نامه رفیق جان باخته احمد دانش، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران در باره ی شکنجه در زندان رژیم ولایت فقیه
کوشش برای تغییر عقیده از طریق اعمال فشار و زور بیهوده است

از نامه مردم

 

رفیق احمد دانش از زندان درنامه سرگشاده به آیت الله منتظری می نویسد:
حضرت آیت الله العظمی منتظری! پس از سلام و ادای احترام، این نامه را با تردید و نوعی احساس شک و بدبینی نسبت به اجرای قانون و رعایت عدالت در جمهوری اسلامی ایران برایتان می نویسم. امیدوارم مرا خواهید بخشید که چنین صریح و بی تکلف صحبت می کنم. آنقدر درد در سینه و زخم در پیکر دارم که بیان آنها در چارچوب تنگ گفتار و نوشتار پر تکلف و پر تعارف نمی گنجد. آنقدر بی تفاوتی و از آن بدتر خصومت نسبت به سرنوشت انسان ها دیده ام که در باره موثر بودن و نتیجه دادن هر گونه اعتراض و شکایت عمیقا بدبینم. حتما سئوال خواهید کرد که علت این همه شک و تردید چیست و چرا من که اینقدر بدبینیم، اقدام به نوشتن این نامه کرده ام؟ در جواب سئوال اول باید بگویم، اکنون پنجمین سال است که در زندان به سر می برم و با وجودی که به عنوان یک پزشک جراح هر کمکی که از دستم بر می آمده است بر طبق سوگندی که برای حفاظت از زندگی و کاستی از درد بیماران یاد کرده ام، انجام داده ام و در نتیجه تعداد زیادی از مقامات دادستانی و زندان مرا شخصا می شناسند، و علیرغم این که در تمام پرونده من حتی یک مورد خطا که به استناد آن حتی بتوان کسی را به بازجویی دعوت کرد، وجود ندارد، و با وجودی که بسیاری از مقامات به خوبی می دانند که تمام زندگی من وقف خدمت به این مردم و این آب وخاک شده است، همچنان بلاتکلیف و در شرایط سخت زندانی هستم. این تنها من نیستم که دچار چنین وضعی هستم. عده زیادی از کم سالان و جوانان و پیران، از زن و مرد و از گروه های مختلف سیاسی و طیف عقاید کاملا متفاوت و از جمله تعداد زیادی از رفقای من، به این وضع دچارند که به جای رسیدگی به وضع حقوقی و قضایی آنها، تحت انواع فشارها برای پذیرفتن موقعیت و وضعیتی به نام ”تواب“-بخوانید تن دادن به ریا و تزویر و نفاق واقعی- قرار دارند. در چنین شرایطی که باید تعجب کرد که در زندان های جمهوری اسلامی ایران به کارخانه های ناراضی تراشی- نه تنها در داخل زندان ها که در جامعه و در بین خانواده ها و بستگان زندانیان، به مزارع پرورش میوه های مسموم و ریا و تزویر و نفاق تبدیل شده اند- به جز شکاف عمیق بین گفتار و کردار ندیده ام و این عمده ترین علت ایجاد شک و تردید و بی اعتمادی در من است. در حالیکه از زبانی می شنیدم که فحش دادن با اخلاق اسلامی مغایر است، از همان زبان فحش های رکیک شنیده ام، در حالیکه از زبانی می شنیدم که تهمت زدن و کوشش برای هتک آبرو و حیثیت افراد از گناهان کبیره است، مورد شدیدترین تهمت ها و افتراهای سیاسی و ناموسی قرار گرفته ام. تهمت زدن و بی آبرو کردن دیگران جزیی از زندگی روزانه شده است. در حالی که شما در یکی از پیام هایتان گفته بودید که کسی که به دیگران تهمت بزند و بکوشد تا با فشار و ارعاب متهم را مجبور به قبول تهمت نماید، گناهش مانند کسی است که در خانه کعبه با مادر خود زنا کند. بارها و بارها شاهد ارتکاب چنین گناهی از سوی عده ای که خود را مسلمان می نامند و من به نوبه خود آنها را مسلمان نما، می نامم، بوده ام. در حالیکه از زبانی می شنیدم که کتک زدن و آزار زندانی به دور از رفتار اسلامی است، از دست همان زبان، بدون کوچکترین مجوزی کتک خورده ام و شاهد کتک خوردن و آزار زندانیان دیگر بوده ام. بدون اینکه حداقل این حق ساده و این اجازه طبیعی را داشته باشم که چشم در چشم شکنجه گر خود بیاندازم. قلم من که تحمل بار بیان این همه زشتی و پلیدی را ندارد، ولی نمی دانم شما که خود مدتی گرفتار ددمنشان رژیم طاغوت و زندانی بوده اید، آیا می توانید حال انسانی را نزد خود مجسم کنید که اغلب در نیمه های شب با چشمانی بسته و در گوشه های خلوت و تاریک زندان، با این احساس که تنهای تنهاست، کوچکترین حقی ندارد و هیچکس به فریادش نمی رسد، باید انواع شکنجه های روانی و جسمی را تحمل می کردم. در حالیکه بارها و بارها شنیده و در قانون اساسی جمهوری اسلامی خوانده بودم که شکنجه ممنوع است، خود شکنجه شده و بارها و بارها شاهد شکنجه های بیرحمانه ی انسان های دیگر بوده ام. انسان هایی که صدای خش خش خزیدن پیکر علیل آنها را شنیده و از زیرچشم بند دیده ام که چون در اثر شکنجه قادر به راه رفتن نبوده اند و برای نقل مکان بر روی پای خود می خزیدند و من با دیدن این صحنه ها، درد خود را فراموش می کردم و با خود فکر می کردم این کیست؟ و جواب می دادم مهم نیست که اسمش چیست و عقیده اش کدام است. این دیگر یک فرد و یک انسان نیست، همه انسانیت و همه بشریت است که چنین ذلیل و بیچاره بر روی زمین می خزد. انسان هایی را دیده ام که در اثر زخم ها و دردهای ناشی از شکنجه استفراغ می کردند و در نتیجه آنقدر آب از دست می دادند که پوستشان خشک می شد و خطر مرگ تهدیدشان می کرد و برای نجات جانشان که اکثریت خواهان این نبودند، می بایست به تزریق سرم متوسل شد. انسان هایی را دیده ام که از شدت ضربه های شلاق خون ادرار می کردند و به علت از کار افتادن کلیه ها می بایست دیالیز شوند. البته از حق نگذریم که نام این اعمال را ”تعزیر“ گذاشته بودند. و بالاخره در حالیکه بارها و بارها از زبان مسئولین بلند پایه جمهوری اسلامی ایران شنیده ایم که در جمهوری اسلامی ایران کسی را به خاطر عقیده زندانی نمی کنند و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران هم –که شما در تدوین و تصویب آن نقش عمده داشته اید- بر این مساله صراحت دارد، مورد مشخص من که بدون شک تنها مورد نیست، بهترین گواه نادرست بودن این ادعاست. کار به جایی رسیده بود که استناد به قانون اساسی در جریان به اصطلاح بازجویی ها با مسخره کردن و ضرب و شتم همراه می شد. ولی تاسف آورتر اینکه کار تجاوز و بی اعتنایی به حقوق انسان و اصول قانون اساسی تا بدان حد رسیده است که افرادی در این جمهوری به خود جرات داده اند که بدون کوچکترین بیم و هراس از عاقبت قانون شکنی های خود -با صراحتی اعجاب برانگیز- ضدیت خودشان با قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را نشان داده اند، یا همان هایی که باید حافظ قانون اساسی باشند، با خیره سری خاصی، آن را مورد تجاوز قرار داده اند.
در کیفرخواستی که برای من تدوین شده است، ضمن شمردن تاریخچه زندگی سیاسی من از سال ۱۳۲۹ تاکنون، در بند آخر به عنوان یکی از موارد جرم اینطور مطرح شده است که چون ”نامبرده بر سراعتقادات خود باقی است، برای وی تقاضای مجازات شدید شرعی می شود“ و عجیب تر اینکه همین سئوال در دادگاه هم مطرح شده است. در موارد عدیده شاهد بوده ام و شاهد هستم که انسان ها را فقط و فقط به خاطر داشتن عقیده و آن هم عقیده ای- که چه با آن موافق یا مخالف باشم- خیلی ساده و بی آلایش طرفدار اجرای عدالت اجتماعی است و نه هیچ چیز دیگر- در زندان نگه داشته اند و از قرار معلوم هیچ مقامی هم، برای رسیدگی به این موارد و جلو گیری از قانونی شکن ها، خودسری ها و احیانا خرابکاری و اقدام دشمنانه برای بد نام کردن هر چه بیشتر و بیشتر انقلاب، وجود ندارد. هم اکنون انسان هایی از گروه های مختلف سیاسی در زندان به سر می برند که اصلا حکمی نگرفته اند. زیرا محتویات پرونده آنها قابلیت صدور هیچگونه حکمی را ندارد و آزادی آنها موکول به ”مصاحبه“ و ابراز تنفر و در واقع فحاشی به خودشان شده است و هستند تعداد زیادی که حکم آنها به پایان رسیده و با وجودی که دوران زندانی آنها به پایان رسیده است، (شاید با این اصطلاح زندانیان که از زمان طاغوت مانده است شما هم آشنا هستید) ”ملی کشی“ می کنند. آزادی آنها موکول به ”مصاحبه“ یعنی حاضر شدن پشت دور بین فیلمبرداری و به خود فحش دادن و خود را بی آبرو کردن شده است….
برای رفع ظلم و خلع ید از آنهایی که موقعیت و مقام خود را وسیله ای برای زورگویی و تجاوز به جان و ناموس مردم و مال اندوزی قرار داده اند و من بر اثر تصادفی که به یک شوخی تاریخ شبیه است با عده ای از آنها هم بند بوده ام و در نتیجه به کار آنها آشنا شده ام، اقدام کنید. حضرت آیت الله، زمانی که سفید پوستان مهاجر اروپایی قدم به قاره آمریکا گذاشتند و دست به کشتار جمعی سرخپوستان زدند و درصدد براندازی نسل آنها برآمدند، در مقابل اعتراض های بین المللی و اعتراض به آنهایی که هنوز ذره ای حس انسان دوستی و اعتقاد به رعایت موازین قانونی در مغزشان باقی مانده بود، این شعار را مطرح کردند که ”یک سرخ پوست خوب، سرخ پوست مرده است.“ منظورشان این بود که هر سرخ پوستی را بدون توجه به خصوصیات شخصی وی و بدون تحقیق در باره اینکه آیا گناهی مرتکب شده است یا نه، می توان کشت و یا چون حیوان داخل اردوگاه های مخصوص راند و چون سرخ پوست ”ذاتا“ بد جنس و خبیث است، پس تنها مرده او بی ضرر و در نتیجه خوب است، و این شعار تبدیل به قانون شد و خوب می دانیم که چه جنایت های مهیب و وحشتناک با تکیه به این شعار در حق سرخ پوستان و از آن گذشته در حق انسان هایی که از نظر نژاد و عقیده با سفید پوستان اروپایی فرق داشتند و حتی در حق دگراندیشان سفید پوست و سفید پوستانی که با این شعار هولناک و ضد بشری مخالف بودند، بوقوع پیوست و به عنوان لکه ننگی بردامن همه بشریت نشست. به این مساله تاریخی، که هنوز آثار شوم آن از بین نرفته است، بدین جهت اشاره کردم که احساس می کنم امروز در جمهوری اسلامی ایران، شعار ”یک توده ای خوب، توده ای مرده است“ از جانب پاره ای محافل و قشرهای اجتماعی که اقلیت ناچیز ولی از نظر اقتصادی گروه پر قدرتی را تشکیل می دهند و بحث درباره آنها از حوصله این نوشته خارج است، به میان کشیده شد، و به قانون نوشته نشده ای که متاسفانه فراگیر شده، تبدیل گردیده است. طبیعی است وقتی که چنین شعاری نزد کسانی که بر سرنوشت انسان ها حاکمند، به یک اصل فکری تبدیل گشت، دیگر هر گونه شکایت، هرگونه استدلال درباره بیگناه بودن این یا آن فرد و این یا آن گروه اجتماعی و خواست هر گونه اجرای قانون و رعایت اصول عدالت، بیجا و بی مورد است. زیرا وقتی اصل برگناه جمعی قرار گرفت و این یا آن گروه اجتماعی، با هو و جنجال و تبلیغات کر و کور کننده و حتی پژوهش های شبه علمی گناهکار جلوه داده شد، دیگر جایی برای اجرای قانون و رعایت عدالت باقی نمی ماند….
این همه را به خاطر مسائل شخصی و برای رهایی فردی، از ظلمی که بدان دچار شده ام، برایتان نمی نویسم. نه طالب عفوم و نه در پی برانگیختن احساس ترحم دیگران، آنچه می خواهم احقاق حق برای همه و احترام گذاشتن به حقوق تک تک افراد جامعه، رفع ظلم و ستم و از بین بردن هر گونه تعرض به جان و ناموس و عقاید افراد و آزادی همه کسانی است که بیگناه در بندند. صحبت بر سرشیوه زندگی سیاسی به طور کلی و صحبت بر سر یک جریان سیاسی در ایران، صحبت درباره حقوق عام انسان ها و صحبت بر سر آن انسان هایی است که همه چیز خود را وقف بهروزی و سعادت به قول شما ”مستضعفین“ و به قول ما ”قشرهای محروم و زحمتکش جامعه“ ایران، چون کارگران و دهقانان و اجرای عدالت اجتماعی کرده اند و از همه مهمتر صحبت بر سر انقلابی ست که اگر به شعار عمومی خود عمل نکند از داخل خواهد پوسید….
در حالیکه تعقیب و کشتار و زندانی کردن پویندگان راه طبقه کارگر و طرفداران جدی و پیگیر اجرای عدالت اجتماعی در دو رژیم طاغوتی رضا خان و پسر منفورش، عکس العملی از طرف نیروهای ارتجاعی جامعه برای جلوگیری از تحول انقلابی و برای حفظ منافع غارتگرانه آنها و اربابانشان و در نتیجه کاملا طبیعی و قابل فهم بود، تعقیب و آزار این گروه پس از انقلاب و در جمهوری اسلامی ایران لااقل از نظر ظاهر قضیه و تا موقعی که همه اسناد و مدارک مربوط به این فاجعه تاریخی دقیقا مورد بررسی علمی قرار نگیرد، نامفهوم می نماید و سئوال برانگیز است.
راستی چرا؟ چرا در این مورد ویژه جمهوری اسلامی ایران راه رژیم های سلطنتی را ادامه داده است؟ و راستی چرا امروز باید افرادی که در زمان رضاخان و پسرش زندانی و در بسیاری موارد هم بند و هم زنجیر نیروهای انقلابی مذهبی بوده اند، در جمهوری اسلامی ایران و در شرایطی به مراتب سخت تر از آن زمان ها، زندانی باشند؟
ابهام این علامت های سئوال آن وقت بیشتر می شود، وقتی که توجه کنیم که اولا این بار هم آنها در واقع به جرم دفاع بیدریغ از انقلاب مورد هجوم قرار گرفته اند و ثانیا تمام ”اعتراف ها“ی بعضی از اعضای کادر رهبری حزب، در جریان ”بازجویی ها“، چون مساله ”جاسوسی“ و مساله ”کودتا“، براندازی و جمع کردن ”اسلحه“-طبق قوانین اساسی جمهوری اسلامی ایران و طبق همه قوانین جوامع بشری، فاقد ارزش و اعتبار تاریخی-قضایی است، زیرا تحت شکنجه های مافوق تحمل انسان گرفته شده اند.
علیرغم جو مسمومی که علیه جنبش کارگری ایران ایجاد کرده اند، من به نوبه خود، چون با مطالعه دقیق و با چشم های باز و کاملا آگاهانه راه مبارزه علیه امپریالیسم و استثمار سرمایه داری را برگزیده ام، همه برنامه ها و تصمیماتی را که در جلسات رسمی حزب چون کنگره ها، کنفرانس ها و پلنوم های حزبی به تصویب رسیده اند و بنابر این تصمیم جمعی اند و نه اقدام فردی این یا آن شخص، بدون چو و چرا تایید و جمله به جمله آنها را امضاء می کنم و حاضرم در هر هنگامی و در هر دادگاهی از آنها دفاع کنم و هرگونه مسئولیت ناشی از آنها را به عهده بگیرم. ولی اگر شخص یا اشخاصی مدعی اعمال خلاف، خودسرانه و فردی اند و چنانچه در یک دادگاه علنی به آنها اعتراف کنند، باید شخصا جوابگوی افعال و اعمال خود باشند. منظور من از نوشتن این واقعیت ها، تطهیر خود و خطا ناپذیر جلوه دادن حزب توده ایران نیست. بدون شک ما هم به مانند همه گروه ها و احزاب دیگر و در محاسبات و برداشت های خود از مسائل اجتماعی، اینجا و آنجا دچار اشتباه شده ایم، نه آن که هیچگونه تعصبی در خطا ناپذیر جلوه دادن خود نداریم، که قبل و بیش از همه نیروهای دیگر علاقمند به شناختن اشتباهات خود، رفع کردن آنها و درس گرفتن از آنها برای آینده هستیم. آنچه که در این نامه به روی آن تایید خاص دارم، دفاع از آبرو و حیثیت خود و همه انسان هایی است که جان برکف و با پشت پا زدن به رفاه فردی و زندگی مادی، بیش از نیم قرن است که همراه با سایر نیروهای انقلابی پرچم مبارزه علیه امپریالیسم و پرچم مبارزه علیه غارتگری سرمایه داری و هرگونه بهره کشی انسان از انسان را به دوش کشیده اند و با وجود زخم های عمیق و مهلک که برتن دارند، هرگز این پرچم را به زمین نخواهند انداخت. دفاع از آبرو و حیثیت خود، چو دفاع از جان و ناموس، حق هر انسان زنده و آزاده است. در اینجا اجازه بدهید مختصری درباره پرونده خود برایتان بنویسم که دوست دارم این اظهارات نه به عنوان دفاع شخصی بلکه فقط به عنوان کوشش برای ارائه نمونه مشخص برای بررسی دقیق تر و درک بهتر یک مساله عام، مساله مربوط به یک جریان سیاسی و مربوط به سرنوشت هزاران انسانی که نمونه هایی از آنها را شما در زندان های شاه شناخته اید، تلقی کنید.
نمونه مشخص: در سحرگاه هفتم اردیبهشت ماه ۱۳۶۲ عده ای جوان مسلح به خانه شخصی من حمله کردند و پس از ایجاد رعب و وحشت برای زن و دو دخترم و در هم ریختن خانه، چشم هایم را بسته و با خود بردند. من تنها با چشم بسته و در گوشه یک راهرو افتاده بودم. بدون آن که بدانم و یا خانواده ام بداند که من کجا هستم. در این مدت بارها و بارها به بهانه کج شدن چشم بند، حتی در خواب، مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و یا شاهد ضرب و شتم دیگران بودم. ماه ها از هر گونه تماس با محیط و حتی به دست آوردن کوچک ترین خبر از وضع خانواده خود محروم بودم. تماس من با محیط از حد چشم بندی که جهان خارج و حتی قطع رابطه با وجود خودم بیش از هر چیز دیگری آزارم می داد. پس از چند ماه اجازه یافتم هر دو هفته یکبار و گاهی هم ماهی یکبار تلفنی با خانواده خود تماس بگیرم. آن هم فقط برای چند دقیقه با چشم های بسته و در حالی که مامور به گفتگوی تلفنی من و زنم و من و بچه هایم که شریف ترین و با احساس ترین ارتباطی است که هر انسان در زندگی خود برقرار می کند و باید از چشم و گوش اغیار در امان بماند، گوش می داد. از آنچه که در هنگام به اصطلاح ”بازجویی ها“ گذشته است، می گذرم. بیشتر جلسات، شکنجه روانی و جسمی بود تا جلسه بازجویی، در همه این جلسات متهم با چشم بسته شرکت می کرد و همه آنها با فحاشی شدید و کتک همراه بود. بیش از یکسال و نیم از هرگونه ملاقات با خانواده خود محروم بودم و چون تماس تلفنی هم بعد از مدتی قطع شد، خانواده من ماهها نمی دانست که چه بلایی به سر من آمده است. از زمانی که هر دو هفته یکبار برای مدت ۱۵-۱۰ دقیقه ملاقات دارم، این ملاقات از پشت شیشه های به قول زندانی ها ”آکواریوم“ و از طریق گوشی تلفن انجام می شود. حدود دو سال و نیم را در سلول های انفرادی و گاهی در شرایط بدتر از سلول انفرادی گذرانده ام.
حضرت آیت الله! نه قلم من قادر است آنچه را که در این مدت بر من و رفقای من رفته است بازگو کند و نه مایلم وقت شما را با طرح جزئیات بگیرم، همینقدر می گویم که آن شرایط را برای دشمنان خودم هم آرزو نمی کنم. باری، بالاخره پس از بیش از دو سال زندانی بودن در شرایط سخت و بلاتکلیفی، یک روز صبح زود مرا صدا کردند، مانند همیشه با چشم های بسته از سلول بیرون آمدم و توسط مامورین به اطاقی هدایت شدم. در آنجا برای اولین بار اجازه یافتم که چشم بند خود را بردارم. روحانی جوانی پشت یک میز تحریر نشسته بود و شروع کرد از داخل پرونده ای که در مقابلش بود سئوال مطرح کردن، که به آنها جواب داده شد و من فکر کردم این جلسه ادامه بازجویی های سابق و برای جمع و جور کردن پرونده است. زیرا همان سئوال های دوران بازجویی های کذایی مطرح بود و از جمله سئوال ها اینکه آیا شما هنوز برسر عقاید خود باقی هستید؟ ظاهر جلسه هیچگونه نشانه و اثری از یک جلسه دادگاه نداشت و من بعدها متوجه شدم که این جلسه می بایست جلسه دادگاه باشد. زیرا تنها من بودم و آقای روحانی که پشت میز نشسته بود. ایشان هم سئوال می کرد و هم خود می نوشت. اگر درست باشد که آن جلسه، جلسه دادگاه بوده است، ایشان هم ریس دادگاه، هم دادستان، هم هیئت منصفه و هم نماینده منافع متهم در یک شخص بوده است. این جلسه که می بایست در آن درباره سرنوشت یک حزب سیاسی با چهل سال سابقه فعالیت ضد امپریالیستی و درباره سرنوشت یک انسان تصمیم گیری شود، چند دقیقه بیشتر طول نکشید و من چقدر خوشحال بودم که جلسه خیلی سریع خاتمه یافت و من اجازه داشتم دوباره به چاردیوار سلول خود بازگردم. زیرا تنها در سلول احساس امنیت می کردم. نمی دانم می توانید جو آن روز زندان را از این واقعیت که زندانی از بازگشتن به سلول خود خوشحال می شد، پهلوی خود مجسم کنید؟ اکنون دو سال از تاریخ آن جلسه که فکر می کنم دادگاه من بوده است، می گذرد و من هنوز بلاتکلیف در زندانم. بیش از این سرتان را درد نمی آورم و فکر می کنم هر چه در اینجا درباره وضع خود در زندان و وضع پرونده خود و صدها انسان دیگر برایتان بگویم، زیاده گویی است. بهتر است پرونده من را به عنوان نمونه و یا هر پرونده دیگری از رفقای من و یا سایر زندانیان سیاسی را بخواهید و مطالعه کنید. همان طوری که در بالا اشاره کردم در پرونده من و با جرات می توانم ادعا کنم که در پرونده اکثریت قریب باتفاق رفقای من که امروز در زندان هستند، حتی یک مورد خطا که به استناد آن حتی بتوان کسی را به بازجویی دعوت کرد وجود ندارد، چه رسد به دستگیری و زندانی کردن. آنچه که به عنوان جزء کوچکی از یک فاجعه بزرگ تاریخی در بالا آمد مربوط به گذشته- گذشته ای بسیار تلخ است که عوارض آن هنوز ادامه دارد ولی سئوال عمده این است که با این حادثه تاریخی اسفناک و وضعی که ایجاد شده است چه می شود کرد؟ به عقیده من برای حل این مسئله دو راه وجود دارد:
تجدید بررسی این پرونده ”حزب توده ایران“ توسط هیئتی بی طرف و به خصوص هیئتی که گرفتار پیشداوری ”یک توده ای خوب، توده ای مرده است“ نباشد. آزادی فوری همه افرادی که جرمی ندارند و به عقیده من اکثریت قریب به اتفاق اعضای رهبری و کادرهای حزبی جزء این گروهند. با توجه به اینکه همه افرادی که امروز در زندان به سر می برند در یک حزب قانونی و دارای فعالیت علنی عضویت داشته اند، طبق هیچ قانونی نمی توان آنها را به جرم عضویت در چنین حزبی محاکمه و یا محکوم کرد.
ولی چنانچه مقامات قضایی جمهوری اسلامی ایران واقعا فکر می کنند که در این پرونده و پرونده های افراد، مسائل قابل طرح در یک دادگاه وجود دارند، همانطوریکه بارها و بارها قول داده اند، جلسات علنی دادگاه را در شرایط عادی (امکان خواندن و بررسی پرونده توسط متهمین و ایجاد امکانات لازم برای دسترسی داشتن به اسناد و مدارکی که برای دفاع از خود لازم است) برای بررسی عادلانه پرونده ای که دارای ابعاد تاریخی وسیع و ابعاد جهانی است، تشکیل دهند. اگر واقعا خواهان رفع ظلم و اجرای عدالت هستید، تجدید نظر سریع در پرونده همه افرادی که به جرم سیاسی در زندان به سر می برند ضرورت حیاتی دارد و کوشش برای تغییر عقیده افراد از طریق اعمال فشار و زور بیهوده است.
در پایان با تشکر از حوصله شما و با پوزش از اینکه نامه به درازا کشید، یادآور می شوم که محتویات این نامه نظریات شخصی من است و هیچ کس به جز خودم و هیچ ارگانی مسئولیتی درباره مسائل ذکر شده در این نامه را ندارد.

