دستاوردهای حزب توده ایران را تحكیم كنیم!
سیاست مستقل طبقاتی، نفی وابستگی طبقه كارگر است!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۳ (۲۲ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

 

دستاورد بزرگ و تاریخی رهبری كنونی حزب توده ایران تنها حفظ هستی و تمامیت حزب طبقه كارگر ایران در چند دهه گذشته نیست. دورانی كه با تلاطمات شدید در نبرد طبقاتی در ایران و جهان هم زمان است. باید برگزاری ششمین كنگره حزب در سال ١٣٩١ و مصوبه های پراهمیت كنگره را به موفقیت های چشم و نظرگیر این رهبری افزود، تا ارزیابی صادقانه و رفیقانه ای از كاركرد این رفیقان در دوران سخت نبرد طبقاتی ارایه داد.

اكنون با ژرفش روزافزون نبرد انقلابی در ایران، حزب طبقه كارگر میهن ما با شرایط نوینی روبروست كه شناخت واقع بینانه آن برای تامین ادامه موفقیت های سیاسی حزب توده ایران اجتناب ناپذیر است. این شناخت از این رو اجتناب ناپذیر است، زیرا بدون دریافت همه جانبه ی شرایط، تداوم موفقیت ها و تحكیم آن ها با مشگل روبرو خواهد بود. نیاز به بحث و برخورد نظر در حزب و میان هواداران از چنین ریشه ی عینی برخوردار است.

 

نیاز به بحث و گفتگو را می توان به ویژه در هفته های مصادف با وقایع دی ماه در ایران مشاهده كرد. نكته ای كه در كنار این مشاهده توجه را جلب می كند، شرایطی است كه بحث ها تحت تاثیر آن قرار داشته و انجام می شود. تحت تاثیر این شرایط، بحث و گفتگوهای ضروری میان توده ای ها هنوز از استه تیك لازم و مناسب برخوردار نشده است. شكافتن این استه تیك در كنار پاسخ به دو پرسشِ عمده ی خطر تجزیه ایران و استقلال سیاست حزب توده ایران وظیفه ی این سطور است.

 

واقعیت بود و سویه های متفاوت بحث میان توده ای ها را می توان در پدیده هایی دریافت كه گویاست، اما شفاف نیست.

برای نمونه، سه اعلامیه كمیته ی مركزی حزب توده ایران در روزهای یورش انقلابی توده ها به مواضع ارتجاع در دی ماه چنین پدیده ای است. در آن ها می توان بازتابِ برداشتِ مشخصی را از شرایط حاكم در ایران بازشناخت. به مضمون این برداشت اشاره خواهد شد. اكنون توجه به این نكته منظور است كه انتشار این اعلامیه ها قطع شد، بدون آن كه علتی برای آن قابل شناخت باشد و یا طرح گردد.

بدین ترتیب می توان وجود بحث هایی را در پس پدیده ی انتشار و قطع بدون توضیحِ اعلامیه ها پذیرفت. پدیده ای كه ناشی است از ارزیابی های متفاوت از شرایط حاكم بر ایران. شرایطی كه انتشار سه اعلامیه را توسط كمیته مركزی حزب توده ایران ضروری ساخت. بی جواب ماندن علت قطعِ بدون مقدمه و بدون توضیح ضرورت قطع، اكنون به مثابه پرسشی ”مرموز“ و درك نشده در فضا آویخته است.

تناقض میان انتشار و ضرورت قطع انتشار اعلامیه ها، استه تیك موضوع بحث را تشكیل می دهد كه از یك سو گویاست، اما از سوی دیگر غیرشفاف است. به سخنی دیگر می توان پذیرفت، كه بحث های متناقضی درباره ی شرایط حاكم در كشور در حزب توده ایران جریان دارد.

هدف، بررسی نظر و تناقضات نیست، بلكه منظور روشن ساختن واقعیت بود و وجود بحث و گفتگو در كمیته ی مركزی حزب در این دوران است كه از یك سو انتشار اعلامیه ها را ضروری ارزیابی كرده است، از سوی دیگر عدول از چنین سیاستی را ضروری تشخیص داده است. تغییری كه به خودی خود می تواند درست و ضروری باشد. زیرا هنگامی كه شرایط تغییر می كند‏، بدیهی است كه می توان و حتا باید به تغییر و یا تصحیح كامل كاركرد و تاكتیك به كار گرفته شده دست زد. چنین كاركردی را باید پدیده ای ”طبیعی“ در زندگی حزب طبقه كارگر ارزیابی نمود و مورد تایید قرار داد.

میان هواداران حزب نیز شرایط مشابه ی مشاهده می شود. بیان نظرات متفاوت، نشان وجود نگرش های متفاوت در ارزیابی از شرایط نبرد است. تشدید بحث و نیاز به تبادل نظر انكارناپذیر است. تشدید فعالیت فرهنگی- تئوریك- نظری- سیاسی را می توان در نشریه های هوادار حزب، از قبیل نویدنو مشاهده كرد. چنین وضعی به جا و طبیعی است و در انطباق با شرایط در حال تغییر. چگونه می توانست وضع در یك حزب فعال و مسئول نسبت به سرنوشت توده ها جز این باشد؟

تشدید بحث ها و ارایه تفسیر از وقایع در روزهای دی ماه در ایران در همه ی نشریات غیرتوده ای نیز نشان ضرورت بحث و گفتگو را در جامعه نشان می دهد. طبق گزارش رسمی كه امروز اعلام شد، تعداد دستگیرشدگان در این روزها قریب به  پنج هزار و كشته شدن چندین نفر است كه از وسعت جنبش و شیوه ی خشن سركوب آن توسط حاكمیت نظام سرمایه داری پرده برمی دارد. ضرورت بحث و گفتگو در جامعه پیامد این واقعیت عینی است.

 

بدین ترتیب می توان پذیرفت كه نیاز به بحث و گفتگو میان مبارزان، در درون حزب، میان هواداران و در كل جامعه ضرورتی اجتناب ناپذیر را تشكیل می دهد كه ناشی از رشد و ژرفش نبرد طبقاتی در جامعه است. نیازی به جا و درست. اما همان طور كه اشاره شد، استه تیك شكل تحقق یافتن این بحث در حزب توده ایران، با شرایط كنونی هم خوانی ندارد. بررسی این نكته وظیفه ی سطور زیر است با هدف دریافت علل آن.

 

بحث سیاسینظری، اهرم روشنگری و هدایت نبرد طبقاتی

باید میان بحث سیاسی و نیازهای امنیتی در حزب طبقه ی كارگر تفاوت قایل شد. در حالی كه حفظ شرایط امنیتی در هر شرایطی ضروری است تا خطر سركوب ارتجاع كم تر موثر واقع شود، طرح مضمون سیاسی نظرها كه نقشی روشنگرانه برای ارتقای آگاهی طبقاتی ایفا می سازد، اجتناب ناپذیر است. برای نمونه بحث درباره ی نگرانی صادقانه رفیقی كه خطر تجزیه ایران را در وقایع روزهای دی ماه می بیند، تنها از این رو پراهمیت نیست كه وجود و شرایط ناشی از این خطر شفاف تر شناخته می شود. بلكه از این رو نیز بحثی پراهمیت است، زیرا راه مبارزه با این خطر را قابل شناخت می سازد.

 

بدین ترتیب می توان یكی از علل ممكن انتشار سه اعلامیه كمیته مركزی حزب را در جریان روزهای پرشور دی ماه دریافت كه با دستگیری پنج هزار و مرگ چندین مبارز همراه بوده است. روح حاكم بر اعلامیه ها حكایت از ارزیابی از وضع جامعه به عنوان پدیده ای در جهت تغییرات انقلابی در ایران دارد. قطع ادامه انتشار اعلامیه ها بدون توضیح و روشنگری سیاسی مبتنی بر چه برداشت سیاسی جدید از وضع پیش گفته است؟

آیا شناخت این امكان كه با سركوب یورش انقلابی، پایان آن قطعی به نظر می رسد، علت قطع سیاست اتخاذ شده است؟

آیا شناخت خطر تجزیه ی ایران توسط امپریالیسم علت تغییر سیاست است؟ به سخنی دیگر، آیا شناخت جنبش توده ها با مضمون ”انقلاب های رنگی“ و ارزیابی آن به عنوان توطئه ی امپریالیستی علت قطع انتشار اعلامیه است؟

آیا این برداشت و ارزیابی سیاسی در حزب طبقه كارگر حاكم شده است كه گویا رژیم ولایی استحاله پذیر است و باید با آن مدارا نمود؟ به سخنی دیگر، آیا با شناخت فاكت ها و شواهد جدیدی پذیرفته شده است كه با وجود همه گفته و ارزیابی های تاكنون، رژیم ولایی به عقب نشینی در برابر خواست های قانونی مردم آمادگی نشان می دهد و لذا باید با صبر و حوصله به استقبال رژیم دیكتاتوری رفت؟ و یا

آیا این برداشت نظری- سیاسی حاكم شده است كه تغییرات انقلابی نادرست است و همیشه ”به بازگشت دیكتاتوری“ می انجامد و باید از آن دوری نمود و تن به روند خود به خودی داد و مبارزه را همه چیز و هدف را هیچ پنداشت؟

 

منظور در این جا بررسی این امكان های احتمالی برای قطع سیاست اتخاذ شده كمیته مركزی حزب توده ایران در روزهای دی ماه نیست، گرچه می توان برای همه ی موارد در اندیشه ی سیاسی میان گروه های مختلف ایرانی، نمونه هایی ذكر نمود. هدف، بررسی اسلوب غیر سیاسی در كاركرد مشخص انتشار و قطع انتشارِ اعلامیه توسط كمیته مركزی حزب در روند اخیر است!

 

برای نشان دادن اندیشه ی سیاسی- نظری ممكن در پس كاركرد مورد بحث، نمونه هایی را می توان مورد توجه قرار داد. می توان سرمقاله ٦٣٤ ”راه توده“ را به شهادت گرفت. در این ”سرمقاله“، نظر سیاسی حاكم بر این جریان، با مطلق سازی خطر فاشیسم كه گویا هنوز وحشتناك تر از سلطه ی داعش گونه ی دیكتاتوری ولایی است، دفاع از دولت روحانی را توصیه می كند. مطلق گرایی به معنای بزرگ یا كوچك نمایی پدیده نیست. به معنای یك سویه نگری است، به معنای غیردیالكتیكی بودن شیوه است.

نمونه دیگر، مصاحبه ی بی بی سی با فرهاد فرجاد است. وظیفه و هدف مصاحبه، تكرار این ”تز“ توسط این رفیق نیمه راه است كه گویا انقلاب، بد چیزی است و بی ثمر و لذا باید راه تغییرات اصلاحی را دنبال نمود. او هم تجربه ی زندگی شخصی اش را مطلق گرانه جایگزین واقعیت نبرد طبقاتی واقعی در تاریخ جامعه بشری می كند، تا مقبول بی بی سی قرار گیرد. شناخت دیالكتیكی از واقعیت را ارزان برباد می دهد و كاسبكارانه به فروش می رساند، كاسبكارانه «به دست آموز دشمنان خلق بدل» می شود كه سیاوش كسرایی در قطعه ”پوكه“ «با زهر خند، به ”نخستین عهدشكن و پیروانش“ تقدیم می كند».

زنده یاد احسان طبری این ندا را در شعر كسرایی در مقدمه بر دفتر شعر ”به سرخی آتش، به طعم دود“، به عنوان «نفرت و طنز گزنده» ارزیابی می كند! ”پوكه“،  «فشنگی كه روزی از غریوهای انقلابی پر بود، حالا دیگر به پوكه ای بدل شده است. با سرب ش، رندان بازیچه های سربی ساخته اند، با باروت ش ”پاچه خیزك“.   خودش، به جای آن كه تیر عدالت باشد بر سینهء دشمن، اكنون آماج تیر ملامت است از جانب دوست، ولی خرسند است كه گرچه به صورت پوكه، ولی بهر حال ”زندگی می كند“» و توسط بی بی سی برای مصاحبه دعوت می شود. *

 

تفاوت میان اسلوب مبارزه و تفاوت نظر در ارزیابی از شرایط

وجود نظر متفاوت در حزب توده ایران، به ویژه هنگام تغییر توفانی شرایط، امری ”طبیعی“ و ضروری است. این تفاوت ها امكان شناخت و دریافت سویه های متفاوت شرایط را به وجود می آورد. ضرورت آن ناشی از این امر است. اما برای آن كه تفاوت ها بتوانند دسته شده و در خدمت مبارزه قرار گیرند، باید درباره ی اسلوب ارزیابی از تفاوت ها، چگونگی تشخیص عمده و غیره عمده وغیره وغیره در حزب طبقه كارگر توافق كامل بر قرار باشد.

لذا بررسی اسلوبی كه هدف اصلی این سطور است، از این رو پراهمیت است كه حزب طبقه كارگر را برای انجام وظیفه ی مشترك توده ای ها در نبرد طبقاتی كنونی تقویت می كند. به سخنی دیگر، وظیفه ی این سطور، بررسی این نكته است كه آیا در شرایط كنونی، اسلوب سكوت نسبت به شرایط نبرد در جامعه، اسلوبی ماركسیستی- توده ای است و كمك است برای پیشبرد مبارزه ی توده ها؟

 

آیا اسلوب سكوت، هنگامی كه اعلام موضع سیاسی برای توضیح جایگاه طبقاتی  حزب توده ایران در نبرد طبقاتی جاری ضروری است، قابل دفاع است؟

هدف، نشان دادن این نكته است كه گرچه اسلوب ”سكوت“ در ظاهر با دو نمونه ی ارایه شده در سطور پیش در تناقض قرار دارد كه مطلق گرانه موضع می گیرند، اما در مضمون با آن ها هم نوایی دارد و یكی است!

نمونه های ذكر شده از ”راه توده“ و سخنان فرجاد به عنوان ”سازمان دمكراتیك ..“، گویاست. موضعی سیاسی است كه می توان با مضمون آن موافق بود، و یا آن را به نقد كشید. هدف این گونه جریان ها، جلب نظر دیگران است. آن ها با بیان نظرات خود، نیروهای معینی را به خود جلب می كنند. وظیفه ی عینی ای كه در برابر آن ها قرار داده شده است، چیز دیگری نیست، جز جلب آن هایی كه آمادگی پذیرش نظرات را دارند و خارج نمودن این افراد از روند مبارزات واقعی در جامعه!

بی جهت هم نیست كه هر چه تعداد این جریان ها بیش تر باشد، به سود مقاصد ارتجاع داخلی و جهانی است. بی جهت هم نیست كه بی بی سی با آن ها مصاحبه ترتیب می دهد. هم علی خدایی و هم فرجاد از این ”امتیاز ویژه“ برخودار شده اند.

 

اما اسلوب سكوت حزب طبقه كارگر ایران در مساله های سیاسی به چه معناست؟ آیا نباید آن را  به این معنا دریافت كه دانسته یا ندانسته، قدرت حزب برای جلب نیروهایی كه می توانند به سازمان طبقاتی خود جلب  شود، فلج می شود؟

آیا حزب توده ایران امكانی دیگر برای جلب زحمتكشان به حزب خود دارد، جز طرح خواست ها و منافع دمكراتیك- صنفی روز و طبقاتی- دورنمایی زحمتكشان؟ جز طرح منافع ملی و دفاع از آن، ازجمله نشان دادن علل خطر تجزیه ایران و راه مبارزه با آن؟ نشان دادن نقش و تجربه ی راهبردی مبارزه ی طولانی حزب طبقه كارگر ایران در مبارزات خلق؟ آیا بحث و مستدل ساختن دلایل قطع اعلامیه های حزب طبقه كارگر، اهرم روشنگری و جلب زحمتكشان به سازمان طبقاتی آن ها نیست؟ آیا سكوت در این زمینه نمی تواند به ابزار سردرگمی زحمتكشان و به طبع آن گرفتار آمدن آن ها در بندهای جریان های انحرافی شود؟

 

١خطر تجزیه ایران

اشاره شد كه ضرورت بحث و مستدل ساختن تصمیمات حزب طبقه كارگر، تنها نقش تجهیز و سازماندهی زحمتكشان را به عهده ندارد. از درون این بحث ها، راه خروج از بحران جامعه شناخته، درك و تفهیم می شود.

برای درك نقش روشنگرانه و رهبری كننده ی بحث در حزب طبقه ی كارگر ایران، نگاهی به ”خطر توطئه امپریالیسم برای تجزیه ایران“ سودمند است. در تایید وجود احساس چنین خطری در كمیته ی مركزی حزب در وقایع دی ماه ٩٦ می توان نمونه هایی ذكر كرد. هدف اما اثبات و یا رد چنین ارزیابی نزد رهبری نیست. بلكه هدف نشان دادن ضرورت طرح موضع و بحث درباره ی چنین خطری برای یافتن راه مبارزه با این خطر و تفهیم آن به توده ها است.

پیش تر نیز اشاره شده است كه طرح این خطر و نتیجه گیری از آن، تنها آن هنگام مفهومی مبارزه جویانه دارد، یعنی دارای تفاوت كیفی با طرح علنی و یا پوشیده ی این نظرات نزد ”راه توده“ و فرجاد در مصاحبه با بی بی سی دارد،  هنگامی كه با هدف جستجوی راه تقلیل و یا نابودی خطر دنبال گردد.

به این منظور باید به بررسی علل ایجاد شدن این خطر پرداخت. در مورد مشخص شرایط ایران پاسخ به این پرسش اجتناب ناپذیر است كه آیا اِعمال اقتصاد سیاسی دیكته شده توسط ارگان های مالی امپریالیستی علت ایجاد شدن این خطر است؟ به بیانی دیگر، آیا اجرای بی چون و چرای سیاست وارداتی ”خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی“، به معنای گشودن در و پنجره برای نفوذ امپریالیسم و متحدانش در هستی اقتصادی- اجتماعی مردم میهن ما نیست؟ هم صدا شدن ماكرون و مركل با ترامپ برای نقض قرارداد میان شش كشور با ایران در مورد مساله اتمی، در تایید برداشت تسلیم بلا شرط ایران به خواست امپریالیسم نیست؟ و از این طریق، كمك به درك علل ژرفش بحران اقتصادی- اجتماعی، و تضعیف شرایط مقاومت عمومی مردم در برابر یورش امپریالیسم نیست؟ نباید آن را به معنای تعمیق شرایط مورد نظر امپریالیسم برای تجزیه كشور ارزیابی كرد؟

بدین ترتیب آیا می توان سیاست نئولیبرال دیكته شده را گام نخست برای اجرای توطئه تجزیه ایران ارزیابی نمود یا خیر؟ آیا مقروض كردن و تحمیل قراردادهای نابرابر نواستعماری به كشورها كه تحت عنوان ”سرمایه گذاری خارجی“ در جهت منافع سرمایه مالی امپریالیستی و نه در چارچوب برنامه اقتصاد ملی و مردمی انجام می شود، پیش شرط ژرفش بحران اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی ازجمله در ایران نیست؟ آیا سیاست مقروض كردن كشورها كه تحت عنوان ”سرمایه گذاری خارجی“ انجام می شود، و یا به راه انداختن جنگ و برخوردهای داخلی، ابزارهای ایجاد شرایط بحرانی در این كشورها نیست؟ نمونه ی لیبی و سوریه، به طور مشخص انحراف مبارزات كارگری در مصر كه در در مقاله ی ”نتیجه گیری ها عام از مبارزات كارگران نیشكر هفت تپه“ (مقاله شماره ٩٦/٩٥) به آن پرداخته شد، چنین نمی آموزد؟

اگر پاسخ به همه ی این پرسش ها و بسیاری دیگر از این قبیل مثبت است، راه اساسی مبارزه با خطر تجزیه ایران چیست؟ آیا قطع ”سكوت” غیرمجاز و توضیح روشنگرانه در این زمینه، آیا ارایه اقتصاد سیاسی جایگزین برای ”مدل“ وارداتی مورد نظر امپریالیسم، اهرم مبارزاتی حزب طبقه كارگر را در این زمینه تشكیل نمی دهد؟ آیا ارایه برنامه اقتصاد ملی- دمكراتیك در برابر سیاست ضد ملی و ضد مردمی كنونی چنین نبرد روشنگرانه و رهایی بخش نیست؟ آیا سكوت در این باره مجاز است و مبارزه ی عینی است با خطر تجزیه ایران؟

آیا طرح برنامه ی اقتصاد ملی برای ایران، سیاستی در تداوم مصوبات عمده ششمین كنگره ی حزب توده ایران از سال ١٣٩١ نیست كه در آن مرحله انقلاب، مرحله ملی- دمكراتیك اعلام شده است؟

 

٢استقلال سیاست طبقاتی، نفی وابستگی طبقه ی كارگر و اصل جانبداری

نكته ی پراهمیت دیگر در ارتباط با مبارزه روشنگرانه درباره خطر تجزیه ایران، مساله استقلال سیاست حزب طبقه كارگر است!

اهمیت حضور مداوم و فعال این سیاست و توضیح آن توسط حزب توده ایران در جامعه به این معنا نیست، كه گویا بدون وجود چنین سیاست مستقلی، نبرد طبقاتی در جامعه ادامه نخواهد یافت! نبرد طبقاتی كور كورانه راه خود را خواهد گشود. اهمیت بودگی و توضیح سیاست مستقل حزب طبقه كارگر در هر لحظه ی نبرد طبقاتی، به معنای نقش راهبردی آن برای یافتن هدف استراتژیك و دورنمایی نبرد طبقاتی در جهت ترقی خواهی تاریخی، برای حذف استثمار انسان از انسان است.

رسالت حزب طبقه كارگر در جامعه، به بیانی دیگر، اهمیتِ رسالت نقش فعال برخورد انتقادی حزب، تنها به مساله های روزمره و خرد نیست. این وظایف تاكتیكی پراهمیت در مبارزه برای اصلاحات و بهبود شرایط است. وظایفی كه تنها آن هنگام از مضمونی تاریخی برخوردار می شود كه در خدمت هدایت مبارزات به سوی هدف نهایی قرار داشته باشد. مضمون اصل جانبداری تاریخی حزب طبقه كارگر از این رابطه دیالكتیكی نشئت می گیرد.

اسلوب ”سكوت“، اسلوب نفی ضرورت بحث و گفتگوی روشنگرانه در حزب و با هواداران، به طور عملی، به همه نكته های پیش گفته پشت می كند. این اسلوب، سیاست ماركسیستی- لنینیستی حزب را به طور عملی نفی و بی اثر می سازد. این اسلوب، در طول زمان سیاست انقلابی حزب طبقه كارگر را به سوی سیاست آشتی طبقاتی سوق می دهد.

 

چگونه می توان مضمون سوسیال دمكرات چنین سیاستی را به ثبوت رساند؟ مطلب را بشكافیم.

هنگامی كه به درستی گفته می شود كه بدون اتحادهای اجتماعی گذار از دیكتاتوری ناممكن است، اصلی ماركسیستی- توده ای بیان می شود. اما آن هنگام كه وظیفه و مبارزه ی اتحادی حزب طبقه كارگر مطلق گرانه به عنوان تنها وظیفه روز حزب مطرح می شود، موتور و تكانه ی پیش بردن همین نبرد به طور نظری و عملی نفی می گردد.

 

به بیانی دیگر، با برباد دادن ”سیاست حداقل كارگری“، اندیشه و پراتیك ماركسیستی- توده ای نفی می شود. زیرا به این سوی پراهمیت نبرد طبقاتی توجه نمی شود كه مخالفان دیكتاتوری در لایه های طبقات حاكم، به خاطر حفظ سلطه ی طبقات حاكم ادامه ی دیكتاتوری را مضر ارزیابی می كنند و از این رو خواستار تغییر آن هستند. آن ها می خواهند برای دستیابی به هدف خود، ”مردم“ را زیر ”پرچم آزادی خواهی“ خود جمع كنند. می خواهند تغییر انقلابی در پیش را از آغاز تحت شرایط مورد قبول خود قرار داده و وسعت و عمق آن را محدود سازند. آیا جریان ”راستگرا“ در انقلاب بهمن ٥٧ مردم میهن ما جز این هدفی را دنبال می كرد؟ پاسخ منفی است.

آن ها توانستند حتی با عقب نشینی هایی، مرحله ی توفانی آغاز تغییرات انقلابی را پشت سر بگذارند، و با اجرای توطئه ها بسیاری كه به كمك متحدان جهانی خود به مورد اجرا گذاشتند، نهایتاً سكان رهبری را در اختیار بگیرند و سلطه خواست خود را به مردم تحمیل كنند. مبارزه امروز كارگران و زحمتكشان و زنان میهن ما، علیه پیامدهای این موفقیت جریان ”راستگرا“ و متحدان جهانی آن متوجه است!

جریان های انحرافی ”راه توده“ و دیگران، ازجمله فرجادها، با مطلق نمودن وظیفه ی روز و دمكراتیك حزب توده ایران، استقلال سیاست حزب طبقه كاگر را برباد می دهند و آن را وابسته به سیاست طبقات حاكم می سازند.

آن ها به بردگان این سیاست تبدیل می شوند! زیرا آن ها از تجهیز و سازماندهی نیروهای تا به آخر انقلابی چشم می پوشند كه تنها موتور و تكانه ی روند تا به آخر انقلابی است .. كه تكانه ی رشد انقلاب از مرحله ی سیاسی به اقتصادی- اجتماعی است. دست نیافتن به این مرحله، انقلاب بهمن را با شكست روبرو نساخت؟ علت برباد رفتن جانفشانی توده ای ها و حزب آن، فرصت نیافتن برای تجهیز ضرور طبقه كارگر در این روند نبود؟

 

مبارزه علیه سیاست امپریالیستی برای تجزیه ایران نیز از همین قانونمندی پیروی می كند. امپریالیسم و متحدان داخلی و ”ایرانی“ آن، ازقبیل سلطنت طلبان، هیچ هدف دیگری را برای خواست ”رژیم چنج“ خود دنبال نمی كنند، جز گرفتن سرنوشت میهن و مردم ایران زیر مهمیز سلطه ی خود. درست به خاطر دنبال كردن چنین هدفی توسط دشمنان ایران، مردم میهن ما نباید تسلیم این سیاست ضد ملی و ضد مردمی شده و به برده ی اجرای آن بدل گردند. درست به خاطر چنین هدف دشمنان استقلال ایران، تغییر انقلابی دیكتاتوری و شرایط نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی، وظیفه تاریخی روز در برابر مردم میهن ما و حزب توده ایران است.

 

مبارزه علیه خطر تجزیه ی ایران، كه خطری واقعی و ماتریالیستی است، تنها با تجهیز و سازماندهی توده ها به ثمر خواهد رسید. بدون چنین تداركی، نبرد را مردم میهن ما از روز اول باخته اند. اگر بتوان امكان واقعی ای را برای دفع خطر تصور نمود، تنها امكان تجهیز آگاهانه توده ها است كه تنها با حضور فعال و هوشمند و دوربین حزب طبقه كارگر ایران قابل دسترسی است! راه دفع خطر خارجی، حذف انقلابی شرایط ضد مردمی و ضد ملی حاكم است!

 

پایداری بر سر حفظ سیاست مستقل حزب طبقه كارگر، بر سر حفظ برنامه ی ”حداقل كارگری“ حزب، بر سر حفظ وحدت وظایف دمكراتیك و سوسیالیستی حزب، بر سر هم سویی مبارزه ی تاكتیكی و استراتژیك حزب، بر سر حفظ اصل جانبداری تاریخی مبارزه ی حزب طبقه كارگر، یك خواست خودخواهانه و متكبرانه حزب توده ایران نیست. این سیاستی است در خدمت حفظ استقلال و تمامیت ایران، سرزمین همه ایرانیان، زن و مرد، با هر باور مذهبی و تعلق به هر خلق این سرزمین.

 

هر انحرافی از این سیاست ماركسیستی- توده ای، به معنای عملی برباد دادن استقلال حزب طبقه ی كارگر است. با برباد رفتن این استقلال سیاست طبقاتی،اصل جانبداریتاریخی حزب طبقه كارگر مخدوش می گردد. از این روست كه طبقه كارگر و حزب آن نه تنها نیازی به مستور ساختن نظرات خود ندارد، بلكه با طرح آن ها، اهرم تجهیز و سازماندهی توده ها را در جهت تكامل تاریخی جامعه در اختیار می گیرد. در جهت هدف و گرایش عمومی رشد جامعه می رزمد.

 

بحث در اطراف خطر تجزیه ایران، به راه دستیابی عینی و مبارزجویانه پراتیك علیه این خطر شفافیت می بخشد. در این بحث است كه اهمیت مبارزه برای تجهیز و سازماندهی توده ها به آن ها تفهیم می گردد. اندیشه ای كه می كوشد این بحث پراهمیت اجتماعی را به بحث در محافل دربسته و میان برخی از ”نخبگان“ محدود سازد، دیالكتیك رابطه ی این بحث را با تجهیز و سازماندهی توده ها درنمی یابد.

چنین برد اشتی نقش رهبری چپ، و در مركز آن حزب توده ایران را در نبرد طبقاتی- انقلابی در ایران مورد توجه قرار نمی دهد و عملاً نفی می كند. این در حالی است كه مبارزه علیه خطر تجزیه ایران، آن هنگام در جهت مثبت و تاریخی حركت خواهد كرد، كه راه تحكیم رهبری طبقه كارگر را در انقلابِ درپیش تامین كند.

