گم شو سرمایه، تروریست ضد خلق (١)

Ibish Shiri

از زمانی که مارگارت تاچر، نخست وزیر امپریالیسم انگلیس در سال ۱۹۸۵ شیوه نئولیبرالی- تروریستی سرمایه‌داری را به اجرا گذاشت، اغلب دولت‌های جهان تروریسم سیاسی، اقتصادی- مالی و مسلحانه را به

سطح سیاست دولتی ارتقاء داده و تحت عناوین مزورانه خصوصی‌سازی، اصلاحات، چابک کردن دولت و غیره به بقایای ثروتهای خلق‌های جهان حمله بردند. کشورهای بسیار مورد هجوم مسلحانه تروریستی قرار داده، ویران کرده و خاک آنها را به خون شهروندانشان آغشتند… با این حال، یکی از قبیح‌ترین نماد این «اصلاحات» ضد انسانی، بالا بردن سن بازنشستگی، یا در واقعیت امر، تصاحب اندوخته‌های انسانهای کار و زحمت بود که طی سالیان سال برای دوران پیری خود ذخیره کرده بودند…

شوربختانه، بسیاری از جریانهای مخالف دولت‌ها در کشورهای مختلف، از جمله، مخالفان ایرانی، به تعبیر درست و دق

یق یکی از رفقا- «اپوزیسیون پنتاگونی» نیز به حمایت فکری- نظری و برنامه‌ای از این روش بشدت ضد بشری سرمایه‌داری برخاستند و هرگز اندیشه نکردند که چرا این روش تروریستی سرمایه‌داری، غارت اندوخته‌های عمومی را «اصلاحات» نام داد…

در روز ۱۴ ژوئیه ۲٠۱۸، دولت نئولیبرالی الیگارش‌های روسیه، که نظارت بر فعالیت تیم اقتصادی- مالی آن حتی از حیطه اختیارات رئیس جمهور ولادیمیر پوتین خارج است، در ادامه کاربست این شیوه تروریستی سرمایه‌داری، طرح قانونی افزایش تدریجی طول عمر کار و سن بازنشستگی برای زنان از ۵۵ به ۶٣ سال و برای مردان از ۶٠ به ۶۵ سال را تأئید و برای تصویب به مجلس دوما فرستاد (۲).

مجلس دوما نیز در جلسه علنی روز ۱۹ ژوئیه همین طرح قانون را برغم مخالفت همه فراکسیون‌های مجلس- فراکسیون احزاب کمونیست، لیبرال- دموکرات و روسیه عادل، با رأی اکثریتی حزب الیگارشهای حاکم- حزب روسیه واحد تصویب نمود(٣).

گنادی زیوگانوف، رهبر حزب کمونیست روسیه و رئیس فراکسیون کمونیستی در مجلس طی نطق اعتراضی خود، این طرح قانونی را تکرار حوادث منجر به انقلاب فوریه ۱۹۱۷ دانست (۴) و اولگ سمولین یکی دیگر از اعضای فراکسیون کمونیستی آن را «قانون بر ضد همه» و عامل وحدت ملی بر علیه دولت نامید (۵).

متعاقب تصویب قانون افزایش سن بازنشستگی در دومای روسیه، حزب کمونیست فدراسیون روسیه تحت شعار «گم شو سرمایه، تروریست ضد خلق» به اقدامات گسترده‌ای برای بسیج عمومی و برگزاری اجتماعات و تظاهرات در سراسر کشور دست زد. در نتیجه، روز ۲۸ ژوئیه تجمعات اعتراضی عظیم توده‌ای با دعوت و سازماندهی حزب کمونیست در کلیه شهرهای روسیه، از جمله، در مسکو با شرکت یکصد هزار نفر برگزار گردید.

قبل از همه، گنادی زیوگانوف، رهبر حزب کمونیست و رئیس فراکسیون کمونیستی در دومای دولتی روسیه در تجمع عظیم مسکو به ایرادسخنرانی پرداخت.

 

متن کامل سخنرانی گنادی زیوگانوف در تجمع یکصد هزاری نفری در مسکو در اعتراض به تصویب قانون افزایش طول عمر کار و سن بازنشستگی و گزیده‌هایی از روند برگزاری تجمع  (۶)

دوستان عزیز!

رفقای من!

جنگ کبیر میهنی به همه خانواده‌های ما آسیب وحشتناکی وارد کرد. ما همین درد را در حین برگزاری جشن پیروزی بعنوان بزرگترین جشن کشور امروز نیز احساس می‌کنیم.

ضربه دوم در اثر خصوصی‌سازی وارد شد که در نتیجه آن ۸٠ هزار مؤسسه تولیدی نابود گردید، جیب ما خالی و کشور تحقیر شد. ابرقدرتی که طبق تمام علائم و نشانه‌ها نخستین قدرت از دو قدرت جهانی در همه زمینه‌ها الگو نشان می‌داد، قهرمان‌ترین، خردمندترین، فضایی‌ترین و ظفرمندترین بود، بطرز هلاکتباری دچار شکست گردید.

اکنون متحمل ضربه دیگری شده‌ایم. این اصلاح بازنشستگی نیست، این ضربه بی‌سابقه بر دولتمداری روسیه است. این ضربه‌ایی است به هر تک تک شهروندان کشور ما. بخاطر داشته باشید، میهن ما در طول ۲۵ سال گذشته ۹ میلیون نفر از جمعیت خود را از دست داده است! در این مدت ۷ میلیون نفر به روسیه مهاجرت نموده، و، بر این اساس، تنها کشوری در جهان هستیم که رشد جمعیتی در آن معکوس است. اگر تعداد کودکان کشور ما در ١۹۹٠ چهل میلیون نفر بود، اکنون ۱۸ میلیون نفر از شمار آن‌ها کاسته شده است.

ضربه ویژه‌ای به زنان وارد آمد. هرگز در تاریخ کشور ما هیچ قانونی به اندازه این قانون که «اصلاح بازنشستکی» نامیدند، وقیحانه و ریاکارانه نبوده است. این ضربه‌ای است به نسل بزرگ‌سال ما و مادربزرگ‌های ما. نمایندگان با افزودن هشت سال به سن بازنشستگی زنان، در واقع طناب را صابون زده، به گردن مادر، خواهر، همسر و دختر خود انداختند.

تصور کنید، زنان هشت سال از سعادت پرستاری از نوه‌های خود محروم خواهند شد! در عین حال، این، ضربه سنگین به آن کسانی است که برای تشکیل خانواده و تکمیل جمعیت کشور ما آماده هستند. ما چندی پیش در یک جشن عروسی بودیم و شادمانه فریاد «بوسه» سر ‌دادیم! اما، عروس دوستانه جواب داد: «بچه‌ها، شما جلو این «اصلاح» بازنشستگی را بگیرید! «اگر شما آن را تصویب کنید، بچه‌های ما از پرستاری مادربزرگ محروم خواهند شد. ما باید انتخاب کنیم: یا کار یا بچه»!

ما بسیار علاقمندیم که هر خانواده حداقل سه- چهار فرزند داشته باشد. زیرا، جمعیت کشور ما در طول ۲۵ سال گذشته کاهش یافته است. و بیش از همه، نواحی روس‌نشین با کاهش جمعیتی مواجه بوده که همچنان به کاهش ادامه می‌دهند. کاهش جمعیتی در زادگاه من- آرلوف ۱۵٠ هزار نفر، یعنی بیش از سال‌های جنگ بوده است!

ما در روزهای آینده ۷۵- مین سالگرد نبرد مشهور آرلوف- کورسک را برگزار خواهیم کرد. و امروز واقعا با چشمان اشکبار به استقبال این پیروزی بزرگ می‌رویم. زیرا که خانواده‌های جوان بدلیل اینکه به گردن آنها ‌حلقه جدید موسوم به «حق بازنشستگی» می‌اندازند، نمی‌توانند صاحب فرزند شوند.

ما با این واقعیت که ضربه به افراد شاغل نیز وارد می‌شود، مخالفیم. تصور کنید، از قضا، سنگینی این بار اضافی مرتبط با نسل بزرگ‌سال بر دوش شما شاغلان خواهد افتاد. امروز یافتن کار برای خانم‌ ۴۵ ساله دارای دو مدرک تحصیلی عالی، که کار خود را از دست داده، ممکن نیست. پس، در سنین ۵۵، ۵۷ سالگی چه بر سر او خواهد آمد؟ این، بمعنی آن است که شاغلان باید کمک کنند، خورد و خوراک تهیه نمایند، دوا- درمان بخرند. این، یعنی بار اضافی بر دوش شاغلان، شاغلانی که از هر دو نفر آنها، یک نفر کمتر از ۲٠ هزار روبل حقوق دریافت می‌کند (معادل ٣۲٠ دلار، که نسبت به تورم و گرانی در روسیه، فقط برای زندگی در روی خط فقر کفاف می‌کند .م.)

این ضربه هولناکی به مدرن‌سازی است. امروز در کشور ما برای هر ۱٠ هزار نفر شاغل دو محل کار وجود دارد. در چین ٣۶ نفر، در کره جنوبی ۴۵٠ نفر و بیشتر. بجای توسعه ماشین آلات صنعتی، صنایع الکترونیک، ابزارسازی، بیوتکنولوژی، ۱۵ میلیون نفر دیگر به شمار بی‌کاران اضافه می‌کنند. آنها در سنین بالا، صرفا بمنظور ادامه بقاء به هر کار پیشنهادی تن در خواهند داد. آنها از حق ساده بازنشستگی محروم می‌شوند.

هنگامی که به شما می‌گویند، که همه چیز عالی خواهد بود، و مناطق از این «اصلاحات» بازنشستگی حمایت می‌کنند، باور نکنید! مناطق از آن پشتیبانی نمی‌کنند! از آن فقط «حزب روسیه واحد» که همه مجامع قانون‌گزاری را تصرف نموده و از به بحث گذاشتن این «اصلاحات» ممانعت بعمل آورد، حمایت می‌کند. اگر شما ما را از تجمعات اعتراضی در میادین و خیابان‌ها منع می‌کنید، به رئیس جمهور خود رجوع کنید. همین او اعلام داشت، که «اصلاحات» باید مورد مذاکره خلق قرار بگیرد. به همین دلیل، در اینجا ده‌ها هزار نفر برای «نه!» گفتن به بی‌قانونی بازنشستگی اجتماع نموده است. این، نه اصلاحات، بلکه، نسل‌‌کشی است! این ضربه به روح دولتمداری ماست. این، ضربه به هر انسان‌ زحمتکش و جوان است! نه به اصلاحات بازنشستگی! (در این لحظه همه حاضران یک‌صدا فریاد «نه به اصلاح بازنشستگی» سر دادند).

می‌خواهم توجه شما را به آن جلب کنم، که در ٣۶ منطقه روسیه عمر انسان‌ها به ۶۵ سال نمی‌رسد. و در سیبری، شرق دور، در استانهای روس‌نشین، در شمال، میانگین طول عمر ۶۱- ۶۲ سال است. این یعنی آنها حقوق بازنشستگی خود را در گور دریافت خواهند کرد. و بموازات این، بجای تصویب قانونی که بر اساس آن بچه‌ها و همسر متوفی بتواند پول واریزی او به صندوق بازنشستگی را دریافت نماید، با اعلام اینکه از آن پول‌ها دولت و بخش خصوصی استفاده خواهد کرد، در واقع انگشت وسطی خود را به آنها نشان می‌دهند.

من تقین دارم که ما می‌توانیم این رنج‌ها و مشکلات را پشت سر بگذاریم. اما توجه داشته باشید، به شما می‌گویند، که پیشتر بازنشستگان کمتری نسبت به هر ۱٠٠٠ نفر شاغل بود. این دروغ است! آری بازنشستگان کم بودند. اما به نسبت هر ۱٠٠٠ نفر شاغل، ۹۱٠ نفر افرادی اعم از کودکان، معلولان و بازنشستگان بودند، که کار نمی‌کردند.‌ امروزه تعداد این قبیل افراد ۷٣٠ نفر است. امروز جمعیت کودکان سه برابر کمتر است. اما نگهداری از کودک بسیار گران‌تر از یک فرد بازنشسته است. در دوره حاکمیت شوروی همه از موهبت تحصیل و معالجعه رایگان برخوردار بودند، کار برای همه تضمین شده بود، جوانان با منزل تأمین می‌شدند، اما حالا، بزرگترین بخش بی‌کاران را جوانان تشکیل می‌دهند. استعداد‌ها به خارج فرار می‌کنند. دو سال قبل ۲٠ هزار نفر و سال گذشته ۴۲ هزار نفر متخصص برجسته از کشور فرار کرد. و امسال، پس از این اصلاحات، مابقی هم خواهند گریخت. این جنایت است بر علیه ملت و آینده آن!

به شما می‌گویند، ببینید، در غرب چقدر زندگی خوب است! بیائید نگاه کنیم. حقوق بازنشستگی در استونی دو برابر بیشتر از روسیه است. با اینکه در آنجا نفت، گاز، زغال، جنگل وجود ندارد. در لهستان سه برابر، در فرانسه پنج- ده برابر بیشتر است. اما در کشور ما به حقوق ناچیز بازنشستگی یک هزار روبل (معادل ۱۶ دلار. م.) اضافه می‌کنند و می‌گویند: «خوشحال باش»! اما از همسایه که قرار است بازنشسته شود، یکباره ۱۵٠- ۲٠٠ هزار روبل کم می‌کنند و به هیچ اقدامی در جهت حمایت از او دست نمی‌زنند.

من یقین دارم که خلق اجازه انجام چنین به اصطلاح «اصلاحات» را نخواهد داد. دیروز دومای دولتی به جلسات بهاری خود پایان داد. نتیجه کلی عبارت است از: همه- در خدمت مقامات دزد، الیکارشی و بورژوازی. پول به آنها، امتیاز به آنها، جزایر روسی و اکتبر پناهگاهی برای پول آنها. من دیروز به آنها گفتم، که شما عمدا، شاید، جزایر روسی را انتخاب کرده‌اید تا روس‌ها بفهمند چه کسانی آنها را به یغما می‌برد و تحقیر می‌کند. شما با آتش بزرگی بازی می‌کنید! و جزایر اکتبر را با این مقصود برگزیده‌اید تا بدانند غارتگری و خوارداشت خلق در ماه اکتبر سال ۱۷ چه سرانجامی داشت!

ما امروز همه را متحد نمودیم: زنان، اتحادیه‌های کارگری، قهرمانان، کمونیست‌ها، میهن‌دوستان چپ  را. همه آنهایی را که درک می‌کنند که این، نه اصلاحات، بلکه، استمرار تحقیر کشور ماست. همه ما که این میدان اجتماع کرده‌ایم، قاطعانه اعلام می‌کنیم: «ما به هر شکلی جلو این اصلاحات را خواهیم گرفت! اجازه نخواهم داد اجرا شود!» ما این نوسازی ابلهانه را ، این دوره یغماگری یلتسینی را رها کردیم، چه کسانی آن را تاراج نمودند، این حاکمیت به چه مشغول است. رسما به دولت اعلامی می‌کنیم: «شما این اصلاحات را اجرا نکنید!» ما با بهره‌گیری از همه ابزارها مقتضی  کشور را برای گفتن «نه!» بسیج می‌کنیم.

ما همه پرسی اعلام کرده‌ایم و مشغول جمع‌آوری امضاء هستیم. هزاران انسان «نه!» خود را می‌گویند. اما مسئله اصلی، همین اقدام همبسته زحمتکشان است. امروز در سرتاسر کشور تظاهرات همزمان برگزار است. ما به سه موج اعتراضی دیگر دست خواهیم زد: در ماه‌های اوت و سپتامبر. به شما اطمینان می‌دهم، ما برای اجرای برنامه نیروهای ملی- میهن‌پرست، برای تشکیل دولت وفاق ملی به اقدامات لازم دست خواهیم یازید تا خلق خود را صاحب کشور احساس کند.

زنده باد خلق زحمتکش! پیروز باد سوسیالیسم! زنده باد میهن احیاءشده ما! هورا!

پس از پایان سخنرانی گنادی زیوگانوف در اجتماع صد هزار نفری مسکو، رئیس اتحادیه‌های مستقل- یو. و. داشکوف، نقاش ساختمان- ی. و. چرنوسکایا، نامزد حزب کمونیست برای شهرداری مسکو- و. و. کومین، نامزد حزب کمونیست برای استانداری استان مسکو- ک. ن. چرمیسوف، دبیر اول کمیته ایالتی حزب کمونیست در مسکو والری راشکین، نماینده دوما از فراکسیون کمونیستی- س. آ. شارگونوف، نماینده سهامداران متضرر- ای. آ. گاربونوا، رئیس کنفدراسیون کار روسیه- او. ب. بابیچ، صدر هیأت رئیسه کمیته بین‌المللی افسران اتحاد شوروی- گ. م. بنوف، همآهنگ‌کننده جبهه چپ- سرگئی اودالتسوف، نماینده حزب کمونیست در مجلس شهری مسکو- ن. گ. زوبریلین، دبیر اول سازمان جوانان حزب کمونیست- ولادیمیر ایساکوف (اسحاق‌اوف)، رئیس جنبش حمایت از ارتش- و. ای. سابالیوف طی سخنرانی مبسوط خود در اجتماع یکصد هزار  نفری مسکو، قانون افزایش سن بازنسشتگی را تقبیح و رد نمودند و استعفای دولت ضد خلقی مدوداوف را خواستار شدند. در فواصل، موسیقی ملی و سرودهای انقلابی توسط هنرمندان اجرا شد و این تظاهرات عظیم با اجرای جمعی سرود وحدت‌بخش زحمتکشان در مبارزه برای دفاع از حق خود- سرود پرشور «انترناسیونال» پایان یافت.

سرسخن، گردآوری و ترجمه از منابع حزب کمونیست روسیه توسط ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2018/07/31

١٠ مرداد- اسد ١٣۹۷

منابع:

1- https://kprf.ru/actions/kprf/177757.html

2- https://regnum.ru/news/2431066.html

3-https://www.vedomosti.ru/politics/articles/2018/07/19/775945-gosduma-odobrila-pervom-chtenii-zakonoproekt-o-povishenii-pensionnogo-vozrasta

4- https://www.youtube.com/watch?v=Cx5dH-f2Fuo

5- https://www.youtube.com/watch?v=ZU8GouFLLjM&t=285s

6- https://kprf.ru/party-live/cknews/177740.html




وظیفه‌ی مضاعف مارکسیسم 

نوشته‌ی: یان رِمان، ترجمه‌ی: دلشاد عبادی

منبع: naghd.com

واسازی و بازسازی پسا‌مدرنیسم
مقدمه
عنوان پانلِ کنفرانسی که در آن، من و ریک [ریچارد] وولف این مباحثه را آغاز کردیم، «مارکسیسم و پسا‌مدرنیسم: دشمن یا متحد؟»* بود؛ این عنوان قصد برجسته کردن اصطلاحاتِ جدلی و قطبی‌شده‌ای را داشت که اغلب در میدان فکری، رابطه‌ی پسا‌مدرنیسم/مارکسیسم را در قالب آن‌ها می‌ریزند. بااین‌حال، هنگامی که من و ریک این پانل را به راه انداختیم، برایمان روشن بود که هریک قصد داریم به این تقابل فائق آییم و بحثی متفاوت را در رابطه با تناقضات و مواجهات احتمالی این دو سنت بگشاییم. هرچند در این‌جا بر تضادهای بین این دو نوع صورت‌بندی تمرکز خواهم کرد، اما از پذیرش پرسشِ این یا آن که در عنوان پانل کنفرانس اقامه شده است نیز سرباز می‌زنم. نقدِ یک صورت‌بندی فکری، آموختن از آن و شکل دادن به اتحادهای نظری‌ـ‌سیاسیْ اعمالی ناسازگار با یک‌دیگر نیستند و این امر به پروژه‌ی تحقیقی انضمامی و مباحث مرتبط با آن بستگی دارد. من نسبت به استفاده از جنبه‌های ارزشمندِ نظریه‌های پسا‌مدرنیستی هیچ اعتراضی ندارم، اما عمیقاً معتقدم که چنین استفاده‌ای‌ نباید بدون آگاهی از تغییر جهت کلی از مارکسیسم انتقادی به سمت پسا‌مدرنیسم صورت بگیرد. اعتراض من به آن است که توصیف ریک وولف از خود به عنوان «مارکسیستِ پسامدرن»، «هزینه‌ها»ی نظری و سیاسی‌ای را که این تغییرِ رویکرد درپی‌دارد، کوچک می‌شمارد و لاپوشانی می‌کند.

نظریه‌های پسا‌مدرنیستی و پساساختارگرایانه به شکلی گسترده به این علت ستوده می‌شوند که بر گرایش‌ِ مارکسیسم به اکونومیسم، جبرباوری، فروکاست‌گراییِ طبقاتی، تمامیت‌خواهی و این دست مشکلات فائق می‌آیند. [در این رویکرد رایج چنین ادعا می‌شود که] سرانجام، نظریه‌ی اجتماعی و جنبش‌های اجتماعی تمرکز خود بر سیادت طبقاتی و سلطه‌ی دولتی را رها کرده‌اند و به بررسی فیزیک‌خُردِ [microphysics] [1] قدرت در زندگی روزمره روی آورده‌اند. دست‌آخر، آن‌ها از چیزی دست کشیده‌اند که لیوتار تحت عنوان فراروایتِ معمولِ مدرنیستی توصیف کرده است، توصیفی که نه‌تنها درمورد بداعت‌های متافیزیکی فلسفه‌ی سنتی به‌کار می‌رود، بلکه هم‌چنین علیه «رهایی سوژه‌ی عقلانی و عاملِ کار [working]» (لیوتار، [1979] 1984، ص بیست‌وسه) نیز کاربرد دارد، یعنی تعریفی که مشخصاً به مارکسیسم و سوسیالیسم اشاره دارد. سرانجام، آن‌ها کار سخت و ملال‌آورِ نقد ایدئولوژی را نیز کناری نهاده‌اند و بر تاروپودِ ظریف گفتمان‌ها و خرده-قدرت‌ها [micro-powers] تمرکز کردند. این رویکردْ به فراروایت اصلی پسا‌مدرنیسم بدل شده است، فراروایتی که مدعیِ به‌تمامی کنار گذاشتنِ «مدرنیته» است، یعنی نه تنها کنار گذاشتنِ مدرنیته و ایدئولوژی‌های مسلطش، بلکه هم‌چنین نقدهای قدرتمندِ سوسیالیستی و ضدامپریالیستی‌اش. از آن‌جا که این داستان موفقیتِ پسامدرنیسم کماکان در بخش‌های عمده‌ای از آکادمی، به‌ویژه علوم انسانی، رواج دارد، من در این ارائه بر نقد نظریِ برخی انگاره‌های بنیانی پسامدرنیسم تمرکز خواهم کرد. می‌دانم که در این‌جا بر یک وجه قضیه تأکید می‌کنم. مسلماً آگاهم که نظریه‌های گوناگون و متضادی وجود دارند که می‌توان آن‌ها را ذیل این عنوان گنجاند و بدون‌شک قصد انکار آن‌را ندارم که نظریه‌ی مارکسیستی می‌تواند از این رویکردهای رقیب بیاموزد. اما نکته‌ی اصلی مورد نظرم آن است که در پشت داستانِ موفقیتِ متظاهرانه‌ی پسامدرنیسم، یک خُسران نظری حیاتی‌ نهفته است.

در ادامه‌، قصد دارم ایرادات زیر را اقامه کنم:

۱. پسامدرنیسم نبود که نحوه‌ی فائق آمدن بر گرایش‌های اکونومیستی، جبرباورانه و فروکاست‌گرایی طبقاتی را به مارکسیسم آموخت. برعکس، این نظریه‌های انتقادی مارکسیستی، به‌طور مشخص نظریه‌های ایدئولوژی و هژمونی، بودند که نقدی اساسی و تمام‌وکمال از این گرایش‌ها را صورت‌بندی کردند.

۲. اغلب نظریه‌های پسامدرنیستی و پساساختارگرایانه پسرفتی اساسی از سطح تحلیلیِ نظریه‌های ایدئولوژی و هژمونی داشته‌اند، اکثر این نظریات نقد مارکسیستی سرمایه‌داری را مشروعیت‌زدایی کرده‌اند، با موفقیت نفوذ نظریه‌های انتقادی در آکادمی و جنبش‌های اجتماعی را از میان برداشته‌اند و از این‌رو، در مقام جزئی درونی از ایدئولوژی‌های نئولیبرالی عمل‌کرده‌اند، و

٣. مطمئناً نظریه‌های مارکسیستی می‌توانند و باید از رویکردهای پسامدرنیستی بیاموزند، اما باید هم واسازانه و هم بازسازانه باشند تا بتوانند بینش‌های ثمربخشی را در قامت یک نظریه‌ی انتقادی اجتماعیِ تجدیدشده بازتفسیر کنند.

انتقاد از خود مارکسیستی

اجازه دهید با نقد درون‌مارکسیستیِ اکونومیسم و جبرباوری آغاز کنم که مدت‌ها پیش از آن‌که آلتوسر مفهومِ فرویدی «تعیّن چندعلتی» [overdetermination] را به‌کارگیرد و مرمت کند، به‌جریان افتاده بود. برخی از بینش‌های ارزشمندی را که آلتوسرْ «اومانیستی» و از همین‌رو، کماکان «ایدئولوژیک» و «پیشامارکسیستی» قلمداد می‌کرد، می‌توان در مارکسِ متقدم یافت. مارکس در تزهایی درباره‌ی فوئرباخ وجه تمایز «ماتریالیسم جدید» خود از «تمامی اشکال پیشین ماتریالیسم» را در آن می‌داند که این ماتریالیسم دیگر واقعیت را نه به مثابه‌ی ابژه، بلکه به مثابه‌ی «فعالیت حسانی انسانی، پراتیک، […] به لحاظ سوبژکتیو» درک می‌کند(مارکس، [1845]1976: 3). مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی با ارائه‌ی شرحی اولیه از روش ماتریالیستی‌ـ تاریخی خود، این کنش ذهنی را به شکلی یکپارچه و غیرجبرباورانه توضیح دادند و پنج جنبه‌ی آن را مشخص کردند: انسان‌ها به‌منظور بقا، نیازمند آنند که وسایل معاش خود را تولید کنند؛ آن‌ها نیازهای جدیدی را می‌پرورانند؛ آن‌ها نوع خود را تکثیر می‌کنند و مناسباتی را بین مردان و زنان، والدین و فرزندان به‌وجود می‌آورند؛ آن‌ها از رهگذر کارِ خودِ شخص و از رهگذر حیات جدید در تولیدمثل، درگیر فعالیت دوسویه‌ی «تولید حیات» می‌شوند؛ آن‌ها به توسعه‌ی زبان و آگاهی به‌مثابه‌ی «محصول اجتماعی» می‌پردازند (مارکس و انگلس [1845]1976: 41-44).

برخلاف برخی فرازهای دیگر که بر «تعیّن‌بخشی» آگاهی فرد توسط هستی اجتماعی اصرار دارند (مارکس، [1859] 1987: 263 برای مثال)، این شرح علاقه‌ای به تعیین سلسله‌مراتب این جنبه‌ها ندارد، این جنبه‌ها[ی پراتیک انسانی] به مثابه‌ی «مراحل مختلفی» درک نمی‌شوند که یکی بر دیگری اولویت تاریخی یا هستی‌شناختی داشته باشد، بلکه هریک از این جنبه‌ها «وجوهی هستند که به شکلی هم‌زمان از همان ابتدای تاریخ وجود داشته‌اند» (مارکس و انگلس، [1845]1976: 43). فاصله‌گرفتن مارکس و انگلس از فلسفه‌های ایده‌آلیستیِ آگاهی نه از موضع ابژکتیویستی که قائل به دوپاره‌گی بنیادین بین هستی (به مثابه‌ی کیفیتی اولیّه) و آگاهی (به مثابه‌ کیفیتی ثانویه) است، بلکه از آن‌روست که این فلسفه‌های [ایده‌آلیستیْ] آگاهی را از زمینه‌ی یکپارچه‌ی پراکسیس اجتماعی جدا می‌کنند. بسیاری از مباحث مربوط به جبرباوری، تعیّن‌چندجانبه و هم-تعیّن‌گری، به میزان زیادی بر بررسیِ مناسبات بین وجوهی از جامعه (هم‌چون اقتصاد، سیاست، فرهنگ و غیره) که پیشاپیش تثبیت شده‌اند متمرکز هستند، و فراموش می‌کنند که هریک از این وجوه، درواقع، اشکال نهادین و صُلب‌شده‌ی پراتیک‌های اجتماعی هستند. رویکردی پراکسیس‌محور، نیازمند آن است که مثلاً بین دوجنبه تمایز قائل شود: از یک‌سو، فعالیت‌های انضمامی افراد، که هرگز تماماً متعیّن نیستند اما محصور در محدوده‌ی مشخصی از امکان‌ها هستند، و از سوی دیگر، میدان‌هایی که این فعالیت‌ها در آن‌ها به وقوع می‌پیوندند. تعیّن‌گریْ کیفیتی است که نه مربوط به یک کنشِ تکین، بلکه مربوط به میدانی ساخت‌یافته است، چراکه این میدان شامل «کلیدهایی» است که تعیین می‌کنند چه چیز فعالیتی موفق و چه چیز فعالیتی ناموفق محسوب می‌شود و از این‌رو، بازخوردهای ثابت و قاعده‌مندی را به سوژه‌های عامل منتقل می‌کنند. بنابراین، کنش‌های واگرا گِردِ تجربه‌هایی هم‌گرا به یکدیگر می‌پیوندند، تجربه‌هایی که پس از آن بارها و بارها تکرار می‌شوند و به عاداتی ثابت بدل می‌شوند و سپس در قامت عادات به دیگران منتقل می‌شوند. «قوانین» صرفاً «قوانینی منتج‌شده» [resulting Laws] هستند که کنش‌های‌متقابلِ سنخ‌نمای مربوط به یک میدانِ فعالیت، در قالب آن‌ها رسوب کرده‌اند. بدین‌معنا می‌توان مدعی شد که تعیّن‌بخشی حاصل عدم‌تعیّن است (مقایسه کنید با هاوْگ،2013: 220-221).

