دوره جدید: مقاله شماره: ۲۳(۱۹ خرداد ١٣٩۶)
سهند گرامي در ادامه بحث در باره ي استفاده از امكان تبليغات در نظام سرمايه داري مي نويسد:
وظيفه اين سطور نه دفاع از انتشار «آگهي تجاري» و نه نفي آن است. «آگهي تجاري»، نكته بسيار جنبي و غيرتعيين كننده براي مبارزه ي امروز ماركسيست- توده اي ها است و افتادن در دام بحث در اين زمينه بسيار نابخردانه مي ماند.
بررسي ماركسيستي- تود ايِ هر پديده كه مبتني است بر علم ديالكتيك ماترياليستي، از اسلوب تحليل مشخصِ شرايط مشخص پيروي مي كند كه مضمون پديده را قابل شناخت مي سازد. شناختي كه پيش شرط است براي ارزيابي كه ديگر جايي براي «باور» غيرعلمي و مذهبي باقي نمي گذار، بلكه درك شرايط پديدار شدن پديده را در شرايط تاريخي مشخص ممكن مي سازد. امري كه سرشت پديده را تعيين مي كند و معرفت به جايگاه آن را در نبرد طبقاتي- تاريخي در جامعه قابل دريافت مي سازد.
تعيين منافع طبقاتي روندي عيني است!
زمينه نظري اين برداشت، همان طور كه بيان شد، تئوري شناخت ماركسيستي است. دو نمونه ي تاريخي و شرايط كنوني نبرد طبقاتي در ايران مي تواند براي درك مطلب كمك باشد.
بر پايه اين تحليل ماركسيستي- توده اي است كه در گفتگوهاي صميمانه با رفيق عزيز محسن نيز بر اهميت طرح مساله ي اصلي در نبرد روزانه طبقه كارگر، يعني مساله “مالكيت”، اشاره شد. طرح زمينه عيني- اصلي مبارزه ي طبقاتي پس از انتخاب روحاني، پرتوان ترين اهرم است «جهت يك نفس تازه كردن در مبارزه ي نفس گير» حاكم بر ايران خفقان زده! زيرا، همان طور كه اشاره شد، ريشه در منافع عيني طبقاتي طبقه كارگر داراست!
پسامد انتخابات! قدرت ما در نبرد متحد و همزمان در دو جبهه است!
دوره جدید: مقاله شماره: ۲۲(۱۵ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نمایش خیمه شب بازی انتخابات به پایان رسیده است. همان طور که خیلی ها انتظار آن را داشتند، آقای روحانی برنده رسمی انتخابات اعلام شده است.
می توان صفت های بیشماری را برای توصیف سران جمهوری اسلامی به کار برد، ستمکار، ستم پیشه، ستمگر، مستبد، متجاوز، قساوتگر، غاصب، ظالم، سرکوبگر، سلطه گر، انحصار طلب، بی انصاف، بیدادگر، بی رحم، ناروا، کینه توز، منفور، شرور، سبع، ژیان، تبه کار، بدکار، بدنام، شریر، مردم آزار، جنگ افروز، منافق، کذاب، دروغگو، یاوه گو، نیرنگ کار، فریبکار، مکار، مارسان، مضر، پرگزند، موذی، بی شرم، وحشی، خوفناک، متعصب، مرتجع، شب پرست، قاتل، سفاک، آزادی کش، آزاده کش، شکنجه گر، بازجو، گزمه، بد سگال، پلید، ژاژخ، هرزه ، مرده خوار، مفت خوار، رانتخوار، رشوه خوار، فاسد، مبتذل، کریه، خبیث، منزجر و بسیاری دیگر .. ولی یقینن در سیاست بازی احمق نیستند.
آنها بدون شک از عدم پشتیبانی گسترده و همگانی از آقای “رئیسی” آگاه بوده اند و حتا از تعداد رای او هم تا حدودی از قبل خبر داشته اند. به ویژه با کاربرد علم نظرسنجیهای انتخابات که با ترکیبی از تکنولوژی دیجیتالی، محاسبات ریاضی احتمالات و روانشناسی اجتماعی میتواند نتایج انتخابات را حدودن پیش بینی کند و جمهوری اسلامی نیز به آن مجهز است، نمی توان باور کرد که “یاوران امام زمان” در جماران به رهبری “ولی فقیه” از نتایج انتخابات شگفت زده شده باشند. بنابراین اگر می دانستند که “رئیسی” ۱۴ میلیون رای می آورد (یا به گفته آقای بنی صدر ۷ میلیون)، پس چرا دست به یک قمار سیاسی زده اند که بازندگی آن ها در آن از قبل پیش بینی می شد؟
اگر پیش شرط گفته شده را قبول کنیم جواب منطقی این پرسش از احتمالات زیر خارج نیست.
۱- رژیم با ترساندن مردم از آمدن “رئیسی” می خواست صندوق رای روحانی را سنگین تر کند تا از این طریق مشروعیت کل نظام را بالا ببرد؛
۲- رژیم می خواست افکار عمومی را آرام آرام به چهره و نام “رئیسی” به عنوان “ولی فقیه” آینده عادت بدهد؛
۳- رژیم می خواست با آوردن “رئیسی” در صف ترقی خواهان جامعه شکاف باندازد.
به نظر من رژیم با آوردن “رئیسی” در صحنه به دنبال عملی کردن همزمان هر سه هدف بالا بوده است.
جريان ترقی خواهان هم اکنون بعد از انتخابات نمی تواند آب رفته را به جوی بازگرداند و زهرمار هدف اول و دوم رژیم را خنثا سازد، ولی وظیفه دارد که با هشیاری مرهم بر تن زخمی اتحاد بین “تحریم کنندگان” و “شرکت کنندگان” مترقی بگذارد.
با کمال تاسف کسان بسیاری درست در جهت عکس این هدف در حرکت هستند. بطور مثال آقای خراسانی که معمولن در نوشته های خود هم ژرف اندیش، مودب و در داوری با وجدان است، به ناگهان در مقاله یی در اخبار روز به فکر “شانه به خاک نشاندن حریفان” می افتد. انگار ایشان با ردیف کردن یک سری استدلال های بی پشتوانه می خواهد بیش تر خود را دوباره برای درست بودن شرکت در انتخابات قانع کند. استدلال هایی که خود ایشان حتمن بعد از ته نشین شدن احساسات اولیه “انتقام جویی” از “تحریم کنندگان” و پیروزی لااقل “عقل سلیم”از آن فاصله خواهد گرفت.
نازیدن به آمارهای رژیم در باره تعداد شرکت کنندگان و یا رای دهندگان به روحانی دست کم سوال برانگیز است. چرا که حتا طرفداران خود رژیم به این گونه آمارها اعتماد ندارند. سرزنش کردن “چپ” به خاطر عدم توانایی بسیج مردم و همزمان تحسین کردن روحانیون برای استعدادشان در به صندوق رای کشاندن مردم نیز برهان برّایی نیست. نخست این که اگر دلیل سرکوب نیروهای سوسیالیستی برای خوف رژیم از توانایی آن ها در بسیج مردم نبوده است، پس برای چه بوده است؟ دوم اینکه کاوشگران و پژوهشگران “بسیج مردمی” معتقد هستند که تنها داشتن اهرم های قدرت در حکومت، حتا در دمکراسی بورژوايی رای یک سوم مردم را به سود قدرت مندان در صندوق می ریزد. اگر به این نتیجه تحقیقاتی، حقیقت عدم آزادی های حتا معمول را در جمهوری اسلامی اضافه کنیم، دیگر جایی برای تشویق وتمجید از سران رژیم برای بسیج مردم باقی نمی ماند.
برخی از طرفداران مترقی خط “تحریم” نیز بجای آبیاری درخت در حال خشک شدن اتحاد میان نیروهای مترقی با برخوردهای ناپخته و تفرقه آمیز تیشه به ریشه خود می زنند. گفتن این که همه شرکت کنندگان در انتخابات “شریک جرم” رژیم “ولایت فقیه” هستند و این “گناه کبیره” را بر دوش می کشند، در بهترین حالت تحلیلی تقلیل گرایانه است. باید حس نگرانی آن دسته از دوستان و رفقا را که در انتخابات شرکت کردند، به خاطر این که از به سر کار آمدن “رئیسی” ترس و هراس داشتند، جدی گرفت. هرچند که می توان و باید راجع به آن بحث کرد و پایه های عینی آن را زیر پرسش برد. بسیاری از این رفقای “شرکت کننده” هیچ ابهامی راجع به زیان بخش بودن خط نئولیبرالیِ روحانی، همچون خود “روحانی” برای منافع زحمتکشان ندارند. و هم چنین می دانند که تضمین آزادی ها توسط او ادعایی پوچ بیش نیست. با این همه خود را ناگزیر دیدند که برای “بدترین” نشدن اوضاع از “بدتر” به “روحانی” رای دهند. این فقط معضلی نیست که ویژه این رفقا و یا مختص تاریخ کنونی ایران باشد. این معضلی است تاریخی که فراتر از مرزهای ایران و در تمام طول تاریخ همواره همزاد نبرد نیروهای ترقی خواه بوده است و چون سایه یی در تعقیب دائمی آنهاست.
پیچیدگی این بحث به اندازه یی است که نمی توان مرز طبقاتی مصنوعی و مکانیکی برای آن کشید. گفتن این که “تحریم کنندگان” در “قشون زحمتکشان” هستند و دیگران در “صف بورژوازی” نه تنها درست نیست، بلکه برای اتحاد در جنبش آزادی خواهی و عدالت جویانه زیان آور است. گفتن همین واقعیت بس که دو رفیق کارگر، مارکسیست و توده یی صفحه “توده ای ها” در این انتخابات دو موضع مخالف هم دارا هستند.
بنابراین سیاست درست پسا انتخابات این است که به گفتگو ادامه داد و کنجکاو بود وشنید که دیگران چه می گویند و مهمتر از همه باید با هم در باره مرحله بعدی حرکت بحث و گفتگو کرد؟ چه باید کرد؟
اگر قرار باشد که بحث و گفتگو را دوباره به مسیر درست کشاند پس از کجا باید شروع کرد؟ قدرت ما طرح موضع اقتصاد سياسی مورد نظرمان برای مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب است. به آن بايد پرداخت!
رفیق عزیز عاصمی سال هاست که از اهمیت روشنگری در باره “اقتصاد سیاسی” می گوید و در اطراف جنبه ها مختلف آن می نویسد. تاکید ایشان بر روی این امر مهم به خاطر کسالت ذهن و اتلاف وقت نیست.
تجربه نشان داده است که فراموش کردن “اقتصاد سیاسی” و غرق شدن در ظواهر پدیده ها ما را به بیراهه می کشاند. آنچه که دیدنی است،عظمت سهمگین موج “داعشی” در سطح دریای پویا جامعه است. بدین گونه می توان بسادگی اغفال حیله های کشتی بانی شد که با اشاره به آن کلید اتاق فرمان کشتی دولت را در دست می گیرد. تمرکز بیش از حد بر موج قابل رویت “بنیادگرایی مذهبی” ما را به نزدیک بینی دچار می کند و از تحلیل مقصد نهایی کشتی نئولیبرالی باز می دارد. آن چه دیدنی است کل حقیقت نیست. بخش قابل رویت آن است. هر چند که “کشتی را کشتیبان دگر آمد”، ولی مسیر از قبل تعیین شده بسوی “ناکجا آباد سرمایه داری” تغییری نمی یابد.
” اقتصاد سیاسی” با کاوش و بررسی اشیای شناور و موج سطح آب به روشنگری در باره مسیر واقعی کشتی می پردازد. “اقتصاد سیاسی” به مغزی می ماند که به تحلیل آنچه که چشم در سطح آب می بیند می پردازد و نادیدنی ها را با چشم خرد آشکار می سازد. تسلط به “اقتصاد سیاسی” نهفته ها را برای چشم بصیرت و دیده ی بینش آشکار می کند. با در دست داشتن “قطب نمای اقتصاد سیاسی” دریانوردان ترقی خواه می توانند کشتی تکامل اجتماعی را با کم ترین ضربه و هزینه به مقصد برسانند.
تردیدی نیست که مارکسیست های سمج و خیره سر ناگزیر این جا و آن جا نقش کوه یخ های و امواج زیرآبی را در مسیر راه بیش از اندازه برجسته می کنند تا بتوانند پیام خود را در میان سر و صدای وحشتناک و گوشخراش کسانی که مردم را از موج می ترسانند به همه برسانند، همآنطور که انگلس اعتراف می کند که او و مارکس مجبور بودند به نقش “اقتصاد سیاسی” بیش از حد تاکید کنند تا صدای شان در میان ازدحام طرفداران “روبنا” خفه نشود.
بیایید با هم دوباره برخی از مقوله ها را مرور کنیم تا به ابزاری که برای دیدن نادیدنی ها لازم است مجهز شویم.
ماتریالسیم تاریخی
مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی می نویسند، اولین اقدام تاریخی که انسان ها را از حیوانات جدا می کند، توانایی فکر کردن نیست، بلکه تولید نعمات مادی است. می توان مرز بین انسان و حیوانات را در شعور، آگاهی، دین و هر چیز دیگری قرار داد. ولی آنچه که نقطه شروع این تمایز بوده، تولید وسایل زندگی مادی توسط انسان است.
ازهنگامی که بخش پیشانی مغز انسان به رشد قابل ملاحظه یی رسید، انسان دائمن تلاش کرده است تا با تقسیم بندی و دسته بندی حوادث طبیعی دلیل های ظهور آن ها را بیابد. ولی با تکامل دانش و قدرت شناخت انسان، این دلیل ها بیش تر و بیش تر از بستر ماورا طبیعی خود خارج شده و در قوانین و تئوری های منطقی دسته بندی شد.
هنگامی که ما به تاریخ زندگی انسان در کره زمین نگاه می کنیم، انبوهی از رویدادها و حوادث متفرقه و پر تناقض می بینیم. که شامل بالا و پایین رفتن ها، انقلاب ها، جنگ های اتفاقی و جداگانه و بدون مرتبط است. چگونه می توانیم قوانین درونی این همه حوادث به ظاهر خودبخودی، متضاد و سرکش را درک و توضیح دهیم؟
درست برای یافتن پاسخی منطقی به این پرسش است که مطالعه تاریخ برای مارکسیست ها از اهمیت بسیاری برخوردار است. این مطالعه برای درس گیری از حوادث گذشته، شناخت جايگاه تاريخی شرايط حاكم كنونی و برای یافتن راه آینده ضروری و لازم است.
انسان ها تاریخ خود را می سازند. اما آن چه که انگیزه توده را در این راه شکل می دهد، آن چه که موجب درگیری بین ایده ها و تلاش های متضاد می شود، و آن چه به کلیت تمام این درگیری ها در همه جوامع انسانی مربوط می شود و آن چه که به اجزا و تکامل شرایط تولیدی زندگی مادی بر می گردد که اساس عملکرد تاریخی انسان است- همه این موضوعات را مارکس با افرینش یک روش علمی بررسی رویداد های تاریخی با تمام پیچیدگی و تناقضات آن به عنوان یک فرایند منسجم و در کلیت خود قانونمند به ما نشان می دهد. مارکس توانست با استفاده از این روش و با بررسی همه جانبه تمام گرایش های متناقض، بدون ذهنگرایی و انتخاب اراده گرایانه حوادث و با تکیه به داده های عینی و تحلیل مجرد به ما راه اکتشافِ فراگیر و جامع از روند آغاز، تکامل و مرگ صورت بندی های اجتماعی و اقتصادی را، و ارتباط آن را با چگونگی شیوه تولید نشان دهد. این نظر در مقابل نظریه ذهنی (ایده آلیستی) هگل قرار دارد که معتقد بود که ایدئولوژی و شعور و آگاهی اجتماعی تعیین کننده زندگی و هستی اجتماعی ماست و واقعیت جهان پیرامون ما توسط ذهن و افکار ما تعیین می شود.
مارکسیسم یک دیدگاه علمی است که با استفاده از اسلوب دیالکتیکِ ماترياليستی به تجزیه و تحلیل مشخص فرآیندهای پیچیده تاریخی می پردازد
فلسفه مارکسیستی تنها به بررسی و توصيف ایستایی پدیده ها نمی پردازد. بلکه پدیده ها را پویا و در حرکت دائمی می بیند. انگلس در “آنتی دورینگ”، دیالکتیک را این گونه تعریف می کند: “فکر بزرگ و بنیادی که جهان را به عنوان مجموعه ای از اشیا ثابت و تغییر ناپذیر نمی بیند، بلکه آن را به عنوان فرایندهای پیچیده درک می کند که در آن اشیای به ظاهر پایدار، تحت تاثیر تغییرات مستمر به وجود می آیند و نابود می شوند”.
ماتریالسیم تاریخی می خواهد بدون تکیه بر وجود یک جهان فرا مادی یا یک نیروی فوق العاده، تکامل جامعه و روابط پیچیده انسان ها را در آن توضیح بدهد. تمرکز ماتریالسیم تاریخی بر یافتن پاسخ مشخص، علمی، منطقی برای معضل های اجتماعی در جهان واقعی و قابل مشاهده است. ماتریالسیم تاریخی یک فرا علم یا یک شاخه علمی نیست. بلکه یک فلسفه علمی اجتماعی است متکی به روش و اسلوب ماترياليسم دیالکتیکی بررسی پدیده ها. ماتریالسیم تاریخی از دانش و داده های گردآوری شده در رشته های مختلف همچون جامعه شناسی، روانشناسی، مردم شناسی، دیرین شناسی، تاریخ و فرهنگ شناسی و زمین شناسی استفاده می کند تا تصویری عام و واحد از حرکت اجتماعی انسان ترسیم کند.
زندگی و جامعه در بستر تناقضات تکامل می یابند. به گفته لنین این حرکتی است ” مارپیچی، نه در یک خط مستقیم. یک جهش تکاملی است، همراه با فاجعه ها و انقلاب ها؛ قطع و تدوام؛ تبدیل کمیت به کیفیت” که “حاصل تضاد و تعارض بین نیروها و گرایش های مختلف است”.
فرماسیون
آغاز جدایی انسان – همو زاپينس – از بند اسارت ژنتیکی، همزمان شروع حرکت او به سمت تکامل مستقل اجتماعی – به مثابه همو زاپينس زاپينس – است. در این جاست که جامعه اندک اندک به عنوان یک فرماسیون اجتماعی- اقتصادی شکل می گیرد.
واژه فرماسیون که ریشه لاتینی دارد به معنای آفرینش، شکل بندی و پیدایش به کار برده می شود. نظریه فرماسیون اجتماعی نظریه فرایند شکل گیری جامعه است که مسیر تکاملی جامعه را در خطوط کلی و گرایش اساسی آن ترسیم می کند. مجموعه روابط تولیدی و غیرتولیدی در جامعه را در یک مرحله معین فرماسيون اقتصادی و اجتماعی می نامند.
زندگی اجتماعی انسان ها از دو بخش تشکیل می شود. پدیده ها و روند های مادی که تشکیل دهنده هستی اجتماعی انسان است و پدیده ها و روند های معنوی که شامل آگاهی اجتماعی انسان است. فعالیت های تولیدی انسان و روابط اقتصادی آن ها با هم در جریان تولید از مهمترین عامل های هستی اجتماعی انسانند. آگاهی اجتماعی عبارت است از فعالیت های معنوی روحی و فرهنگی و مذهبی انسان ها با هم. بدین ترتیب زندگی انسان ها درکنار فعالیت های مادی و مناسبات تولیدی، از رابطهها، و پيوندهای سياسي، حقوقی، فرهنگی، قضايیِ پیچیده یی تشکیل شده است. ماتریالیسم تاریخی به روابط دو جانبه و وابستگی متقابل بین این دو مقوله قائل است. ولی همزمان تاکید میکند که زندگی اجتماعی انسان ها محصول آگاهی و شعور آن ها نیست. بلکه این شرایط زندگی اجتماعی است که نقش پديدار شدن و شكل گرفتن آگاهی و شعور انسان ها است.
مارکس جامعه را به طور کلی به دو بخش زیربنا (Base) و روبنا (Superstructure) تقسیم می کند. این دو مقوله نظری مرتبط به هم هستند که توسط مارکس برای توضیح فرماسیون های اجتماعی ابداع شدند. این که چرا مارکس از استعاره ساختمانی (بنایی) برای باز کردن و تشریح فرماسیون های پیچیده اجتماعی استفاده کرده است، شاید مرتبط باشد به این که مارکس می خواست با کاربرد این استعاره که نمای فیزیکی آن همه جایی بود، درک و فهم مسائل بسیار مجرد و انتزاعی را برای طبقه کارگر هم زمان خود آسان تر کند.
بنابراین هر صورت بندی اجتماعی- اقتصادی شامل یک زیر بنا و یک روبنا است. استدلال مارکس بر این بود که روبنا به طور موثر از زیربنا تاثیر می گیرد و منعکس کننده منافع طبقه های حاکمی است که کنترل ساختارهای اقتصادی و زیربنایی را در دست خود دارند. اين برداشت به معنای نفی استقلال نسبی روبنا نيست.

زیربنا
به عبارت بسیار ساده زیربنا اشاره یی است به نیروهای مولده، نقش شان در تولید و روابط تولیدی بین آن ها، و اشیا و مواد خام لازم برای تولید مواد مورد نیاز جامعه.
نیروهای مولده متشکل است از توان انسان های تولید کننده که با ابزارها و دانش تولید مطابق به زمان خود در پی تولید اشیا خاص عمل می كند. نوع اشيا، توليد شده نشان سطح رشد نيروهای مولده است. “چرخ” ساخته شده از تنه درخت و چرخ مرگ آور هواپيمای فانتوم، نمونه ای از سطح رشد نيروهای مولده است. نیروهای مولده همیشه در حرکت و تکامل در یک چارچوب خاص اجتماعی هستند که در جامع ترین شکل خود در فرماسیون اقتصادی جامعه نمایان می شود. هر چند که یک فرماسیون اجتماعی- اقتصادی مشخص، نیروهای مولدی متناسب شرايط خود را شکل می دهد ولی نیروهای مولده جامعه بخش نسبتن مستقل در این سیستم هستند.
انسان ها همچنین در تولید اجتماعی زندگی خود وارد شرایط خاص و لازم، از پیش تعیین شده مستقل از خود می شوند که اشکال مالکیت ابزار تولید از عنصر های اصلی آن است. مارکس مجموعه این شرایط را “مناسبات تولیدی” خواند. مناسبات تولیدی یا روابط تولیدی مربوط است به چگونگی توليد، مبادله، توزيع و مصرف کالا های توليدی و رابطه کسانی که مالک ابزار تولید (سرمایه داران و یا بورژوازی) هستند با کسانی که نیروی کار خود را می فروشند.
مارکس برای توصیف سازماندهی خاص تولید اقتصادی در یک جامعه مشخص، به تعریف شیوه تولید می پردازد. شیوه تولید رابطه دیالکتیکی نیروهای مولده و مناسبات تولیدی را نشان می دهد. از یک طرف رابطه انسان با طبیعت و کار و تغییر آن برای زندگی بهتر و از طرف دیگر رابطه میان خود انسان ها در ارتباط و هنگام تولید نعمت های مادی. شیوه تولید عامل اصلی تکامل و تعیین کننده تکامل تاریخی جامعه انسانی است. این دو عنصر مهم در وحدت و تضاد دائمی هستند. در یک دوره مشخص تاریخی نیروهای مولده با مناسبات تولیدی در تضاد قرار می گیرند. مناسبات تولیدی باید در پایان، خود را بر حسب تکامل نیروهای مولده با آن تطبیق دهد.
شیوه تولید به طور مداوم به سمت تحقق کمال ظرفیت تولیدی خود در تکامل است، اما این تکامل موجب آفرینش تضادهای آشتی ناپذیر بین طبقات مختلف درگیر در مناسبات تولیدی می شود. سرمایه داری یک شیوه تولید بر اساس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. سرمایه دار برای تولید کالا و عرضه آن در بازار و برای زنده ماندن در رقابتی مرگ زا، ناگزیر است از کارگر با کمترین هزینه ممکن، حداكثر ممكن نیروی کار را تصاحب كند كه با آن درجه استثمار نيروی كار قابل شناخت است.
