انقلاب باران نیست: ضرورت سازمان، منابع و ریشه طبقاتی برای تغییر واقعی

درددلی رسیده از داخل کشور، نویسنده شهریار

مسئولیت این مقاله بعهده نویسنده آنست! (توده ای ها)

هیچ امکانات،تسلیحات،منابع مالی و نیروی انسانی سازماندهی شده عملگرا قابل اتکاء و اعتمادی برای آغاز جنبش انقلابی که به ثمر مطلوبی برسد و توسط ضد انقلاب مصادره نگردد وجود خارجی ندارد و در نظر افراد معقول و منطقی و منصف چیزی جز خودارضایی سیاسی برای کسانی که شرایط را برای انقلاب پرولتری یا غیر پرولتری فراهم می دانند نیست و نخواهد بود.

انقلاب باران نیست که از آسمان فرو ببارد که همان هم علت العللی دارد و الله بختکی رخ نمی دهد.تلمبار شدن مشکلات اقتصادی،سیاسی،اجتماعی و زیست محیطی شاید منجر به اعتراض شود اما الزاماً منجر به انقلاب نمی شود و شاید منجر به انقلاب شود اما لزوماً منجر به یک انقلاب شکست نخورده و پایان دهنده نظم موجود نخواهد شد.انقلاب علاوه بر امکانات،تسلیحات،منابع مالی و نیروی انسانی سازماندهی شده عملگرا به کادر انقلابی پوست کلفت که ریشه طبقاتی کاملاً کارگری داشته و فعالیت های انقلابی را به مثابه بازی و سرگرمی و خودنمایی و دلخوشکنک در نظر نمی گیرند و وقت و انرژی لازم را برای تحقق اهداف انقلابی صرف می کنند نیاز دارد.

کسانی که از لحاظ فکری و فرهنگی بورژوازده اند انقلاب پرولتری را یک سانتی متر هم رو به جلو حرکت نخواهند داد.کسانی که از لحاظ زبانی صرفاً با طبقه کارگر احساس همدردی و همدلی و همراهی می کنند اما از لحاظ ذهنی و درونی با دیده تحقیر و تمسخر به این طبقه نگاه می کنند و گاه و بیگاه هم دم خروسشان آشکار می شود.حتی اگر خود کارگرزاده نیز باشند به توده کارگران به دیده گوسپندانی نگاه می کنند که چوپانی به گله خود.این نگاه را در یک جا و دو جا و سه جا یا بین یک نفر و دو نفر و سه نفر یا یک گروه و دو گروه و سه گروه یا یک استان و دو استان و سه استان و یک شهر و دو شهر و سه شهر ندیدم فقط.زیاد دیده ام.آخرین بار در تهران در حکیمیه در میان یک دسته مارکسیست طرفدار حکومت شورایی و از نظر خود بسیار پیشرو.که در خصوص استخدام به عنوان کارگر در یک کارخانه برای این که با درخواست استخدامشان موافقت شود و بهشان شک نشود و همه چیز طبیعی جلوه نماید.

با لحن تمسخر نقش کارگری را که برای استخدام به کارخانه مراجعه کرده را بازی می کنند و بر بی سوادی مطلقش تأکید می نمایند.چپ های ایران آنقدر با جامعه و محیط مردم خویش بیگانه شده اند که انگار نمی دانند اکثر پرسنل و کارکنان کارگاه ها و کارخانه ها و مراکز تولید کشور را افرادی تشکیل می دهند که تحصیلات عالیه و آکادمیک و دانشگاهی دارند.هنوز نگاهی به کارگر شهری دارند که انگار کارگر شهری کسی است که از روستا و دهاتش بلند شده آمده شهر و به دلیل نداشتن مدرک و سواد درست و حسابی تن به اشتغال در مراکز تولیدی با ساعت کار زیاد و حقوق ناچیز بدون هیچ پشتوانه محکم حقوقی و تأمین امنیت شغلی داده است.

انگار اطلاع ندارند که در همان روستاهای دور افتاده کشور هم اکثر جوانان تحصیلات آکادمیک را دارا هستند.منتها بی کار و سربار خانواده و افسرده و سرخورده از همه چیز.انگار توهم سوشیانس و مسیح و مهدی و امام زمان و منجی بودن به مارکسیست ها و سوسیالیست ها و کمونیست ها و لنینیست های ایران این اجازه و حق را در نظر گرفته که با دیدی به مردم بنگرند که خود مدعی ملغی کردن آن هستند.دید ارباب رعیتی و خدای و بندگی.و سئوالی که در اینجا مطرح می شود آن است که به چه حقی؟ آیا گمان می برند که طبقه کارگر ایران زبان توهین و تحقیر و تمسخر و نگاه از بالا به پایین را درک نمی کند و متوجه نمی شود مردمانی که عمری با همین زبان و همین نگاه با آن ها صحبت شده و بدان ها نگاه شده است یا گمان می کنند به دلیل ریشه دار بودن صحبت کردن با چنین زبانی با مردم و نگریستن با چنین نگاهی به مردم زبان و نگاه دیگری در مردم کارساز نمی افتد.

با زبان زور با مردم سخن گفتن و از دید بالا به پایین به مردم نگریستن برای کسی امکان پذیر است که زورش را داشته باشد و از مرتبت بالاتری نسبت به عموم مردم برخوردار باشد.انقلابیون امروز روز ایران بی شباهت به فرد خودشیفته از خودراضی نچسبی نیستند که انتظار دارند معشوق بی هیچ زحمتی خود چهار دست و پا برای آنکه عبودیت خود را نیز به اثبات برساند به سمت عاشق که خود باشند روان گردد.والا ما که کور نیستیم.نوعی قهر اجتماعی آشکار میان طبقه الیت سیاسی رادیکال جامعه با توده های مردم رخ داده است.ریاکاری عجیب و غریبی هم در بین روشنفکران انقلابی و مردمی در این دهه های اخیر ریشه دوانده که آنان را بیش از پیش از مردم و اجتماع جدا کرده و به محاق فراموشی سپرده است.و همه هم در راه پیدا کردن چرایی این وضع به پشت سری و کناری خود نگاه می کنند.

انگار نوعی رقابت کورکورانه احمقانه بچگانه در هر چه بیشتر از مردم فاصله گرفتن،دور شدن از بطن جامعه،روی گردانی از خلق های تحت ستم،طلبکار بودن از توده های انسانی،ریاکاری،لفاظی و کار روشنفکر را به دلسوزی و ترحم زبانی صرف که دردی از کسی و چیزی و جایی دوا نمی کند تقلیل دادن شکل گرفته که آقایان و بانوان قصد خاتمه دادن بدان را هم ندارند.غرض از همه این صحبت ها این بود که بدینجا برسیم که چنانچه در داخل و خارج از کشور ایران افراد و گروه هایی وجود دارند که گمان می برند راه رستگاری دنیوی و سعادت توده های این سرزمین و جهان از برقراری سوسیالیسم در ایران و جهان به عنوان یک نظام اقتصادی انسانی عادلانه و برطرف کننده مشکلات عدیده اقتصادی،اجتماعی،سیاسی و زیست محیطی که نظام اقتصادی سرمایه سالار و پدر سالار و مرد سالار و جنگ سالار و نژادپرست و سلطه گرا به وجود آورده،با دست روی دست گذاشتن،مطالعه آثار مارکسیستی،و دوره های مطالعه و سرود خواندن،پرفورمنس اجرا کردن،سیگار برگ کشیدن،ودکای روسی نوشیدن،اشک ریختن برای طبقه کارگر،فحش دادن به طبقه سرمایه دار این نظم موجود فرو نخواهد پاشید و نظم نوین برقرار نخواهد گردید.

انقلاب پرولتری بدون اعتصابات همه گیر کارگری در بخش های صنعتی و غیرصنعتی و شهری و روستایی و قیام مسلحانه توده ای زاییده نخواهد شد. و اولی جز با تأسیس صندوق های روز مبادا و دومی جز با تجهیز مردم رخ نخواهد داد برای اولی روشنفکر انقلابی کاری بیشتر از پیدا کردن کارگر کاریزماتیک که قابلیت کارگر پیشرو شدن را داشته باشد و تزریق آگاهی طبقاتی بدو و وقت و انرژی صرف کردن بر او و دادن قوت قلب و شهامت و شجاعت لازم به او برای بسیج کارگران کارگاه تولیدی و کارخانه و شهرک صنعتی که او در آن کار می کند و کلامش میان کارگران برش و نفوذ دارد و مهم تر از همه هم پای آنان کار می کند مثل خودشان است.مثل خودشان راه می رود می خورد حرف میزند و وقت زیادی را با آن ها می گذراند بهترین گزینه و راهکار است نمونه بارز آن اسماعیل بخشی است.که این فرایند بر او رخ داده است.برای تجهیز افراد به سلاح گرم نیز به منابع مالی نیاز است.

این منابع مالی نیز به هر صورت باید تأمین گردد.و با توجه به یک دو دو تا چهار تا کردن ساده متوجه می شویم که این منبع مالی مورد نیاز پول کمی نیست.پس راه های معمول و نرمال خط می خورند.سرقت از سرمایه دولت سرمایه داری توسط یک گروه مبارز انقلابی سرقت نیست گرفتن حقی است که برای گرفتن حقی بزرگتر واجب و ضروری است.بانک،صرافی یا هر مرکز فحشاخانه اقتصادی مالی بورژواها برای تأمین هزینه های انقلاب زدنش جایز است.این چیز بی سابقه ای نیست و مسبوق به سابقه است.به جز این،راه دیگری برای روشنفکران انقلابی مبارز سوسیالیست وجود ندارد.آنان که به دنبال راه های دیگرند شاید به دنبال به راه انداختن انقلاباتی از نوع دیگرند اما مسیر انقلاب پرولتری از همچین مسیر سنگلاخ و پر پیچ و خمی می گذرد.

خشونت و قهر اقتصادی و نظامی هم ابزار مبارزه جدایی ناپذیر طبقه کارگر است با دست از کار کشیدن برای صاحبان سرمایه و دست به کار شدن برای مبارزه با سگان نظام سرمایه.این سیستم سرمایه داری است که خشنونت را به طبقه کارگر تحمیل می کند.و بعد خود طبقه کارگر را از دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی خودشان،از اینکه سرنوشتشان در دستان خودشان باشد می هراساند در صورتی که خودش در تصمیم گیری و اعمال نظر به سمت و سوی جنونی در حال حرکت است که حتی منافع خود را نیز در برخی مواقع به خطر می اندازد.اگر براستی فقر زیاد احمق می کند بدون شک ثروت زیاد هم انسان را به مرز جنون و دیوانگی سوق خواهد داد.بی معنایی و نهلیسمی که بر این جهان حاکم است شاید به همین خاطر باشد که عده ای آنقدر دارند که نمی دانند بایستی چه کار کنند و عده ای آنقدر ندارند که نمی دانند بایستی چه کنند.




صدای سکوت



سکوت …

          فضای تنفس…

            برحضور با وقار هرنوا

در آوای پرنده

و فاصله…

فضایی کوتاه یا بلند

                    قبل از ورود هر واژه…  

یا حیات پر اعتبار یک نفس …

                            قبل از شروع یک فریاد

ولی… هرگز باور نمی کردم

که صدای سکوت

این چنین مهیب و ترسناک باشد…
تا آنروز …

       که ویران شد

           سقف تمام باورها

               در انفجار یک سکوت

و ترک خورد زمین خرافات

                        زیر آوار خشم یک ملت…

و صبوری و تحمل

            چون گرد بادی تند بود     

                              می کشید و می برد

به اعماق ترسناک یک خلاء…

                    هر آنچه را که قرن ها…

ولی بطور مشخص … نیم قرن اخیر

                                      سایه افکنده بود  

بر سراسر زندگی… از تولد تا مرگ                  

                                      در سراسر ایران…

و هر آنجایی که رسیده بود

دست دزد ملایان … برای غارت مغز مردمان

از کودک شیرخوار… تا پیرمرد و زن…

و تازه جوان

بر تلاتم و تهاجم قصه های فریب و تحمیق

از زنگ زنگوله های علم… و کتل

در بارگاه سراسر فساد و پوسیدۀ دربار انگلیس

تا…

روضه ها … و سفره های حضرت عباس و ابولفضل

و دخیل های طلا و نقره و اسکناس  

که واریز می شد به چاه پر مکر جمکران

از رگبار پیوسته مسلسل ها

در تحمیل حجاب استعماری…

                       به دستور ارباب ملایان

                                                 عالی جناب امپریالیسم پیرو فرتوت انگلیس

تا بریدن گوش مرد بیچاره ای

که از غم مرگ زنش

در ورود ممنوع بیمارستان

برای بی پولان
سیگاری روشن کرده بود

در رمضان…

انفجار سکوت … پایان تحمل

                                    وآغاز عمل

و ریزش آوار بی وقفۀ عصیان

                 که بی مهیب… و پی در پی 

می پیچاند چون لاشۀ سگ …

در زمین و هوا

هر چه درون عمامه و… عبا

و آن خلاء پیچان مکنده

عجب غرش و چه نیرویی

می مکید از روی زمین… هر چه ملا

و می برد به اعماق خلاء

و می گذاشت تا ارتعاش سکوت

هزار بار بلرزاند… تن تک تک ملایان را

قبل از محو کاملشان

در اعماق خلاء

و زمین پاک می شد از

موجودات کریه … انگل های مفت خور

و مغز انسان خور… 

با نام های حجت الاسلام…و آیت اله … و ملا


فرح نوتاش

وین 11.07.2025

کتاب شعر 10

www.farah-notash.com

www.farah-notash.com/womens-power




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۴) مارکس و جنبش اتحادیه‌های کارگری در انگلیس

رشد و توسعه سریع جنبش اتحادیه‌های کارگری در انگلیس در نیمه اول قرن نوزدهم مشخص شد. بلافاصله متعاقب لغو قانون ممنوعیت تشکلات کارگری در سال ۱۸۲۴، اتحادیه‌های کارگری از شکل زیرمینی ظاهر شدند و در سراسر انگلیس شروع به توسعه نمودند. اتحادیه‌های کارگری انگلیس تشکلات صنفی کوچکی بودند که فقط اهداف عملی(کوتاه کردن ساعات رو‌ز‌کاری، افزایش دست‌مزدها، …) را درنظر داشتند. طی سال‌های متمادی، مارکس و انگلس توسعه جنبش کارگری را دنبال نمودند. اولین کتاب مهم انگلس به وضعیت طبقه کارگر انگلیس پرداخته است؛ کتاب ماندگار مارکس معروف به سرمایه، برمبنای تحلیلی از اقتصاد و جنبش کارگری انگلیس نوشته شده است. هردو، مارکس و انگلس نسبت به اتحادیه‌های کارگری انگلیس علاقه‌مند و اهمیت زیادی قائل بودند، و دقیقا به‌دین‌دلیل بود که آن‌ها مبارزه بی‌امانی را جهت بهبود شرایط کارگران به‌راه انداختند، زیراکه «وضعیت طبقه کارگر، شالوده و نقطه شروع واقعی همه جنبش‌های اجتماعی امروزی‌ست.»(انگلس)

مارکس و انگلس سرشت صنفی اتحادیه‌های کارگری و چشم‌انداز محدود آن‌ها را دیدند، اما با این‌حال آن‌ها اتحادیه‌های کارگری را گامی جدی در مسیر گسترش جنبش کارگری انگلیس، و نه‌تنها انگلیس درنظر می‌گرفتند.

