آموزش و پرورش در ایران

منبع: نظم کمونیستی شماره ۴۷

در سال ۱۴۰۳ در ایران، در تقابل با یک رژیم سیاسی شدیداً علم ستیز، نزدیک به ۱۷ میلیون دانش آموز برای ورود به مدرسه نام نویسی کرده بودند. (خبرگزاری مهر – رییس سازمان مدارس وزارت آموزش و پرورش) دشمنی رژیم ملاهای فاشیست با علم یک دشمنی ذاتی‌ست ولی بر مبنای منافع این جهانی‌ و ماندگاری‌شان در قدرت سیاسی به زمینه‌هائی از علم روی خوش نشان می‌دهند؛ مثل علم هسته‌ای، علم اسلحه‌ سازی و غیره.

رژیم ایران به عنوان نماینده قشر مذهبی بورژوازی، ذاتاً علم ستیز است. زیرا علم و دانش حباب‌های خرافاتی را که دور اشیاء تنیده شده می‌درد و واقعیات و قانونمدی‌های درونی آن‌ها را با شفافیت بر ملا می‌سازد و به مردم می‌شناساند، مردم را با واقعییات زندگی، با تقابلات طبقاتی، با ضرورت حرکت از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی یعنی با ضرورت گذار از نظام سرمایه‌داری به سوسیالیسم آشنا می‌سازد. رژیم حاکم در مقابل چنین روندی، به سرکوب دانش، تخریب آگاهانه نظام آموزشی کشور و دامن زدن به جهل و خرافات در بین مردم متوسل می‌شود.

وقتی با بوق و کرنا تبلیغ می‌کنند که علی خامنه‌ای در حال خروج از شکم مادر «یا علی» می‌گوید، و سعی می‌کنند آن را در افکار مردم حقنه کنند، عملا به دور علم که می‌گوید انسان برای شروع تکلم باید یک پروسه زمانی را برای آموزش زبان مادری طی کند، حصار می‌کشند. یا وقتی علی ابن ابیطالب با شمشیر ماه را به دو نیم می‌کند، عملا در افکار انسان‌ها بر روی واقعیت توانائی انسان، وضعیت واقعی ماه و فاصله آن با زمین پرده ساتر می‌کشند. علم را از مغز انسان‌ها پس می‌زنند و جای آن خرافات و اوهام می‌کارند.

این ذات علم ستیز نمی‌تواند یک سیستم آموزش و پرورش مطابق با روند و تکامل علم و جامعه را تحمل کند.

بهترین معیار برای درک این واقعیت بررسی بودجه عمومی سال‌های ۱۴۰۱، ۱۴۰۲ و ۱۴۰۴ است.

سهم آموزش و پرورش در بودجه سال ۱۴۰۱ برابر بود با ۱۳٫۱ درصد بودجه عمومی کشور. در سال ۱۴۰۲ این سهم به ۹٫۸ درصد کاهش یافت. کسربودجه آموزش و پرورش در سال ۱۴۰۲ کمی بیش از ۳۸ هزار میلیارد تومان بود (ایرنا – کد خبر ۸۵۶۳۶۱۴۷) که ناشی از آن بسیاری از مدارس استان‌های فقیر کشور و استخدام معلم لازم، از برنامه خارج شد.

وضعیت آموزش و پرورش در سال ۱۴۰۴ اسفناکتر از سال ۱۴۰۳ می‌باشد «مطابق اسناد بالادستی، میزان بودجه‌ی مورد نیاز برای بخش آموزش ۲۰ درصد از بودجه عمومی تعیین شده است. با این وجود در لایحه بودجه سال ۱۴۰۴، سهم آموزش و پرورش با وجود رشد ۶۷٫۸۳ درصدی بودجه نسبت به قانون ۱۴۰۳ تنها ۸٫۸۲ درصد از بودجه عمومی دولت در نظر گرفته شده است. (خبرگزاری برنا – کد خبر: ۲۱۹۴۷۲۹)

مجموع اعتبارات دستگاه‌های دین در لایحه بودجه سال ۱۴۰۴ به بیش از ۴۰ هزار میلیارد تومان رسیده و با رشد ۲۵٫۳ درصدی نسبت به سال گذشته، نشان دهنده توجه بیشتر به این حوزه است. سهم دستگاه دین «از کل بودجه فرهنگ در قانون ۱۴۰۳ و لایحه بودجه سال ۱۴۰۴، به ترتیب ۳۹.۳۳ و ۳۱.۲۵ درصد بوده…» (مرکز رصد فرهنگی کشور) توجه به آمارهای فوق که از مؤسسات درونی رژیم انتشار یافته علم ستیزی و خرافات پروری بورژوازی مذهبی ایران را به روشنی و شفافیت نشان می‌دهد.

با کاهش سالانه بودجه آموزش و پرورش و افزایش بودجه مؤسسات دین پرور، علم گام به گام به پشت صحنه رانده می‌شود.

به علت کاهش بودجه مدارس و دانشگاه‌ها و مؤسسات علمی، در سال ۱۴۰۳، تعداد مدارس گنجایش ۱۷ میلیون دانش آموز را نداشت. «طبق گزارشات وزارت آموزش و پرورش ایران و همچنین دفتر یونیسف در تهران، بیش از یک میلیون کودک در ایران از تحصیل بازمانده‌اند.» (عصر ایران)

در ایران حدود ۱۰۷۱۷۱ مدرسه و ۵۵۹۲۴۳ کلاس وجود دارد. «حدود ۲۰ هزار مدرسه از حدود ۱۰۵ هزار مدرسه، در تراز مدارس فرسوده قرار دارند که این یعنی حدود ۲۰ درصد مدارس فرسوده هستند.» (عبداللهی – معاون فنی و نظارت سازمان نوسازی مدارس کشو  – ۱۴۰۲) که باید تخریب شوند. آنچه میماند ۸۵۷۳۷ مدرسه و ۴۴۷۳۹۴ کلاس درس برای ۱۷ میلیون دانش آموز.

خان محمدی، رئیس سازمان نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس کشور، می‌گوید: «امیدواریم با توان استاندار کردستان و همکاری مسئولان کمبود یک‌هزار کلاس درس در استان کردستان حل شود.» (تسنیم) بر مبنای همین گزارش استان‌های خوزستان، بلوچستان و کردستان بالاترین نرخ بازماندگی را دارند. این در حالی است که بسیاری از کلاس‌های درسی به علت کمبود معلم، خالی مانده‌ است. «حدود ۲۳ هزار کلاس در کل کشور معلم ندارد!» (آمار فکت)

«به ‌گفته مسئولان وزارت آموزش ‌و پرورش دولت سیزدهم، سال‌های ۹۳ تا ۹۷‌، دانشگاه فرهنگیان نزدیک به تعطیلی بود و پذیرش دانشگاه از سالی ۲۵ هزار نفر به کمتر از ۳ هزار نفر رسید، یعنی در سال‌هایی که باید معلم تربیت می‌شد تا امروز از نتیجه آن در کلاس‌های درس استفاده کنیم، از این ظرفیت استفاده‌ای نشده است.» (فرهیختگان) 

در نتیجه «طبق نظر کارشناسان ایران، کشور با مشکل کمبود ۱۲۰ هزار معلم به ‌صورت سالانه، دست و پنجه نرم می‌کند که به این عدد باید تعداد معلمی که هر سال بازنشست می‌شوند را اضافه کرد. تعداد معلمان و کارمندان آموزش و پرورش که هر ساله بازنشست می شوند متفاوت است و این تعداد امسال به حدود ۵۰ الی ۵۴ هزار بازنشسته می‌رسد. آمار و ارقام نشان می‌دهد که وزارت آموزش و پرورش امسال با کمبود حداقل ۱۷۰ هزار معلم مواجه بود.» (آمار فکت)

عامل دیگر بازدارندگی کودکان از مدرسه، فقر خانوادگی آن‌هاست. خانواده‌های فقیر قادر به تأمین نیازهای اولیه زندگی خود نیستند. بدین جهت نیز نمی‌توانند مخارج تحصیل کودکان خود را فراهم کنند. این کودکان به کودکان خیابانی و یا کودکان کار تبدیل می‌شوند. رئیس سابق سازمان نظام روان شناسی و مشاوره می‌گوید: «متأسفانه در حال حاضر حدود ۳۰ درصد از جمعیت کودکان و نوجوانان سنین مدرسه قبل از ۱۸ سالگی به دلایل مختلف، عمدتاً به دلیل بی‌اشتهایی تحصیلی مدرسه را زودهنگام ترک می‌کنند…» (اقتصاد نیوز) البته جناب رئیس روانشناس، نه با گرسنگی و فقر توده‌ها آشناست و نه با روان تحت فشارشان، وگرنه با چنین بی قیدی از بی اشتهائی کودکانی که از تحصیل باز می‌مانند صحبت نمی‌کرد.

بنا به اقرار رئیس سابق سازمان نظام روان شناسی و مشاوره، ۳۰ درصد محصلین، مدرسه را زودرس ترک می‌کنند. این مساوی با ۵٫۱ میلیون از ۱۷ میلیون دانش آموز است. ۵٫۱ میلیون از کودکان و نو جوانان این کشور به هر عللی (دلزدگی از سیستم آموزش و پرورش، فقر و نداری و یا بی آیندگی از ادامه تحصیل) از پروسه آموزش دانش دور می‌شوند. ادامه چنین جریان مخربی، عدم تکامل صنایع، اخلال در تولید ملی، رشد فرهنگ لومپنی، پرداختن طیف وسیعی از جوانان به کارهای بی آینده برای درآمد لحظه‌ای. رشد اعتیاد و مافیای مواد مخدر و در نتیجه حاکمیت طولانی رژیم فاشیستی ایران را در پی دارد. تا وقتی هم که رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی در قدرت است، در بر همین پاشنه می‌چرخد. 

برای رژیم ایران این هنوز کافی نیست. همه می‌دانند در سال ۱۴۰۲ در مدارس و دانشگاه‌ها به ویژه در مدارس دخترانه با سموم مهلک دانش آموزان را مسموم می‌کردند تا دیگران از هراس مرگ، مدرسه را ترک کنند و در خانه‌های خود به کار خانگی مشغول شوند.