روبنا
بر خلاف آنچه که ماتریالیست های مکانیکی تبلیغ می کنند، روبنا برده حلقه بگوش زیر بنا نیست. بلکه به نوبه خود به روی زیربنا تاثیر می گذارد.
مثلن هر چند که ايدئولوژی حاکم، در هر يك فرماسيونهای اقتصادی و اجتماعي، منعكس كنندهی ساختار اقتصادی و حافظ و مشروعیت بخش آن است. همان طور که ايدئولوژی بورژوازی دائمن برای کندی حرکت اجتناب ناپذیر تکامل تاریخی جامعه تلاش می کند .ولی همزمان ايدئولوژی تغییر دهنده و آگاه که در جهت ضرورت تاریخی حرکت می کند، می تواند به چنان نیروی مادی در جامعه بدل شود که توان براندازی ساختار قدیمی و جایگزینی نوین اقتصادی را داشته باشد.
بنابراین برجسته کردن اقتصاد سیاسی در تحلیل مشخص از وضعیت مشخص، به منظور نفی نقش متفاوت اشکال گوناگون روبنا نیست .بلکه مربوط است به این امر که شکل ویژه یی از روبنا برای طبقه های حاکم مناسب تر از بقیه اشکال برآورد می شود. شكل ويژه و تاريخی ای كه در ارتباط قرار دارد با مناسبات تولیدی و تکامل نیروهای تولیدی و سابقه مبارزات سندیکایی، فرهنگی و تاریخی یک جامعه. مثلن حتا نیروهای بورژوازی در اروپا که به خاطر سال های دراز تکامل مناسبات تولیدی و نیروهای تولیدی در این کشورها به شکل دموکراسی بورژوازی اداره جامعه علاقه بسیاری دارند، ولی وقتی که تهدید از طرف نیروهای پیشرو و سوسیالستی را حس می کنند، ابایی از تغییر شکل اداری دموکراسی بورژوازی به فاشیسم ندارند. هدف اداره بی درد سر جامعه برای تامین منافع سرمایه داران است. هدف انباشت سرمایه برای نظام سرمایه داری همیشه هر وسیله یی را توجیه می کند.
روابط اجتماعی تولید ذاتن آشتی ناپذیر است، و در نظام سرمایه داری موجب ظهور یک مبارزه طبقاتی می شود که در نهایت به سرنگونی آن توسط پرولتاریا منجر خواهد شد. پس از پیروزی پرولتاریا شیوه تولید بر اساس مالکیت جمعی بر ابزار تولید را جانشین شیوه تولید سرمایه داری خواهد کرد.
تضادِ ناشی از مناسبات تولیدی و نیروهای مولده قبل از تغییر نهایی فرماسیون کهنه به نو، موجب رشد آگاهی طبقاتی از شناخت احساسی طبقه كارگر می گردد. طبقه كارگر از طبقه به معنای عام، به طبقه به معنای خاص بدل می شود. با مادی شدن اين شناخت و درك جايگاه تاريخی آن، می توان صورتبندی اجتماعی- اقتصادی را تغییر داد. نیروهای تغییر خواه و مترقی، نیروهای ماورا طبیعی – اجتماعی مستقل از ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه نیستند. این نقش ناشی تضاد بین مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و خصلت اجتماعی تولید است. نيروهای مولده ی سرمایه داری با مناسبات تولیدی و ساختمان اقتصادی و اجتماعی این نظام در تضاد آشتی ناپذیر قرار دارد. همين عدم سازگاری سبب تشکل و مبارزهی سياسی زحمتكشان علیه این نظام می شود. آثار فرهنگی هنرمندانی که فکر می کنند و رنج می برند،انعکاس مادی این مبارزات در ذهن خلاق آن ها است. نه زاییده ترشحات انتزاعی در ذهن آن ها. هنرمندان مترقی منعکس کننده ی انتقادی شرایط اقتصادی موجود اند. ترسیم کننده جامعه نوینی هستند که در حال شکل گیری است و آن ها با شم قوی خود پیش تر از دیگران آن را درک می کنند. حركت انديشه ی آن ها در “مرزها” برای ترسيم و توصيف آن چه از “سير” خود به دست می آورد، در مواردی شگفت انگيز و غيرواقع بينانه به نظر می آيد. محدود ساختن سير انديشه به آن چه شناخته شده است، غيرمجاز و در گذشته با اشتباه ها همراه بوده است. محك. مضمون جانبدار روند تاريخی بودن انديشه ی هنرمندانه است و نه شكل بيان و ترسيم آن.
اندیشه انديشمندان توده ای چون طبری و اشعار شاعرانی چون کسرایی بخشی از ايدئولوژی پيشرفته زمان خود بوده و هست كه نظاره گر بی اراده حوادث نیست. بلکه تاثیر گذار حرکت تاریخ برای تحول اجتماعی و تغيير ساختار اقتصادی جامعه است.
اقتصاد سياسی توصیف گر قوانين توليدی وسايل مادی و غیر مادی ضرور در هر فرماسیون اجتماعي- اقتصادی است. تمرکز اصلی اقتصاد سیاسی مناسبات اجتماعی انسانها در روند تولید است. از آن جا که مارکسیسم تنها به درک ظاهر ساختارها در جامعه قناعت نمی كند، و می خواهد آن را در جهت تاريخی و رهايی بخش برای انسان تغییر دهد، تغییر در مناسبات تولیدی را برای تغییر شکل سازمان دهی جامعه ضروری می داند. بدین ترتیب اقتصاد سياسی همچنین به خاطر روشنگری در باره تضاد میان مناسبات توليدی و نيرویهای مولده، جانبدار، طبقاتی و تغییر ساز است. علم قوانین عام تکامل جامعه انسانی و علم شناخت قوانین و شیوه تغییر آن است.
تغییر عنصرهای روبنایی بدون تغییر عامل های زیربنایی آن ممکن نیست. مثلن نمی توان بدون تغییر زیر ساختار نظام سرمایه داری جهانی برابر و خوشبخت و فارغ از استثمار و استوار بر عدالت اجتماعی برپا داشت. نقش استقلال نسبی روبنا در این است که آگاهی اجتماعی ما را برای این تغییر مجهز و آماده می کند و گرنه نمی توان تنها با تکیه بر خوشبختی فردی انسان جهانی خوشبخت بر پا ساخت. خوش باوران خوش ذاتی که در کشورهای اروپایی فکر می کنند که با گرد آمدن در دهکده یی دوردست و با رعایت حقوق انسان ها، حیوانات و طبیعت در جمع کوچک خود در حال تغییر جامعه هستند، بسختی در اشتباهند چرا که این کار بدون رویارویی و مبارزه علیه مناسبات تولیدی غالب امکان پذیر نیست. هر چند که کار آن ها قابل ستایش و ارزشمند است. ولی تغییرگر نیست. در این رابطه نقش اصلی با هستی اجتماعی و نقش مهم شیوه تولید در تکامل اجتماعی جامعه از اساسی ترین هستند. با تغییر شیوه تولید، صورت بندی اجتماعی – اقتصادی تغییر می یابد.
وظیفه کنونی نیروهای مترقی چیست؟
از پس ظلمت ، دو صد خورشیدهاست (مولوی)
نخست باید به روی یک نکته تاکید کرد. اگر ما به نیاز تغییر جامعه ایران باور داریم و می خواهیم در این راه تلاش مستمر و موثر بکنیم، باید از خود محوری و خود شیفتگی پرهیز کنیم. جنبش تغییر برای پیروزی به شرکت همه ترقی خواهان نیازمند است؛ هم به آن هایی که رنج می برند و می اندیشند (زحمتکشان) و هم به آن هایی که می اندیشند و رنج می برند (روشنفکران)؛ هم به آنهایی که تلاش می کنند مسائل مجرد را قابل فهم عموم کنند و هم به آن هایی که با هنرشان حس همنوعی، جمع گرایی و از خودگذشتگی و دگر صفات اخلاقی انسانی را در خوانندگان شان می پرورانند؛ هم به آن هایی که در مترو تهران دود می خورند و هم به آن هایی که در شب های سرد و غمین غربت، سخت اندوخته دانش خود را برای رهایی توده ها پیشکش می کنند؛ هم به آن هایی که کارگران را آگاه می کنند و هم به آن هایی که خودسری به زنان می آموزند؛ هم به آن هایی که با “داعشان” وطنی می جنگند و هم به آن هایی که با نئولیبرال های- اسلامی در نبردند؛ هم به آن هایی که بهاری آزاد و دلی شاد می خواهند و هم به آن هایی که سفره پر نان و حقوق کارگران می خواهند.
«شماری از هواداران حزب توده ايران – سازمان فدائيان خلق ايران» در ارزيابی خود (در نويدنو و توده ای ها انتشار يافت) شيوه ی ناروای بی توجهی و بی اعتنايی به مبارزه «افراد و جريان های راستين طبقه كارگر» و نظر آن ها را در نوشتار خود برجسته می سازند. آن ها اين بی اعتنايی را نسبت به «افراد و جريان های راستين طبقه كارگر» كه «تاكنون هزينه های زيادی برای مشی خود كه همانا دفاع از منافع طبقاتی كارگران و توده ی زحمتكشان پرداخته اند»، شيوه ای نادرست و ناروا ارزيابی كرده و می نويسند: «اين گروه از روشنفكران در هر برهه و زمانی … [در جستجوی] نقطه سياهی» در عملكرد مبارزان در ايران هستند.
اگر درخت آزادی را تنومند ریشه می خواهیم. اگر به اندیشه فراهم کردن رفاه نسبی زحمتکشان و تولیدکنندگان نعمت های مادی و معنوی هستیم. اگر نمی خواهیم که ایران کنام درندگان فراملی شود، راهی به جز انتخاب راه رشد غیرسرمایه داری نداريم.
«اقتصاد بازار سرمایه داری»، یعنی سگ های گله را بستن و گرگ های درّه را آزاد گذاشتن. اقتصاد بازار سرمایه داری اقتصادی است بدون برنامه کلان و بدون نظارت مردمی شهروندان. سود ورزی کلان سرمایه داران مهم تر است از آزادی کارگران. در این نظام نیاز به انسان معمولی تا زمانی است که بتواند با کمر شکسته و دست های پینه بسته صندوق بی ته این ددمنشان ثروت جو را با پول پر کند. درّه میان نیازمندان و آزمندان هر روز ژرف تر و کوه پول ثروت اندوزان هر روز بلند تر می شود.
هر روز این زراندوزان زحمتکشان بسیاری را از لبه هولناک پرتگاه گرسنگی به دره نیستی حول می دهند. جنگ طلبی ضد انسانی آن ها در سطح جهانی و در ايران عليه مردم، مرز و حدی نمی شناسد.
تمام دولت های اخیر با اجرای خصوصی سازی رشته های تولیدی و خدماتی سود آور، از سرمایه ملی دزدیدند تا به ثروت نجومی سوداگران وطنی و غارتگران انحصارات فراملی بیافزایند. دولت های متعدد جمهوری اسلامی از یک طرف با دست داشتن اهرم های دولتی به کمک غارت ثروت های مردم توسط سرمایه داران بوروکرات و متحدان تاجر آن می پردازند. و از طرفی وقتی که دولت ها به خاطر این کار ضد ملی و ضد مردمی مورد تنفر مردم قرار می گیرند، این دولت مردان با سو استفاده از این نفرت و زیر شعار زیبای “کارها را به مردم بسپارید” و “نقش دولت را کم تر کنید”، به واگذاری بهترین مراکز تولیدی و خدماتی بخش عمومی به دزدان و رانتخواران لیبرال داخلی و متحدان جهانی شان می پردازند.
ادعای این که می توان تضاد عمده روبنایی را بدون حل تضاد اصلی زیربنایی (تضاد میان جنبه فردی و جنبه اجتماعی کار) حل کرد دست کم برای مارکسیست ها نباید قابل قبول باشد. مناسبات تولیدی که زیر بنای اقتصاد جامعه است، تعیین کننده اشکال گوناگون روبنای معنوی جامعه است.
مبارزه ضد استبدادی و ضد ارتجاعی با مبارزه علیه خصوصی سازی وریاضت کشی اقتصادی هم پیوند است. در شرایط کنونی کشور ميان عدالت اجتماعی و آزادی پيوند ارگانيك و ناگسستنی وجود دارد.
پیروزی مبارزه ضدديكتاتوری بدون مطرح کردن خواسته های مبرم عدالت اجتماعی امکان پذیر نیست. دموکراتیزه کردن ارگان های سیاسی مدیریت کشور با تغییر زیربنا اقتصادی- اجتماعی موجود پیوند دارد. فساد، استبداد، رانت خوری و غیره محصول زیربنای عقب افتاده سرمایه داری در کشور است. نمی توان حتا انتظار داشت که با تغییر شکل اسلامی حکومت این بدبختی ها که ریشه در جای دیگر دارد، چندان تغییر کند. اثبات این نظر را می توان در تمام کشورهای این چنینی دید. در تایلند با روبنای بودیستی، در فلیپین با روبنای کاتولیک، و در عربستان با روبنای اسلامی همه و همه درگیر مشکلات کم و بیش مشابه هستند که در تمامیت آن خلاصه می شود به استبداد داخلی، ریاضت اقتصادی نئولیبرالی و راه باز کردن برای سرمایه امپریالیستی. پيكار برای تحقق عدالت اجتماعی و دمكراسی بدون مبارزه طبقاتی برای حل تضاد اصلی جامعه امكان پذیر نیست.
نبرد ما بر ضد شرایط اسفبار موجود هم زمان در دو جبهه است. نبرد روزانه و مستمر برای اجرای کوچک ترین بهبودی شرايط زندگی مردم؛ نبردی که هم به رهایی زنان از جبر روسری مربوط است و هم به افزایش مزد کارگر. جبهه ديگـر، نبرد برای گذر از نظام سرمایه داری و پايان بخشيدن همیشگی به ستم طبقاتی است. اگر ما فقط به نبرد در جبهه نخست بسنده کنیم، به سوسیال دموکرات هایی بدل می شویم که تمام عمر در حال تعمیر ماشین مفلوک سرمایه داری هستیم. و اگر ما فقط به نبرد در جبهه دوم بسنده کنیم، به “چپ گرایان” خیالبافی می مانیم که با زندگی روزانه مردم پیوند و تماسی ندارند. به زبان مارکسیستی نبرد اول جزیی از وظیفه دمکراتیک ماست و نبرد دوم جزیی از وظیفه سوسیالیستی ماست. جداسازی ميان این دو صحنه مبارزه برداشتی غيرطبقاتی و غيرمارکسیستی است.
تنها با ارایه یک برنامه جایگزینی و جانشینی اقتصادی می توان توده ها را حول محور مبارزه ضد سرمایه داری گرد آورد.
اقتصاد سیاسی جامعه كنونی ايران، اقتصاد سياسی یک نظام بیمار و عليل سرمايه داری وابستـه به نظام اقتصاد جهانی امپرياليستی است. سرمایه گزاری خارجی بدون ورود فن آوری تولیدی و سرمایه گزاری مجدد سود کسب شده و پرداخت مالیات و رعایت حقوق کارگران انجام و ترغیب می شود. چنين سرمايه گذاری تنها به سود صاحب سرمايه مالی است. امپرياليسم برای تحميل چنين “سرمايه گذاري” است كه شهرها و روستاهای سوريه، عراق، افغانستان، يمن و … را بمباران و تخريب می كند. “اهدای اعتبار” برای بازسازی كه در “كنفرانس های كشورهای پرداخت كننده” هر چند يك بار به راه انداخته می شود، تحميل “سرمايه گذاري” غيرقابل بازپرداخت به اين خلق ها است كه به منظور برقراری سلطه نواستعماری “اهدا” كنندگان انجام می شود.
سرمايه گذاری خارجی در ايران بايد از اين رو تنها در چارچوب برنامه اقتصاد ملی در مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب عملی گردد. انتقال تكنولوژی جديد و شرايط مناسب و متناسب برای بازپرداخت، پيش شرط تاثير مثبت چنين سرمايه گذاری ها است. استفاده از صندوق اعتباری جديد كه پايه و سرمايه گذار اصلی آن جمهوری خلق چين است، برای كشورهای آسيايي، افريقايی و آمريكای لاتين امكان جديد و پراهميتی را در برابر زياده خواهی های سرمايه مالی امپرياليستی و ارگان های مالی آن تشكيل می دهد.
هدف مبارزه برای حل تضاد عمده و یا “روز“ جامعه، براندازی ديكتاتوری نظام سرمايه داری حاكم است كه در شکل رژيم مستبد ولايی كنونی متظاهر می شود. حل توامان تضاد عمده و اصلی تنها با برقراری نظام اقتصادی- اجتماعی مرحله ملی- دمكراتيك در جامعه ما میسر می شود.
درست به دلیل این که انقلاب بهمن با موفقیت به حل تضاد “عمده”ی آن زمان با دیکتاتوری شاه پرداخت، ولی نتوانست به حل تضاد “اصلی” در ساختار اجتماعی- اقتصادی دست يابد، به شكست انجاميد. تنها با به اجرا رساندن اهداف اقتصادی و اجتماعی مرحله ملی-دموکراتیک انقلاب پيروزی ممكن بود و هست. ما همچنان با این معضل در گیر هستیم.
وقتی که رفقا هنگام برخورد و مواجه با کارگران واقعی و زحمتکشان عینی از تراوش اندیشه های خرافی و پس مانده های فردگرایانه ضد ارزش های اخلاقیِ سرمایه داری در افکارشان شکوه می کنند، باید بدانند که این شعور اجتماعی محصول هستی اجتماعی آن ها در اقتصاد سیاسی سرمایه داری است. ما باید با همین توده های کارگر و زحمتکش جامعه آینده را بسازیم. توده ساخته ذهن ما و با پیش آگاهی وجود ندارد. بنابراین باید به عنوان نیروی پیشرو از وظیفه خود آگاه و صبور و فعال بود. این ما هستیم که با بازتاب دادن تضاد اصلی در شعور خود، ایدولوژی آینده را رهبری می کنیم. ایدولوژی که به تغییر زیربنا و حل تضاد اصلی کمک می کند. ما باید این ایدولوژی را به میان کسانی که در حل تضاد اصلی ذینفع هستند ببریم. این شنا کردن است خلاف مسیر جریان آب. خستگی، ناامیدی، ناشکیبایی و … طبیعی است. ولی لحظه یی و گذرا است. درک این که ما چاره دیگری جز مبارزه برای تغییر این زیر بنا نداریم، عزم ما را در ادامه مبارزه قوی تر می کند و يافتن راه های عملی را در مبارزه ی روزانه ممكن می سازد.
بگفته نظامی:
به هنگام سختی مشو نا امید که ابر سیه بارد آب سفید
در پایان یکبار دگر بخوانیم و یاد بگیریم که چگونه شاعر بزرگ زحمتکشان، لاهوتی به آموزش “اقتصاد سیاسی” به زبان روان مردم می پردازد. این قطعه کوتاه هم به توصیف جانبدارانه و روشنگرانه وضع مشخص موجود می پردازد و هم جاده تغییر، دگرگونی و رهایی را نشان می دهد.
چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است
من از عائلۀ رنجبرم
زادۀ رنجم و پروردۀ دستِ زحمت
نسلم از گارگران
حرف من اینکه: چرا کوشش و زحمت از ماست
حاصلش از دگران؟
این جهان یکسره از فعله و دهقان بر پاست
نه که از مفت خوران !
.
دین و قانون و وطن، آلت اشراف بُوَد
.
خانۀ جهل خراب!
حیله است این سخنان
.
بهر آزاد شدن، در همۀ روی زمین
از چنین ظلم و شقا
چارۀ رنجبران، وحدت و تشکیلات است
لاهوتی
منابع:
ایدئولوژی آلمانی: مارکس و انگلس
آنتی دورینگ: انگلس
ماتریالیسم تاریخی: هوشنگ ناظمی (امیر نیک آیین)
اقتصاد سیاسی: فرج الله میزانی (جوانشیر)
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3717
جايگزيني كه مي خواهيم، به جاي آنچه نمي خواهيم!؟در بر همان پاشنه مي چرخد!
دوره جدید: مقاله شماره: ۲۱ (۱۱ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
همان طور كه در ارتباطي ديگر اشاره شد، آقاي روحاني با راي ٥٧ درصدي مردم براي دور دوم رياست جمهوري خود انتخاب شد. جالب اين نكته است كه هيچ ابرازنظر سياسي و يا ژورناليستي شكي در اين مورد باقي نمي گذارد كه با اين انتخاب، در شرايط حاكم بر ايران تغييري حاصل نشده و نخواهد شد. در بر همان پاشنه مي چرخد! مگر اين طور نيست؟
مگر رئيس جمهور جديد قادر است خواستار برگزاري تحليف خود در حضور موسوي ها و كروبي باشد و آن را شرط شركت خود در آن اعلام كند؟ پاسخ منفي است! نبايد ترديد داشت كه او چنين خواستي را مطرح نخواهد نمود.
طرفدارانش اما چنين انتظاري از او دارند. براي نمونه عليرضا كفايي در نوشتارش با عنوان “تكاپوي معيشت” (كلمه)، «رفع حصر و رفع محدوديت ها» را از اين رو ضروري مي داند، زيرا «شكوفايي اقتصادي رابطه اي نزديك با آزادي دارد.» از اين رو او مي طلبد كه «بايد به آزادي هاي سياسي و مدني پرداخت»!
ضروري است اشاره شود كه در مقاله نكته هاي چند ديگري نيز وجود دارد كه مي توان كاملا با آن موافق بود و بحث را بر پايه آن ادامه داد. مساله “آزادي” و شكستن بند زندان غيرقانوني موسوي ها و كروبي و به ويژه خواست داشتن يك «برنامه اقتصادي علمي» توسط نظريه پرداز اصلاح طلب چنين نمونه هايي را تشكيل مي دهد.
هدف اين سطور بحث خاص در اين باره است كه
اول- آيا اصلاح طلبان آماده ي بحث و گفتگو در سطح جامعه درباره ي «برنامه اقتصادي علمي» هستند؟
دوم- نظرشان در مورد برنامه اقتصاد ملي برپايه ي يك “اقتصاد سياسي” مردمي- دموكراتيك و ملي ضد امپرياليستي براي ايران چيست؟
متاسفانه نه تنها به اين پرسش ها توسط اصلاح طلبان وقعي گذاشته نمي شود، بلكه برخي ها از موضع برتري جويانه خواستار ادامه شرايط اقتصادي حاكم شده و عملاً از آن دفاع مي كند. به نظر آن ها، معضل «معيشت مردم» بايد تنها با «توزيع قدرت» تلطف شود. دست يابي به يك «برنامه ي علمي» براي اقتصاد، اما بدون بحثي همه جانبه در سطح جامعه امكان پذير نيست!
مواضع آقاي عليرضا كفايي در مقاله
آقاي كفايي كه مدافع دوره ي اصلاحات در گذشته است و آن را دوراني موفق اعلام مي كند، در دفاع خود از خواست امروز مردم، اين خواست را چنين توصيف مي كند: «اصلي ترين مطالبه ي جامعه، مطالبه معيشت» توسط مردم است. براي پاسخ به اين خواست مردم، «توسعه سياسي» ضروري است. بايد «اهداف اقتصادي را از همين رهگذر، يعني توسعه سياسي تعريف نمود».
عليرضا كفايي كه موافق داشتن «برنامه» است، به درستي نياز راه رشد را «پرداختن از منظر علمي به اقتصاد» مي داند. متاسفانه او تعريف مشخصي از «منظر علمي به اقتصاد» ارايه نمي دهد. آنچه كه در نظر برجسته مي شود، اين برداشت است كه «نمي توان جزيره اي عمل كرد و با شعار و وعده و تزهايي چون انقلابي عمل كردن، اقتصاد را شكوفا نمود»!
روي سخن او ظاهراً به سوي طرح كنندگان شعار «اقتصاد مقاومتي» است. اين نكته مثبت در موضع آقاي كفايي است. اما جمله ي بعدي نگاشته شده در نوشتار و به ويژه پيشنهاد براي توصيف چگونگي «توسعه ي اقتصاديِ» مورد نظرش، صحنه ي ديگري را مي گشايد.
