یادداشت های‌ سپیده قلیان از زندان – بازداشتگاه؛ روایت پانزدهم

«سپیده قُلیان»، فعال مدنی و یکی از محکومان پرونده اعتراضات کارگری «هفت‌تپه» که اکنون زندانی شده است؛ در کتاب «تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد»، در ۱۹ روایت از بازداشتگاه اطلاعات اهواز و زندان «سپیدار» این شهر، تصویری دقیق و درعین‌حال تلخ از تجربه اسارت ارایه داده است. او در این روایت‌ها، علاوه بر دادن تصویری بی‌واسطه از چهره سرکوب، ما را درگیر سرنوشت نام‌هایی می‌کند که اسارت آن‌ها همچون زندگی‌شان، به حاشیه انکار و فراموشی رانده شده است.

این کتاب توسط «ایران وایر» منتشر شده است. اخبار روز هر روز یک روایت از این کتاب را منتشر می کند.

***

زندان سپیدار؛ روایت چهارم
ملاقات اول، غیرحضوری

آن‌ چه ملاقات را زیبا می‌کند، دیدار با تکه‌های قلبم است؛ تکه‌هایی که انگار با قیچی از من جدا شده‌‌اند. ما محکوم هستیم به جدایی. هنوز به‌خاطر آخرین کتکی که ۶۷ روز پیش در خانه‌مان خورده‌ام، پایم لنگ می‌زند اما بی‌‌تاب‌شان هستم. با توجه به محدودیت‌های شدیدی که در بازداشتگاه با آن مواجه شده‌ام، این دیدار عین رهایی است.

از شب قبل از ملاقات، از اشتیاق خواب به چشمانم نمی‌آید. برایشان نامه‌ای می‌نویسم. اول اطمینان می‌دهم این‌جا همه چیز خوب است، برای من تجربه‌ای خارق‌العاده است و تصور پیشین‌ ما از زندان عمومی اشتباه بوده است. بعد از بندمان که نامش «گل نرگس» است، می‌گویم و از «شبنم لک»، دختری که هشتمین سال زندانش را سپری می‌کند.

در نامه‌ام می‌نویسم: «مهدی! با این‌که شبنم هشت سال است به اتهام جابه‌جایی مواد در زندان است، زیر تختش کلکسیون عطر دارد؛ عطرهای روغنیِ فروشگاه زندان.»
از اشتیاقش به زندگی می‌گویم: «یک بار از او پرسیدم چه طور چند سالی را که زیر حکم اعدام بودی، تاب آوردی؟ جواب داد با کیک‌های قلبی علی بابا! از وسط دو نیمه‌‌اش می‌کردم و یک نیمه را به ندا، هم‌بندی‌ خود می‌دادم. این عشق عمیق، تحمل حبس را برایم آسان کرد. به این امید که روزی آزاد شوم و کیک قلبی درست کنم. البته ندا اعدام شده است، پس نیمه‌ای از آن را سر خاکش می‌برم. بعد چند قطره اشک ریخت. مهدی باورت نمی‌شود چنین آدمی در زندان است. تازه مسوول بندمان هم خودش است. این جا خیلی خوشحالم مهدی. باورت نمی‌شود! خیلی کلیشه‌ای است اگر بگویم چه طور این همه مدت زندگی کردیم و نمی‌دانستیم چنین جایی وجود دارد!»

در ادامه برایش از کودکان زندان می‌نویسم و بعد می‌گویم: «برادر عزیزم! ما عاشق هم بودیم اما در این مدت که با هم بزرگ شدیم و زندگی را گذراندیم، جز آسیب زدن کار دیگری با هم نکردیم. با این‌که اشتیاق در آغوش کشیدنت با پای لنگان دیوانه‌ام می‌کند و خواب از چشمانم می‌رباید اما حس می‌کنم باید از این فرصت استفاده کنیم تا یک‌دیگر را بهتر بفهمیم. مهدی! شبنم خیلی زیبا است. دوست دارم با هم آزاد شویم و بیاورمش خانه‌مان. فکر می‌کنم تو هم از این بمب هیجان و احساس که والیبال هم بازی می‌کند، خیلی خوشت می‌آید.»

شبنم به من یک شال آبی و چادر ‌می‌دهد و می‌‌گوید: «این‌ها را برای ملاقات بزن، خانواده‌ات چشم انتظارتند. حسابی خوشگل برو! البته فردا ملاقات آقایونه و غیر حضوریه. با خانم میرزا حرف بزن و بگو چند ماهه خانواده رو ندیده‌ام، شاید اجازه داد بابات رو حضوری ببینی.»

تا صبح و نماز اجباری، تا صبح و صبح‌گاه اجباری، تا صبح و باز شدن هواخوری بیدار بودم از اشتیاق و هیجانِ زدن شال آبیِ زنی که هشت سال در زندان است اما در ستایش آزادی شعر می‌سراید.

داخل بند از ساعت ۱۰ غلغله است. یک نفر از افسر نگهبانی می‌آید. روزهای ملاقات تلفن‌ها قطع هستند. روز قبل خانواده‌ام در تماس تلفنی گفته بودند که از شوق دیدنت از شب در زندان می‌خوابیم تا فردا اولین کسانی باشیم که وارد سالن ملاقات می‌شویم. از ساعت ۹ چشمانم را به در افسر نگهبانی دوخته‌ام. شبنم گفته بود فلانی می‌آید و اسامی را در کریدور می‌خواند.

ساعت ۱۱ اسامی خوانده شدند:

۱. خدیجه عساکره
.
.
.
۳۳. سپیده قلیان

انتظارِ خوانده ‌شدن نامم در آن هیاهو کلافه‌ام کرده است. سی‌وسومین نفر! انتظار داشتم اولین نفر باشم. هیاهو بیشتر می‌شود. عده‌ای گریه می‌کنند و می‌گویند اسم‌ ما نیست، عده‌ای ناراحتند که بی‌ملاقات هستند و عده‌ای که من هم جزوشان هستم، با چادرهای شبیه به هم، دمپایی‌های پلاستیکی‌، موهایی پوشیده و چهره‌هایی رنگ‌ پریده در انتظارند.

همه باید یک جا جمع ‌شویم و در ناهماهنگی هماهنگ‌ شده‌ای، از سمت زندان به در افسر نگهبانی هجوم ‌آوریم. کاملاً تفتیش می‌‌شویم؛ لختِ لخت! زندانیِ رای‌کارِ دم در افسر نگهبانی ‌می‌گوید: «سرِ همین لخت‌ شدن، پنج ساله ملاقات ندارم. مدام به خانواده‌‌ام می‌گم نیاین.»
رای‌کار به کسانی گفته می‌شود که هم‌زمان با تحمل مدت محکومیت خود در زندان، در قبال دریافت امتیازهای ناچیز، از سوی مسوولان زندان به کار گرفته می‌شوند.

