ديالكتيك عين و ذهن يا “پديدارشناسي” ايده آليستي؟
پاسخی به رفیق عزيز ابی!  

 دوره جدید: مقاله شماره: ۱۵ (۲۰ اردیبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری 

ممنون براي پرسش درباره ي “پديدار شناسي” كه باري ديگر نيز مطرح شده بود و امكان پرداختن به آن متاسفانه ايجاد نشد.

در اصل در مقوله ي “پديدار شناسي” مساله رابطه “عين و ذهن”مطرح است. در حالي كه انديشه ي ماترياليستي به پرسش اصلي فلسفه پاسخي روشن و صريح مي دهد و بود ماده را مقدم بر ذهن مي داند، انديشه ايده آليستي چنين نمي انديشد. تاريخ رشد پرنوسان گذار تئوري شناخت نزد ايده آليسم ذهني به عيني، با برداشت ديالكتيكي فردريش هگل در تئوري شناخت به پايان ناقصي دست مي يابد كه مي بايستي توسط بانيان سوسياليسم علمي بر پاهاي ماترياليستي قرار داده شده و نقطه ي پايان به اين «اديسه» ذهن گرايانه در درك چگونگي شناخت از پديده ها گذاشته شود.

بررسي رابطه عين و ذهن در آثار زنده ياد رفيق احسان طبري (جهان بيني ها …، نوشته هاي فلسفي و اجتماعي و همچنين درباره انسان وجامعه انساني) جاي وسيع و پرمايه دارد. اشعار زندان آموزگار چند نسل از توده اي ها اين نكته را از جوانب مختلف در استعاره هاي شكوهمند و اعجاب انگيزي مورد توجه قرار مي دهد. به برخي از آن ها در “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” اشاره شده است. همچنين در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توسط لئو كفلر اين رابطه نشان داده مي شود.

لنين در اثر “ماترياليسم و امپيريوكريتيتيسم” نيز به طور وسيع به آن مي پردازد.

گئورگ كلاوس و مانفرد بوّر (Georg Klaus, Manfred Buhr) در “Woerterbuch فلسفي” و اخيراً (٢٠١٥) آلفرد كوزينگAlfred Kosing در “Woerterbuch ماركسيستي فلسفه” به اين مساله پرداخته اند.

ترجمه ي كتاب “تاريخ و ديالكتيك” – ازجمله در بخش توضيحات مترجم – و كتاب “ديالكتيك اشعار زندان احسان طبري” مي تواند بدون ترديد براي درك مساله “پديدار شناسي” به مثابه “تئوري شناخت” و هم به مثابه برداشت فلسفه ايده آليستي كمك باشد.  هر دو كتاب در آدرس جديد توده اي ها قابل دسترسي است.

در ارتباط با نظرات هگل در ارتباط با “فنومنولوژي روح” در كتاب “تاريخ و ديالكتيك” به طور مفصل توضيح داده شده است. در اين سطور به آن پرداخته نمي شود، همان طور كه به بخش مثبت نظرات هوسل در ارتباط با مقوله ي پسيكولوژيسم Psychologismus. در ارتباط با نظرات هوسل – و به ويژه شاگردان او – كه جريان فلسفي آغاز قرن بيستم تاريخ اروپايي در آلمان را تشكيل مي دهد كه بر نظرات فلسفي در فرانسه نيز تاثير بسيار دارد، و كوششي است به منظور رودرروي با انديشه فلسفه ماركسيستي در دوران امپرياليسم، توضيحاتي كوتاه مبتني بر نظرات كوزنيگ و بوّر ارايه مي شود.

هوسل با طرح نظرات خود درباره ي “پديدار شناسي” در آغاز قرن بيستم تاريخ اروپايي مي كوشد تئوري شناخت ماركسيستي را كه مبتني بر ماترياليسم است، به دوران انديشه ايده آليستي ذهنگرا بازگرداند. هدف او از اين كوشش به اصطلاح «خنثي نمودن تضاد ميان ماترياليسم و آيده آليسم»، به سخني ديگر ميان هستي مادي و آگاهي است. او مي كوشد “تضاد و وحدت ميان عين و ذهن” را «خنثي» سازد.

«هوسل مي كوشد مبناي انديشه ي فلسفي را (در ظاهر در برخورد به سوبيكتويسم حاكم) به “چيز”، به واقعيت عيني برگرداند و فلسفه را به علمي مبتني بر اصولِ گويا قابل كنترل و قابل بازتوليد بدل سازد. باوجود اين، و عليرغم ادعاي داشتن موضع انتقادي نسبت به سوبكتيويسم، بازگشت او به واقعيت پا نمي گيرد و در چهارچوب سوبيكتيويسم ايده آليستي باقي مي ماند. آن چه كه او عليه سوبيكتيويسم مطرح مي سازد، تنها نگرش ديگري است به مضمون آگاهي كه مي كوشد آن را به كمك اسلوب تئوري شناخت پديدار شناسي ايده آليستي توصيف كند. آن چه در جمع بندي از نظرات او به دست مي آيد، باور به يك عينيت ظاهري است[عينيتي كه از طريق “نظاره ي ظاهر بين” به “چيز”ها حاصل مي شود]. در اين نگرش ها، “چيز”ها آن چيزي باقي مي ماند كه در هر برداشت ايده آليسم ذهن گرا باقي مي ماند: مضمون برداشت ذهن! [در انديشه ي ايده آليستي هگل، اوج درجه بندي شده ي اين مضمون ذهن- آگاهي، رسيدن به خدا تعبير مي شود!]

محتواي اصلي اسلوب پديدار شناسيِ هوسل در نگرش “ناب” [به اصطلاح در شرايط آزمايشگاهي] به مضمون خلاصه مي شود. به اين منظور بايد همه روابط عيني- واقعي “چيز”ها «كنار گذاشته» شود. بر اين پايه، شناخت مضمون “چيز” در انديشه- ذهن، به طور بل بدآهه عملي مي گردد. به سخني ديگر، شناخت در وحله ي نخست مبتني نيست بر واقعيت عيني، بلكه بر قدرت و توانايي آگاهي.» (كوزينگ، ص ٥٥١)

«با توجه به آن چه برشمرده شد، طبيعي است كه چنين اسلوبي از اين پيش شرط برخوردار است كه واقعيت عيني فاقد استقلال بوده، و شناخت آن ناشي از توانايي ذهن است.» (مانفرد بور، ص ٤١٧) [بدين ترتيب پرسش اول فلسفه با پذيرش تقدم ذهن به عين پاسخ داده مي شود!]

همان طور كه اشاره شد، نكته اصلي در اسلوب پديدار شناسي ايده آليستي «نظاره به مضمون» توسط ذهن است، «نه آن گونه كه “چيز” در خارج از آگاهي- ذهن وجود دارد [– عينيت ماترياليستي مستقل از ذهن -]. بلكه ضرورت دخالت دادن واقعيت “چيز” در ارزيابي آگاهي از آن توسط هوسل، در سطح يك خواست عام باقي مي ماند.» (مانفرد بور، همانجا).

در انديشه ماركسيستي، رابطه عين و ذهن در ارتباط بي واسطه قرار دارد با پراتيك (اجتماعي). در برخي از گفتگوها من گام برداشتن در يك غار تاريك و ناهموار را براي توضيح رابطه ي ديالكتيكي (جدايي و وحدت) ميان عين و ذهن به كار برده ام. كوشش براي شناخت وضع عيني محل جديد در تاريكي به كمك همه حواس، از پشتيباني تجربه ي گذشته كه در ذهن به عينيت بدل شده است، عملي مي گردد. به نوبه خود، ذهنيت تازه به دست آمده از وضع محل،پل است براي درك شرايط عيني جديد.

بدين ترتيب “پديدار شناسي” ماترياليستي با اهرم “تجربه” (اجتماعي)، به شناخت كليت كه واقعيت است نايل مي گردد.

درك رابطه ديالكتيكي ميان تبديل شدن عينيت به ذهنيت و ذهنيت به شناخت عيني از واقعيت، تنها با پذيرش مقدم بودن عينيت در پرسش نخست فلسفه ممكن است. اين پيش شرط، پيش شرط اجتناب ناپذير در بررسي ها است.

نگاه شود ازجمله به زيرنويس شماره ٣ در مقاله ي “تاريخ، تاريخ اقتصاد سياسي است”. در آنجا “منافع طبقاتي و ايدئولوژي” با تكيه به نظرات طرح شده توسط لئو كفلر در بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توضيح داده شده است. در آن رابطه عين و ذهن در اين زمينه مورد بررسي موشكافانه اي قرار گرفته است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:https://tudehiha.org/fa/390

………………………………………………………………..

رفیق ابی، لطفا موضوع مشخص بحث های مطرح را برایمان بنویسید و به طور مشخص سخنان شرکت کنندگان در بحث ها را نقل کنید: دقیقا چه می گویند؟

.




درس آموزی از انتخابات ریاست جمهوری فرانسه!
سوسیالیسم تنها داروی درمان سرطان “راست افراطی”!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۴ (۱۸ اردیبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

  مقدمه

 انتخابات کمدی-تراژیک ریاست جمهوری فرانسه با انتخاب “بد” به پایان رسیده است. بورژوازی با خشنودی به مردم اطمینان می دهد که خطر رفع شده است و آنها می توانند به آرامی به زندگی مصرفی خود باز گردند.

ولی آیا اینطور است؟

“راست افراطی” سایه شوم خود را در اروپا می گستراند. شبح “راست” عوام فریب چتر سیاه خود را بر فرازآسمان دانمارک، هلند و فرانسه بطور فزاینده ای پهن کرده است و تعداد نمایندگان ” راست” پوپولیستی در آخرین رای گیری پارلمانی در دانمارک و هلند، به تقریبن دوبرابر اندازه قبلی رسیدند و در فرانسه نامزد آن ها در انتخابات ریاست جمهوری پنج برابر دوره قبلی رای آورده است.

پديده ای كه به ويژه در اتحاديه اروپا خود را می نمايد و بايد آن را براي درك شرايط مبارزه ی طبقه كارگر عليه نظام سرمايه داری مورد توجه ويژه قرار داد، اين امر است كه سرمايه داری آلمان امپرياليستی توانست به كمك رهبران راستگرای حزب سوسيال دموكرات اين كشور، شرايط مخارج توليد را با “برنامه ٢٠١٠ شورودر” تقليل دهد و دستمزدها را هنوز در سطح پایین سال ١٩٧٠ نگه دارد. با رشد سريع نيروهای مولده در اين كشور در همين دوران، توليد صنعتی در آلمان همچنان مانند گذشته از كيفيت بالایی برخوردار است كه در كنار تقليل مخارج توليد در سطح كشورهای در حال رشد، برتری چشم گير سرمايه مالی آلمانی را نسبت به كشورهای ديگر اروپايی ايجاد كرده است. برتری سرمايه مالی آلمانی در اروپا عملن موجب واکنش های مختلف از طرف کشورهای دیگر شده است؛ بخش هايی از بورژوازی اروپا– مانند سرمايه داران بريتانيايی – ادامه اين وضع را به سود خود نمي داند و خروج از اتحاديه اروپايی را عملی ساختند. بخشی ديگر  از بورژوازی اروپا– مانند سرمايه داران يونان– تسليم شدند، برخی ديگر مقاومت مي كنند. مقاومت در پرتغال، مقاومتی از “چپ” است كه در آن حزب كمونيست پرتغال نقش تعيين كننده ايفا می سازد. مقاومت در برخی ديگر از كشورها – ايتاليا، فرانسه و … – مقاومتی از “راست” است با اين اميد واهی بتوانند خود را به عرابه سرمايه مالی امپرياليسم آلمان متصل ساخته و از آن به سود خود بهره برند.

نیروهای عوام فریب “راست” موفق شدند با بهره برداری از ریاضت کشی نئولیبرالی و جهانی شدن سرمایه آن دسته از مردمانی را که عواقب وحشتناک این سیاست ها را بدوش می کشند و بی عدالتی، ناامنی شغلی و آزمندی نخبگان مالی و سیاسی را روزانه حس می کنند زیر چتر سیاسی خود علیه “از ما بهتران” متحد کنند.

بحران اقتصادی سرمایه داری و در نتیجه کاهش گسترده بودجه خدمات رفاهی، اقتصاد کشورهای اروپایی را به طور مشهودی دوگانه کرده است. از یک طرف ما بنگاه های مختلف مالی و بانکی و شرکت های فن آوری مدرن داریم که از این تمایلات حداکثر بهره ورداری را کرده و می کنند. و از طرف دیگر ما با کارگرانی روبرو هستیم که به خاطر انتقال مراکز تولیدی شان به کشورهای “جهان سوم” و یا به خاطر عدم مهارت کافی، کار خود را از دست داده و به ارتش عظیم بیکاران پیوسته اند. فاکت های بیشماری نشانگر این است که سرمایه داری مالی جهانی از این تقسیم کار بسیار راضی است. تقسیم کاری که رشد ارزش اضافی صنعتی را در کشورهای “جهان سوم” با نیروی کار ارزان برای سرمايه مالی و شركت های فراملی امپرياليستی به بیشترین می رساند و در این حال با پایین نگه داشتن دستمزدها در اروپا به گسترش بخش سود آور خدمات می پردازد.

شکاف روزافزون میان “از ما بهتران” و توده های عادی، مردم اروپا را برای دریافت پیام های عوام فریبانه آماده کرده است. یادمان باشد که رسانه های بورژوازی اروپا به آن ها اجازه می دهند که در صفحه های مختلف روزنامه ها و برنامه های گوناگون تلویزیونی راه حل گمراه کننده و تقلیل گرایانه خود را برای سیاست های فاجعه بار نئولیبرالی عرضه کنند. راه حلی که نه تنها سرمایه داری  را زیر سوال نمی برد، بلکه با نشانی عوضی دادن به مردم عادی در واقع سرمایه داری را از زیر ضربه خارج می کند. بورژوازی نه تنها علاقه یی برای مبارزه واقعی علیه “راست افراطی”  نشان نمی دهد، بلکه به دوستان افراطی خود برای کژراهه کشاندن جنبش ضد سرمایه داری احتیاج دارد. از نمونه بارز این امتناع می توان از خودداری دادگاه عالی آلمان از ممنوع کردن سازمان های فاشیستی نام برد.

اين پديده ويژه در اروپا و همچنين ايالات متحده آمريكا مورد سواستفاده ی جريان های “راست افراطی” قرار گرفته است. مضمون آن، چنانچه در ارتباط با بيكاری، پديده ی انسانی مهاجران و سياست رياضت كشی نيز نشان داده شد، مضمونی راست و ضد كارگری است.

بورژوازی با بال و پر دادن به نیروهای “راست افراطی”  و مجال پرواز دادن به اندیشه های آن ها به سه هدف خود همزمان می رسد. هدف اول این است که سرمایه داری را از زیر ضربه خا رج کند و هدف دوم این است که زیر پای سوسیال دموکراسی را، که نقش تاریخی خود را  به عنوان سوپاپ اجتماعی از دست داده است، خالی کند. و در نهایت وقتی که ترس از افراط گرایی نیروهای “راست” بخشی از مردم را نگران کرده است، بورژوازی آن ها را متقاعد می کند که بهتر است برای جلوگیری از “بدتر راست افراطی” به “بد” بورژوازی مالی رای دهند. کاری که جمهوری اسلامی با موفقیت به سال های طولانی انجام داده است.

بورژوازی اروپا از یک طرف برای پایین نگه داشتن سطح دستمزدها و جوانگرایی جمعیت به بخشی از مهاجران اجازه ورود می دهد و از یک طرف دیگر از طریق عوام فریبان “راست” ریشه تمام مشکلات اقتصادی را به مهاجران نسبت می دهد.

بدین ترتیب بورژوازی موفق شد که نارضایتی اقتصادی دسته بزرگی از مردم اروپا را زیر نام “برخورد با مهاجران” و “مبارزه با استکبار نخبگان” از مسیر مترقی آن منحرف و در بسته بندی های ارتجاعی سازماندهی کند. یکی از دلیل های اصلی سازمانگری و جهت دهی سیاسی “راست افراطی”  تامین منافع  بانفوذ سرمایه داری بوده است و بورژوازی از همان آغاز عمیقن در شکل گیری این گروه ها درگیر بوده است.

پاسخ سوسیال دموکراسی

چقدر دردناک و غم انگیز است که بخش بزرگی از خشم و فریاد ناامیدی انباشته شده توده ها  از واگذاری ثروت ملی به بانکداران آزمند به جای سازماندهی در جنبش های مترقی در صندوق های رای “راست افراطی” محبوس و خفه  شده است. موفقیت های سیاسی “راست افراطی” اجتناب ناپذیر نبوده است و نیست. رهبران اتحادیه ها و  رهبران جنبش های دیگر، که اکثرن آلوده تفکرهای سوسیال دموکراسی هستند، نخواستند توده ها را با اشکال رادیکال و ریشه یی حل همیشگی بحران های اقتصادی نظام سرمایه داری آشنا کنند. بدون شک بخش بزرگی از بار این “گناه کبیره” را سوسیال دموکرات ها بر دوش می کشند.

شبح “راست افراطی” همه احزاب “چپ” و به ویژه جناح “راست” آن ، سوسیال دموکرات ها را به چالش عجیبی کشانده است، چالشی که به باتلاقی می ماند که با هر تلاش سوسیال دموکرات ها برای نجات، آن ها را بیشتر به عمق منجلاب می کشاند.

آن ها بیش از آنکه نگران عواقب وحشتناک پیروزی احتمالی “راست افراطی” برای زحمتکشان و مهاجران باشند، نگران از دست دادن مراکز کلیدی قدرت هستند كه با پيروزی نيروهای چپ انقلابی عملی مي شود. رای ندادن با ملانشون در فرانسه، مخالفت با كربی و ساندرز در انگلستان و آمریکا و نمونه های ديگر نشان اين نگرانی است.

چالش جلوگیری از رشد “راست افراطی” از موضع “راست” موهای رهبران سوسیال دموکرات را سفید کرده و آن ها را به زخم معده دچار کرده است. موج غول آسای پوپولیسم “راست” ضربه سنگینی به سوسیال دموکرات ها وارد کرده است به طوری که در بسیاری از کشورها آن ها جایگاه بلامنازع خود را به عنوان بزرگترین حزب  از دست دادند.  کوچک شدن این احزاب نسبت به گذشته و کاهش حمایت انتخاباتی مردم از آن ها، به حاکمیت رسیدن این احزاب را بسیار سخت کرده است.

سوسیال دموکرات ها با کاهلی فکری و دفاع از نئولیبرالیسم، گروه های بسیاری از حمایت کننده گان طبیعی خود را به “راست افراطی” باختند. رشد “راست افراطی” به حدی است که بسیاری از احزاب سوسیال دمکرات اروپا را در معرض نابودی کامل و  فروپاشی سیاسی واقعی قرار داده است. پوپولیسم “راست” با موفقیت قادر شده است که با انتقاد از سیاست های نئولیبرالی سوسیال دموکرات ها، آن ها را به خیانت به مردم عادی متهم کند. “راست افراطی” درست به روی خصلت های مورد ستایشی همچون برابری، همبستگی و اتحاد انگشت گذاشته است که از لحاظ تاریخی جزو شعارهای اصلی احزاب سوسیال دموکرات بوده است.

