آهای پدران

.

حق قتل دخترانتان به شما

نبوده برای اصلاح جامعهکه نیاز استعمار

برای سرکوب ملتی به دست خودش

و برای حفظ فاصله ها

که بهشت علم و خرد ورزی

بشوند کشورهای شمال

وایجاد جهنم با جهل و خرافات

در سرتاسر کشورهای جنوب

امروز نیاز چپاول آرام

انسان هایست در گیر باورهای

تهی ازخرد و شعور

.

مخورید فریب ملایان استعمار

هرآتشی که باریده از دیر باز برسرمان

دسیسه های استعمار بوده

درقالب فقهییات منحوس ملایان

.

طرح ایجاد کمر بند سبز به دور زمین

بردن کشورهای جنوب

با انقلاب های رنگی به زیر بیرق دین

هرگز نبود هدفش دموکراسیرشد و شکوفایی ملل

فقط دسیسه ای مرموزبرای عقب بردن ملل

زیبگنیف برژینسکی نظریه پرداز کاخ سفید

شانس دومش و راهکارهای پلید!

.

بیدار شوید بشناسید دشمنتان

ببینید که کدامین نظام با چه اهدافی

حق دخترکشی را داده است به پدران ؟

.

استعمار قرن ها با تطمیع ملایان

اسیرکرده است ملل

در خرافات و جاهلیت و ظلمات

بی هیچ مزدی و مقامی و منصب

غرق کرده مردان را

در ننگ ناجوانمردانه ترین قتل ها

پدربا دستان الودهبه خون دختر

.

و درپی جنجال این جنایت ها

حملۀ ملایان انگل

چون حملۀ حشرات به مزرعه ها

نزدیک نیم قرن است که غارت می کنند

دارو ندار ملت ما

.

صحبت از ناموس در نظام ملایان

مسخره است

ببینید که چطور ملایان زنان ایران را

در صیغه سرای مشهد

به حراج گذارده اند در قبال دلار !

در نظام ملایانفروش زنان

ثواب است ولی

به شرط پرداخت سهم ملایان

ولی کمترین حرف

از حقوق شهروندیمدنیتعشق و آزادی

گناهانی کبیرهکه نیست جزایی جز دار و اعدام تیر بلا

زیر نام دین و خدا

.

بیدار شوبپا خیز

علیه نا حق دخترکشی و قتل زنان

علیه استعمار وعلیه ملایان

.

.

فرح نوتاش

وین 02.02.2025

کتاب شعر فارسی ـ 10

www.farah-notash.com




هوش مصنوعی و جنبش اتحادیه‌های کارگری

سخن‌رانی رفیق گریگوریس لیونیس، دکتر مهندسی مکانیک

برگردانآمادور نویدی

در ۱۰ دسامبر ۲۰۲۴، همایش انجمن بین المللی کارگران (آی دبلیو آیthe International Workers Institute’s symposium) درباره «هوش‌مصنوعی و جنبش اتحادیه‌های کارگری» با موفقیت از طریق زوم برگزار شد. بیش از ۹۰ اتحادیه کارگری از ۳۵ کشور در این سمینار حضور داشتند.

رفیق گریگوری لیونس(Grigoris Lionis)، دکتر مهندس مکانیک سخن‌ران اصلی بود.

رونوشت زیر اظهار نظر اصلی وی است.

هوش مصنوعی – (Artificial Intelligence-AI) و جنبش اتحادیه‌های کارگری

گفت‌وگو درباره هوش‌مصنوعی بدنام، هوش‌مصنوعی و تأثیرش بر بشریت، و بویژه بر کارگران، همانند اخگری‌ست که اخیرا شعله‌ور گشته است.

تقریبا روزانه ده‌ها خبر و تحلیل در مورد پیش‌رفت‌های جدید هوش‌مصنوعی، و کاربُردهای جدید در تولید و چگونگی بهتر کردن زندگی مردم انتشار می‌یابد.

و البته که جنبش کارگری باید به این موضوع بپردازد، تا اوضاع را بررسی کند، و به سئوالاتی‌که مطرح می‌شود پاسخ دهد، تا تحولات آینده راپیش‌بینی کند.

بحث امروز ما با هدف کمک کوچکی به این روندست، تا نگرش و بحث‌های جدیدی براه بیاندازد.

پیش از این‌که به این موضوع نگاهی ژرف‌تر بیاندازیم، و تلاش کنیم پاسخ‌هایی بدهیم که درواقع هوش‌مصنوعی چیست و حد و مرزش چیست، ما باید درک کنیم که هوش‌مصنوعی و کاربُردش در تولید واقعیتی‌ست که عملا به همه کارگران پنج قاره مربوط می‌شود.

مثال‌های زیادی از تأثیر هوش‌مصنوعی بر زندگی کارگران سراسر جهان موجودست:

*اطلاعیه‌های مختلفی در هند، در مراکز تماس هوش‌مصنوعی، ارزیابی میزان موفقیت و توانایی آن‌ها جهت کاربُرد اتوماتیک(خودکار-automation) اکثریت قریب به اتفاق تماس‌ها موجودست.

* برزیل در حال ترویج طرحی بزرگ جهت توسعه هو‌ش‌مصنوعی است، که علاوه بر کاربُرد آن جهت «خدمات اجتماعی» به سیاست صنعتی هم مرتبط است. وزیر ماسیو الیاس روسا(Márcio Elias Rosa) اعلام نمود که هدف دولت این‌ست‌که با استفاده از «هوش‌مصنوعی در کارخانه ها برزیل را بهره ور و رقابتی سازد.

* در حالی‌که در آمریکا شعار «تولید را به آمریکا برگرداندنیم» سر داده می‌شود، بسیاری از شرکت‌ها هوش‌مصنوعی را بطور‌فزاینده ای در صنایع بکار گرفته اند.

* در حالی‌که اتحادیه اروپا در کاربُرد روند هوش‌مصنوعی در تولید «رقابت» می‌کند، با بسیاری از قوانین جدید جهت تنظیم آن به پیش می‌رود،

*چین در کاربُرد روبات‌های صنعتی پیش‌تاز جهان است.

و موارد دیگر از این نوع.

از آن‌جایی‌که سئوالات متعددی توسط خود پیش‌رفت بوجود می آید، باید بدانیم که هوش‌مصنوعی چیست، و از همه مهم‌تر، به چه کارهایی می‌پردازد؟ چه‌گونه کار با هوش‌مصنوعی تکامل می‌یابد؟

آیا ما باید *تکنوفوبیک(تکنوهراسtechnophobic) باشیم یا **تکنوفیل(تکنودوست–technophiles

جنبش کارگری در دوران هوش‌مصنوعی چه باید کند؟

چه‌گونه می‌توان از هوش‌مصنوعی به‌نفع مردم و کارگران استفاده نمود؟

چیزهای بسیار زیادی در باره تکنولوژی هوش‌مصنوعی می‌توان گفت، اما ارزش دارد که بر برخی حقایق متمرکز شد تا بتوان اهداف گفت‌وگویمان را ارتقاء دهیم.

واژه هوش‌مصنوعی کم و بیش اصطلاحی حفاظتی یا کلی است که شامل تکنولوژی‌ها و راه‌حل‌های تکنیکی بسیار متفاوتی‌ست، که بهرحال در یک نتیجه هم‌گرا می‌شوند: عمل‌کرد هوش‌مصنوعی بنظر می‌رسد که جای‌گزین عمل‌کردهای شناختی بشر می‌گردد .پروسه‌دهای خاصی که بتازگی نیازمند هوش و ذهن بشر بودند، اما الان می‌توانند با سیستم هوش‌مصنوعی کامپیوتری صورت پذیرند. پروسه‌هایی که خودکار(اتوماتیک) شده، و اغلب مرتبط به فعالیت‌هایی در حوزه هوشی هستند– جهت نمونه، برگردان متنی از یک زبان به زبانی دیگر– و به فعالیت‌هایی که عمل‌کردهای هوشی و ذهنی و عمل‌کردهای فیزیکی را کنترل می‌کنند، مانند راندن وسیله نقلیه، یا ساخت یک دیوار، که نه فقط به نیروی فیزیکی نیازمندست، بلکه به توانایی انجام وظایف مغز بشر هم نیازمندست: آگاهی و درک مشکلاتی‌ که محیط می‌تواند «فراهم» کند، تا روی‌کردی متفاوت انتخاب کند و غیره.

پروسه اتوماسیون(خودکار– automation)- صنعت خودکار، روبات‌های سنتی– در محیطی استاندارد، مؤکدا تعریف شده، در خط تولیدی، و حتی در جایی‌که فضای کمی جهت انعطاف‌پذیری موجود بود، بخوبی کار می‌کردند، و استفاده از آن‌ها فقط در برنامه‌های کاربُردی با حجم بسیار زیاد امکان‌پذیر بود، ولی هوش‌مصنوعی به این دست‌گاه‌ها انعطاف‌پذیری بیش‌تری «ارائه می دهد». دهه‌ها پس از توسعه چنین دست‌گاه‌‌هایی انسان موفق شده است که دست‌گاه‌هایی بسازد که اینک می‌توانند در چنین شرایطی کار کنند، و در برخی از کارها جای‌گزین انسان گردند.

این دست‌گاه‌ها از کامپیوترهای(رایانه‌های) بسیار بزرگی استفاده می‌کنند، که عمدا جهت انجام این‌کارها ساخته شده اند، ولی برخلاف راه حل‌های سنتی، به حجم زیادی از داده هایی نیاز دارند که عمدتا توسط انسان تولید شده، و «آموزش داده می‌شوند».

بنابراین، این دست‌گاه ها درواقع دارای یک پایه اجتماعی هستند، زیرا که بهرحال «هوش» آن‌ها، چیزی فراتر از «عصاره» هوش افرادی نیست که داده‌های آن‌ها به این دست‌گاه‌ها آموزش داده اند. بطور خلاصه، مدل‌های زبانی ماهر که «صحبت می‌کنند»، درواقع بیش‌تر از «تکرار طوطی‌وار» کلمات و عبارات، کاری نمی‌کنند، و جملات، پاراگراف‌ها و متونی را که می‌سازند مانند چیزی است که ازپیش تمرین کرده باشند. این دست‌گاه‌ها به آسانی ده‌ها میلیون صفحه‌ را تنظیم و ویرایش کرده‌اند، که در عمل، بناگاه بیاد می‌آورند.

درنتیجه، این دست‌گاه‌ها، برای همیشه در ورشن کنونی خود «فکر»، و درک نمی‌کنند که چه می‌گویند، اما چنان پاسخ‌های بغرنجی ارائه می‌دهند که گویی بنظر می‌رسد در حال فکر کردن هستند و یا درک می‌کنند که چه می‌گویند.

به‌همین دلیل در حال حاضر چنین دست‌گاه‌هایی نمی‌توانند جای‌گزین کامل انسان‌ها شوند.

به‌هرحال، این دست‌گاه‌ها به شیوه ای که کار می‌کنند– می‌توانند باروری نیروی کار را چندبرابر کنند بصورتی‌که کاهش شمار کارگران را توجیه‌پذیر و مجاز می‌کند، زیراکه کارگرها با دست‌گاه‌های هوش‌مصنوعی کارهایی را انجام می‌دهند که پیش‌تر با تعداد کارگران بیش‌تری صورت می‌گرفت. نمونه اخیر نتایج تماس‌گیری یک شرکت بزرگ مشخص می‌کند که مسیریابی اتوماتیک(خودکار) در ۹۵ درصد از تماس‌ها کاربُرد داشته است.

انتظار می‌رود که توسعه سریع خیلی از چنین دست‌گاه‌های تکنولوژیکی در سال‌های آینده بتوانند پروسه‌هایی را با کاهش قابل توجهی از تعداد نیروی انسانی انجام دهند، از رانندگی روباتی گرفته که ۹۰ تا ۹۵ درصد مسیر مسافرت را انجام می‌دهند تا روبات‌هایی که در پروسه تولید صنعتی به‌کار گرفته می‌شوند.

آیا نیروی کار انسانی با این ماشین‌ها حذف می‌شود؟ اگر صحبت از آینده میان‌مدت باشد، پاسخ طنین‌انداز ما یک نه قاطع است.. این ماشین‌ها فاقد آگاهی، قضاوت و توانایی درک و پاسخ به تحولات واقعی غیرمترقبه هستند.

بهرحال، بدون تردید واضح و واقعیتی است که سودآوری کار با بکارگیری چنین ماشین‌هایی افزایش یافته است، و این امر اجازه داده که وظایف تعداد بسیار کم‌تری از کارگرها را انجام دهد.

تقریبا، همه مطالعاتی‌که تأثیر روبات‌ها و هوش‌مصنوعی بر نیروی کار را برآورد می‌کنند، نتیجه‌گیری کرده اند که بکارگیری روبات‌ها منجر به از دست دادن مشاغل در صنایعی شده که از آن‌ها استفاده می‌کنند.

AI (Artificial Intelligence) and the Trade Union Movement

در واقع، اشاره این مطالعات به روبات‌های «ساده» است که پیش‌تر در صنعت بکار گرفته شده اند. روبات‌های جدید که با ماشین‌های هوش‌مصنوعی کار می‌کنند، و در آینده نزدیک با توانایی‌های بیش‌تری می‌آیند، بطور عینی تأثیر بیش‌تری خواهند داشت.

البته،این موضوع، نباید برای هیچ‌ک‌سی عجیب باشد، زیراکه بالاخره چیز تازه ای نیست. در هر فاز از توسعه راه‌حل‌های تکنولوژیک، از میزان اتوماسیون( automation) جهت افزایش سودورزی نیروی کار و جای‌گزینی نیروی انسانی استفاده گردیده که متعاقبا از یک بخش به بخش‌های دیگر منتقل و استفاده شده است.

احتمالا مهم‌ترین مثال، در تولید کشاورزی باشد، که پیش از مکانیزه شدن تولید کشاورزی، کشاورزی بخش زیادی از نیروی کار را تقریبا در سراسر جهان جذب می‌کرد. مکانیزه شدن و اتوماسیون تولید کشاورزی، از نیروی کار شاغل در کشاورزی بشدت کاسته، و از نظر تاریخی آن‌را جهت رفتن سراغ دیگر بخش‌های تولید آزاد نموده است.

تفاوت تکنیکی با هوش‌مصنوعی این واقعیت راگوش‌زد می‌کند که تغییرات، تولید خودکار و گرایش به جای‌گزینی نیروی انسانی تقریبا هم‌زمان همه بخش‌های اقتصاد را دربر می‌گیرد. ظهور هوش‌مصنوعی ربطی به این یا آن بخش از صنعت یا کشاورزی ندارد، بلکه مربوط به همه بخش‌های کاری، یا حداقل طیف گسترده ای از آن‌هاست.

اما بالاتراز همه، چیزی‌که بطور کلی بر ابزارهای تکنولوژیکی جدید کار و روابط انسانی تأثیر گذارست، خود ساختار اجتماعی، کاپیتال(سرمایه–Capital) و مالکیت سرمایه است.

زمانی‌که ما تأثیرات ابزارهای تکنولوژیکی جدید بر کار را مطالعه می‌کنیم، ما باید بخاطر داشته باشیم که در کاپیتالیسم(سرمایه‌داری–capitalism)، ابزار تولید، سرمایه را می‌سازد. بعبارت ساده تر، سرمایه فقط با گسترش مقدار خود، و سودش، سرمایه‌گذاری(Investment) می‌گردد. بنابراین، سرمایه‌گذاری سرمایه، و کُل سرمایه‌گذاری در سرمایه‌داری(capitalism)، برمبنای سود و نرخ سود ترقی می‌کند. سرمایه‌گذاری برمبنای نرخ مورد نظر سود اولویت‌بندی می‌گردد. بعبارتی دیگر، ابزارهای جدید تولید مطابق با نرخ سود توسعه یافته، و استفاده می‌شوند

در فضایی‌که ما در حال آزمودن تکنولوژی‌های جدید، هوش‌مصنوعی و روباتیک‌ها هستیم، این رصدکردن‌ها توضیح می‌دهد که چگونه کاپیتالیسم ابزارهای چدید تولید و ازدیاد سوداندوزی نیروی کار را بکار می‌گیرید. زمانی سرمایه‌گذاری در ابزارهای جدید تولید رخ می‌دهد که «هزینه» سرمایه‌گذاری کاهش پیدا کند، یعنی موقعی‌که نیروی کار مورد نیاز در یک شرکت خاص کاهش یابد– و درواقع موقعی‌که خسارت افزایش سرمایه‌گذاری به اندازه کافی کاهش یابد– یا موقعی‌که ابزارهای تولید سهم بازار را توسعه دهد، و بدان‌وسیله استخدام در شرکت‌های دیگر صنعت کاهش یابد.

