تداوم اعتراضات کارگری

اعتصاب و تجمع کارگران نیروگاه دماوند برای دومین روز متوالی

امروز دوشنبه ۳۰ تیر ماه ۱۳۹۹، جمعی از کارگران نیروگاه دماوند برای دومین روز متوالی در اعتراض به عدم رسیدگی به مطالباتشان، دست به تجمع زدند.

این کارگران به شائبه واگذاری شرکت بهره‌برداری مدیریت تولید که کارگران با آنها کار می‌کنند، معترض هستند و تاکید دارند که در صورت تغییر، امنیت شغلی آنها به خطر می‌افتد و باید این موضوع لغو شود.

در همین حال کارگران نیروگاه سیکل ترکیبی شهدای پاکدشت (نیروگاه دماوند) که هم اکنون زیرنظر شرکت «مدیریت تولید برق دماوند» کار می‌کنند به نابسامانی‌های مدیریتی در چند سال اخیر و تغییرات آنی در اعضای هیات مدیره شرکت مدیریت تولید برق دماوند که منجر به ایجاد تنش‌های فراوان در سطح این شرکت و بی انضباطی‌های شدید مالی شده است، اعتراض دارند.

کارگران معترض گفتند: “بخشی دیگر از مشکلات ما کارگران خالی شدن منابع مالی دو صندوق بازنشستگی و قرض‌الحسنه کارگران و کارکنان نیروگاه دماوند است. مالکیت نیروگاه حرارتی دماوند که هشت سال از شروع فعالیت آن می‌گذرد در سال ۹۱ از شرکت توانیر به بنیاد شهید و در نهایت به بانک دی واگذار شد. آنچه باعث استمرار اعتراض کارگران برای دومین روز شده، اظهارات روز گذشته مدیرعامل بانک دی در گفتگو با یکی از رسانه‌ها است”.

آنها در این مورد توضیح دادند: “عصر روز گذشته مدیرعامل بانک دی در گفتگو با یکی از رسانه‌ها خطاب به کارگران گفته است که تاکنون هیچ تفاهم و توافقی برای واگذاری این نیروگاه با هیچ شرکتی انجام نشده است. با این وجود کارگران که در عمل شاهد تغییرات و اقدامات واگذاری مدیریت بهره‌برداری نیروگاه هستند، نسبت به اظهارات وی انتقاد دارند”.

کارگران در ادامه تصریح کردند: “فرایند واگذاری مدیریت بهره‌برداری تولید برق نیروگاه دماوند جدی است و در این بین این کارگران هستند که بیشترین زیان را خواهند دید”.

سی و ششمین روز تجمع کارگران نیشکر هفت تپه

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن photo_2020-07-20_21-02-22-300x224.jpg است

به گزارش سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، امروز دوشنبه ۳۰ تیرماه ۱۳۹۹، کارگران نیشکر هفت تپه در سی و ششمین روز از اعتصابشان با تجمع در مقابل ساختمان فرمانداری شهر شوش خواستار رسیدگی به مطالباتشان شدند.

معترضان اهم مطالبات خود را پرداخت معوقات مزدی، رسیدگی به وضعیت شغلی، تعیین تکلیف شرکت، بازگشت به کار همکاران اخراج شده، ابطال واگذاری شرکت به بخش خصوصی و همچنین تمدید مهلت دفترچه‌های درمانی، عنوان کرده‌اند.

کشت و صنعت هفت تپه، قدیمی ترین کارخانه تولید شکر از نیشکر در کشور است که نیم قرن از تاسیس آن می‌گذرد و طبق اصل ۴۴ قانون اساسی اواخر سال ۱۳۹۴ از سوی سازمان خصوصی سازی از چرخه دولتی خارج و به بخش خصوصی واگذار شد.

حدود چهار هزار نفر به صورت رسمی، قراردادی و پیمانکاری در بخش های مختلف این شرکت بزرگ تولید شکر مشغول کار هستند.

تجمع کارگران شرکت هپکو

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن HEPCO-300x169.jpg است

روز یکشنبه ۲۹ تیرماه ۱۳۹۹، شماری از کارگران شرکت هپکو دست به تجمع زدند.

رضا عبدلی، رئیس شورای اسلامی کار هپکو از اعتراض کارگران به واگذاری هپکو به سازمان تأمین اجتماعی خبر داد و گفت: “قرار بود شرکت به ایمیدرو منتقل شود، اما یکباره خبر واگذاری آن به تأمین اجتماعی منتشر شد”

عبدلی با بیان اینکه باید ببینیم آیا سازمان تأمین اجتماعی برنامه‌ای برای اداره هپکو دارد، گفت: “یکی از بند‌های مصوبه هیات وزیران این است که سازمان تأمین اجتماعی باید مازاد بر ۱۷ درصد سهام هپکو را تا پایان امسال به فروش برساند؛ یعنی عملا با این اقدام هپکو تکه تکه می‌شود و این امر باعث نگرانی کارکنان شرکت شده است”.

وی به دستور مدیران شرکت مبنی بر حضور ۵۰ درصدی کارکنان در شرکت به دلیل شیوع کرونا اشاره کرد و گفت: “کارکنان به این تعطیلی‌ها نیز اعتراض دارند. مسئولان می‌گویند تولید در شرکت نیست، در حالیکه قسمت‌هایی که مشغول به کار هستند، از کارگران می‌خواهند به بهانه کرونا، کار خود را تعطیل کنند”.

عبدلی با بیان اینکه مهم‌ترین مطالبه کارکنان هپکو بازگشت رونق تولید به این شرکت است، گفت: “چند سال است که کارگران هپکو به دنبال کار و تولید در شرکت هستند، اما مسئولان نسبت به این امر بی توجهی می‌کنند”.

تجمع کارگران پیمانی انتظامات مترو تهران

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن METRO-TEHRAN-300x225.jpg است

به گزارش اتحادیه آزاد کارگران ایران، روز شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹، گروهی از کارگران پیمانی انتظامات حریم ریلی خط ۵ مترو تهران در تجمعی اعتراضی خواستار رسیدگی به مطالبات خود شدند.

بر اساس این گزارش،‌ کارگران پیمانی انتظامات حریم ریلی خط ۵ مترو تهران (تراورس)، اعتراضشان را نسبت به عدم پرداخت ۳ ماه حقوق و حق بیمه و نداشتن قرارداد کاری و همچنین عدم پاسخگویی مسئولان شرکت خدماتی خط ابنیه فنی راه‌آهن تراورس اعلام کردند.

تجمع کارگران میدان نفتی دست میسان واقع در دشت آزادگان

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن photo_2020-07-18_12-24-19-225x300.jpg است

روز شنبه ۲۸ تیرماه ۱۳۹۹، جمعی از کارگران میدان نفتی دست میسان واقع در دشت آزادگان، با تجمع در این شرکت خواستار رسیدگی به مطالبات خود شدند.

آن ها دلیل تجمع خود را ناکافی بودن حقوق ماهیانه و نامناسب بودن کیفیت غذای این شرکت عنوان کردند.

بر اساس این گزارش، اکثر پرسنل به دلیل نامناسب بودن کیفیت غذای این شرکت با مسمومیت های غذایی متعدد مواجه و راهی بیمارستان شده اند.

تجمع کارگران شرکت فولاد محمره

روز شنبه ۲۸ تیرماه ۱۳۹۹، شماری از کارگران شرکت فولاد محمره واقع در شهرستان خرمشهر، در محوطه این شرکت دست به تجمع اعتراضی زدند.

کارگران دلیل تجمع خود را عدم پرداخت حقوق معوقه و حق بیمه خود عنوان کردند.

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن photo_2020-07-18_18-50-00-146x300.jpg است

تجمع کارگران شهرداری کوت ‌عبدالله

روز شنبه ۲۸ تیرماه ۱۳۹۹، ۵۰ نفر از کارگران فضای ‌سبز شهرداری کوت‌ عبدالله در اعتراض به عدم پرداخت معوقات مزدی خود در مقابل استانداری خوزستان دست به تجمع اعتراضی زدند.

یکی از کارگران فضای سبز شهرداری کوت‌عبدالله در این خصوص گفت: “حقوق کارگران از اردیبهشت ماه تاکنون پرداخت نشده‌است، پیمانکار هر چند ماه یکبار به کارگران حقوق پرداخت می‌کند و در حال حاضر حقوق اردیبهشت و خرداد را دریافت نکرده‌ایم”.

وی افزود: “یکی از مشکلات ما در طول سال های گذشته تاخیر در پرداخت حقوق بوده است، پیمانکار از شهریورماه سال گذشته تاکنون بین ۲ تا سه میلیون ریال از حقوق هر یک از کارگران فضای سبز کسر کرده ‌است و حق شب‌کاری‌ و نوبت کاری نیز به این کارگران پرداخت نمی‌شود”.

این کارگر ادامه داد: “از مسئولان شهرداری کوت عبدالله بابت عدم تحقق وعده‌ها گله‌مند هستیم بارها وعده پرداخت حقوق داده‌اند اما هنوز عملی نشده‌است. در این شرایط سخت اقتصادی تنها خواسته ما پرداخت به موقع حقوق است”.

