alternative workers news-iran-no-223-1




آنارشیسم یا سوسیالیسم؟(بخش۲)

نوشته: ی. و. استالین

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

بخش (۲)

تئوری ماتریالیستی

«این آگاهی انسان‌ها نیست که هستیِ آنان را تعیین می‌کند، بلکه برعکس، این هستیِ اجتماعیِ آن‌هاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»
– کارل مارکس

ما اکنون می‌دانیم که روش دیالکتیکی چیست. اما نظریهٔ ماتریالیستی چیست؟

همه‌چیز در جهان تغییر می کند، و همه‌چیز در زندگی تکامل می‌یابد؛ اما این دگرگونی‌ها چگونه رخ می‌دهند  و این توسعه به چه شکلی پیش می‌رود؟

جهت نمونه، می‌دانیم که زمین روزگاری توده‌ای گداخته و آتشین بود، سپس به‌تدریج سرد شد، گیاهان و جانوران پدید آمدند، و در پی تکامل دنیای جانوران، گونه‌ای از میمون ظهور نمود و سرانجام انسان به وجود آمد.

به‌طور کلی، مسیر تکامل طبیعت چنین بوده است.

هم‌چنین می‌دانیم که زندگی اجتماعی نیز ثابت نمانده است. زمانی بود که انسان‌ها در چارچوب کمونیسم اولیه زندگی می‌کردند. در آن‌زمان آن‌ها در میان جنگل‌ها پرسه می‌زدند و از راه شکار ابتدایی غذای خود را تهیه و امرار معاش می‌نمودند.

سپس دوره‌ای فرا رسید که کمونیسم اولیه جای خود را به سیستم مادرسالاری(matriarchate) داد – در آن‌زمان انسان‌ها نیازهای خود را عمدتاً از طریق کشاورزی ابتدایی برآورده می‌کردند. بعدها مادرسالاری جای خود را به سیستم پدرسالاری(patriarchate) داد که در آن انسان‌ها عمدتاً از طریق دام‌داری(cattle-breeding) امرار معاش می‌نمودند. پدرسالاری بعدها جای خود را به سیستم برده‌داری(slave-owning) داد – در آن‌زمان انسان‌ها از طریق کشاورزی نسبتاً توسعه‌یافته‌تر امرار معاش می‌کردند. پس از سیستم برده‌داری، فئودالیسم(feudalism) و ​​سپس، پس از همه این‌ها، سیستم بورژوازی(bourgeois) پدید آمد.

به طور کلی، روند تکامل زندگی اجتماعی چنین بوده است.

بله، همه این‌ها به‌خوبی شناخته شده است… اما این تکامل چگونه رخ داد؛ آیا آگاهی(consciousness) موجب رشد «طبیعت» و «جامعه» شد، یا برعکس، این رشد «طبیعت» و «جامعه» بود که آگاهی را پدید آورد و تکامل بخشید؟

تئوری ماتریالیستی(materialist theory) این سئوال را این‌گونه مطرح می‌کند.

برخی می‌گویند که «طبیعت»(nature) و «زندگی اجتماعی» (social life) مقدم بر ایده جهانی بوده است که متعاقباً مبنای رشد آن‌ها قرار گرفته است، به‌طوری‌که تکامل پدیده های «طبیعت» و «زندگی اجتماعی»، به‌اصطلاح، شکل بیرونی است و صرفاً بیان توسعه ایده جهانی است.

جهت نمونه، دکترین ایده‌آلیست‌ها(doctrine of theidealists) در طول زمان به گرایش‌های گوناگونی تقسیم شد.

برخی دیگر می‌گویند که از همان ابتدا دو نیروی متقابلاً نفی‌کننده در جهان وجود داشته‌اند – اندیشه(idea) و ماده(matter)، آگاهی(consciousness) و هستی(being)، و بر همین اساس همهٔ پدیده‌ها نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند – ایده‌آل(ideal) و مادی(material)، که یک‌دیگر را نفی می‌کنند و با یک‌دیگر در ستیزند، به‌طوری که در توسعه طبیعت(nature) و جامعه(society)، مبارزه‌ای دائمی بین پدیده‌های ایده‌آل و مادی وجود دارد.

به‌عنوان نمونه، دکترین دوگانه‌گرایان(dualists) چنین بود، که در طول زمان، مانند ایده‌آلیست‌ها(idealists)، به چندین گرایش تقسیم شدند.

تئوری ماتریالیستی، هم دوگانه‌گرایی(dualism) و هم ایده‌آلیسم(idealism) را کاملاً رد می‌کند.

البته هر دو پدیده ایده‌آل و مادی در جهان وجود دارند، اما این بدان معنا نیست که آن‌ها یک‌دیگر را تفی می‌کنند. برعکس، جنبه‌های ایده‌آل و مادی دو شکل متفاوت از یک طبیعت یا جامعه هستند، یکی بدون دیگری قابل تصور نیست، با هم وجود دارند، با هم توسعه می‌یابند و در نتیجه هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم آن‌ها یک‌دیگر را نفی می‌کنند.

بنابراین، دیدگاه به‌اصطلاح دوگانه‌گرایی(دوگانه‌انگاری) نادرست است.

مونیسم( وحدت‌انگاری)(monism) تئوری ماتریالیستی چنین می‌گوید که یک طبیعت واحد و تقسیم‌ناپذیر که در دو شکل مختلف – مادی و ایده‌آل – نمود می‌یابد؛ یک زندگی اجتماعی واحد و تجزیه‌ناپذیری است که در دو شکل مختلف – مادی و ایده‌آل – بیان شده است – توسعه طبیعت و زندگی اجتماعی را باید این‌گونه در نظر بگیریم.

چنین است وحدت‌انگاری(monism) تئوری ماتریالیستی.

در عین‌حال، تئوری ماتریالیستی(materialist theory)، ایده‌آلیسم(idealism) را نیز رد می‌کند.

اشتباه است که فکر کنیم در تکامل خود، جنبه‌ی ایده‌آل و آگاهی به‌طور کلی، مقدم بر توسعه‌ی جنبه‌ی مادی است. طبیعت به‌اصطلاح «بی‌جان» خارجی پیش از وجود هر موجود زنده‌ای وجود داشته است. نخستین ماده‌ی زنده هیچ آگاهی نداشت، فقط دارای تحریک‌پذیری(irritability) و نخستین مقدمات احساس بود. بعدها، جانوران به‌تدریج قدرت احساس(sensation) را توسعه دادند که به آرامی و مطابق با توسعه‌ی ساختار ارگانیسم‌ها و سیستم‌های عصبی آن‌ها به آگاهی تبدیل شد. اگر میمون همیشه روی چهار دست و پا راه می‌رفت، اگر هرگز راست نمی‌ایستاد، نوادگانش – انسان – نمی‌توانست آزادانه از شُش‌ها(ریه‌ها) و تارهای صوتی خود استفاده کند و درنتیجه نمی‌توانست صحبت کند؛ و این امر توسعه‌ی آگاهی او را به تأخیر می‌انداخت. به‌علاوه، اگر میمون روی پاهای عقب خود بلند نمی‌شد، نسل‌ش – انسان – مجبور می‌شد همیشه روی چهار دست و پا راه برود، به پایین نگاه کند و برداشت‌های خود را فقط از آن‌جا به‌دست آورد، و نمی‌توانست به بالا و اطراف خود نگاه کند و در نتیجه، مغز او هیچ برداشتی بیش از مغز یک چهارپا دریافت نمی‌کرد. همه این‌ها اساساً رشد آگاهی انسان را به تأخیر می‌انداخت.

بنابراین، رشد آگاهی به ساختار خاصی از ارگانیسم و ​​رشد سیستم عصبی آن نیاز دارد.

درنتیحه، توسعه‌ی جنبه ایده‌آل، (یعنی) توسعه‌ی آگاهی، مقدم بر توسعه‌ی جنبه مادی، توسعه‌ی شرایط بیرونی است: نخست شرایط بیرونی(خارجی) تغییر می‌کنند، نخست جنبه مادی تغییر می‌کند و سپس آگاهی، (یعنی) جنبه ایده‌آل، بر اساس آن تغییر می‌کند.

بنابراین، تاریخ  تکامل طبیعت، ایده‌آلیسم را کاملاً رد می‌کند.

همین نکته (حکم) نیز دربارهٔ تاریخ تکامل جامعهٔ انسانی صادق است.

تاریخ نشان می‌دهد که اگر در دوره‌های مختلف، انسان‌ها سرشار از ایده‌ها و خواسته‌های متفاوتی بوده‌اند، دلیلش این است که در هر دوره، انسان‌ها جهت برآوردن نیازهای خود به روش‌های مختلفی با طبیعت می‌جنگیدند و بر این اساس، روابط اقتصادی آن‌ها اشکال متفاوتی به خود می‌گرفت.

زمانی بود که انسان‌ها بر اساس کمونیسم اولیه، به‌صورت دسته‌جمعی با طبیعت می‌جنگیدند؛ در آن دوران، مالکیت آن‌ها مالکیت کمونیستی(اشتراکی) بود و بنابراین، در آن‌زمان، آن‌ها به‌ندرت تمایزی بین «مال من» و «مال تو» قائل می‌شدند، و آگاهی آن‌ها کمونیستی بود. زمانی فرا رسید که تمایز بین «مال من» و «مال تو» در فرآیند تولید نفوذ کرد؛ در آن‌زمان، مالکیت نیز ماهیتی خصوصی و فردگرایانه به‌خود گرفت و بنابراین، آگاهی انسان‌ها سرشار از حس مالکیت خصوصی شد. سپس، زمان حال فرا رسید که دوباره تولید ماهیتی اجتماعی به‌خود می‌گیرد و در نتیجه، مالکیت نیز به‌زودی ماهیتی اجتماعی به‌خود خواهد گرفت – و دقیقاً به‌همین دلیل است که آگاهی انسان‌ها به‌تدریج سرشار از اندیشه‌های سوسیالیستی می‌شود.

در این‌جا یک نمونه ساده می‌آوریم. بیایید کفاشی را در نظر بگیریم که صاحب یک کارگاه کوچک است، اما چون قادر به مقاومت در برابر رقابت تولیدکنندگان بزرگ نیست، کارگاه خود را تعطیل می‌کند و مثلاً در کارخانه کفش عادلخانوف در تفلیس مشغول به کار می‌شود. او نه با این هدف که به یک کارگر مزدبگیر دائمی تبدیل شود، بلکه با هدف پس‌انداز مقداری پول، انباشت سرمایه‌ای اندک جهت بازگشایی کارگاه خود، به کارخانه عادلخانوف رفت. همان‌طور که می‌بینید، موقعیت این کفاش از قبل پرولتاریایی بوده، اما آگاهی او هنوز غیرپرولتاریایی، و کاملاً خرده‌بورژوایی است. به‌عبارت دیگر، این کفاش از قبل موقعیت خرده‌بورژوایی خود را از دست داده است، اما آگاهی خرده‌بورژوایی وی هنوز از بین نرفته، و از موقعیت واقعی خود عقب‌مانده است.

واضح است که در این‌جا نیز، زندگی اجتماعی یز همین قاعده استوار است، نخست شرایط بیرونی تغییر می‌کند، نخست شرایط انسان‌ها دگرگون می‌شود و سپس آگاهی آن‌ها نیز بر این اساس تغییر می‌کند.

اما بیایید به کفاش خود برگردیم.

همان‌طور که از قبل می‌دانیم، او قصد داشت مقداری پول پس‌انداز کند و سپس کارگاه خود را بازگشایی نماید. این کفاشِ پرولتریزه شده به کار خود ادامه می‌دهد، اما متوجه می‌شود که پس‌انداز کردن پول بسیار دشوار است، زیرا درآمد او به سختی برای گذران زندگی کافی است. به‌علاوه، کفاش متوجه می‌شود که افتتاح یک کارگاه خصوصی در نهایت چندان جذاب نیست: اجاره‌ای که باید برای محل بپردازد، علایق دمدمی مشتریان، کمبود پول، رقابت تولیدکنندگان بزرگ و نگرانی‌های مشابه – این‌ها مشکلات فراوانی هستند که صاحب کارگاه خصوصی را آزار می‌دهند. از سوی دیگر، پرولتاریا نسبتاً از چنین دغدغه‌هایی آزادتر است؛ و نگران مشتریان و یا پرداخت اجاره محل نیست. کفاش هر روز صبح به کارخانه می‌رود، عصرها «با آرامش» به خانه می‌برمی‌گردد و شنبه‌ها نیز با آرامش «دست‌مزد» خود را دریافت می‌کند. در این‌جا، برای نخستین بار، پروبال‌های رویاهای کفاش خرده بورژوایی ما چیده می‌شود؛ در این‌جا برای نخستین بار گرایش‌های پرولتری در وجود او جوانه می‌زند.

زمان می‌گذرد و کفاش ما می‌بیند که پول کافی برای برآوردن ابتدایی‌ترین نیازهایش ندارد، و آن‌چه که به‌شدت به آن نیاز دارد، افزایش دست‌مزد است. در همان زمان، صدای هم‌کارانش را می‌شنود که در مورد اتحادیه‌های کارگری و اعتصابات صحبت می‌کنند. در این‌جا کفاش ما متوجه می‌شود که جهت بهبود وضع زندگیش باید با اربابان (سرمایه‌داران) مبارزه کند، نه این‌که در فکر باز کردن کارگاه شخصی باشد. از این رو، وی به اتحادیه کارگری می‌پیوندد، وارد جنبش اعتصابی می‌شود و دیری نمی‌گذرد که سرشار از ایده‌های سوسیالیستی می‌شود…

بنابراین، در درازمدت، تغییر در شرایط مادی کفاش، به تغییر در آگاهی او نیز می‌انجامد. نخست شرایط مادی او تغییر کرد و پس از مدتی، آگاهی وی نیز متناسب با آن تغییر می‌یابد.

همین امر را باید به‌طور کلی درباره طبقات و جامعه گفت.

در زندگی اجتماعی نیز، نخست شرایط بیرونی تغییر می‌کند، نخست شرایط مادی تغییر می‌کند و سپس ایده‌های انسان‌ها، عادات، آداب و رسوم و جهان‌بینی آن‌ها نیز متناسب با آن دگرگون می‌گردد.