انستیوی تکنولوژی ماساچوست(Massachusetts Institute of Technology -MIT) با مطالعه ای‌که اخیرا در سال ۲۰۲۰ انجام داد، کشف نمود که هر روبات صنعتی مورد استفاده در آمریکا– در فضایی وسیع‌تر– نیروی کار را تا ۶ کارگر کاهش می‌دهد. احتمالا که تأثیرات در سایر کشورها با ساختار اقتصادی متفاوت فرق کند، اما واقعیت این‌ست‌که سرمایه‌گذاری‌های کاپیتال(سرمایه)، یعنی سرمایه‌گذاری‌هایی که کشورها و شرکت‌های کاپیتالیستی (سرمایه‌داری) بر روی روبات‌ها و هوش‌مصنوعی می‌کنند، تأثیرات زیر را دارند:

آن‌ها(روبات‌ها و هوش‌مصنوعی) جای‌گزین نیروی انسانی می‌شوند، و تعداد مشاغل را کاهش می‌دهند، درحالی‌که مشاغلی را که باقی‌مانده اند تغییر می‌دهند، کار را بغرنج‌تر و اغلب طولانی‌تر می‌کنند، و بدلیل بی‌کاری، آن‌ها(کشورها و شرکت‌های سرمایه‌داری) حتی می‌توانند دست‌مزد شاغلان را کاهش دهند.

باضافه، درحالی‌که ما توسعه را در چارچوب شیوه تولید کاپیتالیستی(سرمایه‌داری) و امروزه در چارچوب کاپیتالیسم مونوپولی(سرمایه‌داری انحصاری– monopoly capitalism) مطالعه می‌کنیم، سرمایه‌گذاری‌های جدید در تولید خودکار( اتوماسیون –automation)، روبات‌ها و هوش‌مصنوعی این استعداد را دارند که حتی اوضاع ژئواکونومیک تولید را تحت تأثیر قرار دهند. در مناطق درحال توسعه جهان ممکن‌ست که برخی از نیروی کار ارزان‌تر استخدام شده با ابزار تولید خودکار در مناطق توان‌گرتر و مصرف‌کننده جای‌گزین گردند. جهت نمونه ساده، یک سیستم خودکار تولید لباس، بشدت نیروی مستقیم مورد نیاز را کم می‌کند، و می‌تواند منجر به حذف قابل‌توجه نیروی انسانی در جنوب شرق آسیا شود، که اینک «مرکز»(ماتریس–matrix) صنعت پوشاک و کفش است.

تکنولوژی‌های جدید، جدا از اقتصاد برای قدرت‌های سیاسی و نظامی نیز حیاتی اند. ما مشاهده می‌کنیم که تکنولوژی‌های جدید در جنگ‌هایی که ناتو در سراسر جهان براه انداخته، مورد استفاده قرار می‌گیرند، و از این نظر کافی‌ست دنبال دلایلی باشیم و بدانیم که چرا آمریکا و ناتو سعی می‌کنند برتری تکنولوژیکی خودرا حفظ کنند، درحالی‌که انواع جنگ‌های اقتصادی را علیه بریکس و بویژه چین بکار می‌گیرند.

تا این‌جا بنظر می‌رسد که چرا بحث توضیح می‌دهد معضل واقعی جنبش کارگری تکنوهراسی(technophobic) یا تکنودوستی(technophiles) نیست.

از یک سو، تکنولوژی، هوش‌مصنوعی و روبات‌ها مشکل اتحادیه‌های کارگری نیستند، اما بااین‌حال، آن‌ها چیزی جز نتایج خود تولید اجتماعی، تجربه کاری متراکم بشری تدوین شده بعنوان علم است، که بهرحال توسط خود ما اختراع شده اند. از آن‌جایی‌که هرچه بیش‌تر هوش‌مصنوعی بویژه ارتباط‌های میلیون‌ها یا میلیاردها انسان را رمزگذاری می‌کند، یعنی یک شخصیت اجتماعی دارد. تحت شرایط کنونی، شرایط بطورکلی برای توسعه و کاربُرد هوش‌مصنوعی و تکنولوژی‌های جدید توسط «کارفرماها و اربابان جهان»، طبقات بورژوازی و کشورهای بورژوایی تعیین می‌شود. درنتیجه، با تکنولوژی‌های جدید هیچ مشکلی وجود ندارد. مشکل این‌ست‌که امروز، و تازمانی‌که کاپیتالیسم(سرمایه‌داری) موجودست، بهره‌وری از همه این تکنولوژی‌های جدید بنفع سرمایه‌دار خواهد بود، تا سود بیش‌تر و نرخ بیش‌تر سود را تضمین کند.

مسیر توسعه ابزار تولید و بهره‌وری سرمایه بمعنای این‌ست‌که امروزه، از تکنولوژی‌های جدید نه تنها جهت حل مشکلات کارگران استفاده نمی‌گردد، بلکه بطور عینی مشکلات آن‌ها را بیش‌تر می‌کند

* تکنولوژی، هوش‌مصنوعی و روبات‌ها منجر به وخامت شرایط کاری کارگرها، کاهش اشتغال و افزایش ساعات کاری آن‌ها خواهند شد.

*استثمار دولت منجر به کارآمد شدن عمل‌کرد دولت‌ها می‌شود، یعنی اخذ مالیات سنگین از مردم، در سرکوب دولت و نظارت بر مبارزات کارگری.

*استثمار تکنولوژی، هوش‌مصنوعی و روبات‌ها توسط امپریالیسم، سلاح‌های جدید و حتی سلاح‌های خطرناک‌تر تولید می‌کند که منجر به قدرت بیش‌تر آن‌ها می‌گردد.

درنتیجه، کاملا غیرقابل قبول است که تصور کنیم مشکلات کارگرها را در کشور می‌توان با تکنولوژی جدید در پروسه تولید حل نمود. تکنولوژی‌های جدید با میزان افزایش سود و کارایی دولت ترقی می‌کند، و بنابراین تأثیر منفی بر زندگی کارگرها دارد. نیروهایی‌که در سیاست و در اتحادیه‌های کارگری، «تکنولوژی‌های» مشخصی را ترویج می‌کنند، و این موضع را مطرح می‌کنند که تکنولوژی بیش‌تر می‌تواند زمینه ای جهت بهبود زندگی کارگرها باشد، عمدا یا غیرعمد باعث ایجاد توهم شوند.

بنابراین، مشکل واقعی، این نیست که آیا ما انکارکنندگان یا حامیان تکنولوژی هستیم. مشکل ما تکنولوژی نیست. مشکل ما روابط اقتصادی‌ست که که در آن توسعه یافته و بهره برداری می‌شود.

ما براین باوریم که تکنولوژی‌های جدید این پتانسیل را دارند که در یک چارچوب رادیکال و متفاوت اجتماعی و اقتصادی، نقش بسیار مهمی بنفع کارگرها بازی کنند.

در یک نظام اجتماعی که عاری از سود و مالکیت کاپیتالیستی(سرمایه‌د‌اری)، جایی‌که تولید جهت نیازهای گسترده شاغلان توسعه یافته باشد، تکنولوژی‌های جدید، روبات‌ها، و هوش‌مصنوعی می‌توانند به شدت و با نتایج مثبت بکار گرفته شوند.

تکنولوژی‌ها، روبات‌ها، اتوماسیون در تولید فی‌نفسه توسعه خواهند یافت و مورد بهره برداری قرار می‌گیرند تا اساسا از زحمت بشری کاسته، و و وظایف انسان‌ها را آسان‌تر کنند، که منجر به کاهش سریع ساعت‌های کاری گردد، و در عین‌حال استاندارد زندگی و سطح مصرف را بهبود بخشند.

هم‌زمان، ازنظر سازمان اجتماعی، تکنولوژی‌های جدید و هوش‌مصنوعی می‌توانند پیش‌رفت‌های بزرگی را در طرح‌ریزی مرکزی علمی ارائه دهند، و به حل مشکلاتی‌ بپردازند که پیش‌تر حل آن‌ها خیلی مشکل بود.

امکاناتی‌که پیش‌بینی مصرف بتواند تولید را با نیازها خیلی بهتر هم‌تراز کند، امکاناتی‌که مدیریت حجم زیادی از داده ها را با طراح‌ریزی مرکزی علمی سوسیالیسم تکثیر کند تا به حل مشکلات بغرنج تولید بسیار کمک کند.

تکنولوژی‌های جدید می‌تواند به خدمات آموزشی و مراقبت‌های بهداشتی جهت افزایش کارایی آن‌ها کمک کند و نه به‌عنوان یک جای‌گزین ارزان برای اقشار عمومی که مثل امروز استفاده می‌شوند.

بالاخره، پتانسیل عظیم متداول جدید ابزار تولید چیزی بجز همان تقسیم اجتماعی کار عمیق‌تر و سرشت اجتماعی آن را منعکس نمی‌کند. نیروهای تولیدی جدید نیاز به تغییر روابط تولید را اعلام می‌کنند، آنها اطلاع می‌دهند که اکنون روابط کاپیتالیسیتی(سرمایه‌داری) بیش از هرزمان دیگری رشد کرده است. آن‌ها نیاز به سوسیالیسم را اعلام می‌کنند.

جنبش کارگری کنونی بایداز تئوری اقتصادی خود به‌عنوان مشعلی جهت روشنایی و پیش‌روی راه خود استفاده کنند. جنبش کارگری باید با درکی روشن از تأثیر ابزار تولید بر کار و توازن قوا پیش‌روی کند.

جنبش کارگری باید درک کند که هر دو طرفی که تبلیغات بورژوازی را برجسته می‌کند به یک میزان بی‌فایده است.

روبات‌ها و هوش‌مصنوعی « روح شطانی» نیستند که بتوان آن‌ها را تطهیر نمود و از بدن خارج ساخت. مشکل، تکنولوژی نیست.

هم‌زمان، بهره برداری از روبات‌ها و هوش‌مصنوعی توسط کشور و کاپیتال(سرمایه) مشکلاتمان را در محل کار، یا در اجتماع حل نمی‌کند، برعکس آن‌ها را چندبرابر می‌کند. بطورکلی، ظهور و توسعه روبات‌ها و هوش‌مصنوعی «اقتصاد» را بهتر نمی‌کند، بلکه فقط بنفع سرمایه‌دارهایی است که مالک این دست‌گاه‌ها هستند

جنبش بین المللی کارگری تحت موقعیت فعلی، باید با قوانین کاپیتالیستی که بدنبال بهره برداری بیش‌تر از تکنولوژی‌های جدید به حساب کارگران است، مبارزه و مخالفت کند.

جنبش بین المللی کارگری باید جهت تشریح چارچوبی از خواسته هائی‌که واقعیت اجتماعی را آشکار می‌سازد، توصیح دهد که مشکل نه تکنولوژی، بلکه مالک سرمایه‌دارست، و تأثیر تکنولوژی‌های جدید را در بخش‌های مختلف و در کشور خود بموقع پیش‌بینی کند.

کاهش شدید ساعات کار، هم‌زمان افزایش دست‌مزد و بهبود شرایط کار باید در کانون مبارزات کارگری قرار گیرد. مبارزات امروزی کارگران مسیر را نیز برای تغییرات اجتماعی بزرگ مورد نیاز کارگری در سراسر جهان هم‌وار خواهد ساخت.

* تکنوفوبیک(technophobic) = تکنو هراس یا فن هراس

**تکنوفیل(technophiles)= تکنودوست یا فن دوست

برگردانده شده از:

AI (Artificial Intelligence) and the Trade Union Movement

Posted by MLToday | Dec 23, 2024

Grigoris Lionis (Dr. Mech. Engineering)




چگونه سیا در حال بی ثبات کردن جهان است

این مقاله از Common Dreams فوریه 2024 ترجمه شده است
جفری دی ساکس- Jeffrey D. Sachs-، استاد توسعه پایدار و سیاست گذاری و مدیریت سلامت در دانشگاه کلمبیا، مدیر مرکز توسعه پایدار کلمبیا و شبکه توسعه سازمان ملل متحد برای راه حل های پایدار است. او به عنوان مشاور ویژه سه دبیر کل سازمان ملل متحد خدمت کرده است. کتاب های او شامل پایان فقر، ثروت مشترک، عصر توسعه پایدار، ساختن اقتصاد جدید آمریکا و اخیراً یک سیاست خارجی جدید: فراتر از استثناگرایی آمریکایی است.

سیا ارتش مخفی آمریکاست که قادر است در سرتاسر جهان ویرانی بیافریند بدون اینکه در قبال کسی مسئول باشد. زمان آشکار شدن حقیقت و آغاز یک دوره جدید رسیده است.
سه مشکل اساسی با CIA وجود دارد: اهداف آن، روش‌های آن و عدم پاسخگویی‌اش.
اهداف عملیاتی CIA هر چیزی که است، CIA یا رئیس‌جمهور ایالات متحده ، بدون توجه به قوانین بین‌المللی یا آمریکایی آن را به عنوان منافع آمریکا در یک زمان خاص تعریف می‌کنند. روش‌های آن پنهانی و گمراه‌کننده است. عدم پاسخگویی آن به این معناست که CIA و رئیس‌جمهور سیاست خارجی را بدون نظارت عمومی پیش می‌برند. کنگره مانند یک پادری، یک نمایش جانبی است.

همانطور که مایک پومپئو، مدیر سابق CIA در مورد دوران خود در CIA گفته است: «من مدیر CIA بودم. ما دروغ می‌گفتیم، فریب میدادیم، دزدیدیم. ما دوره‌های آموزشی کامل داشتیم. این ما را به یاد عظمت تجربه آمریکایی می‌اندازد.»
CIA در سال 1947 به عنوان جانشین دفتر خدمات استراتژیک (OSS) تأسیس شد. OSS در طول جنگ جهانی دوم دو نقش مختلف ایفا می‌کرد: اطلاعات و فعالیت‌های تخریبی. CIA هر دو این نقش‌ها را بر عهده گرفت. از یک طرف، CIA موظف به تأمین اطلاعات برای دولت آمریکا بود. از طرف دیگر، CIA باید «دشمن» را، یعنی کسی را که رئیس‌جمهور یا CIA دشمن تعریف می‌کرد، از طریق اقدامات مختلفی نظیر ترور، کودتا، برانگیختن ناآرامی‌ها، تسلیح شورشیان و دیگر شیوه‌ها، تضعیف می‌کرد.
این نقش اخیر است که برای ثبات جهانی و حاکمیت قانون در آمریکا ویرانگر ثابت شده است. این نقشی است که CIA هنوز هم به آن ادامه می‌دهد. در واقع، CIA ارتش مخفی آمریکا است که بدون اینکه نیاز به پاسخگویی داشته باشد قادر به ایجاد هرج و مرج در سراسر جهان است.

وقتی رئیس‌جمهور آیزنهاور تصمیم گرفت که ستاره سیاسی در حال ظهور آفریقا، پاتریس لومومبا، رئیس‌جمهور منتخب دموکرات از زایر (اکنون جمهوری دموکراتیک کنگو)، «دشمن» است، CIA در قتل او در سال 1961 مشارکت کرد و امیدهای دموکراتیک برای آفریقا را تضعیف کرد.
کمیته چرچ
در طول 77 سال تاریخ خود، CIA فقط یک بار، در سال 1975 به درستی در مقابل مسئولیت‌ خود مورد بازخواست قرار ‌گرفته است. در آن سال، سناتور فرانک چرچ از ایالت آیداهو رهبری یک تحقیق سنا را بر عهده گرفت که هجوم شگفت‌انگیز CIA در زمینه ترور، کودتا، بی‌ثبات‌سازی، نظارت و شکنجه‌های مشابه آنچه که جوزف منگله انجام می‌داد و «آزمایشات» پزشکی را افشا کرد.