چیزی‌که بیش‌تر از اتحادیه کارگری و اعتصاب نیازست[انگلس نوشت]، شکست قدرت طبقه حاکم است. اما چیزی‌که این اتحادیه‌ها و اعتصاب‌ها ناشی از آن‌هاست، اهمیت واقعی آن‌هاست که نخستین تلاش کارگران جهت لغو رقابت است. کارگران با به‌رسمیت شناختن این واقعیت درک نمودند که برتری بورژوازی کاملا متکی بر رقابت کارگران بایک‌دیگرست، یعنی مبنی بر عدم انسجام آن‌هاست. و دقیقا به‌دین‌علت که اتحایه‌ها خودشان‌را علیه مرکز عصبی حیاتی نظم اجتماعی موجود معطوف می‌کنند، هرچند هم که یک‌طرفه، و با روشی محدود باشند، باز هم برای این نظم اجتماعی خیلی خطرناکند. کارگران نمی‌توانند به بورژوازی و با آن، به کُل نظم اجتماعی موجود در هیچ نقطه ای دردناک‌تر از این حمله نماید.(۱)

دردسر اصلی جنبش اتحادیه کارگری انگلیس در آن دوره، به‌خاطر چشم انداز سوسیالیستی مغشوش، حتی از طرف مترقی‌ترین رهبران آن‌زمان بود. در آن‌زمان، سوسیالیسم انگلیس بشدت ضعیف و ناتوان بود. انگلس سوسیالیست‌های آن دوره را این‌چنین تعریف نمود:

سوسیالیسم انگلیسی با اوون(Owen)، یک کارخانه‌دار پدیدار شد و درنتیجه با توجه وافر نسبت به بورژوازی و بی‌عدالتی وافر نسبت به پرولتاریا در برخوردهایش عمل نمود، اگرچه درنهایت خواهان لغو تضاد طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریا بود.

سوسیالیست‌هابطور کامل سربه‌زیر و صلح‌جو هستند، نظم مودجودمان راهرچقدرهم که بد باشد می‌پذیرند، تا جایی‌که همه شیوه‌های دیگر به‌جز جلب افکار عمومی را رد می‌کنند … آن‌ها نسبت به تضعیف روحیه طبقات پائین افسوس می‌خورند…این واقعیت دارد که آن‌ها درک می‌کنند چرا توده کارگر تمایلی به بورژوازی ندارد، اما درنهایت این کینه طبقاتی، تنها انگیزه معنوی‌ست که می‌تواند کارگر را به هدف نزدیک‌تر کند، بیهوده می‌داند. به‌جایش آن‌ها نوع دوستی و عشق همگانی را موعظه می‌کنند که برای اوصاع کنونی انگلیس بسیار بی‌فاده است. آن‌ها فقط یک سیر تکاملی روان‌شناختی، یک تحول بشری غیرعملی، و کاملا منزوی از هرگونه ارتباط با گذشته را قبول می‌کنند، در صورتی‌که کل جهان از جمله نسل بشر متکی‌ بر آن گذشته است. بنابراین، آن‌ها بیش از اندازه غیرعملی، بیش از حد متافیزیکی هستند و موفقیت ناچیزی دارند(۲)

انگلس صفات عالی از سوسیالیسم انگلیسی را با توصیف و تحلیلی از چارتیسم(Chartism) و تفاوتی که متعاقب حوادث خونین سال‌های ۱۸۴۲–۱۸۳۹ در چارتیسم انگلیسی اتفاق افتاد، کامل نمود. انگلس فکر می‌کرد که ممکن‌ست سوسیالیسم واقعی از جنبش چارتیسم توسعه یابد. چارتیست‌ها ازنظر تئوریک عقب‌مانده تر، و کم‌تر توسعه‌یافته هستند، اما آن‌ها پرولتاریای اصیل، و نمایندگان واقعی طبقه خودشانند.(۳) معهذا، همان‌طوری‌که خود انگلس بعدها نوشت، این پیش‌بینی‌ها به حقیقت نپوست و سوسیالیسم انگلیس طی کُل قرن ۱۹–م درست به همان اندازه سوسیالیسم سا‌ل‌های ۵۰ به‌صورت انتزاعی بی‌اثر باقی‌ماند.

مارکس اقتصاد و مبارزه طبقاتی انگلیس را مطالعه، و خودش را کاملا با جنبش کارگری مشغول نمود، که «بطور غریزی از روابط تولیدی در دو سوی اقیانوس اطلس رشد نمود»(۴)

اتحادیه‌های کارگری سلاحی جهت مبارزه علیه کاپیتالیست‌ها(سرمایه‌دارها) هستند، و درنتیجه، ایجاد اتحادیه‌های کارگری نشان‌گر گامی جدی به‌جلو برای طبقه کارگرست– این ایده در کُل کتاب سرمایه مارکس احساس می‌شود. بدین‌سان، جهت نمونه، در شرح مبارزه کارگری جهت کوتاه‌تر کردن ساعات کاری، مارکس می‌نویسد: از پایان سال ۱۸۶۵، تشکیل اتحادیه کارگری درمیان کارگران کشاورزی، نخست در اسکاتلند، یک رخدا تاریخی‌ست.(۵)

مارکس اهمیت زیادی برای اتحادیه‌های کارگری قائل بو، زیراکه وی مبتکر نظریه پیوستن اتحادیه‌های کارگری به انترناسیونال اول بود و جهت برقراری ارتباط مستقیم با شعبه‌های محلی اتحادیه‌های کارگری انگلیس تلاش زیادی نمود. رویکرد برخی از اتحادیه‌های کارگری نسبت به انترناسیونال اول را از یادداشت‌های مارکس در صورت‌جلسه شورای عمومی می‌توان ملاحظه نمود:

نامه ای از کارگران آجرچین‌ به تاریخ ۲۱ فوریه ۱۸۶۵ در شورای عمومی خوانده شد که در آن آجرچین‌ها علاقه خود را جهت پیوستن به انترناسیونال اظهار نموده بودند. هیئت نمایندگی شورای عمومی بتاریخ ۲۸ مارس ۱۸۶۵ از بازدیدش به کنفرانس کفاش‌ها گزارش داد، که قطع‌نامه ای جهت توافق با اصول انجمن انترناسیونال کارگران تصویب نموده و متعهد شده بودند که «جهت توسعه عقاید آزاد‌ی‌خواهانه و سرافرازانه در میان موکلانش کوشش نماید.» اتحادیه نجاران چلسی(Chelsea) در اول آوریل ۱۸۶۵ درخواست نمود که هیئتی جهت توضیح اصول انجمن انترناسیونال بفرستد. وستون(Weston) درباره این نمایندگی با اتحادیه معدن‌چیان ارتباط برقرار نمود. در ۳ آوریل ۱۸۶۶، کمیته اجرایی اتحادیه خیاط‌های انگلیس «نسبت به انجمن ابراز محبت نمود و قول داد که به انجمن بپیوندد.» متعاقبا شورای عمومی هم اطلاعیه ای در یافت نمود که نشان‌گر علاقه بافندگان روبان و کالاهای کوچک شهرکاونتری(Coventry) در انگلیس جهت پیوستن به انجمن انترناسیونال کارگری(the I.W.A) بود. در ۱۰ آوریل ۱۸۶۶، اطلاعیه ای از انجمن پوتین‌سازان وست – ایند(WestEnd ) خوانده شد که یک پوند(pound) به شورای عمومی هدیه نموده و پیش‌نهاد کردند که اودگر(Odger) به‌عنوان نماینده در کنگره معین شود. در تاریخ ۱۷ آوریل ۱۸۶۶، انجمن به‌عنوان شعبه ای از انجمن انترناسیونال کارگران پذیرفته شد. متعاقبا گزارش شد که وستون(Weston) و جانگ(Jung) جهت شرکت در جلسه کمیته گچ‌کاران نماینده شده اند.. در اول ماه مه ۱۸۶۶، جانگ از بازدیدش از لافارگ(Lafargue) از شعبه ای محلی از کارگران آجرچین‌ گزارش داد. آن‌ها با اشتیاق وافر پذیرفته شدند و وعده‌های حمایت از آن‌ها داده شد. در تاریخ ۱۷ ماه مه ۱۸۸۶۶، اتحادیه خیاط‌های ادغام شده بخش دارلینگتون(Darlington) به انترناسیونال پذیرفته شد. در تاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۸۶۶، اطلاعیه ای از انجمن دست در دست پیت‌سازان(Coopers) خوانده شد که با پیوستن به انترناسیونال توافق کرده بود، و جهت هر عضو یک شلینگ(shilling) برای هزینه کنگره ژنو(Geneva) تعیین نموده بود. در همان جلسه گزارش شد که هیئیتی از انترناسیونال جلسه قفسه‌سازان بازدید نموده و تصمیم گرفته که یک پوند جهت تسویه کردن مخارج کنگره کسر نماید. به‌نتاریخ ۱۷ اوت ۱۸۶۶، گزارش شد که انجمن آهنگ‌‌سازان لندن، دبیرشان را جهت اعزام به کنگره ژنو انتخاب کرده اند. انجمن ادغام مهندس‌ها از پیش‌نهاد اعزام هیئتی به کنگره امتناع نمود و اجازه بازدید از شعبه‌هایش را به یک هیئت رد نمود(۶)

این گل‌چین از صورت‌جلسه کاملا گویاست، چون‌که نشان‌گر احساس تمایلی‌ست که در میان برخی از اتحادیه‌های کارگری نسبت به انترناسیونال اول است. در نشریه جونان فیلیپ بکر(Johann Philipp Becker)، وُربوته(Vorbote)، به‌تاریخ ۱۸ مه ۱۸۶۶، از پنج اتحادیه بزرگ نام برده می‌شود که کاملا به انترناسیونال پذیرفته شده اند(تا آن‌موقع فقط اعضای منفرد اتحادیه کارگری به انترناسیونال پیوسته بودند)، ازجمله: ۱۰۰۰ عضو ازاتحادیه بافندگان روبان ابریشم، ۸۰۰۰ عضو از اتحادیه خیاط‌ها، ۹۰۰۰ عضو از اتحادیه پوتین‌سازان، اتحادیه مکانیک‌ها و اتحادیه غربال‌گران؛ در شماره ماه ژوئیه همان نشریه خواندیم که جلسه هیئت قفسه‌سازان انگلیس و منچستر(با ریاست اپلگارت)(Applegarth) به اتفاق آرا تصمیم گرفته است که به همه اعضای محلی سفارش کند که به انترناسیونال ملحق شوند.

به‌همین‌طریق اتحادیه‌های خانه‌سازان لندن و استراتفورد(Stratford) ، هم‌چنین بسیاری از انجمن‌های کوچک‌تر، و درنهایت، اتحادیه ادغام شده مکانیک‌های انگلیس، با ۳۳۰۰۰ عضو به انترناسیونال پیوستند. شماره ماه نوامبر نشریه وُربوته به خوانندگان اطلاع می‌دهد که (۳۰۰ عضو) اتحادیه سبدباف‌های انگلیس و (۲۸۰۰۰ عضو) اتحادیه کارگران نیروی دریایی به انترناسیونال پیوسته‌اند. (۷)

مارکس در گزارشی به کنگره بازل(Basle) نوشته است که قطع‌نامه‌های زیر در کنگره عمومی اتحادیه‌های کارگری انگلیس که اخیرا در بیرمنگام(Birmingham) برگزار شده، به تصویب رسیده است:

از آن‌جایی‌که انجمن انترناسیونال کارگران سعی می‌کند منافع توده‌های زحمت‌کش را که در همه جا شبیه به هم است، تحکیم نماید و توسعه دهد، این کنگره خالصانه از انجمن از کارگران انگلیس، به‌ویژه همه نهادهای سازمان‌یافته حمایت می‌کند و قویا به آن‌ها توصیه می‌ک‌ند به این نهاد انترناسیونالیستی بپیوندند، زیرا براین باورست که تحقق اصول آن نیز منجر به صلح پایا بین ملت‌های کره خاکی خواهد شد.(۸)

اما باید بخاطر سپرد که خیلی از اتحادیه‌های کارگری از پیوستن به انترناسیونال اجتناب ورزیدند. درنتیجه، جهت نمونه، زمانی‌که شورای عمومی انجمن انترناسیونال کارگری در اکتبر ۱۸۶۶ پیش‌نهاد داد که شورای اتحادیه‌های کارگری لندن به انترناسیونال بپیوندد، و درصورت نپذیرفتن، به هیئت انترناسیونال اجازه شرکت در جلسه داده شود تا دیدگاه‌های انجمن انترناسیونالیستی را توضیح دهند، ولی شورای اتحادیه‌های کارگری لندن خودداری نمود. لازم بیادآوری‌ست که در آن‌زمان گروه واقعا بزرگی از مردان انگلیسی در شورای عمومی – ازجمله، آپاگارت(Applegarth)، وستون(Weston)، لوکرافت(Lucroft) و … حضورداشتند، و اودگر(Odger) رئیس شورای عمومی بود. ازجمله مهم است که سیدنی(Sydney) و بتاریس وب ( Beatrice Webb)، تاریخ‌دان‌های اتحادیه های کارگری انگلیس، در دو جلد کتاب دمکراسی صنعتی خود جتی یک سطر جهت برخورد اتحادیه‌های کارگری انگلیس نسبت به انترناسیونال اول اختصاص نداده اند، در صورتی‌که در تاریخ اتحادبه کارگری فقط یک اشاره به این مسئله کرده است.(۹) اما در واقع، می‌دانیم که این موضوع کم‌اهمیت‌تر از قوانین هر اتحادیه، یا تفکر اقتصاددان‌های بورژوا و روحانیون انگلیسی درباره صدمات اتحادیه کارگری و سرشت ضدمذهبی جنبش اعتصابی نیست. به‌هر حال، این اهداف تاریخ‌دان‌ها، که اساسنامه‌های همه اتحادیه‌ها و قوانین کارآموزی را برای صدها سال فراهم نموده اند، و حتی مطالبی را با سرشت فرعی از آرشیو اتحادیه کارگری بیرون کشیده اند، به‌نظر نمی آید که به انترناسیونال اول توجه کرده باشند که اولین مقرش از سال ۱۸۶۴ تا ۱۸۷۳ در لندن بود. واضح‌ست این چنین کوری علمی فقط سرشت سیاسی دارد.

