آیا جمهوری اسلامی، یک رژیم فاشیستی است؟

مقاله ۱۲/۱۴۰۵
۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ۱۴ ژوئن ۲۰۲۶

پیش‌گفتار 

این نوشتار، به کاوش سرشت رژیم جمهوری اسلامی ایران از دیدگاه نظریه‌ی مارکسیستی می‌پردازد. تاریخ نشان داده است که نظام‌های سیاسی، با پوشش ایدئولوژیک و مذهبی، از فرمانروایی طبقه‌ی حاکم دفاع کرده‌اند. جمهوری اسلامی از این قاعده مستثنا نیست، ولی تاکنون برچسب‌هایی مانند «رژیم دینی» یا «رژیم ولایت فقیه» به‌تنهایی نتوانسته‌اند ماهیت جمهوری اسلامی را روشن کنند. بدین‌گونه، برای درک درست این رژیم، باید از کلیشه‌های سطحی فراتر رفت و سازوکارهای پنهان قدرت را در پس این پوشش‌های مشروعیت‌بخش کاوید.

آنچه در اینجا بررسی می‌شود، نه تنها باورهای رسمی، بل‌که روبنای سیاسی جمهوری اسلامی و پیوند آن با ساختار اقتصادی و طبقاتی جامعه ایران است. پرسش اصلی این است: آیا ساختار قدرت، روابط مالکیت، شیوه سرکوب مخالفان، سیاست خارجی و روش‌های مشروعیت‌سازی در ایران، تنها ویژگی‌های یک دیکتاتوری مذهبی را نشان می‌دهد، یا به گونه‌ای است که می‌توان آن را در چارچوب نظری «فاشیسم» درک کرد؟
برای پاسخ به این پرسش، نخست چارچوب نظری مارکسیستی درباره فاشیسم – برگرفته از دیدگاه لنین، دیمیتروف (Dimitrov)، پولانتزاس (Poulantzas) و نیک‌آیین – دسته‌بندی و بازگو می‌شود. این چارچوب شش ویژگی اصلی را برای فاشیسم برمی‌شمارد: درهم‌آمیختگی قدرت سیاسی و سرمایه، ناتوانی شیوه‌های پارلمانی حکومت‌داری و روی آوردن به زور، نابودی همه‌ی تشکل‌های مستقل مردمی، بهره‌گیری از ایدئولوژی برای دشمن‌تراشی و فریب توده‌ها، نظامی شدن همه‌ی پهنه‌های زندگی اجتماعی، و سیاست خارجی بر پایه توسعه‌طلبی و جنگ‌افروزی. در بخش دوم، هر یک از این ویژگی‌ها، نکته به نکته با واقعیت‌های ساختاری، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران سنجیده می‌شود. در این سنجش، از گزارش‌های اقتصادی مستقل، رویدادهای سیاسی شناخته‌شده، شرایط تشکل‌های کارگری و مدنی، سازوکارهای انتخابات و مجلس، رفتار نهادهای امنیتی و نظامی، و سیاست‌های منطقه‌ای ایران بهره‌جویی شده است.

سخن بسیار در این نوشتار بر شکل روبنای سیاسی و کارکردهای آن در پوشاندن منافع طبقه حاکم است؛ نه یک نقد اخلاقی یا مذهبی. هدف آن است که بدون پیش‌داوری درباره‌ی نتیجه، خواننده را با روندی استدلالی به سوی درکی نظری از ماهیت رژیم راهنمایی کند.

ویژگی‌های فاشیسم از دیدگاه مارکسیستی 

فاشیسم شکلی از دیکتاتوری آشکار و بر پایه خشونت است که در شرایط بحران عمیق سرمایه‌داری پدید می‌آید. فاشیسم پدیده‌ای وابسته به فرهنگ یا منطقه‌ای ویژه نیست، بل‌که واکنشی جهانی از سوی سرمایه‌داری در برابر خطر جنبش‌های انقلابی و نبرد طبقاتی است. در دنباله، ویژگی‌های اصلی فاشیسم بر اساس دیدگاه‌های مهم‌ترین نظریه‌پردازان این زمینه دسته‌بندی می‌شود.

۱. درهم‌تنیدگی قدرت سیاسی و سرمایه‌ی اقتصادی
دیمیتروف فاشیسم در قدرت را دیکتاتوری سخت‌گیر و واپس‌گرایانه‌ترین و چیرگی‌خواه‌ترین بخش‌های سرمایه‌ی مالی می‌داند؛ از نگاه او، در این شیوه، قدرت و سرمایه چنان درهم تنیده‌اند که نمی‌توان دولت را از سرمایه‌داران جدا دانست، چرا که دولت خود ابزار و کارگزار بی‌واسطه‌ی سرمایه است.

پولانتزاس نیز فاشیسم را «روش ویژه‌ای از دولت سرمایه‌داری» می‌داند که در آن مرز میان بنگاه‌های بزرگ اقتصادی و ساختار سیاسی قدرت یکسره از میان می‌رود؛ به گونه‌ای که سیاست‌های کلان اقتصادی، اجتماعی و بیرونی بی‌واسطه از سوی انحصارهای مالی رهنمون می‌شوند و دولت تنها نقش پیاده‌کننده‌ی خواسته‌های آن‌ها را بر دوش دارد. نیک‌آیین بر این باور است که فاشیسم زمانی پدیدار می‌شود که سرمایه‌های بزرگ دیگر نتوانند چیرگی خود را از راه‌های همیشگی نگهدارند؛ در این مرحله، سرمایه‌داران نیازی به میانجی نمی‌بینند و خود بی‌واسطه وارد میدان حکمرانی می‌شوند و قدرت سیاسی را در دست می‌گیرند.

۲. ناتوانی شیوه‌های گذشته حکومت‌داری و روی آوردن به زور
از دیدگاه لنین، فاشیسم نمود عینی سرمایه‌داری در روند ازهم‌پاشیدگی و فروپاشی است. هنگامی که طبقه‌ی فرمانروا دیگر نتواند با سازوکارهای گذشته، چون مشروعیت، تبلیغات سیاسی و وعده‌های بزرگ و دروغ، سرکردگی خود را نگه دارد، به فاشیسم روی می‌آورد. به زبانی دیگر، فاشیسم واپسین راه‌حل آن برای جلوگیری از فروپاشی و پاسبانی از نظام سرمایه‌داری است. دیمیتروف نشان می‌دهد که بحران‌های ژرف اقتصادی و بالا گرفتن نبردهای طبقاتی، فرمانروایی از راه‌های گذشته را برای طبقه فرمانروا ناممکن می‌سازد. 

در چنین شرایطی، بورژوازی دیگر توانایی آن را ندارد که انبوه مردم را با وعده‌های تهی یا امتیازهای کوچک خشنود و مهار کند؛ ازاین‌رو به زور آشکار روی می‌آورد. در این راه، نهادهای پارلمانی یا یکسره بسته می‌شوند یا تنها نمود تشریفاتی پیدا می‌کنند؛ انتخابات همچنان برگزار می‌شود، اما نتیجه آن از پیش نوشته شده و تأثیری راستین بر سرنوشت مردم ندارد.

۳. نابودی تشکل‌ها و نهادهای مستقل مردمی
دیمیتروف هدف اصلی فاشیسم را یکسره برانداختن سندیکاهای کارگری و دیگر انجمن‌ها، نهادها و سازمان‌های کارگری می‌داند که می‌توانند برای منافع توده‌ها نبرد کنند؛ چرا که فاشیسم به خوبی آگاه است تنها راه ایستادگی در برابر چپاول طبقه فرمانروا، سازمان‌یافتگی طبقه کارگر است و از این رو نخستین گام را نابودی این گروه‌ها می‌داند. نیک‌آیین می‌نویسد که فاشیسم راه را بر هرگونه همکاری و سازماندهی مستقل و خودگردان مردم می‌بندد و واپسین نشانه‌های آزادی و مردم‌سالاری را از میان می‌برد. 

از دیدگاه پولانتزاس، پیامد این روند آن است که چرخه‌های سرکوبگر بر همه بخش‌های جامعه چیره می‌شوند؛ شهربانی، نیروهای امنیتی و نهادهای جنگی دیگر تنها وظیفه نگهداری منافع همگانی را ندارند، بل‌که به ابزار اصلی حکومت برای آرام و خاموش کردن هرگونه آوای ناهمسو گردانده می‌شوند.

۴. بهره‌گیری از ایدئولوژی برای فریب توده‌ها و دشمن‌تراشی
دیمیتروف بر این باور است که فاشیسم برای همبسته کردن مردم و دور کردن نگاه‌ها از تضاد اصلی طبقاتی، ناچار از بهره‌گیری ایدئولوژی است؛ ایدئولوژی‌ای که می‌تواند بر پایه نژاد، کیش یا هر باور همگانی دیگری شکل بگیرد. هدف اصلی، آفریدن یک دشمن همگانی ساختگی است تا تهیدست و دارا در کنار هم و در برابر آن بایستند. 

بدین‌گونه، تضاد اصلی میان طبقه ها گم می‌شود و ایدئولوژی، دستاویزی برای سرکوب ناهمسویان فراهم می‌آورد. هرگونه خرده‌گیری یا ناخشنودی از حاکمیت، دشمنی با جامعه یا همدستی با بیگانگان شمرده می‌شود.

۵. نظامی کردن زندگی اجتماعی
پولانتزاس می‌گوید که در شیوه‌ی فاشیستی، نهادهای جنگی و امنیتی بر همه رویه‌های جامعه چیره می‌شوند و فضای همگانی و شخصی مردم یکسره حالت جنگی به خود می‌گیرد. نیک‌آیین این روند را «جنگی شدن زندگی روزانه» و یکی از ویژگی‌های بنیادین فاشیسم می‌خواند. در این بستر، شهروندان همچون جنگاورانی انگاشته می‌شوند که باید بدون هیچ پرسشی، دستورهای حاکمیتی را انجام دهند.

از دیدگاه دیمیتروف نیز، فاشیسم همواره در حال آماده‌سازی برای جنگ و گسترش چیرگی است و جنگی کردن جامعه، ابزاری است برای آماده ساختن بسترهای ورود به نبردهای تازه؛ به گونه‌ای که هم از دید روانی با نیرو بخشیدن به روحیه‌ی فرمانبرداری و دشمن‌ستیزی، و هم از دید اقتصادی با راندن سرمایه‌ی کشور و انحصارهای مالی به سوی کارخانه‌های جنگی، زمینه‌ی کشورگشایی فراهم می‌آید.

۶. سیاست خارجی بر پایه تنش‌آفرینی و توسعه‌طلبی
دیمیتروف بر این باور است که فاشیسم برای نجات سرمایه‌داری بحران‌زده خود، ناچار از دستیابی به منابع طبیعی، بازارهای تازه و نیروی کار ارزان در دیگر کشورهاست و از همین رو، ماهیتی چیرگی‌جو و جنگ‌افروز دارد. نیک‌آیین می‌گوید که برای فاشیسم، جنگ هرگز تنها یک ابزار سیاسی نیست، بل‌که یک نیاز زیستی و بنیادین اقتصادی به شمار می‌رود. 

از دیدگاه لنین نیز، سرمایه‌داری بیمار، همه چالش‌ها و نارسایی‌های ساختاری خود را از راه جنگ چاره و سازش می‌کند؛ به گونه‌ای که فاشیسم، جنگ را یک ارزش مثبت و عاملی برای «پالایش جامعه» بازمی‌داند و آشکارا زور و پیروزی جنگی را بر صلح، بردباری و گفتگو برتری می‌دهد.

برابرسنجی (تطبیق) ویژگی‌های نظری با واقعیت‌های ایران (نکته به نکته) 

برابرسنجی ویژگی اول: درهم‌تنیدگی قدرت و سرمایه

در کشور جمهوری اسلامی ایران، پیوند میان قدرت سیاسی و مالکیت اقتصادی چنان ژرف و تنگاتنگ است که مرزهای میان این دو پهنه یکسره ناپدید شده و دارایی ملی به شکلی انحصاری در دست لایه‌های گوناگون بورژوازی انگل گرد آمده است: دولت رسمی و نمایندگان بورژوازی مالی و بوروکراتیک، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بنگاه‌های اقتصادی شبه‌دولتی و نهادهای ایدئولوژیک وابسته به رهبری (به رهبری بورژوازی نظامی) و نهادهای تجاری (به رهبری بورژوازی تجاری). این ساختارها به گونه‌ای شبکه‌ای درهم‌تافته کار می‌کنند؛ به گونه‌ای که مدیران، سرپرستان و فرماندهان به آسانی میان جایگاه‌های سیاسی، جنگی و اقتصادی جابجا می‌شوند و منافع گروهی خود را در هر میدان دنبال می‌کنند.

بر پایه گزارش‌های گوناگون اقتصادی، سپاه پاسداران تنها یک نهاد جنگی برای پاسداری از مرزها نیست، بل‌که به بزرگ‌ترین گروه اقتصادی کشور دگرگون شده است؛ به گونه‌ای که از راه شرکت‌های وابسته و زیرگروه‌هایی مانند قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا، چیرگی بر کارهای کلان ملی در زمینه‌های نفت، گاز، پتروشیمی، سدسازی، راه‌آهن، پیام‌رسانی و بازرگانی بیرونی را در دست دارد. برآوردها نشان می‌دهد که سپاه و نهادهای وابسته، بیش از ۴۰ درصد از سرمایه‌ی رسمی کشور را در دست دارند و با بهره‌گیری از امتیازهای ویژه، بخشش‌های مالی (معافیت‌های مالیاتی) و دسترسی بدون مرز به بودجه‌های دولتی و منابع بانکی، میدان کار را بر بخش تولیدی صنعتی یکسره تنگ کرده‌اند.
در کنار آن‌ها، نهادهایی مانند آستان قدس رضوی، بنیاد مستضعفان و بنیاد شهید که بی‌واسطه زیر نگاه رهبری اداره می‌شوند، مالکیت هزاران شرکت، کارخانه، زمین کشاورزی و واحد بازرگانی را در سراسر کشور در دست دارند و به‌راستی بدون هیچ‌گونه پاسخگویی یا بازبینی شفاف، سرمایه‌های هنگفت ملی را مدیریت می‌کنند.

همان‌گونه که دیمیتروف و پولانتزاس می‌گویند، در این بستر دولت و سرمایه به یکدیگر پیوسته و به یک یگانه دگردیسی می‌یابند؛ به گونه‌ای که قانون‌ها و آیین‌نامه‌ها نه برای آهنگ‌دهی دادگرانه‌ی کارها، بل‌که ابزاری برای نگاهداری انحصارها و دستاویز کردن فعالیت‌های اقتصادی گروه دارا به کار گرفته می‌شوند. نمونه‌های کرداری این در ساختار اقتصادی ایران فراوان است: بارها دیده شده که شرکت‌های وابسته به سپاه یا نهادهای حکومتی، پیمان‌های کلان ملی را بدون برگزاری چانه‌زنی یا رقابت قانونی به دست می‌آورند و حتا اگر در انجام پروژه‌ها کژروی یا ناتوانی آشکار داشته باشند، هیچ نهادی توانایی بازخواست یا واگردانی کار آن‌ها را ندارد. برای نمونه، در صنعت نفت و گاز – که مهم‌ترین منبع درآمد کشور است – بارها گزارش‌هایی منتشر شده که نشان می‌دهد شرکت‌های زیر چیرگی نهادهای جنگی و حکومتی، از پیاده کردن تصمیم‌های شورای عالی انرژی، وزارت نفت یا مصوبه‌های دولت سرپیچی می‌کنند، زیرا خود را فراتر از این قانون‌ها و نهادها می‌دانند.

مدیران و سرپرستان این بنگاه‌های کلان اقتصادی، پیشینه‌ی کاری در رده‌های بالای جنگی، امنیتی یا دادگستری را دارند و از همین رو، نفوذ گسترده بر دستگاه دادگستری (قوه‌ی قضاییه)، نیروهای انتظامی و نهادهای بازرسی دارند. در ساختار جمهوری اسلامی، نیروی دادگستری به جای آنکه نهادی خودگردان برای پیاده‌سازی قانون باشد، خود بخشی از این شبکه‌ی قدرت و دارایی است و تصمیم‌های دادگستری به سود نهادهای وابسته به حکومت و به زیان منتقدان یا رقیبان اقتصادی آن‌ها گرفته می‌شود. این درست همان بستری است که نیک‌آیین از آن سخن می‌گوید. به گفته‌ی او در فاشیسم دارندگان قدرت سیاسی، با بهره‌گیری از جایگاه قانونی خود، به بزرگ‌ترین سرمایه‌داران کشور دگردیسی می‌شوند، قانون‌ها را به سود خود پیاده می‌کنند و هرگونه آوای انتقادی را خاموش می‌کنند. در این بستر، منافع همگانی یکسره قربانی منافع گروهی می‌شود و دارایی ملی به جای آنکه در خدمت آبادانی و خوشی مردم باشد، به ابزاری برای نیرو بخشیدن و پایندگی حکمرانی یک گروه کوچک دگردیسی می‌یابد.

برابرسنجی ویژگی دوم: ناتوانی شیوه‌های گذشته حکومت‌داری 

جمهوری اسلامی ایران بیش از چهار دهه است که پیوسته با بحران‌های ژرف و درهم‌تافته‌ی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ بحران‌هایی مانند تورم مهارگسیخته که در سال‌های گذشته بارها از مرز ۴۰ درصد فراتر رفته، کاهش بی‌پیشینه‌ی ارزش پول ملی به گونه‌ای که ارزش ریال در برابر ارزهای بیرون‌مرزی بیش از ۹۹ درصد در هم‌سنجی با آغاز انقلاب کاهش یافته، بیکاری فراگیر به‌ویژه در میان جوانان و دانش‌آموختگان، و گسترش تهیدستی که بر پایه‌ی گزارش‌های رسمی و غیررسمی، بیش از نیمی از انبوه مردم کشور را دربرگرفته است. این گرفتاری‌ها نه تنها کاهش نیافته، بل‌که به دلیل بدرفتاری‌های دیرینه، ساختاری آلوده و تحریم‌ها، روزبه‌روز ژرف‌تر شده‌اند و به روشنی نشان داده‌اند که ساختارهای همیشگی حکمرانی – از چارچوب‌های آبادانی گرفته تا سیاست‌های پولی و مالی – توانایی پاسخگویی، مهار یا چاره‌سازی آن‌ها را ندارند.


در چنین بستری، ناخشنودی همگانی از گرفتاری‌های زیستی فراتر رفته و به نافرمانی‌های سیاسی و اجتماعی فراگیر دگردیسی شده است؛ اوج این روند در جنبش «زن، زندگی، آزادی» دیده شد، جایی که مردم به روشنی نه تنها ناهمسویی خود را با سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی رژیم نشان دادند، بل‌که پایه‌ی مشروعیت و درستی حکومت را نیز زیر پرسش بردند.

همان‌گونه که لنین می‌نویسد، زمانی که یک سامانه‌ی سیاسی و اقتصادی مانند سرمایه‌داری دیگر توانایی پیگیری زندگی و مدیریت جامعه را از راه روش‌های همیشگی، شناخته‌شده و پذیرفته‌شده‌ی همگانی ندارد، ناچار به سوی دیکتاتوری آشکار و برانداختن آزادی‌ها روی می‌آورد. این واکاوی درست هماهنگ با روندی است که در جمهوری اسلامی ایران دیده‌ایم. در اینجا، انتخابات که باید فرصتی برای همبستگی مردم و روشن کردن سرنوشت خود باشد، سال‌هاست که تنها نمود نمایشی و تشریفاتی به خود گرفته است؛ شورای نگهبان، نهادی گماشته‌شده و یکسره وابسته به رهبری، با بهره‌گیری از اختیارهای گسترده‌ی خود، نامزدها را نه بر پایه‌ی شایستگی یا برنامه، بل‌که تنها بر پایه‌ی اندازه‌ی وفاداری و گردن‌نهادن آن‌ها به قدرت مرکزی گزینش می‌کند. پیامد این روند این است که رأی مردم هیچ‌گونه تأثیر راستین بر روند کارها و سیاست‌های کلان ندارد و نتیجه‌ی پایانی، از پیش در نهادهای بالادستی روشن شده است.

مجلس شورای اسلامی و دیگر نهادهای نمایندگی نیز در همین راستا، اندک‌اندک از درونمایه‌ی اصلی خود تهی شده‌اند و به صحنه‌ای برای گفتگوهای بی‌فرجام و در پایان، به کارگزار تصمیم‌های از پیش گرفته شده دگردیسی یافته‌اند. قانون‌های مهم و سرنوشت‌ساز از سوی شورای نگهبان یا دفتر رهبری طراحی می‌شوند و مجلس تنها وظیفه‌ی رسمیت بخشیدن آن‌ها را بر دوش دارد. بدین‌گونه، قدرت اصلی و تصمیم‌گیرنده‌ی پایانی، در دست رهبر و حلقه‌ی کوچک و بسته‌ای از فرماندهان جنگی، نهادهای ایدئولوژیک و وابستگان سیاسی او انباشته است و نهادهای رسمی حکومت، جایگاه راستین در ساختار قدرت ندارند.

در چنین بستری، حکومت برای نگهداری فرماندهی خود و مهار بحران‌های روزافزون، به جای راه درست کردن، پاسخگویی به خواسته‌های مردم یا سازش و گفتگو، به شکلی فزاینده به سرکوب فراگیر و سازمان‌یافته روی آورده است. نافرمانی‌های صلح‌آمیز مردم با سخت‌ترین خشونت‌ها روبرو می‌شود؛ نیروهای امنیتی و انتظامی با بودن فراگیر در کوچه‌ها و خیابان‌ها، به کتک زدن، بازداشت‌های همگانی و تیراندازی به نافرمان‌بران می‌پردازند. بازداشت‌شدگان زیر فشار و بازپرسی می‌روند و دادگاه‌های آن‌ها بدون رعایت پایه‌های دادرسی دادگرانه و با کیفرهای سنگین همراه است؛ اعدام‌ها ابزاری برای آفریدن ترس و وحشت، بارها و به گونه‌ای فراگیر علیه کنشگران سیاسی، مدنی و حتا نافرمان‌بران به کار گرفته شده‌اند. این روند درست همان گذر آشکار از شیوه‌های همیشگی حکومت‌داری به ساختاری بر پایه‌ی زور و خشونت است که دیمیتروف آن را نشانه‌ی اصلی فاشیسم می‌داند؛ یعنی زمانی که سامانه دیگر نمی‌تواند خود را با روش‌های همیشگی نگه دارد، تنها راه چاره برای زنده ماندن، سرکوب، خاموشی و کشتن ناهمسویان می‌شود.

برابرسنجی ویژگی سوم: نابودی تشکل‌های مستقل 

همان‌گونه که دیمیتروف و نیک‌آیین می‌گویند، نخستین و مهم‌ترین گام فاشیسم برای استوارسازی قدرت، برانداختن هرگونه سازمان، گروه و نهاد مستقل و خودگردان مردمی است. واقعیت این است که این روش در جمهوری اسلامی ایران به شکلی گسترده و فراگیر پیاده شده است. بدین‌گونه، پس از گذشت بیش از چهار دهه، امروزه هیچ انجمن سیاسی خودگردان، سندیکای کارگری آزاد یا نهاد مدنی نادولتی که بتواند بدون وابستگی به قدرت کار کند، در کشور وجود ندارد. هرگونه کنش همگانی بیرون از چارچوب‌های روشن‌شده و زیر بازرسی حکومت، بی‌درنگ ناروا شمرده شده و با سخت‌ترین برخوردها روبرو می‌شود. حتا کوچک‌ترین هماوردی‌های صنفی یا فرهنگی نیز اگر زیر نگاه نهادهای دولتی نباشند، خطر امنیتی شمرده و سرکوب می‌شوند.

شرایط کارگران و سازمان‌های آن‌ها نمونه‌ی بارز این واقعیت است. در ایران، کارگران برای گرفتن پایه‌ای‌ترین حقوق خود مانند پرداخت به‌هنگام دستمزد، رعایت زمان‌های کاری یا بیمه، حتا اگر رسمی کار کنند، با واکنش‌های سخت روبرو می‌شوند. نمونه‌ای آشکار از این رویداد در صنعت نفت و در شهر ماهشهر رخ داد؛ جایی که کارگران پس از ماه‌ها پیگیری و نافرمانی، توانستند در دادگاه رأی مثبت بگیرند و حق قانونی خود را به رسمیت بشناسند. با این همه، اما در عمل نه تنها به خواسته‌ی خود نرسیدند، بل‌که مدیریت و نهادهای وابسته به قدرت، با پشتیبانی نیروهای امنیتی، کارگزاران اصلی این جنبش را از کار بیرون انداخته و مزایا و حقوق همه‌ی کارگران آن یگان را کاهش دادند. این روند نشان می‌دهد که در این ساختار، قانون و دادگاه‌ها نه برای پشتیبانی از حقوق مردم، بل‌که به ابزاری برای نگهداری سودهای کارفرمایان و نهادهای دارا دگردیسی یافته‌اند.

این سرکوب فراگیر تنها در برابر سامان‌های کارگری انجام نمی‌شود، بل‌که همه‌ی گروه‌ها و دسته‌های اجتماعی را دربرگرفته است. وکلایی که از حقوق زندانیان سیاسی یا کارگزاران مدنی پاسداری می‌کنند، نویسندگان و روزنامه‌نگارانی که به خرده‌گیری از بسترِ کنونی می‌پردازند، آموزگارانی که برای افزایش دستمزد و بهبود بسترهای آموزشی کوشش می‌کنند، دانشجویانی که خواستار آزادی در دانشسرا هستند و کنشگران حقوق زنان و زیست‌بوم، هیچ‌کدام امنیت شغلی و جانی ندارند. در کوچک‌ترین واکنش یا نافرمانی، این کنشگران بی‌درنگ از سوی نیروهای امنیتی بازداشت، روانه‌ی زندان شده، و حتا با کیفرهای اعدام روبرو می‌گردند. نمونه‌های بیشمار هست که نشان می‌دهد حکومت چگونه با ازهم‌پاشاندن کانون نویسندگان ایران، بستن انجمن‌های پیشه‌آموزگاران و سرکوب گروه‌های دانشجویی، همه‌ی راه‌های گفتگو و دادخواهی قانونی را بسته است.

پیامد ناگوار این روش‌ها این است که فضای همگانی و کاری جامعه چندان آکنده از ترس و پاییدن است که حتا اندیشه‌ی سازماندهی، هم‌اندیشی یا گروه‌سازی کوچک اجتماعی نیز برای بسیاری از مردم به دلیل ترس از پیامدهای سنگین، نشدنی شده است. مردم می‌دانند که هرگونه گامی بیرون از خطِ روشن‌شده از سوی حکومت، هزینه‌های سنگینی به دنبال خواهد داشت. این درست همان بستری است که پولانتزاس آن را «گسترش و افزایش کنترل دولت بر همه‌ی پهنه‌های زندگی اجتماعی ـ اقتصادی، همراه با فروپاشی نهادهای دموکراسی سیاسی» می‌خواند. بستری که در آن نهادهای امنیتی و جنگی به ژرف‌ترین لایه‌های زندگی اجتماعی، کاری و حتا شخصی مردم رخنه کرده‌اند، همه‌ی نهادهای میانجی و مدنی را برچیده یا بی‌تأثیر ساخته‌اند و تنها پیوند میان حکومت و مردم، پیوندی بر پایه‌ی قدرت و زور است.

برابرسنجی ویژگی چهارم: ایدئولوژی و دشمن‌تراشی 

در جمهوری اسلامی ایران، ایدئولوژی بر پایه‌ی بازگویی ویژه‌ای از آیین شیعه و «ولایت مطلقه‌ی فقیه»، درست همان کارکردی را دارد که نژادپرستی در آلمان فاشیست یا ملی‌گرایی افراطی در ایتالیای موسولینی داشت؛ یعنی هم‌چون ستون اصلی درستی‌نمایی (مشروعیت)، ابزاری برای همبستگی نمایشی جامعه و پوششی ایدئولوژیک برای دستاویز کردن هرگونه سیاست و کنش قدرت کار می‌کند. همان‌گونه که دیمیتروف می‌گوید، فاشیسم همواره با ساختن چهره‌ای آرمانی از خود، ادعا می‌کند که نماینده ارزش‌های مقدس، منافع ملی یا طبقه‌ی تهیدست است، در حالی که ساختار و سیاست‌هایش در خدمت نگهداری منافع طبقه‌ی دارا و انحصارگران جای دارد. در ایران نیز حکومت با تکیه بر همین سازوکار، خود را «نماینده خدا بر روی زمین»، «پیگیرنده‌ی راه پیامبر و پیشوایان» و «پاسدار دیرپای تهیدستان و برزمین‌ماندگان» می‌نماید و از این راه، هرگونه خرده‌گیری از خود را در راستی ناهمسویی با پایه‌های آیین و ارزش‌های باوری مردم بازمی‌نماید.

بر پایه‌ی واکاوی دیمیتروف، یکی از اصلی‌ترین کارکردهای ایدئولوژی در سامانه‌های فاشیستی، کژراهه راندن نگاه همگانی از تضادهای اصلی و درونی جامعه با آفریدن «دشمنان پنداری» است؛ روندی که در ایران به شکلی سامانه‌مند و پیوسته دنبال می‌شود. در این ساختار، همه‌ی گرفتاری‌های اقتصادی، بحران‌های زیستی، کمبودها و ناکارآمدی‌های مدیریتی، هرگز به بدرفتاری، مدیریت ناکارا، آلودگی ساختاری یا سیاست‌های نادرست حکومت بسته نمی‌شود، بل‌که به گردن سازه‌های بیرونی انداخته می‌شود: «دشمن بیرونی»، «غرب»، «آمریکای تبهکار»، «صهیونیسم»، «تحریم ستمگرانه» یا «توطئه‌ی بیگانگان» همواره هم‌چون دلیل‌های اصلی چالش‌های کشور بازنموده می‌شوند. هدف اصلی این است که افکار همگانی به جای آنکه به تضاد اصلی میان بورژوازی انگل حاکم و بیشتر مردم، یا شکاف ژرف میان دارندگان قدرت و دارایی با گروه‌های ناتوان جامعه نگاه کنند، نگاهشان به بیرون از مرزها کشانده شود.

از سوی دیگر، این گفتار ایدئولوژیک و دشمن‌ساز، بهترین و کارآمدترین بهانه را برای سرکوب هرگونه آوای ناهمسو یا خرده‌گیری فراهم می‌آورد. در جمهوری اسلامی، کوچک‌ترین نافرمانی از بسترِ کنونی، خرده‌گیری از سیاست‌های اقتصادی یا اجتماعی، و حتا گفتارهای ناهمسان فرهنگی، با گفتمانی مانند «بیگانه»، «کارگزار دشمن»، «جاسوس»، «محارب»، «مفسد فی‌الارض» یا «ضد انقلاب» بسته می‌شود. همان‌گونه که در واکاوی‌های درباره‌ی فاشیسم آمده، این گفتمان بخشی از روش‌های فاشیسم نیز هست. جنبش‌های مردمی مانند «زن، زندگی، آزادی» بارها نشان داده‌اند که چگونه هرگاه مردم خواسته‌های مسالمت‌آمیز خود را پیش کشیدند، حکومت آن‌ها را به «دشمن بیرونی» و «توطئه‌ی بیگانگان» پیوند زد و زمینه‌ی سرکوب فراگیر آن‌ها را آماده ساخت.

این فریب بزرگ ایدئولوژیک مایه‌ی آن شده که تا اندازه‌ای، بخشی از جامعه که باورهای دینی ژرفی دارد، همچنان بپندارند که این رژیم به راستی دینی، انقلابی و در خدمت مردم است. ساختار قدرت و شیوه‌ی پخش سرمایه‌ها، در راستای نگهداری منافع طبقه‌ی تازه به درون رسیده‌ی بورژوا، سرمایه‌داران وابسته به حکومت و نهادهای انحصاری کار می‌کند. ایدئولوژی در اینجا نه یک باور راستین، بل‌که ابزاری کارآمد برای پنهان کردن سرشت طبقاتی نظام است. درست همان چیزی که در واکاوی‌های دیمیتروف و دیگر نظریه‌پردازان فاشیسم «پوشش ایدئولوژیک برای چپاول» نامیده شده است.

برابرسنجی ویژگی پنجم: نظامی شدن جامعه 

بر پایه‌ی دیدگاه پولانتزاس و نیک‌آیین، یکی از برجسته‌ترین و سرنوشت‌سازترین ویژگی‌های فاشیسم، نفوذ فراگیر نهادهای نظامی، امنیتی و اطلاعاتی در همه‌ی لایه‌ها و پهنه‌های زندگی اجتماعی است. در چنین شرایطی، حتا ساختارهای غیرنظامی نیز از الگوهای فرماندهی، سلسله‌مراتب و کنترل نظامی پیروی می‌کنند و مرز میان دامنه‌های نظامی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کم‌کم از میان می‌رود. این واکاوی با چیرگی راستین جمهوری اسلامی هماهنگ است. در جمهوری اسلامی نهادهای جنگی به‌ویژه سپاه پاسداران، نیروی انتظامی و سازمان‌های امنیتی، به ستون‌های اصلی قدرت دگردیسی یافته‌اند و نفوذ این نهادها ژرف‌ترین لایه‌های زندگی اجتماعی و شخصی مردم را نیز دربر می‌گیرد.

در ایران، فضای جامعه چنان زیر بازرسی سازوکارهای مهار و پایش درآمده است که زندگی روزمره‌ی شهروندان، از کوچه و خیابان گرفته تا پهنه‌ی خصوصی خانه، پیوسته زیر نگاه آشکار یا پنهان این نهادهاست. اینترنت هم‌چون اصلی‌ترین ابزار پیوندی و دسترسی به آگاهی، به گونه‌ای فراگیر پالایه (فیلتر) و سانسور می‌شود؛ بسترهای جهانی بسته شده‌اند، سرعت دسترسی به سختی کاهش داده شده و در هنگام نافرمانی‌ها یا درگیری‌ها، حتا اینترنت تا ۸۸ روز بسته می‌ماند. رسانه‌ها، روزنامه‌ها و صداوسیما نیز در انحصار حکومت و نهادهای امنیتی هستند و تنها پیام‌هایی پخش می‌شود که در راستای سیاست‌های رسمی و نیرو بخشیدن به فضای فرمانبرداری باشند. روزنامه‌های نیمه‌مستقل یکی پس از دیگری بسته شده و خبرنگاران آزاد یا بازداشت می‌شوند یا ناچار به کوچ از کشور می‌گردند. همچنین، درونمایه‌ی کتاب‌های درسی، برنامه‌های فرهنگی و هنری و تولیدهای سینمایی، به سختی سانسور و مهار می‌شوند و تنها در چارچوب ایدئولوژیک رسمی روا (مجاز) به پخش هستند.

حکومت جمهوری اسلامی به شکلی آگاهانه و برنامه‌ریزی شده، فضای «جنگی» را در کشور نگاه داشته است. بدین‌گونه، جمهوری اسلامی مردم را همواره از خطرهای پنداری بیرون یا درگیری و «توطئه‌های درونی» می‌ترساند و از همین فضا برای سرکوب آزادی‌ها و گسترش مهار بهره می‌برد. در این نگاه، جامعه همواره در بستر «آماده‌باش» به سر می‌برد و هرگونه کنترل امنیتی، در چارچوب «پاسداری از انقلاب» یا «رویارویی با دشمن» دستاویز می‌شود. این روند در بسترهای آموزشی و علمی به روشنی دیدنی (قابل مشاهده) است؛ دبستان‌ها و دانشگاه‌ها که باید جایگاه پرورش اندیشه، خرده‌گیری و آزادی اندیشه باشند، به پایگاه‌هایی برای پاییدن سیاسی و ایدئولوژیک دگردیسی یافته‌اند.

در دانشگاه‌ها، نهادهایی مانند «بسیج دانشجویی» در پیوند با نهادهای امنیتی کار می‌کنند. آن‌ها رفتار، گفتار و حتا باورهای دانشجویان و استادان را می‌پایند و هرگونه کنش سیاسی، صنفی یا فرهنگی بیرون از چارچوب روشن‌شده را ناروا و سرکوب می‌نمایند. آموزگاران و استادان دانشگاه نیز در هنگام بازگفتن ناهمسو یا پشتیبانی از خواسته‌های صنفی، با بیرون‌اندازی، بازداشت یا اخراج از کار روبرو می‌شوند. در اداره‌های دولتی، کارخانه‌ها، شرکت‌های خصوصی و حتا یگان‌های کوچک تولیدی، نمایندگان نهادهای امنیتی کارکنان را می‌پایند. در این فضا، کوچک‌ترین نافرمانی به بسترهای کاری، دستمزد یا مدیریت، به سرعت زیر نام «کنش علیه امنیت» یا «تبلیغ علیه نظام» سرکوب می‌شود.

شیوه‌ی پوشش، پیوندهای خانوادگی و دوستانه، و حتا پیام‌های شخصی در فضای مجازی، همه زیر قانون‌های سختگیرانه‌ی نیروهای امنیتی و دوربین‌های مداربسته جای دارند. قانون‌های اجتماعی به شکلی پیاده می‌شوند تا کمترین آزادی عمل را برای شهروندان فراهم کنند. در پی آن، جامعه‌ی ایران به فضایی آکنده از ترس، ناباوری و پاییدن دیرپا دگردیسی یافته است. همه احساس می‌کنند همیشه زیر نگاهبانی هستند. این درست همان بستری است که در تئوری فاشیسم، از آن به «جنگی شدن زندگی روزانه» یاد می‌شود. در این بستر، ساختارهای قدرت، همه‌ی پهنه‌های زندگی آدمی را مهار می‌کنند، فرهنگ فرمانبرداری و دستورپذیری کورکورانه را جایگزین فرهنگ همبستگی و پاسخگویی می‌کنند و پیوند میان حکومت و مردم را به یک پیوند جنگی و بر پایه‌ی فرمان‌پذیری فرو می‌کاهند.

برابرسنجی ویژگی ششم: سیاست خارجی تنش‌آفرین 

همان‌گونه که دیمیتروف، لنین و نیک‌آیین می‌گویند، فاشیسم برای زنده ماندن و چاره‌سازی بحران‌های اقتصادی خود، ناچار به دستیازی به دیگر کشورهاست. جمهوری اسلامی نیز به پشتیبانی مالی و جنگی از هواداران خود در کشورهای منطقه مانند سوریه، عراق، لبنان، یمن و افغانستان پرداخته است. میلیاردها دلار از سرمایه‌های ملی که می‌توانست برای برچیدن تهیدستی و بهبود بسترهای زندگی مردم به کار برده شود، در راه این درگیری‌های منطقه‌ای هزینه می‌شود. این سیاست بیرونی، افزون بر هدف‌های اقتصادی و دسترسی به سرمایه‌ها، ابزاری برای دستاویز کردن چالش‌های درونی نیز هست. حکومت با بزرگ‌نمایی خطر «دشمن بیرونی»، ناخشنودی‌های درونی را مدیریت کرده و هرگونه نافرمانی را به پیوند با بیگانگان می‌بندد.

افزون بر این، یکی از نیروهای پیشبرنده‌ی این سیاست در جمهوری اسلامی، رقابت آشکار و پنهان با دو قدرت منطقه‌ای یعنی عربستان سعودی و ترکیه برای به چنگ آوردن «پیشوایی جهان اسلام» است. هر سه بازیگر می‌کوشند با تکیه بر ابزارهای گوناگون – از سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی و هم‌پیمانی‌های سیاسی گرفته تا پشتیبانی از گروه‌های نیابتی و جنگ‌های نیابتی – خود را هم‌چون بیرق‌دار اصلی دنیای اسلام بازنمایند. عربستان با پشتوانه‌ی مالی هنگفت نفتی و بهره‌گیری از نمادهای دینی مانند سرپرستی حرمین شریفین، و ترکیه با بهره‌گیری از ارث عثمانی و راهبردهای نونهادگرایی در سیاست بیرونی، هر یک مدعی پیشوایی و الگوسازی برای کشورهای مسلمان هستند.

این رقابت قدرت‌های منطقه‌ای، افزون بر هزینه‌های کلان مالی و انسانی، بحران‌های سیاسی و نظامی را در خاورمیانه تیزتر کرده و فضای منطقه را به سوی قطبی‌سازی و ناایمنی پایدار رانده است. این رویکرد، درست همان گونه است که نظریه‌پردازان فاشیسم می‌گویند: جنگ‌افروزی منطقه‌ای، نه تنها برای دستیابی به سرمایه‌ها و منابع اقتصادی، بل‌که برای درستی‌بخشی به ساختار فرماندهی در اندرون و کژراهه کردن افکار همگانی از بحران‌های درونی به کار گرفته می‌شود.

پایان سخن 

بسیاری هنگامی که واژه‌ی «فاشیسم» را می‌شنوند، به هیتلر، موسولینی و رژه‌های نظامی سده‌ی بیستم می‌اندیشند. اما فاشیسم تنها یک رویداد تاریخی نیست؛ درونمایه‌ی آن همواره یکسان است: تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان، مهار افکار عمومی و دگردیسی دروغ به حقیقت از راه تبلیغات، دشمن‌پنداری یا بزرگ‌نمایی دشمن. فاشیسم امروز خود را پشت واژه‌هایی چون «امنیت»، «خطر دشمن» و «منافع ملی» پنهان می‌کند. یکی از مهم‌ترین ابزارهای فاشیسم مدرن، مهندسی افکار عمومی است. خطر اصلی زمانی پدیدار می‌شود که قدرت در نهادهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی تمرکز می‌یابد و پاسخ‌گویی تصمیم‌گیران کاهش می‌یابد.

بررسی سرشت جمهوری اسلامی ایران از دیدگاه مارکسیستی نشان می‌دهد که ساختار قدرت، روابط اقتصادی و شیوه‌های حکمرانی در ایران با ویژگی‌های بنیادین فاشیسم همخوانی دارد. از این دید، فاشیسم نه تنها یک ایدئولوژی یا رویدادی ناگهانی، بل‌که پاسخی ساختاری از سوی نظام سرمایه‌داری در دوران بحران است؛ زمانی که طبقه‌ی فرمانروا دیگر توان پاسداری از منافع خود را با شیوه‌ی نرم گذشته ندارد و برای جلوگیری از فروپاشی، به دیکتاتوری آشکار، خشونت سازمان‌یافته و فریب ایدئولوژیک دست می‌زند.

در ایران نیز تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی در دست نهادهای حاکم، سرکوب جنبش‌های کارگری و مردمی، نابودی نهادهای مستقل، گسترش نقش نیروهای نظامی و امنیتی در همه‌ی پهنه‌های زندگی اجتماعی و بهره‌گیری از مذهب برای پنهان ساختن تضادهای طبقاتی، همگی با این الگو همخوانی دارند. از این دیدگاه، جمهوری اسلامی حتا با پوشش مذهبی خود، در عمل نوعی دیکتاتوری دینی در خدمت پاسبانی از منافع سرمایه‌های بزرگ و لایه‌های انگل سرمایه‌داری است.
با سنجش شش ویژگی نظری فاشیسم با واقعیت‌های ساختاری و عملکردی ایران، می‌توان گفت که جمهوری اسلامی تنها یک دیکتاتوری مذهبی نیست، بل‌که رژیمی فاشیستی با پوشش دینی است.