«خدیجه» به پهلوی من می‌زند و می‌گوید: «دروغ می‌گه! ملاقات نداره، وگرنه بعد از پنج سال، لخت‌شدن آرزوی آدم می‌شه!»
مکیه از آن طرف می‌گوید: «راست می‌گه بابا! چی می‌گی؟»
افسر نگهبان، «پیرایش» است. فریاد می‌زند: «خلاف‌کاراااااا! خفه شید، بذارید بازرسی بشید! آدم نمی‌شین چرا زن‌های خلاف‌کار؟!»

فضای زندان و بیرون از آن با هم در تناقض عجیبی‌ هستند. از دیدِ بیرون از زندان، زندانی جانی‌ است و کارکنان زندان، منجی. اما کافی‌ است یک قدم جلو بیایی، همه چیز عوض می‌شود؛ حتی قاتل هم این‌جا قاتل نیست. این‌جا متوجه می‌شوی کسانی که لحظه‌ای از کوره در رفته یا به صورت تصادفی مرتکب قتل ‌شده‌اند، زمین تا آسمان با حاکمانی که همیشه با آرامش و طمانینه مرتکب قتل می‌شوند، فرق دارند.

ما را از صبح و برای دیدار با عزیزان‌مان هزار بار به هزار شکل مختلف تحقیر کرده‌اند؛ بازرسی دمپایی‌ها و چادرهایمان، توهین‌ها و… . این چرخه‌ تحقیر تمامی ندارد. بعد هم همه‌ ما را با هم به ملاقات می‌برند؛ ملاقات غیرحضوری با آقایان. دیدار حضوری حتی با پدر و برادر ممنوع است، مگر این‌که رییس زندان اجازه دهد.

امروز «میرزا» نیامده است، پس نمی‌شود اجازه گرفت. از آن‌جایی که تازه‌وارد هستم، دیروز یک لیست از وسایل مورد نیازم را به خانواده‌ام داده‌ام تا برایم بیاورند. در غیر این صورت، هر فصل یک بار مجوز ورود وسایل را می‌دهند. نامه‌ام را می‌گیرند و می‌گویند نامه را اول باید حراست بخواند، من هم مچاله‌اش می‌کنم و زیر پایم می‌اندازم. پروسه‌ تفتیش و انتقال‌مان از بند به در هواخوری یک ساعت دیگر طول می‌کشد.

ساعت نزدیک به یک است. چندین مرحله سخت را رد کرده‌ایم و حالا جلوی در خروجی بند نسوانیم. بچه‌هایی که تجربه‌ بیشتری دارند، می‌گویند: «صبر کن تازه اول کاره!»
بی‌تاب و بی‌قرار شده‌ام. یک ساعت دیگر به بهانه این‌که همه باید آماده شوند، زیر تیغ آفتاب نگه‌مان می‌دارند. بعد سربازها در آهنی حد فاصل رسیدن به محوطه‌ سالن ملاقات را باز می‌کنند.

یک عالمه زن با چادر سفید! پیرایش داد می‌زند: «خلاف کارا! سراتون پایین، مردا می‌بیننتون.»
راه که می‌افتیم، گرد و خاک زیر پاهای ۲۰۰ زن چادری با دمپایی‌های پلاستیکی و سرهای رو به پایین بلند می‌شود. سربازی بالای یکی از بندها است و داد می‌زند: «وای چه قدر گوسفند!»

بعضی‌ها می‌زنند زیر خنده و بعضی گریه. بعضی‌ها هم مثل من هاج و واج هستند و مشتاق دیدار با خانواده بعد از مدت‌ها. پیرایش و چندین پاسیار همراه‌مان هستند. پیرایش جلو می‌آید و آرام به من می‌گوید: «سپیده ماما! تو که عین این خلاف‌کارا نیستی، نباید هر چیزی رو چند بار بهت بگم؛ این چه جورابیه پوشیدی؟ نیگا سربازا دارن می‌خندن. دخترخانم باید جورابش تیره باشه!»

از حرف‌هایش «خلاف‌کار» و «سپیده ماما» توی گوشم زنگ می‌زند. جوابی نمی‌دهم. حالا به در سالن ملاقات رسیده‌ایم. «ماریا» پشت سر هم جیغ می‌زند. ترکیب عجیبی‌ است؛ پیر، جوان، کودک. نمی‌دانم با دیدن این تصاویر عجیب و تازه، خوشحال باشم یا چه؟ همه به سالن هجوم می‌آوریم. ماریا زیر دست و پا می‌افتد. من کابین‌ها را می‌بینم. در کابین سه، پدرم، «مهدی»، «میثم» و «ارشک» هستند.

جیغ می‌زنیم. پدرم به صورتش می‌کوبد، مهدی روی شیشه. تلفن را برمی‌داریم. فکر می‌کردم چون کلِ دیشب را روی اصلاح و مدل ابرویم کار کرده‌ام و به خاطر این که شبنم زیباترین شال و چادر بند را به من داده است، پدرم با دیدن چهره‌ام شگفت‌زده می‌شود. اما از هجوم و رفتارهای جلوی در شوکه شده است و مدام به صورتش می‌کوبد و می‌گوید: «غلط کردم! جای تو این‌جا نیست.»

جا می‌خورم! چرا چشم‌های بیرون را فراموش کرده بودم؟ چرا از چشم‌های یک زندانی به زیبایی نگاه کرده بودم؟ گوشی مدام بین چهار نفرشان رد و بدل می‌شود. یک دم گریه می‌کنند، یک دم می‌خندند و یک دم گزارش و خبر با هم رد و بدل می‌کنیم. پدرم آخرِ هر جمله می‌گوید: «گوشی‌ها شنودن؟»
بعد بدون این که جوابم را بشنود، ادامه می‌دهد و خبرش را می‌دهد.

۲۰ دقیقه در چشم‌ به ‌هم ‌زدن تمام می‌شود و پیرایش داد می‌زند: «خانم‌ها! گوشی‌ها رو بذارید وگرنه هفته‌ دیگه ممنوع‌الملاقاتین.»
گوشی را می‌گذارم و با اشاره با پدرم و مهدی حرف می‌زنم. ناگهان مهدی به سمت راست سالن که قسمتی مربعی شکل است و به جای دیوار یا شیشه، یک تکه فنس دارد، می‌دود. از آن‌جا می‌شود به هم نزدیک‌تر شویم و هم‌دیگر را ببینیم. بدو بدو پشت فنس می‌روم و انگشت کوچکم را عبور می‌دهم و مهدی انگشتم را می‌بوسد. ناگهان با صدای داد سرباز، عقب می‌رویم. در دلم می‌گویم: «هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش!
‏گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه‌ای می‌رسی که زندگیت را روشن می‌کند…!»

همه جیغ می‌زنند و گریه می‌کنند. وضعیت عجیبی است. اشتباه است اگر بگویم جنگ است، باید یک تعبیر جدید پیدا کرد!