تجمع رانندگان شرکت مخابرات منطقه کردستان

به گزارش اتحادیه آزاد کارگرن ایران، روز جمعه ۲۷ تیرماه ۱۳۹۹، گروهی از رانندگان شرکت مخابرات منطقه کردستان با برگزاری تجمع اعتراضی خواستار رسیدگی به مطالبات خود شدند.

معترضان دلیل تجمع خود را عدم پرداخت ۳ ماه معوقات مزدی و بروز نشدن قرارداد و حقوق خود عنوان کردند.

این رانندگان عنوان کردند: “از اسفند ۹۸ با توجه به قولهای مدیران منطقه کردستان منتظر اعمال قرارداد جدید کشوری نقلیه که در بیشتر استانها اعمال شده هستیم ولی قرارداد جدید اعمال نشده و همچنین ما در این شرایط سخت و تورم بالا با قرارداد سال ۹۷ برای همان پیمانکار محلی با حقوق و مزایای مشابه سال گذشته مشغول به کار هستیم و حقوق خرداد و مابه التفاوت بنزین اسفند ،فروردین،اردیبهشت،خرداد،را نیز دریافت نکرده ایم”.

آن ها افزودند: “به هر مقام و مسئولی اعتراض میکنیم پاسخگو نبوده و ما را به اخراج تهدید می کنند”.

شهرستان دیواندره؛ یک کارگر به دلیل مشکلات معیشتی خودکشی کرد

روز یکشنبه ۲۹ تیر، یک کارگر در شهرستان دیواندره واقع در استان کردستان، به دلیل مشکلات معیشتی از طریق حلق آویز کردن، دست به خودکشی زد و جان خود را از دست داد.

به گزارش کردپا، روز یکشنبه بیست و نهم تیر ۹۹، یک کارگر در بخش کرفتو شهرستان دیواندره اقدام به خودکشی کرد و جان خود را از دست داد.

در این گزارش هویت وی “عطا قیصری” ٢٢ ساله اهل شهر “زرینه هوه تو”، عنوان شده است.

بر اساس این گزارش، آقای قیصری به دلیل فقر و مشکلات معیشتی از طریق حلق آویز کردن با طناب به زندگی خود پایان داده است.

عطا قیصری در یک کارگاه شیر در روستای “کسنزان” از توابع بخش کرفتو دیواندره شاغل بوده است.

اعتراض کارگران پیمانی انتظامات حریم ریلی خط ۵مترو تهران نسبت به عدم پرداخت ۳ ماه حق وحق بیمه ونداشتن قرارداد کاری

روز شنبه ۲۸ تیر،کارگران پیمانی انتظامات حریم ریلی خط ۵مترو تهران(تراورس) اعتراضشان را نسبت به عدم پرداخت ۳ ماه حق وحق بیمه ونداشتن قرارداد کاری،رسانه ای کردند.

یکی ازاین کارگران با انتشار فیلم کوتاهی از کنش های دامنه دار خود وهمکارانش در رابطه با عدم پرداخت ۳ ماه حق وحق بیمه ونداشتن قرارداد کاری وعدم پاسخگویی مسئولان شرکت خدمات مهندسی خط و ابنیه فنی راه آهن (تراورس)خبرداد.

مصائب “کولبران” در ماه‌های کرونایی/ هم ترس از بیماری هست و هم سفره‌های خالی!

کولبران استان‌های غربی می‌گویند: با بسته شدن مرزها، در تامین معیشت ناتوان مانده‌ایم.

جمعی از کولبران استان‌های غربی در تماس با خبرنگار ایلنا، از بیکاری و بی‌پولی خود خبر دادند و گفتند: با بسته شدن مرزها به دلیل کرونا، دچار بحران معیشتی شده‌ایم.

این کولبران می‌گویند: تا پیش از آمدن کرونا لااقل می‌توانستیم با کولبری خرج خانواده‌های خود را دربیاوریم؛ اما اکنون که مرزها بسته است، هیچ راهی برای امرار معاش نداریم.

این کارگران کم‌درآمد و بی‌بضاعت از مسئولان درخواست دارند فکری به حال اشتغال آنها کنند. آنها با بیان اینکه کولبری شغل نیست بلکه قمار هر روزه بر سر جان است؛ از مسئولان می‌خواهند با ایجاد مشاغل شایسته و پایدار در استان‌های مرزی، چند هزار خانواده کولبر را از بلاتکلیفی و بیکاری نجات دهند.

همه آنها متفق‌القول هستند که اگر شغل مناسبی وجود داشته باشد، دیگر هرگز به سراغ کولبری نخواهند رفت.

کولبری به هیچ وجه شغل نیست اما سالهاست که محل امرار معاش خانواده‌های بسیاری در استانهای غربی است؛ برای این خانواده‌ها، «کرونا» تبدیل به رنج مضاعف شده است؛ از یکسو ترس از بیماری و مرگ و از سوی دیگر، بیکاری و خالی ماندن سفره‌ها.

میکائیل صدیقی (رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی کردستان) در این رابطه می‌گوید: با آمدن کرونا، مرزهای کولبری کاملاً بسته شده است و کولبری کاملاً تعطیل است؛ فقط در منطقه اورامانات، ۴ تا ۵ هزار خانوار هستند که از طریق کولبری روزگار می‌گذرانند که اکنون با بسته شدن مرزها، این خانواده‌ها هیچ منبع درآمدی ندارند. بسیاری از این کولبران، زمانی کارگران متخصص یا ساختمانی بوده‌اند که به دلیل بیکاری یا تعطیلی واحدهای تولیدی به کولبری پناه آورده‌اند.

روز یکشنبه ۲۹ تیر،تعدادی از کارگران کارخانه ماشین‌لنت تهران واقع درشهرک صنعتی شرق درسمنان از اعتراضات دامندارشان نسبت زیر سایه سکوت مسئولین خبردادند.

سخنان کارگران شرکت ماشین‌لنت به نمایندگی از حدود ۶۰ نفر از کارگران جداشده از این شرکت با خبرنگاریک رسانه:

یکی از این کارگران گفت:از سال ۹۲ که مدیریت شرکت تغییر می‌کند، همه‌چیز بهم می‌ریزد. از آن سال تا کنون کارگران حتی ۵ ماه متوالی و منظم حقوق نگرفته‌اند. مدیر شرکت هر دو سه ماه مبلغی آن هم نه بر مبنای قرارداد به کارگران می‌داده و همین باعث شده که حالا حجم انبوهی از طلب‌ها، معیشت بیش از ۶۰ نفر از کارگرانِ جداشده از شرکت را دچار اختلال کند.

اوکه از دی‌ماه سال ۹۷ تا الان حقوقی دریافت نکرده، ادامه داد:از استانداری گرفته تا فرمانداری و دفتر امام جمعه، به همه‌جا مراجعه کرده‌ایم و نامه نوشته‌ایم؛ هیچ‌کس به داد ما نمی‌رسد. می‌گویند تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که به اداره کار نامه بزنیم تا کار شما را زودتر پیگیری کنند؛ همین! !

وی اضافه کرد:مدارک مرا امضا نمی‌کنند که بازنشسته شوم؛ از بیمه هم حقوق نمی‌گیرم. ۴۶ میلیون تومان حق سختی کار من شده اما پرداخت نمی‌شود. وقتی به تأمین اجتماعی مراجعه کردم، یکی از کارکنان پیگیر کار من شد و با یکی از مسئولان شرکت تماس گرفت که چرا فلانی اذیت می‌کنید و کارش را درست نمی‌کنید؟ طرف مقابل هم گفته بود وی را آن‌قدر اذیت کنید تا خودش خسته شود و برود!




کارگران خسته، اما مصمم؛ سی و پنجمین روز اعتصاب در نیشکر هفت تپه

اعتصاب در هفت تپه

اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه امروز یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹، در مقابل فرمانداری شوش، سی و پنجمین روز خود را پشت سر گذاشت.

کارگران همچنان علی رغم گرمای بالای پنجاه درجه خوزستان وضعیت قرمز کرونا و از همه مهمتر با شکم های گرسنه و سفره های خالی، به خاطر بی مسئولیتی بخش فاسد خصوصی و حامیان آنان به تجمع خود در مقابل فرمانداری شوش ادامه می دهند.

سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه ضمن انتشار این گزارش، بار دیگر حمایت خود را از اعتصاب کارگران تا رسیدن به خواسته‌های اعلام شده آنان اعلام داشته و هرگونه تعرض به کارگران را محکوم کرده است.

این سندیکا تاکید کرده است کارگران با اتحاد وهمبستگی خود می‌توانند به مطالبات بحق خود برسند.

اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه از روز دوشنبه ۲۶ خرداد ماه آغاز شده است.

کارگران خواستار پرداخت دستمزد های معوقه و تمدید دفترچه درمانی و خدماتی خود هستند، از جمله دیگر خواست های کارگران اعتصابی بازگشت به کار چهار همکار اخراجی خود، آقایان اسماعیل بخشی، ایمان اخضری، محمد خنیفری و سالار بیژنی، و همچنین محاکمه ی عادلانه ی اسدبیگ و دیگر مسئولان شرکت و بازگرداندن پول های مصادره شده ی آنان به شرکت می باشد.