به همین دلیل است که مارکس می‌گوید:

«این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آن‌هاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»

اگر بتوانیم جنبه مادی، شرایط بیرونی، هستی و سایر پدیده‌های هم‌سنخ آن را محتوا(content) بنامیم، (آن‌گاه) می‌توانیم جنبه ایده‌آل، آگاهی و سایر پدیده‌های جنبه ایده‌آلی، آگاهی و پدیده‌های مشابه آن را شکل(form) بنامیم. از همین‌جا اصل مشهور ماتریالیستی پدید آمد: در روند توسعه، محتوا مقدم بر شکل است، و شکل از محتوا عقب می‌ماند.

 به نظر مارکس، توسعه اقتصادی «زیربنای مادی» زندگی اجتماعی، محتوای آن است، در حالی که توسعه حقوقی-سیاسی و مذهبی-فلسفی «شکل ایدئولوژیک» این محتوا، (یعنی) «روبنای» آن است، مارکس نتیجه می‌گیرد که: «با تغییر زیربنای اقتصادی، کل روبنای عظیم نیز کم‌وبیش با سرعت دگرگون می‌شود.»

البته این بدان معنا نیست که از نظر مارکس، محتوا بدون شکل می‌تواند وجود داشته باشد، آن‌طوری که ش. گ.(Sh. G) تصور می‌کند ( مراجعه کنید به نوباتی(Noboati)، شماره ۱. «نقدی بر مونیسم / یگانه‌انگاری» ). محتوا بدون شکل غیرممکن است، اما نکته این است که از آن‌جایی که یک شکل معین از محتوای خود عقب می‌ماند، هرگز کاملا با این محتوا مطابقت ندارد؛ و بنابراین محتوای جدید «مجبور» است که برای مدتی خود را در قالب شکل کهنه بپوشاند و این (امر) باعث تضاد بین آن‌ها می‌شود. جهت نمونه، در جامعه کنونی، شکل تملک محصولات که ماهیت خصوصی دارد، دیگر با محتوای اجتماعی تولید سازگار نیست، و همین ناسازگاری، سرچشمه «تضادهای» اجتماعی امر.وزی است.

از سوی دیگر، این نظر که آگاهی شکلی از هستی است به این معنی نیست که (خود) آگاهی هم ذاتاً ماده است. این نظری بود که فقط ماتریالیست‌های عامیانه(مبتذل) (vulgar materialists)، به‌عنوان نمونه، بوخنر(Buchner) و مولشوت(Moleschott) داشتند، نظریه‌هایی اساساً با ماتریالیسم مارکس در تضاد است و انگلس به‌درستی آن‌ها را در  کتاب لودویگ فوئرباخ(Ludwig Feuerbach) خود به ریشخند گرفت. بر اساس ماتریالیسم مارکس، آگاهی و هستی، اندیشه و ماده، دو شکل متفاوت از یک پدیده واحد هستند که به‌طور کلی، طبیعت یا جامعه نامیده می‌شود. در نتیجه، این دو نه یک‌دیگر را نفی می‌کنند(۵)؛ و نه یک پدیده واحد هستند. تنها نکته این است که در روند رشد طبیعت و جامعه، آگاهی، یعنی آن‌چه در ذهن ما می‌گذرد، یعنی آن‌چه در جهان بیرون از ما رُخ می‌دهد، مقدم بر تغییر مادی متناظر است. هر تغییر مادی معین، دیر یا زود، ناگزیر با یک تغییر ایده‌آل متناظر دنبال می‌شود.

بسیار خوب، به ما گفته خواهد شد که شاید این موضوع در مورد تاریخ طبیعت و جامعه درست باشد. اما چگونه مفاهیم و ایده‌های مختلف در حال حاضر در ذهن ما پدیدار می‌شوند؟ آیا شرایط به اصطلاح خارجی واقعاً وجود دارند، یا آنچه وجود دارد فقط تصورات ما از این شرایط خارجی است؟ و اگر شرایط خارجی وجود دارند، تا چه حد قابل درک و شناخت‌اند؟.

تئوری ماتریالیستی در این مورد، می‌گوید که تصورات ما، «خود» ما، تنها تا جایی وجود دارند که شرایط بیرونی وجود داشته باشند که باعث ایجاد تأثیراتی در «خود» ما شوند. هر کسی که بدون فکر بگوید چیزی جز تصورات ما وجود ندارد، مجبور است وجود همه شرایط بیرونی را انکار کند و در نتیجه، باید وجود همه مردمان دیگر را انکار کند و فقط وجود «خود» خودش را بپذیرد، که چنین نتیجه‌ای پوچ است و کاملاً با اصول علم در تضاد است.

بدیهی است که شرایط بیرونی واقعاً وجود دارند؛ این شرایط قبل از ما وجود داشته‌اند و پس از ما نیز وجود خواهند داشت؛ و هر چه (این شرایط) بیش‌تر و قوی‌تر بر آگاهی ما تأثیر بگذارند، آسان‌تر قابل درک و شناخت می‌شوند.

در مورد این سئوال که چگونه امروزه تصورات و اندیشه‌های مختلف در ذهن ما پدید می‌آیند، باید توجه داشته باشیم که در این‌جا ما به‌طور خلاصه تکرار آن‌چه را مشاهده می‌کنیم که در تاریخ طبیعت و جامعه اتفاق می‌افتد. در این مورد نیز، شیء خارج از ما مقدم بر تصور ما از آن بوده است؛ در این مورد نیز، تصور ما، یعنی شکل، از شیء – از محتوای آن – عقب می‌ماند. وقتی به درختی نگاه می‌کنیم و آن را می‌بینیم – این تنها نشان می‌دهد که این درخت حتی قبل از این‌که تصور درخت در ذهنمان شکل بگیرد، وجود داشته است، و این درخت بوده که تصور مربوطه را در ذهنمان پدید آورده است….

به‌طور خلاصه، محتوای تئوری ماتریالیستی مارکس  چنین است.

اهمیت (این) تئوری ماتریالیستی برای فعالیت‌های عملی انسان‌ها به راحتی قابل درک است.

اگر نخست شرایط اقتصادی دگرگون شود و سپس آگاهی انسان‌ها متناسب با آن دستخوش تغییر گردد، روشن است که باید سرچشمه هر اندیشه و آرمان معین را نه در ذهن انسان‌ها و نه در تخیلات آنان، بلکه در روند تکامل شرایط اقتصادی جست‌وجو کرد. تنها آن آرمانی درست و پذیرفتنی است که بر پایه بررسی و شناخت شرایط اقتصادی استوار باشد. همه آرمان‌هایی که شرایط اقتصادی را نادیده می‌گیرند و بر روند تکامل آن مبتنی نیستند، بی‌ثمر و غیرقابل‌پذیرش‌اند.

این نخستین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی می‌توان گرفت.

اگر آگاهی انسان‌ها، عادات و رسوم آن‌ها محصول شرایط بیرونی است، و اگر نامناسب بودن اشکال نهادهای حقوقی و سیاسی ریشه در محتوای اقتصادی داشته باشد، واضح است که ما باید به ایجاد تغییر اساسی در روابط اقتصادی کمک کنیم تا با این تغییر، در عادات و رسوم مردم و در نظام سیاسی آن‌ها تغییر اساسی ایجاد شود. کارل مارکس در این باره می‌گوید:

«جهت درک پیوند ضروری مابین ماتریالیسم و … سوسیالیسم نبوغ زیادی لازم نیست. اگر انسان همه دانش، ادراکات و غیره خود را از عالم جهان محسوس به‌دست می‌آورد… پس نتیجه می شود که مسئله بر سر آن است که جهان تجربی چنان سامان یابد که انسان در آن، آن‌چه را که حقیقتاً انسانی است تجربه کند و به تجربه کردن خویشتن به‌مثابه یک انسان عادت کند … اگر انسان به معنای ماتریالیستی(مادی)( materialist sense) آزاد نباشد – یعنی نه به دلیل نیروی منفیِ تواناییِ اجتناب از این یا آن، بلکه به دلیل قدرت مثبت برای ابراز فردیت واقعی خود آزاد باشد، پس نباید افراد را به خاطر جرایم مجازات کرد، بلکه باید مکان‌های پرورش ضداجتماعی جُرم را از بین بُرد… اگر انسان تحت تأثیر شرایط شکل می‌گیرد(یعنی محصول شرایط است- م.)، پس شرایط نیز باید به‌صورت انسانی شکل گیرد.» (مراجعه کنید به لودویگ فوئرباخ، پیوست: «کارل مارکس در مورد تاریخ ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»)(۶)

این دومین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی به دست می آید.

***

دیدگاه آنارشیستی در مورد تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس چیست؟

در حالی که روش دیالکتیکی از هگل(Hegel) سرچشمه گرفته است، تئوری ماتریالیستی(materialist theory) توسعه بیش‌تری از ماتریالیسم فوئرباخ(Feuerbach) است. آنارشیست‌ها(Anarchists) این را به‌خوبی می‌دانند و می‌کوشند از نقص‌های هگل و فوئرباخ جهت بی‌اعتبار کردن ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) مارکس و انگلس استفاده کنند. ما قبلاً با اشاره به هگل و روش دیالکتیکی نشان داده‌ایم که این‌گونه ترفندهای آنارشیست‌ها چیزی جز جهل و ناآگاهی خودشان را ثابت نمی‌کند. همین سخن را باید با اشاره به حملات آن‌ها به فوئرباخ و نظریه ماتریالیستی گفت.

جهت نمونه. آنارشیست‌ها با اعتمادبه‌نفسی فراوان به‌ما می‌گویند که «فوئرباخ یک پانته‌ایست(pantheist) بود…» که او «انسان را به مقام خدایی رساند…» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۷. د. دلندی(D. Delendi)، و این‌که «به نظر فوئرباخ، انسان همان‌چیزی است که می‌خورد…» با این ادعا که مارکس از این مطلب چنین نتیجه گرفت: «در نتیجه، نکته اصلی و اولیه و تعیین‌کننده، شرایط اقتصادی است…» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۶، ش. گ.).

درست است، هیچ کس در مورد پانته‌ایسم فوئرباخ، الوهیت بخشیدن به انسان و سایر اشتباهات مشابه او تردیدی ندارد. برعکس، مارکس و انگلس نخستین کسانی بودند که اشتباهات فوئرباخ را آشکار کردند. با این وجود، آنارشیست‌ها لازم می‌دانند که بار دیگر اشتباهات آشکار شده را «افشا» کنند. چرا؟ احتمالاً به این دلیل که با توهین و حمله به فوئرباخ، می‌خواهند به‌طور غیرمستقیم تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس را بی‌اعتبار کنند. البته، اما اگر ما موضوع را بی‌طرفانه و منصفانه بررسی کنیم، مطمئناً متوجه خواهیم شد که فوئرباخ علاوه بر ایده‌های نادرستش، ایده‌های صحیح را نیز مطرح کرده است، همان‌گونه که در باره بسیاری از محققان و دانش‌مندان تاریخ چنین بوده است. با این وجود، آنارشیست‌ها هم‌چنان به «افشاگری» خود ادامه می‌دهند…

باز هم می‌گوییم که با ترفندهایی از این دست، آن‌ها چیزی جز جهل و ناآگاهی خود را ثابت نمی‌کنند. جالب است توجه داشته باشیم (همان‌طور که بعداً خواهیم دید) که آنارشیست‌ها اصلاً بدون آن‌که با تئوری ماتریالیستی آشنایی جدی داشته باشند، صرفاً بر اساس شنیده‌ها به نقد آن پرداخته‌اند. در نتیجه، آن‌ها اغلب یک‌دیگر را نقض و رد می‌کنند، که البته این امر باعث می‌شود «منتقدان» ما مسخره به نظر برسند. جهت نمونه، اگر به آن‌چه آقای چرکزیشویلی(Cherkezishvili) می‌گوید گوش دهیم، چنین به‌نظر می‌رسد که مارکس و انگلس از ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ (monistic materialism) متنفر بودند، و این‌که ماتریالیسم آن‌ها عامیانه بود و نه ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌:

«علم بزرگ طبیعت‌گرایان(naturalists)، با سیستم تکامل، ترانسفورمیسم(transformism)، و ​​ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ آن، که انگلس از آن به شدت متنفر بود… از دیالکتیک اجتناب می‌کرد» و غیره (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۴، و. چرکزیشویلی).

بنابراین، نتیجه می‌شود که ماتریالیسم علمی-طبیعی، که چرکزیشویلی آن را تأیید می‌کند و انگلس از آن «متنفر» بود، ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ (monistic materialism) بود و بنابراین، شایسته تأیید است، در حالی که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانه‌گرایانه‌ نیست و البته شایسته تقدیر هم نیست.

با این حال، یک آنارشیست دیگر می‌گوید که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانه‌گرایانه‌(monistic) است و بنابراین باید رد شود.

«برداشت مارکس از تاریخ، بازگشتی به هگل است. ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ عینیت‌گرایی مطلق(absolute objectivism) به طور کلی، و یگانه‌گرایانه‌ اقتصادی مارکس به طور خاص، نه در طبیعت امکان‌پذیر است و نه از لحاظ نظری معتبر… ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌، دوگانه‌انگاری‌ای(dualism) ضعیفی است که به‌خوبی پنهان شده و مصالحه ای بین متافیزیک و علم است…» (مراجعه کنیدبه نوباتی، شماره ۶، ش. گ. ).

بنابراین، نتیجه می‌شود که ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ پذیرفتنی نیست، مارکس و انگلس از آن متنفر نیستند، بلکه برعکس، خودشان ماتریالیست یگانه‌گرایانه‌ هستند – و بنابراین، ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ باید رد شود.