 

بر پایه ارزیابی ماركسیستی- توده ای است كه باید چنین بحثی را، بحثی مشخص ارزیابی نمود. به سخنی دیگر بحث درباره ی تاكتیك های مشخص برای ایجاد هژمونی اندیشه ی مردمی- دمكراتیك و ملی- ضدامپریالیستی نزد توده های آماده به خیزش درك كرد. نكته ای كه موضوع ابرازنظر شایسته ی رفقا آرش، ابی و محسن و رفقای دیگر نیز است.

آیا اكنون تاكتیك دیگری در جهت تحقق بخشیدن به استراتژی تعمیق انقلاب ملی- دمكراتیك جز ارایه پرچم نبرد انقلابی علیه سیاست اقتصادی امپریالیستی وجود دارد؟ آیا روشنگری درباره ی نادرستی سیاست سكوت غیرمجاز سیاسی- نظری در حزب توده ایران، و میان هواداران و متحدان آن، گامی تاكتیكی در جهت استراتژی حزب طبقه كارگر برای مرحله ی كنونی نبرد طبقاتی در ایران نیست؟ آیا چنین سیاستی گامی پراهمیت و كیفی در جهت تحكیم دستاوردهای حزب توده ایران برنمی دارد؟

 

همه ی ما مسئولیم!

بدین ترتیب مشكل نخواهد بود دریافته شود كه اسلوب سكوتو تعطیل ساختن بحث سیاسینظری، كاركردی قانونمند و منطبق با وظایف حزب توده ایران نیست. ادامه ی این وضع، مستدل نیست. به سود مصالح عالیه حزب طبقه كارگر ایران نیست. امكان انتقال سیاست مستقل حزب توده ایران را به دورن طبقه كارگر و دیگر توده های میهن دوست توسعه می دهد.

نباید فراموش كرد كه در این زمینه تنها مسئولیت متوجه رفقایی نیست كه موافق اسلوب ”سكوت“ هستند و بحث را تنها در تنگ ترین محافل حزبی مجاز می دانند. این مسئولیت متوجه ی رفقایی نیز است كه احتمالاً خواستار طرح مواضع سیاسی حزب طبقه كارگر به مثابه اهرم روشنگری و انتقال آگاهی طبقاتی به دورن طبقه كارگر هستند، اما به هر علتی، به تحمیل یك اسلوب غیرماركسیستی- توده ای تن می دهند. به ویژه آن كه این ”علت“ها ظاهرا در سطح ”محرمات“ (تابو) درك می شود!

اشاره شد، منظور بی توجهی به مساله امنیتی در بحث ها نیست. منظور سكوت در برابر بحث و گفتگو با بدنه حزب و هواداران و در كل با طبقه كارگر ایران و دیگر میهن دوستان به منظور توضیح و تشریح مستدل بودن سیاست حزب توده ایران است!

 

حزب فعال و اندیشمند طبقه كارگر

اهمیت مسئولیت همه ی توده ای ها و هواداران در برابر اسلوب ”سكوت“، ناشی از خطر برباد رفتن اهرم انتقادی در مضمون اندیشه ماركسیستی- توده ای است. امری كه خواسته یا ناخواسته از حزب فعال و مبارزه ماركسیست- لنینیستی طبقه كارگر ایران، حزبی غیرفعال و ”در انتظار وقایع نشستن“ می سازد.

برای نمونه می توان برخورد به مضمون كتاب ارزشمند فرشاد مومنی نظری افكند. در این كتاب كه در همین صفحه مورد بررسی قرار گرفت، ما با پدیده ی بسیار پراهمیتی در نبرد طبقاتی جاری در ایران، در نبرد ضد دیكتاتوری روبرو هستیم. دیكتاتوری ای كه ابزار سلطه هژمونی استثمارگرانه و ضد ملی نظام سرمایه داری حاكم و متحدان جهانی آن است.

در این كتاب، نویسنده با موضع سیاسی ”اسلام انقلابی“  (و نه ماركسیستی)، رابطه ی دیالكتیكی میان ”آزادی و عدالت اجتماعی“ را نشان می دهد و به ثبوت می رساند كه «آزادی میوه ی شیرین عدالت اجتماعی» است. او به ثبوت می رساند كه بدون یك برنامه مركزی تنظیم شده با توجه به شرایط مشخص ایران، رشد و توسعه اقتصادی كشور ناممكن است و استقلال ایران بر باد می رود!

آیا وظیفه رفقایی در درون سازمان حزبی كه اسلوب ”سكوت“ را نادرست ارزیابی می كنند، طرح نیاز به بحث و گفتگو برای تنظیم چنین برنامه ای با  نظریه پردازانی از قبیل فرشاد مومنی نیست؟ آیا این رفقا نباید به خواست جریان های دیگر، كه برای نمونه حمید آصفی نماینده و سخنگوی آن است و با صراحت از مدافعال اقتصاد سیاسی «ملی- دمكرات» خواستار طرح پیشنهاد مشخص می شود، پاسخ دهند؟ آیا نمی تواند این پاسخ موافقت با برگزاری سمیناری علمی در این باره با این نظریه پردازان و گروه ها باشد؟

نگارنده برگزاری چنین سمینار علمی را برپایه كتاب ارزشمند فرشاد مومنی با عنوان ”عدالت اجتماعی، آزادی و توسعه در ایران امروز“ و مواضع سازنده ی انتقادی حزب توده ایران به آصفی پیشنهاد نمود. اما آیا این وظیفه ی حزب توده ایران نیست برگزاری چنین سمیناری را سازمان دهد؟ آیا بحث و گفتگو در این باره، یك شیوه ی روشنگرانه و تجهیز كننده ی توده های زحمتكش نیست؟ آیا توده ای ها می تواند با ”سكوت“ از كنار این پرسش بگذرند؟ آیا چنین بحثی نبردی عینی علیه سیطره ی هژمونی ارتجاع داخلی و متحدان جهانی آن برای تحمیل سیاست نئولیبرال نیست؟ آیا چنین بحث و گفتگو و برگزاری سمینار علمی، گام نخست را در مبارزه ی عملی علیه خطر امپریالیستی برای تجزیه ایران تشكیل نمی دهد؟ آیا چنین بحثی نقش مثبتی در رهبری جنبش مردمی و دمكراتیك و در جلوگیری از انحراف به راست و ”چپ“ ایفا نمی سازد؟ آیا چنین بحثی منطبق بر اصل ”جانبداری“ حزب توده ایران از ترقی اجتماعی نیست؟

 

این وظیفه ی تاریخی تنها در برابر رفقایی در درون حزب وجود ندارد كه خواستار تحقق بخشیدن به مصوبه های ششمین كنگره ی حزب توده ایران و تحكیم دستاوردهای پیش گفته آن هستند. بلكه همه ی اعضا و هواداران حزب در ایران و در هر كشوری در برابر این وظیفه و برای تحقق بخشیدن به آن مسئولند.

باید همه ی نیرو را در این سو به حركت درآورد. باید اسلوب غیرماركسیستیتوده ای سكوت  را به طور عملی نفی نمود. باید به طور عملی بحث و گفتگو درباره ی مساله های سیاسی- نظری را با توجه به زمینه های امنیتی، تشویق كرد و به كار گرفت. باید سد غیرضروری را در این زمینه بر طرف ساخت. بر طرف شدن چنین سد مصنوعی بلیرگونه در حزب كارگر انگلستان موجب موفقیت جریان سوسیال دمكرات كوربین در انگلستان شده است و قریب به نیم میلیون عضو جدید را به این حزب جلب كرده است.

 

فراموش نكنیم، برخلاف بی بی سی و دیگران كه می پندارند در ایران جریان سوسیال دمكرات دارای دورنمای واقع بینانه است، شرایط تاریخی و كنونی نبرد طبقاتی در ایران چنین آینده ای را نشان نمی دهد. انقلاب مشروطه، نبرد برای ملی كردن صنعت نفت، انقلاب بهمن، اعتصاب غذای مبارزان سیاسی و رهبران سازمان های كارگری و معلمان و دیگران در سال های اخیر در ایران، اعتصاب های كارگری در جریان كه در آن خواست های مشخص علیه اقتصاد سیاسی دیكته شده توسط امپریالیسم طرح شده است، ازجمله ادامه اعتصاب در ”هفت تپه“ با خواست لغو همه قراردادهای موقت و غیره و همچنین مبارزه ی دلیرانه زنان ایران علیه حجاب اجباری وغیره وغیره، نشان شرایطی است كه رشد و تعمیق روند انقلابی را در میهن ما نوید می دهد.

شركت آگاهانه برای كمك به این روند از طریق ارایه پرچم واقع بینانه و تاریخی برای اقتصاد جایگزین مردمی و ملی وظیفه ی روز اعضا و هواداران حزب توده ایران است كه هم زمان نقش راهبردی و جانبدار حزب طبقه كارگر ایران را در مبارزه طبقاتی جاری تحكیم و تداوم می بخشد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4881

* برای پررنگ نشان دادن ”تز“ ضرورت نفی تغییر انقلابی در جامعه، فرجاد امكان یافت از گذشته ی مبارزاتی خود و حزب توده ایران دفاع كند. آنجا كه او تحت تاثیر روحی سخنان و گذشته ی مبارزاتی خود، به دفاع از انقلاب اكتبر پرداخت و آن را تكانه ی اصلی برای تامین برخی از حقوق زنان در كشورهای سرمایه داری اعلام نمود، اشاره كرد كه زنان با انقلاب اكتبر به حقوق كامل سیاسی و اجتماعی دست یافتند. امری كه در آلمان و سویس و ایتالیا و غیره سال ها و سال ها دیرتر تحقق یافت. یا دستیابی به برخی از حقوق صنفی زحمتكشان در كشورهای سرمایه داری تنها زیر فشار واقعیت حقوق تثبیت شده ی كارگران در برخورداری از كار، حقوق مكفی، تامین سلامتی و بهداشت و آموزش و و و، در اتحاد شوروی تامین شد و اكنون بازپس گرفته می شود (كه فرجاد نگفت). سخنگو كه از پرحرفی حوصله اش سر رفته بود، با ابزار همیشگی پایان وقت، سخن فرجاد را قطع نمود و از او خواست «در یك جمله» نظرش را درباره ی تغییرات جامعه بیان كند. او نیز با طرح ”تز“ پیش گفته، ناخواسته علت برگزاری مصاحبه را با خود برملا ساخت. فرجاد با برباد دادن استقلال سیاست حزب طبقه كارگر، به برده ی سیاست بی بی سی تبدیل شد.

 

 




خوش بینی سیاسی بر دوش سخت کوشی عملی!
مُهره و نشان “چپ” در خیزش؟!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۲ (۱٩ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در نوشته پیشین کوشش شد که با کاربرد مقوله های از گرامشی، دلیل ندیدن نقش تعیین کننده “چپ” در مبارزات اجتماعی روشن گردد، با این هدف که بحث درباره ی مساله اصلی، یعنی تحکیم نقش “چپ” آغاز گردد! این جای خالی را چگونه می توان پر کرد؟
در اینجا جا دارد که نگرانی نگارنده کمی باز و روشن گفته شود. به نظر نگارنده “چپ” مقوله پیشاهنگی را جدی نگرفته است و این گونه به نظر می رسد که از سنگینی بار بر دوش بی خبر است. من از بی عملی “چپ” گله دارم و نگرانی من این است که این بی عملی ریشه ایدیولوژیک دارد.
این نگرش به این باور دارد که جامعه ی بشری به ناگزیر دیر و یا زود به سوسیالیسم می رسد. و ما باید با آسودگی خاطر و با سیگاری بر لب آرام و آسوده در ایستگاه چشم براه رسیدن قطار سوسیالیسم باشیم.  بنابراین این نگرش نقشی برای یک گردان انقلابی متشکل برای واکاوی شرایط عینی و فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب قائل نیست.
این دسته نقش آگاهی دهی، سازماندهی پیشاهنگ را به‌ بهانه این که حرکت تاریخی و تکاملی فرماسیون ها اجتناب ناپذیر است، فراموش می کند و به کناری می اندازد و یا آن را جدی نمی گیرد. بی عملی کنونی که “چپ” به آن دچار شده است به هر دلیل برابر است با چنین نگرش منفی به نقش عوامل ذهنی در تکامل پدیده های اجتماعی. عوامل ذهنی همچون آگاهی رسانی، مبارزه ایدئولوژیک، تجهیز و سازماندهی نه تنها شتاب دهنده قوانین ماتریالیسم تاریخی هستند، بلکه تنها تضمین کننده برآیند مترقی این روند نیز هستند. زیرا برقراری سوسیالیسم یک امکان است.
نگرش متافیزیکی و مکانیکی به ماتریالیسم تاریخی که به آگاهی خود به خودی کارگران تکیه می کند، بر درک مکانیکی استوار است که فکر می کند تنها قرارداشتن در هسته مرکزی شیوه تولیدی سرمایه داری و دیدن و حس کردن بهره کشی برای آگاهی طبقاتی طبقه کارگر کافی است. در حالیکه طبقه کارگر بدون کمک پیشاهنگ خود نمی تواند با درک مجرد از سرمایه داری، درک حسی خود را به آگاهی طبقاتی رشد دهد. به خاطر همین آموزش سیاسی و رشد آگاهی طبقاتی طبقه کارگر از وظیفه اصلی حزب طبقه کارگر است.
هواداران نگرش متافیزیکی و مکانیکی به ماتریالیسم تاریخی از مضمون وظیفه ی پیشاهنگی چیزی نمی دانند و ویژه گی های که برای پیشاهنگی لازم است را دست کم می گیرند.
پیشاهنگ یعنی در همه زمینه ها پیشرو بودن.  برای به دست آوردن اعتماد مردم پیش‌آهنگ می بایست درستكار و پرکار، راستگو و امانت دار، دقیق و موشکاف، نوآور و خلاق، متفکرِ عمل گرا و عمل کننده ی متفکر باشد. باید از آن زشتی هایی که در نظام سرمایه نمی پسندد خود پاک باشد. باید خود از خوبی‌ها و نیكی‌هایی که از خصلت های انسان تراز نوین است برخوردار باشد. باید برای پاکی تن، خرد و روان خود بکوشد. پیشاهنگی یک مالکیت خصوصی نیست که با قوانین حقوقی تضمین شود و  پیشاهنگی مانند یک هدیه هم نیست که به حزبی داده شود.  پیشاهنگی با زحمت، با کار سخت، با وفاداری، با نوآوری، با آگاهی دادن، با در کنار مردم بودن، با کسب اعتماد جلب کردن، با دلیری سیاسی، و با پاکی اخلاقی در یک روند دراز مبارزاتی به دست می آید. و حتا پس از رسیدن به این جایگاه والا نمی توان آسوده خاطر جا خوش کرد و این جایگاه را همیشگی خواند. باید آن را با کار مداوم فکری و عملی پایدار نگاه داشت. پیش‌آهنگی برخاسته از نبرد روزانه اندیشه ها در همه عرصه ها و در بطن جامعه به دست می آید.. سکوت متکبرانه در آن نقش منفی دارد.
طبقه کارگر آگاهی طبقاتی خود را خود به خودی و در روند مناسبات تولیدی به دست نمی آورد. این آگاهی باید از برون و با برنامه دقیق و پایدار توسط پیشاهنگان این طبقه به کارگران انتقال داده شود. حتا در میان کارگران بودن و در مبارزه روزانه آن ها شرکت کردن کافی نیست. برای پیشاهنگ بودن ما به جلب رضایت دیگر طبقه ها و قشرهای متحد برای پیروی از برنامه های طبقه کارگر نیاز داریم.
برای جلب اعتماد دیگر طبقه و قشر باید به وظایف عمومی و دموکراتیک خود عمل کنیم. مبارزۀ سیاسی باید همه جانبه و دربرگیرنده همه قشرهایی ضد ولایت فقیه باشد تا گسترده گردد. “قاعده اساسی و طلایی  در هر مبارزه عبارت است از نیل به تجمع حد اکثر نیرو علیه دشمن و منفرد کردن هرچه بیشتر آن” (ا.ط). همان طور که تنها تکیه به طبقه کارگر بدنه جنبش را باریک می کند. مبارزه دموکراتیک نیز نباید به قیمت دست کشیدن از مبارزه برای تحقق حداقل برنامه کارگری انجام شود. یکی چپ روی است و دیگری راست روی. باید توازن دیالکتیکی میان این دو حفظ شود.

با هم رک و راست گفتگو کنیم. ببینیم آیا “چپ”ها به این وظیفه های مهم عمل کرده اند؟

نخست این که توده ها چگونه و کجا با برنامه های جایگزینی ما آشنا شده اند؟ برای جا انداختن راه رشد اقتصادی ملی- دموکراتیک پس از تصویب شایسته ی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب در ششمین کنگره ی حزب توده ایران، کدام گام را برداشتیم؟ کدام گام را برای روشن کردن برنامه جایگزین به جای اقتصاد نئولیبرالی ارایه دادیم؟ در این باره “چپ” تا کنون چند تا سمینار برگزار کرده است؟ “چپ” تا کنون چند تا کتاب نوشته است؟ “چپ” تا کنون چند تا مقاله نوشته است؟ ما در کجا و چگونه نشان داده ایم که می توان روابط انسانی را به جای روابط بازاری و کالایی میان انسان ها برقرار کرد؟ برای نشان دادن امکان روابط انسانی غیر کالایی شده، “چپ” تا کنون چند تا تعاونی ساخته است؟ تا کنون چند تا کتاب نوشته است؟ تا کنون چند تا مقاله نوشته است؟
بخشی از جامعه ترفند رژیم را در باره ی ایرانستان شدن میهن پس از جمهوری اسلامی پذیرفته است و از ترس تجزیه کشور خانه نشین و منفعل شده است و بخشی هم اصلن نقشه امپریالیست ها را برای تجزیه ایران جدی نمی گیرد. و حتا نیروهای راست اپوزیسیون به ترغیب دخالت این نیروها می پردازد. برای مبارزه با اوفاق ایجاد شده توسط دستگاه ایدیولوژیک جمهوری اسلامی مبنی بر این که ایران پس از جمهوری اسلامی ایرانستان می شود، “چپ” تا کنون چند تا سمینار برگزار کرده است؟ “چپ” تا کنون چند تا کتاب در این مورد نوشته است؟ “چپ” تا کنون چند تا مقاله در باره دیالکتیک میهن دوستی و آزادی خواهی نوشته است؟

در نوشته پیشین نوشته ام که ما باید بکوشیم که درٌ بدبینی را ببندیم بدون آن که پنجره خوش خیالی را باز کنیم. نگارنده همیشه خوش بین هست. خوش بین به این که در پایان این جنگ دراز پیروزی با توده ها است. ستم، زورگویی، گشنگی دادن خلق، همه و همه، روزی زیر آوار خروشان توده ها از پای برافکنده خواهد شد و نابود. این آشکار است که جنبش ادامه دارد،  چراکه تا ستم هست،  تا بهره کشی هست، جنبش مقاومتی نیز هست. این امری است بدیهی. ” اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون [سازند]، مانند سمندر رستاخيز می‌کند و [نخواهند] توانست سرانجام نابود [کنند] (ا.ط) ” .

ولی جنگ برای آزادی و رهایی از ستم طبقاتی یک مبارزه طولانی است که سال ها و گاهن دهه ها ادامه دارد. این جنگ  در درازنای خود شامل نبردهای (battles)گوناگون است که می تواند سخت و یا نرم، آتشفشانی و یا آرام باشد. شکست خوردن انقلابی ها در یک نبرد را نباید با باختن جنگ طبقاتی تعبیر کرد. برنده پایانی جنگ طبقاتی به شهادت تاریخ نیروهای بالنده ی زمان هستند که دیر و یا زود وقتی که شرایط عینی و ذهنی مناسب فراهم شده است به پیروزی خواهند رسید. دانستن این امر یک خوشبینی علمی و تاریخی است که باور به آن به انقلابی ها نیرو می دهد تا پس از شکست در یک نبرد با واکاوی جنبه های مثبت و منفی،  توازن قدرت و بررسی نکته های ضعف و قدرت دوباره به بازسازی نیروها برای آماده شدن در نبردی نو بپردازند. بنابراین نباید دوران درس گیری از شکست در یک نبرد را دوران بی عملی دانست، “دوران ترصد نیز دورانی است پر از عمل. (ا.ط) ”
جنبش ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری در جاده یی ناهموار و کژ و معوج گام می گذارد. گاهی ییش‌رَوی دارد و گاهی پس روی. ولی جمع دیالکتیکی آن همواره به جلو است. نتیجه هر نبردی گاهی پیروزمند و شادی آفرین و گاهی شکست آمیز و غمناک است. می توان با درس گیری از شکست ها از آن ها ریسمانی برای بالا رفتن از قله پیروزی در نبرد آینده بهره گرفت. “مبارزه اجتماعی مبارزه ایست مرکب از کامیابی و نا کامی، شکست و فتح، توقف و تعرض، پیشروی و عقب نشینی، باید تجارب لازم مثبت و منفی را برای کسب قدرت بیشتر در مرحله آتی نبرد گرد آورد و از این تجارب بهره برداری نمود (ا.ط) “.  بنابراین شکست خیزش به عنوان یک نبرد به این معنا نیست که خیزش دیگری با ویژه گی های دیگر و شاید با خواسته های ژرف تر و با سازماندهی بهتر در راه نیست. حکم عملی شدن این امر را بدون تردید و محکم می توان داد، همان گونه که ما با همه درازی شب می دانیم که خورشید پرده سیاه شب را می درد و به درخشش در می آید.

ولی خوش خیالی روی دیگر سکه بدبینی است. همان طور که ما از خوش خیالی درباره ی استحاله پذیری رژیم انتقاد می کنیم. همان طور که ما نگه داشتن ابدی توده های گرسنه ی خسته شده از سیاست نئولیبرالی در خانه ها را با ترس دادن از تجزیه میهن، خوش خیالی می دانیم.  خوش بینی بدون پشتوانه عملی “چپ” و نقش کم رنگ آن در خیزش ها یک خوش خیالی است و ما را از توده ها جدا می کند. “چپ” نمی تواند از انجام وظیفه های سیاسی و اجتماعی خود در برابر توده ها کم کاری کند و همزمان به این امید باشد که توده ها در یک روز آفتابی با دسته گلی به سراغش خواهند آمد و پرچم رهبری انقلاب را به دستش خواهند داد. این خوش خیالی مانند بوته بزرگ بی ریشه است که زیر باد حوادث با کمترین وزش از جا کنده می شود.
خوش بینی سیاسی در نبرد روزانه باید بر روی دوش سخت کوشی عملی سوار باشد. زمانی می توان خوش بین بود که ما به وظیفه تاریخی خود در همه عرصه های مبارزه عمل کرده باشیم و میوه پرکاری خود را در خیزش ها ببینیم و به خاطر همین با خوشبینی به نتیجه نبرد بنگریم.

ولی حتا یک خیزش شکست خورده دارای دستاوردهایی است که باید از آن یاد کرد. از دستاوردهای بزرگ این خیزش (همان گونه که نگارنده در نوشته چند وقت پیش نوشته است) گذر از چارچوب حکومتی گزینش میان” بد و بدتر” است. دستاورد دیگر این خیزش همان طور که نوشته ام، هماهنگی بخش سیاسی و آزادی خواهی جنبش با بخش طبقاتی و خواسته های اقتصادی (به زبانی دیگر اتحاد طبقه ها و قشرهای پوینده در این مرحله انقلاب) است. بزرگترین ضعف خیزش که به شکست آن انجامید، نبود نقش تعیین کننده “چپ ” در این جنبش است. این را باید دریافت و با واکاوی به راه چاره اندیشید.

بخشی از چرایی نبود نقش تعیین کننده “چپ” در خیزش این استکه “چپ” هم از جمهوری اسلامی و هم در سطح جهانی با پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی ضربه خورده است. ولی باید خاطر  نشان ساخت که هر دوی این ضربه ها باری را که ما باید بر دوش بکشیم بیش تر و سنگین تر می کند. باید از ضربه ها آموخت، درس گرفت و به مبارزه ادامه داد. با همه ناسازگاری روزگار وضعیت  ما در همه عرصه ها از شرایطی که مبارزان گذشته تجربه کرده بودند بهتر است.
پیشاهنگی طبقه کارگر و جلب حمایت دیگر طبقه ها و قشرها کار ساده ای نیست و تنها با پیوند دیالکتیکی تئوری و عمل؛ با یگانگی گفتار، کردار و رفتار شدنی است.
در گفتار خواستار برچیدن نظام سرمایه داری بودن و در رفتار و کردار سازگاری با ضد ارزش های آن کردن کافی نیست.
یگانگی میان گفتار، کردار، رفتار به این معنی نیست که انسان پیشاهنگ خود را از گرسنگی نجات ندهد و برای بهبودی زندگی فردی خود تلاش نکند و از استعداد خود در این زمینه استفاده نکند. به این معنی هم نیست که انسان پیشاهنگی که بضاعت مالی خوبی دارد  به عمد خود را به گشنگی وادارد و با جامه و پاپوشی ژنده زندگی کند.

به این معنا است که ما با کردار و رفتار خود می توانیم به توده ها نشان دهیم که می توان روابط انسانی را بر پایه ارزش های انسانی برقرار کرد و می توان در جامعه سرمایه داری زیست، ولی با تکیه بر ایدیولوژی خود پاک ماند و کمر را برای قوانین بازار حاکم بر جامعه خم نکرد. بخش قابل توجه ایی از “چپ” اروپا شیوه های گوناگون زندگی کردن متفاوت را آزمایش و تجربه می کنند و با توجه به “نبرد سنگر به سنگر” به توده ها در عمل نشان می دهند که می توان حتا در این جامعه ها اندیشه های دیگری جزء ایدیولوژی بورژوازی را به هژمونی رساند. اندیشه جدا کردن زباله های طبیعی و غیرطبیعی از “چپ”ها و سبزها شروع شده بود. ولی اکنون به اوفاق عمومی رسیده است. بسیاری از “چپ”های اروپا در تعاونی های بزرگ و کوچک زندگی و کار می کنند که در آن مکانیزم بازار تضعیف شده است. هرچند که برخی از این گروه ها با نادیده گرفتن مبارزه سیاسی و اقتصادی تنها به مبارزه در زمینه هژمونیک ایدیولوژی در متن جامعه بسنده می کنند، ولی همین این که آنها درعمل به توده ها شدنی بودن شیوه های دیگر زندگی را نشان می دهند، کاری است ارزشمند.

“چپ” ایران باید پیشاهنگی خود و نقش عوامل ذهنی در جنبش را جدی بگیرد. “چپ” باید وظیفه فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب را با آگاهی سازی و سازماندهی طبقه کارگر و جلب اعتماد دیگر طبقه ها بر دوش خود بگیرد. “چپ” باید با نبرد ایدیولوژیک “سنگر به سنگر” در همه زمینه ها مواضع از دست داده را پس بگیرد. برای این کار “چپ” افزون بر باور به توانایی تندباد ستم برافکن توده ها به دانش گسترده، به عمل فعال، دلیری سیاسی و پاکی اخلاقی؛ به یگانگی گفتار، کردار و رفتار نیاز دارد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4871

 

 




مبارزه ی ايدئولوژيك عليه سلطه ايدئولوژی حاكم
استه تيك نبرد طبقاتی در ايران

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۱ (۱۶ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

رفيق عزيز محسن در ابرازنظر خود نسبت به مقاله ي: علل تداوم سلطه ی سرمايه داری باوجود بحران تعميق يابنده .. در همين صفحه، با نكته سنجی مساله ی استه تيك مبارزه ی طبقاتی را در ايران مورد خطاب قرار داده است.

اهميت بررسی نقش سلطه ی ايدئولوژيك امپرياليسم برای دريافت علل تداوم سلطه ی آن، در واقع بحث روشنگرانه در اطراف متضاد ديالكتيكی اين سلطه است كه لورزوردو آن را “حضور نداشتن چپ در صحنه” در شرايط كنونی می نامد.

او می خواهد ضرورت حضور فعال و مستقل چپ را در صحنه نبرد طبقاتی در هر كشور و در صحنه ی جهانی برای نابودی سلطه ايدئولوژی امپرياليسم به ثبوت برساند. عنوان “حضور نداشتن چپ در صحنه” در شرايط بحران تعميق يابنده ی در نظام سرمايه داری دوران افول، مضمون “تراژدی”ای را قابل شناخت ميسازد كه چپ اكنون با آن روبروست.

اين «تراژدي» را زنده ياد احسان طبری دررساله ای “دربارهء برخی مسايل استه تيك و هنر” توصيف و آن را به كمك تعريف مقوله ی «فاجعه آميز (تراژيك)» ترسيم ميكند و می نويسد: «هنگامی كه شرايط پيروزی زيبا و والا عليه زشت و پست در لحظه معين فراهم نيست، يعنی هنگامی كه بين آنچه كه از جهت سيرتكاملی بايد انجام گيرد و آنچه از جهت شرايط مشخص تاريخی انجام پذير است، تضادی آشكار پديد می شود، مسئله ای كه بايد حل شود، حل نمی شود.» (تكيه از نگارنده)

همان طور كه قابل شناخت است، ما با «تضادی آشكار» در جهان و ايران روبرو هستيم، كه مضمون آن، “حضور نداشتن چپ در صحنه” است. چپ بايد اين تضاد را چگونه حل كند؟ تا «شرايط پيروزی زيبا و والا در لحظه معين» كنونی فراهم شود؟ در جهان و در ايران؟

در واقع ما با ديالكتيك ظريفی روبرو هستيم كه حتی در عنوان مقاله ی شماره ی اخير نامه مردم، ارگان مركزی حزب توده ايران با شفافيت و صراحت مطرح شده است. اين مقاله با عنوان “بدون حذف كاملِ حاكميت ولايت فقيه، آزادی در ايران ممكن نيست” (شماره ١٠٤٣، ٢ بهمن ٩٦) كه در گفتگو با متحدان طبقه كارگر در جبهه ضدديكتاتوری نگاشته شده است، با توانمندی و صلابتِ استدلالی بر ضرورت برپايی جبهه ضد ديكتاتوری پای می فشرد و به متزلزلان هشدار می دهد. مقاله به شفافيت حل «تضاد آشكار» را حذف كامل همه ی مظاهر ديكتاتوری اعلام می كند.