با همان سختی‌ که آمدیم، برمی‌گردیم. با این‌که ملاقات‌مان غیرحضوری بود اما دوباره تفتیش می‌شویم: «لخت لخت بشین و پاشو می‌رویم و بعد معاینه‌ واژن.»
مامور انتظامات افسر نگهبانی دوباره نگاهم می‌کند و می‌گوید: «به جون چشمای بابام، به خاطر همین بازرسی، پنج ساله ملاقات ندارم.»
ساعت سه است که به بند برمی‌گردم. خسته‌ام، ناگهان افسر نگهبانی صدایم می‌زند و وسایلی را که خانواده‌ام آورده‌اند، تحویلم می‌دهد. کتاب و لباس‌های پوشیده و رنگارنگ. پیرایش می‌خندد و می‌گوید: «سپیده ماما! تو جات این‌جا نیست، نگاه کن خانواده‌ات چه چیزای عجیبی برات آوردن.»
کتاب‌ها را تحویلم نمی‌دهند. حراست باید آن‌ها را بازرسی‌ کند.

ملاقات دوم، حضوری

نادری یک روز قبل از ملاقات صدایم می‌زند و سه تا از کتاب‌ها را تحویلم می‌دهد. ‌‌می‌گوید: «اینا رو که خوندی، بیا تحویل بده، سه‌ تا دیگه بهت بدم. کتاب‌ها رو دست هم‌بندی‌هات ببینم، دیگه کتاب بهت نمی‌دم. کتاب‌هارو بهت دادم که بشینی روی تختت و کمتر با زندانی‌ها حرف بزنی. اونا خلاف‌کارن، خودت می‌فهمی یه روزی! تو فرق می‌کنی.»

اهمیتی ندارد که جواب من به نادری چه بود، شما خیال کنید به او گفته‌ام گُه خوردم یا اصلاً فکر کنید با مشت زده‌ام توی دهانش. چون جواب من در دفتر حراست، با سه کتاب و موی آبی و شلوار سمبادی آناناسی و هندوانه‌ای اهمیتی ندارد. آیا من باید این تبعیض را بفهمم و بازگویش کنم؟ توی صورتش تف کنم؟ نمی‌دانم

در ملاقات دوم، همان پروسه‌ هفته قبل تکرار می‌شود. من شب ملاقات را با کتاب «الف» «بورخس» دوام آوردم. حرف‌های نادری و خودم در دفتر حراست (که واقعاً اهمیتی ندارد چه بود) را هزار بار برای بورخس شرح دادم. سرآخر، او که گویا خودش با «فرانسیس بیکن»، «سلیمان» و «افلاطون» به شور نشسته بود، جواب داد:

«سلیمان گفت: چیز تازه‌ای نیست.

همان‌گونه که افلاطون نیز چنین پنداشته بود،

که همه‌ دانایی‌ها چیزی نبود مگر یادآوری،

سلیمان نیز حکم خود را داده، هر تازه‌ای نیست مگر از یاد رفته‌ای.»

ما روز ملاقات، جزیی از همان چرخه‌ تحقیر هفته گذشته، رد می‌شویم؛ توهین، بازرسی عجیب و غریب، چادر و… اما باز هم شاد هستم.

امروز تمام زنان عرب هم ملاقات دارند. هفته‌ گذشته مجبورمان کردند چادر را جلوی صورت‌مان بگیریم و سرمان پایین باشد تا کسی ما را نبیند. چرا که ما زنان خلاف‌کاریم. این هفته زنان عرب با دستمال کاغذی جلوی صورت‌شان را گرفته‌اند. افسر نگهبان به همه آن‌ها حمله می‌کند و می‌گوید: «این چه حجابی است، حالا هی بگویید داعشی نیستیم.»
«سکینه» که «فاطمه» را در بغلش دارد، می‌زند زیر گریه. رو به من می‌گوید: «والا ما رو از کوچیکی مجبور کردن برقع بزنیم. نمی‌تونیم تو آینه هم به خودمون نیگاه کنیم. دست خودمون نیست، چه ربطی به داعش داره.»

این هفته همه سر به بالا و چهره پیدا می‌رویم سمت سالن ملاقات. فاطمه هم بغل من است. ملاقات حضوری است. از شب قبل بطری‌ها را آب کرده‌ایم. سهمیه‌ ما برای هر روز، پر کردن یک بطری آب آشامیدنی است. آن را هم نگه داشتیم برای خانواده‌ها. می‌رویم توی صف تک‌یخچال بندمان. مسوول یخچال اسم ‌ما را روی بطری‌ها می‌نویسد و یکی‌یکی می‌گذاردشان داخل یخچال. تاکید می‌کند فقط قبل از ملاقات بیایید دنبال بطری‌ها، چون نباید در یخچال زیاد باز بمانند.

چون فاطمه زیاد تشنه‌اش می‌شود، سکینه نمی‌تواند سهمیه آبش را در یخچال بگذارد. به من می‌گوید: «سپیده نزدیکم باش که اگر خانواده‌ام آب خواستند، ازت بگیرم.»
می‌گویم: «سکینه یه بطری آب برا یه روزت کمه؟!»
جواب می‌دهد: «این که هیچی، آب زندان قطع بود، دیروز باهاش فاطمه رو بردم توالت.»

همه هجوم می‌آوریم به سالن ملاقات. عده‌ای با خودشان زیرانداز آورده‌اند. جا نیست و صندلی‌ها کم است. خیلی‌ها سر پا هستند و خیلی‌ها روی زیرانداز نشسته‌اند.

من اما با شور عجیبی با «سمانه» حرف می‌زنم. مادرم، «صدیقه» و‌ «زهرا» هاج ‌و واج مانده‌اند و مدام سوال می‌کنند: «اون جرمش چیه؟ این جرمش چیه؟»
خیلی شلوغ است و مامورها مدام خانواده‌ها و خودمان را تحقیر می‌کنند اما ما نمی‌فهمیم، نمی‌فهمیم که بچه‌ سکینه از تشنگی زار می‌زند و هم‌دیگر را در سالن ملاقات به خاطر ازدحام گم کرده‌ایم.




فراخوان تشکلهای کارگری, بازنشستگان و دانشجویان در حمایت ازاعتصاب کارگران هفت تپه

  • اخبار روز
عکس/ همبستگی دانشجویان دانشگاه علامه با کارگران اعتصابی با شعار ...

در تجمع بازنشستگان از اعتصاب کارگران هفت تپه وسیعا” حمایت میکنیم!

یک ماه است که جامعه ملتهب ومردم جان به لب رسیده ، اعتراضات کارگران نیشکر هفت تپه و مطالبات برحقشان را پیگیری میکنند. این اعتراض متحدانه که خیابانهای شهر و کارخانه را به لرزه انداخته افکار عمومی را در حمایت از خود تحت تاثیر قرار داده است. پیروزی آنان ، پیشروی طبقه مزدبگیر اعم از شاغل ، بازنشسته ، بیکاران و همه آسیب دیدگان از وضعیت کنونی برای دستیابی به یک زندگی مرفه و آزاد است.
این مقاومت ها و اعتراضات بخشی از پیکره تحول خواهی بنیادین یک طبقه بزرگ اجتماعی است که دیگر حاضر نیست مانند گذشته تن به ادامه فقر و گرسنگی و تحمل چنین زندگی دردآوری در دنیای پر از پیشرفت وامکانات کنونی دهد.