همه آن‌ها شش و هفت ساله هستند. سعی کنید که بفهمید کدام‌یک از آن‌ها درست می‌گوید، اولی(چرکزیشویلی) یا دومی(ش. گ)! آن‌ها هنوز در مورد مزایا و معایب ماتریالیسم مارکس با یک‌دیگر به توافق نرسیده‌اند، هنوز نفهمیده‌اند که آیا ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌(monistic) است یا نه، و هنوز خودشان تصمیم نگرفته‌اند که کدام یک از ماتریالیسم‌های عامیانه(مبتذل)(vulgar) یا یگانه‌گرایانه‌(monistic) قابل قبول‌تر است – اما آن‌ها از قبل با ادعاهای متکبرانه خود مبنی بر این‌که مارکسیسم را در هم شکسته‌اند، گوش فلک را کر کرده اند!

خب، خب، اگر آقایان آنارشیست‌ها هم‌چنان با همین شور و اشتیاقی که الان دارند، به تخریب دیدگاه‌های یک‌دیگر ادامه دهند، دیگر نیازی به گفتن نیست، آینده متعلق به آنارشیست‌هاست…

مضحک‌تر از این واقعیت این است که برخی از آنارشیست‌های «مشهور»، علی‌رغم «شهرتشان»، هنوز با گرایش‌های مختلف در علم آشنا نشده‌اند. ظاهرا آن‌ها نمی‌دانند که انواع مختلفی از ماتریالیسم در علم وجود دارد که تفاوت زیادی با یک‌دیگر دارند: به‌عنوان نمونه، ماتریالیسم عامیانه(vulgar materialism) وجود دارد که اهمیت جنبه ایده‌آل و تأثیر آن بر جنبه مادی را انکار می‌کند؛ اما ماتریالیسم به اصطلاح یگانه‌انگارانه( monistic materialism) – یعنی نظریه ماتریالیستی مارکس – نیز وجود دارد که رابطه متقابل میان جنبه مادی و جنبه ایده‌آل را به شیوه‌ای علمی بررسی می‌کند. اما آنارشیست‌ها این گرایش‌های متفاوت ماتریالیسم را اشتباه می‌گیرند، حتی تفاوت‌های آشکار بین آن‌ها را نمی‌بینند، و در عین‌حال با اعتمادبه‌نفس فراوان تأیید می‌کنند که در حال نوسازی علم هستند!

جهت نمونه، پی. کروپوتکین(P. Kropotkin)، در آثار «فلسفی» خود، با افتخار اعلام می‌کند که آنارکو-کمونیسم(anarcho-communism) مبتنی بر «فلسفه ماتریالیستی معاصر» است، اما او حتی یک کلمه هم نمی‌گوید تا توضیح دهد که آنارکو-کمونیسم بر کدام «فلسفه ماتریالیستی» مبتنی است: بر ماتریالیسم عامیانه، ماتریالیسم یگانه‌انگارانه یا نوع دیگری از ماتریالیسم. ظاهراً کروپوتکین از این واقعیت بی‌اطلاع است که بین گرایش‌های مختلف ماتریالیسم تضادهای اساسی وجود دارد، و نمی‌داند که اشتباه گرفتن این گرایش‌ها به معنای «احیای علم» نیست، بلکه نشان دادن جهل کامل خودش است (مراجعه کنید به علم و آنارشیسم(Science and Anarchism)، و هم‌چنین آنارشی و فلسفه آن(Anarchy and Its Philosophy) کروپوتکین).

همین نکته را نیز باید درباره شاگردان گرجی کروپوتکین گفت. ببینید چه می‌گویند:

«به عقیده انگلس و هم‌چنین کائوتسکی(Kautsky)، مارکس با این کار خدمت بزرگی به بشریت کرد…» از جمله موارد دیگر، «مفهوم ماتریالیستی» را کشف نمود. آیا این درست است؟ ما این‌طور فکر نمی‌کنیم، زیرا می‌دانیم… که همه تاریخ‌نگاران، دانش‌مندان و فیلسوفانی که به این دیدگاه اعتقاد دارند که مکانیسم اجتماعی( سازوکار جامعه) تحت تأثیر عوامل جغرافیایی، اقلیمی(climatic) و زمین‌ی(telluric)، کیهانی(cosmic)، انسان‌شناسی(anthropological) و زیست‌شناختی(biological) به حرکت در می‌آید – همگی ماتریالیست هستند.» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۲ ).

بنابراین، نتیجه می‌شود که هیچ تفاوتی بین «ماتریالیسم»ارسطو (Aristotle) و هولباخ(Holbach)، یا بین «ماتریالیسم» مارکس و مولشوت(Moleschott) وجود ندارد! اگر دوست دارید، این یک انتقاد است! و کسانی‌که دانششان در این حد است، به فکر نوسازی علم افتاده‌اند! در واقع، ضرب‌المثل مناسبی است که می‌گویند: «وای به روزی که کفاشی نانوا شود!»

برویم سر مطلب بعد. آنارشیست‌های «مشهور» ما جایی شنیده‌اند که ماتریالیسم مارکس، «تئوری شکم»(belly theory) است، و بنابراین ما مارکسیست‌ها را سرزنش می‌کنند و می‌گویند:

«به نظر فوئرباخ(Feuerbach)، انسان همان‌چیزی است که می‌خورد. این فرمول تأثیر جادویی بر مارکس و انگلس داشت» و در نتیجه، مارکس به این نتیجه رسید که «چیز اصلی و نخست شرایط اقتصادی، روابط تولید است…» و سپس آنارشیست‌ها با لحنی فلسفی به ما درس می‌دهند: «اشتباه است اگر بگوییم تنها وسیله دست‌یابی به این هدف زندگی اجتماعی» خوردن و تولید اقتصادی است… اگر ایدئولوژی عمدتاً و به طور یگانه‌انگارانه(monistically) توسط خوردن و شرایط اقتصادی تعیین می‌شد، آن‌گاه برخی از شکم‌پرستان نابغه بودند» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).

می‌بینید که رد ماتریالیسم مارکس و انگلس چقدر آسان است! کافی است در خیابان از یک دختر بچه مدرسه‌ای شایعاتی درباره مارکس و انگلس بشنوید، کافی است آن شایعات خیابانی را با اعتمادبه‌نفس فلسفی در ستون‌های روزنامه‌ای مانند نوباتی تکرار کنید تا به عنوان «منتقد» مارکسیسم به شهرت برسید!

اما آقایان، به من بگویید: کجا، کی، در کدام سیاره و از (زبان) کدام مارکس شنیده‌اید که گفته باشد «خوردن، ایدئولوژی را تعیین می‌کند»؟ چرا جهت تأیید ادعای خود حتی یک جمله، یا یک کلمه از آثار مارکس ذکر نکرده اید؟ درسته که مارکس گفته است شرایط اقتصادی انسان‌ها، آگاهی و ایدئولوژی آن‌ها را تعیین می‌کند، اما چه کسی به شما گفته است که خوردن و شرایط اقتصادی یک چیز هستند؟ آیا واقعاً نمی‌دانید که پدیده‌های فیزیولوژیکی، مثلاً غذا خوردن، با پدیده‌های جامعه شناختی، مثلاً شرایط اقتصادی انسان‌ها، تفاوت اساسی دارد؟ مثلاً می‌توان یک دختر مدرسه‌ای را به خاطر اشتباه گرفتن این دو پدیده متفاوت بخشید؛ اما چگونه است که شما، «فاتحان سوسیال دموکراسی»، «بازآفرینان علم»، اشتباه یک دختر مدرسه‌ای را با بی‌دقتی تکرار می کنید؟

اصلاً چگونه خوردن می‌تواند ایدئولوژی اجتماعی را تعیین کند؟ در مورد آن‌چه که خودتان گفته‌اید تأمل کنید: خوردن، و شکل خوردن، تغییر نمی‌کند. انسان‌ها در  دوران باستان نیز درست مانند امروز غذا می‌خوردند، آن را می‌جویدند و هضم می‌کردند. اما ایدئولوژی پیوسته در حال تغییر است. ایدئولوژی‌های باستانی، فئودالی، بورژوایی و پرولتری، هر یک متعلق به دوره‌ای متفاوت‌اند. آیا قابل تصور است که چیزی که خود تغییر نمی‌کند، بتواند تعیین‌کنندهٔ چیزی باشد که همواره در حال تغییر است؟

ادامه دهیم. به نظر آنارشیست‌ها، ماتریالیسم مارکس «موازی‌گرایی(parallelism) است…» یا به بیان دیگر: «ماتریالیسم یگانه‌انگار(monistic materialism)، دوگانه‌گراییِ(dualism) پنهان و سازشی بین متافیزیک و علم است…» «مارکس به دوگانه‌گرایی(dualism) دچار می‌شود، زیرا روابط تولید را (امری) مادی و (اما) تلاش و اراده‌ی انسان را توهم و اتوپی (utopia) توصیف می‌کند، و گرچه وجود دارد، اما هیچ اهمیتی ندارد» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).

نخست آن‌که، ماتریالیسم یگانه‌انگار مارکس هیچ وجه مشترکی با موازی‌گرایی مضحک ندارد. از دیدگاه این ماتریالیسم، جنبه‌ی مادی، محتوا، لزوماً مقدم بر جنبه‌ی ایده‌آل، شکل، است. با این حال، موازی‌گرایی این دیدگاه را رد می‌کند و با قاطعیت تأیید می‌کند که نه ماده و نه ایده‌آل مقدم نیستند، بلکه هر دو با هم و در کنار هم رشد می‌کنند.

دوم آن‌که، حتی اگر مارکس در واقع «روابط تولیدی را مادی و تلاش و اراده انسانی را توهم و اتوپی بی‌اهمیت» توصیف کرده باشد، آیا این بدان معناست که مارکس یک دوگانه‌گرا بود؟ دوگانه‌گرا، همان‌طور که معروف است، به جنبه‌های ایده‌ال و مادی به‌عنوان دو اصل متضاد اهمیت یکسانی می‌دهد. اما اگر، همان‌طور که شما می‌گویید، مارکس به جنبه مادی اهمیت بیش‌تری می‌دهد و به جنبه ایده‌آل اهمیتی نمی‌دهد زیرا آن یک «اتوپی» است، (پس) چگونه مارکس را دوگانه‌گرا می‌دانید، آقایان «منتقد»؟

سوم آن‌که چه ارتباطی می‌تواند بین ماتریالیسم یگانه‌انگار و دوگانه‌انگاری وجود داشته باشد، در حالی که حتی یک کودک می‌داند که یگانه‌انگاری از یک اصل – (یعنی) طبیعت یا هستی – سرچشمه می‌گیرد که دارای یک شکل مادی و یک شکل ایده‌آل است، در حالی که دوگانه‌انگاری از دو اصل – ماده و ایده‌آل – ناشی می‌شود که طبق دوگانه‌انگاری، یک‌دیگر را نفی می‌کنند؟

چهارم آن‌که، مارکس چه زمانی «تلاش و اراده انسانی را به‌عنوان یک اتوپی و یک توهم» توصیف کرد؟ درست است که مارکس «تلاش و اراده‌ی انسانی» را در روند تکامل اقتصادی توضیح داد، و هنگامی که تلاش‌های برخی از فیلسوفانِ پشت‌میزنشین با شرایط اقتصادی هم‌آهنگ نشد، آن‌ها را اتوپیایی نامید. اما آیا این بدان معناست که مارکس معتقد بود که تلاش انسان به‌طور کلی اتوپیایی است؟ آیا این (بدیهیات) نیز واقعاً نیاز به توضیح دارد؟ آیا واقعاً این گفته‌ی مارکس را نخوانده‌اید که: «بشریت همیشه فقط آن وظایفی را در برابر خود قرار می‌دهد که توان حل آن‌ها را دارد.» (مراجعه کنید به مقدمه‌ی «کمکی به نقد اقتصاد سیاسی» )، یعنی این‌که به‌طور کلی، بشر اهداف خیالی را دنبال نمی‌کند؟ واضح است که یا «منتقد» ما نمی‌داند در مورد چه چیزی صحبت می‌کند، یا عمداً حقایق را تحریف می‌کند.

پنجم آن‌که،، چه کسی به شما گفته است که از نظر مارکس و انگلس «تلاش و اراده‌ی انسانی هیچ اهمیتی ندارند»؟ چرا نشان نمی‌دهید که آن‌ها دقیقاً در کجا چنین سخنی گفته‌اند؟ مگر مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت، در مبارزات طبقاتی در فرانسه، در جنگ داخلی در فرانسه و در جزوه‌های دیگری از این نوع، از اهمیت «تلاش و اراده» صحبت نمی‌کند؟ پس چرا مارکس می‌کوشید «اراده و تلاش» پرولتاریا را با روحیه سوسیالیستی پرورش دهد، اگر هیچ اهمیتی برای «تلاش و اراده» قائل نبود، پس چرا در میان آن‌ها تبلیغ می‌کرد؟ یا (مگر) انگلس در مقالات معروف خود در سال‌های ۱۸۹۱-۱۸۹۴، جز «اهمیت اراده و تلاش»، از چه چیزی صحبت می‌کرد؟ درست است که به‌نظر مارکس، «اراده و تلاش» انسانی محتوای خود را از شرایط اقتصادی به دست می‌آورد، اما آیا این بدان معناست که خود آن‌ها هیچ تأثیری بر توسعه روابط اقتصادی ندارند؟ آیا واقعاً درک چنین اندیشهٔ ساده‌ای برای آنارشیست‌ها تا این حد دشوار است؟

آقایان آنارشیست‌ها در این‌جا «اتهام» دیگری مطرح می‌کنند: «شکل بدون محتوا غیرقابل تصور است…» بنابراین، نمی‌توان گفت که «شکل پس از محتوا می‌آید (از محتوا عقب می‌ماند. ک.Kropotkin) … آن‌ها «هم‌زیستی» می‌کنند…. در غیر این صورت، یگانه‌انگاری(monism) پوچ خواهد بود» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۱. ش. گ.).

«پژوهش‌گر» ما دوباره تا حدودی گیج شده است.  این کاملاً درست است که محتوا بدون شکل غیرقابل تصور است، اما این نیز درست است که شکل موجود هرگز به‌طور کامل با محتوای موجود مطابقت ندارد: اولی(شکل) از دومی(محتوا) عقب می‌ماند، اما محتوای جدید همیشه تا حدودی در لباس شکل قدیمی پوشیده می‌شود و در نتیجه، همیشه بین شکل قدیمی و محتوای جدید تضاد وجود دارد. دقیقاً بر همین اساس است که انقلاب‌ها رخ می‌دهند و این نکته، در کنار چیزهای دیگر، بیان‌گر روح انقلابی ماتریالیسم مارکس است. اما، آنارشیست‌های «مشهور» از درک این موضوع عاجزند و البته تقصیر از خودشان است، نه از نظریهٔ ماتریالیستی.

