اسلوب پژوهش ماركسيستي از تاريخ!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ٧٢  (٢٣ آبان)
واژه ی راهنما: سیاسی تئوریک

این نوشته کمک به آموختن اسلوب بررسی مشخص از هر پدیده روزمره است. کمکی که راه بازگشت به انتزاع اندیشه ی دیالکتیکی را برای آموزنده خواستار از پدیده ی مشخص می گشاید.

موضوع مقاله ي “گفتن بخشي از حقيقت، حقيقت نيست”، بحث در باره اسلوب كار تحقيقات تاريخي است! اسلوبي كه مبتني است بر جامعه شناسي ماركسيستي- توده اي كه به نوبه خود، برپايه برداشت از ماترياليسم تاريخي و ديالكتيكي قرار دارد. اجازه دهيد بررسي مشخص اسلوب ماركسيستي را به كمك ابرازنظر رفیق محسن انجام دهم، تا بحثي عام از كار در نيايد. اضافه كنم كه حق طرح پرسش هميشه و براي همه وجود دارد و بايد از ابرازنظر خوشحال بود تا روشنايي بتابد! به نوبه خود از این رفیق براي طرح پرسش تشكر مي كنم.

ایشان مي نويسد: «… تحليلي با منطق پويا و با نود درصد نظرات ايشان در اين مقاله موافقم و نقد شما را برنمي تابم- شرح بيشتر بيان كنيد …».

بدين ترتيب، انديشه ي طرح شد، در سطحي عام قرار دارد. نه آن جا كه موافق است، موضع استدلالي دارد و نه آن جا كه به طور انتقادي، خواستار شرح بيش تر مي شود. به سخني ديگر، انديشه در سطح روزن نخست نگرش به واقعيت، در سطح روزن موضع “برداشت احساسي” در روند شناخت از واقعيت، از حركت باز مي ايستد. تنبل است. به آن چه دركش آسان است، مي چسبد! وضعي كه از ديدگاه رشد ماده ي زنده، در سطحي ديگر، نزد گياه و جانور نيز وجود دارد. اين روزن اوليه، اين گام نخستِ “شناخت” ضروري است، كه بدون آن، حركت انديشه ناممكن است. اين «تكانه» (اط) حركت انديشه انديشمند است!

گام دوم، انعكاس بازتاب برداشت اوليه ي احساسي، در ذهن انسان است. امري كه نه تنها انسان، بلكه بسياري از جانوران، ازجمله پريمات ها در سطحي معين انجام مي دهند. اين گام دوم از اين رو ضروري است، زيرا انديشه را بر آن مي دارد، به واكنش موقت در برابر برداشت احساسي بپردازد. فرار كند، جا خالي كند و غيره. گام سوم، كه انعكاس نتيجه گيري موقت و گذرايي لحظه را باري ديگر در ذهن انسان ممكن مي سازد، آن هنگام به اوج منطق ماترياليست ديالكتيكي ارتقا مي يابد – هدفي كه به عنوان يك توده اي بايد دنبال نمود -، كه وقايع تاريخي را در متن “اقتصاد سياسي” مرحله ي ماترياليسم تاريخي رشد جامعه در هر دوران قرار دهد. امري كه رابطه ديالكتيكي ميان عين و ذهن و جايگاه هر كدام را در عملكرد انسان در اين دوران مورد توجه قرار مي دهد.

تنها با چنين اسلوب ديالكتيكي است كه واقعيت همه جانبه شناخته و حقيقت تاريخي درك ميشود. مضمون وقايع شناخته و درك مي شود. “حقيقت”ي كه ديگر، ديدگاه فرد را منعكس نمي سازد كه مي تواند عنصرها و سويه هاي بسيار پراهميت را شناخته و بيان كرده باشد. بلكه “حقيقت”ي است ماترياليستي، قابل بازتوليد و غيره.

در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” كه این رفیق نیز ظاهراً در دست مطالعه دارند و آن را مثبت ارزيابي كرده اند ، لئو كفلر، برداشت انگلس را در مورد تاريخ نويسي “علمي” بورژوامآبانه برمي شمرد. انگلس به كمك نمونه ي “انديشه كمونيستي جنبش دهقاني در منطقه مونتسر آلمان” در قرن ١٥- ١٦ تاريخ اروپايي، نشان مي دهد و برجسته مي سازد كه آن چه به عنوان “تحقيقات”، گاهي پرطمطراق مطرح مي شود، هيچ چيز بيش تر از برشمردن “اسناد و داده ها نيست!” كار مقدماتي اي كه اگر كامل باشد، و هرچه بيش تر كامل باشد، پيش شرطِ موفق تري را براي ارايه تحليلي علمي از وقايع تشكيل مي دهد. انگلس در جملاتي كوتاه، “مضمون” و “حقيقتِ” نظرات كمونيستي خرده بورژوايي دهقاني را در اين دوره قابل شناخت مي سازد. تصوراتي كه خود به نوبه خود، بازتاب خيال گونه انسان زميني اي است براي دست يابي به “آرمان شهري” كه آن را در طول تاريخ در انديشه ي مذهبي جستجو نمود و هميشه سيمايي ارتدادي و اعتراض يافت ازجمله در همين جريان “پروتستانتيسم” عليه مذهب كليساي كاتوليك حاكم.

ارزش كار تحقيقاتي فرد مورد نظر محسن گرامی، با مقاله بسيار پرتوان رفيق عزيز سيامك، تقليل نيافته است. عليل بودن آن در نشان دادن تاريخ مبارزات حزب توده ايران، ازجمله و به ويژه در بخش مبارزه ي نظري- تئوريك كه تنها توسط حزبِ طبقه كارگر ايران انجام شده است، نشان داده و به اثبات رسانده شده است، تا “حقيقت، به مثابه كليت” (هگل) درك شود. كار عظيمِ نظري- تئوريكي كه نه تنها در سطح ايران، بلكه منطقه توسط دانشمندان، نويسندگان و مترجمان توده اي نقشي پربار ايفا كرده و مي كند. اين دستاورد تاريخي را بايد نشان داد و از آن حفاظت نمود. اين سرمايه معنوي توده اي ها و مبارزه ي جانفشانانه و خونين حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در نبرد طبقاتي سخت است!

ضعف اسلوبي نوشتار مورد نظر محسن گرامی كه راه به “راه توده” يافته است، تنها نمونه نيست! در «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران» كه در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران انتشار يافته، آن هنگام كه به درستي نظرات زنده ياد مهندس سحابي درباره فعاليت مطبوعاتي حزب توده ايران برشمرده مي شود، ما با پديده ي مشابه روبرو هستيم. مهندس سحابي كه به توصيف نقش «ترجمه» آثار ماركسيستي توسط مبارزان و مترجمان حزب توده ايران وظيفه خود را پايان يافته، ارزيابي مي كند، به واقعيت از «روزني تنگ» (اط) مي نگرد. نقل آن به «سند …»، كه مي توانست و مي بايستي نقش يك “چاشني” را در توضيح همه جانبه “واقعيت” در مواضع حزب توده ايران ايفا سازد، با قناعت غير مستدل «سند …» در نشان دادن كار تاريخي و نبرد فرهنگي- نظري- تئوريك حزب طبقه كارگر، به موضعي معلول و ناتوان در انجام وطيفه ي حزبي بدل شد. كار عظيمِ نظري- تئوريكي كه نه تنها در سطح ايران، بلكه در سطح منطقه نقشي پربار ايفا كرده و مي كند.

به اين نكته در ادامه بررسي “مضمون بحث هاي مطرح در برابر جنبش توده اي در شرايط كنوني!” بيش تر پرداخته خواهد شد.

مطالعه دقيق بخش بررسي علمي از وقايع تاريخي را از كتاب “تاريخ و ديالكتيك” به همه توده اي ها توصيه مي كنم. من شخصاً از اين كتاب بسيار آموختم. راهنمايي لئو كفلر، فيلسوف ماركسيستي كه سرگذشت شخصي سختي داشت، براي “تحليل مشخص از وضع مشخص”، آموزنده و در اوج توانايي است.

 




مضمون بحث هاي مطرح در برابر جنبش توده اي در شرايط كنوني! (١) بازگشت به اسلوب ماركسيستي- توده اي!

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٧١  (٢٠ آبان)
واژه ي راهنما: سياسي. تئوريك. «در باره وحدت حزب»!
 
دو صد گفته، چو نيم كردار نيست!

سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب كه داراي فرازهاي بسيار است، در عين حال با گره هاي نگشوده نظري و عملكردي اي روبروست كه براي ادامه كاري انقلابي مبارزه ي حزب طبقه ي كارگر ايران در شرايط سخت كنونيِ نبرد طبقاتي در ايران، گشودن آن ها اجتناب ناپذير است. وظيفه ي اين سطور شركت در اين  بحث و گفتگوي ضروري است. ظاهراً ايجاد شدنِ شرايط يك “ديالوگ” باز و رفيقانه و سازنده به منظور تغيير انقلابي شرايط حاكم بر ايران نزد برخي از مسئولان حزبي هنوز نياز به زمان دارد. متاسفانه درخواست مجدد من براي شركت در حوزه ي حزبي به تاريخ ٦ آبان خطاب به رفيق گرامي محمد اميدوار تاكنون با پاسخ مثبت روبرو نشده است. بيش از آن، بر خلاف گذشته كه دبيرخانه حزب دريافت نامه ها را با بياني محبت آميز اعلام مي كرد نيز قطع شده است.

در نوشتاري كه خطاب به رفيق اميدوار و ديگر اعضاي كميته مركزي حزب توده ايران نگاشتم، «سند …» را «به مثابه يك ارزيابي ماترياليستي از هستي كنوني نبرد حزب طبقه كارگر براي گذار از ديكتاتوري و به ثمر رساندن مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران!» ارزيابي كرده و ضمن مورد تائيد قرار دادن فرازهاي آن، نكته هايي به صورت انتقادي مورد بررسي قرار گرفته است. تاكنون حتي دريافت نوشتار مورخ ٨ آبان ٩٥، اعلام هم نشده است.

اكنون ضروري به نظر مي رسد، كه بخش هاي مضمون نگاشته ي ارسال شده با تفصيلي بيش تر، و در بحثي وسيع تر مطرح شود، تا شايد كمك باشد براي گشودن گره هايي كه در برابر رشد كمّي و كيفي مبارزه ي انقلابي حزب توده ايران در شرايط كنوني به چشم مي خورد. در اين سطور بخش نخست طرح مي گردد.

١- «دربارهء وحدت حزب»

در بند ٢١ «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران» با عنوان «دربارهء وحدت حزب» مساله پراهميت «تقويت صفوف حزب» و «انسجام سازماني آن … بر پايه اصل مركزيت دموكراتيك و اعتقاد عميق به حقوق اعضا و هواداران حزب براي بيان آزاد نظرهايشان در ساختارهاي حزبي و حق انكارناپذير آن ها در تعيين سياست و برنامه مبارزاتي حزب …» با شفافيت برجسته مي شود، كه بايد آن را يكي از كليدي ترين فرازهاي پراهميت سند براي رشد شرايط نبرد طبقاتي در ايران ارزيابي نمود.

بيش از اين، اين بند، هشيارارانهِ دورنمايي را ترسيم مي كند و راهِ عملِ پيگيرانه به آن را مي گشايد، كه همان طور كه سند اشاره دارد، به «ارتقا»ي سطح نظري- سياسي و «انسجام سازماني … در تعيين سياست و برنامهء مبارزاتي حزب … كه راز ماندگاري حزب در ٧٥ سال گذشته» بوده است، كمك كمّي و كيفي شايسته اي خواهد نمود: «حزب توده ايران متعلق به همه كساني است كه به وظيفه تاريخي حزب طبقه كارگر، و [به] آرمان ها و برنامهء حزب باورمندند. حزب ما مشتاقانه اميد به بازگشت و فعاليت همهء رفقا و رزمندگان راه طبقه كارگر [را] دارد كه در دهه هاي اخير  و به ويژه پس از ضربه ددمنشانه به حزب در دهه ٦٠، به دليل دشواري هاي پيش آمده از مبارزه در صحنهء سياست ايران با همراهي با تشكيلات حزبي دور مانده اند. حزب ما به همه وفاداران به آرمان هاي طبقه كارگر نياز دارد تا بتواند هرچه قدرتمندانه تر پرچم پرافتخار حزب اراني ها، روزبه ها، رحمان هاتفي ها، و فاطمه مدرسي ها را برافراشته نگه دارد. آغوش حزب توده ايران براي همهء كساني كه اساسنامه و برنامه مبارزاتي حزب توده ايران را در راه طرد رژيم ولايت فقيه و پايان دادن به استبداد در كشور مي پذيرند باز است. حزب توده ايران خانهء تمام كساني است كه جز پيروزي طبقه كارگر و زحمتكشان و رهايي ميهن از بندهاي استبداد قرون وسطايي و استقرار سوسياليسم آرزو و انديشهء ديگري ندارند. قدرت ما در وحدت ماست.»

مواضع شفاف طرح شده و دعوت صميميانه از توده اي ها ترديدي باقي نمي گذار كه «آتش ققنوس بجاست» (اط) و ققنوسِ به پرواز در آمده باري ديگر اوج ها را تجربه مي كند و به ياران هوشمند و فداكار نياز دارد. توده اي ها “جمع سيمرغ”، نشان يك پارچگيِ نظري- سازماني و وحدت هويت تاريخي سيمرغ اند!

سطور پيش، بخش نخست نامه اي بود كه در ٦ آبان ٩٥ خطاب به رفيق گرامي محمد اميد.ار و ديگر رفقاي عضو كميته مركزي حزب توده ايران به منظور  شركت در حوزه حزبي ارسال شد. پاسخ به اين نامه تاكنون سكوت پرسش برانگيزي است كه انگيزه ي آن را بايد شناخت، تا توانست براي تغيير شرايط مبارزه ي درون حزبي به نتايج ضروري در جهت حفظ منافع طبقاتي زحمتكشان دست يافت. اما ارزيابي در سط.ر زير، كه تنها مي تواند بر شواهدي محدود استوار باشد‏‏، با خطر گرفتار آمدن در حدس و گمان روبروست و لذا بايد با توجه خاص و پروسواس در اين زمينه‏ به آن پرداخت.

به اين منظور بايد از اسلوبي بهره برد كه ماركس در “كاپيتال” انجام مي دهد و مي آموزاند. او از پرسشي ساده كه “كالا” چيست آ‎غاز مي كند و به يك پرسش تاريخي كه ارسطور آغازگر طرح آن بود و تنها با ماركس پاسخ نهايي خود را يافت، ساختار و عملكرد نظام سرمايه داري را شفاف و قابل شناخت و درك مي سازد و تنها راه خروج را از بن بست، يعني پايان بخشيدن به استثمار انسان از انسان و تقسيم جامه به طبقات به اثبات مي رساند: اسلوب ماترياليسم ديالكتيك كه مضمون را قابل شناخت و درك مي سازد!

در مورد بحث كنوني ما نيز اين پرسش، پرسشي ساده است!

قتل عام رهبران حزب توده ايران تنها يك انتقام شخصي نبود، هدفي را دنبال مي كرد و مي كند‏ كه وظيفه تعيين شده براي آن توسط ارتجاع داخلي و حاميان امپرياليستي اش، قطع روند رشد انديشه ماركسيستي- توده اي در ايران – و به طريق اولي در همه ي كشورها – است، تا به خيال خود، نظام سرمايه داري را ابدي سازند! چرا بايد اين پرسش عجيب به نظر برسد كه نسخه اي را كه در انگلستان نيز به مورد اجرا گذاشته و در سپتامبر همين سال ٢٠١٦ عليه “كروبي” براي بار دوم به كار گرفتند، تا او را از رياست حزب طبقه كارگر به طور مكانيكي حذف كنند، براي حذف انديشه ي انقلابي- علمي  در حزب توده ايران توصيه نكنند؟ مگر در انگلستان بخش راست رهبري حزب كارگر اين كشور، فعالين سنديكايي را گروه گروه از حق شركت در انتخاب رئيس حزب حذف نكرد؟ توني بلير كه بازگشت خود را به سياست فعال اعلام كرده است، علت را خطر پاقرص كردن جريان “کوربن” مي داند كه آن را «تژادي» ناميده است!

با طرح پرسش ساده ي پيش، آيا آن چه در بند ٢١ «سند …» طرح شده است و ظاهري آراسته و منطقي را به نمايش مي گذارد، ولي در عملكرد راهي ديگر را دنبال مي كند، چيزي ديگر جز يك مضمون “تـزيينـي” داراست؟ مضموني كه با سخناني عام، و با زباني پرطمطراق، اصول خدشه ناپذير اساسنامه حزب توده ايران را مطرح مي سازد، تا در پشت صحنه آن، آن هنگام كه بايد به آن پرسش، پاسخي  دقيق و مشخص و روز داده شود كه چگونه بايد اين اصل را در شرايط مشخص كنوني تحكيم بخشيد، با گمان خود، پاسخ را با سكوت برگزار گرداند! صحبت بر سر اين نيست كه اساسنامه حزب توده ايران چه مي گويد. اين شناخته شده است. پرسش آن است كه راه بر سر حضور فعالِ انديشه انقلابي در درون حزب توده ايران مسدود شده است و كوشش مي شود آن را ابدي سازند! انگيزه ي اين كوشش چيست؟ «تعلق همه كساني كه به وظيفه تاريخي حزب طبقه كارگر، و آرمان ها و برنامهء حزب باورمندند» به يك شوخي زشت بدل مي شود، هنگامي كه “ولايت فقيه”گونه خط كش تعيين اين بارومندي نه در بحث گفتگو و جدل فكري- روشنفكرانه دنبال شود، بلكه در محافل نشناخته اي كه خود را پاسخگو نمي دانند تعيين گردد!

به منظور اِعمال خشن و “ولايت فقيه”گونه چنين سياستي است كه ديگرِ اعضاي حزب بر حذر شده اند، سلام خصوصي انديشه انقلابي را هم پاسخ دهند! در حالي كه رفيق عزيز علي خاوري از امكان هر ملاقات با من منع شده است، رفيق گرامي احمد سپيداري مجاز است سه شبانه روز بكوشد از او فيلم بگيرد و رفيق خاوري به آن تن نمي دهد. خواندن اين ماجرا در نويدنو، خاطره ي ديدن فيلمي را زنده مي كند كه از زنده ياد مريم فيروز گرفته شد است و بي بي سي آن را پخش نمود. فيلمي كه سازماندهي انجام آن را “راه توده”  به حساب “رفقاي خود” گذاشته است و آن را دستاورد خود مي داند. در اين فيلم، موضع و برخورد شفاف زنده ياد مريم فيروز غيرقابل انكار است. اين رفيق افراد را در اين سناريو، محافظان خود ارزيابي و با آن ها برخوردي شايسته نشان مي دهد كه گرفتار سلطه ي آنان است. اگر “راه توده” عكس زنده ياد كيانوري، مريم فيروز و شهرياري را كه به ديدارشان رفته است انتشار مي دهد، تا سيماي داعشي رژيم ولايت فقيه را تلطيف كند، آيا بستن راه ديدار رفيق عزيز علي خاوري بر روي من در چندين سال گذشته، با اين هدف انجام نمي شود كه ادعا شود كه او در جلسات خصوصي چنين و چنان گفته است؟! و آن وقت، اين سخنان را كه از جمله رفيق گرامي س سياوش مطرح مي كند، جايگزين اسناد حزبي نموده كه تنها بر پايه آن ها بايد تاريخ مبارزات حزب توده ايران را نگاشت؟

سندي كه رفيق عزيز علي خاوري چند سال پيش نگاشت و از طريق فاكس منزل خود برايم ارسال نمود را منتشر خواهم كرد. اين يك سند حزبي است كه بايد علني گردد. موضوع، گفتگويي است كه حضوراً در برلين داشتيم در باره بازگشت من به فعاليت درون حزبي. از آن چه همانجا نوشتم، راضي نبود. پيشنهاد كردم، او بنويسد. موافقت كرد، زمان خواست. من مي بايستي بازمي گشتم و رفيق خاوري متن را تهيه و در روزهاي آينده ازطريق فاكس از منزلش ارسال داشت. من آن را تائيد و امضاء كردم. چندي بعد، در صحبت تلفني ديگر، اظهار داشت «رفقا آن را كافي نمي دانند»! اما «رفقا …»، چه مي خواهند را هم نگفتند و هنوز هم نمي گويند! از اين تاريخ، امكان تماس مستقيم من با رفيق خاوري نيز قطع شد. در آن ديدار آخري، هنوز عينكي را كه من در سال ١٩٨٣ براي اين رفيق تهيه ديده بودم و دسته ي آن فنري بود و ديگر «به شقيقه ها فشار نمي آورد» كه با خشنودي بيان شد، برچشم داشت.

اگر از فرهاد عاصمي صحبت مي شود، منظور شخص او نيست و هدف دفاع از او نيست. هر مبارزِ باورمند و پايبند به آگاهي و ارزيابي منطقي ماركسيستي- توده اي خود كه جانبدار “قشون زحمتكشان” است، به وظيفه خود آن چنان عمل مي كند كه آموخته و مي تواند. صحبت بر سر دفاع از مصالح عاليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است كه هيچ توده اي مجاز در گذشت غيرمستدل در دفاع آن نيست! اين منافع محك باورمندي است! چشم بستن به اين محك، به ويژه در شرايط سختِ مبارزه ي كنوني كه تناسب قوا ميان انديشه ي راستگرا و انقلابي نامساعد است، گذشتي غيرمستدل است. مسئوليت تصميم گيري به عهده ي هر رفيق است كه بايد برپايه شرايط حاكم بر هستي خود اتخاذ كند. اما در اين كه بايد با استفاده از همه امكان و اشكال براي تحقق بخشيدن به «محك باورمندي» عمل كند، ترديدي هم روا نيست!

همان طور كه اشاره شد، بررسي انگيزه ي نگارش مقاله هاي “تـزيينـي” بدون اطلاع از داده هاي وسيع، با بار خطر دچار شدن به اشتباه حدس و گمان آبستن است. خطري كه بدون ترديد، آن چه را كه در سطور پيش نوشتم نيز تهديد مي كند. اما، در برابر، پيگيري مصممانه ي رفقاي مسئولي كه مي توانند و بايد با توضيح روشنگرانه صحنه بحث را شفاف سازند، و نمي سازند، قرار دارد! اين طور نيست رفيق گرامي محمد اميدوار؟ شما كه سخنگوي حزب توده ايران هستيد، پاسخ مشخص تان به اين سكوت پرسش برانگيز چيست كه نمي خواهيد بشكنيد؟

آيا نبايد ريشه اين انگيزه را در سفري جستجو نمود كه رفيق زنده ياد حميد صفري، عليرغم مخالفت رفيق عزيز خاوري در سال ١٩٩٠ به ايالات متحده ي آمريكا انجام داد، در حالي كه مسئول شناخته شده ي حزب توده ايران و دبير دوم كميته مركز حزب بود؟ سفري كه از برلن دمكراتيك انجام شد، با كدام گذرنامه، با كدام ويزا؟ ارمغانش اما خواست “حذف انديشه ماركسيسم- لنينيسم” از برنامه حزب توده ايران بود! سوقاطي كه به همت توده اي ها در سومين كنگره حزب طبقه كارگر دفع شد.