هر آنچه که تا کنون در مورد کلاس و مدرسه و دانش آموز گفته شد مربوط به شهرهاست. در روستاها اوضاع کاملا به گونه‌ی دیگری‌ست. در اکثر روستاهای ایران دانش‌ آموزان صف بسته‌اند ولی نه از مدرسه و نه از معلم خبری‌ست. اگر معلم خیرخواهی پیدا شود و بخواهد که در روستا کار کند، حداقل کودکان می‌توانند آموزش ببینند ولی در کجا؟ مدرسه‌ای در کار نیست. البته در برخی از روستاها از طویله به عنوان کلاس استفاده می‌کنند. در زمستان درس خواندن برای کودکان روستائی شکنجه‌ای‌ست. در تابستان معلم جلسه درس را در زیر درختانی که سایه دارند تشکیل می‌دهد. این کودکان همیشه در مضیقه تغذیه، کتاب، قلم و لباس مناسب هستند. با این وجود با علاقه درس می‌خوانند و این اصلا خوشایند رژیم دانش ستیز ایران نیست.

برای رهائی از قید خرافات، برای توسعه علم و دانش، پرورش سالم و علمی کودکان و نو جوانان کشور، رشد تولید اجتماعی در خدمت نیروی کارکن و استثمار شونده، ریشه کن کردن اعتیاد و مافیای مواد مخدر و حرکت به سوی افق درخشان «هر کس به اندازه توانش و هر کس به اندازه احتیاج‌اش» باید رژیم فاشیستی ایران را قهراً سرنگون نمود. این تنها راه آزادی و سعادت است. 




بررسی قرارداد مواد معدنی اوکراین-ایالات متحده

نتیجه‌ی جنگ اوکراین برای آمریکا

مهران زنگنه

با قطعیت می‌توان گفت: قراردادی که بین آمریکا و اوکراین بسته شده است، یک قرارداد نئوکلونیال است که علاوه بر تضمین منافع اقتصادی آمریکا در اوکراین به حاکمیت ملی این کشور خدشه وارد می‌کند و آن را محدود می‌نماید. در زیر با رجوع به جزئیات قرارداد این امر نشان داده خواهد شد.

از غارت به عنوان امری متمایز از استثمار زمانی می‌توان حرف زد که صرفنظر از بخشی از ارزش‌اضافه‌ای که ناشی از روابط «ناب» اقتصادی (یا استثمار) است، حقوق و منافع اقتصادی دیگری نیز بواسطه‌ی دخالت عوامل دیگر در یک رابطه تامین بشوند! از قرارداد اقتصادی کلونیال/نئوکلونیال زمانی می‌توان سخن گفت که چنین قراردادی محصول دخالت عناصر فوق اقتصادی (بویژه سیاسی و نظامی) در اقتصاد است و بر اساس اجبارهای «ناب» اقتصادی (اجبار بازار) بسته نشده است، بلکه به واسطه‌ی اجبارهای سیاسی-نظامی به یکی از طرفین دیکته و یا تحمیل ‌شده است و بدین ترتیب چنین قراردادهائی مقدمه‌ی استثمار و غارت یکی توسط دیگری را فراهم می‌آورد و یا به رابطه‌ی استثمار و غارت فعلی ظاهری به اصطلاح قانونی می‌بخشد. تاریخ انباشت اولیه‌ی سرمایه در غرب بویژه در دوران کلونیالیسم در وجه غالب تاریخ غارت پیرامون بواسطه‌ی قهر است. غارت در جهان معاصر محصول سلسله‌مراتب موجود و وجود مراکز هژمونیک در سیستم و قراردادهائی است که عمدتا با اتکاء به مرتبه‌ی هژمونیک این مراکز به پیرامون تحمیل می‌شوند. منافع ناشی از چنین قراردادهائی را در واقع می‌توان یک نوع رانت تلقی کرد که عمدتا مراکز هژمونیک در جهان در سیستم بین‌المللی امپریالیستی بواسطه‌ی سلطه‌ی سیاسی-نظامی خود جدا از روابط استثمار و استخراج ارزش اضافه به شکل «متعارف» در روابط سرمایه‌دارانه در حلقات مختلف کسب می‌کنند. صرفنظراز رانت‌های دیگر در روابط اقتصادی دیگردر سیستم منجمله این رانت یکی از اشکال رانتی است که از طریق کسب آن ارزش یک طرفه از پیرامون به مرکز انتقال می‌یابد و سیستم بین‌المللی را در کل بدل به یک سیستم امپریالیستی می‌کند!

مطالعه‌ی چنین قراردادهائی اهمیت بسیار دارد چرا که: ۱) طبع سیستم را روشن می کنند ۲) سهمی در روشن کردن طبع مراکز هژمونیک دارند ۳) به عنوان یک مثال سهمی در روشن کردن نتایج فاجعه‌آمیز اتحاد با مراکز هژمونیک و بدل شدن به ابزار پیشبرد استراتژی آنان دارند و دلیلی برای «عدم تعهد» ارائه می‌کنند. سرنوشت اوکراین در جنگ نشان دهنده‌ی این است که هر نیروئی که اجازه‌ی استفاده‌ی ابزارگرایانه از خود را به دیگری بدهد، در واقع تاریخ مصرف دارد. با رسیدن دیگری به اهدافش تاریخ مصرف نیرو به پایان می‌رسد و می‌تواند کنار نهاده شود؛ همچون اوکراین که حتی در مذاکرات آمریکا و روسیه که به سرنوشت او مربوطند، کنار نهاده شد!

جنگ اوکراین ضمن اینکه جنگی امپریالیستی است و از منظر روسیه بواسطه‌ی آن می‌باید رابطه‌ی سلطه بین روسیه و اوکراین به عنوان مرکز و پیرامون تنظیم می‌شد، صرفنظر از عناصر انواع دیگر جنگ در آن، یک جنگ نیابتی نیز هست! در اینجا وجه نیابتی اهمیت دارد؛ چرا که این امر عمدتا زمینه‌ی تحمیل قرارداد مورد بحث را فراهم آورده است. (در اینجا از پرداختن به تاریخ این جنگ و به سهم ناتو در فراهم آوردن مقدمات جنگ و در طی آن و به سهم اولیگارش‌های حاکم بر اوکراین پس از انقلاب رنگی ۲۰۱۴ به بعد در رسیدن به این وضع خودداری می‌شود!)

عناصر اصلی در تحلیل وضعیت در این لحظه را به بیانی فشرده و در عین حال ساده می‌توان چنین توصیف کرد: ۱) اوکراین، با توجه به شکل کلاسیک جنگ، قادر نیست بدون حامیانش، در واقع آمریکا، به جنگ به شکل کلاسیک ادامه بدهد و شکست چشم‌انداز محتمل در این حالت است! ۲) آمریکا به عنوان نیروی اصلی ناتو حمایت خود را از اوکراین معلق کرد! ۳) به دلائل عدیده اروپا بویژه بواسطه‌ی ضعف نظامی قادر نبوده و نیست به تنهائی حمایت از اوکراین ادامه بدهد. بر اساس ارزیابی‌های موجود و گفتارهای مقامات ذیصلاح اروپا، در وجه نظامی اروپا بدون امریکا می‌تواند نیازهای نظامی اوکراین را فقط سه ماه تامین کند.

در واقع آمریکا با معلق کردن حمایتش از اوکراین پس از تنش بین دو دولت منجمله بر سر شرایط صلح با روسیه، اوکراین را بر سر یک دو راهی گذاشت: اوکراین یا باید شکست در جنگ را می‌پذیرفت و بدین ترتیب تن به خواست‌های روسیه می‌داد و یا می‌باید قرارداد پیشنهادی آمریکا را می‌پذیرفت تا بتواند با بهبود روابطش با آمریکا عملا امکان ادامه‌ی جنگ را داشته باشد و بدین ترتیب در روند آتی مذاکرات صلح، که در این لحظه به طور مشخص ممکن گشته است، شرایط «بهتری» تحصیل بکند. بر بستر این وضعیت اوکراین مجبور شده است، قرارداد را بپذیرد. به عبارت دیگر شرایط اقتصادی و منطق بازار منجر به بستن قرارداد نشده‌اند، بلکه اجبار عمدتا نظامی پایه‌ی این قرارداد است.

قابل توجه‌ترین و جالب‌ترین نکته در این قرارداد غیبت هر گونه تعهد نظامی و مالی آمریکا در جنگ جاری است که خواست اوکراین بوده و هست و از یک زاویه علت بستن قرارداد است! حتی در قرارداد صریحا ذکر شده است که قرارداد طبع اقتصادی-تجاری دارد. (ماده‌ی ۷) بدین ترتیب این قرارداد صریحا تعهد نظامی و سیاسی مشخصی برای آمریکا تولید نمی‌کند.

بررسی مشخص مواد اصلی قرارداد مواد معدنی اوکراین-ایالات متحده

قرارداد که تعهد به دنبال دارد (ماده ۱۱) و آمریکا می‌تواند هر کاری برای تضمین منافع خویش بر اساس آن بکند (ماده‌ی ۵)، را می‌توان به دو بخش، مقدمه (شامل شش قطعه (یا پاراگراف) کم و بیش مستقل از یکدیگر)‌ و ۱۱ ماده تقسیم کرد.

در سطح زبان نابرابری بین طرفین قابل روئیت است: در برخی موارد قرارداد مبهم و کلی صورتبندی شده است! این امور اما بیشتر به نقش آمریکا و تعهدات این دولت در مقابل اوکراین برمی‌گردند و دست آمریکا را در تفسیر آنان باز می‌گذارند؛ این در حالی است که تعهدات اوکراین نسبتا صریح صورتبندی شده‌اند. ماده‌ی ۴ و ۱۰ را می‌توان به عنوان نمونه‌ی سخنوری‌های کلی لفظی ذکر کرد که نه فقط هیچ تعهد مشخصی برای آمریکا تولید نمی‌کنند، بلکه حتی آنجا که در سطح سخنوری «تعهدی» ذکر می‌شود، آن «تعهد» را منوط به قوانین آمریکا می کند. در این ماده ۴ به طور کلی ذکر می‌شود که آمریکا ثبات، انکشاف، شکوفائی اقتصادی اوکراین را تا آنجا که قوانین آمریکا اجازه بدهند، تعهد می‌کند! در ماده‌ی ۱۰ نیز ذکر می‌شود که دولت آمریکا از تلاش های اوکراین برای دستیابی به تضمین‌های امنیتی برای صلح پایدار حمایت می‌کند. این حرف را چه کسی نمی‌زند؟

«بازسازی» اوکراین یکی از مفاهیم مبهم در قرارداد است. با توجه به عدم تعریف دقیق آن، تحت این عنوان هر روندی، صرفنظر از چیستی آن، را می‌توان جزئی از روند «بازسازی» تلقی کرد و قرارداد را به کل اقتصاد اوکراین تسری داد.

در مقدمه‌ی این قرارداد قطعه (پاراگراف) پنجم اهمیت دارد که به کنار نهادن سیاسی بخشی از افراد و دولت-کشورهای دیگر در روندهای اقتصادی برمی‌گردد و یکی از پایه‌های حقوق انحصاری امریکا را فراهم می‌کند!

با قطعه (پاراگراف) پنجم در مقدمه دول اوکراین و آمریکا تضمین می‌کنند که افراد و دولت-کشورهایی که موضع خصمانه نسبت به اوکراین در جنگ اتخاذ کرده‌اند، در روند «بازسازی» اوکراین پس از پایان جنگ، به طور قطعی بدون قید زمان و نوع مشخص فعالیت، نقشی نداشته باشند. این امر به معنای این است که حداقل قراردادهای مربوط به بخش مواد خام اوکراین با تمام دول جهان باید مورد تائید آمریکا نیز باشند و با توجه به ابهام «بازسازی» امکان تسری این کنترل به تمام قراردادهای اوکراین موجود است. در حالیکه با عزیمت از مفهوم «حق حاکمیت ملی» این منحصرا دولت اوکراین به عنوان یک دولت مستقل باید باشد که در آتیه با توجه به «مصالح» ملی اوکراین در مورد شرکای اقتصادی‌اش تصمیم بگیرد، این دولت متعهد می‌شود با دولی که از منظر آمریکا نقش خصمانه در جنگ داشته‌اند، وارد معامله نشود. این اولین خدشه به «حق حاکمیت ملی» اوکراین و محدود کردن این حق است. (در حاشیه باید یادآوری کرد: بر اساس مثال جنگ دوم و روندهای واقعی با توجه به نقش آمریکا در «بازسازی» آلمان و ژاپن پس از جنگ دوم می‌توان به جرات گفت که مسئله از منظر آمریکا رابطه‌ی خصمانه در طول جنگ نیست و این امر را باید دقیقا به معنای بیرون راندن رقبا (بویژه چین) از یک حلقه در سیستم امپریالیستی بین‌المللی و تعریف اوکراین به عنوان حوزه‌ی نفوذ آمریکا تاویل کرد!)

در واقع در مرکز قرارداد سازماندهی یک صندوق مشترک برای بازسازی اوکراین قرار دارد و باید برای فهم قرارداد ساخت مالکیت و نحوه‌ی اداره‌ی این صندوق و نقش آن در روندهای سیاسی، اقتصادی و نظامی در اوکراین را دانست. تعیین جزئیات این امور (منجمله نحوه‌ی اداره‌ی صندوق) به یک قرارداد که دنباله‌ی این قرارداد محسوب می‌شود و «قرارداد صندوق» خواهد بود، احاله شده است. (ماده‌ی ۳) در قرارداد فعلی به چند نکته در این راستا اشاره شده است.

بر اساس این قرارداد مالک صندوق به طور مشترک به طور انحصاری دو دولت آمریکا و اوکراین هستند. بنیاد مالکیت و میزان مالکیت را سهم هر یک در صندوق تعیین می‌کند که در ماده‌های ۳ و ۴ صورتبندی شده است.

در ماده‌های ۳ و ۴ اما فقط اشاره شده است که اوکراین متعهد می‌شود ۵۰٪ از درآمد پولی ناشی از منابع معدنی-طبیعی را به صندوق اختصاص بدهد، بدون اینکه سقفی برای میزان سهام آمریکا گذاشته شود. رقم ۵۰٪ نباید موجب سوءتفاهم شود. معلوم نیست با این ۵۰٪ از درآمد پولی چند درصد از سهام صندوق به اوکراین تعلق خواهند شد و نباید تحت آن ۵۰٪ سهام را فهمید. باید در عین حال توجه کرد که اوکراین یکی از دولت-کشورهای مقروض در جهان است و جدا از قروض داخلی در سال ۲۰۲۳ بالغ بر ۱۰۱.۷ میلیارد دلار قرض خارجی داشته است و به احتمال قریب به یقین منابع مالی لازم برای مشارکت در صندوق را به نقد در اختیار ندارد، از این رو احتمالا باید منابع لازم را قرض بکند. تازه بر اساس ماده‌ی ۶ در صندوق باید تضمین بشود که تعهدات آتی اوکراین در مقابل طرف ثالثی پرداخت سهم دولت اوکراین به صندوق را مختل نکند یا دارائی‌های صندوق به فروش نرسند در اختیار دیگری قرار نگیرند و یا گرو نهاده نشوند! ! (نیاز به توضیح نیست که این امر تامین مالی منابع لازم برای مشارکت در صندوق را از طریق وام برای اوکراین در بازارهای مالی و از منابع غیر آمریکائی مشکل و احتمالا غیر ممکن می‌کند.) بدین ترتیب راه برای اینکه آمریکا بخش اعظم سهام را داشته باشد و مالک اصلی صندوق باشد، باز است. طبعا در پی آن بر اساس عرف رایج در صورتیکه آمریکا سهم بیشتری در صندوق داشته باشد، اداره‌ی صندوق را نیز برعهده خواهد گرفت.

آمریکا و اوکراین نمی‌توانند سهم خود را به طور مستقیم یا غیر مستقیم در صندوق بفروشند و یا در اختیار دیگری قرار بدهند. (ماده ۱) بدین ترتیب آمریکا در کل روندهایی که صندوق در آن شرکت می‌کند، تنها شریک و یا بگوئیم شریک انحصاری خواهد بود و اوکراین حق ندارد بدون اجازه‌ی آمریکا شخص (حقوقی و یا حقیقی) و یا دولتی را در روندهای مربوطه شریک بکند و دخالت بدهد. با توجه به اینکه سهم هر یک در صندوق روشن نیست و این امر در آتیه روشن می‌شود، صرفنظر از اینکه شراکت اوکراین بسته به سهم این کشور که می‌تواند زیر ۵۰٪ باشد، قرارداد برای آمریکا چشم‌انداز سلطه‌ی یک طرفه‌ی بدون رقیب این دولت (و در نتیجه شرکت‌های آمریکائی) را بر تمام منابع معدنی-طبیعی در اوکراین باز می‌کند. بر اینکه اوکراین نتواند شخص، شرکت یا دولت ثالثی را وارد قرارداد بکند، در ماده‌ی ۶، همانطور که در بالا ذکر شد، به شکل دیگری تاکید و تضمین شده است. حتی اوکراین نمی توان دارائی خود در صندوق را برای اخذ وام گرو بگذارد.

صندوق بر اساس ماده‌ی دوم نه فقط درآمدهای پولی خود صندوق (پس از کسر هزینه)، بلکه تمام درآمدهای پولی ناشی از منابع طبیعی‌ی مربوطی که مستقیم و یا غیر مستقیم در مالکیت دولت اوکراین هستند را جمع‌آوری می‌کند! (از «مربوط» با توجه به ماده‌ی ۳ و با ذکر «مواد قابل استخراج دیگر» در آن تمام منابع معدنی-طبیعی مستفاد می‌شود) به این ترتیب صندوق اداره‌ی تمام درآمدهای پولی ناشی از منابع معدنی-طبیعی را برعهده دارد. (دولت اوکراین حق ندارد به تنهائی در مورد نحوه‌ی استفاده از این درآمدها که در واقع ثروت ملی اوکراین محسوب می‌شوند، در سیاست‌های اقتصادی‌اش تصمیم بگیرد که باز خدشه به حق حاکمیت ملی محسوب و این حق را محدود می‌شود!)

بر اساس این قرارداد آمریکا به طور مستقیم بر نحوه‌ی تخصیص ۵۰٪ از درآمدهای ناشی از منابع معدنی-طبیعی (منجمله عدم امکان تخصیص این منابع به بودجه کشور) دخالت دارد. بر اساس ماده‌ی سوم دولت اوکراین موظف است ۵۰٪ از همه‌ی درآمدهای پولی ناشی از منابع معدنی-طبیعی‌ی مربوط و زیرساخت‌های مربوطه (ترمینال گاز و بنادر) که مستقیم و یا غیر مستقیم در مالکیت دولت اوکراین هستند، در اختیار صندوق بگذارد. صندوق کل این درآمدها را «جمع‌آوری» می‌کند. بر سرنوشت مبلغ جمع شده نه دولت اوکراین، بلکه صندوق (و بدین ترتیب آمریکا) اشراف دارد. اوکراین برای مثال بگوئیم نمی‌تواند این منابع را صرف انکشاف صنعتی در بخش غیر مواد معدنی و تاسیسات مربوطه بکند، که باز خدشه به «حق حاکمیت ملی» محسوب می‌شود که شامل گرفتن حق تخصیص منابع (در سیاست مالی/بودجه‌ای) به امور مختلف است.

نابرابری در قرارداد آشکار می‌شود منجمله وقتی توجه شود: در حالیکه سهم آمریکا در صندوق را قوانین آمریکا تعیین می‌کنند (ماده یک)، قوانین اوکراین در این مورد نقشی ندارند! این در حالی است که در یک قرارداد نسبتا برابر باید قوانین ملی در اوکراین نیز همچون قوانین آمریکا مبنا قرار بگیرند. ذکر یک طرفه تعیین کنندگی قوانین آمریکا در یک قرارداد بین‌المللی حتی به لحاظ منطقی سئوال برانگیز است، چرا که قراردادهای آمریکا خود به خود با توجه به قوانین کشور به عنوان پیش‌شرط باید ملحوظ بشوند و می‌شوند! در این قرارداد تعهد ویژه و مشخصی ذکر نشده است که بواسطه‌ی آن لازم بشود در آتیه قوانین آمریکا را در نظر گرفت. به نظر می‌رسد در این قرار داد این امر به منظور فراهم کردن امکان شانه‌خالی کردن از زیر «تعهدات» آمریکا ذکر شده است، علیرغم اینکه «تعهدات» ظاهری، سخنورانه هستند و هیچ تضمینی برای انجام آنان داده نشده است.

انسان دچار شگفتی می‌شود وقتی می‌بیند بر اساس این قرارداد اینکه اصولا اوکراین بتواند به درآمدهای خویش در چارچوب صندوق به طور مستقیم و آزادانه دسترسی پیدا کند، نفی شده است. تعیین زمان و چگونگی دسترسی اوکراین به این منابع بر عهده‌ی صندوق گذاشته شده است. بر اساس ماده‌ی سوم این فقط صندوق است که می‌تواند بر اساس ارزیابی‌های خود مخارج دولت اوکراین را در مطالبات این کشور بنویسد و یا بازپس بدهد. در واقع صندوق بر اساس معیارهای خود، که منجمله بستگی به مالکیت و نحوه‌ی اداره‌ی صندوق دارند، در مورد مطالبات و بازپرداخت هزینه‌ها به دولت اوکراین در پروژه‌های جدید مربوط به صندوق تصمیم می‌گیرد! (به تاکیدات توجه شود) این امر دقیقا به معنای این است که درآمدهای ناشی از بخش مواد معدنی موضوع قرارداد زیر کنترل صندوق و بدین اعتبار زیر کنترل آمریکا خواهند بود و حتی مطالبات اوکراین بسته به تصمیم صندوق دارند!

در ماده‌ی سوم گفته می‌شود به منظور افزایش امنیت و رفاه در اوکراین به مدت ۱۰ سال سرمایه‌‌گذاری می‌شود (که در «قرارداد صندوق» دقیق‌تر تعریف خواهند شد.) باید منتظر جزئیات «قرارداد صندوق» بود تا فهمید منظور از امنیت و رفاه چیست! از هم اکنون اما می‌توان حدس زد که احتمالا منظور از امنیت سرمایه‌گذاری در امور نظامی و خرید اسلحه از آمریکا است (بدین ترتیب صندوق در تصمیم‌گیری در مورد سرمایه‌گذاری و امور امنیتی اوکراین نیز شریک می‌شود که باز خدشه به حاکمیت ملی محسوب می‌شود.)

در ماده‌ی ۵ اشاره به حق اتخاذ تدابیر برای تضمین منافع اقتصادی‌شان در صندوق توسط هر یک از دو طرف اشاره می‌شود. این تدابیر روشن نیستند، اما لحن تهدید آمیز آن را به روشنی می‌توان دید! آیا این تدابیر شامل تدابیر نظامی نخواهند بود؟ اگر چه صریحا ذکر نشده است، جواب مثبت و تدبیر نظامی ممکن است. با توجه به عدم نفی قطعی جنگ و امکان دخالت نظامی به عنوان تدبیر، از منظر آمریکا هر خدشه‌ای به قرارداد می‌تواند به دخالت نظامی و جنگ منجر شود! بدین ترتیب با این قرارداد علاوه بر مسائل نظامی (گسترش ناتو به اوکراین) یک پایه‌ی دیگر برای تصادم نظامی بین روسیه و اوکراین/آمریکا در اوکراین نهاده شده است و قرارداد را نمی‌توان در جهت ارتقاء صلح تلقی کرد!

جمع بزنیم: آمریکا با این قرارداد در وجه اقتصادی به بخش اعظم اهدافش در اوکراین دست یافته است. با این قرارداد، جدا از قواعد بازار، آمریکا قادر است بدون رقیب به کل مواد خام اوکراین دسترسی داشته باشد و سهم اوکراین را در این بخش کنترل بکند و موجب انتقال یک طرفه‌ی ارزش به آمریکا بشود! با این قرارداد این آمریکا است که در آتیه جهت انکشاف اوکراین به عنوان یک کشور پیرامونی را تعیین می‌کند که برای یک کشور پیرامونی فاجعه‌آمیز است و می‌تواند مانع اصلی شکلگیری اراده‌ی معطوف به توسعه در کشور بشود! اگر چه روسیه سهمی از این خوان یغما با جنگ با توجه به اینکه حدود ۲۰٪ از اوکراین را اشغال کرده، بدست آورده است و یا احتمالا تحصیل خواهد کرد، با این وجود برنده‌ی اصلی جنگ از منظری اقتصادی آمریکا و بازنده‌گان با توجه به هزینه‌های جنگ مردم اروپا بویژه اوکراین هستند! برخلاف لاطائلات ترامپ بزرگترین بخش هزینه‌ی جنگ را ملل اروپائی و به ویژه مردم اوکراین پرداخت کرده‌اند.

متن قرارداد به انگلیسی و آلمانی:            

The full text of the Ukraine-US Minerals Agreement,

https://www.eurointegration.com.ua/eng/articles/2025/02/26/7205922/

Der vollständige Text des Rohstoff-Deals zwischen den USA und der Ukraine,  https://www.berliner-zeitung.de/news/ukraine-rohstoff-deal-das-ist-der-vollstaendige-text-zum-abkommen-mit-den-usa-im-wortlaut-li.2302449




روز پیروزی، نهم ماه مه در وین

09. 2025.05     فرح نوتاش

 چند سالی است که در روز نهم ماه مه ، رژه جاودان با تمام شکوه خود، از خیابان ها و کوچه های وین می گذرد و خود  را به میدان شوارتزن برگ وین می رساند و مراسم اختتامیه در آنجا با حضور تمام شرکت کنندگان بر پا می شود.

ولی امسال، به مناسبت هشتادمین سال پیروزی ارتش بلشویک ها برفاشیسم، برنامۀ بسیار وسیعی از طرف روس های مقیم وین تدارک دیده شده بود.

شکوه این میدان بسیار بزرگ، در مجسمه یاد بودی از سرباز بلشویک بر بلندای نیمه دایره ای قسمت شمالی است ، که در دو طرف با تندیس هایی از یورش سر بازانی مزین شده  است. و دور این نیم دایره با دیواری بر ستون های پیاپی مزین است. این صحنه با کوهی از گل هایی سرخ و میخک که مردم بیاد قهرمانان و جانباختگان اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی با خود همراه آورده بودند مزین شده بود.

 در نیم دایره بعدی فواره هایی بسیار بلند، بر حوضی بسیار وسیع فرو می ریزند ، که بر شکوه میدان می افزاید.

در پایه این مجسمه در فضایی بسیار زیبا، در میان گل ها ، برنامه هنری و کنسرت هایی از هنرمندان روسیه برای مردمی که، عکس قهرمانان و قربانیان جنگ جهانی دوم را در دست داشتند اجرا شد.

و این مردم با سرود هایی که توسط خواننده ها خوانده می شد ، همراهی می کردند.

این برنامه تا ساعت ها ادامه داشت.

و درست در همین روز ، در بخش دیگری از وین، تظاهرانی در میدانی می نوریتز بر پا بود. که در آن تظاهر کننده گان،  تقاضای بی طرفی دولت اتریش را در جنگ روسیه و اوکراین داشتند. و خواهان  روابط دوستانه دولت اتریش با روسیه  و صلح برای اروپا بودند. این تظاهرات تا ساعت 6 خود را به جلوی میدان بالهاوس ، جلوی نخست وزیری کشاند. و با طبل و دهل و زنگ های سنتی بزرگی که مردان از دوش های خود آویزان می کنند ، فریاد رسای خود را بگوش دولت مردان اتریش رساند. 

وین در شامگاهان نیز در بخش های مختلف ، بر خوردار از سخنرانی هایی بیاد این پیروزی بزرگ بود. و یاد و خاطره این پیروزی دلاورانه را زنده نگهداشت.

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power




در آستانۀ اول ماه مه
کشتار کارگران ایران در بندر عباس توسط

فرح نوتاش ـ جبهۀ مردم برای نجات ایران ـ نه ملا نه آمریکا

خط سوم ـ اعلامیه شماره  137

اخبار اگر چه قطره ای، ولی بلاخره وسعت کشتار کارگران و مردم حاضر در بندرعباس( بندر رجایی)، در دایره ای به شعاع  50 کیلومتر، از مرکز واقعه، ترمینال سینا، تحت مسئولیت بنیاد مستضعفان و با نظارت مخصوص قاچاقچی ها، سپاه پاسداران برای ملت ایران روشن شده است.

ارقام تا کنون 1800 زخمی و 70 کشته. و 22 مفقود، ولی هنوزبیانگر کل حقایق نیست.

سوزاندن ملت ایران!

برای دومین بار در تاریخ ایران است ! یاد قربانیان سینما رکس آبادن، که سوزندانشان توسط  ملایان برای ایجاد وحشت بزرگ، و شوراندن مردم علیه رژیم شاه بود، هرگز از خاطره ها محو نخواهد شد.

ولی امروز مهمترین سوال برای ملت ایران این است ، چه نیرویی و چه دولتی آتش ششم اردیبهشت در بندر عباس را به جان ملت ایران روا دانسته؟

در اولین روز فاجعه، خبری از طرف دولت آمریکا در فضای مجازی پخش شد، که علت آتش سوزی را انفجار محمولۀ سوخت برای موشک های بالستیک ایران از مبدأ چین خبر می داد.

و بعد از کش و واکش های بسیار در روزهای اخیر،

محتوای سدیم پر کلروایت محموله ها ، از طرف مسئولین سپاه تائید شد. 

و این که اثری از اعلان ورود این محموله ها در گمرک بندرعباس ضبط نشده، وآنها را

قاچاقی وارد ایران کرده اند، از طرف گمرک ایران اعلان شد.

و این که محموله، عمدا در فاصله های 500 متری، در چهار نقطه جدا از هم، در محل

نگهداری محموله های بی خطر جا داده شده، مبین خیانت تمام این افراد مسئول، در مقابل ملت

ایران است.

ولی چه کسی و چرا آتش را روشن کرده است؟

در این برهه باید دید که سود این انفجار به نفع کدام یک از نیروهای فاسد در منطقه خواهد بود و چرا؟

این انفجار ، که با تخریب کل اسکله و ادارات مربوط به واردات و صادرات با انهدام کلیه وسائل مورد نیاز امروز از نظر زمان ، همراه بوده است، به نفع رژیم ملا نمی تواند باشد. چون مشکل بسیار بزرگی برای رژیم ایجاد می کند و به فلج اقتصاد کشور و از پا درآمدن رژیم کمک می کند.

ولی این عمل مستقیمن به اهداف اسرائیل کمک کرده و در راستای گام های بعدی اوست.

روزنامه اسرائیلی یدعوت اخرونت نوشت: نتانیاهو در سخنرانی خود گفت: محور ایران در هم شکسته است و اقدامات اخیر در منطقه، و همچنین عملیان مخفیانه، نقش مهمی در متوقف کردن برنامه اتمی ایران داشته است. و اکنون زمان انهدام تمام راکتورها وتأسیسات غنی سازی

ایران ـ چه غیر نظامی و چه نظامی و نابود کردن کل زیر ساخت های هسته ای ایران است.بخشی از خبرـ پیک نت ـ 28 آوریل

ولی این انفجار ها در کانتینرها، در چهار گوشه مختلف، با اختلاف ثانیه هایی بطور مجزا رخ داده است.

و علت انفجار، گسترش شعله ها نبوده. کسی از راه دور بمب ها را یکی بعد از دیگری فعال کرده است. و مسئله اش، انهدام سوخت ها نبوده است، بلکه انفجار و کشتار مردم بی گناه به نفع اهداف خود بوده است. درست مثل اهدافی که فاجعه سینما رکس آبادان را در 28 مرداد سال 1357، برای آمدن ملایان به بار آورد. و بی رحمانه ملت ایران را سوزاند. و ملتی که 46 سال است دارد می سوزد.

ولی در ارتباط با سپاه پاسداران، آنانکه محموله ها را در فاصله 500 متری و در 4 گوشه جدا از هم ، و در محل نگهداری محموله های بی خطر، گذاشتند، از محتوای این بمب ها در این محموله ها آگاه بودند. و خواهان همین فاجعه، که پیش روی ملت ایران است بودند.

پس در این جا همکاری سپاه با اسرائیل  مطرح می شود. و سپاه  دارد با خود فروشی، کشتار مردم ایران، راه برای ورود اسرائیل را باز می کند و در حال خیانت مکرر است.

این فاجعه بیانگر واقعیتی بسیار مهم است، که کارگران و ملت رنج دیده ایران می تواند آن را به عنوان خط قرمز خود برای گام های بعدی حفظ کند.

تکیه بردولت های بیگانه و انتظار کمک از آنان را برای ابد فراموش کند.

اگر خود شخصیت ایستادن بر روی پاهای خود را دارد به ایستاد، وگر نه قبل از هر چیز در پی ایجاد شخصیتی مستقل باشد. هر گونه وابستگی … فقط ذلتی در پی دارد، که رهایی از آن میسر نیست. ما کشوری جنوبی هستیم. راه ما در گام اول مبارزه علیه استعمار است. رژیم کنونی انگلیسی است. و اگر ما برای رهایی به آمریکا و اسرائیل تکیه کنیم ، آنان از ما، فقط بجای پله استفاده خواهند کرد و نه انسان. و فاجعه ششم اردیبهشت مبین واقعیتی انکار ناپذیر.

خجسته باد اول ماه مه

زنده باد مبارزات کارگران برای رهایی از استثمار و استعمار




جنگ تجاری آمریکا و تأثیر مخرب آن

این نوشته شامل چهار بخش است:

۱- مقدمه.

۲- علل مشخص جنگ تجاری آمریکا علیه بسیاری از کشورها.

۳- آیا جنگ تجاری کنونی باعث شکوفائی صنعت و اقتصاد آمریکا خواهد شد؟

۴- تأثیر تعرفه‌های اقتصادی بر اقتصاد جهانی و زندگی توده کارکن و زحمتکش (پرولتاریا).

۱- مقدمه

جنگ چیست؟ از نقطه نظر مارکسیسم، جنگ ادامه سیاست است.

سیاست چیست؟ سیاست از همین نقطه نظر بیان فشرده اقتصاد است. و اما اقتصاد یک پدیده طبقاتی است. در نتیجه جنگ یک پدیده طبقاتی است. هر جنگ مشخصی به پیشبرد اهداف طبقاتی یک طبقه مشخص خدمت می‌کند.

لنین می‌گوید: «به نظر من، مهمترین چیزی که معمولا در مسأله جنگ بر آن چشم مي‌پوشند، موضوعی اساسی که توجه چندانی به آن نميشود و بحث‌های بسیار – و باید بگویم بیهوده، نومیدانه و بی اساس – در آن مورد جریان دارد، مسأله ویژگی طبقاتی جنگ است.» (جنگ و انقلاب ١٤ (٢٧) مه ١٩١٧)

بر این مبنا جنگ تجاری آمریکا و دیگر کشورها یک جنگ طبقاتی است.

از نقطه نظر مارکسیسم، و به علت طبقاتی بودن جنگ، جنگ‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند:

۱- جنگ‌های عادلانه و انقلابی. مثل جنگ کشورهای مستعمراتی علیه استعمارگران در قرن بیستم و جنگ تدافعی اتحاد شوروی در جنگ جهانی اول و دوم. ۲- جنگ‌های ناعادلانه و ارتجاعی. مثل جنگ جهانی اول و دوم که جنگ‌های امپریالیستی بودند.

اگر جنگ‌های نظامی شرایط را برای تخریب اقتصاد و ساختارهای دیگر اجتماعی طرف مقابل فراهم می‌کند، جنگ تجاری مستقیماً به تخریب اقتصاد و زیرساخت‌های طرف مقابل می‌پردازد.

لذا جنگ تجاری آمریکا و دیگر کشورها به ویژه چین به علت ساختار سرمایه‌داری و امپریالیستی دو طرف درگیری، جنگی ناعادلانه و ارتجاعی‌ست، به ویژه جنگ دو بزرگترین ابر قدرت امپریالیستی جهان؛ آمریکا و چین.

در این جنگ تجاری، آمریکا سعی دارد با تخریب اقتصاد و زیر ساخت‌های این کشورها به ویژه چین، دوباره سرکردگی خود را بر نظام سرمایه‌داری جهانی احیا کند، و چین سعی دارد این امپریالیسم کهن را در جنگ تجاری به زیر کشیده و خود جای آن را بگیرد. دیگر کشورهای سرمایه‌داری تلاش می‌کنند در این جنگ تجاری خود را حفظ کنند.

از آنجائی که رشد و فروکش اقتصاد در نظام سرمایه‌داری جهانی ناهمگون است و نظام سرمایه‌داری هدفی غیر از سود و ابر سود ندارد، جنگ تجاری از همان آغاز پیدایش نظام سرمایه‌داری بین کشورهای مختلف در جریان بوده و هست. ولی به ویژه جنگ تجاری آمریکا و چین از ابعاد و شدت بی سابقه‌ای برخوردار است که در زیر بدان می‌پردازیم.

۲- علل مشخص جنگ تجاری آمریکا علیه بسیاری از کشورها

بعد از جنگ جهانی دوم، با فروکش اقتصادی-سیاسی امپریالیسم بریتانیا، امپریالیسم آمریکا سرکردگی نظام سرمایه‌داری جهانی را به عهده گرفت. قطب سوسیالیستی جهان در یک پروسه کوتاه از بین رفت و نظام سرمایه‌داری به رهبری آمریکا بر جهان حاکم شد. بعد از جنگ سرد و با شروع گلوبالیزاسیون سرمایه، درهای نظام سرمایه‌داری تازه پاگرفته اتحاد شوروی و چین به روی سرمایه‌داری خارجی گشوده شد و این به شکوفائی و رشد اقتصاد چین و روسیه کمک شایانی کرد. این رشد و شکوفائی تا بدانجا پیش رفته است که چین اکثر بازارهای بین‌المللی آمریکا را از دست‌اش بیرون کشیده و صادرات‌اش به درون آمریکا نیز تراز تجاری آمریکا – چین را برهم زده است. این بدان معناست که آمریکا در حال افول و عقب نشینی و چین در حال تهاجم و پیشروی‌ست.

در سال۲۰۱۹ کل تجارت آمریکا و چین ۶۳۴٫۸ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. واردات آمریکا از چین ۴۷۱٫۸ میلیارد دلار و صادرات آمریکا به چین ۱۶۳ میلیارد دلار برآورد می‌شود.  بنابراین در سال ۲۰۱۹ کسری تجارت کالاها و خدمات ایالات متحده با چین ۳۰۸٫۸ میلیارد دلار بوده است. (داده‌ها از سایت بازرگانی الین) در همین سال آمریکا بر ۳۶۰ میلیارد دلار کالاهای چینی تعرفه ۲۵ درصدی وضع نمود و چین نیز بر ۱۱۰ میلیارد دلار کالاهای آمریکائی تعرفه‌های ۲۵ درصدی اعمال کرد.

با این وجود حجم تجاری دو کشور آمریکا و چین در۲۰۲۲ «فقط از ماه ژانویه تا نوامبر سال جاری میان دو کشور به ۶۸۲٫۳۲ میلیارد دلار رسیده که افزایش سالانه ۳۰٫۲ درصد داشته است.» (IRNA–کد خبری ۸۴۵۶۹۶۷۲)

کسری تجاری که یکی از موتورهای افول امپریالیسم آمریکا است و آن را برجسته نشان می‌دهد، باعث گردید که ترامپ برای کاهش آن بر کالاهای بسیاری از کشورها منجمله کانادا، مکزیک و اتحادیه اروپا به ویژه چینی تعرفه ۲۵ درصدی وضع کند. با روی کار آمدن مجدد ترامپ ۱۰ درصد دیگر برتعرفه‌های چین اضافه گردیده، و چین نیز دقیقا مقابله به مثل کرد. تعرفه‌های ۱۰ و ۱۵ درصدی بر بسیاری کالاهای آمریکائی وضع نمود. زیرا که چین نیز “آماده هر نوع جنگ است“ (بی بی سی فارسی)

در دوره بایدن کل کسری تجاری آمریکا افزایش یافت. رادیو آلمان در مورد کسری تجاری آمریکا در سال ۲۰۲۴ نسبت به سال ۲۰۲۳ می‌گوید: «کسری تجاری آمریکا در سال ۲۰۲۴ بیش از ۱۷ درصد افزایش یافته است. حجم واردات آمریکا ۹۱۸ میلیارد دلار بیشتر از صادرات این کشور بوده است.) (DW – 5.2.2025) کسری تجاری این کشور در سال ۲۰۲۳ حدود ۷۸۴٫۸۹ میلیارد دلاربود. 

این در حالی است که «مازاد تجاری چین با جهان در سال ۲۰۲۴ به رکورد یک تریلیون دلار رسید، که نتیجه صادرات قدرتمند این کشور (سه و نیم تریلیون دلار) بود؛ رقمی که از واردات آن (دو و نیم تریلیون دلار) پیشی گرفت.» (بی بی سی فارسی – ۱۷ مارس ۲۰۲۵)

با اعمال تعرفه‌های سنگین بر کالاهای چینی در سال ۲۰۲۴ «کسری تجاری آمریکا با چین ۱۴٫۸۳ درصد کاهش‌ یافته است» (اطاق ایران انلاین) 

آمریکا با ۱۰۱ کشور دیگر دارای کسری تجاری‌ست. یکی از این کشورها کانادا است با سهم ۱۵٫۹ درصدی از بازار امریکا. حجم «تجارت دو کشور در سال ۲۰۲۴ حدود ۷۰۰ میلیارد دلار بوده که ۳۷۷ میلیارد دلار مربوط به واردات آمریکا از کانادا و ۳۲۲ میلیارد نیز صادرات آمریکا به کاناداست.» (روزنامه اقتصادی فرهیختگان) به عبارت دیگر کسری تجارت آمریکا با کانادا در هر سال ۵۵ میلیارد دلار است. کانادا در جواب به تعرفه‌های ۲۵ درصدی آمریکا، تهدید کرده است که به برق صادراتی خود به آمریکا تعرفه ۲۵ درصدی وضع خواهد کرد. 