آنتونیو گرامشی در دفترهای زندان درگیر نبردی دائمی علیه هرگونه جبرباوری مکانیکی بود که نیروهای بالقوه‌ی مارکسیسم را به عنوان یک فلسفه‌ی پراکسیس تحلیل می‌بُرد. این برداشت که ما در حال حاضر شکست خورده‌ایم اما «مسیر تاریخ در بلند‌مدت هم‌راستای ما عمل می‌کند» قطعاً می‌تواند در ایجاد اندکی پایداری در مبارزه مفید باشد، اما هم‌چنین نوعی افیونِ مذهبیِ طبقات فرودست [subaltern] نیز هست، «جایگزینی برای تقدیر یا مشیتِ دین‌های متکی به اقرار»، و در این معنا می‌تواند دلیلی برای انفعال و «خودبسندگی احمقانه» باشد (گرامشی،1971: 336-337). بنابراین، گرامشی نقد مشهور مارکس از دین را درموردِ خودِ مارکسیسم به‌کار می‌برد. هیچ تضمینی به هیچ‌شکل در تاریخ وجود ندارد، همه‌چیز به توانایی ما در واکاوی، سازمان‌دهی و تشکیل اتحادها وابسته است. این‌مورد را هم‌چنین می‌توان به تجربه‌های مربوط به بحران‌های اقتصادی نیز تسری بخشید. گرامشی بارها و بارها به رفقایش که معتقد بودند و امید داشتند که بحران‌ها ضرورتاً منجر به فروپاشی نظام سرمایه‌داری ‌شود هشدار داد. او استدلال می‌کرد که این‌گونه نیست، این انتظار که بحران‌های اقتصادی رخنه‌ای در صفوف دفاعی دشمن پدید آورد که پس از آن بتوان ارتشِ خود را به‌شکلی «برق‌آسا» به درون این صفوف گسیل کرد و پیروزیِ استراتژیک قاطعی به‌دست آورد، قضاوتی اکونومیستی و جبرباورانه است که متعلق به الگوهای منسوخِ مدلی از انقلاب به‌مثابه‌ی «جنگ مانووری» [War of maneuver] است (گرامشی،1971: 233). این مدل آخرین بار در 1917 در روسیه موفق شد و پس از آن در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری در غرب، به دلیل ساختار عمیقاً پیچیده‌ی جامعه‌ی مدنی در این جوامع، شکست خورد (همان: 236). در شرایط «جنگ موضعی» [War of Position]، بحران اقتصادی به‌خودی‌خود نمی‌تواند باعث به‌وجود آمدن رخدادهای تاریخی بنیادین شود و صرفاً «زمینه‌ای مناسب‌تر برای انتشار ایده‌های بدیل فراهم می‌آورد» (همان: 184،235). طبقات حاکم معمولاً می‌توانند با شرایط جدید سازگار شوند و دوباره کنترل جنبه‌هایی که از چنگشان خارج شده بود را به دست آورند. این‌جا هم خبری از هیچ‌گونه فرایند خودبه‌خودی نیست. بین اتفاقاتی که در «اقتصاد» در حال رخ دادن است و سطوح سیاسی و ایدئولوژیکی، هیچ توازی و تعادل بلاواسطی وجود ندارد. ممکن است طبقه‌ی کارگر به بخش‌هایی رقیب تجزیه شود و ازهمین‌رو، درونِ هژمونی بورژواییِ بلوکِ قدرت حاکم جذب شود، یا آن‌که می‌تواند هژمونی خود را از پایین شکل دهد، یا ترکیبی از هردوی این‌ها ــ تمامی این‌ها به توانایی‌اش در عمل و دگرگونی مناسبات قدرت در «جامعه‌ی مدنی» و «جامعه‌ی سیاسی» وابسته است. با توجه به تأملات گرامشی درباره‌ی «دوران فترت» [Interregnum]، یعنی زمانی‌که طبقه‌ی حاکم «وفاق را از دست داده» و دیگر «راهبری» نمی‌کند، بلکه صرفاً «حکمرانی» می‌کند، زمانی‌که توده‌ها نسبت به هرگونه راه‌ و روش کلی برای مسائل بدبینند (گرامشی،1975: 311-312)، می‌توان استدلال کرد که سرمایه‌داریِ نولیبرالیِ حالِ حاضر، به‌شکلی روزافزون در بسیج فعالانه‌ی سوژه‌هایش ناتوان‌تر و از این‌رو، بیش از پیش بر «وفاقی منفعلانه» متکی می‌شود، این وفاق نیز حفظ خواهد شد، مادامی‌که بدیل‌های سوسیال‌دموکراتیک جذاب و معتبر، یا هنوز جواب نداده‌اند یا به‌شکلی موثر دور از دسترس بخش بزرگتری از عموم مردم قرارگرفته‌اند. گرایش عمومی به افزایشِ اهمیتِ تمایلاتِ اقتدارگرایانه و انظباطی-همه‌جابینیِ [2] سرمایه‌داری را می‌توان مشاهده و پیش‌بینی کرد. اما نمی‌توان از پیش مشخص کرد که تا چه‌مدت و تا چه میزانی نخبگان و ایدئولوژِی‌هایشان در فرافکنیِ تقصیرات به دیگران، از اتحادیه‌های کارگری، مهاجران مکزیکی، مسلمانان و دیگر تصاویر برساخته از دشمن، موفق خواهند بود، یا این‌که نمی‌توان از پیش گفت که تضاد بنیادین بین سرمایه‌داری و دموکراسی در چه نقطه‌ای آشکار خواهد شد و راه را بر جنبش‌های ضدسرمایه‌داری و اتحادهای تازه‌ای بازخواهد کرد. بنابراین، این نقد از اکونومیسم و جبرباوری در به‌اصطلاح «چرخش ایدئولوژی-نظریِ» دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی ادامه پیدا کرد، روندی که با لویی آلتوسر آغاز شد و بیشتر بسط و گسترش یافت (برای مثال از سوی استوارت هال و گروه تحقیقاتی «پروژه‌ی نظریه‌ی ایدئولوژی» در برلین که من نیز بختِ مشارکت در آن را داشتم). این «چرخش ایدئولوژی-نظری» نشان از یک تغییر پارادایم عمده داشت که علیه مفهومِ سابقاً رایجِ ایدئولوژی قد علم می‌کرد، یعنی علیه فهم ایدئولوژی در مقام شکلی از آگاهی کاذب، که می‌بایست از «اقتصاد» ریشه می‌گرفت. پاسخ عمدتاً از این قرار بود: نباید مفهوم ایدئولوژی را به پدیده‌ای مربوط به آگاهی فروکاست. اگر می‌خواهید بفهمید که چرا و چگونه سوژه‌ها به صورت «داوطلبانه» به شرایط محدود و بیگانه‌شده‌ی زندگی سر می‌سپرند، باید «مادیّت» به‌خصوصِ ایدئولوژی را جدی بگیرید، یعنی، باید به پژوهش در باب واقعیتِ مادی آن به‌ مثابه‌ی آرایشِ دستگاه‌ها، انواع مشخصی از روشنفکران، مناسک و اشکال پراکسیس بپردازید. گرامشی این آرایش را تحت عنوان «دستگاه‌های هژمونیک» تعریف می‌کند، آلتوسر سعی داشت که این مادیت را از رهگذر نظریاتش دوباره مفهوم‌سازی کند، یعنی با نظریه‌ی خود درباره‌ی «دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت» و نظریه‌اش درباره‌ی «فراخوانی» ایدئولوژیک [3] که توجه سوژه را به خود جلب می‌کند و سوژگی او را قالب می‌بندد. این انقیاد ایدئولوژیک، نه تنها بر آگاهی تأثیر می‌گذارد، بلکه به‌شکلی ناخودآگاه، میخ خود را در زمینِ تمایلات بدنی و نگرش‌های مربوط به «ریختار» [habitus] نیز می‌کوبد (بوردیو).** [4]دستاورد دیگر نظریه‌هایِ مارکسیستیِ ایدئولوژی، عمدتاً پس‌از آلتوسر (و تا حدودی علیه او) رسیدن به این بصیرت بود که انقیاد ایدئولوژیک صرفاً به شکلی یک‌سویه و از بالا به پایین عمل نمی‌کند. ریک وولف اشاره می‌کند که تکثرگراییِ «شیوه‌های تولیدی در ترکیب با صورت‌بندی‌های اجتماعی» به مدلِ دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت نیز منتقل شده است و ازاین‌رو، پیامد این مدل، مجموعه‌ی کامل و متنوعی از فراخوانی‌های متضاد است که سوژه‌های منفرد تحت انقیاد آن‌ها قرار می‌گیرند (وولف،2004: 765-766). مسلماً این موضوع دلالت بر عاملیت قدرتمندتری در جانب سوژه دارد: سوژه که تحت انقیاد فراخوانی‌های متضاد قرار دارد، نیازمند آن است که آنان را متعادل و اولویت‌بندی کند، که همین امر می‌توان دلالت بر آن کند که سوژه در جهت پاسخ‌گویی به برخی از این فراخوانی‌ها می‌بایست برخی دیگر را نفی کند. استوارت هال نشان داده است که رمزگذاریِ یک پیام ایدئولوژیک و رمزگشایی آن از سوی سوژه‌ی فراخوانده‌شده لزوماً یکسان نیستند. برای مثال، سوژه ممکن است ایدئولوژی غالب را با اشتیاقِ تمام بپذیرد، یا آن‌که ندای فراخوان را بشنود و تصمیم بگیرد که این فراخوان در شرایط موجود کاربردپذیر نیست («رمزگان توافقی» [negotiated code])، یا آن‌که پیام را «به‌شکلی کاملاً متضاد» تفسیر کند. – هال این الگو را «رمزگان تخالفی» [oppositional code] می‌نامد (هال،1993: 517). نمادها و ارزش‌های ایدئولوژیک اغلب به شیوه‌ای متضاد تفسیر و مطالبه می‌شوند. پروژه‌ی نظریه‌ی ایدئولوژی این موضوع را تحت عنوان «احیاء ستیزه‌جویانه» [antagonistic reclamation] مفهوم‌سازی کرده است -. ارزش‌های ایدئولوژیک از سوی نیروهای ستیزنده فراخوانی می‌شوند (مقایسه کنید با هاوْگ،1987: 71-72، 94؛ رِمان،2014: 254-261). طبقات، جنسیت‌ها و نسل‌های گوناگون به‌شکلی کاملاً متفاوت خواستِ خداوند، معنای عدالت، ادعاهای اخلاقی و دیگر مسائل را تفسیر می‌کنند. در شرایط مشخصی ممکن است طبقات فرودست مدعیِ همین ارزش‌های ایدئولوژیک شوند، معنایشان را برگردانند و به خود اختصاص دهند. اما به همین قیاس، ممکن است که آن‌ها در جریان غالب مجدداً جذب شوند. سپهر ایدئولوژیکْ میدانی است که مبارزات و ستیزهای اجتماعیِ متعددی آن را درنوردیده است.

از میان برداشتن تضادهای اجتماعی

برای رسیدن به دومین نکته‌ی مورد نظرم، قصد دارم استدلال کنم که دقیقاً همین دو دستاورد نظریه‌های مارکسیستیِ ایدئولوژی، یعنی احیاء ستیزه‌جویانه‌ی ارزش‌ها و سرمشق‌های ایدئولوژیک و مادیت ایدئولوژیک، است که در گذار به پسامدرنیسم از دست رفته‌اند. برای توضیح نخستین خسران، به عنوان نمونه به میشل فوکو و شیوه‌ی منحل ساختنِ مفهوم ایدئولوژی در مفاهیم دانش و گفتمان در نزد او، که البته بعدها به مفهوم قدرت بدل شدند، خواهم پرداخت. فوکو در «دیرینه‌شناسی دانش» استدلال می‌کند که کارکرد ایدئولوژیک علم را هنگامی می‌توان مشاهده کرد که بدانیم این علم در چه قسمتی از پیکره‌ی دانش «مستقر» شده و جایگاهِ خود را در یک «قاعده‌ی گفتمانی» یافته است، یعنی در جایی که این علم «در مقام یک کنش گفتمانی وجود دارد» (فوکو،[1969] 1972: 185). این گذر از مفهومِ ایدئولوژی به مفاهیم دانش و کنشِ گفتمانی منجر به گونه‌ای تعمیم افراطی شد که سویه‌ی نقادانه‌ی این مفهوم را از بین برد. فوکو پیش از آن‌که حتی پرسشِ ایدئولوژی را طرح کند آن‌را کنار می‌گذارد. طرح پرسشِ ایدئولوژی به این معناست که درپیِ یافتن اشکال و شیوه‌های عملکرد مشخصی در «علم» و «دانش» باشیم که سامان‌دهنده‌ی تسلیمی «داوطلبانه» به مناسبات سلطه‌ی مربوطه باشند (و هم‌چنین درپیِ کسانی باشیم که در مقابل چنین تسلیمی مقاومت می‌کنند).

بنابه نظر فوکو، در گفتمان‌ها نباید به دنبال «تناقض‌های نظری، نقاط ابهام، کاستی‌ها» بود، بلکه درعوض باید آن‌ها را در سطح «ایجابیت»شان توصیف کرد (فوکو، [1969]1972: 186). همان‌گونه که دومنیک لِکور بیان کرده است، فوکو از نسخه‌ی اولیه‌ی نظریه‌ی ایدئولوژیِ آلتوسر فاصله می‌گیرد (لِکور،1975: 199-200)، به‌طور مشخص، فوکو از مفهومِ «خوانش سمپتوماتیکِ» [symptomatic reading] آلتوسر فاصله می‌گیرد، مفهومی که آلتوسر با استفاده از آن، قصد داشت «نقاط ابهام … و جاهای خالی» را در یک متن تشخیص دهد، پیوندِ درونی بین آن‌چه مشاهده‌پذیر و آن‌چه مشاهده‌ناپذیر است را آشکار کند و گسست‌های متنی‌ای را بگشاید که نشانگرِ مداخله‌ی پنهانیِ متن دومی، با منطق مخالف، باشد (آلتوسر و بالیبار، [1965] 2009: 28-29). آن‌چه فوکو با تعویض این پروژه‌ی پیچیده‌ی آلتوسریِ نقد ایدئولوژیِ متنی، با «پوزیتیویسم سرخوشانه»‌ی خود (فوکو،[1969] 1972: 125) انجام داد، رها کردنِ هدف تحلیلیِ ارتباط دادن صورت‌بندی‌های دانش به چشم‌اندازهای بنیادین اجتماعی، و نیز تمایز قائل شدن بین ابعاد ماهیتاً ایدئولوژیک یا مخرب با ابعاد ضدایدئولوژیک بود. آن‌چه از دست رفت، این فهم نظری بود که تولید اجتماعیِ دانش در میدان‌های ساختار‌یافته تضادمند شکل می‌گیرد، یعنی در جایی که مطابق با اشاره‌ی آلتوسر، «تضادهای طبقاتیِ ایدئولوژی‌های عملی با ایدئولوژی‌های نظری ترکیب می‌شوند و علم و فلسفه‌ی موجود را پدید می‌آورند» (آلتوسر، [1974]1976: 147-148). مطابق نظرِ میشل پِشو، فوکو متوجه نشد که صورت‌بندی‌های گفتمانی را باید در دو سطح واکاوی کرد، یعنی از یک‌سو، از نظرگاهی «ناحیه‌ای»، که مناسبات درونی گفتمان را تشخیص می‌دهد، و از سوی دیگر، از چشم‌اندازی طبقاتی که قادر به تبیین این نکته است که چرا ایدئولوژی‌ها ارزش‌های والای یکسانی را به‌کار می‌گمارند اما «ذیلِ حالت‌های متضادی که در پیوند با ستیز طبقاتی قرار دارند» (پِشو،1990: 258). این نقطه‌ی کور، پس از 1971 که فوکو مفاهیم گفتمان و دانش را به مفهوم قدرت انتقال داد، کماکان پایدار باقی ماند. همان‌طور که در مطالعه‌ای درباره‌ی نیچه‌گراییِ تازه‌ی پسامدرنیسم سعی در نشان دادن این نکته داشتم (رِمان،2004: 112-120)، فوکو مفهوم قدرت را مستقیماً از نیچه‌ی متأخر اخذ کرد و آن‌را به همان شکل که بود با «خواست حقیقت» این‌همان فرض کرد. بااین‌حال، حتی اگر قصد داشته باشیم بین دوره‌های مختلف کارنامه‌ی فوکو تمایز قائل شویم، ارتباط بین قدرت، دانش و حقیقت محور اصلی آثار او از اوایل دهه‌ی 1970 تا زمان مطالعات متأخرش در دهه‌ی 1980 بر روی یونان باستان، رواقیون و مسیحیت ابتدایی بود. او نیروی مرموزِ قدرت را چنان قلمداد می‌کرد که در سطحی عمیق، «زیرِ مضامین قدیمی‌تری چون معنا، مدلول، دال» قرار می‌گرفت و آشکارا آن‌را بدیلی برای مفاهیم مارکسیستیِ «استثمار»، «استخراج» و واکاویِ دستگاه‌های دولتی محسوب می‌کرد (مقایسه کنید با فوکو،2001: 1180-1181؛ فوکو، [1975]1995: 26).

بااین‌همه، این تصمیم روش‌شناختی نادیده می‌گیرد که برای مارکس، مناسبات تولید و استخراج کارِ نپرداخته‌ی اضافی، صرفاً «اموری» اقتصادی نبودند، بلکه متشکل از یک «شبکه‌ی قدرتِ» بسیار متراکم و نهادی‌شده بودند (مقایسه کنید با: پولانزاس، 1978: 36). «نقد اقتصاد سیاسیِ» مارکس به ما نشان می‌دهد که بت‌وارگی و استثمار چگونه به مثابه‌ی سازوکارهای پنهانِ قدرتِ سلطه‌ی سرمایه‌داریِ مدرن عمل می‌کنند، سازوکارهایی که از رهگذر آنان قدرتِ هم‌یاری تولیدکنندگان از آن‌ها جدا و به طبقه‌ی سرمایه‌دار واگذار می‌شود. این استدلال که مدعی وجود تظاهراتِ متعددِ قدرتْ در ورای مناسبات طبقاتی و نسبتاً مستقل از آن باشیم چندان عجیب نیست، اما این‌که قدرت را هم‌چون واقعیتی برای خود تعریف کنیم که خارج و در سطح زیرین مناسبات اجتماعی تولید و سلطه قرار گرفته است بسیار عجیب است. با توجه به این انفصالِ ضدِمارکسیستیِ «قدرت» از استثمار، از نظر من این‌که رزنیک و وولف قائل به جداییِ سفت‌وسختی بین «طبقه» و «قدرت» هستند، که اولی از سوی آنان به عنوان استخراجِ مازاد تعریف و دومی مقوله‌ای غیرطبقاتی درک می‌شود، یاری‌رسان نخواهد بود (مقایسه کنید با، رزنیک و وولف،2006: 119 پایان نامشخص، 125 پایان نامشخص؛ رزنیک و وولف، 2013: 158 و ادامه؛ وولف،2013: 29 و ادامه). از آن‌جا که قابلیت تصمیم‌گیری در این موارد که چه چیز باید تولید شود، چگونه تولید شود و چگونه باید به توزیع مازاد پرداخت، وابسته به مناسبات قدرت در جامعه‌ای مشخص است، تعاریف مختلف طبقه می‌توانند به یک‌دیگر تبدیل شوند. مفهوم قدرت نزد فوکو، هم‌چون مفهوم گفتمانِ او، تضادهای بین قدرت در سلطه از بالا و یک عاملیت جمعی از پایین (در معنای اسپینوزایی قابلیت عمل [potentia agendi]) را خلط می‌کند. فوکو از این مفهوم به عنوان ابزاری تحلیلی برای رمزگشایی مناسبات اجتماعی و بنابراین فهم امکاناتِ عمل استفاد نمی‌کند، بلکه آن را برای مشخص کردن مختصات کیفیت مبهمی استفاده می‌کند که به‌نحوی به دانش و دعاوی حقیقت مربوط می‌شود، فارغ از این‌که این قدرت از چه رهگذر، برای چه کسی، با چه اهدافی اِعمال می‌شود و از چه نوع است. در این برداشت، پرسش‌های کیفی‌ِ قدرتِ چه‌کسی، چه قدرتی و قدرت برای انجام چه‌کاری از واکاوی بیرون گذاشته شده‌اند. نیکوس پولانزاس به درستی اشاره کرده بود که به‌اصطلاحْ فیزیک خُردِ قدرت فوکو، درواقع برساختی ذات‌گرایانه از نوعی «ارباب-قدرت» [master-power] است که عامل اصلی بنیانگذاریِ هرگونه مبارزه-مقاومت تلقی می‌شود. در پسِ ریتوریک خُرده-قدرتِ چندگانه، ایده‌ی «ماهیتی بیگانه‌خوار» [5] نهفته است که هم به سازوکارهای سلطه و هم مقاومت حمله می‌برد و به داخل آن نفوذ می‌کند، و باعث لاپوشانی تمامی تضادها و نزاع‌های اجتماعی می‌شود (پولانزاس،1978: 149 و 151). این ذات‌باوری با چهره‌ی مبدلْ پسرفتی اساسی نسبت به سطح تمایزگذاری تحلیلیِ نظریه‌های مارکسیستی ایدئولوژی به حساب می‌آید. درحالی‌که این نظریه‌ها تلاش داشتند بفهمند چگونه «روشنفکرانِ ارگانیکِ» سایر طبقات یا بلوک‌های هژمونیک برای تفسیر و به‌کارگیری ارزش‌های ایدئولوژیک در کشمکش هستند، روش‌های پساساختارگرایانه علاقه‌ی چندانی نسبت به تمایزگذاری بین چشم‌اندازهای اجتماعیِ مخالف یا متفاوت درونِ صورت‌بندی‌های گفتمانی و ترکیب‌بندی‌های قدرت از خود نشان نداده‌اند.

غیرمادی‌ساختنِ کنش‌های انسانی

دومین خسران نظری‌ای که با این تغییر رویکرد از دست می‌رود به همین پس‌زمینه مربوط است. آن‌چه از دست می‌رود «مادیت» امر ایدئولوژیک است، واقعیتِ دستگاه‌های هژمونیک آن، انواعِ روشنفکرانِ آن و کنش‌ها و مناسکِ آن. این دقیقا همان نقطه‌ای بود که از همان ابتدا نظریه‌های مارکسیستی، ایدئولوژی را از صرفِ نقدِ آگاهی کاذب مجزا می‌کرد. نظریه‌های پسامدرنیستی و پساساختارگرایانه عمدتاً از دل فرایند رادیکال‌سازیِ «چرخش زبانی» برخاسته‌اند و از همین‌رو، درواقع کم‌وبیش به‌تمامی بر زبان و متون تمرکز کرده‌اند. دومنیک لکور پیش‌تر دیرینه‌شناسی دانش فوکو را به این متهم کرده بود که در یک «چرخه‌ی دیرینه‌شناسانه» [archeological circle] باقی می‌ماند و بنابراین، از درکِ نقطه‌ی اتصالِ صورت‌بندی‌های گفتمانی و پایه‌ی مادی-نهادیِ آن‌ها و تولید ایدئولوژیکِ سوژه، شیوه‌ی اجتماعیِ تولید و مبارزاتِ اجتماعی ناتوان است (1975: 205 پایان نامشخص). هنگامی‌که فوکو در «تاریخ جنسیت» دستگاهِ [6] مدرنِ جنسیت را از الزامات گفتمانیِ اعترافِ دینی استخراج کرد ([1976] 1990: 19 پایان نامشخص، 58 پایان نامشخص)، مسلماً پارادایمی نوین به‌وجود آورد که به غلبه بر فهمِ تنگ‌نظرانه‌ی آن‌چه به عنوان «فرضیه‌ی سرکوبِ» فرویدی-مارکسیستی از آن نام می‌برد، کمک کرد.

اما اعترافْ درواقع نه صرفاً یک محل تقاطع گفتمانیِ جنس [sex] و «خواستِ حقیقت»، بلکه جزئی یکپارچه از یک دستگاهِ ایدئولوژیکِ قدرتمندِ دولتی بود. به‌علاوه، اعتراف از آن‌رو می‌توانست برای شناسایی و سپس برساختنِ تاروپودِ میلْ چنین قدرت اثربخشی را پرورش دهد، که در زمینه‌ی سرکوبِ نظام‌مند عمل می‌کرد: اعتراف اجباری را نخستین‌بار در 1215، همان شورای لاترانی [Lateran Council] پایه گذاشت که تفتیش عقاید علیه مرتدها را رواج داد، هرکس که سالی یک‌بار برای اعتراف حاضر نمی‌شد، از کلیسا و مراسم خاکسپاری مذهبی محروم می‌شد. اعتراف از رهگذر سرکوب تنظیم شده و رواج پیدا کرده بود، و در تلاقی با آن و به عنوان یک متممِ ایدئولوژیک به آن عمل می‌کرد. این درکِ گرامشی که «هژمونی با سپرِ قهر محافظت می‌شود» یا این ایده‌ی بازسازی‌شده‌ی آلتوسر که دستگاه‌های ایدئولوژیک دولتْ مناسبات تولید را ذیل «حفاظت» دستگاه‌های سرکوب‌گر دولت بازتولید می‌کنند (مقایسه کنید با گرامشی، 1971: 263؛ آلتوسر، [1971] 2001: 101) چارچوب تحلیلیِ جامع‌ و بسنده‌تری را فراهم می‌آورد. چرخش به سمت تفسیر یک‌جانبه‌ی زبان‌شناختی را می‌توان با مثالِی از نحوه‌ی برداشتِ جانب‌دارانه از مفهومِ بازی زبانیِ ویتگنشتاین از سوی رویکردهای پسامدرنیستی نشان داد. ویتگنشتاین در 1945 در «پژوهش‌های فلسفی» «بازی زبانی» را به مثابه‌ی «کلیتی» تعریف می‌کند «که دربرگیرنده‌ی زبان و کنش‌های درهم‌بافته در آن است» (ویتگنشتاین،1958: پاره‌ی 7). مقصودِ این مفهومْ تأکید گذاشتن بر آن بود که سخن گفتنْ بخشی از یک فعالیت بزرگ‌تر است، بخشی از یک «صورتِ زندگی» [form of life] است (ویتگنشتاین،1958: پاره‌ی 23). معنای کلمات همان «شیوه‌ی به‌کارگیری آنان» است (همان: پاره‌ی 10)، که نمودِ آن را می‌توان در ارتباط عملی بین بنّای الف و وردستش ب مشاهده کرد که در این ارتباط عملی، بنّا کلماتِ «آجر»، «تیرک»، «آجر نیمه» و «میل‌گرد» را به عنوان عناصرِ درخواست‌های عملی به‌کار می‌برد تا وردستش این وسایل کار را به او برساند (همان، پاره‌ی2). مسلماً می‌توان پرسید که چرا ویتگنشتاین از این اصطلاحِ مبهمِ «بازی زبانی» استفاده کرده است، به‌جای آن‌که «کلیتِ» زبان و کنش‌ها را مطابق با فلسفه‌ی پراکسیس مارکسی یا گرامشی توضیح دهد (مقایسه کنید با، مکالمه‌ی پرداخته شده بین ویتگنشتاین، گرامشی و برشت در هاوگ،2006: 69-91). «وضعیتِ پسامدرن» لیوتار نمونه‌ای است برای مشاهده‌ی این‌که این ابهام در اصطلاح «بازی زبانی» چگونه می‌تواند منجر به تغییر بنیادین معنای این اصطلاح شود: بنا به خوانش او، سوژه‌ها در پراکنشِ بازی‌های زبانی منحل می‌شوند و پیوند اجتماعی‌ای که آنان را به ‌یکدیگر متصل می‌سازد پیوندی «زبانی» است (لیوتار،[1979]1984: 40). نتیجه صد و هشتاد درجه متفاوت با آن‌چیزی است که ویتگنشتاین سعی داشت مستدل سازد: درحالی‌که ویتگنشتاین زبان را جای‌گرفته در اشکالِ پراکسیسِ اجتماعاً ساخت‌یافته می‌دانست، لیوتار زبان را از شرایط مادی و عملی‌اش جدا می‌سازد. مسلماً استدلال من آن نیست که گفتمان‌ها اهمیتی در تحلیل اجتماعی ندارند، بالعکس! گفتارها، متون و تصاویر بخشی پُراهمیت از انقیادِ و مبارزاتِ ایدئولوژِیک هستند، صورت‌بندهای گفتمان تعیین می‌کنند که در هر دوره‌ی زمانی چه چیزهایی تصورپذیر و تفکرپذیر هستند، و این هم از سرِ تصادف نیست ‌که یکی از نخستین نظریه‌های گفتمانی در چارچوب مارکسیستی بسط و گسترش یافت، یعنی تلاش میشل پِشو برای ترکیب نظریه‌ی ایدئولوژی آلتوسر با واکاوی زبان‌شناختی از گفتارها و متون (مقایسه کنید با پِشو،1975). اما درحالی‌که نظریه‌های مارکسیستیِ ایدئولوژی به پژوهش در باب تولید گفتارها و متون در پیوندشان با دستگاه‌های ایدئولوژیکِ و میدان‌های مرتبط می‌پردازند، نظریه‌های پسامدرنیستی گرایش به مجزا ساختن این گفتارها و متون از بافتارهای عملی و نهادینی دارند که در آن‌ها جای‌گرفته‌اند. نتیجه شکلی از ایده‌آلیسمِ زبان‌شناختی پیکرزدوده است.*** این امرِ انکارناپذیر که زبان را می‌توان در هرکجا به عنوان جزئی از کنش‌ها و مناسبات اجتماعی مشاهده کرد، به سمتی می‌رود که زبان را تمامی آن‌چه وجود دارد فرض می‌کند. پیامد این یک‌جانبه‌نگری آن است که پروژه‌ی واسازانه‌ی ارزشمندِ پسامدرنیسم، یعنی غیرطبیعی‌سازیِ [de-naturalization] معناها و هویت‌های ثابت، همیشه درون یک فرایند کلی غیرمادیسازی [de-materialization] حل ‌شود. مقصودم هم اشاره به غیرمادی‌سازی کنش‌ها و مناسبات انسانی است که امر اجتماعی را به امر نمادین تحویل می‌کند، و هم به غیرمادی‌سازیِ بدن و از این‌رو، پیکرزدودگی سوژه‌های انسانی که در مقام اثراتِ گفتمان‌ها و زنجیره‌های دالّی پدیدار می‌شوند. این انتقال از غیرطبیعی‌سازی به غیرمادی‌سازی، برای مثال هنگامی رخ می‌دهد که جودیت باتلر، برای به‌چالش کشیدنِ پیش‌فرضِ درکِ جنس [sex] فرد به عنوان یک «امر واقعِ ساده یا یک شرط ثابتِ کالبدِ فرد»، «مادیتِ» بدن را به‌مثابه‌ی «اثرِ قدرت» تبیین می‌کند، درحالی‌که خودِ قدرت نیز به‌مثابه‌ی تصحیحِ «هنجارها» درک می‌شود (باتلر،1993: 2؛ مقایسه کنید با باتلر،1990: 12 و 189). این تفسیر انتقاداتِ فراوانی را از سوی «فمنیست‌های ماتریالیست» برانگیخته، و این انتقادات هنگامی جالب‌تر می‌شود که برخی از این منتقدان (برای مثال سوزان بوردو) نیز از فوکو آغاز می‌کنند، اما سپس به این نتیجه می‌رسند که باید کالبد را در محورِ نظریه‌ی فمنیستی قرار داد. کارول بیگ‌وود ادعا می‌کند که کالبدِ پساساختارگرایانه از هیچ‌گونه وزنِ دنیوی برخوردار نیست (1998: 103)؛ رُزماری هِنِسی چنین استدلال می‌کند که باتلر مادیتِ را به امری نمادین تحویل می‌کند و از این‌رو، مناسبات اجتماعی، و به‌خصوص، مناسباتِ بنیادینِ استثمارِ سرمایه‌دارانه را از واکاوی خود بیرون می‌گذارد (200: 60 آغاز نامشخص، 120 آغاز نامشخص)؛ کارِن بَراد چنین بیان می‌کند که باتلر قادر نیست به گسست بین امر گفتمانی و امر مادی فائق آید، چراکه او ماده را پیامدِ عاملیتِ زبان و فرهنگ قلمداد می‌کند و پویاییِ خود ماده را تشخیص نمی‌دهد (2007: 64 پایان نامشخص، 132 پایان نامشخص، 194، 208).این گرایش به غیر‌مادی‌سازی یکی از همان دام‌هایی است که جریان اصلی پسامدرنیسم با فروغلتیدن در آن ممکن است به پذیرش انواعِ ایدئولوژی‌های نئولیبرالی در باب زندگی و شیوه‌ی تولید «غیرمادی» و «بی‌وزن» کشیده شود. هِنِسی مفاهیم پسامدرنیستیِ سوژه، که مبتنی بر «غیرمادیتی عجیب‌وغریب» هستند، را همتا با روندی از رویت‌پذیریِ بتواره‌ و وسواس‌گونه‌ی هویت جنسی تعریف می‌کند، که هردوی این‌ها در انطباق با کالایی‌سازی تسریع‌شده، بازارهای مقررات‌زدایی‌شده‌ی نیروی کار، تحرکِ دائمی و سیال‌سازیِ مضاعفِ زندگی روزمره قرار دارند (2000: 106 پایان نامشخص، 111، 115). همان‌گونه که لوک بولتانسکی و ایوْ چیاپِلو نشان داده‌اند، نئولیبرالیسم نه تنها موفق به درونی‌کردن مطالبه‌ی «اصالت»، از همان نوع رایجِ شصت‌وهشتی‌اش، شد، بلکه هم‌چنین آن‌چه را که نقطه‌ی مقابل این مطالبه پنداشته می‌شد نیز درونی کرد، یعنی مطالبه‌ی واسازیِ رادیکالِ الزام به اصالت؛ مکاتبِ گوناگونِ واسازی مشخصاً شکل‌گیری نوع جدیدی از سازگاری را تسهیل کردند (2005: 411پایان نامشخص،451 پایان نامشخص، 461، 498).

