آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟ نگرشِ ماترياليست- دیالکتیکی به مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیولوژی)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٤٠ (١٨ آبان)

واژه راهنما: آگاهي طبقاتي، سلاح تغيير شرايط حاكم. با آموزش و خودآموزي سلاح نبرد را برّا و به روز داريم.

 

پيش گفتار

«آگاهي»، پيامدِ فرگشتي ي تعيين كننده است در مرحله گذار زندگي از حيواني به انساني نزد انسان واره ها در يك ميليارد سال پيش. از هنگام اين فرگشتِ تعيين كننده در روند تكاملي گونه انسان (آنتروپولوژي)، اهرم پرتوان «آگاهي» در خدمت حفظ و تداوم و بهبود شرايط هستي آن قرار داشته و دارد. به سخني ديگر، «آگاهي»، كيفيتِ نوينِ پديدار شده است در روند رشد ماده زنده، كه در سطح بغرنج و پرلايه ي شده آن به وجود آمد و بازتابي است نسبت به نياز به حفظ و تداوم هستي انسان.

تعريف ماركسيستي از شخصيت انسان كه آن را «وحدت تن- روان- روابط اجتماعي» («بيو- پسيكو- سوسيال») ارزيابي مي كند، از يك سو، يك پارچگي (مونيسم) رابطه تن- روان(- معنويات) (رابطه سوبژكت- ابژكت)، و از سوي ديگر، بده و بستان رابطه تن- روان را با محيط پيرامون (جهان- جامعه)، مد نظر دارد. بر پايه ي اين تعريف ماترياليسم ديالكتيكي از شخصيت انسان، «آگاهي»، اوج روند فرگشتِ تاريخي ي رشد ماده زنده است كه اهرم توانمندي را براي شناخت شرايط هستي و تغيير آن به منظور حفظ و تداوم زندگي تشكيل مي دهد. از اين رو «آگاهي» بر شرايط حاكم بر جامعه براي زحمتكشان، كه آن را «آگاهي طبقاتي» مي نامند، از اهميت درجه اول براي تغيير شرايط به سود حفظ و رشد هستي خود برخوردار است.

علم بورژوازي با چنين برداشتي موافقتي ندارد. كوشش وسيعي در سال هاي اخير در جريان است، تا به كمك اسلوب هاي پژوهشي جديد در بخش تحقيقات بر روي مغز انسان، اين برداشت را القا كند كه گويا عملكرد انسان، نه اقدامي آگاهانه، بلكه عملكري جبري بوده و پيامد تحريكات ياخته هاي مغزي در اين يا آن مركز در مغز انسان است.

در مجموعه اي با عنوان ”تالماتي پيرامون علم و دين“ كه در نويدنو www.rahma-hatefi.net انتشار يافته است، احمد جواهريان با ارايه تحقيقات جديد پيش گفته بر روي مغز انسان كه از ”گوگل“، ”ويكي پديا“ و ديگر «ماشين هاي اطلاعاتي» جمع آوري شده است، اين امكان را به وجود آورده، بتوان با اين كوشش دستگاه هاي اطلاعاتي نظام سرمايه داري عليه «آگاهي» انسان آشنا شد و سرشت ضد انساني اين كوشش را در مقايسه با ترجمه زير با عنوان ”آگاهي، معمايي غيرقابل درك؟“ دريافت.

نويسنده مقاله پيش رو، پروفسور ولفگان مائيرز Wolfgang Maiers استاد روانشناسي عمومي در بخش علوم انساني دانشگاه آزاد برلين/ آلمان است. اين مقاله در جزوي ٤ سال ٢٠١٤ ”دفاتر ماركسيستي“ در آلمان www.marxistische-blaeter.de انتشار يافته است. به جز اين مقاله، ٥ مقاله ديگر نيز از متخصصين ماركسيست آلماني در همين شماره ي دفتر انتشار يافته كه همگي در ارتباط قرار دارد با موضوع اصلي طرح شده در مقاله مائيرز، كه جوانب متفاوت آن را مورد بررسي قرار مي دهد. مطالعه اين مقالات به علاقمندان توصيه مي شود. شايد فرصت برگرداندن آن ها به فارسي به دست آيد.

در ترجمه حاضر كوشش شده است، تركيبي از واژه هاي فارسي و معمول در علم پزشكي به زبان آلماني به كار گرفته شود. تبديل همه واژه ها و عنوان هاي تخصصي براي تئوري هاي روانشناسي به نظر غيرضروري و همچنين براي نگارنده سنگين بود. كمك در اين زمينه را آرزومندم.

مطالعه كليه ترجمه حاضر باوجود محدوديت هاي ادبي آن، مي تواند براي شناخت مساله اصلي پيرامون «آگاهي» و جايگاه پراهميت آن در حفظ هستي انسان، براي خواننده كمتر آشنا با علم روانشناسي، احتمالاً با طرح نكته و پرسش هاي جديد همراه باشد. از اين رو بخش هايي از مقاله كه نظرهاي تخصصي را توضيح مي دهد، به صورت زيرنويس ارايه شد. باوجود اين، مطالعه دقيق مقاله مي تواند به پرسش هاي بسياري كه در رسانه ها از قبيل ”گوگل“ و غيره ارايه مي شود، پاسخي درخور و روشنگرانه بدهد. در [ ] توضيح هايي از مترجم اضافه شده است.

آگاهی، معمايی غیرقابل درک؟

1- دانش نویرولوژی، رشته ي جديد تعیین کننده اي برای علوم انسانی؟

اخیراً دانش عصب شناسي (نویرولوژی) به مثابه دانشی راهبردی در قرن 21ام ارزیابی می شود که شناخت انسان از خود را به طور انقلابی تغییر خواهد داد. چنین امیدها تنها در رسانه های عمومی «brain hype» و در صفحه های فویلتن آن ها طرح نمی شود، بلکه همچنین به بحث های آکادمیک نیز سرایت کرده و باعث آن شده است که بتواند (مثلا از طریق تقسیم بودجه برای پژوهش و محل کار پژوهشگر) كليت شرایط را براي انجام پژوهش ها در اين زمينه نیز به طور مثبت مورد تاثير قرار دهد.

آیا واقعا ما با یک تغییر اساسی paradigmen روبرو هستیم؟ همچنین این پرسش مطرح است که آيا درکِ جا باز كرده ي روانشناسي (پسیکولوژی) به مثابه یک دانش تجربی در باره آگاهي انسان، مي تواند تحت تاثير بحث هاي كنوني پيرامونعملكرد بيولوژيكي اعصاب (نويروبيولوژي) ادعاي خود را در باره شناخت چگونگي توليد آگاهي به اثبات برساند؟ – كه با به کارگیری تکنیک های عکس برداری جدید و بهره گيري از ديگر تكنيك هاي پيشرفته به نمايش مي گذارد -. به اثبات برساند كه قادر است روندهای مبتني بر عمل كردن نويرون ها را تا آن درجه اي قابل درك سازد كه بتواند به اثبات برساند كه اين روندها، در کجا و چگونه به تولید پدیده آگاهی نایل می شود؟

ناتوراليسم جديد در نظرات تئوريك

[ناتوراليسم، برداشت فلسفي ي مادي گراي غيرماترياليستي (ماقبل ماترياليستي، قديمي است) كه مي خواهد رشد انسان را پيامد قوانين طبيعي تعريف كند و كيفيت خاص جامعه و شرايط آن را در اين روند از نظر دور بدارد.]

پیشرفت در شناخت پژوهش مغز انسان بلاتردید است. و با توجه به پیش شرط برداشت مبتني بر ماترياليسم ديالكتيكي از اين پيشرفت علمي، اصلاً صحبت بر سر آن نیست که به نتایچ پژوهش بر روی مغز انسان در علمِ رونشناسي (پسیکولوژی) کم بها داده شود. اما مساله بر سر این است که تمایل های احتمالی برای به کرسی نشاندن نوعی «منطق نویرولوژیک» [منطقي كه نقش پديده هاي قابل اندازه گيري در علم عصب شناسي را مطلق مي سازد]، مورد ارزیابی انتقادی قرار گیرد. این پرسش مطرح است که آیا پژوهشی که نسبت به ارزيابي از پراتیک تاریخی از کلیتِ [تغيير و رشد] جامعه انسانی (به مثابه كليتي عملكردي- ساختاری در ايجاد شدن آگاهی انسان)، مسئوليتي براي خود قايل نيست و توجه به اين كليت، در نگرش آن به نتايج پژوهش اصلاً نقشی ايفا نمي كند (براي آنكه گفته نشود در این باره کور است)، مي تواند با نتايج اشتباه آميز خود كه با پیامدهای مخرب براي علوم انساني، ازجمله روانشناسي، همراه است، به مثابه زمینه علمي تعميقِ شناخت در دانش های انسانی پذيرفته شود؟ آيا تبلیغ براي چنين پژوهش ها مجاز است؟

برای نمونه اگر تز برجسته شده ی پژوهشگران مغز مانند گرهارد روت ، ولف زینگر و دیگران و به ویژه انعکاس نظرات آن ها را در رشته ما [پسیکولوژی] جدی بگیریم، آنوقت در واقع هم این ترديد مستدل ایجاد می شود که در عرصه نظری در روانشناسي، یک ناتورالیسم [تعریف پدیده ها به مثابه روندی طبیعی] جدید پا قرص می کند.

روت و همکاران او در بر دانش عصب شناسي (نویرولوژی) ارزیابی ای از انسان ارایه می دهند که بنا به گفته خودشان، از ارزيابي «از انسان صاحب شعور که نزد او شناخت از من- از خود حاکم است، به شدت دور است» (روت 2001، ص 453). برخلاف این اعتقاد که آگاهی «اوج تاج گونه شخصیت موجود انسانی است و (…) و زمینه تعیین کننده برای عملکرد ما است» (همانجا ص 451)، در اين ارزيابي نويرولوژيكي [مبتني بر اولويت دستگاه عصبي] من- خودِ آگاه، «تنها یک عمل کننده مجازی در دنیایی است که ساخته ي [ياخته هاي] مغز است» (همانجا ص 452). در حالي كه عملكرد ياخته ها، «درك محدودی نسبت به انگیزه های اصلی عملکرد من [انسان] را ممكن مي سازد» (همانجا ص 453).

این برداشت که ما به طور ناگهاني intution (بل بداهه- خودکار) عملکرد خود را تنظیم می کنیم، پنداشتی ذهنی است. آن طور که ولفگانگ پزینس (1996، ص 87) مدعي است و مي گويد: «ما هیچ کاری را انجام نمی دهیم که می خواهیم، بلکه ما آن چیزی را می خواهیم که انجام می دهیم»، چنين برداشتي به این معناست: که آنچه که در روندهای غیرآگاهانه یک دستگاه خودکارِ اطلاعاتی ي به مثابه ”زيرموجودِ مستقل“ subpersonal ساخته شده، بعداً به مثابه آن چیزی تظاهر می کند که گویا ذهن من آن را به مثابه چیز خواسته شده اي برداشت می کند.

چنانچه رفتار و احساس و عاطفه ما وابسته به جبر ناشی از عملکرد ياخته های عصبي (نويرون) مغز ما باشد، آن طور که ادعا می شود، آن وقت چنین وضعی دارای پیامدهای سنگینی برای علم روانشناسي می بوده است. برداشت كلي از عملکرد مبتنی بر آگاهي ي ناگهاني- بل بداهه، ازجمله برداشت انتقادی ي روحي- رواني (پسیکولوژیکی) برای «عملکرد مبتنی بر استدلال ذهنی» را باید بدين ترتيب امري نفی شده ارزیابی کرد، پیش از آن که این برداشت [عملكرد مبتني بر استدلال ذهني] بتواند قدرت توضیحی خود را در جریان حاکم روحي- رواني (پسیکولوژیک) اصلاً مطرح سازد (نگاه شود به نظر مایرز Maiers 1996، 2008).

اشتباه ارزیابی ناتورالیستی از پدیده ها در نظریه های روانشناسي ارایه شده، نکته جدیدی نیست: اين برداشت كه من آن را در اين سطور ناتوررالیستي مي نامم، می پندارد که جهان یک واقعه ناب طبیعی است. برداشتی که پیامد آن، این اشتباه است که می پندارد که عملکرد و تجربه انسان، متاثر از شرایط حاکم اجتماعی نیست. شكل هاي متفاوت اين برداشت در گذشته طرح شده است. از این زاویه دید، برداشت [مكتب جديدِ] ناتوراليستي که من آن را [مكتب] تقليل گرايانه ي عصبي (ردوکسیونالیسم نویرونی) ارزيابي می كنم، بلافاصله به برداشت [مكتب] پیشین بیولوژیسمی با نام روانشناسي فرگشتي ي (پسیکولوژی اولوسیونر) سال های 90 باز می گردد(١) كه طيف برداشت هاي ناتوراليستي را تکمیل می كند (نگاه شود به مایرز 2002).

جدید گونه و قابل توجه در نظریه «منطق- نویرونی» این نکته است که حل تقليلي (ردوکسیونیستی) مساله های روحی- بدنی (ذهنی- عینی) – پسیکوفیزیکی، برای نمونه به اصطلاح «Materialismus eliminativ» [جهان بيني در ارتباط با فلسفه روح كه وضع روحي- ذهني را پديده هاي مستقلي ارزيابي مي كند كه در زير توضيح داده خواهد شد] که تاکنون عمدتا موضوع مواضع جدل آمیز در میان فلسفی ي (تحلیلی) روح بود، بدون آنکه پیامد مهمی برای تعیین وضع نزد علوم دیگری (پسیکولوژی، فیزیولوژی، نویروبیولوژی) داشته باشد، اکنون به نظر راهبردی بدل شده است.

2- مساله رابطه روحی- بدنی (ذهنی- عینی) در فلسفه روح

            [در اين بخش تئوري هاي متفاوت و متضاد در باره رابطه ذهن- عين معرفي مي شود]

موضوع بررسی فلسفه ی روح، روشن ساختنِ طبیعتِ پدیده هاي ذهني- رواني نزد فرد و شناخت سرشت پدیده های ذهنیِ (آگاهی) است. در این روند، این فلسفه با «مساله رابطه ی ميان روح و تن (پسیکوفیزیولوژی)» روبروست که به طور سنتی تحت عنوان «مساله روح- تن (ذهن- عین)» طرح و ناميده می شود.

بررسی مساله روح- تن، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان جهان مادی و روحی- معنوی. به سخنی دیگر، پاسخ است به پرسش در باره رابطه میان موقعیت/ حادثه های تن، به طور مشخص حوادث ناشی از عملکرد نویروفیزیکولوژیکی و یا بیوشیمیاییِ مغز و آگاهی كه مي توان آن را به طور عمومی، رابطه ميان موقعیت/ حادثه های روحی و تن نزد انسان ناميد. این سویه ی مساله پسیکوفیزیکی – «مساله تن- روح» – در مواردی همچنين «مساله پسیکوفیزیولوژی» یا «مساله پسیکوسربرال» (روحي- مغزي) نیز نامیده می شود. صرفنظر از نام گذاري، مساله ای است که مربوط می شود به رابطه میان پدیده های منتال- ذهنی (نفساني) با واقعیت مادی خارج از انسان. مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) یکی از قدیمی ترین مساله ها را در تاریخ دانش روح انسان و در کل تاریخ علوم تشکیل می دهد. نه تنها تاکنون مساله هاي حل نشده ای در درك اين رابطه وجود دارد، بلکه جایگاه و موقعيت آن هم در کل اين رابطه هنوز ناروشن است. طیف پرسش ها در این باره از به رسمیت شناختن آن به مثابه «مساله مرکزی درک ما از جهان»، و یا برعكس، تردید در این باره که اصلا «مساله علمی ای را تشکیل نمی دهد» زيرا از طریق شیوه های تجربی قابل شناخت نیست، و حتي تا مردود ساختن آن با اين استدلال که «تنها یک مساله غیرواقعی متافیزیکی» است، وسعت دارد.

پیش تر این نکته بیان شد که در فلسفی روح تعداد اسلوب های «ردوکسیونی (تقليل و ساده گرانه)ي حل مساله ي رابطه پسیکوفیزیکی» وجود دارد. ازجمله نمونه به اصطلاح « Materialism eliminativ». منظور از چنين اسلوب ها، ارايه تعريف براي وحدتِ روح- تن (پسیکوفیزیکی) در تئوري شناخت است که به شدت جنبه ذهن را به سود جنبه ي تن (فیزیکی) نفی می کند. در نوع دیگري از تئوری شناختِ از اين نوع، در تعريف خود جنبه ذهنی را نسبت به جنبه فيزيكي ضعيف تر نفی می کند، این نفی تنها به اصطلاح در بیان زباني ي تعريف انجام می شود: تا آنجا که می توان کل زبان روزانه روانشناسي (پسیکولوژی) را با اصطلاح های نویروبیولوژیكي از این طریق جایگزین ساخت که ارايه اطلاعات در باره دانش نويروبيولوژي را در آن توسعه داد. به نسبت اين توسعه، مي تواند به همان نسبت، برداشت روحي- ذهني و به كار بردن اصطلاحات آن محدود شود.

برخلاف این برداشت، نمایندگان ماتریالیسم اِلميناتيو (كه براي جنبه فيزيكي نسبت به جنبه روحي برتري شديد قايلند) مانند پاول و پاتریسیا چرچلاند Chrchland (1981، 1986)، رورتی Rorty (1965/1993) یا اشتیش Stich (1996)، نوعی از برداشت ماتریالیستی را به بحث وارد می کنند که در واقع به معنای نفی آگاهی است: آگاهی، به مثابه ي پديده اي ذهني- نفساني، اصلا وجود ندارد. بیان زباني صفت ها در پديده هاي واقعي كه مبتني بر ذهن- نفسانيات اند، در واقعیت های مشخص ريشه ندارد، بلکه تنها بیان شرایط فیزیکی و واقعه ها در مغز است.

امروز برخی از دانشمندان نویرولوژی (مانند فرانسیس کریک Francis Crick و کریستوف کوخ Christoph Koch) این هدف را دنبال می کنند که نشان بدهند که آگاهی در ارتباط علّی قرار دارد با عملکرد گروه هایی از نویرون ها در مغز انسان. در نقل قول زیر از کریک (1994، ص 17) به روشنی قابل شناخت است که ماتریالیسم اِليمناتيو لااقل به مثابه یک تئوری کاری، به طور کامل به کار گرفته می شود: «شما، خوشحالی و دردهاتان، خاطره هاتان، هدف هاتان، احساس شما برای هویتِ تان و برای آزادی خواستِ تان – در همه این موارد در واقع چیز دیگری نیست، جز رفتار تعداد بزرگی از یاخته های نویرون و مولکول های مربوط به آن [در مغزتان]».

در برابر برداشت پيش گفته، در پژوهش علمی 150 سال گذشته در رشته پسیکولوژی، بیولوژی و پزشکی، شناخت هم طرازي «ساده» naive بيان دو جنبه روح- تن (پسیکوفیزیکی) به مثابه یک تصور راهبری پذیرفته شده بود. اين برداشت وجود یک هم بستگي نسبتي میان پدیده های پسیکولوژی و ساختارها و روندهای نویروفیزیولوژیکی را مي پذيرفت. چگونگی رابطه علت و معلولي ميان آن ها اما هنوز ناشناخته بود. با چنین مضمونی، برای نمونه تعريف «نظريه اصلي (آکسیوم) شناخته شده ی نخست پسیکولوژی» توسط پرفسور روان شناس گئورگ الیاس مولر Georg Elias Müller در سال 1896 فرموله شده است: «زمینه هر وضعیتِ آگاهی، یک روند مادی، یک به اصطلاح روند پسیکوفیزیکی است، که بر پایه تحقق یافتن آن، چگونگي بودِ وضعیت مشخص آگاهی قرار دارد.»

پذیرش وجود يك پيش شرط ساده، اما كاملاً مشخص در رابطه جنبه روحي و بدني (فيزيكي) در تعريف آگاهي در تاريخ علم (روانشناسي) اين حسن را داشت، كه چنین نظريه، به اصطلاح «همزیستی مسالمت آمیز» را در رشته های مختلف علومي كه با مساله روابط پسيكوفيزيكي در ارتباط تكميلي قرار دارند، ممكن مي سازد. بحث هاي مختلف تكميلي مي توانست از این طریق عملي گردد و زمینه انباشت اطلاعات تخصصی را نزد همه رشته ها ممکن سازد. من از این رو نظريه ي كاري مشابه سازانه ي پيش گفته را «ساده» می نامم، زیرا، برخلاف دوران پایه ریزی پسیکولوژی آکادمیک، در پيشرفت «کار علم طبیعی» (به گفته kuhn)، در باره مساله پسیکوفیزیکی تقریبا اصلا فکری ارايه و نظری بيان نشده است. این در حالی است که این مساله به طور عمده مساله مرکزی فلسفی را در همه رشته هایی تشكيل مي دهد که با بررسي روند آگاهی و مغزی و از این طریق، به ويژه با بررسي روند پديده هاي روحي در ارتباط است. کمبود بازتاب برداشت ها در این باره، به طور مشخص مي تواند موجب پذيرش موضع «دوآلیسم پسیکوفیزیکی» [دوگانگي روح- تن] همانقدر باشد كه مي تواند از موضع رابطه عملكردي ميان آن ها «اينترآکسیونیسموس» دفاع كند، آن طور که در پسیکولوژی عامیانه معمول است: ما به صورت بل بداهه میان روندهای نظام مركزي و پيراموني اعصاب، سوخت و ساز، قلب و دستگاه گردش خون، ارگان های حرکتی از یک سو و احساس ها، اندیشه ها، نیازها، هدف ها و غیره خود از سوی دیگر، تفاوت قایل هستیم. همزمان ما تردید نداریم که وضع روحی و بدنی بدون ارتباط در کنار هم قرار ندارند، بلکه بر روی هم تاثیر می گذارند: «او در حالی که در را محکم بهم زد، اطاق را ترک نمود، زیرا غضبناک است.» و برعکس: «او خوشحال بود که به یاد كت بود، زیرا دارد سردش می شود.» این تزِ تاثیر متقابل علت ها بر روی یکدیگر، همانقدر برای ما در زندگی روزانه امری بدیهی است که تز دوآلیستی، در باره نحوه متفاوت سرشت پدیده های روحی و مادی برای ما امري بدیهی است (نگاه شود به Goller، 2002، 2).

بر این پایه است که نظریه علمی- پسیکولوژی نیز خود را سخت گیرانه به تطابق برداشت روحي- تني (پسیکوفیزیکي) محدود نمی کند. تطابق و هم طرازیی ي بخش های ذهني- نفساني (منتال) و فیزیکی، اما میان علل پیدایش آن ها وجود ندارد. برداشت وجود چنین تطابق ميان دو جنبه از این رو نیز قابل توجیه نیست، که بخش ذهني- نفساني درواقع هم دارای یک ریشه ي علّي kausale بسته نیست: برای نمونه، برداشت های احساسی به طور کلی از طریق تاثير چيز (ابژکت)ها و یا از طریق تحریک فوقانی ناشي از آن ها [در مراكز مربوطه مغزي] دریافت می شود. به سخنی دیگر توسط تحریک های نزديك که از کلیت ابژکت – به اصطلاح تحریک تحتاني distal – ایجاد می شود که با تاثیر قابل سنجش فیزیکی یا شیمیایی بر روی یاخته، احساس پديدار می گردد. ما نمی توانیم همه تحریکات احساسی خود را از طریق تجربه های احساسی یا پدیده های دیگر (داخلی) روحی توضیح دهیم. به طور کلی می توان گفت: «بسیاری از آنچه که دارای ریشه ذهني- نفساني هم نیست، به اين ريشه تمایل نشان مي دهد» (Bieri 1997، 7). بي سروصدا، وجود رابطه دوگانه پذیرفته می شود که «موقعیت های ذهني- نفساني (منتال) بر روی فیزیکی همان طور موثرند که برعکس. برداشت پسیکوفیزیولوژی، پسیکوزوماتیک (تن- روان)، پسیکوفارماکولوژی در عمل این تاثیرات متقابل را ایجاد می کند» (Goller 2002، 10). من تنها به اسلوب EEG-Biofeedback اشاره می کنم که در آن افراد می آموزند كه بتوانند فعالیت الکتریکی مغز خود را از طریق هدایت تاثیر ناشی از تجربه لحظه خود، مورد تاثیر قرار دهند.

مشكلات منطقي

پذیرش نظریه ی وابستگی کامل پدیده های ذهنی- نفساني به مغز، به طور منطقی نظریه وابستگی متقابل مغز و ذهن را با مشکل روبرو می کند (نگاه شود به گولر، همانجا): از تاثیر آگاهانه تجربه در جریان بر روی عملکرد نویرونی صحبت کردن، تنها زمانی مجاز است، اگر آنچه که تجربه می شود، لااقل در بخش هایی از وضعیت مغز به طور مستقل جریان می داشت. انتقاد دیگر باز می گردد به سرشت متفاوت پدیده های رواني و فیزیکی: چگونگه می بایستی واقعیت هایی که دارای سرشتی بکلی متفاوت هستند، بر روی یکدیگر تاثیر بگذارند، آن طور که می توان آن را در تجربه ناشی از احساس و نحوه فعال شدن نویرون ها یافت. و اصلا چگونه می تواند رابطه علّی میان روندهای الکتروشیمیایی در مغز که در زمان و مکان معین جریان می یابد، با چیزی که از مقطع زمانی و مکانی آزاد است، وجود داشته باشد؟ برداشت رابطه عملكردي ميان روح- تن (دوآلیسم اينترآلسیونالیسم) از این دیدگاه نیز مورد انتقاد قرار می گیرد، «زیرا این برداشت با این ادعا که روندهای فیزیکی تحت تاثیر روندهای غیرفیزیکی – آگاهانه- ذهنی -، قرار دارند، علیه اصولِ اصلی ي پذيرفته شده ي علوم طبیعی برمي خيزد، به ویژه علیه ثابت مانند کل انرژی و همچنین علیه اصل محدویت علّی جهان مادی، که مبتنی بر آن، هیچ علت غیرفیزیکی وجود ندارد» (Pauen 2006، 41).

من نمی توانم در این سطور به راه حل ها پرسویه در ارتباط با مساله پسیکوفیزیکی بپردازم که در فلسفه تحلیلی ی روح طرح می شود (برای دستیابی به یک نگرش کلی می توان به نظریات گولر 2002، هچنين برای دستیابی به نگرشي وسیع، مثلا به نظرات Beckmann 2008 و همچنین برای دریافت جمع نظریات به بئری 1997 و Metzinger 2001 مراجعه داد)، مایلم اما برای نمونه به کمک بحث کوتاهی در اطراف به اصطلاح «Bieri-Trilemma»، به برخي از جنبه هاي وابستگی سیستمی مساله بپردازم.

با این عنوان Bieri-Trilemma»، بعضی اوقات رابطه میان تن- روح مطرح می شود که درباره چگونگی علت ذهنی تسری این رابطه به يكديگر صحبت مي كند و توسط فیلسوف پتر بئری (1981/31997، 2ff) ارایه شده است. نظریه بئری دارای سه پیش شرط است (که پیش تر به آن اشاره شد): 1- «پدیده های ذهنی، پدیده های فیزیکی نیستند». 2- «پدیده های ذهنی، دارای تاثیري علّی در پديدار شدن پديده هاي فيزيكي هستند.» 3- «عرصه علّی پدیده فیزیکی، عرصه بسته ای است.» در نگاه اول، صلابت نظری هر کدام از سه پیش شرط قابل درک است: واقعیت های ذهنی به نظر می رسد که از طریق حقیقت درونی خود – به ویژه تجربه ذهنی – متفاوت و جدا از تجربه فیزیکی بوده و نمی توان آن ها را به آن محدود ساخت. به نظر می رسد که پدیده ذهنی مي تواند بدون تردید علت و یا تکانه ايجاد شدن پدیده فیزیکی باشد (مثلا هنگامی که ما از ترس، رنگ پریده می شویم و یا به علت اعتقاد درونی، به نحوه خاصی واکنش نشان می دهیم). به راحتی می توان همیشه برای دنیای فیزیکی علل کافی روحی یافت.

[در سطور زير، بحثي تفصيلي- تخصصي در توضيح نظريه Trilemma ارايه مي شود] (٢)

در کلیت خود، تضادهاي موجود در برداشت تطابقي ي پدیده های روحي و فیزیکی، زمینه کوشش هایی را تشكيل مي دهد برای توجيه برداشت سرشت يگانگي ي مادي بيان پديده روح- تن (پسيكوفيزيكي). برخلاف تئوری هایی که هویت پدیده های ذهنی را مبتنی بر موقعیت های خاص مغز تعریف می کند، دیگرانی (مانند پوت نام Putnam و فودور Fodor) موضع به اصطلاح «فونکسیونالیسم» (عملكردي) را در موقعیت های ذهنی تعیین کننده اعلام می کنند. به نظر آن ها در اثر علل خارجی، رشته علّي عملکرد و واکنش ذهنی ایجاد می شود. بر پايه برداشت ماتریالیستی- فیزیکی، موقعیت- حادثه های ذهنی مي تواند به صورت مختلفی تحقق یابد. «بر پایه این تز که نزد انسان پديده ها- موقعیت های ذهنی، عملاً به صورت تغييرات در مغز به ثمر می رسند، نظريه عملكردي (فونکسیونالیسم)، عملاً به معناي عملکرد ماتریالیستی محدود می شود که نهایتا نوعی از تئوری خرده گرايي (پارتیکولار partikular) براي تعريف هويت [آگاهي] است (هویت توکئن Tokenidentität).» (گولر 2002 27)

همه این توضیحات مبتنی بر ماتریالیسم تقليل- ساده گرانه (ردوکتیو) قرار دارد كه موضع خود را به کمک نتایج پژوهش های جدید بر روی مغز قرار می دهد و کارپایه جایگاه تحقیقات علم نویرولوژی (عصب شناسي) را برای خود جایگاهی مطمئن اعلام می کند.

قطعی آن است که موضع مبتني بر دوگانگي تعريف آگاهي (دوآلیستی) و تاثیر متقابل میان ذهن و عین از آن زمان با شدت بیشتر مورد ترديد قرار گرفته و مردود اعلام مي شود، از زماني كه به طور روز افزون با اسلوب های همراه با عکس برداري از عملكرد ياخته هاي عصبي در مغز (از قبیل PositronenßEmissions-Tomographie, Kernspinotomographie , magnetische Kernresonaz- Spektroskopie) با دقت نشان داده می شود که چگونه تجربه ذهني با عملکرد دستگاه سالم نویرونی در ارتباط قرار دارد. این اسلوب ها اما به معنای اثبات درستی استدلال محدود ساختن این پدیده ها به تغييرات فیزیکی نیست – اما این نتایج نشانه های روشنی برای این امر است که بی دقتی فلسفی در علم بیش از این قابل دوام نیست و ضروري است كه ارزيابي فلسفي از عملکرد مساله رابطه روح- تن (پسیکوفیزیکی) مورد توجه بيشتري قرار گيرد. (تكيه از مترجم)

 

3– آگاهی از موضع شخص اول و سوم

[در بخش زير پروفسور فولفگان مائيرز با نتيجه گيري از بحث هاي انجام شده، موضع و برداشت ماترياليست ديالكتيكي را پيرامون «آگاهي» مورد بررسي قرار داده و مستدل مي سازد]

توانايي توضیح دانش نویرولوژی (عصب شناسي) از پديده آگاهي تا چه حد است؟ با اسلوب های علم نویروفیزیولوژی كدام سويه هاي عملكرد ياخته هاي مغزي قابل شناخت مي شود؟ با هدف محدود ساختن انتظارها، از طرف دانشمندان پژوهشگر محتاط مغز (مثلا در «مانیفست» یازده دانشمند متخصص اعصاب (نویرولوژ) ردیف اول آلمانی 2005)، توجه به این نکته جلب می شود که نتایج پراهمیت به دست آمده با اسلوب هاي جديد، در فوقاني ترین سطح سازماندهی بافت مغزي قرار دارد و در مقياس كوچك به دست آمده است. به سخنی دیگر، اول، اين آزمايش ها در باره عملکرد متفاوت بخش هایی از بافت مغز انجام شده است، که رابطه متقابل آن ها با هم، پديدار شدنِ واكنشِ رواني ي معين عمده اي را ممكن مي سازد، و دوم، اين كه بررسي ي انجام شده، محدود است به عملكرد چند ياخته و ملكول.

برخلاف زمينه بررسي و تحليل پيش گفته، درك در باره نسبت مشخص ميان وابستگي هاي روحي- رواني- فيزيكي هنوز به نتايج نهايي دست نيافته است. نتايج كنوني نبايد به عنوان نتايح نهايي برداشت شود. به سخني ديگر، ارزيابي چند و چون وابستگي هاي مشخص در سطح مياني ي سازماندهي [بافت مغز] كه حيطه عملكرد دسته هاي كوچك و بزرگي از ياخته ها را نشان مي دهد، كه نهايتاً زمينه عملكردها در سطح فوقاني را موجب مي شود، هنوز پاسخ نهايي نيافته است.

بدون روشن شدن «گام هاي بينابيني پراهميت»، ابرازنظرها در باره رابطه وابستگي ها ميان مشاهدات پديده هاي نويروالكتريكي و شيميايي و توانايي ها و نتايج روحي- رواني مبتني بر آن ها، «كماكان بر پايه حدس و گمان» قرار دارد. به منظور گذار از اين مرحله، پژوهش عملكرد مغز بايد به ويژه بر روي عملكرد روندهاي نويروني در سطح مياني ي سازماندهي بافت مغز متمركز گردد كه تاكنون به طور بسيار محدود شناخته و درك شده است. براي نمونه، پژوهش عملكرد مغز بر روي روندهايي كه هنگام آموختن، يافتن راه حل هاي مستدل براي مساله ها و يا هنگام برنامه ريزي و عملكرد انسان جريان دارد، بايد در مركز توجه قرار داده شود.

نقل بخش ديگري از «مانيفست» پژوهشگران پيش گفته در اينجا مفيد است: «اينكه ”كجا” در مغز واكنش ياخته ها تحقق مي يابد كه در آزمايش هاي عملكردي توسط دستگاه هاي عكس برداري جديد (kernspinotomogram) نشان داده مي شود، هنوز به معناي شناخت و درك و از اين طريق يافتن امكان براي توصيف و بيان ”چگونگي“ توانايي هاي كشف شده در عكس برداري توسط مكانيسم هاي نويروني نيست. براي پيشرفت واقعي در اين زمينه به اسلوبي نياز داريم كه قادر باشد هر دو روند را همزمان نشان دهد و رابطه و وابستگي هاي آن ها را قابل شناخت سازد.»

پيش شرط براي اين كه حيوان در آزمايشگاه و يا شخص شركت كننده در آزمايش بتواند در هنگام آزمايش واكنش طبيعي خود را نشان دهد، در اختيار داشتن دستگاه هايي است كه بدون هرنوع مانع و محدوديت، اجراي آزمايش را ممكن مي سازد [و انگار انجام آن را در شرايط طبيعي عملي سازد] و «بتواند توسعه و انبساط مكاني و زماني تحريك را نزد همه نويرون هاي شركت كننده تا سطح ”رابطه اتصالي ميكرو“ [صفحه كليدِ اتصال ميكرو- خرد- ميكروسكپي] نشان دهد و آن را با شيوه عكس برداري با قدرت بالاي بازتابِ [پريكسل] زماني در دستگاه سيستم اعصاب سالمِ [شخص مورد آزمايش] ترسيم نمايد.»

شايد در دهه هاي آينده پژوهش مغز واقعاً قادر شود «رابطه و وابستگي ميان روندهاي نويروالكتريكي و نويروشيميايي را از يك سو و دريافت احساسي، آموزشي، روحي- رواني و همچنين توانايي عضلاني را تا اين حد توضيح دهد كه بتواند پيش شرط جريان آن را در هر دو سو با درصد بالاي احتمالي برشمرد»، آن طور كه نويسندگان «مانيفست» پيش بيني مي كنند. اما هم آن طور كه آن ها در پايان «مانيفست» خود خاطرنشان مي سازند، دستيابي به يك چنين شناخت تعيين كننده ي قابل فكر هم، «با پيروزي ي برداشت تقليل گرانه نويروني neuronalem Reduktionismus پايان نخواهد يافت.»

علت ناتواني برداشت تقليل گرانه نويروني براي دستيابي به پيروزي، ريشه در محدوديت اصولي اسلوب شناخت علوم طبيعي، به سخني ديگر، محدوديت اصولي اسلوب پژوهش بر روي مغز دارد. زيرا اگر هم زماني چگونگي جريان همه روندهاي نويروني شناخته شود، كه براي نمونه زمينه ايجاد احساس همدردي انسان و يا عاشق بودن آن را موجب مي شود، باوجود اين، استقلال كيفيت خاص اين وضع روحي- رواني [كه در نتايج عكس ها قابل شناخت نيست] حفظ مي گردد [عكس ها داده ها هستند، در حالي كه وضع روحي كيفيت خاصي را تشكيل مي دهد].

وضع خاص آن ها، آن طور كه فيلسوف توماس ناگل (١٩٧٤) بيان مي كند، در اين نكته نهفته است كه هر وضع خاصِ روحي- رواني «به شيوه معيني احساس مي شود»: همدردي به صورت ديگري احساس مي شود تا بدخواهي، عاشق بودن به صورت ديگري احساس مي شود تا بي ميلي. و، براي اين كه تفاوت بسيار ظريف تر ميان احساس هاي عاطفي نزديك به يكديگر را نشان دهيم، نمونه هايي اضافه مي شود. رشك را جور ديگري احساس مي كنيم از حسادت، حيا را از گناه وغيره [در حالي كه داده هاي عكس ها ثابت است]. در حالتي قرار داشتن كه در آن، از احساس چنين وضعي در ”آگاهي خود“ برخوردار شدن (به سخني ديگر، در حالتِ احساس چنين وضعي از آگاهي خود بودن)، چيزي ديگر است، از در باره آن فكر كردن، به ياد آن افتادن و يا باور كردن كه در گذشته در چنين وضع احساسي قرار داشته ايم (نگاه شود به بئري، ١٩٩٧، ١٧٣). و براي هر كدام از ما اين وضع ها، مضمونِ ويژه خود را داراست.

اين «Qualia» [از واژه تخصص كه بيان كيفيت خاص نيز است]، اصطلاح فلسفي اي كه توسط لئويس (١٩٢٩) به مثابه نام براي اين احساس انتخاب شده، معماي (چيستانِ) اصلي را در آگاهي تشكيل مي دهد. اهميت مساله كواليا آن هنگام تشديد مي شود، هنگامي كه به وحدت تجربه شخصي و تداوم آن در آگاهي فكر شود. وضع هاي گذراي آگاهي ي لحظه ي ما كه ناشي از دريافت هاي حسي، تصورات، تحريك عاطفه، وضع پرتنش ناشي از نيازها يا تجربه هاي ناپايدار است، مانند فكر كردن به انجام اين يا آن كار در ذهن، با وضع روحي- رواني اي در ارتباط قرار دارد كه به عنوان آگاهي در متن انديشه جاي گرفته كه مي توان آن را با «من آگاهي- خودآگاهي» مشخص نمود. خودآگاهي اي كه بايد به آن «خودپسندي»، حق ابداع و كنترل عملكرد خود و اقدام هاي آگاهانه خود و هويت تاريخي خود و تداوم آن را نيز اضافه نمود.

هم بيان با گولر (٢٠٠١) مي توان خاطرنشان ساخت كه «علوم پژوهش عملكرد نويرون ها، زمينه نويروني حادثه، و نه خود حادثه را مورد پژوهش قرار مي دهد. اگر امروز براي نمونه تحقيقات بر روي مغز مي توانست نشان دهد كه حادثه خوشحالي با كدام فعاليت هاي نويروني همراه است، ما بدون تجربه شخصي در حادثه اي خوشحال كننده، نمي توانستيم بدانيم، احساس خوشحالي چگونه است، چيست.» و كسي كه داراي اطلاعات كامل نويروبيولوژيكي در باره براي مثال پديده درد است، باوجود اين هنوز نمي دانسته كه درد به چه معناست، اگر خود انواع مختلف درد طاقت فرسا را تجربه نكرده باشد. يك تئوري در باره پديده درد كه آن را به كمك محدوديت توضيح يك مورد مشخص شناخت فردي (انتولوژيكي) توصيف مي كند و مي گويد درد «چيست»، و آن را «هيچ چيز ديگر» جز يك مدل تحريك نويروني قلمداد نمي سازد، درست آن چيزي را بيان نمي كند، كه مساله مركزي بحث را تشكيل مي دهد: مساله كيفيت سرشت دردي كه در ذهن به صورت پديده اي آگاهانه و تجربه اي ذهني احساس مي شود (نگاه شود به زيرله ١٩٩٤، ١١٧). [تكيه همه جا از مترجم]

«درد، آن طور كه به نظر مي رسد، از اين رو درد نيست، زيرا از طريق زخم شدن بافت ي ايجاد شده است و به نوبه خود، در رفتار خاصي بازتاب مي يابد (اين برداشتي از موضع فونكسيوناليسم است، و. م.) [اين جمله اضافه شده توسط نويسنده رساله ولفگانگ مايرز را بايد به عنوان توضيح در باره چگونگي عملكرد نويرون ها در ارتباط با علت صوري ايجاد شدن درد درك كرد]، بلكه از اين رو كه به مثابه وضع خاصي – وضع خاص دردناكي – تجربه مي شود.» (بكرمان ١٩٩٩، ٧٧٢). كيفيت هاي حادثه هاي تجربه شده را، آن طور كه زئرله به درستي مي گويد، نمي توان چنين جمع بندي و درك كرد كه ريشه ي آن را به پديده «حادث شده در بدن – ناتوراليزاسيون-» بازگرداند و محدود ساخت: هيچ توصيف و ترسيم عيني واقعيت هاي فيزيولوژيكي نمي تواند سرشتِ ذهني احساس درد را بازتاب بخشد، زيرا آن ها علائم مشخصه ي متفاوتي هستند.

دو ويژگي مركزي تجربه شخصي

در سطور پيش دو مشخصه ي تجربه ي آگاهانه مطرح شد: اول، ويژگي ذهني و شخصي آن. هنگامي كه من مثلاً مي گويم: «من خوشحالم»، منظورم بيان تجربه ي خوشحال كننده خودم است، و نه بيان وضعيتي كه با احساس كيفيت اين تجربه در دستگاه نويروني من حادث شده است. در حالي كه رفتارها، روندهاي بدني و مغزي به طور علني، به عبارت ديگر بر پايه سنجش عيني، قابل دريافت كردن هستند، تجربه شخصي من، به طور مستقيم تنها توسط من قابل دسترسي است. تنها فردي كه حادثه خوشحالي را تجربه مي كند مي توان بگويد كه چه احساسي را و چگونه تجربه نموده، با چه احساس- عاطفه ذهني آن را شخصاً دريافت و تجربه كرده است. نسبت به دريافت تجربه ديگران، ما راه مستقيمي نداريم. ما نمي توانيم آن را مورد نگرش قرار دهيم (نگاه شود به زورله ١٩٩٤، ٩٩). البته ما از طريق دقت در وضع ذهني- روحي فرد ديگر مي توانيم به نتيجه گيري هايي در باره ذهنيت او برسيم، از اين طريق كه رفتارش، نظر بيان شده اش و تغييرات ظاهري اش را مورد بررسي قرار دهيم. اضافه بر آن ما مي توانيم بر پايه تجربه خود در شرايط مشابه و به كمك تئوري روح (تئوري آگاهي، theory of mind) تصوراتي در باره آنچه در ذهن فردِ ديگر مي گذرد، به نتايجي نايل شويم كه فرد ديگر در چه فضاي روحي- ذهني قرار دارد و در درون او چه مي گذرد. به شناخت و دانش قطعي در اين باره اما نمي توانيم دست يابيم: «اعتبار درستي نظر در باره فضاي روحي- ذهني فرد سوم كه مبتني بر تئوري شناخت ابراز شود (صرفنظر از سوتفاهم هاي احتمالي، و. م.)، به عهده ي آن كسي است كه برداشت خود را از قضاي روحي- ذهني ي فرد سوم، با بيان فرد اول ابراز مي دارد.» (گولز ٢٠٠٢، ٧)

به منظور جلوگيري از سوتفاهم بايد گفت: سرشت شخصي و ذهني را براي پديده هاي در ارتباط با آگاهي پذيرفتن، اگر به اين معنا درك شود كه آن ها، راهي خاص براي دستيابي به شناخت ويژه ي تجربه هاي شخص هستند، گرفتار شدن در اين موضع نيست كه گويا آگاهي پديده اي تنها دروني است و هيچ فضاي تبادل آن و يا ورود به فضاي آگاهي وجود ندارد. پيامد چنين سوليپ سيسمِ ايده آليستي Solipismus [Solipismus، من گرايي، خود بيني، فلسفه اصالت وجود خود] را تنها فردي دنبال مي كند كه ويژگي ي وجود پديده روحي- رواني انسان را به عرش مي رساند و آن را به مثابه يك من- آگاهي غيرزميني (extramundal) مطلق مي گرداند. چنين برداشتي هم به زمينه مادي ي پراتيك اجتماعي انسان در ايجاد شدن شرايط پديدار شدن آگاهي، و همچنين نسبت به برپايي مضمون مادي اين شرايط بي توجه است كه پديده آگاهي را ايجاد مي كند («Intentionalität» آموزش پديدار شدن آگاهي از آگاهي است) [«Intentionalität» درون گستري].

دومين نكته، وابستگي تجربه به دورنماي ديدگاه است: ما اطلاعات خود را در باره يك دانش- دانسته، از دو راهِ به كلي متفاوت به دست مي آوريم: يكي از موضع ديدگاه نگرشِ ذهني- رواني داخلي به تجربه- حادثه، به اصطلاح introspektiv، و ديگري، از موضع خارجي، از ديدگاه از خارج، براي نمونه از طريق بررسي رفتار [شخص سوم] يا شيوه هاي سنجشي [آن] در پژوهش هاي مغزي. دورنماي ديدگاه فرد- اول و فرد- سوم نه مي تواند منطبق بر يكديگر برداشت شود و نه مي توان از يكي براي ديگري به نتيجه گيري رسيد. كيفيت هاي تجربه، به طور اساسي با دورنماي ديدگاه ذهن مربوط است كه نمي تواند از ديدگاه شخص سوم ديده شود. تجربه ها هميشه تجربه يك فرد هستند. آگاهي ما بر روي نقطه اي متمركز است، در مركز آن خود من هستم به مثابه «مركز درون گستر» Intentionalität (هولس كامف ١٩٨٣). «آگاهي»، آن طور كه گولرز (٢٠٠١) جمع بندي مي كند، «به طور طبيعي داراي دورنمايي است، و اين نكته مي بايستي موضوع هر تئوري علمي در باره آگاهي باشد».

پردامنه ترين و كامل ترين دانش علوم طبيعي در باره واقعيت هاي نويروفيزيولوژيكي نمي تواند هيچ گاه دانسته ي تجربه ي آگاهانه ي شخصي را مستدل سازد، دورنماي [رشد و تغيير] تجربه را بگشايد و نشان دهد. از منظر تئوري شناخت، مبتني بودن پژوهش مغز بر واقعيت هاي واقعاً موجود غيرفيزيكي، بار دو سختي مختلف را به دوش مي كشد: اول، به خاطر غيرقابل انطباق بودن دورنماي ديدگاه شخص اول، – كه از موضع آن، ما انديشيدن، احساس كردن و خواستن را پديده وار توصيف مي كنيم -، با دورنماي ديدگاه شخص سوم – كه توسط توصيف علوم طبيعي برشمرده مي شود كه در آن اصلاً اين پديده ها پيش نمي آيد؛

و دوم، از اين رو كه زمينه تاريخي تجربه اجتماعي كه هم با يكديگر در ارتباط اند (و از اين طريق ايجاد تفاهم متقابل ميان ذهن- روح ها را ممكن مي سازد)، – و بايد اضافه نمود كه اصلاً از اين طريق تفاهم متقابل ايجاد مي شود -، به طور كلي براي شناخت علوم اجتماعي قابل دسترسي نيست.

٤- آگاهی، معمايي غیرقابل درک؟

آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

به نظر مي رسد كه در ارتباط با درك تئوريكِ مساله هاي مربوط به آگاهي، علوم درجا مي زنند: آگاهي از روندهايي كه در مغز جريان دارد، چگونه زائيد مي شود؟ هنوز به اين پرسش پاسخ داده نشده است كه چگونه حوادث متفاوت در مغز به ايجاد تركيبي (سنتزي) مي انجامد كه پديدار شدن واكنشي را موجب مي گردد كه پيامد آن، پديده اي يك پارچه را تشكيل داده و كيفيتي خاص است؟ و اصلاً، آگاهي براي دستيابي به چه هدفي ضروري است؟

چه چيزي ضرورت ايجاد شدن آگاهي را توجيه و آن را قابل فهم مي سازد، چرا انسان به آگاهي نياز دارد، چرا عملكرد انسان تنها در سطح تحقق دستورات روندهاي مغزي حل و فصل نمي شود، بلكه انسان، برخلاف يك موجود بي اراده، چيزي را احساس مي كند و به مثابه يك شخصِ فاعل- سوبژكت، عملكرد خود [و پيامدهاي آن] را بر پايه آن قرار مي دهد و تنظيم مي كند؟ تنها هنگامي كه ما به اين پرسش پاسخ دهيم كه چگونه و چرا روندهاي مغزي [احساسِ] تجربه را به وجود مي آورد، مي توانيم خلائي را با مضمونِ درك شده در تعريف خود پر كنيم، كه ميان وضع هاي ذهني- روحي- رواني اي كه آگاهانه حس [و درك] مي كنيم، و زمينه ي مادي ي مترادفِ آن وجود دارد.