بدیهی‌ست که احتمالا تاریخ‌دان‌های فابیان(Fabian) اتحادیه کارگری انگلیس فکر می‌کردند که چنین برخورد اهانت‌آمیزی نسبت به مارکس و انجمن انترناسیونالیست کارگران از شایستگی مارکس و انترناسیونال اول می‌کاهد. ولی آن‌ها اشتباه می‌کردند و فقط یک‌بار دیگر ثابت نمودند که مارکس و انترناسیونال اول از همان نخست با وحشت روشن‌فکران «شبه‌سوسیالیست» ه‌م‌راه بوده است.

انگلس به شیوه ای درخشان سوسیالیسم فابیان را توصیف نمود، زیراکه وی دهه‌ها توسعه ایده‌های سوسیالیستی و شبه‌سوسیالیستی را در لندن دنبال نموده بود. این آن‌چیزی‌ست‌که انگلس در ۱۸ ژانویه ۱۸۹۳ به سورگه(Sorge) نوشته است:

در این‌جا در لندن، فابیان‌ها جمعیتی حرفه ای و جاه‌طلبند که به‌هرحال باندازه کافی شعور دارند تا ناگزیری یک انقلاب اجتماعی را درک نمایند: ولی از آن‌‌جایی‌که نمی‌خواهند این کار بسیار بزرگ را تنها به پرولتاری بی تجربه واگذار نمایند، آن‌ها پذیرفته‌اندکه رهبری آن‌را به‌دست گیرند؛ منشا اصول عمده آن‌ها ترس از انقلاب است.(۱۰) آن‌ها به تمام معنا «روشن‌فکرانی» هستند… سوسیالیسم آن‌ها سوسیالیسم شهری است؛ کمون و نه کشور، باید، حداقل در نخستین مراحل مالک ابزار تولید شود. و سوسیالیسمی که آن‌ها درنهایت مجسم می‌کنند، صرفا بناگزیر عاقبت لیبرالیسم بورژوایی است. از این‌جهت تاکتیک آن‌ها: مبارزه علیه لیبرال‌ها به‌عنوان دشمن نیست، بلکه سوق دادن آن‌ها به نتیجه‌گیری‌های سوسیالیستی است، یعنی فریب آن‌ها، نفوذ لیبرالیسم به سوسیالیسم… کمیپن نامزدهای سوسیالیست را علیه لیبرال‌ها به‌راه نیاندازند، بلکه کاندیداهای اولیٰ‌ها را بجای دومی‌ها جایگزین کنند، یعنی، نامزدهای سوسیالیست را با کلاه‌برداری انتخاب کنند… و البته آن‌ها درک نمی‌کنند که در این بازی جزیی خودشان و یا سوسیالیسم را گول می‌زنند.

درکنار همه نوع مزخرفات، فابیان‌ها چند اثر تبلیغاتی خوب نیز منتشر کرده اند، و این بهترین عملی‌ست که انگلیس در این حوزه انجام داده است. اما همین‌که آن‌ها به تاکتیک‌های خاص‌شان برگشتند، نادیده گرفتن مبارزه طبقاتی– اوضاع بدتر شد. آن‌ها جهت مبارزه طبقاتی، متعصبانه از مارکس و همه ما متنفرند…

این توصیف قاطع از فابیان‌ها نیز «بی‌طرفی» علمی تاریخ‌دان‌های جنبش کارگری انگلیس را توضیح می‌دهد. اگر « وحشت از انقلاب قانون اساسی آن‌هاست»، ذره ای تعجب ندارد که فابیان‌ها متعصبانه از مارکش متنفرند، برای این‌که وی مشتاق‌ترین مبارز جهت انقلاب پرولتری بود. بی‌دلیل نبود که رسانه‌های بورژوازی انگلیس مارکس را «دکتر ترور سرخ» می‌خواندند.(۱۱)

تا آن‌جا که به شورای عمومی انترناسیونال برمی‌گردد، ترکیبی بشدت ناهمگون داشت؛ و در آن‌جا مبارزه ای همیشگی بر سر مسائل اصلی تئوریک و سیاسی جنبش کارگری وجود داشت. بحثی که توسط شورای عمومی انجمن انترناسیول کارگران بین مارکس و وستون(Weston) درباره مسئله ارزش، قیمت و سود برگزار شد، خیلی خاص بود.

مارکس در اوایل نوامبر ۱۸۶۴ به انگلس نوشت:

وستون، یک اُوینی‌ست(Owenist) قدیمی‌ست‌ که خودش امروزه یک کارخانه‌دارست، پیرمردی‌ست بسیار مؤدب و خوش‌مشرب، برنامه ای معرفی کرده که بلندبالا و بسیار وحشتناک است.

این« مرد مٔودب و خوش‌مشرب» آشفته‌فکری زیادی ایجاد نموده، بنابراین، شورای عمومی مصمم شد تا بحثی درباره این مسئله جدال‌آمیز سازمان‌دهی کند. مارکس در ۲۰ ماه مه ۱۸۶۵ به انگلس نوشت:

جلسه استثنایی انترناسیونال امشب برگزار می‌شود. یک پیش‌آهنگ سابق و خوب، یک اُوینی‌ست قدیمی بنام وستون، یک کابینت‌ساز، دو نکته را مطرح نموده است که پیوسته در جای شلوغ از آن‌ها دفاع می‌کند.

(۱) این‌که نرخ عمومی در افزایش نرخ دست‌مزدها نمی‌تواند هیچ مزیتی برای کارگران داشته باشد؛

(۲) این‌که با توجه به این امر، و غیره، که اتحادیه‌های کارگری تأثیر مضری دارند.

چنان‌چه این دو تز، را که وی به‌تنهایی و جدااز همه اعضای جامعه بدان‌ها معتقدست، اتخاذ شوند، ما در موقعیت بدی قرارمی‌گیریم ، زیرا که اتحادیه‌های کارگری محلی‌امان و، هم‌چنین شیوع اعتصاب‌ها در سرتاسر قاره گسترش یافته است. در این‌مورد– از آن‌جایی‌که غیرعضوها اجازه حضور در جلسه را دارند– وی از حمایت هر انگلیسی منفرد برخوردار می‌شود، که مقاله‌ای با همین مضمون نوشته است. البته، که من توقع دارم اشتباهش را ثابت کنم.

طبیعتا، من دو نکته اصلی را از پیش می‌دانم:

(۱) این‌که دست‌مزدها ارزش کالاها را مشخص می‌کنند؛

(۲) این‌که چنان‌چه امروز کاپیتالیست‌ها پنج شلینگ(shillings) به‌جای چهار شلینگ پرداخت کنند، فردا(با افزایش خواسته‌ها می‌‌توانند این‌کار را بکنند) که کالاهایشان را به‌جای چهار شلینگ به پنج شلینگ بفروشند.(۱۳)

بحث‌ها بین مارکس و وستون در صورت‌جلسه شورای عمومی به صورت زیر منعکس شد:

وستون در در ۳۰ ماه مه ۱۹۶۵، مقاله ای درباره دست‌مزد قرائت نمود. مارکس سخن‌رانی نمود و دیدگاهش را که در تضاد با دیدگاهه‌ای وستون بود، مطرح نمود. در ۲۷ ژوئن ۱۸۶۵، مارکس بخشی از گزارشش را درباره دست‌مزدها در پاسخ به گزارش وستون خواند. در ۴ ژوئیه ۱۸۶۵، بحثی درباره موضع وستون و مارکس شروع شد.(۱۴)

متأسفانه مااز بحث‌های صورت‌گرفته هیچ‌چیزی در اختیار نداریم. اما، ما می‌دانیم که مارکس در این جلسه‌ها چه گفته است. گزارش مارکس به شورای عمومی درباره ارزش، قیمت و سود، با فصلی در جلد کتاب سرمایه منطبق با همین موضوع است. مارکس نظرات وستون را در دو نکته زیر جمع‌بندی نمود:

… نخست، میزان تولید ملی ثابت است، همان‌طوری‌که ریاضی‌دان‌ها می‌گویند، کمیتی یا مقداری ثابت است؛ دوم، این‌که مقدار واقعی دست‌مزدها، یعنی دست‌مزدها با مقدار کالاهایی اندازه گیری می‌شوند که کارگران قادرند بخرند، میزانی ثابت، و مقداری ثابت است.(۱۵)

این تئوری ضعیف به نتایج سیاسی غنی سوق داده شد. تغییرات در دست‌مزدها، افزایش‌ها یا کاهش‌ها، به‌هیچ‌طریقی بر استاندارد زندگی کارگران تأثیر نمی‌گذاد، پس چرا پول و انرژی جهت سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری، آماده سازی و غیره را تلف کنیم؟ ما دوباره قانون آهنین لاسال(Lassalle) را در ردای جدید فاضل‌تر اقتصاد سیاسی بورژوازی انگلیس در برابر خود داریم. مارکس درآغاز سخن‌رانی خود اظهار نمود: « این سخن‌ر‌انی را که وستون برایمان خواند، می‌توانست خلاصه شود.» و در واقع، درحالی‌که مارکس هم‌چنان به تحلیل «تئوری» وستون می‌پرداخت، به‌نظر می‌رسید که حتی خلاصه سخن‌رانی وستون نیز کاملا پوچ بود. مارکس سفسطه اقتصاد سیاسی بورژوایی را که از طرف «وستون خوش‌مشرب پیر» دفاع می‌شد، تحلیل نمود و نتایج تئوریک و عملی زیر را استخراج کرد:

نخست، افزایش عمومی مقدار دست‌مزدها می‌تواند منجر به افت نرخ عمومی سود گردد، ولی بطور کلی، بر قیمت کالاها تأثیر نمی‌گذارد.

دوم، تمایل عمومی تولید سرمایه‌داری نه جهت افزایش، بلکه کاهش میان‌گین استاندارد دست‌مزدهاست.

سوم،، اتحادیه‌های کارگری به‌خوبی به‌عنوان مراکز مقاومت علیه تخطی سرمایه عمل می‌کنند. آن‌ها تا اندازه ای به‌علت استفاده غیرعقلانی از قدرت خود شکست می‌خورند. بطورکلی، آن‌ها به جهت محدود کردن خودشان به یک جنگ چریکی علیه اثرات سیستم موجود، به‌جای این‌که هم‌زمان جهت تغییر آن کوشش نمایند، به‌جای استفاده از نیروهای سازمان‌یافته به‌عنوان اهرمی جهت رهایی نهایی طبقه کارگر، یعنی الغای نهایی سیستم دست‌مزدی شکست می‌خورند.(۱۶)

امروز، این پاسخ مارکس، پنجاه سال پس از مرگش، نیازی به تفسیر خاصی ندارد، برای این‌که دیدگاه‌های مارکس در خدمت به میلیون‌ها نفر تبدیل گشته است. فقط مجسم کنید که این امر چقدر برای مارکس سخت بوده تا در میان رهبری انترناسیونال درباره موضوع مهمی ادامه دهد که باید برای رهبران جنبش کارگری کاملا واضح باشد. اگرچه که مارکس چنین پاسخ علمی و جدی اثبات شده ای به وستون داد، اما از این‌جهت که در همه کشورها تردیدها و سردرگمی‌های زیادی وجود داشت، دقیقا در رابطه با این سئوال، تئوری‌های اشتباهی زیادی موجود بود.

نیازی به گفتن نیست، که بخش بزرگی از اتحادیه‌های کارگری انگلیس علاقه ای به چنین مسائلی نداشتند و انترناسیونال اول را به‌عنوان تشکیلاتی می‌دیدند که هیچ‌کس ملزم به عضویت در آن الزامی یا اجباری نبود. مارکس و انگلس مشاهده نمودند که چه‌گونه رهبران اتحادیه‌های کارگری و جنبش چارتیسی از نظر سیاسی ناپدید شدند، چه‌گونه بورژوازی موفق شد اتحادیه‌های کارگری سست مهار را رام کند، و آن‌ها را به زائده ای از احزاب بورژوازی تبدیل نماید. بنابراین، در ارتباط با وضعیتی که یکی از رهبران جنبش چارتیستی شروع به سخن‌رانی در هم‌کاری بین کارگران و بورژوازی نمود، رهبری جنبش کارگری انگلیس به‌شدت مورد انتقاد قرار گرفت، و مارکس در تاریخ ۲۴ نوامبر ۱۸۵۷ در نامه اش به انگلس نوشت:

در این‌جا جونز(Jones) نقش مضحکی بازی کرد، زیرا همان‌طوری‌که می‌دانید، خیلی پیش‌تر از بحران، وی بدون هیچ هدف مشخصی غیر از یافتن بهانه ای جهت آژیتاسیون طی دوره آرامش، کنگره چارتیستی را طراحی نمود… اما حالا وی به‌جای استفاده از بحران و تعویض بهانه غلط طراحی شده اش جهت تحریک مؤثر واقعی، به مزخرفاتش چسبیده، و کارگران را با سخن‌رانی‌هایش درباره هم‌کاری با بورژوازی شوکه کرده است…(۱۷)

برای مارکس و انگلس «سیرتکاملی» جونز(Jones) جالب بود. انگلس در ۷ اکتبر ۱۸۵۸ به مارکس نوشت:

حکایت جونز کاملا زشت و زننده‌ است– متعاقب شنیدن داستانش، فرد تقریبا باید باور کند که جنبش کارگری انگلیس در شکل و شمایل سنتی چارتیستی قدیمی‌ش باید کاملا محو شود، تا این‌که بتواند در شکل جدیدی در حفظ حیاتش تحول یابد … به‌علاوه، بنظرم می‌رسد که حرکت جدید جونز در رابطه با کوشش‌های کم و بیش موفق قبلی جهت چنین اتحادی، درواقع با این واقعیت مرتبط است که پرولتاریای انگلیس بیش‌تر و بیش‌تر بورژوایی می‌شود، به‌گونه ای‌که ظاهرا این بورژواترین همه ملت‌ها در نهایت می‌خواهد یک اشرافیت کارگری در کنار اشرافیت بورژوازی داشته باشدزیراکه برای ملتی که همه جهان را استثمار می‌کند، این موضوعی کم و بیش معمولی‌ست.(۱۸)

پیش از این انگلس در این نامه، موضوع نفوذ بورژوازی بر پرولتاریا و دلایل این‌که چرا کارگران انگلیس بورژوایی می‌شوند را مطرح می‌کند. هردو مارکس و انگلس مکررا به این موضوع رجوع می‌کنند.