این رژیم در بستر بحران‌های سرمایه‌داری و برای نگهبانی از منافع طبقه‌ی حاکم عمل می‌کند و اگرچه در شکل ایدئولوژیک با نمونه‌های کلاسیک فاشیسم اروپایی ناهمسانی دارد، در سرشت و شیوه‌ی حکمرانی همان ویژگی‌ها را – تکیه‌ی گسترده به خشونت دولتی، نابودی سازمان‌های مستقل مردمی، بهره‌گیری از تبلیغات و دشمن‌تراشی برای به کژراهه کشاندن ناخرسندی اجتماعی، گسترش نفوذ نهادهای نظامی و امنیتی در زندگی روزمره و پیگیری سیاست‌های منطقه‌ای پرهزینه – بازتولید می‌کند.

با این همه، تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که چنین ساختارهایی، با همه‌ی توان سرکوب گسترده، نمی‌توانند برای همیشه پایدار بمانند. ژرف‌تر شدن بحران‌های اقتصادی و گسترش ناخشنودی اجتماعی، پیوسته زمینه‌های دگرگونی را فراهم می‌آورد. همان‌گونه که در نظریه‌ی مارکسیستی گفته می‌شود، رویارویی با فاشیسم تنها با آگاهی و سازمان‌یافتگی توده‌ها، به‌ویژه طبقه‌ی کارگر، شدنی است. به ویژه طبقه‌ی کارگر، نیرویی است که می‌تواند با پشتوانه‌ی توان جمعی خود در برابر این ساختار ایستادگی کند و راه را برای نظمی نوین بگشاید؛ نظمی که در آن دیگر بهره‌کشی، ستم طبقاتی و فاشیسم دیده نمی‌شود. از این رو، شناخت سرشت واقعی رژیم نه مایه‌ی نومیدی، بل‌که نخستین گام برای درک شرایط کنونی و آمادگی برای دگرگونی اجتماعی است.

سرچشمه‌های کمکی

ناظمی، هوشنگ (امیر نیک‌آیین). واژه‌نامه سیاسی و اجتماعی. حزب توده ایران

ناظمی، هوشنگ (امیر نیک‌آیین). ماتریالیسم تاریخی. حزب توده ایران

Dimitrov, Georgi. The Fascist Offensive and the Tasks of the Communist International (1935).
Lenin, Vladimir. The State and Revolution (1917).
Poulantzas, Nicos. Fascism and Dictatorship: The Third International and the Problem of Fascism (1974).




احمدی‌نژاد، ترامپ و نتانیاهو؛ سه «قهرمان» برای یک سناریو!

مقاله ۱۱/۱۴۰۵
۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ۷ ژوئن ۲۰۲۶

پیش‌گفتار 

نوشته‌ی سیاسی–تحلیلی پیشِ رو در یکی از حساس‌ترین و سرنوشت‌سازترین دوره‌های تاریخ ایران نوشته شده است. در شرایطی که جامعه‌ی ایران از یک سو با سرکوب، ناکارآمدی و بحران‌های ساختاری جمهوری اسلامی روبه‌روست و از سوی دیگر برخی‌ها هنوز هم چشم به نجات از سوی بمباران بیگانگان دوخته‌اند، نیاز طرح یک دیدگاه مستقل بیش از هر زمان دیگری حس می‌شود؛ دیدگاهی که هم‌زمان ریشه در سنت «چپ» دارد و از استقلال سیاسی و اجتماعی مردم ایران دفاع می‌کند. 

این جستار از آن دست نوشته‌هایی است که ارزش آن در میانه‌ی طوفان آشکار می‌شود. زمانی که فضای سیاسی ایران میان دو قطب گرفتار شده است؛ از یک سو عادی‌سازی ستم و خودکامگی به نام دفاع از استقلال، و از سوی دیگر امید بستن به نجات‌بخشِ بیرونی به نام آزادی. در چنین شرایطی، بازگشت به اصل بنیادین اندیشه‌ی «چپ» نه تنها یک گزینش تئوریک، بل‌که یک نیاز راهبردی است. 

این نوشته برای باز کردن این نیاز است: نیاز به بازگشت به پرسش‌های بنیادین، درست در زمانی که همه‌چیز شتاب‌زده، هیجانی و دوقطبی شده است. در سال‌های گذشته، فضای سیاسی ایران چنان میان خودکامگان درون‌مرزی و پرخاشگران برون‌مرزی دو قطبی شده که گویی هیچ راه دیگری یافت نمی‌شود. این جستار بر دو «نه» بنیادین استوار است: «نه» به جمهوری اسلامی و همه‌ی نهادهای سرکوب سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن؛ و «نه» به فرمانروایی بیگانه و پندار نجات از بیرون. این دو «نه» در برابر یکدیگر نیستند، بل‌که تنها در کنار یکدیگر معنا می‌یابند

ساختار این جستار از چند پرسش ساده اما برجسته پیروی می‌کند: چرا بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، با همه‌ی تجربه‌های تلخ تاریخی، همچنان به پروژه‌های «Regime change» («واژگونی رژیم») دل بسته‌اند؟ و چرا بخشی دیگر، به نام پیکار با امپریالیسم، به دفاع از خودکامگی دینی می‌رسند؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها، نخست سرشت جمهوری اسلامی، نه تنها در زمینه‌ی سرکوب سیاسی، بل‌که در پیوند با اقتصاد نئولیبرالی، نابرابری ساختاری و شکاف‌های طبقاتی، از دیدگاه «چپ» بررسی می‌شود. سپس نشان داده می‌شود که چرا پروژه‌های طراحی‌شده از سوی قدرت‌های بیگانه، حتا اگر با هدف سرنگونی این حکومت پیش روند، در پایان به وابستگی و شکل‌های تازه‌ای از خودکامگی می‌انجامند. 

پرسش اصلی تنها این نیست که «چه کسی جمهوری اسلامی را سرنگون می‌کند؟»؛ بل‌که این است که «چه کسی پس از سرنگونی قدرت را در دست می‌گیرد و چه نظمی را برپا می‌کند؟». با بررسی نمونه‌های تاریخی و تحلیل رفتار قدرت‌های بزرگ، در برابر رهبران مردم‌فریب و زورگو، روشن می‌شود که نگرانی اصلی آنان نه ساختن ملت‌های آزاد، بل‌که یافتن حکومت‌ها و رهبرانی است که بتوان آنان را مدیریت کرد. 

در پایان، این جستار می‌کوشد تا راهی با پشتگرمی نیروی جامعه و با پشتوانه‌ی مردمی، سازمان‌یابی از پایین، و پرتوان کردن جنبش‌های اجتماعی، از جنبش زنان گرفته تا تشکل‌های کارگری، دانشجویی و صنفی بیابد. 

دو «نه» بنیادین؛ سرشت جمهوری اسلامی و نقد پروژه‌های بیگانه 

«نه» به زندان، «نه» به شکنجه، «نه» به ستم بر زنان، «نه» به سرکوب دگراندیشان، «نه» به سانسور، «نه» به فساد ساختاری و «نه» به سامانه‌ای که سرنوشت بیش از هشتاد میلیون انسان را به خواست و تصمیم گروهی کوچک گره زده است. مخالفت با جمهوری اسلامی برای بسیاری از ایرانیان یک دیدگاه برآمده از تجربه‌ی زندگی است. میلیون‌ها ایرانی در این کشور، در زندگی روزمره‌ی خود با پیامدهای این شیوه‌ی فرمانروایی روبه‌رو بوده‌اند؛ از جوانی که به دلیل پوشش یا دیدگاهش آزار می‌شود گرفته تا کارگری که دستمزدش ماه‌ها پرداخت نشده، از زنی که برای زن بودن خود زیر ستم است تا روزنامه‌نگاری که به گناه نوشتن راهی زندان شده است. 

برای یک نیروی «چپ»، مخالفت با جمهوری اسلامی تنها به دلیل نبود آزادی‌های سیاسی نیست. این حکومت در کنار سرکوب سیاسی، یکی از نابرابرترین ساختارهای اقتصادی تاریخ صدساله‌ی ایران، یعنی اقتصاد نئولیبرالیستی و رانتی را نیز پدید آورده است. در کشوری با سرچشمه‌های فراوان نفت و گاز، میلیون‌ها انسان زیر خط تنگ‌دستی زندگی می‌کنند. بخش بزرگی از دارایی کشور در دست نهادهای غیرپاسخگو، بنیادها، شبکه‌های رانتی و گروه‌های نزدیک به هسته‌ی قدرت انباشته شده است. خصوصی‌سازی‌های رانتی، نابودی تشکل‌های مستقل کارگری، سرکوب اعتصاب‌ها و امنیتی کردن هر گونه کنش صنفی، بخشی از کارنامه‌ی این حکومت است. 

اما درست در همین نقطه، «نه» دوم برجستگی پیدا می‌کند. 

«نه» به فرمانروایی بیگانه. «نه» به این اندیشه که مردم ایران ناتوان از ساختن آینده‌ی خویش‌اند و باید در آرزوی ارمغان آزادی از سوی قدرتی بیرونی باشند. 

در دو دهه‌ی گذشته، بارها این دیدگاه تبلیغ شده است که تنها راه رهایی ایران، فشار برون‌مرزی و تحریم زمین‌گیرکننده یا حتا یورش نظامی است. هواداران این دیدگاه به درستی با نشان دادن بن‌بست‌های درونی جمهوری اسلامی نتیجه می‌گیرند که دگرگونی از درون رژیم ناشدنی است. در بستر این داده‌ها و نتیجه‌ی درست، آن‌ها با نیروهای بیگانه برای سرنگونی رژیم همراه می‌شوند. اما حتا اگر هدف‌های استعمارگرایانه‌ی نیروهای بیگانه را فراموش کنیم، این آرزو یک پرسش بنیادین را بی‌پاسخ می‌گذارد: اگر نیرویی برون‌مرزی بتواند حکومتی را سرنگون کند، چه تضمینی است که حکومت پس از آن پاسخگوی مردم باشد؟ 

دموکراسی چیزی نیست که بتوان آن را مانند یک کالا از بیرون وارد کرد. دموکراسی نتیجه‌ی نبرد طبقاتی، سازمان‌یابی اجتماعی، شکل‌گیری نهادهای مدنی، فرهنگ گفت‌وگو، آزادی تشکل‌یابی و شرکت گسترده‌ی شهروندان است. هیچ ارتشی نمی‌تواند این فرایند را با بمب از آسمان بر سر مردم فرود آورد. از این رو، هیچ نیروی آزادی‌ و برابری‌خواهی نمی‌تواند چشم خود را بر سرشت جمهوری اسلامی ببندد یا آن را به نام نبرد با غرب درست بپندارد. سال‌هاست که نه تنها بخشی از «چپ» ایرانی بل‌که «چپ» جهانی به این دام افتاده است. آنان هر دولتی را که با آمریکا در ستیز باشد، به گونه‌ای خودکار در جبهه‌ی «ضدامپریالیستی» می‌گذارند. اما یک حکومت ناسازگار با واشنگتن، حتا اگر در شکل‌گیری جهان چندقطبی نقش مثبتی بازی کند، تنها به این دلیل نیرویی مردمی و پیشرو نمی‌شود. جمهوری اسلامی در همه‌ی این سال‌ها نشان داده که می‌تواند همزمان با آمریکا در ستیز باشد و در درون کشور یکی از سخت‌ترین شکل‌های سرکوب سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را پیش ببرد. 

برای درک دل‌کش بودن «رژیم‌چنج» در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، باید از داوری‌های شتاب‌زده پرهیز کرد. بسیاری از کسانی که امروز از فشار بیگانگان یا حتا یورش نظامی پشتیبانی می‌کنند، دست‌نشدگان آمریکا و اسرائیل نیستند. بخش بزرگی از آنان از سر ناامیدی به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند. پس از دهه‌ها سرکوب، زندان، اعدام، سانسور و شکست پیاپی جنبش‌های اعتراضی، برخی از شهروندان به این باور رسیده‌اند که جمهوری اسلامی را نمی‌توان با پیکار مردمی کنار زد. از نگاه آنان، هر بار که جامعه به میدان آمده، حکومت با زور پاسخ داده است. هر بار که روزنه‌ای برای اصلاح گشوده شده، دوباره بسته شده است. بنابراین آن‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که تنها یک نیروی نیرومند بیرونی می‌تواند این بن‌بست را بشکند. 

این حس را نمی‌توان نادیده گرفت. اما کجراهی از جایی آغاز می‌شود که ناامیدی جای تحلیل را می‌گیرد. زیرا تاریخ نشان می‌دهد که فروپاشی یک حکومت به دست بیگانگان به آزادی نمی‌انجامد. سرنگونی یک رژیم تنها آغاز یک فرایند است، نه پایان آن. پرسش بنیانی همیشه این است که چه نیرویی جای آن را خواهد گرفت و بر چه پایه‌ای حکومت خواهد کرد. 

اگر جامعه سازمان‌یافته نباشد، اگر «چپ» همبسته و نیرومند نباشد، اگر نهادهای مدنی کم‌توان باشند، اگر نیروهای دموکراتیک ریشه نداشته باشند، تهی جای قدرت به سود کسانی پر می‌شود که پول، جنگ‌افزار یا پشتیبانی برون‌مرزی بیشتری دارند. در چنین شرایطی، خطر آن است که خودکامگی کراواتی جای دیکتاتوری دینی کهنه را بگیرد

این همان چیزی است که بسیاری از هواداران «رژیم‌چنج» نادیده می‌گیرند. آنان بر فروپاشی تمرکز می‌کنند، اما کمتر درباره‌ی روز پس از آن می‌اندیشند. باید به یاد داشت که تاریخ، نه در روز فروپاشی حکومت‌ها، بل‌که در روزهای پس از آن نوشته می‌شود. در این جاست که پیش از خوش‌آمدگویی به بمب‌افکن‌های بیگانه، باید از خود پرسید که هم‌سنگی نیروها به سود کیست؟ 

«چپ» ایرانی و نیازمندی استقلال طبقاتی و سیاسی

از همین رو، «چپ» ایرانی باید از به تله افتادن در دو دام جلوگیری کند. دام نخست، دفاع از جمهوری اسلامی به نام استقلال ملی است. دام دوم، پناه بردن به قدرت‌های خارجی به نام آزادی. هر دو راه به شکست می‌انجامند. نخستین راه خودکامگی درون‌مرزی را نیرومندتر می‌کند و دومین راه به وابستگی و از دست رفتن حق تعیین سرنوشت مردم می‌انجامد. راه درست، راهی دشوارتر است، اما تنها راهی است که می‌تواند به آزادی پایدار برسد: نیرومند کردن جایگاه «چپ» در جامعه، پشتگرمی به نیروی جامعه، به سازمان‌یابی از پایین، به جنبش‌های مردمی، به تشکل‌های کارگری، به جنبش زنان، به دانشجویان، آموزگاران، بازنشستگان و همه کسانی که خواهان ساختن ایرانی آزاد، مستقل و برابر هستند. 

در زبان سیاسی آمریکا، «Regime change» («واژگونی رژیم») واژه‌ای است که با واژه‌هایی چون آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و رهایی همراه می‌شود. اما اگر از زبان تبلیغات دور شویم و به کارنامه‌ی واقعی این سیاست نگاه کنیم، تصویری بسیار ناهمسان پیش روی خود می‌بینیم. «Regime change» به این معناست که یک قدرت خارجی تصمیم می‌گیرد حکومت یک کشور دیگر را دگرگون کند. گاه این کار از راه جنگ انجام می‌شود، گاه از راه فشار اقتصادی، گاه از راه کنش‌های پنهان و گاه با کاربرد همه‌ی این ابزارها. اما نکته مهم این است که در این فرایند، مردم آن کشور بازیگر اصلی نیستند. آنان موضوع تصمیم‌گیری هستند، نه تصمیم‌گیرنده. 

این همان نقطه‌ای است که یک نیروی «چپ» و حتا دموکرات باید در برابر آن بایستد. زیرا حتا اگر حکومت زیر ضربه‌ی آمریکا، حکومتی سرکوبگر و ناکارآمد باشد، باز هم این حق مردم آن کشور است که سرنوشت خود را با دست‌های خود بسازند. آزادی‌ای که از بیرون آورده شود، آزادی نیست؛ شکلی دیگر از بندگی است

بسیاری از هواداران عادی «رژیم‌چنج» بر پایه‌ی یک پیش‌فرض نادرست و خطرناک، از این سیاست پشتیبانی می‌کنند: اینکه جامعه‌ی ایران نیروی دگرگونی ندارد و باید چشم به راه نجات‌دهندگان برون‌مرزی بماند. جامعه‌ی ایران در چهار دهه‌ی گذشته بارها نشان داده که توان ایستادگی و دگرگونی دارد. از جنبش دانشجویی تا جنبش زنان، از اعتصاب‌های کارگری تا اعتراض‌های گسترده‌ی مردمی، بارها نیروهای اجتماعی توانسته‌اند ساختار قدرت را به چالش بکشند. درست است که این جنبش‌ها، به دلیل پراکندگی «چپ» و نبود یک رهبری سازمان‌یافته‌ی پیشرو، هنوز به پیروزی نرسیده‌اند، اما برایند هر چند کوچک نبرد آن‌ها نشان می‌دهد که سرچشمه‌ی دگرگونی در خود جامعه است، نه در بمب‌های ارتش‌های بیگانه. 

در حقیقت، دستیازی و بمباران نیروهای بیگانه، همین نیروهای اجتماعی را کم‌توان می‌کند. هنگامی که یک کشور زیر یورش بیگانگان است، فضای سیاسی به سرعت بسته و امنیتی می‌شود. همان‌گونه که بسته شدن ۸۸ روزه‌ی اینترنت و اعدام‌های بسیار در این چند ماهه نشان داده است، حکومت‌ها به نام دفاع ملی دست بازتری برای سرکوب پیدا می‌کنند. بخشی از جامعه نیز، حتا اگر از حکومت ناخرسند باشد، در برابر خطر بیرونی به سوی دولت خود کشیده می‌شود. 

نمونه‌های تاریخی فراوانی برای این پدیده می‌توان یافت. جنگ‌ها به جای گسترش دموکراسی، نیروهای نظامی و امنیتی را نیرومند کرده‌اند. حتا زمانی که حکومت‌ها آسیب دیده‌اند یا واژگون شده‌اند، جای آن‌ها را نیروهای دموکراتیک و مردمی نگرفته‌اند، بل‌که گروه‌هایی گرفته‌اند که بیش از همه به قدرت نظامی، پشتیبانی بیگانگان یا دارایی دسترسی داشته‌اند. 

به همین دلیل است که شعار «بگذار نخست حکومت را سرنگون کنیم، پس از آن دموکراسی می‌آید» همیشه شکست خورده است؛ چه در لیبی، چه در افغانستان، چه در عراق، چه در سوریه. دموکراسی برآیند نبرد طبقاتی و پیکار علیه زورگویان است، نه فرآورده‌ی یک جنگ. 

یکی از دشوارترین وظیفه‌های «چپ» ایرانی در سال‌های آینده، پاسبانی از استقلال طبقاتی و سیاسی است. استقلال سیاسی به این معنا نیست که چشم خود را بر جنایت‌های جمهوری اسلامی ببندیم. همچنین به این معنا نیست که هر انتقادی از آمریکا و اسرائیل را کنار بگذاریم. استقلال سیاسی یعنی توانایی ایستادن بر پای خود، بدون آنکه دنباله‌رو هیچ مرکز قدرتی شویم. بخشی از «چپ» ایران در دام دفاع از حکومتی افتاده که تنها به دلیل دشمنی با غرب، «ضدامپریالیست» نامیده می‌شد. در سوی دیگر، برخی نیروهای مخالف نیز چنان شیفته‌ی قدرت‌های غربی شدند که گویی آزادی ایران تنها از راه دست‌های خونین این بیگانگان شدنی است. 

برای درک ناسازگاری میان دگرگونی مردمی و «رژیم‌چنج» خارجی، کافی است به جنبش «زن، زندگی، آزادی» نگاه کنیم. 

این جنبش نه در سفارتخانه‌ای برنامه‌ریزی شد و نه در اتاق‌های فکر واشنگتن و تل‌آویو. از دل تجربه‌ی زندگی مردم ایران زاده شد. از خشم زنان در برابر ستم چندگانه‌ی جمهوری اسلامی، از ناامیدی جوانان نسبت به آینده، از خواست ارجمندی انسانی و از آرزوی زندگی آزادتر. 

در این جنبش، مردم برای آنکه کشورشان اردوگاه نیروهای بیگانه شود به خیابان نیامدند. آنان برای بازپس‌گیری حق زندگی خود به میدان آمدند. همین ویژگی است که به چنین جنبش‌هایی مشروعیت می‌دهد. هر جنبش مردمی می‌تواند نادرست کار کند، شکست بخورد یا به هدف خود نرسد. اما یک ناهمسانی بنیانی میان آن و پروژه‌های بیگانه برای میهن وجود دارد: جنبش مردمی به مردم پاسخگو است، زیرا از میان خود آنان برخاسته است. 

در برابر، حکومتی که با پشتیبانی یک نیروی بیگانه بر سر کار آید، ناگزیر بدهی سیاسی سنگینی به سروران خود خواهد داشت. چنین حکومتی از همان آغاز باید میان خواست مردم و منافع بیگانگان یکی را برگزیند. تجربه‌ی تاریخی در عراق، افغانستان، لیبی و سوریه نشان می‌دهد که این دست‌نشانده‌ها، کارفرمایان غربی خود را برمی‌گزینند، نه مردم را. به همین دلیل، کسانی که به راستی به آزادی ایران می‌اندیشند، باید همبستگی جهانی را با وابستگی سیاسی یکسان ندانند. 

همبستگی جهانی ارزشمند است. پشتیبانی اخلاقی، رسانه‌ای و سیاسی از پیکار مردم ایران ارزشمند است. اما این با برنامه‌ریزی برای گماشتن رهبران آینده‌ی ایران در پایتخت‌های خاورمیانه ناسازگاری بنیادین دارد. هیچ ملتی آزادی را با سفارش بیگانگان نساخته است. 

سال‌هاست که فضای سیاسی ایران میان دو قطب گرفتار مانده است. در یک سو جمهوری اسلامی هر خواست دموکراتیک را خطری برای زندگی خود می‌بیند. در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون امید اصلی خود را به فشار بیگانگان، تحریم و جنگ بسته است. اما راه دیگری نیز هست. راهی که نه به خودکامگی دینی با اقتصاد نئولیبرالیستی تن می‌دهد و نه به سرسپردگی به بیگانگان و اقتصاد وابسته. 

راهی که بر سازمان‌یابی مردمی، عدالت اجتماعی، اقتصاد تولیدی ملی، سکولاریسم، دموکراسی، حقوق برابر زنان و مردان، آزادی اندیشه و استقلال سیاسی استوار است. این راه شاید کندتر از راه‌های دیگر باشد. شاید نتواند به زودی به پیروزی رسد. اما تنها راهی است که می‌تواند آزادی را با استقلال و دموکراسی را با عدالت اجتماعی پیوند دهد. 

نیرویی که می‌خواهد آینده‌ای دموکراتیک برای ایران بسازد، باید بتواند همزمان از آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، استقلال ملی و همبستگی جهانی دفاع کند. این کار آسان نیست، اما تنها راهی است که می‌تواند از بازتولید خودکامگی جلوگیری کند. 

ایران به دگرگونی نیاز دارد. در این تردیدی نیست. اما پرسش بنیانی این است که چه کسی این دگرگونی را انجام خواهد داد. اگر پاسخ «مردم ایران» به رهبری نیروهای «چپ» و پیشرو نباشد، هر نتیجه‌ای که به دست آید، در بهترین روی، شکلی تازه از همان چرخه‌ی کهن خودکامگی و استعمار خواهد بود. 

امروز نیز خطر همانندی در کمین است. جمهوری اسلامی با یکی از ژرف‌ترین بحران‌های تاریخ خود دست و پنجه نرم می‌کند. بحران اقتصادی، فرسایش مشروعیت سیاسی، شکاف میان حکومت و جامعه، گسترش تنگ‌دستی، کوچ گسترده‌ی کارشناسان، پزشکان، پرستاران و ناخشنودی روزافزون نسل جوان، همگی نشانه‌های این شرایط ناگوار هستند. بسیاری از ایرانیان به درستی حس می‌کنند که باید از این چارچوب گذر کرد. 

اما درست در چنین هنگامی است که انگیزش راه‌حل‌های ساده سر برمی‌آورد. برخی می‌گویند کافی است که آمریکا یا اسرائیل به بمباران هدفمند بیشتری بپردازند. برخی چشم به راه یک «مسیح» سیاسی هستند. برخی گمان کرده‌اند که یک رهبر نیرومند می‌تواند کشور را نجات دهد. برخی امیدوارند بخشی از ساختار قدرت به‌تنهایی کشور را نجات دهد. در هر دوره‌ای از تاریخ ایران، گروهی کوشیده‌اند راه میان‌بری برای آزادی پیدا کنند. اما هیچ‌یک از این راه‌ها پاسخ واقعی نیست. هر بار نیز نتیجه کمابیش یکسان بوده است: مردم از صحنه کنار گذاشته شده‌اند و قدرت در دست گروهی کوچک تمرکز یافته است. 

چالش اصلی ایران تنها نام یک حکومت یا یک رهبر نیست. سخن از ساختاری است که دست مردم را برای ساختن سرنوشت خود کوتاه کرده است. اگر این ساختار دگرگون نشود، حتا با جابه‌جایی چهره‌ها نیز چرخه‌ی زورگویی پابرجا خواهد ماند. 

فرض کنیم جمهوری اسلامی فردا فروبپاشد. پرسش اصلی آن است که چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ هم‌سنگی نیروهای برون از دایره‌ی جمهوری اسلامی به سود کیست؟ اگر پاسخ این پرسش در دفترهای امنیتی واشنگتن، تل‌آویو یا هر پایتخت دیگری نوشته شود، نتیجه هر چه باشد، دموکراسی نخواهد بود. 

زیرا دیکتاتوری تنها یک چهره ندارد. گاه در پوشش دین نمایان می‌شود، گاه در رخت ملی‌گرایی افراطی و گاه در پوشش «نجات‌بخشی» بیگانه. آنچه باید معیار داوری باشد، نه شعارها، بل‌که جایگاه مردم در ساختار قدرت است. برای ارزش‌گذاری هر حکومتی می‌توان پرسش‌های زیر را مطرح کرد. آیا دستگاه دولت در دست نیروهای ملی و دموکراتیک است یا در دست بورژوازی؟ آیا مردم حق تصمیم‌گیری دارند؟ آیا می‌توانند دولت را واژگون کنند؟ آیا می‌توانند آزادانه سندیکا و شورا تشکیل دهند، اعتصاب کنند، بنویسند، راهپیمایی و گردهمایی کنند؟ آیا چارچوب سیاسی دولت، یک اندیشه‌ی سکولار است، یا آلوده به دین؟ هر حکومتی که پاسخ این پرسش‌ها را با سرکوب بدهد، دشمن آزادی است؛ خواه در تهران باشد، خواه در هر جای دیگر. 

دموکراسی زمانی شکل می‌گیرد که مردم خود در ساختن آن نقش داشته باشند. زمانی که حزب و سازمان‌های مستقل، اتحادیه‌های کارگری، انجمن‌های صنفی، رسانه‌های آزاد، نهادهای مدنی و جنبش‌های اجتماعی بتوانند آزادانه کنش کنند. زمانی که قدرت از پایین به بالا شکل بگیرد، نه از بالا به پایین. 

به همین دلیل، مهم‌ترین وظیفه‌ی نیروهای آزادی‌خواه ایران نه یافتن یک نیروی بیگانه، بل‌که ساختن نیروی اجتماعی درون کشور است. این راه دشوار، زمان‌بر و پرهزینه است. هیچ تضمینی برای پیروزی آن نیز نیست. اما دست‌کم یک خوبی بزرگ دارد: آینده‌ای که از دل آن بیرون می‌آید، از آن خود مردم است؛ آزاد از خودکامگی دینی و بندگی بیگانگان. 

در بسیاری از گفت‌وگوهای سیاسی درباره‌ی آینده‌ی ایران، یک اصل پایه‌ای به حاشیه رانده می‌شود: عدالت اجتماعی. بخش بزرگی از اپوزیسیون درباره‌ی شکل حکومت، انتخابات، قانون اساسی یا سیاست خارجی سخن می‌گوید، اما کمتر درباره‌ی نابرابری اقتصادی، تمرکز ثروت و حقوق فرودستان سخن می‌گوید. این یک کژراهه‌ی بزرگ است. زیرا آزادی سیاسی بدون عدالت اجتماعی، شکننده و ناپایدار خواهد بود. 

جامعه‌ای که در آن میلیون‌ها تن زیر خط تنگ‌دستی زندگی می‌کنند، جامعه‌ای که در آن دسترسی به آموزش، درمان و فرصت‌های اقتصادی نابرابر است، به سادگی می‌تواند بار دیگر به سوی دیکتاتوری کشیده شود. یکی از دلیل‌های پیروزی مردم‌فریبی مانند احمدی‌نژاد در گذشته همین بود. او خود را نماینده‌ی فرودستان می‌دانست. زبانش ساده بود. علیه نخبگان سخن می‌گفت. سخن از پخش دارایی میان مردم می‌کرد؛ یارانه به جیب مردم. 

بسیاری از این سخن‌ها دروغ بود، اما بخت خوش سیاسی او نشان داد که نادیده گرفتن عدالت اجتماعی چه پیامدهایی دارد. نیروهای دموکراتیک اگر بخواهند آینده‌ای پایدار برای ایران بسازند، باید آزادی و عدالت اجتماعی را در کنار یکدیگر ببینند. نه آزادی بدون عدالت اجتماعی کافی است و نه عدالت اجتماعی بدون آزادی. جامعه‌ای آزاد اما نابرابر، به آسانی می‌تواند به سوی خودکامگی بلغزد. جامعه‌ای که به نام عدالت اجتماعی آزادی را سرکوب کند نیز سرانجام به فساد و خودکامگی خواهد رسید. چالش اصلی یافتن راهی است که این دو ارزش را به هم پیوند بزند. 

یکی از کم‌توانی‌های مهم اپوزیسیون ایرانی آن است که درباره‌ی سرنگونی جمهوری اسلامی سخن می‌گوید، اما کمتر درباره‌ی جامعه‌ی پس از آن و کمتر از هم‌سنگی نیروها می‌اندیشد. گویی کافی است حکومت کنونی برود تا همه‌چیز خودبه‌خود درست شود. 

اما هیچ چیز خودبه‌خود درست نمی‌شود. ایرانِ آینده با پرسش‌های دشواری روبه‌رو خواهد بود: خط اقتصادی حاکمیت آینده چه باید باشد؟ اقتصاد کشور بر چه پایه‌ای سازمان خواهد یافت؟ رابطه‌ی دین و دولت چگونه خواهد بود؟ حقِ خلق‌ها، قوم‌ها و گروه‌های گوناگون چگونه تضمین خواهد شد؟ نقش ارتش و نیروهای مسلح چه خواهد بود؟ چه سازوکاری برای جلوگیری از تمرکز دوباره‌ی قدرت باید ساخت؟ چگونه می‌توان هم‌زمان آزادی سخن را نگه داشت و از بازتولید خشونت جلوگیری نمود؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که نباید به فردای فروپاشی حکومت واگذار شوند. 

یکی از مهم‌ترین وظیفه‌های نیروهای «چپ» و دموکراتیک امروز، اندیشیدن به همین پرسش‌هاست. هرچه پاسخ‌ها روشن‌تر، واقع‌بینانه‌تر و دموکراتیک‌تر باشند، بخت گذار پیروزمندانه نیز بیشتر خواهد بود. دموکراسی از آسمان نمی‌افتد. دموکراسی ساخته می‌شود. و ساختن آن از امروز آغاز می‌شود، نه پس از فروپاشی یک حکومت. 

افسانه‌های سیاسی؛ از «دشمنِ دشمنِ من» تا همانندی احمدی‌نژاد، ترامپ و نتانیاهو

علاوه بر اینکه با همه‌ی زیره‌کاری‌ها و ریزنوشته‌های گزارش نیویورک‌تایمز آگاه نیستیم، خودِ سخن گفتن از این گزینه که آمریکا و اسرائیل بتوانند محمود احمدی‌نژاد را گزینه‌ای برای آینده‌ی ایران بدانند، درس مهمی در بر دارد. این گزارش نشان می‌دهد که سیاست جهانی را نباید بر پایه‌ی ارزش‌های اخلاقی ساده فهمید. قدرت‌های بزرگ نه دوست همیشگی دارند و نه دشمن پایدار. آنچه دارند، منافع است. همین که آمریکا و اسرائیل جانشینی احمدی‌نژاد را پس از سرنگونی بهتر از رضا پهلوی می‌دانستند، نشان‌دهنده‌ی این حقیقت است. 

همان کسی که دیروز نماد «شر» نامیده می‌شد، شاید فردا شریک گفت‌وگو شود. همان گروهی که امروز با مهر آنان روبرو می‌شود، شاید فردا کنار گذاشته شود. این منطق قدرت است. اما ملت‌ها نمی‌توانند آینده‌ی خود را بر پایه‌ی چنین منطقی بسازند. مردم ایران اگر بخواهند کشوری آزاد، برابر، مستقل، پیشرفته‌ی تولیدی و آباد بسازند، باید معیارهای دیگری برای سیاست داشته باشند. معیارهایی چون آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال، پاسخگویی، برابری حقوقی و ارج انسانی. 

از این دیدگاه، پرسش اصلی درباره‌ی احمدی‌نژاد این نیست که آیا او به راستی گزینه‌ی شایسته‌ی آمریکا و اسرائیل بوده است یا نه. پرسش اصلی این است که چرا سرنوشت ایران باید روی میز نیروهای بیگانه نوشته شود؟ چرا باید درباره‌ی آینده‌ی هشتاد میلیون انسان در بیرون از مرزهای کشور تصمیم‌گیری شود؟ همین پرسش‌ها نشان می‌دهد که این گزارش فراتر از خود احمدی‌نژاد است. سخن اصلی حق تعیین سرنوشت یک ملت است. 

آمریکا بارها نشان داده است که در سیاست برون‌مرزی خود بیش از آنکه به آزادی ملت‌ها بیندیشد، به منافع راهبردی خویش می‌اندیشد. این حقیقت یک نکته‌ی تازه در سیاست جهانی نیست. همه‌ی دولت‌های امپریالیستی چنین می‌کنند. در درازنای دهه‌ها، آمریکا از ده‌ها حکومت غیردموکراتیک پشتیبانی و چندین حکومت دموکراتیک را در سراسر جهان واژگون کرده است؛ از آمریکای لاتین گرفته تا خاورمیانه. سنجه‌ی اصلی این پشتیبانی‌ها نه مردم‌سالاری، بل‌که همسویی با منافع ژئوپلیتیک آمریکا بوده است. اسرائیل نیز در چارچوب منافع امنیتی و منطقه‌ای خود عمل می‌کند. دولت اسرائیل در پی گسترش آزادی در ایران نیست. آنچه برای تل‌آویو برجسته است، کاهش خطرهای امنیتی علیه خود و برهم زدن شرایط درون‌مرزی آن قدرتی است که آن را خطرناک می‌داند. از نگاه دولت اسرائیل، شیوه‌ی حکومت ایران تنها زمانی برجستگی می‌یابد که هم‌سنگی نیروها در خاورمیانه را به سود یا زیان او دگرگون کند. 

به همین دلیل، اگر گزارش درباره‌ی خواست آمریکا و اسرائیل برای بهره‌جویی از احمدی‌نژاد درست باشد، نباید از آن شگفت‌زده شد. این گزارش تنها یادآور یک حقیقت کهن است: قدرت‌های بزرگ امپریالیستی-صهیونیستی به‌دنبال «رهبرانِ مدیریت‌پذیر» هستند، نه «ملت‌های آزاد». احمدی‌نژاد، با همه‌ی گزافه‌گویی‌های خود، به آن‌ها نشان داد که می‌تواند دستورپذیر خوبی برای پیشبرد و پیاده‌سازی سفارش‌های نهادهای مالی بین‌المللی مانند بانک جهانی باشد. 

یکی از زیان‌بارترین باورهایی که در تاریخ سیاسی ایران بارها بازگویی شده، این اندیشه است که «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». این نگاه ساده‌انگارانه بارها نیروهای سیاسی را به سوی اتحادهایی کشانده که در پایان، نه آزادی بیشتری به همراه آورده‌اند و نه عدالت اجتماعی بیشتری. 

در سال‌های گذشته، بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی چنان از حکومت کنونی بیزار شده‌اند که هر نیرویی که به تهران یورش کند را به چشم متحد خود می‌بینند. در این نگاه، ترامپ، نتانیاهو یا هر سیاستمدار دیگری که با جمهوری اسلامی درگیر شود، به گونه‌ای خودکار به نیرویی مثبت و دوست دگرگون می‌شود. 

اما سیاست جهانی چنین ساده نیست. دولت‌ها بر پایه‌ی دوستی و دشمنی اخلاقی عمل نمی‌کنند. آنان بر پایه‌ی امنیت، قدرت، نیرومندسازی جایگاه ژئوپولیتیکی و منافع خود عمل می‌کنند. همان دولتی که امروز علیه جمهوری اسلامی سخن می‌گوید، شاید فردا به سوی بخشی از همین ساختار دست دوستی دراز کند. همان سیاستمداری آمریکایی که امروز از آزادی مردم ایران سخن می‌راند، شاید فردا از حکومتی در ایران پشتیبانی کند که کوچک‌ترین باوری به آزادی ندارد. 

گزارش نیویورک‌تایمز درباره‌ی احمدی‌نژاد، اگر درست باشد، نمونه‌ای گویا از همین واقعیت است. سال‌ها به مردم جهان گفته شد که احمدی‌نژاد نماد همه‌ی آن چیزهایی است که غرب با آن مخالف است؛ او به‌عنوان چهره‌ای خطرناک و تندرو به افکار عمومی غرب معرفی شد. اما هنگامی که سخن از منافع ژئوپولیتیکی و برنامه‌ریزی آینده‌ی ایران به میان آمد، ناگهان همان فرد می‌توانست به‌عنوان گزینه‌ای شایسته‌ی بررسی مطرح شود. فراموش نباید کرد که در کنار احمدی‌نژاد، آمریکا و اسرائیل نیز بر روی نیروهای خود در دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی سرمایه‌گذاری کرده بودند. واقعیت آن است که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی از همان فردای انقلاب، زیر رهبری ژنرال فردوست، با هدف سرکوب نیروهای چپ شکل گرفت؛ از همین رو، رخنه‌ی نیروهای وابسته به غرب در این ساختار، همواره آسان بوده و همچنان نیز هست. 

این تناقض تنها درباره‌ی احمدی‌نژاد نیست. تاریخ سیاست بین‌الملل پر است از چنین نمونه‌هایی: رهبرانی که روزی «دشمن آزادی» خوانده می‌شدند، فردا متحد غرب شدند و متحدانی که روزی ستایش می‌شدند، دشمن نامیده شدند. صدام حسین، که زمانی متحد تاکتیکی قدرت‌های غربی در برابر ایران بود، «دشمن غرب» نامیده شد؛ یا احمد الشرع (جولانی) در سوریه، که روزی «تروریست اسلام‌گرا» خوانده می‌شد، رئیس‌جمهور برگزیده‌ی غرب شد. 

از این رو، مردم ایران نباید سرنوشت خود را بر پایه‌ی دشمنی یا دوستی دولت‌های خارجی برنامه‌ریزی کنند. پرسش اصلی این نیست که چه کسی با جمهوری اسلامی دشمن است؛ پرسش اصلی این است که چه کسی در کنار مردم ایران برای آزادی، برابری و خودفرمانی می‌جنگد. 

پاسخ این پرسش نه در کاخ سفید پیدا می‌شود و نه در دفتر نخست‌وزیری اسرائیل. پاسخ را باید در درون جامعه‌ی ایران جست‌وجو کرد؛ در میان همان مردمی که سال‌ها هزینه‌ی نبرد برای آزادی را پرداخته‌اند، زیر ددمنشانه‌ترین شیوه‌های سرمایه‌داری اعتصاب کرده‌اند و خواهان پایان خصوصی‌سازی بوده‌اند. این مردم همچنان نیز هزینه‌های سنگینی می‌پردازند. 

در نگاه نخست، محمود احمدی‌نژاد، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو در سه جهان ناهمگون زندگی می‌کنند. یکی خود را ضدآمریکایی و ضداسرائیلی می‌داند، دیگری رهبر ملی‌گرایی آمریکایی است و سومی صهیونیست دوآتشه. 

اما اگر از سطح شعارها فراتر برویم، همسانی میان این چهره‌ها دیده می‌شود. 

هر سه با پشتوانه‌ی سیاست هیجانی و مردم‌فریبی سیاست‌ورزی کرده‌اند. هر سه خود را نماینده‌ی «مردم واقعی» در برابر «نخبگان آلوده» می‌دانند. هر سه از زبان دوگانه‌ی «ما و آن‌ها» بهره برده‌اند. هر سه در دوره‌هایی از زندگی سیاسی خود کوشیده‌اند نهادهای مستقل را سرکوب کنند و خود را یکه‌تاز میدان سیاست سازند. 

این بدان معنا نیست که آنان یکسان‌اند یا هدف‌های همانندی دارند؛ ناهمسانی‌های مهمی میان آنان وجود دارد. اما نکته‌ی مهم این است که سیاست امروز، بیش از گذشته، از مرزهای کهن ایدئولوژی عبور کرده است. در گذشته تصور می‌شد ستیز ایدئولوژیک برجسته‌ترین سازه در سیاست جهانی است، اما در جهان کنونی بسیاری از رهبران اقتدارگرا، با وجود همه‌ی ناهمسانی‌های ظاهری، ویژگی‌های مشترکی دارند: بدبینی به نهادهای دموکراتیک، ستایش رهبری خودکامه، دشمن‌تراشی و مردم‌فریبی بر پایه‌ی هویت‌سازی فریبکارانه. هر سه، نماینده‌ی سیاسی آلوده‌ترین، ددمنشانه‌ترین و خودکامه‌ترین لایه‌ی بورژوازیِ کشور خود نیز هستند. 

از این دید، شگفت‌آور نیست که برخی برنامه‌ریزان سیاسی بتوانند میان چهره‌هایی که در نمای بیرونی دشمن یکدیگرند، نقطه‌ی پیوند پیدا کنند. 

یکی دیگر از پدیده‌های مهم در سیاست امروز ایران، رشد نوعی ملی‌گرایی است. سال‌ها خواری، تنهایی، بحران اقتصادی و شکست‌های سیاسی، بخشی از جامعه را به سوی آرزوی یک مسیح رانده است. این مسیح شاید فرزند محمدرضا باشد، یک ژنرال باشد، یک سیاستمدار خارجی باشد یا حتا یک ائتلاف بین‌المللی. نام‌ها دگرگون می‌شوند، اما منطق یکسان می‌ماند. در این نگاه، مردم بیشتر تماشاگرند تا کنشگر. آنچه آنان را به هم نزدیک می‌کند، نه باورهای مشترک درباره‌ی دین یا ملیت، بل‌که نوع نگاهشان به قدرت است. قدرت برای آنان هدفی در خود است، نه ابزاری برای گسترش آزادی. البته نباید فراموش کرد که آنان، حتا اگر در آغاز سرشتی شورشگر داشته باشند، ناگزیر به نمایندگی سیاسی بخشی یا لایه‌ای از طبقه‌ی فرمانروا تن می‌دهند. و به‌خوبی می‌دانیم که منافع بسیاری از لایه‌های حاکم بورژوازی در جمهوری اسلامی با منافع آمریکا و اسرائیل هم‌خوانی دارد. 