یادداشت های‌ سپیده قلیان از زندان – بازداشتگاه؛ روایت نوزدهم (پایان)

از اخبارروز

«سپیده قُلیان»، فعال مدنی و یکی از محکومان پرونده اعتراضات کارگری «هفت‌تپه» که اکنون زندانی شده است؛ در کتاب «تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد»، در ۱۹ روایت از بازداشتگاه اطلاعات اهواز و زندان «سپیدار» این شهر، تصویری دقیق و درعین‌حال تلخ از تجربه اسارت ارایه داده است. او در این روایت‌ها، علاوه بر دادن تصویری بی‌واسطه از چهره سرکوب، ما را درگیر سرنوشت نام‌هایی می‌کند که اسارت آن‌ها همچون زندگی‌شان، به حاشیه انکار و فراموشی رانده شده است.

این کتاب توسط «ایران وایر» منتشر شده است. اخبار روز هر روز یک روایت از این کتاب را منتشر می کند.

زندان سپیدار؛ روایت هشتم

سپیدار نام نخست من است. سپیدار جایی ا‌ست درست زیر زمین؛ انگار که ساعت‌ها حفر کرده و به آن رسیده باشی. به معدنی از طلا؟ نه! اجسامی تاریخی؟! اگر تاریخی را به معنای ارزشمند بودن گفته باشند و ارزشمند هم به معنای تایید گرفتن از ما باشد، ابدا!

سپیدار مثل پیدا کردن جسد زنی در حال سیب‌زمینی پوست‌کندن زیر آواری در سوریه است که موشک‌ها خانه‌اش را ویران کرده‌اند؛ مثل جنازهٔ‌ سوختهٔ مادر کُردی ا‌ست که در حلبچه وقتی دارد به بچه‌اش شیر می‌دهد، تمام می‌شود؛ مثل زنی خرمشهری است که در اتاقی، آب گندیده‌ای را می‌خورد و برای نجات کودک دو ماهه‌اش به سرباز عراقی دست تکان می‌دهد، سپس بنگ بنگ، کشته می‌شود. سپیدار مثل دو زن کُرد ایزدی ا‌ست که از «شنگال» و «داعش» گریخته‌اند.

چشمان سپیدار خیلی شبیه چشمان زنانی است که «طالبان» آن‌ها را به اسارت گرفته است. اما میان‌شان یک تفاوت اساسی وجود دارد؛ هرگز از آن‌ها در هیچ مجله‌ای عکسی منتشر نمی‌شود. «الیاس علوی» نمی‌‌تواند برایشان شعرِ «آن‌ها می‌میرند تا عکاس مجله تایمز جایزه بگیرد» را بسراید. آن‌ها هرگز «جایزه ساخاروف» را نخواهند گرفت و سال‌ها بعد کسی به حال‌شان گریه نمی‌کند. دفن می‌شوند و هیچ قسمتی از تاریخ به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد.

من از سپیدار هیچ عکسی ندارم و نمی‌توانم زنانش را بیاورم و جلوی دوربین بنشانم. مرا برده بودند تا روی سرم آهن مذاب بریزند و موهای آبی‌ام را طنابی کنند دور گردنم. مرا برده بودند تا از جنازه‌های سوخته‌ آن‌ها وحشت کنم اما با جنازه‌های سوخته، دست‌های بریده و چشم‌های کم سوی‌شان دورم حلقه زدند و‌ نگذاشتند. زنده شدم! انگار که قبلا سوخته بودم و حالا درمانم کرده باشند. عاشق شدم و نفس کشیدم. هفت‌تپه، زن بودن و حیات را نفس کشیدم.

کنار تور والیبال بودیم. «باران» اصرار کرد والیبال بازی کنم. اما آن قدر حرفه‌ای بازی می‌کردند که خجالت کشیدم به عنوان زنی شهری که مدرسه و دانشگاه رفته است، کنارشان ساعد و پنجه بزنم. از تلویزیون والیبال را یاد گرفته بودند. باران ۲۲ ساله در هشتمین سال حبسش والیبال را حرفه‌ای بازی می‌کرد و جوری زیر توپ می‌زد که شرمم می‌آمد بازی کنم. دخترانی با پاهای برهنه، توری که «زهرا صالح‌وند» با پول کارگری در زندان خریده بود و نگاه من به باران وقتی که زیر توپ می‌زد.

«زهرا بارانی» (باران) ۲۲ ساله است. در نزاعی خانوادگی، همراه همسر و خانواده‌اش بود. سه روز بعد یکی از کسانی که در نزاع بوده است، به قتل می‌رسد و تمام افراد حاضر را بازداشت می‌کنند. هر هفته بازجویی می‌شد تا اعتراف کند قاتل بوده است. هر هفته جای شلاق‌های روی کمرش را می‌بوسیدم. رفیق و خواهرم بود. بعد از والیبال با موهای سیاه، بلند و لختش کنارم نشست. تکه‌ای از موهایش را با قیچی که از «براجعه» گرفته بود، چید و در دستم گذاشت و گفت: «یادگار من به تو اگر آزاد شدی.»

دسته‌ موهایش را لای کتاب هزارتوهای «بورخس» گذاشتم و بغلش کردم.

«امیری»، افسر نگهبان آمد و گفت: «هم‌جنس‌بازی این‌جا ممنوعه قلیان. فکر کردی کی هستی؟»
این‌جا هم اصلا اهمیتی ندارد من چه گفتم. به هر حال، در آغوش کشیدن در سپیدار ممنوع بود. اما قلب‌هایمان برای هم و آغوش هم می‌تپید. فردای آن روز داشتم با باران چای شیرین و نان می‌خوردم که گفتند: «قلیان اعزام!»

 اعزام به کلانتری. می‌دانستم جدایی تلخی در پیش است. سپیدار جانم شده بود و زندگی‌هایی که مدام حس‌شان می‌کردم. «میرزا» آمد و گفت: «دیگه بر نمی‎گردی».
نگاه هم‌بندی‌هایم و من که حتی راه رفتن «الهه» در کریدور را عاشق بودم. منی که تصویر بازی والیبال «خدیجه»، «شبنم» و باران مستم می‌کرد، چه گونه می‌توانستم آن‌جا را ترک کنم؟! چه‌گونه جان‌هایم را می‌گذاشتم و می‌آمدم؟! من را روی زمین کشاندند و بردند. دیدم باران با التماس دنبالم می‌آید. فقط توانسته بود یک ساک از لباس‌ها و کتاب‌هایم را جمع کند. با درگیری و بدون در آغوش کشیدن عزیزانم، بدون این که بتوانم شکم الهه را ببوسم، مرا بردند. فقط فریاد می‌زدم: «من دوباره برمی‌گردم، منتظر باشید.»

صدای گریه‌ باران و «نسا» و بعد هم چشم‌بند، دست‌بند و پابند

«مرا به کجا می‌برید؟ دو روز دیگر وقت زایمان الهه است، مرا به کجا می‌برید؟!»

با خشونت سوار ماشینم کردند و هی گرداندند، هی گرداندند و دست آخر از جایی سر در آوردم که در بدو ورودم بویش برایم آشنا بود. بعد سربالایی که چهار قدم بر می‌داشتم تا پایه‌های یک صندلی. فهمیدم که بازداشتگاه اطلاعات است. نفسی کشیدم و آسوده شدم که لابد برای بازجویی‌ است و حتما دوباره برمی‌گردم به سپیدار. باید برگردم!

دندان جلویی‌ام شکسته است اما مهم نیست. با همان چشم‌بند در گوشه‌ای من را نگه‌ داشتند. برخوردها به قدری خشونت‌آمیز بودند که می‌دانستم جواب هر پرسشی، مشت و لگد است. بعد از چند ساعت با همان چشم‌بند و متعلقات به داخل اتومبیلی منتقل شدم و ماشین حرکت کرد. خواستم بپرسم کجا؟ گفتم نه! من برمی‌گردم به سپیدار، این‌ها هم لایق پرسیدن هیچ سوالی نیستند. نباید حتی از دلتنگی‌ام باخبر شوند.

ماشین بدون این که صدایی از کسی در بیاید، حرکت کرد. فقط حس کردم دو مرد داخل ماشین هستند. تمام مدت با خودم مرور می‌کردم که حالا الهه دارد با سوزن و نخ برای «ابراهیم» «تپلک» درست می‌کند و در همین حال گریه می‌کند و می‌گوید: «سپیده کجا رفت؟»
بعد باران و نسا را تصور می‌کردم که همین‌طور که در کارگاه کارگری می‌کنند، می‌گویند: «شام نمی‌خوریم تا سپیده بیاید.»

همین‌طور که داشتم به لیوان چای شیرینم فکر می‌کردم که کنار پایه تخت نسا گذاشتم و نگران بودم نکند پای «مینا» به لیوان بخورد و فرش کثیف شود، یاد آن روزی افتادم که مسوول بند شدم و گفتم روز نظافت است. همه موکت و فرش‌های بند را بردیم به هواخوری و با سطل آب شروع کردیم به شستن‌. وایتکس به شلوار سنبادی قرمزم خورده و دادم در آمده بود. دستانم را که به هم گره خورده بودند، بالا بردم، یکی توی دهن خودم زدم و گفتم لعنت به تو که سر باران فریاد زدی!

