«تجربه کمونیست‌های چین — ارزشی برای سراسر جهان»

پراودا شماره ۱۱۹ ۲۷–۲۸ اکتبر ۲۰۲۶

نویسنده: دمیتری نوویکوف؛ برگردان: محمد خراسانی برای سایت «توده‌ای‌ها»

پنجمین پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست چین در بیستمین دوره فعالیت خود کار خود را در پکن آغاز کرد. مهم‌ترین محورهای بحث در این نشست، ارتقای کارآمدی حکمرانی، مبارزه با تخلفات انضباطی و فساد بود. دمیتری نوویکوف، معاون رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه، معاون اول رئیس کمیته امور بین‌الملل دومای دولتی، دیدگاه خود را در مورد اهمیت این رویداد برای چین و برای سراسر جهان در مصاحبه با خبرگزاری «شین‌هوا» بیان کرد.

— دمیتری گئورگیویچ، حزب کمونیست چین بر مفهوم «خودانقلابی» یا «چرخاندن تیغ به درون» برای شناسایی و رفع مشکلات خود تأکید دارد. چه ویژگی‌های متمایزی رویکرد حزب کمونیست چین را از روش‌هایی که احزاب سیاسی در سایر کشورها برای اصلاح مسیر خود — از طریق انتخابات، کنترل درونی و سایر سازوکارها — به کار می‌گیرند، جدا می‌کند؟ حزب کمونیست چین تداوم و کارآمدی در بلندمدت را چگونه تضمین می‌کند؟

تفاوت بنیادین حزب کمونیست چین با بسیاری از احزاب سیاسی سایر کشورها در این است که این یک سازمان کمونیستی است. حزب کمونیست چین با هدایت آموزه‌های مارکسیسم–لنینیسم، استوار بر توده‌های زحمتکش متکی است و هدفش دگرگونی جامعه بر پایه عدالت اجتماعی است. همین است که نگرش کمونیست‌های چین را هم نسبت به سیاست دولتی و هم نسبت به وضعیت درون حزب تعیین می‌کند.

برخلاف حزب کمونیست چین، احزاب بورژوایی در بیشتر موارد «شعبه» یا «وابسته» شرکت‌های بزرگ و باندهای نفوذ هستند. این موضوع سبب می‌شود که آن‌ها تنها وظیفه‌ای محدود را دنبال کنند — پیشبرد منافع حامیان و کارفرمایان خود. البته، ماهیت واقعی اقدامات خود را با پوپولیسم و عوام‌فریبی در مورد آمادگی خود برای دفاع از منافع رأی‌دهندگان پنهان می‌کنند. در واقع، این جز فریب نیست. این وسیله‌ای است برای برانگیختن همدلی، گمراه کردن مردم، بازداشتن آن‌ها از درک منافع بنیادین خویش و واداشتنشان به حمایت از سیاستمدارانی که سرمایه بزرگ به آن‌ها نیاز دارد.

کنترل درونی در چنین احزابی تا حد زیادی تابع منافع است و نه اصول. حزبی که هدفش فریب مردم عادی برای کسب رأی در انتخابات باشد، نمی‌تواند از نظر ایدئولوژیک پاک بماند. سازمانی که بورژوازی پدید آورده، نمی‌تواند از فساد و انحطاط اخلاقی مبرا باشد. این رذایل در ذات بورژوازی ریشه دارند. از این رو است که ما پیوسته شاهد رسوایی‌های ننگین در احزاب بورژوایی هستیم — اختلاس، فروش نفوذ و بسیاری موارد دیگر.

حزب کمونیست چین برای هدفی والا بنیان نهاده شد: رهایی میهن از بردگی دیرینه و عقب‌ماندگی، هدایت کشور در مسیر ساختن دولتی به راستی مردمی، و فراهم آوردن دسترسی مردم عادی به آموزش، بهداشت و سایر نیازهای حیاتی. با چنین آرمان‌هایی، پدیده‌های منفی با ماهیت حزب کمونیستی بیگانه‌اند. با این همه، نمی‌توان گفت که حزب کمونیست چین در برابر آن‌ها کاملاً مصون است. چین در مرحله آغازین ساختن سوسیالیسم به سر می‌برد؛ از این رو، تأثیر جامعه سرمایه‌داری اجتناب‌ناپذیر است.

پرورش انسان نو — آگاه، درستکار و منصف — کار یک یا دو نسل نیست. به همین دلیل، کنترل درونی در حزب ضروری است. مفهوم «خودانقلابی» که حزب کمونیست چین مطرح کرده، اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. این مفهوم امکان می‌دهد تا حزب خود را از نارسایی‌ها پیراسته سازد و گرایش‌های زیان‌بار را در نطفه خنثی کند. اگر این گرایش‌ها نادیده گرفته شوند، ریشه می‌دوانند و حزب را از درون تضعیف می‌کنند، چین و حزب کمونیست آن را در برابر چالش‌های بیرونی سست می‌سازند و دستیابی به اهداف والا را دشوار می‌کنند.

قدرت حزب کمونیست چین در پیوند هوشمندانه و دیالکتیکی تداوم و نوسازی، کارآمدی و پایداری نهفته است. رهبری حزب به خوبی آگاه است که پیشبرد موفقیت‌آمیز اهداف توسعه تنها با رعایت مجموعه‌ای از الزامات ممکن است:

نخست، باید واقعیت را در تمام ابعاد آن به دقت بررسی کرد. دوم، نباید پایگاه تکیه‌گاه خود یعنی دستاوردهای نسل‌های پیشین را از دست داد. سوم، لوکوموتیو پیشرفت — یعنی حزب کمونیست — باید همچون یک مکانیزم منسجم عمل کند و اجزای ناکارآمد خود را باز بیرون راند.

همه این‌ها مستلزم انضباط خستگی‌ناپذیر و کنترل پیوسته است. تنها از این راه است که نوسازی چین در مسیر سوسیالیسم به پیروزی می‌انجامد.

— در پلنوم پنجم کمیته مرکزی بیستمین دوره حزب کمونیست چین «قطعنامه در مورد پیشبرد پیوسته حکمرانی جامع و سختگیرانه در حزب» بررسی خواهد شد. از دیدگاه یک ناظر بین‌المللی، کدام جنبه‌های این سند برای شما برجسته‌تر است؟ این سند چه اولویت‌هایی را در سیاست حزب در زمینه خودانقلابی و تقویت بنیان درونی آن منعکس می‌کند؟ به نظر شما، این سند چه پیامی به جامعه بین‌المللی مخابره خواهد کرد؟

مایه قدرت و تضمین موفقیت خودانقلابی که حزب کمونیست چین در پیش گرفته، نظام‌مندی آن است. ما با اقدامات پراکنده‌ای روبرو نیستیم که تنها برای ایجاد تأثیر تبلیغاتی کوتاه‌مدت طراحی شده باشند. حزب کاری گسترده و عمیق را به پیش می‌برد که همیشه برای ناظر بیرونی آشکار نیست. رهبری حزب مشکلات موجود را نه برای نمایش بیان می‌کند، بلکه با درک عمیق اهمیت آن‌ها. برای تدوین راهبردی مؤثر در مسیر خودانقلابی، مسائل مدیریتی در تمام سطوح حزب مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد.

امروز روشن است که تصمیمات پلنوم پنجم کمیته مرکزی بیستمین دوره که از ۲۶ تا ۲۹ اکتبر برگزار می‌شود، نقش مهمی در این فرآیند ایفا خواهد کرد. «قطعنامه در مورد پیشبرد پیوسته حکمرانی جامع و سختگیرانه در حزب» برای بررسی ارائه شده است. این سند بنیادین باید بنیان درونی حزب را کارآمدتر سازد و مبارزه با پدیده‌های نامطلوب در زندگی حزب را مؤثرتر کند.

متن پیش‌نویس این سند مدت‌ها در سطوح مختلف مورد بحث بود و سرانجام در سپتامبر ۲۰۲۶ در نشست دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست چین به ریاست شی جین‌پینگ، دبیرکل کمیته مرکزی و رئیس‌جمهوری چین، به تصویب رسید. اهمیت اصلی این قطعنامه در آن است که آموزه بنیادین «حکمرانی جامع و سختگیرانه در حزب» را — که خود از ارکان اصلی تقویت بنیان حزبی است — بسط و توسعه می‌دهد.

در این سند، توجه به سه محور کلیدی اهمیت دارد:

  • نخست: نهادینه‌سازی کنترل حزبی، تقویت سازوکارهای خودپالایی و دگرگونی انقلابی برای تضمین پایداری حزب در بلندمدت.
  • دوم: ادامه قاطعانه مبارزه بی‌امان با فساد، ریشه‌کن کردن فرمالیسم، بوروکراسی و بی‌تفاوتی در میان کادرهای حزبی.
  • سوم: حفظ یکپارچگی سیاسی از طریق اتحاد ایدئولوژیک، سیاسی و عملی تمام سطوح حزب پیرامون کمیته مرکزی.

این پلنوم همچنین مرحله کلیدی در آماده‌سازی برای بیست و یکمین کنگره حزب کمونیست چین است که سال آینده برگزار می‌شود. همزمان، چارچوب نظری و پرسنلی لازم برای تحقق اهداف پانزدهمین برنامه پنج‌ساله (۲۰۲۶–۲۰۳۰) پی‌ریزی می‌شود.

پیام سند به جامعه بین‌المللی روشن است: حزب کمونیست چین از اهداف خود عقب‌نشینی نخواهد کرد. بلکه چین تحت رهبری این حزب، اهداف تعیین‌شده را به برنامه‌ای پایدار و مؤثر تبدیل می‌کند. حزبی منضبط، تضمین‌کننده کارآمدی کل نظام حکمرانی کشور است.

اگر این منطق را بسط دهیم: حزبی منضبط، کشوری نیرومند و رو به رشد است. این به معنای جامعه‌ای یکپارچه و بدون شکاف است. این امید و الگویی برای همه ملل جهان جنوب است.

— کدام اصول و تجربیات خودانقلابی در حزب کمونیست چین می‌تواند به عنوان معیاری برای هدایت احزاب سیاسی سایر کشورها به کار رود؟ و کدام جنبه‌ها با نظام سیاسی، سنت‌های تاریخی و شرایط ملی ویژه چین پیوند دارند و بنابراین نمی‌توانند صرفاً کپی و تقلید شوند؟

ولادیمیر ایلیچ لنین تأکید می‌کرد که در فرهنگ هر ملت، ویژگی‌های ملی و ویژگی‌های فراملی و بشری در هم تنیده‌اند. این وحدت دیالکتیکی، اساس نزدیکی ملت‌های سراسر جهان است. حرکت در مسیر بین‌المللی‌گرایی، کلید حل مشکلات پیش روی بشریت است.

بر این اساس، می‌توان گفت که در نظام سیاسی چین و درون حزب کمونیست آن، ویژگی‌هایی وجود دارند که از شرایط تاریخی منحصر به فرد این کشور سرچشمه می‌گیرند. در عین حال، واقعیت‌هایی در تجربه چین وجود دارند که برای سایر کشورها — از جمله روسیه — قابل توجه و بهره‌برداری‌اند.

از یک سو، تجربه چین بازتاب دوره نیمه‌مستعمرگی این کشور از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم است — دوره‌ای که رشد آن را متوقف ساخت و حتی به پس‌رفت انجامید. در نتیجه، چین صنعتی شدن را بسیار دیرتر از کشورهای غربی آغاز کرد و تا همین اواخر، بخش بزرگی از جمعیت آن را دهقانان تشکیل می‌دادند. این شرایط لزوم تمرکز منابع و اقتدار و اتحاد استوار جامعه پیرامون حزب کمونیست چین را ایجاب می‌کند.