هیچ کسی، هر اندازه پرهوادار یا توانمند، نمی‌تواند جایگزین نهادهای دموکراتیک شود. جامعه‌ای که سرنوشت خود را به یک کس گره می‌زند، دیر یا زود با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که قدرت متمرکز، حتا اگر با نیت خوب آغاز شود، به سوی بازتولید خود می‌رود. دموکراسی برای آن پدید آمده است که هیچ کسی نتواند خود را برابر با ملت جا بزند، یا حتا بدتر از آن خود را سرور مردم بداند. 

از این رو، آینده‌ی ایران، نه به بمب‌افکن‌های بیگانه، نه به یک پاسدارِ قدرتمند، نه به یک روحانیِ سخنور، نه به یک قهرمان نیاز دارد و نه به یک مسیح. ایران به شهروندانِ سازمان‌یافته نیاز دارد؛ به اتحادیه‌های مستقل، به رسانه‌های آزاد، و به احزاب دموکراتیک. به فرهنگی نیاز دارد که در آن ناسازگاری سیاسی به دشمنی خونی بدل نشود و هر گروهی از کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی دور بماند. 

پایان سخن

داستان احمدی‌نژاد، ترامپ و نتانیاهو تنها درباره‌ی سه سیاستمدار نیست. این داستان درباره‌ی دو نگاه ناهمسو به سیاست است. یک نگاه می‌گوید مردم ناتوان‌اند و باید برای آنان تصمیم گرفت؛ خواه از سوی رهبران دینی، خواه از سوی بیگانگان. نگاه دیگر می‌گوید مردم، با همه‌ی گوناگونی‌های خود، تنها صاحبان واقعی کشورند و هیچ نیرویی حق ندارد جای آنان تصمیم بگیرد. «چپ» ایرانی اگر بخواهد به این اصل وفادار بماند، باید هم‌زمان در برابر دو شکل خودکامگی بایستد: ستم دینی و طبقاتی در درون، و استعمار بیرونی. 

باید بتواند علیه زندان، سانسور، تبعیض و سرکوب جمهوری اسلامی بجنگد و هم‌زمان، با جنگ، تحریم‌های ویرانگر و پروژه‌های «رژیم‌چنج» نیز در نبرد باشد. باید بتواند از آزادی دفاع کند، بی‌آنکه ابزار سیاست قدرت‌های بزرگ شود. باید بتواند از استقلال ملی دفاع کند، بی‌آنکه گناهان خودکامگی دینی را بشوید. باید بتواند از عدالت اجتماعی دفاع کند، بی‌آنکه آزادی را از یاد برد. شاید مهم‌ترین درس این روزها همین باشد: ایران را نه خامنه‌ای -پسر نجات خواهد داد، نه ترامپ و نه نتانیاهو؛ نه سرمایه‌داری دینی و نه امپریالیسم-صهیونیسم. 

اگر روزی آزادی به این سرزمین بازگردد، از دل نبرد خود مردم ایران بازخواهد گشت؛ از دل زنانی که در برابر ستم چندگانه ایستاده‌اند، از دل کارگرانی که برای حق خود علیه ستم طبقاتی پیکار می‌کنند، از دل دانشجویانی که خاموشی را نمی‌پذیرند، از دل نویسندگان، آموزگاران، بازنشستگان، روزنامه‌نگاران و میلیون‌ها شهروندی که هنوز باور دارند این کشور می‌تواند بهتر از آن چیزی باشد که امروز هست. آینده‌ی ایران نه در واشنگتن نوشته می‌شود، نه در تل‌آویو و نه در بیت رهبری. آینده‌ی ایران آزاد و انسانی، باید به دست خود ایرانیان نوشته شود




روند آغاز پایان یک دوره و پرسش‌های بنیادینِ برجای‌مانده

مقاله ۱۰/۱۴۰۵
۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ۳۱ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این روزها، نشانه‌هایی آشکار از دگرگونی‌های ژرف در درگیری خاورمیانه دیده می‌شود. گزارش‌های میدانی، تحلیل‌های راهبردی و گفته‌های ناگفته‌ی سویه‌های درگیر، همگی بر یک نکته گواهی می‌دهند: جنگ در آستانه‌ی پایان است؛ پایانی که نه پیروزی روشن برای کسی است و نه شکستی آشکار. 

آمریکای پرخاشگر به جنگی با ایران گام گذاشت که هدف‌های آن جنگ از آغاز گنگ و دست‌نیافتنی می‌نمود. اکنون روشن است که آمریکا به هدف‌های خود نرسید. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی از روشنگری درباره‌ی آینده سرباز می‌زند. هیچ آگهی رسمی یا گفته‌ی روشنی درباره‌ی چارچوب آینده پخش نکرده است و سخنی نمی‌گوید. مردم از جنگ، آسیب‌های اقتصادی و رنج‌های روزمره خسته‌اند، اما نمی‌دانند آینده‌ی آن‌ها و کشور چیست. 

برای درک این شرایط، باید به لایه‌های گوناگون این جنگ نگریست: لایه‌هایی که به روابط جهانی، سیاست قدرت‌های بزرگ، ساختارهای درونی، خواست‌های مردم و جایگاه جنبش «چپ» ایران مربوط می‌شوند. اکنون زمان بازبینی دیدگاه‌ها، بررسی واقعیت‌ها و ترسیم چشم‌اندازی تازه برای کوشش‌های سیاسی و اجتماعی است؛ چشم‌اندازی بر پایه‌ی آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال و برپایی اقتصاد ملی. 

اینترنت نماد تناقض‌های این دوران بود. پس از ۸۸ روز خاموشی – بلندترین خاموشی اینترنت در تاریخ ایران – دسترسی به شبکه‌های جهانی بازگشت. اما این بازگشت نه شادی، بل‌که خشم و اندوه آورد و نشان داد چگونه ابزار پیوند می‌تواند به ابزار کنترل و سلب حقوق شهروندی دگرگون شود. 

پیامدهای جنگ و تحریم، شرایط زیست مردم را به مرز بحران رسانده است. آمارها نشانگر افزایش بی‌همانند بهاها، کاهش ارزش پول ملی، بیکاری گسترده و بسته شدن کارخانه‌ها است. برآورد می‌شود بیش از ۲ میلیون تن بیکار شده و نزدیک ۵ میلیون نفر به زیر خط تنگ‌دستی رفته‌اند. سازمان‌های جهانی نیز هشدار می‌دهند که این بحران بر امنیت غذایی صدها میلیون تن در جهان اثر گذاشته است. 

رویدادهای ماه‌های گذشته – از آغاز جنگ در بهمن ۱۴۰۳، بستن اینترنت، موج اعدام‌ها، فشارهای اقتصادی و آتش‌بس شکننده – نقطه‌ی پایانی بر یک دوره‌ی تاریخی پرهزینه است. اکنون پرسش‌های بنیادین پیش روست: چه چیزی دگرگون شده، چه چالش‌هایی پابرجاست و هزینه‌های این دوران بر دوش مردم چه بوده است؟ 

آشکار است که این دوران، گرهی از چالش‌های کهن نگشود و شکاف میان حاکمیت و ملت و نیز درون نیروهای سیاسی را ژرف‌تر ساخت. اکنون زمان بازبینی دیدگاه‌ها، بررسی واقعیت‌ها و ترسیم چشم‌اندازی تازه برای کوشش‌های سیاسی و اجتماعی است؛ چشم‌اندازی بر پایه‌ی آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال و برپایی اقتصاد ملی. 

پرسش‌های ما باید پهنه‌های اقتصادی، اجتماعی و انسانی این دوران را نیز دربرگیرد؛ پرسش‌هایی که پاسخ به آن‌ها، کلید ساختن آینده‌ای پایدار و دادگرانه برای ایران است.

پایان جنگ، شکست آمریکا و خموشی جمهوری اسلامی

همان‌گونه که گفته شد، جنگ، دست‌کم هم‌اکنون، به پایان خود نزدیک می‌شود. اما این پایان، با آنچه آمریکا و اسرائیل در آغاز می‌پنداشتند، ناهمسانی بنیادین دارد. بهانه‌ی رسانه‌ای آمریکا برای آغاز جنگ، حقوق بشر، دموکراسی و آرامش منطقه‌ای بود، اما در نهان هدف‌های راهبردی دیگری را دنبال می‌کرد: از دگرگونی ساختارهای سیاسی ایران و واژگونی جمهوری اسلامی گرفته تا چیرگی بر سرچشمه‌های انرژی و آفرینش نظمی تازه در خاورمیانه به سود قدرت‌های باختری.

در سال‌های درگیری، آمریکا از ابزارهای گوناگون بهره برد: از تحریم اقتصادی و فشارهای دیپلماتیک تا پشتیبانی از گروه‌های ضدجمهوری اسلامی و آمادگی جنگی در منطقه. اما دستاورد این کوشش‌ها چه بود؟ نه ساختار سیاسی ایران و نه سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی دگرگون شد و نه آرامش در منطقه برپا شد. آمریکا در برآوردی نادرست، پنداشت که می‌تواند با فشار بیرونی، دگرگونی‌های دلخواه خود را بدون توجه به پیچیدگی‌های درونی و تاریخ ضداستعماری مردم ایران پدید آورد. این لغزش راهبردی، در پایان به شکست هدف‌های آمریکا انجامید.

در سوی دیگر، ما با جمهوری اسلامی روبرو هستیم؛ نهادی که خود را نماینده‌ی ایستادگی در برابر قدرت‌های بیرونی می‌دانست و ادعا می‌کرد برای نگهبانی از استقلال و منافع مردم ایران می‌جنگد. اکنون که جنگ در آستانه‌ی پایان است و آمریکا به هدف‌های خود نرسیده، انتظار می‌رفت جمهوری اسلامی از یک پیروزی بزرگ و از برنامه‌های آینده سخن بگوید. اما خموشی چیره شده است. هیچ چیزی درباره‌ی توافق‌ها، پایبندی‌های ایران یا برنامه‌ای برای بازسازی کشور و بهبود شرایط اقتصادی پیش گذاشته نشده است.

این خموشی، پرسش‌های بسیاری پدید آورده است: آیا توافق‌هایی انجام شده که برای مردم ایران ناسزاوار است؟ آیا امتیازهای بزرگی بر ضد منافع ملی داده شده؟ یا اینکه برنامه‌ای برای آینده وجود ندارد؟ مردم ایران که سال‌ها رنج جنگ، ناداری اقتصادی و فشارهای سیاسی را چشیده‌اند، حق دارند بدانند در برابر این همه رنج، چه چیزی به دست آورده‌اند. خموشی جمهوری اسلامی، نه تنها باور همگانی را کاهش می‌دهد، بل‌که نشان می‌دهد این جمهوری – که در عمل به سیاست‌های سرمایه‌داری نیز تن داده – همچنان از پاسخگویی به مردم خودداری می‌کند. نکته‌ی مهم دیگر، ناهمسانی میان دروغ‌ها و واقعیت است. جمهوری اسلامی همواره گفته است که این جنگ برای پشتیبانی از مردم و ارزش‌های ملی است. اما آیا شرایط زندگی مردم با این ادعاها همخوانی دارد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید به شرایط درونی، حقوق مردم و کارکرد جمهوری اسلامی در زمینه‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نگریست.

جنگی که آمریکا و همپیمان منطقه‌ای آن، رژیم اسرائیل، در بهمن ۱۴۰۳ بر ضد جمهوری اسلامی آغاز کردند، پس از ماه‌ها درگیری و تنش‌های دیپلماتیک، سرانجام با آتش‌بس و میانجی‌گری برخی کشورهای منطقه پایان می‌یابد؛ اما بررسی رخدادها و دستاوردها نشان می‌دهد که این پایان، چیزی جز شکست راهبردی برای برنامه‌ریزان این پروژه‌ی جنگی نبود.

بر پایه‌ی کاوش‌های منتشر شده، آمریکا در هیچ‌یک از هدف‌های اصلی خود کامیاب نبود. نه رژیمی دگرگون شد و نه ساختار قدرت در ایران فروپاشید. توانایی‌های بازدارندگی ایران، با وجود زیان‌ها، همچنان پابرجا ماند و ایران از جایگاه‌های بنیادین خود کوتاه نیامد. تنگه‌ی هرمز نیز هرگز از دست ایران بیرون نرفت و همین چالش، با خطر درهمیختگی بازار جهانی انرژی، یکی از عامل‌های فشار بر آمریکا برای پذیرش آتش‌بس بود.

در این میان، جمهوری اسلامی نیز در جایگاهی پرسش‌برانگیز قرار گرفته است. اگرچه سران آن از «پیروزی بزرگ» سخن می‌گویند، اما خموشی سنگینی در برابر پیامدهای درونی، اقتصادی و اجتماعی جنگ چیره است. جنگ، اقتصاد کشور را برای ماه‌ها زمینگیر کرد، زنجیره‌های تولید را درهم ریخت، میلیون‌ها تن را به بیکاری و ناداری کشاند و زیان‌های سنگینی به زیرساخت‌های کشور وارد کرد. برآوردهای نخستین نشان می‌دهند که تنها در بخش زیرساخت‌ها، زیان‌ها ده‌ها میلیارد دلار بوده و بازسازی آن‌ها، سال‌ها به درازا خواهد کشید.

در پهنه‌ی جهانی نیز، افزایش خطر سرمایه‌گذاری و گرفتاری‌های بازرگانی، اقتصاد ایران را آسیب‌پذیرتر کرد. بهای نفت برای ماه‌ها بالای ۱۰۰ دلار ماند، اما به دلیل تحریم و هزینه‌های ترابری، سود واقعی چندانی عاید کشور نشد. در برابر، هزینه‌ی انرژی و خوراک در جهان افزایش یافت و فشار بیشتری بر زندگی مردم ایران و امنیت خوراک جهانی وارد شد. با این همه، سران جمهوری اسلامی از دادن آمارهای راستین و پذیرش بخشی از پاسخگویی‌ها خودداری می‌کنند. به گفته‌ی کاوشگران، حکومت کوشش کرده ایستادگی مردم در برابر یورش آمریکا و اسرائیل را به حساب مشروعیت سیاسی خود بگذارد.

هم‌اکنون، جمهوری اسلامی در برابر دو پرسش بزرگ – هزینه‌های جنگ برای مردم و چشم‌انداز آینده‌ی اقتصادی و اجتماعی کشور – خموشی برگزیده و همین پنهان‌کاری، شکاف میان مردم و حاکمیت را ژرف‌تر و خواست‌های گسترده‌تری برای آزادی، دادگری و پاسخگویی پدید آورده است.

لغزش «چپ‌ خوش‌باور» به جمهوری اسلامی

در دهه‌های گذشته، و به‌ویژه هنگام جنگ، بخشی از نیروهای «چپ» – به‌ویژه «چپ»‌هایی که ضدامپریالیسم را مطلق می‌کنند – جمهوری اسلامی را نیرویی ضداستعماری می‌دانستند که در برابر قدرت‌های بیرونی ایستاده و بنابراین باید از آن پشتیبانی کرد یا دست‌کم از بدگویی درباره‌ی آن پرهیز نمود. این گروه باور داشتند که وظیفه‌ی اصلی، نبرد با امپریالیسم است و هر نیرویی که در این راه گام بردارد، حتا با کاستی‌ها و گرفتاری‌ها، شایسته‌ی پشتیبانی است.

اما اکنون روشن شده که این دیدگاه بر پایه‌ی لغزشی بزرگ استوار بوده است: ناتوانی در شناخت ماهیت جمهوری اسلامی و اینکه آیا این نهاد به راستی برای منافع ملی و مردم ایران کار می‌کند یا نه.

واقعیت امروز ایران نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی نه آزادی می‌دهد و نه عدالت اجتماعی؛ دو آرمانی که از بنیادین‌ترین خواسته‌های جنبش «چپ» بوده‌اند و در سال‌های حکومت جمهوری اسلامی، نه تنها برآورده نشده‌اند، بل‌که به کناری رانده شده‌اند.

در زمینه‌ی آزادی، گواهی‌های بسیاری وجود دارد. آزادی سخن، روزنامه‌ها، انجمن‌ها، گردهمایی‌ها و آزادی‌های فردی، همگی با سرکوب سخت رژیم روبرو بوده‌اند. روزنامه‌ها بسته شده‌اند، روزنامه‌نگاران و کنشگران مدنی زندانی شده‌اند، شبکه‌های اجتماعی بسته شده‌اند و هر آوای ناهمسو با ددمنشی خفه شده است.

یکی از تلخ‌ترین چهره‌های نبود آزادی و دادگری، سیاست‌های خشونت‌آمیز جمهوری اسلامی در برابر جوانان است. در ماه‌های پیش از جنگ، و به‌ویژه هم‌اکنون در شرایط نه جنگ و نه صلح، اعدام‌ها افزایش یافته است؛ اعدام‌هایی که بسیاری از قربانیان آن‌ها جوانانی هستند که به دلیل ناخرسندی، شرکت در تظاهرات یا باورهای ناهمسو دستگیر و اعدام شده‌اند. آمارهای سازمان‌های حقوق بشری نشان می‌دهند که جمهوری اسلامی یکی از بالاترین نرخ‌های اعدام در جهان را دارد و بخش بزرگی از این اعدام‌ها به جوانان زیر ۳۰ سال برمی‌گردد.

این جوانان، که باید سازندگان آینده‌ی کشور باشند، به جای فرصت شکوفایی، با مرگ روبرو می‌شوند. این سیاست نه تنها جنایتی در برابر حقوق بشر است، بل‌که از دید اجتماعی نیز به کشور زیان می‌زند و امید به آینده را خاموش می‌کند. در کنار این چالش‌ها، شرایط اقتصادی ایران نیز نشانه‌ای دیگر از نبود عدالت اجتماعی و ناتوانی جمهوری اسلامی در راهبری کشور است. تورم سرسام‌آور، کاهش ارزش پول ملی، بیکاری گسترده، ناداری، کمبود کالاهای بنیادین و بحران در بخش خانه‌سازی، بهداشت و آموزش، بخشی از زندگی روزانه‌ی میلیون‌ها ایرانی است.

اگرچه تحریم پیامدهای ناگواری برای اقتصاد کشور داشته و دارد، اما ریشه‌ی اصلی بحران در چند عامل نهفته است: ساختارهای اقتصادی نئولیبرالیستی، فساد سازمان‌یافته، نبود برنامه‌ریزی، وابستگی به نفت، نبود پشتیبانی از تولید، پخش نادادگرانه‌ی توانگری و دیکتاتوری سیاسی جمهوری اسلامی. این ساختارها به جای خدمت به مردم، در خدمت گروه‌های ویژه و نهادهای حکومتی‌اند. نتیجه آن شده که بخشی کوچک از جامعه در رفاه زندگی می‌کند و بخش بزرگی از مردم برای نیازهای نخستین خود می‌جنگند.

این واقعیت‌ها نشان می‌دهند که ادعای مخالفت با امپریالیسم، هرگز نمی‌تواند بهانه‌ای برای سرکوب مردم، از میان بردن آزادی‌ها، اعدام جوانان، ژرف‌سازی شکاف طبقاتی و گسترش تنگ‌دستی باشد.

یک نیروی راستین مردمی باید هم در برابر فشار بیرونی ایستادگی کند و هم آزادی و دادگری اجتماعی را در درون کشور فراهم آورد. جمهوری اسلامی در سال‌های حکومت خود نشان داده که توان بهبودی هیچ‌یک از این دو را ندارد: نه توانست از منافع ملی به درستی نگهبانی کند و نه به حقوق مردم پایبند بوده است. این، درسی بزرگ برای نیروهای سیاسی، به‌ویژه نیروهای «چپ» است: نبرد با امپریالیسم، بدون نبرد برای آزادی و دادگری اجتماعی، می‌تواند به خدمت به نیروهای خودکامه بینجامد.

بر پایه‌ی گزارش‌ها و گواهی‌ها، آنچه در پشت پرده‌ی جنگ رخ داده، نه بهبود شرایط کشور، بل‌که افزایش فشارها، سرکوب و ژرف‌تر شدن شکاف‌های اجتماعی بوده است. جمهوری اسلامی همواره دو ادعای اصلی داشته است: «نگهبانی از استقلال و امنیت ملی» و «دادگری اجتماعی و پشتیبانی از تنگ‌دستان». اما بررسی کارکردها نشان می‌دهد که این شعارها، بهانه‌ای برای نادیده گرفتن دو خواسته‌ی اصلی مردم ایران – آزادی و دادگری اجتماعی – شده‌اند.

در زمینه‌ی آزادی‌های سیاسی و مدنی، نمونه‌ی روشن آن، بسته شدن اینترنت است. پس از ۸۸ روز، اینترنت بازگشت، اما به شکلی ناپایدار و همراه با سانسور گسترده. گزارش‌ها نشان می‌دهند که حتا پس از بازگشت رسمی، بسیاری از کاربران همچنان با سرعت پایین و بسته شدن ناگهانی آن روبرو هستند. بسترهایی مانند واتس‌اپ، اینستاگرام و تلگرام بدون دیوارشکن کارآیی ندارند و آنچه رخ داده، تنها گرانی دسترسی به ابزارهای وی‌پی‌ان است، نه پایان خاموشی دیجیتال.

پیامد این سیاست‌ها تنها سختی دسترسی به آگاهی نیست، بل‌که ضربه‌ای سنگین به اقتصاد دیجیتالی، کسب‌وکارهای تازه‌رو و زندگی میلیون‌ها تن است. بسیاری از فروشندگان آنلاین، دانشجویان و کارشناسان، ماه‌ها از کار بازماندند و ناگزیر به وام، فروش دارایی خود یا کوچیدن شدند. در کنار این زورگویی‌ها، موج دستگیری‌ها، دادگاه‌های ناشفاف و اعدام‌ها نیز افزایش یافته است. گزارش‌های حقوق بشری از افزایش چشمگیر اعدام‌ها، به‌ویژه در میان جوانان، کنشگران سیاسی و اقلیت‌ها خبر می‌دهند. اعدام‌شدگان بدون دسترسی به وکیل مستقل و در دادرسی‌های شتابان محاکمه شده‌اند.

نگرانی‌های گسترده‌ای نیز درباره‌ی شرایط میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و دیگر زندانیان سیاسی وجود دارد. بیانیه‌های استادان دانشگاه و کنشگران حقوق بشر بارها خواستار آزادی آنان و دیگر زندانیان سیاسی شده‌اند، اما تاکنون پاسخ روشنی دریافت نشده است. این روند نشان می‌دهد که در ساختار کنونی، عدالت قضایی و حقوق دستگیرشدگان و زندانیان جایگاهی ندارد و نیروی قضایی همچنان ابزار سرکوب فرمانروایان است.

شکاف طبقاتی در شرایط اقتصادی کنونی ژرف‌تر شده است. گروه‌هایی وابسته به قدرت همچنان به انباشت پول می‌پردازند، هم‌زمان بیشتر مردم با ناداری و گرانی دست و پنجه نرم می‌کنند. کوچیدن نخبگان و نیروهای کارآمد، یکی از برجسته‌ترین پیامدهای این سیاست‌هاست. در همین شرایط، حکومت از فضای جنگی برای کاهش خدمات همگانی و اخراج کارگران بهره برده است.

در یک نگاه، کارکرد جمهوری اسلامی در چهار دهه‌ی گذشته نشان می‌دهد که این سامانه، نه توان و نه خواست برآوردن خواسته‌های بنیادین مردم برای آزادی بیان، دادگری اقتصادی، برابری اجتماعی و حکومت قانون را داشته و ندارد.

لغزش‌ «چپ غرب‌باور» و خطر چندپارگی ایران

اگر در بخش پیش به لغزش‌های «چپ»‌هایی که ضدامپریالیسم را مطلق می‌کنند پرداختیم، در این بخش باید به گروه دیگری پرداخت؛ نیروهایی که به غرب خوش‌باور بودند و می‌پنداشتند سیاست‌های غرب، به‌ویژه آمریکا، می‌توانند به سود مردم ایران و برای دگرگونی‌های مثبت باشند. این گروه، که می‌توان آن‌ها را «چپ غرب‌باور» نامید، غرب را نیرویی دموکراتیک و پشتیبان حقوق بشر می‌دانستند و انتظار داشتند که با فشار غرب، آزادی و دموکراسی در ایران گسترش یابد.

درست همانند لغزش چپِ ضدامپریالیست، چپ غرب‌باور نیز دچار ساده‌انگاری همانندی شد، اما با نمادی دیگر. لغزش‌هایی که می‌توانستند زیان‌های جبران‌ناپذیری به یکپارچگی و استقلال ایران وارد کنند. نخستین لغزش این گروه، دست‌کم گرفتن هدف‌های راستین غرب در برابر ایران بود. این نیروها می‌پنداشتند سیاست‌های غرب بر پایه‌ی حقوق بشر و دموکراسی است، در حالی که تجربه‌ی تاریخی نشان می‌دهد سیاست‌های قدرت‌های بزرگ همواره بر پایه‌ی منافع راهبردی و اقتصادی خود شکل گرفته‌اند و ارزش‌هایی مانند دموکراسی بیشتر ابزاری برای رسیدن به این منافع بوده‌اند.

در باره‌ی ایران، هدف‌های غرب بسیار فراتر از پشتیبانی از حقوق مردم بوده است. همان‌گونه که تجربه‌ی این سال‌ها نشان داده، هدف اصلی غرب، چندپارگی ایران است؛ چه با جمهوری اسلامی و چه بدون آن. بسیاری از کاوشگران این واقعیت را پیش‌بینی کرده بودند، اما «چپ غرب‌باور»، به دلیل اعتمادش به غرب، آن را نادیده می‌گرفت.

جنگ این واقعیت را آشکار کرد. در این روند، سیاست‌های غرب – از تحریم اقتصادی تا پشتیبانی از گروه‌های تجزیه‌خواه – همگی برای ضربه زدن به یگانگی ملی و آفرینش ناهمسانی‌های قومی و سیاسی برنامه‌ریزی می‌شدند. برای غرب، ایرانِ خودبنیاد و توانمند، یک خطر راهبردی است و هدف، کاهش قدرت و وابسته‌سازی آن است. در همه‌ی دوره‌ها، سیاست‌های غرب در برابر ایران بر پایه‌ی مستعمره‌سازی آن بوده است. جنگ کنونی تنها فصلی تازه از همین تاریخ بود؛ فصلی که نشان داد غرب برای رسیدن به هدف‌های خود، آماده‌ی آسیب رساندن به مردم ایران است.

نکته‌ی دیگر، پیامد دیدگاه‌های «چپ غرب‌باور» همسویی با سیاست‌های غرب، هنگام نبرد برای آزادی و دادگری اجتماعی بوده است. بخشی از مردم به همین دلیل، از ترس خطر چندپارگی و از دست دادن استقلال، از این جنبش‌ها دوری گرفته‌اند. «چپ غرب‌باور» گاه ناخواسته با فروکاستن همه‌ی بحران ایران به «تضاد با جمهوری اسلامی»، واقعیت‌های ملی و تاریخی کشور را نادیده گرفته است.

ریشه‌ی اصلی این لغزش‌ها، در نادیده گرفتن تجربه‌های تاریخی ملت ایران در برابر نیروهای استعماری و باور به این پندار نهفته است که می‌توان از راه فشار و کمک بیگانگان، آزادی و دموکراسی را در ایران برپا کرد. این گروه با کم‌رنگ کردن برجستگی استقلال ملی و یکپارچگی سرزمین، از درک این واقعیت بازمانده‌اند که جنگ به مردم و زیرساخت‌های کشور آسیب می‌زند. در شرایطی که حکومت مرکزی با تبعیض‌ها و تمرکزگرایی، زمینه‌ی ناخرسندی بخشی از مردم را فراهم کرده و برخی نیروهای سیاسی نیز به پشتیبانی قدرت‌های بیگانه چشم دوخته‌اند، بستر مناسبی برای رشد گرایش‌های تجزیه‌خواه فراهم شده است.

گزارش‌ها و کاوش‌های ژئوپلیتیک هشدار می‌دهند که پروژه‌ی چندپارگی ایران، نه خواسته‌ای خودجوش، بل‌که برنامه‌ای طراحی‌شده از سوی قدرت‌های بیرونی و همپیمانان منطقه‌ای آن‌هاست؛ پروژه‌ای که برخی نیروهای سیاسی ناآگاه، ناخواسته یا آگاهانه به پیشبرد آن یاری می‌رسانند. تجربه‌ی تلخ تجزیه و جنگ در کشورهای همسایه نشان داده که هرگونه چندپارگی و دگرگونی مرزها دستاوردی جز ویرانی، آوارگی و نبردهای خونین ندارد.

«چپ غرب‌باور»، با فراموش کردن اصل استقلال و یکپارچگی ملی و با نادیده گرفتن بافت تاریخی و اجتماعی ایران، نه تنها راه‌حلی برای بحران‌های کشور نداده، بل‌که خود به بخشی از چالش کنونی دگرگون شده است؛ چالشی که گذر از آن، نیازمند بازگشت به ریشه‌های مردمی، ملی و دادخواهانه‌ی «چپ» و بازشناسی هویت آن بر پایه‌ی منافع راستین مردم ایران است.

اکنون، با آشکار شدن هدف‌های غرب، این گروه نیز باید تجربه‌های خود را بازبینی کند و دریابد که هیچ نیروی بیرونی نمی‌تواند منافع مردم ایران را فراهم آورد. استقلال، ارزشی بنیادین است و هر نبرد سیاسی بدون توجه به آن، تباه خواهد شد. «چپ» ایران – چه آنان که به جمهوری اسلامی خوش‌باور بودند و چه آنان که به غرب خوش‌باور بودند – باید از این لغزش‌ها درس بگیرند و راهی خودبنیاد، ملی و مردمی برگزینند؛ راهی که هم در برابر یورش بیگانگان بیرونی ایستادگی کند و هم در برابر خودکامگی درونی.

نیاز به همبستگی «چپ» و چشم‌اندازهای تازه

اکنون که به پایان کاوش تجربه‌های گذشته و لغزش‌های نیروهای گوناگون «چپ» رسیدیم، می‌توان به مهم‌ترین بخش این گفتار پرداخت: چشم‌اندازهای آینده و نیاز به دگرگونی در روش‌ها و کارهای سیاسی. همان‌گونه که در این نوشته نشان داده شده است، جنگ کنونی تجربه‌های بسیاری برای نیروهای سیاسی در «چپ» ایران به همراه داشت؛ تجربه‌هایی که نشان داد دیدگاه‌های پیشین، چه در پشتیبانی بی‌چون و چرا از جمهوری اسلامی و چه در همسویی با سیاست‌های غرب، نادرست و ناکارآمد بوده‌اند.

اما این تجربه‌ها، افزون بر آشکار کردن لغزش‌ها، فرصت‌های تازه‌ای نیز پدید آورده‌اند؛ فرصتی برای نزدیک شدن نیروهای «چپ»، کاهش شکاف‌ها و آفرینش همبستگی بر پایه‌ی ارزش‌های همگانی. زمان آن رسیده است که «چپ» با بهره‌گیری از این تجربه‌ها، برای هدف‌های بزرگ و همگانی همبسته شود. یکی از مهم‌ترین عامل‌هایی که زمینه را برای این همبستگی فراهم کرده، دگرگونی در جایگاه برخی نیروهای سیاسی، به‌ویژه شاهنشاهی‌خواهان است. در سال‌های گذشته، کسانی که خود را آزادی‌خواه و دموکرات می‌نامیدند، اما در روزگار جنگ از تازش آمریکا و اسرائیل پشتیبانی کردند، اعتبار خود را در میان مردم از دست دادند.

مردم ایران، با پیشینه‌ی دراز نبرد برای استقلال و یکپارچگی میهن، همیشه با یورش بیگانگان ناهمسو بوده‌اند. هنگامی که شاهنشاهی‌خواهان از تازش‌های بیرونی پشتیبانی کردند، نشان دادند که برای رسیدن به قدرت، آماده‌اند از منافع ملی چشم بپوشند. این جایگاه، مایه‌ی بی‌ارجی آنان شد و پشتیبانی مردمی‌شان را کاهش داد. این دگرگونی، فرصتی برای نیروهای «چپ» است تا جایگزینی مردمی، خودبنیاد و پیشرو پیش بگذارند.

اما همبستگی «چپ» نباید تنها بر پایه‌ی دشمن همگانی شکل گیرد، بل‌که باید بر بنیادهایی استوار باشد که هم خواست‌های مردم ایران را بازتاب می‌دهند و هم هویت جنبش «چپ» را نگهبانی می‌کنند. سه بنیاد اصلی این همبستگی عبارت‌اند از: آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال و اقتصاد ملی.

آزادی: نخستین و اصلی‌ترین خواسته‌ی مردم

آزادی، از دیرباز یکی از اصلی‌ترین آرمان‌های جنبش‌های اجتماعی و سیاسی ایران بوده است. همان‌گونه که گفته شد، جمهوری اسلامی آزادی‌های سیاسی، اجتماعی و فردی را سرکوب کرده و بسیاری از جوانان را تنها به دلیل خواستن آزادی زندانی یا اعدام کرده است. همبستگی «چپ» باید نبرد برای آزادی را یکی از هدف‌های اصلی خود قرار دهد؛ آزادی بیان، روزنامه‌ها، انجمن‌ها، سندیکاها، گردهمایی‌ها، دین و باور، و آزادی‌های فردی برای همه‌ی شهروندان بدون تبعیض. این آزادی‌ها نه تنها حق طبیعی انسان‌ها، بل‌که شرط پیشرفت و بالندگی جامعه‌اند. آزادی باید برای همه باشد، نه تنها برای گروه‌های ویژه.

همبستگی «چپ» باید با هرگونه تنگ‌سازی چارچوب آزادی پیکار کند و برای جامعه‌ای باز و دموکراتیک نبرد کند؛ جامعه‌ای که در آن هر کس بتواند بدون ترس از سرکوب زندگی کند و باورهای خود را به زبان آورد. تجربه‌های تلخِ بسته شدن درازمدت اینترنت، سانسور گسترده، اعدام‌ها، زندان خانگی رهبران سیاسی، زندانی شدن کنشگران و سرکوب ناخرسندی‌ها، همگی نشان داده‌اند که نبود آزادی، ریشه‌ی بسیاری از دردها و نابرابری‌ها در ایران است. آزادی، نه امتیاز حکومتی، بل‌که نخستین حق شهروندی و پیش‌شرط هرگونه پیشرفت است.

عدالت اجتماعی: پاسخ به نیازهای بنیادین مردم

دومین بنیاد اصلی، دادگری اجتماعی است؛ بنیادی که همواره در مرکز آرمان‌های جنبش «چپ» بوده است. شرایط اقتصادی کنونی ایران، آکنده از ناداری، بیکاری و نابرابری، نشان‌دهنده‌ی نبود دادگری اجتماعی است. جمهوری اسلامی با پخش ناعدالانه‌ی سرمایه‌ی کشور و پشتیبانی از گروه‌های ویژه، بخش بزرگی از مردم را از حقوق بنیادین اقتصادی و اجتماعی بی‌بهره ساخته است.

همبستگی «چپ» باید دادگری اجتماعی را یکی از پی‌های برنامه‌ی خود بنشاند و برای جامعه‌ای دادگرانه نبرد کند؛ جامعه‌ای که در آن سرچشمه‌ها و توانگری به گونه‌ای دادگرانه پخش شوند و هیچ کس به دلیل ناداری از حقوق خود بی‌بهره نماند. این نبرد دربرگیرنده‌ی رویارویی با فساد، دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی، پشتیبانی از تولید درونی و سرمایه‌گذاری در بهداشت، درمان و آموزش است.

بحران اقتصادی، تورم، نابرابری طبقاتی و تبعیض‌های گسترده، تنها با دگرگونی سیاسی حل نمی‌شود، بل‌که نیازمند بازشناسی ساختار اقتصادی و روابط اجتماعی بر پایه‌ی دادگری است. گزارش‌ها نشان می‌دهند که جنگ، تحریم و بدسامانی بیشترین فشار را بر طبقه‌های فرودست، کارگران، آموزگاران، بازنشستگان و جوانان وارد کرده‌اند، هم‌زمان گروه‌های وابسته به قدرت، همچنان از انباشت توانگری بهره‌مندند.

چشم‌انداز تازه باید بر پایه‌ی پخش دادگرانه‌ی توانگری، پشتیبانی از حقوق کارگران، دسترسی برابر به آموزش و بهداشت، و پشتیبانی از گروه‌های آسیب‌پذیر پایه‌گذاری شود. دادگری اجتماعی یعنی رفاه و سرچشمه‌های ملی، تنها در انباشت گروهی کوچک نباشد، بل‌که همه‌ی شهروندان از آن بهره‌مند شوند.

استقلال و اقتصاد ملی: نگهبانی از هویت و منافع ملی

سومین بنیاد، استقلال است؛ بنیادی که با توجه به جنگ کنونی و خطر چندپارگی کشور، ارج ویژه‌ای دارد. همان‌گونه که گفته شد، هدف‌های غرب در برابر ایران، تنها رام کردن جمهوری اسلامی نیست، بل‌که منافع راهبردی و یکپارچگی کشور را نیز هدف می‌گیرد.

همبستگی «چپ» باید استقلال را ارزشی بنیادین بداند و از یکپارچگی کشور و منافع ملی پاسداری کند. این استقلال، به معنای نبود وابستگی به هیچ قدرت بیرونی و برنامه‌ریزی راه پیشرفت کشور بر پایه‌ی خواست مردم است. استقلال همچنین به معنای ارج نهادن به گوناگونی‌های قومی، دینی و فرهنگی است؛ زیرا یگانگی ملی تنها زمانی نگهبانی می‌شود که همه‌ی گروه‌ها احساس برابری و همبخشی داشته باشند.

تجربه‌ی بیش از یک سده یورش بیگانگان بیرونی، از براندازی حکومت ملی مصدق در ۱۹۵۳ تا جنگ‌ها و تحریم‌های کنونی، نشان داده است که استقلال سیاسی و یکپارچگی، پایه‌ی آزادی و دادگری هستند.

استقلال بدون نیرومندی اقتصاد ملی، شدنی نیست. اقتصاد ملی پیوند نزدیکی با دادگری اجتماعی و استقلال دارد. اقتصاد ایران امروز، به دلیل وابستگی به نفت، ساختارهای نابرابر سرمایه‌داری، فساد گسترده، بدسامانی و نبود پشتیبانی از تولید، در شرایط دشواری قرار گرفته است. نیرومندی اقتصاد ملی یعنی آفرینش سامانه‌ای خودبنیاد و مردمی که بر توانایی‌های درونی و نیروی کار مردم ساخته شده باشد. برای رسیدن به این هدف، باید از تولید درونی پشتیبانی کرد، با فساد و انباشت رویارو شد، در صنعت تولیدی و کشاورزی سرمایه‌گذاری کرد و سطح فناوری‌های نوین را بالا برد.

اقتصاد ملی نیرومند، افزون بر بهبود زندگی مردم، شرط نگهبانی از استقلال کشور نیز هست؛ زیرا کشور وابسته و ناتوان نمی‌تواند در برابر فشارهای بیرونی ایستادگی کند. بازسازی اقتصاد ملی نیازمند بیرون رفتن نهادهای امنیتی از اقتصاد، و رفتن به سوی اقتصادی بر پایه‌ی دانش و تولید ملی است. اقتصاد ملی باید به ابزاری برای رفاه همگانی و شکوفایی توانایی‌ها دگرگون شود، نه وسیله‌ای برای انباشت توانگری و چیرگی بر مردم.

برای رسیدن به این همبستگی، گام نخست، گفت‌وگوی بی‌پرده و بی‌پیش‌داوری میان همه‌ی نیروهای «چپ» است. می‌توان با برگزاری نشست‌های سراسری (حتا به شیوه آنلاین و ناشناس برای ایمنی بیشتر)، تهیه‌ی یک «کمینه خواسته‌های همگانی» آغاز کرد؛ بیانیه‌ای که بر پایه‌ی سه بنیاد آزادی، دادگری اجتماعی و استقلال و اقتصاد ملی استوار باشد. گام دوم، پرهیز از ناسزاگویی و برچسب‌زنی به همدیگر و تمرکز بر آنچه ما را از حاکمیت خودکامه و سیاست‌های استعماری جدا می‌کند. گام سوم، آفرینش یک سازوکار هماهنگی – مانند «شورای هماهنگی نیروهای چپ ایران» – است که بتواند در برابر رویدادهای بزرگ (جنگ، خیزش مردمی، یا فروپاشی احتمالی) پاسخی هماهنگ و مردمی بدهد. این گام‌ها، آسان نیستند، اما بی‌آنها، هرگونه همبستگی تنها در سخن خواهد ماند.

پایان سخن

در پایان این کاوش گسترده، می‌توان به یک دستاورد اصلی رسید: روزگار دیدگاه‌های ساده‌انگارانه، پشتیبانی‌های بی‌چون‌وچرا، خوش‌باوری به نیروهای درونی خودکامه یا استعمارگر بیرونی به سر آمده است. نیز روزگار کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی، و همچنین شکاف‌ها و ناهمسانی‌های نابایسته، به سر آمده است. جنگ کنونی، یک دوره‌ی تاریخی مهم در زندگی مردم ایران بود؛ دوره‌ای که رنج‌های بسیاری را به همراه داشت، اما در همان زمان، راستی‌ها را آشکار کرد، لغزش‌ها را نشان داد و تجربه‌های ارجمندی را به ما آموخت.

امروز، ما با یک گزینش بزرگ روبرو هستیم: یا راه‌های گذشته را همچنان دنبال کنیم و به سرکوب‌گران و استعمارگران فرصت پرخاشگری بدهیم، یا از تجربه‌های خود درس بگیریم، همبسته شویم و برای ساختن یک ایران بهتر بجنگیم.

نیروهای «چپ» ایران، با داشتن تاریخِ دراز نبرد، با داشتن آرمان‌های پیشرو و مردمی، و با داشتن باور به توانایی‌های مردم، وظیفه‌ی بزرگی بر دوش دارند. زمان آن رسیده است که شکاف‌ها را کنار بگذاریم، ناهمسانی‌ها را کاهش دهیم و بر روی آنچه که ما را به هم پیوند می‌زند – یعنی آزادی، دادگری اجتماعی، استقلال، اقتصاد ملی و رفاه مردم – تمرکز کنیم. زمان آن رسیده است که یک جایگزین راستین، مردمی و خودبنیاد را در برابر جمهوری اسلامی بنهیم؛ جایگزینی که نه مانند جمهوری اسلامی، مردم را سرکوب می‌کند و نه مانند برخی از نیروهای ناهمسو، به دنبال یاری از بیگانگان است.

مردم ما، پس از سال‌ها رنج و نبرد، خواستار دگرگونی هستند؛ خواستار آزادی هستند، خواستار دادگری هستند، خواستار زندگی ارجمندانه هستند و خواستار داشتن یک کشور خودبنیاد، نیرومند و پیشرفته هستند. این خواسته‌ها، خواسته‌های اصلی جنبش «چپ» نیز هستند. همبستگی ما، می‌تواند این خواسته‌ها را به یک برنامه‌ی سیاسی شناخته‌شده دگرگون کند، می‌تواند نیروهای مردمی را سازماندهی کند، و می‌تواند راه را برای رسیدن به یک آینده‌ی بهتر بگشاید.

راهی که در پیش داریم، آسان نیست؛ با بازدارنده‌های بسیاری روبرو هستیم، با سرکوب‌ها و با خطر یورش دوباره‌ی بیگانگان روبرو هستیم. اما تجربه‌های گذشته به ما نشان داده است که تنها با همبستگی، با ایستادگی بر بنیادها و با باور به مردم، می‌توان پیروز شد.