لوزوردو توجه را به چگونگی فعاليت چپ در اين زمينه جلب می كند.

وظيفه اين سطور، كوشش برای نشان دادن اين چگونگی از منظر استه تيك نبرد طبقاتی در شرايط حاكم كنونی بر ايران است كه زنده ياد احسان طبری آن را دررساله خود با عنوان “دربارهء برخی مسايل استه تيك هنر” در دنيا، نشريه سياسي- تئوريك كميته مركزی حزب توده ايران، شماره ٢ سال ١٣٥٨ می آموزد و «دانش ماركسيستي» می نامد. به بيان آموزگار توده ای ها، اين دانش ماركسيستی «نخ راهنما را در تاريخِ پُر های و هوی [شناخت از مقوله ي] استه تيك [تشكيل می دهد كه] بايد بگوئيم كه از سوئی در نبرد اجتماعی (نبرد طبقاتي) در فلسفه و از سوی ديگر در نبرد فلسفی در مباحث استه تيك، انعكاس» يافته است.

به سخنی ديگر، وظيفه ی اين سطور بررسی مبارزه ی طبقاتی در ايران از منظر «فلسفه ماركسيستی استه تيك» است كه زنده ياد احسان طبری می آموزد. با شناخت ايناسته تيك می توان مضمون “تراژدي”ای را دريافت كه شناخت از آن می تواند به حل «تضاد آشكار» كنونی در ايران كمك كند و حضور چپ انقلابی را به حضوری تعيين كننده برای پيشبرد نبرد طبقاتی بدل سازد.

اشاره شود كه ضرورت بازانتشار رساله ی آموزگار توده ای ها كه باری ديگر به منظور تدارك نوشتار كنونی به مطالعه آن پرداختم بی ترديد است و انجام خواهد شد. ارايه همه مضمون آن در اين سطور سخن را به درازا می كشاند. تنها طرح برخی از نكته ها كه رفيق طبری در بخش اول رساله ی خود با عنوان “طبيعت روندهای استه تيك”نگاشته، برای دريافت مضمون بحث ناگزير است.

در اين بخش، يك بررسی تاريخی از روند رشدِ درك مضمون استه تيك در طول تاريخ برشمرده می شود و گذار اين روند از برداشت «تصور گرا» (ايده آليستي) [كه ريشه ی اين مقوله را ذهني- روحی می داند] و ماترياليسم قديمی تا فويرباخ [كه آن را «در مختصات طبيعی و فيزيكی اشياء و پديده ها» جستجو می كند، توصيف و] به توضيح«فلسفه ماركسيستی .. دريافت استه تيك جهان» پرداخته می شود.

«موافق اين مكتب دريافت استه تيك جهان به وسيله انسان از سه جهت متفاوت مركب است .. استه تيك در واقعيت عينی ..، در جهان ذهنی [انسان] كه ما آن را “شعور ياآگاهی استه تيك” [می ناميم و بالاخره در] وحدت [استه تيك] عينی و ذهني». «دانش [ماركسيستيِ] استه تيك .. ماهيت قوانين و جلوه های مشخص اين سه جهت را دروحدت ديالكتيكی آن ها (وحدت آن ها در عين استقلال آن ها، در عين تاثير متقابل آن ها بر يكديگر) بررسی می كند .. و پايهء عينی دريافت استه تيك جهان به وسيلهء انسان را روشن می سازد. اين پايهء عينی عبارتست از فعاليت خلاق و هدفمند انسان كه طی آن ماهيت اجتماعی و قوانين ايجادگرش به خاطر دگرسازی (يا به سازيِ) جامعه و طبيعت تجلی می يابد. ..».

در رساله سپس مقولاتی «مانند “زيبا و زشت”، “والا و فرومايه”،”دراماتيك”، “تراژيك (فاجعه آميز)”، “كميك (مضحك)” و “اپيك (حماسي)” مطرح می گردد.» و اضافه می شود كه «همه اين مقولات تجليات خاص دريافت استه تيك واقعيت به وسيله انسان در گستره های گونه گون زندگی اجتماعی هستند، مانند گسترهء كار مولد، گسترهء فعاليت و مبارزه انسانی و غيره وغيره.»

آموزگار توده ای ها برای نمونه «ادراك زيبايي» را «مايه نشاط و لذت .. و دارای قدرت بسيجنده و پرورنده» ارزيابی می كند. «لذا “زيبا” پيوند معينی است از عين وذهن، طبيعت و تاريخ، انسان و پيرامون، كه در صورت فقدان يك جهت، احساس زيبائی پديد نمی شود ..».

«اما “والا” كه در مقابل فرومايه، پست و مبتذل قرار دارد، پديده ايست كه در انسان احساس اوج گرفتن روح و برتری يابی او بر امور [را] .. ايجاد می كند و قدرت نبرد آرمانی را در وی تقويت می نمايد. والا با زيبا پيوند دارد و هر دوی آن ها محصولات مثبت “آرمان استه تيك” انسان در دوران معين تاريخ است. والا و زيبا درعين حال بافاجعه آميز (يا تراژيك) می توانند در پيوند باشند، ولی هرگز مضحك و خنده آور نيستند. چنان كه زشت و فرومايه و مضحك با يكديگر خويشاوندی دارند ..

اما فاجعه آميز (تراژيك) حاكی از تقابل جبر و اختيار، شعبده ها و تناقضات رشد تاريخی با سرنوشت انسان و نبرد زيبا و زشت و والا و پست است. هنگامی كه شرايط پيروزی زيبا و والا عليه زشت و پست در لحظه معين فراهم نيست، يعنی هنگامی كه بين آنچه كه از جهت سير تكاملی بايد انجام گيرد و آنچه از جهت شرايط مشخص تاريخی انجام پذير است، تضادی آشكار پديد می شود، مسئله ای كه بايد حل شود، حل نمی شود. ..

همچنين سرنوشت آن هايی كه پيوند خود را با امری رو به زوال می دانند، ولی قادر نيستند اين پيوند را بگسلند و در جهت امر بالنده و رشد قرار گيرند نيز سرنوشتی فاجعه آميز است. ..».

 

مقاله ی نامه مردم با شفافيت سرنوشت فاجعه آميز «نخبه های هميشه در اشتباه» را در ارگان مركزی حزب توده ايران نشان می دهد. نشان می دهد كه «تحليل گران وشخصيت های سياسی ای كه تاكنون هشدار می دادند كه “تودهء مردم” در شهرهای كوچك به دليل ايمان مذهبی شان به “ولی فقيه”، او را مرجعی دينی و “رهبر” می دانند و به اين دليل از او تمكين می كنند استباه می كنند و سخت در اشتباهند .. حالا اين تودهء مردم ساكن مناطق و شهرستان های سنتی و مذهبی اند كه علی خامنه ای را در راس”نظام” ديكتاتوری دينی مسئول اصلی سركوب ها و بی عدالتی اقتصادی می دانند».

سخنان اخير تاجزاده، عبدی و محمد خاتمی نشان می دهد كه اين جريان ها با وجود تجربه جديد در روزهای دی ماه ٩٦ در ايران نيز از اين موضع دست برنمی دارند. فرج سركوهی آن را «تاجزاده خود و اصلاح طلبان را لو می دهد» ناميده است.

حزب توده ايران تنها نيرويی است كه می تواند به حل «تضاد آشكار» كنونی در ايران كمك كند و حضور چپ انقلابی را به حضوری تعيين كننده برای پيشبرد نبرد طبقاتی بدل سازد. هيچ نيروی ديگری در شرايط كنونی در ايران قادر نيست با طرح برنامه جايگزين برای اقتصاد سياسی حاكم كه آن را علی خامنه ای “اسلامي” و “مقاومتي” می نامد، با طرح برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، «تضاد آشكار» كنونی را ميان ادامه سياست امپرياليستی و نيازهای مردمی و منافع ملی جامعه ايرانی به سود ترقی خواهی اجتماعی حل كند. اين وظيفه به وظيفه تاريخی حزب طبقه كارگر بدل شده است. ارايه چنين طرحی حتی در كلی ترين بيان (كوربين در انگلستان!)، نه تنها كمك به نيروهای صادق در حاكميت خواهد بود، تا شايد گريبان خود را از گرداب فاجعه ی تراژيك برای خود و ايران بيرون بكشند، بلكه چنين برنامه ای پرچم مبارزه و تجهيز توده ها در دست مبارزان خواهد بود و «شرايط پيروزی زيبا و والا عليه زشت و پست» را به سود مبارزه برای ترقی خواهی اجتماعی در نبرد طبقاتی كنونی خواهد گشود. چنين برنامه ی «والا .. در انسان احساس اوج گرفتن روح و برتری يابی او بر امور [را] .. ايجاد می كند و قدرت نبرد آرمانی را در وی تقويت می نمايد»!

اين گامِ حزب توده ايران نه تنها گامی تعيين كننده است برای شكاندن «تضاد آشكاری كه بين آنچه كه از جهت سير تكاملی بايد انجام گيرد و آنچه از جهت شرايط مشخص تاريخی انجام پذير است»، بلكه گامی حياتی است برای جنبش كارگری ايران، به منظور سد نمودن امكان افتادن در گرداب همان فاجعه ای كه «نخبه های هميشه در اشتباه»در كنار ورطه آن قرار دارند!

بايد اميدوار بود كوشش برای پاسخ به چگونگی نبرد طبقاتی در مبارزه ی كنونی كه در جريان مطالعه ی مجدد رساله ی آموزگار توده ای ها شناخته و هضم فكری شد،بدون بازتاب در مبارزه كنونی در ايران نباشد و از طرف صاحب نظران مسئول در حزب توده ايران بی پاسخ نماند. «تقابل جبر و اختيار» كه به نقل از رساله ی رفيق طبری در ارتباط با «شرايط پيروزی زيبا و والا» طرح شد، پاسخ واقع بينانه و انقلابی خود را انتظار می كشد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4859




پادزهر بدبینی، واکاوی و درس گیری از شکست است  
آتش خشم و دود ناامیدی

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۰ (۱۰ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بدبینی کنونی در ارتباط نزدیک با وضعیتی است که کشور ما در آن قرار دارد. وضعیت کنونی تا اندازه ای توضیح گر این بدبینی  است، اما توجیه گر آن نیست. لازم است با شدت در برابر بدبینی بعضی از گروه ها در حزب ما واکنش نشان دهیم، حتی اگر بعضی از آنها معتبرترین و ماهرترین ها در بین ما باشند. بدبینی در حال حاضر بزرگترین خطری است که در شرایط جدید کشور ایجاد شده است. (گرامشی: علیه بدبینی)

پیشگفتار

باز آتشفشان خشم توده ها به خاموشی گرایید و دوباره دود سمی ناامیدی فضای مبارزه کشور را آلوده کرده است. بار دیگر رژیم در مهار خیزش خروشان مردم چیره دست بوده است و بار دیگر مبارزان راه آزادی و برابری فتیله شعله امید را در دل های شکسته خود پایین آوردند و به خانه ها برگشتند.
دو راه چاره متضاد در برابر مبارزان مترقی نمودار است. یا باید شکست را پذیرفت و سر در گریبان فرو برد تا گل های یخ یاس در روان شان نمو کند و در دلشان جوانه زند. به سخنی دیگر تسلیم ”سرنوشت” شد و با نفی دیالکتیک ”خود بخودی و آگاهانه” در انتظار روز موعود رسیدن قطار را به ایستگاه مورد نظر انتظار کشید. و یا باید با گرمی عشق زحمتکشان آگاهانه دانه ی امید را در دل بپرورانند و با سرافرازی و سربلندی مانند جانباختگان مبارز  پیش از خود به مبارزه ادامه دهند. راه سومی نیست. آنچه که ما از خودمان مبارزان توده ای راه زحمتکشان انتظار داریم گام گذاشتن در راه دوم است.
بدترین دوران زندگی یک انقلابی دورانی است که دشمن سرمست از پیروزی گذرای خود با پرگویی و گستاخی خود را همیشگی می پندارد و پرنده های امید را یکی یکی به خون می کشد و گل های آرزو را پرپر می کند. با این که کار مبارزان آنی از حرکت جوشان خود وا نمی ایستند و مبارزان همیشه در حال سازماندهی و آگاهی دهی هستند، ولی تردیدی نیست که ابرهای سیاه سنگینی که آسمان میهن را تاریک کرده اند مبارزان را هم از پرتوی گرمابخش خورشید  بی بهره می کنند. در این زمان جا دارد که با دلی گرم و سری سرد به واکاوی رویدادها پرداخت تا به نا کرده هایی که انجام نشد و کرده هایی که نمی بایست انجام می شد پی برد. ضعف و قدرت خود و دشمن را شناخت.
در زمانی که جنبش گذرا فروکش می کند، رفرمیست ها (اصلاح طلبان) و سازشکاران به جای مسئولیت پذیری و پرتاب پیکان کمان مبارزه بسوی دیکتاتوری به سوی مبارزان مترقی حمله می آورند و با تندرو خواندن آن ها از زیاده خواهی انتقاد می کنند و می خواهند سطح خواسته های جنبش را از این هم که هست پایین تر بیاورند. ولی خوشبختانه در جعبه ایدیولوژیک مارکسیست ها به اندازه کافی افزار مناسب برای واکاوی چرایی عقب نشینی جنبش وجود دارد که ما با کاربرد درست آن ها می توانیم درٌ بدبینی را ببندیم بدون آن که پنجره خوش خیالی را بگشاییم.

چگونگی وضعیت کشور

مجموعه جمهوری سرمایه داری اسلامی با تسلیم شدن در برابر خواست های اقتصادی نئولیبرالی بانک جهانی و صندوق بین المللی، سیاستی را برگزید که ضد کارگران و ضد منافع زحمتکشان و ضد منافع ملی ایران است. رژیم با پیروی از این سیاست کشور را به روز سیاه نشانده است، دستمزد کارگران را نپرداخته است، افزایش بی رویه قیمت کالاها را آزاد گذاشته است، و بدین گونه کمر کم داران و تهی دستان را زیر بار تنگی و سختی زندگی شکسته است.
خصوصی سازی و آزاد سازی بازار در همه عرصه های زندگی اجتماعی رخنه کرده است، از جمله می توان از کالا سازی آموزش و پرورش با ایجاد مدرسه ها و دانشگاه های خصوصی و عرضه آن ها در  بازار مبادله به فرزندان از مابهتران نام برد. موسسات، کارخانه ها و نهادهای عمومی- دموکراتیک همچون شرکت های خصوصی برای سودآوری و نه خدمت به مردم رهبری می شوند. دولت با ادغام  مرکزهای محلی تصمیم گیری و تمرکز آن ها در واحدهای بزرگ به تولید خدمات استاندارد کالایی شده می پردازد، بدون آن که  به نیازهای محلی توجهی داشته باشد. دولت با عدم اعتماد به کارگران و کارمندان به افزایش لایه مدیران میانی برای کنترل کارکنان و اطمینان سطح بالای بهره کشی می پردازد و با ایجاد ابزارهای جدید کنترل، بهره وری از کارگران و کارمندان شرکت های دولتی را افزایش می دهد.
دولت نیرومند و با مشت آهنین در برابر خواست های توده های رنجبر می ایستد  و همان دولت ضعیف و حرف گوش کن در برابر رانت خواران درون کشور و بازیگران فراملی با خواری کرنش می کند. دولت کنترل مرکزی قوی بر نهادهای دولتی و اجتماعی دارد و به محدود کردن اختیارات و آزادی عمل مستقل آن ها می پردازد. ولی در برابر نهادهای قضایی، پاسداریِ ولایت فقیه زبون است.
میان دره فقر و کوه سرمایه هزاران فرسنگ فاصله است. لشکر گرسنگان، فلاکت شدگان، گورخوابان، زباله‌گردانان، کلیه فروشان، کودکان خیابانی، دختران فراری، کارگران بی کار، کشاورزان بی زمین و آب هر روز بزرگ تر می شود.
گرسنگان، بیکاران، استثمارشدگان دیگر نمی‌خواهند در این وضعیت خفقان‌آور زیر یوغ دین‌ مقدس سازان بی دین زندگی کنند. زحمتکشان شرافتمند و جوانان سرفراز میهن با خروش بنیاد ستم برانداز خود ندای آزادی خواهی خود را به گوش های کرِ آزمندان زورگو رسانده اند. مردم مبارز و آگاه ما بار دیگر علیه رژیم ستم‌ گر ”ولایت فقیه” با جان به کف برخاستند و لرزه بر اندام دژخیمان انداخته اند. زنان ما که زیر ستم‌های چندلایه ای سرمایه و دین ددمنشانه سرکوب می شوند، دلیرانه بارها با رها کردن نیروی رزمی خفته خود آغازگر و الهامبخش خیزش های مردمی بوده اند. جوانان که آینده جوانی خود را در صف بیکاران و خواندن دعا کمیل می بینند، با آگاهی در برابر زروگویان سینه سپرکرده اند. به زبان دیگر جمهوری سرمایه داری اسلامی دیگر نمی تواند آن گونه که می خواهد فرمانروایی کند و توده ها هم دیگر نمی خواهند به این گونه زندگی کنند.
از سوی دیگر جنبش هنوز از نداشتن سازماندهی پیشرو و یک دست رنج می برد. جنبشی که بدون رهبری انقلابی باشد مانند آتشفشانی می خروشد ولی پس از مدتی خآموش می شود. اگر هم درخت جنبش میوه ای بر دهد بدون یک رهبری انقلابی این میوه در نیمه‌ راه توسط راهزنان واپسگرا دزدیده خواهد شد و هرگز به بلندای پیروزی و تامین سعادت نیازمندان صعود نخواهد کرد.
هر چند که خون آزادی خواهان از پنجه های شکنجه‌گران همچنان روان است و رهبری پیشرو “چپ” در جنبش هنوز به نقش تعیین کننده دست نیافته است. با همه این ها باید به یاد داشت که رژیمی که مانند سیب گندیده ای از درون پوسیده است نمی تواند تنها به زور سرکوب و تفنگ و واژه های عوامفریبش به زندگی ننگین‌ خود ادامه دهد. باید سازه های دیگری در جامعه او را برای همچنان در دست داشتن سکان کشتی قدرت همراهی کنند و گرنه تاکنون می بایست هزاران بار به زباله‌دان تاریخ پرتاب شده باشد.

نگرش ”گرامشی” به قدرت

”گرامشی” یکی از نخستین کسانی بود که مقوله “قدرت نامرئی” را به عنوان یک قدرت فراگیر ایدئولوژی، ارزش ها و باورها در بازتولید روابط طبقاتی و پنهان کردن تناقض ها مطرح کرده است. البته مارکس خود به این نتیجه رسیده بود که استثمار اقتصادی به تنهایی راننده سرمایه داری نیست و پایه های این نظام همچنین با تسلط ایده ها و ارزش های طبقه حاکم بر توده های ناکام و بی بهره  استوار است. پس از آن انگلس با کاربرد واژه ویژه ”آگاهی دروغین” به این اشاره کرده بود که با پذیرش ”آگاهی دروغین” رد کردن ایدئولوژی حاکم  و سازماندهی مبارزه علیه بهره کشی برای طبقه کارگر سخت می شود.
اندک اندک آگاهی دروغین در ارتباط با قدرت نامرئی خود به یک نظریه مارکسیستی در باره قدرت تبدیل شده است. لنین استدلال می کرد که قدرت ”ایدئولوژی بورژوایی” به حدی است که پرولتاریا را به پذیرش ممکن بودن بهبود زندگی خود در چارچوب نظام سرمایه داری و بسنده کردن به مبارزه صنفی در اتحادیه های کارگری وامی دارد. بدین ترتیب کارگران با دست گدایی دراز کردن به سوی بورژوازی خشنود می شوند و از حق خود برای به دست گرفتن مالکیت ابزار تولید دست بر می دارند.
قبل از ”گرامشی” بسیاری از مارکسیست ها، با درک نادرست مواضع مارکس و انگلس، با درک مکانیکی از ساختار روبنایی ایدئولوژیک، آن را زیرمجموعه زیربنای اقتصادی می دانستند که هیچ نقشی در زندگی اقتصادی جامعه یا تغییرات انقلابی نداشته است. این دسته از کسان به مضمون نظر بانیان سوسیالیسم علمی بی توجه ماندند، آن طور که فردریش انگلس در نامه به ژوزف بلوخ ۲۱ سپتامبر ۱۸۹۰ تذکر می دهد: ”بر پایهء درک ماتریالیستی تاریخ [توسط مارکس و من]، تولید و بازتولید [نیازهای اولیهء] نهایتاً مسالهء اصلی در تاریخ است. هیچ گاه نه مارکس و نه من بیش از این مدعایی داشته ایم. .. بخش اقتصادی جامعه، پایه و اساس زیربنای را تشکیل می دهد، اما مسائل متعددی از روبنا، بر اشکال سیاسی نبرد طبقاتی و نتایج آن تاثیر می گذارد .. نظریه های سیاسی، حقوقی، فلسفی، نظریات مذهبی و آموزش های جزم گرانه ناشی از آن ها [که ایدئولوژی حاکم را می سازند] .. تاثیرات خود را اِعمال می کنند؛ بر نیروهای اجتماعی موثر واقع می شود و شرایط و اشکال نبرد را تعیین می کند. ..”.
این دسته کسان باور داشتند که جامعه کاپیتالیستی ناگزیر به خاطر تضادهای درونی اقتصادی خود از بین خواهد رفت. از این رو، تفسیر آن ها از قدرت دولتی بر این بود که طبقه حاکم با اعمال خشونت و زور بر قشرها و دیگر طبقه ها بدون جلب رضایت آن ها حکومت می کند. این دسته با تفسیر تقلیل گرایانه از مفهوم ایدئولوژی بر این ادعا بود که ایدئولوژی به عنوان روبنا الزامن دارای یک خصلت خالص طبقاتی و بازتاب دهنده ناکنش ور (غیر فعال) آن هست. بدین گونه طبقه های موجود در ساختار اقتصادی و تولیدی در سطح ایدئولوژیک بازتاب کپی مانند داشته است. و ایدئولوژی یک خصلت خالص طبقاتی گرفت و تاثیر دیالکتیکی خود را بر زیربنا و در دینامیک اجتماعی و انقلابی جامعه از دست داد.
مفهوم ایدئولوژی ”گرامشی” جامع تر است. ”گرامشی” ایدئولوژی را مجموعه و “زمینه” شیوه ها، اصول و مفاهیمی می داند که در نهادهای اجتماعی و جغرافیایی ماهیت مادی می گیرد و ظاهر می شود و به طور نادیده شده، بر رفتار و کردار کسان تاثیر می گذارد و این شیوه ها و اصول را در فرد “درونی” و نهادینه می کند (internalisation). روندی که “بیگانه شدن از خود” ایجاد می سازد که شرایط سلطه ی حاکمیت “دیجیتالی” امپریالیسم به تعمیق از خود بیگانگی انسان انجامیده است. انسان ها خود را وابسته به کالا، به “ایپیاد” می پندارند!
از آنجا که ایدئولوژی رفتار و کردار شخص ها را شکل می دهد، به نوبه خود به عنوان یک عامل تاثیر گذار اجتماعی در جامعه در حوزه  اقتصادی و تولیدی نیز نقش مهمی ایفا می کند. مفهوم ”گرامشی” از ایدئولوژی بر تقلیل گرایی طبقاتی غلبه می کند، و تاکید می کند که درک روبنا تنها به عنوان بازتاب دهنده منفعل  کنش های طبقاتی در زیربنا نادرست است.
در انديشه‌ی ”گرامشی” روبنا از اهميّت بسياری برخوردار است. از نظر او علاوه بر ستم طبقاتی و اقتصادی سرمایه داری از  ابزارهای ذهنی همچون فرهنگی و ارزشی نیز برای تسلط بر توده ها استفاده می کند. به نظر ”گرامشی” ایدئولوژی و روابط اجتماعی جامعه مدنی باید به صورت عینی همراه با تحلیل روابط اقتصادی مورد توجه قرار گیرد.
”گرامشی” با آفریدن مقوله های نو جایگاه مبارزه ایدیولوژیک و فرهنگی را همراه با مبارزه طبقاتی- اقتصادی و سیاسی به عنوان یک بخش جداناپذیر مبارزه ضدسرمایه داری تقویت کرد. ”گرامشی” با آفرینش خلاق این مقوله ها بر غنای دانش و قدرت تفسیر مارکسیسم از سلطه نظام سرمایه داری افزود. و بدین گونه “گرامشی” بر درهم تنیدگی و رابطه دیالکتیکی و عینی جامعه مدنی و نظام اقتصادی- سیاسی تاکید کرد و به تعریف ماهیت قدرت طبقاتی در جامعه سرمایه داری از طریق تعریف روابط دیالکتیکی بین زیربنا و روبنا پرداخت. و او با مشخص کردن اهداف استراتژی انقلابی درست که به ماهیت پیچیده قدرت طبقاتی و هژمونی مربوط می شود کمک بزرگی به انقلابی ها کرده است.
اگر لنین بر اهمیت رهبری سیاسی طبقه کارگر در مبارزه طبقاتی تأکید کرد، ”گرامشی” بر رهبری اخلاقی و فکری و اهمیت روابط غیر اقتصادی میان طبقات نیز تأکید داشت. به این ترتیب، ”گرامشی” نقش بزرگ مبارزه ایدئولوژیک در کل مبارزۀ طبقاتی، از جمله مبارزه اقتصادی و سیاسی را روشن کرد.
از این رو، با باور ”گرامشی” قدرت یک طبقه صرفن در سطح اقتصادی و ضبط ساده و غلبه بر دستگاه دولتی ریشه نمی گیرد، بلکه این قدرت بسیار وابسته به مشروعیت گرفتن از طرف دیگر طبقه های اجتماعی است که در یک جامعه مدنی از طریق مبارزه ایدئولوژیک مؤثر به دست می آید.
“گرامشی” با واکاوی شکست جنبش‌های انقلابی در اروپای غربی پس از جنگ به این نتیجه رسید که موفقیت حاکمیت سرمایه‌داری پارلمانی تنها با خشونت ممکن نیست، بلكه این حکومت‌ها با تکیه بر جامعه مدنی به تشکیل اوفاق عمومی می پردازند. مادی کردن سلطه طبقه حاکم با اعمال رهبری مستقیم توسط دستگاه دولتی و حقوقی دیگر کافی نیست و دولت نیاز به پشتیبانی نهادهای مدنی برای جا انداختن هنجارها و ارزش های معینی در جامعه دارد که به وسیله زور شدنی نیست. دستگاه سلطه به توافق های سازمان‌یافته و نسبتن پایدار در میان همه قشرهای جامعه در باره مساله های کلیدی نیاز دارد.
بدین ترتیب، قدرت بر دو پای اجبار و اجماع استوار است. حکومت سیاسی یا حکومت هژمونیک توسط یک طبقه به گونه ای تعریف شده است که در آن توافق بیش از اجبار به وجود می آید. طبق نظر “گرامشی”، هژمونی شرایطی است که در آن یک طبقه نقش رهبری سیاسی، معنوی و اخلاقی  را در یک سیستم هژمونیک یا  “ایدئولوژی ارگانیک” به دست می آورد. به زبانی دیگر، طبقه‌ی حاکم توانسته است که دیگر قشرها و طبقه های جامعه را به پذيرفتن ارزش‌های اخلاقي، سياسی و فرهنگی خود ترغيب کند. به باور ”گرامشی” هژمونی صرفن یک سلطه نيست، بلکه فرايند و نتیجه نبرد اندیشه ها در جامعه است و در صحنه جدل اندیشه ها میان گروه‌های اجتماعی گوناگون ”عقل سليم” عمومی شکل می گیرد. . توده ها بدین ترتیب چارچوب درک بورژوازی از جهان پیرامون خود را به عنوان  “عقل سليم” می پذیرند. این نظر با نظر “هاروی” نیز تطبیق دارد که دولت ها را برده حلقه به گوش طبقه سلطه گر نمی داند، بلکه آن ها برای فرمانروایی کردن ناگزیرند که  به نوعی تعامل با توده ها تن در دهند. به باور ”گرامشی” در نظام های سرمایه داری حکومت نمی تواند بدون ایجاد توافق عمومی در مورد مسئله های مطرح شده در جامعه به سادگی بر توده‌ها حاکمیت کند.
هژمونی با اقناع توده ها برای پیروی، از طريق اوفاق عمومی و اجماع فرهنگی انجام می گیرد. هژمونی برای ”گرامشی” به عنوان نماد اصلی رهبری سیاسی و اخلاقی بورژوایی در رابطه با گروه ها / طبقه های دیگر ظاهر می شود.