آيا ما هيچ گاه قادر خواهيم شد رابطه ميان روح و مغز را درك كنيم و دريابيم؟ و يا، آن طور كه دانشمند فيزيولوژيست امانوئل دو بويس- قسموند در سال ١٨٧٢ در يك كنفرانس دانشمندان طبيعي در ليپزيك در نطقي در باره «مرزهاي شناخت طبيعت» اعلام داشت، «در برابر يك معماي غيرقابل حل قرار داريم (Ignorabismus) ما نمي دانيم و هيچ گاه نيز نخواهيم دانست»؟

من براي موضع غيرقابل شناخت بودن آگاهي، توجيه قابل دفاعي سراغ ندارم. توجيه ها همه مبتني است بر اين ادعا كه گويا استدلال ها عليه امكان شناخت آگاهي، يك قاعده كلي را بيان مي كند – گرچه بايد اذعان داشت كه هيچ يك از استدلال هاي جايگزين در رد اين برداشتِ تقليلي و نفي گونه كلانِ (استراتژيك) كنوني – كه همگي بر پايه بحث اساسي مبتني بر برداشت ماترياليستي غيرتقليلي قرار دارد -، نيز يك پاسخ اقناع كننده ارايه نمي دهد: «Emergenismus» [emergens مبتني بر ظهور غيرمترقبه، ناگهاني] (پذيرش ظهور غيرمترقبه به عنوان يك تئوري سيستمي) همانقدر چنين پاسخ اقتناع كننده نمي دهد كه سير تكامل شناخت روحي «Psychophylogenese» كه مبتني بر تئوري انتقادي ماركسيستي در باره روانشناسي است كه من از آن دفاع مي كنم نيز چنين پاسخي را ارايه نمي دهد.

 

يك- تئوري مبتني بر ظهور غيرمترقبه

تئوري ي ظهور ناگهاني- بل بداهه- غيرمترقبه مي كوشد وقوع پديده ناگهاني جديد را كه در سطح كلان پديده ظهورمي يابد، از طريق توضيح سرشت يا ساختار آن تعريف كند. تغييراتي كه اما وابسته اند بر تغييرات قانونمند در سطح خرد در پديده مورد بررسي، بدون آنكه اين تئوري بتواند تغييرات معيني را در سطح خرد در پديده ي مورد بررسي قابل شناخت سازد، و يا بتواند چنين تغييراتي را به مثابه پيامد ايجاد شدن تغييرات در سطح خرد در زير مجموع سيستم، به اثبات رساند (نگاه شود به بونگه ١٩٨٤).

انسان بر مبناي اين تعريف، به مثابه يك نظام (سيستم) با دو زير مجموعه ي باز – تن و روان –   درك مي شود كه در آن، تن از سيستم هاي زير فيزيولوژيكي اي تشكيل مي شود كه به نوبه خود از زيرسيستم هاي بيوشيميايي، و آن ها نيز به نوبه خود از زير سيستم هاي شيمايي تشكيل مي شود. سيستم آگاهي، به نظر اين تئوري، مي تواند به مثابه يك پديد ناگهان ظهور- بل بداله ي بيوعملكردي درك شود كه پيامد ساختارهاي مغزي است، كه اما نمي تواند تنها بر اين پايه تعريف [و مستدل] گردد.

برداشت تئوريك مشابه ديگري را در اين زمينه مي توان با مفهوم «Superveninz (ونيا venia از واژه قديمي اجازه) بيان داشت (نگاه شود به داويدسون ١٩٨٠، كيم ١٩٩٣)»: ايجاد شدن وضع هاي ذهني- رواني طبق تئوري سوپرونين به عنوان پيامد تغيير وضع هاي فيزيكي درك مي شود: دومي ها وابسته به اولي ها هستند، كه به اين معناست كه دومي ها [وضع هاي ذهني- رواني] نمي تواند تغيير يابد، بدون آنكه تغييرات فيزيكي به وجود آمده باشد.

در اين باره كه چرا ساختارهايي در مرحله ي معيني از رشدِ بغرنجي خود، يك پديده ناگهاني- بل بداله، يا به سخني ديگر، يك پديده سوپرونين را ايجاد مي كند، هنوز پاسخي قانع كننده نيافته است كه مبتني باشد بر تغيير ساختار پديده. نزد تزي كه تغيير در پديده دوم [روحي- رواني] را منوط به تغييرِ ناگهاني در پديده اول [مغز] مي داند، اين نكته كماكان ناروشن است كه چگونه سيستم فيزيكي اي كه داراي عنصرهايي است كه به طور عيني [از طريق عكس برداري] قابل شناخت است، مي تواند به طور اساسي صفت هاي كيفي اي ايجاد كند كه كيفيتي بكلي ديگر [احساسي- ذهني] را تشكيل مي دهد [از آنچه كه ما در عملكرد ياخته ها در مغز مشاهده مي كنيم].

بيان «ناگهاني»، آن طور كه بايد آن را برداشت نمود، ظاهراً در خدمت پوشش دادن به اين واقعيت است كه مساله ي درك نشده اي را بيان مي دارد. مشابه همين استدلال را كيم براي اين نتيجه گيري به كار مي گيرد كه بگويد (همانجا ١٦٧)، كه با واژه سوپرونين مساله تن- روان حل نمي شود، بلكه در وحله اول مساله حل نبودن آن مطرح مي گردد. (نگاه شود همچنين به گولور ٢٠٠٢، ١١ و براي مشاهده يك برخورد انتقاد وسيع، به رساله بكرمانن ٢٠٠٨، ٢٣٠).

دو- سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) «Psychophylogenese»

دومين نظريه بزرگ (پاراديگما) – در باره ي سير تكاملي شناخت آگاهي (روح) – كه طبق آن رابطه ميان پديده فيزيكي و روحي به مثابه يك رابطه رشد يابنده تلقي مي شود، مي كوشد از ابتدا يك مساله مركزي، يعني مساله رابطه ميان روح- تن (پسيكو و فيزيولوژي)، يا همان مساله «تن- روان» را از طريق تقليل دادن آن به مثابه رابطه تنها ميان روح و تن (روح و مغز) گويا حل سازد و از اين طريق مساله بسط مبتني بودن آگاهي را به جهان خارج مسكوت بگذارد. [تكيه از مترجم]

اگر من [اين] بحث هاي معمولي فلسفي در باره آگاهي را درست فهميده باشم، در آن ها بارها به اين نكته بي توجهي به چشم مي خورد كه دو پرسش توامان تعيين كننده در رابطه ميان احساس روحي و آگاهي را كه زمينه اصلي رابطه ميان ذهنيت- معونيت از يك سو، و جهان خارج از روح، از سوي ديگر است، اصلاً طرح نشود و به وابستگي آن دو [روحي- آگاهي] با روندهاي در ارتباط با اندام هاي تن، براي نمونه، عملكرد نويرون ها محدود گردد.

از ديدگاه فلسفي مساله اما از اين قرار است كه بايد برداشت وحدت جهان را كه در ماديت آن مستدل مي شود، در ارتباط قرار داد با اصل بازتاب. ايجاد اين وحدت فلسفي براي هر كدام از رشته هاي علوم كه پديده هاي روحي را مورد بررسي قرار مي دهد، راه درك رابطه ميان پديده هاي روحي را در روند رشد رابطه آن با زمينه طبيعي [مغز] و جامعه نشان داده و آن را قابل شناخت و درك مي سازد. اين فكر مركزي را مايلم در پايان به طور اختصار طرح نمايم.

[مضمون «دو پرسش توامان» بازمي گردد به برداشت ماركسيستي از شخصيت انسان كه در سال هاي ٨٠ قرن گذشته تاريخ اروپايي با تحقيقات دانشمندان آمريكايي و به ويژه آلمان دموكراتيك به مثابه شخصيتي با وحدت بيو- پسيكو- سوسيال (وحدت بيولوژيك- رواني- روابط اجتماعي) تعريف شده است و هانس پتر برونر آن را در تز دكتراي خود برمي شمرد. نگاه شود به توماس مچر، ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ٨٨-٨٧)].

در ابتدا اين نكته را روشن سازم: بدون ترديد سرشت پديده اي بودن آگاهي، اين برداشت را به وجود نمي آورد كه ضرورتاً وجود دوگانه پديده ي تن- روح از نظر فلسفي اين امر را مطرح مي سازد كه گويا اين دو واقعيت نسبت به يكديگر ناجور و متضاد هستند. تقسيم وحدت جهان از ديدگاه ماترياليست- ديالكتيكي همانقدر غيرقابل پذيرش است، كه پذيرش تئوري هاي تقليل گرا براي تعريف آگاهي غيرقابل قبول است. آن طور كه تئوري هاي ماترياليسم معمولي [قديمي- پيش از ماترياليسم- ديالكتيكي] چنين برداشتي را با ايجاد كردن پيوند ميان مفهوم مادي با تصورات موادي براي مضمون آن، تداعي مي كند.

[فيلسوف آلماني هانس هينس هولس كه سه سال پيش به ابديت پيوست، در اثر خود با عنوان ”طرح جهان و بازتاب، كوششي براي پايه ريزي ديالكتيك“ (٢٠٠٥)، جهان را كليتي بهم پيوسته و با نظمي باز برمي شمرد كه تحت شرايط بازتاب بي وقفه، در حال حركت، تغيير و شدن است. بازتابي بي وقفه كه در هر مورد مفرد آن، مادي بودن سيستم را به اثبات مي رساند و پذيرش ماديت كليت جهان را مستدل مي سازد …

زنده ياد احسان طبري در شعر زندانش با عنوان ”اخگران اسفند“ كه «به ياد ٧ شهيد اسفند» سروده است، در استعاره ي «انعكاس بي وقفه آينه ها»، اين اصل ماترياليست ديالكتيكي را براي بيان وحدت شناخت فردي از جامعه شناسي علمي و پايان تنهايي فرد انسان ترسيم مي كند. ترسيم مي كند كه چگونه انسانِ مبارزِ در بند، در تنهايي خود، خود را گوشه اي از بيكراني نبرد انسان درمي يابد!]

برخلاف برداشت ماترياليسم معمولي- غيرديالكتيكي، مساله دور اين نكته متمركز است كه نمي توان از ديدگاه تئوري شناخت epismologisch وجود تفاوت مطلق ميان ماديت و معنويت [يا در برابر هم قرار دادن آن دو] را پذيرفت و آن را به مثابه امري بي ارتباط با زمينه اصلي براي حفظ زندگي درك نمود. برعكس [ارتباط و وحدت آن دو را] بايد به معناي مونيسم ي ماترياليستي (البته ماترياليسم- ديالكتيكي) درك كرد. به عبارت ديگر، پديده ي ذهني- معنوي، يا آگاهي را بايد بر اين پايه به مثابه وجود خاص و شكلِ تظاهرِ حركت ماده درك كرد كه روند تغيير و رشد تاريخي خود را طي مي كند. تنها با چنين دركي از حركت تاريخي پديده ي ذهني- معنوي مي توان آگاهي را به عنوان بازتاب عملكردي عيني انسان [نسبت به محيط خارج – جهان- جامعه] درك نمود، كه راه حل واقع بينانه اي را براي تحقق بخشيدن عملي به تداوم زندگي خود دنبال مي كند. [تكيه از مترجم]

نياز به برشمردن چگونگي روند رشد تاريخ طبيعي هستي در اين سطور به چشم نمي خورد. در مجموع مي تواند پذيرفت (نگاه شود به گولر ٢٠٠١): در ابتدا جهان بدون زندگي و آگاهي وجود داشت، بدنبال ايجاد شدن هستي بيولوژيكي و ايجاد فرگشتِ زندگي [ايجاد اولوسيونرِ زندگي]، ماده به طور روزافزون بغرنج گشت و نهايتاً آگاهي را ايجاد نمود.

با ايجاد شدن زندگي، در يك جهانِ بدون مركز عيني، مراكز ذهني ايجاد مي شود: ”من- مركز“ها كه هر كدام محدود به ديدگاه خود از جهان است. ديدگاهي كه به دورنماي فضاي ديدگاه دروني خود محدود و به آن وابسته است، و لذا هر كدام [خود را تنها ديدگاه مي پندار و از آن به دورنماي] جهانِ تجربه و تاريخ خود دست مي يابد.

در سطور زير از همكار بيولوژيست ساليان دراز خود فولكئر شوريگ كه در پايه ريزي علمي پسيكولوژي (روانشناسي) انتقادي و همچنين در رشد شيوه پژوهشي مبتني بر تاريخ طبيعي نقشي تعيين كننده ايفا نمود و در ژانويه امسال به ابديت پيوست، روند رشد تكاملي شناخت رواني (psychophylogenese) را نقل مي كنم: «با ايجاد شدن زندگي تقريباً سه ميليارد سال پيش، سطح معيني از درجه بغرنجي ي سازماندهي سيستم زنده ايجاد شد كه منجر به پديدارشدن كيفيت ذهني- روانيِ ويژه ي در به كاربردن و بهره برداري از اطلاعات انجاميد. روند تكاملي بيولوژي (بيوگنز) و روند تكاملي روحي- رواني (پسيكوگنز) طبق اين برداشت، يك روند واحد را تشكيل نمي دهد، بلكه دومي، خود پيامد و محصول يك فرگشت خاص است. براي رشد روند تكاملي ي روحي- فيزيكي (پسيكو- فيزيكي) كه تقريباً يك ميليارد سال پيش تحقق يافت، مي توان مشخصات بيولوژيكي خاصي، مانند سازماندهي ياخته اي، ايجاد شدن سيستم هاي خاصِ جداري، پديدار شدن سيستمي ياخته هاي نويروني و همچنين براي دريافت تحريكات و غيره را ذكر نمود. تعيين كننده اين نكته نيز است كه همه موجودهاي پرياخته داراي قابليت به كارگيري و بهره برداري روحي- رواني از اطلاعات نيستند، بلكه تنها حيوانات. در روند فرگشتِ عملكرد روحي كه در ابتدا بر زمينه انواعي از سيستم هاي نويروني ايجاد شد، كه با رشد مثبت (پوزيتويستي) آن در طول زمان، سطح توانايي [انسان] به منظور حفظ بقاي گونه ارتقا يافت. اين ارتقا از طريق ارتقاي پيچيدگي [بافت و عملكرد] عملي شد، كه در مرز ميان حيوان- انسان، نهايتاً به پديدار شدن آگاهي رشد نمود. مراحل جداگانه در اين روندِ رشديابنده و تغييرات آن در روند رشد تكاملي پديده روحي- فيزيكي مي تواند به مثابه تئوري اين رشد تاريخي جمع بندي شود.» (شوريگ ١٩٧٧، ٩٥).

 

سخن كوتاه

بدين ترتيب، ارايه يك تعريف نهايي براي چگونگي پديدار شدن آگاهي بايد بر روي مبادله فعال ميان بافت زنده و جهان مادي اطراف آن مبتني باشد. در اين تعريف بايد به نقش كمكي فرگشت هاي جنبي در سيستم هاي مختلفِ بافت زنده توجه لازم به عمل آيد كه براي رشد جنبه هاي عملكردي ي روحي و همچنين كمك به رشد زمينه هاي بدني نزد هر يك از گونه ها به طور مشخص نقش دارد.

با چنين نگرشي، آن وقت بافت هاي مغزي، سيستم هاي عملكردي- ساختاري اي را تشكيل مي دهد كه بازتاب واقعيت خارجي را به عهده دارد. تنها در ارتباط با شناخت از اين زاويه رشد تكاملي روحي « psycho-gnoseologisch» است كه مي توان به اين پرسش (ي كه توسط مساله رابطه ميان روحي و تن، به سخن ديگر پسيكو فيزيولوژيكي تغييرات ژنتيكي در ارث «Transduktion» طرح مي شود)، پاسخي متناسب داده شده و اين امر را قابل درك ساخت كه چگونه تحريكات خارجي ايجاد شده به عنصر تغييرات فيزيولوژيكي در اندام هاي بافت زنده تبديل مي شود و به نوبه خود، به پديدار شدن مفهوم مادي اي مي فرازد كه احساس ذهني- روحي- معنوي را تداعي و ايجاد مي كند. تنها با چنين نگرشي به دورنماي [كليت] جهان است كه مي توان به منشاء ايجاد شدن پديده هاي روحي- رواني- معنوي پاسخ داد و اين معماي تبديل شدن (ترانسفورماسيون) تحريكات فيزيكي را به احساس روحي- رواني- معنوي درك كرد.

آنچه كه به طور مستقيم به مساله آگاهي انسان بازمي گردد، مي توان بدون ترديد پذيرفت كه مغز، به مفهوم مشخص كلمه، آگاهي را «توليد» نمي كند. زيرا سمت و سوي آگاهي در جهت معناي عيني اي قرار دارد كه [از خارج دريافت و آن را از دورنماي ديدگاه خود] بازتاب مي بخشد. [همه روابط روبنايي، ازجمله برداشت هاي مذهبي- فلسفي- جهان بيني و غيره از چنين ريشه خارجي- اجتماعي برخوردارند! در رساله پيش گفته ”تاملاتي پيرامون علم و دين“ كه در ”نويدنو“ انتشار يافته، احمد جواهريان مي كوشد به كمك پژوهش هاي اخير بر روي مغز انسان، برداشت ناتورآليستي در علوم انساني را به روانشناسي تسري داده، دين و مذهب را به عنوان پديده اي كه گويا ريشه در ياخته هاي ويژه اي در مغز دارد، بنمايد و از اين طريق به ذم خود وحدت ديالكتيكي ميان عين- ذهن، يا تن و روان را با محيط پيرامون – جهان- جامعه – نفي كند.]

در ارتباط با رشد مفاهيم مادي، آگاهي مبتني است بر واقعيت هاي طبيعي و يا مبتني است بر توليداتي كه ناشي از كار انسان است. – به سخني ديگر- آگاهي بخش اساسي تاريخ هستي انسان را [در روند بغرنج و پيچيده شونده آن در طول تاريخ] بازتاب مي بخشد، كه براي درك آن، علومي كه در خدمت شناخت طبيعت و به ويژه علوم اعصاب عمل مي كند، ايجاد نشده است.

پيش تر اشاره نمودم كه ممكن است چنين وضعي پيش آيد كه تجربه ي بي واسطه «مال من» و همچنين حالت «ذهنيت» يا «آگاهي فردي» مي توانسته به نادرست به عنوان پديده اي درك شود كه بررسي اسلوبي ي عيني آن ناممكن باشد. لذا وظيفه علمي تعيين كننده در اين نكته نهفته است كه برداشت ذهني بي واسطه [فردي] از آگاهي، مي تواند تنها از طريق نفي «انفراد» آن در تركيبِ فعاليت هستي [گونه] انسان برطرف [و به طور ديالكتيكي قابل درك] گردد.

بايد آگاهي را به مثابه بخشي جداي ناپذير از فعاليت براي گذران [و تداوم] هستي درك كرد. اصل وحدت آگاهي و عملكرد، به سخني ديگر، قابل درك شدن پديده آگاهي در عملكرد انسان براي گذران زندگي كه در ذهنيت فردي تظاهر مي كند، شيوه ي بررسي عمده و پيگير را در علم روانشناسي ي انتقادي ي ماترياليستي تشكيل مي دهد. اين شيوه به مثابه پيش شرط، بازسازي تاريخي- منطقي علل پديدار شدن روند رشد تكاملي روحي- رواني (پسيكوفيلوگنز) را قابل شناخت مي سازد.

از اين طريق، مي توان در رشد آگاهي، بازتاب رشد درك رابطه ي فعالِ روحي و به ويژه «ذهني» را از واقعيت مادي [جهان- جامعه] باز شناخت كه در شكل «پايان موقت» [دركِ] جهان [- جامعه ي] پيرامون – تجربه شخصي فرد انساني – بازتاب مي يابد و در روابط هستي اجتماعي انسان نقش فعال ايفا مي كند. اين شيوه را مي توان به مثابه يك برداشت كلي براي بررسي روابط فوق ارزيابي نمود.

در پايان نظر كلاوس هولس كاپ (١٩٨٣، ٥٣٨) در اين زمينه نقل مي گردد: «در تحليل كاتگوري گونه ما، اين نتيجه حاصل شد كه موضع ”مال من“، از يك سو محل آغاز و ديدگاه تجربه از خود و جهان [و جامعه] توسط فرد است، اما با آن پايان نمي يابد، به عبارت ديگر، «قناعت نهايي» را از شناخت تشكيل نمي دهد و نبايد آن را به مثابه نقطه پايان تجربه من و يا نقطه پايان رشد فردي (فيلوگنز) و يا تاريخي- اجتماعي انسان تصور نمود. نقطه اي كه به نوبه خود، زمينه و ضرورت رشد روند دستيابي به شرايط لازم مادي را براي هستي تشكيل داده و تداوم آن را ممكن ساخته است: به سخني ديگر، موضع «مال من»، مشخصه ي ”رابطه ممكن“ براي ارتباط فرد با روابط اجتماعي است كه سرآغاز درك است.»

١- نظریه قبلی آن مبتني بر رفتارشناسي انساني (اِتولوژی انسانی ethologie) ی سال های 60 و سوسیو بیولوژی سال های 70 بوده که نهايتاً به نظریه جبر ژنتیکی همه این سال ها باز می گردد که در آن، تعریفِ نهایی (ultimat) مبتنی است بر رفتار قبيله اي- فردي (فیلوژنزه phylogenese و یا انتوژنزه) كه به اين معناست، كه «کدام مکانیسم ها موجب آن می شود که شیوه های رفتاری معینی در تاریخ رشد قبیله و یا تاریخ رشد فردی موثر واقع گردد و اين رشد، این طور- و نه طور دیگر عملی شود؟» برداشت ديگر در همين زمينه، توضیح های ميانه روانه (proximate) [نه سيخ بسوزد و نه كباب] مبتنی بر تحقيقات بر روي علل لحظه پديدار شدن تاثير در ياخته هاي مغزي در دوران کنونی است aktualgenese («کدام شرایط علّی فیزویولوژیک- بیوشمیایی برای عملکرد لحظه پاسخگو هستند؟»)

٢- اصطلاح سه گانگي پيش شرطِ (Trilemma) فوق در این نکته تظاهر می کند که همیشه دو پایه آن، نادرست بودن مضمون پایه سوم را در بر دارد: اگر پدیده های ذهنی به مثابه پدیده های غیرفیزیکی (جمله نخست) می تواند بر روی جهانی فیزیکی (جمله دوم) موثر واقع شود، آن وقت جهانِ فیزیکی نمی تواند بسته باشد، لذا مضمون جمله سوم نادرست است. اگر جمله 1 و 3 درست است، آن وقت با وجود مضمون جمله 2 – تاثير علّي پديده ذهني براي ايجاد شدن پديده فيزيكي -، نمی تواند پدیده ذهنی در جهان فیزیکی وجود داشته باشد. نهایتا باید جمله 1 نادرست باشد، هنگامی که باید جمله های 2 و3 درست باشد. نفی اولین پیش شرط (نفی غیر- فیزیکی بودن سرشت آگاهي انسان)، منجر به پذیرفتن رشد فردي (انتولوژیکی) فیزیكي فرد می شود. چشم پوشي كردن از پیش شرط دوم (علت موثر بودن ذهنیت در جهان فیزیکی)، منجر به پذیرش Epiphänomalism می شود كه به معنای پذیرفتن اصل یک سویه ی تاثیر پدیده های فیزیکی/ بدنی بر آگاهی است که به نوبه خود به معنای آن است که آگاهی به یک پدیده بی سرانجام بدل مي گردد كه در كنار پدیده فیزیکی پديدار مي شود – به اصطلاح یک epiphänomen-. مخالفت با پیش شرط سوم (اصل بسته بودن جهان فیزیکی) رشد دو علتي عملکرد انسان را میان موقعیت های فیزیکی/ بدني و ذهنی تداعي مي كند. در فلسفی روح، مواضع متعددی هنوز مورد بحث و جدل هستند و به ایجاد شدن مواضع مونیستی [يك پارچه] و دوگانه [دوآلیستی] در مساله رابطه جان وتن بدل شده اند، بر پايه همین محور اصطلاح سه گانگي پيش شرط (تریلما) قرار دارد.




وحدت آزادي و عدالت اجتماعي: «ما گرسنه ايم!» ويژگيِ اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٩ (١٠ مهر)

واژه راهنما: وحدت مضموني ي ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“: «ما گرسنه ايم!». سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي. مساله «مالكيت» و پرچم مبارزاتي اي كه چپ از كف داده است. ادامه بحث با ابرازنظرها در ارتباط با مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“.

بحث ميان خط مشي انقلابي حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات در حزب در باره تاكتيك مناسب براي برپايي ”جبهه ضدديكتاتوري“ به منظور گذار از سد ديكتاتوري حاكم، و از اين طريق ايجاد زمينه براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، كه تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ را از مرحله كنوني انقلاب در ايران تشكيل مي دهد، بر اين نكته متمركز شده است كه آيا نبايد با توجه به ”تناسب قوا“ در جامعه، تعريف ششمين كنگره را از اين طريق ”تعديل“ نمود كه يك ”زيرمرحله ي دموكراتيك“ را پذيرفت كه در آن از يك سو نظام اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري برقرار است، كه اما خود را متعهد به پايبندي به موازين ”قانوني“ و ”دموكراتيك“ (به اصطلاح ”قواعد بازي“) دانسته و آن را در سند تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري مورد تائيد قرار مي دهد.

وظيفه سطور زير، دفاع از تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه است و نشان دادن اين نكته كه ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي اين مرحله، ”ملات“ تاريخي را براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري تشكيل مي دهد. ويژگي ي خاصِ ”اقتصاد سياسي“ اين مرحله كه در آن پيوند و وحدت مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ برقرار است، زمينه واقعي و عينـي ي ”وحدت“ منافع زحمتكشان و لايه هاي معيني از بورژوازي ملي و ميهن دوست و مخالف سياست اقتصادي امپرياليستي و همچنين لايه هاي وسيع مياني جامعه را ايجاد مي سازد و لذا، با شناخت واقعيتِ عيني ي وحدت منافع مردمي توسط لايه ها و طبقات ذينفع، پيش شرط ذهنـي ي اتحاد عمل آن ها براي گذار از ديكتاتوري به وجود مي آيد.

”وحـدت عينـي و ذهنـي“ي منافع، همچنين زمينه دفاع مشترك را از منافع ملي ايران در برابر يورش سرمايه مالي امپرياليستي ايجاد ساخته و سد مقاومتِ توانمند و پايداري را در اختيار مردم ميهن ما قرار مي دهد. در دوران طولاني رشد ملي- دموكراتيك جامعه ايران نياز به اين سد توانمند براي دفاع از تماميت ارضي و استقلال سياسي و اقتصادي ايران ترديد ناپذير است. نياز خلق هاي ساكن سرزمين تاريخي و كهنسال ايران به چنين وحدت منافع مردمي و ملي، از فاجعه تاريخي براي مردم سوريه نيز قابل شناخت است!

همين تز را نظريه پرداز، البرز گرامي نيز در آخرين ابرازنظر خود نسبت به مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“ مطرح مي سازد و در آنجا از «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي)» سخن مي راند كه در زير به آن باز مي گرديم.

منافع اقتصادي- ملي مشترك

مضمون بخش پاياني مقاله ي پراهميت و شايان دقت نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران با عنوان ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ (شماره ٩٧٧، ٢٢ تير ١٣٩٤)، كوشش براي ”تعديل“ برشمرده شده را توسط انديشه سوسيال دموكرات به طور شفاف نشان مي دهد. اين انديشه اما متاسفانه مايل به بحثي سازنده و متمركز كه همه جوانب موضوعِ بحث را شفاف سازد نيست. اين بحث عملاً به عهده ي ابرازنظر كننده گان در ”اخبار روز“ محول شده است كه از ديدگاه هاي متفاوتي كه اغلب ديدگاه ماركسيستي- توده اي نيست، انجام مي شود. بدون ترديد نظرات ”البرز“، ابرازنظر كننده گرامي اي كه رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت احتماعي“ را از ديگاه زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد، بهترين نمونه در اين زمينه است (١).

سياست انقلابي در دوران هاي غيرانقلابي

نيروي چپ ايران (و نه تنها ايران) با اين تضاد در جامعه سرمايه داري كنوني روبروست كه در حالي كه همه اقدامات طبقات حاكم به منظور به اصطلاح برطرف ساختن «تنگناهاي معيشتي» زندگي مردم، ”راه حل“هاي ارتجاعي و ”راست“ اند كه به سخت تر شدن شرايط زندگي مردم و زحمتكشان مي انجامد، در حالي كه حاكمان غارتگر «رياضت اقتصادي» را با برنامه تشديد «رياضت اقتصادي»، غيرقابل بازپرداخت بودن قروض تحميلي را با قروض جديد به اصطلاح حل مي كنند (آن طور كه در يونان به دست انديشه سوسيال دموكرات ”حل“ كردند)، توده ها نه تنها عليه اقدام عليه منافع خود نمي شورند، بلكه به آن تن مي دهند، به آن (مثلاً در يونان) ”راي“ مي دهند!

در حالي كه در ايران ”رهبر“ با جسارت از «نظارت استصوابي شوراي نگهبان» دفاع مي كند، نه تنها برخي از ”اصلاح طلبان“ «توهم زايي» مي كنند كه گويا امكان استحاله ديكتاتوري وجود دارد، بلكه انواع چپ سابق از قبيل ”فرخ نگهدار“ نيز به اسب عرابه «توهم زايي» بدل مي شود كه آقاي محمد اميني در مقاله جالب خود در اخبار روز چندي پيش نشان داد!

ريشه تضاد چشمگير پيش گفته در نظام سرمايه داري كنوني ازجمله در ايران چيست؟ چرا نياز عيني حركت جامعه به ”چپ“، به افلاس تن دادن به ”راه حل راست“ منتهي مي شود؟

پيش از آن كه به بررسي اين نكته پرداخته شود، بايد با صراحت و شفافيت گفته شود كه وضع برشمرده شده، نه پايدار و ابدي است و نه محتوم! نبرد پرشكوه زحمتكشان ايران كه در شرايطِ خفقانِ سلطه حاكميت ديكتاتوري سخت كوشانه راه هاي خروج انقلابي را امتحان مي كند و مي يابد، دليل بارز چنين حركت و جنبشِ انقلابي در متن جامعه است. ضرورت بهره برداري از تمام اشكال مبارزه، يافتن راه هاي ايجاد پيوند سراسري مبارزات اعتراضي و اعتصابي زحمتكشان، معلمان، پرستاران و ديگر لايه هاي زير فشارِ «رياضت اقتصادي»، با برقراري همبستگي ميان گردان هاي متفاوت مبارزاتي و اعتصاب هاي موفق كارگران قابل شناخت است. موفقيتي كه در مبارزات كارگران در صنايع نفت با تلفيق سازماندهي مخفي و اعتصاب هوشمندانه علني به ثمر نشست (گزارش ناصر آقاجري در اخبار روز …). اين نمونه و نمونه هاي ديگر، بيان اين واقعيت است كه نبرد طبقاتي در جامعه با تعميق تضاد اصلي (تضاد ميان كار و سرمايه) موانع بر سر راه را بر طرف خواهد ساخت و راه آينده تحولات انقلابي را خواهد گشود.

لذا آنچه كه در سطور زير بيان مي شود را بايد كوششي در خدمت همين روند در جريان و به مثابه كمكي گرچه ناچيز، براي آن تلقي نمود. برخورد عصبي «عمله» ارتجاع به چنين كوشش، در تائيد درستي راه انتخاب شده است. هراسي به دل نبايد راه داد. زندگي هم مي تواند زير ضربات بيماري بدخيم و هم زير ضربات بدخيم دشمني طبقايي پايان يابد.

صحبت از بررسي علل وضع متضادي بود كه چرا جنبش انقلابي عليه يورش ارتجاع حاكم سرمايه داري، كه مساله ”مالكيت“ خود را به پرچم افراشته ي نبرد طبقاتي از ”بالا“ بدل نموده است، با طرح خواست ”مالكيت“ توسط زحمتكشان بر ثروت هاي ملي و متعلق به مردم و نسل هاي آينده، پاسخ داده نمي شود؟ چرا زحمتكشان از شيوه حاكمان نمي آموزند كه به طور مصمم و با بي رحمي از منافع خود، با چنگ و دندان دفاع مي كند؟ زندان و سركوب و قتل مبارزانِ را در بند نيز به شيوه معمول اِعمال حاكميتِ خود بدل ساخته است، آن طور كه در مورد فعال كارگري و ورزشكار جوان، شاهرخ زماني به نمايش گذاشت و با دزديدن واله زماني، عضو سنديكاي كارگران نقاش البرز كه با ديگر فعالان كارگري بزرگداشتِ خاطره ي شاهرخ را تدارك مي ديد، و يا با دستگيري معلمان و فعالان اجتماعي در انديمشك و شوش و يا فعالان دانشجويي در كرج و صدور احكام سنگين براي كارگران، محمود صالحي، سعيد شيرازي، رسول بداقي (اخبار روز ٣ مهر ١٣٩٤) ادامه مي دهد.

 

پاسخ شفاف چنين است: چپ، تسليم ”استدلال“ راست شده است كه گويا راه حل انقلابي براي گذار از نابساماني ها، از ديكتاتوري وجود ندارد! به منظور پايان دادن به تضاد حاكم، بايد نادرستي اين برداشت انحرافي را به اثبات رساند و خط مشي انقلابي را بر پرچم مبارزات نقش و آگاهي طبقاتي را در ذهن مبارزان زنده نمود!

چپ با تسليم به نظر راست، پرچم مبارزاتي خود را از كف داده است. پرچمي كه تنها با افراشته نگه داشتن آن، قادر مي بود قلب و ذهن توده ها را به دست آورد، به تجهيز و سازماندهي آن ها بپردازد و صحنه نبرد اجتماعي را به سود حفظ و حراست از منافع توده هاي زحمت و زير فشار هدايت كند!

چپ انقلابي، زبان خود را فراموش و به كار بردن آن را رسوايي مي پندارد و لذا امكان انتقال آگاهي انقلابي به ميان توده ها را كه به زبان آگاه طبقاتي نياز دارد، بر باد داده است! مشكل و معضل اصلي، قناعت غيرضرور است به خمودگي و بي تحركي ي ذهني و تسليم شرايطِ حاكم شدن و تبليغ براي ”در انتظار روز موعود نشستن“. هم پديده ”فرخ نگهدار“ و هم نمونه هاي مشابه آن، از چنين ريشه اي سيرآب مي شوند.

از اين روست كه بحث در اين سطور نمي تواند بحثي سرخورده باشد! ياغي گرايانه نباشد تا دل آن ها را كه تز «چكش و سنگدان» را در انواع صّور مطرح مي سازند، آرام ساخته و شاد كند! حتي آن جا كه بايد رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ را با زباني منطقي به اثبات برساند، نمي تواند اين بحث، بحثي نيم بند باشد! آري، بايد موضع انقلابي با جسارت و شفافيت بيان گردد، تا بتواند ”گير“ ظريف استدلال درست ”البرز“ گرامي را نشان دهد و راه گذار از آن را بنمايد.

«گير» انديشه!

البرز گرامي در ابرازنظر ٣١ شهريور خود با هوشمندي دو نكته مركزي بحث را در ارتباط با «پيوند» ميان ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“ مطرح كرده مي نويسد، «پس نيروهاي مختلف ضد استبدادي كشور عليرغم داشتن تضادهايي در منافع، چاره اي جز عمده كردنِ، تضاد عمده، يعني نبود آزادي، براي رسيدن به آزادي ندارند. لذا گرد هم آمدن براساس منشور مبتني بر آزادي و منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك) از ضرورياتِ عاجل اين مقطع زماني است.» به اين تعريف دقيق نمي توان كلمه اي افزود يا حذف كرد.

اختلاف از اين جا آغاز مي شود كه براي «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك)» در ابرازنظر تعريفي ارايه نمي شود! بحث در پاراگراف بعدي با مرحله پس از گذار از ديكتاتوري ادامه مي يابد. وجود منافع طبقاتي و نبرد طبقاتي در مرحله پس از ديكتاتوري به طور ضمني در نظر البرز گرامي طرح  و مورد تائيد قرار داده مي شود.

پرسشي كه مطرح است بر سر مضمون «منافع اقتصادي مشترك (بخوان منافع ملي مشترك)» است. به طور قطع البرز گرامي، ادامه اجراي برنامه ضد مردمي و ضد ملي نوليبرال امپرياليستي را مورد تائيد قرار نمي دهد، اما كدام جايگزين را براي آن پيشنهاد مي كند؟ به نظر او، طرح اين جايگزين اكنون غيرضروري، يا حتي مضر است، زيرا به «اشتقاق» نيروها ضد ديكتاتوري مي انجامد و برنامه گذار از ديكتاتوري را به خطر مي اندازد؟!

اين موضع زماني مستدل است كه مي پنداريم كه مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“ برپا داشت! آيا چنين امكاني وجود دارد و اگر در مورد ايران هم به طور واقعي وجود داشته باشد، مي تواند پيامد آن، چيزي جز وقايع يونان در همين ماه ها باشد؟ اين پرسش اما جنبي است كه نبايد گرفتار آن شد! تجربه انواع جريان هاي ”جمهوري خواه“ و ”سكولار“ چپ و غيره چپ، در اين باره آموزنده است. انگار شاهد از غيب مي رسد: «چرا سكولار دموكرات ها هنوز متحد نشده اند»؟ عنوان مقاله ارزيابي اميرحسين آمولي از «كنگره سوم جنبش سكولار دموكراسي» است كه امروز – پنجم مهر – در اخبار روز انتشار يافت. سردرگمي برملا شده در گزارش، نمونه ي آموزنده ي ديگري در اين زمينه است كه مضمون آزادي و عدالت اجتماعي داراي وحدتي جدايي ناپذير است و بي توجهي به آن تاوان خود را طلب مي كند.

وحدت مضمون آزادي و عدالت اجتماعي

پرسش اصلي كه بايد مبارزه تبليغي- روشنگرانه چپ انقلابي در جهت آن عمل كند، پرسش ديگري است. در اين زمينه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران صراحت دارد. «پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و سياسي» وظيفه توضيحي- ترويجي چپ انقلابي است. زيرا “آزادي و عدالت اجتماعي“ مضموني جدايي ناپذير دارا هستند. زحمتكشان به آزادي از اين رو نياز دارند كه بتوانند بدون خطر فرياد بزنند كه گرسنه هستند!

مضمون ”آزادي“، ديروز تاريخي ، همانند امروز، براي زحمتكشان و محرومان در ارتباط قرار دارد با مساله تامين نيازهاي مادي و معنوي آن ها كه بيان امروزه آن ”عدالت اجتماعي“ است. زحمتكشان به آزادي نياز دارند تا بتوانند بدون خطر سركوب و به زندان افتادن و به قتل رسيدن، بگويند و فرياد زنند كه «گرسنه ايم!»

در «بغض هاي فروخورده فعالان كارگري» (اخبار روز ٢٨ شهريور ١٣٩٤٩)، فعالان كارگري نياز زحمتكشان را به آزادي بيان و برخورداري از حق دارا بودن سنديكاهاي آزاد، از اين رو ضروي مي دانند و خواستار آنند، تا «دغدغه اقتصادي و معيشتي» خود را فرياد بزنند! آن هايي كه براي جبران قطع دستمزد در «١٠ روز بيكاري، بايد يك سال بدوند» (به نقل از مقاله ”از بغض هاي فروخورده فعالان كارگري در ايران، ج ا خوشبخت است كه چنين اپوزيسيوني دارد“ (اخبار روز ٢٨ شهريور ١٣٩٤)، بيان مضمون جدايي ناپذير آزادي و عدالت اجتماعي براي زحمتكشان و محرومان زير سلطه نظام سرمايه داري است.

چگونه مي توان زحمتكشان را براي گذار از ديكتاتوري تجهيز نمود، آن طور كه مصوبه پراهميت ديگر ششمين كنگره حزب توده ايران خواستار آن است، بدون آن كه به آن ها دورنماي شرايط هستي اقتصادي- اجتماعي شان را در جايگزين يك ”اقتصاد سياسي“ دموكراتيك و ملي براي آن دوران نشان داد؟

چگونه مي توان جنبش زحمتكشان يدي و فكري، كارگرانِ «بازداشتگاه هاي كار شانزده ساعته» در «مراكز ويژه اقتصادي» و معلمان و پرستاران را براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“ به حركت درآورد، بدون آنكه جايگزينِ شايسته ملي- دموكراتيك يك برنامه اقتصاد ملي در خدمت منافع مردم و منافع ملي كشور را در برابرشان طرح و آن را مستدل ساخت؟

چگونه مي توان بدون برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، تضميني براي پايبندي ”اقتصاد سياسي“ از نوع حاكم بر ”تركيه“ را باور داشت كه سركوب زحمتكشان اكنون در آنجا به دست اردوغان به سطح يك جنگ داخلي (چهل و نهمين جنگ ناتو و امپرياليسم آمريكا پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي) ارتقا يافته است؟

رفيق حسين شمالي عزيز، ابرازنظر كننده ديگر در نوشتار خود «ماهيت سرمايه دار» را كه به قول ماركس به مثابه «ماسك بر صورت عملكرد سرمايه» است و تنها به هدف انباشت سرمايه مي انديشد، نشان مي دهد. اين شناخت را زحمتكشان در نبرد روزانه براي تامين «معيشت» خانواده خود دريافته اند. چپ انقلابي چه موضعي در برابر اين سطح آگاهي طبقاتي زحمتكشان دارد؟ (به بررسي مجزاي نظر پرداخته خواهد شد)

مي توان زحمتكشان را  براي گذار از ديكتاتوري تجهيز نمود، ولي نمي آن ها را در ناروشني در باره ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي باقي گذاشت! اين خام ترين تصوري است كه مي تواند چپ انقلابي داشته باشد. چنين تصوري چپ انقلابي را به نوعي از «چپ سكولار دموكراسي»خواه بدل مي سازد!

براي انجام وظيفه بيان شده در مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران است كه بايد بحث در باره ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي دوران ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني را به مساله بحث روز و مركزي بدل نمود، زيرا تنها ”اقتصاد سياسي“اي است كه حفظ «منافع مشترك اقتصادي (بخوان منافع ملي مشترك)» را ممكن مي سازد!

سكوت چپ انقلابي در اين زمينه، درست آن گناه كبيره اي است كه مي تواند چپ، آگاهانه و يا ناآگاهانه در خدمت تداوم ديكتاتوري نظام سرمايه داري انجام دهد كه از آن صحبت بود. قناعتي غيرقابل توجيه، كه عليه منافع زحمتكشان يدي و فكري عمل مي كند، ولي از زندگي واقعي و نبرد واقعي در جريان در جامعه عقب مي ماند. عنوان خبر اول امروز اخبار روز (٤ مهر ١٣٩٤) كه در آن متن «بيانيه اتحاديه آزاد كارگران ايران» عليه «سركوب كارگران و معلمان» منتشر شده است، نشان مي دهد كه دو پديده، يكي- پيوند ميان مبارزه صنفي و سياسي و ديگري- گذار مبارزات پراكنده صنفي- اقتصادي به همبستگي سياسي- اجتماعي گردان هاي مبارز اجتماعي در جامعه، روندي در جريان و بازگشت ناپذير را تشكيل مي دهد!

در ارتباط با مضمون ”اقتصاد سياسي“ مرحله ملي- دموكراتيك در مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات“ نكات متعددي طرح شده است كه تكرار آن سخن را به درازا مي كشاند. همچنين در مقاله ها در ارتباط با بحث يك طرفه با حميد آصفي كه بي محابا پرچم منافع و حفظ ”مالكيت“ بورژوازي را هدف روشنگري طبقاتي ي مقاله هاي خود قرار داده است و ميلي متري هم از آن منحرف نمي گردد، نكته هاي پراهميت از ”اقتصاد سياسي“ و برنامه اقتصاد ملي مرحله ملي- دموكراتيك طرح شده است كه نبايد اين جا تكرار شود، اما بحث در باره آن ها مي تواند كمك باشد.

ادامه چنين بحثي ها از اين رو نيز پراهميت است، زيرا هم به پيشنهاد ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر تركيه كه حميد آصفي تحقق بخشيدن به آن را پيگيرانه دنبال و آن را مطلق گرانه براي ايران نيز تبليغ مي كند، برخورد خواهد شد، هم پرسشي كه البرز گرامي در باره علل پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي كه بحثي بسيار جدي و مهم است، مورد توجه قرار خواهد گرفت.

برخوردِ انتقادي به ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر تركيه توسط حميد آصفي كه شيفته اين اقتصاد سياسي است، بدون بررسي تعلق تركيه به سازمان تجاوزگر ناتو عملي مي شود. او عضويت تركيه را كه يكي از پاهاي قديمي ”قرارداد نظامي سنتو“ است و ايران پيش از انقلاب نيز عضو آن بود، از خاطره تاريخي خود پاك كرده است. او با بي توجهي به سرازير شدن سرمايه مالي امپرياليستي  – در وحله اول آمريكايي –  به اين كشور، برنامه نمونه برداري از ”اقتصاد سياسي“ تركيه را براي ايران در سر مي پروراند! او درحالي كه قرارداد نظامي با آمريكا و بسياري از نشانه هاي ديگر وابستگي به آمريكا را براي شناخت سياست تركيه ي آقاي اردوغان كنار مي زند، اما متعجبانه و ناباورانه سياست تركيه در سوريه را قابل دفاع نمي داند و آن را محكوم هم مي كند. بررسي چنين مواضعي، اگر فرصتي باشد، لذت بخش و آموزنده خواهد بود.

١- بدون ترديد نظرات ”البرز“، ابرازنظر كننده گرامي اي كه رابطه مضموني ميان ”آزادي“ و ”عدالت احتماعي“ را از ديگاه زحمتكشان مورد توجه قرار نمي دهد، بهترين نمونه در اين زمينه است.

ابرازنظر كننده گان ديگري نيز در اخبار روز فعال هستند. براي نمونه م حسين كه ظاهراً يكي از مدافعانِ پيگيرِ انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران است، مي كوشد بحث سياسي را منحرف و آن را به برخورد شخصي بدل سازد. اين جنبه اما جنبه فرعي در ابرازنظر اوست، جنبه عمده در ابرازنظر هاي او، اين واقعيت است كه از برخورد سياسي- نظري به مضمون انتقادي مقاله دوري مي كند. نكته اي كه درستي ي تز كوشش انديشه سوسيال دموكرات را در حزب توده ايران تغذيه مي كند، كه اين انديشه مي خواهد سياسي ترين حزب تاريخ ايران را به يك حزب غيرسياسي بدل سازد و لذا شركت توده اي ها را در بحث سياسي ممنوع اعلام نموده است.




زندگي نيازمند تنوع و تكثر، پيش شرط تنوع «يادت … در انعكاس بي وقفه آينه ها …» (احسان طبري)

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٨ (اول مهر)

واژه راهنما: ”تئوري شناخت“ ماركسيستي و برداشتِ پوزيتويستي از «تنوع انسان». تئوري بازتاب و درك حقيقت، كه كليت است (ف. هگل). تئوري شناخت معلول پوزيتويسيتي.

”تئوري شناخت“ ماركسيستي و برداشتِ پوزيتويستي از «تنوع انسان»

زندگي بدون تنوع، بي رنگ و خسته كننده، و تكثر، پيش شرط تنوع است. انسان، هر فرد آن، يكتايي است تكرار ناپذير كه با آغاز نطفه بستن، پا به عرصه وجودِ گذرا و ”تاريخي“ خود مي گذارد، تحت «آنسامبل شرايط اجتماعي» حاكم (كارل ماركس)، ويژگي و سرشت خاص روحي- اجتماعي ي ”تاريخي“ خود را قوام مي بخشد و در پايان راه، براي هميشه صحنه ي وجود را ترك مي كند.

يكتايي فرد انسان اجتماعي، شالوده ي حقوق فردي و اجتماعي او را همانقدر پايه مي ريزد و مستدل مي سازد كه وظايف او را در برابر فرد ديگر، جامعه و گونه انساني به اثبات مي رساند. بدون شناخت و درك كليتِ رابطه ديالكتيكي فرد و جمع در جامعه انساني، درك شخصيت يكپارچه ي تاريخي انسان ناممكن است.

درك وحدت جدايي ناپذير ”تن- روان- روابط اجتماعي“ (بيو- پسيكو- سوسيال) انسانِ ”تاريخي“، پيش شرط درك يكتا و يگانه بودن فرد انسان و رابطه آن با جمع است. دستيابي به اين شناخت، پيش شرط درك شرايط راه طولاني اي است كه انسان در طول تاريخِ قريب به ٢٠٠ هزار ساله ي عمرِ انسان هموزاپينس طي نموده است(١).

انديشه ي پوزيتويستِ در خدمت تاييد شرايط حاكم نظام سرمايه داري، تعريف فوق را در باره شخصيت انسان نمي پذيرد. او پديده انسان تاريخي را نفي مي كند. هارتموند كرواس، در رساله ”انسان تاريخيِ شك برانگيزِ پسامدرن“(٢)، «انسان جديد مورد نظر پسامدرنيسم [را] نمونه مطلوب يك انسان ”متنوع“» تعريف مي كند و مي نويسد: «گويا هويت و شخصيت انسان را تنوع آن تعيين مي كند، چنان كه مثلاً خطوط سياه ويژه هر گورخر، هويت آن را تعيين مي كند و يگانگي آن را به اثبات مي رساند. …».

وظيفه سطور زير، بررسي و توضيح اين برداشت پسامدرنِ پوزيتويستي از انسان تاريخي در اين سطور نيست. در اين زمينه در كتاب ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“ (زيرنويس ٢) به طور همه جانبه اين برداشتِ هدفمند مورد بررسي قرار گرفته است كه علاقمندان مي توان به آن در صفحه توده اي ها www.tudehia.com مراجعه كنند.

