این دلیل که این کار به پیشرفت صنعت بریتانیا کمک می‌کند، و سرمایه‌گذاری در پروژه‌هایی مانند جنگنده‌های نسل آینده (مانند پروژه Tempest) با هدف کارآفرینی، همه این برنامه‌ها از شیوه‌های فریب‌کارانه دولت ضدکارگر برای تکان‌دادن اقتصاد خفته است.

جف هون (Geoff Hoon)، وزیر دفاع پیشین حزب کارگر، رک و راست گفت که صنعت جنگ‌افزارسازی ابزاری برای بازسازی و کارآفرینی در شمال بریتانیا است. نکته شگفت‌انگیز این‌که حتا برنامه «گذار سبز» حزب کارگر هم سازه‌های نظامی دارد – مانند پشتیبانی از جنگ‌افزارهایی که با آلایندگی پایین مانند ناوهای جنگی کم‌کربن‌زا، که پیوندی میان سیاست زیست‌محیطی و نظامی‌سازی فراهم می‌کند.

این الگو پیشینه تاریخی دارد: در دولت کلمنت اتلی(Clement Attlee) (۱۹۴۵–۱۹۵۱)، حزب کارگر پس از جنگ جهانی دوم برای کارآفرینی از بودجه‌های نظامی – مانند برنامه هسته‌ای – بهره‌برداری شد. در زمان تونی بلر نیز، جنگ عراق به افزایش بودجه نظامی و رشد صنعت جنگی انجامید.

به دید مارکسیستی، سرمایه‌گذاری جنگی ابزاری برای کشیدن مازاد سرمایه و کنترل بحران اضافه‌تولید در سرمایه‌داری انحصاری است. چنین سرمایه‌گذاری‌هایی،  با این  که چرخه سرمایه را تند می‌کند، ولی به تولید کالاهای مصرفی نمی‌انجامد، بل‌که کالاهایی را تولید می‌کنند که برای کُشتن و نابود کردن ساخته شده‌اند.

در این چارچوب، تأثیر نظامی‌سازی اقتصاد بر طبقه کارگر، نیاز به بررسی پهنه‌های اقتصادی، اجتماعی، ایدئولوژیک و ژئوپولیتیکی دارد. آنچه در نگاه نخست کارآفرینی خوانده می‌شود، در لایه‌های زیرین خود، پروژه‌ای برای پایداری نظم سرمایه‌داری با بسیج جنگی جامعه و فرونشاندن توان رهایی‌بخش طبقه کارگر است. بدین‌سان، طبقه کارگر در فرآیندی درگیر می‌شود که نه به کار تولیدی سودمند، بل‌که به پرتوان کردن ساختارهای امپریالیستی و جنگی می‌انجامد.

این فرآیند به بازتعریف نقش طبقه کارگر در چارچوب پروژه‌ای امنیت‌محور می‌انجامد؛ پروژه‌ای که در آن، کارگر به‌جای نبرد برای عدالت اجتماعی، بازی‌گری در خدمت «ماشین امنیت ملی» می‌شود.

افزون بر این، از پیش مُهر زدن به روی بخشی از بودجه برای سرمایه‌گزاری در صنعت نظامی، به ناگزیر باید پول این سرمایه‌گزاری را از بخش رفاهی – هم‌چون آموزش، بهداشت عمومی، حمل‌ونقل و انرژی پایدار – فراهم کند. آن‌چه که زیر نام «امنیت ملی» پیش‌گذاری می‌شود، ابزاری گفتمانی برای به حاشیه راندن سیاست‌های بازتوزیعی و جلوگیری از رادیکالیزه شدن خواست‌های اقتصادی است.

می‌توان گفت که الگوی «نظامی‌سازی سوسیال‌دموکراتیک» استارمر، نه تنها جای‌گزینی برای سیاست‌های اجتماعی به پیش نمی‌گذارد، بل‌که به سرکوب ”چپ”‌ می‌پردازد. تا زمانی که رشد اقتصادی با سرمایه‌گذاری در صنعت جنگی انجام می‌شود، برنامه‌هایی  چون دموکراسی اقتصادی، مالکیت تعاونی، و توزیع عادلانه دارایی، از دستور کار برداشته می‌شود.

هم‌چنین، افزایش هزینه‌های نظامی در درون مرزها با سیاست‌های برون‌مرزی پرخاش‌گر روبرو است. در چنین زمینه‌ای، طبقه کارگر نه‌تنها هزینه‌های مالی جنگ‌افروزی را پرداخت می‌کند، بل‌که نیروی انسانی این پروژه‌ها را نیز فراهم می‌نماید. پژوهش‌گران مارکسیست هم‌چون ویجی پراشاد، این شرایط را بازآفرینی الگوی تاریخی سوسیال‌دموکراسی‌های جنگ‌خواه در جنگ جهانی نخست می‌دانند که با هدف پاسبانی از سرمایه‌داری، دست به نظامی‌سازی ساختاری می‌زند.

آلمان

از سال ۲۰۲۲ که آلمان تحریم‌های گسترده‌ای علیه روسیه را پیاده کرد و در بخش‌هایی مانند خودروهای الکتریکی از چین پس  افتاد، اقتصاد کشور گام به رکودی دوساله گذاشته است. با تعرفه‌های تجاری آمریکا، پیش‌بینی رشد ۰/۲ درصدی برای سال ۲۰۲۵ نیز رنگ خود را باخته است. در این شرایط، بسیاری از مدیران شرکت‌ها، پژوهش‌گران و حتا رهبران اتحادیه‌ها خواستار یک استراتژی اقتصادی بر پایه‌ی «رشد صنعت جنگی» شده‌اند. برای همین آن‌ها نیازمند دگرگون کردن قانون اساسی آلمان بوده‌اند تا این راه را هم‌وار سازد. بسته‌ی مالی زیر نام «تأمین ویژه‌ی زیرساخت و بی‌طرفی اقلیمی» با ۵۰۰ میلیارد یورو وام اضافی در بازه‌ای ۱۲ ساله فراهم خواهد شد.

تنها چند روز پیش از بسته‌شدن پارلمان رو به پایان، آلمان با دگرگون کردن قانون اساسی، بسته‌ای سنگین از هزینه‌های دولتی را به تصویب رساند تا راه را برای دریافت وام‌ها برای  نظامی‌سازی کشور هم‌وار سازد.

به گفته متیو رید (Matthew Read) پژوهش‌گر آلمانی انجمن زتکین برای پژوهش اجتماعی (Zetkin Forum for Social Research) نیمی از یک تریلیون یورو برای برنامه‌های گُنگی مانند «زیرساخت و بی‌طرفی اقلیمی» کنار گذاشته شده‌است. هم‌زمان،  هزینه‌های نظامی از این پس نیاز به بررسی برای مرزگزاری بدهی، زیر نام قانون Schuldenbremse (چارچوب‌گزاری بدهی) که از سال ۲۰۰۹ پیاده می‌شد، ندارد. به گفته رید به کنار گذاشتن قانون Schuldenbremse به این معنا است که از این پس بودجه‌ی جنگی هیچ مرزی ندارد. این برنامه‌ بزرگ‌ترین برنامه‌ی جنگی در آلمان از زمان پایه‌گزاری جمهوری فدرال در سال ۱۹۴۹ تاکنون است.