در ادامه همين نوشتار، در آن بندي كه تعريفِ «سند …» از “اقتصاد سياسي” فرا مي رسد، پيشنهادي در «سند …» مطرح مي شود كه شايان توجه و بررسي دقيق است. در اين پيشنهاد كه گويا بايد نقش جايگزين را براي “اقتصاد سياسيِ” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب تشكيل دهد، كه تعريف ششمين كنگره حزب توده ايران از مرحله كنوني رشد جامعه ايراني است، شرايطي برشمرده مي شود كه به طور قانونمند يك راه رشد سرمايه داري به اصطلاح “دموكراتيك” را القا مي كند. بررسي موشكافانه اين پيشنهاد كمك خواهد بود براي نشان دادن اين واقعيت كه پيشنهاد نه تنها قادر به ايجاد جبهه ضد ديكتاتوري نيست، بلكه خواسته يا ناخواسته هدف حذف ايدئولوژي علمي از برنامه حزب توده ايران دنبال مي كند. كوششي كه نهايتاً ابدي ساختن تداوم نظام سرمايه داري را در ايران هدف قرار داده است! نظامي كه در آن، همان طور كه در برابر چشمان آگاه در جريان است، براي كشور تركيه «جنگ داخلي» را تدارك مي بيند كه يكي از رهبران حزب زير فشار دموكراتيك خلق كرد ديروز به آن اشاره داشت. دشمن امپرياليستي در تدارك برپايي چنين جنگ داخلي در ايران است. سكوت و مقاومت در برابر حل مساله «وحدت در حزب توده ايران» از چنين ابعادي نيز برخوردار است كه نمي توان ساده دلانه از كنار آن گذشت و در باره اش سخن نگفت!

در كدام آنديشكده اي چنين سناريوهايي تنظيم مي شود، بي اهميت است، شناخت آن عمده است! اين كه نوشته هاي افشاگرانه عليه مواضع ضدتوده اي- ضدكمونيستي افرادي مانند شيدان وثيق در نويدنو كه ايدئولوژي زدايي را تبليغ مي كنند و عناصر سناريوها را ناخواسته برملا مي سازند، پرسش برانگيز نيست؟! با وجود درخواست من براي باز انتشار سه مقاله ي افشاگرانه عليه مواضع اين فرد، در نويدنو با تمنا موافقت نكرد! توضيحي هم نداد كه چرا ضرورتي براي بازانتشار نمي يابد!

ضرورت حفظ استقلال سياست حزب توده ايران در مساله «وحدت حزب»، ضرورتِ بلورين بودنِ شفافي اين سياست انكارناپذير است، تا به جاي حدس و گمان، واقعيت ملموس قابل شناخت گردد و براي توده اي ها به اين پرسش پاسخ دهد، و مضمون آن را قابل فهم سازد كه چرا راه شركت انديشه انقلابي براي مبارزه ي درون حزبي سد مي شود؟امري كه كوشش و دستاورد رفقاي داخل و خارج را در حفظ تداوم مبارزه ي حزب توده ايران به خطر مي اندازد كه در دوران دشوار دو دهه گذشتهِ با موفقيت عملي ساخته اند. اكنون در برابر مشكلاتي كه در برابر مبارزه قرار دارد، حاضر به طرح مواضع خود و مستدل ساختن آن نيست؟ سياستي كه عجيب مي نمايد! و اين سناريو را القا مي كند كه هدف آن، ايجاد شرايطادامه ي كار يك حزب توده ايران بي خطر براي دشمن طبقاتي است!

انتقاد حزب كمونيست ونزوئلا كه دور روز پيش در مطبوعات انتشار يافت (جوان جهان، ٧ نوامبر)، تنها حزبي كه از انقلاب ونزوئلا با همه توان دفاع مي كند و تنها حامي جدي دولت نيكلاس مادورو است، آن است كه چرا او كه براي حل مساله هاي مطرح با راست به مذاكره مي نشيند كه اقدامي درست و مورد تائيد است، تاكنون حاضر به چنين گفتگوها با متحدان اصلي براي حفظ انقلاب در جامعه نيست؟ امري كه يكي از ريشه هاي ناتواني در تجهيز توده ها در انتخابات گذشته بود كه با پيروزي راست تمام شد كه برنامه اش كشاندنانقلاب به ورطه جنگ داخلي است! رفيق گرامي محمد اميدوار، آيا وضع در ايران به نحوي ديگر است؟

مساله ي «وحدت حزب» و تحكيم مداوم آن را در نظر و عمل بايد در لبه پرتگاه بربريتِ امپرياليستي سازمان داد! سازمان دادن راهي كه هنوز در سطح يك امكان است و نه سرنوشت! به اين منظور بايد راه هاي اين تحكيم را روزانه جستجو نمود و به ثمر رساند و نه با نطق هاي تزيني! اين طور نيست رفيق گرامي اميدوار؟!

دّر حزب توده ايران را به طور مكانيكي در برابر انديشه انقلابي بستن، نه راه است و نه ممكن! بايد آن را گشود و در خدمت مصالح عاليه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران به كار گرفت! كوشش براي برقراري هژموني انديشهِ انقلابي- علمي طبقه كارگر كه از منافع كل جامعه دفاع مي كند، و نقش رهايي بخش در برابر نفوذ امپرياليسم ايفا ساخته و تنها سد ممكن در برابر آن است، ضروري است. اين ضرورت از سرشت “اقتصاد سياسيِ” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران ناشي مي شود، كه ترديد نيست، كه يك مرحله كامل فرازمندي جامعه انساني را به سوي جامعه بي طبقه تشكيل مي دهد. بايد آن را آموخت و گام به گام تحقق بخشيد، تا بتوان خطر سلطه بربريت امپرياليستي را مصمصانهِ برطرف ساخت!

مساله ي «وحدت حزب» را نمي توان با مقاله و سخنراني هاي تزييني حل و فصل نمود. بايد با شفافيت و به طور باز مساله هاي مطرح را مورد بررسي قرار داد و پاسخ هاي اقناع كننده براي مبارزان توده اي ارايه تا با تحكيم واقعي وحدت نظري و سازماني حزب طبقه كارگر، راه دشوار مبارزه ي طبقاتي هموار تر گردد. آيا اين طور نيست، رفيق گرامي محمد اميدوار؟

پيش تر نوشتم كه لابد گزارشي از سفر به آمريكا توسط رفيق حميد صفري نگاشته شده است و در آرشيو حزب توده ايران ثبت است. دريافت چنين گزارش ها از مسولان حزبي يك وظيفه ترديد ناپذير است كه به مرز افراد ختم نمي شود. زيرا تاريخ مبارزات حزب طبقه كارگر بايد بر پايه داده هاي شفاف تنظيم شود و نه از افاه و شايعات مذهب گونه. از اين رو نيز هنگام سفر رفيق علي عمويي به خارج از كشور من خواستار دريافت چنين گزارشي از او توسط رهبري حزب بودم كه دستم به جايي نرسيد. اين نكته را خودم به اين رفيق گوشزد نمودم و باري ديگر ضرورت آن را گوشزد كردم و اكنون نيز مايلم با صراحت و مصرانه از اين رفيق تقاضا كنم كه اگر تاكنون انجام نشده است، انجام دهد و آن را براي آينده باقي بگذارد. گزارشي دقيق و در سطح يك عضو وقت هيئت سياسي كميته مركزي حزب توده ايران از همه آن چه در زندان و خارج از زندان گذشت و او از آن با خبر است. اين وظيفه اي است كه اين رفيق تنها به خود و حيثيت سياسي خود مديون نيست كه به قول زنده ياد منوچهر بهزادي تنها پس از مرگ يك مبارز، حكم نهايي در باره اش داده خواهد شد.  رفيق عمويي اين دين را تنهـا نسبت به همرزمان ٢٥ سال زندانش در زمان شاه نيز مديون نيست. همرزمان افسري كه به قول زنده ياد جوانشير، بعد از ٢٥ سال زندان به دست انقلاب بزرگ مردم ميهن از زندان آزاد شدند و با ادامه راه مبارزاتي خود به پديده اي در سطح تاريخ جهاني بدل و به ستاره اي ابدي تبديل شدند. او اين دين را در برابر تاريخ مبارزات جانفشانانه ي و جنبش عظيم توده اي داراست كه سنگفرش خونين نبردهاي طبقاتي سال هاي گذشته را رنگين كرده اند و بايد آن را براي مبارزه ي نسل هاي آينده حفظ نمود!

«به بانگ قاشقك ها دل خوش نباشيم! دروازهء شهرهاي ناگشوده را بگشايم!» (ا ط، “با پچپچهء پاييز”).




نکته های کلیدی در لحظه کنونی گفتگوي سیامک با رفیق عاصمی

گفتگوي سیامک با رفیق عاصمی

مقاله شماره: ١٣٩٥ / ٦٩ (١١ آبان)
واژه ي راهنما: سياسي- تئوريك

حق با شماست، پرسش ها در شرايط كنون كليدي هستند. پرسش شما در باره «حرص و جوش، منبع نيرو و …» در عين حال، پرسشي مهربان است!

* رفیق، شما در نوشته هایتان خیلی از اهداف “ملی و دموکراتیک ” می نویسید. این مفهوم در چه زمانی و برای تحلیل چه وضعیت مشخصی و برای تکامل چه بخش ایدئولوژیک  وارد ادبیات حزبی شده است ؟

* یکی از تاکید های مکرر شما بر می گردد به مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی و تلفیق وظایف “دموکراتیک و سوسیالیستی” در این مورد. لطفا توضیح بدهید که دقیقا منظور شما چیست؟ چرا نبايد برای کمک به ایجاد جنبش های وسیع اجتماعی، جنبه دموکراتیک تبلیغاتی را برجسته تر کرد؟ آیا می توانید به تحلیل نمونه هایی بپردازید که در این تلفیق در کار  روشنگرانه- تبلیغی موفق بوده است؟

* چه چیزی موجب نگرانی شما از رشد نظرات سوسیال دموکراسی در حزب توده ایران شده است؟ و اگر اکثریت حزب تصمیم به تعویض ایدئولوژی بگیرد، آیا  ما باید خودمان را در مقابل این اکثریت قرار دهیم  و دموکراسی را قبول نکنیم؟

* به چه دلیل نباید ایدولوژی حزب همگام با تغییر جهان تغییر نکند؟ منظور من جهانی شدن سرمایه است. در همین مورد نظر شما اصلاً در باره ” جهانی شدن سرمایه” چیست؟ اين پديده تا چه درجه و در چه زمينه هايي مي تواند توجيه گر خواست براي تغيير ايدولوژيك احزاب كارگري باشد؟

* سوال بعدی در باره عدم اتحاد میان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است. چون در میان کاربران کلمه “چپ” در باره معنای آن اتفاق نظر نیست. من عنوان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی را مصرف می کنم که معنای آن باریک تر و دقیق تر است. یعنی ما در وهله اول با آن هایی که به سازمانگری اعتقاد ندارند و تشکیلات را مفید نمی دانند و با آن هایی که امکان تغییر انقلابی نظام سرمایه داری را رد کرده اند کاری نداریم و سوال را مشخص تر و باریک تر و  محدود به گروه ها ی  مارکسیستی تشکیلاتی انقلابی می کنیم. به نظر شما چه عواملی موجب عدم اتحاد مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است؟ و وظیفه ما در این مورد چیست؟

* شما از پراکندگی نیروهای حزبی هم ابراز نگرانی می کنید. چطور می توان وحدت توده یی ها را ممکن کرد؟ به نظر شما چه افرادی و با چه نظراتی قابل جذب هستند، بدون آنکه روی خط انقلابی و ایدولوژیک حزب معامله شود؟

* شما سال ها در ۹۵ شماره سردبیر و نویسنده “راه توده” بوده اید. هدف اولیه شما از این همکاری چه بوده است و  چه مسئله سیاسی موجب قطع رابطه شما با این نشریه شده است؟

* شما نوشته اید که کنگره سوم و رهبری منتخب آن را و همچنین اسناد کنگره ششم را قبول دارید و همچنین برای موثر بودن و تبادل نظر و کمک به کارهای روزانه، شما تقاضای عضو بودن در حزب را کرده اید. به نظر شما چرا به  تقاضای شما جوابی داده نشده است؟ چرا بعضی از رفقا شما را در مقابل اهداف حزب می بینند؟

* به نظر شما روند تغيير سياست حزب بعد از ضربه چگونه بوده است؟

* شما یکی از دلایل علنی نوشتن نارسایی برخی از مقالات “نامه مردم ” را عدم عضویت در حوزه دانسته اید. اگر امکان عضویت در حوزهمي داشتيد، این انتقادات را چگونه مطرح می کردید؟ سرنوشت “توده یی ها” چه می شد؟

* شما با سن بالا و با وجود بیماری به شکل شگفت انگیزی فعال هستید. حالا که خودتان ادعای بعضی ها را برای پیوستن به رهبری حزب رد کرده اید، هدف شما از این همه حرص و جوش چیست؟ منبع نیروی شما چیست؟ چه چیزی شما را وامیدارد که در صحنه باشید؟

***

حق با شماست، پرسش ها در شرايط كنون كليدي هستند.

يك پرسش در عين حال، پرسشي مهربان است!

تصور مي كنم پاسخ زنده ياد احسان طبري به اين پرسش، در حالي كه نگاه مهربانش در لبخندي ناگشوده مهربان تر مي شود، «بيگاري داوطلبانه» بود كه در “از ديدار خويشتن” به كار برده است.

اين پرسش مرا بلافاصله به فضاي روحي- عاطفي اي برد كه مطالعه دو اثر آخريِ او كه در ايران پس از انقلاب نگاشت (در باره ي انسان و جامعه انساني، و جلد دوم نوشته هاي فلسفي)، در ذهن من ايجاد شد. آثاري كه در جاي جاي خود، با انواع توصيه ها براي بررسي و پژوهش هاي مشخصي مملو است و نمادي مادي از انديشه جستجوگرِ رفيقي است كه همه جا حضور دارد و بايد خاطره و آموزش هايش را آويزه ي گوش نمود …

«اي پنهان آشكار! يادت را هرگز در صندوق خانهء قلبم پنهان نخواهم داشت، يادت را در قاب نخواهم گرفت، خشكيده چون نعش بر ديوار، يا چون يك اتفاق ناگوار، براي روز مبادا، در دفتر خواطراتم نخواهم نگاشت …»!

اين پرسش مهربان، اوج جنايت تاريخي اي را برملا مي سازد كه «حكومت اوباشان» (زنده ياد نورالدين كيانوري) عليه فرهنگ و دانش ميهن ما اِعمال نمود و يكي از متفكرترين و پرسويه ترين شخصيت هاي ماركسيستي- توده اي را در فرهنگ ديرسال ما ايرانيان، در قله توانايي معنوي زجركش كرد.

در “گذر از رنج ها”، لئو تولستوي از ديد روشنفكران بورژوازي و خرده بورژوازي، هنگامي كه “فرصت” ها براي آن ها به ظاهر به پايان مي رسد، پاسخي فردي، ياس آميز مي دهد، «همه چيز از دست رفت!» براي مبارز ماركسيست- توده اي ها چنين نيست … پاسخ از درون نياز براي ادامه حركتي زاييده مي شود كه براي ادامه ي كار و مبارزه، به منظور بناي جامعه ي انساني آزاد، برپايي جامعه سوسياليستي- كمونيستي  بايد به آن پرداخت.

طبري، اين نياز را پس از بازگشت به ميهن، در غالب واژه ها مي ريزد: «ميهن، در اين حالت براي من تماماً يك “تجليِ فلسفي”ِ اجرايِ وظايف بشريِ خود در اين گوشه ي جهان بود كه به من تعلق دارد و دستِ بي رحمي كه مرا از آن رانده بود، اينك به دستِ تواناي مردم، كوتاه شده بود و مرا به آنان بازگرداننده بود.

درود بر تو اي دماوند! هنوز آنجا با تاجِ سپيدِ خود ايستاده اي! اي فرشته ي صدفين كه هزاره ها تماشاگرِ جنبشِ ماده ي جان دار و بي جان در دو سوي خود بوده اي و هستي، در آن سو، خزر مي خروشد و در اين سو كه كويرِ شنگرفي خفته است …».

با اين سخن، طبري به نوشته هاي بسياري بازمي گردد كه در باره ي گذرايي زندگي فردي و تداوم هستي، و در باره هدف زندگي در “نوشته هاي فلسفي …” نگاشته است … او اين تداوم هستي انسان را در شعر زندانش با عنوان “پيغام” كه «تقديم به كودكان ميهنم»، زير عنوان آن است، چنين ترسيم مي كند:

«دارمت  يك پيغام، اي گل نورسته- كه به گويم فرجام، ابتدا بر تو سلام، از من و هم رزمان، بشنو اينك دو كلام.

رسني بافت كنم، گر توباشي با من، مايه اش يافت كنم. تار و پودش زندهء تا كه بيدادگران، نكنندش پنبه. هديه اي بهر زمان، تار تدبير كهن، بزند حلقه به آن، بكشد دار به دار، بهر آزادي گل، بزند سنگ به خار، تا كند غير فرار.

اي كه ميلادت خوش، برسد جفت به يار، باشد با گل همراز، همچو درياي خزر، عمر تو باد دراز.»

اين پرسش اكنون در برابرما توده اي ها و همه ي آن مبارزاني كه خود را نسبت به انديشه و راه حزب توده ها متعهد مي داند و به پيمان خود پايبندند، مطرح است. پرسش ساده است!

چگونه مي توان به توطئه ي دشمن طبقاتي در ايران و جهان پايان داد كه خواست با پاره پاره كردن حزب توده ايران و نابودي فيزيكي رهبران و مبارزان و كوشش براي نابودي معنوي دستاوردهاي علمي- انقلابي آن، روند ترقي خواهي انقلابي را در ايران نابود سازد؟

در برابر اين ترفند جدايي خواهِ دشمن طبقاتي، بايد شيوه ي انقلابي مبارزه ي جمعي را قرار داد!

دشمن مي خواهد از تنگ نظري بهره گيرد، القا كند كه گويا منافع خردِ فردي، پراهميت است!

توده اي ها به جاي گفتگو و نزديكي، در وحشت از هم گرفتار بماند! گفتگو را قطع كنند، به پويه ي خود ساخته فردي  بخزند!

متضاد ديالكتيكي عليه اين  سياست ارتجاع، پايان دادنِ قاطع و آگاهانه و هدفمندانه به اين وضع دهشتناك و پرسش برانگيز تحميل شده است!

جلسه ي علني و از پيش اعلام شده در وين در آخر هفته ي گذشته كه به علت شخصي نتوانستم در آن شركت كنم، گام پراهميتي در اين سو است كه نشان هشياري مسئولان حزبي براي گشودن راه است و بايد از آن ها باري ديگر تشكر كرد.

شركت همه ي آن هايي كه خواستار تعيين مستقل استقلال سياستِ حزب طبقه كارگر هستند. بيش از اين، آن هايي كه ترديد ندارند كه مي توان تنها با تعيين سياست مستقل حزب طبقه كارگر در خدمت به وظايف روز و آينده زحمتكشان و همه خلق به اين مبارزه عمل نمود، به منافع كل خلق پاسخ در خور و شايسته داد، پاسخي است كه مي توان به پرسش براي ضرورت وسعت شركت مبارزاني داد كه مي توانند و بايد در جنبش توده اي، به گفته رفيق زنده ياد كيانوري، با “دادن يك تومن تا جان” شركت كنند!

البته بايد پرسش هاي بسياري، ازجمله در باره ي عملكردهاي گذشته، به ويژه در بخش هاي خاص پاسخ هاي ضروري بيابد. اما عمده، حفظ استقلال سياست حزب طبقه كارگر است كه بايد مبتني بر انديشه ي علمي- انقلابي ماركسيستي- توده اي و با اسلوب ماترياليست ديالكتيكي قرار داشته و مي تواند به همه پرسش هاي ديگر، ازجمله در ارتباط با اتحادهاي اجتماعي، تناسب مبارزات دموكراتيك- سوسياليستيِ لحظه و امثال آن، به طور واقع بينانه، جسورانه، انقلابي، و در عين حال گام به گام پاسخ دهد.

جهاني سازي امپرياليستي هدف بازگشت جهان را به نظام فئوداليسم، به نظام برده داري “پسامدرن” دنبال مي كند. ديگر به “مشيت الهي” و نه به “الزامات جهاني” براي دستيابي به هدف خود، نياز دارد. سيطره خود را بيش از اين به پيش برده است. با “قوانين بازار آزاد”، وجب به وجب سرزمين ها را به مالكيت خود در مي آورد! “مي خرد”، نه تنها اشياي منتقول را كه جان ها را!

«هومان كاپيتال» كه مي خرد، متعلق به اوست. شرط آن، ارزان ترين بودن، پربازده ترين بودن است. اين كاسبكار سنگ دل تنها ارزان ترين ها را مي خرد! انسانِ دربند، انساني كه بايد “جان و توانايي” خود را در بازار عرضه كند، تا زنده بماند، بايد آن را آن چنان “مناسب” و ارزان عرضه كند، كه اصلاً قابل خريدار شدن بشود.

«آخرين بار شما كي يك خودكار خريده ايد؟» خودكار را ديگر نمي خرند، هديه مي كنند، در دسترس قرار مي دهند، دوران توليد ديژيتال- چاپ سه بعدي آن را ممكن ساخته است.

چنين است، سرنوشت انساني كه در نبرد عليه سلطه بلامنازع سرمايه مالي امپرياليستي، جهت يابي را در جهان “ديژيتال پسامدرن” از دست دهد.

در برابر چنين وضعي، ماركسيست- توده اي ها، بيش از اين، ما ايرانيان چه بايد قرار دهيم؟

“اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب كه متاسفانه همه ابعادش را نمي شناسيم و بايد به طور مداوم و پيگير، براي شناخت آن بكوشيم!

به نظر من در شرايط كنوني اين اهرم، تنها جايگزين واقعي و انقلابي عليه سيطره ي سرمايه مالي امپرياليستي در اختيار مبارزان است، زيرا سرشت مردمي- دموكراتيك و آزادي خواه هستي مادي و معنوي جامعه ايراني را در ارتباط تنگاتنگ با منافع ملي خلق هاي سرزمين ما ايرانيان با شفافيت قابل شناخت و درك مي سازد!

اقتصاد ملي- دموكراتيك از اين رو پادزهري واقعي است، زيرا هر سه عنصر ضروري سرشت مردمي، انقلابي و ميهن دوستانه را در خود متمركز مي سازد. آزادي و عدالت اجتماعي را بلافاصله از اين طريق به صحنه ي نبرد روز  منتقل مي كند، زيرا انسان زحمتكش و ميهن دوست را در جهت سازماندهي نظري و عملكردي آن راهنما مي شود. وحدت منافع لايه ها و طبقات ذينفع را در نبرد عليه سيطره سرمايه مالي امپرياليستي قابل شناخت مي سازد. اين هدف ها تجهيز كننده اند، زيرا تضاد اصلي ميان زحمتكشان و ميهن دوستان را با سياست امپرياليستي به منظور به توبره كشيدنِ وجب به وجب ميهن و خريدن و “خصوصي سازي” آن برملا مي سازد و عليه ي“خصوصي سازي” اي قدعلم مي كند، كه تنها يك بار با فروش “آينه شمعدان نقره ي عروس” ممكن است!

نگران انديشه هاي سوسيال دموكرات نيستم، نگران انديشه نيستم كه مي توان و ضروري است در باره آن صحبت و بحث كرد. نگران اسلوب كار و شيوه اي هستم، كه خواسته يا ناخواسته، هم سو است با برنامه يورش ارتجاع به حزب توده ايران. هم سويي اي كه در عمل، مانع پايان بخشيدن آگاهانه، رزمجويانه، رفيقانه ي توده اي ها به اين ترفند حيله گرانه دشمن طبقاتي است!