به‌سوی یک نظریه‌ی ایدئولوژی تجدید‌شده

این موضوع ما را به سومین نکته می‌رساند که جمع‌بندی‌ام نیز محسوب می‌شود. با توجه به کاستی‌های نظریِ چشم‌گیر و ابهاماتِ سیاسیِ پسامدرنیسم، به شخصه چندان به شکل‌گیری امتزاجی فراگیر از مارکسیسم و پسامدرنیسم، آن‌گونه که در توصیف ریک وولف از خودش به عنوان یک «مارکسیستِ پسامدرن» متبلور شده است، خوشبین نیستم. این امتزاجْ تضادهای بنیادین و تنش‌ها و قیدوبندهای ظرفیتِ مارکسیسم در نقد ایدئولوژی را حاشیه‌ای جلوه می‌دهد. در عوض، آن‌چه قصدِ پیش‌نهادن‌اش را دارم آن است که نظریه‌ی مارکسیستی وظیفه‌ای مضاعف برعهده‌ دارد، وظیفه‌ای واسازانه و بازسازانه. این نظریه باید در هرنقطه‌ای که نظریه‌های پسامدرنیستی به غیرمادی‌سازی و پیکرزدودن از زندگی اجتماعی دست می‌زنند یا ستیزه‌ها و تضادهایی که در تاروپود اجتماعیِ سرمایه‌داری جریان دارد را منکوب می‌کنند، نقدِ خود را ادامه دهد. باید تشخیص دهد که در چه نقطه‌ای، شادباش‌گوییِ پسامدرنیستی به چندپاره‌شدنِ [سپهر] اجتماعی و وانموده [simulacra]، با توهماتِ مربوط به سرمایه‌ی مجازی [fictitious capital] تقاطع پیدا می‌کند (یا از سوی این توهمات به پیش رانده می‌شود) و پیوندی عمیق با آن تصور ایدئولوژیک از سرمایه‌داریِ ابرتکنیک پیدا می‌کند. مسلماً یک نظریه‌ی مارکسیستیِ ایدئولوژی باید از انکار یا جدا کردنِ مسیرِ خود از یک صورت‌بندیِ نظریِ رقیب فراتر رود. نظریه‌ی مارکسیستیِ ایدئولوژی هدفی ژرف‌تر در نظر دارد و تلاش می‌کند پیوندهایِ درونیِ بین یک مرحله‌ی مشخصِ سرمایه‌داری و سوژگی‌های غالبی که برآمده از آنند را درک کند. به همین سیاق، فردریک جیمسون پسامدرنیسم را هم‌چون «فراساختاری» تعریف می‌کند که در گذارِ از فوردیسم به پسافوردیسم شکل جدیدی از «ساختارِ احساسات» را پدید آورده است (1991: چهارده)؛ به نظر دیوید هاروی، پسامدرنیسم دلالت بر مرحله‌ی جدیدی از «تراکمِ فضا-زمان» در سازمان‌دهی سرمایه‌داری می‌کند که فشارِ انباشتِ سرمایه آن را پدید آورده است (1990: 306 آغاز نامشخص، 327 پایان نامشخص). از آن‌جا که پسامدرنیسم هم‌چنین یک «میدان مینِ مفاهیمِ متعارض» است (همان: هشت و 292)، باید در پیِ یافتنِ تضادهای درونی آن برآییم، همان‌گونه که مارکس فرهنگِ مدرنیته را به شکلی دیالکتیکی، در مقام یک میدانِ متعارضِ متشکل از ظرفیت‌های مترقی و نیروهای مخرب واکاوی می‌کرد. نظریه‌های پسامدرن معمولاً توان یا تمایلِ آن‌ را ندارند که به شکلی خودانتقادگرانه لنگرگاه خود را در سرمایه‌داریِ ابرتکنیک و پیوندِ درونی با آن موشکافی کنند، آن‌ها برای این منظور نیازمند یک نظریه‌ی مارکسیستیِ ایدئولوژی به عنوان متحدّی قابل ‌اتکا هستند.

درعین‌حال، باید تمامی بصیرت‌های کارآمدِ پسامدرنیسم، برگزیده و بازتفسیر شود. برای مثال، تقارن‌های جالبی بینِ مفهومِ واسازیِ دریدا و درکِ مارکس از امر دیالکتیکی وجود دارد که «هر شکلِ تاریخاً توسعه‌یافته را به عنوان یک وضعیتِ سیال و در حرکت» در نظر می‌گیرد «و بنابراین، جنبه‌ی گذرای آن‌را نیز فراچنگ می‌آورد» (مارکس،[1867]1976: 103). در «مراقبت و تنبیه»، می‌توان واکاویِ فوکو از آرایش‌های فضاییِ مشخص (او بر آن‌ها نام دستگاه [dispositif] می‌نهد) را، که فنون انضباطی از رهگذر آن‌ها در سوژه‌ها ریشه می‌دواند، به شکلی ثمربخش در چارچوب یک نظریه‌ی مارکسیستیِ ایدئولوژی بازتفسیر کرد (مقایسه کنید با فوکو،[1975]1995: 202-203). در همین راستا، پروژه‌ی نظریه‌ی ایدئولوژی مفهومِ دستگاه‌های فضاییِ فوکو را برای مطالعاتش درباره‌ی فاشیسمِ آلمانی استفاده کرده است. این مطالعه نشان داد که آرایش‌های فضایی و معماریِ فاشیسم، کنش‌ها و مناسکِ ایدئولوژیک آن، تأثیری عمیق‌تر بر تصورات افراد داشت تا صرفِ نظام‌ِ ایده‌های آن: راست‌کنشی به دادِ راست‌آئینی می‌رسد [7] (PIT،[1980]2007: 77 و 104-105). جودیت باتلر مدلِ بیش‌ازحد تک‌مرجعی [monotheistic] و بالا-پایینیِ آلتوسر از فراخواندن را به پرسش کشیده و استدلال می‌کند که در برابر «قانونِ» فراخواننده، پیروی یا سرباز زدن، تنها انتخاب‌های ممکن نیست، بلکه هم‌چنین می‌توان در این قانون گسست ایجاد کرد، در آن مبالغه کرد یا آن‌را به سُخره [parody] گرفت. این گونه «شکستِ برسازنده‌ی امرِ اجرایی» خودْ امکانی را فراهم می‌کند که از رهگذرِ آن بتوان فراخوان‌های ایدئولوژیک را «دلالت‌بخشی مجدد» [resignify] کرد و علیهِ اهداف خشونت‌آمیزِ خودِ آن‌ها به‌کار گرفت (باتلر،1993: 124). بازتفسیر این نکات و بسیاری بصیرت‌های ارزشمندِ دیگر و اشاره به محدودیت‌های نظریِ اغلب رویکردهای پسامدرنیستی، صرفاً منحصر به یک‌طرف این ماجرا نیست. تمرکزِ کم‌وبیش انحصاری پسامدرنیست‌ها بر گفتمان‌ها و نظام‌های نشانه‌ای (حتی هنگامی که با کالبد سروکار دارند) اجازه نمی‌دهد که بتوانند واکاوی‌شان را با ساختارهای کلان و مناسباتِ هژمونیکِ جامعه مرتبط سازند. وعده‌ی فوکو برای ارائه‌ی یک واکاوی «صعودی» [ascending]، که از ساختارهای خُردِ قدرت آغاز کند و به ساختارهای کلانِ طبقه و سلطه‌ی دولتی برسد، ناکام می‌ماند، چراکه او هیچ شرح نظری‌ای در رابطه با این‌که قدرت چگونه انباشت و سرِهم‌بندی‌ شده است نمی‌دهد. در این‌جا، تأکید بوردیو بر شیوه‌های «تبدیل» انواعِ مختلف قدرت، یا با واژگانِ خودِ او، شیوه‌های تبدیل «سرمایه‌»ی اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نمادین به یک‌دیگر، می‌تواند برای پرکردنِ این خلاء به‌کار آید. پس از آن‌که درس‌های پسامدرنِ خود را در حوزه‌های معرفت‌شناسی و روش‌شناسی آموختیم، باید مشغولِ یک پروژه‌ی ایدئولوژی-نقد شویم که نظریه‌ی امر ایدئولوژیک را به مثابه‌ی یک «قلمرو مفهومی» به‌کار می‌گیرد (هاوگ،1993: 21). به همین منظور، باید یافته‌ها و روش‌های ثمربخشِ رویکردهای پساساختارگرا را از چارچوبِ محدودشان رهاسازیم و درون یک نظریه‌ی اجتماعیِ انتقادیِ تجدیدشده جای دهیم.

یادداشت‌های نویسنده

* . پانلی در کنفرانس «بازاندیشی مارکسیسم»، 19-22 سپتامبر 2013، به سرپرستی سِراپ کایاتِکین [Serap Kayatekin] و ارائه‌ی یان رِمان [Jan Rehmann] و ریچارد وولف.

** . درباره‌ی ارتباط بوردیو با نظریه‌ی ماتریالیستی ایدئولوژی، مقایسه کنید با رِمان، 2014: 221 ادامه نامشخص).

*** . مک‌نالی از این اصطلاح در نقدش از مفهوم نامجسمِ زبان در دریدا استفاده می‌کند که از نظر او باعث بازتولید آن‌چه مارکس ذیل «بت‌واره‌گی» به واکاوی آن پرداخته بود می‌شود، مثلاً قاعده‌ی بیگانه‌سازِ ارزش مجرد نسبت به ارزش مصرف یا میانگین کار مجرد نسبت به کار انضمامی (مک‌نالی 2001: 56 تا ادامه‌ی نامشخص، 66 تا ادامه‌ی نامشخص).

یادداشت‌های مترجم

این مقاله ترجمه‌ی فصلی است از کتاب «دانش، طبقه و اقتصاد: مارکسیسم بدون ضمانت» به ویراستاری تئودور بورزاک، رابرت گارنت و ریچارد مک‌اینتایر:

Knowledge, Class, and Economics: Marxism Without Guarantees

Theodore A. Burczak, Robert F. Garrnett, Richard P. McIntyre

Taylor & Francis Group, 2018

تحت عنوان:

Marxism’s double task: Deconstructing and reconstructing postmodernism

[1] مفاهیمی هم‌چون میکرو ـ ‌قدرت یا فیزیک‌ ـ خرد مفاهیمی فوکویی هستند که به برداشت او از قدرت و نحوه‌ی پدیدآمدن و اِعمال آن مربوط می‌شوند. این مفاهیم صرفاً به روندهای جزئی و ظریف‌ترِ اِعمال قدرت اشاره ندارند، بلکه نکته‌ی اصلی آن است که از نظر فوکو، هر فرآیند ریز و پرجزئیاتی (از جمله دانش) مولکولِ سازنده‌ی قدرت است. قدرت نه چیزی بیرونی که درون ساختار (فارغ از آن‌که با ساختاری ظریف و پرجزئیات طرف باشیم یا خیر) جاری و ساری شود، بلکه خودِ طبق‌بندی خُرد یا فیزیک-خرد قدرت را می‌سازد. درک فوکو از قدرت را به صورت کلی می‌توان در این فراز یافت: «قدرت چیزی نیست که تصاحب شود… قدرت در نقاط بی‌شمار و در بازی روابطی نابرابر و متغیر اِعمال می‌شود؛ ـ روابط قدرت در وضعیتی بیرونی نسبت به دیگر انواع روابط… نیست، بلکه روابط قدرت درونی و ذاتی آن‌هاست؛ …ـ قدرت از پایین می‌آید … ـ روابط قدرت نیت‌مند و در عین حال سوبژکتیو‌اند. … ـ هرآنجا که قدرت وجود دارد مقاومت هم وجود دارد و بااین‌حال یا به‌عبارت‌بهتر از همین‌رو؛ مقاومت هرگز در موقعیت بیرونی نسبت به قدرت نیست» (میشل فوکو (1388)، اراده به دانستن، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، صص 109-111).

[2] disciplinary-panoptic: اشاره به مفهومی فوکویی است. فوکو در «مراقبت و تنبیه»، با اشاره به طرحی از جرمی بنتام برای معماری زندان، موسوم به طرح «همه‌جابین» [panoptican]، که با در مرکزیت قراردادن اتاقک‌های نگهبانی امکانِ نظارت بر تمامی سلول‌های زندان را فراهم می‌کند، به گرایش‌هایی از این دست در روند گسترش و تکامل تکنیک‌های انضباطی در جامعه، از سده‌ی هجدهم به بعد، اشاره می‌کند. ذیل این روند، نظارتْ حداکثری و تنبیه حداقلی، ناملموس و با ریزه‌کاری‌های بیشتری اِعمال می‌شود. بایگانی [archive] ابزار اِعمال این همه‌جابینی در روزگار مدرن است.

[3] ideological interpellations آلتوسر با بهره‌گیری از نظریات لکان در باب ساخته شدن سوژه در سپهر نمادین و مبتنی بودنِ نظم این سپهر نمادین بر «دیگری بزرگ» [Big Other] یا همان فیگور والدینِ همه‌جا حاضر که تخطی کودک از اخلاقیات، عرف و رسوم را به او گوشزد و او را تنبیه می‌کنند، سعی در آن دارد که فرایند ایدئولوژیک برساخته شدن سوژه را تحلیل کند. ایدئولوژی افراد را مورد خطاب قرار می‌دهد و از این رهگذر به «منِ» آنان شکل می‌دهد، سوژه از رهگذر مورد خطابِ ایدئولوژی قرار گرفتن برساخته می‌شود. آلتوسر می‌نویسد: «ایدئولوژی به شیوه‌ی «یارگیری» و گزینش سوژه‌ها از بین افراد «عمل می‌کند» یا «کارکرد می‌یابد» (ایدئولوژی همه‌ی افراد را یار خود می‌کند)، یا از سوی دیگر، افراد را به سوژه‌ها «تبدیل می‌کند» (ایدئولوژی همه‌ی افراد را تبدیل می‌کند) از طریق همان عملیاتی که آن‌را خطاب یا فراخواندن نامیده‌ام، و می‌توان آن را هم‌ردیف معمول‌ترین کارِ پلیس‌ها، یا فراخواننده‌های دیگر دانست، که افراد را چنین صدا می‌زنند: «هی، تو!»» (لنین و فلسفه به‌نقل از فرتر، لوک (1387)، «لویی آلتوسر»، ترجمه امیراحمدی آریان، نشر مرکز، ص 124).

[4] ریختار، یا عادت‌واره مفهومی است که بوردیو با اشاره به آن قصد مفهوم‌بندی جنبه‌های تا پیش از این مجزا پنداشته شده را دارد، از یک‌سو، گرایشات، قضاوت‌های ذوقی و تمایلاتی ذهنی و از سوی‌دیگر، وضعیت بدنی و عادات عینی و سفت‌وسخت شده، که هردوی آن‌ها در نسبت با ضرورت‌ها و محدودیت‌های عینی هر میدان اجتماعی شکل می‌گیرند. مفهوم «ریختار» در کنار مفهوم «میدان» برای بوردیو، طرح نظری او برای فائق آمدن به دوگانه‌ی عاملیت/ساختار را شکل می‌دهند: «ریختار همان جبر و ضرورتی است که درونی شده و تبدیل به قریحه‌ای گشته که کردوکارهای معنادار و تلقی‌های معنا‌بخش ایجاد می‌کند. ریختار، طبع و قریحه‌ای عام و انتقال‌پذیر است که به صورتی سیستماتیک و همه شمول‌ـ فراتر از حد و مرزهای چیزهایی که مستقیماً آموخته شده‌اند ـ همان ضرورتی را به کار می‌بندد که در بطنِ شرایط یادگیریِ اولیه نهفته است. … ریختار نه فقط ساختاری ساخت‌دهنده است که کردوکارها و درک و تلقیِ کردوکارها را سازماندهی می‌کند، بلکه ساختاری ساخت‌یافته نیز هست» (بوردیو، پیر (1390)، تمایز، ترجمه حسن چاوشیان، نشر ثالث، صص 238-239).

[5] phagocytic essence: فاگوسیت‌ها سلول‌هایی هستند که جزئی از دستگاه ایمنی بدن هستند و می‌توانند پاتوژن‌ها یا سایر سلول‌های بیگانه را بلعیده و هضم کنند. منظور از این اصطلاح، توانایی نفوذِ صورت‌بندی مفهومی فوکو از قدرت، به هر زمینه‌ و مناسبات ناهمگون و نامتجانس است. به عبارت دیگر، با این شیوه‌ی صورت‌بندی قدرت، قدرت به حضوری همه‌جا حاضر بدل می‌شود که هیچ راه خلاصی را نمی‌توان از آن متصور شد. خودِ فوکو در «مراقبت و تنبیه» عنوان «اقتصاد نوین قدرت» را برای چارچوب تحلیلی‌اش برمی‌گزیند. اقتصادی که در پی فهم قدرت مطابق با درکِ همه‌جاحاضرِ فوکو از آن بود (نک به فوکو، میشل (1388)، مراقبت و تنبیه، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، ص 103). این «اقتصاد نوین قدرت» هم دعوی در برگرفتنِ تحلیل‌های رایج مارکسیستی را داشت، چراکه هدف بنیانی قدرت ایجاد «بدن‌های رام و سربه‌راه» بود که می‌بایست «مولد» هم باشند (نک به، دریفوس و رابینو (1385)، میشل فوکو: فراسوی ساختارگرایی و هرمنوتیک، ترجمه حسین بشیریه، نشر نی، ص 244) و هم ادعای فراتر رفتن از آن را داشت، چرا که قدرت موردنظر او، علاوه‌بر ساختنِ بدن‌های رام، در پیِ ساختن رژیم‌های حقیقت نیز بود.

[6] dispositive که نویسنده به عنوان معادلی برای dispositif در فرانسه انتخاب کرده است (در برخی ترجمه‌های انگلیسی دیگر معادل apparatus را برای آن انتخاب کرده‌اند و از همین‌رو معادل «دستگاه» را در فارسی برای آن برگزیدیم) اشاره به مفهومی دارد که فوکو در «تاریخ جنسیت» سعی در بسط و گسترش آن داشته و در مصاحبه‌ای با عنوان «اعترافِ تنِ خاکی» [The Confession of The Flesh] آن را این‌گونه توضیح می‌دهد: «با استفاده از این اصطلاح در پی اشاره به این نکات هستم، نخست، مجموعه‌ای تماماً نامتجانس شاملِ گفتمان‌ها، نهادها، اشکال معماری، تصمیمات قاعده‌گذار، قوانین، تصمیمات اجرایی، احکامِ علمی، فلسفی، اخلاقی و گزاره‌های بشردوستانه ـ خلاصه، گفته‌شده‌ها و ناگفته‌ها هردو به یک‌ میزان. این موارد عناصر برسازنده‌ی دستگاه‌ها [دیسپوزیتیف‌ها] هستند. خودِ دستگاه، نظامی از مناسبات است که می‌توان بینِ این عناصر مستقر شود. دوم، آن‌چه قصد دارم در این دستگاه به تشخیصِ آن دست یابم، دقیقاً ماهیت همان ارتباطی است، که در بین این عناصر نامتجانس امکان وجود پیدا می‌کند. … سوم، من از اصطلاح «دستگاه» ـ ‌می‌توان گفت ـ شکلی از صورت‌بندی دست‌گیرم می‌شود که کارکرد اصلی خود را در یک لحظه‌ی تاریخی مشخص و در پاسخ به یک نیاز مبرم به انجام می‌رساند. بنابراین، دستگاه از یک کارکرد استراتژیک غالب برخوردار است»

Foucault, Michel (1980), Power/Knowledge, edited by Colin Gordon, Pantheon Books, pp 194-5.

[7] Orthodoxy یا راست‌آیینی که تأکیدش بر ایمان به مجموعه‌ی مشخصی از عقاید [doxa] دینی است و درمقابل، Orthopraxy یا راست‌کنشی که تأکید بر انجامِ درستِ مناسک و کنش‌های [praxis] دینی است.

منابع

Althusser, L. [1974] 1976. Essays in Self-Criticism. Trans. Grahame Lock. London:New Left Books.
——— [1971] 2001. “Ideology and Ideological State Apparatuses. Notes towards an Investigation.” In Lenin and Philosophy and other Essays, B. Brewster, trans.85–126. New York: Monthly Review Press.
Althusser, L. and E. Balibar. [1965] 2009. Reading Capital. London: Verso.
Barad, K. 2007. Meeting the Universe Halfway. Quantum Physics and the Entanglement of Matter and Meaning. Durham, London: Duke University Press.
Bigwood, C. 1998. “Renaturalizing the Body (with the Help of Merleau-Ponty).” In Body and Flesh. A Philosophical Reader, D. Welton, ed. 99–114. Oxford: Blackwell Publishers.
Boltanski, L. and E. Chiapello. 2005. The New Spirit of Capitalism, transl. by Gregory Elliot. London, New York: Verso.
Butler, J. 1990. Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity. New York: Routledge.
——— 1993. Bodies that Matter. New York: Routledge.
Foucault, M. [1969] 1972. The Archeology of Knowledge. Trans. A. M. Sheridan Smith. New York: Pantheon Books.
——— [1976] 1990. The History of Sexuality. Volume I: An Introduction. Trans.
R. Hurley. New York: Vintage Books.
——— [1975] 1995. Discipline and Punish. The Birth of the Prison. Trans. A. Sheridan.
New York: Vintage Books.
——— 2001. Dits et écrits I, 1954–1975. Paris: Quarto Gallimard.
Gramsci, A. 1971. Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci, ed. Trans.
Q. Hoare and G. N. Smith. New York: International Publishers.
——— 1975. Quaderni del carcere, Four volumes, critical edition of the Gramsci Institute, V. Gerratana, ed. Torino: Einaudi.
Hall, S. 1993. “Encoding, Decoding.” In The Cultural Studies Reader, S. During, ed. 507–17. London, New York: Routledge.
Harvey, D. 1990. The Condition of Postmodernity. Cambridge, MA and Oxford: Blackwell.
Haug, W. F. 1987. Commodity Aesthetics, Ideology & Culture. New York and Bagnolet: International General.
——— 1993. Elemente einer Theorie des Ideologischen. Hamburg: Argument-Verlag.
——— 2006. Philosophieren mit Brecht und Gramsci. Hamburg: Argument-Verlag.
——— 2013. Das Kapital Lesen aber Wie? Materialien zur Philosophie und Epistemologie der marxschen Kapitalismuskritik. Hamburg: Argument-Verlag.
Hennessy, R. 2000. Profit and Pleasure. Sexual Identities in Late Capitalism. New York,دLondon: Routledge.
Jameson, F. 1991. Postmodernism, or, The Cultural Logic of Late Capitalism. Durham: Verso.
Lecourt, D. 1975. Marxism and Epistemology: Bachelard, Canguilhem, and Foucault. Trans. B. Brewster. London: New Left Books.
Lyotard, J. -F. [1979] 1984. The Postmodern Condition: A Report on Knowledge. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Marx, K. [1845] 1976. “Theses on Feuerbach.” In Marx Engels Collected Works (MECW), Vol. 5, 3–5. London: Lawrence & Wishart.
——— [1859] 1987. “A Contribution to the Critique of Political Economy.” In Marx Engels Collected Works (MECW), Vol. 29. London: Lawrence & Wishart.
——— [1867] 1976. Capital. A Critique of Political Economy, Volume I. Trans. B. Fowkes. London: Penguin Books.
Marx, K. and F. Engels. [1845] 1976. The German Ideology. In Marx Engels Collected Works (MECW), Vol. 5. London: Lawrence & Wishart.
McNally, D. 2001. Bodies of Meaning. Studies on Language, Labour, and Liberation. New York: State University of New York Press.
Pêcheux, M. 1975. Les vérités de la palice. Paris: Maspero.
——— 1990. L’inquiétude du Discours. Textes de Michel Pêcheux, selected and presented by D. Maldidier. Paris: Éditions des Cendres.
Poulantzas, N. 1978. State, Power, Socialism. Trans. P. Camiller. London and New York: Verso.
Projekt Ideologietheorie (PIT). [1980] 2007. Faschismus und Ideologie, new edition by K. Weber. Hamburg: Argument-Verlag.
Rehmann, J. 2004. Postmoderner Links-Nietzscheanismus. Deleuze & Foucault. Eine Dekonstruktion. Hamburg: Argument-Verlag.
——— 2014. Theories of Ideology. The Powers of Alienation and Subjection. Chicago: Haymarket Books.
Resnick, S. and R. Wolff. 2006. New Departures in Marxian Theory. London, New York: Routledge.
——— 2013. “Marxism.” Rethinking Marxism 25 (2): 152–62.
Wittgenstein, L. 1958. Philosophical Investigations, Third Edition. Trans. G. E. M. Anscombe. New York: Macmillan.
Wolff, R. D. 2004.“Ideologische Staatsapparate/repressiver Staatsapparat.” In Historisch-Kritisches Wörterbuch des Marxismus (HKWM), Vol. 6.1, W. F. Haug and P. Jehle, eds., 761–72. Hamburg: Argument-Verlag.
——— 2013. “Religion and Class.” In Religion, Theology, and Class: Fresh Engagements
after Long Silence, J. Rieger, ed., 27–42. New York: Palgrave Macmillan.

 




درس‌های انقلاب‌های دوم 
بازخوانیِ انقلاب‌های سوسیالیستیِ روسیه، آلمان، چین و ویتنام

  • فرهاد عاصمی عنوان : درس هایی برای گذار از سرمایه داری
    می توان کلیات مواضع اعلام شده را در این بخش از رساله ی استاد سعید رهنما مورد تایید قرار داد، چنانچه یک پرسش طرح شده در رساله، پاسخ خود را بیابد. پرسش درباره ی حل مساله ی حاکمیت سیاسی در ایران.
    آیا برای ایجاد شدن شرایط فرازمندی همه جانبه ی ایران، باید از سلطه ی حاکمیت دیکتاتوری ولایی گذشت، آن طور که حزب توده ایران خواستار آن است؟ از طریق برپایی جبهه گسترده ی ضد دیکتاتوری؟ یا باید برای استحاله ی رژیم دیکتاتوری کوشید که برخی ها می پندارند؟
    شکل این گذار را ارتجاع حاکم و دیکتاتور داعش گونه ی آن با سیاست خود تعیین می کند. مردم خواستار گذار مسالمت آمیز و دمکراتیک از دیکتاتوری هستند!
    بدون تردید باید برنامه تدقیق شده مورد نظر استاد رهنما، توسط جبهه ی متحد خلقی تحقق یابد که حزب توده ایران برپایی آن را شرط پیروزی نهایی فرازمندی ملی- دمکراتیک جامعه می نامد – به بیان استاد رهنما، جامعه پساسرمایه داری – (دومینکو لوزورده، مارکسیست ایتالیایی نیز این ترکیب را در آخرین کتابش به کار می گیرد).
    هژمونی جبهه متحد خلق مورد نظر حزب توده ایران می تواند تنها در شرایط برقراری حقوق دمکراتیک و قانونی همه شهروندان با موفقیت روبرو گردد.ازجمله برقراری حقوق فردی و اجتماعی قانونی لایه های میانی جامعه و به ویژه طبقه کارگر.
    مضمون مشخص این حقوق دمکراتیک و قانونی فردی و اجتماعی شهروندان در شرایط مشخص جامعه ی پساسرمایه داری یا ملی- دمکراتیک در ایران، از ویژگی های خاص سطح رشد حاکم بر ایران برخوردار است که در هماهنگی قرار دارد با نیازهای تاریخی رشد اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی- تمدنی کلیت جامعه ی ایرانی و خلق های آن در شرایط لحظه ی تاریخی کنونی.
    به سخنی دیگر، روندی است که باید به طور مداوم به روز گردد.
  • *****
  • نویدنو  05/05/139
  • فرایند طولانی و پیچیده‌ی گذار به سوسیالیسم به یک فاز تدارکاتی در دوران سرمایه‌داری نیاز دارد، که من آن را سوسیال‌دموکراسیِ رادیکال می‌نامم. این مفهوم از یک سو با سوسیال‌دموکراسی‌های تجربه‌شده و شکست‌خورده متمایز
  • است، و از سوی دیگر با سوسیالیسم دموکراتیک که در دوران سرمایه‌داری عملی نیست، تفاوت دارد. مشخصه‌های جامعه‌ی پساسرمایه‌داری عبارتند ازعملی بودن، دموکراتیک بودن، و جهانی بودن. …

  سعید رهنما

در گورستانی در برلین، در قطعه‌ی بزرگان سوسیالیست آلمان، آن‌جا که رزا لوکزامبورگ، کارل لیبکنخت و بسیاری دیگر آرمیده‌اند، بر تخته‌سنگ بزرگی نوشته شده، «مردگان زِنهارمان می‌دهند».[1] قصد و منظورِ این سنگ‌نوشته‌ی مسحورکننده را به دو شکل می‌توان تعبیر کرد: یکی آن که مردگان از ما می‌خواهند که پیشگامانِ بزرگ را از خاطر نبریم و همان راهی را که رفتند پی‌گیری کنیم، یا هشداری است که از تجربه‌شان بیاموزیم و برای رسیدن به همان هدفِ مشترک راه‌های دیگر را جستجو کنیم. با توجه به تجربیات جنبش‌ها و انقلاب‌های بزرگ سوسیالیستی در جهان و ضرورت درس‌گیری از موفقیت‌ها و شکست‌هاشان، باورِ من تعبیر دومی است.

