بحران حزب و وظایف ما

ژوزف استالین

۱ و ۲۷ آگوست ۱۹۰۹

برگردان: آمادور نویدی

منبع: آثار، جلد ۲، ۱۹۰۷ – ۱۹۱۳

ناشر: انتشارات زبان‌های خارجی، مسکو، ۱۹۵۴

رونویسی/ نشانه‌گذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای ام آی ای (MIA)، ۲۰۰۸

مالکیت عمومی: بایگانی اینترنتی مارکسیست‌ها (۲۰۰۸). شما می‌توانید این اثر را آزادانه کپی، توزیع، نمایش و اجرا کنید؛ و هم‌چنین آثار مشتق و تجاری بسازید. لطفاً «بایگانی اینترنتی مارکسیست‌ها» را به عنوان منبع خود ذکر کنید.

بحران حزب و وظایف ما

بر هیچ‌کس پوشیده نیست که حزب ما با یک بحران جدی روبروست. از دست دادن اعضای حزب، کوچک شدن و ضعف سازمان‌ها، پراکندگی و جدایی آن‌ها از یک‌دیگر و فقدان کار و فعالیت هماهنگ حزبی – همه نشانگر آن‌ست که حزب بیمارست، و از بحران شدید رنج می‌برد.

مهم‌ترین مشکل حزب، دور افتادن سازمان‌های ما از توده‌های وسیع مردم است. زمانی سازمان‌های ما هزاران عضو داشتند و صدها هزار نفر را رهبری می‌کردند. آن روزها حزب در میان توده‌ها ریشه‌های محکمی داشت. اما امروز چنین نیست. به جای هزاران نفر، فقط ده‌ها و در بهترین حالت چند صد نفر در سازمان‌ها باقی مانده‌اند. دیگر صحبت از رهبری صدها هزار نفر بی‌معناست.

درست است که حزب ما هنوز در میان توده‌ها نفوذ ایدئولوژیک گسترده‌ای دارد. توده‌ها حزب را می‌شناسند و به آن احترام می‌گذارند. همین یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های حزب «پس از انقلاب» با حزب «پیش از انقلاب» است…

اما نفوذ ایدئولوژیک به‌تنهایی کافی نیست. مشکل اینجاست که این نفوذ گسترده ایدئولوژیک، به دلیل ضعف ارتباط و انسجام سازمانی، عملاً خنثی می‌شود. این همان علت انزوای سازمان‌های ما از توده‌های وسیع مردم است.

برای درک شدت بحران کافی است به سن‌پترزبورگ (St. Petersburg) اشاره کنیم. در سال ۱۹۰۷ حدود ۸۰۰۰ عضو داشتیم، اما امروز به‌سختی می‌توانیم ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر را جمع کنیم. وضع مسکو(Moscow)، اورال(Urals)، لهستان(Poland)، حوضه دونتس(Donets Basin) و مناطق دیگر نیز تقریباً همین است.

اما مسئله فقط دور افتادن حزب از توده‌ها نیست. حزب نه‌تنها از جدایی از توده‌ها رنج می‌برد، بلکه از این واقعیت نیز رنج می‌برد که سازمان‌های حزب از یکدیگر هم جدا شده‌اند. با هم ارتباط ندارند و زندگی مشترک حزبی ندارند. سن‌پترزبورگ نمی‌داند در قفقاز(Caucasus) چه می‌گذرد، قفقاز نمی‌داند در اورال چه می‌گذرد و الی آخر؛ هر سازمانی برای خود زندگی جداگانه‌ای دارد.

در واقع، دیگر آن حزب واحدی را که همه ما در سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۰۷ با افتخار از آن سخن می‌گفتیم، نداریم. روش‌های کار ما به طرز تأسف‌باری آماتورگونه شده است.

ارگان‌هایی که اکنون در خارج از کشور منتشر می‌شوند – از یک طرف پرولتاری(Proletary)(۱) و گولوس(Golos)( ۲)

و از طرف دیگر سوسیال‌دمکرات(Sotsial-Demokrat)( ۳)، نمی‌توانند سازمان‌های پراکنده در سراسر روسیه را به هم پیوند دهند و نه قادرند به آن‌ها یک زندگی واحد حزبی ببخشند. در واقع، طبیعی هم هست. نمی‌توان انتظار داشت روزنامه‌هایی که در خارج از کشور و دور از واقعیت زندگی روسیه منتشر می‌شوند، بتوانند فعالیت حزبی را که مدت‌هاست از مرحله محافل مطالعاتی گذشته است، هماهنگ کنند.

درست است که سازمان‌های پراکنده اشتراکات زیادی دارند که آن‌ها را از نظر ایدئولوژیک به هم پیوند می‌دهد – آن‌ها برنامه‌ مشترکی دارند که از آزمون انقلاب سربلند بیرون آمده است؛ آن‌ها اصول عملی مشترکی دارند که انقلاب آن‌ها را تأیید کرده است و سنت‌های انقلابی باشکوهی دارند. این دومین تفاوت مهم بین حزب «پس از انقلاب» و حزب «پیش از انقلاب» است. اما این هم کافی نیست. مسئله این است که وحدت ایدئولوژیک سازمان‌های حزب، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند حزب را از فقدان انسجام سازمانی و انزوای سازمان‌ها از یک‌دیگر نجات دهد. کافی‌ست به این نکته اشاره کنیم که حتی ارتباط و تبادل اطلاعات از راه مکاتبه نیز در حزب آن‌طور که باید باشد وجود ندارد؛ چه رسد به اینکه بخواهیم همه سازمان‌ها را در قالب یک ارگانیسم واحد متحد کنیم.

پس بنابراین:

۱) دور افتادن حزب از توده‌های وسیع مردم؛ و

۲) دور افتادن سازمان‌های حزب از یکدیگر—

این است ماهیت مشخص بحرانی که حزب ما از سر می‌گذراند.

دلیل این وضعیت را نیز به‌سختی می‌توان نادیده گرفت: بحران خود انقلاب، پیروزی موقت ضدانقلاب، فروکش کردن مبارزات گوناگون و سرانجام از دست رفتن تمام آن نیمه‌آزادی‌هایی که حزب در سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۰۶ از آن‌ها برخوردار بود.

حزب در دوره‌ای رشد کرد و نیرومند شد که انقلاب پیش می‌رفت و آزادی‌هایی وجود داشت. وقتی انقلاب عقب نشست، آزادی‌ها از میان رفتند و و در نتیجه حزب نیز ضعیف و بیمار شد.

روشنفکران شروع به ترک حزب کردند و بعد، متزلزل‌ترین بخش کارگران نیز به دنبال آنان از حزب فاصله گرفتند.

به‌ویژه، رشد ایدئولوژیک حزب، یا دقیق‌تر بگوییم رشد کارگران پیشرو، باعث شد روشنفکران با سرعت بیشتری حزب را ترک کنند. کارگران پیشرو با نیازها و خواسته‌های تازهٔ خود از اندوخته فکری ناچیز «روشنفکران سال ۱۹۰۵» فراتر رفته بودند.

البته از این وضعیت به هیچ‌وجه نباید نتیجه گرفت که حزب باید تا آمدن آزادی‌های آینده دست روی دست بگذارد و در همین بحران بماند؛ چنان‌که بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند.

نخست این‌که، فرارسیدن این آزادی‌ها تا حد زیادی به این بستگی دارد که آیا حزب می‌تواند از این بحران سالم و بازسازی شده بیرون آید یا نه؛ آزادی‌ از آسمان نمی افتد؛ بلکه به کمک وجود یک حزب کارگریِ بخوبی سازمان‌یافته به دست می‌آیند.

دوم، قوانین شناخته‌شده مبارزه طبقاتی به ما می‌آموزند که هرچه بورژوازی بیش‌تر سازمان پیدا کند، پرولتاریا نیز ناگزیر باید بیش‌تر سازمان یابد. و همه می‌دانند که بازسازی حزب ما، به‌عنوان تنها حزب کارگری، شرط مقدماتی لازم برای رشد سازمان‌یابی پرولتاریای ما به‌عنوان یک طبقه است.

بنابراین، بیرون آمدن حزب از بحران و بهبود وضعیت آن پیش از فرارسیدن آزادی‌ها، نه‌تنها ممکن، بلکه اجتناب‌ناپذیر است.

تمام مسئله این است که راه‌های نجات و نوسازی حزب را پیدا کنیم؛ راه‌هایی که به کمک آن‌ها حزب:

۱) با توده‌ها پیوند برقرار کند؛ و
۲) سازمان‌های جدا افتاده‌ را در یک ارگانیسم واحد متحد سازد.

***

و اما، حزب ما چگونه می‌تواند از بحران بیرون بیاید؛ و برای رسیدن به این هدف چه باید کرد؟

برخی به ما می‌گویند که حزب را تا حد امکان قانونی کنید و آن را حول گروه قانونی در دوما متحد سازید. اما چگونه می‌توان حزب را تا حد امکان قانونی کرد وقتی‌که حتی بی‌ضررترین نهادهای قانونی، مانند انجمن‌های فرهنگی و غیره، تحت شدیدترین اذیت و  آزار قرار دارند؟ آیا می‌توان این‌کار را با کنار گذاشتن خواسته‌های انقلابی‌ حزب انجام داد؟

اگر چنین کنیم، در واقع حزب را دفن کرده‌ایم، نه اینکه آن را نوسازی کنیم! گذشته از این، چگونه گروه دوما می‌تواند حزب را با توده‌ها پیوند دهد، وقتی خودش نه‌تنها از توده‌ها، بلکه از سازمان‌های حزب نیز جداست؟

روشن است که این راه‌حل نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه آن را پیچیده‌تر می‌کند و بیرون آمدن حزب از بحران را دشوارتر می‌سازد.

عده‌ای دیگر می‌گویند: هرچه بیشتر می‌توانید، وظایف حزب را به خود کارگران واگذار کنید و حزب را از شر روشن‌فکران بی‌ثبات خلاص کنید.

 شکی نیست که کنار گذاشتن عناصر بی‌فایده و متمرکز کردن وظایف در دست خود کارگران، کمک بزرگی به نوسازی حزب خواهد کرد.

 اما به همان اندازه واضح استکه فقط «واگذاری وظایف» کافی نیست. اگر همان سازمان قدیمی، همان روش‌های قدیمی کار حزبی و همان «رهبری» از خارج ادامه پیدا کند، حزب نه به توده‌ها نزدیک خواهد شد و نه به یک کل واحد تبدیل می‌شود.

پس روشن است که با اقدامات نیم‌بند نمی‌توان مشکل را حل کرد- برای درمان ریشه ای حزب بیمار، به راه‌حل‌های اساسی نیاز داریم.

حزب پیش از هر چیز از توده‌ها دور افتاده است؛ بنابراین باید به هر قیمتی که شده دوباره با توده‌ها پیوند برقرار کند.

اما در شرایط کنونی، این کار بیش از همه باید از راه مسائلی انجام شود که توده‌های وسیع را مستقیماً به خود مشغول کرده‌اند. برای نمونه فقر و تنگ‌دستی توده‌ها و تعرض سرمایه را در نظر بگیرید. موج عظیم تعطیلی کارخانه‌ها و اخراج‌های دسته‌جمعی کارگران مانند توفان بر سر کارگران فرود آمده است؛ کاهش تولید، اخراج‌های خودسرانه، کاهش دست‌مزدها، طولانی‌تر شدن روز کاری و به‌طور کلی تعرض سرمایه‌دارها، هم‌چنان ادامه دارد

تصور اینک‌ه این وضعیت چه رنجی بر کارگران وارد می‌کند دشوار است؛ اینک‌ه چگونه آنان را به فکر وامی‌دارد، چه تعداد درگیری و «سوءتفاهم» میان کارگران و کارفرمایان ایجاد می‌کند و چه مسائل مهمی را در ذهن کارگران به وجود می‌آورد. بگذارید سازمان‌های ما، علاوه بر انجام فعالیت سیاسی عمومی، دائماً در همه این درگیری‌های روزمره و کوچک دخالت کنند،

بگذارید این درگیری‌ها را به مبارزه بزرگ طبقاتی پیوند دهند و در اعتراض‌ها و خواسته‌های روزمره از توده‌ها حمایت کنند. به این ترتیب، اصول بزرگ حزب ما را در عمل و از طریق واقعیت‌های زنده به کارگران نشان خواهند داد. برای همه باید روشن باشد که این تنها راهی است که می توانیم آن‌ها را از این بن‌بست مرگ‌بار  «نجات» دهیم. و «رهایی» آن‌ها از این بن‌بست دقیقاً به معنای گردآوردن و متحد کردن آنان حول سازمان‌هایمان است.

کمیته‌های حزبی در کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، ارگان‌های حزبی هستند که می‌توانند با موفقیت بیش‌تری چنین فعالیت‌هایی را در میان توده‌ها ییش ببرند و توسعه دهند. کارگران پیش‌رو در کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، نیروهای زنده‌ای هستند که می‌توانند توده‌های پیرامون خود را به حزب جذب کنند. تنها چیزی که لازم است این‌ست که کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها دائماً در تمام امور و مسائل مبارزه کارگران دخالت کنند، از منافع روزمره آن‌ها دفاع نمایند و این منافع را با منافع اساسی طبقه پرولتاریا پیوند دهند. تبدیل کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها به سنگرهای اصلی حزب – چنین است وظیفهٔ ما.

افزون بر این، برای تحقق همین هدف، یعنی نزدیک‌تر شدن به توده‌ها، ساختار سایر سازمان‌های حزبی، در سطوح بالاتر، نیز باید با این وظیفه منطبق شود؛ به‌گونه‌ای که نه‌تنها از منافع سیاسی، بلکه از منافع اقتصادی توده‌ها نیز دفاع کنند. هیچ یک از شاخه‌های صنعت با هر اهمیتی نباید از توجه سازمان حزبی دور بماند. برای تحقق این هدف، در کنار اصل جغرافیایی باید اصل صنعتی را هم در سازمان‌دهی به کار گرفت. یعنی کمیته‌های کارخانه و کارگاه در شاخه‌های مختلف صنعت باید بر اساس رشته صنعتی خود در حوزه‌های جداگانه سازمان‌دهی شوند و این حوزه‌ها نیز باید از نظر جغرافیایی در مناطق و نواحی به هم پیوند بخورند.

اگر این‌کار موجب افزایش حوزه‌های بیش‌تری شود، اهمیتی ندارد. در عوض، سازمان پایه‌ای محکم‌تر و باثبات‌تر پیدا می‌کند و پیوندش با توده‌ها نیز نزدیک‌تر می‌شود.

مسئله دیگری که برای غلبه بر بحران اهمیت زیادی دارد، ترکیب خود سازمان‌های حزب است. باتجربه‌ترین و بانفوذترین کارگران پیش‌رو باید در همه سازمان‌های محلی حضور داشته باشند، امور سازمان‌ها باید در دست‌های نیرومند آن‌ها متمرکز شود و این خود آن‌ها هستند که باید مهم‌ترین پُست‌ها را در سازمان‌ها، از مسئولیت‌های عملی و سازمانی گرفته تا کارهای نوشتاری اشغال کنند. مهم نیست اگر کارگرانی که این مسئولیت‌ها را بر عهده می‌گیرند در ابتدا تجربه و آموزش کافی نداشته باشند و حتی اشتباه کنند. تجربه عملی و راهنمایی رفقای باتجربه‌تر، افق دید آنان را گسترش می‌دهد و سرانجام از آنان نویسندگان و رهبران واقعی جنبش می‌سازد.

نباید فراموش کرد که ببل‌ها(Bebels) از آسمان نمی‌افتند، آنان فقط در جریان کار و از راه تجربهٔ عملی تربیت می‌شوند

و جنبش ما امروز بیش از هر زمان دیگری به ببل‌های روسی (Russian Bebels) نیاز دارد؛ یعنی رهبران باتجربه و پخته‌ای که از صفوف خود کارگران برخاسته باشند.

به همین دلیل است که شعار سازمانی ما باید این باشد: «راه را برای کارگران پیش‌رو در همه عرصه‌های فعالیت حزبی بازتر کنید»، «میدان عمل بیش‌تری به آن‌ها بدهید!»

ناگفته نماند که کارگران پیش‌رو، علاوه بر اراده و ابتکار برای رهبری، باید دانش کافی هم داشته باشند. کارگرانی که از دانش کافی برخوردارند کم‌اند. اما درست در همین‌جاست که کمک روشن‌فکران باتجربه و فعال می‌تواند بسیار مفید باشد.

باید برای کارگران پیش‌رو، حلقه‌های آموزشی و «گروه‌های بحث و گفت‌وگو» تشکیل شود؛ دست‌کم یک گروه در هر منطقه. در این گروه‌ها باید تئوری و پراتیک مارکسیسم را به‌طور منظم مطالعه کنند.

این کار تا حد زیادی کمبود دانش کارگران پیش‌رو را جبران می‌کند و به آن‌ها کمک می‌کند که در آینده به سخن‌رانان و رهبران ایدئولوژیک تبدیل شوند.

در عین‌حال، کارگران پیش‌رو باید بیش‌تر در کارخانه‌ها و کارگاه‌های خود سخن‌رانی کنند تا «حداکثر تجربهٔ عملی» را به دست آورند؛ حتی اگر گاهی به نظر شنوندگانشان «گند بزنند»!

آن‌ها باید یک‌بار برای همیشه شرم و خجالت بیش از حد و ترس از سخنرانی در برابر جمع را کنار بگذارند و با جسارت و اعتمادبه‌نفس وارد میدان شوند.

یکی دو بار زمین می‌خورند و بعد یاد می‌گیرند که مستقل راه بروند؛ درست مانند «مسیح که بر روی آب راه می‌رفت».

 به‌طور خلاصه،

(۱) تشدید تبلیغات (agitation) پیرامون نیازهای روزمره و پیوند دادن این نیازها با نیازهای عمومی و طبقاتی پرولتاریا؛

۲) سازمان‌دهی و تحکیم کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها به‌عنوان مهم‌ترین مراکز  حزبی در مناطق،

۳) «واگذاری» مهم‌ترین وظایف حزبی به کارگران پیش‌رو؛ و

۴) تشکیل «گروه‌های بحث‌وگفتگو» برای کارگران پیش‌رو – این‌ها وسایلی هستند که سازمان‌های ما با کمک آن‌ها می‌توانند توده‌های وسیع را حول خود متحد کنند.

نمی‌توان از این نکته چشم پوشید که خودِ زندگی، این مسیر را برای غلبه بر بحران حزب نشان می‌دهد. منطقه‌ی مرکزی و اورال مدت‌هاست که بدون روشن‌فکران کار می‌کنند؛ خود کارگران در آن‌جا امور سازمان‌ها را برعهده گرفته اند.

در سورموو(Sormovo)، لوگانسک- حوضه دونتس(Lugansk -Donets Basin) و نیکولایف(Nikolayev)، کارگران در سال ۱۹۰۸ اعلامیه‌هایی را منتشر کردند و در نیکولایف، علاوه بر اعلامیه‌ها، یک ارگان غیرقانونی نیز منتشر کردند.

در باکو، سازمان حزب به‌طور منظم در همه امور مبارزاتی کارگران دخالت کرده است و حتی یک درگیری بین کارگران و صاحبان نفت را از دست نداده‌اند، در عین حال، به آژیتاسیون(agitation)، فعالیت سیاسی عمومی خود نیز ادامه داده است.

اتفاقاً همین امر توضیح می دهد که چرا سازمان باکو تا به امروز ارتباط خود را با توده ها حفظ کرده است.

این است وضعیت در مورد راه‌های پیوند دادن حزب با توده‌های وسیع کارگران.

اما حزب فقط از دور افتادن از توده‌ها رنج نمی‌برد؛ سازمان‌های آن نیز از یکدیگر جدا افتاده‌اند.

اکنون به این مسئله بپردازیم.

* * *

و اما، چگونه می‌توان سازمان‌های محلیِ پراکنده را به یک‌دیگر پیوند داد، چگونه می‌توان آن‌ها را در یک حزب واحد و منسجم که زندگی مشترکی دارند، متحد کرد؟

ممکن است کسی فکر کند که کنفرانس‌های عمومی حزب که گاهی اوقات برگزار می‌شوند، این مشکل را حل می‌کنند، سازمان‌ها را متحد می‌کنند؛ یا این‌که پرولتاری (Proletary)، گولوس(Golos) و سوسیال‌دموکرات (Sotsial-Demokrat) که در خارج از کشور منتشر می‌شوند، حزب را در درازمدت متحد و یک‌پارچه می‌کنند.

شکی نیست که هر دو برای پیوند دادن سازمان‌ها مهم‌اند. در واقع، تا امروز کنفرانس‌ها و ارگان‌هایی که در خارج از کشور منتشر می‌شوند، تنها وسایل پیوند دادن سازمان‌های پراکنده بوده‌اند.

اما، نخست این‌که کنفرانس‌ها، که آن هم بسیار به‌ندرت برگزار می‌شوند، تنها برای مدتی می‌توانند سازمان‌ها را به هم پیوند دهند و بنابراین، آن‌قدر که به‌طور کلی لازم است، پیوندی پایدار ایجاد نمی‌کنند: در فاصلهٔ میان دو کنفرانس، ارتباط‌ها قطع می‌شود و دوباره همان روش‌های آماتورگونه قدیمی ادامه پیدا می‌کند.

دوم این‌که، ارگان‌هایی که در خارج از کشور منتشر می‌شوند، گذشته از این واقعیت که تعداد بسیار کمی به روسیه می‌رسند، طبیعتاً از روند زندگی حزب در روسیه عقب می‌مانند، و در نتیجه نمی‌توانند مسائل مهمی را که کارگران را مشغول کرده‌اند به‌موقع تشخیص دهند و درباره‌شان موضع بگیرند. در نتیجه، نمی‌توانند سازمان‌های محلی ما را با پیوندی دائمی به هم مرتبط کنند.

واقعیت‌ها این را نشان می‌دهند. از زمان کنگره لندن، حزب توانسته است دو کنفرانس برگزار کند و ده‌ها شماره از ارگان‌های خارج از کشور را منتشر کند. با این‌حال، در کار متحد کردن سازمان‌های ما در یک حزب واقعی و  کار غلبه بر بحران، تقریباً هیچ پیش‌رفتی حاصل نشده است.

پس کنفرانس‌ها و ارگان‌های خارج از کشور، هرچند برای وحدت حزب مهم‌اند، اما برای غلبه بر بحران و ایجاد پیوند دائمی میان سازمان‌های محلی کافی نیستند.

روشن است که به یک اقدام رادیکال نیاز داریم.

تنها اقدام اساسی، انتشار یک روزنامه سراسری روسیه است؛ روزنامه‌ای که مرکز فعالیت حزب باشد و در داخل روسیه منتشر شود.

سازمان‌های پراکنده روسیه فقط بر پایه فعالیت مشترک حزبی می‌توانند متحد شوند.

اما فعالیت مشترک حزبی نیز بدون وجود یک مرکز مشترک ممکن نیست؛ مرکزی که تجربه سازمان‌های محلی را جمع‌آوری کند، آن را جمع‌بندی کند و سپس این تجربه مشترک را به همه سازمان‌های محلی برساند.

یک روزنامهٔ سراسری روسیه می‌تواند چنین مرکزی باشد؛ مرکزی که فعالیت حزبی را هدایت، هماهنگ و رهبری کند. اما برای این‌که روزنامه واقعاً بتواند فعالیت حزب را رهبری کند، باید پیوسته از سازمان‌های محلی و مناطق، پرسش‌ها، بیانیه‌ها، نامه‌ها، اطلاعات، شکایت‌ها، اعتراض‌ها، برنامه‌های کاری، اخبارها و مسائلی را دریافت کند که توده‌ها را به خود مشغول کرده است. باید میان روزنامه و سازمان‌های محلی نزدیک‌ترین و پایدارترین ارتباط برقرار باشد. روزنامه باید از این راه اطلاعات و مطالب کافی جمع کند، مسائل مهم را به‌موقع تشخیص دهد، درباره آن‌ها توضیح و نظر بدهد و از دل این مطالب، رهنمودها و شعارهای لازم را بیرون بکشد و به اطلاع سراسر حزب و همه سازمان‌های آن برساند…

اگر این شرایط وجود نداشته باشد، رهبری فعالیت حزبی امکان‌پذیر نیست، و اگر هیچ رهبری در کار حزبی وجود نداشته باشد، سازمان‌ها هم نمی‌توانند برای همیشه در یک کل واحد متحد شوند!