از سوی دیگر، حزب کمونیست چین در انزوا از تحولات جهانی رشد نمی‌کند. اهداف این حزب در تضاد با منافع ملت‌های دیگر نیست. این حزب در پی پیشرفت برای توده‌های مردم است و در رفع تضادها و کژی‌های جامعه سرمایه‌داری می‌کوشد. از این رو، تجربه خودانقلابی در حزب کمونیست چین شایسته توجه فراوان است و می‌تواند راهنمای احزابی در سایر کشورها باشد که اهداف مشترکی را دنبال می‌کنند.

به ویژه اصل بنیادین رهبری در حزب کمونیست چین قابل توجه است: «عظمت یک حزب نه در آن است که خطا نمی‌کند، بلکه در آن است که هرگز از اعتراف به کاستی‌های خود نمی‌هراسد، با شجاعت به رویارویی مشکلات می‌شتابد و آن‌ها را با قاطعیت اصلاح می‌کند.» این تنها یک اصل نظری نیست؛ این اصل در عمل پیوسته به کار بسته می‌شود.

حزب کمونیست چین نظام نظارتی مبتنی بر «مقررات هشت‌گانه» را تدوین و اجرا کرده است. این مقررات رفتار کادرها و نهادهای حزبی را منظم می‌سازد، قوانین درون‌حزبی و نظام بازرسی و نظارت را پیوسته تقویت می‌کند و به اصلاح عمیق سازوکار کنترل انضباطی منجر شده است.

همه این اقدامات یک هدف اصلی را دنبال می‌کنند: قدرت باید در خدمت مردم به کار رود، نه برای منفعت شخصی یا گروهی. این تجربه از اهمیت تاریخی برخوردار است. تمام احزابی که مدعی نمایندگی منافع زحمتکشان هستند، باید تجربه کمونیست‌های چین را مطالعه کنند و آن را با در نظر گرفتن ویژگی‌های ملی خود به کار بندند.

— بر اساس تجربه سیاسی کشور شما، چه خطرات عمده‌ای معمولاً احزاب در قدرت را — به ویژه در طول دوره‌های طولانی مدیریت — تهدید می‌کنند؟ چه شباهت‌ها و چه تفاوت‌هایی را بین رویکرد حزب کمونیست چین در مقابله با این خطرات از طریق خودانقلابی و روش‌های معمول در سایر کشورها می‌بینید؟

بیش از صد سال پیش، لنین هشدار می‌داد: «دیکتاتوری پرولتاریا نیز دوره‌ای از مبارزه طبقاتی است — مبارزه‌ای که تا ریشه‌کن شدن طبقات اجتناب‌ناپذیر است و تنها شکل‌های تازه‌ای به خود می‌گیرد؛ به ویژه در نخستین سال‌های پس از سرنگونی سرمایه، شدت و ویژگی آن آشکار می‌شود. پرولتاریا پس از کسب قدرت سیاسی، مبارزه طبقاتی را متوقف نمی‌کند، بلکه تا نابودی کامل طبقات ادامه می‌دهد — با این تفاوت که اکنون در شرایطی نو، به شکلی نو و با ابزارهایی نو.»

به عبارت دیگر، جامعه جدید در خلأ پدید نمی‌آید؛ بر بستر گذشته شکل می‌گیرد و بسیاری از کژی‌های آن را با خود می‌آورد. حتی حزب بلشویک نیز از بوروکراسی، فساد و پدیده‌های منفی دیگر مصون نبود. کمبود نیروی متخصص، پایین بودن سطح سواد و فرهنگ مردم، ورود افرادی را به دستگاه حزبی موجب شد که عضویت در حزب را نه خدمت به مردم، بلکه وسیله پیشرفت شغلی و ثروت‌اندوزی می‌دیدند. لنین در آثاری چون «کمتر اما بهتر» و «چگونه بازرسی کارگران و دهقانان را بازسازی کنیم» به این مبارزه پرداخت.

در دوران رهبری لنین و استالین، بلشویک‌ها توانستند در برابر بوروکراتیزه شدن و انحطاط خرده‌بورژوایی مقاومت کنند. اما با روی کار آمدن خروشچف، شرایط دگرگون شد. گرایش‌های نامطلوب همچون شاخه‌هایی در پیکره حزب ریشه دوانیدند و این یکی از دلایل فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی شد.

برخلاف تبلیغات بورژوازی لیبرال، ماندگاری یک حزب در قدرت به خودی خود امری ناپسند نیست. دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان در آمریکا، محافظه‌کاران و حزب کارگر در بریتانیا دهه‌هاست که حکومت می‌کنند و کمتر کسی این موضوع را نکوهش می‌کند.

مسئله این است که آیا حزب توان بازسازی و نوسازی مستمر خود را دارد؟ آیا می‌تواند با پدیده‌هایی که آن را از درون تضعیف و نابود می‌کنند، مبارزه کند؟ به زبان ساده: حزب باید «ایمنی» قوی داشته باشد — سیستم دفاعی که به موقع نارسایی‌ها را تشخیص دهد و ریشه‌کن سازد.

تاریخ نشان می‌دهد که حزبی با چنین سازوکار دفاعی، می‌تواند سخت‌ترین دوره‌ها را پشت سر بگذارد. در مقابل، فقدان این سازوکار حتی قدرتمندترین سازمان‌ها را به نابودی می‌کشد — همان سرنوشت غم‌انگیز حزب کمونیست شوروی با ۱۹ میلیون عضو.

حزب کمونیست چین از تجربه شوروی درس آموخت و سیستم مؤثری برای کنترل و پیراستگی درونی بنیان نهاد که «خودانقلابی» نام دارد — سیستمی که پیوسته تکامل می‌یابد.

حزب ما — حزب کمونیست فدراسیون روسیه — تجربه چین را با دقت دنبال می‌کند. ما معتقدیم که مبارزه بی‌امان با بوروکراسی، فرصت‌طلبی و تکبر، الگویی ارزشمند برای همتایان ما در سایر کشورهاست. حزب کمونیستی نه طبقه، نه فرقه، نه باشگاه سیاسی و نه خدمتگزار منافع سرمایه است. حزبی که سعادت زحمتکشان را هدف می‌داند، نمی‌تواند به شیوع رذایل بورژوازی در درون خود تن دهد.

— مدیریت درونی چگونه بر توان مقابله با فشارهای بیرونی تأثیر می‌گذارد؟ در شرایط پیچیدگی و بی‌ثباتی فزاینده بین‌المللی، ظرفیت درونی یک حزب چگونه بر سیاست خارجی، قاطعیت استراتژیک و توان واکنش به چالش‌ها تأثیر می‌گذارد؟ کدام تجربیات حزب کمونیست چین در این زمینه قابل توجه است؟

پیوند این دو مستقیم و بی‌واسطه است. حزب حاکم هم ستاد تصمیم‌گیری و هم سیستم عصبی کشور است که فرمان‌ها را از مرکز به تمام ارکان جامعه منتقل می‌کند. هرچه این سیستم منسجم‌تر و کارآمدتر باشد، سیاست داخلی و خارجی کشور مؤثرتر خواهد بود.

وضعیت بین‌المللی امروز به راستی پیچیده است — این از بحران عمیق سرمایه‌داری و مقاومت قدرت‌های غربی در برابر از دست دادن هژمونی آن‌ها سرچشمه می‌گیرد. سرمایه جهانی از تحریم، حمایت‌گرایی و نظامی‌گری برای فشار بر اقتصادهای در حال رشد بهره می‌گیرد. بی‌ثباتی گسترش می‌یابد، درگیری‌های محلی شدت می‌گیرند و خطر جنگی فراگیر احساس می‌شود. در این شرایط، مسیر توسعه چین، روسیه و سایر کشورها وارد مرحله‌ای حساس شده است — فرصت‌های نو در کنار خطرات نو قرار دارند و عدم قطعیت‌ها فزون می‌شوند.

مسئولیت سنگینی بر دوش حزب کمونیست چین است. این حزب باید در خط مقدم تحولات جهانی بماند و همچون پشتوانه‌ای استوار در برابر تهدیدها در کنار ملت ایستد. برای این کار، حفظ نقش هسته رهبری در مسیر سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی ضروری است — و این ممکن نیست جز با تداوم خودانقلابی و ارتقای مستمر سطح حکمرانی.

شی جین‌پینگ بارها این موضوع را تأکید کرده است: «تا زمانی که حزب حاکم مارکسیست سالم بماند، دولت سوسیالیستی از بحران‌های بزرگ در امان خواهد ماند و ما از سرنوشت تاریخی «پیشرفتی شتابان، فروپاشی ناگهانی» رها خواهیم شد.» کلید حل مشکلات، نظارت مردمی، حکمرانی جامع و سختگیرانه در حزب و پیشبرد خودانقلابی است. اصلاح به موقع کاستی‌ها، تضمین‌کننده ماندگاری، رشد و استحکام حزب است.

حزب کمونیست چین کارآمدی سیاست خارجی خود را با ابتکارات بزرگی به اثبات رسانده است: «جامعه سرنوشت مشترک بشریت»، «ابتکار کمربند و راه»، «ابتکار مدیریت جهانی» و سایر طرح‌ها — همه بر پایه برابری، همکاری، همزیستی مسالمت‌آمیز و حل منصفانه اختلافات استوارند. تلاش‌های چین در عرصه جهانی، تا حد زیادی بشریت را از سقوط به بدترین سناریوها باز می‌دارد.

— چرا حزب کمونیست چین رفاه مردم را هدف نهایی حکمرانی سختگیرانه در حزب می‌داند؟ این نگاه چگونه فلسفه انسان‌محور حکمرانی آن را منعکس می‌کند؟

در اساسنامه حزب کمونیست چین تصریح شده است: این حزب هیچ منفعتی جدا از منافع مردم ندارد. سعادت ملت چین و تجدید حیات آن، هدف بنیادین و رسالت تاریخی حزب است.

مبارزه حزب کمونیست چین مسیر تاریخ ملت چین را دگرگون ساخت، راه را برای شکوفایی بزرگ آن هموار کرد، توانمندی مارکسیسم را به اثبات رساند، بر روند جهانی تأثیر گذاشت و حزبی آگاه و پیشرو را شکل داد.

بر پایه این تجربه، در اساسنامه حزب مقرر شده است: «باید رهبری حزب را حفظ کرد، اصل «مردم در اولویت‌اند» را پاس داشت، نوآوری نظری را پی گرفت، استقلال را حفظ کرد، راه خود را استوار پیمود، منافع جهانی را در نظر داشت، جسورانه پیشرو بود، در مبارزه استوار ماند، جبهه متحد را تقویت کرد و پیوسته به خوداصلاحی انقلابی ادامه داد.» این جملات، جوهره رویکرد حزب را بیان می‌کنند.

انضباط سختگیرانه نه برای خودش، بلکه برای استحکام پیوند میان دولت و ملت و جلب اعتماد مردم است. رشوه، پارتی‌بازی و سوءاستفاده‌ها مستقیماً به مردم آسیب می‌زنند و باید بی‌امان ریشه‌کن شوند — این اصل بنیادین سیاست حزب است.