سه حزب میانه‌رو تلاش کردند این دگرگونی را پیش از پایان دوره‌ی پارلمان تصویب کنند، تا از رای حزب راست‌افراطی آلترناتیو برای آلمان (AfD) – که ۶۹ کرسی بیشتر در پارلمان به دست آورده‌است – بی‌نیاز باشند. هرچند که این حزب ناسازگار افزایش بودجه‌ی نظامی نیست، ولی هم‌کاری با آن هم‌چنان برای دولت آینده پیچیده باشد و با واکنش‌های  اجتماعی روبه‌رو شود.

حزب محافظه‌کار اتحاد دموکرات‌مسیحی (CDU) و حزب سوسیال‌دموکرات (SPD) – که در روند گفت‌وگو یک دولت ائتلافی نو هستند – با هم‌راهی حزب سبزها، دو سوم رای نیازمند برای اصلاح قانون اساسی را در پارلمان به دست آوردند. این دو حزب برای هم‌راهی حزب سبز در راه اقتصاد جنگی به وزیر پیشین آلمان آنالنا بِرْبوک (Annalena Baerbock) پاداش دادند و او را نماینده آلمان در سازمان ملل کرده‌اند.

پس از برنامه جنگی  ۸۰۰ میلیارد یورویی اتحادیه اروپا به نام «تسلیح دوباره‌ی اروپا» (ReArm Europe)، ارزش سهام شرکت‌های اروپایی تولید جنگ افزارسازی مانند  Rheinmetall و Leonardo  افزایش یافت.

با کمک CDU، SPD و حزب سبزها، این اصلاح با ایستادگی توده‌ها روبرو نشد و پشتیبانی رهبران اتحادیه‌های کارگری را نیز به‌دست آورد.

گذار به یک اقتصاد زمان جنگ در برلین و بروکسل «برد-برد» خوانده می‌شود: از یک‌سو ارتش‌های اروپایی می‌توانند فشار بر دشمن اصلی اتحادیه اروپا، یعنی روسیه، را افزایش دهند. به‌گفته نخست‌وزیر لهستان، دونالد توسک: «اروپا باید در این مسابقه جنگ‌افزاری  شرکت کند و آن را ببرد… من باور دارم روسیه شکست خواهد خورد، همان‌گونه که اتحاد جماهیر شوروی ۴۰ سال پیش شکست خورد.» شمار کارکنان در صنعت جنگی اتحادیه اروپا نیز افزایش یافته و در سال ۲۰۲۳ با ۵۸۱ هزار نفر رسید که در هم‌سنجی به سال ۲۰۲۱، افزایشی ۱۵ درصدی داشته‌است.

برای شرکت‌های اروپایی که میان برتری صنعتی چین و حمایت‌گرایی آمریکا گرفتار شده‌اند، نظامی‌سازی یک راه نجات است. برای نمونه، فولکس‌واگن گفته‌است که آماده‌ی بازگشت به تولید خودروهای نظامی است – تولیدی که در دوران رایش سوم، یکی از اصلی‌ترین خط تولید این شرکت بود.

نخبگان سیاسی آلمان اکنون از سیاست ریاضتی نئولیبرال دوری گرفته و به سوی سیاست‌های کینزی زمان جنگ گرایش پیدا کرده‌اند. به گفته متیو رید، این راه‌برد را می‌توان با سخن راب بائر(Rob Bauer ) ناخدای هلندی و کارشناس ناتو، بازگویی کرد: «ارتش‌ها شاید نبردها را ببرند، ولی این اقتصادها هستند که در جنگ‌ها پیروز می‌شوند».

در روزی که پارلمان آلمان قانون اساسی را اصلاح کرد، اورزولا فن در لاین(Ursula von der Leyen)رییس کمیسیون اروپا گفت: «اگر اروپا می‌خواهد از جنگ پرهیز کند، باید خود را برای آن آماده سازد.»

به گفته رید، این سخن بازتابی است از گفته‌های صدر اعظم آلمان در سال ۱۹۱۴، تئوبالد فون بتمن-هولوِگ، که در آستانه‌ی جنگ جهانی اول بودجه‌ی جنگ را به امپراتور واگذار کرد و گفت: «تنها در دفاع از آرمانی عادلانه است که شمشیرمان را از نیام بیرون خواهیم کشید. اکنون زمان آن فرا رسیده – روسیه خانه ما را به آتش کشیده. ما ناگزیر به جنگ با روسیه و فرانسه شده‌ایم.»

چندی پیش برای نخستین بار از زمان جنگ جهانی دوم، آلمان یک تیپ زرهی، تیپ ۴۵ زرهی را در برون از مرزهای خود،  در نزدیکی ویلنیوس، لیتوانی پابرجا کرد . اگرچه ما از توان این نیرو چندان نمی‌دانیم، ولی پیام نمادین آن آشکار است.

 این کشور همانند بخش بزرگی از غرب، چشم‌اندازی برای آینده ندارد و نظامی‌گری آلمان بیش از آن‌که به دلیل امنیتی باشد، ریشه در ناکارآمدی اقتصادی و سیاسی دارد. رهبران آلمان در این اندیشه پندارگونه هستند که اقتصاد جنگی با زنده‌کردن اقتصاد مُرده می‌تواند نجات‌بخش اقتصاد کشور شود.

کینزی‌گرایی نظامی، که در آن دولت‌ها با افزایش بودجه نظامی می‌کوشند رکود اقتصادی را رام و کارآفرینی کنند، یک راه‌حل دروغین برای بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری است. این روی‌کرد نه‌تنها ریشه بحران را هدف نمی‌گیرد، بل‌که با نیرومندی نیروهای امپریالیستی، ویرانی محیط زیست، و سرکوب جنبش‌های اجتماعی به ژرفش بحران‌ها می‌پردازد. هزینه‌های نظامی هرچند گذرا به افزایش درخواست (تقاضا) و نمو تولید ناخالص ملی می‌انجامد، ولی به بحران بنیادی «اضافه‌تولید» و «کاهش نرخ سود» که به گفته مارکس در دل سرمایه‌داری نهفته است، پاسخی نمی‌دهند.

تولید جنگ افزارها نه‌ تنها به  نیازهای بنیانی انسانی پاسخ نمی‌دهد؛ بل‌که سرمایه را به بخش‌های غیرانسانی می‌فرستد که مایه کُشتار انسان‌ها و ویرانی محیط زیست می‌شود. در این ساختار، دلیل امنیتی راه را برای سرکوب درخواست‌های کارگری، دانش‌جویی باز می‌کند و چارچوب آزادی‌ها را کوتاه و تنگ می‌سازد و به نیرومندی نهادهای امنیتی می‌انجامد. نظامی‌گری یکی از سازه‌های بنیانی ویرانی زیست‌محیطی و طبیعت است. ارتش آمریکا به‌تنهایی آلاینده‌ای بزرگ‌تر از بسیاری از کشورهای جهان به‌شمار می‌آید. افزون بر این، نظامی‌گری اقتصادی دولت‌ها را به فراهم کردن زمینه‌های درگیری برای  فروش جنگ‌افزارها انگیز می‌دهد.

کینزی‌گرایی نظامی دوستی میان سرمایه و دولت را ژرف‌تر و  اتحاد و درهم‌آمیزی آن‌ها را بیشتر می‌کند. تاریخ نشان داد که برنامه‌های نظامی‌سازی ریگان در دهه ۱۹۸۰ اگرچه رشد اقتصادی به هم‌راه داشت، ولی نابرابری طبقاتی و بدهی دولت را افزایش داد.