به همین دلیل است که ما بر ضرورت وجود یک روزنامه سراسری روسیه (و نه روزنامه‌ای که در خارج از کشور منتشر می‌شود) و یک روزنامه رهبری‌کننده (و نه صرفاً یک روزنامه عامه‌پسند) تأکید می‌کنیم.

ناگفته نماند که تنها نهادی که می‌تواند ناگفته نماند که تنها نهادی که می‌تواند انتشار و اداره چنین روزنامه‌ای را بر عهده بگیرد، کمیته مرکزی حزب است. گذشته از این، هدایت فعالیت حزبی اصولاً وظیفه کمیته مرکزی است. اما در حال حاضر کمیته مرکزی این وظیفه را به‌خوبی انجام نمی‌دهد و نتیجه‌اش این است که سازمان‌های محلی تقریباً کاملاً از یکدیگر جدا افتاده‌اند.

با این‌حال، یک روزنامه سراسری روسیه که به‌خوبی اداره شود، می‌تواند در دست کمیتهٔ مرکزی به مؤثرترین وسیله برای متحد کردن واقعی حزب و هدایت فعالیت حزبی تبدیل شود. علاوه بر این، ما تأکید می‌کنیم که تنها از این طریق می‌توان کمیته مرکزی را از یک مرکز صوری به یک مرکز واقعی سراسری حزبی تبدیل کرد، مرکزی که واقعاً حزب را متحد می‌کند و واقعاً سمت و سوی فعالیت آن را تعیین کند.

بنابراین، سازمان‌د‌هی و اداره یک روزنامه سراسری روسیه وظیفه مستقیم کمیته مرکزی است.

پس، یک روزنامه سراسری روسیه به‌عنوان ارگانی که حزب را حول کمیته مرکزی متحد و حول کمیته مرکزی گردهم آورد – این است وظیفه و این است راه غلبه بر بحرانی که حزب از سر می‌گذراند.

***

 جمع‌بندی 

 به دلیل بحران انقلاب، بحرانی در حزب ایجاد شده است – سازمان‌ها ارتباط دائمی خود را با توده‌ها از دست داده‌اند، حزب به سازمان‌های جدا از یک‌دیگر تقسیم شده است.

سازمان‌های ما باید با توده‌های وسیع مردم پیوند برقرار کنند – این یک وظیفه محلی است.

سازمان‌های ما باید با یک‌دیگر و حول کمیتهٔ مرکزی حزب پیوند برقرار کنند- این یک وظیفه مرکزی است.

برای انجام وظیفه محلی، علاوه بر تبلیغ و ترویج سیاسی عمومی، باید تبلیغات اقتصادی پیرامون نیازهای حاد و روزمرهٔ کارگران انجام شود؛ باید به‌طور منظم در مبارزهٔ کارگران دخالت کرد.

کمیته‌های حزبی کارخانه‌ها و کارگاه‌ها باید تشکیل و تحکیم شوند؛ تا حد امکان وظایف حزبی در دست کارگران پیش‌رو متمرکز شود؛ و برای کارگران پیش‌رو «گروه‌های بحث و گفت‌وگو» تشکیل شود تا رهبران پخته و آگاه از میان خود کارگران تربیت شوند.

برای انجام وظیفه مرکزی، باید یک روزنامه سراسری روسیه داشته باشیم که سازمان‌های محلی را با کمیته مرکزی حزب پیوند دهد و آن‌ها را در یک کل واحد متحد کند.

تنها در صورت انجام این وظایف، حزب قادر خواهد بود سالم و بازسازی‌شده  از بحران بیرون بیاید؛ تنها با تحقق این شرایط، حزب می‌تواند نقش مسئولانهٔ خود را به‌عنوان پیشاهنگ شایستهٔ پرولتاریای قهرمان روسیه بر عهده گیرد.

این‌ها راه‌های غلبه بر بحران حزب هستند.

نیازی به گفتن نیست که هر چه حزب از امکانات قانونی پیرامون خود – از تریبون دوما و اتحادیه‌های کارگری گرفته تا انجمن‌های تعاونی و صندوق‌های کفن و دفن – به طور کامل‌تری استفاده کند، وظیفه غلبه بر بحران، وظیفه بازسازی و احیای حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه، نیز زودتر انجام خواهد شد.

باکینسکی پرولتاری/باکو پرولتاری، شماره‌های ۶ و ۷، ۱ و ۲۷ اوت ۱۹۰۹

یادداشت ها:

(۱) پرولتاری (Proletary) — روزنامه‌ای غیرقانونی بود که بلشویک‌ها پس از چهارمین کنگرهٔ حزب، معروف به «کنگرهٔ وحدت»، تأسیس کردند. این روزنامه از ۲۱ اوت (۳ سپتامبر) ۱۹۰۶ تا ۲۸ نوامبر (۱۱ دسامبر) ۱۹۰۹ منتشر شد. در مجموع ۵۰ شماره از آن انتشار یافت؛ ۲۰ شمارهٔ نخست در فنلاند و بقیه در ژنو و پاریس منتشر شدند. پرولتاری در واقع ارگان مرکزی بلشویک‌ها بود و و. ای. لنین سردبیری آن را بر عهده داشت. این روزنامه در دوران ارتجاع استولیپینی نقش مهمی در حفظ و تقویت سازمان‌های بلشویکی ایفا کرد.

۲. صدای سوسیال دمکرات (Golos Sotsial-Demokrata) – ارگان انحلال‌گرایان منشویک بود، که از فوریه ۱۹۰۸ تا دسامبر ۱۹۱۱ در خارج از کشور منتشر شد. هیئت تحریریه منشویک‌ها متشکل از گ. و. پلخانف(G. V. Plekhanov)، پ. ب. آکسلرود(P. B. Axelrod). ی. او. مارتوف(Y. O. Martov)،ف. ای. دان(F. I. Dan)، و آ. س. مارتینوف(A. S. Martynov) بود. با توجه به گرایش آشکار انحلال‌طلبانه روزنامه، پلخانف در دسامبر ۱۹۰۸ همکاری با آن را متوقف کرد و متعاقباً رسماً از هیئت تحریریه استعفا داد. علی‌رغم تصمیم پلنوم کمیته مرکزی حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P) در ژانویه ۱۹۱۰ که نشریه باید متوقف شود، منشویک‌ها به انتشار آن ادامه دادند و آشکارا در مقالات خود از انحلال‌گرایی حمایت کردند.

۳. سوسیال دموکرات (SotsialDemokrat) – ارگان مرکزی حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P) بود که از فوریه ۱۹۰۸ تا ژانویه ۱۹۱۷. اولین شماره در روسیه منتشر شد، اما پس از آن، در خارج از کشور، ابتدا در پاریس و سپس در ژنو منتشر شد. مطابق با تصمیم کمیته مرکزی حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P)، هیئت تحریریه ارگان مرکزی از نمایندگان بلشویک‌ها، منشویک‌ها و سوسیال دمکرات های لهستانی تشکیل شده بود. این روزنامه مقالات برجسته و. ای. لنین را منتشر می‌کرد. لنین در هیئت تحریریهٔ روزنامه برای پیش‌برد پی‌گیرانهٔ خط بلشویکی مبارزه می‌کرد. بخشی از هیئت تحریریه، یعنی (کامنف و زینوویف) نسبت به انحلال‌طلبان نگرشی سازش‌کارانه داشتند و سعی کردند سیاست لنین را خنثی کنند. مارتوف و دان، از منشویک‌ها، در کار هیئت تحریریهٔ ارگان مرکزی کارشکنی می‌کردند و هم‌زمان در صفحات گولوس سوسیال‌دموکراتا آشکارا از انحلال‌گرایی(Liquidationism) دفاع می‌کردند. مبارزه سازش‌ناپذیر لنین علیه انحلال‌طلبان منجر به استعفای مارتوف و دان از هیئت تحریریه سوسیال دمکرات در ژوئن ۱۹۱۱ شد. در آغاز دسامبر ۱۹۱۱ که مقالات توسط لنین ویرایش می‌شد، تعدادی از مقالات استالین را نیز منتشر کرد که در جلد حاضر بازنشر شده است. سوسیال‌دموکرات به‌طور منظم اطلاعات مربوط به فعالیت سازمان‌های محلی حزب در روسیه، از جمله سازمان‌های ماورای قفقاز، را منتشر می‌کرد.

۴. سومین کنفرانس حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه(R.S.D.L.P.)(«دومین کنفرانس سراسری روسیه») در در روزهای ۲۱ تا ۲۳ ژوئیهٔ ۱۹۰۷ برگزار شد و چهارمین کنفرانس حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه («سومین کنفرانس سراسری روسیه») در روزهای ۵ تا ۱۲ نوامبر ۱۹۰۷ برگزار شد.

برگردانده شده از:

The Party Crisis and Our Tasks

J. V. Stalin

August 1 and 27, 1909

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1909/08/01.htm




مرگ در سروان

ای دختران و زنان افغان

                          داده جان…

بر خاک خشک و سوزان سروان

                                                               برای آزادی

 در سوگ شما امروز

های های … می گریم

شما… تشنه لبان

               و تشنه گان آزادی

رانده … از این دیار

        و مانده از آن…

داده جان …

در ظلمات توأمان ملایان

            انگلیس و آمریکا… و طالبان

                           تشنه لب … بر خاک داغ سروان

در سوگ شما…ای رهروان آزادی

           های های… با تمام جان می گریم

باد نبرده هنوز … نقش جاپاتان

از سینۀ خاک خشک و سوزان سروان                               

سروان…

این گذر گاه ملت آوارۀ افغان

        این جویندگان یک نفس… هوای آزادی

در این سوی سروان   

می کشند تنوره هنوز…

         هیولاهایی به نام ملایان

و در آن سوی سروان

زشت و پشم آلوده هایی کریه

                      سوار بر مسند… به نام طالبان

اما بدون شک …همگی

از سر سپردگانِ آمریکا و انگلیس

که برای…

       بقای ارباب استعماری خویش

                              به زنجیر می کشند

دختران و زنان … 

چه در افغاستان … چه در ایران

و از این دیار … به آن دیار

زنان و دختران … برای آزادی

آواره و سر گردان اند همگی

کجا می روی کجا؟

                    اینجا و آنجا…

راه ها همه بسته است … به روی زنان

دگر مرو عزیز جان…

بجای جان باختن در سروان

بمان و… برای گرفتن حق

                    بجنگ… با دارو ندار طالبان

طالبان…

بجای کار… نان… سر پناه و آزادی

بسته درهای مدرسه…  و دانشگاه

                                به روی دختران و زنان

کرده در کیسه آنان را …

                            و نهاده شمشیر

در حفظ حجاب … بر گردن دختران و زنان 

یکی شو… متشکل شو

                     بگیر جان هرآنکه می گیرد

با نقاب مذهب … جان آزادی

           بگیر حق انسانی خویش

بنشین بر مسند عدالت و نشان ده 

راه و رسمِ … استقلال و آزادی

به مناسبت مرگ یک مادر 45 ساله و 4 دخترش ،22 ساله تا 14 ساله ، که پس از اخراج ازایران و فرارمجد از افغانستان برای بازگشت به ایران، در سروان (شهری در جنوب شرقی ایران ، در مرز افغانستان وپاکستان) ، از تشنگی جان داده اند.

فرح نوتاش

وین 16.09.2026

کتاب شعر فارسی 11

www.farah-notash.com/womens-power




رهبری که ملت ایران انتخاب نکرده است

هموطنان گرامی لطفن توجه کنید!

دوستان و رفقای کارگر!؛
هوشمندی از شجاعت مهم‌تر است؛ و احتیاط از سرسختی،کارسازتر.
امنیت رهبرِ ایران،گره‌خورده به امنیت و آینده کل کشور.حفظ جان او،حفظ آینده ایران است.
نقشِ دولتِ مسعود پزشکیان در ترورِ رهبر و فروپاشیِ ایران

این چند خط اول خبر نامه ای است که توسط جهانگیر محبی که در زیر همین نوشتار، خبر نامۀ او پخش می شود، آمده است.
او یکی از هواداران محور مقاومت، یا همان روبات های ژئوپولیتک است. که چون پادشاهی خواهان، کارگران را
به حفظ جان رهبر ایران رهنمود می کند! که امنیت و آیندۀ کل کشور، در حفظ جان او گره خورده است!
رهبری که نه ملت ایران انتخاب کرده اند و نه کسی جز سپاه پاسداران رانت خوار.
و همین رهبری است که از زمان ، کودتای که محمود احمدی نژاد را از صندوق رای بیرون آورد آغشته به خون مردم ایران است.
نوشتن این نوع مطالب فقط با قلم ربات های ژئوپولیتیک میسر است.
وربطی به فضای فکری کارگران مطلقن ندارد.

پیام هایی این چنینی به کارگران ، درست در پی سوء استفاده از نیروی کارگران، برای ترویج نوعی کیش شخصیت برای ادامۀ سلطنت مطلق ولایت فقیه انگلیسی و جزغاله کردن کارگران ، در ایجاد فاصله های طبقاتی ، با پیاده کردن اوامر بانک جهانی، و جهانی کنندگان صهیونیست می تواند باشد.
به امید بیداری و احترام به رای عموم مردم در انتخاب شورای رهبری ، بجای یک رهبر
به امید بیداری و زدودن هر گونه حاکمیت هرمی شکل که فقط شکل حاکمیت، وابسطه به امپر یالیست ها می باشد
فرح نوتاش

کیفرخواست علیه یوسف و مسعود پزشکیان،باقر قالیباف،محسنی اژهای و حسن روحانی۱
Datum: 10.09.2026 02:18
Von: Jahangir Mohebi [email protected]
An: Jahangir Mohebi [email protected]

دوستان و رفقای کارگر!؛
هوشمندی از شجاعت مهم‌تر است؛ و احتیاط از سرسختی،کارسازتر.
امنیت رهبرِ ایران،گره‌خورده به امنیت و آینده کل کشور.حفظ جان او،حفظ آینده ایران است.
نقشِ دولتِ مسعود پزشکیان در ترورِ رهبر و فروپاشیِ ایران




دشت ها ی سرخ خاوران

                                                 سرود

                                           اولین اجرا خاوران شهریور 1380

ای همیشه عاشق

      ای همیشه عاشق

                   ای همیشه زنده

ای همیشه با من

         ای همیشه در من

با تو … قلبم پرتپش            

                با تو قلبم می زند

با تو … فریادم آه

            و … آهم سکوت

               سکوتم انفجار مهیب … آتش مذاب

                         از قلۀ دماوند همواره پایدار

تو… از درون چشمان من می نگری

                        من … با تو بر می خیزم

                                     با تو می بوسم

                                  با تو می بویم

       با تو حس می کنم

            با تو …عاشقم و عاشق تر

           جان تو… با جان من آمیخته

                        تو … ای خروش و

                    تو … ای گرمی رگ های من

   تن تو … خاک

                خاک ایران …

چه پاک و چه سرمۀ پاک

ای ایران …

    ای ایران …

         ای ایران دشت های سرخ خاوران

این ارس … این کارون

این هیرمند و اترک

و این … جیحون

اشک های … جاری از چشمان من

در التیامه … تب داغه … سینه گلگونت

                                        ای…

                                          جان جاودان عاشقان جهان

فرح نوتاش

خاوران 8 شهریور 1380

از کتاب شعر داغنامه    

                       www.farah-notash.com




جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران؛ از جنگ هسته‌ای تا رویارویی بر سر نظم جهانی

نگارش و تدوین: احسان منبع: سایت اشتراک

از شکست دیپلماسی و حملهٔ ۲۸ فوریه تا جنگ فرسایشی، بحران انرژی و رویارویی بر سر آیندهٔ خاورمیانه

۲۸ فوریه ۲۰۲۶ ــ ۵ سپتامبر ۲۰۲۶

جنگی که قرار بود کوتاه باشد، طولانی شد!

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد؛ جنگی که در ابتدا در چارچوب مقابله با برنامه هسته‌ای ایران و آنچه واشنگتن «تهدید ایران» می‌نامید تعریف شد، اما در فاصله چند ماه به یکی از گسترده‌ترین بحران‌های ژئوپلیتیکی خاورمیانه در سال‌های اخیر تبدیل شد.

تنها دو روز پیش از آغاز عملیات نظامی، آخرین دور مذاکرات ایران و آمریکا در ژنو به پایان رسیده بود. به این ترتیب، فاصله میان شکست دیپلماسی و آغاز جنگ به چند روز کاهش یافت. رویترز نیز آغاز حمله اسرائیل در ۲۸ فوریه و ورود مستقیم آمریکا به عملیات را گزارش کرده است.

با اینکه  تهران آمادگی خود را برای توقف غنی‌سازی و پذیرش نظارت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی اعلام کرده بود، اما با نابودی کامل زیرساخت هسته‌ای خود مخالفت داشت؛ در مقابل، واشنگتن بر «صفر شدن هسته‌ای» اصرار می‌کرد.

در این چارچوب، جنگ را نمی‌توان صرفاً ادامه اختلاف بر سر پرونده هسته‌ای دانست. اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای به نقطه ورود یک رویارویی بزرگ‌تر تبدیل شد؛ رویارویی‌ای که اکنون موضوعاتی چون امنیت انرژی، حضور نظامی آمریکا در منطقه، جایگاه اسرائیل، نقش ایران و آینده نظم جهانی را نیز دربر گرفته است.

ضربه نخست؛ حذف رهبری ایران و آزمون فروپاشی سیاسی

یکی از مهم‌ترین تحولات نخستین روز جنگ، هدف قرار گرفتن رأس ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران بود.

آیت‌الله علی خامنه‌ای در حملات ۲۸ فوریه کشته شد و مرگ او در اول مارس از سوی رسانه‌های رسمی ایران تأیید شد. این رخداد از نظر سیاسی اهمیت بسیار بیشتری از یک عملیات نظامی معمولی داشت. هدف قرار گرفتن رهبر جمهوری اسلامی ایران نشان می‌داد که عملیات آمریکا و اسرائیل فقط به دنبال نابودی یا تضعیف تأسیسات هسته‌ای نیست، بلکه تغییر موازنه سیاسی در داخل ایران نیز بخشی از معادله جنگ است.

اما یک پرسش مهم خیلی زود مطرح شد:

آیا حذف رهبران می‌تواند به فروپاشی یک نظام سیاسی منجر شود؟

پاسخ اولیه تحولات جنگ منفی بود. ساختارهای حکومتی ایران ادامه فعالیت دادند و تلاش شد نشان داده شود که جمهوری اسلامی صرفاً متکی به یک فرد نیست و شبکه‌ای از نهادهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی توانایی ادامه کار را دارد.

همین مسئله بعدها به یکی از محورهای اصلی جنگ تبدیل شد: واشنگتن و تل‌آویو بر فشار حداکثری و ضربه به ساختار قدرت تکیه کردند، در حالی که تهران تلاش کرد جنگ را به آزمونی برای بقای ساختار سیاسی تبدیل کند.

«وعده صادق ۴»؛ پاسخ ایران و آغاز جنگ منطقه‌ای

پاسخ ایران به حملات آمریکا و اسرائیل، سریع و گسترده بود.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عملیات «وعده صادق ۴» را اعلام کرد و اهداف نظامی آمریکا و اسرائیل در بحرین، اردن، قطر، کویت، امارات متحده عربی و عربستان سعودی را مورد حمله قرار داد.

اهمیت این حملات در یک نکته نهفته بود: جنگ دیگر فقط میان ایران، اسرائیل و آمریکا نبود.

پایگاه‌های آمریکا در کشورهای عربی به بخشی از میدان جنگ تبدیل شدند و کشورهای میزبان این پایگاه‌ها عملاً با یک معضل امنیتی جدید روبه‌رو شدند؛ آنها از یک سو متحد آمریکا هستند و از سوی دیگر نمی‌خواهند خاکشان به سکوی حمله علیه ایران تبدیل شود.

این وضعیت یکی از دشوارترین معادلات کشورهای عربی خلیج فارس را شکل داد: حمایت امنیتی از آمریکا، بدون تبدیل شدن به طرف مستقیم جنگ با ایران.

میناب؛ چهره واقعی جنگ

در میان انبوه اخبار مربوط به موشک‌ها، سامانه‌های پدافندی و اهداف استراتژیک، فاجعه میناب یکی از تکان‌دهنده‌ترین ابعاد انسانی جنگ را آشکار کرد.

در ۲۸ فوریه یک مدرسه ابتدایی دخترانه در میناب هدف حمله قرار گرفت و بین ۱۶۸ تا ۱۷۵ دانش‌آموز و شماری از معلمان کشته شدند.

اهمیت این حادثه تنها در شمار قربانیان آن نیست. حمله به مدرسه نشان داد که جنگ‌های مدرن، حتی با وجود تسلیحات دقیق و سامانه‌های پیشرفته اطلاعاتی، می‌توانند پیامدهای فاجعه‌باری برای غیرنظامیان داشته باشند.

رویترز نیز در سپتامبر گزارش داد که یک حمله دیگر در جنوب ایران در نزدیکی یک مراسم عروسی، با مهمات آمریکایی انجام شده و چهار نفر، از جمله یک کودک، کشته شدند. رویترز این حادثه را در کنار حمله فوریه به مدرسه میناب قرار داده است.

در نتیجه، مسئله تلفات غیرنظامیان از یک موضوع فرعی به یکی از مهم‌ترین شاخص‌های ارزیابی جنگ تبدیل شده است.

از حمله متقابل تا جنگ فرسایشی

ایران در ادامه جنگ، راهبرد خود را تغییر داد. نیروهای مسلح جمهوری اسلامی اعلام کردند که حملات دیگر صرفاً واکنشی نخواهد بود و به شکل مستمر ادامه خواهد یافت.

این تغییر راهبرد، جنگ را وارد مرحله‌ای تازه کرد: مرحله فرسایش متقابل.

آمریکا دارای برتری عظیم در نیروی هوایی، اطلاعات، ماهواره، لجستیک و تسلیحات دقیق است؛ ایران در مقابل، از مزیت جغرافیایی، توان موشکی و پهپادی، شبکه نیروهای متحد منطقه‌ای و مهم‌تر از همه امکان ایجاد اختلال در مسیرهای انرژی برخوردار است.

بنابراین، جنگ به تدریج از یک نبرد برای نابودی سریع توان نظامی ایران به رقابتی بر سر این سؤال تبدیل شد که کدام طرف توان تحمل هزینه‌های طولانی‌مدت را بیشتر دارد؟

موشک در برابر فناوری

جنگ ایران و آمریکا به یکی از مهم‌ترین میدان‌های آزمایش فناوری نظامی در جهان تبدیل شده است.

ایران موشک‌های بالستیک، موشک‌های هایپرسونیک و پهپادها را به‌عنوان ابزار اصلی بازدارندگی خود به کار گرفت و از موشک‌هایی مانند فتاح، خیبرشکن، عماد، قدر و خرمشهر-۴ نام برد.

آمریکا نیز از موشک‌های دقیق‌زن، پهپادهای جدید و سامانه‌های اطلاعاتی مبتنی بر هوش مصنوعی استفاده کرد.

اما اهمیت این رقابت فقط نظامی نیست.

این جنگ نشان می‌دهد که جنگ‌های آینده احتمالاً ترکیبی از موشک‌های دوربرد، پهپادهای ارزان‌قیمت، هوش مصنوعی، جنگ الکترونیک، ماهواره‌ها و حملات سایبری خواهند بود.

ایران تلاش می‌کند با تسلیحات نسبتاً ارزان‌تر، هزینه‌های سنگین‌تری به طرف مقابل تحمیل کند؛ آمریکا نیز با تکیه بر فناوری و برتری اطلاعاتی می‌کوشد هزینه حملات ایران را افزایش دهد.

در چنین جنگی، پیروزی الزاماً به معنای نابودی کامل توان نظامی طرف مقابل نیست؛ گاهی پیروز کسی است که بتواند با هزینه کمتر، هزینه بیشتری بر دشمن تحمیل کند.