این‌ها دیدگاه‌های آنارشیست‌ها دربارهٔ تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس است، البته اگر اصلا بتوان آن‌ها را دیدگاه نامید.

یادداشت‌ها:

۱. در پایان سال ۱۹۰۵ و آغاز سال ۱۹۰۶، گروهی از آنارشیست‌ها در گرجستان، به رهبری آنارشیست مشهور و پیرو کروپوتکین(Kropotkin)، وی. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) و حامیانش میخاکو تسرتلی(باتون) (- Baton- Mikhako Tsereteli)، شالوا گوگلیا(ش. گ.) Shalva GogeliaSh. G) و دیگران، مبارزه‌ی شدیدی را علیه سوسیال دموکرات‌ها انجام دادند. این گروه در تفلیس روزنامه‌های نوباتی(Nobati)، موشا(Musha) و بقیه را منتشر کردند.

آنارشیست‌ها در میان پرولتاریا هیچ حمایتی نداشتند، اما در میان عناصر بی‌طبقه و خرده بورژوازی به موفقیت‌هایی دست یافتند. جی. وی. استالین(J. V. Stalin) مجموعه‌ای از مقالات را علیه آنارشیست‌ها با عنوان کلی «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(?Anarchism or Socialism) نوشت. چهار بخش اول در ژوئن و ژوئیه ۱۹۰۶ در آخالی تسخووربا (Akhali Tskhovreba) منتشر شد.

بقیه‌ مقالات به دلیل توقیف روزنامه از سوی مقامات منتشر نشد.

 از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.»

 در دسامبر ۱۹۰۶ و در ۱ ژانویه ۱۹۰۷، مقالاتی که در آخالی تسخووربا منتشر شده بودند، با اندکی بازنگری در آخالی درویبا(Akhali Droyeba)، با این توضیح سرمقاله، تجدید چاپ شدند: «اخیراً، اتحادیه کارمندان اداری به ما نامه نوشت و پیش‌نهاد کرد که مقالاتی در مورد آنارشیسم، سوسیالیسم و ​​​​مسائل مرتبط منتشر کنیم (مراجعه کنید به آخالی درویبا، شماره ۳ ).  چندین رفیق دیگر نیز همین درخواست را مطرح کرده‌اند. ما با کمال‌میل این خواسته‌ها را پذیرفتیم و این مقالات را منتشر می‌کنیم. . لازم می‌دانیم یادآوری کنیم که بخشی از این مقالات پیش‌تر در مطبوعات گرجی منتشر شده بود، اما به دلایلی که خارج از اختیار نویسنده بود، ناتمام ماند.).  از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آن‌ها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.» این توضیح علت وجود دو نسخه از چهار بخش نخست کتاب «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(Anarchism or Socialism) را روشن می‌کند. انتشار این مجموعه مقالات سپس در روزنامه چونی تسخووربا (Chveni Tskhovreba)(زندگی ما) در فوریه ۱۹۰۷ و در روزنامه درو(Dro) (زمان) در آوریل ۱۹۰۷ ادامه یافت. نخستین نسخه مقالات «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»، آن‌گونه که در آخالی تسخووربا منتشر شده بود، به‌عنوان ضمیمه این جلد آمده است.

«چونی تسخووربا» (زندگی ما) – یک روزنامه روزانه بلشویکی بود که به طور قانونی در تفلیس تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد، از ۱۸ فوریه ۱۹۰۷ شروع به انتشار کرد. در مجموع، ۱۳ شماره منتشر شد. این روزنامه در ۶ مارس ۱۹۰۷ به دلیل «گرایش‌های افراطی» توقیف شد.

«درو» (زمان) – یک روزنامه روزانه بلشویکی که پس از توقیف «چونی تسخووربا» در تفلیس منتشر می‌شد، از ۱۱ مارس تا ۱۵ آوریل ۱۹۰۷ تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد. م. تسخاکایا(M. Tskhakaya) و م. داویتاشویلی(M. Davitashvili) اعضای هیئت تحریریه بودند. در مجموع، ۳۱ شماره منتشر شد.

۲. نوباتی (ندا یا فراخوان)، هفته‌نامه‌ای بود که آنارشیست‌های گرجستان در سال ۱۹۰۶ در تفلیس منتشر می‌کردند.

۳. کارل مارکس و فردریش انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۳۲۸.

۴. کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۳۲۹.

۵. این(موضوع) با این اندیشه که بین شکل و محتوا تضاد وجود دارد، منافاتی ندارد. نکته این است که تضاد بین محتوا و شکل به طور کلی نیست، بلکه بین شکل قدیمی و محتوای جدید است که به دنبال شکل جدیدی است و به سمت آن تلاش می‌کند. و برای دستیابی به آن می‌کوشد..

۶.. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریش انگلس، خانواده هیلیگه(خانواده مقدس)، بخش «نبرد انتقادی علیه ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»، در مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe)، بخش اول، جلد سوم، صص. ۳۰۷–۳۰۸. «Kri-tische Schlacht gegen den franzosischen Materialismus.» (Marx-Engels, Gesamtausgabe, Erste Abteilung, Band 3, S. 307-08.)

۷. نگاه کنید به: کارل مارکس، فقر فلسفه (Misère de la Philosophie)، در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد ششم، ص. ۲۲۷.

8. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار برگزیده، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۲۹۲.

۹. همان، جلد دوم، ص. ۲۳.

10. رجوع کنید به فردریک انگلس، انقلاب در علم آقای یوگن دورینگ (آنتی دورینگ)، مسکو، ۱۹۴۷، صص. ۲۳۳–۲۳۵.

۱۱. موشا (کارگر) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۲. خما (صدا) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۳. کارل مارکس، محاکمه کمونیست‌های کلن، منتشر شده توسط انتشارات مولوت، سن پترزبورگ، ۱۹۰۶، صفحه ۱۱۳ (ضمیمه نهم. خطابه کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیست‌ها، مارس ۱۸۵۰). (مراجعه کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحات ۱۰۵–۱۰۴).

۱۴. نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۲۰.

۱۵. نویسنده این عبارت را از رساله‌ کارل مارکس با عنوان «جنگ داخلی در فرانسه» نقل می‌کند،  رساله‌ای با مقدمه‌ای از ف. انگلس، ترجمه روسی از آلمانی با ویراستاری ن. لنین، ۱۹۰۵ (نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۴۰ ).

برگردانده شده از:

J. V. Stalin

?Anarchism Or Socialism  

December, 1906 — January, 1907

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm




Alternative Workers News Iran-No. 222




آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ بخش (۱) روش دیالکتیکی
HER

ی. و. استالین / آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

بخش (۱) روش دیالکتیکی

نوشته: ی. و. استالین

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ (?Anarchism Or Socialism) (۱)

جی. وی. استالین(J. V. Stalin)

دسامبر ۱۹۰۶ – ژانویه ۱۹۰۷

منبع: آثار، جلد ۱، نوامبر ۱۹۰۱ – آوریل ۱۹۰۷

ناشر: خانه انتشارات زبان‌های خارجی، مسکو (Foreign Languages Publishing House, Moscow)، ۱۹۵۴

رونویسی/نشانه‌گذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها(MIA)، ۲۰۰۸

مالکیت عمومی: آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها (Marxists Internet Archive)(۲۰۰۸). هرکسی می‌تواند آزادانه این اثر را کپی، توزیع، نمایش و منتشر کند؛ و یا آثار اقتباسی و تجاری بسازد، ولی «آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها» را به‌عنوان منبع خود ذکر نماید.

***

کانون زندگی اجتماعی مدرن، مبارزه طبقاتی است. در جریان این مبارزه، هر طبقه توسط ایدئولوژی خود هدایت می‌شود. بورژوازی (bourgeoisie) ایدئولوژی خاص خود را دارد- که به اصطلاح لیبرالیسم (liberalism) نامیده می‌شود . پرولتاریا (proletariat) نیز ایدئولوژی خاص خود را دارد – این ایدئولوژی، همان‌طور که همگان می‌دانند، سوسیالیسم (socialism) است.

نباید لیبرالیسم را پدیده‌ای یک‌پارچه و تجزیه‌ناپذیر تلقی نمود: لیبرالیسم به گرایش‌های مختلفی طبقه‌بندی و تقسیم می‌شود که با لایه‌های مختلف بورژوازی مطابقت دارند.

سوسیالیسم نیز کامل و غیرقابل تقسیم نیست: در درون آن نیز گرایش‌های متفاوتی وجود دارد.

ما در این‌جا لیبرالیسم را بررسی نخواهیم کرد – بهتر است این کار را برای زمان دیگری بگذاریم. ما می‌خواهیم خواننده را فقط با سوسیالیسم و ​​گرایش‌های آن آشنا کنیم، زیراکه. فکر می‌کنیم که این امر برای خواننده جالب‌تر است.

سوسیالیسم به سه گرایش  عمده تقسیم می‌شود: رفرمیست (reformism)، آنارشیسم (anarchism) و ​​مارکسیسم (Marxism).

رفرمیست برنشتاین (Bernstein) و دیگران، که سوسیالیسم را هدفی دوردست و نه چیزی بیش از آن می‌داند، رفرمیستی، که عملاً انقلاب سوسیالیستی را  رد می‌کند و هدفش ایجاد سوسیالیسم از طریق مسالمت‌آمیز است، رفرمیستی است که به‌جای مبارزهٔ طبقاتی، حامی هم‌کاری طبقاتی است – این رفرمیست روز به روز در حال زوال است، بیش از پیش هرگونه شباهت خود به سوسیالیسم را از دست می‌دهد و به نظر ما، بررسی آن در این مقاله هنگام تعریف سوسیالیسم کاملاً غیرضروری است.

اما این امر در مورد مارکسیسم و ​​آنارشیسم کاملاً متفاوت است: در حال حاضر، هر دو به‌عنوان گرایش‌های سوسیالیستی شناخته می‌شوند، و مبارزه‌ای شدید علیه یکدیگر انجام می‌دهند، هر دو می‌کوشند خود را به‌عنوان دکترین راستین سوسیالیستی به پرولتاریا معرفی کنند، و البته مطالعه و مقایسه این دو برای خواننده بسیار جالب‌تر خواهد بود.

ما از آن دسته افرادی نیستیم که با شنیدن واژهٔ «آنارشیسم» (anarchism) با تحقیر روی برگردانیم و با تکبری روشن‌فکرانه بگوییم: «چرا وقت خود را تلف کنیم؟ ارزش بحث کردن ندارد!» ما چنین «انتقاد» ارزانی را بی‌ارزش و بی‌فایده می‌دانیم.

و هم‌چنین از آن دسته افرادی نیستیم که خود را با این اندیشه تسلی دهیم که آنارشیست‌ها «پشتوانهٔ توده‌ای ندارند و بنابراین چندان هم خطرناک نیستند.» مسئله این نیست که امروز چه کسی «پیروان» بیش‌تر یا کم‌تری دارد، بلکه مسئله، ماهیت این دکترین (doctrine) است که اهمیت دارد. اگر «دکترین» آنارشیست‌ها  بیان‌گر حقیقت باشد، پس بدیهی است که  قطعا مسیری می‌گشاید و توده‌ها را پیرامون خود جمع می‌کند. اما اگر اشتباه و بر پایه‌ای نادرست بنا شده باشد، دوام زیادی نخواهد داشت و در هوا معلق خواهد ماند، اما نادرستی آنارشیسم را باید اثبات نمود.

برخی  بر این باورند که مارکسیسم و ​​آنارشیسم بر اصول یک‌سانی بنا شده‌اند و اختلافات مابین آن‌ها فقط مربوط به تاکتیک‌ها است، به‌طوری که به باور این افراد، اساساً نمی‌توان بین این دو گرایش تمایز قائل شد.

این یک اشتباه بزرگ است.

ما براین باوریم که آنارشیست‌ها دشمنان واقعی مارکسیسم هستند.  و بر این اساس، ما هم‌چنین معتقدیم که باید با دشمنان واقعی، مبارزه‌ای واقعی صورت گیرد.  از این رو لازم است که «دکترین» آنارشیست‌ها را از ابتدا تا انتها بررسی نموده و به‌طور کامل آن را از همه جنبه‌ها بسنجیم.

نکته این است که مارکسیسم و آنارشیسم، علی‌رغم آن‌که هر دو زیر پرچم سوسیالیسم وارد عرصهٔ مبارزه می‌شوند، اما بر اصولی کاملاً متفاوت بنا شده‌اند.

سنگ بنای آنارشیسم فرد است که رهایی فرد، طبق اصول آن، شرط اصلی رهایی توده‌ها، یعنی پیکره جمعی است.. بر اساس دیدگاه آنارشیستی، تا زمانی که فرد آزاد نشده باشد، رهایی توده‌ها ناممکن است. از این رو شعار آنارشیستی چنین است: «همه چیز برای فرد.»

اما سنگ بنای مارکسیسم توده‌ها هستند که بنا بر دکترین مارکسیستی، رهایی آنان شرط اساسی رهایی فرد است.  یعنی، طبق اصول مارکسیسم، رهایی فرد تا زمانی که توده‌ها رهایی نیابند، غیرممکن است. بر این اساس، شعار مارکسیستی این است: «همه چیز برای توده‌ها.»

واضح است که ما در این‌جا دو اصل داریم که یکی دیگری را نفی می‌کند، و صرفاً اختلاف نظر در مورد تاکتیک‌ها نیست.

هدف مقاله ما این است که این دو اصل متضاد را در کنار یک‌دیگر قرار دهیم، مارکسیسم را با آنارشیسم مقایسه کنیم و از این‌طریق نقاط قوت و ضعف هر یک را روشن نمائیم. در این‌جا لازم می‌دانیم خواننده را با طرح کلی این مقاله آشنا کنیم.