ایران، با تاریخ توانگر، با سرچشمه‌های طبیعی فراوان، و با مردمی آگاه، پُرشور و باهوش، سزاوار بهترین‌هاست: آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال و پیشرفت بر پایه‌ی اقتصاد تولیدی ملی. این، هدف اصلی ماست؛ و همبستگی «چپ»، گام نخست برای رسیدن به این هدف بزرگ است.




چین در سیاست جهانی: باورهای نادرست، نظم چندقطبی، درس‌گیری از شوروی و تضادطبقاتی

 مقاله ۹/۱۴۰۵

خرداد ۱۴۰۵، ۲۴ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

این نوشته جایگاه چین در جهان امروز را با دیدی مارکسیستی بررسی و واکاوی می‌کند. از چهار نگاهِ مرکزی – رمزگشایی از پیش‌داوری‌ها، همکاریِ راهبردی با روسیه، ستیز با ایالات متحده در پرتوِ ازهم‌گسیختگیِ تاریخیِ اتحاد جماهیر شوروی و تضاد طبقاتیِ درون مرزی – چهره‌ای ژرف از کشوری نشان داده می‌شود که همراه با پیشرفت، با تضادهای روزافزون درونی و بیرونی روبرو است.

بر پایه‌ی رخدادهای کنونی مانند سفرِ ترامپ در مه ۲۰۲۶، سفرِ اروپایی شی جین پینگ و پایه‌های همراهیِ چین و روسیه، روشن می‌شود که چین هم دستگاهِ کهنِ امپریالیستی جهان را به چالش می‌کشد و هم با ستیزه‌های درونیِ بزرگی بر سر راهِ آینده‌ی خود روبروست. این نوشته نشان می‌دهد که سخنان کنونی رسانه‌های «غربی» درباره‌ی چین، چندان بر پایه‌ی حقیقت نیست؛ بل‌که بیشتر به قدرت، منافع طبقاتی و کشمکش بر سر راه آینده‌ی انسانی پیوند می‌یابد.

آنچه در پی می‌آید، واکاویِ ریشه‌های این برداشت‌های نادرست و چگونگی شکل‌گیریِ تصویرِ کنونیِ چین در نگاهِ «غرب» است؛ پرسشی که در بخشِ پسین از زاویه‌ای طبقاتی بررسی خواهد شد.

 پیش‌داوری و واقعیت: تحلیلی طبقاتی از تصویر چین

در رسانه‌های «غربی»، چین همچون دشمنی ایدئولوژیک نشان داده می‌شود؛ تصویری که بر پایه منافع اقتصادی و ایدئولوژی «غرب» ساخته شده است. اندیشه‌ها و باورهایی که «غرب» درباره‌ی یک کشور پخش می‌کند، هیچ‌گاه بی‌سو نیستند. آن‌ها همیشه بازتاب منافع طبقه‌های فرمانروا و سیاست‌های استعماری «غرب» هستند. امروز با انبوهی از پیش‌داوری‌ها پایدار روبرو هستیم که از سوی سامانه‌ی جهانی امپریالیستی ساخته و گسترش یافته‌اند و این افسانه‌ها یک هدف یگانه دارند: روا نمودن «چپاول»، زورگویی و کوشش برای جلوگیری از سربرآوردنِ راهی جایگزین.

نوشتاری از بنیاد فرامرزی (TFF) نشان می‌دهد که چرخه‌ی رسمی در باختر به تنهایی گرد چند مایه‌ی منفیِ اصلی می‌چرخد: اینکه چین به گونه‌ای سامانه‌دار، حقوق بشر را زیر پا می‌گذارد، خودکامه است، آماده یورش به تایوان است، راهبردی کمربند و جاده گونه‌ای از نوسرمایه‌داری و نئوامپریالیسم است. بسیاری از این سخن‌ها از سوی اندیشمندانی که راست‌گرا و وابسته به پنتاگون هستند، ساماندهی شده که هدفش آماده‌سازیِ اندیشه‌ی همگانی برای راهبردِ نوینِ جنگِ سرد است. نادانی و خویش‌بازداری رسانه‌ای که ما در «غرب» می‌بینیم، ناخواسته نیست؛ این یک جنگ‌افروزی در زمینه‌های جنگِ اقتصادی، ایدئولوژیکی و نظامی علیه چین است.

هم‌زمان، چندین دستاوردهای مثبت دیگری نیز هست که در گفتگوی همگانی در «غرب» یکسره ناپیدایند – مانند این که چگونه چین در سه دهه بیش از ۸۰۰ میلیون تن را از تنگدستی و بی‌نوایی بیرون کشید، پیشرفته‌ترین زیرساختارهای جهان را ساخت، و به نیرویِ راننده‌ی رشد جهانی دگرگون شد. چین همچنین در انرژی‌های دگرشونده‌پذیر پیشتاز جهان شده است؛ نزدیک به دو سوم از پروژه‌های بزرگ انرژی پاک جهان در این کشور در دست ساخت است.

یکی از بزرگ‌ترین داوری‌های نادرست این است که چین، نیرویی هم‌آوا و یکپارچه است که گروهی اندک‌شمار از شایستگان با برنامه‌ای یگانه آن را می‌رانند. این پندار، واقعیت پیچیده‌ی طبقاتی را پنهان می‌کند. چین کشوری است که در راه ساختِ سوسیالیسم نخستین گامِ خود را برداشته است و در درون‌ساختارِ جهانی سرمایه‌داری کار می‌کند و از این رو سرشار از دوگانگی‌های ژرف است. کشور هم بخشِ عمومی نیرومندی دارد که از سوی دولت اداره می‌شود و هم یک بخشِ خصوصی رو به رشد، زیر رهبری طبقه‌ی نوپای بورژوا سربرآورده است. این کشوری است که دولت، مهم‌ترین ابزار تولید و راهبردِ رشد را کنترل می‌کند، اما نیروهای بازار نقشِ برجسته‌ای دارند – و پیکار میان منافع طبقاتیِ گوناگون همواره هست. این که چین را توده‌ای یکپارچه و ساده از قدرت بنمایانیم، چیزی سوای پنهان کردنِ ستیزه‌ی درونی‌ای نیست که سرنوشت آینده‌ی کشور به برایند آن وابسته است. برای تبلیغات امپریالیسم، آسان‌تر است که به مردم جهان بباورانند که همه‌ی مردم چین «دشمنی متحد» هستند؛ با این کار، درست‌انگاری تحریم‌ها، محاصره‌ها و تهدیدهای نظامی علیه آن کشور آسان‌تر می‌شود.

باور گسترده‌ی نادرستِ دیگر این است که کامرواییِ چین بر پایه‌ی «راه‌زنیِ ناسازه‌مند»، دزدیِ فناوری یا بهره‌کشی از نیروی کار استوار است. این پنداری است که بر ناآگاهی یا کژنماییِ خودآگاه از تاریخ استوار است. همان‌گونه که مارکسیست‌ها می‌دانند، پیشرفت هرگز فرایندی خطی نیست. پیشرفت چین درست به این دلیل یگانه است که برنامه‌ریزی دولتی را با بازار و خودسالاریِ ملی را با همکاریِ بین‌المللی درآمیخته است. کشور از یک کشور کشاورزی پس‌مانده به نیروی پیشتازِ جهانی صنعتی دگرگون شده است – نه با دزدی، بل‌که با انباشتِ توانایی‌های خود، آموزش مردمش، سرمایه‌گذاری در دانش و فناوری و سازماندهیِ طبقه‌ی کارگر به نیرویی که کشور را می‌سازد. امروز، چین رهبرِ جهانی در راه‌آهنِ تیزرو، انرژی‌های دگرشونده‌پذیر، زیرساخت‌های دیجیتال و تولیدِ پیشرفته است. نامیدن این دستاوردها همچون «ناسازه‌مند» تنها راهی است برای نالیدنِ فرمانروایان کهن که دیگر نمی‌توانند سرکردگی خود را در زمینه‌های گوناگونِ دانش نگه داشته باشند.

بر پایه‌ی تازه‌ترین داده‌های Scimago Journal & Country Rank، چین نه تنها از آمریکا پیشی گرفته، بل‌که در بسیاری از زمینه‌های دانشی به پیشتازیِ بی‌همتا رسیده است. از دیدگاهِ شمارِ نوشتارهای علمی، چین آمریکا را پشت سر گذاشته است. در سال‌های گذشته (۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵)، چین در بسیاری از رشته‌ها بیش از دو برابرِ آمریکا نوشتار پخش کرده است. برای نمونه، در علوم کشاورزی و زیست‌پایگی، چین ۱۲۳,۰۰۰ نوشتار در برابر ۴۴,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا؛ در زیست‌شیمی و ژنتیک، این شمار به ۱۵۸,۰۰۰ در برابر ۸۶,۰۰۰؛ در فیزیک و ستاره‌شناسی، چین ۱۹۱,۰۰۰ نوشتار در برابر ۶۲,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا؛ در علوم زمین و سیاره‌ای نیز چین با ۷۲,۰۰۰ نوشتار در برابر ۳۳,۰۰۰ نوشتارِ آمریکا پیشتاز است. در همه‌ی زمینه‌ها، چین با یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار نوشتار (۱,۳۵۰,۰۰۰) در برابر هفتصد و پنجاه و پنج هزار نوشتار (۷۵۵,۰۰۰) آمریکا، بیش از دو برابرِ رقیب خود تولیدِ علمی داشته است.

دن وانگ (Den Wang)، پژوهشگر کانادایی چینی‌تبار، می‌گوید که آمریکا بیشتر روی نرم‌افزار و نوآوری‌های تئوریک تمرکز کرده، ولی چین آرام‌آرام به پیوند ارگانیک زنجیره‌های راستین تولید از نوآوری، پژوهش، آزمایش و تولید کلان و بازاریابی پرداخته است. به باور او، قدرت آینده از آن کشوری است که بتواند نوآوری‌ها را شتابان‌تر، ارزان‌تر و در انبوهی کلان به فرآورده‌ی راستین برای جهان دگرگون کند. او شهر شنژن (Shenzhen)، چین را نمونه‌ی پیروزمندانه‌ی این پیوند ارگانیک میان این حلقه‌های زنجیره‌ای می‌داند؛ جایی که کارخانه‌ها، تأمین‌کنندگان، طراحان و مهندسان در کنار هم به کار می‌پردازند و می‌توانند بس شتابان فرآورده‌ای را طراحی، آزمایش و تولید کنند.

دانستن برخی نکته‌ها درباره‌ی آن‌چه به بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر در چین برمی‌گردد، ما را به حقیقت نزدیک‌تر خواهد کرد. در بازه‌ی ۲۰ ساله (۲۰۰۵–۲۰۲۵)، هم چین و هم هند رشد نامی (nominal) دستمزد نیرومندی داشتند، اما توان خرید راستین در این دو کشور بسیار ناهمگون است. بر پایه‌ی داده‌های سازمان بین‌المللی کار (ILO)، بانک جهانی و پیمایش‌های ملی، در چین دستمزدهای نامی روی‌هم‌رفته نزدیک به ۳۵۰ تا ۴۵۰ درصد افزایش یافت. تورم پایین (تنها ۲ تا ۳ درصد در سال) ماند، بنابراین رشد راستین دستمزدها در این دوره به ۱۷۰ تا ۲۱۰ درصد رسید. بدین‌گونه، توان خرید کارگران چینی بیش از سه برابر شد و این بهبود در همه‌ی بخش‌ها و گروه‌های درآمدی دیده می‌شود. در هند، دستمزدهای نامی افزایشی چشمگیرتر روی کاغذ داشتند (۵۰۰ تا ۶۰۰ درصد). اما تورم بالا (میانگین ۷ تا ۸ درصد در سال، بر پایه‌ی شاخص قیمت مصرف‌کننده و شاخص کاهنده‌ی تولید ناخالص داخلی) نزدیک به همه‌ی این دستاوردها را خنثا کرد. در نتیجه، رشد راستین دستمزد در ۲۰ سال تنها ۷ تا ۱۸ درصد بود – یعنی توان خرید بسیار اندکی بهبود یافت. تنها کارکنان بخش رسمی و فناوری اطلاعات افزایش راستین اندکی (۲ تا ۳ درصد در سال) تجربه کردند؛ کارگران کارخانه‌ای رشد نزدیک به صفر داشتند و کارگران روستایی یا نارسمی حتا توان خرید خود را از دست دادند، زیرا سهم خوراک و انرژی در سبد هزینه‌هایشان بالاتر است و تورم مؤثر برای آن‌ها یک تا دو واحد درصد بیشتر از میانگین رسمی برآورد می‌شود.

آشکار است که دروغ درباره‌ی چین برای پاسبانی از سرکردگی «غرب» است. سامانه‌ی کهن، به سرکردگی ایالات متحده، سده‌هاست که به این خو گرفته که تنها کسی باشد که اجازه دارد تعریف کند چه چیزی «راست»، «دروغ»، «مردم‌سالار» یا «خودکامه» است. بالارفتنِ چین این انحصار را می‌شکند. به همین دلیل هر گام، هر رأی که می‌گیرد، هر پیمانی که می‌نویسد، «غرب» آن را یک خطر برای خود می‌بیند.

نکته‌ی مهمی که در این میان نادیده گرفته می‌شود، این است که انتقادها و نگرانی‌های نیروها و اندیشمندانِ «چپ» و مارکسیست درباره‌ی روندهای کنونیِ چین، هرگز هم‌سان و هم‌جهت با تبلیغات یا خواست‌های رسانه‌ها و دولت‌های «غربی» نیست. از دیدگاهِ مارکسیستی، ارزیابیِ راه چین بر پایه‌ی معیارهای طبقاتی، پایداریِ سوسیالیسم، گسترشِ عدالت اجتماعی و استقلالِ واقعی انجام می‌گیرد؛ نه از زاویه‌ی منافعِ امپریالیستی. بسیاری از مارکسیست‌ها درباره‌ی پیامدهای رشدِ بخشِ خصوصی، پیوندها با سرمایه‌ی جهانی نقدها و هشدارهای جدی دارند، ولی این نقدها از سرِ دلسوزی برای ماندگاریِ راهِ سوسیالیستی و منافعِ توده‌های مردم است، نه برای براندازی، یا بازگرداندنِ کشور به زیرِ یوغ «غرب».

اکنون که روشن شد چگونه برداشت‌های یک‌سویه ساخته و گسترش می‌یابند، باید دید این درکِ نوین چگونه در چارچوبِ پیوندهای راهبردیِ چین با دیگر قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه روسیه، معنا و نمود پیدا می‌کند؛ همکاری‌ای که محورِ اصلیِ گفتارِ پسین است.

چین و روسیه: همکاری راهبردی برای برپایی نظم چندقطبی «جهانی»

در زمانی که سامانه‌ی کهن و یک‌سویه‌ی جهان – با تنها فرمانروا ایالات متحده – در بحران و ازهم‌گسیختگیِ ژرف است، همکاری میان چین و روسیه برای آفریدن جهانی دادگرانه‌تر، پایدارتر و چندسویه‌تر سربرآورده است. این یک گزینشِ راهبردی است که بر پایه‌ی ناگزیریِ تاریخی و در راستای سودهای همگونِ دو کشور در رویارویی با زورگوییِ «غرب»، پاسداری از خودسالاریِ ملی و آفریدن فضا برای حقِ همه‌ی کشورها در گزینشِ راهِ پیشرفتِ خود است.

همان‌گونه که فئودور لوکیانوف (Fyodor Lukyanov)، یکی از برجسته‌ترین کارشناسان روس در زمینه‌ی سیاست خارجی، می‌گوید، هنگامی که پیوندهای میان واشنگتن و پکن آکنده از بدگمانی و دگرگونی‌های راهبردی است، مسکو و پکن چیزی سراسر نو و دگرگون ساخته‌اند — پیوندی بر پایه‌ی پیش‌بینی‌پذیری، پایندگی و دراززمان. این پیوندی است که با منافع گذرا اداره نمی‌شود، بل‌که از سوی اصل برابری اداره می‌شود. در شرایط جهانی که هرج‌ومرج و دست‌درازیِ نیروهای امپریالیستی گسترش یافته است، پایندگیِ دوستی میان چین و روسیه به یکی از ارجمندترین رویدادها برای همه‌ی جهان دگرگون شده است.

در تازه‌ترین دیدار خود، رئیس‌جمهور شی جین پینگ از چهار پهنه برای این همکاریِ ژرف‌تر پرده برداشت: باورداشتِ راهبردیِ دوسویه، همکاریِ اقتصادی با کیفیت بالا، دادوستدِ فرهنگی برای استوارسازیِ دوستیِ میان ملت‌ها و در پایان، هماهنگیِ جهانی برای دگرگونیِ کشوررانِی جهانی.

نقشِ سازنده‌ی این همکاری در پیشرفتِ چندسویگیِ جهان را نمی‌توان کم‌ارزش شمرد. هر دو کشور عضوِ پایایِ شورای امنیت سازمان ملل متحد هستند و از این رو ستون‌های مرکزیِ دستگاهِ جهانی به شمار می‌روند. اما همکاریِ آن‌ها فراتر از نهادهای رسمی است. آن‌ها از راهِ پیمان‌هایی مانند بریکس، سازمانِ همکاریِ شانگهای و گروه ۲۰، بکوشش برای فروپاشیِ ساختارهای سامانه‌ی کهن می‌کوشند. راهبرد آن‌ها پایدار است: ناسازگاری با هرگونه زورگویی، بایکوت‌های یک‌سویه و زوردرآمیختگی در کارهای درونیِ کشورهای دیگر. آن‌ها از بنیانِ برابریِ همه‌ی کشورها، چه کوچک و چه بزرگ، در برابرِ حقوق بین‌الملل پاسداری می‌کنند. این، یک چالشِ بزرگی در برابر سامانه‌ای است که از پایانِ جنگِ جهانی دوم چیره بوده است – سامانه‌ای که در آن چند کشورِ توانگر، حقِ بازیگریِ پاسبان، داور و دستورگذارِ جهان را به دست آورده بودند.

برای مردمِ «جنوب جهانی» – کشورهای زیریوغ و نیمه‌مستعمره – این همکاری، امکانِ رهاییِ تاریخی است. دهه‌هاست که این کشورها ناچار بوده‌اند با نهادهای باختری مانند صندوق بین‌المللی پول و بانکِ جهانی – جایی که وام‌ها همواره با خواسته‌های سیاسی و اقتصادی، مانند خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، کاهشِ رفاه و همراستایی با منافعِ «غرب» همراه بوده‌اند – پیوندی برده‌وار داشته باشند. امروز، چین و روسیه جایگزینی بهتری برای این کشورها در چنته دارند؛ از راهِ پروژه‌هایی مانند کمربند و راه و پیمان‌های دوسویه، راهی برای همکاریِ برابر و بدون نیاز به دگرگونی‌های راهبردی یا براندازیِ دولت‌ها فراهم می‌شود. چنان‌که سرمقاله‌ی گلوبال تایمز می‌گوید: «چین و روسیه با یکدیگر همکاری می‌کنند تا نگهبانِ حقوق و منافع مشروعِ پیشرفتِ کشورهای «جنوب جهانی» باشند» (گلوبال تایمز، ۱۹ مه ۲۰۲۶، سرمقاله‌ی «هرچه «جهان» پرآشوب‌تر شود، همکاری چین و روسیه ضروری‌تر به نظر می‌رسد»).

این همکاری همچنین نیرویی راستین در برابر افزایش دست‌درازی کشورهای ناتو است. ما می‌بینیم که چگونه امپریالیسم فراآتلانتیک زیر پیشوایی ایالات متحده می‌کوشد چیرگی خود را به سوی خاور بگستراند، بودجه و جنگ‌افزار به اوکراین می‌دهد، تنش در آسیا می‌آفریند و پایاییِ جهانی را به خطر می‌اندازد. هدف آن‌ها سرکوب همه‌ی نیروهایی است که از سر فرودآوردن سر باز می‌زنند – روسیه، چین، جمهوری دموکراتیک کره، کوبا، ایران، ونزوئلا و دیگران. بل‌که اینجا دو نیروی بزرگ در برابر آن‌ها ایستاده‌اند. با هماهنگیِ راهبردِ بیرونی خود، پشتیبانی از منافع امنیتی یکدیگر و سرپیچی از سرسپردگی در برابر باج‌خواهی، دیواری آفریده‌اند که امپریالیسم به آسانی نمی‌تواند از آن بگذرد. آن‌ها نمی‌کوشند بر دیگران فرمانروایی کنند، بل‌که همچنین روا نمی‌دارند دیگران بخواهند بر آن‌ها فرمانروایی کنند.

نمونه‌ی روشن این سیاست، شیوه‌ی رفتار چین در اروپا، هنگام سفرهای رئیس‌جمهور شی به فرانسه، مجارستان و صربستان است. در صربستان، جایی که ناتو تنها چند دهه پیش کشور و سفارت چین را بمباران کرد و همه‌ی حقوق بین‌الملل را زیر پا گذاشت، پیمان‌نامه‌های نوینی درباره‌ی بازرگانیِ آزاد، سرمایه‌گذاری و زیرساخت‌ها امضا شد. در مجارستان که با دیوان‌سالاریِ اتحادیه‌ی اروپا سر ناسازگاری داشت، پیوندهایی که آزادی عمل به کشور می‌داد، استوارتر شد. در فرانسه، پیمان‌نامه‌هایی در زمینه‌ی فناوریِ پیشرفته و گذارِ سبز پیشگزاری شد. با این کارها، چین و روسیه نشان می‌دهند که بخشبندیِ کهن «دوست یا دشمن» مرده است. آن‌ها با هر کسی که بخواهد همکاری کند – چه عضو هم‌پیمانی‌های باختری باشد چه نه – پیوندهایی می‌سازند و با این کار، کوشش‌های سامانه‌ی کهن برای کنارگذاشتن و تنها کردن خود را سست می‌کنند.

در جهانی که با دست‌درازیِ آشکارِ امپریالیسم شناخته شده است، چین نقشِ جانانه‌ای برای برابری و صلح بازی کرده است. در درگیری میان روسیه و اوکراین، چین از پیروی از خطِ بایکوت‌های یک‌سویه‌ی روسیه از سوی اروپا و آمریکا سر باز زده است. به جای آن، همواره گفته است که ریشه‌ی چالش‌ها را باید در دهه‌ها گسترش ناتو به سوی مرزهای روسیه جست. چین باور دارد که جنگ‌ها با گفت‌وگوهای صلح‌آمیز به پایان می‌رسند، نه با واداشتنِ یک سو به سر فرودآوردن. این نگرش، گفتمان انحصاریِ «غرب» را شکسته و به بسیاری از کشورهای «جنوب جهانی» دلیری بخشیده تا از درگیری در جنگی که ساخته‌ی «غرب» است، سر باز زنند.

نقش این سیاست در پیوند با بمباران ایران از سوی آمریکا و اسرائیل حتا آشکارتر می‌شود. در اینجا، چین دست‌درازی و نادیده‌انگاریِ حقوق بین‌الملل را نکوهش کرده است. این کشور همراه با روسیه، از حقِ «نه»ی خود در شورای امنیتِ سازمانِ ملل برای جلوگیری از قطعنامه‌هایی که چراغ سبز برای بمباران بیشتر می‌دادند، بهره برده و بکوشش برای تشکیل ائتلافِ جهانی بر ضد جنگی که همه‌ی خاورمیانه و جهان را به هرج‌ومرج خواهد کشانید، کوشیده است. چین به روشنی گفته است که مردم فلسطین و ایران حقِ پاسداری از خود در برابر دست‌درازی بیگانگان و بدرفتاری نظامیان دشمن را دارند.

با مخالفت با محاصره‌ی تنگه‌ی هرمز و نگهداری و گسترش همکاری‌های اقتصادی و دیپلماتیک خود با ایران، چین یکی از اصلی‌ترین پیش‌شرط‌هایی که می‌توانست زمینه‌ساز آغاز جنگ دوباره از سوی آمریکا شود، را از میان برداشته و یا خطر آن را کاهش داده است (مرکز تحقیقاتی روابط بین‌الملل، گزارش تحلیلی «نقش چین در بحران تنگه‌ی هرمز»، مه ۲۰۲۶؛ و وبگاه رسمی سازمان ملل متحد، متن سخنرانی نماینده‌ی چین در شورای امنیت، ۷ آوریل ۲۰۲۶). چین تنها قدرتی است که می‌تواند نیروهای ستیزه‌جو در واشنگتن و تل‌آویو را به‌گونه‌ی کارآمد از آغاز دوباره‌ی جنگ علیه ایران بازدارد و می‌کوشد که سامانه‌ی جهانی به یکباره با بی‌قانونی این کشورها فرونریزد.

«جهانِ» چندقطبی یک ناگزیریِ تاریخی است. امپریالیسم همواره به نابرابری، بحران‌ها و جنگ‌ها می‌انجامد. تنها راهِ آفریدنِ جهانی پایدار و آشتی‌آمیز، پراکندگی قدرت، شکستن انحصارها و دادنِ حقِ پیشرفت به همه‌ی کشورها است. در این روند، چین و روسیه رقیب یا امپراتوری‌های نوین نیستند – بل‌که معمارانِ اصلیِ یک روزگارِ نوینِ چندقطبی هستند. همکاری آن‌ها برای بخشبندیِ جهان نیست، بل‌که درباره‌ی برانداختنِ بخشبندی به مرکز و پیرامون، فرمانروایان و زیردستان است. همان‌گونه که شی جین پینگ گفت: آن‌ها در تلاش‌اند تا سامانه‌ی کشوررانِیِ جهانی را دادگرانه‌تر و خردمندانه‌تر کنند. برای نخستین بار پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، جهان این امکان را دارد تا از زورمداری دور شود و به سوی همزیستیِ آشتی‌آمیز به جنبش درآید – و درست همین امکان است که بیش از همه‌ی نخبگانِ کهنِ قدرت را می‌ترساند.

برخی از نیروهای «چپِ» ایرانی، همکاریِ چین با جمهوری اسلامی را با دیده‌ی انتقاد می‌نگرند و آن را سیاستی نادرست می‌دانند. اما در چارچوبِ نظمِ نوینِ چندقطبی، چنین برداشتی از درکِ واقعیت‌های ژئوپلیتیکیِ امروز به دور است. همکاریِ چین با جمهوری اسلامی را باید نه گزینش سیاسی، بل‌که بخشی از راهبردِ کلانِ پکن برای درگیری با هژمونیِ «غرب» و فرسایشِ نفوذِ ایالات متحده در خاورمیانه و نظام جهانی دانست. چین در پهنه‌ی سیاستِ بین‌الملل با قدرت‌های واقعی همکاری می‌کند، نه با نیروهای آرمانی یا جایگزینی‌هایی که هنوز جایگاه سنگینی در سیاستِ کنونیِ جهان ندارند.

چین به‌روشنی می‌داند که در شرایط کنونی حتا اگر روزی جمهوری اسلامی واژگون شود، این «چپ» نیست که قدرت را در ایران به دست خواهد گرفت. رسانه‌ی دولتیِ روسی، پراودا، در چندین تحلیل و گزارش، رک و راست نوشته است که در شرایط کنونی پس از جمهوری اسلامی، به گمان بسیار این گروه‌های شاهنشاهی و وابسته به «غرب» هستند که دستگاهِ فرمانروایی را در دست خواهند گرفت. اگر «چپ» در ایران یک نیروی واقعی، سازمان‌یافته و دارای پایگاه اجتماعی و سیاسیِ روشن بود، بی‌گمان چین و روسیه نیز با آن همکاری می‌کردند.

اگر در آینده هنگام فروپاشی جمهوری اسلامی، نیروهای «چپ» بتوانند بیش از نیروهای شاهنشاهی و وابسته به «غرب»، سازمان‌یافته، پرتوان و دارای پایگاه اجتماعی و سیاسیِ روشن در ایران شوند — به‌گونه‌ای که به یک قدرت واقعی در سیاستِ درون و منطقه دگرگون گردند — بدون هیچ تردیدی چین و روسیه از آن‌ها پشتیبانی خواهند کرد. برای این دو کشور، اصلِ بنیادین در همکاری‌ها، واقعیت‌های عینیِ میدانِ سیاست و توانِ عملیِ نیروهاست، نه برچسب‌های ایدئولوژیک یا آرمان‌های دور از دسترس. همان‌گونه که امروز از دولت‌هایی مانند کوبا، کره‌ی شمالی یا ونزوئلا — که همسو با گفتمانِ چندقطبی هستند — پشتیبانی می‌کنند، در آن شرایط نیز اگر «چپ‌ها» نشان دهند که می‌توانند در برابر نفوذِ «غرب» بایستند، منافع ملی را پاس بدارند و در راهِ نظمِ نوینِ جهانی گام بردارند، به‌روشنی با آن‌ها در زمینه‌های راهبردیِ جهان، با همه‌ی ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و سیاسیِ همکاری خواهد شد.

در کنارِ این پیوندهای راهبردی، رویارویی و رقابتِ چین با ایالات متحده نیز سرنوشت‌ساز است؛ ناهمسانی بنیادینی که راه کنونیِ پکن را از راهِ رفته‌ی اتحاد جماهیر شوروی جدا می‌سازد و جستار بررسیِ بخشِ آینده است.

چین و ایالات متحده: رقابت بدون ازسرگیریِ سرنوشتِ اتحاد جماهیر شوروی

پیوند میان چین و ایالات متحده امروز، محورِ مرکزیِ راهبردِ جهانی است و پیوندی است آکنده از دوگانگی‌های ژرف اما همچنین وابستگیِ دوسویه. سنجش این پیوند با دوران جنگِ سرد میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی می‌تواند آموزنده باشد. یک ناهمگونیِ بنیادین هست – ناهمگونی‌ای که خود رهبران چین به خوبی از آن آگاهند و برای ماندگاریِ کشور برجسته است: چین ازهم‌گسیختگیِ اتحاد جماهیر شوروی را موشکافانه بررسی و واکاوی کرده است و درس‌های بایسته را آموخته است. هدف روشن است: هرگز نباید در هیچ شرایطی، نادرستی‌های رهبریِ شوروی– فدا کردنِ اقتصاد، مردم و پیشرفتِ سوسیالیستی در قربانگاهِ مسابقه‌ی جنگ‌افزاریِ نظامی که در پایان کشور را ویران کرد، را از سر گرفت.

این بینش هنگام سفر دونالد ترامپ به پکن در ۱۴ مه ۲۰۲۶ به روشنی آشکار شد. صحنه چشمگیر بود: رئیس‌جمهور آمریکا همراه با الیگارشی مالی و صنعتی آمریکا – ایلان ماسک (Elon Musk) از اسپیس ایکس (SpaceX)، تیم کوک (Tim Cook) از اپل (Apple)، جن هسون هوانگ (Jensen Huang) از انویدیا (NVIDIA)، سران بلک راک (BlackRock)، گلدمن ساکس (Goldman Sachs)، بوئینگ (Boeing) و چند شرکت دیگر – از هواپیما در چین پیاده شد. این‌ها هسته‌ی سرمایه‌ی انحصاریِ آمریکایی را تشکیل می‌دهند. پیام ایالات متحده روشن بود: آن‌ها دسترسی به بازار می‌خواستند، منافع اقتصادی می‌خواستند – بدون اینکه چیزی واقعی به چین پیشکش کنند. اما از سوی چین، این آزمندی با راهبردی خردمندانه روبرو شد.

رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ بی‌پرده این پرسش را به پیش گذاشت: آیا می‌توان بر «دام توسیدید» (Thucydides’s Trap) پیروز شد؟ — همان الگوی تاریخی که در آن، رویاروییِ یک قدرتِ نیرومندِ نوپیدا با سرکردگیِ یک قدرتِ در روند فروپاشی، بیشتر به جنگ می‌انجامد. این پرسش برای سرسپردگی نبود، بل‌که پیام روشن داشت: چین نه خواهان جنگ است و نه آماده‌ی سرسپردگی.

اگر با روزهای پایانی اتحاد جماهیر شوروی هم‌سنجی کنیم، ناهمسانیِ برجسته‌ای آشکار می‌شود. اتحاد جماهیر شوروی بخش بسیار بزرگی از درآمد ملی – تا ۴۰ درصد از تولید ناخالص داخلی – خود را برای پیشرفتِ نیروی جنگاوریِ خود به کار برد؛ برای همین اقتصاد راکد ماند. اتحاد جماهیر شوروی در زمان گورباچف، برتریِ خود را رها ساخت، و بی‌آنکه برنامه‌ای داشته باشد، دروازه‌های کشور را به روی سرمایه‌ی «غربی» گشود و طبقه‌ی نوینی از دارایان نمو کرد که سرانجام، همه‌ی کشور را فروخت. جفری ساکس (Jeffrey Sachs) می‌گوید «غرب» نه تنها هیچ کمکی به اقتصاد روسیه پس از فروپاشی نکرد، بل‌که با شوک‌درمانی، کارخانه‌ها را بست و بیکاریِ گسترده و ویرانی پدید آورد.

در زمان گورباچف، رهبری شوروی راهی را برگزید که مارکسیستِ چینی، زی هنگمو (Xi Hongmo)، آن را پنداریِ مرگبار می‌خواند: آن‌ها بر این باور بودند که اگر تنها به اندازه‌ی کافی «حسن نیت» نشان دهند، اگر «تفنگ» را بر زمین بگذارند، اگر در سیاستِ بین‌المللی کوتاه بیایند و نبردِ ایدئولوژیک را رها کنند — «غرب» آن‌ها را خواهد پذیرفت و به پیشرفتِ اتحاد جماهیر شوروی کمک خواهد کرد. نتیجه فاجعه‌بار بود.

چین این شرایط را وارونه کرده است. نخست، پیشرفتِ اقتصادی، نیرومندسازیِ نیروهای تولید و بهبودِ ترازِ زندگیِ مردم همواره در سیاست‌های دولت بالاترین جای را دارد. بر پایه‌ی داده‌های SIPRI، چین نزدیک به ۱.۷ درصد از تولید ناخالص داخلی خود را هزینه‌ی جنگاوری می‌کند – هزینه‌ای که کمتر از بسیاری از کشورهای باختری و بسیار کمتر از ۳.۵ درصد ایالات متحده است. این نشانه‌ی ناتوانی نیست، بل‌که نشانه‌ی خردمندیِ استراتژیک است. چین بر این باور است که یک دولتِ نیرومند تنها می‌تواند بر پایه‌ی یک اقتصادِ نیرومند ساخته شود. بدون یک اقتصادِ نیرومند، نه می‌توان نیروی راهبردی و نه نیروی نظامیِ پرتوانی داشت.

هنگام سفر ترامپ، این سیاست را ما در عمل دیدیم. ایالات متحده خواستار خرید گسترده‌ی هواپیماهای بوئینگ و مدارهای پیشرفته از انویدیا شد. چین با امضای پیمان‌نامه‌ها پاسخ داد، اما بر پایه‌ی سیاست‌های خودش: به اندازه‌ی خردمندانه‌ای سفارش داد که به پیشرفتِ خود آسیب نرساند و هم‌چنان به پشتیبانیِ تولید و پیشرفتِ کارخانه‌ی درونیِ هواپیماسازی می‌پردازد. امروزه چین هواپیمای مسافربری C919 خود را ساخته و در زمینه‌ی تراشه‌ها، سهمِ بازارِ انویدیا از ۹۵ درصد به نزدیک به صفر رسیده است – نه به دلیل تحریم‌ها، بل‌که به این دلیل که چین اکنون در روندِ ساختنِ فناوریِ خود است. این سیاست، وارونه‌ی اتحاد جماهیر شورویِ دورانِ گورباچف است: به جای وابستگی به «غرب»، از همکاری با «غرب» برای به‌دست‌آوردنِ استقلالِ اقتصادی بهره‌جویی می‌کند.

نتیجه روشن است: چین راهی سراسر دگرگون با اتحاد شوروی را برگزیده است. رقابت، به ویژه در زمینه‌ی اقتصادی با ایالات متحده در روند افزایش است، ولی چین به خوبی می‌داند که ایالات متحده برای زمانی دراز، هم‌چنان نیروی چیره در راهبردِ جهانی خواهد بود. برای همین، چین می‌خواهد از ازسرگیریِ درگیریِ جنگِ سرد پرهیز کند. این نبردی است که چین هم‌زمان با نیرومندساختنِ خود، در پی آفریدنِ گونه‌ای نوین از پیوند است – پیوندی بر پایه‌ی برابری، ارج‌نهادنِ دوسویه و همزیستیِ آشتی‌آمیز. درسِ دردناکِ تاریخ آموخته شده است: هر کسی که جنگ‌افزارهایش را بر زمین بگذارد و برای صلح زاری کند، نه آرامش خواهد داشت و نه استقلال و آزادی. بل‌که کشوری که نیروی خود را بر بهبودیِ زندگیِ مردم، خودسالاریِ فناوری و پیشرفتِ اقتصادی پایه‌گزاری کند – می‌تواند در برابر هر امپراتوری پایمردی کند.

اما فراتر از چالش‌های بیرونی، خطرِ اصلی از درون برخاسته است؛ جایی که رشدِ لایه‌هایی نوپا و وابسته، نبردی طبقاتی را در کشور پدید آورده که در بخشِ پسین به نشانه‌ها و پیامدهای آن خواهیم پرداخت.

نشانه‌های هشدار: طبقه‌ی بورژوازیِ نوپا و پیوندها با ایالات متحده – نبرد طبقاتی برای آینده‌ی چین

بزرگ‌ترین و ژرف‌ترین تضاد که امروز چین با آن روبروست و بزرگ‌ترین خطر برای پیشرفتِ سوسیالیستیِ آن است، از بیرون نمی‌آید – بل‌که از درون می‌آید. در سال‌های اصلاح‌ها، گشایشِ بازار و رشدِ تندِ اقتصادی، یک طبقه‌ی اجتماعیِ تازه سربرآورده است: بورژوازیِ توانگر، اثرگذار و «غرب»‌گرا یا بورژوازیِ بازرگانی که سرنوشتِ خود را به امپریالیسمِ آمریکایی و سرمایه‌ی مالیِ جهانی گره زده است. از نگرگاهِ مارکسیستی، این پرسشِ بنیادین برای آینده‌ی چین است: آیا این کشور می‌تواند سویِ سوسیالیستیِ خود را هم‌چنان دنبال کند یا این طبقه‌ی نوپای بورژوازی با همکاریِ دوستانِ امپریالیستیِ خود می‌تواند که راهِ سرمایه‌داری و بندگی از باختر را به چین بازگرداند؟

این طبقه‌ی تازه، از دارندگانِ کار، سرپرستانِ بالادست، بازیگرانِ مالی و گروهی از خردورزان و کارشناسان ساخته شده است که داراییِ خود را از درآمیختن با نهادهای مالیِ باختری به دست آورده‌اند. همان‌گونه که وانگ شیائودونگ (Wang Xiaodong)، («چه کسانی از سفر ترامپ استقبال کردند؟»، گلوبال تایمز – ۲۱ مه ۲۰۲۶) نشان می‌دهد، درست همین گروه بود که در خطِ پیشِ خوش‌آمد به ترامپ ایستاد و سفرِ او را ستود. هنگامی که گروهِ آمریکایی، به رهبریِ ترامپ و توانگرترین الیگارش‌های جهان به چین رفت، این طبقه و نهادهای مالیِ چین و نخبگانِ باخترگرا بودند که با خشنودی سخن از «نرمش»، سیاستِ «برد-برد» و «پیشرفتِ تاریخی» گفتند.

برای آن‌ها، همکاریِ نزدیک با ایالات متحده تنها یک سیاستِ استراتژیک نیست – بل‌که پرسشِ مرگ و زندگی است. دارایی، کارشان، آموزشِ فرزندانشان و شیوه‌ی زندگیشان همگی به گونه‌ای ژرف با ایالات متحده و باختر درهم‌تنیده است. افزایشِ درگیری، تحریم‌ها یا بریدنِ پیوندها، منافعِ آن‌ها را نابود خواهد کرد. از این رو، همان‌گونه که نویسنده‌ی مارکسیست، زی هنگمو می‌گوید، آن‌ها «اسب تروآ»ی امپریالیسم در درونِ کشور هستند. آن‌ها نیروهایی هستند که پیوسته در تلاش‌اند بازارها را بیشتر بگشایند، سرمایه‌ی بیرونی را آزادانه به درون درآورند و سرمایه‌ی درونی را آزادانه به بیرون بفرستند، مقررات‌زدایی و خصوصی‌سازی کنند – همه به نامِ «پیشرفتِ اقتصادی»، اما در واقع برای منافعِ طبقاتیِ خودشان.

این طبقه، نیرویی ایدئولوژیک نیز هست که همواره جهان‌بینیِ نئولیبرال و «غربی» را در چین گسترش می‌دهد؛ آن‌ها بخش‌های بزرگی از رسانه، زندگیِ فرهنگی و گفت‌وگوهای دانشگاهی را کنترل می‌کنند. آن‌ها «غرب» را تنها جامعه‌ی «متمدن»، «دموکراتیک» و «کارآمد» می‌دانند، هم‌زمان سوسیالیسم را در بن‌بست می‌بینند. نفوذِ آن‌ها یکی از بزرگ‌ترین خطرهایی است که جامعه‌ی چین با آن روبرو است، زیرا از درون عمل می‌کند، آگاهیِ مردم را به کژراهه می‌کشاند و خطِ سیاسی را دچار سردرگمی می‌کند.

خطرِ این طبقه دو چهره دارد. نخست، منافعِ اقتصادیِ آن‌ها در تضاد با سوسیالیسم است. رویایِ آن‌ها دگرگونیِ همانندِ آنچه در اتحاد جماهیر شوروی در سال‌های پایانیِ ۱۹۸۰ و آغازینِ ۱۹۹۰ رخ داد، است. آن‌ها می‌کوشند که دولت کوتاه بیاید، شرکت‌های دولتی به بخشِ خصوصی – به خودشان یا با همکاریِ شرکت‌های بیرونی – فروخته شوند و بازار باید رها از هر بندی آزادانه فرمانروایی کند. در درازنایِ سفرِ ترامپ، آمریکایی‌ها هم همین را خواستار شدند: خواهانِ دست‌یابیِ بیشتر به بخشِ کلیدیِ اقتصادِ چین، پایان دادن به کمک‌های دولتی به صنعتِ درونی، دگرگونی در ساختارِ شرکت‌های همگانی. آمریکایی‌ها برای فشار به چین از درونِ کشور، از طبقه‌ی بورژوازی کمک و پشتیبانی دریافت کردند. آن‌ها مانندِ گورباچف و دوستانش می‌گویند که برای آن‌که «نیکی‌خواهی» خود را به آمریکا بنمایانیم، باید سر فرودآوریم، باید بیشتر درآمیزیم، باید «مانندِ آن‌ها» شویم. آن‌ها پند می‌دهند که «رویارویی به جایی نمی‌رسد»، «ما به هم وابسته‌ایم» و همه چیز را می‌توان با پول و پیمان حل کرد. خطر از آن‌جا بزرگ‌تر می‌شود که بورژوازیِ چین، بسیار بزرگ‌تر، نیرومندتر و گستاخ‌تر از بورژوازیِ نوزادِ شوروی در زمانِ گورباچف است.