فلسفه انسان‌محور در اساسنامه حزب تثبیت شده و پایه نظام سیاسی و اقتصادی چین امروز است: «زندگی شایسته مردم، بالاترین ارزش است.» معیار کارآمدی حکمرانی، پاسخگویی به نیازها و آرمان‌های مردم است.

حزب کمونیست چین اصل «آموختن از توده‌ها» را به کار می‌گیرد — جمع‌آوری خرد مردم برای تدوین سیاست‌های دولتی. موفقیت این روش را می‌توان در ریشه‌کنی فقر مطلق و دستاورده در توسعه اجتماعی، اقتصادی و علمی و فناوری چین دید.

— از دیدگاه بین‌المللی، تجربه چین در مبارزه با فساد و تقویت انضباط حزبی چه می‌تواند در مورد پیوند حکمرانی درست و سعادت مردم به ما بیاموزد؟

تاریخ شاهد فروپاشی قدرت‌های بزرگی است که از رویارویی با چالش‌های زمان ناتوان ماندند. امروز نیز ثروتمندترین کشورهای غربی در تنگنای تضادهای عمیق گرفتارند — فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، بلژیک، بریتانیا، آمریکا و دیگران با موج‌های گسترده اعتراضات روبرو هستند. ریشه این بحران‌ها در سیاست‌های نولیبرالی، کاهش هزینه‌های اجتماعی و نادیده گرفتن منافع توده‌هاست. احزاب حاکم در غرب چهره واقعی خود را نشان داده‌اند — آن‌ها مجریان منافع بانک‌ها، شرکت‌های بزرگ و گروه‌های سرمایه‌دارند.

انحطاط اخلاقی نخبگان سرمایه‌داری آشکار است؛ رسوایی‌های فساد پی‌درپی پایتخت‌های غربی را می‌لرزانند. در مقابل، حزب کمونیست چین مبارزه‌ای پیگیر و بی‌امان با فساد را به پیش می‌برد و انضباط حزبی را تقویت می‌کند. در این مبارزه هیچ‌کس «مصون» نیست — چه «ببرهای» بلندپایه و چه «مگس‌های» رده‌پایین، همگی برابر در برابر قانون قرار دارند. حتی اعضای دفتر سیاسی نیز از بازرسی و بازخواست مستثنا نیستند. کسانی که با فرار به خارج سعی در پنهان ماندن دارند — «روباه‌ها» — نیز بازگردانده شده و به مجازات می‌رسند.

حزب کمونیست چین سعادت مردم را در مرکز تمام فعالیت‌های خود قرار داده است. این تجربه ثابت می‌کند که حکمرانی پاک و مسئولانه ممکن است. این باور رایج که «سیاست آلوده است» درست نیست — سیاست می‌تواند و باید پاک، پاسخگو و کارآمد باشد. این است که تجربه چین را برای سراسر جهان ارزشمند می‌سازد.




اطلاعیه گروه ملی‑دموکراتیک

ما، هواداران حزب تودهٔ ایران در داخل کشور، روند تلاش برای تغییر هویت بنیادین این حزب را به شدت محکوم می‌کنیم.

حزب تودهٔ ایران اکنون — پس از گذشت هشتاد و پنج سال از تأسیس خود — با یک خطر جدی روبه‌روست: حفظ نام تاریخی خود، در حالی که به تدریج هویت طبقاتی و ایدئولوژیک خویش را از دست می‌دهد. این تنها یک ادعا یا اتهام نیست؛ نشانه‌های آن به وضوح در سخنرانی‌ها، بیانیه‌ها و موضع‌گیری‌های رسمی سال‌های اخیر قابل مشاهده است.

اکنون کوششی در جریان است که هدف آن دگرگونی هویت سیاسی–ایدئولوژیک حزب است: هدف سوسیالیستی از برنامهٔ عملی کنار گذاشته شود و به جای آن خواسته‌های صرفاً دموکراتیک و اصلاح‌طلبانه قرار گیرد. در همین راستا، چهره‌های تاریخی، رهبران و ایدئولوگ‌های حزب — کیانوری، طبری، جوانشیر، بهزادی و دیگران — به تدریج به فراموشی سپرده می‌شوند. نتیجهٔ منطقی این چرخش، تبدیل حزبی با نام «توده» به یک حزب چپ دموکراتیک با مطالبات سوسیال‌دموکراتیک است.

اگر روزی قرار باشد هویت حزب تودهٔ ایران بازتعریف شود، این کار باید مطابق با اصول و رویه‌های حزبی انجام گیرد: در یک کنگرهٔ بزرگ و علنی در داخل ایران، با مشارکت همهٔ رفقای پیش‌کسوت، زندان‌کشیده، کارگر و زحمتکش، از طریق بحث آزاد و تصمیم‌گیری جمعی — نه به فرمان یک نفر و بر اساس یک نقشهٔ از پیش طراحی شدهٔ پنهانی. تغییر هویت از بالا، بدون مشارکت پایگاه طبقاتی حزب، چیزی جز بازی با حافظهٔ تاریخی و وارونه کردن ماهیت طبقاتی آن نیست.

این پدیده‌ای تازه نیست. اپریم اسحاق، یکی از چهره‌های برجستهٔ جنبش جوانان حزب تودهٔ ایران پیش از انشعاب خلیل ملکی، در سال ۱۳۲۴ مقاله‌ای با عنوان «چه باید کرد؟» نوشت و در آن مدعی شد که باید ساختار حزب را دگرگون ساخت و یک گروه آوانگارد تأسیس کرد تا تودهٔ وسیع دموکرات را رهبری کند. وی در سال ۱۳۳۲ (۱۹۵۳) به کار در دبیرخانهٔ سازمان ملل متحد در نیویورک پرداخت، در سال ۱۹۶۳ به بریتانیا بازگشت و تا زمان مرگ در سال ۱۹۹۸ به عنوان استاد اقتصاد در دانشگاه آکسفورد فعالیت کرد.

بازگشت به نظرات و اعادهٔ حیثیت از محمدتقی برومند («ب. کیوان») در نوشته‌های «به سوی آینده» نمونهٔ دیگری از همین الگوست: فردی که به طور کامل به راست متمایل شده و مارکسیسم–لنینیسم را کهنه و ناکارآمد می‌خواند.

اتفاقی نیست که این طرح تغییر هویت پس از مطرح شدن «حرکت تازهٔ آقای خدایی» — که مدت‌ها به فراموشی سپرده شده بود — دوباره کلید خورد. الگو کاملاً آشکار است: نخست یک چهرهٔ حاشیه‌ای یا فراموش‌شده مطرح می‌شود، سپس چارچوب نظری برای بازتعریف هویت حزب فراهم می‌آید و سرانجام، چرخش سیاسی کامل همچنان زیر همان نام تاریخی انجام می‌گیرد.

میزان تطابق این نقشه با مواضع آقای خدایی شگفت‌انگیز است. سرمقالهٔ شمارهٔ ۱۰۱۸ نشریهٔ «راه توده» (اکتبر ۲۰۲۶) نمونهٔ روشن این روند است. نویسنده با زیرکی تنها یک جناح از حاکمیت بورژوازی را مورد انتقاد قرار می‌دهد — جناحی که با «انجمن حجتیه» و «جبههٔ پایداری» همسو خوانده می‌شود — و در مورد بورژوازی لیبرال که در بدنهٔ دستگاه دولتی و مالی ریشه دوانده، سکوت می‌کند. این تحلیل یک‌سویه، کلیت حاکمیت بورژوازی جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرد و به طور ضمنی یک جناح را بر دیگری ترجیح می‌دهد. بدتر از آن، نشریهٔ «راه توده» متن کامل سخنرانی آقای امیدوار در مورد رأی دادن به دکتر معین را بدون هیچ نقد یا توضیحی منتشر کرد — همان موضعی که در تضاد آشکار با خط رسمی حزب در مخالفت با ولایت فقیه و تحلیل طبقاتی آن قرار دارد.

اگر این خط ادامه یابد، حزب تودهٔ ایران از یک حزب مارکسیست–لنینیست متعلق به طبقهٔ کارگر با هدف تحقق سوسیالیسم، به یک حزب چپ دموکراتیک با مطالبات سوسیال‌دموکراتیک تبدیل خواهد شد. خطر اصلی در همین جا نهفته است: چنین حزبی می‌تواند سال‌ها همچنان با نام «توده» و با اتکا به سرمایهٔ تاریخی چند دههٔ مبارزه، سیاست‌هایی را پیش ببرد که با ماهیت طبقاتی و ایدئولوژیک اصلی حزب در تضاد کامل هستند. آنچه در پایان باقی می‌ماند، نه یک حزب با هویت روشن و ثابت، بلکه تنها یک نام است که از تاریخ و پایگاه طبقاتی خود جدا شده است. این خطر صرفاً یک بحث نظری نیست؛ این خطر نابودی تدریجی هویتی است که دهه‌ها مبارزه، تحمل زندان و تحمل تبعید آن را بنا نهاده‌اند.

وظیفهٔ امروز ما، پاسداری از هویت واقعی حزب تودهٔ ایران است: حفاظت از پیوند دیالکتیکی میان دموکراسی و سوسیالیسم، حفظ استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر، ایدئولوژی انقلابی مارکسیسم–لنینیسم، و پاسداری از حافظهٔ تاریخی رهبران و ایدئولوگ‌های حزب. این پاسداری تنها از طریق گفت‌وگوی جدی و جمعی در یک کنگرهٔ علنی، با حضور نمایندگان همهٔ نسل‌های مبارز حزب، تحقق خواهد یافت.

با امید به پیروزی نهایی و همبستگی پایدار،

گروه ملی‑دموکراتیک (داخل ایران)




ماتریالیسم دیالکتیکی و ماتریالیسم تاریخی(بخش۱)

روش دیالکتیکی مارکسیستی

نوشته: جوزف استالین

برگردان: آمادور نویدی

نخستین انتشار: سپتامبر ۱۹۳۸؛

پیاده‌سازی متن توسط «م.»

ماتریالیسم دیالکتیکی(Dialectical materialism)، جهان‌بینی حزب مارکسیست-لنینیست است. این جهان‌بینی مکتب «ماتریالیسم دیالکتیکی» نامیده می‌شود زیرا رویکرد آن نسبت به پدیده‌های طبیعت — یعنی روش مطالعه و شناخت و درک آن‌ها — دیالکتیکی است، در حالی که تفسیر آن از پدیده‌های طبیعت، برداشت آن از این پدیده‌ها و تئوری آن، ماتریالیستی (materialistic) است.

ماتریالیسم تاریخی، بسط اصول ماتریالیسم دیالکتیکی در مطالعه‌ی زندگی اجتماعی است؛ یعنی به‌کاربستن اصول ماتریالیسم دیالکتیکی برای پدیده‌های زندگی جامعه و مطالعه‌ی جامعه و تاریخ آن.

مارکس و انگلس هنگامی که روش دیالکتیکی خود را توصیف می‌کردند، معمولاً از هگل(Hegel) به‌عنوان فیلسوفی یاد می‌کردند که ویژگی‌های اصلی دیالکتیک را تدوین کرده بود. اما این بدان معنا نیست که دیالکتیک مارکس و انگلس با دیالکتیک هگل یک‌سان است. در واقع، مارکس و انگلس از دیالکتیک هگل فقط «هسته‌ی عقلانی» آن را گرفتند، پوسته‌ی ایده‌آلیستی هگلی آن را کنار گذاشتند و دیالکتیک را بیش از پیش تکامل دادند تا به شکل علمی و مدرن امروزی درآورند.