به جاي گفتن در باره ي يكديگر، با هم به گفتگو بنشينيم!

“هفت جفت چكمه و عصاي آهنين” را آماده سازيم!

***

با اين مقدمه، به طور مشخص تر به پرسش ها بپردازيم.

* رفیق، شما در نوشته هایتان خیلی از اهداف “ملی و دموکراتیک ” می نویسید. این مفهوم در چه زمانی و برای تحلیل چه وضعیتِ مشخصی و برای تکامل چه بخش ایدئولوژیک  وارد ادبیات حزبی شده است ؟

دوران گذار از سرمايه داري به سوسياليسم در برابر بشريت ترقي خواه قرار دارد! بايد راه هاي عملي براي اين گذار را هر خلقي با توجه به شرايط عيني و ذهني در برابر خود، جستجو كند. اين به معناي نفي قوانين عام فرازمندي هستي اقتصادي- اجتماعي نيست! بررسي و بحث خاصي است كه بايد به طور مشخص انجام و به مفهوم حركت و تغيير مداوم درك گردد. روند گذار به سوسياليسم كه در آغاز به نظر سهل تر مي آمد، در عمل بغرنجي خود را هر روز بيش تر نشان مي دهد. بغرنجي اي كه در شرايط سلطه سرمايه بر جهان، پيچيده تر است. اين روزها ونزوئلا نمونه جالبي براي درك اين روند بغرنج را تشكيل مي دهد و نياز به راه حلي هوشمندانه دارد. اين راه حل هوشمندانه، ضمن دفاع قاطع از منافع لحظه و آينده ي زحمتكشان و منافع ملي در برابر فشار امپرياليستي كه تنها با تجهيز توده ها از طريق انتقال آگاهي طبقاتي به آن ها قابل دسترسي است، بايد عنصر پراهميت اتحادهاي دموكراتيكِ خرد با لايه هاي ديگر اجتماعي خرده بورژوازي را از اين طريق توسعه دهد كه براي آن ها نيز رابطه نياز امروز را با نياز فرداي آن ها قابل درك سازد،دورنماي جامعه ي آزاد انسانيِ سوسياليستي- كمونيستي را با طرح پرسش “چگونه مي خواهيم زندگي كنيم؟” ترسيم و به عنوان تنها جايگزين ممكن در برابر روز محشر (آپوكاليپسي) برپاييِ بربريتِ ناشي از پيروزي بلامنازع گروه يك “درصدي”ها بر “نودونه درصدي”ها قابل درك سازد. كاري دشوار كه بدون ترديد در سطح جهاني هم بدون عقب گردها نخواهد بود.

اهميت توجه به تاثير برپايي اتحادهاي دموكراتيك با لايه هاي مياني پيش گفته در جامعه، و كوشش هشيارانه براي بهره گيري از تكنيك هاي جديد برقراري تماس با اين لايه ها، به معناي نفي اهميت فعاليت دموكراتيك- صنفيِ سنتي به ويژه در ارتباط با خواست ها قانوني طبقه كارگر، زنان، جوانان، دانشجويان و … نيست. اين ها همه يك مجموعه به هم پيوسته را در نبرد دموكراتيك در جامعه تشكيل مي دهد. در همه اين مبارزات بايد رابطه آن ها با هدف سوسياليستي، با هدف رهايي بخش گذار از سرمايه داري حفظ شود.

فيلسوف ايتاليايي دومينكو لوزوردو، در اثر اخيرش با عنوان “نبرد طبقاتي يا تكرار گذشته” كه خبر انتشار آن به زبان آلماني و يك بخش آن انتشار يافت (جهان جوان،٣٠ اكتبر ٢٠١٦)، دقيقاً نقش رابطه خواست هاي دموكراتيك و سوسياليستي را از كمون پاريس تا تاكنون مورد پژوهش قرار داده است. به طور قطع اين كتاب بسيار خواندني و آموزنده است. در اين بخشي كه مطالعه كردم، لوزوردو كم توجهي به چندلايگي مبارزه ي طبقاتي را به ويژه در جنبش كارگري نشان مي دهد و خطر محدود ساختن حقوق دموكراتيك طبقه كارگر را به تنها موضوع در نبرد طبقاتي، نادرست ارزيابي مي كند كه نهايتاً به آشتي طبقاتي در تمام سطوح در هستي اجتماعي منجر مي شود.

مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه و “اقتصاد سياسي” آن را مي توان بازتاب شرايط دوران گذار بغرنج از صورتبندي اقتصادي- اجتماعي سرمايه داري به سوسياليسم ارزيابي نمود كه پس از پيروزي انقلاب اكتبر ١٩١٧ روسيه رخ نشان داد و گام به گام بغرنجي آن شناخته و قابل درك مي گردد. سياست لنيني “نپ” را مي توان سرآغاز اين روند دانست.

 یکی از تاکید های مکرر شما بر می گردد به مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی و تلفیق وظایف “دموکراتیک و سوسیالیستی” در این مورد. لطفا توضیح بدهید که دقیقا منظور شما چیست؟ چرا نبايد برای کمک به ایجاد جنبش های وسیع اجتماعی، جنبه دموکراتیک تبلیغاتی را برجسته تر کرد؟ آیا می توانید به تحلیل نمونه هایی بپردازید که در این تلفیق در کار  روشنگرانه- تبلیغی موفق بوده است؟

رشد مبارزه ي دموكراتيك به سوسياليستي قانونمند است. زنده ياد ف م جوانشير موشكافانه اين نكته را در “سيماي مردمي حزب توده ايران” توصيف و ترسيم مي كند و مستدل مي سازد. هم آن جا، موفقيت حزب توده ايران را در اين زمينه، برمي شمرد كه در نبرد عليه انديشه چپ و راست روانه سال هاي بيست ايجاد شد. «برنامه هاي ما، با اين كه شعار هاي عام دموكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوائي نبود. برنامه حداقل كارگري بود. برنامه اي بود كه وظايف سوسياليستي و دموكراتيك را به طور گسست ناپذير … به هم پيوند مي داد و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستي عموم خلق را به جلو، به سوي نبرد با سرمايه داري، به سوي سمت گيري سوسياليستي هدايت مي كرد.»

تشديد مبارزه ي دموكراتيك، تشديد مبارزه ي سوسياليستي است! در شرايط سلطه ي بلامنازع كنونيِ رژيم ولايت فقيه، اوليه ترين و ساده ترين خواست هاي زحمتكشان ضرورتاً به سطح خواست سياسي رشد مي يابد كه تحقق آن با پايان بخشيدن به ديكتاتوري گره خورده است! دريافت دستمزد عقب افتاده، بدون پايان بخشيدن به ترور دولتي- قضايي رژيم ولايت فقيه ديگر ممكن نيست!

بازتاب اين نبرد روزانه ي زحمتكشان را زنده ياد منوچهر بهزادي براي نمونه در شماره ٣٦٠ نامه مردم (٢٦ مهر ١٣٥٩) كه در تهران انتشار داد، توصيه مي كند و مي آموزد و مركزي ترين وظيفه مبارزه ي دموكراتيك را در لحظه ي كنوني تشكيل مي دهد! سخن و درد مردم را از زبان آن ها بازتاب دهيم!

مشگل براي درك رابطه ي ديالكتيكي ميان مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي براي انديشه غيرديالكتيكي، آن هنگام ايجاد مي شود كه مبارزه ي دموكراتيك و سوسياليستي را در برابر هم قرار مي دهد، رابطه آن را نمي بيند، وحدت آن را در ذهن خود به ثمر نمي رساند!

چگونه مي توان مضمونِ شخصيت “انسان” را دريافت، اما، تن و جان ش را در برابر هم قرار داد؟ رابطه و وحدت روح و تن را درك نكرد؟ انديشه ي ايده آليستيِ ذهن و عين گرا هزاران سال به عبث در جستجوي پاسخ به اين پرسش بود. انسان را به ارج خدايي رساند، و هم او را بازيچه قدرت خداوندي پنداشت، بدون آن كه بتواند هيچ گاه رابطه و وحدت دو  مقوله و پديده ذهن و عين را درك كند! سردرگمي هزاران ساله ي انديشه انسان پيامد ناتواني در درك اين رابطهِ ديالكتيكي ميان عين و ذهن، ميان تن و جان بود … نشان دادن اين دستاورد انديشه بانيان سوسياليسم علمي، ماركس- انگلس از اين رو احتناب ناپذير است، زيرا در آن، اصل قانونمند براي شناخت رابطه ي مبارزه يِ دموكراتيك و سوسياليستي و درك وحدت آن نيز شناخته مي شود!

انديشه ماركسيستي- توده اي هيچ گاه دو طرف متضاد را در برابر هم قرار نمي دهد، تا هاج و واج به اين سو و آن سو بنگرد! رابطه آن را در هر لحظه تاريخي جستجو مي كند، تا شكل و مضمون وحدت لحظه تاريخي دو متضاد را بشناسد و آن را براي انجام وظيفه روزبه منظور تغيير شرايط حاكم به كار گيرد!

در اين روند، همان طور كه در ارتباط با پرسش پيش اشاره شد، يافتن اشكال مشخص اتحادهاي دموكراتيك اجتماعي ميان لايه هاي مختلف از پراهميت ترين وظايف است. دشمن طبقاتي مي كوشد به منظور “بازاريابي سياسي”، محتواي دموكراتيك اين اتحادهاي اجتماعي را، به سخني ديگر، مي كوشد جهت گيري رهايي بخش اين محتوا را از اين طريق نفي و «گم»كند، كه آن را از روند رهايي بخشِ سوسياليستي- كمونيستي رشد جامعه بشري جدا سازد. با مطلق سازي “دموكراسي”، مضمون سوسياليستي و لذا رهايي بخش آن را براي جامعه انساني نفي كند. عليه اين كوشش دشمن طبقاتي بايد موضع گرفت و آن را برملا و افشا نمود، و نه عليه توسعه “دموكراسي”!

* چه چیزی موجب نگرانی شما از رشد نظرات سوسیال دموکراسی در حزب توده ایران شده است؟ و اگر اکثریت حزب تصمیم به تعویض ایدئولوژی بگیرد، آیا  ما باید خودمان را در مقابل این اکثریت قرار دهیم  و دموکراسی را قبول نکنیم؟

نه نظرات، كه شيوه و اسلوب عملكرد، نگراني زاست! مقاله ي شما، رفيق عزيز سيامك، “نوگرايي، يا نفي گرايي” كه مطالعه آن براي من بسيار لذت بخش و آموزنده بود، جنبه هاي عمده ي اسلوبي را نشان مي دهد، كه توسط دشمن آگاهِ طبقاتي در سطح “علمي” به كار گرفته مي شود و بايد در باره آن هشدار داد.

چند شب پيش (١٩ اكتبر ٢٠١٦) مقاله ي جالبي را در “جهان جوان” مطالعه كردم كه دقيقاِ به بررسي تاريخي نوسانات انديشه سوسيال دموكرات در آلمان ميان سال هاي ١٨٨٣ – قانون ضد سوسياليست – تا نظرات كاتوتسكي عليه انقلاب اكتبر پرداخته است. هيچ گاه مضمون نظرات نگراني آور نبود. تلاطم، پستي، بلندي، جهش ها، عقب نشيني ها ناشي از فقدان يك سياست مستقل انقلابي نزد طيف سوسيال دموكرات، سياست انقلابي را مورد تهديد قرار داد و همه جا مشگل زا و نارفيقانه از كار درآمد. البته نمي توان با راي “اكثريت”، انديشه انقلابي- علمي را كنار گذاشت!

جورج لوكاش، فيلسوف ماركسيست مجاري در بحث در باره “سكتاريسمِ” حاكم شده در دوران استالين، نسبت به خطري هشدار مي دهد كه هنگام بررسي پديده ها مي تواند به عنصر تعيين كننده براي انحراف در ارزيابي تبديل شود. اين خطري است ناشي از عملكرد بر پايه نياز تاكتيكي لحظه. لوكاش آن را «يك سرشت نمونه وار براي سكتاريسم» ارزيابي مي كند. از اين طريق، «تاكتيك به لحظه تعيين كننده بدل مي شود كه استراتژي و تئوري را پوشش مي دهد.» (“نبرد براي ترقي خواهي و واكنش آن در فرهنگ امروزي”، جهان جوان، ٢٣ اكتبر ٢٠١٦).

توضيح نظر لوكاش در اين سطور از اين رو ضروري است، زيرا اهميت توجه به اسلوب بررسي را نشان مي دهد. براي نمونه، در بند ١٤، «سند كميته مركزي حزب توده ايران به مناسبت ٧٥مين سالگرد تاسيس حزب توده ايران»، نكته اي در اوج توانايي تئوريك و سياسي توضيح داده شده است كه نگرش به آن در اين گفتگوي ما كمك است. در اين بند از «سند …»، علل ماترياليستي و ذهني براي پذيرش «آيت الله خميني به عنوان رهبر انقلاب» توسط «اكثريت مردم و همه نيروهاي سياسي  سابقه دار، ….» بازتاب مي يابد كه همراه است با «سال هاي طولانيِ سركوب خونين رژيم شاه».

بيش از اين. در اين بيان موجز، قطب متضاد ديالكتيكي نيز برجسته مي شود كه اين پذيرش عمومي انعكاس آن است: زيرا «آيت خميني … قول طرد ديكتاتوري و استقرار آزادي و عدالت اجتماعي- اقتصادي» را داده و با اين تعهد، به نياز ماترياليستي هستي جامعه ايراني پاسخي تاريخي ارايه كرده بود.

در همين بند نيز با نقل از «نامه سرگشاده ي كميته مركزي  وقت حزب درباره قانون اساسي و تدوين متمم آن به تاريخ ٣ آذرماه ١٣٥٨ … نگراني ناشي از اصول مربوط به مبناي حاكميت و ِاعمال آن» بازتاب مي يابد و خطر ناشي از اصل “ولايت فقيه” از نامه سرگشاده نقل مي شود: «حاكميت فردي جايگزين حاكميت خلق گردد؟»

در چنين اوج توانايي توضيح سياسي- تئوريكِ ماترياليستي – و نه ذهنگرايانه، دلبخواهي، تاكتيكي و … – از شرايط حاكم آن روزي بر ايران و انقلاب در «سند …»، يك جمله از «نامه سرگشاده ي رهبري وقت حزب توده ايران» منتقل نمي شود، كه توجه به اهميت سكوت در باره ي آن، ضروري است. جمله ي تعيين كنند در نامه سرگشاده كه نقل نمي شود، خواست برگزاري متمم قانون اساسي و حذف اصل ولايت فقيه در آن است. اين جمله نشان مي دهد كه آن هنگام كه در شرايط تناسب قواي حاكم از يك سو و حفظ اصل هاي ترقي خواهانه اقتصادي- اجتماعي در قانون اساسي برآمده از دل انقلاب بزرگ مردم ميهن ما ضرورت قطعي يافته بود و حزب توده ها بايد با “آري!” مردم همراه باشد، دورنما و راه خروج از خطر احتمالي توسط رهبري حزب توده ايران در مهم ترين ابعاد آن شناخته، درك و با صراحت بيان شده است. «پذيرش ضمني اصل “ولايت فقيه” در زمان رهبري شخص آيت الله خميني» كه «سند …» به درستي مطرح مي سازد، بيش از آن كه «كاستي» ذهني باشد، پيامد شرايط تاريخي حاكم است كه مي تواند و بايد در ارزيابي مورد توجه قرار گيرد، تا ارزيابي را در اوج توانايي آن در همه سطوح حفظ كند، زيرا ما با يك “تراژدي” ناشي از شرايط تاريخي روبرو هستيم  و نه با يك «كاستي» غيرمستدل كه بررسي همه سويه هاي آن در «سند …» بازتاب ضروري نمي يابد. – (مفهوم تراژدي تاريخي را زنده ياد رفيق جوانشير در “حماسه داد” در ارتباط با مرگ سهراب توضيح مي دهد. مرگ سهراب تژادي پايان دوران «پهلوانان» است. در “هاملت” اثر شكسپير، تراژدي ناشي از نارسي شرايط تاريخي است)-.

اين سخن به اين معنا نيست كه شكل بيان و توضيحات نمي توانسته است آن هنگام در نامه سرگشاده دقيق تر و … انجام شود يا خير! بلكه بايد مضمون «كاستي» را در چگونگيِ ماترياليستي شرايط نامساعد حاكم جستجو نمود، تا ارزيابي موفق «سند …» در توضيح علل ماترياليستي تبديل شدن آيت الله خميني به رهبر بلامنازع انقلاب، در بررسي از علل «كاستي» نيز هم چنان ماترياليستي باقي بماند. تكرار پيگير چنين «كاستي»ها در هر سند و مقاله كمك نيست. آيا زمان انتقال «كاستي» كه نسبي بودن ارزش آن را خود «سند …» نيز با ذكر «پذيرش ضمني» در سخن خود نشان داده است،  به يك بررسي كلي تاريخي از اين دوران فرا خواهد رويد؟

كدام ضرورت براي به كار بردن جمله «پذيرش ضمني اصل “ولايت فقيه” در زمان رهبري شخص آيت الله خميني» به عنوان «كاستي» در «سند …» وجود دارد، جز نياز غيرمستدلِ “تاكتيكي”؟ تا بتوان با بياني عام در اين «سند …» و نوشتارهاي مشابه آن، از «برخي كاستي ها در سياست ما پس از انقلاب» سخن گفت، بدون آن كه امكان بررسي مشخص و همه جانبه آن در «سند …» وجود دارد؟ اسلوبي كه “تاكتيك” را بر استراتژي و تئوري پرتوان «سند …» حاضر تحميل مي كند!؟ با تبديل نمودن “تاكتيك” به عنصر عمده و پوشاندن آن بر تحليل ماترياليست ديالكتيكي هستي مادي لحظه نبرد كه در «سند …» با توانايي برشمرده شده است، واقعيت خدشه دار شده، و “حقيقت” شناخته نمي شود. تحليل به سطح ذهن گرايي ريزش مي كند. اسلوب بررسي ديالكتيكي زيرا پا گذاشته مي شود، و اين، نگراني زاست!

“تاكتيك”، سلطه ي روزمرگي خود را بر انديشه ي علمي و استراتژي تاريخي مبتني بر آن مي گسترد و نماد و ستاره را در دورنما در ابهام قرار مي دهد. سكتاريسم از راست كه همان مطلق سازي پراتيك ممكن است، و “پراگماتيسم” ناب است، جا باز مي كند و اين خطر را به وجود مي آورد كه اگر با آن برخوردي قاطع و آگاهانه نشود، گام به گام «ماركسيسم- لنينيسم» را كه «سند …» به درستي بر حفظ آن به عنوان انديشه ي راهبردي حزب توده ايران پاي مي فشرد، از جايگاه ضروري در انديشه حزب طبقه كارگر ايران برخوردار نشده و «گم» شود.

به چه دلیل نباید ایدولوژی حزب همگام با تغییر جهان تغییر نکند؟ منظور من جهانی شدن سرمایه است. در همین مورد نظر شما اصلاً در باره ” جهانی شدن سرمایه” چیست؟ اين پديده تا چه درجه و در چه زمينه هايي مي تواند توجيه گر خواست براي تغيير ايدولوژيك احزاب كارگري باشد؟

هيچ چيز ثابت نمي ماند، همه چيز در حركت و تغيير است. اين، تنها “اصل مطلق” است! آن چه نبايد در بحث كنوني تغيير كند، دستاورد تئوري شناخت ماترياليست ديالكتيكي است كه مضمون تغيير يابنده هستي را در شرايط جديد قابل شناخت مي سازد! همان طور كه اشاره شد، نمي توان با راي “اكثريت” اسلوب انديشه علمي را كنار گذاشت!

اشاره شد. جهاني شدن سرمايه، بازگشت به نظام فئوداليسم، بازگشت به نظام برده داري است كه در آن حاكمان حتي ديگر به “مشيت الهي” نيز نياز ندارد! آن ها همه چيز را، مادي و معنوي، با “ثروت” به چنگ آورده، در “بازار آزاد”ي كه قواعدش را با بندهاي قراردادهاي تجاري به دست و پاي انسان و جوامع بسته اند، “خريده اند”! به مالكيت و تصاحب خود در مي آورند!

در برابر اين “اقتصاد سياسي” ضدانساني بايد “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك را قرار داد. ما در اين صحنه نيز  با يك روند ديالكتيكي روبرو هستيم. نبرد عليه ايدئولوژي نوليبراليسم و نبرد براي اقتصاد ملي- مردمي- ضد امپرياليستي از وحدت برخوردار است!

سوال بعدی در باره عدم اتحاد میان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است. چون در میان کاربران در باره معنای کلمه “چپ” اتفاق نظر نیست. من عنوان مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی را مصرف می کنم که معنای آن باریک تر و دقیق تر است. یعنی ما در وهله اول با آن هایی که به سازمانگری اعتقاد ندارند و تشکیلات را مفید نمی دانند و با آن هایی که امکان تغییر انقلابی نظام سرمایه داری را رد کرده اند کاری نداریم و سوال را مشخص تر و باریک تر و  محدود به گروه ها ی  مارکسیستی تشکیلاتی انقلابی می کنیم. به نظر شما چه عواملی موجب عدم اتحاد مارکسیست های تشکیلاتی انقلابی است؟ و وظیفه ما در این مورد چیست؟

اشاره شد كه نقطه ي گرهي، مرز و محك، اين پرسش است كه آيا حزب طبقه كارگر بايد سياست مستقل طبقاتي را دنبال كند و يا خير، كه جواب مثبت است. اين سياست مستقل بر چه سنگ بناي نظري- عملكردي قرار دارد؟ اسلوب مشتركِ خدشه ناپذير براي دسترسي به اين هدف، كدام اسلوب است؟

در واقع با پاسخ به اين پرسش ها، پاسخ ماركسيستي- توده اي به پرسش در باره مشكلات اتحاد ماركسيست هاي تشكيلاتي انقلابي شفاف تر مي گردد و همچنين راه عملي برون رفت از آن درك مي شود.

شما از پراکندگی نیروهای حزبی هم ابراز نگرانی می کنید. چطور می توان وحدت توده یی ها را ممکن کرد؟ به نظر شما چه افرادی و با چه نظراتی قابل جذب هستند، بدون آنکه روی خط انقلابی و ایدولوژیک حزب معامله شود؟

واقعيت آن است كه در سال هاي اخير توان چشم گيري در صحنه ي مبارزه ي روشنگرانه- تبليغي در دامن حزب توده ايران پرورش يافته است. اگر نبايد سرسوزني اين توان به هرز رود، بايد آگاهانه آن را در آن جهت سوق داد كه صحنه بزرگ ترين نيازهاي مبارزه ي نظري- سياسي- دموكراتيك حزب طبقه كارگر ايران در آن سو قرار دارد. آن وقت پراكندگي جمع خواهد شد، وحدت نظري و سازماني توده اي بيش از اكنون تامين خواهد شد … بدون آن كه خط مشي انقلابي حزب تهديد گردد.