هژمونی فرهنگی- ایدئولوژیک و فشار و زور طبقاتی در خدمت یک هدف هستند، اما ابزارهای متفاوتی هستند. از نظر او سلطه و هژمونی دست در دست هم برای تامین منافع طبقه های حاکم به کار برده می شود.

جهت و سو دادن به افکار عمومی به شکل رهنمود دهی فکری و اخلاقی به منظور اين استيلای اندیشه ای و فرهنگی بورژوازی توسط روشنفکران بورژوازی انجام می گیرد که هژمونی طبقه های استثمارگر را بر طبقه های زحمتکش تامین می کند. به باور ”گرامشی” در جامعه‌ی مدنی متشکل از نهادهای اجتماعی و دولتی، ايدئولوژی به شيوه‌ای در اشکال عمومی زندگی مردم تجلّی مي‌يابد و برخی از نظرات و اندیشه ها را به يک حس عمومی مشترک و بديهی تبديل می کند. منطق ذاتی هر نوع سازمان و نهاد در بخش عمومی به گونه ای سازماندهی شده است که  رفتار كاركنان را شکل دهد و درك آن ها را از چگونگی مشكلات و راه حل های آن تحت تاثیر قرار دهد.
اما گاهی تجربه های روزانه زندگی توده ها در مواجهه با مشکل های اجتماعي- اقتصادی  به اندازه ای با دروغ های طبقه حاکم فاصله دارد که  اوفاق عمومی حکومت شکت می خورد. در این صورت حاکمیت مشروعیت خود و در نتیجه هژمونی ایدیولوژیک خود را از دست می دهد. بدین گونه هرچند که نهادهای دولتی و اجتماعی با کمک روشنفکران ارگانیک بورژوازی دست بالا را در شکل گیری عقل سلیم عمومی دارند، ولی گروه های مخالف سرمایه داری به بهره برداری از امکان های مختلف می توانند در برخی از عرصه ها فضای حاکم را به چالش بکشانند و یا حتا آنرا دگرگون کنند.
برخی از سوسیال دموکرات ها و “چپٍ” نوین تفسیر سازشگرانه ای از مقوله های خلاق ”گرامشی” می کنند و آنرا دلیلی برای تعطیل کردن مبارزه طبقاتی و تمرکز تلاش خود بر بهبودی و گسترش نهادهای مدنی می دانند. اما ”گرامشی” که خود قربانی سرکوب نظام فاشیستی سرمایه داری بوده است، درک می کرد که طبقه کارگر و نمایندگان آن نمی توانند تنها به مبارزه مدنی بسنده کنند و با در درست گرفتن نهادهای مدنی نظام بهره کشی را از بین ببرند. ”گرامشی” با این مقوله ها دلیل پایداری و عدم سرنگونی سرمایه داری در نظام های پارلمانی را به روشنی نشان می دهد و می گوید که سلطه به تنهایی کارساز نیست، بلکه چارچوب کلی حرکت جامعه و ارزش ها و هنجارهای آن به اوفاق عمومی نیز دارد.

هژمونی
بورژوازی متوجه شده است که شیوه زور و سرکوب دوام چندانی ندارد و دیر یا زود به پایان می رسد. ولی می توان با شیوه اقناع کردن توده ها با شستشویی مغزی و با سازه های پیچیده، به هژمونیک فکری دست یافت که به کنترل سیاسی جامعه با رضایت طبقه های دیگر می انجامد. این یک سازوکاری (مکانیزمی) است که اندیشه ی پایه ای بیش سازی سود سرمایه را با تجربه و نیاز روزانه طبقه های دیگر تطبیق و هماهنگ می کند. این نوع تسلط طبقاتی با یک دیکتاتوری نظامی متفاوت است. چراکه قدرتمندان برای دردست داشتن سلطه خود از ایدئولوژی و فرهنگ برای اقناع توده ها استفاده می کنند.
”گرامشی” متوجه شد که نظام سرمایه داری علاوه بر تسلط طبقاتی بورژوازی و بهره برداری از کارگران به روی شیوه کارها و ساختارهای دیگری نیز استوار است. هر چند که مارکس و انگلس از نقش مهمی که ايدئولوژی در بازتوليد نظام اقتصادی و ساختار اجتماعی بازی می کند آگاه بودند، اما ”گرامشی” این نقش را با مقوله “هژمونی” روشن کرد و ساختار و قدرت ایدئولوژی را برای بازتولید ساختار اجتماعی از طریق مؤسسات مانند دین و آموزش آشکار کرد.
به دیدگاه ”گرامشی” بخش بزرگی از در دست داشتن قدرت نه با زور و سرنیزه بلکه در قلمرو ایده ها و دانش ها، و با ایجاد و هدایت افکار عمومی و جلب رضایت با قانع کردن توده ها به پذیرش افکار و اصول خود به عنوان اصول معتبر انجام می گیرد.

”گرامشی” دولت را در همکاری و همیاری دیالکتیکی جامعه سیاسی و جامعۀ مدنی می دید.  ”گرامشی” معتقد بود که دولت سرمایه داری قدرت خود را از دو حوزه همپوش جامعه سیاسی (نیروی قانونی) و جامعه مدنی (رضایت عمومی) می گیرد. ”گرامشی” جامعه مدنی را به عنوان عرصۀ عمومی در نظر می گرفت که در آن اتحادیه های کارگری و احزاب سیاسی از دولت بورژوایی امتیاز می گیرند. “هژمونی” بورژوایی در زندگی فرهنگی توسط روشنفکران ارگانیک در نهادهای جامعه مدنی مثل از طریق رسانه ها، دانشگاه ها و موسسات مذهبی و از طریق “تولید رضایت” و مشروعیت عمومی در میان توده ها شکل می گیرد.
می توان از تعریف “هژمونی” ”گرامشی” به این رسید که جامعه مدنی نیز یک عرصه عمومی مبارزه سیاسی است و باید برای قانع کردن توده ها برای پذیرش ایده ها و سیاست های ما مبارزه کرد. بنابراین، هدف “تقویت جامعه مدنی” در سیاست به نظر ”گرامشی” ایجاد ظرفیت های مدنی برای تفکرهایی که متفاوت و مخالف ایدئولوژی حاکم است باید باشد. نهادها و مؤسسات اجتماعی توده ها را تربیت می کنند که به هنجارها، ارزش ها و باورهای گروه اجتماعی حاکم احترام بگذارند و آنها را رعایت کنند. بدین ترتیب اگر قشری یا طبقه ای از جامعه کنترل نهادها و موسسات اجتماعی را بدست گیرد می تواند از آن طریق به سلطه طبقاتی خود پوشش مشروعیت اجتماعی و توده ای بدهد.
”گرامشی” مفهوم هژمونی فرهنگی را در مقابل آن هایی که باور داشتند که بیماری مرگ زای نظام اقتصادی سرمایه داری در رگ های خود نظام نهفته است و باید منتظر آن زمانی بود که این بیماری با گسترش در تاروپود نظام ان را از درون منفجر کنند مطرح کرده بود.
مارکس گفته بود که که ایدئولوژی غالب جامعه بازتاب دهنده باورها، ارزش ها و منافع طبقه حاکم است، و ”گرامشی” با مقوله هژمونی فرهنگی این نظر مارکس را توسعه داد. هژمونی فرهنگی مربوط به سلطه به دست آمده از طریق روش های ایدئولوژیک و فرهنگی است. این اصطلاح به توانایی گروهی از مردم در دست داشتن قدرت بر نهادهای اجتماعی اشاره می کند، قدرتی که برای تسلط بر ارزش ها، هنجارها، ایده ها، انتظارات، جهان بینی و رفتار سایر اقشار جامعه تاثیر می گذارد. هژمونی فرهنگی با به دست آوردن رضایت توده ها برای رعایت هنجارهای اجتماعی و قوانین ایجاد شده توسط جهان بینی طبقۀ حاکم ایجاد می شود و برای نگه داشتن تسلط اجتماعی و اقتصادی مورد بهره برداری قرار می گیرد.
قدرت هژمونی فرهنگی در آنست که گروه های غالب حکومتی مردم را به این باور می رساند که شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه آنها طبیعی و اجتناب ناپذیر است و هیچ ارتباطی با تامین منافع گروه خاصی ندارد. در “آموزش فلسفه” ”گرامشی” در مورد نقش “عقل سلیم” (“common sense”) در تولید هژمونی فرهنگی سخن می گوید. به طور خلاصه، هژمونی فرهنگی یا توافق ضمنی در فرایند آموزشی نهفته شده در نهادهای و موسسات اجتماعی انجام می شود، و روبرویی روزانه و تجربیات ما با نهادهای اجتماعی، قرار گرفتن ما در معرض روایت های فرهنگی و تصویری این روند را پشتیبانی و نیرومند (تقویت) می کند.

روشنفکران ارگانیک
”روشنفکران” ”گرامشی” شامل نه تنها محققان و هنرمندان و ”سازمان دهندگان فرهنگ” می شود، بلکه مدیران دولتی،  مدیران مدرسه، استادان دانشگاه، کارکنان ”فنی” یا ”اداری” و پزشکی و .. که دستورکار جامعه را تنظیم می کنند را نیز دربر می گیرد.
”گرامشی” روشنفکران را در دو بعد طبقه بندی می کند: افقی و عمودی. در بعد عمودی ما متخصصان و مدیران صنعتی را  که کارمندان مستقیم سرمایه داران هستند، که کارهای کوتاه و بلند زمان را از طرف آن ها و برای تامین منافع آن ها سازماندهی می کنند. به زبان دیگری آن ها در پیوند زدن جامعه مدنی با زیرساخت اقتصادی یا سطح تولیدی نقش دارند.
در بعد افقی، ”گرامشی” روشنفکران را به دو دسته روشنفکران سنتی و روشنفکران ارگانیک تقسیم بندی می کند. روشنفکران سنتی کسانی هستند که به طور مستقیم با ساختار اقتصادی جامعه خاص خود در ارتباط نیستند و خود را نمایندگان هیچ طبقه اجتماعی  نمی دانند. روشنفکران ارگانیک ولی به طور مستقیم با ساختار اقتصادی جامعه خود پیوند دارند  و به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه خود برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها می پردازند. روشنفکر ارگانیک به طبقه خود یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد و به آن در باره عملکرد خود در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آگاهی می دهد.
بنابراین روشنفکران ارگانيک آن هایی هستند که به سبب دلبستگی، وابستگی به طبقه‌ی خود به انجام التزام های ویژه ای برای هژمونی این طبقه می پردازند. وظیفه روشنفکران ارگانيک آفرینش نظرات علمی و تنظیم جهان‌بينی منسجم، تکوين نظريّات سياسی و تعيين چارچوب‌های اجتماعی و معيارهای فرهنگی برای اقناع و تربيت طبقه های زیر فرمان است.
”گرامشی” درباره ی ”روشنفکران ارگانیک” می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولاند و با طرفداران ایدیولوژیک دیگر طبقه ها مجادله کند. او استدلال می کرد که روشنفکران جامعه، اغلب به عنوان ناظران بی طرف زندگی اجتماعی از اعتبار ویژه ای در جامعه برخوردار می شوند. ولی در واقع همچون “نمایندگان” طبقه حاکم عمل می کنند، و  توده ها را به پیروی از هنجارها و قوانینی که توسط طبقه حاکمه ایجاد شده است تشویق می کنند. این روشنفکران این طور وانمود می کنند که نظام اقتصادی، نظام سیاسی و  جامعۀ طبقاتی مشروعیت دارد و بدین گونه به فرمانروایی طبقه مسلط پوشش اخلاقی و مردمی می دهند.
فرایند تربیت توده ها برای پیروی از هنجارها و ارزش های بورژوازی در سیستم  آموزش در کودکستان ها و مدرسه ها با آموزش چگونگی  پیروی از قوانین، اطاعت از شخصیت های حکومتی آغاز و پا می گیرد. ”گرامشی” در مورد نقش سیستم آموزش و پرورش در روند دستیابی به رضایتمندی عمومی و یا هژمونی فرهنگی در مقاله خود، “در باره آموزش و پرورش” توضیح داد.

جنگ سنگر به سنگر
وقتی ”گرامشی” از “جنگ سنگر به سنگر” برای دستیابی به هژمونی صحبت می کند، منظورش نبرد اندیشه ها در سطح جامعه مدنی است.
در واقع، زمانی که پرولتاریا به آگاهی طبقاتی دست می یابد، می تواند و باید شروع به نقش رهبری سیاسی، اخلاقی و فکری در مقابل سایر طبقه های اجتماعی کند تا به تدریج وفاداری آن ها را به دست آورد.
این نقش رهبری باید به مبارزه علیه نظام هژمونیک موجود اختصاص یابد و مبارزه بر روی هر سه سطح اساسی جامعه انجام شود: (۱) اقتصادی، (۲) سیاسی و (۳) فرهنگی.
مبارزه اقتصادی کارگران و زحمتکشان برای زندگی بهتر و شرایط کار راحت تر، دستمزد بهتر، ساعات کاری کوتاه تر، طبقه کارگر را در اتحادیه های کارگری سازماندهی می کند، اما این کار هرچند که لازم است برای تضعیف نظام هژمونیک بورژوازی کافی نیست.
با این حال در زمانی که هژمونیک بورژوازی با چالش روبرو می شود، و مبارزه طبقاتی ژرف تر می شود، مبارزه اقتصادی باید با همراهی یک مبارزه شدید سیاسی انجام شود. اما برای فرارویدن مبارزه طبقه کارگر از مبارزه اقتصادی ساده و پیروزی در حوزه مبارزات پیچیده سیاسی، مبارزه باید با ”جنگ سنگر به سنگر” در جبهه فرهنگی به عنوان بخشی از مبارزه ایدئولوژیک ادامه یابد.
این مبارزه ایدئولوژیک شامل یک فرایند ”زدودن عناصر ایدئولوژیک بورژوازی و ساختن عناصر ایدئولوژیک مترقی” است. جنگ همه جانبه ای در تمام سطح های اخلاقی و ارزشی بین این دو گردان روشنفکران ارگانیک برای هژمونی وجود دارد.
”جنگ سنگر به سنگر” برای پرولتاریا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری تنها یک مرحله در مبارزه کلی طبقاتی علیه بورژوازی است. با این وجود، این مرحله قاطع ترین مرحله در این مبارزه است؛ چرا که به باور ”گرامشی”، در سیاست، هنگامی که جنگ ” سنگر به سنگر”  برنده شد، پیروزی مبارزه نزدیک و قطعی است.
طبقه‌ی کارگر برای موفّقیت به گردان فکری،  فرهنگی  و اخلاقی نیاز دارد که بتواند برای رسیدن به اهدافش با اقناع و برتری ایدولوژیک پشتيبانی ساير طبقه ها و قشر ها را در باره برنامه خود جلب کند.
با تکیه به این مفاهیم سیاسی و عملی ”گرامشی” به این نتیجه رسید که مبارزه مستقیم و انقلابی برای به دست گرفتن ابزار تولید کافی نیست. بلکه این استراتژی انقلابی تنها موقعی موفقیت آمیز است که نیروهای پرولتری با “جنگ موقعیتی” “war of position” ایده ها و باورها خود را برای مردم قابل پذیرش سازند و یک “هژمونی” جدید و جایگزینی بسازند. مبارزه بر ضد هژمونی طبقه حاکم با چالش کشیدن ایده های حاکم و با  توضیح ایده های جایگزینی موفقیت آمیز شدنی است. باید همراه با مبارزه اقتصادی و سیاسی با تکیه بر ایدولوژی طبقه کارگر برای توده ها روشن کرد که آن چه را که بورژوازی برای آن ها قانون خدایی و تغییر ناپذیر می نمایاند، تقلبی بیش برای پوشش دادن به چهره کریه استثمار نیست و همه نهادهای سرمایه داری نهادهای برآمده و ساخته شده برای تامین نظام سرمایه داری هستند. و چون این ها نهادهای انسان ساخته هستند، قابل تغییر هستند. و با تغییر آن ها دنیا به آخر نمی رسد و آسمان به زمین نمی آید.
نیروهای ترقی خواه در جنگ “سنگر به سنگر” در جامعه مدنی مواضع نوی را گام به گام  به دست می آورند. تصور این که بدون تفاهم آگاهانه اکثریت مردم و پشتیبانی و اقناع دیگر طبقه ها و قشرهای اجتماعی می توان به سوسیالیسم رسید تصوری نادرست است. سوسیالیسم سربازخانه ای و پولپوتی با سوسیالیسم مارکس فرسنگ ها فاصله دارد.

نبرد هژمونی اندیشه ها در کشور ما
با کاربرد مقوله های ”گرامشی” برای واکاوی شرایط کنونی کشور در می یابیم  که چرایی (علت)  پایداری نظام ولایت سرمایه داری تنها زور و سرکوب نیست بلکه رژیم سالها با هژمونی ایدیولوژیک خود کوشیده است در زمینه های کلیدی کارکردها و نظرات خود را به عنوان “عقل سلیم” به بخشهای گسترده ای از جامعه بپذیراند و با ایجاد یک نوع اوفاق عمومی یک “حس مشترک” در آنها ایجاد کند.

روحانیون که در گذشته به گفته ”گرامشی” بخشی از روشنفکران سنتی بوده اند، با الغام خود در دستگاه حکومتی و با تبلیغ ارزش ها،  هنجارها و اندیشه های واپسگرا به روشنفکران ارگانیک رژیم پیوستند که با کارهای فکری و روضه خوانی خود به هژمونی ایدیولوژیک طبقه های غارتگر کمک می کنند. در کنار آن ها ما انبوهی از روشنفکران دینی، مدیران دولتی، استادان دانشگاه ها، مهندسان، پزشکانی را می بینم که در مجموع به هژمونی ایدیولوژیک نیولیبرال ها یاری می رسانند.
وقتی ما به کشور خود نگاه می کنیم در سه زمینه اقناع مردم برای تشکیل اوفاق عمومی روزانه انجام می گیرد. زمینه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی- اخلاقی.
روزانه رسانه ها به اقناع توده ها به این که اقتصاد نئولیبرالی تنها راه نجات درماندگی کشور است در حال کارند. روشنفکران ارگانیک دینی “ولایت فقیه” همیشه به اقناع این که سعادت دنیوی و آخرت انسان ها با پیروی از تفسیر روشنفکران روحانی و دینی از اسلام شدنی است مشغولند. روشنفکران ارگانیک سیاسی مردم را به اقناع این که راه گریز از بحران کنونی تنها با تکیه به یکی از جناح های حکومت شدنی است می نویسند و می گویند. همین دسته روزانه مردم را به این باور می رسانند که پس از جمهوری اسلامی میهن با تجزیه شدن به ایرانستان دگرسانی خواهد کرد.
در زیر به باز کردن این شیوه ها می پردازیم.

اقتصادی
به نظر من به خاطر عدم تمرکز اپوزیسیون مترقی برروی اقتصاد ملی اوفاق عمومی نئولیبرالی در مورد اقتصاد حتا در میان توده زحمتکش به شکل گسترده ای وجود دارد. هنوز بسیاری بر این باور هستند که رقابت خوب است، ثروت با تلاش سخت به دست می آید، هر کسی آقای خودش است، خریدوفروش نیروی کار مانند کالا است، یارانه گداپروری است، اعتماد بنفس کلید موفقیت است، رشد اقتصادی در برابر عدالت اجتماعی است، دولت کوچک خوب است، دخالت دولت بد است، مالکیت خصوصی خوب است، مهندسی بهتر از کارگری است، سرمایه کار ایجاد می کند، خصوصی سازی شرکت های دولتی را پرکارتر و بهره وری را بیشتر می کند ووو. روزنامه ها و دیگر رسانه های اجتماعی پر است از نمونه های تشکیل اوفاق عمومی در باره ضروری بودن ریاضت کشی، انعطاف و کالاسازی و موقتی‌سازی نیروی کار،  بازاری کردن عرصه عمومی، ایمان و باور به نیروی خود، رقابت گرایی و فردگرایی،  ثروتمندی از طریق کار سخت، بد بودن دخالت دولت در بخش خصوصی، و غیره است.
به عنوان مثال، ایده پذیرفته شده  “بالا رفتن از نردبان ترقی ” ایده غالب مؤثر بورژوازی برای توجیه سیستم نابرابر و طبقاتی سرمایه داری است. اگر ما به این باور برسیم که تنها  تلاش، کار سخت ما برای موفقیت ما در جامعه کافی است، همزمان باور به این که نظام سرمایه داری و ساختار اجتماعی که در اطراف آن سازماندهی شده است، درست و معتبر است تقویت می شود.
این ایده غالب باور به این که گوبا موفقیت و ترقی یک مسئولیت فردی است را تقویت می کند و چشم را به دیدن نابرابری های واقعی طبقاتی، نژادی و جنسیتی در نظام سرمایه داری کور می کند. برای تلقین این دروغ روزنامه و رسانه های بورژوازی پر است از مصاحبه با کسان موفقی که با “کار سخت” خود در زیرزمین خانه به ناگهان و با باور به موفقیت و توانایی خود میلیاردر شده اند. بدین گونه این طور تلقین می شود که کسانی که از لحاظ اقتصادی موفق هستند ثروت خود را به نحو منصفانه و با کار سخت به دست آورده اند و کسانی که تنبل هستند و خلاقیت ندارند به ناچار فقیر و نادار می شوند. این گونه تلقین می شود که نظام سرمایه داری شرایط برابر برای ترقی به هر دو گروه داده است ولی گروه دوم از این فرصت مناسب استفاده نکرده است.

سیاسی
در زمینه سیاسی بویژه در دو جبهه جمهوری سرمایه داری اسلامی تا مدت ها موفق به ایجاد اوفاق ملی شده است. تا زمان خیزش ماه گذشته بخش بیشتر مردم به این باور رسیده بودند که باید بین “بد و بدتر” یکی را برگزید و راه سومی وجود ندارد. پیوند دادن مبارزه ضداستبدادی مردم با خطر تجزیه میهن نیز یکی دیگر از این اوفاق ملی بوده است که بسیاری از میهن دوستان را به این باور رساند که مبارزه برای حذف دیکتاتوری، جایگزین دیگری به جز تجزیه میهن وجود ندارد. رژیم هنوز بر شانه‌های زخمی مردم می ایستد و فریاد مبارزه با امپریالیسم سر می دهد تا توده ها را از خطر حمله امپریالیسم بترساند و منفعل کند. این امر که نمی توان هم علیه جمهوری سرمایه داری اسلامی جنگید و هم میهن دوست بود، به عنوان “عقل سلیم” پذیرفته شد و موجب یک “حس مشترک” در بخش های وسیع جامعه شده است. برای نمونه آقای تاجرزاده با آسمان و ریسمان بافتن های خود و با درهم آمیختن واژه های ”خشونت‌های داخلی و دخالت‌های خارجی” اینگونه می نماید که خیزش مردم جاده صاف کن حمله امپریالیسم است. روشنفکران سیاسی-دینی ارگانیک رژیم می خواهند با این ترفندها توده های گرسنه را در خانه ها زندانی کنند.

فرهنگی
در حالیکه نظام “ولایت فقیه” بخاطر مبارزات زنان و جوانان دارد مشروعیت عمومی و موفقیت در تشکل اوفاق عمومی در باره مسائل اخلاقی و دینی خود را از دست می دهد. و هرچند که هژمونی دینی نظام “ولایت فقیه” در زن ستیزی، موسیقی زدایی و گریه گرایی تا اندازه ای از بین رفته است، ولی رژیم با الهام گیری از دوستان بورژوازی غربی خود به تزریق خرافات در تن و روان جامعه پرداخته است. می توان برای نمونه به رواج برخی از این خرافات در جامعه اشاره کرد: شکستن آیینه، دیدن گربه سیاه در صبح، عطسه کردن، نذرکردن، سفره گذاشتن، بره قربانی کردن، جمعه سیزدهم ماه، خارش کف دست، راه رفتن از بین نردبان، پیدا کردن نعل اسب، باز کردن چتر در داخل خانه، ریختن نمک روی شانه، چشم زخمی. اسپند دود کردن، فال بد زدن، بدشانسی، گره زدن نخ به ضریح ها و حرم ها، فال بینی و فال گیری، سرکتاب بازکردن و رمالی، کف بینی، آیینه بینی ووو… هنوز وظیفه مردها دفاع از ناموس زنان خانواده است. همه این خرافات در رسانه های اجتماعی حضور چشم گیری دارند.

چه باید کرد

دو صد گفته چون نیم کردار نیست (فردوسی)

با یک نگاه کوتاه به عرصه هایی که در آن نظام “ولایت فقیه”  تلاش می کند که به هژمونی فرهنگی برسد و جاها را “سنگر به سنگر” تسخیر کند ما به اهمیت روشنگری در باره اقتصاد نئولیبرالی و توضیح اقتصاد جایگزینی ملی و دموکراتیک پی می بریم. در این حال باید به اهمیت افشاء خرافات اسلامی و فرهنگ شادی ستیزی، زن ستیزی، ضدهنر و ضد ورزش نیز آگاه بود. و می توان با درایت و هوشیاری مبارزه با جمهوری سرمایه داری اسلامی را با میهن دوستی پیوند زد و از حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود توده ها دفاع کرد.

می توان به جرات گفت که در میان نیروهای مخالف جمهوری سرمایه داری اسلامی تنها روشنفکران “چپ” به ویژه توده ای ها با هژمونی فرهنگی جمهوری سرمایه داری اسلامی در زمینه های نامبرده تا اندازه ای مبارزه کرده اند و برای هژمونی ایدیولوژیک ترقی خواهان کوشیدند.
کار روشنفکر “چپ” بسیار سنگین و مسئولیت دار است چراکه همراه با افشاء حقه های بورژوازی برای تحمیق مردم باید به تبلیغ ایدیولوژی انسانی خود بپردازد و با تکیه به عادات، فرهنگ و رفتار هنوز آلوده نشده توده ها و با نمونه آوری از تجربه های ملموس جهانی اندیشه های جایگزینی مترقی را در توده ها نهادینه کند.

می توان تا اندازه ای کوتاهی “چپ” را در مبارزه اقتصادی و سیاسی به خاطر استبداد و نبودن آزادی سیاسی و سازمان های کارگری بخشید. ولی کوتاهی “چپ” در نبرد روزانه “سنگر به سنگر” برای دستیابی به هژمونی فرهنگی را در متن جامعه (در درون کارخانه، در دانشگاه ها، میان دوستان و در خانواده) نمی توان بخشید. بخشی از ناتوانایی هژمونی نظرات “چپ” در درون جامعه از این حقیقت سرچشمه می گیرد که روشنفکران ارگانیک “چپ” ارزش های انسانی و اصول اخلاقی را بیشتر در گفتار و کمتر با رفتار و کردار خود ارائه داده اند. نمی توان عضو گردان  روشنفکران ارگانیک “چپ” بود ولی همزمان رفتار و کردار حاکم بر جامعه را در خود بازتاب داد. این ناهمخوانی گفته ها با عمل روزانه اعتبار اخلاقی و سیاسی “چپ” را در جامعه ضعیف کرده است. رفیق کارگر بازنشسته ای با تاسف سخن از پیروان و هواداران “چپی” می کرد که به خرید و فروش زمین، مسکن و ارز مشغول هستند. مسلم است که مردمی که این به اصطلاح روشنفکر “چپ” را در عمل برده “پول” و انجام دهنده وحشیانه ترین و بربری ترین کارکردهای نئولیبرالی می بینند گوش به حرف های قلمبه و سلمبه ولی واهی آن ها نمی دهند.
بسیاری از ما انجام کار انگلی و زالویی را در دستگاه بورژوازی اداری (بوروکرات) را بهتر از کارگر بودن می دانیم. کارگر شریف توده ای را می شناسم که می گفت به فرزندانش پند داده است که درس بخوانند تا مانند او کارگر نشوند. در اینجا سخن از حق کسان برای بهبودی زندگی فرزندان نمی کنم که به جاست. ولی ما حتا در درون خود موفق نشدیم که جایگاه والای کارگر را به عنوان بخشی از طبقه تولیدگر جامعه و توسعه دهنده میهن نهادینه کنیم و به آن افتخار کنیم.
در بسیاری از زمینه ها “چپ” بدون درک نقش تحمیق گر خرافات به عنوان عامل ذهنی بهره کشی زحمتکشان “خرافات ماتریالیستی” را جایگزین خرافات اسلامی- بورژوازی کرده است. هنوز رفیق های “چپ” را می شناسم که به جای استخاره قران در جشن ها برای جشن گزاران فال حافظ می گیرند. تردیدی نیست که شعر اصیل و با مفهوم حافظ به زبانی که مردم آنرا می فهمند بهتر از جمله های عربی غیر قابل فهم است. ولی با اینکار عمل واپسگرایانه و تحمیقی فال گیری نهادینه می شود.
این ها نمونه های کوتاهی هستند که برای روشن کردن ناتوانی “چپ” برای دستیابی به هژمونی فرهنگی به کار برده شده اند.