بعد خودم را دل‌داری دادم که نه نه، امکان ندارد با اتومبیل مرا به تهران ببرند؛ نمی‌شود، مسیر دور است و حتما با هواپیما می‌برند. لابد می‌خواهند من را کمی بترسانند، بعد برم‌گردانند سپیدار. لابد فهمیده‌اند چه‌قدر عاشق سپیدارم، برای همین می‌خواهند بترسانندم. یکهو رادیو را روشن کردند. «علی زند وکیلی» می‌خواند: «حالا من موندم و یک کنج خلوت که از سقفش غریبی چکه کرده، تلاطم‌های امواج جدایی زده کاشونه‌ام رو صد تکه کرده. دلم می‌خواست پس از اون خواب شیرین دیگه چشمم به دنیا وا نمی‌شد…»

بعد از ماه‌ها بغضم ترکید؛ بریده موهای باران، دست‌بندی که «سمیه» برایم درست کرده بود، شکم برآمده‌ الهه و وحشتش از اوین و تهران به خاطر غربت، لیوان چای شیرینم و کاردستی‌های خاله «عفری». گریه امانم نمی‌داد که ماشین پیچید. حس کردم وارد جاده خاکی شده‌ایم. صدای سگ و حیوان می‌آمد. تصور و توصیف آن لحظه وحشتناک است! جدایی از پاره‌های تنم، تحمل ساعت‌ها چشم‌بند، دست‌بند و پابند و حالا بیابان و صدای زوزه‌ حیوانات وحشی. گفتم کارم تمام است.

خب تمام شود! کار من همان لحظه‌ای که الهه و زهرا و نسا را گذاشتم و آمدم، تمام شده بود. عصا را دستم دادند و از زیر چشم‌بند دیدم وارد بازداشتگاهی شدم. بازداشتگاه با خوزستان شاید پنج ساعتی فاصله داشت. گفتند: «وقت نماز است، باید نماز بخوانیم.»

وارد سلولی شدم که شاید یک مثلث یک متری بود و فقط جای نشستن داشت. با خودم گفتم چه بازداشتگاه‌هایی در جاده‌ها هستند که از آن‌ها بی‌خبریم و چه آدم‌ها که این‌جا کشته شده‌اند. به سراغم آمدند و دوباره با همان وضع قبلی سوار ماشین شدم. چون چشم‌بند داشتم، نمی‌دانستم به کجا می‌روم. من چای شیرینم را نخورده بودم که از سپیدار جدایم کردند و در طول مسیر یک لیوان آب هم به من ندادند. صبح به جایی رسیدیم و وقتی چشم بندم را برداشتند، فهمیدم دادسرای اوین است.

مرا از سپیدار جدا کردند. خانه‌ام را از من گرفتند.

به اوین که رسیدم، از رقص درختان که یادآور موهای باران بود، تا تور والیبال، بی‌تابی‌ام را برای سپیدار بیشتر و بیشتر می‌کرد‌. تمام دارایی‌ام چند تار مو از باران بود و یک سری برگه که لای کتاب‌ها مانده بود.

بوسیدن موهای باران قرارم را می‌گرفت. در نامه‌هایی که برای عزیزانم فرستادم، گفتم: «آن‌چه مرا تکه‌تکه می‌کند، این است که نمی‌گذارند به سپیدار برگردم.»
در نامه آخری که از اوین برای باران فرستادم، گفتم که گاهی مسیر رسیدن به جایی دشوار است؛ گاهی باید بمیری تا برسی. اما این‌جا اگر بمیرم هم امکان ندارد جنازه‌ام را به سپیدار برگردانند. حسرت سپیدار و موهای باران و ابراهیمِ به دنیا آمده ثانیه به ثانیه قلبم را زخمی می‌کرد. «نازنین زاغری» نامم را سپیدار گذاشت.

«پریا محمدی» متهم به معاونت در قتل است. مردی در خیابان به او‌ متلک گفته و شوهرش با او درگیر ‌شده و هلش داده و مرد مرده بود. زن اما قربانی همیشگی آزارها است. چون غیرت مرد به خاطر زن بود، او هم شریک جرم می‌شود. این نامه‌ پریا یکی از یادگاری‌هایی‌ است که از سپیدار با من است. به خاطر گزارش مسوول بند و به خاطر رنگ کردن ابروهایش، از اشتغالش که شستن آشپزخانه زندان‌بان‌ها بود، برکنار شد، تایم تلفنش قطع شد و دیگر نمی‌توانست با شوهرش صحبت کند.

خوب یادم است که این نامه را به من داد و فردایش بندمان را عوض کردیم. برگه یادداشت‌های ما همین برگه‌های زردی‌ است که روی اجناس مواد غذایی «حامی» می‌چسبانند. ما این برگه‌ها را برای استفاده‌ روزمره‌، مثل یادداشت و نوشتن لیست خرید رایگان از کارگاه می‌گرفتیم. تکه‌هایی از سپیدار که مانده بودند را جمع کردم و دوباره انگار روی زمین می‌کشاندند و از سپیدار می‌بردندم. حالا سمیه اعدام شده است و در گوشه‌ای از کتاب برای صهبا می‌نویسم: «سمیه گفته که قرار است بازرسی شویم. حواست باشد خاطرات را قایم کنی.»
همین طور هم شد. چند روز بعد خاطرات عربی صهبا را بردند.

سمیه‌ اعدامی ما، صهبای گریان ما!

داغ بزرگی را به دوش می‌کشیدم. چرا نگذاشتند از جان‌هایم خداحافظی کنم؟ آن‌ها را همان‌جا، همان‌جا در دل زمین جا گذاشته و آمده بودم و بعد نام‌شان را روی خودم گذاشتم. آبان‌ماه چند روزی پس از آزادی از زندان «قرچک»، به خیابان برگشتم. از «مدرس» تا چهار راه «شریعتی» دزفول، از چهار راه شریعتی تا بازداشت دوباره و بازداشتگاه و انتقال به سپیدار. انگار رفته باشم تا افسر نگهبانی آقایان برای انگشت‌نگاری، همین‌قدر کوتاه دوباره برگشتم.

آغوش و خنده‌ها. همه در زندان بودند. «فاطمه»، دختر سکینه نامفهوم صحبت می‌کرد. ابراهیم به دنیا آمده بود اما نامش را علی گذاشتند. من دوباره به آغوش عزیزانم برگشته بودم؛ این بار با تجربه‌تر. این بار افسر نگهبان نزدیک تخت صهبا شد برای تفتیش. جلویش ایستادم و گفتم ممنوع است. این بار بی‌پروا باران را در آغوش کشیدم و گفتم کسی حق ندارد بگوید بالای چشم باران ابرو است. این بار دست‌های هم را گرفتیم و قول دادم همیشه با خود در قلبم همراهی‌شان کنم.

این بار سپیدار را با دیدن صحنه‌ای که سمیه به «جادری» برای دو دقیقه رقص التماس می‌کرد، ترک کردم. اما وقتی افسر نگهبانی آقایان می‌خواست در را باز کند، گفت: «برو دیگه برنگردی قلیان!»
گفتم من همیشه در سپیدارم. حالا تکه‌هایی از سپیدار که لای کتاب‌هایم باقی مانده‌اند:

لیست خرید روز آخرم

برگه‌های اسم و فامیل من و باران

برگه‌ای که داشتم از «مینا» خیاط می‌پرسیدم این هفته ملاقات آقایا است یا خانم‌ها؟
نوشت: «ذکر دارم می‌گم.»
از شب تا صبح مشغول ذکر گفتن بود. با ۳۰ گرم مواد بازداشت شده و بعد از سه سال، از سنندج به اهواز تبعید شده بود.

دنبال نشانی از سپیدار بودم. تمام آن‌چه که از سپیدار برایم باقی مانده، یک سری برگه و یادداشت لای کتاب‌هایی ا‌ست که آن‌جا خوانده بودم؛ برگه‌هایی که تکه‌هایی از سپیدار در سپیدار هستند. یک سری یادداشت‌ها که شاید در نگاه اول برای‌مان مضحک باشند اما وقتی «برایمان» را خط می‌زنم و می‌نویسم «برای من»، مساله حل می‌شود.

مینا که از صبح تا غروب در کارگاه کار می‌کرد و آخر شب تا صبح مشغول ذکر گفتن بدون تکلم بود. مینا اهل سنندج بود. با مردی راهی خوزستان شده بود برای سفر که به خاطر مواد ناچیزی که در اتومبیل آن مرد بود، بازداشت شدند. سه سال در انتظار دادگاه بود. سه سال تنها امیدش همین ذکرهای بی‌تکلم بود تا که شاید به دادگاه اعزام و بی‌گناهی‌اش ثابت شود.

هر بار دادگاهش به‌خاطر فاجعه‌ای در خوزستان به تعویق می‌افتاد؛ سیل، فرار زندانیان و…. نمی‌دانم آزاد شده است یا نه؟ نمی‌دانم ذکرهای بدون تکلمش حالا تمام شده‌اند یا نه؟ اما او را همیشه آن لحظه‌ای که آبان ۱۳۹۸ دوباره بازداشت شدم و به سپیدار بازگشتم، با دستش که سه بار به سینه‌اش کوبید و گفت «آخ دخترم! لعنت به این کشور»، به یاد می‌آورم. اشک‌هایش را برای قطعی تماسش به خاطر این که سُنی بود و با دست بسته نماز می‌خواند، به یاد می‌آورم. سپیدار میناهای زیادی بر سر دارد.