سوسیال دموکرات ها برای مقابله با این چالش مانند مورچگان آب به لانه گیج و مبهوت به هر طرفی می دوند. تلاش سوسیال دموکراسی در این است که با پیشدستی گرفتن از راست های افراطی در شیپور “برخورد با مهاجران” بدمد و آب رفته را به جوی باز گرداند بدون اینکه به نهادهای بنیادی سرمایه داری ضربه یی وارد شود.  جواب سوسیال دموکرات ها در مقابله با “راست افراطی” متشکل از معجونی از شراب قدیمی کینزی در شیشه های نو با اتیکت “ضد خارجی” است.

به طور مثال رهبر سوسیال دموکراسی دانمارک، این قلعه و دژ قدیمی سوسیال دموکرات ها، می گوید که به خاطر بیماری کنونی سرمایه داری قرارداد اجتماعی میان طبقه های مختلف که موجب آشتی سرمایه داری و عدالت اجتماعی در این کشورها بوده است از بین رفته است. باید به این حقیقت این را اضافه کرد که در این کشورها در ده های اخیر حق و حقوق سرمایه به مراتب بیشتر از حق و حقوق مردم رعایت شده است. جواب سوسیال دموکرات ها برای توقف رشد “راست افراطی” این است که رشد اقتصادی را از طریق بالا بردن شایستگی نیروی کار افزایش دهد ودر بخش تحقیقات علمی بیشتر سرمایه گزاری کند، بخش دولتی را بهتر سازماندهی و سیاست مهاجرتی مرزهای بسته را تا حد امکان اجرا کند.

این جواب بدون آنکه بخواهد و یا بتواند ساختارها و سازه های (مکانیزم) سرمایه داری را به چالش بکشاند، همان سیاست های قبلی اقتصادی کینزی را با چاشنی جدید “ضد خارجی” ادامه می دهد. با تدوین این سیاست سوسیال دموکراسی اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که چرا کارخانه ها، مرکزهای تولیدی از اروپا نقل مکان می کنند؟ این سیاست اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که چرا سیاست مداران اروپا از بازنشستگی و حقوق بیکاری زحمتکشان می دزدند تا به مدیران بانک پاداش هنگفت بدهند؟ این سیاست اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که دلیل اصلی مهاجرت و سیل پناهندگی چیست؟ این سیاست اصلن به زحمتکشان جواب نمی دهد که چرا سیاستمداران اروپا در نقطه هایی که بیش از ۵۰۰۰ کیلومتر با مرزهای آن ها فاصله دارد جنگ افروزی می کنند؟

این یک حقیقت ثابت شده است که تمام دولت های اروپا بدون توجه به اینکه چه حزبی مدیریت آن را به عهده خود دارد، مدافع سرسخت منافع سرمایه داری هستند. تقریبن تمام این کشورها کم و زیاد در جنگ های داخلی و منطقه یی آفریقا  خاورمیانه  درگیر هستند و نقشی امپریالیستی و خرابکارانه دارند. همگی این دولت ها با شتاب و اشتیاق و با تمام ابزار مالی دولتی به نجات اختلاس گران و عاملان بحران اقتصادی کنونی یعنی بانک ها و مرکزهای پرقدرت مالی پرداختند، ولی از دادن کوچکترین کمک به دهقانان ورشکست شده خود داری کردند و از حقوق بیکاری بیکاران و از وقت نگه داری سالمندان ربودند تا دوستان بانکی خودشان را خوشنود کنند.

تمام این سیاست ها که موجب ریاضت کشی توده های محروم و رانت خواری دوستان فربه دولتمردان شده است، زمین پرباری را برای رشد علف هرزی نیروهای دست راستی در اروپا شخم زد. با حمایت سخاوتمندانه بخش های طبقه حاکمه، نیروهای سیاسی “راست” توانستند همچو زالویی با مکیدن خون از بدن زخمی زحمتکشان خود را چاق تر کنند.

پاسخ سوسیالیستی

 تردیدی نیست که رشد “راست افراطی” نشانه ای از ناآرامی های عمیق در جامعه اروپا است که با بحران اقتصادی سرمایه داری عمیق تر شده است.

نژاد پرستی، پوپولیسم راست، و فاشیسم محصولات یک جامعه سرمایه داری بحران زده، تضادهای شدید طبقاتی و حفظ منافع طبقات حاکم صاحبان سرمایه هستند. نژادپرستی با سپر بلا ساختن گروه های اجتماعی تحت ستم از جمله مهاجران، مسلمانان، و یا گروه های دیگر شوربخت در خدمت مستقیم به نظام سرمایه داری در به انحراف کشاندن ذهن مردم  از مشکلات اجتماعی واقعی و عوامل آن است. بدین ترتیب نژادپرستی با تفرقه انداختن در صف های گروه های محروم جامعه همچون کارگران روزمزد، محرومان اجتماعی، ناتوانان جسمی و روانی، رنگ پوستان، و بازنشستگان شکاف عمیقی در نیروهای تاثیر گزار و تغییر خواه ایجاد می کند.

“راست افراطی” تشکیل شده از آش شل و قلمکاری است که انواع احساسات نژادپرستانه و ارتجاعی، همراه با دستور کار پنهانی ضد کارگری را در خود مخفی کرده است. این احتمال وجود دارد که با تعمیق بحران اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری این نیروها ماسک را دریده و  جسارت آن را بیابند که با تحمیق گرایی، بخشی از”مردم” را به حمله بدنی بر علیه اتحادیه ها، بیکاران، آوارگان و خارجیان ترغیب و تشویق کنند.

یادمان باشد که فاشیسم همیشه در زمان بحران های اقتصادی، با همراهی اولیه بورژوازی و با  نشانی دادن عوضی ریشه بحران رشد کرده است. فاشیسم یک شیوه خاص بورژوایی برای به انحراف کشیدن و درهم شکستن جنبش مترقی ضد سرمایه داری  با استفاده از خشونت آشکار است. خشونتی که با ایجاد یک رژیم تمامن مستبد منجر به اختناق و فشار بر علیه اقلیت ها و اتحادیه های کارگری به خاطر تامین منافع درازمدت سرمایه می شود. خرده بورژوازی برای حفظ موقعیت خود، زمانی که پرولتاریا برای کشش او بطرف خود به اندازه کافی قوی نیست، اشتیاق زیادی به همکاری با نیروهای راست بورژوازی برای خرد کردن نیروی پرولتاریا دارد تا از این طریق از تغار شکسته ماست بورژوازی به کام کاسه لیسی خود برسد.

 بنابر این از منظر تاریخی بستر کنونی طلوع “راست افراطی” چندان با وضعیت ظهور فاشیسم در قرن گذشته متفاوت نیست. عامل عینی آن فروپاشی نظام اقتصادی سرمایه داری به علت بحران اقتصادی و از دست رفتن موقعیت اجتماعی برخی از طبقه ها به ویژه خرده بورژوازی است. و از مهمترین عامل ذهنی آن می توان ازنبود یک گردان جانشینی (آلترناتیو) سوسیالیستی برای سازماندهی اعتراض های مردم محروم یاد کرد.

اتحادیه های کارگری و جنبش های مردمی بدون اعتراض جدی و گسترده بر علیه غنی سازی بانک ها راه را بدون ممانعت برای “راست افراطی” باز گذاشته اند. اتحادیه های کارگری زیر رهبری سوسیال دموکرات های اصلاح طلب، با عدم ایجاد یک قطب قوی و مستقل ضد سرمایه داری، توده های به جان آمده را به آغوش “راست افراطی” سوق داده و می دهند. ظهور فاشیسم در اروپا در قرن گذشته نشانه بارز این است که وقتی زحمتکشان برنامه مستقل ضد بحران در از یک قطب قوی مترقی نمی بینند به قطب سیاسی قوی فاشیستی جذب می شوند.

تنها راه شکست “راست افراطی” راه مبارزه ضد سرمایه داری با افق و برنامه سوسیالیستی است

برای جذب توده های معترض به یک قطب نیرومند نبرد طبقاتی نیاز است که نخست کارگران و دیگر زحمتکشان را قانع کند که برای خلاصی از بحران های اقتصادی سرمایه داری با هم همسنگر هستند و سپس سازماندهی انقلابی مبارزات را به دست گیرد.

اين وظيفه روز نه تنها در كشورهای اروپايی، كه در ايران نيز از اصوليت برخوردار است. بدون تجهيز و سازماندهی طبقه كارگر، كه بدون پرچم جانشين “اقتصاد سياسی” مرحله ملی- دموكراتيك انقلاب ناممكن است، هم سنگر بودن زحمتكشان و نيروهای ملي ناممكن بوده و سازماندهی انقلابی مبارزه عليه ديكتاتوری و نظام سرمايه داری به سرانجام نمی رسد.

در برخورد با “راست افراطی”، انقلابیون به هیچ وجه نباید به فکر رقابت با عقب ماندگی و عوام فریبی آن ها بیافتند و برای خنثا کردن رشد شان از نژادپرستی، و دشمنی با مهاجران پیش دستی کنند. مقابله با “راست افراطی” و عوام فریب با ایجاد یک “چپ” پوپولیستی که بر ضد مسلمانان تبلیغ می کند و به دفاع از پرولتاریا محلی در مقابل کارگران مهاجر می پردازد حل نمی شود. بلکه این جریان فکری عقب افتاده و بیمار را تقویت می کند.

ایجاد یک برنامه جانشینی (الترناتیو) انقلابی در مقابله با رشد “راست افراطی” فقط با تشکل همه ستم دیدگان در یک صف واحد ضد سرمایه داری ممکن است نه با همزبانی با “راست افراطی”.

باید با دقت به تحلیل پایگاه اجتماعی این گروه ها پرداخت و عناصر زحمتکش و ضد سرمایه داری آنرا از لومپن ها و عوامل پنهانی بورژوازی جدا کرد.

باید خصلت های ضد سرمایه داری و ضد نخبگان مالی و اداری بورژوازی را در این جنبش تقویت کرد و با صبر و حوصله به توضیح سازه های (مکانیزم های) بحران اقتصادی، این زحمتکشان را از بیگانه هراسی به دور کرد. تنها راه به چالش کشاندن “راست افراطی” مواجه کردن آن با تناقص های ذاتی سرمایه داری است. باید آن ها را ناگزیر کرد تا به پرسش های کلیدی در مورد جنگ طلبی، استثمار، و استعمار بدون هر گونه طفره روی پاسخ های صریح بدهند. پاسخ بدهند که بعد از بیرون کردن خارجی ها از کشورشان خط اقتصادی و اجتماعی آن ها برای رهایی از بحران های اقتصادی سرمایه داری چیست؟

به عنوان یک مارکسیست ما می دانیم که تنها راه رهایی بشر از یوغ سرمایه، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بزرگ اجتماعي و تقسیم اجتماعی ارزش اضافی تولید شده در جامعه است. بنابراین رهنوردی در هر جاده دیگری ما را به بی راهه و کژراهه می کشاند.

این درست است که مبارزه طبقاتی مشهودی در این کشورها دیده نمی شود، این هم درست است که سرمایه داری هنوز از ابزار گوناگون و قدرت مندی برای توقف جنبش در دست خود دارد، ولی همزمان نباید فراموش کرد که بخش بسیار عظیمی از مردم جهان ناراضی از نظام سرمایه داری و عملکردهای ناعادلانه آن هستند و به این نتیجه رسیده اند که این نظام توانایی خود را برای حل مشکلات به نفع عموم مردم از دست داده است. این واقعیت نشان می دهد که نیروی بالقوه بزرگی برای انقلابی های شکیبا و خیره سر در میان توده های محروم وجود دارد که در هر لحظه می تواند انرژی نهفته درون خود را آزاد کرده و سیلاب عظیمی را درجریان بیاندازد که کاخ های زر بکوبد و آثار ظلم و ستم از زمین بشوید.

هنوز درخت اندیشه برابری انسان ها از چنان ریشه ژرف و گسترده یی در زمین دل انسانی بر خوردار است که حتا طرفداران سینه چاک و بی پروا بورژوازی جرات آن را ندارند که تیشه آشکار به ریشه این درخت تنومند بزنند.

شکی نیست که بورژوازی با در دست داشتن تمام ابزار رسانه یی کار انقلابی در میان توده ها را بسیار سخت کرده است. اگر هم صدای ما به زحمتکشان برسد و آن ها ندای ما را بشنوند، رسانه های بورژوازی با آوردن دوستان جامعه شناس و روان شناس خود از ما تصویری افسرده، تنها، مراق، مضطرب، یاغی، و پرخاشگر نشان می دهند و بدین ترتیب نیش کلام مان را می کشند و برّایی برهان ما را کند می کنند.

بنابراین سخن در این نیست که این مبارزه کاری است صعب و دشوار، همچون شنا علیه مسیر بی رحم آب،صعود بر تن شیب دار و لغزان کوه، راهیابی در تاریکی سنگین شب، آب یابی در کویر پر سرآب بدون آب.

صحبت بر این است که ما چاره دیگری جز مبارزه نداریم. برای نجات بشریت، برای هوای  پاک، روییدن گیاه در خاک، بوییدن گلاب، چشمه آب،  دیدن ماهی تالاب، نیلوفر مرداب، پرواز عقاب، انگور تاک، نوشیدن شراب، انسانی ناب، مردمان بی باک، اسبان چالاک، برای انسانی کردن انسان، آزادی مردان و زنان، سیری شکم کودکان، آسودگی زحمتکشان،  آزردگی استثمارگران، بیرون راندن استعمارگران، چاره دیگری نداریم.

باید از تجربه های تاریخی همه آزادیخواهان و رزمندگان در این نبرد بهره بگیریم. باید از ابتکار تمام بشریت برای سازماندهی این مقاومت استفاده کنیم.

ما باید با شجاعت و صراحت به سر بورژوازی فریاد کشیم که:

اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون سازيد، مانند سمندر رستاخيز می‌کند و نخواهيد توانست سرانجام نابود کنيد (ا.ط ).

 

نشانی اینترنتی مقاله :https://tudehiha.org/fa/354




تاريخ، تاريخ “اقتصاد سياسي” در هر دوران است!
نه آن تاريخ متكي به «يادمانده ها»!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۳ (۱۶ اردیبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

پاسخ هاي پرمحتوا و آموزنده يرواند آبراهاميان به پرسش هاي برخي از استادان تاريخ معاصر بورژوازي كه توسط  آقای اسکندر صادقی بروجردی طرح شده اند و در ارتباط قرار دارند با برداشت ماركسيستي از تاريخ، مصاحبه انجام شده را به نگرشي كامل از ديد يك تاريخ نگار متخصص و جانبدارِ ماركسيست بدل ساخته است كه نمي توان و نبايد به آن كلمه اي افزود و يا از آن كاست.

وظيفه ي اين سطور كه نويسنده ي آن متاسفانه تاريخ دان متخصص نيست، بلكه به بيان آبراهاميان، «در درجه اول يك فعال سياسي» است، نشان دادن تفاوت ميان برداشت از سطح وقايع در جامعه‏، يا “وقايع نگاريِ” بورژوآمابانه از يك سو، و توصيف شيوه ي ماركسيستي- توده اي است براي درك مضمون “وقايع” كه آبراهاميان نيز به آن اشاره مي كند. درك مضمون وقايع به كمك علم «ماترياليسم تاريخي»، علت اصلي “وقايع” را قابل شناخت ساخته و روند رشد تاريخ جامعه ي انساني را در طول هزاره ها تفهيم مي كند.

 تكيه به داده، فاكت، اسناد، و …، آن هنگام كه همه جانبه، وسيع، بي طرفانه گرد آورده شده است و با اسلوب علمي در تحقيقات پايه- ميداني قرار داشته دارد، زمينه لازم را براي تحليل مضمون “وقايع” ارايه مي دهد. اين داده ها آن طور كه يك دانشمند تاريخ دان پايبند به اسلوب علميِ پژوهش تاريخي ارايه مي دهد  – بايد انتظار داشت كه ارايه دهد -، پيش شرط است براي بررسي مضمون وقايع. با عملي شدن اين وظيفه، به قول فردريش انگلس، تازه مي تواند «كار تحقيقاتي اصلي» به منظور درك مضمونِ وقايع آغاز گردد.

براي نمونه مي توان براي درك جايگاه علم تاريخ نگاري بورژوايي و ماركسيستي در انديشه ي توده اي، دو ابرازنظر را مورد بررسي قرار داد كه به يك نكته از مصاحبه آبراهاميان ابراز شده است (اخبار روز ٣ ارديبهشت ٩٦http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=59511). در آنجا بانو “ناهيد”، با عنوان «آقاي نادري، اسناد خلاف يادمانده هاي شما شهادت مي دهد»، موضع حزب توده ايران را از سه سند حزبي ارايه مي دهد. در اين سندها، ضرورت پايان دادن به جنگ و نيفتادن در دام ترفند امپرياليستي براي كشاندن ارتش ايران به درون خاك عراق پس از آزادي خرمشهر با صراحت و قاطعيت هشدار داده مي شود و توطئه امپرياليستي افشا مي شود كه مي خواهد جنگ ايران و عراق را به جنگي فرسايشي بدل سازد. اين سه سند «١٢ روز پس از فتح خرمشهر (٣ خرداد ١٣٦١)»، «٤٠ روز بعد از فتح خرمشهر …» و «٦ شهريور» همان سال انتشار يافته است. نقل قول نهايي از پرسش و پاسخ نورالدين كيانوري، دبير اول حزب توده ايران، پاسخ به «واكنش دفتر سياسي حزب ج. ا.، ٣١ مرداد ١٣٦١ است به موضع گيري ها حزب و سازمان اكثريت پيرامون جنگ …» (٧ ارديبهشت ٩٦ همانجا).

اما نه آن تاريخ نگاري متكي به «يادمانده ها» و نه اسناد ارايه شده توسط ناهيد، به اين پرسش پاسخ نمي دهد كه مواضع متفاوت حزب توده ايران و حزب ج. ا. نسبت به ادامه جنگ پس از آزادي خرمشهر چه هدفي را دنبال مي كند؟ مضمون رو در رويي نظرها، مضمون «نبرد طبقاتي» در جريان پس از پيروزي انقلاب بهمن ٥٧ در اين مرحله، داراي چه سرشت است؟ تفاوت دو سرشت در جهت تحقق بخشيدن به چه هدف هايي عمل مي كند؟

مي دانيم كه هدف انقلاب بهمن بزرگ مردم ايران پايان دادن به ديكتاتوري، برقراري آزادي هاي دموكراتيك و قانوني و حفظ استقلال ميهن است! سرشت ملي- دموكراتيك انقلاب از چنين ريشه سيرآب مي شود. اين هدف هاي دموكراتيك و ملي مي توانست با برقراري “جبهه مشترك خلق” و با برپايي يك “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك تحقق يابد. هدفي كه به وابستگي اقتصادي- سياسي- فرهنگي ايران انقلابي به نظام سرمايه داري امپرياليستي پايان مي داد و ايران را به مرحله بالاتري از رشد تاريخي- اجتماعي مي رساند.