اما همان‌گونه که زی هنگمو با روشنیِ هشدار می‌دهد، این بازگشتی به تراژدیِ شوروی است. هنگامی که گورباچف اقتصادِ سوسیالیستی را رها کرد و با آغوش باز «غرب» را پذیرفت، چه رخ داد؟ آنچه پس از آن آمد، نه رفاه، بل‌که «چپاول» و غارت بود. سرچشمه‌ها و کارخانه‌های کشور به بهایِ بسیار کمتر از ارزشِ آن‌ها فروخته شد، کارگران کارِ خود را از دست دادند، رفاهِ جامعه‌ی سوسیالیستی از میان رفت و گروهی کوچک از الیگارش‌ها با کمکِ «غرب» قدرت را به دست گرفتند. طبقه‌ی بورژواییِ نوین در چین درست همین هدف را دارد. آن‌ها می‌خواهند بخشِ دولتی را خصوصی‌سازی کنند، آزادیِ جابجاییِ سرمایه به بیرون از کشور را می‌خواهند، نمی‌خواهند زیرِ برنامه‌ریزیِ دولتی کار کنند. آن‌ها آرزو دارند بخشی از طبقه‌ی بالای جهانی شوند، درست مانندِ الیگارش‌های روس. برای آن‌ها، خودسالاریِ کشور، منافعِ طبقه‌ی کارگر و راهِ سوسیالیستی تنها بازدارنده در راهِ آرزوها و سودهای بزرگ‌تر است.

اما این یک دگرگونیِ ناگزیر نیست. واکاوی‌های «چپِ» چین به روشنی نشان می‌دهد که میانِ طبقه‌ی بورژوا و دیگر طبقه‌ها و لایه‌های جامعه تضاد است. طبقه‌ی کارگر، دهقانان، لایه‌های میانه، همچنین بخش‌های بزرگی از حزب و دستگاهِ دولتی، برنامه و آرزویِ دگری برای سرنوشتِ خود و کشورشان دارند. برای آن‌ها، کنترلِ دولتی، خودسالاری، پاسبانی از صنعتِ تولیدیِ درونی و رفاهِ نیرومند، پایه‌های کامرواییِ مردم و کشور است. بنابراین نبرد بر سر این است که چه کسی باید تصمیم بگیرد: آیا باید کسانی فرمانروایی کنند که از فروشِ کشور سود می‌برند، یا کسانی که کشور و جامعه را با رنج و کارِ خود می‌سازند؟

تاریخ نشان داده است که این نبرد برای همه‌ی کشورهای سوسیالیستی، پیکار برای مرگ و زندگی است. اتحاد جماهیر شوروی به دلیلِ تازش‌های بیرونی فرونپاشید، بل‌که به این دلیل بود که نخبگانِ خودش از سوسیالیسم روی گرداندند و به سویِ سرمایه‌داری رفتند. امروز، چین با همین گزینش روبرو است. هنگامی که ترامپ با الیگارش‌ها و خواسته‌هایش به پکن آمد، هنگامی که بورژوازیِ چین به او خوش‌آمد گفت و خواستارِ امتیاز شد، همگی خطر را با همه‌ی روشنی دیدند. اما جامعه‌ی چین نشان داد که مردم از آنچه در خطر است، آگاه هستند.

خطر نزدیک و راستین است، اما پیروزی بر این خطر شدنی است. همان‌گونه که زی هنگمو واکاویِ خود را به پایان می‌رساند: «ما همکاری خواهیم کرد، عمل خواهیم کرد، گفت‌وگو خواهیم کرد – اما هرگز تفنگِ خود را بر زمین نخواهیم گذاشت.» مهرِ طبقه‌ی بورژوایِ نوینِ چین به ایالات متحده نشانِ پرتوانی نیست، بل‌که یک ناتوانی است. وفاداریِ آن‌ها نه به مردم یا کشور، بل‌که به سود و نخبگانِ جهانی است. آگاهی از خطرِ این طبقه، چارچوب‌بندیِ نفوذِ آن، راهبردیِ اقتصادِ کشور بر پایه‌ی منافعِ طبقه‌ی کارگر و لایه‌های میانی – این مهم‌ترین وظیفه برای کمونیست‌های چین است تا به سرنوشتِ اتحاد جماهیر شوروی دچار نشوند.

نبرد تنها میانِ چین و ایالات متحده نیست، بل‌که میانِ دو راه است: دنبال کردنِ راهِ سوسیالیستیِ خودبنیادِ چینی یا راهِ درآمیختنِ سراسری در نظامِ سرمایه‌داری و سرسپردگی به «غرب». سرنوشتِ این نبرد، نه تنها نقشِ چین را در جهان در دهه‌های آینده تعریف خواهد کرد و بل که نشان خواهد داد که آیا جهانِ چندقطبی می‌تواند پابرجا بماند و هم‌سنگیِ نیروهای جهانی را به زیانِ استعمارگرانِ «غربی» برهم زند یا نه.

همه‌ی این کشمکش‌ها، چین را در نقطه‌ی عطفی تاریخی می‌گذارد؛ نقطه‌ای که جمع‌بندیِ راه، چالش‌ها و چشم‌اندازِ پیشِ رو را در «پایان سخن» دنبال خواهیم کرد.

پایان سخن

چین امروز در یک چهارراه تاریخی و سرنوشت‌ساز ایستاده است؛ جایی که راه آینده‌اش از دل همان تضادهایی می‌گذرد که در سراسر این تحلیل بررسی شد. از یک سو، همچون یک نیروی پیشران در شکل‌دهی به نظم نوینِ چندقطبیِ جهانی، در برابر هژمونی و سیاست‌های امپریالیستیِ آمریکا ایستاده و همکاری‌های راهبردی‌اش – به‌ویژه با روسیه – بستری برای رهاییِ کشورهای «جنوب جهانی» از بندهای کهن و ساختارهای نادادگرانه‌ی گذشته فراهم کرده است؛ نقشی که به سود ستم‌دیدگان و ملت‌هایی است که به دنبالِ استقلال و پیشرفت هستند.

از سوی دیگر، اما همان چالشِ درونی‌ای که محورِ اصلیِ بررسی درباره‌ی تضادهای طبقاتی بود، همچنان پابرجاست: سربرآوردن و قدرت‌گیریِ لایه‌هایی از بورژوازیِ باخترگرا و نفوذِ فزاینده‌ی نهادهای مالیِ جهانی، که جهت‌گیریِ سوسیالیستیِ کشور را هدف گرفته‌اند. همان‌گونه که تجربه‌ی تاریخی نشان داده، همکاریِ اقتصادی یا پیوند با بازارِ جهانی به خودیِ خود خطرناک نیست؛ آنچه خطرناک است، وابستگیِ اقتصادی، از دست دادنِ کنترلِ سیاسی، و چشم‌پوشی از منافعِ بنیادینِ طبقه‌ی کارگر و توده‌های رنجبر است – همان کژراهه‌ی بزرگی که در دورانِ گورباچف، شوروی را به نابودی کشاند. بر این پایه، آینده‌ی چین نه چندان به استراتژیِ ژئوپلیتیکی، بل‌که به تواناییِ درونیِ آن در پاسبانی از حاکمیتِ ملی، نیرومندیِ جایگاهِ طبقه‌ی کارگر، و جهت دادن به رشدِ اقتصادی در راستای پاسخگویی به نیازهای واقعیِ مردم بستگی دارد؛ نه منافعِ اندکی سرمایه‌دار و طبقه‌ای که چشم‌به‌راهِ پیوندِ ناگسستنی با «غرب» است. این خطر تنها در مرزهای چین خود را وانمود نمی‌کند؛ چراکه اگر این طبقه پیروز شود، پیامدهایی سنگین‌تر و ناگوارتر از فروپاشیِ اتحاد جماهیر شوروی برای جنبشِ «چپ» و آرمان‌های سوسیالیستی در سراسرِ جهان به همراه خواهد داشت.

در این میان، تصویری که رسانه‌ها و سازمان‌های فکریِ وابسته به «غرب» از چین می‌کشند – تصویری آکنده از بزرگ‌نمایی درباره‌ی سرکوب، ناتوانی، ازهم‌گسیختگی و محکوم به شکست – همواره یک‌سویه و کژنما است؛ چراکه هدفِ اصلیِ آن، نادیده گرفتنِ دستاوردها و بی‌ارزش جلوه دادنِ توانمندی‌های راهِ سوسیالیستی است. اما واقعیت این است که «راهِ چینی» با همه‌ی پیچیدگی‌ها و چالش‌هایش، تنها الگو و تجربه‌ای است که توانسته در بازه‌ای کوتاه، دگرگونی‌های ژرف و پیشرفت‌هایی چشمگیر در کاهشِ تنگدستی، پیشرفتِ زیرساخت‌ها و بالا آوردنِ جایگاهِ جهانی خود داشته باشد. برای ملت‌های «جنوب جهانی»، برای کارگران و همه‌ی کشورهایی که سال‌ها زیرِ فشارِ استعمار و سیاست‌های یک‌جانبه‌ی «غرب» بوده‌اند، تجربه‌ی چین نشان داده که پیشرفت و استقلال شدنی است؛ می‌توان بدونِ سرسپردگی در برابر «غرب»، به رشد و پیشرفت رسید و سامانه‌ای ساخت که در آن، منافع و نیازهای بیشترِ مردم، بر سودجوییِ شرکت‌های چندملیتی و سرمایه‌ی جهانی برتری داشته باشد. از این رو، درکِ درستِ چین و جایگاهِ امروزش، بدونِ کنار گذاشتنِ پیش‌داوری‌های تاریخی و ایدئولوژیک، و بدونِ نگاه به نقشِ بنیادینِ آن در روندِ دگرگونی‌های تاریخی و پیکار برای نظامِ جهانی دادگرانه‌تر و چندقطبی، به بیراهه خواهد رفت.

سرچشمه‌های کمکی 

– Scimago Journal & Country Rank (2023–2025 data)

– International Labour Organization (ILO) statistics, 2005–2025

– World Bank economic and inflation databases

– SIPRI Military Expenditure Database

– Global Times: editorials and analyses (May 2026)

– Fyodor Lukyanov, research and commentary on Russia–China relations

– Jeffrey Sachs, reports on post-Soviet economic transition

– International relations research center: “China’s Role in the Strait of Hormuz Crisis”, May 2026

– United Nations Security Council: official meeting records and statements (April–May 2026)

– Transnational Foundation for Peace and Future Research (TFF) analyses

– Wang Xiaodong, “Who Welcomed Trump’s Visit?”, Global Times, 21 May 2026




 
پیش به سوی اتحاد گسترده «چپ»:
برای میهن، نان، کار، خانه؛ برای کودک، مرد، زن، زندگی، آزادی

مقاله ۸/۱۴۰۵
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۷ مه ۲۰۲۶

باغ‌ها را گرچه دیوار و در است، از هواشان راه با یکدیگر است (سایه)

پیش‌گفتار

امروز ساختار جهان و کشور ما به گونه‌ای سامان یافته که تنها با یک نگاه ساده می‌توان ستم و نابرابری فرمانروا بر آن را دید. چهره گرسنه کودک کار، رنج زن درمانده و فریاد کارگری که برای دریافت دستمزد نپرداخته خود را می‌سوزاند، گویاترین نشانه‌های این واقعیت‌اند.

جهان پیش روی ما جهانی ست که در آن نابرابری بی‌پرده، طبقه‌ی فرمانروا خود را آقای جهان و فراتر از قانون می‌داند، و سیاستمداران و میلیاردرها با شبکه‌های پنهان باجگیری و نفوذ، سرنوشت میلیون‌ها انسان را به بازی گرفته‌اند. از پرونده‌ی اپستین تا کودک‌ربایی در اروگوئه، از عفوهای پنهانی تا آتش‌سوزهای مرموز — همه یک چیز را فریاد می‌زنند: در جهانی که قانون، معیار و میزانش برای قدرتمندان و تهیدستان یکسان نیست، ایران نیز در چارچوب همان الگو، با چهره‌ای دیگر، همان رنج‌ها را بازتولید می‌کند. حاکمانی که نام میهن‌دوستی بر سینه دارند، همان الگوی غارت و نابرابری را با پوشاک دین و سنت بازسازی می‌کنند.

نبود یک جایگزین پیشرو و مردمی، بزرگترین سوگ امروز ماست. این نبود، این تهی جای ترسناک، دلبستگان به سوته‌دلانِ جهان را باید به سوی همکاری بکشاند. اما دریغ… دریغ از آن هنگام که چشم باز کنیم و بینیم که هنوز پراکنده‌ایم، هنوز بر سر اینکه کدام حزب، کدام شعار، کدام راه‌حل درست‌تر است، یکدیگر را می‌کوبیم، و دشمنِ سوار بر اسبِ سرمایه و زور، و شمشیر به دست، سینه‌ی عاشقان این سرزمین را نشانه می‌گیرد.

در چنین روزگاری، «چپ» پراکنده و گرفتار جدایی‌گری، میدان را برای راست تهی کرده است. این نوشتار پاسخی است به این پرسش که در برابر این نظمِ ناعادلانه، چه باید کرد؟ پاسخ در آن ساده است، اما پیاده کردن آن سال‌ها کار می‌خواهد: همبستگی.

جهانی که در آن می‌زییم؛ نابرابری بی‌پرده

جهان در روند دگرگونی‌های بزرگ است. نابرابری که روزگاری در لابه‌لای آمار پنهان می‌ماند، امروز دیگر پشت هیچ پرده‌ای نمی‌توان آن را پوشاند. یک درصد از داراترین مردم جهان، بیش از نیمی از همه دارایی‌های روی زمین را در دست خود دارند. این یک شعار نیست؛ این راستی است که سازمان‌های بین‌المللی بارها از آن سخن گفته‌اند. هنگامی که بیش از سه میلیارد انسان با کمتر از پنج دلار و نیم در روز زندگی می‌کنند، دارایی دو هزار و ششصد میلیاردر جهان از مرز چهارده هزار میلیارد دلار گذشته است. این شکاف هر روز گودتر می‌شود.

این نابرابری در سال‌های گذشته به اوج تازه‌ای رسید. در این سال‌ها، داراترین‌های جهان بیش از پنج هزار میلیارد دلار بر دارایی خود افزودند. این رویداد تصادف نبود. این نتیجه طبیعی سامانه‌ای است که برای انباشت دارایی در دست اندکی برنامه‌ریزی شده — سامانه‌ای که بحران را نه تهدید، بل‌که فرصت می‌بیند.

بر پایه گزارش‌های فوربس در سال ۲۰۲۶، ایلان ماسک در یک ساعت کاری نزدیک به ۲۳ میلیون دلار به دارایی خود می‌افزاید — پولی که یک کارگر ساختمانی در فیلیپین با ۵ دلار در روز، برای به دست آوردن آن باید ۱۳ هزار سال کار کند. این شکاف را دیگر نمی‌توان برایند سخت‌کوشی دانست. این یک شکاف ساختاری است. ساختاری که در آن کسانی که سرمایه دارند، بیشتر سرمایه می‌انبازند، و کسانی که تنها نیروی کار دارند، هر روز بیشتر در تنگنا می‌افتند. نظریه «پیشرفت همگانی» که نئولیبرال‌ها دهه‌هاست تبلیغ می‌کنند، در برابر این راستی‌های خشن فرومی‌پاشد.

ما با چشم‌های خود می‌بینیم که چگونه یک گروه اندک صهیونیستی چگونگی آینده جهان را برنامه‌ریزی می‌کنند. مرجوری تیلور گرین (Marjorie Taylor Greene)، نماینده پیشین کنگره و هم‌پیمان پیشین دونالد ترامپ، می‌گوید ترامپ برای رسیدن به کاخ سفید ناچار بوده با اسرائیل «داد و ستدی» انجام دهد. این سخنان که در گفت‌وگو با دیلی کالر (Daily Caller) به چاپ رسیده، به راستی به پیوند ساختاری میان واشنگتن و تل‌آویو تاخته است. به باور او، هیچ رئیس‌جمهوری در آمریکا بدون خشنودی گروه‌های فشار نیرومند اسرائیلی نمی‌تواند به فرمانروایی برسد یا در جایگاه خود بماند.

پرونده جفری اپستین، سرمایه‌دار تبهکاری که شبکه باجگیری همخوابگی از بالادستان جهانی را می‌چرخاند، آشکارا با صهیونیسم جهانی و طبقه‌های بالای فرمانروا پیوند خورده است. سندهای چاپ شده نشان می‌دهد که اپستین با موساد، سازمان جاسوسی اسرائیل، همکاری نزدیک داشته است. سرمایه بین‌المللی از این شبکه برای باجگیری از سیاستوران، بازرگانان و کسان بانفوذ بهره می‌برده تا فرمانبرداری آنان را در برابر سودهای صهیونیسم و دستگاه سرمایه‌داری جهانی پایدار کند.

اپستین از راه انجمن‌های وابسته به دستگاه فرمانروایی صهیونیستی مانند «صندوق ملی یهود» که در جابه‌جایی گروه‌های فلسطینی و گسترش شهرک‌نشین‌ها نقش دارند، برای سیاستمداران و پول‌داران بزرگ جهان تله‌گزاری می‌کرد. این پرونده نمونه‌ای آشکار از همپوشانی سودهای سرمایه‌داران بین‌المللی، دستگاه جاسوسی اسرائیل و سیاستوران باختری در راستای نگهداری سرکردگی ازمابهتران بر جهان است.

روزنامه‌های ایتالیا در این روزها درباره کارهای فراقانونی لایه‌های بالایی جامعه می‌نویسند. کودکی ناتوان از خانواده تنگ‌دست در اروگوئه به دنیا می‌آید و از مادر خود گرفته و در خانه کودکان نگهداری می‌شود. خانواده‌ای کم‌درآمد او را دو سال با عشق بزرگ می‌کند — او به آنها «مادر» و «پدر» می‌گفت. ناگهان یک میلیاردر ایتالیایی جوزپه چیپریانی (Giuseppe Cipriani) و نامزدش، نیکول مینتی (Nicole Minetti) — که محکومِ کیفری مهمانی‌های سکس سیلویو برلوسکونی (Silvio Berlusconi) است — همان کودک را می‌خواهند و با پول و نفوذش او را می‌ربایند. دادگاه فریب می‌خورد: حقیقت پنهان می‌ماند و کودک به پول‌داران سپرده می‌شود. وکیل کودک و همسرش در آتش‌سوزی مرموزی می‌میرند؛ مادر بیولوژیکی کودک به‌ناگهان ناپدید می‌شود. از نفوذ پول‌داران در دستگاه قضایی و سیاسی ایتالیا همین بس که گفته شود که برلوسکونی با پول خود راه را برای بسته شدن پرونده‌ی مهمانی‌های سکس مینتی هموار کرد. پس از مرگ برلوسکونی، در سال ۲۰۱۹ مینتی به ۳ سال و ۱۱ ماه زندان محکوم شد، اما حتا یک روز زندان نرفت. و امسال، رئیس‌جمهور ایتالیا او را فرای حکم دادگاه، بخشید. دارایان همیشه راهی پیدا می‌کنند — نه به این دلیل که قانون نیست، بل‌که به این دلیل که طبقه‌ی فرمانروا خود را آقای جهان و فراتر از قانون می‌داند.

دکتر یوزف منگله (Josef Mengele) که به دلیل آزمایش‌های کُشنده و ددمنشانه به روی زندانیان در آشویتس به نام «فرشتهٔ مرگ» خوانده می‌شد، پس از پایان جنگ جهانی دوم به آمریکای جنوبی گریخت و سال‌ها با شناسنامه ساختگی در آن‌جا زندگی کرد. به تازگی آشکار شد که در سال‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی او بارها به سوئیس سفر کرد، ولی هیچ‌گاه دستگیر و زندانی نشد. هیچ‌کس نمی‌داند که چه کسانی در این سال‌ها از دوست فاشیست خود پاسبانی کرده‌اند و هیچ‌کس نمی‌داند که او را برای انجام چه کاری به سوئیس خوانده بودند.

از زوریخ تا آشویتس، از اروگوئه تا ایتالیا، از واشنگتن تا تل‌آویو، لایه‌های فرادست قانون را برای خود خم می‌کند و مردمان تهی‌دست را شکار پول خود می‌سازد. اگر پنداشتی این داستان تنها در آن سوی جهان رخ می‌دهد، به ایران بنگر — جایی که همان الگو، تنها با پوشاک دیگر، هر روز بازآفرینی می‌شود.

ایران: همان داستان، تیزتر و دردناک‌تر

دولت‌آبادی، نویسنده‌ای که عمری به زبان مردم نوشته و صدای کسانی بوده که صدایشان شنیده نمی‌شد، شرایط میهن را رک و راست به تصویر می‌کشد. او می‌گوید که کشور را از هر چیزی تهی کرده‌اند: از انسان، از بازار سالم، از آب و هوای زیست‌پذیر، از پیوندهای اجتماعی درست، از هر نهاد راستین. این تهی شدن تصادفی نیست؛ نتیجه دهه‌ها سیاست‌گذاری آگاهانه است که تنها به سود اندکی بوده است.

او می‌گوید که مردم می‌خواهند از کشور دفاع کنند، اما شکم گرسنه ایمان ندارد. و خودِ حاکمان، مردم را گرسنه کرده‌اند. برنج را در دریا می‌ریزند تا بها بالا رود. مردم می‌بینند که هزاران میلیارد ناپدید می‌شود و گروهی ویژه سود می‌برند.

گرسنگی زنجیر نادیدنی‌ای است که مردم را به بند می‌کشد، بی‌آنکه نیاز به زندان و دادگاه باشد. طبقه حاکم با دو دست کار می‌کند: یک دست نان را از دهان مردم می‌کشد، دست دیگر دهان آنان را می‌بندد تا شکوه نکنند.

این همان الگویی است که در سطح جهانی دیدیم. یک درصدی که قانون را برای خود خم می‌کند، در میهن ما نیز هست — با این ناهمسانی که در میهن ما این ددمنشی‌ها با نام «میهن‌دوستی» و «دین» انجام می‌شود. فرمانروایانی که می‌گویند دفاع از سرزمین می‌کنند، خود از بزرگترین ویرانگران آن‌اند.

دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی با پیاده‌سازی دستورهای نهادهای مالی بین‌المللی، ایران را یکی از نابرابرترین کشورهای منطقه کرده است. واگذاری‌های گسترده و رانتی، فروپاشی بهداشت همگانی، کالایی شدن آموزش و پرورش، و غارت دارایی‌های ملی به بهانه «بهره‌وری» — اینها سیاست‌های آگاهانه‌ای هستند که پیامدهایشان هر روز در زندگی مردم نمایان است.

هر روز آگاهی از تن‌فروشی زنان برای تهیه هزینه‌ی زندگی، خودسوزی کارگران در اعتراض به دستمزدهای پرداخت‌نشده، رنج کودکان کار در کوچه‌های شهر، و فروش تن‌پیکرهای تهی‌دستان وجدان‌های خسته را می‌خراشد. اینها آمار نیستند؛ اینها انسان‌اند. انسان‌هایی که سامانه‌ای آنها را به این روز انداخته است.

ترس از گزمگان، ترس از اندیشیدن، ترس از سازماندهی — اینها ابزارهای فرمانروایی‌اند که بدون شلیک کردن یک تیر، ایستادگی را نشدنی می‌کنند. این همان زمینه‌ی امنیتی است که آواز نئولیبرالی با آن آمیخته شده و می‌دانیم که با انسان‌ها چه می‌کند.

افزون بر همه‌ی اینها، باید چشمان خود را به روی خطری بزرگتر نیز بگشاییم. پرخاشگری آمریکا و اسرائیل، با همکاری نیروهای راست و شاهنشاهی‌خواه، نقشه‌ی نابودی و چندپارگی ایران را در سر می‌پرورانند. آنها می‌خواهند این سرزمین را به چند پاره خرد و ناتوان بخش کنند تا هر پاره را به آسانی به بند کشند. اگر امروز بیدار نشویم و این نیرنگ را نشناسیم، فردا دیگر دیر خواهد بود — نه ایرانِ یکپارچه خواهد ماند، نه نانی برای گرسنگان، نه امیدی برای رنجبران.

با این همه، چشم‌انداز آینده میهن، تنها تاریک نیست. در سال‌های گذشته ما خیزش‌هایی دیدیم که هر بار ژرف‌تر، گسترده‌تر و سازمان‌یافته‌تر از پیش بوده‌اند. اعتصاب‌های کارگری و صنفی با همه‌ی سرکوب پیوسته رشد می‌کنند. آگاهی از پیامدهای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی هر روز گسترده‌تر می‌شود. جنبش زنان، جوانان، آموزگاران، کارگران و زندانیان سیاسی موج‌هایی از پایداری آفریده‌اند که در بخش‌های دیگر جامعه نیز می‌پیچد و شور پیکار را نیرومندتر می‌کند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» و خیزش مهر ما امسال، همه نشان‌گر امیدی پرشور است. این خیزش‌ها خودجوش و پرانرژی بوده‌اند. میهن‌دوستی ایرانیان در برابر یورش بیگانگان، دشمن را شگفته زده کرد و نام ایرانیان را بر سر زبان‌ها انداخته است.

اما یک تهی‌جای بزرگ حس شده: نبود پیشاهنگی سازمان‌یافته که بتواند این انرژی را در راه دگرگونی‌های پایدار سازمان‌دهی کند. مردم به میدان آمده‌اند، اما نیرویی که بتواند این پویش را در راه روشن رهبری کند، نبوده است. این تهی‌جا را نمی‌توان با چشم‌به‌راهی پر کرد. باید دست به کار شد و خود آن را ساخت.

مردم ایران گرسنه‌اند و حاکمان برنج در دریا می‌ریزند. کارگر خود را می‌سوزاند و دستگاه فرمانروایی سرکوب را ددمنش‌تر می‌کند. بیگانگان در کمین چندپارگی میهن هستند. با این همه، خیزش‌ها خودجوش می‌رویند و درخت میهن‌دوستی شکوفه می‌کند — اما بدون پیشاهنگی آگاه، این انرژی نابود می‌شود. و اینجا است که پرسش از «چپ» آغاز می‌شود: در این میدانِ پرآشوب، در جهانی نادادگر، ایرانی رنجیده از ستم، در برابر استعمارگرایانی که به دنبال نابودی ایران هستند، وظیفه‌ی ما چیست؟

وظیفه «چپ»: از پاسداری تا ساختن

شاخه‌ها را از جدایی ‌گر غم است، ریشه‌هاشان دست در دست هم است (سایه)

در روزگاران سال‌های شصت که سرکوب فراگیر بوده و «شب تیره و خاموشی» چیره شده، وظیفه «چپ» این بوده که خود را زنده نگه دارد. نه به معنای بی‌کنشی یا کناره‌گیری، بل‌که به معنای پاسداری از بذری که دگرگونی بزرگ فردا را شدنی می‌سازد. این شکیبایی و «زنده نگه داشتن» خود یک کنش سیاسی و انقلابی بود. هر کس می‌بایست با پاکی اخلاقی خود را نگه دارد.

هنگامی آسمان اندیشه‌ی مردم بی‌ستاره می‌شود، روشن کردن حتا یک فانوس، گونه‌ای پایداری است.

درخت باور به جهانی آزادتر و دادگرانه‌تر بدون آبیاری پیوسته خشک می‌شود. «چپ» در روزگار سرکوب باید از هر روزنه‌ای که نور می‌بارد بهره بجوید — از هر حماسه، از هر سروده، از هر روایت پایداری — تا باور به جهانی بهتر را در دل‌ها زنده نگه دارد.

اما امروز دیگر از آن روزهای ناامیدی و خاموشیِ ناب دور شده‌ایم. شرایط عینی برای دگرگونی آماده است. دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی با بحران‌هایی دست و پنجه نرم می‌کند که برای آنها هیچ راه چاره خردمندی ندارد. خیزش‌های مردمی سال‌ها و ماه‌های گذشته نشان می‌دهند که جامعه ایران هم دیگر خواهان زندگی زیر شرایط گذشته نیست.

دیگر هنگام سخن‌ورزی نیست.

دیگر روزگار حماسه‌خوانی نیست؛ سخن از حماسه‌آفرینی است. باید پیام روشن و برنده داشت و به میان مردم برد. در جهان امروز، پیروزی هر پیامی در روشنی و تیزی آن است. «چپ»ی که پیام ناهمسان و گیج‌کننده می‌دهد، پشت سر کاروان می‌ماند، نه پیشاهنگ آن.

«چپ» امروز نمی‌تواند میان گزینه‌های گوناگون سردرگم بماند. باید راهبرد مستقل و مشترک خود را به پیش بگذارد.

زمان گزیدن فرا رسیده است. گزینش همبستگی و گریز از تک‌نوازی. بدون این گزینش روشن، وجدان هر «چپ»ی، او را در میان خوشبختی نمودین خود، بدبخت می‌کند. یکی از دردناک‌ترین راستی‌های جنبش پیشرو ایران، پراکندگی و جدایی‌گری است. سازمان‌ها و گروه‌های «چپ» که هر کدام در جنگ‌های درونی گرفتارند، تا کنون دست به کردار همگانی و تأثیرگذاری نزده‌اند. آن هم زمانی که راست‌ها، با همه ناسازگاری‌های درونی‌شان، هنگامی که منافع طبقاتی‌شان به خطر می‌افتد، همبسته و هم‌گام وارد میدان می‌شوند.

لایه‌های گوناگون بورژوازی در دستگاه فرمانروایی نیز همین‌گونه کار می‌کنند. هنگامی که منافع‌شان در خطر است، همبسته و هم‌گام دور نظام گرد می‌آیند و کشور را به کژراهه‌ی اقتصادی و اخلاقی می‌کشانند.

سرمایه‌داری خودخواسته «چپ»‌ها را به گروه‌های کوچک و بدگمان بخش کرده تا مبادا آوایی یگانه علیه خود او سر دهند. این بخش‌سازی نتیجه‌ی یک تصادف نیست؛ بخشی از راهبرد طبقه حاکم است. هنگامی که نیروهای «چپ»، سرگرم درگیری با یکدیگرند، نیازی به سرکوب بیرونی نیست.

دیرکرد در راه یگانگی، هزینه‌ای است که مردم نادار و رنجبر ایران پرداخت می‌کنند. هنگامی که مردم به میدان می‌آیند، اما پیشاهنگ سازمان‌یافته و گردان هم‌گام «چپ» را نمی‌بینند که بتواند خشم توفانی آن‌ها را سازمان‌دهی کند. نتیجه؟ میدان برای نیروهایی باز می‌ماند که نه سودهای مردم، بل‌که منافع بورژوازی و حتا بیگانگان را نمایندگی می‌کنند.    

چگونه هر گروه «چپ» باور دارد که به تنهایی، با باور به برنامه‌های خود، می‌تواند ساختار قدرت را دگرگون کند؟ چگونه می‌توان از دفاع از منافع توده‌ها سخن گفت، اما از همبستگی برای آن منافع سر باز زد؟

یک کنشگر «چپ»، چه بهبودی‌خواه و چه انقلابی، باید به آرمان‌های توده‌ها پایبند باشد، نه به نام و نشان سازمانش. سازمان و حزب ابزاری هستند برای رهایی رنجبران از ستم‌های چندگانه، نه هدفی مقدس برای خویش.

تردیدی نیست که «چپ»‌ها در پهنه‌ها و زمینه‌های گوناگون دیدگاه‌های ناهمسازی با هم دارند. در پهنه‌ی ایدئولوژیک، برخی لنینیسم را از چارچوب ایدئولوژیک خود برداشتند، برخی مارکسیسم را هم. در پهنه‌ی راهبردی و چشم‌انداز جامعه آینده، برخی به سامانه‌ی مردم‌سالاری دلبستگی دارند، برخی سوسیالیسم ناب می‌خواهند، و برخی گذار ملی‑دموکراتیک با سمت‌گیری غیرسرمایه‌داری. در زمینه‌ی خط‌مشی و راه‌کار در برابر جمهوری اسلامی نیز ناهمسازی‌های بزرگی است: برخی بهبودِ دستگاه جمهوری اسلامی را شدنی می‌دانند، برخی خواهان سرنگونی آنی‌اند، و برخی ضد جمهوری اسلامی هستند اما براندازی امروز را درست نمی‌دانند. درباره‌ی تضادهای عمده نیز در میان «چپ» چندان همسازگری دیده نمی‌شود. برخی بزرگترین وظیفه (کارباید) ما را ضدامپریالیستی می‌دانند، برخی مقوله‌ی امپریالیسم را فرسوده می‌شمارند.

همه‌ی اینها درست. ولی در برابر این همه ناسازگاری، دیدگاه‌های برجسته‌ای با هم همساز است. همه از خودسالاری و استقلال، عدالت اجتماعی و دادگری، آزادی سخن می‌گویند.

حتا آن «چپ»‌هایی که امپریالیسم را مقوله‌ای فرسوده می‌دانند، سرشتِ ضداستعماری پررنگی دارند؛ حتا آن «چپ»‌هایی که راه‌کارهای گوناگون جمهوری اسلامی را می‌پذیرند، از عدالت اجتماعی سخن می‌گویند و نظام سرمایه‌داری را نکوهش می‌کنند.

در برابر ما دشمنانی نیرومند ایستاده‌اند که تنها با یگانگی، همبستگی و همیاری می‌توان با آنها پیکار کرد: دشمنی مانند غرب، نه به معنای فرهنگی آن بل‌که به دلیل سرشت استعمارگرایانه آن، که خواهان ایران بزرگ و نیرومند و یکپارچه نیست؛ هواداران شاهنشاهی که برای یورش بیگانگان به میهن ما دست می‌زنند؛ یک سامانه ددمنش سرمایه‌داری در درون با بورژوازیِ انگلی که خواهان شناسایی حق طبقه‌ی کارگر برای سازماندهی نیست و نمی‌خواهد دارایی کشور را برای بهبودی زندگی مردم به کار برد؛ یک روبنای خودکامگی دینی که هوای نفس کشیدن را برای مردم تنگ کرده است.

برای همین، تنها راه درست، همبستگی است.

«چپ» در روزگار خاموشی فانوس روشن نگه داشت و اکنون هنگام خیزش، باید پیشاهنگ باشد. اما چگونه می‌توان پیشاهنگ بود، زمانی که صف‌هایمان پراکنده و نیروی اندک ما در درگیری با هم دیگر به کار برده می‌شود؟ چنددستگی، «چپ» را از میدان بیرون کرده و میدان را برای راست تهی کرده است. پس راه برون‌رفت از این بن‌بست چیست؟

همبستگی: بایستگی راهبردی

دستِ من با دستِ تو دستان شود، کارِ ما زین دست، کارستان شود (سایه)

هنگامی که از همبستگی «چپ» سخن می‌گوییم، سخن از یکدست کردن همه دیدگاه‌ها یا پاک کردن ناسازگاری‌ها از روی کاغذ نیست. ناسازگاری میان رویکردهای گوناگون در «چپ» ریشه‌های راستین دارد و نادیده گرفتن آنها نه شدنی است و نه سودمند. اما این ناسازگاری‌ها نباید بازدارنده همکاری کرداری در میدان پیکارهای صنفی، اجتماعی و سیاسی شوند.

آزمون تاریخی جنبش‌های کارگری و آزادی‌بخش در سده‌ی بیستم یک درس روشن دارد: هیچ‌گاه دگرگونی بزرگی بدون جبهه‌ای همبسته و سازمان‌یافته به پیروزی نرسیده است. جنبش‌هایی که پیروز شدند، آنهایی بودند که توانستند نیروهای گوناگون را گرد برنامه‌ی همگانی گرد هم آورند — نه آنهایی که همه را به پذیرش یک خط یگانه فراخواندند. ارج گذاشتن دیدگاه‌های دیگران، و پایبندی به همکاری برای هدفی بزرگتر از خود، شیوه‌هایی هستند که می‌توانند ناسازگاری‌های درونی جبهه را رهبری کنند و یگانگی بیافرینند.  

در تاریخ پویش کارگری ایران نیز روزگارانی بوده که همکاری و هماهنگی میان نیروها، توانسته دستاوردهای مهمی به بار بیاورد. و روزگارانی بوده که فرقه‌گرایی و جدایی، فرصت هر پیشرفتی را از میان برد. این آزمون را باید آموخت. سخن گفتن از بایستگی همبستگی، بدون کردار و رفتار در این راه، بس نیست. همبستگی یک آرزو نیست؛ یک فرایند است که باید ساخته شود — گام به گام، با شکیبایی و پشتکار، با پذیرش اینکه کار همگانی همیشه پیچیده‌تر از کار فردی است.

جبهه‌ی همبسته‌ی «چپ» نمی‌تواند بر پایه‌ی شعارهای تهی یا همدلی‌های زودگذر پایه‌گزاری شود. پایه‌ی آن باید برنامه‌ی مشخص، خواست‌های روشن و پایبندی کرداری به همکاری باشد.

سازمان‌ها و گروه‌های «چپ» باید میز گفت‌وگو بچینند — نه برای اینکه ناهمسانی‌ها را برجسته کنند و بر سر هم بکوبند، بل‌که برای اینکه زمینه‌های همکاری مشخص را شناسایی کنند. کجا می‌توانیم با هم کار کنیم؟ در کدام کارزارها می‌توانیم هماهنگ باشیم؟ چگونه می‌توانیم از جنبش‌های اجتماعی به شکل هماهنگ پشتیبانی کنیم؟

آنچه می‌تواند همه گرایش‌های «چپ» را — از انقلابی تا بهبودی‌خواه، از مردم‌سالار تا کمونیست — کنار هم بنشاند، خواست‌های پایه‌ای همگانی است. این خواست‌ها روشن‌اند: جدایی دین از حکومت، آزادی پوشش و تن زنان، برابری همه‌ی خلق‌ها و مردمان این سرزمین، به‌رسمیت‌شناختن حقوق دگرباشان و دگراندیشان، آزادی سخن و سازماندهی، بازپس‌گیری واگذاری‌های ویرانگر و رانتی، زنده‌سازی خدمات همگانی رایگان برای همه، تصویب قانون کار دادگرانه و انسانی، بازپخش دارایی دزدیده شده، و ایستادگی در برابر سرمایه انباشت‌شده‌ی رانتی که کشور را به تاراج برده است.

اینها نکته‌های پیوندی هستند که می‌توانند بخش پهناوری از نیروهای «چپ» را در یک جبهه‌ی عملی کنار هم بنشانند.

برپایی کمیته‌های همکاری میان سازمان‌های «چپ»، سازماندهی کارزارهای سراسری علیه گرانی و واگذاری رانتی، پیشنهاد برنامه‌های اقتصادی جایگزین و همگانی، و هم‌آوایی در پشتیبانی از پویش‌های کارگری، زنان و جوانان — اینها می‌توانند نمودهای عینی این همگرایی باشند. هر گام کوچک در این راه، ارجمندتر از سال‌ها گفت‌وگوی نظری درباره بهتر بودن برنامه خود است.

کارزارهای سراسری برای آزادی زندانیان سیاسی، علیه واپسگرایی دینی، علیه گرانی، علیه واگذاری رانتی — اینها فرصت‌هایی هستند که نیروهای گوناگون «چپ» می‌توانند با نگهداشت هویت خودسالار خود، در عمل هماهنگ باشند. این عمل همگانی به مردم نشان می‌دهد که «چپ» یک نیروی راستین است، نه تنها صدایی در شبکه‌های اجتماعی. این همکاری به جوانان «چپ» در درون میهن امید می‌دهد. همکاری سازمان‌های «چپ» در برون از مرزها، شمع امید را در دل‌های «چپ»‌های جوانی که در درون کشور به سازماندهی خیزش‌ها از پایین می‌پردازند، افروخته نگه می‌دارد. این همبستگی با نامی ساده و برنامه‌ای روشن باید در سطح کوی، کارخانه، دانشگاه، بیمارستان — همه‌جا — نمود داشته باشد. کمیته‌های محلی، شبکه‌های اجتماعی از پایین، و پیوند با انجمن‌های صنفی و کارگری، ستون‌های راستین همبستگی هستند.

«چپ» یگانه باید به زبانی ساده از شرایط ناگوار جامعه و راه برون‌رفت از آن سخن بگوید.

اما همه‌ی اینها تنها زمانی شدنی است که جویبارهای پراکنده، رودی پرخروش شود تا بتواند این زمین کال را با آبیاری سرسبز کند. و این همان گره‌گاه همبستگی است.

پایان سخن

از نابرابری جهانی آغاز کردیم — از آن یک درصدی که قانون را برای خود خم می‌کند، که شبکه‌های نفوذش پشت پرده می‌چرخند، که بحران را فرصت می‌بیند. سپس به ایران رسیدیم — به برنجی که در دریا می‌ریزند، به مردمی که نان ندارند، به حاکمانی که نام میهن‌دوستی بر سینه دارند اما ویرانگر میهن‌اند؛ از چشم‌آز بیگانگان به میهن گفته‌ایم. از کار «چپ» در روزهای خاموشی یاد کرده‌ایم — از پاسداری بذر امید — و از بایستگی دلیری و سازندگی در روزهای امروز.

از پراکندگی و جدایی‌گری شکوه کرده‌ایم که چگونه نومیدی می‌پراکند و میدان نبرد را به دشمنان مردم و میهن واگذار می‌کند. از درس‌های تاریخ گفته‌ایم که هیچ دگرگونی بزرگی بدون یگانگی به پیروزی نرسیده است. از گام‌های عملی گفتیم که چگونه می‌توان از شعار به کردار رسید.

اکنون به اینجا می‌رسیم: همبستگی «چپ» نه یک شعار احساسی، بل‌که یک بایستگی راهبردی است. نه برای خود «چپ»‌ها، بل‌که برای میلیون‌ها زن، کارگر، جوان و تهی‌دستی که چشم به راه آنند که نیرویی پیشاهنگ، همبسته و دلی‌سوخته راه را روشن کند. این همگرایی نشان می‌دهد که جایگزین راستین در برابر اقتصاد نئولیبرالی ویرانگر، نه بازگشت به گذشته است و نه پیرایش سامانه‌ی کنونی — بل‌که دگرگونی ساختاری به‌سوی داد اجتماعی است.

دیوار پولادین ستم دینی، فرمانروایی سرمایه، زورگویی قدرت‌های استعماری را تنها با آتش همبستگی «چپ» می‌توان ذوب کرد. نه با اخگرهای پراکنده و جدا از هم. بدون همبستگی، پویش «چپ» پراکنده و ناتوان می‌ماند و نمی‌تواند در بزنگاه‌های پیکار، به نیرویی سرنوشت‌ساز در برآیندهای سیاسی دگرگون شود.

تا کی با «سوزن‌دوزی بی‌انتها» بر هم خرده گیریم و دشمنان بی‌شمار را به فراموشی سپاریم؟ زمان پاسخ دادن به این پرسش فرا رسیده است. زمان گزیدن. زمان ساختن. زمان ایستادن. زمان کنش همگانی.

یک «چپ» یگانه باید برای جذب نسل نو — به‌ویژه جوانان طبقه‌ی کارگر — به صف خود بکوشد. این نسل که خود پیشاهنگ خیزش‌های سال‌های گذشته بوده، پتانسیل بزرگی برای دگرگونی دارد. اما بدون یگانگی «چپ»، بدون ساختار سازمانی که این انرژی را رهبری کند، این پتانسیل برباد می‌رود.

همبستگی، آرمانی دور یا شعاری زیبا نیست؛ یک فرآیند است. از گفتگوهای کوچک، از همکاری در یک کارزار اعتراضی، از پشتیبانی مشترک از یک اعتصاب کارگری و از ایستادگی کنار هم در دفاع از آزادی‌ها آغاز می‌شود. اگر امروز نتوانیم پراکندگی را کنار بگذاریم، فردا هزینه‌ی سنگین آن را نه ما، که مردم رنج‌دیده این سرزمین خواهند پرداخت. زمان آن رسیده که ساز زدن در تنهایی را کنار بگذاریم و یک آهنگ را، با همه‌ی سازهای گوناگون، هماهنگ بنوازیم؛ آهنگ رهایی.