ابتدا لازم می‌دانم تأکید کنم که بازخوانیِ لحظه‌های بزرگِ‌ انقلابی گذشته و مرورِ نقادانه‌ی نقشِ عاملین و نیروهای ذهنیِ این انقلاب‌ها، با دوگونه مشکل روبه‌روست. از یک سو، تردید در درستیِ گزینش‌های حساسی که در لحظه‌های مشخص و در زمینه‌ی تاریخیِ معینی صورت گرفته می‌تواند فراتاریخی و فرضی قلمداد شوند. این گزینش‌ها از شرایط عینیِ لحظه‌های تاریخی که در آن قرار داشتند مستقل نیستند. علاوه بر آن، تعبیر و تفسیر رویدادهای گذشته و تصور نتایج متفاوت آن‌ها به‌راحتی قابل اثبات نیستد. از سوی دیگر اگر قرار بر آن باشد که این گزینه‌های تاریخی هرگز مورد پرسش قرار نگیرند، آن‌گاه باید به شیوه ای غایت‌گرایانه و فاتالیستی هر آنچه را که روی داده، تأیید کنیم. به‌هرحال، نوشته‌ی حاضر با تکیه بر چند تجربه‌ی انقلاب‌های سوسیالیستیِ روسیه، آلمان، چین و ویتنام، بازخوانی منتقدانه‌ای از این رویدادهای بزرگ تاریخی، و تحلیل دلایلی است که هم انقلابیون و هم اصلاح‌طلبانِ سوسیالیست را، ضمن دستاوردهای بزرگ‌شان، موفق به نیل به هدف‌های نهایی خود و استقرار یک نظامِ سوسیالیستی دیرپا نساخت.

یکی از ویژگی‌های عام تمامِ انقلاب‌های سوسیالسیتی مورد بحث (روسیه ۱۹۱۷، آلمان ۱۹۱۹، چین ۱۹۴۹، و ویتنام ۱۹۵۳ و ۱۹۷۵) این بود که همگی از بطن انقلاب‌های قبلی بیرون آمدند، (چین ۱۹۱۱، روسیه‌ فوریه‌ی ۱۹۱۷ ـ و قبل از آن ۱۹۰۵، آلمان نوامبر ۱۹۱۸، و ویتنام اوت ۱۹۴۵).

دیگر آن که تمامیِ انقلاب‌های اول عمدتاً در نتیجه‌ی جنگ‌ها، سلطه‌ی استعماری/امپریالیستی، یا حاکمیت استبدادی، و نه مستقیماً بر اثر مبارزه‌ی طبقاتی رخ دادند. این گفته به‌هیچ‌وجه به معنی انکار وجود تضادهای طبقاتی و نفی استثمار وحشتناک دهقانان و طبقه‌ی نوزایِ کارگرِ آن کشورها در زمان خود، نیست؛ واقعیتی که انقلابیون به شکل موثری از آن تضاد‌ها برای سازمان‌دهی و به حرکت در آوردنِ توده‌های زحمت کش استفاده کردند. اما عامل خارجی (جنگ و امپریالیسم) در بروز این انقلاب‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای داشت.

علاوه بر آن، تمامی انقلاب‌های اول از طریق یک اتحاد فراطبقاتی و توسط طیفی از نیروهای رادیکال، لیبرال و پاره‌ای محافظه‌کاران به وقوع پیوستند، و تا حد زیادی نیز به هدف‌های خود، یعنی پایان بخشیدن به سلطه‌ی خارجی و حاکمیت استبدادی، دست یافتند. انقلاب‌های دوم، اما از سوی اقلیتی از انقلابیون متعهد به سوسیالیسم از طبقات متوسط و روشنفکران تحصیل‌کرده، با جلب حمایت دهقانان و کارگران، و نه فقط توسط طبقه‌ی کارگر، آن طور که مورخینِ رسمی این انقلاب‌ها ادعا می‌کنند، هدایت شدند. این انقلابیون توده‌ها را با هدف استقرار بلافاصله‌ی نظام سوسیالیستی در جامعه‌ای عمدتاً کشاورزی و ـ به استثنای آلمان ـ به درجات مختلف پیشاسرمایه‌داری به حرکت درآوردند.

انقلاب اجتماعی از نظر مارکس (و انگلس) یک «جنبش خودآگاه و مستقلِ اکثریت عظیم» قلمداد می‌شد.[2] مارکس بین این «انقلاب رادیکال» که «رهایی عمومی بشر» را دربر می‌گرفت با یک انقلاب «سیاسی» یا «نیمه‌کاره» که «ستون‌های خانه را بر پا نگه می‌دارد»، فرق می‌گذاشت.[3] نکته این است که هیچ‌یک از انقلاب‌هایی که تحت نام مارکس صورت گرفتند، به‌رغم حضور توده‌ها، انقلاب اجتماعیِ مارکسی نبودند. البته مارکس خود در عمل، به رغم مخالفت‌هایش با درک بلانکی از انقلاب مبتنی بر هدایت توده‌های ناآگاه از سوی یک اقلیت انقلابی، در دوران انقلاب‌های ۱۸۴۸ اروپا و کمون پاریس سخت تحت تأثیر این انقلاب‌ها بود. به‌علاوه مارکس انتظار داشت که طبقه‌ی کارگر به عنوان تنها سوژه‌ی انقلاب نظام سرمایه‌داری را سرنگون کند. با تجزیه و تحلیلِ سرمایه‌داری زمان خود بر این باور بود که «همراه با گسترش تراکم و تمرکز سرمایه… فقر، سرکوب، بردگی، و استثمار طبقه‌ی کارگر رو به فزونی می‌گذارد، اما هم‌جهت با آن عصیانِ طبقه‌ی کارگر فزونی می‌گیرد، طبقه ای که مدام بر تعدادش افزوده می‌شود، منضبط‌تر، متحدتر، و سازمان‌یافته‌تر می‌شود.»[4] اما واقعیت این است که در عمل، طبقه‌ی کارگر همراه با بسیاری دیگر از جنبه‌های نظام سرمایه‌داری، تحولات وسیعی را تجربه کرد، و آن نقش موردانتظار را ایفا نکرد.

تفاوت‌ها و شباهت‌های انقلاب‌های سوسیالیستی

تردیدی نیست که تفاوت‌های فراوانی بین انقلاب‌های سوسیالیستیِ روسیه، آلمان، چین و ویتنام وجود دارد. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه بلافاصله پس از وقوع در یک جنگ داخلی غوطه‌ور شد، در حالی‌که انقلاب ۱۹۴۹چین از یک جنگ داخلی سر برآورد. انقلاب ۱۹۱۹ آلمان بی آنکه کمونیست‌ها بتوانند قدرت دولتی را تصاحب کنند، بلافاصله سرکوب شد، و از این بابت تفاوت کاملی با دیگر تجربه‌های انقلابی مورد بحث این نوشته داشت. (تنها دلیل گنجاندن این انقلاب در بحث حاضر نشان دادن شکست‌های هر دو جریان انقلابی و اصلاح‌طلب در پیشرفته‌ترین زمینه‌ی اجتماعی آن زمان است.) انقلابیون ویتنامی، پس از پیروزی در اولین انقلاب در ۱۹۴۵، به ناچار 30 سال بعد را در جنگِ ضد امپریالیستی (هفت سال با فرانسه و بیش از بیست سال با امریکا) سپری کردند.

این انقلاب‌ها از نظر شرایط عینی و ذهنی و سطح توسعه‌‌ی سرمایه‌داری و ترکیب نیروی کار نیز بسیار متفاوت بودند. آلمان با یک طبقه‌ی کارگر بزرگ، توسعه‌یافته‌ترین این جوامع بود؛ روسیه با یک جمعیت عظیم دهقانی و یک طبقه‌ی کارگر نوزا، کم‌تر توسعه‌یافته بود، و چین و ویتنام، با طبقه‌ی کارگر بسیار محدود، کم‌ترین سطح توسعه را داشتند.

اما برکنار از این تفاوت‌ها، این چهار انقلاب مشابهت‌های بسیاری نیز داشتند. همه‌ی آن‌ها را سوسیالیست‌های رادیکالی هدایت کردند که معتقد بودند می‌توانند دیکتاتوری پرولتاریا را برقرار سازند. اختلافات سیاسیِ متحدینِ انقلاب اول، رودررویی رادیکال‌ها و میانه‌رو‌ها را شدت بخشید، و از همان آغاز دو طرف در جهت مخالف یکدیگر حرکت کردند، و هرچه راست‌ها راست‌تر شدند، و میانه‌روها محافظه‌کاری و بی‌عملیِ بیش‌تری نشان دادند، رادیکال‌ها به تندروی بیش‌تری دست زدند.

نیز در تمام مواردی که انقلابیون موفق به کسب قدرت شدند، کلیه‌ی نهاد‌های اصلیٍ جامعه را تحت کنترل در آوردند، به ملی‌کردن‌های وسیع دست زدند، و برای اجرای وعده‌های انقلابی خود به کارگران و دهقانان، تلاش‌ کردند که توزیع عادلانه‌ی ثروت را برقرار سازند. اما با مواجهه با واقعیت‌های تلخ، شرایط هرج‌ومرج پس از انقلاب، انقطاع فرایند‌های تولیدی صنعتی و کشاورزی، و توطئه‌های نیروهای ضدِ انقلاب داخلی و خارجی، متوجه شدند که قادر نخواهند بود که همه‌ی خواست‌های انباشت‌شده را بلافاصله تأمین کنند. از این رو ناچار شدند که انتظارات را کم‌اهمیت‌تر جلوه دهند، در سیاست‌های خود تجدیدنظر، و در نهایت مخالفت‌ها را سرکوب کنند.

از آن گذشته، مقابله با دشمنان و مخالفان داخلی و خارجی، بقای رژیم جدید را به اولویت نخست تبدیل کرد، و بسیاری از منابعی را که برای تأمین برنامه‌های عدالت اجتماعی لازم بود، به ناچار صرفِ حفظ امنیت و تحکیم رژیم کرد. دولت‌های انقلابی به قدرت رسیده علاوه بر استقرار یک دستگاه امنیتی و اطلاعاتی و سرکوب مخالفان، به «انقلاب فرهنگی» نیز دست زدند. دستگاه‌های امنیتی نه تنها مخالفان رژیم، بلکه در مدت کوتاهی همکاران انقلابی خودی را که سیاست‌های رهبری را قبول نداشتند، هدف قرار دادند و بسیاری را حذف کردند. سر انجام نیز همگی آن‌ها به درجات مختلف تغییر مسیر دادند.

نگاهی تطبیقی به مهم‌ترین اسناد آغازین این انقلاب‌ها، امید‌ها و انتظارات و سیاست‌های مشابهی را که زمینه‌ساز استقرار نظام سیاسی و نظام اقتصادی پس از انقلاب شدند ـ سیاست‌هایی که در رویارویی با واقعیت‌ها مورد تجدید نظر قرار گرفتند و تغییر کردند ـ نشان می‌دهد.

نظام سیاسی و مسئله‌ی رهبری طبقه‌ی کارگر

از آن‌جا که انقلاب‌های دوم به‌طور عمده انقلاب‌هایی با هدف نیلِ بلافاصله به سوسیالیسم بودند تأکید بر نقش طبقه‌ی کارگر و اعلامِ رهبری آن در دستور کار قرار داشت.

در روسیه لنین در «تزهای آوریل» ضمن ردِ قاطعانه‌ی خواست «جمهوری پارلمانی» که ثمره‌ی انقلاب فوریه بود، خواستار ایجاد بلافاصله‌ی «جمهوری شوراهای نمایندگان کارگران و دهقانان» شد. او می‌خواست روسیه از مرحله‌ی اول انقلاب، که به قول او طبقه‌ی کارگر به‌خاطر «فقدان آگاهی طبقاتی و تشکل لازم قدرت را به بورژوازی سپُرد[ه بود]»، به مرحله‌ی دوم که «قدرت را به پرولتاریا و فقیرترین قشر دهقانان» واگذار می‌کند، ارتقا یابد.[5]

چند ماه پس از انقلاب، با شدت گرفتن اختلافات نیروهای سیاسی، رادیکال‌ترشدن سیاست‌های بلشویک‌ها و محافظه‌کارتر شدن لیبرال‌ها، کادت‌ها، اس آر‌ها و منشویک‌ها، «قدرت دوگانه»ای که بین دولت موقت و سوویت‌ها به وجود آمده بود، از بین رفت، و با سرنگونی دولت موقت توسط بلشویک‌ها، به یک معنی انقلاب به «مرحله‌ی دوم» که مورد نظر لنین بود رسید. البته روشن نیست که چه‌گونه ظرف چند ماه بین فوریه و اکتبر «فقدان آگاهی طبقاتی کارگران» برطرف شده بود، و آیا واقعاً تمام قدرت در دست کارگران و فقیر ترین دهقانان قرار گرفت؟

در بند‌های دیگر «تزهای آوریل»، ضمن آن‌که لنین اشاره می‌کند که «وظیفه‌ی بلافصل ما پیاده‌کردن سوسیالیسم نیست، بلکه آوردن تولید اجتماعی و توزیع محصولات… تحت کنترل شورای نمایندگان کارگران است»، سلسله خواسته‌هایی را، مشابه خواست‌های کمون پاریس، مطرح می‌کند که در ظاهر بسیار جذاب اما در عمل دور از واقعیت بودند. «انحلال پلیس، ارتش و بوروکراسی»، و این‌که «تمام مقامات باید انتخابی و قابل برکناری» باشند، و حقوق هیچ‌کس نباید از متوسط‌ حقوق یک کارگرِ باکفایت بیشتر باشد، از جمله سیاست‌های پیشنهادی بودند. پس از به قدرت رسیدن انقلاب اکتبر، لنین به عنوان رییس «شورای کمیسارهای خلق» فرمان‌های جدیدی را امضا کرد از جمله لغوِ تمام درجه‌های نظامی از گروهبان گرفته تا ژنرال و اطلاق عنوان واحد «سرباز ارتش انقلابی» به همه‌ی ارتشی‌ها، با حقوق و مزایای مساوی، و نیز انتخابی بودن فرماندهان.

تردیدی نیست که این‌‌ها خواست‌هایی انقلابی بودند، اما آیا در آن مقطع بلافاصله قابل‌اجرا نیز بودند؟‌ آیا شورای نمایندگان کارگران در آن زمان قادر به «کنترل» دولت و تعیین و اداره‌ی سیاست‌های مالی و پولی کشور بود؟ آیا انحلال بلافاصله‌ی دستگاه دولتی، پلیس و ارتش سیاست واقع‌بینانه‌ای بود؟ عواقب چنین سیاستی جز هُل دادن بخش عظیمی از طبقه‌ی متوسط‌ جدید به سوی دشمن چه می‌توانست باشد.

تز‌های لنین به‌زودی سیاست رسمی بلشویک‌ها شد. برکنار از سرنگون کردن دولت موقت، مجلس موسسان نیز ـ که بلشویک‌ها در انتخابات آن تنها ۲۴ درصد رأی آوردند ـ با توسل به زور به انحلال کشانده شد. شعار «تمام قدرت به شوراها» در عمل تبدیل به تمام قدرت به حزب کمونیست و در مرحله‌ی بعد به «ترویکا » (کامنف، زینوویف، و استالین)، و سرانجام به شخص استالین محدود شد. چند سال بعد لنین در بستر مرگ نامه‌ای را دیکته و از تمرکز این همه قدرت در دست استالین ابراز نگرانی کرد.[6] اما دیگر دیر شده بود. ساختار «حزب تراز نوین» لنین، مبتنی بر ممنوعیت فراکسیون‌های داخلی و تحدید ابراز اختلافاتِ درونی، که به خاطر برقراری «دیکتاتوریِ درون حزبی» مورد اعتراض «بلشویک‌های قدیمی» در «پلاتفرم ۴۶ نفر»[7] نیز قرار گرفته بود، خود در این تمرکزِ قدرت فردی بی‌تأثیر نبود.

دیر زمانی نگذشت که بلشویک‌ها متوجه شدند که این شعار‌ها قابل اجرا نیستند. آنان متوجه شدند که نمی‌توانند دولت را تعطیل کنند، و تنها رده‌های بسیار بالا را برکنار کردند و بقیه‌ی نهاد‌ها را تحت کنترل خود در آوردند. سرنوشت «کنترل کارگری» نیز پس از به قدرت رسیدن بلشویک‌ها به گونه‌ی دیگری رقم خورد. «کمیته‌های کارخانه» که از مهم‌ترین ستون‌های انقلاب بودند و در ۱۹۱۷ اُرگان‌های کنترل کارگری به حساب می‌آمدند، به‌تدریج رنگ باختند. آن‌ها در ۱۹۱۸ به اتحادیه‌های تحت اداره‌ی دولت تبدیل شدند، و پس از چندی جزئی از مثلث کارخانه، متشکل از مدیر کارخانه، مسئول حزب کمونیست کارخانه و سرپرست اتحادیه‌ی کارخانه، شدند، و پس از چندی نیز در زمان استالین که تمام اختیارات به مدیریت کارخانه‌ها واگذار شد، کلاً حذف شدند.

در آلمان به دنبال شکست در جنگ جهانی اول و سقوط امپراتوری آلمان، سوسیالیست‌ها که قدرت دولتی را در انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ به‌دست آورده و در «شورای کمیسارهای خلق» با هم همکاری کرده بودند، نتوانستند با هم به توافق برسند. قبل از انقلاب اول اختلافات درونی سوسیال‌دموکرات‌ها به خاطر رأی مثبت فرصت‌طلبانه‌ی حزب به لایحه‌ی اعتبارات جنگی، به دلیل آن که اکثریت طبقه‌ی کارگر از جنگ حمایت می‌کردند، اولین انشعاب را دامن زده بود.[8] جناح چپِ حزب، اسپارتاکیست‌ها، همراه با رویزیونیست‌های برنشتاین و سانتریست‌های کائوتسکی جدا شده و حزب سوسیال‌دموکرات مستقل (USPD) را به وجود آورده بودند. با شدت گرفتن اختلافات، زمانی که شایدمان، از رهبران سوسیال‌دموکرات، جمهوری پارلمانی را اعلام کرد، لیبکنخت از رهبران اسپارتاکیست، جمهوری سوسیالیستی اعلام کرد. به‌زودی اسپارتاکیست‌ها و جناح چپِ سوسیال‌دموکرات‌های مستقل، در اعتراض به سازشِ جناح‌ راست با ارتش، انشعاب و حزب کمونیست آلمان (KPD) را ایجاد کردند.

«مانیفست اسپارتاکیست»، «به نامِ کارگران آلمان» اعلام کرد که « زمانِ تصفیه‌حساب با طبقه‌ی حاکمِ سرمایه‌دار فرا رسیده است.»[9] رُزا لوکزامبورگ در سخنرانی اش درباره‌ی «برنامه»ی حزب کمونیست آلمان در کنگره‌ی موسسِ حزب در آخرین روز سال ۱۹۱۸، بر ضرورت بازگشت به «اقدامات» مانیفست کمونیست تأکید کرد، که به قول او به اعتقاد مارکس و انگلس «… وظیفه‌ی بلافاصله، برقراری سوسیالیسم است…[و] کسب قدرتِ ‌دولتی به منظور آن که سوسیالیسم بخش جدایی‌ناپذیری از موجودیت نظام شود.»[10] لوکزامبورگ، مشابه آن‌چه که لنین در مورد انقلاب اول روسیه طرح‌ کرده بود، ضمن انتقاد از پرولتاریای آلمان که به قول او «مفتضحانه» وظایف سوسیالیستی خود را در انقلاب اول انکار کرده بود، اشاره کرد که «پرده‌ی اول انقلاب آلمان به پایان رسیده، و ما در آغاز پرده‌ی دوم … هستیم»، و تأکید کرد که حال باید قدرت به شورای کارگران و سربازان منتقل شود. (کمونیست‌های آلمان، بر خلاف روسیه، در این مقطع قصد گنجاندن دهقانان در شوراهای انقلابی را نداشتند.)

قابل‌توجه است که این سخنان که بیانگر سیاست‌های جناح چپ سوسیالیست آلمان بود، توسط کسی ابراز می‌شد که همراه با دوست و مدت‌ها یار زندگی‌اش، لیو یُگیهِس، مواضع ملایم‌تری در میان اسپارتاکیست‌ها/کمونیست‌ها داشتند. لوکزامبورگ اعتقاد راسخی به دموکراسی داشت و بر ضرورت شرکت در انتخابات مجلس ملی تأکید می‌کرد، اما نتوانست شرکت‌کنندگان در کنگره‌ی حزب را قانع کند که انتخابات را تحریم نکنند. هم او قبلاً نیز، هنگامی که بلشویک‌ها مجلس موسسان را منحل کردند، از سلول زندان خود در آلمان از این اقدام کمونیست‌های روس سخت انتقاد کرده بود.

پافشاری بر انقلابِ بلافاصله‌ی پرولتری و رهبری طبقه‌ی کارگر از سوی حزب کمونیست آلمان در شرایطی انجام می‌گرفت که اکثریت کارگران، عضو حزب سوسیال‌دموکرات و یا حزب سوسیال‌دموکرات‌های مستقل بودند. از ۴۹۰ نماینده‌ی کنگره‌ی شورا‌های کارگران و سربازان، تنها 10 نفر عضو اسپارتاکیست بودند و اکثریت مطلق به جمهوری پارلمانی، و نه جمهوری سوسیالیستی رأی مثبت دادند.[11] این واقعیت نشان می‌داد که حتی در پیشرفته‌ترین سطح توسعه‌ی سرمایه‌داری آن زمان نیز اکثر کارگران با گذارِ بلافاصله به سوسیالیسم توافقی نداشتند.

با تشدید شکاف سیاسی میان سه جریان سوسیالیست، یعنی سوسیال‌دموکرات‌های راست، سوسیال‌دموکرات‌های میانه، و اسپارتاکیست/کمونیست‌ها در دوره‌ی کوتاه پس از انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ و محافظه‌کارتر شدن سیاست‌های سوسیال‌دموکرات‌های راست از سویی، و افراطی‌ترشدن سیاست‌های جناح چپ و کمونیست‌ها از سوی دیگر، در یک قیام نابه‌هنگام در ژانویه‌ی ۱۹۱۹ «کمیته‌ی انقلابی» با عجله به انتشار مانیفست خود مبنی بر انحلال دولتی که پس از انقلاب اول به روی کار آمده بود دست زد. حزب سوسیال‌دموکرات که با ارتش به سازش رسیده بود، به نیروهای ضدانقلاب و دستجات شبه‌نظامی امکان داد که قیام را بی‌رحمانه سرکوب کنند و در این جریان رهبران آن از جمله رزا لوکزامبورگ، کارل لیبکنخت، و لیو یُگیهِس به قتل رسیدند. طولی نکشید که با ظهور فاشیسم تمام جناح‌های سوسیال‌دموکرات‌، از راست، میانه و چپ و کمونیست‌ به زندان‌ها و قتل‌گاه‌ها فرستاده شدند.

در انقلاب دوم چین، برخلاف روسیه و آلمان، در ابتدا بحثی در مورد رهبری طبقه‌ی کارگر در کار نبود. برداشتِ اولیه‌ی مائو از ماهیت و مرحله‌ی انقلاب چین واقع‌بینانه بود. او در ۱۹۳۹ نوشت که وظیفه‌ی عاجل اجرای یک «انقلاب ملی» برای سرنگونیِ سلطه‌ی خارجی و امپریالیسم، و یک «انقلاب دموکراتیک» برای سرنگونیِ اربابان فئودال است.[12] در پاسخ به این سوال که آیا انقلاب چین «یک انقلاب بورژوا ـ دموکراتیک است یا یک انقلابِ سوسیالیستی پرولتری»، گفت که «که نه دومی بلکه اولی است». برای تفکیک انقلاب مورد نظرش با انقلاب‌های بورژوا دموکراتیک، عنوان «انقلابِ دموکراتیکِ نوین» را طرح کرد، و به‌طور مشخص بیان داشت که این انقلاب یک «مرحله‌ی گذار» است.[13]

اما در ۱۹۴۰، تأکید‌ها به شکل محسوسی رو به تغییر گذاشت، و در «درباره‌ی دموکراسی نوین» او رهبری طبقه‌ی کارگر را به میان کشید، اما هدف انقلاب نوین به رهبری طبقه‌ی کارگر را در مرحله‌ی اول ایجاد یک جامعه‌ی دموکراتیک نوین و یک دولت تحت کنترل مشترک طبقات انقلابی («طبقه‌ی کارگر، دهقانان، خرده‌بورژوازی، و بورژوازی ملی») اعلام کرد. هدف اصلی مائو بسیج اکثریت جمعیت بود که از دهقانان تشکیل می‌شد. تأکید او بر آن بود که «…دهقانان نیروی عمده‌ی انقلاب چین هستند.» اما «پرولتاریای چین نیروی محرک اصلی انقلاب چین» است.

او هم نظیر لنین و لوکزامبورگ در مورد نقش طبقه‌ی کارگر در انقلاب اول، و قبل از جنبش ماه میِ ۱۹۱۹، می‌گوید طبقه‌ی کارگر چین قبل از این جنبش «تنها از خرده‌بورژوازی و بورژوازی پیروی می‌کرد»، اما پس از جنبش «… به‌سرعت بر اثر بلوغی که یافت و نیز تأثیر انقلاب روس، به یک طبقه‌ی بیدار و مستقل تبدیل شد.»[14] در جای دیگر نیز به دنبال درگیری‌های ۱۹۲۷ و توطئه‌ها و سیاست سرکوب چیانگ کای چک، مائو «اپورتونیسم درونی طبقه‌ی کارگر» را دلیل «شکست پرولتاریا توسط بورژوازی بزرگ» اعلام کرده بود. در هر حال هنوز صحبتی از استقرار سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا نبود.

با کسب پیروزی‌های بیش‌تر چه در جنگ با ژاپن و چه در دوران ازسرگیریِ جنگ داخلی، و در دستور قرار گرفتنِ کسب قدرت، چند ماه قبل از انقلاب اکتبر ۱۹۴۹ و اعلام جمهوری خلق چین، مائو با قاطعیت بیش‌تری در مورد استقرار سوسیالیسم صحبت به میان آورد. طی یک سخنرانی «درباره‌ی دیکتاتوری دموکراتیک خلق» ــ که از نظر اهمیت و مقطع تاریخی می‌توان آن‌را با «تز‌های آوریل» لنین در انقلاب دوم روسیه، و یا با سخنرانی‌های لوکزامبورگ و لیبکنخت در انقلاب دوم آلمان مقایسه کرد ــ او مشخصاً از استقرار جامعه‌ی «بی‌طبقه» که در آن دیگر نیازی به «ابزار مبارزه‌ی طبقاتی ـ احزاب و دستگاه دولت» نیست صحبت کرد. اما، نگران از انتظارات بزرگی که ایجاد شده بود، این هدف‌ها را به آینده‌ای دور موکول کرد. با این حال مجدداً تأکید اغراق‌آمیزی بر نقش طبقه‌ی کارگر صورت گرفت: «دیکتاتوریِ دموکراتیک خلق به رهبری طبقه‌ی کارگر نیاز دارد، چرا که این طبقه‌ی کارگر است که دوراندیش‌تر، و از خودگذشته‌ترین و از هر نظر انقلابی‌ترین است.»[15]

ظرف چهار سال پس از به قدرت رسیدن و استقرار جمهوری خلق، مائو در اولین برنامه‌ی توسعه‌ی ملی اعلام کرد که مرحله‌ی بورژوا دموکراتیک انقلاب به سر آمده، و مرحله‌ی «گذار به سوسیالیسم» آغاز شده است. اما در واقع تکیه بر رهبری طبقه‌ی کارگر تنها یک شعار بود. همان‌گونه که فرانتس شورمان اشاره دارد، در سال ۱۹۵۷، آخرین سالِ اولین برنامه‌ی توسعه‌ی ملی، بر اثر صنعتی‌شدن سریع و مهاجرت بسیاری از روستاییان به شهرها، تعداد کارگران چین به‌سرعت افزایش یافته بود. با این حال بر طبق آمار حزب کمونیست چین، از ۱۲ میلیون و 700 هزار نفر اعضای حزب، تنها یک میلیون و 700 هزار نفر (کم‌تر از ۱۴ درصد) را کارگران تشکیل می‌دادند. اکثریتِ غالبِ اعضای حزب (۶۶ درصد) دهقانان بودند. همان آمار‌ها نشان می‌دهد که کارگران عضو حتی از تعداد «روشنفکران» حزب نیز کم‌تر بودند. اکثر این کارگران هم عمدتاً غیر ماهر و کم‌سواد بودند، و به‌هیچ‌وجه در شرایطی نبودند که بتوانند فرایند‌های پیچیده‌ی سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی را «رهبری» کنند.