تنگه هرمز؛ برگ برنده تهران

اگر یک نقطه جغرافیایی بیش از هر نقطه دیگر اهمیت جنگ را به اقتصاد جهانی پیوند زده باشد، آن نقطه تنگه هرمز است.

ایران بارها اعلام کرده است که کنترل و امنیت عبور از این آبراه را بخشی از حقوق و حاکمیت خود می‌داند. هم‌زمان، تشدید درگیری موجب کاهش شدید عبور نفتکش‌ها از این مسیر شد.

اهمیت هرمز در این است که بخش بزرگی از نفت و گاز خلیج فارس از آن عبور می‌کند. آژانس بین‌المللی انرژی گزارش داده است که جریان نفت از این تنگه که پیش از جنگ حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز بود، در ماه‌های مارس تا مه به‌طور متوسط به حدود ۲٫۷ میلیون بشکه در روز کاهش یافت.

این ارقام نشان می‌دهد که هرمز فقط یک موضوع منطقه‌ای نیست؛ بلکه یک گلوگاه راهبردی اقتصاد جهانی است.

به همین دلیل، جنگ به‌سرعت از میدان‌های نظامی به بازارهای انرژی منتقل شد.

نفت؛ سلاحی که مرز ندارد

اختلال در تردد نفتکش‌ها، افزایش حق بیمه جنگی و نگرانی درباره امنیت مسیرهای انرژی، بازار جهانی نفت را تحت تأثیر قرار داد.

رویترز در سپتامبر گزارش داد که در پی تشدید درگیری، قیمت برنت در مقطعی به حدود ۹۶ دلار رسید و عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز به‌شدت کاهش یافت.

اما اهمیت مسئله تنها در قیمت نفت نیست.

افزایش قیمت انرژی به معنای افزایش هزینه حمل‌ونقل، تولید، مواد غذایی و کالاهای صنعتی است. در نتیجه، جنگی که هزاران کیلومتر دورتر از اروپا و شرق آسیا رخ می‌دهد، می‌تواند به تورم در این مناطق منجر شود.

رویترز در ماه مارس نیز گزارش داده بود که جنگ، کسب‌وکارهای جهان را با افزایش هزینه انرژی و اختلال در مسیرهای تجارت جهانی مواجه کرده است.

از این منظر، تنگه هرمز به یکی از مهم‌ترین اهرم‌های ژئوپلیتیکی ایران تبدیل شده است.

چین، روسیه و اروپا؛ جنگ چگونه نظم جهانی را تغییر می‌دهد؟

یکی از مهم‌ترین پیامدهای جنگ، تأثیر آن بر روابط میان قدرت‌های بزرگ است.

روسیه از ابتدا موضعی مخالف عملیات نظامی علیه ایران اتخاذ کرد و خواستار توقف جنگ و بازگشت به مسیر سیاسی شد. در سوی دیگر، چین نیز به دلیل وابستگی شدید اقتصاد آسیا به انرژی خلیج فارس، نمی‌تواند نسبت به ادامه جنگ بی‌تفاوت باشد.

گزارش‌های رویترز نشان می‌دهد که چین در ماه‌های پس از آغاز جنگ، نقش مهمی در سازگاری بازار نفت آسیا با کاهش عرضه خاورمیانه پیدا کرده است.

از سوی دیگر، در اروپا نیز مواضع یکدستی وجود نداشته است. اسپانیا و ایتالیا مواضع محتاطانه‌تری نسبت به جنگ اتخاذ کرده‌اند و اختلافات میان واشنگتن و برخی متحدان اروپایی آن آشکار شده است.

این وضعیت می‌تواند یکی از آثار بلندمدت جنگ باشد: کاهش توان آمریکا برای ایجاد اجماع میان متحدان غربی درباره مداخلات نظامی.

هزینه جنگ برای آمریکا

برتری نظامی آمریکا به معنای هزینه پایین جنگ نیست.

اسپوتنیک هزینه هفته نخست عملیات آمریکا را دست‌کم ۱۱٫۳ میلیارد دلار برآورد کرده و از احتمال درخواست ۵۰ میلیارد دلار اعتبار اضافی از کنگره سخن می‌گوید.

اما جنگی که ماه‌ها ادامه یافته، اکنون مسئله هزینه را به یک بحران سیاسی داخلی نیز تبدیل کرده است.

هرچه جنگ طولانی‌تر شود، فشار بر بودجه آمریکا بیشتر خواهد شد و دولت ناچار خواهد بود توضیح دهد که دستاورد استراتژیک این هزینه‌ها چیست.

این همان نقطه‌ای است که برتری نظامی می‌تواند به یک معضل سیاسی تبدیل شود.

ایران؛ اقتصاد زیر فشار، ساختار سیاسی پابرجا

تحریم، حملات نظامی، کاهش صادرات نفت و اختلال در تجارت، فشار شدیدی بر اقتصاد ایران وارد کرده است.

با این حال، گزارش‌های تحلیلی رویترز در اواخر اوت نشان می‌دهد که پس از شش ماه جنگ، ایران همچنان ساختار سیاسی خود را حفظ کرده و جنگ به یک بن‌بست پرهزینه تبدیل شده است.

این تحول اهمیت زیادی دارد.

هدف اولیه عملیات، در کنار موضوع هسته‌ای، تضعیف توان نظامی و سیاسی ایران بود. اما اگر یک جنگ طولانی نتواند ساختار سیاسی هدف را فروبپاشد، در آن صورت هزینه جنگ برای مهاجم نیز افزایش می‌یابد.

از همین‌جاست که جنگ فرسایشی آغاز می‌شود: هر دو طرف می‌توانند ادعا کنند که هنوز شکست نخورده‌اند، اما هر دو هزینه سنگینی می‌پردازند.

شش ماه بعد؛ جنگ به بن‌بست رسیده است

تا پایان اوت و آغاز سپتامبر، نشانه‌های روشنی از تبدیل جنگ به یک رویارویی فرسایشی دیده می‌شود.

رویترز در ۲۷ اوت نوشت که پس از شش ماه، جنگ به یک «بن‌بست پرهزینه» تبدیل شده است؛ نه ایران حاضر به پذیرش خواسته‌های آمریکا است و نه واشنگتن نشانه‌ای از عقب‌نشینی کامل نشان می‌دهد.

در همین حال، تنگه هرمز همچنان در مرکز بحران قرار دارد. گزارش دیگری از رویترز در ۲۶ اوت جنگ را نوعی «جنگ فرسایشی بر سر انرژی» توصیف کرد که در آن کنترل جریان نفت و گاز به یکی از محورهای اصلی رویارویی تبدیل شده است.

این تحول اهمیت استراتژیک دارد: جنگی که با هدف نابودی توان هسته‌ای ایران آغاز شد، اکنون تا حد زیادی به جنگی بر سر توان بقا، انرژی و زمان تبدیل شده است.

سپتامبر؛ بازگشت تشدید نظامی

در نخستین روزهای سپتامبر، جنگ دوباره وارد مرحله تشدید شد.

رویترز در اول و دوم سپتامبر از حملات جدید آمریکا به تأسیسات سپاه پاسداران، پدافند هوایی، رادارها و مراکز ارتباطی ایران و پاسخ موشکی و پهپادی تهران به پایگاه‌های آمریکا در اردن، بحرین و عراق خبر داد.

در ۵ سپتامبر نیز آمریکا حملاتی علیه سه نفتکش ایرانی، از جمله یک نفتکش در نزدیکی جزیره خارک، انجام داد؛ اقدامی که در واکنش به حمله موشکی سپاه پاسداران به دو شناور آمریکایی اعلام شد.

این تحولات نشان می‌دهد که جنگ هنوز وارد مرحله حل‌وفصل نشده و حتی پس از تلاش‌های دیپلماتیک و آتش‌بس‌های موقت، امکان بازگشت سریع به چرخه حمله و تلافی وجود دارد.

جنگ بر سر چیست؟

اکنون، پس از بیش از شش ماه جنگ، دشوار است که این منازعه را صرفاً «جنگ بر سر برنامه هسته‌ای ایران» نامید.

پرونده هسته‌ای همچنان یکی از عوامل اصلی بحران است، اما جنگ اکنون چندین لایه پیدا کرده است:

لایه نخست، هسته‌ای است: آینده برنامه هسته‌ای و سطح غنی‌سازی ایران.

لایه دوم، امنیتی است: توان موشکی و پهپادی ایران و حضور نظامی آمریکا در منطقه.

لایه سوم، منطقه‌ای است: آینده لبنان، عراق، کشورهای خلیج فارس و جایگاه اسرائیل.

لایه چهارم، اقتصادی است: نفت، گاز، تنگه هرمز و امنیت تجارت جهانی.

لایه پنجم، ژئوپلیتیکی است: رقابت آمریکا با روسیه و چین و آینده نظم بین‌المللی.

و سرانجام، لایه ششم، سیاسی است: اینکه آیا جنگ می‌تواند ساختار سیاسی ایران را تغییر دهد یا برعکس، موجب افزایش انسجام داخلی و تقویت گفتمان مقاومت شود.

آیا جنگ می‌تواند نظم خاورمیانه را تغییر دهد؟

مهم‌ترین پرسش امروز دیگر این نیست که «چه کسی چند موشک بیشتر شلیک کرده است»

پرسش اصلی این است که پس از پایان جنگ، توازن قدرت در خاورمیانه چگونه خواهد بود؟

اگر ایران بتواند ساختار سیاسی و ظرفیت موشکی خود را حفظ کند، حتی در شرایط خسارت سنگین، ادعای شکست راهبرد «فشار حداکثری» آمریکا تقویت خواهد شد.

اگر آمریکا بتواند توان نظامی و هسته‌ای ایران را به‌طور پایدار محدود کند، موازنه قدرت منطقه‌ای به نفع واشنگتن و اسرائیل تغییر خواهد کرد.

اما اگر هیچ‌یک از طرفین نتواند دیگری را وادار به پذیرش خواسته‌های خود کند، نتیجه محتمل‌تر چیزی شبیه صلح پس از فرسایش خواهد بود؛ یعنی توافقی که نه پیروزی کامل یک طرف، بلکه پذیرش محدودیت‌های متقابل را به همراه داشته باشد.

از جنگ ایران تا بحران نظم جهانی

جنگ کنونی یک واقعیت مهم را آشکار کرده است: امنیت خاورمیانه دیگر مسئله‌ای جدا از اقتصاد و سیاست جهانی نیست.

تنگه هرمز می‌تواند قیمت انرژی در آسیا و اروپا را تغییر دهد؛ جنگ ایران می‌تواند روابط آمریکا و اروپا را تحت فشار قرار دهد؛ تحولات منطقه می‌تواند نقش روسیه و چین را افزایش دهد و بحران انرژی می‌تواند مسیرهای جدید تجارت جهانی را فعال کند.

از همین رو، جنگ ایران را می‌توان یکی از آزمون‌های مهم گذار از نظم تک‌قطبی به نظم چندقطبی دانست.

قدرت آمریکا همچنان بسیار بزرگ است، اما توانایی واشنگتن برای حل بحران صرفاً با ابزار نظامی با محدودیت‌هایی روبه‌رو شده است. در مقابل، ایران نشان داده است که حتی زیر فشار شدید نظامی و اقتصادی می‌تواند جنگ را به عرصه‌ای فرسایشی تبدیل کند که هزینه‌های آن فقط متوجه تهران نیست.

روسیه و چین نیز از این بحران صرفاً به‌عنوان یک مسئله منطقه‌ای عبور نمی‌کنند؛ زیرا امنیت انرژی، تجارت و توازن قدرت جهانی مستقیماً به سرنوشت این جنگ وابسته شده است.

نتیجه‌گیری؛ جنگی بدون پیروز روشن

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران با شعار مقابله با تهدید هسته‌ای آغاز شد، اما اکنون به جنگی چندلایه تبدیل شده است که از مرزهای ایران و اسرائیل بسیار فراتر رفته است.

در این جنگ، موشک‌ها تنها ابزار نبرد نیستند؛ انرژی، تجارت، تحریم، فناوری، دیپلماسی و حتی زمان نیز به سلاح تبدیل شده‌اند.

آمریکا از برتری هوایی، فناوری و توان اقتصادی عظیم برخوردار است. ایران در مقابل از توان موشکی و پهپادی، عمق جغرافیایی، شبکه متحدان منطقه‌ای و امکان تأثیرگذاری بر مسیرهای انرژی برخوردار است.

هیچ‌یک از این دو مجموعه توانایی به‌سادگی دیگری را از میدان خارج نمی‌کند.

به همین دلیل، خطر اصلی جنگ در مرحله کنونی نه الزاماً یک پیروزی سریع برای یکی از طرفین، بلکه تداوم یک جنگ فرسایشی و غیرقابل‌کنترل است؛ جنگی که می‌تواند هزینه‌های انسانی و اقتصادی آن را برای کل منطقه و حتی اقتصاد جهانی افزایش دهد.

شش ماه پس از آغاز جنگ، یک واقعیت بیش از پیش آشکار شده است:

جنگی که قرار بود مسئله هسته‌ای ایران را حل کند، اکنون خود به مسئله‌ای برای امنیت خاورمیانه و اقتصاد جهان تبدیل شده است.

و پرسش نهایی همچنان باقی است:

آیا این جنگ سرانجام به تغییر نظم خاورمیانه منجر خواهد شد، یا آنکه هزینه‌های آن همه طرف‌ها را دوباره به میز مذاکره بازخواهد گرداند؟

منابع اصلی خبری و بین‌المللی:

ـ1.رویتر — آغاز حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶
عنوان اصلی: US and Israel launch “pre-emptive” attack against Iran
Reuters — US and Israel launch “pre-emptive” attack against Iran

«ـ2.رویتر — جزئیات آغاز عملیات نظامی آمریکا و عملیات «خشم حماسی
عنوان اصلی: Top U.S. general outlines initial timeline of U.S. military operation in Iran
Reuters — Top U.S. general outlines initial timeline of U.S. military operation in Iran

ـ3.رویتر — گزارش جنگ و کشته شدن رهبر ایران
عنوان اصلی: US-Israeli strikes kill Khamenei and Iranian retaliation
Reuters — US-Israeli strikes kill Khamenei and Iranian retaliation

ـ4.رویتر — پیامدهای جنگ برای اقتصاد و تجارت جهانی
عنوان اصلی: How US-Israeli war on Iran is upending global business
Reuters — How US-Israeli war on Iran is upending global business

ـ5.رویتر — مواضع طرفین درباره آینده جنگ و مذاکرات
عنوان اصلی: What does each side in the Iran war say it would accept for a deal?
Reuters — What does each side in the Iran war say it would accept for a deal?

منابع انرژی و هسته‌ای:

ـ6.آژانس بین‌المللی انرژی اتمی — گزارش اجرای توافق پادمان و راستی‌آزمایی در ایران
عنوان اصلی: Implementation of the NPT Safeguards Agreement and Verification in Iran
IAEA — Implementation of the NPT Safeguards Agreement and Verification in Iran

ـ7.آژانس بین‌المللی انرژی — پیامدهای جنگ بر جریان نفت از تنگه هرمز
عنوان اصلی: How global oil supplies have readjusted to help fill the huge gap left by the Strait of Hormuz shock
IEA — How global oil supplies have readjusted to help fill the huge gap left by the Strait of Hormuz shock

منابع تکمیلی و تحولات اخیر:

ـ8.رویتر — بن‌بست شش‌ماهه جنگ و فشار بر اقتصاد ایران
عنوان اصلی: After six months, the Iran war has reached its endgame
Reuters — After six months, the Iran war has reached its endgame

ـ9.رویتر — جنگ فرسایشی بر سر انرژی و تنگه هرمز
عنوان اصلی: US-Iran war sinks into energy trench warfare six months on
Reuters — US-Iran war sinks into energy trench warfare six months on

ـ10.رویتر — تشدید درگیری در آغاز سپتامبر ۲۰۲۶
عنوان اصلی: US launches new strikes on Iran and Tehran hits back in widening conflict
Reuters — US launches new strikes on Iran and Tehran hits back in widening conflict

ـ11.رویتر — حمله آمریکا به نفتکش‌های ایرانی در ۵ سپتامبر ۲۰۲۶
عنوان اصلی: US strikes three Iranian oil tankers after IRGC attack on American naval ships
Reuters — US strikes three Iranian oil tankers after IRGC attack on American naval ships

ـ12.اسپوتنیک فارسی — منبع پایه مقاله
شامل خط زمانی جنگ، عملیات نظامی، تلفات، پیامدهای اقتصادی و تحولات منطقه‌ای.




به یاد قهرمانانِ دست‌بسته در سلاخ‌خانه‌های ۱۳۶۷

ترانۀ مرا ببوس را مردم به افسران اعدامی حزب تودۀ ایران، در کودتای 28 مرداد سال 1332  نسبت داده اند. و هیچ سندی آن را تغییر نداده است. سراسر تاریخ ترانه سرایی و آواز ایران، چیزی جز ترانه های عاشقانه نیست.
ولی همخوانی این ترانه، با درد مردم، فاجعه کودتا، و اعدام افسران ، همان چیزی بوده که آن را به نبض تپندۀ درد و کودتا در سال 1332، تبدیل کرده است. همانطوریکه سرود های ویکتور خارا، با درد کودتا در شیلی، کشتار در ورزشگاه سانتیاگو، و مقاومت آلنده گره خورده است، این ترانۀ عاشقانۀ جانسوز نیز، مهر مردم ، بر پیشانی دوران کودتای سال 1332 است.                                     
فرح نوتاش                                                        16 شهریور = 07.09.2026
مرا ببوس، مرا ببوس
بر گرفته از گوگل فارسی

منبع: https://www.iranian-fedaii.de

 برای آخرين بار، تو را خدانگهدار که مي روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت . . .

سال ها در بازار تهران (سرای بلورفروش ها)کسب و کار مختصری داشت. قدی بلند و مویی سفيد. آرام و شمرده صحبت می کرد، حتی با مشتری های سمجی که برای بلور خريدن هم چانه می زدند چنان آرام سخن می گفت، که گویی می ترسد بلورها تاب قال و مقال را نيآورده و از روی رف ها سقوط کنند.
مغازه اش دربازار سنتی تهران نه بزرگ بود و نه کوچک. تحمل آنهايی را که يادش بودند و به ديدارش می آمدند بيشتر داشت تا مشتری ها را.
حسن گل نراقی خواننده ای غير حرفه ای اما اهل ذوق بود. در سال های پس از کودتای۲۸ مرداد که بسیاری دور هم به غم خواری و تسلای آوار کودتا جمع می شدند، ترانه ای را که حيدر رقابی سروده بود خواند. با همين ترانه نامش در ليست خوانندگان ايران قرار گرفت. خودش می گفت: «به تشويق دوستان ترانه ديگری هم خواندم، اما خيلی زود تصميم گرفتم کنار بکشم. صدای من با مراببوس بايد در خاطرها می ماند. از بچگی عشق کوزه گری و بلور سازی داشتم. رسيدم به سرای بلورفروش ها. هيچکس در اين سرای بی کسی نمی داند من کيستم و مراببوس چيست!»

در سال های بعد از کودتای ۲۸ مرداد، بسياری از شنوندگان ترانه غمگين و درعين حال شورانگيز مرا ببوس، بر اين تصور بودند که شعر اين ترانه را سرهنگ ژاندارمرى عزت الله سيامک از رهبران سازمان نظامی حزب توده ايران، پيش از اعدام در۲۷ مهر ماه ۱۳۳۳  در زندان و در وصف سرنوشت غم انگیز افسرانی که اعدام می شدند، سروده است. عده ای دیگر هم فکر می کردند اين ترانه را سرهنگ دوم توپخانه محمدعلى مبشری عضو ديگر رهبری این سازمان در وصف سيامک سروده است. به دنبال این شايعه بود که سرانجام مطبوعات به اشاره ساواک نوشتند، سراينده ترانه عاشقانه مراببوس شاعری به نام حيدررقابی است نه سرهنگان حزب توده.

همین افشاگری باعث شد،گذر شاعر و خواننده  این ترانه به زندان تيمور بختيار و سازمان ساواک کشیده شود. شاعر ترانه مرا ببوس «حيدر رقابی» از دوستداران مصدق بود که بعد از کودتای ۱۳۳۲ اين ترانه را سرود. عده اي بر اين اعتقاد هستند که انگيزه حقیقی سرودن اين ترانه «گروه افسران» بود که همگی بعد از کودتای سياه۳۲ تيرباران شدند و آهنگساز اين ترانه نیز «مجيد وفادار» است.
درسال های پس از کودتا؛ گل نراقی نيز چند بار به ساواک احضار شد تا بگويد با چه انگيزه ای مراببوس را خوانده است:« هر بار توانستم بازجوها را قانع کنم که اين ترانه را فقط به دليل زيبایی عاشقانه آن خوانده و اساسا خواننده حرفه ای نيستم. يک بار خواندم و ديگر هم نمی خوانم.» همين بازجویی ها را حيدر رقابی هم پس داد. انکار او دشوار تر از گل نراقی بود، زيرا پس از کودتا مدتی زندانی بود و پرونده سياسی داشت.

حيدر رقابى با تخلص «هاله» نخستين بار شعر مرا ببوس را در مجموعه «آسمان اشك» در سا۱۳۲۹ به چاپ رساند. عبدالرحيم جعفرى، مدير وقت انتشارات اميركبير و ناشر كتاب فوق مى گويد: «اوايل سال ۱۳۲۹ در كوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست با جوان پرشورى آشنا شدم به نام حيدرعلى رقابى متخلص به «هاله»، از خويشان بيژن ترقى مدير كتاب فروشى خيام بود. ملى گرايى بود شوريده و شيفته دكتر محمد مصدق. جوانى بود فروتن و مومن و معتقد و در مبارزات ملى سخت فعال.دفتر شعرى داشت كه آن را در هزار نسخه به نام «آسمان اشك» چاپ كردم. در اين دفتر قطعه شعرى بود با عنوان«مرا ببوس» كه بعد ها مجيد وفادار، ويولنيست معروف براى اين شعر آهنگى ساخت و پرويز ياحقى با ويولن و حسن گل نراقى با صداى مخملى خود در راديو ايران آن را اجرا كردند كه اقبال عام يافت و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از راديو ايران پخش شد.»

اما حقیقت این است که ماجرای ساخت این ترانه به هیچ وجه به کودتا ربطی نداشته است، شاید شاعر آن را تحت تاثیر وقایع سیاسی روز سروده باشد اما آهنگ این ترانه برای موسیقی متن یک فیلم سینمایی ساخته شد .. مجيد وفادار آهنگساز اين ترانه، ماجرا را در مصاحبهاي در شماره ۱۴۱۸ هفته نامه تهران مصور مورخ ۱۱ آذر ماه۱۳۴۹ چنين شرح ميدهد:«… در اين دوره من گاه گاهي براي فيلمها هم آهنگ ميساختم. يادم ميآيد يكي از اين فيلمها «اتهام» نام داشت. تهيه كنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد … به ياد ميآورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كرد… شعر اين آهنگ از حيدر رقابي «هاله» بود كه متاسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت…»

ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال۱۳۳۵ روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنههاي فيلم توسط خواننده نه چندان معروفی به نام «پروانه» (ترانه شب های تهران هم از اوست و به اشتباه به مادر خاطره پروانه نسبت داده می شود) و با لبخواني ژاله علو خوانده شد.
در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود.. در صحنه فوق كه با دختر كوچكش وداع ميكند و به سوي زندان و مجازات روانه ميشود، این ترانه را ميخواند.

ژاله علو در باره این ترانه گفت:« خانم پروانه خواننده ترک زبانی بود که آن روز ها با ترانه «آن بام بلند» معروف شد و در فیلم اتهام که من به اتفاق ناصر ملک مطیعی در آن ایفای نقش می کردم، به جای من خواند. من در شب جدایی با دختر کوچکم این ترانه را در متن فیلم لب خوانی می کردم.
 فکر نمی کنم هاله شاعر این ترانه آن را با انگیزه سیاسی و یا برای کودتای ۲۸ مرداد سروده باشد. شنیده ام که آن را برای نامزدش و زمانی که می خواسته ایران را ترک کند سروده است. در هر حال فیلم مخاطبان خاصی داشت و با وجودی که مراببوس اثر خوبی شده بود بعد از اکران فیلم چندان به محبوبیت نرسید. چند سال بعد وقتی که  گل نراقی خواننده خوش صدا و با احساس دوباره آن را اجرا کرد و کار از رادیو پخش شد، برسر زبان ها افتاد و در واقع گل نراقی آن را ماندگار کرد.»