در تجمع روز ۲۵ تیر ۹۹ در مقابل سازمان تامین اجتماعی ، در کنار مطالبات و خواسته های بازنشستگان، پشتیبانی و حمایت قاطع خود را از مبارزات برحق کارگران نیشکر هفت تپه اعلام خواهیم کرد.

تشکلهای امضاء کننده، به همه بخشهای کارگری و مردم محروم جامعه فراخوان می دهند تا همگام با بازنشستگان با برگزاری تجمعات حمایتی از کارگران هفت تپه در روز بیست و پنجم تیر حمایت کنند.
زنده باد اتحاد و همبستگی سراسری کارگران و همه مردم محروم.

۲۴تیر۱۳۹۹
۱-اتحاد بازنشستگان ایران
۲-انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار
۳-سندیکای نقاشان البرز
۴-شورای بازنشستگان ایران
۵-گروه کارگران و معلمان ۱۹ اسفند
۶-گروهی از فعالین کارگری سقز
۷-گروهی از فعالین لغو کار کودکان
۸-دانشجویان پیشرو دانشگاه اصفهان
۹-دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان
۱۰-دانشجویان دانشگاه آزاد نجف آباد اصفهان
۱۱-جمعی از دانشجویان دانشگاه‌های مشهد
۱۲-جمعی از دانشجویان دانشگاه های هنر تهران
۱۳-بازنشستگان فلزکار مکانیک
۱۴-گروه شورای همبستگی کارگری




زهرا محمدی به تحمل ۱۰ سال حبس محکوم شد

  • از اخبارروز

زهرا محمدی، شهروند اهل سنندج، توسط دادگاه انقلاب این شهر به ده سال حبس محکوم شد. آخرین جلسه رسیدگی به اتهامات این شهروند، بهمن ماه سال گذشته برگزار شده بود.

بر اساس حکم صادره، وی از بابت اتهام “تشکیل دسته و جمعیت به قصد برهم زدن امنیت ملی” به ده سال حبس محکوم شد.

آخرین جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات خانم محمدی روز ۲۷ بهمن‌ماه ٩٨ در شعبه اول دادگاه انقلاب سنندج به ریاست قاضی سعیدی برگزار شد.

زهرا محمدی، ۲۸ ساله، روز پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸ توسط نیروهای امنیتی بازداشت و روز دوشنبه ۱۱ آذر همان سال، با تودیع قرار وثیقه ۷۰۰ میلیون تومانی به صورت موقت و تا زمان پایان دادرسی از زندان سنندج آزاد شد.

روز پنج شنبه ۲۳ آبان ۹۸، سازمان عفو بین الملل با انتشار فراخوانی خواستار حمایت همگانی از زهرا محمدی شده بود. در بخشی از این فراخوان با تاکید به وضعیت نامناسب جسمی و بیماری وی و همچنین عدم دسترسی به دارو در زندان، آمده بود “به گفته وی، بازجویان تهدید کرده بودند که اگر حاضر به همکاری با وزارت اطلاعات و امضای «اعترافات» از پیش تهیه شده نشود، اعضای خانواده‌اش را نیز بازداشت می‌کنند. او فقط یک بار، نزدیک به چهار ماه بعد از دستگیری و بعد از اتمام دور دوم بازجویی‌ها در دوره‌ی قطع ارتباط کامل، توانسته است با وکلای خود ملاقات کند.

لازم به ذکر است زهرا محمدی، از اعضای “انجمن فرهنگی نوژین” است که در زمینه تلاش برای حفظ محیط زیست کردستان، مهار آتش‌سوزی جنگل‌ها و مراتع این استان و آموزش زبان کردی فعالیت دارد.




بیست و نهمین روز اعتصاب کارگران هفت تپه; اخبار سایر تجمعات اعتراضی طی روز گذشته

از اخبارروز

بیست و نهمین روز اعتصاب کارگران هفت تپه

به گزارش سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، امروز دوشنبه ۲۳ تیرماه ۱۳۹۹، تجمع و راهپیمایی کارگران نیشکر هفت تپه  در مقابل فرمانداری و در ادامه از فلکه هفت تیر به سمت ترمینال اهواز و فلکه ساعت در شهر شوش برگزار شد. در این تجمع، کارگران بر ضرورت اتحاد و ادامه اعتصاب تا رسیدن به مطالبات و از جمله خلع ید بخش خصوصی تاکید کردند.

معترضان اهم مطالبات خود را پرداخت معوقات مزدی، رسیدگی به وضعیت شغلی، تعیین تکلیف شرکت، بازگشت به کار همکاران اخراج شده، ابطال واگذاری شرکت به بخش خصوصی و همچنین تمدید مهلت دفترچه‌های درمانی، عنوان کرده‌اند.

تجمع کارگران شهرداری در آبادان

امروز دوشنبه ۲۳ تیرماه ۱۳۹۹، جمعی از کارگران پسماند شهرداری آبادان با حضور مقابل دفتر امام جمعه این شهر خواستار پرداخت حقوق معوقه خود شدند.

بر اساس این گزارش، بیش از ۵۰ نفر از کارگران خدمات شهری آبادان به دلیل پرداخت نشدن چهار ماه حقوق و مزایای شغلی مقابل دفتر امام این شهر حاضر شده و خواهان رسیدگی به مشکلات خود شدند.

کارگران معترض به خبرنگار ایرنا گفتند: زیر نظر پیمانکار پسماند در منطقه ۲ شهرداری آبادان مشغول به کار هستیم و چهار ماه است که حقوق و مزایای ما پرداخت نشده است.

آنها افزودند: ۱۶ ماه حق بیمه ما هم پرداخت نشده و با کمترین امکانات مشغول کار هستم و بارها به دلیل این مشکلات اعتراض کردیم ولی فقط با وعده و وعید مواجه شدیم و در عمل هیچ اتفاق مثبتی در خصوص پرداخت بیمه و حقوق رخ نداده است.

این کارگران گفتند: با اینکه برای انجام کار در زمان بیماری کرونا باید از دستکش و ماسک استفاده کنیم شهرداری در تهیه این اقلام به ما کمکی نکرده است و مجبوریم با هزینه خودمان این اقلام را تهیه کنیم.

آنها اظهار داشتند: ماه‌هاست منتظر پرداخت مطالبات معوقه خود هستیم، شرایط اقتصادی سخت است و این تاخیر در پرداخت حقوق‌ها بیشتر ما را تحت فشار قرار می‌دهد، ما در پرداخت اجاره منزل و سایر هزینه های زندگی با مشکل جدی مواجه شده ایم.