او در ادامه، فلسفه ي خود را براي طرح “اقتصاد سياسي” مورد نظرش ارايه مي دهد. او مي نويسد: «بايد برنامه داشت و از منظر علمي به اقتصاد پرداخت و از آرزو و وهميات پرهيز كرد. بايد دانست در زمين زندگي مي كنيم و ميان آدميان منابع محدود است. پس اگر كسي داعيه ديگري دارد از اين جنس نيست و حتما آنچه مي گويد يا خواب است و خيال، يا وهم است و شعار، يا دروغ است و عناد، يا نمي داند. در هر حال، آنچه غير از جهان آدميان مي گويد براي مردم نيست. براي فرشتگان هم كه باشد، به درد آدميان نمي خورد و اگر اصرار بر نظرش دارد، شيطاني است.» (تكيه همه جا از ف ع)
نظريه پرداز كه فشار سلطه اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي را بر گرده خود و مردم ايران – ولابد خلق هاي ديگر مانند يونان و … – حس مي كند و مي بيند، و از مقاومت روزافزون مردم در برابر آن آگاهي دارد، تز مشهور “مشيت الهي” را كه به روز كرده است، به ميان مي كشد و آن را به طور ساده «جهان آدميان» مي نامد! جهاني كه در آن «منابع محدود» هستند. مانند نفت و گاز (١).
آيا «جزيره اي عمل نكردن» به معناي پذيرفتن تز تجاوزگرانه ي امپرياليسم در اين باره است كه نفت و گاز ايران و همه كشورهاي ديگر، آن «منابع محدود» را تشكيل مي دهد كه آن ها نيز بر آن “حـق” دارند!؟ لااقل اشاره ي مقاله مورد بحث به «ديپلماسي فعال» براي «عبور از بحرانِ» اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران كه آن جا از آقاي روحاني خواستار مي شود، مي تواند اشاره اي به مضمون جزيره اي عمل نكردن مورد نظر نظريه پرداز باشد.
از طرف محافل امپرياليستي اخيراً با صراحت “فلزات كمياب” نيز به مثابه ي «منابع محدود» مطرح شد. كشورهاي مخاطب جمهوري خلق چين و روسيه و ديگران بودند كه گويا در فروش آن به كشورهاي اروپايي و ايالات متحد و ديگران امساك نشان مي دهند.
ظاهرا در ارتباط با سلطه ي ديكتاتوري در ايران، نظريه پرداز در قسمت ديگري از مقاله، مساله «توزيع قدرت» سياسي را مطرح مي سازد كه گويا به تقسيم ثروت و بهبود “عدالت اجتماعي” خواهد انجاميد. براي نمونه آن طور گويا در ايالات متحده، كشورهاي اتحاديه اروپا و… برقرار و “عدالت اقتصادي” حاكم است؟ به نظر او با برقراري “دمكراسي” از طريق «توزيع قدرت» مي توان به اقتصاد سياسي اي دست يافت كه «خواب و خيال و وهم و شيطاني» نيست، بلكه به طور صاف و ساده، واقع بينانه است!
بايد اذعان داشت كه در سطور آخر، مخاطب نظريه پرداز حاكميت ديكتاتوري است كه نكته ي مثبت را در نظرش تشكيل مي دهد. او اما درنيافته است كه “دعوا بر سر لحاف ملاست”! صحبت بر سر آن است كه چگونه مي توان «توزيع قدرت» نمود؟ آيا اين روندي اخلاقي و “اسلامي” است كه گويا با پند و اندرز حل خواهد شد، يا روندي انقلابي؟ مي نويسد: «براي تحقق قدرت بايد توزيع قدرت كرد. توزيع قدرت از تمركز ثروت در دست عده اي خاص جلوگيري مي كند. تعديل قدرت به تعديل ثروت خواهد انجاميد و رفاه نسبي و برابري را باعث خواهد شد.»
تنها نكته اي كه در سخن خالي مي ماند و به آن اشاره شد، طرح اين ادعاست كه گويا چنين وضعي در شرايط دموكراتيك كشورهاي سرمايه داري، از قبيل ايالات متحده، اتحاديه اروپا، و … برقرار است.
اثبات بي پايه و اساس بودن تز “برقراري دمكراسي به عدالت اجتماعي مي انجامد” كه نادرستي آن را واقعيت زندگي در «جهان آدميان» مورد نظر نظريه پرداز به اثبات رسانده است، همان طور كه اشاره شد، موضوع بررسي اين سطور نيست. به آن پرداخته شده و بازهم پرداخته خواهد شد. تنها اشاره شود كه در همه كشورهاي جهان شكاف ميان فقر و ثروت به دنبال چهل سال اعمال “اقتصاد سياسي” نولييرال تشديد شده است.
موضوع اصلي مورد بررسي اين سطور، نگاهي به «بحران» حاكم بر ايران هم نيست كه در مقاله به درستي طرح مي شود: «بحران در سطح زيرين در حال گسترش» است. نظريه پرداز توجه را به آن جلب مي كند، زيرا مي تواند «سرانجام چون آتشفشاني مهيب پوسته را بشكافد و همه چيز را ذوب كند و بسوزاند». يكي ديگر از فرازهاي نوشتار در ارتباط با «جهان آدميان»!
موضع اصلي بررسي در اين سطور، برجسته ساختن اين واقعيت است كه برخي از نظريه پردازان بورژوازي با آزادي كامل شرايطي را مطرح مي سازند كه به نظر آن ها، پيش شرط است براي «توسعه اقتصادي». توسعه اي كه گويا در شرايط برقراري و ادامه سلطه اقتصادي سرمايه مالي جهاني شده ي امپرياليستي براي ايران ممكن خواهد بود. اين نظريه پردازان نه تنها عنصر ضد مردمي و استثمارگرانه اقتصاد سياسي امپرياليستي را مسكوت مي گذارند، بلكه فراتر از آن، عنصر ضد ملي اين اقتصاد سياسي را با تز «زمين آدميان» توجيه مي كنند و تن دادن به آن را به مردم سرزمين ايرانيان توصيه مي كنند. توصيه مي كنند كه تبديل شدن ايران به كشور نيمه مستعمره ي امپرياليستي را پذيرا شوند!
آن ها مخالفت حزب توده ايران را با چنين سياستِ ضد مردمي و ضد ملي، «وهم و خيال و شيطاني» مي نامند و براي تلطيف سخن تلخ و ناجوانمردانه خود، حاضرند مواضع حزب توده ايران را “آسماني” نيز بنامند، تا گويا غيرواقع بينانه بودن آن را نشان داده و به اصطلاح ادعاي خود را به اثبات رسانده باشند!
از چنين برخوردي، بوي پايبندي صادقانه و پايدار به “دموكراسي” به مشام نمي رسد.
اين دسته از مداحان نظام سرمايه داري، بخشي از بار تبليغات ضد توده اي و ضد چپ را هميشه به دوش كشيده اند و فرجي به آن ها نيست. اما با توجه به اين نكته كه مبارزه ي طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن براي دستيابي به “دموكراسي” هشيارانه سازمان داده شود. ايجاد شرايط هژموني نيروهاي مردمي و دموكراتيك و ملي در «توزيع قدرت»، كه بلاترديد در راه است، بايد هشيارانه سازمان داده شود. گذار از ديكتاتوري ولايي و نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد امپرياليستي، روندي واحد و انقلابي را تشكيل مي دهند كه بايد براي آن توده ها را تجهيز نمود و سازمان داد.
«شماري از هواداران حزب توده ايران – سازمان فدائيان خلق ايران» در ارزيابي خود بر ضرورت «بازسازي رابطه»ي چپ انقلابي با توده هاي مردم پاي مي فشارند و آن را نبردي ارزيابي مي كنند كه «به يك كنش گسترده ي سازمان يافته با تلاش و كوشش جانفرساي دراز مدت [و] پر هزينه نياز دارد»!
پرچم اين مبارزه، “اقتصاد سياسي” مرحله ي مستقل ملي- دموكراتيك انقلاب است، كه گذار است از نظام استثمارگر سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني شده ي امپرياليستي، بدون آن كه اقتصاد سياسي سوسياليستي باشد!
اين پرچم جايگزين، آن چيزي است كه مردم ميهن ما و در مركز آن زحمتكشان خواستار آن هستند!
اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب
حزب توده ايران در پاسخ به اين نظريه پردازي هاي تكراري و خسته كننده، جايگزيني روشن و قاطع را در برابر اقتصاد سياسي امپرياليستي “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” پيشنهاد مي كند. “اقتصاد سياسي” مرحله ي ملي- دموكراتيك انقلاب كه هر دو عنصر مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي، ساختار و عملكرد آن را تشكيل مي دهد.
اين اقتصاد سياسي اهرم رهايي بخش و حافظ استقلال ميهن انقلابي است. برنامه تعريف شده ي “اقتصاد ملي- دموكراتيك”، شرايط همكاري و همياري وسيع توده هاي زحمتكش را براي پيروزي آن ايجاد مي سازد. شركت فعالِ سرمايه داران مدافع منافع و حق حاكميت ملي ايران در سازماندهي اين مرحله ي مستقل فرازمندي جامعه، از ضرورت قطعي و بلاترديد برخوردار است. از اين رو حفظ سرمايه هاي ملي از دستبرد سرمايه مالي امپرياليستي، وظيفه پراهميتي را در “اقتصا سياسي” اين مرحله ايفا مي سازد. تجربه در جريان در دفاع از سرمايه هاي ملي در جمهوري خلق چين شايسته توجه خاص است. دفاع از سرمايه ملي و تامين رشد مداوم “عدالت اجتماعي نسبي”، پيش شرط وحدت منافع لايه و طبقه ها مردمي- ميهن دوست را در جامعه در اين مرحله تشكيل مي دهد.
عمده ترين پيش شرط براي حفظ وحدت منافع، تعريف بي چون و چراي “عدالت اجتماعي” نسبي در “اقتصاد سياسي” اين دوران و توضيح چگونگي روند رشد متناسب آن با شكوفايي اقتصادي در كشور است.
حق برخورداري از آزادي هاي دموكراتيك و قانوني براي همه طبقه ها و لايه ها وجود دارد. سازمان هاي كارگريِ صنفي و سياسي، همان قدر وجود دارند و آزادانه و مستقل سياست خود را تعيين مي كنند، كه اكنون سازمان هاي صاحبان ثروت از آن برخوردارند.
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3707
—
١- شماري از هواداران حزب توده ايران- سازمان فدائيان خلق ايران در ارزيابي اي كه در نويدنو و توده اي ها انتشار يافت، در ارتباط با «شركت ملي نفت ايران كه [دستاوردهاي آن] حاصل انباشت تجربه ي مديران و كارشناسان ملي» است، مي نويسند «با وجود قراردادهاي جديد IPC در دولت [روحاني] عملا خصوصي شده است».
من به راه توده مي روم!من از «منافع طبقاتي كارگران و توده ي زحمت» دفاع مي كنم!
دوره جدید: مقاله شماره: ۲۰ (۸ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
«شماري از هواداران حزب توده ايران – سازمان فدائيان خلق ايران» در تحليلي از شرايط حاكم بر ايران، مواضع انقلابي خود را مورد تاكيد قرار داده و برجسته ساخته اند. اين رفقاي مبارز، گام از تحليلِ توصيفي موفق شرايط فراتر گذاشته و براي انجام وظايف جنبش انقلابيِ توده اي- فدائي پيشنهادهاي مثبت و سازنده اي مطرح مي سازند كه هدف آن، بازسازي «ارتباط هاي ما با توده هاي مردم» است كه اكنون «بسيار ضعيف» است. «تنها خيالي از جانفشاني هاي چپ در اذهان مردم باقي» است. (١)
در ارزيابي به ويژه به خطر “پوپوليسم” اشاره مي شود كه هارترين جريان هاي اصولگرا از قبيل رئيسي ها با تصاحب شعارهاي «چپ» دنبال مي كنند كه بايد عليه آن همان قدر به مبارزه پرداخت كه عليه جرياني كه «خواهان نوعي نوليبراليسم در ارتباط با دولت هاي امپرياليستي [بوده] و حل شدن در اقتصاد جهاني» را دنبال مي كند.
در ادامه ي تحليل نقش ضد ملي «پيروزي جناح روحاني» بررسي و خطر تبديل ايران به نيمه مستعمره اقتصاد امپرياليستي خاطر نشان شده و در برابر آن چنين ارزيابي مي شود: «پيروزي جناح روحاني ايران را به تامين كننده انرژي و نيروي كار ارزان براي دولت هاي امپرياليستي تبديل كرده و استثمار توده رنجبر را تشديد مي كند.»
رفقايي كه زير فشار سلطه ديكتاتوري و خطرات ناشي از آن مبارزه مي كنند، خود را «گروه كوچكي از جريان بزرگ و شاخه اي از درخت تناور جريان چپ ايران» اعلام مي كنند. آن ها با انتقاد از «عقب نشيني مستمر نيروهاي چپ از عرصه هاي عمومي» كه با «بي عملي» در خارج از كشور و بي توجهي به مواضع «جريان هاي داخل كشور» همراه است، به توضيح مواضع و صحنه هاي مبارزاتي ضروري پرداخته و مضمون ضد ديكتاتوري و ملي پيشنهادهاي خود را توضيح مي دهند.
به ارزيابيِ درست اين رفقا، وظيفه ي نخستِ مبارزه، كوشش براي «رسوايي باند مخوف رئيسي و قاليباف و سياست هاي ضد توليدي، ضد مردمي و جنگ طلبانه آنان» است. و «رسوا كردن شعارهاي به ظاهر عدالتخواهانه آنان». رفقاي داراي موضع انقلابي «افشا كردن سياست هاي نوليبرالي كه از [طرف] دولت سازندگي … و دولت روحاني در زمينه اقتصادي …» اعمال شده و مي شود و با پيامدهاي فقر و بيكاري و… در جامعه همراه است و به بر باد دادن استقلال اقتصادي- سياسي ايران مي انجامد را وظيفه ي عاجل ديگر مبارزان مي دانند كه بايد به آن به طور مصمم و با هشياري و پيگيري انقلابي عمل كرد.
اين رفقا با انگشت گذاشتن بر روي سختي نبرد ايدئولوژيك و “نبرد در سنگر” به منظور كسب هژموني «سياسي و ايدئولوژيكِ» نيروي هاي انقلابي چپ، كه عمدتاً «ناشي از سركوب سيستماتيك» اين نيروها و كم كاري روشنگرانه- نظري آن ها است، وظيفه ي ديگر پيش روي را مبارزه براي احراز هژموني «سياسي و ايدئولوژيك» انديشه ماركسيستي- توده اي اعلام مي كنند.
اهميت مبارزه ي روشنگرانه- نظري از اين واقعيت ناشي مي شود كه «اصلاح طلبي، [و] اصول گرايي چنان در ذهن و روان توده هاي مردم ريشه دوانده كه پذيرش يك نيروي سياسي و ايدئولوژيك سوم از سوي توده هاي مردم … به اين راحتي قابل تصور نيست.»
اين رفقا با اشاره به سياست “پوپوليسم چپ” توسط «اصولگرايان» كه در اجراي برنامه ضد مردمي و ضد ملي اقتصاد سياسي ديكته شده ي نوليبرال توسط امپرياليسم در «دولت احمدي نژاد و ادامه آن در دولت روحاني» مشتركنند، بر روي تضاد اصلي ميان منافع لايه هاي زحمتكش و ميهن دوست از يك سو و طبقات حاكم در نظام سرمايه داري كنوني از سوي ديگر تكيه كرده و آن را برجسته مي سازند.
اين رفقا به درستي دو تضاد اصلي مردم عليه ديكتاتوري و اقتصاد سياسي ديكته شده را «اهرم ايجاد ارتباط با توده هاي مردم» ارزيابي مي كنند و در مبارزه ي خود به كار مي گيرند.
«بحث در باره سياست هاي نوليبرال، معرفي اين سياست ها كه از دولت سازندگي آغاز و تاكنون بي وقفه ادامه يافته است؛ و بهره بردن از [توصيف و آموزش از] پيامدهاي زيانبارِ اجراي سياست هاي نوليبرال در همه جهان …»، اهرم روشنگرانه براي «ارتباط با توده» ارزيابي مي شود.
جايگزين براي آنچه كه نمي خواهيم!
پيش تر رفقايِ سازمان يافته در سطح “پيشقراول انديشه” ماركسيستي- توده اي در گروه «شماري از هواداران حزب توده ايران- سازمان فدائيان خلق ايران» موضع خود را در نبرد طبقاتي با شفافيت اعلام كرده و برجسته ساخته اند: دفاع از «مشي خود كه همانا دفاع از منافع طبقاتي كارگران و توده زحمتكشان است»!
تعيين دو تضاد اصلي ميان طبقه كارگر و لايه هاي ديگر مردم ميهن دوست با طبقات حاكم در نظام سرمايه داري ولايي، كه از آن وظايف روز نتيجه مي شود و به آن اشاره شد، نقطه ي مركزي را در ارزيابي تشكيل مي دهد. مبارزه با نوليبراليسم، به معناي نفي مطلق آن است. آن چيزي است كه در انطباق كامل است با مضمون مبارزه ي ضد ديكتاتوري- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي. زيرا، همان طور كه در ارزيابي به درستي نشان داده شده است، كليت رژيم حاكم، اجراي اين “اقتصاد سياسي” ضد مردمي و ضد ملي را دنبال مي كند.
وحدت مبارزه عليه نوليبراليسم و زمينه “بود” آن، يعني نظام استثمارگر و غارتگر سرمايه داري امپرياليستي، انكارناپذير است. تنها با پايان بخشيدن به نظام سرمايه داري مي توان به شكل استثمار نوليبرالي آن در ايران پايان داد. سازمان نظاميِ تجاوزگر “ناتو”، ابزار حاكميت امپرياليستي نظام سرمايه داري جهاني است. مبارزه ي نيروهاي صلح خواهِ جهان عليه جنگ طلبي “ناتو”، بدون مبارزه عليه نظام سرمايه داري راه به جايي نمي برد. حذف ديكتاتوري ولايي در ايران نيز بدون پايان بخشيدن به نظام سرمايه داري كه دفاع از آن وظيفه اوست، ممكن نيست!
براي حذف ديكتاتوري بايد به توده هاي ميليوني زحمتكشان يدي و فكري، به همه لايه هاي ميهن دوست كه مي پرسند، “پيشنهاد جايگزين شما چيست؟” پاسخ داد!
بايد پاسخ جايگزين به اقتصاد سياسي امپرياليستي را به پرچم مبارزه براي «پذيرش يك نيروي سياسي و ايدئولوژيك سوم از سوي توده هاي مردم» بدل نمود. پرچمي در جهت شكاندن جو سلطه ي ايدئولوژي حاكم و در جهت ايجاد نمودن آگاهي سياسي- طبقاتي ميان توده ها. مضمون “نبرد در سنگر” مورد نظر آنتونيو گرامشي در شرايط كنوني در ايران، به اهتزاز در آوردن پرچم پيشنهاد جايگزين و مبارزه ي ترويجي- روشنگرانه و تبليغي براي آن است.
بايد برنامه جايگزين علمي، يعني “اقتصاد سياسي” مرحله ي ملي- دموكراتيك انقلاب را كه تنها راه خروج عملي از بحران ناشي از برنامه “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصاديِ” ضد مردمي و ضد ملي حاكميت نظام سرمايه داري است، به اهرم انتقال آگاهيِ طبقاتي به درون طبقه كارگر و متحدان نزديك و دور آن بدل نمود.
اين جايگزين جز “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب ايران نيست! بايد آن را احيا نمود و به سرانجام و به ثمر رساند! اين اهرم پرتوان كه بايد با زبان مناسب براي توده ها مطرح شود و با توجه به همه شرايط امنيتي به ميان آن ها برده شود، پرچم مبارزه ي “قشون زحمتكشان” و پل ارتباط مستحكم و سازنده با توده هاي ميليوني است.
چنين پرچمي ترديد براي هيچ كس باقي نمي گذارد كه مضمون شعر زنده ياد سياوش كسرايي، دفاع از «مشي توده اي در دفاع از منافع طبقاتي كارگران و توده زحمتكش است» كه ارزيابي «شماري از هواداران حزب توده ايران- سازمان فدائيان خلق ايران» برجسته ساخته است و نه، دنباله روي از توده به بهانه سختي راه و نازل بودن سطح آگاهي طبقاتي در كشور و امثال آن.
منبع tudehiha.org
١- نويدنو، سوم خرداد ٩٦ http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-909-96-72-960303.htm
نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/category/new-articles
…………………………………………………………………………………………………
نويدنو، سوم خرداد ٩٦
http://www.rahman-hatefi.net/navidenou-909-96-72-960303.htm
من به راه توده میروم
شماری از هواداران حزب توده ایران- سازمان فداییان خلق ایران
اگرچه کشور ما ایران همواره در طول تاریخ با بلاهای طبیعی و غیر طبیعی رو به رو بوده اما هیچ گاه این گونه به ویژه در سده اخیر درگیر مشکلات ژرف و ریشه ای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نبوده است. طبیعت شکننده ایران با یورش سرمایه داری به بخش کشاورزی باعث تاراج منابع آب زیر زمینی کشور شده و تمام دشتهای کشور با خشکی و افت شدید منابع آبی روبه رو هستند. دریاچهها و تالابها خشکیده و ریزگردها جنوب و غرب کشور را تهدید میکنند. بخش بزرگی از شهرها و کشتزارهای فلات مرکزی و شرق کشور مورد تهدید شدید بیابانزایی هستند. پیشروی بیابانها و خشکی دشتها و تالابها باعث شده که تقریباً تمام کشور در معرض نابودی قرار بگیرد. آلودگیهای زیست محیطی در اثر فعالیتهای بی رویه و سودجویانه صنعتی و نفتی و کشاورزی تجاری و دست اندازی دلالان املاک و مستغلات جنگلها و کوهها و سرشاخههای رودها و تالابهای کشور را به شدت آلوده یا خشکانده است. جنگلها و مراتع و منابع طبیعی به تاراج رفته رو به نابودی کامل هستند. با وجود درآمد میلیاردی نفت در سالهای گذشته فقر؛ بیکاری، بیسوادی، بیماری رو به گسترش است و در اثر اجرای سیاستهای نولیبرال توسط دولت احمدی نژاد با شعار چپ گرایی و ادامه آن در دولت یازدهم میلیونها ایرانی در اثر سلب مالکیت به شیوهها و روشهای گوناگون از تجاری کردن مناطق خوش آب و هوای شهرها و جنگلها گرفته تا ساخت خانههای مهرو فروش کارخانهها و شرکتهای دولتی به بخش خصوصی موهوم و آزادسازی اقتصادی و مالی سازی اقتصاد به حاشیه شهرها و حاشیه اقتصاد پرتاب شدهاند. صنعت نفت با وجود قرارداهای نوع جدید IPC در دولت جدید عملاً خصوصی شده و بدنه شرکت ملی نفت ایران که حاصل دههها انباشت تجربه مدیران و کارشناسان ملی بوده در معرض نابودی است. فشارهای سیاسی و بی حقیِ همگانی شده هیچ جریانی را خارج از جریان اصلی بی نصیب نگذاشته است. نمایش خیمه شب بازی انتخابات نیز با اجرای پیسهای تکراری، دیگر چنگی به دل ساده لوح ترین تماشاچیان هم نمیزند. بالا رفتن هزینه کوچکترین فعالیت سیاسی و ترس از سایه شوم دهشت افزای جنگ و وحشت از کاندیداهای واپسگراتر است که دستاویزی برای شرکت مردم در این نمایش بی مزه شده است.