مارکس می‌گوید:

«روش دیالکتیکی من نه‌تنها با روش هگلی متفاوت است، بلکه درست نقطه‌ی مقابل آن است. از نظر هگل، … فرایند اندیشیدن — که او حتی تحت نام «ایده» آن را به موضوعی مستقل تبدیل می‌کند- خالقِ(demiurgos) جهان واقعی است و جهان واقعی صرفاً شکل بیرونی و پدیداری «ایده» محسوب می‌شود. اما به نظر من، برعکس، امر ایده‌آل چیزی جز جهان مادی نیست که در ذهن انسان بازتاب یافته و به صورت‌ اندیشه تبدیل شده است.»  (مارکس، پس‌گفتار بر چاپ دوم آلمانیِ جلد اول کتاب «سرمایه».)

مارکس و انگلس هنگام توصیف ماتریالیسم (ماده‌گرایی) خود، معمولاً از فویرباخ(Feuerbach) به عنوان فیلسوفی یاد می‌کنند که جایگاه شایسته‌ی ماتریالیسم را به آن بازگرداند. با این حال، این بدان معنا نیست که ماتریالیسمِ مارکس و انگلس با ماتریالیسمِ فویرباخ یک‌سان است. در واقع، مارکس و انگلس «هسته‌ی درونی» ماتریالیسم فویرباخ را برگرفتند، آن را به یک تئوری ماتریالیستیِ علمی-فلسفی تکامل بخشیدند و عناصر زائدِ ایده‌آلیستی (آرمان‌گرایانه) و اخلاقی-مذهبیِ آن را کنار گذاشتند. می‌دانیم که فویرباخ، با وجود این‌که اساساً یک ماتریالیست بود، با اطلاق عنوان «ماتریالیسم» به دیدگاهش مخالف بود. انگلس بارها خاطرنشان کرد که فویرباخ، علی‌رغم داشتنِ «شالوده‌ی» ماتریالیستی، هم‌چنان «در قیدوبند زنجیرهای سنتی ایده‌آلیستی باقی مانده بود.» و این‌که «ایده‌آلیسمِ واقعیِ فویرباخ، به‌ویژه  به‌محض آن‌که به فلسفه‌ی دین و اخلاق او می‌رسیم، آشکار می‌شود.» (مارکس و انگلس، جلد ۱۴، صص ۶۵۲-۶۵۴.)

واژه «دیالکتیک» از کلمه یونانی «دیالگو» (dialego) گرفته شده که به معنای گفت‌وگو و بحث کردن است. در دوران باستان، دیالکتیک، هنرِ رسیدن به حقیقت از طریق آشکار ساختن تناقضات موجود در استدلالِ حریف و غلبه بر آن تناقضات بود. در دوران باستان فیلسوفانی بودند که باور داشتند افشای تناقضات در اندیشه و برخورد عقاید متضاد، بهترین روش برای رسیدن به حقیقت است. این شیوه تفکر دیالکتیکی که بعداً به پدیده‌های طبیعت گسترش یافت، به روش دیالکتیکی شناخت طبیعت تبدیل شد که پدیده‌های طبیعت را در حرکت و تغییر دائمی می‌بیند و تکامل طبیعت را حاصل تحول تضادهای طبیعت، و نتیجه فعل و انفعالات(کنش و واکنش) نیروهای متضاد در طبیعت می‌داند.

دیالکتیک در ماهیت خود، درست نقطه‌ی مقابل متافیزیک است.

(۱) روش دیالکتیکی مارکسیستی(Marxist Dialectical Method)

ویژگی‌های اصلی روش دیالکتیکی مارکسیستی از این قرار است:

الف) طبیعت به‌هم‌پیوسته و دارای پیوند متقابل است

برخلاف متافیزیک، دیالکتیک، طبیعت را نه به مثابه تجمعی تصادفی از اشیاء و پدیده‌هایی که از یک‌دیگر جدا، منزوی و مستقل هستند، بلکه به مثابه کلی به‌هم‌پیوسته و یکپارچه می‌بیند؛ کُلی که در آن اشیاء و پدیده‌ها پیوندی ارگانیک با یک‌دیگر دارند، به هم وابسته‌اند و توسط یک‌دیگر تعیین می‌شوند.

بنابراین، روش دیالکتیکی بر این باور است که هیچ پدیده‌ای در طبیعت را نمی‌توان به تنهایی و جدا از پدیده‌های پیرامون درک کرد؛ زیرا که هر پدیده‌ای در هر عرصه‌ای از طبیعت، اگر جدا از شرایط پیرامونش و بدون در نظر گرفتن ارتباطش با آن شرایط بررسی شود، می‌تواند برای ما بی‌معنا باشد؛  و این‌که، برعکس، هر پدیده‌ای را می‌توان درک و تبیین کرد، که در پیوند ناگسستنی‌اش با پدیده‌های پیرامونی، و به مثابه امری متأثر از آن‌ها در نظر گرفته شود.

ب) طبیعت عرصه‌ حرکت و تغییر مداوم است

برخلاف متافیزیک، دیالکتیک بر این باور است که طبیعت نه حالتی از سکون و بی‌حرکتی، رکود و تغییرناپذیری، بلکه عرصه‌ی حرکت و تغییرِ مداوم، و نوسازی و تکاملِ دائمی است؛ جایی که همواره چیزی در حال پیدایش و رشد است و چیزی دیگر در حال فروپاشی و زوال.

بنابراین، روش دیالکتیکی ایجاب می‌کند که پدیده‌ها نه‌تنها از نظر پیوند و وابستگی متقابل‌شان، بلکه از منظر حرکت، تغییر، تکامل، و پیدایش و زوال‌شان مورد بررسی قرار گیرند.

روش دیالکتیکی در درجه‌ی نخست آن‌چیزی را مهم می‌داند که در حال پیدایش و تکامل است، نه آن‌چیزی را که در لحظه‌ای خاص بادوام جلوه می‌کند، اما در واقع رو به زوال است. زیرا از دیدگاه روش دیالکتیکی، تنها چیزی شکست‌ناپذیر است که در حال پیدایش و تکامل باشد.

 انگلس می‌گوید:

«تمام طبیعت، از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین چیزها، از ذرات شن تا خورشیدها، از آغازیان پروتیست‌ها (protista)(نخستین سلول‌های زنده – استالین.) تا انسان، در فرآیندی ابدی از پیدایش و زوال، در جریانی بی‌وقفه و در حرکتی خستگی‌ناپذیر و دگرگونیِ مداوم وجود دارد» (همان‌جا، ص ۴۸۴).

بنابراین، به گفته‌ی انگلس، دیالکتیک «اشیاء و بازتاب‌های ذهنی آن‌ها را اساساً در پیوند متقابلشان، در زنجیره‌ی ارتباطی‌شان، در حرکتشان و در پیدایش و زوالشان در نظر می‌گیرد.» (مارکس و انگلس، جلد ۱۴، ص ۲۳.)

ج) تغییرات کمّی در طبیعت به تغییرات کیفی می‌انجامد

دیالکتیک، برخلاف متافیزیک پروسه تکامل را صرفاً روندی از رشد ساده نمی‌بیند که در آن تغییرات کمّی به تغییرات کیفی منجر نمی‌شوند؛ بلکه آن را تکاملی می‌داند که از تغییرات کمیِ ناچیز و نامحسوس، به «تغییرات بنیادین» و آشکار، یعنی تغییرات کیفی، گذر می‌کند. در این روند، تغییرات کیفی نه به‌تدریج، بلکه به‌سرعت و به‌طور ناگهانی روی می‌دهند و به شکل جهشی از یک حالت به حالت دیگر ظاهر می‌شوند. این تغییرات نه بر حسب تصادف، بلکه به‌عنوان نتیجه‌ی طبیعیِ انباشتِ تغییراتِ کمیِ تدریجی و نامحسوس پدید می‌آیند.

بنابراین، روش دیالکتیکی معتقد است که پروسه تکامل را نباید به حرکتی دایره‌وار و تکرار ساده‌ی آن‌چه پیش‌تر روی داده است درک نمود، بلکه باید آن را حرکتی رو به جلو و رو به بالا، گذار از یک حالت کیفی کهنه به یک حالت کیفی جدید، و تکاملی از ساده به پیچیده و از مرتبه‌ای فروتر به مرتبه‌ای فراتر درک نمود.

انگلس می‌گوید:

«طبیعت، آزمون دیالکتیک است. و در مورد علوم طبیعیِ مدرن باید گفت که این علوم، مواد بسیار غنی و روزافزونی را برای این آزمون فراهم آورده‌اند و بدین‌سان اثبات کرده‌اند که در تحلیل نهایی، روند طبیعت، دیالکتیکی است نه متافیزیکی؛ و طبیعت در چرخه‌ای یک‌نواخت و دائماً تکرارشونده حرکت نمی‌کند، بلکه از یک تاریخ واقعی می‌گذرد. ​​در این‌جا باید به‌ویژه از داروین(Darwin) یاد کرد که با اثبات این واقعیت نشان داد که جهان آلیِ کنونی(organic world)، یعنی گیاهان و جانوران و به‌تبع آن انسان، همگی محصولِ روندی تکاملی هستند که میلیون‌ها سال به طول انجامیده است، و ضربه‌ای سختی بر تصور متافیزیکی از طبیعت وارد آورد.» (همان، ص ۲۳.)

انگلس در توصیف تکامل دیالکتیکی به مثابه گذار از تغییرات کمّی به تغییرات کیفی، می‌گوید:

«در فیزیک… هر تغییری، گذارِ از کمیت به کیفیت است که در نتیجه یک تغییر کمی در نوعی از حرکت، چه حرکتی که ذاتیِ یک جسم است و چه حرکتی که به آن منتقل می‌شود. برای نمونه، دمای آب در ابتدا تأثیری بر حالت مایع آن ندارد؛ اما با افزایش یا کاهش دمای آبِ مایع، لحظه‌ای فرا می‌رسد که این حالتِ انسجام دگرگون شده و آب در یک حالت به بخار، و در حالتی دیگر به یخ تبدیل می‌شود…

«برای اینکه یک سیم پلاتینی به درخشش درآید، به حداقل جریان الکتریکیِ مشخصی نیاز است؛ هر فلزی دمای ذوب خاص خود را دارد؛ هر مایعی در فشاری معین، نقطه انجماد و نقطه جوش مشخصی دارد(البته تا آن‌جا که ما با ابزارهای در دست‌رس خود قادر به دستیابی به دماهای مورد نیاز باشیم)؛ و سرانجام، هر گازی دارای یک «نقطه بحرانی» معین است که در آن، با اعمال فشار و سرمایش مناسب، می‌توان آن را به حالت مایع تبدیل کرد… آن‌چه به عنوان «ثابت‌های فیزیک» شناخته می‌شوند (یعنی نقاطی که در آن‌ها یک حالت به حالت دیگر تبدیل می‌شود — استالین)، در بیش‌تر موارد چیزی جز نام‌گذاری برای آن نقاط گرهی نیست؛ نقاطی که در آن‌ها، افزایش یا کاهشِ کمّیِ حرکت، موجب تغییری کیفی در حالت جسمِ مورد نظر می‌شود و در نتیجه، کمیت به کیفیت تبدیل می‌گردد.» (همان، صص ۵۲۷-۵۲۸.)