کارگران معترض گفتند: ما  از قولهای بی پشتوانه مسوولان شهرداری خسته شده ایم و امیدواریم این بار صدای ما را بشنوند و در رفع مشکلاتمان یاری کنند زیرا با این شرایط حتی توانایی تامین کمترین مایحتاج خانواده خود را نداریم

تجمع دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن 612999_599.jpg است

دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان روز یکشنبه ۲۲ تیرماه ۱۳۹۹، با حضور در مقابل ساختمان دانشکده پزشکی این دانشگاه، رسیدگی به مسائل آموزشی خود را خواستار شدند.

این دانشجویان با در دست داشتن پارچه نوشته‌هایی خواسته‌های خود را در باره گذراندن دوره‌های آموزشی بالینی، چگونگی برگزاری آزمون‌های پایان سال تحصیلی و محاسبه کشیک‌های داوطلبانه بعنوان دوره آموزشی اعلام کردند و همکاری مسوولان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان برای حل آنها را خواستار شدند.

یکی از این دانشجویان گفت: “تعدادی از دانشجویان دوره‌های بالینی(اکسترن و اینترن) دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان از ابتدای شیوع بیماری کرونا بصورت داوطلبانه در بیمارستان‌های اصفهان برای خدمت‌رسانی، کشیک بودند و به آنها وعده داده شده بود که مدت زمان کشیک‌های آنها معادل گذراندن دوره‌های آموزشی بالینی محاسبه شود”.

این دانشجو با بیان‌اینکه کشیک‌های داوطلبانه از دهم اسفند تا سی و یکم خرداد به مدت ۱۱۲ روز و توسط ۱۹۰ دانشجوی داوطلب در بیمارستان‌های مرجع کرونا به مدت ۱۵ هزار و ۳۰۰ ساعت انجام شد، افزود: این دانشجویان خواهان عملی شدن وعده دانشگاه علوم پزشکی اصفهان برای محاسبه ساعت‌های کشیک معادل دوره‌های آموزشی هستند.

وی به یکی دیگر از خواسته‌های آموزشی دانشجویان اشاره و اضافه کرد: “بر اساس مصوبه شورای آموزشی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان باید آزمون‌های پایان سال تحصیلی دروس نظری بصورت غیرحضوری برگزار شود اما دانشکده پزشکی دانشگاه این آزمون‌ها را بویژه برای دانشجویان ترم هفتم به بالا بصورت حضوری برگزار می‌کند”.

این دانشجو ادامه داد: “دانشجویان دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان متقاضی رعایت مصوبه‌های شورای آموزشی دانشگاه برای برگزاری غیرحضوری آزمون‌های نظری هستند”.

این دانشجوی پزشکی اصفهان به تعطیلی همه دوره‌های آموزشی بالینی در این دانشگاه نیز اشاره کرد و گفت: “این تعطیلی باعث عقب افتادن آنها به مدت ۲ ترم تحصیلی نسبت به سایر دانشگاه‌های علوم پزشکی و در نتیجه عقب افتادن زمان فارغ‌التحصیلی‌شان می‌شود”

وی، خواسته دانشجویان در این زمینه را تداوم برگزاری دوره‌های آموزشی بالینی برای دانشجویان پزشکی دانشگاه با اتخاذ تدابیری مانند تعدیل تعداد دانشجویان و بیماران در هر دوره، عنوان کرد.

تجمع آتش‌نشانان در اصفهان

به گزارش اتحادیه آزاد کارگران ایران، امروز دوشنبه ۲۳ تیرماه ۱۳۹۹، جمعی  آتشنشانان اصفهان در اعتراض به کمبود حقوق و مزایا دست به تجمع اعتراضی زدند.

تجمع جمعی از معلمان مدارس غیرانتفاعی در مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن 19-300x200.jpg است

جمعی از معلمان مدارس غیرانتفاعی با تجمع در مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی در تهران، خواستار رسیدگی به مطالبات شغلی خود شدند.

بر اساس این گزارش، معلمان آزاد شاغل در مدارس غیرانتفاعی تحت پوشش قانون کار به صورت ساعتی کار می‌کنند و بیمه آن‌ها به صورت ساعتی به حساب سازمان تامین اجتماعی واریز می‌شود.

معلمان در اینباره اعلام کردند: “ما همان کار معلمان رسمی را انجام می‌دهیم اما یک‌سوم آنها حقوق نمی‌گیریم؛ از همه مزایای شغلی محرومیم و حتی بیمه ما کامل پرداخت نمی‌شود”.

تجمع کنندگان افزودند: “دستمزد ما گاهی از حداقل حقوق کارگری هم کمتر است؛ یعنی کارگر ساده هم به حساب نمی‌آییم؛ نمایندگان مجلس باید وزارت آموزش و پرورش را مجبور کنند که این نیروهای متخصص را در بدنه خود جذب و ساماندهی کند”.

معلمان عنوان کردند: “اکثریت معلمان آزاد کشور دارای مدرک تحصیلی کارشناسی و حتی کارشناسی ارشد هستند و چندین سال سابقه کار باکیفیت دارند اما در بدترین شرایط شغلی به سر می‌برند”.

اعتراض کارگران سیر و حرکت و ناوگان راه‌آهن کشور

روز یکشنبه ۲۲ تیرماه، کارگران سیر وحرکت و ناوگان راه‌آهن کشور نسبت به وضعیت شغلی خود دست به اعتراض زدند و خواستار مستقیم شدن قراردادهای کار خود با حذف پیمانکاران تامین نیرو هستند.
بنا به گزارش منتشره،دست‌کم ۱۰ تا ۱۲ هزار کارگر در واحد سیر و حرکت و ناوگان راه‌آهن سراسر کشور به عنوان «لکوموتیوران»، «سوزنبانان»، «پست بازدید»، «رئیس قطار»، «بازدید فنی قطار»، «علائم » و «مانورچی» زیر نظر یک پیمانکار واحد مشغول کارند و در تمامی این سال‌ها بخشی از مطالبات مزدی آنها توسط پیمانکاران برداشت می‌شود.به گفته این کارگران: پیمانکار تامین نیرو در مقام کارفرما به هیچ‌یک از تعهدات مزدی خود در قبال کارگران سیر و حرکت و ناوگان عمل نکرده است.آنها در ادامه افزودند:علیرغم پیگیری مداوم کارگران تاکنون مسئولان هیچ تصمیم جدی برای حذف پیمانکار و نوع قرارداد کارگران نگرفته‌اند و این موضوع هر روز نگرانی آنها را بیشتر می‌کند.

تجمع کارکنان شهرداری شهرستان لالی

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام پروندهٔ آن photo_2020-07-12_12-59-21-300x300.jpg است

به گزارش لالی نیوز، روز شنبه ۲۱ تیر ماه ۱۳۹۹، شماری از کارکنان شهرداری شهرستان لالی در اعتراض به عدم پرداخت معوقات مزدی خود در میدان شهدای ۲۱ دی این شهرستان دست به تجمع اعتراضی زدند.

بر اساس این گزارش، این کارکنان ۱۱ ماه حقوق معوقه و ۵ ماه حق بیمه خود رادریافت نکرده‌اند.