یادگاری از نسا در آذر ۱۳۹۸
 شعری را که در نوبت اولی که در سپیدار بودم، کنار تختم نوشتم، حفظ کرده بود و در دفتر یادداشتم ثبتش کرد. شاعرش خودش است. من این‌طور فکر می‌کنم.

تمام آن‌چه که از سپیدار برایم باقی مانده، قبر سمیه است که سنگ ندارد. خانواده‌اش پولی ندارند برایش سنگ مزار تهیه کنند. و من که به وقت بی‌پناهی، خودم را به آن‌جا می‌سپارم، می‌فهمم چه‌قدر بیهوده است کسی را در خاک خواباندن. چه قدر بیهوده ا‌ست. کاش جنازه‌ سمیه را در کارون می‌انداختند. باور نمی‌کنم بتوان آن تن را در خاک خواباند. خاک با سمیه هیچ نسبتی ندارد. نباید هم داشته باشد.

سمیه را کاش در کارون می‌انداختند تا لب‌های گوشت آلودش خوراک ماهی‌ها شود. ماهی‌ها به دست «زهرا حسینی» می‌رسیدند و از آن‌ها ماهی با «حشو» درست می‌کرد. کاش در کارون می‌انداختندش تا خوراک ماهی‌ها شود؛ تا ماهی‌ها را مردهای ماهی‌گیری که با هیچ شکنجه‌ای قرار نیست اعترافی کنند، صید می‌کردند. آه سمیه عزیزم! تو را چه به خاک؟ کاش تنت را می‌سوزاندند و خاکسترت را باد با خود می‌برد و عصر پنج‌شنبه‌ای که از خانه پدری‌ بیرون می‌آیم، به جای گرد و خاک همیشگی که ریه‌هایم محکوم به چشیدنش هستند، خاکسترت را با ریه‌های مریضم حس ‌کنم.

سمیه عزیزم! تو قربانی زن بودن در وهله‌ اول، قربانی زن خوزستانی بودن در وهله‌ دوم و قربانی زن خوزستانی اهل «شلنگ‌آباد» بودن در وهله‌ سوم بودی. کاش با جنازه‌ات هرکاری می‌کردند الا خاک کردنش. با تمام این‌ها به تنها نشانی که از تو می‌دانم، می‌آیم. یک جور پاتوق است. می‌آیم و اصلا تو را حس نمی‌کنم. اما می‌گویم سمیه! از من مراقبت کن؛ مثل روزهایی که سپیدار بودیم و موهای جارو دستی‌ام را با مهارت در می‌آوردی. مثل روزهایی که در سپیدار نبودم و خنده‌هایت، خنده بر لبم می‌آورند.

سمیه عزیزم! این دفتر تمام شد. این دفتر در حالی که با معشوقه‌ام که به تو گفته بودم نویسنده خوبی ا‌ست و زندگی‌ات را می‌نویسد، در این جا تمام شد؛ همین جا که پای‌مان را در رودخانه «دز» گذاشته‌ایم و در گوشم برای تو، الهه و سپیدار می‌خواند:

«به چشم‌های خیست قول دادم که روزی برگردم سپیدار الهه! یادت نیست، این را من می‌دانم و علی، ابراهیم و سپیده! این را من می‌دانم و آواره‌ها که همیشه در تمنای برگشتن به جایی هستند که دل‌شان آ‌ن‌جا گیر کرده است. اما باز هم آواره‌اند و هرگز برنمی‌گردند. سپیدار نه وطن یا زادگاهم یا جایی که از آن آمده باشم بلکه جایی ا‌ست که همیشه دارم به آن برمی‌گردم؛ مثل یک آواره‌ ابدی که می‌خواهد برگردد اما به جاش هی آواره می‌شود. حتا وقتی می‌رود، دارد برمی‌گردد.

الهه! تو برای من خاطره نیستی، نه حتا چیزی یا کسی که دل‌تنگش می‌شوم. برگشتنم به تو، به گوشه‌ای از سپیدارِ قلبم، با یادآوری‌کردنت سیر نمی‌شود! برگشتنم با برگشتن تحریک می‌شود و به برگشتن ختم و از آن به برگشتنی دیگر هل داده می‌شود. برگشتنم به چشمانِ خیست، به قهقه‌ات در آوارگیِ حلقه‌های بی‌شماری که با هر بار برگشتن دورت می‌کشم و هرگز به خودت نمی‌‍رسم! و چه جهان‌هایی در این برگشتن‌ها با هم ساختیم الهه!

برگشتنی از جنس برگشتنت به اوین که تنها با شنیدن یک بوی غریب در اعماقِ یکی از سلول‌های نفله ‌شده کاسه‌ سرت جاری شد. همان یک سلولِ نیمه‌ جانت کافی بود که تا از اوین به سویت برگردم و در راه عاشق شوم و با معشوقه‌ام در کلبه‌ای وسط جنگل سر از چشمان خیست درآوریم! حالا من چند نفرم؟ این آوارگی ابدی ابراهیم‌مان را برای تو علی کرد و برای من سپیده. حالا من، تو، ابراهیم، علی و سپیده، همه داریم برمی‌گردیم به جایی که هنوز نمی‌دانیم کجا! مگر چشمانِ آواره‌ات همین را نمی‌خواستند الهه؟»

این دفتر تمام شد اما شاید همین زمزمه آغاز قصه‌ تو در انگشتان کشیده عزیزی شود که یادآور بازار ماهی‌گیرها است؛ یادآور نخلستان «ابوفاروق».




بازداشت ده ها نفر از معترضان در بهبهان، شیراز و خراسان رضوی

عکس از اعتراض‌های پنج‌شنبه‌شب در بهبهان

درپی تجمع مردم بهبهان، مشهد، شیراز، اصفهان، تهران شامگاه پنجشنبه ۲۶ تیرماه  در اعتراض به «وضعیت نابسامان اقتصادی ایران» و «صدور حکم اعدام به چند تن از معترضان آبان ۹۸»، ماموران انتظامی و امنیتی شمار زیادی از شرکت کنندگان در تظاهرات را درخیابان و یا با مراجعه به منازل آنان بازداشت کردند. ماموران حتی برخی از افرادی را که در تجمع شب پنجشنبه حضور نداشتند دستگیر کرده اند.

فرمانده پلیس بهبهان روز جمعه با تایید تجمع مردم این شهر در شامگاه پنج‌شنبه، گفت که مردم در«اعتراض به وضعیت اقتصادی» تجمع کردند و پلیس با «صلابت اقدام به متفرق کردن آنها کرد.»

تاکید فرمانده پلیس بهبهان بر اعتراض مردم به وضعیت اقتصادی نشان می دهد که مقامات جمهوری اسلامی آگاهانه تلاش دارند وانمود کنند که اگر کسی هم معترض باشد، اعتراض او محدود به مطالبات اقتصادی است و نه کل حکومت، حال آن که تظاهرکنندگان در بهبهان و سایر مناطق در کنار خواسته های اقتصادی از جمله شعار می دادند: «ایرانی می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد»، «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، «حکومت آخوندی نمی‌خوایم نمی‌خوایم»، «توپ، تانک، فشفشه، آخوند باید گم بشه»، «بسیجی حیا کن، مملکتو رها کن» و «مرگ بر دیکتاتور»

خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، روز جمعه ۱۷ ژوئیه ۲۰۲۰ در این باره نوشت «مردم بهبهان در میدان بانک ملی این شهر در اعتراض به وضعیت نابسامان اقتصادی کشور و صدور حکم اعدام در پاسخ به اعتراضات مردمی سال گذشته» اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.

در پی برگزاری این تجمع فرماندهی انتظامی شهرستان بهبهان طی اطلاعیه‌ای اعتراضات ضد دولتی را «تحرکات مذبوحانه» خواند و گفت با آن «برخورد قاطع» خواهد کرد.ب

نیروی انتظامی بهبهان دراطلاعیه‌ای رسمی خود ضمن تهدید مردم به سرکوب از مردم این شهر خواست که «از هرگونه تجمع خودداری کنند.»

در این اطلاعیه، تجمع شهروندان «تحرکات مذبوحانه» و «مسمتسک برای حرکت ضدانقلاب» توصیف شده و گفته شده که «به طور قاطع برخورد خواهد شد.»

خبرگزاری هرانا در گزارش خود به نقل از شاهدان عینی نوشته است: شمار زیادی از شهروندان معترض در جریان این تجمع و تعدادی پس از پایان اعتراضات در منازل خود بازداشت شدند. تحقیقات میدانی هرانا نشان می‌دهد که حدود ۳۰ شهروند در این خصوص دستگیر شدند و احتمال افزایش شمار بازداشت شدگان کماکان وجود دارد. هرانا هویت تعدادی از بازداشت شدگان را تا این زمان تهیه این گزارش احراز کرده است.

تا به حال هویت چهارده تن از این شهروندان به نام‌های “علیرضا انصاری فر، احمد آخش، پیمان رسولی، مجید ضامن پیشه، میثم اکبری،  محمد شریعتی، فرزانه انصاری فر، نرگس درم گزین، علی وفایی پور، حسین جاویدان، محمد ابول پور، سامان رنگی، حجت شکوهی و محمد بهزادی توسط هرانا احراز شده است.