انگلس با پرداختن به شیمی، چنین ادامه می‌دهد:

«شیمی را می‌توان علم تغییرات کیفی‌ای دانست که که در اجسام، به مثابه‌ی پیامدِ تغییرات در ترکیبِ کمی، رخ می‌دهند. این موضوع را هگل(Hegel) از پیش می‌دانست… برای نمونه اکسیژن را در نظر بگیرید: اگر مولکول به جای دو اتم معمولی شامل سه اتم باشد، اوزون(ozone) به وجود می‌آید، ماده‌ای که از نظر بو و واکنش‌های شیمیایی، کاملاً با اکسیژنِ معمولی متفاوت است. و چه می‌توان گفت درباره‌ی نسبت‌های گوناگونی که اکسیژن با نیتروژن یا گوگرد ترکیب می‌شود و هر یک از آن‌ها ماده‌ای را پدید می‌آورد که از نظر کیفی با تمام مواد دیگر تفاوت دارد!» (همان، ص ۵۲۸.)

سرانجام، انگلس با انتقاد از دورینگ(Dühring)، کسی که هگل(Hegel)  را به خاطر تمام ارزش‌هایش به بادِ انتقاد می‌گرفت، اما در عین‌حال به‌طور پنهانی این تزِ (thesis) مشهورِ را از هگل وام گرفته بود، که گذار از جهانِ فاقدِ ادراک به جهانِ دارای ادراک، و از قلمروِ ماده‌ی غیرآلی به قلمروِ زندگی آلی، جهشی به سوی حالتی جدید است — و می‌گوید:

«این دقیقاً همان «خطِ گرهیِ روابطِ اندازه‌گیری» هگلی است که در آن، در نقاطِ گرهیِ مشخصی، افزایش یا کاهشِ صرفاً کمی منجر به جهشی کیفی می‌شود؛ برای نمونه، در مورد آبی که گرم یا سرد می‌شود، نقاط جوش و انجماد همان گرهی‌ا هستند که در آن‌ها — تحتِ فشارِ عادی — جهش به یک حالتِ مادّیِ جدید رُخ می‌دهد و در نتیجه، کمیت به کیفیت تبدیل می‌شود.» (همان، صص ۴۵-۴۶.)

د) تضادهای ذاتی در طبیعت
برخلاف متافیزیک، دیالکتیک بر این باور است که تضادهای درونی در همه اشیاء و پدیده‌های طبیعت ذاتی هستند؛ زیرا همه آن‌ها دارای جنبه‌های مثبت و منفی، گذشته و آینده، و عناصری در حال زوال و عناصری در حال رشد می‌باشند. هم‌چنین، مبارزه میان این اضداد، یعنی مبارزه میان کهنه و نو، میان آن‌چه رو به زوال است و آن‌چه در حال پیدایش است،  میان آن‌چه ناپدید می‌شود و آن‌چه در حال رشد است، محتوای درونیِ روند تکامل و محتوای درونی تبدیل تغییرات کمّی به تغییرات کیفی را تشکیل می‌دهد.

بنابراین، روش دیالکتیکی بر این باور است که روند تکامل از پست‌تر به عالی‌تر، نه به مثابه شکوفاییِ و گسترش هماهنگِ پدیده‌ها، بلکه به صورت آشکار شدنِ تضادهای ذاتیِ موجود در اشیاء و پدیده‌ها صورت می‌گیرد؛ یعنی به شکل «مبارزه» میان گرایش‌های متضادی که بر پایه همین تضادها عمل می‌کنند.

لنین می‌گوید:

«دیالکتیک، به معنای دقیق کلمه، عبارت است از مطالعه‌ی تضاد در بطنِ خودِ پدیده‌ها.» (لنین، «دفترهای فلسفی»، ص ۲۶۵.)

و در ادامه می‌افزاید:

«تکامل، همان «مبارزه» اضداد است.» (لنین، جلد ۱۳، ص ۳۰۱.)

به‌طور خلاصه، این‌ها ویژگی‌های اصلی روش دیالکتیکی مارکسیستی هستند.

به‌سادگی می‌توان دریافت که تعمیم اصول روش دیالکتیکی به مطالعه‌ی زندگی اجتماعی و تاریخ جامعه، و هم‌چنین به‌کاربستن این اصول در تاریخ جامعه و فعالیت عملی حزب پرولتاریا، تا چه اندازه حائز اهمیت است.

اگر هیچ پدیدهٔ مجزایی در جهان وجود ندارد، و اگر تمام پدیده‌ها به یک‌دیگر پیوسته و وابسته هستند، پس روشن است که هر نظام اجتماعی و هر جنبش اجتماعی در تاریخ را نباید آن‌گونه که مورخان اغلب انجام می‌دهند، از منظر «عدالت ابدی» یا هر تصور از پیش ساخته‌ی دیگری ارزیابی نمود؛ بلکه باید آن‌ها را از منظر شرایطی سنجید که موجب پیدایش آن سیستم یا جنبش اجتماعی شده‌اند و با آن شرایط پیوند دارند.

سیستم برده‌داری در شرایط امروزی، امری بی‌معنی، احمقانه و غیرطبیعی خواهد بود. اما در شرایطِ فروپاشیِ نظام اشتراکیِ اولیه، سیستم برده‌داری پدیده‌ای کاملاً قابل‌درک و طبیعی بود، زیرا که نسبت به نظام اشتراکی اولیه، نوعی پیش‌رفت محسوب می‌شد.

مطالبه‌ی برقراری جمهوری بورژوا ـ دموکراتیک در شرایطی که تزاریسم(tsardom) و جامعه‌ی بورژوایی وجود داشتند ـ برای نمونه، در روسیه‌ی سال ۱۹۰۵ ــ مطالبه‌ای کاملاً قابل‌فهم، مناسب و انقلابی بود؛ زیرا در آن زمان، جمهوری بورژوایی گامی رو به جلو تلقی می‌شد. اما اکنون، در شرایط اتحاد جماهیر شوروی(U.S.S.R)، طرح چنین مطالبه‌ای(یک جمهوریِ بورژوا-دموکراتیک) بی‌معنی و ضدانقلابی خواهد بود؛ زیرا که جمهوری بورژوایی در مقایسه با جمهوری شوروی، گامی به‌عقب به‌شمار می‌آید.

همه چیز به شرایط، زمان و مکان بستگی دارد.

روشن است که بدون چنین رویکرد تاریخی‌ نسبت به پدیده‌های اجتماعی، وجود و تکامل علم تاریخ غیرممکن است؛ زیرا تنها چنین رویکردی است که علم تاریخ را از تبدیل شدن به آشفته‌بازاری از وقایع تصادفی و توده‌ای از مضحک‌ترین اشتباهات، نجات می‌دهد.

علاوه بر این، اگر جهان در حالتی از جنبش و تحولِ دائمی است، و اگر زوالِ کهنه و پیدایشِ نو، قانونی از قوانینِ تکامل به‌شمار می‌رود، پس روشن است که هیچ سیستم اجتماعی «تغییرناپذیر»، هیچ «اصلِ ابدی» در باب مالکیت خصوصی و استثمار، و هیچ «اندیشه‌ی ابدی» درباره‌ی فرمان‌برداری دهقان از زمین‌دار و کارگر از سرمایه‌دار وجود ندارد.

بنابراین، سیستم سرمایه‌داری می‌تواند با سیستم سوسیالیستی جایگزین شود، درست همان‌طور که زمانی سیستم فئودالی جای خود را به سیستم سرمایه‌داری داد.

بنابراین، ما نباید جهت‌گیری خود را بر اساس آن دسته از اقشار و طبقات اجتماعی قرار دهیم که دیگر در حال رشد نیستند، حتی اگر در حال حاضر نیروی حاکم باشند، بلکه باید بر آن اقشار و طبقاتی تکیه کنیم که در حال رشد بوده و آینده‌ای پیش رو دارند، حتی اگر در حال حاضر نیروی حاکم نباشند.

در دهه ۱۸۸۰، در دوران کشمکش میان مارکسیست‌ها و نارودنیک‌ها(Narodniks)، پرولتاریا در روسیه اقلیت ناچیزی از جمعیت را تشکیل می‌داد، در حالی که دهقانان اکثریت قریب به اتفاق جمعیت را تشکیل می‌دادند. اما پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در حال رشد و تکامل بود، حال آن‌که طبقه دهقانان رو به فروپاشی داشت. و درست به این دلیل که پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در حال رشد و تکامل بود، مارکسیست‌ها جهت‌گیری خود را بر پایه پرولتاریا قرار دادند. و اشتباه نکردند؛ زیرا همان‌طور که می‌دانیم، پرولتاریا بعدها از نیرویی ناچیز به یک نیروی درجه‌اول تاریخی و سیاسی تبدیل شد.

بنابراین، برای آن‌که در خط‌مشی سیاسی دچار اشتباه نشویم، باید به‌جای گذشته، به آینده بنگریم.

افزون بر این، اگر گذار تغییرات کمّیِ آهسته به تغییرات کیفیِ سریع و ناگهانی، قانون تکامل باشد، روشن است که انقلاب‌هایی که طبقات تحت ستم به راه می‌اندازند، پدیده‌هایی کاملاً طبیعی و اجتناب‌ناپذیرند.

بنابراین، گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم و رهایی طبقه‌ی کارگر از یوغ سرمایه‌داری را نمی‌توان از راه تغییرات تدریجی و اصلاحات انجام داد؛ بلکه این گذار تنها از طریق تغییر کیفی سیستم سرمایه‌داری، یعنی از طریق انقلاب، امکان‌پذیر است.

درنتیجه، برای آن‌که در خط‌مشی سیاستی دچار اشتباه نشویم، باید انقلابی(revolutionary) باشیم، نه اصلاح‌طلب(reformist)

به‌علاوه، اگر تکامل از راه آشکار شدن تضادهای درونی، از راه برخورد نیروهای متضاد بر پایه‌ی این تضادها و برای غلبه بر آن‌ها صورت می‌گیرد، روشن است که مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریا نیز پدیده‌ای کاملاً طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است.

از این رو، ما نباید تناقضات سیستم سرمایه‌داری را بپوشانیم، بلکه باید آن‌ها را آشکار و حل کنیم؛ ما نباید سعی کنیم مبارزه طبقاتی را مهار کنیم، بلکه باید آن را تا رسیدن به نتیجه‌ی نهایی ادامه دهیم.

 بنابراین، برای پرهیز از اشتباه در خطمشی سیاسی، باید سیاست طبقاتی و سازش‌ناپذیرِ پرولتاریایی را در پیش گرفت؛ نه سیاستی اصلاح‌طلبانه که مبتنی بر هماهنگی منافع پرولتاریا و بورژوازی است، و نه سیاستی سازش‌کارانه که معتقد به «رشد» و تبدیل تدریجی سرمایه‌داری به سوسیالیسم است.

این همان روش دیالکتیکی مارکسیستی است که در مورد زندگی اجتماعی و تاریخ جامعه به‌کار گرفته می‌شود.

اما در مورد ماتریالیسم فلسفی مارکسیستی، باید گفت که این دیدگاه اساساً نقطه مقابلِ ایده‌آلیسم فلسفی است.