علو همچنین درباره داستان این ترانه گفت: «یکی از دلایلی هم که مردم به این ترانه و شنیدن آن راغب شدند، شایعاتی بود که آن را به کودتای ۲۸ مرداد و اعدام سرهنگان حزب توده مربوط می کرد.. با وجودی که کذب بودن این داستان ها ثابت شده است، هنوز مردم با شنیدن آن به یاد آن سال ها و وقایع سیاسی آن می افتند.در واقع اگر بخواهیم از این ترانه به عنوان یک ترانه ماندگار یاد کنیم، نمی توانیم آن را از این شایعات جدا کنیم.» 
با اكران فيلم مذكور در خرداد ۱۳۳۵، این ترانه چندان مطرح نشد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه موسيقي دانها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفت.

پوران وفادار، برادر زاده آهنگساز این ترانه، که خودش هم دستی در موسیقی داشت و یکی دو سالی از خوانندگان رادیو بود، در تماسی که با او داشتیم درباره خاطرات خود از این ترانه گفت: «هاله شاعر این ترانه به دلیل فعالیت های سیاسی و طرفداری از ملی گراها تحت تعقیب بود و می خواست از کشور خارج شود.عمویم شعر نیمه کاره ای از او داشت که می خواست برایش آهنگی بسازد. شبی که به دیدار عمویم آمده بود تا خداحافظی کند عمویم او را به داخل خانه می کشاند و از او می خواهد که این ترانه نیمه کاره را تمام کند.. او هم که تحت جدایی از نامزدش و وطنش بود این ترانه را به تمام می کند. اما دیگر آن شب نمی تواند تهران را ترک کند و شب را همان جا می گذراند. هفته بعد با کمک دوستان و خانواده از تهران خارج و به سمت آلمان حرکت می کند.»

او ادامه می دهد:« حدود یک سال بعد از اکران فیلم این ترانه از رادیو با صدای گل نراقی پخش شد. به نوعی من مسبب آن بودم. موقع ساخت قطعه ها گاهی من هم با قطعه می خواندم. من هم آن را می خواندم. یک روز در یک میهمانی خصوصی که آقای گل نراقی هم آنجا حضور داشت به اصرار دوستان این ترانه را خواندم. آن شب چند بار به خواست حاضران این ترانه اجرا شد. گل نراقی هم از آن خیلی استقبال کرد.
فردای آن روز، خانم صاحب خانه پیش من آمد و به اصرار شعر مرا ببوس را خواست. هر چه گفتم که این شعر هنوز جایی خوانده نشده و من نمی توانم آن را بدون اجازه به شما بدهم قبول نکرد و دلیل آورد که ما که خواننده نیستیم فقط می خواهیم شعر را داشته باشیم. من هم شعر را دادم. همان جمعه داشتم رادیو گوش می دادم که شنیدم مجری رادیو می گوید ترانه ای پخش می کنیم و نام شاعر و آهنگساز آن را به مسابقه می گذاریم. وقتی گل نراقی شروع کرد به خواندن سر جایم خشک شدم. نمی دانید چه حالی شدم، چون نمی دانستم جواب عمویم را چه بدهم؟! بعد از تمام شدن ترانه عمویم زنگ زد و پرسید که تو این کار را به کسی دادی؟ من انکار کردم. اما هفته بعد آن، اسم گل نراقی که خواننده آن بود فاش شد. او هم در مصاحبه ای که در اطلاعات هفتگی انجام داده بود، گفت که این ترانه را برادر زاده آقای وفادار به من داده است. عمویم خیلی از دستم ناراحت شد و گفت که دیگر هیچ کاری را به من نشان نخواهد داد».

اما ماجرا طور دیگری هم نقل شده است، پرويز خطيبى، نویسنده کتاب «در جست و جوی صبح» درباره ضبط مرا ببوس در رادیو توسط گل نراقی مى گويد: «… دو، سه سال پس از اعدام افسران وابسته به حزب توده، آهنگ و شعر مرا ببوس در ذهن بسيارى از همكاران مجيد مانده بود، از جمله پرويز ياحقى كه آن را به شدت دوست مى داشت. يك روز كه اعضاى اركستر بزرگ راديو در استوديو شماره ۸ جمع شده بودند و انتظار روح الله خالقى را مى كشيدند، حسن گل نراقى به ديدار پرويز ياحقى آمد. حسن فرزند يكى از تجار معتبر بازار بود كه با اكثر هنرمندان دوستى و رفاقت داشت… به هر حال وقتى گل نراقى سراغ ياحقى را مى گيرد، او را به استوديو راهنمايى مى كنند، در آنجا پرويز ياحقى با ويولن و يكى از نوازندگان با پيانو مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس بودند.

پرويز كه چشمش به گل نراقى مى افتد، مى گويد: به اين آهنگ گوش بده، گل نراقى يكى دو بار به آهنگ گوش مى دهد و آن را زير لب زمزمه مى كند و در اين ضمن مسئول ضبط برنامه موسيقى كه پشت دستگاه نشسته بود، دستگاه را به راه مى اندازد و اين قطعه را بى آنكه كسى متوجه شود، ضبط مى كند. گل نراقى به دنبال كار خودش مى رود و مسئول ضبط نوار ضبط شده را از طريق رئيس وقت راديو براى معينيان سرپرست انتشارات راديو مى فرستد. وقتى معينيان و ساير مسئولان به نوار گوش مى دهند، تصميم مى گيرند كه آن را پخش كنند و ماجرا را با پرويز ياحقى در ميان مى گذارند. پرويز مى گويد، اين كار براى گل نراقى گران تمام مى شود، زيرا او از يك خانواده سرشناس مذهبى است و پدرش با كار هاى هنرى به شدت مخالف است. قرار مى شود گل نراقى را به اداره راديو دعوت كنند و موضوع را با خودش در ميان بگذارند. گل نراقى مى آيد و گفته هاى پرويز ياحقى را تاييد مى كند ولى به علت اصرار دوستان قبول مى كند نوار بدون ذكر نام و با نام مستعار «خواننده ناشناس» پخش شود.

به هر حال ترانه اي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانه اي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند.
فرار حيدر رقابى و سكوت گل نراقى زمينه مساعدى را فراهم آورد تا تقارن پخش اين ترانه از راديو با اعدام نخستين گروه افسران، اين شايعه كه عوامل توده اى آن را به راه انداخته بودند به باور جامعه بنشیند. گفته مى شد: سرهنگ سيامك و يا سرهنگ مبشرى…. هنگام وداع با خانواده و قبل از رفتن به مقابل جوخه اعدام مرا ببوس را سروده است. در حقيقت هم شعر جنبه هاى انقلابى داشت و كلمات آن قابل تفسير بود و مردم شعر را براى ديگران مى خواندند و داستان ها مى ساختند، در حالى كه گل نراقى مات و مبهوت مانده بود و نمى دانست چه كند سرانجام، با پيگيرى «مجيد دوامى» سردبير مجله «روشنفكر» و چاپ عكس او بر روى مجله ،مشخص شد خواننده این ترانه چه کسی است، اما  هنوز در آن سال ها شاعر اين شعر را كمتر كسى مى شناخت..

گل نراقی فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه ميخواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نميتوانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود.بعد از مدتی خانواده گل نراقي متوجه ماجرا شدند و از آن پس او دیگر ترانه ای نخواند. البته گفته می شود كه گل نراقي در فيلمی از زبان یک دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي ميكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و …» را خوانده است.

دم و دستگاه کودتا که تاب افسانه مراببوس را نداشت و می دانست زمزمه مراببوس اجازه نمی دهد دهه ۳۰ فراموش شود، ابتدا پخش آن را از راديو ممنوع کرد. از اين مرحله به بعد این ترانه سينه به سينه به نسل بعد از۲۸ مرداد که خود شاهد وقايع آن نبودند منتقل و به ترانه ای مردمی تبديل شد. حتی صفحه۴۵ دور و کوچک آن نيز ناياب شده بود و اين خود مانند هر ممنوعه ديگری بيشتر مشوق نسل بعد از کودتا بود تا آن را پيدا و گوش کنند. این صفحه نه تنها ناياب شده بود، بلکه اگر برای دستگيری کسی وارد خانه او می شدند و صفحه مراببوس را پيدا می کردند آن را به عنوان مدرک جرم سياسی با خود می بردند تا ضميمه پرونده سياسی او شود.

چند سال بعد نیز دستگاه تبليغاتی دربار، به انگيزه عاشقانه جلوه دادن مراببوس و نفی هويت سياسی آن، اجازه داد چند خواننده روز ايران قسمت اول اين ترانه، که عاشقانه جلوه می کرد را بخوانند، اما قسمت دوم ترانه که مربوط به سحرگاه تيرباران بود همچنان درمحاق سانسور ماند.اما این کار چیزی را عوض نکرد و حتی خوانندگان حرفه ای و مشهور روز هم نتوانستند اجرایی به دلنشينی و خاطره انگيزی گل نراقی از اين ترانه ارایه دهند.
گل نراقی در مهر ماه سال ۱۳۷۲ گرفتار فراموشى و تومور مغزى شد و به رغم تلاش پزشكان، تسليم مرگ شد و به همراه ترانه اش، براى هميشه به ابديت پيوست و جاودان شد. گل نراقى هرگز ازدواج نكرد، بخشى از اموال زنده یاد گل نراقى، به صورت موقوفه در اختيار آسايشگاه معلولين و سالمندان كهريزك قرار گرفت و ساختمان اهدايى آنان در ابتداى خيابان بهار شيراز، منشعب از ميدان هفتم تير، قرار دارد.  آنها هر دو رفتند، اما ترانه ای را از خود به يادگار گذاشتند که تا زندان و اعدام هست، ياد آنها نيز زنده است.

حيدررقابی که پس از وقایع کودتای ۲۸ مرداد و وقایع بعد از آن ناچار کشور را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده بود، سرانجام پس از پیروزی «انقلاب اسلامی» و بعد از ربع قرن سکوت درغرب و تبعید اجباری به وطن بازگشت. او با این امید به ایران آمد که بتواند خدمات سیاسی و اجتماعی اش را از سر بگیرد اما چندان توجهی به او نشد. سرانجام گرفتار بیماری سرطان شد و در سال پايان دهه۱۳۶۰ چشم بر جهان فرو بست. پیکر او را در ابن بابویه در کنار مزار دهخدا و تختی به خاک سپردند.

متن کامل این ترانه به این شرح است:

مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرين بار، تو را خدا نگهدار که مي روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت
در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها
گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها
به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها
که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها
شب سيه سفر کنم، ز تيره ره گذر کنم
نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من ميفکن
دختر زيبا امشب بر تو مهمانم، در پيش تو مي مانم، تا سر بگذاری بر سر من
دختر زيبا از برق نگاه تو، اشگ بي گناه تو، روشن گردد يک
امشب من
ستاره مرد سپيده دم، به رسم يک اشاره، نهاده ديده برهم،
ميان پرنيان غنوده بود.
در آخرين نگاهش نگاه بي گناهش، سرود واپسين سروده بود.
بين که من از اين پس دل در راه ديگر دارم.
به راه ديگر شوری ديگر در سر دارم
به صبح روشن بايد از آن دل بردارم، که عهد خونين با صبحی
روشن تر دارم…. ها
مراببوس
اين بوسه وداع
بوی خون می دهد

متنی که باصدای زنده یاد گل نراقی خوانده شده است:

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

برای شنیدن ترانه مراببوس با صدای گل نراقی:

این قسمت را فشار دهید




پیش بینی توسعه شتابان کشورهای شرقی در کتاب «جهانی شدن و سرنوشت بشریت»

برگردان: م. چابکی منبع : سایت اشتراک

یوری آفونینپیش بینی توسعه شتابان کشورهای شرقی در کتاب «جهانی شدن و سرنوشت بشریت»

نوشته: گنادی زیوگانف / برگردان: م. چابکی

یوری آفونین، معاون اول رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه در برنامه «۶۰ دقیقه» از کانال تلویزیونی «روسیه-۱» سخنرانی کرد.

یکی از موضوعات اصلی بحث، اجلاس سازمان همکاری شانگهای بود که در قرقیزستان با حضور ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه ودیگرسران کشورهای عضو برگزارشد.

یوری آفونین خاطرنشان نمود که سازمان همکاری شانگهای اکنون یکی از مهمترین ساختارها در جهان چند قطبی است و اجلاس‌های آن محل اصلی سیاست جهانی است، جایکه رهبران کشورهای پیشرو با هم ملاقات می‌کنند. رشد قدرت و نفوذ این سازمان به وضوح با پویایی توسعه اقتصادی آن نشان داده می‌شود:

در حالیکه در سال تأسیس آن، تولید ناخالص داخلی ترکیبی سازمان همکاری شانگهای، تعدیل شده بر اساس برابری قدرت خرید، تنها 10٪ از کل جهان بود، 25 سال بعد، به 36٪ افزایش یافته است. در مقابل، سهم گروه 7 در این سال‌ها از 44٪ به 29٪ کاهش یافته است. این نشان می‌دهد که مرکز توسعه اقتصادی و سیاسی به طور پیوسته به سمت شرق در حال تغییر است، همانطور که تقریباً یک ربع قرن پیش توسط گنادی زیوگانف، رهبر حزب کمونیست، در اثر خود با عنوان «جهانی شدن و سرنوشت بشریت» پیش‌بینی شده بود.

یوری ویاچسلاوویچ، شرکت آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، این اجلاس را یک تحول مثبت دانست.

واضح است که کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای قصد دارند برای احیای اقتدار و نقش سازمان ملل در جهان تلاش کنند، در حالیکه کشورهای غربی اساساً در ده سال گذشته در حال کنار گذاشتن سازمان ملل بوده‌اند. با این حال، برای اینکه سازمان ملل متحد نفوذ خود را بازیابد، باید به طور اساسی اصلاح شود.

پیش از این اجلاس،« سرگئی ریابکوف»، معاون وزیر امور خارجه روسیه، اظهار داشت که کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای و بریکس نه تنها به دنبال اصلاحات جامع سازمان ملل، بلکه به دنبال اصلاح نهادهای برتون وودز نیز خواهند بود و آنها را با تعادل واقعی قدرت اقتصادی جهانی هماهنگ خواهند کرد. معاون اول رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه خاطرنشان کرد: این یک بیانیه بسیار مهم است. بازنگری در نهادهای «برتون وودز» به معنای از بین بردن سلطه دلار است. در دهه 1990، زمانی که دار و دسته یلتسین در حال ایجاد اختلال و تغییر شکل اقتصاد روسیه بودند، دلار یک «گاو مقدس» محسوب می‌شد، اما امروز، مقامات عالی رتبه دولتی در مورد پایان دادن به سلطه جهانی آن صحبت می‌کنند.

یوری آفونین، دیدار پوتین، رئیس جمهور روسیه و شی جین پینگ، رئیس جمهور چین را یکی از رویدادهای کلیدی مجمع سازمان همکاری شانگهای خواند.

دستور کار این دیدار شامل بحث در مورد تقویت همکاری اقتصادی و مشارکت استراتژیک بین کشورهای ما و همچنین برنامه‌هایی برای اجرای پروژه عظیم «قدرت سیبری ۲» است. او تأکید کرد که تعمیق همکاری با چین سوسیالیستی برای روسیه جهت مقابله موفقیت‌آمیز با تجاوز ترکیبی امپریالیسم غرب و تضمین جایگاه خود در جهان چندقطبی ضروری است.

یوری ویاچسلاوویچ گفت، برخلاف فرآیندهای ادغام کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای، غرب فقط جنگ، ترور، تحریم و سایر ویرانی‌ها را تولید می‌کند. ترامپ در حال آماده شدن برای انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره است و برای نشان دادن برخی موفقیت‌ها به رأی‌دهندگانش، به این موضوع می‌بالد که ایالات متحده به طور کامل به تولید نفت ونزوئلا دسترسی پیدا خواهد کرد، البته این بدبینی حیرت‌انگیزی است:

تمام صحبت‌ها در مورد آزادی و دموکراسی، همانطور که اتهامات مربوط به سازماندهی قاچاق مواد مخدر توسط ونزوئلایی‌ها فراموش شده است، به رأی‌دهندگان به عنوان دستاورد اصلی‌شان، تصرف منابع خارجی ارائه می‌شود. این عملاً یک اعتراف است: بله، ما یک حمله تروریستی را برای ربودن رئیس جمهور یک کشور مستقل ترتیب دادیم تا به نفت آن دست یابیم.

معاون اول رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه خاطرنشان کرد که اوضاع با ایران به راحتی پیش نرفت و بعید است که اکنون نیز به این شکل پیش برود، اما هدف بدون شک یکی بود:

کاوش در ذخایر منابع دیگران. و چنین حرکات عجیب و غریبی مانند تغییر نام «انتاریو»، (پرجمعیت ‌ترین و ثروتمندترین استان کانادا است که در مرکز این کشور قرار دارد– م) جسارت محض و نمایشی از «قدرت مطلق» یک فرد است. با این حال، خواهیم دید که رأی‌دهنده آمریکایی عادی چگونه تمام این ماجراجویی‌ها و ماجراجویی‌های ترامپی را ارزیابی خواهد کرد – به هر حال، آنها نه به نقشه جهان، بلکه به قیمت پمپ بنزین نگاه می‌کنند و این جای خوشحالی نیست.

یوری آفونین گفت، در اروپا، وضعیت حتی پیچیده‌تر است:

سیاست‌های ضد ملی رهبران اروپایی ناگزیر به تغییر ساختار نظام‌های سیاسی منجر می‌شود. امتناع اتحادیه اروپا از همکاری با روسیه منجر به افزایش قیمت انرژی، تورم و توقف رشد اقتصادی شده است. اروپایی‌های عادی دیگر نمی‌خواهند با رفاه خود هزینه حمایت از نازی‌های کیف را بپردازند. جامعه در حال قطبی شدن است: نیروهای حاکم میانه‌رو در حال از دست دادن حمایت خود هستند، در حالی که راست و چپ در حال قوی‌تر شدن هستند. این امر به راحتی در مثال حزب راست‌گرای آلمانی «آلترناتیو برای آلمان» دیده می‌شود که در پنج سال گذشته تقریباً پایگاه رأی‌دهندگان خود را سه برابر کرده است: از 10٪ در سال 2021 به 28-29٪ در حال حاضر. حمایت از احزاب چپ‌گرا نیز در حال افزایش است. جالب اینجاست که هم راست و هم چپ بر لزوم توقف تغذیه نازی‌ها و بازگشت به همکاری با روسیه توافق دارند. شولتز و مهرز هنوز مقاومت می‌کنند، اما روزهایشان به شماره افتاده است – آنها به زودی خود را در اقلیت خواهند یافت.

خلاصه کلام:

یوری ویاچسلاوویچ گفت: چندقطبی بودن یک سیاست امیدوارکننده و صلح‌آمیز است و ناگزیر بر توسعه‌طلبی امپریالیستی غرب غلبه خواهد کرد. با حمله به رژیم فاشیستی در کیف، ما پیوسته این پیروزی را نزدیک‌تر می‌کنیم.

برگرفته از کانال «خط سرخ» خبری حزب کمونیست فدراسیون روسیه

م. چابکی: 14 شهریور1405 برابر با 5 سپتامبر 2026

لینگ منبع:

https://www.rline.tv/news/2026-09-04-yuriy-afonin-operezhayushchee-razvitie-stran-vostoka-bylo-predskazano-v-knige-gennadiya-zyuganova-gl




آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

برگردان: آمادور نویدی

(بخش سوم و پایانی)

سوسیالیسم پرولتری

 

 

 اکنون که با آموزش نظری مارکس، هم با روش(method) و هم با تئوری(theory) وی آشنا شده‌ایم، چه نتایج عملی باید از این دکترین بگیریم؟

چه رابطه‌ای بین ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) و سوسیالیسم پرولتری (proletarian socialism) وجود دارد؟

روش دیالکتیکی تأیید می‌کند که تنها آن طبقه‌ای می‌تواند تا پایان نقشی مترقی ایفا کند که هر روز رشد می‌کند، همواره به پیش می‌رود و بی‌وقفه برای آینده‌ای بهتر مبارزه می‌کند؛ تنها چنین طبقه‌ای است که می‌تواند یوغ بردگی را درهم بشکند. ما می‌بینیم تنها طبقه‌ای که به‌طور پیوسته در حال رشد است، همیشه به جلو حرکت می‌کند و برای آینده می‌جنگد، پرولتاریای شهری و روستایی است. بنابراین، ما باید در خدمت پرولتاریا باشیم و امید خود را به آن ببندیم.

این اولین نتیجه عملی است که از دکترین تئوری مارکس می‌توان گرفت.

اما خدمت کردن داریم تا خدمت کردن. برنشتاین(Bernstein) نیز وقتی که پرولتاریا(proletariat) را ترغیب می‌کند تا سوسیالیسم را فراموش کند، به رغم خود به پرولتاریا «خدمت» می‌کند. کروپوتکین (Kropotkin) نیز وقتی «سوسیالیسم» اشتراکی را به پرولتاریای پراکنده و فاقد پایه صنعتی گسترده‌ ارائه می‌دهد، به خیالش به پرولتاریا «خدمت» می‌کند. ولی کارل مارکس(Karl Marx) زمانی به پرولتاریا خدمت می‌کند که آن را به سوسیالیسم پرولتری فرا می‌خواند، سوسیالیسمی که بر پایه گسترده صنعت بزرگ مدرن استوار باشد.

برای آنکه فعالیت ما واقعاً به نفع پرولتاریا باشد، چه باید بکنیم؟ چگونه باید به پرولتاریا خدمت کنیم؟

تئوری ماتریالیستی تأکید می‌کند که یک آرمان معین تنها در صورتی می‌تواند در خدمت مستقیم پرولتاریا باشد که با روند توسعه اقتصادی کشور مغایرت نداشته باشد، و کاملاً پاسخ‌گوی الزامات آن روند باشد.

توسعه اقتصادی سیستم سرمایه‌داری(capitalist) نشان می‌دهد که تولید امروزی خصلتی اجتماعی دارد، و همین خصلت اجتماعی تولید، نفی بنیادی مالکیت سرمایه‌داری موجود است؛ در نتیجه، وظیفه اصلی ما کمک به لغو مالکیت سرمایه‌داری و برقراری مالکیت سوسیالیستی است. و این بدان معناست که دکترین برنشتاین، که اصرار دارد سوسیالیسم فراموش شود، اساساً با الزامات توسعه اقتصادی در تضاد است – و بنابراین این دکترین به زیان پرولتاریاست.

علاوه بر این، توسعه اقتصادی سیستم سرمایه‌داری نشان می‌دهد که تولید امروزی روز به روز در حال گسترش است؛ تولید در محدوده شهرها و استان‌های منفرد محدود نمی‌شود، بلکه دائماً از این محدوده‌ها فراتر می‌رود و کُل قلمرو کشور را در بر می‌گیرد – در نتیجه، ما باید از گسترش تولید استقبال کنیم و آن را به‌عنوان اساس سوسیالیسم آینده نه فقط در شهرها و جوامع جداگانه، بلکه کُل قلمرو غیرقابل تقسیم کشور بدانیم که البته در آینده، بیش از پیش گسترش خواهد یافت. و این بدان معناست که دکترین مورد حمایت کروپوتکین، که سوسیالیسم آینده را در محدوده شهرها و جوامع جداگانه محدود می‌کند، مغایر با منافع گسترش قدرت‌مند تولید – و به زیان پرولتاریاست.

مبارزه جهت یک زندگی سوسیالیستی گسترده به‌عنوان هدف اصلی – این همان شیوه‌ای است که باید به پرولتاریا خدمت کنیم.

این دومین نتیجه عملی است که از دکترین تئوریک مارکس گرفته می‌شود.

واضح است که سوسیالیسم پرولتری نتیجه منطقی ماتریالیسم دیالکتیکی است.