با سلام و ادای احترام مجدد
دکتر احمد دانش
تهران-زندان اوین- ۱۳۶۶ /۲ /۱۶




درک روشن و واقعی از اعتراضات در دولت ملاحظه نمی‌شود

تحلیل جامعه‌شناختی سعید مدنی از اعتراضات اخیر ایران: 

چکیده :متأسفانه کمترین شواهدی از درک روشن و واقعی از اعتراضات در دولت ملاحظه نمی‌شود. در واقع اگر صدای معترضان توسط مقامات مسئول شنیده می‌شد، باید شاهد تغییرات و تحولات جدی در سیاست‌های کلان می‌بودیم. من اثری از کمترین تغییر در سیاست‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی…

 

از دی‌ماه سال گذشته که اعتراضاتی در شهرهای مختلف ایران اتفاق افتاد، جامعه‌شناسان و پژوهشگران زیادی درباره این اعتراضات مقالات علمی تهیه کردند و امید اجتماعی را نیز مورد بررسی قرار دادند. بخشی از مقالات درباره امید اجتماعی و اعتراضات اخیر نیز در زمستان سال گذشته در جشنواره امید اجتماعی مورد بررسی قرار گرفت. سعید مدنی، جامعه‌شناس، پژوهشگر ارشد علوم اجتماعی و استاد دانشگاه، در گفت‌وگو با روزنامه شرق به سئوالاتی درباره حضور جوانان در اعتراضات، نقش زنان در اعتراضات اخیر و همچنین امید اجتماعی و نگاه دولت به اعتراضات اخیر از منظر اجتماعی پاسخ داده است.

از اعتراضات دی‌ماه، تا امروز بیشترین معترضانی که به چشم می‌خورند جوانان هستند. دلیل اعتراضات جوانان در ماه‌های اخیر چیست؟

جنبش جوانان سال‌هاست برای زندگی بهتر تلاش می‌کند. جنبش جوانان حاصل تلاش‌های ناهماهنگی است که جهتـی عـام دارنـد و بـه آهستگی و همراه با تأمل به سمت آن حرکـت مـی‌کننـد و در نتیجـه طـولانی‌مـدت و مستمرند. جنبش جوانان معمولا لیدر شناخته‌شده‌ای ندارد و تجلـی یـک اعتـراض است. عموما به افراد در گروه سنی ۱۵ تا ۲۹ سال جوان گفته می‌شود، اگرچه در جنبش جوانان عموما دانشـجویان و دانـش‌آمـوزان محوریت دارند. این گروه‌ها از وقت و فراغت بیشتری برای پیگیری مطالبات برخوردارند، ارتباط گسترده‌ای با روشنفکران و گروه‌های مرجع دارند و از منزلت و اعتبار قابل‌توجهی در میان سایر جوانان و نیـز بخـش‌هـای مختلـف جامعه برخوردارند. همچنین به دلیل گستردگی و چابکی امکان محدودکردن سریع آنان برای دولت‌ها دشوار است.

جامعه ایران سال‌هاست با پدیده جوانی جمعیت روبه‌رو است؛ یعنی تقریبا یک‌سوم جمعیت در گروه سنی ۱۵ تا ۲۹ سال هستند. هم‌زمان با سهم بالای جمعیت جوان کشور، از آغاز انقلاب تا امروز جوانان نقش مهمی در تحولات سیاسی، اجتماعی کشور ایفا کرده‌اند. مشارکت مـؤثر در فراینـد پیروزی انقلاب اسلامی در دهه ۵۰، حضـور غیرقابل‌انکار در جنگ هشت‌ساله و دفـاع از اسـتقلال و تمامیت ارضی کشور، حضور در جنبش اصلاحی و… فهرست مختصری است از حضور گروه‌های سنی جوان در تحـولات سیاسـی، اجتماعی عمده کشور. باوجوداین کنش‌های جمعی جوانان را که تحت عنوان جنبش عام خوانده می‌شود باید از جنبش‌های خاص تفکیک کنیم. منظور از جنبش‌های خاص آن دسته از جنبش‌های اجتمـاعی اسـت کـه هـدف تعریف‌شده، رهبران شناخته‌شده و اعضای مشخص دارند و به خودآگاهی جمعی رسیده‌اند، اعضا نسبت به جنبش نوعی احساس وفاداری و تابعیت دارند و نوعی تقسـیم کـار در درون جنبش وجود دارد و افـراد موضـع و منزلـت خـاص خـود را دارنـد. جنبش جوانان چنین ویژگی‌هایی را ندارد و اگرچه آن را می‌توان بیانگر تلاش‌های آگاهانه بخشی از جوانان جامعه به منظور ایجاد تغییـر نظـم اجتمـاعی دانسـت؛ اما سازمان یا مدیریت مشخصی را نمی‌توان برای آن تصور کرد. در فرایند چهار دهه گذشته این نوبه‌نوشدن کل جامعه ایران، موجب تغییروتحول در رویکرد‌ها و ارزش‌های جوانان نیز شده است. به‌علاوه مطالبات جوانان با خواست‌ها و مطالبات اجتماعی- اقتصادی بزرگ‌سالان همسو و همراه شده است و اعتراضات جوانان موتور محرک اعتراضات عمومی شده و نقش ویژه‌ای در کنش‌های جمعی ایفا می‌کند. در جریان اعتراضات اخیر نقش و کارکرد این موتور محرکه به‌روشنی قابل مشاهده است. بی‌کاری جوانان، به‌ویژه تحصیل‌کرده‌ها، تغییر در سبک زندگی آنها، دسترسی آنها به وسایل ارتباط جمعی و شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه آشنایی‌شان با تکنولوژی‌های جدید آنها را به نیرویی جدی و مؤثر در تحولات جامعه ایران تبدیل کرده که می‌تواند در پیوند با نارضایتی عمومی حاصل از مشکلات اقتصادی، اجتماعی و… موتور اعتراضات شود. پدیده بی‌کاری تحصیل‌کرده‌ها و جوانان، سال‌هاست که در بازار کار ایران شکل‌ گرفته و دامنه آن روزبه‌‌روز گسترش ‌یافته است. بر اساس داده‌های مرکز آمار ایران، در پاییز سال ۱۳۹۳، نرخ بی‌کاری کشور ۵/۱۰ درصد و برای جوانان ۱۵ تا ۲۹ سال معادل ۸/۲۱ درصد بوده است. جمعیت بی‌کاران جوان به دلیل تداوم شرایط رکود در اقتصاد امروز در مقایسه با سال ۱۳۹۳ بسیار بیشتر شده است.