برگردانده شده از:

Dialectical and Historical Materialism

J. V. Stalin September 1938

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1938/09.htm




در سوگ رفیق محسن صیرفی‌نژاد

یادداشتی توده‌ای‌ها:

رفیق محسن از اعضای «گروه منشعب از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» بود که به حزب تودهٔ ایران پیوست. پس از انقلاب، او نقشی کوشا و پرشور در تعمیق آرمان‌های انقلاب ایفا کرد. پس از آزادی از زندان جمهوری اسلامی— هرچند دیگر عضو هیچ حزب یا سازمانی نبود — همچنان به آرمان سوسیالیسم وفادار ماند.
یادش گرامی باد


دبیرخانهٔ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

در سوگ رفیق محسن صیرفی‌نژاد

دبیرخانۀ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): آنچه از رفیق محسن در یاد و خاطره ما باقی مانده، شرافت انسانی، شجاعت و وفاداری او به ارزش‌هایی است که به آن‌ها باور داشت. سال‌ها دوری از میهن و دشواری‌های زندگی نیز نتوانست او را از این باورها دور کند. او تا واپسین روزهای زندگی‌اش بر آرمان‌های انسانی خود پای فشرد.

با دریغ و اندوه فراوان، رفیق گرامی ما، محسن صیرفی‌نژاد، نیز از میان ما رفت.

محسن رفیقی صمیمی، صادق و وفادار به آرمان‌های انسانی، مبارزی استوار و باورمند به عدالت و آزادی بود؛ انسانی که در تمام فراز و نشیب‌های زندگی، بر باورها و آرمان‌های خود پای فشرد و از آن‌ها دست نکشید.

محسن از نسلی بود که بی‌عدالتی‌های جامعه را می‌دید و در برابر مردم زحمتکش احساس مسئولیت می‌کرد. او آگاهانه و داوطلبانه، با شناخت دشواری‌ها و مخاطرات راه مبارزه، به صفوف فداییان خلق پیوست. در جریان مبارزه دستگیر شد و به زندان افتاد، اما شرایط سخت زندان نتوانست خللی در باورهایش ایجاد کند یا اراده‌اش را درهم بشکند.

پس از انقلاب نیز بار دیگر دستگیر شد و شکنجه‌های سختی را تحمل کرد. با وجود درد و رنج و محرومیت‌های زندان، استوار ماند و پس از آزادی، مبارزه را ادامه داد.

آنچه از محسن در یاد و خاطره ما باقی مانده، شرافت انسانی، شجاعت و وفاداری او به ارزش‌هایی است که به آن‌ها باور داشت. سال‌ها دوری از میهن و دشواری‌های زندگی نیز نتوانست او را از این باورها دور کند. او تا واپسین روزهای زندگی‌اش بر آرمان‌های انسانی خود پای فشرد.

این رفیق مهربان و صادق ما مدت‌ها با بیماری سرطان دست‌وپنجه نرم کرد، اما سرانجام این بیماری جان او را گرفت و ما را در اندوه فقدانش فرو برد.

رفتن محسن برای ما تنها از دست دادن یک رفیق نیست؛ از دست دادن انسانی است که شرافت، استواری و وفاداری‌اش به باورهای خود، در یاد و خاطره ما زنده خواهد ماند.

با اندوهی عمیق، درگذشت رفیق محسن را به خانواده، دوستان و همه رفقا و یارانش تسلیت می‌گوییم.

یاد و نامش همواره گرامی و ماندگار باد.

دبیرخانۀ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

دو‌شنبه ۴ آبان، ۱۴۰۵ (۲۶ اکتبر  ۲۰۲۶ میلادی)




به اتحادیۀ اروپا! تحمل مردم حدی دارد!

فرح نوتاش

آتش تظاهرات پر جسارت دانش آموزان در پاریس، اواسط سپتامبر شروع شد و به همه جای اروپا تسری یافت، و همچنان تا کنون با خشم جاریست.

دانش آموزان بر علیه فقر تحمیل شده به سیستم آموزشی خود، مثل کمبود معلم، ساختمان های مخروبه، و نبود وسایل آموزشی، و در نتیجه، نداشتن آینده ای روشن،  تظاهرات را شروع کردند.

آینده ای در رقابت با دانش آموزانی که در مدارسی مجهز به وسائل آموزشی کامل تحصیل کرده اند!

آینده ای در رقابت شدید برای یافتن شغلی نامطمئن!

آینده ای با تولید فزایندۀ روبات های کار، جایگزین انسان،

و حالا…

جنگ!

دولت های اروپایی، تحت فرمان اتحادیۀ اروپا، در حال آماده کرده جوانان خود برای جنگ متشکل می شوند. تا جوانان از کشورهایشان دفاع کنند و جان خود را فدای کشورشان کنند! سوال این است ، کشورشان به آن ها چه داده است، که در عوض جان آنان را می خواهد؟!

دانش آموزان به روشنی منتقد حقوق بالای سیاستمداران ثروتمند هستند، در جایی که آنان به اندازۀ کافی برای زندگی و تحصیل ندارند!

عده ای از غارتگران مهاجم ، چون در برخی از تظاهرات پر خشونت،  در و پنجرۀ مغازه ها را شکسته و اشیاء و کالاهای آنان را به غارت بردند. بسیاری از وسایل نقلیه تخریب و به آتش کشیده شده. و هزاران تظاهر کننده در تمام اروپا دستگیر شده اند.  در فرانسه حکومت نظامی به هنگام شب شروع شده است.

دولت فرانسه ، غافل از دیدن علت واقعی، که عملکرد خودش در کم کردن بودجه، و نجنگیدن برای حق مردم در اتحادیه اروپا است،  به دنبال افراد پشت این تظاهرات می گردد. و در کشورهای دیگر اروپا نیز جریان به همین شکل است.

دانش آموزان در تمام ممالک  توسط  طبقه کارگر و اقشار متوسط ، حمایت می شوند. چرا مردم اروپا اینقدر خشمگین هستند؟

از فوریه سال 2022 ، جنگ روسیه و اوکراین، اتحادیۀ اروپا، در حال پمپاژ ماشین جنگی اوکراین، با دادن انواع کمک ها بوده است.  کمک هایی که با مختصر کردن بودجه های توده های مردم در عرصه های مختلف زندگی ایجاد شده است.

در عوض، اوکراین لوله نورد استریم را، که گاز ارزان روسیه را به اروپا می رساند، در اعماق دریا منفجر کرده است.

از زمان انفجار لولۀ گاز، با جهش قیمت انرژی، مردم اروپا بواسطۀ تورم شدید، عایدی کم، و مختصر شدن بودجه ها تحت فشار شدید بوده اند.

سیاستمداران اروپا، به دلیل حقوق های بالا، درد را احساس نکرده اند. و هر سال، بیش از سال پیش،  به مختصر کردن بودجه ها ادامه داده اند.

در این سال های وحشتناک جنگ، اروپا با شعار پس انداز، برای پمپاژ ماشین جنگی اوکراین مشغول بوده، و دولت فاسد اوکراین، با شعار جنگ تا آخرین سرباز، هرگز زیر بار صلح نرفته است.

نسل جوان به غفلت سپرده شد، امروز با حمایت مردم، در خیابان های اروپا برای حق حال و آیندۀ خود تظاهرات می کند.

این ها دلایل آتشی است که دارد شعله می کشد اروپا را می سوزاند!

و صلح یکی از جواب ها، به این همه درد است.

این حق نسل جوان است که مورد حمایت و توجه کامل قرار بگیرد. کشورهای اروپایی بودجه خود را برای مردم خود لازم دارند. تا زندگی سالم و تحصیل درست را به مردم عرضه کنند.

امروز اروپا به دلیل خیانت انجلا مرکل در نادیده گرفتن توافقنامه های 2014 و 2016 اوکراین ـ روسیه ، در رنج است. خیانتی که او به آن اقرار کرده است. او باید در دادگاه بین المللی برای ایجاد این بدبختی عظیمی که براه انداخته محاکمه شود.

اتحادیۀ اروپا لازم است که بودجه خود را بجای جنگ و کشتار مردم، خرج زندگی و تحصیل مردم خود کند.

اتحادیه اروپا بجای پمپاژ ماشین جنگی اوکراین ، باید تمرکزش بر صلح باشد.

باز زمزمه های پیوستن به اتحادیۀ اروپا از انگلیس بگوش می رسد!

در تمام این سال هایی که اتحادیه اروپا مشغول جمع اوری پول برا فرستادن به او کراین بود، انگلیس با خروج از اتحادیۀ اوپا ، خود را از پرداخت هر گونه کمک به اوکراین، بری کرد. ولی همواره جنگ افروز اصلی در روشن نگه داشتن آتش جنگ بود!

اتحادیه اروپا مخارج جنگ را متحمل شد. ولی انگلیس هرگز صلح را قبول نکرد.

حال اروپا در آتش است و دولت فاسد اوکراین به اندازۀ کافی چاق شده که استعفا بدهد!

صلح و حقوق تود های مردم همین حالا

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power




مبارزه و آگاهی طبقاتی در فرانسه اوج میگیرد

نظم کمونیستی
۲۳ مهر ۱۴۰۵

مردم فرانسه مثل همیشه، طبق سنت دیرینه و طبقاتی زحمتکشان، باردیگر به پا خاسته‌اند. اگر چه مبارزه‌ای که از اواسط سپتامبر ۲۰۲۶ آغاز گشته است، در شکل مبارزه دانش‌آموزی تظاهر یافته است ولی ریشه در کاهش دستمزدها، افزایش نظامیگری دولت بورژوازی، و تشدید سرکوب سیاسی – نظامی اکثریت مردم ستمدیده دارد.
اگر به تولید ناخالص داخلی فرانسه توجه کنیم درمی‌یابیم که به علت سیاست‌های مخرب اقتصادی دولت از سال ۲۰۲۰ تا کنون سیر نزولی داشته است. (جدول شماره ۱)


سال GDP فرانسه، میلیارد € رشد واقعی GDP
۲۰۲۰ ۲٬۳۱۸٫۳ −۷٫۴٪
۲۰۲۱ ۲٬۵۰۸٫۱ +۶٫۹٪
۲۰۲۲ ۲٬۶۵۴٫۰ +۲٫۷٪
۲۰۲۳ ۲٬۸۳۳٫۸ +۱٫۶٪
۲۰۲۴ ۲٬۹۳۵٫۲ +۱٫۵٪
۲۰۲۵ ۲٬۹۹۱٫۱ +۰٫۸٪
جدول شماره ۱

مردم فرانسه مثل همیشه، طبق سنت دیرینه و طبقاتی زحمتکشان، باردیگر به پا خاسته‌اند. اگر چه مبارزه‌ای که از اواسط سپتامبر ۲۰۲۶ آغاز گشته است، در شکل مبارزه دانش‌آموزی تظاهر یافته است ولی ریشه در کاهش دستمزدها، افزایش نظامیگری دولت بورژوازی، و تشدید سرکوب سیاسی – نظامی اکثریت مردم ستمدیده دارد.

اگر به تولید ناخالص داخلی فرانسه توجه کنیم درمی‌یابیم که به علت سیاست‌های مخرب اقتصادی دولت از سال ۲۰۲۰ تا کنون سیر نزولی داشته است. (جدول شماره ۱)

مهمترین علل فروکش تولید ناخالص داخلی، بحران انرژی ناشی از جنگ ناتو و روسیه در اوکراین، عدم ثبات امنیت اقتصادی برای سرمایه‌گذاری، فروکش مصرف خانواده به طور عمومی ناشی از عدم امنیت اقتصادی، نرخ بالای بهره بانکی و شرایط سخت سرمایه گذاری و عدم امنیت سیاسی‌ست.

بر خلاف فروکش تولید ناخالص داخلی، بودجه دفاعی به طور انفجاری افزایش یافته است. جدول شماره ۲ به روشنی این مدعا را مستند میسازد. علاوه بر آن دولت فرانسه افزایش ۳۶ میلیارد یوروئی بودجه نظامی سال آینده را در نظر دارد و میخواهد تا سال ۲۰۳۰ این بودجه را تا ۷۶٫۳ میلیارد یورو افزایش دهد.