بن بست تحریم فعال
همان گونه که پیش بینی میشد با به راه افتادن قطار انتخابات ریاست جمهوری در ایران تنور نقدهای اقتصادی نیز داغ تر از همیشه شد. واقعیت این است رانده شدن جناح چپ اعم از چپ مارکسیست و غیر مارکسیستی از عرصههای عمومی به هر دلیل اعم از سرکوب، قتل، زندان و یورش گسترده فرهنگی و تئوریک به بنیانهای اندیشه چپ تحت عنوانهای جعلی آزادی اقتصاد و دست شفابخش نامریی بازار و غیره، چپگرایان مارکسیست را چنان دچار بی عملی کرده است که عموماً گرفتار قهر و پشت کردن به همه جریانهای داخل کشور شدهاند. نغمه تحریم انتخابات که از دو سه ماه پیش از سوی غالب این گروهها ساز شده بود با موضع گیریهای رسمی حزبها و گروههای چپ کمونیست و برخی گروههای چپ غیر کمونیست مبنی بر تحریم با افزودن پسوند فعال (برای خالی نبودن عریضه) آنها را وارد فاز بی عملی کامل و قهر با مردم کرد. بخشی از این بی عملی حاصل حضور فعال طرفداران اصلاحات و اعتدال گراها در فضای رسانههای رسمی و مجازی و محفلی است. به گونه ای که این گروههای اصلاح طلب عملاً فضای رسانه ای مجازی را با سیاستهای نولیبرالی خود عملاً تسخیر کرده و رسانههای نوشتاری و سنتی نیز زیر سایه پررنگ آنان هر گونه قدرت تحرک و عرض اندام را از سایر نیروها به ویژه دگراندیشان گرفته است. با توجه به بی آبرو بودن و پیشینه اعمال ضد مردمی و فاسد اصول گرایان که منتقد عملکرد دولت اعتدال گرای مستقر است فضای چندانی برای نیروهای چپ منتقد و مخالف دولت برای طرح انتقادهای خود از دولت روحانی و سیاستهای اقتصادی نولیبرالی آن که در اصل مورد حمایت اصول گرایان نیز هست باقی نمیگذارد زیرا از نظر اکثریت مردم و فعالان مدنی عدالت خواهی در شعارهای اصول گرایانی چون احمدی نژاد و رئیسی و قالیباف خلاصه میشود. این موضوع یکی از پیامدهای عقب نشینی مستمر نیروهای چپ از عرصههای عمومی به عرصههای خصوصی و محفلی است که چپ گرایان را در عرصه رسانه ای در محاق قرار داده است. از سوی دیگر شماری از روشنفکران بی عملی، تذبذب و بی ارادگی خود را در پشت شعارهای تند و آتشین تحریم و انتقاد از حکومت در محفلهای خصوصی و بی خطر پنهان کردهاند و به افراد و جریانهای راستین طبقه کارگر که تا کنون هزینههای زیادی برای مشی خود که همانا دفاع از منافع طبقاتی کارگران و توده زحمتکشان است با رگبار تهمتها و اتهامهای بی اساس اجازه تنفس و بیان آزادانه تصمیم گیریهای خود را نمیدهند.
دهل زنی که از این کوچه مست میگذرد
مجال نغمه به چنگ و چگور ما ندهد
تمام عمر در این آرزو به سر برده ست.
تمام عمر در این آرزو که روزی او
به طبل خویش بکوبد چنان که چنگ و چگور
رها کنند ره خویش و تن زنند خموش
کنون مقام همایون به دست آورده ست
این گروه از روشنفکران در هر برهه و زمانی در سایه بی خطر و امن خود نشسته و نه تنها به دیکته ننوشته خود افتخار میکنند که با ذره بین در دوسیه کنشگرانی که با گرو گذاشتن آبروی خود و کسان خود و هزینه از جان ومال خود به میدان رفتهاند را میکاوند تا مگر نقطه سیاهی در آن بیابند و بر کوس رسوایی او بکوبند. این در واقع سنگ دیگر آسیابی است که نیروهای راستین خلق را در زیر فشار خود له میکند.
ما به عنوان گروه کوچکی از جریان بزرگ و شاخه ای از درخت تناور جریان چپ ایران در تحلیل صحنه سیاسی امروز ایران به این باور رسیدیم که صحنه انتخابات صحنه رقابت بین بخشی از حاکمیت که خواستار زدودن تتمه جمهوریت نظام اسلامی به توصیه افرادی چون مصباح یزدی، شیخ یزدی و جنتی برای برپا داشتن نوعی خلافت طالبانی به خلیفه گری خامنه ای و پیشکاری رئیسی قاتل است که با تکیه بر نیروی هار نظامی سپاه برای مداخله خارجی و بسیج برای سرکوب داخلی مجری افراطیترین و تندترین سیاستهای نولیبرالی، با صنعت زدایی، بیکاری سازی، فقیرسازی، گسترش مالی سازی و آزادسازی اقتصادی برپایه فروش نفت؛ مواد اولیه و منابع طبیعی کشور و واردات گسترده تحت اختیار نیروهای امنیتی و نظامی و توزیع رانت در لایههای نازک بالایی جامعه و صدقه به توده مردم فقیرشده است؛ با بخش دیگری از حاکمیت که خواهان نوعی نولیبرالیسم در ارتباط با دولتهای امپریالیستی و حل شدن در اقتصاد جهانی و ایفای نقش در قالب یک دولت مورد اعتماد برای تأمین نیازهای انرژی و برخی مواد اولیه و بازاری برای سرمایه گذاری مالی و پولی در بخشهایی چون ارتباطات، بانکداری و خودروسازی و البته صنعت نفت و گاز (انرژی) است. رقابتی که در بهترین حالت و در صورت پیروزی جناح روحانی ایران را به تأمین کننده انرژی و نیروی کار ارزان برای دولتهای امپریالیستی تبدیل کرده و استثمار توده رنجبر را تشدید میکند.
از سوی دیگر با توجه به شرایط جهانی و منطقه ای و کشوری و تحمیل دو کاندیدای نامطلوب از سوی دستگاه نظامی قضایی امنیتی حاکم هیچ شرایط مناسبی را برای شرکت در مضحکه انتخابات ریاست جمهوری تشخیص ندادیم. اما با توجه به ۱- بالا رفتن هزینه فعالیت سیاسی و مدنی در ایران ۲- ایزوله شدن نیروهای چپ راستین در اثر تبلیغات کرکننده مجریان سیاستهای نولیبرالیستی از سوی بلندگوهای وابسته به جناحهای راست اصلاح طلب چون کارگزاران و اعتدال گرا و ٣- عملیاتی کردن دقیق سیاستهای نولیبرالیسم اقتصادی با آدرس غلط توسط اصول گرایان به نام چپ که عملاً و قصدا اصول گرایان را به عنوان نیروهای چپ اصیل و عدالت خواه در جامعه معرفی میکند و ۴- رسوا کردن ویت کنگ های کافه نشین (اصطلاح از رفیق شهید خسرو گلسرخی است) که بی عملی خویش را در پس شعارهای آتشین تحریم انتخابات پنهان کردهاند سیاست تحریم را از اساس کنار نهاده و با توجه به گشایش فضای باز در دو سه هفته منتهی به برگزاری انتخابات و حساس شدن تودههای مردم اعم از کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان، کنشگران زیست محیطی و اقلیتهای قومی و مذهبی به مسائل سیاسی و مدنی، سیاست مشارکت فعال برای گفتگوی رو در رو با تودههای مردم را در خیابانها، کافهها، پارکها، دانشگاهها، کارگاهها و کارخانهها و محیطهای کار با دستور کار مشخص ۱- رسوایی باند مخوف رئیسی و قالیباف و سیاستهای ضد تولیدی، ضد مردمی و جنگ طلبانه آنان و رسوا کردن شعارهای به ظاهر عدالت خواهانه آنان ۲- افشای سیاستهای نولیبرالی که از دولت سازندگی به ویژه در زمینه خودگردانی شهرداریها سر داده شده بود و این که قالیباف ادامه منطقی اجرای همان سیاستها در شهرها بوده است ٣- افشای سیاستهای نولیبرالی دولت روحانی در زمینه اقتصادی و اجماع حاکمیت بر سر این گونه سیاستهای اقتصادی وارد شدیم. اگر چه از پیش فقط بحث حضور در میان مردم را در نظر داشتیم و با این دیدگاه وارد کارزار شدیم در همان روزهای نخست دریافتیم که دست به کاری سهل و ممتنع یازیدهایم.
۱- سالها دور بودن (به شکل سازمان یافته) از مردم که مهمترین دلیل آن سرکوب سیستماتیک حاکمیت علیه هرگونه جریان سازی چپ به صورت مستقیم و فیزیکی و یا به شکل فعالیتهای تئوریک بوده، ارتباطهای ما را با تودههای مردم بسیار ضعیف و دشوار کرده و بازسازی این رابطه به یک کنش گسترده سازمان یافته با تلاش و کوشش جانفرسای دراز مدت پر هزینه نیاز دارد.
۲- سالها سمپاشی دشمنان ایدئولوژیک و تئوریک و بی عملی برخی نیروهای چپ و فرو رفتن آنان در پیله ای که دور خود کشیدهاند تقریباً هر سوراخ و روزنی را برای ایجاد ارتباط نظری با تودههای مردم بسته یا کور کرده است.
٣- وحشت از جنگ و نفرت پراکنی جنگ سالاران سپاه و بسیج و کاسبان تحریم هیچ توش و توانی برای تجدید تجربه دهشتبار ٨ سال دولتی شبیه دولت احمدی نژاد در تودههای مردم باقی نگذاشته است.
۴- دوگانه اصلاح طلبی، اصول گرایی چنان در ذهن و روان تودههای مردم ریشه دوانده که پذیرفتن یک نیروی سیاسی و ایدئولوژیک سوم از سوی تودههای مردم قابل تصور نیست یا به این راحتی قابل تصور نیست.
۵- جناح هار منصوب به اصول گرا چهره کریه خود را در پشت نقاب عدالت خواهی و دفاع از محرومین پنهان کرده و عملاً پیروان واقعی این سیاستها را از عرصه بیرون راندهاند.
اما تجربه واقعی مردم از پیامدهای دهشتبار سیاستهای نولیبرالی دولت احمدی نژاد و ادامه آن در دولت روحانی و شهرداری تهران بهترین زمینه عینی را برای ایجاد ارتباط با تودههای مردم در اختیار ما قرار داد تا با بحث در باره سیاستهای نولیبرال معرفی این سیاستها که از دولت سازندگی آغاز و تا کنون بی وقفه ادامه یافته است؛ و بهره بردن از پیامدهای زیانبار اجرای سیاستهای نولیبرال در همه جای جهان به افشای این سیاستها و بوقهای تبلیغاتی به اصطلاح جریانهای مترقی اصلاح طلبی چون کارگزاران و حاکمیت اصول گرا دست بزنیم. همچنین فراهم بودن زمینه برای افشاگری درباره قتل عام زندانیهای سیاسی در سال ۱٣۶۷ توسط حکومت به پیشکاری رئیسی و پورمحمدی وزیر دادگستری روحانی مردم را نسبت به خواست برکناری پورمحمدی از کابینه روحانی در صورت گزینش دوباره وی در انتخابات حساس کنیم.
در واقع ما از مردم نخواستیم و آن هارا قانع نکردیم که در رأی گیری شرکت کنند یا نکنند یا به چه کسی رأی بدهند، بلکه ضمن اقناع مخاطبان به رأی ندادن به رئیسی به علت مجموعه سیاستهای خانمان سوز آن، مردم را نسبت به رأی دادن به روحانی و پیامدهای عملکرد او آگاه کردیم.
در زمینه انتخابات شوراها اگر چه عملکرد این شوراها با شکل کنونی در نهایت راه به جایی نخواهد برد اما محدودیت کمتری وجود داشت. در انتخابات شوراها با افشای سیاستهای نولیبرالی دولت سازندگی که شهرداری را به عنوان یک نهاد خودگردان در نظر گرفته و آن را به ورطه سیاستهای نولیبرالی شهر فروشی درافکنده بود با توجه به این که نگرانی چندانی در مردم در صورت راه نیافتن اصلاح طلبان تقلبی از جنس محسن هاشمی به شورا وجود نداشت ما ضمن آگاهی بخشی به کنشگران طرفدار اصلاح طلب چند کاندیدای مستقل و عدلت خواه از جمله آقایان راغفرو یاشار سلطانی را معرفی میکردیم که مشخص بود بختی برای کسب آرای اکثریت نداشتند.
این تمرین به ما یاد داد که مردمی که در جهنم مرگ و زندگی دست و پا میزنند، تنها مفری که در آن میتوانند کنشگری داشته باشند یعنی انتخابات را با حربه تحریم نمیتوان از آنها سلب کرد. تنها راه نیروهای چپ روشنگری با حضور در میان مردم، با مردم و همراه با مردم است. ٣٨ سال سرکوب سیستماتیک چپ در پی ۲۵ سال سرکوب و اختناق محمدرضاشاهی یعنی بیش از دو نسل؛ تنها خیالی از جانفشانی های چپ در اذهان مردم آن باقی گذاشته است. این کنشگری بار دیگر همان مشی پرافتخار تودهای و مردمی حزب توده ایران و سازمان فداییان را به ما یادآور کرد که جدلهای بیپایان و بینتیجه محفلی راه بهجایی نخواهد برد. به قول شاعر بزرگ ما سیاوش کسرایی:
هرکسی به راه خویش میرود
من به راه توده میروم
شماری از هواداران حزب توده ایران- سازمان فداییان خلق ایران
شب پرستان، مشت مشت بر ستاره ها رنگ شب مي پاشند!چهره ی مهربان با چشمان مصمم!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۹ (۵ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
رفيق عزيز!
من در ابتدا به طور اتفاقي تكه يي از شعر “مرداب” رفيق طبري در زندان را بدون ذكر نام شاعر در اينترنت خواندم. وقتي جمله ي “بر مرداب تن نيلوفر انديشه مي رويد” را خواندم، پرسشي در مورد شاعر اين قطعه در مغزم ايجاد نشد و فقط بدون مكث از خود پرسيدم كه من چرا اين شعر طبري را نمي شناسم و به خاطر نمي آورم؟ براي من، همچون كسي كه با اثرهاي گوناگون طبري آشنا بوده است، هيچ ترديدي در مورد تعلق اين شعر به آن انديشمند انقلابي نبوده است.
ولي مثل اين كه شما علاوه بر انتشار و تحليل با ارزش اين شعرها، با خبرگان شعر در مورد شاعر واقعي اين شعرها نيز بحث و صحبتي داشته ايد. لطفن اگر امكان دارد كمي در اين مورد توضيح دهيد!
از موافقت شما براي انتشار مقدمه به نوشتار شما متشكرم.
حیفم آمد که مقدمه یی کوتاه بر مقاله زیبای شما در باره شعر زندان ننویسم
من در ابتدا به طور اتفاقي تكه يي از شعر “مرداب” رفيق طبري در زندان را بدون ذكر نام شاعر در اينترنت خواندم. وقتي جمله ي “بر مرداب تن نيلوفر انديشه مي رويد” را خواندم، پرسشي در مورد شاعر اين قطعه در مغزم ايجاد نشد و فقط بدون مكث از خود پرسيدم كه من چرا اين شعر طبري را نمي شناسم و به خاطر نمي آورم؟ براي من، همچون كسي كه با اثرهاي گوناگون طبري آشنا بوده است، هيچ ترديدي در مورد تعلق اين شعر به آن انديشمند انقلابي نبوده است.
برجستگی تکه کوتاه بر مرداب تن اندیشه نیلوفری می روید، تنها در گزینش و چینش زیبای شاعرانه واژه ها نیست؛ تنها به ابداع استعاره یی با مسما و ابتکاری بی همانند و بدون پیشینه نیست؛ بلکه افزون براین، بازتاب اندیشه دیالکتیکی است برای بیان رابطه دیالکتیکی میان زندگی و مرگ؛ میان زیبایی و زشتی؛ میان ذهن و عین؛ میان کمیت و کیفیت.
گزمگان و شب پرستان هر چند که توانستند ناله های تنِ رنجور او را در انزوای سلول نمور و مرطوب با ضربه های وحشی شلاق غرق کنند و بپوشانند، ولی فریاد نهفته شده در تک تک واژه های زندان او بسیار فراتر از آن آهی شد که در زندان خفه اش کردند. شعرهای زندان طبري چون آفتابی می ماند که با سماجت از زیر ابرهای سیاه و غلیظ محبس می درخشد. مانند غرش شیری می ماند که فضای خاموش و مرده ي غاری ژرف و دراز را می ترکاند. بسان ستاره یی است که با چشمک زدن های پیاپی تاریکی قیرگون شب را می شکافد و شب زدگان را راه می نمایاند.
اشعار زندان طبری وصیتنامه نیست، نبردنامه است. با این اشعار، او هشداری رسا می دهد به بدسگالان مردمى آزار.
اى ژاژخايان! می دانم که برای جشن و شادمانی بر سر گور من گاه شماری می کنید و می خواهید که تن بی جان مرا همچون جام پهلوانی بالای سر خود گیرید و سپس آن را برای دادن روحیه به لشکر بی وجدان افراسیابی تان، آویزه شاخه درختی کنید. می دانم که می خواهید ضحاک وار شراب خون ز کاسه سر بنوشید تا سرمست از پیروزی دروغین، فریبکارانه به رقص و پایکوبی بپردازید. افسوس بر شما که فرزند رنجبران را نمی شناسید! دریغا که نمی دانید، خردمندانی که می اندیشند و رنج می برند با درد نا آشنا نیستند.
می دانم “مرا بيمار، مرا رنجور، مرا بي عار، مرا با هزاران آرزو، آه بي هيچ گفتگو، بر دار” مي خواهید. ولی نمی گذارم که این تن خسته و زخمى خوراک کرکسان مرده خوری چون شما شود. تنم را چون نان روی سفره کودکان گرسنه می گذارم. پیکرم را پرچم رزم توده ها می کنم. ولی تن ناتوان را به چانه های کفتارگونه شما نخواهم سپرد.
شما چه می پندارید که من با مرگ تن، مرده ام؟ نه! ای پلیدان تاریک اندیش! بروی “مرداب تن” “نیلوفر اندیشه” را با خون دیده آب دادم و با تربت دل جان، تا آن را برویانم و بپرورانم و سپس آن را در برگ سبز واژه ها نهان کردم و به منقار مرغ نامه بر سپردم تا این کبوتر وفادار با گذر از دریاها، کوه ها، و جنگل ها پیام مقاومت مرا به یاران من برساند.
مرا همچو گل سرخ بی برگ و بو، روی طاقچه می خواستید. ولی من گرده اندیشه را به زنبور تخیل هدیه دادم تا از روزنه باریک حجره کوچک من به علفزار شما پرواز کند و به روی گل نیم پژمرده زندگی، گرده افشانی کند.
دیری نخواهد پایید که گرد اندیشه من باغچه پشت حیات خانه تان را به گلزار مقاومت بدل خواهد کرد. دیری نخواهد پایید که چوپانان هر روز با یاد من به دیدار خورشید می روند و شب هنگام با صدای من به مهتاب بدرود می گویند. دیری نخواهد پایید که غنچه نشکفته شعرمن بر لبان تازه مادران جوانه می زند و آن ها با قصه هایی ز لاله های سرخِ بهاران کودکان را نه در خواب، که بیدار و هشیار نگه می دارند.
می دانم که پیکر من دگر نیست در این روزگار و زمانی است، که رفته است از این دیار. ديگر كاروان بر من گذشته است. ولی نه با دلی نگران که با امیدی بی کران به بهارِ پر ترانه، به آسمانِ پر ستاره، به دل های مهرانگیزِ مادرانه، به افق های بی کرانه می اندیشم. هم اکنون بر فراز گور خود با خشنودی به بادبادک های کودکان بازیگوش، آزاد، سیر و بی ملال فردا می نگرم. شادم از این که کودکان هنگام دویدن پای بر مزار من می کوبند. “رَسَني بافت كنم … تار و پودش زندهء، تا كه بيدادگران، نكنندش پنبه”! چه قدر من خوشبختم!
گویا دست هایی می خواستند که پس از بیرون فرستادن زیرکانه این شعرها توسط طبری، آن را با پنهان کردن در صندوقچه زیر زمین خانه خود، و با ترفند آدرس عوضي دفن کنند و ما را از لذت شنیدن صدای دلکش مقاومتِ طبری برای همیشه باز دارند. ولی بدا به انگیزه شوم شان که ما را “آفتابی است در دیدار که مکدر نشود نگاهش”.
رفیق عزیز سیامک، شما نه تنها با مقدمه خود نگينِ سرخ شايسته اي در توصيف انديشه ي طبري نشاندید، پرسشی اصولی و چند سویه هم مطرح نموديد!
اصولی از این رو که به گفته ی زنده یاد منوچهر بهزادی، پرسش های “امنیتی” كه در ارتباط با “هويت” فرد و يا پديده قرار دارند، باید بدون از دست دادن وقت و يدون چشم بستن بر روي هيچ يك از جوانب، پاسخ شایسته و همه جانبه بيابد. تعلق بي ترديد سرودهای زندان به يك “مبارز” توده اي، صرفنظر از سراینده واقعی آن، می بایستی بلافاصله پس از رسیدن آن به سازمان حزبی در افغانستان روشن می شد. همان طور كه مي بايستي به اين پرسش پاسخ داده مي شد كه سراينده اشعار كيست؟ مي بايستي با تجهيز همه امكان ها و اطلاعات ممكن در آن تاريخ به اين پرسش پاسخي شايسته داده مي شد. چنانچه در اين زمينه ترديدهايي باقي مي ماند، مي بايستي در طول زمان و با اطلاعات جديد ترديدها به يقين بدل مي شد. انتظار مي رود كه چنين برخورد اصولي براي پاسخ به پرسش ها انجام شده باشد. باید امیدوار بود که در آرشیو حزب نتایج بررسی وجود دارد.
ضرورت پايبندي به اصول نقل شده از رفيق زنده ياد بهزادي، دبير كميته مركزي حزب توده ايران، اهميت اين شعرها براي شناخت چگونگي مبارزه ي توده اي ها در زندان جمهوري اسلامي است. در مضمون آن ها، تنها مبارزه ي فردي يك توده اي بازتاب نمي يابد. بلكه، براي نمونه در شعر “گريز”، موضع رهبري حزب از شرايط حاكم در زندان و كوشش براي حفظ آن چه ممكن است نيز بازتاب يافته است. بدين ترتيب مي توان مدعي شد كه اهميت پاسخ به پرسش پيش، از منظر تاريخ حزب توده ايران نيز بسيار پراهميت بوده و برخورد اصولي را به پرسش ها مي طلبد! مضمون هنري اشعار كه بدون ترديد شكوهمندي خاص خود را داراست و همانند گل ي ابدي در «طنين غرور آمبز» موضع انسان نو در نبرد عليه نيروي كهن مي درخشد، براي شناخت و درك شيوه ي برخورد اصولي مورد نظر رفيق بهزادي نقش دوم را ايفا مي كند.
پیروی از توصیه مکرر زنده یاد بهزادی كه در ديدارهاي مختلف بيان كرد و تجربه و دانش خود را با ما در ميان مي گذاشت و منتقل مي كرد، تنها يك خواست ذهني او نبود. دشمن طبقاتی می کوشد مبارزات توده اي ها را به لجن کشیده و مُثله کند! براي نمونه دشمن طبقاتي مي كوشد صحنه هايي را كه سازمان داده، “مهندسي كرده”، به عنوان واقعيت به توده اي ها و جهان القا كند و آن را تنها سويه نبرد توده اي هاي در بند دستگاه سركوبگر خود بنمايد: نجات فردي خود! اين يك مبارزه ي طبقاتي از “بالا”ست! ترديدي در آن نبايد داشت!
در اين نبرد طبقاتي از “بالا” كه دشمن طبقاتي مي كوشد آن را به سود منافع خود به خدمت بگيرد، القاي گويا “تسليم” و “شكستن” و “تواب” شدن رهبران حزب به توده اي ها است. به راه انداختن سازمان هاي موازي در برابر حزب توده ايران روي ديگر اين نبرد طبقاتي از “بالا” را تشكيل مي دهد. يكي از وظيفه هاي اين جريان ها، تبليغ غيرمستقيم براي ادعاي رژيم و تبليغ براي آن در به اصطلاح نشريات توده اي است. اين كه ازجمله “راه توده”ي دورغين هرازگاهي به ياد “گاليله” ايران مي افتد و مي خواهد جايگاه تاريخي احسان طبري را در مبارزات حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران، مخدوش سازد، پيامد اين ترفند رژيم ديكتاتوري و متحدان خارجي آن است. آن ها مي خواهند اين واقعيت را از ذهن توده اي ها پاك كنند كه احسان طبري نقش “بابك خرّمدينِ” دوران ما را ايفا كرد! مضموني كه از بسياري از اشعار زندان او برمي خيزد و مي درخشد. اين جريان ها كه به انكار تعلق اشعار زنده ياد طبري به او مي پردازند، در پس پرده ي “دلسوزي”، براي او نقش “گاليله” قايل مي شوند كه ه ا سايه آن را در شعر “مناجات” خود مطرح مي كند. ترفند سكوت درباره اشعار طبري و تبليغ موضع دشمن طبقاتي كه متاسفانه به “راه توده” دروغين محدود نمي شود، همان طور كه شما نيز نوشته ايد، هيچ توده اي را كه اثرهاي او را مطالعه كرده باشد، دچار شك و ترديد در باره ي سراينده ي اشعار نمي كند.