بازداشت میثم اکبری و محمد شریعتی در جریان تجمع شب گذشته که در بهبهان برگزار شد، صورت گرفته است. صبح روز جمعه ۲۷ تیرماه نیز احمد آخش، پیمان رسولی و مجید ضامن پیشه توسط نیروهای امنیتی در منزل خود در بهبهان بازداشت شدند. همچنین علیرضا انصاری فر ساعاتی قبل برای پیگیری وضعیت فرزانه انصاری فر، دخترعموی خود به دفتر فرماندهی پلیس شهرستان بهبهان رفت و پس از بازگشت به منزل توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد.

یک منبع نزدیک به خانواده آقای رسولی در خصوص بازداشت وی به هرانا گفت: «پیمان رسولی حتی در تجمع دیشب نیز حضور نداشت. اما صبح امروز ماموران اطلاعات به خانه آنها ریختند و پیمان را بردند». پیمان رسولی، ۳۴ ساله و دارای مدرک دیپلم و مالک نمایشگاه خودرو است.

هرانا شب گذشته نیز در گزارشی از بازداشت فرزانه انصاری فر، شهروند ساکن بهبهان و خواهر فرزاد انصاری فر، یکی از جانباختگان اعتراضات آبان ۹۸ خبر داد. خانم انصاری فر صبح روز جمعه با خانواده اش تماس گرفته و به آنها گفته که منتظر قاضی است تا برای فرستادن یا نفرستادن او به زندان اهواز تصمیم بگیرد.

در سایر شهرهایی که مردم پنجشنبه به نشانه اعتراض به خیابان آمدند و یا در حال تدارک برای انجام تظاهرات بودند عده ای بازداشت شده اند. در شیراز، سازمان اطلاعات سپاه استان فارس اعلام کرد که چند نفر از یک تیم «وابسته به گروه مجاهدین خلق» را بازداشت کرده است. در مشهد همزمان با استقرار نیروهای یگان ویژه از شامگاه پنج‌شنبه در مناطقی از این شهر، سازمان اطلاعات سپاه پاسداران از بازداشت چندین نفر در مشهد به اتهام انتشار فراخوان و تشویق مردم به اعتراض خیابانی خبر داد. بنابر گزارش منابع محلی از شامگاه پنج‌شنبه ۲۵ تیر ماه نیروهای یگان ویژه و نیروهای امنیتی در مناطقی از شهر مشهد از جمله بلوار سجاد این شهر مستقر شدند.

اگرچه مقام‌های انتظامی و امنیتی مشهد درباره دلایل استقرار این نیروها در مشهد و شدت گرفتن فضای امنیتی در این شهر توضیحی ارائه نکرده‌اند، اما سازمان اطلاعات سپاه استان خراسان‌رضوی در اطلاعیه‌ای اعلام کرد که شماری از افراد «معاند» را به اتهام «انتشار فراخوان و تشویق مردم به تجمع و اعتراضات خیابانی»، بازداشت کرده است.

اطلاعیه سازمان اطلاعات سپاه خراسان رضوی از بازداشت‌شدگان در مشهد با عنوان «تعدادی از عوامل تشویق به آشوب در مشهد» نام برده و عنوان کرده که «در سوابق برخی از این افراد، اقداماتی همچون جاسوسی علیه امنیت ملی، دعوت به اغتشاش و تلاش برای برهم زدن نظم عمومی از طریق فضای مجازی» دیده می‌شود. سازمان اطلاعات سپاه به طور ضمنی دلیل این بازداشت‌ها را جلوگیری از تجمع و اعتراض در مشهد خواند و یادآوری کرد که «طی روزهای اخیر در شبکه های اجتماعی به عناوین مختلف فراخوان‌هایی مبنی بر تجمع و اعتراض» منتشر شده است.

علیرغم دستگیری کسترده ی معترضان، مقامات امنیتی همچنان نگران از سرگیری اعتراضات مردم و فوران خشم آنان علیه وضعیت هستند. بنابر گزارش های موثق در بهبهان جو امنیتی برقرار است و اینترنت را هم محدود کرده اند.




یادداشت سهیل عربی از زندان؛ فریاد اعدام نکنید ادامه دارد

دوباره قد بکش تا اوج فواره، نگو این ابر بی بارون نمی‌ذاره.
بلندترین تقاضای نقض اعدام را فریاد زدیم و این فریاد تا حذف مجازات اعدام و شکست دستگاهی که پاسخ عدالت‌خواهی مردم را با طناب دار و مسلخ می‌دهد، ادامه خواهد داشت. ما مردم آزادی‌خواه ایران دیگر به فجایع عادت نمی‌کنیم. اتهام «محاربه» و این قوانین واپس‌گرایانه فاجعه‌اند. همین که چنین مجازات بی‌رحمانه‌ای وجود دارد، فاجعه است و عمق فاجعه آن‌جا است که وحشتناک‌ترین مجازات‌ها شامل آسیب دیده‌ترین افراد جامعه خواهد شد.
وضعیت آن‌ها که باعث فقر و نابسامانی در این سرزمین شده‌اند را با امثال «سعید تمجیدی»، «محمد رجبی» و «سیامک مقیمی»‌‌ها که زندگی را مطالبه کرده و در عوض محکوم به مرگ شده‌اند، مقایسه کنید. «خاوری»، «ابدالی»، «شمس» و «رفسنجانی»ها کجا هستند و «امیرحسین مرادی»، «حسین ریحانی» و آبانی‌ها کجایند؟ 

ما با خشونت و بی‌عدالتی، ما با ظلم به آسیب دیدگان جامعه مخالفیم و از تمام مردم جهان می‌خواهیم چشم به روی این جنایت‌ها نبندند و پناه بی‌پناهان باشند. 

این فریاد تا حذف مجازات اعدام، آزادی همه زندانیان سیاسی و حذف این قوانین ضد بشری ادامه خواهد داشت و می‌دانیم که مردم‌آزاری برای جلادان عواقب سنگینی خواهد داشت. 

ما مردم ایران در برابر ستم‌گری و بیداد می‌ایستیم و این جوان‌ها را سالم به خانه و جامعه باز می‌گردانیم. ما نه فقط با اعدام مخالفیم بلکه با محبوس کردن آن‌ها نیز مخالفیم. نگه‌داری جوانان معترض و عدالت‌خواه که اکثر آن‌ها دانشجو یا کارگرند در کنار سارقان و فروشندگان مواد مخدر، آسیب زدن به پیکره جامعه است. یقین داریم این زنجیره انسانی محکم‌تر و بلندتر می‌شود و قفل قفس‌ها را می‌شکند.

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره/ نخواب وقتی که خون از شب سرازیره… 




یادداشت های‌ سپیده قلیان از زندان – بازداشتگاه؛ روایت هجدهم

«سپیده قُلیان»، فعال مدنی و یکی از محکومان پرونده اعتراضات کارگری «هفت‌تپه» که اکنون زندانی شده است؛ در کتاب «تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد»، در ۱۹ روایت از بازداشتگاه اطلاعات اهواز و زندان «سپیدار» این شهر، تصویری دقیق و درعین‌حال تلخ از تجربه اسارت ارایه داده است. او در این روایت‌ها، علاوه بر دادن تصویری بی‌واسطه از چهره سرکوب، ما را درگیر سرنوشت نام‌هایی می‌کند که اسارت آن‌ها همچون زندگی‌شان، به حاشیه انکار و فراموشی رانده شده است.

این کتاب توسط «ایران وایر» منتشر شده است. اخبار روز هر روز یک روایت از این کتاب را منتشر می کند.

***
زندان سپیدار؛ روایت هفتم

شکنجه مختص سلول‌های تنگ و همیشه روشن اطلاعات نیست. یک زندانیِ زن همیشه شکنجه را مثل وزنه‌ای چند تنی بر دوشش حمل می‌کند. در مورد زندانی زن عرب اما انگار در شکنجه حل شده است؛ خونین و تکیده، شکنجه را با خود از راهروی اطلاعات عبور می‌دهد. با این وجود، حتی در لحظه‌ مرگ هم عذاب وجدان دارد که نکند موهایش بیرون باشد. پس موهایش را می‌گیرند و هلش می‌دهند از بازداشتگاهی به زندانی دیگر.

هیچ فرقی نمی‌کند، اوضاع بدتر هم شده است. پیش‌تر لنگ‌هایشان را گرفته و جلوی دوربین نشانده بودندشان. پیش از آن هم رحم‌شان را جر داده، جنین را از داخلش در آورده و له و لورده‌شان کرده بودند. توجیه‌شان این است: «داعشی هستند.»

حالا داعشی هستند شده است رمز سرکوب و شکنجه‌ آن‌ها. انگار روی پیشانی‌شان مهری زده و بازوبندی به بازویشان بسته باشند. به همین دلیل انتقال آن‌ها به «سپیدار» مثل عذاب و کابوسی پایان‌ناپذیر است.

آن‌ها با مهری روی پیشانی با عنوان «نگاه کنید! من داعشی هستم» و «نگاه کنید! من قاتل بچه‌های شش ساله‌تان هستم»، به زندان منتقل شده‌اند. همه، حتی خودشان هم باور کرده‌اند. آن‌قدر از آن‌ها فیلم و اعتراف گرفته‌اند که باورشان شده است «جانی» و «آدم‌کش» هستند. لازم دارند بپذیرند و باورش کنند وگرنه دوام نمی‌آورند و کارشان تمام است.