سال بودجه دفاعی فرانسه نسبت به سال قبل
۲۰۲۱ حدود ۳۹٫۲ میلیارد € +۴٫۵٪
۲۰۲۲ حدود ۴۰٫۹ میلیارد € +۴٫۳٪
۲۰۲۳ حدود ۴۳٫۹ میلیارد € +۷٫۳٪
۲۰۲۴ ۴۷٫۲ میلیارد € +۷٫۵٪
۲۰۲۵ ۵۰٫۵ میلیارد € +۷٫۰٪
۲۰۲۶ ۵۷٫۱ میلیارد € +۱۳٫۳٪
جدول شماره ۲

این معضل اقتصادی و گرایش نظامی‌گری در اقتصاد باعث گردیده که بودجه عمومی فرانسه از سال ۲۰۲۲ با کسری فزاینده‌ای روبرو گردد.

سال کسری بودجهمیلیارد € کسری به‌عنوان% GDP
۲۰۲۲ −۱۲۵٫۹ ۴٫۷٪
۲۰۲۳ −۱۵۱٫۹ ۵٫۴٪
۲۰۲۴ −۱۶۹٫۱ ۵٫۸٪
۲۰۲۵ −۱۵۲٫۵ ۵٫۱٪
جدول شماره ۳

جدول شماره ۳ کسر بودجه فرانسه را آنچنان نشان میدهد که دولت فرانسه گزارش کرده است. بدین ترتیب روشن میشود که جنبش اخیر دانش‌آموزی همانند جنبش کارگری ۲۰۲۵ ریشه‌های اقتصادی – سیاسی عمیقی دارد و فقط یک جنبش دانش‌آموزی گذرا نیست.

ناشی از این نارسائی‌های اقتصادی، بودجه‌ زمینه‌های عمومی رفاهی، معیشتی، آموزشی، کاهش یافته و نارضایتی گسترده‌ای در جامعه ایجاد کرده است.

در اواسط سپتامبر، دانش‌آموزان مدرسه‌ای در حومه پاریس به جمعیت بالای دانش‌آموزان در کلاس‌ها، کمبود معلم و کلاس‌های دبستان، طولانی بودن ساعات تدریس، فرسودگی مدرسه و نامساعد بودن فضای فیزیکی کلاس‌ها و… اعتراض کردند و تظاهرات آغاز شد. این اعتراضات به علت نارضایتی عمومی از سیاست‌های عمومی دولت، با سرعت گسترش یافت و کل فرانسه را در بر گرفت به طوری که معلمان و اتحادیه معلمان، خانواده‌های دانش آموزان و دانشجویان و بخشی از طبقه کارگران نیز پس از اعلام همبستگی با دانش‌آموزان، وارد مبارزه شدند و این مبارزه اکنون به گستردگی قلمرو سیاسی فرانسه در جریان است. نیروهای نظامی فرانسه همانند نیروهای نظامی همه کشورهای سرمایه‌داری، توحش خارق‌العاده‌ای برای سرکوب این مبارزات از خود نشان میدهند.

بر مبنای گزارش رسمی وزارت کشور فرانسه ۶۱۰۰ نفر تا ۶ سپتامبر بازداشت شده‌اند که اکثر آن‌ها زیر سن قانونی هستند. تعداد کشته شدگان در این درگیری‌ها در هیچ گزارش رسمی دولتی قید نگشته است. ولی گزارش‌های غیر رسمی از بیش از ۲۰۰۰ کشته و زخمی آمار میدهد.

اعتراضات اخیر دانش‌آموزی و دانشجوئی فرانسه که با پشتیبانی بی دریغ طبقه کارگر این کشور همراه است، نشانه‌ای‌ست از ادامه بحران اقتصادی – اجتماعی این کشور و نشانه‌ایست از آغاز اوج نوین مبارزات طبقه کارگر و اقشار ناراضی در کلیه کشورهای اروپائی. اکنون مبارزات دانش‌آموزی – دانشجوئی به دیگر کشورهای همسایه فرانسه نیز نشت کرده است. در روز ۶ اکتبر پلیس بلژیک ۱۰ دانش‌آموز معترض را بازداشت کرد.

در چنین شرایطی است که می‌توان به عمق مواضع مرتجعانه رهبران بورژوازی این کشورها پی برد. دولت فرانسه، در اسنای این مبارزات، موشک بالستیک قاره‌پیمای خود را که قادر به حمل کلاهک اتمی نیز هست، آزمایش کرد و آقای ماکرون نیز در این آزمایش حضور داشت. او بدون در نظر گرفتن بحران و آشفتگی اقتصادی – سیاسی درون کشورش، پشتیبانی بی دریغ خود از دولت اوکراین را نیز اعلام نمود.

افاضات رزیلانه – فاشیستی و یا هجویات یک احمق نادان به نام آقای ترامپ نیز واقعا قابل توجه است.

«ترامپ در اکتبر ۲۰۲۶، در مطلبی که در شبکهٔ اجتماعی خود، “تروث سوشال“، دربارهٔ ناآرامی‌های سراسری در مدارس فرانسه منتشر کرد، عیناً چنین نوشت: “آنچه در فرانسه در حال وقوع است، چیزی کمتر از مهاجرت گسترده و خارج از کنترل نیست. مسئله در اینجا مدارس نیست؛ مسئله این است که اسلام می‌خواهد کشوری را که زمانی بزرگ و پرافتخار بود، به تصرف خود درآورد!“ (ترجمه از لموند)

مبارزات کنونی در فرانسه نشان اوجگیری مجدد مبارزات اقتصادی – سیاسی کلیه اقشار ناراضی کشورهای اروپائی، به محوریت طبقه کارگر است. ما از این مبارزات پشتیبانی میکنیم و آن را بخشی از تدارک طولانی مدت مبارزات انقلابی طبقه کارگر و زحمتکشان برای سوسیالیسم ارزیابی مینمائیم.




بدرود رفیق محمد خلیلی

به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۷۰

…. من دلم می‌سوزد

پشت دیوار هیاهو

زیر باران شماتت ماندیم

زیر این چتر سیه پوسیدیم

نه…

من باید بروم

من باید بروم

سطل رنگم را آماده کنم

قلمی بردارم

و همه دیوار ایوان را

سقف

مهتابی را

رنگ سرخی بزنم

*

من باید بروم

که برادرهایم

در جنوب خفقان منتظرند

بدرود رفیق محمد خلیلی

[تولد: ۱۳۱۶، بهار همدان- درگذشت: ۵ مهرماه ۱۴۰۵، دورتموند، آلمان]

رفیق محمد خلیلی، کارگر و سپس استادکار نقاش ساختمانی، شاعر، نویسنده، و مترجمی صاحب نام، پس از سال‌ها رنج تحمل بیماری‌ای صعب‌العلاج، روز یکشنبه ۵ مهرماه ۱۴۰۵ (۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶) در بیمارستانی در شهر دورتموند درگذشت.

زندگیِ پرافت‌وخیز رفیق محمد خلیلی معروف به “دایی خلیلی” (لقبی که دوستان و رفقای کارگرش به او داده بودند) کارگری با جذبه و پاکیزه سخن و فعال سیاسی درعین‌حال با بسیاری از رویدادهای مهم اجتماعی و فرهنگی میهن ما مرتبط بود.

رفیق محمد خلیلی همواره از سوی رژیم پهلوی (و بعد از انقلاب از سوی رژیم اسلامی نیز) زیر نظر بود و بارها احضار و سیم جیم می‌‌شد، ازجمله در هجوم رژیم شاه به اعضای “تشکیلات تهران” در سال ۱۳۴۹ او مدتی در خانهٔ رفقای کارگر در جنوب شهر تهران به‌صورت مخفی بسر می‌برد. پس از طی شدن این دوره زندگی در خفا به‌طورکلی بیشتر در ارتباط با کارگران نقاش و صنف‌های دیگر و دوستان شاعر، نویسنده، و تئاتری  همچون پیش از آن در ارتباط بود. و  از طریق این حشرونشرها بسیاری از دوستان کارگر او با دوستان ادبی و تئاتری او آشنا می‌شدند، آشنایی‌هایی که در زندگی و فکر هر دو گروه تأثیرهایی جدی داشت. مثلاً یکی از دوستان تئاتری و نیز شاعر او با کارگران بسیاری این‌گونه آشنا شد و روابط دوستانه داشت. این هنرمند پس از انقلاب بر اساس زندگی یکی از این دوستان کارگر تئاتری خیابانی اجرا کرد که در نوع خود توجه‌برانگیز بود.

رفیق خلیلی در جریان فعال کردن حرکت کانون نویسندگان ایران که از سوی رفیق به‌آذین به‌طور جدی پیگیری می‌شد با او در ارتباط نزدیک بود (در آستانه انقلاب نیز  به‌آذین با او و رفیقی دیگر گروهی به‌نام راه کارگر با الهام از نشریه “رابوچی پوت” لنین در جهت اشاعه شعارهای حزب تشکیل داد که تا آمدن رفقای حزب از خارج ادامه داشت).

در نتیجه گردهمایی‌ها و انتشار اشعاری که با مضمون دفاع از مردم و ضد دیکتاتوری پهلوی به‌شیوه آن  برهه زمانی از حکومت که شاعران برجسته و همچنین نوخیزانی چون رفیق خلیلی می‌سرودند و چاپ می‌کردند، در سال ۱۳۵۳و با دستگیری ناشری که درحال حروفچینی نخستین مجموعه شعر خلیلی بود شاعر نیز دستگیر شد. رفیق خلیلی سه سال بابت کار ناتمام چاپ شعرهایش زندان کشید.

رفیق خلیلی در فعال کردن کانون  نویسندگان ایران در شرایط امنیتی رژیم پهلوی درحالی‌که دستگاه ساواکش برای هرگونه فعالیت فرهنگی و هنری مردمی خطری مهلک بود همراه با به‌آذین، تنکابنی، کسرایی، سایه و چند عضو فعال دیگر کانون (اکثراً هوادار حزب) در چاپ و پخش بیانیه‌های کانون (که بیشتر به‌قلم به‌آذین نوشته می‌شدند) نقشی سازنده داشت. رفیق خلیلی چند دوره در انتخابات هیئت دبیران به‌عنوان مسئول مالی انتخاب شد و در همین مسئولیت بود که پس از چاپ کتاب “ده شب” شعر انستیتو گوته توسط انتشارات امیرکبیر و با مبلغ حق‌التألیفی چشمگیر (که بیشتر به یاری‌رسانی آقایان جعفری به کانون شبیه بود) و با تلاش بسیار مکانی برای گردهمایی و سایر فعالیت‌های اعضای کانون تهیه کرد.

پس از انتخابات جدید کانون در سال ۵۸ و به‌وجود آمدن بحران در آن رفیق خلیلی با رویگردانی از  تصمیم هیئت دبیران کانون تازه منتخب به “شورای نویسندگان و هنرمندان ایران” پیوست. او در شورا نیز در برنامه‌های فرهنگی و هنری شورا شرکت می‌کرد و در “فصلنامه این شورا” شعرهایش به‌چاپ می‌رسید (شش شماره از این فصلنامه منتشر شد و شماره هفتم ویژه فلسطین را ارشاد پوشال کرد). شعر “اهواز” رفیق خلیلی که بعد از سفرش به اهواز که زیر توپ و موشک‌باران رژیم صدام حسین بود  با استقبال فراوانی روبرو شد نیز در این فصل‌نامه چاپ شد.

در سال ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و هجوم سپاه و رژیم اسلامی به شورا و دستگیری عده‌ای از اعضای آن بار دیگر رفیق خلیلی از تهران دور شد و در بنادر جنوب کاری پیدا کرد و مدتی در آنجا کارگری کرد.

در جریان رویداد پرتب‌وتاب فاجعهٔ ملی کشتار زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۷ خبرهایی گوناگون از انجام اعدام‌ها چه در جامعه و چه از سوی خانواده‌های زندانیان سیاسی شنیده می‌شد. چند ماهی پیش از اعدام‌ها و به‌دنبال قوت گرفتن خبر قطع ملاقات‌های زندانیان و بی‌خبر گذاشتن خانواده‌های زندانیان از وضعیت زندانیان سیاسی از سوی رژیم ایران، حزب با بیانیه‌ها و برگزار کردن تجمع‌هایی از سوی رفقای خارج از کشور همراه رفیق خاوری  و دادن هشدارهای مکرر از احتمال وقوع اقدامی جنایت‌بار از سوی رژیم سعی داشتند استیلای سکوت سیاهی که بر وضعیت زندانیان سیاسی حاکم شده بود درهم بشکنند. بااینهمه، فاجعه رخ داد. رفیق خلیلی همراه با گروهی از رفقای کارگر هوادار حزب و و خانواده‌های‌شان به منزل خانواده‌های رفقای زندانی اعدام شده می‌رفتند و با آنان ابراز همدردی می‌کردند. رفیق بعدها با اندوه می‌گفت مثلاً نمی‌دانستیم چگونه به خانه پدر و مادر رفقا دلیلی‌ها که سه تن از آنان اعدام شده بودند می‌توانیم برویم و چه می‌توانستیم به پدر و مادر این رفقا بگوییم، همدردی واژه‌هایی بی‌رمق می‌نمود.  به‌رغم بحرانی که در کانون در سال ۵۸ به‌وجود آورده شد، رفیق خلیلی در سال ۱۳۷۳ یکی از اعضای هیئت هشت نفره همراه با منصور کوشان، هوشنگ گلشیری، سیما کوبان، محمد مختاری، رضا براهنی، فرج سرکوهی، و محمد محمد علی در نگارش و تهیه امضاهای متن “ما نویسنده‌ایم” نقش مؤثری داشت. در متن “ما نویسنده‌ایم”، ۱۳۴ نویسنده، منتقد، مترجم، و شاعر ایرانی خواستار آزادی بیان و قلم شده و به سانسورهای دولتی اعتراض کرده بودند. کارزار “ما نویسنده‌ایم” از سوی  چهره‌های برجسته فرهنگی و ادبی جهان ازجمله آرتور میلر حمایت شد.

رفیق خلیلی علاقهٔ بسیاری به دیدار همبند سابقش در دوران زندان در رژیم پهلوی یعنی رفیق “علی خاوری” داشت. بالأخره در دههٔ هشتاد با رفیق خاوری دیدار کرد و از هر دری با یکدیگر بسیار سخن گفتند. سرآخر او به اطلاع رفیق خاوری رساند که تصمیم دارد روی نگارش تاریخچه‌ای از “تشکیلات تهران” کار کند. رفیق خاوری او را به‌ لزوم نوشتن این تاریخچه  توصیه و انجام آن را تشویق کرد.

رفیق خلیلی ده‌ساله بود که از روستایش همراه خانواده به تهران مهاجرت کرده بود و چندی نگذشت به کارهایی مشغول شد که به یک نوجوان روستایی در شهر امکان داشت بدهند. استاد نقاش ساختمان  سخنان اول را که پس از آن به باور او به حزب توده ایران تبدیل شد با کارگر نوجوانش در میان می‌گذاشت. او به این باور در طول زندگی‌اش تا آخرین لحظه‌های حیاتش و در دیدارهایی از جمله با برخی رفقا از باوری که از دوران نوجوانی کارگری به حزب داشت اینک سخن آخر را می‌گفت، و آن، همچنان وفاداری به آن باور بود.

حزب تودهٔ ایران درگذشت رفیق محمد خلیلی را به خانوادهٔ گرامی او و به هواداران و اعضای حزب تودهٔ ایران تسلیت می‌گوید. یادش گرامی باد.

رفیق محمد خلیلی در کنار فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی آثار ادبی متعددی از خود به‌جا گذاشته است که عبارتند از:

مجموعه‌های شعر: ۱.‌ ارغوانی، ۱۳۵۵ (به دلیل چاپ بدون پخش این مجموعه از سال ۱۳۵۳ تا اواخر سال ۱۳۵۵ زندان بود)، ۲.‌  تا آزادی، ۱۳۵۷، انتشارات نیل،  ۳.‌ آفتابگردان، ۱۳۶۵، ۴.‌ آواز رنگ‌ها، ۱۳۶۵،   ۵.‌ همچون نارنجی شعله‌ور، ۱۳۶۷، انتشارات نگاه.  ۶.‌ سوخته‌زاران، ۱۳۷۰، انتشارات سبز. ۷.‌ یارالی شعرلر، ۱۳۷۲، انتشارات تاخ.  ۸.‌ صدایم را به باران بسپار، ۱۳۷۴، انتشارات روزآمد. ۹.‌ عطر کلمات، ۱۳۸۸،  ۱۰.‌ روییدن از رؤیاها، ۱۳۹۰، انتشارات ابتکار نو.  ۱۱.‌ با نقره‌های نگاه ماه، ۱۳۹۰، ۱۲. سکوت آبی حوا، ۱۳۹۰، انتشارات جان شیفته. ۱۳. افروزه‌ها، ۱۳۹۸، ۱۴. ماه و بلدرچین ها، ۱۳۹۸، انتشارات گل آذین. مجموعه‌های داستان:  ۱. زیر براده‌های سرب، ۱۳۷۱، انتشارات نگاه سبز.  ۲. گل سرخی بر گیسو، ۱۳۹۱، انتشارات جان شیفته. ترجمه: ۱.‌ نادر شاه (نمایشنامه)، نریمان نریمانف، ۱۳۵۸، انتشارات امیرکبیر. ۲. سیلاب‌های خروشان (رمان)، اسماعیل شیخلی، ۱۳۸۵، انتشارات مازیار.  ۳. افسانه‌های آذربایجان (ده جلد)، ۱۳۷۲، انتشارات مینا.   ۴. آفتاب آبی (گزیده‌ای از شعرای نوگرای جمهوری آذربایجان)، انتشارات خنیا.  ۵.‌ شعرهای عاشقانه برای آزادی، اریش فرید، به همراه ژیلا مشعشعی، انتشارات مازیار.  ۶. پری خاله و لنین، میرزا ابراهیموف، ۱۳۹۸، انتشارات گل آذین. گردآوری: همیان ستارگان (آنتولوژی هفتاد سال داستان کوتاه در ایران)، انتشارات هوش و ابتکار.

، ۱۳ مهر  ۱۴۰۵




درگذشت ابراهیم سراوکی، روزنامه‌نگار ایرانی اومانیته و فعال باسابقه حزب توده ایران

akhbar-rooz.com

کوتاه شده

از مبارزه با حکومت شاه تا مقاومت در برابر جمهوری اسلامی

ابراهیم سراوکی از دوران جوانی با فعالیت سیاسی در ایران آشنا شد. او که به نوشته اومانیته، ابتدا با حکومت سلطنتی شاه و پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ با حکومت آیت‌الله خمینی روبه‌رو شده بود، مبارزه سیاسی خود را در ارتباط با حزب توده ایران ادامه داد.

پس از استقرار جمهوری اسلامی و تشدید سرکوب نیروهای مخالف، سراوکی ناگزیر ایران را ترک کرد و به فرانسه پناه برد. او تحصیلات روان‌شناسی خود را که در ایران آغاز کرده بود، در شهر استراسبورگ ادامه داد و با موفقیت به پایان رساند.

اومانیته می‌نویسد بازگشت به ایران برای سراوکی به معنای خطر بازداشت و کشته‌شدن بود. با این حال، او در سال‌های اقامت در فرانسه ارتباط خود را با فعالیت‌های سیاسی و تشکیلاتی حزب توده ایران حفظ کرد.

سراوکی در گفت‌وگو با همکارانش از سفرهای خود به برلین شرقی و جمهوری دموکراتیک آلمان سابق سخن می‌گفت؛ کشوری که در دوره‌های مختلف پذیرای هزاران پناهنده سیاسی از شیلی و ایران شده بود. او همچنین در فرانسه در کنار حزب کمونیست این کشور فعالیت داشت و برای مدتی با گی دوکولونه، نماینده کمونیست پارلمان فرانسه، همکاری و ارتباط نزدیک داشت.

مجید، یکی از دوستان دوران دانشجویی سراوکی، در پیامی از لندن به اومانیته گفته است که نگاه انتقادی و قدرت تشخیص سیاسی او از همان دوران انقلاب ایران بر دوستانش تأثیر گذاشته بود.

فعالیت روزنامه‌نگاری و همکاری با اومانیته

سراوکی در سال ۲۰۱۰ به تحریریه روزنامه اومانیته پیوست و به‌عنوان روزنامه‌نگار و فیلم‌بردار فعالیت خود را آغاز کرد. او در یک گروه کوچک و با امکانات محدود، در راه‌اندازی فعالیت‌های ویدئویی این روزنامه نقش داشت و به شکل‌گیری نخستین زیرساخت‌های تولید گزارش‌های تصویری اومانیته کمک کرد.

پیش از ورود به روزنامه‌نگاری حرفه‌ای، سراوکی تجربه فعالیت اقتصادی نیز داشت. او مدتی در زمینه تجارت کار کرد و یک مجموعه کوچک از فروشگاه‌های اجاره فیلم راه انداخت. به نوشته اومانیته، علاقه او به ارتباط با مردم از ویژگی‌هایی بود که در این فعالیت نیز آشکار می‌شد.

او همراه همسرش، سوفی، در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی فرانسه نیز مشارکت داشت. این دو در جریان انتخابات پارلمان اروپا، انجمنی شهروندی و فعال در منطقه سن‌سن‌دنی، در حومه پاریس، تأسیس کردند و به تهیه مصاحبه‌های ویدئویی با شخصیت‌های چپ پرداختند.

سراوکی که فرانسه را دومین میهن خود می‌دانست، در سال ۲۰۰۸ تابعیت این کشور را دریافت کرد. او در سال ۱۹۸۹ با سوفی آشنا شد و از زندگی مشترک آنان دو فرزند به نام‌های ونسان و توما به دنیا آمدند.

نگرانی از جنگ و آینده ایران

برونو اودان در بخش دیگری از یادداشت خود به دیدگاه‌های سراوکی درباره تحولات اخیر ایران و سیاست‌های آمریکا و اسرائیل اشاره کرده است.

به نوشته او، سراوکی نسبت به پیامدهای حملات نظامی به ایران هشدار داده و معتقد بود بمباران‌هایی که هزاران قربانی غیرنظامی بر جای خواهند گذاشت، در نهایت به سود حکومت جمهوری اسلامی تمام خواهند شد.

مراسم خاک‌سپاری ابراهیم سراوکی روز پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۵، (۱۵ اکتبر) ساعت ۱۵ و ۴۵ دقیقه، در گورستان جنوبی شهر انگن‌له‌بن در حومه پاریس، به نشانی ۲۹ rue de la Coussaye برگزار خواهد شد.