«حقیقت کلیت است»
– نقدی بر نوشته «چپِ بدون دشمن مشخص، .. – محمد حقیقت»

مقاله ۷/۱۴۰۵
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۰ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

نوشته‌ی پیش‌رو نشان می‌دهد که: نخست این که، رفیق «حقیقت» و «ده مهر»، گروهی که او یکی از رهبران آن است، در عمل همان یک‌سویه‌نگری را انجام می‌دهند که دیگران را به آن متهم می‌کنند. دوم این که، پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از جمهوری اسلامی پیش از جنگ، «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می کند، را از نقد ستم درونی و اقتصاد ددمنشانه نئولیبرالیستی حاکمیت جمهوری اسلامی بازداشته است. سوم این که، واقع‌گرایی ایستای این گونه گروه‌های «چپ» به تسلیم در برابر شرایط انجامیده و چشم‌انداز سوسیالیستی را نابود کرده است.

پیش از باز کردن نقد، باید پذیرفت که در منطق نویسنده، حقیقتی ناگزیر نهفته است: «سیاست در خلأ رخ نمی‌دهد.» هنگامی که جنگنده‌های بیگانه شهرها را بمباران می‌کنند و زیرساخت‌های یک کشور — از نیروگاه‌ها تا بیمارستان‌ها — هدف گرفته می‌شود، انتزاعی کردن سیاست به بهای نابودی «بستر مادی زیست» می‌انجامد.

در این شرایط، پاسداری از یکپارچگی میهن، نه به معنای پاسداری از یک ساختار سیاسی ویژه، بل‌که پاسداری از حقِ ماندگاری یک جامعه است. اگر کشوری به اشغال درآید یا مانند لیبی و سوریه‌ی دیگری شود، نه تنها «چپ»ی بر جای نمی‌ماند، بل‌که طبقه‌ی کارگر نیز نخواهد بود که ما بخواهیم برای دادخواهی آن بجنگیم. از این دیدگاه، حق با اوست: در هنگام بمباران، وظیفه‌ی نخست، نه تنها «چپ»، بل‌که همه‌ی میهن‌دوستان، نگهداری از «خانه» است.

اگر کشور به دست نیروی چیره‌گر بیگانه افتد، نه تنها هیچ فضایی برای کار سیاسی، نقد یا نبرد برای دادخواهی بر جای نمی‌ماند، بل‌که خود مردم نیز هزینه‌های سنگین انسانی، اجتماعی و اقتصادی را بر دوش خواهند کشید. در چنین دم‌های حساس، بودِ جامعه، جان مردم و یکپارچگی کشور در خطر است. از این دیدگاه، پافشاری نویسنده بر ناگزیری بازشناسی تضاد عمده و برجستگی پاسداری ملی، دفاع‌کردنی و درست است.

پیش از یورش دشمنانی که خواهان چندپارگی میهن ما هستند، جنگ یک رویداد تئوریک بود که می‌شد با آن برخوردی تئوریک داشت. از آن هنگامی که این رویداد به یک واقعیت دگرگون می‌شود، دیگر نمی‌توان «یکی به نعل زد، یکی به میخ» و دو زبانی سخن گفت. پرسش‌های بسیار ساده‌ای می‌تواند خط سیاسی یک سازمان «چپ» را در این شرایط مشخص و روشن سازد. چه کسی آغازگر این جنگ بوده است؟ هدف بیگانگان از این جنگ چیست؟ در شرایط مشخص کنونی، شکست چه کشوری در این جنگ به سود جهان و مردم میهن ماست؟ آیا در شرایط کنونی، با بررسی هم‌سنگی نیروهای سیاسی در جامعه، هم‌سو شدن با هدف دشمنان ایران برای واژگونی رژیم جمهوری اسلامی به سود طبقه‌ی کارگر، دیگر رنجبران و خلق‌های ایران و «چپ» است؟

هدف این نوشته این نیست که دیدگاه‌های دیگر سازمان‌های سیاسی «چپ» را چارچوب‌بندی کند. هر سازمانی باید با راست‌گویی و دوری از پیش‌داوری به این پرسش‌های کلیدی پاسخ دهد و بر پایه‌ی آن سیاست خود را روشن سازد. هدف این نوشته همچنین این نیست که از نوشته‌ی آقای کریمی دفاع کند — خوشبختانه خود ایشان دست‌به‌قلم است و اگر نیاز به پاسخگویی ببیند، می‌تواند خود انجام دهد. هدف این نوشته نشان دادن این است که «حقیقت کلیت است ». نمی‌توان و نباید تنها یک نیمه‌ی لیوان آب را دید.

بگذارد در آغاز نشان دهیم که دفاع به‌جا از اصل پاسداری از میهن، هنگامی که به چارچوبی برای بازتولید یک‌سویه‌نگری تاریخی دگرگون می‌شود، خود نیازمند نقد است.

دفاع از میهن در شرایط جنگی؛ اما وظیفه‌های پیش از جنگ چه؟

نوشته‌ی رفیق «حقیقت» درباره‌ی دیدگاه «چپ» در برابر یورش آمریکا و اسرائیل علیه ایران و نادرست بودن ساختن یک «خط سوم» در زمان جنگ است. همان‌گونه که ما در پیش‌گفتار گفته‌ایم، این انتقادی به‌جا است. ولی…

ولی ایشان با زبردستی، یک تحلیل مشخص از یک لحظه‌ی مشخصِ کنونی را به‌ناگهان به شرایط پیش از جنگ پیوند می‌دهد و از همان آغاز چارچوبی برای اندیشیدن خواننده می‌سازد تا او را در آن گرفتار سازد. او می‌نویسد:

«در سال‌های اخیر، نوعی از گفتار سیاسی در میان برخی مدعیان چپ رواج یافته که بیش از آن‌که ریشه در واقعیت‌های مادی و تاریخی داشته باشد، در فضایی انتزاعی، اخلاق‌گرایانه و بی‌زمان و مکان حرکت می‌کند.» (درشت‌سازی واژه‌ها کار ماست)

یعنی سخن تنها درباره‌ی هم‌اکنون نیست، بل‌که به دید نویسنده، پیدا کردن یک خط درست و مستقل از جمهوری اسلامی و آمریکا، حتا پیش از جنگ، نادرست بوده است.

ایشان که خط مستقل را یک «سیاست سوم» می‌خواند، بسیار بر این نکته پافشاری دارد که سیاست مستقل «نه بر زمین واقعیت، بل‌که در خلأ شکل گرفته است». خط یا «سیاست سوم»، نگارنده را به یاد تئوری «راه سوم» آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) و «نیروی سوم» خلیل ملکی می‌اندازد که هیچ‌کدام سودی برای جنبش «چپ» نداشته است. برای همین نگارنده بیشتر دوست دارد که این خط را خطِ مستقل طبقاتی «چپ» بخواند.

در اینجاست که پاسخ به یک پرسش سرنوشت‌ساز، جایگاه «چپ» را روشن می‌سازد: آیا دفاع از میهن در زمان جنگ، تنها وظیفه ما است، یا پیش از آن نیز وظیفه‌ای بر دوش «چپ» سنگینی می‌کند؟

ایشان می‌گوید که «در شرایط عادی، نقد قدرت و تلاش برای بدیل‌های اجتماعی امری ضروری و حتا یک وظیفه‌ی ملی است. اما خطای مهلک این رویکرد در آن است که میان این وضعیت و شرایط استثناییِ جنگ تمایزی قائل نمی‌شود.»

به زبان دیگر، رفیق «حقیقت» دست‌کم در این نوشته می‌پذیرد که «نقد قدرت و تلاش برای بدیل‌های اجتماعی امری ضروری و حتا یک وظیفه‌ی ملی است» که می‌توان در زمان غیرجنگی به آن پرداخت.

برای سنجش اینکه آیا این گفتار ایشان با کردار و رفتار سیاسی گروه «ده مهر» هم‌خوان است، باید نگاهی به تاریخ دیدگاه‌های این گروه بیندازیم. راستش این است که ما به گواه نوشته‌های سی سال گذشته می‌توانیم بگوییم که «ده مهر» حتا در «شرایط عادی» هم از جمهوری اسلامی انتقاد نکرد. «ده مهر» همواره حتا برای انتقاد دیگران از جمهوری اسلامی شرط های «هفت خوان رستمی» گذاشته است.

رفیق «حقیقت» به درستی می‌گوید که «نقد تنها زمانی معنا دارد که در خدمت تقویت جامعه باشد، نه تضعیف آن در برابر دشمن خارجی.» ما به گواه نوشته‌های بی‌شمار «ده مهر» می‌توانیم بگوییم که هنگامی که ایشان از «در خدمت تقویت جامعه» سخن می‌گویند، معنایش «در خدمت تقویت جمهوری اسلامی» است.

رفیق زنده‌یاد اردشیر تا بدانجا پیش رفته بود که هر انتقادی را به این شرط درست می‌دانست که مایه‌ی سستی جمهوری اسلامی نشود. و آقای بهمن آزاد، رهبر «ده مهر»، تا بدانجا پیش رفته است که خود جمهوری اسلامی را از حاکمیت آن جدا می‌سازد. ایشان می‌گوید: «بورژوازی خیانتکاره، جمهوری اسلامی نه…»

«ده مهر» از یک سو بر ناگزیری نقد فرمانروایی سخن می‌گوید؛ از سوی دیگر، هر دیدی را که ناسازگار با سیاست جمهوری اسلامی و بر پایه‌ی سیاست مستقل طبقاتی باشد، «بی‌پروایی» یا «درون‌ماندگی» می‌نامد. این در عمل، چارچوبِ نقد را کوتاه و تنگ می‌کند، حتا اگر در گفتار، نقد را بپذیرد.

بگذارید بررسی کنیم که «حقیقت» که در گفتار، نقد را در «شرایط عادی» می‌پذیرد، در عمل چگونه با کسانی برخورد می‌کند که همان نقد را در همان « شرایط عادی» به کار می‌بندند؟

«موضع اخلاقی» و یک‌سویه‌نگری

ایشان برای نشان دادن درستی دیدگاه خود به «موضع اخلاقی» — که خود همگان را به پرهیز از آن رهنمایی می‌کند — می‌غلتد. ایشان می‌گوید:

«نسلی از فعالان چپ که در دوره‌ای در متن مبارزه‌ی رادیکال و سازمان‌یافته حضور داشتند، پس از سرکوب‌های دهه‌ی شصت، مهاجرت اجباری و فروپاشی اتحاد شوروی، وارد مرحله‌ای تازه از حیات سیاسی شدند. این جابه‌جایی، در بخشی از آنان به‌تدریج به تغییر در دستگاه فکری انجامید. فاصله از میدان واقعی مبارزه و زیست طولانی در فضای سیاسی و رسانه‌ای غرب، سیاست را از یک امر عینی و پرهزینه به سطحی انتزاعی و کم‌هزینه منتقل کرد

این نه تنها یک «موضع اخلاقی» است، بل‌که از دید منطقی نیز پایش می‌لنگد. می‌توان از این رفیق پرسید که چگونه شما توانستید در «فاصله از میدان واقعی مبارزه و زیست طولانی در فضای سیاسی و رسانه‌ای غرب» به سیاستی درست دست یابید، ولی آقای کریمی به همین دلیل نمی‌تواند؟

ایشان بارها سخن از پرهیز از کاهش یک دیدگاه سیاسی به یک «موضع اخلاقی» گفته است. ایشان در پاسخ به نوشته‌ی نگارنده نیز — که از همکاری جمهوری اسلامی با آمریکا در فروپاشی نظام‌های اقتصادی-اجتماعی و سیاسی کشورهای همسایه‌ی ما، عراق و افغانستان، که پیامدهای ناگواری مانند کشته شدن صدها هزار و آواره شدن میلیون‌ها داشته است، انتقاد کرده بود — آن انتقاد را یک «موضع اخلاقی» خواند.

به زبان دیگر، «ده مهر» نبرد ضدامپریالیستی را به پشتیبانی بدون‌وچرا از سیاست برون‌مرزی جمهوری اسلامی کاهش می‌دهد و در این راه تا بدانجا پیش می‌رود که از همکاری جمهوری اسلامی با امپریالیسم برای نابودی دو کشور همسایه دفاع می‌کند. «ده مهر» حتا دیگر از دیدن تضاد منطق خود درمانده است. اگر همکاری با امپریالیسم در راه فروپاشی دو کشور همسایه یک کار تاکتیکی است که نباید با غلتیدن در یک «موضع اخلاقی» از آن انتقاد کرد، پس چرا درگیری جمهوری اسلامی با آمریکا و صهیونیسم در دفاع از فلسطین نمی‌تواند یک کار تاکتیکی باشد؟

افزون بر این، ایشان دید خود را «واقعی» و دید دیگران را «انتزاعی» می‌خواند، اما این خودش یک داوری هنجاری است، نه یک اثبات. یعنی همان چیزی که به دیگران نسبت می‌دهد (اخلاقی‌سازی سیاست)، اگر به سود دیدگاه او باشد، خود به کار می‌برد.

این ناسازگاریِ رفتاری، تنها نوک کوه یخ است. بن‌مایه‌ی اصلی داستان، به نقدی بزرگ‌تر بازمی‌گردد: خودِ نوشته رفیق «حقیقت» و سیاست «ده مهر»، از همان آفتی رنج می‌برد که دیگران را به آن متهم می‌کند — یک‌سویه‌نگری.

ایشان به درستی می‌نویسند که «نقد قدرت، عمدتاً به سطح داخلی تقلیل می‌یابد. در نتیجه، تحلیل از واقعیت جهانی — با همه‌ی پیچیدگی‌هایش — جای خود را به خوانشی ساده‌شده می‌دهد که در آن، “استبداد داخلی” به مسئله‌ی اصلی بدل می‌شود و نقش سلطه و مداخله‌ی خارجی کم‌رنگ یا حذف می‌گردد.»

اما ایشان فراموش می‌کنند که «ده مهر» از بنیان‌گذاران و هواداران همین سیاستِ یک‌سویه بوده و هست. برای آسان کردن درک خواننده، می‌توان جمله‌ی ایشان را درباره‌ی نوشته‌ی آقای کریمی برگرداند و به گونه‌ای دیگر درباره‌ی «ده مهر» نوشت: «نقد قدرت، عمدتاً به سطح خارجی تقلیل می‌یابد. در نتیجه، تحلیل از واقعیت داخلی — با همه‌ی پیچیدگی‌هایش — جای خود را به خوانشی ساده‌شده می‌دهد که در آن، “استبداد داخلی” کم‌رنگ یا حذف می‌گردد.»

بدین‌گونه، پرسشی که ایشان بی‌پاسخ می‌گذارند و به گواه نوشته‌های «ده مهر» با آن کاری هم ندارد، این است که آیا نباید با ستم طبقاتی و ستمی که ریشه در دیکتاتوری دارد نبرد کرد؟ آیا این درست است که برای نبرد با امپریالیسم، برای همیشه هم‌سنگر واپس‌گرایانی شویم که بدترین ریخت سرمایه‌داری-دینی را در میهن ما پیاده کرده‌اند؟

آیا سیاستی که به کم‌رنگی «استبداد داخلی» و نظام سرمایه‌داریِ ددمنشِ نئولیبرالیستی بینجامد، سیاستی مستقل و مارکسیستی است؟

«ده مهر» در پشتیبانی از سیاست‌های سرکوب‌گر جمهوری اسلامی، حتا از مرز راست‌روی گذشته است، و «با کاسه‌ی گرم‌تر از آش» شدن در این کار، از هواداران رژیم نیز پیشی گرفته است.

بهمن آزاد در گفت‌وگوهای یوتیوبی درباره‌ی سخنان ضدکمونیستیِ فراوانی که آقای خامنه‌ای، ولی فقیه، هنگام زنده بودنش گفته است، می‌گوید که این سخنان «به ما مربوط نیست». ایشان فاجعه‌ی ملی را که به کشتار بیش از ۵۰۰۰ تن از درست‌کارترین، باهوش‌ترین، میهن‌دوست‌ترین و مردم‌دوست‌ترین چهره‌های این جامعه انجامیده است، یک «سوءتفاهم» خوانده است. آیا کشتار انسان‌هایی که حتا هفت‌تیری هم هنگام دستگیری در دست نداشتند را می‌توان «سوءتفاهم» خواند؟

«ده مهر» سال‌ها در هر گوشه و کنار جمهوری اسلامی به دنبال بهانه‌ای گشته است، تا بتواند از آن دفاع کند. «ده مهر» برای پشتیبانی کورکورانه از جمهوری اسلامی تا بدانجا پیش رفت که حتا از آقای روحانی پشتیبانی کرد. دوستان «ده مهر» در «عدالت» با کاربرد همین منطق، از شارلاتان سیاسی و مردم‌فریبی مانند احمدی‌نژاد سال‌ها پشتیبانی کرده‌اند. او را — با اینکه از سوی نهادهای مالی امپریالیستی ستایش شده بود — دموکرات انقلابی خوانده‌اند.   

«ده مهر» یک‌چشمی و یک‌سویی را تا بدانجا پیش برده است که در عمل، به جای تحلیل طبقاتی، به تکیه‌گاه‌هایی چون ملی‌گرایی و ژئوپولیتیک رو آورده است. «ده مهر» به‌جای تحلیل تضادهای طبقاتی، در همه‌ی سال‌های پیش از جنگ کنونی، تضاد میان «غرب» و «ایران» را اصلی‌ترین تضاد جامعه خوانده است که باید به آن پرداخت. در این نگاه، بورژوازی حاکم در جمهوری اسلامی به دلیل «ایستادگی در برابر غرب»، به نیرویی پیشرو دگرگون می‌شود؛ آن هم هنگامی که اقتصاد ایران، به ویژه تولید صنعتی، بر پایه‌ی خصوصی‌سازی، الیگارشی، رانتی‌سازی و پیاده‌سازی نسخه‌های نئولیبرال به دستور نهادهای امپریالیستی مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، به مرز نابودی کشانده شده است.

باید پذیرفت که مارکسیست‌ها نباید تضادهای ژئوپولیتیکی را نادیده بگیرند. هر دولتی و هر نظامی می‌تواند در زمینه‌های گوناگون، در پهنه‌ی شطرنج ژئوپولیتیک جهان، نقش مثبتی بازی کند. چشم‌پوشی از این روند، هنگامی که جهانِ چندقطبی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا با چالشی ژرف روبرو است، کار درستی نیست. اما اگر طبقه‌ی کارگر می‌بایست تنها بر پایه‌ی آرایش ژئوپولیتیک جهان، سیاست‌های طبقاتی خود در درون جامعه را برنامه‌ریزی کند و نه بر پایه‌ی تضادهای واقعی طبقاتی و اجتماعی، آنگاه مارکسیسم به ابزاری برای درست‌انگاری سیاست‌های بورژوازی و قدرت‌های سرکوب‌گر دگرگون می‌شود.

بدون نبرد طبقاتی در درون و برپایی یک اقتصاد ملی و دموکراتیک و غیرسرمایه‌داری، هیچ پیکار ضدامپریالیستیِ واقعی نمی‌تواند پایدار بماند.

هنگامی که رفیق «حقیقت» از نقش آمریکا در فروپاشی کشورهایی مانند عراق، لیبی یا سوریه سخن می‌گوید، این بخشی از واقعیت است. ولی ایشان که دیگران را برای ندیدن نقش نیروهای امپریالیستی در رویدادهای کشورها سرزنش و نکوهش می‌کند، خود سیاست‌های حاکمیت‌های درون کشورها را کم‌رنگ می‌کند و واکاوی را یک‌سویه می‌سازد — آن هم هنگامی که خود او با همین ساده‌سازی ستیز دارد. آیا پیاده کردن برنامه‌های نئولیبرالیستی در سوریه آغازگر شورش‌ها نبوده است، که غرب از آن برای سرنگونی حکومت اسد بهره‌جویی کرده است؟ آیا دیکتاتوری صدام در عراق و دیکتاتوری قذافی در لیبی، زمینه‌های کم‌توانی نیروی دفاع ملی را از پیش فراهم نکرده بودند؟

نمی‌توان از پیوند ستمِ درونی و بیرونی سخن گفت، اما نادیده گرفت که چگونه دهه‌ها سیاست‌های اقتصادیِ نئولیبرالیستی، رانت‌خواری و سرکوبِ سندیکاهای مستقل کارگری، «پشت جبهه» را تهی کرده است. هنگامی که فسادِ ساختاری و سرمایه‌داریِ چپاولگر، باورِ همگانی به دستگاه فرمانروایی کنونی را سست می‌کند و مردم را به زیر خطِ تهیدستی می‌راند، در واقع ملت را در برابرِ دشمنِ بیرونی بی‌دفاع رها می‌کند.

بگذارید شرایط را از زبان کسی گزارش دهیم که انگشتش بر نبض جامعه است، و نه مانند نگارنده و «حقیقت»، دستی از دور بر آتش دارد. محمود دولت‌آبادی می‌گوید: «دلیلی ندارد مردم فکر کنند که مملکت در خطر است. مملکت در خطر است، اما مردم باید نان بخورند که بتوانند از خود و کشورشان دفاع کنند.»

این یک‌سویه‌نگری رفیق «حقیقت»، ریشه در برداشت ویژه‌ای از «واقعیت» دارد؛ برداشتی که گاه «چپ» را از نقش دگرگون‌کننده‌ی خود تهی می‌کند و به تماشاگری ایستا دگرگون می‌سازد.

واقع‌گرایی انقلابی، نه تسلیم واقعیت شدن

«حقیقت»، واکاوی بر پایه‌ی واقعیت‌های عینی را بنیان اصلی می‌داند و هرگونه نگرش انتزاعی را بی‌تأثیر می‌شمارد. اگرچه این سخن درباره‌ی شرایط مشخصِ جنگیِ کنونی درست است، ولی باور به این که همیشه تنها باید بر پایه‌ی واقعیت‌های عینی سیاست‌های خود را برنامه‌ریزی کرد، شرایط عینی را مکانیکی از شرایط ذهنی جدا می‌کند. این برداشت می‌تواند به گونه‌ای تنگ‌نظری و تن در دادن به شرایط برجای کنونی انجامد. مارکسیسم تنها به تفسیر آنچه هست نمی‌پردازد؛ همان‌گونه که مارکس به درستی گفته است: «تاکنون فیلسوفان تنها به تفسیر جهان پرداخته‌اند، اما سخن بر سر دگرگونی آن است.»

این گونه واقع‌گرایی به رئالیسم ایستا می‌انجامد که جهان را پدیده‌ای دگرگون‌ناپذیر و جدا از روابط میان اجزای آن می‌نگرد. دیدگاه متافیزیکیِ رئالیسم ایستا و دیالکتیک انقلابی در برابر یکدیگرند. مارکس در «تزهایی درباره‌ی فویرباخ» به همین اندیشه تاخت: فیلسوفان پیشین (ماتریالیست‌های مکانیکی و رئالیست‌های ایستا) جهان را به‌سان «ابژه» (چیز) می‌نگریستند، نه به‌سان «فعالیت حسی-عملی انسان». از این دیدگاه، واقعیت چیزی نیست که سوژه باید خود را تسلیم آن کند؛ واقعیت همان «شرایطی» است که می‌توان و باید آن را دگرگون ساخت. مارکسیست نباید خود را در چارچوب «آنچه هست» زندانی کند. توان «چپ» در داشتن «چشم‌اندازی» برای آینده‌ی جامعه است که می‌توان و باید با فراهم کردن شرایط شایسته‌ی ذهنی، این «امکان» را به « واقعیت» دگرگون ساخت.

یک مارکسیست، واقعیت را نه به‌سان چیستیِ ایستا و دگرگون‌ناپذیر، بل‌که به‌سان فرآیندی پویا و در روند واکاوی می‌نگرد که از تنش‌های درونی خود سرچشمه می‌گیرد. این مطلق‌گرایی و نگاه ایستا به واقعیت، «ده مهر» را بر آن داشته است که پس از چهار دهه از شکست انقلاب، هنوز سخن از « نبرد که بر که» براند.

از این رو، سال‌هاست که کار «ده مهر» همنوایی با روزگار کنونی و شرایط ناگوار جمهوری اسلامی شده است، و برنامه‌ای — یا حتا خواستی یا چشم‌اندازی — برای آینده‌ای بهتر و فراهم آوردن زمینه‌های ذهنی برای دگرگونی شرایط عینی از خود نشان نمی‌دهد. اگر «چپ» بدون یک چشم‌انداز سوسیالیستی، تنها در چارچوب واقعیت خود را زندانی کند، خود را از ابزار اصلی خویش — یعنی نقد بنیادین و پیش‌گذاری چشم‌اندازی جایگزین — رها کرده و به نیرویی دگرگون می‌شود که تنها در پی نگهداری شرایط کنونی است، هرچند این شرایط آکنده از ستم، نابرابری و خودکامگی باشد.

با این کار، «ده مهر» همزمان به انجام دو گناه دچار می‌شود. نخست این که «ده مهر»، وارونه‌ی همه‌ی آموزش‌های مارکسیستی، فراهم کردن شرایطِ شایسته‌ی ذهنی برای انجام دگرگونی‌های بنیادین را وظیفه‌ی خود نمی‌داند. و پس از آن، درست به دلیل نبود شرایط شایسته‌ی ذهنی در جامعه، کرنش در برابر واقعیت عینی را به دیگران سفارش می‌کند.

این نگاه ایستا به واقعیت، «ده مهر» را به بن‌بستی کشانده است: از یک سو، پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از جمهوری اسلامی در برابر دشمن بیرونی؛ از سوی دیگر، فراموشیِ ستم درونی. اما «چپ» دیالکتیکی راهی فراتر از هر دو می‌جوید.

سیاست «چپ» دیالکتیکی

«حققیت» چیزی در باره ی این که جنگ یک واقعیت عینیِ ثابت و پایدار نیست، نمی گوید و به بررسی این که سرشت جنگ هم می‌تواند در روند روزگار دگرگون شود، نمی‌پردازد. یک نمونه روشن آن را ما در همین تاریخ نیم سده گذشته خود دیده ایم. حزب توده‌ی ایران، جنگ عراق و کشورهای امپریالیستی علیه میهن ما را یک جنگ میهنی می‌خواند و ایستادگی در برابر یورش بیگانگان را یک وظیفه‌ی ملی می‌دانست. ولی همین حزب، هنگامی که دریافت جمهوری اسلامی از این جنگ برای سرکوب مردم، فراموشیِ بند «د» و «ج» اصلاحات ارضی، و به کنار گذاشتن بازرگانی خارجیِ ملی بهره‌جویی می‌کند، از آن انتقاد کرد.

پلنوم هفدهم حزب چنین می‌نویسد: «هم‌اکنون عملکرد سرمایه‌داری تجاری و تا حد معینی سرمایه‌داری وابسته به زمین و مسکن این خطر را در مقابل چشم همه مردم قرار داده و ضرورت مبارزه‌ی همه‌جانبه برای ریشه‌کن کردن این تسلط غارتگرانه و محدود کردن فعالیت سرمایه در این زمینه‌ها را از طرف وسیع‌ترین اقشار جامعه ایران مطرح کرده است.» (پلنوم هفدهم – ص ۱۱)

حزب هنگامی که دریافت جمهوری اسلامی جنگ را از سرشت میهنی آن تهی کرده و خواهان اشغال کربلا و نجف است، با دلیری در برابر این سیاست نادرست ایستاد و بهایی سنگین پرداخت. یادآوری شود که آیت‌الله اردبیلی در سخنرانی نماز جمعه، حزب را به خنجر زدن بر پشت جمهوری اسلامی و هم‌سویی با دشمنان متهم کرد.

دفاع از میهن در زمان جنگ، بدین معنا نیست که پاسداری از کشور باید به درست‌انگاری یا پذیرش ساختارهای نادادگرِ فرمانروا بیانجامد. اگر این گونه باشد، «چپ» تنها به نیرویی پشتیبان برای فرمانروایی دگرگون می‌شود، بی آنکه به هدف اصلی خود — یعنی رهایی طبقه‌های ستمدیده — دست یابد.

اگر «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می کند، می‌گوید که هنگام جنگ باید در کنارِ پاسداران مرزهای میهن ایستاد، این گفتار تنها در آن هنگام انقلابی است که ثابت کند پیش از جنگ، همه‌ی توان خود را برای دگرگونیِ شرایط کنونی انجام داده است. «ده مهر» که امروز به درستی نگران تمامیتِ ارضی کشور است، باید پاسخ دهد که چرا پیش از جنگ، در برابر آن «خودکامگی و سرمایه‌داری چیرگی‌گر» که جامعه را از درون پوسانده، کاریِ کارستان نکرده است؟

نویسنده به درستی می‌گوید که ستمِ درونی و چیرگیِ بیرونی به هم گره خورده‌اند و نمی‌توان آن دو را از یکدیگر جدا کرد. اما این گفته، پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد که نویسنده پاسخش را نمی‌دهد: اگر این پیوند تا این اندازه روشن است، چرا « در شرایط عادی» پیش از جنگ، «ده مهر» کاری بنیادین برای ستیز با ریشه‌های این دو پدیده – «خودکامگی و سرمایه‌داری چیرگی‌گر» -انجام نداده است؟ اگر در اینجا و آنجا انتقاد ملایمی از اقتصاد نئولیبرالیستی شده است، «ده مهر» با زبردستی گناه آن را بر دوش بورژوازی لیبرال گذاشته است و نه بر حاکمیت جمهوری اسلامی با همه لایه‌های بورژوازی انگلی فرمانروا. چرا «ده مهر» دلیرانه از ولی‌فقیه پیشین— که از سوی نیروهای امپریالیستی-صهیونیستی ترور شده است — با برنامه‌هایی مانند «جهش تولید» و «مولدسازی» و با فرمانی که بند ۴۴ قانون اساسی را در سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵ میلادی) از سرشت پیشرو خود تهی کرد و راه را برای خصوصی‌سازی‌های گسترده باز کرد، انتقاد نکرد؟ چرا «ده مهر» به جای انتقاد از این سیاست‌های خانمان‌سوز، به زبان بهمن آزاد به گنگ‌گویی می‌پردازد: «بورژوازی خیانتکاره، جمهوری اسلامی نه…»؟

اگر بپذیریم که خودکامگیِ درونی و سرمایه‌داریِ ددمنش، خود از بن‌مایه‌های اصلی ناتوانی کشور و زمینه‌ساز چیرگی‌های بیرونی هستند، پس کار «چپ» این بود که پیش از رسیدن به جنگ، با پیکار سازمان‌یافته و خودآگاه، این ساختارهای نادادگر را به چالش کشد. ناکارآمدی در این کار، به معنای از دست دادن فرصت‌های تاریخی است؛ فرصت‌هایی که می‌توانست با سست کردن پایه‌های ستمِ درونی، از نیرو و نفوذ چیرگی‌گران بیرونی نیز بکاهد و کشور را از رسیدن به چنین روزگار پرخطری بازدارد.

ببینیم که «دولت‌آبادی» با نگاه موشکافانه‌ی یک نویسنده‌ی چیره‌دست، جامعه را چگونه می‌بیند: «به چه دلیل ۹۵٪ مردم در معرض یک جریان تدریجی تبدیل و فرسایش و فنا قرار بگیرند و به‌تدریج همین‌طور زیرشان خالی شود، اقلیتی هم از شدتِ ثروت باد کنند. فقدان عدالت اجتماعی یعنی فقدان انسانیت. ما در این وضعیت به سر می‌بریم. ببین چه می‌کند این آوازه‌گریِ نئولیبرالی و ترکیب آن با فضای امنیتی حاکم بر جامعه!»

حقیقتِ تلخ این است که ستمِ درونی، خود یکی از موتورهای پیشرانِ دست‌درازیِ بیگانه است (با پدیدآوردنِ ناتوانیِ ملی و فراخواندن به یورش). طبقه‌های فرمانروای جهانی برای فراهم کردن زمینه‌های شایسته‌ی جنگ‌افروزیِ خود، به پذیرش دلیل‌های جنگی خود از سوی توده‌های جهان نیاز دارند. جمهوری اسلامی با سرکوب خیزشِ ماه مهر، این بهانه را به دست نیروهای امپریالیستی داده و کار آن‌ها را آسان‌تر کرده است. سازمان‌های امنیتی اسرائیل می‌گویند که نقشه‌ی اسرائیل این بود که آمریکا را برای یورش مشترک به ایران در ماه ژوئن آماده سازد، ولی پس از سرکوب خیزش‌های ماه مهر، پیاده‌سازی این نقشه به جلوه افتاده است.

جمهوری اسلامی با پیاده‌سازی اقتصاد نئولیبرالیستی و رانتی، مردم ما را درمانده کرده است. «دولت‌آبادی» می‌گوید: «مملکت را از همه چیز خالی کرده‌اند. کشور را از همه چیز تهی کردید، از آدم تهی کردید، از اقتصاد تهی کردید، از اقلیم تهی کردید، از مناسباتِ سالم اجتماعی تهی کردید، از اجتماعات تهی کردید. مردم می‌گویند شکم گرسنه ایمان ندارد. مردم را گرسنه کرده‌اید. برنج‌ها را در دریا می‌ریزند، مردم این‌ها را می‌بینند. ملت می‌بینند و می‌گویند ای بابا، چه کسانی دارند ما را اداره می‌کنند! می‌بینند میلیارد میلیارد نابود می‌شود و عده‌ی خاصی می‌برند. عکس‌العمل مردم چه باید باشد؟ می‌گویند من بخواهم از مملکتم دفاع کنم، باید نان داشته باشم بخورم و اطمینان و اعتمادم به چه کسانی باید باشد؟»

«چپ» دیالکتیکی و درست‌اندیش، نه به دنبال بزرگنماییِ سازه‌های برون‌مرزی است و نه به دنبال نمایشِ گزاف‌کارانه‌ِ سازه‌های درون‌مرزی. چنین «چپ»ی، خود را در دامِ دودستگیِ دروغینِ «یا این یا آن» نمی‌اندازد. از یک سو، «چپ» دیالکتیکی همچنان و همواره با استعمار — چه کهنه و چه نو — در ستیز است؛ زیرا استعمار را نیرویِ برون‌کشنده‌ی جان و سرمایه‌ی جامعه می‌داند. از سوی دیگر، در برابرِ دیکتاتوری و ستمِ طبقاتیِ درون‌مرزی نیز سرِ خم نمی‌کند، چه این ستم به نامِ «مصلحتِ ملی» باشد، چه به نام «امنیت» یا «وحدت».

به سخن دیگر، «چپ» دیالکتیکی در برابرِ هر دیواری که میان مردم و آزادیِشان قد برمی‌دارد — خواه از بیرون کشیده شده باشد، خواه از درون — می‌ایستد. او می‌داند که رهاییِ راستین، تنها در گروِ شکستنِ هر دو لبه‌ی گازانبر است: نه به بهانه‌ی پیکار با استعمار، ستمِ درونی را نادیده می‌گیرد، و نه به بهانه‌ی نبرد با دیکتاتوری، زمینه را برای نفوذِ استعمار فراهم می‌کند. وظیفه‌ی او، دیدنِ پیوندِ پنهانِ این دو و گسستنِ آن است. این به این معنا هم است که چپ دیالکتیکی، زیر بمباران بیگانگان و در شرایط جنگی و با دانش به هم سنگی نیروهای درون، با نقشه‌های امپریالیستی-صهیونیستی « واژگونی رژیم» هم‌کاری و هم‌یاری نمی‌کند.

نگاه دیالکتیکی، که نه در دامِ یک‌سویه‌نگری می‌افتد و نه در تله‌ی پشتیبانی کورکورانه، ما را به واپسین پرسش می‌رساند: «چپ»ی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق کرده است، امروز، در برابر تاریخِ سیاهِ خود در نقد نکردنِ ستم درونی، چه پاسخی دارد؟

پایان سخن

نقدی که بر نوشته‌ی رفیق «حقیقت» نگاشته شد، نه نپذیرفتنِ اصلِ دفاع از میهن هنگام جنگ، بل‌که پاسخی است به فروکاستن سیاست «چپ» به پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از شرایط ناگوار کنونی که هر روز بدتر می شود. سخن بر سر این نیست که در برابر بمباران و یورش بیگانگان باید بی‌تفاوت گذشت؛ سخن بر سر این است که حتا هنگام دفاع از میهن نمی‌توان و نباید زندانیان سیاسی، اعدام‌ها، بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر، ستم به خلق‌های دیگر، دگرباشان، دگراندیشان و زنان را فراموش کرد.

کارنامه‌ی حتا پیش از جنگ «ده مهر» در این باره، شوربختانه سیاه است. «ده مهر» جنبش «زن، زندگی، آزادی» را «جریانی» دست‌پرورده‌ی نیروهای بیگانه خواند. همین سیاست در برابر خیزش‌های ماه مهر نیز بازکاری و بازگویی شده است. بی‌گمان آمریکا و اسرائیل مانند همیشه تلاش کردند که از آب گل‌آلود ماهی بگیرند، و این جنبش و خیزش‌های گوناگون را هم پای هدف‌های خود کنند. ولی بزرگ‌نماییِ سازه‌های برون‌مرزی در چالش‌های بی‌شماری که کشور با آن روبرو است، همان یک سویه نگری است که «ده مهر» به آن خوی گرفته است.

دفاع از تمامیتِ ارضی، نه تنها یک وظیفه‌ی برجسته‌ی «چپ»، بل‌که وظیفه‌ی همه‌ی انسان‌های میهن‌دوست است، اما این اصل هرگز به معنای بستن راه نقدِ بنیادینِ ساختارهای ستمگرِ درونی نیست. نه شرایط جنگی و نه سرشت جنگ، یک پدیده‌ی ثابت و استوار است.

همان‌گونه که پیشتر گفته شد، «چپ» هم ضدامپریالیست است و هم ضددیکتاتوری و ضد نظام سرمایه‌داری. پرسش اصلی از «چپ»‌هایی که نبرد ضدامپریالیستی را مطلق می‌کنند، همچنان پابرجاست — «چرا پیش از جنگ، این «چپ» در برابر خودکامگی و سرمایه‌داریِ وابسته‌ی نئولیبرالیستیِ جمهوری اسلامی به اندازه‌ی نیاز کنش نکرد؟» «واقع‌گراییِ انقلابی» با «تسلیمِ واقعیت» یکسان نیست. مارکسیست نه تماشاگرِ واقعیت، بل‌که دگرگون‌کننده‌ی آن است. فراهم کردن شرایط ذهنیِ شایسته برای دگرگونی شرایط عینی، همواره بخش بزرگی از وظیفه‌ی «چپ» است.

چپ دیالکتیکی، چپی است که نه با شعارهای اخلاقیِ انتزاعی، بل‌که با سازماندهی، خودآگاهی‌بخشی و پایداری و وفاداری به خطِ مستقل طبقاتی گام به میدان نبرد می گذارد. اگر «چپ» امروز از این کار بازماند، فردا نه «چپ»ی در کار خواهد بود، نه میهنی برای دفاع — اما میهنی هم که بماند، بدون آزادی و عدالت، زندانی بزرگ‌تر از زندانِ پیشین خواهد بود.

بگذارید سخن را با بازگویی گفتاوردهای دیگری از «دولت‌آبادی» به پایان برسانیم.

«من و شما فکر می‌کنیم چارچوب این مملکت مهم‌تر از این است و آدم برای نگهداری آن می‌تواند حتا بمیرد، ولی همه این‌طور فکر نمی‌کنند. می‌گویند من بخواهم از مملکتم دفاع کنم، باید نان داشته باشم بخورم و اطمینان و اعتمادم به چه کسانی باید باشد؟»

یادداشت: در پایان نیاز به یادآوری است که نگارنده شکافی میان دیدگاه‌های آقای بهمن آزاد و رفیق «حقیقت» می‌بیند، و به ویژه با خواندن چندین نوشته از رفیق «حقیقت» در اخبارروز که حتا در تارنگاشت «ده مهر» بازتاب نیافته است، این تردید بیشتر شده است. شاید این برداشت ریشه در آرزواندیشی (wishful thinking) و خوش‌باوریِ نگارنده داشته باشد. به هر روی، از آنجایی که گروهی که ایشان در آن کنش سیاسی می‌کنند، همچنان «ده مهر» است، پس به ناچار برای نقد دیدگاه ایشان باید به بررسی دیدگاه «ده مهر» نیز پرداخت.

سرچشمه‌های کمکی:

– چپِ بدون دشمن مشخص، نقدی بر «سیاستِ سوم» در زمان جنگ – محمد حقیقت: اخبار روز، ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

– برنامه‌ی «جدال» با نام «آیا آیت‌الله خامنه‌ای توان حفاظت از منافع ملی ایران را دارد؟» گفت‌وگویی با آقای بهمن آزاد در شب جمعه، ۱ خرداد ۱۴۰۴

– مقاله‌ی «ده مهر»، ۲۳ آبان ۱۴۰۴: «محک تجربه و انحراف از سنّت انقلابی ــــ نقدی بر مقاله‌ی “نامه‌ی مردم” و تبیینی از سیاست ضدامپریالیستی گروه “۱۰ مهر”»

– نقدی بر «سه پیش‌فرض نادرست»؛ وقتی نقدِ چپ، ناخواسته خوراکِ فشار بیرونی می‌شود – محمد حقیقت: پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴

– نقدی بر سه پیش‌فرض نادرست در دیدگاه «چپِ ضدامپریالیسمِ مطلق‌گرا»ی جهان درباره‌ی جمهوری اسلامی – سیامک کیانی: اخبار روز، ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

– گفت‌وگوی احمد غلامی با محمود دولت‌آبادی؛ غرق‌شدن در هیچ: اخبار روز ۱۴  اردیبهشت ۱۴۰۵

– پلنوم هفدهم کمیته مرکزی حزب توده ایران (فروردین ۱۳۶۰)




به بهانه ۹مه ۱۹۴۵ (شکست فاشیسم در آلمان) و خطر بازگشت آن به اروپای امروز

مقاله ۶/۱۴۰۵
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۳ مه ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

۹ مه ۱۹۴۵، روزی است که فاشیسم در اروپا شکست خورد. برلین واژگون شد، پرچم سرخ بر فراز رایشستاگ (Reichstag) به اهتزاز درآمد و میلیون‌ها تن در خیابان‌های پاریس، لندن و مسکو نفس به آسودگی کشیدند. جنگی که جهان را به کام آتش کشیده بود، پایان یافت. ده‌ها میلیون کشته، شهرهای خاکستر شده، و اردوگاه‌هایی که ترس را به واژه «آشویتس» (Auschwitz) دوختند – همه برای این بود که سایه تاریک نازیسم برای همیشه از جهان به دور شود.

اما آیا آن پیروزی پایدار ماند؟ پاسخ، چنان که نشانه‌های روزگار ما می‌گوید، آسان نیست. هفتاد و اندی سال پس از آن روز، دوباره جای پای کابوس کهنه در گوشه‌وکنار اروپا دیده می‌شود. نه با همان چکمه‌های آهنین و مشعل‌های فروزان، بل‌که با کت و شلوار و کراوات؛ نه در میدان‌های تاریک، بل‌که در اتاق‌های هیئت مدیره و پهنه پارلمان‌ها. فاشیسم اگر مانند گذشته بازنگشته نباشد، بی‌گمان با چهره‌ای نوین اروپا و جهان را زیر سایه سنگین خود به تاریکی می‌راند.

این نوشته می‌کوشد که دلیل‌های عینی و ذهنی پیدایش فاشیسم نازیستی را واکاوی کند و به سرگذشت پیروزی و شکست آن بپردازد. هم‌چنین در پی آن است که نشانه‌های سر برآوردن دوباره فاشیسم در اروپا و دیگر کشورهای جهان را آشکار سازد. برای این کار، نخست دلیل پیروزی فاشیسم در آلمان بررسی می‌شود. سپس برای نشان دادن نقش «چپ»‌ها در  نبرد ضدفاشیستی،  نگاهی به نقش شوروی و کمونیست‌های ایرانی و همکاری کشورهای نوردیک با فاشیسم خواهیم داشت.