در ویتنام نیز در آغازِ فرایندِ ‌انقلابی به‌درستی صحبتی از رهبری طبقه‌ی کارگر در کشوری مستعمره و توسعه‌نیافته در میان نبود. از زمان ایجاد «تان نییِن» در اواسط ۱۹۲۰، هو شی مین ترکیبی از جنبش ضد استعماری و رهایی‌بخش ملی و یک جنبش اجتماعی و اقتصادی را به پیش‌ می‌برد. «تان نییِن» نقطه‌ی آغاز کمونیسم ویتنامی بود».[16] اما در مراحل اولیه تأکید بیش‌تر بر جنبش‌ رهایی ملی با مشارکت و اتحاد عمل فراطبقاتی، و کم‌تر بر ایجاد تغییر و تحول بنیادی اجتماعی بود. اما کنگره‌ی ششم کمینترن و سیاست‌های بسیار رادیکال آن، از جمله رد هرگونه همکاری فراطبقاتی، و تأکید بیش از حد بر رهبری طبقه‌ی کارگر، اوضاع را تغییر داد، که به تفرقه و انشعاب در تان نییِن و ایجاد چند حزب کمونیست، و سرانجام در ۱۹۲۹ به ایجاد حزب کمونیست هندوچین (ICP) انجامید. جناح رادیکال‌تر حزب بر اثر سیاست‌های جدید کمینترن، که اعلام کرده بود هندوچین هم‌اکنون از «یک جنبش ‌مستقل کارگری» بهره‌مند است، تقویت شده بود. هو شی مین، به‌رغم مخالفت‌اش با این ادعا، به حمایت از حزب «دعوت» کرد، و آن را «حزب طبقه‌ی کارگر» که «به پرولتاریا کمک خواهد کرد که انقلاب را رهبری کند…» نامید.[17] با این حال او برخلاف نظر کمینترن، به ضرورت همکاری با دیگر طبقات از جمله خرده‌بورژوازی، روشنفکران، حتی دهقانان میانه، و بخشی از بورژوازی تأکید کرد، و به خاطر این ایده هزینه‌ی بسیار سنگینی پرداخت و سال‌ها از صحنه‌ی سیاست حذف و مجبور شد که به‌اصطلاح «خطای» خود را اصلاح‌ کند.

رادیکال‌های حزب با استفاده از بحران دهه‌ی ۱۹۳۰، به یک «قیام انقلابی» نابه‌هنگام در میان کارگران و دهقانان دست زدند و در چند منطقه‌ی روستایی «دهکده‌های سرخ» برپا کردند. پاسخ بی‌رحمانه‌ی دولت استعماری فرانسه با خاک یکسان کردن آن دهات و کشتن و زندانی کردن هزاران کمونیست بود که عملاً تا نزدیکیِ نابودسازی حزب کمونیست هندوچین پیش رفت. این واقعیت تلخ بیانگر نادرستی سیاستِ کژاندیشانه‌ی کمینترن در آن زمان و صحت استراتژی هو و هم‌پیمانانش بود.

پس از اشغال ویتنام توسط ژاپن، هو که به طرز مرموزی از صحنه‌ی سیاست ویتنام حذف شده بود، پس از ۱۰ سال در ۱۹۴۱ وارد ویتنام شد. با تغییر سیاست کمینترن در این مقطع و تأکید بر اتحاد‌های فراطبقاتی، هو تشکل «ویِت مین»، را ایجاد کرد که ائتلاف بزرگی از ناسیونالیست‌ها، کمونیست‌ها و طبقات اجتماعی مختلف، و نه یک دولت کارگری ـ دهقانی، بود ، و جنگ چریکی علیه اشغال‌گرانِ فرانسوی و ژاپنی را تدارک دید.

با تسلیم ژاپن، و قبل از آن که نیروهای متفقین وارد ویتنام شوند، هو شی مین با وقوفی که از برخورد منفیِ متفقین به یک دولت کمونیستی در ویتنام خواهند داشت، هوشمندانه تصمیم به یک خیزش همگانی گرفت که پیروزمندانه به انقلاب ۱۹۴۵ و کسب قدرت انجامید. اما کمونیست‌های ویتنام برای کسب استقلال تنها می‌بایست هفت سال دیگر با فرانسه، و پس از آن بیش از بیست سال دیگر بر علیه امپریالیسم امریکا بجنگند.

اختلافات جناحی در میان کمونیست‌ها ادامه داشت. همان‌طور که تو وُنگ وو اشاره می‌کند، ویت مین حتی زمانی که قدرت را در شمال کسب کرده بود، اعلام کرد که قصدی برای ایجاد یک دولت کارگری ـ دهقانی ندارد.[18] با این حال جناح‌ رادیکال که همیشه بر رهبری طبقه‌ی کارگر تأکید داشت، از ۱۹۵۱ و ایجاد حزب کارگران ویتنام، این سیاست را با پی‌گیری بیش‌تری در پیش گرفت. این تأکید‌ها در زمانی صورت می‌گرفت که کارگران ویتنامی هم از نظر کمّی و هم کیفی بسیار ضعیف بود. آلکساندر وودساید اشاره دارد که حتی ۲۰ سال پس از آن، در ۱۹۷۱، در صنعتی‌ترین شهرهای شمال، تنها ۱۵ درصد اعضای حزب را کارگران تشکیل می‌دادند. به‌رغم این واقعیت‌ها، جناح ‌رادیکال تحت رهبری ترونگ چین موفق شد که حزب را قانع کند که یک انقلاب بلافاصله‌ی سوسیالیستی در دستور قرار گیرد.

این نگاه مختصر به این چهار انقلاب بزرگ سوسیالیستی نشان می‌دهد که به‌طور کل، به رغم حضور فعال، مبارزات قاطعانه، و فداکاری‌های کارگران و دهقانان در انقلاب‌های مورد بحث، «رهبری طبقه‌ی کارگر» تنها یک شعار بود. در هیچ یک از انقلاب‌های سوسیالیستی رهبریِ جریانِ انقلاب، و جامعه و دولتِ پساانقلابی برعهده‌ی طبقه‌ی کارگر نبود، و این طبقه در شرایطی نبود که به «طبقه‌ی حاکم» تبدیل شود. این انقلاب‌ها به نامِ طبقه‌ی کارگر و با قصدِ حفظ منافع این طبقه از سوی انقلابیونِ کمونیست، عمدتاً متشکل از طبقه‌ی متوسط جدید و روشنفکران، رهبری می‌شد.

نظام اقتصادی و مالکیت عمومی وسایل تولید

در تمامی انقلاب‌هایی که کمونیست‌ها موفق به کسب قدرت دولتی شدند، پیچیده‌ترین مسئله به سیاست اقتصادی و پیشبرد سیاست مالکیت عمومی وسایل تولید، و توزیع عادلانه، که از مهم‌ترین جنبه‌های اصلی اقتصاد سوسیالیستی است، مربوط می‌شد. در تمام موارد، این سیاست در برخورد با واقعیات، مدام با پیشروی‌ها و عقب‌نشینی‌ها همراه بود.

در روسیه، مصادره‌ی تمام زمین‌ها، ادغام بانک‌ها در یک بانک واحد و کنترل آن توسط نمایندگان کارگران، ازجمله خواست‌هایی بود که لنین در «تز‌های آوریل» طرح کرده بود. مصادره‌ی زمین‌ها و کارخانه‌ها، و ملی‌کردن و اشتراکی‌کردن‌های وسیعِ ‌اولیه، سیاست‌های «کمونیسم جنگی» را بین سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ در واکنش به جنگ داخلی و توطئه‌های قدرت‌های خارجی، به دنبال داشت. تندروی‌های این دو مرحله به‌ناچار مورد تجدیدنظر قرار گرفت و با با «سیاست اقتصادی نوین» (نِپ)، که کمابیش تا سال ۱۹۲۸ ادامه یافت، متعادل ترشد. نِپ ترکیبی از سیاست‌های دولتی و بازار بود، که لنین به‌درستی و در عمل به این نتیجه رسیده بود که برای استقرار اقتصاد سوسیالیستی، باید تا مدتی طولانی ادامه یابد. اما با قدرت‌گیری بی چون و چرای استالین، این سیاست به‌تدریج کنار گذاشته شد، و اشتراکی‌کردن‌های وسیع و با توسل به زور، و برنامه‌های پنج‌ساله جایگزین آن شد.

دیگر مُعضل مهم اقتصادی، چگونگی تأمین مالی سرمایه‌گذاری‌های صنعتی، به‌ویژه در صنایع سنگین بود. از آن‌جا که این سرمایه‌گذاری‌های وسیع نه از درون خود بخش صنعت، و نه از منابع خارجی قابل تأمین بودند، می‌بایست از بخش کشاورزی و از طریق قیمت‌گذاری‌های متفاوت بین محصولات دو بخش صنعت و کشاورزی، به نفع بخش صنعت و زیان بخش کشاورزی، تأمین شود. این سیاست از سوی پروبراژِنسکی، اقتصاددانِ ارشد بلشویک‌ها در آن زمان، سیاست «انباشت اولیه‌ی سوسیالیستی» نامیده شد، و به‌رغم مخالفت سرسختانه‌ی دیگر اقتصاددان برجسته‌ی حزب، بوخارین، با قاطعیت اجرا شد. فقدان انگیزه‌ی روستاییان در مبادله‌ی محصولات کشاورزی کم‌قیمت با محصولات گران‌قیمت صنعتی، با افت شدید محصولات کشاورزی همراه شد، صدمه‌های فراوانی به بخش کشاورزی وارد آمد، و از عوامل مهم شکست برنامه‌ی نِپ بود. (بعداً هم پروبراژنسکی و هم بوخارین، همراه بسیاری دیگر از رهبران بلشویک توسط استالین به جوخه‌های اعدام سپرده شدند.) برنامه‌های پنج‌ساله‌ی ملی همرا ه با کلکتیویزه‌کردن‌های خشونت‌آمیز جایگزین «نپ» شذ.

تردیدی نیست که صنعتی‌شدن سریع و توسعه‌ی ملی، اتحاد شوروی را به یک کشور نیرومند تبدیل کرد که توانست فاشیسم را شکست دهد، و حتی یک ابرقدرت جهانی شود. صِرف وجود اتحاد شوروی به بسیاری از جنبش‌های ملی ضداستعماری و ضدامپریالیستی، و به بسیاری از جنبش‌های کارگری در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری کمک کرد. اما نظامی را در کشور مستقر ساخت که به‌سختی می‌توانست ویژگی‌های یک نظام سوسیالیستی واقعی، را که بعداً به آن اشاره خواهد شد، داشته باشد، و با هزینه‌های فراوان برای طبقه‌ی کارگر روسیه، دهقانان، و روشنفکران آن کشور، هفتاد سال پس از انقلاب اکتبر به خاطر تضاد‌های درونی، و فشارهای سرمایه‌ی جهانی و امپریالیسم سرنگون شد.

در آلمان، کمونیست‌ها با شکستِ انقلاب‌شان امکان کسب قدرت دولتی و اجرای سیاست‌های اقتصادی مورد‌ نظرشان را نیافتند، اما جناح‌‌های مختلف سوسیالیستی و کمونیستی سیاست‌ها و برنامه‌های متفاوتی در این زمینه در نظر داشتند. برای نمونه، در دوره‌ی کوتاهِ همکاری در «شورای کمیسارهای خلق» بعد از انقلاب اول، جناح چپ سوسیال‌دموکرات‌های مستقل و اسپارتاکیست‌ها/کمونیست‌ها بر مصادره‌ها و ملی‌کردن‌های وسیع تأکید می‌کردند، حال آن‌که حزب سوسیال‌دموکرات و جناحی از سوسیال‌دموکرات‌های مستقل چنین سیاستی را در آن مقطع نامناسب می‌دانستند.

در چین، در مراحل اولیه‌ سیاست‌های اقتصادی اعلام‌شده‌ی مائو نیز میانه‌روانه بود. از نظر مائو در این مقطع «جمهوری نه مالکیت‌های خصوصی را به‌طور کلی مصادره کرده، و نه از توسعه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی این شرکت‌ها جلوگیری خواهد کرد.» در مورد مسئله‌ی زمین، مائو تأکید داشت ضمن آن که زمین‌های اربابان فئودال مصادره خواهد شد، «کشاورزیِ سوسیالیستی در آن مرحله اجرا نخواهد شد.» هر چند که در منطقه‌ی جیانگ‌شی (۱۹۳۱ تا ۱۹۳۴) با ایجاد «سوویت‌ها» سیاست‌های متفاوتی همراه با مصادره‌های وسیع در پیش گرفته شد. این سیاست نه‌تنها تولیدات کشاورزی و غذایی را به‌شدت کاهش داد، بلکه بسیاری از دهقانان غنی را به طرف ارتش کومین‌تانگ، که منطقه را محاصره کرده بود، و نیز خرابکاری به نفع آن ارتش، سوق داد. شکست تجربه‌ی جیانگ‌شی سبب شد که مائو در جریان «راه‌پیمایی طولانی»، که او را به رهبری حزب نیز ارتقا داده بود، و در پایگاه بعدی‌اش در منطقه‌ی «یِنان» (۱۹۳۶ تا ۱۹۴۸)، سیاست‌های ملایم‌تر، از جمله سیاست ارضی متعادل‌تری را در پیش گیرد.

پس از پیروزی انقلاب، اصلاحات ارضی در سه مرحله پیش رفت و زمین‌های مالکان و برخی دهقانان ثروتمند مصادره و بین دهقانان بی‌زمین و فقیر توزیع شد، اما از آن‌ها به‌طور کامل سلب مالکیت نشد و آن‌ها اجازه یافتند میزان محدودی زمین را برای خود نگه دارند. در مراحل بعدی «تعاونی‌های مرحله‌ی پایینی» و سپس «تعاونی‌های مرحله‌ی بالاتر» یا «تماماً سوسیالیستی» ایجاد شد، و در آن‌ها تمام دارایی‌ها به‌تساوی به همه‌ی اعضا تعلق می‌گرفت، و هرکس بر اساس میزان کارش از محصولات و سود سهم می‌برد.

با نزدیکی به شوروی، اولین برنامه‌ی پنج‌ساله‌ی توسعه با مدل صنعتی‌شدن سریع برنامه‌ی اول شوروی با تکیه‌ی بیش از حد بر صنایع سنگین و کم‌توجهی به صنایع مصرفی، همراه با «پرولتریزه‌شدن» نیروی کار به اجرا گذاشته شد. صنایع که عمدتاً در شهر‌ها مستقر بودند، رشد سریع شهرها را نیز به همراه داشتند. اما این پیشرفت‌ها به هزینه‌ی بخش کشاورزی و روستاها و با استثمار فوق‌العاده شدید دهقانان حاصل شده بود. رشد سریع دستگاه‌های عریض و طویل دولتی و حزبی نیز طبیعتاً با رشد سریع طبقه‌ی متوسط جدید و انتظارات و توقعات و تفاوت‌های طبقاتی با کارگران و دهقانان همراه بود.

سیاست‌های حزبی با توجه به تحولات اقتصادی و اجتماعی، و فاصله گرفتن از شوروی، مدام دستخوش تغییر و تحولات بود. مائو برای تصحیح خطاهای برنامه‌ی اول، «جهش بزرگ»‌ را ازجمله با هدف کاهش تفاوت‌های شهر و روستا و انتقال پاره‌ای صنایع به روستاها، به راه انداخت و پاره‌ای تعاونی‌ها نیز به «کمون» تبدیل شدند. اما شکست این سیاست و ایجاد بحران در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ به عقب‌نشینی ناگزیر از جهش بزرگ، بازگرداندن مشوق‌های مالی برای دهقانان و کاهش دادن مشارکت کارگران انجامید. مائو با شکست جهش ‌بزرگ، نگرانی از رشد گرایش‌های سرمایه‌دارانه و نیز تضعیف موقعیت‌اش، «انقلاب فرهنگی» را با تمام عواقب فاجعه‌بارش به راه انداخت.

با مرگ مائو بسیاری از سیاست‌های او مورد تجدید نظر قرار گرفت. با تداوم و تشدید مسائل اقتصادی، از برنامه‌ی پنجم به این سو، به‌ویژه از دهه‌ی 1980، سیاست‌ها در جهت «مدرنیزاسیون، بار آوری، کارآیی»، و کاربرد فزاینده‌ی اقتصاد بازار، سیاستی که عنوانِ «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» را به خود گرفت، تغییر جهت داد. این سیاست با کلکتیو‌زدایی کشاورزی، تشویق سرمایه‌گذاری خصوصی داخلی و خارجی، و لیبرالیزه کردنِ تجارت، همراه بود، و به قول دِیلِر جباروف، شاید مناسب‌تر باشد که آن را «سرمایه‌داری با ویژگی‌های چینی» نامید.[19]

در ویتنام، مسئله‌ی اصلی مالکیت عمومی و ملی‌کردن‌ها با تجدیدنظرهای مکرر همراه بود. بلافاصله پس از انقلاب اوت، قانون اساسی مالکیت خصوصی برای تمامی شهروندان را تضمین کرده بود؛ پس از پایان اشغال فرانسه، مالکیت خصوصی سرمایه‌داران ملی مورد پذیرش قرار گرفت؛ اما پس از فارغ شدن از سلطه‌ی امریکا، قانون اساسی جدید، مالکیت زمین را متعلق به مردم اعلام و اداره‌ی امور آن را به دولت واگذار کرد. در مرحله‌ی بعدی، با چرخش سیاسی و لیبرالیزه شدن اقتصاد، «حق» استفاده از زمین قابل خرید و فروش اعلام شد. سیاست کلکتیویزه کردن نیز مورد تجدید نظر قرار گرفت و به دهقانان اجازه داده شد که پنج درصدِ زمین‌های کلکتیو را برای کشت خصوصی برای بازار استفاده کنند.

ترونگ چین، از رهبران رادیکال حزب که مسئولیت اصلاحات ارضی را در دهه‌‎ی ۱۹۵۰ بر عهده گرفته بود، سیاست‌های بسیار تندروانه‌ای را در زمینه‌ی مصادره‌ی زمین‌ها، اعدام‌ها و تصفیه‌های وسیع در پیش گرفت، که به مشکلات فراوان اقتصادی و اجتماعی، و سرانجام برکنار شدنش از این مسئولیت، انجامید.

بعد از ۱۹۷۵ و شکست امریکا، پیچیده‌ترین مسئله وحدت شمال و جنوب بود. در آغاز، به‌رغم فشارهای چپ افراطی که خواستار ملی‌کردن بلافاصله‌ی نهاد‌های اقتصادی جنوب بود، حزب تازه تأسیسِ کمونیست ویتنام (که از ادغام حزب کارگران ویتنام شمالی، و حزب انقلابی خلق ویتنام جنوبی به وجود آمده بود)، بسیار محتاطانه عمل کرد تا از فرار مغزها و سرمایه تا حد امکان جلوگیری کند. سیاست آن‌ها «راه رفتن روی دو پا» (سوسیالیسم در شمال و سرمایه‌داری در جنوب) نام گرفت.

اما مدتی بعد در ۱۹۷۷، تحت فشار جناح ‌چپ، حزب تصمیم به الغای مالکیت خصوصی در شهرها و اشتراکی‌کردن تولید در روستاها، و«سوسیالیست» کردن جنوب گرفت. با پیش‌بینیِ عکس‌العمل سرمایه‌داران و طبقه‌ی متوسط در جنوب، «دستجات جوانان» سازمان‌دهی شدند، و شبِ قبل از اعلام سیاست به هزاران شرکت گسیل داده شدند. عکس‌العمل بلافاصله بود و به فرار هزاران ویتنامی به خارج از کشور انجامید. به‌دنبال بحران شدید اقتصادی، کمبود محصولات کشاورزی و صنعتی، و بازار سیاه، حزب در ۱۹۷۹ وادار به تأیید «اشتباهات» و تجدیدنظر در سیاست‌های اساسی خود شد. برخی تحلیل گران ویتنام این تغییر سیاست را با سیاست نِپ در شوروی مقایسه کرده‌اند.

سرانجام در ۱۹۸۶، کنگره‌ی حزب سیاست برنامه‌ریزیِ متمرکز را کنار گذاشت، و سیاستی را که «اقتصاد بازار با جهت‌گیریِ سوسیالیستی» نام‌گذاری شد، جایگزین آن کرد. به نظر می‌رسد در «راه رفتن روی دو پا»، پای راست قدم‌های بلندتر و استوارتری را به نسبت پای چپ برداشت، و جنوب بیش‌ از آن که شمال بتواند آن را سوسیالیستی کند، موفق شده که شمال را بیش‌تر به سوی سرمایه‌داری سوق دهد.

***
به‌طور خلاصه، در کشورهایی که کمونیست‌ها موفق به کسب قدرت دولتی شدند، مدل «سوسیالیستی» مبتنی بود بر ایجاد یک دولت مقتدر تحت کنترل حزب واحد، پیشبرد سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی براساس اجتماعی‌کردن‌های عجولانه، برنامه‌ریزی سراسریِ متمرکز، و سرکوب هرگونه نارضایتی، در این فرایند بود که ازجمله در روسیه «دیکتاتوری پرولتاریا» به دیکتاتوری حزب کمونیست، و سر انجام دیکتاتوری فرد استالین ختم شد، و مشابه آن در چین «دیکتاتوری دموکراتیک خلق»، به دیکتاتوری حزب کمونیست، و سرانجام به دیکتاتوری فردی مائو انجامید. در آخر نیز درمواجهه با بحران‌های اقتصادی و سیاسی داخلی و خارجی، و توطئه‌های امپریالیستی، نظام پساانقلابی به درجات مختلف فرو پاشید.

درس‌هایی برای گذار از سرمایه‌داری

غالبِ رهبران انقلاب‌های سوسیالیستی مورد بحث ما مبارزان معتقدی با باور‌های راسخ و تردیدناپذیر به ایدئولوژی برابری انسان‌ها و رفع استثمار از آن‌ها بودند. اما رسیدن به آرمان سوسیالیسم را آن‌طور که تجربه‌ی تاریخی نشان داد ساده‌تر از آن‌چه بود و هست، می‌دیدند. این تجارب نشان می‌دهد که استقرار نظام پساسرمایه‌داری و سوسیالیستی به یک سلسله پیش‌شرط‌های عینی و ذهنی در عرصه‌ی ملی و جهانی نیازمند است که به درجات مختلف در فرایند انقلابی این کشورها موجود نبود. هیچ یک از انقلاب‌های دوم مشخصه‌های یک انقلاب اجتماعی مارکسی را، به‌مثابه «جنبش خودآگاه و مستقل اکثریت عظیم» نداشتند.

چنانچه در جای دیگری با تفصیل بیش‌تری طرح کرده‌ام،[20] تجربه‌ی انقلاب‌های سوسیالیستی گذشته نشان می‌دهد که جامعه‌ی پساسرمایه‌داری تنها زمانی ممکن است که یک ضدهژمونی در سطوح‌ ملی و جهانی، نظام اجتماعی ـ اقتصادیِ برتری را جایگزین سرمایه‌داری کند. فرایند طولانی و پیچیده‌ی گذار به سوسیالیسم به یک فاز تدارکاتی در دوران سرمایه‌داری نیاز دارد، که من آن را سوسیال‌دموکراسیِ رادیکال می‌نامم. این مفهوم از یک سو با سوسیال‌دموکراسی‌های تجربه‌شده و شکست‌خورده متمایز است، و از سوی دیگر با سوسیالیسم دموکراتیک که در دوران سرمایه‌داری عملی نیست، تفاوت دارد. استراتژی‌های جدید، با هدفی عملی و شفاف، جنبه‌هایی از مبارزه‌طلبی و رادیکالیسمِ شیوه‌های انقلابی را با جنبه‌های عمل‌گرایی و تدریجیِ اصلاح‌طلبی فزاینده، در جهت گذار و استقرار سوسیالسیم دموکراتیک، درهم می‌آمیزد.

اول از هر چیز این فرایند نیاز به درک واضح ‌و روشنی از سه جنبه‌ی مرتبط به هم دارد، که عبارتند از مشخصه‌های جامعه‌ی پساسرمایه‌داری، شیوه‌ی گذار، و عاملانِ گذار:

مشخصه‌های جامعه‌ی پساسرمایه‌داری عبارتند ازعملی بودن، دموکراتیک بودن، و جهانی بودن. این نظام پساسرمایه‌داری باید بتواند یک کلیتِ متشکل از چهار جنبه‌ی مرتبطِ توسعه‌ی ملی، یعنی، رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی، تعادل زیست‌محیطی، و دموکراسی سیاسی را به شکلی فزاینده بهینه‌سازی کند. این فرایند به یک دولتِ دموکراتیک، عدالت‌خواه، سکولار، و مشارکتی نیاز دارد که درهماهمنگی با شوراهای محیط کار و شوراهای محله، ناحیه، و منطقه‌ای، برنامه‌ها و سیاست‌های خود را تعیین و به مورد اجرا درآورد. استقرار کامل نظام سوسیالیستی نیاز به یک زمینه‌ی جهانی دارد، زیرا استقرارسوسیالیسم در یک کشور میسر نیست.

از نظر شیوه‌ی گذار، سوسیالیسم موردنظر، ضمن آن که مسالمت‌آمیز و تدریج‌گراست، اما به شکلِ بهینه‌ای رادیکال است، و در صورت لزوم در مواردی ممکن است متوسل به «خشونت دفاعی» نیز بشود. تجربه‌ی جنبش‌های انقلابی و اصلاحی گذشته نشان می‌دهد که اگر جریانی به اندازه‌ی کافی رادیکال نباشد، بیش از حد دست به سازش می‌زند و نهایتاً تسلیم جریانات راست می‌شود. از سوی دیگر، رادیکالیسم بیش از حدِ بهینه، به ماجراجویی کشانده شده و مانع پیش‌روی واقع‌بینانه به سویِ دسترسی به هدف‌های تحول اجتماعی می‌گردد.

از نظر عاملین گذار، علاوه بر طبقه‌ی کارگر که مورد استثمار مستقیم است، طبقات اجتماعی دیگری از جمله طبقه‌ی متوسط جدید، بخشی از سرمایه‌داران کوچک و متوسط، گروه‌های هویتی (جنبش‌های فمینیستی، ضدِ نژادی، اقلیت‌های ملی و مذهبی، …)، دهقانان، و محرومان جامعه، که هریک به درجات گوناگون از سرمایه‌داری رنج می‌برند، در زمره‌ی عاملان گذار به حساب می‌آیند.

مُدل کلی عمل سیاسی برای فاز تدارکاتیِ گذار، مجموعه‌ای مرتبط از فعالیت‌ها در عرصه‌های گوناگون را در رابطه با عاملان مختلف تشکیل می‌دهد. این مدل کلی را در یک ماتریسِ سه‌بُعدی می‌توان نشان داد که عرصه‌های «اجتماعی ـ فرهنگی»، «سیاسی»، «اقتصادی» و «زیست‌محیطی» را با فعالیت‌های «آموزشی»، «سازمان‌دهی»، و «اجرایی»، و عاملین، «طبقه‌ی کارگر»، «طبقه‌ی متوسط‌ جدید»، «بخشی از سرمایه‌داران کوچک و متوسط»، «گروه‌های هویتی»، و «دهقانان»، مرتبط می‌سازد.

فعالیت‌های مربوط به هر یک از عرصه‌ها ضمنِ هم‌زمانی، حالتی متوالی نیز دارند. آموزش و سازمان‌دهی با مسائل اقتصادی، آزادی‌های سیاسی و دیگر مشکلات روزمره‌ای که عاملان مختلف با آن روبه‌رو هستند، سروکار دارد. فعالیت‌های حوزه‌ی فرهنگی با هدف ایجاد ضدهژمونی و کسب حمایت آگاهانه‌ی اکثریت عظیم صورت می‌گیرد، و با حمایت این اکثریت فعالیت‌های سیاسی هدفِ کسب قدرت سیاسی را به شیوه‌ی دموکراتیک و عمل مستقیم در دستورکار قرار می‌دهد. ایجاد اصلاحات سازمانی و اداری در نهاد‌های مختلف دولتی و خصوصی، استقرار مدیریت مشارکتی در تمام سطوح سازمانی، بخش تفکیک‌ناپذیری از ایجاد تغییرات در حوزه‌ی سیاسی و متعاقب آن در حوزه‌ی اقتصادی و پی‌گیری سیاست‌های اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی خواهد بود. حزب یا احزاب مترقی و رادیکال، که به شکل دموکراتیک و آزاد اداره می‌شوند، نقش مهمی در سازمان‌دهی مبارزات بر عهده می‌گیرند.

تغییر و تحولات اقتصادی ترکیبی خواهد بود از سیاست‌های اقتصادِ سوسیالیستی و اقتصادِ بازارِ تنظیم‌شده، همراه با گسترشِ فزاینده‌ی سیاست‌های سوسیالیستی و کاهشِ فزاینده حوزه‌های بازار. واضح ‌است که حدت و شدتِ این سیاست‌ها نه‌تنها به شرایط عینی و ذهنی در سطح ملی بستگی دارد، بلکه شرایط جهانی و میزان پیشروی جنبش‌های سیاسی و اجتماعی در جهت نیل به سوسیالیسم نیز بسیار حائز اهمیت است.

تردیدی نیست که این فرایند گذار از سرمایه‌داری بسیار پیچیده و طولانی است، اما شاید در مقایسه با استراتژی‌های انقلابی و اصلاحیِ تجربه‌شده شانس بهتری برای گذار از سرمایه‌داری و نیل به سوسیالیسم داشته باشد. باید امیدوار بود که افراد و جریان‌های سیاسی چپ که به رغمِ تجارب گذشته، کماکان بر ضرورت استقرار بلافاصله‌ی سوسیالیسم از طریق انقلاب به رهبری طبقه‌ی کارگر اصرار می ورزند و مستقیم و غیر مستقیم بر خواست‌های کمون پاریس تکیه می‌کنند، بتوانند به یک سلسله سوال‌های بسیار واضح و مشخص، پاسخ‌هایی روشن، عملی و نه کتابی یا تخیلی ارائه دهند: از آن جمله ان که منظورشان دقیقاً از سوسیالیسم چیست و آن‌چه در نظر دارند چه تفاوت‌هایی با تجارب گذشته دارد؟ نیز چه نوع انقلابی را در نظر دارند و سوژه یا سوژه‌های انقلاب که به کمک آن‌ها می‌خواهند انقلاب کنند کدام‌اند و حول چه شعارهایی می‌توانند آن‌ها را بسیج کنند؟ نظام سیاسی پساانقلابی دقیقاً چه ویژگی‌هایی خواهد داشت؟ آیا جریانات مختلف سیاسی حق ایجاد حزب و تشکل‌های جداگانه‌ی خود و شرکت آزادانه در انتخابات را خواهند داشت؟ آیا با تغییر نظام سیاسی دستگاه‌های دولتی، پلیس و ارتش باید بلافاصله منحل شوند؟ آیا تمامی وسایل تولید باید بلافاصله اجتماعی و اشتراکی شوند، و جایی برای مالکیت خصوصی در کار نباشد؟ آیا تمام دستمزدها و حقوق‌ها باید یکسان شوند؟ تعریف دقیق طبقه‌ی کارگر در دنیای امروز چیست و چه بخش یا بخش‌هایی و چه درصدی از جمعیت فعال را دربر می‌گیرد و آیا این طبقه‌ در حال حاضر درشرایطی هست که بتواند سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی را تعیین کند و به مورد اجرا گذارد؟ همچنین، سیاست‌ انقلابیون در قبال طبقه‌ی متوسط جدید و دیگر طبقات اجتماعی چیست؟ اساساً آیا در عصر سرمایه‌داری جهانی‌شده‌ی امروز سوسیالیسم در یک کشور ممکن است؟ بدون یافتن و ارائه‌ی پاسخ های مشخص به این پرسش‌ها و حرکت در جهت یافتن راه‌های قاطعانه، واقع‌بینانه، و عملی، جریانات چپ چیزی جز محافلی پراکنده، بدون ارتباط با یکدیگر و با جامعه‌ی بزرگ‌تر نخواهند بود، و نخواهند توانست به آرمان‌های رهایی‌بخش خود و بسیج اکثریت زحمتکشان برای گذار از سرمایه‌داری دست یابند.