“چپ” باید از گذشته پر افتخار خود درس بگیرد.
در گذشته سلامتی اقتصادی مبارزان توده ای زبان زد مردم بود. رفیق های هوادار مشی چریکی در دانشگاه ها ساده لباس می پوشیدند، ساده زندگی می کردند، قماربازی و ولگردی نمی کردند، در فصلهای تعطیل دانشگاه ها همچون کارگر کار می کردند. هرچند گاهی این رفتار مصنوعی و چپگرایی بود، ولی در ذهن مردم بین گفتار و کردار “چپ” یگانگی ایجاد می کرد و اعتبار “چپ” ها را بالا می برد. توده ها می دانستند که روشنفکران “چپ” رشوه نمی گیرند، فاسد نیستند، اختلاس نمی کنند، زمین فروشی نمی کنند.
“چپ” ها در گذشته در دوران شاه در هر زمنیه ای هژمونی فرهنگی شاهنشاهی را به چالش می کشیدند. تئاتر، فیلم، موسیقی می ساختند. کتاب می نوشتند و شعر می گفتند. آریانپور جامعه شناسی بورژوازی را به چالش می کشاند. اسکویی، سلطانپور، ساعدی نمایشنامه می نوشتند و به اجرا می آوردند. شاملو و کسرایی شعر می گفتند. سایه موسیقی آگاهی بخش می ساخت. به آذین رمان های اجتماعی را به فارسی بر می گرداند و رمان های جنایی را به چالش می کشاند. صمد، درویشیان و یاقوتی کتاب کودک می نوشتند. در همه عرصه های فرهنگی روشنفکران ارگانیک “چپ” “سنگر به سنگر” هژمونی فرهنگی شاه را به عقب نشینی می کشاندند. همه این کارها موجب ان شد که وقتی توده ها نخواستند مانند گذشته زندگی کنند و رژیم شاه نمی توانست مانند گذشته حکومت کند به خاطر این که هژمونی فرهنگی آن از مدت ها پیش از بین رفته بود سرنگونی آن آسانتر شد.

دوستان و رفیق ها! کار ناشده بسیار است. ما وقتی برای غرق شدن در چاه بدبینی و ناامیدی نداریم. باید “چپ” آستین ها را بالا بزند و با دلیری سیاسی و پاکی اخلاقی در همه سنگرهای فرهنگی بجنگد تا هژمونی ایدیولوژیک زحمتکشان را فراهم کند.
و این کار را می توان و باید با پیروزی در سنگر نگاه جامعه به اقتصاد نئولیبرلی آغاز کرد. پیامد اوفاق عمومی در باره راه رشد اقتصادی در بین همه گروه های موجود در جمهوری سرمایه داری اسلامی آن بوده است که نئولیبرال های میهنی با پشتیبانی ولایت فقیه بندهای مترقی قانون اساسی را به طور غیرقانونی حذف کردند و باز هم با یاری آقای خامنه ای به اجرای شگردهای ضدمردمی احمدی نژاد برای از بین بردن یارانه ها دست زدند. و همه این کارکردهای کارگر و رنجبرکُش را به عنوان سیاست ضروری برای توسعه اقتصادی به طبقه ها و قشرهای دیگر جامعه فروختند و دست کم اقناع آرام و خاموش آنها را فراهم کرده اند.

“چپ” باید با گفتار، کردار و رفتار خود به طبقه ها و قشرهای دیگر بیاموزد که راه اقتصادی نئولیبرالی راه به ناکجا آباد است و همیاری و همکاری با طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان برای سرنگونی نظام دوگانه ولایی و سرمایه داری تنها راه نجات از بدبختی کنونی است. بدون مبارزه برای جایگزینی زیربنای اقتصادی نئولیبرالی سرمایه داری سرنگونی روبنای “ولایت فقیه”ای جمهوری اسلامی بی دورنما و بدون چشم انداز است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4848

منابع
Gramsci, Antonio (1924) Against Pessimism

Gramsci, Antonio (1971) Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci
Valeriano Ramos, Jr. (1982) The Concepts of Ideology, Hegemony, and Organic Intellectuals in Gramsci’s Marxism

Heywood, Andrew (1994) Political Ideas and Concepts: An Introduction




«سياست رهايی خواهي»، جايگزين نبرد طبقاتي؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۹ (۸ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

در اخبار روز مقاله ی نظريه پردازِ فعال و پركار، شيدان وثيق با عنوان «بازانديشی سياست ..» انتشار يافته كه بسيار آموزنده است (٢٧ دی ١٣٩٦ – ١٧ ژانويه ٢٠١٨).در اين مقاله وثيق برداشت خود از «مبارزه ی رهايی خواهي» و شيوه ی تحقق بخشيدن به آن را توصيف می كند. مبارزه رهايی خواه، «مبارزه برای حياتی و جهاني ديگر، بدون ستم و سلطه ی خودكامگي، سرمايه داري، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاری ..» تعريف می شود.

وظيفه سطور زير عمدتاً پرداختن به مضمون نظرات مطرح شده نيست، گرچه برخی از آن ها مورد توجه قرار خواهد گرفت. وظيفه، نشان دادن اسلوب كاركرد انديشه در مقاله است.

اهميت پرداختن به اسلوب به كار گرفته شده، ناشی از اين امر است كه اسلوب های غيرعلمی خطر انحراف از شناختِ پديده، در موردمشخص اين سطور، از نبرد طبقاتی در جامعه را به عنوان نيروی محركه تغييرات در جامعه تشديد می كند و آن را به بيراهه می كشاند. ايجاد چنين انحرافي، هدف اعلام شده در مقاله نيز است: «مبارزه ی رهايی بخش .. از تاكتيك ها و استراتژی های كلاسيك و منسوخ .. پيروينمی كند .. جنبشی در جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت ..» است!

برای دستيابی به اين هدف كه سرشت انحرافی آن می تواند در نگاه اول ناشناخته بماند، انديشه در مقاله، مضمون مورد نظر خود را در پوششی مبارزه جويانه، به بيانی ديگر با ظاهری منطقی ارايه می دهد. اين “منطق” اما به شدت غيرعقلايی بسته بندی شده است. با نگاه دقيق تر اين بسته ی غيرعقلايی قا بل گشودن است. امری كه اين نكته را قابل شناخت می سازد كه مبارزه برای «حياتی و جهانی ديگر» در مقاله، از اين رو انحرافی است، زيرا از محتوای تاريخی مبارزه واقعي- ماترياليستی در ايران و جهان تهی شده است.

با تخليه ی مضمون از محتوای تاريخي، كه مطرح نشدن ريشه ی علّـی پديده، مطرح نشدن رابطه ديالكتيكی “علت و معلول”است. به سخنی ديگر، حذف صورت مساله است: پرسش درباره ی علت علّـی به وجود آمدن پديده ها حذف و پاسخ به آن در عمل نفی می شود.

 

بدون شناخت علت علّی پديدار شدن پديده ها، مبارزه با پديده در سطح می ماند و می تواند به سهولت به انحراف كشيده شده و بی و كم اثر گردد. به سخنی ديگر، در اين انديشه پرسش درباره علت «ستم و خودكامگي» نيازی به پاسخ ندارد. مضمون «دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري»، به مضمون شرايطی تبديل ميشود كه انگار در خلا برقرار و حاكم است و هدف خاصی را جز “خدمت به حفظ بودگی خود و تداوم آن” دنبال نمی كند!

رابطه ی تاريخی پديده های برشمرده شده در مقاله با نظام طبقاتي، كه «سرمايه داري» نماينده ی آن در دوران كنونی است، محو می شود. مبارزه عليه «ستم و خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري» كه مبارزه ای به جا و شايسته است، و پرداختن به آن از ضرورت عينی برخوردار است، به جای «مبارزه عليه سرمايه داري» مورد پذيرش قرار می گيرد. ديگر جامعه ی طبقاتي، در شرايط كنونی نظام سرمايه داری نيست كه تحميل شرايط آن توسط طبقات حاكم به طبقات محكوم به «دولت سالاري، دين سالاری و مردسالاري» نياز دارد!؟

نظم علمی سيستم و زيرسيستم ها در «سياست رهايی خواهي» در مقاله در پشت پرده ی ضخيمی از “شناخت” غيرعلمی از واقعيتِ سرشت طبقاتی جامعه پوشيده می شود و از اين طريق حقانيت “حقيقت” ضرورت مبارزه با علت علّی «ستم و خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري»، يعنی نظام «سرمايه داري» پنهان و “محو” می گردد.

شكستن سازمند (استروكتوريزه شده ي) سيستم علمي، نفی صميميت و اصوليت پژوهش علمی است. انديشه ی عقلايی كه در نبردی سهمگين در دوران روشنگری به شناخت اين اصوليت دست يافت، مجاز نيست با سهل انگاری آن را از كف دهد!

 

 

 

از ديدگاه تئوری شناخت علمي، تفاوت ميان شكل و مضمون در پديده در انديشه ی مقاله حذف می گردد. از اين طريق جايگاه آن ها در سيستم انديشه ی علمی مخدوش می شود. «دولت سالاري، دين سالاري، مرد سالاري» كه اشكال بروز و تبلور جامعه طبقاتي، اكنون نظام سرمايه داری اند، در مقاله با مضمون سرمايه داری هم طراز مطرح می گردد. از اين طريق توجه ضروری به مساله مالكيت سرمايه داری بر ابزار توليد عمده ی اجتماعی از مد نظر دور می ماند. درك نمی شود كه به منظور سلب مالكيت از طبقات محكوم است كه طبقات حاكم در طول تاريخ به زن ستيزي، مردسالاری و دولت سركوبگر نياز دارد. رابطه ديكتاتوری ولايی و سلطه ی اقتصاد سياسی حاكم در نظام سرمايه داری وابسته در ايرانِ جمهوری اسلامی در پرده قرار می گيرد.

انحرافِ شناخت از ديالكتيكِ “شكل و مضمون”، و “علت و معلول” پيامد چنين برخورد غيرعلمی در مقاله است.

دوران چهارهزارساله ی گذار از جامعه بی طبقه به طبقاتي

می دانيم كه با آغاز دوران سنگ نو در ١٢ هزار سال پيش، روند نابودی جامعه كمونيستی كهن و پديدار شدن جامعه برده داری آغاز شد، گذاری كه يك دوران چهارهزارساله را در بر می گيرد. در اين دوران با اولين ضدانقلاب عليه زن، زن از جايگاه “طبيعي” مركزی خود در خانواده به عنوان مادر و بازتوليد كننده هستي، به زير كشانده شد. انديشه ی مذهبی اهرم ايدئولوژيك زن ستيزی است (در همه ی دين ها نزد همه ی قوم ها) كه با جايگزين ساختن باورهای ايجاد شده در طول ده ها هزارسال نزد گونه ی انسان مدرن (هموزاپينس)، ازجمله با جايگزين ساختن “خدای مردانه” به جای “خدای كهن اوليه” كه زن است، شرايط ذهنی گذار از جامعه بی طبقه به جامعه طبقاتی ايجاد می شود. در طول دوران ٤ هزار سال، پايه ريزی اولين نظام مبتنی بر شيوه ی توليد برده داری تحقق يافت. با پايه ريزی اولين دولت سومرايی نزد اقوام آريايی زبان در كوه های زاگروس و در سرچشمه دو رود دجله و فرات اولين دولت برده دار – و ديرتر در بابل – پا به عرصه وجودگذاشت و زن (و كودك) به «اولين برده» (ماركس) در جهان بدل گشت (عبداله اوچالان، وآرثان گيلگامش) *.

مذهب، انديشه ايدئولوژيك ضروری برای كاركرد جامعه ی طبقاتی برده داری و دولت آن است كه جهش بزرگی در تاريخ رشد جامعه انسانی را تشكيل می دهد. توضيح ضرورت تاريخی ايجاد شدن آن وظيفه ی اين سطور نيست. وظيفه، توضيح روند و علت پديدار شدن زن ستيزی و مردسالاری به مثابه شكل تبلور جامعه طبقاتی نزد قوم ها با ريشه زبان آريايی است.

اولين ضد انقلاب در تاريخ از آن جا ضروری شد كه زن در آغاز دوران سنگ نو، فرهنگ توليد كشاورزی را آموخت و به مورد اجرا گذاشت. توليد مواد خوراكی توسط زن در كناره ی آب راه ها با شيوه ی توليد كشاورزي، زن را در موقعيت اقتصادی مستحكم تری در خانوار قرار داد كه تعداد افراد آن با تامين مواد خوراكی رو به فزونی گذاشته است. زن از اين طريق، ضمن در اختيار داشتن موقعيت ممتاز مادر در خانواده كه تعداد افراد آن در آغاز اين دوران حدود ده نفر است، از موضعيت اقتصادی برتر نيز برخوردار شد.

مرد كه در تقسيم طبيعی كار در خانواده به طور عمده يك شكارچی بود، با ايجاد شدن فرهنگ توليد كشاورزی توسط زن، در نقشی ضعيف تر قرار گرفت و كاركرداقتصادی او برای تامين نيازهای خوراك خانواده نقشی اتفاقی تر پيدا نمود. با كشف تكنيك شخم و به ويژه با رام كردم گاو كه توسط مرد انجام شد، مرد به جايگاه مركزی درتوليد دست يافت. اكنون و با رشد بزرگ نيروهای مولده در خانوارها، شرايط عينی برای گذار از نظام مادرشاهی به پدرشاهی ايجاد شده.

بدون شناخت تاريخ پايه ريزی جامعه طبقاتی در جامعه انساني، جايگاه تاريخی «ستم و خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاري» در جامعه انسانی درك نميشود. ديالكتيك ميان شكل بروز جامعه طبقاتی و علت علّی پديده های برشمرده شده توسط انديشه ی «مبارزه ی رهايی خواهي» در جايگاه علمی ضرور قرار نمی گيرد. تشحيص داده نمی شود كه چنين برداشت غيرعلمی كه بايد آن را برداشتی غيرعقلايی (irrationell) ارزيابی نمود، چه هدفی را دنبال می كند. اين برداشت غيرعقلايي، بدون منطق نيست. دارای منطقی است كه در مقاله آن جا با سهولت قابل شناخت است، هنگامی كه ديگر مبارزه عليه نظام سرمايه داری هدف اصلی وانگيزه ی عمده ی «مبارزه ی رهايی خواهي» را تشكيل نمی دهد. بی علت هم نيست كه در تمام هشت صفحه مقاله حتی يك سطر هم درباره ی مبارزه ی مشخص با «سرمايه داري» سخنی مطرح نمی گردد. ازجمله آن هنگام كه مقاله، يورش روزهای دی ماه ٩٦ را در ايران به عنوان جنبش رهايی خواهانه اعلام می كند، اما درباره ی علت بحران اقتصادي- اجتماعي- فرهنگی حاكم بر ايران كه انگيزه ی جنبش است، كلمه ای بر زبان نمی آورد كه عليه نظام سرمايه داری حاكم متوجه باشد!

مقاله كه به ايجاد رابطه ميان نظرات طرح شده و «جنبش های ميدانی سال های گذشته» علاقمند است، «خيزش جوانان و تهيدستان ايران در دی ماه ٩٦ را .. [جنبشي]رهايی خواهانه [می نامد] كه دست به مقابله با ستم و سلطه ی دين سالاري، خودكامگی و بی عدالتی برای كسب آزادی و زندگی بهتر» زده است. از نظام سرمايه داری درايران، از اقتصاد سياسی “خصوصی سازی و آزادی سازی اقتصادي” كه توسط امپرياليسم ديكته شده است و رژيم ديكتاتوری ولايی آن را با حكم غيرقانونی “رهبر”، يعنی با ابزار سلطه «دين سالاري» به برنامه رسمی برای دولت های ايران بدل نموده است كه در شكل «دولت سالاري» توسط تمام دولت های سی سال اخير به مورد اجراگذاشته شده است، سخنی به ميان نمی آيد. گفته نمی شود كه ارتجاعی ترين «دين سالاري» داعش گونه كه به ابزار ستمگری و «خودكامگي» در نظام سرمايه داری بدل شده است، به منظور و با هدف تحميل اين برنامه ضد مردمی و ضد ملی به مردم ميهن ما عمل می كند. در مقاله ی ٨ صفحه ای نه جمله و سطري، بلكه حتی واژه ای عليه نظام سرمايه داری ديده نمی شود!

 

مقاله، همان طور كه اشاره شد، «خيزش جوانان و تهی دستان ايران در دی ماه ٩٦ را .. [جنبشي] رهايی خواهانه [می نامد] كه دست به مقابله با ستم و سلطه ی دين سالاري، خودكامگی و بی عدالتی برای كسب آزادی و زندگی بهتر» زده است. بدون ترديد مبارزه با اين ويژگی های برشمرده شده ی پيش در يورش روزهای دی ماه ٩٦ واقعيت است. اما كليت واقعيت برای شناخت “حقيقت” نيست كه سرشت يورش «جوانان و تهی دستان» را تشكيل می دهد!؟

اين حقيقت تنها هنگامی قابل شناخت می گردد كه علت پديدار شدن آن در پشت ظاهر ديكتاتوری جستجو گردد و شناخته شود! ديرتر خواهيم ديد كه اين انديشه، درست برای مبهم نگه داشتن اين مضمون، ناممكن ساختن شناخت علت علّی ديكتاتوری در ايران در جست و جوی اشكال مبارزه ی جديد است!

 

اكنون چندين سال است كه اعتراض ها و اعتصاب های كارگری و ديگر لايه های زير فشار از قبيل معلمان، پرستاران و ديگر گروه ها در ايران از رشدی چشم گير برخوردار است. اعتصاب های كارگری در سراسر ايران به چشم می خورد. نپكو، و از ٢٣ آذر ٩٦ در هفت تپه اعتصاب كارگران مجتمع نيشكر ادامه دارد. اين مبارزات اعتصابی كه نشان ژرفش نبرد طبقاتی در جامعه است، اكنون با يورش مردان نقابدار مسلح به رهبران كارگران به مرحله ی جديد تعميق يافته است. در مقاله اين واقعيات عينی به مبارزه عليه «ستم و سلطه ی دين سالاري، خودكامگی و بی عدالتي» محدود می شود و محتوای مبارزه ی طبقاتی مسكوت گذاشته می شود.

خوانش جديد ماركس

اسلوب غيرعقلانی برشمرده شده در ارزيابي، می تواند پيامد سردرگمی ناشی از بی توجهی به روند تاريخی پيش گفته در پديدار شدن جامعه طبقاتی باشد. يعنی سردرگمی ای باشد ناشی از بی اطلاعي. آن هنگام اما غيرعقلانيت به اسلوب و منطق ويژه تبديل می شود، آن هنگام كه هدف معيني، هدف ايدئولوژيك معينی را دنبال می كند.

در چنين وضعی ديگر ما با يك برخورد غيرعقلايی روبرو نيستيم، بلكه با هدف ايدئولوژيكی روبرو هستيم كه هدفی روشن و تعريف شده را دنبال می كند. هدفی كه ميكوشد با در پرده قرار دادن سرشت ژرف يابنده ی نبرد طبقاتی در جامعه، حفظ شرايط حاكم را تامين كند. به سخنی ديگر اسلوبی پوزيتويستی راتشكيل می دهد!

كوشش برای انحراف مبارزه ی طبقاتی با اسلوب متين و گام به گام انقلابی كه تجهيز و سازماندهی توده های زحمت را دنبال می كند و عليه علت علّی پديده ها به رزمی جانفشانانه دست می زند، در جهت مبارزه عليه «دين سالاري، مردسالاری و دولت سالاري» كه برای آن، «در جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت» است،محدود می شود!

تكرار شود مبارزه عليه ديكتاتوری در ايران امروز، وظيفه ی عاجل همه نيروهای مردمی و ملی و ميهن دوست است. در اين ترديدی نيست. اما اين مبارزه بدون مبارز عليه اقتصاد سياسی نظام سرمايه داری وابسته به اقتصادی جهانی شده ی امپرياليستي، تنها تعويض حاكمان سركوبگر و مردسالار و دين سالار با انواع ديگر آن است.

همان طور كه اشاره شد، اين هدفی است كه در مقاله با صراحت اعلام شده است: «مبارزه ی رهايی بخش .. از تاكتيك ها و استراتژی های كلاسيك و منسوخ .. پيروی نميكند .. در جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت» است!

استفاده نكردن «از تاكتيك و استراتژی های كلاسيك» كه گويا «منسوخ» هم هستند، اما پيگير نيست! هدف مشخصی را دنبال می كند كه همان تهی ساختن انديشه ی ماركسيستي- توده ای از سرشت انقلابی آن است. برنامه ای كه هدف جريان “خوانش جديد ماركس” است!

 

اين خوانش خود را “ماركسي” می نامد تا تفاوت انديشه خود را از برداشت “ماركسيسم” نشان دهد و برجسته سازد. عنوان “ماركسيسم” برای انديشه ی بانيان سوسياليسم علمي، بيانی علمی است برای نشان دادن يك سيستم كامل نظري- فلسفي، شناختي- تاريخی كه مبتنی است بر انديشه ماترياليستي.برداشت علمی ای كه پايبند به اسلوب شناخت ديالكتيكِ ماترياليستی است.

با نفی تز اول درباره ی فويرباخ نزد ماركس، انديشه ی در پس «سياست رهايی خواهي» در مقاله، هستی اجتماعی را از مضمون ماترياليستي- عينی آن تهی می سازد. ايننكته تنها از ديدگاه نظری انجام نمی شود، بلكه همچنين از طريق مسكوت گذاشتن مبارزات كارگری و به ويژه مسكوت گذاشتن خواست انقلابی اعتصاب كارگران در هفتتپه و كاغذ پارس در شوش برای پايان دادن به خصوصی سازی و پايان دادن به قراردادهای غير رسمي، از محتوای تاريخی تهی می شود. اين خواست كهدر مبارزات كنونی در ايران با استفاده «از تاكتيك و استراتژی های كلاسيك» مطرح شده است كه ابداً «منسوخ» هم نيست، بيان ماترياليستی مورد نظر ماركس را در تزاول فويرباخ تشكيل می دهد.

آن ها فويرباخ را مورد انتقاد قرار می دهند، زيرا «فعاليت حسی انساني، يعنی پراتيك» آن را مورد توجه قرار نمی دهد كه بيان نقش فعال انسان تاريخی است، بيان «سوبژكت» بودن او در هستی واقعی است!

بانيان سوسياليسم علمي، «همه مكاتب ماترياليستی قديمي» را در اين تز به خاطر شيوه ی ظاهر نگر آن مورد انتقاد قرار می دهند، زيرا آن ها «شيئي، واقعيت، حسيات[را] تنها به صورت ابژه، يا به صورت مشاهده در نظر» می گيرند. «پراتيك فقط در شكل ناپاك و يهودائی بروز آن در نظر گرفته می شود. و .. به معنای فعاليت”انقلابي” و “پراتيكي- انتقادي”» درك نمی شود.

با چنين نگرش ظاهربين است كه «سياست رهايی خواهي» كه مضمون تاريخی پديده را در ذهن خود بر باد داده است، بدون ارايه هر استدلال در ضرورت نفی «تاكتيك واستراتژی های كلاسيك»، هم خود را برای «جست و جوی شيوه های نوين مبارزه و مقاومت» به كار می گيرد. افسانه به عنصر استدلالی در انديشه غير عقلايی بدل ميشود و با «منسوخ» اعلام نمودن «شيوه های شنتي» گويا به نوپردازی از مبارزه ی ضروری برای جامعه «آزاد انساني» روی می آورد.

 

مضمون برخی از مواضع

به اين منظور در اطاق های فكر اين جريان با پيگيري، اسلوبی برای نگرش به واقعيت تنظيم و در مقاله ها ارايه می شود كه هدف نهايی همه ی آن ها، نفی نبردطبقاتی و جايگزين ساختن آن با انواع نظرات است. نظراتی كه بخشی از واقعيت را مطرح سازد و می پروراند، تا كليت حقيقت را پرده پوشی سازد. «سياست رهايی خواهي» يكی از اين كوشش ها است.

به منظور اين پرده پوشی و مخدوش كردن مضمون مبارزه در ايران است كه استفاده از “افسانه” همان قدر برای اين انديشه مجاز است، كه استفاده تهی ازمضمون از مطالب “مانيفست كمونيستي” مجاز است. آن جا كه از اثر ماركس- انگلس نكته ای نقل می شود، می توان پديده ی نقل تهی از مضمون مورد نظر بانيان سوسياليسم علمی را در مقاله با شفافيت بازشناخت. در صفحه ٤ مقاله، «فرمول داهيانه مانيفست» برای برپايی «جامعه مشاركتی آزاد انسان ها» به خدمت گرفته می شود.

اين استفاده از سر دوستی با انديشه بانيان سوسياليسم علمی نيست! ابداً نيست! زيرا مضمون «فرمول داهيانه» از محتوای تاريخی آن تهی ميشود. انديشه ی ماترياليستی در مانيفست كمونيستی كه بيان مضمون “ماترياليسم تاريخي” مورد نظر ماركس و انگلس است، ازجمله آن طور كه در تز اول درباره ی فويرباخ ترسيم می شود، به سطح انديشه ی مذهبی تنزل داده می شود كه گويا هدفی از پيش را دنبال می كند: «انديشيدن در باره ی محو دولت و امحای آن، يعنی بازهم ساده تر گوييم برای جامعه ی مشاركتی آزاد انسان ها» كه مضمون «سياست رهايی خواهي» را تشكيل می دهد، «بدون تحقق هدف نهايی telos تاريخی به همان اندازه ناممكن است كه نمی توان در باره ی تحقق تاريخی آن .. (در كمونيسم) صحبتی به ميان آورد». پيش تر گفته شده بود كه برای اين مضمون تاريخی مورد نظرماركس و انگلس در مانيفست كمونيستي، يعنی برای برپايی «كمونيسم»، بايد «اكنون و امروز» مبارزه كرد!! چه چپ روی ناب و در عين حال «ناپاك و يهودائي» توسط انديشه ی پوزيتويستي!؟

ماركس در “ايدئولوژی آلماني” می گويد، «كمونيسم برای ما يك وضع خاص، يك ايده آل نيست كه بايد واقعيت طبق الگوی آن ايجاد شود. ما كمونيسم را جنبش واقعی [ماترساليستی تعريف شده در تز اول فويرباخ] می ناميم كه شرايط كنونی را تغيير و رشد می دهد [تكيه از نگارنده]. شرايط [مبارزه ي]اين جنبش از درون پيش شرط های موجود كنونی بيرون می آيد.»

به سخنی ديگر، جنبش كمونيستي، جنبش برای تغيير شرايط حاكم بر جامعه سرمايه داری است كه در چارچوب «پراتيك مبتنی بر حسيات سوبژكت تاريخي» در نبردطبقاتی واقعاً موجود- ماترياليستی به پيش می رود! «سياست رهايی خواهي» هدف نهايی از پيش تعيين شده ی كه در سطح انديشه ی مذهبی “بهشت و دوزخ” قرار دارد،در مقاله، به عنوان «مبارزه برای حياتی و جهانی ديگر – اكنون و امروز-»، مطرح می شود. مبارزه عليه نظام طبقاتی سرمايه داری در «هدف نهايی telos تاريخي»،به مبارزه ای نسبی تبديل شده است. ديگر راه دستيابی به جامعه مشترك انسان های آزاد براندازی جامعه طبقاتی نيست كه در آن شرايط برای نبود «ستم وسلطه ی خودكامگي، دولت سالاري، دين سالاري، مردسالاری ..» ايجاد شده است!؟

 

آنارشيسم حاكم بر انديشه پوزيتويستی كه در تز «مبارزه ی اكنون و امروز برای جامعه كمونيستي» در مقاله تبلور می يابد كه مبارزه ای است مبرم و نه «برای آينده ايدور و موهوم .. تحقق آن مرحله پذير نيست .. مبارزه ای در اين جا و از حالا .. برای رهايش امروز ..»، نهايتاً به دفاع از تز برنيشتن كه مبارزه همه چيز است، هدف هيچ چيز فرا می رويد.

در صفحه ٧ مقاله از «بينشي» سخن به ميان آورده می شود كه «”سياست” را “امر مشترك” همگان .. تعريف می كند، چون دخالت گری برابرانه، مستقيم و آزاد همگان،كه ناگزير “دمكراسی مستقيم” [است] .. چون مشاركت و مداخله بسياران multitude ..، چون حيات مشترك و برون از سلطه انسان ها در آزادی فردی و جمعي، در چندانی و چندگانگي، اختلاف ها و اتحادها [كه] نام ديگر برابري، “مشاركت آزاد انسان ها” اين جا و حالا» است مطرح می شود.

انديشه ی شلوغ كه بارهای غيرضرور آن حذف شد تا درك مضمون آن آسان تر شود، بيان يك برداشت آنارشيستی بی بندو بار را قابل شناخت می سازدكه گويا غيرعقلايی هم است. در واقعيت اما چنين نيست. انديشه ی هدفمند، القای ايدئولوژی برينشتينی را در ذهن خواننده تدارك ميبيند كه در جمله بلافاصله بعدی تظاهر می كند: «.. اختلاف ها و اتحادها [كه] نام ديگر برابري، “مشاركت آزاد انسان ها” اين جا و حالا [است]. در چنين دنيايي، سياست يعنی جنبش مداوم و حی و حاضر تغيير، بدون مبدا و بدون پايان، يعنی جنبش ضد سلطه مالكيت، سرمايه، دولت، حزب- دولت، مذهب و.. »!

 

اشاره شد كه انديشه حاكم بر «سياست رهايی خواهي» از “افسانه” برای توجيه مواضع خود بهره می گيرد. يك نمونه آن پرداختن واژه «استالينيسم» (ص ٧) است. درحالی كه همين انديشه در مقاله از به كار بردن واژه ی “ماركسيسم” دوری می جويد و “خوانش جديد ماركس” را «ماركسي» (ص ٧) می نامد، تا وجود يك سيستم فكري را نزد بانيان سوسياليسم علمی انكار كند، اشتباه های سنگين دوره ی استالين را به يك سيستم ارتقا می دهد و آن را «استالينيسم» می نامد.هدف، يكی دانستن «حزب لنينی و حزب نازي» است، برای «استالينيسم» و فاشيسم مضمون واحدی القا كردن است.