پایان‌سخن

راه‌بردهای کنونی سرمایه‌داری—نئولیبرالیسم، مرکانتیلیسم، و اقتصاد جنگی (کینزی‌گرایی نظامی) —نه تنها پاسخ‌هایی گذرا و ضدمردمی به بحران هستند، بل‌که نشان‌دهنده‌ی واپس‌گرایی تاریخی این نظام‌اند. نئولیبرالیسم با افزایش نابرابری و بحران‌های مالی، مرکانتیلیسم با سیاست های ناسیونالیسم اقتصادی و جنگ‌های بازرگانی، و اقتصاد جنگی با دگرگون کردن طبقه‌ی‌کارگر به ابزار ماشین‌های جنگی، همگی نشان‌گر این واقعیت هستند که سرمایه‌داری در مرحله‌ی سراشیبی خود به سر می‌برد. تضادهای این نظام—میان کار و سرمایه، میان دولت‌های امپریالیستی متروپول و خلق‌های پیرامونی، و میان انباشت بی‌پایان و ویرانی  زیست‌محیطی—را دیگر با اصلاح درون‌سیستمی نمی‌توان چاره کرد.

جنبش‌های ضدسرمایه‌داری و ”چپ” رادیکال باید با روشن‌گری در باره‌ی این راه‌بردها، جای‌گزینی بر پایه عدالت اجتماعی، برنامه‌ریزی دموکراتیک، و همبستگی بین‌المللی را به پیش بگذارند. تنها با با بسیج و سازمان‌دهی توده‌های ناخرسند و پایان سرمایه‌داری و برپایی سوسیالیسم می‌توان بحران‌های ساختاری کنونی—از نابرابری تا جنگ و ویرانی آب و هوایی—را به‌گونه‌ای ریشه‌ای حل کرد. همان‌گونه که مارکس هشدار داد، سرمایه‌داری نه تنها گورکنان خود (پرولتاریا) را می‌آفریند، بل‌که با بحران‌های پی‌درپی، پایه‌های  انقلاب را می‌چیند. اکنون زمان آن است که طبقه‌ی کارگر و متحدانش- خلق‌های کشورهای پیرامونی این بخت تاریخی را به واقعیت دگرگون کنند. 




انقلاب اکتبر: گامی ناگزیر در تاریخ

مقاله ۲/۱۴۰۴
۱۴ فروردین ۱۴۰۴، ۳ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

انقلاب اکتبر یک رویداد ناگزیر بود، زیرا ساختار اجتماعی-اقتصادی روسیه به آن‌چنان بن‌بستی رسیده بود که تنها انقلاب پرولتری می‌توانست آن را حل کند. ناتوانی تزاریسم و بورژوازی در نوسازی روسیه، همراه با ویرانی جنگ، طبقه کارگر را به تنها نیروی انقلابی دگرگون کرد.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ یکی از مهم‌ترین رخدادهای تاریخ نوین و چرخش‌گاه نبرد طبقه کارگر جهانی بود. بسیاری از لیبرال‌ها و حتا برخی از مارکسیست‌های ارتدوکس، این انقلاب را جنبشی زودهنگام و یا کودتای گروه کوچکی انقلابی می‌دانند که وارونه آن چه که مارکس پیش‌بینی می‌کرد، انجام شد. اما از دیدگاه لنین و بلشویک‌ها، انقلاب نه یک رویداد پیش‌آمدی، بل‌که یک نیاز تاریخی بود که در  شرایط ویژه روسیه و نظام سرمایه‌داری جهانی رخ داد. زمانی که طبقه فرمان‌را توان فرمان‌روایی ندارد و طبقه‌های زیر ستم دیگر نمی‌توانند و نمی‌خواهند به روش گذشته زندگی کنند، شرایط عینی انقلاب فراهم است. و شرایط شایسته ذهنی می‌تواند انقلاب را به فرجام درست برساند.

بر پایه ماتریالیسم تاریخی، جامعه انسانی از مرحله‌های گوناگون می گذرد تا این که پس از گذر از سرمایه‌داری پیش‌رفته به سوسیالیسم برسد. ولی لنین نشان داد که در شرایط امپریالیسم، تضادهای سرمایه‌داری به‌گونه ای ناآهنگین در سطح جهانی پیش‌رفت می‌یابند که در آن حلقه‌ شکننده این زنجیر، می تواند زودتر از کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری دچار فروپاشی شود. روسیه در چنین شرایط بود: جامعه‌ای نیمه‌فئودالی و نیمه‌سرمایه‌داری که زیر فشار جنگ جهانی نخست، بحران اقتصادی، و سرکوب سیاسی در روند فروپاشی بود.

در این نوشته، در آغاز به بستر تاریخی و شرایط اجتماعی-اقتصادی انقلاب اکتبر می‌پردازیم، سپس آن را در چارچوب دیدگاه  مارکسیستی واکاوی کرده و با بررسی دیدگاه‌های گوناگون میان نیروهای انقلابی روسیه در آن زمان و دید مارکس در باره انقلاب سوسیالیستی نشان می‌دهیم که چرا این انقلاب نه یک کودتا یا کژروی، بل‌که یک نیاز تاریخی بود. در پایان، به دست‌آوردهای بین‌المللی انقلاب اکتبر که حتا پس از فروپاشی اتحاد شوروی ماندگار مانده است، خواهیم پرداخت.

شرایط صنعتی و طبقاتی روسیه

در آستانه سده بیستم، شرایط تاریخی و اجتماعی روسیه پیش از انقلاب به گونه‌ای بود که جامعه در بحران ژرفی فرو رفته‌بود. در آغاز سده بیستم، روسیه امپراتوری پهناوری بود که ساختار اجتماعی آن آمیزه‌ای از فئودالیسم و سرمایه‌داری بود. بخش‌هایی از کشور صنعتی شده‌بودند، ولی بیشتر جمعیت، یعنی دهقانان، هم‌چنان در شرایط نیمه‌فئودالی به سر می‌بردند و روی زمین زمین‌داران کار می‌کردند.

صنعتی‌شدن در روسیه وارونه اروپای غربی دیرهنگام – در دهه‌های ۱۸۸۰ تا ۱۹۱۴ – آغاز شد. رشد صنعتی وابسته به سرمایه‌های خارجی، مانند سرمایه های فرانسوی، بریتانیایی و بلژیکی بود؛ صنعت سنگین مانند راه‌آهن، معدن و فولاد در شهرهایی چون پتروگراد، مسکو و باکو گرد آمده‌بودند و صنعت سبک هم‌چون نساجی که با نیروی کار با دست‌مزد پایین کار می‌کرد نیز به چشم می‌خورد. با این‌که روسیه به اندازه بریتانیا، آلمان و ایالات متحده پیش‌رفته نبود، ولی در سال ۱۹۱۴ روسیه پنج‌مین اقتصاد صنعتی بزرگ جهان شد.

طبقه کارگر، اگرچه کوچک بود – ولی روسیه سه میلیون کارگر صنعتی – داشت که در کارخانه‌های بزرگ مانند  پوتیلوف در پتروگراد با  شرایط کاری بسیار سخت، ۱۲ ساعت روزانه کار می‌کردند و دیدگاه‌های رادیکال انقلابی داشتند. نبود حق سندیکا تا سال ۱۹۰۵، دست‌مزدهای پایین و نرخ بالای پیش آمدهای مرگ‌بار هنگام کار، آن‌ها را  رادیکال کرده‌بود. برای نمونه می‌توان از باورهای سوسیالیستی و اعتصاب خونین در معدن‌های طلا در منطقه لنا در سال ۱۹۱۲ نام برد که نشان از آمادگی جنبش انقلابی کارگران برای نبرد داشت.