شما سال ها در ۹۵ شماره سردبیر و نویسنده “راه توده” بوده اید. هدف اولیه شما از این همکاری چه بوده است و  چه مسئله سیاسی موجب قطع رابطه شما با این نشریه شده است؟ 

شايد بتوان و از نظر تاريخي ضروري باشد كه پرسش را كمي تدقيق نمود. انتشار راه توده دوره ي اول كه پيش از يورش ها به حزب تدارك ديده شده بود و بعد از يورش ها، در صد شماره به طور منظم به صورت هفتگي به همت گروهي از مبارزان انتشار يافت، نشريه جايگزيني براي نبود “نامه مردم” در آن دوران است. در اين دوره، نشريه، يك نشريه ي حزبي است كه ازجمله براي سازماندهي آن، رهبري وقت حزب مسئوليت سازمان هاي خارج از كشور  – بجز كشورهاي سوسياليستي – را به من واگذار نمود و من با دستور حزبي  – همان طور كه رفيق عزيز علي خاوري –  به خارج از كشور گسيل شدم. من براي انجام وظيفه ي حزبي گسيل شدم و زنده ماندنم را مديون اين تصميم مي دانم. (موفقيتِ فعاليت رفقاي هيئت تحريريه ي دوره اول راه توده كه با تجربه ي مبارزاتي سال هاي پس انقلاب به مهاجرت آمده و آن هايي كه در خارج مقيم بودند، به سرعت از رشد كيفي برخوردار شد. بحث در باره اوضاع روز در ايران، نگارش، تصحيح، نوشتن مقاله ها، تنظيم صفحه ها به طور جمعي در سه روز و دو شب انجام مي شد و صبح روز سوم نشريه در فرانكفورت / آلمان به چاپ مي رسيد. متاسفانه شرايط رشد اين كانون موفق در سال هاي بعد به وجود نيامد و پراكندگي چيره شد.)

انتشار دوره ي دوم راه توده از ضرورتي كم تر برخوردار نبود. بايد به علل نظري، سياسي، اقتصادي، اجتماعي، وغيره اي كه به پيروزي ضد انقلاب در يك رشته از كشورهاي سوسياليستي انجاميد بود، پرداخت. اين وظيفه حزب توده ايران نيز همان قدر بود و هست، كه وظيفه احزاب ديگر كارگري است. خوني كه از حزب ما بر باد رفته بود، كار را دو چندان سخت مي كرد. لزوم آن را نه نفي، بلكه با شدت نشان مي داد. اين يك وظيفه ي حزبي بود! رهبري وقت حزب من را براي انجام چنين وظيفه اي به خارج از كشور گسيل نكرده بود. چگونه مي توان توده اي بود، و اين وظيفه را در برابر خود نديد؟ چگونه مي توان آموزش از حزب توده ايران را تنها «براي يك روز مبادا، در دفتر خاطرات» نگاشت؟

بدون ترديد، چنانچه روند ضروري اي كه متاسفانه طي نشد و به قطع رابطه سازماني من در جريان تدارك كنگره سوم انجاميد، راه اساسنامه اي و قانونمند خود را در درون حزب مي يافت، و من كماكان جايي در سازمان حزبي مي داشتم، بسياري از پرسش ها كه هنوز هم به آن دامن زده مي شود، اصلاً پيش نمي آمد. ترديدهايي كه از آن سخن گفتيد، براي برخي از رفقا ايحاد نمي شد. ترديدي ندارم كه چنين مي شد.

انتشار دوره دوم راه توده را من مي بايستي در شرايط سخت و دست تنگي آغاز مي كردم كه همزمان شد با جنگ خصوصي سي ساله اي كه با آن در گريبانم. از اين وضع سواستفاده شد، اما هدف را نمي توانستند منحرف سازند. “اختلاف نظر سياسي” دليل دزدي و حيله گري نبود. برنامه بود.

شما نوشته اید که کنگره سوم و رهبری منتخب آن را و همچنین اسناد کنگره ششم را قبول دارید و همچنین برای موثر بودن و تبادل نظر و کمک به کارهای روزانه، شما تقاضای عضو بودن در حزب را کرده ایدبه نظر شما چرا به تقاضای شما جوابی داده نشده است؟ چرا بعضی از رفقا شما را در مقابل اهداف حزب می بینند؟

به نظر شما روند تغيير سياست حزب بعد از ضربه چگونه بوده است؟

هر دو پرسش، پر سويه اي است كه پاسخي ساده ندارد. براي درك بغرنجي ايجاد شده، بايد به بررسيِ روند تاريخي اي بازگشت و آن را از جهات متفاوت روشن ساخت، كه باز مي گردد، به سياست انقلابي حزب در ايران، علل يورش به حزب، و سياستي كه با پلنوم هيجدهم در حزب مستقر شد.

مي دانيم كه يورش به حزب توده ايران به علت موفقيت سياست علمي- انقلابي آن بود. ارزيابي همه جانبه اين واقعيت موفق تاريخي نيز بدون پايبندي به اسلوب ماركسيستي- توده اي ممكن نيست. آيا اسلوب به كار گرفته شده توسط حزب توده ايران در سال هاي بعد از انقلاب درست بود؟ پاسخ بي ترديد مثبت است!

حتي آن جا هم كه بتوان نادرستي سياست حزب را در ايران پس از پيروزي انقلاب به اثبات رساند، حتي آن جا كه بتوان درستي سياست مصوبه پلنوم هيجدهم را به اثبات رساند، سكاندار كشتيِ گرفتار آمده در توفان، نمي تواند از اين لحظه به آن لحظه و به طور مكانيكي  جهت جا افتاده يِ حركت كشتي را ١٨٠ درجه تغيير دهد، و كشتي با بحران شديدتر روبرو نگرد!

در پلنوم هيجدهم گذار از يك سياست به سياست ديگرحزب توده ايران بدون مقدمه و بحث ضروري انجام شد. من يكي از سه عضو كميسيون تنظيم سند پلنوم بودم. در روز دوم كه كميسون اولين جلسه خود را برگزار نمود، زنده ياد رفيق حميد صفري سندي كه از پيش تنظيم شده بود، و بدون ترديد رفقاي شايسته اي نيز در تنظيم آن شركت داشتند، بر روي ميز گذاشت. اين سند به طور برشي با سياستيِ قطع رابطه ي مكانيكي نمود كه پيامد سركوب حزب بود و نه زاييده شدن آن از درون بحثي طولاني، جمعي و مستدل در يك دوران پرشور انقلابي!

اين برشي مكانيكي بود با سياستي كه در طول چند سال با موفقيت به مورد اجرا گذاشته شده بود و مضمون آن از طرف توده هاي حزبي هضم فكري شده بود. وحدت نظري و يك پارچگي سازماني حزب بر پايه انديشه جمعي اي ايجاد شده بود كه در تنظيم آن، رهبران به ايران بازگشته و آن هاي كه در ايران در همين سال ها با گام هاي غولاسا به اين جمع پيوسته بودند، عملي شده بود. تجربه و دانش انقلابي انباشته شده ماركسيستي- انقلابي و كيفيت رهبري جمعي در حزب ما در اين لحظه ي تاريخي از وضع استثايي برخوردار شده بود.اين امر نه تنها در سطح حزب توده ايران يكتاست، بلكه در مقياس جهاني نمونه هاي بسيار ندارد.

مشكل درك خطر تغيير چنين سياست جاافتاده كه در پلنوم هيجدهم به طور مكانيكي با بلند كردن دست گويا حل شد، در وحله اول، مشكلاسلوب كار است كه هيچ گاه نمي تواند بلند پروازنه از اين رو باشد، زيرا “كليت را به عنوان حقيقت” مورد توجه قرار نمي دهد!

اين اسلوب نارسا و غيرديالكتيكي در دوره ي بعدي، راه حل ها غير سنتي سازماندهي هستي حزبي را در حزب طبقه كارگر به آن تحميل نمود. در حالي كه همه، از جوان ترين تا قديمي ترين رفيق كه به مهاجرت آمده بود، و همچنين آن ها كه در خارج زير ضربه مستقيم قرار نگرفته بودند، مي بايستي در شرايط نوين ايجاد شده، خود و جايگاه خود را در درون حزب و جهان تغيير يافته از نو بيابند بيابند، آن طور كه رهبراني با سرشت و كيفيت بهزادي ها، جوانشيرها، دانش ها و ديگران در طول دو دهه يافتند، تحت تاثير اسلوب نادرست ممكن نشد. برعكس، افراد براي دريافت پاسخ مثبت به نياز “تاكتيكيِ”  سياست جديد، گروه گروه بالا كشيده شدند، و فرود آمدند، و هيچ يك از آن ها نماند! اسلوب نارسا و غير ديالكتيكي!

تكرار اين نكته تنها براي ثبت آن است. حزب بحران را پشت سر گذاشته است و بايد با شفافيت و قاطعيت به راه خود ادامه دهد. حذف فيزيكي رهبري حزب به دنبال يورش ها، با تغيير مكانيكي سياستي همراه شد كه نمي توانست بدون پيامدهاي منفي براي مبارزه ي توده اي ها باشد. اين نكته ها، همان طور كه اشاره شد، نكته هاي تاريخي هستند، بايد به موقع و توسط كارشناسانِ متخصص و توسط ارگان هاي مسئوليت دار حزبي مورد بررسي قرار گيرد. اهميت لحظه ي كنوني در اين واقعيت نهفته است كه رهبري كنوني حزب بحران ايجاد شده را در عمده ترين صحنه ها پشت سر گذاشته است و بايد مديون آن بود و در كنارش قرار داشت، تا روند آغاز شده به پيروزي نهايي دست يابد!

بايد از اسلوبي كه تنها به خرده كاري ها مي پردازد، و تنها صداي «قاشقك ها» را مي شنود، دوري كرد!

شما یکی از دلایل علنی نوشتن نارسایی برخی از مقالات “نامه مردم ” را عدم عضویت در حوزه دانسته اید. اگر امکان عضویت در حوزهمي داشتيد، این انتقادات را چگونه مطرح می کردید؟ سرنوشت “توده یی ها” چه می شد؟

انتقادات را با قاطعيت نظري- تئوريك- سياسي، و بدون هر ملاحظه كاري مطرح مي كردم. زيرا، انتقاد براي بهبود كار و نه نفي كوشش پربار مسئولان است.

اما آن چه به سرنوشت نشريه ي توده اي ها بازمي گردد، البته تصميم گيري، مسئولانه و جمعي است كه بايد ارگان مربوط سازمان حزبي به آن نايل شود. امري كه پيش تر بايد با بررسي در باره ي نياز و امكانات حزب در برخورداري از مطبوعات كمكي براي فعاليت روشنگرانه- تبليغي به نتيجه گيري رسيده باشد و …

شما با سن بالا و با وجود بیماری به شکل شگفت انگیزی فعال هستید. حالا که خودتان ادعای بعضی ها را برای پیوستن به رهبری حزب رد کرده اید، هدف شما از این همه حرص و جوش چیست؟ منبع نیروی شما چیست؟ چه چیزی شما را وامیدارد که در صحنه باشید؟

پيش تر اشاره شد، پاسخ تنها وجه دروني هستي فرد، نياز دروني نيست.

تا آن جا كه من توانستم سويه هاي متفاوتي از كوشش ماركسيست ها را براي رشد انديشه ماركسيستي دنبال كنم، چندين سال است كه ازجمله اين بحث شايان توجهي ميان ماركسيست ها در اين باره جريان دارد، كه آيا رابطه ميان عين و ذهن از ابعاد ديگري نيز برخوردار است كه هنوز به اندازه ي كافي شناخته و تئوريتيزه نشده باشد؟ پرسشي كه ازجمله فيلسوفِ ماركسيست آلماني هانس هينس هولس چند سال پيش مطرح نمود، و توماس ميچر اكنون آن را با پيگيري دنبال مي كند و مي كوشد پرسش را با تكيه با آثار ماركس- انگلس نئوريزه كند.

مرز اين بحث ها آن چنان فراخ است كه تا طرح و جستجوي رابطه ي ديالكتيكي “متافيزيك” و “ماترياليسم” مي رسد. مطالعه در اين زمينه مرا جلب مي كند و تا آنجا كه مي توانم به آن مي پردازم. شايد اين نكته نقشي داشته باشد «در حرص و جوش چیست؟ منبع نیروی شما چیست؟ چه چیزی شما را وامیدارد که در صحنه باشید؟»

تكرار كنم. سياست علمي- انقلابي حزب در پس از پيروزي انقلاب نادرست نبود و شكست نخورد. حزب درست به علت موفقيت اين سياست توسط ارتجاع داخلي و در همكاري نزديك آن با ارتجاع جهاني سركوب شد. اين دو نكته را بايد سختگيرانه از يكديگر متمايز داشت. هرچه هم در اين زمينه هنوز گفتني باشد، چنين بررسي اي اكنون يك بررسي تاريخي است كه تنها بايد به منظور آموزش از فرازها و نشيب ها براي مبارزه ي آينده درك گردد. پراهميت آن است كه اكنون رهبري حزب توده ايران با سخت كوشي و با پيگيري و با ارايه تعريف علمي از مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، بحران را نه تنها پشت سر گذاشته است، بلكه به بيان زنده ياد طبري، «آتش ققنوس به جاست»، ققنوس دوباره به پرواز درآمده است و كار و فعاليت توده اي ها بايد در اين نقطه به كانوني جديد، زنده، پابرجا و رشد يابنده بدل شود، گره هاي كار را يكي بعد از ديگري بگشايد و نبرد طبقاتي را در ايران و جهان به پيش ببرد.

اين وظيفه در سطح ملي و هم جهاني، سرنوشت نيست! يك امكان است. امكان ديگر، بربريت است! روز محشر است!

بايد براي انجام وظيفه در چنين سطح و كيفيتي آماده تر شد.

 




نامه ي سرگشاده به رفقا!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۸ (۱ آبان)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

 

حزب توده ايران، گردانِ آگاه، پيشآهنگ و سازمان يافته طبقه كارگر ايران است كه به ادامه سنت حزب كمونيست ايران و اجتماعيون عاميون هفتادوپنج سال پيش به همت مبارزان ماركسيست- توده اي، زنده ياد دكتر تقي اراني ها پايه گذاري شد تا با تخريب نظام عقب افتاده و ارتجاعي حاكم باز و نوسازي سوسياليستي جامعه ايراني را سازمان دهد و آن را برپا سازد.

چنين برنامه انسان و ميهن دوستانه به “غولان” انديشه و عمل نياز دارد، كه به شهادت نبردِ خونين چندين دهه ي مبارزان توده اي، حزب توده ايران نمونه هاي بسياري از چنين اوج توانايي را همراه با خصايل انساني- انقلابي- علمي به ميهن ما همه ايرانيان هديه نمود.

سويه هايي از هدفِ “غولان” را  زنده ياد احسان طبري در “با پچپچه پاييز” با بيان «به دريا برويم تا ناچيزي استخر غوكان را دريابيم! به ستيغ برآييم تا تپه هاي گژن پوش را رها كنيم! نغمهء خورشيد در مدارها بشنويم تا به بانگ قاشقك ها دل خوش نباشيم! دروازه ي شهر هاي ناگشوده را بگشاييم!” ترسيم مي كند!

اين استاد نغمه سرا، در “به آن كس كه به او مي انديشم” (شعر زندان)، جايگاه شكوهمند- آسمانيِ همين مضمون را در  استعاره ي پرمعنا و استه تيك «كاكل بلند كوها، كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانهء زميني اشعهء خورشيد”، قرار مي دهد كه مي تواند و بايد معياري براي همه مبارزان راه آزادي بشر باشد كه با «پيامي سهمناك» به صحنه نبرد طبقاتي به سود زحمتكشان گام نهاده اند و بانگ مي زنند: «من در دكانچهء نزول خواري شما نخواهم نشست. اين سفرهء پولك و عروسك ها را به باد دهيد! با دلي مالامال از آتش و خون آمده ام. پيامي سهمناك دارم تا همهء ابعاد واژوگون شوند. همه ء خوار شدگان بالا بيفزايند. …» (همانجا، با پچپچه پاييز).

براي بازسازيِ دموكراتيك- مردمي و ملي- ضدامپرياليستي جامعه و برپايي جامعه ي آزاد از استثمار انسان از انسان، گردان متشكل آگاه از اين رو بايد در چنين اوج روحي- معنوي- علمي- انقلابي باشد، زيرا بايد دل و روح توده ها را به دست آورد، شناخت و آگاهي را براي آن ها به ارمغان آورد، تا از “انسان سركوب و تحقير شده” به «فرد آزاد و صاحب شخصيتي» بدل گردد، كه به گفته ماركس پيش شرط «آزادي جامعه انساني» است!

چنين گردان متشكل آگاه بايد به منظور بازسازيِ دموكراتيك- مردمي و ملي- ضدامپرياليستي جامعه و برپايي جامعه آزاد از استثمار انسان از انسان، از اساسنامه و برنامه اي متناسب برخوردار و به آن پايبند باشد.

اين دو سند، نشان صداقت و پايبندي به سخن و برنامه اي است كه خدشه دار ساختن آن، جز نفي عملي ادعاهاي حق طلبانه و رهايي بخش براي انسان نيست!

آزادي بيان و ابراز آزاد عقيده و نظر را بايد به مثابه حق انساني در جامعه ي همبسته انسان ها، در حزب طبقه كارگر، و هم در كل جامعه، ارزيابي و در عمل پايبندي به آن را به اثبات رساند.

نظر مي تواند درست و يا نادرست باشد، ارزيابي اي موفق يا ناموفق، اما نمي تواند نزد نيروهاي ترقي خواه، ابزار تحقير، سركوب، پرونده سازي، زندان و قتل باشد، چه آن وقت، مرز ميان دو سوي صحنه نبرد طبقاتي ناروشن و خدشه دار مي گردد.

در اساسنامه حزب توده ايران، براي حل و فصل وظايف، اشكال لازم سازماني- حقوقي در نظر گرفته شده است. مانند “كميسيون تفتيش”، “كميسيون مالي” و امثال آن. ظبط و ثبت اسناد حزبي، گزارش دهي و انتقاد و انتقاد از خود، تنظيم صورت جلسه ها و …، بخشي است از اين امور اساسنامه اي در حزب طبقه كارگر كه سنديت داشته و زمينه بررسي تاريخي و شناخت علمي از پديده ها را ايجاد مي سازد كه در گذرِ فرازها و فرودها رنگ باخته اند. ارزيابي بي طرفانه از آن ها را ممكن مي سازد. صحبت هاي “خصوصي”، “عمومي”، در اين “جلسه”، “كوچه و بازار” و …، جايي در اين زمينه فعاليت انقلابي- علمي حزب توده ايران ندارد.

نگرش “غولان”، نگرشي «نيم نگاهيِ» برتري جويانه نيست. نگرش از درون «روزني تنگ» به پديده ها نيست. نگرشي همه جانبه، مسئولانه است،زيرا “مضمون” را جستجو مي كند، حتي آن جا كه بيان به سختي معلول و نارسا است!

“غولان” از اين رو به اين اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي براي گذر از شناخت ظاهر امر به باطن و شناخت مضمونِ پديده ها نياز دارند، زيرا تئوري شناخت نزد انساني كه به گفته طبري، “تنها كمي بيش از يك بوزينه درك مي كرد”، راهي سخت و ناهموار را در طول هزاران سال پيمود، تا با دست يابي به اين اسلوب، به سردرگمي نظري خود پايان دهد، روند “مردمش” را به سرانجام و به ثمر برساند.

زنده ياد رفيق احسان طبري، دبير كميته مركزي حزب توده ايران و آموزگار چند نسل از توده اي ها در اثرش “چهره ي يك انسان انقلابي (برخي مسائل اخلاقي و انسان شناسي) زمينه معنوي- روحي مسائل و پديده هايي را ترسيم مي كند كه به مثابه “جان مايه ي معنوي” اساسنامه حزب طبقه كارگر آموختني است و مطالعه چند باره ي آن را براي همه توده اي ها اجتناب ناپذير مي سازد!

برخي از زيرعنوان ها از اين اثر، براي پايان به اين سطور كافي است:

١- دوران انقلابي، انسان انقلابي مي طلبد؛

٢- انسان انقلابي به بينش انقلابي نيازمند است؛

٣- انقلابي بودن، تنها بينش نيست، عمل است؛

٤- كدكس صفات انقلابي؛

٥- ايثار؛

٦- فرد انقلابي و خانواده؛

٧ – فرد انقلابي و دوست و دشمن؛

٨- فرد انقلابي در بحث و داوري؛

٩- فرد انقلابي و خودآموزي و خود نقادي؛

و …

فرهاد عاصمي




مبارزه ی روشنگرانه- تبلیغی در شرایط سلطه بلامنازع ایدئولوژی طبقات حاکم!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۵ (۲۵ مهر)
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

رفیق عزیزی در ابرازنظری انتقادی و روشنگرانه در این باره که «اطلاق نسبت [نظری] به بلیر به رفیق نویسنده نامه مردم به ویژه در آن مقاله [ي منتشر شده در توده
اي ها (١)]، نه رواست و نه صائب»، گام کمکی بزرگی در جهت تفاهم میان توده ای ها به منظور تقویت روند گفتگوهای ضروری برداشته است. زیرا، آن طور که در ادامه توضیح خود خاطرنشان می سازد، هدف نگارش مقاله، از یک سو افشای مواضع «نیروهایی که فعال کارگری نامیده می شوند و مهره های محفل های دولتی و حکومتی در تشکل های کارگری دولت ساخته هستند …» است و از سوی دیگر، برملا ساختن «این واقعیت … که چالش ها و مشکلات کارگران نیز همراه با نگرانی های امنیتی نزد حکومتیان با حساسیت پیگیری می شود.»
رفیق عزیز همانجا به درستی می آموزاند که «دست یازی به بیان اثباتی، با توجه به رو در رویی ها و موضع گیری های منفی بهتر می تواند پاسخ دهد تا بیان سلبی».

1- این گوشزد رفیق توده ای را من آویزه ی گوش کردم. گوشزدِ به جایی که در عین حال پرده از هدف دشمن طبقاتی بر می دارد و نشان می دهد که حاکمیت با پایمال ساختن حق فعالیت آزاد حزب توده ایران، تقسیم جنبش را به «بخش علنی و مخفی» ازجمله از این رو دنبال می کند، که ارتباط میان دو بخش را تضعیف کرده و مبارزان را از یک دیگر دور و با مشکلات تفهیمی روبرو سازد. این نکته را رفیق زنده یاد ف م جوانشیر، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران در جزوی بالینی همه توده ای ها، جزوه ی “سیمای مردمی حزب توده ایران” به وسعت توصیف می کند و راه خروج از آن را برمی شمرد.
راه خروج، توسعه و تعمیقِ گفتگوی انتقادی و سازنده میان مبارزان، تبادل نظر پیگیرانه و تامین شرایط بحث های پراهمیت و ضروری سیاسی- نظری است. امری که باید بیش از تاکنون به آن در حزب و میان توده ای ها پرداخت.

همان طور که من در بررسی مضمون مقاله ی پيش گفته ي رفیق نویسنده نامه مردم نیز اشاره کرده بودم، نگارش مقاله توسط من تنها با شناخت از مضمون مقاله ی کارگری در نامه مردم انجام شده است، و نه از شناخت شخصی نظرات نویسنده ی مقاله. این نکته ی منفی متاسفانه از این طریق نیز تشدید می شود، زیرا هیچ گاه به نامه های انتقادی پاسخی داده نشد و گفتگویی پا نگرفت. امید می رود با برگزاری نشست به مناسبت هفتادوپنجمین سالگرد پایه گذاری حزب توده ایران که پیش تر اعلام شد، شرایط مثبت و سازنده ی نوینی برای توسعه ي بحث وگفتگو ميان توده اي ها ایجاد شود و با تدارک شرایط به منظور انتشار نشریه تئوریک- سیاسی دنیا به سطح کیفی بالاتری ارتقا یابد.