وقتی «سکینه سگورِ» باردار را برای زایمان به بیمارستان می‌بردند، بی‌خود می‌خندید. اما از وقتی که برگشته است، دیگر نمی‌خندد. افسردگی بعد از زایمان است؟ مگر این زن حق افسرده شدن دارد؟ پاهایش زخم شده‌اند. موقع زایمان پابند شده بود و دکتر و پرستار سرش فریاد می‌زدند: «می‌خوای سگ داعشی به دنیا بیاری؟»

ناراحتی سکینه این بود که تا الان فقط خودش داعشی بود اما حالا باید بپذیرد «فاطمه» هم داعشی‌ است. لازم دارد بپذیرد و باورش کند وگرنه دوام نمی‌آورد. پرستارها در بیمارستان به فاطمه می‌گفته‌اند «نارنجک». پذیرش این واقعیت برای سکینه سخت است. فردای زایمان آمدند سراغش و بردنش.

وقتی برگشت، می‌گفت: «فاطمه هم اسلحه دارد!»
روی پیشانی فاطمه‌ تازه متولد شده بی‌شناسنامه هم مهر «من داعشی هستم» خورده است. از وقتی که بردنش، چه بر سرش گذشته که این‌طور متلاشی برگشته است؟

چند شب بعد، پای تلویزیون نشسته‌ایم و کسی چیزی نمی‌گوید. «پیرایش» می‌آید وسط بند و فریاد می‌زند: «همه بزنید شبکه‌ای که می‌گم.»
تصاویر پخش می‌شوند. اعتراف! فیلم اعتراف! سکینه را با شکم پاره پوره برده بودند که اعتراف کند؟! حالا فاطمه‌ بی‌شناسنامه یک شناسنامه دارد که با رد خون روی آن نوشته‌اند «من داعشی هستم.» 
بند به هم می‌ریزد. زنان عرب زیر دست ‌و پا له می‌شوند.

«صهبا» راست می‌گوید: «این که چیزی نیست، ما را به شکنجه عادت داده‌اند.»

«زهرا» می‌گوید: «منو ببرید سلول انفرادی.»

سکینه پایش کبود می‌شود، چشمانش کبود می‌شود، تنش کبود می‌شود.

«سمیه» (حردانی) از تخت پایین نمی‌آید. «ماریا» با پای برهنه جیغ می‌زند و وسط کریدور می‌رقصد. حتی فاطمه هم متوجه شده است که باید ساکت باشد اما ماریا نه.

عید است. همه سعی داریم به زور هم که شده، شاد باشیم. اول «نسا» با ترکیب دارچین و کرم نرم کننده کرم پودر می‌سازد. رژ لب دست ساز سمیه هم هست. کش سوخته هم که می‌شود سرمه چشمان ‌ما.

آرایش می‌کند و‌ دوربین‌ها تصویر آرایشش را می‌گیرند. موضوع به مقامات بالا گزارش می‌شود. همه چیز می‌سوزد. ممنوع الملاقات، ممنوع‌الکار و ممنوع‌التماس می‌شود و دو دقیقه مانده به سال تحویل، زار زار گریه می‌کند. «مکیه» دستش را می‌گیرد: «گریه نکن حالا، تماست قطع شده. من یه بار عارف خونه نبود، رژ لب زدم. برادرش موقع نون پختن دید، آب جوش ریخت رو سینه‌ام سوخت. اینا همه یه مدلن!»

نسا باز می‌زند زیر گریه. فردا شب افسر نگهبانی اعلام می‌کند: «همه شبکه یک! “به وقت شام” داریم.»
«الهه» رو به من می‌گوید: «مگه این برنامه رو تلویزیون خارجی پخش نمی‌کرد؟ الان شد شبکه یک؟»

_ «بفرمایید شام» نه، “به وقت شام”!

فیلم درباره داعش است. دوباره صهبا و همه‌ آن‌ها کتک می‌خورند؛ حتی فاطمه! صهبا دو روز پس از پخش فیلم، توبیخ و جابه‌جا می‌شود. رییس اندرزگاه گفته بود: «صهبا و زهرا شجرات موقعی که فیلم پخش می‌شده، غذا می‌خوردند. این نشان می‌دهد این‌ها داعشی هستند و نباید کنار هم باشند.»

صهبا به خاطر این که هیچ‌وقت بازجویی‌هایش تمام نمی‌شوند، گریه می‌کند. من از تختم پایین می‌آیم و می‌روم تا مسواک بزنم. زن خیلی جوانی از سرویس بهداشتی خارج می‌شود. سیل آمده، فاضلاب بالا رفته و کف کریدور خیس است و باید مواظب باشیم که لیز نخوریم. شکمش برآمده است و به نظر می‌رسد نوزادی در شکم دارد که به زودی به‌دنیا خواهد آمد. با سینی‌ و ظرف‌هایی که شسته است و دستی روی شکمش، مراقب است که لیز نخورد.  یکهو می‌خندد. با دقت نگاه می‌کنم و نگاه‌مان با هم برخورد می‌کند. می‌گوید: «لگد می‌زنه، پسر کوچک‌مون لگد می‌زنه!»

در دل رنج‌ها و سیاهی‌های شکنجه، انگار که من، الهه، سمیه، مکیه و دیگر نام‌ها باید همین شادمانی کوچک را دو دستی بچسبیم و برایش شعر بخوانیم و قصه بگوییم تا کم نیاوریم. انگار که «ابراهیم» به دنیا نیامده است!

ابراهیم پس از این که به دنیا آمد، زندان‌بان‌ها نامش را «علی» گذاشتند. ما را محکوم می‌کنند به همین شادی‌های کوچک چنگ بیاندازیم، جزییاتشان را حفظ کنیم و با خود به شهرها و زندان‌های مختلف ببریم، با کاموا آن‌ها را به هم وصل کنیم و چهره‌ مادران جوان‌شان را روی کاغذ بیاوریم.

پسرم ابراهیم(علی)، پسر بی شناسنامه‌ ما!
«چشم چشم، دو ابرو، دماغ و دهن، یه گردو» می‌کنیم و چهره‌ مادرت را بر روی تن خونین خوزستان می‌کشیم.

حالا که چهره مادر ۱۹ ساله‌ات کشیده می‌شود، خوزستان به بقیه می‌فهماند معنای نبودن، ندیده شدن و بی‌چهره بودن چیست. مادرت با چشمان درشت و عسلی، قد و قواره نسبتاً کوچکی دارد. من به همه این‌ها را می‌گویم! از تو که در شهر جنگ و وداع و خون، سپیدار، متولد شدی و نامت بالاجبار علی شد و خیلی شبیه پدرت هستی. مادرت شاخه‌ زیتونی در گوشه‌ تصویرش با خود دارد و لباس سیاهی بر تن.

«الهه درویشی» که شیطنت عجیبی داشت را گم کرده‌ایم. او را بین این همه رنگ و نام و زندگی گم کرده‌ایم. تصویرش را خواهند کشید تا شاید، شاید، پیدا شود.

الهه‌ چموش، عاشق نقاشی و آشپزی‌ است. اگر جایی زنی کوتاه‌قامت با پوست سفید و چشمان درشت عسلی دیدید که دارد روی خاک نقاشی می‌کشد یا زیر گلوله و موشک، سینه‌اش را درآورده و به نوزادش شیر می‌دهد و قهقه می‌زند، او الهه است؛ الهه‌ای که با تولد ابراهیمی که نامش بالاجبار به علی تغییر پیدا کرد، یک سال بزرگ‌تر شد. ۱۹ ساله شد. الهه‌ای که در ۱۸ سالگی، راهروهای تاریک مرگ را با شکم برآمده طی کرده است. الهه‌ای در سوگ «حسن»، در سوگ جوانی، در سوگ زندگی، در سوگ الهه!

الهه که شیر می‌دهد و قاه‌قاه می‌خندد، لبخندش با سکینه تفاوت دارد.

دندان‌های جلویی سکینه یک هوا جلوتر از حد معمول هستند. برای همین وقتی می‌خندد، انگار هیچ فکری پشت خندیدنش نیست. همین‌طور دیوانه‌وار می‌خندد. سکینه ۳۳ ساله است. فاطمه‌ بی‌شناسنامه هم که معرف حضورتان هست. نقش سکینه را با شال‌ عربی‌ او ثبت می‌کنیم؛ همان شالی که موقع گرفتن فیلم اعتراف، سرش کردند و گفتند بعد از فیلم با دخترت خواهی رفت. درست بعد از همین فیلم بود که خنده‌ سکینه برای همیشه تمام شد. سکینه‌ با شال عربی و چادر و فاطمه در بغل، سکینه‌ صورت‌کشیده و بی‌خنده، سلام!

آخرین بار سکینه را در حالی دیدم که داشت از غذای جیره‌ فاطمه برایم یک لقمه می‌گرفت. گفت: «اینو بخور جون بگیری. تو بچه‌ای، باید قوت داشته باشی.»
«خلود» با موهای وز و فر و کوتاه که چهره‌اش بی‌شباهت به پرنده‌های کوچک نیست، با خنده می‌گفت: «منم بچه‌ام!»