پی‌نوشت‌ها

[1] نوشته‌ی حاضر که بر اساس مجموعه مقالات من درباره‌ی انقلاب و گذار از سرمایه‌داری نوشته شده، ترجمه‌ی بخشی از مقاله‌ای است که در«سمپوزیوم بین‌المللی تاریخ، واقعیت، و آینده‌ی سوسیالیسم» به مناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب اکتبر، در مدرسه عالی مارکسیسم دانشگاه پکن، در اکتبر ۲۰۱۷، و در «کنفرانس بین المللی برداشت‌های تاریخی و فلسفیِ انقلاب، در آکادمی علوم روسیه و دانشگاه مسکو در نوامبر ۲۰۱۷ در مسکو ارایه شده.

[2] Marx, K. and Friedrich Engels, (1998), “Communist Manifesto,” in Socialist Register 1998: The Communist

Manifesto Now, ed. Leo Panitch, Colin Leys, London: Merlin Press, p. 250.

[3] Marx, (1988), “Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Law,” in Karl Marx, Frederick Engels: Collected Works, vol. 3, Marx and Engels: 1843-1844. Translated by Jack Cohen, et.al. New York: International Publishers, p.184.

[4] Marx, K. (1983), Capital Vol. 1, Ch. 32, Moscow: Progress Publishers, p. 715.

[5] برای جزئیات انقلاب‌های روسیه نگاه کنید به سعید رهنما، «انقلاب‌های روسیه»، نقد اقتصاد سیاسی، با منابع زیر:

Lenin, V. I. (1964), “The Task of the Proletariat in the Present Revolution” (April These), in Lenin’s Collected

Works, Vol. 24, pp. 19-26). Among other sources consulted for the section on Russian revolution, are:

Browder, R. P, and Kerensky, A. F. The Russian Provisionary Government, Stanford University Press, 1961.

Carr, E. H., The Russian Revolution from Lenin to Stalin, 1917-1929, Macmillan, 1979

Defronzo, James, “The Russian Revolution of 1917”, in Defronzo, (ed.) Revolutionary Movements in World History,

vol. 3, Santa Barbara, CA: ABC-CLIO, 2006.

Katkov, George, Russia 1917; The February Revolution, Harper and Row Publishers, 1967.

Reed, John, Ten Days that Shook the World, International Publishers, 1919. (internet)

Rabinowitch, Alexander, The Bolsheviks Come to Power, New York: W.W. Norton, 1976.

Suny, Ronald, G, “Toward a Social History of the October Revolution”, American Historical Review, 88, no 1, 1983.

Trotsky, Leon, The History of Russian Revolution, Vols. 1,2, and 3, Internet Archive.

[6]Lenin, V.I., “Last Testament; Letters to the Congress”, in Lenin’s Collected Works, Vol. 36, pp 593-611.

[7] Document of the 1923 opposition, “The Platform of the 46”, Marxists.org. see also,Harrison, Thomas, “The Tragic Fate of Worker’s Russia”, in New Politics, vol xvi, No. 3, Summer 2017.

[8] برای جزئیات انقلاب‌های آلمان نگاه کنید به سعید رهنما، «انقلاب‌های آلمان»، نقد اقتصاد سیاسی، با منابع زیر:

Broue, Pierre, (2006), The German Revolution: 1917-1923, Chicago, Haymarket Books.

Mishark, John W. (1967), The Road to Revolution; German Marxism and World War 1 – 1914-1919, Moira Books.

Morgan, David W. (1975) The Socialist Left and the German Revolution; History of the German Independent Social

Democratic Party, 1917-1922, Cornell University Press.

Nettl, John Peter (1966), Rosa Luxemburg, London Oxford University Press.

Pannekoek, Anton (1918), “The German Revolution; First Stage’, in Workers’ Dreadnought, 24 May 1919.

Rosenberg, Arthur, (1936), A History of the German Republic, 1918-1930,

Weitz, Eric D. (1997), Creating German Communism, 1890-1990: From Popular Protests to Socialist State, Princeton

[9] The Call, January 30, 1919, in Marxist Internet Archive, (2007).

[10] Luxemburg, Rosa, “Our Program and the Political Situation”, in Dick Howard, Selected Political Writings of Rosa Luxemburg, 1971, Monthly Review Press, in Luxemburg Internet Archive, 2004.

[11] Ryder, A. J. (1967) The German Revolution, of 1918; A Study of German Socialism in War and Revolt, Cambridge University Press, p. 196.

[12] Mao Tse-tung, “ The Chinese Revolution and the Chinese Communist Party”, in (1975), Selected Works of Mao Tse-Tung, vol. ii, Pergamon Press.

[13] برای جزئیات انقلاب‌های چین نگاه کنید به، سعید رهنما، «انقلاب‌های چین»، نقد اقتصاد سیاسی، با منابع زیر:

Blecher, Marc, (1986), China, Politics, Economics, and Society, Pinter.

Communist Party of China, Party Reform Documents, 1924-44.

Defronzo, James, (2011), Revolutions and Revolutionary Movements, Westview Press.

Lubell, Pamela, (2002), The Chinese Communist Party and the Cultural revolution, Palgrave.

Schurmann, Franz, (1966), Ideology and Organization in Communist China, University of California Press.

Skocpol, Theda, (1976), States and Social Revolutions: A Comparison of France, Russia, and China, Cambridge.

Sweezy, Paul, (1972), The Transition to Socialism, Monthly Review Press.

Thaxton, Ralph, (1983), China Turned Rightside Up: Revolutionary Legitimacy in the Peasant World, Yale University.

[14] Mao Tse-Tung, (1939), On New Democracy, in (1975),. Selected Works of Mao Tse-Tung, vol ii, Pergamon Press.

[15] Mao Tse-Tung, (1949), “On the People’s Democratic Dictatorship”, Selected Works of Mao Tse-Tung, vol. iv.

[16] Khanh, Huynh Kim, (1982), Vietnamese Communism; 1925-45, Cornell University Press, p. 64.

برای جزئیات انقلاب‌های ویتنام نگاه کنید به، سعید رهنما، «انقلاب‌های ویتنام»، نقد اقتصاد سیاسی با منابع زیر:

Duan, Le, The Vietnamese Revolution, Fundamental Problems, Essential Tasks, Hanoi, 1970.

Duiker, William J., Vietnam; Nation in Revolution, Westview, 1983

Giap, Vo Nguyen, People’s War, People’s Army, Foreign Language Publishing House, Hanoi, 1961.

Karadjis, Michael, “Socialism and the Market: China and Vietnam Compared’, in International Journal of Socialist

Renewal, 20 March 2013.

Marr, David G., Vietnam: State, War, and Revolution (1945-1946), University of California Press, 2013.

Woodside, Alexander B, Community and Revolution in Modern Vietnam, Houghton Miflin, 1976.

[17] Ho Chi Minh, “Appeal Made on the Occasion of the Founding of the Indochinese Communist Party”, in Selected

Writings of Ho Chi Minh (1920-1969), Ho Chi Minh Internet Archive (Marxists.org), 2003.

[18] Vu, Tuong, “Triumphs or Tragedies: A New Perspective on the Vietnamese Revolution’, in Journal of Southeast

Asian Studies, June 2014.

[19] Daler Jabaroff, paper presented in the 1917 Beijing conference, School of Marxism, Peking Unuiversity.

[20] Rahnema, Saeed, “Radical Social Democracy; A Phase of Transition to Democratic Socialism’, in R. Westra, Robert Albriton and Seongjin Jeong, Alternative Economic Systems: Practical Utopias in the age of Global Crisis and Austerity, Routledge, 2017.

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ٣۰ تير ۱٣۹۷ –  ۲۱ ژوئيه ۲۰۱٨




پیرمرد و مهاجرت!

نویدنو  05/05/139

  • این آخرین سفر و افسانه پیرمرد همسفر من نبود. در آنسوی مرز، از وطنش از جور حکومت اسلامی گریخت و در این سوی مرز آنزمان که حکومت اسلامی طالبان بر سر کار آمدند تمامی گورهای تپه شهدا را زیر و رو کردند و استخوان‌های بازمانده را با آهک سوزاندند. پیرمرد نیز به سفری کاملاً ناشناخته پای گذاشت. سفری که حتی گوری از وی برجای نماند. او اما ” شرافت قلمش را پاس داشت!”

نامش رفیق رحیم نامور بود!

نوید نو : آقای دکتر مالجو طی مقاله تحقیقی مبسوطی  با عنوان  «معمای مثله شدگی ” بشر دوستان ژنده پوش “» در باره کتاب  “بشردوستان ژنده پوش ” ترجمه رفیق رحیم نامور به  استنتاج جالب توجهی رسیده اند وبر اساس استنتاج های خود  در خاتمه نوشته اند که: «بازسازی چپ در ایران امروز در گروِ بازنگری‌هایی بسیار گسترده در اندیشه‌های سابق‌مان است ».  نویدنو به سهم خود برای ارزیابی استنتاج های  آقای مالجو تلاش خواهد کرد . اما در بزرگداشت یاد رفیق رحیم نامور حکایت آقای ابوالفضل محققی را از آخرین روز های ایشان تقدیم خوانندگان می نماید .

پیرمرد و مهاجرت!

ابوالفضل محققی

وقتی پیرمرد را به من تحویل دادند، بسختی راه می رفت. برای اولین بار بود که می دیدمش؛ موهائی سفید با صورتی تقریباً سرخ که یک عینک ذره‌بینی بخش بزرگی از آن را می پوشاند. دماغی نسبتاً پهن داشت که نوک آن اندکی سرخ‌تر بود. با وجود کبر سن، بدنش هنوز استواری خود را داشت. نشانی از جوانی سپری شده! با عصا راه می رفت، عصائی چوبی، با چمدانی کوچک! شلوار قهوه‌ای رنگ راه‌راه به تن داشت با پیراهنی طوسی یقه شکاری که روی شلوار انداخته بود. عصر روزی گرم و تابستانی بود. خیابانی روبروی فروشگاه بزرگ کوروش. خیابان یکطرفه‌ای از بالا به پائین. قرار نبود او را تحویل بگیرم. تنها قراری بود برای صحبت و برآورد وضعیت! اما وقتی سر قرار رسیدم، یک شورلت کنار خیابان پارک شده بود که به محض رسیدن من درش باز شد و پیرمرد از آن پیاده شد. به کسی که او را آورده بود گفتم:” رفیق من آمادگی گرفتن او را ندارم!” به تندی گفت:” وضعیت بسیار خراب است، ما امکان نگه‌داری‌اش را نداریم!” تکان خوردم. پیرمرد که شاهد این گفتگو بود با مظلومیتی بسیار تلخ گفت:” عیبی ندارد، مرا همین گوشه خیابان بگذارید و بروید!”

قلبم ریخت. گوئی پدرم در مقابلم ایستاده بود. چشمهای مهربانی داشت، اما چنان دردمند که قابل تصور نیست. گفتم:” نه نه، منظورم پیدا کردن جائی راحت برای شما بود.” خنده تلخی کرد: “من به جای راحت عادت ندارم، هرجا باشد برای من فرق نمی کند. اصلاً نمی خواهم مزاحم کسی باشم.” دستش را به آرامی گرفتم و در مسیر خیابان بطرف پائین حرکت کردیم. به آرامی راه می رفت. مرتب می گفت:” اگر برای شما مسئله‌ای پیش می آورد، مرا همین جا بگذارید بروید. نگران من نباشید.”

برای دو ساعت دیرتر قراری داشتم. با رضا گلپایگانی مقابل کلیسای کریم‌خان. به پیرمرد گفتم: “برویم این دور و برا توی قهوه‌خانه‌ای بنشینیم.” گفت:” نه، بهتر است همینطور آرام راه برویم.”

بی‌قراریش را حس می کردم. آرام آرام می رفتیم. در نهایت قبول کرد در کافه قنادی نزدیک کریم‌خان بنشینیم و منتظر آمدن رضا شویم. رضا با ماشین پیکان کهنه‌اش از راه رسید. گیله‌مرد شریف با آن سیمای روستائی شمالی‌اش که وقتی دست میداد به احترام تا سینه خم می شد، وقتی پیرمرد را دید نگاهی به من انداخت؛ اشاره آرامی کردم، متوجه قضیه شد. گفت:” رفیق بهروز، چه هدیه دوست‌داشتنی برای من آورده‌اید!”

سیمای پیرمرد شکفته شد. آن تلخی جای خود را به حسی زیبا داد. باز تکرار کرد:” من نمی خواهم مزاحم هیچکس باشم. باور کنید از بابت من نگران نباشید.” اما برخورد رضا آنچنان گرم و صمیمانه بود که جای تعارف نمی گذاشت:” رفیق، من شما را جای بسیار امنی می برم. من یک باجناق لیبرال دارم که مخالف سیاست ماست، اما در عین حال ما را بسیار دوست دارد. منتظر است تا از او خواهشی کنم. مطمئن باشید جای بسیار راحتی است!”

پیرمرد آرام به داخل ماشین رفت. با عصائی در دست چشمانی مهربان و چمدانی کوچک که تمام زندگی‌اش در آن جای گرفته بود. به آرامی دستش را از داخل ماشین تکان میداد. رفتن به جائی که نمی دانست!

یک ماه بعد، باز پیرمرد در کنار من بود، با همان چمدان کوچکش، یک کارت سازمان تأمین اجتماعی با نام: “مهدی خان پشتنانی” سر حسابرس و من نیز با کارتی مشابه بعنوان حسابرس در فرودگاه مهرآباد. عصایش را برنداشته بود. پرسیدم: “عصایتان کجاست؟” گفت:” مرا با عصا می شناسند، فکر کردم بر ندارم بهتر است. فقط بسیار آرام راه بروید.”

مقصدمان زابل بود. از بد حادثه راهنمائی که قرار بود ما را تا مرز ببرد در تهران جا ماند و ما ناگزیر از پرواز به زابل. بی‌آنکه جایمان مشخص باشد. فرودگاه کوچک زابل، وضعیت سنگین امنیتی، گرمای ظهر، ترس، اضطراب و نبودن راهنما. تنها جائی که به ذهنمان رسید مهمانسرای جلب سیاحان بود. یک مهمانسرای کوچک دو طبقه با اطاق‌های گرم. پیرمرد هیچ شکوه‌ای نمی کرد. می گفت: ” همه چیز درست می شود.” گفتم: اگر گرمتان است می توانیم برویم سالن بنشینیم.” گفت: “نه من به گرما و سرما عادت دارم. نگران حال من نباشید. من از این روزای سخت بسیار دیده‌ام. فقط وضع مزاجی‌ام خوب نیست. من چندی پیش عمل قلب داشتم. همه چیز خوب است، اندکی ناپرهیزی کردم. صبح‌ها کره خوردم.” گفتم: “چرا؟” گفت: آخر آنها خیلی مهربان بودند. تمام تلاششان رای می کردند که من راحت باشم. اگر می گفتم که ناراحتی قلبی دارم، اذیت می شدند و باید برای من غذای دیگری درست می کردند. چندان فرقی هم نمی کند. این قلب دردهای زیادی کشیده؛ چیزی به آخر کارش نمانده است. اما همه چیز خوب است.”

به چهره‌اش نگاه کردم، به شیارهای بالای پیشانی، به ته ریش سفیدی که پیرترش می کرد، به دستهایش که محکم روی زانوانش نهاده بود؛ هنوز مچ‌هایی قوی داشت. خندید: “به چه نگاه می کنی؟ میخواهی مچ بیاندازیم!؟ نگران نباش، همه چیز درست می شود. این بار من امیدوارم! دفعه اولی که از ایران خارج شدم، مجبور شده بودم به قم بروم. شاید برایت جالب باشد. داخل یک حجره یک طلبه مخفی شده بودیم. آن موقع هم یک اسم عجیب غریبی داشتم: آقای الماسی، کسی که توی عمرش حتی یکبار هم یک الماس واقعی ندیده بود!”

خسته بود. پلک‌هایش داشت روی هم می رفت. گفتم: “وقت نهار است برویم غذائی بخوریم.” گفت: “شما بروید بخورید. برای من اگر مقداری نان و پنیر و سبزی بیاورید ممنون می شوم. چیزی میل ندارم.” گفتم: “شما کمی استراحت کنید. من می روم بعداز غذا گشتی می زنم شاید بتوانم کسی را پیدا کنم.” اعتراضی نکرد. بسختی روی تخت دراز کشید: “ببخشید که مزاحم شما شده‌ام.” پلک‌هایش بسته شد.

روزی قبل و در جریان گفتگو برای هماهنگی سفر از راهنما شنیده بودم که خانه‌اش بالای یک کتابفروشی و کباب‌پزی است. زابل شهر کوچکی بود. فکر می کنم بیشتر از چند کتاب‌فروشی نداشت. کیف کوچک دستی پیرمرد را که قرص‌ها و عینک‌اش داخل آن بود، برداشتم. یک کیف چرمی قهوه‌ای. با کمربند محکم به کمرم که در هفته‌های اخیر بشدت درد میکرد، بستم. مثل یک کرست کمر و از مهمانسرا بیرون آمدم. لنگ‌لنگان، پرسان‌پرسان. خودش بود! کتابفروشی … که بغلش یک کبابی بود و بالایش خانه‌ای. گوئی دنیائی را به من داده بودند. وقتی در زدم در کمال تعجب راهنمای ما در را باز کرد. خوشحال یکدیگر را در آغوش گرفتیم. گفت: “رفته بودم که در نوبت رزرو بعنوان همراه زن و بچه‌ات مرا جای دهند، نوبت خودم برای پرواز با شما را به کسی دیگر فروختند. من هم معطل نکردم. یک ماشین نو دربست گرفتم و تخته‌گاز از تهران تا زابل آمدم.” باورکردنی نبود. اما دخترک چهل‌روزه‌ام گوشه اطاق زیر یک پشه‌بند توری در خواب بود!

بهمراه او به مهمانسرا رفتیم. پیرمرد هنوز در خواب بود.

گفتم: “ما امشب اینجا می مانیم. بگذار پیرمرد استراحتی کامل کرده باشد.” گفت:” نه، زابل شهر کوچکی است، سریعاً شناسائی میشوید. باید همین الان برویم.”

ساعت هفت شده بود. پیرمرد را بیدار کردم؛ وقتی گفتم که او راهنمای ماست. خوشحال شد و تشکر کرد. گفت: “برای این رفیق جوان بیشتر از خودم نگران بودم.” و با ما به آن خانه آمد. خانه تنها یک اطاق بزرگ داشت حدود سی متر که در مجموع یازده نفر را در خود جای میداد؛ که قرار بود با هم از ایران خارج شویم. با دو کودک، شیرین چندماهه و مریم چهل‌روزه.

دومین روز اقامت ما در آن خانه بود که ماشین جیپ پاسداران زیر ساختمان ایستاد و چهار پاسدار از آن خارج شده و به داخل کتابفروشی رفتند. ترس تمام اطاق را فراگرفته بود. هیچ راه فراری وجود نداشت. همه در چهره هم نگاه می کردیم. ساکت، ملتهب، نگران؛ گرما بچه‌ها را بی‌حال کرده بود. من اضطراب پیرمرد را می دیدم و مشت گره‌کرده‌اش را که داخل جیب‌اش پنهان کرده بود. انگار چیزی را در دست داشت. از گوشه‌ پرده نگاه می کردیم. پاسدارها نیم‌ساعتی داخل کتابفروشی بودند. فکر می کردیم در رابطه با بالا صحبت می کنند. اما خبری از آمدنشان نبود. سرانجام با حالتی راضی و خندان از آنجا خارج شدند. حالتی که به هیچ‌وجه نشانه‌ای از پرس و جو و تحقیق در چهره‌شان نبود.

فردی که مسئول خارج‌کردن ما از کشور بود می گفت که راه بشدت کنترل می شود و باید کماکان صبر کرد. اما اطاق کوچک بود. شرائط سخت. بهرحال باید می رفتیم. چند روز بعد عصری سرزده آمد: “سریع، سریع حاضر شوید، باید برویم.” دو تا وانت‌ باری گرفته بود. پیرمرد به همراه یکی از خانم‌ها در کنار راننده یکی از وانت‌بارها همان جلو نشست و بقیه در قسمت باری وانت. از پشت شیشه و در انعکاس آینه سیمای پیرمرد را می دیدم که غمگین به جاده زل زده بود. وقتی به دهکده دوست‌محمد رسیدیم، گفت:” بخیر گذشت، بقیه‌اش هم درست می شود!”

قرار شد همان شب از مرز بگذریم. قاچاقچی می گفت:” به من نگفته بودید که پیرمردی هم با شما هست.”

گفتم:” اون پدر من است و نمیتوانستم اونو تنها بذارم و بروم.” در جواب گفت:” با او نمی شود این همه راه رفت. یا باید بماند یا یک قاطر بگیریید.” و نهایتاً یک قاطر کرایه کردیم که افسارش را به دست من داده بودند. ساعت دو نیمه شب بود که راه افتادیم. به بچه‌ها قرص خواب‌آور داده بودیم که بی‌صدا در خواب باشند. راهی سنگلاخ پراز کلوخ و سنگ که به مرز افغانستان منتهی می شد. هنوز کیف کوچک دستی پیرمرد به کمرم بسته بود. بسختی راه می رفتم. غم جان بود و ترس.

وقتی از مرز گذشتیم، همه نفسی به راحتی کشیدند. پیرمرد نیز پیاده شد. منتظر آمدن سربازان مرزبانی افغانستان بودیم. جائی که ایستاده بودیم پر از تل‌های خاکی کوچک بود که می شد روی آنها تکیه داد. من و پیرمرد پشتمان را به تل‌ها تکیه دادیم. او از پیری و من از درد کمر. تکیه‌دادن همان و شکسته‌شدن هر دو عینک ذره‌بینی پیرمرد داخل کیف، همان! پیرمرد می خندید و می گفت: “توطئه کرده بودی که هر دو عینک ذره‌بینی مرا بشکنی تا دیگر نتوانم بنویسم، نتوانم بنویسم که چطور مرا بدون عصا به اینجا و آنجا کشاندی.” می خندید و ادامه داد: “هیچکس نمی تواند مثل بهروز در آن واحد هر دو عینک مرا بشکند و بعدش با خوشحالی تمام بخندد!” آنگاه به آرامی دستی به پشتم زد و گفت: “بابت همه چیز ممنونم.” گفتم: “تمام شد. ترس، وحشت!” اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: “پس، آنها که رفته‌اند چه؟” ” ما چند سال دیگر برمی گردیم!” بعد دهانش را به گوشهایم چسبانده و گفت: “من نمی ترسیدم. نگاه کن، یک قوطی پر قرص داشتم اگه مرا می گرفتند همه را می خوردم! طاقت شکنجه و بی‌آبروئی را ندارم. سن من دیگر طاقت زندان‌کشیدن را نمی دهد. بعضی وقت‌ها مرگ آسان‌تر از همه چیز است.”

در کابل، پیرمرد را به محلی دیگر بردند و ما در هتل آریانای کابل ساکن شدیم. هراز چندگاهی می آمد که ما و بچه‌ها را ببیند. باز عصائی به دست گرفته بود که با آن به آرامی حرکت می کرد و گاه تن به شوخی‌های مازیار می داد و از ته دل می خندید! گاه در حیاط هتل آریانا آرام گشتی می زدیم. عصایش را بلند می کرد و شاخه‌ای از درخت توت را پائین می کشید و دهنی شیرین می کرد. می نوشت، می نوشت. مهاجرت دومش شروع شده بود اما دیگر از آن توان و نشاط جوانی خبری نبود؛ کوهی از رنج و خاطره و قلبی دردمند. همه چیز فروریخته بود. مسئولان جدید حزب چنگی به دلش نمیزد. گاه عصرها که به آپارتمان‌اش می رفتم و به او سر میزدم می گفت: دلم برای پسرم بابک تنگ شده است. می گفت: هیچ وقت نتوانسته‌ام درون خانواده باشم. مانند یک سرباز از کشوری به کشوری، از پادگانی به پادگانی دیگر؛ با اینمهه هیچگاه درباره حزب چیزی نمی گفت و شکوه از کسی نمی کرد. این رسم او بود، با خودخواهی بیگانه بود. اگر کودکان هم او را به خانه‌شان به میهمانی دعوت می کردند، براحتی قبول می کرد. می رفت و می نشست. می گفت: “پیری نیز نوعی کودکی است. هر قدر جلو می روم، سایه‌های گذشته در من پررنگ‌تر می شود. شهرمان تویسرکان و نخستین مجله‌ای که راه انداخته بودم. سایه روشن‌های زندگی کودکی تا جوانی. در جوانی برای یک روزنامه محلی در همدان کار می کردم. عارف قزوینی آن نازنین آن روزها تبعیدی همدان بود. روزی گفتند به روزنامه می آید. آمد، مردی بلند قامت، صورتی استخوانی با چشمانی بسیار هوشمند. وقتی به من رسید، نامم را پرسید و دستی بر شانه‌ام زد و گفت: جوان، خوب می نویسی؛ شرافت قلمت را نگاه دار! از آن روز، آن کلمه عارف در گوشم زنگ می زند: شرافت قلمت را نگاه دار!”

همیشه قلم و کاغذی در دست داشت. اطاقی کوچک با یک میز که بیشتر وقتش پشت آن می گذشت. با یک زیر پیراهن که موهای سفید سینه‌اش از آن بیرون زده بود. به آرامی در اطاق حرکت می کرد. روزهای تلخ پیری در غربت را سپری می کرد. با هرکس که برخورد می کرد میگفت:” اینبار سر پنج سال برمیگردیم.”

در محیط خشونت‌بار گروه‌های سیاسی که گاه خشونت‌شان در قلم و زبان کمتر از خشونت جاری در جمهوری اسلامی نبود، پیرمرد نیز از تیررس کنار نماند. اما هرگز شکوه و گلایه‌ای نمی کرد. تنها یکبار که به دوردست‌ها خیره شده بود گفت: ” مبارزه سیاسی بسیار سخت است، آن هم در سرزمینی مثل ایران! برای من همه مبارزان عزیزند حتی اگر که دشنامم دهند!”

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

در یک روز پائیزی برای مردی که تلاش میکرد زنگها را بصدا در آورد، زنگها برایش به صدا در آمدند. اما نه در اسپانیا و همراه ارنست همینگوی و نه در ایران، بلکه در غربت کابل و “بشردوست ژنده‌پوش” همان گونه که آرام و بی‌تکلف آمده بود، آرام نیز رفت. من در کابل نبودم، اما فرسنگها دورتر فقدان او را حس کردم. فقدان مردی که جوانی پر شوری داشت. “شاه را به دادگاهش فراخواند” و ناشر نخستین نشریه صلح در ایران بود. مردی که هیچگاه از خود نگفت و ادعائی نداشت تا لحظه آخر می نوشت!

بر بالای تپه‌ای در انتهای جاده میوند در شهر کابل تن به خاک سپرد؛ گورستان شهدا. این آخرین سفر و افسانه پیرمرد همسفر من نبود. در آنسوی مرز، از وطنش از جور حکومت اسلامی گریخت و در این سوی مرز آنزمان که حکومت اسلامی طالبان بر سر کار آمدند تمامی گورهای تپه شهدا را زیر و رو کردند و استخوان‌های بازمانده را با آهک سوزاندند. پیرمرد نیز به سفری کاملاً ناشناخته پای گذاشت. سفری که حتی گوری از وی برجای نماند. او اما ” شرافت قلمش را پاس داشت!”

نامش رفیق رحیم نامور بود!




مردم نان و آزادی می خواهند 

 

 

 

از نظر ما امروز حفظ برجام نه مساله ی اصلی ایران است و نه راهگشای بحران حاکم بر کشور . میهن ما برای مقابله با تهدیدات جهانی و منطقه ای احتیاج به یک سیاست همه جانبه و گسترده ی متکی بر صلح، آزادی و عدالت اجتماعی دارد. سیاستی که به فوریت به نظامی گری برای ایجاد «عمق استراتژیک» در شرق و غرب خاورمیانه پایان دهد، دخالت در کشورهای همسایه و منطقه را کنار بگذارد، ساخت و ساز ادوارت جنگی و نمایش قدرت موشکی را پایان بدهد و امکانات کشور را در چهت رسیدگی به زندگی توده ی مردم زحمتکش و تامین نیازهای آن ها به کار بگیرد. «برجام» هر چند فضای تنفسی بین جمهوری اسلامی و دولت های شش گانه ایجاد کرد، اما به هیچ کدام از این عمده ترین نیازهای روز کشور ما پاسخ نگفت و نمی توانست بگوید. با و بدون برجام جمهوری اسلامی نتوانست و نمی تواند گرهی از انبوه مشکلات مردم ایران بگشاید.

****

به مقابله جویی نظامی پایان دهید!