اشتباه های سنگين دوران استالين كه انديشه ی ماركسيستي- توده ای از آن آموخته است تا از تكرار آن جلوگيری كند، عمدتاً در عدم درك آزادی های بورژوازی به عنوان دستاورد تاريخی بشری تجلی يافت. بر پايه ناتوانی از شناخت سرشت اين آزادی ها در دوران استالين، امكان رشد آن ها به آزادی های سوسياليستی ناممكن گشت. صدمات ناشی از آن، ناتوانی جامعه بود، به هنگام، با بحث آزاد درباره ی اقتصاد سياسی در اين دوران، درباره ی “مدل شوروي”، به اصلاحات ضرور در آن دست يابد.

درس های لازم از اين اشتباه توسط چپ انقلابی آموخته شده است. اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب كه در هر كشور خاص آن كشور است كه تنها بر پايه شرايط مشخص تاريخی حاكم بر آن كشور قابل تنظيم است و با موفقيت می تواند به كار گرفته شود، دستاورد آموزش از اشتباه درباره ی “مدل شوروي” است كه گويا مدلی همگانی و ابدی و يكتا تلقی شد.

اما اشتباه ها در دوران استالين، كه سويه ديگر آن بی تجربگی و سطح توان ذهني- علمی نيروی نو را در اين دوران نشان می دهد، با هدف انسان دوستانه ودر جريان برپايی جامعه ی سوسياليستی و بی طبقه پديدار شد. يكی شمردن اين كوشش بزرگ بشريت ترقی خواه با حاكميت فاشيسم و نازيسم در خدمت حفظ نظام سرمايه داري، تكرار سياه ترين “افسانه” ساخته شده در اطاق های فكر امپرياليسم است. يكی دانستن «استالينيسم»و فاشيسم، «حزب لنينی و حرب نازي» (ص ٥) كوششی برای ابدی ساختن سلطه ی جامعه طبقاتي، جامعه سرمايه داری دوران افول است كه روزانه در ژرفای تعميق يابنده بحران اقتصادي- اجتماعي- فرهنگی فرو می رود و برای نجات از آن جنگ را به ابزار روزانه سلطه خود تبديل كرده است.

گفتی هنوز درباره ی نظرات طرح شده در مقاله ی “بازانديشی سياست” بيش از اين است. طرح آن در اين لحظه ضروری به نظر نمی رسد. شايد نظريه پرداز صلاح تداوم گفت و گوی انتقادی را مورد تاييد قرار دهد و با ادامه بحث، راه را بگشايد.

…………

*زنده ياد احسان طبری در سال ١٣٥٨ در “برخی مشخصات فرهنگ در تاريخ كشور ما”، «فرهنگ مادی و معنوی (كولتور) بسيار كهنسال كشور ما» را «به ماقبلآريائی و پس از آمدن آرياها به قلات ايران تقسيم» می كند. او سه موج را در جربان مهاجرت آريايی زبان ها به ايران ذكر می كند.




علل تداوم سلطه ي نظام سرمايه داري باوجود ژرفش بحرانِ آن؟
وضع در ايران چگونه است؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۸ (۴ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

فيلسوف ماركسيست ايتاليايي، دومينكو لوزوردو، در كتابي با عنوان “هنگامي كه چپ حضور ندارد”، به بررسي علل تداوم سلطه امپرياليسم در جهان مي پردازد. او اين پرسش را مطرح مي كند كه چرا حفظ اين سلطه، با وجود بحران تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي حاكم بر كشورهاي سرمايه داري، براي امپرياليسم ممكن شده است؟

لوزورده در بخشي از كتاب تداوم اين سلطه را در ارتباط با حفظ هژمونيِ انديشه- ايدئولوژي نظام فرتوت سرمايه داري مورد بررسي قرار مي دهد.

اهميت بررسي اين بخش از كتاب در ارتباط با وضع حاكميت سرمايه داري وابسته در ايران آموزنده است. زيرا ايران نيز در بحران تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي-فرهنگي فرو رفته است. باوجود اين نظام سرمايه داري حاكم توانسته است سلطه حاكميت داعش گونه ي خود را در ايران حفظ كند.

بدون ترديد جنبش و يورش انقلابي در روزهاي دي ماه ١٣٩٦ در ايران ضربه هاي سختي بر اين هژموني وارد نموده و درزهايي را در آن ايجاد كرده است كه در جمله”ترس از رژيم ديكتاتوري در جامعه شكسته” تبلور مي يابد. مبارزات اين روزها، بازتابي است از واقعيت عيني- ماترياليستي نهفته در جمله ي فوق كه در سخنان بسياري،ازجمله دانشجويان مذهبي تبلور يافته. با وجود اين، اين پرسش مطرح است كه به كمك كدام مكانيسم، از طريق حفظ كدام روابط، رژيم قادر است يورش ها را هنوز خنثي ساخته و به نفس كشيدن ادامه دهد و يا حتي مواضع مورد يورش را به سود منافع خود باز توليد كند؟

لوزورده در ارتباط با كاركرد امپرياليسم، به نقش دستگاه عظيم سركوب نظامي آن و ديگر ابزارها از اين قبيل كه در اختيار دارد، اشاره مي كند كه مي توان آن را براي دستگاه امنيتي- و به ويژه قضايي رژيم ولايي نيز قايل شد. فيلسوف معاصر ايتاليايي در اين بخش از كتاب به بررسي علل نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي تداوم سلطه حاكميت امپرياليسم در جهان مي پردازد.

بررسي اين بخش از كتاب لوزورده و انتقال ديالكتيكي نظرات او به شرايط حاكم بر ايران چه مي آموزد؟ پرداختن به اين نكته وظيفه سطور زير است كه در ارتباط قراردارد با علل نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي اي كه به تداوم سلطه رژيم ولايي در ايران انجاميده است. (اين بخش از كتاب در اوراق ماركسيستي ٢٠١٧/٦ انتشار يافته).

به طور مشخص پاسخ به اين پرسش وظيفه ي اين سطور است كه كدام مكانيسم، كدام زمينه ي نظري- ايدئولوژيكيرا نظام سرمايه داري و حاكميت رژيم ديكتاتوري ولايي به خدمت گرفته است كه آن را قادر نموده است به توده ها القا كند، كه تنها جايگزين ممكن براي حفظ حق حاكميت ملي ايران و تماميت ارضي آن، رژيم ديكتاتوري ولايي است؟ در حالي كه اين رژيم با سياست اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي ارتجاعي و ضد دمكراتيك- ضد مردمي خود، شرايط وابستگي نواستعماري تعميق يابنده ميهن همه ي ايرانيان را به اقتصاد سياسي امپرياليستي ايجاد كرده است؟ گامي كه با نابودي حق حاكميت ملي ايران، به عنصري خطرناك براي حفظ تماميت ارضي كشور تاريخي ايرانيان بدل شده است.

لوزورده به پرسش در ارتباط با سلطه امپرياليسم در جهان حتي در عنوان كتاب خود پاسخ مي دهد و علت آن را حضور نداشتن موثر و تعيين كننده ي نيروي چپ در صحنه اعلام مي كند: “هنگامي كه چپ حضور ندارد”!

در زير عنوان كتاب، او وضع ناشي از نبود موثر مبارزاتي چپ را علت ايجاد شدن شرايط به وجود آمدن جامعه اي مي داند كه آن را “جامعه پر سرو صدا، بحران و جنگ” Spektakel مي نامد.

 

آيا نمي توان همين وضع را در ايران نيز يافت؟ آيا وجود و عملكرد انواع گروه هاي اصول گرا، ذوب در ولايت، اصلاح طلب، اصلاح طلب اين و آنچناني و و و؟ آيا بازي هاي “مهندسي انتخاباتي”، نقش “شوراي نگهبان”، “مجمع ..”، “مجلس خبرگان”، “نماز جمعه” و ..؛ در كنار عملكرد بي محاباي گروه هايسركوبِ رنگارنگ، دستگاه هاي امنيتي رسمي و غيررسمي و بالاخره سازمان قضايي شلاق به دست و كليد زندان به كمر، وجود «جامعه بحران و جنگ»را در ايران تداعي نمي كند؟ آيا ما با علايم جنگ طبقاتي حاكمان عليه محكومان در ايران روبرو نيستم؟ آيا بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم نشان نبرد طبقاتي از “بالا” و به سود لايه هاي بورژوازي فربه شده ي سوداگر عليه منافع وسيع ترين توده ي محروم نيست؟ آيا نظام سرمايه داري حاكم با شيوه ي سركوب جنگي، مساله”مالكيت” را به سود خود و عليه منافع نسل كنوني و نسل هاي آينده مردم ميهن ما حل نمي كند؟

 

لوزوردو ارتباط سلطه نظري- ايدئولوژيكي- فرهنگي امپرياليسم را در دوران كنوني با پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي نفي مي كند كه برخي ها مطرح مي سازند. بهاين منظور او به نقل نظر ماركس و انگلس از “ايدئولوژي آلماني” مي پردازد كه به بررسي شرايط قرن نوزدهم در اروپا بازمي گردد. او نشان مي دهد كه سلطه ي فرهنگي امپرياليسم ناشي از عملكرد او در هر دوران و ناشي از چگونگي پاسخ نيروي نو به آن است. نقل نظر ماركس- انگلس از “ايدئولوژي آلماني” به ثبوت مي رساندكه برقراري اين سلطه، ارتباطي با انقلاب اكتبر چند دهه بعد ندارد. او ايجاد ارتباط ميان سلطه فرهنگي امپرياليسم را نزد نظريات اين چناني نادرست مي داند كه برخي هامي خواهند القا كنند و علل وضع نابسامان كنوني در جهان را ناشي از انقلاب اكتبر بدانند كه گويا نارس و كودتايي و غيره تحقق يافته، و با شكست محتوم خود، گويا شرايط برتري امپرياليسم و بحران كنوني را باعث شده است.

 

نظرات آقاي مالجو و ديگر خواستاران حركت گام به گام كه انقلاب اكتبر را مورد شماتت قرار مي دهند كه به انقلاب فوريه ١٩١٧ روسيه امكان رشد “طبيعي” آن را نداد،يكي از اين نمونه نظرهاست. در مصاحبه ي اخير خود با “اعتماد” كه در اين صفحه نيز بازتوليد شد، آقاي مالجو پيشنهادهاي مشخصي را براي اقتصاد ملي و دموكراتيك براي ايران ارايه مي دهد كه آغازي به جا و شايسته براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي براي ايران است. به جا بودن اين پيشنهادها اما به معناي ضروري نبودن گذار ازسلطه ي ديكتاتوري نيست. گذاري كه تنها از طريق تصاحب قدرت سياسي در جامعه، و نه از طريق استحاله رژيم ديكتاتوري ممكن است. امري كه به نوبه خود، گامي انقلابي است، صرفنظر از شكل تحقق آن.

از اين رو نمي توان از درست و به جا بودن پيشنهادها براي اقتصاد ملي ايران با سرشتي مردمي- دمكراتيك و ملي، به اين نتيجه گيري نايل شد كه حركت گام به گام درجامعه از طريق استحاله ي رژيم ديكتاتوري، راه “طبيعي” تغييرات بنيادين در ايران است و مردم بايد در انتظار تحقق آن در آينده اي نامعلوم به سلطه ايدئولوژيك- فرهنگي نظام سرمايه داري حاكم تن دهند.

اضافه شود كه منظور از توضيح هاي نظري پيش، نسبت دادن پذيرش استحاله پذيري رژيم ديكتاتوري در ايران توسط مالجو نيست كه در مصاحبه ي خود مي گويد:قدرتمندان فقط به خاطر در قدرت بودن و مركز توجه رسانه ها بودن، از ٣٠ درصد راي برخوردار هستند. او با اين سخن خود ابزاري را برملا مي سازد كه لودورزو نيزدر كتاب خود برجسته نموده است. در عين حال اين توضيح ها نشان مي دهد كه بايد با صراحت استحاله پذيري رژيم ولايي را نفي نمود.

به بياني ديگر، نمي توان درستي پيشنهادها را تاييدي براي اين تز دانست كه از آن جا كه گويا «پس از هر انقلابي، شرايط ارتجاعي بازتوليد مي شود»، تنها راه رشد اجتماعي را رشد گام به گام پذيرفت. برداشتي كه به معناي پذيرفتن استحاله پذيري رژيم ديكتاتوري ولايي است. اين برداشت از اين پنداشت ناشي مي شود كه گويا مي توان اراده گرايانه حركت رشد اجتماعي را به رشد گام به گام محدود ساخت. يورش رشد يابنده ي انقلابي در ايران در اين روزها چنين برداشتي را نه تنها مورد تاييد قرار نمي دهد، بلكه نادرستي آن را به ثبوت مي رساند.

اين نتيجه گيري پراهميت اهرم پرتواني است در نبرد در سنگر عليه سيطره ي بلامنازع هژموني طبقات حاكم در نظام سرمايه داري. انتقال اين نتيجه گيري به طبقه كارگرو ديگر توده هاي مبارزه وظيفه پراهميت در برابر نيروي چپ و در مركز آن حزب طبقه كارگر ايران است. عمل به آن، به معناي حضور فعال نيروي چپ انقلابي در نبرد طبقاتي است كه لوزورده طلب مي كند.

انديشه سوسيال دمكرات با اختلاط دو پديده ي “رشد” و “در دست گيري قدرت سياسي”، پيوند ميان رشد گام به گامِ جامعه و به دست گرفتن قدرت براي ايجاد ساختن شرايط رشد گام به گام را به مثابه دو روند نمي بيند كه لازم و ملزوم يكديگر هستند.

تجربه نشان داده است كه رشد بايد گام به گام باشد. ولي در دست گرفتن قدرت براي ايجاد شرايط چنين رشدي، كه از سرشت بنيادين برخوردار است، صرفنظر از شكل مسالمت آميز (انتخاب آزاد) و يا غيرمسالمت آميز آن كه بسته به شرايط است، مي تواند تنها گامي انقلابي باشد.

اين انديشه، ديالكتيك “انقلاب و رفرم” را در ذهن خود به ثمر نمي رساند. ازجمله آن طور كه لنين در مقاله ي “ماركسيسم و رفرميسم” از سال ١٩١٣ توضيح مي دهد و ميگويد كه «رفرم در خدمت تحقق انقلاب» است! (نگاه شود به نويدنو ٢٣ دي ١٣٩٦ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-933-96-421-961022.htm).

 

همان طور كه اشاره شد، لوزوردو با نقل قول از ماركس- انگلس از وقايع قرن نوزدهم، همان طور كه نظر نقل شده ي لنين در پيش از انقلاب اكتبر در آغاز قرن بيستم نيز با آن هم خواني دارد، نشان مي دهد كه علت وجود و تداوم سلطه نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي امپرياليسم در دوران كنوني، پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي نيست،بلكه بايد علت آن را توانايي امپرياليسم در حفظ سيطره نظري- ايدئولوژيك- فرهنگي خود دانست.

 

به سخني ديگر، بايد علت حفظ سيطره ي امپرياليسم را در اين واقعيت جستجو نمود كه نيروي چپ نتوانسته است در “نبرد در سنگر” به وظايف تاريخي خود عمل كند. نتوانسته است از واقعيت وجود بحران ژرف شونده ي اقتصادي- اجتماعي در نظام سرمايه داري براي تفهيم موضع نظري-ايدئولوژيكي خود بهره گيرد. امري كه بايد آن را ناشي از فقدان نظر منسجم، فقدان سياست مستقل طبقاتي نزد نيروي چپ ارزيابي نمود. و آن جا كه نظر مستقل نزد نيروي چپ وجود دارد، علت برتري موقعيت طبقات حاكم را بايد ناتواني نيروي چپ در طرح موثر مواضع خود عليه «ايدئولوژي طبقات حاكم» ارزيابي نمود. آيا ما با چنين وضعي در ايران نيز روبرو نيستيم؟

 

در ابتدا ببينيم ماركس- انگلس اين نكته را در “ايدئولوژي آلماني” چگونه مطرح مي سازند:

«انديشه طبقات حاكم در هر دوراني، انديشه ي حاكم را تشكيل مي دهد. اين به اين معناست كه طبقات حاكم، آن ها كه قدرت مادي حاكم را در اختيار دارند، همان هايي هستند كه سلطه روحي [- ايدئولوژيك] خود را برقرار ساخته اند. طبقه اي كه داراي اهرم هاي توليد مادي است، هم زمان صاحبان اهرم هاي توليد ذهنيت در جامعه نيز است. لذا انديشه آن طبقات كه فاقد اهرم هاي توليد مادي است، زير سلطه انديشه طبقات حاكم قرار دارد.» (كليات، جلد ٣، ص ٤٦، ١٩٥٥)

غيرقانوني كردن فعاليت آزاد احزاب، در راس آن حزب طبقه كارگر، سازمان هاي صنفي آزاد و مستقل، نشريات آزاد از سانسور و .. در ايرانِ جمهوري اسلامي، كه بااشكال متفاوت در كشورهاي سرمايه داري و امپرياليستي نيز برقرار است، ابزارهاي در اختيار طبقات حاكم است براي نابودي امكان توليد انديشه و فرهنگ نيروي نو در جامعه.

برقراري اين شيوه در نظام ديكتاتوري در ايران از طريق سركوب- فشار امنيتي- قضايي اِعمال مي شود. به كار گرفتن همه جانبه ي امكان هاي جديد و الكترونيكي ابرازنظر عليه نيروي نو توسط حاكميت و محدود ساختن اين امكان ها براي توده ها توسط حاكميت، روي ديگر همين سكه را تشكيل مي دهد. لوزورده، به وسعت تاثير كمّي و كيفيت اِعمال اين ابزارها را در كشورهاي سرمايه داري در كتاب خود توصيف مي كند.

 

او سپس توجه را به شيوه طبقات حاكم براي تحت تاثير و فشار روحي قرار دادن توده ها جلب كرده و نشان مي دهد كه آن ها با تكرار نظرات خود با اسلوب«تبليغ اقتصادي»-گونه، برقراري و حفظ سلطه ي انديشه ي خود را دنبال مي كنند. در ايران نيز ما با چنين وضعي روبرو هستيم. بايد به نطق ها در مجلس، نمازهاي جمعه و به نوشته هاي روزنامه ها مراجعه نمود. در همه ي اين نمونه ها ما در كنار بازتاب آن چه لوزوردو آن را “جامعه پر سر و صدا، بحران و جنگ”(Spektakel ) مي نامد، با يك تبليغ اقتصادي- گونه روبرو هستيم كه وظيفه ي آن توجيه ديكتاتوري ولايي است!

اين توجيه از اين طريق اِعمال مي شود كه “حاكميتِ نماينده ي خدا بر روي زمين”، به عنوان تنها جايگزين ممكن براي حفظ منافع و حق حاكميت ملي ايران و تضمين تماميت ارضي آن اعلام مي شود!

اين در حالي است كه اجراي سياست وارداتي امپرياليستي، يعني سياست خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي توسط كليت نظام، علت اصلي ايجاد شدن وژرفش بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ميهن ما را تشكيل مي دهد. به اين امر همه نظريه پردازان مذهبي ميهن دوست و استادان ايراني واقع بين در دانشگاه ها در داخل و خارج ايران نيز اذعان دارند.

 

تكرار «تبليغ- اقتصادي- گونه» اين نظرات و اِعمال سركوب امنيتي- قضايي توده ها، كه هم زمان با ناممكن ساختن ابرازنظر و روشنگري به سود مردم در ايران اِعمال مي گردد، پيش شرط برقراري پذيرش روحي ادعاهاي پيش گفته را نزد توده ها تشكيل مي دهد كه زير فشار يورش انقلابي توده ها در اين روزها و در آينده در حال فرريزي است. فروريزي اي كه اما خود به خود تحقق نخواهد يافت، بلكه به انديشه و كاركرد آگاهانه نيروي نو نيازاست. تنها كاركرد آگاهانه و هشيارانه ي سازمان داده شده مانع آن خواهد بود كه فروريزي شرايط سلطه طبقات حاكم همانند آبي سرگردان در خاك فرو نرفته و به هدر نرود. و يا هنگام پيروزي تاراج نگردد، و بار ديگر، به تجربه ي تلخي كه توده ها هنوز تاوان آن را مي پردازند بدل نشود!

تنها سازماندهي آگاهانه ي نبرد مشترك، جريان پرتوان را براي گشايش راه رشد ترقي خواهانه جامعه ايراني تشكيل مي دهد. تنها چنين نيروي مشترك آگاه قادر است خطرات ناشي از هدف امپرياليسم را براي تجزيه ايران و نابودي تماميت ارضي كشور دفع كند!

 

تبليغ جايگزين ناپذير بودن رژيم ديكتاتوري براي حفظ حق حاكميت ملي ايران و حفظ تماميت ارضي كشور اكنون يكي از ابرازهاي عمده ي تداوم سلطه ايدئولوژيك وفرهنگ كنوني طبقات حاكم در ايران است كه تحت تاثير قدرت مادي طبقات حاكم ايجاد شده است. مبارزه با آن، تنها از طريق نشان دادن علل اصلي بحران، به بياني ديگر،نشان دادن پيامدهاي اقتصاد سياسي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي (بانك جهاني و ..) ممكن است.

در اين روند طرح جايگزينِ مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي براي اقتصاد سياسي ديكته شده توسط امپرياليسم تعيين كننده است. بدون ارايه چنين طرحي، جنبش رشد يابنده ي اعتصابي- اعتراضيِ طبقه گارگر و توده هاي محروم بدون پرچم و هدف مشخص خواهد ماند.

 

عقب افتادگي فرهنگي، و مبارزه براي رهايي از بندهاي مذهب ارتجاعي، بخش جدايي ناپذير عقب افتادگي اقتصادي و مبارزه براي رهايي از سلطه نظام سرمايه داري وابسته است، عقب افتادگي اي كه نيمي از مردم ميهن ما را به انسان هاي درجه دو بدل ساخته است و مي خواهد زنان را دوباره به آشپزخانه ها تبعيد كند، و زحمتكشان وطبقه ي كارگر را به بردگان روزمزدي بدل سازد كه به جاي دستمزد عادلانه، حتي به جاي دستمزد عقب افتاده ي ناعادلانه، زير فشار و ضربه شلاق و زندان و مرگ به سلطه ي فرهنگي آن تن بدهند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4812

 




برخی نتيجه گيری ها از ژرفش نبرد طبقاتی در ايران!
برنامه جايگزين، در دست داشتن ابتكار عمل در نبرد طبقاتی است!

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۷ (۱ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

 

اول– تاييد ديالكتيك “رفرم و انقلاب!

دوم– تغيير شرايط نبرد طبقاتی در ايران!

سوم – چپ بدون پرچم!؟

 

يورش روزهای دی ماه ٩٦ به مواضع ارتجاع حاكم توسط مبارزان انقلابی در ظاهرامر فروكش كرده است. اما خود را برای يورش بعدی آماده می سازد. اين برداشت ذهنگرايانه از آن رو نيست، كه علل علّـی يورش به قوت خود باقی و موثر است. وظيفه ی اين سطور بررسی شرايط رشد يافته در نبرد طبقاتی در ايران است.

اول– تاييد ديالكتيك “رفرم و انقلاب!

با توجه به تجربه ی در جريان در ايران، شايد نگاهی به برداشتی سودمند باشد كه هضم فكری ديالكتيك “رفرم و انقلاب” را هنوز به ثمر نرسانده است. شايد بتوان از اين تجربه اين نكته را دريافت كه رشد جامعه ی طبقاتی در تركيب ديالكتيكی “رفرم و انقلاب” تحقق می يابد. نمی توان دو عنصر متضاد ودرعين حال به هم پيوسته ی آن را مورد پرسش و ترديد قرار داد و يا تاثير هر كدام را مطلق نمود، بدون آن كه كليت روند رشد اجتماعی را مورد پرسش قرار داد و به نادرست نفی كرد.

بارها برخی از نظريه پردازان صادق چپ توان فكری خود را به منظور اقناع نيروی نو به كار می گيرند، با توضيح نكات مثبتِ تغييرات اصلاحی و مسالمت آميز، پذيرفتن اين راه رشد را سودمند نشان دهند. آن ها به ناحق می پندارند كه چپ انقلابی فاقد اين شناخت است. برای نمونه اخيراً سعيد رهنما كه نظرات او را نگارنده سازنده و ارزشمند ارزيابی می كند، در نوشتاری كه در اخبار روز انتشار يافت، با نشان دادن كاركرد موفق نيروی انقلابی در نيكاراگوئه، سويه های مثبت جا به جايی قدرت سياسی را از طريق انتخابات نشان و اين شيوه را مورد تاييد قرار داد.

ما با چنين تغييراتی در دهه گذشته در آرژانتين، برزيل، ونزوئلا و تعدادی ديگر از كشورهای آمريكايی نيز روبرو هستيم. روندی كه بدون ترديد در آينده تقويت خواهد شد.اين شيوه بی ترديد خواست و هدف نيروی ترقی خواه در جهان برای تغييرات است. باوجود اين نمی توان از اين روند در حال رشد‏ به اين نتيجه گيری نايل شد كه تغييرات انقلابی غيرضروری است. گذار انقلابی كه به معنای گذار بنيادين، يعنی گذار از شرايط سلطه ی اقتصاد سياسی سرمايه دارانه است، بدون در اختيار گرفتن قدرت دولتي، و بدون اجرای تغييرات بنيادين در هستی اقتصاد- اجتماعی جامعه ممكن نخواهد بود.

اتخاذ سياست های ناپيگير پس از در اختيار گرفتن قدرت سياسی در همه اين كشورهای آمريكای جنوبی به بازگشت محافل سرمايه داری ارتجاعی به سر قدرت انجاميد. دربرزيل با كودتای پارلماني- قضايي، رئيس جمهور انتخاب شده كنار گذاشته شد، و اكنون كوشش می شود با اقدامات پرسش برانگيز مشابه مانع شركت “لولو”، رئيس جمهور اسبق در انتخابات رياست جمهوری در سال ٢٠١٨ و بازگشت او بر سر قدرت شوند. در ونزوئلا همين هدف با شيوه های خشن تر و علنی تر و تدارك جنگ داخلی عملی می گردد و نمونه های ديگر مشابه.

تجربه كنونی يورش انقلابی روزهای دی ماه ١٣٩٦ در ايران اين شناخت را مورد تاييد قرار می دهد كه گذار انقلابی از سلطه ی نظام سرمايه داري، روندی دلبخواهی نيست كه بتوان آن را خواستار شد و يا هنگامی كه شرايط پديدار شدن آن ايجاد شده است، نخواست. اين تجربه در ايران، همچنين در كشورهای ديگر درتاييد اين واقعيت است كه طبقات حاكم با سياست سركوب گرانه خود كه به منظور حفظ شرايط تشديد غارت و استثمار به سود خود عملی می سازند، آن طبقاتی در جامعه هستندكه مانع گذار مسالمت آميز در جامعه می شوند.

“نصيحت” ضروری به آن ها با زبانی مبارزه جويانه و افشاگرانه كه سويه ای از “نبرد در سنگر” را در مبارزه ی طبقاتی تشكيل می دهد، و سرشت ضد مردمی و ضدملی روحي- اخلاقي- فرهنگی طبقات حاكم را روشنگرانه برملا می سازد، تنها هنگامی واقع بينانه و موثر است كه هم زمان و توامان با تجهيز نيروی مبارزان و سازمان دهی آن برای تغييرات انقلابی توام باشد. امری كه به ارايه پيشنهاد جايگزين برای اقتصاد سياسی و تامين رشد گام به گام عدالت اجتماعی نسبی برای طبقات محكوم نياز دارد.

 

فرشاد مومنی در كتاب خود با عنوان “عدالت اجتماعي، آزادی و توسعه در ايران امروز”، وحدت رشد نسبی عدالت اجتماعی را برای حفظ آزادي، ايجاد توسعه و مبارزه با فقر و همچنين دفاع از منافع ملی به ثبوت می رساند. اين در تاييد نظر حزب توده ايران است كه تنها با تلفيق عدالت اجتماعی و آزادی شرايط دفاع ملی در برابر تجاوزاتخارجی و كوشش امپرياليسم برای تجزيه ايران، با شكست روبرو می گردد.

 

به اين نكته در زير پرداخته خواهد شد. اما آن جا كه نيروی چپ از انجام وظيفه ی توامان خود سرباز زند، و تنها از يك سوی مبارزه، از سوی تغييرات اصلاحی دفاع كند، جايگاه تاريخی خود را در نبرد طبقاتی در طول زمان به خطر  می اندازد و از دست می دهد و در عين حال به ايجاد شدن انحراف در مبارزه، و تقويت مواضع “پوپوليستی راست” كمك می كند.

برای نمونه، سايت پرخواننده اخبار روز كه با كوشش خستگی ناپذير خود نقش پراهميتی را در انتشار اخبار مبارزات در ايران و خارج از كشور ايفا می سازد، از انتشارنظراتی كه جنبه تغييرات انقلابی را مورد تاييد قرار می دهد، حتی المقدور كوتاهی می كند. گيرنده ی ويدئو از كارگر مبارز اسماعيل بخشي، نماينده كارگران شركت نيشكرهفت تپه كه مورد «ضرب و جرح وحشيانه .. توسط سرنشينان نقابدار دو ماشين پژو و سمند با قمه قرار گرفت»، می نويسد: «ای كاش سخنرانی افشاگرانه اين كارگر شجاع را نيز روی سايت می گذاشتيد»! (اخبار روز، ٢٦ دي).