در آن‌زمان، ۱۷۰ میلیون در روسیه بزرگ زندگی می‌کردند که دربرگیرنده روسیه، اوکراین، بلاروس، کشورهای بالتیک (استونی، لتونی، لیتوانی)، آسیای مرکزی (قزاقستان، ازبکستان، ترکمنستان، تاجیکستان، قرقیزستان) و بخش‌هایی از لهستان و فنلاند بود. از این شمار ۹۰ میلیون در خود روسیه زندگی می‌کردند.

برای هم‌سنجی باید گفت که ایران امروز ما با ۹۰ میلیون ایرانی بر پایه گزارش Iran Economic Monitor (2023): World Bank Iran

در صنعت نفت، گاز و پتروشیمی ۵۰۰ تا ۷۰۰ هزار کارگر، صنعت تولیدی (خودروسازی، نساجی و فولاد)  ۲ تا ۲.۵ میلیون کارگر، ساخت‌وساز با ۱.۵ تا ۲ میلیون کارگر و معدن ها ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار کارگر دارد. اگر از کارگران ساختمانی که بگذریم، ایران پس از گذشت بیش از یک سده از انقلاب اکتبر با جمعیتی به اندازه روسیه کوچک به اندازه روسیه آن زمان طبقه کارگر صنعتی دارد.

شرایط تاریخی و اجتماعی روسیه

رژیم تزاری یک رژیم ستم‌گر و سرکوب‌گر بود که هرگونه شورش سیاسی را با زندان و شکنجه پاسخ می‌داد. قیام ۱۹۰۵ که به دنبال شکست روسیه در جنگ با ژاپن رخ داد، نخستین نشانه‌های بحران ژرف در نظام تزاری را آشکار کرد. دولت تزار هر تلاشی برای بازکردن فضای سیاسی را سرکوب می‌کرد. پلیس مخفی یا «اُخرانا» هر گونه آزادی سخن را با گلوله، زندان و شکنجه پاسخ می داد و جنگ روسو-ژاپنی در سال‌های ۱۹۰۴ تا ۱۹۰۵ ناکارایی دولت را آشکار ساخت و پایه‌های انقلاب ۱۹۰۵ را فراهم ساخت.

با این که این قیام سرکوب شد، ولی دولت به ناگزیر اصلاح‌هایی مانند پایه‌گزاری دوما (پارلمان)  انجام داد، اما این دگرگونی‌ها هرگز نتوانستند ریشه‌های ناخوشنودی اجتماعی را از میان ببرند.

گام گذاشتن روسیه به جنگ جهانی نخست در سال ۱۹۱۴، بحران‌های ساختاری این کشور را افزایش داد. ارتش روسیه که لجستیک و جنگ‌افزارهای پیش‌رفته نداشت، شکست‌های سنگینی خورد. میلیون‌ها سرباز کُشته یا زخمی شدند، خط‌های فرستادن خوراک و سوخت ویران شد، و اقتصاد دچار فروپاشی گردید. این شرایط ناخوشنودی گسترده‌ای را در میان کارگران، دهقانان و حتا سربازان برانگیخت و شکاف طبقاتی ژرف‌تر شد. ایستادگی کارگری، اعتصاب‌ها و گریز گسترده سربازان از جبهه‌ها، نشانه‌هایی از فروپاشی رژیم تزاری بودند.

خشک‌سالی پی در پی، مانند سال‌های ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۲ روستاییان را تنگ‌دست و  خواربار را کم‌یاب و نایاب کرد که پیامدهای آن مرگ نزدیک به ۵۰۰,۰۰۰  دهقان و روستای بود. بهره‌کشی ددمنشانه اجاره‌ای از سوی زمین‌داران شورش‌ها و قیام‌های دهقانی در سال‌های ۱۹۰۲ و ۱۹۰۵ تا ۱۹۰۷ را افزایش داد. شرایط بحرانی جنگ جهانی نخست نیز با گرفتن گندم و جو از دهقانان بی‌زمین و کم‌زمین برای فراهم کردن نیازهای ارتش و فرستادن ۱۳ میلیون دهقان به جنگ، شور و خواست انقلابی دهقانان را بالاتر برد.

از سوی دیگر، طبقه بورژوازی و بزرگ‌زادگان، هرچند که در زمینه‌های سیاسی در دربار تزار، بوروکراسی و ارتش قدرت داشتند، در پهنه اقتصادی در روند فروپاشی بودند. کاهش بهای گندم و جو، بدهی‌های سنگین شرایط  اقتصادی دهقانان بزرگ را ناگوار کرده‌بود؛ اصلاحات ارضی نیمه بند استولیپین در دوره ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ نیز با ایستادگی زمین‌داران روبرو شد.

کارگران و دهقانان، که از دید اقتصادی و اجتماعی چیزی برای از دست دادن نداشتند، در شرایطی زندگی می‌کردند که بردباری و پذیرفتن ستم طبقاتی و سیاسی برابر با مرگ از گرسنگی بود. در فوریه ۱۹۱۷، اعتصاب‌های گسترده و راه‌پیمایی های خیابانی در پتروگراد، همراه با شورش سربازان که از پیاده کردن دستور تیراندازی به راه‌پیمایی کنندگان خودداری کردند، بحران را به اوج رساند. در پایان، تزار نیکولای دوم از سلطنت خود کناره‌گیری کرد و جای خود را به دولت موقت زیر رهبری بورژوازی لیبرال‌ داد؛ ولی این دولت نتوانست و نخواست پاسخ‌گوی خواست‌های برحق توده‌ها باشد. بهای کالاهای روزانه تا سال ۱۹۱۷ به اندازه ۴۰۰ درصد افزایش یافت و کم‌بود خواربار، به ویژه نان در شهرها، ناامیدی را در کشور گسترش داد. هم‌چنین، طبقه بورژوازی سرمایه‌داری که در برابر سرمایه‌گذاران خارجی و سیاست‌های دولتی کوچک بود، توان و دلیری عمل سیاسی را نداشت؛ زیرا تا سال ۱۹۱۷ از پشتیبانی تزار دریغ نکرده و هم‌چنان به پاسبانی از نظم کهن پایبند بود.

این دولت توان حل چالش‌های پایه‌ای مردم را نداشت. جنگ پایان نیافت، بحران اقتصادی افزایش گرفت و چالش زمین هم‌چنان بی‌پاسخ ماند. هم‌زمان، نهادهای نویی مانند شوراهای کارگری و سربازان که در روند انقلاب فوریه پای گرفته‌بودند، پایگاهی برای قدرت توده‌ای شدند.

پس از انقلاب فوریه، از یک سو، دولت موقت که نماینده منافع بورژوازی و زمین‌داران بود، تلاش در نگه‌داشت ساختار کهن  و  پیروزی در جنگ جهانی نخست داشت؛ از سوی دیگر، شوراهای کارگری که از پشتیبانی واقعی توده‌های کارگر، دهقان و سرباز برخوردار بودند، نیرویی انقلابی و سازمان‌دهی‌شده شدند. این شرایط دوگانگی قدرت، یا همان «دُوُی‌وِلاستی»، زمینه‌های ناپایداری را پدید آورد؛ زیرا دولت موقت با پایبندی به سیاست‌هایی که برای پاسبانی از منافع طبقه فرمان‌را بود، از انجام اصلاح‌های پایه‌ای  مانند پایان دادن به جنگ، پخش زمین و حل چالش های اقتصادی و اجتماعی خودداری کرد. در این میان، شوراهای کارگری با این‌که در آغازی زیر رهبری سوسیالیست‌های میانه‌رو بودند، به تندی توانستند قدرت واقعی و پشتیبانی توده‌ای را به دست آورند و نشان دهند که تنها با قدرت شورایی می‌توان به حل این تضادها پرداخت. لنین به درستی این ناهم‌آهنگی را درک کرد و گفت که  تا زمانی که دولت موقت به منافع بورژوازی پایبند است، نمی‌توان امید به دگرگونی‌های بنیادین داشت.