انگیزه هـا!
یکی از سویه های پراهمیت و عجیب براي نفي تعلق سروده ها به زنده یاد رفیق احسان طبری انگیزه ی افراد است در اين نفی، كه پرسش شما نيز به آن برمي گردد. برخی از این انگیزه ها پس از انتشار کتاب های “خاطرات” – که در اطاق نشیمن افراد تنظیم شده است -، و یا به راه انداختن سازمان های موازی در برابر سازمان حزبی، نخ نما و به آسانی قابل شناخت است.
یکی از افرادی که بلافاصله تعلق اشعار به احسان طبري را مورد تائید قرار داد، رضا نافعی است.
او در جستجوی موزیک مناسب براي متن هنگام بازخواني اشعار، کتاب انتشار یافته توسط بهروز مطلب زاده را برای من آورد. با شنیدن مضمون اشعار و مطالعه آن تردیدی برای من در تعلق آن به احسان طبری وجود نداشت. نافعی نیز نظر من را بلافاصله مورد تائید قرار داد.
از طریق او قراری با شاعر بزرگ ایران، ه ا سایه (هوشنگ ابتهاج) گذاشته شد. در رستورانی که برای صرف غذا رفته بودیم، رفیق سایه نیز بلافاصله خود راساً تعلق اشعار را به احسان طبری مورد تائید قرار داد و گفت: «سراينده بدون ترديد طبري است و يا همزاد او. همزاد نه به معناي شبيه، بلكه به معناي خود او!».
این سخن را من در کتاب دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری در زیرنویسی نقل کرده ام، بدون آن که نام گوینده ی آن را بیان کنم.
در سفر رفیق علی عمویی به خارج از کشور نیز موضع مشابهی توسط او ارایه شد. همان طور که بارها خواستار شدم و اکنون آن را تکرار می کنم، انتظار توده ای ها از همه ی رفقا آن است که در سطح مسئولیت سازمانی خود، گزارشی از مبارزات توده ای ها در زندان از خود به جای بگذارند! تاكيد بر اهميت چنين گزارش هايي براي بررسي علمي تاريخ حزب توده ايران و مبارزه ي توده اي ها بي ترديد است و نيازي به تكرار در اين سطور ندارد.
پس از آن که برای نافعی و دیگران قطعی شد که من با انتشار کتاب به این صورت مخالفم و به ویژه اضافه نمودن واژه هایی که از متن شعر برنمی آید هنگام دكلمه کردن اشعار پرسش برانگيز ارزيابي مي كنم، او تعهد نمود از انتشار سي دي تنظيم شده، چشم بپوشد.
در كپي دستخط اشعار كه در كتاب توسط بهروز مطلب زاده چاپ شده است، در پايان هر شعر محل سرودن آن ذكر شده است. تكرار اين امر در بازخواني اشعار، به كلي عجيب و غيرضروري است. امري كه مي تواند توسط سراينده ي اشعار به منظور دادن آدرس عوضي به دشمن در زندان انجام شده باشد، توجيه پذير نيست. انتشار آن در كتاب و بيش از آن در دكلمه اشعار، هدفي ديگر را دنبال مي كند.
بحث ها بالا گرفت. نافعی قرار دیداری با بهروز مطلب زاده در خانه من گذاشت تا شاید توافقی به دست آید. مطلب زاده اما مصمم به انتشار کتاب و دکلمه ی نافعی با اضافات نادرست به آن بود. اين فرد كه اكنون يكي از گردانندگان روي صحنه ي جريان “مهر” است، و در ارتباط نزديك با علي خدايي قرار دارد، حاضر به پاسخ به هيچ پرسشي نبود. برخورد خشن او و نفي كاتگوري وار ضرورت كوشش براي شناخت سراينده ي اشعار، ترديدي در اين امر باقي نمي گذارد كه او در روند دستكاري تعلق اشعار به رفيق احسان طبري، نقشي پرسش برانگيز و مركزي ايفا نموده است.
باید خاطرنشان شود که مطلب زاده، بنا به اذعان خود در پیش گفتاری بر کتاب، این اشعار را از آرشیو حزب در افغانستان دزدیده است. او مي نويسد: «نسخه ريزنويس و رمزگونهء به خارج از زندان انتقال يافت و يك نسخه ريزنويس در سال ١٣٦٧ در يك ارتباط سازماني [سازمان حزب؟] به دست نويسندهء اين سطور در افغانستان رسيد. من بنا به مسئوليتي كه در آن زمان داشتم، بخشي از اين سروده ها را همان سال ها در برنامه هاي روزانه راديو زحمتكشان ايران خواندم.»
در ادامه او مدعي مي شود كه اشعار را گویا به طور ناگهانی و پس از سال ها «در لابلاي آرشیو خود يافتم …». انتشار اشعار براي مطلب زاده، نه از سر احساس مسئوليت براي تاريخ و چگونگي مبارزه توده اي هاي دربند انجام شد، بلكه «حيفم آمد … آن را در اختيار هم ميهنان خود قرار ندهم.» او اشعار را با مقدمه ای که در آن وقایع تحریف و فاکت ها با تغییر فاحش و دروغین ذکر شده اند، منتشر نمود.
براي نمونه، تحريف و ارايه فاكت هاي دروغين اين ادعاست كه شاعر سروده ها – که به گفته ی مطلب زاده در جنایت سال 67 جان سپرده است -، توسط خانم نسرین نافعی مانند «ریگی در ته دریا» پیدا شد. این فرد که خود را ف. خاور می نامد و كپي دو دفتر شعر قبلی اش در اختیار من است، مدعی است سراینده ی اشعار است. اما هیچ اثر جدید دیگري از خود ارایه نداده است. معلوم نیست موضع مبارزه جویانه طرح شده در اشعار، چه نقشی در زندگی سیاسی این فرد اكنون داراست. او حاضر به دیدار در سفر خود به خارج از كشور و بررسي مشترك وضع نشد.
دو دفتر شعر ف. خاور با اشعار زندان احسان طبري بدون ذکر نام در اختيار آقاي شفيعي كدكني با اين تمنا گذاشته شد كه به اين پرسش پاسخ دهد، كه آيا سراينده ي هر سه دفتر شعر يك فرد است؟ آقاي كدكني در ابرازنظر خود قوياً اين امكان را نفي نمود. از او پرسيده شد كه آيا اجازه انعكاس دادن نظر او را داريم؟ پاسخ مثبت بود!
به نظر آقاي شفيعي كدكني، اشعار در دو دفتر شعر ف. خاور داراي مضموني ذهن گرا و مذهبي است. در حالي كه ترديدي در موضع ماترياليستي سراينده اشعار زندان طبري وجود ندارد. لازم به تاكيد است كه به آقاي كدكني درباره ي تعلق اشعار به احسان طبري نكته اي بيان نشده است.
«شب پرستان، مشت مشت بر ستاره ها رنگ شب مي پاشند»! (ا ط)
بسياري از «ژاژخايان دشمن كار»، ازجمله “راه توده”ي دروغين، تاكنون حتي يك سطر از شعرهاي زندان زنده ياد احسان طبري را منتشر نساخته است. اين در حالي است كه اين شعرها سال ها پيش از “فاجعه ملي” كه در آن جنايتكاران جمهوري اسلامي صدها توده اي را اعدام كردند، به دست مسئولان حزب توده ايران در مهاجرت افغانستان رسيد. آن هنگام “علي خدايي” مسئول سازمان افغانستان و يكي از فعالين همه كاره در حزب بود.
در عوض، اين مرتد خوار صفتِ «دشمن كار»، هرازگاهي به انتشار مضمون شعر “مناجاتِ” ه. ا. سايه مي پردازد كه در آن تبليغات رژيم ولايي عليه آموزگار چند نسل از توده اي ها مورد تائيد قرار گرفته و شعر را به “سرمايه” آزادي هوشنگ ابتهاج بدل نموده است.
“راه توده”ي دروغين در شماره ي ٥٩٣ خود كه رفيقي خبر آن را به من رساند، به تائيد ادعاي دستگاه هاي تبليغات رژيم ديكتاتوري ولايي مي پردازد و مهر تاكيد بر گويا «اعتراف» رفيق احسان طبري، دبير كميته مركزي حزب توده ايران مي زند. در حالي كه به شهادت عبدلكريم سروش، زنده ياد احسان طبري در بند، همانند شير ژيان، دشمنان خلق را مورد يورش مبارزه جويانه قرا ر مي دهد. “علي خدايي” مرتد نمي توان از نظر و از بيان علني شده ي سروش بي خبر باشد كه ازجمله در توده اي ها، نويدنو و … نيز انتشار يافت. متاسفانه چنين تائيد و تاكيد تبليغات دشمن طبقاتي درباره ي رفيق احسان طبري و ديگر رفقاي رهبري حزب گه گاهي به برخي مقاله ها منتشر شده در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران نيز راه يافته كه بايد اميدوار بود با انتشار اطلاعات مستند تكرار نگردد.
شعرهاي زندان احسان طبري كه در كتاب “حماسه نبرد انسان، ديالكتيك شعرهاي زندان احسان طبري” در توده اي ها انتشار يافت، پاسخ دندانشكني به ادعاي رژيم ولايي و مرتدان است كه مي خواهند او را تسليم شده و “تواب” القا كنند.
طبري ازجمله در شعر “بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد”، به همه ي ياوه ها درباره گويا «اعتراف» پاسخ شايسته مي دهد. طبري «گاليله» ايران نيست كه مرتدان مي خواهند به توده اي ها بباورانند. طبري به شهادت «زخم ها»يش، بابك خّرم دين دوران ماست كه خون سرخ خود را به چهره مي مالد: «هرگز زخم هايم بساط عيش تان نخواهد شد. زخم هايم نشان اقتدار منست، زخم هايم سوز ديرين منست، زخم ها را شعله ور مي خواهم، زخم ها را زخم تر مي خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، گز شرارش يك جا، بركشد آذر گنبد پيما، كز دل تيرگي پست و بلندِ يلدا، به جهاند فردا»!
بابك خّرم دين، شبان انقلابي و رهبر دهقانان در يك جريان الحادآميز انقلابي در پيكار با خلافت عباسي، در همان جايگاه تاريخي قرار دارد كه زنده ياد احسان طبري قرار دارد. طبري اين جايگاه را در شعر ديگر زندانش، «كاكل بلند كوه ها، كه اولين تماشاگر سپيده ي دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعهء خورشيد» ترسيم مي كند (با عنوان “به آن كس كه به او مي انديشم”).
بابك خّرم دين ها مزدك ها و احسان طبري ها كه ساليان طولاني «از پشتياباني جانبازانه مردم برخوردارند، و به قول مسعودي در دل هاي مردم جاي دارند» (ا ط، بابكِ خّرم دين، جهان بيني و جنبش هاي اجتماعي در ايران، ص ٢٧٩ به بعد) مغرورتر از آنند كه دشمن طبقاتي بتواند سيطره خود را بر آن ها برقرار سازد. طبري اين نكته را در شعر ديگر زندانش چنين ترسيم مي كند: «ناكسان سرمست از بادهء فتح، ابلهانه مي پندارند كه جاويدند، كنون با دو صد خدعه و نيرنگ ز من انكار مي خواهند، ز من بسيار مي خواهند، مرا بيمار مي خواهند، ترا بي يار مي خواهند، مرا رنجور، مرا بي عار، مرا با هزاران آرزو – آه بي هيچ گفتگو، بر دار مي خواهند، …» (اط، رنج نامهء هجران).
بايد ترفند دشمنان طبقاتي و مرتدان خوار صفت را افشا و محكوم نمود. آن ها از طبري «انكار» مي خواهند، تا از ما توده اي ها «انكار» بگيرند. به آن ها نبايد اعتماد داشت. آن ها در خدمت نبرد طبقاتي از “بالا” قرار دارند. اين “نبرد در سنگرِ” مرتدان است كه آنتونيو گرامشي آن را “انقلاب منفي” مي نامد. وظيفه آن حفظ سلطه هژموني ارتجاع است. با “نبرد در سنگر” در خدمت نبرد طبقاتي از “پايين” عليه توطئه دشمن برزميم.
در زير سه شعر زندان احسان طبري از كتاب انتشار يافته ارايه مي شود. انديشه هاي ديالكتيكي در استعاره هاي شگفت انگيز در اين سروده هاي زندان، در ضمن قله هايي را تشكيل مي دهد كه مي توان به كمك آن بسياري از جفت هاي ديالكتيكي را در نبرد و وحدت شان شناخت و مضمون آن ها را درك كرد. از اين رو بازانتشار شعرها و اشاراتي به ديالكتيك مقولات متعدد در آن، موجه و درست است. علاقه مندان مي توانند به كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” مراجعه كنند ISBN 978-91-88005-20-5
رنـج نـامـهء هجـران
چشمه ساران خشكيد، كوه درهم پيچيد، سنگ ها سنگين شد، درّه ها در عمقِ تنگِ خويش، دزدانه فرو رفتند.
ابرها جنبيدند، آسمان تركيد، گوئى، چشمه خورشيدِ خاور، در نگاهى خشكيد.
قارچها روئيد، خزان شد، برگريزان شد، و آواىِ هزارانِ چمن، محو شد در زوزهء وحشت زاى جلادان.
زمين، همه پشته گشت از كشته هاى سبز، و من، در زندگى، مرگِ جوانى را به چشم خويش ديدم.
***
آشناىِ ديرينه من!
وقتى تو رفتى، بوى نان گم شد در سراشيب دهكدههاى دوردست، و كودك روستايى، به بهانه نان، چون هنوز و هميشه، گريان ماند،
و كشتزارِ پرحاصلِ ميهن، در آرزوىِ تخم و شيار، حسرت بدل ماند، و خفيهگاه ماران شد.
دهقان هزاران ساله ميهن من، بسانِ آهوىِ افتاده در دامانِ صياّدان، ترسان و هراسان، خيره شد بر آسمان، در انتظارِ مبهمِ موعود.
در هياهوىِ مسمومِ شهر، در تصادمِ بى وقفة آهن و دود، گرمتر، داغ شد، غارت سرمايه و سود.
جاودانه من!
وقتى تو رفتى، جاهلان، بر جهل خويش باليدند، ناكسان، مستانه خنديدند، عالمان، در علمِ خويش، چون خرى در گل، ماندند.
اما عاشقانت، آه …
آنان كه جامِ عشق را لاجرعه نوشيدند،
آنان كه در راهت، مردانه كوشيدند،
آنان كه چون پروانهاى در گرد شمعت، بى باك شوريدند،
جوشنِ خونينِ رزمت را جانانه پوشيدند.
چونان تك چشمة جوشانِ تاريخ، بى ذرّهاى ترديد، جوشيدند، بسانِ حيدرِ ميدان، بسانِ خسروِ مردان، خروشيدند.
***
آى! آرزوىِ يگانه شبهاى تار!
آى! خورشيد بى غبار!
آى! درياى بى كنار!
بازآى، كه زمزمه شبانه مادران، بر گاهواره كودكان، سوزناكتر شده است.
بازآى!
كه جنگلِ سبزِ كرانهات، اسيرِ دستانِ غارتگرِ بادهاىِ صَرصَر است.
بازآى!
و در قلب هاى شيار خورده مان، بذر سبز حيات را بنشان.
بازآى!
كه پروانه هاىِ رنگارنگِ بهارِ زندگى، در زمستانِ هجران يخ بستند.
تنديس هاى يخين، از سردابه هاى متعفن قد افراشتند.
نام مان را ننگ مى خواهند، قلب مان را تنگ مى خواهند، زندهها را مرده مى خواهند، مردهها را شلاق خورده مى خواهند.
آى! … مرواىِ شبانه مادران نثارت باد!
بازآى!
كه فرياد تره به نان نرسيدهها را، چه كس، جز تو، پاسخ گوست؟
بازآى!
كه ما درمانده ايم.
در سوكِ كدامين يار بگرييم؟
در هجرِ كدامين عاشقِ بردار، بناليم؟
در كدامين راغ؟
در كدامين باغ بخوانيم؟
ناكسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند كه جاويدند.
كنون، با دوصد خدعه و نيرنگ، ز من انكار مى خواهند، ز من بسيار مى خواهند.
مرا بيمار مى خواهند، ترا بى يار مى خواهند، مرا رنجور، مرا بى عار، مرا با هزاران آرزو،
آه بى هيچ گفتگو،
بردار مى خواهند.
ترا مهجور، ترا بى شور، ترا در گور مى خواهند.
ترا با صد هزاران زخمِ بر پيكر، بسانِ رستمِ دستان،
كه بگذشته است از هفتخوان بدمستان،
به چاهِ حيله شغاد مى خواهند.
كنون بازآى!
كه جان، بى قرار است، غم، افزون از شمار است، دل، اندر انتظار است.
بازآى!
آى! آرزوى يگانهء من!
ديرينهء من!
جاودانهء من!
طبري در “فراز و نشيب پيكار” (يادداشت، ص ٩٥ به بعد) نكات بسياري را از درد و رنج و قهرماني در نبرد عليه «سيطرهء … قواي اهريمني» بر مي شمرد و «مشكلات» نبرد را بيان مي كند. او براي «آنكس كه در اين جاده شريف پاي مي گذارد» ويژگي هاي خاصي قايل است و مورد تاكيد قرار مي دهد: «آن مبارزه اي كه براي برانداختن كهن صورت مي گيرد و اين كاري كه براي ساختن نو انجام مي پذيرد، يعني آن عمل تخريبي و اين عمل ايجادي كه لازم و ملزوم يكديگرند، هر دو بايد به وسيله حزب يا ستاد مبارزه كه مجمع رزمندگان پيشاهنگ است، با درآميختن حداكثر اصوليت علمي با نرمش عملي، سخت گيري انقلابي با عاطفهء انساني، تمركز و انظباط محكم با دموكراسي و ابتكار عمومي تحقق پذيرد.» باوجود اين، «مشكلاتِ» عيني و ذهني اجتناب ناپذير هستند. «بغرنج و متناقص بودن خود پروسه تاريخ و دشواري رهبري، دشواري پيش بيني … نيافتن تناسب صحيح و ضرور ديالكتيك بين دو قطب متقابل و متضاد در هر لحظه اي از لحظات تكامل … [علل] تقريبا حتمي بودن خطا و شكست و گمراهي است.»
«نسج تاريخ از متقابلان بافته شده است … وظيفه عبارتست از يافتن تناسب صحيح بين قطبين متقابل با درك آنكه كدام قطب عمده است و با تكيه بر آن.» (همانجا)
بر مرداب تن نيلوفر انديشه مى رويد
روزگار غريبى است، تن خسته و زخمى است، ليك انديشه چابك و چالاك، روئين تن و بى باك، مى تازد در روى خاره بيداد، با پرچم چرمينه حداد، با شور شيرينگونه فرهاد.
***
بر طناب حيله، حلقه ها زدهاند.
بر پيرهن چاك چاك و دريده يوسف، وصله ها.
خورشيد انكار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد.
شب پرستان مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مى پاشند.
بر تنم زخم هاى بى شمار است.
***
اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخايان دشمنكار، اى شمايانى كه انديشهتان از پر مگس فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مى بينيد.
هرگز زخمهايم بساط عيشتان نخواهد شد.
زخمهايم نشان اقتدار منست، زخمهايم سوز ديرين منست.
زخمها را شعلهور مى خواهم، زخم ها را زخم تر مى خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، كز شرارش يكجا، بركشد آذر گنبدپيما، كز دلتيرگى پست و بلندِ يلدا، به جهاند فردا.
دیالكتیك نهفته در جمله معروف كارل ماركس كه “درك اندیشه به نیروی مادی تبدیل میشود”، زمینه ي موضع مبارزهجویانه ي بیان شده در این قطعه است.
«روئین تن» بودن اندیشه، بیان ویژه تبدیل شدن تراوش ذهنیت، انديشه، به واقعیت ملموس Gegenstaedlichkeit به نیروی مادی، “مادی“ شدن«ماده لزج و خشمالود انديشه» (با، ١) است. دیالكتیك ذهن و عین، تبدیل آن ها به یكدیگر، جدایی ناپذیری و بهم پيوستگى و بهم تنيدگى بى واسطه ي این جفتِ ديالكتيكى در این «نثر موزون شاعرانه»، آرى بايد گفت، حتى تنها در عنوان شعر، به زیباترین و شفاف ترین شكل بیان می گردد. این، «تقطیر فلسفی- شاعرانه اندیشه مشخص»، وحدت عین و ذهن در شکل «تـرانـه هـای خـابـگـونـه» است و «با منطق مهآلود و شناور رویاها بیان می شود». این شیوه استادانه به كار گرفتن جفت های دیالكتیكی یكی از نكات بسیار ظریف و درعین حال دقیق برای ارزیابی شخصیت علمی- انقلابی سراینده شعرها است.
به آنكس كه به او مي انديشم
«محبوب من!
نگاهم را حريصانه بر روزن تنگ خاطره ها – كه هر روز تنگ تر مى شود – مى دوزم. در رنگ افق هاى دور، در سراشيب تند فروافتادن يك شب بلند، در كاكل بلند كوه ها – كه اولين تماشاگر سپيده دمانند و اولين آشيانه زمينى خورشيد -، در پيوست بى گسستِ تحفه تكرار، با تن خاك سراپا ايثار، در روند جارى رود، پيوسته ترا مى پويم.
گاه با خود مى گويم:
“اين در براى هميشه بسته خواهد ماند؟
و هيچگاه گشوده نخواهد شد؟
و ياخته هاى زمين، در انجماد اين برف سنگين، عقيم خواهد گشت؟
مگر مورچگان در دهليز نمناك و تيره زمين، توشه ابدى اندوخته اند؟
آه … اگر درختان برهنه توسكا پوشش سبز حيات را، در حجم بلند ذهن خود، به نسيان
جاويد بسپرند!
و دودكش علم شده بر فرق خانهها، على الدوام از كار بماند!
زخم هايم را، دردهايم را، با كدامين مرهم التيام بخشم؟
سمند سركش آرزوهاى دور و نزديك را، با كدامين كمند در بند كشم؟
چگونه بر آتش جانسوز درونم، خاكستر سرد مرگان را بپاشم؟
ترانه هايم را، و زمزمه هاى خلوت دلم را، براى كه بخوانم؟ ترانههايم را براى كه
بخوانم؟”
نـه! محبوب من، هرگز چنين نبود. من آموخته ام اين را، تو نيز بدان، كه بيگمان، زمان دق الباب خواهد كرد، تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندي گرم، انحناء آسمان را عاشقانه
خواهد پيمود، و آنگاه بهار مرهمي سبز بر زخم هايمان خواهد گذاشت.»
تصوير استه تيك درد و رنج نيروي نو در نبرد عليه نيروي كهن كه «هنوز … دخلش ته نكشيده … [و] دوران تراژيك و فاجعه آميز نبرد … دوران مهيب نبرد …» را به نو تحميل مي كند (يادداشت، “نبرد نو و كهن”، ص ١٣)، در “رنج نامه هجران” و در “به آن كس كه به او مي انديشم” در اوج شكوهمندي «شعر ناب»ي تصوير مي شود كه طبري به آن به مثابه «دست افزاری» که سالیان دراز جستجو کرده، دست يافته است. …
ضرورت بهره برداری از تجارب، یك خواست و آرزوی ذهنی و احساسی نیست، واقعیت زندگی بر آن حكم میكند كه تسلیم نباید شد، یاس و افسوس را نباید به خود راه داد. فاجعه پدید آمده، فاجعه ی است در مقیاس ملی، در مقیاس كل جامعه. …
طبري در شعر “به آنكس كه به او مي انديشم”، در «نثر موزون شاعرانه»ي ديگري كه در زندان جمهوري اسلامي به منظور بيان خوشبيني تاريخي در ارتباط با هستي انسان و دورنماي نبرد نيروي نو خلق كرده است، ديالكتيك محتوم بودن زندگي فردي و ابديت زندگي را تصوير مي كند.