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، و تنها با شناخت و پايبندي به علم “ماترياليسم تاريخي” قابل دسترسي است، اين نكته است كه كليت تاريخ ايران و وقايع و موضع گيري شركت كنندگان در آن در اين دوران تنها هنگامي قابل شناخت و درك مي شود و نقش شركت كنندگان در انقلاب بهمن و نبرد طبقاتي پس از آن تفهيم مي گردد، هنگامي كه فاكت و داده هاي مسلم و دقيق و مستند و همه جانبه در روند مبارزه براي تحقق هدف ملي- دموكراتيك انقلاب بهمن و يا نابودي آن، با بياني ديگر، براي مبارزه براي برقراري “اقتصاد سياسي” ملي- دموكراتيك و يا بازگشتِ “اقتصاد سياسي” سرمايه دارانه با عنوان پرطمطراق “اقتصاد اسلامي” قرار داده شود.

تفاوت اساسي در دو اسلوب تاريخ نگاري در مضمون دو شيوه آن نهفته است. در حالي كه علم تاريخ نگاري بورژوايي به گفته احسان طبري “ميكرو پروسه ها” را مورد بررسي قرار مي دهد، «ماترياليسم تاريخي» فاکت های معمولی و اتفاقات روزانه و به ظاهر جداگانه را در ارتباط با روند كلان تغييرات تاريخي قرار می دهد و علل تحقق آن را قابل شناخت و درك مي سازد. (که خرد از کلان و کلان از خرد برخیزد. ا.ط )

اين علل شكل و مضمون بازتوليد هستي، به سخني ديگر، شكل و مضمون “اقتصاد سياسي” حاكم را در مرحله مورد بررسي قابل شناخت و درك مي كند.

كوشش براي در برابر هم قرار دادن اين دو علم توسط مدافعان سرمايه داري كه با هدف نفي علم «ماترياليسم تاريخي» انجام مي شود، كوشش ناموفقي است، كه به گفته آبراهاميان، از «ماركسيسم مبتذل» كه خود ارايه مي دهد، بهره مي گيرد و نه از اسناد و مطبوعات جا افتاده ي ماركسيستي- توده اي. اين كوشش حتي آن هنگام هم عريان و افشا مي شود، هنگامي كه براي نمونه توسط بانو “ناهيد” تنها بخشي از فهرست نام كتاب هايي از انديشمند ايراني احسان طبري ارايه مي شود. در اين آثار احسان طبري انديشه فلسفي، بررسي هاي تاريخ انديشه و مبارزه مردم ايران، هنر، استه تيك، شعر و و و …، را در سطح علوم متفاوت انساني مطرح مي سازد و جايگاه والاي فرهنگي خود را به اثبات مي رساند.

احسان طبري كه بر ضرورت پايبندي به بي طرفي علمي هنگام «فاكتوگرافي» پاي مي فشارد (نوشته هاي فلسفي و اجتماعي، جلد اول)، سرشت مبارزه جويانه و ترقي خواهانه ي جانبداري «ماترياليسم تاريخي» را ترسيم كرده و مستدل مي سازد. «به رنج هاتان، به دردهاتان، به خانه هاي سرد و حقيرتان، به دست هاي از فقر بسته تان، به گناه بي گناه كودكان يتيم تان، و اشك هاي پنهان و آشكار همسران تان، بي تفاوت نخواهم زيست …» (پيمان، شعر زندان).

برخلاف تاريخ نگاري بورژوايي كه جانبداري خود را پنهان مي كند، «ماترياليسم تاريخي» چنين نمي كند. براي نمونه سرشت جانبدارانه «ماترياليسم تاريخي» ضرورت ايجاد شدن “مذهب” و گذار آن از چند خدايي به تك خدايي را در گذشته تاريخي جامعه انساني نشان مي دهد و از ضرورت آن دفاع مي كند. انگلس از «انقلاب اسلامي» در ١٤٠٠ سال پيش سخن مي گويد. در عين حال نقش ارتجاعي “مذهب” در دوران كنوني را افشا مي سازد.

«ماترياليسم تاريخي» يك علم است كه موضوع بررسي آن، چگونگي بازتوليد هستي اجتماعي در دوران معين است. به سخني ديگر، درك “اقتصاد سياسي” حاكم بر جامعه در لحظه ي تاريخي است. اين علم را مي توان و بايد از منابع اصلي آن آموخت.

توجه تاريخ نگاري بورژوايي، معطوف است به بررسي فعل و انفعالات در جامعه كه به منظور تحقق بخشيدن به “اقتصاد سياسي” حاكم در لحظه ي تاريخي تحقق مي يابد. اين تاريخ نگاري بورژوآمابانه عمدتاً محدود به توصيف جنگ ها است. به طور جنبي به بررسي برخي از علل جنگ ها و وقايع ديگر مي پردازد.

بررسي علل تغيير ساختار و عملكرد جامعه بشري به دنبال رشد نيروهاي مولده و به دنبال بغرنج تر شدن روابط اجتماعي در طول زمان به وجود مي آيد، طيفي وسيع از عوامل را در برمي گيرد. طيفي كه عمدتا در ارتباط قرار دارد با روابط روبنايي در جامعه. فرهنگ، مذهب و در كليت آن نقش مدنيت و تمدني در دوران سرمايه داري.

براي انديشه ي ماركسيستي- توده اي اين فعل و انفعال ها در روابط روبنايي، به قول “مانيفست حزب كمونيست”، «تاريخ نبرد طبقاتي» را در جامعه قابل شناخت و درك مي سازد. در اين نبرد، نقش فرهنگ، مذهب، سنت و آداب و شرايط اقليمي و غيره موثر است. به گفته زنده ياد احسان طبري، «هر دوران رنگ خود را دارد»!

“ماركسيسم مبتذلي” كه مورد سواستفاده قرار مي گيرد تا نشان داده شود كه گويا انديشه ماركسيستي، ريشه ي علمي ندارد، به اشكال متفاوتي مدعي است كه ماركسيسم به عوامل روبنايي براي رشد جامعه بشري بي توجه است. اين ادعا نادرست است. فردریش انگلس در ارتباط با مواضع مارکس و خودش در ارتباط با «زیربنا» به پاسخ به اين ادعا ها در نامه ای به ژوزف بلوخ (21 سپتامبر 1890) می نویسد: «این که برخی از جوان ترها بیش تر بر سهم بخش اقتصادی [نظرات ما] تاکید می کنند، …، تا اندازه ای مارکس و من مقصر هستیم. ما ناگزیر بودیم در برابر مخالفان، این بخش را که آن ها نفی می کردند، برجسته سازیم، در حالی که همواره زمان، و شرایط و موقعیت، به نحوی نبود که جایگاه بخش های دیگر زندگی اجتماعی و تاثیرات متقابل آن ها را، چنان که شایسته ی آن هاست، توضیح دهیم. … برپايهء درك ماترياليستيِ تاريخ، توليد و بازتوليد [نيازهاي اوليهء] زندگي، نهايتاً مسالهء اصلي تاريخ است، هيچ گاه، نه ماركس و نه من، بيش از اين مدعايي داشته ايم. … بخش اقتصادي جامعه، پايه و اساس زيربنا را تشكيل مي دهد، اما مسائل و عوامل متعددي از روبنا، بر اشكال سياسي نبرد طبقاتي و نتايج آن تاثير مي گذارد. … انعكاس نبرد اجتماعي در ذهن شركت كنندگان در آن، نظريه هاي سياسي، حقوقي، فلسفي، نظريات مذهبي و آموزش هاي جزم گرايانهء ناشي از آن ها، تاثيرات خود را اعمال مي كند؛ بر نيروهاي اجتماعي موثر واقع مي شود و شرايط و اشكال نبرد را تعيين مي كند … [و] بر روند اصلي برخوردهاي اقتصادي موثر واقع مي شود. …

انسان تاريخ خود را خود مي سازد، البته تحت شرايط و پيش شرط هاي معين. در ميان اين شرايط، عوامل اقتصادي عمده است. اما عوامل سياسي و غيره، حتي سنت هاي جاافتاده در ذهن انسان ها نيز – اگر چه نه به صورت عمده -، در اين روند نقش ايفا مي كند. …

حتي اگر ماهيت مادي زندگي، محرك “آغازين” باشد، بدان معنا نيست كه بخش هاي معنوي، به مثابه محرك هاي ثانوي بر روندها تاثير ندارد … برداشت [ماترياليستي] ما از تاريخ، تنها يك راهنما براي بررسي است و نه يك اهرم ساختاري، چنان كه طرفداان هگل مي پندارند. … بايد شرايط وجودي صورتبندي هاي اقتصادي- اجتماعي گوناگون، جز به جز، مورد كنكاش قرار گيرد، تا بتوان از اين طريق [جمع آوري اسناد و داده هاي مستند]، از وضع سياسي، حقوق فردي، استه تيك، فلسفي، مذهبي و … حاكم بر آن ها با خبر شد و به نقش آن در زندگي اجتماعي آگاهي يافت. در اين زمينه تاكنون گام هاي اندكي برداشته شده است …» (فردريش انگلس در نامه ي ديگري به كنراد اشميت، ٥ اوت ١٨٩٠). (٣)

از نظر فلسفي ما با مساله رابطه ميان عين و ذهن و نقش فعال ايدئولوژي در آن روبرو هستيم. در اين ارتباط مي توان به مقاله ي ٣٤ سال ١٣٩٤ در توده اي ها مراجعه نمود كه بزودي باري ديگر در دسترس خواهد بود. به صورت زيرنويس، برخي از نكات طرح شده در آن مقاله ارايه مي شود. (٣)

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/342

———————————————————————

١- آقای نادری اسناد خلاف یادمانده های شما شهادت می دهند

آقای نادری می پرسید: «آیا حزب توده و اکثریت درست از زمانی که ایران پس از رفتن به داخل خاک عراق به مخالفت برخواستند». پاسخ شما بدون هیچ درنگی بله است!

بر پایه این اسناد که خوشبختانه در دسترس هستند:

نورالدین کیانوری بتاریخ ۱۵ خرداد ۱۳۶۱ یعنی ۱۲ روز بعد از فتح خرمشهر در پرسش و پاسخ آن روز به حاکمیت چنین هشدار داد: «به نظر ما در مرحله کنونی آمریکا با تمام قوا مخالف پایان یافتن جنگ است و … ما امیدوار هستیم که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با در نظرگرفتن تمام ابعاد توطئه ای که آمریکا الان در کار تدارک آن است، سیاست دقیق خود را تنظیم کند».

نورالدین کیانوری بتاریخ ۱۲ تیر ماه ۱۳۶۱ یعنی ۴۰ روز بعد از فتح خرمشهر: «نقشه امپریالیسم این است که در صورت ورود ارتش ایران به خاک عراق، با دادن همه کمک ها و امکانات به عراق … یک جنگ فرسایشی طولانی را به ما تحمیل کند…. به این ترتیب ما در این باره فقط می توانیم آن چیزی را که تا بحال گفته ایم، تکرار کنیم که: توطئه بسیار خطرناک و دامنه داری در برابر ما در شرف تکوین است.»

روزنامه جمهوری اسلامی بتاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۶۱ واکنش دفتر سیاسی حزب ج. ا. به موضع گیری های حزب و سازمان اکثریت پیرامون جنگ را منتشر کرد که در آن آمده بود: «حزب توده و سازمان فداییان اکثریت در پیروی از سیاست های شوروی برای آتیه و زمینه سازی برای آن، به دو جنبه مسئله توجه کرده و سعی دارند تا با گسترش تبلیغات و بزرگ نشان دادن رنج ها و ضررها و خساراتی که امت مسلمان در طی این مدت ۲۰ ماه گذشته تحمل کرده اند، از ورود نیروهای ما به خاک عراق جلوگیری کنند». و نورالدین کیانوری در پرسش و پاسخ ۶ شهریور ۱۳۶۱ به آن حزب چنین پاسخ می دهد: « … سئوالی که در این جا مطرح می شود، این است که چرا دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی به انتشار این تحلیل رسمی پرداخته است؟ … به نظر من، هشدارهای حزب ما در محافل سیاسی و در داخل حزب جمهوری اسلامی مطرح شده و برای خنثی کردن این هشدار با اهمیت حزب توده ایران، دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی مجبور شده است که فقط به یک مقاله نپردازد و خودش به میدان بیاید و تحلیل بدهد. ولی دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی به نظر حزب ما کوچک ترین پاسخی نداده است. ما چه گفته ایم؟ ما گفته ایم که امپریالیسم آمریکا هدفش این است که نیروهای ما را به داخل خاک عراق بکشاند و ما را درگیر یک جنگ فرسایشی بنماید. و ما این جریان را توطئه بسیارخطرناک و دامنه داری در برابر جمهوری اسلامی دانسته ایم و خواسته ایم که مسئولان با واقع بینی با آن روبرو بشوند. این حرفی است که حزب توده ایران زده. چرا به این جواب نداده اید؟ کدام یک از جملات و کلمات این ارزیابی نادرست است؟ مگر نه این است که در چند هفته ای که از ورود نیروهای مسلح ایران به داخل خاک عراق گذشته است، درستی این ارزیابی صد در صد تایید شده است؟…»

٢-  پیشگفتار، جامعه مدنی و آگاهی پسامدرن، توماس مچر، ترجمه فرهاد بامداد، انتشارات پیلا تهران 1384، ص 14 به بعد.

٣- در سطور زير ديالكتيك “منافع طبقاتي و ايدئولوژي” با تكيه به نظرات طرح شده توسط لئو كفلر در بخش هفتم كتاب “تاريخ و ديالكتيك” توضيح داده مي شود. توضيحاتي كه مي تواند كمك باشد براي درك مشخص تاثير متقابل ميان مناسبات عيني در شيوه ي توليد مرحله تاريخي و برداشت ذهني انسان از آن ها. بحثي كه در ارتباط قرار دارد با رابطه “عين و ذهن”. به سخني ديگر، در ارتباط قرار دارد با درك روند پرتضاد و بغرنجي كه «گره ي ديالكتيكيِ تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس» (كفلر) را نزد انسان قابل شناخت مي سازد. رابطه ي كه ضمن بغرنج بودن، در عين حال رابطه اي بلندپروازانه و پرمدعا است. انسان براي درك آن چاره اي جز مطالعه عميق و همه جانبه رابطه ي ميان منافع طبقاتي و ايدئولوژي ندارد. …

ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي

به طور مشخص، ديالكتيك منافع طبقاتي و ايدئولوژي به چه معناست؟ آيا مي توان به طور ساده اين دو را بر هم منطبق ارزيابي نمود؟ آيا مضمون منافع طبقاتي، يك به يك در ايدئولوژي بازتاب مي يابد، و يا اين بازتاب روندي بغرج تر از انعكاس ساده ي ظاهرامر را در ذهن توده ها تشكيل مي دهد؟ كفلر به اين پرسش ها پاسخ مي دهد و در مخالفت با «برقراري تساوي مكانيكي ميان “عامل” اقتصادي و ايدئولوژي» (ص٢٠٥) … مي نويسد: «اول، منافع طبقاتي خود بخشي است از قلمروي ايدئولوژي. از اين روست كه اين منافع مي تواند ساختار به شدت بغرنجي را تشكيل دهد. اغلب به اين صورت كه آن چه به اصطلاح منافع را تشكيل مي دهد، نبايد هميشه با منافع عيني طبقه در انطباق و يكسان باشد؛ در چنين وضعي، كدام يك از منافع براي شكل مشخص ايدئولوژي تعيين كننده است، منافع واقعي [عيني] و يا تصور شده؟ [حزب دموكرات آلمان تصويب بودجه جنگ اول جهاني را در مجلس آلمان در آستانه ي آغاز جنگ مطابق با منافع طبقاتي طبقه كارگر آلمان پنداشت! – در […] همه جا از ف ع] و دوم، به خاطر آن كه شرايط عيني هنوز با منافع طبقاتي در انطباق در نيامده اند و يا ديگر با آن منطبق نيستند، ايدئولوژي در موارد بي شماري به صورت كاملاً متضاد با منافع طبقاتي بروز مي كند. مثلاً زير فشار شرايط عيني كه انقلاب بورژوازي را به مساله روز تبديل مي ساخت، ايدئولوژي پرولتاريا، توسط نمايندگان “پرشور و حرارت” آن در انقلاب فرانسه [كمون پاريس]، در جهت آنارشيسم رشد كرد. امري كه به هيچ وجه در انطباق نيست با منافع طبقه كارگر. اما اگر گفته شود كه ايجاد شدن چنين ايدئولوژي اي در آن دوران با منافع طبقه پرولتاريا در انطباق بوده است، آنوقت منافع طبقاتي بر پايه ي ايده آليستي و از درون برداشت ايدئولوژيك استخراج و ناشي از آن تعريف و توجيه مي شود و نه از آنكه ايدئولوژي ناشي از منافع طبقاتي است؛ طبقه پرولتاريا در آن دوران [انقلاب كمون] معتقد به آنارشي بود، پس گويا آنارشي انطباق داشت با منافع طبقاتيِ پرولتاريا!» (ص ٢٠٤) …

پاسخ به پرسش پيش تنها با درك چگونگي انعكاس هستي اجتماعي در آگاهي ممكن است، كه روندي بغرنج را تشكيل مي دهد و درك آن را بايد دركي پرمدعا ارزيابي نمود.كفلر علت اين بغرنجي را در چند لايگي و پر سويه بودن “ايدئولوژي” ارزيابي مي كند. او براي نمونه نشان مي دهد كه بورژوازي انقلابي قرن ١٦ تا ١٨ در انگلستان و فرانسه، در عين حال داراي خصوصيت «فردگرا» نيز است. او مي پرسد، براي ارزيابي ايدئولوژي بورژوازي در اين دوران كدام سرشت او را بايد محك ارزيابي قرار داد؟ انقلابي بودن و يا فردگرا بودن؟ او نشان مي دهد كه اين بورژوازي انقلابي نه در انقلاب انگلستان و نه در فرانسه با اعطاي حق راي به «بي چيزانِ» غيرمالك كه «عوام الناس» مي نامد، از اين رو موافقت داشت، زير گويا نگران است كه آن ها راي خود را به ارباب فئودال كه به آن وابسته بودند، در صندوق بريزند، اما «به اين نكته فكر نشده است كه حق راي را از اشراف سلب كنند»؟ علت اين امر را كفلر در «ريشه عميق اين نظر در آگاهي بورژوازي»، مي داند «كه از درون روابط مالكيتي، سرمايه داري برمي خيزد و در ارتباط با ترس مشخص بورژوازي از خطري است كه از راي اكثريت بي چيزان و افراد فاقد مالكيت عليه مالكيتش احساس مي كند.» به سخني ديگر، در حالي كه انطباق عيني “ايدئولوژي” بر منافع طبقاتي بورژوازي برقرار و براي انديشه ديالكتيكي قابل شناخت است، همان طور كه كفلر مورد تاكيد قرار مي دهد، هيچ استدلال ديگري جز وابستگي «بي چيزان» به فئودال ها در منابع تاريخي آن دوران مطرح نمي شود.