افشای جنایات شگفت‌انگیز CIA توسط کمیته چرچ اخیراً در کتابی عالی از روزنامه‌نگار تحقیقی جیمز ریزن با عنوان «آخرین مرد صادق: CIA، FBI، مافیا و کندی‌ها – و مبارزه یک سناتور برای نجات دموکراسی» به تفصیل شرح داده شده است.
تنها یک مورد نظارت به دلیل همزمانی نادر وقایع رخ داد.
سال قبل از تشکیل کمیته چرچ، رسوایی واترگیت ریچارد نیکسون را سرنگون کرد و کاخ سفید را ضعیف کرد. به عنوان جانشین نیکسون، جرالد فورد، نماینده کنگره‌ای که انتخاب نشده بود، رئیس‌جمهور شد و در برابر نظارت کنگره مقاومت نمی‌کرد. رسوایی واترگیت که توسط کمیته اروین سنا مورد بررسی قرار گرفت، همچنین سنا را تقویت کرده و ارزش نظارت سنا بر سوءاستفاده‌های اجرایی را نشان داد. مهم‌تر از همه، اینکه CIA به تازگی توسط مدیرش ویلیام کلبی هدایت می‌شد که می‌خواست عملیات CIA را اصلاح کند. علاوه بر این، مدیر FBI، جی ادوارد هوور، که منبع بسیاری از جنایات توسط کمیته چرچ فاش‌شده بود، در سال 1972 درگذشت.
در دسامبر 1974، روزنامه‌نگار تحقیقی سیمور هرش، که با منابعی در CIA در ارتباط بود، گزارشی درباره عملیات‌های غیرقانونی اطلاعاتی CIA علیه جنبش ضد جنگ آمریکا منتشر کرد. سپس، رهبر اکثریت وقت سنا، مایک مانسفیلد، چرچ را برای بررسی CIA منصوب کرد. چرچ خود سناتوری شجاع، صادق، هوشمند، مستقل و بی‌باک بود – ویژگی‌هایی که به طور مزمن در سیاست آمریکا کم است.

کاش عملیات‌های تبهکارانه CIA به نتیجه‌گیری‌هایی مشابه آنچه کمیته چرچ افشا کرد محدود می‌شد یا حداقل CIA تحت کنترل قانونی و مسئولیت‌پذیری عمومی قرار می‌گرفت. اما چنین نشد. CIA – با حفظ نقش برجسته خود در سیاست خارجی آمریکا، از جمله زیرساخت‌های مخفیانه در خارج از کشور آخرین بازی را برده است – یا بهتر است بگوییم، که جهان باخته است.
از سال ۱۹۷۵به بعد CIA عملیات‌های مخفیانه‌ای برای حمایت از جهادی‌های اسلامی در افغانستان انجام داده است که افغانستان را کاملاً ویران کرد و به ظهور القاعده کمک کرد. احتمالاً CIA عملیات‌های مخفیانه‌ای در بالکان علیه صربستان، در قفقاز علیه روسیه و در آسیای مرکزی علیه چین انجام داده است که همگی جهادی‌های حمایت‌شده توسط CIA را وارد این مناطق کرده‌اند. در دهه 2010، CIA عملیات‌های مرگبار، باز هم با استفاده از جهادی‌های اسلامی برای سرنگونی بشار اسد در سوریه انجام داد. حداقل به مدت 20 سال، CIA به طور عمیق در تشدید فاجعه در حال رشد در اوکراین ، از جمله سرنگونی خشونت‌آمیز رئیس‌جمهور اوکراین، ویکتور یانوکوویچ، در فوریه 2014 دخالت داشته است که جنگ ویرانگری را آغاز کرد که اکنون اوکراین را در خود بلعیده است.

ما از این عملیات‌ها چه می‌دانیم؟ تنها بخش‌هایی که افشاگران، چندین روزنامه‌نگار تحقیقی بی‌باک، تعدادی از پژوهشگران شجاع و برخی دولت‌های خارجی آماده یا قادر به گفتن به ما بوده‌اند، و تمام این شاهدان ممکن است بدانند که در معرض انتقام‌های جدی از سوی دولت آمریکا قرار خواهند گرفت.
هیچ‌گونه مسئولیتی از سوی دولت آمریکا یا نظارت معناداری از سوی کنگره اعمال نشده است. برعکس، دولت بیشتر و بیشتر به حفظ اسرار مشغول است و در تلاش برای انجام شکایت‌های حقوقی علیه افشای اطلاعات محرمانه، حتی زمانی که، یا به ویژه زمانی که، این اطلاعات اقدام‌های غیرقانونی خود دولت را توصیف می‌کنند، است.
گاه به گاه، یک مقام سابق آمریکایی با افشاگری‌هایی ظاهر می‌شود، همانطور که زبیگنیو برژینسکی فاش کرد که او جیمی کارتر را متقاعد کرده بود تا به CIA دستور دهد جهادی‌های اسلامی را آموزش دهد تا دولت افغانستان را بی‌ثبات کنند و به این ترتیب شوروی را به ورود به کشور تحریک کنند.

در مورد سوریه، ما از چندین داستان در نیویورک تایمز در سال‌های 2016 و 2017 درباره عملیات‌های مخفیانه CIA برای بی‌ثبات کردن سوریه و سرنگونی اسد آگاه شدیم، عملیاتی که توسط رئیس‌جمهور باراک اوباما دستور داده شده بود. این یک مورد از عملیات‌های فاجعه‌آمیز CIA است که کاملاً با قوانین بین‌المللی در تضاد است و منجر به یک دهه هرج و مرج، جنگ منطقه‌ای در حال تشدید، صدها هزار کشته و میلیون‌ها آواره شده است، و با این حال هیچ‌گونه پذیرش صادقانه‌ای از این فاجعه تحت رهبری CIA از سوی کاخ سفید یا کنگره وجود نداشته است.

در مورد اوکراین، می‌دانیم که ایالات متحده نقش بزرگ و پنهانی در کودتای خشونت‌آمیزی که یانوکوویچ را سرنگون کرد و اوکراین را به یک دهه خونریزی انداخت، ایفا کرده است، اما هنوز جزئیات آن مشخص نیست. روسیه از طریق استراق‌سمع و سپس انتشار گفتگویی میان ویکتوریا نولاند، معاون وزیر امور خارجه آمریکا (الان معاون وزیر خارجه) و سفیر آمریکا در اوکراین، جفری پیات (الان معاون وزیر خارجه آمریکا) در مورد برنامه ریزی دولت پس از کودتا، مدارکی به جهانیان در مورد این کودتا ارائه داد. پس از خود کودتا، CIA به طور مخفیانه نیروهای ویژه از رژیمی را که ایالات متحده به قدرت رسانده بود آموزش داد. دولت آمریکا در مورد عملیات‌های مخفی CIA در اوکراین سکوت کرده است.

هیچ‌کس CIA را مسئول نمی‌داند ما ، به گفته سیمور هرش، که اکنون یک خبرنگار مستقل است دلایل خوبی داریم که باور کنیم مأموران CIA تخریب خط لوله نورد استریم را انجام داده‌اند. برخلاف سال 1975، زمانی که هرش در نیویورک تایمز کار می‌کرد و روزنامه هنوز در تلاش بود تا دولت را مسئول بداند، تایمز اکنون از تحقیق در مورد گزارش‌های هرش خودداری می‌کند.
البته مسئول دانستن CIA به صورت عمومی دشوار است. رئیس‌جمهورها و کنگره حتی تلاش نمی‌کنند. رسانه‌های اصلی تحقیقاتی در مورد CIA انجام نمی‌دهند و ترجیح می‌دهند به نقل از «مقامات بلندپایه ناشناس» و پنهان‌کاری رسمی بپردازند. آیا رسانه‌های اصلی تنبل، مطیع، ترسیده از درآمدهای تبلیغاتی از مجموعه نظامی-صنعتی، تهدید شده، ناآگاه یا همه این‌ها هستند؟ چه کسی می‌داند؟

یک ذره امید وجود دارد. در سال 1975، CIA تحت رهبری یک اصلاح‌طلب بود. امروز CIA تحت رهبری ویلیام برنز، یکی از دیپلمات‌های ارشد ایالات متحده است. برنز حقیقت اوکراین را می‌داند زیرا در سال 2008 به عنوان سفیر در روسیه خدمت کرده و به واشنگتن درباره اشتباه بزرگ گسترش ناتو به اوکراین هشدار داده بود. با توجه به شهرت و دستاوردهای دیپلماتیک برنز، او ممکن است از نیاز فوری به مسئولیت‌پذیری حمایت کند.
مقیاس هرج و مرج مداوم ناشی از عملیات‌های CIA که به اشتباه رفته‌اند، شگفت‌آور است. در افغانستان، هائیتی، سوریه، ونزوئلا، کوزوو، اوکراین و بسیاری از نقاط دیگر، مرگ‌های بی‌ضرور، بی‌ثباتی و ویرانی ناشی از فعالیت‌های تخریبی CIA همچنان ادامه دارد. رسانه‌های اصلی، موسسات آکادمیک و کنگره باید این عملیات‌ها را به بهترین نحو ممکن بررسی کنند و خواستار آزادی اسناد برای امکان‌پذیر کردن مسئولیت‌پذیری دموکراتیک شوند.

سال آینده پنجاه سال از برگزاری جلسات کمیته چرچ می‌گذرد. پنجاه سال بعد، با پیش‌زمینه، الهام و هدایت از کمیته چرچ خود، زمان آن رسیده است که پرده‌ها را کنار بزنیم، حقیقت را در مورد هرج و مرج رهبری‌شده توسط ایالات متحده فاش کنیم و دوران جدیدی را آغاز کنیم که در آن سیاست خارجی آمریکا شفاف، مسئولانه، تحت حاکمیت قانون چه در سطح ملی و چه بین‌المللی قرار گیرد و به سوی صلح جهانی به جای تضعیف دشمنان احتمالی حرکت کند.

یادداشت توده ای ها: جفری ساکس یک استاد شریفی است که از ماهیت امپریالیستی آمریکا چیزی نمی‌داند و به همین دلیل بیهوده فکر می‌کند، آن کسی که از دولت آمریکا حقوق می‌گیرد، می‌تواند افسار قانون را بر گردن سرکش سیا بیاندازد. سیا برای حفاظت از منافع امپریالیستی آمریکا تأسیس شده است و به همین دلیل به ترور و قتل انقلابیون جهان و سرنگونی دیکتاتورهایی که از اجرای دستورات امپریالیسم به دلایلی سر باز می‌زنند، ادامه خواهد داد. هیچ‌کس در داخل رهبری آمریکا نمی‌تواند جلوی این کارهای غیرقانونی و تروریستی سیا را بگیرد. قانون پذیری و نابودی این دستگاه کبیر و گسترده جاسوسی، تنها با تغییر توازن طبقاتی در حاکمیت آمریکا به سود طبقات محروم و زحمتکش امکان‌پذیر است.




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۱) نقش اتحادیه‌های کارگری در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا

مارکس و اتحادیه‌های کارگری

نوشتهالوزوفسکی

برگردانآمادور نویدی

(۱)

نقش اتحادیه‌های کارگری در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا

زمانی‌که اتحادیه‌های کارگری پا به عرصه وجود گذاشتند، مارکس تازه شروع به اندیشه سیاسی کرده بود. وی زمانی کمونیست شد که اتحادیه‌های کارگری در برخی از کشورهای جوامع مختلف شکل گرفته بودند(فرانسه)، درحالی‌که در کشورهای دیگر(انگلیس) اتحادیه‌های کارگری اعتصاب‌های اقتصادی و مبارزه جهت حق رأی را به‌راه انداخته بودند. مارکس فقط اشکال اولیه تشکیلاتی را مشاهده نمود که در ایدئولوژی و ترکیب خود بسیار ابتدایی بودند و همه نشانه‌های بنیادین را داشتند.

نبوغ مارکس دقیقا در این واقعیت نهفته است که  پی‌بُرد این امر فقط نشان‌دهنده نخستین گام‌های طبقه کارگر بی‌تجربه است و این‌که قضاوت در مورد نقش تاریخی تشکیلاتی مشخص و مسیر توسعه طبقه کارگر برمبنای اشکال ابتدایی این جنبش امکان‌پذیر نیست.

قبل از هرچیز، مارکس اتحادیه‌های کارگری را مراکز سازمان‌دهی، مراکزی جهت گردآوری نیروهای کارگری، سازمان‌هایی جهت آموختن اولیه مبارزه طبقاتی درنظر می‌گرفت. چه چیزی برای مارکس مهم بود؟ این واقعیت که کارگرهای متفرقی که با هم رقابت می‌کردند، باید صفوف خود را گسترش داده و مشترکا مبارزه کنند. مارکس در این مورد ضمانتی را می‌دید که طبقه کارگر بتواند به یک قدرت مستقل توسعه یابد. مارکس و انگلس مکررا در مقالاتشان به این موضوع پرداخته اند که اتحادیه‌های کارگری مکتب‌های هم‌بستگی، و آموزش‌گاهای سوسیالیسم هستند. در باره این موضوع بسیار گفته شده است، به‌ویژه در مکاتباتشان، جایی‌که تعداد سئوالاتی را که به‌علت سطح پائین جنبش کارگری نتوانستند در نشریات بین المللی مطرح سازند، صادقانه و آشکارتر مطرح نمودند.

اتحادیه‌های کارگری مکتب‌های سوسیالیسم هستند. ولی مارکس خودش را به فرمول‌ها محدود نمی‌کند. وی ایده اش را توسعه می‌دهد، و از همه زوایا به موضوع اتحادیه‌های کارگری می‌پردازد. کارل مارکس نویسنده قطع‌نامه درباره مشکل گذشته، حال و آینده اتحادیه‌های کارگری بود، که در کنگره انترناسیونال اول تصویب شد. بنابراین، گذشته اتحادیه‌های کارگری چیست؟

درحالی‌که کارگر فقط نیروی کار فردی خود را جهت عرضه دارد، سرمایه‌دار(کاپیتالیست) دارای قدرت اجتماعی متمرکزست. بنابراین، توافق بین سرمایه‌دار و کارگر نه هرگز می‌تواند برمبنای شرایط عادلانه باشد، نه حتی در مفاد جامعه ای‌که از یک‌طرف مالکیت بر ابزارهای مادی زندگی و تولید را دارد، و از طرف دیگر نیروهای مولد ثروت را به‌کار می‌گیرد. تنها نیروی اجتماعی کارگران قدرت جمعی آن‌هاست. اما، این نیرو، به‌علت عدم اتحاد ضعیف است. عدم اتحاد بین کارگران ناشی از رقابت اجتناب‌ناپذیری‌ست که توسط آن حفظ می‌شود. اتحادیه‌های کارگری اصولا از مبارزه خودبه‌خودی کارگران جهت برطرف کردن این رقابت، یا حداقل جهت محدود ساختن آن، و به‌منظور گرفتن حداقل شرایط قراردادی ایجاد شدند تا کارگران را از شرایط بردگی آشکار رها سازد.

در نتیجه، هدف بلافاصله اتحادیه‌های کارگری، مبارزه روزانه علیه سرمایه‌داری، به‌عنوان ابزاری دفاعی علیه سوء‌استفاده‌های دائم سرمایه‌دارها، یعنی محدود به موضوعات مرتبط با دست‌مزدها و ساعات کاری، بود. این فعالیت اتحادیه‌های کارگری نه تنها برحق، بلکه ضروری‌ست. و تا موقعی‌که این سیستم فعلی تولیدی(سرمایه‌داری) موجودست، عاقلانه نیست که از این مبارزه دست کشید. برعکس، اتحادیه‌های کارگری باید در همه کشورها ایجاد و با اتحاد رواج یابند.

به‌عبارتی دیگر، اتحادیه‌های کارگری، بدون این‌که مطلع باشند، به مراکز سازمان‌دهی طبقه کارگر تبدیل می‌شوند، همان‌گونه که شهرداری‌ها و جوامع قرون وسطایی بورژازی چنین شدند. گرچه اتحادیه‌های کارگری جهت مبارزه پارتیزانی بین سرمایه‌دار و کارگر ضروری‌اند، اما آن‌ها حتی به‌عنوان نهادهای سازمان‌یافته جهت ترویج لغو سیستم کار مزدی موجود مهم‌ترند.(۱)

در این قطع‌نامه سئوالاتی قابل توجه اند، به‌ویژه آن‌هایی‌که درباره خاست‌گاه و اهمیت اتحادیه‌های کارگری اند. مارکس اصرار داشت که اتحادیه‌های کارگری بدون این‌که مطلع باشند به مراکز سازمان‌دهی طبقه کارگر تبدیل شوند، همان‌گونه که شهرداری‌ها و جوامع قرون وسطایی بورژوازی چنین شدند.

این قیاس بر این واقعیت گواهی می‌دهد که مارکس اتحادیه‌های کارگری را نه فقط «مراکز سازمان‌دهی» جهت سازمان‌های اقتصادی درنظر می‌گرفت؛ زیرا که شهرداری‌ها و جوامع قرون وسطی سلاح بورژوازی در مبارزه خود علیه فئودالیسم، و سلاحی جهت مبارزه سیاسی علیه سیستم قرون وسطایی بود. مارکس خودش‌را به این قیاس محدود ننمود، و پیش‌تر در این بخش از قطع‌نامه می‌گوید که اتحادیه‌های کارگری « به‌عنوان ابزارهای سازمان‌یافته جهت ترویج لغو همان سیستم کار مزدی، حتی مهم‌ترند.». از این امر ما مشاهده می‌کنیم که مارکس برای اتحادیه‌های کارگری اهمیت سیاسی زیادی قائل بود، و یا حداقل آن‌ها را به‌عنوان سازمان‌های بی‌طرف، و غیرسیاسی درنظر می‌گرفت. ولی هر زمان که اتحادیه‌های کارگری خودشان‌را در چارچوب تنگ کورپوراتی محصور می‌کردند، مارکس به انتقاد تند و کوبنده آن‌ها برمی‌خاست.

کنگره بین الملل اول ژنو، جنبش اتحادیه‌های کارگری آن زمان را در بخش دوم آن قطع‌نامه، با حضور آن‌ها توصیف نمود:

اتحادیه‌های کارگری تابه‌حال توجه خودشان‌را بیش از اندازه فقط بر مبارزه محلی و مستقیم علیه سرمایه‌داری متمرکز کرده اند. اتحادیه‌های کارگری هنوز کاملا قدرتشان جهت حمله به سیستم برده مزدی و شیوه‌های تولید امروزی را درک نکرده اند. به‌همین‌دلیل از جنبش‌های سیاسی و اجتماعی کنونی اجتناب کرده اند. اما، ظاهرا اخیرا آن‌ها آگاه شده و مأموریت تاریخی خود را درک کرده اند، جهت نمونه، همان‌گونه که می‌توان از شرکت آن‌ها در جنبش سیاسی اخیر در انگلیس، از درک بالاتر کارکردشان در آمریکا و از قطع‌نامه تصویب شده در برگزاری کنفرانس بزرگ نمایندگان اتحادیه‌های کارگری اخیر در شفیلد(Sheffield) مشاهده نمود. «این کنفرانس، با موافقت کامل همه تلاش‌های انجام شده توسط انجمن بین المللی کارگران جهت اتحاد کارگران همه کشورها در یک اتحادیه برادرانه را، فورا به جوامع مختلفی که نمایندگانشان در کنفرانش شرکت کرده اند، توصیه می‌کند و معتقدست که جهت پیش‌رفت و رفاه کل طبقه کارگری ضروری‌ست که به انترناسیونال بپیوندند.»(۲)

در این بخش از قطع‌نامه، ما قبلاً شاهد انتقاد شدید از همه اتحادیه‌های کارگری هستیم که خود را از سیاست جدا می‌کنند ولی در این‌جا اهمیت اتحادیه‌های کارگری را داریم که به درک رسالت بزرگ تاریخی خود رسیده‌اند، و به شدت مورد تأکید قرار می‌گیرد. اگر سطح جنبش سندیکایی در دهه ۶۰ را در نظر بگیریم، متوجه می‌شویم که قدردانی مارکس از جنبش سندیکایی زمان خود در چه سطحی قرار داشت. مارکس ضمن درک فوق العاده جوان اتحادیه های کارگری، هیچ گونه امتیاز سیاسی را برای آن‌ها ممکن نمی‌دانست. مارکس نه تنها مشکلات اقتصادی را آن‌ها اعلام نمود، بلکه مبارزه طبقاتی عمومی را نیز برایشان درنظر گرفت.

مارکس خودش را به تعریف گذشته و حال اتحادیه های کارگری محدود نکرد، و در این قطع‌نامه در مورد آینده آن‌ها چنین می گوید:

اتحادیه های کارگری علاوه بر وظایف اصلی خود، اکنون باید بیاموزند که چه‌گونه آگاهانه به عنوان مراکز سازماندهی طبقه کارگر در جهت منافع بیش‌تر رهایی کامل خود عمل کنند. اتحادیه های کارگری باید از هر جنبش اجتماعی و سیاسی که در راستای این هدف است حمایت کنند. اتحادیه های کارگری باید حامیان و نمایندگان کل طبقه کارگر باشند و بر اساس آن عمل کنند، هم‌چنین باید موفق شوند همه کارگرانی را که هنوز از صفوفشان خارج هستند، دور خود جمع کنند. اتحادیه های کارگری باید به‌دقت از منافع کارگران در مشاغل با دست‌مزد ناچیز محافظت کنند، جهت نمونه، کارگران مزرعه، که به دلیل شرایط نامطلوب و ظالمانه از قدرت مقاومت‌ خود محروم شده اند. اتحادیه های کارگری باید کل دنیا را متقاعد سازند که تلاش‌هایشان محدود و خودخواهانه نیست، بلکه برعکس، در جهت رهایی توده های سرکوب‌شده است. (۳)

توجه به این واقعیت در این‌جا ضروری است، زیرا که مارکس بار دیگر بر اهمیت اتحادیه های کارگری به عنوان مراکز سازمان‌دهنده طبقه کارگر تأکید می‌کند. توجه به این نکته بسیار مهم است، زیراکه وظایفی که پیش روی اتحادیه‌های کارگری گذاشته شده  که عبارتند از: مبارزه جهت رهایی کامل طبقه کارگر، حمایت از هر جنبش اجتماعی و سیاسی پرولتاریا و کشاندن همه کارگران به صفوف خود. پیش‌تر در سال ۱۸۸۶، مارکس بر اهمیت دفاع اتحادیه‌های کارگری در دفاع از منافع کارگران کم‌درآمد، جهت نمونه، کارگران کشاورزی، تأکید نمود.

مارکس توقع داشت که اتحادیه‌های کارگری «محدود و خودخواه» نباشند، و «فعالیت‌هایشان در جهت رهایی میلیون‌ها کارگر تحت‌ستم باشد». این قطع‌نامه ۶۹ سال پیش نوشته شده است. اما آیا الان می‌توان گفت که این فعالیت‌ها منسوخ شده است، و دیگر از وظایف امروزه اتحادیه های کارگری در کشورهای کاپیتالیستی (سرمایه‌داری) نیستند؟ ابدا. در این‌جا، وظایف اساسی اتحادیه‌های کارگری در کشورهای سرمایه‌داری به‌روشنی با تمرکز خاص مارکس ترسیم می شود. بااین‌حال، مارکس خودش را به این امر محدود نمی‌کند.

مسئله رابطه بین اقتصاد و سیاست همیشه برای مارکس و انترناسیونال اول به‌رهبری وی مطرح بود، و وی بایستی در این رابطه از نگرش خود در مقابل باکونیست‌ها(Bakuninists)، پیروان لاسال(Lassalle) و اتحادیه‌های کارگری، و غیره به‌دفاع می‌پرداخت. به‌همین‌جهت وی مکررا به این مسئله برمی‌گشت. از این‌رو، قطع‌نامه مارکس که در کنفرانس ۱۸۷۱ لندن انجمن بین المللی کارگران(International Workingmen’s Association) به‌تصویب رسید، بسیار ویژه و آموزنده است. در قطع‌نامه چنین می‌خوانیم:

در مقابل ارتجاع لجام گسیخته ای که با خشونت تلاش‌های کارگران جهت رهایی را سرکوب می‌کند و با نیروی بی‌رحمانه، برتری سلطه طبقاتی و سیاسی طبقات دارای مالکیت ناشی از آن را حفظ می‌کند؛

نظر به این‌که طبقه کارگر علیه این قدرت جمعی طبقات ثروت‌مند نمی‌تواند به‌عنوان یک طبقه عمل کند، مگر این‌که خود را در قالب یک حزب سیاسی متشکل کند که متفاوت و مخالف با همه احزاب قدیمی متشکل توسط طبقات ثروت‌مند باشد؛

و این‌ حزب طبقه کارگر به یک حزب سیاسی جهت تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و سرانجام – لغو طبقات – ضروری‌ست؛

و مشارکت نیروهایی که طبقه کارگر با مبارزات اقتصادی خود از قبل تأثیر گذاشته، باید هم‌زمان به‌عنوان اهرمی جهت مبارزه علیه قدرت سیاسی

زمین‌دارها و سرمایه‌دارها به‌کار گرفته شود؛

این کنفرانس اعضای بین‌المللی را فرامی‌خواند:

که در کمیت طبقه کارگر، جنبش اقتصادی و نبرد سیاسی آن پیوسته به‌هم بپیوندند.(۴)

قطع‌نامه مذکور از نظر روشنی و قدرت، یکی از آثار کلاسیکی است که میراث ادبی – سیاسی مارکس در آن زیاد است. در این قطع‌نامه مجدداً این دیدگاه اعلام می‌شود که اتحادیه های کارگری باید به عنوان اهرمی قدرت‌مند در دست طبقه کارگر جهت مبارزه علیه نظام استثماری عمل کنند.

همه تلاش‌های باکونیست‌ها در انترناسیونال اول این بود که اقتصاد را از سیاست جد اکنند، و یکی را علیه دیگری قرار دهند، اما انترناسیونال اول پاسخ داد که جنبش اقتصادی و فعالیت سیاسی در برنامه مبارزه طبقه کارگر به‌طور جدایی‌ناپذیری در هم تنیده اند.

مارکس دو ماه بعد، در نامه ای به بولته(Bolte)، مجددا ارتباط بین سیاست و اقتصاد را مطرح می‌کند، و در این‌جاست که مارکس به نقش مبارزه اقتصادی در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا می‌پردازد. مارکس می‌نویسد:

«جنبس سیاسی»(۵) طبقه کارگر ذاتا در هدف نهایی خود «تصرف قدرت سیاسی» را برای آن[طبقه کارگر] درنظر دارد؛ و طبعا جهت این‌کار «سازمانی از پیش ایجاد شده» برای طبقه کارگر، ضروری‌ست، که بتواند جهت مبارزه اقتصادی خود رشد کند.

از یک‌سو، هر جنبشی که در آن طبقه کارگر، به‌عنوان یک طبقه، با طبقات حاکم مخالفت می‌کند و با «فشار از خارج» آن‌ها را مجبور سازد، یک «جنبش سیاسی» است. جهت نمونه، تلاش جهت اخذ کاهش ساعت‌های کاری با مجبور ساختن سرمایه‌داران منفرد در برخی کارخانه‌های مشخص، یا از طریق یک اعتصاب در برخی مکان‌های تجاری فردی، و غیره، که صرفا یک جنبش اقتصادی‌ست. از طرفی دیگر، جنبشی که با زور به قانون ۸ ساعت کار و غیره دست‌رسی یابد، یک جنبش سیاسی است.

و بدین‌صورت یک جنبش سیاسی در همه‌جا از طریق جنبش اقتصادی کارگران رشد می‌کند، یعنی جنبشی از طبقه کارگر جهت دست‌رسی به اهدافش در شکلی عمومی، شکلی که دارای نیروی اجبار در مفهوم کلی اجتماعی است. چنان‌چه این جنبش‌ها از پیش سازمان مشخصی داشته باشند، آن‌ها بنوبه خود، و به‌همان میزان ابزار توسعه سازمانی( طبقه کارگر) هستند.

مارکس از «سازمانی که از پیش‌تر برای طبقه کارگر ایجاد شده» می‌گوید، که جنبش صرفااقتصادی را با اوضاع سیاسی و موقعیتی که توسعه جنبش را به جنبشی دیگر مرتبط سازد. یعنی دقیقا همان‌جیزی‌که پیش‌نهاد نمود، ولی متعاقب مرگ مارکس، کلا و عمدا رفرمیست‌های بین المللی، آن‌را به فراموشی سپرده و تحریف کردند.

ضروری بود که نه فقط به پرسش اهمیت مبارزه اقتصادی، بلکه در مورد روابط متقابل بین سازمان‌های اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر پاسخ داده شود. تصمیم کنگره انجمن بین المللی کارگران لاهه (از ۲ تا ۷ سپتامبر ۱۸۷۲) در این مورد بسیار روشن است. کنگره لاهه براساس پیش‌نهاد مارکس قطع‌نامه‌ای را «در باره فعالیت سیاسی پرولتاریا» تصویب نمود. در این قطع‌نامه نوشته شده که پرولتاریا در مبارزه اش علیه قدرت جمعی طبقات ثروت‌مند، فقط پس از سازمان‌دهی حزب سیاسی خود بر علیه همه احزاب قدیمی که توسط طبقات ثروت‌مند ایجاد شده بودند، می‌تواند به عنوان یک طبقه اقدام کند. از این‌رو، سازمان‌دهی پرولتاریا به یک حزب سیاسی جهت تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهایی اش– یعنی لغو طبقات، ضروری است.

تقویت و تحکیم نیروی طبقه کارگر که از مبارزه اقتصادی‌ش به‌دست می‌آید، نیز باید به‌عنوان اهرمی در دست این طبقه جهت مبارزه علیه قدرت سیاسی استثمارگران‌ش عمل کند. باتوجه به این واقعیت که زمین‌دارها و سرمایه‌دارها همواره از امتیازهای سیاسی‌ خود جهت حفاظت و تداوم انحصارهای اقتصادی‌شان و به بردگی گرفتن نیروی کار‌ بهره‌برداری می‌کنند، وظیفه بزرگ پرولتاریا تصرف قدرت سیاسی است.(۶)

متعاقب پایان کنگره، مارکس در جلسه  دیگری که سخن‌رانی کرد، بر ماهیت تصمیم‌های اتخاذ شده کنگره تأکید نمود. بنابراین، از نظر مارکس، چه چیزی مهم‌ترین تصمیم‌های کنگره لاهه بود، که به نقطه اوج توسعه انترناسونالیسم اول معروف شده است؟

کنگره لاهه تصمیم‌های مهمی اتخاذ نمود و لزوم مبارزه طبقه کارگر بر هر دو مبنای سیاسی و اقتصادی علیه جامعه منسوخ و در حال زوال را اعلام نمود.

ما باید تصدیق کنیم که در اکثر کشورهای قاره ای، قهر باید اهرم انقلاب باشد. در نهایت اگر قرارست که سلطه طبقه کارگر برقرار گردد، کارگران باید به‌موقع فراخوان قهر دهند.(۷)

دوباره مشاهده می‌کنیم که نقش مبارزه اقتصادی در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا مختصر و مفید تعریف شده است. اتحادیه‌های کارگری باید «اهرمی» در دست طبقه کارگر «جهت مبارزه علیه قدرت سیاسی استثمارگرهای‌ خود» باشند.

موضوع اصلی آموزش‌های مارکس، موضوع ارتباط بین مبارزه اقتصادی و سیاسی، است. بنابراین، باز هم برای برخی از تاریخ‌دان‌های شوروی کم‌تر توجیه‌پذیرست که نسبت به این موضوع چنین بی‌فکر و بی‌مسئولیت باشند. چنین دیدگاه سهل‌انگارانه‌ای مختص به کتاب انترناسیول اول ج. ا. استکلوف(G.M. Stekloff) است. رفیق استکلوف می‌نویسد که مارکس در تفسیرش بر اساسنامه انجمن بین المللی کارگران، فرمول زیر را ارائه می‌دهد:

«مبارزه سیاسی به‌عنوان ابزاری تابع مبارزه اقتصادی پرولتارست.» به‌علاوه، رفیق استکلوف تلاش می‌کند تا نویسنده این صورت‌بندی را «توجیه» کند، اما وی گیج شده است، زیرا اگر واقعا مارکس چنین چیزی نوشته بود، «توجیه کردن» آن مشکل بود. بگذارید به فصل سوم این کتاب رفیق استکلوف مراجعه کنیم، و پیش‌گفتارش را مرورکنیم:

درنتیجه، رهایی اقتصادی طبقه کارگر، هدف بزرگی‌ست که که هر ‌جنبش سیاسی باید به‌عنوان ابزاری تابع آن باشد(۸)

آیا این چیزی‌ست که مارکس نوشته است، و آیا رهایی اقتصادی طبقه کارگر با مبارزه اقتصادی طبقه کارگر یک‌سان است؟ اگر مارکس آن‌چیزی را نوشته بود که رفیق استکلوف به وی نسبت داده است، مارکس یک پردونیست(Proudhonist) مبتذل می‌شد، و ما باید علیه وی مبارزه می‌کردیم، زیرا این امر به‌معنای اولویت مبارزه اقتصادی بر مبارزه سیاسی است. به‌هرحال، همان‌گونه که مشاهده می‌کنیم، مارکس چنین چیزی ننوشته است. مارکس نوشت که جنبش سیاسی باید کاملا تابع هدف بزرگ رهایی اقتصادی پرولتاریا باشد. این فرمول مارکس را نمی‌توان سرزنش نمود، زیرا که فعالیت سیاسی یک هدف نیست، بلکه ابزاری جهت رسیدن به هدف است. ضروری‌ست که چنین دیدگاه بی‌ملاحظه و زیان‌بخش سیاسی نسبت به مارکس– بزرگ‌ترین آموزگار کمونیسم بین المللی را قاطعانه محکوم نمود.

کارل مارکس نبض توده‌ها را حس می‌کرد، و می‌دانست که در هر لحظه چه‌گونه با آن‌ها صحبت کند. در این مورد قیاس مانیفیست کمونیست(۱۹۴۷) و سخن‌رانی افتتاحیه انترناسیونال اول، که ۱۷ سال بعد نوشته شده است، بسیار آموزنده است. سخن‌رانی افتتاحیه انترناسیونال اول سند فراخوان جهت ایجاد جبهه متحد، باهدف گردآوردن آن اقشار و سازمان‌های طبقه کارگری‌ست که هنوز برای کمونیسم آمادگی نداشتند. حتی یک کلمه در باره کمونیسم در کل سخن‌رانی افتتاحیه ذکر نشد، ولی این سند همان‌زمان تا حد زیادی سندی کمونیستی است. جان کومونز(John Commons)، تاریخ‌دان جنبش کارگری در آمریکا، نوشت که « سخنرانی افتتاحیه سندی برای اتحادیه کارگری‌ بود، و نه یک مانیفیست کمونیستی.(۹) یک چنین‌ ارزیابی بطور مضاعف اشتباه است، زیراکه این نه ظاهر، بلکه محتوی‌ست که ماهیت سخن‌رانی افتتاحیه را مشخص می‌کند. در واقع، سخن‌رانی افتتاحیه مشکلات عمده شرایط اقتصادی کارگران، قوانین ضدکارگری و غیره را برجسته نمود، امامارکس در این سند هم‌چنین اصرار دارد که « بزرگ‌ترین وظیفه طبقه کارگر تصرف قدرت سیاسی است»، و متعاقبا به مسئله حزب می‌پردازد، اما به سبک خاصی به آن برخورد می‌کند. این آن‌چیزی‌ست که مارکس نوشت:

تعداد زیاد کارگرها– یکی از عناصر موفقیت آن‌هاست: اما تعداد زیاد کارگرها فقط زمانی در تراز وزن دارد که با هم متحد شده و باآگاهی رهبری شوند. تجربه‌های گذشته نشان داده است که چه‌گونه نادیده گرفتن پیوند برادری بین کارگرهای کشورهای مختلف که باید برقرار باشد و آن‌ها را آگاه کند تا محکم در همه مبارزاتشان جهت رهایی در کنار هم بایستند، اما با رنج مشترک ناشی از تلاش‌های پراکنده خود، تاوان می‌دهند.(۱۰)

برای مارکس این یک صورت‌بندی عادی نیست، زیراکه توده های کارگر سازمان‌دهی شده در اتحادیه‌های کارگری برای مارکس به سه سبک درک می‌شود: توده‌های(کارگر) سازمان‌یافته در اتحادیه‌های کارگری، توده‌های(کارگر) سازمان‌دهی شده در حزب سیاسی و توده های (کارگر) سازمان‌یافته در انترناسیونال(پرولتری). قاعده درباره نقش پیش‌رو آگاهی نیز عادی نیست. مارکس به چه نوع آگاهی اشاره دارد؟ آیا به نقش برجسته آگاهی آکادمیک اشاره می‌کند، یا به نقش برجسته پروفسورها و اعضای علمی دانش‌گاها؟ خیر، به هیچ‌کدام. آگاهی برای مارکس در این‌جا نام مستعار کمونیسم است. مارکس عمدا چنین کلمات و فرمولی را به‌کار می‌گیرد تا عمیق‌تر در قلب توده ها نفوذ کند:

هدف[انجمن بین المللی کارگران] این بود که همه نیروهای مبارز طبقه کارگر اروپا و آمریکا را در یک ارتش بزرگ با هم متحد کند… انترناسیونال موظف بود دستورکاری داشته باشد که در را به روی اتحادیه‌های کارگری انگلیسی، فرانسوی، بلژیکی، ایتالیایی و اسپانیایی و لاسالیاهای آلمانی نبندد.(انگلس)(۱۱)

برای ما بسیار مشکل بود که این موضوع را به گونه ای بیان کنیم که اندیشه‌امان برای موقعیت کنونی جنبش کارگری به‌شکل قابل‌قبولی مشاهده گردد… زمان باید بگذرد تا جنبش مجددا آگاه شود و به سرزندگی سابق برگردد. (مارکس)(۱۲)

در این‌جا مارکس به ظاهر افشاگری دیدگاه‌ها، و نه ماهیت آن‌ها می‌پردازد:

هنگامی‌که مارکس به اصول ماهیت دیدگاه‌های کمونیستی می‌پرداخت، مماشات نمی‌کرد‌ و سخت‌گیر بود، اما وقتی‌که موضوع ظاهر در میان بود، جهت ارائه مفاد مشابه به‌ شیوه های مختلف، انعطاف و شایستگی برجسته ای از خود نشان‌می‌داد. این آن‌چیزی‌ست که «زبان اتحادیه کارگری» سخن‌رانی افتاحیه را توضیح می‌دهد، زیرا که عالی‌ترین سند پس از مانیفیست کمونیست است. بدین‌گونه بود که مارکس با یک هدف در دید – نفوذ در جنبش کارگری با آگاهی کمونیستی– اشکال و شیوه‌های نزدیک شدن به توده ها، بسته به سطح جنبش و سرشت سازمان‌های طبقه کارگر در دوره مشخص را تغییر داد.

مشخص نمودن رابطه درست بین مبارزه اقتصادی و سیاسی به‌معنای مشخص نمودن رابطه درست بین اتحادیه‌های کارگری و حزب است. درحالی‌که مارکس اهمیت وافری به مبارزه اقتصادی پرولتاریا و اتحادیه‌های کارگری مبذول می‌داشت، اما همواره به اولویت سیاست بر اقتصاد اصرار می‌ورزید، یعنی تأکید بر آن‌چه که در کل کار حزب بلشویک و کمونیست بین الملل به‌عنوان مبنا درنظرگرفته شده است.

زمانی‌که ما از اولویت سیاست بر اقتصاد صحبت می‌کنیم، این امر نه به‌معنای تبدیل اتحادیه‌های کارگری به یک حزب سیاسی است، و نه کاربرد برنامه‌ صرفاً حزبی توسط اتحادیه‌های کارگری، و یا نادیده گرفتن همه تفاوت‌ها بین اتحادیه‌های کارگری و حزب است. نخیر، این آن‌چیزی نیست که مارکس گفت. مارکس بر اهمیت اتحادیه‌های کارگری به‌عنوان مراکز سازمانی برای توده‌های گسترده کارگر اصرار داشت، و علیه ادغام حزب و اتحادیه‌های کارگری در تشکیلات مبارزه کرد. مارکس براین باور بود که سازمان‌های سیاسی و اقتصادی پرولتاریا دارای هدفی مشابه هستند(رهایی اقتصادی پرولتاریا)، اما هرکدام از شیوه های مختص به‌خود در مبارزه جهت این هدف استفاده می‌کنند. مارکس اولویت بر اقتصاد در چنین مسیری را به شیوه ای درک نمود، که نخست همه وظایف سیاسی طبقاتی اتحادیه‌های کارگری را بالاتر از وظایف شرکت‌های کورپوراتی خصوصی قرار دهد، و سپس، این‌که حزب سیاسی پرولتاریا باید وظایف اقتصادی را معین کند و خود سازمان‌های اتحادیه‌های کارگری را رهبری نماید.

منابع:

۱) قطعنامه I.W.A در مورد اتحادیه‌های کارگری، ژنو، ۱۸۶۶.

۲) همان‌جا.

۳) همان‌جا.

۴) قطع‌نامه‌های کنفرانس نمایندگان انجمن بین المللی کارگران، که از ۱۷ تا ۲۳ سپتامبر ۱۸۷۱ در لندن برگزار شد. لندن، دفتر چاپ بین المللی، ۱۸۷۱، صفحه. ۳. از آرشیو مؤسسه مارکس–انگلس–لنین، چاپ مسکو.

۵) کلمات داخل گیومه در انگلیسی از متن اصلی آلمانی هستند.

۶) برگرفته از اسناد جیمیز گیلوم(James Guillaume)، یادبود(انترناسیونال). حروف ایتالیک ای ال (Italics.—A. L.) از من است.

۷) نقل قولی از جی. ام. استکلوف(G. M. Stekloff). تاریخ بین الملل اول. صفحه ۲۴۱. مارتین لورنس(Martin Lawrence)، لندن، انتشارات بین النللی، نیویورک)- A. L.

(۸) همان‌جا، صفحه ۴۹.

(۹) تاریخ کار در آمریکا، از جی آر کمونز(J. R. Commons)، صفحه ۲۰۵.

(۱۰) تاریخ بین الملل اول. صفحه از جی. ام. استکلوف(G. M. Stekloff، صفحه ۴۴۵(حروف از من است– .—A. L.)

(۱۱) مقدمه انگلس بر مانیفیست کمونیست . چاپ موءسسه مارکس– انگلس– لنین از مانیفیست کمونیست، مارتین لورنس(Martin Lawrence)، لندن؛ صفحه ۴۴.

(۱۲) مجموعه آثار مارکس و انگلس(چاپ آلمانی) قسمت سوم، جلد ۳. صفحه ۱۹۹.

برگردانده شده از:

Marx and the Trade Unions

Chapter I
Rôle of the Trade Unions in the General Class Struggle of the Proletariat

A. Lozovsky

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch01.htm




نقش استالین در پایه گزاری اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی

منبع: پراودا شماره 141

بلشویسم به عنوان یک جریان فکری اجتماعی در روسیه در ابتدای قرن بیستم شکل گرفت و در سال 1903 به عنوان یک جنبش اجتماعی-سیاسی و حزب سیاسی تثبیت شد. از آغاز، وجود آن به طور جدایی‌ناپذیری با نام وی.آی. لنین گره خورده است، و پس از مرگ او در سال 1924، نظریه‌ها، ایدئولوژی و عمل سیاسی‌ای که او بنا نهاده بود، به طور طبیعی با نام لنینیسم شناخته شد.
در سال 1926 کتاب «مسائل لنینیسم» ای.وی. استالین منتشر می‌شود. این کتاب تا پایان عمر استالین بارها تکمیل و بازنشر شد.
یادآوری می‌کنیم که یوسیف ویساریونوویچ همیشه خود را شاگرد لنین می‌خواند که قطعا با واقعیت مطابقت دارد. اما او نیز با گذشت زمان، نقش بزرگی در توسعه بیشتر آموزه مارکسیستی-لنینیستی ایفا کرد. به همین دلیل پس از مرگ او در سال 1953، اصطلاح «استالینیسم» مطرح شد. این اصطلاح نه تنها میراث نظری-ایدئولوژیک استالین، بلکه تجربه عظیم فعالیت‌های سیاسی و دولتی او را نیز در بر می‌گیرد.
در سال 1913، اولین کار بزرگ نظری استالین با عنوان «مارکسیسم و مسئله ملی» منتشر شد. در این کتاب برای نخستین بار در ادبیات مارکسیستی، یکی از ویژگی‌های اصلی ملت «هم‌ذات بودن روحی که در فرهنگ مشترک ظهور می‌کند» معرفی می‌شود. این مفهوم در مارکسیسم نوآوری بود، زیرا در بررسی دینامیک اجتماعی، عواملی از ویژگی‌های روانی مانند «ویژگی ملی» و «فرهنگ معنوی ملی» به عنوان عوامل اصلی مطرح می‌شوند.
این تاکید بر درک استالین از فرآیندهای اجتماعی در ادامه تقویت شد. در ژوئیه-آگوست 1917، در ششمین کنگره حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه (بلشویک‌ها)، استالین در سخنرانی خود درباره انقلاب سوسیالیستی آینده اظهار می‌دارد: «این امکان وجود دارد که روسیه کشوری باشد که راه را به سوی سوسیالیسم باز کند». این اظهارات بر اساس اصول کلیدی زیر بنا نهاده شده بود: «پایه انقلاب ما گسترده‌تر از غرب اروپا است»؛ «در اینجا کارگران از لایه‌های فقیر کشاورزان حمایت می‌کنند»؛ «باید تصور قدیمی را که می‌گوید تنها اروپا می‌تواند راه را به ما نشان دهد کنار بگذاریم. مارکسیسم دو نوع است: مارکسیسم دگماتیک و مارکسیسم خلاقانه. من به مارکسیسم خلاقانه اعتقاد دارم.»
همانطور که می‌دانیم، سه ماه بعد، در 7 نوامبر، انقلاب در روسیه آغاز شد و راه را برای سوسیالیسم در کشور هموار کرد؛ فرمانروایی شوراها برقرار شد.
پس از مرگ لنین، در حزب بلشویک‌ها بحث‌هایی درباره مسیر آینده کشور آغاز شد. به زودی دو رویکرد اصلی شکل گرفت. تئوریسین اصلی یکی از این رویکردها ل.د. تروتسکی بود. او و همراهانش در نظر داشتند که صنعتی شدن کشور پیش‌نیاز ایجاد یک پایگاه برای انقلاب جهانی پرولتاریایی باشد. در مقابل، ن.ی. بوخارین و طرفدارانش بر ادامه سیاست اقتصادی جدید (نپ) که پس از جنگ داخلی اعمال شده بود، اما به دلایل مشابه با تروتسکی تأکید داشتند. آنها آینده تاریخی روسیه را با از بین بردن عقب‌ماندگی آن و «ارتقاء» کشور به سطح کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری از طریق توسعه اقتصاد بازار مرتبط می‌دانستند.
اما تروتسکی و بوخارین به یک اندازه به این باور نداشتند که مردم روسیه قادر به حرکت در مسیر غیرسرمایه‌داری و ساخت سوسیالیسم «روسی» خود باشند.
اگرچه تروتسکی تا پایان عمر به طور مخالف با استالین از «چپ» ایستاد، در حالی که تلاش داشت روسیه را در فرآیند انقلاب جهانی پرولتاریایی درگیر کند، بوخارین به طرز عجیبی از «کمونیست چپ» به «کمونیست راست» رفت و به نوعی به یک سوسیال دموکرات لیبرال تبدیل شد. استالین این «مانورهای عجیب» را در فرمولی پارادوکسیکال بیان کرد: «اگر به چپ بروی، به راست می‌رسی؛ اگر به راست بروی، به چپ می‌رسی». این شباهت‌ها باعث شد که در ادامه «چپ» و «راست» در مقابل سیاست‌های استالین متحد شوند.
زمینه‌ای که «چپ» و «راست» در آن در مبارزه علیه استالین و سیاست‌هایش متحد شدند، مفهوم مارکسیستی ارتودوکس از یک مسیر واحد تاریخی برای تمام ملل بود. هر دو، تروتسکی و بوخارین، ایده حرکت مستقل روسیه به سمت سوسیالیسم را نمی‌پذیرفتند و بر این باور بودند که جهان همه از طریق «راه بزرگ تمدن جهانی» به انقلاب جهانی پرولتاریایی خواهد رسید.
اما استالین به وضوح امکان حرکت مستقل روسیه را به سمت سوسیالیسم می‌دید، حرکتی که بر اساس آگاهی جمعی و «اجتماعی» مردم شکل می‌گرفت و از تجربه تاریخی و فرهنگی آنها نشأت می‌گرفت. برای او حفظ استقلال دولتی روسیه شرط ضروری این حرکت بود.
البته، بدیهی است که نمی‌توان با اطمینان گفت که استالین در دوران جوانی‌اش دقیقا همانطور که در دوران بلوغ ایدئولوژیکش می‌اندیشید، فکر می‌کرد. بنابراین سخت است که بگوییم آیا او در دوران مبارزات انقلابیش می‌توانست ایده روسیه به عنوان یک تمدن ویژه و تأثیر آن بر سرنوشت تاریخی کشور را به طور دقیق بیان کند. با این حال، به نظر می‌رسد که او به طور شهودی این مسئله را درک کرده بود و همین ایده به عنوان «تئورم» اصلی ایدئولوژی او مطرح شد. پس از انقلاب، در تضاد با استراتژی تروتسکیستی گسترش انقلاب به کشورهای اروپایی از طریق راه حل مسلحانه، استالین دلیل نظری برای امکان ساخت سوسیالیسم در یک کشور – روسیه شوروی – را مطرح می‌کند. در گزارش 27 اکتبر 1920، او تاکید می‌کند که برخی از رفقا موفقیت انقلاب ما را تنها در صورتی ممکن می‌دانستند که پس از انقلاب در روسیه، انفجار انقلابی در غرب آغاز شود، انفجاری عمیق‌تر و جدی‌تر که انقلاب در روسیه را پشتیبانی کرده و به پیش ببرد، به طوری که فرض بر این بود که چنین انفجاری قطعا آغاز خواهد شد.

و ادامه می‌دهد: «مشخص شد که انقلاب سوسیالیستی می‌تواند نه تنها در یک کشور سرمایه‌داری عقب‌افتاده آغاز شود، بلکه می‌تواند با موفقیت به پیش رود و به عنوان نمونه‌ای برای کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته باشد.» او به طور پیوسته و قاطعانه ثابت می‌کند که «پیروزی سوسیالیسم در یک کشور، حتی اگر آن کشور از نظر اقتصادی کمتر پیشرفته باشد، در حالی که در کشورهای دیگر سرمایه‌داری، حتی از نظر اقتصادی پیشرفته‌تر،  همچنان وجود داشته باشد، کاملاً ممکن و محتمل است.»

این منطق او را به مخالف اصلی پیروی از تاریخ‌نگاری اروپایی، از جمله مسیر انقلاب پرولتاریای اروپایی، تبدیل می‌کند. روسیه به مسیر رشد خاص خود نیاز داشت. تروتسکی و تروتسکی‌ها این را درک نمی‌کردند، و استالین تصریح می‌کند: «تروتسکی قدرت درونی انقلاب ما را احساس نمی‌کند.» برخلاف او، استالین که از حس درونی عمیقی برخوردار بود، نه تنها قدرت روسیه نوین را احساس می‌کرد، بلکه مقدمات بحران آینده تمدن غربی را نیز می‌دید: «…تروتسکی نمی‌تواند آن ضعف درونی را که اکنون امپریالیسم را می‌فرساید درک کند.»

در واقع، در سال 1922، تروتسکی درباره «قدرت عظیم پرولتاریا» می‌نوشت که در کشورهای دیگر، پیشرفته‌تر و متمدن‌تر، قادر خواهد بود معجزاتی واقعی انجام دهد. چون در «کشورهای متمدن‌تر» انقلاب رخ نداده بود، تروتسکی به گفته استالین، تنها دو گزینه برای روسیه می‌دید: «یا از ریشه فاسد خواهد شد یا به یک دولت بورژوایی تبدیل خواهد شد.» استالین در ارزیابی موضع تروتسکی چنین می‌گوید:

«بی‌اعتمادی به نیروها و توانمندی‌های انقلاب ما، بی‌اعتمادی به نیروها و توانمندی‌های پرولتاریای روسیه، زمینه‌ساز نظریه «انقلاب دائمی» است. تا به امروز معمولاً یک جنبه از نظریه «انقلاب دائمی» — بی‌اعتمادی به امکانات انقلاب جنبش دهقانی — مورد توجه قرار می‌گرفت. حالا برای انصاف باید این جنبه را با جنبه دیگری— بی‌اعتمادی به نیروها و توانمندی‌های پرولتاریای روسیه تکمیل کنیم.»

چه تفاوتی میان نظریه تروتسکی و نظریه معمولی منشوریسم (مینیسم) در این که پیروزی سوسیالیسم در یک کشور، آن هم در کشوری عقب‌افتاده، بدون پیروزی انقلاب پرولتری در «کشورهای اصلی غرب اروپا» ممکن نیست، وجود دارد؟ عملاً هیچ تفاوتی ندارد.

شک و تردید در مورد آن غیرممکن است. نظریه «انقلاب دائمی» تروتسکی نوعی منشورگراسی است.»

در «مبانی 1926-1927» تروتسکی، به نوعی این ارزیابی استالین را تایید کرده و به وضوح نظریه ساخت سوسیالیسم در یک کشور را «اولین گسست آشکار از سنت مارکسیستی» توصیف می‌کند. پس باید اشاره کرد که گسست قاطع از مارکسیسم تحریف‌شده و حرکت به سوی مارکسیسم خلاقانه به شدت ثمربخش بوده است. این گسست بلشویک‌ها از غربگرایی بود. این آگاهی بود از آنچه که بسیاری هنوز امروز متوجه آن نمی‌شوند: کشور ما نباید بر اساس الگوهای غربی بازسازی شود؛ می‌توان با غرب رقابت کرد (اول از همه در توسعه تکنولوژی)، اما نه به دنبال آن رفت، بلکه باید مسیر خود را طبق شرایط تاریخی و ذهنیت مردم پیش بگیریم. این آغاز ایدئولوژی و سیاست استالینیسم بود که بر پایه سنت‌های فرهنگی روسی بنا شده بود و با ویژگی‌های ملی همخوانی داشت و بنابراین موفقیت عظیمی به همراه داشت.

تاریخ قرن بیستم، اثبات درستی و دوراندیشی استالین است: در طول صد سال گذشته، سوسیالیسم به سبک مارکسیستی در هیچ کشوری غربی تثبیت نشده است. دلیل این که آن در غرب تثبیت نشده، این است که فرهنگ فردگرایانه آنها ساختار اجتماعی جمع‌گرایانه را نمی‌پذیرد. اگر هم در آینده تاریخی ممکن باشد، تنها به عنوان نتیجه تغییرات طولانی در فرهنگ فردگرایانه به سمت یک فرهنگ جمع‌گرایانه خواهد بود. این ممکن بود تحت تاثیر پیشرفت‌های فرهنگی روسیه و کشورهای شرقی در مسیر سوسیالیسم به سرعت تحقق یابد. اما فروپاشی ساختار سوسیالیستی در کشور ما، چنین افقی را برای غرب به تعویق انداخت.

در آن زمان، در دهه‌های 1920، استالین با اتکا به یک ترکیب نظری جدید که مارکسیسم انقلابی و اصول فرهنگ روسی را در خود جذب کرده بود، یک طرح استراتژیک کاملاً نوین و متفاوت را توسعه می‌دهد که در فرمول «ساخت سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک کشور مستقل» بیان می‌شود. پشت این فرمول یک محتوای فکری غنی نهفته بود و منطقی خاص در آن قرار داشت که استراتژی سیاست استالینی برای ساخت سوسیالیسم را شکل می‌داد. این یک پیشرفت ایدئولوژیک-سیاسی به سوی «آینده مطلق» بود: برای نخستین بار در تاریخ جهان، وظیفه استراتژیک عظیمی در زمینه ساخت سوسیالیسم مطرح شد. از نظر اهمیت تاریخی، این پیشرفت می‌توانست معادل اعلام انقلاب سوسیالیستی توسط لنین در «توضیحات آوریل» مشهورش باشد. نتیجه پیشرفت ایدئولوژیک لنین، پیروزی اکتبر بود. در عین حال، طرح استالین برای ساخت سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی به عنوان کشوری مستقل، پیش‌شرط ایدئولوژیک ساخت یک دولت سوسیالیستی عظیم مردمی در روسیه شد. اجرای این پروژه اجتماعی که به آرزوهای قرن‌ها مردم پیوسته بود، با ظهور اولین «پیروزی عدالت» بر روی زمین تکمیل شد.

استراتژی استالین دو رویکرد اصلی به درک آینده کشور را با هم ترکیب کرد. نخستین رویکرد مسیر پیشرفت تکنیک-اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور را در نظر می گرفت، در حالی که رویکرد دوم، این پیشرفت را در قالب‌های اجتماعی سنتی برای فرهنگ بومی کشور مطرح می‌کرد. نبوغ استالین در این بود که هم ضرورت پیشرفت فنی و هم نقش عظیم سنت‌ها و پیوستگی فرهنگی در حرکت کشور به سوی سوسیالیسم را درک کرد. او «لنگر کلیدی» را پیدا کرد که با استفاده از آن می‌توان کشور را از چنگال عقب‌ماندگی تکنیک-اقتصادی بیرون کشید. او روشی برای رسیدن به اوج در این زمینه پیدا کرد، نه از طریق پیروی اروپا، بلکه از طریق مسیری خاص و ویژه روسی.

در نتیجه جنگ ایدئولوژیک-سیاسی تند استالین علیه پیروان «غرب‌گرایی انقلابی»، تا پایان دهه 1920 در حزب، مسیر ساخت سوسیالیسم تثبیت شد. استالین به عنوان یک نظریه‌پرداز و استراتژیست سیاسی، که توانست گذشته را به درستی ارزیابی کند و آینده را پیش‌بینی نماید، پروژه اجتماعی وسیع‌الابعادی را تدوین و به اجرا درآورد که تاریخ به آن گردن نهاد. تاریخ به آن گردن نهاد زیرا استراتژی سیاسی استالین با توده‌های مردم که به سوسیالیسم‌ای از نوعی نیاز داشتند که نیاز به انصراف از فرم‌های سنتی فرهنگ بومی نداشت، هماهنگ بود. برعکس، اجرای این برنامه استراتژیک خود به طور عمده به اصول فرهنگی جامعه روسی تکیه داشت.

استراتژی استالینیسم حرکت کشور به سوی مرزهای جدید را در خط عمیق تاریخی معین می‌کرد. به همین دلیل بود که این استراتژی توانست انرژی سازنده مردم را بیدار کند. با پذیرش آن، کشور شاهد اوج روحی بی‌سابقه‌ای شد که عامل اصلی تحولات همه جنبه‌های زندگی جامعه بر اساس «فن آوری اجتماعی» مارکسیستی گردید. «بال‌ها»یی که این اوج را ممکن ساختند، عالی‌ترین ایده‌آل‌های اخلاقی بودند که در اعماق روح مردم طی تاریخ هزار ساله روسیه شکل گرفته بودند. این تاثیرات به طور قاطع بر خط سیاسی حزب بلشویک تاثیر گذاشت.

پایه‌های زندگی اجتماعی در دوران استالین، ارزش‌هایی بودند که از تجربه تاریخی روسیه شکل گرفته و در فرهنگ مردم روسی متمرکز شده بود. همان فرهنگی که از جوهر خود آثار هنری برجسته پوشکین و نیکراسوف، گوگول و تورگنیف، داستایوفسکی و تولستوی را به وجود آورد. این پیوستگی بین فرهنگ هزار ساله روسیه و اقتصادی، سیاست، ایدئولوژی و فرهنگی که تحت رهبری استالین شکل گرفت، امروز کاملاً آشکار و غیرقابل انکار به نظر می‌رسد. به همین دلیل بود که این پیوستگی در عمل به پیشرفت اجتماعی سریع در «آینده مطلق» انجامید.

اصلاحات استالینی در دهه 1930 به عمق‌ترین معنا «انقلاب از بالا» بودند که در جهت پیروزی روح مردم انجام شدند. این اصلاحات سطح «آرامش روحی» را افزایش می‌دادند، چیزی که برای مردم روسی به مراتب از راحتی جسمانی ارزش بیشتری داشت. بر این اساس، استالین روش خاص شوروی برای تشدید اقتصاد را به وجود آورد. صنعتی‌سازی کشور و کشاورزی در فرم‌هایی انجام شد که با سنت‌های تاریخی نظام اجتماعی روسیه همخوانی داشت: تشکیل تیم‌های تولیدی در شهر و تشکیل واحدهای اقتصادی جمعی که به طور مستقل در روستاها اداره می‌شدند. استالین تیم‌های تولیدی را به عنوان «سلول»‌های جامعه «خانوادگی» دولت در نظر می‌گرفت که در آن تمام شهروندان کشور متحد شده بودند. بر اساس این چارچوب، روابط بین تیم‌های کار و دولت که موظف به مراقبت پدرانه از تمام اعضای خانواده کارگری بودند، شکل می‌گرفت.

در این فرآیند، انواع مختلفی از نهادهای ملی به عنوان بخش‌های بزرگ نیز وارد شدند. در نتیجه، جامعه شوروی یک خانواده بزرگ از ملت‌ها شد که حول ملت روسی متحد گردیدند. دولت شوروی چندملیتی تنها بر اساس فرهنگ بزرگ روسی قابل ساخت بود. به همین دلیل است که استالین در گفتگویی با هیئت هنرمندان در تاریخ 6 ژوئیه 1933 توضیح داد که نقش ملت روسی به عنوان نیروی پیشرو جامعه به دلیل «طبیعت شوروی» آن است: «من یک بار به لنین گفتم: بهترین ملت‌ها، ملت روسی است، شوروی‌ترین نژاد است.»

نوع حکمرانی شوروی که از «دموکراسی جامع» تاریخ‌ساز الهام گرفته بود، به یک عامل سیاسی برای تحولات در همه جنبه‌های زندگی جامعه تبدیل شد. شوراها در انقلاب‌های 1905-1907 به عنوان شکلی از حاکمیت مردم شکل گرفتند، بنابراین بلشویک‌ها آن‌ها را به عنوان الگوی شکل‌گیری نظام دولتی جدید دیدند. استالین که نویسنده آثار برجسته‌ای در زمینه نظریه مسائل ملی بود، کاملاً اهمیت ویژگی‌های ملی در ساخت دولت را درک می‌کرد. در سال 1917، در ششمین کنگره حزب، استالین شوراها را «بهترین و عملی‌ترین شکل سازمان‌دهی مبارزه طبقه کارگر برای به دست آوردن قدرت» خواند و تأکید کرد: «این یک شکل کاملاً روسی است.»

استالین همیشه دقیق بود: این «شکل روسی» قدرت در جامعه کشاورزی روسی شکل می‌گرفت. زمانی که شوراها به عنوان فرم قدرت تثبیت شدند، او بارها به این نکته بازگشت. در اوایل دهه 1920، او اظهار داشت که قدرت شوراها واقعاً ویژگی‌های مردمی روسی را دارد: «حاکمیت شوروی را نمی‌توان به عنوان قدرتی جدا از مردم در نظر گرفت – برعکس، این تنها نوع حاکمیتی است که از مردم روسی برخاسته و برای آنان آشنا و نزدیک است. به همین دلیل است که قدرت شوروی در لحظات بحرانی قدرت عظیمی از خود نشان می‌دهد.»

استالین به طور مداوم به این نکته تاکید می‌کرد و آن را به دلایل مختلف تکرار می‌کرد. به عنوان مثال، در مارس 1945، در جلسه‌ای به افتخار ادوارد بنش، رئیس‌جمهور چکسلواکی، گفت که حتی برای ملت‌های اسلاوی نزدیک به ما، نظام شوروی همیشه قابل پذیرش نیست: «بحث‌هایی وجود دارد که می‌گویند ما می‌خواهیم نظام شوروی را به ملت‌های اسلاوی تحمیل کنیم. این‌ها حرف‌های بی‌پایه و اساس است. ما چنین قصدی نداریم، زیرا می‌دانیم که نظام شوروی نمی‌تواند به دلخواه خارج از کشور صادر شود و نیاز به شرایط خاصی دارد

فقط در ما بود که شوراها به شکلی معقول و مناسب از خودمختاری ملی تبدیل شدند که بر اساس نمایندگی گسترده مردم و بحث‌های مشترک در مورد تصمیمات اتخاذ شده بود. استالین به طور مداوم این نوع حاکمیت را تقویت و توسعه می‌داد. این رویکرد استراتژیک «ملت‌گرایی» و «دولت‌گرایی» را به سیاست استالین می‌داد، که همان‌طور که دیدیم، در رویکرد او به ایجاد یک دولت جدید روسی به وضوح نمایان بود. یکی از مهم‌ترین اصول ایدئولوژیک این سیاست، نوعی از میهن‌پرستی خاص روسی بود که به آن «میهن‌پرستی دولتی» گفته می‌شود.

در نهایت، طرح استالین برای ساخت سوسیالیسم با در نظر گرفتن احتمال برخورد نظامی با غرب طراحی شده بود. استالین به وضوح می‌دانست که تمدن روسی با اولویت‌های روحانی خود، بزرگ‌ترین مانع در مسیر سلطه جهانی غرب است که به دنبال یکسان‌سازی دنیا بر اساس ارزش‌های مادی است. بنابراین، او هدف خود را ایجاد روسیه‌ای قدرتمند قرار داد که در برابر نیروهای ویرانگر جهانی مقاوم باشد. نقطه کلیدی استراتژی سیاسی او، ساخت اقتصاد سوسیالیستی بر اساس پیشرفت تکنولوژیک سریع بود، که تنها می‌توانست استقلال سیاسی کشور را تضمین کند. از این رو، او بر سرعت‌بخشی به صنعتی‌سازی کشور و جمعی‌شدن کشاورزی تأکید کرد.

استراتژی استالینی همچنین پیش‌بینی می‌کرد که نه بازار، بلکه دولت مردم باید به عنوان تنظیم‌کننده اصلی روابط اجتماعی-اقتصادی در کشور عمل کند. استالین به طور مستمر و بدون مصالحه از «نقش تنظیمی دولت در بازار» دفاع می‌کرد و آن را عامل اصلی صنعتی‌سازی در تولیدات صنعتی و کشاورزی می‌دانست.

در نتیجه، سوسیالیسمی که تحت رهبری استالین ساخته شد، سوسیالیسمی بود که بر اساس سنت‌های تاریخی روسیه، نظیر دولت‌گرایی خودکفا، حاکمیت مردم، خلاقیت، خودسازمان‌دهی و جمعیت‌گرایی، میهن‌پرستی و عدالت اجتماعی برای همه، بنا شده بود. روح روسی خود را در گسترش انقلاب روسی، در پروژه‌های عظیم نخستین برنامه‌های پنج‌ساله استالین، در پیروزی 1945، در فتح فضا نمایان ساخت. این خود را در ایجاد دولت عظیم سوسیالیستی شوروی و تشکیل یک جامعه تاریخی جدید — ملت شوروی — نمایان کرد.

متأسفانه پس از مرگ استالین، نام او در چشم مردم شوروی مورد تهمت قرار گرفت و استالینیسم، نظریه و عمل سیاسی او، رد شد. نتیجه تاریخی این امر، جانشینی استالینیسم با انواع مختلف معجون های ایدئولوژیک-سیاسی و فروپاشی دولت سوسیالیستی عظیم شوروی بود. در عین حال، جایگزینی استالینیسم با ضد استالینیسم به عنوان ایدئولوژی و سیاست، که اکنون در بیشتر رسانه‌ها و نهادهای دولتی ترویج می‌شود، به وقوع پیوست.




“کلینیک ترک بی‌حجابی” ابزاری در خدمت تعمیق سرکوب زنان

رژیم جمهوری اسلامی ایران از همان ابتدای ظهورش با چالش آزادیخواهانه زنان رو به رو گردید که تا به امروز تداوم و تعمیق یافته است.

ساختار جامعه ایران یک ساختار سرمایه‌داری‌ست که هدف آن استثمار بیشتر و کسب سود بیشتر است. در این ساختار زنان به بهانه ضعف بدنی  نسبت به مردان، در پروسه کار، مزد کمتری از کارگران مرد دریافت می‌کنند. این بی عدالتی در پروسه کار، بنیان تفکری‌ست که زن را انسان درجه دوم می‌بیند و تحقیر مداوم اجتماعی و خانگی‌ را حق او می‌داند.

مزد کمتر زن نسبت به مرد در پروسه کار مساوی در کارخانه و مؤسسات دیگر، عمیق‌ترین خشونت و تحقیر ۵۰٪ از افراد یک جامعه است. کار بی مزد زن در خانه نیز خشونت خانمان براندازی‌ست که بر خشونت اول اضافه می‌گردد.

در ایران همانند برخی جوامع شرقی مثل افغانستان، بر خشونت‌های نظام سرمایه‌داری علیه زن، خشونت قوانین قرون وسطائی اسلامی‌ و سنت‌های عقب مانده اجتماعی نیز اضافه می‌گردد.

مثلا آیه ۳۴ از سوره نسا در قرآن، به روشنی برتری یک جنس (مرد) نسبت به جنس دیگر (زن) را در جامعه حاکم می‌کند، فقط به این دلیل که مردان به زنانی که در خانه هستند، معاش می‌رسانند. در این مورد که اگر مرد خانه مطیع زن‌اش (که در بیرون کار می‌کند و مزد می‌گیرد) نشد چه تنبیهی بر او باید اعمال شود، صحبتی نیست. جریان کاملا یک طرفه و ستمگرانه‌ است.

زنان جامعه ما با این سه وجه ستمگری (ستم ساختار سرمایه‌داری، ستم دینی و سنن عقب مانده اجتماعی) رو به رو و در تقابل هستند. در مدت بیش از ۴۴ سال که از حاکمیت خونبار رژیم جمهوری اسلامی در ایران می‌گذرد، دو سوی این چالش، یعنی رژیم و زنان جامعه، عقب نشینی نکرده‌اند. هر دو جانب سرسختانه در مقابل هم ایستاده‌اند.

مبارزه زنان به علت تعلق آنها به اقشار و طبقات مختلف، چند جانبه و بسیار ناهمگون است. آن عاملی که اکثریت زنان جامعه ما را به هم پیوند می‌دهد و در مقابل رژیم به مبارزه مشترک وامیدارد، زن بودن آنهاست. ولی بخش عظیمی از این زنان، زنان کارگر و زحمتکشی هستند که در کارخانه استثمار دوگانه می‌شوند و در خانه تحت نظام مرد سالاری قرار می‌گیرند. موتور تداوم و گسترش مبارزه زنان علیه اشکال مختلف ستم بر آنها نیز همین زنان زحمتکش هستند.

رژیم فاشیستی ایران در همان اوان حاکمیت‌اش، پوشش اجباری اسلامی را بر زنان تحمیل کرد. علیه این ظلم گسترده، زنان به مقاومت برخاستند. این مبارزه پس از سرکوب خونینی فروکش نمود. در جریان جنبش‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ زنان در صف اول مبارزه قرار گرفتند، برخی رو سری را از سر برگرفتند، آن را بر چوبی آویختند و بر سکوئی بلند در خیابان به مبارزه برخاستند. بعد از آن رژیم نیز ستاد “حجاب و عفاف” را سازمان داد و گشت ارشاد مجری آن شد. مبارزه زنان علیه این اقدام سرکوبگرانه رژیم با قتل دولتی مهسا امینی در ماشین گشت ارشاد به اوج خود رسید. جنبش ۱۴۰۱ اکثریت زنان زحمتکش و مترقی را در صف اول مبارزه قرار داد، بسیاری حجاب از سر برداشتند و سنت‌های عقب مانده، فاسد و ارتجاعی مذهبی رژیم را به چالش طلبیدند. گشت ارشاد مفتضحانه شکست خورد و موقتاً صحنه را ترک کرد.

پس از فروکش جنبش، دوباره گشت ارشاد ظاهر شد ولی در مقابل مبارزه مداوم و استقامت تا پای جان زنان آزاده ایران مجبور شد به شکست دوباره اقرار کند. گشت ارشاد به “طرح نور” تبدیل شد. این طرح نیز با تمام لشکر کشی‌هایش نتوانست مقاومت زنان را در هم بشکند، خود در هم شکست.

تصویر رو به رو لشکر کشی رژیم را در ۲۹ فروردین ۱۴۰۳ علیه زنان با پوشش اختیاری در مقابل تأتر شهر در تهران نشان می‌دهد. این لشکر کشی برای جلوگیری زنان با پوشش اختیاری به تأتر بود. ولی چندین تن از این زنان به تأتر شهر در تهران وارد شدند.

علت اصلی شکست رژیم در تقابل با زنان، باور زنان به ویژه زنان کارگر و زحمتکش به خود، توانائی خود و امید به پیروزی در مبارزه متحد کلیه زنان مترقی جامعه علیه رژیم جمهوری اسلامی است.

حال رژیم ایران بعد از  شکست طرح‌های قبلی‌اش، طرح جنایت کارانه‌تری را علیه زنان سازمان داده است: “کلینیک‌ ترک بدحجابی”. مهری طالبی دارستانی، رئیس اداره زنان و خانواده ستاد امر به معروف استان تهران، ایجاد اولین “کلینیک ترک بی‌حجابی” با هدف “درمان علمی و روان‌شناختی بی‌حجابی” در تهران را اعلام کرد. (اعتماد – ۲۲ آبان ۱۴۰۳)

در دیدگاه رسمی رژیم ایران هر زنی که می‌خواهد و مصمم است پوشش خود را خود آزادانه تعیین کند، دیوانه و روانی به حساب می‌آید ولی همین رژیم زنانی را که به انحراف کشانده است همراه زنان تن فروش به عراق می‌برد و در مراسم اربعین به مردان عراقی تقدیم می‌کند و به جاکشی می‌پردازد.

رژیم بعد از ایجاد “کلینیک‌ ترک بدحجابی”، زنان آزاده با پوشش اختیاری را به جای زندان، به تیمارستان منتقل می‌کند. ولی نه حتی به تیمارستان معمولی بلکه جهنمی که در آن این زنان باید کاملا از جامعه و نهایتا از زندگی حذف شوند.

رژیم دد منش ایران حتی پیش از تاریخ ایجاد این تیمارستان‌ها، زندانیان سیاسی را مجنون تلقی می‌کرد.

کیانوش سنجری فعال سیاسی و زندانی سابق که اخیراً در۲۳ آبان ۱۴۰۳ از فشارهای روانی و سیاسی که بر او وارد می‌شد خود کشی کرد، «دستگاه قضایی ایران را به «مجنون‌انگاری» زندانیان سیاسی متهم کرد و از فشارهای بسیار دنباله‌دار و شرایط سخت و ناگوار برخورد با روانپزشکان وابسته به پزشکی قانونی و بیمارستان‌های روانی تحت امر آن‌ها سخن گفت.» (بی بی سی – فارسی)

حال رژیم ایران نه تنها مجنون انگاری می‌کند بلکه برای این “مجنونان زن” تیمارستان می‌سازد و آنها را در آنجا به وسیله پزشکان جنایت کار تا حد مرگ شکنجه می‌کند.

معروفترین زن زندانی در این تیمارستان، آهو دریائی است که جان شیفته و آزادی خود را در خدمت افشای رژیم زن ستیز و خوانخوار ایران و دفاع از آزادی در طبق اخلاص گذاشت.

لیلا میرغفاری، فعال مدنی و حقوق کودکان روز شنبه ۴ مهر در مقابل دادگاه روحانیت مورد یورش نیروهای امنیتی قرار گرفت و به بیمارستان روانی منتقل شد. او «حدود یک ماه است در بیمارستان روانی تحت شرایط بسیار بد نگهداری می شود. وی  روز پنجشنبه، ۴ آبان ۹۶ طی یك تماس تلفنی کوتاه بیمارستان روزبه را شکنجه‌گاه خواند. وی افزود که شرایط نظافت سرویس بهداشتی و کیفیت غذا افتضاح است. وی همچنین برخورد با بیماران روانی را کاملاً غیر انسانی خواند. وی به دلیل وضعیت نابسامان بند اطلاعات بیمارستان از ملاقات با فرزند خود در این شرایط خودداری نمود.» (سایت NCRI – woman)

او در واقع نمی‌خواست با وضعیت ظاهر آشفته و شرایط دردناک جسمی، و حالت روحی پریشانی که برایش ایجاد کرده بودند با فرزندش رو به رو شود و باعث شکنجه روانی او گردد.

گذشته از شرایط رقت‌بار نظافت، سرویس بهداشتی و کیفیت بد غذائی، زنان را بر صندلی می‌نشانند و آنها را مجبور به دغل‌گوئی و هجوگوئی می‌کنند. محمدرضا میرشمسی جانشین معاون اجرایی و امور انتخابات شورای نگهبان می‌گوید: «صندلی‌هایی در آنجا قرار داده شده است که خانم‌ها روی آن‌ها می‌نشینند و درباره تجربیات خود از آسیب‌های مربوط به بی‌حجابی صحبت می‌کنند.» اقدامات جنایت کارانه دیگری از قبیل تزریق داروهای جنون آور، مسکن‌های قوی و داروهای خواب آور یا ایجاد درد، باعث گردید که علیه چنین طرح جنایت کارانه‌ای اعتراضات وسیعی چه در ایران و چه در خارج از کشور برپا شود.

بخشی از این اعتراضات از درون رژیم است که فقط به جنبه‌های مالی آن توجه دارد.

مهری دارستانی، رئیس اداره زنان ستاد امر به معروف می‌گوید: «طرح “کلینیک ترک بی‌حجابی» با “همکاری متخصصان و دغدغه‌مندان در ستاد امر به معروف و نهی از منکر” تدارک دیده شده، طرحی که در بودجه سال ۱۴۰۳ رقم ۱۵۵ میلیارد تومان بودجه از ردیف بودجه عمومی‌ و ۱۰۰ میلیارد تومان بودجه اختصاصی دریافت کرده است.» (اعتماد)

خبرگزاری ایسنا هم به طنز می‌نویسد: «البته این کلنیک‌ها می‌توانند بودجه‌های خوبی بگیرند و اشتغال‌زایی کنند و اگر از این جنبه به این ماجرا نگاه کنیم می‌شود برای آن توجیهی پیدا کرد. بالاخره به بهانه این تصمیم می‌شود کار تولید کرد و کمی آمار اشتغال را بالا برد!» (خبرگزاری ایسنا)

ولی اپوزیسیون مترقی ایران علیه این جنایت و دد منشی با استواری کامل موضع گرفته است. پزشکان مترقی و حتی لیبرال این طرح را به لحاظ علمی افشا کرده‌اند: سامان توکلی، روانپزشک نیز در واکنش به خبر راه‌اندازی “کلینیک‌های ترک بی‌حجابی”، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «چنین طرح‌هایی هیچ ارتباط و سنخیتی با کاربرد علمی روان‌شناسی ندارند و استفاده از اصطلاحات “کلینیک”، “ترک”، “درمان” و مانند آن برای آن‌ها مصداق سوءاستفاده و استفاده‌ ابزاری از روان‌شناسی است.» (VON)

تعدادی از بازنشتستگان در اعتصاباتشان علیه تیمارستان بردن آهو دریائی شعار داده و علیه چنین طرح‌هائی مبارزه می‌کنند. جنبش کمونیستی و نیروهای مترقی در خارج از کشور سازمانده مبارزات افشاگرانه و بازدارنده علیه این طرح‌اند.

رژیم فاشیستی و زن ستیز ایران قادر به درک این مسأله نیست که حتی با ساختن ده‌ها عدد از این کلینیک‌های روانی که بتواند حتی دو هزار زن آزاده را به بند بکشد، مبارزه علیه ستم بر زنان فروکش نخواهد کرد، زیرا زنان ایران ۴۴ میلیون‌اند و علیه رژیم و برای آزادی در زمینه‌های مختلف مبارزه می‌کنند. اکثریت زنان کشور ما می‌دانند که زیستن با حجاب، زیستن در اسارت است و مصمم هستند به اسارت تن ندهند. زمانی که زنان سیاست رادیکالی در مبارزه علیه نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی در پیش گیرند، دیگر نه از تحقیر و نه از اسارت نشانی خواهد ماند.

نظم کمونیستی

25.9.1403




پیروزی‌ها فقط زمانی دست یافتنی هستند که جبهه و پشت جبهه متحد باشند

پراودا شماره 131

گ.آ. زیوگانوف

سخنرانی رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه و رهبر فراکسیون حزب کمونیست، گ.آ. زیوگانوف، از تریبون دومای دولتی

نمایندگان محترم!

امروز شورای ناتو همراه با اوکراین گرد هم می‌آید. دیروز رئیس کمیته نظامی این ائتلاف، راب باور، اعلام کرد که آنها در حال بررسی امکان ضربه پیشگیرانه به روسیه هستند. اما «اُرشِینیک»، با نشانه‌ای که همه رویدادهای سیاسی هفته گذشته تحت آن قرار داشتند، بسیاری را متوجه کرد و نشان داد که تمام مهاجمان، کسانی که جنگی علیه دنیای روسی راه انداخته‌اند، به شدت آسیب‌پذیر هستند.

هیچ روزنامه یا شبکه تلویزیونی غربی وجود ندارد که تعداد دقیقه‌هایی که «اُرشِینیک» می‌تواند تا وارساو، برلین، پاریس یا لندن پرواز کند را محاسبه نکرده باشد. در واقع، این موشک تمامی میدان‌های نبرد در اروپا را پوشش می‌دهد.

به نظر من، این تصمیم رئیس‌جمهور تصمیمی سنجیده، کاملاً اندیشیده و فوق‌العاده مؤثر بود. زمانی که عضو شورای امنیت و رئیس دومای دولتی، ولودین، در رسانه‌ها ظاهر شد و با دقت به تمام جامعه جهانی هشدار داد که سلاح جدید و با کیفیتی برای استفاده در میدان نبرد آماده است، این نه تنها درست بود، بلکه به موقع هم انجام شد.

دیروز با کسانی که در دنیپرپتروفسک زندگی می‌کنند صحبت کردم. در «یوشماش» دو برادر من کار می‌کردند. من خوب این کارخانه را می‌شناسم. این کارخانه، همراه با کارخانه شماره یک موشکی در سامارا در دوران شوروی یکی از مهم‌ترین تولیدکنندگان تجهیزات موشکی و هسته‌ای بود.

در آنجا مهندسان افسانه‌ای مانند اوتکین و یانگل کار می‌کردند. آنها موشک «ساتانا» RS-36 را ساختند. من اولین بار آن را در مسکو دیدم. سپس آن را در مأموریت‌های رزمی در سرزمین خودمان مشاهده کردم. این موشک با قطر سه متر، وزنی بیش از 200 تن و ده کلاهک هسته‌ای، امکانات عظیمی داشت و می‌توانست تا 17 هزار کیلومتر برد داشته باشد. چند عدد از این موشک‌ها کافی بود تا «انگلیسی‌ها» دیگر نتوانند کسی را آزار دهند.

اما تراژدی این است که این کارخانه به دست نازی‌ها و باندراها افتاد. از سال 2019 آمریکایی‌ها و آلمانی‌ها به آنجا نفوذ کردند. این کارخانه ده طبقه زیرزمینی دارد. و ما مجبور شدیم تا این تأسیسات تولیدی را مورد هدف قرار دهیم.

وقتی می‌گویند که آنجا هیچ چیزی کار نمی‌کند، این درست نیست. اگر شما راه‌حل‌های مهندسی، فناوری‌ها و نیروهای متخصص داشته باشید، در کنار یک نیروگاه هسته‌ای می‌توانید هر محصولی را تولید کنید، حتی محصولات هسته‌ای. چون برای این کار اول از همه به انسان‌های باهوش و رهبران سیاسی توانمند نیاز دارید.

فقط این حقیقت که ما یک تأسیساتی را که می‌توانست موشک‌هایی بسازد که بسیاری از نقاط کشورمان را هدف قرار دهد، از بین بردیم، اهمیت اساسی دارد. اما می‌خواهم از اطلاعاتی که کسب کردیم و همچنین از هوشیاری نیروهای اطلاعاتی‌مان تشکر کنم. به عنوان کسی که سه سال در خدمت بوده‌ام و مسئول «پرونده ویژه» در شرایط جنگ و خطرات نظامی بوده‌ام، می‌توانم بگویم: برای اولین بار هیچ‌کدام از اطلاعاتی‌های جهانی نمی‌دانستند که چنین سلاحی آزمایش شده و آماده استفاده در میدان نبرد است در اختیار ما قرار دارد. این یک دستاورد عظیم در سال‌های اخیر است. زیرا زمانی بود که حتی اعضای دولت که دسترسی به اسرار دولتی داشتند، در خارج از کشور در حال افشای تمامی اسرار بودند.

راستی، «اُرشِینیک» نام بسیار مناسبی است. طبق اسطوره‌شناسی روسی، ارشِینیک ارواح شیطانی را دور می‌کند. همچنین می‌توان به موقع «برخورد با ارشِینیک» را تجربه کرد. بنابراین این نام جذاب قطعاً جایگاه خود را پیدا خواهد کرد. فکر می‌کنم 21 نوامبر اکنون به عنوان روز «اُرشِینیک» در تقویم ثبت خواهد شد.

اما می‌خواهم تأکید کنم: پیروزی‌ها تنها زمانی ممکن هستند که جبهه و پشت جبهه با هم متحد باشند. در حال حاضر، نمایندگان ما کلاشینکوف، نویکوف، تایساو دیدار بسیار مهمی برگزار می‌کنند. وسلیف نیز سخنرانی عالی داشت. در کنفرانس بین‌المجالس کشورهای مشترک‌المنافع، نمایندگانی از تمام جمهوری‌های برادر حضور دارند. و من به وضوح به آنها گفتم: هیچ‌کدام از شما به تنهایی نمی‌توانید بقا پیدا کنید. اگر روسیه شکست استراتژیک بخورد، شما همه به این چاه سقوط خواهید کرد و هیچ آینده‌ای نخواهید داشت.

همچنین یادآوری کردم که چرا در ماه مه 1945 پیروز شدیم. زیرا در ابتدا پیروزی در مبارزه برای وحدت کشور را کسب کردیم. امپراتوری فروپاشیده را در قالب جدیدی به نام اتحاد جماهیر شوروی با پرچم کار، عدالت و دوستی ملت‌ها جمع کردیم. در عرض ده سال نه هزار کارخانه ساختیم. بی‌سوادی، فقر و یتیمی را شکست دادیم. تبدیل به متمدن‌ترین، پرعلم‌ترین و کارآمدترین کشور جهان شدیم.

ما با نرخ رشد اقتصادی 14% در سال سیاستی کاملاً متفاوت داشتیم. و بهترین‌ها را ساختیم. ما 15 سال در زمینه‌هایی که امروز آنها را به نمایش می‌گذاریم از آمریکایی‌ها پیش بودیم. وقتی آنها «ساتانا» را دیدند، وحشت کردند. یک برنامه به نام «دست مرده» وجود داشت که حتی بمب اتمی نمی‌توانست در برابر آن مانعی ایجاد کند. تمامی سیستم‌ها محافظت شده بودند و کارایی آن بسیار عالی بود.

این نتیجه‌گیری‌ها به وسیله علم بنیادین ما و صنعت منحصر به فرد‌مان به دست آمده بود. و دوباره تأکید می‌کنم: بدون علم بنیادین، کشورهای بزرگ وجود نخواهند داشت. بدون جمعیت تحصیل‌کرده، هیچ آینده‌ای برای یک کشور وجود ندارد. ما باید اصول آموزش و پرورش نسل جدید را به طور اساسی بازبینی کنیم. این نسل جدید باید در شرایط کاملاً متفاوتی پرورش یابد.

مسئله این نیست که آیا چیزی را دوست داریم یا نه. بلکه اگر پشت جبهه به هم ریخته باشد هیچ پیروزی کاملی در جبهه وجود ندارد. با نرخ بهره 21% هیچ صنعتی نمی‌تواند رشد کند. با سیاست‌های پولی 53% همیشه کمبود در جریان اقتصادی خواهید داشت. بدون توجه به کودکان، زنان، سالمندان و خانواده‌های پرجمعیت، ما همچنان در حال مرگ خواهیم بود.  

پیشنهادات مِلنیکوف، آفونین، نویکوف، کاشین، هاری‌تونوف، کالمیتسف، کلاشینکوف، اوستنینا و آلفیروف در پیش روی شما قرار دارد. به این طرح‌ها برگردید!

ما اکنون باید نتایج خود را گزارش دهیم. قبل از اینکه رئیس‌جمهور به تلویزیون بیاید و به همه بگوید که چگونه سال نو را آغاز خواهیم کرد ،رؤسای کمیته‌های دومای دولتی به کشور گزارشی از عملکرد خود ارائه خواهند داد.

ما تجربه بی‌نظیری در زمینه تولیدات مردمی داریم. وقت آن است که به این تجربه توجه کنید! دولت هیچ پولی نمی‌گیرد و همه به طور پایدار کار می‌کنند و بهترین محصولات را برای کشور تأمین می‌کنند.

ما تجربه بی‌نظیری در فعالیت‌های ورزشی عمومی داریم. به باشگاه ورزشی حزب کمونیست روسیه نگاه کنید که هم در مینی فوتبال ، هم در شطرنج، هم در والیبال و در بسیاری از رشته‌های دیگر قهرمان شده است.

اینکه ساختارهای جوانان ما چگونه کار می‌کنند و پیونریا و کُمسمول را احیا می‌کنند نیز قابل توجه است. به همین تازگی، در مراسم‌های الکساندرا نیکولایونا پاخموتوا بهترین آثار دوران شوروی شنیده شد و شما خود این را شنیدید. پس بیایید دوباره در برنامه‌های درسی مدارس «چگونه فولاد آبدیده شد» و «گارد جوان» را بیاوریم! و خواهید دید که چه میهن‌پرستانی خواهیم داشت که برای دفاع

از کشور مبارزه خواهند کرد و قطعاً پیروز خواهند شد.

باز هم به شما می‌گویم: «ستون پنجم» دست از کار نکشیده! آنها به کشور خیانت کردند، آنها ما را به این وضعیت کشاندند و هنوز در حال دستکاری، حتی در سیاست هستند.

ما نمی‌توانیم انتخابات را طبق روش‌های قدیمی برگزار کنیم — این امنیت و وحدت جامعه را تضعیف خواهد کرد. ما نمی‌توانیم بدون کد انتخاباتی و بدون شورای قانونگذاری قانون اساسی پیش برویم. شما مطالبی در این زمینه دارید که توسط کالمیتسف و سینلیچیکوف آماده شده است. ما باید تصمیمات لازم را اتخاذ کنیم و برای کمپین انتخاباتی آینده آماده شویم.

80 سالگی پیروزی بزرگ ما پیش رو است. و می‌توانیم این جشن را به گونه‌ای برگزار کنیم که جهان را تکان دهد و به ما اجازه دهد با اطمینان به آینده نگاه کنیم.

رئیس‌جمهور و رهبران کشورهای مشترک‌المنافع نمونه‌ای عالی نشان دادند و بیانیه فوق‌العاده‌ای صادر کردند. 100 کشور ابتکار برگزاری یک انجمن ضد فاشیستی در مینسک را پذیرفتند. در ابتدا قرار بود این انجمن در نوامبر برگزار شود، اما لوکاشنکو انتخابات خود را به ژانویه موکول کرد. این یک تصمیم بسیار خردمندانه و صحیح است. چرا که آمریکایی‌ها پس از انتخابات خود هنوز فرصت نخواهند داشت تا از تکنولوژی‌های کثیف و ستون پنجم خود استفاده کنند. بنابراین ما این انجمن را کمی دیرتر برگزار خواهیم کرد. نمایندگان تمامی کشورهای جهان به اینجا خواهند آمد و صدای خود را برای صلح و خوشبختی در کره خاکی بلند خواهند کرد.

ما تمام تلاش خود را خواهیم کرد تا از کسانی که امروز در شرایط سخت قرار دارند، حمایت کنیم. به تازگی، کاروان شماره 131 خود را به دونباس و نووروسیا فرستادیم و همچنان به فرستادن ادامه خواهیم داد. هر دو هفته یک بار 250 کودک در «اسنیگیری»  استراحت می‌کنند. و از همه کسانی که از ابتکار ما، از جمله در زمینه تأمین مالی این برنامه برای آینده حمایت کرده‌اند ، تشکر می‌کنم.

برنامه ما روی میزشماست. تجربیات ما برای شما شناخته شده است. رهبران ما دستورات رئیس‌جمهور و پیام‌های او را به طور دقیق اجرا می‌کنند. و ما معتقدیم که رسیدن به نرخ رشد جهانی بیش از 3 درصد و غلبه بر فقر و زوال جمعیتی برای ما ممکن است. اما برای این کار، به 10 تریلیون اضافی در بودجه کشور نیاز داریم.

دفعه پیش پس از تصویب بودجه، رئیس‌جمهور 7 تریلیون دیگر به بخش‌های مسکن و خدمات شهری، تعطیلات کودکانه، خانواده‌های پرجمعیت و دیگر نیازهای مهم اضافه کرد. منابع اضافی مورد نیاز برای ما موجود است. ما به اولیگارش‌هایی که 26 میلیارد دلار فقط در 10 ماه اخیر گرفته‌اند نیاز نداریم! اما باید از منابع عظیم خود برای بهبود وضعیت کشور و حمایت از بچه‌ها در جبهه استفاده کنیم. آنهایی که خون خود را در میدان جنگ می‌ریزند، حداقل 200-250 هزار روبل دریافت می‌کنند. و اگر شما فکر کنید که ارتش میلیون نفری که با پیروزی بازخواهد گشت، بعد از این، فقط با 50 هزار روبل موافقت خواهد کرد، شدیداً در اشتباهید. چنین چیزی در تاریخ هیچ‌گاه اتفاق نیفتاده است.

پس ما باید برای حل مسائل پیش رو آماده شویم.




بنیاد کمک‌رسانی زنده یاد دکتر آیدا رستمی

«حامی مجروحان و محرومان»

جبهۀ  مردم برای نجات ایران – خط سوم – نه ملا نه آمریکا

اعلامیه شماره 96

A picture containing clothing, scarf, head covering, colorful

Description automatically generated 9 بهمن = 29.01.2023

فرح نوتاش- وین

آنچه که حضور معنوی دکتر آیدا رستمی را در ایران به یک ضرورت مبرم تبدیل کرده است، شایستگی‌های او در زندگی کوتاه، ولی پُربارش بوده است.نیت این نوشته بیان شرح حال او نیست، ولی در این‌جا نکته مهمی از او لازم به ذکر است. خدمات شایان دکتر آیدا رستمی برای کمک به مجروحان بقدری شفاف و بی‌خلل بوده که در عین جوانی، وصیت خود را برای دفن جسدش در محل ولادتش گرگان، در صورت کشته‌شدن در میدان کار و مبارزه، به مادرش اعلان کرده بود. و همین واقعیت، جای هیچ شبهه‌ای در عشق عمیق او به مردم و کمک به زخمی‌های راه آزادی باقی نمی‌گذارد. او در جایی که احتمال چنین خطری را می‌دیده، ولی با عزم راسخ به خدمت رایگان خود در منزل‌های مجروحان،  که برای حذر از دستگیری، از رفتن به بیمارستان‌ها خودداری می‌کردند، ادامه می‌داده است.

زنده یاد دکتر آید رستمی تا روزی که توسط مزدوران رژیم ملا ربوده، بشدت شکنجه و کشته شود، بی‌دریغ به مداوای مجروحان راه استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی می‌پرداخت و این اوج انسان‌دوستی، بدون شک پایه اصیل قهرمانی او شده، و وی را به ستاره همیشه درخشان جامعه ایران تبدیل کرده است.

حمایت از حضور معنوی او در جامعه، حال وظیفه اعضای دیگر جامعه می شود.

هویت ملل، درخشش این ‌چنین ستاره‌هایی در عرصه جوامع هستند. و این چنین شخصیت‌هایی الهام‌بخش نویسندگان، شعرا و هنرمندان جامعه شده و موجب اعتلای هرچه بیش‌تر باورهای انسان‌دوستانه در جوامع می‌شوند.

بعد از درج شعر وسرود آیدا، در سایت اشتراک،

https://eshtrak.wordpress.com,

 مدیر مسئول سایت، آقای آمادور نویدی، ایده ای را مطرح کردند، و این‌که سی دی این سروده را برای کمک به مجروحان اعتراضات اخیر بفروش برسانیم.

نظر ایشان بسیار پسندیده بود و مورد قبول واقع شد. برای این کار ایشان شماره حساب بانکی کمک های مردمی خود در سیدنی – استرالیا را پیش‌نهاد کردند. که درپایین نوشته شده است.

از تمام هموطنان عزیز در سراسر کره خاکی تقاضا می شود، سرود آیدا را از سایت

www.farah-notash.com

لود کنند (و  شعر آیدا نیز در کتاب شعر 9

Poem Book 9-) در همان سایت درج شده است، آماده کپی گرفتن است) و هرقدر که مایلند، به نام

Aida

، به حساب:

Commonwealth Bank of Australia

Account’s Name: A. Navidi

PBS: 062125

Account number:  10081204

06212510081204

 واریز نمایند.

دریافت ها و پرداخت‌ها، با نظارت حداقل 3 نفر از مبارزین ایرانی در سیدنی خواهد بود، و در سایت اشتراک به اطلاع عموم خواهد رسید.

و به این صورت، با همت عالی ملت ایران، (“بنیاد کمک رسانی زنده یاد دکتر آیدا رستمی -حامی محرومان و مجروحان – ) تاسیس می شود و حضور معنوی دکتر آیدا رستمی برای همیشه در جامعه ایران حفظ خواهد شد. اگر رژیم ملا برای چند صباحی طولانی کردن عمر ننگینش به ملایان زن‌ستیز، نوکر و دست‌نشانده اجنبی، نیاز به کشتن زنان و مردان شجاع و قهرمان ایران را دارد، ملت ایران با تاسیس سراسری بنیاد آیدا رستمی به قهرمانان خود زندگی ابدی می‌بخشد.

ایجاد بناهایی در سراسر ایران با نام  بنیاد کمک‌رسانی زنده یاد دکتر آیدا رستمی «حامی مجروحان و محرومان»، از برنامه‌های آتی ملت ایران خواهد بود.

زنده باد مردم مبارز ایران

زنده باد یاد و خاطرۀ قهرمانان دلاور ایران

womens-power.farah-notash.com

www.farah-notash.com

Women’s Power