مارکس در ۱۱ فوریه ۱۸۷۸ به دبلیو لیکنشت(W. Liebknecht) نوشت:

به علت دوران فسادی که متعاقب ۱۸۴۸ بوجود آمد، طبقه کارگر انگلیس بتدریج، بیش‌تر و بیش‌تر تضعیف شد و روحیه اش را از دست داد و درنهایت به زائده حزب «بزرگ» لیبرال، یعنی حزب برده داران خود– کاپیتالیست‌ها– درآمد. رهبری طبقه کارگر انگلیس بطور کامل به دست رهبران فاسد اتحادیه‌های کارگری و آژیتاسیون‌های حرفه ای افتاد.(۱۹)

درنتیجه، مارکس دوره مشخصی روشنی را اعلام نمود که انحطاط روحیه انقلابی در اتحادیه‌های کارگری و جنبش کارگری انگلیس شروع شد.

این امر هم‌زمان با زوال جنبش چارتیستی بود.

برخی از اتحادیه‌های کارگری تقریبا در راه اندازی اولین انترناسیونال هم‌درد بودند، اما سایرین از همان نخست، انترناسیونال را فقط به‌عنوان منبعی احتمالی جهت کمک مادی در صورت اعتصاب‌ها درنظر می‌گرفتند. مارکس در ۲۵ فوریه ۱۸۶۵ به انگلس نوشت:

تا آن‌جایی‌که به اتحادیه‌های کارگری لندن برمی‌گردد، ما روزانه عضو جدیدی داریم، به‌گونه‌ای‌که ما بتدریج به یک نیرو تبدیل می‌شویم. ولی از این به‌بعد مشکلات شروع می‌شود.(۲۰)

مشکلات این‌هایند:

این‌که عضویت به‌هیچ نحوی ثابت نمی‌کرد که اتحادیه‌های کارگری واقعا جذب برنامه انترناسیونال اول می‌شوند. مارکس این موضوع را درک نمود، اما باز هم جهت عضویت اتحادیه‌های کارگری در انجمن انترناسیونالیستی کارگران اهمیت زیادی قائل بود. مارکس در ۱۵ ژانویه ۱۸۶۶ به کوگلمان(Kugelmann) نوشت:

ما موفق شدیم تا تنها سازمان واقعا بزرگ کارگری– اتحادیه‌های کارگری انگلیس را به جنبش حذب کنیم، زیراکه پیش‌تر منحصرا به مسائل دست‌مزد علاقه‌مند بودند.(۲۱)

به‌هرحال مارکس درک نمود که اتحادیه‌های کارگری تا حد زیادی حرف آخرشان را نزده اند، و این‌که برخوردها با رهبران اتحادیه‌های کارگری احتناب ناپذیرست. زیراکه شایعه ای در میان اتحادیه‌های کارگری انگلیس پخش شده که انجمن انترناسیونال کارگران ممکن‌ست طی اعتصاب‌ها کمک مادی ارائه نماید، برخی از رهبرانی که هیچ‌گونه ارتباطی با سوسیالیسم نداشته‌اند، شروع به دویدن به‌سوی انترناسیونال کرده اند. مارکس در ۱۱ سپتامبر ۱۸۶۷ به انگلس نوشت:

ارازل و اوباشان انگلیسی در میان اتحادیه‌های کارگری که بیش از حد برایشان «زیاده روی» کردیم، اینک به سوی ما می‌دوند.(۲۲)

روشن است که آن‌ها برای چه چیزی می‌دوند. آن‌ها فقط به کمک‌های مادی و نه چیز دیگری علاقه‌مند اهستند. چگونگی ارزیابی مارکس از اتحادیه‌های کارگری انگلیس را می‌توان از نامه اش به کوگلمان درک نمود، که در آن چنین می‌نویسد:

… فعلا فقط جنبش کارگری روستایی در انگلیس پیش‌رفت را نشان می‌دهد؛ کارگران صنعتی پیش از هرچیزی باید از رهبران کنونی‌اش رها شود. زمانی‌که من آن‌ها را در کنگره لاهه محکوم نمودم، می‌دانستم که خودم را جهت بدنامی و تهمت و غیره آماده کرده ام، اما چنین عواقبی همیشه برای من مهم نبوده است. مردم در این‌جا و آن‌جا به‌تدریج درک می‌کنند که من با آن محکومیت فقط انجام وظیفه نموده ام.(۲۳)

دلیل این وضعیت اتحادیه‌های کارگری در انگلیس چیست؟ چرا بخش‌های قابل‌توجهی از کارگران بیش‌تر و بیش‌تر بورژوا می‌شوند؟ در آثار انگلس صفحات درخشانی می‌بینیم که به توصیف جنبش کارگری انگلیس اختصاص داده است. این آن‌چیزی‌ست‌که در ۱۷ ژوئن ۱۸۷۸ انگلس به برنشتاین(Bernstein) نوشت:

سال‌هاست و امروزه که جنبش‌های کارگری انگلیس در دایره تنگی از اعتصاب‌ها جهت دست‌مزدهای بیش‌تر و ساعات کاری کم‌‌‌‌‌‌تر، فعالیت کرده اند، بدون این‌که راه حلی پیدا کنند. بعلاوه، این اعتصاب‌ها نه مناسب هستند و نه به‌عنوان ابزاری جهت تبلیغ و سازمان‌دهی، بلکه به‌عنوان هدفی نهایی دیده می‌شوند. اتحادیه‌های کارگری براساس و به موجب اصول اساسنامه ای، هرگونه اقدام سیاسی و بنابراین شرکت در فعالیت‌های عمومی طبقه کارگر را به‌عنوان یک طبقه محروم می‌کند. ازنظر سیاسی کارگران به رادیکال‌های محافظه کار و لیبرال، به پیروان وزارت دیزرائیلی( Beaconsfield Disraeli) و پیروان وزارت گلدستون(Gladstone) تقسیم گشته اند. بنابراین، در این‌جا ما می‌توانیم تنها درباره جنبش کارگری تا آن‌جایی صحبت کنیم که اعتصاب‌ها انجام می‌شود، هر چه که موفق باشند یا نباشند، نمی‌توانند جنبش را یک گام بجلوتر ببرند. هنگامی‌که چنین اعتصاب‌هایی، که بیش‌تر، طی سال‌های اخیر رکود اقتصادی اکثرا توسط خود کاپیتالیست‌ها فراخوان داده می‌شدند، تابهانه ای جهت بستن کارخانه‌هایشان داشته باشند، هنگامی‌که چنین اعتصاب‌هایی که طبقه کارگر طی آن حتی یک گام بجلو برنداشته، به نسبت یک مبارزه جهانی– تاریخی بزرگ‌نمایی می‌شوند… پس بنظر من، این اعتصاب‌ها فقط می‌توانند مضر باشد. ما نباید در باره این واقعیت سکوت کنیم که اینک هیچ جنبش کارگری واقعی به‌معنای قاره ای کلمه در این‌جا وجود ندارد.(۲۴)

بازهم انگلس به این مسئله برمی‌گردد. انگلس در ۱۲ سپتامبر ۱۸۸۲، در نامه اش به سئوال کائوتسکی(Kautsky) مبنی براین‌که کارگران انگلیسی درباره سیاست استعماری چه فکر می‌کنند، پاسخ می‌دهد:

آن‌ها درباره این امر همان تفکری را دارند که آن‌ها درباره سیاست در کُل دارند، همان تفکر بورژوازی را دارند. برای این‌که در این‌جا حزب کارگری وجود ندارد، فقط رادیکال‌های محافظه کار و لیبرال وجود دارند و کارگران هم از انحصار جهانی و بازارهای استعماری انگلیس روحیه می‌گیرند.(۲۵)

دلایلی که انگلیس را به چنین وضعیتی رسانده، نمی‌تواند برای همیشه ادامه یابد. باید جایگاه خاص اشغال شده انگلیس در بازار جهانی خاتمه یابد. انگلس ارتقای جنبش سیاسی کارگری انگلیس را مشروط به از دست دادن موقعیت انحصاری انگلیس در بازار جهانی دانست. انگلس در نامه اش به ببل(Bebel) در ۲۰ اوت ۱۸۸۳ نوشت:

دراین‌جا اما جنبش واقعی طبقه کارگر فقط زمانی توسعه می یابد که اتفاق غیرمترقبه ای بیفتد و کارگران احساس کنند که انحصار جهانی انگلیس شکسته شده است. زیربنای اقتصادی و مشارکت در سُلطه بازار جهانی، علت بی‌اعتباری سیاسی کارگران انگلیسی بوده و هست.(۲۶) در استثمار اقتصادی، این انحصارها کارگران را بدنبال بورژوازی می‌کشاند، اما همیشه در سودش شریک هستند، و طبیعتا، از نظر سیاسی، به دنباله‌روی از «حزب بزرگ لیبرال» کشانده می‌شوند تا برایشان تیکه نانی پرت کند، اتحادیه‌های کارگری و حق اعتصاب را به‌رسمیت می‌شناسد، تا از مبارزه جهت کار روزانه نامحدود دست کشیده و به بخش زیادی از کارگران دست‌مزد بیش‌تر و حق رأی داده می‌شود. اما اگر آمریکا و رقابت مشترک کشورهای صنعتی دیگر در این انحصار شکاف قابل توجهی ایجاد نماید(تا آن‌‌جایی‌که به آهن برمی‌گردد، زمانش دور نیست، اما متآسفانه درباره پنبه هنوز این‌چنین نیست)، شما خواهید دید که اوضاع در این‌جا نیز تغییر خواهد کرد .(۲۷)

انگلس به‌درستی شروع تغییر رادیکال در جنبش کارگری انگلیس را پیش‌بینی نمود؛ به‌هرحال، وی توانست ریشه ژرف انحصار انگلیس را در میان توده ها ببیند و این‌که چه‌مدت و چه‌قدر طبقه کارگر انگلیس باید هزینه موقعیت ممتازی را بپردازد که دهه‌ها بازار جهانی را اشغال کرده بود. رهبران اتحادیه‌های کارگری نه‌فقط دنباله‌رو احزاب بورژوازی بودند و امروزه هم هستند، بلکه تبدیل به سرسخت‌ترین دشمنان جنبش انقلابی درحال رشد گشته اند. انگلس در نامه اش در ۸ دسامبر ۱۸۸۲، مارکس را درباره واقعیت جالب زیر مطلع ساخت:

درباره هیئت نمایندگی اتحادیه‌های کارگری: وقتی‌که در جلسه «احتمال‌گران»(Possibilists)، فرانسوی‌ها سرود مارسیر(Marseillaise) را به افتخار آن‌ها خواندند، عالی‌جناب شیپتون(Shipton) و کارکنانش فکر کردند که آن‌ها باید با این چالش مواجه شوند و هم‌آوا «خدا ملکه را حفظ کند» را بخوانند.(۲۸)

پس، تعجبی ندارد که مارکس و انگلس نسبت به آن عده از رهبران اتحادیه‌های کارگری احساس نفرت می‌کردند که اتحادیه‌های کارگری را بیش‌تر و بیش‌تر از مأموریت تاریخی‌یشان دور می‌کردند. آن‌کسی که می‌خواهد جنبش اتحادیه‌های کارگری مدرن انگلیس را درک نماید، باید آن‌چیزهایی را مطالعه نماید که بنیان‌گذاران مارکسیم درباره دلایل عدم غلبه بر عقب‌ماندگی، بورژوایی شدن پرولتاریای انگلیس، نخستین گام‌ها و توسعه بیش‌تر اتحادیه‌های کارگری نوشته اند.

نوشتهالازوفسکی

برگردانآمادور نویدی

برگردانده شده از:

Marx and the Trade Unions

A. Lozovsky

Marx and the Trade Union Movement in England

Chapter IV

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch04.htm

منابع:

1. Engels, Condition of the Working Class in England.

2. Ibid.

3. Ibid.

4. Marx, Capital, Vol. I.

5. Ibid.

6. Minutes of the General Council of the International Workingmen’s Association, Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

7. Gustav Jaeckh, Die Internationale, p. 13, Leipzig, 1904.

8. Minutes of the General Council of the International Workingmen’s Association, Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

9. Sec Sydney and Beatrice Webb, History of Trade Unionism. New ed. 1902, pp. 217-18.

10. Italics mine.—A. L.

11. Marx-Engels, Selected Letters (German ed.), p. 401.

12. Marx and Engels, Letters, Collected Works (German ed.), Part III, Vol. 3, p. 197.

13. Marx and Engels, Correspondence in the Socialist Movement of Marx and Engels, April, 1913, p. 147.

14. Minutes of General Council of I.W.A. Archives, Marx-Engels-Lenin Institute.

15. Marx, Value, Price and Profit, p. 10 (Allen & Unwin).

16. Ibid., pp. 93-94

17. Marx and Engels, Letters.

18. Marx and Engels, Collected Works (German ed.) Part III, Vol. 2, p. 339.

19. Archives of Marx and Engels, vol. V, p. 383, Marx-Engels-Lenin Institute, Moscow.

20. Marx and Engels, Collected Works (German ed.), Part III, Vol. 3, p. 233.

21. Marx, Letters to Kugelmann, with introduction by Lenin, p. 33. Martin Lawrence, Ltd.

22. Marx and Engels, Unedited letters in the Socialist Movement, May-June, 1914, p. 288.

23. Marx, Letters to Kugelmann. p. 135. Martin Lawrence, Ltd.

24. Archives of Marx and Engels, p. 136, Marx-Engels-Lenin Institute, Moscow, 1923.

25. Archives, Marx and Engels, pp. 203-04.

26. Italics mine.—A. L.

27. Archives, Marx and Engels, p. 225.

28. Marx and Engels, Collected Works (German ed.) Part III, Vol. 4, p. 510.




!
ما داریم از گرسنگی می میرم!
فریادهایی از غزه شما وعده به رسمیت شناختن فلسطین را در سپتامبر می دهید

فرح نوتاش ـ 01.08.2025

آیا ما روز بعد را خواهیم دید؟ چه بماند تا به سپتامبر آینده!

من دارم از گرسنگی می میرم. دو تا از فرزندانم از گرسنگی در آغوش من

جان سپرده اند.

خانه های ما ویران شده اند. بیشتر ما جایی برای خواب نداریم. ما آب نداریم. ما توالت نداریم. ما حمام نداریم. ما آشپز خانه نداریم. ما برق نداریم. کودکان ما مدرسه و درس ندارند.

سگ های خیابانی از علف های  کنار خیابان برای نمردن تغذیه می کنند.

در خیلی از چادرها نیز، بعضی از انسان ها همینکار را می کنند.

اسرائیلی ها ما را با گلوله و یا با گرسنگی می کشند. بعضی وقت ها جمعیت های گرسنه که در پی غذا هستند نیز بمباران می شوند. وقتی ما برای غذا می رویم به ما تیر اندازی می شود. زندگی خارج از استاندارد های انسانی در غزه غیر قابل تصور است. غزه…غزه…غزه…

در اینجا بیمارستانی نیست. و کسی معالجه نمی شود.

همه جا ویرانی… خاک و کثافت است و هیچ سایه ای نیست.

وقتی 15 کشور به رسمیت شناختن فلسطین را اعلان می کنند ، ما حتا توان تبریک گفتن به هم را نداریم.