وظيفه سطور زير، بررسي اين برداشت پوزيتويستي از «تنوع انسان» از موضع ”تئوري شناخت“ است. ريشه برداشت «تنوع انسان» در تئوري شناخت پوزيتويستي، مبتني است بر جايگاه نگرش فرد انسان به پديده ها. بدين ترتيب، يكتا بودن انسان به يكتا بودن [حتي مكانيكي] جايگاهي تسري داده مي شود كه از آن، فرد مشخص انسان به پديده ها، به واقعيت مي نگردد، و برپايه نگرش خود، به برداشتي «يكتا» از واقعيت دست مي يابد كه گويا برداشتي عميقا ”دموكراتيك“ نيز است. اين برداشت را انديشه ي پوزيتويستيِ پسامدرن مطلق گرانه به عنوان زمينه نظري براي دفاع از جامعه ”تكثرگرا“ در برابر جامعه ”توتاليتر“ به خدمت مي گيرد.

به سخني ديگر، دفاع از «تنوع» و يكتايي انسان، زمينه نظري- سياسي ي را براي دفاع از ”جامعه تكثرگرا“يي تشكيل مي دهد، كه به نظر انديشه پوزيتويستي ي پسامدرن، پايه ريزي آن اقدامي دمكراتيك و ترقي خواهانه بوده و لذا دفاع از آن، وظيفه روز ”جنبش چپ“ را در سراسر جهان، ازجمله در ايران تشكيل مي دهد. هدفِ برداشتِ ايدئولوژيكِ ”جامعهِ تكثرگرا“ كه در برابر ساختار طبقاتي جامعه و به منظور نفي آن قرار داده مي شود، القاي نظريه ”اتميزاسيونِ“ جامعه به انسان است. اين جامعه، گويا از ”اتم“هاي منفرد تشكيل مي شود كه بدون ارتباط با يكديگر و با ساختار جامعه تاريخي قرار دارد. از اين طريق انديشه پوزيتويستي مي كوشد، ساختار طبقاتي جامعه سرمايه داري را به ذم خود نفي كند.

در پايان روند برشمرده شده در انديشه پوزيتويستي، ناتواني انسان از شناخت واقعيت عيني، يا ”حقيقت“ كه «كليت است» (ف. هگل) قرار دارد. زيرا ”واقعيتِ“ مثله شده ي قابل شناخت توسط «انسان يكتا»، به عنوان يك شناخت نسبي درك نمي شود. بلكه آن را به عنوان نشان ”تكثر“ مطرح و به طور ذهني و مطلق گرانه، به عنوان كل واقعيت از ”ديد“ فرد «متنوع» تعبير مي شود! به سخني ديگر، برداشت فردي، به ”كليت“ كه حقيقت را تشكيل مي دهد، تسري داده مي شود.

جهان و اجتماع به پديده هايي تقسيم مي شود كه از اين رو غيرقابل شناخت براي انديشه پسامدرن از كار در مي آيد، زيرا ميان نگرش هاي «فردهاي يكتا» رابطه وجود ندارد و رابطه اي هم برقرار نمي گردد. هر نگرش براي خود تنها و «يكتا» در خلاء باقي مي ماند و گويا ”حقيقت“ را بيان مي كند.

بازتاب و درك حقيقت، كه كليت است (ف. هگل)

وظيفه اين سطور بررسي همه جانبه تئوري ماركسيستي- توده اي بازتاب در يك مقاله روزنامه اي نيست. علاقمندان مي توانند ازجمله به كتاب فيلسوف آلماني، ه. ه. هولس با عنوان ”عكس برگردان در آينه“ Widerspiegelung يا ”بازتاب“ مراجعه كنند.

هدف، انتقال مضمونِ استعاره استه تيكِ ”عكس برگردان در آينه“، به مثابه پلي براي شناختِ ماترياليست ديالكتيكي پديده در كليت آن است. استعاره اي كه آن را زنده ياد احسان طبري با مقوله «يادت» در شعر زندانش ”اخگران اسفند“ به كار مي برد كه به ياد شهيدان ٧ اسفند در ”نثر موزون شاعرانه“ خود سروده است. او استعاره «يادت» را در سه تركيب زيبا ترسيم كرده است: «يادت را … در انعكاس بي وقفه آينه ها … در ذهن مادري كه جگرگوشه اش را خون آلود به خاك سپرده است، … زمزمه مي كنم …» و «هر روز در آينه يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مي كنم …».

در اين تركيب ها كه زنده ياد احسان طبري «توفيق يافته است عمق انديشه [ي فلسفي] را با زيبائي افسون گر بيان كند» (٣)، استعاره ي «يادت»، هم به مفهوم پديده ي فاعل، ”سوبژكت“، و هم به مفهوم پديده ي مفعول، ”ابژكت“، به كار گرفته شده است. برداشتي كه يكي از سويه هاي پراهميت تئوري شناخت را تشكيل مي دهد كه هولس به تفصيل در كتابش مورد بررسي پژوهشگرانه قرار داده و آن را نشان مي دهد. در مضمون ”عكس برگردان“ در استعاره ي سروده زندانِ احسان طبري  – آموزگار چند نسل از توده اي ها كه به شهادت شعرهاي زندانش «ايستاده» به ابديت پيوست كه مي خواست -، سرشت فعال و خلاق بازتاب واقعيت در ذهن انسان با شفافيت خود مي نمايد و دست رد به سينه برداشت مكانيكي از انعكاسِ واقعيت مي زند كه آن را ”جاي مهر“ در ذهن انسان مي پندارد.

در آنجا، «يادت»، صحنه انتزاعِ غيرمشخصِ «انعكاس بي وقفه آينه ها» را ترك مي كند و «جگرگوشه … خون آلودِ» مشخص را در «ذهن مادر» منعكس مي سازد …

واقعيتِ پديده مادي، و واقعيتِ پديده ي معنوي ي شالوده ريزي شده در پديده ي مادي (مانند ايدئولوژي، تز و جز اين ها)، در «انعكاس بي وقفه آينه ها»، رابطه ميان فرد و جمع را برقرار مي سازد. اين برداشت، مضمون برداشت ماترياليست ديالكتيكي را در تئوري شناخت تشكيل مي دهد، كه در آن، ديالكتيكِ ”قطع و وصل“ برقرار و وحدت ”فرد و جمع“ تجلي مي يابد. نقش فعال بافت ذهن انسان، عكس برگردان ”يك به يك“، يا ”جاي مهر“ در ذهن ”اتم“هاي «متنوع» نيست، بلكه در رابطه ديالكتيكي با ذهن «متنوعِ» انسان  – كه انديشه برتري جوي پسامدرنيسم آن را ”اتم“ مي نامد -، قرار دارد. بازتابي كه همان طور كه گفته شد، نبايد از آن برداشتي مكانيكي داشت و آن را بازتابي غيرفعال و نازا پنداشت.

با اين مقدمه، توصيف نه همه جوانب تئوري شناخت بازتاب را به همين مختصر بگذاريم و بگذريم.

بازگرديم به موضوع «تكثرگرايي» نزد انديشه پوزيتويستي ي پسامدرن. اين انديشه مي خواهد از واقعيتِ «تنوع» يگانه بودن فرد انسان و تسري مكانيكي آن به ”جايگاه“ فرد، تئوري شناخت معلولي براي خود دست و پا كند. و از اين رو، همان طور كه در آغاز بيان شد، از ”گونه جديد انسان پسامدرن“ صحبت مي كند كه ويژگي آن «متنوع» بودن آن است كه گويا «تكثر» ناشي از اين تنوع را مستدل مي سازد. تكثري كه به معناي نفي رابطه فرد و جمع در جامعه و نهايتاً غيرقابل شناخت بودنِ واقعيت و ناتواني براي درك حقيقتِ تاريخي از كار در مي آيد. «آدم ها يك طور فكر نمي كنند.»(٤)

انديشه ماترياليست ديالكتيكي، بازتاب واقعيتِ پديده را در پديده ديگر، به عنوان آ‎غاز روند شناخت مي پذيرد. اين انعكاس تحت شرايط متفاوت، از يك سو، به علت جايگاه خارجي- مكانيكي ي پديده ها (زاويه، ”مسطح“ و يا ”محدب“ بودن آينه، اولي يا ثانوي بودن بازتاب و امثال آن)، و از سوي ديگر، به علت شرايط دروني- مضموني آن ها (كيفيت، رشد تاريخي فاعل يا مفعول و امثال آن)، متفاوت و «متكثر» است. محدود ماندن شناخت از واقعيتِ تحت تاثير اين شرايطِ «متنوع» كه نزد اين يا آن فرد يا پديده مسلط است، به معناي شناخت محدود و لذا معلول از واقعيت، و نهايتاً نفي امكان شناخت انسان از واقعيت است (Agnostizismus). زيرا  شناخت پوزيتويستيِ پسامدرن، شناختي همه جانبه، شناختي از همه ي سويه هاي شرايطِ خارجي و همچنين ناشي از تنوع مضموني شرايط دروني و ارتباط و سوخت و ساز دروني و خارجي واقعيت نيست. كليت پديده را قابل شناخت و درك نمي سازد. شناختِ كليت پديده، نياز به تركيب منطقي و برايندِ همه داده هاي متكثري دارد كه بايد حقانيت پديده تاريخي يا ”واقعيت“ را در انطباق با تجربه و عملكرد به اثبات برساند.

پيامد شناخت معلول پوزيتويستي، ناتواني براي شناخت واقعيت، يا ”حقيقت تاريخي“ است كه بيان انعكاس همه جانبه پديده است. شناختي كه باوجود همه جانبه بودن آن، شناختي نسبي، زيرا ”تاريخي“ است!

مضمونِ ”دموكراتيك“ بودن «تنوع» را انديشه پوزيتويستي پسامدرن نمي تواند به آساني به انسان هوشمند بباوراند. «تكثرِ» شناخت از واقعيت، به ويژه آن هنگام دموكراتيك نيست كه هر كس بر سر ”حقيقت“ خود پابرجا بايستد. اين برداشتِ معلول از واقعيت، نه دموكراتيك، كه با بلبشو، سردرگمي و ندانم كاري همراه است!

راه حل چيست؟ چگونه بايد به ”حقيقت“ دست يافت؟ پاسخ اين پرسش نزد انديشه پوزتيويستي ي پسامدرن، امري شناخته شده است! ”دمكراسي پارلماني“، ”لوبي يسم“، ”رشوه“ و غيره و غيره، راه حل عملي اي كه در نظام هاي سرمايه داري حاكم است و به آن نام ”مهندسي اجتماعي“ را داده اند! چانه زدن در ”بالا“، به منظور ايجاد شرايط غارتِ ”پايين“!

براي نمونه، چگونه مي توان بر سر نيازهاي عمومي براي زندگي مردم (نيازهاي اوليه انسان در چارچوب مقوله ”انحصارهاي طبيعي“ قرار دارد)، با راي گيري، با بده و بستان، به توافق رسيد؟ آب آشاميدني ي سالم، برخورداري از حق كار، داشتن سرپناه مناسب، برخورداري از بهداشت، آموزش و فرهنگ و و و، نمي تواند با شناخت مطلق گرانه ي فردي در جامعه سازمان داده شود. اين ها وظايف اجتماعي هستند كه بايد به سود ”همه“ و از جمله به سود ”گونه انساني“ تنظيم شده و سازمان داده شود!

سرشت ترقي خواهانه تنظيم و سازماندهي وظايف اجتماعي، جهت رشد تاريخي ي رشد مدني جامعه ي انساني را قابل شناخت مي سازد كه در ارتباط با شيوه توليدي قرار دارد كه در خدمت برطرف ساختن نيازهاي انسان و نه انباشت سود و سرمايه براي عده اي استثمارگر نيروي كار انسان عمل مي كند.

بدون توجه به ساختار طبقاتي در جامعه، نمي توان به اين نيازهاي انسان پاسخ داد. به نياز حفظ محيط زيست، حفظ منابع زيرزميني متعلق به نسل هاي مردم و انواع ديگر اين مقوله ها، نمي توان بدون توجه به نيازهاي گونه انسان پاسخي ”دموكراتيك“ و انساندوستانه داد!

عجيب هم نيست كه ميان انواع ”چپ دموكرات“ شده و ”چپ غيرچپ“ و با نام هاي ديگر، اتحادهاي اجتماعي پا نمي گيرد و يا پيگير نيست، آن طور كه آخرين نمونه آن را مي توان در وضع حزب سيريزا در يونان مشاهده كرد. اين ادعا كه گردان هاي ”چپ“ مي كوشند يكديگر را در خود «حل كنند»، و «تكثر» مقدس را بر باد دهند، چشم بستن بر واقعيت طبقاتي بودن جامعه، نبرد طبقاتي در جامعه سرمايه داري و جهت تاريخي رشد جامعه است كه بايد به آن به طور ”دموكراتيك“ پايان داد، از اين طريق كه به ”مالكيت فردي سلبِ مالكيت كنندگان“ از توده هاي زحمت پايان بخشيد!

١- در دوران طولاني ”كمونيسم كهن“ (سنگ كهن و ميانه)، و با تقسيم جامعه به طبقات در دوران سنگ نو، در جامعه مبتني بر نظم برده داري، فئودالي، سرمايه داري و سوسياليسم و …

٢- به نقل از ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ٣٥

٣- به نقل از ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، ص ٥٢٦، توصيفي كه احسان طبري براي سخن خواجه حافظ شيرازي در گفتاري «در باره اثر بزرگ علي اكبر دهخدا: امثال و حكم» به كار برده است.

٤- به نقل از ابرازنظر م حسين (٢٤ شهريور ١٣٩٤) در ارتباط با مقاله ”حزب توده ايران و انديشه سوسيال دمكرات“ در اخبار روز (٢١ شهريور ١٣٩٤).




حزب توده ايران و انديشه سوسيال دموكرات! ”اقتصاد سياسي“ ملي- دموكراتيك يا سرمايه داري؟

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٧ (٢٤ شهريور)

واژه راهنما: «آتش ققنوس بجاست». تازاندن مبارزه؟ مضمون انقلابي، مردمك چشم. خط مشي انقلابي- انديشه سوسيال دموكرات. سرشت «برنامه حداقلي …» چيست؟ «برنامه حداقل» حامي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا از ”پايين“؟ اهرم اجتماعي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از پايين. آزادي، عدالت اجتماعي و برنامه ملي- دموكراتيك. موضع مستقل طبقه كارگر. وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي در مرحله ملي- دموكراتيك. انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي.

 

در ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١، سه مصوبه به تصويب رسيد كه بازتابي است از واقعيت تاريخي عيني حاكم بر ايران و تعيين وظايف روز و دراز مدت حزب طبقه كارگر ايران.  در اين كنگره:

اول- مرحله كنوني فرازمندي انقلابي جامعه ي ايراني، «مرحله ملي- دموكراتيك» تعريف و اعلام شد؛

دوم- ارزيابي شد كه پيش شرط ضروري براي تجهيز طبقه كارگر و متحدان در مبارزه براي تحقق بخشيدن به برنامه حزب توده ايران، برقراري «پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي»ي زحمتكشان است؛

سوم- گام نخست مبارزه روز، مبارزه براي برپايي «جبهه گسترده ضد ديكتاتوري» اعلام شد كه وظيفه عاجل آن، حل ”تضاد روز يا عمده“ در ايران، يعني «گذار از ديكتاتوري» حاكم است.

مصوبه هاي فوق كه بيان ارزيابي عيني از شرايط حاكم بر ايران در مرحله كنوني است، در عين حال، پيش شرط هاي ذهني تدارك و به ثمر رساندن مبارزه را از ديدگاه ماترياليسم تاريخي و با منطق ماترياليست- ديالكتيكي تعيين و مستدل مي سازد. مضمون مصوبات فوق، بنا به سرشت انقلابي خود، از شفافيت و صراحت كامل برخوردار است:

– براي نمونه، تعريف «مرحله ملي- دموكراتيك»، از واقعيت سركوب آزادي هاي قانوني توسط رژيم ديكتاتوري و از واقعيت سياست تجاوزگرانه امپرياليستي عليه منافع ملي ايران و مردمانش سرچشمه مي گيرد.

–        يا، نظريه ي ضرورت «پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي»، از سرشت و نقش خواست هاي دموكراتيك نتيجه مي شود كه در شرايط سلطه ديكتاتوري در نظام سرمايه داري حاكم به صورت قانونمند به خواسته هاي سياسي تبديل مي شود كه تحقق آن ها منوط به گذار از شرايط حاكم است. آن طور كه زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران آن را در ص ٤١ ”سيماي مردمي حزب توده ايران“ مستدل مي سازد و بيان مي كند: «شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد» (١).

در شرايط ديكتاتوري ولايي حاكم كه در خدمت حفظ منافع نظام سرمايه داري ي وابسته به ”اقتصاد سياسي“ جهاني ي امپرياليستي عمل مي كند و همراه است با تعميق روزافزون ”تضاد اصلي“ (ميان كار و سرمايه) در جامعه، تحقق يافتن خواست هاي دموكراتيك مانند برپايي و فعاليت آزاد و مستقل سنديكاهاي كارگري و همچنين حق ديدن بازي واليبال توسط زنان ناممكن است. از اين رو ساده ترين خواست هاي دموكراتيك كه محك شناخت عمق و شدت ”تضاد عمده يا روز“ با نظام ديكتاتوري حاكم است،  به خواست ”بينابيني“ بدل مي شود كه مي تواند تنها با گذار از ديكتاتوري تحقق يابد.

–        با آنچه كه برشمرده شد، صلابت نظري و سياسي پذيرش ضرورت گذار از ديكتاتوري به مثابه نخستين وظيفه مبارزاتي روز كه سومين مصوبه پراهميت را در ششمين كنگره حزب توده ايران تشكيل مي دهد، به اثبات رسانده مي شود.

 

«آتش ققنوس بجاست»

بدون ترديد، مصوبه هاي پيش را مي توان و بايد نشان پرواز مجدد مرغ آتشي ارزيابي نمود كه زنده ياد احسان طبري، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، در شعر زندانش ”معشوق“، با استعارة «آتش ققنوس بجاست» ترسيم مي كند. مصوبه هايي كه جنبش توده اي را با برّاترين حربه نظري براي  مبارزه مجهز ساخته كه با آن توده اي ها مي توانند در وسط «جريان» مبارزه در ايران قرار داشته و به عنصر فعال تجهيز و سازماندهي توده ها براي گذار از ديكتاتوري و ايجاد گشايش براي رشد ترقي خواهانه جامعه ايراني بدل گردند.

مبارزان توده اي براي ايجاد شدن شرايط گذار از ديكتاتوري گام هاي بسياري برداشته و برخواهند داشت كه موج اخير توده اي ستيزي در دستگاه هاي ارتجاع حاكم، كه تا حد سخنراني هاي ناموفق ”رهبر“ نيز اوج گرفت و «عمله» (١ ط) ارتجاع را هم در همه سطوح به تلاش واداشت، نشان اين موفقيت ها است.

وظيفه اين سطور ارزيابي وضع كنوني است در ارتباط با وظيفه، بررسي مواضع سياسي- نظري انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران است كه مي كوشد مصوبه هاي اصلي پيش گفته ششمين كنگره حزب توده ايران را از سال ١٣٩١ دور بزند. به اين منظور، اين انديشه بحث سياسي را در حزب توده ايران تعطيل ساخته، مواضع خود را مستدل نمي سازد و به مواضع انتقادي پاسخ نمي دهد. شيوه اي كه هدف آگاهانه و يا ناآگاهانه ي آن غيرسياسي نمودن سياسي ترين حزب طبقاتي تاريخ ايران است!

 

تازاندن مبارزه؟

آيا مي توان با ابراز خرسندي از فعاليت هاي تبليغي- روشنگرانه- ترويجي تاكنون انجام شده توسط حزب توده ايران و توده اي ها، تنها ادامه آن را خواستار شد؟ آيا سطح و محتوايي مبارزات انجام شده، با توجه به انديشه انقلابي نهفته در مصوبات ششمين كنگره ي حزب كافي است و مي توان خواستار توسعه و تعميق مبارزات نبود؟ پاسخ منفي است!

اين حكم به اين معنا نيست كه بايد دچار زياده خواهي و تازاندن مبارزه بود. صحبت بر سر آن است، كه بخشي از فعاليت تبليغي- روشنگرانه، آگاهانه و يا ناآگاهانه، در جهت دور زدن مصوبه هاي انقلابي پيش گفته ششمين كنگره حزب توده ايران انجام شده و مي شود. علت عقب ماندن فعاليت تبليغي- روشنگرانه- ترويجي حزب طبقه كارگر از سطح مبارزه واقعي ي در جريان در ايران  – كه به آن پرداخته خواهد شد – پيامد اين كوشش براي دور زدن مصوبه هاي پيش گفته است كه در زير نشان داده شده!

براي نمونه، نمي توان بازتابي از مضمون انقلابي موضع رفيق ”ابانو نونش“، عضو هيئت اجرائيه و كميسيون روابط بين المللي حزب كمونيست پرتغال، كه در كنفرانس بين المللي در پراگ طرح شد و در نامه مردم شماره ٩٨٠ (٢ شهريور ١٣٩٤) انتشار يافت، كه خواستار انتقال آگاهي طبقاتي به طبقه كارگر و از اين طريق «بالش جنبش مردمي و توانمندسازي حزب كمونيست پرتغال است»، در مقاله هاي كارگري، حقوق زنان و يا در بررسي وقايع هفته و … در ارگان حزب يافت. فعاليت نظري- تئوريك در حزب توده ايران با قطع انتشار نشريه دنيا، عملاً پايان يافته است!

يا نمونه ي ديگري: در حالي كه اعتصاب موفق كارگران ”صنايع بزرگ پارس جنوبي در شركت او. دي. سي. سي.“ كه خبر آن توسط گزارش شايان دقت آقاي ناصر آقاجري در اخبار روز ٨ شهريور منتشر شد، نشان مي دهد كه به نسبت تعميق ”تضاد اصلي“ (تضاد ميان كار و سرمايه) در ايران، كارگران از ابتكارهاي نويني كه مبتني بر تلفيق ميان مبارزه مخفي و علني است، براي دستيابي به خواست ها خود با موفقيت بهره گيري مي كنند. اين در حالي است كه مقاله هاي كارگري در نامه مردم به درستي در ارتباط با ترفندهاي رژيم به كارگران هشدار مي دهد و كارگران را به حزم و احتياط فرا مي خواند، بدون آنكه جستجوي شيوه هاي مناسب مبارزاتي ديگر را توصيه كند.

يا نمونه ي ديگري: مقاله ”جنبش زنان، مبارزه اي در مسير خواست هاي مدني“ (نامه مردم ٩٨١، ١٦ شهريور ٩٤) كه ديروز انتشار يافت، حتي در عنوان آن به بررسي خواست هاي دموكراتيك جنبش زنان قناعت مي كند. در مقاله با نقل قول هاي طولاني از بحث هاي ميان اعظم نوري، فاطمه راكعبي، فائزه هاشمي، زهرا شجاعي و ملاوردي، معاون رئيس جمهور، توخالي بودنِ مضمونِ جدلي كه ميان جريان هاي حكومتي بر سر به اصطلاح جايگاه مقام زنان در ج ا جريان دارد، با توانايي افشا مي شود. مقاله تا اين حد موفق است، زيرا ارزش ناچيزِ اجتماعي خواست هاي ”دموكراتيكِ“ زنان را در سطح نظر وابستگانِ حاكميت برملا مي سازد. مقاله به درستي در سطور نتيجه گيري خود، متفاوت بودن «خواست هاي جنبش زنانِ» ميهن  ما را نشان مي دهد كه از جنسي ديگر بوده و از «ژرف»ش عميق تر برخوردار است. اما اين افشاگري با طرحِ مشخص اين خواست ها، پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي(- سوسياليستي) را برقرار نمي سازد: «جنبش زنان ميهن ما، … خواست هاي بنيادين زنان را با صداي بلند اعلام كرده است. اين خواست هاي جنبش زنان، با ابرازنظرهاي آورده شده در بالا از سوي وابستگانِ به حكومت، تفاوت هاي ژرفِ ماهيتي دارند …».

قناعت داوطلبـانه در طرح نكردن مضمون «تفاوت هاي ژرفِ ماهيتي»، از قبيل خواست دستمزد مساوي براي كار مساوي، دستمزد كافي براي گذران زندگي ي محقانه به ويژه براي زنان سرپرست خانواده و غيره، مقاله را در سطح مقاله اي توصيفي از وضع حاكم از زبانِ وابستگانِ آن محدود مي سازد. اين در حالي است كه در مقاله ديگر، ”ضرورتِ مبارزه در راه دست يافتن زنان زحمتكش به خواست هاي شان“، اين پيوند بر قرار و مضمون مبارزه جويانه مقاله به خواننده منتقل مي شود: «مبارزه زنان زحمتكش به ضدِ تبعيض جنسيتي [مبارزه ي دموكراتيك]، با مبارزه با برنامه هاي اقتصادي- اجتماعي [سياسي- سوسياليستي] ضد مردميِ رژيم در پيوند بوده و است!». چشم پوشيدن داوطلبانه از ايجاد پيوند ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي زنان در ايران در مقاله نخست، مضمون مقاله را به سطح مصوبه ششمين كنگره حزب ارتقا نمي دهد!

انديشه حاكم بر مقاله هاي كارگري، زنان و…، انديشه انقلابي در حال تحرك و جستجو نيست، كه براي نمونه توجه كارگران را به مساله تلفيق مبارزه مخفي و علني و يا استفاده از امكان هاي خارج و داخل از كشور جلب سازد. نسبت به ترفندهاي ارتجاع و رژيم ديكتاتوري- امنيتي هشدار دادن، كه ضروري است، تنها هنگامي يك شيوه همه جانبه و انقلابي از كار در مي آيد، كه با توصيه براي استفاده از اسلوبِ مبارزه مخفي و علني همراه شده و توجه را به اين شيوه ي پراهميت در مبارزه ي طبقه كارگر جلب كند!

فقدان تحرك فكري در برخي از مقاله هاي كارگري، زنان و بيش از آن را مي توان در مضمون توصيف گرانه مقاله ها بازيافت. نقل قول هاي طولاني از نشريات داخل كشور، كه مقاله نگاري شابلوني را با استفاده از خبرها در ذهن تداعي مي كند، اغلب بدون نتيجه گيري از خبرها و يا تنها با جمله هاي تكراري پايان مي يابد. پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي، همان طور كه اشاره شد، در اغلب مقاله ها نه توضيح داده مي شود و نه با بيان روشن، ارايه مي گردد. از اين طريق تحرك فكري براي تغيير شرايط كه ماركس به عنوان وظيفه فيلسوفانه از مبارزان مي طلبد، به مقاله راه نمي يابد.

براي نمونه، تبليغات وسيع ”رهبر“ و ديگر «عمله» ارتجاع عليه حزب توده ايران كه موضوع بررسي هاي جالب توجهي در نامه مردم بود و نشان سراسيمگي ذهن ارتجاع حاكم از مبارزات تشديد يافته مردم است  – تعداد اعتصاب ها كه شرايط كيفي نويني را نويد مي دهد -، هيچگاه با بيان اين امر همراه نشد كه اين وقايع «نشان تعميق تضاد روز و اصلي در نبرد طبقاتي جاري» با ديكتاتوري است و بايد آن را بيان و نشان عينيت  نبرد طبقاتي در ايران ارزيابي نمود! نبردي كه در شكل اخير تلفيق مبارزه مخفي و علني كارگران ”صنايع بزرگ پارس جنوبي“ تظاهر كرد.

شناخت عينيت تغيير يافته شرايط نبرد طبقاتي در جامعه براي حزب طبقه كارگر از اين رو ضروري است، زيرا بايد شكل و مضمون مبارزه روز خود را با شرايط تعميق يافته انطباق دهد! (٢)

 

مضمون انقلابي، مردمك چشم

علت چيست؟ چرا با وجود موفقيت بزرگ در صحنه نظري در چارچوب مصوبه ها در ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١، موفقيت هاي عملي در صحنه تبليغي- روشنگري- ترويجي در سطح محدودي قرار دارد؟ چرا تحرك فعال و خلاقي كه مي توانست پيامد شفافيت ايجاد شده در صحنه نظري در حزب توده ايران باشد كه با شرايط عيني در جامعه نيز در هماهنگي قرار دارد، از موفقيت قابل انتظار برخوردار نشده است؟

طرح اين پرسش ها و كوشش براي پاسخ به آن ها در اين سطور، نمي تواند به عنوان برخوردي غيرتوده اي و يا شخصي ارزيابي شود، زيرا كوششِ مستدل، به منظور بهبود فعاليت مبارزاتي توده اي است.

 

خط مشي انقلابي- انديشه سوسيال دموكرات

 با صراحت بايد گفت كه جريان فكري اي كه نگارنده آن را به مثابه انديشه سوسيال دموكرات ارزيابي مي كند، مي كوشد مصوبات انقلابي ششمين كنگره حزب توده ايران را از اين طريق دور بزند كه مضموني ديگر را جايگزين مضمون آن سازد. مطلب را بشكافيم.

هم اكنون موضوع جدل فكري با انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران، بحث ميان خط مشي انقلابي و انديشه سوسيال دموكرات براي تحقق بخشيدن به مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران است.

دو خط مشي در برخورد به مصوبه هاي پيش گفته در برابر هم قرار دارند. انديشه سوسيال دموكرات مي كوشد مصوبه هاي انقلابي برشمرده شده را از اين طريق خنثي و بلااثر سازد كه مضمون ديگري را جايگزين مضمون «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» كند كه تعريف تصويب شده در اين كنگره از مرحله كنوني فرازمندي جامعه ايراني را تشكيل مي دهد.

به منظور دستيابي به اين هدف، انديشه سوسيال دموكرات، به اين بهانه كه «گذار از ديكتاتوري» يك مرحله مستقل است، اسلوب هاي علمي ي مبارزاتي را كه در مصوبه هاي پيش گفته در كنگره تصويب شده است  – به ويژه پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي -، ناگفته نفي مي كند. به سخني ديگر، سياست مستقل حزب طبقه كارگر كه مبتني بر پيوند ميان خواست دموكراتيك و سياسي است و از تعريف مرحله ملي- دموكراتيك رشد جامعه نتيجه مي شود، ناگفته نفي گشته و عملاً حزب طبقه كارگر را به دنباله روي از لايه هايي از بورژوازي وامي دارد.

به اين نكته در زير پرداخته خواهد شد، در اينجا اشاره تنها به اين نكته ضروري است كه از اين طريق، ضرورت تجهيز توده ها براي «تغييرات بنيادين» و همچنين برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، نا گفته نفي و كنار گذاشته مي شود.

يا اين ادعا را مطرح مي سازد كه «در شرايط كنوني در ايران، گذار از نظام سرمايه داري ممكن نيست»!

اين موضع را يكي از فعالين توده اي در نامه اي به نقل از جزوه ”واكاوي“، چنين بيان مي كند: «حزب توده ايران بر اساس درك ماترياليستي خود از تحولات تاريخي و شناخت واقعيت هاي عيني، حذف نظام سرمايه داري در كشور ما را در مرحله كنوني امكان پذير نمي داند.» (٣)

در سند مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران، تز واقع بينانه و مستدلي به تصويب رسيده است مبني بر اين كه «در شرايط كنوني در ايران، مبارزه براي گذار به سوسياليسم هدف عاجل را تشكيل نمي دهد!»  از اين تز درست، تز نادرستي كه به پيشگويي مي ماند، نتيجه گيري مي شود، مبني بر اين كه «در شرايط كنوني در ايران، گذار از نظام سرمايه داري ممكن نيست».

تز اول مستدل و مورد توافق است! در ايران شرايط عيني و ذهني گذار به سوسياليسم وجود ندارد! در اين امر ترديد روا نيست! اما نتيجه گيري از اين تز درست براي حزب طبقه كارگر كه هدف نهايي خود را در همين مصوبه، ايجاد شرايط گذار به سوسياليسم در ايران اعلام مي كند، اعلام تز ناممكن بودن گذار از سرمايه داري نيست. برعكس، اگر قرار است بيش از مصوبه ششمين كنگره در نشريات حزبي نكته اي در اين باره بيان گردد، مي تواند تنها اين نكته باشد كه وظيفه توده اي ها انديشيدن و كوشش براي ايجاد پيش شرط هايي است كه شرايط گذار به سوسياليسم را در كشور ايجاد و يا به ايجاد شدن آن كمك مي كند! تز «ناممكن بودن گذار از سرمايه داري»، مبارزه براي هدف سوسياليستي اعلام شده در برنامه حزب توده ايران را، به قول احسان طبري «لق» مي كند! (”جستجوي پروسواس حقيقت“، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي جلد اول، چاپ سوم، ص ٥٢)

پيامد طرح تز اثبات نشده و پيشگويي مآبانه ي نادرستِ پيش را مي توان اكنون در مقاله پراهميت اخير نامه مردم با عنوان ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ مشاهده نمود (شماره ٩٧٧، ٢٢ تير ١٣٩٤).

در مقاله ي نامه مردم، به جاي ارايه و دفاع از ”اقتصاد سياسي“ي «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» كه مصوبه ي ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ است (و در ”فرازي از هفت دهه سيرِ تكاملي نظرها و برنامه هايِ حزب توده ايران“ – ”واكاوي“ – نيز مورد تائيد قرار مي گيرد (ص ٧)، ”اقتصاد سياسي“ي يك نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“  – مبتني بر ”دموكراسي پارلماني، مانند آنچه در آلمان، ايتاليا، فرانسه، انگلستان و غيره وجود دارد –  مطرح مي گردد كه در آن بايد آزادي ها و حقوق صنفي زحمتكشان در كليت آن حفظ گردد!

اين پرسش كه آيا ”اقتصاد سياسي“ اين كشورها، ”دموكراتيك“ است يا ”ليبرال“، پاسخي نمي يابد! آيا ظاهر آزادي ها و محترم داشتن حقوق صنفي زحمتكشان در اين كشورها، داراي مضموني ”دموكراتيك“ است؟ نمي توان گوشي تلفن را برداشت و پرسشي را در اين زمينه در برابر «رفيق ”آلبانو نونش“» طرح نمود؟

با تاييد ضمني يك ”اقتصاد سياسي“ براي نظام سرمايه داري به اصطلاح ”دموكراتيك“ براي زمان پس از گذار از ديكتاتوري در ايران  – كه در آن البته نبرد طبقاتي مانند اكنون تعطيل نخواهد شد -، صرفنظر از آنكه مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران دور زده مي شود كه تعريف مرحله انقلاب را «مرحله ملي- دموكراتيك» ناميده است، به اين پرسش پـراهميـت نيز پاسخ داده نمي شود كه آيا اصلاً چنين ”اقتصاد سياسي“ي سرمايه دارانه ي ”دموكراتيك“ مي تواند در شرايط سلطه نظام مالي اقتصادي- اجتماعي جهاني امپرياليستي وجود داشته باشد؟ و يا چنين نظامي مجبور خواهد شد، با تن دادن به اجراي برنامه نوليبرال خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي براي خود جايي در اقتصاد امپرياليستي در جهان بگشايد و لذا لزوماً به اٍعمال قهر ديكتاتوريِ طبقاتي خود به شكل ديگري از شكل ”ولايي“ ادامه خواهد داد؟ تجربه يونان، درس اخير را مي آموزد!

جايگزين شدن ”ديكتاتوري ديگري به جاي ديكتاتوري پيش“ كه مخالفان انقلاب اجتماعي به مثابه به اصطلاح ”استدلال“ عليه ضرورت و عينيتِ واقعيتِ برش انقلابي رشد جامعه به خدمت مي گيرند و مورد سواستفاده قرار مي دهند، پيامد تغييرات ناپيگير در قيام هاي مردمي است! «تاريخ انقلابات، تاريخ شكست هاست» كه ماركس خاطر تشان مي سازد، اغلب پيامد ناپيگيري ي روند انقلابي است كه با تداوم شرايط سلطه اقتصادي غارتگرانه به شكلي نوين بر هستي جامعه سايه مي اندازد. انقلاب بهمن ٥٧ بزرگ مردم ميهن ما با چنين سرنوشتي روبرو شد!

به سخني ديگر، خواست حذف بي چون و چراي اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي كه يكي از عمده ترين مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران را تشكيل مي دهد و در جزوه ”واكاوي“ نيز مورد تاييد قرار گرفته است، به يك خواست بـاطـله تبديل مي شود. بي جهت هم نيست كه در مقاله پيش گفته نامه مردم، خواست پايان دادن به اجراي برنامه نوليبرال امپرياليستي، تنها به مخالفت با «تحميل سياست هاي رياضت اقتصادي» محدود مي شود! انگار نويسنده مقاله مي داند كه حتي نظام سرمايه داريِ ”دموكراتيك“ نيز در شرايط سلطه نظام مالي امپرياليستي، به اين سياست ضد مردمي و ضد ملي تن خواهد داد! لذا، با مسكوت گذاشتن خواست پايان بخشيدن بي چون و چرا به برنامه نوليبرال امپرياليستي كه نشان خط مشي انقلابي حزب توده ايران است، تنها خواستار قطع «تحميل سياست هاي رياضت اقتصادي» از نظام حاكم بعد از گذار از ديكتاتوري در ايران مي شود!

اين «توهم زايي» نابي است كه مقاله خود به درستي به برخي از ”اصلاح طلبان“ نسبت مي دهد.

مقاله چنين عقب نشيني از مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران را از اين رو ضروري ارزيابي مي كند، زيرا بايد به درستي در جبهه گسترده ضد ديكتاتوري، جا براي شركت لايه هايي از بورژوازي ميهن دوست نيز ايجاد شود. بر اين پايه، مقاله اراده گرايانه «حداقل مشترك» را به سطح خواست سرمايه داران از اين رو محدود مي سازد، زيرا «بافت طبقاتي و نيروهاي سياسي كشورمان» چنين ضرورتي را تحميل مي كند.

همان طور كه اشاره شد، اين عقب نشيني ي غيرمجاز و غيرضروري، به نفي داوطلبـانـه ي حفظِ استقلال سياست و خط مشي انقلابي ي ماركسيستي- توده اي حزب طبقه كارگر مي انجامد كه «تغييرات بنيادين» را در مصوبه هاي خود بر پرچم نبردش نگاشته، و همچنين به پذيرش داوطلبـانـه دنباله روي از سياستِ لايه هايي از بورژوازي پايان مي يابد! ”عدالت“ و ”راه توده“ نيز با حذف داوطلبانه خط مشي مستقل ماركسيستي- توده اي، دنباله روي از لايه هايي از بورژوازي را توصيه و توجيه مي كنند! اين طور نيست؟!

 

سرشت «برنامه حداقلي …» چيست؟

در زير نشان داده خواهد شد كه  طرح ارايه شده در مقاله پيش گفته نامه مردم (شماره ٩٧٧)، برنامه مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه را تشكيل نمي دهد، بلكه همان طور كه اشاره شد، برنامه پيشنهاد شده در مقاله، بيان ”اقتصاد سياسي“ يك نظام سرمايه داري پايبند به آزادي و حقوق دموكراتيك قانوني است. همچنين نشان داده خواهد شد كه حتي سويه هاي پراهميتي از برنامه اقتصادي در چنين نظام سرمايه داري ي ”دموكراتيك“ نيز بايد در طرح «برنامه حداقلي» تكميل گردد  – از قبيل تامين نيازهاي اوليه مردم كه به آن پرداخته خواهد شد –  تا بتوان آن را برنامه همه جانبه اي حتي براي يك نظام سرمايه داري پايبند به آزادي ها و حقوق دموكراتيك و همچنين منافع ملي ارزيابي نمود.

 

«برنامه حداقل» حامي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري؟

بحث اساسي بر سر اين نكته است كه تكميل نمودن «برنامه حداقلي» ارايه شده در مقاله پيش گفته، كمك براي برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري است يا نه؟  و لذا نقشي اجتناب ناپذير داراست؟ و لذا بايد آن را جايگزين برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه نمود؟

پرسشي كه به درستي با مطالعه طرح براي «مرحله دموكراتيك» در ذهن تداعي مي شود، اين پرسش است كه آيا مسكوت گذاشتن مرحله بعدي رشد اقتصادي- اجتماعي، يعني «مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايراني» (كه يكي از مصوبه هاي ششمين كنگره حزب توده ايران را در سال ١٣٩١ تشكيل مي دهد)، مي تواند كمكي

براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري باشد يا خير؟!

به سخني ديگر، اين پرسش مطرح است كه طرح نيازهاي عمومي لايه هاي مختلف مردم كه برخي از آن ها در بالا عنوان شد، چه نقشي مي تواند در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري ايفا سازد؟ طرح و دفاع از نيازهاي عمومي لايه هاي مختلف زحمتكشان كه زحمتكشان زن محروم ترين لايه آن را تشكيل مي دهد  – امري كه در اعتصابات اخير پرستاران، و ديگر زنان سرپرست خانواده به وسعت در جامعه طرح شد -، مي تواند چه نقشي در برپايي جبهه ضد ديكتاتوري داشته باشد؟

بدون پاسخ دقيق و شفاف به اين پرسش ها توسط همه لايه هاي متفاوت چپ، نيروي ترقي خواه چپ به اين شكل و يا آن شكل، در اين سطح يا در آن سطح، به دنباله روي بورژوازي بدل مي شود! در اين امر ترديدي نبايد به خود راه داد! نبايد از نظر دور داشت كه بخش ”اصلاح طلبِ“ لايه هاي پيش گفته كه مي تواند و بايد در جبهه ضد ديكتاتوري شركت و نقش پراهميت داشته باشد، هنوز آبستن اميد به ”استحاله“ رژيم ديكتاوري است!

بي علت نيست كه زنده ياد نورالدين كيانوري، دبيراول وقت كميته مركزي حزب توده ايران، در رساله ”سخني با همه توده اي ها“، علت پيشروي ”راست“ را در نبردهاي اجتماعي، عقب نشيني داوطلبانه ”چپ“ از مواضع انقلابي خود اعلام مي كند.

زنده ياد كيانوري علت «تضاد» آشكار ميان بحران حاكم بر جامعه و گرايش توده ها به ”راست“ را در ارتباط با شرايط سال ١٣٧٣ ايران، كه در شرايط كنوني در ايران با تغييرات چشمگيري روبروست، چنين برمي شمرد: علتِ «اين تضاد در آنجا [قابل شناخت است] كه جنبش كنوني مردم ايران، به لحاظ مـاهيـت خود، يك جنبش انقلابي و راديكال است [مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران، تغييرات مورد خواست توده ها را «تغييرات بنيادين» مي نامد]. زيرا كه در واقع متوجه نيروهاي راست و حاكميت كلان سرمايه داري بر كشور بوده و هدف آن حذف موانع پيشروي انقلاب است [برقراري آزادي هاي قانوني فردي و اجتماعي، عدالت اجتماعي و قانون مداري]، اما به لحاظ شكلي، شكل نارضايتي از انقلاب را بخود گرفته است، و چون شكل نارضايتي از انقلاب را به خود گرفته است، در جهت تضعيف همه نيروهاي انقلابي عمل مي كند. و اين يك پيروزي بزرگ براي ارتجاع حاكم و كلان سرمايه داري محسوب مي شود.»

چپ متزلزل شده در انديشه ترقي خواهانه، به جاي بازگشت و تكيه بر انديشه و مواضع  انقلابي، به جاي دفاع از دستاوردهاي انقلاب بهمنِ سركوب شده، عملاً و ناخواسته به ”متحد“ راستي بدل مي گردد كه يورش سبعانه خود را با شدت ادامه مي دهد و به طور مصمم از آن دفاع مي كند! ”راست“ي كه مساله ”مالكيت“ و منافع خود را با آن چنان خط درشتِ تستعليق بر پرچم يورش غارتگرانه نگاشته است، تا چشم را نابينا و ذهن را كور سازد!

ساختمان برج بابل، اهرام مصر، معابد، كليساها، مساجد و برج هاي ”دوقلو“ وغيره در طول تاريخ، در كنار مُثله كردن و به آتش انداختن انسان و تجاوز با بطري به انسان، زندان و تبعيد و حصر وغيره، همه وظيفه نابينا ساختن چشم ها، تسليم داوطلبانه ي توده ها را هدف مگسك خود قرار داده اند كه با چاشني تحميق ايدئولوژيك تكميل مي شود.

 

جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“؟

به منظور پاسخ به پرسش در باره نقش دفاع از نيازهاي زحمتكشان در نبرد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري  – و يا سكوت در باره آن -، بايد پيش تر به پرسشِ پراهميت ديگري پاسخ داد. اين پرسش بازمي گردد به اين امر كه آيا مي توان ”جبهه گسترده ضد ديكتاتوري“ را تنهـا در بحث و تبادل نظر با نمايندگان بورژوازي ملي و ميهن دوست عملي ساخت، به عبارت ديگر، به اصطلاح از ”بالا“ به برپايي آن دست يافت؟ به سخني ديگر كه همين مضمون را مي رساند، آيا برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، بدون تجهيز توده هاي زحمتكش، يك «توهم زايي» غيرمستدل نيست؟

آيا حل مساله حاكميت سياسي در ايران كه مضمون «گذار از ديكتاتوري» را در هر شكلي تشكيل مي دهد، ازجمله در شرايط آزادي انتخاب، بدون سازمان يافتگي توده هاي مردم و در مركز آن زحمتكشان يدي و فكري به منظور دستيابي به خواست هاي دموكراتيك و سياسي خود، عملي و تحقق پذير خواهد بود؟ به سخني ديگر، آيا شركت فعال زحمتكشان يدي و فكري براي دستيابي به منافع خود، پيش شرط گذار از ديكتاتوري است و يا، پيامد اين گذار؟ آيا بدون جايگاه والاي كشور سوسياليستي كوبا ميان كشورهاي آمريكاي لاتين كه در نبردي پنجاه ساله به آن دست يافت، تسليم آمريكا به روند عادي سازي روابط ميان دو كشور ممكن بود؟

 

آزادي، عدالت اجتماعي و برنامه ملي- دموكراتيك

آيا نبايد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، ضمن تجهيز زحمتكشان كه به نظر حزب توده ايران اصلي عمده است، به منظور قانع ساختن لايه هاي بورژوازي ميهن دوست، به توضيح اين نكته پرداخت و به اين پرسش پاسخ همه جانبه، دقيق و مستدل داد كه دستيابي به ”آزادي“ براي توده هاي زير ستم و زير سلطهِ «رياضت اقتصادي»، تنها در ارتباط با برقراري ”عدالت اجتماعي نسبي“، دورنمايي را تشكيل مي دهد كه جانفشاني براي تحقق آن ملموس مي گردد!؟

به سخني ديگر، گرايش به ”راست“ نزد توده ها، كه كيانوري به آن توجه مي دهد، تنها با نشان دادن دورنماي بهبود وضع اقتصادي شان پس از گذار از ديكتاتوري، به سود گرايش ترقي خواهانه و چپ هدايت مي شود.

تنها با تفهيم اين شناخت نظري به متحدان براي گذار از ديكتاتوري، رابطه عيني و جدايي ناپذير ميان حتي يك نظام سرمايه داري ي «دموكراتيك»  – كه هدف تثبيت آزادي هاي دموكراتيك در آن مورد توافق است –   و «مرحله ملي- دموكراتيكِ» رشد جامعه براي لايه هاي بورژوازي ملي و ميهن دوست قابل درك مي شود. با تفهيم اين واقعيت به لايه هاي بورژوازي كه آماده شركت در جبهه ضد ديكتاتوري هستند، به اين پرسش پاسخ داده مي شود كه چرا ”اقتصاد سياسي“ي مرحله پس از گذار از ديكتاتوري، يعني مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، نمي تواند اقتصاد سياسي يك نظام سرمايه داري حتي ”دموكراتيك“ باشد كه كماكان يك جريان ”راست“ را براي زحمتكشان تشكيل مي دهد!

مضمونِ مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران از اين رو درست و از صلابت نظري برخوردار است زيرا كه تنها با «پيوند» مبارزه صنفي و سياسي (سوسياليستي)، كه علل بحران اقتصادي- سياسي حاكم كنوني بر ايران را براي زحمتكشان و ديگر توده هاي مبارزه برملا و قابل شناخت مي سازد، برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از پايين، مصوبه ديگر كنگره ششم، امكان پذير خواهد شد. بدون اين روشنگري نظري، گذار از رژيم ديكتاتوري ولايي- امنيتي ممكن نخواهد شد. مضمون چنين گذاري، گذار از اقتصاد سرمايه داري وابسته است به اقتصاد مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب. اقتصاد مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، اما ديگر اقتصاد ملي سرمايه داري ”دموكراتيك“ نيست!

اين شناخت تئوريك را بايد حزب توده ايران نه تنها براي توده ها قابل درك سازد و آن را به آن ها تفهيم نمايد، تا آن طور كه رفيق كيانوري در رساله بيان كرده است: «قادر به جهت دادن به مبارزه توده ها براي حذف ديكتاتوري و سركوب ها» بشود! بلكه بايد آن را براي متحدان خود در لايه هاي سرمايه داري ملي و ميهن دوست نيز قابل درك سازد و اين شناخت را به آن ها تفهيم نمايد، تا آن ها را براي «تغيير براي اصلاحات بنيادين» راهنما گردد كه گذار از ديكتاتوري را ضروري مي سازد!

به سخني ديگر، تنها از اين طريق براي لايه هاي متحدان بورژوازي ميهن دوست وحدت جدايي ناپذير مقوله ”آزادي“ و ”عدالت اجتماعي“، كه شناخت ذهني و بل بداهه ي زحمتكشان است، قابل درك مي شود!