ما با توصیفی از مارکسیسم شروع می کنیم، به‌طور گذرا به دیدگاه آنارشیست‌ها در مورد مارکسیسم پرداخته و سپس به نقد خودآنارشیسم می‌پردازیم. یعنی: روش دیالکتیکی. و دیدگاه آنارشیست‌ها در مورد این روش و نقدخود را توضیح خواهیم داد. تئوری ماتریالیستی، دیدگاه‌های آنارشیست‌ها و انتقاد ما (در اینجا نیز انقلاب سوسیالیستی، دیکتاتوری سوسیالیستی، برنامه حداقلی و به‌طور کلی تاکتیک‌ها)، فلسفه آنارشیست‌ها و نقد ما، سوسیالیسم آنارشیست‌ها و انتقاد ما، تاکتیک‌ها و سازمان‌دهی آنارشیستی را مورد بحث قرار داده- و در پایان، استنباط‌های خود را ارائه می‌دهیم.

‌ما می‌کوشیم ثابت کنیم که آنارشیست‌ها، به‌عنوان پیروان سوسیالیسم جوامع کوچک، سوسیالیست‌های واقعی نیستند.

هم‌چنین تلاش می‌کنیم تا ثابت کنیم که آنارشیست‌ها، از آن‌جا که دیکتاتوری پرولتاریا را رد می‌کنند، انقلابیون واقعی نیز نیستند…

و بنابراین، بیایید به موضوع بپردازیم.

بخش (۱)

روش دیالکتیکی

«همه چیز در جهان در حال حرکت است… زندگی دگرگون می‌شود، نیروهای مولد رشد می‌کنند و مناسبات کهنه فرو می‌پاشند.»

— کارل مارکس

مارکسیسم نه‌تنها نظریه سوسیالیسم است، بلکه یک جهان‌بینی یک‌پارچه، یک سیستم فلسفی است که سوسیالیسم پرولتری مارکس منطقاً از آن پیروی می‌کند. این سیستم فلسفی، ماتریالیسم دیالکتیکی نامیده می‌شود.

بنابراین، توضیح مارکسیسم به‌معنای توضیح ماتریالیسم دیالکتیکی نیز هست.

چرا این سیستم را ماتریالیسم دیالکتیکی می‌نامند؟

زیرا روش آن دیالکتیکی و نظریهٔ آن ماتریالیستی است.

روش دیالکتیکی چیست؟

گفته می‌شود که زندگی اجتماعی همواره در حرکت و تکامل است. و این سخن درست است: زندگی را نباید چیزی ثابت و تغییرناپذیر پنداشت؛ زندگی هرگز در یک سطح باقی نمی‌ماند، بلکه در حرکتی ابدی و در روندی دائمی از ویرانی و آفریدن قرار دارد. بنابراین، زندگی همیشه شامل عناصر نو و کهنه، عناصر در حال رشد و عناصر در حال زوال، عناصر انقلابی و ضدانقلابی است.

روش دیالکتیکی به ما می‌آموزد که زندگی را آن‌گونه که واقعاً هست ببینیم. ما دیده‌ایم که زندگی پیوسته در حال حرکت است؛ در نتیجه، باید آن را در حرکتش بررسی کنیم و بپرسیم: زندگی به کجا می‌رود؟

هم‌چنین دیده‌ایم که زندگی تصویری از ویرانی و آفرینش مداوم ارائه می‌دهد؛ بنابراین باید آن را در روند نابودی و خلق کردن آن بررسی کنیم و بپرسیم: چه چیزی در زندگی درحال نابودی و چه چیزی در حال ظهور است؟

آن‌چه در زندگی متولد می‌شود و روز به روز رشد می‌کند، شکست‌ناپذیر است، پیش‌رفت آن قابل کنترل نیست. به‌عبارت دیگر، اگر، برای نمونه، پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در زندگی اجتماعی پدید آید و روزبه‌روز رشد کند، هرچند امروز ضعیف و کم‌شمار باشد، اما در نهایت پیروز خواهد شد. چرا؟ زیرا در حال رشد است، نیرو می‌گیرد و به پیش می‌رود. از سوی دیگر، آن‌چه در زندگی پیر می‌شود و به سوی گور خود پیش می‌رود، ناگزیر باید شکست بخورد، حتی اگر امروز نمایان‌گر یک نیروی عظیم باشد. یعنی، اگر برای نمونه، بورژوازی به‌تدریج موقعیت خود را از دست دهد و هر روز بیش از پیش عقب رانده شود، هرچند امروز نیرومند و پُرشمار است، اما سرانجام شکست می‌خورد. چرا؟ زیرا به‌عنوان طبقه ای که در حال زوال است، ضعیف و پیر می‌شود و به باری بر دوش زندگی تبدیل می‌گردد.

از همین‌جاست که آن اصل مشهور دیالکتیکی مطرح شد: هر آن‌چه واقعاً وجود دارد، یعنی هر آن‌چه روز به روز رشد می‌کند، منطقی است و هر آن‌چه روز به روز زوال می‌یابد، غیرمنطقی است و در نتیجه، نمی‌تواند از شکست بگریزد.

به‌عنوان نمونه، در دهه هشتاد قرن گذشته، مناقشه بزرگی در میان روشن‌فکران انقلابی روسیه درگرفت. نارودنیک‌ها (Narodniks) ادعا میٰ‌کردند آن نیروی اصلی که می‌تواند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرد، خرده بورژوازی شهر و روستا است. مارکسیست‌ها از آن‌ها پرسیدند: چرا؟ نارودنیک‌ها پاسخ دادند: زیرا اکنون اکثریت جمعیت را خرده بورژوازی شهر و  روستا تشکیل می‌دهند و و افزون بر این، آن‌ها فقیرند، و در فقر زندگی می‌کنند.

مارکسیست‌ها در پاسخ به نارودنیک‌ها گفتند: درست است که اکنون اکثریت شهر و روستا را خرده بورژوازی تشکیل می‌دهند و واقعاً هم فقیرند، اما آیا مسئله فقط همین است؟ خرده بورژوازی مدت‌هاست که اکثریت را تشکیل می‌دهد، اما تاکنون بدون کمک پرولتاریا هیچ ابتکاری در مبارزه برای «آزادی» از خود نشان نداده است. چرا؟ زیرا خرده بورژوازی طبقه‌ای در حال رشد نیست؛ برعکس، روز به روز تجزیه می‌‌شود و به بورژواها و پرولترها تقسیم می‌گردد. از سوی دیگر، البته فقر نیز در این‌جا عامل تعیین‌کننده‌ نیست: «ولگردها» فقیرتر از خرده بورژوازی هستند، اما هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که آن‌ها می‌توانند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرند.

همان‌طور که می‌بینید، مسئله این نیست که کدام طبقه امروز اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهد یا کدام طبقه فقیرتر است، بلکه مسئله این است که کدام طبقه در حال قدرت گرفتن و کدام طبقه در حال زوال است.

و از آن‌جایی که پرولتاریا تنها طبقه‌ای است که پیوسته در حال رشد و قدرت گرفتن است، و زندگی اجتماعی را به پیش می‌برد و تمام عناصر انقلابی را پیرامون خود گرد می‌آورد، وظیفه ما این است که پرولتاریا را به‌عنوان نیروی اصلی در جنبش کنونی در نظر بگیریم، به صفوف آن بپیوندیم و آرمان‌های مترقی آن را آرمان‌های خود بدانیم.

مارکسیست‌ها این‌گونه پاسخ دادند.

بدیهی است که مارکسیست‌ها به زندگی به صورت دیالکتیکی می‌نگریستند، در حالی که نارودنیک‌ها به شیوه‌ای متافیزیکی (metaphysically) استدلال می‌کردند – یعنی آن‌ها زندگی اجتماعی را در مرحله خاصی، ثابت و ایستا تصور می‌کردند.

این گونه است که روش دیالکتیکی به توسعه زندگی می نگرد.

روش دیالکتیکی این‌گونه‌ به تکامل زندگی می نگرد.

اما جنبش و حرکت وجود دارد. در طول «روزهای دسامبر» که پرولتاریا بپاخاست، و به انبارهای اسلحه  و ارتجاع یورش بُرد، در زندگی اجتماعی جنبشی وجود داشت. اما جنبش سال‌های پیش از آن، در زمانی که پرولتاریا، تحت شرایط رشد «مسالمت‌آمیز»، خود را به اعتصابات پراکنده و تشکیل اتحادیه‌های کوچک کارگری محدود می‌کرد، نیز باید جنبش اجتماعی بحساب آید.

واضح است که جنبش اشکال مختلفی به خود می‌گیرد.

و بنابراین روش دیالکتیکی می‌گوید که جنبش دو شکل دارد: شکل تکاملی (Evolutionary) و شکل انقلابی (Revolutionary).

جنبش زمانی تکاملی است که عناصر مترقی به‌طور خودجوش به فعالیت‌های روزمره خود ادامه دهند و تغییرات جزئی و کمی(quantitative) را در نظم قدیمی ایجاد کنند.

جنبش زمانی انقلابی است که همین عناصر گردهم می‌آیند، از اندیشه‌ای واحد الهام می‌گیرند و به اردوگاه دشمن یورش می‌برند تا نظم کهن را از ریشه برکنند، دگرگونی‌های کیفی(qualitative) در زندگی ایجاد کنند و نظمی نوین برقرار سازند.

تکامل، انقلاب را آماده می‌کند و زمینهٔ آن را فراهم می‌آورد؛ و انقلاب، روند تکامل را به کمال می‌رساند و و فعالیت بیش‌تر راه را برای ادامهٔ آن هموار می‌کند.

روندهای مشابهی در طبیعت رخ می‌دهند. تاریخ علم نشان می‌دهد که روش دیالکتیکی روشی واقعاً علمی است: از نجوم گرفته تا جامعه‌شناسی، در هر حوزه‌ای تأییدی بر این اندیشه می‌یابیم که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، هر پدیده ای تغییر می‌کند، و تکامل می‌یابد.

در نتیجه، هر پدیده‌ای در طبیعت باید از منظر حرکت و تکامل بررسی شود. و این بدان معناست که روح دیالکتیک سراسر علم معاصر را در بر گرفته است.

در مورد اشکال جنبش، این واقعیت که طبق دیالکتیک، تغییرات جزئی و کمّی دیر یا زود منجر به تغییرات کیفی عمده می‌شوند – این قانون در تاریخ طبیعت نیز به همان اندازه اعتبار دارد.. «جدول تناوبی عناصر» مندلیف (Mendeleyev) به‌روشنی نشان می‌دهد که پیدایش تغییرات کیفی از دل تغییرات کمی در تاریخ طبیعت چقدر مهم است. همین امر در زیست‌شناسی (biology) نیز از طریق نظریهٔ نئولامارکیسم(neo-Lamarckism)، که به‌تدریج جای نئوداروینیسم(neo-Darwinism) را می‌گیرد، نشان داده می‌شود.

ما در دربارهٔ سایر حقایقی که فردریش انگلس(F. Engels) در آنتی دورینگ(Anti-Duhring) خود بهٰ‌طور کامل روشن کرده است، چیزی نمی‌گوییم.

این است محتوای روش دیالکتیکی.

*                *                 *

چگونگی نگاه آنارشیست‌ها به روش دیالکتیکی؟

همه می‌دانند که هگل(Hegel) پدر روش دیالکتیکی بود. مارکس این روش را پالایش داد و تکامل بخشید. آنارشیست‌ها البته از این موضوع آگاهند. آن‌ها می‌دانند که هگل محافظه‌کار بود، و از این رو، با بهره‌گیری از این امر، به شدت هگل را به‌عنوان حامی «بازگشت به گذشته» مورد تحقیر قرار می‌دهند، و با نهایت شور و شوق می‌کوشند «ثابت کنند» که «هگل فیلسوف بازگشت است… این‌که وی ایده حکومت مشروطهٔ دیوان‌سالارانه را در شکل کلی‌اش به‌عنوان نظریه‌پرداز مطلق تاریخ و فقهی‌گرای خود ستایش می‌کند. و ایدهٔ کلی فلسفهٔ تاریخ او تابع و در خدمت گرایش فلسفی دورهٔ بازگشت قرار دارد.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، 2 شماره 6. مقاله وی. چرکزیشویلی(Cherkezishvili).(۲)

آنارشیست معروف، کروپوتکین(Kropotkin)، سعی می‌کند همین موضوع را در آثارش «اثبات» کند (برای نمونه به کتاب علم و آنارشیسم او به زبان روسی مراجعه کنید).

کروپوتکینی‌های(Kropotkinites) ما، از چرکزیشویلی (Cherkezishvili) تا ش. جی(Sh. G)، همه هم‌صدا با کروپوتکین این سخنان را تکرار می‌کنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati).

درست است، همه قبول دارند که هگل یک انقلابی نبود؛ برعکس، خود مارکس و انگلس قبل از هر کس دیگری در نقد انتقادی(Critique of Critical Criticism) خود ثابت کردند که دیدگاه‌های هگل در مورد تاریخ اساساً با ایده حاکمیت مردم در تضاد است. اما با وجود این، آنارشیست‌ها هم‌چنان می‌کوشند و لازم می‌دانند که شب و روز «ثابت کنند» هگل حامی «بازگشت» بوده است. چرا چنین می‌کنند؟

احتمالاً برای این‌که با همه این‌ها هگل را بی‌اعتبار کنند و به خوانندگان خود القا کنند که روش «ارتجاعی» هگل نیز نمی‌تواند چیزی جز «نفرت‌انگیز» و غیرعلمی باشد.

آنارشیست ها فکر می‌کنند که بدین‌ترتیب می‌توانند روش دیالکتیکی را رد کنند.