2- در زمینه پرسش ها در باره شکل و مضمون مبارزه ی روشنگرانه و تبلیغی در دوران سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی طبقات حاکم، مبارزان می توانند با دو وضع متفاوت روبرو باشند. اول- در شرایط کنترل و سانسور مستقیم محافل امنیتی در داخل ایران؛ دوم- در شرایط نبود کنترل و سانسور مستقیم و بلاواسطه در خارج از کشور.
بدیهی است که تحت شرایط اول، باید شکل و مضمون هایی برای مبارزه به کارگرفته شوند که ادامه کار را سخت تر و محدودتر نمی سازد. لنین در ارتباط با بحث مشابه ی در باره ی انتشار و پخش روزنامه ی ایسکرا به خطری اشاره می کند که مبارزان با آن روبرو بودند. آن ها مجبور بودند، با وجود حضور مامور مخفی دولتی، و بیش از آن، از طریق “کمک” یک جاسوس، پخش ایسکرا را انجام دهند که با خطر دستگیری مبارزان روبرو بود. لنین در تفهیم وضع برای مبارزان که حذف جاسوس را طلب می کردند، به این امر اشاره دارد که مامور شناخته شده مجبور است برای حفظ خود در سازمان حزبی، به سازش تن دهد، و شرایط پخش ایسکرا را با یک ضربه نابود نسازد. او ضرورت هشیاری و ابتکار مبارزان را علیه توطئه مامور دشمن، راه خروج و حفظ شرایط لازم برای پخش ایسکرا ارزیابی می کند که با ایجاد ارتباطات جدید و وسیع با کارگران همراه و موفقیت آمیز به پیش می رود.
در چنین شرایطیِ یافتن سازش های ضروری پراهمیت است، تا تداوم کار حفظ شود. در چنین شرایط، اسلوب «بیان اثباتی» حتی با ماموران و جاسوسان نفوذ کرده مثبت تر است. امری که در ارتباط با مبارزان همراه، همان طور که رفیق عزیز می آموزد، ضرورت قطعی دارد.

3- آن چه که اما در ارتباط قرار دارد با مبارزه ی روشنگرانه و تبلیغی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران، به ویژه در بخش خارج از کشور علیه سلطه ی بلامنازع ارتجاع حاکم، وضع بکلی متفاوت است. نشان دادن مقاصد و ترفندهای دشمن طبقاتی در ارگان مرکزی حزب توده ایران می تواند وباید از قواعد دیگری پیروی کند که مایلم در سطور زیر از دیدگاه تئوریک و هم سیاسی به آن بپردازم.
زنده یاد احسان طبری، دبیر کمیته مرکزی حزب و آموزگار چند نسل از توده ای ها شیوه ی بیان نکته های مثبت و منفی را در مرحله سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی دشمن طبقاتی در “نوشته های فلسفی …” نادرست می نامد، زیرا «مبارزه را لق می کند». او انتقاد را در این دوران، به مثابه اهرم مبارزه برای نابودی سلطه ی ایدئولوژیک طبقات حاکم ارزیابی می کند. مبارزه ي که باید مبتني بر منطق ديالكتيك ماترياليستي در شکل و مضمون خود، هم وزن عملکرد دشمن طبقاتی تحقق یابد. تنها در چنین شرایط، روند قطب بندی نظری و شناختی توده ها از تضادهای حاکم بر هستی اقتصادی- اجتماعی و شناخت شرایط به منظور تغییر شرایط ممکن می گردد و مبارزه در سطحی ضروری و با تاثیری پیگیر پا قرص می کند. بنابراین نقل و قول از دشمن طبقاتی که بیش از نیمی از یک مقاله را در بر میگیرد ” لق کردن ” مبارزه است و به همین دلیل درست و مجاز نیست.
از دیدگاه تئوریک، این شیوه ی مبارزه از این رو قابل فهم و درک است، زیرا همان طور که اشاره شد، مبارزه در مرحله نابودی ایدئولوژی دشمن طبقاتی، در مرحله نفی مطلق آن قرار دارد، و نه در مرحله نفی در نفی دیالکتیکی به منظور ارتقا دادن بخش های شایسته ی به مرحله ی بالاتر رشد اندیشه ی تئوریک و ایدئولوژیک.
دوگانگیِ «نابود ساختن و حفظ» در سرشت انتقادِ مارکسیستی را مارکس در دست خط های اقتصادی- فلسفی (بخش توسعه ی جلد اول کلیات آثار مارکس انگلس) و در ایدئولوژی آلمانی برمی شمرد (به نقل از توماس مچر، “انتقاد آگاهی اجتماعی”، ص 163 به بعد در ارتباط با مساله ی “آگاهی کاذب، سر به پا شدن و دیالکتیک ایدئولوژی”. ترجمه و اقتباس از اين رساله است).

ایدئولوژی ها، و هر چه رشد یافته تر و بغرنج تر، بیشتر – تظاهر و شکل بیان متضادهای دیالکتیکی در ساختار روابط و بهم تنیدگی های هستی هستند. عریان ساختن و حذف پوشش های کاذب از متضادها، شناخت و درک مضمون آن ها را ممکن می سازد. در سطور زیر به این نکته پرداخته خواهد شد.

«آگاهی کاذب، در کنار حقیقت تاریخی»
مارکس توضیح سرشت دوگانه ی نابودی و سازندگیِ – Dekonstruktion و Rekonstruktion – ایدئولوژی را با اسلوب اصولیِ انتقاد به ایدئولوژی طبقات حاکم، به ویژه در ارتباط با انتقاد به مذهب نشان می دهد. با این اسلوب، ضمن قابل شناخت شدن ضرورت ایجاد شدن سویه ی «حقیقت تاریخی» که در پا گرفتن مذهب در روند رشد نیروهای مولده و روابط تغییر یابنده ی اجتماعی که در تناسب منطقی، پا به پای رشد نیروهای مولده متبلور می شود، جنبه ی دیگر سرشت ایدئولوژی که «آگاهی کاذب» (“سر به پا ساختن”) پدیده است، همان طور که در زیر نشان داده شده، درک می شود.
این سویه دیگر مذهب را مارکس با نشان دادن «اجتناب ناپذیر بودن تحلیل پدیده ی متضاد در آگاهی انسان عملی می سازد که در آن “آگاهی کاذب و حقیقت تاریخی”در کنار یکدیگر قرار دارند.» (همانجا ص 167، به نقل از پتر بورگر و در ارتباط با نظر و. آدورنو).
مارکس نشان می دهد که اندیشه جستجوگر انسان در هزاره های گذشته، در وضعی قرار نداشته است، بتواند پدیده های نشناخته و بغرنج طبیعی و هر روز بغرنج تر شونده روابط اجتماعی را در روند رشد نیروهای مولده و تغییر و رشد روابط اجتماعی، که می بایستی برای توضیح و توجیه آن ها پاسخی بیابد، پاسخی جز بر پایه ذهنیت دوران خود بیابد. برای انسان آن دوران درک بازتاب واقعیت در ذهن نمی توانسته جز به مثابه ی «تکانه»ی اندیشه ی ذهن گرایانه خود درک شود. مجبور بوده است بپندارد که ذهن او و راه حلی که ارایه می دهد، جایگاه نخست را در شناخت او داراست. ایجاد شدن “تصویر سر به پا” نزد اندیشه ی ایده آلیست های ذهن گرا که در «شکل دوربین ابسکورا obscura تظاهر می کند»، پیامد این محدودیت تاریخی اندیشه ی ایده آلیستیِ ذهن و عین گرا است. و لذا باید آن را به عنوان «آگاهی کاذب، در کنار حقیقت تاریخی» درک نمود. (٢)
«آگاهی هیچ گاه نمی تواند چیز دیگری باشد، جز هستی آگاهانه، و هستی انسان، زندگی واقعی او را تشکیل می دهد» (مارکس- انگلس کلیات، جلد سوم، ص 26).
بدون این اسلوب ماتریالیست دیالکتیکی، انتقاد به مذهب، انتقادی است که تنها به سطح پدیده ی درک نشده می پردازد، آن طور که بورژوازی انقلابی دوران روشنگری انجام داد. از این رو، انتقاد بورژوازی انقلابی دوران روشنگری نتوانست و نمی توانست از مرز محکوم کردن روحانیون و حاکمان جابر عبور کند. در دوران ابن سینا- بیرونی و همچنین در دوران سلطنت ویکتوریا در انگلستان، و با وجود شرایط خفقان فئودالی و مذهب ارتجاعی است که تراژدی ها شکسپیر و یا نظرات باکون و در ایران جایگاه والای اندیشه اندیشمندان ایرانی به قله های مرتفع شناخت و درک از روابط زمان خود دست یافتند. امری که اما سرشت دوگانه ایدئولوژی را قابل شناخت نساخت كه محدودیت تاریخی این کوشش ها را نشان می دهد.
به سخني ديگر، نبرد براي انتقال آگاهي به توده ها در دوران هاي سلطه بلامنازع ايدئولوژي ارتجاعي‏ در طول تاريخ نه تنها تعطيل نشد و تعطيل بردار نيست، بلكه زير فشار شرايط حاكم، انديشمندان فعال تر به جستجو به منظور خروج از بن بست سلطه ارتجاع برآمدند كه وظيفه كنوني نيز است.
بايد باري ديگر به “جهان بيني ها و جنبش هاي اجتماعي”، اثر آموزگار چند نسل از توده اي ها، زنده ياد احسان طبري مراجعه كرد و نقش شكوهمند اين نبرد را در شرايط تفوق قدرت ارتجاع در ذهن به ثمر رساند. نبردي كه با شهادت همراه بود.

تنها نمونه ی انتقاد مارکس به مذهب است که در کنار نشان دادن «درماندگی انسان»، سویه ی ارتدادی و معترض نبرد علیه درماندگی انسان را قابل شناخت می سازد و نقش رهایی بخش ارتداد ضد مذهبی را در طول تاریخ تفهیم کرده و قابل درک می کند.

چنین برخورد دیالکتیکی به پدیده ی مذهب و ایدئولوژی است که نهایتاَ راه شناخت ساختار دیالکتیکی ایدئولوژی را هموار ساخت و به مثابه دستاوردی ابدی، گنجینه ی تئوری شناخت ماتریالیست دیالکتیکی را به مثابه یک اسلوب خدشه ناپذیر علمی به اثبات رساند و انسان هوشمند را از همو زاپینس به همو زاپینس زاپینس بدل نمود.
از این روست که «در مرکز مفهوم دیالکتیکی ایدئولوژی، شناخت و درک یک ساختار کاذب- یک شناخت برعکس و جابجا و سر به پا شده قرار دارد» (همانجا ص 169).
گرچه در فلسفه ی ایرانی- عربی دوران ابن سینا، بیرونی و دیگران، آن طور که زنده یاد احسان طبری در “جنبش ها …” تصریح می کند، ایده آلیسم عین گرا توانست تحت تاثیر رشد نیروهای مولده و بغرنج تر شدن روابط اجتماعی در جامعه، کوشش هایی جّدی به منظور ارایه ی پاسخی دیگر به مساله تئوری شناخت دوران خود بدهد، اما نتوانست از محدودیتی گذر کند «که در قرار دادن آگاهی به مثابه “آگاهی فرد”، در جایگاه نخست» پنداشته و واقعیت عینی را در جایگاه دوم قرار دهد (همانجا ص 168).
آغاز نهایی گذار از فلسفه ایده آلیستی ذهن گرا به عین گرا تنها در دوران روشنگری بورژواری از قرون 16 به بعد در تاریخ اروپایی ممکن گشت که نماینده نخست آن فرانسیس باکون و نهایتاَ هگل هستند.
اما پاسخ نهایی در روند تئوری شناخت در باره ی درک ساختار پدیده ها، دستاورد عظیم بانیان سوسیالیسم علمی، مارکس وانگلس است، که با قرار دادن واقعیت از سر به پا، و با ایجاد رابطه میان ماتریالیسم فویرباخ و دیالکتیک ذهنی گرای هگل، بغرنج هزاران ساله ی اندیشه ی انسان را گشودند و یافتنِ پاسخ نهایی را ممکن و ساختار آن را قابل درک ساختند. از این رو «نکته نادرست در ایدئولوژی، غیرواقعی بودن ساده ی آن نیست، بلکه شکل نادرست و سر به پای برداشت از واقعیت در آن است» (همانجا ص169).

شناخت نهایی و دورانساز بانیان سوسیالیسم علمی که ایجاد شدن «آگاهی کاذب» را نزد انسان در شناخت از پدیده ها نشان می دهد و درک آن را ممکن می سازد، دستاوردی است که باید با انتقال پیگیر آن به درون اذهان توده ها و به ویژه به درون طبقه کارگر و نزدیک ترین متحدان آن، به مثابه شیوه های روشنگرانه- فرهنگی- تمدنی، علیه کوشش “علم بورژوازی” به كار گرفته شود.
“علم بورژوازي” برای «بازاریابی اقتصادی و سیاسی» و کوشش به محدود ساختن توان شناخت انسان در سطح روانشناختی، كه اولین روزن ذهن گرایانه در روند شناخت پدیده ها است، هميشه با هدف رشد ترقي خواهانه جامعه همراه نيست. بايد سره را از ناسره تشخيص داد.
از اين رو، به نظر مي آيد كه بحث نظري در اين سطور، براي بحث در اين باره نيز كمك خواهد بود. به اين نكته به طور مستقل پرداخته خواهد شد، تنها اشاره شود كه هدف رشته هاي بسياري از “علم بورژوازي” در دوران افول نظام غارتگر و سنگ دل سرمايه داري، به منظور حفظ شرايط حاكم و سلطه سرمايه مالي امپرياليستي جريان دارد كه رفيق سپيداري آن را در مصاحبه با نويدنو به درستي «بازاريابي اقتصادي و سياسي» مي نامد.- (٣).

4- با این سیر فلسفی- نظری که سخن را به دراز کشاند، اما برای درک شکل و مضمونِ وظیفه مقاله کنونی برای توضیح چگونگی نبرد علیه ایدئولوژی حاکم در مرحله سلطه بلامنازع آن ضروری و کمک کننده به نظر می رسد، به بحث اصلی بازگردیم.

در این سطور لازم به نظر می رسد یک نکته را مورد توجه قرار داد که می توان امیدوار بود، کمک باشد برای آغاز بحثی سازنده در باره ی «نوسازی مارکسیسم» و «شناخت تئوری های جدید و نحوه ی پذیرش آن ها». این نکته به ویژه از این منظر پراهمیت است که بتوان علت احتمالی اي را بازشناخت که چرا متاسفانه با وجود کوشش رفیق سپیداری و برخی دیگر از رفقا، اين بحث مهم تاکنون پا قرص نکرده است.

هسته ي مركزي- بخش پيراموني
«در بحث ایدئولوژیک، وظیفه نخست، تحلیل «هسته ی مرکزی ساختار ایدئولوژی و آگاهی است که در طول زمان بغرنج تر می شود. زیرا هسته ی مرکزی، بخش عمده ی تحلیل انتقادی از ایدئولوژی را در بر می گیرد. … نقطه ی برش و گره های اجزای آن است. به همان نسبت که یک ساختار ایدئولوژیک به کیفیت بالاترِ اندیشمندانه دست می یابد، می توان پذیرفت که به همان نسبت نبز از کیفیت چندلایه تر و کمپلس تر برخوردار شده و با بروز اختلاف در بیان اجزا، و نگرش متفاوت به زمینه ی اصلی «هسته ی مرکزی»، در ساختار و ترکیب ساختار خود روبرو می شود. امری که موجب بزرگ تر شدن تفات دیدگاه ها در بیان مطلب پیش می آید. – برای نمونه، فلسفه کلاسیک چینی، فلسفه یونانی، دوران شولاستیک، روشنگری و یا فلسفه کلاسیک آلمانی همگی ساختار بسته تری دارا هستند و به یک نتیجه گیری مشابه تر نایل می شوند. همین برداشت را می توان درباره ی وجود هماهنگی در فلسفه مدرن پذیرفت -، و آن را با توجه به اشکال برشمرده شده ی اختلاف دید اندیشمندان و تئوری ها قابل درک ساخت.
اشکال آگاهی بخشی از آنسمبل (مجموعه بهم بافته و تنیده) روابط اجتماعی هستند و این روابط را منعکس می سازند، بر روی آن تاثیر می گذارند، و هنگامی که موثرند، متفاوت و چند لایه می شوند. توسعه ی این روند تا به درون آگاهی فردی ادامه دارد و درک آن تنها از طریق درک آنسمبل برشمرده شده قابل دسترسی است.
نقطه برش و تقاطع میان اشکال آگاهی و بخش های دیگر آنسامبل (به ویژه عوامل زیربناییِ اقتصاد)، بخش “هسته ی مرکزی” را در ایدئولوژی تشکیل می دهد.هسته ی مرکزی را بازتولید می کند.
آن بخش هایی از ایدئولوژی که خارج از هسته مرکزی قرار دارد و به تفاوت دیدگاه ها می انجامد، نسبت به “هسته مرکزی” هماهنگی کم تری دارا است. زیرا میان آن ها و عوامل “هسته ی مرکزی” عوامل بیشتری نافذند که ناشی از بغرنجی اشکال آگاهی هستند (برای نمونه نزد هنرمندان). بخش های خارج از هسته ی مرکزی تا درون برداشت های روحیِ فرد ادامه دارد.
از این رو قابل درک است که تحلیل انتقادی “هسته ی مرکزی” در ساختار ایدئولوژی و به عبارت دیگر در آگاهی های بغرنج و چند لایه، اولین وظیفه ی تحلیل را در انتقاد مارکسیستی تشکیل می دهد.
بر این پایه است که تنها بعد از حل وظیفه ی نخست، می توان به بررسی اختلاف نظرهای ناهماهنگ احتمالی، و تنوع برداشت ها در بخش پیرامونی پرداخت. کسی که بخواهد گام دوم را پیش از گام اول بر دارد، به آسانی زمین را در زیر پای خود خالی می کند، درختان را می بیند، اما بود جنگل را در نمی یابد!» (توماس مچر، سرشت ناهماهنگ اشکال آگاهی، همانجا ص 169).

5- شکل و مضمون نبرد ایدئولوژیکِ طبقه کارگر و گروه سازمان یافته و متشکل آن در این مرحله، همان طور که اشاره شد، نبرد برای نابودی ایدئولوژی طبقات حاکم را دنبال می کند. در این مرحله، و به ویژه در صحنه ای که به طور نسبی خارج از سیطره ارتجاع و آزاد از سانسور اجباری در ایران قرار دارد، باید این نبرد از سرشتی به کلی دیگر برخوردار باشد.
با سخنان طولانی و نقل قول های خسته کننده ی نمایندگان رنگارنگ طبقات حاکم که هر روزه در رسانه های ارتجاع به طور وسیع ادامه دارد، نمی توان پاسخگوی وظیفه پیش رو، یعنی نابودن ساختن ایدئولوژی بلامنازع حاکم بود و به سلطه ی هژمونی بلامنازع و سرکوبگر ایدئولوژی طبقات حاکم پایانی انقلابی بخشید، و نبرد فرهنگی- تمدنی را که فیلسوف ایتالیایی، آنتونیو گرامشی در دفترهای زندانش بر می شمرد، و آن را ضرورتی اجتناب ناپذیر برای ایجاد شرایط برقراری هژمونی ایدئولوژیکی نیروهای ترقی خواه در جامعه ارزیابی می کند، به سرانجام و به ثمر رساند.
در این مرحله باید روشنگری و تبلیغ حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، از اسلوبِ برخورد رو در رو و کوبنده بهره گیرد. باید فضای ایدئولوژیک مورد نظر ارتجاع را با آن چنان حدت و شدتی به صحنه نبرد طبقاتی در جامعه منتقل سازد، که در تناسب با شیوه های سرکوبگرانه ی شلاق، زندان و قتل زحمتکشان قرار داشته باشد.
حکم 16 سال زندان برای بانوی وکیل زنی که کودکان خردسالی در خانه دارد، آن چنان فاشیست مآبانه- داعشی است که «عنصر افشاگری» ساده برای پایان دادن به سیطره ی حاکمیت رژیم ولایت فقیه ناکافی و نارساست. عنصری که به درستی از یک سو «نگرانی های محفل های امنیتی نزد حکومتیان را» افشا می کند، اما از سوی دیگر، ضرورت تشدید نقش سرکوبگرانه ی این محافل را نزد آنان تقویت هم می کند! تشدید به کار بردن تخته شلاق، زندان، و قتل و آزار مبارزان در دوران اخیر، نشان این واقعیت است. اما روند نابودی سلطه ایدئولوژیک حاکمان خدشه ای نمی یابد!
نکته ای که باید در پایان با صراحت بیان شود، این نکته است، که به کار بردن چنین شیوه ای در ارگان مرکزی حزب توده ایران، آن هم در شرایطی که با پیگیری پرسش برانگیزی راه بحث و گفتگو میان توده ای با بی اعتنای و سکوتی برتری جویانه بسته است، بسیار عجیب می ماند.

6 – بدون تردید حق با رفیق عزیز منتقد است، هنگامی که می نویسد «باید بپذیریم که امروز تا حدی ناگزیریم [چه حدی، مرز کجاست، چه تعریفی دارد؟ ف ع] تفکیکی بین نوشتار های توصیفیِ وضعیت کارگران و نوشتار های نظری (تئوریک) روا بداریم. نوسازیِ [؟] چپ و ادبیات چپ [نوسازی شکل و یا مضمون؟ ف ع] بین کارگران کاری دشوار و زمان بر است و به اعتقاد من، حزب با درک همین نکته در همین راستا تلاش می کند.»

آن چه اما باید مورد توجه قرار گیرد، همان طور که اشاره شد، یافتن دیالکتیک شیوه ی کار علنی و غیرعلنی، در ایران و در خارج از کشور است.آن چه که می تواند به طور علنی و در ایران انتشار یابد، به طور قطع می تواند و باید ساختار و عملکردی متفاوت داشته باشد از آنچه که در ارگان مرکزی حزب توده ایران انتشار می یابد. در این امر تردیدی روا نیست، زیرا در غیر این صورت دشمن طبقاتی به هدف خود، یعنی نابودی دانشمندان و رهبران حزبی و ایجاد ممنوعیت غیرقانونی برای فعالیت آزاد حزب توده ایران دست یافته است. فعالیتی که به طور عمده و با موفقیت می تواند وظیفه بخش غیرعلنی و در خارج از کشور حزب طبقه کارگر بوده و توسط آن سازمان داده شود. نباید و نمی توان انتقال آگاهی نظری و سیاسی در باره ی جامعه شناسی علمی را به علت احتمالی «دشوار و زمان بر» بودن آن مورد توجه کافی، متناسب و تجهیز کننده قرار نداد.
همان طور که من در مقاله ی “به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!” به رفیق گرامی س سیاوش نوشتم، در صدد هستم چگونگی بیان و استدلال در مقاله های کارگری را در بیش از 500 شماره ی روزنامه مردم که در ایران و در شرایط خاص نبرد طبقاتی علنی- نیمه علنی در آن دوران انتشار یافته است، لااقل در مورد تعدادی از آن ها، مورد بررسی قرار دهم، تا شاید کمکی برای درک ضرورت و چگونگی نبرد رو در رویِ امروز حزب توده ایران علیه سلطه هژمونی بلامنازع ارتجاع حاکم و ایدئولوژی ارتجاعی مذهبی آن باشد.