تعرفه آمریکا بر واردات فولاد و آلومینیوم از اروپا نیز چهارشنبه ۲۲ اسفند اجرایی شد و اروپا نیز از ماه آینده بر ۲۶ میلیارد دلار کالاهای آمریکائی تعرفه اعمال خواهد کرد.

چین در رأس کشورهائی قرار دارد که آمریکا با آنها کسری تجارت دارد. از این رو لبه تیز حملات آمریکا در کاهش کسری تجارت، در درجه اول سمت چین و سپس کانادا، مکزیک و اتحادیه اروپا نشانه رفته است. از روز چهار شنبه ۲۰ فروردین متوسط تعرفه گمرکی بر کالاهای چینی ۱۰۴ درصد است. چین هم اعلام نموده که تا به آخر علیه آمریکا خواهد رفت.

همه این حقایق نشان می‌دهند که جامعه آمریکا گام به گام به یک جامعه مصرفی تبدیل می‌شود، واردات‌اش بیش از صادرات‌اش گردیده و صنایع آن در حال رکود هستند. این واقعییات دونالد ترامپ را بر این واداشته تا با اعمال تعرفه‌های سنگین بر کالاهای بسیاری از کشورهای جهان در رأس آن چین، صنایع کشورش را از حال رکود بیرون آورد و حرکتی تولیدی و کارآفرین ایجاد کند.

۳- آیا جنگ تجاری کنونی باعث شکوفائی صنعت و اقتصاد آمریکا خواهد شد؟

این سؤال را محققین اقتصادی و نتایج عملی تعرفه‌های دوران اول ریاست جمهوری ترامپ جواب خواهد داد:

ترامپ تعرفه‌ها را ابزاری برای رشد اقتصاد آمریکا، حفظ مشاغل و افزایش درآمدهای مالیاتی می‌داند. اما مطالعات اقتصادی درباره تاثیر تعرفه‌هایی که او در دوره اول ریاست ‌جمهوری‌اش اعمال کرد، نشان می‌دهد که این اقدامات در نهایت باعث افزایش قیمت‌ها برای مصرف ‌کنندگان آمریکایی شدند. 

خانم گارسیا هرو محقق اقتصادی می‌گوید: «چین فقط یک صادرکننده بزرگ نیست، بلکه در برخی حوزه‌ها تنها صادرکننده است، مانند پنل‌های خورشیدی. اگر پنل خورشیدی نیاز داشته باشید، تنها گزینه شما چین خواهد بود.» (بی بی سی فارسی)

آقای شوانگ اقتصاددان معتقد است: «کارخانه‌های چینی می‌توانند فناوری‌های پیشرفته را به ‌صورت انبوه و با هزینه‌ای بسیار پایین تولید کنند.» (همانجا)

با در نظر گرفتن این واقعیت که چین و آمریکا بزرگترین صادرکنندگان کالا به کشورهای همدیگر هستند و وابستگی متقابل بالائی دارند، تأثیر مخرب تعرفه‌های بالا توسط ترامپ، اقتصاد آمریکا را نیز دچار بحران عمیق‌تر می‌کند. بدین معنی که گرانی حلقوم مردم آمریکا را می‌فشارد و قدرت خرید مردم را کاهش می‌دهد. 

در همین روزهای اولیه حاکمیت مجدد ترامپ، دو دلی در رشد اقتصادی آمریکا باعث فروکش ارزش دلار گردید در حالی که ارزش یورو خود را در مقابل دلار تثبیت کرد. در عین حال «صبح روز بعد از فرمان دونالد ترامپ مبنی بر افزایش تعرفۀ کالاهای وارداتی، بازار بورس نیویورک – وال‌استریت – کار خود را با افت ارزش سهام بسیاری از شرکت‌های بزرگ شروع کرد.» (ifr)  در آمریکا «بازارهای سهام با بدترین سقوط یک روزه خود، از ابتدای همه گیری کرونا در سال ۲۰۲۰ روبرو شد.» (بی بی سی – فارسی)

جنگ تجاری، هر دو طرف جنگ را مورد ضربه قرار می‌دهد، اقتصاد هر دو کشور را با معضلات فراوان رو به رو می‌کند به این جهت تحلیل گران بر این واقعیت اشاره دارند که جنگ اقتصادی برنده ندارد. دو طرف و کل مردم جهان بازنده‌اند. ولی آن دولتی که بیشتر بر تعرفه‌ها می‌افزاید، بیشتر دچار بحران اقتصادی و نابسامانی اجتماعی می‌گردد. «تنها در سال جاری میلادی [۲۰۱۹] اقتصاد آمریکا درنتیجه جنگ تجاری با چین، ۱۳۴ میلیارد دلار خسارت دیده است و این خسارت، احتمالاً تا پایان سال آینده به ۳۱۶ میلیارد دلار خواهد رسید که معادل ۳/۰ درصد تا ۷/۰ درصد کل تولید ناخالص داخلی آمریکا خواهد بود. (مرکز مطالعات آمریکا)

امریتا نارلیکار، رئیس موسسه مطالعات جهانی و منطقه‌ای آلمان و استاد بین‌المللی روابط در دانشگاه هامبورگ می‌گوید: «این جنگ تجاری به اقتصاد ایالات‌ متحده کمک نکرده است. این آمریکا دیگر اقتصاد اول و ابرقدرت دنیا نخواهد بود. شاخص‌ها در مورد مصرف ‌کنندگان ایالات‌ متحده و همچنین، بسیاری از تولید کنندگان در بخش‌های مختلف منفی خواهد بود؛ این موضوع ازنظر سیاست اقتصادی بسیار معنی دارد.» (مرکز مطالعات آمریکا)

جوزف استیگلیتز، برنده جایزه نوبل اقتصاد، می‌گوید: «اثر تعرفه‌ها برای آمریکا و جهان بسیار بد خواهد بود.» (همانجا)

«اعمال تعرفه‌ها بر واردات چین در دور نخست ریاست ‌جمهوری ترامپ هرچند بخشی از کسری تجاری ایالات متحده با این کشور را کاهش داد اما باعث تشدید کسری تجاری با سایر کشورها شد؛ چرا که شرکت‌های آمریکایی پس از اعمال تعرفه بر واردات چین شرکای دیگری از سایر کشورها را جایگزین کردند و به همین دلیل کسری تجاری آمریکا با اروپا افزایش پیدا کرد.» (همانجا)

ولی به علت این که سهم صادرات و واردات چین در مجموع تولید ناخالص داخلی فقط ۳۷ درصد است، خسارات بالا بردن تعرفه‌ها توسط ترامپ برای چین بسیار اندک می‌باشد. چین با رو آوردن به کشورهای اروپائی و آسیائی در صادرات، توانسته است سهم خود را از تجارت جهانی ۴ درصد افزایش دهد.

در عین حال بالا بردن تعرفه‌ها، کشورهای وارد کننده کالاهای آمریکائی را که سهم تجارتشان از تولید ناخالص داخلی بالاست، به بحران می‌کشاند مثلا؛ سهم تجارت، ۷۰ درصد از تولید ناخالص داخلی مکزیک را تشکیل می‌دهد. ۸۰ درصد صادرات مکزیک به آمریکاست. تعرفه ۲۵ درصدی می‌تواند تولید ناخالص داخلی مکزیک را ۱۶ درصد کاهش دهد و این یعنی فقر و فلاکت و گرسنگی برای مردمان زحمتکش این کشور است. (آمار از یورونیوز)

۴- تأثیر تعرفه‌های اقتصادی بر اقتصاد جهانی و زندگی توده کارکن و زحمتکش (پرولتاریا)

زمانی که برای کالای یک کشور تعرفه ۲۰ درصدی اعمال می‌شود، ۲۰ درصد به قیمت کالای وارد شده به آن کشور افزوده می‌گردد. زمانی که ارزش کالاهای تجاری دوطرف جنگ تجاری صدها میلیارد دلار باشد و ۲۵ درصد تعرفه گمرکی آن بالا رود ارزش تمام شده این مقدار عظیم از کالا به بالای هزار میلیارد دلار می‌رسد. 

این کالاها که اکثرآً به صورت مواد اولیه و یا نیمه پرداخت شده صادر می‌گردند در کشور وارد کننده روی آن‌ها کار می‌شود و به صورت محصول نهائی وارد بازار جهانی می‌گردد، البته با قیمت بسیار بالاتر از قیمت پیش از تعرفه ۲۵ درصدی. بسیاری از شرکت‌های تولید کننده با چالش جدی و حیاتی در تأمین مواد اولیه مواجه می‌شوند و مجبور می‌گردند منابع اولیه را از کشورهای دیگر تأمین کنند. این امر به نوبه خود باعث گرانی سرسام آور کالاها می‌گردد.

این قیمت بالا را مصرف کننده یعنی مردم معمولی و زحمتکشان کشورها باید بپردازند. «بر همین اساس تحلیلگران پیش‌بینی می‌کنند تنش‌های تجاری به افزایش تورم و گران شدن کالاها در کشورهای درگیر منجر خواهد شد». (فرارو)

این گرانی باعث تورم در کشورهای جهان و در نتیجه، انباشت بیشتر ثروت در بالای جامعه و فقر و فلاکت و بی خانمانی و گرسنگی در بدنه و پائین جامعه می‌گردد. این روند آنچنان مصیبت‌بار است که در نتیجه آن هر ساله میلیون‌ها کودک و مادر و مردان کار و زحمت از گرسنگی و امراض مختلف که امکان معالجه آن را ندارند، جانشان را از دست می‌دهند بدون این که ظاهراً علت این گرسنگی و منشاً آن خود را نشان دهد. 

در واقع بالا بردن تعرفه‌ها و دامن زدن به جنگ تجاری باعث قتل‌عام سالیانه میلیون‌ها از مردم جهان است. این قتل‌عام آن چنان گسترده است که قتل‌عام فلسطینیان توسط فاشیست‌های اسرائیلی در مقابل آن کمرنگ می‌گردد. ولی این قتل‌عام خاموش است. کسی آن را نمی‌بیند و قادر نیست گستردگی و آفرینندگان آن را مشاهده کند.

نظم کمونیستی

۲۶ فروردین ۱۴۰۴




آیا انترناسیونالیسم مرده یا در شُُرُف مرگ است؟

نوشتهگریگ گودلز

برگردانآمادور نویدی

سخت است در مورد کوبا فکر کرد، ولی احساساتی نشد. شب گذشته نتوانستم بخوابم، و از خاموشی تراژیک تقریبا کل کشور با نزریک شدن طوفان شدید پریشان بودم.

آری، نسل‌کشی در فلسطین و لبنان، احساسات و بی‌خوابی‌های مشابهی دارد؛ اعمال دولت اسرائیل وقیحانه و حیوانی و جنایت‌کارانه است. اما کوبا، به‌خاطر بیش از ۶۰ سال مخالفت با امپریالیسم آمریکا و فداکاری‌های بسیار زیادی که برای خلق‌های دیگر کرده و می‌کند، برای من جای‌گاه ویژه ای دارد.

هیچ کشوری به اندازه کوبا که دارایی‌های اندکی دارد، این‌قدر زیاد فداکاری برای سایر کشورها انجام نداده است.

نمونه حمایت بی‌شائبه از مبارزه جمهوری اسپانیا در نیمه اول قرن بیستم، همبستگی با سایرین که انترناسیونالیسم را تعریف نمود. اتحاد شوروی با ارسال اسلحه و مشاوران و حمایت از شورشیان نظامی که در محاصره قدرت‌های بزرگ فاشیست‌های لمان نازی و ایتالیایی مقابله نمود. صدها هزاد داوطلب، که اکثرا با کمونیست بین الملل سازمان‌دهی شده بودند، مخفیانه به مرزهای بسته اسپانیارفتند تا از جمهوری جوان دفاع نمایند.

در حمایت از جمهوری، میلیون‌ها نفر تظاهرات کردند– اگرچه عمدتا به‌خاطر بی‌تفاوتی و دشمنی فعال به‌اصطلاح دمکراسی‌ها این جمهوری سقوط کرد. چگونه –زیراکه بسیاری برای نخستین بار مشاهده کردند– که دمکراسی‌ها از یک دمکراسی درحال ظهور دفاع نمی‌کنند؟

کوبای کوچک در ۶۰ سال گذشته مشعل همبستگی و انترناسیونالیسم برای نسل‌های آینده بوده است. انترناسیونالیست‌های کوبایی تقریبا به هر جنبش آزادی‌بخش مشروع، هر جنبش سوسیالیستی در آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی کمک کرده و در کنارشان جنگیده اند. دکترها، پرستارها و نیروهای امدادی کوبایی جهت کمک به فاجعه کشورهای بی‌شماری شتافته اند. هر جایی‌که نیاز به کمک داشته، کوبایی‌ها نخستین داوطلبان بوده اند، ازجمله در آمریکا (طوفان کاترینا)، کشوری‌که دولتش بیش‌ترین دشمنی‌ها و آسیب‌ها را بر سرنوشت کوبا وارد نموده است.

از زمانی‌که کوبا به سازما‌ن‌دهی مبارزان آزادی‌بخش ویتنامی کمک نمود، مدت زیادی نگذشته است.

حتی ما باید مبارزانی را بیاد بیاوریم که جهت کمک به آزادی مستعمره های پرتغال(Portuguese)، آنگولا(Angola)، موزامبیک، (Mozambique) و گینه بیسائو(GuineaBissau)، جان خود، دست یا پایشان را از دست دادند. کوبایی‌ها دلیرانه در جنگ‌ و شکست ارتش نژادپرست آپارتاید آفریقای جنوبی و آمریکایی جانشان را فدا نمودند، و بعد از جنگ ویتنام یکی از مهم‌ترین ضربه‌ها را علیه امپریالیسم آمریکا وارد ساختند. طبقه حاکمه آمریکا هرگز این شکست تحقیرآمیز را فراموش نکرده است.

شکی نیست که در نهایت آپارتاید فرو می‌پاشید، اما آن ده‌‌ها هزار داوطلب کوبایی، زمان سقوطش را سال‌های زیادی جلو انداختند.

کوبائی‌ها جهت آزادی دیگران، قبل و بعداز مبارزه چشم‌گیرشان فداکاری کرده اند. با تفسیر سروده جو هیل (Joe Hill)، هرجایی‌که خلقی در حال مبارزه باشد، می‌توان‌ انترناسیونالیست‌های کوبایی را مشاهده نمود– از کنگوی لومومبا(Lumumba) گرفته تا شیلی آلنده(Allende)، ازگرانادای اسقف(Bishop) گرفته تا ونزوئلای چاوز.

بعضی‌ها بخاطر دارند زمانی‌که نلسون ماندلا(Nelson Mandela) از زندان آزاد شد، نخست تصمیم گرفت که از کوبا دیدن کند تا از مردم کوبا جهت فداکاری‌شان در آزادی آفریقا تشکر کند.

البته که کوبا به‌تنهایی فاقد منابع مادی جهت مقابله با ارتش بخوبی مسلح آپارتاید و هم‌‌دستان مسلح غربی آن‌ها بود. حمایت مادی و نظامی اتحاد شوروی در کنار و پشت کوبا بود. این میراث انترناسیونالیستی شوروی، هم‌راه با ازخودگذشتگی الهام‌بخش فیدل کوبا، به میلیون‌ها انسان انگیزه داد تا بجنگند و خودشان‌را از یوغ امپریالیسم و کاپیتالیسم(سرمایه‌داری) رها سازند.

شکی نیست که علت اصلی درد و رنج های مداوم کوبا ناشی از تحقیر آمریکا و نزدیک‌ترین متحدانش است. قدرت‌های بزرگ هرگز کوبا را نبخشیده اند، زیرا که نخستین و تنها انقلاب سوسیالیستی را در(قاره) آمریکا برقرار ساخته اند، همان‌گونه که آن‌ها هائیتی را هرگز نبخشیده اند، زیرا که نشان داده برده‌های آفریقایی می‌توانند بپاخیزند و قدرت‌های بزرگ را شکست دهند و بردگان را آزاد سازند.

محاصره کوبا توسط آمریکا آسیب‌های جبران‌ناپذیری به خلقی وارد ساخته که مسیر توسعه و اصول سیاسی مستقلی را دنبال می‌کند. امپریالیسم خلقی را مجازات می‌کند که جهت حاکمیت خویش ارزش قائل است و با همان اصول سازش‌ناپذیری که دارد، با تعهد پُرشورش از طریق همبستگی و انترناسیونالیسم فداکارانه را با خلق‌های دیگر نشان می‌دهد.

با این‌وجود، خلق کوبا ثابت‌قدم است و مقاومت می‌کند، اما باز هم از دسیسه‌های سیا و سایر آژانس‌های پلید وزارت امورخارجه (آمریکا و …) برحذر نمی ماند– حتی در ضعیف‌ترین شرایط، و در چالش‌برانگیزترین لحظه‌های خود– خلق کوبا مشعلی را روشن نگه می‌دارند که توسط فیدل به آن‌ها سپرده شده است. علی‌رغم بهترین تلاش‌های غول سرمایه‌داری در شمال، سوسیالیسم کوبا تاب آورده و هم‌چنان پابرجاست.

اتحاد شوروی به کوبا در مسیر توسعه ا‌‌ی‌که انتخاب نموده، کمک‌‌های سخاو‌ت‌مندانه ای ارائه داد. علی‌رغم تأثیرات خنثی‌کننده قرن‌ها استثمار امپریالیستی، و به‌دلیل کمبود منابع مطلوب صنعتی، کمک‌های شوروی کوبا را قادر ساخت تا در کمکان «شورای تعاون اقتصادی» یا شورای کمک‌های متقابل اقتصادی جامعه سوسیالیستی(CMEA) با شرایطی برابر، حتی ویژه ادغام شود. اغلب رسانه‌های کاپیتالیستی کمک‌های کمکان را با کمک‌های بسیار زیاد آمریکا به اسرائیل مقایسه می‌کردند. اما، کوبا کمک‌های شوروی را جهت تبدیل شدن به نیرویی برای عدالت‌اجتماعی به‌‌کار گرفت، در حالی‌که اسرائیل کمک‌های آمریکا را جهت بی‌عدالتی و تبدیل شدن به نیرویی برای کارزارهای نسل‌کشی و ایجاد اسرائیل «بزرگ» استفاده کرده است و می‌کند.

ولی اینک نه شوروی وجود دارد و نه کمک‌هایش.

مایه تأسف و شرم‌ساری‌ست که هیچ کشوری که مسیر سوسیالیستی را طی نمی‌کند، یا از فداکاری‌های کوبا بهره‌مند گشته، حتی بخشا این خلا را پُرنکرده است. مطمئنا، کشورهایی‌که گمان می‌کردیم «دوستان» کوبا هستند، با بیانیه‌های شدید محاصره را محکوم کرده، ژست‌های «برادرانه» گرفته اند، و مقداری هم مواد غذایی ابتدایی فرستاده اند، اما این کمک آن‌قدر نبوده تا به کوبا اجازه دهد از فاجعه وخیم اقتصادی که با محاصره آمریکا صدبرابر گشته است، رهایی یابد.

کشورهایی که مبارزان انترناسیونالیست دفن شده اند، کشورهایی که دارای منابع انرژی وافری هستند، کشورهایی که با اقتصادهای مدرن، از اقتصاد شوروی سابق خیلی بهترند، فداکاری‌های خالصانه کوبا را بیاد نمی‌آورند که در این لحظه منحصرا وخیم اقتصادی با تعهد و ‌یا سازما‌ن‌دهی به کمک کوبای سوسیالیستی بشتابند.

شاید خودخواهانه باشد که از دوستان و کسانی‌که با کوبا همبستگی می‌کنند، توقع فداکاری‌های مشابهی داشت– این چیزی‌ست که میراث فیدلیسمو(Fidelismo) را در تاریخ سوسیالیسم بسیار ویژه می‌کند. ولی قطعا، آن کشورها می‌توانند جداگانه یا به‌صورت جمعی، زیرساخت‌های اساسی کوبا را بدون فداکاری‌های بزرگ بازسازی و تضمین کنند– و حداقل ابزار را به کوبا ارائه دهند تا از مجازاتی که امپریالیسم تحمیل نموده، رنده بماند.

می‌بایست بگویم که به‌نظر می‌رسد «سوسیالیسم با ویژگی‌های ملی»، از انترناسیونالیسمی که در سوسیالیسم قرن بیستم بسیار رایج بود، عقب‌نشینی نموده است.

درواقع، چه نوع سوسیالیسمی نمی‌تواند جهت کمک به یک کشور سوسیالیستی که از محاصره کاپیتالیستی رنج می‌برد، کمی ازخودگذشتگی نشان دهد؟

بر اساس یادداشت شخصی، به‌خوبی به‌یاد می‌آورم که از محل ایست بازرسی چارلی(Checkpoint Charlie)- در دروازه پورتال(portal) بین آلمان سوسیالیستی و آلمان کاپیتالیستی برمی‌‌گشتم. توریست‌ها و شهروندان غربی که به بازدید از برلین شرقی علاقه‌مند بودند، می‌بایست از طریق ایست بازرسی برگردند. آن‌ها هنگام بازگشت از جمهودی دمکراتیک آلمان(GDR) متوجه شدند که نه می‌توانند پول آن‌جا را نگه دارند نه آن‌را مبادله کنند. مأموران به برگشت‌کننده‌های اغلب ناراضی، پیش‌نهادی ارائه می‌دادند و به یک کشتی بزرگی اشاره می‌کردند که پُراز پول بود که روی آن تابلویی به چند زبان نوشته شده بود: «جهت بازسازی ویتنام کمک کنید».

احساس غرور کردم وقتی‌که فهمیدم بخش کوچکی از یک جنبش جهانی هستم که مصمم به بازسازی آن‌چیزی‌ست که امپریالیسم نابود کرده بود.

تعهد و افتخار به انترناسیونالیسم را دوباره از کارگران در بندر پیرائوس(Piraeus) یونان می‌بینم که از بارگیری مهمات به مقصد اسرائیل خودداری می‌کنند.

فقط می‌توان امیدوار بود که سوسیالیسم قرن ۲۱–م، انترناسیونالیسمی را احیا نماید که نشان از سوسیالیسم قرن ۲۰–م داشته باشد.

:برگردانده شده از

?Internationalism: Is It Dead or Dying

Posted by Greg Godels | Nov 11, 2024




در سوگ رفیق دکتر هاشم موسوی

  • اخبار روز

اگر انسان گرایی، مردم نوازی، شورمندی، آزاده گی، میهن دوستی ، آرمان رهایی و رفاه زحمت کشان و… این همه را به هم‌ بیامیزیم و سپس توان مندی حرفه ای، دانش و مهارت پزشکی را بر آن بی افزاییم نگاره ی زیبایی که فرادست می آید شباهت بی چون و چرایی به سیمای انسانی دکتر هاشم موسوی خواهد داشت. رفیق همراهی که روز گذشته از دست دادیم و کالبد بی جانش را – چنان که خود خواسته بود – به دانش جویان سپردیم تا از آن بیاموزند.

در برابر چنین تندیسی از شرافت و فرزانه گی چه می توانم گفت جز آن چه امپراطور ناپلئون با همه سطوت و غرور پادشاهی در دیدار و ستایش از گوته – شاعر شوریده ی آلمانی- بر زبان آورد: ” آنک انسان “!

به هر روی جنبش چپ یکی از شمار وفادارترین همراهان خود را از دست داد.‌ شوربختا که ماییم… زیرا پیمودن این راه در فقدان یارانی از این دست دشوارتر خواهد بود.

 در روزگار نوجوانی و جوانی نسل ما و تا میانه های نیمه دوم سده گذشته آرمان گرایی و پای بندی یه هنجارهای انسانی آسان‌تر از امروز می نمود و راه جستن به قله های شرافت آن جا که رهروانی از تبار چه گوارا، جزنی، پویان، کتیرایی، صمد بهرنگی و صدها مبارز دیگر ایستاده بودند؛ آزمونی تا این پایه دشوار و دست نیافتنی نبود. مرادم به هیچ رو کوچک انگاری روی کردهای سترگ و رنج هابی نیست که آن جان‌های شیفته بر خود هموار کردند. گزافه ای چنین از من دور باد. هم‌چنین بر سر آن‌نیستم در این مجال در باره ی کردوکار سیاسی آن ها داوری کنم. برای این مدعا اما دلیل روشنی وجود دارد: سرمایه در خیز آزمندانه و تک وتاز ویران گر خود به سوی ” پیش رفت”!! هنوز انکشاف پلیدی و تباهی را به فرجام نهایی نرسانیده بود. از سرشت نوعی انسان هنوز ساحتی برجای بود که از دست برد بازار و سرمایه در امان باشد. آن جا در آن سپهر آزاد از وجدان آدمی – پیش از آن که سرمایه به تمامی آن را فرو گیرد- می توانستی طنین تازیانه ستم گران و شیار برجای مانده بر پیکر ستم‌کشان را بشنوی و ببینی. چشم ها و گوش ها تا پایه امروز کم سو و ناشنوا نبودند. آن گونه که فروغ گفته است شاید هنوز “در پشت چشم های له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود… که می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها “

از این چشم انداز یعنی چشم انداز تباه شده گی انسان امروز است که کارستان زنده گی سیاسی و حرفه ای دکتر موسوی امید بخش و آموزنده است.

در روزگاری که سرمایه داری حتی از جان و سلامت اردوی کار و زحمت ابژه ای برای چپاول و انباشت ساخته است؛ رفیق موسوی و دیگرانی چون او “گل هایی هستند که در جهنم می رویند.”

درست در همان روزی که دکتر موسوی چشم بر زنده گی فروپوشید و هم وطنان دردمند و بیمار ما در گرگان و دشت طبیبی “مسیحا دم و مشفق” را از دست دادند؛ آری درست در همان روز دبیر نهاد نظام پزشکی به هم کاران اش هشدار داد و تهدید کرد مبادا تعرفه های مقرر را نادیده بگیرند و خدمات خود را ارزان تر به بیماران بفروشند. ترجمان پیام جز این نیست: بیمارانی که توان خرید خدمات درمانی را ندارند همان به که بمیرند!

دکتر موسوی در زادگاه خود و در هم سنجی با هم‌کاران اش از چنان موقعیت حرفه ای و کاریزمای اجتماعی برخوردار بود که می توانست به بلندای ثروت و مقام دست یابد. اما چنان ناهنجاری را برنمی تافت زیرا گزینش او سوسیالیسم بود.

در حالی که بسیاری از هم‌کاران او در جامعه ی پزشکی “زیرمیزی” خود را با دلار مطالبه و دریافت می کنند “زیرمیزی” دکتر موسوی لب خند رضایتی بود که بر لبان بیماران اش شکوفا می شد. رفیق هاشم سرخوشی تصاحب این لب خند را با هیچ گنجی در جهان سودا نمی کرد. 

یاد و نام اش الهام بخش پوینده گان آزادی و عدالت اجتماعی خواهد بود.

از این سَموم که‌ برطرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی ماند ورنگ نسترنی

۲۳ فروردین ۱۴۰۴

ع- روستایی




در مورد راه سوم “چپ”

فرح نوتاش

فراسوی ترامپ و خامنه‌ای: راه سومِ ”چپ” برای رهایی از امپریالیسم و دیکتاتوری ولی فقیه

نوشته رفیق سیامکـ ـ فروردین 1404 = 27 مارس 2025

tudehiha.org/27-03.2025

فرح نوتاش        جبهۀ جهانی ضد امپر یالیست      قدرت زنان            6 آوریل 2025

این مقاله “ماهیت طبقاتی و عملکرد تمام شعبات نیروهای رژیم ملا” ، آمریکا و اسرائیل، و دیگر نیروها در منطقه را ارزیابی کرده است.

 و زیان عملکرد آنان را برای توده های مردم بیان کرده است.

و در نتیجه نهایی : راه سومِ ”چپ” را ، به عنوان  راه رهایی مردم ایران اعلان کرده است.

چپ را به زیر گیومه برده است.

از این رو” چپ”  باید مشخص شود. که چیست و چگونه می توان به آن دست یافت.

با توجه به این که متاسفانه ، هزار پاره چپ، نشان داده که استعداد گردهمایی و اتحاد را ندارد.

قدرت در اتحاد است. ولی آیا بخشی از اتحاد در ضمن عمل مشترک بدست نمی آید؟

از طرفی عملۀ راهی بی فرجام، و کار در جاده ای که نهایتا ثمره اش به طبقه بورژوا خواهد رسید ، فقط رنج بی پایان است.

تن و جان طبقه کارگر، خسته از بردن بار و نشاندن طبقه بورژوا،

و نوکران امپریالیست ها بر کوه نعمات است. چگونه باید این چپ هزار پاره را متحد کرد؟ و راه سوم چپ را راه اندازی کرد؟ این لغت ، می تواند مانعی در اتحاد نیروها ایجاد کند.

قدرت زنان، سخن از چپ بمیان نمی آورد. چون واقف بر مشکلات اتحاد چپ، در سالیان مبارزه در راه “وحدت چپ 2000 تا 2013 ”  شده است.

قدرت زنان با اعلان ضد امپریالیست بودن ، دست یابی به حاکمیتی ضد استعماری را در این برهه اعلام می کند. چون می خواهد ، مانعی برای ورود نفوذی های امپریالیسم درمیان متحدین چپ و غیر

چپ باشد.

طبقه کارگر جهان خسته از حضور چپ امپریالیستی  در صفوف چپ است.

از این رو به طرف فاشیست ها رفته است. در هر نظر خواهی ،همواره کارگران اروپا گفتند، کمونیست ها طرفدار اسرائیل هستند ، از این رو ما طرف آن ها نمی رویم.

بطور قاطع محک فلسطین است. هر چپی که در مقابل استعمار فلسطین سکوت کرده و می کند، بطور قطع متحد امپریالیسم است. 

لطفا نظرتان را بطور قاطع در مورد این مسئله بسیار مهم ، که همواره باعث تضاد چپ ها با هم شده است، بنویسید. چپ های سوسیالیست و کمونیست اروپا، طرفدار اسرائیل به بهانۀ هولوکاست بوده و هستند. و این نشان بارز امپر یالیستی بودن آنان است.

با این که در انتها این جمله را بیان کرده اید

راه سومِ یعنی راهی ضد رژیم ولایت فقیه و دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی و ضدامپریالیستی را در  پیش بگیرند.

از این رو، محو چپ از تیتر مقاله، می تواند راهی برای اتحاد بر حول “خط سوم یا راه سوم” باشد.  

womens-power.farah-notash.com

www.farah-notash.com

Women’s Power