ما تأیید می‌کنیم که از این‌طریق آن‌ها نمی‌توانند چیزی جز نادانی خود را ثابت کنند. پاسکال (Pascal) و لایبنیتز (Leibnitz) انقلابی نبودند، اما روش ریاضی که آن‌ها کشف کردند، امروزه به‌عنوان یک روش علمی شناخته می شود. مایر(Mayer) و هلمهولتز(Helmholtz) انقلابی نبودند، اما اکتشافات آن‌ها در زمینه فیزیک به اساس علم تبدیل شد.. لامارک(Lamarck) و داروین(Darwin) هم انقلابی نبودند، اما روش تکاملی آن‌ها علم زیست‌شناسی را بر پایه‌های استوار قرار داد. . . . پس چرا نباید این واقعیت را پذیرفت که هگل علی‌رغم محافظه‌کاریش توانست روشی علمی را تدوین کند که به آن «روش دیالکتیکی»(dialectical method) گفته می‌شود؟

نه، به این ترتیب آنارشیست‌ها چیزی جز نادانی خود را ثابت نمی کنند.

برای ادامه. به عقیده آنارشیست‌ها، «دیالکتیک همان متافیزیک است»، و چون «می‌خواهند علم را از متافیزیک، فلسفه را از الهیات رها کنند»، روش دیالکتیکی را رد می‌کنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، شماره‌های 3 و 9. ش. جی(Sh. G). همچنین رجوع کنید به علم و آنارشیسم کروپوتکین).

آه از این آنارشیست‌ها! آن‌ها یادآور ضرب‌المثل معروفی هستند که می‌گوید: ««گناهان خود را به گردن دیگران بینداز.»

«دیالکتیک در مبارزه با متافیزیک رشد کرد و در این مبارزه شهرت یافت. اما از نظر آنارشیست‌ها دیالکتیک خودمتافیزیک است!

دیالکتیک به ما می‌گوید که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، همه چیز در جهان گذرا و قابل تغییر است. طبیعت تغییر می‌کند، جامعه تغییر می‌کند، عادات و آداب و رسوم تغییر می‌کند، مفاهیم مربوط به عدالت تغییر می‌کند، حتی خود حقیقت تغییر می‌کند – به همین دلیل است که دیالکتیک به همه چیز با دیدانتقادی نگاه می‌کند. به همین دلیل است که وجود یک حقیقت برای یک‌بار  و برای همیشه تثبیت شده را انکار می‌کند. در نتیجه، «گزاره‌های جزمی انتزاعی را که پس از کشف، صرفاً باید از بر خوانده می‌شدند، رد می‌کند.» (مراجعه کنید به ف. انگلس، لودویک فوئرباخ (F. Engels, Ludwig Fouerbach)( ۳)

اما متافیزیک چیز کاملاً متفاوتی را به ما می‌گوید. از دیدگاه متافیزیک، جهان چیزی جاودانه و تغییرناپذیر است (مراجعه کنید به آنتی دورینگ، ف. انگلس F. Engels, Anti-Duhring)، یک‌بار و برای همیشه توسط کسی یا چیزی تعیین شده است – به همین دلیل است که متافیزیسین‌ها(metaphysicians) دائماً از «عدالت جاودانه» یا «حقیقت تغییرناپذیر» سخن می‌گویند.

پرودون(Proudhon)، «پدر» آنارشیست‌ها، معتقد بود که در جهان عدالت تغییرناپذیری وجود دارد که یک بار برای همیشه تعیین شده است، و باید مبنای جامعه آینده قرار گیرد. به همین دلیل است که پرودون را متافیزیسین(metaphysician) نامیده اند. مارکس به کمک روش دیالکتیکی با پرودون مبارزه کرد و ثابت نمود که از آن‌جایی که همه چیز در جهان تغییر می‌کند، «عدالت» نیز باید تغییر کند، و در نتیجه، «عدالت تغییرناپذیر» چیزی جز یاوه‌گویی متافیزیکی نیست. (رجوع کنید به ک. مارکس، فقر فلسفه (K. Marx, The Poverty of Philosophy). اما شاگردان گُرجی(Georgian)، پرودون متافیزیسین را مدام تکرار می کنند که «دیالکتیک مارکس متافیزیک است»!

متافیزیک، اصول مبهم مختلفی مانند «ماوراي تجربیات انسانی»، «حقیقت غایی» را به رسمیت می‌شناسد، و در نهایت به الهیات پوچ و توخالی تبدیل می‌شود. برخلاف پرودون و اسپنسر، انگلس با کمک روش دیالکتیکی با این اصول مبارزه کرد (به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید)؛ اما آنارشیست‌ها – پیروان پرودون و اسپنسر – به ما می‌گویند که پرودون(Proudhon) و اسپنسر(Spencer) دانش‌مند بودند، در حالی که مارکس و انگلس متافیزیسین بودند!

یکی از این دو حالت صادق است: یا آنارشیست‌ها خودشان را  فریب می‌دهند یا اصلا نمی‌دانند در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند.

در هر صورت، شکی نیست که آنارشیست‌ها سیستم متافیزیکی هگل را با روش دیالکتیکی او اشتباه می‌گیرند و درهم می‌آمیزند.

ناگفته پیداست که سیستم فلسفی هگل، که بر ایده تغییرناپذیری استوار است، از ابتدا تا انتها ماهیتی متافیزیکی(metaphysical) دارد. اما در عین‌حال روشن است که روش دیالکتیکی هگل، که هرگونه ایدهٔ ثابت و تغییرناپذیر را نفی می‌کند، از ابتدا تا انتها علمی و انقلابی است.

به همین دلیل است که کارل مارکس، که سیستم متافیزیکی (philosophical system) هگل را مورد انتقاد شدید قرار داد، در عین‌حال روش دیالکتیکی او را ستود، و، همان‌طور که مارکس گفت،  «نمی‌گذارد هیچ چیزی بر آن تحمیل شود، و در ذات خود انتقادی و انقلابی است» (به مقدمه سرمایه، جلد اول، مراجعه کنید).

به همین دلیل است که انگلس تفاوت بزرگی بین روش هگل و سیستم وی می‌بیند. «هرکسی که تأکید اصلی را بر سیستم هگلی بگذارد، می‌تواند در دو حوزه(سیاست و  مذهب) نسبتاً محافظه‌کار باشد؛ اما هرکسی که روش دیالکتیکی را اصل قرار دهد، می‌تواند در هر دو عرصه به افراطی‌ترین صفوف اپوزیسیون، چه در سیاست و چه در دین، تعلق داشته باشد.»(به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید).

آنارشیست‌ها این تفاوت را نمی‌بینند و بی‌فکرانه مدعی می‌شوند که «دیالکتیک(همان) متافیزیک است».

در ادامه. آنارشیست‌ها می‌گویند که روش دیالکتیکی «لفاظی مبهم و  ظریف با کلمات»، «سفسطه‌گری»، «پشتک واروهای منطقی» است،  (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸. ش. گ. ( Sh. G) مراجعه کنید) «که به کمک آن، هردو، راست و دروغ با سهولت برابر ثابت شده‌اند» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۴. مقاله و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) مراجعه کنید).

بنابراین، از نظر آنارشیست‌ها، روش دیالکتیکی هم حقیقت را اثبات می‌کند و هم باطل را.

در نگاه اول به نظر می‌رسد که اتهام مطرح شده توسط آنارشیست‌ها تا حدودی پایه و اساس دارد. برای نمونه، ببینید انگلس دربارهٔ پیروان روش متافیزیکی چه می‌گوید:

«… گفته او این است: «بله، بله؛ نه، نه، زیرا هر آن‌چه بیش از این است از شر ناشی می‌شود.» برای او یک چیز یا وجود دارد یا وجود ندارد؛ به‌طور یک‌سان غیرممکن است که یک چیز خودش باشد و در عین حال چیز دیگری باشد. مثبت و منفی کاملاً یکدیگر را نفی می‌کنند…» (به آنتی دورینگ مراجعه کنید. مقدمه).

چطور ممکن است؟ – آنارشیست‌ها با هیجان فریاد می‌زنند. آیا ممکن است چیزی هم‌زمان خوب و بد باشد؟! این «سفسطه‌بازى»، «شعبده‌بازی با کلمات» است، این نشان می‌دهد که «شما می‌خواهید حقیقت و دروغ را به یک اندازه ثابت کنید»! …

با این حال، بیایید به اصل موضوع بپردازیم.

امروز ما خواهان یک جمهوری دموکراتیک هستیم. آیا می‌توانیم بگوییم که یک جمهوری دموکراتیک از همه جهات خوب است یا از هر لحاظ بد؟ نه، نمی‌توانیم! چرا؟ زیرا جمهوری دموکراتیک از یک جهت خوب است: آن‌جا که نظام فئودالی را درهم می‌شکند. اما از جهتی دیگر بد است: آن‌جا که سیستم بورژوایی را تقویت می‌کند. از این رو می‌گوییم: تا جایی که جمهوری دموکراتیک نظام فئودالی را نابود می‌کند، خوب است- و ما برای آن می‌جنگیم؛ اما آن‌جایی که به تقویت سیستم بورژوایی می‌انجامد، بد است – و ما علیه آن مبارزه می‌کنیم.

بنابراین، یک جمهوری دموکراتیک می‌تواند هم‌زمان «خوب» و «بد» باشد -یعنی پاسخ، هم «آری» و هم «نخیر» می‌باشد.

همین امر دربارهٔ روز کار هشت‌ساعته نیز صادق است. این مطالبه نیز در عین‌حال هم خوب است و هم بد: از آن جهت «خوب» است که موقعیت پرولتاریا را تقویت می‌کند، و جایی که سیستم مزدی را تقویت می‌کند، «بد» است.

انگلس هنگام توصیف روش دیالکتیکی بالا دقیقاً چنین واقعیت‌هایی را در نظر داشت.

با این حال، آنارشیست‌ها از درک این موضوع عاجزند و یک ایده کاملاً واضح برای آنها چیزی جز «سفسطه» مبهم به نظر نمی‌رسد.

البته که آنارشیست‌ها آزادند این حقایق را مورد توجه قرار دهند یا نادیده بگیرند، آن‌ها حتی می‌توانند شن‌های ساحل را نادیده بگیرند – این حق آنان است. اما چرا روش دیالکتیکی را به میان بکشیم، روشی که برخلاف آنارشیسم، با چشمان باز به زندگی نگاه می‌کند، روشی که انگشت خود را روی نبض زندگی گذاشته و آشکارا می‌گوید: از آن‌جایی که زندگی تغییر می‌کند و در حرکت است، هر پدیده زندگی دو گرایش دارد: گرایش مثبت و گرایش منفی؛ ما باید از گرایش اولی(مثبت) دفاع کنیم و گرایش دومی(منفی) را رد کنیم.

برای ادامه‌ی بحث. به نظر آنارشیست‌های ما، «توسعه‌ی دیالکتیکی، توسعه‌ای فاجعه‌بار است که از طریق آن، ابتدا گذشته کاملاً نابود می‌شود و سپس آینده کاملاً جداگانه بنا نهاده می‌شود… فجایع کوویه (Cuvier’s cataclysms) ناشی از علل ناشناخته بودند، اما فجایع مارکس و انگلس توسط دیالکتیک ایجاد می‌شوند.» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸، ش. گ.(Sh. G) مراجعه کنید).

همین نویسنده، در جای دیگری می‌نویسد: «مارکسیسم بر داروینیسم(Darwinism) استوار است و آن را بی‌هیچ نقدی می‌پذیرد» (به نوباتی، شماره ۶ مراجعه کنید).

حال گوش کنید!

کوویه(Cuvier) نظریه تکامل داروین (Darw) را رد می‌کند، وی فقط به فاجعه‌گرایی باور دارد، فجایع، تحولات غیرمنتظره‌ای که «به علل ناشناخته» رخ می‌دهند. آنارشیست‌ها می‌گویند که مارکسیست‌ها پیروان دیدگاه کوویه (Cuvier› s view ) هستند و بنابراین داروینیسم(Darwinism) را رد می‌کنند.

داروین فاجعه‌گرایی کوویه (Cuvier’s cataclysms) را رد می‌کند، وی تکامل تدریجی را به رسمیت می‌شناسد. اما همان آنارشیست‌ها می‌گویند که «مارکسیسم بر داروینیسم استوار است و آن را بدون نقد می‌پذیرد»، یعنی مارکسیست‌ها فاجعه‌گرایی کوویه را رد می‌کنند.

خلاصه اینکه، آنارشیست‌ها، مارکسیست‌ها را به پیروی از دیدگاه کوویه متهم می‌کنند و در عین حال آن‌ها را به خاطر پیروی از دیدگاه داروین و نه کوویه سرزنش می‌کنند.

اگر این را آنارشی ننامیم، پس چه بنامیم!؟ همان‌طوری که در ضرب‌المثل آمده است: بیوه گروهبان خودش را شلاق زد! (the Sergeant’s widow flogged herself) واضح است که ش. گ.(Sh. G) در شماره ۸ نوباتی(Nobati)  آن‌چه را در شماره ۶ نوشته بود فراموش کرده است.

بالاخره کدام‌یک درست است: شماره ۸ یا شماره ۶؟

بیایید به حقایق بپردازیم. مارکس می‌گوید:

«در مرحله‌ای معین از کامل خود، نیروهای مولد مادی جامعه با مناسبات تولیدی موجود، یا – چیزی جز یک بیان قانونی برای همان چیز – با روابط مالکیت در تضاد قرار می‌گیرند… سپس دوران انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.» اما «هیچ سیستم اجتماعی هرگز قبل از این‌که تمام نیروهای تولیدی که در آن جایی برای آن‌ها وجود دارد، تکامل یافته باشند، از بین نمی‌رود…» (مراجعه کنید به ک. مارکس، مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی). ۴

اگر این تز مارکس را در زندگی اجتماعی مدرن به کار ببریم، خواهیم دید که بین نیروهای مولد امروزی که خصلت اجتماعی دارند و شکل تصاحب محصول که خصلت خصوصی دارد، تضادی اساسی وجود دارد که باید در انقلاب سوسیالیستی به اوج خود منتهی شود.(به کتاب آنتی دورینگ(Engels, Anti-Duhring)، اثر ف. انگلس بخش سوم، فصل دوم، مراجعه کنید).

پس همان‌طور که می‌بینید، از نظر مارکس و انگلس، انقلاب نه از «علل ناشناخته» مورد نظر کوویه(Cuvier)، بلکه  توسط علل اجتماعی کاملاً معین و حیاتی‌ای ناشی می‌شود که نام آن‌ها «رشد نیروهای مولد» است.