او ارتباط اين ديالكتيك را با ديالكتيك مبارزه اجتماعي خطاب به توده اي هايي كه بي واسطه بار سنگين نبرد طبقاتي را در بند نيروي كهن بر گوشت و پوست و روح خود احساس مي كنند، نشان مي دهد و با خلق استعاره استه تيك «كاكل بلند كوه ها، كه اولين تماشاگر سپيده دمانند، و اولين آشيانه زميني اشعه خورشيد» هستند، شكوهمندي، عظمت و سترگي خوشبيني تاريخي مبتني بر ديالكتيك “منطقي و ضروري” را نزد اين مبارزان مي نمايد .
همانطوركه پیشتر نیز اشاره شد، یكی از نكات پرقدرت مضمون خوشبيني تاريخي در شعرهاي سروده شده در زندان، تكرار رابطه محتوم بودن زندگي فردي و ابديت زندگي انساني با روحیه ي مبارزهجویانه و امید به پیروزی نهایی در نبرد ترقیخواهی اجتماعی انسان نزد احسان طبرى است. مضمونی که ازجمله و به ويژه در قطعات “بر مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”، “تولدی دیگر”، “به آنکس که به او می اندیشم”، در ترکیبات متفاوت و به منظور نشان دادن زاویه و سويه و نماهای متفاوت خوشبینی تاریخی و مبارزه جویی مبتنی بر آن، بیان می شود.
نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/3681
تاریخ، تاریخ اقتصاد سیاسی است! پی گفتارغـار لاسكو
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۸ (۲ خرداد ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
در نوشتار پیش (مقاله ي شماره ي ١٣ ارديبهشت ٩٦)، چگونگيِ بازتولید نیازمندی های هستی (و بازتولید زندگیِ) گونه انسان در ارتباط با چگونگی شیوه ی این بازتولید در طول تاريخ مورد ملاحظع قرار گرفت. این شیوه “اقتصاد سیاسی” مرحله ی معین رشد جامعه انسانی ناميده شد.
“اقتصاد سياسي” موضوع مورد پژوهشِ علم ماتریالیسم تاریخی است كه کوشش انسان در هر مرحله از رشد جامعه را در جهت ایجاد شرایط این بازتولید قابل شناخت و درك مي سازد.
کوشش انسان براي بازتوليد هستي، تنها در سطح اقتصادی عملی نمی گردد که پایه- زیربنای کوشش را تشکیل می دهد، زیرا انسان باید اول بخورد وبنوشد! اين كوشش همچنين بخش روبنایی هستی را در برمي گيرد: روابط اجتماعی میان انسان ها، اندیشه ایدئولوژیک- مذهبی، توجه به سنت و رسم ها وغیره.
این کوشش انسان از دیر باز همراه است با پرسش برای شناخت از خود و از محیط پیرامون. به گفته ی زنده یاد احسان طبری، انسانی که از هستی حیوانی جدا می شود، با جهان و طبيعت «تودرتو» و هزاران پرسش بی پاسخ روبروست. عجيب نيست كه «با مغزي خواب آلود و رويا باف»، پاسخ به پرسش ها با سرگراني هاي بسيار همراه گردد.
شناخت شرایط بازتولید هستی اجتماعی همان قدر ساده تر و شفاف تر است، هم آن قدر که بررسی مرحله ی آغازین تری را در تاريخ مورد پژوهش قرار می دهد. هنگامی که خانواده- گروه انسانی از ده تا پانزده نفر تشکیل می شود، روابط میان آن ها روابطی شفاف و تعریف شده است، بدون آن که کلمه ای بیان شده باشد.
نقش “مادرسالاریِ” مادر- زن به عنوان عنصر بازتولید کننده ی زندگی در دوران کمونیسم ابتدایی (كمون اوليه)، نقشی طبیعی است. بحث “ایدئولوژیکی- مذهبی- فرهنگی” درباره چنین نقشی نمی تواند اصلن به وجود آید، آن طور که در آغاز در اندیشه ی عرفانی- افسانه ای و دیرتر در اندیشه ی مذهبی به طور عام مطرح است.موضع ضد زن در مذهب امروزين، در دوران کمونیسم ابتدایی، فاقد هر نوع زمینه عینی و ذهنی است.
پديدار شدن موضع ضد زن در مذهب که با رشد نیروهای مولده در جامعه ی قبیله ای- برده داری در ارتباط است، به ضرورتی عینی برای سازماندهی هستی اجتماعی در اين دوران تبدیل شد. “اقتصاد سياسي” مبتني بر نظام برده داري به كار بدون دستمزد بردگان نياز داشت. بازتاب این ضرورت عینی، برداشت ذهنی- ایدئولوژیکِ مذهب مردانه است که در اولین ضد انقلاب علیه زن هشت هزار سال پیش در دوران “سنگ نو” تحقق یافت. زن و كودك به گفته ي ماركس «اولين بردگان در تاريخ هستند»!
انتخابات اخير رياست جمهوري در ايرانِ جمهوري اسلامي باری دیگر موضع ارتجاعيِ ضد زن مذهب را برملا ساخت. مخالفت با کاندیداتوری بانو اعظم طالقانی برای احراز مقام ریاست جمهوری توسط دستگاه های خفقان مذهب ارتجاعی، نماي اين موضع ارتجاعي است.
در دوران كمونيسم كهن، حفظ “عدالت اجتماعی” در گروه که به طور نسبی برقرار است، تحت تاثیر نیاز خانواده- گروه برای حفظ و ادامه هستی خود قرار دارد. به عبارت دیگر در گروه، نيازی عینی را تشکیل می دهد که هضم ذهنی شده است. ذهنیتی که از استقلال نسبی برخودار است.
شناخت استقلال نسبي ذهنيت را مي توان ازجمله در روند ايجاد شدن مذهب دنبال نمود. خانواده- گروه هاي گونه ي انسان با دو متضاد روبرو بودند: رشد تعداد افراد گروه و مساله جفت گيري با هم خون. راه حل براي دو متضاد، يعني رشد تعداد افراد و نياز به توسعه “توليد”، كوچ كردن و به دنبال شكار حركت كردن و همچنين تقسيم گروه، تشكيل خانواده- گروه جديد بود. تقسيم گروه در عين حال ريشه در زندگي گذشته ي حيواني داشت. به طور ناخودآگاه دوري گروه هاي هم خون از يكديگر به عنوان يك ضرورت جلوگيري از جفت گيري با هم خون عملي شد.
در اين مرحله است كه “توتم” به وجود آمد كه در طول تاريخ عملكردي به مثابه “نام خانوادگي” گروه ايفا مي كند. پرسش به كدام “توتم” تعلق داري، پرسشي است كه شايد بتوان آن را امروز با “تعلق به قشون زحمتكشان” و يا … قابل شناخت ساخت. انتخاب اشكال “توتم” هيچ قاعده اي نداشت و اغلب اتفاقي بود (سر حيوان، جمجمه انسان، خطوط و امثال آن).
در طول تاريخ احترام به “توتم” به “خونخواهي” از افراد خانواده- گروه و اشكال ديگر “ايدئولوژيك” بدل شد. رشد استقلال ذهنيتي كه ناشي از شرايط مادّي هستي خانواده است، در دوران “سنگ نو” زمينه ي ايجاد شدن خدايان و ديرتر تك خدايي را پايه ريخت. مذهب چكيده ي رشد و استقلال ذهنيت و بيگانگي آن با ريشه ي عيني خود نزد انسان ذهن گرا است.
زن ستيزي مذهب در كليت آن ناشي از ضرورت پايان دادن به دوران “مادر سالاري” و برقراري “پدر سالاري” است. زن توانسته بود راه توليد دانه هاي خوراكي را در كنار آب راه ها فراگيرد. اين توانايي زن به “انقلاب كشاورزي” انجاميد. با ايجاد شدن شرايط براي توليد وسيع مواد خوراكي كه با رام كردن “گاو نر” و شخم زمين توسط مرد عملي گشت، اولين ضد انقلاب عليه زن عملي شد كه پايان دوران كمونيسم كهن و آغاز جامعه ي برده دارانه است.
نپذيرفتن كانديداتوري بانو اعظم طالقاني براي رياست جمهوري توسط “شوراي نگهبان”، نگهباني از دستاورد ضد انقلابي است كه حدود ده هزار سال پيش در جامعه انساني پيش آمده است. اين واقعه مادي در افسانه ي يوناني “ايلياس” با قتل فجيع “مادر كهن” توسط نوده ي پسري آن ايلياس عملي مي گردد.
ذهنیت جوان و یا مرد زورمند در برخورداری از موهبات به دست آمده در دوران كمونيسم كهن، عمدتن خواستی ناشی ازحفظ تداوم هستی گروه است. نزد برخی از گروه ها تعلق بخش معینی از شکار برای شکارچی به سنت بدل شده است – روندی که در فرماسیون برده داري به آز و حرص بدل شد –، نشان رشد استقلال ذهنیتی است که می تواند با تغییر زیربنای جامعه ادامه یافته، و به سنت و رسوم بدل شود و در اشکال دیگری، ازجمله در شکل ارتجاعی و سرکوبگرانه تبلور یابد كه پيش تر به آن در ارتباط با كانديداتوري بانو اعظم طالقاني اشاره شد.
در شرایط جامعه ی کمونیستی کهن، البته عجیب نیست که مالکیت خصوصی مفهوم نشناخته ای را برای انسان این دوران تشکیل دهد. تعلق ابزار کار، چوبدست و غیره به یک فرد از موضع مالکیت خصوصی عملی نمی گردد، بلکه همچنین نیازی عمومی- مادي را در خانواده- گروه در دفاع از خود و شرکت در شکار تشکیل می دهد که در آن در آغازِ هستی همو زاپینس زن و مرد بي تفاوت شرکت دارند. دیرتر شکارحیوانات بزرگ، برای نمونه ماموت، توسط مردان انجام مي شود، اما زنان نيز در آن شركت دارند.
غـار لاسكو
انگیزه نگارش اين سطور ديدار از نمايشگاه غار لاسكو در فرانسه است.
در جنوب غربی فرانسه، در کوه پایه هایی که به سلسله کوه پیرينه می انجامد، منطقه داردُن قرار دارد. در درّه ای که در آن رودخانه وِزئر جریان دارد که آن را رودخانه سیاه نیز می نامند، لایه های معدنی مواد در تپه های اطراف این رودخانه دارای چنان ترکیبی است که در این درّه «ده هزار غار» ایجاد شده است. این غارها به طور عمده غارهایی هستند که در آن نفوذ آب ممكن و با حل مواد كچي همراه است. تنها در بخشی از منطقه چند غار هستند که لایه های سقف آن ها برای گذار آب قابل نفوذ نیست. در این غارها، دیوارها و به ویژه سقف با کریستال های نمک پوشيده اند كه سفید و هموار است.
در یکی از این غارها در سال 1940 جوانی با سگش غاری را کشف کرد که بر دیوار و سقف آن نقاشی های بسیاری از حیوانات به طور هنرمندانه ترسیم شده اند. این غار در سال 1963 برای بازدید کنندگان بسته شد، زیرا با ارتقای رطوبت در آن، رشد قارچ سبز و نابودی رنگ ها آغاز شد. این غار، آن طور که آثار زمین شناسی نشان می دهد، در آغاز دوران “سنگ میانه” (بیست هزار سال پیش) در اثر ریزش سقف آن در سیلی، مسدود شده بود و ظاهرا برای انسان های آن دوران دیگر قابل دسترسی نبوده است.
حدود شش ماه پیش در بخش جلوی تپه اي كه غار تاریخی در آن كشف شده است، غار مصنوعی جدیدی احداث شده است که به آن نقاشی های دوران “سنگ کهن- میانه”از غار اصلي يك به يك منتقل شده اند. به این غار مصنوعی می توان از راه نمایشگاهی رفت که در آن نمونه هایی از جمله از رنگ، قلم مو، چراغ چربی سوز و دیگر ابزار کار به نمایش گذاشته شده اند.
با دیدار از این نمایشگاه، اندیشه هایی در ارتباط با شرایط هستی انسان دوران کمونیسم کهن، و همچنین در ارتباط با مساله رابطه عین و ذهن به وجود می آید که بررسی و بازگویی آن از منظر بحث پیش درباره ی سرشت “اقتصاد سیاسی” در هر دورانی می تواند با آموزش هایی همراه باشد.
می دانیم که دوران “سنگ کهن” بر هستی انسان بر روی زمین تا حدود بیست هزار سال پیش حاکم بود. انسان از دست افزار چوبی و سنگی در این دوران استفاده کرد. این استفاده که در آغاز ساده تر بود، برای نمونه با تیز کردن نک چوبدست و یا شکاندن سنگ مناسب و تبدیل آن به ابزار کار برای بریدن و یا دفاع، از رشدی نسبی نیز برخوردار بود. در دوران “سنگ میانه” (بیست تا دوازده هزار سال پیش) و نهایتان در دوران “سنگ نو” (دوازده هزار سال پیش) به کار گرفتن انواع سنگ به عنوان ابزارکار با رشد کمّی و کیفی روبرو است که دیرتر به دوران به کارگرفتن فلزات فرامی روید.
همان طور که اشاره شد، چند پرسش می تواند کمک باشد برای درک شرایط بازتولید هستي گروه هاي انساني در این دوران كه مضمون “اقتصاد سیاسی” حاکم برآن را قابل شناخت مي سازد.
1- در کتابی که در محل نمایشگاه به فروش می رسد، این پرسش مطرح و بدون پاسخ می ماند: «معلوم نیست که چرا در نقاشی ها تنها یک عکس از گوزن قطب شمال وجود دارد. در حالی که تغذیه اصلی انسان در این دوران [سنگ کهن- سنگ میانه در این منطقه]، همان طور تولید سوزن های استخوانی، لوله هایی که برای فوت کردن رنگ به دیوار [و در موارد دیگری برای تولید نی] به کار برده شده است و غیره، همگی بخش هایی از تن گوزن قطب شمال است؟»
برای اندیشه غیر دیالکتیکی که با علم ماتریالیسم تاریخی نیزآشنا نیست، پاسخ پرسش، به بغرنجی تبدیل می شود که می تواند تنها با پاسخی ذهن گرایانه روبرو گردد که در كتاب نیز انعكاس يافته. ادعا می شود که باید برای این رفتار علل ذهنی- عرفانی- مذهبی قایل شد. توضیحاتی مبتنی بر رفتار «جادوگرانه» و امثال آن، برای پاسخ به پرسش مطرح می شود.
علت مادی نقاشی نکردن گوزن قطب شمال پاسخی علمی و قانع کننده دارد كه در ارتباط قرار دارد با شرايط تغيير يافته هستي. در دوران سنگ میانه که در جهان و ازجمله در این منطقه آب و هوا تغییر می کند و مرحله بزرگ و طولانی یخبندان بر روی زمین پایان می یابد، برای انسانی که عمدتن از شکار حیوان سد جوع می کند، همراهی کردن با گله های گوزن قطب شمال به سوی شمال که بر آن سلطه سرما و یخ همچنان برقرار است،علت وجودی- مادی خود را از دست می دهد. به ویژه آن که از جنوب، جانوران جدیدی به منطقه آزاد شده از یخ و سرما روی می آورند که جایگزین لازم را ارایه می دهند. گوزن مو سرخ کنونی، آهو، گاو کهن و اسب ها کوچک (پُـنی) وغیره … همچنین حیوان وحشی مانند خرس و شیر کوهی و انواع دیگر …
در آغاز سنگ میانه، خانواده های ده تا پانزده نفری رشد مي كند. تعداد افراد تا سی نفرنیز می رسد. گام به گام با اضافه شدن به طول متوسط عمر انسان، تاثیر «تربیت مادر بزرگ» نزد گروه ها پا می گیرد و به اهرم انتقال فرهنگ و زبان تبدیل می شود. [علوم مربوطه، نقش مادر بزرگ را در انتقال گذشته با آینده اثبات کرده اند و برای آن نقشی تعیین قایلند (…). نقشی که در تداوم بلاواسطه شرایط نظام مادر سالاری در جامعه کمونیستی کهن قرار دارد.
بدیهی است که باید در شرایط جدید، حیوانات جدید و شیوه ی رفتار آن ها را شناخت وآموخت، تا بتوان به شکار آن ها پرداخت و یا دفع خطر نمود. لذا بهره گیری انسان این دوران در منطقه مورد بحث از موقعیت استثنایی غار، امری طبیعی است برای آموزش کودکان و جوانان. نقاشی ها در بخش هایی بر روی هم قرار دارند که نشان تکرار آن ها احتمالا توسط افراد متفاوت است. در فیلم “کالاهاری” نیز این آموزش کودکان و جوانان دختر و پسر نزد قبيله اي در افريقا نشان داده می شود. جالب است که دو نفر همزمان به توضیح حرکت حیوانات می پردازند که در دو سمت محل روی زمین نشسته اند. نقاشی ها در غار لاسكو نیز از سمت های مختلف، حیوان را نشان مي دهد. متاسفانه توصیف دقیق عکس های ترسیم شده در کتاب، تنها به روی صحنه آن چه دیده می شود، محدود مي ماند. علتی برای ترسیم سمت های مختلف حیوانات ذکر نمی شود. مثلن در ارتباط با محل ارگان های حساس حیوان که شناخت دو سمت تن او را ضروری می سازد وغیره.
همان طور که قابل شناخت است، در دورانی که انسان به طور عمده یک شکارچی است و از این طریق به بازتولید نیازهای هستی خود می پردازد، تبحر در شناخت شکار، آگاهی برای محل ضربه زدن به آن، چگونگی نزدیک شدن به آن وغیره از اهمیت تعیین کننده برخوردار است.
به سخنی دیگر، “اقتصاد سیاسی“ حاکم بر انسان در دوران کمونیسم کهن، از سرشت همکاری و پشتیبانی تنگاتنگ میان گروه- خانواده ی انسان برخوردار است. این ویژگی در این دوران از این رو می توانسته و بایستی با شکل سازماندهی هستی اجتماعی بر پایه مادر سالاری عملی گردد، زیرا مادر- زن اضافه بر شرکت در بازتولید نیازهای هستی، بازتولید کننده حیات انسان نیز است.
گذار از مرحله مادرسالاری به پدرسالاری چهار هزار سال به طول انجامید. چهار هزار سال آغازین در دوران سنگ جدید (دوازده هزار سال پیش) در درّه های هلال کوهستان های سازتوز و زاگرس (شرق ترکیه امروز و غرب ایران)، دوران نابودی نهایی جامعه کمونیسم کهن و برقراری جامعه برده داری است. برای اولین بار نزد سومری ها – از خانواده ی زبانی آریاها -، نظام پدر سالارانه- برده دارانه (در شمال شرقی ترکیه امروز) پایه ریزی شد و تحقق یافت. عبداله اوچلان روند فروپاشی جامعه کمونیسم کهن و ایجاد شدن فرماسیون جدید را در کتاب «وارثان گیلگامش» برشمرده و با اسناد کاوش های بسیاری در این منطقه در دهه هاي پاياني قرن گذشته به اثبات می رساند.
با کمی دقت می توان نقش بازتولید هستي انسان که چگونگي آن “اقتصاد سیاسی” دوران را تشکیل می دهد، با ارايه ي برخي پاسخ ها به پرسش های طرح نشده در كتاب در ارتباط با نمايشگاه لاسكو شفاف تر مي گردد. وحدت ماتریالیستی عین و ذهن در اين دوران و در دوران هاي بعدي در جهت حل و فصل چگونگي “اقتصاد سياسي” هر دوران قرار دارد.
نقش ذهن از نظر مضمونی در طول تاریخ رشد مي يابد و از استقلال نسبی برخورد می شود. امروزه علم، به اهرم رشد نیروهای مولده بدل شده است. باید آن را از ابزار در خدمت انباشت سود و سرمایه به اهرم براي بهبود شرایط زندگی انسان و انسانی کردن روابط اجتماعي به خدمت گرفت. از این روست که گذار انقلابی از نظام سرمایه داری به دستور تاریخی مبرمی تبدیل شده است، زیرا این نظام استثمارگر و ضد انسانی، همانند بمب هسته ای به دومین عنصر نابودی هستی بر روي زمين بدل گشته است.
فردریش انگلس در نوشتاری به شدت به این ادعا برخورد انتقادی می کند که گویا باید سرنگونی نظام استثمارگر و نابود کننده محیط زیست را آن هنگام وظيفه عاجل جامعه ارزيابي نمود كه «رمق» سرمايه داري به پايان رسيده است! زیرا گویا حقانیت تاریخی آن هنوز پایان نیافته است. انگلس می نویسد، آن هنگام که شرایط برپایی جامعه سوسیالیستی ایجاد شده است، صرفنظر از «رمق» و امکان رشد احتمالی نظام سرمايه داري، باید به هستی آن پایان داد. موضعی که با تبدیل شدن شیوه تولید سرمایه دارانه به ابزار نابودي هستي بر روي زمين، سرشتي آزادي بخش و انسان دوستانه داراست. ناقوس مرگ سرمايه داري به صدا در آمده است. پاپ اعظم فرانسیسکو نیز مرگ آور بودن این صورتبندی اقتصادی- اجتماعی را مورد تائید قرار داده است.
انتخابات رياست جمهوري در ايران با انتخاب حسن روحاني پايان يافت. در هيچ ابرازنظر خبري و سياسي در رسانه ها مدافعان و هم مخالفان او ترديدي باقي نمي گذارند كه باوجود پيروزي روحاني، تغييري در شرايط حاكم بر كشور و مردم ايجاد نخواهد شد. همه بر سر اين امر توافق دارند كه اين امر ناشي از سلطه ي ديكتاتوري است. اين سلطه، حفظ “اقتصاد سياسي”اي را دنبال مي كند كه علت اصلي وجود شرايط حاكم است. آن را بايد مطرح ساخت و به ميان مردم برد.
با طرح “اقتصاد سياسي” جايگزين براي مرحله ملي دمكراتيك انقلاب در ايران، كليت شرايط حاكم بر كشور مورد توجه قرار مي گيرد. ضرورت چنين شيوه ي علمي بررسي را زنده ياد هوشنگ ناظمي در درس ٤٥، “جامعه، طبيعت و رابطهء آن ها” در كتاب ماترياليسم تاريخي توصيف كرده و ضرورت پايبندي به اين شيوه را مستدل مي سازد (ص ٤٥ به بعد). او اين ضرورت را ناشي از طرح واقعيت «به مثابه واحد كل، كه علم ماترياليسم تاريخي آن ها را بررسي مي كند» قابل شناخت مي داند (همانجا ص ٤٨).
اهميت طرح “اقتصاد سياسي” مرحله ي ملي- دموكراتيك انقلاب ايران در مبارزه با ديكتاتوري ولايي و هم نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي از موضع ديگري نيز ضروري است. ضرورت طرخ آن براي مبارزه با «بيگانگي از خود» در «آگاهي [كاذب] اجتماعي» حاكم شده در ايران ترديد ناپذير است. اين مضمون را زنده ياد ناظمي در درس ٤٩ كتاب دوم خود چنين برمي سمرد: «در عرصهء آگاهي اجتماعي نيز اساس بيگانگي از خود عبارت است از وَهم، خرافات، مذهب، ايده آليسم و نظاير آن كه انديشه هاي انساني را كه متعلق به انسان و آفريدهء خود اوست، به نيروهاي لاهوتي و آسماني نسبت مي دهد [كه گويا ولي فقيه نماينده آن بر روي زمين است]. اين انديشه ها به صورتي تغيير شكل يافته بر انسان حاكم مي گردند و همچو آفريننده و تعيين كننده ي سرنوشت او در نظر گرفته مي شود.» (همانجا ٧٢)
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3674
«حاكميت طبقه كارگر» يك امكان تحقق پذير است!«بگذار مرا خام پندار بنامند»!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۷ (۳۰ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
رفيق ابي مي نويسد: با سلام به رفقاي عزيز و دانشمند توده اي!