ما غذا می خواهیم.  ما از جهان خواهان کمک برای غذا هستیم. ما نیاز به غذای فوری داریم. ما وسائل غذا پزی نداریم. ما آشپز خانه نداریم. ما آب و اجاق نداریم. ما نیازمند دارو و پزشک و بیمارستان هستیم. ما نیاز به صلح داریم. ما نیاز به کشورمان داریم. ما نیاز به کمک های فوری برای غذا داریم. ما خواهان احترام به عنوان انسان هستیم.

این ها بخش هایی کوچک از درد نامه های رسیده  از غزه اند.

وعده های سر خرمن سپتامبر، اصلا وظایف فوری ما، برای نجات مردم غزه را، که تحت فشار قحطی تحمیلی هستند، تخفیف نمی دهد.

از کشورهایی که فلسطین را در قلبشان و در کلامشان به رسمیت شناخته اند، انتظار می رود که از سازمان ناتو، یا هر بازوی عمل، بخواهند که به اسرائیل حمله کرده و نتان یاهو را دستگیر کنند. این ها اولین اقدامات لازمه برای باز گشودن راه کمک به مردم تحت شدیدترین فشار های غیرانسانی هستند.

 www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power




به جی ـ دی ـ ونس مشاور ریاست جمهوری آمریکا

فرح نوتاش 07.07.2025

لطفا زیاد بادش نکنید، ظرفیتش کم است و می ترکد!

در این دنیای حیرت زده، اعمال ضد انسانی، نمی توانند به عنوان دکترین ارتقاء یابند! چاپلوسی برای منافع شخصی، از کسی که فاقد تشخیص خطر برای انسان های دیگراست، بی صداقتی و خیانت به انسانیت نامیده می شود. و همه آن را می بینند!

آنچه که دونالد ترامپ در ایران انجام داد، حملۀ بسیار خطرناکی بود که زندگی میلیون ها انسان، نادیده گرفته شده بود. آن می توانست باعث آشوب فاجعه ای برای جهان باشد. آن می توانست مسبب یک مصیبت ، برای یک دوره حد اقل پنجاه ساله گرفته، تا پایان جهان بشود.

آن حمله فقط می توانست توسط یک شخص تهی مغز، با معلوماتی در حد صفر نسبت به فعالیت های هسته ای انجام شود.

بنابراین جهان باید سپاسگزار رژیم وحشتناک ملایان به سبب تخلیه اورانیوم غنی شده از تاسیسات فوردو، قبل از حمله ترامپ باشد.

دونالد ترامپ شخص کم سواد، از نظر ذهنی نابالغ، و خود خواهی است که تحت تاثیر نتان یاهوی بیمار روانی است. این مرد در مقامی است که در خور آن نیست. و جهان می داند، که دلیل آن مبالغ هنگفتی است که سخاوتمندانه خرج رسیدن او به این مقام شده است. کاری که او در ایران کرده است، نادیده گرفتن محض زندگی میلیون ها انسان بوده است. و در کنار آن نادیده گرفتن تمدن انسانی، و تمام دستاوردهای آن، چون، سازمان ملل، و تمام قوانین و مقرارات انسانی!

مردم جهان از حملۀ او به ایران بینهایت حیرت زده شده بودند. ولی قبل از عکس العمل آنان، ایران اعلان کرد که تاسیسات فوردو، از اورانیوم غنی شده تخلیه شده بود. بعد از

آن، ترامپ اصرار داشت که نخیر، اورانیوم غنی شده از آنجا تخلیه نشده است! و وقتی مردم دیدند که خطری نبود، دیگر عکس العملی نشان ندادند.

در نتیجه، تمام مخارج آمریکا، برای انتقال آن همه بمب های سنگین، و آن صد هواپیمای جنگنده، و تمام آن بمباران ها، بر روی تاسیسات خالی فوردو، به هدر رفته است!

بنابراین، ترامپ خیت و گیج و سردر گم، از این رو شروع به اصرار، که مواد رادیو اکتیو در تاسیسات بمباران شده بوده! و برای فائق آمدن بر این پیروزی مسخره و نجات موقعیت خود در این شرایط مضحک،اعلان صلح کرد.

و سعی کرد باخت خودش را با اعلان صلح به پوشاند.

از این رو مردم ایران دیدند که ترامپ برای زندگی آنان ارزشی قائل نیست.

لطفا فکر نکنید که مردم دنیا متوجه نیستند و شما می توانید هر مزخرف نامربوطی را به عنوان دکترین تحمیل کنید! شما فقط می توانید آن را دکترین بربریت بنامید.

این پرزیدنت، برای شکستن قوانین مدنیت سازمان ملل، باید فورا دستگیر و به دادگاه برده شود.

و تمام مشاورین ترامپ برای اجازه دادن و همراهی با او، در نادیده گرفتن قوانین سازمان ملل، شریک این جرم عظیم هستند. ترامپ برنده نیست، ولی او تین اجر نابالغی است که تا بلوغ فاصلۀ زیادی دارد!

و اعضای نژاد پرست ناتو، همچنان منتظرند تا تمام مردم فلسطین کشته شوند، تا پیروزی نتان یاهوی قاتل را، بر کودکان گرسنۀ غزه جشن بگیرند. چرا او را متوقف نمی کنند؟ چرا فکر می کنند، که او حق دارد 200 بمب هسته ای داشته باشد؟ و دیگران را برای داشتن انرژی هسته ای بکشد!

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۳) مبارزه علیه لاسالیسم و انواع اپورتونیسم آلمانی

نوشتهالازوفسکی

برگردانآمادور نویدی

مبارزه علیه لاسالیسم و ​​سایر اشکال فرصت‌طلبی آلمانی

مارکس توسعه جنبش کارگری در آلمان را به‌دقت از نزدیک دنبال می‌نمود.انقلاب ۱۸۴۸ در بالاترین نقطه اوج فعالیت جنبش کارگری در آلمان در آن دوره بود. متعاقب سال ۱۹۴۸، موج (انقلابی) شروع به فروکش نهاد، جنبش کارگری انشعاب کرد، و بخش‌ عمده عناصر انقلابی مجبور شدند که به فرانسه، انگلیس و آمریکا مهاجرت نمایند. در خود آلمان انواع تشکلات دوستانه، تعاونی و اتحایه‌های کارگری دیگر بدوی ظهور نمودند.

مارکس و انگلس با هردو، طبقه کارگر انقلابی مهاجر و عناصر انقلابی درون کشور تماس‌شان را حفظ نمودند. متعاقب سال ۱۹۴۸، یک دوره انفعال سیاسی و ایدئولوژیکی برقرار شد و شماری از هم‌راهان مارکس جنبش انقلابی را ترک نمودند. در آن‌زمان مارکس با انرژی زیادی روی اصلاحات نهایی جهان‌بینی فلسفی‌ و سیستم اقتصادیش، کار می‌کرد، و هم‌زمان به فعالیت‌های ادبی و سیاسی ادامه می‌داد. وقتی‌که شدت سرکوب‌ها در اواخر دهه ۱۸۵۰ در آلمان کاهش یافت، جنبش کارگری احیاء شد. در سال ۱۸۶۳، لاسال اتحادیه عمومی کارگران را سازمان‌دهی نمود، و زیرکانه موضوع وظایف سیاسی و حقوق طبقه کارگر را مطرح نمود. لاسال که در لحظه احیای جنبش کارگری پابه‌عرصه گذاشت، واکنشی به تغییر در حال و هوای توده های کارگری بود و به‌همین‌دلیل اتحادیه عمومی کارگران بسیار محبوب شد. مارکس و انگلس ارزش لاسال را دانستند: مارکس در ۱۰ مارس ۱۸۵۳ به انگلس نوشت: «لاسال، علی‌رغم همه ًاماًهایس، راسخ و پُرانرژی‌ست.»(۱) و در ۱۸ ژوئیه سال ۱۸۵۳به انگلس نوشت: «لاسال تنها فرد‌ی‌ست‌که هنوز جرأت دارد با لندن مکاتبه کند و ما باید مطمئن گردیم که از این‌کار خسته نشود.»(۲) مارکس در نامه اش به شوایتزر(Schweitzer) بتاریخ ۱۳ اکتبر ۱۸۶۸ نوشت: « لاسال جنبش کارگری آلمان را بعداز ۱۵ سال خواب زمستانی، دوباره بیدار نموده است. این شایستگی وی برای همیشه در تاریخ ثبت می‌شود.»(۳)

بااین‌وجود، مارکس و انگلس از همان نخست، شماری از کاستی‌های جدی را در تئوری و عمل لاسال مشاهده نمودند. با آشکار شدن خط اشتباه لاسال، اختلافات بالا گرفت. لاسال به مبارزه کارگران جهت حق تشکل بدگمان بود و در اعتصاب‌ها هیچ فایده ای نمی‌دید.

«حق تشکل‌ کارگران نمی‌تواند هیچ فایده ای برای‌شان داشته باشد. آن‌ها نمی‌توانند در شرایط کارگران بهبود جدی به ارمغان بیاورد.»

این‌هادلایل لاسال هستند. لاسال درمورد «تجارب غمناک» اعتصاب‌گران بریتانیایی صحبت نمود. وی مبارزه جهت افزایش دست‌مزد را بی‌فایده درنظر می‌گرفت، زیرا که طبقه کارگر نمی‌تواند قانون آهنین دست‌مزدها را تغییر دهد، قانونی‌که، طبق گفته لاسال، سنگ بنای کُل قوه ادراک اقتصادی بود. به‌عنوان یک اکسیر جهت همه مشکلات، لاسال دو خواسته مطرح نمود: حق رآی عمومی و دادن سوبسید(یارانه) دولتی به شرکت‌های تولیدی. در نتیجه، لاسال مبارزه اقتصادی طبقه کارگر را رد و سودمندی اتحادیه‌های کارگری را انکار نمود.

مارکس مخالف کُل برداشت لاسال بود.

مارکس در نامه اش به انگلس مورخ ۱۳ فوریه ۱۸۶۵ نوشت: «لاسال مخالف جنبش سازمان‌دهی اتحادیه‌ها بود.» «لیبیکنشت(Liebknecht) برخلاف خواسته لاسال، اتحادیه‌هایی را در میان کارگران انتشاراتی برلین سازمان‌دهی نمود.»

دیدگاه لاسال درباره اتحادیه‌های کارگری و شرکت‌های صنعتی، با انتقاد مارکس و انگلس روبه‌رو شد، زیراکه آن‌ها بلافاصله دریافتند که اتحادیه عمومی کارگران یک حزب خرده بورژوایی عجیب و غریب با سرشتی عمیقا سکتاریستی است.

جدال بین مارکس و لاسال در رابطه به‌ا باصطلاح قانون آهنین دست‌مزدها شروع شد. درواقع، این قانون آهنین دست‌مزدها، صرفا تکرار تئوری پرودونیستی(Proudhonist) و قانون جمعیت مالتوسیان(Malthusian) بود. سرشت این تئوری چیست؟ مهم نیست که کارگر چه‌کار کند، مهم نیست که وی چه‌قدر سخت مبارزه کند، وی قادر به بهبود وضعیتش نمی‌شود. این تئوری با انکار و پوچی مبارزلت اقتصادی سازمان‌دهی شده نتوانست با توافق مارکس هم‌راه شود. مارکس قانون آهنین دست‌مزدها را با اثبات به این‌که دست‌مزدها از دوبخش تشکیل شده اند، به‌شدت مورد انتقاد قرار داد. دست‌مزدها شامل یک حداقل فیزکی و یک حداقل اجتماعی هستد؛ حداقل اجتماعی با شرایط اجتماعی و تاریخی تغییر می‌کند. لاسال نه فقط بر قانون آهنین دست‌مزدهایش پافشاری نمود، بلکه بیش‌تر و بیش‌تر به سمت و سوی سوبسیدهای دولتی رفت.

«من بارها تأکید نموده ام که خواهان شراکت‌های فردی و داوطلبانه هستم، ولی برای این‌که این‌ها به‌وجود بیایند، باید سرمایه ضروری را از طریق اهدای اعتبارات دولتی دریافت نمایند.»(۴)

«جهت رهایی طبقه خود، نه فقط جهت رهایی چند کارگر منفرد، بلکه خود نیروی کار‌، میلیون‌ها و میلیون‌ها تالر– سکه بزرگ نقره آلمانی(thalers) نیازست، و این‌ها فقط از طریق دولت و قانون می‌تواند اهدا گردد.»(۵)

لاسال مشکل نیروی کار را این‌گونه حل نمود. ما نخست باید برای حق رأی عمومی مبارزه کنیم؛ «دولت میلیون‌ها تالر اهدا کند.» آیا مارکس می‌توانست علیه این مدینه فاضله مُضر و مطلقا خرده بورژوایی لاسال موضع نگیرد؟

مارکس در در ۹ آوریل ۱۸۶۳، به انگلس نوشت:

اتزیگ … [لاسال – ای– ال] پریروز نامه سرگشاده اش را برایم به کمیته مرکزی کارگران جهت کنگره کارگران لایپزیگ(بخوانید نوع کارگران قدیمی) فرستاد. وی با تظاهر، جملاتی را نوشته که از ما اقتباس نموده است، و خودش را درست شبیه به دیکتاتور آینده کارگران درنظر می‌گیرد، و وی «سرزنده و به‌راحتی» (کلمه به‌کلمه) جدال بین دست‌مزدها و سرمایه را حل و فصل می‌نماند. یعنی، کارگران را باید جهت حق رأی عمومی تهییج کند و بعدا اشخاصی از این نوع را که « به سلاح ساده علم» مسلح هستند به مجلس نمایندگان بفرستند، و تا بعدا آن‌ها با سرمایه ای که دولت جهت آن پیش‌پرداخت می‌کند، کارخانه‌های کارگری را سازمان‌دهی کنند، و این بنگاه‌ها بتدریج کل کشور را در برگیرند. در هر حال، به‌طور شگفت‌آوری این امر جدیدی‌ست.(۶)

مارکس اینٰ‌گونه علیه لاسال موضع گرفت؛ نخست، به‌خاطر این‌که لاسال به یک برنامه غلط پایبند بود؛ سپس این‌که لاسال به تاکتیک‌های غلط پایبند بود؛ و بالاخره، به‌خاطر این‌که وی سازمانی داشت که به‌درستی ساخته نشده بود.

شوایتزر(Schweitzer)، که متعاقب مرگ لاسال رئیس اتحادیه عمومی کارگران آلمان شد، از حق تشکل حمایت کرد و حتی از مبارزه جهت دست‌مزدها استقبال نمود. به‌هرحال، اگرچه که شوایتزر از آموزگارش روی برگرداند، اما بازهم در مجموعه مقالاتش به نتایج زیر رسید:

۱) اعتصاب از روی ناچاری از نقطه نظر اقتصادی یک شکست است.

۲) بااین‌حال، اعتصاب ابزاری عالی جهت تهییج جنبش کارگری و ارتقاء آن به قله ای‌ست که طبقه کارگر جهت درک طبقاتی مطبوع خود به‌اندازه کافی رشد کرده باشد.