سوسیالیسم پرولتری چیست؟

اما چرا محصول کار پرولتاریا را سرمایه‌داران تصاحب می‌کنند و نه خود پرولتاریا؟

چرا سرمایه‌داران پرولتاریا را استثمار می‌کنند، و نه برعکس؟

سیستم فعلی سیستمی سرمایه‌داری است. این بدان معناست که جهان به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شده است، اردوی اقلیت کوچکی از سرمایه‌داران، و اردوی اکثریت عظیم جامعه – یعنی پرولتاریا. پرولترها شب و روز کار می‌کنند، با این وجود فقیر باقی می‌مانند. سرمایه‌داران کار نمی‌کنند، با این وجود ثروت‌مند هستند. این اتفاق نمی‌افتد چون‌که پرولترها کم‌هوش و سرمایه‌داران نابغه هستند، بلکه به این دلیل رخ می‌دهد که سرمایه‌داران ثمره کار پرولترها را تصاحب می‌کنند، زیرا سرمایه‌دارها پرولترها را استثمار می‌کنند.

چرا ثمره کار پرولترها توسط سرمایه‌داران تصاحب می‌شود و نه توسط پرولترها؟ چرا سرمایه‌داران پرولترها را استثمار می‌کنند و نه برعکس؟

زیرا سیستم سرمایه‌داری(capitalist system) بر تولید کالایی استوار است: در این‌جا همه چیز شکل کالا را به خود می‌گیرد، در همه جا اصل خرید و فروش حاکم است. در این‌جا شما نه‌تنها می‌توانید اقلام مصرفی و مواد غذایی، بلکه نیروی کار انسان‌ها، خون و وجدان آن‌ها را نیز بخرید. سرمایه‌دارها(capitalists) همه این‌ واقعیت را می‌دانند و نیروی کار پرولترها را می‌خرند، یعنی آن‌ها را استخدام می‌کنند. این بدان معناست که سرمایه‌دارها مالک نیروی کاری می‌شوند که می‌خرند. در مقابل، پرولترها حق خود را بر نیروی کاری که فروخته‌اند از دست می‌دهند. به‌عبارت دیگر، آن‌چه این نیروی کار تولید می‌کند دیگر متعلق به پرولتاریا نیست، بلکه فقط متعلق به سرمایه‌دارهاست و به جیب آن‌ها سرازیر می‌شود. ممکن است نیروی کاری که شما فروخته‌اید، در طول یک‌روز کالاهایی به ارزش ۱۰۰ روبل تولید کند؛ اما آن کالاها دیگر متعلق به شما نیستند. این تنها سرمایه‌دار است که درباره آن‌ها تصمیم می‌گیرد و مالک آن‌هاست – سهم شما فقط دست‌مزد روزانه‌ای است که دریافت می‌کنید، دست‌مزدی که اگر بسیار با صرفه‌جویی زندگی کنید، شاید تنها برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌تان کفایت کند.

به طور خلاصه: سرمایه‌دارها نیروی کار پرولترها را می‌خرند، و پرولترها را استخدام می‌کنند، و دقیقاً به همین دلیل است که سرمایه‌دارها ثمره کار پرولترها را تصاحب می‌کنند، دقیقاً به همین دلیل است که سرمایه‌دارها پرولترها را استثمار می‌کنند و نه برعکس.

اما چرا دقیقاً این سرمایه‌دارها هستند که نیروی کار پرولترها را می‌خرند؟ چرا سرمایه دارها پرولترها را استخدام می کنند و برعکس؟

زیرا اساس اصلی سیستم سرمایه‌داری، مالکیت خصوصی ابزارها و وسایل تولید است. زیرا کارخانه‌ها، کارگاه‌ها / آسیاب‌ها، زمین و مواد معدنی، جنگل‌ها، راه‌آهن، ماشین‌آلات و سایر وسایل تولید به مالکیت خصوصی اقلیتی از سرمایه‌دارها تبدیل شده‌اند. زیرا پرولترها فاقد همه این‌ها هستند. به همین دلیل، سرمایه‌دارها برای به کار انداختن کارخانه‌ها و کارگاه‌های خود، پرولترها را استخدام می‌کنند- اگر این کار را نمی‌کردند، ابزارها و وسایل تولید آن‌ها هیچ سودی به بار نمی‌آورد. به همین دلیل است که پرولترها نیروی کار خود را به سرمایه‌داران می‌فروشند – اگر این کار را نمی‌کردند، از گرسنگی می‌مردند.

همه این‌ها، ویژگی کلی تولید سرمایه‌داری را روشن می‌کند. نخست، روشن است که تولید سرمایه‌داری نمی‌تواند متحد و سازمان‌یافته باشد: زیرا همه چیز بین شرکت‌های خصوصی سرمایه‌دارهای منفرد تقسیم شده است. دوم، هم‌چنین واضح است که هدف فوری این تولید پراکنده، تأمین نیازهای مردم نیست، بلکه تولید کالاهایی جهت فروش و به منظور افزایش سود سرمایه‌دارهاست. اما از آن‌جایی که هر سرمایه‌دار برای افزایش سود خود می‌کوشد، هر سرمایه‌دار می‌کوشد تا بیش‌ترین مقدار ممکن کالا تولید کند، در نتیجه، بازار به‌زودی اشباع می‌شود، قیمت‌ها کاهش می‌یابد و یک بحران عمومی آغاز می‌شود.

بنابراین، بحران‌های(اقتصادی)، بی‌کاری، توقف تولید، هرج و مرج تولید و مواردی از این دست، پیامدهای مستقیم تولید تولید سرمایه‌داری بی‌سامان امروزی هستند.

اگر این سیستم اجتماعی بی‌سامان هم‌چنان پابرجاست، اگر هنوز محکم در برابر حملات پرولترها مقاومت می‌کند، در درجه اول به این دلیل است که توسط دولت سرمایه‌داری محافظت می‌شود.

چنین است شالوده جامعه سرمایه‌داری امروزی.

***

شکی نیست که جامعه آینده بر پایه‌ای کاملاً متفاوت بنا خواهد شد.

جامعه آینده، جامعه‌ای سوسیالیستی خواهد بود. این در درجه اول به این معناست که در آن جامعه هیچ طبقاتی وجود نخواهد داشت؛ نه سرمایه‌دار و نه پرولتاریا وجود نخواهند داشت و در نتیجه، هیچ استثماری (کارمزدی) وجود نخواهد داشت. در آن جامعه فقط کارگرانی خواهند بود که به‌طور جمعی کار می‌کنند.

جامعه آینده، جامعه‌ای سوسیالیستی خواهد بود. این هم‌چنین به این معناست که با لغو استثمار، تولید کالایی و خرید و فروش نیز لغو می‌شود و بنابراین، جایی برای خریدارها و فروشندگان نیروی کار، کارفرمایان و شاغلان وجود نخواهد داشت – فقط کارگرهای آزاد وجود خواهند داشت.

جامعه آینده، جامعه‌ای سوسیالیستی خواهد بود. و سرانجام، این بدان معناست که که در آن جامعه، با لغو کار مزدی با لغو کامل مالکیت خصوصی ابزارها و وسایل تولید همراه خواهد بود؛ نه پرولترهای فقیر وجود خواهد داشت و نه سرمایه‌داران ثروت‌مند – فقط کارگرانی وجود خواهند داشت که به‌طور مشترک مالک تمام زمین‌ها و مواد معدنی، تمام جنگل‌ها، تمام کارخانه‌ها و آسیاب‌ها/کارگاه‌ها، تمام راه‌آهن‌ها و غیره هستند.

همان‌طور که می‌بینید، هدف اصلی تولید درجامعه آینده، برآوردن نیازهای جامعه خواهد بود و نه تولید کالا جهت فروش به‌منظور افزایش سود سرمایه‌دارها. در چنین جامعه‌ای دیگر جایی برای تولید کالایی، رقابت جهت کسب سود و غیره(بحران یا بی‌کاری) وجود نخواهد داشت.

هم‌چنین واضح است که تولید آینده، تولیدی بسیار توسعه‌یافته و سوسیالیستی سازمان‌دهی می‌شود که نیازهای جامعه را در نظر می‌گیرد و به اندازه نیاز جامعه تولید می‌کند. در چنین سیستمی دیگر نه جایی برای تولید پراکنده وجود خواهد داشت، نه رقابت، بحران(اقتصادی) یا بی‌کاری.

در جایی‌که طبقات وجود نداشته باشند، در جایی‌که نه ثروت‌مندی باشد و نه فقیری، دیگر نیازی به دولت نیست، و نیازی هم به قدرت سیاسی، قدرتی نیست که فقرا را سرکوب و از ثروت‌مندان حمایت می‌کند. در نتیجه، در جامعه سوسیالیستی، وجود قدرت سیاسی‌ ضرورتی ندارد.

به همین دلیل است که کارل مارکس در سال ۱۸۴۶ گفت:

«طبقه کارگر در جریان تمامل خود، جامعه کهنه بورژوای را با اتحادیه ای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد(طبقاتی) آن‌ها را حذف خواهد کرد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت…» ( مراجعه کنید به فقر فلسفه)(۷). به همین دلیل است که انگلس در سال ۱۸۸۴ گفت:

«بنابراین، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بوده‌اند که بدون دولت زندگی می‌کردند، و هیچ تصوری از دولت و قدرت دولتی نداشتند. در مرحله‌ معینی از توسعه اقتصادی، که ناگزیر با تقسیم جامعه به طبقات همراه بود، دولت به یک ضرورت تبدیل شد… اکنون ما باشتاب به مرحله‌ای از توسعه تولید نزدیک می‌شویم که در آن وجود این طبقات نه‌تنها دیگر ضرورتی نخواهد داشت، بلکه به مانعی جهت تولید تبدیل می‌شود. این طبقات به همان اندازه که در مرحله پیشین پدید آمدند، به‌ناگزیر ‌از میان خواهند رفت. همراه با آن‌ها، دولت نیز به‌ناگزیر از میان خواهد رفت. جامعه‌ای که تولید را بر اساس یک اتحاد آزاد و برابر تولیدکنندگان سازمان‌دهی کند، کُل دستگاه دولتی را به جایی خواهد سپرد که به آن تعلق دارد: به موزه  عتیقه‌ها و آثار باستانی، در کنار چرخ نخ ریسی و تبر بُرُنزی» (مراجعه کنید به منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت)(۸).

در عین‌حال، روشن است که برای اداره امور عمومی، جامعه سوسیالیستی علاوه بر نهادهای محلی که وظیفه گردآوری انواع اطلاعات را بر عهده خواهند داشت، به یک اداره مرکزی آمار نیز نیاز خواهد داشت؛ نهادی که اطلاعات مربوط به نیازهای کُل جامعه را گردآوری کرده و سپس بر همان اساس، انواع مختلف کار را میان زحمت‌کشان توزیع و سازمان‌دهی کند. هم‌چنین برگزاری کنفرانس‌ها /‌ همایش‌ها و بویژه کنگره هایی که قطعاً تصمیمات آن برای رفقای اقلیت تا برگزاری کنگره بعدی لازم الاجرا خواهد بود.

سرانجام، روشن است که کار آزادانه و رفیقانه باید در جامعه سوسیالیستی آینده به تأمین کامل و رفیقانه همه نیازهای افراد بینجامد. این بدان معناست که اگر جامعه آینده از هر یک از اعضای خود به اندازه توانایی‌اش کار مطالبه می‌کند، در مقابل نیز باید همه نیازهای او را با محصولات لازم برآورده سازد.  از هر کس به اندازه توانایی‌اش، به هر کس به اندازه نیازش! – این مبنایی است که سیستم اشتراکی آینده باید بر پایه آن بنا شود.

ناگفته پیداست که در مرحله نخست سوسیالیسم، زمانی که هنوز عناصری وجود دارند که به کار کردن عادت نکرده‌اند، به شیوه جدید زندگی جذب می‌شوند، و نیز زمانی که نیروهای تولیدی نیز هنوز به اندازه کافی توسعه نیافته‌اند و هنوز کارهای “ناپاک” و “پاک” برای انجام دادن وجود خواهند داشت، بدون شک اجرای اصل “به هر کس به اندازه نیازش” به‌شدت با مشکل مواجه خواهد شد و در نتیجه، جامعه مجبور خواهد شد موقتاً مسیر دیگری، یعنی یک مسیر میانه، را در پیش بگیرد. اما به همان اندازه روشن است که هنگامی که جامعه آینده به ثبات و تکامل کامل خود برسد و وقتی بقایای سرمایه‌داری ریشه‌کن شود، تنها اصلی که با جامعه سوسیالیستی مطابقت خواهد داشت، اصلی خواهد بود که در بالا به آن اشاره شد.

به همین دلیل است که مارکس در سال ۱۸۷۵ گفت:

«در مرحله‌ی بالاتری از جامعه‌ کمونیستی (یعنی جامعه‌ سوسیالیستی)، پس از آن‌که تبعیت برده‌وار فرد نسبت به تقسیم کار، و به همراه آن تضاد تقابل بین کار فکری و جسمی، از بین رفته باشد؛ پس از آن‌که کار نه‌تنها به وسیله‌ای جهت امرار معاش، بلکه به نخستین نیاز اصلی زندگی تبدیل شده باشد؛ پس از آن‌که نیروهای مولده نیز با توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی افراد افزایش یافته باشند… تنها در آن زمان است که می‌توان از افق تنگ قانون بورژوایی به‌طور کامل فراتر رفت و جامعه بر پرچم خود بنویسد: «از هر کس به اندازه‌ی توانایی‌اش، به هر کس به اندازه‌ی نیازش»» (مراجعه کنید به نقد برنامه‌ی گوتا)(۹).

به طور کلی، تصویر جامعه سوسیالیستی آینده بر اساس تئوری مارکس چنین است.

همه این‌ها خیلی خوب است؛ اما آیا تحقق سوسیالیسم واقعاً امکان‌پذیر است؟ آیا می‌توان فرض کرد که انسان از «عادات وحشیانه» خود رهایی خواهد یافت؟

یا دوباره: اگر هر کسی بر اساس نیازهایش دریافت کند، آیا می‌توانیم فرض کنیم که سطح نیروهای تولیدی جامعه سوسیالیستی برای تحقق این امر کافی خواهد بود؟

جامعه سوسیالیستی مستلزم توسعه کافی از رشد نیروهای تولیدی(مولده) و نیز آگاهی سوسیالیستی، یعنی تربیت و رشد شعور سوسیالیستی انسان‌هاست. در شرایط کنونی، وجود مالکیت سرمایه‌داری مانع توسعه رشد نیروهای مولده است؛ اما اگر در نظر بگیریم که این مالکیت سرمایه‌داری در جامعه آینده دیگر وجود نخواهد داشت، آشکارست که نیروهای مولده رشدی چندین برابر خواهند یافت. هم‌چنین نباید فراموش کرد که در جامعه آینده، صدها هزار انگل جامعه امروزی و هم‌چنین بی‌کاران، به کار گرفته می‌شوند و صفوف کارگران را افزایش می‌دهند؛ و این امر انگیزه‌ای نیرومند برای رشد نیروهای مولده خواهد بود.

در مورد ضعف ناشی از احساسات و باورهای «وحشیانه» انسان‌ها، این تمایلات برخلاف تصور برخی‌ها، عاداتی جاودانه و تغییرناپذیر نیستند؛ در دوران کمونیسم اولیه، انسان مالکیت خصوصی را به رسمیت نمی‌شناخت؛ بعد دوره ای رسید، که تولید فردگرایانه شد، و مالکیت خصوصی بر قلب و ذهن انسان‌ها تسلط یافت؛ امروز دوران تازه‌ای در راه است، دوران تولید سوسیالیستی – آیا شگفت‌آور خواهد بود که قلب و ذهن انسان‌ها مملو از آرمان‌ها و ارزش‌های سوسیالیستی شود؟ مگر نه این است که این هستی اجتماعی است، که «احساسات» و افکار انسان‌ها را تعیین می‌کند؟

اما چه مدرکی وجود دارد تا نشان دهد که استقرار سیستم سوسیالیستی اجتناب‌ناپذیر است؟ آیا توسعه و تکامل سرمایه‌داری مدرن ناگزیر به سوسیالیسم می‌انجامد؟ یا به‌عبارت دیگر: چگونه می‌دانیم که سوسیالیسم پرولتری مارکس صرفاً رؤیایی احساساتی و خیالی واهی نیست؟ اثبات علمی این ادعا چیست؟

تاریخ نشان می‌دهد که شکل مالکیت مستقیماً به شکل تولید بستگی دارد و در نتیجه، هرگاه شیوه تولید تغییر کند، دیر یا زود، شکل مالکیت نیز به‌ناگزیر تغییر خواهد کرد. زمانی بود که مالکیت خصلت اشتراکی داشت، و جنگل‌ها و مزارعی که انسان‌های اولیه در آن‌ها زندگی می‌کردند، متعلق به همه بود و نه به افرادی معین.

چرا در آن زمان مالکیت اشتراکی وجود داشت؟ چون تولید اشتراکی بود، کار به‌صورت اشتراکی و جمعی انجام می‌شد – همه با هم کار می‌کردند و نمی‌توانستند از یک‌دیگر صرف‌نظر کنند. سپس دوره متفاوت دیگری فرارسید، دوره تولید خرده‌بورژوازی، که در آن مالکیت، ماهیتی فردگرایانه (خصوصی) به‌خود گرفت، و هر آن‌چه انسان جهت زندگی نیاز داشت (البته به استثنای هوا، نور خورشید و غیره) به‌عنوان مالکیت خصوصی در آمد. چرا این تغییر رُخ داد؟ زیرا تولید فردگرایانه شد؛ هر کس برای خود کار می‌کرد و در گوشه‌ای به‌تنهایی مشغول فعالیت بود. سرانجام، دوران تولید سرمایه‌داری در مقیاس بزرگ فرا رسید، دورانی که صدها و هزاران کارگر در زیر یک سقف، در یک کارخانه گردهم می‌آیند و به‌طور جمعی کار می‌کنند. در این‌جا دیگر از شیوه قدیمی کار فردی خبری نیست، جایی که هر کس راه خود را می‌رفت – این‌جا هر کارگر در کارش به‌طور مستقیم با رفقایش در در همان بخش ارتباط نزدیکی دارد و همه آن‌ها با کارگاه‌های بخش‌های دیگر در ارتباط هستند. کافی است یک کارگاه کار را متوقف کند تا کارگران کُل کارخانه بی‌کار شوند.

همان‌طور که می‌بینید، پروسه تولید، و کار، اکنون خصلتی اجتماعی به‌خود گرفته است، شکل سوسیالیستی به‌خود گرفته است. و این فقط در یک کارخانه نیست، بلکه حتی در کُل شاخه‌های صنعت صادق است؛ کافی است که کارگران راه‌آهن اعتصاب کنند تا کُل تولید دچار اختلال شود، کافی است که استخراج نفت و زغال سنگ متوقف شود تا کُل کار کارخانه‌ها و گارگاه‌ها / آسیاب‌ها پس از مدتی تعطیل شوند. واضح است که در این‌جا پروسه، خصلتی اجتماعی و اشتراکی به‌خود گرفته است.

اما از آن‌جا که مالکیت خصوصی بر محصولات تولید با ماهیت اجتماعی تولید ناسازگار است، و از آن‌جا که کار جمعیِ امروز به‌ناگزیر به مالکیت جمعی خواهد انجامید، روشن است که سیستم سوسیالیستی، همان‌گونه که شب در پی روز می‌آید، به‌ناگزیر جانشین سرمایه‌داری خواهد شد.

این‌گونه است که تاریخ، اجتناب‌ناپذیری سوسیالیسم پرولتری مارکس را اثبات می‌کند.

***

تاریخ به ما می‌آموزد که آن طبقه یا گروه اجتماعی که نقش اصلی را در تولید اجتماعی بازی می‌کند و وظایف اصلی تولید را برعهده دارد، در طول زمان، به‌ناگزیر باید در جریان تکامل تاریخی خود، کنترل آن تولید را نیز به‌دست گیرد. زمانی بود که در دوران مادرسالاری(matriarchate)، زنان به‌عنوان گردانندگان اصلی(اربابان) تولید به‌شمار می‌رفتند. چرا چنین بود؟ زیرا در شیوه تولید آن دوران، یعنی کشاورزی ابتدایی، زنان نقش اساسی را در تولید ایفا می‌کردند و وظایف اصلی تولید بر عهده آنان بود، در حالی که مردها در جنگل‌ها به دنبال شکار می‌گشتند. سپس دوران پدرسالاری(patriarchate)، فرا رسید و موقعیت برتر در تولید به مردان منتقل شد. چرا این تغییر رخ داد؟ زیرا در شیوه تولید رایج در آن‌زمان، یعنی دام‌داری، که در آن ابزارهای اصلی تولید نیزه، کمند و تیر و کمان بودند، مردها نقش اصلی را بر عهده داشتند.. پس از آن، دوران تولید بزرگ سرمایه‌داری فرا رسید؛ دورانی که در آن پرولتاریا نقش اصلی را در تولید بر عهده می‌گیرد، همه وظایف اساسی تولید را به دوش می‌گیرد، و بدون حضور او تولید حتی برای یک‌روز نیز نمی‌تواند ادامه یابد. در مقابل، سرمایه‌دارها نه‌تنها برای تولید ضرورتی ندارند، بلکه حتی مانعی در برابر آن به‌شمار می‌آیند. این یعنی چه؟ این یعنی که یا تمام زندگی اجتماعی به‌طور کامل فرو خواهد پاشید، یا این‌که پرولتاریا، دیر یا زود، به‌طور اجتناب‌ناپذیری، کنترل تولید مدرن را به دست گیرد و به تنها مالک آن، یعنی مالک اجتماعی و سوسیالیستی آن، تبدیل شود.

بحران‌های صنعتی مدرن، که ناقوس مرگ مالکیت سرمایه‌داری را به صدا در می‌آورند، بی‌پرده این پرسش را مطرح می‌کنند که: سرمایه‌داری یا سوسیالیسم، این بحران‌ها به وضوح انگل‌وارگی سرمایه‌دارها و اجتناب‌ناپذیر بودن پیروزی سوسیالیسم را نشان می‌دهند.

این‌گونه است که تاریخ بار دیگر، اجتناب‌ناپذیری سوسیالیسم پرولتری مارکس را بیش‌تر اثبات می‌کند.

سوسیالیسم پرولتری نه بر احساسات، نه بر مفهوم انتزاعی «عدالت»، نه بر عشق نسبت به پرولتاریا، بلکه بر پایه‌های علمی بنا شده که در بالا به آن‌ها اشاره شد. است.

به همین دلیل است که سوسیالیسم پرولتری(proletarian socialism) را نیز «سوسیالیسم علمی»(scientific socialism) می‌نامند.

انگلس در سال ۱۸۷۷ نوشت:

«اگر جهت سرنگونی حتمی شیوه توزیع فعلی محصولات کار… تضمینی بهتر از این آگاهی نداشتیم که این شیوه توزیع ناعادلانه است و عدالت سرانجام پیروز خواهد شد، در آن‌صورت در وضعیت بسیار بدی قرار داشتیم و شاید می‌بایستی مدت زیادی منتظر بمانیم…» «مهم‌ترین نکته در این میان این است که «نیروهای تولیدی ایجاد شده توسط شیوه تولید سرمایه‌داری مدرن و سیستم توزیع کالاهای ایجاد شده توسط آن، با خود آن شیوه تولید در تضاد آشکار قرار گرفته‌اند، و در واقع به حدی رسیده‌اند که اگر قرار نباشد کُل جامعه مدرن نابود شود، باید انقلابی در شیوه تولید و توزیع رُخ دهد، انقلابی که به تمام شکاف‌های طبقاتی پایان دهد. اعتماد به‌نفس سوسیالیسم مدرن به پیروزی بر این واقعیت ملموس و مادی بنا شده است… و نه به برداشت‌ها و مفاهیم عدالت و بی‌عدالتی که توسط هر فیلسوف پشت‌میزنشینی مطرح می‌شود.» (مراجعه کنید به آنتی دورینگ)(۱۰). البته، این بدان معنا نیست که چون سرمایه‌داری رو به زوال است، هر زمان که بخواهیم می‌توانیم سیستم سوسیالیستی را برقرار کنیم. فقط آنارشیست‌ها و دیگر ایدئولوگ‌های خرده‌بورژوا (petty-bourgeois) چنین تصوری دارند.