بنابراین آشکار است که هیچ وجه  مشترکی بین فاجعه‌گرایی کوویه و روش دیالکتیکی مارکس وجود ندارد.

بدیهی است که این ادعا که «مارکسیسم… با داروینیسم غیرانتقادی برخورد می کند» نیز اشتباه است.

بنابراین معلوم می‌شود که نوباتی(Nobati) هم در شماره ۶ و هم در شماره ۸ در اشتباه است.

در نهایت، آنارشیست‌ها با سرزنش به ما می‌گویند که «دیالکتیک… هیچ امکانی برای بیرون آمدن از خود، یا جهیدن از فراز خویشتن فراهم نمی‌کند.» (به نوباتی، شماره ۸. ش. گ. مراجعه کنید).

از سوی دیگر، داروینیسم نه‌تنها فاجعه‌گرایی کوویه، بلکه آن نوع از تکامل دیالکتیکی را نیز رد می‌کند که انقلاب را در بر می‌گیرد؛ در حالی که از دیدگاه روش دیالکتیکی، تکامل و انقلاب، تغییرات کمی و تغییرات کیفی، دو شکل اساسی از یک حرکت واحد هستند.

آقایان آنارشیست، این حقیقت محض است! در این‌جا کاملاً حق با شماست، آقایان عزیز: روش دیالکتیکی در واقع چنین امکانی را فراهم نمی‌کند. اما چرا که نه؟ زیرا «بیرون پریدن از خود، یا جهیدن از روی خود» تمرینی برای بزهای وحشی است، در حالی که روش دیالکتیکی برای انسان‌ها خلق شده است.

راز همین است! …

به طور کلی، دیدگاه‌ه آنارشیست‌ها درباره روش دیالکتیکی چنین است.

روشن است که آنارشیست‌ها از درک روش دیالکتیکی مارکس و انگلس عاجزند؛ آن‌ها دیالکتیک خودشان را ابداع کرده‌اند و علیه همین دیالکتیک است که بی‌رحمانه می‌جنگند.

تنها کاری که از دستمان برمی‌آید این است که با نگاه کردن به این منظره بخندیم، زیرا نمی‌توان جلوی خنده‌مان را بگیریم وقتی می‌بینیم کسی با تخیل خودش می‌جنگد، اختراعات خودش را نابود می‌کند، در حالی که هم‌زمان با شور و حرارت ادعا می‌کند که حریفش را نابود می‌کند.

برگردانده شده از:

  1. V. Stalin

?Anarchism Or Socialism

December, 1906 — January, 1907

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm




هشتم تیر؛ یادمان یک نسل؛ | تأملی در یاد حمید اشرف، یاران جان‌باخته و میراث ماندگار جنبش فدایی

حمید اشرف و یاران ٨ تیر دانشگاه تهران

مهرزاد وطن‌آبادی: جنبش فدایی را باید در پیوند با مسئله عدالت فهمید. جوهر این جنبش، اعتراض به سلطه بود: سلطه سیاسی، سلطه طبقاتی، سلطه امنیتی و سلطه فرهنگی. فداییان بر این باور بودند که آزادی بدون عدالت اجتماعی ناقص است و عدالت بدون آزادی پایدار نمی‌ماند. همین پیوند میان آزادی و عدالت، همان رگه اصلی تفکری است که هنوز نیز برای جامعه ایران معنا دارد. اگر امروز از هشتم تیر یاد می‌کنیم، نباید آن را تنها در قالب خاطره‌ای عاطفی یا حماسی محصور کنیم. هشتم تیر باید به فرصتی برای بازاندیشی در این پرسش بدل شود که جامعه ایران چگونه می‌تواند از چرخه استبداد، نابرابری، سرکوب و حذف عبور کند.

مهرزاد وطن‌آبادی
kar-online.com

هشتم تیر ۱۳۵۵ تنها یک تاریخ در تقویم سیاسی ایران نیست. هشتم تیر، نام دیگر رویارویی دو منطق در تاریخ معاصر ماست: منطق سرکوب و استبداد از یک‌سو، و منطق مقاومت، عدالت‌خواهی و آزادی‌طلبی از سوی دیگر. در این روز، حمید اشرف و یارانش در محاصره دستگاه امنیتی رژیم شاه جان باختند؛ اما آنچه در آن خانه تیمی و در آن لحظات خونین پایان یافت، نه آرمان آزادی بود و نه آرزوی جامعه‌ای عادلانه‌تر. آن روز، ساواک توانست پیکر چند مبارز را از میان بردارد، اما نتوانست پرسشی را که آنان نمایندگی می‌کردند خاموش کند: چرا جامعه‌ای با آن همه ثروت، جوانی، امکان و استعداد، باید چنان بسته، پلیسی، نابرابر و بی‌حق باشد که جوانانش راهی جز فداکاری مطلق پیش پای خود نبینند؟

یاد حمید اشرف، غلامرضا لایق مهربانی، فاطمه حسینی، یوسف قانع خشک‌بیجاری، محمدرضا یثربی، محمدحسین حق‌نواز، عسگر حسینی ابرده، علی‌اکبر وزیری، طاهره خرم، محمدمهدی فوقانی و غلامعلی خراط‌پور، یاد انسان‌هایی است که در دل یکی از سخت‌ترین دوره‌های اختناق سیاسی ایران، زندگی خود را بر سر آرمانی گذاشتند که در بنیاد خود با آزادی، عدالت اجتماعی، برابری، کرامت انسان و رهایی زحمتکشان پیوند داشت. آنان فرزندان یک دوران بودند؛ دورانی که در آن حکومت سلطنتی، به جای گشودن راه مشارکت سیاسی، به جای تحمل صدای مخالف، به جای پذیرش حق سازمان‌یابی مستقل مردم، جامعه را زیر سایه دستگاه امنیتی گسترده‌ای قرار داده بود که نامش ساواک بود.

برای فهم هشتم تیر، نمی‌توان تنها از «درگیری» سخن گفت. چنین واژه‌ای حقیقت تاریخی را کوچک می‌کند. هشتم تیر محصول یک ساختار سیاسی بود؛ ساختاری که در آن قدرت در رأس متمرکز شده بود، احزاب مستقل امکان فعالیت آزاد نداشتند، مطبوعات زیر فشار بودند، دانشگاه‌ها تحت مراقبت امنیتی قرار داشتند، کارگران و معلمان و دانشجویان برای ابتدایی‌ترین حقوق صنفی و سیاسی خود با تهدید و زندان روبه‌رو می‌شدند، و ساواک نه یک نهاد استثنایی بلکه ستون اصلی حفظ نظم سیاسی محسوب می‌شد. در چنین فضایی، رژیم شاه خود زمینه‌های رادیکال‌شدن جامعه را فراهم کرد. وقتی راه اصلاح بسته شود، وقتی صندوق رأی بی‌معنا شود، وقتی سندیکا مستقل نباشد، وقتی حزب آزاد وجود نداشته باشد، وقتی اعتراض جرم تلقی شود، جامعه ناگزیر به سوی اشکال سخت‌تر مقاومت رانده می‌شود. مسئولیت تاریخی این وضعیت بر دوش نظام سلطنتی و در رأس آن شخص شاه است؛ زیرا این قدرت سیاسی بود که راه‌های مسالمت‌آمیز تحول را بست و سیاست را به میدان تعقیب، شکنجه، زندان و حذف بدل کرد.

جنبش فدایی از دل چنین انسدادی زاده شد. این جنبش نه پدیده‌ای تصادفی بود و نه صرفاً نتیجه اراده چند جوان شورمند. فداییان پاسخ یک نسل به بن‌بست سیاسی و طبقاتی زمانه خود بودند. آنان از جامعه‌ای می‌آمدند که در آن شکاف میان ظاهر نوسازی و واقعیت بی‌عدالتی عمیق بود. رژیم شاه از توسعه، اصلاحات و مدرنیزاسیون سخن می‌گفت، اما مدرنیزاسیونی که با آزادی سیاسی، عدالت اجتماعی و حق مشارکت مردم همراه نباشد، به نوسازی از بالا و سلطه از بالا تبدیل می‌شود. در همان سال‌هایی که حکومت از پیشرفت سخن می‌گفت، بخش بزرگی از مردم از حق تصمیم‌گیری درباره سرنوشت خود محروم بودند. طبقات فرودست سهمی از قدرت نداشتند. روشنفکران و دانشجویان زیر نظر بودند. صدای مخالف یا به زندان می‌رفت یا به تبعید یا به سکوت اجباری.

از این منظر، جنبش فدایی را باید در پیوند با مسئله عدالت فهمید. جوهر این جنبش، اعتراض به سلطه بود: سلطه سیاسی، سلطه طبقاتی، سلطه امنیتی و سلطه فرهنگی. فداییان بر این باور بودند که آزادی بدون عدالت اجتماعی ناقص است و عدالت بدون آزادی پایدار نمی‌ماند. همین پیوند میان آزادی و عدالت، همان رگه اصلی تفکری است که هنوز نیز برای جامعه ایران معنا دارد. اگر امروز از هشتم تیر یاد می‌کنیم، نباید آن را تنها در قالب خاطره‌ای عاطفی یا حماسی محصور کنیم. هشتم تیر باید به فرصتی برای بازاندیشی در این پرسش بدل شود که جامعه ایران چگونه می‌تواند از چرخه استبداد، نابرابری، سرکوب و حذف عبور کند.

حمید اشرف در حافظه جنبش فدایی جایگاهی ویژه دارد، نه فقط به دلیل توان سازمانی یا نقش رهبری، بلکه به این دلیل که در یکی از دشوارترین دوره‌ها توانست تداوم را نمایندگی کند. در دورانی که ساواک با تمام امکانات خود در پی نابودی شبکه‌های فدایی بود، حمید اشرف نماد پایداری شد. ساواک برای او تنها یک فرد را تعقیب نمی‌کرد؛ ساواک در واقع در پی خاموش‌کردن نشانه‌ای بود که برای بسیاری از جوانان آن روزگار معنای ایستادگی داشت. در چهره حمید اشرف، رژیم شاه تصویر دشمنی را می‌دید که ساخته خود او بود: جوانی برخاسته از جامعه‌ای بسته، محروم از امکان فعالیت سیاسی آزاد، اما برخوردار از ایمانی عمیق به ضرورت تغییر.

با این همه، بزرگداشت حمید اشرف و یارانش زمانی ارزشمند است که از سطح ستایش صرف فراتر رود و به تحلیل تاریخی برسد. آنان را نباید به تصویرهای بی‌زمان و بی‌زمینه بدل کرد. باید دید چرا نسلی از بهترین فرزندان این سرزمین چنین راهی را برگزید. پاسخ را باید در استبداد سیاسی، سرکوب ساواک، نبود آزادی‌های مدنی، نابرابری اجتماعی و بی‌اعتنایی قدرت حاکم به صدای مردم جست. حکومت شاه، با بستن راه تحول دموکراتیک، خود بحران را ساخت. ساواک، با شکنجه و پرونده‌سازی و تعقیب و مراقبت، جامعه را آرام نکرد؛ تنها خشمی عمیق‌تر، زخمی پنهان‌تر و شکافی بزرگ‌تر میان حکومت و مردم ایجاد کرد.

هشتم تیر از این جهت روز افشای حقیقت رژیم سلطنتی نیز هست. رژیمی که می‌کوشید خود را نماد ثبات، توسعه و اقتدار نشان دهد، در بنیاد خود از صدای مخالف می‌ترسید. حکومتی که مشروعیت واقعی داشته باشد، از کتاب، اعلامیه، جلسه دانشجویی، سازمان سیاسی، سندیکا و روزنامه مستقل نمی‌ترسد. آنچه شاه را به ساواک محتاج کرد، نه قدرت مخالفان، بلکه ضعف مشروعیت سیاسی خود او بود. ساواک بازوی ترس بود؛ و حکومتی که بر ترس تکیه کند، دیر یا زود در برابر حافظه مردم شکست می‌خورد.

اما میراث فدایی تنها در مقابله با شاه خلاصه نمی‌شود. اهمیت تاریخی جنبش فدایی در آن است که مسئله عدالت اجتماعی را در مرکز سیاست ایران قرار داد. این جنبش صدای کسانی بود که در روایت رسمی توسعه دیده نمی‌شدند: کارگران، دهقانان، حاشیه‌نشینان، دانشجویان محروم، روشنفکران مستقل و همه آنان که آزادی را نه امتیاز گروهی کوچک، بلکه حق همگانی می‌دانستند. فداییان سیاست را از دربار و نخبگان وابسته بیرون کشیدند و به خیابان، دانشگاه، کارخانه و محله بردند. آنان یادآور شدند که مردم موضوع سیاست نیستند؛ مردم خود صاحب سیاست‌اند.

با گذر زمان، خود جنبش فدایی نیز دستخوش تجربه، نقد، انشعاب، بازاندیشی و تحول شد. تاریخ هیچ جنبشی خطی و ساده نیست. هیچ نیروی سیاسی زنده‌ای بدون خطا، بدون تغییر و بدون بازنگری باقی نمی‌ماند. عظمت یک جریان سیاسی تنها در گذشته آن نیست، بلکه در توانایی آن برای آموختن از گذشته است. از همین زاویه است که سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت را می‌توان یکی از مهم‌ترین حاملان تداوم تاریخی و سیاسی سنت فدایی دانست؛ جریانی که کوشیده است از دل تجربه پرهزینه مبارزه، به ضرورت دموکراسی، سیاست‌ورزی علنی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، صلح، برابری جنسیتی، حقوق ملیت‌ها و مشارکت مدنی برسد. این تحول، گسست از آرمان فدایی نیست؛ بلکه بلوغ آن در شرایط تاریخی تازه است.

اگر در دهه پنجاه، بن‌بست سیاسی جوانان را به سوی مبارزه قهرآمیز راند، امروز وظیفه نیروهای عدالت‌خواه آن است که از دل همان حافظه، راهی برای مبارزه مسالمت‌آمیز، سازمان‌یافته، دموکراتیک و اجتماعی بگشایند. وفاداری به حمید اشرف و یارانش به معنای تکرار شکل مبارزه آنان نیست؛ وفاداری یعنی حفظ جوهر آرمان آنان: آزادی برای همگان، عدالت برای فرودستان، برابری برای زنان و مردان، حق تشکل برای کارگران، کرامت برای انسان، و پایان‌دادن به هر شکلی از استبداد.