تجمع اعتراضی در بهبهان، استقرار یگان ویژه در تبریز، شیراز، مشهد و تهران

از اخبارروز

بخشی از فیلم منتشر شده از تجمع در شهر بهبهان

روز پنجشنبه ۲۶ تیرماه برخی از شهرهای ایران صحنه ی تجمعات اعتراضی مردم بود. ازتجمع اعتراضی مردم و حضور یگان های انتظامی در بهبهان، ارومیه، تبریز، مشهد و برخی نقاط تهران تصاویری در شبکه های اجتماعی منتشر شده است.  خبرگزاری رویترز به نقل از شاهدان عینی گزارش داده است که نیروهای امنیتی به سوی معترضان گاز اشک آور شلیک کرده‌اند.

در پی فراخوان‌های روزهای اخیر برای حضور مردم در تجمعات در اعتراض به “وضعیت نابسامان اقتصادی کشور” و “صدور حکم اعدام در پاسخ به اعتراضات مردمی سال گذشته” امروز چند شهر دیگر نیز شاهد حضور سنگین نیروهای نظامی و امنیتی بودند. بهبهان ازجمله شهرهایی است که معترضان به خیابان آمدند. در این بین تاکنون بازداشت یک نفر در بهبهان تایید شده و کماکان تعداد دقیق بازداشت شدگان احتمالی مشخص نیست.

سازمان غیردولتی نت‌بلاکس با انتشار نموداری نشان داد که از ساعت ده شب به وقت محلی دسترسی به اینترنت در استان خوزستان به شدت محدود شده است.

در جریان شکل گیری تجمعات اعتراضی مردمی در برخی شهرهای کشور، نیروهای امنیتی و نظامی با حضور در میادین اصلی شهرها سعی در متفرق کردن مردم و جلوگیری از برگزاری تجمعات اعتراضی دارند. در بلوار امامت مشهد و برخی خیابان‌های تهران، تبریز، ارومیه و شیراز حضور پرتعداد نیروهای نظامی و جو شدید امنیتی شدید گزارش شده است.
معترضان در میدان بانک ملی بهبهان اعتراض خود را با سر دادن شعارهایی از جمله “توپ تانک فشفشه، آخوند باید گم بشه”، “نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران”، “ایرانی می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد” نشان دادند.

این تجمع مسالمت آمیز مردمی با حضور نیروهای امنیتی و نظامی جو امنیتی به خود گرفته است. در جریان این تجمع که گفته می‌شود کماکان ادامه دارد، نیروهای انتظامی اقدام به شلیک گاز اشک آور و تیراندازی هوایی کردند و سعی در متفرق کردن مردم و ممانعت از ادامه اعتراضات دارند. خبرگزاری رویترز هم به نقل از شاهدان عینی از شلیک گاز اشک آور خبر داده است.بيشتر بخوانید:  آبان ادامه دارد – سرودی به مناسبت اعتراضات مردم در آبان ماه ۹۸

میدان بانک ملی بهبهان محل کشته شدن تعدادی از شهروندان در جریان اعتراضات آبان ۹۸ بوده است. فرزاد انصاری فر، یکی از جانباختگان روز شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸، در جریان این اعتراضات در اثر اصابت گلوله به سرش جان خود را از دست داد. پیکر این جوان ۲۷ ساله چند روز بعد، پس از تحویل به خانواده در بهبهان به خاک سپرده شد.

به گفته منابع محلی با وجود حمله یگان ویژه به معترضان و حضور صدها نیروی امنیتی و انتظامی، مردم معترض همچنان در محدوده چهار راه بانک ملی و خیابان‌های اطراف حضور دارند.

در بهبهان فرزانه انصاری فر، ساکن این شهر و خواهر فرزاد انصاری فر، یکی از جانباختگان اعتراضات آبان ۹۸ ساعاتی قبل توسط نیروهای امنیتی بهبهان بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد. بازداشت خانم انصاری فر در جریان تجمعی در اعتراض به “وضعیت نابسامان اقتصادی کشور” و “صدور حکم اعدام در پاسخ به اعتراضات مردمی سال گذشته” در یکی از خیابان‌های شهر بهبهان صورت گرفته است. همزمان در بلوار امامت مشهد و برخی خیابان‌ها در شهرهای تهران، تبریز، ارومیه و شیراز حضور پرتعداد نیروهای نظامی و جو شدید امنیتی شدید گزارش شده است.

حضور نیروهای امنیتی در ارومیه
حضور نیروهای انتظامی در ارومیه

در جریان اعتراضات آبان ماه سال ۱۳۹۸ بهبهان یکی از اولین شهرهایی بود که فیلم‌هایی از درگیری‌های گسترده در آن منتشر شد. در این شهر حداقل ۱۰ نفر از معترضان کشته شدند که نام تعدادی از آنان نیز منتشر شده است.

سه برابر شدن قیمت بنزین آزاد بر اساس تصمیم شورای عالی اقتصادی سران قوا در آبان سال ۱۳۹۸، باعث بروز اعتراضات گسترده در بسیاری از شهرهای ایران شد. به گزارش رویترز خامنه ای شخصا دستور داد معترضان را به هر شکلی که ممکن است سرکوب کنند. در جریان این اعتراضات ۱۵۰۰ نفر کشته و هزاران نفر بازداشت شدند. برای تعدادی از این معترضان حکم اعدام صادر کردند.




ابراز نگرانی ۵۰۰ فعال مدنی و هنرمند از وضعیت زندانیان سیاسی

از اخبارروز

این نامه پس از انتشار نامه «نرگس محمدی» که از علایم ابتلا به ویروس کرونا در خود و هم‌بندیانش در زندان زنجان خبر داده بود، نوشته و به وضعیت این فعال حقوق بشر هم اشاره شده است

حدود ۵۰۰ فعال مدنی و جمعی از هنرمندان در نامه‌ای به «ابراهیم رئیسی»، رییس قوه قضاییه، خواستار رسیدگی به وضعیت زندانیان سیاسی که با علایم ابتلا به ویروس کرونا در زندان‌های جمهوری اسلامی به سر می‌برند، شده‌اند.
در میان امضاکنندگان این نامه، نام «فائزه هاشمی»، «فخرالسادات محتشمی‌پور»، «عمادالدین باقی»، «لاله اسکندری»، «مهناز محمدی»، «عفیف نعیمی»، «مینو مرتاضی»، «نوشین احمدی خراسانی»، «پرستو صالحی» و شمار زیادی از فعالان مدنی، سیاسی و حقوق بشر دیده می‌شود.

این نامه پس از انتشار نامه «نرگس محمدی» که از علایم ابتلا به ویروس کرونا در خود و هم‌بندیانش در زندان زنجان خبر داده بود، نوشته و به وضعیت این فعال حقوق بشر هم اشاره شده است.

متن این نامه به شرح زیر است:

«ریاست محترم قوه قضاییه
جناب آقای ابراهیم رئیسی
با سلام و احترام،
به استحضار می‌رساند که اخیراً اخباری از داخل زندان‌ها و از جانب خانواده‌های برخی از زندانیان به گوش می‌رسد که با شیوع تب و نشانه‌هایی از بیماری کووید-١٩، احتمالا افرادی به این بیماری مبتلا شده و یا در معرض ابتلا به آن قرار دارند که متاسفانه امکانات لازم جهت انجام آزمایشات و درمان نیز برای آن‌ها ایجاد نگردیده است.

از آن‌جا که با توجه به گسترش دامنه انتشار این ویروس در روزهای اخیر، محیط بسته زندان، به‌خصوص بندهای عمومی به دلیل عدم رعایت استانداردهای بهداشتی و درمانی، بسیار پرمخاطره‌تر می‌باشد و نیز از آن‌جایی که حفظ جان و سلامت زندانیان از جمله وظایف مهم قوه قضاییه و سازمان زندان‌ها به شمار می‌رود، قرار دادن زندانیان در معرض خطر جانی و اپیدمی خطرناک توجیه‌ناپذیر است.

با توجه به این مهم، تقاضا داریم شرایطی مناسب جهت پیش‌گیری و مداوای زندانیان در محیط خارج از زندان، در راستای حفظ جان آنان تا پیش از وقوع حوادثی غیرقابل جبران فراهم شود تا شاید بخشی از نگرانی‌های خانواده‌ها و نزدیکان این زندانیان نیز برطرف گردد.

ما امضاکنندگان این نامه خواستار آن هستیم که هم‌چنان‌که در آغاز شیوع بیماری کووید-۱۹ نسبت به آزادی و اعطای مرخصی به زندانیان اقدامات شایسته و مسوولانه‌ای صورت گرفت، با توجه به عدم مهار این بیماری و جدی بودن خطرات ناشی از آن، اعطای مرخصی‌ها و آزادی زندانیان عقیدتی و سیاسی هم‌چنان جدی گرفته شود و استمرار یابد.

به ویژه خواستار اعطای مرخصی استعلاجی به خانم نرگس محمدی هستیم که بنا بر اعلام خانواده ایشان، هم اکنون در زندان عمومی زنجان دچارعلایم این بیماری بوده و با توجه به بیماری زمینه‌ای ریوی، در معرض خطر جدی می‌باشد.

به امید آن‌که به این درخواست خیرخواهانه و انسان‌دوستانه پاسخ مثبت و سریع داده شود.»