۳) در جایی‌که جنبش کارگری بتواند آشکارا جهت هدف غایی ابراز وجود کند، اعتصاب‌ها، به‌عنوان یک قانون نباید تحریم شود، زیراکه طبقه کارگر جهت دست‌یابی به هدف غایی خود– تغییر پای‌گاه‌های اجتماعی– به همه توان خود نیاز دارد– چون اعتصاب‌ها، بدون این‌که به سود مفروض – افزایش دست‌مزهاد دست یابد، توانایی بسیاری را از یک هدف مشترک منحرف می‌سازد.(۷)

جهان‌بینی شواتزر مانند جهان‌بینی لاسال رُک و پوست‌کنده نیست. نُت‌های جدیدی از استدلالت وی را می‌توان شنید– وی، هم موافق و هم مخالف بود. شوایتزر در سال۱۸۶۸ ابتکار تشکیل کنگره ملی کارگران در آلمان را «به‌منظور پیش‌برد جنبش از طریق توقف کار» به‌دست گرفت. هدف این کنگره تحکیم اتحادیه‌های کارگری از قبل موجود و سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری جدید بود؛اما اتحادیه‌های کارگری تازه سازما‌ن‌یافته علیه اصول سازمانی و عمومی لاسالیسم اعتصاب نمودند.

مارکس از نزدیک و با دقت، تکامل تدریجی اتحادیه عمومی کارگران آلمان را دنبال می‌نمود، زیراکه می‌دانست در میان حامیان لاسال، به‌ویژه درباره مسئله حق تشکل آشفته‌فکری حکم‌فرماست. مارکس در نامه اش به انگلس در ۱۸ فوریه ۱۸۶۵ نوشت:

«گروه‌هایی که اتحادیه‌های کارگری از آن‌ها به‌وجود می آیند، نه‌فقط به‌عنوان ابزاری جهت سازمان‌دهی طبقه کارگر علیه بورژوازی خیلی مهم‌اند– بلکه اهمیت این ابزار در این واقعیت نهفته است که حتی کارگران آمریکا، علی‌رغم وجود حق رأی و جمهوری، بدون آن‌ها نمی‌توانند از عُهده کار برآیند– اما در پروس(Prussia) و آلمان می‌بینیم که حق تشکل نه‌فقط نقض سُلطه پلیس و بوروکراسی است؛ بلکه قانون «کارگران مزرعه» و اقتصاد طبقه اشرافیت را در روستا پاره می‌کند؛ بطور خلاصه، این اقدامی جهت اعطای حق رأی به اکثریت رعایاست، که حزب مترقی را معیار قرار می‌دهد، و هر حزب بورژوازی در اپوزیسیون پروس، چنان‌چه دیوانه نباشد، می‌تواند زودتر صد بار بیش‌تر از دولت پروس، به‌ویژه دولت بیسمارک(Bismarck) اعطا نماید.»(۸)

مارکس در همان نامه درباره ایده ارائه شده لاسالی سوبسید دولتی ادامه می‌دهد. این آن‌چیزی‌ست‌که مارکس درباره این «سوبسید دولت ملوکانه پروس به شرکت‌های تعاونی …» می‌نویسد.

شکی نیست که ناامیدی در توهم لاعلاج لاسال درباره مداخله سوسیالیستی از طرف دولت پروس فرا می‌رسد و منطق چیزها آشکار می‌شود. اما افتخار حزب کارگران ایجاب می‌کند که حتی پیش از این‌که شالوده سُست آن‌ از طریق تجربه ازبین برود، از توهمات مشهود احتراز نماید. طبقه کارگر یا انقلابی‌ست یا هیچ‌چیز.(۹)

این نامه خوب مارکس به انگلس، احساس ضدیت مارکس نسبت به اصول لاسال را نشان می‌دهد. طبقه کارگر یا انقلابی‌ست یا هیچ. این‌ چیزی‌ست که خط عمل کارل مارکس راتعریف می‌کند.

از نظر مارکس اتحادیه عمومی کارگران، سازمانی سکتاریستی درنظر گرفته می‌شد و بارها به این‌موضوع برمی‌گشت. مارکس در نامه اش به شوایتزر، پیوسته این دیدگاهش را در باره سرشت اتحادیه کارگران عمومی ابراز نمود. وی یک تعریف کلاسیک منصفانه از چیزی‌که سکتاریستی‌ست ارائه داد. این آن‌چیزی‌ست‌که مارکس در نامه اش به شوایتزر در ۱۳ اکتبر ۱۸۶۸ نوشت:

فقط بدین‌دلیل که [لاسال] بنیان‌گذار یک حزب سکتاریستی بود، منکر همه روابط طبیعی با جنبش کارگری در آلمان شد. وی همان اشتباهی را تکرار نمود که پرودون مرتکب شده بود، یعنی به‌دنبال مبنایی واقعی جهت آژیتاسیون خود در میان عناصر واقعی جنبش طبقاتی نبود، بلکه می‌خواست مطابق با یک دستورکار غیرعملی خاص، دکترینی برای این جنبش تجویز نماید.

تضاد بین یک جنبش سکتاریستی و یک جنبش طبقانی را شما خودتان تجربه نموده اید. این فرقه دلیل وجودیش[raison d’être ] و نقطه افتخارش[point d’honneur] ] را نه در چیزی‌که در اشتراک با جنبش طبقاتی است، بلکه در آزمونی خاص (shibboleth) می‌بیند که آن‌را از این جنبش متمایز می‌نماید. ولی وقتی که شما جهت تأسیس اتحادیه‌های کارگری پیش‌نهاد تشکیل یک کنگره در هامبورگ را دادید، آن‌وقت فقط قادر شدید مقاومت سکتاریستی را از طریق تهدید به استعفا از پُست شریف ریاست شکست دهید. به‌اضافه، شما مجبور شدید شخصیتی دوگانه به‌خود بگیرید، تا اعلام نمائید که زمانی‌ به‌عنوان رهبر یک فرقه، و زمانی دیگر به‌عنوان عضو جنبش طبقاتی عمل کرده اید.

منحل کردن اتحادیه عمومی کارگران آلمان، این انگیزه را به شما داد تا گام مهمی به‌جلو بردارید و اعلام نمائید، اگر دوست دارید ثابت کنید که اینک دوره جدیدی از توسعه رسیده، و این‌که این جنبش سکتاریستی به اندازه کافی پخته شده است که در جنبش طبقاتی ادغام شود، و به همه «ایسم ها» پایان دهد… تا آن‌جایی‌که به محتوای واقعی این فرقه مربوط می‌شود، (این فرقه آن محتوا) را به عنصری از دارایی مانند همه فرقه‌های کارگری سابق به جنبش عمومی معرفی کرد. به‌جای این، شما درواقع خواهان آن شدید که جنبش طبقاتی خود را تابع یک جنبش سکتاریستی خاص نمائید. نارفیقان شما از این امر نتیجه‌گیری کرده اند که آرزوی شما حفظ «جنبش کارگری خودتان» بهرقیمتی است..(۱۰)

درست پیش از کنگره هامبورگ، هنگامی‌که شوایتزر پیش‌نویس اساسنامه اتحادیه عمومی جدیدش را برای مارکس ارسال نمود، مارکس  با استفاده از این فرصت از این پیش‌نویس ارسالی انتقاد شدید نمود. مارکس فدراسیون اتحادیه‌های کارگری را واهی، و تمرکز بوروکراتیک را به‌ویژه برای آلمان بشدت خطرناک درنظر گرفت.

مارکس در نامه‌اش مورخ ۱۳ سپتامبر ۱۸۶۸ به شوایتزر نوشت:

درباره پیش‌نویس قانون اساسی، و در ارتباط با مسائل اصولی، من آن‌را یک شکست می‌دانم، و براین باورم که بیش‌تر از هر شخص معاصر دیگری در اتحادیه‌های کارگری تجربه دارم. در این مرحله، بدون این‌که وارد جزئیات بشوم، من صرفا می‌گویم که این سازمان، درحالی‌که برای انجمن‌های پنهانی و جنبش‌های سکتاریستی خیلی مناسب است، اما در تضاد با سرشت اتحادیه‌های کارگری است. من بی پرده (رک و راست) اعلام می‌کردم که این امر امکان ندارد– حداقل به‌خصوص در آلمان مطلوب نخواهد بود. در این‌جا، جایی‌که کارگران از دوران کودکی تحت سُلطه بوروکراسی قرار گرفته و به قدرت و نفوذ مقامات رسمی اعتقاد دارند، نخستین وظیفه این‌ست‌که به آن‌ها آموزش داده شود که چه‌گونه روی پای خودشان بایستند.

پیش‌نویس شما هم در سایر جنبه‌ها عملی نیست. اتحادیه شما سه قدرت مستقل با خاست‌گاه متفاوت دارد:

(۱) کمیته ای‌که توسط صنف ها انتخاب می‌شود؛

(۲) یک رئیس، شخصیتی کاملا زاید که توسط رأی عمومی انتخاب می‌شود؛

(۳) کنگره، که توسط مردم محلی انتخاب می‌شود.

درنتیجه، درگیری در همه جا وجود دارد و این به‌اصطلاح قرار بود که منجر به ترویج اقدم سریع شود. لاسال اشتباه بزرگی مرتکب شد وقتی‌که حق رأی عمومی (شخص منتخب با رأی عمومی– élu du suffrage universal) را از قانون اساسی ۱۸۵۲ فرانسه برای جنبش اتحادیه کارگری وام گرفت.. مورد دوم عمدتاً به مسائل مالی وابسته است و به زودی پی‌می‌برید که در این‌جا هرگونه دیکتاتوری متوقف می‌شود.(۱۱)

این نامه نه فقط توجه را به انتقاد از کار عملی ابرمرکزگرایی لاسال و شوایتزر جلب نمود، بلکه هم‌چنین به فرمول‌بندی به‌عنوان یک اصل درباره مسئله ضرورت آموزش «مستقل راه رفتن» کارگران آلمانی نیز توجه نمود. این مسئله بارها در نامه های مارکس و انگلس بحث شد. آن‌ها می‌دانستند که شیوه های بوروکراتیک گروهبان آموزشی(drillsergeant) چیست، و می‌ترسیدند که اگر تشکیلات حزب یا اتحادیه‌های کارگری با روش‌های بوروکراتیک ساخته شوند، می‌توانند به طبقه کارگر آلمان صدمه پایان‌ناپذیر برسانند. مارکس در این باره، درست مانند بقیه موارد، اثبات نمود که پیش‌گویانه حق با اوست. سانترالسیم بوروکراتیک سوسیال دمکراسی آلمان، که بازتابی دوباره از سنت‌های «ملی» میدان سربازخانه پروس بود،که تا به امروز عاملی بازدارنده برای جنبش کارگری آلمان بوده است.

بارها و بارها مارکس و انگلس علیه شیوه های دیکتاتوری شوایتزر، جانشین لاسال موضع گرفتند. آن‌ها اثبات نمودند که روش وی نمی‌تواند منجر به ازهم پاشیدن سازمانش نشود، و ضرورت دارد که بین یک اتحادیه کارگری توده ای و یک سازمان کوته‌فکر، سکتاریستی، نیمه‌سیاسی، و نیمه‌اتحادیه کارگری، یکی را برگزید.

مارکس متعاقب کنگره هامبورگ به تاریخ ۲۶ سپتامبر ۱۸۶۸، به انگلس، نوشت:

از اقدامات مسخره شوایتزر– این بود که وی بدون‌شک مجبور بود با ارتش خود و به‌عنوان رئیس اتحادیه عمومی کارگران آلمان با تعصب کار کند– و این‌که وی مجبور بود همیشه به زبان یک ارباب (in verbis magistri ) دشنام دهد و جهت هر امتیازی به مطالبات جنبش واقعی کارگری با نگرانی بحث کند که این( جنبش) بااصول عقاید رهایی‌بخش لاسالیسم در تضاد نیست. کنگره هامبورگ درست کاملا درست و به‌طور غریزی احساس نمود که اتحادیه عمومی کارگران آلمان، به‌عنوان تشکیلاتی ویژه از فرقه لاسالیستی، توسط جنبش واقعی کارگری از طریق اتحادیه‌های کارگری و غیره به‌خطر می افتد.(۱۲)

سرشت سکتاریستی تشکیلات لاسال با رشد جنبش کارگری سازگار نبود. مارکس مکررا تأکید نمود که امکان ندارد که توده های وسیع را در یک تشکیلات سکتاریستی محصور نمود.

مارکس در این باره در نامه اش به بولت (Bolte)، مورخ ۲۳ نوامبر ۱۸۷۱ نظرش را بیان نمود:

… تشکیلات لاسال فقط یک تشکیلات سکتاریستی است، و از این‌رو نسبت به جنبش واقعی کارگری که از انترناسیونالیسم الهام گرفته، دشمنی می‌ورزد.(۱۳)

مارکس و انگلس بار دیگر موضوع برخورد به تئوری‌های لاسال را در ارتباط با کنگره وحدت بین لاسالیست‌ها و ایزناخرها(Eisenachers)، که در سال ۱۸۷۵ در گوتا(Gotha) برگزار شد، مطرح نمودند.

پیش‌نویس برنامه را مارکس به دقت تحلیل نمود، و در این‌جا برای نخستین بار نظرش را در مطبوعات نسبت به اصول لاسالیستی ابراز نمود. مارکس در باب «قانون آهنین» پیش‌نهادی نوشت، همان‌گونه که به‌خوبی مشخص شده است، در این قانون تنها کلمه آهنین متعلق به لاسال است، که وی آن‌را از گوته(Goethe) اقتباس کرده است؛ این‌که «لاسال نمی‌دانست(تأکید از مارکس) که دست‌مزد چیست و این‌که، وی با دنباله‌روی از اقتصادان‌های بورژوایی، ظاهر را با واقعیت به اشتباه گرفت»؛ و این‌که «لاسال گمان می‌کرد که ساختن جامعه ای نو با وام‌های دولتی به همان اندازه ساختن یک راه آهن نو آسان است«(۱۴)

انگلس در نامه اش به‌تاریخ ۱۸ تا ۲۸ مارس ۱۸۷۵، به ببل(Bebel) در باره برنامه گوتا این‌گونه نوشت:

… درباره سازما‌ندهی طبقه کارگر به‌عنوان یک طبقه از طریق اتحادیه‌های کارگری هیچ چیزی گفته نشده است.این امر خیلی مهم است، در واقع، بدین‌جهت که این‌ها تشکلات واقعی پرولتاریا هستند، که روزمره در آن‌ها مبارزه را علیه سرمایه به‌کار می‌گیرند؛ پرولتاریا خودش را‌ تربیت می‌کند، و حتی امروز هم، تحت ظالمانه‌ترین اقدامات(مانند الان در پاریس)، دیگر به آسانی تکه‌تکه نمی‌شود. در ارتباط به اهمیتی که این تشکلات هم در آلمان دارند، به‌نظرمان کاملا ضروری‌ست که در برنامه آن‌ها را ذکر نمود و اگر امکان داشته باشد، برایشان جایی در سازمان حزب درنظر گرفته شود.(۱۵)

ببل و لیبکنشت(Liebknecht) به‌شدت از انتقاد تند مارکس و انگلس در ارتباط با برنامه گوتا رنجیده شدند. ببل، در یادداشت‌هایش، متعاقب این نقل قول نامه انگلس، افسرده شده و اضافه می‌کند:

«کار آسانی نبود که با دو دوست قدیمی در لندن توافق نمود. چیزی‌که ما محاسبه معقول و تاکتیک‌های ماهرانه درنظر می‌گرفتیم، آن‌ها آن‌را ضعف و خوش‌خدمتی درنظر گرفتند.»(۱۶)

درواقع، این گفتمان، خیلی خاص ببل است. در سوسیال دمکراسی آلمان، از نخستین روزهای تأسیس آن، عادت براین بود که جای‌گاهش را در عقب‌نشینی از اصول مارکسیستی با اشاره به «تاکتیک‌ها» توضیح دهند، تو گویی که تاکتیک‌ها چیزی علیحده و جدا از اصول بودند.