در شرایطی که دولت بورژوازی نه توان و نه خواست حل چالش‌ها را دارد و به وظیفه رهبری و انجام هدف‌های انقلاب دموکراتیک نمی‌پردازد؛ توده‌ها گرسنه به رهبری طبقه کارگر و با شرکت گسترده دهقانان کم‌زمین و بی‌زمین و سربازان برگشته از جنگ از خانواده‌های رنج‌بر دیگر نمی‌خواهند مانند گذشته زندگی کنند و یک حزب آموزش دیده و آماده و پیش‌آهنگ کمونیستی نیز در کشور است، وظیفه کمونیست‌ها و دیگر نیروهای پیش‌رو چیست؟ آیا وظیفه آنان این است که به توده‌ها بگویند که به خانه‌ها برگردند و از گرسنگی بمیرند و پس از آن که روسیه یک کشور پیش‌رفته سرمایه‌داری شده برای انجام انقلاب سوسیالیستی برگردند؟ یا این‌که رهبری انقلاب را بر دوش بگیرند و هدف‌های انقلاب دموکراتیک را که بورژوازی از انجام  آن ناتوان است پیاده کنند و پایه‌های سوسیالیسم را بسازند؟

چرا در اکتبر ۱۹۱۷ انقلاب سوسیالیستی رخ داد؟

انقلاب هیچ‌گاه بر پایه یک مرحله‌بندی خشک و مکانیکی رخ نمی‌دهد؛ بل‌که برایند تاریخی شرایط عینی و ذهنی ویژه‌ای در جامعه است. آن‌چه که در روسیه سال ۱۹۱۷ رخ داد، برایند پیچیده‌ای از بحران‌های اقتصادی، تضادهای طبقاتی ژرف، کم‌توانی بورژوازی و آگاهی و سازمان‌دهی انقلابی کارگران و دهقانان بود. این انقلاب، که نه تنها پاسخ‌گوی نیازهای آن زمان بود، بل‌که یک دگرگونی بنیادین در تاریخ انقلابی جهان به شمار می‌آید، نشان می‌دهد که کارگران و دهقانان نباید تا پیش‌رفت سرمایه‌داری از انقلاب کردن دست بردارند و تنگ‌دستی و بهره‌کشی را بپذیرند و از آن رنج برند. لنین با کاربرد مارکسیسم هم‌چون راهنمای کار انقلابی، با هم‌سازی تئوری با شرایط عینی، به این نیاز پاسخ داد. انقلاب اکتبر نه تنها زودهنگام نبود، بل‌که یک پیروزی دیالکتیکی بر اندیشه ایستا و مکانیکی بود. این انقلاب نشان داد که زمانی که چالش‌ها  و بحران‌ها سراسر جامعه را فرا گرفته است و بورژوازی نه توان و نه خواست حل آن‌ها را دارد، تنها راه برون‌رفت از این شرایط ناگوار و ناپایدار، حرکت به سوی ساختاری نوین است که زمینه‌های رهایی از ستم و بهره‌کشی را فراهم کند.

دید لنینیستی انقلاب، انقلاب را نیازمند شرایط شایسته عینی و ذهنی می‌داند. شرایط عینی سازه‌های مادی و ساختاری  را فراهم می‌کنند؛ شرایطی که در آن سیستم اقتصادی- اجتماعی دیگر توان رشد نیروهای مولد را ندارد و بازدارنده پیش‌رفت می‌شود- شرایطی که در آن طبقه فرمان‌روا توان راهبردی جامعه را ندارد و توده‌ها هم نمی‌خواهند مانند گذشته زندگی کنند. شرایط ذهنی و انقلابی نیز بر می‌گردد به آگاهی طبقاتی و اراده انقلابی، گردان پیش‌آهنگ. اگر بحران‌های ژرف ساختاری و مادی با  واکنش‌های سازش‌کارانه و بردبارانه روبرو شود، انقلاب راه بجایی نخواهد برد. طبقه کارگر باید به یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته که بتواند خواسته‌های خود و متحدان خود را به صدا درآورد دگرگون شود.

در روسیه، سال‌ها اعتصاب‌های گسترده در سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ و شکل‌گیری شوراهای کارگری، نشان از رشد آگاهی طبقاتی در میان کارگران داشت. شعارهای بلشویکی هم‌چون «صلح، زمین و نان» هم‌ برای کارگران، دهقانان و سربازان فراگیر و انگیزه‌بخش بود. به گفته لنین، انقلاب به یک حزب پیش‌آهنگ انقلابی که وظیفه آموزش جهان‌بینی مارکسیستی به کارگران، سازمان‌دهی آن‌ها به یک نیروی پرتوان و سرنگونی قدرت در زمانی که شرایط شایسته شده است بر دوش گیرد، نیاز دارد. در روسیه، بلشویک‌ها با داشتن برنامه‌ای روشن و رهبری نیرومند که در تزهای آوریل لنین بازتاب یافته بود، توانستند در شوراهای کلیدی مانند پتروگراد  قدرت انقلابی را به دست گیرند.

در روسیه سال ۱۹۱۷ شرایط عینی و ذهنی نیازمند برای انقلاب فراهم شده‌بود. فروپاشی اقتصادی، پیامدهای جنگ، بحران‌های ژرف طبقاتی، کم توانی بورژوازی و قدرت‌زدایی دولت تزاری و سپس دولت موقت، همگی زمینه‌ساز یک وضعیت انقلابی بودند. هم‌زمان، آگاهی طبقاتی و شوراهای کارگری، همراه با رهبری حزب بلشویک، نشان از شرایط شایسته ذهنی برای انقلاب داشت. هم‌زمانی شرایط شایسته مادی و ذهنی در روسیه آن زمان، نشان می دهد که انقلاب نه یک پیش‌آمد ناگهانی، بل‌که برایند شرایط مادی شایسته و نیروی انقلابی آماده بود.

دیدگاه‌های گوناگون در باره انقلاب میان نیروهای انقلابی روسیه

پیش از انقلاب اکتبر بلشویک‌ها به رهبری لنین، منشویک‌ها، سوسیالیست‌های میانه‌رو، سوسیالیست‌های انقلابی، درگیر نبردی ایدئولوژیک و راهبردی بودند که نقشی پایه‌ای در جنبش انقلابی روسیه در آغاز سده  بیستم بازی کرد. گشت‌آور درگیری چگونگی دست‌یابی به سوسیالیسم، نقش طبقه کارگر و سرشت انقلاب بود و در پایان، تاریخ نشان داد که راهبرد بلشویکی لنین در شرایط ویژه روسیه به درستی انجام شد.