آيا به اين منظور نبايد سرشت برنامه مرحله ملي- دموكراتيك را به مثابه يك برنامه اقتصادي- اجتماعي ويژه برشمرد و تشريح نمود؟ ازجمله تشريح نمود كه چرا برنامه اقتصاد ملي در اين مرحله نياز به بخش عمومي (دولتي)ي اقتصاد و بخش خصوصي ي ميهن دوست دارد كه در هماهنگي تنگاتنگ وظيفه رشد و توسعه اقتصادي- اجتماعي را در ايران بر عهده داشته باشد؟

تشريح نمود كه چرا وظيفه دفاعِ بخش عمومي اقتصاد از بخش خصوصي (و تعاوني) در اقتصاد سياسي اين مرحله، واقعيت ضروري عيني و انكارناپذير را براي توسعه و شكوفايي اقتصادي- اجتماعي ايران تشكيل مي دهد؟ توضيح داد كه چرا واقعيت پيش گفته، زمينه عيني وحدت منافع زحمتكشان و بورژوازي ميهن دوست را تشكيل مي دهد و همچنين زمينه ذهني همكاري و همياري آن ها و همه خلق هاي ساكن سرزمين كهنسال ايران را در نبرد براي حفظ منافع ملي بوجود مي آورد كه مضمون نبرد رهايبخش كشورهاي پيراموني در برابر يورش نظام استعمارگرِ سرمايهِ مالي امپرياليستي است كه هدف تغيير نقشه جغرافيايي خاور ميانه را دنبال مي كند؟

به سخني ديگر، بايد پيش تر به پرسشي پاسخ داد كه همين معنا را مي رساند و از زمينه تاريخي و اجتماعي نيرومندي نيز در جامعه ايران برخوردار است. اين، پاسخ به اين پرسش است كه آيا نبايد برنامه اقتصاد ملي مورد نظر را با دستاورد بزرگ انقلاب بهمن ٥٧ در اصل هاي ٤٣ و ٤٤ قانون اساسي برجسته ساخت و از آن دفاع نمود؟ اصل هاي اقتصادي اي كه بايد بر شرايط امروزه انطباق داده شود و با پايبندي به اصل هاي دموكراتيك «حقوق ملت» تحقق يابد؟

آيا نبايد در مقام دفاع از اقتصاد مختلط تثبيت شده در قانون اساسي، ترفندهاي ارتجاع حاكم را برملا ساخت كه چگونه با به ورشكست كشاندن بخش اقتصاد عمومي، غارت و خصوصي سازي آن را تدارك ديد؟ آيا نبايد نشان داد كه ارتجاع حاكم براي دسترسي به اين هدفِ ضد مردمي و ضد ملي خود، اصل ٢٦ قانون اساسي را پايمال نمود؟ آيا نبايد نشان داد كه ارتجاع حاكم با نقض اصل هاي پيش، وابستگي اقتصادي و نهايتاً سياسي ايران را به اقتصاد جهاني امپرياليستي از طريق اجراي برنامه ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ عملي ساخت، به اميد حفظ حاكميت سركوبگرانه خود؟

آيا نبايد با چنين سياست مردمي و مدافع منافع زحمتكشان كه از منافع كل جامعه، ازجمله از منافع سرمايه داران ملي و ميهن دوست دفاع مي كند، زمينه برپايي ”جبهه ضد ديكتاتوري“ را از ”پائين“ تدارك ديد؟

آيا براي پاسخ به پرسش واقع بينانه بودن و يا «توهم زا» بودن امكان تحقق يافتن يك نظام ”بورژوازي دموكراتيك“، تجربه اخير مردم يونان آموزنده نيست كه در آن «كودتاي سرمايه مالي امپرياليستي» به پيروزي رسيد؟!

چنين فعاليت تبليغي- روشنگرانه، يك موضع واقع بينانه و نه يك «توهم زايي» غير مستدل است؟

بدون تجهيز زحمتكشان در سطح جامعه و حضور فعال و خلاق آن ها در مبارزات اجتماعي، پيگيري يك جبهه گسترده ضد ديكتاتوري در طول زمان  – همانند تجربه اخير در يونان -،  از تضمين برخوردار نخواهد بود! خطر تسليم چنين جبهه گسترده اي كه تنهـا از ”بالا“ بر پا شده باشد، هميشه مانند شمشير داموكلس بالاي سر مبارزات مردم آويزان خواهد بود و چه بسا امكان تحقق تجربه تلخ اخير يونان در ايران هم وجود خواهد داشت!

اهرم اجتماعي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از پايين

«تعيين درجه بهره منديِ زحمتكشان (حقوق بگير و روزمزدي) از ”ثروت ملي“» كه در برنامه «حداقل»ي كه در مقاله پيش گفته نامه مردم براي مرحله گذار از ديكتاتوري طرح مي شود، براي مساله هاي پراهميتي، پاسخي نمي دهد. مساله تركيب مختلط اقتصاد ملي  – كه در ششمين كنگره حزب توده ايران و جزوه واكاوي مطرح و مورد تائيد قرار گرفته اند -، مساله تامين نيازهاي اوليه از قبيل بهداشت، آموزش رايگان، مساله تامين آب آشاميدني و ديگر نيازهاي عمومي، و مساله هاي در ارتباط با منافع كلان اقتصاد ملي و همچنين امنيت ملي كه در كليت آن بايد از طريق حفظ ”انحصارات طبيعي“ توسط بخش عمومي اقتصاد و به دست دولت ملي و دموكراتيك و در شرايط كنترل شفاف سازمان هاي دموكراتيك و احزاب سياسي به سود مردم تحقق يابد، بدون پاسخ مي ماند كه اشاره به آن ها، گرچه نوشتار را طولاني تر مي كند، اضافي نيست.

(مقوله ”انحصارات طبيعي» بازمي گردد به نيازهاي اوليه اجتماعي توده مردم و مصالح امنيت  منافع ملي كشور كه نمي تواند مورد سودورزي سرمايه داخلي و خارجي قرار گيرد و به ابزار انباشت سرمايه براي آن ها تبديل شود.)

البته كه گذار از ديكتاتوري پيروزي بزرگي را تشكيل خواهد داد و مبارزه طبقاتي پس از آن تعطيل نخواهد شد. اين يك مساله است. مساله اما تنها به اين واقعيت عيني محدود نمي شود. نمي توان وضع روحي و ذهنيت زحمتكشاني را از مد نظر دور داشت كه به توصيه حزب توده ايران از جبهه ضد ديكتاتوري اي پشتيباني كرده است كه با استقرار آن، با همان ”برنامه رياضت اقتصادي“اي دست بگيريان باشد كه اكنون مردم يونان در پايان چنين راهي دست بگيربان و با سرخوردگي از جنبش سيريزا روبرو و با خطر مايوس شدن از مبارزه دست بگريبان هستند!

موضع مستقل طبقه كارگر

گرچه در مصوبه هاي ششمين كنگره و در جزوه ”واكاوي“ با صراحت نقش تعيين كننده توده هاي در مبارزات اجتماعي طرح مي شود، بحث در باره اين نكته كه آيا مي توان بدون تجهيز زحمتكشان جبهه ضد ديكتاتوري را برپا داشت، توسط انديشه سوسيال دموكرات مطرح نمي شود و در نتيجه بدون پاسخ هم مي ماند. در جزوه ”واكاوي“ تكيه كردن «بر نيروي جنبش مردمي» به منظور «برپايي اتحادهاي اجتماعي» برجسته و به عنوان «اهرم گسترش و تداوم عدالت اجتماعي … از طريق برپايي مباني ”دموكراسي مردمي“» ناميده مي شود (ص ١٦).

در مقاله پيش گفته، كل برنامه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، به برنامه براي بحث و گفتگو در ”بالا“ محدود مي گردد. نكته اي كه در همين مقاله نامه مردم و خطاب به ”اصلاح طلبان“ به عنوان «كار سياسي از بالا» مورد انتقاد قرار مي گيرد كه هدف آن اجباراً به «محدود كردن تغييرها به رفرم هاي روبنايي سطحي به منظور اصلاح رژيم ديكتاتوري و يا آشتي با آن» پايان مي يابد!

به سخني ديگر، اهرم مبارزه اجتماعي- طبقاتي كارگران در برپايي اين جبهه، آن هنگام به كنار گذاشته مي شود، آن هنگام كه تكيه به آن، مساله عمده را تشكيل مي دهد! در چنين وضعي، البته نيازي هم وجود ندارد از كارگران خواسته شود كه در جستجوي شيوه هاي تلفيق مبارزه مخفي و علني، تلفيق استفاده از امكان هاي خارج و داخل كشور باشند!  – با اين پيامد كه انديشه نظري حزب طبقه كارگر، از عملكرد و مبارزه كارگران، عقب مي ماند! آن طور كه پيش تر به آن اشاره شد! –

هنگامي كه بيشتر از هر زماني پاسخ به اين پرسش ضروري است كه آيا مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“‏، و يا بايد آن را از ”پايين“، به كمك توضيح مواضع مستقل حزب طبقه كارگر براي زحمتكشان و ديگر ميهن دوستان بر پا داشت، عمق نيازمندي براي چنين بحث و گفتگو، و نادرستي ممنوعيت بحث در درون حزب شناخته و درك مي شود.

وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي در مرحله ملي- دموكراتيك

پاسخ به پرسش هاي پيش، با پرسش در باره ي چگونگي فعاليت تبليغي و ترويجي حزب توده ايران گره مي خورد. به سخني ديگر، به اين پرسش مربوط مي گردد كه آيا بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه بايد به عنوان اهرم برپايي جبهه ضد ديكتاتوري درك و لذا در بحث ها مطرح گردد يا خير؟

تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب در ششمين كنگره حزب توده ايران، كه وجود وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي و ميهن دوست را در اين مرحله ي انقلاب مستدل مي سازد، يكي از دستاوردهاي بزرگ كنگره ششم است! از اين رو بايد وجود و تاثير اين وحدت منافع در بحث ها طرح و مورد بررسي همه جانبه قرار گرفته، به طور مستدل عينيت آن نشان داده شده و به اثبات رسانده شود. بايد نشان داده شود كه مبارزه براي درك وحدت عيني منافع طبقه كارگر و سرمايه داران ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، اهرم پرتوان براي برپايي جبهه ضدديكتاتوري، و نه مانع آن است.

به عبارت ديگر، بايد بحثي كه در آن، يكپارچگي و هماهنگي و بهم تنيدگي حقوق دموكراتيك و آزادي هاي فردي و منافع ملي مردم ايران توضيح داده مي شود و به پرسش در باره پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي پاسخي ماركسيستي- توده اي، با بيان ديگر، پاسخي سوسياليستي ارايه مي گردد، طرح و صلابت نظري و سياسي- عملي پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري به اثبات رسانده شود.

تنها با چنين پيش شرط ها مي توان برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را از ”پايين“ ممكن ساخت. بحث هايي كه از يك سو در تضاد با موضع درست ششمين كنگره حزب نيست كه اعلام مي كند گذار به سوسياليسم وظيفه روز نيست! از سوي ديگر، اما در خدمت تدارك شرايط گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در آينده است!

آيا با پايبندي به منطق ارايه شده، مطبوعات حزبي مجاز هستند با نفي امكان گذار از نظام سرمايه داري، مبارزه براي سوسياليسم را در كليت آن «لق» (ا ط) كنند؟ حزب توده ايران به درستي مبارزه براي گذار به سوسياليسم را در شرايط كنوني، هدف عاجل خود نمي داند. اما آيا مبارزه براي دستيابي به شرايط براي گذار به سوسياليسم در شرايط كنوني، غيرضروري است؟ و نبايد براي انتقال آگاهي در اين باره به توده هاي زحمتكش كوشيد؟

لذا «لق» كردن غيرضرورِ هدفِ تدارك گذار به سوسياليسم در آينده كه در برنامه حزب توده ايران تصويب شده است، و پذيرفتن بدون نياز تزي اثبات نشده، تزي كه در آن ادعاي تجديدنظر طلبانه كه گويا «گذار از سرمايه داري در شرايط كنوني ناممكن است» مطرح شده است، با چه هدفي مطرح مي شود و در مطبوعات حزبي اعلام مي گردد و به بحث در باره آن تن داده نمي شود؟ آيا چنين تبليغات مضر و غيرضرور، ناخواسته حزب توده ايران را از حزب انقلابي طبقه كارگر به حزب سوسيال دموكراتِ در خدمت حفظ شرايط حاكم سرمايه دارانه در ايران بدل نمي سازد؟

ادامه پيامد طرح نكردن ضرورت تجهيز زحمتكشان براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”پايين“، اين امر است كه اصلا مساله بحث در باره شرايط تجهيز زحمتكشان در ايران مطرح نمي شود و پاسخي دريافت نمي كند! اين پرسش از اين رو بدون پاسخ گذاشته مي شود، زيرا طرح چنين پرسشي توسط مدافعان خط مشي انقلابي در حزب طبقه كارگر انجام مي شود كه گويا داراي «ذهن بسيار پيچيده» هستند و به طرح «حاشيه هايي» مي پردازند «كه عملا در هر موضوعي به سد سكندر تبديل مي شود»! و يا، از آنجا كه «بحث يك سري اصول و پيش شرط هايي دارد كه استاد طبري به خوبي فرمولبندي كرده است … [و] اين پيش شرط ها در بحث» توسط اين «مدافعان» رعايت نمي گردد! با چنين استدلال هايي ضرورت پاسخ به پرسش هاي پيش، نفي مي شود! با چنين سخناني، مضمون جدي پرسش ها بي جواب گذاشته مي شود! (نقل قول ها از نامه هايي در رابطه با جدل فكري با انديشه سوسيال دموكرات).

كوشش براي «تهي ساختن» و «لق» كردن اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك توسط انديشه سوسيال دموكرات نيز وجود دارد. كوششي كه به منظور تهي ساختن مضمون اصل لنيني ي نظربندي دموكراتيك در حزب توده ايران انجام مي شود. «آبكي» كردن اصل انقلابي لنيني از اين طريق دنبال مي شود كه پيشنهاد مي شود، اصل سانتراليسم دموكراتيك با «شبكه اي ساختن حوزه هاي حزبي تلفيق» شود. اين موضع اخيراً در مقاله اي مطرح شد كه در ”نويد نو“ انتشار يافت، بدون آنكه نويسنده مايل به بحث در باره مضمون اين پيشنهاد و چگونگي تحقق بخشيدن به آن باشد!

برپايي جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا از ”پايين“، پرسشي است كه تاكنون بي پاسخ مانده است. بي پاسخ گذاشتن و دوري از بحث مشخص، اسلوب كاركرد انديشه سوسيال دموكرات است كه بايد مورد توجه ويژه قرار گيرد. اين تصور وجود دارد كه مي توان با بي اعتنايي به پرسش هاي مطرح، گذشت زمان را انتظار كشيد! اين انتظار، همان طور كه در باره تلفيق مبارزه علني و مخفي نشان داد، حزب طبقه كارگري را حتي از نظر نظري نيز به حاشيه مي راند. جنبش انقلابي كارگري، زير فشار شرايط عيني تشديد و تعميق يابنده نبرد طبقاتي، در انتظار ابتكارات و بندبازي هاي ذهن روشنفكرانه ي انديشه سوسيال دموكرات نخواهد نشست. پيامد اين سياست غيرانقلابي، تهي ساختن محتواي حزب توده ايران از سرشت انقلابي آن است كه مصوبه هاي ششمين كنگره ثمره ي آن هستند. بايد اذعان داشت كه انديشه سوسيال دموكرات در سطح جهاني، هدف ديگري را هم دنبال نمي كند. به حاشيه رانده شدن حزب طبقه كارگر در هر كشور، هدف و وظيفه روز است!

پيشنهاد حزب توده ايران پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧، برپايي جبهه متحد خلق به منظور تعميق انقلاب بهمن از مرحله سياسي به اقتصادي بود كه شرايط دموكراتيك و اقتصادي عملي شدن آن در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب، به وسعتي تاكنون بي سابقه ايجاد شده بود. متاسفانه پيشنهاد حزب توده ايران، با حيله و توطئه ها و نهايتاً يورش ارتجاع به حزب عملي نشد. اكنون نيز پيشنهاد برپايي جبهه گسترده ضد يكتاتوري و تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي دورانِ پس از گذار از ديكتاتوري، به مثابه وظيفه تاريخي ي تمام طبقات و لايه هاي ميهن دوست و خلق هاي ساكن سرزمين ايران، توسط حزب توده ايران طرح شده و پاسخ مثبت ديگر نيروهاي ميهن دوست را انتظار مي كشد، تا فاجعه شكست انقلاب بهمن تكرار نگردد. مبارزه تبليغي- روشنگرانه حزب توده ايران بايد در سطح چنين وظيفه خطير و تاريخي عملي گردد!

 

انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي

در حالي كه بحث در باره برنامه اقتصادي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران به مطبوعات حزب توده ايران راه نمي يابد، و يا بحثي در اين باره در حوزه هاي حزبي عملي نمي گردد، سمينارهاي علمي برگزار نمي شود، شركت اعضا و هواداران تا سطح كادرهاي حزب نيز در اين بحث ها ممنوع اعلام مي شود.

شركت در بحث سياسي از وظايف توده اي ها از اين رو حذف مي شود، زيرا انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران مي كوشد به طور اراده گرايانه، ”اقتصاد سياسي“ي يك نظامِ ”سرمايه داري دموكراتيك“ را جايگزين مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران سازد. به نظر اين انديشه كه براي حفظ موقعيت خود، درِ حزب توده ايران را بر روي توده اي ها بسته است، گويا «در شرايط كنوني، گذار از سرمايه داري در ايران ممكن نيست»! (كه به آن اشاره شد). تزي كه زمينه ي طرح نظري را ارايه مي دهد، كه نتيجه عملي آن، قطع مبارزه به منظور ايجاد ساختن شرايط گذار به سوسياليسم است.

به منظور جايگزين كردن مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در باره «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» با نظر و تز پيش گفته ي پوزيتويستي كه انديشه سوسيال دموكرات مايل است بدون هر نوع بحث و جدل فكري عملي سازد، حق دموكراتيك نظربندي در حزب با شيوه هاي دستوري و اراده گرايانه مسدود و بحث در باره مصوبه ششمين كنگره حزب ممنوع اعلام مي گردد.

انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران با طرح اين تز معيوب و معلول، خواسته يا ناخواسته عملاً به عنصر تائيد كننده شرايط حاكم در ايران بدل مي گردد: گويا «در شرايط كنوني گذار از نظام سرمايه داري ناممكن است». چنانكه در يونان نيز گويا گذار از يورو، به مثابه يك ”مشيت الهي“ ناممكن است!

ممنوعيت براي بحث سياسي در حوزه حزبي و يا جلسه هاي بحث و گفتگو، به بهانه كوشش براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري توجيه و گويا مستدل مي گردد. اين، در حالي است كه چگونگي ي مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، يكي ديگر از مصوبه هاي كنگره ششم، همان طور كه نشان داده شد، نكته پايان يافته اي را در بحث ها تشكيل نمي دهد و نياز به گفتگوي دموكراتيك دارد.

با چه هدفي، انتقادها به سياست سوسيال دموكرات، برخوردهاي شخصي تعبير مي گردد و حق شركت توده اي ها در حوزه حزبي پايمال مي گردد؟ رفيق هايي براي توجيه پايمال ساختن حق شركت توده اي ها در زندگي حزبي و بحث در باره فعاليت هاي حزبي كه نهايتاً به معناي پايمال نمودن بخش دموكراتيك در اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك در حزب است، زيرا امكان عيني بحث در باره نكته هاي پراهميت فوق را در حزب توده ايران ناممكن مي سازد، اصل لنيني را خدشه دار ساخته و آن را به وسيله سواستفاده دشمنان و سردرگمي نيروهاي صادق چپ بدل مي سازد.

بايد اميدوار بود كه شرايط بحث ميان توده اي ها ايجاد شود و از اين طريق «توانمند سازي حزب» بهبود يابد.

١- جوانشير اين نظر خود را در ارتباط با «برنامه حداقل كارگري» حزب توده ايران برمي شمرد كه «وظايف دموكراتيك را به طور گسست ناپذير با وظايف [آن طور كه او مي نامد] سوسياليستي به هم پيوند مي زند و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستي عموم خلق را به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي كند.»

جوانشير همانجا (ص ٤٠) علت گذار خواست ها و هدف هاي دموكراتيك به سياسي- سوسياليستي، به سخني ديگر خواست هايي كه مرز نظم حاكم را در مي نوردد توضيح مي دهد و علت تبديل شدن يكي به ديگري را ناشي از آن مي داند كه «در دوران ما، هدف هاي دموكراتيك، با آن كه بورژوايي است، اما تحقق آن در ظرفيت بورژوازي نيست. بورژوازي ده ها سال است كه پيگيري خود را در دفاع از اين هدف ها از دست داده … در نتيجه دفاع پيگير از اين هدف ها به دوش طبقه كارگر مي افتد.» او سپس سرشت گذار از نظم حاكم را در خواست هاي دموكراتيك كه در نوشتار برجسته مي سازد، چنين برمي شمرد: «شعارهاي دموكراتيك در ادامة پيگير و قاطع خود خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد.»

در تجربه اخير حزب ”سيريزا“ در يونان، گرچه به صورت منفي، ما با چنين پديده اي روبرو هستيم. آلكسيس سيپراس با تسليم در برابر سرمايه مالي امپرياليستي به مانع تبديل شدن خواست دموكراتيك مردم يونان به خواست سياسي گذار از مرز نظم موجود، گذار از مرز ديكته سازمان هاي سه گانه ي مالي امپرياليستي است، شد.

٢ – نگاه شود به مقاله ”دو تضاد در برابر جنبش كارگري ايران، وحدت مبارزه علني- مخفي و داخل- خارج از كشور“ شهريور ١٣٩٣، در توده اي ها http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2385

٣- رفيق گرامي انديشه فوق را در نامه خود از جزوه پرمحتواي «واكاوي دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر»، كه پيش تر نيز به آن اشاره شد، نقل كرده است. نگارنده پيش تر در دو بررسي مجزا، نادرستي چنين برداشتي را مستدل ساخته است. در آنجا ازجمله نشان داده شده است كه اين برداشت با مضمون جزوه «واكاوي …» در تضاد است و به طور مصنوعي به آن افزوده شده است. اين برداشت با مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران نيز در تضاد است. علاقمندان مي توانند به متن نوشتارها مراجعه كنند: ”واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر، عقاب را بال از پرواز است“ (احسان طبری) http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2250 و واکاوی دیدگاه های اقتصادی- سیاسی حزب توده ایران در دو دهه اخیر (٢)، درک مطلق گرانه از «مرحله کنونی»، برداشتی غیردیالکتیکی، «دروازه شهرهای ناگشوده را بگشایم!» (احسان طبری) http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2258

نگاه شود همچنين به

”طبقه کارگر، پیگیرترین مدافع منافع ملی!“، فروردين ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2491  و ”زمینه عینی اتحادهای اجتماعی!“ ارديبهشت ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2494 و «”اقتصاد سیاسی“ی مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه!»، ارديبهشت ١٣٩٤  http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2503 و ”ديالكتيك منافع طبقه كارگر و منافع كل جامعه“ ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2516  و  «بحث بر سر ”اقتصاد سياسي“ و يا خرده كاري»، ارديبهشت ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2512  و ”انديشه هايي در باره ساختار برنامه اقتصاد ملي“، فروردين ١٣٩٤ http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2482




تعميق بحران اجتماعي و گذار خواست دموكراتيك به سياسي! نگرشِ چپ انقلابي به مقاله «حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان»

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٥ (١٢ شهريور)

واژه راهنما: ديالكتيكِ استقلال سازمان هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي، ديالكتيكِ خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي. سرشتِ ”تاريخي“ خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي. «شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد» (ف. م. جوانشير، سيماي مردمي حزب توده ايران.) «من انقلابم!» (احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩). ”اسلام سياسي“، ايدئولوژي جامعه قبيله اي- برده داري در ايران.

هسته مركزي در سخن پيمان نعمتي در مقاله «حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان»، اين ارزيابي است كه جنبش زنان يك جنبش دموكراتيك مستقل در ايران است. اين ارزيابي اي مستدل و محقانه است!

به نظر او، حزب توده ايران گويا چنين برداشتي از جنبش زنان ندارد و مي خواهد با «استفاده ابزاري» از اين جنبش، آن را در خدمت «تغيير قدرت سياسي، جايگزيني آن با حكومتي … ديگر» قرار دهد. اين ارزيابي ناوارد و برداشتي نادرست است! پيمان نعمتي در اينجا محق نيست!

اتهام متكي به برداشتِ نادرست نظريه پرداز كه مي خواهد به حزب توده ايران نسبت دهد كه گويا نگرشي «ابزاري» به جنبش زنان داراست، همان طور كه در سطور زير نشان داده خواهد شد، پيامد برخورد هدفمندِ پوزيتويستي ي شخص نظريه پرداز به جنبش مستقل زنان است كه با هدف تائيد شرايط حاكم كنوني در ايران انجام مي شود!

ريشه ي نظري ي اين برداشت نادرست از سياست حزب توده ايران نزد نظريه پرداز، بي توجهي به سرشت دموكراتيك مبارزات تساوي طلبي زنان در چارچوب ”تاريخي“ آن است. به سخني ديگر، در ذهن نظريه پرداز كه مي خواهد به عنوان مدافع حقوق زنان در ايران سخن براند، اين پرسش طرح نشده است كه چرا در ايران، مساله مجاز بودن ديدار از مسابقات واليبال، يكي از موضوع هاي مبارزه ي دموكراتيك جنبش زنان را تشكيل مي دهد، در حالي كه در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري، براي مثل، مساله دفاع از قانون ”سقط جنين“ و يا تصويب آن، مساله روز جنبش دموكراتيك زنان است؟ اين مبارزه متفاوتِ دموكراتيك در حالي برقرار است كه در هر دو نوع از جوامع، مساله دريافت ”مزد مساوي براي كار مساوي“، همچنان مساله حل نشده و موضوع مبارزه تساوي طلبي سياسي (- سوسياليستي) جنبش زنان را تشكيل مي دهد! از اين تفاوت، سرشت ”تاريخي“ مطالبات دموكراتيك و سياسي (- سوسياليستي) قابل شناخت و درك مي شود. بدون هضم فكري اين تفاوت، درك روند گذار خواست هاي دموكراتيك به سياسي كه به آن در سطور زير پرداخته مي شود، با مشكل روبرو خواهد بود.

در مقاله ”انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي“ (اخبار روز ٩ شهريور ١٣٩٤)، به همين نكته از ديدگاه رشد ”فرهنگ- مدنيت“ در جامعه اشاراتي انجام و بهم تنيدگي روابط روبنايي و زيربنايي در كليت هستي انسان و جامعه انساني نشان داده شده است: «فعاليت و تظاهر فرهنگي انسان پديده اي مستقل از كليت هستي او نيست. رشد فرهنگي انسان، تابعي است از چارچوب كلي هستي انسان. بازتاب روان و روابط اجتماعي انسان در كليت فعاليت او در شرايط رشد مشخص تاريخي شرايط هستي جامعه است. در اين روند، ما با دو پديده بهم تنيده روبرو هستيم كه در زير به آن پرداخته مي شود. … دو پديده بهم تنيده پيش گفته، عبارتند از ”شيوه توليد“ هستي و ”صورتبندي اقتصادي- اجتماعي“ (يا فرماسيون). تظاهر چگونگي روابط روبنايي ميان انسان ها در هر شيوه توليد اجتماعي خاص در هر دوره، چنانكه اشاره شد، در تظاهر ”فرهنگ“ آن دوره در كليت متنوع آن (براي نمونه در رابطه ميان زن و مرد) قابل شناخت است.»

خواست دموكراتيكِ ديدار از بازي هاي ورزشي در ايران كه مخالفت با آن نشان سطح روابط اجتماعي عقب افتاده ي حاكم (فرماسيون) است، ويژگي خاص شرايط تحميل شده توسط ”اسلام سياسي“ است كه در آلمان يا ايتاليا مطرح نيست، در حالي كه خواست تساوي دستمزد، خواستي ناشي از روابط زيربنايي سرمايه دارانه در هر دو نوع از جوامع بوده، لذا خواست سياسي (- سوسياليستي) مشترك جنبش مستقل زنان در همه اين كشورها را تشكيل مي دهد.

نعمتي نيز «پيوند» ميان خواست هاي دموكراتيك و سياسي- طبقاتي را مي پذيرد، اما در پذيرش خود پيگير نيست!

اين ناپيگيري در نظر نظريه پرداز، در سطور زير به چشم مي خورد: «خواسته هاي سياسي [بخوان دموكراتيك ي] جنبش زنان، رابطه مستقيم با نظام سياسي [داشته] و بعنوان بخشي از استراتژي جنبش زنان، اهداف مشترك سياسي [-دموكراتيك] جنبش زنان [را] با اهداف جنبش سياسي [- دموكراتيك] عمومي [تشكيل مي دهد] و نوع نقد نظام سياسي (حاكميت ها) را بيان مي كند. اين اهداف بطور عمومي با دموكراسي و خواسته هاي آزادي هاي سياسي [ي دموكراتيك] بيان مي شود.» با تدقيق هاي انجام شده، مي توان سخن پيمان نعمتي را كاملا مورد تائيد قرار داد.

ناپيگيري در انديشه كه ديرتر خواهيم ديد، ريشه در بي توجهي به قانون ديالكتيكي چگونگي ي گذار كمّيت يك پديده به كيفيت نوين دارد، از اين جا به بعد در سخن نظريه پرداز تظاهر مي كند. انديشه جستجوگر و هشيارِ نظريه پرداز واقعيتي را در جامعه تشخيص مي دهد كه نمي تواند علت وجود آن را به كمك منطق تاكنون ابراز و دنبال شده در باره مبارزات دموكراتيك توسط خود  – كه با سهل انگاري تنها «سياسي» ناميده مي شود -، توضيح دهد. اين واقعه، همان پديده ي «دوره هاي كوتاه مدت استثنايي» است كه به آن اشاره دارد.

پديده هايي كه براي انديشه غيرديالكتيكي، همانند غول هاي سحرآميز و عرفاني در جامعه ظاهر مي شوند، و همه حساب و كتاب هاي «استراتژي جنبش زنان» را نزد نظريه پردازي هاي كم نفس، بر هم مي ريزند. «من انقلابم! سنگلاخي خارگين در آستان مرغزار كبود.» (*)

«استراتژي»ي گرفتار در بندهاي شرايط حاكم، كه همان استراتژي پوزيتويستي در خدمت حفظ شرايط حاكم است، ميان تهي بودي خود را در اين «دوره هاي كوتاه مدت استثنايي» بر ملا مي سازد:

گفته مي شود: «هرچند جنبش زنان استراتژي اولويت خواسته هاي اصلي خود را [كه همان خواست هاي «سياسي»- دموكراتيك هستند] بطور عادي دنبال مي كند، اما در دوره هاي كوتاه مدت استثنايي [!]، خواسته هاي سياسي [- طبقاتي] كه اهداف مشترك با اپوزيسيون را دارند، به اولويت اصلي جنبش زنان بطور موقت [!] تبديل مي شوند.» و اين دوران هاي «موقت»، همان دوران هايي هستند كه خواست هاي دموكراتيك در جامعه ي بحران زده، به انبوه كمّي اي رشد مي كند كه با تبديل شدن به خواست هاي سياسي- طبقاتي، كيفيت نويني را در جامعه پايه مي ريزد. اين دوران ها، دوران انقلابات اجتماعي هستند!

با وقوع انقلاب و جابجايي قدرت سياسي از دست طبقات حاكم به طبقات ديگر اجتماعي كه به دنبال تعميق ”تضاد روز يا عمده“ ( كه اكنون در ايران، فشار ديكتاتوري بر همه لايه هاي مردم است) اجتناب ناپذير شده است، كيفيت نويني در تركيب طبقاتي حاكمه ايجاد مي شود. البته كه اين دوران ها، دوران هاي «استثنايي» و «موقتي» هستند، و جامعه دو باره به رشد اصلاحي- تدريجي در شرايط نوين باز مي گردد.

چگونگي رشد اصلاحي در مرحله نوين در جامعه، منوط به تركيب طبقات حاكم جديد است. چنانچه طبقات و لايه هاي ترقي خواه نتوانند شرايط برقراري و حفظ حاكميت سياسي خود را ايجاد سازند  – مثلا به علت تفاوت هاي آشتي ناپذير و يا بحث هاي انحرافي، و از همه مهم تر به علت ناتواني در تدارك نظري برنامه اقتصاد ملي اي كه بايد پس از پيروزي به مورد اجرا بگذارند و … -، بقاياي طبقات و لايه هاي ارتجاعي قادر خواهند شد با استفاده از روابط سنتي و جا افتاده خود و همچنين پشتيباني ارتجاع جهاني، مواضع حاكميت خود را تثبيت و روابط ارتجاعي گذشته را در سطح و شكا ديگري برقرار سازند. سرنوشت دردناك انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، چنين شرايطي را در ايران قابل شناخت مي سازد.

پيشنهاد آن دوران حزب توده ايران، برپايي جبهه متحد خلق براي تعميق انقلاب بهمن از مرحله سياسي به اقتصادي بود كه شرايط دموكراتيك و اقتصادي عملي شدن آن در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب به وسعتي تاكنون بي سابقه ايجاد شده بود. متاسفانه پيشنهاد حزب توده ايران كه با حيله ها و نهايتاً يورش ارتجاع به حزب عملي نشد. اكنون نيز پيشنهاد برپايي جبهه گسترده ضد يكتاتوري و تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي دورانِ پس از گذار از ديكتاتوري، به مثابه وظيفه تاريخي ي تمام طبقات و لايه هاي ميهن دوست و خلق هاي ساكن سرزمين ايران، توسط حزب توده ايران طرح شده و پاسخ مثبت ديگر نيروهاي ميهن دوست را انتظار مي كشد، تا فاجعه شكست انقلاب بهمن تكرار نگردد.

برخلاف نظر پيمان نعمتي، اين شرايط نوين نبايد لزوماً «حكومتي غيردموكراتيك ديگري»، به ارمغان آورد. اگر چنين است، همان طور كه اشاره شد، دو دليل دارد: ناتواني نيروي نو در كليت آن در پس از پيروزي، براي برپايي جبهه متحدي كه پيروزي را به ثمر برساند! و دوم، ناتواني اي كه ريشه در پراكندگي و در بحث هاي بي ثمر و انحرافي در دوران پيش از پيروزي دارد، كه به جاي تنظيم برنامه عمل اقتصادي- اجتماعي ضرور، دنبال مي شود.

زنده ياد ف. م. جوانشير، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، در اثر موجز و موشكافانه خود با عنوان ”سيماي مردمي حزب توده ايران“، گذار خواست هاي دموكراتيك به سياسي- سوسياليستي را توضيح داده و مستدل مي سازد. او در صفحه ٤١ كتاب مي نويسد: «شعارهاي دموكراتيك در ادامه پيگير و قاطع خود، خصلت كارگري و سوسياليستي به خود مي گيرد.»

از اين روست كه حزب توده ايران با دفاع همه جانبه از جنبش مستقل زنان، براي تحقق بخشيدن به خواست هاي دموكراتيك خود، خواست هايي كه مي تواند حتي در شرايط همين حاكميت سرمايه دارانه معيوب نيز تحقق يابد، دفاع و پشتيباني همه جانبه مي كند. در عين حال حزب توده ايران ترديد ندارد، مبارزه هوشمندانه جنبش دموكراتيك و مستقل زنان در ايران، در ادامه پيگير و قاطع خود به عنصر پرتواني براي گذار از رژيم ديكتاتوري ولايي بدل و به مثابه گردان توانمندي در جنبش كلي مردمي و ملي مردم ايران، نقش شايسته خود را ايفا خواهد نمود!

انديشه پوزيتويستي ي سوسيال دموكرات كه در بحث و استدلال هاي ارايه شده در مقاله ”حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان“ مسلط است، قادر به پاسخگويي به نيازها و وظايف جنبش دموكراتيك كنوني زنان در ايران نيست.

جنبش مستقل زنان، ”استقلالي“ مرموز و عرفاني- مذهبي ندارد. اين استقلال، استقلالي به جا است كه بيان ويژگي خاص نبرد زنان ايران است كه در جامعه عقب افتاده ي قبيله اي مبتني بر ايدئولوژي ”اسلام سياسي“ جريان دارد و بايد به ثمر رسانده شود. ايدئولوژي قبيله گرانه ”خودي و غيرخودي“ي ”اسلام سياسي“، از همان نوع خليفه گري ”داعشي“ و ”طالباني“ است. تفاوت هاي ظاهري ميان ايدئولوژي ”داعشي“ و غيره با نوع ولايي آن در ايران، ناشي از شرايط هستي مردم انقلابي ايران است كه در يك قرن اخير دو انقلاب بزرگ و چندين جنبش هاي ملي و رهايي بخش را تجربه كرده اند. اين ايدئولوژي ارتجاعي كه بر همه شئون هستي اجتماعي مردم ميهن ما، به ويژه بر هستي زنان، سايه شوم سلطه خود را گسترده است، بايد به زباله دان تاريخ افكنده شود!

مردم ميهن ما بايد به اين ديكتاتوري ضد موكراتيك و ضد ملي پايان دهند تا راه رشد و فرازمندي اقتصادي- اجتماعي را در ايران بگشايند. برباد دادن ميلياردها دلار ثروت مردم در ماجراجويي ”اتمي“ در دو دهه اخير از يك سو، و موافقت نامه گويا ”برد- برد اتمي“ كه راه تبديل ايران را به كشور نيمه مستعمره سرمايه مالي امپرياليستي گشوده است، از سوي ديگر، ضرورت مبارزه براي گذار از ديكتاتوري را مستدل مي سازد كه در آن بدون ترديد، جنبش دموكراتيك مستقل زنان ايراني نقشي بزرگ (و نه «ابزاري») ايفا خواهد نمود!

 

 رابطه ديالكتيكي استقلال جنبش زنان و جنبش كارگري ميهن ما، ريشه در فشار دوگانه اي دارد كه زنانِ محروم و زحمتكش ميهن ما زير سلطه آن قرار دارند. فشار جنسيتي و طبقاتي. مبارزه دموكراتيك زنان براي «اصلاح» خاص قوانين مربوط به امور زنان، همانقدر در هماهنگي قرار دارد با مبارزات دموكراتيك مشابه ديگر زحمتكشان و جوانان و خلق هاي ساكن ايران براي تغيير قانون هاي مربوطه، كه مبارزه مشترك سياسي- طبقاتي آن ها از وحدتي يكپارچه برخوردار است! كليه اين خواست ها از ريشه شرايط طبقاتي حاكم بر ايران سيرآب مي شوند.

در شرايط تعميق بحران اقتصادي- اجتماعي، شناخت بهم تنيدگي خواست ها و ريشه مشترك آن ها آسان تر مي گردد و انكار آن توسط مواضع پوزيتويستي صادق از نوع بيان شده در مقاله مورد بحث نيز ناممكن مي گردد.

(*) احسان طبري، با پچپچه پاييز، ٩ – بخش نخستِ «نثر موزون شاعرانه»ي زنده ياد احسان طبري، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، بازتابي از بحث كنوني است:

اين سوداگران، شعرك هاي خود را نوازش مي كنند: عروسك هايي لوس و برّاق، ولي آنها دست فروشان بازارهاي تنگ اند. سفيران خويشند. ناگهان مردي غريب، دراز گيسو، شبَق موي، خنده مرواريد، سوار بر سمندي بال دار در مي رسد، و نعره مي كشد: اي مستان غرور و شهوت! من در دكانچة نزول خواري شما نخواهم نشست. اين سفرة پولك ها و عروسك ها را به باد دهيد! با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم تا همة ابعاد واژگون شوند. همة خوار شدگان بالا بفزايند. من رياضيات خِرد و شاقول تجربه را جانشين عزايم خواني عتيق خواهم ساخت. بر بساط گسترده مي تازم تا شما را به خود آورم. مرا رسول نابودي نشمريد كه در وجودم ستاره هاي عشق و دلبستگي، گوهر سازندگي و همبستگي است. من انقلابم! سنگلاخي در آستان مرغزار كبود.

..




بازتابي از مضمون كتاب ”وارثان گيلگامش“ اثر عبداله اوچلان مذهب، ريشهِ تاريخي زن ستيزي! رشد اندیشه سحرآمیز- جادویی به مذهبی!

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٦ (١١ شهريور)

واژه راهنما: بازتابي از مضمون كتاب ”وارثان گيلگامش“ اثر عبداله اوچلان. با مقدمه ي فرهاد عاصمي. نامه فردریش انگلس به ژوزف باخ.

مقدمه براي معرفي بخش هايي از كتاب ”وارثان گيلگامش“، اثر عبداله اوچلان، در باره تاريخ ١٢ هزار ساله قوم هاي آريايي زبان ساكن منطقه ”مزوپوتامين“ (پیش تر انتشار یافت- مقاله 1393 / 49، اسفند 1393- اکنون اصل نوشتار انتشار می یابد). در كتاب، تاريخ برپايي تمدن اين قوم ها، با نام تمدن سومرآيي توصيف مي شود كه با تاريخ ”انقلاب كشاورزي“ در دوران سنگ نو در جامعه بشري آغاز مي گردد. گذار از جامعه كمونيستي كهن كه مبتني بر روابط ”مادرسالاري“ و باور به تصورات سحرآميز- جادويي انسان است، به نظام برده داري مبتني بر سلطه نظم ”پدرسالاري“ در جامعه سومرآيي كه پنداشت وجود خدايان آسماني ايدئولوژي آن را تشكيل مي دهد، توضيح داده مي شود و با كشفيات جديد در كاوش هاي باستان شناسي دهه هاي اخير در منطقه مستند مي گردد. رهبر زنداني حزب كارگران كردستان اين كتاب را در زندان ايمرعلي تركيه به عنوان دادخواست عليه محكوميتش در تركيه، به دادگان حقوق بشر اروپايي نگاشته است.

فردريش انگلس در نامه اي به ژوزف بلوخ (٢١ سپتامبر ١٨٩٠) مي نويسد: «اين كه برخي از جوان ترها بيشتر بر بخش اقتصادي [نظرات ما] تاكيد مي كنند، [واين كه] اين بخش مي تواند چه سهمي [در نظرات ما دارا] باشد، تا اندازه اي ماركس و من مقصر هستيم. ما ناگزير بوديم در برابر مخالفان، اين بخش را كه آن ها نفي مي كردند، برجسته سازيم، در حالي كه همواره زمان، و شرايط و موقعيت، به نحوي نبود كه جايگاه بخش هاي ديگر زندگي اجتماعي و تاثيرات متقابل آن ها را، چنان كه شايسته آن هاست، توضيح دهيم. اما آن جا كه عملكرد و عمل اجتماعي مطرح بود، وضع به نحو ديگري بود و هيچ اشتباهي [در نظرات و عملكرد ما] رخ نداد.

متاسفانه وضع چنين است كه تصور مي شود با آموختن جملات اصلي يك نظريه جديد، آن هم نه همواره به گونه اي درست، مي توان آن را به كار نيز گرفت.

بر پايه درك ماترياليستي تاريخ، توليدِ [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است. هيچ گاه نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. اگر اكنون كسي اين نكته را چنان تحريف كند كه مدعي شود كه مسائل اقتصادي تنها عامل تعيين كننده است، نظر ما را به صورت غيرمجاز تغيير داده است. بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. قانون اساسي، اشكال حقوقي و انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزمگرايانه ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند، بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند. تاثير متقابل همه اين عوامل و مسائل كه بايد تاثير گونه هاي بي شمار رويدادها را نيز به آن افزود (يعني تاثير امور و رويدادهايي كه ارتباط آن ها با يك ديگر چندان خارج از ذهن و غيرقابل اثبات است كه تصور مي كنيم اصلاً چنين ارتباطاتي وجود ندارد و مي توان آن را ناديده گرفت)، بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. با بي توجهي به اين تاثيرات، انطباق نظريه بر مرحله اي از تاريخ، چنان آسان مي نمايد كه گويا تنها بايد معادله اي يك مجهولي را حل كرد.

انسان، تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي، عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگرچه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند.

ثانياً تاريخ بدين گونه ساخته مي شود كه نتيجه نهايي آن همواره برآيند تضادها و برخوردهاي متعددي است كه هر يك خود بر پايه شرايط پرشمار و ويژه زندگي قرار دارد … بدين ترتيب، نتيجه تاريخي برآيند تاثير متقابل نيروهاي متعدد بر يك ديگر زاده مي شود …». (به نقل از پيشگفتار بر ”جامعه مدني و آگاهي پسامدرن“، ص ١٥).

كتاب ”وارثان گيلگامش“ كوششي است كه عبداله اوچلان انگار با نگاه و انديشه به وظيفه اي كه انگلس براي آيندگان تعيين كرده بود، نگاشته است. او در اين كتاب، تاريخ زندگيِ قوم هاي ساكن مزوپتامين (بين النهرين) را كه داراي ريشه زباني مشترك آريايي هستند، از زاويه اي توصيف مي كند كه در آن رشد بخش روبنايي هستي اجتماعي انسان دوران ”سنگ نو“ در مركز توجه و بررسي قرار دارد. روان شناسي فردي و اجتماعي، به مثابه ملاط جامعه شناختي شرايط هستي انسان اين دوران، در مركز بررسي قوم شناسانه اوچلان قرار دارد. او در اين كتاب به توضيح نقش «دانشي» مي پردازد كه انسان آن دوران براي پاسخ به نيازهاي رشديابنده خود، جمع آوري مي كند. «دانشي» كه در ارتباط بارشد نيروهاي مولده در اين دوران قرار دارد و در مركز آن «انقلاب كشاورزي» جاي دارد.

مضمون كتاب فلسفي- تاريخي- قوم و جامعه شناسانه اوچلان به خواننده امكان مي دهد به عمق مضمون سخنان قبلي فردريش انگلس نفوذ كرده و آن را دقيق تر دريابد. شناخت وابستگيِ بهم تنيده ميان رشد زيربنا و روبناي جامعه، كه بازتاب يك پارچگي و وحدت ديالكتيكي ي ”ذهن و عين“ را نزد انسان ملموس تر و هويت تاريخي انسان را در هر دوران قابل شناخت مي سازد، دستاورد بزرگي است كه خواننده با نگرشِ ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي به مضمون كتاب، از مطالعه ”وارثان گيلگامش“ به دست مي آورد.

يكي از رشته هاي اصلي توضيحات عبداله اوچلان، رشته بررسي پژوهشگرانه و موشكافانه رشد انديشه سحرآميز- جادوئي در دوران هستي بدوي جامعه انساني به انديشه مذهبي است كه در مرحله گذار از جامعه كمونيستي كهن Urkommonismus به جامعه برده داري ميان گروه و خاندان هاي ساكن مزوپتامين عملي شد و نهايتاً به برپايي جامعه سومرآيي مبتني بر نظم برده دارانه انجاميد.

او علل زيربنايي و به ويژه تصورات و پندارهاي سحرآميز- جادويي را نزد انسان اين دوران و پيروزي نهايي انديشه خدايان و نهايتاً يكتاخدايي را كه مبتني بر «دانش» مه آگينِ انسان اين دوران است، به تفصيل در جاي جاي كتاب برمي شمرد و ضرورت گذار از تصورات روبنايي نخست را به ايدئولوژي مذهبي، به منظور پاسخ به مساله هاي طرح شده در جامعه بغرنج شونده، مستدل مي سازد.

[زنده ياد احسان طبري در ارتباط با «داستان هاي اسطوره اي»، «دانش» مه آگينِ انسان را «جوي هاي زرين»ي مي نامد «كه از بامداد مه آگين گذشته اي دور سوي ما جاري است» (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، چاپ سوم، ص ٤٩٤)]

اوچلان چگونگي رشد تصورات سحرآميز و ايجاد شدن شرايط ضرورِ اعتقاد به خدايان افسانه اي و نقش آن ها در تصورات ايدئولوژيك- روبنايي جامعه و مضمون نبرد ميان خدايان را در طول چهارهزار سال نشان مي دهد. نبرد ميان خدايان افسانه اي، بيان نبرد ميان نظم مادرشاهانه و پدرسالاري است كه نهايتاً به غلبه نظم پدرشاهانه ي مبتني بر برده داري مي انجامد. ضرورت نبرد ميان خدايان زن و مرد، ناشي از ضرورت ايجاد نظم در جامعه برده داري است كه پيامد رشد نيروهاي مولده بود.

[برقراري نظم برده داري عليه جايگاه اجتماعي زن در مطبوعات مربوطه ”اولين ضد انقلاب عليه زن“ ناميده شده است (نگاه شود به اولين ”ضدانقلاب“ در جامعه انساني عليه زنان بود http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2263)]

اوچلان ريشه زيربنايي رشد نيروهاي مولده را به دنبال انقلاب در فرهنگ و فن كشاورزي، مورد بررسي قرار داده و بر پايه آن، ضرورت تغييرات روبنايي- ايدئولوژيك را در دوران جديد كه حدود هشت هزار سال پيش آغاز شد، مستدل مي سازد.

انديشمند كردِ عراقي، چرايي رشد انديشه چند خدايي را به يكتا خدايي در انديشه مذهبي انسان در دوران برده داري برمي شمرد و نشان مي دهد كه دستيابي به انديشه مذهبي تك خدايي، به مثابه اهرم ايدئولوژيكي روبنا، به منظور ايجاد وحدت ميان گروه ها و خاندان ها، ضرور شده بود كه در جامعه سومرآيي با وحدت ”شهر“ها عملي گشت.  تحكيم انديشه يكتاخدايي در مرحله گذار از جامعه برده داري به فئودالي كه در سه مذهب داراي ”كتاب“ قطعيت يافت، بازتاب رشد نيروهاي مولده اي است كه شيوه توليد برده داري را ”غيرعقلايي“ كرده و آن را شيوه اي ”سوخته“ ساخته بود. اوچلان ضرورت گذار از برده داري به نظم فئودالي مبتني بر استثمار نيروي ”رعيت وابسته“ به زمين را در شرايط جديد و سطح رشد پيشرفته تر توليد كشاورزي در جامعه سومرآيي- آسوري و … مستدل مي سازد.

[در ايران نيز همين تغييرات در انديشه ايدئولوژيك قوم ها را مي توان يافت. احسان طبري همانجا (ص ٤٤٨) و به نقل از كتاب بانو كوزمينا، وجود «انديشه خداي واحد (اورمزد)» را نزد زرتشت گوشزد مي كند «كه هخامنشيان پس از آشنايي با اين دين، تنها انديشه خداي واحد (اورمزد) را اخذ كردند، زيرا با انديشه شاهنشاه واحد تطبيق داشت».]