در پایان، با کمک از نوشته‌های برخی از کارشناسان، به پیدایش دوباره فاشیسم در اروپا پرداخته می‌شود. پرسش پایانی این است: آیا ۹ مه ۱۹۴۵ را باید پایان داستان دانست، یا تنها آغاز فصلی دیگر از رویارویی میان آزادی و بندگی، دموکراسی و دیکتاتوری، سرمایه و انسان؟

دلیل‌های پیدایش فاشیسم در آلمان

خُرد شدن غرور ملی

پس از پایان جنگ جهانی نخست، آن‌چه وبال گردن آلمان شد نه یک صلح، بل‌که بذر جنگی دیگر بود. پیمان ورسای (Treaty of Versailles) که در ۱۹۱۹ پایان حقوقی جنگ بود، یکی از جنجالی‌ترین پیمان‌های صلح در تاریخ است. این بندها بیشتر از سوی رهبران کشورهای پیروز – – کلمانسو (Clemenceau) نماینده فرانسه، لوید جرج (Lloyd George) نماینده بریتانیا، ویلسون (Wilson) نماینده آمریکا و اورلاندو (Orlando) نماینده ایتالیا – نوشته گشت. خود آلمان از گفتگوها بیرون گذاشته شده بود و نوشته‌ را با زور و زیر خطر به راه‌اندازی جنگی تازه امضا کرد. آلمانی‌ها آن را نه یک سازش صلح‌آمیز، بل‌که یک «دستور » می‌دانستند – و این خشم نخستین، سرچشمه بسیاری از آن‌چه پس از آن آمد، شد.

بندهایی که گردنبار آلمان شد، سخت‌گیرانه بود و همه سوهای زندگی، کشور و جایگاه آن ملت را زیر چنگ گرفت. آلمان نزدیک به سیزده درصد از زمین‌های پیش از جنگ و نزدیک به ده درصد از جمعیت خود را از دست داد. آلزاس-لورین (Alsace-Lorraine) به فرانسه بازپس داده شد، سرزمین‌های خاوری به لهستان واگذار گشت و «راهروی لهستان» (Polish Corridor) پدید آمد که پروس خاوری (East Prussia) را از دیگر بخش‌های آلمان جدا می‌کرد. همه مستعمره‌های آلمان زیر رهبری نهاد تازه بنیاد «جامعه ملل» (League of Nations) گذاشته شد و میان پیروزمندان بخش گردید. گرفتن سرزمین‌ها و جدا کردن پروس خاوری، زخمی بر پیکر آلمان بود که هرگز بهبود نیافت.

افزون بر این، چاره‌های سخت‌گیرانه‌ای برای جنگ‌افروزی دوباره آلمان اندیشیده شد. ارتش به تنها صدهزار سرباز داوطلب محدود گشت، سربازی اجباری ناروا شد، و ساختن هواپیماهای جنگی یکسره ممنوع گشت. راینلند (Rhineland) که دل صنعتی آلمان باختری بود، یک منطقه غیرنظامی شد. برای آلمانی‌ها نفرت‌انگیزترین بخش پیمان، بند ۲۳۱ – «بند گناه جنگ» – بود که آلمان را وادار می‌ساخت تا همه بارِ جنگ را به گردن گیرد. جریمه ۱۳۲ میلیارد مارک طلا گذاشته شد،  که فراتر از توان پرداخت آلمان بود. این فشارها به تورم سال های نخست دهه ۱۹۲۰ دامن زد و در روزگار رکود بزرگ(Great Depression)، گرفتاری‌ها را بدتر نمود. هر آلمانی نان‌خریدن با چرخ‌گاری پول را به یاد داشت – و این خاطره هرگز از یاد نرفت.

بسیاری از تاریخ‌پژوهان بر این باورند که ورسای نتیجه واژگونه داد. جان مینارد کینز (John Maynard Keynes) این توافق را «صلح کارتاژی» (Carthaginian peace) خواند و هشدار داد که به نبردهای آینده خواهد انجامید. از دیدگاه کمونیست‌های اروپا، ورسای از همان آغاز یک پیمان امپریالیستی چپاولگر بود. آنان هشدار دادند که این پیمان بذر جنگی تازه می‌کارد. اتحاد شوروی نوجوان نیز این پیمان را نه تنها نپذیرفت، بل‌که آن را بازتابی از همان رقابت سرمایه‌داری می‌دانست که انقلاب اکتبر در روسیه سرنگون کرده بود.

از یاد برده نشود که برخی می‌گویند در سنجش با پیمان برست-لیتوفسک (Treaty of Brest-Litovsk) که آلمان پیشتر گردنبار روسیه کرده بود، ورسای ملایم بود. با این همه، ورسای به اندازه کافی سخت‌گیرانه بود تا کینه ژرف و پایدار برانگیزد، اما به اندازه کافی توانمند نبود تا قدرت آلمان را از میان بردارد – و همین تلخی، راه را برای پیدایش هیتلر و آغاز جنگ دوم جهانی هموار کرد. بدون این خواری ملی، هیتلر هیچگاه نتوانست آن چنان پشتیبانی گسترده‌ای به دست آورد.

بحران اقتصادی

اکنون از پیمان ورسای و خواری ملی آلمان به بنیادهای اقتصادی فاشیسم می‌رسیم. خواری ملی به تنهایی برای برانگیختن توده‌ها بسنده نمی‌کرد. آن‌چه خشم را به انفجار رساند، بحرانی بود که سفره‌های مردم را تهی از نان کرد. فاشیسم ریشه در ساختارهای اقتصادی و پیوندهای طبقاتی سرمایه‌داری دارد. این پدیده در روزگار بحران ژرف سرمایه‌داری، آنگاه که نظم سیاسی دیگر توان نگهبانی از منافع طبقه فرمانروا را با روش‌های دموکراتیک ندارد، چهره می‌نماید. هرگاه ورشکستگی اقتصادی سودها را به خطر اندازد و جنبش‌ کارگری نیرومندتر گردد، گروه‌های چیره – کارخانه‌داران، بانکداران و زمین‌داران بزرگ – به جنبش‌های فاشیستی روی می‌آورند و آن‌ها را واپسین چاره برای سرکوب دشمنان و پاسداری از نظام اقتصادی می‌شمرند. در اینجاست که سرمایه‌داران، همان کسانی که پس‌تر وانمود کردند از فاشیسم بیزارند، نخستین و پرشورترین پشتیبانان آن شدند.

این فرایند با بحران ژرفی آغاز شد که در پایان دهه ۱۹۲۰ آلمان را درگیر کرد. رکود بزرگ سامانه سرمایه‌داری را تا مرز نابودی کشاند: تولید فروپاشید، میلیون‌ها تن بیکار شدند و سودها کاهش یافت. پشتیبانی از حزب های «چپ» سوسیال‌دموکرات‌ها و کمونیست‌ها – بسیار بالا رفت. برای بالادستان پولدار، این هنگامه خطرناک شد. دولت دموکراتیک وایمار (Weimar Republic) دیگر نمی‌توانست نظم را نگه دارد، زیرا با شکاف‌های ژرف سیاسی، بحران اقتصادی و ناتوانی روبرو بود و به پشتیبانی حزب‌هایی وابسته بود که نماینده کارگران بودند. آنان با گزینشی دشوار روبرو بودند: یا به نظام سرمایه‌داری اجازه دگرگونی دهند، یا راهی برای سرکوب دشمنان بیابند. آنان راه دوم را برگزیدند – و این گزینش، همه چیز را دگرگون کرد.

وارونه حزب‌های کهن محافظه‌کار که ناتوان شده بودند، نازی‌ها جنبشی را برپا ساختند که بر آن بود تا همه جنبش کارگری را نابود کند. به همین روی، رهبران بزرگ کسب‌وکار – مانند فریتس تیسن (Fritz Thyssen)، یکی از پولدارترین صنعتگران آلمان – آغاز به پشتیبانی مالی از حزب نازی کردند و آن را یگانه نیرویی می‌دانستند که می‌تواند سرمایه‌داری را از انقلاب برهاند. جایگاه طبقاتی واقعی نازیسم بورژوازی بود، ولی نازی‌ها برای پیروزی به یک پایگاه اجتماعی و پشتیبانی گسترده مردمی نیز نیاز داشتند. بحران نه تنها کارگران، بل‌که لایه‌های میانی – خرده‌پیشه‌وران، دکان‌داران، کشاورزان – را ویران کرده بود. این لایه‌های میانی و «خرده بورژوازی» از هر دو سو زیر فشار بودند.

نازی‌ها با شعارهای ملی‌گرایانه و نژادی، رنج آنان را نتیجه ساخت و پاخت دشمنان بیرونی – یهودیان، کمونیست‌ها و بیگانگان – دانستند، نه شکست‌های نظام اقتصادی. آنان وعده «جامعه ملی» (Volksgemeinschaft)، جامعه‌ای که در آن شکاف‌های طبقاتی از میان می رود و همه طبقه‌ها برای منافع کشور همکاری می‌کنند، دادند. این وعده دروغین اما نیرومند، میلیون‌ها آلمانی نومید را به سوی نازی‌ها کشاند. فاشیسم پس از رسیدن به قدرت، نهادهای دموکراتیک را فرو پاشید و مخالفان را سرکوب کرد. با این همه، پرسش بنیادین این است: چرا «چپ» نتوانست خواری ملی و بحران اقتصادی را به اهرمی برای رسیدن به قدرت دگرگون کند؟

نبود شرایط ذهنی شایسته – شکست «چپ»

از بحران اقتصادی و روی آوردن سرمایه‌داران به نازی‌ها، اکنون به ناکامی نیروهای مخالف فاشیسم می‌رسیم. در کنار پول سرمایه‌داران، یک سازه دیگر نیز به نازی‌ها یاری رساند: چنددستگی «چپ». حزب کمونیست آلمان در سال‌های نخست دهه ۱۹۳۰ به اندازه حزب نازی هوادار و عضو داشت، اما نتوانست جلوی برنشستن هیتلر را بگیرد. این رویداد، یکی از غم‌انگیزترین رویدادهای تاریخ کارگران است. از سال ۱۹۲۸، کمینترن دیدگاه «فاشیسم اجتماعی» را به پیش گذاشت که بر پایه آن، سوسیال‌دموکراسی نه هم‌پیمان، بلکه پاسبان سرمایه‌داری و در عمل نزدیک به فاشیسم بود. نتیجه، تقسیم کارگران به دو اردوگاه دشمن بود. میلیون‌ها کارگر هوادار سوسیال‌دموکرات که با هیتلر دشمن بودند، احساس تنهایی کردند و نازی‌ها توانستند خود را یگانه نیروی پایان‌دهنده به پراکندگی بازنمایند. این شاید بزرگترین کژروی راهبردی «چپ» در سده بیستم بود.

با این همه، نباید همه‌ی گناهان را به دوش حزب کمونیست آلمان گذاشت. بسیاری از تاریخ‌پژوهان، از آرتور روزنبرگ (Arthur Rosenberg) و پیر بروئه (Pierre Broué) گرفته تا سباستین هافنر (Sebastian Haffner) و کریس هارمن (Chris Harman)، بر این باورند که رهبری سوسیال‌دموکرات با آرام کردن کارگران، جلوگیری از اعتصاب‌ها و همکاری با محافظه‌کاران، راه را برای هیتلر هموار کرد. رهبری سوسیال‌دموکرات در سرکوب برخی شورش‌ها و اعتصاب‌های انقلابی (به‌ویژه در آغاز جمهوری وایمار) نقش داشت. هنگامی که خطر نازیسم جدی شده بود، کمونیست‌ها بارها پیشنهاد کار مشترک دادند، اما سوسیال‌دموکرات‌ها آن را نپذیرفتند. پژوهش‌های تاریخی نشان می‌دهد که لایه‌های میانی به دلیل ترس از مارکسیسم و نابودی مالکیت خصوصی، در سرشت خود به سوی ناسیونال‌سوسیالیسم گرایش داشتند. شرایط عینی پس از بحران ۱۹۲۹ نیز چنین بود که سرمایه‌داران و بانکداران بزرگی مانند فون شرودر (Kurt von Schröder) و تیسن (Fritz Thyssen) بی‌رودربایستی از نازی‌ها پشتیبانی می‌کردند. در چنین شرایطی، پدید آوردن یک جبهه گسترده ضدفاشیستی، بدون بیرون بردن سرمایه‌داری از بحران، آرزویی دست‌نیافتنی شد.

نقش شوروی در شکست فاشیسم و نازیسم

پس از بررسی دلیل‌های پیدایش فاشیسم در آلمان و ناکامی «چپ» در برابر آن، اکنون به نقشی می‌پردازیم که شوروی در شکست آن بازی کرد. اگر «چپ» آلمان نتوانست جلوی پیدایش فاشیسم در آلمان را بگیرد، شوروی توانست آن را در میدان نبرد درهم بشکند. از همان آغاز، شوروی از سوی دو رژیم فاشیستی – آلمان نازی و ژاپن نظامی‌گر – هم چون دشمن اصلی شناخته می‌شد. برای نازی‌ها، شوروی نمایانگر دولتی بر پایه برابری و جهانی‌نگری بود، سرمایه خصوصی را نابود کرده بود و گواهی زنده بر این بود که گونه دیگری از جامعه شدنی است. آنان وظیفه تاریخی خود را نابودی شوروی و برانداختن کمونیسم می دانستند. هیتلر در «نبرد من» بارها نوشت که هدف بنیادی آلمان، گشایش سرزمین‌های خاوری و نابودی «یهودی-بلشویسم» است.

طبقه فرمانروای ژاپن نیز سوسیالیسم شوروی را بزرگترین بازدارنده هدف‌های امپریالیستی خود در آسیا می‌دانستند. در دهه ۱۹۳۰، ژاپن– درست مانند آلمان در اروپا، درگیری‌های مرزی را بر ضد نیروهای شوروی در خاور دور انجام داد. این دو دشمن، از دو سو، شوروی را نشانه رفته بودند. هنگامی که جنگ به اوج رسید، همه سنگینی این همبستگی واپس‌گرا بر ضد شوروی به کار گرفته شد. در ژوئن ۱۹۴۱، آلمان یورش بارباروسا (Operation Barbarossa) – بزرگترین یورش نظامی در تاریخ – را با هدف نابودی شوروی در چند ماه آغاز کرد. سه میلیون سرباز آلمانی به همراه نیروهایی از متحدانشان به خاک شوروی تاختند. رهبران نازی بر این باور بودند که نظام شوروی فرو خواهد پاشید. آن‌چه روبرویشان بود، سطحی از دلیری و از خودگذشتگی بود که گمانش را نمی‌کردند. در نخستین ماه‌ها، ارتش سرخ شکست‌های سنگینی خورد، میلیون‌ها سرباز اسیر شدند و آلمانی‌ها تا دروازه‌های مسکو پیشروی کردند. اما شوروی نه تنها فرو نپاشید، بل‌که چنان به چالش پاسخ داد که جهان را شگفت‌زده کرد.

زیر رهبری حزب کمونیست، همه کشور بسیج شد: کارخانه‌ها هزاران کیلومتر به سوی خاور کوچانده شدند و در هوای سرد سیبری به تولید تانک و هواپیما پرداختند. میلیون‌ها تن به ارتش پیوستند یا هم چون پارتیزان و چریک پشت خط دشمن جنگیدند. نبردهایی مانند استالینگراد و کورسک نه تنها نقطه عطف (دم چرخش) در جنگ، بل‌که در تاریخ انسان شدند. در استالینگراد، سربازان و مردم کوچه به کوچه، خانه به خانه جنگیدند و نخستین شکست بزرگ را به ماشین جنگی نازی وارد ساختند. هزینه آن ناباورانه بزرگ بود – نزدیک به ۲۷ میلیون شهروند شوروی جان باختند، بیشتر از همه کشورهای درگیر جنگ با هم. این ارتش سرخ بود که آشویتس (Auschwitz) و دیگر اردوگاه‌های مرگ را آزاد کرد و ددمنشی راستین فاشیسم را به جهان نشان داد. بدون شوروی، نازیسم پیروز می‌شد و اروپا به روزگار تاریک ددمنشی فرو می‌افتاد –  هیتلر نه مرده در زیرزمین برلین، بل‌که زنده بر تخت اروپا فرمانروایی می‌کرد.

پس از شکست آلمان، شوروی به پیمانی که به متحدان خود در کنفرانس یالتا (۱۹۴۵) داده بود، وفادار ماند. در اوت ۱۹۴۵، سه ماه پس از شکست آلمان، ارتش سرخ یورش گسترده‌ای را بر ضد نیروهای ژاپنی در منچوری (Manchuria) آغاز کرد. تنها در چند هفته، ارتش کوانتونگ (Kwantung Army) – نیرومندترین بخش ماشین نظامی ژاپن که بسیاری آن را شکست‌ناپذیر می‌انگاشتند – نابود شد. این ضربه، ژاپن را به تسلیم واداشت و به رنج ددمنشانه مردم چین، کره و جنوب خاور آسیا پایان داد. برجستگی پیروزی شوروی حتا ژرف‌تر است: این پیروزی هم‌ارزی و هم‌سنگی نیروها را در جهان دگرگون کرد و به ستیز مردم ستمدیده در سراسر جهان تکانه‌ای به پیش داد. شوروی نشان داد که امپریالیسم شکست‌ناپذیر نیست و جنبش‌های انقلابی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را به قیام بر ضد حکومت استعماری برانگیخت. کشورهایی که نسل‌ها زیر چیرگی کشورگشایان بیرونی بودند، خودباوری به دست آوردند که می‌توانند آزادی خود را بازستانند. ما در دهه‌های پس از ۱۹۴۵، بزرگترین موج انقلاب‌های آزادی‌بخش ملی در تاریخ را دیدیم. این پیروزی در را به سوی روزگاری تازه گشود که میلیون‌ها تن از ستم رها شدند.   

نقش کمونیست‌های ایرانی

از شوروی به ایران، جایی که کمونیست‌ها در بستری خطرناک به ستیز با فاشیسم پرداختند، می‌رویم. حزب کمونیست ایران از پیش غیرقانونی و سرکوب شده بود –  و رهبران آن زندانی یا تبعید گشتند. اما حتا در این بستر خطرناک، آنان از نخستین و پایدارترین دشمنان نازیسم در ایران بودند. هنگامی که روشن‌اندیشان راست و طبقه فرمانروا خود را هم‌اندیشه و هم‌سو با نازیسم هیتلری می‌دیدند، کمونیست‌ها درباره‌ی سرشت رژیم هیتلر روشنگری می‌کردند. بسیاری بهای سنگینی پرداختند: در سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸، بیش از ۵۰ کمونیست در تهران دادگاهی شدند و چند تن – هم چون تقی ارانی – در زندان جان باختند. اما ایده‌های آنان نمرد.

سال ۱۹۴۱ نقطه‌عطفی برای ایران بود. همسویی آشکار رضاخان با آلمان، بستری پدید آورده بود که در پی آن آلمان بر اقتصاد ایران فرمانروا شد. در اوت و سپتامبر ۱۹۴۱، نیروهای بریتانیایی و شوروی به ایران یورش بردند و آن را اشغال نمودند. رضاخان ناچار به کناره‌گیری و تبعید شد و محمدرضا بر تخت نشانده شد. در این بستر نوین، جنبش کمونیستی دوباره چهره نمود و زیر پرچم حزب توده ایران به نیرومندترین نیروی سیاسی کشور دگرگون شد.

حزب توده ایران از همان آغاز هسته نبرد ضدفاشیستی در ایران شد. آنان همایش‌های سترگ برگزار و نوشتارهایی درباره نقش قهرمانانه شوروی در جنگ پخش می‌کردند. به خاطر این جایگاه روشن، شمار هواداران و هموندان به تندی به ده‌ها هزار تن رسید. اما حزب توده ایران فراتر از دشمنی با نازیسم رفت و نبرد ضدفاشیستی را به ستیز برای دادخواهی اجتماعی و مردم‌سالاری پیوند داد. همین ویژگی، حزب توده ایران را در چشم طبقه‌های فرمانروا بسیار خطرناک کرد. از سال ۱۹۴۴، روزنامه‌های حزب غیرقانونی گشتند و کارگزارانش دستگیر شدند.

با این همه، نقش کمونیست‌های ایرانی در دهه ۱۹۴۰ همچنان ارجمند است: آنان سرشت راستین نازیسم را بازشناختند و پایدارترین رهبری ستیز بر ضد آن را بر دوش گرفتند. نکته درخور آگاهی آنکه حزب توده ایران تنها به کنشگری خود بسنده نکرد، بل‌که با دیگر گروه‌های دموکرات و میهنی نیز همبستگی (جبهه متحد) تشکیل داد. در سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۸، این حزب در «جبهه مؤتلف احزاب آزادی‌خواه» با دیگر نیروهای ضدفاشیست همکاری داشت و کوشید تا همه دشمنان فاشیسم را زیر یک پرچم گرد آورد. هم‌چنین حزب توده ایران با راه اندازی انجمن‌های کارگری همگانی، بزرگترین تشکل کارگری تاریخ ایران را پدید آورد که صدها هزار کارگر را زیر چتر پیکار با فاشیسم و سرمایه‌داری همبسته می‌کرد.

نقش کشورهای نوردیک

پس از نقش قهرمانانه شوروی و کمونیست‌های ایرانی، اکنون نگاه می‌کنیم به رفتار کشورهای نوردیک که به راه دیگر گام گذاشتند. هنگامی که شوروی با خون ۲۷ میلیون فرزند خود فاشیسم را در هم کوبید، همسایگان غربی آلمان – کشورهای نوردیک در شمال اروپا راهی سوداگرانه و فرصت‌طلبانه را برگزیدند. در دانمارک، سیاست همکاری با آلمان بی‌درنگ آغاز شد. هنگامی که آلمان در آوریل ۱۹۴۰ یورش کرد، دولت و پادشاه دانمارک تنها پس از چند ساعت تسلیم شدند. این تصمیم نه به خاطر ناتوانی نظامی، بل‌که گزینشی سیاسی از سوی طبقه‌ی فرمانروای دانمارک بود که می‌ترسید ستیزی دراز، کارگران را تندرو کند و راه را برای دگرگونی انقلابی هموار نماید. دانمارک با همکاری با آلمانی‌ها، اطمینان یافت که اداره دولت و پلیس در دست خودشان می‌ماند. از دید اقتصادی، این همکاری برای شرکت‌ها و زمین‌داران بزرگ دانمارک بسیار سودآور بود. آنان خوراک، لبنیات و کالاهای صنعتی به آلمان می‌رساندند و سود سرشاری می‌بردند.   

تنها هنگامی که روشن شد آلمان در روند باختن است، طبقه‌ی فرمانروای دانمارک از نازی‌ها دوری گرفت. نجات جمعیت یهودی در سال ۱۹۴۳ – کاری که از دید اخلاقی قهرمانانه بود – از دید سیاسی نیز بهنگام بود و به بالادستان اجازه داد خود را بخشی از ایستادگی مردمی در اروپا علیه فاشیسم بازنمایند. اما واقعیت این است که در بیشتر دوران جنگ، دانمارک یاور وفادار نازی‌ها بود. در این میان، شرکت کشتیرانی آ.پی. مولر (A.P. Møller – Mærsk) نیز از این سیاست همکاری سود سرشاری برد. این شرکت با همکاری با کارخانه جنگ‌افزارسازی «ریفلسندیكاتت» (Riffelsyndikatet)، در سراسر جنگ برای آلمان جنگ‌افزار و مهمات جابجا می‌کرد. این همکاری حتا پس از آنکه دولت دانمارک در اوت ۱۹۴۳ همکاری با آلمان را کنار گذاشت، دنبال شد. آ.پی. مولر، بنیانگذار شرکت، حتا از لندن خواست تا به خرابکاری‌ها علیه کارخانه پایان دهند، زیرا به سود دانمارک نبود. پس از جنگ، این شرکت به پرداخت جریمه‌ای سنگین محکوم شد – اما این جریمه در برابر سودهای هنگفتی که برده بود، ناچیز بود.

در همین هنگام، سوئد جایگاه رسمی بی‌طرفی را نگه داشت، اما در عمل سیاستی فرصت‌طلبانه و بر پایه منافع اقتصادی داشت. طبقه فرمانروای سوئد که از سوی سرزمین‌های اشغالی آلمان دوره شده بود، از همان آغاز دریافت که می‌تواند با دگرگونی به یکی از برجسته‌ترین کالا رسانندگان آلمان، بهره‌های سترگ به دست آورد. سوئد سنگ‌آهن بسیار باکیفیتی به آلمان می‌رساند که صنعت جنگ‌افزارسازی آلمان بی‌آن یارای کار نداشت. اگر این سنگ‌آهن نبود، ماشین جنگی نازی‌ها بسا خیلی زودتر از کار می‌افتاد. میلیون‌ها تُن سنگ معدن به آلمان فرستاده می‌شد که کارخانه‌داران سوئدی را بسیار پولدار کرد. راه‌آهن‌های سوئد برای جابجایی نیروهای آلمانی برای اشغال نروژ به کار گرفته شد. سوئد هم‌چنین به آلمان در ساخت جنگ‌افزارها یاری رساند. تنها هنگامی که روند جنگ  بر ضد آلمان دگرگون شد، سوئد پیوندهای خود را با نازی‌ها برید و خود را هم چون رهبر اخلاقی و پناهگاه انسان‌دوستانه بازنمود. در دانمارک و سوئد، نمونه هم‌سوی از رفتار بورژوازی در روزگار بحران را می‌بینیم: آنان دوست یا دشمن پایدار ندارند، تنها منافع پایدار دارند.

فنلاند نمونه‌ای دیگر از همین الگو است. فنلاند برای بازپس‌گیری سرزمین‌های از دست رفته خود، همکاری نظامی با آلمان بر ضد شوروی را آغاز کرد. هنگامی که آلمان در ۱۹۴۱ به شوروی یورش برد، فنلاند در «جنگ ادامه» (Continuation War) در کنار آلمان گام به جنگ گذاشت. انگیزه طبقه فرمانروای فنلاند دوگانه بود: بازپس‌گیری سرزمین‌ها و سرکوب جنبش کارگری. بسیاری از سربازان فنلاندی از لایه‌های پایینی جامعه که به این جنگ فرستاده شدند، باوری به سیاست طبقه فرمانروا نداشتند و تنها برای پاسداری از مرزهای کشور خود جنگیدند.

واینو لینا (Väinö Linna)، نویسنده فنلاندی که خود در «جنگ ادامه» شرکت داشت، این تضاد را در کتاب نامدارش «سرباز گمنام» (The Unknown Soldier) به تصویر کشید. او در این رمان نشان داد که چگونه سربازان عادی، با وجود شعارهای ملی‌گرایانه افسران و وعده «فنلاند بزرگ» (Greater Finland)، نه برای کشورگشایی، بل‌که برای ماندن و بازگشت به خانه می‌جنگیدند. لینا با نثری خام و بی‌پیرایه، اسطوره جنگاوری آرمان‌خواه را در هم شکست و چهره راستین جنگ – ترس، خستگی و بی‌معنایی – را به نمایش گذاشت. این کتاب نشان داد که مردم عادی فنلاند، وارونه بورژوازی فرمانروا، هرگز دل در گرو پیروزی آلمان نازی نداشتند.

در یک نگاه، همکاری دانمارک، فرصت‌طلبی سوئد، همراهی نظامی فنلاند، هر یک به گونه‌ای به ماشین جنگی نازی‌ها یاری رساندند. این کشورها و بنگاه‌های بزرگ اقتصادی نه تنها از ویرانی جنگ در امان ماندند، بل‌که از آن سود سرشاری نیز بردند. اقتصاد آنان در سایه همکاری با آلمان، نیرومندتر شد و پس از پایان جنگ، وارونه بیشتر کشورهای اروپایی که با ویرانه‌ها و وام‌های سنگین دست و پنجه نرم می‌کردند، این کشورها آغازگاهی بس خوب و برتری یافتند. صنعت سوئد و دانمارک با پولی که از آلمان گرفته بودند، بازسازی خود را پیش از پایان جنگ آغاز کردند و شرکت مارسک نیز با بودجه‌ای که از فروش مهمات اندوخته بود، پس از جنگ به یکی از بزرگترین شرکت‌های کشتیرانی جهان دگرگون شد. بدین سان، آنان از رنج و ویرانی که بر سر دیگر ملت‌ها آمد، سود بردند و پس از جنگ نیز توانستند خود را قهرمانان اخلاقی بازنمایند.

پیدایش دوباره فاشیسم در اروپا

پس از بررسی ریشه‌های فاشیسم در گذشته، نقش نیروهای گوناگون در شکست آن، و رفتار فرصت‌طلبانه برخی کشورها، اکنون به پرسش سرنوشت‌ساز امروز می‌رسیم: آیا فاشیسم بازمی‌گردد؟ همسانی‌های ساختاری روشنی میان برآمدن نازیسم در دهه ۱۹۳۰ و دگرگونی‌های جهان امروز دیده می‌شود. همانند آغاز سده بیستم، امروز نیز در روزگار بحرانی سامان‌مند و ژرف به سر می‌بریم. نظام سرمایه‌داری جهانی با  بی‌ثباتی اقتصادی، نابرابری روزافزون، و شکاف فزاینده میان قدرت اندکِی بالادستان و رنج‌های سترگِ توده مردم روبروست. نهادهای سیاسی کهن دیگر توان چاره‌جویی ندارند – و این ناتوانی به نومیدی و خشم گسترده می‌انجامد. در همین بستر است که نیروهای واپس‌گرا و ملی‌گرا زمینِ باروری برای نمو و رویش می‌یابند. این الگو در تاریخ بارها بازکاری شده – و اکنون نیز در برابر چشمان ما در روند باززایی است. 

از این الگوی همگانی به نمونه‌های ویژه می‌رسیم. نخستین و شاید آشکارترین نمونه، اوکراین است. با نگاه به اوکراین، بسیاری از واکاوان از همین چارچوب از پیدایش گروه‌های راست‌افراطی سخن می‌گویند. از زمان دگرگونی‌های سیاسی در سال ۲۰۱۴ (رویداد میدان – Maidan)، کشور با دشواری اقتصادی و فروپاشی ساختارهای سنتی روبرو بوده است. در این تهی‌جا، سازمان های راست‌افراطی توانسته‌اند جایگاه‌های تأثیرگذاری به دست آورند. گردان آزوف (Azov Battalion)که پس‌تر به هنگ و سپس به سپاه پیشرفت کرد، نماد این پدیده است. این گروه‌ها از روش‌هایی آشنا از دهه ۱۹۳۰ بهره می‌گیرند: اهریمنی‌سازی جمعیت‌های دگرزبان، بهره‌گیری از خشونت و سازماندهی شبه‌نظامی، و بازنویسی تاریخ.

اوکراین تنها نمونه نیست. همین الگو را می‌توان در رشد راست افراطی در سراسر اروپا و آمریکا نیز دید. حزب‌های کهن و سنتی پشتیبانی خود را از دست داده‌اند، زیرا نتوانسته‌اند به کاهش سطح زندگی و ناامنی شغلی پاسخ دهند. این ناتوانی، تهی‌جایی سیاسی پدید آورده است که با دلیل‌بافی‌های ساده‌انگارانه راست افراطی پر شده است. راست افراطی، به سرزنش کوچندگان، اقلیت‌های مذهبی و ملی، سازمان‌های جهانی یا «بالادستان» برای همه گرفتاری‌ها – درست همان‌گونه که نازی‌ها یهودیان و کمونیست‌ها را بزه‌کار می‌دانستند- می‌پردازد. در ایتالیا، به جای کمونیست‌ها جورجیا ملونی و حزب برادران ایتالیا به قدرت رسیده‌اند. در مجارستان، ویکتور اوربان نظام «دموکراسی غیرلیبرال» را ساخت که هم اکنون جای خود را به یک سازمان نیمه فاشیست دیگری داده است. در لهستان، حزب قانون و عدالت پیش از این روی کار بود. در فرانسه، مارین لوپن هر روز قدرتمندتر می‌شود. در آلمان، حزب آلترناتیو برای آلمان (AfD) در بسیاری از ایالت‌ها به نیروی نخست یا دوم دگرگون شده است. اینها رویدادهای جدا از هم نیستند – اینها نشانه‌های اروپایی هستند که به سوی تاریکی فاشیستی نوین گام برمی‌دارد.

برای درک بهتر این الگوهای جهانی، شنیدن هشدارهای کسانی که از نزدیک به پژوهش بازگشت فاشیسم می‌پردازند سودمند است. دان ویگو برگتون (Dan Viggo Bergtun)، کارآزموده سازمان ملل و نویسنده نروژی، هشدار می‌دهد که اروپا به سوی تاریکی فاشیستی نوین گام برمی‌دارد. به گفته او، فاشیسم دوباره در روند پیشروی است زیرا دموکراسی به یک شوخی فروکاسته شده و پارلمان‌های ملی به پهنه‌های تئاتری بی‌مایه دگرگون گشته‌اند. برگتون می‌گوید که فاشیسم تنها در زباله‌دان تاریخ نیست – این روشی برای کاربرد قدرت است، زهری که هر بار که دموکراسی رو به سوی فروپاشی می‌رود بازمی‌گردد. هسته آن همیشه یکسان است: درهم‌آمیزی دولت و سرمایه، سرکوب مخالفان، تبلیغاتی که دروغ را به حقیقت دگرگون می‌کند، و گروه هایی که به سرسپردگی وادار می‌شود.

برگتون می‌نویسد که امروز فاشیسم را در ریختی نوین – نه با پیراهن‌های قهوه‌ای، بل‌که با کت و شلوار و کراوات؛ نه در میدان‌ها، بل‌که در اتاق‌های هیئت مدیره در بروکسل و واشنگتن می‌بینیم. از «دموکراسی»، «ارزش‌ها» و «امنیت» سخن می‌گوید، ولی سرگرم بازرسی، سانسور و آماده‌سازی برای جنگ است. تصمیم‌ها پشت درهای بسته گرفته می‌شود. هنگامی که مردم با تورم، بیکاری و نابرابری روبرویند، به آنان گفته می‌شود که باید برای جنگ، برای محیط زیست، برای رقابت‌پذیری فداکاری کنند. برگتون یادآوری می‌کند که این همان مکانیسم دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بود: نخبگان شکست خوردند، اقتصاد فروپاشید، مردم به سوی ترس رانده شدند – و دیکتاتورها هم چون «نجات‌دهندگان» پا به میدان گذاشتند.

از نگاه برگتون، گفتمان ضدفاشیستی امروز از سوی نخبگان ربوده شده است. نخبگان، منتقدان ناتو و اتحادیه اروپا را فاشیست می‌نامند و اعتراض‌های مردمی را اهریمنی می‌کنند. برگتون جنگ اوکراین را نمونه‌ای می‌داند که نشان می‌دهد غرب چگونه ضدفاشیسم را سست کرده است: پیش از ۲۰۲۲، رسانه‌های غربی آشکارا درباره گروه‌های راست‌افراطی در اوکراین می‌نوشتند، اما پس از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، همه چیز کتمان شد و همان نیروها هم چون قهرمانان آزادی شناخته می‌شوند. برگتون می‌گوید که بزرگترین خطر فاشیستی امروز، دولتی است که روش‌های اقتدارگرا را در بسته‌بندی زیبای واژه‌ها می‌پیچد — سانسور را «مسئولیت اجتماعی»، نظارت را «امنیت»، و جنگ را «تلاش برای صلح» می‌نامد. ما در تاریکی اقتدارگرا زندگی می‌کنیم؛ ولی فریب خورده‌ایم و زندانمان را «دموکراسی» می‌نامیم.

هشدارهای برگتون با نگاهی تاریخی به ماندگاری فاشیسم در آلمان پیوند می‌خورد. زوزان ویت‌اشتال (Susann Witt-Stahl)، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ در نشریه یونگه ولت، نشان می‌دهد که چگونه گذشته نازی نه تنها فراموش نشده، بل‌که در شکلی نوین بازتولید می‌شود. او می‌نویسد که پیتر چنچر (Peter Tschentscher)، شهردار سوسیال‌دموکرات هامبورگ، در مه ۲۰۲۵ از کلاوس-میشائیل کونه (Klaus-Michael Kühne) – پولدارترین آلمانی – دفاع کرد. پدر کونه، آلفرد، عضو حزب نازی بود و از برنامه‌های «آریایی‌سازی» هیتلر پول اندوخت. کونه گذشته خود را نمی‌پذیرد و چنچر گناه او را پاک‌شویی می‌کند. ویت‌اشتال می‌گوید که آن‌چه نگران‌کننده است، نبود نقد در برابر بازنویسی تاریخ است – نه خود کونه.

ویت‌اشتال یادآوری می‌کند که این پدیده تازه نیست. هانس گلوبکه (Hans Globke) – معمار قانون نژادی نورنبرگ (Nuremberg) – پس از جنگ دستیار کنراد آدناوئر (Konrad Adenauer) شد و در دولت آلمان غربی به جایگاهی بالایی دست یافت. امروز در آلمان، از مفهوم «دموکراسی مستحکم» (wehrhafte Demokratie) بهره گرفته می‌شود – که در اصل دفاع از دموکراسی در برابر دشمنان «افراطی» مانند فاشیست‌ها بود – اما اکنون این مفهوم علیه دشمنان برون‌مرزی غرب و نیز علیه «چپ»‌های ضدامپریالیست و ضد جنگ به کار می‌رود. به سخنی دیگر، مفهومی ضدفاشیستی به ابزاری برای سرکوب ضد فاشیست‌های راستین دگرگون شده است.

ویت‌اشتال به روشنی نشان می‌دهد که پاک‌شویی نازی‌های هوادار غرب در آلمان گسترده است. برای نمونه، در ۸ مه ۲۰۲۵، ژنرال کریستیان فرودینگ (Christian Freuding) با فرمانده گردان ضدتانک سپاه ۳ آزوف عکس یادگاری گرفت. در ۱۳ مه ۲۰۲۵، عضوهای حزب سبز، CDU و SPD  با گروهی از سپاه آزوف در بوندستاگ (Bundestag) دیدار کردند.

همه این نمونه‌ها نشانگر این است که فاشیسم پاسخ سرمایه‌داری به بحران است و کم توانی «چپ»، نیرومندترین دلیل پرتوانی آن. در همه این جاها، جنبش‌های راست افراطی زمانی پیدایش و رویش می‌کنند که نظام اقتصادی و سیاسی توانایی پاسخگویی به نیازهای مردم را نداشته باشد. درست مانند دهه ۱۹۳۰، رشد آنان به دلیل ناکامی نیروهای پیشرو و «چپ» در همبستگی و پیشگزاری جایگزینی روشن، شدنی شده است.

این ناکامی «چپ» ریشه در چندین سستی دارد. نخست، پس‌نشینی از جایگزین بنیادین سوسیالیستی. در درازای تاریخ، توان جنبش سوسیالیستی در روشنگری این بود که به مردم می‌گفت که رنج مردم – بیکاری، ناامنی، نابرابری – گناه کوچندگان یا اقلیت‌ها نیست، بل‌که در سرشت سرمایه‌داری نهفته است. امروزه اما بخش‌های بزرگی از «چپ» این دیدگاه را رها کرده و به مدیریت «دادگرانه‌تر»  سیستم سرمایه‌داری بسنده می‌کنند. هنگامی که مردم با ویرانی بحران روبرویند، این سخنان ناتوان و باورنکردنی به گوش می‌رسد. راست افراطی پاسخ‌های تند به پیش می‌گذارند و میلیون‌ها تن به آنان روی می‌آورند.

نکته دوم، ناتوانی «چپ» در رسیدن به یگانگی است. در اوکراین، جناح «چپ» به حاشیه رانده شده و نتوانسته با نفوذ گروه‌های راست افراطی نبرد کند. در پیوند با اسرائیل و فلسطین، بخش بزرگی از «چپ» نتوانسته به روشنی بر ضد سرکوب فلسطینیان سخن بگوید. در سراسر اروپا و آمریکا، «چپ» چندگانه، پراکنده، دودل و پرهیزگار بوده و اجازه داده راست افراطی خود را آوای «مردم کوچه و بازار» بازنماید. «چپ» به جای آنکه همه ستمدیدگان را پیرامون یک ستیز همگانی همبسته کند، خود به گروه‌های کوچک و رقیب بخش شده است.

گرفتاری سوم، ترس و سازگاری است. «چپ» به کارگذاری در چارچوب‌های سرمایه‌داری خو کرده و از به چالش کشیدن منافع بزرگ می‌ترسد. در روزگار بحران‌های ژرف، مردم به دنبال مدیران پرهیزگار نیستند؛ آنان به دنبال کسانی هستند که دلیری ستیز برای راه‌حل راستین را دارند. چون «چپ» این دلیری را از دست داده، باور و توانایی خود را از دست داده است. همان‌گونه که در دهه ۱۹۳۰، کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها نتوانستند راه روشنی به پیش بگذارند و نازی‌ها خود را تنها نیروی توانا به کار بازنمودند، امروز نیز نبود باور و چشم‌انداز «چپ»، میلیون‌ها تن را به سوی راست افراطی می‌کشاند.

پایان سخن

رویش و پیشرفت راست افراطی امروز در اوکراین، اسرائیل، اروپا و آمریکا ناگزیر نیست. این پدیده، بالاتر از همه، گواه شکست «چپ» در انجام وظیفه تاریخی خود است. پیش از آن، در ۹ مه ۱۹۴۵، این شوروی بود که با ۲۷ میلیون جان باخته، پشت فاشیسم را در هم شکست، آشویتس (Auschwitz) را آزاد کرد و به جهان نشان داد که امپریالیسم شکست‌ناپذیر نیست. آن پیروزی، نماد نیرومندی، همبستگی و دلیری «چپ» بود – همان ویژگی‌هایی که امروز در «چپ» گم شده است. همان‌گونه که در انقلاب اکتبر و جنبش‌های ضداستعماری پس از ۱۹۴۵ دیدیم، هنگامی که «چپ» نیرومند، همبسته و دلیر باشد، می‌تواند خشم و نومیدی زاییده از ناکامی‌های سرمایه‌داری را به نیرویی برای پیشرفت و رهایی دگرگون کند.

اما هنگامی که «چپ» ناتوان، بخش‌بخش و ترسو  باشد، همان خشم از سوی نیروهای واپس‌گرا سازماندهی می‌شود و برای بخش کردن مردم، قربانی کردن اقلیت‌ها و پاسداری از همان سیستمی که بحران را می‌زاید، به کار می‌رود. پیدایش ملی‌گرایی سخت‌گیر و جنبش‌های راست افراطی در گوشه‌وکنار جهان، روشن‌ترین گواه است که «چپ» تا کنون نتوانسته آن‌چه تاریخ از آن می‌خواهد را انجام دهد – به چالش کشیدن سرمایه‌داری با دلیری لازم و به پیشگزاری جایگزینی راستین که مردم را همبسته کند و جلوی پویش به سوی واپس‌گرایی و جنگ را بگیرد. از این رو، راه رویارویی با فاشیسم امروز، تنها محکوم کردن نمادهای آن یا سرکوب هوادارانش نیست، بل‌که ساختن جنبشی «چپ»، همبسته، دلیر و دارای چشم‌انداز است که خواستار دگرگونی بنیادین نظام اقتصادی و سیاسی باشد و ریشه‌هایی را که فاشیسم از آنها می‌روید، یکسره بخشکاند. اگر «چپ» به جای بازگشت به ریشه‌های خود، به دنبال هم سازی با سرمایه‌داری باشد، تاریخ بار دیگر بازانجام خواهد شد.