بلشویک‌ها به یک انقلاب سوسیالیستی باور داشتند که باید زیر رهبری یک حزب پیش‌آهنگ و سازمان‌یافته انجام شود، ولی  منشویک‌ها می‌گفتند که روسیه باید از یک مرحله بورژوا-دموکراتیک بگذرد تا شرایط نیازمند برای سوسیالیسم فراهم شود. در سازمان‌دهی حزبی، بلشویک‌ها ساختاری فشرده و سازمان‌یافته از انقلابیون داشتند، ولی منشویک‌ها به عضو گرفتن گسترده و دموکراتیک‌تر باور داشتند. بلشویک‌ها خواهان هم‌کاری با بورژوازی  نبودند و بر این باور بودند که تنها کارگران و دهقانان می‌توانند انقلاب را به پیش ببرند، اما منشویک‌ها به اتحاد گذرا با بورژوازی علیه تزار گرایش داشتند. بلشویک‌ها دهقانان را متحد کلیدی پرولتاریا می‌دانستند، ولی منشویک‌ها آن‌ها را لایه‌های پس‌مانده و واپس‌گرا می‌پنداشتند. هم‌چنین، بلشویک‌ها بر این باور بودند که باید هرچه زودتر قدرت را در دست گرفت، ولی منشویک‌ها می‌خواستند تا زمان پیش‌رفت سرمایه‌داری دست به انقلاب نزنند.

منشویک‌ها سه کژروی استراتژیک داشتند. نخست آن‌که بیش از اندازه به بورژوازی باور داشتند و در این اندیشه بودند  که روسیه باید یک مرحله سرمایه‌داری را بگذراند، ولی بورژوازی روسیه ترسو و ناتوان از سرنگونی تزار بود، که این دودلی آن به شکست انقلاب ۱۹۰۵ و واژگونی دولت موقت در ۱۹۱۷ انجامید.

دوم آن‌که منشویک‌ها به گفته لنین چشم به راه قطار انقلاب بودند و شرایط شایسته برای عمل را از دست دادند. منشویک‌ها نیروی خود را برای  پارلمان و روندهای انتخاباتی به کار گرفته بودند، لنین دریافت که قدرت واقعی در دست شوراهای کارگری (سویتها) است. بلشویک‌ها تا پایان ۱۹۱۷ بیشتر شوراهای کلیدی مانند پتروگراد و مسکو را در دست خود گرفتند. پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷، منشویک‌ها به دولت موقت پیوستند، ولی اصلاح‌های ریشه‌ای انجام نداند، به جنگ جهانی نخست پایان ندادند و اصلاحات ارضی را به آینده واگذار کردند. این دو‌دلی‌ها نیروهای واپس‌گرا هم‌چون کورنیلوف و نیروهای رادیکال مانند بلشویک‌ها را پرتوان‌تر کرد.

سوم آن‌که آن‌‌ها گنجایش و خواست و توان انقلابی دهقانان و سربازان را دست‌کم گرفتند، ولی بلشویک‌ها با شعار “صلح، نان، زمین” به خواسته‌های آن‌ها پاسخ دادند. لنین از دید راهبردی برتری داشت، زیرا دیدگاه حزب پیش‌آهنگ او نقشی کلیدی در سازمان‌دهی انقلاب اکتبر بازی کرد. وارونه پیش‌بینی مارکس که انقلاب باید در کشورهای پیش‌رفته صنعتی رخ دهد، لنین می‌گفت  که در مرحله امپریالیسم روسیه یک امپراتوری کم توان و بحران‌زده، بستر خوبی برای انقلاب است.

حزب‌های لیبرال در دولت الکساندر کرنسکی مانند کادت‌ها و اکتبریست‌ها خواستار دنبال کردن نظام سرمایه‌داری و پاسبانی از منافع اقتصادی بورژوازی و بزرگ‌زادگان بودند، و سوسیالیست‌های میانه‌رو مانند منشویک‌ها و سوسیالیست‌های انقلابی، با این که  برخی گرایش‌های مردمی داشتند، نخواستند که از هم‌کاری با بورژوازی سرباز زنند.

با بازگشت لنین از تبعید در آوریل ۱۹۱۷ و پخش «تزهای آوریل»، وی خواستار جابجایی قدرت به شوراها شد. لنین می‌گفت که دولت موقت نه تنها نماینده طبقه کارگر نیست، بل‌که ابزاری در دست سرمایه‌داران و زمین‌داران برای افسار زدن به انقلاب شده‌است. اگرچه این دیدگاه در آغاز از سوی برخی از عضوی های حزب بلشویک پذیرفته نشد، ولی با ژرفش بحران و افزایش پشتیبانی  مردمی، بلشویک‌ها در تابستان ۱۹۱۷ توانستند اکثریت شوراهای پتروگراد و مسکو را به دست آورند. در ۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ (۷ نوامبر در تقویم نوین)، نیروهای بلشویکی به رهبری شوراهای کارگری، کاخ زمستانی را گرفتند و دولت موقت را سرنگون نمودند.

برایند تاریخی این درگیری نشان داد که استراتژی منشویکی ناکام ماند. آن‌ها نه توانستند سوسیالیسم را برپا کنند و نه حتا یک دموکراسی بورژوایی پایدار بسازند. استراتژی منشویکی برای یک کشور پیش‌رفته سرمایه‌داری منطقی بود، ولی در شرایط آشوب‌زده روسیه، تنها راهبرد جسورانه لنین توانست انقلاب را به پیروزی برساند.

کشورهای سرمایه‌داری پیش‌رفته پرولتاریای کم و بیش بزرگ و مستقل داشتند، در روسیه پرولتاریای صنعتی اگر چه کوچک ولی سازمان‌یافته و انقلابی بود؛ دهقانان که بیشتر جمعیت بودند، با خواست اصلاحات ارضی و پخش زمین‌های زمین‌داران بزرگ گرایش انقلابی داشتند. افزون بر این، سربازانی که از جنگ خسته شده‌بودند با شتاب به  انقلاب پیوستند. لنین با شعار هم‌کاری «کارگران و دهقانان تنگ‌دست»، توانست با پدید آوردن یک اتحاد نیرومند میان آن‌ها، پایه انقلاب را استوار سازد و نشان دهد که در شرایط بحران، اتحاد توده‌های کارگری و دهقانی می‌تواند  بر کاستی‌های سیستم بورژوازی چیره شود.

همان‌گونه که می‌بینیم، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ یک کار زودهنگام یا یک کودتا نبود، بل‌که واکنشی ناگزیر و تاریخی در برابر شرایط ویژه روسیه بود. این انقلاب به دلیل دگرگونی‌های پیچیده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، جایی که تضاد میان سرمایه‌داری و فئودالیسم با یکدیگر از یک سوی، و تضاد میان دهقانان و زمین‌داران، میان کارگران و سرمایه‌داران، سربازان و دولت موقت از سوی دیگر ژرف‌تر شده‌بود رخ داد.

این انقلاب نشان داد که شرایط مادی و اجتماعی هر جامعه می‌تواند راه انقلاب را دگرگون سازد  و راهبرد لنین در شناسایی حلقه کم توان زنجیر به انقلاب پرولتاریستی در روسیه انجامید.

دیدگاه مارکس و لنین در باره انقلاب سوسیالیستی

«زودهنگام» خواندن انقلاب اکتبر ریشه در درکی مکانیکی و خشک از مارکسیسم دارد که  دست‌آوردهای تئوریک لنین را نیز نادیده می‌گیرد. بر پایه ماتریالیسم تاریخی، جامعه‌های انسانی از مرحله‌های گوناگون گذر می‌کنند تا به سوسیالیسم برسند. مارکس بر این باور بود که انقلاب سوسیالیستی نخست در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری مانند بریتانیا یا آلمان، جایی که صنعت گسترده یک پرولتاریای بزرگ و سازمان‌یافته می‌سازد و تضادهای سرمایه‌داری به اوج می‌رسد رخ خواهد داد.