اوچلان ريشه انديشه حاكمان را در هر دو نظام استثمارگرانه قابل شناخت مي سازد كه با چه هدفي، نظام حاكم را نظمي ابدي قلمداد ساخته و آن را «”سايه“ آسماني نظم خدايي بر روي زمين» اعلام مي كنند. براي خواننده با توضيح هاي مستدل اوچلان، بي پايه و اساس بودن ايدئولوژي طبقات حاكم كه ابدي بودن حاكميت خود اعلام مي كنند، بر ملا و گذرايي بودن باورها، سنت ها و تبليغات حاكمان در طول تاريخ به اثبات رسانده مي شود. با اين توضيح ها قابل شناخت مي شود كه با رشد نيروهاي مولده و ايجاد شدن شرايط شيوه توليد پيشرفته تر، ايدئولوژي حاكمان نقش راهبردي خود را از دست مي دهد، دوران تغييرات انقلابي- زيربنايي در سازماندهي هستي اجتماعي فرامي رسد و تحقق آن اجتناب ناپذير مي شود.

[واقعيتي كه در مورد تصورات رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران و هم در مورد ايدئولوژي ”الزامات گلوباليستي“ نظام نوليبرال امپرياليستي صادق است. هم اين و هم آن مايلند نظم مدافع منافع غارتگرانه خود را «”سايه“ نظم آسماني بر روي زمين» القا كنند. چنين برداشت ايدئولوژيك، زمينه عملكرد ضد مردمي و ضد ملي رژيم ديكتاتوري ولايي است كه به منظور ابدي ساختن نظم سرمايه داري وابسته در ايران طرح مي شود كه بايد گويا زير ”رهبري ولي فقيه“ به عنوان نماينده ”زميني“ خداوند ”آسماني“ عملي گردد. مداحان نظم امپرياليستي نيز در دوران افول صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري، آن را ابدي و «پايان تاريخ» قلمداد كرده و مايلند پذيرش ايدئولوژي ”آزادي“ غارت سرمايه داري را به خلق هاي پيراموني و همچنين بخش ٩٠ درصدي مردم كشورهاي متروپل تحميل كنند.

بايد هژموني ايدئولوژيك مداحان رژيم ديكتاتوري ولايي و همچنين مداحان مدافع صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري را در دوران افول اين نظام افشا و بي پايه واساس بودن آن را به صحنه مبارزه ايدئولوژيك در جامعه تبديل ساخت. صحنه نبرد ايدئولوژيك عليه ايدئولوژي حاكم، اهرم پرتواني در نبرد براي رشد تمدن و غلبه حقوق مدني انسان است. نبردي كه نه عليه باورهاي مذهبي انسان، كه بايد عليه علل ”زميني“ نابساماني ها عملي گردد كه ابزار غارت طبقات حاكم است. (نگاه شود همچنين به جبهه ضد ديكتاتوري با مخالفان رنگارنگي روبروست! نگاهي به هشتم مارس، روز جهاني زن! در ”اخبار روز“ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65661).

جنبش دمكراتيك زنان در ايران و جهان نقشي درجه اول در اين زمينه به عهده دارد. زن كه اولين برده در تاريخ است (ماركس)، در اين دوران در شكستن هژموني ايدئولوژي ارتجاعي ي مردانه در مذهب حاكم در ايران و جهان، در كنار طبقه كارگر كه از بردگان زن و مردِ روزمزد در كليه لايه هاي آن تشكيل مي شود، نقشي درجه اول را ايفا مي كند. ايدئولوژي زن ستيزانه نظام سرمايه داري حاكم،  چه در شكل مذهبي و چه در سيماي غيرمذهبي- سكولار آن، بايد با تمام قوا در ايران و جهان افشا گردد.

ديرتر توضيح هاي عبداله اوچلان در باره علت كوشش مرد براي تنزل مقام زن در خانواده و جامعه نقل خواهد شد (نگاه شود ازجمله به ”… نگاهي به هشتم مارس، روز جهاني زن“ …). نشان داده خواهد شد كه هدف كوشش زن ستيزانه مرد در گذشته به منظور برقراري سلطه نظام استثمارگر طبقاتي – برده داري – بوده است كه با رشد نيروهاي مولده شرايط برقراري آن ايجاد شده بود. هدفي كه اكنون نيز در جامعه طبقاتي سرمايه داري به قوت خود باقي است. اين كوشش اكنون هم با هدف محدود و در سايه قرار دادن حقوق اجتماعي زن، به مورد اجرا گذاشته مي شود. با پايمال ساختن حقوق اجتماعي زن، و او را «نيمه» خواندن (احسان طبري در شعر زندانش ”قو خورشيد را انتظار مي كشد“)، جايش را در «دهليز حرمسراها» خواستن (م. ا. به آذين، ”مهمان اين آقايان“، ص ١١٨)، «تك خاني» اش را ”حرام“ اعلام كردن (محمد يزدي، رئيس اسبق قوه قضايه) و …، با هدف غارت مضاعف نيروي كار و تبدل او به ”برده جنسي“ عملي مي گردد.

كوشش حاكمان براي استفاده ابزاري از حقوق زن، چه در شكل تبليغ ”آزادي جنسي“ و بدل ساختن تساوي حقوق اجتماعي تنها به مساله آزادي جنسي زن، و چه در شكل تبليغ ضرورت ”پوشش اسلامي“ زن، باوجود تضاد ميان شكل آن ها، اين هدف را دنبال مي كند كه حقوق اجتماعي زن را در سايه قرار دهد. خانم آنگلا مركل، صدراعظم آلمان، در كنگره اخير حزب حاكم دمكرات مسيحي اين كشور، باوجود مقاومت و مخالفت محافل ذي نفوذ، تصميم براي ارتقاي درصد شركت زنان را در سطح هيئت مديره شركت هاي اقتصادي بزرگ آلمان به تصويب رساند. اين به اصطلاح مدافع حقوق زن كه صدراعظم كشور امپرياليستي آلمان نيز است، اما نه تنها تاكنون كلمه اي در باره ضرورت تساوي دستمزد زن و مرد براي كار مشابه در آلمان بر زبان نرانده است، بلكه سياست عمده اقتصادي دولت او در جهت تثبيت عدم تساوي دستمزد زحمتكشان زن و مرد در يكي از پرتوان ترين اقتصادهاي امپرياليستي قرار دارد.

شايان ذكر است كه يكي از خواست هاي زنان آموزگار آلماني كه اين روزها، همانند همكاران ايراني خود در اعتصاب به سر مي برند و دست به تظاهرات زدند، تساوي حقوق آن ها با همكاران مرد است. اعتصاب و اعتراض آموزگاران در آلمان در هفته پيش از هشتم مارس، روز جهاني زن (سال ٢٠١٥) جريان دارد.

رژيم ديكتاتوري ولايي در ايران نيز سياست زن ستيزانه مذهبي خود را در لباسي از ”عفاف“ و ”شانِ“ زن مي پوشاند و آن را جار مي زند و براي تحميل ايدئولوژي زن ستيزانه خود قانون روي قانون به تصويب مي رساند و سنگ ها را مي بندد و سگ ها را آزاد مي گذارد، تا پنهان دارد كه اكثريت بزرگ زنان در ايران، محروم ترين زحمتكشان در ميهن ما هستند، چه آن ها كه از شغلي برخودارند، يا نيستند، …

احسان طبري در اثر پيش گفته (ص ٤٥٨ به بعد) در ارتباط با ”چهره زن در تاريخ و افسانه ايراني“، به مساله «سنن خواري زن در جامعه ماقبل اسلامي و … درك خاص از برخي آيات … عليه زن» توضيح مي دهد كه ديرتر به آن اشاره خواهد شد. «آسمان بر تو حكم راند … و ترا نيمه خواند …» (احسان طبري، ”قو خورشيد را انتظار مي كشد“، شعر زندان به مناسبت ٨ مارس- نگاه شود به حماسهء نبرد انسان دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2291).]

رشد انديشه سحرآميز- جادويي به مذهبي

يكي از رشته هاي اصلي توضيح هاي عبداله اوچلان، بررسي پژوهشگرانه و موشكافانه رشد رشته انديشه سحرآميز- جادويي در دوران هستي بدوي جامعه انساني به انديشه مذهبي است كه در مرحله گذار از جامعه كمونيستي كهن به جامعه برده داري عملي شد، است. او علل زيربنايي و به ويژه روبنايي اين گذار ايدئولوژي ”طبيعي“- سحرآميز- جادوئي را به ايدئولوژي مذهبي با ظرافت خاص توضيح مي دهد و ارتباط تنگاتنگ اين گذار را «با توليد [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي» در دوران جامعه بدوي يا جامعه كمونيستي كهن Urkommonismus و در دوران پس از ”انقلاب كشاورزي“ نشان مي دهد.

در جامعه كمونيستي كهن زن در مركز گروه قرار دارد و نقشي خداي گونه ايفا مي سازد. در دوران ”سنگ نو“ و با تحقق ”انقلاب كشاورزي“ كه زن در آن نقش اصلي را ايفا مي سازد، مرحله گذار از دوران مادرسالاري به پدرسالاري آغاز مي شود و قريب به چهار هزار سال به طول مي انجامد. گذار ايدئولوژي سحرآميز- جادوئي كه زن در آغاز محور اصلي آن را تشكيل مي دهد به ايدئولوژي مذهبي در طول اين چهار هزاره عملي مي گردد كه افسانه هاي نمادين آن، ”نبرد خدايان“ است كه در ايدئولوژي يونان قديم عمدتا توسط ”همر“ و هزوئيد، ريشه فرهنگ و ”تمدن“ اروپايي را تشكيل مي دهد و به مثابه ايدئولوژي «نظم جامعه مبتني بر [شيوه توليد] برده داري» ثبت شده است. غلبه نهايي خداي مرد بر خداي زن با گذار ايدئولوژي سحرآميز- جادويي به ايدئولوژي مذهبي پايان مي يابد. در ايدئولوژي مذهبي، گذار از باور به «چند خدايي» به پذيرش «يكتاخداييِ» مردسالارانه، مرحله گذار از جامعه مبتني بر برده داري به جامعه فئودالي را بيان مي كند. [همان طور پيش تر ذكر شد، در ايران، دوران هخامنشيان!]

اوچلان به كمك بررسي نتايج كشفيات جديد  – حدود ٨ هزار لوحِ گِلِ پخته كه بر آن با خط ميخي نگاشته شده است –  افسانه يوناني نبرد ميان خداها را كه همر در شعر (اِپوس) سروده است، به مثابه نبرد ميان نظام مادرسالاري و پدرسالاري، تدقيق مي بخشد …

عبداله اوچلان در تحقيقات قوم شناسانه Ethnologie  و جامعه شناختي مبتني بر كاوش هاي باستان شناسي در چند دهه اخير، نظريات خود را در كتاب مستدل مي سازد. نقش پراهميت انديشه ايدئولوژيك انسان در طول تاريخ را در مقطع «مكاني و زماني» ايجاد شدن آن، كه براي درك مضمون نظر انگلس كه «انسان، تاريخ خود را خود مي سازد» شايان توجه است، تعيين كننده مي داند. خواننده اين جا و آن جا دچار ترديد مي گردد كه آيا موضع او با موضع ماركسيستي در انطباق است كه پيش تر از نامه انگلس نقل شد: «بر پايه درك ماترياليستيِ تاريخ، توليد [نيازهاي اوليه] و بازتوليد زندگي، نهايتاً مساله اصلي در تاريخ است». اما با توجه به موضع هاي روشن اوچلان در باره نقش زيربنايي جامعه كه در صفحه هاي مختلف طرح مي شود، ترديدي نبايد داشت كه كتاب ”وارثان گيلگامش“ مبتني بر دانش ماترياليسم تاريخي (جامعه شناختي علمي) قرار دارد و آشنايي با آن، به ويژه براي خواننده ايراني كه با بسياري از واقعيت ها در تاريخ زندگي مردمان ساكن سرزمين هاي مجاور و بخش هايي از ايران تا ده هزار سال پيش آشنا مي شود، لذت بخش و آموزنده است.

هدف اصلي بازتاب نظر اوچلان در باره روند گذار از ايدئولوژي سحرآميز- جادوئي به مذهبي توسط علاقمندي غيرمتخصص است. شايد اين كوشش انگيزه اي باشد براي مترجم زبردستي كه به ترجمه كتاب و يا بخش هاي عمده آن از زبان تركي يا آلماني به فارسي بپردازد.

عبداله اوچلان، رهبر حزب دمكرات كردستان تركيه كه دوران زندان ابد خود را به صورت انفرادي در زندان جزيره ايمرعلي Imrali مي گذراند، دو كتاب در زندان نوشته است. كتاب اول ادعانامه او عليه درخواست دادستان در دادگاهي در آتن/يونان است با عنوان ”ادعانامه براي انسان آزاد“ Plädoyer für den freien Menschen، كه عليه دستگيري خود پس از ورود به يونان نگاشته است. دادگاه حكم به برائت او داد. مقام هاي يوناني اما با تقلب او را به دام سازمان امنيت تركيه و اسرائيل انداختند.

كتاب دوم كه دادخواست او به دادگاه عالي اروپايي براي حقوق بشر است، با عنوان ”وارثان گيلگامش“ Gilgameschs Erben و زير عنوان ”از سومرها تا جامعه دمكراتيك متمدن“، نشان توانمندي انديشه علمي چشمگير اين مبارز كرد است در بررسي تاريخ ١٢ هزار ساله تمدن جامعه انساني كه مدعيان «بشردوست غربي» خود را وارثان آن قلمداد مي سازند.

اين كتاب سندي است عليه شرايط غيرانساني در كشور تركيه كه يكي از فرهيختگان خود را در زنداني انفرادي شكنجه كش مي كند، در حالي كه او يكي از برجستگان نظريه پرداز خلق كرد در تركيه است.

مردم ميهن ما نيز با چنين نمونه ضدانساني در ايران آشنا هستند. ده ها تن از دانشمندان و فرهيختگان توده اي در زندان هاي جمهوري اسلامي به دار كشيده و زجر كش شدند. نام هاي بسياري را مي توان در اين سطور ناميد … كه بدون ترديد نام زنده ياد احسان طبري جاي ويژه اي را در آن ميان داراست.

اوچلان در جلد نخست ”وارثان گيلگامش“ كه قريب به ٥٠٠ صفحه است و او به زبان تركي نگاشته (ترجمه آلماني آن مورد مطالعه نگارنده قرار گرفت)، از بررسي تاريخ گروه ها و قوم هاي ساكن مزوپوتامين (بين النهرين) و آناتولي  در دوران ”سنگ نو“ آغاز مي كند، ”انقلاب كشاورزي“ و گذار انسان را در اين منطقه از مرحله زندگي كمون بدوي يا كمونيسم كهن Urkommunismus به دوران برده داري و سپس به فئوداليسم توصيف مي كند. ”انقلاب كشاورزي“ كه توسط گروه هاي انساني با نام سومرها كه قوم هاي آريايي زبان اند و ديرتر با نام ”هندواروپايي“ معروف شدند،  تحقق يافت را بر مي شمرد. انتقال تكنيك جديد توليد كشاورزي را به سرزمين هاي مجاور توضيح مي دهد. از يك سو تا مصر، يونان و از سوي ديگر به شرق، به هند و چين و … را توضيح مي دهد. [اولين آثار توليد كشاورزي در شمال ويتنام به ٦ هزار سال پيش باز مي گردد (نئوگن وين، ”ويتنام، تاريخي طولاني“)]

اوچلان برقراري انديشه مذهبي بر جامعه مبتني بر برده داري و سپس فئوداليسم را در اين مناطق ناشي از رشد نيروهاي مولده در آن سرزمين ها و پيامد نياز انسان آن دوره براي يافتن نظم اجتماعي مناسب با سطح نيروهاي مولده توضيح مي دهد. بحث در باره پايه ريزي نظام سرمايه داري در ارتباط با دوران روشنگري و برقراري سكولاريسم به مثابه انديشه ايدئولوژيك اين دوران، ادامه موضوع كتاب را تشكيل مي دهد.

اوچلان سپس آينده مورد نظر خود را براي جامعه انساني و به طور مشخص در منطقه خاورميانه و در كل ”شرق“، طرح مي سازد و در چارچوب آن به مساله خلق كرد در تركيه، عراق، سوريه و ايران مي پردازد و از باقي ماندن اين خلق ها در كشورهاي مربوطه دفاع مي كند كه بايد در شرايط يك فدراليسم دمكراتيك تحقق يابد.

آنچه كه كتاب عبداله اوچلان را بسيار خواندني و آموزنده مي سازد، زاويه ديد و نگرش او به تاريخ قوم ها و خلق ها در طول زمان از موضع بررسي انديشه، اداب و سنت هاي آنان است. به سخني ديگر، نگرش او از منظر ايدئولوژي حاكم و تغييرات و رشد آن در جامعه آن دوران، ويژگي خاص كتاب را تشكيل مي دهد. اوچلان، در حالي كه به نقش رشد نيروهاي مولده براي تغيير شرايط در جامعه انساني معتقد است و آن را بارها تذكر مي دهد، باوجود اين براي نقش نظر و ايدئولوژي انسان كه او آن را «روبنا»ي جامعه مي نامد، نقشي تعيين كننده قايل است. او براي تغيير و رشد و به ويژه چگونگي اين تغيير نظرهاي «ايدئولوژيك» انسان در آن دوران و «در مكان و در زمان» تاريخي معين، نقشي پراهميت قايل است و آن برجسته مي سازد، بدون آنكه در رابطه عين و ذهن، مبتني بودن ذهن را بر عين مورد پرسش قرار داده و يا حتي نفي كند. او درك رابطه عين و ذهن و به ويژه شناخت دقيق نقش ذهن را براي درك چگونگي رشد تاريخي قوم ها پراهميت اعلام مي دارد.

عبداله اوچلان، انتقادهاي جدي به «سوسياليسم واقعا موجود» ابراز مي كند. ستون فقرات اين انتقادها به نظر او، بي توجهي به مساله آزادي هاي سوسياليستي و قرار دادن «جامعه» در برابر «فرد» عنوان مي شود. او اين مساله را عمده ترين علت فروپاشي از اين طريق ارزيابي مي كند كه به مانعي براي «ايجاد شدن ايدئولوژي ضروري براي جامعه نوين»  گشت. به عبارت ديگر، براي عبداله اوچلان بررسي روحي- اجتماعي شرايط جامعه انساني، يا همان «روبنا»، براي درك تغيير «زيربنا»ي جامعه داراي ضرورت انكار ناپذير است. اين نگرش است كه آن را براي خواننده، به پاسخ نظريِ مشخصي بدل مي سازد كه فردريش انگلس در نامه پيش گفته از سال ١٨٩٠ به مثابه وظيفه اي براي آيندگان مطرح ساخته است: «بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. قانون اساسي، اشكال حقوقي و انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزمگرايانه ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند، بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند. تاثير متقابل همه اين عوامل و مسائل كه بايد تاثير گونه هاي بي شمار رويدادها را نيز به آن افزود (يعني تاثير امور و رويدادهايي كه ارتباط آن ها با يك ديگر چندان خارج از ذهن و غيرقابل اثبات است كه تصور مي كنيم اصلاً چنين ارتباطاتي وجود ندارد و مي توان آن را ناديده گرفت)، بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود.»


بازتابي از مضمون كتاب ”وارثان گيلگامش“ اثر عبداله اوچلان

باستان شناسي، قوم شناسي Ethnologie، علوم مذهبي و ديگر رشته هاي علوم اجتماعي بر سر اين نكته توافق دارند كه با توجه به لوح هاي گل پختهِ كشف شده در اواخر قرن بيستم در منطقه تاريخي ”مزوپتامين“ و بر پايه نتايج بررسي نوشته های متون خط ميخي بر آن ها، اولين ساختاري كه به مثابه جامعه سازمان يافته در تاريخ ايجاد شده است، به عبارت ديگر، اولين مدنيت در تاريخ، جامعه سومرآيي است [كه در دوران سنگ نو – ١٢ هزار سال پيش – و انقلاب كشاورزي در اين منطقه پايه ريزي شد]. … (٤٣)

سرزمين ميان رودهاي فرات و دجله با نام تاريخي مزوپوتامين نقشي تعيين كننده در گذار جامعه كمون اوليه به جامعه مبتني بر شيوه توليد برده دارانه داراست. با پايان آخرين دوران يخبندان در ٢٠ هزار سال پيش و ايجاد شدن هواي ملايم و باراني … در اين منطقه ميان  ١٧٠٠٠ تا ١٤٠٠٠ پيش، دوران سنگ ميانه mesolithisch  آ‎غاز شد كه بقاياي ابزارهاي سنگي آن هنوز هم به وسعت يافت مي شوند.  (٤٤)

در روند اولوسيون انسان، اولين پريمات ها (پستانداران نخستين پايه) ٦٠ ميليون سال پيش پديدار شدند. قامت ايستاده و استفاده از ابزار ساده ٢٠ ميليون سال پيش پديد آمد. … حدود يك ميليون سال پيش اولين گروه هاي گونه انسان [نئاندرتال ها؟] در منطقه ي شرق مديترانه تا سلسله كوه هاي تارزوس- زاگرس كه داراي هواي ملايم و با درختان و گياهان مختلف قابل استفاده [در غارها و پناه گاه هاي طبيعي] مي زيستند و با شكار و جمع آوري ميوه و دانه هاي خوراكي تغذيه مي كردند. [اين گونه انسان ظاهراً از اين منطقه به سرزمين هاي ديگر، شمال آسيا و شرق تا چين – انسان پكن- كوچ كرد. پس از پيدايش انسان مدرن – همو زاپينس – نيز ظاهراً همين مسیر مورد استفاده قرار گرفته است].

از اين منطقه جغرافيايي و با زياد شدن تعداد انسان ها و گروه هاي انساني، آن ها در همه جهات پراكنده شدند. اين حركت انسان [هموزاپينس] از طريق بررسي هاي ژنتيك نزد انسان های ساكن آسيا و اروپا به اثبات رسانده شده است. … (٤٥)

[گرچه هنوز ”جامعه“ انساني نزد هموزاپينس پديدار نشده است، اما روابط دروني گروه ها در همين دوران طولاني نيز برپايه زندگي گروهي- جمعي قرار دارد – اشكال ابتدايي كمون كهن – كه زن- مادر در مركزثقل آن جاي دارد.]

به دنبال تغییرات جوی برشمرده شده و ملایم و بارانی شدن هوا، حدود 12000 سال پیش شیوهِ تولیدی به تدریج جایگزین شکار و جمع آوری مواد خوراکی شد که آن را دانشمندان مربوطه ”انقلاب سنگ نو“ می نامند. قدیمی ترین آثار جامعه دوران سنگ نو در درّه های بلنداهای كوهستان هاي شمالي منطقه میان دو رود فرات و دجله پیدا شده اند.

انقلاب سنگ نو را می توان ”انقلاب تولید کشاورزی“ («انقلاب نوسنگي- زراعي» – اصطلاحي كه رامتين صبا در مقاله ”نگرش افراطي برخي روشنفكران كرد و فارس در نقد نظر اوچلان در باره مادها“ به كار مي برد، اخبار روز ٣١ ارديبهشت ١٣٩٤ در اين مقاله بخش هايي از نظرات اوچلان ارايه شده است) نیز نامید که با فراگرفتن فن كشاورزي و اهلی کردن حیوانات توسط سومري ها در تاريخ بشري تحقق یافت. در کاوش ها در منطقه دیاربکر- ارگانی و چیونو در سال ١٣٩٣ (محلی که قدیمی ترین تکه های یک قطعه پارچه يافت شده است كه قدمتی 9000 ساله دارد)، اولین دهكده كه محل مسكوني ي جمعی در تاریخ است، پیدا شده که تا 12000 سال قدمت دارد. در زیر بلندی ها و یا «تپه»های بسیاری میان فرات و دجله اولین دهکده یا «گوند»های دوران سنگ نو کشف شده اند. به زبان کردی گوند هنوز هم به معنای دهکده به کار برده می شود. به زبان لوویترها Luwiter ، یکی از قدیمی ترین قوم های آناتولی که از نظر ويژگي (ريشه) زباني Idiom به گروه زبانی آری ها تعلق دارد، این منطقه «سرزمین در بلندی ها» نامیده می شود- گوندوانا، دیرتر کوردیان، در قرون وسطی به زبان محلی سلجوقیان ایران کردستان.

(مترجم آلماني اوليور كونتني [از اين پس ا ك] كه كتاب را از تركي به آلماني ترجمه كرده است در توضيحي مي نويسد: اوچلان کلمه آری را در مضمون پيش، از ديدگاه زبان شناسي مورد نظر دارد و به کار می برد. اگرچه امروزه لفظ هندواروپایی برای آن به کار برده می شود، به نظر من اما این لفظ برای دورانی که هنوز نه در هند و نه در اروپا آثاری دال بر وجود این گروه زبانی یافت شده است، انسان را به نتایج نادرست هدایت می کند. با توجه به توضیح های روشنگرانه اوچلان در بخش 8.1.آ و 8.3 در باره ریشه قومی آری ها، گرچه اين واژه در دوران نازی ها [در آلمان] مورد سواستفاده قرار گرفته است، به کار گرفتن واژه آری برای این گروه زبانی روا است. [دیرتر اوچلان نشان می دهد که نام آری، برای مشخص کردن مردماني كه در سرزمین های كوهستاني و در بلندا زندگي مي كردند و مردماني که به اهلي كردن گاو نايل شده بودند و آن را در كار كشاورزي مورد استفاده قرار مي دادند – زمین را شخم می زدند- به کار برده شده است. نازي ها مضمون ”مردمي كه در سرزمينِ در بلندا زندگي“ مي كردند را به مفهوم برتري نژادي آري ها تعريف كرده و مورد سواستفاده قرار دادند.])… (44)

در صفحه ١١٢، ١٣٩ نيز توضيح زير در باره نام آري، آريايي ها، ذكر شده است: آري، نام يك قوم و خلق نيست. بلكه به انسان هايي كه در بلنداي كوه ها زندگي مي كردند و اولين گروه هايي هستند كه در دوران سنگ نو به اهلي كردن حيوانات و كشاورزي پرداخته و زمينه انقلاب كشاورزي را در منطقه مزوپتامين ايجاد كردند، اطلاق شده است. مهاجرت اين گروه ها به شرق و غرب اكنون با اصطلاح قوم هاي هندواروپايي بيان مي شود.

تاکنون در هیچ نقطه ای از جهان خانه هایی با این قدمت یافت نشده است. نزد دانشمندان این نظریه جا افتاده است که دوران سنگ میانه mesolithische و همان طور دوران سنگ نو در این منطقه آغاز شده است. این دوران پراهمیتی در تاریخ بشریت است که در آن زمینه تمدن بعدی پایه ریزی می شود. جامعه سنگ نو میان هشت تا شش هزار سال پیش به وجود آمد و به ایجاد شدن تمدن تل- خلف Tell-Khalaf-Kultur فراروئید. در هشت هزار سال پیش این تمدن در شمال افریقا (مصر)، در بخش سفلای [جنوبي] فرات، در بندر بصره و در بخش میانی آناتولی (کاتال هویوک) نیز ایجاد شد. هفت هزار سال پیش از طریق قفقاز به ساحل شمالی دریای سیاه توسعه یافت، به شبه جزیره بالکان، به شمال شرقی ایران و هند (در ساحل رود هندو و پنج رود پنجاب)، و بالاخره در شش هزار سال پیش به چین و اروپا و نهایتاً پنج هزار سال پیش به قاره آمریکا رسید [تحقيقات جديد رسيدن هوموزاپينس را به قاره آمريكا سيزده هزار سال پيش به اثبات رسانده است.]

بر پایه یافته ها در کاوش های باستان شناسی، دانش تاریخ شناسی روند برشمرده شده توسعه فن و فرهنگ كشاورزي را روند توسعه دستاورد تمدني بشر ارزیابی می کند. فن و فرهنگ ايجاد شده در جامعه تل- خلف، همه ی ابزار کاری را اختراع کرده که برای رشد تمدن ضروری بود. کوزه گری، تبر، شخم، چیدن پشم حیوان، بافتن، آسیاب دستی، خانه سازی جمعی در دهکده، چرخ، اشیاء نیمه فلزی ساخته شده از سنگ مس، ستاره به مثابه سمبل و ایدئولوژی مبتنی بر خدایان، همه دستاوردهای بشر در این دوران طلوع تاریخ بشر است كه در تمدن تل- خلف به وجود آمد. ارزش تاریخی آن را تنها می توان با دوران روشنگری در اروپا در قرن 16 تا 20 تاریخ اروپایی هم وزن دانست.

آنجا که دجله و فرات در نزدیکی خلیج بصره در زمین حاصل خیز مردابی به هم می رسند و یکی می شوند، در دوران تل- خلف تولیدات بسیاری از طریق به کارگرفتن آبیاری مصنوعی حاصل شد … آن طور که در خاطره انسانی واژه بهشت برای این منطقه خلق گشت. … بدین ترتیب می توان گفت که دوران تاریخ تمدن، با جامعه سومرها آغاز شد (46-45).

گرچه می توان جنبه های متفاوتی را برای تعریف آغاز تمدن برشمرد، اما آن جنبه که به رشد بازده تولید کار انسانی بیش از مصرف خود در ارتباط با روابط برده دارانه انجاميد- در ارتباط قرار دارد با مساله مالکیت. [اوچلان ديرتر به مساله روبنايي ايدئولوژي انسان در اين جامعه برمي گردد] سومری ها این جنبه را در شکل سورسات (سوروسات) Ziggurats برقرار ساختند [سورسات: پول، خواروبار، و ديگر نيازمندي ها كه مردم به ناخواه به افراد حكومتي كه از روستاها عبور مي كردند، مي دادند – فرهنگ فشره سخن دكتر حسن انوري].

سورسات به مجموعه ساختاري اطلاق مي شد که در آن نقش معابد و همچنین محل کار جمعی برای اداره امور عمومی متمركز بود. این مراکز همزمان به معنای هویت جامعه فهمیده و پذيرفته شده بود که دیرتر از مقامی مقدس به مثابه نماینده نظم آسمانی برخوردار شد. این مراکز نمونه هایی هستند که در طول تاریخ هزاره های بعدی با اشکال و ظاهرهای متفاوت به صورت معبد بزرگ آگورا Agora [ميدان- بازار و مركز تجمع سياسي مردم در شهرهاي يونان قديم] تکرار می شود. لذا می توان مدعی شد که جامعه سومری دامن مادری است که در آن هسته ساختارهای نظم حاکمیت تمدن ها زاییده شد و پرورش یافت. …

در طول زمان سورسات به مثابه نماینده نظم آسمان بر روی زمین، به حاکم بر ذهن انسان و همچنین به سرچشمه قدرت همه جانبه براي آن بدل شد.

این در حالی است که نهایتاً این نظم به ابزار استثمار نیروی کار برده ها بدل شد و به ایجاد شدن ساختارهای ضروری حاکمیت برده داری انجامید. … از این طریق تعداد بزرگی از انسان ها از نیاز به کار کردن آزاد شدند و زمان کافی در اختیار داشتند که بتوانند در باره مذهب، هنر و مشغله های هنری بیندیشند و به اداره امور و نیازهای حکومتی بپردازند و گروه نخبگان دفتري يا ”وزيران“ را تشكيل دهند.

 


مذهب سومری ها به دستگاه هدایت ذهنی- اخلاقی انسان تبدیل شد و ساختارهای هدایت جامعه را برپاداشت که به مثابه نظم خدایان، به قدرت حاکم بر مغز و اندیشه و وضع روحی انسان ها بدل گشت. تحت تاثیر متقابل شرايط مادی و ذهنی ايجاد شده، رشد هر دو عنصر ادامه يافت. مالکیت ”مقدس“ و خانواده مقدس و ایجاد ساختارهای مذهبی به پایه های اصلی نظم ساختارهای جامعه بدل شدند. …

گذار آرام روحانیون از مقام روحانی به مقام خداشاهی Pristerkönig [و ایجاد وراثت در خانواده و برپایی سلسله های شاهی] دیگر روندی عاری از نیاز به توضیح اضافی است. … زمینه برای تعریف نظم حاکمیت به مثابه ”نظم آسمانی و خدایی“ آماده شد.  … (47-46)

[تاريخ جامعه انساني را از منظر ساختار رهبري جامعه در هر منطقه در جهان، مي توان به سه دوره تقسيم نمود. اين سه دوره در تمام تمدن هاي شناخته شده، سومر، مصر، يونان، چين، ایران و … تكرار شده است.

زنده ياد ف. م. جوانشير (ميزاني) در اثرش با عنوان ”حماسه داد، بحثي در محتواي سياسي شاهنامه“، در بخشي كه با زيرعنوان ٣- بيداد شاهان علت نابساماني هاست (صفحه ١١٥ تا ١١٧)، «سه دوران تاريخي» در شاهنامه را به طور مشخص مورد بررسي قرار مي دهد تا از اين طريق روند ايجاد شدن جامعه طبقاتي را در ايران از زبان شاهنامه ارايه داده و نشان دهد كه در جريان آن، همبستگي ميان مردم و برقراري «داد» در درون قبيله ها، با ايجاد شدن طبقات و دولت برده دار و ديرتر فئودال، جاي خود را به سركوب و «بيداد» مي دهد. تكرار اين سه دوران را مي توان به اين يا آن شكل در تاريخ تمدن ها در همه جا يافت.

مارکس و انگلس ریشه ي روحی- جامعه شناختی ایجاد شدن بیداد را در آثار خود توضیح می دهند. آن ها ”حرص و آز“ انسان را در خاندان و قوم ها در مرحله گذار از جامعه کمونیستی کهن به جامعه برده داری ریشه بیداد در جامعه انسانی ارزیابی می کنند که نهایتاً با طرح مساله مالکیت، جامعه قبیله ای را به گروه فقیر و غنی تقسیم نمود. در ”منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت“ (کلیات، جلد 21، ص 156) فردریش انگلس این روند را از قول مارکس چنین توصیف می کند: «ساختار قبیله به منظور حل و فصل آزادانه روابط و نیازها، به ساختاری برای غارت و زیرفشار قرار دادن همسایه ها بدل شد که از درون آن ساختارهای سرکوب و سلطه بر افراد قوم خود به وجود آمد. چنین وضعی نمی توانست ایجاد شود، اگر حرص و آز برای دستیابی به ثروت، به شکاف در قبیله از طریق تقسیم افراد به فقیر و غنی، نمی انجامید. بدین ترتیب تفاوت در مالکیت میان افراد قبیله، وحدت منافع افراد را به تضاد میان آن ها تبدیل نمود.»

جوانشير در ”حماسه داد“ (ص 115) مي نويسد: «يك نظر كلي به شاهنامه، نشان مي دهد كه فردوسي شاهان گذشته را به طور عمده بيدادگر و يا ناسزاوار مي دانسته …

براي … [درك اين واقعيت] جا دارد كه سه دوران تاريخي شاهنامه از هم جدا شود: دوران اول از كيومرث تا جمشيد، دوران دوم از ضحاك تا دارا، دوران سوم از اردشير تا يزدگرد سوم. اين سه دوران هم از نظر نوع دولت مركزي، قدرت آن و پيوند آن با توده مردم و هم از ميزان آگاهي واقعي تاريخي كه در دست بوده، از هم متمايزند.

– احسان طبری نیز این تقسیم بندی را به نقل از کتاب دانشمند اتحاد شوروی، بانو یلنا ناکوزمیا در صفحه های  448 تا 449 نوشته های فلسفی و اجتماعی جلد اول، چاپ سوم برمی شمرد -.

دوران اول از نظر خود شاهنامه نيز پيش از تاريخ است [[گذار از مادر شاهي به پدرسالاري كه نزد سومرها و گروه هاي آريايي ميان ١٢ تا ٨ هزار سال پيش جريان يافت و عملي شد]]. در اين دوران، تازه دارد دولت پديد مي آيد. كيومرث، هوشنگ، طهمورث و تا حدودي در آغاز كار جمشيد، بيش از آنچه شاه باشند، شيخ و رئيس قبيله و پدر روحاني اند. آن ها لباس پوشيدن و آتش افروختن و كشت و كار و آهن گداختن به مردم مي آموزند. كيومرث كوه نشين و پلنگيه پوش است و تا به جمشيد مي رسد، مردم رفته رفته با تمدن آشنا مي شوند. تازه خود جمشيد نيز هنوز هم شاه است و هم موبد.  منم گفت با فره ايزدي     همم شهرياري همم موبدي (جلد اول، ص ٣٩، بيت ٦)

در زمان جمشيد است كه مردم آهن مي گدازند، سلاح مي سازند، پارچه مي بافند و جامه مي پوشند. تا اين زمان هنوز جامعه به طبقات تقسيم نشده و شاهنامه هنوز از گروه هاي اجتماعي و دودمان ها خبر نمي دهد. اطلاعي هم كه از آن زمان در دست است، از حدود افسانه فراتر نمي رود. و لذا فردوسي نيز به سرعت از آن مي گذرد.

از زمان جمشيد به بعد حكومت بيشتر جا مي افتد. شاهان از حالت ريش سفيدي قبيله  و پيشوايي دين به در آمده و بيش از پيش رئيس دولت و فرمانده سپاه مي شوند. آنان ديگر آورنده آتش و گدازنده آهن نيستند. شاهانند بر تخت زرين كه با تكيه بر سرنيزه [[ي]] سپاهيان حكم مي رانند [[و نماينده نظم برده دارانه هستند]].

از زمان جمشيد و به ويژه از زمان فريدون، نظام دودماني جامعه بيشتر احساس مي شود. دودمان هاي بزرگ با نام پرچم و بزرگان و شيوخ خويش مجزا و مشخص مي شوند. دوده كيان برتر است، ولي دودمان هاي ديگر نيز نام و نشان و مقام ويژه اي دارند. دولت بر اساس نظام دودماني است و شاه حافظ اين نظام و نماينده آن و بنابراين پيوند ميان دولت- شاه- و مردم نيز هنوز پيوند دودماني است [[كه همراه است با مرحله چند خدايي در جامعه برده داري]].

از آغاز ساسانيان، دولت و دربار بسيار جا افتاده و از مردم كاملا دور شده اند. نظام حاكميت، اشرافيت برده داري و فئودالي است. از اين دوران اطلاع تاريخي بيشتري نيز در دست بوده و شاهنامه به تاريخ نوشته نزديك تر است.»

جوانشير سپس «بيلان داد و بيداد شاهان» را در اين سه دوره در جدولي ارايه مي دهد و مي نويسد: از اين جدول مي توان دريافت كه به همان نسبتي كه حكومت جاافتاده تر و سلطه طبقات بالا سهمگين تر مي شود، بيدادگري بيشتر و شاه و حكومت از مردم دورترند.» او براي تحقيقات خود به نتيجه گيري مي پرداز و مي نويسد: «شاهنامه تاريخ نيست. شكل افسانه اي دارد. اما در همين تاريخ افسانه اي هم روند تكامل دولت و جدا شدن آن از مردم و سوار شدن آن بر گرده مردم را مي توان ديد. …».

اين تحقيقات زنده ياد جوانشير در مضمون سياسي شاهنامه كمكي است براي درك بهتر نظريات اوچلان. در عين حال اعدام دانشمند برجسته ايراني، زنده ياد فرج الهه ميزاني- جوانشير توسط «دولت اوباشان»  بي فرهنگ (نورالدين كيانوري) در جمهوري اسلامي ايران، عمق جنايت فرهنگي حاكميت سياه مذهبي كنوني را برملا مي سازد. زنده ياد جوانشير، در كنار بسياري ديگر از دانشمندان توده اي كه در رشته هاي ديگر داراي تحقيقات وسيع و آثار بيشماري بوده و همگي قربانيان رژيم فرهنگ ستيز جمهوري اسلامي هستند، با تحقيقات خود در باره مضمون سياسي شاهنامه، سيماي ساخته شده از ابوالقاسم فردوسي را در دوران ستم شاهي پدر و پسر پهلوي از پيرايه زشت ”شاه دوستي“ زدود]

واژه ای که توسط سومری ها بسیار به کار گرفته می شد، واژه ”مه“ ME است که به معنای قانون و یا مشخصه تمدنی است. … تا کنون 104 نمونه آن یافت شده است. … نودونه ویژگی برای تعریف خدا در اسلام، ظاهراً از این گذشته سومرآیی برخوردار است.


گذار از مادر سالاری به پدرسالاري

روند رشد تضاد میان نظم مادر سالارانه (مادرشاهي) و پدر سالارانه در جامعه سومرآیی چهار هزار سال به طول انجامید، و با پیروزی نظم پدر سالارانه [از طریق اولین ضد انقلاب علیه زن] پایان یافت. حل اين تضاد، با پديدار شدن جامعه مبتنی بر نظام برده داری در تاریخ بشر همراه شد. (نگاه شود ازجمله به تحقیقات گردا لمر Gerda Lemer).

اين تضاد در شكل برخورد انديشه و ايدئولوژي سحرآمیز دوران مادر سالاری با انديشه و باور به خدايان براي نيروهاي مختلف طبيعي – براي نمونه در افسانه هاي يونان قديم – تظاهر می کند كه مشخصه دوران پدرسالارانه تاريخ بشري است.

در دوران به اصطلاح ”وحشي“ در تاريخ بشر، یعنی در دوران جامعه كمونيستي كهن [نزد گروه های هموزاپینس که حدود 150 هزار سال به طول انجامید]، انسان به انواع ”توتم“ها و نيروهاي ماوراي طبيعه باور داشت [توتم: «تصاوير و قصهّ هاي خيالي و ساده لوحانه … تجسم (غالباً انساني) پديده هاي طبيعي» در اشكال متفاوت مورد احترام و تقدس در انديشه ابتدايي (ا ط، همانجا)].

در اين دوران روند رشد چهار هزار ساله تاريخ جامعه بشري، همزمان با رشد شرایط جامعه مبتنی بر برده داری، زن در جامعه گام به گام موقعیت خود را از دست می دهد. این تضاد و برخورد عمیق و شدید، در هیرارشی نقش و نبرد خدایان در این دوران بازتاب می یابد و همراه است با سقوط نقش خدای زن کوهستان، نین- هورزاگ Nin-Hursag که پیش تر از جایگاهی والا برخوردار است. این خدای زن در نظم عمدتاً مردانه دولتی جامعه سومرآیی جایگاه خود را از دست می دهد.

نین- هورزاگ خدای منطقه های کوهستانی شمال و شرق بود [بلنداهاي سلسله كوه هاي زاگرس و توروس]. او خدای کوهستان است که با سمبل ستاره نشان داده می شد. ستاره به کردی با لفظ استرک Sterk بيان مي شود. در آغاز این روند، زن برای سومری ها یک موجود عمیقاً مورد احترام است. در نظم خدایان، نین هورزاگ  نیمی از آسمان را در اختیار دارد. در برخوردهای مستقیم میان نین- هورزاگ و خدای بسیار زرنگ و دانای مردانه، اِنکی Enki، خداي زن در جایگاهی بود که می توان آن را با موقعيت ”چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان“ تعریف کرد. در چنین وضعی اغلب برخوردها با صورت مسالمت آمیز و در صلح به صورت توافق ها پایان می یابد.

دیرتر در برداشت سحرآمیز سومرآیی، خدای زن کوهستان ها، با نام اینانا Inanna پیش می آید. او که در واقع خدای خالق انقلاب دوران سنگ نو (انقلاب کشاورزی) است، در حالی که حق خود را از خدای مرد طلب می کند كه در مقامي هم طراز در برابر او قرار دارد، با سربلندی و افتخار شهر متعلق به اِنکی، اریدو Eridu  را ترک می کند. با مه ME به شهر خود اوروک Urukبرمی گردد.

[اين افسانه در ويتنام به صورت زير ثبت شده است: حاكم لاك لونگ كوآن با آئو كو ازدواج كرد كه براي او ١٠٠ پسر زائيد. روزي شاه به زنش گفت: ”من به دودمان اژدها تعلق دارم، تو به قبيله بي مرگان. ما بايد از هم جدا شويم.“ شاه ٥٠ تن از پسرهاي خود را برداشت و با خود به دشت ها و سرزمين هاي ساحلي برد، در حالي كه ٥٠ تن ديگر به دنبال مادرشان به كوه ها رفتند. شاه كوآن سلسله هونگ را ٤٠٠٠ سال پيش پايه ريزي كرد و هجده پادشاه آن بر كشور حكومت كردند. (به نقل از ناگوئن كاآك ويئن، ”ويتنام، تاريخي طولاني“، ص ٢٠-١٩)

همين واقعه در داستان كساندارا، قوم ”آمازون“ كه به نظم مادرسالاري پايبند است، و براي حفظ پايبندي خود به سرزميني در شمال شرقي درياي سياه كوچ مي كند نيز به صورت زير نقل مي شود كه در سال هاي اخير در فيلم هاي هوليودوي مورد بهره برداري قرار گرفته است. كساندارا به برتري مرد و ازدواج با او تن نمي دهد. مرد تنها پس از كشتن كساندرا در جنگ، با او هم خوابي مي كند. برخلاف حل تضاد به صورت قتل خداي زن كه همر نيز در شعر ايلياس برمي شمرد، در داستان توراندخت كه پوچيني آن را در اوپرايي با همين نام ابدي ساخته است، همين تضاد مضمون داستان را تشكيل مي دهد. در آنجا با عاشق شدن توراندخت، تضاد به صورت مسالمت آميز حل مي شود، و خلف، شاهزاده تاتاري از مرگ نجات مي يابد.]

گذار انديشه عرفاني به مذهبي در طول چهار هزار سال در جامعه سومرآيي که گام به گام با به وجود آمدن کاست روحانیون حاکم عملی می شود، در افسانه هاي يونان قديم و مصر بازتاب یافته است. این روند طولانی همراه است با ایجاد شدن خدایان مرد در کنار خدایان زن. اين تغييرات را اوچلان در ص ١٦٢ تا ١٦٣ اثرش برمی شمرد و با مقایسه با نام خدايان زن و مرد كه از شعرهاي هومر و هزيود Hesiod و ديگر شاعران سه هزار سال پيش نقل مي كند، و به کمک متون میخی لوح هاي كشف شده در پایان قرن بیستم تاریخ اروپایی در منطقه ”بین النهرین“، آن ها را تدقيق می کند.

او نشان می دهد كه گذار انديشه از مرحله عرفاني به مذهبي، به مثابه اهرم ايدئولوژيك روبنايي براي توضيح شرايط تغيير يافته زيربناي جامعه که در آغاز آن انقلاب كشاورزي قرار داشت، ضروري شد. آنچه هومر در شعر خود توصیف می کند، ارايه هنري برداشتي از وقایعی است که بسیار پیش تر در سراسر شرق میانه پدیدار شد. شعرهای هومر، این دوران را به هزاره پیش از خود منتقل می کند که با سقوط شهر ”ترویا“ همزمان است.

اوچلان مي نويسد: «در اين دوران (8 تا ٦ هزار سال پيش)، که با پايان دوران قهرمانان (پهلوانان) در جامعه سومرآيي [مرحله يوروك Uruk] همزمان است، جامعه به طبقات تقسيم شد و اولين حاكميت طبقاتی ايجاد گشت. [در شاهنامه فردوسي، دوران اول- نگاه شود به نكته پيش تر نقل شده از ”حماسه داد“]

هويت اين جامعه مبتني بود بر باور به خدایان آسماني كه زايده انديشه روحانيت سومرآيي بود: آن An، خداي آسمان، انليل Enlil   خداي هوا،  خداي زن كوهستان نين- هورزاگ  Nin-Hursag (ديرتر اينانا Inann ، هيشتارHschtar ) و اِنكي Enki ، خداي آب و زمين.

تحقيقات مقايسه اي اسناد عرفاني [اسطوره]، كرينئس Chrinis  را به مثابه اِنكي، اورانوس Uranus را به مثابه آن، سويز را به مثابه ماردوك Marduk باز شناخته و اعلام كرده است.

[احسان طبری در ”سیری گریزان در اساطیر اوستا“ در جهان بینی ها (جلد اول، چاپ سوم، ص 486 به بعد)، به تفصیل خدایان را در اساطیر ایرانی برمی شمرد.  او تعريف اسطوره را همانجا چنين توضيح مي دهد: «”اسطوره“ بازتاب پنداري (و نه واقعي) واقعيت هاست در دماغ انساني كه در نتيجة تصور جان دار بودن همة اشياء و سراسر جهان (آني ميسم) در نزد اقوام و تمدن هاي ابتدايي انساني پديد شده است. ماركس بر آن است كه قدرت تخيل مردم، طبيعت و زندگي اجتماعي را به شيوه اي ناخودآگاه، به شكل هنري ساخته و پرداخته مي كند و از آن ”اسطوره“ مي سازد. و لنين آن را نوعي آيده آليسم ابندايي مي شمرد، زيرا ايده آليسم، يعني تصورگرايي (اصالت تصور) و انسان هاي ابتدايي براي تصورات عام خود، شخصيت و واقعيت خارجي قائل مي شدند و آن را به صورت خدايان و نيمه خدايان در مي آوردند. … به دنبال سخن لنين بايد گفت در واقع اين فكر كه تصورات و مفاهيم عام و كلي ذهن ما، فقط مخلوق تعميم دماغي نيست، بلكه واقعيت خارجي هم دارد، از ميتولوژي حتي به فلسفه نيز سرايت كرده است و افلاطون به ”مثل“ (آرشي تيپ) معتقد بود و ”ره آليست“ها در قرون وسطاي اروپا به واقعيت خارجي مفاهيم كلي عقيده داشتند. منتها افلاطون يا ره آليست هاي سده هاي ميانه، ”مقطر“ و ”انتزاعي“تر از آن مي انديشيدند كه براي اين مثل، براي اين مفاهيم كلي، شكل و شمايلي انساني يا حيواني و سرگذشت هاي داستاني تصور كنند. [[مثل، صورت ها و الگوهاي هميشگي و فناناپذير موجودات عالم ماده، ”فرهنگ فشرده سخن“]]

در اسطورة زرتشتي ”جهان فروهرها“ و در اسطورة اسلامي ”عالم ذر“ كه در آن جانداران قبل از پيدايش خود در اين جهان وجود دارند، نمونه اي از اين تصورات اسطوره اي است …».