تجمع اعتراضی کارگران شهرداری تبریز

شماری از کارگران شهرداری شهرستان تبریز روز یکشنبه ۲۲ تیر ماه در محوطه عمارت شهرداری این شهرستان دست به تجمع اعتراضی زدند.
از قرار معلوم مطالبات بیمه‌ای کارگران خدماتی شهرداری تبریز چندین ماه به تامین اجتماعی پرداخت نشده و آنها در تمدید و تعویض دفترچه‌های درمانی خود دچار مشکل شد‌ه‌اند.به گفته کارگران معترض،علیرغم وعده رئیس شورای اسلامی شهر تبریز برای پیگیری مطالبات کارگران تاکنون هیچکدام از مشکلات آنها رفع نشده است.

ادامه اعتراض کارگران ایستگاه مترو تبریز

روز یکشنبه ۲۲ تیرماه،کارگران ایستگاه مترو تبریز باری دومین روز متوالی اعتراض خود را نسبت به عدم دریافت حقوق های معوقه خود اعلام کردند.
بنا به گزارش منتشره،کارگران ایستگاه مترو تبریز ۳ ماه حقوق عقب افتاده خود را دریافت نکرده اند.به گفته کارگران،از اول فروردین ماه سال جاری تا به امروز فقط دوبار مبلغ یک میلیون تومانی به حساب این کارگران واریز شده است و در این شرایط تورم و گرانی کشور وضعیت معیشت و شرایط زندگی برای آنها بسیار سخت شده است.گفتنی است،این کارگران تاکنون بارها برای برای پیگیری وضعیت خود از راه های مختلف دست به اعتراض زده اند ولی تاکنون هیچ مقام مسئولی جوابگوی خواسته های آنها نبوده است.




یادداشت های‌ سپیده قلیان از زندان – بازداشتگاه؛ روایت چهاردهم

  • اخبار روز

«سپیده قُلیان»، فعال مدنی و یکی از محکومان پرونده اعتراضات کارگری «هفت‌تپه» که اکنون زندانی شده است؛ در کتاب «تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد»، در ۱۹ روایت از بازداشتگاه اطلاعات اهواز و زندان «سپیدار» این شهر، تصویری دقیق و درعین‌حال تلخ از تجربه اسارت ارایه داده است. او در این روایت‌ها، علاوه بر دادن تصویری بی‌واسطه از چهره سرکوب، ما را درگیر سرنوشت نام‌هایی می‌کند که اسارت آن‌ها همچون زندگی‌شان، به حاشیه انکار و فراموشی رانده شده است.

این کتاب توسط «ایران وایر» منتشر شده است. اخبار روز هر روز یک روایت از این کتاب را منتشر می کند.

***

زندان سپیدار؛ روایت سوم

یک لیوان سفالی روی سفره است. به شکل واضحی از پنج لیوان دیگر مشابهش روی سفره چشم‌گیرتر است. پنج لیوان سبز و لاکی هستند. این لیوان‌ها را از فروشگاه می‌خریم. اما لیوان سفالی از کجا آماده است؟ می‌گویم: «چه لیوان قشنگی.» زن جوانی می‌خندد، دندان نیشش کمی بالاتر رشد کرده است. خنده‌اش به چشمم خیلی آشناست، بعد چشمانش را کشیده می‌کند و می‌گوید: «من تو رو زیاد تو بی‌بی‌سی دیدم، فک کردم آزاد شدی.»

_ آره آزاد شدم، اما الکی‌الکی دوباره گرفتنم. یهو دیدی الکی‌الکی اعدامم کردن

_ اعدام با چی؟

_ معلومه دیگه طناب دار

_ خدارو شکر بازم!

بلند شد و رفت. وقت نهار دیدم لیوان سفالی دست همان دختری است که دندان نیشش کمی بالاتر از حد معمول است و طوری از ته دل می‌خندد که می‌شود همه‌ی دندان‌هایش را دید. من اسمش را گذاشته‌ام زنِ لبخند.

فردا صبح با سروصدا بیدار شدم. اصلا حال و حوصله نداشتم از تخت پایین بیایم. گفتم «هی دختری که لیوانت قشنگه، می‌شه ببینی درب مددکاری باز شده یا نه؟» خندید، به همان صورت همیشگی، گفت «نه باز نشده، منم منتظرم. اون لیوانم بابت حفظ قرآن از فرهنگی گرفتم وگرنه می‌دادمش بهت. می‌خوام ببینم شاید با این کارا حکمم بشکنه.»

حال نداشتم حکمش را بپرسم، دوباره رفتم زیر پتو. پرسیدن حکم و اتهام دیگر بیهوده به نظر می‌رسید. ما همه می‌خندیدیم، همه آرزو داشتیم یک وعده کباب به غذایمان اضافه می‌شد، همه حسرت داشتیم که چرا نمی‌توانیم برقصیم، همه زنانی بودیم که همیشه انکار شده بودیم. فرقی نمی‌کرد سپیده باشی یا زنِ لبخند.

این‌که بفهمم چه کسی به چه اتهامی و برای چه مدتی اینجا آمده است دیگر برایم آزاردهنده بود. چون با فهمیدنش هر بار جمله‌ «چقدر ناتوانم» کوبیده می‌شد توی صورتم. برای همین این‌ اواخر اصلا نمی‌خواستم بفهمم چه کسی برای چه‌کاری آمده است.

مگر نه اینکه همه‌مان قربانی سیاست اشتباه عده‌ای ستمگر بودیم؟ بازهم مهم نیست. قصه‌های زیادی را از اینجا آموخته‌ام، برایم بازگو کرده‌اند. مثلا یک ساعت پیش زن لبخند با لیوان سفالی‌اش داشت دست‌هایش را به سمت آسمان تکان‌تکان می‌داد که صدایش کردند. وقتی برگشت گفت: «بهم گفتن سه روز تایم‌ام (تلفن) قطعه.» بعد نشست گوشه‌ بند، همین‌طور که می‌خندید گریه هم می‌کرد. «حالا چیکار کنم؟ چطور با دخترم حرف بزنم؟»

سه روز ممنوع‌التماس؛ چون لیوان سفالی‌ای که در مسابقات قرآن دریافت کرده‌ای را در آسمان چرخانده‌ای!

درب مددکاری بالاخره ساعت ۱ باز شد، یک و نیم هم می‌بندند. باید بدویم تا به کارهایمان برسیم. همه هجوم می‌آوریم سمت در. در میله‌ای مانع ورودمان می‌شود. زن لبخند دستم را می‌گیرد، همین‌که انتظامات در را باز کرد می‌رویم جلو و می‌پریم داخل! داد همه درمی‌آید. بعد گفت «فردا اینو توی بی‌بی‌سی بگو» و خندید!

رفتیم داخل. گفتم: «تاریخ اعزامم چی شد؟!»