مارکس و انگلس بر این باور بودند که سرمایه‌داری صنعتی، گورکنان خود را می‌آفریند و طبقه کارگر سرانجام بورژوازی را سرنگون خواهد کرد. در مانیفست کمونیست، آن‌ها می‌نویسند که آنچه بورژوازی بیش از همه تولید می‌کند، همان گورکنان خود است و واژگونی آن و پیروزی پرولتاریا ناگزیر است. این کشورها زمینه مادی نیازمند برای سوسیالیسم را داشتند؛ اما مارکس هم‌زمان گفت  که پیش‌رفت تاریخی با شیوه‌های گوناگون رخ می‌دهد و انقلاب می‌تواند در بسترهای گوناگون ریخت بگیرد.

مارکس و انگلس هرگز با خشک‌اندیشی انقلاب در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری را تنها راه رسیدن به سوسیالیسم ندانسته‌اند. آن‌ها بر این باور بودند که دگرگونی‌های تاریخی همیشه یک راه ویژه را نمی‌پیماید. برای نمونه، مارکس در پاسخ به نامهٔ ورا زاسولیچ در سال ۱۸۸۱،  می‌نویسد که کتاب «سرمایه» او در باره‌ی اروپای غربی بوده و نباید هم چون فرمولی جهانی آن را به کار برد. مارکس در آن نامه می نویسد که کمون روستایی (میر) در روسیه می‌تواند در شرایط مادی ویژه ای، بدون این‌که روسیه ناگزیر شود از همه‌ی فازهای سرمایه‌داری بگذرد، گشت‌آور گذار به سوسیالیسم شود. انگلس در “سوسیالیسم: اتوپیایی و علمی” در سال  ۱۸۸۰ نیز به روشنی می‌گوید که انقلاب‌ها نه به دلیل رسیدن به پیش‌رفت والای اقتصادی، بل‌که به دلیل بحران‌های ژرف که ریشه در تضادهای درونی نظام سرمایه‌داری دارد انجام می‌شوند.

در همین راستا، لنین به بازنگری دید مارکسیستی بر پایه شرایط ویژه روسیه پرداخت. به باور لنین در مرحله امپریالیستی سرمایه‌داری،  نظام سرمایه‌داری جهانی مانند زنجیره‌ای پیوسته کار می‌کند که در آن انقلاب در حلقه شکننده این زنجیر رخ می‌دهد. به باور لنین، در مرحله امپریالیستی که انحصارهای بزرگ و سرمایه مالی قدرت را در دست گرفته‌بودند، کشورهایی که  صنعتی به گستردگی و ژرفش کشورهای پیش‌رفته نداشته‌اند، می‌توانند حلقه شکننده این زنجیر باشند. لنین نشان داد که در شرایط امپریالیسم، تضادهای سرمایه‌داری به گونه‌ای ناهماهنگ در سطح جهانی پخش می شود و حلقه‌های شکننده این زنجیر، زودتر از کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری می‌توانند دچار فروپاشی شوند.

روسیه چنین شرایطی داشت: جامعه‌ای نیمه‌فئودالی و نیمه‌سرمایه‌داری که زیر فشار جنگ جهانی نخست، بحران اقتصادی، و سرکوب سیاسی آماده ترکش بود. روسیه، با این‌که صنعتی‌ پیش‌رفته نداشت، به دلیل تضادهای طبقاتی برآمده از نظام فئودالی و بهره‌کشی سرمایه‌داری، هم‌چنین سرکوب ددمنشانه اتوکراسی تزاری و پیامدهای ویران‌گر جنگ جهانی نخست، به جایی رسیده بود که همه‌ی حلقه‌های زنجیر‌ نظام سرمایه‌داری را به چالش کشیده و خود حلقه شکننده این زنجیر شد.

از این رو، وارونه پیش‌بینی‌های نخست مارکس که انقلاب باید در کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری رخ دهد، لنین نشان داد که روسیه، به دلیل یک طبقه کارگر کوچک ولی سازمان‌یافته، دهقانان انقلابی، حزب پیش‌آهنگ و بورژوازی کم‌توان، جای شایسته‌ای برای انجام انقلاب پرولتاریستی است. این رویکرد لنینی به جای آن‌که بر پایه خشک‌اندیشی باشد، به هم‌سازی واقعیت عینی کشور با اصل مارکسیستی پرداخته و نشان داد که حتی در یک کشور با سرمایه‌داری غیرپیشرفته می‌توان انقلاب را انجام داد.

حتا تروتسکی نیز با دیدگاه انقلاب همیشگی بر این باور بود که در کشورهای سرمایه‌داری پس‌مانده، بورژوازی ملی توانایی انجام  وظیفه‌های دموکراتیک خود، مانند اصلاحات ارضی و نبرد با امپریالیسم، را ندارد و از این‌رو، پرولتاریا باید رهبری انقلاب را دست گیرد و از مرحله دموکراتیک به مرحله سوسیالیستی گذر کند. از دیدگاه او، این فرایند بدون ایستایی و پیوسته، با پشتیبانی  انقلاب بین‌المللی پیش خواهد رفت.

پس از انقلاب اکتبر، تجربه جهانی بارها نشان داد که حق با لنین بود. انقلاب‌های ضد‌استعماری در کشورهایی مانند چین، کوبا و ویتنام نشان دادند که خلق‌های زیر  ستم می‌توانند با نبرد آزادی‌بخش ملی بدون یک پرولتاریا گسترده به سوی سوسیالیسم روند. مائو بر این باور بود که انقلاب، حتا در شرایطی که طبقه کارگر هنوز بزرگ نیست، می‌تواند با یک دگرگونی دموکراتیک نوین، با هدف‌های ضد‌فئودالی و ضداستعماری آغاز شود و سپس اندک اندک به سوی سوسیالیسم رود. هوشی مین و کاسترو بر این باور بودند که اتحاد طبقاتی میان کارگران، دهقانان و روشن‌اندیشان رادیکال می‌تواند جایگزین یک پرولتاریا بزرگ شود.

دست‌آوردهای انقلاب اکتبر

برخی‌ها فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شکست انقلاب اکتبر را به دلیل زودهنگامی انقلاب می‌دانند. این تحلیل نادیده می‌گیرد که شوروی زیر فشار امپریالیسم، جنگ جهانی دوم، جنگ سرد کم و بیش در دفاع از خود و همه‌ی انقلابی‌های جهان تک و تنها ماند و کژروی‌هایی مانند بوروکراسی و کاهش نقش شوراها و تندروی در پیاده کردن اقتصاد سوسیالیستی در آغاز بر این چالش‌ها افزود.

دست‌آوردهای نخستین شوروی، صنعتی‌سازی با کمک برنامه‌های پنج ساله، بالا رفتن سطح زندگی، فرهنگ و سواد و شکست فاشیسم در جنگ جهانی دوم گواه بر این است که سوسیالیسم توانست در یک کشور غیرپیش‌رفته سرمایه‌داری پا بگیرد و پیش‌رفت کند. سینما، فرهنگ و دانش شوروی، دست‌آوردهای فضایی مانند اسپوتنیک و گاگارین و پیش‌رفت‌های علمی از دیگر مرده ریگ ( میراث) ماندگار آن دوران بودند. اتحاد شوروی یک ابرقدرت شد که به نظم جهانی دو قطبی میان ایالات متحده و شوروی به رقابت‌های ایدئولوژیک، نظامی و اقتصادی در سطح جهانی انجامید.