آرمان سوسیالیستی، ایده‌آل همه طبقات نیست؛ این آرمان فقط ایده‌آل پرولتاریاست؛ همه طبقات مستقیماً در تحقق آن منفعت ندارند؛ بلکه تنها پرولتاریاست که مستقیماً در تحقق آن منفعت دارد.

این بدان معناست که تا زمانی‌که پرولتاریا بخش کوچکی از جامعه را تشکیل می‌دهد، استقرار سیستم سوسیالیستی غیرممکن است. زوال شیوه کهنه تولید، تمرکز هرچه بیش‌تر تولید سرمایه‌داری و پرولتری شدن(proletarianisation) اکثریت جامعه – از جمله شرایط لازم  جهت تحقق سوسیالیسم هستند.

اما حتی این شرایط نیز به‌تنهایی کافی نیستند. ممکن است اکثریت جامعه پرولتری شده باشد، اما باز هم تحقق سوسیالیسم امکان‌پذیر نباشد. زیرا، افزون بر همه این شرایط، تحقق سوسیالیسم مستلزم آگاهی طبقاتی، وحدت پرولتاریا، و توانایی آن در اداره امور خود نیز هست. و برای آن‌که پرولتاریا بتواند به این ویژگی‌ها دست یابد، به آن‌چه آزادی سیاسی نامیده می‌شود، یعنی آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی اعتصاب، آزادی تشکل و انجمن؛ به‌طور خلاصه، به آزادی مبارزه طبقاتی نیاز دارد.

اما آزادی سیاسی در همه کشورها به یک اندازه وجود ندارد. بنابراین، برای پرولتاریا تفاوتی اساسی وجود دارد که مبارزه خود را تحت چه شرایطی پیش ببرد: در زیر یک حکومت استبدادی فئودالی (مانند روسیه)، در یک سلطنت مشروطه (مانند آلمان)، در یک جمهوری بورژوایی (مانند فرانسه)، یا در یک جمهوری دموکراتیک (همان سیستمی که سوسیال‌دموکراسی روسیه خواهان آن بود).

جمهوری دموکراتیک بهترین و کامل‌ترین شکل تأمین آزادی سیاسی است، البته تا جایی که اصلاً بتوان آن را تحت سرمایه‌داری تضمین کرد. بنابراین، همه پیروان سوسیالیسم پرولتری لزوماً برای ایجاد یک جمهوری دموکراتیک به‌عنوان بهترین «پُل» به سوسیالیسم مبارزه می‌کنند.

به همین دلیل، برنامه مارکسیستی در شرایط کنونی به دو بخش تقسیم می‌شود:

برنامه حداکثر (Maximum Programme)، که هدف نهایی آن استقرار سوسیالیسم است؛

برنامه حداقل (Minimum Programme)، که هدف آن هموار کردن تحقق سوسیالیسم از طریق استقرار یک جمهوری دموکراتیک است.

***

پرولتاریا جهت اجرای آگاهانه برنامه خود، یعنی سرنگونی سرمایه‌داری و ساختن سوسیالیسم چه باید بکند، و چه مسیری را باید در پیش گیرد؟

پاسخ روشن است: پرولتاریا نمی‌تواند از راه سازش با بورژوازی به سوسیالیسم دست یابد – بدون شک باید راه مبارزه را در پیش گیرد، و این مبارزه باید یک مبارزه طبقاتی باشد، مبارزه‌ای از سوی کُل پرولتاریا علیه کل بورژوازی. یا بورژوازی و سرمایه‌داری آن، یا پرولتاریا و سوسیالیسم آن! این باید مبنای عمل پرولتاریا، و اساس مبارزه طبقاتی آن باشد.

اما مبارزه طبقاتی پرولتاریا اشکال گوناگونی به خود می‌گیرد. جهت نمونه، یک اعتصاب – چه  اعتصاب جزئی و چه اعتصاب عمومی – شکلی از مبارزه طبقاتی است.

بایکوت و خراب‌کاری بدون شک از اشکال مبارزه طبقاتی هستند. جلسات/گرهم‌آیی‌ها، تظاهرات، فعالیت در نهادهای نمایندگی عمومی و غیره – چه در پارلمان‌های ملی و چه در نهادهای دولتی محلی باشند – نیز اشکال دیگری از مبارزه طبقاتی هستند. همه این‌ها اشکال مختلف یک مبارزه طبقاتی هستند.

ما در این‌جا بررسی نخواهیم کرد که کدام شکل از مبارزه برای پرولتاریا در مبارزه طبقاتی‌اش مهم‌تر است، تنها به این نکته اشاره می‌کنیم که بی‌تردید در زمان و مکان مناسب خود، هر یک از این اشکال به‌عنوان ابزارهایی اساسی چهت رشد آگاهی طبقاتی و سازمان‌دهی پرولتاریا مورد نیاز است؛ و پرولتاریا همان‌گونه که به هوا نیاز دارد، به آگاهی طبقاتی و سازمان‌یافتگی نیز نیاز دارد. با این‌حال، باید توجه داشت که برای پرولتاریا، همه این اشکال مبارزه صرفاً ابزارهای مقدماتی(تدارکاتی) هستند و هیچ‌یک از آن‌ها، به‌تنهایی وسیله تعیین‌کننده‌ای نیست که پرولتاریا بتواند سرمایه‌داری را در هم بشکند. سرمایه‌داری را نمی‌توان تنها با اعتصاب عمومی سرنگون کرد: اعتصاب عمومی تنها می‌تواند برخی از شرایط لازم برای سرنگونی سرمایه‌داری را فراهم کند. هم‌چنین تصور این‌که پرولتاریا صرفاً از طریق فعالیت پارلمانی بتواند سرمایه‌داری را سرنگون کند، نادرست است: پارلمانتاریسم تنها می‌تواند برخی از شرایط لازم جهت سرنگونی سرمایه‌داری را مهیا سازد..

پس، وسیله‌ی تعیین‌کننده‌ای که پرولتاریا به کمک آن سیستم سرمایه‌داری را سرنگون خواهد کرد چیست؟

انقلاب سوسیالیستی، همان وسیله تعیین‌کننده است.

اعتصابات، بایکوت‌ها( تحریم‌ها)، پارلمانتاریسم، اجتماعات، گردهم‌آیی‌ها و تظاهرات، همگی اشکال سودمندی از مبارزه به‌عنوان ابزارهایی برای آماده‌سازی و سازمان‌دهی پرولتاریا هستند. اما هیچ‌یک از این ابزارها قادر به از بین بردن نابرابری موجود نیست. همه این ابزارها باید در خدمت یک وسیله اصلی و تعیین‌کننده قرار گیرند؛ یعنی پرولتاریا باید برخیزد و با حمله‌ای قاطع علیه بورژوازی، بنیان‌های سیستم سرمایه‌داری را درهم بشکند. این وسیله اصلی و تعیین‌کننده، انقلاب سوسیالیستی است.

انقلاب سوسیالیستی را نباید هم‌چون ضربه‌ای ناگهانی و کوتاه‌مدت تصور کرد، بلکه این انقلاب مبارزه‌ای طولانی است که توسط توده‌های پرولتری انجام می‌گیرد، که بورژوازی را شکست می‌دهد و مواضع آن را ( یکی پس از دیگری) تصرف می‌کند. و از آن‌جا که پیروزی پرولتاریا هم‌زمان به معنای غلبه بر بورژوازی مغلوب خواهد بود، همان‌ط‌ور که در نبرد طبقات، شکست یک طبقه به‌معنای حاکمیت طبقه دیگر است، بنابراین نخستین مرحله انقلاب سوسیالیستی حاکمیت سیاسی پرولتاریا بر بورژوازی خواهد بود.

دیکتاتوری سوسیالیستی پرولتاریا، یعنی تصرف قدرت(سیاسی) توسط پرولتاریا – نقطه آغاز انقلاب سوسیالیستی است.

این بدان معناست که تا زمانی که بورژوازی کاملاً مغلوب نشده، و ثروتش مصادره نگردیده است، پرولتاریا بناگزیر باید نیروی نظامی داشته باشد، باید بدون شک «گارد پرولتری» خود را داشته باشد، که با کمک آن حملات ضدانقلابی بورژوازی رو به زوال را دفع کند، دقیقاً همان‌ط‌ور که پرولتاریای پاریس طی کمون انجام داد.

دیکتاتوری سوسیالیستی پرولتاریا از آن‌جهت ضروری است که پرولتاریا بتواند از بورژوازی سلب مالکیت کند؛ بتواند زمین‌ها، جنگل‌ها، کارخانه‌ها، کارگاه‌ها / آسیاب‌ها، ماشین‌آلات، راه‌آهن‌ها و دیگر وسایل تولید را از دست تمامی بورژوازی خارج و مصادره نماید.

سلب مالکیت از بورژوازی – همان هدفی است که انقلاب سوسیالیستی باید به آن منجر شود.

بنابراین، این همان وسیله اصلی و تعیین‌کننده‌ای است که پرولتاریا به کمک آن سیستم سرمایه‌داری موجود را سرنگون خواهد کرد.

به همین دلیل است که کارل مارکس در سال ۱۸۴۷ نوشت:

«… نخستین گام در انقلاب طبقه کارگر، ارتقای پرولتاریا به جایگاه طبقه حاکم است… پرولتاریا از برتری سیاسی خود استفاده خواهد کرد تا به‌تدریج همه سرمایه را از دست بورژوازی بیرون کشیده و همه ابزارهای تولید را در دست… پرولتاریایی که به‌مثابه طبقه حاکم سازمان‌یافته متشکل است، متمرکز سازد..» (مراجعه کنید به مانیفست کمونیست).

این همان راهی است که پرولتاریا باید در پیش گیرد، اگر بخواهد سوسیالیسم را تحقق بخشد.

همه دیدگاه‌های دیگر در مورد تاکتیک‌ها از این اصل کلی سرچشمه می‌گیرند. اعتصاب، بایکوت، تظاهرات و پارلمانتاریسم تنها تا آن‌جا اهمیت دارند که به سازمان‌دهی پرولتاریا و تقویت و گسترش تشکل‌های آن برای تحقق انقلاب سوسیالیستی یاری رسانند.

***

بنابراین، جهت تحقق سوسیالیسم، انقلاب سوسیالیستی ضروری است و انقلاب سوسیالیستی هم باید با دیکتاتوری پرولتاریا آغاز شود، یعنی پرولتاریا باید قدرت سیاسی را به عنوان وسیله‌ای جهت سلب مالکیت از بورژوازی به‌دست گیرد .

اما جهت تحقق این هدف، پرولتاریا باید سازمان‌دهی شود، صفوف پرولتاریا باید به‌طور فشرده، منسجم و متحد شکل گیرد، باید سازمان‌های قوی پرولتری تشکیل شوند و این سازمان‌ها باید پیوسته رشد کنند.

این سازمان‌های پرولتری باید چه اشکالی داشته باشند؟

گسترده‌ترین سازمان‌های توده‌ای، اتحادیه‌های کارگری(سندیکاها) و تعاونی‌های کارگری (به‌ویژه تعاونی‌های تولید و مصرف‌) هستند. هدف اتحادیه‌های کارگری(عمدتاً) مبارزه علیه سرمایه صنعتی جهت بهبود شرایط کار و زندگی کارگران در چارچوب سیستم سرمایه‌داری موجود است. هدف تعاونی‌ها (عمدتاً) مبارزه با سرمایه تجاری جهت تضمین افزایش مصرف در بین کارگران از طریق کاهش قیمت اقلام ضروری اولیه، البته در محدوده سیستم سرمایه‌داری است. بی‌تردید پرولتاریا هم به اتحادیه‌های کارگری و هم به تعاونی‌ها به‌عنوان ابزارهایی جهت سازمان‌دهی توده‌های پرولتاریا نیاز دارد. از این‌رو، از دیدگاه سوسیالیسم پرولتری مارکس و انگلس، پرولتاریا باید از هر دو شکل سازمانی بهره گیرد و آن‌ها را تقویت و تحکیم نماید، البته تا جایی که این امر در شرایط سیاسی فعلی امکان‌پذیر باشد.

اما اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها به‌تنهایی نمی‌توانند نیازهای سازمانی پرولتاریای میلیتانت را برآورده سازند. دلیل این امر آن است که سازمان‌های مذکور نمی‌توانند از چارچوب سرمایه‌داری فراتر روند، زیرا هدف آن‌ها بهبود وضعیت کارگران تحت سیستم سرمایه‌داری است. حال آن‌که کارگران می‌خواهند خود را بطور کامل از بردگی سرمایه‌داری آزاد کنند، می‌خواهند این محدودیت‌ها را از بین ببرند، و نه این‌که صرفاً در محدوده‌ی سیستم سرمایه‌داری عمل کنند. از این‌رو، علاوه بر این سازمان‌ها، تشکلی مورد نیاز است که عناصر آگاه طبقاتی کارگران همه حرفه‌ها را پیرامون خود جمع کند، تا پرولتاریا را به یک طبقه آگاه تبدیل نماید و هدف اصلی خود را در هم شکستن سیستم سرمایه‌داری و آماده شدن برای انقلاب سوسیالیستی قرار دهد.

چنین تشکلی حزب سوسیال دموکرات پرولتاریا (Social-Democratic Party of the proletariat) است.

این حزب باید یک حزب طبقاتی باشد و باید کاملاً مستقل از احزاب دیگر باشد – زیرا که  این حزب طبقه پرولتاریا است، و رهایی‌ پرولتاریا تنها توسط خود این طبقه می‌تواند محقق شود.

این حزب باید حزبی انقلابی باشد؛ زیرا رهایی کارگران تنها از طریق وسایل انقلابی، یعنی از راه انقلاب سوسیالیستی، امکان‌پذیر است.

این حزب باید یک حزب بین‌المللی باشد، درهای حزب باید به روی همه پرولتاریای آگاه طبقاتی گشوده باشد – زیرا که رهایی کارگران مسئله ای ملی نیست، بلکه مسئله ای اجتماعی/ همگانی است که برای پرولتاریای گرجستان، پرولتاریای روسیه و پرولتاریای همه ملت‌های دیگر به یک اندازه اهمیت دارد.

از این‌رو، روشن است که هر چه پرولتاریای ملل مختلف متحدتر باشند، هر چه موانع ملی که بین آن‌ها ایجاد شده است، بیش‌تر از بین بروند، حزب پرولتاریا نیرومندتر خواهد بود و سازمان‌دهی پرولتاریا به‌مثابه یک طبقه واحد و تجزیه‌ناپذیر آسان‌تر خواهد گشت.

از این رو، ضروری است که تا آن‌جایی که ممکن‌ست، اصل مرکزیت- سانترالیسم(centralism) باید در سازمان‌های پرولتری در برابر پراکنده‌گی و فدراسیون سُست حاکم گردد – صرف‌نظر از این‌که این سازمان‌های حزبی، اتحادیه‌ای یا تعاونی باشند.

هم‌چنین روشن است که همه این سازمان‌ها، تا آن‌جا که شرایط سیاسی یا سایر شرایط مانع نشوند، باید بر پایه اصول دموکراتیک (democratic) سازمان یابند.

اما رابطه حزب، با تعاونی‌ها و اتحادیه‌های کارگری چگونه باید باشد؟ آیا این سازمان‌ها باید حزبی باشند یا غیرحزبی؟

پاسخ به این پرسش به شرایط و اوضاعی بستگی دارد که پرولتاریا در آن به مبارزه می‌پردازد. با این همه، شکی نیست که هرچه اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها رابطه‌ای دوستانه‌تر با حزب سوسیالیستی پرولتاریا داشته باشند، رشد و تکامل هر دو نیز کامل‌تر خواهد بود.

دلیلش این است که هر دوی این سازمان‌های اقتصادی، اگر با یک حزب نیرومند سوسیالیستی ارتباط نزدیکی نداشته باشند، غالباً به تنگ‌نظری صنفی گرفتار می‌شوند؛ منافع محدود صنفی را بر منافع عمومی طبقاتی مقدم می‌شمارند و از این راه زیان بزرگی به پرولتاریا وارد می‌سازند.

بنابراین، در همه موارد باید اطمینان حاصل شود که اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها تحت نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی حزب قرار داشته باشند. تنها در این صورت است که این سازمان‌ها به مکتبی سوسیالیستی تبدیل خواهند شد، مکتبی که پرولتاریا را – که در حال حاضر به گروه‌های جداگانه تقسیم شده است – به یک طبقه آگاه و متحد سازمان‌دهی کند.

به طور کلی، ویژگی‌های بارز سوسیالیسم پرولتری مارکس و انگلس چنین است.

***

نگاه آنارشیست‌ها به سوسیالیسم پرولتری چیست؟

اول از همه باید بدانیم که سوسیالیسم پرولتری صرفاً یک دکترین فلسفی نیست. این دکترین توده‌های پرولتری، و پرچم آن‌هاست؛ این دکترین توسط پرولترها در سراسر جهان مورد تحسین و “احترام” قرار می‌گیرد. در نتیجه، مارکس و انگلس صرفاً بنیان‌گذاران یک «مکتب» فلسفی نیستند – آن‌ها رهبران زنده جنبش پرولتری هستند، جنبشی که هر روز در حال رشد و قدرت گرفتن است. هر کسی که با این دکترین مبارزه می‌کند، هر کسی که می‌خواهد آن را «واژگون» سازد، باید این واقعیت را به‌خوبی در نظر داشته باشد وگرنه ممکن است در یک نبرد نابرابر، بیهوده سر خود را به باد دهد. آقایان آنارشیست‌ها به‌خوبی از این امر آگاه هستند. به همین دلیل است که در مبارزه با مارکس و انگلس، به نوعی سلاح جدید و بسیار نامعقول متوسل می‌شوند.

این سلاح جدید چیست؟

تحقیق جدیدی از تولید سرمایه‌داری؟

رد کتاب سرمایه مارکس؟ البته که نه!

یا شاید با مسلح کردن خود به «واقعیت‌های جدید» و روش «قیاسی» که کتاب «انجیل» سوسیال دموکراسی – یعنی مانیفست کمونیست مارکس و انگلس – را به‌طور «علمی» رد کنند؟ باز هم نه!

پس این سلاح شگفت‌انگیز چیست؟

متهم کردن مارکس و انگلس به «سرقت ادبی»(plagiarism)!

باورتان می‌شود؟

به ادعای آنارشیست‌ها، مارکس و انگلس هیچ چیز اصیلی ننوشته‌اند، سوسیالیسم علمی یک داستان کاملاً تخیلی است، زیرا مانیفست کمونیست مارکس و انگلس، از ابتدا تا انتها، از مانیفست ویکتور کُنسیدرانت (Victor Considerant) «سرقت» شده است.

البته این کاملاً مزخرف است، اما و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili)، «رهبر بی‌همتای» آنارشیست‌ها، این داستان سرگرم‌کننده را با چنان اعتمادبه‌نفسی تعریف می‌کند، و شخصی به نام پی‌یر راموس(Pierre Ramus)، «حواری» ساده‌لوح چرکزیشویلی، هم‌راه با آنارشیست‌های وطنی ما این «کشف» را با چنان شور و حرارتی تکرار می‌کنند که بی‌مناسبت نیست دست‌کم به‌اختصار به این «داستان» بپردازیم…

اکنون به سخنان چرکزیشویلی گوش کنید:

«تمام بخش نظری مانیفست کمونیست، یعنی فصل‌های اول و دوم… از وی. کنسیندانت گرفته شده است. در نتیجه، مانیفست مارکس و انگلس – آن کتاب مقدس دموکراسی انقلابی قانونی – چیزی جز یک تفسیر ناشیانه از مانیفست وی. کنسیندانت نیست.

مارکس و انگلس نه‌تنها محتوای مانیفست کُنسیدرانت را تصاحب کردند، بلکه حتی… برخی از عنوان‌های سرفصل‌های آن را نیز به عاریت گرفتند.» (مراجعه کنید به مجموعه مقالات چرکزیشویلی، راموس و لابریولا(Ramus and Labriola) که به زبان آلمانی با عنوان «منشأ «مانیفست کمونیست» منتشر شده است، صفحه ۱۰).

آنارشیست دیگری، پی‌یر راموس(P. Ramus)، نیز همین داستان را تکرار می‌کند:

«می‌توان با قاطعیت ادعا کرد که اثر اصلی آن‌ها (مارکس-انگلس) (مانیفست کمونیست) چیزی جز یک سرقت ادبی، دزدی بی‌شرمانه نیست؛ با این‌حال، آن‌ها آن را کلمه به کلمه مانند دزدان معمولی رونویسی نکردند، بلکه فقط ایده‌ها و نظریه‌ها را دزدیدند…» (همانجا، صفحه ۴).

همین ادعا را آنارشیست‌های وطنی ما در نوباتی(Nobati)، موشا(Musha)(۱۱)، خما(Khma)(۱۲)، و  نشریات دیگر تکرار کرده اند.

بنابراین، وانمود می‌شود که سوسیالیسم علمی و اصول تئوریک آن از مانیفست کُنسیدرانت “دزدیده” شده است.

 اما آیا این ادعا هیچ پایه و اساسی دارد؟

اصلاً وی. کُنسیدرانت که بود؟

و کارل مارکس که بود؟

وی. کنسیدرانت، که در سال ۱۸۹۳ درگذشت، پیرو فوریه(Fourier) اتوپیایی(سوسیالیست تخیلی) بود و هم‌چنان یک اتوپیایی(utopian) اصلاح‌ناپذیر باقی ماند، کسی که امیدهایش را برای «نجات فرانسه» به سازش(conciliation) میان طبقات بسته بود.

اما کارل مارکس، که در سال ۱۸۸۳ درگذشت، یک ماتریالیست(materialist) و از مخالفان سرسخت سوسیالیست‌های تخیلی بود. مارکس توسعه نیروهای مولده و مبارزه طبقاتی را ضامن رهایی بشریت می‌دانست.

آیا بین این دو، وجه اشتراکی وجود دارد؟

زیربنای تئوری سوسیالیسم علمی، نظریه ماتریالیستی مارکس و انگلس است. از دیدگاه این نظریه، توسعه زندگی اجتماعی به‌طور کامل به رشد نیروهای مولده بستگی دارد.

اگر سیستم فئودالی-زمین‌داری( ارباب و رعیتی) جای خود را به سیستم بورژوایی داد، «علت» این امر بر دوش رشد نیروهای مولده بود که پیدایش سیستم بورژوایی را اجتناب‌ناپذیر کرد.

یا دوباره: اگر سیستم کنونی بورژوایی به‌ناگزیر جای خود را به سیستم سوسیالیستی خواهد داد، دلیلش این است که رشد نیروهای مولدهٔ مدرن چنین ضرورتی را ایجاب می‌کند.

از این‌رو ضرورت تاریخی نابودی سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم ضرورتی تاریخی است. و از همین‌جا این اصل مارکسی نتیجه می‌شود که آرمان‌های خود را باید در روند تاریخیِ تکامل نیروهای مولده جست‌وجو کنیم، نه در ذهن و تخیل انسان‌ها.

این مبنای تئوری مانیفست کمونیست مارکس و انگلس است (مراجعه کنید به مانیفست کمونیست، فصل‌های اول و دوم.)

آیا مانیفست دموکراتیک و. کنسیدرانت چنین چیزی می‌گوید؟ آیا کنسیدرانت دیدگاه ماتریالیستی را پذیرفته بود؟

ما قاطعانه می‌گوییم که نه چرکزیشویلی، نه راموس و نه نوباتیست‌های(آنارشیست‌) ما هیچ جمله یا حتی یک کلمه‌ از مانیفست دموکراتیک(Democratic Manifesto) کنسیدرانت نقل نمی‌کنند که توضیح داده باشد کنسیدرانت ماتریالیست بوده و تحول زندگی اجتماعی را بر اساس رشد نیروهای مولده بنا کرده است. برعکس، ما به‌خوبی می‌دانیم که کنسیدرانت در تاریخ سوسیالیسم به‌عنوان یک اتوپیایی ایده‌آلیست(سوسیالیست تخیلیِ ایده‌آلیست) شناخته می‌شود (مراجعه کنید به پل لوئیس، تاریخ سوسیالیسم در فرانسه).