مددکار رو کرد به زن لبخند گفت «ببین ابتسام دلاوی، تو آدم‌بشو نیستی. نمونه‌ آخرش همین رقص با لیوانی که به خاطر قرآن هدیه گرفتی. حالا اینا مهم نیست. به نظرم تلاش نکن حکم سنگسارت لغو بشه! تو آزاد بشی خانواده‌ت می‌سوزوننت. برای چی تلاش می‌کنی؟ که پدر و مادرت قاتل شن؟ این‌همه بلا سرشون آوردی کم بود؟»




یادداشت های‌ سپیده قلیان از زندان – بازداشتگاه؛ روایت سیزدهم

  • اخبار روز

«سپیده قُلیان»، فعال مدنی و یکی از محکومان پرونده اعتراضات کارگری «هفت‌تپه» که اکنون زندانی شده است؛ در کتاب «تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد»، در ۱۹ روایت از بازداشتگاه اطلاعات اهواز و زندان «سپیدار» این شهر، تصویری دقیق و درعین‌حال تلخ از تجربه اسارت ارایه داده است. او در این روایت‌ها، علاوه بر دادن تصویری بی‌واسطه از چهره سرکوب، ما را درگیر سرنوشت نام‌هایی می‌کند که اسارت آن‌ها همچون زندگی‌شان، به حاشیه انکار و فراموشی رانده شده است.

این کتاب توسط «ایران وایر» منتشر شده است. اخبار روز هر روز یک روایت از این کتاب را منتشر می کند.

***

زندان سپیدار؛ روایت دوم

برخورد اول؛

رفته‌ام رییس اندرزگاه را راضی کنم تا اجازه بدهد شب عید ماهی قرمز داشته باشیم. دخترکی با چادر سفید داشت از خانم میرزا (ریاست اندرزگاه) کتک می‌خورد. شوکه می‌شوم. میرزا خودش را جمع‌وجور می‌کند. دلم می‌خواهد آنجا بمانم، اما سریع می‌گویم: «سلام، ماهی عید می‌خوایم. امکانش هست بپذیرید خانواده‌م ماهی بیارن؟»

جوری که انگار بخواهد سریع دست‌به‌سرم کند و درگیری را از سر بگیرید می‌گوید: «سپیده چیکارت کنم دیگه؟ باشه! بگو بیارن سالن ملاقات.»

برخورد دوم؛

موقع ظرف شستن در سرویس بهداشتی، وقتی که لجن بالا زده دارم دست‌وپا می‌زنم ظرف‌هایم را بی آن‌که به گه کشیده شوند بشورم، با خودم می‌گویم: «کاش کسی بود که ظرف‌ها را می‌شستم و می‌دادم دستش.» یکهو دخترکی می‌گوید: «مو آبی بده کمکت کنم!»

همان دخترکی‌ بود که در دفتر ریاست اندرزگاه ایستاده بود، چک می‌خورد و من برایم عجیب بود که مگر چه کرده؟!

_ اسمت چیه؟

_ سپیده، تو چی

_ خدیجه

_ تو همون خبرنگاری هستی که تلویزیون نشونت داد؟

با خنده می‌گویم «تو چرا اینجایی؟»

_ قتل! قتل نامادریم. با اسلحه کشتمش. ۷ ساله اینجام، یعنی از ۱۳ سالگی! آخه می‌دونی اینجا کانون نداره.

برخورد سوم؛

با ماهی‌ام دوان دوان از سالن ملاقات می‌آیم بند.

_ بچه‌ها، بچه‌ها، ماهی آوردم!

ماهی را روی سکوی جلوی بند می‌گذارم. یهو دیدم یکی از زندانیان (زینب نصیریان) موهای خدیجه را گرفته و به زور می‌خواهد راهی قرنطینه‌اش کند. زینب یکی از زندانی‌هایی است که زندانبان برای سرکوب زندانیان اجیرش کرده، قوی‌هیکل و پرزور.

می‌پرم وسط ببینم چه شده که دعوا بالا می‌گیرد. افسرنگهبان با انگشت به بند ۳ و ۴ اشاره می‌کند که حق درگیری دارند. همه حمله می‌کنند. خدیجه یکی از بچه‌های بند ۴ است و زیر مشت و‌ لگد بند سه‌‌ای‌ها تکه‌تکه می‌شود. من فقط یک سری جملات نامفهوم می‌شنوم.

زهرا (از بند ۳) می‌گوید «من خودم دیدم خدیجه میره زیر پتو، چهار ساعت بیرون نمیاد و جق می‌زنه.»

سهام می‌گوید «ای بابا! همین چند روز پیش به خاطر اینکه با قلم قرآنی شعر عاشقونه ضبط کرده بود خانم میرزا یه دل سیر کتکش زده بود. آدم نمی‌شه.»

صدای نامعلوم دیگری هم از آن‌طرف می‌گوید «آره نامه عاشقانه نوشته برای باران. باید کشته بشه!» مریم خدیجه را چنان هل می‌دهد که به تنگ ماهی‌ام می‌خورد. تنگ می‌شکند و ماهی روی زمین می‌افتد. سمیه با ماهی در مشت بدو بدو می‌رود سمت سرویس بهداشتی، اما آب قطع است.

خدیجه سرش را بالا می‌گیرد، می‌گوید «منو ببخش!»

برخورد آخر:

حالم خیلی بد است و یک روز تمام است که از تخت پایین نیامده‌ام. حس می‌کنم کسی پای تختم است. خدیجه آمده و برایم هات‌چاکلت آورده. هات‌چاکلت با شکلاتی که خودش آب کرده بود. یکهو اشک‌هایش روی دستم می‌ریزد و شروع می‌کند به حرف زدن.بي

«من خیلی دوس دارم یه بازیگر معروف شم. دلم می‌خاد موهام مثل تو رنگ‌های مختلف داشته باشه. ۷ ساله داخلم اما هنوز سن و سالی ندارم. می‌دونی؟ نامادریم منو خیلی کتک می‌زد. خیلی دلم می‌خواست دستش قطع شه، اما اشتباهی کشته شد. اینم دادنامه‌م. الان همه فکر می‌کنن بهت نامه عاشقانه دادم. باز لهم میکنن. خیلی عاشقتم سپیده.»




خانواده نرگس محمدی از ابتلای وی به ویروس کرونا خبر داده‌اند

  • اخبار روز
نامه درز کرده از زندان نرگس محمدی شکنجه شدن وی را فاش ساخت

تقی رحمانی: نرگس محمدی به لحاظ مشکلات گوارشی غذای بی‌کیفیت زندان را نمی‌تواند تحمل کند. او چند بار عمل جراحی سنگین داشته و بنا به دستور پزشک معالجش باید در رژیم غذاییش پروتیین به قدر کافی و لازم داشته باشد. دکتر به او رژیم غذایی پروتیین‌دار داده است و این دستور پزشک، در اختیار دادستان تهران قرار گرفته است اما تأسف بار اینکه دادستان در برابر بازجو و یا به قول خودشان ضابط پرونده، قدرت و اراده‌ای برای اجرای قانون و دستورات پزشک معالج زندانی را ندارد و او را به تبعیت از اراده بازجوی پرونده، از حقوق قانونی مندرج در آئین‌نامه اجرایی سازمان زندان‌ها و از جمله از برخورداری از تغذیه مناسب و خوردن گوشت محروم کرده است.