این حقیقت که جهان پس از فروپاشی شوروی نه برابرتر، نه صلح‌آمیزتر، نه آرام‌تر و امن‌تر شد نشان‌گر تاثیر بی‌همانند اتحاد شوروی در پهنه جهانی است. دست‌آوردهای انقلاب اکتبر نه تنها در درون روسیه بل‌که در سطح بین‌المللی نیز به چشم می‌خورد. این انقلاب نظام سرمایه‌داری را در درون کشور سرنگون کرد و خیزابی از انقلاب‌های کارگری و جنبش‌های ضداستعماری را در سراسر جهان برانگیخت.

این انقلاب الهام‌بخش جنبش‌های کمونیستی و سوسیالیستی در سراسر جهان شد و به انقلاب‌هایی مانند چین در ۱۹۴۹ و کوبا در ۱۹۵۹ و هم‌چنین نبرد ضداستعماری در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین کمک‌های بی‌دریغ بسیار کرد. اتحاد شوروی رهبران ضداستعماری مانند گاندی، نهرو، هوشی مین و کوامه نکروما را به ایستادگی در برابر امپریالیسم غربی انگیزه داد و شوروی از جنبش‌های استقلال‌خواه در آفریقا، آسیا و خاورمیانه پشتبانی کرد و به فروپاشی امپراتوری‌های اروپایی شتاب داد.

ترس از شکوفایی سوسیالیسم در شوروی کشورهای سرمایه‌داری مانند بریتانیا، آمریکا و کشورهای اسکاندیناوی را وادار کرد که به پیاده کردن بهداشت همگانی، آموزش رایگان و کمک های کارگری بپردازند. حزب‌های کمونیست در اروپا قدرت گرفتند و بر جنبش‌های کارگری تأثیر گذاشتند و با پیاده کردن سیاست‌های رفاهی دست‌مزد کارگران و سطح زندگی لایه‌های پایینی و میانی را بالا بردند.

پایان‌سخن

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، رخ‌دادی برجسته در تاریخ نوین بود که نه تنها روسیه، بل‌که جنبش‌های انقلابی و سوسیالیستی در سراسر جهان را دگرگون کرد. این انقلاب، پاسخی به بحران‌های ژرف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بود که روسیه تزاری را در آستانه فروپاشی با آن‌ها روبرو بود.

انقلاب اکتبر، پیامدهای گسترده‌ای در سطح ملی و بین‌المللی داشت. در درون روسیه، این انقلاب به سرنگونی نظام سرمایه‌داری و پایه‌گذاری نخستین دولت سوسیالیستی جهان انجامید. اتحاد جماهیر شوروی، با همه‌ی چالش‌ها و دشواری‌های فراوان، در زمان کوتاهی توانست دومین اقتصاد  بزرگ جهانی و یک ابرقدرت شود و نقش مهمی در نبرد با فاشیسم و کمک به جنبش‌های ضد استعماری بازی کند.

در سطح بین‌المللی، انقلاب اکتبر الهام‌بخش جنبش‌های کمونیستی و سوسیالیستی در سراسر جهان شد. این انقلاب، نشان داد که طبقه کارگر و دهقانان می‌توانند با اتحاد و سازمان‌دهی، قدرت را به دست گیرند و جامعه‌ای آزاد و با عدالت اجتماعی بسازند.

حتا پس‌از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، دست‌آوردهای انقلاب اکتبر هم‌چنان زنده است. این انقلاب، درسی ماندگار در باره  قدرت توده‌ها، نیازمندی سازمان‌دهی و اتحاد، برای دگرگونی‌های بنیادین در جامعه به ما داد. انقلاب اکتبر، یادآور این نکته است که تاریخ، همواره در روند دگرگونی است و طبقه فرودست می‌تواند با نبرد و آگاهی، آینده‌ای بهتر برای خود بسازد.

بازگشت سرمایه‌داری در شوروی – هنگامی که هیچ کشور سرمایه‌داری به فئودالیسم بازنگشته است، دلیل  “زودرس” بودن انقلاب اکتبر نیست- بل‌که این دیدگاه بر درکی نادرست از ماتریالیسم تاریخی، روند ساختن سوسیالیسم و نبرد طبقاتی جهانی استوار است. مارکسیسم هرگز نگفته است که تاریخ در یک خط راست و برگشت‌ناپذیر حرکت می‌کند، بل‌که آن را فرآیندی پر از تضادها، پس‌رفت‌ها و جهش‌ها می‌داند که با کمک نبرد طبقاتی به‌پیش رانده می‌شود. پایداری سرمایه‌داری به فرمان‌روایی جهانی بورژوازی و قدرت امپریالیستی آن بازمی‌گردد، نه به این دلیل که سوسیالیسم “غیرطبیعی” است.

این واقعیت که هیچ کشور سرمایه‌داری به فئودالیسم بازنگشته است، نشان‌گر توانایی سرمایه‌داری در حل بحران‌ها با شیوه های امپریالیستی، مالی‌سازی و حتا فاشیسم است، نه این‌که پس‌رفت در تاریخ شدنی نیست. این‌که سرمایه‌داری به فئودالیسم بازنگشته است، به‌دلیل جهانی بودن سرمایه‌داری نیز جهانی است، ولی سوسیالیسم در شوروی از فردای انقلاب تنها شد و زیر چنبره امپریالیسم زندگی می‌کرد.

سرمایه‌داری پنج سده تجربه در برابر رویدادهای ناگوار و حل بحران‌ها دارد. افزون بر این، سرمایه‌داری ریشه در مالکیت خصوصی بر ابزار تولید دارد که تاریخی پنج هزار ساله دارد و در فرهنگ انسانی رخنه کرده‌است. اتحاد شوروی پس از انقلاب توانست که  مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را برچیند و با فرهنگ پنج هزار ساله نبرد کند.

فروپاشی شوروی ناگزیر نبود و به دلیل “زودرس” بودن انقلاب هم نبود، بل‌که برایند تضادها و شکست‌ها بود: فشارهای امپریالیستی، جنگ درون مرزی، جنگ جهانی، جنگ سرد، تحریم‌ها، نمو خرده‌بورژوازی و لایه‌های بوروکراتیک در درون جامعه، تنگ کردن پهنه آزادی ووو بود. فروپاشی نشان داد که چالش‌های ساختن سوسیالیسم در تنهایی و در میان دشمنی جهانی امپریالیسم چه بی‌شمار است. بازگشت سرمایه‌داری در کشورهایی مانند شوروی برایند نبرد طبقاتی است. گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم یک فرآیند تاریخی جهانی است که هم پیش‌روی‌ها و هم پس‌نشینی‌ها دارد. همان‌گونه که فئودالیسم برای سده‌ها در کنار سرمایه‌داری زنده ماند، پیروزی  سوسیالیسم نیز نیازمند دوره‌های دراز نبردهای اجتماعی و سیاسی است.

نوشته‌های کمکی

«تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی)»- حزب توده ایران 

Karl Marx & Friedrich Engels:

  • The Communist Manifesto (1848)
  • The German Ideology (1846)
  • Socialism: Utopian and Scientific (1880)
  • Marx-Engels Collected Works, Vol. 24 (پیش‌نویس‌های نامه به زاسولیچ).
  • Critique of the Gotha Programme (1875) – Marx’s analysis of socialist policies.

Vladimir Lenin:

  • What Is to Be Done? (1902)
  • The State and Revolution (1917)
  • Imperialism, the Highest Stage of Capitalism (1916)

Leon Trotsky:

  • Speeches in 1917 (in The History of the Russian Revolution, Book 1, Chapter 11).