احسان طبري در ادامه به نكته هاي متعددي اشاره دارد، ازجمله به «رابطه اسطورة با مذهب و جادو و مراسم ديني» كه نكته مورد بحث نزد اوچلان را تشكيل مي دهد. او همانجا مي نويسد: «دربارة اين كه اسطورة چيست و انواع آن كدام است؛ چرا اسطورة سازي پديد شده و چه وظايف اجتماعي و معرفتي را اجرا كرده؛ انگيزه رواني و اجتماعي اسطورة سازي چيست: اسطورة هاي ملل را چگونه بايد تقسيم و جدول بندي كرد، رابطه اسطوره با مذهب و جادو و مراسم ديني كدام است و …» گفتني زياد است و خواننده علاقمند را به نتايج تحقيقات دانشمندان مربوطه در كشورهاي سوسياليستي مراجعه مي دهد. در زيرنويس شماره ١٢ (ص ٥٥١ كتاب) احسان طبري به تحقيقات دانشمندان ايراني و نام آن ها اشاره مي كند.]

ايدئولوژي حاكم برده داري و تبديل زن به اولين برده، ازجمله ”برده جنسي“

در ارتباط با ايجاد شدن شرايط جامعه برده داري، (از صفحه ٨٥ به بعد) اوچلان نكته هاي زير را در باره چگونگي رشد ايدئولوژي حاكم برده داري و تبديل زن به اولين برده، ازجمله ”برده جنسي“، چنين توصیف می کند:

قوم هایی که 12 هزار سال پیش به تولید کشاورزی و همچنین دامپروری پرداختند با دو سرنوشت روبرو شدند. آن هایی که به فقر دچار شدند، اجباراً به نیروی کار در شهرهای سومرآیی و مصر بدل شدند … [نیپور در عراق یکی از این شهرهاست که این روزها با نابود ساختن آثار عتیقه ای در آن توسط ”اوباشان حکومت اسلامی“، در رسانه ها نامیده و باری دیگر در تاریخ شهرت یافت، این بار شهرتی غم و حول انگیز].

کشفیات اخیر، مهاجرت قوم ها را از دو منطقه شمال و شرق (قوم ها با ریشه زبانی آریایی) و جنوب و غرب (قوم های سامی) مورد تائید قرار می دهد. در تورات و لوح هایی در بابل، مهاجرت قوم سامی- یهودی و آری یایی ها (هندو اروپایی)، مانند کاسیرها ثبت شده است. وضعی مشابه مهاجرت دهقانان از ده به شهرها در دوران ما …

این روند از آغاز 5 هزار سال پیش تشدید می شود. در ساحل شرقی مدیترانه (بابل، اوگاریت Ugarit)، و در شمال سوریه و مزوپتامین، شهردولت ها و دهکده ها در سرزمین های حاصلخیز پدیدار شدند …

بازرگانی رشد نمود … (84)

ساختار طبقاتی را در 4 هزار سال پیش می توان چنین دسته بندی کرد: روحانیون، شاه ها و ماموران دفتر (وزیر) در معابد که با ریش سفیدان قوم، رهبری جامعه را در اختیار داشتند. بردگان و مهاجرین که دیگر از حمایت قوم خود برخوردار نبودند … (همانجا)

مرحله تمرکز میان قوم ها را باید روندی پراهمیت در تاریخ جامعه بشری ارزیابی نمود (همانجا) و این امر به ویژه در بین النهرین از ویژگی خاصی برخوردار است که تداوم [پايان نيافته] آن را تاکنون می توان دنبال کرد. این تاریخ قبیله ها، یا تاریخ ساختارهای قومی و خانوادگی ethnisch است (85)

شناخت تاریخ قبیله ها به مثابه تاریخ تجربه شده، … این حسن را دارد که دارای رابطه نزدیک تر با زندگی واقعی انسان است. نزد این قوم ها، چه در دوران آغاز سنگ نو و چه در هزاره های بعدی … روابط خاص خانوادگی- قومی حاكم است كه بقاياي آن اکنون نیز قابل شناخت است.

خط مادري، هويت و وحدت خانواده و گروه

در دوران ”وحشي“ جامعه [جامعه كمونيستي كهن]، خط مادري نقش تعيين کننده و غالب را در حفظ هويت و وحدت خانواده و گروه تشكيل مي داد و ايفا مي كرد كه به ندرت از بيش از چند صد نفر تشكيل مي شد و در غارها سرپناه داشت و كوچ نشين بود. شكار و جمع آوري دانه ها و ميوه، شيوه و شكل بازتوليد نيازهاي اوليه را تشكيل مي داد. زندگي شكلي ساده و يك فرم داشت و در آهنگ گردش چهار فصل جريان مي يافت. زبان محدود به چند صدا در ارتباط با حركات دست و ايما و اشاره بود. در اين دوران انديشه توتم و باور به روح برقرار بود. هنوز در انديشه انسان خدايان مذهبي وجود نداشت. ٩٨ درصد از تاريخ انسان چنين گذشت. …

در انديشه مذهبي در دوران ايجاد شدن قوم ها كه در آن هم زندگي انسان آزاد و ساده بود، زن همچنان در ابتدا از موقعيت مركزي در گروه برخوردار است. براي نمونه در محل سكوت قوم در سرپناه ها و كلبه ها، مجسمه هاي كوچكي يافت شده اند كه خدايان زن را نشان مي دهند. زن به صورت ستاره و ماه به مثابه خداي طبيعت نشان داده مي شود. درك اين بزرگ داشتن و مقدس شمردن زن در اين دوران، سخت نيست. از طريق كوشش زن، جمع آوري دانه ها مختلف به سطح بازتوليد مواد غذايي در توليد كشاورزي رسانده شد، حيواناتي اهلي گشتند. او همچنين مادري است كه كودك را مي زايد. طبيعت، زمين، يك مادر است. زن به مثابه نماينده «طبیعت» (خدا) تصور مي شود كه به او ميوه و بازتوليد دانه ها و گياهان و درختان طبيعت سپرده شده است. اهميت او در برابر مرد، بدون هر ترديدي بيش تر است.

البته مرد داراي نقش معيني در زندگي است. براي مثال آنجا كه شكار وسيله عمده تامين نيازهاي زندگي است. اما با به حاشيه رانده شدن گام به گام نقش شکار که با ايجاد شدن توليد شيوه نوين، توليد كشاورزي عملی شد، جايگاه و نقش مرد در گروه محدود مي شود.

تاريخ زن، تاريخ شناخت و توليد دانه هاي متفاوت غلات، اهلي كردن حيوانات كوچك خانگي، پرورش درختان ميوه، ايجاد سرپناه ها در دهكده ها، پارچه بافي و خلق آسياب كوچك دستي است. تاريخ توليد مواهبي است كه با كار او توليد مي شوند و تاريخ بزرگ كردن كودكان و تاريخ سكنا گزيدن در سرپناها، در كلبه است. نقش زن، همچنين در تاريخ تبديل شدن آواهاي محدود و ايما و اشاره ساده به زباني بازتاب مي يابد كه اكنون با نام و تعريف اشياء در روند باز توليد مواهب مورد نياز توسعه مي يابد. بر این پایه است که می توان به نقش زن در تاريخ ايجاد شدن قدرت انتزاع و آگاهی انسان، که مضمون واژه ”روح“ را تشکیل می دهد، پی برد. [در علم امروز، زبان شكل تظاهر آگاهي، تعريف مي شود].

هنگامي كه از ١٢ تا ١٠ هزارسال پيش شخم زدن زمين به كمك گاو نر معمول  – كه به طور طبيعي مردان در آن نقشي بيش تر و تعيين كننده اي داشتند- و توليد كشاورزي به سطح مسلط توليد مواهب تبديل گشت و همچنين پيشه چوپاني از اهميت بزرگ تري برخوردار شد، موقعيت زن در توليد مواهب محدود و تنگ تر مي شود. زن به طور روزافزون در خانه نيز مورد يورش و لعن قرار مي گيرد. در چنين شرايطي نقش زن در تعيين تاريخ زندگي انسان اين دوره و مفاهيمي كه در اين دوران و در ارتباط با توليد مواهب ايجاد شدند، در سايه قرار گرفت.

تدقيق شدن و تكميل شدن گام به گام سلطه مرد و به حاشيه رانده شدن موقعيت زن در اين دوران، اين هدف را دنبال كرد كه مرد بتواند در صحنه توليد كشاورزي، منابع را تحت كنترل خود درآورد و موقعيت ممتاز و تعيين كننده خود را در جايگاه نخست در خانه و جامعه برقرار سازد. به ويژه آنكه اشتغال به شكار، دیگر صحنه قابل اعتماد براي بازتوليد مواهب نبود و با مخارج سنگين تري همراه بود، در حالي كه توليد كشاورزي كه زنان مبتكر و آفرينده آن بودند، به منبع مطمئن تري براي بازتوليد مواهب و نيازهاي زندگي تبديل شده بود. مردان، زنان را از اين صحنه بيرون راندند، گرچه دانش عمده توليد نوين كه زنان در طول جمع آوري دانه ها و ميوه و خوردني هاي گياهي به دست آورده و توسط زنان ايجاد شد، دستاورد كوشش آنان بود.

در اين مرحله است كه اولين ضد انقلاب در تاريخ عليه زن تحقق يافت.

نگارش ”تاريخ بدون زن“

روند به حاشيه راندن زنان، نگارش ”تاريخ بدون زن“، همچنين به روندي براي سازماندهي جديد جامعه بدل شد. از اين رو به نفي دستاوردهاي زن پرداختند. اين بازنويسي پست و زشت تاريخ، تا امروز هم به علت عدم تساوي حقوق ميان زن و مرد، به علت ادامه نقش برده دارنه جنسي در جامعه طبقاتي ادامه دارد و مسلط بوده و مانع برداشت علمي و انساني از تاريخ و گذشته تاريخي نقش زن مي شود.

[آيت الله شيخ محمد يزدي، دبير جامعه مدرسين حوزه علميه قم که این روزها به ریاست مجلس خبرگان رهبری در جمهوری اسلامی ایران هم انتخاب شد، به وزير ارشاد دولت حسن روحاني – ١٠ فوريه ٢٠١٥ -گوشزد کرده و هشدار مي دهد كه «در اسلام موسيقي حرام است … تك خاني زن به طور قطعي حرام است».

احسان طبری در نوشتار ”زن ایرانی در افسانه و تاریخ“، ضمن اظهار تاسف از وجود «زن دشمنی» در ادبیات ایران (همانجا از صفحه 459 به بعد) می نویسد: «در اساطير زرتشتي بعضي از ايزدان، زن هستند. مانند ”آناهيتا“، الهة نمو و فراواني و ”چيستا“، ربه النوع دانش. احتمالا ”رتا“، خداي دارايي. در اوستا و ديگر كتب مذهبي زرتشتي كه به پهلوي نوشته شده، نام زنان بسياري به ميان مي آيد. مانند ”دغدو“ (مادر زرتشت)، ”هوي“ (همسر زرتشت)، ”پوروچيستا“ (دختر زرتشت)، ”شيانه“، (نخستين زن)، ”خنه ثيوتي“ (جادوي بابلي)، ”شهرناز“ و ”ارنواز“ (دختران جمشيد)، ”جهيكا“ (دختر اهريمن، زن بدكار)، در قبال ”نائيريكا“ (زن نيكوكار) و غيره وغيره.

در داستانهاي حماسي منظوم و منثور به چهرة زن گاه به مثابه مظهر عشق، گاه به مثابه مظهر دلاوري، گاه به مثابه مكربازي و دغل سازي، زياد برخورد مي كنيم. در حماسة عظيم منظوم فردوسي، چهره زن جاي برجسته اي دارد … در تاريخ سياسي ايران برخي از زنان نقش مهمي بازي كرده اند … در تاريخ شعر ايران مي توان از شعراي نامداري [[زن]] … نام برد. … در تاريخ خوش نويسان به نام مريم بانو نائني … برخورد مي كنيم … پيوسته در تاريخ ما به چنين زنان شير صفتي برخورد مي شود كه علي رغم محيط نامساعد اجتماعي گاه كار مردان را به از آنان انجام مي دادند …

زن ايراني از همان آغاز پيدايش حجاب در زمان هخامنشيان و تشكيل حرم ها (شبستان ها) در جوامع اشكاني و ساساني [[جامعه مبتني بر برده داري- گذار به فئودالي]]، عضو تام الحقوق جامعه نبوده و حتي لحن بسياري از نوشته هاي ادبي و تاريخي ما در دوران پس از عرب، طوري است كه گويا زن را يك انسان تمام عيار نمي دانستند، بلكه ”عورتي“ مي شمردند كه حق قياس كردن خويش با مردان ندارد. در مرزبان نامه آمده است: ”دختر نابوده به، و اگر ببود، يا به شوي، يا به گور!“

متاسفانه ادبيات ما از بسياري مطالب در بارة زن انباشته است كه يا مبتني بر سنن خواري زن در جامعه ماقبل اسلامي است و يا مبتني بر درك خاص از برخي آيات (مانند ”وان كيدهن عظيم“) و برخي احاديث واقعي يا مجعول (مانند ”النساء قبائل الشيطان“) عليه زن است. مثلا فخرالدين اسعد در ”ويس و رامين“ مي گويد: ”زنان در آفرينش ناتمامند- ازيرا خويش كام و زشت نامند” … و اين نشانة سوابق طولاني ”زن دشمني“ در جامعه مردسالاري سنتي ايراني است چنان كه تا امروز هم شاه كشور [[همانند آيت الله محمد يزدي]] در مصاحبه با يك روزنامه نگار خارجي (آريانا فلانجي) صريحاَ مي گويد كه زنان تنها با زيبايي خود مي توانند تأثير كنند و مكار و حيله گر و جاه طلبند و در تاريخ جهان كاري نكرده اند. و حتي از ميان آن ها يك آشپز و خياط خوب برنخاسته است …!» و احسان طبري اضافه مي كند: «افسوس كه چنين انديشه هاي زشت و وحشتناكي در مواردي ادبيات بزرگ انساني كلاسيك ما را آلوده كرده است. …

با اين حال شخصيت واقعي زنان ايراني، علي رغم همه موانع اجتماعي و خرافات و رسوم ما، تجلي كرده … در پژوهش تاريخي بانو شيرين بياني در مورد تحولي كه پس از هجوم مغول ايجاد شده، به درستي تشريح گرديده، در اين دوران تا حدي نقش خاتونان با مردان در خورد مقايسه است، زيرا نزد مغول آن سركوفتگي زنان كه در جامعه ما سنت داشت، لااقل به آن شدت موجود نبود. [[جامعه مغول كه به دست چنگيز به وحدت قبايل دست مي يابد، دوران گذار از ساختار قبيله اي به برده داري را طي مي كند]].  … از زمان مشروطيت زن ايراني به تدريج وارد عصر رهايي جنسي و اجتماعي (امانسيپاسيون) خود مي شود. …

جامعه سرمايه داري زن را به مثابه برده خانگي، عروسك، افزار تفريح و زنان زحمتكش را به عنوان نيروي كار ارزان تر مي پذيرد. … سخن بر سر رهايي اجتماعي انسان و در عين حال رهايي صنفي زن است. …

براي زنان ما كه حتي در تيرگي هاي قرون، با نام هاي پرتوافكني درخشيده اند، نبرد در دو جبهه: جبهه اجتماعي و جبهه صنفي هر دو در پيوند نزديك با هم ضرور است. … (خرداد ١٣٥٢)»]

مصداق مضمون بيان رئيس پيشين قوه قضايه در جمهوري اسلامي، در صفحه هاي ١٢١-١٢٠ كتاب ”وارثان گيلگامش“ ترسیم می گردد.

عبداله اوچلان در توضيح های خود، نقش ايدئولوژيكِ تبديل ساختن انسان به برده را به كمك دستورها و سنت هاي ”اخلاقي“ي مذهبِ چند خدايي و سپس يكتاخدايي در دوران برده داري و فئوداليسم برمی شمرد. او همانجا و در ارتباط با توضيح ها در باره اخلاقيات جنبش مخالف، جنبش آزادي خواهيِ بردگان را مطرح می سازد.

اوچلان در صفحه هاي پيش گفته اثر خود، نظر سقراط را طرح مي سازد كه خواستار ”خود را بشناس“ است. همین خواست پیش تر به صورت هاي مقدماتي در نظريات زردشت نيز طرح شده است. در اين تصورات سايه اي از «آزادي» در نظر گرفته شده است كه در برابر جبر ناشي از سنت هاي جزم و مطلق گرايانه مذهبي كه براي انسان رفتاري مطيع و سربزير تعيين مي كند، قرار دارد.

انديشه مذهبي كه خدايان را به نيروي مطلقه بدل مي سازد، براي انسان، براي وجود فرد، جايي جز ”سايه“ قايل نيست. بررسي اين انديشه مطلق گرانه و ضد انساني به منظور تبديل انسان به برده در انديشه مذهبي در طول تاريخ، هميشه موجب تعجب و در عين حال شگفتي مي شود كه روحانيت مذهبي چگونه قادر شد فلسفه برده داري، اين ايدئولوژي ضد انساني را به انسان، به فرد انسان به قبولاند و القا كند و او را معتقد به تن دادن به برده شدن نمايد؟! در جريان اين تحقيق تاریخی مي توان به راحتی دريافت كه ارايه تعريف هاي اخلاقي براي رفتار انسانِ باورمند و معتقد به عرفان و مذهب، ابزار مناسبي را تشكيل داد، براي تبديل ساختن او به برده اجتماعي، و همانقدر به برده جنسي. امري كه ديگر نمي تواند با اخلاقيات دوران كنوني همخواني داشته باشد!

ابزار برقراري چنين انديشه اخلاقي در همه تمدن ها، اعلام آن است كه نظام حاكم بر جامعه، سايه اي است از نظام آسماني و بازتاب خواست و مشيت الهي است [انديشه اي كه در ايران به عنوان ولايت مطلقه فقيه القا مي شود. جاي شما در «دهليز حرمسراهاي …» ماست (م. ا. به آذين –اعتمادزاده-، ”مهمان اين آقايان“، ص ١٨).]

از آنجا که پیروزی خدای زن در توليد مواهب و بازتوليد زندگي [كه پيش تر برشمرده شد،] در اندیشه سحرآمیز سومرآیی بخش جدایی ناپذیر از باور مذهبی بود، به بخشی از مذهب آن تبدیل شده است و به متون لوح های کشف شده وارد گشته. [از این طریق کوشش روحانیون برای حذف تاریخ نقش پربار زن بر ملا شده است.]

تمام نبرد خدایان [در افسانه ها] هیچ چیز دیگری نیست جز بیان و بازتاب قابل فهم این تضادها در نظم دولتی نزد سومری ها. آنچه تعریف می شود، داستان هایی است از خدایان مشخصی که به عنوان نماینده برای نبردهای طبقاتی، برای رقابت و یا جنگ های قبيله و دودمان- سلسله ها و یا میان شهردولت ها جریان یافته است. انسان ها، به نظر برداشتِ ايدئولوژيك اين دوران، قادر به نبرد علیه هم نیستند. اين چنين نبردي در نظم خدایان امري ناممکن است، زیرا مردم عادی- رعیت Untertanen تنها سایه هایی هستند. این در حالی است که اراده کردن تنها نزد خدایان پیش می آید. آن ها هستند که می توانند بر یکدیگر غالب شوند و یا از یکدیگر شکست بخورند. این آموزش ایدئولوژیک حاکمیت، هسته مرکزی مفهوم حاکمیت و تعریف آن را تشکیل می دهد.

(مترجم ا ک: واژه رعیت را اوچلان به مفهوم برده- بنده- موجود- امت که احتمال از ریشه کول qull است که به معنای کم ارزش، ناتوان است، به كار مي برد. نه در عربی و نه در فارسی این مفهوم به مفهومی که در دربار عثمانی یافت، به کار برده می شود: انسان موجودی است که سرنوشت او توسط خدا تعیین و در اختیار سلطان قرار داده شده است)

[اسكند مقدوني، افسر خود را که شاه اشکانی را دستگیر و به قتل رسانده بود، کشت. زیرا کشتن شاه تنها به دست شاه غالب مجاز است].

خدا به مثابه حاکمیت مرکزی، دیرتر در لباس نظم مذهبی، حقوقی و سیاسی تظاهر می کند. ایدئولوژی حاکمیت اکنون نیز در جوامع طبقاتي به قوت خود باقی است. (49-47) …

[يكي از شروطي كه قبيله مغلوب در جنگ مي بايست بپذيرد تا قتل عام نشود، پذيرش ”خداي“ قبيله پيروزمند و غالب است. اين به معناي پذيرش نظم اجتماعي قبيله پيروزمند است. بردگي و ديرتر پرداخت غرامت و سورسات ساليانه به شاه پيروزمند، مضمون پذيرش نظم حاكم پيروزمند را تشكيل مي دهد.]

سومری هایِ دوران سنگ نو بر این باورند که همه دستاوردهای آن ها، تحت تاثیر و خواست ”خدایان مقدس“شان ممکن شده است. این برداشت سحرآمیز- مذهبی آن ها، تا امروز نیز از وزن معیني در اندیشه مذهبی برخوردار است. … (49)

انسان هوموزاپینس تنها موجودی است که به تغییر محیط پیرامون و تبدیل آن به وضعی که در خدمت نیازهای او باشد، پرداخت. …

خواست و اراده انسان برای دستیابی به نیازهای خود، تنها مربوط به نیازهای شخصی و سهم فردی و حفظ تمامیت انسان نیست، بلکه همچنین مربوط است به نیازها و حقوق اجتماعی انسان. البته، فرد، انسان مشخص، با نیازهای حياتي kanon و غیرقابل چشم پوشی برای او، پایه استواری را در ساختار تمدن اروپایی تشكيل مي دهد. شناخت اين پايه استوار تمدن اروپايي در یک روند طولانی توسط فرد پذيرفته شده است. تعریف حقوق انسانی و تحقق بخشیدن به آن ها به فرد، به کمک قوانین مربوطه تفهیم شده است.

اما پیش تر، در طول صدها هزار سال، انسان راهي طولاني و سخت كوشانه را طي كرد، تا از منشاء حيواني ي برخاسته خود جدا شده و به موجودی اجتماعی تبدیل و از ابژكت به سوبژكت، به انسان تاريخي فعالي كه سلطه خود را بر طبيعت و محيط پيرامون برقرار سازد، بدل شود. این کوشش ها مي بايست توسط موجوداتی تحقق مي يافت و به طور واقعي تحقق يافت، که تازه به راه جدایی از پریمات ها که با آن ها مشترکات بیشتری از تفاوت ها داشتند، گام نهاده بود [انسانی كه «با مغزي خواب آلود و رويا باف، حقير و ناتوان وارد اين كارگاه شگرف شد. انساني که کمی بهتر از یک بوزینه درك مي كرد …» احسان طبري، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول، چاپ سوم، ص ٣٥٤].  … (50)

در مرحله جامعه ”وحشيِ“ كمون اوليه [جامعهِ كمونيستي كهن]، گروه هايي از انسان ها با هم زندگي مي كردند كه تفاوت چنداني از زندگي گلهِ اي پستانداران نداشتند. رشد آنتروپولوژيك انسان هوموزاپينس اما زمينه بيولوژيكي ديگري را در اختيار داشت …

با چنين پيش زمينه، بخش نخست انقلاب دوران سنگ نو [دوران جدا شدن انسان از پيشين حيواني خود در دوران طولاني سنگ كهن و سنگ ميانه] عملي شده بود. مشخصه اصلي بخش نخست اين مرحله، اين شناخت انسان است كه ادامه حيات، تنها در زندگي اجتماعي ممكن است. … ايجاد شدن ساختارهاي بغرنج تر و چند لايه، همگي ناشي از ضرورت روند رشد گروه انسان ها، يا ”حيوان هاي گروهي“ ناشي بوده و ريشه در نيازهاي اين رشد دارد. واحدهاي با ثباتي به وجود آمدند. روندي كه هزاران سال به طول انجاميد.

به دنبال ”انقلاب كشاورزي“، با ايجاد شدن دهكده ها، بخش دوم انقلاب ”سنگ نو“،١٢ هزارسال پيش تحقق يافت و تداوم رشد آن تا به امروز در نياز به حفظ جامعه انساني ادامه دارد.

بسياري از آنچه در آن دوران نيز خواست انسان بود، نياز امروزي آن نيز است. بر اين پايه است كه انسان مدرن خواستار زندگي با برخورداري از آزادي انديشه و در هماهنگي با طبيعت است كه مصون باشد از سلطه قدرت هاي ”خداي گونه“. خواست تساوي حقوق ميان زن و مرد، برخورداري مساوي از موهبات طبيعي (توليد كشاورزي و حيواني)، آزادي بيان و زبان كه نه جدايي و برتري، بلكه همبستگي ميان انسان را به وجود مي آورد و تقويت مي كند … در اين آرزوها و خواست هاي فردي كه انسان براي فرداي خود مي طلبد، که در اين دوران طلوع تمدن انساني هم خواست او است، ارثيه دوران طولاني سنگ قديم بوده و خواست و نياز فرد و گونه انسان را تشكيل مي داد. … (٥٠)

خواست برخوردار شدن از موهبات، تنها به نيازهاي فردي محدود نمي شود، بلكه نيازهاي اجتماعي را نيز در بر مي گيرد. …

جايگاه ويژه خواست هاي فردي در تمدن كنوني نبايد توجه را از اين نكته دور سازد كه انسان به هزاران سال زمان، همراه با كوشش بسيار، نياز داشت تا بتواند ضرورت ويژگي زندگي اجتماعي را درك كند و آن را بپذيرد …

كشانده شدن وَهم سرگشته به سوي سحر و جاده، اعتقاد به روح و بزرگ و محترم شمردن روح اجداد و مذهب چند و يكتا خدايي، همگي اهرم هاي ايدئولوژيكي را در طول تاريخ تشكيل دادند كه در آن ها، كوشش پر رنج و درد انسان و نبرد او براي تفهيم و درك ضرورت پذيرش نظم اجتماعي بازتاب مي يابد. مادرسالاري، پدرسالاري، سحر، جادوگري، احضار روح، قرباني انسان و حيوان، نقش روحانيون و پيامبران و… همه كوشش براي دور ساختن انسان از زندگي حيوان گونه و تفهيم و درك ضرورت زندگي اجتماعي با نظم هاي تاريخي آن عملي شده است. … (٥١)

[همه انديشه مبتني بر «رويا يا خيال ابتدائي و به تغبيري ”خيال بيمار و سرگشته“ كه ما آن را معمولا ”وَهم“ نيز مي ناميم، و از آن مذهب، عرفان و جادو زائيده شده است. ابتدائي بودن مدنيت انسان و محدوديت … معرفت واقعي به جهان پيرامون و لذا عجز و جهالت آدمي در مقابل قواي طبيعي …، وهم سرگشته را به سوي ساختن اُسطوره (ميث)هائي كشاند كه از آن دين، عرفان و جادو نشأت كرده است.» (ا ط، جهانبيني ها …، جلد ٢، ص ١٠١)]

قرباني کردن انسان و سنت هاي ديگر با هدف آزاد سازي قدرت اجتماعيِ گونه انساني عملي گشت. … آن ها را نبايد نشان ”غريزه حيواني“ انسان پنداشت … بايد آن را روند پردرد شناخت انسان از محيط پيرامون در روند تبديل شدن از ابژكت به سوبژكت تاريخي، به ”انسان اجتماعي“ ارزيابي نمود. …

سلطه عرفان و مذهب بر افكار براي ما امروز قابل درك نيست، اما آن ها نقش بزرگي براي گذار از مرحله طفوليت انسان و تبديل آن به انسان مترقي كنوني ايفا ساخته اند. … روند تبديل شدن انسان اوليه به انسان اجتماعي بدون مادر اول، پدر قبيله، توتم [«تصاوير و قصهّ هاي خيالي و ساده لوحانه … تجسم (غالباً انساني) پديده هاي طبيعي» (ا ط، همانجا) در اشكال متفاوت مورد احترام و تقدس در انديشه ابتدايي]، جادوگر، روحاني، پيغمبر، همه ساختارهاي خلاق انساني در اين روند طولاني هستند كه با شناخت و درك آن ها، انسان دقيق تر، مضمون پرطنين و شكوهمند سرشت اجتماعي گونه انسان را درك مي كند.

تمدن امروزي كه به تبليغ انديويدوآليسم مي پردازد، مي خواهد اين تجربه تاريخي را نفي كند، مي خواهد سرشت اجتماعي انسان را نفي كند. اين در حالي است كه آزادي فردي، تنها در رشد كيفي سرشت اجتماعي جامعه ممكن است [مانيفست كمونيستي، آن را «آزادي فرد، به مثابه محكِ آزادي اجتماع» برمي شمرد]. انديويدوآليسم با عواقب كشنده همراه است. درّه فقر و ثروت را در جامعه تعميق مي بخشد … بحث فلسفي در دوران كنوني در اطراف اين نكته است كه جامعه امروزي تا چه حدي مالكيت خصوصي را مي تواند تحمل كند. … سوسياليسم در اين بحث جايگاه ويژه اي داراست. …

گذار از روابط خانوادگي در يك قبيله به ساختارهاي سياسي، همراه است با آغاز برده داري … كه همراه است با ايجاد شدن يك طبقه نخبگان براي گرداندن امور و اِعمال حاكميت كه ديگر بر مبناي خوني قرار نداشت و ديرتر به صورت موروثي تحكيم يافت. … جامعه به لايه و قشرها تقسيم شد. … وظيفه تفهيم ايدئولوژيك شرايط جديد را شاعران دوران سومري ها به عهده گرفتند و آن را در عرفان و مذهب سومرآيي برشمردند كه در آن ”نظم مقدس خدايان“ مورد ستايش قرار مي گيرد. … (٥٣) [پيش تر اين روند به كمك بررسي سياسي شاهنامه توسط زنده ياد جوانشير در ”حماسه داد“ در ارتباط با تاريخ ايران نشان داده شد.]

آن وقت كافي بود كه جوامع ديگر در تمام طول تاريخ، اين نظم مقدس سومرآيي را در لباس مناسب شرايط خود ارايه دهند و آن را ”مدرن“ كنند … روندي كه تاكنون نيز ادامه دارد. … عرفان سومرآيي در دوران خود، از سطح شكوفايي برخوردار شد كه حتي خداشاه ها نيز به آن چنان باور يافتند كه به طور كامل به مراسم و دستورات آن تن دادند. از اين طريق يك حاكميت مبتني بر هژموني اي ايجاد شد كه در خدمت حفظ منافع طبقات حاكم قرار داشت و به آن لباس ”سايه نظم آسماني بر روي زمين“ پوشانده شد. …

شش تا چهار هزار سال پيش، برده هاي زن و مرد، چيزِ ديگري جز رعيت- سايه هاي تحت سلطه و خادمان ”خدايان“ نبودند ـ آن ها زير فرمان نظمي قرار داشتند كه مركز آن معابد مذهبي و خداشاه بود و همه لايه هاي جامعه را در بر مي گرفت. … با مرگ خداشاه كه در سطح خدا قرار داشت، كليه ملتزمان – زنان و برده ها – با او دفن مي شدند و آن ها آن را وظيفه خود مي پنداشتند … [تا خداشاه در زندگي بعد از مرگ زميني، از همه امكان هاي مورد نياز برخوردار باشد]

در سنت ها و باورهاي سومرآيي ها اين قربانيان انساني در پيوند قرار داشت با ساختار نظم برده داري حاكم … بدين ترتيب نظم حاكميت سومرآيي، نظم كهن حاكميت است كه حاكمان استثمارگر آن را در طول تاريخ به شكل هاي مدرن و روز آن در آورده اند. … (٥٤)

            [تاریخ بادهِ تکامل را در كاسه سر شهیدان نوشید (مارکس)]

با توجه به آثار باستان شناسي مي توان پذيرفت كه در شبه جزيره عربستان و شمال افريقا ميان ١١ تا ٨ هزارسال پيش قبيله هاي سامي به پايه ريزي تمدني با زبان و ويژگي هاي فرهنگي خاص خود دست يافتند كه از انقلاب سنگ نو در منطقه مزوپتامين تاثير پذيرفت. … (٨٧)

 

پدیدار شدن عدم تساوي جنسيتي در جامعه سومرآيي

نيروي خلاق در دوران انقلاب سنگ نو كه از آن تمدن سومرآيي برخاست، زن بود كه در اين دوران از جايگاه مركزي [سحرآميز- عرفاني- اخلاقي] در خانواده برخوردار بود. كشاورزي و اهلي كردن حيوانات، نوآوري ها و اختراعات زن بودند. (در كنار كشف بقاياي چند حيوان اهلي خانگي، يافته هاي گياهي، حكايت از تعداد غيرقابل شمارش اين نوآوري ها مي كند، به ويژه اگر به آن ها گياهاني كه در آمريكا قبل از كلمبوس كشف و در توليد كشاورزي به كار گرفته شده بودند را اضافه كنيم. اين كه اين دستاوردها را بايد مديون زن باشيم كه به كار جمع آوري گياهان قابل خوردن مي پرداخت و نسبت به آن ها شناخت داشت، در علوم مربوطه امري پذيرفته است. (نگاه شود از جمله به هلموت مولر Helmut Müller ”روشنايي هاي تاريخ جهان“، بن، انقلاب سنگ نو، ص ٢٤).

همچنين گذار از زندگي كوچ نشيني به زندگي سكنا، به سخني ديگر انقلاب كشاورزي يا دهكده اي نيز ريشه در نقش زن دارد. خانواده بر دورِ محور مادر متمركز بود (خط مادري Matrilinearität). شكل مادرسالاري بر جامعه حكمفرما بود كه تظاهر ايدئولوژيك آن در باورهاي مذهبي بروز مي يافت كه با نماد (سمبل)هاي ستاره ها و ماه بر كرسي كه خدايان زن بودند، نشان داده مي شد.

در عرفان سومرآیی عدم تساوي جايگاه ميان جنس ها كه هم گام با ايجاد شدن طبقات متخاصم و خدایان آسمانی پدیدار شد،  بازتاب يافته است. تنها در آن جاست كه در باره تغيير جایگاه جنسيت، سخن به ميان مي آيد: در آغاز موقعيت و جايگاه خدايان زن نقش تعيين كننده و مسلط dominanat داراست، اما قدرت و نفوذ آن گام به گام از بين مي رود. در آغاز دوران ايجاد شدن تمدن بابل، زن در سيماي تيماآت ‏Tiamat مورد حمله اي مرگ بار قرار مي گيرد. نوه كوچك او، ماردوك Marduk، با قتل خدای زن، پاقرص کردن تمدن پدرسالاري را در راه سريع گذار به تك خدايي [که بیان حاکمیت بلامنازع مرد است،] به نمايش مي گذارد.

در ابتدا زن در معابد جايگاهي مساوي با روحاني مرد داراست. اما در مركز اصلي، در خانواده، جايگاه و مقام زن مورد هجوم واقع شده است. اولين فاحشه خانه با نام موساكاتديم Musakatdim نيز اختراع سومري ها است. اما هنوز جايگاه و مقام زن آن چنان نزول نكرده بود كه در مرحله دوم برپايي تمدن تاريخ بشري تنزل يافت. در دوران سومري ها، نبرد ميان جنس زن و مرد با وضع پات پايان مي يابد. در عرفان سومرآيي اين وضع به شكل توافق ميان خدايان در حال نبرد از دو طرف خاتمه مي يابد [پيش تر توضيح داده شد كه در برداشت سحرآمیز سومرآیی، خدای زن کوهستان ها، دیرتر با نام اینانا Inanna پیش می آید. او که در واقع خدای خالق انقلاب دوران سنگ نو (انقلاب کشاورزی) است، در حالی که حق خود را از خدای مرد كه دیگر به موقعيتي مساوي با او دست یافته است، طلب و با سربلندی و افتخار شهر اریدو Eridu را كه متعلق به خداي مرد، اِنکی است، ترک می کند. با مه ME به شهر خود اوروک Urukبرمی گردد]. (٥٥)

[در ويتنام، هم در بخش مركزی (قوم گيارايي ها در كوهستان هاي مركزي) و هم در بخش جنوب کشور، قوم هايي زندگي مي كنند كه نزد آن ها اداب و رسوم و سنت و ”قوانين“ مادرسالاري تا به امروز حكمفرماست. – در ونزوئلا نيز نزد خلق وارآاو Warao كه ٩ تا ٥ هزار سال قدمت دارد و در دلتاي رود اورينوكو Orinoco زندگي مي كند نيز نظم مادرسالاري حكمفرماست. زندگي اين خلق در فيلم Lo que lleva el rio نشان داده شده است كه توسط فيلم ساز كوبايي در طول ١٤ سال تهيه شده و در فستيوال فيلم در برلن در فوريه سال ٢٠١٥ به نمايش گذاشته شد – (مصاحبه با فيلم ساز كوبايي ماريو كرسپو  در ”جهان جوان“، ١٣ فوريه ٢٠١٥).

”خانه هاي دراز“ كه ويژگيِ قوم هاي ويتنامي هستند، بر روي پايه هاي چوبي ساخته مي شود كه در گذشته دور، خانه همه نسل ها، از زن و مرد بود. ديرتر جدايي نسل ها و سپس زن و مرد مجرد عملي شد. ديرتر اين خانه ها به مركز فرهنگي- مذهبي- اداري قوم تبديل شد كه تا به امروز نيز چنين وظيفه اي را به عهده دارد. نردبان زن و مرد براي بالا رفتن و رسيدن به در خانه متفاوت است. ارث در خط مادري عملي مي گردد. همچنين در كامبوجه هنوز ازدواج با انتقال شوهر به خانواده زن، پس از سه ماه كار و زندگي آزمايشي مرد در خانواده زن و تائيد لياقت شوهر آينده توسط خانواده زن، عملي مي گردد.]

در همين دورانِ تغییر در جایگاه زن و مرد در خانواده و جامعه که چهار هزار سال به طول انجامید، سومري ها اولين شهرها و شهردولت ها را به وجود مي آورند كه مي توان آن را انقلاب مدنيت نيز ناميد. … انقلاب كشاورزي گذران زندگي را ثبات مي بخشد. خط، ادبيات، محاسبه زمان و ثروت ها، مساله سلامتي و آموزش به فعاليت هاي شغلي بدل مي شوند. صنف هاي مربوطه ايجاد مي شوند. …

مالكيت فردي و جمعي ايجاد و از ساختارهاي محكمي بر خوردار مي شود. صنوف تجارت، نجاري، معادن، ذوب فلز و آهنگري، پارچه بافي، و كوزه گري ويژگي هاي اقتصاد سومرآيي هستند كه نظم جديد را تحكيم مي بخشند. …

اين صنف ها در اوج دوران سنگ نو به وجود مي آيند كه به دوران مس [هشت هزار سال پیش] معروف است و در دوران تمدن تل- خلف قرار دارد. سفرهاي دور و دراز نشانه ديگري از اين دوران است كه با توسعه بازرگاني همراه می شود. زمينه انباشت تمدني فراگير به وجود مي آيد كه بر پايه مبادله دستاوردهاي مادي و معنوي انسان قرار دارد كه با اداب و رسوم انقلاب مدني در پیش از پنج هزار سال پيش از يك سو تا مصر و از سوي ديگر تا هند توسعه مي يابد.

آنتروپولوژها معتقدند كه همه اين صنوف و شغل ها به طور عمده توسط زنان ايجاد شد و زنان به آن مشغول بودند و آن را مي آموختند. با ايجاد شدن امكان سفرهاي دور و دراز، انتقال اين شغل ها و توانايي ها به طور روزافزون به مردان و از طريق سفرها به نقاط ديگر منتقل مي شد و به تدريج به شغل مرد ها بدل می گردد. به ويژه كوزه گري و آهنگري كه در آن موادي مورد استفاده قرا مي گرفت كه با تغيير خصوصيات همراه بود، از دانشي ”مخفي“ برخوردار شد كه مقدمات جادوگري و كيمياگري را به وجود آورد و زمينه ايجاد شدن صنف ”روحاني“ گشت. باورهاي سحرآميز و مذهبي از چنين زمينه هايي برخوردار بودند. … (٥٦)

عرفان و اداب و رسوم سومري ها ملاطي بود به منظور ايجاد ارتباط براي روابط روبنايي با زيربناي جامعه كه آن را برپا نگه مي داشت. دستگاه اداري، به ويژه طبقه روحانيت به اين نكته واقف بود كه بدون چنين ملاطي، حفظ نظام حاكم ناممكن بود. … براي نمونه اصل موروثي شدن در رهبري دهكده، به نظم حاكم اضافه و وارد شد. … تحقيقات جديد نشان مي دهند كه ساختار داستان ها در عرفانِ رمزگونه حاكم، نمونه هاي تيپيك براي ساختارهاي حاكميت را تداعي مي كرد. (مي توان نشان داد كه بسياري از اصل هاي كتاب هاي مذهبي تك خدايي از اين عرفان نمونه برداري شده است). … (٥٧)

 

ساختار هاي مبتني بر ديالكتيك ابتدايي

آسمان و متضاد آن، زمين، همزمان نمادهايي براي اصل مردانه و زنانه را تشكيل مي دهند. آسمان آن An، يا اِن En و زمين كي Ki ناميده مي شد. خداوندِ زمین، اِنكي Enki، عمدتا جنسي مردانه دارد. در شكل وحدت دو خدای آسمان و زمین، شكل مردانه ي مسلط داراست. اِنكي در عين حالي بر اين امر آگاهي دارد كه ”او“ تنها مي تواند در توافق با خداي از جنس زن به بقاي خود ادامه دهد. اين خدا پيش درآمد مفهوم پدر است. اِنكي با همه خدايان زن همخوابي مي كند و اولادها با خصلت هاي متفاوت به دنيا مي آورد (بازتوليد مي كند). آخرين فرزند آن ماردوك Marduk است كه آخرين ضربه را به خداي مادر، تيامات Tiamat وارد مي سازد و او را از آسمان بيرون مي كند (براي اين داستان، شعر آفرينش اِلياس Elis با نام اِنوما Enuma بسيار گوياست). …

(اِنكي در عرفان بابل اِآ Ea نام دارد. در شعر اِنوماي اِلياس به عنوان پدرِ ماردوكس نقش ايفا مي كند. او جايگاه اول را در رديف خدايان هنگامي تصاحب مي كند كه در نبردي، مادركهن با نام تيامات را به وضعي فجيح از اين طريق به قتل مي رساند كه معده او را با بادها باد مي كند و آن را با يك تير منفجر مي سازد. بدين ترتيب ”مادرخدا“ به دست ”قهرمان جنگجو“ [در شاهنامه با واژه ”پهلوان“] جايگزين مي شود و پيروزي او در بابل به عنوان سال نو به مثابه بزرگداشت شاه جشن گرفته مي شود. (زيرنويس ص ٥٨))

بدين ترتيب، انديشه عرفاني به باور اصلي مذهبي جامعه بدل مي شود كه به مثابه قانون و با تاثير وسيع و ديرتر با تاثير حقوقي قابل توجهي، شرايط تاريخي- اجتماعي را تنظيم و حاكم مي سازد. معبد سومرآيي و آموزش اداب و رسوم آن (اِددُبا Edduba) به مراكز توليد فكر تبديل مي شود که وظیفه آن، تنظيم قوانين و نظم حافظ قدرت شاهي است.

مهم ترين وظيفه روحانيون، نويسندگان و شاعران و انديشمندان آن بود كه استحاله (دگرگون شدن) trasformation [رشد پديده اي از نطفه اي موجود در پديده پيش] عرفان به مذهب را عملي سازند. شيوه انديشه عرفاني به آموزش مذهبي بدل شد كه از طريق همراهي داستان و افسانه ها به كرسي نشانده شد. نيپور Nippur و بابل براي بيش از هزار سال مراكز فرهنگي و مذهبي و تمدني اين برنامه بودند. (٥٨)

 

نظم زميني، بازتاب- سايه نظم آسماني

وظيفه قوانين سومري، تعريف مفهوم سير مداوم ستاره ها، ماه و خورشيد و بيان این امر است كه آن ها به انسان چه مي گويند: غيرقابل تغيير بودن حاكميت و ابدي بودن خداشاه هاي روحاني به مثابه ساختاري خداگونه [ولايت فقيه].

برای همه نيروهاي طبيعي بر روي زمين، خدايي ارزاني مي شود. تعیین خدا براي نسل انسان در شهرها، با تعیین ”خداي شهر“ عملي مي شود. هيچ صفت، چيز و موجودي بدون قيم ”آسماني“ باقي نمي ماند. اگر هم ما امروز اين تعريف واقعيت را در آن دوران خداپرستانه و مذهبي بناميم، نبايد فراموش كرد كه اين نظريات مرحله پراهميتي را در روند اولوسيونر شناخت انسان تشكيل مي دهد كه آغازگر انديشه فلسفي در يونان قديم و علوم در دوران جديد در اروپا است.

در شرايط دوران خود، شناخت وهم گونه سومري ها از طبیعت و جامعه، گامي بزرگ در توان [تئوريك] شناخت انسان به جلو بود. نظم ”خداگونه“ آن ها ديرتر به صورت قوانين علمي خود را نشان خواهد داد.

[بدين ترتيب، ريشه باور چند خدايي و دیرتر یکتاخدایی، همانقدر مرحله معيني از روند شناخت مبتني بر وهم و خيال را نزد انسان در جامعه بغرنج شونده كمونيستي كهن و دیرتر برده داری- فئودالی تشكيل مي دهد، همانقدر كه بازتابي است از شرايط مرحله رشد تمدن مبتني بر رشد نيروهاي مولده توسط انسان در دوران انقلاب كشاورزي. مفهوم ”خدای شهر“ در دوران پدیدار شدن تمدن شهری، که همان معنای ”صاحب“ را در دوران استعمار انگلستان در مستعمره های سابق این کشور داراست، و مترادف است با مفهوم Sir و Lord که در زبان انگلیسی برای بیان مسیح و خدای آسمانی در دین مسیحی به کار برده می شود، بیان ریشه ”زمینی“ مفهوم حاکم یا خدا است که نزد مذهب امروزي اکنون تنها به معنای خداوند، الله و … به کار برده می شود.

باور به چند خدايي، مرحله اي رشد يافته تر از همين شناخت در دوران نابودي جامعه بدوي کهن و حذف نظم مادرسالاري و تدارك دوران برده داري بر پايه نظم پدرسالارانه است.

ريشه زن ستيزي در مذهب مردسالارانه، بيان نبرد ”طبقاتي“ دوران در مرحله رشد ”نطفه“ طبقات متخاصم در جامعه بشري است.  اوچلان، ديرتر ضرورت گذار باور به چند خدايي به تك خدايي را در اوج دوران برده داري و به منظور حفظ اين نظام استثمارگر و تدارك گذار آن به دوران فئودالي نشان مي دهد كه گام اولوسيونر ديگري در روند رشد ايدئولوژي و تمدن انسان است. وجود ”نطفه“ استثمار نيروي كارِ برده در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي برده داري، گذار استحاله گون (دگرگونه شدن) اين نظام را به صورتبندي اقتصادي- اجتماعي فئودالي ممكن مي سازد. بر همين پايه است كه به علت نبود سرشت استثمارگرانه در صورتبندي اقتصادي- اجتماعي كمونيستي، گذار از نظام سرمايه داري نياز به يك برش انقلابي دارد و از طريق استحاله سرمايه داري ممكن نيست.]

 

عرفان در ساختار انديشه سومرها

اولين شكل هاي اصلي انديشه عرفاني، مانند ”اولين آدم“ [آدم و حوا]، ”بهشت“ و ”جهنم“، رانده شدن انسان از بهشت، طوفان نوح و غيره، نقش اساسي در ايجاد شدن انديشه ي سومري ها داراست كه در متون ميخي در سال هاي اخير كشف شده اند (تا آن جا كه بسياري از افسانه هاي كتاب هاي مقدس [مذهب هاي تك خدايي] اقتباسي از آن ها است. افسانه خلق آسمان و زمين و انسان [در تورات خداوند زن را از دنده چپ مرد خلق می کند]، راندن انسان از بهشت، نبرد دو برادر [سامي] هابيل و قابيل (كاين و آبل)، طوفان نوح، قيام عليه خدا Hiob، نعمه آسماني سالومه و …. همچنين افسانه هاي عرفاني مصر و يونان نيز ريشه در همين افسانه ها دارند كه با تغييراتي به روز شده اند.) اين افسانه ها، به صورت شعر و بيان شاعرانه، سنت و اداب و رسم هايي را توصيف مي كنند كه نشان مرحله شناخت سومري ها از طبيعت و محيط اجتماعي را در آن دوران تشكيل مي دهد. از اين طريق سومري ها براي هر پديده طبيعي و اجتماعي تعريفي ارايه كردند و آن را نامگذاري نمودند. يك سيستم براي تعريف پديده ها [و از اين طريق رشد زبان، به مثابه شكل تظاهر آگاهي] كه به كمك آن امكان توضيح تئوريك واقعيت به وجود آمد، ايجاد شد.

سومري ها انديشه مذهبي ي تئولوژيك خود را براي توضيح هر پديده اي و هر رابطه اي به كار گرفتند. اين زمينه بسيار خلاق از كار درآمد. هيچ چيز خارج از اين شيوه قرار نداشت و تعريف نشده باقي نماند. هيچ چيز ديگر به تنهايي و بدون رابطه با چيزهاي ديگر، وجود نداشت، بي فايده نبود: همه چيز با همه چيز در ارتباط و رابطه است. تقريبا به نظر مي رسد كه انسان با بيان ساده و ابتدائي اولين قانونِ ديالكتيك روبروست. خواب و خيال در باره بهشت و رانده شدن آدم و حوا از بهشت، اولين نبرد ميان برادرها هابيل و قابيل و افسانه گيلگامش، كه نيمه خدایي است، در متون ميخي در لوح ها پخته شده سفالي به صورت اصلي باقي مانده اند.