جوانان در مواجهه با شرایط سختی که ترسیم شد، واکنش‌های متفاوتی از خود نشان می‌دهند. بخشی از این واکنش‌ها در قالب تغییر سبک زندگی و جست‌وجوی الگوهای منطبق با شرایط کنونی نمودار می‌شود. یکی از عوامل بسیار مؤثر در تغییرات اجتماعی و سرعت آنها ظهور تکنولوژی‌ها و رسانه‌های جدید است که موجب طولانی‌شدن دوره نوجوانی و جوانی، فردی‌شدن، اهمیت‌یافتن سبک زندگی برای جوانان، ازهم‌پاشیدگی شبکه‌های سنتی و نوسازی شده است. اینترنت در اواخر دهه ۱۳۷۰ در میان جوانان ایران رواج یافت و بلافاصله محبوبیت زیادی در میان آنان پیدا کرد. امروزه اکثریت کاربران اینترنت در ایران، جوانان هستند و بیش از ۵۴ درصد کاربران خاورمیانه‌ای اینترنت در ایران زندگی می‌کنند. این در حالی است که سال‌ها پیش از این، مطالعه‌ای نشان داد ایران رتبه آخر را در خاورمیانه در زمینه استفاده از رسانه‌ها دارد. علاوه بر این، پیمایش سازمان ملی جوانان نشان داد اینترنت در میان جوانانی که از آن استفاده می‌کنند، مورداعتمادترین رسانه است و در میان دانشجویان ناراضی ابزار مقابله با نارسایی‌های دولتی قلمداد می‌شود. نسل جوان مرتبط و آشنا با اینترنت و فضای مجازی از چند ویژگی برخوردار است:

ـ تغییرخواهی یعنی اینکه جوانان وضعیت موجود را نمی‌پذیرند و از توانایی‌های رسانه‌ای خود برای ایجاد تغییر استفاده می‌کنند.

ـ مسئولیت اجتماعی یعنی آنکه جوانان به مسائل اجتماعی اهمیت می‌دهند. در نظر این نسل، ناهنجاری‌های اجتماعی مربوط به دیگران نیست و همه در برابر مشکلات اجتماعی مسئول‌اند.

به هر حال، تحت تأثیر مجموعه عواملی که به آنها اشاره شد، ابعاد مختلف زندگی نسل جوان در ایران تغییر کرده و این روند همچنان ادامه دارد. از این رو رفتار با جمعیت سی‌وچندمیلیونی جوانان ایران آن هم در بستری از مسائل جدی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در صورتی که با درایت و عقلانیت همراه نباشد، می‌تواند خطرناک باشد، زیرا چنانکه پیش از این نیز توضیح داده شد، هرگاه مطالبات جوانان با خواست‌ها و مطالبات اجتماعی- اقتصادی بزرگسالان همسو و همراه شود، جوانان موتور محرک اعتراضات عمومی شده و نقش ویژه‌ای در کنش‌های جمعی ایفا می‌کنند.

اعتراضات دی ماه نشانه‌هایی داشت؛ آیا نشانه‌ای مبنی بر اینکه دولت از این اعتراضات درس گرفته باشند، احساس می‌کنید؟

متأسفانه کمترین شواهدی از درک روشن و واقعی از اعتراضات در دولت ملاحظه نمی‌شود. در واقع اگر صدای معترضان توسط مقامات مسئول شنیده می‌شد، باید شاهد تغییرات و تحولات جدی در سیاست‌های کلان می‌بودیم. من اثری از کمترین تغییر در سیاست‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نمی‌بینم.

از طرفی در اعتراضات دی ماه و اعتراضات اخیر حضور زنان به نظر کم‌رنگ‌تر است. این را نشانه چه چیزی می‌دانید؟

نمی‌توانم با قاطعیت جمع‌بندی شما را تأیید کنم. در اغلب کنش‌های جمعی زنان حضور فعالی داشته‌‌اند و گاه آنها خود اشکال اعتراضی نو را ابداع کرده‌اند. اما باید توجه داشته باشیم که معترضان دی ماه و بعد از آن مواضع رادیکالی داشته‌‌اند و تظاهراتشان اغلب به خشونت و درگیری ختم شده و همین می‌تواند تا حدودی مانع از حضور فعال زنان باشد. گرایش غالب زنان ایرانی حتی وقتی نسبت به وضعیت موجود معترض بوده‌‌اند صلح‌آمیز و مادرانه بوده است و اینکه آنان از ورود به یک منازعه خشونت‌آمیز پرهیز کنند، دور از انتظار نیست.




هیروشیما: دُرناها و آدم‌ها

هیروشیما: دُرناها و آدم‌ها

الکساندر خرولیف

(Alexandr Khroulyev)

http://www.sovross.ru/articles/1728/40659

مترجم، ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2018/08/10/

١۹ مرداد- اسد ١٣۹۷

 

هیروشیما همیشه گرم است: هم بهار و تابستان، هم پائیز و زمستان، حتی هنگامی که ستون دماسنج تا منهای ده درجه پائین می‌آید. اینجا، همه فصول سال انبوه گردشگران در گشت و گذار است،

و با شور و اشتیاقی که آنها به غبار هسته‌ای «نه» می گویند، فضا تا حد غیرقابل باوری گرم می‌شود.

همه اینجا هستند! ایتالیایی‌ها، تایلندی‌ها، لهستانی‌ها، آلمانی‌ها، برزیلی‌ها، هندوهای آمیخته با پاکستانی‌ها، فرانسوی‌ها، چینی‌ها، بولیویایی‌ها، مکزیکی‌ها و باز هم انسانهای بسیاری از ملیت‌های دیگر برای سوگواری به خاطر قربانیان بمباران اتمی [در اینجا] گرد آمده‌اند.

ــ ببخشبد، شما اهل اینجا هستید؟

ــ بله.

ــ لطفا، بگوئید مرکز انفجار کجاست؟

ــ همین جا!

ــ نه. این ساختمان آسیب دیده از موج انفجار نمایشگاه محصولات تولیدی است. اما مرکز انفجار مثل اینکه جای دیگر است- در کتابچه راهنمای گردشگری اینطور نوشته شده است…

ــ خوب، نمی‌دانم… از آنجا بپرسید، ـ اشاره نامشخصی می‌کند.

با چند دقیقه پرسش از دیگران ـ جای مورد نظر معلوم شد. حالا در آنجا درمانگاه خصوصی غدد درون‌ریز «سیما» واقع است.

۶ اوت سال ١۹۴۵ در ساعت ۸ و ١۵ دقیقه صبح، زمانی که همه برای رفتن به سر کار عجله می‌کردند، در ارتفاع ۶٠٠ متری بالای این نقطه انفجار بمب هسته‌ای «پسرک» که از بمب‌افکن ب- ۲۹ «انولا گی» پرتاب گردید، منفجر شد. بلافاصله پس از انفجار، طبق برآوردهای مختلف، از ۹٠ تا ١۶۶ هزار نفر از جمعیت ٣۵٠ هزار نفری شهر کشته شدند. پس از آن تاریخ به دو بخش تقسیم گردید: تا انفجار هسته‌ای و بعد از آن.

تصاویر زندگی شهر تا انفجار و پس از خالی شدن آن در فیلم هولوگرامی با فنآوری پیشرفته در موزه یادبود صلح به نمایش درمی‌آید. گردشگران بارها وبارها به تماشای آن می‌نشینند، و معلوم نیست: آنها سعی می‌کنند تا ژرفای فاجعه را درک کنند یا از هنر فیلمبرداری لذت می‌برند؟

اما، چرا گردشگران می‌خواهند به چنین اعماق، به ۷٠ سال قبل بروند؟ مگر همین رهبران دولت‌های شما نبودند که به حمله هوایی آمریکا به افغانستان، و پس از آن، به عراق رأی دادند؟ قطعات آتش‌زای بمب‌ها بر سر کودکان فروافتادند و آنها را در برابر چشمان والدین خود زجرکش کردند. همه این‌ها را تلویزیون‌ها نشان داده‌اند. آیا سوگواری و اظهار همدردی در آن هنگام لازم نبود؟

… آه تو، مثل همه آرزومندان عکس گرفتن از دُرناها در متن گلزار!

همه در صف، منتظر نوبت خود هستند، سپس دو انگشت خود را به شیوه چرچیل بلند می‌کنند و برای عکاسی متوقف می‌شوند.

مجسمه‌ها توسط دخترکی بنام ساساکی ساداکو ساخته شد. شاگرد مدرسه دوازده ساله از کم‌خونی و سایر عواقب بمباران رنج می‌برد و در همه زندگی کوتاه خود تنها به پرندگان کاغذی امید بسته بود تا شاید زنده بماند. او باور داشت که اگر هزار دُرنای کاغذی بسازد، آرزویش برآورده خواهد شد. در سال ١۹۵۵ تعداد پرندگان کاغذی او از هزار عدد فراتر رفت، با این وجود، اما دخترک مرد. دُرنا‌ها را ابتدا در یادبود او همکلاسی‌هایش و سپس، کودکان همه جهان برپا ساختند. اکنون در پارک صلح هیروشیما گلزار عظیمی احداث شده، که حیرت همه گردشگران مجرب را برمی‌انگیزد.

البته که، حیف از دخترک ساداکو! و افسوس برای همه کودکانی که نام‌هایشان برای ما معلوم نیست. اما اجازه دهید! آیا کودکان بلگراد در زمان بمباران‌های آمریکا حیف نبودند؟ مگر شما با سکوت خود بمعنی «رضایت» از اقدام برادربزرگ آمریکایی به تلویزیون زُل نزده بودید؟ اینجا، یعنی، اندوه مجاز است- شما هم بخود به پیچید. اما همانوقت، شاید، تأئید کردید: «برای اینها، به این صرب‌ها، اینطور لازم است!…» آیا اکنون هیچ عقل سلیمی می‌تواند بطور گزینشی برای قربانی تأسف بخورد؟..

ــ لطفا، بگویید خرابه‌های بانک پس‌انداز کجاست؟

ــ ساختمان بانک پس‌انداز؟ این چیست؟

ــ چطور؟! شما در دفتر اطلاعات گردشگری نشسته‌اید و این را نمی‌دانید؟ شما، آیا اصلا زاده هیروشیما هستید؟

زن، از این اعتراض برآشفت، به جایی زنگ زد و اطلاعات کاملی داد: ساختمان مخروبه بانک پس‌انداز دیگر وجود ندارد. ــ  در جای آن برج مسکونی احداث شده است. آن، در روبروی بیمارستان صلیب سرخ واقع است. خوب، در مسیر راه هم بپرسید!

هیروشیمایی‌های عزیز، شما چقدر مهربان، چقدر خیرخواه و محتاط هستید! در گفتگو چقدر به لحن خودی صحبت می‌کنید! ارتباط با شما راحت است!

ــ لطفا، بگوئید چطور می‌توان به بیمارستان صلیب سرخ رفت؟

ــ چی- چی؟ صلیب سرخ؟ من، از زمانی که بازنشسته شده‌ام، هه- هه- هه- با تاکسی می‌روم…- زن خوش‌پوش می‌خندد و دستش را جلوی دهانش می‌گیرد.

ــ بهتر نیست با تاکسی به آنجا بروم؟

ــ نه، چرا… نیسکی به اینجا نزدیک است! شما تازه واردها می‌گویید «بیمارستان صلیب سرخ»، اما ما آنجا را «نیسکی» می‌نامیم. با من بیایید. آن کافه را می‌بینی؟ صاحب آن در مسئله هیروشیما واقعا پروفسور است- همه را می‌داند!

ــ … این آدم می‌خواهد به نیسکی برود. چطور می‌تواند راحت تر به آنجا برسد؟

ــ برای چه او می‌خواهد به نیسکی برود؟

ــ من نقشه را به او نشان می‌دهم!

ــ برای او نقشه تو لازم است. چطور می‌تواند راحت تر به آنجا برود؟

ــ یک قهوه خوب برای او بیاور!..

قهوه لازم نیست، او برای پرسیدن راه به اینجا آمد، نه برای نوشیدن قهوه.

صاحب کافه به دم در آمد.

ــ هی، بیا! آن ایستگاه را می‌بینی؟

ــ چه، با تراموا باید رفت؟

ــ شما تازه واردها می‌گویید: «تراموا». ما اما به آن «هیرودِن» می‌گوییم. با شماره چهار تا ایستگاه «نیسکی» می‌روی. در آنجا برو به آن طرف خیابان، جای بانک پس‌انداز سابق را پیدا می‌کنی.

… گردشگران در یک اتوبوس بزرگ جا نمی‌شوند. آنها به داخل تراموای مشهور هیروشیما پر شدند. به هر سو در سالن تراموا می‌نگری، آنجا ایسلندی، عرب، راهب تبتی می‌بینی… مردم محلی بسیار خوش‌مشرب هستند: در این شهر سوگواری و تقبیح بمباران مجاز است. مقامات شهری با این خلق و خوی گردشگران در خیابان‌ها تقریبا مشکل ندارند.

انسان چطور می‌تواند دهشت‌های جنگ را ببیند و کودکان دنباس امروزی را بخاطر نیاورد؟ خوب، بسیاری‌ها‌ اصلا با چنین نامی آشنا نیستند، اما کودکان سوریه، و همچنین، والدین آنها- ایا درد و رنج آنها همانند ۷٠ سال قبل در هیروشیما نیست؟ ایا هیچگونه حس همدردی جان‌های شما گردشگران را تکان نمی‌دهد؟!

پس از مدتی تکان- تکان خوردن می‌توان به آرامی خارج شد.

دلیل شهرت بانک پس‌انداز سابق چیست؟

شب پس از بمباران مردم سوخته، مصدوم از اطراف ساختمان‌های ویران شده به زیرزمین سنگی این بنای عظیم پناه بردند. در آنجا، در هوای خفه و نمناک، آنها به انتظار شب نشستند. و ناگهان درد زایمان زنی شروع شد. زن دیگری که ماما نام گرفت، بمحض شنیدن ناله او خود را به وی رساند، و، زائو را دلداری داد و گفت: «اوماسیمن کا-نا» (احتمالا، کلمه منسوخ شده قدیمی، غیر رایج در محیط پززشکی، نه در هیروشیما. می‌توان «آرام باش، آرام باش عزیز» یا «بزای، بزای عزیز» معنی کرد)، نوزاد را گرفت.

شاعر کوریهارا ساداکو در توصیف سمبلیک این رویداد شعری سرود، که نام او را جاودانه ساخت و مشکلات زیادی در طول زندگی برای وی ایجاد کرد. کل ژاپن اگر نه همه ابیات این شعر، حداقل، «اوماسیمن کا-نا» را می‌داند. با این حال، خانواده دخترک نوزاد از دیدار با شاعری که آنها را تجلیل نمود، قاطعانه امتناع کرد. مسئله این است، که شاعر در این شعر برای توصیف عمق فاجعه، خیرخواه این خانواده، یعنی همان قابله زخمی و خون‌آلود را مقتول توصیف نموده است. اما در واقعیت امر، این زن شایسته هنوز مدت طولانی زنده بود. کوریهارا نامه نوشت، توضیح داد، عذرخواهی کرد- همه بیهوده. مردم نمی‌خواستند با او ملاقات کنند. فقط هنگام تشییع جنازه این شاعر در سال ۲٠٠۵ همان دخترک، حالا پیر زن، برای وداع با وی آمد.

ویرانه‌های بانک پس‌انداز دیگر وجود ندارد. در جای آن برج مسکونی ساخته‌اند، امیدوارم، برای زندگی راحت باشد. در کنار آن لوحه یادبود نصب کرده‌اند.

کار دیگری اینجا ندارم. وقت رفتن است.

خُب پس، الوداع، هیروشیمای عزیز و مهمانواز! با آرزوی بهترین‌ها برایتان اهالی مهربان و دوست‌داشتنی شهر! با شما نیز گردشگران همیشه عجول، مشتاقان عکس گرفتن از چهره مکدر خود در متن آثار باقیمانده از فاجعه بشری، الوداع! بسیار امیدوارم، که در سفرهای آینده، هنگام یادآوری دردها و رنج‌های انسان‌ها، در جان شما حسی غیر از عکس گرفتن‌ها، غیر از آه کشیدن‌های عرفی بیدار شود. بسیار امیدوارم…

***

ژاپن نماد تمام‌قد یک قربانی که عاشق جلاد خود‌ شد

در اواخر جنگ جهانی دوم که پس از تسلیم آلمان فاشیستی در اروپا عملا پایان یافته بود و شکست قطعی ژاپن نیز محرز شده بود، در روزهای ششم و نهم ماه اوت آمریکا دو شهر هیروشیما و ناکازاکی ژاپن را با بمب‌های اتمی مورد حمله قرار داد. به این ترتیب، آمپریالیسم ضدانسانی آمریکا نخستین کشوری بود و تا کنون نیز هست که از بمب‌ اتمی برعلیه بشر استفاده نموده و ژاپن نیز اولین و آخرین قربانی بمباران اتمی در تاریخ می‌باشد. با این وجود، بر کمتر کسی ناروشن است که، امپریالیسم ژاپن پس از شکست و تسلیم به یکی از نزدیکترین متحدان یا در واقعیت امر، سرسپرده‌ترین مستعمرات امپراطوری تروریستی- صهیونیستی آمریکا بدل گردید. بنا بر این، این مدعا که ژاپن نماد کامل و تمام‌قد یک قربانی است که تسلیم و عاشق جلاد خود می‌شود، قطعا بی‌جا نیست.

امروز در حالیکه عواقب این جنایت هولناک آمریکا هنوز در ژاپن قربانی‌ می‌گیرد، بسیار سعی‌ها می‌شود تا این فاجعه دهشتناک تمام تاریخ بفراموشی سپرده شود. با این حال، امپراطوری ژاپن نیز در عمل و با وضوح تمام نشان داد که در قاموس سرمایه، هیچ چیز، جز حفظ قدرت، یغماگری و سودهای بادآورده مقدس نیست. نه خاک، نه میهن، نه انسان!

البته، در اینجا، تأکید مجدد بر مدعای «امپراطوری تروریستی- صهیونیستی آمریکا» شاید از نگاه برخی‌ها، بویژه دوستان امپراطوری، عجیب به نظر برسد. اما باید توجه داشت که اولا- خود جنگ دهشتناک‌ترین تروریسم است و رژیم آمریکا نیز از زمان پیدایش تا امروز حتی یک روز از تاریخ موجودیت نحس خود را بدون جنگ، وحشت‌آفرینی، تهدید دیگران و خونریزی به شب نرسانده است. دوم- رژیم آمریکا یک رژیم غیرمذهبی نیست. حاکمیت امپریالیستی آن عمیقا به دین صهیونیسم اعتقاد دارد و سیاست‌های خود را بر اساس همین آئین‌ منحوس (تروریسم) تنظیم می‌کند.

ا. م. شیری

 




فلسفه کانت میان چپ ها و لیبرال ها.
کانت، آسیابان و کیمیاگر فلسفه متافیزیک

 

آرام بختیاری

کانت، آسیابان و کیمیاگر فلسفه متافیزیک.

Billedresultat for kant

نوآوری های کانت، فیلسوف آلمانی در قرن 18 میلادی، در زمینه های روشنگرِی، متافیزیک، استتیک، صلح، اخلا ق،حقوق بشر، دیالکتیک، شناخت و غیره، حتی امروزه هم فراموش نشده اند. او یکی از مهم ترین و موثرترین فیلسوفان بورژوازی در عصر جدید است که با دقت و تیزبینی خاص به طرح پرسش ها و مشکلات فلسفه این طبقه و در مخالفت با فئودالیسم و روحانیون مسیحی زمان خود پرداخت.

کانت در بیان و زبان طرح موضوعات، دارای دقت فوق العاده ایست. او نخستین متفکر فلسفه کلاسیک آلمان و یکی از مهمترین نمایندگان جنبش روشنگری بود. لنین می گفت او کوشید ایده آلیسم را با ماتریالیسم آشتی دهد، گرچه اخلاق هومانیستی اش صوری است ولی منافع جمعی را در نظر می گیرد. آثار کانت حاوی امید و خوشبینی به ترقی و پیشرفت انسانی است. فلسفه طبیعی و کائنات شناسی او ماتریالیستی دیالکتیکی است و می گفت حفظ صلح وظیفه تمام بشریت است و سعادت فقط در نظام فدرالی جمهوری و اخلاقگرا میسر است و آزادی اراده فردی باید اساس رفتار و عمل اخلاقی انسان باشد.

کانت کوشید تئوری شناخت زمان خود را بر اساس ریاضیات نوزایی کند. دیالکتیک اش روی فلسفه هگل، فیشته، و شلینگ اثر مهمی گذاشت. نظرات کانت بعدها اساس فلسفه استه تیک گردید. او می گفت با کمک عقل باید مدام علیه دگم ها و نظرات و عقاید حاکم مبارزه نمود و در باره آنان تجدید نظر کرد. نقد وانتقاد بخش مهمی از فلسفه کانت است. وی می گفت حتی مقوله شناخت هم باید امتحان، آزمایش و کنترل نقد را از سر بگذراند.

کانت پایه گذار فلسفه “ترانسندنس” یا متعالی است و آن را “متافیزیکِ متافیزیک” می دانست و می گفت شناختی که بر اساس تجربیات حسی نباشد غیرممکن است. او در تئوری شناخت خالق نظریه تحول فکری کپرنیکی بود و می گفت ذات اشیاء را نمی شود شناخت بلکه هرکس شناخت شخصی از اجسام میتواند داشته باشد. گروهی او را منکر دگماتیسم و شکاکی می دانند. کانت بر این باور بود که میان عقل نظری و عقل عملی انسان اختلاف وجود دارد. او می گفت بینش های بدون مفاهیم، کور و نابینا- و مفاهیم بدون بینش، پوچ هستند و عقل تا حدودی ورای فهم قرار دارد و خالق توانایی شناختمند بالاتری است. در نظر کانت سه مفهوم عقلی عبارتند از آزادی، ابدیت، و خالق، که هدایت کننده و نظام دهنده عقل نظری فهم و تضمین کننده توانایی آن هستند.

کانت سال ها در دانشگاه شهر” کونیگزبرگ” در شرق دولت پروس، استاد درس “منطق و متافیزیک” بود و عنوان پایان نامه دانشگاهی اش “اصول شناخت متافیزیک” و عنوان یکی از آثار سال های جوانی اش” روشنگری چیست؟”، بود. او می گفت مهترین اصل رفتار و عمل باید احترام به انسان های دیگر باشد. وی در چهارچوب عقل عملی، به دین، دلایل اخلاقی داد و به رد دلایل کلاسیک وجود خدا در مسیحیت پرداخت. او ولی خدا را ضامن رعایت اخلاقیات میدانست و می گفت مسئولیت صلح باید متکی به قوانین اخلاقی بشر باشد.و آزادی انسان نیاز به آزادی اعمال اراده و ازادی قوانین اخلاقی دارد.

کانت می گفت” قانون علیت” فقط در شناخت عملی وجود دارد و در شناخت نظری قابل انتقاد و بحث نیست. واقعیات اشیاء جدا از انسان شناختمند وجود دارد. یکی از اصول فلسفه کانت فرق بین ظاهر و ماهیت اشیاء است و انسان فقط می تواند ظاهر یک شئی را بشناسد و نه ماهیت و ذات آنرا. کانت می گفت حتی باید علم و دانش مورد نقد و انتقاد قرار گیرند. او ضد شکاکی هیوم و ضد راسیونالیسم ساده گرایانه ولف بود.

از جمله دیگر آثار کانت- تاریخ عمومی طبیعت و آسمان شناسی، نقد خرد مطلق، نقد عقل عملی، نقد نیروی قضاوت، و متافیزیک اخلاقیات، هستند. نظرات کانت تاثیر مهمی روی استه تیک فلسفی مکاتب- هرمنوتیک، فرانکفورت، آنالیزی، اگزیستنسیالیست، فنومنولوگی، نئوکانتیسم، تاریخ گرایی، و ایده آلیسم آلمانی، گذاشت. کانت می گفت ریشه فلسفه باید در درون متفکر و به نفع بشریت باشد و نه در عقل دیگران و برای ارضاء کنجکاوی آنان.

در نظر کانت متافیزیک شناختی است که ورای مفاهیم تحربیات مادی باشد. فلسفه متعالی یا “ترانسندنس” او، متافیزیک متافیزیک است. مندلسن می گفت، کانت آهنگر و آسیابان مقوله متافیزیک بود و زمان و مکان را هم شکل هایی از جهانبینی انسان می دانست. خدا، انسان، جهان، و آزادی از طرف کانت بصورت مفاهیم عقلی خالص معنی شده اند.

فلسفه انتقادی کانت، نیرو و قدرت عقل انسان را به نمایش می گذارد. او مدافع سرسخت ایده های انقلاب فرانسه و از آغازگران بحث متافیزیک بود و آنرا به متافیزیک عملی، متافیزیک نظری، و متافیزیک علمی تقسیم می کرد. مورخین چپ اشاره میکنند کانت غیر از شهرتش به “منتقد شناخت”، در بحث استه تیک، متفکری اخلاقگرا است. در نظر او هر پدیده زیبا و تا مرحله عالی، بخاطر کامل بودن اخلاقی آن است. فلسفه اخلاق کانت بر اساس فلسفه اخلاق افلاتون، ارسطو، و رواقیون بود. در تاریخ فلسفه غرب، سقراط را پایه گذار آگاهی فلسفی اخلاقی می دانند. شباهت سیستم فلسفی کانت با سیستم فلسفی شلینگ و هگل براساس وحدت انسان با طبیعت و نقد مقوله شناخت است. او اخلاق را به اخلاق عملی و اخلاق نظری خالص تقسیم می کرد.

کانت می گفت قضاوت استه تیک باید آزاد از حقایق علمی، ارزش های اخلاقی، ارضاء احساسی، و عرفان معانی باشد. نیروی قضاوت میان- فهم و عقل، هنر اجسام و معیارهای استه تیک، میان طبیعت و آزادی، است. در فلسفه استه تیک از دو مفهوم استفاده می شود- مفهوم زیبایی، و مفهوم عالی. قضاوت سلیقه ای قضاوت شناختمند و منطقی نیست بلکه فقط شخصی است. تشخیص و جدایی زیبایی، بیش از همه و فارغ از احساسات، تنها وظیفه استه تیک است. در توجه به پدیده ها غیر از مفهوم زیبایی گاهی مفهوم عالی به آن اضافه می شود و موجب بحث” استه تیک ” می گردد که اساس فلسفی دارد. علاقه انسان به کیفیت و احساسات عالی بدلیل بیداری آگاهی در انسان است. با این وجود فلسفه استتیک و زیباشناسی کانت ذهنی، شخصی و ایده آلیستی است و ارزش آن در برقرار نمودن رابطه تنگاتنگ میان استتیک و اخلاق است.

کانت می گفت توانایی شناخت متکی به فهم، عقل، و نیروی قضاوت است. هر توانایی در شناخت دارای اصول قانون مداری، هدف مندی، فایده مندی، و استفاده از آنان در طبیعت، هنر، و آزادی است. شوق و اشتیاق و احساسات بخش ضروری شخصیت و عالم انسانی هستند. فلسفه کانت غیر از ادامه متافیزیک” ولف” ، بحث و جدلی بود با پیشینیانش مانند لاک، هیوم، و لایبنیتس. از این طریق او به تئوزی شهروندی و ارزش انسانی رسید. کانت در اصل خالق تئوری شناخت شکاکی آگنویستی است، چون شناخت جهان برای انسان تا حدی ممکن است که توانایی محدود دانش وی به او اجازه می دهد. سه جنبه شناخت فلسفه کانت ماندنی شد- اساس علوم تجربی آن، جنبه دیالکتیکی آن، و ایده های مترقی آینده نگری آن. نظرات دیالکتیکی کانت در علوم طبیعی را می توان در علوم انسانی و اجتماعی نیز توسعه داد. او مدافع خوشبینی هومانیستی بود. آن دیالکتیکی که کانت در مورد طبیعت به کار می برد می توان در جوامع انسانی نیز بکار برد؛ از جمله آنتاگونیسم و پروسه تز، آنتی تز، و سنتز. کانت می گفت تضاد، پدیده ضروری عقل و شناخت است. در تاریخ فلسفه غرب، کانت یکی از نخستین متفکرانی است که در چهارچوب دیالکتیک این موضوع را طرح نمود.

افکار کانت غالبا میان دو قطب- ضرورت آزادی و جبر طبیعی، در نوسان هستند. فلسفه او بخش مهمی از تاریخ دیالکتیک و اوج هومانیسم کلاسیک بورژوایی در آلمان بود. مورخین چپ می نویسند، وی یکی از جاده صاف کن های عبور از متد غیردیالکتیکی متافیزیکی و خالق دیالکتیک ایده آلیستی در چهارچوب فلسفه بورژوایی در آلمان بود. کانت روی تئوری شناخت ذهنی ایده آلیستی و آگنویستی تاثیر مهمی گذاشت. فلسفه امپریالیستی پایان بورژوایی نئوکانتی ها؛ از امپیرکریتیسم تا نئوپوزیویتیسم، عناصری از تئوری شناخت ذهنی ایده آلیستی شکاکانه کانت را به امانت گرفت و رونق داد.

کانت واقعیت عینی را بشکل دوئالیستی به دو بخش تقسیم نمود و پاسخی متضاد و سازشکارانه به پرسش های مهم فلسفه بورژوایی پیش از مارکسیسم داد. لنین می گفت او جریانات مختلف و متضاد فلسفه بورژوایی را تبدیل به یک سیستم نمود. کانت زیر تاثیر نظرات روسو و روشنگری فرانسه مدافع آزادی های بورژوایی زمان خود در مقابل ارتجاع روحانیت مسیحی و نظام فئودالی دولت پرویس گردید. او می گفت متعالی ترین کالا و ارزش سیاسی در جوامع انسانی، کوشش برای حفظ” صلح ابد” است. بعدها مورخین چپ نوشتند، طبقه انقلابی کارگر می کوشد با عملی نمودن نظام سوسیالیستی و کمونیستی به ایده های انسانی، دمکراتیک، و صلح آمیز کانت جامه عمل بپوشاند. تئوری” سازماندهی خودکار” کانت هم بعدها در قرن بیست در حوزه های زیست شناسی، جامعه شناسی، و فیزیک مورد توجه و استفاده قرار گرفت. در دوره استعمار و کلنیالیسم غرب در جهان سوم، حقوق شهروندی جهان وطنی و گلوبال کانت، مانعی در راه توسعه بیشتر سیاست چپاول و غارت انسانها و طبیعت شد.

***

Immanuel Kant 1724- 1805

 

 

 




مذاکره بدون پیش‌شرط از سوی ترامپ، و واکنش نرم مقام‌های ایرانی

 

این روزها همان طور، که نقل های مختلف نامه ی مردم از سران و شخصیت های مهم نظام ولایی ایران نشان می دهد، به‌ نظر  می آید نظام مستبد و غیرمردمی ایران بدش نمی آید برای حفظ کیان و قدرت خود بار دیگر به مذاکره، اما این بار با خود دشمن اصلی تمام مردم زحمتکش ایران و جهان، مذاکره با ایالات متحده، تن دهد. هدف از این مذاکره احتمالی، همچون معامله پیشین جمهوری اسلامی با امریکا و سه کشور دیگر اروپایی و چین و روسیه تحت نام “برجام”، چیزی جز کسب درآمد از طریق فروش نفت و مواد خام دیگر نیست تا بتواند به ویژه با گران شدن دلار و دیگر ارزهای خارجی دیگر دست به کسب درامد بالایی بزند. باید یادآور شد که ما مخالف مذاکره با هیچ قدرتی از جمله آمریکا نیستم، بلکه می خواهیم به هدف رژیم از این مذاکره و چرایی تن دادن آن به مذاکره در شرایط نابرابر پی ببریم.

 

همان‌طور که در یکی از شرط های موجود در فکت شیت صندوق بین المللی پول آمده است، همه دولت ها، به ویژه آن هایی که از این صندوق وام دریافت کرده یا قصد دریافت چنین وامی دارند، باید سخت تلاش کنند تا ارزش پول ملی شان را تا سر حد امکان پایین بیاورند، تا بتوانند با فروش محصولات خود از طریق صادرات، به درآمد بیش تری دست یابند. با اجرای این دستور صندوق بین المللی پول که یک نهاد بسیار مهم و مدافع سیستم سرمایه داری جهان است، طرح این گمان را مجاز می دارد گفته شود که ۱) تصمیم اخیر دولت ایران با تغییر رییس بانک مرکزی کاملا آگاهانه بود تا بتواند با تصمیم “شجاعانه” ای که البته مورد تایید هم صندوق بیالمللی پول و هم تمام بازاریان و دلالان بزرگ ایران است، دست به برپایی بازار ثانویه دلار بزند تا ارزش پول ملی را تا سر حد امکان پایین بیاورد و نرخ دلار را در این بازار تا نزدیک به نه هزاز تومان اعلام کند. این امر تنها به هدف کسب درامد بیش تر ریالی برای تامین نیازهای داخلی بوده است تا بتواند جلوی اعتراضات احتمالی کارگران و کارمندان خود را با پرداخت های به موقع بگیرد. همان طور که رسول خضری، عضو کمیسیون اجتماعی مجلس برملا ساخت «دولت بالای ۲۰۰ هزار میلیلرد تومان از جیب مردم در آمدزایی کرد» (خبر آن در توده ای انتشار یافت). ۲) با بالا بردن ارزش دلار و پایین کشاندن ارزش پول ایران، حال هم دولت و هم حاکمیت به یک چیز نیازمند هستند: فروش نفت و کسب درامد ریالی هر چه بیش تر دولت و صادرکنندگان مواد پتروشیمی که غالبا شرکت ها و ابرشرکت های خصوصی ایران هستند. برای فروش نفت و دیگر فراورده های دیگر  هم دولت و هم دیگر نهادهای اقتصادی “رفاقتی” و رانتی منصوب ولی فقیه یا دست بوسان او تنها به مذاکره نیاز دارند تا در دور دوم تحریم که از آبان امسال شروع می شود، بتوانند خود را نجات دهند، نه ایران و ایرانیان را.

 

هم دولت و هم حاکمیت که وابستگی تام به اقتصاد انگلی نفتی، مالی و تجاری دارند، و هرگز به اقتصاد تولید- محور و به ویژه به ارتقای سطح زندگی مردم و خروج آن ها از زیر «فقر مطلق» نمی اندیشند که به گفته ی خضری به ۵۰ درصد ارتقا یافته است. رژیم با مذاکره ی دیگر از موضع ضعف دیگر تنها به فکر تامین منافع اقتصادی و حفظ قدرت سیاسی طبقه های حاکم است، نه به فکر نیازمندی های زحمتکشان یدی و فکری ایران.

 

با این همه، به نظر نمی آید که دولت و حاکمیت بتواند با حفظ و کسب درآمد خود از طریق فروش نفت و فراورده های نفتی اعتراضات به حق مردم را پایان یافته تلقی کند. گرچه دولت می تواند با ادامه ی فروش نفت به درآمدی کلان دست یابد، ولی نمی تواند جلوی گرانی هر چه بیش تر اقلام مختلف را از ضروری و غیرضروری بگیرد. به ویژه اقلامی که از طریق واردات وارد بازار ایران می شوند. تنها یک راه وجود دارد و آن این که دولت بتواند حقوق و درآمد خانواده های ایرانی را دقیقا بر مبنای افزایش نرخ تورم، افزایش دهد، وگرنه هیچ فرد و خانواده از زحمتکشان کم درآمد ایرانی از امروز به بعد نمی تواند با درآمد سابق خود، که الان ارزش وافعی همان درآمد از نصف هم کمتر شده است، زنده بماند چه رسد بخواهد زندگی کند. نشانه ی این وضع اسفبار سقوط بسیاری از خانواده های زیر خط فقر به زیر فقر مطلق است که شاره شد.

پس می توان گفت بحران های فزاینده ی اجتماعی و افتصادی ایران هرگز فروکش نخواهد کرد تا زمانی که سیاستگذاری های سیاسی، به ویژه اقتصادی و همچنین سیاستگذاری های خارجی آن به شکلی بنیادین تغییر کند. این نظام به دلیل ذات درونی اش نمی تواند دست به چنین تغییراتی بزند، چرا که با این تغییرات به دست خود به حیات چهل ساله خود پایان خواهد داد. بنابراین یک راه در پیش دارد: دست به تقیه ای دیگر، یا همان نوشیدن جام زهر دیگر یا نرمش قهرمانانه ی دیگر بزند که به احتمال بسیار بالا خواهد زد. ولی این تقیه ها تنها کمی به عمرش اضافه می کند. به همین دلیل می بینیم که فاصله تقیه ی اخیر (نرمش فهرمانانه) با تقیه یا نرمش دیگر از نظر زمانی بسیار کم شده است. بازنده ی اصلی در مهندسی اجتماعی تقیه، مردم میهن ما و حق حاکمیت ملی ایران است، زیرا با تشدید فزاینده ی وابستگی عمیق تر کشور به اقتصاد امپریالیستی همراه است

این نظام مرتجع دینی، که یک سیستم نظامی و اقتصادی عظیم از ان دفاع می کند، استحاله پذیر نیست. باید هر چه سریع تر جبهه متحد ضددیکتاتوری را تشکیل داد و با اتخاذ تاکتیک های هوشمندانه ی انقلابی از طریق تجهیز توده ها و اعتراضات و اعتصابات سراسری رژیم مستبد را به زیر کشاند. و این نشدنی است مگر بتوان شرایط ذهنی ضروری را به کمک جبهه واحد مردمی با ارایه ی برنامه برای نوسازی و توسعه ی ترقی خواهانه جامعه و ارتقای عدالت اجتماعی تحقق بخشید.

***

 

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۷، ۱۵ مرداد ماه ۱۳۹۷

“بررسی مجموع اظهارنظرهای تا کنونی مقام‌های رسمی و غیررسمی در جمهوری‌اسلامی نشان می‌دهد که اصل مذاکره دوباره با آمریکا رد نشده است و حتی مخالفت‌های تند در مورد مذاکره، دربردارندهٔ  نکته‌هایی‌اند که تمایل به مذاکره را رد نمی‌کنند. چنانچه این گمانه‌زنی‌ها و پیغام و پسغام‌ها سرآخر به دُور جدیدی از مذاکرات بینجامد، آن چیزی که در این میان محرز است آن است که رژیم ولایت فقیه در مذاکره موقعیتی ضعیف‌تر خواهد داشت. حکومت‌های ضد مردمی در محاسباتشان به‌منظور مذاکره، حفظ منافع خود را در اولویت قرار می‌دهند. نیروهای مترقی به‌طور اصولی هر مذاکره‌ای که در نهایت به بهبود وضعیت مردم کمک کند را به‌نفع منافع ملی قلمداد می‌کنند.”

هفته گذشته، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، در اظهاراتی که تعجب بسیاری را نیز به‌همراه داشت اعلام کرد حاضر به مذاکره با مقام‌های حکومت اسلامی بدون هیچ پیش‌شرطی است. به‌دنبال این اظهارات، واکنش‌ها در داخل هم تقریباً وسیع بود. روزنامه آرمان، ۱۱ مردادماه، در این رابطه به راهکار رفراندوم اشاره کرد و نوشت: “با پیشنهاد دونالد ترامپ برای مذاکره بدون پیش‌شرط با ایران بار دیگر برگزاری رفراندوم به موضوع پررنگی در محافل مختلف اعم از سیاسی و غیرسیاسی تبدیل شد. اصل ۵۹ قانون اساسی تصریح می‌کند ٬در مسائل بسیار مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ممکن است اعمال قوه مقننه از راه همه‌پرسی و مراجعه مستقیم به آراء مردم صورت گیرد و درخواست مراجعه به آراء عمومی باید به تصویب دو سوم مجموع نمایندگان مجلس برسد٬.” روزنامه آفتاب یزد، در همان تاریخ، اظهارات محمدعلی عزیز جعفری، فرمانده کل سپاه را نقل کرده که خطاب به مقام‌های آمریکا می‌گوید: “شما این آرزو را به گور خواهید برد که مقامات جمهوری‌اسلامی ایران از شما درخواست ملاقات کنند یا اجازه ملاقات با شما را از ملت‌شان دریافت نمایند. هرگز چنین روزی را نخواهید دید.” لازم به یادآوری است که علی خامنه‌ای در زمانی که اوباما تقاضای مذاکره با ایران را کرد با این توصیف که این دست چدنی در دستکش مخملین است، آن تقاضا را رد کرد، اما بعداً، پنهانی، مذاکراتی را با آمریکا آغاز کرد که به توافق برجام انجامید. روزنامه ابتکار، ۱۱ مردادماه، نوشت: “هرچند برخی اشخاص مانند حشمت‌الله فلاحت‌پیشه، رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس، اعلام کردند که مذاکره با آمریکا نباید تابو تلقی شود، اما عمده نظرات در خصوص عدم امکان مذاکره با دولت فعلی آمریکا بود.” علی خرم، دیپلمات پیشین، در گفت‌وگو با روزنامهٔ قانون، با اشاره به اینکه “آمریکا با قدرت دلار قادر است وقتی اسم تحریم را در کشوری بیاورد، آن کشور را مستأصل کند”، در ادامه گفت: “ایران نباید هیچ پیش‌شرطی در این مذاکره بگذارد. البته برای هر دو طرف نباید پیش‌شرطی گذاشته شود. باید هر دو طرف مذاکره را آغاز کنند و طلسمی که اکنون بین دو کشور است، بشکنند.”  روزنامهٔ آرمان، ۱۰ مردادماه، نوشت: “حمید ابوطالبی، مشاور سیاسی رئیس‌جمهور در حساب توئیتر خود نوشت: احترام به ملت بزرگ ایران، کاهش خصومت‌ها و بازگشت آمریکا به برجام، هموار کننده مسیر سنگلاخ کنونی است؛ گفت‌وگوی تلفنی روسای جمهور دو کشور در سازمان ملل در سال ۱۳۹۲، بر این باور استوار بود که می‌توان با التزام به ابزار گفت‌وگو در مسیر اعتمادسازی گام برداشت.” روزنامهٔ ابتکار نیز آورد: “علی‌اکبر ناطق نوری روز گذشته در حاشیه بازدید از خبرگزاری ایرنا گفته بود که نباید ابتدا به ساکن پیشنهاد مذاکره رئیس ایالات‌متحده آمریکا را رد کرد و لازم است این موضوع با تأمل و در شورای‌عالی امنیت ملی موردبحث قرار گیرد.” علی مطهری در حاشیه جلسه علنی دیروز مجلس به خبرنگاران گفت: “اگر آمریکا از برجام خارج نمی‌شد مذاکرات اشکال نداشت. هرچند که بهتر بود در زمان اوباما مذاکرات با آمریکا صورت گرفته و بسیاری از مشکلات را در زمان دولت او حل می‌کردیم.” روزنامه اعتماد نوشت: “سکوت دولتمردان و سیاست‌ورزان طی ساعات بعد از اظهارات ترامپ، نشان داد که تصمیم‌گیرندگان سیاسی در کشورمان درحال تأمل روی راه‌های پیش‌روی خود هستند.” بهرام قاسمی، سخنگوی وزارت امور خارجه، در واکنش به سخنان جدید ترامپ گفت: “باید ببینیم آیا رئیس‌جمهوری آمریکا بعد از سرخوردگی از لفاظی‌های بی‌حاصل با تغییر ادبیات خود تصمیم گرفته است دست از زبان تهدید علیه مردم ایران بردارد یا خیر.” روزنامه ایران، ۱۰ مردادماه، در اشاره به شایعات موجود، نوشت: “سابقه میانجیگری عمان بین ایران و آمریکا درست در شرایطی که رئیس‌جمهوری آمریکا مدعی تمایلش به ملاقات و گفت‌وگوی بدون پیش‌شرط با رهبران ایران شده است، گمانه‌زنی پیرامون تکرار آن میانجیگری‌ها را تقویت کرد. گمانه‌هایی که از چند روز قبل و در جریان سفر وزیر خارجه عمان به واشنگتن مطرح شده بود.” روزنامه قانون، ۱۰ مردادماه، در همین ارتباط، نوشت: “بسیاری از کارشناسان پای‌شان را در یک کفش کرده‌اند که ایران و آمریکا به‌صورت مخفیانه درحال مذاکره با هم هستند و البته در این میان، وساطت عمان را نیز به‌عنوان آدرس اصلی مطرح می‌کنند. نکته اما اینجاست که مذاکرات مخفیانه در همه‌جای دنیا مرسوم است و بی‌شک حرکتی نامعقول و نامتعارف محسوب نمی‌شود.” روزنامه بهار، ۹ مردادماه، به‌نقل از علی بیگدلی، استاد روابط بین‌الملل، نوشت: “متأسفانه ما طی ۴۰ ســال گذشــته از موقعیت‌های خوبی که برایمان پیش آمد به‌درستی استفاده نکردیم و حالا عدم پذیرش پیشنهاد دونالد ترامپ مبنی بر مذاکره بدون پیش‌شرط، یکی از همان اشتباهاتی است که اگر انجامش دهیم، یک فرصت بسیار خوب را دوباره از دست خواهیم داد.”

بررسی مجموع اظهارنظرهای تا کنونی مقام‌های رسمی و غیررسمی در جمهوری‌اسلامی نشان می‌دهد که اصل مذاکره دوباره با آمریکا رد نشده است و حتی مخالفت‌های تند در مورد مذاکره، دربردارندهٔ  نکته‌هایی‌اند که تمایل به مذاکره را رد نمی‌کنند. چنانچه این گمانه‌زنی‌ها و پیغام و پسغام‌ها سرآخر به دُور جدیدی از مذاکرات بینجامد، آن چیزی که در این میان محرز است آن است که رژیم ولایت فقیه در مذاکره موقعیتی ضعیف‌تر خواهد داشت. حکومت‌های ضد مردمی در محاسباتشان به‌منظور مذاکره، حفظ منافع خود را در اولویت قرار می‌دهند. نیروهای مترقی به‌طور اصولی هر مذاکره‌ای که در نهایت به بهبود وضعیت مردم کمک کند را به‌نفع منافع ملی قلمداد می‌کنند.

 

 




ماموریت محکوم به شکست خاتمی برای انحراف مطالبات و اعتراضات دموکراتیک ، عدالتخواهانه و ساختارشکنانه توده های مردم

2018-08-08

نویدنو 17/05/1397

آقای خاتمی باید به این سوال که آیا میلیونها ایرانی مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه و خواهان آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی و سکولاریسم و نمایندگان سیاسی آنها نیز برابر نظر او سهمی از این رسانه ملی خواهند داشت پاسخ دهد ؟ آیا آقای خاتمی می تواند با نام بردن مشخص از نمایندگان اجتماعی و سیاسی نیروهای مترقی و ملی و دموکراتیک و عدالتخواه بر سهم آنان از این رسانه ملی تاکید کند یا ترجیح می دهد به این کلی گویی ها برای انحراف افکار عمومی بسنده کند؟

ماموریت محکوم به شکست خاتمی برای انحراف مطالبات و اعتراضات دموکراتیک ، عدالتخواهانه و ساختارشکنانه توده های مردم

معنای واقعی آنچه که سید محمد خاتمی رهبر اصلاحات در قالب 15 راهکار برای عبور از شرایط فعلی مطرح کرده است، چیست؟

توجه بر مفاهیم بندهای پانزده گانه بیانیه آقای خاتمی نه تنها می تواند به این پرسش پاسخ دهد بلکه می تواند چرایی فعال شدن این رئیس جمهور ممنوع التصویر اسبق را که در ماه های نه چندان دور گذشته حتی مجاز به شرکت در مراسم ختم نبود، تا اندازه ای نیز روشن کند .

بند اول راهکار آقای خاتمی از ایجاد و تقویت همبستگی ملی سخن می گوید. جامعه ما بی هیچ تردیدی در شرایط تهدید و احتمال تهاجم امپریالیستی ، به همبستگی ملی نیاز دارد. اما هر شعاری در مورد همبستگی ملی باید بر زمینه ای مادی و اجتماعی تحقق یابد. تصویر اجتماعی جاری جامعه ما از میلیونها نفر از مردم زیر خط فقری حکایت می کند که قدرت خرید آنها در اثر تخریب زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی کشور در نتیجه اجرای سیاست ها و برنامه های نئولیبرالی تعدیل اقتصادی در طی سه دهه گذشته- که 8 سال از آن نیز در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی بود-، پیوسته و باشتابی فزاینده رو به کاهش بوده است، نرخ بیکاری بر خلاف ادعای دروغین آمارهای رسمی کشور ، به گفته اقتصاددانان مستقل در حدود 35 تا 40 درصد است . فاصله طبقاتی ، رانت و فساد در کشور بیداد می کند. طی چهل سال و به ویژه در دهه اخیر بر خورد با هر گونه اعتراض سیاسی ، اجتماعی ، صنفی و مطالبات اجتماعی از جمله اعتراضات کارگران برای مطالبه ماهها حقوق عقب افتاده ، اعتراضات معلمان ،پرستاران ، روستائیان، مدافعان محیط زیست ، مطالبات دموکراتیک و برابری طلبانه زنان از جمله مخالفت با حجاب اجباری ، اعتراضات اقلیت های ملی و مذهبی، اعتراض وکلای ترقی خواه و…دیکتاتور مابانه وبا سرکوب دائمی همراه بوده است . و در عوض در همین شرایط با اقلیت ممتازی برخوردار از ثروت و قدرت در همین جامعه رو در روئیم که اخبار سوء استفاده های مالی و ارقام فساد نجومی آنها به امری عادی تبدیل شده است. برای این دو گروه اجتماعی همبستگی ملی نمی تواند معنی یکسانی داشته باشد. گروه نخست یعنی مردم تحت ستم و بی عدالتی و دیکتاتوری، همبستگی ملی را برای تغییر وضع موجود و ایجاد حاکمیتی دموکراتیک و مدافع عدالت اجتماعی می خواهند، اما دسته دوم یعنی برخورداران از امتیازات مالی – سیاسی و شرکای قدرت ، برای حفظ و تداوم وضعیت ممتاز خود به همبستگی نیاز دارند. آن ها دارای منافع اجتماعی متضادی هستند و بر همین اساس همبستگی ملی از نظر مردم و نیروهای مدافع دموکراسی ، آزادی و عدالت اجتماعی نمی تواند با همبستگی مورد نظر دیکتاتورها ، برخوردارن از قدرت و امکانات رانت و فساد و …. یکی باشد. منظور آقای خاتمی از همبستگی ملی نشانی از همبستگی مردم علیه دیکتاتوری و حکومت فساد ندارد . از این رو منظور ایشان از همبستگی باید همبستگی جناح های حکومتی در برابر تهدیدهای ناشی از اعتراضات اجتماعی مردم و زحمتکشانی باشد که به خاک سیاه نشسته اند. هرگونه تلاشی برای ایجاد توهم در ارتباط با همبستگی مردم جان به لب رسیده با جناح های حاکمیتی که دیکتاتوری و جهت گیری اقتصادی نئولیبرالی و ضد مردمی آن از مهم ترین دلایل این وضعیت وخیم زندگی و معیشت مردم است، تلاشی آگاهانه برای انحراف مبارزات دموکراتیک و عدالتخواهانه مردم و ارتجاعی است.

اعتراضات اجتماعی روبه گسترش مردم با ماهیت دموکراتیک ، آزادی خواهانه ، عدالتخواهانه و سکولار ، دقیقاً جهت گیری ساختار شکنانه دارد. حاکمیت با بحران گسترده مشروعیت مواجه است. داده های فراوانی این حقیقت را به هر شاهد بی غرض و واقع بینی نشان می دهند. همه ی شاخص های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور و منحنی تغییرات آنها نشان از بحران عظیم ساختاری در همه ابعاد دارد که حاکمیت قادر به مدیریت آن نیست. در این شرایط همبستگی ملی را نمی توان به همبستگی با حاکمیت دیکتاتوری و فساد و تبعیض و بی عدالتی تقلیل داد. منظور خاتمی از همبستگی ملی دقیقا اتحاد جناح های درون حکومتی است.

منظور خاتمی از تغییر نگاه رسانه ملی ، شاید رفع ممنوع التصویری ایشان و جناح باصطلاح اصلاح طلب است. آقای خاتمی باید به این سوال که آیا میلیونها ایرانی مخالف دیکتاتوری ولایت فقیه و خواهان آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی و سکولاریسم و نمایندگان سیاسی آنها نیز برابر نظر او سهمی از این رسانه ملی خواهند داشت، پاسخ دهد ؟ آیا آقای خاتمی می تواند با نام بردن مشخص از نمایندگان اجتماعی و سیاسی نیروهای مترقی و ملی و دموکراتیک و عدالتخواه بر سهم آنان از این رسانه ملی تاکید کند یا ترجیح می دهد به این کلی گویی ها برای انحراف افکار عمومی بسنده کند؟

آقای خاتمی از ضرورت “پاسخگویی دولت” سخن می گوید. آیا آقای خاتمی از ساختار قدرت در ایران اطلاع ندارد یا شهامت آن را که از پاسخگویی کل حاکمیت و ولی فقیه سخن بگوید؟ کاری که برخی از اصلاح طلبان چون قدیانی ها مدتهاست آن را مطرح کرده اند؟

آقای خاتمی که جرات نمی کند نام رهبران جنبش سبز را بر زبان بیاورد از ضرورت رفع حصر سخن می گوید. اما باید در نظر داشته باشد که اگر هم حاکمیت ولایت فقیه در این شرایط تن به رفع حصر بدهد، کار مهمی نکرده است. این تنها یک عقب نشینی در برابر سیل اعتراضات اجتماعی و برای کاهش فشار اجتماعی و سیاسی و نیز انحراف افکار عمومی و احتمالا ایجاد توهم برای ارائه نسخه جدیدی از اصلاحات خواهد بود.

آقای خاتمی از “آزادی تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی” سخن می گوید. اما تا زمانی که ایشان به صورت شفاف با ادعای حاکمیت مبنی بر اینکه “ما زندانی سیاسی نداریم وهمه اینها زندانیان امنیتی هستند”، مرزبندی و تکلیف خود را نسبت به آن روشن نکند، این شعار ایشان فاقد محتوی روشنی است.

آقای خاتمی از ضرورت “رفع محدودیت های بی جا ” سخن می گوید . ایشان به دلیل محافظه کاری ویژه خود پرهیز دارد از اینکه در مورد این “محدودیت های بی جا” قدری روشن تر سخن بگوید. این محدودیت های بی جا از نظر ایشان شامل چه مواردی است؟ چه کسی یا چه کسانی این محدودیت های بی جا را بر مردم تحمیل کرده اند ؟ این محدودیت های بی جا شامل چه گروه ها و طبقات اجتماعی است ؟ و چگونه و به اتکای کدام نیروی اجتماعی باید آنها را وادار به عقب نشینی از مواضع خود کرد؟ آیا این محدودیت های بی جا فعالیت های صنفی کارگران، اعمال تضییقات گسترده در ارتباط با حقوق اقلیت های ملی و مذهبی بویژه بهائیان ،انواع تضییقات و تحمیل های قرون وسطایی بر زنان از جمله حجاب اجباری را نیز شامل می شود؟ آیا این اعمال نظر حاکمیت انواع دخالت های غیر مجاز در سبک زندگی خصوصی مردم از جمله پوشیدن، نوشیدن و… را نیز شامل می شود؟ مادامی که آقای خاتمی از روشن کردن این ” محدودیت های بی جا” و توصیف شفاف مصادیق آن ها طفره رود، شعار ایشان در بردارنده هیچ پیام مشخصی برای میلیونها ناراضی و مخالف حکومت نخواهد بود.

خاتمی خواهان محدود کردن دایره غیر خودی است. یعنی نه تنها مشکلی با خودی-غیرخودی کردن شهروندان ندارد بلکه خواهان اندکی باز کردن دامنه آن است . و در این گسترش دامنه خواهان پذیرفته شدن خود و طیف هوادار او در دایره خودی ها ست. ایشان برای جلب اعتماد مردم در گام اول باید این طیف خودی و غیر خودی را از نظر خود تعریف کند تا معلوم شود که معنای روشن سخنش چیست؟ البته شواهد حاکی از آن هستند که خاتمی فاقد توان لازم برای ارائه تعریفی متفاوت از نظر حاکمیت دیکتاتوری ولایت فقیه در عرصه خودی – غیر خودی است.

آقای خاتمی از کارآمدی قوای سه گانه سخن می گوید. ایشان اما ترجیح می دهند فراموش کنند که قوای حکومتی در راستای برنامه ها و اهداف ضد مردمی که دنبال می کنند، اتفاقا از کارایی بسیار بالایی نیز برخوردار بوده اند. مشکل در کارایی پایین اینها نیست. مشکل در اهداف و برنامه های ضدمردمی، منفعت طلبانه، تنگ نظرانه و ضد دموکراتیک اینهاست.به مصداق از کوزه همان برون تراود که در اوست، از این ساختار قرار نیست چیز دیگری در بیاید. این اوضاع محصول ناکارآمدی حاکمیت نیست بلکه دقیقا محصول کارآمدی آنها در تحقق برنامه های ضد مردمی تعدیل ، ضد عدالت اجتماعی و نئولیبرالی و فسادآمیز است. آقای خاتمی نمی گوید که شرایط اقتصادی، اجتماعی و معیشتی امروز مردم ، فقر، فاصله طبقاتی، کودکان کار، فحشا ، کولبری و….همه اینها محصول سه دهه دنبال نمودن سیاست های تعدیل اقتصادی نئولیبرالی از جمله در دولتهای اصلاحات ایشان است.

آقای خاتمی حاکمیت را به شنیدن صدای مردم و به عبارت صحیح تر نمایش شنیدن صدای مردم دعوت می کند. و این در حالی است که آقای خاتمی به خوبی می داند که مدتهاست صدای مردم “مرگ بر دیکتاتور” را فریاد می زند. مردم خواهان پایان حاکمیت دیکتاتوری پر از فساد و غیرعادلانه ولایت فقیه هستند. بدیهی است که نه حاکمیت و نه خود آقای خاتمی تمایلی به شنیدن این صدا ندارند. مردم در اعتراضات خود نان ، کار و آزادی و طیف گسترده ای از مطالبات دموکراتیک و عدالتخواهانه و آشکارا بی اعتمادی به جناح های حکومتی را فریاد می زنند . آیا آقای خاتمی که حاکمیت را به شنیدن صدای مردم تشویق می کند، خود گوش شنوایی برای شنیدن این صداها دارند؟

آقای خاتمی در حالی ضرورت تشکیل دادگاهها با هیات منصفه را مطرح می کند که به خوبی می داند این ساختار فاقد چنین پتانسیلی است . او ضمناً و عامدانه هیچ سخنی پیرامون یافتن حقیقت در مورد اعدام های دهه 60 و هزازان نفری که در این سیستم قضایی به صورت غیر منصفانه مجازات شده اند، نمی گوید . آقای خاتمی از فساد در سیستم قضایی ای که اسیدپاش ها را تبرئه می کند، طوسی ها را تبرئه می کند، کارگران را به شلاق محکوم می کند، احکام سنگین زندان به فعالان صنفی کارگری و معلمان می دهد، فعالان حقوق زن را مجازات می کند ، وکلا را زندانی می کند، و … نمی گوید.

آقای خاتمی، زمان ریاست جمهوری شما که مجلس اصلاح طلب و شورای شهر هم با شما همراه بود ، به گفته خودتان چیزی جز یک تدارکاتچی در برابر هسته سخت قدرت نبودید، حال چه اتفاقی افتاده است که فکر می کنید که یک رئیس جمهور مغضوب “ممنوع التصویر” که اجازه رفتن به مراسم ختم هم تا همین اواخر نداشت، می تواند پیامبرگونه در قامت منجی و مصلح و… برفراز جامعه ظاهر شود ؟

آقای خاتمی سخنی از خروج نظامیان از حوزه فعالیت های اقتصادی نمی گوید. آقای خاتمی از ضرورت حسابرسی همه نهادهای تحت پوشش رهبری سخنی نمی گوید. آقای خاتمی ترجیح می دهد تا به جای توسعه نظارت دموکراتیک به عنوان عامل اساسی بازدارنده فساد و مبارزه گسترده با فساد و رانت در هزار فامیل حکومتی ، به کلی گویی هایی چون کارآمدی قوای سه گانه و … متوسل شود.

آقای خاتمی ، بهتر است اگر حرف حسابی برای جلب توجه افکار عمومی دارید، پایتان را بر زمین سخت واقعیت بگذارید ، دست از این کلی گویی ها و مبهم گویی ها که مفهوم آن برای جامعه معترض ایرانی روشن است، بردارید و مواضع خود را پیرامون مطالبات دموکراتیک ، آزادی خواهانه، عدالتخواهانه و سکولار مردم ایران مطرح کنید.

آقای خاتمی، بهتر است نظر خود را در باره مطالبات کارگران و زحمتکشان در مبارزه علیه پیامدهای ویرانگر نئولیبرالیسم یعنی مقررات زدایی، خصوصی سازی ، کالایی سازی خدمات اجتماعی ، مالی سازی اقتصاد ، تجارت آزاد و….، مطالبات مردم برای تغییر قانون ساسی به یک قانون اساسی مترقی و دموکراتیک و حذف نهادهای ارتجاعی چون ولایت فقیه، شورای نگهبان و…، آزادی واقعی احزاب و فعالیتهای صنفی و سیاسی، آزادی اندیشه و وجدان از جمله بهایی ها و دگر اندیشان ، لغو نابرابری های تحمیلی به زنان و لغو حجاب اجباری، و….به صورت روشن مطرح کنید.

آقای خاتمی، اینها ماهیت واقعی و متن مطالبات و اعتراضات اجتماعی است . بیانیه 15 ماده ای شما آدرس غلط می دهد.شما و هر شخصیت اصلاح طلب دیگری می تواند در صورت تمایل در جبهه وسیع ضد دیکتاتوری جای بگیرد . اما برای این منظور باید به صورت مشخص گذشته خود را بویژه در دنبال نمودن دستور کار نئولیبرالی نقد و باور و پایبندی خود را به صلح و استقلال ملی ، دموکراسی و آزادی ، عدالت اجتماعی و مخالفت با جهت گیری نئولیبرالی، سکولاریسم و جدایی دین از حکومت، و… که در برنامه حزب توده ایران با مطالبات مشخص ملی و دموکراتیک تعریف شده است، اعلام کنید.

آقای خاتمی از کدام وحدت ملی سخن می گوید؟ کدام نیروهای اجتماعی و سیاسی و شخصیت ها و … در دایره اتحاد ملی مورد نظر ایشان قرار می گیرند؟ کارگران؟ کمونیستها؟ زنان؟ اقلیت های ملی؟ اقلیتهای مذهبی؟ آقای خاتمی شترسواری دولا دولا نمی شود. نمی توان هم سخن از وحدت ملی گفت و هم از بیان مطالبات واقعی مردم، بیان نام سایر نیروهای ملی و دموکراتیک و… واهمه داشت. آقای خاتمی منطقاً نباید فکر کند که وقتی خود با کارنامه چند دهه همکاری با ولایت فقیه و کارنامه دنبال نمودن سیاست تعدیل نئولیبرالی و… از بردن نام سایر احزاب و سازمان های سیاسی مدافع کارگران و زحمتکشان و دفاع از حق آزادی فعالیت آن ها عاجز هستند، دیگران راهکار های پیشنهادی ایشان را خیلی جدی بگیرند.

حقیقت آن است که پس از اعتراضات گسترده مردمی عمدتا متعلق به طبقات محروم و زحمتکش جامعه و خواهان نان، کار، آزادی در نزدیک به صد شهر کشور در دی ماه گذشته که با شعارهای رادیکال مرگ بر دیکتاتور ، اصلاح طلب – اصول گرا دیگه تمومه ماجرا و…همراه بود و با سرکوب خونین حاکمیت مواجه شد، اتاق فکر هسته سخت قدرت به این نتیجه رسید که برای مدیریت اوضاع ، ناگزیر از توسل به استفاده از جناح باصطلاح اصلاح طلب و راه انداختن موج جدیدی تحت عنوان «اصلاح اصلاحات»بعنوان بدیل در دسترس برای انحراف اعتراضات است و بدین ترتیب است که چهره های امتحان پس داده ای چون آقای خاتمی را آرام آرام نه تنها از ممنوع التصویری خارج می کند بلکه حتی بر اساس شواهد به مذاکرات محرمانه نیز فرا می خواند. وخامت وضعیت اقتصادی و معیشتی جامعه و اعتراضات گسترده اجتماعی مردم در ماههای اخیر نیز در پی چالش های ارزی و تحریم ها و… ضرورت این رویکرد پراگماتیستی را برای حاکمیت بیش از پیش کرده است تا به سیاق گذشته به دنبال آن باشد. حاکمیتی که زمانی مطرح کرد برای بقا و مصلحت نظام حتی می توان نماز را هم تعطیل کرد، زمانی جام زهر را سرکشید، زمانی به نرمش قهرمانانه تن داد، و… ، اینک به دنبال احیای پروژه شکست خورده اصلاحات تحت عناوینی چون «اصلاح اصلاحات» باشد و در این راستا نه تنها به آقای خاتمی ممنوع التصویر متوسل شود بلکه حتی ممکن است دل به رفع حصر نیز ببندد. اما مردم هیچگونه امیدی به تامین مطالبات خود در چارچوب ساختار موجود ندارند و با شعارهای خود از کل حاکمیت عبور کرده اند. اگر آقای خاتمی و هر یک از اصلاح طلبان در ادعای خود برای همراهی با مطالبات دموکراتیک و عدالتخواهانه مردم صادق هستند، باید تکلیف خود را نه تنها در مرزبندی با حکومت ولایی بلکه نسبت به مطالبات واقعی دموکراتیک و عدالتخواهانه مردم و نیروهای سیاسی مدافع آنها نیز روشن کنند. کاری که به نظر نمی رسد از عهده امثال آقای خاتمی برآید.

آقای خاتمی، مردم ایران بر اساس تجربه اصلاح طلبی ناکام حداقل دو دهه گذشته به این نتیجه رسیده اند که بیش از این ، آزموده را آزمودن خطاست. هیچ وصله پینه ای قادر به اصلاح این ساختار دیکتاتوری ، ضد مردمی و سراپا فاسد نیست. بحشی از آنچه را که شما به عنوان راهکار عبور از شرایط کنونی در قالب تشکیل دادگاهها با هیات منصفه ، ایجاد فضای باز، امن و آزاد سیاسی، اعلام عفو عمومی و… مطرح کرده اید، اولا خارج از ظرفیت این حاکمیت دیکتاتوری است. ثانیا چنانچه حاکمیت ناگزیر تحت فشار مردم تن به عقب نشینی هایی در برخی زمینه ها بدهد، به هیچ وجه در مردم امید به اصلاح وضع موجود را تقویت نخواهد کرد بلکه به تعمیق مطالبات و رادیکال شدن هرچه بیشتر اعتراضات اجتماعی خواهد انجامید.

آقای خاتمی، حتما سخن معروف هگل را که می گفت که شخصیت ها در تاریخ دو بار ظهور می کنند شنیده اید و حتماً افزونه مارکس بر این سخن هگل را که بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی ظهور می کنند را نیز شنیده اید . اگر تلاش شما به عنوان رهبر جنبش اصلاحات در دهه 70 که حامل پتانسیل ترقی خواهانه بود توانست امیدهایی را در مردم برای درهم شکستن فضای دیکتاتوری ایجاد کند – و شاهد بودیم که در اثر بی اعتمادی شما به مردم روند تراژیک شکست و ناکامی را چگونه پشت سر گذاشت – امروز در صورت موفقیت شما به تاثیرگذاری بر اعتراضات اجتماعی ، این تاثیر تنها می تواند به انحراف اعتراضات مردم علیه دیکتاتوری و تداوم بقای این سیستم عمل کند و بی تردید از نقشی ارتجاعی برخوردار است و این یعنی اینکه ظهور دوباره شما نیز به جای کمدی ، عملاً حامل نقشی تراژیک و تاسف بار باشد . براستی که “ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان.”




تحریم‌های اقتصادی علیه ایران – همه به دور اول بازمی‌گردد

والنتین کاتاسانوف

(Valentin Katasonov)

پروفسور، دکتر علوم اقتصاد،

مدیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

کارشناس مسائل پشت صحنه

https://www.fondsk.ru/news/2018/08/03/ekonomicheskie-sankcii-protiv-irana-vse-vozvraschaetsja-na-krugi-svoja-46551.html

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2018/08/07/

١۶ مرداد- اسد ١٣۹۷

پس از آن که شش کشور (آمریکا، فرانسه، انگل‌ستان، آلمان، چین و روسیه) در سال ۲٠١۵ توافقنامه در خصوص برنامه هسته‌ای ایران (برجام) را امضاء کردند، تهران مدت کوتاهی مزایای بازگشت به «زندگی صلح‌آمیز» را احساس کرد. شرکت‌هایی از اروپا، روسیه و چین به سوی ایران روی آوردند. جمع کل مبلغ سرمایه‌گذاری خارجی مورد انتظار در اقتصاد ایران صدها میلیارد دلار برآورد می‌شد. اما، خوشحالی مدت زیادی ادامه نیافت. در ماه مه سال ۲٠١۸ دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا خروج کشور خود را از توافق چندجانبه (برنامه اقدام جامع مشترک) اعلام نمود و خواستار امتیازات غیرقابل قبولی از تهران شد. واشینگتن عملا به ایران اولتیماتوم داد. و، برغم عدم حمایت هیچ یک از امضاءکنندگان توافقنامه از واشینگتن، دولت آمریکا آن را متوقف نکرد.

کاخ سفید اعمال تحریم‌های دو مرحله‌ای را بر علیه ایران اعلام کرد. مرحله نخست می‌بایست از ۴ اوت، مرحله دوم، از ۶ نوامبر سال ۲٠١۸ شروع شود. واشینگتن به دیگر طرف‌های توافقنامه و جامعه جهانی اخطار داد، که همه باید از تحریم‌های اقتصادی آمریکا تبعیت کنند. واشینگتن کشورهایی را که از همدستی با آمریگا خودداری کنند به اعمال تحریم‌های ثانوی تهدید کرد(*).

صرفنظر از گفتمان ضدآمریکایی سیاستمداران اروپایی، اروپا ۴ اوت مطیعانه به تحریمهای آمریکا علیه ایران پیوست. بگزارش وزارت خارجه آمریکا، در حدود ۵٠ کمپانی قصد خود را برای خروج از بازار ایران در اواسط تابستان اعلام نمودند. این‌ها، عمدتا، کمپانی‌های مالی و انرژی هستند. تا پایان ماه اوت روشن خواهد شد که گدام کشورها به همکاری خود با ایران و مقابله با واشینگتن ادامه خواهند داد، و کدام‌ها با آن همراهی خواهند نمود.

تهران را، البته، نمی‌توان مجاب کرد. زیرا، تحریم‌ها علیه آن از سال ١۹۷۹ شروع شده و همیشه ادامه داشته است (به استثنای دوره کوتاه سال‌های ۲٠١۶- ۲٠١۷، که تمامی تحریم‌های قبلی لغو گردیدند). در متن جنگ تجاری که از سوی واشینگتن بر علیه چین، اروپا و سایر کشورها آغاز گردیده، احتمال می‌رود مفرها و سوراخ‌هایی برای گریز تهران از تحریم‌ها ایجاد شود. ترامپ کشورهای بسیار زیادی را بر علیه آمریکا تحریک کرد. علاوه بر این، تهران احتمال جبران خسارت سرمایه‌گذاران خارجی را بررسی می‌کند. سخن از اعطای امتیازات خاص به سرمایه‌گذاریها در طرح‌های تصویب شده توسط دولت در میان است (در مجموع ۷۲ پروژه).

بسیاری‌ها انتظار داشتند که تحریم‌ها تمدید خواهد شد. به همین دلیل، خروج سرمایه‌ها از ایران آغاز کردید، که تأثیر جدی بر شروع کاهش نرخ ارز ملی گذاشت. در آغاز سال که نرخ رسمی هر دلار، ٣۵١۸۶ ریال بود، در آخر ماه ژوئیه به ۴۴٠۷٠ ریال رسید. در عین حال، نرخ بازارهای خاکستری و سیاه هم موجود هستند، که در آنها نرخ ریال باز هم پائین‌تر است. در ماه ژوئیه نرخ از مرز ١٠٠ هزار ریال عبور کرد، و ٣٠ ژوئیه تا ١۲ هزار ریال در بازار سیاه سقوط کرد. این هم به افزایش قیمت کالاهای وارداتی و تشدید تورم منجر گردید. در کشور نارضایتی‌های معینی بوجود ‌آمد، تظاهرات اعتراضی دیگر روی داده است.

بانک مرکزی ایران بمنظور تشدید نظارت بر عملیات ارزی در کشور به اقدامات عاجل دست زد. در ماه آوریل محدودیت داشتن ارز خارجی، معادل ١٠ هزار یورو برای شهروندان اعمال گردید. در بیانیه بانک مرکزی آمده است: «شهروندان ملزم هستند تا پایان ماه هر مقدار اضافی را یا بفروشند و یا به حساب بانکی خود واریز نمایند». خودداری از اجرای این دستورالعمل، «موجب پیگرد قضایی خواهد بود».

نظارت ارزی بانک مرکزی تعداد زیادی از اقدامات متقلبانه شرکت‌های خصوصی ایرانی برای خارج کردن ارز از کشور را آشکار ساخت. در ماه ژوئیه چند تاجر که جواز واردات تلفن همراه از دولت دریافت کرده بودند، بازداشت شدند. گمان می‌رود ارز تحویل گردیده، اما کالا به کشور وارد نشده است. قیمت طلا و دیگر فلزات گرانبها در بازار سیاه داخلی در مقابل ارز خارجی تقویت گردید. شماری از سوداگران بازداشت شده‌اند.

بهار گذشته پارلمان ایران قطع کامل وابستگی اقتصاد ملی کشور به دلار آمریکا را رسما اعلام کرد. بطوری که معلوم گردید، این بیانیه تا حدودی شتابزده صادر شده بود. با این وجود، بانک مرکزی اعلام کرد، که محاسبات بین‌المللی با دلار آمریکا تا پایان سال متوقف خواهد شد و یورو جایگزین آن خواهد گردید. از ارزهای دیگر  نیز استفاده خواهد شد (روبل روسیه، یوآن چین).

برای رفع کامل انسداد ذخایر ارزی ایران دوره زمانی سال‌های ۲٠١۶- ۲٠١۷ بسیار کوتاه بود. حجم آن‌ هیچکاه تا آخر روشن نشد، اما، بر اساس برآوردهای کارشناسانه، میزان ذخایر آن در دو دهه اخیر در ردیف بیست کشور برتر جهان بوده است.

حیرت‌انگیز است، اما، به آمار دقیق ذخایر طلا و ارز ایران می‌توان در تارنمای بانک فدرال رزرو سنت- لوئیس، یکی از بانکهای عضو ساختار فدرال رزرو آمریکا دست یافت. داده‌ها به تفکیک سال چنین است:

سال ۲٠٠٠- ١۶میلیارد و ۵۷٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠٠۵- ۴۷ میلیارد و ١٠٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١٠- ۷۸ میلیارد و ۹١٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١١- ۹۵ میلیارد و ۴۸٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۲- ۵۲ میلیارد و ۷٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١٣- ١١۸ میلیارد و ۲٠٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۴- ١١٠ میلیارد و ۷۸٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۵- ١١۵ میلیارد و ۷۴٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۶- ١٠۴ میلیارد و ١۶٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۷- ۹۵ میلیارد و ١۲٠ میلیون دلار؛

سال ۲٠١۸- ١٠۸ میلیارد و ٣۶٠ میلیون دلار. علاوه بر این‌ها، همین منبع میزان ذخایر اول سال آینده را نیز ١۲۶ میلیارد و ۹۷٠ میلیون دلار پیش‌بینی می‌کند(**). گاهی اوقات اطلاعات مربوط به ذخایر طلا و ارز ایران را سازمان «سیا»ی آمریکا منتشر می‌کند؛ بگواهی مأموران اطلاعاتی آمریکا ذخیره ایران در پایان سال ۲٠١۶ به ١٣۵ میلیارد و ۵٠٠ میلیون دلار بالغ می‌شد. به هر حال، هم مقامات پولی و هم سرویس‌های امنیتی آمریکا علاقه‌مندی شدیدی به ذخایر بین‌المللی ایران نشان می‌دهند: انسداد ذخایر، یکی از ابزارهای واشینگتن در سیاست جهانی واشینگتن بحساب می‌آید.

زمانی که واشینگتن آزاد کردن ذخایر ایران را اعلام کرد، برخی تحلیلگران جمع کل آن را ١٠٠ میلیارد دلار برآورد نمود‌ند. پس از مدتی ارزیابی‌ها تا ٣٠ میلیارد دلار کاهش پیدا کرد. اما باز هم بعد از مدتی بانک مرکزی جمع کل آن را ٣۲ میلیارد دلار اعلام کرد. درآمدهای ارزی واریز شده ایران به حساب‌های بانکی کشورهای واردکننده نیز تا حدودی در معرض انسداد قرار می‌گرفتند.

چه میزان از ذخایر ایران در مدت دو سال «گرمایش» آزاد گردید، کسی نمی‌داند. مسئله این است، که مقامات آمریکا انسداد یکی را به دگری تسری می‌دهند. واشینگتن ناگهان به یاد حوادث ١١ سپتامبر افتاد و اعلام کرد، که ایران در آن زمان نقش جدی در تدارک اقدامات تروریستی ایفاء کرده و، به تبع آن، باید مسئولیت مالی این اعمال را بپذیرد. به سخن دیگر، ادعاهای قضایی شهروندان آسیب‌دیده از عملیات تروریستی را تأمین نماید، منظور، حسابهای ارزی قبلا مسدود شده ایران بود. دادگاه فدرال نیویورک دوم ماه مه حکمی مبنی بر این صادر کرد که ایران باید بیش از ۶ میلیارد دلار به خانواده‌های کشته‌شدگان حادثه ١١ سپتامبر ۲٠٠١ پرداخت نماید. تهران به دادگاه بین‌المللی استیناف سازمان ملل متحد در لاهه شکایت کرد.

تحریم‌های اعلام شده ترامپ در ماه مه به برنامه هسته‌ای ایران مربوط می‌شود. بموازات آن واشینگتن می‌تواند بدلایل دیگر تحریم نماید. ولی‌الله سیف رئیس بانک مرکزی ایران به لیست تحریم‌های ماه مه واشینگتن افزوده شد.  علت آن عبارت از این است که رئیس بانک مرکزی ایران رابطه فشرده‌ای با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت، که به عقیده واشینگتن از تروریست‌های فلسطین حمایت می‌کند و به عملیات خرابکاری بر ضد اسرائیل دست می‌زند. رئیس بانک مرکزی ایران را به پرادخت پول به «حزب الله» متهم کردند. وارد کردن رئیس بانک مرکزی به لیست سیاه بمعنی ممنوعیت سفر او به کشور ایالات متحده آمریکا و تصرف دارایی او در آمریکا می‌باشد.

دو ماه و نیم پس از این (۲۵ ژوئیه) هیأت وزیران ایران تصمیم به تعویض رئیس بانک مرکزی گرفت. رئیس جدید ۶١ سالۀ بانک مرکزی عبدالناصر همتی، پیشتر رئیس شرکت دولتی بیمه بود.

در همین حال، خطر انفصال از جامعه جهانی ارتباطات مالی بین‌بانکی (SWIFT) دوباره بر سر ایران سایه افکند. تحریم بسیار ناخوشآیند است. قابل توجه این است، که مسئله احتمال استفاده از ارز رقمی (crypto-currency) در کشور، در اوایل سال در پارلمان ایران مورد مذاکره قرار گرفت. در ماه آوریل در مورد ممنوعیت کامل و قطعی این استفاده تصمیم اتخاذ گردید، اما اکنون مجددا به این موضوع بازگشتند. این مسئله منتفی نیست، که قانونی کردن جزئی ارزهای رقمی، آن هم فقط به شرط انفصال مجدد ایران از ساختارجامعه جهانی ارتباطات مالی بین‌بانکی روی خواهد داد. گفتگوها در خصوص احتمال استفاده از ارزهای رقمی بعنوان وسیله محاسبات در تجارت متقابل، در سطح روابط ‌پارلمانی ایران- روسیه انجام گردید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(*)- نمونه‌ای از قلدری‌ها و خوکامگی‌های رژیم تروریستی- صهیونیستی امپراطوری آمریکا.

(**)- انبارکردن ثروتهای ملی در بانکهای خارجی، نماد حقارت و بردگی دولتها و مقامات کشورهای پیرامونی سرمایه‌داری در اطاعت از امپریالیسم.

مترجم




حذفِ کامل حاکمیت ولایت فقیه را به شعار محوریِ جنبش مردمی تبدیل کنیم

اقتصاد ملی میهن در سه دهه گذشته از درون تهی شده است و به خطری راهبردی (استراتژیک) برای حاکمیت ملی و وضعیت زندگی مردم تبدیل‌شده است.

حزب تودهٔ ایران بار دیگر به‌این واقعیت عینی اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که ساختار کنونی رژیم حاکم مبتنی بر محور حاکمیت ولایت فقیه و توازن نیرویِ موجود بین جناح‌های اصلی در هرم قدرت نخواهند گذاشت حرکتی تعیین‌کننده در راه مصالح ملی و به‌نفع طبقه‌ها و قشرهای مرتبط با ‌کار و تولید و محرومان جامعه از درون رژیم انجام گیرد. این ناتوانی سران “نظام” در حل مشکلات اقتصادی و سیاسی، ‌ برآمده از عامل‌های ذهنی و نوع روحیه این یا آن فرد نیست و به دیدگاه‌های مختلف این یا آن جناح و با نوع شخصیت کسانی مانند علی خامنه‌ای یا خاتمی و روحانی یا رئیسی ربطی ندارد.

“اسلام سیاسی”، در حکم‌ ایدئولوژی و دیدگاه اجتماعی‌ مسلط در بین تمامی جناح‌های درون “نظام”، راه بر‌ هر نوع امکان تغییری بر اساس رفرم‌های عمیق به سوی دمکراتیزه شدن و ضرورت جدایی دین از حکومت را مسدود کرده است.

***

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۷، ۱۵ مرداد ماه ۱۳۹۷

رژیم حاکم با بحران‌هایی چندجانبه و ژرف روبرو شده است که ‌همراه با به‌خطر انداختن آینده میهن‌مان، خود “نظام” را نیز با تهدیدهایی چشمگیر در داخل کشور روبرو کرده است. واکنش حاکمیت به اعتراض‌های روبه گسترش مردم در مورد وضعیت معیشتی‌شان، استفاده هرچه بیشتر از پلیس ضد شورش، گاز اشک‌آور و لباس شخصی‌ها ‌ بوده است. می‌توان به‌درستی گفت که اصحاب قدرتِ “نظام” و از‌جمله نهادهای دولتی و فرماندهان سپاه برای حل این‌گونه بحران‌های داخلی نتوانسته‌اند گامی مؤثر بردارند.

برای مثال، دامن زدن عامدانه به انواع شایعه‌ها و اخبار ضد و نقیض دربارهٔ مسئله‌هایی مانند رفع حصر سران جنبش سبز یا مذاکره کردن و نکردن با دولت ترامپ، بستن یا نبستن تنگه هرمز و در کنار آن‌ها سر دادن شعارهایی پوچ و رجزخوانی‌هایی خطرناک در سه هفته اخیر تنها حرکت‌های مشهود از جانب سران “نظام”‌ بوده‌اند. ایجاد نمادی از “وحدت ملی” و تظاهر به قدرتمند بودن جمهوری‌اسلامی، طبق ‌روال معمول، به‌هدف انحراف افکارعمومی ادعا می‌شوند. شدت بحران‌های داخلی و خطراتش به آن‌چنان درجه حادی رسیده‌اند که از سوی سران رژیم حرکت‌ها و گفتمان‌هایی ضدونقیض از سر استیصال و هراس نسبت به آینده “نظام” را‌ می‌توان به‌روشنی دید. در رسانه‌های مجاز داخلی انبوهی از تحلیل‌های سطحی ژورنالیستی پیرامون این شایعه‌پراکنی‌ها و شعارها را می‌توان خواند و مشاهده کرد، تحلیل‌هایی که توجه‌ای به ریشه‌های اصلی بحران و تضادها نمی‌کنند و حتی اعتراض‌ها و تظاهرات درحال گسترش مردم را هم بازتاب نمی‌دهند.

واقعیت امر این است که ساختار و پیوندهای شکل‌دهنده به هرم قدرت، توازنِ نیروئی مشخص را میان جناح‌ها و رقابت‌های موجود بین‌شان بر محور حاکمیت مطلق ولی فقیه و شخص علی خامنه‌ای به‌وجود آورده است. برآیند مجموع کل این ساختار و پیوندها و توازنِ نیرو بین جناح‌ها است که برداشتن هرگونه گام مؤثر و ضروری‌ای از سوی سران “نظام”- و به‌ویژه دولت- به‌منظور حلِ بحران‌هایی که میهن را تهدید می‌کنند امکان‌ناپذیر کرده است. مهم اینکه در شرایط مشخص کنونی مسئلهٔ  “حفظ نظام”‌ برای اصحاب قدرت هرروز چالش‌برانگیزتر می‌شود و در این عرصه هنوز به‌غیر از اتحادهایی تاکتیکی بین جناح‌ها (به‌طور مثال، رسانه‌ای شدن تصویر سران سه قوه در کنار هم)، هیچ‌ گام چشمگیر و مؤثری در داخل کشور برداشته نشده است.

متحد شدن جناح‌های قدرتمند رژیم که از سر استیصال و هراس از ورود مردم به صحنهٔ تحولات است را نمی‌توان اقدامی مهم و کارا ارزیابی کرد، زیرا کنار گذاشتن موقتی نزاع‌های جناحی و اتحاد بین جناح‌های اصلی بر گِرد ولی فقیه در برابر بحران‌هایی که “حفظ نظام”‌ را تهدید می‌کنند همواره یکی از خصلت‌های شاخص ساختار رژیم ولایی بوده است. نمونه این اتحادهای تاکتیکی بین جناح‌ها را می‌توان در سرکوب جنبش سبز، در نمایش‌های انتخاباتی چند سال اخیر، و به‌ویژه در نرمش قهرمانانه به‌منظور امضای توافق‌نامهٔ برجام دید که در مورد برجام به‌جز چند تنی “دلواپسِ” پرسروصدا و بوقچی تبلیغاتی در مجلس و در رسانه‌هایی مانند کیهان، در مجموع، اجماعی کلی در بین جناح‌ها برای دفع خطر و “حفظ نظام”‌ وجود داشته است. ساختمان و فعل‌وانفعال درون رژیم ولایت فقیه بدان درجه‌ از قوام رسیده است که جناح‌های مطرح در “نظام”- به‌رغم رقابت و تقابل‌های گاه سنگین با یکدیگر- هم‌زمان وحدت عمل و اشتراک مساعی‌شان بر گِرد ولی فقیه برای “حفظ نظام” امکان‌پذیر بوده‌ است.

البته این وحدت عمل جناحی و وجود حاکمیت مطلق و سرکوبگرانه دستگاه ولایت هیچ‌گاه نتوانسته و نخواهد توانست به‌صورت ریشه‌ای بحران‌های سیاسی- اقتصادی و بین‌المللی را برطرف کند. در بهترین حالت، این وجه از وحدت عمل و حاکمیت سرکوبگرانه عواقب فوری بحران‌های اصلی را تخفیف داده و راه‌حل آن‌ها را به آینده موکول می‌کند. شواهد بسیار حکایت از این دارند که در شرایط مشخص کنونی، ماهیت اقتصاد ملی و ضعف‌های راهبردی برآمده از این اقتصاد نامولد،‌ شدیداً وارداتی،‌ مبتنی بر صادرات تک‌محصول و وابسته به ارزش تبدیل دلار به ریال، ریشه و حلقه اصلی پیونددهندهٔ دیگر بحران‌های سیاسی و بین‌المللی عمل می‌کند. به‌دیگر سخن، در شرایط مشخص کنونی بدون حل بنیادی بحران اقتصادی- بحرانی که امکان برطرف کردن آن مدت‌هاست برای رژیم حاکم معضلی کلیدی بوده و می‌شود گفت امکان برطرف کردنش درواقع از بین رفته است – امکان حتی تخفیف دادن دیگر بحران‌های روی‌هم تلنبار شده برای سران قدرت نیز بسیار محدود شده است. رسانه‌های داخلی دائماً به موضوع فسادهای مالی در حکم ریشهٔ مشکلات اشاره می‌کنند، در صورتی که فساد مالی در کشور ما پدیده‌ای جنبی است که در وضعیت کنونی حل‌شدنی نیست، زیرا سرمایه‌های تجاری- مالی و بورژوازی بوروکراتیک نامولد در کشور ما در جایگاه قدرت مسلط قرار دارند. دلیل اصلی اینکه دولت ترامپ و سخنان او می‌توانند این‌چنین به‌سهولت و به‌سرعت اقتصاد ملی کشور ما را متشنج کند این است که اقتصاد ملی میهن در سه دهه گذشته از درون تهی شده است و به خطری راهبردی (استراتژیک) برای حاکمیت ملی و وضعیت زندگی مردم تبدیل‌شده است. برخلاف ژست‌ها و رجزخوانی‌های حسن روحانی و سران سپاه مانند قاسم سلیمانی،‌ رژیم فقاهتی در شرایط کنونی امکان دفاع واقعی از کشور را ندارد،‌ زیرا اقتصاد ملی کشورمان به‌وسیلهٔ  تهدید  تحریم‌های دولت آمریکا  به‌گروگان  گرفته  شده  است.

شایان توجه و تذکر است که حل نشدن این بحران‌های به‌هم‌پیوسته درحال‌حاضر و در آینده‌ای نه‌چندان دور، تهدیدهایی بسیار خطرناک و راهبردی برای میهن و مردم ما به‌شمار می‌آیند. اینکه سران رژیم ولایت فقیه دچار وضعیتی این‌چنین آشفته‌ شده‌اند و توان حل این بحران‌ها را ندارند نمی‌بایست به‌منزلهٔ عنصری اصلی‌ که خودبه‌خود به پدید آمدن شرایطی ضرور برای به‌وجود آوردن تحولات مثبت منجر خواهد شد،‌ ارزیابی گردد. صاحبان قدرت در رژیم حاکم و درصدر آن علی خامنه‌ای و جناح‌های قدرتمند سرانجام در وحدت با یکدیگر به ‌هر وسیله لازم برای  “حفظ نظام” عمل خواهند کرد.

حزب تودهٔ ایران بار دیگر به‌این واقعیت عینی اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که ساختار کنونی رژیم حاکم مبتنی بر محور حاکمیت ولایت فقیه و توازن نیرویِ موجود بین جناح‌های اصلی در هرم قدرت نخواهند گذاشت حرکتی تعیین‌کننده در راه مصالح ملی و به‌نفع طبقه‌ها و قشرهای مرتبط با ‌کار و تولید و محرومان جامعه از درون رژیم انجام گیرد. این ناتوانی سران “نظام” در حل مشکلات اقتصادی و سیاسی، ‌ برآمده از عامل‌های ذهنی و نوع روحیه این یا آن فرد نیست و به دیدگاه‌های مختلف این یا آن جناح و با نوع شخصیت کسانی مانند علی خامنه‌ای یا خاتمی و روحانی یا رئیسی ربطی ندارد.

عامل‌های عینی و پیوندهای مادی برآمده از ترکیب منافع طبقاتی و گروه‌بندی نمایندگان سیاسی سرمایه‌های کلان در هرم قدرت، پدیدآورندهٔ ماهیت رژیم حاکم بوده‌اند، ماهیتی که اکنون رژیم را برای حل بحران‌های فراروی میهن ما ناتوان و تهی از ارادهٔ لازم کرده است. برای مثال، دولت حسن روحانی و جناح اعتدال‌گرایی- اصلاح‌طلبی، در مقام نمایندگان سیاسی بورژوازی مدرن نولیبرال ایران، نیز مستثنا از این قاعده نبوده و نخواهند بود. منافع کلان اقتصادی و نفوذ سیاسی بخشی بزرگ از سرمایه‌دارانی کلان که کسانی از سنخ روحانی و جهانگیری آنان را نمایندگی می‌کنند، هیچ‌گاه خارج از چارچوب رژیم ولایی نمی‌توانند وجود داشته باشند. بنابراین، از نمایندگان سیاسی این سرمایه‌های کلان که وجودشان به “تداوم نظام” گره خورده است، به‌جز مانورهایی سیاسی در چارچوب رقابت‌هایی جناحی، انجام رفرم‌هایی سطحی و آراستن ویترین‌هایی از وعده‌هایی غیرعملی در هنگامه انتخابات، انتظار دیگری نمی‌توان داشت. هواداران حسن روحانی که این روزها گله‌مند شده‌اند و کسانی مانند صادق زیباکلام از او دلخور می‌شوند که چرا مسائل را برای مردم افشا نمی‌کند و دلایل واقعی وضعیت موجود را بیان نمی‌کند، آب در هاون می‌کوبند و هنوز از جامعه و تحول‌های درون آن بسیار عقب‌اند. اهمیت موضوع از افشا کردن مسائل درون “نظام” فراتر رفته است و حالا مردم به بسیاری مسئله‌ها و ازجمله به ماهیت این حکومت و مخصوصاً عملکرد جناح‌ها از اصولگرا تا اصلاح‌طلب واقف شده‌اند و به نقش محوری حاکمیت مطلق  ولایت  فقیه  به‌خوبی  پی برده‌اند.

“اسلام سیاسی”، در حکم‌ ایدئولوژی و دیدگاه اجتماعی‌ای مسلط در بین تمامی جناح‌های درون “نظام”، راه بر‌ هرنوع امکان تغییری بر اساس رفرم‌های عمیق به سوی دمکراتیزه شدن و ضرورت جدایی دین از حکومت را مسدود کرده است. تبلور نهایی اقتدار و نفوذ ایدئولوژی “اسلام سیاسی” را می‌توان در التزام تمامی جناح‌های قدرتمند و ازجمله بسیاری از اصلاح‌طلبان به اصل مندرج شده در قانون اساسی در مورد حاکمیت مطلق ولی فقیه مشاهده کرد. تا زمانی که دیدگاه سیاست‌ورزان و نظریه‌پردازان این‌چنین زیر تأثیر “اسلام سیاسی”‌ است، آنان دانسته یا ندانسته، برای به حاشیه کشاندن نیروهای آزادی‌خواه از طریق تداوم فضای “خودی و غیرخودی”، محور حاکمیت و قدرت را از دین جدا نخواهند کرد و بدین‌سان، تغییرهای دمکراتیک واقعی را پذیرا نخواهند بود. ازاین‌روی است که فرایند اصلاح‌پذیر بودن “نظام”‌ در زیر سایه حاکمیت ولایت فقیه هیچ‌گاه امکان‌پذیر نبوده و تجربه ۲۰ سال گذشته نیز مؤید این واقعیت است.

در صورتی که حاکمیت ولایت فقیه از صحنه سیاسی کشورمان کاملاً حذف نشود، در آینده نیز این نهاد قدرتمند ضد مردمی همچون محور برقراری توازن نیرو بین جناح‌های قدرت، در راستای حفظ منافع اقتصادی سرمایه‌های غیرمولد تجاری و مالی و  در پیوند با بورژوازی بوروکراتیک عمل خواهد کرد و ماهیت واپسگرایانه حکومت به‌همین شکل ادامه خواهد یافت. در این صورت، در راستای منافع مردم و صیانت از حق حاکمیت ملی هیچ‌گونه تغییر بنیادی در اقتصاد ملی رخ نخواهد داد و بساط دیکتاتوری و سرکوب نیز ادامه خواهد داشت.

شواهد نشان می‌دهند که در شرایط کنونی ذهنیت جامعه به آن‌چنان درجه‌ای از قوام رسیده است که با اتحاد عمل نیروهای سیاسی آزادی‌خواه می‌توان شعار “حذف کامل حاکمیت ولایت فقیه” را همچون هدف محوری و مشترکِ جنبش مردمی برای به‌وجود آوردن تغییرهای لازم در سطح جامعه مطرح کرد. در این مسیر مهم و تعیین‌کننده، ابتکار عمل نیروهای چپ، دمکرات و ترقی‌خواه در شکل گرفتن هسته اولیه با مقبولیتی توده‌ای، نقشی مهم خواهد داشت. برای نجات کشور از مهلکهٔ  تهدید جنگ و استمرار رژیم ولایی، ایدهٔ اتحاد عمل را باید به واقعیت جبهه واحد ضد دیکتاتوری فرا برویانیم. این وظیفهٔ تاریخی تعویق و تعطیلی پذیر نیست. فردا دیر خواهد بود.