7- در نشریه جهان جوان، شنبه 8 اکتبر 2016 خبر بازگشت آقای بلیر به سیاست فعال حزب کارگر انگلستان انتشار یافت. بلیر که با دروغ و تزویر در کنار بوش پسر جنگ علیه عراق را به راه انداخت، اقدام خود را از این رو ضروری ارزیابی و توجیه می کند، زیرا قطب بندی ایجاد شده در انگلستان به دنبال یک جنگ اقتصادی 40 ساله توسط حاکمیت بورژوازی مالی علیه زحمتکشان این کشور، اشکالی جدید را در برخورد تضاد میان “کار و سرمایه” ایجاد و امکان های تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر را در این کشور توسعه داده است.
بررسی مشخص این پدیده و همچنین در آمریکا، می تواند کمک باشد در بحث در باره اشکال جدیدِ مبارزه طبقاتی، همچنین در ایران. آنچه که به ویژه در انگستان چشمگیر به نظر می رسد، کوشش همه جانبه مبارزان برای فعال و زنده کردن سندیکای کارگری و جلب نزدیک ترین متحدان طبقه کارگر حول محور منافع طبقاتيِ طبقه كارگر قرار دارد،که بی تردید نشان اشکال مبارزاتی کلاسیک را در جنبش کارگری و در نبرد طبقاتی تشکیل می دهد.
بازگردیم به خبر بازگشت آقای بلیر!
کوشش رهبر دو باره انتخاب شده ی حزب کارگر، کوربی به منظور بازگرداندن این حزب به صحنه نبرد اجتماعی به سود زحمتکشان – ظاهراَ باید برای بلیر و شورودر، صدراعظم سابق نولیبرال در آلمان، که با عنوان «رفیقِ رئیس ها» نامیده می شوند، از “وزنی در سطح بلشویسم ناب” برخوردار باشد، تا که او بتواند تعمیق تضاد میان کار و سرمایه را در انگستان (و کشورهای دیگر) یک «تراژدی» بنامد. او این بی شرمی طبقاتی را از این رو ضروری می داند که نگران آن است که انتخاب مجدد کوربی و پا قرص کردن شرایط جدید ادامه یابد!
همان طور که می بینیم، و می توانیم از آن بیاموزیم، طبقات حاکم با احساس خطر علیه سلطه بلامنازع هژمونی خود، بلافاصله واکنشی در سطح نابود ساختن روند جان گرفته و زنده شده اتخاذ می کنند. مبارزه ی طبقاتی از “بالا” در جهان سرمایه داری از یک چنین حدت و شدت و با هدف نابود ساختن جنبش اجتماعی حرکت می کند و
واکنش نشان می دهد. باید از دشمن طبقاتی آموخت!
——————————————————————————————————-
١- با عنوان “به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!”
٢- دوربين ابسكورا‏ داري سوراخي كوچك به جاي عدسي است.
٣- شاید با ایجاد شدن شرایط بحث گفتگو میان توده ای ها که خواست و پیشنهاد پا نگرفته رفیق احمد سپیداری است، بتوان بیش تر در باره اشکال این نبرد و همچنین به منظور بهره بردن از دستاوردهای علمی کنونی، گام های موثرتری برداشت.




اگر من هم مجاز به پاسخ به پرسش ها باشم!

(مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۵ (۲۳ مهر
واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

در مصاحبه ای با نویدنو* در تاریخ 13 مهر 1394 که در روز4 اکتبر 2016 انتشار یافت، رفیق احمد سپیداری به پرسش ها از طرف نویدنو پاسخ می دهد. نکاتی از مواضع طرح شده در پاسخ ها، مورد تائید من نیز است. ازجمله «تعریف ها امری ذهنی و واقعیت موجود امری عینی ست. به همین دلیل تعریف ما وقتی دقیق تر اند که امر عینی را قلب نکنند» (ص 2). و یا نامیدن علت مشکلات «چپ ها در کشور ما»، در وحله اول عدم امکان بازیابی سیاسی «برای ارتباط فعال با پایگاه اجتماعی خود – زحمتکشان جامعه – و حضور فعال و تاثیرگذاری جدی بر رویدادهای سیاسی است». کمبود «ارتباط لازم و درگیر نبودن در فعالیت های توده ای و دموکراتیک، بستر و فضای ضرور برای پیوند یافتن مبارزات را فراهم نمی کند. آنجا که سرنوشت نیروها به هم پیوند می خورد …، [صحنه ی، ف ع] فعالیت های دموکراتیک اجتماعی است» (همانجا، ص 3) که باید آن ها را آگاهانه، و واقع بینانه تعیین نمود.
پرسش نوید نو که کُنه مضمون مطلب را مورد توجه قرار می دهد و در واقع بغرنجی “سیاست انقلابی را در دوران های غیرانقلابی” طرح می سازد، پرسشی است که در ادامه سخن در ص 4 طرح شده است: «نویدنو: از سخنان شما می شود دو نکته را استنباد کرد. اول تسلیم طلبی و دوم دور تسلسل. یعنی چون نمی شود کاری کرد، پس فعلا رهایش کنیم. و چون ارتباط نداریم، نمی توانیم کار کنیم، نمی توانیم اتحاد عمل داشته باشیم و چون اتحاد عمل نداریم، نمی توانیم نیروی لازم را برای کار داشته باشیم. این تصور کمی غم انگیز به نظر می رسد. در حالی که چپ، به ویژه چپ کمونیست یعنی بدیل، یعنی تنها نیرویی که می داند و باید بداند چه می خواهد. آیا برداشت من به نظر شما درست است؟»

نکته ی مرکزی پرسشِ نویدنو از دیدگاه تئوریک، طرح دیالکتیک رابطه میان وظیفه خاص اندیشه مارکسیستی- توده ای، یعنی وظیفه سوسیالیستی آن، با وظیفه دموکراتیک کمونیست ها و چگونگی شناخت ساختار و عملکرد برای پیوند میان آن هاست، که رفیق سپیداری به درستی آن را پیش تر برجسته ساخته است، اما پاسخ مشخصی برای آن اریه نمی دهد. و در نتیجه، احساس سلطه ی «غم انگیزی» را برای رفیق پرسش کننده ایجاد می سازد.
ریشه «غم انگیز بودن» وضع که در پرسش مطرح می شود را می توان در تحقق یافتن تژاژدی ای درک کرد، که همان طور که بیان شد، اکنون در ناتوانی برای تغییر واقع بینانه در شرایط به منظور «تحولات انقلابی» ایجاد شده است. «تحولات انقلابی» که حزب توده ایران خواستار آن است و آن را به مثابه ی تنها امکان برای خروج از بحران اقتصادی- اجتماعی جامعه ایرانی ارزیابی می کند. گذار از این تراژدی تنها با بررسی مشخص شرایط مشخص حاکم ممکن می گردد.
چنان چه چپ مارکسیستی نتواند، به پرسش در باره چگونگی ساختار و عملکرد «استراتژی انقلابی در دوران های غیرانقلابی»، پاسخی ماتریالیست دیالکتیکی بدهد، پایان تراژدی نامعلوم خواهد ماند.
به عبارت دیگر که همان معنا را می رساند، چنان چه جنبش توده ای نتواند رابطه دیالکتیکیِ ضروری را میان وظیفه ی طبقاتی تاریخی مشخص خود، که وظیفه ی سوسیالیستی نام دارد، و وظیفه عام دموکراتیکی بیابد که در طول تاریخ و اکنون در برابر نیروی ترقی خواه مطرح است، پایان تراژدی نامعلوم خواهد ماند.
دوران کنونی که دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است، در طول تاریخ گذشته وجود نداشته است. در گذشته شرایطِِ عینی تاریخی و شرایط ذهنی برای شناخت از ضرورت گذار از جامعه طبقاتی به جامعه بی طبقه اصلاَ وجود نداشته است. بر خلاف گذشته، اکنون نیروی ترقی خواه می تواند با اسلوب شناخت مارکسیستی، به شناخت علمی- انقلابی برای گذار از نظام سرمایه داری دست یابد. به عبارت دیگر، به شناخت ضرورتِ گذار از جامعه طبقاتی و پایان بخشیدن به استثمار انسان از انسان به مثابه یک امکان آگاهی یافته است. بدین ترتیب برای اولین بار در طول تاریخ نیروی ترقی خواه در وضعی قرار گرفت که بتواند با اهرم آگاهانه برای تغییر انقلابی شرایط حاکم پاسخی علمی بدهد و روند رشد ترقی خواهانه و انقلابی جامعه را به پیش برده و به ثمر برساند.
رفیق سپیداری محق است که سیاست حزب کمونیست یونان را در شرایط کنونی، از این رو چپ روانه ارزیابی کند، زیرا این حزب، باوجود تجربه چشم گیر انقلابی در گذشته و مبارزه ی پیگیر کنونی، سیاست انقلابی خود را محدود به وظیفه سوسیالیستی حزب کرده است.
نیافتن رابطه ی دیالکتیکی میان وظیفه ی سوسیالیستی و دموکراتیک، که زنده یاد ف. م. جواتشیر، دبیر کمیته مرکزی حزب توده ایران و دانشمند توده ای آن را در اوج اندیشه ی انقلابی- علمی در جزوه ی بالینی همه توده ای ها، در “سیمای مردمی حزب توده ایران” ترسیم می کند و مستدل می سازد، پاشنه ی آشیل ضعف نسبی کنونی حزب و محدود بودن تاثیر آن بر شرایط است.
ناتوانی در شناخت همین رابطه دیالکتیکی میان دو وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک حزب طبقه کارگر می تواند از سوی دیگر، از این طریق به راست روی بیانجامد، که مبارزان مارکسیست- توده ای و حزبشان وظیفه پراهمیتِ دموکراتیک را در مبارزات اجتماعی، به منظور برپایی اتحادهای اجتماعی، برای شرایط و دورانی مطلق گرانه، تنها وظیفه حزب طبقه کارگر ارزیابی کنند.
ریشه این ناتوانی از دیدگاه تئوری شناخت، مطلق نمودن عنصر خودبخودی در برابر عنصر انقلابی- آگاهانه است در رابطه دیالکتیکی میان این دو متضاد تاریخی. به عبارت دیگر، مطلق نمودن تغییرات تدریجی- اصلاح طلبانه در برابر کوشش آگاهانه- انقلابی برای تغییر شرایط است.

تعریف، در آغاز هر بررسی علمی قرار دارد
دستاورد بزرگ کنگره ی ششم حزب توده ایران، اعلام مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در ایران است. تعریفی که در تداوم برداشت حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران قرار دارد که در پلنوم شانزدهم و سپس هفدهم کمیته مرکزی مورد تصویب و تائید قرار گرفت. نشست هایی که در آن اندیشمندان انقلابی توده ای به طور دستجمعی شرکت داشته و ارزیابی علمی خود را مستدل ساخته اند. شرکت نسل قدیمی تر و جدیدتر مبارزان و اندیشمندان توده ای در ارایه تعریف مرحله ملی- دموکراتیک فرازمندی جامعه ایران، از نظر تاریخی، در شرایط استثنایی توانمندی علمی جنبش توده ای عملی شده است. در این امر تردیدی روا نیست. این امر اما نسل کنونی توده ای ها را از ارایه تعریف مستقل از مرحله رشد تاریخی و مستدل ساختن آن، نفی نمی کند. بر این پایه است که باید تعریف تصویب شده از مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب در ایران را، ارزیابیِ مستقل کنگره ششم حزب توده ایران را ارج نهاد و آن را دستاورد بزرگ مسئولان و رهبری کنونی حزب دانست.

مفهوم مضمون مقوله ي ”چپ“ در شرايط كنوني در ايران و جهان‏، نياز به شفافيت و ارایه ی تعریفی علمی داراست، اما مضمونی جديد نيست.
در حالي كه ”چپ“ غيرماركسيست، در دوران كنوني نيز، آن خط سرخي را دنبال مي كند که دستيابي به ”جامعه آرماني“اي مبهم و تعريف نشده هدف آن است، چپ مارکسیستی هدف دیگری را دنبال می کند که البته آن هم گام به گام قابل دسترسی است، اما از کیفیت دیگری برخودار و به طور دقیق تعریف شده است.
هدف و خط سرخي كه بشریت ترقی خواه می توانسته در همه دوران های جامعه طبقاتی پیش از صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری دنبال کند، تنها کوشش برای بهبودی نسبی در شرايط زندگي انسان در همه ی دوران ها بود که پیش تر به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، بهبودِ شرایط زندگی هدف مبارزه ای بود که به نوبه ی خود، بیانی است برای مفهوم «نبرد طبقاتی» در طول تاریخ که بانیان سوسیالیسم علمی آن را در “مانیفست حزب کمونیست” بر می شمرند.
به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، هدفی که مضمون آن را می توان جستجوی ”جامعه آرماني“اي مبهم و تعريف نشده ارزیابی کرد.
در مقابل، ”چپ“ ماركسيستي- توده اي، براي دستيابي به هدف مبهم پيش گفته، راه حلی علمي ارایه می دهد که همان گذار از نظام طبقاتي است. چپ مارکسیستی خواستار برپايي جامعه بي طبقه و پايان يافتن استثمار انسان از انسان است كه منشاي همه نابساماني هاست.
همان طور که اشاره شد، وظیفه ی سوسیالیستیِ مارکسیست- توده ای ها از این رو به «نبرد طبقاتی» سرشتی نوین و انقلابی می بخشد، زیرا برای اولین بار در تاریخ بشریت ترقی خواه، خط سرخ نبرد برای بهبود شرایط زندگی روزمره ی توده ها را از محدودیت دموکراتیک رها می سازد و آن را به سطح سوسیالیستی ارتقا می دهد. دستیابی به هدف برپایی جامعه کمونیستیِ بی طبقه که تنها یک امکان تاریخی است، تنها با شناخت و ایجاد آگاهانه ی شرایط رشد عنصر ذهنی ممکن است. تنها با انتقال آگاهی طبقاتی به درون عنصر ذهنی ممکن می گردد. به عبارت دیگر، تنها با ایجاد رابطه ی دیالکتیکی میان عنصر عینی و عنصر ذهنی در نبرد مشخص روز طبقاتی ممکن می گردد که نهایتاَ به برپایی هدف جامعه تهی از استثمار انسان از انسان می انجامد و «همه ی شرایطی برمی افتد که انسان را به موجودی سرکوب و تحقیر شده تبدیل ساخته است» (مارکس).

رابطه دیالکتیکی میان دو مبارزه ی سوسیالیستی و دموکراتیک در ایران تنها زمانی می تواند برقرار گردد که توده ای ها وحزبشان بتوانند ضرورت پایبندی به این رابطه را برای دیگر نیروهای مبارز “چپ” و دیگر لایه های انسان دوست در جامعه قابل شناخت سازند! شناخت و درک این ضرورت علمی- انقلابی توسط توده ها را بانیان سوسیالیسم علمی تنها از طریق انتقال آگاهی ناشی از جامعه شناسی علمی ممکن می دانند. به سخنی دیگر، انتقال برداشت مارکسیستی- توده ای از ماتریالیسم تاریخی ممکنمی دانند که به مفهوم شناخت و درک “اقتصاد سیاسی” این مرحله است. این شناخت تنها به کمک اسلوب علمی ماتریالیست دیالکتیکی ممکن می گردد، که به معنای شناخت و درک مضمون “اقتصاد سیاسی” مرحله است!

پرسش نویدنو در باره «دور تسلسلِ … حزن انگیز» دقیقاً باز می گردد به هسته مضمون توضیح داده شده. به سخنی دیگر، بازمی گردد به مضمون بحث و گفتگوی مطرح میان توده ای ها در مرحله کنونی، که عبارت است از یافتن “استراتزی انقلابی در دوران های غیرانقلابی”. که بحثی مشخص و نه کلی گویی عام است.
امری که رفیق سپیداری با صراحت بر آن انگشت می گذارد و خواستار آن است و در ص 6 چنین بیان می شود: «و ما – چپ ها [صحبت از خاص و یا عام است؟ ف ع] – و در پیشاپیش ما احزاب، سازمان ها و بخش های متشکل از مبارزان مدافع حقوق کارگران و زحمتکشان، چاره ای نداریم، جز این که راهکار تامین نیروی لازم برای چرخش اوضاع سیاسی جامعه را تا به کرسی نشاندن یک بدیل مترقی بیابیم. اگر شرایط عینی را به کمک یک [یک ؟! ف ع] سوسیالیسم علمی که از برخوردهای راست روانه و چپ روانه به درستی فاصله می گیرد [که منظور برداشت ما از سوسیالیسم علمی است ف ع]، بشناسیم و بر بستر واقعیت جبری شرایط عینی [که می خواهیم آن را تغییر دهیم ف ع]، حدود اختیارات و محدودیت های تحرک خود را درک کنیم، راه روشن تر می شود و موفق تر عمل خواهیم کرد» (همانجا).
این بحث پراهمیت را رفیق سپیداری ازجمله با بررسی پرسش در باره ی شعار «انتخاب بین بد و برتر» با شفافیت قابل شناخت می سازد که «مدافعان سرمایه داری جهانی با تاکید ویژه ای بر علوم روانشناختی» از آن بهره می برند. امری که «مربوط به جمهوری اسلامی هم نیست. در کانادا همین شعار در انتخابات قبلی وسیعا بکار گرفته شد. این شعار هم اکنون در آمریکا چنان فراگیر بکار می رود که باور کردنی نیست.» (همانجا ص 7)

شناخت روانشناسانه از پدیده ها، نخستین مرحله شناخت انسان از آن هاست. کوشش «مدافعان سرمایه» برای محدود ساختن قدرت شناخت انسان در سطح روانشناسی، همان طور که رفیق سپیداری بر جسته می سازد، کوششی است که مدافعان نظام سرمایه داری به این منظور آن را به سطح علم بورژوازی ارتقا داده اند، و آن را برای «بازاریابی سیاسی و رفتار شناسی اقتصادی …» مردم به مورد اجرا می گذارند. به عبارت دیگر، یک “مدل اقتصادی” را تشکیل می دهد!
رفیق سپیداری محقانه به مارکسیست ها هشدار می دهد که برای «سازماندهی مبارزه وتبلیغ و ترویج اندیشه های مارکسیستی …» تنها تکیه به «تاکید ویژه بر مبارزه طبقاتی کافی [نی]ست. … باید توجه داشت مارکسیسم تنها وقتی فلسفهء علمی باقی می ماند که به آخرین دانش روز در همه زمینه ها مسلط باشد». امری که تاکیدی است مجدد و محقانه بر لزوم انتشار نشریه تئوریک و سیاسی حزب توده ایران، دنیا!

چگونه می توان ترفند روانشناختیِ شعار بازاریابی نظام سرمایه داری «بد و بدتر» را خنثی و شعار انقلابی را به توده ها تفهیم نمود؟
نخست به بررسی مضمون شعار «بد و برتر» بپردازیم و تعریفی علمی از آن ارایه دهیم.
اذعان ناخواسته ای که نظام های سرمایه داری در جمهوری اسلامی و یا کانادا و … آمریکا به آن اعتراف می کنند، که رفیق سپیداری آن را «باورنکردنی» ارزیابی می کند، اذعانی است که شناخت دقیق آن برای بحث ما در ارتباط با شرایط در نظام جمهوری اسلامی در ایران پراهمیت است. این اذعان ناخواسته ی حاکمیت، اذعان به این امر است که جمهوری اسلامی استحاله پذیر نیست! واقعیتی که حزب توده ایران در مقالات بسیاری در نامه مردم آن را نشان داده است و مستدل ساخته است.
اذعان دوم، اذعان حاکمیت نظام سرمایه دارانه در جمهوری اسلامی به وابستگی آن به اقتصاد جهانی امپریالیستی است که به طور آگاهانه و خواسته، از طرف همه لایه های آن با این شعار مطرح می شود و از طریقِ القای روانشناختی این نکته عملی می گردد، که گفته می شود: “مردم با پذیرش این شعار به وظیفه مذهبی خود عمل کنید و این باور را بپذیرید که استحاله ی وضع از این رو ناممکن است، زیرا این وضع یک “مشیت الهی است”. “مشیت الهی” ای که ولی فقیه مسلمین و جایگزین خداوند بر روی زمین آن را اعلام می کند. اعلامی که باید انسان به عنوان انسان مذهبی، به آن تن دهد!” این ترفند را نیز حزب توده ایران افشا و نادرستی آن را به اثبات رسانده و باید پیگیرانه و خلاقانه و مبارزه جویانه- روشنگرانه ادامه یابد!

حزب طبقه کارگر ایران، با توانایی و صلابت نظری این ترفند را به منظور حفظ و ابدی ساختن شرایط حاکم نظام سرمایه داری وابسته در ایرانِ جمهوری اسلامی، افشا ساخته است که هدف بی واسطه آن، توجیه بقای رژیم دیکتاتوری ولایی است، که به مثابه ی ابزار حفظ غارت و تشدید استثمار زحمتکشان یدی و فکری از طریق فشار پلیسی، امنیتی، جنسیتی بر زنان و … غیره عملی می گردد. القای شعار «بد و بدتر» توسط آن ها برای دسترسی به این هدف دنبال می شود. این هدف بی واسطه حاکمیت سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، سلب حق دموکراتیک و قانونی مردم است در برخورداری از حق انتخاب آزاد، که از طریق «مهندسی انتخابات» به توده ها تحمیل می شود.
به سخنی دیگر که همین معنا را می رساند، شعار «بد و بدتر» که رفیق سپیداری شکل عملکردی آن را در صفحه 7 مصاحبه نشان می دهد که در افشای نقش «مشاوران سیاسی برنامه ریز انتخابات» توسط او عملی می شود، و به کمک استادان «بازاریابی سیاسی» به مورد اجرا گذاشته می شود، کوشش برای حفظ سطح آگاهی توده ها در سطح روانشناختی فردی و اجتماعی مورد نظر آن هاست.

بدین ترتیب، تعریف علمی و واقع بینانه از شعار «بد و بدتر»، شناخت مضمون آن به عنوان ابزار نفی امکان تغییر شرایط حاکم است. می خواهند به عبث به توده ها بقبولانند که تغییر شرایط عینی حاکم ممکن نیست و باید به آن تن داد!
جفت متضاد در رابطه دیالکتیکی میان این خواست رژیم ولایی و خواست توده های میلیونی در شرایط کنونی در ایران، کوشش آگاهانه- انقلابی برای تغییر شرایط است. به سخنی دیگر، جفت متضادی است که در تضاد طبقاتی با سلطه ی جابرانه و ضد مردمی و ضد دموکراتیک نظام سرمایه داری وابسته قرار دارد – که منافع ملی ایران را از طریق اجرای برنامه دیکته شده «خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی» – برباد می دهد، و لذا سیاستی ضد ملی است.
جفت متضاد کوشش انقلابی برای تغییر شرایط عینی حاکم است. قطب متضادی که می کوشد و باید مصمم تر و هدفمند تر بکوشد، تا عقب ماندن عنصر ذهنی انقلاب را از شرایط پخته شده عینی انقلاب برطرف سازد!
کوششی که در شعار حزب توده ایران برای تشکیل «جبهه ی وسیع ضد دیکتاتوری» بازتابی علمی و واقع بینانه یافته است! کوششی که در مضمون مبارزه ی دموکراتیک در جامعه تجلی می یابد و با هدف ایجاد وسیع ترین اتحادهای اجتماعی همراه است.
جبهه وسیع ضد دیکتاتوری که بنا به تعریف زنده یاد منوجهر بهزادی در مقاله ی سال 1354 و در دوران دیکتاتوری سلطنتی، اتحاد وسیعی است که “سر راست” طیف آن می تواند تا درون بخشی از لایه های حاکم نظام ادامه داشته باشد (1).

پرسشی که اکنون مطرح است، این است که دلیل کمبود سرعت وکیفیت رشد عنصر آگاه ذهنی و عقب ماندن آن از عنصر عینی چیست؟
چرا با وجود پخته شدن شرایط تغییر انقلابی نظام حاکم در ایران که در پدیده مصمم بودن رژیم حاکم برای حفظ هژمونی غیرقانونی خود و با شیوه های فاشیت مآبانه- داعشی دنبال می شود، عنصر ذهنی از تحرک کافی برخوردار نیست و حتی در مواردی به القای ایدئولوژی حاکم تن می دهد؟ در بررسی این نکته باید به علل عینی – فشار دیکتاتوری رژیم ولایی – همان قدر اندیشید، که باید به علل ذهنی ای اندیشید که ازجمله در شکل باورهای ذهنی- مذهبی توده مردم موثر است و به آسانی به صحنه وسیع تاثیر تبلیغات «بازار یابی سیاسی» بر روی روانشناسی فردی و اجتماعی فرا می روید و به ابزار موفقیت «علم بازاریابی» بورژوازی بدل شده است، که نه تنها در ایران، بلکه در کانادا و آمریکا بر قرار بوده و به گفته رفیق سپیداری «باور کردنی نیست»؟!

علت اصلی وضع کنونی، نبود و مطرح نشدن “اقتصاد سیاسی جایگزین” به عنوان مضمون پرچم نبرد طبقاتی- دموکراتیک است که باید به منظور گذار از اقتصاد سیاسی حاکم انجام شود!
زحمتکشان و توده های میلیونی با کمبودِ پرچم و شعار جایگزینی روبروهستند، در برابر برنامه اقتصاد سیاسیِ امپریالیستی. زحمتکشان و توده ها از این طریق دچار خلع سلاح می شوند، شده اند!
کمبودی که به طور عمده کمبودی است که در سیاست حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران تبلور می یابد! کمبودی که تنها “چپ” مارکسیستی قادر به بر طرف ساختن آن است! کمبودی که تفهیم آن تنها از عهده ی اندیشه ی مارکسیستی- توده ای در ایران بر می آید. کمبودی که بر طرف ساختن آن در وحله نخست، وظیفه ی حزب توده ایران، حزب طبقه کارگر ایران است، زیرا تنها چپ مارکسیستی قادر به انتقال آگاهی طبقاتی به مثابه «وظیفه برای تعییر شرایط و نه توصیف شرایط» باور دارد و آن را از بانیان سوسیالیسم علمی آموخته است!

به سخن دیگر، این پرسش مطرح است که اول- شکل عملکردی و مضمون سیاسی- نظری برای تغییر شرایط چیست و دوم- چگونه باید به آن دست یافت؟!
این نکته را می توان بدینگونه مطرح ساخت که همین معنا را می رساند، پرسش این است که چگونه باید این آگاهی مادی را به درون توده ها منتقل ساخت که هدف آن برپایی جبهه ضد دیکتاتوری است، در حالی که لایه های بسیاری از آن، به ویژه در “سر راست” طیف، نه تنها به آن اعتقادی ندارند، بلکه آن را علیه منافع خود می پندارند!

پاسخ ساده و مشخص است! پاسخی است که بلشویک ها نیز در روز یکشنبه سیاه به توده های مذهبی و ناآگاه دادند! پرسشی که همچنین با مقوله «بد و بدتر» در ایران پیوندی ارگانیک دارد!
ما باید ضمن توضیح و اثبات درستی “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب که “اقتصاد سیاسی خاصی” را تشکیل می دهد که سوسیالیستی نیست، اما دیگر یک اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه نیز نیست، شناخت توده ها را از جوانب دموکراتیک- مردمی و ملی- ضد امپریالیستی اقتصاد سیاسی دوران ملی- دموکراتیک انقلاب بالا ببریم و پذیرش درستی آن را به اثبات برسانیم.
از سوی دیگر، همچنین قادر شویم، نادرستی باور توده ها را نسبت به امکان تغییر و حتی استحاله پذیری رژیم دیکتاتوری برای آن ها روشن سازیم. به این منظور باید چپ مارکسیستی به طور مدام در کنار توده ها قرار داشته و در اقدامات آن ها شرکت کند. شرکتی که اما باید همراه باشد با این توضیح که شرکت ما در فعالیت روزانه شما، از این شناخت ناشی می شود، که توده ها به حق برای دریافت نادرستی شعار «بد و برتر» و رهایی از بند «بازاریابی سیاسیِ» حاکمیت، به تجربه های ضروری نیاز دارند! پس ما در کنار شما در تجربه تان قرار داریم!
آن جا که ما اعتقاد راسخ خود را از استحاله ناپذیری بیان نکنیم، که حزب توده ایران انجام می دهد، دچار راست روی می شویم. و آن جا که در کنار توده ها قرار نمی گیریم، دچار چپ روی!
سیاست حزب کمونیست یونان از این رو چپ روانه است، که در مبارزه ی دموکراتیک در کنار مردم قرار ندارد. این سیاست از این رو چپ روانه است، زیرا وظیفه سوسیالیستی خود را مطلق می سازد. آن را در یک سوی صحنه نبرد طبقاتی قرار می دهد، و وظیفه دموکراتیک را در سوی دیگر صحنه قرار می دهد. و هاج و واج به این سو آن سویِ صحنه نبرد اجتماعی- طبقاتی می نگرد! این چپ روی ناشی است از عدم شناخت و درک رابطه دیالکتیکی میان وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک در عملکرد سیاسی خود است. نهایتاَ این چپ روی از این طریق به وجود می آید، زیرا حزب کمونیست یونان از نظر تئوریک به پرسش در باره ی رابطه دیالکتیکی میان وظیفه سوسیالیستی و دموکراتیک نمی پردازد و به آن پاسخ مارکسیستی نمی دهد!

در مورد میهن ما ایرانیان، آغاز مشخص برای ایجاد شدن مشکل سیاست مارکسیستی- توده ای در صحنه ی نبرد علیه «شعار بد و بدتر»، طرح نکردن شفاف و مستدل “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب ایران است، در حالی که تعریف از مرحله انقلاب را ارایه داده است! این راست روی تاثیر مثبت تصمیمات را خنثی می سازد.
این که باید برای دست یابی به افکار عمومی مردم و توده ها از کلیه ی امکان های توضیحی و ترویج کنونی استفاده کنیم، و با شناخت روانشناختی توده ها، ارتباط خود را با آن ها تعمیق بخشیم، که رفیق سپیداری به درستی برجسته می سازد، تردیدی روا نیست. این نکته اما پرداختن ضروری به شکل انجام وظیفه ای ما بازمی گردد.
در جریان یافتن اشکال درست در دوران کنونی، نباید از توجه به مضمون مارکسیستی- توده ای عملکرد خود غافل بمانیم. عملکردی که تنها به کم اسلوب پیش گفته ی شناخت و درک رابطه ی دیالکتیکی میان وظایف دوگانه و میان شکل و مضمون شناخته و درک می شود.
کمبود سیاست نظری- عملکردی حزب طبقه کارگر ایران که در اعلام و توضیح و تبلیغ برای “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب و جستجوی برنامه مشخص برای اقتصادملی تجلی می یابد، موجب می شود نتواند به امر پراهمیت برای ایجاد رابطه و تجهیز زحمتکشان دست یابد، آن را به ثمر برساند. از این طریق، رابطه ی سنتی معنوی و سازمانی و مبارزاتی با طبقه ی کارگر تضعیف شده است. و در عین حال این کمبود، امکان بحث و موضع گیری را از این طریق از حزب توده ایران سلب کرده است، که به پاسخ عمده در باره این که آیا بدون تجهیز زحمتکشان و نزدیک ترین متحدان طبقه کارگر، به اصطلاح با ایجاد شرایط فشار “از پایین”، اصلاَ می توان طیف متحدان را در سوی راست توسعه داد، و آن را تا به درون لایه هایی در حاکمیت نظام تسری داد یا خیر؟
امری که نهایتاَ به معنای ناتوانی در توسعه هژمونی معنوی- نظری طبقه کارگر، و ناتوانی در مبارزه ی موفق با ترفند «بازار یابی سیاسی» توسط راست و متحدان آن تجلی می یابد.

بدون ایجاد قطب بندی در جامعه از طریق ایجاد بحث در باره جایگزین مردمی- دموکراتیک و ملی برای اقتصاد سیاسی امپریالیستی، امکان توسعه ی پایگاه طبقاتی حزب طبقه کارگر ایران وجود ندارد. بدون ارایه “اقتصاد سیاسی” مرحله ملی- دموکراتیک جایگزین، پرچم مبارزه برای برپایی جبهه وسیع ضد دیکتاتوری از “پایین” موثر واقع نخواهد شد. امری که اجباراَ به بحثی ناپیگیر و در طول زمان عبث در بده و بستان با راست از “بالا” محدود می ماند.
نبود بحث پیش گفته به منظور ایجاد فضای قطب بندی در جامعه، از این رو مضر است و به ایجاد رابطه دیالکتیکی میان دو متضاد دیالکتیکی منتهی نمی شود، زیرا توسعه آگاهی اجتماعی- طبقاتی را در هر دو سوی طیف چپ و راست ممکن نمی گرداند. حزب طبقه کار پایگاه تئوریک و برداشت علمی از ماتریالیسم تاریخی و اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی را در طول زمان از دست می دهد، آن را «گم» می کند و به چپ غیرمارکسیستی تبدیل می شود.
پیامد این وضع دنباله روی از این یا آن لایه ی بورژوازی خواهد بود که این روزها با نام «خوانش جدید از مارکس» به نفی ضرورت پیوند میان مبارزه سوسیالیستی و دموکراتیک، و نهایتاَ به نفی پیوند میان مضمون نبرد اجتماعی عام دموکراتیک و طبقاتی می پردازد، و شرکت تنگاتنگ در مبارزه ی دموکراتیک را در کنار توده ها مطلق می کند. از این طریق نوپردازیِ ضروری اندیشه مارکسیستی- توده ای قابل دستیابی نیست!
این به اصطلاح نوسازی، به استحاله اندیشه مارکسیستی- توده ای دهن باز می کند. “چپ” مارکسیستی- توده ای به چپ غیرمارکسیستی بدل می شود، که از یک سو حامل نبرد خط سرخ در طول تاریخ نبرد طبقاتی بوده است، اما از سوی دیگر، قابلیت علمی خود را برای تغییر انقلابی نظام سرمایه داری از کف می دهد و در انتظار «رسیدن قطار به ایستگاه سوسیالیسم، در کوپه قطار می نشیند» (لنین).
زنده یاد احسان طبری در “با پچپچه پاییز” (بخش نهم) و در شعر زندانش با عنوان “اکتبر”، جایگاه نظری- عملکردی چپ مارکسیستی را ترسیم می کند که مراجعه به آن لذت بخش و آموزنده است! «من در دکانچه نزول خواری شما نخواهم نشست»!
بدین ترتیب، ریشه ی این برداشت که چرا رابطه با توده ها محدود است، با مطلق ساختن پیشنهادِ ضرورت پرداختن به مبارزه ی دموکراتیک حل نمی شود، زیرا عنصر مبارزه ی تدریجی- اتفاقی در دیالکتیک رابطه ی مبارزه ی عنصر آگاهانه و عنصر خود بخودی، مطلق می گردد.
رفیق سپیدار محق است هنگامی خواستار تشدید مبارزه ی دموکراتیک توسط چپ مارکسیستی- توده ای به منظور برپایی اتحادهای وسیع اجتماعی برای اهداف متفاوت در مبارزه ی روزانه در جامعه می گردد. اما محق نیست، هنگامی که این خواستِ به جا را با نگرانی برای انتقال آگاهی طبقاتی به درون طبقه کارگر گره می زند، زیرا از این طریق عملا سیاست مستقل طبقاتی حزب طبقه کارگر تضعیف می گردد و حتی خطر نفی رابطه دیالکتیکی میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی به وجود می آید.
«بر بستر واقعیت جبری شرایط عینی، حدودِ اختیارات و محدودیت های تحرک خود را درک کنیم …» سخنی درست، اما عام است. قطعا منظور توصیف «شرایط عینی» نیست، بلکه تغییر آن است که مارکس می طلبد؟! اگر چنین است، پرسش آن است که به منظور تغییر شرایط باید رابطه دیالکتیکی وظایف سوسیالیستی و دموکراتیک خود در لحظه های تغییر یابنده «شرایط جبری عینی» به طور مشخص جستجو کرده و با عملکرد متناسب «حدودِ اختیارات و محدودیت های تحرک خود» را با هدف تغییر و توسعه ی آگاهانه و واقع بینانه شرایط محدود تعیین کنیم، یا در انتظار تغییر خود بخودی آن ها بنشینیم؟
این شفافیت برداشت نظری از این رو ضروری است، زیرا با تکیه ی نادرست بر روی وظایف سوسیالیستی، مانند حزب کمونیست یونان دچار چپ روی می گردیم، و با تکیه ی نادرست بر روی وظایف دموکراتیک، دچار راست روی. همان طور که قابل شناخت است، ما با بحثی عام روبرو نیستیم، بلکه در برابر “تحلیل مشخص از شرایط مشخص” قرار داریم که تنها اسلوب برای تعیین دقیقِ مضمون وظایف روز است و آن را قابل شناخت می سازد!

رفیق سپیداری که در پایان مصاحبه خود از پانگرفتن گفتگو و پژوهش دستجمعی در باره ی مسائل نظری و عملکرد توسط توده ای ها و به طور عام میان نیروهای ترقی خواه ابراز نارضایی می کند، اگر هنوز مایل است، می توان صحنه و شکل چنین گفتگوها را در سمینارهای علمی از نو تعیین و دو باره به آن پرداخت.
پیشنهاد می کنم برای آغاز گفتگو، مساله رابطه دیالکتیکی میان مبارزه دموکراتیک- اتحادی و مبارزه ی سوسیالیستی و چگونگی عملکرد برای پیوند این دو وظیفه، به عنوان موضوع مشخص گفتگوها، انتخاب شود.
متاسفانه به علل شخصی قادر به شرکت در جلسه ی سخنرانی رفیق گرامی محمد امیدوار در وین در روز 16 اکتبر نیستم. پرسش در باره تعریف مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب که در ششمین کنگره حزب توده ایران در سال 1391 به تصویب رسیده است، بدون پاسخ به “اقتصاد سیاسی خاص” آن، و تعریف یک برنامه مشخص اقتصاد ملی نمی تواند به شکوفایی لازم نایل گردد و به پرچم مبارزه برای گذار از دیکتاتوری بدل شود و موثر واقع گردد. ازجمله نمی تواند به رابطه دیالکتیکی میان مبارزه ی دموکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران پاسخی علمی داده و آن را به عنوان پرچم مبارزه برای گذار از دیکتاتوری تبدیل سازد. امری که به طور مشخص با موضوع پیشنهاد برای آغاز بحث میان توده ها در رابطه ای تنگاتنگ قرار دارد.
تنها با روشن شدن این رابطه دیالکتیکی، به نظر من، شکل و مضمون سیاست روشنگرانه و تبلیغی حزب توده ایران نیز شفافیت می یابد و اشکال مورد نظر رفیق سپیداری برای تقویت مبارزه ی دموکراتیک قابل شناخت و درک می گردد. باید امیدوار بود که رفیق گرامی امیدوار با بررسی این موضوع در زمان نشست به مناسبت هفتاد پنجمین سالگرد پایه گذاری حزب توده ایران، باب گفتگو را بگشاید.




به پيمان وفادار و جانبدار قشون زحمتكشان!

در نويدنو «مطلب دريافتي»اي از س. سياوش انتشار يافته است با عنوان «از سفسطه تا ماكياواليسم – سير و سياحتي در سايت “توده اي ها” و عملكرد مسئول آن» (١٣٩٥/٠٧/٠٧)

 

١- رفيق گرامي س. سياوش از آغاز توضيحات انتقادي خود، ناخواسته، به اين واقعيت اذعان دارد كه نياز به بحث و گفتگو ميان توده اي ها وجود دارد. اين نياز مي تواند تنها با ايجاد شرايط دموكراتيك و رفيقانه تحقق يابد . پاسخ درخور و شايسته خود را بيابد. متاسفانه رفيق سياوش نيز مانند برخي از منتقدان پيش تر قادر به ايجاد اين شرايط نيست. در واقع هم مسئولان حزب توده ايران مي بايستي چنين شرايطي را ايجاد مي كردند. شايد بتوان اميدوار بود كه جشن هفتاد و پنجمين سالگرد پايه گذاري حزب توده ايران در ١٦ اكتبر ٢٠١٦ در وين آغازي موفق در اين زمينه باشد.

٢- «با بوي مضمون چنين خويشاونديِ نظري- ايدئولوژيك و اسلوب عملكردي در سطور بعدي بيش تر آشنا خواهيم شد!» كه تنها جمله ي نقل قول شده از مقاله ي من با عنوان “بازتاب هستي اجتماعي در آگاهي، «سياست و خط مشي» توني بلير و بازتاب آن در ذهن نويسنده ي مقاله نامه مردم” (١) است. در موضع انتقادي، رفيق سياوش اصلاً به بحث اصلي در مقاله پرداخته نمي شود. مساله اصلي در مقاله من، «داماد و عروس» توني بلير بودن اين يا آن نويسنده در نامه مردم نيست كه رفيق سياوش برجسته مي سازد، بلكه نكته اصلي نشان دادن اسلوبي است كه ماركس آن را «كالايي شدن روابط اجتماعي» مي نامد. در آن مقاله نشان داده شده است كه نويسنده مقاله ي كارگري، آگاهانه و يا ناآگاهانه مقاله را آن چنان نگاشته است كه مقاله كارگري را در نامه مردم به ابزار ايجاد ابهام در شناخت روابط اجتماعي حاكم به سود سرمايه و نه روشنگري براي زحمتكشان بدل ساخته است. نويسنده به جاي طرح مواضع حزب توده ايران، در بيست سطر از ٣٣ سطر مقاله نظرات فعال دولتي را بازگو مي كند كه هدف او توجيه بيكاري، فقر و … كارگر ايراني است. ايزدخواه اين هدف را از اين طريق دنبال مي كند كه بحران ناشي از اجراي نسخه اقتصاد نوليبرال امپرياليستي را در ايران، پيامد “الزامات جهاني” نظام سرمايه داري مي نمايد. از اين طريق، او علت بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم در ايران را در ابهام قرار مي دهد كه مضمون سياست ضد كارگري- دموكراتيك و ضد مليِ حاكميت نظام سرمايه داري در ايران است! علتي كه ناشي از سلطه روابط اقتصادي- اجتماعي در نظام سرمايه داري حاكم در ايران است.

رفيق عزيزي در ابرازنظري ديگر، در دفاع از هدف روشنگرانه ي مقاله كارگري در نامه مردم كه «افشاي يكي از “فعالين كارگري” حاكميت است»، نكات آموزنده و شايسته ي توجهي نگاشته است كه به آن به طور مجزا پرداخته خواهد شد. متاسفانه نوشتار رفيق گرامي س. سياوش فاقد هرنوع بررسيِ سياسي- نظري از مضمون مقاله من است. شيوه اي كه ظاهراً ادامه شيوه ي رفقاي ديگر از قبيل اخگر مهرداد و رزمين مهرگان است.

٣- اين كه رفيق گرامي س. سياوش كلمه اي در باره ي مساله اصلي مقاله من ننوشته و بيان نكرده است، نشان مي دهد كه او مساله اصلي و مضمون مقالهمن را يا درك نكرده است و يا عامداً از طرح آن چشم پوشيده، زيرا قادر به ارايه ي استدلالي عليه ارزيابي طرح شده در مقاله من نيست. نكته اي كه نياز به بحث و گفتگو را ميان توده اي ها دو چندان برجسته مي سازد.

٤- كمبود منطق استدلالي خود را رفيق گرامي سياوش مي كوشد با طرح چند باره ي پرونده اي به اصطلاح صاف و صوف كند كه در ارتباط با مسئوليت نگارنده براي ٩٥ شماره ي نخست دوره ي دوم راه توده تنظيم شده است.

٥- اين رفيق در اين ارتباط، مانند رفقاي پيش، همه جا محق نيست. او آن جا محق است كه اين يا آن بيان و نظر در راه توده، نادرست و يا ناموفق ارايه و طرح شده است. من قصد دفاع از اشتباه هاي احتمالي را ندارم. اين نكته را در نامه هايي به شخص رفيق گرامي محمد اميدوار نيز نوشته و خاطرنشان ساخته ام.

اما پرونده ي تشكيل شده كه از يك رديف نقل قول هاي اغلب يك تا يك و نيم سطري تشكيل شده است، نه كليت بحث هاي مطرح را قابل شناخت و درك مي سازد، و نه پاسخي است به نياز امروز توده اي ها به بحث و گفتگو.

با چنين “سيتات”ها در دوران استالين نيز تعدادي از كمونيست هاي صادق اعدام شدند و به زندان بازداشتگاه فرستاده شدند. ادامه ي چنين پرونده سازي و انتشار گه گاه آن كمك نيست. برگزاري يك جلسه مسئوليت دار ضروري است كه در آن رفقاي قضاوت كننده، با حضور من به كليت “اتهامات” پرداخته و نظر نهايي را در باره “اشتباه”هاي احتمالي بدهند. چنين شيوه اي، شيوه اي است كه در اساسنامه حزب توده ايران براي رسيدگي به عملكرد اعضاي حزب پيش بيني شده است. چنين شيوه اي در اساسنامه حزب، به ويژه براي رسيدگي به “اتهامات” اعضاي كميته مركزي در نظر گرفته شده است. لطفاً رفيق گرامي س. سياوش با مراجعه به اساسنامه حزب توده ايران، وجود بند اساسنامه ذكر شده را مورد تائيد قرار دهد!

ضروري است اضافه كنم كه تنها بهره گيري از پيشنهاد سازنده و مسئولانه ي رفيق عزيز سيامك و در فضايي رفيقانه و دموكراتيك مي توان اشتباه هاي احتمالي را نشان داد و به سود دسته كردن نيروي توده اي ها براي نبرد سخت امروز، از آن ها آموخت.

٦- صرفنظر از ارزش معنوي- اخلاقي پرونده  سازي به مثابه يك اسلوب، و پيراهن عثمان ساختن هرازگاهي آن، چنين اسلوبي به طور مشخص و با توجه به تاريخ واقعي وقايع، شيوه ي موفقي براي اثبات اين ادعا نيست كه گويا مي توان بر اين پايه عملكرد انسان ها را «در دوره هاي گوناگون» شناخت و درك كرد، كه رفيق سياوش مدعي است و مي خواهد آن را براي شناخت عملكرد من به كار گيرد. به اين نكته بازمي گردم. مايلم در اين جا تنها اين نكته را برجسته سازم، كه هنگامي كه ادعا مي شود در طول ٣٠ سال «تلاش عاصمي براي رسيدن به كرسي رهبري حزب است … كه با هشياري رهبري ناكام مانده است» (ص ٥ نوشتار)، ارزيابيِ نادرست و غير مستدلي بيان مي گردد و بيان غيرمسئولانه اي ارايه مي شود.