درك بغرنجي ساختمان تاريخي كه انسان در لحظه حاضر دست به كار آن است، براي نمونه در ايران سال ١٣٩٥، در اين امر نهفته است كه بايد بتواند  – با بهره گيري از انديشه بانيان سوسياليسم و اسلوب ماترياليست ديالكتيكي كشف شده توسط آن ها – «گره ي ديالكتيكي تو در توي گذار و تبديل شدن ضروري عينيت به ذهنيت و برعكس را» نزد طبقه كارگر و متحدان آن در اين مرحله بگشايد و «ساختار آن را بشناساند». زيرا، آن طور كه كفلر مي نويسد: «انسان كه تاريخ زندگي خود را در جريان كار بر پايه شرايط و اوضاع و احوال “موجود” كه مستقل از اوست، از اين طريق “مي سازد” كه با انسان هاي ديگر در ارتباط قرار مي گيرد – ارتباطي كه چگونگي آن ضرورتاً بر پايه ي سطح رشد نيروهاي مولده تعيين مي شود -؛ … [اما در روند ساختن تاريخ] انعكاس مناسبات عيني در ذهن انسان به نحوي ويژه تحقق مي يابد كه ضرورتاً توسط اين مناسبات [ميان انسان ها] تعيين مي شود؛ عينيت تحت چنين شرايطي به ذهنيت راه مي يابد و به آن تبديل مي شود (فرجام مي يابد). همان طور كه نشان داديم، البته عينيت به ذهنيت آن هنگام راه مي يابد، پس از آن كه ذهنيت در جريان كار [عملكرد] به عينيت تبديل شده و فرجام عيني يافته بوده است. اما اين ذهنيت تنها ذهنيت محدود به انديشه ي روشنفكرانه نيست، بلكه از آن جا كه ذهن نقش [فعالِ] عملكردي در روند [كار، ساختن تاريخ و غيره] ايفا مي كند، ذهن، لحظه و جنبه اي از پراتيك هستي، يعني شكل مشخص ذهنيت و معنويت انسان را هم تشكيل مي دهد. از آن جا كه ايدئولوژي همان قدر يك لحظه و جنبه ي ضروري در جريان روندِ برپاداشتن تاريخ است، همان گونه كه جنبه هاي ديگر هستي نيز تاريخ را تشكيل مي دهد، عملكرد انسان كه خود را توليدي ناشي از ايدئولوژي مي نمايد، يعني عملكردي است كه بر پايه موازين ايدئولوژيك تظاهر مي كند، از اين رو، به همان معنا نيز بخشي از تاريخ “شيء شده” و عينيت يافته و واقعي و عيني (واقعيت در برابر gegenständlich) هستيِ اجتماعي را تشكيل مي دهد، نكته اي كه براي هر شكلي از عملكرد صادق است. …

 




اول ماه مه!
روز همبستگی کارگران و خلقهای زیر ستم جهان!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۲ (۹ اردیبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

اوگوست سپایس  August Spies، یکی از کارگران محکوم به مرگ هنگام اعدام خود فریاد زد:

“روزی خواهد آمد که در آن خاموشی مرگ ما نیرومند تر از آن صدایی می شود که شما هم اکنون می خواهید خفه اش کنید! “

چرا اول ماه مه؟ آیا هدف های اولیه جنبش کارگری مدت ها پیش به ثمر نرسیده است؟   آیا برگزاری مراسم اول ماه مه تلاش بیهوده مغزهای عقب افتاده برای زنده نگه داشتن یک سنت قدیمی و مرده نیست؟ آیا این روز به منزله یک بهانه ی احمقانه برای مبارزه دون کیشوت های “چپگرا”  علیه آسیاب بادی نیست که سرمایه داری خوانده می شود؟

در حالی که کل زحمتکشان جهان خود را برای جشن گرفتن روز طبقه کارگر و مطرح کردن خواست های صنفی و سیاسی آماده می کنند. مثل همیشه، رسانه های نیروهای “راست” با عنصر تحقیر و طعنه به این روز می نگرند و تلاش می کنند که برای خوانندگان خود از اين روز تصویری از  یک جشن بدون محتوای سیاسی ترسيم كنند. ولی در حقیقت سردبیران مزدبگیر طبقه های انگلی هنوز از گردهمایی صدها هزار نفر از کارگران و دیگر زحمتکشان تحت پرچم های سرخ و با خواسته های مختلف سیاسی دلگیر و نگران هستند.

تلاش برای تمسخر اول ماه مه بخشی از خط کلی آن ها است. آن ها می کوشند که طبقه کارگر را به عنوان یک طبقه مرده بیانگارند و مبارزه طبقاتی را اختراع ذهنی مغز بیمار هزیان گویان “چپگرا” بخوانند.

نیروهای بورژوازی امروز می گویند که مبارزه طبقاتی مرده است و طبقه ای به اسم طبقه کارگر وجود خارجی ندارد.

واقعیت اما این است که جنبش کارگری آگاه، هیچ وقت به اندازه امروز از مبرميت  و ضرورت برخوردار نبوده است. رقابت میان کارگران برای اشتغال، اتحادیه های زرد، حمله نئولیبرالیسم به دستاوردهای تاریخی کارگران هیچ کدام به اندازه امروز عمیق و وسیع نبوده است.

حوادث سال گذشته ثابت کرده است که طبقه کارگر قرص خواب بورژوازی و سوسیال دموکرات ها را دفع کرده است و آماده عمل است.

ضرورت مبارزه طبقاتی هیچ وقت به اندازه امروز مهم  نبوده است. در حالی که مدیران با وجود حقوق یک میلیون دلاری و پاداش های هنگفت به دنبال پول بیش تر هستند، مزد کارگران به طور مداوم زیر فشار قرار گرفته است. مبارزه طبقاتی نه تنها نمرده است بلکه بسیار هم زنده است. خیابان های شمال اروپا، گوهر تاج و ویترین زینتی سرمایه داری جهانی، ماهانه پر است از کارگران فکری و یدی که علیه زوال مزایای بازنشستگیِ زودهنگام، علیه کم شدن حقوق بیکاری، علیه تضعیف کیفیت آموزش و پرورش و بهداشت اعتراض می کنند. کارمندان دولتی، دانشجویانِ دانشگاه ها و مدارس دولتی علیه سیاست های ریاضتی دولت های اروپا در تظاهرات بزرگ و با شکوه شرکت می کنند.

در کشورهای اتحادیه اروپا شرایط برده وار کاری از آن چنان وسعت كمّي برخوردار است که گریبان یک سوم تمام مزدبگیران گرفته است. استثمارگران پهنه استثمار را روزانه گسترش می دهند و شرایطی را ایجاد کردند که حتا استادان دانشگاه را به بخشی از زحمتکشان فکری تبدیل کرده است. شرایط کاری برده وآر به سرعت در حال گسترش است و  به طور فزاینده ای حتا در موسسات علمی از آن استفاده می شود. به عنوان مثال بسیاری از افرادی که به عنوان استادیار و  فوق دکترا در دانشگاه ها کار می کنند، تحت چنین شرایطی کار می کنند. این گونه مشاغل حتا شکل های سنتی و معمول اشتغال را نیز تحت تاثیر خود قرار داده است. این وظیفه نیروهای کارگری است که این پرولتاریای جدید فکری را زیر شعارهای ضد نئولیبرالی سازماندهی کند.

شغل های امن و دائمی روزانه در حال تبدیل شدن به شغل های  نامطمئن و موقتی است. اگر مزدبگیران توانایی کاری خود را، تغییر پذیری دائمی خود را، بهره وری مطلوب خود را نتوانند ثابت کنند، فورن از رده مزدبگیران خارج می شوند.

بسیاری از نجاران، بنایان و دیگر گروه های صنعت کار از قراردادهای معمولی اخراج می شوند و با قرادادهای مشاوری و فقط در موقع نیاز استخدام می شوند. این دسته، مزایایی همچون حقوق بیکاری، حقوق زمان بیماری و بازنشستگی را از دست می دهند و خود باید این مزایا را فراهم کنند.

شرکت های زالویی و جهانی چون amazon, uber, airbnb  با درآمدهای نجومی، مزدبگیران این چنینی دارند که حتا از کم ترین مزایای یک کارگر دوران اولیه وحشیگری سرمایه داری نیز بی بهره هستند. این مزدبگیران مدرن با هم در رقابت همیشگی هستند و اصلن نمی دانند که همکارشان در کشوری به مراتب دورتر از آن ها چه قیمتی را برای عرضه کردن نیروی کار خود به حراج گذاشته است.

دو سوم از مزدبگیران اروپایی شرکت جهانی پوشاک H&M با قراردادهای ده ساعتی در هفته کار می کنند. پاره وقتی همراه با قرادادهای موقت به این مزدبگیران تحمیل می شود. همین شرکت کودکان ۱۴ ساله را در کشورهای جهان سوم با ۱۲ ساعت کار در روز با حقوقی ناچیز و در شرایط برده مانند اجیر می کند.

بر خلاف تبلیغات بورژوازی صحنه اصلی مبارزه میان کارگران کشورهای پیشرفته سرمایه داری و کارگران کشورهای در حال رشد نیست. بلکه کارگران در همه جهان به شکل های مختلف از طرف بورژوازی مالی جهانی استثمار می شوند و منافع مشترکی برای مبارزه علیه طبقه های انگلی دارند.

یکی از شرکت های بزرگ سیمان جهان FLSmidth سال ها کارگران تحت استخدام خود را در یک دهکده در قبرس در بی خبری تمام در باره خطرات مرگبار کار با آزبست نگه داشت. فرزندان کارگران با گرد و خاک آزبستی بدون هیچ فیلتر تنفسی روزانه بازی می کردند. بسیاری از کارگران و فرزندان آن ها امروز یا بیمارند و یا به خاطر ابتلا به بیماری سرطان شش از بین رفته اند.

شرکت فراملی Monsanto کارگران فقیر کشورهای “جهان سوم” را با قول های دروغین و مزد های نادرست استخدام می کند، و پس از آن، آن ها را مجبور به  ساعت ها کار طولانی بادستمزدی ناچیز و زیر شرایط برده مانند در مزارع می کند.

وضع کارگران کشور ما بهتر از دیگر کارگران کشورهای “جهان سوم” نیست. تمام جناح های رژیم، که به دین جدید نئولیبرالی شان قسم خورده اند و به درستی سیاست های دیکته شده ریاضت کشی آن همچون آیه های قران باور دارند، تلاش می کنند که با همکاری شرکت های فراملی، زحمتکشان ما را هرچه بیشتر استثمار کنند. نئولیبرال های اسلامی با خصوصی سازیها، حذف واقعی یارانه‌ها، تحمیل قرارداد موقت و حذف مزایای شغلی و …، راه را برای دوستان بین المللی سرمایه مالی باز می کنند. کارگران ما روزانه با خطر اخراج، بیکاری،  تعلیق و تحقیر مواجه هستند.

اول ماه مه روز اصلی تظاهرات جنبش کارگری است. کارگران در اکثر نقاط جهان، با استفاده از این روز مبارزه برای آزادی سیاسی و خواست های صنفی را برجسته می کنند. این روز هنوز و بیش تر از پیشن نماد مشترک همه زحمتکشان جهان برای یک زندگی بهتر است. کارگران کمیت عظیم خود و کیفیت مبارزاتی نهفته خود را در این روز به نمایش می گذارند.

برای بیش از ۱۰۰ سال کارگران مطالبات سیاسی و اقتصادی خود را برای طبقه های سلطه گر عرضه کرده اند و در این میان به پیروزی های بزرگی نیز دست یافتند.

به طور عمده در کشورهای پیشرفته سرمایه داری کارگران در طول سال ها موفق به دستیابی شرایط کاری بهتر و حقوق بهتر شده اند. اما امروز تمام آن دستاوردها زیر حمله دائمی نئولیبرال ها قرار دارد و روزانه به عقب بر گردانده می شود.

کارگران بسیاری در کشورهای جهان همچنان مشغول مبارزه علیه ظلم و ستم هستند. نه طبقه کارگر و نه مبارزه آن برای زندگی بهتر و بهروزی از بین نرفته است و قدیمی نشده است. این روز نشانه همبستگی بین المللی کارگران و زحمتکشان با هم است. در سطح جهان بیش از سه میلیارد کارگر وجود دارد که از این میان یک میلیارد کارگران کشاورزی هستند که حتا از کمترین حقوق تشکیلاتی و حفاظت محیط کاری برخوردار نیستند. تخمین زده می شود که حدود ۱۳۰ میلیون از این کارگران کودکان هستند. ۱,۴ میلیارد کارگر مشغول به کار در شغلهای  آسیب پذیر هستند که  به طور معمول در معرض بیکاری، دسترسی محدود به طرح های حمایت اجتماعی، و امنیت شغلی قرار می گیرند. پیش بینی می شود که تعداد کارگران در اشکال آسیب پذیر اشتغال سالانه افزایش ۱۱ میلیونی داشته باشد.

در واقع، نیمی از کارگران در کشورهای در حال رشد تحت چنین شرایطی کار می کنند، این رقم دائمن در حال افزایش است و به زودی به ۸۰ درصد کارگران در کشورهای در حال رشد می رسد.

فقر میان کارگران همچنان یک مشکل اساسی در سال ۲۰۱۶، باقی مانده است. نزدیک به نیمی از کارگران جنوب آسیا و نزدیک به دو سوم کارگران کشورهای جنوب صحرای آفریقا  در شدیدترین فقر ممکن زندگی می کنند (به عنوان مثال کمتر از ۳,۱۰ دلار درآمد روزانه دارند.)

این گونه است که اول ماه مه، روزی که به طور رسمی در یک کنفرانس بزرگ بین المللی کار در سال ۱۸۸۹ به  یک روز تظاهرات بین المللی کارگران تبدیل شد، هنوز زنده است و سالهای درازی زنده خواهد ماند. در اواخر قرن نوزده تاريخ اروپايي کارگران بخش فرودست جامعه های خود بوده اند. آن ها در مقابل مزد ناچیزی ساعت های طولانی در روز کار می کردند.بنابراین آن ها معمولا به یک زندگی پر از بدبختی گرفتار و در خانه های مرطوب و ناسالم زندگی می کردند.

تقاضای اصلی کارگران آن روز در سراسر جهان یک روز کاری هشت ساعته بود. مجموعه ای از سازمان های کارگری در ایالات متحده تصمیم گرفتند تا  برای مدت کاری هشت ساعته در اول ماه  مه ۱۸۸۶ تظاهرات کنند. در شیکاگو پلیس به تظاهر کننده گان حمله کرد و با خشونت بی نظیری شش کارگر را با ضرب گلوله کشت. چهار نفر از تظاهر کننده گان، از جمله اوگوست سپایس  August Spies کارگر مبارز، اعدام شدند و یک نفر هم در زندان خودکشی کرد.

مبارزه روزانه کارگران در سال های متوالی، کارفرمایان بسیاری از کشورهای پیشرفته سرمایه داری را ناگزیر به پذیرش قانون کوتاه تر کردن زمان کار کرد. بعد از جنگ جهانی اول،روز کاری هشت ساعته در اروپا معمول شد. کارفرمایان بعد از این که زیر فشار کارگران مجبور به نرمش شده بودند، در چشم دیگران خود را حاتم طایی و بخشنده و مهربان و حامی کارگران نشان دادند. ولی این عوامفریبی چندان دوام نیاورد. این قانون به طور گسترده یی در عمل توسط کارفرمایان نادیده گرفته شد، و قانون گذاران هم اشتیاقی به اجرا آن نشان ندادند و  کارگران را در مقابل بربریت کارفرمایان تنها گذاشتند. از بین بردن قانون هشت ساعت کار در روز در عمل به کارگران یاد داد که هیچ اعتمادی به کارفرمایان و قانون گذاران نیست و برای برگشت ناپذیر کردن دستاوردها آنها مجبورند که متشکل و متحد باشند و با مبارزه خود ضامن اجرای اینگونه قانون باشند.

هنوز بعد از بیش از صد سال در بسیاری از کشورهای جهان این خواست برآورده نشده است.  بیشتر کارگران جهان همچنان در محیط کاری خطرناک و شرایط کاری ناسالم کار می کنند. زنان و کارگران مهاجر هنوز حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری از دستمزد برابر برخوردار نيستند. در ذات خود مجموعه ی نیازهای کارگران برای زندگی بهتر بی پایان است. اتحادیه ها و سندیکا های حرفه ای کارگران متشکل کننده کارگران و تقویت  کننده همبستگی باید همواره برای بهبود وضعیت شرایط کاری نامناسب و پرداخت مزد بیشتر مبارزه کنند. هنوز در بسیاری از کشورها جواب اعتصاب با سرب گلوله داده می شود.

هنوز شرکت های فراملی در شرایط طاقت فرسا شیره جان کارگران را می مکند تا به دلارهای بانکی خود بیافزایند. سرمایه زالوصفت جهانی با استثمار وحشیانه میلیارد ها کارگر  و به جیب گذاشتن حاصل دسترنج آنان همراه با استعمار، چپاول و غارت ملت‌های دیگر از بازنشستگی کارگر یونانی و آب کودک یمنی می دزدد و سرمایه‌ نجومی خود را تا بی کران ها گسترش می دهد. اگر قارون امروز زنده بود در مقابل ثروتمندان امروزی از فقارت احساس شرم می کرد.

اینانی که از وجدان انسانی بهره ای در چنده خود ندارند، برای انباشت سرمایه و راه انداختن چرخش رشد، از راه‌اندازی جنگ های وحشیانه و انسان کشی مدرن هیچ ابایی ندارند. و باکمک دستگاه رسانه یی خود شکستن شیشه عمر انسان های بیگناه را خدمت به بشریت و ترویج دموکراسی می نامند و از غصه و غمخواری برای انسانهای “جهان سوم” اشک تمساح می ریزند. انگار خلق های زحمتکش افغانستان، یمن، لیبی، عراق و غیره به صدقه دموکراسی جنگ افروزان که در موشک های انفجاری هواپیماهای بدون سرنشین بسته بندی شده و تقدیم این خلق ها می شود نیاز دارند، نه به صلح، آرامش، نان و آب. تنها مخارج نظامی مستبدان عربستانی و توزیع عادلانه این ثروت میان خلق های محروم منطقه می تواند انسان های بیشماری را از فقر و بدبختی نجات بدهد.

جهان در حال تغییری دائمی و با سرعت است. با در خانه نشستن نمی توان این تغییر را به سمت جهانی بهتر سوق داد. پس شرکت طرفداران سوسیالیسم علمی در مراسم اول ماه مه، هر چند که به نظر بعضی ها بیهوده بیاید، نشانگر همبستگی عدالت جویان در برابر آزمندان است.

سوسیال دموکرات ها سال هاست که از سنت اول ماه مه هم در حرف و هم در عمل فاصله گرفته اند. دیگر مدت هاست که آن ها صحبتی از کارگران  و همبستگی بین المللی نمی کنند. در عوض تمام هم و زم آن ها در این است که به هر شکلی از نظام سرمایه داری موجود دفاع بکنند. سوسیال دموکرات ها ثروتمندان کشورهای معروف به “جامعه رفاهی” را که زیر فشارهای اجتماعی مجبور به پرداخت مالیات نسبتن زیادی شده بودند، از زیر ضربه خارج کردند و به آن ها اجازه دادند که دست به ضد حمله زده و قوانین مالیاتی را اندک اندک به نفع  یک در صد مفتخوار جامعه تغییر دهند. بدین ترتیب غول‌های سرمایه با دارایی‌های هنگفت قادر شدند که با هزاران دوز و کلک از زیر پرداخت مالیات شانه خالی کنند.