• گره اصلی سیاست در ایران در لحظه ی کنونی در این جاست که آیا مردم دست به کار می شوند و با گسترش اعتراضات و اعتصابات با نیروی خود این حکومت را کنار گذاشته و مقدمات یک حکومت دموکراتیک و عدالت خواه را فراهم می آورند و یا سرنوشت کشور در تضاد و درگیری حکومت اسلامی با دولت ترامپ و دنباله هایش رقم می خورد …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۲ مرداد ۱٣۹۷ –  ۲۴ ژوئيه ۲۰۱٨

 

* پیرامون «برجام» و اظهارات خصمانه ی مقامات جمهوری اسلامی و آمریکا علیه یکدیگر

اخبار روز – یادداشت سیاسی: «جنگ با ایران مادر همه ی جنگ هاست». این اظهارات حسن روحانی رئیس جمهور اسلامی در دیدارش با سفرا و نمایندگان جمهوری اسلامی در خارج از کشور، یادآور اظهاراتی است که صدام حسین اندکی پیش از حمله ی نظامی به این کشور بر زبان رانده بود. از جنس همان رجز خوانی ها. هر چند وقوع یک درگیری نظامی گسترده بین دو طرف در شرایط کنونی محتمل به نظر تمی رسد، اما وقتی راه مقابله جویی و تهدید متقابل بر مناسبات چیره شد، چه بسا یک حادثه ی کوچک بتواند به فاجعه ای بزرگ منجر شود.
حکومت های ایران و آمریکا، همین راه مقابله جویی و تهدید نظامی را در پیش گرفته اند. دونالد ترامپ از زمان روی کار آمدن خود سیاست امپریالیستی و تهاجمی آشکاری را برگزیده، به دنیا دستور می دهد و مایل است جهان را مطابق خواسته ها و منافع خود آرایش بدهد. ترامپ تنها با ایران درگیر نیست، اروپا، چین، روسیه، آمریکای لاتین هریک به نوعی هدف سیاست تهاجمی و آمریکا محوری او هستند، اما هیچ کشوری به اندازه ی جمهوری اسلامی چالش با سیاست های وی را به سمت درگیری نظامی و تحمیل پیامدهای انسانی و مادی آن بر مردم نمی کشاند. وضعیتی که ترامپ و مشاورانش صراحتا از آن استقبال می کنند.
در برابر سیاست آشکارا برتری جویانه و تجاوزکارانه ی ترامپ، مقاومت بزرگی در سراسر جهان شکل گرفته است و ما همواره همراه با این مقاومت و مبارزه علیه برتری طلبی، زورگویی، تهدید به جنگ و سیطره جویی خواهیم بود.
تقابل حکومت ایران با سیاست های دولت آمریکا اما مطلقا از چنین جنسی نیست، آن ها دو قدرت زورگو در سطح جهانی و منطقه ای هستند که نمی توانند یکدیگر را تحمل کنند. راهی که جمهوری اسلامی برای مقابله با تهدیدات آمریکا برگزیده است، راه تهدید متقابل و جنگ طلبی برای حفظ و گسترش قدرت نامشروع و سیاه خود در منطقه است.
از نظر ما امروز حفظ برجام نه مساله ی اصلی ایران است و نه راهگشای بحران حاکم بر کشور . میهن ما برای مقابله با تهدیدات جهانی و منطقه ای احتیاج به یک سیاست همه جانبه و گسترده ی متکی بر صلح، آزادی و عدالت اجتماعی دارد. سیاستی که به فوریت به نظامی گری برای ایجاد «عمق استراتژیک» در شرق و غرب خاورمیانه پایان دهد، دخالت در کشورهای همسایه و منطقه را کنار بگذارد، ساخت و ساز ادوارت جنگی و نمایش قدرت موشکی را پایان بدهد و امکانات کشور را در چهت رسیدگی به زندگی توده ی مردم زحمتکش و تامین نیازهای آن ها به کار بگیرد. «برجام» هر چند فضای تنفسی بین جمهوری اسلامی و دولت های شش گانه ایجاد کرد، اما به هیچ کدام از این عمده ترین نیازهای روز کشور ما پاسخ نگفت و نمی توانست بگوید. با و بدون برجام جمهوری اسلامی نتوانست و نمی تواند گرهی از انبوه مشکلات مردم ایران بگشاید.
ادامه ی سیاست سرکوب در داخل و تهاجم در خارج – در دوران برجام و دوران های پیش و پس از آن – باعث تحمیل هزینه های عظیم نظامی، امنیتی بر کشور شده است. ده ها نهاد ریز و درشتی که ساختار این حکومت را تشکیل می دهند، از جمله نهادهای وابسته به روحانیت و ارگان های انتصابی؛ بخش بزرگی از مابقی این بودجه را که از تولید موشک و بمب و تامین هزینه های نظامی پاسداران در عراق و سوریه و یمن و لبنان باقی می ماند، می بلعند و آن چه برای مردم باقی می ماند فقر و گرسنگی و گرانی روز افزون است.
حکومت به بهانه ی مبارزه با امریکا و شرایط بحرانی ناشی از خروج آن از برجام، این وضعیت، گرسنگی و گرانی و نابودی طبیعت و محیط زیست، آلودگی هوا، تشنگی بخش های بزرگی از مردم ایران را توجیه می کند.
این تصور که روحانی و دولت تدبیر و امیدش می توانند جلوی بحرانی تر شدن و جنگی تر شدن وضعیت کشور و منطقه ی ما را بگیرند، مثل بسیاری از تصورات دیگر اصلاح طلبانه پوچ در آمده است. رئیس دولت تدبیر و امید اکنون خود به یکی از سخنگویان اصلی سیاست های بحران زا و جنگ طلبانه ی حکومت تبدیل شده و مورد پشتیبانی رهبری حکومت و جناح های مختلف آن قرار گرفته است. هیچ اراده ای در حکومت – اگر هم وجود داشته باشد – قادر نیست مسیر ویرانگری را که نظام اسلامی چهل سال است در پیش گرفته، تغییر دهد و همه ی کسانی که با ادعای اصلاح و اعتدال به میدان آمده اند، در نهایت در خدمت پیش برد حکومت در همین مسیر ویرانگر قرار گرفته اند.
هر روز ادامه ی این حکومت کشور ما را در عرصه ی داخلی به سوی فقر و گرسنگی و تشنگی و خفگی و در خارج به سوی درگیری ها و تضادهای فاجعه آفرین و جنگ و فروپاشی سوق می دهد. به نظر نمی رسد حکومت اسلامی چندان شانسی برای غلیه بر این تضادها و بحران ها داشته باشد. گره اصلی سیاست در ایران در لحظه ی کنونی در این جاست که آیا مردم دست به کار می شوند و با گسترش اعتراضات و اعتصابات با نیروی خود این حکومت را کنار گذاشته و مقدمات یک حکومت دموکراتیک و عدالت خواه را فراهم می آورند و یا سرنوشت کشور در تضاد و درگیری حکومت اسلامی با دولت ترامپ و دنباله هایش رقم می خورد.




سوسیالیسم و آزادی 

درباره «گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورگ»

• رزا لوکزامبورگ مفهومی از انقلاب و آزادی را تکامل بخشید که امروزه، با وجود شرایط کاملا متفاوت برای ما قابل درک است. تعهد عمیق او به دموکراسی سوسیالیستی و آزادی انسان و مخالفت خصمانه او با بوروکراسی، مرکزیت‌گرایی و نخبه‌گرایی چالشی دائمی در برابر کسانی است که مبارزه با سرمایه‌داری را به اصلاحات تدریجی یا سازش‌های غیراصولی با گرایشات ارتجاعی محدود می‌کنند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ٣۰ تير ۱٣۹۷ –  ۲۱ ژوئيه ۲۰۱٨

 


رُزا لوکزامبورگ در حال سخنرانی در اشتوتگارت-آلمان1907

شرق- رزالوکزامبورگ یکی از خلاق‌ترین شخصیت‌هایی است که تاکنون در جنبش سوسیالیستی مشارکت داشته است. او بیش از هر مارکسیست دیگری در قرن بیستم گرایش بی‌وقفه سرمایه‌داری را برای خودگستری تشریح و به‌ویژه بر پیامدهای مخرب آن برای دنیای توسعه‌نیافته به‌لحاظ فناوری تأکید کرد. نقد او از گرایش سرمایه به نابودی محیط زیست غیرسرمایه‌داری و مخالفت شدید او با گسترش امپریالیستی در پرتو ظهور نسل جدیدی از فعالان و متفکران، امروز اهمیت جدیدی پیدا کرده است. در همان حال، مخالفت شدیدش با سازش اصلاح‌طلبانه، دسیسه‌های بوروکراسی و روش‌های سازمانی نخبه‌گرایانه از جست‌وجو برای بدیلی ضدسرمایه‌داری سخن می‌گوید که از صورت‌بندی‌های سرکوبگرانه و سلسله‌مراتبی می‌پرهیزد، صورت‌بندی‌هایی که ویژگی اکثر جنبش‌های رادیکال و تلاش‌های صد سال گذشته برای ایجاد جوامع سوسیالیستی بوده است. پافشاری او بر نیاز به دموکراسی انقلابی پس از تصاحب قدرت، برخی از پرسش‌های اصلی و بی‌پاسخ زمان ما را طرح می‌کند: آیا بدیلی در برابر سرمایه‌داری وجود دارد؟ آیا می‌توان گرایش سرمایه جهانی را به خودگستری بدون بازتولید پلیدی‌های بوروکراسی و توتالیتاریسم متوقف کرد؟ آیا انسان‌ها می‌توانند در عصری آزاد باشند که سرمایه‌داری جهانی‌شده و تروریسم آن را تعریف می‌کنند؟ سرانجام موضع وی به‌عنوان یک رهبر و نظریه‌پرداز زن در جنبشی سوسیالیستی که عمدتا مردان بر آن مسلط بودند، نویدبخش ارائه اندیشه‌هایی جدید درباره موضوع جنسیت و انقلاب است.
کتاب «گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورگ» که در سال ۲۰۰۴ به زبان انگلیسی منتشر شد، برای نخستین‌بار گستره کامل نقش لوکزامبورگ را با گنجاندن بخش‌های مهمی از آثار اقتصادی و سیاسی او در یک مجلد نشان می‌دهد. کتاب نخستین‌بار در سال ۱٣٨۶ به همت نشر نیکا با ترجمه حسن مرتضوی منتشر شد و اکنون نشر ژرف ویراستی جدید از آن را به بازار عرضه کرده است. گردآوری این گزیده‌ها را کوین اندرسن و پیتر هودیس انجام داده‌اند. در این مجلد، چند اثر مهم لوکزامبورگ برای نخستین‌بار به زبان انگلیسی ترجمه شده‌اند که درباره موضوعات زیر است: ۱) تأثیر جهانی‌شدن سرمایه‌داری بر اشکال اشتراکی پیشاسرمایه‌داری سازمان اجتماعی، ۲) رهایی زنان به‌عنوان بعد تام و تمام دگرگونی سوسیالیستی، و ٣) نقدهایی بر روش‌های سازمانی سلسله‌مراتبی که بخش اعظم تاریخ مارکسیسم را تعریف می‌کنند. در بخشی از مقدمه مفصل و تشریحی ویراستاران بر کتاب می‌خوانیم: «یقینا عصری که در آن رزا لوکزامبورگ می‌زیست و کار می‌کرد، نه‌تنها از لحاظ تاریخی بلکه از لحاظ مفهومی نیز با عصر ما متفاوت است. لوکزامبورگ زنده نماند تا دگرگونی انقلاب روسیه را به جامعه توتالیتری تمام‌عیار ببیند، چه رسد به فروپاشی آن. زنده نماند تا انقلاب‌های ضدامپریالیستی را در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین ببیند. همچنین زنده نماند تا انتشار مجموعه‌ای از نوشته‌های مارکس را ببیند که نسل‌های بعد را قادر ساخت درک عمیق‌تری از گستره و ژرفای اندیشه‌های او پیدا کنند. کشف دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱٨۴۴، گروندریسه و نوشته‌های مربوط به آخرین دهه زندگی‌اش درباره جوامع توسعه‌یافته از لحاظ فناوری همه پس از مرگ اوست. با این همه، با وجود محدودیت‌های تاریخی و مفهومی دوره‌ای که رزا لوکزامبورگ می‌زیست، مفهومی از انقلاب و آزادی را تکامل بخشید که امروزه، با وجود شرایط کاملا متفاوت برای ما قابل درک است. تعهد عمیق او به دموکراسی سوسیالیستی و آزادی انسان و مخالفت خصمانه او با بوروکراسی، مرکزیت‌گرایی و نخبه‌گرایی چالشی دائمی در برابر کسانی است که مبارزه با سرمایه‌داری را به اصلاحات تدریجی یا سازش‌های غیراصولی با گرایشات ارتجاعی محدود می‌کنند». (ص۴٣)

مرور کتاب

کتاب از پنج پاره تشکیل شده است. پاره اول «اقتصاد سیاسی، امپریالیسم و جوامع غیرغربی» دربرگیرنده فصول اول تا چهارم است. فصل اول بخش‌هایی از کتاب «انباشت سرمایه» است؛ مهم‌ترین اثر نظری رزا لوکزامبورگ که نخستین‌بار در آلمان در سال ۱۹۱٣ با عنوان فرعی درآمدی بر تبیین امپریالیسم انتشار یافت. در این کتاب ۴۵۰ صفحه‌ای، لوکزامبورگ کوشید ریشه‌های اقتصادی امپریالیسم را با تمرکز بر مسئله بازتولید گسترده که مارکس در انتهای جلد دوم «سرمایه» مورد بحث قرار داده بود آشکار کند. لوکزامبورگ معتقد بود مارکس نتوانست شرحی کافی از بازتولید گسترده بدهد زیرا جلد دوم «سرمایه» یک جامعه سرمایه‌داری بسته را فرض می‌کند که تجارت خارجی از آن کنار گذاشته شده است. در مقابل لوکزامبورگ کوشید نشان دهد که بازتولید گسترده به توانایی سرمایه‌داری برای تحقق ارزش اضافی از طریق استثمار اقشار غیرسرمایه‌دار وابسته است. بنابراین «انباشت سرمایه» کوشید اثبات کند که سرمایه‌داری بنا به ماهیت خود مستلزم سلطه و استثمار جهان غیرسرمایه‌داری است و بدون آن فرو می‌پاشد. فصل دوم که درباره تجزیه کمونیسم بدوی از ژرمن‌های باستانی و اینکاها تا هند، روسیه و آفریقای جنوبی است از «مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی» گرفته شده؛ کتابی ناتمام که نگارش آن در حدود سال ۱۹۰٨ آغاز شد و بر درس‌گفتارهای او در مدرسه حزب سوسیال‌دموکراتیک در برلین استوار بود. فصل سوم با عنوان «برده‌داری» بخشی است از مجموعه‌ای بزرگ از متون تاکنون ناشناخته از لوکزامبورگ که تا دهه ۱۹۹۰ در آرشیوهای رژیم روسیه خاک می‌خورده است و برای نخستین‌بار در شماره ۲۰۰۲ سالنامه «پژوهش تاریخی کمونیسم» منتشر شده است. لوکزامبورگ در این مقاله نقد خود را به این اعتقاد انگلس که برده‌داری در نتیجه مالکیت خصوصی پدیدار شده طرح می‌ریزد و به خاستگاه‌های برده‌داری با دیدگاهی نه چندان تک‌راستا می‌پردازد. فصل چهارم، «مارتینیک»، که لوکزامبورگ کمی پس از فوران آتشفشانی عظیم در مه ۱۹۰۲ در بندر سن پی‌یر در جزیره کارائیبی مارتینیک نوشته علاقه او به رویدادهای خارج از اروپا و مخالفت شدید او را با استعمار‌گرایی اروپایی نشان می‌دهد.

اعتصاب توده‌ای

پاره دوم «سیاست انقلاب؛ نقد اصلاح‌طلبی، نظریه اعتصاب عمومی و نوشته‌هایی درباره زنان» است. فصل پنجم «اصلاح یا انقلاب اجتماعی»، نقد معروف لوکزامبورگ از تجدیدنظرطلبی ادوارد برنشتاین است که نخستین‌بار به صورت مجموعه‌ای از مقالات در ۱٨۹٨ انتشار یافت. برنشتاین (۱۹٣۲-۱٨۵۰) چهره اصلی جنبش سوسیالیستی آلمان بود و هنگامی که در دهه ۱٨۹۰ در انگلستان تبعید بود از سوی فریدریش انگلس به‌عنوان وصی ادبی مارکس معرفی شد. با توجه به نقش تعیین‌کننده برنشتاین در بین‌الملل دوم، دفاع او از دیدگاه‌های تجدیدنظرطلبانه پس از مرگ انگلس بسیاری را در آن زمان حیرت‌زده کرد. برنشتاین خواهان ارزیابی مجدد بسیاری از مفاهیم مارکس در پرتو ثبات مفروض سرمایه‌داری و رشد سوسیال‌دموکراسی شده بود و همین لقب «تجدیدنظرطلب» را برای او به ارمغان داشت. با اینکه لوکزامبورگ نخستین کسی نبود که به تلاش برنشتاین برای تجدیدنظرطلبی در اعتقادات پایه‌ای مارکسیسم حمله کرده بود، تحلیل او جامع‌ترین آنها به شمار می‌آمد. نقد لوکزامبورگ برنشتاین را به‌عنوان چهره برجسته سوسیال‌دموکراسی آلمان و کل بین‌الملل دوم تثبیت کرد.
فصل ششم دربرگیرنده یکی از مهم‌ترین متون سیاسی لوکزامبورگ، «اعتصاب توده‌ای، حزب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری» شامل تحلیل وی از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه است که در آن شرکت داشت و بازتاب تلاش او برای برجسته‌کردن اهمیت اعتصاب توده‌ای در تحولات انقلابی آینده به شمار می‌آید. این اثر کامل‌ترین شرح نظریه‌ او را درباره خودجوشی به‌عنوان عنصر کلیدی در مبارزه طبقاتی در بر می‌گیرد. لوکزامبورگ در این نوشته ابتدا موضع طرفداران پرشور اعتصاب توده‌ای را در آلمان بررسی می‌کند، کسانی از سنخ برنشتاین، سپس موضع سرسخت‌ترین مخالفان چنین تلاشی را که در اتحادیه‌های کارگری نیز نماینده داشتند بررسی می‌کند و با توصیف شرایط انقلاب ۱۹۰۵ روسیه نتیجه می‌گیرد هر دو طرف برداشت یکسانی دارند و آن این است که این، یک اقدام آنارشیستی است: «در هیچ کشوری در جهان چون روسیه تا این حد کم درباره اعتصاب عمومی تبلیغ یا بحث نشده است و موارد منفرد تصمیم‌گیری‌ها و توافقات کمیته اجرائی حزب روسیه که به واقع می‌کوشید تا اعتصاب عمومی را به دلخواه خویش اعلام کند – مثلا آخرین تلاش آنها پس از انحلال دوما – تقریبا بی‌فایده بود. بنابراین اگر قرار است انقلابیون روسیه چیزی را به ما آموزش دهند بیش از هر چیز این است که اعتصاب عمومی به طور تصنعی «برپا» و به دلخواه «تصمیم گرفته» و «تبلیغ» نمی‌شود، بلکه پدیده‌ای تاریخی است که در لحظه‌ای معین ناشی از شرایطی اجتماعی یا اجتناب‌ناپذیری تاریخی رخ می‌دهد». (ص۲۲۹)
فصل هفتم سخنرانی در پنجمین کنگره حزب سوسیال‌دموکراتیک روسیه است. این کنگره که رئیس جلسه آن لنین بود در ۱۹۰۷ در لندن برگزار شد. لوکزامبورگ نقش عمده‌ای در این کنفرانس داشت و تلاش کرد تا درس‌های انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، به‌ویژه فعلیت اعتصاب توده‌ای، را با توجه به تحولات بین‌المللی در حال ظهور صورت مشخص بخشد. وی در این کنگره به‌عنوان نماینده سوسیال‌دموکراسی پادشاهی لهستان و لیتوانی و کمیته مرکزی سوسیال‌دموکراسی آلمان حضور داشت. در این متن لوکزامبورگ گرایش‌های سیاسی متنوع روسیه را براساس تجربه انقلاب و نظریه مارکسی انقلاب مورد ارزیابی قرار می‌دهد.
فصل هشتم مقاله «نظر و عمل» است که لوکزامبورگ در سال ۱۹۱۰ منتشر کرد و گسست آشکار او را از کارل کائوتسکی، نظریه‌پرداز اصلی بین‌الملل دوم، مشخص می‌کند. در اوایل سال ۱۹۱۰، کائوتسکی از انتشار مقاله لوکزامبورگ درباره اعتصاب توده‌ای (با عنوان «بعد چه خواهد شد؟») خودداری کرد به این دلیل که فراخوان آن برای جمهوری با برنامه سوسیال‌دموکراسی در آلمان منطبق نبود. پس از رد و بدل شدن نامه‌هایی تلخ بین آن دو، کائوتسکی از موضع خود در مقاله «استراتژی جدید» دفاع و در آن این استدلال را مطرح کرد که سوسیال‌دموکراسی آلمان باید استراتژی فرسایشی را پیش بگیرد و نه آنکه مستقیما به دولت حمله کند. پاسخ تند لوکزامبورگ به کائوتسکی، که در این فصل چهار بخش نخست آن آمده دیدگاه او را نسبت به رابطه جدید خودانگیختگی و سازمان در مواجهه با مخالفت رو‌به‌رشد رهبران سوسیال‌دموکراسی آلمان نشان می‌دهد. مجادله وی با کائوتسکی در سال ۱۹۱۰ حکایت از بحرانی داشت که چند سال بعد بین‌الملل دوم را در آغاز جنگ جهانی اول پاره‌پاره کرد. فصل نهم «نوشته‌هایی درباره زنان» است. با اینکه لوکزامبورگ مدافع راسخ جنبش‌های رهایی زنان کارگر در سراسر زندگی‌اش بود، نقش او در مسائل زنان به این دلیل نامشخص بود که در پشت صحنه و از طریق دوست نزدیکش، کلارا زتکین، کار می‌کرد. زتکین رهبر جنبش زنان سوسیال‌دموکراتیک آلمان و سردبیر «برابری» بود، روزنامه‌ای که به طور گسترده پخش می‌شد. لوکزامبورگ حسی پرشور از درهم‌تنیدگی آزادی زنان و آزادی طبقه کارگر داشت. این فصل با مقاله «مسئله‌ای تاکتیکی» آغاز می‌شود که حمله گزنده لوکزامبورگ در سال ۱۹۰۲ به سوسیال‌دموکرات‌های اصلاح‌طلب بلژیکی است. آنها به درخواست لیبرال‌ها، در یک ائتلاف انتخاباتی، پذیرفتند تا خواست خود را برای حق رأی عمومی زنان کنار گذارند. در این مقاله لوکزامبورگ می‌نویسد که پیگیری حق رأی زنان نه تنها کل جامعه بلکه تبعیض جنسی «خفقان‌آور» حاکم در میان رهبران و اعضای عادی جنبش را به لرزه در می‌آورد. خطابیه ۱۹۰۷ به کنفرانس زنان سوسیالیست بین‌الملل درباره مجمع زنان و حفظ موجودیت مستقل آن است. سخنرانی سال ۱۹۱۲ درباره «حق رأی زنان و مبارزه طبقاتی» با استدلال قوی به حمایت از تداوم استقلال جنبش زنان کارگر از انجمن‌های زنان طبقه متوسط آلمان می‌پردازد. سرانجام، مقاله ۱۹۱۴، «زنان پرولتری»، که برای روز بین‌المللی زن نوشته شده بود، طرح اجتماعی-تاریخی تکان‌دهنده‌ای است از ستم بر زنان کارگر و مقاومت آنان، چه در کشورهای صنعتی و چه در آفریقا و آمریکای‌لاتین که زنان برای زندگی خود به مبارزه با بربریت استعمار و سرمایه‌داری می‌پردازند.

مجادله با لنین

پاره سوم کتاب عمدتا درباره رابطه حزب و جنبش در انقلاب روسیه است. «خودانگیختگی، سازمان، و دموکراسی در مجادله با لنین» عنوان این پاره است. در سال ۱۹۰۴ رزا لوکزامبورگ را متخصص اصلی لهستان و روسیه در کل بین‌الملل دوم می‌دانستند. به دلیل همین توانایی بود که سردبیران «ایسکرا»، مجله منشویکی مارکسیسم روسی از وی خواستند تا جدایی بین منشویک‌ها و بلشویک‌ها را در حزب سوسیال‌دموکراتیک روسیه در ۱۹۰٣ تحلیل کند. وی تحلیل خود را به زبان آلمانی در «نویه سایت» در سال ۱۹۰۴ در آلمان با عنوان «مسائل سازمانی سوسیال‌دموکراسی روسیه» منتشر کرد که در فصل دهم آمده است. این مقاله شامل یکی از مهم‌ترین نقدهای وی از نظریه سازمانی لنین است. گرچه بعدها لنین به نقد او پاسخ داد، اما روشن نیست که لوکزامبورگ آن را دیده باشد زیرا کائوتسکی از انتشار پاسخ لنین در «نویه سایت» خودداری کرد. لوکزامبورگ با وجود نقد تند‌و‌تیز از «مرکزیت‌گرایی» سازمانی لنین، با او در بسیاری از بزنگاه‌ها در مابقی زندگی‌اش، به‌ویژه پس از انقلاب ۱۹۰۵، رابطه نزدیکی داشت.
فصل یازدهم «مرامنامه: ‌درباره وضعیت سوسیال‌دموکراسی روسیه» است. این مقاله که دستنویس آن به لهستانی بوده و در زمان حیات لوکزامبورگ انتشار نیافت در ۱۹۱۱ نوشته شد، یعنی هنگامی که شکاف بین منشویک‌ها و بلشویک‌ها برگشت‌ناپذیر شده بود. لوکزامبورگ در این مقاله، که در مکاتبات خصوصی‌اش از آن به نام «مرامنامه» یاد می‌کرد، به انتقاد گسترده‌ای از گرایش‌های گوناگون در مارکسیسم روسی می‌پردازد و در دفاع از وحدت حزبی با وجود اختلافات استدلال می‌کند. با اینکه لوکزامبورگ آشکارا همبستگی بیشتر خود را با لنین و بلشویک‌ها نشان می‌دهد تا با منشویک‌ها یا تروتسکی با روش‌های سازمانی لنین نیز مخالف است. به این معنا، این مقاله در کنار مقاله ۱۹۰۴ درباره سازمان و مقاله ۱۹۱٨ درباره انقلاب روسیه، سومین نقد او از لنین به شمار می‌آید. دوره‌ای که این مقاله نوشته شد به‌ویژه دوره متلاطمی برای مارکسیسم آلمانی نیز بود. چند هفته پیش از نگارش آن، لوکزامبورگ علنا از کائوتسکی و رهبری سوسیال‌دموکراسی آلمان به دلیل عدم مخالفت با طرح‌های امپریالیستی آلمان در مورد مراکش انتقاد کرده بود و به این دلیل او را به نقض انضباط حزبی متهم کرده بود.
فصل دوازدهم، مقاله «انقلاب روسیه» است. لوکزامبورگ این مقاله را در سپتامبر ۱۹۱٨ و زمانی نوشت که به دلیل مخالفت با جنگ جهانی اول زندانی بود. وی ابتدا قصد داشت این نوشته توسط رفقایش در اتحادیه اسپارتاکوس که در سال ۱۹۱۶ توسط انقلابیون مخالف جنگ آلمانی تشکیل شده بود انتشار یابد اما این اثر هنگام رهایی او از زندان در نوامبر ۱۹۱٨ ناتمام باقی مانده بود و تا زمانی که زنده بود انتشار نیافت. «انقلاب روسیه» بیانگر جامع‌ترین ارزیابی لوکزامبورگ از دستاوردها و محدودیت‌های انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ و دفاع مشروح وی از ضرورت دموکراسی انقلابی پس از کسب قدرت است.
پاره چهارم «از مخالفت با جنگ جهانی تا واقعیت انقلاب» است. فصل سیزدهم «جزوه جونیوس: بحران در سوسیال دمکراسی آلمان» است که لوکزامبورگ در ۱۹۱۵ از درون زندان با نام مستعار «جونیوس» (نامی که برای امضای مقالات اصلی سیاسی در مطبوعات آلمانی در دهه ۱۷۶۰ استفاده می‌شد) نوشت و آن را مخفیانه به بیرون از زندان فرستاد. نقد او از فروپاشی سوسیالیسم اروپایی در مواجهه با جنگ جهانی در جهت‌گیری مجدد اندیشه کسانی که در جست‌وجوی راهی برای شکل دادن دوباره به دیدگاه‌های انقلابی مارکسیستی بودند تأثیر چشمگیری گذاشت. لنین از جمله انترناسیونالیست‌هایی بود که کمی پس از انتشار این جزوه با نظر مساعد آن را تفسیر کرد، هرچند از مخالفت این جزوه با حق تعیین سرنوشت ملی انتقاد کرده بود. بسیاری از اندیشه‌های این نقد به بنیاد دیدگاه‌های سیاسی اتحادیه اسپارتاکوس و چپ رادیکال آلمان در شورش‌های انقلابی سال‌های ۱۹۱٨-۱۹۱۹ بدل شد.

آخرین نوشته‌ها

فصل نوزدهم «سخنرانی‌ها و نامه‌ها درباره جنگ و انقلاب» طی سال‌های ۱۹۱٨-۱۹۱۹ است. تنها دو ماه بین رهایی لوکزامبورگ از زندان در نوامبر ۱۹۱٨ و قتل او به دنبال شکست قیام مسلحانه اتحادیه اسپارتاکوس فاصله است. این دو ماه بیانگر مهم‌ترین و خلاق‌ترین لحظات زندگی لوکزامبورگ است چراکه خود را به گرداب سیاسی انقلاب ۱۹۱٨ آلمان و پیامدهای آن انداخت. شوراهای کارگران و سربازان در سراسر کشور ظهور کردند، بسیاری از آنها می‌کوشیدند تا انقلاب را فراتر از چارچوب‌های سوسیال‌دموکرات‌های اصلاح‌طلب پیش ببرند که اکنون بخشی از حکومت را تشکیل می‌دادند. در فصل نوزدهم پنج نوشته از این دوره کوتاه آمده که گستره تلاش رزا لوکزامبورگ را در تدارک برای انقلاب اجتماعی در آن دوره نشان می‌دهد. نخستین نوشته با عنوان «آغاز» کمی پس از آزادی لوکزامبورگ از زندان انتشار یافت. دومین نوشته، «سوسیالیستی‌کردن جامعه»، یکی از کامل‌ترین بحث‌های لوکزامبورگ را درباره ماهیت جوامع پساسرمایه‌داری در بر می‌گیرد. سومین نوشته، «اتحادیه اسپارتاکوس چه می‌خواهد؟»، در دسامبر ۱۹۱٨ انتشار یافت. چهارمین مقاله، «برنامه ما و وضعیت سیاسی»، نطقی است که لوکزامبورگ در کنفرانس بنیان‌گذاری حزب کمونیست آلمان ایراد کرد. پنجمین نوشته، «نظم در برلین حاکم است»، پس از شکست شورش اتحادیه اسپارتاکوس و اختفای اجباری لوکزامبورگ نوشته شده است. این آخرین کلماتی است که به قلم او در اختیار داریم؛ او و لیبکنشت را اعضای سپاهیان آزاد، از نخستین سازمان‌های فاشیستی، یک روز بعد از نگارش این مقاله در ۱۵ ژانویه دستگیر کردند و همان روز هر دو را بی‌رحمانه به قتل رساندند. جسد از ریخت‌افتاده لوکزامبورگ را تنها چند ماه بعد کشف کردند.
رزا در سراسر زندگی‌اش نامه‌نگاری فعال و پرشور بود. در این نامه‌ها پرسش‌های مهم تاریخی که کانون توجه نوشته‌ها و سخنرانی‌های عمومی‌اش بوده به چشم می‌خورد. اما همچنین جنبه دیگری از وجودش را آشکار می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه رویدادهای عمومی بر او به‌عنوان یک انسان اثر می‌گذاشته و در مناسبات شخصی‌اش ترکیب خاصی از شور و شوق و اصول را وارد می‌کرده است. عنوان پاره پنجم «همچون غرش تندر» گلچینی از مکاتبات رزا لوکزامبورگ از درون زندان خطاب به همسرش لئو یوگیشس، کلارا زتکین و… است. در فرازی یکی از این نامه‌ها خطاب به امانوئل و ماتیلده وورم از فعالان سوسیال‌دموکراسی آلمان به تاریخ مه ۱۹۱۷ می‌خوانیم: «جسم و روان توده‌ها چون دریایی ابدی، همیشه امکانات نهفته‌ای را دربر دارد؛ آرامشی مرگ‌بار تا توفانی غران، پایین‌ترین حد بزدلی و شورانگیزترین قهرمانی. توده‌ها همیشه همان هستند که بنا به اوضاع و احوال زمانه باید باشند و توده‌ها همیشه در حال تبدیل‌شدن به چیزی هستند کاملا متفاوت از آنچه به نظر می‌رسند. نومیدی توده‌ها همیشه برای رهبری سیاسی گواهی است شرم‌آور. رهبری بزرگ هرگز تاکتیک‌های خود را با حالت روحی لحظه‌ای توده‌ها تنظیم نمی‌کند بلکه به قوانین آهنین تکامل اقتدا می‌کند؛ او به رغم تمامی «نومیدی‌ها» پای تاکتیک‌های خود می‌ماند و در مورد بقیه مسائل به آرامی اجازه می‌دهد تا تاریخ کار خود را به پختگی برساند».