اين افسانه ها و وهم و خيال ها امروز هم براي ما نشان هاي شكوهمندي هستند از آرزو و غبطه خوردن انسان ها [نسبت به دوران گذشته جامعه كمونيستي كهن] در جامعه سنگ نو و همچنين سندهايي هستند از نبرد هاي سختي كه به منظور نابودي اين خاطره هاي نزد انسان تحقق يافت … در اين افسانه ها، تاريخ هستي انسان در شعر و با زبان شاعرانه تعريف مي شود. هنوز زمان براي تظاهر انديشه علمي و تعريف آن در باره پديده ها فرا نرسيده است. در عين حال نبايد فراموش كنيم كه در دوران تمدن يوناني- رومي نيز هنوز چنين شرايطي به وجود نيامده است. فلسفه هنوز خود را از بندهاي خواهر و برادر خود، عرفانِ سحرآميز و مذهب آزاد نساخته است. (٦٠-٥٩) …

[احسان طبری در نوشتار ”سير گريزان در اساطیر اوستا“ (همانجا ص 486) در همين زمينه نوشته است كه پيش تر نقل شد.

م. ف. جوانشير نيز در ”حماسه داد“ از شاهنامه آرزو و غبطه هاي انسان را نسبت به وجود ”داد“ در جامعه گذشته، ازجمله در ارتباط با جنبش مزدك، نقل و برجسته مي سازد. جوانشير نظر فردوسي را با پرسشي كه او در آغاز بخش «داد و بيداد» مطرح مي سازد، طرح مي كند. فردوسي مي پرسد، شاهان گذشته چگونه حكومت كردند كه مردم اكنون بايد در چنين وضع سختي زندگي كنند؟].

تمدن سومرآيي

تمدن سومرآيي با ايجاد سلسله آكادها (٤٣٠٠ تا ٤١٢٠ سال پيش) به پادشاهي زارگون (امپراطور) به وحدت حكومت شهرهاي همه قوم هاي سومرايي دست يافت و سياست تجاوزگرانه به قوم هاي همسايه را ادامه داد و كلني هاي متعددي را پايه ريخت. در سلسله آكادها، نقش و ويژگي هاي قوم هاي سامي تفوق داشت. زبان رسمي و فرهنگ قالب، اما سومرايي باقي ماند … بدين ترتيب براي اولين بار در تاريخ، دولتي با قوم ها و طبقات متخاصم پايه ريخته شد. …  [پیش تر اوچلان برخوردها و تجاوزات متقابل میان قوم های آریایی و سامی را برمی شمرد. نقل آن ها خارج از نیاز نوشتار است.]

حقوق مدني نيز براي اولين بار توسط سومري ها ايجاد شد. قوانين اورنَامو Urnamu و هامورابي Hammurabi در بابل اعلام شد. اين تمدن، بدون ترديد تاثير بزرگي بر تاريخ انسان از خود به جا گذاشت. …

سرزمين سومري ها در زمين هاي حاصلخيز درّه هاي سلسله كوه هاي تاروس- زاگرس Taurs-Sagros تا سرزمين بيابان هاي عربي توسعه داشت و بارها مورد هجوم قوم هاي همسايه قرار گرفت كه سهمي از ثروت هاي ايجاد شده در آنجا را طلب مي كردند. هجوم هاي قوم هاي سامي از جنوب و غرب و قوم هاي هوريت Horriten كه قوم هاي آريايي [بعدها هندواروپايي] را تشكيل مي دادند از شمال و شرق ادامه يافت كه نهايتاً به حاكميت تمدن سومرآيي پايان داد.

كاوش هاي اخير نشان مي دهد كه مهاجرت قوم ها از شمال و غرب به سرزمين برشمرده شده عملي شد. قوم هاي آمورت amort مهاجر از جنوب، شبانان كوچنده بودند و آثاري از آن ها تاكنون به دست نيامده است. …

در مجموع مي توان پذيرفت كه هشت هزار سال پيش با مهاجرت هاي برشمرده شده به سرزميني كه داراي زميني حاصلخيز بود، تمدن سومرآيي پايه ريزي شد. وجود واژه هاي بسياري از قوم هاي هوريت و آموري در زبان سومرآيي و همچنين قوم هاي ماد از ايران، چنين ارزيابي را مستدل مي سازد. باوجود اين نمي توان با قطعيت گفت كه سومري ها خود يك قوم مشخص نبوده اند. …

فرهنگ ايراني ايلام، عنصر جديدي در ايجاد دگرگوني در تمدن در اين منطقه ايفا نمود و موثر واقع شد. …  (٦١)

در ٣٨٠٠ سال پيش تمدن سومرآيي با غلبه هامورابي از قوم آكادي از بابل نقش تعيين كننده را در منطقه از دست مي دهد. … زبان رسمي سومرآيي لغو مي شود. زباني كه ريشه زبان قوم آرمئي آسوري assyrische Aramäisch  است كه (در كردستان) صحبت مي شود. ارمئي به زبان فرهنگي در منطقه خاورميانه بدل مي شود. با هجوم قوم هاي كاسين ها Kassiten، ميتاني ها Mittani، و هتيرّ Hethirer در سه هزار و ششصد سال پيش دوباره توازن ميان قوم هاي آريايي و سامي برقرار مي شود، با وجود اين بابل به مثابه مركز فرهنگي براي دوراني باقي مي ماند. … (٦٢)

دوره بابلي و آسورايي تمدن سومرآيي وارد تمدن آكادي ها مي شود. اين سلسله شاهي با سياست امپرياليستي خود را فراتر از منطقه مركزي سرزمين هاي سومرآيي توسعه مي دهد، اما نقش فرهنگي آن محدود باقي مي ماند. زبان سومرآيي تنها به مثابه زبان مذهبي باقي مي ماند و در اثر ترجمه هاي بسياري، استعاره هاي آن وارد زبان هاي ديگر مي شود، ولي ويژگي هاي محلي زبان را از دست مي دهد.

تمدني سومرآيي در طول چهار هزار سال تاثير مستقيم در تاريخ دوران مبتني بر شيوه توليد برده داري اعمال نمود.

[احسان طبری به نقل از کتاب دانشمندان شوروی، آرويدويچ گرانتوسكي و بانو يلنا يفيموناكوزمينا نكته هاي متعددي را از تاریخ ایران در اثر پيش گفته اش (ص ٤٤٠ به بعد) برمی شمرد که به دوران بعد از پایه ریزی سلسله آکادها برمی گردد.]

 

ريشه سومرآيي تمدن برده داري

تمدن سومرآيي برده دارانه ناشي از تصاحب ثروتي است كه قوم هاي ”سرزمين حاصلخيز هلال ماه” در طول دوران سنگ نو و انقلاب كشاورزي ايجاد كردند. … (٦٢) تكنولوژي و دانش ناشي از انقلاب كشاورزي، پيدايش پيشه هاي متعدد جديد و همچنين تصاحب ثروت که از طریق تجاوز به قوم هاي مجاور انباشته شد، زمينه مادي برپایی اين تمدن است. … امپرياليسم سومرآيي به ويژه در دوره آسوري خود، قوم ها بسياري را مطيع خود نمود و يا برانداخت. … زورگويي سومرآيي به منظور برپايي جامعه اي طبقاتي و براي تحميل منافع خود به قوم هاي ديگر به نمونه و شيوه اي بدل شد كه تاكنون نيز توسط امپرياليسم به خدمت گرفته مي شود. …

در كنار زورگويي امپرياليستي، تحميل روحيه تسليم و رضا به قوم ها و خلق هاي سركوب شده، روي ديگر اين سياست زورگويانه را تشكيل مي دهد. امري كه تاكنون به مثابه بندي، دست و پاي قوم ها ضعيف را بسته است و به هويت ثانوي آن ها بدل شده است.

اما احساس نبود آزادي و فشار ناشي از غارت، كه به مثابه دردي تاريخي توسط خلق ها تجربه مي شود، احساسي است كه نزد انسان، آگاهي در باره ”شأن و منزلت انساني“ خود را ايجاد مي كند. اين تجربه، زمينه و تاريخ نافرماني و قيام خلق ها را رقم مي زنند.

(مترجم: اين موضوع- تم، توسط اوچلان در بخش هاي ديگر نيز طرح مي شود. اين تم نزد بلوخ [فيلسوف مسيحي- ماركسيست آلماني] نيز به صورت تز ”آتئيسم در مسيحيت“ طرح مي شود).

براي مردم سرزمين هاي خاور ميانه اين موضع و آرزو در لباس افسانه هاي پيامبران [٢٤ هزار!] بازتاب مي يابد. این افسانه ها، بازتاب آرزومندي انسان اين منطقه است كه به ياد مساوات ميان انسان هاي در دوران سنگ نو پرداخته شده است. دوراني كه در آن جنگ و كشتار و غارت جباران حاكم نبوده [در ”حماسه داد“ نيز جوانشير اين جنبه فرهنگ ايراني را كه فردوسي در شاهنامه با هنرنمايي توانايي مي پروراند، برجسته مي سازد و موضوع اصلي بررسي تحقيقاتي او را در باره «داد و بيداد شاهان» در شاهنامه فردوسي تشكيل مي دهد.] در انديشه آرزومندانهِ (فانتزي) انسان براي اين دوران است كه وجود شرايط بهشتي بر روي زمين تصور و زنده مي شود كه با قساوت نابوده شده است (٦٣).

 

نخبگان سرکوبگر جامعه طبقاتی، وظيفه نخست خود را حذف تاريخ ”بهشت“ گذشته در دوران جامعه کهن کمونیستی از خاطره انسان اعلام كردند. هدف مبارزه عليه آرزومندي بازگشت آن نزد مردم بود [جنبش مزدك، كاوه و …!]. به اين منظور مي بايستي اين نخبگان ایدئولوژی در خدمت منافع طبقات حاکم را به ايدئولوژي حاكم بدل سازند. از اين رو، آن ها بهشت را از تاريخ حذف كردند. وجود واقعي آن را در طول زمان نفي و آن را به افسانه اي بدل ساختند. واقعيت تجربه بهشتِ دوران سنگ نو از طريق تبديل آن به افسانه عرفاني- مذهبي نابود شد و در مه تاريخ افسانه ها محو گرديد. ساختار واقعي آن در افسانه عرفاني- جادويي كم رنگ و از اين طريق از تاريخ واقعی تهی مي شود.  دستگاه استثمارگرانه دولت [برده داري، با ضدانساني ترين شيوه هاي قتل و كشتار] شيره ”بهشتي“ تجربه انسان دوره سنگ نو را جذب افسانه كرده و تجربه انسان هاي بي دفاع و قوم هاي زير سلطه را نابود مي سازد.

[احسان طبري نمونه هاي بسياري از اين شيوه هاي ضدانساني حاكمان را در تاريخ ميهن ما در كتاب ”جهانبيني ها و جنبش هاي اجتماعي در ايران“ برمي شمرد. اينكه خود او نيز با چنين سرنوشتي در جمهوري اسلامي روبرو خواهد شد، به تلخي لحن او هنگام توصيف جنايت حاكمان در گذشته، رنگي شكوهمند مي بخشد. طبري درد و رنج، و در عين حال سركشي و تسخيرناپذيري روح و جان خود را در شعرهاي زندانش (رنج نامه هجران، بر مرداب تن نيلوفر انديشه مي رويد، وعده ديدار، اخگران اسفند و …) در اوج خوشبيني تاريخي و روحيه مبارزه جوياني مبتني بر اين خوشبيني، تصوير مي كند، و پاسخي دندان شكن به قساوت و بي فرهنگي «حكومت اوباشان» (ن. كيانوري) مي دهد.

در اثر پيش گفته، احسان طبري ازجمله صحنه شكنجه و مرگ بابك خرم دين را به تفصيل تصوير مي كند (ص ٢٨٧)، (اوچالان نيز در اثر خود، به اين جنايت اشاره دارد). احسان طبري «صحنه … مرگ بابك» را از زبان خواجه نظام الملك «كه از طرفي به سبب خصلتِ اشرافي و از طرف ديگر اهميّتي كه براي تمركز قايل بود، از همه قيام ها با خصومت ياد مي كند»، نقل مي كند، تا مرگ فجيع و لرزاننده بابك را به مثابه «نمودار قدرت روحي شگرف اين شبان انقلابي» از زبان دشمنان طبقاتي براي خواننده قابل شناخت و درك سازد:

«چون يك دستش ببريدند، دست ديگر خود در خون زد و در روي خود ماليد، همة روي خود را از خون سرخ كرد. معتصم گفت: ”اي سگ! اين چه عمل است؟“ گفت: ”در اين حكمتي است، شما هر دو دست و پاي من بخواهيد بريد و گونة رويِ مردم از خون سرخ باشد، خون از روي برود، زرد باشد. من روي خويش از خون سرخ كرده ام، تا چون خون از تنم بيرون شود، نگوئيد كه رويم از بيم زرد شد.“»

زنده ياد احسان طبري در شعر زندان با عنوان ”بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد“، همين صحنه را خطاب به «شب پرستان» ترسيم مي كند كه «مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مي پاشند». انديشمند توده اي دربند، در حالي كه فرياد مي زند كه «بر تنم زخم هاي بيشمار است»، شكوهمندي حماسه نبرد مبارزه جويانه و ترقي خواهانه نيروي نو، پايداري و خوشبيني تاريخي از پيروزيِ نبرد «فردا» را چنين برمي شمرد: «اي بد سگالان مردمي آزار، اي ژاژخايان دشمن كار، اي شماياني كه انديشه تان از پر مگس فراتر نمي رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مي بينيد، هرگز زخم هايم بساط عيشتان نخواهد شد. زخم هايم نشان اقتدار منست، زخم هايم سوز ديرين منست، زخم ها را شعله ور مي خواهم، زخم ها را زخم تر مي خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، كز شرارش يكجا، بركشد آذر گنبد پيما، كز دل تيرگي پست و بلند يلدا، به جهاند فردا.»]

جاي بهشت را سلطه دولت سومرآيي به صورت حاكميت جامعه طبقاتي [برده داری] مي گيرد. اين دولت مدعي مي شود كه قادر است هر آرزو و نيازي را پاسخ دهد و به آن تحقق بخشد. از اين رو بايد فرمانبردار بود و دولت حاكم را تقويت نمود. دولتي كه براي تحقق بخشيدن به آرزوها و خواست ها، مجاز از گذشتن از روي نعش ها نيز است [سرشت غيرقانوني ”حكم حكومتي“ كه گويا ”حق“ ولايت فقيه در جمهوري اسلامي ايران است، دقيقاً مبتني است بر مضمون برداشت عتيقه اي از ايدئولوژي نظام دوران برده دارانه در ده هزار سال پيش!]. …

اختراعات روحانيون سومرآيي براي برپايي حاكميت برده داري، آمادگي اصلي را در جامعه براي اين پذيرش ايجاد مي كند كه مردم تصور كنند که حاكميت برده دار، بازتاب نظم آسماني بر روي زمين را ارايه مي دهد. هدف اصلي آموزش خدايان اين است كه برداشت جزم گرايانه افسانهِ مقدس و ابدي بودن جامعه طبقاتي را به عنوان نظم طبيعي القا كند. قدرت هاي خداگونه در واقع سلسله هاي شاهي ظفرمند هستند. اعلام سلسله هاي شاهي به عنوان نظم مدافع منافع طبقاتي آن ها به صورت عريان، ساده تر از آن است كه مضمون آن شناخته نشود. بيان صريح و روشن اين منافع نمي توانست قانوني- شرعي بودن و حقانيت داشتن حاكميت برده داري را به مردم القا كند. حاكميت [و ابزار دولتي حكومتى] را بايد در ابتدا به صورت ايدئولوژي قابل قبول به مردم تفهيم نمود. آن هنگام كه اين ايدئولوژي با توانايي فني- فرهنگي، با تكنولوژي دوران سنگ نو به وحدت مي رسد [وحدت زيربنا و روبنا!]، به هدف تبدیل شدن به ابزار برقراری هژمونی طبقاتی دست يافته مي يابد. زايش حاكميت برده دارانه همراه شد با رشد سطح توليد به شيوه برده داري كه به كمك ايدئولوژي مذهبي چند خدايي به مردم القا شد و شيوه توليد را سايه نظم آسماني بر روي زمين القا كرد.

[در ويتنام و كامبوجيه، حاكميت نظام برده داري دقيقاً با آموزش شيوه توليد برنج در مزرعه آبي توسط حاكمان، به مردم تحميل مي گردد. توضیح های راهنمای محلی در کامبوجیه در باره معابد در آنكور، اولین شهر دوران برده داری در این کشور، بيان دانش توليد كشاورزي در جامعه آن دوران است که توسط حاكمان به مردم آموخته مي شود و به مثابه نظم ابدي تعريف مي گردد. اين آموزش به صورت نمادين در ساختارهاي سنگي، کنده كاري و منجمد شده است.

در ”حماسه داد“ نيز آموزش كشاورزي و … به مثابه همين ابزار برقراري حاكميت طبقاتي در ایران «در دوران اول از كيومرث تا جمشيد» از شاهنامه فردوسي ذكر شد، كه پيش تر نقل گشت.]

بدين ترتيب، روحانيون بر سر گهواره رشد حاكميت طبقاتي جامعه از جاي معتبر و مسلط برخوردار شدند و برای برقراری هژمونی طبقاتی نقش ايفا كردند. برقراري ”حاكميت مذهبي“ [برده دارانه، تا اشكال امروز آن، حاكميت نظام مالي امپرياليستي] پيامد عقلانيت انسان و مبتني بر برداشت ”علمي“ نبود [و نيست]. حاكمان به ابزار مذهب به منظور تحميل جنگ ايدئولوژيك به مردم  نياز داشتند.

[وجودِ ”عقلانيت“ و ”منطق“ مذهبي، گرچه براي دوران عتيق رشد جامعه بشري از نيازي تاريخي برخودار است، ولي در عين حال بيان «حرص و آز» (ماركس) انسان ستمگر نيز است. از اين روست كه مبارزه اجتماعي امروز عليه «حرص و آز» طبقاتي را بايد از پوسته مذهبي آن خارج نمود و آن را به مثابه ”منافع طبقاتي“ و ”زميني“ حاكمان افشا و عريان ساخت. افشاي موضع هاي زن ستيزانه مذهبي نيز مورد استثنايي را در اين نبرد تشكيل نمي دهد!]

آغاز تمدن و حاكميت طبقاتی را مي توان از اين رو، آغاز برقراري حاکمیتِ شيوه و انديشه جزم گرايانه مذهبي دانست. (٦٤) اين امر براي درك جامعه ابتدايي سومرآيي از اين رو پراهميت است كه در آن هنوز زمينه برداشتي عقلايي وجود نداشت. از اين رو ما در انديشه ايدئولوژيك آن، هسته علمي نمي يابيم، بلكه بر آن برداشت جزم گرايانه مذهبي حاکم است. …

ميان مفهوم حاكميت و خداوند رابطه تنگي وجود دارد، به ويژه ميان حاكميت متمركز و مذهب تك- خدايي [احسان طبری به نقل از کتاب پيش گفته دانشمند اتحاد شوروي، برپایی حاکمیت هخامنشی را به مثابه دولت مرکزی، در ارتباط قرار می دهد با عنصر یکتاخدایی در اهورمزدا].

به همان نسبت كه تصوير از خداوند با ويژگي هاي خاص بيان شود كه آن را غيرقابل دسترس تر و مرموزتر و قادرتر و همه دان تر توصيف كند، به همان نسبت نيز نقاب بر چهره حاكميت، و يا دولت شهر سومرآيي، آن را ترسناك تر، غيرقابل دسترس تر و قدرتمندتر القا مي كند. شاهان بايد اين آموزش را آويزه گوش مي كردند [و حاكمان امروز نيز از جنس ”ولايت فقيه“ چنين مي كنند].

پيش از ايجاد شدن جامعه طبقاتي،  ”توتم“، وحدت فشرده شده هويت گروه و خانواده انسان ها بود، به اصطلاح نام خانوادگي و ”پرچم“ آن ها بود. از آنجا كه جامعه هنوز سرشت استثمارگرانه نيافته بود، ”توتم“ ها ويژگي ها ترسناك  و شباهتي به ”خدا“ نداشتند. اما آن زمان كه گروه انساني توانست در دوران سنگ نو به اضافه توليد دست يابد، ريش سفيدان خواستار آن شدند كه اين نماد (سمبل)ها نيز تغيير يابند و از زمين به آسمان صعود كنند. از اين طريق ويژگي نزديكي آن ها به انسان ها، قابل لمس بودنشان، قابل اعتماد بودنشان از بين رفت و سيمايي وحشت انگیز يافت. …

اين قطعا نادرست است كه حاكميت را تنها ابزار دروغ و زور بناميم …، ايجاد شدن آن تنها بر اين پايه قابل درك نيست. رشد و بغرنج شدن جامعه، تقسيم كار بيش تر و ظريف تر در روند توليد و …، اين مسئله را مطرح مي سازد كه برخورد بر سر منافع ايجاد شده در آن را چگونه بايد حل كرد و فيصله داد. وظيفه ايجاد كردن هماهنگي در اين روند را حاكميت- دولت بر عهده دارد.

در اين روند، شيوه جزم گرايانه برداشت از طبقات حاكم است كه توسط آن ها به مثابه موضعي خداگونه و مقدس طرح مي شود (٦٥) [حكم حكومتيِ ولایت فقیه داراي چنين مضمون عتيقه اي است!] كه توسط طبقات زير فشار به مثابه شيوه اهريمني احساس و درك مي گردد. از اين طريق حاكميت به صحنه برخورد و نبرد منافع طبقات متخاصم بدل مي گردد. …

آموزش خدايان

براي درك تمدن سومرآيي، تحليل انديشه عرفاني آن ضروري است. اهمیت اين تحليل، قرار داشتن در سطح درك نظر ”حاكميت و سرمايه“ نزد ماركس است … حاكميت تنها بازتاب طبقاتي بودن ساختار جامعه نيست،  بلكه در اين تمدن، نقش مذهب را (در زبان يوناني تئولوژي، در عربي الهيات) نيز ايفا مي كند. … به نظر من براي درك شرايط اين تمدن، همانقدر به درك نقش ”آموزش خدايي“ (الهيات)- مذهبي آن نياز داريم كه به تحليل ”پول“ به مثابه تسمه جنبانده جامعه سرمايه داري نياز داريم. …

در جامعه سومرآيي، تئولوژي به معناي علمِ نبرد طبقاتي ميان لايه هاي متفاوت جامعه حكمفرماست. اين تحليل راه درك مذهب تك خدايي را مي گشايد، تصوير روشني از ساختار آموزش و ادبيات دوران انتيك، قرون وسطي و حتي دوران جديد و اكنون را نشان می دهد. … اشتباه ”سوسياليسم واقع موجود“ آن بود كه نتوانست بهم آميختگي ايدئولوژيكي- مذهبي  تمدن ها را درك كرده و آن را مورد توجه قرار دهد و تنها به نقش ساختار پول و سرمايه به مثابه ملاط اجتماعي بسنده كرد. [نگاه شود به نامه انگلس در مقدمه] … (٦٦)

قدرت شكل مذهبي ايدئولوژي اما همانقدر قوي است كه قدرت پول و سرمايه و يا حاكميت است. …

اين مجموعه سه گانه [ايدئولوژي، پول و حاكميت] در جامعه سومرآيي هنوز به صورت يك كلافِ نخِ باز نشده و سربهم نمايان مي شود. از آن، قدرت زميني و آسماني همزمان بروز مي كند و خود مي نمايد. انديشه سومرآيي كه براي برداشت امروز ما بسيار ساده و اوليه است، كاملا مورد باور خود آن ها نيز نيست: آن ها خود خوب مي دانند كه اين ساختار را خود آن ها ساخته اند و چه هدفي را با آن دنبال مي كنند. در عوض اعتقاد كوركورانه ما به ”علمي“ بودن نظريات امروز مان، بسيار متعصبانه تر است. … همان طور كه نمي توان وجود بچه اي را بدون وجود مادرش قابل فهم ساخت، همانقدر هم نمي توان وجود علم را بدون درك ريشه ”دانش“ مذهبي گذشته آن درك نمود. …

اين، فراخوان براي چسبيدن به انديشه مذهبي نيست …، اما براي درك حاكميت و سرمايه، بايد نخست كلاف سربهم تئولوژي گشوده شود. …

جامعه طبقاتي سومرآيي

براي درك بهتر جامعه طبقاتي سومرآيي و تاريخ تمدن آن، بايد تاثير و رابطه ميان علم و فلسفه از يك سو و عرفان – ميتولوژي – و مذهب از سوي ديگر شناخته و درك شود. دو نظريه در اين ارتباط در برابر هم قرار دارند. يكي معتقد است كه علم و فلسفه در جريان رشد تمدن پديدار شد، و ديگري مدعي روندي برعكس است. (٦٧)

به طور عمومي اين امري پذيرفته است كه كشفيات ٨ تا ٦ هزار سال پيش در دروان سنگ نو در جامعه سومرآيي، هم وزن كشفيات از قرن ١٦ به بعد هستند… البته جامعه طبقاتي را به مثابه سرچشمه كشفيات علمي و اختراعات فني پذيرفتن، پرسش برانگيز است. تاريخ تمدن سومرآيي نشان مي دهد كه پيش از آنكه جامعه به طبقات تقسيم شود نيز انسان دانش خود را از محيط پيرامون توسعه داده و نوآوري هاي فني را وارد زندگي خود كرده است. …

”كارايي“ سومرآيي ها تنها در اين امر نهفته است كه آن ها دانش در ارتباط با كشاورزي و نوآوري هاي فني دوران خود كه در آغاز، ثروتي عمومي بود  به انحصار خود بدل و سلطه خود را بر آن برقرار ساختند. به اين منظور آن ها، دانش و پيشرفت فني كه دستاورد گونه انساني بود، به عنوان بخشش خدايان قلمداد كردند.

عملكرد سومرآيي ها به عنوان نمونه تيپيك نشان مي دهد كه دانش، نوآوري هاي فني و خلاقيت فلسفي مبتني هستند بر درجه آزادي اجتماعي.

[اين نكته پراهميت را زنده ياد احسان طبري در پيش سخن بر كتاب ”يادنامه شهيدان“، اثر زنده ياد رحيم نامور، در مورد جامعه ايراني برجسته مي سازد. او فشار استبداد قرون متمادي و همچنين يورش هاي مغول و اعراب و تداوم فشار ارتجاعي و همچنين سلطه خفقان عمومي را بر ايران و مردمانش، علل عمده عقب افتادگي تاريخي ميهن ما ارزيابي مي كند و آن را دليل «فروكش … موج طغيان … و فلسفه يأس و تسليم و رضا جاي روش نبرد و جهاد را گرفت.»

در ايران نيز ما با چنين وضعي روبرو هستيم. شرايط حاكميت ارتجاع و استبداد پس از پايان جنگ ايران و عراق بر كشور، نمونه ديگري از همين تاريخ سياه سلطه حاكميتي است كه به نام مذهب، خلاقيت جامعه ايراني را كه پس از پيروزي انقلاب بزرگ بهمن به دست آورده بود، پايمال ساخت و خفقان و عقب ماندگي و سير قهقرايي را به انقلاب بزرگ مردم ميهن ما تحميل نمود. در حالي كه براندازي بيسوادي كه در دوران سلطنتي به باري ابدي بدل شده بود، پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ در كوتاه زماني بر طرف شد. اكنون باري ديگر رشد بيسوادي در شرايط تشديد تضاد اجتماعي و تعميق درّه فقر، باري ديگر به معضلي اجتماعي بدل شده است. ”كودكان خياباني“ نشان بازگشت شرايطي هستند كه ضرورت تغييرات بنيادين را در ايران به اثبات مي رساند.]

بر اين پايه است كه بابرقراري نظام مبتني بر برده داري، علم و فلسفه نيز در زير مهميز سلطه ارتجاع شكوفايي خود را از دست داد و تنها به ابزار قانونيت بخشيدن به سلطه سركوبگرانه و توجیه تزوير ايدئولوژيك طبقات حاكم بدل شد.

[كلاهبرداري هاي روحانيون مصر كه در موميايي كردن تكه هايي از پرندگان و فروش آن به عنوان موميايي عقاب مقدس كه در قبرستان هاي مخصوص در مصر كشف شده است، و يا براه انداختن سوزاندن ”عود“ كه هنوز هم نزد مذاهب چندي متداول است، و يا راهنمايي هاي گويا فرشتگان در معبدهاي يونان قديم كه به مراجعين توصيه هايي مي كردند و هنوز به صورت كف خاني و فال قهوه و انواع ديگر ادامه دارد، نمونه هايي از اين ابزار سازي باورهاي مذهبي به مثابه تحميق ايدئولوژيك مردم است. اين نقش را اكنون دستگاه عظيم ركلام و تبليغات تجاري به عهده گرفته است كه در دستگاه عظيم تبليغات نظام سرمايه داري امپرياليستي به سطح دانشگاهي نيز ارتقا داده شده است.]

فلسفه و دانش به ابزار پخش دروغ و توجيه نادرست پديده هاي طبيعي بدل شد و به تحريف جايگاه انسان پرداخت. هر دو ابزار به وسيله توجيه تقسيم جامعه به طبقات و لايه هاي و كاست ها بدل شد. جامعه اي كه تا حد توجيه تبديل انسان به برده براي توليد نيازهاي مادي پيش رفت. از اين طريق نفي انسان بودن بخش هايي از جامعه توجيه شد تا بتوان از اين طريق، نيروي كار آن ها را مورد استثمار قرار داد.

عنصر مجري تقسيم جامعه، كاست روحانيت بود. اين كاست در برابر انسان زير سلطه، دريچه به بهشت و دوزخ دورغين را گشود، تصوير خداي جزا دهنده را در خشن ترين رنگ ها ترسيم كرد. همزمان كاست روحانيت براي خود  پر زرق و برق ترين زندگي را تامين نمود كه در اين دوران ممكن بود.

[احسان طبری در ”نوشته هاي فلسفي و اجتماعي“، جلد دوم، ص 298، میان مفهوم غیرمارکسیستی ”کاست روحانیت“ در ادبیات چپ از قبیل ”راه کاگر“ و تفاوت آن با مفهوم «کاست حکومتی» نزد مارکس توضیح داده است. «كاست حكومتي از افراد روحانی و غیرروحانی» تشکیل می شود.]

اگر در آغاز، اين ترفند سحرآميز در معبد به راه انداخته شد، بزودي به وظيفه ”آكادمي“هايي تبديل شد كه پايه ريزي شدند. انديشه انتقال فلسفه به آكادمي ها، بلوغ خود را به ويژه در تمدن يوناني- رومي يافت. نزد سومرها اما اولين نمونه هاي تيپيك آن قابل شناخت هستند. اِدّوبا Edduba در مركز فرهنگي نيپور Nippur كه قديمي ترين دانشگاه تاريخ بشري نيز است، چنين نمونه اي است.

اين برداشت كه مذهب و طبقه هاي حاكم و دولت يك مضمون را تشكيل مي دهد، برداشتي نادرست و سوتفاهم برانگيز است. بدون ترديد برداشت انسان در آن دوران از طبيعت، برداشت مذهبي ساده و بدوي بود. از همه بيش تر احترام گذاشتن به ”توتمِ“ قوم، ارج نهادن به جايگاه مركزي مادر، همراه با پدرسالاري مذهبي نقش عمده را در برداشت مذهبي دارا بود. اعتقاد كلي به وجود روح زمينه موثري براي باور و پذيرش انواع جادوگري ها بود كه با برداشت علمي از طبيعت هيچ رابطه اي ندارد. (٦٨) آن هنگام كه [با رشد نيروهاي مولده] ضروري شد انسان ها به دسته ها و گروه هاي مختلف تقسيم شوند، نياز به برداشت هاي مذهبي ديگري به وجود آمد.

كاست روحانيت جديد، در ابتدا اشكال قديمي مذهب را مورد لعن و نفرين قرار داد و آن را محكوم نمود، به ويژه شكل جادوگري آن را گناهي نابخشودني دانست، در حالي كه عملكرد خود را خداگونه و خواست خدا اعلام و القا نمود. اين تقسيم بدون برخوردها عملي نشد. زيرا در پشت اداب و رسوم بسيار عادي مذهبي كه فرد اكنون به مورد اجرا مي گذارد، در آن دوران مساله بسيار پراهميت قدرت نهفته بود.

تضاد اصلي ميان انديشه عرفاني- سحرآميز گذشته و تصورات مبتني بر آن كه در احترام گذاشتن به ”توتم“ تظاهر مي كرد، و جزم گرايي مذهب يكتا خدايي نزد كاست روحانيت جديد، كه در شكل تقسيم تصورات مذهبي به شيطان و خدا، شيطان و الله متظاهر می شد، برقرار بود.

افسانه هاي كتاب هاي مقدس (تورات و انجيل)، هسته مركزي استعاره ها به منظور تغيير نظم زندگي انسان ها را تشكيل مي دهند: اخراج آدم و حوا از بهشت، كه به صورت توصيفي مشخص و شاعرانه ارايه مي شود، تمثيلي است كه بر تن واقعيت آغاز جامعه طبقاتي پوشانده شده است. نبرد ميان هابيل و قابيل، تضاد ميان كشاورز و چوپان را بازتاب مي دهد. (كتاب مقدس در سوره ٤ ذكر مي كند كه هابيل كشاورز و قابيل چوپان است. و حسدِ هابيل نسبت به برادر جوان تر و ثروتمندش كه قادر به قرباني كردم حيوان است، علت اولين قتل در تاريخ اعلام مي شود.

(زیرنویس ص 69: خانم دانشمند ترك و متخصص سومرولوژي، معزز علميه چيگ  Muazzez Ilmiy Cig، آن طور كه اس. ان كرامر نقل كرده است، توانسته نوشته سومرآيي را [در متون ميخي] بخواند و نشان بدهد كه سرچشمه اولي اين افسانه سومرآیی است.)

شعرهاي ديگري هستند كه خبر از نزول گام به گام شخصيت زن حكايت مي كنند. مقام خدايان زن تنزل داده مي شود، آن ها به حاشيه رانده و يا بكلي حذف مي گردند. همه اين اقدام ها در شعرهاي سحرآميز تعريف مي شود.

در گام بعدي، يعني در مرحله يكتاخدايي، مفهوم زن مشابه مفهوم فريب و گمراه كردن به كار برده مي شود كه جايگاه او تنها برده بودن است. زن از زندگي عمومي كنار گذارده مي شود، محكوم به تسليم سلطه مرد مي شود (درون نگری Introvert) و نهايتاً محكوم به سكوت و در انظار عمومي حرف نزدن مي گردد.

[شيخ محمد يزدي، رئيس سابق قوه قضايه در جمهوري اسلامي كه به رياست مجلس خبرگان در جمهوري اسلامي نيز انتخاب شده است، همان طور كه اشاره شد، «تك خواني زن در اسلام [را] قطعا حرام» اعلام مي كند! زنده ياد م. آ. به آذين (اعتمادزاده) در اثرش ”مهمان اين آقايان“ (ص ١١٨) همين موضع ارتجاع حاكم دوران ستمشاهي را در جمله كوتاه و در ارتباطي ديگر چنين توصيف مي كند: «در دهليزهاي حرمسراي ما باشيد»!]

به همين جهت هم در كتاب هاي مقدس، از دوران باور به ”خداي زن“ هيچ نکته ای نقل نشده است. دستاوردهاي دوران مادرسالاري و ارج و بزرگي شخصيت زن از تاريخ حذف شد. سنت هاي عملكردهاي منتسب به زنان، حداكثر با مفهومي منفي طرح شد [واژه dämlich در زبان آلماني به معناي احمق به كار برده مي شود، ريشه آن را واژه زن تشكيل مي دهد. در حالي كه herrlich، به مفهوم آسماني و شكوهمند از ريشه واژه مرد ساخته شده است.]: زن به مثابه نمونه اي براي فردِ گناهكار و بزهكار مطرح شد. آغاز هستي زن همراه شد با افسانه اي كه او را علت بزهكاري ”آدم“ مي داند [خوردن سيب و يا انار در بهشت. نزد قوم ونزوئلايي كه پيش تر بيان شد، دختران و زنان در دوران خونريزي ماهانه در كلبه هاي معيني از بقيه اهل قوم جدا مي شوند! كه پايان دادن به اين سنت عقب مانده، يكي از خواست هاي دموكراتيك رنان در اين قوم است. احسان طبری نيز در ارتباط با «زن دشمني» در اساطير اوستايي نوشتاري دارد كه پيش تر به آن اشاره شد]

در چنين شعرهايي نهايتاً به اصطلاح برتري مرد بيان و ادعا مي شود. داستان هاي افسانه اي و مذهبي در خدمت ارتقاي موقعيت و شخصيت مردم به خدمت گرفته مي شود و ساختار انديشه مردانه به مثابه نقش پدرسالاري و فرماندار حافظ مذهب مطرح و مورد دفاع قرار مي گيرد. در اين دوران است كه مي توان سرچشمه ريشه بردگي جنسي زن را بازيافت.

پدرِ بزرگِ سومرآي، اِنكي ي بسيار زيرك و هوشمند، نقش برجسته اي در ايجاد كردن چنين هژموني براي موقعيت مرد به عهده داشت. با تثبيت موقعيت شهر بابل، خداي آن، ماردوك Marduck آن كسي است كه به خداي زن، تيامات Tiamat ضربه كشنده را زد. (٦٩) به اين علت است كه شعر پديدار شدن شهر بابل، داراي دو معناست: اول آنكه سرشت مطلقه سلطنت تحكيم شد – براي اين دوران فرمان و قانون هامورابي سند پراهميتي است -، دوم آنكه سلطنت مطلقه را به عنوان جايگزين سنت سومرآيي [كه خداي زن را ارج مينهد] و تاكنون مورد پذيرش بود، قرار مي دهد. قدرت نامحدود شاه که هم طراز قدرت خدا است را هيچ چيزي محدود نمي سازد. بند بردگي در فاحشه خانه و برای همسرِ مطيع در زندگي زناشويي، به امري طبيعي بدل مي شود كه طبق قوانين و ساختارها صراحت مي يابد.

(مترجم ا ك: اوچلان در اينجا از ”برده داري در خانه خصوصي و عمومي“ صحبت مي كند. خانه عمومي تا امروز هم در زبان تركي نامي است كه به مكان هاي خودفروشي اطلاق مي شود. با اين بيان مفهومي بيش از برده داري جنسي منظور است: زناشويي و ساختار خانواده که با ”خانه شخصي“ بیان می شود و در آن نقش مرد تعيين كننده و مسلط است، براي اوچلان (همچنين در نوشته هاي ديگرش) چيزي بيش تر از فروختن اخلاقي، اجتماعي و روشنفكرانه زن است كه از زندگي اجتماعي بيرون رانده شده و محكوم به كار كدبانويي در خانه و تن دادن به رابطه جنسي با شوهر است. از اين طريق، زندگي زناشويي سنتي (كه در آن زن به فروش رسانده مي شود) به همان مفهوم خودفروشي درك مي شود. خودفروشي سنتي در منطقه مزوپتامين به دنبال تنزل مقام گام به گام خداهاي زن عملي شد. پيش تر اداب و رسوم رابطه تك همسري، در خانواده پدرسالارانه برقرار بود.)

روحانيت حاكم، زن  را در معبدها به برده هاي جنسي بدل نمود كه ”هر كسي“ با پرداخت به روحاني مرد، مي توانست با آن ها نزديكي كند. جالب اين نكته است كه توضيح هاي آنتروپولوژ جون ژاك كلاسنر Jean-Jaques Glassner در رابطه با سنت و قانون ها در دوران بابل در ارتباط با زناشويي و نقش زن در خانواده و جامعه تا ظريف ترين زاويه ها با شرايطي كه زن ها در كردستان تا مرحله نبرد آزاديبخش دچار آن بودند، در انطباق كامل است.

آن هنگام كه زمان مذهب چندخدايي با خدايان زن و مرد براي هميشه در تاريخ پايان مي يابد، در خاورميانه، زمينه ایدئولوژیک مذهب تك خدايي توسط مردسالار ابراهيم آماده مي شود.

البته كه نمي توان تمام بدي ها تاريخ هستی خود را به دوش تمدن سورمرآيي ها بيندازيم و نقش دستاوردهاي آن ها را مورد توجه قرار ندهيم كه منت بسيار بر دوش ما دارد. … به همين نسبت هم نمي توان انديشه عرفاني- مذهبي را تنها در مرحله ارج نهادن به سنت هاي ”توتم“ مورد تائيد قرار داد، بلكه بايد انديشه مذهبيِ دوران برده داري- فئودالي، يعني مرحله چند و يكتاخدايي را به مثابه رشد گام به گام مرحله شناخت انسان از واقعيت پذيرفت و آن را به مثابه درك مرحله پيش از مرحله ي علمي شناخت نظم عمومي در تاريخ فرازمندي انديشه انساني ارزيابي نمود. (٧٠) …

در برابر تصورات مذهبي كه هدف تامين منافع طبقات حاكم را به نمايش مي گذاشت و قوانين آن توسط حاكميت تثبيت مي شد، طبقات و لايه هاي زيردست به طور طبيعي خواست هاي ديگري را دنبال مي كردند. آن ها مي كوشيدن انديشه مدافع خواست هاي خود را مطرح سازند، گرچه به عنوان انديشه هاي شيطاني، جادوگر و عجوزه، كيمياگري مورد اتهام قرار مي گرفت. به سخني ديگر براي تحليل وضع تاريخي جامعه بشري بايد مجموعه نظرات دوران طبقاتي مورد موشكافي و ارزيابي قرار گيرد. … (٧١)

چگونگي گذار انديشه عرفاني به مذهبي و ايجاد شدن خدايان زن و مرد در جامعه سومرآيي توسط روحانيون پایه ریزی شد و در افسانه هاي يونان قديم و … تداوم یافت. اين گذار را اوچلان (ص ١٦٢ تا ١٦٣) در اثر خود از این طریق نشان می دهد که نام خدايان زن و مرد و سرگذشت آنان را كه در شعرهاي هومر و هزيود Hesiod و ديگر شاعران سه هزار سال پيش ذکر شده اند، با افسانه های متون میخی لوح هاي كشف شده در منطقه پزمیتامین مقایسه و انطباق آن ها را نشان می دهد. از این طریق تدقيق مي گردد كه گذر انديشه از مرحله عرفاني به مذهبي، به مثابه اهرم ايدئولوژيك روبنايي براي توضيح شرايط تغيير يافته زيربناي جامعه و تحقق يافتن انقلاب كشاورزي ضروري شد. این افسانه ها در واقع چیزی نیستند، جز کوشش برای تعريف شرایط تغییر یافته در زندگي قوم و قبيله و توجیه آنان.

او مي نويسد: «در اين دوران (٨ هزار سال پيش)، در پايان دوران قهرمانان (پهلوانان) در جامعه سومرآيي [که به نام يوروك Uruk خوانده می شود و در شاهنامه فردوسي، با دوران اول تاریخ جامعه ایرانی در انطباق است – نگاه شود به نکته نقل شده از ”حماسه داد“]، جامعه به طبقات تقسيم شد و اولين حاكميت ايجاد گشت. هويت اين جامعه مبتني بود بر پذیرش وجود خدایان آسماني كه زايده انديشه روحانيت سومرآيي بود: در بررسی مقایسه ای میان متون میخی سومرآیی (در نگارش هتیتی ها hethit. اين در حالي است كه شعر پدیدار شدن خدایان Theogenie هزوید Hesoid در قرن 8 پیش از مسیح نگاشته شد) [به سخنی دیگر با فاصله زمانی چند هزار ساله]، آن An، خداي آسمان، انليل Enlil   خداي هوا،  خداي زن كوهستان نين- هورزاك Nin-Hursag است که ديرتر اينانا Inanna، ايشتارHschtar نامیده می شود و اِنكي Enki ، خداي آب و زمين.

تحقيقات مقايسه اي اسناد عرفاني، كرینیس Chrinis  را به مثابه انكي، اورانوس Uranus را به مثابه آن، سويز Marduk  را به مثابه ماردوك باز شناخته و اعلام كرده است.

 نگارنده از مطالعه كتاب ”وارثان گيلگامشِ“ عبداله اوچلان، مبارز كرد عراقي در بند، و رهبر حزب كارگران كردستان كه باتابي از آن در ارتباط با موضوع نوشتار كنوني، بسيار لذت بردم و آموختم!

در دوران ”وحشي“ جامعه [جامعه كمونيستي كهن]، خط مادري نقش تعيين كننده را در حفظ هويت و وحدت خانواده و گروه تشكيل مي داد كه به ندرت از بيش از چند صد نفر تشكيل مي شد و در غارها سرپناه داشت و كوچ نشين بود. شكار و جمع آوري دانه ها و ميوه، شكل بازتوليد نیازهای هستی را تشكيل مي داد. زندگي شكلي ساده و يك فرم داشت و در آهنگ چهار فصل جريان مي يافت. زبان، محدود به چند صدا در ارتباط با حركات دست و ميميك صورت بود. در اين دوران انديشه توتم و باور به روح برقرار بود. ٩٨ درصد تاريخ انسان چنين گذشت. هنوز در انديشه انسان خدايان مذهبي وجود نداشت. …

در اندیشه مذهبی در دوران ايجاد شدن قوم ها كه در آن دوران نيز زندگي آزاد و ساده بود، زن در ابتدا از موقعيت مركزي در گروه برخوردار است. براي نمونه در محل سكوت قوم در سرپناه ها، مجسمه هاي كوچكي يافت شده اند كه خدايان زن را نشان مي دهند. زن به صورت ستاره و ماه به مثابه خداي طبيعت نشان داده مي شود. درك اين بزرگ داشتن و مقدس شمردن زن، سخت نيست. از طريق كار او دانه ها مختلف به سطح بازتوليد مواد غذايي رسانده شدند، حيواناتي اهلي گشتند. او همچنين مادري است كه كودك را مي زايد. طبيعت، زمين، يك مادر است. زن به مثابه نماينده خدا تصور مي شود كه به او ميوه و بازتوليد دانه ها، گياهان و درختان طبيعت سپرده شده است. اهميت او در برابر مرد، بدون هر ترديدي بيش تر است.

البته مرد داراي نقش معيني در زندگي، براي مثال آنجا كه شكار وسيله تامين نیازهای زندگي است، داراست. اما با به حاشيه رانده شدن اين نقش که با توليد شيوه نوين توليد كشاورزي عملی شد، جايگاه او محدود مي شود. تاريخ زن، تاريخ شناخت و توليد دانه هاي متفاوت غلات، اهلي كردن حيوانات كوچك خانگي، درختان ميوه، سرپناه ها در دهكده ها، پارچه بافي و اختراع آسياب كوچك دستي است. تاريخ توليد مواهب اي است كه با كار او توليد مي شوند و تاريخ بزرگ كردن كودكان و تاريخ سكنا گزيدن در سرپناها، در كلبه است. زن همچنين تاريخ تبديل شدن آواهاي محدود و ايما و اشاره ساده به زباني رشد یافته تر است كه اكنون با نام و تعريف اشياء براي توليد توسعه یافته و رشد کرده است و از اين طريق تاریخ هستی پربار زن، تاريخ ايجاد شدن جايگاه معين روح در اندیشه انسان نیز است [در علم امروزی، زبان، شكل تظاهر آگاهي، تعريف مي شود].

هنگامي كه از حدود ٨ هزار سال پيش شخم زدن زمين به كمك گاو نر معمول شد – كه به طور طبيعي مردان در آن نقش بيش تر و تعيين كننده اي داشتند- و توليد كشاورزي به سطح مسلط توليد مواهب تبديل شد و همچنين پيشه چوپاني از اهميت بزرگ تري برخوردار گشت، موقعيت زن در توليد مواهب محدود و تنگ تر مي شود. زن به طور روزافزون در خانه نيز مورد يورش و لعن قرار مي گيرد. در چنين شرايطي نقش زن در تعيين تاريخ زندگي انسان اين دوره و مفاهيمي كه در اين دوران و در ارتباط با توليد مواهب ايجاد شدند، در سايه قرار گرفت. پاقرص کردن گام به گام سلطه مرد و به حاشيه راندن موقعيت زن در اين دوران اين هدف را دنبال كرد كه مرد بتواند در صحنه توليد كشاورزي، منابع را تحت كنترل خود درآورد و موقعيت ممتاز و تعيين كننده خود را در جايگاه نخست در خانه و جامعه برقرار سازد. به ويژه آنكه شكار صحنه قابل اعتماد براي بازتوليد مواهب نبود و با مخارج سنگين تري همراه بود. در حالي كه توليد كشاورزي كه زنان مبتكر و آفرينده آن بودند، به مراتب منبع مطمئن تري براي بازتوليد مواهب و نيازهاي زندگي شده بود. مردان، زنان را از اين صحنه بيرون راندند [که توسط دانشمندان مربوطه به عنوان اولین ضد انقلاب تاریخ علیه زن نام گذاری شده است]، گرچه دانش عمده توليد نوين كه زنان در طول جمع آوري دانه ها و ميوه و خوردني هاي گياهي به دست آورده بودند، توسط زنان ايجاد شد و دستاورد كوشش آنان بود. [نگاه شود همچنين به «اولین ”ضدانقلاب“ در جامعه انسانی علیه زنان بود»، http://www.tudeh-iha.com/lang/fa/archives/2263]

 

روند به حاشيه راندن زنان، ايجاد ”تاريخ بدون زن“، همچنين به روندي براي سازماندهي جديد جامعه بدل شد. از اين رو به نفي دستاوردهاي زن پرداختند. اين بازنويسي پست نیتِ تاريخ، تا امروز هم به علت عدم تساوي حقوق ميان زن و مرد، به علت ادامه نقش برده دارنه جنسي در جامعه طبقاتي ادامه داشته و مسلط است و مانعي است براي برداشت علمي و انساني از تاريخ و گذشته تاريخي نقش برجسته زن در جامعه انساني!