سوسیال دموکرات ها در سخنرانی های خود با کلماتی تهی از مفهوم طبقاتی صحبت از  کمک کردن به گروه های ضعیف و آسیب پذیر جامعه می کنند، اما حتا یک کلمه از “نبرد طبقاتی” نمی گویند.

آنها از لحاظ سیاسی، رهبران سازشکار و سوسیال دموکرات اتحادیه های کارگری  را برای دستاوردهای بزرگ کارگری ستایش می کنند و همزمان این طور وانمود می کنند که همه خواستهای تاریخی کارگران به ثمر رسیده است. این رهبران به جای سخن گفتن از همبستگی بین المللی میان کارگران که  متشکل از ارتش بزرگی از نیویورک تا بانگ کوک  است، همراه با “راست” افراطی در شیپور جنگ داخلی در صفوف کارگران برای حق اشتغال می دمند و شمشیر خود را به طرف کارگران مهاجر و یا کارگران کشورهای در حال رشد نشانه می گیرند و بدین ترتیب به کارگران کشورهای صنعتی آدرس عوضی می دهند.

اگر ساده لوحانه فکر نمی کنیم که استثمارگران و استعمارگران داوطلبانه دست از پرخاشگری خود می کشند و ثروت شان را بین گرسنگان دنیا  تقسیم می کنند، باید دست به کار شویم. تاریخ بشری نشانگر این است که بدون مبارزه متحد و متشکل نمی توان این شیوه تولید ضدانسانی را سرنگون کرده و از ظالمان سلب مالکیت کرد.

دلیل اصلی فقر، حاکمیت جهانی نظام اقتصادی سرمایه داری مبتنی بر استثمار و بیعدالتی است که ابزار تولید و سرمایه در تملک اندکی است که نعمات مادی آفریده شده توسط اکثریت را به غارت می برد. آن ها با زیرکی این طور وانمود می کنند که بشریت به این آزمندان، استثمارگران،  استعمارگران و جنگ افروزان برای ادامه حیات نیاز دارد. انگار که تعداد انگشت شماری به تنهایی با تمام  خلاقیت  و پرکاری می توانند خالق همه ارزش های آفریده در جهان باشند.

ولی تصور کنید آن لحظه را که بازوان توانای کارگران از حرکت دادن چرخ ماشین سرمایه داری خودداری کنند.

تصور کنید آن لحظه را که بازوان توانای کارگران کشاورزی از تولید برنج و گندم خوداری کنند. در آن صورت تا چه مدت بورژوازی مالی میتواند با فروش سهام به دوستان خود و خوردن کاغذ مالکیت بانکی خود به حیات انگلی خود ادامه بدهد.

جهانی بدون سرمايه داری، اين، سوسياليسم است. جامعه ای كه در آن قدرت طبقه كارگر و زحمتكشان ديگر در جامعه جايگزين قدرت بانك ها و كنسرن ها شده است. جامعه ای كه در آن ابزار اصلی توليد اجتماعی و زمين به مالكيت عمومدر آمده است. تنها از اين طريق امكان پايان بخشيدن به بحران ناشي از توليد سرمايه دارانه در جامعه به وجود مي آيد.

از اين روست كه در اول ماه مه فرياد مي زنيم: جنگ شما را نمی خواهيم! به ادامه ی نابودی دستاوردهاي اجتماعي طبقه كارگر تن نمی دهيم! علل شرايط بحران اقتصادی- اجتماعی حاكم را افشا مي كنيم، تا با روشنگری های خود سوسياليسم را به عنوان نظام جانشين سرمايه داری پايه ريزی كنيم! (اوتست ٢٨ آوريل).

 

 

نشانی اینترنتی مقاله: https://tudehiha.org/fa/253

منابع:

ILO: International Labour Organisation




«با اتحاد عمل در راه بسيج مردم»
آموزش از دور اول انتخابات رياست جمهوري در فرانسه براي ايران؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۱ (۶ ارديبهشت ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران در سرمقاله ي افشاگرانه خود درباره ي نمايش انتخاباتي ٩٦  بر ضرورت «اتحاد عمل همهء نيروهاي چپ، ملي و دموكرات براي گذر از ديكتاتوري ولايي و حفظ حاكميت ملي ميهن … [تاكيد و] بسيج نيروهاي اجتماعي را در به چالش كشيدن مجموعهء حاكميت» اجتناب ناپذير ارزيابي مي كند (شماره ١٠٢٣، ٢٨ فروردي٩٦).

نامه مردم موضع انقلابي خود را عليه «مجموعه ء نظام» ناشي از آن مي داند، كه «ديكتاتوري ولايي در حل بحران هاي فراروي كشور» ناتوان است. «شرايط عيني جامعه به نفع رژيم نيست و نيروهاي چپ، دموكرات و ميهني مي توانند با عمل متحدشان و با بسيج نيروهاي اجتماعي به توسعه، نُضج و ايجاد شرايط ذهني در جهت به وجود آوردن تحول هايي مهم در جامعه ياري رسانند.»

از تجربه ي دور اول انتخابات رياست جمهوري در فرانسه (ديروز) مي توان براي «ايجاد شرايط ذهني در جهت به وجود آوردن تحول هاي» بنيادين در ايران دو نكته آموخت:

نكته اول آن كه بايد به ايجاد قطب بندي در انديشه ي حا كم بر جامعه دست يافت، تا “هژموني ايدئولوژي طبقات حاكم را در نبرد در سنگر شكست”. به اين منظور بايد دو متضاد اصلي را در مرحله تاريخي شناخت و آن را به موضوع نبرد روزانه ي طبقاتي بدل ساخت. ژان- لوك ملانش، كانديداي چپ در فرانسه كه از پشتيباني حزب كمونيست اين كشور نيز برخوردار است،‏ با طرح گذر از “جمهوري پنجم” و پايه گذاري جمهوري جديد به اين راه رفت و بيست درصد آرا را در برابر دستگاه عظيم تبليغات دشمن طبقاتي و فشارهاي جنبي به دست آورد. اين تجربه را مي توان يك به يك به شرايط ايران منتقل نمود.

نكته دوم كه مي توان و بايد از اين تجربه آموخت، افشاي مواضع سوسيال دمكراسي راستگرا است كه حاضر نشد از ملانش پشتيباني كند، حتي آن هنگام كه قطعي بود كه كانديداي انتخاب شده در راي گيري داخلي در حزب سوسياليست آقاي اولاند، شانسي براي رسيدن به دور دوم ندارد. اين در حالي است كه حتي بخشي از آراي ٥ درصدي او مي توانست ملانشن را به دور دوم انتخابات برساند.

با مورد پرسش قرار دادن «مجموعه ء نظام» انديشه ي انقلابي پيوند و وحدت “آزادي و عدالتِ” اجتماعي را در روند پيش رو در ايران مستدل ساخته و مي تواند آن را در خدمت «بسيج نيروهاي اجتماعي براي توسعه، نُضج و ايجاد شرايط ذهني» گذر از ديكتاتوري بدل سازد. اين نبرد، نبردي مدني و آزادي بخش است كه بايد در سطح اقتصادي- اجتماعي، هنري و فرهنگي عملي گردد تا هژموني سلطه ايدئولوژي طبقات حاكم را بشكند و «ضد هژموني مردمي را از پايين ايجاد و سلطه ي آن را برقرار سازد». (حزب كار بلژيك)

بايد در مبارزات روشنگرانه- افشاگرانه و تبليغي علت “ناتواني” رژيم ديكتاتوري و نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي را براي توده ها مستدل و قابل شناخت ساخت.

«رژيمي كه به سرعت در موقعيتي دشوار و حتي خطرناك» در برابر تجاوزگري امپرياليسم قرار مي گيرد و به علت سياست ضد مردمي و ضد ملي خود فاقد پشتيباني زحمتكشان و ديگر لايه هاي ميهن دوست است‏‏، تسليم پذيرترين رژيم در برابر سياست تجاوزگري امپرياليسم است.

«بسيج نيروهاي اجتماعي براي توسعه، نُضج و ايجاد شرايط ذهني» نياز به دو عامل روشن و شفاف دارد:

اول- بهره گيري از همه اشكال مبارزه

سازماندهي نيروها بر پايه تلفيق مبارزه ي علني و مخفي و به خدمت گرفتن امكان هاي داخل و خارج از كشور.

هر رفيق توده اي و هر مبارز يا گروه، بايد با توجه كامل به امكان ها و شناخت هاي خود، در مبارزه روز و دراز مدت شركت كند. ارتباط با رهبري حزب، با نامه مردم و ديگر امكانات مركزيت حزب، بايد با توجه به حفظ سلامت مبارزان عملي گردد.

دوم- ضرورت مبارزه با «كليت نظام»

به كار گيري انتقادي و سازنده انديشه انقلابيِ مبارزه با “كليت واقعيت” در شرايط مشخص ايران بر پايه ي نظري و عملكردي زير قرار دارد. گذر از رژيم ديكتاتوري و گذر از نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي كه بر ايرانِ جمهوري اسلامي حاكم است، از اين رو از وحدت برخوردار است، زيرا شرايط سلطه سرمايه مالي امپرياليستي در جهان و ايران، تنها، راه رشد ملي- دموكراتيك را در مرحله كنوني در دستور تاريخ براي خلق ها قرار داده است. مبارزه با “كليت نظام” مبتني است بر ديالكتيك “تاريخي- ضروري”.

راه رشد ملي- دموكراتيك (يا سوسياليستي) را تجربه صد سال گذشته ي جنبش سوسياليستي- كمونيستي، به مثابه يك «مرحله مستقل» رشد جامعه بشري به اثبات رسانده است. هر جامعه بايد بر مبناي شرايط مشخص حاكم بر آن در لحظه ي تاريخي رشد خود، اين راه را طي كند. در اين زمينه در مقاله اي به مناسبت ٥٠ مين سالگرد تصويب قانون “اقتصادي نوين” در آلمان دموكراتيك، «مرحله مستقل» تعريف و شرايط آن در اين كشور توضيح داده شده و همچنين دلايل ناكامي نهايي كوشش براي تحقق بخشيدن به آن نيز مورد بررسي قرار گرفته است (جهان جوان، ١٩ آوريل٢٠٧).(*)

اين اشتباه ها به طور عمده بي توجهي به تغيير ضروري در برنامه ي تنظيم شده در حين عمل و نبود نرمش لازم در سرعت تحقق بخشيدن به آن قرار دارد. اين كه حزب كمونيست چين، فعلا لااقل يك دوران بيش از ٥٠ سال را براي اين مرحله در نظر دارد كه برداشتي از نظر زماني باز است، نشاني است از آموختن از چنين اشتباه ها. (در چند مقاله كه در فهرست مقاله هاي اقتصادي قرار دارد، برخي ديگر از نكته ها در اين زمينه طرح شده اند.)

براي مبارزه با «كليت نظام»، ارايه يك “اقتصاد سياسي” جانشين به جاي برنامه نوليبراليسم كه برنامه ي رسمي همه دولت ها در جمهوري اسلامي است، ضروري است. در مبارزه ي روشنگرانه و افشاگرانه و تبليغي، توضيح ساختار كلي اين اقتصاد سياسي و برنامه اقتصاد ملي متكي به آن، جايي تعيين كننده داراست.

ساختار كلي اين اقتصاد سياسي، داراي دو عنصر مردمي- دموكراتيك و ملي- ضد امپرياليستي است.

اين اقتصاد سياسي از سه بخش تشكيل مي شود. بخش عمومي- دموكراتيك از شفافيت ساختاري و عملكردي برخوردار است و كنترل سازمان هاي مدني جامعه را بر شرايط حاكم بر آن ممكن مي سازد. بر اين پايه است كه جريان هاي مافيايي قادر نخواهند بود با به ورشكست كشاندن ثروت هاي مردم و ملي، “خصوصي سازي” آن ها را طلب كنند. شيوه اي كه در ايران توسط حاكميت نظام سرمايه داري عملي شد و بورژوازي بوروكراتيك- نظامي را به ثروت هاي نجومي رساند. در آلمان سال ها تعميرات اتوبان ها به علت به اصطلاح “كمبود بودجه” عملي نشد و اكنون برنامه خصوصي سازي اتوبان ها اعلام شده است.

در بخش اقتصادي، هدف “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، تجهيز امكان همه نيروهاي داخلي و ميهن دوست است.

اقتصاد در اين مرحله، همان طور كه بيان شد، از سه بخش عمومي- دموكراتيك (دولتي)، خصوصي و تعاوني تشكيل مي شود. سرمايه داران مدافع منافع ملي و حق حاكميت كشور، در اين مرحله داراي وحدت منافع اند با طبقه ي كارگر كه بدون شركت فعال آن در توليد ملي، تحقق بخشيدن به اهداف اقتصادي- اجتماعي ممكن نيست. حق برخورداري طبقه كارگر از حقوق دموكراتيك و قانونيِ صنفي (سنديكاهاي آزاد) و سياسي (حزب طبقاتي)، پيش شرط براي شركت فعال زحمتكشان در توليد ملي است. شركت طبقه كارگر و نمايندگان آن در رهبري جامعه و شفاف بودن عملكرد ارگان هاي دولتي، ضامن پيوند پيگير “آزادي و عدالت اجتماعي” در اين مرحله است. رشد نسبي “عدالت اجتماعي” پا به پاي فرازمندي جامعه، به مقوله ي “آزادي”، مضموني دمكراتيك و عيني مي بخشد. از اين طريق، كنترل و شفاف سازي روندهاي اقتصادي ممكن گشته و امكان سواستفاده هاي مالي- اقتصادي محدود مي گردد. سازماندهي اقتصاد در سطح محل و منطقه مي تواند‏ ضمن صرفه جويي در منابع و توليد ذباله، نقش تعيين كننده اي در شفاف سازي و كنترل مردمي اقتصاد ايفا سازد. براي نمونه، توليد انرژي در منطقه از طريق نور خورشيد و باد و …

 

عنصر ملي- ضد امپرياليستي در “اقتصاد سياسي” اين مرحله، ضرورت دفاع بخش عمومي- دموكراتيك (دولتي) اقتصاد را از بخش خصوصي و تعاوني اقتصاد  قابل شناخت و درك مي كند. بدين ترتيب، وحدت منافع در سطح ملي در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندي جامعه، تنها يك پديده ي ذهني نبوده، بلكه از نياز عيني رشد جامعه سيرآب مي شود.

در چنين شرايط تاريخي است كه مبارزه با تجاوزگري امپرياليسم به ارزشي ملي و دمكراتيك براي همه زحمتكشان و لايه هاي ديگر ميهن دوست تبديل و به اهرم دفاع از حق حاكميت ملي و استقلال كشور بدل مي گردد.

ارايه تعريف علمي از “اقتصاد سياسي” مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب و برنامه “اقتصاد ملي” مبتني بر آن وظيفه روز و اهرم برّاي مبارزه عليه «نمايش انتخاباتي» رژيم ولايي، ازجمله در مرحله پيش رو است! آن را به اهرم گذر از «كليت نظام» بدل سازيم.

………………………

(*) زنده ياد رفيق والتر اولبريشت پايه گذار اين قانون بود. مخالفت حزب كمونيست اتحاد شوروي با اين برنامه و “تحريم” عملي آن در ارسال مواد خام كافي براي رشته هاي الكتريكي، الكتروتكنيك و انفورماتيك، شيمي و … كه بنا به گفته برژنف به البريشت (١٩٦٩) به علت «تغييرات ضروري نظامي در ارتش» عملي شد، در كنار اشتباه هاي دروني علل ناكامي نهايي تجربه بود.




سوسیالیسم به منزله یک پروژه سیاسی رهایی بخش!
نه گفتن به اقتصاد اسلامی-نئولیبرالی جمهوری اسلامی!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰ (  ٣ ارديبهشت ١٣٩۶)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

مقدمه

 

نمایش “انتصابی” رئیس جمهوری در ایران نزدیک است و باز هم کسانی هستند که برای چندمین بار در شیپور انتخاب “بد” می دمند. اگر چه بسیاری از نیروهای رنگارنگ رژیم در این آشفته بازاری و آب گل آلود کردن نقش اصلی را ایفا می کنند با همه این احوال شاید کسانی باشند که صادقانه فکر می کنند که می توان کشوری مستقل و مردمانی آزاد با تقویت اقتصاد نئولیبرالی و کم کردن از قدرت ولایت فقیه (مثلن شاه سلطنت کند و حکومت نکند!)  بنا ساخت.

بنابراین جا دارد که در زیر مروری کوتاه بر بستر تاریخی که منجر به پیوند تقلبی دموکراسی و رفاه عمومی با سرمایه داری شده است داشته باشیم و پس از آن تصویری از سرمایه داری کنونی ترسیم کنیم تا نشان بدهیم که عواقب وحشتناک آن به هیچ وجه با انتخاب “بد” از بین نمی رود، بلکه حتا کم تر هم نخواهد شد.

سرمایه داری، دموکراسی بورژوازی و عدالت اجتماعی

از سال های بیست میلادی به بعد برای اکثریت سیاست مداران حافظ و مدافع سرمایه روشن شد که دولت های سرمایه داری برای جلوگیری از شرایط انقلابی و برقراری دموکراسی اجتماعی در کشورهای خود مجبور به بالابردن حداقل شرایط زندگی برای مردم هستند و اجرای این وظیفه به عهده سوسیال دموکرات ها گذاشته شد که اندک اندک ولی رسمن از اندیشه های سوسیالیستی دوری گزیدند و با ایجاد دولت های معروف به “رفاهی”، اصلاح سرمایه داری را جایگزین سوسیالیسم کردند. مبارزه سوسیالیست ها برای رفاه اجتماعی در اروپا باید در یک چشم انداز تاریخی گذاشته شود، که در آن ساختار سیاست اجتماعی دولت رفاه توسط سوسیال دموکراسی تحت شعاع  “مبارزه با خطر کمونیست” بوده است.

به علاوه دولت های سرمایه داری بعد از جان سالم به در بردن از بحران سال های ۳۰ میلادی برای رام کردن شهروندان ناراضی مجبور به نهادینه کردن فرآیندهای دموکراتیک در یک همکاری طبقاتی شده بودند. این همکاری طبقاتی بدون تقویت ظاهری بنیان های دموکراسیِ بورژوازی از جمله پارلمان و حق تشکل امکان پذیر نبود.

در این تردیدی نیست که این نوع از دموکراسی بورژوایی در رشد اجتماعی و سیاسی جامعه موثر است، ولی پویایی این دموکراسی مدیون همکاری نیروهای گسترده سیاسی است که موفق شده است که باطن سلطه طبقاتی یک طبقه خاص را زیر شکل ظاهری یک  دولت “فراطبقاتی”  پنهان کند و منافع طبقاتی را تا آن جا که ممکن است، بدون پایمالی بسیار خشن حقوق فردی بر قرار سازد. این عملگرایی (پراگماتیسم) بورژوازی بسیاری را به این باور رساند که یک ارتباط ذاتی بین سرمایه داری، توسعه اجتماعی و دموکراسی وجود دارد. به نظر می رسد که بسیاری “چپ ها”  از درک نقش دولت های رفاهی به عنوان شکلی از سلطه طبقاتی عاجز هستند، و آلودگی قانون گذاران و سیاستمداران آن را به تفکر سرمایه داری با وجود استقلال نسبی نمی بینند.

با اینکه دولت های رفاه و همکاری طبقاتی حتا برای سرمایه کاربرد مفیدی در کشورهای رفاه اسکاندیناوی داشته است، ولی با پیروزی موقت نیروهای ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی قبلی و گسترش جهانی ایدئولوژیک نئولیبرالی و گیجی نیروهای مترقی، امپریالیسم جهانی که از  فشارهای داخلی و خارجی برای ادامه رفاه اجتماعی خلاصی یافته بود، موفق شد تا چرخ تاریخ را به عقب بگرداند و پایه های

جامعه رفاه را به کلی از بین ببرد. همزمان با آن نئولیبرالیستها با شگردهای قانونی و اداری و به بهانه های مختلف، از جمله مبارزه با تروریسم،  به محدویت ازادی های اجتماعی و دمکراسی پرداخته اند.

تسلط انگلی ترین بخش سرمایه بر جهان کنونی

برای چند دهه، ما شاهد رشد اقتصاد انگلی و غیراشتغال زا بوده ایم که در آن، بخش بزرگی از ارزش اضافی یا سرمایه انباشته شده، نه در مراکز تولیدی، بلکه در اوراق قرضه سوداگرانه، سهام، املاک و مستغلات، زمین و منابع،  سرمایه گذاری شده است که در مجموعه خود تشکیل دهنده سرمایه مالی جهانی است.

در سال ۱۹۷۰ سرمایه مالی جهان هم سطح و برابر با ارزش تولید کالا و خدمات بوده است، اما در حال حاضر  سرمایه مالی جهان برابر با ۲۷۰ تریلیون دلار و بیش از ۳,۵ برابر اقتصاد واقعی و تولیدیِ ۷۳ تریلیونی دلاری است.

برآورد میشود که فقط سه درصد از معاملات مالی بانکها به اقتصاد واقعی مربوط می شود. (یادمان باشد که خرید فروش چندین باره بساز و بفروش ها به عنوان رشد اقتصادی وارد شاخص های اقتصادی می شود ولی کار مادران زحمتکش در خانه ها جزو تولید ناخالص ملی به حساب نمی آید!)

بنابراین ما شاهد افزایش چشمگیر سهم سرمایه مالی و کاهش سهم سرمایه تولیدی در اقتصاد جهان هستیم.

امروز ما با یک طبقه بزرگ قدرتمند مالی و رانتی روبرو هستیم که با زالوگری و با مشاوران خلاق مالیاتی و مالی، وکلای اقتصادی، متخصصان اطلاعات و کنترل ارتباطات، و موسسات آگاهی سازی و تبلیغات، از ارزش اضافی آفریده شده سرمایه صنعتی می مکد، و به تریلیون های خود می افزاید.

در مقابل سرمایه تولیدی که هنوز هم به مقدار قابل توجه یی وجود دارد، آینده خود را در پایین نگه داشتن دستمزدها می بیند. به اين منظور می كوشد همواره وجود و حفظ یک ارتش ذخیره کار را برای مبارزه با مطالبات زحمتکشان یدی و فکری حفظ كند. امری كه اكنون با “آزاد سازی اقتصادی” از طريق نابودی دستاوردهای طبقه كارگر و ايجاد دسته بندی ميان آن ها عملی می شود. كوششی كه همبستگی ميان كارگران را به رقابت ميان آن ها برای اشتغال بدل می سازد.

نابودی همبستگی در طبقه كارگر به ابزار تقليل دستمزد، طولانی كردن زمان كار هفته و عمر و نابودی دستاوردهای اجتماعی و بيمه هاي بيكاری و بازنشستگی تبديل شده است. اين “رفرم”های ضد كارگری را ماننده گذشته “مشيت الهی” و يا “الزامات جهانی سازی” نام نهاده اند.

بدین ترتیب با از بین رفتن دولت های رفاهی پایه گزاری شده سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی و افزایش بیکاری، ناامنی در میان ارتش ذخیره بیکاران و مشاغل مخاطره آمیز و قرار دادهای موقت، دستمزدهای ناچیز نیز رشد یافته است. بطور مثال امپرياليسم آلمان توانست به دست “شرودر” سوسيال دموكرات و “فيشر” از حزب سبز، با تصويب “برنامه ٢٠١٠” سطح دستمزدها را در آلمان در زير سقف دستمزد در كشورهای پيرامونی اتحاديه اروپايی حفظ كند. با توجه به سطح رشد نيروهای مولده و بازده ی بالای توليد ناشی از آن، توانست امپرياليسم آلمان سلطه مالی خود را در اتحاديه اروپايی برقرار ساخته و به “رهبر” آن بدل گردد.

وقتی که سطح دستمزد در جهان غرب به خط فقر نزدیک شده است، بورژوازی کشورهای امپریالیستی به حیله دیگری دست زده اند. امروز، مردم کشورهای “در حال رشد” تشکیل دهنده ارتش ذخیره عظیمی هستند، که ایفاگرهمان نقشی است که زنان در غرب بعد از جنگ جهانی دوم و کارگران مهاجر در سال های ۷۰ میلادی به عهده  داشتند.

بدون اغراق میتوان ادعا کرد که همه جناح های رژیم جمهوری اسلامی در درون و برون حکومت می خواهند کشور ما را بخشی از این سرمایه جهانی کنند. یعنی به بهانه رشد اقتصادی به سرمایه مالی جهانی اجازه بدهند که با سرمایه گزاری در بخش توریستی، ساختمانی سود هنگفتی کسب و زحمتکشان کشور را بدون هیچ مرزی و تعهدی استثمار کنند.

نابرابری ذاتی اجتماعی در نظام سرمایه داری

این واقعیت است که نابرابری در جامعه بیانگر این است که “سرمایه” به عنوان یک سلطه طبقاتی بر”کار” سازمان یافته است، و نابرابری طبقاتی اصل تغییرناپذیر باز تولید سرمایه است. گردش و بهره وری سرمایه و عدالت اجتماعی در یک تضاد آشتی ناپذیر در برابر هم قرار دارند.

دیگر حتا اقتصاددانان طرفدار سرمایه داری نیز اذعان می کنند که نابرابری طبقاتی پیش شرط ایجاد ارزش اضافه و فراهم کننده شرایط گردش و تجمع سرمایه است. به بیان دیگر سرمایه به منظور تامین ارزش اضافه بی شرمانه تعمیق نابرابری اجتماعی و فقر را به پيش می راند.

علاوه بر آن، به منظور افزایش نرخ بهره وریِ سرمایه، بخشی از برنامه سیاسی نئولیبرالی بر محور برون سپاری دستگاه های سود آور تولیدی “دولتی”  به دست  “مردم” می چرخد که نام آن را “خصوصی سازی” نهاده اند.

ما در یک جامعه به شدت طبقاتی زندگی می کنیم که جایگاه و محبوبیت اجتماعی فرد، بستگی به میزان پول، تحصیلات و نوع کار دارد. جامعه یی که طبقات و گروه های مختلف فقط به خاطر تعلق  طبقاتی، ناتوانی روحی و فیزیکی، هویت جنسی، قومیت و رنگ پوست مورد تبعیض قرار می گیرند.

یکی از هزینه های شیوه تولید سرمایه داری این است که با تبلیغ مصرف گرایی و راه زندگی فردگرایانه، حرص و طمع و خودخواهی را در انسان ها برجسته می کند، و گناه و مسئولیت شکست در نان آوری را نه بر شیوه تولید آزمندانه، بلکه بر دوش شکست خوردگان می اندازد. این یک واقعیت است که نئولیبرالیسم با تبلیغ فردگرایی و خودمحوری و ارزش هایی که بر پایه حداکثرسازی سود بنا شده است در حال از بین بردن کامل حس همنوعی و اشتراک و همکاری انسان ها است. جامعه انسان دوستانه ی (هومانيستی) دوران انقلابی نظام سرمايه داری به جامعه گذار از هومانيسم  Transhumanism تبديل می شود.

سرمایه و محصولات آن به طور سیستماتیک در زندگی روزمره ما و طرز فکر ما  نفوذ کرده است. باز تولید اجتماعی فقط مربوط به  تولید مثل نیروی کار نیست، بلکه به بازتولید فرهنگی و اعمال اجتماعی نیز ربط دارد. شیوه های رفتاری و پنداری منجمد و مستور شده در محصولات مشهود و نامشهود سرمایه مالی، امروز بر تمام عرصه های زندگی روزمره و طرز فکر ما تسلطی غیر قابل انکار و نفوذ منظم دارد.

می دانیم که ساختارهای مختلف اجتماعی و شیوه های تولید تعیین کننده شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. باز تولید هستی اجتماعی در شرايط حاكم، تقویت کننده مجموعه ای از اشکال و شیوه های فرهنگی است که در خدمت حفظ روابط اجتماعی غالب در شیوه تولید سرمایه داری قرار دارد و به حفظ و تقویت سلطه طبقاتی می انجامد.

نابرابری، عدم تحمل و خشونت در حوزه بازتولید هستی اجتماعی ایجاد می شود. حوزه بازتولید هستي اجتماعی تقریبن در همه جا به مرکز فعالیت های سرمایه داری و نژادپرستی، خشونت و سرکوب علیه اقلیت ها و زنان بدل شده است.

جهل و عدم تحمل ديگران، از تحقیر و نفرت می گذرد و موجب خشونت می شود. نتیجه غفلت نیروهای سوسیالیستی و کارگری در آگاهی دهی و آموزش نیروی کار آن است که زحمتکشان طمعه آسان نیروهای راست می شوند و گاهی تجربه تلخ استثمارشدگی خود را، با خشونت و ظلم و ستم به دیگر اقشار زحمتكش انتقال می دهند.

بازنده ی عواقب عملی کردن تفکر لیبرالی میلیون ها انسان هستند که راست افراطی می کوشد با کلامی تهی ازبرهان و لفظی خشن  آن ها را زیر چتر خود و علیه دیگر بازندگان جامعه بشوراند و خود و تفکر لیبرالی را به این طریق از اتهامات تبرئه کند.

این گونه است که در نبود ما و عدم باور ما به باروری سوسیالیسم توده های خسته از نابرابری، فقر و ناعدالتی به دامن “راست افراطی” رانده می شوند. از نمونه های برجسته  آن می توان از دولت های عوام فریب احمدی نژاد نام برد. یادمان باشد که نئولیبرال ها به هیچ وجه از این “سوپاپ” دلگیر نیستند، تجربه شیلی و دیگر کشورهای آمریکای لاتین نشان داده است که برعکس “راست افراطی” با باور خود به تقدس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، بهترین و مطمئن ترین شریک نئولیبرالیسم است.

جامعه جانشینی (آلترناتیو)

مبارزه با این نظام که علاوه بر نابرابری اجتماعی موجب بحران زیست محیطی نیز هست از بزرگترین چالش سیاست ما برای توسعه و رفاه اجتماعی و پایه گذاری دموکراسی واقعی است. در نتیجه دانش، یادگیری، تصورات مذهبی، فرهنگی، روانی ذهنی، قضاوت اخلاقی، ارتباط با طبیعت و زیبایی شناختی (استه تيك)  نیز عرصه های نبرد برای یک انقلاب اقتصادی و اجتماعی را تشکیل می دهند.

انتقاد از فردگرایی، از پول محوری، از ایجاد حس نیاز به مصرفِ بی انتها، از فهم  لیبرالیسم از مفهوم آزادی، و از خود بیگانگی در چرخه تولید، باید همراه با واکنش روشن ضد سرمایه داری ما عليه سیطره سرمایه در زندگی روزمره ما باشد.

برای ما سوسیالیسم به منزله یک پروژه سیاسی رهایی بخش برای همه است که با ترویج یک فرهنگ جمعی و خوشبختی جامعه و فرد فرد اعضای آن، در مقابل و در تضاد با فردگرایی و انحصارطلبی شیوه تولید سرمایه داری قرار دارد.

به دلیل های مختلفی که از حوصله این نوشته خارج است، ضد انقلاب به طور موقت در کشورهای سابق سوسیالیستی موفق شد که قدرت سیاسی و اقتصادی را به دست گیرد. برای ما اما تجربه ی گران قدری به جا گذاشته است که باید به جای خود با دسته بندی کردن چالش ها و موفقیت ها و شکست ها از آن یاد گرفت. ولی دو نکته ارزشمند از همین حالا برای ما روشن است. نکته اول دوران گذار اقتصادی است و نکته دوم آزادی های سیاسی است.

تجربه کشورهای سابق سوسیالیستی  به وضوح نشان داده است که دوران گذار از اقتصاد بازار و متکی بر پول به یک اقتصاد سوسیالیستی متکی بر برنامه ریزی بر حسب نیاز واقعی مردم یک دوران طولانی است که مانند خر تنبلی می ماند، که نمی توان آن را با سیخ زدن های دائم به حرکت تند وا داشت. ولی این روند  یک روند  خود رو و خود جوش، خود سازنده با مکانیزم های (سازه ها) خود کنترلی نیست. بخش عمومی دموکراتیک باید آن را دائمن زیر نظر داشته باشد.

در این جا است که نقش آزادی های سیاسی برجسته می شود. این نظارت کار بورکرات های حزبی- دولتی نیست، بلکه باید مانند باقی ارگان های قدرت زیر نفوذ مستقیم شوراهای مردمی وانتخابی باشد. نباید اغفال بورکرات ها شد و به این باور رسید که مردم از منافع خود بی خبرند و یا توان و دانش رهبری ندارند. (اگر هنوز کسانی هستند که مانند خمرهای سرخ صادقانه فکر می کنند سوسیالیسم را می توان و باید به زور سر نیزه پیاده کرد، من پیشنهاد می کنم که آن ها حتمن تحلیل علمی و انسان دوستانه انگلس از شکست کمون پاریس را بخوانند. این بنیانگزار سوسیالیسم علمی به روشنی در آنجا توضیح می دهد که منظور از دیکتاتوری پرولتاریا چیست. )

به عبارت دیگر راه رشد ملی-دمکراتیک تنها تضمین کننده آزادی های سیاسی، حقوق دموکراتیک، عدالت اجتمایی و استقلال در میهن ما است.

بنابراین نمی توان با روبنای دیکتاتوری نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی که در شکل ولایت فقیه تجلی یافته است، مخالف بود و به ستم طبقاتی و اقتصاد نئولیبرالی اجراء شده که نیاز به ولایت فقیه را برای طبقه های انگلی ضروری ساخته است، بی تفاوت بود. در شرایط موجود کنونی کشور ما تضاد روز و عمده (تضاد مردم با دیکتاتوری) با تضاد اصلی (تضاد زحمتکشان با شیوه تولید سرمایه داری) به هم تنیده شده است.

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/238

 




لبـه تیـز مبارزه علیه کدام تضاد؟

دوره جدید: مقاله شماره: ۹ ( ۳۰ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

پاسخ به این پرسش که لبه تیز مبارزه را باید علیه کدام تضاد در جامعه متوجه ساخت، تنها میان توده ای ها و در بحث ها در حزبِ شان مطرح نیست، بلکه میان احزاب کمونیستی و کارگری در اروپا نیز مساله روز است. در شهر مونتسر آلمان، اخیرا حزب کمونیست آلمان، حزب کار بلژیک، حزب کمونیست نوین هلند و حزب کمونیست لوکزامبورگ نشستی برگزار کردند. در آن به صورت میهمان حزب کار سویس نیز شرکت نمود.

بحث مرکزی در نشست، درباره ی تعیین وظایف مبارزاتی احزاب کارگری در اتحادیه اروپا است. گزارشی از این نشست در اوتست، ارگان حزب کمونیست آلمان (10 آوریل) و جهان جوان (14 آوریل 2017) انتشار یافت. ازجمله حزب کمونیست آلمان با توصیف چگونگی برقراری سلطه امپریالیسم آلمان در اتحادیه اروپایی، و حزب نوین کمونیست هلند  – در هماهنگی با دیگر احزاب شرکت کننده – روندی را افشا نمود که شیوه تجاوزگرانه یورش امپریالیسم آمریکایِ “ترامپ” را قابل شناخت می سازد.

همه نظرها در این امر توافق دارند که علت اساسی و مرکزی ایجاد سلطه ی امپریالیسم در توانایی آن برای «ایجاد شرایط تحمیل دیسیپلین به طبقه کارگر» قرار دارد. امپریالیسم قادر شد شرایط  تولید اجتماعی را به کمک برنامه ی نولیبرال “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” آن چنان سازمان دهد که «دیسیپلین الزامات جهانی» مورد نظر خود را به عنوان یک امر گریزناپذیر، یک “مشیت الهی” به طبقه کارگر تحمیل کرده و آن را به عنوان ایدئولوژی حاکم بقبولاند. امری که تحت «تاثیر پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، در سطح تمام اروپا بر آگاهی سیاسی طبقه کارگر، به شدت تاثیری منفی داشت».

این موفقیت از طریق نابودی احساس و نیاز همبستگی در طبقه کارگر در برابر نظام سرمایه داری ممکن شد، که به کمک ایجاد لایه بندی در صفوف زحمتکشان عملی گشت! آن را “آزاد سازی” سرمایه از بندهای قانونی و دستاوردهای طبقه کارگر نامیدند. این امر از این طریق عملی شد، که یک هسته ی مرکزی کارگران متخصص را  با حفظ شرایط قراردادهای رسمی حفظ کردند. دیگر کارگران را به کارگران موقت و “اجاره ای” و امثال آن بدل نمودند. و به هسته ی مرکزی کارگران نیز به طور مداوم گفتند که اگر بهترین و ارزان ترین نباشید، تولید را به کشور بنگلادش و غیره منتقل خواهیم نمود!

این سیاست ضد کارگری و ضد انسانی را نظام سرمایه داری به دست احزاب «آزادی خواه استبداد پذیر» و تسلیم طلبِ سوسیال دموکرات تحقق بخشید. بلیر، شورودر و دیگران نام این عنصرهای خائن به منافع طبقه کارگر هستند.

پرسشی که اکنون با توجه به لایه بندی طبقه کارگر که ناشی از سیاست امپریالیستی نولیبرال است، در برابر ما قرار دارد، این پرسش است که «اکنون نه تنها باید رابطه میان گروه های سرمایه داری [مثلا میان “آزادی خواهان استحاله پذیر” با ولایت فقیه در ایران] را شناخت و آن را موضوع افشاگری و روشنگری و لبه تیز مبارزه ی نظری- سیاسی قرار داد، بلکه همچنین باید توضیح و روشنگری درباره ی تضاد میان “سرمایه و کار” را به عنوان لبه تیز مبارزه ی طبقاتی درک و توضیح داد!

وظیفه ی کمونیست ها در چنین شرایط چیست؟ کدام شیوه های مناسب تر را باید به کار گیریم تا با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟» (حزب نوین کمونیست هلند)

لبه تیز مبارزه در ایران علیه کدام تضاد؟

این پرسش ها که در برابر احزاب کارگری و کمونیستی در اروپا و در ارتباط با سلطه سرمایه مالی امپریالیستی مطرح است، در ایران از چه ترکیب و ویژگی برخوردار است و خود را در کدام تضاد میان مردم و نظام سرمایه داری متبلور می سازد؟

در سه شماره ی متوالی، یعنی در شش هفته، سرمقاله ی نامه مردم  –  مقاله اخیر با عنوان «فروپاشی های نظریه پردازای ها و توّهم آفرینی ها …» (23فروردین 1396) –  در بحثی مستدل با اصلاح طلبان به آن ها می آموزد  که “استحاله رژیم ولایت فقیه” یک توّهم است و باید از آن گذشت. در مقاله ی اخیر اصلاح طلبان نام «آزادی خواهانِ استبدادپذیر» را یدک می کشند.