فرهاد عزيز ممنون از احساس مسئوليت شما؛ همكاران با شوخي مرا نيز امپرياليسم و اخيرن آقاي ديالكتيك خطاب مي نمايند. آن ها وجود امپرياليسم را توهم و مرا محبوس غار كهف؛ بعضي سرمايه داري را جاودانه و سوسياليسم را سپرده به تاريخ مي دانند؛ هستند افرادي كه با نوشته هاي د كتر سروش با فلسفه و ديالكتيك هگل آشنا شده و روحيه ضد كمونيستي سروش را نيز تبليغ مي كنند. آن ها حاكميت طبقه كارگر را امكان پذير نمي دانند. اختلاف طبقاتي را امري طبيعي و وجود سرمايه داري را عامل پيشرفت جوامع مي خوانند. آناني كه روحيه ضد سرمايه داري بيش تري دارند، حرف ما را بهتر درك مي كنند. درباره تفكر ديالكتيك و اين كه ماركس چطور با تجزيه تحليل جوامع طبقاتي و اقتصاد سرمايه داري به اين نتيجه رسيد كه سرمايه داري نهايتن به دست طبقه كارگر نابود و جامعه سوسياليستي جايگزين آن خواهد شد. سوال اين بود اگر اين شيو تفكر علمي است، مي بايست موارد مشخص و ملموس تري را به عنوان مثالبراي روش ديالكتيكي بررسي پديده ها مطرح نمايد، تا من مبتدي به برّندگي اين شيوه تفكر ايمان آورده و سپس به سراغ فهم كاپيتال چند جلدي و قطور و تاريخ تمدن بشري روي بياورم. فرهاد جان، من در حد بضاعت تلاش نموده و خواهم نمود و اگر مزاحم شما شدم، مقصود آن است كه اين امر علمي تر، همه جانبه و توده اي به پيش رود تا هم آموزشي براي ما باشد و هم جلوگيري شود از بدآموزي هاي احتمالي ناشي از كم اطلاعي ما. پيروز و سربلند باشيد.
رفيق عزيز ابي!
1- سطور كوتاه شما كه اميدوارم هر روز با بيان مشخص ترِ نظرِ مخالفان و دوستانِ انديشه ي ديالكتيكي وسيع تر و پر مضمون تر شود، بازتابي است از آن چه زنده ياد احسان طبري در شعر “پيمان”، يكي از سروده هاي بسيار آموزنده و در عين حال بغرنج و پر سويه ي زندان خود توصيف مي كند:
«بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار بنامند، من به كارها از خرد و كلان بي تفاوت نخواهم گشت، كه كلان از خرد خيزد، و وز اندك بي شمار. …». “كار سياه انقلابي” كه آموزگار چند نسل از توده اي ها در كتاب “ديدار از خويشتن” براي فعاليت توده اي ها، و خودش به عنوان نمونه اي استثنایی از آن ها، به كار مي برد، يك باور مذهبي نيست، بلكه شناختي علمي است كه بدون آن، نبرد انسان براي راهگشايي ترقي خواهانه و انسانی کردن شرایط حاکم بر جامعه به ثمر نمي رسد. به سخني ديگر، نبرد براي برپايي سوسياليسم به فرجام تاريخي ضروري دست نمي يابد و به واقعيت تبديل نمي شود.
سوسیالیسم و جامعه کمونیستی یک امکان “تحقق پذیر” است و نه یک سرنوشت محتوم. برای تحقق آن باید هوشمندانه، با نرمش لازم، و در عین حال با شناخت دقیق شرایط، و با قاطعیت انقلابی رزمید. هر نسلی به بضاعتِ توانایی خود.
توده ای ها در دوران کنونی که حزب توده ایران آن را دوران ملی- دموکراتیک انقلاب می داند، با چنین وضعی روبرو هستند. آن ها باید جایگزین انقلابی، آزادی خواهانه و رهایی بخش برای خلق های سرزمین همه ایرانیان را در برابر نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی ارایه دهند و آن را به پرچم تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر ومتحدان نزدیک و دور آن بدل سازند. مبارزه با “اقتصاد سیاسی” دیکته شده ی حاکم که اجرای آن از طریق دیکتاتوری ولایی به زحمتکشان و نیروهای میهن دوست تحمیل می شود، تنها با ارایه چنین جایگزینی ممکن و موفق است. مقاله ی “سخنی پیرامون شوهای انتخابات و عوامفریبی های نامزدهای بی صلاحیت ریاست جمهوری” که در نامه مردم انتشار یافته (1025، 25 اردیبهشت 96) شرایط سلطه این دیکتاتوری را به خوبی و مستند توصیف می کند و مطلق عنانی بودن آن را در اجرای اقتصاد سیاسی دیکته شده نشان می دهد. برای مبارزه با سلطه این دیکتاتوری است که جنبش توده ای و همه میهن دوستان به اقتصاد سیاسی جایگزینی نیاز دارند. باید اقتصاد سیاسی جایگزین را به مثابه پرچم تجهیز و سازماندهی برای گذار از دیکتاتوری و برپایی مرحله رشد ترقی خواهانه جامعه ایرانی ارزیابی نمود. باید آن را هوشمندانه و با وسواس و همچنین با جسارت انقلابی، اما بر پایه شرایط رشد نیروهای مولده در ایران تنظیم کرد و به مورد اجرا گذاشت. این یک برنامه یکتا و تنها برای شرایط ایران است. باید آن را با توجه به تجربه ی خلق های دیگر تنظیم نمود، اما کپی برداری نکرد. ما می توانیم چنین برنامه اقتصاد ملی را بر پا داریم. این راه رشد که راه رشد سوسالیستی نیست، راه رشد مبتنی بر نظام سرمایه داری، و به ویژه فاز نولیبرال آن نیز نیست! کسی که این امکان و توانایی ما را نفی می کند، در سطح می غلطد و استدلالی برای تز و ادعای خود ارایه نمی دهد.
روزآ لوكزمبورگ مي گويد، “کار سیاه انقلابی” و پیامدهای آن بر تن و جان مبارزان، بیان دیالکتیک تاریخی- ضروری است که بارها سرنوشت نیروی نو را برای پیروزی نهایی تشکیل می دهد و قابل شناخت می سازد. بدون “كار سياه انقلابي” كه مضمون آن تغيير “انقلابي شرايط” است، ترقي خواهان و ما توده اي ها به مثابه گردان سازمان يافته ي جانبدار منافع طبقه كارگر قادر نخواهيم بود تغييرات را به سويي هدايت كنيم كه سوسياليسم و نه “بربريتِ” سرمايه داري برای ابد حاكم بماند که مداحان ریز و درشت آن خواستارند و تبلیغ می کنند. آن ها آگاهانه و یا ناآگاهانه به رشد جامعه بشری در طول تاریخ چشم می بندند، تا آن را نبینند. آن ها هیچ استدلالی درباره ی درستی تز خود ارایه نداده اند و نمی توانند ارایه دهند. نفی رشد تاریخ، با تائید ظواهر امر و زرق و برق نظام سرمایه داری توجیه می شود که درّه فقر دهشتناکی را در ایران و جهان ایجاد نموده است. موضع ضد کمونیستی- ضد توده ای آن ها، موضع انتقادی- سازنده نیست. نفی مطلق بر پایه ظاهر امر است که ناشی از قدرت و عملکرد جنایتکارانه نظام سرمایه داری امپریالیستی و نه بر پایه انسان دوستی بورژوازی دوران انقلابی هستی آن است.
2- تحلیل مشخص شرایط مشخص در کلیت واقعیت
رفيق محسن گرامي كه در ابرازنظر به نوشتار رفيق عزيز سيامك توجه را به اصل “تحليل مشخص شرايط مشخص” جلب مي كند، و ارزيابي خود را بر اين پايه قرار مي دهد، محق نيست. او اين ارزيابي را جدا از “كليت” واقعيت كه حقيقت است، انجام مي دهد! “تحليل مشخص واقعيت (پدپده ي) مشخص” در خلاء انجام نمي شود! در شرايط مشخص حاكم عملي مي گردد. این رفیق، همانند برخي ديگر از توده اي ها از قبيل “عدالت”، “مهر” و به ويژه “راه توده”ي دروغين، که وجود ضرورت عملكرد سياست انقلابي حزب توده ايران را نفي مي كنند، و به آن باور ندارند و آن را از كف داده اند، چاره اي هم ندارند، جز آن كه به قول سهند گرامي (در ابرازنظر ديگري) ميان “بدتر و بدترين”، “بدتر” را انتخاب كنند و راضی هم باشند! با از دست دادن برداشت ضرورت استقلال سياست حزب طبقه كارگر، رفیق محسن گرامی – که باید امیدوار بود در این مورد مشخص موضع خود را روشن سازد -، چاره اي ندارد جز آن كه مطلق گرانه بپندارد كه اگر به “بدتر” راي ندهد، فاجعه اصلي ايجاد مي شود! پنداشتی كه فاجعه آميز است و بايد به عنوان توده اي عليه آن روشنگري نمود. فاجعه اصلی ادامه سیاست “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادیِ” دیکته شده توسط ارگان های مالی امپریالیستی است. سكوت درباره فاجعه “اقتصاد سياسي” تحميل شده است كه سياستي ضد مردمي و ضد ملي را تشکیل می دهد. سکوت درباره ی سیاست امپریالیستی در خدمت منافع “يك درصدي هاي داخلي و جهاني”، از اين رو فاجعه آميز است، زيرا گامي در جهت تغيير شرايط حاكم و در جهت نابودي حاكميت نظام سرمايه داري بر نمي دارد! يعني به وظيفه اي عمل نمي كند كه وظيفه نخست حزب طبقه كارگر ايران، حزب توده ايران است!
تن دادن و سكوت در برابر فاجعه اي است كه ژورناليست افريقايي تبار آمريكايي که در زندان ابد در ايالات متحد آمريكا با نوشتارهایش به رزم خود علیه نظام سرمایه داری ادامه می دهد، موميا ابو جمال آن را در نوشتار امروز خود در “جهان جوان” (١٥ مه ٢٠١٧) «نئوليبراليسم»، یا«حيوان درنده سوپر» مي نامد كه برنامه ي رسمي همه دولت ها در نظام سرمايه داري در جمهوري اسلامي است. براي تحقق اين «حيوان درنده سوپر» است كه اين نظام در ايران و نه تنها در ايران، به رژيم ديكتاتوري ولايي نياز دارد. تحقق بخشيدن به اقتصاد سياسي اي كه فقر و بيكاري، گرسنگي و فلاكت را براي توده هاي روزافزوني به وجود آورده و ثروت و خوشبختي را به مشتي افراد ارزاني داشته است.» ابوجمال اين اقتصاد سياسي را اقتصاد سياسي براي «تقسيم خوشبختي بر پايه ايجاد بدبختي» مي نامد. اقتصاد سياسي اي كه «همه موانع را با “خصوصي سازي” از سر راه غارت ثروت هاي متعلق به مردم بر طرف ساخته است، تا انباشت سرمايه را بدون هر مرز و محدوديتي ممكن سازد». آن ها كه با موضع ضد توده اي و ضد كمونيستي، و يا حتي از موضعي به اصطلاح “عاقلانه”ي «عقل سليم» خود که منطبق است با تائيد “واقعيت موجود”، همراه شرايط گام برمي دارند كه شما از آن ها نام برديد. آن ها بايد با صراحت پاسخ دهند كه آيا از دید خود چنين شرايطي را به عنوان سرنوشت ميلياردها انسان در ايران و جهان خواستارند؟ اقتصاد سياسي ضد مردمي اي كه منافع ملي ايران را نيز به باد مي دهد و كشور را به نومستعمره ي اقتصاد جهاني امپرياليستي بدل ساخته است!؟
نفی “اختلاف طبقاتی” و یا “طبیعی” ارزیابی نمودن آن، یک استدلال نیست! یک تز اثبات نشده است! این افراد اگر به “مانیفست حزب کمونیست” مراجعه کنند، الوان ترین توصیف «سرمایه داری را [به عنوان] عامل پیشرفت جوامع» از زبان مارکس و انگلس می خوانند و هورا می کشند. آن ها اما ادامه خواندن مانیفست را بر نمی تابند، تا اثبات گذرایی- تاریخی بودن سرمایه داری را درک کنند. گذاریی و تاریخی بودن روندی که مانند همه صورتبندی های اقتصادی- اجتماعی پیش، به دنبال رشد نیروهای مولده و بغرنج تر شدن روابط اجتماعی بر پا شده اند و پایان یافته اند. چنین نفس کوتاه عقلانیت، کمک برای رشدِ تعقل- هوشیاری انسان نیست و نمی تواند درک ضرورت انسانی کردن جامعه را دریابد. این اندیشه به قول احسان طبری، تاریخ را شبی می پندارد تاریک که در آن تنها اینجا و آنجا چراغی چشمک می زند و لذا قوانین رشد آن قابل شناسایی نیست. این اندیشه تاریخ را شناخت پذیر ارزیابی نمی کند و چاره ای هم ندارد که به مثل آلمانی گرفتار برداشت “از دست تا به دهان” باقی بماند و به زندگی در چارچوب آن قناعت کند! چنین اندیشه ای قادر به گشودن دروازهء ناگشوده ی شهرها نیست که طبری در “با پچپچه پاییز” ترسیم می کند! در پی گفتاری به مقاله ی “تاریخ، تاریخ اقتصاد سیاسی است”، به این مساله بازمی گردم.
البته «سربريدن با پنبه» (نامه مردم) به ظاهر كم دردتر است كه دولت حسن روحاني مجري آن است، از گردن بریدن داعش گونه، اما هيچ كدام از آن ها در شرايط حاكميت نظام سرمايه داري تغييري ايجاد نمي سازد. گیریم توانستیم با مبارزه ی پیگیر، نسخه ی نولیبرالیسم را از گردونه خارج سازیم. اما آن وقت نیز نظام مبتنی بر غارت و استثمار نیروی کار، یعنی سرمایه داری پایان نیافته است. کوشش های مثبت اخیر کوربی، مثلا در حزب کارگر بریتانیا که در برنامه انتخاباتی او انتشار یافته، و مورد تائید است، اگر هم عملی گردد، نظام سرمایه داری را نفی نمی کند.
فاجعه آميز، ترك سياست انقلابي حزب توده ايران توسط آن ها و همه نيروهاي صادق و طالب ترقي اجتماعي در جنبش کارگری ایران است! راي دادن به روحاني كه خواستار «پل زدن» به سوی مردم و نه ايجاد «ديوار» در برابر آن هاست (مطبوعات)، به طرد “اقتصاد سیاسی” دیکته شده توسط امپریالیسم نمی انجامد، تلطیف و «با پنبه سر بریدن» در نحوی اجراي اين سياست است. نه کم و نه بیش!
پاسخ رفيق سيامك به ابرازنظر محسن گرامي، تنها پاسخي مسالمت آميز نيست. در عين حال بيان اين موضع ماركسيستي- توده اي است كه اگر توده اي ها پيگيرانه پايبند به استقلال سياست انقلابي حزب طبقه ی کارگر باشند، آن هنگام هم دچار تسليم طلبي و تجديدنظر طلبي نمي شوند كه راي اشتباه به صندوق بريزند. مشكل توده اي هاي دچار ارزيابي انحرافی، جستجو و اختلاف نظر و حتي اشتباه بر سر متحدان روز نيست. شركت كردن در اشتباه توده ها در این یا هر انتخابی نيست. در این زمینه اختلافی ميان “عدالت” و “راه توده” با توده ای ها وجود ندارد. بلشويك ها هم در «جمعه سياه» با توده ي دهقانان وابسته که با تمنا و دست های به آسمان بلند کرده راهی قصر تزار شده بودند، همراهی کردند و مانند هزاران دهقان مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. این اشتباه فاجعه انگیز نیست.
اشتباه فاجعه انگیز و اصلی گم كردن ستاره ي راهنما انديشه علمي ماركسيستي- توده اي است!
3- حقیقت، کلیت است!
يكي از عمده ترين دستاوردهاي انديشمندانه ي انسان در طول تاريخ، رشد تئوری شناخت از خود و درك خود به عنوان قله رشد ماده ي بي جان به جاندار است. دستيابي انسان، با ايجاد شدن توانايي شناخت و درك كليت واقعيت عملي شد. شناختي كه تنها هنگامي قابل دسترسي است كه به پرسش اصلي فلسفه پاسخي ماترياليستي داده شود. فردريش هگل با كشف قانون ديالكتيكي رشد، شناخت انسان را به قله بلندپروازانه درک علمی از تئوری شناخت رساند. در اين ترديد نيست. اين اقدامی به جا ومورد تائید است كه دكتر سروش «فلسفه و ديالكتيك هگل» را آموخته و آن را به هوادارانش مي آموزد. اما تكليف مضمون بيان شده توسط هگل،يعني “حقيقت، كليت است”، چه مي شود؟
ناگفته نماند كه دكتر سروش از هنگامي كه به روحيه انقلابي و مبارزه جويانه زنده ياد احسان طبري شهادت (ي با دير كرد) داد، براي من شخصيتي دوست داشتني شد. بدون شناخت ديالكتيك هگل كه مطالعه آن را ازجمله لنين قوياً توصيه مي كند. شناخت و درك از واقعیت، از پدیده در “پدیدار شناسی” تنها با “بر روي پاي ماترياليستي گذاشتن” اين دستاورد بزرگ تئوري شناخت هگل توسط ماركس و انگلس به ثمر و فرجام رسید. این «سر به پا کردن» دیالکتیک هگل و قرار دادن آن بر واقعیت مادی”بود” است. لودویک فویرباخ در این زمنیه گام پراهمیتی برداشته است! رشد دانش انسان، اگر هم حتي شاخه ها و بي راهه هاي تنومندي داراست، از «تنه درختي» بر خوردار است كه به گفته احسان طبري، روند رشد تاريخي درخت را قابل شناخت مي سازد.
آيا مي تواند دكتر سروش يا شاگردانش به پرسشي پاسخ دهد كه در مثال قبلي به آن اشاره شد؟ انساني كه در غار تاريك و نشناخته و ناهموار حركت مي كند، آيا حركت خود را بر پايه ي “ذهنيتي” عملي مي سازد كه به طور “بل بداله” در ذهن بر پا مي شود؟ به سخني ديگر، آيا نخست ذهن اوست كه او را هدايت مي كند؟ هگل آن را مورد تائید قرار می دهد و نهايتاً خداوند (عقل كل) مي نامد كه در روند تئوري شناخت ديالكتيكي متكي به ايده آليسم توسط او كشف شده است. ذهني كه به پندار فردريش هگل حتي در بالاترين درجه شناخت ديالكتيكي (مبتني بر ايده آليسم عيني) قرار دارد!
در برابر اين پرسش، پرسش ماترياليستي قرار دارد: آيا گام بعدي را انسان در غار تاريك و نشناخته و ناهموار بر پايه ذهنيتي بر مي دارد كه پيش تر و از طريق تجربه هاي گذشته نزد او به “عينيت” تبدیل شده است؟ به عبارت ديگر، به دانش عيني ای که ذهن او آن را با بیان و سخن خود به هستی مادی بازمی گرداند؟ دانشي كه انسان از راه دستگاه هاي احساسي به ارث رسیده از دوران حيواني- گياهي رشد ماده، دريافت مي كند؟
روند تبدیل شدن عینیت به ذهنیت و برعکس را می توان در رشد آنتروپولوژیک حیوان- انسان نیز یافت. دیدن دو چشم و یک دهان، به سخن دیگر تشخیص سریع صورتی که می تواند خطر نابودی را برای حیوان و یا انسان ایجاد کند، موجب شده است که برای نمونه حتی در قرص ماه و یا نقش فرش اشکالی دیده شود که به صورت می ماند. تشخیص سریع خطر به مثابه ضامن ادامه هستی، در زندگی حیوانی و هم انسانی، رابطه دیالکتیکی (تضاد و وحدت) میان عین و ذهن را به مثابه “خاطره ی تاریخی” در روند رشد هستی در کلیت خود نشان می دهد.
اگر اين دوستان بتوانند و بخواهند به طور مشخص به پرسش طرح شده پاسخ مشخص بدهند، آن وقت به پرسش نخست فلسفه ي پاسخي همه جانبه داده اند كه “حقيقت است، زيرا كليت را مورد توجه و ارزيابي قرار مي دهد”! چه چيز در آغاز قرار دارد؟ عين يا ذهن؟ به گفته ي گوته در فاوست، “عمل” و يا “سخن” آغازگر است؟
4- آموزش و خود آموزی
حزب توده ایران از ارثیه ی فرهنگی- ادبیِ بزرگ و پرمحتوای مطبوعات نظری- تئوریک- سیاسی و هم تجربه غنی مبارزاتی- انقلابی برخوردار است، با فرازها و نشیب های آن. ارثیه فرهنگی را باید آموخت و هضم فکری کرد. تجربه عملکرد مبارزات توده ای را در گذشته باید شناخت و با انتقال دیالکتیکی آن به شرایط جدید به کار گرفت. توصیه رفیق محسن برای آموزش دیالکتیک ماتریالیستی از این ارثیه توصیه ای منصفانه و محقانه است. دو کتاب زنده یاد هوشنگ ناظمی که صدای دلنشین و توانای او در گوش ذهن توده ای ها که رادیو پیک ایران را شنیده اند، طنین می اندازد و آن را نوازش می کند، نمونه ای بلندپروازانه برای چنین آموزشی است. طنین این صدا ندا می فرستد که باید به آموزش نظری- تئوریک پیگیر پرداخت. این آموزش را باید سازمان داد.
آموزش نظری- سیاسی و همچنین در بخش اقتصادی در مطبوعات حزبی باید در سطح دانش عام مارکسیستی و هم در سطح خاص عملی گردد. آثاری که به طور سیستماتیک به این امر می پردازند، در بخش تاریخ و اندیشه در ایران، ازجمله “جهانبینی و جنبش ها … در ایران” و در بخش علم مارکسیسم- لنینیسم دو کتاب ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی است. کتاب های متعددی، ازجمله “انقلاب اکتبر و ایران”، در کنار بسیاری دیگر از آثارِ ارزیابی موارد مشخص وجود دارند که باید کتاب بالینی توده ای ها باشد. ازجمله این آثار، جزوه ی کوچک “سیمای مردمی حزب توده ایران” است. کتاب تاریخ و دیالکتیک، گرچه اینجا و آنجا نگرشی سیستماتیک دارد، برای نمونه به تاریخ رشد اندیشه ی فلسفی، عمدتا اما اثری بر پایه بررسی دیالکتیک مشخص است و می تواند برای علاقمندان به درک اسلوب بررسی دیالکتیک مشخص، کمک باشد. در مقدمه در کتابِ دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری نیز شیوه ی بررسی دیالکتیک مشخص به منظور دستیابی به مضمون شعر توصیف می شود.
پیشنهاد من به شما، رفیق عزیز ابی و محسن گرامی و دیگر رفقای علاقمند به این مسایل آن است که دست به کار شویم. شما و همه اگر بکوشند نظر و بیان های مشخص را با توجه به همه شرایط ضروری احتیاطی منتقل سازند، کمک خواهد بود برای بهره بردن دستجمعی از ارثیه ادبی- مطبوعاتی پرشمار و پرمحتوای حزب توده ایران!
می توان با تقسیم کار و مطالعه ارثیه ادبی نظری- تئوریک حزب توده ایران، پرسش های ایجاد شده را مورد بررسی دقیق تر و مشخص تر قرار داد. در چند مقاله درباره ی «آگاهی کاذب» کوششی در این زمینه انجام شد که باید از سر گرفته شود.