پس چه چیزی این «منتقدان» عجیب و غریب را وامی‌دارد که چنین یاوه‌سرایی‌هایی کنند؟ چرا حتی وقتی که قادر به تشخیص ایده‌آلیسم از ماتریالیسم نیستند، به انتقاد از مارکس و انگلس می‌پردازند؟ آیا این فقط برای سرگرم کردن مردم است؟ …

زیربنای تاکتیکی(tactical) سوسیالیسم علمی، دکترین مبارزه طبقاتی سازش‌ناپذیر است، زیرا این مؤثرترین سلاحی است که پرولتاریا در اختیار دارد. مبارزه طبقاتی پرولتاریا سلاحی است که پرولتاریا به وسیله آن قدرت سیاسی را به دست خواهد گرفت و سپس برای استقرار سوسیالیسم، از بورژوازی سلب مالکیت می‌کند.

این‌ست زیربنای تاکتیکی سوسیالیسم علمی، آن‌گونه که در مانیفست (Manifesto) مارکس و انگلس بیان شده است.

اما آیا در مانیفست دموکراتیک(Democratic Manifesto) کنسیدرانت نیز چیزی از این دست وجود دارد؟ آیا کنسیدرانت مبارزه طبقاتی را مؤثرترین سلاح پرولتاریا می‌دانست؟

همان‌طور که از مقالات چرکزیشویلی و راموس (به سمپوزیوم فوق الذکر مراجعه کنید) برمی‌آید، در مانیفست کنسیندرانت حتی کلمه‌ای در این مورد وجود ندارد – وی از مبارزه طبقاتی را  صرفاً به‌عنوان واقعیتی رقت‌انگیز اسفناک یاد می‌کند. اما درباره مبارزه طبقاتی به‌عنوان وسیله‌ای جهت درهم شکستن سرمایه‌داری، کنسیندرانت در مانیفست خود از آن چنین می‌نویسد:

«سرمایه، کار و استعداد – این‌ها سه عنصر اساسی تولید، سه منبع ثروت، سه چرخ مکانیسم صنعتی هستند… سه طبقه‌ای که آن‌ها را نمایندگی می‌کنند «منافع مشترک» دارند؛ وظیفه آن‌ها این است که ماشین‌ها را هم برای سرمایه‌داران و هم برای مردم به کار اندازند… در مقابل آن‌ها… هدف بزرگ سازماند‌هی اتحاد طبقات در چارچوب وحدت ملت قرار دارد…» (مراجعه کنیدبه جزوه ک. کائوتسکی(K. Kautsky) «مانیفست کمونیست- سرقت ادبی»، صفحه ۱۴، که در آن این عبارت از مانیفست کنسیدرانت نقل شده است.).

ای همه طبقات، متحد شوید! – این شعاری است که و. کنسیندرانت در مانیفست دموکراتیک خود اعلام کرد.

بگوئید که بین این تاکتیک‌های آشتی طبقاتی و تاکتیک‌های مبارزه آشتی‌ناپذیر طبقاتی مورد حمایت مارکس و انگلس با فراخوان قاطع که اعلام می‌دارند: پرولتاریای همه کشورها، علیه همه طبقات ضدپرولتری متحد شوید؟ چه وجه مشترکی وجود دارد؟

البته  که هیچ وجه مشترکی بین آن‌ها وجود ندارد!

پس چرا آقایان چرکزیشویلی و پیروان احمقش این مزخرفات را می‌گویند؟ آیا فکر می‌کنند ما مرده‌ایم؟ آیا تصور می‌کنند ما آن‌ها را افشا نمی‌کنیم؟!

و سرانجام، نکته جالب دیگری هم وجود دارد. وی. کنسیندرانت تا سال ۱۸۹۳ زنده بود. وی مانیفست دموکراتیک خود را در سال ۱۸۴۳ منتشر کرد. مارکس و انگلس در پایان سال ۱۸۴۷ مانیفست کمونیست خود را نوشتند. پس از آن مانیفست مارکس و انگلس بارها و بارها به همه زبان‌های اروپایی منتشر شد. همگان می‌دانند که مانیفست مارکس و انگلس سندی دوران‌ساز(در جنبش کارگری) بود. با این وجود، در هیچ‌جا، نه کنسیدرانت و نه هیچ‌یک از پیروانش در طول حیات مارکس و انگلس ادعا نکردند که مارکس و انگلس «سوسیالیسم» را از مانیفست کنسیدرانت سرقت کرده اند. آیا این عجیب نیست خواننده محترم؟

پس چه چیزی باعث می‌شود که این تازه به دوران رسیده‌های «قیاسی» – ببخشید، «دانش‌مندان» – این مزخرفات را بگویند؟ آن‌ها به نمایندگی از چه کسی صحبت می‌کنند؟ آیا آن‌ها مانیفست کنسیدرانت را بهتر از خود کنسیدرانت می‌شناسند؟ یا شاید فکر می‌کنند که وی. کنسیدانت و هوادارانش هرگز مانیفست کمونیست را نخوانده‌اند؟ اما دیگر بس است… بس است، زیرا خود آنارشیست‌ها جنگ دن‌کیشوت‌وارِ راموس و چرکزیشویلی را جدی نمی‌گیرند: پایان ننگین این جنگ مسخره آن‌قدر آشکارست که ارزش توجه زیادی ندارد…

بیایید به نقد اصلی بپردازیم.

***

آنارشیست‌ها از بیماری خاصی رنج می‌برند: آن‌ها بسیار علاقه‌مندند که احزاب مخالفان خود را «نقد» کنند، اما زحمت آشنایی با این احزاب را به خود نمی‌دهند. ما دیده‌ایم که آنارشیست‌ها دقیقاً هنگام «نقد» از روش دیالکتیکی و تئوری ماتریالیستی سوسیال‌دموکرات‌ها نیز دقیقاً با همین شیوه رفتار می‌کنند (مراجعه کنید به فصل‌های اول و دوم ).

جهت نمونه، بیایید واقعیت زیر را در نظر بگیریم. چه کسی نمی‌داند که بین سوسیالیست‌های انقلابی- اس‌آرها (Socialist-Revolutionaries) و سوسیال‌دموکرات‌ها(Social-Democrats) اختلافات اساسی وجود دارد؟ چه کسی نمی‌داند که سوسیالیست‌های انقلابی، مارکسیسم، تئوری ماتریالیستی مارکسیسم، و روش دیالکتیکی آن، برنامه و مبارزه طبقاتی را رد می‌کند – در حالی که سوسیال‌دموکرات‌ها کاملاً بر مارکسیسم استوارند؟ این اختلافات اساسی باید برای هر کسی که چیزی، حتی اگر فقط کمی گوشی برای شنیدن داشته باشد، باید در مورد اختلاف نظر بین رولوشنایا روسیا(Revolutsionnaya Rossiya ) (ارگان سوسیالیست‌های انقلابی) و ایسکرا(Iskra) (ارگان سوسیال‌دموکرات‌ها) شنیده باشد. اما در باره آن «منتقدانی» که حتی تفاوت بین این دو را نمی‌بینند و فریاد می‌زنند که هم سوسیالیست‌های انقلابی(S-R) و هم سوسیال‌دموکرات‌ها(S-D) مارکسیست هستند، چه باید گفت؟ نبابراین، جهت نمونه، آنارشیست‌ها ادعا می‌کنند که هم رولوشنایا روسیا(Revolutsionnaya Rossiya ) و هم ایسکرا(Iskra) ارگان‌های مارکسیستی هستند (مراجعه کنید به سمپوزیوم آنارشیست‌ها، نان و آزادی، صفحه ۲۰۲ ).

همین یک نمونه نشان می‌دهد که آنارشیست‌ها تا چه اندازه با اصول سوسیال‌دموکراسی «آشنا» هستند!

پس از این، میزان اعتبار «نقد علمی» آن‌ها خودبه‌خود روشن می‌شود….

اکنون بیایید همین «نقد» را بررسی کنیم.

«اتهام» اصلی آنارشیست‌ها این است که آن‌ها سوسیال‌دموکرات‌ها را سوسیالیست‌های واقعی نمی‌دانند – آن‌ها مدام تکرار می‌کنند شما سوسیالیست نیستید، بلکه دشمن سوسیالیسم هستید.

کروپوتکین در این مورد می‌نویسد: «… ما به نتایجی متفاوت از نتایجی که اکثر اقتصاددانان… مکتب سوسیال‌دموکرات به آن رسیده‌اند، می‌رسیم… ما… به کمونیسم آزاد می‌رسیم، در حالی که اکثر سوسیالیست‌ها (منظورم سوسیال‌دموکرات‌ها نیز هست – نویسنده) به سرمایه‌داری دولتی(state capitalism) و اصول اشتراکی‌ها – کُلکتیویسم(Collectivism) می‌رسند (مراجعه کنید به کروپوتکین، علوم مدرن و آنارشیسم، صفحات ۷۴-۷۵ ).

این «سرمایه‌داری دولتی» و «اصول اشتراکی‌»(Collectivism) که آنارشیست‌ها به سوسیال‌دموکرات‌ها نسبت می‌دهند، چیست؟

«سوسیالیست‌های آلمانی می‌گویند که تمام ثروت انباشته شده باید در دست دولت متمرکز شود، دولتی که آن را در اختیار انجمن‌های کارگری قرار می دهد، تولید و مبادله را سازمان می‌دهد و بر زندگی و کار جامعه نظارت کند.» (مراجعه کنید به کروپوتکین، سخنرانی‌های یک شورشی، صفحه ۶۴).

و باز می‌نویسد:

«اشتراکی‌ها در طرح‌هایشان… مرتکب دو اشتباه اساسی می‌شوند. آن‌ها می‌خواهند سیستم سرمایه‌داری را از بین ببرند، اما در عین‌حال دو نهادی را که پایه‌های همین سیستم را تشکیل می‌دهند، حفظ می‌کنند: «دولت نماینده و کار مزدی» (مراجعه کنید به فتح نان کروپوتکین، صفحه ۱۴۸ ). … «همان‌طور که به‌خوبی شناخته شده است، اصول اشتراکی(Collectivism)، همان‌گونه که می‌دانیم… کار مزدی را حفظ می‌کند. فقط … دولت نماینده … جای کارفرما را می‌گیرد …»

نمایندگان این دولت «حق استفاده از تمام ارزش اضافی حاصل از تولید را حفظ می‌کنند. علاوه بر این، در این سیستم… بین کار کارگر معمولی و کار انسان آموزش‌دیده فرق گذاشته می‌شود: از دیدگاه اشتراکی‌ها(Collectivism)، کار کارگر غیرماهر، به نظر اشتراکی‌ها (Collectivism)، کار ساده است، در حالی که صنعت‌گر ماهر، مهندس، دانش‌مند و غیره همان‌کاری را انجام می‌دهند که مارکس آن را کار پیچیده می‌نامد و و از این‌رو حق دریافت دست‌مزد بالاتری دارند» (همان‌جا، ص ۵۲). بنابراین، کارگران محصولات مورد نیاز خود را نه بر اساس نیازهایشان، بلکه «متناسب با خدماتی که به جامعه ارائه می‌دهند» دریافت خواهند کرد (همان‌جا، ص ۱۵۷).

آنارشیست‌های گرجستانی تنها با تحسین بیش‌تری نیز همین مطالب را تکرار می‌کنند، اما با اعتمادبه‌نفس و جسارت بیش‌تری. به‌ویژه در میان آن‌ها، آقای باتون (Baton). وی می‌نویسد:

«اصول اشتراکی‌(Collectivism) سوسیال‌دموکرات‌ها چیست؟ اصول اشتراکی‌ها، یا به‌عبارت دقیق‌تر، سرمایه‌داری دولتی(state capitalism)، بر این اصل استوار است:

هر کس باید به اندازه دل‌خواه خود یا به اندازه‌ای که دولت تعیین می‌کند کار کند و در برابر آن، معادل ارزش کار خود را به‌صورت کالا دریافت کند…

” در نتیجه، در چنین سیستمی “به یک مجلس قانون‌گذاری نیاز است… (و هم‌چنین) به یک قوه مجریه، یعنی وزرا، انواع مدیران، ژاندارم‌ها و جاسوسان و شاید حتی به نیروهای نظامی نیاز باشد،  به‌ویژه اگر تعداد ناراضیان زیاد گردد، ” (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۵، صفحات ۶۹-۶۸).

این است نخستین «اتهامی» که آقایان آنارشیست علیه سوسیال‌دموکراسی مطرح می‌کنند.

***

بنابراین، از استدلال‌های آنارشیست‌ها چنین نتیجه می‌شود که:

۱. به نظر سوسیال‌دموکرات‌ها، جامعه سوسیالیستی بدون وجود دولتی که در مقام کارفرمای اصلی، کارگران را استخدام کند و بی‌تردید  دارای «وزرا… ژاندارم‌ها و جاسوسان» باشد، غیرممکن است.

۲. به نظر سوسیال‌دموکرات‌ها، در جامعه سوسیالیستی، تمایز بین کار «ناپاک» و «پاک» حفظ خواهد شد، اصل «به هر کس به اندازه نیازش» رد می‌شود و بجایش اصل دیگری، یعنی «به هر کس به اندازه خدماتش» حاکم خواهد شد.

این دو اساس «اتهام» آنارشیست‌ها علیه سوسیال‌دموکراسی است.

آیا این «ااتهامات» مطرح شده توسط آقایان آنارشیست‌ها پایه و اساسی دارد؟

ما تأکید می‌کنیم که هر آن‌چه آنارشیست‌ها در این باره می‌گویند یا نتیجه حماقتشان است یا تهمتی آگاهانه و شرم‌آور.

واقعیت‌ها چنین‌اند.

در سال ۱۸۴۶، کارل مارکس نوشت:: «طبقه کارگر در جریان تکامل خود، جامعه کهنه بورژوایی را با انجمنی جایگزین خواهد کرد که در آن طبقات و تضاد را از بین می‌برد و دیگر قدرت سیاسی به‌معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت…» (مراجعه کنید به فقر فلسفه ).

یک سال بعد، مارکس و انگلس همین ایده را در مانیفست کمونیست (مانیفست کمونیست، فصل دوم) بیان کردند.

انگلس در سال ۱۸۷۷ نوشت: «نخستین افدامی که دولت واقعاً به‌عنوان نماینده کل جامعه انجام می‌دهد – تصاحب ابزار تولید به نام جامعه – در عین‌حال آخرین اقدام مستقل آن به‌عنوان یک دولت است. دخالت قدرت دولتی در روابط اجتماعی، در حوزه‌های مختلف، یکی پس از دیگری، زائد می‌شود و سپس خودبه‌خود از بین می‌رود… دولت «ملغی» نمی‌شود، بلکه زوال می‌یابد» (آنتی دورینگ).

همین انگلس در سال ۱۸۸۴ بار دیگر نوشت:: «بنابراین، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بوده‌اندکه بدون دولت زندگی می‌کردند، جوامعی که هیچ تصوری از دولت نداشتند… در مرحله‌ معینی از رشد اقتصادی، که لزوماً با تقسیم جامعه به طبقات مرتبط بود، دولت به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شد…

ما اکنون به‌سرعت به مرحله‌ای از رشد تولید نزدیک می‌شویم که در آن، وجود این طبقات نه‌تنها دیگر ضرورتی ندارد، بلکه به مانعی قطعی برای تولید تبدیل خواهد شد- به‌همانگ‌ونه که این طبقات در مرحله قبلی پدید آمدند، ناگزیر ازمیان خواهند رفت. هم‌راه با آن‌ها، دولت نیز ناگزیر ازمیان خواهند رفت. جامعه‌ای که تولید را بر اساس هم‌کاری آزاد و برابر تولیدکنندگان سازمان‌دهی کند، کُل ماشین دولتی را به جایی می‌فرستد که به آن تعلق دارد: به موزه آثار باستانی، در کنار چرخ نخ‌ریسی و تبر بُرُنزی. (مراجعه کنید به منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت).

انگلس همین نظر را بار دیگر در سال ۱۸۹۱ گفت. (مراجعه کنید به مقدمه او بر جنگ داخلی در فرانسه).

همان‌طور که می‌بینید، از نظر سوسیال‌دموکرات‌ها، جامعه سوسیالیستی جامعه‌ای است که در آن دیگر جایی برای به‌اصطلاح دولت، یعنی قدرت سیاسی، با وزرا، فرمانداران، ژاندارم‌ها، پلیس و ارتش وجود نخواهد داشت. آخرین مرحله (در) وجود دولت، دوران انقلاب سوسیالیستی است، یعنی زمانی که پرولتاریا قدرت سیاسی را به دست می‌گیرد و دولت خود (دیکتاتوری) را برای نابودی نهایی بورژوازی برپا می‌کند. اما وقتی‌که بورژوازی از بین برود، وقتی‌که طبقات محو شوند، وقتی‌که سوسیالیسم به‌طور کامل مستقر گردد، دیگر نیازی به هیچ قدرت سیاسی نخواهد بود – و آن‌چه که به‌اصطلاح دولت نامیده می‌شود به تاریخ خواهد پیوست.

همان‌ط‌ور که می‌بینید، «اتهام» مذکور آنارشیست‌ها صرفاً یاوه‌گویی و بی‌اساس است.

اما دربارهٔ دومین بخش این «اتهام»، کارل مارکس چنین می‌گوید:

«در مرحله‌ی عالی‌تر جامعه‌ی کمونیستی (یعنی سوسیالیستی)، پس از آن‌که تبعیت برده‌وار فرد از تقسیم کار، و به هم‌راه آن تضاد بین کار فکری و جسمی نیز از بین رفته باشد؛ پس از آن‌که کار به… نخستین نیاز زندگی تبدیل شده باشد؛ پس از آن‌که نیروهای مولده نیز با رشد همه‌جانبه‌ی افراد افزایش یافته باشند… تنها در آن زمان است که افق تنگ حقوق بورژوایی به‌طور کامل پشت سر گذاشته می‌شود و جامعه می‌تواند بر پرچم خود بنویسد: “از هر کس به اندازه‌ی توانایی‌اش، به هر کس به اندازه‌ی نیازش”» (نقد برنامه‌ی گوتا).

همان‌طور که می‌بینید، از نظر مارکس، مرحله عالی‌تر جامعه کمونیستی (یعنی سوسیالیستی) سیستمی خواهد بود که در آن تقسیم کار به کارهای “ناپاک” و  کارهای”پاک” و هم‌چنین تضاد بین کار فکری و جسمی به‌طور کامل از میان رفته است، کار برای همگان برابر خواهد بود و در جامعه اصل کمونیستی اصیل حاکم می‌شود: از هر کس به اندازه توانایی‌اش، به هر کس به اندازه نیازش. در چنین جامعه‌ای دیگر جایی برای کار مزدی وجود ندارد.

بنابران، روشن است که این “اتهام” نیز بی‌پایه و اساس است.

یکی از این دو حالت وجود دارد: یا آقایان آنارشیست هرگز آثار یادشده مارکس و انگلس را نخوانده اند و صرفاً بر اساس شایعات به “نقد” آن می‌پردازند، یا یا این آثار را خوانده‌اند و آگاهانه دروغ می‌گویند.

 سرنوشت نخستین”اتهام” آن‌ها چنین است.

***

دومین «اتهام» آنارشیست‌ها این است که آن‌ها سوسیال‌دموکراسی را انقلابی نمی‌دانند.. آقایان آنارشیست‌ها به ما می‌گویند که شما انقلابی نیستید، انقلاب قهرآمیز را رد می‌کنید، و می‌خواهید سوسیالیسم را فقط از طریق صندوق‌های رأی برقرار کنید.

به این نوشته‌های زیر توجه کنید:

«… سوسیال‌دموکرات‌ها… عاشق رجزخوانی در مورد موضوع «انقلاب»، «مبارزه انقلابی»، « جنگ مسلحانه» هستند… اما اگر شما با صداقت، از آن‌ها اسلحه بخواهید، رسماً یک صندوق رأی برای رأی دادن در انتخابات را به شما می‌دهند…» آن‌ها ادعا می‌کنند که «تنها تاکتیک مناسب برای انقلابیون، پارلمانتاریسم مسالمت‌آمیز و قانونی، همراه با سوگند وفاداری به سرمایه‌داری، به قدرت مستقر و به کُل سیستم بورژوازی موجود است» (مراجعه کنید به سمپوزیوم نان و آزادی، صفحات ۲۱، ۲۲-۲۳).

آنارشیست‌های گرجستانی نیز همین گفته را تکرار می‌کنند، البته با اعتمادبه‌نفس بیشتری. جهت نمونه، باتون(Baton) را در نظر بگیرید که می‌نویسد:

«تمام سوسیال دموکراسی… آشکارا ادعا می‌کند که مبارزه با کمک تفنگ و سلاح، شیوه بورژوایی انقلاب است و احزاب تنها از طریق برگه‌های رأی، تنها از طریق انتخابات عمومی می‌توانند قدرت را به دست گیرند و سپس، از طریق اکثریت پارلمانی و قانون‌گذاری، جامعه را بازسازی کنند» (مراجعه کنید به تسخیر قدرت سیاسی، صفحات ۳-۴ ).

این همان‌چیزی است که آقایان آنارشیست‌ها درباره مارکسیست‌ها می‌گویند.

آیا این «اتهام» هیچ پایه و اساسی دارد؟ ما تأکید می‌کنیم که در این‌جا نیز آنارشیست‌ها چیزی جز ناآگاهی و علاقهٔ خود به افترا و تهمت را آشکار نمی‌کنند.

واقعیت‌ها چنین‌اند.

کارل مارکس و فردریک انگلس در اواخر سال ۱۸۴۷ نوشتند:

«کمونیست‌ها از پنهان کردن عقاید و اهداف خود ابایی ندارند. آن‌ها آشکارا اعلام می‌کنند که اهدافشان تنها از طریق سرنگونی قهرآمیز همه مناسبات اجتماعی موجود قابل تحقق است. بگذارید طبقات حاکم از یک انقلاب کمونیستی به خود بلرزند. پرولترها چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. اما آن‌ها جهانی برای فتح پیش رو دارند. کارگران همه کشورها، متحد شوید!» (مراجعه کنید به مانیفست حزب کمونیست. در برخی از نسخه‌های قانونی، چندین کلمه در ترجمه حذف شده‌اند.)

مارکس در سال ۱۸۵۰، در آستانهٔ انتظار برای خیزش دیگری در آلمان، در نامه‌ای به رفقای آلمانی خود نوشت:

“نباید به هیچ بهانه‌ای سلاح و مهمات را تسلیم کرد…کارگران باید … به‌طور مستقل خود را در قالب یک گارد پرولتری، با فرماندهان و ستاد فرماندهی ویژهٔ خود، سازمان دهند…” و این نکته را “شما باید این نکته را هم در جریان قیامِ و هم پس از آن همواره مدنظر داشته باشید.” (نگاه کنید به «محاکمهٔ کمونیست‌های کلن»، پیام مارکس به کمونیست‌ها.)) (۱۳).

در سال‌های ۱۸۵۱-۱۸۵۲، کارل مارکس و فردریک انگلس نوشتند:

“… وقتی وارد مسیر قیام شدید، با بیش‌ترین عزم و اراده و با نهایت قاطعیت عمل کنید و همواره در موضع تهاجمی باشید. دفاع، مرگ هر قیام مسلحانه‌ است… دشمنان خود را در زمانی غافل‌گیر کنید که نیروهایشان پراکنده است، هر روز، هرچند با پیروزی‌های کوچک، موفقیت‌های تازه‌ای به دست آورید… دشمن را وادار به عقب‌نشینی کنید، پیش از آن‌که بتواند نیروهای خود را برای مقابله با شما گرد آورد؛ به قول دانتون(Danton)، بزرگ‌ترین استاد سیاست انقلابی که تاکنون شناخته شده است: جسارت، جسارت، و بازهم جسارت!» de l’audace, de l’audace, encore de l’audace!” (انقلاب و ضدانقلاب در آلمان.)

ما فکر می‌کنیم که در این‌جا منظور مارکس و انگلس چیزی فراتر از «برگه‌های رأی» مد نظر باشد.

سرانجام، تاریخ کمون پاریس را به‌یاد بیاورید، به‌خاطر بیاورید که کمون در آغاز چقدر مسالمت آمیز رفتار کرد، هنگامی که به پیروزی خود در پاریس بسنده کرد و از حمله به ورسای، آن کانون ضدانقلاب، خودداری نمود.