با مضمونِ افشاگری در مقاله علیه عقب افتاده ترین نیروها و لایه های موجود در حاکمیت می توان موافقت کامل داشت، اما نه با این برداشت که این افشاگری به طور مداوم تنها وظیفه ی حزب طبقه کارگر ایران، حزب توده ایران است که باید به طور متوالی مضمون سرمقاله های ارگان آن را تشکیل دهد؟! این طور  نیست؟

اگر می بایستی «با موفقیت سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر را ارتقا بخشیم؟»، که احزاب کارگری در اروپا در نشست اخیر خود بر ضرورت آن انگشت می گذارند، وظیفه ی دیگری نیز در برابر حزب توده ایران و همه ی توده ای ها وجود ندارد؟ آیا طرح این پرسش که با چه شعار و افشاگری و روشنگری می توان و باید به ارتقای سطح آگاهی طبقاتی در ایران پرداخت، یک پرسش “چپ روانه” است، و یا جستجوی متضادی در جامعه کنونی ایران است که نبرد طبقاتی علیه رژیم دیکتاتوری ولایی را تعمیق می بخشد؟

اگر سرمقاله ی نامه مردم که در سطور پایانی خود به درستی «تضادهای موجود بین مردم با حاکمیتِ “نماینده ی خدا بر زمین” و “اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ [بخوان سرمایه داری! را] در کشورمان» مطرح می سازد، آیا دچار چپ روی شده است؟ آیا هنگامی که سرمقاله تضادهای برشمرده را به عنوان تضاد طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکری با روبنای نظام (دیکتاتوری “نماینده ی خدا بر زمین”) و با «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکم [سرمایه داری]»، به عنوان تضاد با زیربنای نظام سرمایه داری بنامد، آیا دچار چپ روی شده است؟

پاسخ منفی است! اما به کاربردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای کمک است برای آن که اندیشه به گام بعدی وظیفه و عملکرد حزب طبقه کارگر بیاندیشد! وظیفه ای که در آن کوشش برای ارتقای سطح نازل آگاهی طبقاتی طبقه کارگر در مرکز توجه حزب آن قرار دارد؟! آیا سخن گفتن با “زبان” مارکسیستی- توده ای کمک خواهد بود برای اندیشیدن به برداشت طبقاتی از نبرد روز اجتماعی در ایران از منظر منافع طبقه کارگر؟ و یا باید به کار بردن اصطلاح های مارکسیستی- توده ای را یک “چپ روی” ارزیابی نمود؟ (*)

سرمقاله نامه مردم در سطور پایانی، در حالی که تضاد میان مردم و دیکتاتوری ولایی و تضاد میان منافع مردم و «”اقتصاد سیاسی” ناعادلانه حاکمِ» و «برنامه های اقتصادی نولیبرالی به نفع ثروتمندان» را مطرح می سازد، که به آن اشاره شد. به سخنی دیگر، در حالی که سرمقاله وحدت تضاد عمده [تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت] و اصلی [تضاد با “اقتصاد سیاسی” حاکم] را در هستی اجتماعی میهن ما و مردم آن شناخته و مطرح می سازد، شعار ضرورت حل دو تضاد روبنایی و زیربنایی را مطرح نمی کند. از این طریق، وظیفه ارتقای سطح آگاهی طبقه کارگر در نبرد طبقاتی «گم می شود»  (اط). انگار اندیشه در مرداب نازایی کامل فرو می رود و به جای «گشودن دروازه های ناگشوده» (اط، با پچپچه پاییز)، یک بار دیگر گوشزد می کند که حل تضادها «هیچ گاه از مسیر تعویض رئیس جمهور بر طبق رهنمود “رهبر” و به وسیله ی “اقتصاد صدقه ای” …» نمی گذرد! سخنی که نادرست نیست، اما سقوط است از صغرا و کبراهای طرح شده در سرمقاه ی نامه مردم.

اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی شده است، به جای طرح شعار گذار انقلابی از دیکتاتوری، خود و خواننده را به “بازی مهندسی انتخابات” بازمی گرداند و اندیشه را با آن مشغول می کند! آن وقت عجیب هم نیست که گویا یکی از «فعالیت های مهم و مشترک نیروهای مترقیِ آزادی خواه در هفته های آینده، افشا کردن “آزادی خواهان استبدادپذیر”» از کار در می اید، ونه تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر برای گذار از دیکتاتوری (همانجا، ص 2).

آآیا اندیشه ای که قادر به شناخت وحدت تضاد عمده و اصلی در مرحله “انقلاب ملی- دموکراتیک” در ایران نایل شده است، ولی به تشریح “اقتصاد سیاسی” ملی- دموکراتیک به عنوان جایگزین انقلابی برای اقتصاد سیاسی “اسلامی” و نولیبرالِ امپریالیستی نمی پردازد، با سکوت خود دچار “راست روی” نمی شود؟

……………..

(*) ابوجمال، مبارزه آمریکایی در نوشتار کوتاهی که مضمون آن در بخش خبرهای صفحه توده ای ها انتشار یافت، نشان می دهد که استعمارگران با تحمیل زبان خود به بردگان دزدیده شده و مردم دیگر کشورهای مستعمره، سلطه ی ایدئولوژی خود را برقرار ساختند و آن را به ایدئولوژی حاکم بدل نمودند.
نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/232




باز هم در باره راه رشد غیر سرمایه داری!
پاسخ به برخی پرسش ها!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸ ( ۲۷ فروردین ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

موضع گیری در مورد راه رشد اقتصادی آینده کشور نیروهای سیاسی را به گروه های مختلف زیر تقسیم می کند:

۱–  گروه هایی که اصلن در این مورد فکر نمی کنند و وقت صرف کردن در باره آن را مفید فایده نمی دانند؛

۲– گروه هایی که به طور آشکار از راه رشد سرمایه داری دفاع می کنند؛

۳– گروه هایی که به اقتصاد سوسیال دمکراسی معتقد هستند. این گروه ها بدون توجه به رشد ناموزون سرمایه داری و شرایط تاریخی ان در کشور ما و عدم وجود سنت دموکراسی و اتحادیه های کارگری مستقل و قوی با الگوبرداری از سیستم رفاهی کشورهای اسکاندیناوی برقراری اقتصاد سوسیال دموکراسی را تبلیغ می کنند؛

۴– گروه هایی که به راه رشد سوسیالیستی اعتقاد دارند. این گروه ها ايجاد شدن شرایط ساختن بلاواسطه جامعه سوسیالیستی را مناسب میدانند و نه تنها دوران گذار را ضروری نمی دانند، بلکه بحث راه رشد غیر سرمایه داری را یک بحث

انحرافی و اتلاف وقت ارزیابی می کنند.

۵– الف: اين گروه ها مرحله انقلاب را ملی و دمکراتیک می دانند، ولی در لحظه کنونی راه رشد غیر سرمایه داری را غیر ممکن ارزيابي مي كنند. آن ها ضرروت تلاش برای پيروزی هژمونی انديشه ی طبقه کارگر را فعلن جزو وظیفه های اصلی نمی دانند.

۵– ب: اين گروه ها راه رشد غیر سرمایه داری با اهداف ملی و دمکراتیک را مرحله اي خاص از رشد اقتصادي- اجتماعي ارزيابي مي كنند و مبارزه براي تحقق آن را هم اكنون لازم می بینند و باور دارند که برای کسب و حفظ این دستآوردها

رهبری طبقه کارگر ضروری است. ارزيابي اين مرحله به عنوان يك مرحله خاص فرازمندي جامعه، نتيجه گيري فراگير احزاب كارگري و كمونيستي از تجربه صد سال گذشته براي برپايي شرايط جامعه سوسياليستي نتيجه مي شود.

سوال اول :چرا سرنگونی سرمایه داری در شرایط کنونی ممکن است؟

برای جواب به این سوال ما ناگزیر باید گریزی به تعریف دوران و مستدل کردن یک دوره گذار بپردازم.

اگر ما مارکسیست هستیم و به ماتریالیسم تاریخی باور داریم باید بدانیم که دوران ما دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. شکست تجربه سوسیالیسم و عقب نشینی موقتی ان در برابر حمله ضد انقلاب و توازن فعلی نیروها به نفع امپریالیسم نباید ما را به سر در گمی تئوریک بیاندازد و به این باور برساند که ماهیت دوران تاریخی تغییر یافته است.

سوال دوم: ولی حال که دوران دوران گذار به سوسیالیسم است، چرا ما به یک مرحله گذار خاص نیاز داریم؟

جواب بسیار ساده است. هر انقلابی آرایش نیروهای سیاسی را بر هم می زند و دگرگون می کند. ولی این تنها قدم اول و بخش آسان تغییر انقلابی است. برای ارتقاء آن به تغییرهای پایدار،  بنیادی و برگشت ناپذیر اجتماعی و اقتصادی ما به یک مرحله گزار تدريجي- اصلاحي احتیاج داریم که علاوه بر یادگیری مسائل اداری- مدیریتی و کشورداری با کمک و یاری طبقه های دیگر، پایه های مادی و معنوی- فرهنگی جامعه نوین را پایه گزاری کنیم.

اهميت درك مضمون «با ياری طبقه های ديگر پايه گزاری كردن» بسيار است. تغييرات تدريجی- اصلاحی، تغييراتی اند كه در روندی طولانی- تفهيمی، و نه دستوری- مكانيكی تحقق مي يابد. از اين رو مي تواند تنها با توافق عمومی و در روندی اقناعی تحقق يابد. روندی كه بايد گام به گام فرازمندی جامعه را در جهت ترقی خواهی تاريخی رشد داده و حتی المقدور مانع سير قهقرايی روند باشد. در اين روند، منافع شخصی، خاص و ويژه ی گروه ها با هدف های قهقرايی بايد محدود شده و پشت سر گذاشته شود.

هانس هينس هولس، فيلسوف ماركسيست آلمانی آن را «نبرد برای منافع عموم» مي نامد كه بايد «با پايداری بر حفظ مضمون اصلی آزادی [انديشه و حقوق اجتماعی] عملی گردد: دفاع از حق تعيين سرنوشت ناشی از دلايل منطقی در جامعه كه بايد در خدمت ايجاد شرايط خوشبختی همه تحقق يابد!» (جهان جوان، ٢٥ فوريه٢٠١٧)

از اهرم های سیاسی به دست آمده باید برای جابجایی ساختاری و تاریخی طبقه ها استفاده کرد. تجربه نشان داده است که اجرای مکانیکی و ناپخته این عمل نه تنها به منافع زحمتکشان کمک نمی کند، بلکه به اندیشه سوسیالیستی و پذیرش سرکردگی طبقه کارگر از طرف طبقه ها ولایه های بینابینی ضربه جدی خواهد زد. بنابراین باید از سیاست پولپوتی پرهیز کرد و پیش شرط های لازم ساختمان سوسیالیسم را در مرحله ملی- دموکراتیک با گام های آرام و خردمندانه با گسترش و تکامل صنعتی و تولیدی و توسعه بخش عمومی- دموکراتیک (دولتي)، دموکراتیزه کردن مدیریت در بخش عمومی و آموزش طبقه های زحمتکش برای اداره شورایی کارخانه ها و موسسات عمومی- دموکراتیک پایه گزاری کرد.

سوال سوم: آیا راه رشد غیر سرمایه داری با انقلاب ملی و دمکراتیک پیوند دارد؟

از اینجا به بعد تمرکز مقاله بروی بحث میان دو گروه پنجم است.

چگونگی راه رشد مناسب اقتصادی آینده کشور با سوال مرحله انقلاب و انجام وظیفه های آن گره خورده است.  راه رشد غیر سرمایه داری پیوند ناگسستنی با مرحله ملی- دموکراتیک انقلاب دارد. مسلم است که اگر ما مرحله انقلاب را بورژوا- دموکراتیک بدانیم، بدون شک جنبه دموکراتیک انقلاب زیر رهبری بورژوازی برجسته می شود و اين برداشت را القا مي كند كه گويا ادامه نظام سرمایه داری در شرايط سلطه ی بلامنازع اقتصاد سياسی امپرياليستی بر كشورهای پيرامونی (كه در ايران آن را “اسلامی” مي نامند) ممکن است.

دلیل های گروه پنج- الف برای عدم امکان راه رشد غیر سرمایه داری در مرحله ملی و دمکراتیک بیش تر روی محور حادثه ي پسگردی سوسیالیسم و پيروزي ضد انقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سابق می چرخد. در اینجا نباید از قضاوت عادلانه دور شد و این گروه را طرفدار راه رشد سرمایه داری دانست و به باور آن ها به اندیشه سوسیالیستی شک کرد. چنین اتهامی ما را از بحث جدی و سازنده به دور می کند. این نظر راه رشد غیر سرمایه داری را منوط به وجود ارودگاه نیرومند سوسیالیستی میداند. در واقع اگر ما راه رشد غیر سرمایه داری را به نظرهای دسته بندی شده پرفسور اولیانفسکی در مورد انقلاب های ملی- دمکراتیک محدود کنیم. این درست است که اوليانفسكی یکی از عوامل موفقیت این گونه راه رشد را کمک و یاری صنعتی، بازرگانی و سیاسی کشورهای سوسیالیستی می دانست.

ولی اگر ما راه رشد غیر سرمایه داری را به معنای وسیع تر آن بدانيم و امکان تحقق آن را در شرایط کنونی توازن نیروهای  جهانی به مثابه تنها امكان مبارزه جويانه با سلطه امپرياليستی براي تبديل ساختن جهان به نومستعمره ي خود تفسیر کنیم، آن وقت خواهيم توانست، همان طور كه نگارنده در مقاله ی ديگر به آن اشاره داشتم، با مانور هوشمندانه و استفاده سازنده از توازن نيروها در جهان چند قطبی وآغاز افول قدرت امپریالیسم آمریکا در برابر مركز ديگر، از اين شرايط در راستای منافع میهن استفاده كرده و پايه های ساختمان راه رشد غیر سرمایه داری را برپا سازيم.

در ثانی منوط کردن هر گونه راه رشد غیر سرمایه داری به وجود یک ارودگاه قوی سوسیالیستی از لحاظ تاریخی درست نیست. چرا که تاریخ نشان از شدنی ها دارد. در لحظه کنونی کشورهایی چون ونزوئلا و بولیوی با همه مشکلات داخلی در حال انجام این کار هستند. بعلاوه  لنین انقلاب ژانویه ۱۹۰۵ و انقلاب فوریه ۱۹۱۷ را انقلاب های بورژوا- دمو کراتیک خواند، ولی هنگام  وقوع انقلاب اکتبر۱۹۱۷ مرحله انقلاب را مرحله سوسیالیستی خواند.

پرسش مهم در این جاست که چطور در زمانی که بیشتر مارکسیست های جهان به انقلاب سوسیالیستی گسترده و پیوسته جهانی باور داشتند و هیچ پشتیبانه رسمی و نهادینه در سطح دولتی و کشوری برای سوسیالیسم وجود نداشت، لنین جرات اعلان انقلاب سوسیالیستی را به خود داد؟

اگر لنین با وجود یک طبقه کارگر جوان و کم تجربه و کم حجم در کشوری که هنوز به شدت از زخم های عمیق نظام فئودالی رنج میبرد، در زمانی که حتا یک کشور سوسیالیستی در جهان وجود نداشت و جنبش جهانی سوسیالیستی به مراتب ضعیف تر و کم تجربه تر از امروز بود، انقلاب سوسیالیستی را ممکن ارزیابی کرد. پس ما چرا در شرایط عینی و ذهنی مناسب تر امکان راه رشد غیر سرمایه داری را به خاطر عدم وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی غیر ممکن بدانیم؟

اشاره شد كه در لحظه کنونی کشورهایی چون ونزوئلا و بولیوی و ديگران مي كوشند با همه مشکلات داخلی به اقتصاد سياسي ملي- دموكراتيك تحقق بخشند. كوبا نيز پس از ٥٠ سال مقاومت قهرمانانه در برابر فشار امپرياليسم، با تغييرات اقتصادی ضرور در اين راه ناگشوده كه هر كشوری بايد آن را با توجه به شرايط مشخص هستی اقتصادی- اجتماعی خود طي كند، گام نهاده است. براي نمونه، در حالی كه كوبا معافيت های مالياتی برای شركت های مختلط خارجی-كوبايی ايجاد كرده است كه در “بخش اقتصاد اختصای ماريل” كه عميق ترين بندر در منطقه كارائيب در آن قرار دارد و براي كشتی ها اقيانوس پيمای بزرگ از عمق آب كافی برخوردار است، فعالند. اما سطح دستمزد ها در اين منطقه، برخلاف مثلا در ايران، از سطحی بالاتر از بقيه كوبا برخوردار است. نمونه ديگر از شرايط ويژه را مي توان در شرايط كشور آرژانتين و برزيل مشاهده نمود. احزاب چپ “سوسيال دموكرات” با اقدامان اجتماعی به رشد رفاه عمومی پرداختند، اما در محدود ساختن قدرت اقتصادی- سياسی احزاب حاكم گامی اساسی برنداشتند. در ونزوئلا ظاهرن اين روند در دوران اخير به راه افتاده است.

پس صحبت اصلی نباید بر این باشد که آیا راه رشد غیرسرمایه داری ممکن است. بلكه بايد اين باشد كه چگونه در شرايط مشخص ايران مي توان به تحقق آن پرداخت!

سوال چهارم: آیا در شرایط کنونی جهان سمتگیری غیرسرمایه داری و موفقیت انقلاب ملی-دموکراتیک بدون سرکردگی طبقه کارگر ممکن است؟

هر چند که گروه پنج- الف مرحله کنونی انقلاب را ملی- دموکراتیک می داند اما به دلیل های گوناگون سمتگیری “دموکراتیک” را برجسته می کند و به اتحادهای گسترده اجتماعی برای تحقق در واقع اهداف “بورژوا دموکراتیک” بیش تر بها می دهد، تا تلاش برای سرکردگی هژمونی انديشه ی طبقه کارگر در مرحله ملی – دموکراتیک. اين انديشه، دانسته يا ندانسته، به «نبرد در سنگر» مورد نظر گرامشی در سطح ديالكتيك “تاريخی- ضروری” از منظر نظام سرمايه داری مي انديشد. در حالي كه بايد آن را از ديد نظام سوسياليستی مورد توجه و بررسي قرار داد. توجيه نامساعد بودن شرايط، به مثابه مانع بر سر راه مبارزه ی طبقاتی- فرهنگی- ترويجی- تبليغی برای برقراری هژمونی انديشه ترقی خواهانه كارگری- ماركسيستی، به اهرم ثبات وضع و شرايط حاكم بدل مي شود، در حالي كه وظيفه ی ما تغيير آن است. اين وظيفه اما تنها با گذار از وضع حاضر و با يافتن راهكارهای نظری- عملكردی به منظور تغيير تناسب قوا ممكن است، و نه از طريق سكوت درباره آن و در “انتظار رسيدن قطار به ايستگاه سوسياليسم، در كوپه نشستن” كه لنين برجسته مي سازد!