در این معنا، سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت، هنگامی که بر دموکراسی، عدالت اجتماعی، صلح‌طلبی، جدایی دین و دولت، حقوق بشر و مشارکت آزادانه مردم تأکید می‌کند، می‌تواند خود را ادامه‌دهنده زنده‌ترین بخش میراث فدایی بداند: آن بخشی که از رنج مردم آغاز می‌شود و به مسئولیت اجتماعی می‌رسد؛ آن بخشی که قدرت را نقد می‌کند، اما خود نیز از نقد نمی‌گریزد؛ آن بخشی که عدالت را نه شعار، بلکه برنامه‌ای برای تغییر مناسبات نابرابر جامعه می‌فهمد. در جهان امروز، نیرویی که نتواند آزادی را با عدالت، دموکراسی را با برابری، و حقوق فردی را با حقوق اجتماعی پیوند دهد، نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای زمانه باشد. اهمیت سنت فدایی، به‌ویژه در خوانش امروزین و دموکراتیک آن، دقیقاً در همین پیوند است.

برای نسل جوان امروز، هشتم تیر باید سه درس روشن داشته باشد.

نخست اینکه استبداد، حتی اگر با زبان توسعه و نظم سخن بگوید، در نهایت جامعه را به بحران می‌کشاند. حکومت شاه گمان می‌کرد با ساواک می‌تواند سیاست را کنترل کند؛ اما سرکوب سیاسی، جامعه را خاموش نکرد، بلکه خشم تاریخی انباشته ساخت. هیچ جامعه‌ای با زندان و شکنجه و سانسور به آرامش پایدار نمی‌رسد. آرامش واقعی از عدالت، آزادی، رفاه، حق انتخاب و احترام به انسان زاده می‌شود.

دوم اینکه عدالت اجتماعی بدون سازمان‌یابی مردم تحقق نمی‌یابد. آرمان‌های بزرگ تنها با احساسات بزرگ پیش نمی‌روند. جامعه برای تغییر نیازمند تشکل، آگاهی، برنامه، پیوند با کارگران و زحمتکشان، دفاع از حقوق زنان، توجه به محیط زیست، مبارزه با تبعیض، و ساختن نهادهای دموکراتیک است. جوان امروز اگر می‌خواهد میراث‌دار راستین فداکاری‌های دیروز باشد، باید سیاست را به کار روزانه، آگاهی جمعی و مسئولیت اجتماعی تبدیل کند.

سوم اینکه مبارزه برای آزادی و عدالت باید انسانی بماند. خشونت دولتی، شکنجه، حذف و سرکوب، پیش از هر چیز کرامت انسان را نابود می‌کند. پاسخ آینده به گذشته نباید بازتولید چرخه حذف باشد. جامعه‌ای که برای آن مبارزه می‌کنیم، باید از همین امروز در روش‌های ما دیده شود: در گفت‌وگو، در تحمل اختلاف، در احترام به حقوق مخالف، در پرهیز از انتقام‌جویی، و در دفاع بی‌قیدوشرط از آزادی اندیشه.

هشتم تیر، روز سوگواری صرف نیست؛ روز مسئولیت است. سوگ اگر به آگاهی تبدیل نشود، در حافظه می‌ماند اما تاریخ را تغییر نمی‌دهد. یاد حمید اشرف و یارانش زمانی زنده است که ما از آنان تنها تصویر قهرمان نسازیم، بلکه پرسش آنان را زنده نگه داریم: جامعه عادلانه چگونه ساخته می‌شود؟ آزادی چگونه از شعار به نهاد تبدیل می‌شود؟ مردم چگونه می‌توانند صاحب سرنوشت خویش باشند؟ و نیروی سیاسی چگونه می‌تواند هم ریشه در آرمان داشته باشد و هم چشم به آینده؟

امروز، در جهانی که نابرابری، اقتدارگرایی، جنگ، تبعیض و بی‌عدالتی همچنان زندگی میلیون‌ها انسان را تهدید می‌کند، بازگشت به میراث فدایی به معنای بازگشت به گذشته نیست؛ به معنای بازیابی شجاعت اخلاقی برای ساختن آینده است. آینده‌ای که در آن هیچ ساواکی، با هر نام و نشانی، حق نداشته باشد اندیشه را تعقیب کند؛ هیچ قدرتی نتواند مردم را از حق تشکل و اعتراض محروم سازد؛ هیچ حکومتی نتواند امنیت را بهانه سرکوب کند؛ و هیچ توسعه‌ای بدون عدالت و آزادی، پیشرفت نامیده نشود.

حمید اشرف و یاران هشتم تیر جان باختند، اما پرسشی که با زندگی و مرگ خود در برابر جامعه گذاشتند هنوز باقی است. پاسخ امروز ما باید پاسخی بالغ‌تر، دموکراتیک‌تر، اجتماعی‌تر و انسانی‌تر باشد. راه آینده نه در فراموشی گذشته است و نه در تکرار مکانیکی آن؛ راه آینده در آموختن از آن است. از هشتم تیر باید نیرویی ساخت برای دفاع از آزادی، برای عدالت اجتماعی، برای سازمان‌یابی مسالمت‌آمیز مردم، برای نفی استبداد در همه شکل‌هایش، و برای ساختن ایرانی که در آن انسان نه ابزار قدرت، بلکه بنیاد سیاست باشد.

یاد حمید اشرف و یاران جان‌باخته هشتم تیر گرامی باد؛ نه چون نام‌هایی متعلق به گذشته، بلکه چون نشانه‌هایی زنده از مسئولیتی که هنوز بر دوش ماست: پاسداری از آزادی، عدالت و کرامت انسانی.

مهرزاد وطن آبادی




Alternative Workers News: Bulltune 221

Alternative Workers News: Bulltune 221




اشعار فارسی و انگلیسی هنرمند چپ ایرانی، فرح نوتاش

         

هموطنان گرامی درود بر شما

با این نوشته مجموعه آثار خود را به شما تقدیم می کنم . در هر جای جهان که ساکن
هستید مجازید اشعار و دیگر آثار مرا به نفع خود ، انتشارات خود ، حزب یا سازمان
خود چاپ کنید و بفروش برسانید.

فقط با یک شرط، که شکل و اندازۀ آنها را تغییر ندهید.
اندازۀ کتاب های مجموعه اشعار به فارسی و به انگلیسی
17.5 سانتیمتر x 24.5
مجموعه اشعار فارسی در دوجلد، 316 صفحه جلد اول
و 531 صفحه جلد دوم
و مجموعه اشعار انگلیسی در یک جلد، 308 صفحه
با جلد محکم مقوایی هستند
و کتاب مجسمه ها در اندازۀ
21.5 سانتیمتر ،با توضیحات به انگلیسی x30.5
با کاغذ شفاف و جلد محکم
در خدمت شما هستند.

کتاب نقاشی ها ،عکس ها، و مقالات نیز، در روند آماده شدن برای چاپ اند.
بعد از چاپ، فایل آنان در سایت برای ذخیره کردن، قرارداده خواهند شد.
من لینک کتاب هایی را که تا کنون چاپ شده اند ، برایتان ارسال می کنم . و شما در
سایت من ، خواهید توانست آن لاین، جلد، و متن کتاب برای چاپ را ، ذخیره) لود( کنید.
و با بردن فایل های جلد و متن کتاب، به مغازه های کپی که چاپ کتاب را نیز انجام می
دهند ، خواهید توانست به هر تعداد که لازم است چاپ کنید.
با بهترین آرزو ها برای تان
فرح نوتاش
وین 30 مه 2026

https://www.farah-notash.com/مجموعه-اشعار-فرح-نوتاش-جلد-یک

https://www.farah-notash.com/مجموعه-اشعار-فرح-نوتاش-جلد-دو

مجموعه اشعار انگلیسی در هر دو لینک

https://www.farah-notash.com/wp-content/uploads/2026/04/Sammelmappe12.pdf

https://www.farah-notash.com/category/english-poems/book-8




وضعیت دارو در ایران

«۹۷ درصد داروئی که الان در بازار هست، آرم ساخت ایران داریم. سه درصد آن وارد میشود. ساخت کشورهای خارجی است. این ۹۷ درصد حدود ۸۰۰ میلیون دلار هزینه ارزی‌اش است. آن سه درصد حدود ۲ میلیادر دلار هزینه‌اش است. (مصاحبه پانوراما با محمد مهدی واعظ مهدوی)

آقای دکتر راغفر در دوره اوج بیماری کرونا در ایران در مصاحبه‌ای با خانم نسرین نیکنام از تلاش شرکت‌های صادرات وارداتی برای ورشکست کردن شرکت‌های داخلی تولید دارو صحبت میکند. او در مصاحبه دیگری میگوید: «سؤال اینجاست که چرا دارو در اوج کرونا و گرفتاری‌های مردم در ناصر خسرو با ۵۰ تا ۶۰ برابر قیمت عرضه میشود. داروی ۵۰۰ هزار تومانی را فروختند به ۲۵ میلیون تومان. از رنج و مصیبت مردم یک عده‌ای پول به دست میآورند و پول می‌سازند.» در حال حاضر اکثر تولید کنندگان داخلی ورشکست شده‌اند. در نتیجه مردم ایران بجای پرداخت ۸۰۰ میلیون دلار هزینه دارو در سال، باید حدود ۶۷ میلیارد دلار بپردازند. ولی این زمانی است که دارو با همین قیمت بسیار گران عرضه شود. ولی دستان داخلی برای همین داروها بازار سیاه درست میکند و آن را به چندین برابر گرانتر میفروشد.

اکنون در دوران جنگ داروهای حیاتی «کمیاب» شده است.آنتی‌بیوتیک‌ها، داروهای ضد سرطان و شیمی‌درمانی، داروهای ضد بیماری‌های قلبی و برخی انسولین‌ها برای اقشار زحمتکش و فقیر غیر قابل دسترسی گشته است.

کنسرن‌های صادرات – واردات و مافیای داخلی دارو از رنج و عذاب و بیماری مردم کالا میسازد؛ هر چه بیماری گسترده‌تر شود، سود بیشتر میبرند. و اکنون در زمان جنگ آمریکا–اسرائیل با ایران قیمت دارو تا ۳۰۰ درصد افزای یافته است.

شرکت‌های وارد کننده دارو که در دولت نفوذ بالائی دارند و صاحبان آن‌ها اکثراً از مسؤولین سپاه و سیاستمداران ارشد رژیم ایران هستند سهمیه ارز مؤسسات دارو سازی داخلی را بسیار کم تعیین میکنند و در پرداخت آن نیز آگاهانه تأخیر مینمایند. این مؤسسات برای تولید مجبور میشوند از ارز معمولی استفاده کنند، به بانک‌ها مقروض و پس از مدتی ورشکست میشوند. «در سال ۱۴۰۳ حدود ۳٫۵ میلیارد یورو برای دارو، مواد اولیه دارویی، تجهیزات و ملزومات پزشکی و شیرخشک پیش‌بینی شد، اما به درستی پرداخت نشد که نتیجه آن افزایش بی‌رویه قیمت دارو و کمبودهای گسترده در کشور بود و این موضوع به روشنی نشان می‌دهد که ارز به موقع تأمین و تخصیص داده نشده و افزایش نرخ ارز نیز مزید بر علت شده است.» (سلمان اسحاقی سخنگوی کمیسیون بهداشت و درمان مجلس)

شرکت‌های دارو سازی نیز که از ارز ترجیهی برای خرید مواد اولیه داروئی از خارج کشور استفاده میکنند دارای مشکلات عدیده‌ای هستند. «در لایحه بودجه ۱۴۰۵، ارز ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومانی برای دارو و مواد اولیه دیده شده و از سوی دیگر با عنوان جبران مابه‌التفاوت نرخ ارز، رقمی حدود ۵۷۲ هزار میلیارد تومان برای فاصله بین ارز ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومانی تا ۷۵ هزار تومانی پیش‌بینی شده است، اما در عمل با افزایش نرخ ارز پایه، نظام سلامت با چالش‌های جدی‌تری مواجه خواهد شد.» (همانجا)

بودجه واردات دارو با ارز ترجیهی برای سال ۱۴۰۴ حدود ۱۱ میلیارد دلار تعیین شده بود. اساساً کنسرن‌های صادرات – وارداتی فوق‌الذکر توانسته‌اند از این ارز ترجیهی برای واردات دارو استفاده کنند.

در نتیجه کمبود دارو در ایران فقط ناشی از وجود یک مافیای کوچک و یکی دو شرکت صادرات – وارداتی معمولی نیست، بلکه سیاست عمومی دولت در برخورد به معضلات عدیده مردم در زمینه داروست. صاحبان کنسرن‌های صادرات – واردات قشر بورژوازی تجاری مدرن ایران را میسازند، در دولت نه تنها نفوذ بالا دارد بلکه حاکمیت کامل دارد. مافیای دارو در داخل کشور نیز یک مافیای کوچک نیست بلکه مافیای خصوصی – دولتی‌ست. مافیائی است که به صورت دستان دراز شده بورژوازی مدرن تجاری ایران ایفای نقش میکند.

در واقع دولت سرمایه‌داری ایران از بیماری شهروندان به صورت کالا استفاده میکند و سالانه صدها میلیارد دلار سود به انبان عزیز دردانه‌های خود میافزاید.

علاوه بر این همین مافیا که در وزارت بهداشت نیز دست بالا دارد، برای چپاول همان بودجه ناچیز تأمین سلامت مردم، از تعداد تخت‌های بیمارستان و کارکنان بیمارستان‌ها و حتی از تعداد بیمارستان‌ها میکاهد.

در نتیجه در ایران هم دارو و هم تخت بیمارستان برای بیماران فقیر و زحمتکش در دسترس نیست. دولت سرمایه‌داری آن‌ها را به مرگ محکوم کرده است.

نظم کمونیستی : کمون شماره ۵۹