اين درست است كه عضو رهبري حزب توده ايران بودن، نشان توانمندي خاص و ثبات در نظر و عمل فرد است، اما چنين خصوصيتي يك امتياز فردي نيست. رهبري حزب توده ايران و يا شركت در ساختار رهبري حزب طبقه كارگر، وظيفه اي جمعي است. وظيفه اي كه زندگي نشان مي دهد پيامد و دستمزد آن عمدتاً زندان و مرگ و اعدام است!

من در طول تاريخ زندگي سياسي ام، بدون ترديد رفيق پايبند به پيمان و جانبدار قشون زحمتكشان بوده و هستم. چنين ويژگي البته من را و هيچ كس را از اشتباد برّي نمي دارد. پراهميت آن است كه به قول زنده ياد رفيق احسان طبري، آموزگار چند نسل از توده اي ها در شعر “پيمان”، «بي تفاوت» نگشتن: «بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند، من به كارها، از خرد و كلان، بي تفاوت نخواهم گشت، كه كلان از خرد مي خيزد، وز اندك بي شمار.» (٢) به همين علت نيز بر ضرورت آموزش و خودآموزي كه از آموزگان حزبي فراگرفته ام، پايبندم و آن را به همه رفقاي توده اي توصيه مي كنم. بايد هر توده اي به طور مداوم لااقل دو كتاب در دست مطالعه داشته باشد و به قول رفيق طبري براي «اجتهاد» در رشته هاي تخصصي مورد علاقه اش بكوشد. امري كه البته بايد توسط بخش آموزش حزب توده ايران نيز سازماندهي گردد.

آيا چنين ويژگي ها فرد را به خصوصياتي مزين مي كند كه بتواند مسئوليت هاي حزبي را به عهده بگيرد يا خير، تشخيصي است كه رفقاي حزبي بايد به آن پاسخ بدهند و نه خود فرد. تنها در چنين شرايطي زمينه عيني و ذهني رهبري جمعي در حزب توده ايران در آن سطحي ايجاد مي شود و تداوم مي يابد كه مبارزه ي سخت طبقاتي به آن نياز دارد.

اضافه كنم كه اگر هم ادعاي رفيق سياوش با علائم و شواهدي در گذشته همراه بوده است كه او را برآن داشته مدعي شود كه من خواستار دست يابي «بر كرسي رهبري» بوده ام، مي توان اين رفيق و ديگر رفقاي احتمالي را مطمئن سازم كه چنين بلندپروازي اي اكنون در ذهنم وجود ندارد. با توجه به وضع بيماري، چنين فرصتي در انتظار نيست. كرسي رهبري حزب را بايد نسل جوانِ انقلابي به دوش كشد. اين وظيفه اي خطير، پرمسئوليت و همچنين شكوهمند است!

٧- رفيق گرامي س. سياوش، شما جاي علت و معلول را عوض كرده ايد كه ريشه ي برداشت نادرست شما و ايجاد شدن وضع كنوني است. طبق اساسنامه حزب توده ايران، برگزاري كنگره ي حزبي وظيفه اعضاي كميته مركزي حزب است و نه وظيفه يك كميته كه در اساسنامه حزب پيش بيني نشده است. وضع كنوني كه شما تاريخ آن را سي ساله مي ناميد، اين وضع است كه يك كميته ي غيراساسنامه اي، با نقض حق عضويت من و برخي ديگر از اعضاي كميته مركزي حزب، نه تنها سازماندهي و برگزاري كنگره سوم حزب را عهده دار شد، بلكه حق شركت من را به عنوان عضو كميته مركزي حزب در آن حتي به عنوان ناظر نقض نمود.

اگر شما مانند برخي ديگر از رفقا از سني برخوردار نيستيد كه از واقعه با خبر باشيد، مي توانيد از رفيق گرامي محمد اميدوار، سخنگوي حزب توده ايران، جوياي امر شويد. به رفيق اميدوار مسئوليت برگزاري جلسه ي غير اساسنامه اي براي تدارك كنگره سوم حزب محول شده بود و او رئيس جلسه اي در برلن/ آلمان بود كه من به طور غيرمترقبه و دعوت نشده در آن حضور به هم رساندم.

مواضع جمع آوري شده در پرونده اي كه شما در نامه خود مطرح مي سازيد، نمي تواند علت تصميمي باشد كه به قول شما ٣٠ سال پيش رهبري حزب اتخاذ نمود و با آن نقض حق اساسنامه اي من را توجيه كرد و مي كند. زيرا تاريخ انتشار راه توده دوره دوم تا شماره ي ٩٥ كه به مسئوليت من انتشار يافت، لااقل دو سال بعد از برگزاري كنگره سوم حزب توده ايران آغاز شد. انتشار  رساله ي كيانوري و اشاره به كتاب خاطرات او در شماره هاي ٢٤ و ٢٥ راه توده حتي به زماني ديرتر، بيش از دو سال ديرتر، باز مي گردد. لذا پرونده سازي، از نظر تاريخي نيز پرونده سازي موفقي نيست.

با توجه به اين واقعيت هاي زماني،  شما به ناروا به من تهمت سفسطه گرايي و ماكياواليسم وارد مي كنيد.

علت ممانعت از شركت من در كنگره حزبي، برنامه اي است كه ارمغان سفر غيرمجاز زنده ياد رفيق حميد صفري به ايالات متحده ي آمريكا ست كه مابين برگزاري پلنوم سال ٦٩ و برگزاري گنگره سوم حزب توده ايران انجام شد. پلنوم سال ٦٩ به پيشنهاد من سازمان داده شد و سازماندهي آن را من و رفقاي برلن غربي به عهده داشتند. بخشي از مخارج آن را من پرداختم.

سفر غيرمجاز رفيق صفري به آمريكا كه مورد مخالفت رفيق عزيز علي خاوري قرار داشت، با حذف انديشه ي ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب توده ايران همراه بود. من يكي از مخالفان جدي اين پيشنهاد بودم و بعد از با خبر شدن از آن، به طور كتبي و با صراحت و به صورت علني عليه اين برنامه موضع گرفتم.

علت نقض حق اساسنامه اي من براي شركت در كنگره سوم حزب توده ايران، جانبداري محقانه و وظيفه مندانه ي توده اي در دفاع از اساسنامه و برنامه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران است كه شما را واداشته است مرا متهم به آن كنيد كه گويا «خواستار احراز كرسي رهبري حزب توده ايران» بوده ام و كوشيده ام با سفسطه گري و به شيوه ماكياواليستي به هدف خود دست يابم! شما من را متهم به شيوه اي مي كنيد كه ديگراني به طور عيني به آن عمل كرده اند!شما به منظور اثبات تز ادعايي خود و اثبات اتهامي كه نارفيقانه مي زنيد، حتي به ذكر يك جمله نيز نمي پردازيد!

قطعاً در سندي كه در آرشيو حزب توده ايران وجود دارد، گزارشي حفظ شده است كه هنوز علي خدايي آن را به رهبري حزب ارايه نكرده است! گزارشي كه در آن اين نكته ذكر شده است كه عضو شناخته شده ي كميته مركزي حزب توده ايران و دبير دوم آن، پس از پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و آلمان دموكراتيك، با كدام پاسپورت و ويزا از محل اقامت طولاني مدت خود در برلن دموكراتيك به ايالات متحده آمريكا سفر كرد، در كدام نشست ها شركت داشت، و با چه كساني و در باره ي چه موضوع هايي به مذاكره پرداخت؟

آيا نسخه حذف انديشه ماركسيسي- لنينيستي از برنامه حزب توده ايران در اين نشست ها پيچيده شد و يا توسط «انديشكده»ي تدارك ديده شده است؟ نسخه اي كه شركت كنندگان در كنگره سوم حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران آن را به تصويب نرساندند و از اين طريق به وظيفه تاريخي و پرافتخار خود صحه گذاشتند!

٨- حقانيت وجودي و نقش تاريخي كنگره سوم حزب توده ايران و رهبري منتخب آن با همين يك تصميم، يعني زدن دست رد به سينه پيشنهاد براي حذف انديشه ماركسيسم- لنينيسم از برنامه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران، به اثبات رسيده است و مورد تائيد همه توده اي هاي صادق قرار دارد. مصوبه هاي تاريخي كنگره سوم و رهبري منتخب آن از روز نخست مورد تائيد من بوده و است.

اعتراض به نقض حق اساسنامه اي من به عنوان عضو كميته مركزي حزب، كه به قوت خود باقي است، اعتراض به نقض اساسنامه حزب توده ايران است! دفاع من از حق و مسئوليت سازماني خود، دفاع از از حق و مسئوليت يك عضو كميته مركزي حزب تودهايران است! گرچه من مصوبات كنگره سوم را به رسميت شناختم، ديگر امكان شركت در حوزه ي حزبي در كلن/ آلمان را نيافتم كه عضو آن بودم.

انتشار راه توده دوره ي دوم بيش از دو سال بعد از برگزاري كنگره سوم حزب عملي شد. پيش از آغاز انتشار، من به ملاقات رفيق عزيز خاوري رفتم و خبر انتشار آن را مطرح ساخته و ضرورت آن را مستدل نمودم. به نظر من، شرايط جهان و ايران، وجود نشريه اي را ضروري مي ساخت كه در آن مساله هاي نظري و سياسي مطرح گردد. به ويژه آن كه انتشار دنيا نامطمئن و بالاخره قطع شد.

رفيق خاوري با انتشار راه توده مخالفت نكردند. تنها اضافه نمودند «ببينيم چه از كار در مي آيد»! و هنگامي كه از شركت علي خدايي در نشريه با خبر شدند، اظهار داشتند كه «خدايي سرت كلاه خواهد گذاشت»!

٩- رفيق س. سياوش شما محقيد وقتي مي نويسيد كه نبايد در هر مقاله درس نامه هاي ماركسيستي را درج نمود. من هم چنين امري را طلب نمي كنم! آن چه كه مي گويم و به آن در نوشته هاي ديگري نيز اشاره دارم، اين نكته است كه بايد مقاله هاي روشنگرانه- تبليغي با روح ماترياليستي و با اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي نگاشته شود. ماركس در “كاپيتال” نه به توضيح درس نامه هاي ماترياليسم تاريخي مي پردازد و نه اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي را توضيح مي دهد. اما در همه صفحات اين اثر داهيانه، ماركس اسلوب بررسي بر پايه انديشه و اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي را به كار مي برد. اثر بر پايه اين اسلوب پرداخته شده است و قادر است مضمون نظام سرمايه داري را براي خواننده قابل شناخت سازد!

هنگامي كه در يك مقاله ي ٣٣ سطري، بيست سطر نقل قول مستقيم از بيان و نظرات “ايزدخواه” ارايه مي شود، ديگر نه جايي براي ارايه مصوبات حزب توده ايران باقي مي ماند و نه نشاني از اسلوب ماترياليست ديالكتيكي يافت مي شود تا “مضمون” نظرات انحرافي را بنماياند. نظرياتي كه آن چنان انحرافي و هدفمند هستند كه رفيق نويسنده مقاله ي كارگري را بر آن مي دارد، از خواننده براي نقل آن ها عذر خواهي كند.

تنها با انتقال اسلوب ماترياليسم ديالكتيكي است كه جامعه شناسي علمي، ماركسيسم- لنينيسم، به اهرم آموزش و انتقال آگاهي طبقاتي تبديل مي شود و نه با انتقال نظرات «خوانش جديد از ماركس» كه در مقاله ديروز در توده اي ها نشان داده شد (٣).

زنده ياد احسان طبري در شعر “اخگران اسفند، به ياد شهيدان ٧ اسفند” (٢، همانجا)، مضمون وظيفه ي انتقال آگاهي طبقاتي را به درون لايه هاي زحمتكشان و شيوه ي ماركسيستي انتقال آن را با زيباترين، شورانگيزترين و شكوهمند ترين استعاره ها ترسيم مي كند. احسان طبري خطاب به «اي پنهان آشكار!»، اين گونه وظيفه ماركسيستي- توده اي را برمي شمرد: «يادت را هرگز در صندوق خانهء قلبم پنهان نخواهم داشت، يادت را در قاب نخواهم گرفت خشكيده چون نعش بر ديوار، يا چون يك اتفاق ناگوار، براي يك روز مبادا، در دفتر خاطراتم نخواهم نگاشت.»

او سپس و بلافاصله آن شيوه اي را كه بايد به آن عمل نمود و مي توان آن را در مقاله هاي كارگري در بيش از ٥٠٠ شماره نامه مردم در ايران آموخت، چنين ترسيم مي كند: «يادت را مي نهم هر روز، در كيف مدرسه كودكان، در لابلاي اوراق سپيد دفترهايشان، چون گلبرگ هاي گل سرخ، مي نهم يادت را در ترنم عاشقانه باد، در بلنداي قامت شمشاد، در ني ني هر نگاه، در جام خونين شقاق ها، در انعطاف هر گل و گياه، در آزادگي جنگلان سرو، در پرش شورانگيز هر تذرو. زمزمه مي كنم يادت را، در ذهن مادري كه جگرگوشه اش را خونين به خاك سپرده است، در خلوت آن دختري كه در فراقت، اشك هاي بي حساب ريخت.

يادت را در كوله بار زندگيم مي نهم چون دوره گردي در كوي و برزن خلوت و خاموش روستاهاي غم گرفته.

آواز مي دهم يادت را، در تمركز انساني شهرها، منفجر مي كنم در آواز دسته جمعي دختران شاليكار – كه تا زانو در گل فرو رفته اند، در معادن سياه ذغال شمال، در گنبدهاي نفتي جنوب، در كومهء سود و حقير ايلات چادرنشين غرب، در صحاري بي برگ و پوشش دشت هاي شرق.

يادت را، چون پيچكي مي رويانم، بر فراز ديوارهاي شهر، بر كابل هاي زنگ خانه ها، در انعكاس بي وقفهء آينه ها.

يادت را هر پگاه بر چهره مي زنم چون آب، تا برجهاندم ز خواب.

يادت را چون گردهء نان، بر سر سفرهء طعام خويش مي نهم هر روز، و هر روز در آينهء يادت، گيسوان بلند معشوقم را شانه مي كنم، من آب مي دهم، آب مي دهم، تشنگان دشت را آب مي دهم، رمز سراب مي دهم.

من گنبد دوار را، من كودك گهواره را هم با تو تاب مي دهم. …».

 

پيشنهاد شما از مقاله هاي كارگري در بيش از ٥٠٠ شماره نامه مردم در ايران بياموزيم را مورد استقبال قرار مي دهم. شما محقديد، بايد ديد در آن دوران اين مقاله ها چگونه مضمون انديشه ماركسيستي- لنينيستي را به درون طبقه كارگر انتقال دادند، بدون آن كه به درس نامه تبديل شده باشند. اين ارثيه رفيق زنده ياد منوچهر بهزادي را سرمشق قرار دهيم. خوشحال مي شد اگر شما مي توانستيد در اين زمينه كمك و همكاري توده اي باشيد. اجازه دهيد، با يكديگر اين مقالات را از نامه مردم نقل كرده و مورد بهره برداري و آموزش براي مبارزه ي امروزمان قرار دهيم.

١٠– در ارتباط با رساله ي زنده ياد رفيق كيانوري از سال ١٣٧٣، من ازجمله در مقاله اندیشه سوسیال دموکرات و بحث سیاسی (١)، نگاهی روشنگرانه به مقاله مهرداد اخگر در صدای مردم!، نكته هاي اصلي را مورد توجه قرار داده ام و شما و علاقمندانِ ديگر مي توانند به آن مراجعه كنند.  تنها آن چه تكرار كوتاه آن ضروري است، اين نكته است كه در آن رساله ي از سال ١٣٧٣، رفيق كيانوري از يك پارچگي و هويت انقلابي حزب توده ايران دفاع مي كند، با هر نوع جدايي از حزب و نفي رهبري رسمي آن مخالفت مي كند، دوران انتشار راه توده را محدود و نقش آن را نقشي گذرا اعلام مي كند، و …

درستي ارزيابي او از شرايط حاكم بر ايران در سال ١٣٧٣، با ارزيابي حزب توده ايران از انتخابات دوم خرداد ٧٦ و ناميدن آن به عنوان «حماسه ي ملي»، بلاترديد است. اين انتخابات نشان داد كه نظر او واقع بينانه است كه در آن تاريخ هنوز، و با وجود سركوب حزب توده ايران، انقلاب همه توان خود را از دست نداده است. خواست حفظ هر گوشه از امكان ها توسط انقلابيون كه عمدتا نيروهاي مذهبي از قبيل خاتمي مورد خطاب او هستند، ضروري است. اين ارزيابي اما با وقايع سال هاي اخير و به ويژه ادامه سياست ضد ملي و ضد دموكراتيك نوليبرال امپرياليستي توسط كليت حاكميت نظام سرمايه داري در ايران ديگر حقانيت خود را از دست داده است. برخلاف پنداشت جريان هاي انحرافي از قبيل “راه توده”، “عدالت”، “مهر” و ديگران، انقلاب شكست خورده است و استحاله رژيم ممكن نيست. لذا شعار سرنگوني رژيم استبدادي ولايت فقيه، شعاري واقع بينانه و تنها راه خروج انقلابي از سلطه ارتجاع حاكم است كه حزب توده ايران براي تحقق بخشيدن به آن مبارزه مي كند.

دفاع من از مصوبات كنگره ششم حزب توده ايران، برخلاف پنداشت شما، مستدل است و در تائيد خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ايران قرار دارد. هر تفسير ديگري از مواضع سياسي- نظري من، تفسير غيرمستدل و مغرضانه است كه آگاهانه و يا ناآگاهانه به خدشه دار شدن مضمون خط مشي انقلابي حزب توده ايران منجر مي گردد. شما، همانند ديگر منتقدان، تاكنون حتي يك جمله براي نشان دادن نادرست بودن ارزيابي من از مصوبات ششمين كنگره حزب توده ايران و در دفاع از خط مشي انقلابي حزب طبقه كارگر ارايه نداده ايد، ازجمله در همين نوشتار كنوني تان. بايد سياست روشنگرانه- ترويجي و تبليغي حزب توده ايران را بر پايه مصوبات كنگره ششم استوار نمود. بايد تعريف مرحله ملي- موكراتيك انقلاب را براي توده ها توضيح داد، بايد “اقتصاد سياسي” اين مرحله را به عنوان تنها اقتصاد سياسي مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي براي توده ها قابل شناخت ساخت و آن را تفهيم نمود.

١١- نكته ي آخري كه مايلم ذكر كنم، اين تمنا ست كه شما، رفيق گرامي س. سياوش، با پذيرش مسئوليت از طرف من، در برابر همه رفقايي كه انتظار دارند، متعهد شويد كه من خواستار «احراز كرسي رهبري حزب» نيستم. اما خواستار شركت در مبارزه و هستي قشون زحمتكشان هستم. تنها وظيفه اي كه براي خود قايل هستم، كوشش در جهت تفهيم خط مشي انقلابي حزب توده ايران و كمك به برپايي جبهه ضد ديكتاتوري با شركت و تجهيز زحمتكشان به عنوان ستون فقرات جبهه ضد ديكتاتور ي هستم. سياست تبليغي- روشنگرانه حزب بايد بر اين پايه تنظيم و عملي گردد.

———————————————————————————————————————————————————————

١- سیاست و خط مشی» تونی بلیر و بازتاب آن در ذهن نویسنده ی مقاله نامه مردم!
مقاله شماره ۵۴ شهریور ٩٥، http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2866

٢- احسان طبري، “پيمان”، شعر زندان، در كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري”، ISBN 978-71-88005-70-5

٣- نگاه شود به «خوانش جدید مارکس» جای در نامه مردم ندارد، معجون قدیمی در قالبی جدید!  http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2887

٤- مقاله ي شماره ٤٨، دي ١٣٩٤، با عنوان عنوان اندیشه سوسیال دموکرات و بحث سیاسی (١) http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2638  و مقاله ي شماره ٥٠، بهمن ٩٤ با عنوان اندیشه سوسیال دموکرات و بحث سیاسی (٢)،http://www.tudehiha.com/lang/fa/archives/2643

 




سالگرد تأسیس حزب تودهٔ ایران ﻓﺮﺧﻨﺪه ﺑﺎد!

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۶۱ (۲ ۱ مهر)

واژه راهنما: تئوریک. سیاسی

 

هفتاد و پنجمین سالگرد تأسیس حزب تودهٔ ایران، حزب طبقه کارگر و زحمتکشان، به زحمتکشان، اعضا، هواداران و دوستان حزب شادباش باد!

نثر موزون زیر چکیده ای است از سرگذشت حزب زحمتکشان با گلچینی از شعرهای زندان اندیشمند بزرگ زحمتکشان طبری.

 

 

کنونت، ياد مى آريم، کنونت، پاس مى داريم

***

روزگارى گذشت بر ما، دراز، سراسر، رمز و راز، پر

نشيب و فراز.

آسمان را شيار مى زديم و زمين را به آيش رها.

فضاى سنگين زمان، جز ناله غمگنانه مان، جز نعره هاى

خوف انگيز جباّران، در خود نداشت، و گرده هامان، جز

يوغ صاحبان زر، نمى شناخت

***

تو آمدى، نه از فراز، که از فرود، از زمين، نه

آسمان، نه زان منظرى که قرن ها چشم گشاده بوديم به

انتظار.

آمدى، عاشقانه آمدى، بر لبانت زمزمه دردهامان جارى

بود، در دستانت، مرهم زخم کهنه ساليان.

فرياد برآوردى:

آسمان را به آيش رها آنيد!

زمين را به موران وامگذاريد!

***

پرواز را خواندى، پرنده را پراندى، جهل

را رماندى، عقل را چماندى، و ما را از لجن زارِ متعفنِ

مردابِ لاقيدى، بسانِ بطانِ آبىِ بى باك، پراندى،

در بحر خروشان، ميان پيچش امواج جوشان، بنشاندى

***

اى برزگر بذرهاى پاك!

اى کشتكار بسيط خاك!

اى زندهء جاويد در مغاك!

آن زمان که تو را شناختم، هيچ گاه با تنهايى خويش

نساختم.

تو گنج رمز رنجهایی، تو چراغ روشن کومه ذهن مائى،

خورشيد از فروغ جاودانى انديشه هايت، به چاه سياه

غرب درغلتيد.

***

قلب ها پر کن ز کين، دشمن نشسته در کمين!

ترا مهجور، ترا بى شور، ترا در گور مى خواهند.

ترا با صد هزاران زخمِ بر پيكر، بسانِ رستمِ دستان،

که بگذشته است از هفت خوان بدمستان،

به چاهِ حيله شغاد مى خواهند.

***

عاشقانت، آه …

آنان که جامِ عشق را لاجرعه نوشيدند، آنان که در

راهت، مردانه کوشيدند، آنان که چون پروانه اى در

گرد شمعت، بى باك شوريدند، جوشنِ خونينِ رزمت را،

جانانه پوشيدند.

چونان تك چشمة جوشانِ تاريخ، بى ذرّه اى ترديد،

جوشيدند، بسانِ حيدرِ ميدان، بسانِ خسروِ مردان،

خروشيدند.

***

محبوب من!

من، آموخته ام اين را،

تاريخ

فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندى گرم،

انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پيمود، و آنگاه

بهار، مرهمى سبز، بر زخم هايمان خواهد گذاشت.

***

هديه خواهم داد ترا، گل آينه هاى مشت شد ه ام را،

ياد شاد پايمردى مردان را و نفرت از خوارى

فرومايگان را.

***

کنونت، ياد مى آريم، کنونت، پاس مى داريم