اگر ما هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک را دسته بندی کنیم، آن وقت قضاوت و حکم ما در باره امکان پذیری دستیابی به این هدف ها بدون رهبری طبقه کارگر آسان تر می شود.

برای پاسخ به این پرسش که آیا تلاش برای سرکردگی طبقه کارگر در مرحله انقلاب ملی-دموکراتیک ضروری است ما باید به بررسی هدف های اقتصادی و اجتماعی که این مرحله باید با موفقیت به انجام برسند بپردازیم.

در زیر به ردیف کردن بخشی از ویژگی های کلیدیِ برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک از مصوبهای کنگره ششم حزب توده ایران در باره هدف های اقتصادی – اجتماعی می پردازم.

  • دگرگون کردن ساختار فاسد اداری؛ ایجاد نظام اداری دموکراتیک؛ شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی؛ مبارزه برای محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک؛ گسترش فعالیت های اقتصادی و تولید کالاها؛ محو نقش محوری فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی ؛ محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی؛ محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ؛ اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان؛ عدالت اجتماعی؛ نظام مالیاتی مترقی؛ نظارت بر بازرگانی خارجی؛ قانون های ارضی با سهیم کردن مستقیم دهقان در مالکیت و سود؛ حفظ محیط زیست؛

علاوه بر این اقدامات می توان نکات زیر را نیز به وظیفه های مهم مرحله ملی- دموکراتیک افزود.

اقداماتِ مهم لازم برای تقویت تعاونی ها  و دیگر اشکال مالکیت مشترک و  اجتماعی که می تواند یک جایگزین مناسب برای شرکت های سرمایه داری باشد. برنامه ریزی براي تحقق مالکیت عمومی- دموکراتیک بر بخش مالی و بانکی، بخش منابع انرژی، بخش حمل و نقل راه آهن  و شرکت های هوایی با مدیریت شفاف و یکپارچه و در جهت منافع جامعه و با احترام به محیط زیست. تشویق و حمایت از خلاقیت فرهنگی زحمتکشان از جمله سازماندهی و اجراء تئاتر مردمی در محلات زحمتکش. سیاست های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مترقی باهدف ایجاد توسعه و رفاه اجتماعی باید علاوه بر استفاده از درآمدهای نفتی دولت، از طریق یک سیستم مالیاتی مترقی بر درآمد اقشار ثروتمند جامعه عملي شود.

بالا بردن سطح زندگی مردم؛ کاهش نابرابری اقتصادی؛ اشتغال کامل؛ هفته کاری کوتاه تر و شرایط کاری بهتر؛  حق پرداخت دستمزد در زمان بیماری؛ آموزش با کیفیت نیروی کار و کارآموزی جوانان بی کار؛ سرمایه گذاری در بخش دولتی و خصوصی تولیدی؛  کنترل بر صادرات سرمایه؛ پرداخت ارز دولتی و واگذاری پروژه های دولتی فقط به شرکت های اشتغال زا؛ مالکیت عمومی – دموکراتیک به جای اقتصاد دولتی؛  مردمی بودن اقتصاد و مدیریت شفاف دستگاه اداری و حسابداری؛ بخش خصوصی خدمات مالی و ساختمانی تابع منافع اجتماعی؛ توقف کامل بساز و بفروشهای بی کیفیت و ثروت اندوزی در معاملات املاکی؛ مبارزه با احتكار مواد مورد نياز مردم؛ مالیات بر خرید و فروش اوراق بهادار؛ مبارزه با تمام اشکال تبعیض جنسی، فرهنگی، خلقی و قومی؛ آفرینش یک سیستم آموزشی غیر دینی، روشنگرانه و فارغ از خرافات، احترام به اعتقادات و باورهای مذهبی و نشان دادن ريشه های تاريخی ايجاد شدن ضروری اين باور ها در طول تاريخ هستی بشر. نشان دادن نقش ترقی خواهانه آن در روند بغرنج شدن شرايط هستی اقتصادی- اجتماعی، در عين قابل شناخت و درك ساختن نقش بازدارنده و قهقرايی آن برای دوران كنونی.

آیا کسی به طور جدی باور دارد که تحقق، تحکیم و تثبیت این تحولات عمیق بدون رهبری طبقه کارگر امکان پذیر است؟

تجربه تاریخی و شکست ارتقاء اهداف انقلاب از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی- اجتماعی نشانگر این واقعيت است که با وجود ملی کردن صنایع بزرگ و بانک ها، تصویب بند «ج» و «د»، افزایش حداقل دستمزدها، نظارت دولت بر بازرگانی خارجی، و غیره، به علت عدم شرکت طبقه کارگر و نمایندگانش در حاکمیت، این دستاوردها نتوانست تحکیم و تثبیت یابد.

سوال پنچم: آیا سرکردگی طبقه کارگر با برپايی اتحادهای اجتماعی گسترده  علیه دیکتاتوری در تناقض است؟

باید خاطر نشان ساخت که نگرانی لایه های میانی فقط به نبودن آزادی محدود نمی شود. سرمایه داری نه تنها کارگران و دیگر زحمتکشان را استثمار می کند، بلکه تاثیر منفی بانفوذی در زندگی بسیاری از لایه های دیگر اجتماعی دارد و آن ها را سرکوب و حقوق شان را پایمال می کند. اثرات اسفبار سرمایه داری در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی قابل لمس است. بنابراین، بخش دموکراتیک مرحله ملی- دموکراتیک فقط مربوط به آزادی های سیاسی نیست. بلکه  با بهبودی شرایط زندگی زحمتکشان ارتباط مستقیم دارد و جدا کردن شعار آزادی و عدالت اجتماعی از هم دیگر یک برداشت مکانیکی از  مقوله آزادی است. باید مطمئن بود که با قربانی کردن عدالت اجتماعی آزادی به دست نمی آید.

حیات اقتصادی سرمایه داران صنعتی کوچک و متوسط با تولید ملی گره خورده است

این لایه از طبقه سرمایه داری با ستم مضاعف از سوی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک مواجه است. بورژوازی تجاری با واردات سیل آسای کالاهای رسمی و قاچاق و بورژوازی بوروکراتیک با توسل به کاغذ بازی و رانت خواری، منافع سرمایه داران صنعتی را دائمن تهدید می کند. قشرهای مختلف خرده بورژوازی نیز دائمن زیر فشار سنگین  سرمایه بزرگ تجاری و سرمایه بوروکراتیک به تنگی نفس میکشند و سایه کشنده سقوط اجتماعی بر سرشان سنگینی می کند. همچنین دهقانان زحمتکش، کشاورزان خرد و متوسط با واردات بی رویه و سودجویانه محصول های ارزان کشاورزی تقریبن در حال نابودی هستند.

بنابراین  همان طور که می بینیم، طبقه حاکم متشکل از بورژوازی بزرگ تجاری و بورژوازی بوروکراتیک و پوسته ی ولایت فقیه ی آن فقط آزادی خواهی قشرها و لایه های میانی جامعه را تهدید نمی کنند، بلکه منافع اقتصادی و زندگی  بخش بزرگی از مردم از طبقه ها و لایه های گوناگون در زیر خطر است.

اگر این لایه ها هر کدام با ایجاد جنبش های مختص به قشر خود به مبارزه جداگانه علیه عواقب ناگوار آن قسمت از نظام سرمایه داری که منافع آن ها را به خطر می اندازد بپردازند، هیچ وقت این نهر های کوچک و جدا از هم دریایی نمی شود که بتواند با موج های خشمگین ردپای حاکمیت سرمایه را از سواحل جامعه بشوید و پاک کند. بنابراین هماهنگی مبارزه این جنبش ها و سازماندهی اعتراضات مشترک با ایجاد اتحاد های اجتماعی از وظیفه های اصلی است.

سرشت تضاد آشتی ناپذير اصلی در جامعه سرمايه داری حاكم، “تضاد بين كار و سرمايه”  و تضادی كه ناشی است از به هم پیوستگی اقتصاد کشور به انحصارهای فراملی و وابستگی به بنگاه های مالی و پولی امپریالیستی یعنی

تضاد ملی با امپریالیسم استتضاد مردم با دیکتاتوری طبقاتی بورژوازی تجاری و بورکراتیک (اداری) که در حاکمیت بلامنازع “ولایت فقیه” تجلی یافته است، تضاد عمده ی ديگری را در جامعه امروزی ايران تشكيل مي دهد.

به دلیل این که هر دو لایه بورژوازی انگلی، منافع و نجات آتی خود را در پیوند هر چه بیشتر با انحصارهای امپریالیستی و آمیزش با سرمایه جهانی می بیند، خصلت ملی و ضد دیکتاتوری انقلاب بهم گره خورده است. نمی توان

دیکتاتوری را بدون ضربه زدن به نهاد سرمایه داری ساختار آن و سياست ضد ملي آن از بین برد.

طبقه کارگر به خاطر نقش کلیدی خود در نظام سرمایه داری کنونی پرتوان ترین، استوارترین و مایل ترین طبقه برای دگرگونی ژرف اجتماعی- اقتصادی است.  زندگی طبقآتی کارگران به اقتصاد تولیدی وابسته است. بنابراین طبقه کارگر پایدارترین نیروی مخالف با سرمایه داری انگلی موجود است.

سوال ششم: چه نوع تاکتیک و استراتژی سرکردگی طبقه کارگر را برای جمع کردن حداکثر نیروهای اجتماعی در راه آزادی و عدالت اجتماعی و رشد اقتصادی و توسعه و پیشرفت در جامعه تامین می کند؟

در آغاز باید به شناسایی عوامل عینی که کمک کننده ایجاد یک ائتلاف گسترده در راه انقلاب ملی و دموکراتیک است پرداخت. بدون شك مخالفت با سیاست های ضد آزادی و خط اقتصادی نئولیبرالی رژیم در اين زمينه از عوامل مهم است.

بدیهی است که اگر همه نیروهای بالقوه به طور جداگانه حرکت کنند، بدون شك، مبارزه برای پیاده سازی چنین استراتژی تضعیف می شود. به همین دلیل حفظ و افزایش وحدت بین جنبش کارگری و جنبش هاي اجتماعی مترقی از اهمیت بی شماری برخوردار است.

نباید ما مانند حزب کمونیست یونان دچار “اپورتونيسم چپ” شویم و از شرکت فعال در جنبش های اجتماعی به خاطر خوف از “از اپورتونيسم راست” خودداری کنیم. تکروی و تبلیغ جدایی کردن، بدون هیچ تردیدی به منافع کوتاه و دراز مدت طبقه کارگر ضربه خواهد زد. در حالی که طبقه های سرمایه حاکم تا حد زیادی به طور متحد علیه منافع  زحمتکشان عمل می کنند، دمیدن در شیپور تفرقه نادرست است. تا زمانی که طبقه کارگر و نیروهای سیاسی آن در حفظ خط مستقل خود پافشاری می کنند، نباید از شرکت در جنبش های اجتماعی هراسید و فاصله گرفت. بلکه با شرکت در این جنبش ها باید بخش های غیر کارگری مردم را قانع کرد که همراهی با زحمتکشان ضامن حصول نیازهای مشروع آن ها است. بايد براي آن ها مستدل ساخت كه چرا طبقه كارگر كه براي حفظ منافع قانوني- دموكراتيك و ملي خود مبارزه مي كند، از منافع كل جامعه دفاع مي كند. منافعي كه به خطر افتادن آن، در وحله نخست و بلافاصله و به طور مستقيم منافع طبقه كارگر را مورد هجوم قرار مي دهد كه زنان زحمتكش اولين قربانيان آن هستند. روند آزادی و عدالت اجتماعی، تنها با آزادی واقعی و تساوی حقوق ضعيف ترين حلقه آن، زنان زير فشار مضاعف طبقاتی و جنسی به ثمر خواهد رسيد.

باید به شناسایی نیروهایی که می توانند در یک اتحاد قدرتمند به مبارزه علیه اقتصاد نئولیبرالی شرکت داشته باشند، اکثریت توده های میلیونی را قانع کرد که اتحاد با طبقه کارگر تضمین کننده راه آزادی و توسعه اجتماعی است.  باید برنامه ای کلی ارائه داد که بتواند از منافع طبقه کارگر و اکثریت توده های میلیونی دفاع کند، و به ثروت و قدرت طبقه های انگلی بتازد. چنین برنامه یی باید با ارائه یک چارچوب کلی جوابگو پرسش های مهم در باره شکل حکومت، سیاست اقتصادی و اجتماعی، و زیست محیطی باشد. نیروهای کارگری برای کسب هژمونی طبقه کارگر و همچنین افزایش مقاومت در برابر سیاست های سرمایه داری نئولیبرالی دولت، و تامین همبستگی و هماهنگی بین جنبش های کارگری و مترقی نیاز به یک برنامه و سیاست واحد جایگزین دارد.

برای پایان دادن به سلطه مالی و اقتصاد رانتی و بازاری ارائه یک برنامه اقتصادی پایدار و تولیدی شامل مراکز ولیدی صنعتی عمومي- دموكراتيك (دولتی) و خصوصی و شرکت های تعاونی مثلن در بخش کشاورزی و تولید گوشت لازم است.

نیروهای “راست” داخل و خارج رژیم با سواستفاده از وجود رانتخواری و اشفته بازاری این طور تبلیغ می کنند که هر اقتصاد دولتی در ذات خود پرورنده اختلاس و فساد است. باید با تاکید بر جنبه عمومی- دمکراتیک بخش دولتی این حربه را از دست نیروهای “راست” خارج کرد.

برای ايجاد هژمومي انديشه ي طبقه کارگر و نمایندگانش و برای به چالش کشیدن و شکست اختناق و برنامه های نئولیبرالی رژیم باید مبارزه ي طبقاتی را همزمان در سه جبهه سازمان داد. طبقات حاکم تجاری و بوروکراتیک در سه جبهه اصلی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی علیه زحمتکشان و نیروهای سیاسی شان عمل می کنند. جنبش کارگری و جنبش های مترقی باید در هر سه جبهه به مبارزه با این طبقه های انگلی بپردازند.

در جبهه اقتصادی، اهداف اصلی  ما باید برای بهبود شرایط زندگی زحمتکشان، بر اساس اشتغال کامل در اقتصاد سازنده و  متکی به تولید داخلی باشد. تشکیل اتحادیه های کارگری قوی، دمکراتیک و مستقل و اتحاد با دیگر جنبش های پیشرو و نمایندگان سیاسی شان تضمین کننده این هدف ها است.

اگر طبقه کارگر قرار است که به استثمار و ستم پایان دهد، ستیزه جویی صنفی علیه بورژوازی صنعتی کافی نیست. مبارزه اتحادیه های کارگری علیه کارفرمایان باید از هدف خاص اقتصادی فراتر رود و طبقه كارگر را برای رهبری سیاسی جامعه آماده کند. برای تحکیم مبارزه اقتصادی و پایداری دستاوردهای ان برای طبقه کارگر نیاز است که این مبارزه با یک چشم انداز سیاسی مرتبط گردد. و گرنه در سطح سندیکالیسم باقی می ماند.

از لحاظ سیاسی، جنبش های کارگری و مترقی باید سازمان های سیاسی مستقل خود را داشته باشند تا بتوانند برای کسب قدرت سیاسی از طریق های مختلف مبارزه کنند. برای تحقق این امر، همه نیروهای کارگری باید با توجه به منافع زحمتکشان “جانبداری طبقاتی” را جانشین “فرقه گرایی” کنند. چون این طور به نظر می رسد که دیگر نیروهای کارگری به انجام این وظیفه پيگير خود چندان علاقه یی نشان نمیدهند، بار اصلی آن بدوش حزب طبقه کارگر می افتاد.

در جبهه ایدئولوژیک، جنبش های کارگری و مترقی مجبور به شرکت مداوم، خلاق و با ابتکار عمل در نبرد اندیشه ها در برابر انديشه پردازان  طبقه های استثمارگر اند. در این نبرد، با وفاداری به منافع زحمتکشان، باید از هر نوع نوآوری علوم بورژوازی برای متقاعد کردن توده ها به حقانیت اندیشه سوسیالیستی استفاده کرد. باید در مقابل فردگرایی و خودمحوری جهان بینی سرمایه داری، ما ارزش هایانسانی نظیر همنوعی، همکاری، منافع جمعی، هبستگی طبقاتی جهانی، آزادی واقعی و عدالت اجتماعی را تبلیغ کنیم. باید تاکید کنیم که تمدن بشری نه عليرغم رقابت، حرص و آز طبقات حاكم، با همکاری بین انسان ها بر سر منافع گونه ي  انساني رشد کرده است. بجای “گرگ” کردن هر انسانی برای دریدن همنوعش، ما باید تقسیم کار و نان را تبلیغ کنیم. ما باید یاد بگیریم که تنها با مغزها صحبت نکنیم، بلکه باید احساس درونی عدالت جویی بشر و وجدان او را نیز بیدار کنیم.

ایدئولوگ های جمهوری اسلامی که توان مقابله علمی با اندیشه های سوسیالیستی را نداشته اند، برای کسب برتری ایدئولوژیک خود و تبلیغ افکار ارتجاعی از همان اغاز از تغییر کتاب های درسی و  سیستم آموزش و پرورش و بستن دانشگاه ها و تصفیه دانشجوها، استفاده کردند. بدین ترتیب تمام تلاش خود را بر روی شستشوی مغزی نسل های آینده متمرکز کردند. ما باید جرات به چالش کشیدن نظام ارتجاع در عرصه آموزش و پرورش و هنر و فرهنگ را دوباره در خود زنده کنیم. باید خوشبختی فردی، معیارهای رقابتی، خصلت های ثروت جویی، تعصبات و فرآیندهای فکری عقب افتاده را با شجاعت و به طور روشن و مستمر به زیر سوال ببریم.

بخش پایانی:

اگر هنوز طبقه کارگر نتوانسته است نقش موثر و متناسب با جایگاه طبقاتی- تاریخی خود ایفا کند، ناشي از نبودِ تشکل های مستقل کارگری و ضعف نیروهای کارگری در سازماندهی و آموزش این طبقه است.  بنابر این باید نيرو را براي رفع اين كمبود به كار انداخت. باید همه نیروهای کارگری دست در دست تلاش کنند که بر این ضعف غلبه کنند و با سازماندهی طبقه کارگر رهبری آن را در یکپارچه کردن و هماهنگی اعتراض های پراکنده دیگر قشرهای زیر ظلم و فشار اقتصادی تضمین کنند.

این به این معنا نیست که این حرکت آگاهانه ما حتمن در كوتاه مدت به موفقیت نایل می شود و سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی-دموکراتیک عملی می گردد. ولی این را همگان می دانیم که تنها کسی شانس بردن ندارد که در مبارزه شرکت نمی کند. تجربه انقلاب بهمن به ما نشان داده است که در شرایط انقلابی بسیاری از “ناشدنی های” گذشته “شدنی” می شود.

نه! محبوب من!

هرگز چنين نبود، من، آموخته ام اين را، تو نيز بدان، كه بى گمان، زمان، دق الباب خواهد كرد، تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پيمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هايمان خواهد گذاشت.

احسان طبری، “به آن كس كه به او مي انديشم”، شعر زندان

 

نشانی اینترنتی مقاله:https://tudehiha.org/fa/221