مارکس و انگلس علیه ادغام حامیان لاسال با ایزناخ‌ها بودند. زیراکه پلاتفرم این وحدت تاحدزیادی نه‌تنها دوپهلو، بلکه اشتباه هم بود. مارکس این امر را در نامه اش به براکه(Bracke) مورخ ۵ مه ۱۸۷۵ اظهار نمود:

«هرگام از جنبش واقعی از یک دوجین برنامه مهم‌ترست. چنان‌چه بدین‌سان امکان‌پذیر نباشد– و شرایط معاصر این اجازه را ندهد– که فراتر از برنامه ایزناخ برود، پس باید توافقی جهت اقدام علیه دشمن مشترک گرفته شود. اما اگر یک برنامه اصولی طراحی شود(بجای این که این موضوع تا موقعی‌که با فعالیت مشترک طولانی آماده شود، به تعویق بیندازیم، نقطه عطفی در برابر کل دنیا بناء می‌شود که با آن می‌توان وسعت جنبش هم‌فکر را اندازه گرفت.(۱۷)

بدین‌سان، ما می‌بینیم موقعی‌که اتحادیه‌‌های کارگری آلمان هنوز بالغ نشده بود، مارکس چه موضعی داشت. مارکس هرگام از جنبش کارگری را دنبال می‌‌نمود، و آشکارا در نامه‌هایش درباره خطوط سیاسی و تکنیکی موضع می‌گرفت، اتفاقا اشتباه‌ها را اصلاح می‌نمود و بر مواضع ضعیف و قوی جنبش تأکید می‌کرد.

در آن‌زمان، جنبش کارگری آلمان، نه‌فقط توسط تلاش‌های لاسال و شوایتزر جهت نابودی اتحادیه‌های کارگری و تلاش جهت تبدیل آن‌ها به یک حزب، بلکه تمایلات معکوس هم دیده شد، یعنی به‌رسمیت شناختن اتحادیه‌های کارگری به‌عنوان تنها فورم جنبش کارگری. یوهان فیلیپ بکر( Johann Philipp Becker) در این‌جا، رهبر بخش آلمانی اتحاد انترناسیونالیستی کارگران بود، که خطا نمود.

هنگامی‌که در آلمان یک حزب سیاسی پرولتری شروع به شکل‌گیری نمود، مشکل‌ترین و پیچیده ترین مسئله، روابط متقابل بین اجتماعات آموزشی کارگری مختلف از هر طیف، اتحادیه‌های کارگری و حزب بود. ما در بالا ذکر کردیم که چه‌گونه لاسال و شوایتزر این مسئله را حل کردند، و چه‌گونه مارکس و انگلس به این چنین نوع سازمانی اعتراض نمودند. یوهان فیلیپ بکر، در ارتباط با شکل‌گیری حزب کارگری سیاسی ایزناخرز(Eisenachers)، در سال ۱۸۶۹، یک پیش‌نویس پیش‌نهادی ارائه داد و در آن اظهار نمود که اتحادیه‌های کارگری تنها فورم جنبش واقعی کارگری‌ست. بکر پیش‌نهادش را این‌گونه فورمول‌بندی کرد:

نطر به این واقعیت که اتحادیه‌های کارگری تنها فورم صحیح اتحادیه‌های کارگری و جامعه آینده را بطور کلی فراهم می‌کنند، و باتوجه به این واقعیت که دانش تکنیکی غالب پای‌گاه استواری جهت علوم اجتماعی دقیق در صف‌وف آن‌ها ایجاد می نماید: … در قیاس با سازمان‌دهی اتحادیه‌های کارگری که در حال تکامل است، شرط وجود بیش‌تر اتحادیه‌های مختلط(جهت نمونه، اتحادیه عمومی کارگری آلمان و جامعه آموزشی کارگران) متعاقب انجام مأموریش به‌عنوان مبتکر، از فعالیت باز می‌ماند.(۱۸)

قطعا، متعاقب عدم درک روشن که حزب چیست و چه‌گونه باید ساخته شود، امکان طرح این سئوال مطرح شد. ببل درباره این پیش‌نهاد خیلی هیجان‌زده بود و از مارکس پرسید که نظرش درباره این پیش‌نویس چیست. مارکس پاسخ داد که وی هیچ ارتباطی با این پیش‌نویس ندارد.

انگلس سریعا و به‌شدت نسبت به این موضوع واکنش نشان داد، و نه فقط موضع خودش، بلکه نظر مارکس را هم در این باره اظهار نمود:

«ظاهرا بکر پیر کاملا دیوانه شده است. چه‌گونه وی می‌تواند حکم صادر کند که اتحادیه‌های کارگری باید انجمن‌هایی واقعی کارگران و مبنایی جهت همه سازمان‌ها باشند، و این‌که اتحادیه‌های دیگر فقط موقتا در کنارشان وجود داشته باشند و غیره. متوجه باشید که همه این‌ها در کشوری‌ست‌ که هنوز حتی اتحادیه‌های کارگری مطلوب وجود ندارند. و چه ًسازمانً درهم و برهمی. از یک‌طرف هر شغلی در یک نهاد عالی ملی متمرکز می‌شود، و از طرفی دیگر مشاغل مختلف هر محل به‌نوبه خود در یک نهاد عالی محلی متمرکز شوند. اما چنان‌چه ناسازگاری برای همیشه حکم‌فرما باشد، این نظم باید معرفی شود. اما درواقع(au fond) وی بهتر از آن دوره گرد مسافر پیر آلمانی نیست که می‌خواهد ًخواب‌گاه‌ ً هایش را در هر شهری حفظ نماید، اما این ًخواب‌گاه‌ ًها را با اتحاد سازمان کارگران اشتباه می‌گیرد.»(۱۹)

نمی‌توان مارکس را با عبارت‌های صرفا انقلابی فریب داد. هنگامی‌که برخی از سوسیالیست‌های مدرن آن‌موقع شروع به سروصدای زیاد کردند، مارکس قاطعانه علیه آن‌ها موضع گرفت. در ارتباط با این امر، دیدگاه‌های متفاوت مارکس و برنشتاین(Bernstein) نسبت به موست(Most) کاملا مشخص است. برنشتاین، موست را به چپ‌گرایی متهم نمود، ولی‌ وی در عین‌حال، تحت پوشش این امر تلاش کرد تا عقاید راست‌گرایانه و خرده بورژوایی‌اش را توسعه دهد. مارکس نسبت به تلاش‌های پنهانی برنشتاین سریعا واکنش نشان داد. مارکس در نامه اش به سورگه(Sorge)، مورخ ۱۹ سپتامبر ۱۸۷۹ نوشت:

اختلاف‌های ما با موست(Most) به‌هیچ‌وجهه مانند اختلاف‌هایمان با سه نفر آقایان زوریخی، شامل دکتر هوخبرگ( DrHöchberg)، برنشتاین(Bernstein)، و منشی وی و جی. اچ. شرام(GHSchramm) نیست. ما موست را به این دلیل سرزنش نمی‌کنیم که «آزادی» وی بیش از اندازه انقلابی‌ست، بلکه بدین‌جهت است که فاقد محتوای انقلابی است، و فقط عبارات انقلابی را تکرار می‌کند.

دقیقا: مبارزه مارکسیسم انقلابی علیه عبارات «چپ» هیچ وجه مشترکی با مبارزه رفرمیست‌های رنگارنگ علیه «چپ‌ها» ندارد. ما در این مسیر، خط اصولی ثابتی را می‌بینیم که مارکس و انگلس در مبارزات‌شان جهت تاکتیک‌های حزبی رعایت می‌کردند.

مارکس و انگلس مبارزه بی‌امانی را علیه همه اشکال اپورتونیستی، بی‌وجدانی و «روابط خانوادگی» در سیاست به‌راه انداختند. آن‌ها هرگز با اختلاف‌های تئوریک یا سیاسی مدارا نکردند و همیشه، طبق گفته گلب اوسپینسکی(Gleb Uspensky)، «آماده نبرد بودند.» لنین مخصوصا در سال ۱۹۰۷، در پیش‌گفتارش بر نامه‌های مارکس و انگلس به سورگه(Sorge) بر این ویژگی آن‌ها تآکید نمود. باتوجه به این واقعیت که آن‌ها نزدیک‌تر به جنبش کارگری آلمان بودند، در این‌جا نقش رهبری‌شان در مبارزه جهت شفافیت تئوریک، ثبات سیاسی و مهارت تاکتیکی واضح‌تر مشاهده می‌شود.

نخستین کسانی که درباره نفوذ عناصر ناسازگار در صفوف سوسیال دمکراسی آلمان هشدار دادند، مارکس و انگلس بودند که خواهان کنترل شدید بر «این گروه از دکترا(Ph.D )، دانش‌جویان و ارازل سوسیالیست پروفسور» شدند که در آن‌زمان نقشی بزرگ و نامتناسب در صفوف سوسیال دمکراسی آلمان بازی می‌کردند. مارکس علیه «آن افرادی اعتراض نمود که ازنظر تئوریک ضعیف، و از نظر عملی بی‌فایده» بودند و می‌خواستند دندان‌های سوسیالیسمی را که با دستورات دانش‌گاه برای خودشان ساخته اند، به‌ویژه دندان‌های حزب سوسیال دمکرات را بکشند؛ آن‌ها می‌خواستند به کارگرها آگاهی دهند، یا همان‌طوری‌که خودشان می‌گویند، از طریق دانش درهم و برهم و ناقص‌شان، «عناصری از آموزش» را به کارگران ارائه دهند. خوب، آن‌ها روده درازهایی فرومایه و ضدانقلابی‌ بودند.(۲۰)

آیا ما می‌توانیم بگوئیم که اینک تاریخ این منش‌نمایی سوسیالیست‌های «علمی» دیگر منقضی شده است؟ خیر، امروزه چنین روده درازاهای ضدانقلابی  که در پشت شعار سوسیالیستی و حتی مارکسیستی مخفی شده اند؛ هزاران هزار نفر از آن‌ها در صفوف انترناسیونال دوم قرار دارند.

مارکس و انگلس علیه همه نوع سکتاریسم و ایورتونیسم و به‌ویژه علیه ایجاد روابط اشتباه بین حزب و اتحادیه‌های کارگری مبارزه نمودند. نامه‌های مارکس و انگلس به ببل(Bebel)، لیبکنشت(Liebknecht)، کائوتسکی(Kautsky)، و غیره، نمونه‌هایی عالی از هشیاری حزبی – سیاسی و پی‌گیری اصول است. هر زمان که از حزب یا اتحادیه کارگری اشتباهی سر میزد، مارکس و انگلس آژیر خطر رابه‌صدا در می آوردند، و تأکید می نمودند که چنین اشتباهاتی تهدید به تحریف خط کلی است. به‌همین‌دلیل‌ست‌که مطالعه اصولی که حاکم بر خط مارکس و انگلس در باره همه مشکلاتی که در جدال با سازمان‌های لاسال(Lassalle) و آیزناخ(Eisenach) و رهبران حزب دمکراتیک آلمان می‌باشد، دارای اهمیت بسیار والایی است.

برگردانده شده از:

A. Lozovsky
Marx and the Trade Unions

Chapter III


The Struggle against Lassalleanism and all other forms of German Opportunism

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch03.htm

منابع:

1. Marx and Engels, Collected Works, German ed., part III, Vol. I, pp. 456-57.

2. Ibid., p. 491.

3. Marx and Engels, Selected Letters, published by Marx-Engels-Lenin Institute.

4. Lassalle, speech made on April 16, 1863.

5. F. Lassalle, Vol. IV, Appeal of the General Workers’ Union of Germany to the Workers of Berlin, p. 51.

6. Marx and Engels, Collected Works (German ed.), Part III, Vol. 3, p. 136.

7. J. B. von Schweitzer: Die Gewerkschaftsfrage (The Trade Union Question) (German ed.) Weltgeist Bucher, Berlin, pp. 38-39.

8. Marx and Engels, Collected Works, (German ed.) Part III, Vol. 3, p. 240.

9. Ibid., p. 240.

10. Marx and Engels, Letters. Edited by Adoratsky, published 1932. (Russian edition.)

11. Letter of Marx to Schweitzer, dated Sept. 13, 1868. (August Bebel: From My Life, published 1914, pp. 215-16.)

12. Marx and Engels, Collected Works (German ed.), Part II, Vol. 4, p. 102.

13. Marx and Engels, Selected Letters (Russian ed.), p. 259. Edited by Adoratsky, Moscow, 1928.

14. Marx-Engels, Critiques, pp. 33-35. Berlin, 1918.

15. Engels to Bebel, Selected Letters (German ed.), p. 275, Berlin, 1918.

16. August Bebel, From My Life, Vol. 2, p. 338, Stuttgart, 1914.

17. Marx, Letter to W. Bracke (May 5, 1875) accompanying Critique of the Gotha Programme, p. 62. (Martin Lawrence, London; International Publishers, New York.)

18. Vorbote, Geneva 1869, p. 103.

19. Marx and Engels, Collected Works (German ed.), Part III, Vol. 4, p. 214.

20. Letter of Marx to Sorge, Sept. 19, 1879.

اشتراک‌گذاری این:

https://widgets.wp.com/likes/index.html?ver=20250705#blog_id=63330498&post_id=2357&origin=amadornavidi.wordpress.com&obj_id=63330498-2357-6869a3105f226

مرتبط




جواب به والنتین کاتاسف: در مقالۀ جنگ در خاور میانه و آینده اسرائیل

فرح نوتاش جبهۀ جهانی ضد امپر یالیسم قدرت زنان 26.06.2025

آقای کاتاسف!