به نظر شما مارکس در آن زمان چه گفت؟ آیا او از پاریسی‌ها خواست پای صندوق‌های رای بروند؟ آیا او رضایت خود را از بی‌خیالی کارگران پاریس ابراز کرد (تمام پاریس در دست کارگران بود)، آیا وی از نرمش و مدارا و خوش‌طینتی کارگران در برابر نیروهای شکست‌خوردهٔ ورسای دفاع نمود؟ ببینید مارکس چه گفت:

«چه انعطاف‌پذیری، چه ابتکار تاریخی، چه روحیهٔ فداکاری در این پاریسی‌ها وجود دارد! پس از شش ماه گرسنگی… آن‌ها زیر سرنیزه‌های پروس قیام می‌کنند… تاریخ نمونه‌ای همتای این عظمت را به خود ندیده است! اگر شکست بخورند، فقط «نیت پاک» آن‌ها قابل سرزنش خواهد بود. پس از آن‌که نخست وینوی(Vinoy) و سپس بخش ارتجاعی گارد ملی پاریس عقب‌نشینی کردند، آن‌ها باید فوراً به سمت ورسای(Versailles) پیش‌روی می‌کردند،

آن‌ها به دلیل محظور اخلاقی، فرصت خود را از دست دادند. آن‌ها نمی‌خواستند جنگ داخلی را آغاز کنند، گویی آن موجود شرور و ناقص‌الخلقه، تی‌یرز(Thiers)، با تلاش خود جهت خلع سلاح پاریس، جنگ داخلی را از پیش آغاز نکرده بود!» (نامه‌هایی به کوگلمان.) (۱۴)

کارل مارکس و فردریک انگلس این‌گونه می‌اندیشیدند و همین‌گونه عمل می‌کردند.

سوسیال‌دموکرات‌ها نیز این‌گونه می‌اندیشند و همین‌گونه عمل می‌کنند.

اما آنارشیست‌ها هم‌چنان تکرار می‌کنند: مارکس و انگلس و پیروانشان فقط به صندوق رأی دل بسته اند – آن‌ها هرگونه اقدام انقلابیِ قهرآمیز را رد می‌کنند!

همان‌طوری‌که می‌بینید، این «اتهام» نیز چیزی جز افترا نیست؛ افترايی که تنها ناآگاهی آنارشیست‌ها  را از ماهیت واقعی مارکسیسم آشکار می‌کند.

چنین است سرنوشت دومین«اتهام»

سومین «اتهام» آنارشیست‌ها این است که خصلت توده‌ای سوسیال‌دموکراسی را انکار می‌کنند، سوسیال‌دموکرات‌ها را بوروکرات می‌نامند و مدعی‌اند که برنامهٔ سوسیال‌دموکرات‌ها برای دیکتاتوری پرولتاریا به‌معنای مرگ انقلاب است؛ و از آن‌جایی که سوسیال‌دموکرات‌ها از چنین دیکتاتوری‌ای دفاع می‌کنند، در واقع می‌خواهند دیکتاتوری خود و نه دیکتاتوری پرولتاریا را برقرار سازند.

به آقای کروپوتکین(Kropotkin) گوش دهید:

«ما آنارشیست‌ها حکم نهایی خود را دربارهٔ دیکتاتوری صادر کرده‌ایم… ما می‌دانیم که هر دیکتاتوری، صرف‌نظر از این‌که چقدر نیت صادقانه‌ای داشته باشد، منجر به مرگ انقلاب خواهد شد. ما می‌دانیم… که ایده دیکتاتوری چیزی جز محصول مهلک بُت‌وارگی(fetishism) دولتی نیست که… همواره در تلاش برای تداوم برده‌داری بوده است» (مراجعه کنید به کروپوتکین، سخنرانی‌های یک شورشی، صفحه ۱۳۱).

سوسیال دموکرات‌ها نه تنها دیکتاتوری انقلابی را به رسمیت می‌شناسند، بلکه «از دیکتاتوری بر پرولتاریا نیز حمایت می‌کنند… کارگران فقط تا جایی که ارتشی منضبط و تحت کنترل آن‌ها باشند، برایشان اهمیت دارند… سوسیال‌دموکراسی می‌کوشد تا از طریق پرولتاریا ماشین دولتی را تصرف کند» (مراجعه کنید به نان و آزادی، صفحات ۶۲، ۶۳ ).

آنارشیست‌های گرجستانی نیز همین را می‌گویند: «دیکتاتوری پرولتاریا به‌معنای واقعی کلمه کاملاً غیرممکن است، زیرا پیروان دیکتاتوری، دولت‌مردان هستند و دیکتاتوری آن‌ها نه فعالیت‌های آزادانه کُل پرولتاریا، بلکه استقرار همان حکومت نمایندگی موجود در رأس جامعه خواهد بود.» (مراجعه کنید به باتون، تسخیر قدرت سیاسی، صفحه ۴۵ ). سوسیال‌دموکرات‌ها نه برای تسهیل رهایی پرولتاریا، بلکه … «با حکومت خود، بردگی جدیدی برقرار کنند.» از دیکتاتوری حمایت می‌کنند (به نوباتی، شماره ۱، صفحه ۵. باتون مراجعه کنید).

این سومین «اتهام» آقایان آنارشیست‌هاست.

افشای این امر، که یکی از تهمت‌های همیشگی آنارشیست‌ها با هدف فریب خوانندگانشان است، نیازی به تلاش زیادی ندارد.

***

ما در این‌جا به دیدگاه عمیقاً اشتباه کروپوتکین نمی‌پردازیم که معتقدست هر دیکتاتوری به‌معنای مرگ انقلاب است. بعداً هنگام بحث در مورد تاکتیک‌های آنارشیست‌ها، در این مورد بحث خواهیم کرد.  فعلاً فقط به خود این «اتهام» می‌پردازیم.

کارل مارکس و فردریک انگلس در اواخر سال ۱۸۴۷ گفتند که پرولتاریا جهت برقراری سوسیالیسم، باید به دیکتاتوری سیاسی دست یابد تا با کمک این دیکتاتوری، حملات ضدانقلابی بورژوازی را دفع نماید و ابزار تولید را از وی بگیرد؛ و این دیکتاتوری نباید دیکتاتوری چند نفر معدود، بلکه باید دیکتاتوری کُل پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه باشد:

«پرولتاریا از برتری سیاسی خود استفاده خواهد کرد تا به‌تدریج تمام سرمایه را از بورژوازی بگیرد، تمام ابزارهای تولید را در دست… پرولتاریای متشکل به‌عنوان طبقه حاکم…، متمرکز سازد…»(مراجعه کنید به مانیفست کمونیست ).

یعنی دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری کُل پرولتاریا به‌مثابه یک طبقه بر بورژوازی خواهد بود و نه سلطه چند فرد بر پرولتاریا.

مارکس و انگلس بعدها همین ایده را تقریباً در تمام آثار دیگر خود، مانند هجدهم برومر لویی بناپارت، مبارزات طبقاتی در فرانسه، جنگ داخلی در فرانسه، انقلاب و ضدانقلاب در آلمان، آنتی دورینگ و سایر آثار تکرار کردند.

اما این همه ماجرا نیست؛ برای اینکه بدانیم مارکس و انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را چگونه تصور می‌کردند، و چه اندازه این دیکتاتوری را ممکن می‌دانستند، بسیار جالب است که موضع آنان را نسبت به کمون پاریس بدانیم. مسئله این است که دیکتاتوری پرولتاریا نه‌تنها توسط آنارشیست‌ها، بلکه توسط خرده بورژوازی شهری، از جمله همه جور قصاب‌ و میخانه‌دار – یعنی همه کسانی که مارکس و انگلس آن‌ها را آدم‌های بی‌فرهنگ(philistines) می‌نامیدند – نیز محکوم می‌شود. این همان چیزی است که انگلس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا، خطاب به چنین بی‌فرهنگ‌هایی(philistines)، گفت:

«اخیراً، آلمانی‌های بی‌فرهنگ بار دیگر از شنیدن عبارت «دیکتاتوری پرولتاریا» وحشت‌زده شده‌اند. بسیار خوب، آقایان، آیا می‌خواهید بدانید این دیکتاتوری چه شکلی است؟ به کمون پاریس نگاه کنید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود» (مراجعه کنید به کتاب «جنگ داخلی در فرانسه»، مقدمه انگلس)(۱۵).

همان‌طور که می‌بینید، انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را در قالب کمون پاریس تصور می‌کرد.

بنابراین، هر کسی که می‌خواهد بداند دیکتاتوری پرولتاریا از دیدگاه مارکسیست‌ها چیست، باید کمون پاریس را مطالعه کند. پس بیایید به سراغ کمون پاریس برویم. اگر معلوم شود که کمون پاریس واقعاً دیکتاتوری چند فرد بر پرولتاریا بوده است، آن‌گاه ــ مرگ بر مارکسیسم، مرگ بر دیکتاتوری پرولتاریا! اما اگر دریابیم که کمون پاریس واقعاً دیکتاتوری پرولتاریا بر بورژوازی بوده است، آن‌گاه… با صدای بلند به تهمت‌زنندگان آنارشیست خواهیم خندید؛ همان کسانی که در مبارزه خود علیه مارکسیست‌ها، چاره‌ای جز ابداع تهمت ندارند.

تاریخ کمون پاریس را می‌توان به دو دوره تقسیم کرد: دوره نخست، زمانی که امور پاریس توسط «کمیته مرکزی» مشهور کنترل می‌شد، و دوره دوم، زمانی که پس از انقضای اختیارات «کمیته مرکزی»، اداره امور به کمون تازه منتخب واگذار شد.

این «کمیته مرکزی» چه بود، و ترکیبش چگونه بود؟ کتاب «تاریخ عامه‌پسند کمون پاریس» نوشته آرتور آرنولد(Arthur Arnould) پیش روی ماست که به گفته خود آرنولد، به‌طور خلاصه به این سئوال پاسخ می‌دهد. مبارزه تازه آغاز شده بود که حدود ۳۰۰ هزار کارگر پاریسی، که در گروهان‌ها و گردان‌ها سازمان‌دهی شده بودند، نمایندگانی از صفوف خود انتخاب کردند. به این ترتیب «کمیته مرکزی» تشکیل شد.

آرنولد می‌گوید: «تمام این شهروندان (اعضای «کمیته مرکزی») که در انتخابات جداگانه توسط گروهان‌ها یا گردان‌های خود انتخاب شده بودند، فقط برای گروه‌های کوچکی که نمایندگان آن‌ها بودند، شناخته شده بودند. این افراد چه کسانی بودند، چه‌جور آدم‌هایی بودند و می‌خواستند چه کار کنند؟ «این یک دولت ناشناس بود که تقریباً منحصراً از کارگران عادی و کارمندان جزء ادارات تشکیل شده بود، که نام سه چهارم آن‌ها در خارج از خیابان‌ها یا محل کار دفاترشان ناشناخته بود… سنت‌ها واژگون شده بود. اتفاق غیرمنتظره‌ای در جهان رُخ داده بود. در میان آن‌ها حتی یک نفر از طبقات حاکم وجود نداشت. انقلابی رُخ داده بود که توسط یک وکیل، نماینده مجلس، روزنامه‌نگار یا ژنرال نمایندگی نمی‌شد. در عوض، در میان آن‌ها یک معدن‌چی اهل کروزو(Creusot)، یک صحاف، یک آشپز و دیگرانی از این دست حضور داشتند.» (مراجعه کنید به تاریخ عامه کمون پاریس، صفحه ۱۰۷).

آرتور آرنو در ادامه می‌گوید:

«اعضای «کمیته مرکزی» گفتند: «ما افرادی گمنام، ابزارهای فروتن مردمی هستیم که مورد حمله قرار دارند… ابزارهای اراده مردم هستیم، این‌جاییم تا صدای آن‌ها باشیم، تا پیروزی‌اش را تحقق بخشیم. مردم، کمون(Commune) می‌خواهند و ما برای پیش‌برد انتخابات کمون این‌جا می‌مانیم.» نه کم‌تر و نه بیش‌تر. این دیکتاتورها خود را بالاتر از توده‌ها قرار نمی‌دهند و از آن‌ها فاصله نمی‌گیرند. انسان احساس می‌کند که آن‌ها با توده‌ها، در میان توده‌ها، و برای توده‌ها زندگی می‌کنند، که هر لحظه با آن‌ها مشورت می‌کنند، به سخنانشان گوش می‌دهند و آن‌چه را که می‌شنوند منتقل می‌کنند، و فقط می‌کوشند… تا نظر سیصد هزار نفر را به‌طور خلاصه منتقل کنند.» (همان، ص. ۱۰۹).

کمون پاریس در نخستین دوره حیات خود چنین عمل کرد.

کمون پاریس چنین بود.

دیکتاتوری پرولتاریا چنین است.

حال به دوره دوم کمون بپردازیم، دوره‌ای که کمون به‌جای «کمیته مرکزی» امور را در دست گرفت و فعالیت می‌کرد. آرنو با شور و شوق از این دو دوره که در مجموع دو ماه به طول انجامید، سخن می‌گوید و ادامه می‌د‌هد که این یک دیکتاتوری واقعی مردمی بود. بشنویم:

«نمایش باشکوهی که این مردم در طول آن دو ماه به جهانیان عرضه کردند، ما را سرشار از نیرو و امید می‌کند… تا به چهره آینده بنگریم. طی آن دو ماه، یک دیکتاتوری واقعی در پاریس حاکم بود، نه دیکتاتوری کاملاً بی‌رقیب یک فرد، بلکه تمام مردم – که خودشان تنها صاحب‌اختیار اوضاع بودند … این دیکتاتوری بیش از دو ماه، بدون وقفه، از ۱۸ مارس تا ۲۲ مه (۱۸۷۱)، ادامه داشت…»… به خودی‌خود «… کمون فقط یک نیروی معنوی بود و هیچ نیروی مادی دیگری جز هم‌دلی همگانی … شهروندان در اختیار نداشت، مردم حاکم بودند، تنها حاکمان، خودشان پلیس و دستگاه قضایی خود را برپا کردند…» (همان‌جا، صفحات ۲۴۲، ۲۴۴).

این توصیف کمون پاریس از آرتور آرنولد است، زیرا که خود وی یکی از اعضای کمون و از شرکت‌کنندگان فعال در نبردهای تن به تن آن بود.

یکی دیگر از اعضای کمون و همین‌گونه شرکت‌کننده‌ای فعال در نبردهای آن، لیساگارای(Lissagaray)، نیز کمون پاریس را به همین شکل توصیف می‌کند. (نگاه کنید به تاریخ کمون پاریس اثر وی.)

مردم به‌عنوان «تنها حاکمان»، «نه دیکتاتوری یک فرد، بلکه دیکتاتوری تمام مردم» ــ این همان چیزی است که کمون پاریس بود.

انگلس برای اطلاع افراد بی‌فرهنگ‌ اعلام نمود: «به کمون پاریس نگاه کنید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود.»

پس این است دیکتاتوری پرولتاریا آن‌طور که مارکس و انگلس تصور می‌کردند.

همان‌طور که می‌بینید، آقایان آنارشیست‌ها همان‌قدر درباره دیکتاتوری پرولتاریا، کمون پاریس و مارکسیسم که این‌همه از آن “انتقاد” می‌کنند، اطلاعات دارند، که من و شما، خواننده عزیز، از زبان اچینی اطلاعات داریم.

روشن است که دو نوع دیکتاتوری وجود دارد. دیکتاتوری اقلیت، دیکتاتوری یک گروه کوچک، دیکتاتوری ترپوف‌ها(Trepovs) و ایگناتیف‌ها(Ignatyevs) که علیه مردم اعمال می‌شود. در رأس این نوع دیکتاتوری معمولاً یک محفل کوچک و پشت‌پرده قرار دارد که در خفا تصمیم می‌گیرد و حلقه طناب را هرچه بیش‌تر دور گردن اکثریت مردم تنگ‌تر می‌کند.

مارکسیست‌ها دشمن چنین دیکتاتوری‌ای هستند و با چنین دیکتاتوری‌ای بسیار سرسختانه‌تر و فداکارانه‌تر از آنارشیست‌های پرهیاهوی ما مبارزه می‌کنند.

نوع دیگری از دیکتاتوری وجود دارد، دیکتاتوری اکثریت پرولتاریا، دیکتاتوری توده‌ها، که علیه بورژوازی، علیه اقلیت اعمال می‌شود. در رأس این دیکتاتوری، توده‌ها قرار دارند؛ در این‌جا جایی برای محفل‌های پشت‌پرده یا تصمیم‌های مخفیانه وجود ندارد، در این‌جا همه چیز آشکارا، در خیابان‌ها، در جلسات و اجتماعات انجام می‌شود – زیرا این دیکتاتوری خیابان، و توده‌ها، دیکتاتوری علیه همه ستم‌گران است. 

مارکسیست‌ها «با تمام قوا» از این نوع دیکتاتوری حمایت می‌کنند – و دلیلش این است که چنین دیکتاتوری‌ای سرآغاز باشکوه انقلاب بزرگ سوسیالیستی است.

آقایان آنارشیست‌ها این دو دیکتاتوری کاملاً متضاد را با هم اشتباه گرفتنه‌اند و بدین ترتیب خود را در موقعیت مضحکی قرار داده‌اند: آن‌ها نه با مارکسیسم، بلکه با ساخته‌های خیالاتشان مبارزه می‌کنند؛ نه با مارکس و انگلس، بلکه با آسیاب‌های بادی می‌جنگند، درست همان‌گونه که دون کیشوت(Don Quixote) فقید در روزگار خود چنین می‌کرد…

این است سرنوشت سومین «اتهام».

(ادامه دارد)*

* ادامه‌ی این مقاله در مطبوعات منتشر نشد زیرا در اواسط سال ۱۹۰۷، رفیق استالین توسط کمیته مرکزی حزب برای انجام کار حزبی به باکو منتقل شد و چند ماه بعد در آن‌جا دستگیر شد. یادداشت‌های وی درباره فصل‌های پایانی اثر آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ در جریان بازرسی پلیس از محل اقامتش از بین رفت. ــ ویراستار.

یادداشت‌ها:

۱. در پایان سال ۱۹۰۵ و آغاز سال ۱۹۰۶، گروهی از آنارشیست‌ها در گرجستان، به رهبری آنارشیست مشهور و پیرو کروپوتکین(Kropotkin)، وی. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) و حامیانش میخاکو تسرتلی(باتون) (- Baton- Mikhako Tsereteli)، شالوا گوگلیا(ش. گ.) Shalva Gogelia-Sh. G) و دیگران، مبارزه‌ی شدیدی را علیه سوسیال دموکرات‌ها انجام دادند. این گروه در تفلیس روزنامه‌های نوباتی(Nobati)، موشا(Musha) و بقیه را منتشر کردند.

آنارشیست‌ها در میان پرولتاریا هیچ حمایتی نداشتند، اما در میان عناصر بی‌طبقه و خرده بورژوازی به موفقیت‌هایی دست یافتند. جی. وی. استالین(J. V. Stalin) مجموعه‌ای از مقالات را علیه آنارشیست‌ها با عنوان کلی «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(?Anarchism or Socialism) نوشت. چهار بخش اول در ژوئن و ژوئیه ۱۹۰۶ در آخالی تسخووربا (Akhali Tskhovreba) منتشر شد.

بقیه‌ مقالات به دلیل توقیف روزنامه از سوی مقامات منتشر نشد.

از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.»

در دسامبر ۱۹۰۶ و در ۱ ژانویه ۱۹۰۷، مقالاتی که در آخالی تسخووربا منتشر شده بودند، با اندکی بازنگری در آخالی درویبا(Akhali Droyeba)، با این توضیح سرمقاله، تجدید چاپ شدند: «اخیراً، اتحادیه کارمندان اداری به ما نامه نوشت و پیش‌نهاد کرد که مقالاتی در مورد آنارشیسم، سوسیالیسم و ​​​​مسائل مرتبط منتشر کنیم (مراجعه کنید به آخالی درویبا، شماره ۳ ). چندین رفیق دیگر نیز همین درخواست را مطرح کرده‌اند. ما با کمال‌میل این خواسته‌ها را پذیرفتیم و این مقالات را منتشر می‌کنیم. . لازم می‌دانیم یادآوری کنیم که بخشی از این مقالات پیش‌تر در مطبوعات گرجی منتشر شده بود، اما به دلایلی که خارج از اختیار نویسنده بود، ناتمام ماند.). از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آن‌ها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.» این توضیح علت وجود دو نسخه از چهار بخش نخست کتاب «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(Anarchism or Socialism) را روشن می‌کند. انتشار این مجموعه مقالات سپس در روزنامه چونی تسخووربا (Chveni Tskhovreba)(زندگی ما) در فوریه ۱۹۰۷ و در روزنامه درو(Dro) (زمان) در آوریل ۱۹۰۷ ادامه یافت. نخستین نسخه مقالات «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»، آن‌گونه که در آخالی تسخووربا منتشر شده بود، به‌عنوان ضمیمه این جلد آمده است.

«چونی تسخووربا» (زندگی ما) – یک روزنامه روزانه بلشویکی بود که به طور قانونی در تفلیس تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد، از ۱۸ فوریه ۱۹۰۷ شروع به انتشار کرد. در مجموع، ۱۳ شماره منتشر شد. این روزنامه در ۶ مارس ۱۹۰۷ به دلیل «گرایش‌های افراطی» توقیف شد.

«درو» (زمان) – یک روزنامه روزانه بلشویکی که پس از توقیف «چونی تسخووربا» در تفلیس منتشر می‌شد، از ۱۱ مارس تا ۱۵ آوریل ۱۹۰۷ تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد. م. تسخاکایا(M. Tskhakaya) و م. داویتاشویلی(M. Davitashvili) اعضای هیئت تحریریه بودند. در مجموع، ۳۱ شماره منتشر شد.

۲. نوباتی (ندا یا فراخوان)، هفته‌نامه‌ای بود که آنارشیست‌های گرجستان در سال ۱۹۰۶ در تفلیس منتشر می‌کردند.

۳. کارل مارکس و فردریش انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۳۲۸.

۴. کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۳۲۹.

۵. این(موضوع) با این اندیشه که بین شکل و محتوا تضاد وجود دارد، منافاتی ندارد. نکته این است که تضاد بین محتوا و شکل به طور کلی نیست، بلکه بین شکل قدیمی و محتوای جدید است که به دنبال شکل جدیدی است و به سمت آن تلاش می‌کند. و برای دستیابی به آن می‌کوشد..

۶.. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریش انگلس، خانواده هیلیگه(خانواده مقدس)، بخش «نبرد انتقادی علیه ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»، در مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe)، بخش اول، جلد سوم، صص. ۳۰۷–۳۰۸. “Kri-tische Schlacht gegen den franzosischen Materialismus.” (Marx-Engels, Gesamtausgabe, Erste Abteilung, Band 3, S. 307-08.)

۷. نگاه کنید به: کارل مارکس، فقر فلسفه (Misère de la Philosophie)، در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد ششم، ص. ۲۲۷.

8. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار برگزیده، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۲۹۲.

۹. همان، جلد دوم، ص. ۲۳.

10. رجوع کنید به فردریک انگلس، انقلاب در علم آقای یوگن دورینگ (آنتی دورینگ)، مسکو، ۱۹۴۷، صص. ۲۳۳–۲۳۵.

۱۱. موشا (کارگر) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۲. خما (صدا) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۳. کارل مارکس، محاکمه کمونیست‌های کلن، منتشر شده توسط انتشارات مولوت، سن پترزبورگ، ۱۹۰۶، صفحه ۱۱۳ (ضمیمه نهم. خطابه کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیست‌ها، مارس ۱۸۵۰). (مراجعه کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحات ۱۰۵–۱۰۴).

۱۴. نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۲۰.

۱۵. نویسنده این عبارت را از رساله‌ کارل مارکس با عنوان «جنگ داخلی در فرانسه» نقل می‌کند،  رساله‌ای با مقدمه‌ای از ف. انگلس، ترجمه روسی از آلمانی با ویراستاری ن. لنین، ۱۹۰۵ (نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۴۰ ).

برگردانده شده از:

J. V. Stalin

Anarchism Or Socialism?

December, 1906 — January, 1907

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm