قوه‌ قضاییه باید فعالان محیط زیست را سریعا آزاد کند 

 


۲ آبان ۱۳۹۷ – نه ماه بعد از زمانی که یک گروه از فعالین محیط زیست، بدون مدرکی مبنی بر تخلف، بازداشت و از دادرسی عادلانه محروم شدند و پس از مرگ یکی از این بازداشت‌شدگان در بازداشت‌گاه، قوه قضاییه پنج نفر از این افراد را به اتهام جدیدی متهم کرده است.

هادی قائمی مدیر کمپین حقوق بشر در ایران گفت: «مقامات ایرانی به جای آنکه در مورد مرگ کاووس سیدامامی در بازداشت‌گاه تحقیق کنند، ۹ ماه وقت را صرف پرونده‌سازی بر ضد همکاران او کردند.»

او افزود: «مقامات قوه قضاییه ایران این سو استفاده از قدرت و رعایت‌نکردن دادرسی عادلانه را اصلاح و این زندانیان را که بدون هیچ توجیهی در زندان هستند آزاد کنند و اجازه دهند تا تحقیقات بی‌طرف و مستقلی در مورد مرگ بدون توضیح دکتر کاووس سیدامامی انجام شود.»

محمدحسین آقاسی که به صورت رسمی اجازه پیدا کرده است وکالت سام رجبی یکی از این متهمین را برعهده بگیرد و در تلاش است تا اجازه وکالت طاهر قدریان را نیز دریافت کند در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۷ به کمپین گفت که پنج نفر از این هشت نفر به اتهام «فساد فی‌الارض» متهم شدند.

زندانیانی که به فسادفی‌الارض متهم شدند عبارتند از هومن جوکار، طاهر قدیریان، مراد طاهباز، سپیده کاشانی و نیلوفر بیانی. برای سه زندانی دیگر، امیرحسین خالقی، سام رجبی و عبدالرضاکوهپایه، تا کنون کیفرخواستی صادرنشده و اتهامات آنها مشخص نیست. این هشت تن در زندان اوین و در بند دو-الف که تحت کنترل سازمان اطلاعات سپاه پاسداران است نگهداری می‌شوند.

به گفته آقاسی عباس جعفری‌دولت‌آبادی دادستان تهران بعد از دریافت نامه‌ای از «ارتش» اتهام‌های آنها را از «جاسوسی» به «فساد فی‌الارض» تغییر داده است. آقاسی گفت از محتوای این نامه اطلاعی ندارد. او افزود اتهام‌ها در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۹۷ توسط شعبه دوم دادگاه انقلاب در حضور وکیل تسخیری که توسط دادگاه انتخاب شده است، به متهمین اعلام شده.

طی مدت بازداشت چندین بار به این هشت زندانی اجازه داده شده است که با خانواده‌های خود تماس بگیرند و یا با آنها ملاقات کنند. با این وجود طی این مدت آنها از در اختیار گرفتن وکیل محروم بوده‌اند و به برخی از آنها گفته شده است که از میان وکلای تایید شده قوه قضاییه باید برای خود وکیل انتخاب کنند.

براساس ماده ۴۸ قوانین قوانین کیفری ایران بازداشت‌شدگانی که با اتهامات مرتبط با امنیت ملی مواجه هستند می توانند از همه حقوق مرتبط با دادرسی عادلانه از جمله حق در اختیار گرفتن وکیل اختیاری منع شوند.

اگر چه در این پرونده برخی از متهمان که از نظر دستگاه قضایی با اتهامات متفاوتی مواجه بوده‌اند وکیل خود را انتخاب کرده‌اند.

هادی قائمی گفت:‌ «قوه قضاییه باید اجازه بدهد براساس تعهدات بین‌المللی ایران که زندانیان بدون هیچ مانعی به وکیل دسترسی داشته باشند آن هم وکیلی که خودشان انتخاب کرده‌اند.»

کنوانسیون حقوق مدنی سیاسی سازمان ملل که ایران یکی از امضا کنندگان آن است در یکی از مواد خود (ماده ۱۴ بخش ۳-دی) حق متهمان جنایی برای دسترسی به وکیل انتخابی را به رسمیت شناخته است. آقاسی به کمپین گفت که نمی‌داند چرا اتهامات اولیه تغییر یافته است.

آقاسی گفت: «ما با اتهام‌های خیلی جدی رو به رو هستیم. من کاملا به این اتهام اعتراض دارم.»

فسادفی‌الارض یکی از اتهامات بسیار سنگین در قوانین کیفری ایران محسوب می‌شود که برای اتهامات مرتبط با امنیت ملی از آن استفاده شده است. حداکثر مجازات برای چنین اتهامی می تواند مجازات مرگ باشد.

او گفت: «آنچه قبلا درباره‌اش می‌گفتند همکاری آنها با دولت خارجی یا نهاد خارجی بود حالا اینکه این چطور تبدیل به فساد فی الارض شده من خبر ندارم.»
کسی برای مرگ کاووس سیدامامی پاسخگو نیست

نه زندانی محیط زیستی از تاریخ‌ ۴ بهمن ۱۳۹۶ تا ۵ بهمن ۱۳۹۶ توسط سازمان اطلاعات سپاه بازداشت شدند.

یکی از آنها کاووس سیدامامی جامعه شناس ایرانی کانادایی بود که مرگ او در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۹۶ توسط مامورین امنیتی به همسرش اطلاع داده شد.

تا کنون کسی برای مرگ کاووس سیدامامی پاسخگو نگه داشته شده است. مقامات قوه قضاییه ابتدا ادعا کردند که این مرگ یک خودکشی بوده است حتی قبل از آنکه کالبدشکافی صورت گرفته باشد. یک کمیته حقیقت‌یاب توسط حسن روحانی برای تحقیق درباره مرگ حداقل پنج زندانی از جمله کاووس سیدامامی تشکیل شد اما تا کنون با گذشت هشت ماه از این تحقیقات همچنان هیچ اطلاعاتی در خصوص یافته‌های این تحقیقات منتشر نشده است. با این حال مقامات ایرانی بارها همسر کاووس سید امامی ، مریم ممبینی را مورد آزار و اذیت قرار داده‌اند از جمله او را از ترک کشور منع کرده، خانه‌ او را آماج تفحص چندین‌باره قرار داده و بارها او را بازجویی کرده‌اند.

آنها همچنین هشت نفر از همکاران سیدامامی را پشت میله‌های زندان در حالی نگه‌ داشتند که وزارت اطلاعات خود حکومت اعلام کرده است که هیچ مدرکی برای توجیه زندانی شدن آنها وجود ندارد و مقامات ایرانی و سازمان ملل در خواست آزادی آنها را کردند.
«هیچ مدرکی از آنها دال بر جاسوسی وجود ندارد»

در اردیبهشت ۱۳۹۷ عیسی کلانتری رییس سازمان محیط زیست ایران اتهام جاسوسی این فعالین محیط زیست را با اشاره به نتیجه کمیته حقیقت‌یاب و وزارت اطلاعات، رد کرد.

کلانتری گفت : «فعالان بازداشت شده باید آزاد شوند چون هیچ سندی برای اثبات تهمت‌هایی که به این افراد زده شده وجود ندارد.» او همچنین افزود: «وزارت اطلاعات به این نتیجه رسیده که هیچ مدرکی دال بر جاسوس بودن این افراد وجود ندارد.»

عیسی کلانتری گفت : «بر اساس تشخیص کمیته چهار نفره هیات دولت فعالان بازداشت شده باید آزاد شوند چون هیچ سندی برای اثبات تهمت‌هایی که به این افراد زده شده وجود ندارد.»

عیسی کلانتری در ۲۲ مرداد ماه در مصاحبه با خبرگزاری دولتی ایرنا گفت : «والا قوه قضاییه دستور داده که ما دخالت نکنیم.» و «به ما می‌گوید به شما ربطی ندارد و پیگیری هم نکنید.»

او اضافه کرد: «وزیر محترم اطلاعات چندین بار هم در دولت و هم در مجلس رسما اعلام کرده که هیچ مدرک جاسوسی علیه اینها نیست ولی خب قوه قضاییه هنوز تکلیف این ها را روشن نکرده و به ما هم می گوید به شما ربطی ندارد و پیگیری هم نکنید. تقریبا کلیه سمن‌های ما الان یک حالت بلاتکلیفی دارند که تا کجا فعالیت کنند که بهشان انگ جاسوسی زده نشود و به همین دلیل است که تقریبا اینها مدتی است راکد هستند.»

در تاریخ ۳۰ مهر محمدرضا تابش رییس فراکسیون محیط زیست مجلس ایران گفت که از شنیدن اتهام جدید علیه فعالان محیط زیست «شوکه» شده است و خواستاردسترسی متهمان به وکیل شد.

او افزود: «ما پیگیر این بودیم که پرونده فعالان بازداشتی محیط‌ زیست به محکمه قضایی ارسال شود. همچنین به همراه جمعی از نمایندگان هفته پیش خدمت آقای لاریجانی رسیدیم و ایشان با آقای دولت آبادی مذاکره کرد و نهایتا آقای دولت آبادی قول داد که پرونده به محکمه قضایی ارجاع شود. ما امیدواریم این کار هرچه زودتر انجام شود و این افراد بتوانند از حق داشتن وکیل و سایر حقوق قانونی خود برخوردار باشند.»

تاپش اضافه کرد: «ما امیدواریم این کار هرچه زودتر انجام شود و این افراد بتوانند از حق داشتن وکیل و سایر حقوق قانونی خود برخوردار باشند.»

تابش همچنین از کمیته حقیقت یاب حسن روحانی خواست که در خصوص این مورد جدید تحقیق کند.

هادی قائمی گفت: «با توجه به اطلاعاتی که توسط مقامات ایرانی منتشر شده‌است، هیچ توجیهی برای ادامه بازداشت این هشت فعال محیط زیست وجود ندارند، چه برسد به اینکه اتهامات بسیار سنگینی علیه آنها اقامه شود.»

قائمی افزود: «یکی از این بازداشت‌شدگان جان خود را در زندان و در فقدان غم‌بار عدالت از دست داده است. مقامات قوه‌قضاییه باید فورا این هشت تن را آزاد کنند و از ادامه روندی که منجر به از دست رفتن یک نفر شده است جلوگیری کنند.»




عفو بین الملل خواستار آزادی فوری فرهاد میثمی شد 

 

عفو بین الملل ۲۴ اکتبر ، دوم آبان، خواستار آزادی بدون قید و شرط فرهاد میثمی، فعال مدنی و پزشک ۴۸ ساله، شده است.
عفو بین الملل می‌گوید، فرهاد میثمی برخلاف میل خود در بهداری زندان نگهداری می شود و برای پایان دادن به اعتصاب غذا تحت فشار قرار دارد.

به گزارش رادیو فردا، این نهاد بین المللی مدافع حقوق بشری تصریح کرده است، فرهاد میثمی که در نهم مرداد به دلیل حمایت از کمپین علیه حجاب اجباری بازداشت شده است، از یک ماه پیش از بند چهار با خشونت به بهداری اوین منتقل شده است و برخلاف میلش به او سرم وصل شده است.
یک منبع مطلع به عفو بین الملل گفته است، مسئولان زندان به فرهاد میثمی گفته اند تا زمانی که به اعتصاب غذای خود پایان ندهد در بهداری زندان خواهد ماند.
فیلیپ لوتر، مدیر تحقیقات شمال آفریقا و خاورمیانه عفو بین الملل در این زمینه گفته است: تنها «جرم» فرهاد میثمی حرف زدن علیه قانون تبعیض آمیز حجاب اجباری است . او یک زندان عقیدتی است که اصلا نمی بایست بازداشت می‌شد.
فیلیپ لوتر تصریح کرده است: مقام های جمهوری اسلامی به جای این که فرهاد میثمی را در انفرادی بهداری زندان نگهداری کنند و با سلامتی او بازی کنند، می بایست او را فوری و بدون قید و شرط آزاد کنند.
به گفته خانواده آقای میثمی، وی در اعتراض به بازداشت و «اتهامات ناعادلانه» نزدیک به سه ماه است که در اعتصاب غذا به سر می‌برد.
صدیقه پیش نماز، مادر آقای میثمی، پیشتر به رادیو فردا گفته بود که دلیل بازداشت پسرش داشتن تعدادی نشان سینه بوده که روی آنها نوشته شده بود «من به حجاب اجباری اعتراض دارم».
گفته می شود که فرهاد میثمی از روز ۱۷ شهریور ماه اعتصاب خود را به اعتصاب غذای «خشک» تبدیل کرده است.
اتهامات فرهاد میثمی «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی»، «تبلیغ علیه نظام» و «اشاعه و ترویج بی‌حجابی» عنوان شده است.




علی‌اشرف درویشیان؛ قلم معترض فرودستان 

بیانیه کانون نویسندگان ایران به مناسبت اولین سالگرد درگذشت درویشیان


انسان‌ها پس از مرگ با آنچه از خود به جا گذاشته‌اند در یادها می‌مانند و از این راه به حیات معنوی و اثرگذاری خویش ادامه می‌دهند. از درگذشت علی‌اشرف درویشیان نویسنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی محبوب و سرشناس و عضو برجسته‌ی کانون نویسندگان ایران یک سال می‌گذرد. چهارم آبان ۱٣۹۶ پس از تحمل ده سال بیماری و عوارض جانکاه سکته‌ی مغزی، سرانجام قلبی که برای فرودستان جامعه می‌تپید از حرکت بازماند؛ اما علی‌اشرف درویشیان به پایان نرسید؛ زیرا او همراه میراث ادبی و اجتماعی‌اش حی و حاضر در یادها خواهد ماند: با ده‌ها اثر داستانی و پژوهشی که هستی‌‌‌اشان بر واگویی صدای هیچ‌بودگان بنا نهاده شده است.

هرجا و هر وقت کودکی از سرما کبود شود “سه خم خسروی” به یادمان می‌آید.

هر جای جهان کودکی از گرسنگی مزمن کشته شود، “ندارد”؛

آتش جنگ که دنیای فرودستان را منجمد کند، “خانه‌ی کوچک نمدی”؛

دیدن اندوه پدری که جوانش تیرباران شده، “نرگس برای نرگس”؛

هر جا و هر وقت گوری دست جمعی کشف شود، “آنها هنوز جوانند”؛

صدای اعتراض به حکومت‌های ستمگر و شکنجه‌گر را هر وقت که بشنویم، “سال‌های ابری”؛

ترکه‌ی نازک جان دخترکی اگر در آتش جهل و فقر بسوزد، “هتاو”؛

عشق اگر پاک و شرم‌رو سر زند، “عشق و کاهگل”؛

آرزوی زیبا کردن جهان که سر برآورد، “باغچه‌ی کوچک ما”

و اگر دیدیم در پس همه‌ی تصاویر سیاه و واقعیت‌های چرکین، نبض زندگیِ پاک و عشقِ انسانی می‌تپد، درویشیان را به یاد می‌آوریم.

هر روشنفکر معترض و زندانی سیاسی و عقیدتی او را به یادمان می‌آورد که سال‌ها زندان آریامهری، و تعقیب و تهدید حاکمیت کنونی را متحمل شد. صدای مخالفت با سانسور هر جا که بلند شود او را در خاطرمان زنده می‌سازد، و ندای “آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حصر و استثنا” هر جا که طنین‌‌‌‌‌‌‌انداز شود نامش را در ذهنمان بیدار می‌کند. هرگاه نویسنده‌ای از گردن گذاشتن به یوغ قدرت سرباز زند این جمله‌ی او به یادمان می‌آید که: “من بر سر سفره‌‌ی خون نمی‌نشینم”. لیست سیاه حکومت‌ها هر جا که برملا شود نام او را در فهرست مرگ قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای به یاد می‌آوریم. کانون نویسندگان ایران در دوره‌ی سوم فعالیتش تداعی‌گر اوست که یکی از چهره‌های برجسته و بنامش بود و خستگی‌ناپذیر برای دوامش تلاش می‌کرد.

او چنان می‌نوشت که دوست داشت و از چیزهایی می‌گفت که دغدغه‌ی واقعی‌اش بود. دنیای ادبی‌ او جهانی ورای زندگی‌اش نبود. خودش را می‌نوشت آن‌طور که می‌زیست و آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طور می‌زیست که می‌نوشت.

وقتی به شگفتی از شکوفایی کسی سخن می‌گوییم که در خانواده‌ای فقیر زاده شده‌، در کنار گندابرو کودکی‌اش را گذرانده و در زندگی کوشش‌های جان‌فرسا کرده و چهره‌ای محبوب و سرشناس یافته است، آن هم نه با پیروی از وضع موجود که در مخالفت با آن، درویشیان تداعی می‌شود. نویسنده و روشنفکر آرمان‌گرایی که نه در نیمه‌ی راه متوقف شد و نه هرازگاه میان رویکردها و مدهای اجتماعی و سیاسی گوناگون معلق زد، بلکه تا پایان طبیعی خود بر آرمانش ایستاد که چیزی جز سعادت مادی و معنوی انسان نبود.

از این دست یادگاران، تداعی‌گران و نگاه‌دارندگان یاد علی‌اشرف درویشیان بسیار است. زیرا میراث او به مثابه‌‌ی نویسنده و روشنفکر چنان و چندان هست که هر دم او را یادآوری کند.

یادش عزیز است؛ پردوام باد!

کانون نویسندگان ایران
۲ آبان ۱٣۹۷




در نقد عروج تاریخی آقای مالجو 

تفاوت درآمد از دارایی و نرخ استثمار 
مهرداد وهابی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ٣۰ مهر ۱٣۹۷ –  ۲۲ اکتبر ۲۰۱٨

 


افزودن بر طول نوشتار شاید بتواند پرده‌ی ساتری بر نادانسته‌ها بیفکند،* اما قادر به کتمان آن چه را که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم، نیست. برعکس، آن را آشکارتر‌ می‌سازد. این را با تأمل در اظهارات آقای مالجو، هم به‌عنوان «تحلیل‌گر تاریخی» و هم به‌عنوان «نظریه‌پرداز» نشان خواهم داد. از تاریخ‌نگاری بیآغازیم، چرا که به زعم ایشان: «اختلاف نظر اصلی ما از همین توقف آقای وهابی در سطح تحلیل تجریدی سرچشمه می‌گیرد. پیشنهاد من به ایشان عبارت است از کوشیدن برای عروج به سطح تحلیل تاریخی».[1]

۱) تفاوت درآمد از دارایی

جوهر استدلال آقای مالجو در پاسخ اخیرشان به من این است که ایشان برخلاف ادعای من تمایز بین «درآمد»‍ و «دارایی» را قبول دارند، اما از آن‌جا که چون من در سطح تجریدی باقی نمانده‌اند و به سطح تحلیل تاریخی عروج کرده‌اند، مفهوم سلبِ مالکیت را به سلبِ مالکیت از «دارایی‌‌ها» محدود ندانسته، از سلب مالکیت در معنای وسیع کلمه سخن می‌گویند که ناظر بر سلبِ مالکیت از وسایل معیشت نیز می‌شود. اما مگر وسایل معیشت در نظام سرمایه‌داری نوعی «دارایی» یا مالکیت مزدبگیران محسوب می‌شود که بتوان از سلب آن در نتیجه‌ی تورم سخن گفت؟ به عبارت دیگر چه‌گونه در غیابِ مالکیت (دارایی) می‌توان از «سلبِ مالکیت» یاد کرد؟ این تناقض مفهومی یا مهمل ادبی را چه‌گونه باید توجیه کرد؟ راه‌حل آقای مالجو از این قرار است: توسل به آتوریته‌ی فکری مارکس! ایشان با آوردن چند نقل‌قول از جلد نخستِ سرمایه پیرامون «انباشت بدوی سرمایه» که بررسی چگونگی روند انتقال دهقانان مستقل به مزدبگیران است، تلاش می‌کند ادعای خود را به اثبات برساند. به زعم ایشان، مارکس نیز در بررسی دوره‌ی گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری در قرن شانزدهم، استفاده از مفهوم وسیع سلب مالکیت را که دربرگیرنده‌ی سلبِ مالکیت از وسایل تولید و معاش دهقانان بود، مجاز دانسته است. بر همین منوال، چرا نباید تنزل قدرتِ خرید کارگران در اثر تورم در نظام سرمایه‌داری را نیز«سلبِ مالکیت» نامید؟ در این‌جا نیز به پیروی از مارکس نه‌تنها می‌توان از سلبِ مالکیت «دارایی‌ها»، بلکه از سلبِ مالکیت وسایل معاش سخن به میان آورد. به عبارت دیگر آن‌چه آقای مالجو «عروج به سطح تحلیل تاریخی» می‌نامند، همانا قرینه‌سازی تاریخی‌ست. اما قرینه سازی تاریخی و نه تحلیل تاریخی، بدترین نوع تحلیل نظری‌ست.

این نکته را در مقاله‌ی پیشین‌ام به آقای مالجو خاطرنشان ساختم: «درآغاز باید بگویم که آقای مالجو پس ازنقل آن عبارتِ مارکس درباره‌ی «ضمانت‌های زندگی سامان کهن فئودالی» و در ادامه‌ی تعبیر و تأویل‌های‌شان، کراراً «قید سامان کهن فئودالی» را حذف می‌کنند. چرا؟ برای آن‌که موضوع مورد مناقشه ما نه گذار از نظام فئودالی به نظام سرمایه‌داری، بلکه نظام سرمایه‌داری ایران است؛ مگر آن‌که ایشان ایران را طی چهاردهه اخیر درمرحله‌ی گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری بدانند؟ به عبارت دیگر برخلافِ ادعایی که می‌کنند، رجوع‌شان به مارکس نه تاریخی، بلکه تحلیلی است. آن هم برای این‌که بتوانند با الهام از مفهوم «ضمانت‌های سامان کهن فئودالی»، مفهوم تازه‌ی «ضمانت‌های زندگی در نظام سرمایه‌داری» را ابداع کنند.»[2] اما آقای مالجو به این اعتراض من التفاتی نکرده‌اند و ترجیح داده‌اند دوباره به اثبات این نکته بپردازند که نمونه‌های مارکس درباره چگونگی تحول دهقانان به کارگران مزدبگیر جملگی بر«سلب مالکیت از وسایل تولید و معاش»، و نه صرفآ وسایل تولید، دلالت دارد.

متاسفانه نکته‌ای که در حال «عروج به تحلیل تاریخی» از نظر ایشان نادیده مانده است این است که تفکیک درآمد از دارایی یک فاکت تاریخی‌ است که تنها در نظام سرمایه‌داری معنا دارد و به نظامات پیشا‌سرمایه‌داری قابل تعمیم نیست. فهم این نکته البته چندان دشوار نیست که تمایز «دارایی» از «وسایل معیشت» برای دهقانان درچارچوب «اقتصاد معیشتی» بی‌معناست. چنین تفکیکی درمورد طبقات دارا درنظام‌های پیشا‌‌سرمایه‌داری نیز دشوار است؛ چرا که در آن نظام‌ها انباشت تقریبا معادل صفر بود و از این‌رو درآمد اقشار دارا نیز همان حاصل جمع اموال‌شان بود. بی‌سبب نیست که نظام‌های مالیاتی در دوره‌ی پیشاسرمایه‌داری اساساً بر اموال یا مالیات سرانه متکی بود؛ حال آن‌که مالیات بردرآمد تنها از هنگام جنگ جهانی اول در اروپای باختری و پس از جنگ جهانی دوم در ایالات متحده آمریکا استقرار یافت. مالیات بردرآمد تنها در متن انباشت و تداوم دیرپای دارایی‌ها موضوعیت می‌یابد. البته اجرای آن همواره با مقاومت‌های عدیده‌ای روبه‌رو بوده است که تنها با بروز دو جنگ جهانی غلبه بر ‌آن‌ها میسر گردید.[3]

تنها پس از جنگ جهانی دوم بود که مورخین اقتصادی به‌ طور جدی و روش‌مند برای اندازه‌گیری مقدار کمّی (Quantitative) »سرمایه» و «انباشت» درهمه‌ی ادوار تاریخ، ازجمله در دوره‌های پیشا‌سرمایه‌داری تلاش کردند. سیمون کوزنتز(Simon Kuznets) و آنگوس مدیسون (Angus Maddison) دراین خصوص نقش پیشگامی ایفا کردند.[4] کوزنتز بود که در مطالعات خود به همین تفاوت »دارایی» و«درآمد» از بدو پیدایش سرمایه‌داری اشاره کرد و یک نکته‌ی بسیار مهم را درباره‌‌ی «شکل‌گیری سرمایه‌ی استوار» (Fixed, durable capital formation )) یادآور شد: «حتی به قیمت مبالغه کردن باید این پرسش را مطرح کنیم: آیا در ادوار پیشامدرن شکل‌گیری‌ سرمایه‌ی استوار و پایداری به هیچ شکلی جز ابنیه وجود داشته است؟ آیا هیچ‌گونه انباشتِ قابل‌توجهی از کالاهای سرمایه‌ای با یک دوره‌ی حیات فیزیکی طولانی‌مدت وجود داشته است که مستلزم نگهداری ارزش جاری‌اش (یا جایگزین‌اش) به تناسب قابل‌توجهی از ارزش کامل اولیه‌اش نباشد؟ اگر اغلب وسایل و تجهیزات، بیش از ۵ تا ۶ سال دوام نمی‌آورد، اگر اغلب اقدامات جهت بهبود اراضی نیازمند بازسازی مداوم بود که غالباً سالیانه بالغ بریک پنجم کل ارزش می‌شد، و اگر اغلب بناها درمعرض تخریب با نرخ‌های بالا قرار داشت تا آن‌جا که نابودی کامل‌شان بیش از یک دوره‌ی ۲۵ تا ۵۰ ساله را شامل نمی‌شد، آن‌گاه باید گفت که کم‌تر چیزی درآن ازمنه وجود داشت که بتوان آن را در مقوله‌ی سرمایه‌ی پایدار گنجاند… کل مفهوم سرمایه‌ی استوار شاید محصول محض عصر اقتصاد مدرن و تکنولوژی مدرن باشد».[5] اساساً در دورانی که سرمایه‌ی استوار و انباشت هنوز نارس یا غایبند، تفکیک درآمد از دارایی برپایه‌ی تمایز ارزش جاری (Flow) از ارزش ذخیره (Stock) به لحاظ تاریخی ناممکن است.

برپایه‌‌ی همین تحقیقاتِ کمّی (Quantitative) کوزنتز بود که فرناند برودل (Fernand Braudel ) مورخ برجسته‌ی فرانسوی مکتب آنال (Annales) در جلد دوم تمدن و سرمایه‌داری قرون ۱۵-۱۸، موسوم به چرخ‌های تجارت، اظهار داشت که انقلاب صنعتی اساساً و بالاتر از همه تکوین سرمایه‌ی استواربود.[6] تفکیک «دارایی» از »درآمد»، یک مفهوم صرفاً تئوریک (نظری) نیست؛ بلکه پیش ازهرچیز یک فاکت تاریخی‌ست. این تفکیک به لحاظ تاریخی (ونه مفهومی) تنها و تنها در دوره‌ی سرمایه‌داری صنعتی پدید آمد. حال آن‌که به لحاظ مفهومی نشانه‌های این تفکیک را می‌توان در نوشته‌‌ی برخی از اقتصاددانان مرکانتیلیست و فیزیوکرات مشاهده کرد. آقای مالجو مدعی‌ست که: «من چند نوبت تأکید کردم که تمایز بین درآمد و دارایی را می‌فهمم و تأیید می‌کنم، اما در بحث خودم هیچ اشاره‌ای به دارایی‌ها ندارم. تاکنون هر چه من مصرانه‌تر براین نکته تأکید کرده‌ام، آقای وهابی نیز قاطعانه‌تر نشنیده‌اش گرفته‌اند. گفتم آنچه تورم از نیروهای کار سلب می‌کند، قدرت خرید حقوق و مزدهاشان است. این نوع سلب‌شدگی را سلبِ مالکیت می‌دانم.»[7]

بی‌سبب نیست که می‌گویم آقای مالجو نمی‌دانند که نمی‌دانند؛ چرا که به دوره‌ای از تاریخ استناد می‌کنند که در آن این تفکیک هنوز وجود نداشته است. بدتراز آن، از این دوره‌ی تاریخی قرینه‌ای می‌سازند برای فهم تمایز میان «دارایی» از «درآمد» در نظام سرمایه‌داری. «عروج به سطح تحلیل تاریخی» آقای مالجو که همانا زمینه و وسیله‌ی این قرینه‌سازی تاریخی‌ست، به جای روشن کردن تمایز «درآمد» از«دارایی»، این تمایز را مخدوش می‌سازد. متأسفانه از آن‌جا که ایشان به این نکته واقف نیستند که تمایز درآمد از دارایی نه صرفاً یک مفهوم نظری، بلکه یک فاکت تاریخی ویژه‌ی سرمایه‌داری‌ست، به این خیال رسیده‌اند که من سر لج‌بازی دارم وقتی ایشان را متهم به بی‌التفاتی به این تفاوت می‌کنم. ادعای سلب مالکیت از وسایل تولید و معاش دهقانان در چهارچوبِ یک «اقتصاد معیشتی» که وسایل معیشت و تولید از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند، نه تنها مهمل‌گویی نیست که انعکاس وفادارانه‌ی یک فاکت تاریخی‌ست. اما صحبت از«سلبِ مالکیت از نیروهای کار در اثر تورم» به اعتبار سلبِ مالکیت از وسایل معیشت، بیهوده‌گویی محض است. دلیل آن را در مقاله‌ی پیشین‌ام توضیح داده‌ام: «وقتی کارگران، نان، شیر، عدس، مرغ یا خمیردندان می‌خرند، این اقلام «دارایی» آنان محسوب نمی‌شود. به همین منوال هزینه‌ی پرداخت دارو برای معالجه، بخشی از «دارایی»شان نیست. حال آن‌که تاجران، وارد‌کنندگان و سازندگان دارو که این اقلام را برای فروش به بازار عرضه می‌دارند، صاحب دارایی‌اند. برای دسته‌ی نخست، یعنی مزد و حقوق‌بگیران، این اقلام مصرفی (وسایل معیشت) مصرف درآمد است؛ و برای دسته‌ی دوم یعنی صاحبان سرمایه، همان اقلام دارایی‌ست. «سلبِ مالکیت» از مزدبگیران بر اثر افزایش تورم، بیهوده‌گویی‌ست؛ ولو آن که قیمت دارو و سایر مایحتاج چندین برابر شده باشد. آنان از وسایل معیشتی محرومند، تهی‌دست‌تر و فقیر‌تر از پیش شده‌اند، اما نه دیروز و نه امروز، صاحب دارایی نبوده‌اند که آن را از دست داده باشند».[8]

آن‌چه آقای مالجو سلبِ مالکیت به مفهوم وسیع کلمه خوانده‌اند، تنها در نظام‌های پیشاسرمایه‌داری معنا دارد که در آن تفکیک دارایی از درآمد تحقق نیافته است. نمونه‌ی بارز آن اقتصاد معیشتی دهقانان مستقل است. کاربستِ این مفهوم «وسیع» از سلبِ مالکیت در خصوص کارگران مزدبگیر نظام سرمایه‌داری بی‌معناست؛ چرا که تفکیک درآمد از دارایی در نظام سرمایه‌داری یک فاکت تاریخی‌ست. معنای این تفکیک چیست؟ در نظام کار مزدی، کارگران در بهترین حالت می‌توانند «درآمد» خود را به مصرف خرید وسایل معیشت برسانند، بی‌‌آن‌که هرگز قادر باشند به مالک وسایل معیشت تبدیل شوند. این وسایل معیشت همواره دارایی سرمایه‌دارانی خواهد بود که تولید این وسایل را نه به منظورمعاش شخصی، بلکه برای فروش در بازار به انجام می‌رسانند.

فرناند برودل در تعریف مسیر تاریخی پیدایش سرمایه‌داری به‌ویژه بر تمایز میان اقتصاد سرمایه‌داری از اقتصاد معیشتی پامی‌فشارد.[9] اگر رجوع به اقتصاد معیشتی برای فهم تمایز درآمد از دارایی عروج به «سطح تحلیل تاریخی»ست، پیشنهاد اکید من به آقای مالجو این است که از چنین عروج‌هایی بپرهیزند و به زمین سفت و سخت سرمایه‌داری بازگردند.

پیش از آن‌ که این مبحث را به پایان برم، لازم می‌دانم درباره‌‌‌ی عشریه‌های کلیسایی (tithes) در تاریخ انگلستان مکثی کنم؛ زیرا یکی دیکر از ادعاهای آقای مالجو این است که در بررسی تاریخی این موضوع به خطا رفته‌ام. نوشته‌اند: «به گمان من، بحث‌شان دریک مورد مطلقاً خطا و در موردی دیگر نسبتاً ناقص است … از نخستین مصداق بیاغازم. یعنی عشریه‌ها «حق مالکیت قانوناً تضمین شده روستاییان تهی‌دست به بخشی از عشریه‌های کلیسا» بر دارایی یا ابزار تولید روستاییان تهی‌دست‌تر دلالت نمی‌کند.»[10]

آقای مالجو به‌سهو تصور کرده‌اند که عبارات فوق‌الذکر درباره عشریه‌ها از آن من است، درحالی‌که من عیناً و کلمه‌به‌کلمه عبارات مارکس را در جلد نخستِ سرمایه به فارسی برگردانده‌ام. ملاحظه کنید: «حق مالکیت قانوناً تضمین شده‌ی تهی‌دستان بر بخشی از عشریه‌های کلیسا به‌طور ضمنی مصادره شد.»[11] (مارکس، سرمایه، جلد اول، ص ۵۱۲). بنابراین آقای مالجو، اظهارات مارکس پیرامون عشریه‌ها را کاملاً خطا پنداشته‌اند. و این برای کسی که تنها با اتکا به آتوریته‌ی مارکس و ذکر نقل قول‌هایی از وی قصد اخذ تأییدیه برای نقطه‌نظرات خود را دارد، منطقاً پایان ماجراست. اما بگذارید با مارکس نیز همچون هراندیشمند بزرگ دیگری برخورد کنیم و بپذیریم که از هنگام نگارش جلد نخستِ سرمایه در سال ۱۸۶۷ تاکنون بیش از یک قرن سپری شده است. دراین فاصله، مورخین اجتماعی و اقتصاددانان بالاخص مورخین اقتصادی، بیکار ننشسته‌اند. آیا ردیه‌ی آقای مالجو علیه اظهارات من (یا دقیق‌تر بگویم نظرات مارکس) این بررسی‌های تازه را دربرمی‌گیرد؟ به‌هیچ‌وجه! ایشان تصور می‌کنند اگر عشریه‌ها را نه «دارایی»، بلکه «وسیله‌ی معاش» تلقی کنند، آن‌گاه برگ برائتی برای «تعریف موسع سلب مالکیت» به دست آورده‌اند؛ پس با ذکر بخشی از متن مذاکرات مجلس عوام بریتانیا و ایرلند که از کتاب مورخ اجتماعی، بن دادز (Ben Dodds) به عاریه گرفته‌اند،[12] این عشریه‌ها را نه دارایی که «یگانه منبع تأمین لوازم معاش روحانیان» و «فقرا» پنداشته‌اند.[13] همان‌طور که گفته‌ام آقای مالجو به این نکته‌ی بدیهی توجه ندارند که تفکیک لوازم معاش از دارایی در قرون وسطی و دوران آغازین مدرنیته فاقد معناست. با این حال در دهه‌های هفتاد، هشتاد و نود قرن بیستم مسیحی، مورخین اقتصادی که به بررسی تاریخ انگلستانِ قرون شانزدهم تا نوزدهم پرداخته‌اند، تلاش داشته‌اند میزان «دارایی‌ها» را در دوره‌ی مزبور اندازه‌گیری کنند. آنان به پیروی از کوزنتز و مدیسون و دیگر مورخین اقتصادی، ناگزیر از تعمیم مفاهیم دوره‌ی سرمایه‌داری، ازجمله دارایی، به ادوار پیشا‌سرمایه‌داری بودند. جالب این‌جاست که آقای مالجو به هیچ‌یک از آثار این مورخین اقتصادی پیرامون عشریه کلیسایی (tithes) استناد نمی‌کند؛ در حالی‌که آنان یگانه مرجع ذی‌صلاح در تشخیص «دارایی» در دوران مزبور بر پایه‌ی مفاهیم امروزیند.

برای کسی که خود را اقتصاددان ’تحلیل‌گر تاریخی‘ دوره‌ی گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری قلمداد می‌کند، پرسش اصلی این نیست که مجلس عوام بریتانیا و ایرلند، و یا کتاب لاویان عهد عتیق، عشریه‌های کلیسیایی را چه‌گونه خصلت‌بندی کرده‌اند. زیرا جای تردید نیست که نه نمایندگان مجلس انگستان سال ۱۸۳۷ و نه مفسران منویات ذات باری‌تعالی، از دیدگاه اقتصاددان به عشریه‌ها نمی‌نگریستند. این مورخ اقتصاددان است که ناگزیر از تعریف مضمون اقتصادی عشریه‌هاست تا بتواند به اندازه گیری آن مبادرت ورزد.

هرمان وان دروی (Herman Vander Wee) و ادی وان کاونبرگ (Cauwenberghe Eddy Van) مجوعه‌ای از مقالات مورخین اقتصادی را در خصوص عشریه‌ها (tithes) و اجاره‌ها (rents) در دوره‌ی تاریخی ۱۲۵۰- ۱۸۰۰در سال 1978 به چاپ سپردند.[14] این مجموعه، مطالعاتِ گسترده‌ای را در دهه‌های هشتاد و نود در پی داشت که تحقیق گریگوری کلارک (Gregory Clark) پیرامون عشریه‌های کلیسای در سال‌های ۱۵۴۰-۱۷۷۰ یکی از برجسته‌ترین کارهای اقتصاد سنجی درحوزه‌ی اقتصاد سیاسی عشریه‌هاست.[15]

دراین مطالعات، عشریه‌ها همواره در کنار«زمین» (land ) و «مسکن» (houses) به‌عنوان یکی از سه شکل اصلی «دارایی‌های واقعی» (Real Assets) [16] و یا «املاک واقعی» (Real Property)[17] به حساب آمده است. ورود به جزئیات پژوهش تخصصی این مطالعه‌ی مبتنی بر اقتصاد سنجی (Econometrics) از حوصله این مقاله خارج است. در اینجا تنها به ذکر یکی از جداول این مطالعه اشاره می‌کنم.[18]

جدول یک ـ مشاهدات مربوط به ترکیب نرخ بازده طی دوره ۱۵۴۰-۱۷۷۰

چنانکه ملاحظه می‌کنید، نه من و نه مارکس هیچ‌کدام دچار «خطای مطلق» در باب عشریه‌های کلیسایی نشده‌ایم. عموم مورخین اقتصادی، عشریه‌ها را در زمره‌ی دارایی‌های واقعی به حساب آورده‌اند. متأسفانه آقای مالجو به این مطالعات بی‌التفات بوده‌اند و تصور کرده‌اند که من برای اثبات دیدگاه‌ام پیرامون مفهوم سلب مالکیتِ به تبیین تازه و تحریف شده‌‌ای از عشریه‌ها به‌عنوان «دارایی» پرداخته‌ام.

خاطر آقای مالجو را آسوده می‌کنم: در دوره‌‌ی گذار ازفئودالیسم به سرمایه‌داری، سلب مالکیت به مفهوم وسیع مد نظر ایشان موضوعیت دارد، چرا که وسایل معاش و تولید در اقتصاد معیشتی از یکدیگر قابل‌تفکیک نیستند. مفهوم سلبِ مالکیت این دوره‌ی گذار قابل اطلاق به کارگران مزدبگیر در نطام سرمایه‌داری نیست. مناقشه‌ی ما حول این دومی‌ست و نه در خصوص دوره‌ی گذار.

۲- نرخ استثمار

پس از بررسی نقطه‌نظرات آقای مالجو به‌عنوان « تحلیل‌گر تاریخی» لازم است بر دیدگاه‌های ایشان به‌عنوان «نظریه‌پرداز» تأملی داشته باشیم.

مهم‌ترین ادعای ایشان درحوزه‌ی نظری ارائه‌ی تعریف جدیدی ازمفهوم نرخ استثمار است که به‌زعم ایشان همان تعریف مارکسی‌ست. ایشان پیش‌تر نوشته‌ بودند و در پاسخ اخیر مجدداً تکرار کرده‌اند که نرخ استثمار را به «ارزش اسمی» مزدها مرتبط می‌دانند و حال آن‌که «کاهش مزد واقعی نیروی کار در اثر تورم را در چارچوب مفهوم استثمار تبیین نمی‌کنم.»[19] تفکیک مزد اسمی از مزد واقعی در دیدگاه آقای مالجو برپایه‌ی تفکیک بازار کار از کل نظام بازارها و جامعه است، حال آن‌که مزد واقعی با احتساب تورم تبیین می‌گردد که لزوماً ربطی به میزان استثمار ندارد.

بسیار خُب. اما تعریف نرخ استثمار از دیدگاه آقای مالجو چیست ؟ ایشان به‌ظاهر به تعریف مارکس از استثمار رجوع می‌دهند، اما هرگز در مورد این تعریف مکثی نمی‌کنند. من در همان نخستین مقاله‌ام در نقد نقطه‌نظرات ایشان زیر عنوان ابداع یا آشفته‌فکری اقتصادی؟ (شهریور ۱۳۹۷) ابراز داشتم که «مارکس در هیچ‌یک از نوشته‌های افتصادی خود… مفهوم نرخ استثمار را به «ارزش اسمی» مزدها مرتبط نکرد…نرخ استثمار عبارت است از نسبت ارزش اضافی (Surplus Value به نشانه‌ی اختصاری S) به دستمزد یا سرمایه‌ی متغیر (Variable Capital با نشانه‌ی اختصاری V)،S/V. همان‌طور که ملاحظه می‌کنید، دستمزد به مثابه ارزش نیروی کار پرداخت شده به واسطه‌ی سبد کالاهای مصرفی ضروری که به مصرف کارگر می‌رسد تا نیروی کار وی را بازتولید کند، سنجیده می‌شود. این به معنای قدرت خرید یا درآمد واقعی (Real Income) کارگراست و نه درآمد اسمی (Nominal Income). به‌واقع در اندیشه‌ی مارکس تفکیک ارزش اسمی از ارزش واقعی بی‌معناست؛ چرا که از دیدگاه وی ارزش نیروی کار مقدار متغیری‌ست که با تغییر قیمتِ سبد کالاهای مصرفی ضروری تعیین می‌شود.»[20]

آقای مالجو از تمام مطالب مذکور در خصوص نرخ استثمار به این عبارت من چسبیده‌اند که: «آقای وهابی در نخستین نوشته‌شان به خطا می‌گویند که «در اندیشه‌ی مارکس تفکیک ارزش اسمی مزد از ارزش واقعی آن بی‌معناست.» حتا اگر هم مارکس چنین تفکیکی را چندان در نظر نمی‌گرفت، تا جایی که مباحثِ تاریخی‌اش مشخصاً به انگلستان سده‌ی نوزدهم مربوط می‌شد، هیچ جای تعجب نبود؛ چه متوسط ِنرخ تورم درانگلستان سده نوزدهم حدوداً صفر درصد بود. با این حال مارکس بین ارزش اسمی و ارزش واقعی تفاوت می‌گذاشت».[21]سپس آقای مالجو با آوردن نقل‌ قولی از مارکس در جلد نخست سرمایه، در فصل «تفاوت‌های ملی در مزدها» عنوان می‌کنند که مارکس قائل به تفاوت‌ِ میان مزدهای اسمی و مزدهای واقعی بود.

متأسفانه در اینجا آقای مالجو شرط امانت را در نقل اظهارات من رعایت نکرده‌اند. آنچه من گفته‌ام و تکرار می‌کنم از این قراراست: در اندیشه‌ی مارکس تفکیک ارزش اسمی از ارزش واقعی مزدها در تعریف نرخ استثمار بی‌معناست، چرا که نرخ استثمار برپایه‌ی میزان کار پرداخت نشده (S) به کار پرداخت شدهV )) تعیین می‌شود و این هردو به ارزش اسمی مزدها ربطی ندارد. من هرگز چنین ادعایی نداشته و ندارم که مارکس بین مزد اسمی (Nominal Wage) به مثابه بیان پولی ارزش نیروی کار، و مزد واقعی (Real Wage) به‌عنوان قدرت خرید همین مزد اسمی تفاوت قائل نمی‌شود. این تفاوت را در اقتصاد کلان (ماکرو) رابطه‌ی مبتنی بر تعریف (Definitional Relationship or identical equation) می‌خوانند که در همه حال صادق است (رجوع کنید به Haavelmo[1956]2012)[22]. اگر بگوییم درآمد واقعی عبارت است از تقسیم درآمد اسمی به سطح عمومی قیمت‌ها، تنها یک رابطه‌ی مبتنی بر تعریف این دو را بازگو کرده‌ایم؛ بی‌آن‌که هیچ‌ رابطه‌ی علت و معلولی بین درآمد واقعی و درآمد اسمی برقرار کرده باشیم.[23] این از بدیهیات است، اما آن‌چه بدیهی نیست، این است که آیا تفکیک ارزش اسمی از ارزش واقعی مزدها لازمه‌ی تئوری مارکسی نرخ استثمار یا دقیق‌تر بگویم نرخ ارزش اضافی‌ست؟ آیا از دیدگاه مارکس، نرخ ارزش اضافی برپایه‌ی مزد اسمی سنجیده می‌شود؟ اگر پاسخ آقای مالجو به این پرسش مثبت است، لطف کنند و مستندات خود را دراین خصوص از آثار مارکس نقل کنند؛ ورنه محق هستیم که این ادعا را «ابداع» نظری آقای مالجو بدانیم. من با قطعیت می‌گویم که درتعریف مارکس از نرخ استثمار، مزد اسمی مبنا نیست، و چنین انتسابی به مارکس را در بهترین حالت باید آشفته‌فکری اقتصادی خواند. درست برعکس، نرخ استثمار برپایه‌ی نسبت ارزش اضافی به دستمزد یا سرمایه‌ی متغیرتعیین می‌شود. همان‌طوری که در مقاله‌ی نخستین آوردم، دستمزد به مثابه ارزش نیروی کار پرداخت می‌شود. این به معنای قدرت خرید یا درآمد واقعی کارگراست و نه درآمد اسمی. مبنای تئوری مارکس درباره‌ی استثمار نه تفکیک درآمد اسمی از درآمد واقعی، بلکه تفکیک ارزش نیروی کار از ارزش کار است. من پیش‌تر به این نکته پرداخته‌ام و از تکرار آن در این‌جا پرهیز می‌کنم.

در دیدگاه آقای مالجو، اما، مسئله‌ی استثمار به مزد اسمی مرتبط است، بی‌آن‌که تعریف ایشان از نرخ استثمار روشن گردد. حال آن‌که رابطه‌ی مزد واقعی با استثمار انکار شده است: می‌خوانیم «چرا کاهش مزد واقعی نیروهای کار در اثر تورم را درچارچوب مفهوم استثمار تبیین نمی‌کنم؟…اگر چه بازتوزیع‌های گسترده‌ای در اثر نرخ‌های تورم به وقوع پیوسته است، اما نه آن قدرها در متن مناسبات نیروهای کار با کارفرمای‌شان در بازار کار از طریق استثمار نیروهای کار به دست کارفرمایان، بلکه عمدتاً در متن مناسبات نیروهای کار در نقش شهروندان با دولت و طبقات اجتماعی… درواقع، باز توزیع‌های گسترده‌ای که در اثر نرخ‌های بالای تورم رخ داده است، نه آن قدرها در متن تصاحبِ کار اضافی و ارزش اضافی به وقوع پیوسته است و نه چندان در بستر تولید ارزش اضافی مطلق و نسبی.»[24]

به عبارت دیگر مطابق تعریف آقای مالجو از نرخ استثمار، حقوق و دستمزدهای معوقه، قراردادهای سفیدامضا، کاهش مدام قدرت خرید کارگران و تنزل درآمد بخش مهمی از آنان به زیرخط فقر مطلق، هیچ تأثیری برمیزان نسبت کار پرداخت‌شده و نشده نداشته است؟! برمبنی کدام تعریف آقای مالجو مدعی‌اند که این تغییرات در نرخ استثمار بی‌تأثیر بوده‌ است؟ اگر مبنا تعریفِ مارکس از نرخ استثمار باشد، تغییرات مزبور را باید به معنای ۱) افزایش سهم کار پرداخت‌نشده، به‌ویژه از طریق ارزش اضافی مطلق دانست؛ چرا که کارگران برای حفظ همان حداقل قدرت خرید مجبور به افزایش ساعات کار یا تن دادن به قراردادهای سفیدامضا هستند که در آن افزایش ساعات کار به‌هیچ‌وجه تابع قوانین کارنیست. ۲) میزان مزدها یا سرمایه‌ی متغیر به طرق گوناگون کاهش یافته است؛ یکی از این طرق، حقوق و دستمزدهای معوقه است. این تعویق در پرداخت، در شرایط تورمی به معنای آن است که کارفرما به‌عنوان «بدهکار» از ارزش بدهی خود در قبال کارگران به‌عنوان «بستانکار» می‌کاهد. اگر مبنی نرخ استثمار (S/V) باشد، درآن صورت با افزایش صورت کسر (ارزش اضافی، به‌ویژه ارزش اضافی مطلق) و کاهش مخرج کسر (کاهش سرمایه‌ی متغیر به دلیل تعویق در پرداخت مزدها و تضعیف قدرتِ چانه‌زنی کارگران در اثر تورم)، میزان نرخ استثمار افزایش یافته است.

همان طور که اشاره شد، متأسفانه آقای مالجو تعریف خود را از نرخ استثمار روشن نکرده‌اند؛ اما تعریف ایشان هر چه باشد ربطی به اندیشه‌های رادیکال مارکسی درباره‌ی نرخ استثمار ندارد. من دراین‌جا به طرح یک‌ رشته فرضیه‌ها درباره روندهای اقتصادی فعلی اشاره کرده‌ام بی‌آن‌که درصدد تأیید یا ابطال این فرضیه‌ها به‌مدد مطالعات کمّی یا مقداری بوده باشم. از این‌رو دعاوی من در این نوشتار پیرامون استثمار بیش‌تر مبتنی بر مشاهدات عمومی و ارزیابی کیفی‌ست و نه ارزیابی کمّی. در این‌جا ما هنوز از داوری‌های علمی دور هستیم و باید از فرضیه‌هایی سخن بگوییم که برپایه‌ی نظریه‌ی مارکس درباره‌ی نرخ استثمار می‌تواند موضوعیت داشته و از ارزش آزمایش کردن برخوردار باشد.

پیش از آن‌که این مطلب را به پایان برم، مایلم پرسشی را که با خواندن مطلب جدید آقای مالجو برایم مطرح شده است با ایشان درمیان بگذارم. در نوشتار پیشین‌ام خاطرنشان ساختم که تأکید آقای مالجو بر«ضمانت‌های زندگی در سامان کهن فئودالی» نه از حیث تحلیل تاریخی دوره‌ی گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری، بلکه به منظور قرینه‌سازی تاریخی و ابداع مفهوم «ضمانت‌های زندگی در نظام سرمایه‌داری» است. از این‌رو به‌دفعات از ایشان درباره‌ی چگونگی و مختصات آن ضمانت‌ها در نظام سرمایه‌داری ایران چهاردهه‌ی اخیر پرسش به عمل آوردم. تاکنون، اما، جواب روشنی دریافت نکرده‌ام، الاّ اینکه: «اجازه دهید حضور این مجموعه‌ی پُرشمار از عوامل تورم‌زا را ازجمله معلول غیابِ حداقل‌هایی از نظام تدبیر در ایران چهار دهه‌ی گذشته محسوب کنیم. نظام تدبیر را می‌توان نوعی ضمانت زندگی در سرمایه‌داری تاریخی به حساب آورد… نظام تدبیر به‌منزله‌ی نوعی ضمانت زندگی در سرمایه‌داری‌های تاریخی اما کارکردی از نوع دیگر را به منصه‌ی ظهور می‌رساند. امکان‌پذیرسازی استمرار روند تأمین حداقل‌هایی از لوازم معاش خانوارهای نیروهای کار اولاً با اتکا بر حقوق و مزد‌های نیروهای کار، و ثانیاً با تکیه بر سایر منابع مالی و غیرمالی که از نقش‌آفرینی نهادهای غیربازاری در تأمین بخشی از لوازم معاش خانواده‌های نیروهای‌ کار سرچشمه می‌‌گیرند.»[25]

این نظام تدبیر چیست و معنا و مبنای آن کدام است؟ راست این که اگر قرار بر تهیه‌ی یک متن انتخاباتی در یک کمپین سیاسی بود، اظهارات فوق‌الذکر به دلیل ناروشنی و ابهاماتش به دست سیاست‌پیشه‌گان حرفه‌ای نمره‌ی ۲۰ می‌گرفت. همه و هرکس می‌توانست خود را در آینه‌ی «نظام تدبیر» مشاهده کند؛ چرا که اگر سخن بر سر «نقش‌آفرینی نهادهای غیربازاری»ست، به یُمن دستگاه‌های عریض و طویل دولتی، بنیادها، ستاد‌ها و نهادهای متعدد شبه‌دولتی در این چهار دهه هیچ کم و کسر نداشته‌ایم؛‌ خاصه آن‌که اغلب این نهادها با شعار قسط اسلامی و کمک‌های غیرانتفاعی‌ به محرومین و مستضعفین موجودیت‌شان را توجیه می‌کنند! پس لازم است روشن‌تر سخن بگوییم که منظور از نظام تدبیر چیست. می‌دانیم که «نظام تدبیر» ربطی به کاهش نرخ استثمار ندارد؛ چرا که موضوع‌اش روابط «خانواده، محله و دولت» است و نه بازار کار. پس باید پرسید: آیا «نظام تدبیر» قرار است به «سلبِ مالکیت از نیروهای کار» در چارچوب نظام سرمایه‌داری خاتمه دهد؟ پاسخ به این پرسش‌ها برعهده‌ی آقای مالجوست. (9 1 اکتبر ۲۰۱۸)

یادداشت‌ها

*مهرداد وهابی استاد اقتصاد دانشگاه پاریس 13 است

[1] مالجو محمد، سلب مالکیت از نیروهای کار در اثر نورم در ایران، پاسخ به مهرداد وهابی، سایت نقد اقتصاد سیاسی، مهرماه ۱۳۹۷(اکتبر۲۰۱۸)، ص ۹

[2] وهابی مهرداد، آشفته‌خوانی یا طفره و مغلطه؟ در پاسخ به ناپاسخ محمد مالجو، سایت نقد اقتصاد سیاسی، مهر ماه ۱۳۹۷(۳۰ سپتامبر ۲۰۱۸)، صص ۳ و ۴.

[3] تفکیک «درآمد» از «دارایی» و محاسبه‌ی نابرابری‌های اقتصادی بر پایه‌ی شاخص جینی ( Gini Index ) البته ناکافی‌ست. از این رو یکی از پیشنهادهای اقتصاددانانی که توجه خاصی به اندازه‌گیری نابرابری‌های اقتصادی دارند (ازجمله توماس پیکتی Thomas Piketty ) اندازه‌گیری این نابرابری‌ها بر پایه‌ی تجدید تعریف شاخص جینی به شیوه‌ای‌ست که نه تنها درآمد‌ها، بلکه تفاوت دارایی را نیز در نظر گیرد.

[4] Maddison Angus, 2007, Contours of the World Economy, 1-2030AD: essays in macro-economic history, oxford, New York, Oxford University Press.

[5] Kuznets Simon, 1973, Population, Capital and Growth, selective essays, New York, Norton, p.158.

[6] Braudel Fernand, 1985-1986, Civilization and Capitalism,15th -18th century, Vol II, The Wheels of Commerce, translation from French by Silan Reynolds, New York, Harper& Row Publishers.

[7] مالجو محمد، پیشین، ص ۴

[8] وهابی مهرداد، پیشین، ص ۵

[9] فرناند برودل، پیشین، همان جا

[10] مالجو محمد، پیشین، ص ۵

[11] Marx Carl,(1867/1986), Capital, Volume 1, Moscow, Progress Publishers, proofed for publication on site in 2015, p.512

[12] بن تادز مورخ اجتماعی و متخصص انگلستان قرون وسطاست؛ به‌ویژه جامعه‌ی روستایی انگلستان و تاثیر طاعون بر آن. آقای مالجو به اثر تادز برای انتقال گوشه‌هایی از متن مذاکرات مجلس عوام بریتانیا و ایرلند در پنجم دسامبر ۱۸۳۷ استناد کرده‌اند.

[13] مالجو محمد، پیشین، ص ۵

[14] Van der Wee, Hermand and Van Cauwenberghe, Eddy, 1978, The Agricultural Development of the Low Countries as revealed by the Tithe and Rent statistics, 1250-1800, Leuven.

[15] Clark Gregory, 1996, “The political Foundations of Modern Economic Growth: England, 1540-1800”, The Journal of Interdisciplinary History, Vol.26, No.4, Spring, pp.563-588.

[16]کلارک، ۱۹۹۶ پیش‌گفته، ص ۵۷۶

[17] کلارک، پیشین، ص ۵۷۸

[18] منبع جدول شماره‌ی ۲، کلارک، ۱۹۹۶، پیشین، ص ۵۷۶. دارایی واقعی (Real Assets) و دارایی‌های اسمی (Nominal Assets) است.

[19] مالجو محمد، پیشین، ص ۱۳

[20] وهابی مهرداد، ابداع یا آشفته‌فکری اقتصادی؟،سایت نقد اقتصاد سیاسی، ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۸،۲۶ شهریور ۱۳۹۷، ص ۶

[21] مالجو محمد، پیشین، ص ۹

[22] Trygve Haavelmo, [1956] 2012, “Equations vs: Identities in Macroeconomics”, Nordic Journal of Political Economy, 37(2), pp. 1-15.

[23] در اقتصاد، روابط مبتنی بر تعریف (or Identical equation Definitional Relationship) را در حوزه‌ی حسابداری ملی (National Accounting) به کار می‌برند.به مثل وقتی می‌گوییم درآمد برابر با حاصل جمع مصرف و پس‌انداز است، از رابطه‌ای مبتنی بر تعریف سخن می‌گوییم. حال آنکه روابط معادله‌ای یا توابعی (Functional Relationships ) خصلت تعریفی یا این‌همانی ندارند و مشروط به خصوصیات توابع خود هستند. به مثل وقتی می‌گوئیم پس‌انداز با سرمایه‌گذاری مساوی‌ست، این تساوی به شرطی صادق است که هم پس‌انداز و هم سرمایه‌گذاری تابع نرخ بهره باشند.طبیعی‌ست که مارکس در بررسی«تفاوت‌های ملی در مزدها» که به حسابداری ملی مرتبط است، از «روابط مبتنی بر تعریف» استفاده می‌کند. در این مورد رجوع کنید به مقاله روشنگر هاولمو برنده جایز نوبل 1989 (Haavelmo[1956]2012) درپانوشت شماره 22.

[24] مالجو محمد، پیشین،صص ۱۳ و ۱۴

[25] مالجو محمد، پیشین، ص ۱۸، تأکیدات از من است

منبع:نقد اقتصاد سیاسی




اعتراض شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران

 

 

بیانیه‌ی شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران در اعتراض به بازداشت آقای #محمدصالح_شکری و ادامه‌ی احضار و تهدید کنشگران صنفی در سراسر ایران.

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد

مهرماه ۱۳۹۷ در حالی به پایان رسید که هیچ تحولی در فیش های حقوقی رخ نداد و از اجرای طرح رتبه بندی خبری نیست. دولت به جای حل مشکلات آموزشی دانش آموزان و مشکلات معیشتی معلمان، در حال تدوین طرح های ضدآموزشی مانند طرح معلم تمام وقت است و بدون توجه به اعتراضات صنفی فرهنگیان، مسیر پرونده سازی و سرکوب تشکل ها و کنشگران صنفی را در پیش گرفته است. تاکنون دهها فعال صنفی در استان های مختلف توسط حراست ها و اطلاعات دولت احضار شده‌اند و مورد بازجویی قرار گرفته‌‌اند. در این میان برای برخی از همکاران ما پرونده‌ی قضایی گشوده‌اند و پی در پی می کوشند فضای ترس و ارعاب را بین فعالان صنفی تشدید نمایند. در شهر سقز از استان کردستان، آقای محمدصالح شکری معلم خوشنام و باسابقه و عضو انجمن صنفی معلمان کردستان/ سقز را دستگیر کرده‌اند و اعضای هیات مدیره را احضار کرده‌اند و در حال پرونده سازی برای دیگر کنشگران هستند.

حراست ها و اداره‌ی اطلاعات در استان هایی که تحصنِ باشکوه و موفق داشته‌اند ماشین سرکوب و ترس را روشن کرده‌اند و گمان می کنند با تهدید کنشگران میتوانند حرکت مطالبه محور فرهنگیان را متوقف یا منحرف کنند. چه خیال بیهوده‌ای! حرکت صنفی و آموزشی فرهنگیان تا رسیدن به خواسته‌ها متوقف نمی شود و تحصن ها در آبان ماه ادامه خواهد داشت.

در این میان مسئولین و نیروهای امنیتی و قضایی چنان با شورای هماهنگی و تشکل های صنفی بیگانه‌اند که جز با نگاه امنیتی توانایی تحلیل خواسته‌های صنفی را ندارند، پس راه سرکوب را در پیش گرفته اند. این در حالی است که طبق اصل ۲۶ قانون اساسی حق معلمان است که تشکل های صنفی خود را تشکیل دهند و برای احقاق مطالبات تلاش نمایند.

نهادهای امنیتی باید بدانند که شورای هماهنگی بنابر اصول قانون اساسی مشروعیت خود را از تشکل های قانونیِ عضو می گیرد. این شورا دارای ساختار دموکراتیک است و اعضای آن تشکل های قانونی و عضو حقوقی هستند و تصمیمات بر مبنای خرد و رای گروه است پس نمی توان افراد و فعالان را بخاطر پیروی از تصمیم شورا در تنگنا قرار داد. شورا هر نوع تعرض به فعالان را محکوم کرده و آن را بدون پاسخ نخواهد گذاشت.

شورای هماهنگی، آزاد شدن مسئول شورا آقای محمدرضا رمضانزاده را به فال نیک می گیرد و خواهان تبرئه‌ی وی از اتهامات منتسب است و تاکید می کند تا زمانی که معلمانی چون بهشتی، عبدی و حبیبی در زندان هستند نمی توان به بهبود وضعیت آموزشی خوشبین بود.

شورا ضمن اعتراض به ادامه بازداشت آقای محمدصالح شکری و ادامه‌ی حبس معلمان دربند، خواهان آزادی بی قید و شرط آنان است و به نهادهای مسئول نسبت به ادامه‌ی روند احضار فعالان صنفی بصورت جدی هشدار می دهد و تاکید می کند تا زمانی که دولت و مجلس به مطالبات فرهنگیان بی توجهی می کنند و قوه قضاییه فعالیت صنفی را امنیتی می کند اعتراضات فرهنگیان ادامه خواهد داشت. ما از افراد و نهادهای مسئول می خواهیم در برابر اراده‌ی مردم و معلمان قرار نگیرند و به حقوق ملت تن دهند. از فرهنگیان در تمام مقاطع، شاغل و بازنشسته، درخواست می کنیم مرعوب تهدیدها نشوند، تشکل های صنفی موجود را تقویت کنند و هر جا لازم است تشکل های صنفی و مستقل را برپا کنند و همبسته تر از گذشته در مسیر مطالبه گری متحد عمل نمایند.

مجرم، شما هستید نه ما.
فعالیت صنفی جرم نیست. دفاع از حقوق عادلانه جرم نیست. دفاع از امکان دسترسی به آموزش رایگان و آموزش باکیفیت برای دانش آموزان سراسر ایران، جرم نیست. پاسخ عدالت خواهی، نباید زندان باشد.
این همه دروغ ، این همه ستم، تا کی؟ تا کجا؟
مجرم، شمایید.
زندانی کردن معلم، «بر هم زدن امنیت ملی است.»
هر روز وعده‌های نیرنگ آلود و سر خرمن دادن، «ایجاد بی اعتمادی عمومی به نظام» است.
به تمسخر گرفتن فرهنگیان و مردم، «تشویش اذهان عمومی» است.
دزدی از فرهنگیان، نامش اختلاس نیست، نامش «دزدی» است.

مردم ایران، بدانید که آرمان ما تحقق یک زندگی شرافتمندانه برای همه‌ی مردم از جمله معلمان است. ما خواهان آینده‌ای بهتر برای کودکان هستیم همراه با صلح، برابری و آزادی.

شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران
دوم آبان ٩٧




 فلسفه اسپینوزا؛- روشنگری و غیردینی.

 

آرام بختیاری

 

       باروخ اسپینوزا- افشاگر خاخام و اسقف.

 

در تاریخ فلسفه غرب هیچکس به اندازه باروخ اسپینوزا (1677-1632)، فیلسوف یهودی تبار هلندی، از طرف بنیادگرایان یهودی و مسیحی مورد لعنت، نفرین، توهین، تمسخر، و تهدید قرار نگرفت. اوحتی در سال 1656 میلادی در سن 24 سالگی بعد از اخراج از انجمن و کنیسه یهودیان مورد سوء قصد جانی قرار گرفت. وی در کنار دکارت و لایبنیتس مهم ترین نماینده راسیونالیسم مدرن است و تحت تاثیر ماتریالیسم دکارت و جردانو برونو, مهم ترین فیلسوف عصرروشنگری بشمار می آید. وی آزاداندیشی شکاک با روش و متدی دیالکتیکی بود.

سیستم فلسفی اسپینوزا عقلگرایانه، خدایش پانته ایستی؛ یعنی طبیعی، و دولتش فایده گرایانه است. او یک جمهوری خواه دوآتشه بود که می خواست فلسفه را از دین و الهیات، و دولت را از قیمومیت کلیسا و روحانیون آزاد کند. وی تاثیر مهمی روی ادبیات، فلسفه، و تفکر ترقی خواهانه بعد ازخود روی اندیشمندانی مانند هگل، گوته، فویرباخ، شلینک، هردر، و لسینگ گذاشت و می گفت انسان بخشی از طبیعت است و آزادی هایش مربوط به ضرورت های طبیعی می باشد.

خانواده اسپینوزا اواخر قرن 16 میلادی به دلیل مشکل آزادی های مذهبی و تفتیش عقاید از طرف کلیسا، از کشور پرتقال به هلند مهاجرت یا فرار نموده بود. او در هلند به تحصیل رشته های علوم طبیعی، ریاضی، فلسفه و لغت شناسی کلاسیک پرداخت. در کنار مطالعه و سرگرمی با فلسفه، به شغل تراشکاری شیشه عینک نیز می پرداخت و سرانجام در سن 44 سالگی براثر بیماری ریوی و عوارض ناشی از شغلش درگدشت.

اسپینوزا می گفت شناخت خدا وظیفه الهیات نیست بلکه وظیفه فلسفه است و حقایق کتب مقدس باید آزمایش انتقادی و عقل گرایانه را از سر بگذراند. او پایه گذار نقد و انتقاد کتب انجیل و تورات است و می گفت اساس ایده آل ها و اصول اخلاقی و مذهبی باید عقل باشد و نه وحی الهی. و فلسفه زندگی، اخلاق است. مهم ترین شعار او “احتیاط کن!” بود. اسپینوزا می خواست به جای دین و ایمان، جانشینی مانند فلسفه را قرار دهد. با این وجود او خودرا آته ایست نمی دانست. وی یک فیلسوف حقیقی بود و می گفت یکی از شروط  فیلسوف بودن، اینست که انسان در راه حقیقت حاضر به شهادت باشد.

مهم ترین موضوعات فلسفه اسپینوزا، بحث مفهوم خدا و سعادت انسان بود. او می گفت انسان مانند طبیعت بخشی از خداست یعنی فرقی میان خدا و انسان نیست و خدا همان طبیعت خلاق است. در مرکز سیستم فلسفی او مفهوم” ذات یا ماهیت”(1) قرار دارد که شامل صفات تفکر و انبساط نیز است. سیستم فلسفی اسپینوزا، ریاضی هندسی پانته ایستی استقرایی؛ و طبق متد و روش “اویکلیدس” در یونان باستان بود. پانته ایسم یعنی خدا و جهان و کائنات یکی هستند. در نظر او انسان بخشی از طبیعت یعنی بخشی از خداست.

از جمله نقدهای اسپینوزا بردین یهود، شک به وحی کتاب تورات، انکار برگزیده بودن قوم یهود، توانایی و دخالت یک خدای شخصی در زندگی انسان، و اعتراض به منزلت و حقوق خاص روحانیون بود. او می گفت هرکس آزاد است طبق طبیعت و علایقش زندگی کند و برای مقدساتش جان دهد؛ به شرط  آنکه بگذارد دیگران هم برای حقایقشان اجازه زندگی داشته باشند.

فلسفه اسپینوزا زیر تاثیر اندیشه های هابس بود و می گفت هدف دولت در حقیقت باید رشد و تقویت آزادی باشد و دولت باید زمینه یک زندگی خردگرایانه را تهیه نماید؛ البته برای اینکار آزادی بیان و آزادی اندیشه لازم است و اینها مقدمات صلح و امنیت داخلی درجامعه هستند. و چون روحانیون دچاربنیادگرایی هستند، کلیسا باید زیر نظر و کنترل دولت باشد. اسپینوزا خلاف هابس مخالف سلطنت و طرفدار جمهوری بود. نظرات او موجب آمادگی زمینه رشد “لیبرالیسم” گردید.

اسپینوزا مفهوم یا مقوله “ذات و ماهیت” را از ارسطو گرفت. این واژه دلیل و ریشه مادی تمام اجزاء هستی است و حتی خدا هم همان ذات و ماهیت واحد است. ماهیت و ذات مفهوم اساسی متافیزیک فلسفه اسپینوزا است. ریشه تمام واقعیت، ماهیت است که دلیل وجودی خدا نیز است و وابسته به هیچ چیز دیگری نیست و خود بخشی از طبیعت آنست. خدا یک ماهیت بی انتهاست. صفات آن، تفکر و انبساط است که به صورت ذرات در جهان نیز ظاهر می شوند. “ذات”، نامحدود و تقسیم ناپذیر، ابدی و ضروریست که هیچ صفت انسانی ندارد و فاقد عقل و اراده و شخصیت است و هدفمند نیز عمل نمی کند.

ماده و روح یا روان، در ذات و ماهیت یکی هستند و نشان یک خدای واحد می باشند. خدا موجودیست متفکر و منبسط. دو صفت فوق به صورت ذرات ریز و جزئیات ظاهر می شوند. جسم و روح یک ذات و ماهیت دارند، وفقط جنبه های گوناگونی از خود نشان می دهند.

اسپینوزا می گفت در مورد وجود خدا، علم و دین نباید با هم اختلاف داشته باشند. طبیعت خلاف اراده و خواست انسان رفتاری هدفمند ندارد و همه چیز بر اثر ضرورت پیش می آید. جهان خود یک خدای ابدیست. اشکال ظاهری آن طبیعت است. پنج موضوع فلسفه اسپینوزا- انسان، اخلاق، طبیعت، خدا، و ماهیت است. او متفکر افکار “ترانسندس”، آن جهانی و ماوراء الطبیعه بودن نیست. چون در نظر او خدا نمی تواند جدا و ورای طبیعت و ورای خالق خود وجود داشته باشد. خدا جهان را از طرف قوانین طبیعت هدایت می کند. فرمول جدید اسپینوزا به شکل مساوی و شبیه و یکی بودن مقولات- ماهیت-طبیعت- خدا- جهان- وتفکر بود. او چون مخالف وجود یک “خدای شخصی” بود. به آته ایسم و کفر متهم شد، گرچه عاشق خدا، ولی منقد دین بود. در نظر وی یک” ماهیت یا ذات” با انواع صفات وجود دارد.

در زمان اسپینوزا، فلسفه دکارت رواج داشت و مد بود. غیر از دکارت و هابس، او تحت تاثیر شناخت علوم طبیعی متفکرانی مانند کپرنیک، کپلر، و گالیله بود. فیلسوفان یهودی سده های میانه نیز روی افکار او بی تاثیر نبودند. نویسندگان و اندیشمندانی مانند شوپنهاور، نیچه، برگسن، فیشته، شلایرماخر، شلینگ، گوته، لسینگ، هردر و نوالیس یا خود را به افکار او نزدیک می دیدند و یا زیر تاثیر اندیشه های او بودند. هگل می گفت یا اسپینوزا یا هیچ فلسفه دیگری. اندیشمندان مکتب رمانتیک آلمان و متفکران مکتب ایده آلیسم آلمانی نیز تحت تاثیر او قرار گرفتند.

از جمله آثار اسپینوزا- کتاب اخلاق، اصلاح فهم و مقدمه ای بر فلسفه دکارت هستند. او در  شاهکار خود؛ یعنی کتاب اخلاق، خواهان جدایی الهیات از فلسفه، و جدایی وحی از عقل گردید. این کتاب غیر از روش مکتب رواقی یونان باستان، تحت تاثیر افکار مارک آورل رومی و اپیکور یونانی نیز است که در سال 1675 میلادی به سبک ریاضی هندسی نوشته شده و آن را نخستین نقد کتب تورات و انجیل می دانند.

اسپینوزا می گفت وجدان، مقوله ایست اجتماعی و کسبی- و نه ارثی و ژنتیک. او مخالف این نظریه بود که زندگی, دره زاری است و مرگ تنها دروازه به سوی بهشت یا جهنم است. وی می گفت مدام به مرگ اندیشیدن، توهین به زندگی است. اسپینوزا ثابت نمود که کتب مذهبی تورات و انجیل پر از تضاد و تناقض و مبهمات و کلی گویی هستند. برای غالب انسان ها، برده کلیسا و کنیسه بودن، نه به خاطر عشق به خدا بلکه بدلیل ترس از جهنم است. او مدعی بود که برای انسان در هستی، آزادی اراده و انتخاب وجود ندارد بلکه جبر بر سرنوشت و اوقات انسان حاکم است.

1)- Substanz

2)- Baruch Spinoza 1632-1677




گذار دیوان کیفری بین المللی به حالت تهاجمی در سراسر جهان

ا. م. شیری

هدف اصلی دیوان کیفری بین المللی عبارت است از: روسیه- در اروپا ، چین-  در آسیا، ونزوئلا- در آمریکا.

دیوان کیفری بین المللی در سال ١۹۹۸ تأسیس گردید و پس از شروع به کار در سال ۲٠٠۲، مدت زیادی فقط به امور آفریقا مشغول بود. برغم این، نمی توانست  زمان طولانی ادامه داشته باشد. دیوان کیفری بین المللی بمثابه یک ابزار مدیریت جهانی شکل گرفت و حوزه فعالیت آن می بایست سراسر جهان باشد. آفریقا فقط میدان آزمایش کارکردها و روشهایی بود، که دیوان کیفری بین المللی برای ایجاد یک مجموعه جدید هنجارهای شبه قانونی بهرهبرداری می کرد. آزمایش بیست سال ادامه داشت و چهار وظیفه اصلی دیوان کیفری بین المللی را آشکار نمود:

١ــ تخریب حقوق بین المللی موجود و ایجاد حقوق (جهانی) جدید؛

۲ــ خارج کردن دولت مردان نامطلوب از بازی؛

٣ــ سرکوبی رژیم های سیاسی یاغی؛

۴ــ حمایت از بیثباتی در این یا آن کشور و مناطق مختلف جهان.

دیوان کیفری بین المللی پس از پایان کار در «میدان» آفریقا، حمله به هدف اصلی را آغاز نمود. بخش اول هدف اصلی روسیه بود؛ دادستان دیوان کیفری بین المللی جنایتکاران اصلی اوضاع اوکراین و گرجستان را نادیده گرفت و توجهات را بطور تصنعی به سوی روسیه معطوف نمود. هدف بعدی، چین بود. در ماههای اخیر دو تصمیم در مورد شروع تحقیقات در ارتباط با کشورهای همسایه چین (افغانستان و میانمار) اتخاذ شده است.

هدف اول و اصلی در افغانستان عبارت است از پشتیبانی از هرج و مرج مداوم (هرج و مرج مداوم یعنی حفاظت از گروه طالبان که میتواند کارگاه جهانی مواد مخدر را ببندد)؛ هدف دوم- وارد آوردن فشار به چین است.

آنچه به میانمار مربوط می شود، این است که در آنجا اوضاع در پایان سال ۲٠١۶، زمانی که صحنه هایی از فرار «میلیونی» مسلمانان روهینگیای نجات یافته از آزار و اذیت در میانمار به بنگلادش نشان داده شد، بواسطه رسانه ها به حالت انفجاری رسید. رسانه ها در جامعه جهانی چنان واکنش هیجانی برانگیختند، که از مدتها قبل سابقه نداشت. وضعیت بعنوان «نسلکشی جمعیت مسلمان میانمار» فرموله شد. هر چند که رابطه متقابل اسلام و سایر ادیان در جنوب آسیا بسیار پیچیده است. جنبش جهاد جهانی برای نخستین بار در قرن نوزده در بنگال شرقی، یعنی سرزمینهای امروزی میانمار و بنگلادش پدید آمد. در سال ۲٠١۴ ایمن الظواهری رئیس «القاعده» (ممنوعه در روسیه) مسلمانان میانمار را به قیام علیه دولت فراخواند. وابستگان جریانات افراط گرای اسلام اغلب از همان بنگلادش که آنها را تعقیب می کرد، به میانمار به منطقه اسکان روهینگیا فرار می کردند. پیدایش باصطلاح ارتش نجات روهینگیا در سال ۲٠١۶ و حمله آن به مردم غیرنظامی (بنگالیها) و مراکز پلیس، جرقه جدیدی بود برای بر افروختن بحران. همانگونه که واکنش رسانههای غربی نشان داد، حمله «ارتش نجات» بر اساس پاسخ قدرتمند دولت میانمار محاسبه شده بود. روهینگیا در اینجا به پشیزی تبدیل گردید.

بمنظور تعریف وضعیت روهینگیا بمثابه نسل کشی تلاشهای خاصی بعمل آمد. ارزیابی یک حادثه مشخص بعنوان نسل کشی، نه «فقط» نقض گسترده حقوق بشر یا حتی جنایت، اجازه دور زدن محدودیت های موجود را می دهد. همین مسئله نیز در مبنای همه پافشاریهای عجیب برای تبیین حوادث میانمار بعنوان «نسلکشی» قرار گرفت. بویژه کمیته تحقیق سازمان ملل متحد در این راستا تلاش می کند. به همین سبب، مسئله حق مداخله «جامعه جهانی» در امور داخلی کشوری که در آن نسل کشی بوقوع می پیوندد(یا خطر نسلکشی وجود دارد)، در نشست فعلی مجمع عمومی سازمان ملل متحد مطرح گردید. اد رویس، رئیس کمیسیون امور بین المللی مجلس نمایندگان آمریکا نیز طی سخنرانی خود در ماه سپتامبر این مسئله را مورد تأکید قرار داد. زدن برچسب نسل کشی به وضعیت روهینگیا برای ایالات متحده آمریکا به این منظور لازم بود تا پرونده میانمار را به دیوان کیفری بین المللی ارجاع داده، زمینه حقوقی و اذهان عمومی را برای مداخله نظامی آماده سازد.

این واقعیت را نباید نادیده گرفت، که شرایط ایجاد شده عمدی در میانمار نه تنها بعنوان عامل بیثباتی در کشورهای جنوبی و جنوب- شرقی آسیا، بلکه، طبق الگوی تبتی (سین کیانگ- اویغور) بر علیه جمهوری خلق چین طراحی شد.

مرحله تازه فعالیت دیوان کیفری بین المللی جغرافیایی «نقاط اتکاء» خود را به سرتاسر جهان گسترانیده است: روسیه- در اروپا، چین-  در آسیا، ونزوئلا- در قاره آمریکا.

افزودن ونزوئلا به حوزه قضایی دیوان کیفری بین المللی کاملا غیرمعمول است، این، یک حرف تازه است. در اواخر ماه سپتامبر سران شش کشور عضو سازمان کشورهای آمریکایی (آرژانتین، کانادا، کلمبیا، شیلی، پاراگوئه و پرو) با ارسال نامه به دادستان دیوان کیفری بین المللی (فاتو بنسودا، گامبیایی) اوضاع ونزوئلا را برای وی تشریح نمودند. بر اساس این نامه، در ونزوئلا، واقع در حوزه قضایی دیوان کیفری بین المللی، جنایت علیه بشریت روی می دهد. ونزوئلا نیز که به سهم خود با امضاء و تصویب اساسنامه دیوان کیفری بین المللی مرتکب اشتباه شده، اکنون این ساختار براحتی می تواند در امورداخلی کشور مداخله نماید. فقط بهانه لازم است. نامه سران شش کشور نیز همان بهانه است برای جلب دیوان کیفری بین المللی به دخالت در امور داخلی ونزوئلا. تا کنون یا کشورها خودشان به دیوان کیفری بین المللی رجوع می کردند یا شورای امنیت سازمان ملل متحد این کار را انجام می داد و یا بموجب تحقیقات دادستان دیوان کیفری بین المللی انجام می گرفت. نامه سران شش کشور نتیجه «کمیته تحقیقات» تشکیل شده توسط سازمان کشورهای آمریکایی و «گروه کارشناسان» حقوق بشر بود؛ آنها بدون انجام تحقیقات در محل (این کار اکنون معمول است)، بر اساس اخبار رسانه ها، گزارش تهیه نمودند و شاهدان «لازم» را پیدا کردند. پس از این، کمیته حقوق بشر بین آمریکایی نیز گزارش خود را مبنی بر مقصر بودن دولت ونزوئلا در «بدتر شدن وضعیت حقوق بشر» در کشور ارائه نمود. در ماه آوریل سال ۲٠١۷ دولت ونزوئلا اعلام کرد که کشور از عضویت در سازمان کشورهای آمریکایی خارج می شود، اما روند خروج سریع نخواهد بود، تقریبا دو سال به طول خواهد انجامید.

دادستان دیوان کیفری بینالمللی با تأکید خاصی بر دریافت نامه سران شش کشور اظهار داشت، که اکنون تحقیقات مقدماتی دایر بر این مسئله که آیا در جریان اعتراضات ضد دولتی در ونزوئلا از ماه آوریل سال ۲٠١۷ جنایت علیه بشریت بوقوع پیوسته، در دست انجام است.

به این ترتیب، دیوان کیفری بین المللی تمرین فنون فعالیت خود را در میدان آفریقا به پایان رساند. گسترش مطمئن حوزه قضایی آن به کل جهان آغاز گردیده است. لاز به تکرار می دانم، که هدف اصلی دیوان کیفری بینالمللی عبارت است از: روسیه- در اروپا ، چین-  در آسیا، ونزوئلا- در آمریکا. گامهای بعدی دیوان کیفری بینالمللی بعنوان یک ابزار مدیریت جهانی را در آینده نزدیک باید از این زاویه مورد توجه قرار داد.

الکساندر مزیایف (Alexandr Mezyaev)

رئیس کرسی حقوق شهروندی و حقوق بین الملل دانشگاه قازان تاتارستان- روسیه، پروفسور، دکتر علوم حقوقی، عضو انجمن وکلای بین المللی، عضو انجمن جهانی حقوق بین الملل، عضو علی البدل فرهنگستان مسائل ژئوپلیتیک، سردبیر مجلۀ «حقوق بینالملل و مناسبات بین المللی»

https://www.fondsk.ru/news/2018/10/15/mezhdunarodnyj-ugolovnyj-sud-perehodit-v-nastuplenie-po-vsemu-miru-46953.html

 

https://eb1384.wordpress.com/2018/10/23/

اول آبان- عقرب ١٣۹۷

 




کاروان هزاران نفری پناهجویان به مقصد آمریکا و واکنش ترامپ 

 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ٣۰ مهر ۱٣۹۷ –  ۲۲ اکتبر ۲۰۱٨

 

کاروانی از هزاران پناهجوی آمریکای لاتین که اکثرا هندوراسی هستند روز یکشنبه وارد شهر تاپاچولا مکزیک در مرز این کشور با گواتمالا شدند تا از آنجا راهی مکزیکوسیتی و نهایتا ایالات متحده آمریکا شوند.

این پناهجویان روز یک شنبه را در این شهر مرزی مکزیک در فضای باز شهر زیر باران شدید و کمپ های نامناسب گذراندند.

پناهجویان امیدوار به ورود به خاک ایالات متحده آمریکا که از خشونت و فقر در کشورشان گریخته اند و با پای ‍پیاده خود را به مکزیک رسانده اند، در شرایط وخیمی در مرز مکزیک به سر می برند و دونالد ترامپ رئیس جمهوری آمریکا گفته است که مرزهای ایالات متحده را خواهد بست و اجازه ورود به آنها نخواهد داد.

مقامات مکزیک گفته اند این پناهجویان اگر ‍پناهندگی شان در مکزیک ‍پذیرفته نشود با امکان دیپورت مواجه خواهند بود.

ترامپ برای ممانعت از ورود کاروان مهاجران به ارتش آماده‌باش داد

دونالد ترامپ، رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا می‌گوید به ارتش و مسئولان مرزبانی فدرال این کشور نسبت به نزدیک شدن کاروان مهاجران از آمریکای مرکزی هشدار داده است.

رئیس جمهوری آمریکا روز دوشنبه ۳۰ مهر همچنین از تصمیم خود برای محدود کردن کمک‌های مالی به هندوراس، گواتمالا و السالوادور خبر داده و در صفحه توئیتر خود حرکت کاروان مهاجران به طرف ایالات متحده را یک «فوریت ملی» خواند.

ترامپ در مورد جزئیات اقدام دولت خود در این زمینه توضیحی نداده است و کاخ سفید، اداره گمرک و حفاظت مرزی و نیز وزارت دفاع آمریکا هنوز اطلاعاتی در مورد این دستور و شیوه اجرای آن منتشر نکرده‌اند.

رئیس جمهوری آمریکا در توئیتر خود نوشته است: «متاسفانه به نظر می‌رسد که پلیس و ارتش مکزیک قادر نیستند کاروانی را که به سوی مرزهای جنوبی ایالات متحده است، متوقف کنند.»

وی در ادامه می‌نویسد: «من به مرزبانی و ارتش هشدار داده‌ام که این یک فوریت ملی است.» و می‌افزاید: «گواتمالا، هندوراس و السالوادور وظیفه خود مبنی بر متوقف کردن این افراد که کشور خود را ترک گفته و دارند به طور غیرقانونی به آمریکا می‌آیند، انجام نداده‌اند. بنابراین ما هم حالا شروع می‌کنیم به قطع یا محدود کردن شدید کمک‌های بزرگ خارجی که دائم به دست آنها می‌رسد.»

هزاران از تن از افرادی که بیشترشان اهل هندوراس هستند، بعد از راهپیمایی از ماناگوآ، پایتخت گواتمالا آخر هفته گذشته به شهر تاپاچولا در مرز مکزیک رسیدند. آنها به رغم هشدار دولت مکزیک به طرف مرز آمریکا حرکت کردند تا تهدید ترامپ به بستن مرز این کشور با مکزیک را به چالش بکشند.

پلیس ضد شورش مکزیک در طول بزرگراهی در جنوب این کشور که مهاجران از آن می‌گذشتند حضور یافت اما مانع حرکت کاروان نشد.

ترامپ تهدید کرده که اگر حرکت مهاجران ادامه یابد، کمک‌های مالی منطقه‌ای را قطع کرده و احتمالا مرز خود با مکزیک به کمک ارتش خواهد بست.