حاکمیت مرتجع ملایان وابسته به انگلیس، که به علت قرن ها نفوذ انگلیس در مذهب رسمی کشور، چه قرن ها از بالای منبر، و چه نزدیک به نیم قرن حاکمیت کنونی اش بر ایران ، جان مردم ایران را به ستوه آورده ، به دنبال خلافت جهانی اسلامی تحت قیومیت انگلیس بوده است. و هیچ گونه دفاع و توجیه و حمایت از آن نه انسانی و نه در حیطه تفکر یک انسان مترقی امروز می تواند قابل قبول و تصور باشد. و جا انداختن هر گونه حمایت از این اشرار فقط خیانت محض به انسانیت تلقی می شود.

و در مقابل نیز، هر گونه دفاعی از اسرائیل و آمریکا، نیز، جز لکۀ ننگی بر شرافت و انسانیت چیز دیگری نمی تواند باشد. و نه تنها نتان یاهو، با تکیه بر تمام مطالب تاریخی که شما در مقاله خود آورده اید، که آمریکا علنن با طرح جهانی شدن صهیونیست ها، درست پا در همان مسیر نهاده است. و بانک جهانی با خصوصی سازی، بکوب در حال پیشبرد همان برنامه است. و رژیم ملا نیز از پیروان مطیع بانک جهانی است.

نتان یاهو فرد جنایتکار و بیماریست که با حمایت گسترده صهیونیست های بین الملل دارد مرتکب نفرت انگیزترین جنایت ها علیه بشریت شده و تمدن انسان را نادیده می گیرد.

سوار بر موج انقلاب مردم ایران برای آزادی و استقلال درسال ـ 1357ـ 1979، رژیم ملا شکل گرفته است. روح اله خمینی اخوان المسلمینی انگلیسی، از همان روز اول ابراز کرد که انقلاب خود را صادر خواهیم کرد. اوملی گرائی را محکوم کرد و در مقابل از خلافت گسترده جهانی یک ولی فقیه بر تمام امت جهانی اسلام جانبداری کرد.

و این رژیم ، پس از خمینی نیز تمام بودجه ملت ایران را برای ترویج خرافات در ایران و جهان، و ظهور امام دوازدهم تحت سازمان دهی انگلیس با نام سازمان حجتیه ، پیرو ظهور امام دوازدهم، خرج کرده است. و در این میان فلسطین، جزو ممالک مورد نظر برای سلطه اسلامی، سازمان های اصیل مبارزاتی خود را توسط این رژیم از دست داده و حماس با همکاری این رژیم و اسرائیل تاسیس و ارتقاء داده شده است. و این انحراف در عرصه مبارزاتی ملتی را با بودجه ایران باعث شده است. و در همان زمان برای فرو ریختن حاکمیت سوسیالیستی در افغانستان، دوش به دوش آمریکا و سازمان های مائویستی همکاری کرده تا روزی که آمریکا کلید آفغانستان را به طالبان منحوس سپرده، و این رژیم ملا آرام گرفته است.

این رژیم در فرو پاشاندن عراق و تبدیلش به کاروانسرای بی درو پیکر، همکار آمریکا بوده و توسعه خرافات را با بقعه های طلا به دیگر ممالک و تاراج ارز ملی ایران برای اشاعه خرافات و حجاب در جهان،از کامبوج تا آمریکای لاتین، وظیفه دیکته شده خود تحت فرمان انگلیس اجرا کرده و هر گاه ملت ایران اعتراض کرده با تفنگ ساچمه ای تا جنگی، به چشمان دختران و زنان و کشتار مردان درخیابان دست زده است. و برای نجات خود متوسل به عضویت در سازمان های شانگهای و بریکس شده است. در جایی که رژیم ملا نیابتی انگلیس، و عین امپریالیسم بوده است. ضد آمریکا بودن ظاهری، برای انگلیسی بودن ملایان است. نه ضد امپریالیست بودن آنان. این اشتباه محض است که آنان را ضد امپریالیست معرفی کنیم.

در جایی که لیست بالا بلندی از فرزندان ملایان، موجود است، که با میلیلارد ها دلار ارز ملی ایران به آمریکا در زمان اوباما منتقل شده اند.

تقیه در اسلام، یعنی دروغ گفتن به دشمن. و این ملایان همواره به ملت ایران دروغ گفته اند. وچرا باید انتظار داشت که به دیگران دروغ نگویند؟ پایگاه انرژی هسته ای بوشهر در ایران، در زمان محمد رضا شاه، به پیشنهاد آمریکا تاسیس شد. و تاسیس آن در بوشهر نه برای منافع صلح آمیز ملت ایران ، بلکه برای حفاظت از منافع آمریکا در خاور میانه علیه اتحاد جماهیر شوروی بوده است. ولی بعد از انقلاب مخملی انگلیسی 1357 در ایران، آمریکا خواهان برچیدن آن شد. و ملایان خواهان برقراری و رشد آن. نه برای رفاه مردم ایران، که فراتر از ده میلیون از فرزندان ملت ایران، کودکان خیابانی شده اند. و توان مدرسه رفتن ندارند. برای خلافت جهانی بر امت اسلامی! برای ابر قدرت شدن در منطقه و جهان! چرا باید حقیقت را کتمان کرد ؟ این یک حاکمیت کثیف دست نشانده ، که به دنبال پیاده کردن حاکمیت انگلیس بر جهان از طرف خلیفه مسلیمن بوده است.

بله، بمب اتم تنها چیزیست که در زیر پوشش انرژی صلح آمیز از ابتدا به دنبال آن بوده است.

ولی مگر نه این که اسرائیل استعمار گر جنگ افروز آدمکش نیز، عیننا برای همین منظور دارای بمب اتم است؟!

مگر نه این که آمریکا از روز 6 اوت 1945 درست با تکیه بر همین بمب اتم به جهان زور نگفته؟ پس برای چه حقیقت را از مردم پنهان می کنیم و می گوئیم اسرائیل به دنبال تصرف ایران بوده ؟! او خواهان استعمار آسان است. و ایران با تمام نیابتی های خود در منطقه مزاحم اوست و از طرفی می خواهد بمب اتم هم داشته باشد! و هر روز در اخبار می آید که فردی از این حاکمیت می گوید که اسرائیل را بزودی از روی نقشه محو خواهند کرد. و اسرائیل با توجه به نیت ملایان دال بر محو آنان ، سال های زیادی است که می خواهند به به سایت های اتمی ایران حمله کنند.

وحال حمله کرده. و در این بمباران ها، هرگز آسیبی به ملایان وارد نکرده اند، چون ملایان از شاخه دیگر همان فرقه خود اسرائیلی ها هستند. اسرائیل نیروهای مسلح در خدمت ملایان را زده و سایت ها را از کار انداخته است. این که اسرائیل می خواسته ایران را تصرف کند و نتوانسته، فقط تحسین دروغین از ملایان است. در جایی که حقیقت این است.

در این حملات، ثروت بیکران ایرانیان نابود شده است. و 40000 زخمی و 928 کشته شده اند. نجات اعضای بریکس، پنهان کردن حقیقت است. رژیم ملا در خواب و بیداری در هپروت بوده و فقط به زور نیورهای مسلح خود توانسته بر ملت ایران زور بگوید. دفاع چین وروسیه از رژیم ملا ، آنان را همچون امپریالیست های دیگر در مقابل ملت ایران قرار می دهد. و ملت ایران به چشم خود می بیند، که هیچ دوستی در میان قدرت های بزرگ ندارد و همه با ملایان دوست هستند. و ملایان دشمن جان و مال ملت ایران هستند.

ملایان هرگز از ملت ایران به عنوان ملت یاد نکرده اند. ولی در عرض این روزهای جنگ، و از دست دادن نیابتی ها، سید علی خود را به زیر چتر ملی گرائی کشیده است. ملت ایران خواهان سرنگونی این رژیم تمام انگلیسی ملایان است. ولی متشکل و مسلح نیست. و هر گاه به میدان میاید، کشته و زندانی می شود. رژیم ملا دقیقا همچون رژیم اسرائیل غاصب و غارتگر و زور گو است. رژیم اسرائیل به فلسطینیان زور می گوید. و رژیم ملا ، به ایرانیان. در واقع هر دو از یک قماش و همسانند.

ولی مسئله مهمی که جهان ما نیاز به آن دارد، قیام جهان برای خلع سلاح هسته ای در جهان است. نه توجیه و پنهان کردن این حاکمان نفرت انگیز ضد مردمی.

بله شطرنجی کردن ممالکی که از نوکران مستقیم صهیونیست های آمریکا نیستند، همواره جزو برنامه حاکمیت جهانی صهیونیست ها بوده و جاریست. ولی همه هوای نوکران انگلیس را نیز دارند! سند عدم حمله به ملایان!

سیدعلی خامنه ای صحبت از استقلال ایران می کند! ولی با بی اعتنایی به حاکمیت های ممالک دیگر، نیروهای مسلح در آن ممالک راه اندازی می کند! و خواهان قبضه حاکمیت آنان است. توجیه فساد و خطاهای این گونه حاکمیت ها و فریب ملل، زیر پرچم دروغین پیروزی، فقط کمک به اشاعه فساد در جهان است. رژیم های سرمایه داری، که تماما بر محور ستایش از خود هستند، مذهبی و غیر مذهبی ، نمی توانند به نجات انسان بیاندیشند. آنان همگی به دایره کوچک خود و نوکران مسلح خود می اندیشند.

آقای کاتاسف، هرگز شکست همه جانبه رژیم ملای انگلیسی در منطقه را پیروزی جلوه ندهیم . آنچه که در ایران توسط اسرائیل و آمریکا بمباران شده است، ثروت هنگفتی است که می باید خرج سلامت و خوشبختی ملتی بپا خاسته برای انقلاب می شد. افسوس که رژیم منفور ملایان، بیشتر آن را دزدیده، خرج غنی سازی اورانیم، اشاعه خرافات امام زمانی، و عقب بردن ملل خرج کرده است ! و دولت استعمارگر اسرائیل، با وقاحت کامل، در جایی که خود دارای بمب اتم است، می خواهد دیگران بمب اتم نداشته باشند. تا بتواند به راحتی قلدری کند.

به پا ای مردم جهان

خلع سلاح هسته ای در جهان برا ی نجات انسان و زمین

مرگ بر ملایان

مرگ بر اسرائیل اشغالگر

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power




جنگ را فوری پایان دهید

بیانیهٔ مشترک حزب تودهٔ ایران و حزب کمونیست اسرائیل کشتار را متوقف کنید! !

حزب تودهٔ ایران و حزب کمونیست اسرائیل تجاوزهای مداوم اسرائیل در منطقه و حملهٔ اخیرش به ایران را که نقض آشکار قوانین بین‌المللی است قاطعانه محکوم می‌کنند. ما خواستار توقف فوری همهٔ اقدامات نظامی هستیم که به تلفات سنگین غیرنظامیان در هر دو طرف منجر شده‌ است.

جنایت‌های دولت راست‌گرای ارتجاعی بنیامین نتانیاهو در غزه و کرانهٔ باختری با حمایت امپریالیسم آمریکا، بریتانیا، و متحدانشان در اتحادیهٔ اروپا نه‌فقط به کشته شدن بیش از ۵۵هزار فلسطینی و جان باختن بیش از ۱۸هزار کودک منجر شده، بلکه چراغ سبزی به دولت اسرائیل برای تجاوزهای بیشتر به کشورهای منطقه داده است، با این هدف که نقشهٔ خاورمیانه را طبق هدف‌های راهبردی امپریالیسم آمریکا بازترسیم کنند. دولت اسرائیل دولتی است که رهبرانش به‌حق در دیوان کیفری بین‌المللی به ارتکاب جنایت علیه بشر متهم شده‌اند.

در حالی که اکنون شاهد جنگ و ویرانی در ایران و اسرائیل هستیم، ما همچنین هشدار می‌دهیم که نباید گذاشت از این وضع برای تشدید و تداوم رنج و سرکوب غیرانسانی مردم فلسطین در غزه و کرانهٔ باختری اشغالی سوءاستفاده شود. ما از جامعهٔ بین‌المللی می‌خواهیم که برای جلوگیری از مصیبت‌های بیشتر برای مردم فلسطین و دیگر ملت‌های منطقه اقدام واقعی و مشخص کنند.

کشور فلسطین را همین حالا به رسمیت بشناسید! به نسل‌کشی در غزه پایان دهید!
فقط امپریالیسم، وابستگان به امپریالیسم، مرتجعان، و دیکتاتوری‌های حاکم از تنش و جنگ سود می‌برند.

اسرائیل و آمریکا پس از تضعیف عراق و لیبی و سوریه اکنون مصمم‌اند که به استقلال و حاکمیت ایران ضربه بزنند. این دو دولت تا زمانی که همهٔ رژیم‌های منطقه در پروژهٔ واحد امپریالیسم و سلطه‌گری در خاورمیانه وادار به اطاعت نشوند- پروژه‌ای که هدفش سرکوب خواست و ارادهٔ ملت‌ها و حق آنها در تعیین سرنوشت خودشان است- دست از تلاش برنخواهند داشت.

ما مخالفت اصولی‌مان را با همهٔ برنامه‌های تسلیحات هسته‌یی در خاورمیانه و سراسر جهان اعلام می‌کنیم. مسیر توقف رقابت هسته‌یی در خاورمیانه نیز از جنگ تجاوزکارانه علیه ایران نمی‌گذرد، بلکه با زدودن کامل منطقه از تسلیحات هسته‌یی و پیوستن همهٔ کشورهای منطقه- از جمله اسرائیل- به معاهدهٔ منع گسترش تسلیحات هسته‌یی (NPT) تحقق می‌یابد.

ما از همهٔ نیروهای ترقی‌خواه و آزادی‌خواه در اسرائیل و ایران و جهان می‌خواهیم که در محکوم کردن این نقض آشکار و خشن قوانین بین‌المللی متحد شوند و تمام تلاششان را بر جلوگیری از بروز درگیری نظامی گسترده‌‌تر و ویرانگر و برقراری صلح در خاورمیانه متمرکز کنند.

افکار عمومی جهان باید فراتر از ابراز نگرانی صِرف دبیرکل سازمان ملل متحد از حملهٔ اسرائیل به ایران برود. باید از همهٔ سازوکارهای بین‌المللی موجود در سازمان ملل متحد و شورای امنیت برای جلوگیری از فرو رفتن منطقه به ورطهٔ جنگی گسترده و فاجعه‌بار استفاده کرد.

جنگ و تشدید تنش نظامی در خاورمیانه را همین حالا متوقف کنید!

به جنگ علیه غزه پایان دهید؛ کشور فلسطین را به رسمیت بشناسید!

کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اسرائیل
کمیتۀ مرکزی حزب تودهٔ ایران

۱۷ ژوئن ۲۰۲۵ – ۲۷ خرداد ۱۴۰۴