انتشار ويدئو البته كمك بزرگی به نشر مواضع كارگران اعتصابی است كه در لحظه ای كه مبارزه زير فشار سركوب قرار دارد، برای تداوم مبارزه به آن نياز مبرم دارند. اين نكته در مقاله “نتيجه گيری از مبارزات اعتصابی كارگران مجتمع شكر هفت تپه – رابطه ديالكتيكی ميان مبارزه خاص و عام در نبرد طبقاتی در مصر”، به نقل از بررسی ماركسيست بلژيكی از مبارزات كارگران مصری توضيح داده شد (https://tudehiha.org/fa/4755 ).

يك سويه نگري، ناخواسته كاركرد سانسور گونه چپ سوسيال دمكرات را در جهت مواضع ضدكمونيستی سوق می دهد. آيا هنگام آن فرا نرسيده است كه انديشه سوسيال دمكرات با وجود اختلاف نظر با چپ انقلابی به اين نتيجه برسد كه چپ ماركسيست- توده ای نزديك ترن متحد آن است؟

دوم – تغيير شرايط نبرد طبقاتی در ايران!

توجه به خبر يورش مردان مسلح به نماينده ی مبارز كارگران در اعتصاب شكر هفت تپه، تنها از منظر جنايتكارانه آن عليه اسماعيل بخشي، شايسته ی توجه ويژه نيست. اين حمله جنايتكارانه ژرفش نبرد طبقاتی در ايران را نشان می دهد كه پرداختن به آن به منظور نتيجه گيری برای مبارزه ی روز طبقاتی درايران ضروری است.

نكته ی نخست در آن، بررسی اين تجربه ماترياليستی در نبرد طبقاتی است، كه نيروی نو و ترقی خواه و مدافع منافع طبقات محكوم، بنا به سرشت انسان دوستانه ی خود به شيوه های جنايتكارانه دست نمی زند، بلكه طبقات حاكم، هنگامی كه با ابزارهای رسمی و نيمه رسمی سركوب نمی توانند تداوم جو قبرستانی را بر جامعه تامين كنند، از اتخاذ هيچ شيوه ضد انسانی و جنابتكارانه نيز ابا ندارند. قتل روزا لوكزمبورگ و كارل ليبكنشت، رهبران حزب اسپارتاكوس در روز ١٥ ژانويه ١٩١٩ در برلين، از همان ريشه برخوردار است كه اقدام برای قتل اسماعيل بخشی در هفت تپه ايران در روز ٢٥ دی ماه (١٥ ژانويه ٢٠١٨) ٩٩ سال بعد از آن جنايت برخوردار است.

ارتجاع حاكم در ايران برای حفظ منافع خود، برای حفظ سلطه نظام سرمايه داري، برای حفظ مالكيت خصوصی خود بر ثروت مردم اين كشور، برای حفظ مالكيت غيرقانونی خود بر مجتمع نيشكر هفت تپه كه مضون آن «سلب مالكيت» از مالكان واقعی است، شيوه ی قتل نفس علنی (لينچ) را به شيوه های گذشته ی سركوب امنيتي-قضايی خود افزوده است. اين اقدام تبهكارانه كه پيش تر نيز در اقدامات مشابه فاشيستی “اسيد پاشي” به صورت زنان، “ترور علنِي” مخالفان و .. خود را نشان داده بود، با صراحت كيفيت نوينی را در كاركرد ارتجاع عليه طبقه كارگر ايران در نبرد تعميق يافته طبقاتی در ايران اعلام می كند. پيام شومی را اعلام كند! هدف آن باری ديگر حذف مكانيكی رهبران جنبش كارگری است كه با اعتصاب های غذای خود نشان داد اند كه با “قطره قطره مردن” در دفاع از منافع طبقه كارگر كوتاه نمی آيند. باری ديگر شيوه ی “قتل های زنجيره اي” به كاركرد جنايتكارانه حاكمان بدل می شود.

ژرفش نبرد طبقاتی در ايران، ژرفش تضاد طبقاتی ميان كار و سرمايه در ايران، شرايط نوينی را در كشور ايجادساخته است كه توجه به آن و نتيجه گيری از آن ضروری است.

١– تعميق همبستگی كارگري

بدون ترديد وظيفه تشديد و تعميق همبستگی ميان گردان های طبقه كارگر در ايران در شرايط جديد از ضرورت قطعی برخوردار است. بايد راه های مشخص برای آن را يافت. همكاری در رهبری و ارتباط ميان سازمان های كارگری هسته مركزی آن را تشكيل می دهد كه كارگران و رهبران آگاه آن، با هشياری و توجه به همه جوانب ضروری به آن می پردازند.

اعلام همبستگی كارگران و كارمندان واحدها از مبارزات در جريان در واحدهای ديگر، و در صورت لزوم اقدام های مشخص، ازجمله اعتصاب های چند ساعته و .. دردفاع از اعتصاب ها سودمند است. انتقال وسيع اخبار، ازجمله در رسانه های چپ، و هم چنين نقش روشنفكران و هنرمندان و روزنامه نگاران و مخبران در اين زمينه نقش برجسته ای است. فداكاری در اين زمينه، همان طور كه از جان گذشتگی در اعتصاب غذای مبارزان كارگر و معلم و ديگران نشان داد، از نقشی با توان بالا برخوردار است كه بايد با توجه به همه جوانب احتياطی از آن بهره گرفت. انتشار وسيع هر خبر و دستاورد حتی كوچك در وسعت ممكن، نقش پرتوانی در اين صحنه داراست.

برای نمونه فعاليت روشنگراني- تبليغی در محل، ميان خانواده ها و جلب آن ها به مبارزه ی همبستگی و شركت در فعاليت ها برای طرح خواست ها كه مردم در روستا وشهرك ها در منطقه هفت تپه از آن بسيار بهره بردند، نمونه های ديگر در اين زمينه است.

٢– مبارزه با تبهكاري

با يورش ددمنشانه جنايتكاران حرفه ای و نقابدار به فعال كارگری در هفت تپه، گام های ضرور برای جلوگيری كردن از تبهكاری ها بدون ترديد به دستور روز برای مبارزه كارگران بدل شده است. خبر انتشار يافته در اخبار روز از آن حكايت می كند كه «اهالی محل بلافاصله به كمك اسماعيل شتافتند كه باايستادگی جسورانه او همراه» بود. تحكيم اين شرايطِ آماده عينی و ذهنی نزد اهالی محل می تواند با توضيح و روشنگری به حساسيت ها بيافزايد و به نظمی برای دفاعِ پيگير از مبارزان و پاسخ قاطع به تبهكاری ها رشد يابد. تظاهرات و مراجعه به مقامات توسط اهالی به منظور هشدار درباره ی اقدامات تبهكارانه و عواقب آن برای خانواده ها، و خواست ممانعت از آن، بدون ترديد كمك بزرگی در دفاع از فعالان كارگری است.

٣– خواستار پاسخگويي

بدون ترديد تظاهرات و ادامه اعتصاب و خواستار پاسخگويی مسئولان كارخانه نسبت به اين اقدامات تبهكارانه شدن بسيار سودمند است. بايد از آن ها خواستاين اقدامات را به طور رسمی محكوم كنند. بايد اين محكوميت را در نشريات محلی و سراسری انتشار داد و ..

٤– اسلوب متين و پايدار نبرد طبقاتي

نكته بسيار پراهميت كه در بررسی ارايه شده از مبارزات طبقه كارگر مصر در مقاله ی پيش گفته به آن اشاره شد، حفظ اسلوب متين و پايدار مبارزه ی اعتصابی كارگران در نبرد طبقاتی جاری در ايران است. در آن جا به خطرات ناشی از اسلوب های شلوغ مبارزاتی كه برخی از جريان هاي”ديجيتالي” دنبال می كنند، پرداخته شده است. زير تاثير چنين جريان های وارداتي، كارگران مصری كه رهبری مبارزه ی متين عليه “مبارك” را در مبارزات خود در سالهای ٢٠٠٥ به بعد به دست آورده بودند، آن را از دست و بر باد دادند. نتايج مبارزات و فداكاری های بسياری از مبارزان در “بهار عربي” در مصر در اختيار است و نبايد در ايران تكرار گردد. جنبش كارگری آگاه طبقه كارگر بايد در طول زمان ستون فقرات مبارزات باشد و بماند.

اين سخن به معنای نفی استفاده از امكان های “ديجيتالي” نيست. می توان از آن ها با هشياری و توجه به محدوديت آن ها و امكانات ارتجاع در اين زمينه، مانند شيوه های قديمی برای سازماندهی و رهبری مبارزه بهره برد، اما نبايد آن را جايگزين برای سازماندهی عملی مبارزه ی طبقه كارگر در محل وسراسر كشور پنداشت.

سوم – چپ بدون پرچم!؟

همه اقدام های ضروری و سودمند بدون داشتن پرچمی افراشته برای ادامه ژرفش نبرد طبقاتي، بی فايد از كار در می آيد. چپ، و در راس آن چپ انقلابي، حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران در اين زمينه از مسئوليت تاريخی برخودار است.

پيوند مبارزه ی صنفی و سياسی كه يكی از مهم ترين مصوبه های ششمين كنگره حزب توده ايران در سال ١٣٩١ است، اكنون به طور عينی و كاركردی تحقق يافته است. خواست بازگرداندن مالكيت های خصوصی شده ی ثروت های ملی به بخش عمومي- دمكراتيك، خواست پايان دادن به قراردادهای موقت،غيررسمی و .. كه هر دو در اعتصاب كارگران مجتمع نيشكر هفت تپه به سطح خواست عمومی تبديل شد، بيان ماترياليستی تحقق اين مصوبه است.

اكنون بلاترديد هنگام آن فرا رسيده است كه با طرح برنامه جايگزين برای اقتصاد سياسی ديكته شده توسط امپرياليسم، ابتكار عمل را در ادامه نبرد طبقاتی در جامعه به دست گرفت!

اقتصاد سياسی نئوليبرال كه كليت نظام سرمايه داری وابسته در ايرانِ جمهوری اسلامی مدافع و مجری آن است، و “جانشين خدا بر روی زمين” آن را با حكم غيرقانونی خود به برنامه رسمی دولت های ايران بدل ساخته و اجرای بی چون و چرای آن را در برنامه “اقتصاد مقاومتي” خواستار است، توسط اكثريت قريب به اتفاق مبارزان و نظريه پردازان صادق و ميهن دوست رد و مردود شده است.

كمبود آن چيزی كه توده ها به عنوان خواست خود به صورت مشخص و ماترياليستی طلب می كنند، بلاترديد است. برنامه جايگزين پرچم مبارزاتی رابرای تجهيز و سازماندهی مبارزات كارگری و ديگر نيروهای ملی و ميهن دوست تشكيل می دهد.

تنظيم چنين برنامه ای با همكاری با نيروهای مذهبی صادق و ميهن دوست ضروری است، اما منافی ارايه پيشنهاد مشخص توسط حزب طبقه كارگر نيست. چنين پيشنهاد كهبه صورت پراكنده در مقاله های بسيار طرح شده است، بايد به سطح طرح مشخص ارتقا داده شود كه در آن امكان تصحيح و تدقيق با شفافيت ذكر شده است. تنها با چنين گامي، طبقه كارگر مبارز و آگاه ايران از پرچم مبارزاتی برای آن چه كه طلب می كند در برابر آن چه نمی خواهد، در اختيار خواهد داشت.




پیوند هوشیارانه آزادی خواهی با میهن دوستی!
دریغ است ایران که ویران شود!

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۶ (۲۶ دی ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

بشکف چو گردباد و گُلِ رستخیز باش
با صد هزار شاخهٔ فریاد سر برآر
مرغ بلندبال!
توفانِ در قفس!

سیاوش کسرایی

 

پیشگفتار

هر چند که اینگونه به نظر می رسد که رژیم موفق به مهار خیزش شده است ولی به خاطر عدم حل مشکلهای مطرح شده و ندادن پاسخ به خواسته های مردم خطر شورش همچنان همچون شمشیر داموکلس بر فراز سر جمهوری اسلامی آویزان است و هر لحظه می تواند بیافتد و گردن ولایت فقیه را ببرد. بنابراین ما می دانیم که “اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون [سازند]، مانند سمندر رستاخيز می‌کند و [نخواهند] توانست سرانجام نابود [کنند]” (ا.ط ) .

 

در گذشته، رژیم اسلامی همواره بسیار عملگرایانه عمل می کرد. رژیم بخشی از درآمد نفتی را با سوبسید غذایی و انرژی به مردم می داد. و این کمک های مالی برای پرداخت هزینه های هزینه های کمرشکن زندگی برای مردم بسیار حیاتی بوده است و انگیزه آنها را برای پیوستن به جنبش سیاسی و اجتماعی کمتر می کرد.

اما با سیاست نئولیبرالیسم، رژیم پرده از چهره برداشته است و با سیاستهای اقتصادی خود کمر به نابودی تهی دستان بسته است. افزون براین انتظارات مردم برای بهبود شرایط اقتصادی بعد از توافق هسته ای بسیار بالا بوده است، اما مردم از این معامله چیزی نصیبشان نشده است و همین امر توده های بیکار و گرسنه را این بار به خیابان ها کشاند.

اعتراضهای پیشین همیشه با تقاضای آزادی از سوی کارآزمودگان و کوشایان  (فعالان) سیاسی و دانشجویان بیشتر انگیزه سیاسی داشتند. اما برای اولین بار ارتباط چشمگیر و با چشم اندازی میان خواستهای سیاسی فعالان سیاسی و خواستهای اقتصادی جمعیت وسیع زحمتکشان و گرسنگان برقرار شد.

ویژه گی دیگر این جنبش این است که برای اولین بار اعتراضات پس از دهه شست توسط هیچ جناح در داخل و یا در حاشیه رژیم سازماندهی نشده است. بدین ترتیب برای رژیم سخت است که تظاهرات را برای همیشه و بطور کامل متوقف کند. برای نیروهای نظامی شناسایی و دستگیری و زندانی کردن سازماندهندگان خیزش بدین گونه دشوار است.

 

آیا خارج از کشور (کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی) دستی در این شورش ها دارند؟ بدون شک نشانه های بسیاری وجود دارد که نشان می دهد عربستان، اسرائیل و ایالات متحده بر آتش شورش بنزین می پاشند. اما هیچ کس نمی تواند بدون هیزم آتش بسازد. هیزم آتش خشم توده ها از ناباوری آنها به اراده و توانایی رژیم ولایت برای حل مشکلات اقتصادی شان برمی خیزد نه از برانگیختن (تحریک) خارجی.

آیا باید نگران بود؟ بلی، نگارنده نگران آینده کشور است. نگران اینکه گروهای ارتجاعی ضد رژیم در نهایت روی موج جنبش سوار شوند و نیروهای خارجی را برای “پشتیبانی” از جنبش به دخالت نظامی دعوت کنند. نگرانی نگارنده از این حقیقت ریشه می گیرد که رهبری و سازمانگری جنبش در دست “چپ ها” نیست و حتا مانند دوران انقلاب “چپ” از یک پشتیبانی معنوی قابل توجه ای نیز برخوردار نیست.

در این نوشته تلاش می شود که بدون یک چشمی خطرهای پیش رو و چشم انداز امیدوارانه جنبش بررسی شود.

واکاوی اوضاع

سیاسی

هرچند که خواستهای اقتصادی و فشار گرانی جرقه نخستین و آشکار خیزش  بوده است اما آنچه که خواست یک زندگی بخورونمیر را به یک نارضایی گسترده تمام کشوری بدل ساخته است نبود ابتدایی ترین حقوق مدنی و سیاسی شهروندی است.

شرکت مردم در انتخابات تنها درچارچوب مشروعیت دادن و به عنوان ژست مردم‌سالاری بکار برده می شود. اعمال نظارت استصوابی با شورای نگهبان، مجلس خبرگان، شورای مصلحت نظام … بطور کامل حق مردم را به دور می اندازد. ریشه های اجتماعی رژیم در حال خشک شدن است و بدنه رژیم با عدم تحمل مخالف هر روز لاغرتر می شود.

زندانیان سیاسی در زندان های رژیم ولایت فقیه با ددمنشی زیر فشار روحی و جسمی برای تسلیم شدن قرار می گیرند. رژیم که با بیش از ۳۵ سال سابقه در این کار به مهارت ویژه ای دست یافته است با تردستی با شکستن زندانی های سیاسی روحیه مبارزاتی مردم را  می شکند. ‏ در حکومت ملوک الطوایفی اسلامی پدران و مادران و همسران و فرزندان زندانیان دلیر نمی دانند که به چه ارگانی برای دریافت خبر در مورد عزیزانشان مراجعه کنند. هر گروهی و هر دسته ای از سازمان های سرکوب از وزارت اطلاعات دولت روحانی، سازمان اطلاعات سپاه،  قوه قضائیه، نیروی انتظامی و بیت رهبری بازجویان و زندان های ویژه خود را دارند. بدین گونه به حق خواست آزادی زندانی های سیاسی یکی از بزرگترین و اصلی ترین خواست سیاسی است.

نبود آزادی بیان، نبود آزادی روزنامه ها، نبود حق تشکیلات، نبود حزب های مستقل نشانگر یک سیستم دیکتاتوری است.

اقتصادی

وضعیت اقتصادی کشور در دهه های گذشته هر روز رکود و به سوی عقب رفته است. سپرده‌گذاران زحمتکش  با ورشکستگی مؤسسات مالی و اعتباری نه تنها مال‌باخته بلکه جان باخته شده اند. چرا رژیمی که جان مردم را بدون بازخواهی و تعقیب قانونی می گیرد نمی تواند پول دزدیده شده مردم را از دست دزدان مالی و بانکی  پس بگیرد؟

۲۰ درصد از ارزش چک‌های صادرشده مردم برگشت خورده است. تورم‌  بالای ۴۰ درصدی -موجب کاهش ارزش پول و بدین ترتیب کاهش قدرت خرید زحمتکشان شده است. می گویند که ۴۰ میلیون نفر در سراسر کشور برای زندگی بخور و نمیر نیازمند دریافت یارانه نقدی و یا کمک‌های اجتماعی هستند. سالانه بیش از یک میلیون نفر برای زنده ماندن وارد بازار کار می‌شوند و با همه تقلبها و ایجاد کارهای کاذب برای فرزندان ازمابهتران معلوم نیست که دولت سالانه چند تا شغل اصلی و واقعی ایجاد می کند.

در حالی که سرمایه داخلی توسط سرمایه مالی و بانکی از کشور خارج می شود و در بانکهای اروپایی ذخیره می شود دولت برای جذب سرمایه خارجی با سرسپردگی به دستورکار و شیوه نامه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول فقط به خصوصی سازی و فروش صنعت های ملی تمرکز کرده است.

فساد و اختلاس انقدر رشد کرده است که ما بخش کوچکی از ان را در افشا دولتیان علیه دیگران و در افشا دیگران علیه دولتیان می بینیم.

اقتصاد موازی و سازماندهی شده قاچاق (۲۵ میلیارد دلار سالانه) که بدون حمایت دستگاه دولتی غیر ممکن است هر روز در افزایش است. مقدار  سیگار و الکل  قاچاق که زهر جان و روان جوانان است در جامعه بالا می رود. در جمهوری اسلامی که الکل بطور رسمی حرام است ولی تجارت ان با پرداخت “خمس و زکات ” آزاد به اندازه ایی است که در بسیاری از شهرها بطور رسمی کلینیک های قارچی ترک الکل برای سودسازی رشد کرده است.  برای جمهوری اسلامی مانند همه نظامهای سرمایه استوار مهم اینست که امکان ایجاد تجارت و کسب سود ایجاد شود. جمهوری اسلامی دست دوستان قاچاقچی خود را برای از بین بردن اقتصاد آزاد گذاشته است ولی به سوی دل زخمی و  پردرد  کولبران که برای سیرکردن شکم فرزندان به ناگزیر چند شلوار و گوشت قاچاق می کنند گلوله می فرستد.

لایحه بودجه ۱۳۹۷ برای درامدافزایی دولت افزایش قیمت حامل‌های انرژی و نرخ و بنزین و حذف بخش بزرگی از پرداخت یارانه مستقیم را پیشنهاد کرده است. این دو عمل عمق تنفر بورژوازی از زحمتکشان را نشان می دهد و بازتاب دهنده نگرش طبقه های زالویی در باره ناداران و تهی دستان است.

سیاست‌های اقتصادی رژیم طبقه متوسط را بدبخت کرده است و بخش بزرگی از این طبقه به دهک‌های محروم جامعه پیوسته اند و یا در حال پیوستن هستند. ناداران از گرسنگی می میرند، تهی دستان به مرز ناداری می رسند،  بخشی از طبقه متوسط روزانه  تهی دست می شوند ولی دارایان پولدارتر می شوند. نمونه هایی است که فرزندان پولداران برای تفنن و تفریح تنباکو را در اسکناس های هزار تومانی می پیچند و مانند سیگار می کشند.

وقتی از قشرهای اجتماعی صحبت می کنیم وضع جوانان از همه بدتر است. آن دسته از جوانان که با وام گیری پدرومادر خود به تحصیل دانشگاهی پرداخته اند پس از تحصیلات با ناامیدی متوجه می شوند که در هرم شغلی کشور جایی ندارند، بدین ترتیب کینه و نفرت شان بالا می رود و بسیاری به هجرت فکر می کنند. صف های طولانی جلوی سفارت های خارجی نشانگر اینستکه تا چه حد این جوانان تحقیر شده اند و بازهم ترجیح میدهند که از طریق کارمندان سفارتها تحقیر شوند تا توسط جمهوری اسلامی. برخی از جوانان نیز از یاس به مواد مخدر روی آورده اند.

سودورزی بدون چشم انداز و نبود نظارت بر انجام کارهای اداری موجب رشد فاجعه آمیز رشوه شده است. کار بجایی رسیده که ادارات دولتی خود را ارباب مردم و نه خدمت گزار آنها می دانند. بنابراین حتا مردم برای به تحقق رسیدن کارهایی که حق طبیعی انهاست باید رشوه بدهند.

قراردادهای  موقتی‌ شامل بیش از ۹۰ درصد از قراردادهای کاری است. امنیت شغلی بدین ترتیب از بین رفته است. حتا کارهای فصلی و پروژه ای به شدت کاهش یافته است که موجب تهی دستی بیشتر زحمتکشان شده است. کارگران دیگر از هیچ حقوقی در برابر بهره وری برده وار کارفرمایان برخوردار نیستند و تهی دستان هر روز تنگ دست تر می شوند. زمین، مسکن و پس انداز بسیاری از مردم توسط دزدان مالی دزدیده شده است. رکود و تعطیلی صنایع و بیکار شدن بسیاری از کارگران و عدم پرداخت حقوق به کارگران بازمانده که خشم کارگران به ویژه در شرکت‌های هپکو و آذرآب اراک را برانگیخته است هنوز ادامه دارد.

ضربه های جانگداز و مرگبار رژیم ولایت فقط به تن زحمتکشان وارد نشده است بلکه در این میان حیوان ها و گیاهان نیز جان خود را به خاطر آزمندی نظام وحشی سرمایه در ایران از دست داده اند. بسیاری از  تالاب‌ها و دریاچه‌ها خشک شده اند، وسعت جنگلهای ایران هر روز کمتر می شود. گویا یکی از فرزندان یزدی که به خاطر رقابت سخت از جانب دیگر برادران مکتبی خود ناگزیر وارد چوب دزدی شده است بدون هیچ مراقبت دولتی به جان جنگلها افتاده است. بنزین غیر مرغوب، خودروهای آلوده گر مردم شهرهای  ما را دارد خفه می کند و تعداد بیماران ریوی هر روز افزایش می یابد.

جنبش

اگر مایه زندگی بندگی است           دو صد بار مردن به از زندگی است (فردوسی)

از برجستگی های جنبش کنونی می توان از سه ویژگی نام برد.

۱- پیوند مبارزه صنفی با مبارزه سیاسی

۲- گذر مردم از چالش گزینش بین “بد و بدتر”

۳- نقش کم رنگ “چپ” در این جنبش

– پیوند مبارزه صنفی با مبارزه سیاسی

نارضايتی از وضعیت اقتصادی و سیاسی عامل اصلی جنبش است. گراني، بيكاري، فساد، بي‌عدالتی اجتماعی و نبود آزادی مردم را کلافه کرد است. مبارزه صنفی و اقتصادی در یک رژیم دیکتاتوری همچون ایران به تندی رنگ سیاسی می گیرد. این خیزش بازتاب دهنده تضاد طبقاتی بزرگ در جامعه و رشد آگاهی زحمتکشان است ولی خوشبختانه با جنبش غیرطبقاتی گذشته بویژه با جنبش زنان پیوند خورده است.
برای نخستین بار در جنبش پایگاه طبقاتی  بخش بزرگ از شرکت کنندگان از طبقه های پایینی جامعه است. این جنبش از تشکل‌ و سازمان‌‌دهی ویژه و کارآمدی برخوردار نیست.

ما باید بکوشیم که  جنبش سراسری زحمتکشان و گرسنگان با آزادی خواهان طبقه متوسط و زنان و با جنبش خلق های کرد، آذری، عرب و بلوچ و غیره  پیوند بخورد. جنبشی که یک چشم باشد و متمرکز به خواست بخشی از جامعه شکننده است.

خوشبختانه در این جنبش خواست‌های اقتصادی با  خواسته‌های سياسی و اجتماعی تا حدی پیوند خورده است. مردم می بینند که مجموعه رژیم از کنترل گرانی، تامین نیازهای اولیه مردم، ایجاد فرصتهای شغلی، مبارزه با فساد و تبعیض نه تنها عاجز است بلکه خود دامن زننده بسیاری از این بلایای اجتمایی است که بر سر مردم فرو ریخته است. خواست‌های صنفی و مطالبات برحق كارگران با شلاق، رهایی زنان از زندان حجاب با اسید، و آزادی خواهی روشن‌فكران و دانشجويان با زندان جواب داده شده است. تبعیض علیه سنی مذهبان، عرب زبانان و کردان دامنه بسیار گسترده ای به خود گرفته است. دستمزدها ی رسمی کارگران و کارمندان پایه پایین دولتی زير خط ‌فقر تعيين شده‌اند. بسیاری از زحمتکشان پس‌انداز و حاصل يك عمر تلاش خود را به دزدان مالی و بانکی باخته اند. مسلم است که حاكميت به بهانه جاسوسی ، تخريب اموال عمومی و قانون‌شكنی با برخورد نظامی و زبان گلوله با مردم برخورد می کند.

سرکوب گسترده نشان داده است که ادعای جمهوری اسلامی در مورد آزادترین بودن کشور جهان یک شوخی بی مزه ای بیش نیست. حاكميت با کورچشمی و کری گوش همه خواستهای مردم را نادیده و ناشنیده گرفته است و به مراقبت و تامین منافع دوستان طبقاتی خود بسنده کرده است. رژیم اگر قادر می بود نگاه خود را به درون خود راه دهد، آن وقت درمی یافت که باید ریشه ی اصلی بحران و اعتراض ها و اعتصاب های رشد یابنده کارگری و محرومان ریشه در مشکلات اقتصادی، نبود آزادی، تبعیض مذهبی، ملی، ایدولوژیک و فساد و ناعدالتی جستجو کند.

– گذر مردم از چالش گزینش بین “بد و بدتر”

آنچه که این خیزش نشان داده است اینستکه هیکل بلند و بالای جنبش دیگر برای لباسی که جناح های حکومتی اصولگرا و اصلاح طلب برای ان دوخته اند بسیار کوتاه شده است. برای اولین بار مردم به گونه آشکار از معضل انتخاب بد در برابر بدتر گذشته اند.

اصلاح طلبان اول خیزش را توطئه اصول گرایان علیه دولت روحانی خواندند. تحلیل اصلاح طالبان از خیزش در اوایل ناشی از این بود که گروه‌های اصولگرای مخالف دولت با سوق دادن اعتراضات اجتماعی علیه وضعیت اقتصادی می خواهند  با  اعمال فشار علیه دولت روحانی از ان امتیاز سیاسی بگیرند. و بعد که جنبش پا گرفت به خاطر اینکه زیر رهبری انها نبود به مردم هشدار دادند که مواظب باشند که ایران به سوریه بدل نشود. حال که شدت و گستردگی جنبش کمتر از گذشته است و رژیم با کشتن و زندان آهنگ رشد جنبش را آهسته و تا حدی مهار کرده است آنها دوباره ابراز وجود کرده اند و زبان گشوده اند. بی عدالتی نیست اگر ما شک کنیم که اصلاح طلبان با کاسبکاری های سیاسی منتظر نتیجه مبارزه میان مردم و رژیم بوده اند تا به امتیازگیری از جناح مقابل پرداخته و آنان را نه برای در بر گرفتن خط اقتصادی نئولیبرالی و نبود آزادیهای سیاسی بلکه برای گوش نکردن به نصیحت های خود سرزنش کنند. آنها با سرزنش انحصارگرایی اینطور وانمود می کنند که اگر انها در قدرت شرکت داشته بوده اند کار به اینجاها نمی رسید. و بدین ترتیب مانعی که موجب عدم ایستادن اصلاح طلبان در کنار مردم در گذشته بوده است هنوز برقرار است. آنان هنوز بیشتر برای زنده ماندن نظام نگرانند تا مردن مردم از گرسنگی.