انديشه سوسيال دموكرات و برنامه اقتصاد ملي ”فرهنگ“ و ”سانتراليسم دموكراتيك“

مقاله شماره: ١٣٩٤ / ٣٤ (٩ شهريور)

واژه راهنما: نقش اراده گري در نقض اصل سانتراليسم دموكراتيك. اراده گري در حزب توده ايران. نفي امكان گذار به سوسياليسم در شرايط كنوني، در تضاد با مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران. تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري از ”بالا“ يا ”پايين“؟ ”فرهنگ“ بازتاب هستي اجتماعي. بررسي بانو وحيده مولوي با همكاري ”گروه بيدارزني و موسسه رحمان“ در باره خشونت عليه زن در ايران.

در بحث هاي اخير در ارتباط با مقاله «آموزش نظري و سياسي از تجربه ”سيريزا“ در يونان!» (اخبار روز، ٢٠ مرداد ١٣٩٤) از جمله دو نكته طرح مي شود كه نهايتاً با يكديگر در ارتباط قرار دارند و شايسته توجه و بررسي مشخص از ديدگاه نيروي چپ در ايران هستند. يكي، ”سانتراليزم دموكراتيك“ و ديگري، مبارزه براي رشد ”فرهنگي“ جامعه!

سانتراليسم دموكراتيك

اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك، دستاورد بزرگ چپ انقلابي است كه در خدمت به ثمر رساندن نظربندي ي دموكراتيك در درون حزب طبقه كارگر قرار دارد و در عين حال، اهرم پرتواني را نيز براي عملكرد يكپارچه حزب تشكيل مي دهد.

به كمك اين اهرم، نقش گردان متشكل طبقه كارگر در مبارزه ي طبقاتي در جامعه به طور موثري تقويت مي شود. اين تقويت براين پايه قرار دارد كه اقليت در نظربندي نهايي، ضمن حفظ حق دارا بودن موضع خود و طرح آن در ارگان هاي مربوطه، از تصميمات در ارگان حزبي كه پس از بحث و گفتگوي ضروري اتخاذ مي شود، پشتيباني كرده و براي تحقق بخشيدن به آن در كنار اكثريت قرار مي گيرد. در احزابي كه به اين اصل پايبند نيستند، اختلافات اغلب به انشعاب و اخراج مي انجامد. روندي كه به الواني و پرسويه بودن نظرات در حزب، به ”تكثر“ نظر در چارچوب وحدت انديشه تئوريك- فلسفي در حزب صدمه وارد مي كند. لذا يكي از محك هاي شناختِ سرشتِ فرهنگِ انقلابي ي لنيني در احزاب كارگري مبتني بر انديشه بانيان سوسياليسم علمي، پايبندي اعضا به مضمون اصل فوق است.

بديهي است كه اين اهرمِ موثرِ انقلابي را طبقات حاكم و مداحان آن نمي توانند به نفع منافع خود ارزيابي كرده و با آن موافقت داشته باشند. مداحانِ منافع طبقات حاكم، به ويژه گردان آزموده و روشنفكران متخصص آن كه اثر اين اهرم را در مبارزه طبقاتي زحمتكشان عليه سلطه طبقات حاكم تشخيص مي دهند، نمي توانند با بود و تاثير اين اصل لنيني موافقت داشته باشند و به شدت عليه آن تبليغ نكرده و آن را مورد اتهام قرار ندهند. اتهامي كه از يك سو بي پايه و اساس است. زيرا پايبندي به اين اصل لنيني، تصميم داوطلبانه و دموكراتيكِ اعضاي گردان آگاه طبقه كارگر را در حزب خود تشكيل مي دهد كه نشان سطح فرهنگ شكوهمند مدني آن ها در تائيد منش جمعي در حزب طبقه كارگر است. بيان انظباط فرهنگي انسان هايي است كه مصمم هستند به جامعه طبقاتي كه در آن زحمتكشان از حقوق خود محروم و مورد استثمار قرار مي گيرند، پايان بخشند.

از سوي ديگر، متاسفانه اما اتهام مخالفان به اين اصل لنيني كاملا بي پايه و اساس نيست. آن ها با اتكا بر ضعف در عملكرد در درون احزاب كارگري در به كارگيري اصل لنيني و يا حتي نقض خشن آن در اين يا آن دوره كه زير ذره بين قرار داده مي شود، براي هدف تبليغات ضد كمونيستي و ضد توده اي خود بهره برداري مي كنند. اينجا و آنجا مي توان همچنين نيروهاي صادقي را از جمله در صفوف چپ نيز يافت كه به خاطر نقطه ضعف هاي واقعاً موجود در عملكرد چپ انقلابي در اين زمينه در گذشته و حال، ناخواسته هم نوا با مداحان نظام سرمايه داري، آن هنگام هم عليه اين اصل لنيني موضع مي گيرند كه هنگام شناخت علل ايجاد شدن نقطه ضعف و بر طرف ساختن آن هاست.

همان طور كه اشاره شد، عمل به اصل لنيني ي سانتراليسم دموكراتيك در احزاب كارگري هميشه به شكل واقع بينانه و بر پايه منطقِ ماترياليسم ديالكتيكي انجام نشده و يا نمي شود. حزب توده ايران مورد استثنايي را در اين ميان تشكيل نمي دهد. علت اين امر را بايد به طور عمده در شرايط تحميل شده در نبرد طبقاتي در جامعه به گردان متشكل طبقه كارگر ارزيابي نمود كه همراه است با شرايط مبارزه مخفي كه شرايط عمل به دموكراسي درون حزبي را سخت و امكان توسعه قدرت مركزيت را تقويت مي كند. در كنار اين علل عيني، وجود علل ذهني را بايد مورد توجه قرار داد. اين علل، به ويژه هنگام بروز آن نزد مسئولان حزبي و كادرهاي رهبري در حزب كارگري در شرايط حاكميت طبقه كارگر و همچنين در شرايط مبارزه مخفي، مي تواند فاجعه برانگيز باشد. درك نادرست از نقش ”رهبري“ نزد برخي از رهبران مي تواند نقشِ منفي ي سنگيني در هستي حزب كارگري ايفا سازد. امري كه بدون ترديد در ارتباط قرار دارد با سطح رشد ”فرهنگ عمومي“ و مدنيت در جامعه كه مي تواند به صورت ”لكه هاي مادرزادي ي جامعه طبقاتي“ تا درون حزب طبقه كارگر موثر شود.

اشاره به يك نمونه در اين زمينه آموزنده به نظر مي رسد. در كتابي كه اين روزها نگارنده مطالعه آن را در برنامه دارد، با نام ”رفرم هاي اولبريشت“، مي توان نمونه اي را از تاثير نقش اراده گرايانه و غيرعلمي نزد برخي از رهبران احزاب كارگري مشاهده كرد و از آن آموخت. در اين كتاب، اقتصاددانان و ديگر دانشمندان كشور آلمان دموكراتيك تجارب خود را با ”برنامه اقتصادي جديد“ در اين كشور در سال هاي ٦٠ قرن پيش توضيح مي دهند و مي آموزانند. بحث ها بر محور بررسي قانون ”سيستم اقتصادي نوين“ مي گردد و در خدمت برجسته ساختن كمبود و موفقيت هاي اين اصلاحات اقتصادي در اين كشور در سال هاي پيش از پيروزي ضد انقلاب در آن قرار دارد. آشنايي با اين نظرات به منظور تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك و همچنين سوسياليستي فرازمندي جامعه پراهميت است، از جمله براي ميهن ما ايران.

رولاند وُرتسل Roland Wötzel  اقتصاد و حقوقدان آلماني در ارتباط با «توليد كالا در بازار سوسياليستي» و مساله «موقعيت حقوقي قراردادهاي اجتماعي در ارتباط با آن»، نكته شايسته توجهي را (در ص ٣٠) برمي شمرد كه بازتاب آن براي برنامه اقتصاد ملي ايران براي مرحله ملي- دموكراتيك و هم در ارتباط با بحث كنوني در باره علل ذهني اشتباه ها نزد رهبري در حزب كارگري شايان توجه است.

او كه در آن سال ها معاون رئيس كميسيوني در وزارتخانه مربوطه است، وظيفه جمع بندي نظرات متخصصين را در كميسيون علمي ناظر و تدقيق كننده برنامه نوين اقتصادي به عهده دارد و بايستي گزارش هاي خود را در اختيار گونتر ميتاگ، مسئول بخش اقتصادي در هيئت سياسي ك م حزب سوسيال متحده آلمان قرار داده و تائيد او را براي عملي شدن تصميمات كميسيون دريافت كند. نكته مورد نظر نگارنده، اين اشاره ورتسل است كه با ادب ديپلوماتيك آن را بيان مي كند: «اغلب من با توجه به تصحيح هاي گونتر ميتاگ بر روي گزارش ها، به توانايي خود شك مي كردم، فرد شايسته اي براي تنظيم گزارش كميسيون به اين دليل باشم، كه بتوانم نظر كميسيون علمي را به طور قابل فهم بيان كنم»!

به سخن ديگر، او كه در نتيجه گيري خود در رساله ي انتقادي اش به «دخالت هاي اراده گرايانه» در تصميم هاي  كميسيون علمي هشدار مي دهد كه موظف به تنظيم تخصصي برنامه «توليد كالا در بازار سوسياليستي» و خواستار روشن بودن موقعيت «حقوقي» اين كميسيونِ تخصصي ي اقتصادي است، نكته پراهميتي را مورد انتقاد قرار مي دهد كه يكي از علل قطع ادامه برنامه اصلاحات اقتصادي پس از كناره گيري والتر اولبريشت از دبير اولي كميته مركزي حزب شد.

وظيفه رهبري حزب، تعيين ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله مربوطه است. اين در حالي است كه وظيفه برنامه ريزي مركزي براي برنامه اقتصاد ملي در همان مرحله، وظيفه كميسيون تخصصي است كه در دولت تعيين شده است. وضع حقوقي ناروشنِ كميسيون، به وضع حقوقي ناروشن براي قراردادها، فروش توليدات و خريد مواد مورد نياز و … مي انجامد. در چنين شرايط است كه دانشمندان اتحاد شوروي پس از پيروزي ضد انقلاب در اين كشور، در اولين نشست خود اعلام كردند كه «فعاليت علمي به سطح شعور رهبران نزول يافته بود.»

ما با نمونه هاي مشابه اراده گري در حزب توده ايران نيز روبرو هستيم. در حالي كه بحث در باره برنامه اقتصادي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه ايران به مطبوعات حزب توده ايران راه نمي يابد، و يا بحثي در اين باره در حوزه هاي حزبي عملي نمي گردد، شركت اعضا و هواداران حزب نيز در اين بحث ها ممنوع اعلام مي شود.

شركت در بحث سياسي از وظايف توده اي ها از اين رو حذف مي شود، زيرا انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران مي كوشد به طور اراده گرايانه، ”اقتصاد سياسي“ي يك نظامِ ”سرمايه داري دموكراتيك“ را جايگزين مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران سازد. به نظر اين انديشه كه براي حفظ موقعيت خود، درِ حزب توده ايران را بر روي توده اي ها بسته است، گويا «در شرايط كنوني، گذار از سرمايه داري در ايران ممكن نيست»! (جزوه ”واكاوي …“). تزي كه زمينه طرح نظري را ارايه مي دهد، كه نتيجه عملي آن، قطع مبارزه به منظور ايجاد ساختن شرايط گذار به سوسياليسم است.

انديشه سوسيال دموكرات با طرح چنين تز نادرست و اثبات نشده، نقض برنامه حزب را توجيه مي كند. امري كه در فعاليت تبليغي و ترويجي حزب، خود را نشان داده و قابل شناخت است و بايد به طور مجزا به آن پرداخت.

به منظور جايگزين كردن مصوبه ششمين كنگره حزب توده ايران در باره «مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب» با نظر و تز پيش گفته ي پوزيتويستي كه انديشه سوسيال دموكرات مايل است بدون هر نوع بحث و جدل فكري عملي سازد، حق دموكراتيك نظربندي در حزب با شيوه هاي دستوري و اراده گرايانه مسدود و بحث در باره مصوبه ششمين كنگره حزب ممنوع اعلام مي گردد.

انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران با طرح اين تز معيوب و معلول، خواسته يا ناخواسته عملاً به عنصر تائيد كننده شرايط حاكم در ايران بدل مي گردد: گويا «در شرايط كنوني گذار از نظام سرمايه داري ناممكن است». چنانكه در يونان نيز گويا گذار از يورو ناممكن است!

ممنوعيت براي بحث سياسي در حوزه حزبي و يا جلسه هاي بحث و گفتگو، به بهانه كوشش براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري توجيه و گويا مستدل مي گردد. اين، در حالي است كه چگونگي ي مبارزه براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، يكي ديگر از مصوبه هاي كنگره ششم، همان طور كه در سطور زير نشان داده مي شود، نكته پايان يافته اي را در بحث ها تشكيل نمي دهد و نياز به گفتگوي دموكراتيك دارد.

هنگامي كه بيشتر از هر زماني پاسخ به اين پرسش ضروري است كه آيا مي توان جبهه ضد ديكتاتوري را از ”بالا“‏، و يا بايد آن را از ”پايين“، به كمك توضيح مواضع مستقل حزب طبقه كارگر براي زحمتكشان و ديگر ميهن دوستان بر پا داشت، عمق نيازمندي براي چنين بحث و گفتگو، و نادرستي ممنوعيت بحث در درون حزب شناخته و درك مي شود.

پاسخ به اين پرسش ها، با پرسش در باره ي چگونگي فعاليت تبليغي و ترويجي حزب توده ايران گره مي خورد. به سخني ديگر، به اين پرسش مربوط مي گردد كه آيا بحث در باره برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه بايد به عنوان اهرم برپايي جبهه ضد ديكتاتوري درك و لذا در بحث ها مطرح گردد يا خير؟

تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب در ششمين كنگره حزب توده ايران، كه وجود وحدت عيني منافع زحمتكشان و سرمايه ملي و ميهن دوست را در اين مرحله ي انقلاب مستدل مي سازد، يكي از دستاوردهاي بزرگ كنگره ششم است! از اين رو بايد وجود و تاثير اين وحدت منافع در بحث ها طرح و مورد بررسي همه جانبه قرار گرفته، به طور مستدل عينيت آن نشان داده شده و به اثبات رسانده شود. بايد نشان داده شود كه مبارزه براي درك وحدت عيني منافع طبقه كارگر و سرمايه داران ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، اهرم پرتوان براي برپايي جبهه ضدديكتاتوري، و نه مانع آن است.

به عبارت ديگر، بايد بحثي كه در آن، يكپارچگي و هماهنگي و بهم تنيدگي حقوق دموكراتيك و آزادي هاي فردي و منافع ملي مردم ايران توضيح داده مي شود و به پرسش در باره پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي پاسخي ماركسيستي- توده اي، با بيان ديگر، پاسخي سوسياليستي ارايه مي گردد، طرح و صلابت نظري و سياسي- عملي پيوند ميان آزادي و عدالت اجتماعي براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري به اثبات رسانده شود.

تنها با چنين پيش شرط ها مي توان برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را از ”پايين“ ممكن ساخت. بحث هايي كه از يك سو در تضاد با موضع درست ششمين كنگره حزب نيست كه اعلام مي كند گذار به سوسياليسم وظيفه روز نيست! از سوي ديگر، اما در خدمت تدارك شرايط گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در آينده است!

آيا با پايبندي به منطق ارايه شده، مطبوعات حزبي مجاز هستند با نفي امكان گذار از نظام سرمايه داري، مبارزه براي سوسياليسم را در كليت آن «لق» (احسان طبري) كنند؟ حزب توده ايران به درستي مبارزه براي گذار به سوسياليسم را در شرايط كنوني، هدف عاجل خود نمي داند. اما آيا مبارزه براي دستيابي به شرايط براي گذار به سوسياليسم در شرايط كنوني غيرضروري است و نبايد براي انتقال آگاهي در اين باره به توده هاي زحمتكش كوشيد؟

لذا «لق» كردن غيرضرورِ هدفِ تدارك گذار به سوسياليسم در آينده كه در برنامه حزب توده ايران تصويب شده است، و پذيرفتن تزي اثبات نشده بدون هر نيازي، تزي كه در آن ادعاي تجديدنظر طلبانه كه گويا «گذار از سرمايه داري در شرايط كنوني ناممكن است» مطرح شده است، با چه هدفي طرح مي شود و در مطبوعات حزبي اعلام مي گردد و به بحث در باره آن تن داده نمي شود؟ آيا چنين تبليغات مضر و غيرضرور، ناخواسته حزب توده ايران را از حزب انقلابي طبقه كارگر به حزب سوسيال دموكراتِ در خدمت حفظ شرايط حاكم سرمايه دارانه در ايران بدل نمي سازد؟

با چه هدفي، انتقادهاي از جمله نگارنده به سياست سوسيال دموكرات برشمرده شده به منظور جايگزن ساختن مصوبه انقلابي حزب توده ايران در ششمين كنگره آن با تز معيوب و معلول پوزيتويستي ي پيش گفته، برخوردهاي شخصي تعبير مي گردد و حق شركت نگارنده در حوزه حزبي پايمال مي شود؟ رفيق هايي براي توجيه پايمال ساختن حق نگارنده كه نهايتاً به معناي پايمال نمودن بخش دموكراتيك در اصل لنيني سانتراليسم دموكراتيك در حزب است، زيرا امكان عيني بحث در باره نكته هاي پراهميت فوق را در حزب توده ايران ناممكن مي سازد، اصل لنيني را خدشه دار ساخته و آن را به وسيله سواستفاده دشمنان و سردرگمي نيروهاي صادق چپ بدل مي سازد.

دوم- مساله آموزش فرهنگي

روانشناس آلماني توماس زودندورف در اثر خود با عنوان ”تفاوت، آنچه انسان را به انسان بدل مي سازد“، فرهنگ را نزد انسان متفكر، همو زاپينس، يكي از عنصرهاي پراهميت براي رشد فرگشتي مغز انسان مي داند. فرهنگ نزد انسان با قابليت او براي تقليد ظريف و دقيق كودك از مادر، در ارتباط قرار دارد، كه در طول زمان، انتقال آموزش دقيق از نسلي به نسل ديگر را توسط انسان ممكن مي سازد. آموزشي كه نهايتاً ”فرهنگ“ را در جامعه پايه مي ريزد و رشد مي دهد. امري كه با خلق ”خط“، از كيفيتي تعيين كننده برخوردار شد. قابليت انتقال آموزش از نسلي به نسل ديگر نزد حيوان، از جمله نزد پريمات هاي بزرگ از قبيل شيمپانزه و … كه نزديك ترين رده به انسان اند، تنها در شكل ابتدايي و از اين رو با پيامد بن بست بودن تاثير آن در روند فرگشت مغز، وجود دارد.

فعاليت و تظاهر فرهنگي انسان پديده اي مستقل از كليت هستي او نيست. رشد فرهنگي انسان، تابعي است از چارچوب كلي هستي انسان. بازتاب روان و روابط اجتماعي انسان در كليت فعاليت او در شرايط رشد مشخص تاريخي شرايط هستي جامعه است. در اين روند، ما با دو پديده بهم تنيده روبرو هستيم كه در زير به آن پرداخته مي شود.

نقاشي ها در غارها در طول تاريخ گذشته انسان در دوران ”سنگ كهن و ميانه“ كه شيوه توليد هستي به طور عمده از طريق شكار عملي مي شود، عمدتاً محدود است به ترسيم حيوانات. و يا، براي نمونه، فرهنگِ انسانِ دوران قبيله اي هستي انسان، فرهنگي است كه چارچوب آن را شرايط هستي اجتماعي اين مرحله از رشد جامعه انساني، يعني چارچوب شيوه توليد گذار از جامعه بدوي به برده داري، در مرحله آغازين دوران ”سنگ نو“ (حدود ١٢ هزار سال پيش) تعيين مي كند.

بدين ترتيب مي توان رابطه ميان دو پديده روبنايي و زيربنايي را در جامعه انساني، در چگونگي و سطح بروز اشكال فرهنگي- مدنيتي در جامعه بازشناخت.

دو پديده بهم تنيده پيش گفته، عبارتند از ”شيوه توليد“ هستي و ”صورتبندي اقتصادي- اجتماعي“ (يا فرماسيون). تظاهر چگونگي روابط روبنايي ميان انسان ها در هر شيوه توليد اجتماعي خاص در هر دوره، چنانكه اشاره شد، در تظاهر ”فرهنگ“ آن دوره در كليت متنوع آن (براي نمونه در رابطه ميان زن و مرد) قابل شناخت است.

بانو وحيده مولوي با همكاري ”گروه بيدارزني و موسسه رحمان“، ارزيابي جامعه شناسانه و موشكافانه اي را در روز ١٥ مرداد ١٣٩٤ با عنوان «نگاهي دوباره به مسئله اسيدپاشي و آسيب هاي آن»، در تهران ارايه داد (اخبار روز اول مرداد) كه در آن، وضع فرهنگي حاكم بر ايران را مي توان با روشني دريافت. اين فرهنك حاكم در انطباق كامل است با برداشت ”فرهنگ- مدنيتي“ در يك جامعه ي قبيله اي.

در اين ”فرهنگ“، برداشت برده دارانه از زن (و كودك) با شفافيت قابل شناخت است كه در شرايط سلطه ”شيوه توليد“ي نيمه فئودالي- نيمه سرمايه داري كنوني ايران تظاهر مي كند. ”فرهنگي“ كه به طور عمده گرفتار سرشت كاسبكارانه- تجاري حاكم است كه در آن، ”فرهنگِ“ قبيله اي ”خودي و غيرخودي“ نقش تعيين كننده داراست.

بانوي جامعه شناس، وضع امنيت زنان را در چنين شرايطي بدين گونه برمي شمرد: «امنيت در فضاهاي خصوصي و عمومي زنان هر روز به اشكال مختلف تهديد مي شود. بعضي از اين تهديدها، مثل مزاحمت خياباني گشت ارشاد، آن قدر هر روزه و تكراري شده اند كه به آن ها عادت كرده ايم، نمي بينمشان و بخشي از زندگي مان شده اند.»

سخنران به پديده «واكنش جامعه مدني در موارد بحران ناامني براي زنان» و همچنين واكنش «دستگاه هاي مسئول حاكميت» در شرايط فرهنگ برتري جويانه ي قبيله اي اشاره مي كند كه در آن، انديشه برتر و حاكم در سطح جامعه مدني و همچنين حاكميت «به نحوي ماجرا [ي بحران ناامني] را توجيه مي كنند و در برابر آن سكوت مي كنند و از زير بار مسئوليت شانه خالي مي كنند». پديده اي كه در «گناهكار دانستن قرباني ها در مواضع مسئولان و دستگاه هاي حكومتي به روشني مشخص» مي شود و تظاهر مي كند.

با توجه به ارزيابي تحقيقاتي- پژوهشگرانه بانو وحيد مولوي مي توان سرشت چگونگي فرهنگ حاكم و سطح مدنيت آن را در جامعه كنوني ايران دريافت كه بيان روابط روبنايي صوري يك جامعه قبيله اي را نشان مي دهد كه در آن زن، زير ستم ايدئولوژي ”اسلام سياسي“ از نوع ولايي و ”داعشي“، به مثابه يك برده خانگي و اجتماعي، به ملعبه دست يك نظم پدر- مردسالارانه دچار است و از حقوق فرهنگي- مدني رشد يافته يك جامعه انساني مبتني بر تساوي حقوق انسان ها محروم شده است. تساوي حقوقي كه در آن بايد براي حق زن- مادر جايگاهي والا قايل بود.

چگونگي و سطح مدنيت اين فرهنگ عقب نگه داشته شده ي قبيله اي ي ”خودي و غيرخودي“، بازتاب شرايط اقتصادي شيوه توليد عقب مانده اي است كه مي توان آن را به مثابه نظم نيمه فئودالي- نيمه سرمايه دارنه پذيرفت كه گوشه هاي رسوا كننده اي از رآنت خواري آن را اقتصاددان ايراني فريبرز رئيس دانا در مقاله پژوهشگرانه خود با عنوان ”با ما هم يك توافق شفاف و برد- برد“، ترسيم مي كند (اخبارر وز ٢٨ مرداد).

با توجه به آنچه بيان شد، اهميت رشد فرهنگي براي جامعه ايراني و از جمله براي نيروي چپ و همچنين در درون حزب طبقه كارگر ايران قابل شناخت است كه نظريه پرداز البرز و ديگران طلب مي كنند و متاسفانه آن را مطلق ساخته، و ارتباط آن را با شيوه توليد حاكم مورد توجه قرار نمي دهند.

اما بايد براي اين كه خواست رشد فرهنگي، مانند مبارزه براي تساوي حقوق زن و مرد  – آن طور كه پيمان نعمتي در مقاله ”حزب توده ايران و جنبش مستقل زنان“ مي پندارد (اخبار روز، ٢٩ مرداد) كه به آن به طور مجزا پرداخته خواهد شد -،  به عنصر پوزيتويستي به منظور تائيد شرايط ارتجاعي و عقب مانده ولايي بدل نشود، بايد هميشه مبارزه با ديكتاتوري طبقات حاكم، عنصر تعيين كننده ي روشنفكرانه و استدلالي را در اين خواست دارا باشد و در آن به روشني تظاهر كند.




جبهه ضدديكتاتورى‏، شعارى‏ امروزين؟ كارپايه اتحادهاى‏ مردمى‏ و ملى‏

مقاله شماره: ١٣٨٧ / 33  (٥ شهريور)

واژه راهنما: مقاله ”جبهه ضد ديكتاتوري“ اثر زنده ياد منوچهر بهزادي

 

از آرشيو توده اي ها

«پيش از آنكه متحد شويم، بايد نخست مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص كنيم. درغيراين‏صورت، اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏ خواهد بود كه بر تشتت موجود پرده مى‏كشد و مانع برانداختن قطعى‏ آن مى‏شود.» (لنين)

مقاله زير كه در سال ١٣٨٧ در ”توده اي ها“ انتشار يافت، از اين رو به صورت كنوني بازانتشار مي يابد، زيرا بحث در باره برپايي جبهه گسترده ضد ديكتاتوري كه يكي از مصوبه هاي پراهميت ششمين كنگره حزب توده ايران است، با مشكلات عملي روبروست كه به نظر نگارنده، ريشه در برداشت نظري نادرست از مضمون چنين جبهه اي دارد.

انديشه سوسيال دموكرات در حزب توده ايران مي كوشد براي برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، مضمون آن را تعديل دهد. اين انديشه مي كوشد، مضمون مبارزه جويانه چنين جبهه اي را با حسن نيت از اين رو تعديل دهد، تا گويا شرايط همكاري با نمايندگان لايه هاي ديگر شركت كننده در اين جبهه ايجاد شود. به سخني ديگر، بر اين پندار است كه ايجاد چنين جبهه اي منوط به بده و بستاني است كه با عملي شدن آن، مي توان از ”بالا“ به «مخرج مشترك» با نمايندگان اين لايه ها دست يافت.

بدون ترديد، اين برداشت درستي است كه نهايتاً تشكيل جبهه ضد ديكتاتوري در ايران، همراه خواهد بود و بايد باشد با توافق بر روي يك برنامه «حداقل» مشترك ميان نمايندگان لايه ها و طبقات اجتماعي متفاوت كه يك سر طيف آن مي تواند تا بدرون لايه هايي از حاكميت نيز ادامه داشته باشد. چنين موضعي نيز با صراحت توسط زنده ياد منوچهر بهزادي، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران در مقاله سال ١٣٥٥ او اعلام و درستي آن مستدل مي گردد.

اما همان طور كه او نيز برجسته مي سازد، كوشش براي دستيابي به چنين برنامه حداقل مشترك، به معناي تعديل يك طرفه مواضع جنبش كارگري در جهت مواضع لايه هاي بورژوازي نيست كه اجباراً به دنباله روي از آن ها مي انجامد. برخلاف مقاله ”اتحاد عمل و تشديد مبارزه براي تحقق حقوق و آزادي هاي دموكراتيك، ضروري و تاريخ ساز است“ در نامه مردم شماره ٩٧٧، ٢٢ تيرماه ١٣٩٤، كه در آن ”اقتصاد سياسي“ يك نظام ”سرمايه داري دموكراتيك“ به عنوان برنامه «حداقل» مشترك براي جبهه ضد ديكتاتوري طرح مي گردد، در مقاله سال ١٣٥٥ منوچهر بهزادي چنين عقب نشيني غيرمستدل و غيرضروري پيشنهاد نمي شود.

عقب نشيني طرح شده در مقاله پيش گفته، پيامد قانونمند اين برداشت است كه گويا تعريف مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران كه در ششمين كنگره حزب توده ايران به تصويب رسيده است، نادرست مي باشد. گويا وظيفه عمومي حزب توده ايران به منظور مبارزه براي ايجاد شرايط برقراري سوسياليسم در ايران كه در برنامه حزب طبقه كارگر اعلام شده است، وظيفه روز نيست، بلكه وظيفه روز، اعلام اين نكته است كه شرايط كنوني بر اين حكم مي كند كه «گذار از سرمايه داري در شرايط كنوني ممكن نيست»! اعلامي كه به معناي «لق»كردن (احسان طبري) مبارزه براي ايجاد شرايط برقراري سوسياليسم در ايران است! اعلامي كه به اين معناست كه گويا بايد در انتظار زماني در «كوپه قطار نشست» (لنين) كه شرايط گذار به سوسياليسم ”نازل“ شود و ”ظهور“ يابد! آن طور كه در مقاله «واكاوي …» در بعد از برگزاري ششمين كنگره حزب توده ايران طرح گشته است!

در مقاله زنده ياد منوچهر بهزادي، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران، با ايجاد پيوند ميان مبارزه دموكراتيك و ضد امپرياليستي، زمينه عملي و نظري مبارزه مستقل حزب توده ايران براي كوشش به منظور برپايي جبهه ضد ديكتاتوري توضيح داده شده و مستدل مي گردد. (متاسفانه نگارنده اصل سند سال ١٣٥٥ را در اختيار ندارد تا آن را باز انتشار دهد).

اكنون نيز نمي توان به اميد و به منظور برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، دو اصل پراهميت انديشه ماركسيستي- توده اي زيرپا گذاشته شود:

 

اول- حفظ استقلال خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ايران

به اين منظور بايد سياست تبليغي و روشنگرانه حزب توده ايران در نبرد براي اتحادهاي اجتماعي، ازجمله به منظور برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، بر سياست مستقل و مشخص كارگري استوار باشد. دفاع بدون ترديد از منافع طبقه كارگر كه از منافع كل مردم و منافع ملي كشور دفاع مي كند، در مركز اين سياست تبليغي- ترويجي قرار دارد. در اين رابطه نشان داده مي شود كه چرا زحمتكشان هنگام مبارزه در دفاع از منافع خود، از منافع تمام خلق دفاع مي كنند؟ مستدل مي گردد كه منافع زحمتكشان در حفظ منافع ملي، از اين رو در انطباق كامل است با منافع مردم كشور، زيرا با نابودي استقلال اقتصادي كشور و تبديل شدن گام به گام آن به كشور نيمه مستعمره سرمايه مالي امپرياليستي كه تحقق آن با تداوم اجراي برنامه نوليبرال امپرياليسم قطعي است، زحمتكشان اولين قربانيان سلطه برنامه ”خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي“ هستند. لايه هاي وسيع مياني و حتي بورژوازي ملي و ميهن دوست، با ادامه و تعميق اجراي اين سياست ضد مردمي و ضد ملي، قربانيان بعدي هستند.

در چارچوب چنين سياست تبليغي- ترويجي- روشنگرانه است كه قرار داشتن منافع اكثريت قريب به اتفاق مردم ميهن ما كه زحمتكشان، به ويژه زحمتكشان زن در مركز آن قرار دارند، مي تواند به عنوان ستون فقرات جبهه ضد ديكتاتوري شناخته و درك شود. تنها چنين شرايطي امكان گشايش رشد ترقي خواهانه فرازمندي جامعه را حتي آن زمان تامين مي كند كه نمايندگان مدافع منافع زحمتكشان اكثريت را در ارگان مربوطه دارا نباشند و …

گفتگو و جستجوي ”اقتصاد سياسي“ براي مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه كه تعريف علمي- انقلابي ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله كنوني انقلاب ايران است، تنها در چنين شرايطي ممكن مي گردد!

چنين سياست مستقلي زمينه عملي براي تجهيز و سازماندهي پيگيرترين و انقلابي ترين نيروي ميهن دوست است كه برپايي جبهه ضد ديكتاتوري را از ”پائين“ ممكن مي سازد!

 

دوم- اتحادهاي اجتماعي تظاهرِ دموكراتيكِ تناسب قواي لحظه اند

تحت چنين شرايط است كه برپايي جبهه ضد ديكتاتوري، آن طور كه زنده ياد منوچهر بهزادي نيز در مقاله سال ١٣٥٥ خود برمي شمرد، از ”پائين“ پا مي گيرد و پا قرص مي كند. اين اما به معناي تحميل مطلق گرانه مواضع زحمتكشان بر جبهه ضد ديكتاتوري نيست. بلكه به اين معناست كه زحمتكشان و نمايندگانشان براي توافق بر سر برنامه «حداقل»ي كه تنظيم مي شود، از موضعي مستقل و توانمند برخوردارند و با درايت و هشياري بر سر برنامه هاي «حداقل» با ديگر لايه هاي به توافق مي رسند.

 

جبهه ضدديكتاتورى‏، شعارى‏ امروزين؟

كارپايه اتحادهاى‏ مردمى‏ و ملى‏

سند تاريخى‏اى‏ از سال ١٣٥٥ به قلم زنده‏ياد منوچهر بهزادى، دبير وقت كميته مركزي حزب توده ايران‏ كه اين روزها خاطره بيستمين سالگرد اعدام جنايتكارانه او و همرزمانش‏ در زندان جمهورى‏ اسلامى‏ بزرگ داشته مى‏شود، همان سال در “دنيا“، نشريه سياسى‏ و تئوريك كميته مركزى‏ حزب توده ايران، به چاپ رسيده است. نگاهى‏ پرسشگرانه به اين سند با هدف دريافت پاسخ به پرسش چگونگى‏ شرايط حاكم بر ايران در دوران كنونى (١٣٨٧)‏، آموزنده است. پرسشى‏ كه مطرح است، اين پرسش است كه آيا شعار جبهه ضدديكتاتورى‏ در سال ١٣٥٥، براى‏ شرايط كنونى‏ حاكم بر ايران در سال ١٣٨٧ نيز صدق مى‏كند؟ آيا شرايط دوران كنونى‏ با شرايط دوران پيش از پيروزى‏ انقلاب بهمن مشابه است؟ مى‏توان از آن براى‏ تحليل اوضاع كنونى‏ و تعيين«اصلى‏‏ترين صحنه نبرد» در ايران امروز، بهره جست؟

بكار گرفتن اين سند براى‏ ارزيابى‏ شرايط كنونى‏ توجه و تاكيد به اين نكته را ضرورى‏ مى‏سازد كه جبهه ضدديكتاتورى‏، جبهه‏اى‏ مذهبى‏ يا ضدمذهبى‏ نبوده و راه را بر كشاندن مبارزه اصيل مردمى‏ و ضدامپرياليستى‏ به ميدان انحرافى‏ مبارزه مذهب و ضدمذهب مى‏بندد. جبهه ضدديكتاتورى‏ راه را براى‏ تجمع و تشكل كليه نيروهاى‏ ضدديكتاتورى‏، آزاديخواه و دمكرات و ميهن‏دوست، منجمله نيروهاى‏ مذهبى‏ ضدديكتاتور و دمكرات در حاكميت و پيرامون آن نيز مى‏گشايد و از اين‏رو به‏عنوان بازويى‏ توانمند عليه تحقق يكى‏ از اهداف استراتژيك امپرياليسم، يعنى‏ ايجاد جبهه‏هاى‏ متخاصم دروغين و نهايتاً تجزيه ايران به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ عمل مى‏كند.

انطباق شعار جبهه ضدديكتاتورى‏ بر شرايط كنونى‏ ايران برپايه زمينه‏هاى‏ زير قرار دارد:

١- اوضاع جهانى‏

شرايط در صحنه جهانى‏ با دوران پيش از انقلاب بهمن ٥٧ تفاوتى‏ بزرگ و چه بسا تعيين كننده نشان مى‏دهد. فقدان اتحاد شوروى‏، وزن و نقش امپرياليسم و در راس آن امپرياليسم آمريكا را در جهان و منطقه بشدت متغيير ساخته است. برنامه استراتژيك سياسى‏- نظامى‏ امپرياليسم براى‏ تجزيه كشورها به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ نشان و جلوه اين تغيير قوا در جهان و منطقه مى‏باشد.

٢- اوضاع ايران

سرمايه‏دارى‏ وابسته سلطنتى‏- ساواكى‏ در دوران پيش از انقلاب بهمن، استقلال كشور را نه تنها با قراردادهاى‏ نظامى‏- اقتصادى‏ و سياسى‏ برباد داده بود، بلكه همچنين به ژاندارم منطقه در خدمت منافع امپرياليسم تبديل شده بود. چنين شرايطى‏ در جمهورى‏ اسلامى‏ در حال كنونى‏ وجود ندارد. در جمهورى‏ اسلامى‏ اما بدنبال نقض اصول قانون اساسى‏ درباره حقوق مردم، در مركز آن اصل ٢٦ قانون اساسى‏، شرايط مافيايى‏ براى‏ نقض اصول اقتصادى‏ قانون اساسى‏ كه به سود مردم بود، بوجود آمد. اصل ٤٤ قانون اساسى‏ با حكمى‏ غيرقانونى‏ برباد داده شد. حاكميت سرمايه‏دارى‏ با اين ”حكم حكومتى‏“ آيت‏الله خامنه‏اى‏ شرايط قانونى‏ حفظ استقلال اقتصادى‏ كشور را نقض و وجود زمينه عينى‏ ضرورى‏ براى‏ استقلال سياسى‏ كشور را نابود ساخته است. معاملات و مذاكرات پنهان از مردم ايران و پشت درهاى‏ بسته بر سر توافق بر روى‏ محتواى‏ ”بسته“هاى‏ ارايه شده توسط كشورهاى‏ ٥ + ١، كه ظاهر آن مسئله برنامه هسته‏اى‏ ايران و در اصل درباره غارت ثروت‏هاى‏ ملى‏ ايران از طريق فروش بخش عمومي (دولتى)‏ اقتصاد به سرمايه‏هاى‏ امپرياليستى‏ است، معنايى‏ جز نقض استقلال ايران ندارد.

در چنين شرايطى‏ است كه مبارزه براى‏ آزادى‏ها و حقوق دمكراتيك و قانونى‏ مردم به يكى‏ از عمده‏ترين آماج‏هاى‏ مبارزاتى‏ مردم تبديل شده و خواست برخوردارى‏ از آزادى‏هاى‏ دمكراتيك و حقوق قانونى‏، خواستى‏ عمومى‏ و همه‏گير گشته و جبهه ضدديكتاتورى‏ براى‏ مردم ميهن ما داراى‏ زمينه‏اى‏ عينى‏ و ذهنى‏ ملموس گرديده است.

زمينه‏اى‏ كه مورد سؤاستفاده محافل راست و سلطنت طلب قرار گرفته است كه از امكانات تبليغاتى‏ وسيع رسانه‏هاى‏ امپرياليستى‏ برخوردارند. ”دفاع“ از حقوق بشر توسط اين محافل، فاقد مضمون ملى‏- ضدامپرياليستى‏ است.

دو آماج مبارزاتى‏ جدايى‏ناپذير

شرايط خارجى‏ و داخلى‏ برشمرده شده، بيان كوتاه زمينه وجود و ضرورت مبارزه براى‏ برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ با مضمونى‏ ملى‏ و ضدامپرياليستى‏ در دوران كنونى‏ است. تركيب دو خواست و آماج مبارزاتى‏ ضدديكتاتورى‏ و ضدامپرياليستى‏ از اين‏رو از اهميت برجسته و حياتى‏ و تاريخى‏ برخوردار مى‏باشد، زيرا جبهه راست داخل و خارج از كشور، برجسته ساختن مواضع ضدديكتاتورى‏ مردم و دفاع از آن را به پوششى‏ به منظور در پرده نگه‏داشتن ضرورت مبارزه ضدامپرياليستى‏ قرار داده و مى‏كوشد از اين طريق تنها يك جايجايى‏ حاكميت سرمايه‏دارى‏ را به سود خود و هارترين محافل امپرياليستى‏ به كرسى‏ نشانده و مردم را براى‏ دفاع از چنين جبهه ضدديكتاتورى‏ كه آن را «دفاع از حقوق بشر» مى‏نامند، جلب كند.

نتيجه موفقيت چنين ”جبهه ضدديكتاتورى‏“ به رهبرى‏ نيروهاى‏ راست كه عمدتاً در خارج از كشور متمركز هستند و با صراحت و به طور علنى‏ از مواضع امپرياليسم دفاع مى‏كنند، تشديد خطر تاريخى‏ براى‏ تبديل شدن كشور به زائده اقتصاد و سياست امپرياليستى‏ خواهد بود، آنطور كه پيش از انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ برقرار بود. خطرِ موفقيت چنين ”جبهه ضدديكتاتورى‏“ به رهبرى‏ نيروهاى‏ راست به‏ويژه در اين امر بچشم مى‏خورد، كه امكانات وسيع تبليغاتى‏ و مالى‏ و لوژيستكى‏ دستگاه‏هاى‏ جاسوسى‏ آمريكايى‏، به مركز ثقلى‏ تبديل شده‏است، كه كليه عناصر و جريان‏هاى‏ ناراضى‏ داخل و خارج از كشور، حتى‏ عناصر مسلم ميهن‏دوست و زندان كشيده نيز به سوى‏ آن جلب گشته و حتى‏ با پذيرش غيرانتقادى‏ مواضع و برنامه‏هاى‏ سازمان‏هاى‏ امپرياليستى‏، به بلندگوهاى‏ آن تبديل مى‏شوند. دفاع از آزادى‏ها و حقوق قانونى‏ و تضمين شده در قانون اساسى‏ كشور، كه خواست مردم ميهن ماست، فراموش و شعار ”حقوق بشر“ مورد نظر بوش و شركاء به سخن آن‏ها در مصاحبه‏هاى‏ راديو- تلويزيونى‏ و مطبوعاتى‏ تبديل مى‏گردد.

مهم‏ترين پيامد منفى‏ موفقيت نيروهاى‏ راست ارتجاعى‏، سلطنت طلب و يا غيرسلطنت طلب، متوجه استقلال و تماميت ارضى‏ ايران خواهد بود كه آماج اصلى‏ برنامه استراتژيك نظامى‏ و سياسى‏ امپرياليسم مى‏باشد، يعنى‏ تقسيم و تجزيه ايران به واحدهاى‏ قومى‏- مذهبى‏ ناتوان و در تضاد و زدوخورد با يكديگر.

اظهارات سوگندگونه محافل امپرياليستى‏ كه گويا به تاريخ گذشته خلق‏هاى‏ سرزمين ما واقف و به آن احترام مى‏گذارند، كه نشان نگرانى‏ حتى‏ برخى‏ محافل در اپوزيسيون راست خارج از كشور از اهداف سياست آمريكا است، دورغين و غيرواقعى‏ است. استراتژى‏ نظامى‏- سياسى‏ امپرياليسم، سند افشاگر برنامه آمريكاست براى‏ تقسيم ايران به واحدهاى‏ كوچك قومى‏- مذهبى‏. آمريكا به عراق حمله نكرد تا ديكتاتورى‏ را براندازد، پايگاه نظامى‏ در عربستان و كويت ايجاد نساخت، تا  ”حفظ حقوق بشر“ را براى‏ مردم آنجا بارمقان بياورد، بلكه آمد تا بماند! بماند، تا از منافع استراتژيك خود دفاع كند، بماند، تا به گفته بوش، «سطح زندگى‏ آمريكايى‏ را تضمين كند.»

امضاى‏ محرمانه سند باقى‏‏ماندن ارتش آمريكا در عراق نشان اين برنامه امپرياليستى‏ است. تفاهم بر سر ابقاى‏ از نظر زمانى‏ بدون مرز ارتش آمريكا در اين سند، همراه است با حق برون مرزى‏ ”كاپيتولاسيون“ براى‏ امپرياليسم آمريكا در عراق. برپايه اين سند، ارتش آمريكا و شركت‏هاى‏ خصوصى‏ آمريكايى‏، ازجمله ارتش ١٣٥ هزارنفرى‏ مزدور شركت خصوصى‏ آمريكايى‏ Black Water كه گويا وظايف ”امنيتى‏“ در عراق به عهده دارد، از حق برون مرزى‏ برخوردار هستند. ازاين‏رو قتل چند عراقى‏، ازجمله زنان وكودكان توسط اين مزدوران كارمند شركت خصوصى‏ آمريكايى‏ در هفته‏هاى‏ گذشته، نتوانست مورد تعقيب محافل قضايى‏ عراق قرار گيرد.

ضرورت برپايى‏ جبهه ضدامپرياليستى‏ در چنين شرايط جهانى‏ و منطقه، از ضرورت دفاع از استقلال و تماميت ارضى‏ و دفع خطر تجاوز امپرياليستى‏ به ايران نيز نتيجه مى‏شود. تجاوزى‏ كه تنها در شكل نظامى‏ بروز نمى‏كند و مى‏تواند در توافق‏هاى‏ پنهانى‏ و پشت پرده نيز تحقق يابد، آنطور كه در همين روزها در شرف تكوين است.

اتحاد نيروهاى‏ ملى‏ و ضدامپرياليست

واقعيت ديگرى‏ كه بايد در ارتباط با جبهه ضدديكتاتورى‏ مورد توجه خاص قرار گيرد، اين نكته است، كه قشرهاى‏ بينابينى‏ جامعه در ايران كنونى‏ هنوز بشدت دچار ابهام در مورد خصلت نظام سرمايه‏دارى‏ حاكم بر ايران مى‏باشند. حفظ ظاهرى‏ به‏اصطلاح انقلابى‏ و ضدآمريكايى‏ و ارتباط‏هاى‏ سطحى‏ با برخى‏ كشورهاى‏ منطقه كارائيب، سخنان در ظاهر تند ولى‏ بى‏‏پشتوانه و همچنين تاثير باورهاى‏ مذهبى‏ و فرهنگى‏ و …، زمينه‏هايى‏ هستند، كه موجب ابهام در مورد خصلت نظام حاكم در نظريات عمومى‏ مى‏باشند. البته، نيروهاى‏ بينابينى‏ در ايران با تجربه روزانه خود به شناخت دقيق‏تر از شرايط حاكم بر كشور و خصلت نظام حاكم  نايل مى‏شوند. دستگيرى‏ گزارشگرى‏ ”خودى‏“ به مجلس اسلامى‏ درباره روابط و عملكردهاى‏ مافيايى‏ سرمايه‏داران حاكم، نمونه‏اى‏ در اين زمينه است. باوجود اين، اين احتمال و خطر بزرگ وجود دارد و امكان عينى‏اى‏ را تشكيل مى‏دهد، كه اين نيروها و عناصر نتوانند بموقع و با كيفيتى‏ ضرورى‏ مواضع خود را از مواضع سرمايه‏دارى‏ حاكم جدا و به مواضع مستقل و مردمى‏ و انقلابى‏ دست‏يابند.

براين پايه است كه چپ انقلابى‏ مى‏تواند و از نظر تاريخى‏ موظف است با طرح شعار برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ و ضد امپرياليستى‏ و نشان دادن وحدت ديالكتيكى‏ اين دو شعار، براى‏ به ثمر رساندن اهداف ملى‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن بكوشد و دورنماى‏ رشد ترقى‏خواهانه كشور را بارى‏ ديگر براى‏ مردم ميهن ما و ازجمله براى‏ قشرهاى‏ بينابينى‏ در حاكميت و پيرامون آن، ملموس ساخته و بگشايد.

استقلال تحليل و سياست جنبش توده‏اى‏ متشكل و منسجم در حزب توده ايران با طرح مبارزه براى‏ برپايى‏ جبهه ضدديكتاتورى‏ و ضدامپرياليستى‏ در عين حال كمك پربارى‏ نيز براى‏ آن بخش از نيروهاى‏ آزاديخواه و ضدامپرياليست در حاكميت جمهورى‏ اسلامى‏ و در پيرامون آن خواهد بود، كه خواستار استقلال ملى‏ هستند. بدون وجود استقلال تحليل و سياست توده‏اى‏، براى‏ چنين نيروها در حاكميت سرمايه‏دارى‏ و همچنين نيروها و عناصر سرخورده در پيرامون آن، راه و چاره‏اى‏ باقى‏ نمى‏ماند، جز نزديكى‏ به امپرياليسم با خطر تسليم نهايى‏ در برابر سياست آن! طيفى‏ از نمونه‏هاى‏ سازگارها و گنجى‏ها مى‏توان در اين زمينه برشمرد.

منافع ملى‏- ضدامپرياليستى‏ قشرها و شخصيت‏ها فوق در شرايط كنونى‏، صرفنظر از مواضع سياسى‏- ايدئولوژيك و يا حتى‏ باورهاى‏ مذهبى‏، زمينه عينى‏ شركت آنان را در “جبهه ضدديكتاتورى‏“ فراهم مى‏آورد.

ايجاد زمينه و كارپايه تئوريك- سياسى‏ براى‏ اتحادها، گام عمده و آغازين براى‏ جلب متحدين است:

«پيش از آنكه متحد شويم، بايد نخست مرزها را با قاطعيت و صراحت تمام مشخص كنيم. درغيراين‏صورت، اتحاد ما فقط مفهوم موهومى‏ خواهد بود كه بر تشتت موجود پرده مى‏كشد و مانع برانداختن قطعى‏ آن مى‏شود.» (لنين)