نرگس طی این ۶ ماه که به زنجان منتقل شده با نان و ماست یا نان و گوجه و پیاز تغذیه شده است.
مسئولین زندان زنجان حتی حاضر نیستند به هزینه و با پول خودِ زندانی مواد غذایی مورد نیازشان را تهیه و در اختیارشان قرار دهند و مسئول مربوطه در پاسخ به سفارش نرگس برای تهیه گوشت و مواد غذایی مورد نیازش به هزینه خودش، به او می‌گوید می خواستی جرم نکنی، ما به تو گوشت نمی دهیم!!!
نرگس که سالهاست با بیماری ریوی دست و پنجه نرم می‌کند وضعیتش در این روزها به دلیل ابتلایش به کرونا وخیم‌تر و خطرناک‌تر از قبل شده است.

نبود امکانات و تغذیه مناسب، وضع جسمی وی را به شدت وخیم کرده. بدن درد و ضعف و از دست دادن وزن توان او را کمتر از پیش نموده و با این حال نیز هیچگونه توجهی به تغذیه ایشان نمی شود.
علائم ویروس کرونا از جمله درد شدید عضلانی، بی‌حالی مفرط، از دست دادن حس بویایی در بدن نرگس بروز پیدا می‌کند ولی با بی توجهی مسئولین زندان وضعیت او وخیم‌تر شده است تا اینکه بر اثر اعتراض خانواده مجبور به انجام تست کرونا شده‌اند. مسئولین زندان و دادستان زنجان او را از حق اخذ نتیجه تست هم محروم کرده و در بی‌خبری کامل نگه داشته‌اند.

نرگس که از تاریخ ۹ تیر علائم ابتلا به کرونا را دارد هیچ‌گونه دارو و درمانی نگرفته است. ۱۲ نفر از مبتلایان از جمله نرگس صبح امروز قرنطینه شده اند و افراد سالم از بند خارج گردیده‌اند.
در اعتراض نرگس به معاون زندان، ایشان اعلام کرده‌اند می‌خواستید مجرم نباشید و زندانی نشوید.

تقی رحمانی همسر نرگس محمدی

قدیانی: هر اتفاق سوئی که برای نرگس محمدی رخ دهد مسئول اصلی علی خامنه‌ای است

تبعید نرگس محمدی به زندان زنجان و نگهداشتن وی در بند مجرمان خطرناک چیزی جز اقدام به قتل غیر مستقیم ایشان نیست چرا که این بانوی شجاع و مقاوم با ایستادگی بر سر آرمانهای خود یعنی دفاع از آزادی،عدالت و حقوق بشر ، سرکوبگران را به ستوه آورده است.

اعلام شد که متاسفانه نرگس محمدی همراه چند تن دیگر از زندانیان در بند نسوان زندان زنجان به کرونا مبتلا شده اند. امری که مکرر تقی رحمانی آن را مطرح و هشدار داده بود و اصرار داشت که به نرگس محمدی جهت درمان مرخصی داده شود که اساساً با بی اعتنایی مسئولین مربوطه مواجه شد.

تبعید نرگس محمدی به زندان زنجان و نگهداشتن وی در بند مجرمان خطرناک چیزی جز اقدام به قتل غیر مستقیم ایشان نیست چرا که این بانوی شجاع و مقاوم با ایستادگی بر سر آرمانهای خود یعنی دفاع از آزادی،عدالت و حقوق بشر ، سرکوبگران را به ستوه آورده است.

هر اتفاق سوئی که برای نرگس محمدی و دیگر زندانیان سیاسی که همهٔ آنان خلاف قانون و ظالمانه دستگیر و زندانی شده اند رخ دهد دستگاه قضایی، مسئولان زندان و نیروهای امنیتی مسئولند و پاسخگو ،اما مسئول اصلی این ظلم ها و بیداد ها به زندانیان سیاسی و مردم ایران مستبد امروز ایران علی خامنه‌ای است که باید پاسخگو باشد

ابوالفضل قدیانی




فرزند کارگرانیم، کنارشان می‌مانیم – یادداشتی از اسماعیل بخشی

اسماعیل بخشی : «تصاویری که مشاهده می‌کنید، مربوط به حضور فرزندان کارگران در بیست و پنجمین روز اعتصاب کارگران نیشکر هفت‌تپه است. «سپهر» نام پسر قهرمان ماست. در این اعتصاب به‌دلیل گرمای شدید و ویروس کرونا، پدران با وجود شوق فراوان فرزندان‌شان، مانع از حضور آنها در تجمعات شدند، اما سپهر وقتی غم و شرمندگی پدر را در خانه می‌بیند، دیگر تاب نمیاورد و اصرار می‌کند که باید باشد، می‌آید تا به پدر بگوید شرمنده نباش، چون سرو سرت را بالا بگیر، تو اسوه‌ی شرافتی پدر، غمگین نباش من کنارت هستم. سپهر نوجوان‌مان می‌آید جلوی درب فرماندری، رو به کارگران می‌ایستد، پلاکاردی در دست می‌گیرد که روی آن خلع ید کسانی را طلب می‌کند که باعث خالی شدن جیب و سفره‌ی خانواده و البته، شرمساری پدرش شده‌اند….

کارگران شعار می‌دهند کنارشان می‌ایستند، سخنرانی می‌کنند می‌ایستند، مسئولین بی‌خیالند و اهمیتی به بی‌نانی سفره‌ی کارگر نمی‌دهند و همچنان سپهر، کنار کارگران و پدرش می‌ایستد، دمای هوا گرم و گرم‌تر می‌شود و تا آخرین رمق می‌ایستد و ستاره می‌شود…
اما‌ دمای هوا پنجاه درجه است و ستاره سپهرمان بیش از توانش ایستاده است. از گرما و گرسنگی ضعف می‌کند، ولی پلاکارد را زمین نمی‌گذارد تا اینکه جان‌هامان به فدایش، از حال می‌رود و تن نازنینش نقش زمین می‌شود…

کارگران با دیدن این صحنه، خون‌شان به جوش می‌آید و هرچه فریاد دارند بر سر کسانی که مسبب این بی‌شرمی شده‌اند، می‌زنند.
و امروز اسوه، الگو و قهرمان ما سپهری است که در اعتصاب کارگران هفت‌تپه حاضر می‌شود، تا آخرین توان می‌ایستد تا به پدر و کارگر رنج دیده‌ی خود بگوید:ب

فرزند کارگرانیم کنارشان می‌مانیم

و ما هم به پسر قهرمان‌مان می‌گوییم:

ما همه‌ سپهریم، برایش می‌میریم».

«از صفحه‌ی اینستاگرام اسماعیل بخشی»