اصلاح طلبان بارها از پرهیز خشونت در تظاهرات هشدار داده اند ولی به نوعی مقابله با خشونت توسط رژیم را در چارچوب “قانون ” مجاز دانسته اند.

از حق اعتراض شهروندان در صورتی که مسالمت آمیز باشد دفاع می کنند. در این راه تا آنجا پیش می روند که از دولت روحانی بطور زمانی پشتیبانی میکنند و به جناح  انحصارگر هشدار می دهند که “در این شرایط جناح تندروی مخالف دولت […]، مستمراً یأس و ناامیدی نسبت […] به جامعه تزریق کرد. غافل از آنکه موج ناامیدی و بی‌اعتمادی تنها به نهاد دولت محدود نشده و نه تنها همه ارکان و نهادهای دیگر حکومت، بلکه حتی میراث مدنی، دینی و تمدنی ایران را هم در بر می‌گیرد”.
حتا یک کلمه از سهم دولت در بدبختی مردم سخن گفته نمی شود. حتا یک کلمه از خط اقتصادی نئولیبرالی دولت که موجب گرسنگی مردم و ورشکستگی مرکزهای تولیدی شده است نوشته نمی شود. بیانیه این اصلاح طلبان نشان می دهد که انها هنوز در چارچوب نظام و زیر چتر ولایت فقیه می خواهند کار کنند. اصلاح طلبان تلاش می کنند اینگونه بنمایند که ریشه جنبش کنونی را باید در سیاستهای دولت آقای احمدی نژاد جستجو کرد. در حالیکه همه دولتهای پس از سال ۶۰ با اغاز دولت “سازندگی” آقای رفسنجانی پایگزار این بدبختی امروز مردم بوده اند. شیفتگی سران جمهوری اسلامی به اقتصاد نئولیبرالی از دولت رفسنجانی شروع شده بود و در تمام دولتهای پس از آن ادامه یافت.
بطور تلویحی گوش نکردن به خواستها و دردهای مردم را به عهده انحصارگرایان میگذارند و حتا یک کلمه در باره مسئولیت دولت روحانی برای ایجاد شغل و کاهش تورم صحبت نمی کنند و وقتی صحبت از سرکوب مردم می شود سخنی در باره ی وزارت دادگستری و مسئولیت دولت در برابر دستگیرها و شکنجه نمی کنند و دولت را معاف و بری می کنند. اعتراض های مردمی  تقریبن دو ماه بعد از انتخاب دوباره‌ی روحانی با تظاهرات کارگران در اراک شروع شده بود. نمی توان به عنوان روشن‌فکر اسلامی به مردم گفت که گشنگی بکشید و آرام آرام بمیرد ولی اعتراض نکنید تا ایران سوریه نشود.

جای شگفتی در این است که اصلاح طلبان از ترس شلاق و زندان اینبار حتا برای بالا بردن قدرت چانه زنی خود با جناح رقیب حاضر نشده اند که بدون شرط و اما از جنبش حمایت کنند.

– نقش کم رنگ “چپ” در این جنبش

اعتراضات مردم علیه جمهوری اسلامی با وجود سرکوب و شرایط شبه حکومت نظامی در کشور همه گیر شده است. رژیم به کشتار ۲۲ تن و دستگیری نزدیک به ۳۰۰۰ نفر اعتراف کرده است.

نبودن “چپ” در رهبری و ستاد سازمان دهندگان جنبش و مطرح شدن شعارهای  انحرافی در برخی تظاهرات بطور جدی پرسش برانگیز است. در این میان حتا ان دسته از “چپ” که در هر زمان هر شورش و خیزش اجتماعی را با آب و تاب زیر رهبری خود می انگارد اکنون آرام و بی صدا سر در لاک خود فرو برده است. برخی دیگر از “چپ ها” برای جبران بی عملی خود مانند همیشه به “چپگرایی” روی می آورند و از هم اکنون سخن از مبارزه پارتیزانی می کنند (بطور مثال اخبارروز: ۷ ژانويه ۲۰۱٨ ماشین انقلاب ….: علی عبدالرضایی).

با توجه به اینکه شکل آینده جنبش را نمی توان از قبل تعیین کرد و باید با تحلیل مشخص از لحظه مشخص با آن برخورد کرد. و با احترام به حق ملت زیر ستم ما برای استفاده از تمام اشکال مبارزه  برای آزادی به ویژه وقتی که راه اعتراضات مسالمت آمیز مدنی بسته است و با گلوله جواب داده میشود، ولی باید توجه داشت که مبارزه مسلحانه خلقی در بلوغ جنبش و با سازمان دهی بالای اجتماعی و با پشتیبانی وسیع توده ای و زمانی که نیروهای سیاسی و نظامی رژیم به دلایل مختلف در حال ریزش و غرق در اختلافات داخلی هستند می تواند موفق باشد. همانگونه که انقلاب بهمن نشان داده است جنگ مسلحانه زمانی کارساز شد که توده های ملیونی هر روز در خیابانها “مرگ بر شاه” می گفتند، کارگران در همه عرصه ها در اعتصاب بودند، سربازان فرار می کردند و سران ارتش در چگونگی سرکوب با هم در اختلاف بودند. شرایط جنگ پارتیزانی به گستردگی اعتراضها و پشتیبانی مردمی و شکاف در میان حکومتگران و پیوستن نظامیان به جنبش نیاز دارد در زمانی که جنبش هنوز در مرحله ابتدایی و در حال اوج گیری خود است، نباید با خشونت گرایی کار نیروهای سرکوب گر رژیم را برای از بین بردن جنبش آسانتر کرد. دشمن تا دندان مسلح است و فرستادن جوانان با کارد و چاقو علیه این خونخواران  در بهترین حالت بی مسئولیتی است. هنوز جنبش از تمام شکل های مبارزاتی از جمله اعتصابهای گسترده معلمان، کارگران و غیره استفاده نکرده است. شرایط به دوران پس از سالهای ۴۰ در میهن می ماند. آنزمان هم نیروهای چریکی موفقیتی نداشته اند.

جمهوری اسلامی برای توجیه سرکوب نیاز دارد که حرکت مسالمت آمیز ولی پیوسته و گسترده مردم را به خشونت کشاند. هیچ  بعید نیست که رژیم با کاشتن ماموران خود میان تظاهرات به عمد به تخریب اماکن عمومی بپردازد تا خود بتواند با خشونت بربرمنشانه  تظاهرکنندگان را به قتل برساند. جنبش توده ای در حال شکل گیری نخستین خود است و باید با عدم خشونت بهانه ای به نیروهای رژیم برای سرکوب نداد و به همین خاطر هزینه شرکت در اعتراضات را کمتر کرد تا جنبش بتواند گسترده تر شود. باید درجه مبارزه جویی جنبش در حال حاضر تا حدی باشد که هزینه مبارزه مردم برای کار، نان، مسکن و آزادی کشته شدن و شکنجه و تجاوز نباشد. این را هم می دانم که تحقق اینکار در دست مردم نیست ولی سازمانگران می توانند با ایزوله کردن افراد مشکوک بهانه را از دست نیروهای گوناگون رژیم بگیرند.

با بستن همه راه های رایج اعتراض و از بین بردن  آزادی بيان و حق سازمانده آزادانه صنفی خطر به خشونت کشیدن تظاهرات مسالمت‌آميز همواره وجود دارد. حتا اگر چند تا از مردم تحقیر شده، گرسنه و به ستوه آمده چند تا شیشه بانک شکسته باشند هزینه ان در مقابل پول دزدیده شده توسط رانت خواران و زمین دزدان پشیزی بیش نیست.

خطر تجزیه

دریغ است ایران که ویران شود (فردوسی)

بخشی از اپوزیسیون راست مردم فروش امید بسته  به دخالت خارجی و سوار جنبش شده است تا به اهداف شوم خود برسد. نباید نقش تخریبی و شعارهای انحرافی و تشویق  آشکار  ترامپ برای دخالت و جهت دهی مبارزه توده ها را دست کم گرفت.

گفتن اینکه “سیاست ضد مردمی- ضد کارگری و ضد ملیٍ اقتصادی- اجتماعی حاکمیت نظام سرمایه داری در جمهوری اسلامی بزرگ ترین خطر را برای ایجاد شدن شرایط تجزیه ایران در بر دارد” (توده ای ها: فرهاد عاصمی مقاله شماره: ۹۲) از وظیفه کمونیستها برای حفظ تمامیت ارضی کشور خود چیزی کم نمی کند. ما از جمهوری اسلامی انتظار مردم- و میهن دوستی نداریم.

جنگ زرگری خواندن تضاد بین ترامپ و ولایت فقیه همان اندازه نادرست است که این تضاد را نشان ضد امپریالیستی بودن رژیم دانستن. تضاد بین  امپریالیست ها و دیکتاتور ها چیز تازه و نوی نیست. باید آنرا شناخت، واکاوی کرد و بر پایه ان سیاست خود را برنامه ریزی کرد. مگر ما جنگ بین امپریالیسم بریتانیا به رهبری تاچر و دیکتاتورهای خوانتای نظامی آرژانتین برای دستیابی به جزیره فالکلند در سال ۱۹۸۲ را فراموش کرده ایم. هم تاچر و هم دیکتاتورهای نظامی برای تقویت پایه های لرزان حکومتی خود به ایجاد این جنگ و دامن زدن به شوونیسم و احساسات میهن پرستی میان مردم نیاز داشتند و فرزندان کشور خود را در این راه قربانی کردند. هر چند که نظامیان آرژانتینی جنگ را باختند ولی به هدف خود برای سوار شدن روی موج ملی گرایی مردم دست یافته بودند.

ترامپ راست‌گرای افراطی بسیار علاقه دارد که کار جمهوری اسلامی را یک بار برای همیشه یکسره کند. ترامپ ضد قرارداد برجام مایل است تا مردم ما را با تحریم اقتصادی به گرسنگی بکشاند. در حالی که معاهده هسته ای به شرکت ها و کشورهای غیر آمریکایی اجازه روابط تجاری با ایران را می دهد، تحریم های ایالات متحده عمدتن پابرجاست. همانطور که تحلیل ها و آمار نشان می دهد این تحریم ها نه شامل کالاهای تجملی بلکه شامل دارو و دیگر کالاهای مورد نیاز مردم است.

«جان بولتون»، نماینده سابق آمریکا در سازمان ملل متحد «ترامپ»، را برای لغو توافق هسته‌ای با ایران تشویق می کند. و او راه‌اندازی جنگ داخلی را یک امر شدنی می داند. بولتون همان کسی است که جنگ فاجعه‌بار در عراق را طراحی کرده است. او معتقد استکه آمریکا می تواند مخفیانه با همکاری کشورهای منطقه برای تأمین مالی گروه‌های تروریستی و راه‌اندازی جنگ داخلی در ایران وارد عمل شود. بردن پرونده ایران به شورای امنیت توسط آمریکا برای حمایت از جنبش آزادی خواهانه مردم ما نبوده است بلکه در بهترین حالت امتحانی بوده است برای آزمایش حمایت جهانی برای حمله امریکا به ایران.

۴۵ کارشناس امنیت ملی آمریکا  از  ترامپ  خواستند که براساس طرح بولتون از توافق هسته ای با ایران، برجام، خارج شود. امضا کنندگان  تصریح کرده اند، که موفقیت این کار وابسته به ائتلافی گسترده از کشورهایی مانند اسرائیل و دیگر همپیمانان عرب آمریکا در خلیج فارس می باشد.

ترامپ به طور مرتب قرار دادم برجام را به عنوان “فاجعه” محکوم می کند و گفت: “ایران با آتش بازی می کند”. از میان اولویت های سیاست خارجی دولت ترامپ تقویت روابط با متحدان سنتی خاورمیانه آمریکا یعنی اسرائیل و عربستان سعودی علیه ایران است. ایالات متحده و ایران در بسیاری از اختلافات نظامی و سیاسی منطقه ای از جمله در سوریه، یمن، لبنان، اسرائیل-فلسطین، بحرین و اخیرا افغانستان با هم درگیر هستند. روزنامه های مترقی افغانستان از افزایش نفوذ ایران در افغانستان و همکاری با نیروهای طالبانی صحبت می کنند.

نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، ایران را “تهدید موجودیت” کشور خود می داند. به یاد داشته باشیم که ایالات متحده و اسرائیل هنوز حزب الله طرفدار ایران در لبنان را بزرگترین تهدید علیه ارتش آمریکا و موجودیت اسرائیل می داند. نتانیاهو نخست‌وزیر نژادپرست و راست‌گرای اسرائیل نه با جمهوری اسلامی بلکه با تاریخ ایران و ملت ایران دشمنی دارد (از جمله در دیدار با پوتین ایرانیان را از لحاظ تاریخی ضد یهود خواند).  نتانیاهو همه امکانات خود را به کار خواهد برد تا ایران تجزیه شود.

تنش‌های سنگین میان ایران و عربستان به‌ عنوان نمایندگان شیعه و سنی و جنگهای نیابتی این دو قدرت منطقه‌ای در سوریه، یمن و بحرین موجب خشم عربستان شده است و  ملک سلمان باسابقه ضد ایرانی خود هیچ ابایی برای جدا سازی مناطق عرب زبان از میهن ما ندارد. هر کسی که مثلث توطئه امریکا،  عربستان و اسرائیل را علیه ایران نبیند باید دوباره قرارداد ۱۱۰ میلیارد دلاری فروش سلاح به عربستان و تهدید‌های اسرائیل علیه ایران را مطالعه و بررسی کند.

سناریو سوریه، لیبی، اوکراین نشان می دهد که امپریالیسم با پشتیبانی نیروهای راست اپوزیسیون و طراحی و مداخله خارجی می تواند جنبش مسالمت آمیز و بر حق مردم را علیه دیکتاتوری به خشونت‌ و جنگ داخلی بکشاند. گروه های تروریستی را به داخل مرزهای می فرستد، به درگیری‌های قومی دامن می زند، و تجزیه‌طلبی را تشویق می کند و در نهایت با کمک دوستان خود در سازمان ملل و یا ناتو اجازه می گیرد که برای حفاظت از “جان مردم بی سلاح علیه دیکتاتور خون آشام” با نیروهای نظامی وارد کشور شود. ادامه و پایان ناپذیری این داستان غم انگیز را می توان در رویدادهای لیبی و سوریه و اکراین دید.

نشانه های نقشه تجزیه ایران با دخالت نظامی از خارج زیاد است. وزیر خارجه ترکیه با انتقاد از امریکا و اسرائیل گفت که آنکارا مخالف دخالت خارجی در ایران است. برخی از روزنامه های عربی صحبت از توافق محرمانه برای بی ثبات کردن ایران میان آمریکا و اسرائیل می کنند. روزنامه آمریکایی The Atlantic  وقوع جنگ امریکا با ایران را محتمل می داند.

حفاظت از تمامیت ارضی میهن و برپایی یک میهن واحد از خلقهای گوناگون ایران وظیفه جمهوری اسلامی نیست. ما جمهوری اسلامی را ضد خلق و ضد ایران و تاریخ کشور می دانیم و نمی توانیم  وظیفه دفاع از میهن را به ان واگذار کنیم. جمهوری اسلامی به مرز جنون و خودکشی نزدیک می شود و برای حفظ خود هیچ هراسی از برباد دادن مردم و میهن ندارد.  یادمان باشد که آقای منتظری گفته بود که می شد که با خردورزی از جنگ با عراق پرهیز کرد ولی سران جمهوری اسلامی بخاطر خصومت های شخصی با رهبران بعثی عراق فرزندان زحمتکشان را در میدان های جنگ نابود کردند و کشور را بیش از سی سال به عقب برگرداند. سران امروزی جمهوری اسلامی از همان جنس و خون هستند و بدون هیچ شکی می توانند دخالت خارجی در کشور را  برای نجات خود تحریک کنند.

مداخله‌ی نیروهای امپریالیستی و رژیم های ارتجاعی منطقه و دولت نژاد پرست اسرائیل در كشور ما كاملن قابل انتظار است و این خطر جدی و واقعی است. هیچ نیروی مردم دوست و مهین دوست نمی تواند نسبت به این خطر بی تفاوت باشد.

جناح راست اپوزیسیون با زیرکی خطر تجزیه ایران را در صورت دخالت خارجی پنهان می کند و با گفتن اینکه سوریه و عراق با وجود جمهوری اسلامی به این بدبختی ها رسیده اند گناهان امپریالیسم  را می شوید و اینطور وانمود می کند که چونکه اینبار خود ایران هدف تجاوز نیروهای امپریالیسم است جمهوری اسلامی دیگری وجود ندارد که با دخالت (همانطور که جمهوری اسلامی در سوریه می کند) ایران را تجزیه کند.

اما خطر تجاوز نیروهای امپریالیسم به میهن نبايد ما را از مبارزه علیه جمهوری اسلامی باز دارد.  باید آگاهانه و با شرکت در اعتراض ها و سازمان‌دهی مردم احتمال وقوع این خطر را کمتر کرد. باید با نسل جوان که به خاطر از دست دادن حافظه تاریخی ملت ما به دام سلطنت طلبان موافق مداخله خارجی می افتد توضیح داد که ساختمان رژیم ولایت فقیه بر  پایه های آزادمردکشی و گرسنگی رنجبران حکومت شاه استوار است.

باید به جوانان گفت که سلطنت طلبانی که نیروهای نظامی امپریالیستی را دعوت به مداخله در ایران می کنند نمی توانند میهن دوست باشند چراکه با وجود نیروهای نظامی خارجی در خاک کشور “سپاه اندر ایران پراکنده  زن و مرد و کودک همه بنده ” شوند (فردوسی). اگر ایران با یاری سلطنت طلبان “کنام پلنگان و شیران شود” ننگ تاریخی آن برای نسل ما برای همیشه باقی خواهد ماند و “نخوانند بر ما کسی آفرین  چو ویران بود بوم ایران زمین”.

چه باید کرد؟

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟    خرد را فکندیم این سان ز کار (فردوسی)

مانند همیشه اینبار هم  واکاوی های غیرواقعی خوش بینانه از وضعیت و هم تلاش برای نگه داشتن توده ها در خانه ها و دل سرد کردن آنها در میان تحلیل های گروه های گوناگون وجود دارد. کمتر کسی با سری سرد و دلی پرشور به تحلیل خیزش می پردازد. پرشوری دل انسان را از دیدن خطرهای کوچک و بزرگی که پای پیش جنبش است و یا برای یکپارچگی میهن زیان دارد باز می دارد. و سردی سر انسان را ناامید می کند و همه چیز را بخشی از دسیسه داخلی و خارجی می داند. باید توزان را حفظ کرد و به آینده جنبش امیدوار بود بدون آنکه خطرها را دست کم و یا نادیده گرفت. شناخت واقعی از خطرها در راه تاکتیک و استراتژی جنبش را قوی می کند و هوشیاری طبقاتی را با حس میهن دوستی در می آمیزد.

حال که ما می دانیم که خطر تجزیه میهن جدی است آیا برای حفظ تمامیت ارضی باید توده ها را به خانه ها برگردانیم؟

نه، به هیچ وجه. آگاهی از احتمال تجزیه ایران توسط امپریالیستها و ارتجاع منطقه باید ما را در گزینش راه مبارزه یاری کند.

ما باید با هشیاری و آگاهی توازن بین مبارزه با رژیم ولایت فقیه و مبارزه با تجزیه میهن را بیابیم. به هیچ وجه برای مبارزه با جمهوری اسلامی ما نباید همگام و همساز تجزیه طلبان شویم و همزمان ما به هیچ وجه برای مبازره  با تجزیه طلبان نباید از مبارزه با رژیم ولایت دست بشوییم. ما باید ظرافت دیالکتیک مبارزه آزادی خواهانه و حفظ یکپارچگی میهن را بشناسیم و آنرا در مبارزه روزانه بکار بریم. گفتن اینکار آسان است ولی در دریای جوشان مبارزه که هر کسی را بدون قطب نما به جایی پرتاب می کند دانستن اینکه ما در کجا ایستاده ایم گاهی سخت است.

با درک این امر ما باید یاد بگیریم که کجا و چگونه نرمش کنیم. چه خواستهایی را مطرح کنیم که مورد سوءاستفاده تجزیه طلبان قرار نگیرد و چگونه حرکتهای اعتراضی را سازماندهی کنیم که به رژیم برای سرکوب و امپریالیستها برای مداخله بهانه ندهد. متحدان میهن دوست داخلی خود را بشناسیم و دشمنان استقلال و یکپارچگی میهن را  افشاء کنیم.

طبقه کارگر ایران و دیگر زحمتکشان بزرگترین قربانیان سیاست ضدکارگری و ضدملی نئولیبرالی دولت بوده و هستند. با درک این موضوع کارگران با  مبارزات اعتصابی خود از اراک تا خوزستان خواستار پایان خصوصی سازی شده اند. مبارزه برای حق کارگران برای داشتن سازمان های مستقل صنفی یک خواست سیاسی است. کارگران خواهان لغو قراردادهای موقت، اجاره ای و سفید امضا و برقراری دوباره قراردادهای رسمی هستند. پیوند مبارزه ی صنفی و سیاسی که مصوبه ششمین کنگره ی حزب توده ایران را در سال ۱۳۹۱ تشکیل می دهد، به طور عملی به دستور مبارزه ی روزانه طبقه کارگر تبدیل شده است.

همانطور که رفیق عزیزم عاصمی گفته اند تنها پادزهر مترقی علیه خطر تجزیه پایبندی به سیاست مستقل طبقاتی است که از جمله وظیفه حزب توده ایران است.

باید با واکاوی مشخص از شرایط کنونی و شناخت سطح نبرد طبقاتی با روشنی و پایداری برنامه اقتصاد ملی- دموکراتیک  جایگزین اقتصاد نئولیبرالی را مطرح ساخت. تنها راه مبارزه با خطر تجزیه ای که امپریالیستها برای ایران نقشه کشیده اند در دست گرفتن رهبری جنبش توسط “چپ ها ” است. تجربه نشان داده است که مردمی که می دانند اقتصاد نئولیبرالی را نمی خواهند و رهبران سیاسی آنان برنامه جایگزینی و اقتصاد ملی و مردمی را برای آنها توضیح داده اند گول رهبران امپریالیستی را نخواهند خورد.

برای تفهیم پای گذاشتن در راه یک اقتصاد ملی و دموکراتیک می بایست چارچوب کلی آن را با اشاره به نمونه های مشخص برای مردم ملموس شود. به نظر من اینکار را آقای مالجو در مصاحبه آخرش با «اعتماد» (13.01.2018)  به خوبی انجام می دهد. می توان پیشنهادهای ایشان را  به نکته های برجسته زیر کوتاه کرد.

توقف سازوکارهای سلب‌مالکیت از توده‌ها، توقف خصوصی‌سازی، حرکت به سمت ملی‌سازی بانک‌ها و سایر نهادهای پولی، مبارزه با فساد اقتصادی، تغییر الگوی وام بانکی به نفع نیروهای مولد، تغییر الگوی مالیاتی با مالیات بر ثروت و درآمد،  کاهش  فرار مالیاتی، تغییر الگوی توزیع مخارج دولت، توقف انواع زمین‌خواری‌ها، صیانت از محیط‌زیست، کالایی‌زدایی از خدمات اجتماعی، بازگشت خصوصی سازی ها و انتقال مالکیت ثروت های متعلق به مردم به بخش عمومی- دمکراتیک.

دگرگونی‌ در بازار کار با دایمی‌سازی قراردادهای کاری، انحلال شرکت‌های پیمانکاری، شمولیت مجدد قانون کار برای تمام نیروهای کار، اشتغال‌زایی دولت برای مردم، حرکت به سمت تعاونی‌های نیروهای کار، حق ایجاد تشکیلات صنفی.

بسط مالکیت تعاونی‌. تغییر توازن قوا میان نیروهای مولد و نامولد در محل کار به زیان دومی‌ها، تضعیف سرمایه تجاری به نفع تولیدکنندگان داخلی و تقویت تعاونی‌های مصرف، تضعیف سرمایه‌برداران از اقتصاد ملی و کاهش درجه‌ تحرک سرمایه‌های کلان.

می توان به لیست بالا خواستهای سیاسی زیر را افزود: آزادی احزاب از جمله آزادی حزب توده ایران،  آزادی زندانیان سیاسی از جمله آزادی رهبران کارگر در حال اعتصاب غذا، حق اعتصاب، برداشتن حجاب اجباری و غیره.

همه نکته های بالا بخشی از دستاوردهای مهم انقلاب ملی-دموکراتیک ما بوده است که جمهوری اسلامی با نقص قانون اساسی خودش آنها را لغو کرده است. ما باید با یادآوری این دستاوردهای مترقی به توده ها توضیح دهیم که تحقق این اهداف با خط اقتصادی نئولیبرالی غیر ممکن است و حل مشکلات اقتصادی توده ها با پیروزی سلطنت طلبان شدنی نیست چراکه خط اقتصادی نئولیبرالی جمهوری اسلامی با خط اقتصادی نئولیبرالی سلطنت طلبان یکسان است. تنها راه نجات میهن و بهبودی زندگی زحمتکشان گام گذاشتن در راه و در پیش گرفتن یک خط اقتصادی ملی-دموکراتیک است که نشانه های روشن دوری از سیاستهای نئولیبرالستی دارد.

پایان سخن

دولت آقای روحانی به عنوان نماینده سیاسی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک به دنبال اجرای یک سیاست اقتصادی نئولیبرال رفت. دولت یارانه را از بسیاری از کالاهای معمول روزانه که مردم عادی به آن وابسته بودند را حذف کرد. دولت خواست درآمد را از طریق مالیات افزایش دهد، اما بازپرداخت مالیات تنها از کارکنان دولتی، کارکنان و صاحبان کارخانه های کوچک انجام گرفت. بخش مالی اقتصاد بدون کنترل کامل و با توجه به قوانین خود بدون دادن مالیات به کار خود ادامه می دهد. پول نقدی در گردش در سال ۱۳۹۶ به میزان   ۱۵۰۰ تریلیون تومان رسیده است. بیش از ۷۰٪ نقدینگی کشور در دست ۵٪ ازمابهتران است. تورم حتا با کاهش خود به ۳۰ درصد رسیده است!

حزبهای مستقل سیاسی و تشکیلات صنفی ممنوع است. آزادی بیان، نوشتار و تجمع و گردآمدن ممنوع است. حجاب زنان اجباری است. دانشجویان زیر فشار هستند. شیوه زندگی اسلامی به جوانان تحمیل می شود. زندانها پر از زندانیان سیاسی است.

اصلاح طلبان از ترس ریشه ای شدن جنبش به پند و نصیحت جناح مقابل و به دفاع از دولت ننولیبرال روحانی پرداخته اند.

خواستهای اقتصادی زحمتکشان برای نخستین بار با خواستهای سیاسی طبقه متوسط و دیگر قشرهای اجتماعی پیوند خورده است.

به زبانی دیگر رژیم نمی تواند مانند گذشته حکومت کند و مردم نیز نمی خواهند دیگر تن به گرسنگی و خواری بدهند. همه شرایط برای رشد “چپ” آماده است. پس چرا اینگونه نشده است؟

به گمان نگارنده دو عامل در کمرنگی نقش “چپ” در جنبش  تاثیر داشته است.

عامل نخست بلای دیرینه فرقه گرایی در “چپ”. حتا با پای گرفتن جنبش و تعمیق خواستهای توده ها “چپ ها” موفق نشده اند که در یک صف واحد قرار گیرند و موقعیت خود را به بدینگونه در جنبش نیرومند کنند.

عامل دوم که همیشه در تاریخ موجب رشد “چپ” و از نقطه های قوت ما بوده است روشنگری و تاکید ما بر اقتصاد سیاسی است. در مجموع “چپ” اینکار را دست کم گرفت. ارتباط ارگانیک و دیالکتیک بین عدالت اجتماعی و آزادی را بدرستی درک نکرد. همراه با افشای زیانهای اقتصادی نئولیبرالی برای زحمتکشان از برنامه های جایگزینی یا سخن نگفت، یا سخن کم گفت و یا سخن روشن نگفت. چگونه می شود از مردمی که تصویر روشنی از برنامه های اقتصادی ما ندارند انتظار داشت تا زیر پرچم ما همراه با ما بر ضد دیکتاتوری و سرمایه داری نئولیبرالی بجنگند؟ حزب ما، حزب توده ایران، سالهاست که اهمیت این موضوع را درک کرده است (نگاه شود به کنگره ششم حزب توده ایران)  ولی ما نتوانستیم که اهمیت این درک را دست کم در “چپ” گسترش بدهیم و همگانی کنیم. از نمونه های دست کم گرفتن آگاهی  سازی در مورد برنامه های جایگزینی اقتصاد سیاسی را می توان از خودداری پی در پی “اخبارروز” از درج اینگونه مقاله ها به بهانه تکراری بودن آنها نام برد.

ایستادن در صفی واحد و روشنگری درباره اقتصاد ملی-دمکراتیک جایگزینی درسی است که “چپ”  باید از این خیزش بگیرد. وگرنه در آینده ما بار دگر بجای در دست گرفتن سکان کشتی جنبش در گردباد حوادث غرق می شویم.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4753