سرچشمه‌های کمکی

 (Chris Harman) – The Lost Revolution: Germany 1918 to 1923
دان ویگو برگتون (Dan Viggo Bergtun) – نوشتارهایی درباره بازگشت فاشیسم به اروپا، برای نمونه در steigan.no
زوزان ویت‌اشتال (Susann Witt-Stahl) – نوشتارهایی در نشریه Junge Welt درباره فاشیسم در آلمان امروز




جهان چندقطبی، نبرد با دیکتاتوری، پاسداری از میهن: در جستجوی جایگاهی مستقل برای ”چپ” ایران

مقاله ۵/۱۴۰۵
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۳ آپریل ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

جهان در آستانه دگرگونی‌ای همگانی ایستاده است. سامان تک‌قطبی که پس از فروپاشی شوروی، آمریکا را یگانه ابرقدرت جهان ساخت، اکنون نشانه‌های فرسایش و واپیچش را از هر سو نمایان می‌کند. پیدایش هسته‌های تازه قدرت در شرق – به رهبری هند، برزیل، آفریقای جنوبی، چین و روسیه – و کوشش کشورهای پیرامونی برای گریز از زیر سایه سنگین واشنگتن، همگی نویدبخش جهانی چندقطبی است؛ جهانی که در آن یک قدرت یگانه نمی‌تواند برای کشورهای پیرامونی یک قانون و برای کشورهای مرکزی قانون دیگری بسازد تا سرکردگی خود و دوستانش را فراهم و پایدار کند.

ایران هم‌چون یکی از بازیگران کلیدی در غرب آسیا، ناگزیر در میانه این کشاکش جهانی جای گرفته است. همکاری ژئوپلیتیکی تهران با مسکو و پکن، هرچند نه بر پایه همانندی فکری یا ارزشی، بل‌که زاده دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی، فرصتی برای کاستن از فشار تحریم‌ها و بازتعریف جایگاه ایران در نظم آینده جهان است. اما در این میان، ”چپ” ایران و نیروهای هوادار طبقه کارگر در برابر دو راهی‌ای بزرگ ایستاده‌اند: از یک سو، نقش مثبت حاکمیت در برابر یورش بیگانگان و در پیدایش جهان چندقطبی، و از سوی دیگر، اقتصاد نئولیبرالیستی و سرشت دیکتاتوری آن. خطر بزرگ این است که ”چپ” یکی از این ویژگی‌ها را ببیند و تمرکز روی یکی را به بهانه دیگری رها کند. این نوشته می‌کوشد که گرفتار این دوگانگی نشود.

برای روشن شدن این پرسش که چگونه می‌توان هم‌زمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و از نبرد با ستم طبقاتی و دینی درون‌مرزی دست نکشید، ناگزیر باید به خود جنگ کنونی و جایگاه ایران در گذار تاریخی به جهان چندقطبی پرداخت. پیش از هر چیز، باید دید این همراهی راهبردی تهران با مسکو و پکن بر چه منطقی استوار است و چه تضادها و همسانی‌هایی در دل خود دارد.

نقش ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی

در سال‌های گذشته، نزدیکی روسیه، چین و ایران به یکی از مهم‌ترین چالش‌ها برای برتری غرب در سامان جهانی دگرگون شده است. از همکاری‌های نظامی در سوریه و فروش سامانه‌های پدافندی روسیه به ایران گرفته تا راهگذر ترابری شمال–جنوب و سرمایه‌گذاری‌های چین در زیرساخت‌ها و بندرهای ایران، این سه کشور گام‌هایی عملی برای کاستن از نفوذ آمریکا و هم‌پیمانانش برداشته‌اند. با این همه، فهم درست این همکاری نیازمند نگاهی واقع‌بینانه و دور از پیش‌داوری‌ها و آرزوپردازی است. حقیقتی ساده اما بنیادین در این است که دشمنی مشترک، همکاری می‌آفریند و نه برادری.

روسیه، چین و ایران برای ایستادگی در برابر برتری‌جویی غرب و به‌ویژه آمریکا، به یکدیگر نزدیک شده‌اند. اما این نزدیکی بر پایه دلبستگی به مردم‌سالاری، سوسیالیسم، انقلاب یا هر دستگاه فکری مشترک دیگری نیست. آنچه این سه کشور را به هم پیوند داده، احساس خطر مشترکی از سوی سامان جهانی زیر رهبری آمریکا است. تحریم‌های کشنده علیه ایران، گسترش ناتو در پیرامون روسیه، فشار برای مهار چین در آسیا و اقیانوس آرام و بازی با جنگ در تنگه تایوان، و کوشش برای جلوگیری از پیشرفت قدرت‌های نوخاسته، همگی زمینه‌هایی پدید آورده‌اند که این کشورها در برخی زمینه‌ها به هم نزدیک شوند. این همراهی بیش از آنکه از سر مهر باشد، زاده ناگزیری و سود مشترک است.

با همه گسترش همکاری‌ها، ساختار سیاسی، خواست‌های ملی و چشم‌اندازهای درازمدت این سه کشور یکسان نیست. روسیه در پی بازسازی جایگاه خود هم‌چون یک قدرت بزرگ و جلوگیری از گسترش ناتو به سوی مرزهای خود و در پیرامون تاریخی خویش است. از نگاه مسکو، به چالش کشیدن گسترش ناتو و جلوگیری از پس‌نشینی بیشتر در برابر غرب، بخشی پایه‌ای از سیاست برون‌مرزی آن کشور به شمار می‌رود.

چین راهبردی ژرف‌تر و درازمدت‌تر دنبال می‌کند. پکن بیش از آنکه در پی رویارویی نظامی باشد، به دنبال گسترش توان اقتصادی، پیشرفت فناوری و افزایش نفوذ جهانی خود است. برنامه کمربند و راه، نیاز چین به راه‌های بازرگانی زمینی، دسترسی پایدار به انرژی و پیوند دادن بازارهای آسیا، آفریقا و اروپا را بازتاب می‌دهد. رویکرد چین در بسیاری زمینه‌ها نرم‌تر و حساب‌شده‌تر از روسیه است و بیشتر از ابزارهای مالی، بازرگانی و فناورانه بهره می‌گیرد. هدف آن تنها درگیری با دشمنی ویژه نیست، بل‌که دستیابی به جایگاهی برتر در ساختار آینده جهان است.

ایران نیز منطق و نیازهای ویژه خود را دارد (برنامه لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی با هم یکسان نیست؛ دنبال‌تر به این شکاف خواهیم پرداخت). تهران زیر فشار تحریم‌ها و خطرهای بیرونی، بیش از هر چیز بر همسنگی منطقه‌ای، پاسبانی امنیت درونی، پرتوان کردن جایگاه خود در خاورمیانه و گشودن راه‌های اقتصادی تازه می‌اندیشد. همکاری با روسیه و چین برای ایران تنها یک گزینش سیاسی نیست، بل‌که یک ناگزیری و راهی برای کاهش فشار اقتصادی، دسترسی به بازارها، یافتن سرمایه و گسترش میدان مانور دیپلماتیک است. از این رو، هرچند این سه کشور گاه در یک سنگر دیده می‌شوند، انگیزه‌ها و هدف‌هایشان یکسان نیست.

از دیدگاه جهان‌بینی نیز میان آنان همانندی ژرفی دیده نمی‌شود. نه مسکو و نه پکن، با الگوی دینی فرمانروا بر ایران هم‌داستان نیستند. روسیه ساختاری ملی‌گرایانه و دولت‌محور دارد که در آن سرمایه‌داری دولتی با اقتصاد نئولیبرالیستی درهم آمیخته شده است و چین زیر رهبری حزب کمونیست، الگویی ویژه از دولت و اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده را دنبال می‌کند که خود آن را الگوی سوسیالیسم چینی می‌خواند. ایران نیز سامانه‌ای دینی با ویژگی‌های خود را دارد. بنابراین، همراهی این سه کشور را نباید به معنای یگانگی فکری یا ارزشی دانست.

یورش نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، جنگی همگانی و سرنوشت‌ساز برای ایران است. نتیجه این جنگ روشن می‌کند که ایران چه جایگاهی در ساختار آینده منطقه و جهان خواهد داشت. این جنگ نه یک نبرد بومی، بل‌که بخشی از یک دگرگونی تاریخی بزرگ‌تر است: جمهوری اسلامی در این جنگ با همه‌ی بالا و پایینی‌هایش، تاکنون به گذار از سامان تک‌قطبی که آمریکا در آن نیروی بی‌چالش بود، به سوی سامانی چندقطبی کمک کرده است.

جمهوری اسلامی چوبی به لای چرخ پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» انداخته است. به دلیل راهبرد جنگی جمهوری اسلامی، کشورهای عربی کرانه خلیج فارس تاکنون از پیوستن به جنگ علیه ایران خودداری کرده‌اند، چون هم از زیان‌های اقتصادی و امنیتی می‌ترسند و هم دریافته‌اند که همسنگی نیروها در منطقه در روند دگرگونی است.

پس از این بررسی از همکاری راهبردی ایران با روسیه و چین، و روشن شدن این نکته که همراهی آن‌ها نه بر پایه همانندی ارزشی، بل‌که بر پایه دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی است، باید به پرسش بنیادین دیگری پرداخت: نسبت این درگیری ژئوپلیتیکی با ضد دیکتاتوری درون مرزها چیست؟ آیا می‌توان همزمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و در برابر ستم طبقاتی و دینی حاکمیت ایستاد؟

درگیری ژئوپلیتیکی و نبرد طبقاتی

در نظام‌های سرمایه‌داری، نبرد طبقاتی موتور و تکانه تاریخ است. این نبرد – میان سرمایه‌دار و کارگر، ستمگر و ستمدیده، بهره‌کش و بهره‌کشیده – همان تضاد راستینی است که حل آن جامعه را ریشه‌ای دگرگون می‌کند. درگیری ژئوپلیتیکی در برابر این جوهر، دومین و برآمده از آن است. ژئوپلیتیک را می‌توان سیاست برون‌مرزی طبقه‌های فرمانروا دانست که می‌کوشند زمینه را برای انباشت سرمایه (دستیابی به ماده‌خام، نیروی کار ارزان، بازارها و راه‌های راهبردی) در خانه فراهم کنند. پس ژئوپلیتیک جلوه برون‌مرزی نبرد طبقاتی است که در پیوند و یا درگیری با دولت‌های دیگر خود را نمایان می‌کند.

فراموش نباید کرد که دولتی که سرتاسر سرسپرده واشنگتن نباشد، هنوز سرشتش ضدامپریالیستی نیست. بسیاری از دولت‌های ضدآمریکایی درون خود همان ساختارهای سرمایه‌داری، سرکوب و بهره‌کشی را بازسازی می‌کنند. ما بارها گفته‌ایم که پیکار ضدامپریالیستی در کشورهای پیرامونی، تنها با یک خط اقتصادی غیرسرمایه‌داری معنا پیدا می‌کند. هنگام بررسی همسنگی نیروهای جهانی و پیدایش جهان چندقطبی باید پذیرفت که دولتی که با سرکردگی جهانی آمریکا و اسرائیل می‌جنگد، نقش مثبتی در این روند بازی می‌کند. ولی این به این معنی نیست که طبقه کارگر و پیشاهنگانشان از خط مستقل طبقاتی دور شوند و تضاد طبقاتی و تضاد سیاسی در درون کشور را فراموش کنند و زیر پرچم بورژوازی انگلی جای خوش کنند.

برای همین پذیرش نقش مثبت ایستادگی جمهوری اسلامی در برابر نیروهای پرخاشگر امپریالیستی-صهیونیستی نباید به فراموشی سرکوب درون‌مرزی و ستم طبقاتی بینجامد. ضدامپریالیسم، یعنی پیکار با چیرگی جهانی سرمایه و دوری از رشد اقتصادی سرمایه‌داری در درون، نه هواداری از هر دولتی که با واشنگتن درگیر شده است.

تجربه ”چپ” جهانی بارها نشان داده است که فراموشی سرشت طبقاتی رژیم‌های بورژوازی هنگام جنگ‌های میهنی به سود طبقه کارگر نبوده است. گاهی دولت‌های بورژوازی زنده‌مانده از جنگ با استعمارگران، با دستاورد پیکاری و دستگاه امنیتی گسترش‌یافته، سرکوب را ژرف‌تر و سخت‌تر می‌کنند.

برای گریز از این کژراهه، باید پرسید: نسبت میان این «درگیری ژئوپلیتیکی» با «نبرد طبقاتی» درون مرزها چیست؟ آیا این دو در تضادند یا می‌توان آن‌ها را همزمان پیش برد؟

پس از پیش‌گذاری این پرسش، روشن شد که نمی‌توان به سادگی از کنار سرشت طبقاتی و دیکتاتوری حاکمیت، حتا هنگام دفاع از میهن در برابر یورش بیرونی گذشت. اما برای پاسخ به این پرسش که این حاکمیت خود از چه لایه‌ها و تضادهایی تشکیل شده است – و چرا جمهوری اسلامی همزمان هم در برابر غرب می‌ایستد و هم در درون ستم طبقاتی را بازتولید می‌کند – ناگزیر باید به کالبدشکافی طبقاتی حاکمیت پرداخت.

تحلیل طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی

قدرت در ایران شبکه‌ای درهم‌تنیده از چهار لایه بورژوازی است که هر یک منافع اقتصادی و جایگاه خود را دنبال می‌کند:

۱. بورژوازی نظامی (سپاه و نهادهای امنیتی): هسته نیرومند حاکمیت. این لایه از بورژوازی، کنترل گسترده‌ای بر صنعت‌های کلیدی و سرچشمه‌های اصلی اقتصاد دارد: از نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، مس و سیمان گرفته تا بنیادهای مالی چون قرارگاه خاتم‌الانبیاء، بنیاد تعاون سپاه و بنیاد مستضعفان. افزون بر این، بندرهای راهبردی و راه‌های ترابری شمال–جنوب و بازار واردات، صادرات و حتا قاچاق سازمان‌یافته را در دست دارد. پروژه‌های بزرگ عمرانی و زیرساختی – از سدسازی و مترو گرفته تا بزرگراه‌ها و نیروگاه‌ها – بدون پیوند با این لایه از بورژوازی به جایی نمی‌رسد. نفوذ آن به سامانه بانکی و مؤسسات مالی قرض‌الحسنه (مانند مؤسسه اعتباری ثامن، بانک انصار و بانک مهر اقتصاد) رسیده و شرکت‌های فناوری اطلاعات و ارتباطات مانند همراه اول و زیرساخت را نیز کنترل می‌کند. حتا بخش داروسازی و بهداشت (شرکت دارویی رازی، داروسازی کوثر و بیمارستان‌های نظامی) در دست این لایه است، همان گونه که شبکه‌های قاچاق سوخت، خودرو، ارز و کالاهای لوکس نیز در دستان همین لایه جابه‌جا می‌شود. رسانه‌هایی همچون خبرگزاری فارس، خبرگزاری تسنیم، روزنامه جوان و مؤسسه فرهنگی و هنری صبا نیز زیر چتر این لایه جای دارند. منافع این لایه در «نه جنگ، نه صلح»، تنش‌آفرینی و اقتصاد بسته است. از گفتمان ضدغربی برای نگهداشت پایگاه اجتماعی خود سود می‌جوید و هرگز نمی‌خواهد سرسپرده آمریکا شود.

۲. بورژوازی بازرگانی (بازار سنتی، شبکه‌های دادوستد با شرق): این لایه از بورژوازی که ریشه در بازار سنتی ایران و شبکه‌های کهن دادوستد با شرق دارد، زیر بار سنگین تحریم، تن به پیوندی ناگزیر با چین و روسیه داده است. در سایه همین تحریم‌هاست که بازرگانی پنهان و قاچاق سازمان‌یافته – از سوخت و خودرو تا ارز و کالاهای لوکس – را در دست گرفته و از رهگذر آن، سودهای کلان را بدون بازرسی و پاسخگویی به جیب خود می‌راند. پیوند تنگاتنگ این لایه با بورژوازی نظامی، آن را به هم‌پیمانی استوار برای نظام حاکم دگرگون کرده است؛ هم‌پیمانی که هم‌زمان، از شکاف‌ها و ناهماهنگی‌های درونی نیز بی‌بهره نیست.

۳. بورژوازی بوروکراتیک (کارگزاران دولتی، فن‌سالاران): این لایه از بورژوازی که دربرگیرنده کارگزاران بلندپایه دولتی و فن‌سالاران اقتصادی می‌شود، بزرگترین بهره‌برنده از رانت و خصوصی‌سازی سه‌دهه‌ی گذشته بوده است. در سایه تصمیم‌گیری‌های پشت درهای بسته، دارایی‌های ملی را به نفع خود و نزدیکانشان مصادره کرده‌اند و با تکیه بر جایگاهشان در نهادهای برنامه‌ریزی و اجرایی، زمینه را برای انباشت سرمایه در کوتاه‌ترین زمان فراهم ساخته‌اند. وارونه دو لایه‌ی دیگر، این گروه گرایش آشکاری به غرب دارد و خواهان پیوند با اقتصاد جهانی، کاهش تنش و برداشتن تحریم‌هاست، زیرا از این رهگذر است که می‌تواند سرمایه‌های انباشته‌شده را در بازارهای جهانی به گردش درآورد و شبکه‌های دارایی خود را فراتر از مرزها گسترش دهد.

۴. بورژوازی مالی (بانک‌ها، صندوق‌های سرمایه‌گذاری): این لایه که دربرگیرنده بانکداران بزرگ، مدیران صندوق‌های سرمایه‌گذاری و کنشگران بازار پول می‌شود، بیش از هر لایه‌ی دیگری از برداشتن تحریم‌ها سود می‌برد. انباشت سرمایه در این بخش، به گشوده شدن قفل سامانه‌های مالی جهانی وابسته است؛ از این رو، بورژوازی مالی خواهان پیوستن ایران به سامانه‌ی مالی جهانی (سوئیفت، بانک‌های مرکزی اروپایی و بازارهای بین‌المللی) و کاهش هرچه بیشتر تنش‌های سیاسی و اقتصادی با غرب است. در تضاد آشکار با بورژوازی نظامی که از اقتصاد بسته و تنش‌آفرینی سود می‌برد، این لایه نیازمند صلح و گشایش اقتصادی است تا سرمایه‌های سرگردان خود را به جریان اندازد و به سودهای کلان در بازار جهانی دست یابد.

این لایه‌ها در پاسبانی از نئولیبرالیسم و سرکوب جنبش‌های کارگری هم‌داستان‌اند، اما در پیوند با غرب یا شرق با هم درگیرند. نقش بورژوازی نظامی در حاکمیت پررنگ‌تر شده، ولی همه‌ی این لایه‌ها برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود همچون گردانی یگانه کنش می‌کنند.

برای درک ریشه‌های بحران، باید به سیاست‌های نئولیبرالی سه‌دهه گذشته بازگشت. گوهر خیزش‌های مردمی، هرچند با برانگیزنده‌های سیاسی یا فرهنگی، در ژرفا دشواری‌های اقتصادی و زندگی روزمره مانند تورم، زدودن یارانه‌ها، خصوصی‌سازی خدمات همگانی، ناایمنی کار و افت توان خرید است. همه لایه‌های بورژوازی انگلی (دیوان‌سالاری، مالی، بازرگانی، نظامی) در این راه هم‌داستان بوده‌اند و هستند. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده است. در این جنگل، سخت‌دل‌ترین، بی‌شرم‌ترین و ناشایست‌ترین انسان‌ها در بالاترین جایگاه‌های اجتماعی نشسته‌اند و توده کار و رنج را از هر نقشی در سرنوشت خود بی‌بهره کرده‌اند. مشتی تبهکار، میلیاردها دلار از سرمایه‌های ملی را بدون هیچ شرم و پاسخگویی در بازارهای مالی منطقه، بورس‌های لندن و نیویورک، و دادوستدهای کریپتو به باد داده‌اند و یا در کاخ‌ها و ویلاهاشان در سراسر جهان سرمایه‌گذاری کرده‌اند.

پس از این کالبدشکافی چهارلایه از بورژوازی حاکم، پرسشی بنیادین خود را پیش می‌کشد: با این همه سرکوب، نابرابری و شکاف طبقاتی، چه چیزی از فروپاشی این ساختار جلوگیری کرده است؟ چرا رژیم با همه‌ی بحران‌های پی‌درپی و یورش هم‌سوی امپریالیستی-صهیونیستی، همچنان پابرجاست؟

چرا جمهوری اسلامی فرو نپاشیده است؟

چرا بسیاری از ارزیابی‌ها درباره فروپاشی جمهوری اسلامی نادرست از آب درآمد؟ برخی از اپوزیسیون راست و شماری از کارشناسان بیرونی باور داشتند فشارهای گوناگون، بمباران زیرساختارها و ترور رهبران جمهوری اسلامی می‌تواند در کوتاه‌مدت ساختار حاکمیت را از هم بپاشد. اما واقعیت میدانی نشان داد این برداشت، ساده‌سازی بیش از اندازه پیچیدگی‌های درونی جامعه و حکومت ایران بوده است.

برجسته‌ترین دلیل، نبود شرایط ذهنی شایسته است. تحریم‌ها بحران‌های ساختاری را ژرف‌تر کرده‌اند، اما ریشه بحران‌ها را باید در سیاست‌های نئولیبرالی خود حاکمیت و روبنای دینی جست. بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی با پذیرش نئولیبرالیسم، یک «جمهوری اسلامی سرمایه‌داری» درنده و ددمنش با رنگ و بوی دینی ساخته است. مردم ترسی از مرگ ندارند، اما پراکنده‌اند، رهبری سازمان‌یافته و باورمند ندارند. نبرد طبقاتی در ایران آشکار شده؛ جنبش هم‌زمان آزادی‌خواهانه و طبقاتی است.

ولی به دلیل نبود شرایط شایسته ذهنی (پراکندگی ”چپ”) هنوز پیوندی ارگانیک میان این دو پهنه جنبش آفریده نشده است و به این دلیل جدایی و سستی، از توان درونی جنبش کاسته است. کارگران تا یک ”چپ” یکدست و هماهنگ نبینند به دنبال واژگونی رژیم نیستند. آنان از رهبران غرب‌گرا و هوادار نئولیبرالیسم بیزارند، ولی به درستی نمی‌خواهند میهن به سرنوشت لیبی، عراق، سوریه یا افغانستان دچار شود. آنان چشم به راه یک رهبری راستین، برنامه‌دار و متحد هواداران طبقه کارگر هستند، تا بتواند رهبری نبرد آزادی‌خواهانه و عدالت‌خواهانه را در دست گیرد.

یکی از دلیل اصلی دیگر، نادیده گرفتن ماهیت ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بود. این حاکمیت دربرگیرنده تنها یک دولت نیست. دولت برایند سازش میان لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی است. بورژوازی نظامی شبکه‌های چندلایه از نهادهای سیاسی، امنیتی، نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک را در کنار دولت رسمی ساخته است. بورژوازی نظامی دهه‌ها بحران‌های درونی و بیرونی را با شایستگی رهبری کرده است و از هر بحرانی با سازوکارهای تازه گذر کرده و تجربه نوینی به دست آورده است.

ساختار طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی مانند ونزوئلا نیست. در ونزوئلا لایه‌های برتر بورژوازی انگلی دربرگیرنده بورژوازی بوروکراتیک، مالی و تجاری است که منافع همه‌شان با همکاری با آمریکا فراهم می‌شود. در ونزوئلا ارتش بخشی از دستگاه سیاسی و روبنایی کشور است. در جمهوری اسلامی دستگاه نظامی و امنیتی لایه‌ای از بورژوازی انگلی است که خود را هم‌چون یک لایه برتر طبقه بورژوازی انگلی استوار و پایدار کرده است. در جمهوری اسلامی اگر چه که منافع بورژوازی بوروکراتیک، مالی و حتا تا اندازه‌ای تجاری با منافع غرب در تضاد نیست، ولی برای بورژوازی نظامی سرسپردگی به غرب، برابر با مرگ است.

پایگاه اجتماعی بورژوازی نظامی بر نیروهای پایینی و میانی مذهبی شهر و روستا استوار است. این لایه‌ها به دلیل پیوند تنگاتنگ با این لایه بورژوازی، زیر ضربه سخت دشواری‌های اقتصادی خرد نشده‌اند و با باور ایدئولوژیک ضدغربی خود، سازش این لایه بورژوازی با غرب را سخت‌تر کرده‌اند. هرچند بخش بزرگی از مردم از شرایط سیاسی و اقتصادی ناخرسندند، اما این لایه‌ها برای نگهداشت نظام هزینه می‌دهند. این لایه‌های اجتماعی فراهم‌کننده نیروها و کادرهای جوان به بورژوازی نظامی هستند. افزون بر این، محسن رضایی چندین بار گفته است که ایران تنها در بخشی صنعتی شده است که نظامی است. تحریم‌های گسترده و دراز، بخش‌هایی از صنعت دفاعی، فناوری و زیرساخت‌های برجسته را با توانایی درونی پیشرفت داده است و این لایه را بیش از پیش توانمندتر کرده است.

اما این پایایی و فرونریختنی، به هیچ روی به معنای پیآمد بی‌دگرگونیِ شرایط کنونی نیست. جنگ کنونی، چه با پیروزی چاره‌جویی پایان یابد و چه با بن‌بست روبرو شود، ساختار حکومت و پیوند آن با جامعه را دگرگون خواهد کرد. پرسش این است: در مرحله پس از جنگ، چه سرنوشتی در انتظار حکومت و چه آینده‌ای در برابر اپوزیسیون خواهد بود؟

آینده حاکمیت پس از جنگ

در گفت‌وگوهای کنونی جمهوری اسلامی با آمریکا، بورژوازی نظامی نقش برجسته‌ای بازی می‌کند. ناهماهنگی میان گروه کاردان (به سرکردگی قالیباف) و گروه تندروی اندیشه‌ای (پایداری) بیشتر «روش‌ورزانه» (تاکتیکی) است تا «استراتژیک». هر دو دسته ریشه در درون نهادهای امنیتی و بورژوازی نظامی دارند و هدف آن‌ها در مورد نگهداری نظام، ایستادگی در برابر فشار بیرونی و استوارسازی امنیت ملی – یکی است. آنچه آن‌ها را از هم جدا می‌کند، نه چرخش در مورد چشم‌انداز، بل‌که «ابزارها و راهکارها»ست: گروه قالیباف، چانه‌زنی را ابزاری در کنار نیروی جنگی می‌بیند و نرمش به‌هنگام را روا می‌دارد، ولی گروه پایداری هر گونه کوتاه‌آمدن را حتا در چارچوب روش و تاکتیکی، نشانه‌ی درماندگی و سرسپردگی بازمی‌نماید. تازترین درگیری بر سر بازگشایی تنگه‌ی هرمز نیز بیش از آنکه نشانه‌ی «شکاف ساختاری» باشد، نمایانگر این ناهماهنگی‌ها، و بازتاب «تنگنای فزاینده» ایران در رویارویی با فشار ترامپ و پایگاه اجتماعی خودش است. به دیگر سخن، ایران دچار دوگانگی راهبردی (چشم‌اندازانه) نیست، اما در پیاده‌سازی و روایت‌سازی، میان روش کاردانانه و فشار ایدئولوژیک دست و پا می‌زند.

یادآوری شود که بخشی از پیروزی ایران در برابر یورش امپریالیستی-صهیونیستی به دلیل پشتیبانی و به خیابان آمدن این پایگاه اجتماعی ضدامپریالیستی است. فراموش هم نشود که در دور دوم انتخابات، قالیباف از هواداران خود خواست که به جلیلی رأی دهند و این پایگاه اجتماعی نزدیک به ۱۴ میلیون رأی برای جلیلی فراهم کرد.

اگر جنگ سرانجام از راه گفت‌وگو و بر پایه همسنگی تازه نیروها پایان یابد، ایران گام به مرحله‌ای دیگر خواهد شد. جمهوری اسلامی اگر زنده بماند، خواهد کوشید این دوره را، هم‌چون پیروزی در پاسداری از یکپارچگی سرزمینی و شکست فشار بیرونی، روایت کند. چنین روایتی می‌تواند به افزایش خودباوری حاکمیت و حتا بهره‌گیری از احساسات میهنی انجامد. اگر هم‌زمان بخشی از تحریم و فشار اقتصادی کاهش یابد، حکومت ابزار بیشتری برای مدیریت ناخرسندی اجتماعی خواهد داشت. ولی تاکنون هیچ لایه‌ای در حاکمیت کنونی خواستی و یا توانی برای دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی — که ریشه‌ی بسیاری از دشواری‌های اقتصادی در آن نهفته است — از خود نشان نداده است. بدین گونه، حتا یک جمهوری اسلامی پیروزمند با همان چالش‌های اقتصادی گذشته روبرو است که برای گریز از آن‌ها، هیچ راه حلی ندارد.

ناخرسندی ژرف اجتماعی، بی‌باوری گسترده، دشواری‌های اقتصادی، ستم دینی، سرکوب سیاسی، پوسیدگی ساختاری و شکاف حکومت و جامعه همچنان پابرجا خواهند ماند. انباشت خشم و بیزاری اجتماعی با پایان جنگ از میان نمی‌رود؛ تنها برای زمان کوتاهی زیر سایه چیرگی امنیتی پنهان می‌ماند.

پس از این واکاوی از آینده حاکمیت در مرحله پس از جنگ، اکنون باید به پرسشی سرنوشت‌ساز پرداخت: در این گذرگاه دشوار، وظیفه ”چپ” و طبقه کارگر چیست؟ چگونه می‌توان هم از مرزها در برابر یورش بیگانه پاسداری کرد و هم در برابر ستم طبقاتی و دینی درون مرزها ایستاد؟ آیا این دو جبهه ناسازگارند یا می‌توان آن‌ها را همزمان پیش برد؟

چه باید کرد؟

نباید با طبقاتی خواندن مفهوم میهن، وظیفه دفاع از میهن را دست کم گرفت. این حقیقتی آشکار است که طبقه کارگر در لیبی و عراق توانایی سازماندهی و بسیج خود را پس از فروپاشی میهن از دست داده است.

جنگ، بی‌گمان دشمن منافع طبقه کارگر است، زیرا کارخانه‌ها را ویران می‌کند، سرمایه را نابود می‌سازد، بیکاری و تهیدستی را بی‌شمار می‌کند و توان سازماندهی و پیکار برای حقوق را از کارگران کاهش می‌دهد. بدون یک میهن یکپارچه، اقتصادی نمی‌ماند که در آن طبقه کارگر بتواند زندگی کند. از این رو، دفاع از کشور، دفاع از بستر مادی جنبش کارگری در آینده است. نگاهبانی از مرزها، زمینه‌ساز و پیش‌شرط پیکار طبقاتی است. بدون حاکمیت ملی و تمامیت ارضی، نبرد طبقاتی شدنی نیست. کشوری که زیر بمباران، تحریم یا یورش است، نمی‌تواند اتحادیه، رفاه همگانی یا توان کارگری بسازد. نخستین شرط نبرد طبقاتی، کمترین استقلال ملی است. کارگر فلسطینی زیر بمباران روزانه نمی‌تواند با سرمایه فلسطینی و اسرائیلی بجنگد. شرایط کارگر ایرانی برای سازماندهی و پدید آوردن سندیکا زیر بمباران و فشار بیشینه تحریم‌ها بدتر از پیش می‌شود.

“چپی” که می‌گوید «کارگران کشوری ندارند» یا «میهن طبقاتی است» بی آنکه بفهمد چرا کشورهایی مانند ایران، روسیه و چین در برابر پرخاشگری غرب می‌ایستند، نه تنها در اندیشه سست است، بل‌که در میدان نبرد، توان سیاسی جنوب جهانی را برای ایستادگی در برابر غرب سست می‌کند. تاریخ ۵۰۰ ساله استعمار، برده‌داری، ”چپ”اول، کودتا، تحریم و اشغال نظامی از سوی غرب (اروپا، ژاپن و آمریکا) بر جنوب جهانی، یک حقیقت تاریخی است، نه یک «دیدگاه» ژئوپلیتیکی. از ”چپ”اول آمریکا تا جنگ تریاک در چین، از سرنگونی مصدق در ایران (۱۳۳۲) تا نسل‌کشی ویتنام و نابودی لیبی و سوریه – سرمایه غربی روی بهره‌کشی ددمنشانه از جنوب جهانی انباشته شده است. لنین نیز نقش کشورهای متروپول و پیرامونی را یکسان نمی‌دانست و کشورهای استعماری چیره‌جو را از کشورهای مستعمره زیر ستم جدا می‌کرد.

بورژوازی بومی در کشورهای پیرامونی و نیمه‌استعماری، به ویژه لایه ملی آن، با بورژوازی امپریالیستی مرکز یکی نیست. این بورژوازی بومی، هرچند بنیادی در چارچوب مالکیت فردی بر ابزار تولید و انباشت سرمایه کار و کنش می‌کند، اما به دلیل جایگاه ساختاری خود در سامانه جهانی، ناگزیر به گونه‌ای ایستادگی در برابر ”چپ”اول بیرونی دست می‌زند. کشوری که در برابر چیرگی غرب پایمردی می‌کند، از پهنه ملی خود هم‌چون پناهگاهی نسبی در برابر تاراج امپریالیستی پاسداری می‌کند. این پهنه اگرچه ناهمگن و در درون‌ساختار سرمایه‌داری جای دارد، اما می‌تواند تا اندازه‌ای از تاراج بی‌پرده امپریالیسم بکاهد و زمینه‌هایی برای گسترش نیروهای تولیدی و حتا طبقه کارگر ملی پدید آورد.

با این همه، نمی‌توان به این دلیل، ستم طبقاتی و دیکتاتوری را در درون مرزها به فراموشی سپرد. می‌توان و باید در برابر پرخاشگری آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرد؛ از مرزها و تمامیت ارضی میهن دفاع کرد، بدون این که طبقه کارگر و ”چپ” را سرسپرده حاکمیت سرکوب‌گر درونی کرد.

حاکمیت جمهوری اسلامی نه تنها سوسیالیستی نیست، بل‌که ددمنشانه از کارگر خود بهره‌کشی می‌کشد. اما در برابر ترورها، بمباران‌ها و سرسپردگی سراسری به آمریکا و اسرائیل پایداری می‌کند. اگر ایران فروپاشد، کارگر ایرانی به جای آزادی، یا هرج و مرج (به سان لیبی) یا بندگی غرب (به سان عراق) روبرو خواهد شد. پس کارگر ایران همزمان هم باید از تمامیت ارضی پشتیبانی کند، هم با سرمایه‌دار خود برای دستمزد و حقوق و دموکراسی بجنگد.

طبقه کارگر باید همزمان در سه جبهه بجنگد:

جبهه‌ی نخست (نبرد طبقاتی): علیه بورژوازی انگلی، علیه اقتصاد نئولیبرالیستی — برای دستمزد، شرایط کاری بهتر، کاهش ساعت کار، همبستگی همگانی، سندیکا و اتحادیه‌های کارگری مستقل.

جبهه‌ی دوم (پایداری در برابر یورش بیرونی): علیه امپریالیسم غربی — علیه تحریم، جنگ، کودتا، هژمونی دلار و گسترش ناتو.

جبهه‌ی سوم (نبرد ضد دیکتاتوری): علیه نظام دینیِ حاکم — برای جدا کردن دین از سیاست، پایان سرکوب سیاسی، آزادی سخن و راهپیمایی، حق اعتراض و تعیین سرنوشت، و برپایی دموکراسیِ سکولار و کارگری، پایان ستم به زنان، دگراندیشان، دگرباشان و خلق‌های زیر ستم.

این سه جبهه نه جدا از هم، که در هم تنیده‌اند. امپریالیسم غربی با پشتیبانی از دیکتاتوری‌های وابسته، کارگر جنوب جهانی را خرد می‌کند. بورژوازی بومی، هم سرمایه را می‌رباید و هم دیکتاتوری را بازتولید می‌کند. و دیکتاتوری دینی، با سرکوب هر صدای مستقل، توان سازماندهی و همبستگی کارگران را نابود می‌نماید. ”چپ” و طبقه کارگر می‌تواند و باید همزمان در هر سه جبهه بجنگد: با سرمایه‌دار خود بر سر سفره‌ی حقوق و کار، با یورش بیگانه بر سر تمامیت ارضی میهن، و با دیکتاتور بر سر آزادی و دموکراسی.

پاسبانی از استقلال طبقاتی ”چپ” هم‌زمان به معنای همراهی با نیروهای برانداز امپریالیستی نیست. در شرایط کنونی همسنگی نیروها، واژگونی جمهوری اسلامی تنها به سود نیروهای هوادار امپریالیسم است. اگر ”چپ” هستیم دست کم باید بدانیم که شرایط ذهنی برای انقلاب آماده نیست.

پشتیبانی از یورش بیگانگان به باور مردم به نیروهای راست و هوادار رضا پهلوی آسیب جدی دیده است. در برابر آن، ”چپ” اگر متحد می‌بود و با برنامه‌ای مشترک پای به میدان نبرد می‌گذاشت، می‌توانست رهبری جنبش آینده را به دست گیرد. ولی شوربختانه این گونه نیست. ”چپ”ی که نتوانست و نخواست شرایط ذهنی شایسته برای انقلاب را با یگانگی خود فراهم کند، دست کم نباید مردم را بدون آماده بودن این شرایط به رودررویی جنگجویانه با رژیم فراخواند. در این شرایط، روش‌های نافرمانی مدنی، صنفی، اعتراض‌های گسترده و همبستگی اجتماعی، بخت بهتری برای دگرگونی پدید می‌آورند. زمانی می‌توان مردم را برای سرنگونی به خیابان‌ها فراخواند که طبقه کارگر با باور به برنامه سیاسی یک ”چپ” یگانه، به رهبری پیشگامانش، با اعتصاب‌های گسترده و گامی کوشا و کنشگر، همسنگی نیروهای جنبش را به سود نیروهای بالنده دگرگون کند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» توانست بدون درخواست بمباران میهن از سوی ترامپ و نتانیاهو، شکاف‌های ژرف اجتماعی و سیاسی را آشکار کند و دستاوردهای فرهنگی و سیاسی مهمی به دست آورد. این جنبش با این که با سرکوب روبه‌رو شد، اما تجربه آن نشان داد دگرگونی در ایران بیش از هر چیز از درون جامعه و از راه سازماندهی مردم می‌گذرد. برای همین ما با جنبش‌های مدنی و صنفی روبرو خواهیم شد که در درون جامعه بر می‌خیزند و سازماندهی مستقل می‌یابند.

برای نیروهای ”چپ” و مردم‌خواه، دوره پس از جنگ می‌تواند زمان بازاندیشی باشد. شکست راهبردهای وابسته به نیروهای بیرونی، فرصتی می‌دهد تا بار دیگر با بررسی همسنگی نیروهای در میدان، به دنبال سازماندهی و بسیج مردم بر پایه خواست‌هایی مانند آزادی، دادگری اجتماعی، برابری، حقوق زنان، حقوق کارگران و ارجمندی انسانی بروند. اگر این نیروها بتوانند با جامعه راستین پیوند کنند، از رویاهای پندارگونه پرهیز کنند، زبانی شایسته برای بیان خواست‌های مردم بیابند و در راه سازماندهی مردم گام بردارند، می‌توانند در دگرگونی‌های آینده نقشی کارآمد بازی کنند.

این‌ها راهبردها و رهنمودهایی بود برای امروز و فردای جنبش ”چپ” در ایران. اما پرسشی که در سراسر این نوشته چون زنجیری مرواریدهای همه بخش‌ها را به هم پیوند داد، این بود: چرا ”چپ” ایران نمی‌تواند و نباید میان دو جبهه – دفاع از میهن و نبرد طبقاتی – یکی را برگزیند؟ بخش پایانی پاسخی روشن به این پرسش بنیادین می‌دهد و آنچه را تاکنون گفته شد در هم می‌آمیزد.

پایان سخن

جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، آزمونی تاریخی برای نیروهای ”چپ” و طبقه کارگر ایران است. در یک سو، جهان چندقطبی در روند زایش است و ایران هم‌چون کشوری که در برابر پرخاشگری غرب ایستادگی می‌کند – هرچند با سرشتی سرمایه‌دار و سرکوب‌گر – نقشی برجسته در کاهش هژمونی جهانی سرمایه غربی دارد. پایداری در برابر یورش غرب، به خودی خود سرکردگی تاریخی غرب را کم‌توان می‌کند. حتا پایداری بورژوازی انگلی، هژمونی جهانی سرمایه غربی را سست می‌سازد.

در سوی دیگر، طبقه فرمانروای ایران، این بورژوازی چهارلایه، در سایه همین جنگ نه تنها از بازتوزیع دارایی و عدالت اجتماعی دست کشیده، بل‌که شرایط جنگی را به فرصتی برای کوبیدن بر دستمزد کارگران، بیکارسازی گسترده و بازگرداندن بهشت خوشگذرانی پیشین خود دگرگون کرده است. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده که در آن میلیاردها دلار سرمایه ملی در بازارهای لندن، نیویورک و دبی به باد داده می‌شود، هم‌زمان توده کار و رنج از تعیین سرنوشت خود بی‌بهره مانده است.

نتیجه آن که ”چپ” ایران نمی‌تواند و نباید میان دو جبهه یکی را برگزیند: نه سرسپردگی به حاکمیت سرمایه‌دار به بهانه دفاع از میهن، و نه همکاری با پروژه برانداز امپریالیستی به نام نبرد طبقاتی و ضددیکتاتوری. استقلال طبقاتی ”چپ” یعنی پشتیبانی از پایداری در برابر یورش بیرونی، بی‌آنکه از نبرد با سرکوب درونی و ستم طبقاتی دست بکشد.

دفاع از مرزها، دفاع از بستر مادی مبارزه طبقاتی است. همان‌گونه که کارگر فلسطینی زیر بمباران نمی‌تواند اتحادیه بسازد، کارگر ایرانی نیز بدون یک میهن یکپارچه و مستقل توان سازماندهی و پیکار برای حقوق خود را از دست می‌دهد. اما این پاسداری از میهن، هرگز به معنای چشم‌پوشی از سرشت طبقاتی حاکمیت نیست. آینده ایران وابسته به توانایی طبقه کارگر در هم‌زمانی این دو نبرد است: نبرد با سرمایه‌دار خود برای سندیکا، دوری از شرایط کاری نئولیبرالیستی، دستمزد، دموکراسی و آزادی، و نبرد با امپریالیسم غربی برای تمامیت ارضی و استقلال ملی.

پیروزی این راه، نه در فراموشی یکی به سود دیگری، بل‌که در یگانگی دیالکتیکی آن دو نهفته است. اگر ”چپ” امروز نتواند این دیدگاه و جایگاه مستقل را بسازد، فردا نه تنها در برابر بورژوازی انگلی، که در برابر تاریخ نیز پاسخگو خواهد بود. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که دگرگونی از درون جامعه می‌گذرد، نه از راه بمباران و نه از راه سرسپردگی. اکنون زمان آن رسیده که ”چپ” ایران با بازاندیشی در راهبرد خود، سازماندهی مردمی، همبستگی صنفی و نافرمانی مدنی را در پیش گیرد و همزمان از مرزهای میهن در برابر یورش امپریالیستی پاسداری کند. تنها از این راه است که می‌توان بهار آزادی و عدالت را بر زمینی یکپارچه و مستقل گستراند.