آنچه در ارتباط قرار دارد با بررسی نمونه های دیگر برای توضیح روش بررسی مبتنی بر دیالکتیک ماتریالیستی، یا بررسی “دیالکتیک مشخص” هر پدیده، می تواند نمونه از روند مبارزه ی روزانه و هستی در جریان استخراج شود. همان طور که اشاره شد، در بررسی دیالکتیکی باید تفاوت قایل شد میان آموزش سیستماتیک دیالکتیک ماتریالیستی و قوانین آن، و “دیالکتیک مشخص”. در بررسی مبتنی بر دیالکتیک مشخص، بررسی پدیده ی و موضوع مطرح می تواند از بخش های متفاوت هستی انتخاب شود. “کاپیتال” مارکس نمونه ای است بی نظیر برای آموزش دیالکتیک مشخص. هر اندیشه ی طرح شده در این اثر، با توجه به قوانین دیالکتیکی، مورد بررسی مشخص قرار می گیرد. این اثر از این رو تنها “اقتصاد سیاسی” سرمایه داری را نمی شکافد و توضیح نمی دهد، بلکه همچنین شیوه ی بررسی مبتنی بر دیالکتیک مشخص را در هر موضوع مورد بررسی ترسیم کرده، قابل شناخت و درک می سازد.
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/3661
چرخه باطل انتخاب بین بد و بدتر!نفی ارتباط دیالکتیکی روبنا با زیربنا!
دوره جدید: مقاله شماره: ۱۶ (۲۲ اردیبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
مقدمه
جمهوری اسلامی مانند شناگر خسته یی می ماند که دگر نایی در بازوان خود برای ماندن روی آب ندارد و به همین دلیل برای غرق نشدن در دریای توفانی مشکلات چنگ به هر پر کاهی می اندازد. بدین گونه این شناگر مفلوک در آخرین تشنج مرگ با ناله های جگرسوز خود، با پررویی از مردم میخواهد که برای نجاتش با دو کف دست آب دریا را معجزه وار تهی کنند.
سران مختلف رژیم بار دیگر بر طبل ناهنجار شرکت در “انتخابات” می کوبند. همه جناح ها با وجود تفاوتهای کوچک و بزرگ خود را ملتزم به “ولایت فقیه” و اطاعت از “رهبری” میدانند و به خاطر اشتراک منافع در حفظ نظام متحدن مردم را به شرکت “پرشور” در انتخابات فرا میخوانند.
یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری مانده است و بازهم بحث انتخاب “بد” در مقابل “بدتر” بسیار داغ است. توصیه کنندگان “بد” به نجات غریق ساحل نشسته یی می مانند که با بی اعتنایی از گرسنگان خشکی نشین در حال مرگ می گذرند و طناب بر کمر برای نجات “جانی مردم” دل به دریا می زنند و جان به خطر می اندازند تا با سرنوشت او پیوند خورند.
این رسولان “امید و تدبیر” انقدر بلندای خواستهای شان کوتاه، رویای آینده شان بی رنگ، باور به تغییرشان سست، و انتظارات و توقعات شان متین است که حتا انسان خوش نیت و خوش نامی چون نویسنده بزرگ ما، دولت آبادی برای مدلل کردن رای دادن به آقای روحانی، بسته نشدن روزنامه های رژیم را در دوران ریاست جمهوری ایشان کافی می داند.
چه خوشبختند مستبدانی که چنین روشنفکرانی قانع و “واقع بین” دارند! بدون شک شاه اگر امروز زنده می بود به “سربازان امام زمان” برای تربیت موفق آمیز این “واقع بینان” غبطه می خورد.
خوش باوران اینطور وانمود می کنند که آقای روحانی مورد غضب ولایت فقیه قرار گرفته است و برای جلوگیری از رئیس جمهور شدن مظنون به قتلی همچون “رئيسی” ما ناگزیر باید به روحانی رای بدهیم. این دسته با همراهی جناح اصلاح طلب رژیم مردم را با آمدن “رئيسی” می ترسانند ولی فراموش می کنند که فرد مظنون به جنایت دیگری وزیر دادگستری دولت آقای روحانی است. در ثانی آقای روحانی به عنوان کسی که سال ها محرم راز و مشاور امنیتی ولی فقیه بوده است نمی تواند به ناگهان مورد بی مهری رهبری قرار گیرد.
این نیرنگ جزوی از برنامه مهندسی انتخابات است که توده ها را با ترس دادن از مترسک “رئیسی” ترغیب کنند که به روحانی رای بدهند. تا پس از اين بازی رژیم بتواند با ارائه ارقام شرکت کنندگان برای خود مشروعیت عمومی در سطح کشور و جهان کسب کند. آخر چند بار آزموده را آزمودن؟
این حکومت که بقول جورج اورول “استبداد” را “آزادی”، “بحران” را “رشد”، “زندان” را “دانشگاه” می نامد نمایش کمدی “انتصابات” را نیز “انتخابات” میخواند. اگر بخواهیم کمی عادلانه تر قضاوت کنیم باید این عمل را “انتخاب” میان “منتصبین” نام گزاری کنیم.
“منتصبینی” که در طول زندگی سیاسی اجتماعی خود با موفقیت از صافی گوناگون رژیم همچون نظارت “استصوابی”، “شورای نگهبان”، “تشخیص مصلحت”، “مجلس خبرگان”، “شورای امنیت ملی” و غیره گذر کرده اند تا که امروز با امید به “رحمت الهی” و الطاف “مقام معظم رهبری” وارد منجلاب جدیدی از زندگی سیاسی گندآلود خود شوند. اینگونه است که تنها افراد مورد توافق و اطمینان طبقه های حاکم می توانند از این غربالگرها ی گوناگون جان سالم بدر ببرند.
حکومت جمهوری اسلامی حتا احترامی برای نظام “انتصاباتی” خود قائل نیست و اگر کسی از میان “منتصبینی” که مورد مهر کمتر “رهبری” است مورد مهر بیشتر “مردمی” قرار گیرد، حکومت با پررویی حق مسلم خود میداند که برای “هدایت” مردم دست به کودتا بزند و نتایج انتخابات را دستکاری کند.
آیا تاکنون شخص دیگری از صندوق های رای بدون توافق طبقه های حاکم بیرون آمده است؟ اخیرن آقای توکلی وزیر کار دوران جنگ و نماینده “دائمی” مجلس اعتراف کرده است که حتا در دوران رفسنجانی هم در نتیجه انتخابات تقلب شده است.
گيجی در برابر ترفندهای رژيم ديكتاتوری ولايی ناخواسته جای مُهر خود را بر نظر و عملكرد نيروهای ترقی خواه، حتا آن جا كه آن ها تفاوت ميان “رئيسی” و “روحانی” را در شيوه عملكرد آن ها به درستی شناخته و نشان می دهند، باقی می گذارد.
کسانی با وجود اذعان به مهندسی بودن انتخابات و آگاهی به قدرت بلامنازع شورای نگهبان در انتخاب نامزدها و نظارت کامل دیگر ارگان های ولایتی بر تمام مراحل و اجزاء انتخابات، این طور استدلال و توجیه می کنند که برای تضعیف ولایت فقیه رای به نامزدی که از حمایت کامل او برخوردار نیست، در حال حاضر کاری است انقلابی.
آنها بكارگيری سركوب و خشونت های هر چه عريان تر رژيم ديكتاتوری را در صورت رياست جمهوری “رئيسی” و شيوه “سر را با پنبه بريدن”، کنونی رياست جمهوری “روحانی” را بدرستی ارزيابی می كنند. اما پايه ی اين ارزيابی تنها در ارتباط با سياست خارجی رژيم قرار دارد.
گرچه بررسی های پيش پراهميت است و بايد به آن ها نيز پرداخت، اما علت اصلی برای گرفتاری در بند ترفندها، ناشی از نداشتن تحليل سياسی بر پايه تحليل اقتصادی از نيروهاست. ديرتر اين نكته شكافته خواهد شد. در اين جا اين نكته بايد برجسته شود كه اگر نيروهای ترقی خواه، همانطور كه حزب توده ايران در دوران طولانی نبرد چندين دهه ی خود در مبارزه ی طبقاتی به ما آموخته است، رژيم ديكتاتوری ولايت فقيه را به عنوان شكل حكومتی نظام سرمايه داری وابسته به اقتصاد امپرياليستی درك و برای زحمتكشان توضيح دهند، دیگر به این آسانی در بند ترفندهای رژيم ديكتاتوری نخواهند افتاد. ديگر فراموش نمی شود كه سياست خارجی رژيم ديكتاتوری نيز تابعی است از “اقتصاد سياسی” حاكم!
تجربه تاریخی
بدون شک مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی در کشور ما در رویارویی با این گونه معضلات تنها نبوده و نخواهند بود .از آنجایی که رای دادن به آقای روحانی همانند اتحاد (حتا تاکتیکی یا موقتی) با نیروهای طرفدار اوست، جا دارد که ما مثل همیشه تحلیل سیاست ها را در بستر تاریخی آن بررسی کنیم.
برجسته ترین اتحادهای اجتماعی میان هواداران سوسیالیسم علمی و دیگر نیروها در دوران جنگ جهانی دوم در اروپا صورت گرفته است که کمونیست ها بعد از یک دوره کوتاه “چپ روی” به اهمیت این گونه اتحادها در مبارزه علیه فاشیسم پی بردند. بهر حال بررسی تاریخی به وضوح نشان می دهد که اولن در هیچ کشور اروپایی اتحادی بین کمونیست ها و نیروهای درونی و برونی دستگاه دولتی فاشیسم حتا به منظور تضعیف آن برقرار نشده است. دومن اینکه حتا اتحادهای موفق ضد فاشيستی در فرانسه و ايتاليا به سرعت مورد بی مهری و برخورد دشمنانه نيروهای بورژوازی (که هرگز مواضع طبقاتی خود را ترك نكرده بودند) قرار گرفته است.
تجربه پس از انقلاب بهمن ٥٧ ميهن ما نيز در همين سو قرار دارد. یكی از هدف های عمده كوشش جانبازانه توده ای ها و رهبران و كادرهای آن پس از پيروزی انقلاب بهمن استوار بر ضرورت ايجاد پايگاه اجتماعی وسيع ميان كارگران و زحمتکشان بود كه می بايستی به قيمت سنگينی ايجاد شود، تا تعميق انقلاب به سطح اقتصادی- اجتماعی ممكن گردد. و بدین ترتیب خطر شمشير داموكلس از فراز سر گردان پيشاهنگ طبقه كارگر به ذباله دان تاريخ انداخته شود.
نمونه تاریخی دیگری که بارها به زبان آورده می شود، اتحاد اجتماعی در آفریقای جنوبی علیه رژیم نژادپرست آپارتاید است. دوستانی که با تاکید بر این نکته پشتیبانی تاکتیکی از بخشی از رژیم را توجیه میکنند، به طور عمد و یا غیرعمد یک پیش شرط بسیار مهم را به فراموشی می سپارند. اگر نیروهای سوسیالیستی در آفریقای جنوبی موفق شدند که اتحاد اجتماعی بزرگی با عضویت بخش قابل توجه یی از رژیم آپارتاید تشکیل دهند، این نه به خاطر دنباله روی از این نیروها و یا امید بستن به آن ها بود، بلکه به خاطر کار سندیکایی و سازماندهی اجتماعی موفق نیروهای سوسیالیستی در متن جامعه بود كه توانست بخشی از نیروهای آپارتاید را برای زنده ماندن و فرار از مجازات مجبور به پیوستن به جنبش اجتماعی کند و نه بر عکس. نیروهای سوسیالیستی با سازماندهی اعتراضات روزانه در مراکز سندیکایی و کارگری، دانشجویی و دانش آموزی و در محلات فقیرنشین عملن آپارتاید را فلج کرده بودند و بخش “عاقل” آپارتاید چاره یی جز پذيرفتن خواست ها ی قانونی و پیوستن به جنبش نداشت. بنابراین نیروهای سوسیالیستی با کمال قدرت و آگاهی به این اتحاد خوش آمد گفتند و نه در حالت ضعف و ناچاری.
تجربه تاریخی دیگری که ذکر آن در اینجا مهم است بر می گردد به تجربه حزب توده ايران در دوران شاه و قبل از انقلاب. در این دوره با تمام سعی نیروهای سازشکار همچون نهضت آزادی و دیگر دسته های جبهه ملی برای اقناع حزب و کوتاه آمدن در برابر رژیم شاه، حزب شرایط سخت کار اجتماعی و سازماندهی در دوران شاه را دلیلی برای تعطیل کردن مبارزه سوسیالیستی ندانست. در این دوره جبهه ضد دیکتاتوری بخشی از برنامه حداقل کارگری و مبارزه سوسیالیستی حزب بوده است، نه قبل از آن و یا مهم تر از آن. این سیاست، یعنی تلفیق ابتکاری و خلاق از کار دموکراتیک و سوسیالیستی، عمده ترين عملكرد سياسی و نظری حزب طبقه کارگر را در تمام اين دوران تشكيل می دهد.
تحلیل طبقاتی کجاست؟
این طور به نظر می رسد که تبلیغ کنندگان انتخاب “بد” با غلو کردن از نقش روبنا، به دلیل های مختلف ساختار زیربنایی بیمار سرمایه داری را در کشور ما یا بی اهمیت جلوه می دهند و یا انتخاب “بد” را از بزرگترین و مهم ترین وظیفه خود می دانند. بدین ترتیب چندین بحث مختلف در سطح مختلف با هم، همچون اش شله قلمکار قاطی می شود. مسائلی چون تضاد روز و تضاد اصلی و ارتباط آن ها با هم در لحظه کنونی؛ روبنا و زیربنا و ارتباط آن ها با هم، همه به فراموشی سپرده می شود. به همین خاطر پرسش های بی شماری بی پاسخ می ماند.
آیا انتخاب “بد” به جای “بدتر”، منافع کوتاه و دراز مدت زحمتکشان را برآورده خواهد کرد؟ آیا خط اصلی و سمتگیری کلی اقتصادی رژیم با تمام رئیس جمهور عوض کردن ها ذره یی تغییر کرده است؟ آیا فرق تحلیل سیاسی ما با دیگران غرق نشدن در ظواهر و تغییرات روبنایی نیست؟ آیا گوهر تاج موضع گیری های سیاسی ما بر سر تحلیل طبقاتی قرار ندارد؟
ما فقط موقعی میتوانیم درستی سیاست اتحاد با نیروهای طرفدار آقای روحانی و رای دادن به او را بررسی کنیم که بدانیم آقای روحانی نماینده چه طبقه و یا طبقاتی در حاکمیت است؟ چنین ارزیابی روشنی از طرف هیچ یک از طرفداران رای به روحانی دیده نمی شود؟ آیا آنها که رای دادن به او را از منظر “چپ” تبلیغ میکنند او را نماینده بورژوازی ملی و ارزش افزا می دانند؟ اگر اینگونه است ما باید بتوانیم که نتیجه آنرا در حمایت و افزایش تولید کالاهای صنعتی داخلی و اشتغالزا و به طبع انعکاس و بازتاب آنرا در تولید ناخالص ملی ببینیم. در حالی که حقیقت اینستکه حتا خود دولت جرأت چنین ادعای را ندارد.
اگر اینگونه می بود دولت می بایست خط اقتصادی متضاد نئولیبرالیستی را در پیش بگیرد و دنبال کند. ولی اگر ما گوشه چشمی به مسائل زیربنایی بیاندازیم، حتا نگاهی سطحی و گذرا، نشانگر آن است که خصوصی سازی گسترده از برنامه های نوليبرالی تمام جناح های حکومتی و دولت های گوناگون بوده است.
بنابراین اگر آقای روحانی نماینده بورژوازی ملی در حاکمیت نیست پس سوال بجا اینستکه آیا خاستگاه طبقاتی ایشان میتواند فرا طبقه های انگلی بورژوازی تجاری و بوروکرات حاکم باشد؟ سوال بعدی اینستکه چه طبقه هایی از سیاست های اقتصادی نئولیبرال دولت سود می برند و چه ارگانهای روبنایی چالش های حقوقی و اداری این سیاست را حل می کنند؟
با اینکه هر دو جناح مسائل اقتصادی را مرکز برنامه های تبلیغاتی خود قرار داده اند ولی دارویی که برای برون رفت از بحران اقتصادی تجویز می کنند همان ادامه سیاست نئولیبرالی مبنی بر ریاضت اقتصادی برای توده های محروم و هموار کردن جاده ورود سرمایه های جهانی به کشور ما است. باید به خاطر داشت که اصلاح طلبان هنوز با خشم و حسادت دولت احمدی نژاد را متهم می کنند که فکر ناب از بین بردن یارانه را از آنها دزدیده است، و با افتخار این فاجعه اجتماعی را از نظرات و برنامه های دولت آقای خاتمی می دانند.
آیا می توان روبنای ولایت فقیهی رژیم را از زیر بنای نئولیبرالیستی آن جدا کرد؟
بدین ترتیب برای درک نقش مخرب روبنایی ولایت فقیه باید به روشنگری ارتباط آن با طبقه های انگلی پرداخت. واقعیت این استکه شكل حكومتی ولایت فقیهی برای نظام سرمایه داری در ایران تا کنون روبنای مرجح طبقه های انگلی برای تحميل برنامه های استثمار و ریاضتِ نسخه پیچیده شده امپرياليسم بوده است. تنها می توان یادآور شد که چطور این روبنا به طبقه های انگلی کمک کرده است که اصل های مترقی قانون اساسی را با یک چرخش قلم ولایت فقیه و به نفع این طبقه ها حذف کند.
بسختی می توان تصور کرد که طبقه های بوروکراتیک و تجاری حاکم، تحميل و زمینه سازی اقتصاد لیبرالی را می توانستند به این راحتی بدون کمک سخنگوی خود، ولایت فقیه، انجام دهند. برنامه هایی که علاوه بر ضدمردمی بودن، ضدملی نیز هست و به وابستگی نومستعمره ای به اقتصاد جهانی شده ی امپرياليستی کمک می کند.
حقیقت این است که زمام امور کشور و مدیریت ثروت مالی و معنوی مردم ما در گرو آزمندانه ترین، سفاکترین، فاسدترین و مرتجعترین انسان ها است.
بورژوازی انگلی کشور ما همسو با بورژوازی جهانی با درگیر کردن مردم به جنگ زرگری میان طبقه های حاکم بر سر “دموکراسی”، سنگری برای پوشش قانونی دادن به حمله خود علیه منافع زحمتکشان ساخته است. آن ها از یک سو سنگ رشد اقتصادی را بر سینه میزند و مردم را با قول زندگی بهتر فریب می دهند و از سوی دیگر، خون زحمتكشان را می مكند.
نظام سرمایه داری حاکم بر ایران همسو با نظام های سرمایه داری جهان، تامین امنیت و سودجویی یک مشت انسانهای مفتخوار و فاسد را به منافع و زندگی اکثریت مردم ترجیح می دهد. چهره کریه این عجوزه دهشت انگیر حتا زیر هزاران کیلو مواد بزک و آرایش و صورتک زیبای دموکراسی قابل رویت است و با سفیدهمالی نمیتوان آنرا پنهان کرد. و تجربه نشان داده است که امید بستن به این که مدیریت این نظام استثماری به دست چه گروه و دسته یی خواهد افتاد امیدی است عقیم و نتیجه یی به جز خاک بر چشم مردم پاشیدن ندارد. ترقی خواهانی که اغفال بند بازی های رژیم شده اند باید در مقابل آنان که تاوان آزمندی حاکمان سرمایه را روزانه می دهند و شب ها بعد از ایستادن در صف دراز بیکاران با دست خالی بر می گردند و در میان زباله ها شام می جویند و از فاضلاب آب می نوشند، پاسخی مستدل برای پشتیبانی از بخشی از رژیم (حالا به هر دلیل) ارائه بدهند. زحمتکشان ما نه تنها از روزنه های کوچک آزادی که این دسته یا آن دسته زیر فشار مردم مجبور به ایجادآن شد، بهره یی نگرفته اند، و از شیرینی ادعایی رشد اقتصادی چیزی نچشیده اند، بلکه طعم تلخ استثمار، ونابرابری را همواره در دهان حس می کنند.
سرمایه گزاری کردن به روی دموکراسی خواهی بخشی از حاکمیت نه نتها ما را به بی عملی وادار می کند، بلکه ما با استفاده از وجهه سیاسی خود به تطهیر رسوایی مجموعه رژیم در مقابل توده ها می پردازیم. به علاوه تجربه ترکیه به روشنی نشان داد که هم دموکراسی و هم رشد اقتصادی بدون جابجایی طبقاتی در ساختار اقتصادی جامعه بسیار شکننده است.
چه باید کرد؟
سلطه گران در جامعه های عقبمانده همیشه تلاش کرده اند که با تبلیغات، حیله و نیرنگ مردم را به صحنه انتخابات بکشانند تا زشتی استبداد را با لباس زیبا ولی عاریتی دموکراسی بپوشانند.
بسیاری به غلط تحریم انتخابات را با “بی عملی” برابر می دانند. ولی خنثا کردن حربه “انتصابی” رژیم، یعنی مبارزه با خدعه و نیرنگ طبقه های غارتگر که با شعارهای به ظاهر زیبا و ترس دادن مردم از “بدترها” آنها را به صندوق های رای می کشانند تا به دزدی و رانت خواری و جباری خود مشروعیت قانونی بدهند. مبارزه با این فریب کاری نه تنها “بی عملی” نیست بلکه عملی است انقلابی. آیا اعتراضی پر خروش تر، پر نواتر و کم هزینه تر از تحریم در تاریخ دیکتاتوری های آزادی نما نشان داریم؟ تصور کنید که جنبش ازادی خواهی به چه اعتماد بنفسی خواهد رسید وقتی که همه دریابند که اکثریت مردم انتخابات را تحریم و مهر فوتی را در شناسنامه این رژیم درج کرده اند؟ حتا اگر هدف اصلاح رژیم باشد آیا تصور نمی کنید که گوش ستمگران برای شنیدن صدای انقلاب مردم تیز تر میشود وقتی که دریابند که با همه وعده و وعید دروعین و ترفندهای کهنه و نو و مردم را از لولوی سر خرمن ترساندن نتوانسته اند مردم را اغفال کنند؟
یاداوری این نکته ضروری است که تحریم به معنای عدم استفاده انقلابیون از فضای انتخاباتی نیست. باید از فضای انتخاباتی استفاده کرد و با روشنگری در باره خط اقتصادی اسلامی-نئولیبرالی تمامی “نظام” جمهوری اسلامی به تشریح و باز کردن اقتصاد سیاسی مرحله ملی و دموکراتیک- اقتصاد مخلوط از بخش عمومی- دموکراتیک، تعاونی ها و بخش خصوصی تولیدگر و اشتغال زا- و توصیف برتری آن پرداخت.
به بیان دیگر باید به زحمتکشان و دیگر نیروهای اجتماعی همگام با سیاست تغییر توضیح داد که راه حل جامعه ما بروی محور اهداف ملی و دمکراتیک می چرخد. باید توضیح داد که علاوه بر زحمتکشان، نیروهای اجتماعی و طبقه های گوناگونی دیگری از جمله بورژوازی ملی در این مرحله نقش برجسته خواهند داشت. باید به دیگر طبقه های متحد اطمینان داد که روند مبارزه برای به ثمر رساندن اهداف ملی و دموکراتیک یک روند قناعی است نه مجابی. آزادی های سیاسی بدون قید و شرط تنها تضمین کننده تحقق مسالمت آمیز این اهداف است.
همزمان باید با قاطعیت و صراحت گفت که در اتحادهای اجتماعی برای تحقق این امر جایی برای بخش های انگلی بورژوازی، یعنی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک (اداری) نیست.
این بعید نیست که هم اکنون و یا در آینده نزدیک بورژوازی بوروکراتیک به این نتیجه رسیده باشد که روبنای ولایت فقیهی با نیازهای مدرن او در تضاد است و در نهایت باید از آن خلاصی یافت. ولی تا زمانی که کسی را بهتر از ولایت فقیه برای حفاظت از منافع طبقاتی خود پیدا نکند، دست به خودکشی سیاسی نمی زند. اگر حتا این نیت درست باشد و بوروکرات ها می خواهند ولایت فقیه را کنار بزنند، تصور این که می توان با مصون نگه داشتن خط اقتصاد نئولیبرالی رژیم، به ولایت فقیه ضربه زد، تصوری است غیر طبقاتی و غیر مارکسیستی.
بقول رفیق بهزادی “هر اتحادی باید هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد”. باید از خود پرسید چه هدفهای انقلابی با رای دادن به آقای روحانی و اتحاد با طرفداران او پیش برده میشود؟
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/360