تاریخ و تاریخ‌نگاری کار و طبقه‌ی کارگر در ایران 

تورج اتابکی، ترجمه‌ی: فروزان افشار

• تاریخ‌نگاری کار و طبقه‌ی کارگر در ایران با تاریخ جنبش سوسیالیستی عجین بوده است. از این گذشته، تاریخ‌نگاری کار در ایران، با گرایش ذات‌باورانه و غایت‌مند به بازنگری گذشته، مدت‌های مدیدی از کاوش مسیرهای جدید بازماند، مسیرهایی که در آنها کارگران صرفاً گروهی از مردان شهری، غیرمهاجر، متشکل، مستقر در کارخانه، آزاد، مزدبگیر، و مسلمان نبودند. ردیابی هویت‌های چندگانه‌ی طبقه‌ی کارگر، بدون تردید، مورخ کار و طبقه‌ی کارگر ایران را با چالش‌های تازه‌ای روبه‌رو ساخته است. …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۲۴ تير ۱٣۹۷ –  ۱۵ ژوئيه ۲۰۱٨

 

دیباچه
نزد مورخان و دانشمندان علوم اجتماعی علاقه‌مند به مطالعه‌ی ظهور و گسترش سرمایه‌داری در ایران، شکل‌گیری امپراتوری صفویه (1722-1501/ 1135-907 ق.) نقطه‌ی عطف به‌شمار می‌آید. صفویان بخش عمده‌ی نجد ایران را زیر پرچم حکومت متمرکز واحدی درآوردند و ساختار اساساً قبایلی و کوچ‌نشینانه را به جامعه‌ای بیش‌تر یکجانشین و شهریّت‌یافته تبدیل کردند.*** وانگهی، حاکمان صفوی با اعلام اسلام شیعی به‌عنوان مذهب رسمی، نه فقط به هویت جمعی اتباع امپراتوری در مقابل خلافت سنی‌مذهب همسایه در امپراتوری عثمانی شکل دادند بلکه جمعیت متجانس‌تر و یکدست‌تری را نیز تدارک دیدند که آسان‌تر به حاکمیت حکومت استبدادی و پدرسالار صفوی تن می‌داد. دوره‌ی نسبتاً طولانی ثبات سیاسی، پایداری اجتماعی و اقتصادی را در امپراتوری صفوی به دنبال آورد. افزون بر این، فرایند یکجانشین کردن عشایر، در کنار ثبات سیاسی باعث شد دودمان صفوی بیش‌تر درآمدش را از کشاورزی و تجارت حاصل کند.

آن‌چه به ایران عصر صفوی در عصر تعامل جهانی (1750-1450) جایگاهی پراهمیت می‌بخشید، اگر نگوییم ادغام بازار ملی بالنده‌اش در بازار گسترش‌یابنده‌ی جهانی تحت حاکمیت پادشاهی‌های اروپایی بود، دست‌کم پیوند میان آن دو بازار بود. در این‌جا تاجران دریانورد، خاصه کمپانی‌های هند شرقی بریتانیا و هلند، نقش کارگزاران تجاری را ایفا می‌کردند و تهمیدات لازم برای کشاندن ایران به نظم درحال‌ظهور سرمایه‌داری تجاری را فراهم می‌آوردند. بنا بر گزارش شاهدی عینی، «هلندی‌ها و انگلیسی‌ها با پول نقد و کالاهایی که یا از اروپا آورده‌اند یا از هندوستان، به ایران می‌آیند و کالاهایشان را در این‌جا با سود عالی می‌فروشند» و در بازگشت «تمثال قدیسان ایرانی که با زر و سیم حاشیه‌دوزی شده، ابریشم، کتان، و پرده‌های نگارین ایرانی ]و غیره[ را با خود می‌برند».1

در این دوره کالاهای ساخت ایران که به بازار جهانی راه می‌یافتند عبارت بودند از انواع ابریشم، پارچه‌های زبر کتانی، فرش، میناکاری‌های طلایی و نقره‌ای، جنگ‌افزار [شمشیر، خنجر، و مانند این‌ها] و اشیای فلزی، چرم، و بلور. این کالاها در کارگاه‌های شهرهایی همچون اصفهان، شیراز، یزد، همدان، قزوین، و رشت تولید می‌شدند که برخی از آن‌ها بالغ بر یک‌صد کارگر را با تقسیم‌ کاری مشخص در استخدام داشتند.‌2

افول امپراتوری صفوی در اوایل سده‌ی هجدهم، در آستانه‌ی عصر جدید انقلاب صنعتی (1900-1750) که در نتیجه‌ی صنعتی‌‌شدن و ادغام جهانی از راه می‌رسید، راه را برای رجعت سیاست‌ قبیله‌ای هموار کرد و در توسعه‌ی سرمایه‌داری در ایران اخلال پیش آورد. فروپاشی سیاسی و انحطاط اقتصادی کم‌وبیش یک سده ادامه پیدا کرد. در آستانه‌ی سده‌ی نوزدهم با تأسیس امپراتوری قاجار (1925-1796 / 1304-1161 خ.) ایران به مرزبندی سیاسی عصر صفوی بازگشت. با وجود این، مرزهای امپراتوری تازه‌تأسیس قاجار، در عصری که قدرت‌های استعماری درحال‌ظهور همواره مشغول گسترش دامنه‌ی نفوذ سرزمینی‌شان بودند، دیر نپایید.

عهدنامه‌های 1813 و 1828 [گلستان و ترکمن‌چای، 1228 و 1243 ق.]، که پیامد دو رویارویی نظامی طولانی با امپراتوری تزاری بود، نه‌فقط واگذاری کامل خاک ایران در قفقاز را سبب شدند بلکه دگرگونی سیاسی و اجتماعی ـ ‌اقتصادی تدریجی اما مهمی را نیز رقم زدند. امتیازدهی‌های سیاسی، توافق‌نامه‌های تجاری، و رخنه‌ی اقتصادی که پیامدهای مستقیم شکست‌های نظامی بودند به وابستگی بیش‌تر اقتصاد کشور به بازار بین‌المللی و نوسانات آن انجامید. سقوط ارزش داخلی و خارجی پول ایران، از رونق افتادن محصولات کشاورزی غیر قابل ‌صادرات و پیشه‌های سنتی و صنایع محلی، افزایش سطح تجارت خارجی کشور، تجاری‌سازی کشاورزی، و افزایش تولید محصولاتی که برای فروش در بازار تولید می‌شدند، جملگی از پیامدهای مستقیم پیوند اقتصاد ایران با بازار جهانی بودند.3 از تبعات این پیوند عبارت بود از جابه‌جایی طبقاتی و جمعیتی که افزایش تدریجی جمعیت کشور از پنج یا شش میلیون نفر در 1800 به حدود ده‌میلیون نفر در 1914، بر شدت آن افزود.4 چنین تحولاتی نوعی الگوی مصرف جدید پدید آورد و متعاقباً هنجارهای اجتماعی، قشربندی اجتماعی، و ساختار قدرت سنتی را دستخوش تغییر کرد. در 1869 با حفر کانال سوئز که موجب دسترسی سهل‌تر کشتی‌های اروپایی به اقیانوس هند شد انحطاط اقتصادی ایران عمق بیش‌تری پیدا کرد. در عین حال، اهمیت راه تبریز- طرابوزان رو به کاهش گذاشت. مسدودشدن این راه که در طول سده‌ها مهم‌ترین مسیری بود که اروپا را به شبه‌قاره‌ی هند پیوند می‌زد، بار دیگری بود بر دوش اقتصاد ایران که به‌خودی‌خود نیز انحطاط اقتصادی فرساینده‌ای را از سر می‌گذراند.

ایران با وضعیتی نیمه‌استعماری به سده‌ی بیستم پا نهاد. بریتانیا و روسیه‌ی تزاری دو قدرت بزرگ بودند که ایران را حیاط‌خلوت منافع سیاسی و اقتصادی خود می‌انگاشتند. واکنش به این وضعیت نیمه‌استعماری، سده‌ی بیستم را به قرنی انقلاب‌خیز برای ایران بدل ساخت. نخستین انقلاب، یعنی انقلاب مشروطه (1909-1905 / 1288-1284 خ.)، تحولات ژرفی در شرایط اجتماعی ـ ‌اقتصادی و اجتماعی‌ ـ فرهنگی رقم زد، تحولاتی معطوف به تدارک نظم سیاسی جدید برای کشور، الغای نظام سلطنت مطلقه، استقرار نظم و قانون، پاسخگویی در اعمال قدرت سیاسی و اقتصادی، و برابرانگاری همه‌ی شهروندان (در این برهه فقط مردان) در پیشگاه قانون. نوسازی جامعه از طریق صنعتی‌سازی اقتصاد کشور یکی از هدف‌های دیگر انقلاب مشروطه بود. ولی انقلاب مشروطه خیلی زود با موانع جدی روبه‌رو شد؛ نخست به علت فقدان حکومت مرکزی مقتدر، سپس بر اثر سیاست‌های قهرآمیز روسیه‌ی تزاری، و بعدتر نیز به خاطر درگرفتن جنگ جهانی اول. اکتشاف نفت در جنوب ایران در 1908 [1287 خ.] با انقلاب مشروطه مصادف شد و اهمیت ژئواستراتژیک کشور را ارتقا بخشید. هنگامی ‌که آغاز جنگ جهانی اول نقطه‌ی پایانی بر «صلح صدساله»‌ی اروپا (به تعبیر پولانی5) گذاشت، انتقال جهانی از زغال‌سنگ به نفت در حوزه‌های فنّاوری، نظامی،‌ و صنعت، تبعات عظیمی برای اهمیت استراتژیک ایران و خلیج فارس به‌عنوان بزرگ‌ترین دارنده‌ی ذخایر نفت جهان دربرداشت. نفت کالای استراتژیک تأثیرگذاری بود که به‌گونه‌ای اجتماعی تولید می‌شد، و سرمایه‌داری نفتی در جهان جای سرمایه‌داری مالی سده‌ی نوزدهم را گرفت که این در سراسر سده‌ی بیستم نیز به نوعی استمرار داشت.

موقعیت محوری نفت ایران در جنگ جهانی اول به تقدیر این کشور در سراسر سده‌ی بیستم شکل داد. دو کودتا در 1921 [1299 خ.] و 1953 [1332] و دومین انقلاب در 1979 [1357] جملگی به گونه‌ای به نفت ارتباط داشتند. با این‌همه، اگرچه صنعت نفت در سراسر سده‌ی بیستم همچنان صنعتی اصلی و نماد صنعتی‌ شدن و شهری ‌شدن برای ایران بود، اما سده‌ی بیستم برای ایران چیزی بیش از نفت بود. اگر جنگ جهانی اول ایران را به میدان جنگ قدرت‌های بزرگ تبدیل کرد و در فرایند توسعه‌ی اقتصادی و مشروطیت انقطاع پدید آورد، در جهانی که از ویرانه‌های جنگ جهانی اول سر برآورد ایران مانند همسایه‌هایش، روسیه‌ی تزاری و ترکیه‌ی عثمانی، به‌گونه‌ای نو ظاهر شد. کودتای 1921 صحنه را برای برآمدن سلسله‌ی پهلوی (1979-1925) مهیا کرد و مجموعه‌ی گسترده‌ای از سیاست‌های نوسازی آمرانه‌ی اقتصادی و سیاسی در ایران به اجرا درآمد. دولت مدرن پهلوی بسیاری از مطالبه‌های مشروطه‌خواهان، به استثنای اجتناب از خودکامگی، را برآورد.

در میان مورخان اقتصادیِ ایران معاصر بر سر تلقی آغاز جنگ جهانی اول به عنوان نقطه‌ی پایان گسترش اولیه‌ی سرمایه‌داری در ایران اجماع وجود دارد،6 اجماعی که دوره‌ی پنجاه‌وچهارساله‌ی حکومت پهلوی را که از پی آن آمد به دو دوره‌ی تکوین‌یابی سرمایه‌داری صنعتی (1963-1925 / 1342-1304) و دوره‌ی گسترش مناسبات سرمایه‌دارانه (1978-1963 / 1357-1342) بخش می‌کند.7

تاریخ و تاریخ‌نگاری کار و طبقه‌ی کارگر

بیست سال پس از انتشار کتاب تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان، تاریخ‌نگاری ایران سرانجام به‌یمن تلاش یرواند آبراهامیان با اثر نوآورانه‌ی ای. پی. تامپسون آشنا شد.8 این آشنایی آغازین با تامپسون، در 1982، در نتیجه‌ی انتشار کتاب ایران بین دو انقلاب، تحلیل طبقاتی تاریخ ایران سده‌ی بیستم و دو انقلاب 1905-1909 و 1977-1979 / 1356-1357 حاصل آمد.9 در 1982 که کتاب آبراهامیان منتشر شد، بهت و حیرت از نتیجه‌ی انقلاب [ایران] به کنشگران مارکسیست ایرانی منحصر نبود. دانشگاهیان مارکسیست نیز، در تلاش برای تشخیص پایگاه اجتماعی انقلاب 1977-1979 که روحانیان سیاسی را به قدرت رساند، روایت‌ ذات‌باورانه (essentialist) و غایت‌مندی (teleological) را، که نسخه‌های خام‌تر ماتریالیسم تاریخی عرضه می‌کردند، مورد تردید قرار دادند. آبراهامیان، متأثر از رهیافت نومارکسیستی تامپسون، افق تازه‌ای گشود که بر اساس آن طبقه می‌بایست در بافتار وسیع‌تر فرهنگ هژمونیک و در ستیز اجتماعی با سایر طبقات فهم می‌شد.

کتاب تامپسون نه‌فقط تاریخ‌نگاری اجتماعی و کارگری در شمال جهانی را دگرگون کرد، بلکه در جنوب جهانی نیز تاریخ‌نگاری کارگری جدیدی را پدید آورد که به‌ گونه‌ای انکارناپذیر از گونه‌ی قدیمی‌اش متمایز بود. بنا بر توصیفی که مارسل فان‌در‌لیندن از مسئله ارائه می‌دهد، اگر تاریخ‌نگاری قدیمی کارگری «ساختاری و متمرکز بر شرح تحولات سازمانی، مناقشات سیاسی، رهبران، و اعتصاب‌ها» بود تاریخ‌نگاری جدید کارگری «می‌کوشد مبارزات کارگران را در متن بنگرد» آن‌هم از رهگذر بازیابی «نه فقط فرایندهای کار و فرهنگ روزمره بلکه جنسیت، قومیت، نژاد، و سن ]…[ به‌همراه ساختارهای خانگی، جنسیتی، و سیاست‌های غیررسمی».10

در بازنگری تاریخ و تاریخ‌نگاری کار و طبقه‌ی کارگر ایرانی، دو جریان تاریخ‌نگاری را می‌شناسیم که تاریخ‌نگاری‌های کارگری قدیمی و جدید را نمایندگی می‌کنند. اگرچه در هر یک از این دو جریان رد پاهای جریان دیگر به چشم می‌خورد، حضور یا غیاب تأثیر تامپسون است که عمیقاً یکی را از دیگری متمایز می‌کند.11

از جریان نخست آغاز کنیم. پیش‌زمینه‌ی مطالعات کارگری در ایران به‌طور کلی به سده‌ی نوزدهم و عمدتاً به کارگران صنعتی بازمی‌گردد. پژوهش‌ها در خصوص تاریخ نیروی کار کشاورزی انگشت‌شمار است. یکی از پیشگامان این عرصه ان لمبتن است که دو کتاب تأثیرگذار درباره‌ی مالکیت ارضی منتشر کرد: مالک و زارع در ایران (1953، ویراست مبسوط، 1991) و اصلاحات ارضی در ایران 1962-1966 (1969).12 اما این موضوع در سال‌های بعد عمدتاً مغفول ماند، به‌استثنای پژوهش فرهاد کاظمی و یرواند آبراهامیان که دهقانان غیرانقلابی در ایران معاصر را مورد بررسی قرار دادند.13 بعدتر، فرهاد کاظمی مطالعه‌ای تطبیقی را درباره‌ی دهقانان انقلابی در ایران، عراق، و ترکیه در کتابی مشترک که به موضوع دهقانان و سیاست‌ در خاورمیانه اختصاص داشت، منتشر کرد.14 در همان کتاب، احمد اشرف مقاله‌ای راجع به مناسبات ارضی در دوره‌ی پیش و پس از انقلاب به رشته‌ی تحریر درآورد که زمینه‌ای برای درک بهتر ترکیب طبقاتی انقلاب 1977-1979 ایران فراهم می‌کرد.15

شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر صنعتی ایران به نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم بازمی‌گردد و طرفه آن‌که خاستگاه‌هایش در جایی خارج از مرزهای سیاسی ایران قرار داشت. مهاجرت زحمتکشان ایرانی در جست‌وجوی کار در میانه‌ی سده‌ی نوزدهم آغاز شد. روسیه‌ی تزاری، هند و امپراتوری عثمانی، و آفریقای شمالی و غربی مطلوب‌ترین مقصدهای مهاجرت به‌حساب می‌آمدند. از میان این مقصدها روسیه‌ی تزاری با اقتصادی شکوفا در اواخر سده‌ی نوزدهم16 بسیاری از زحمتکشان ایرانی را عمدتاً از نواحی مرکزی و شمالی ایران به خود جذب می‌کرد. تا زمان انقلاب 1917 روسیه، صدها‌هزار کارگر مهاجر ایرانی در آن‌جا حضور داشتند که عمدتاً در صنایع معدنی و نفتی باکو مشغول به کار بودند و در مناطق جنوبی امپراتوری، قفقاز و آسیای مرکزی جاده و خط آهن می‌ساختند.

مورخان شوروی در پژوهش درباره‌ی این کارگران مهاجر پیشگام بودند. بلووا و استریگونُف با بهره‌گیری از آرشیو غنی حکومت تزاری در قفقاز گزارش تقویمی مفصلی از کارگران مهاجر ایرانی در قفقاز فراهم آوردند.17 حسن حکیمیان به تأسی از این مورخان شوروی بود که مهاجرت نیروی کار ایرانی به جنوب روسیه را در چارچوب اقتصاد سیاسی ایران اواخر سده‌ی نوزدهم و اوائل سده‌ی بیستم بررسی کرد.18

در آغاز سده‌ی بیستم، و در درون مرزهای سیاسی ایران، صنعتی‌شدن به‌آهستگی اما با قاطعیت پیش می‌رفت و مجموعه‌ی نوظهور کارگران صنعتی را در کشور ایجاد می‌کرد. «توسعه‌ی بطئی صنعت بزرگ‌مقیاس، در شرایط عدم ادغام در اقتصاد جهانی و سطح عموماً پایین تعرفه‌های گمرکی (حدود 4-5 درصد) بر اجناس وارداتی، و صد البته سلسله‌ای از تحولات سیاسی، اتفاق افتاد».19 عبدالله‌یف با پیروی از مسیر مورخان کارگری متقدم شوروی، در سال 1963 کتابی در خصوص صنعتی ‌شدن و ظهور طبقه‌ی کارگر ایران در اواخر سده‌ی نوزدهم و اوایل سده‌ی بیستم منتشر کرد.20 اگرچه چارچوب‌های تحلیلی عبدالله‌یف ملهم از ذات‌باوری شوروی، و بیش از هر چیز دیگر، در درک شوروی ـ استالینیستی از ماتریالیسم تاریخی جلوه‌گر بود، با این حال، نباید سهم مهم او را در فهم بهتر شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر در ایران دست‌کم گرفت، خاصه زمانی که با واقعیت‌ها و آمار و ارقام سروکار داریم. اثر وی همچنان مرجعی اصلی برای مورخان کارگری به‌شمار می‌آید.

ویلم فلور مورخ دیگری است که اندازه، ترکیب، و شرایط کاری طبقه‌ی کارگر ایران را در طول واپسین دو دهه‌ی سده‌ی نوزدهم بررسی کرده است.21 اگر ارجاعات اصلی عبدالله‌یف برگرفته از آمارها و گزارش‌های روسیه‌ی تزاری است، در کار فلور این گزارش‌ها و روایت‌های مسافران اروپایی و همچنین منابع دیپلماتیک عمدتاً بریتانیایی هستند که تاریخ‌نگاری‌اش را شکل می‌دهند. وجه مشترک در کار هر دو عبارت است از غیاب منابع فارسی، عمدتاً اسنادی برآمده از آرشیوهای مرکزی و محلی، یا از آن‌هم مهم‌تر، عریضه‌هایی که کارگران به شاه، مقامات محلی، و موسسات ارسال می‌کردند. علاوه بر این، اگر در روایت عبدالله‌یف از بود و باش کارگری، شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر، و ساخت آگاهی‌اش را گسترش سرمایه‌داری و فرایند تضاد طبقاتی و مبارزه‌ی طبقاتی شکل می‌دهد، فلور اصولاً نیروی کار ایرانی در این دوره را نه یک طبقه، بلکه صرفاً دسته‌ای از مردم تحت ‌حکومت یا رعایا قلمداد می‌کند: «کارگران درباره‌ی سرنوشت‌ خویش، سمت‌‌وسوی مسیری که در آن گام می‌نهادند، و همین‌طور شتابی که باید به گام‌هایشان می‌دادند، فاقد هرگونه حق نظارت و تصمیم‌گیری بودند.»22

جنبش جهانی و منطقه‌ای پای‌بند به پیشرفت اجتماعی، تجدد، و نهایتاً مشروطیت که از میانه‌ی سده‌ی نوزدهم پا گرفته بود، در سلسله‌ای از انقلاب‌ها در روسیه‌ی تزاری (1906)، ایران (1909-1905) و ترکیه‌ی عثمانی (1908) به اوج رسید. در جنبش مشروطیتی که در همه‌ی این کشورها جاری بود، هسته‌ای از کنشگران سیاسی رادیکال وجود داشت که خوانش آنان از مشروطیت، فراتر از توانمندسازی استقلال فردی، عاملیت انسانی، و مقیدسازی اقتدار دولت در زمینه‌ی کاربست قانون بود. آنها خواهان نظام حقوقی منسجم بودند.23 سوسیالیست‌هایی ایرانی که با نام اجتماعیون ـ عامیون شناخته می‌شدند، با خط ‌مشی صراحتاً سوسیال دموکراتیک، و ارتباطاتی با بین‌الملل دوم احزاب سوسیالیستی و کارگری (1916-1889) حزب خود را به نام حزب سوسیال دموکراتیک (اجتماعیون ـ عامیون) پیش از انقلاب مشروطه بنیاد گذاشتند. از پی انقلاب، آن‌ها حزب دموکرات ایران را تأسیس کردند و فعالیت‌هایشان را در مجلس [شورای ملی] پی گرفتند.24 آغاز جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه باعث رادیکالیزه‌ شدن این سوسیال دموکرات‌ها شد و عاقبت در ژوئن 1920 گروهی از اینان حزب کمونیست ایران را بنیاد نهادند.25

با تولد حزب کمونیست ایران، حزبی همبسته با بین‌الملل سوم (کمینترن)، به‌تدریج مکتب جدیدی حول مطالعات کار و تاریخ‌نگاری کارگری در ایران پا گرفت. تحت تأثیر مارکسیسم ـ لنینیسم و با بازنگری تاریخ ایران اواخر سده‌ی نوزدهم و اوایل سده‌ی بیستم، بر عاملیت طبقه‌ی کارگر از دریچه‌ی طبقه و تضاد طبقاتی در تاریخ ایران معاصر تأکید شد. سلطان‌زاده، یکی از بنیاد‌گذاران حزب کمونیست ایران و عضو فعال نخستین سال‌های کمینترن، در این تاریخ‌نگاری سهمی چشمگیر داشت.26 وی در نخستین کتاب تحقیقی‌اش با عنوان ایران معاصر، منتشرشده به سال 1922، که بر پایه‌ی کار میدانی‌ استوار بود، تحلیلی از اقتصاد ارضی ایران و همچنین گسترش سرمایه‌داری در این کشور به‌دست داد. در کنار این تحلیل، او درباره‌ی جایگاه اجتماعی کارگران کشاورزی و کارگران شهری در اقتصاد کشور از اواخر سده‌ی نوزدهم بحث کرد.27 سلطان‌زاده در کتابی دیگر، منتشرشده به سال 1924، بار دیگر گسترش طبقه‌ی کارگر ایران را مورد مطالعه قرار داد و آن را به تحولات سیاسی در ایران، که از پی جنگ جهانی اول و قدرت‌گیری رضاخان شکل گرفته بود، پیوند زد. سلطان‌زاده رضاخان را به‌عنوان نماینده‌ی بورژوازی ملی می‌ستود، و این با موضعی که کمینترن و شوروی در آن زمان نسبت به ایران و ترکیه‌ی رضاخان و آتاتُرک داشتند، همخوانی داشت.28

پیش از آن‌که این پژوهش را درباره‌ی تاریخ و تاریخ‌نگاری‌های کار در ایران سده‌ی بیستم پیش از جنگ جهانی اول و در دوره‌ی بین دو جنگ ادامه دهیم، شاید جالب باشد که به نخستین رمان کارگری که در ایران منتشر شده نیز اشاره کنیم. روز سیاه کارگر، نوشته‌ شده در فاصله‌ی سال‌های 1923-1925 به قلم احمدعلی خداداده، روایتی است از کارگر کشاورزی فقیری که در گریز از شرایط زیستی و کاری تحمل‌ناپذیر روستا به دنبال کار روانه‌ی شهر می‌شود. این روایت که قالب سفرنامه‌ی ادبی، ژانری متداول در ادبیات فارسی در آن زمان، به خود می‌گیرد، زیست روزمره‌ی رنجبران را موشکافانه وصف می‌کند که، به ادعای نویسنده، از کارگران، و حتی کارگر رنجبر، متمایز است. این گروه آخری، یعنی کارگر رنجبر را نویسنده در شمار بردگان می‌خواند. 29

تاریخ‌های کار و طبقه‌ی کارگر در دوران بین دو جنگ جهانی را دیگرانی، مارکسیست و غیرمارکسیست، گردآوری کرده‌اند. جان‌مایه‌ی تمامی این تاریخ‌ها، بدون استثنا، نیروی کار سازمان‌یافته و روایت‌های جنبش متشکل کارگری است. تاریخچه‌ی نهضت کارگری در ایران به قلم شکرالله مانی نمونه‌ی برجسته‌ای است از این‌دست روایت‌ها. این اثر حتی امروز نیز گزارش دست ‌اول مهمی از جنبش سندیکایی در ایران به‌حساب می‌آید.30

در دهه‌های 1960 و 1970 میلادی مورخان حزب توده در تبعید31 با ارجاع به نوشته‌هایی نظیر روایت شکرالله مانی و سایر گزارش‌های برگرفته از حزب کمونیست ایران و آرشیو کمینترن، پژوهش‌هایی در زمینه‌ی تاریخ جنبش‌های کمونیستی و طبقه‌ی کارگر در ایران انجام دادند. وجه تمایز این مطالعات، فهم مورخان حزب توده درباره‌ی تاریخ کار است. نزد این مورخان، تاریخ کار عبارت است از تاریخ نیروی کار سازمان‌یافته‌ی مستقر در کارخانه که با جنبش کمونیستی در ارتباط است. اردشیر آوانسیان، از اعضای اصلی حزب کمونیست و سپس حزب توده، در متن زیر به این ارتباط اشاره می‌کند:

از تاریخ تأسیس حزب کمونیست ایران اتحادیه‌های کارگری* به دست کمونیست‌ها به‌‌وجود آمده و رهبری می‌شدند. از این‌رو اتحادیه‌های کارگری ایران روح و سنت انقلابی داشته‌اند. سندیکاهای کارگری ایران، در عمل، عاری از شیوه‌ها و سنن تردیونیونیسم [اتحادیه‌گرایی] مرسوم در اروپای باختری بوده‌اند. به دیگر سخن، به‌طورکلی حزب کمونیست از نهضت اتحادیه‌ای به‌وجود نیامده، بلکه حزب است که پایه‌ی اتحادیه‌ها را گذاشته است.33

در نقدی بر این ادعا، صاحب این قلم رابطه‌ی میان سندیکا و حزب در تاریخ کار ایران را، آن‌گونه که آوانسیان روایت می‌کند، مورد تردید قرار دادم و آوردم که چگونه از نخستین روزهای شکل‌گیری کمینترن و در تاریخ‌نگاری کارگری استالینیستی، حزب و سندیکا را یکی می‌گرفته‌اند. همان‌جا نیز آوردم که در آن مکتب تاریخ‌نگاری، فراموشی گزینشی سبب شده تا حضور و حیات سندیکاهای مستقل کارگری که با احزاب سیاسی در پیوند نبودند نادیده انگاشته شوند.34 جلیل محمودی و ناصر سعیدی نیز در کار مشترک‌‌شان درباره‌ی جنبش کارگری پیش از جنگ جهانی دوم با من هم‌عقیده‌اند.35

تاریخ‌نگاری کار در ایران برای دهه‌ها ملک طلق مورخان کمونیست تلقی می‌شد. با این حال، با انتشار کتاب اتحادیه‌های کارگری و خودکامگی در ایران، اثر حبیب لاجوردی، به 1985، تاریخ‌نگاری کار و طبقه‌ی کارگر در ایران با کار پژوهشگر غیرمارکسیست جدیدی غنا یافت.36 اگرچه جانمایه‌ی کتاب لاجوردی سال‌های 1941 تا 1953 را دربر می‌گیرد، نویسنده در مقدمه و موخره‌ی کتاب، دامنه‌ی کارش را، با مسامحه، تا انقلاب مشروطه و انتهای عصر پهلوی بسط می‌دهد. لاجوردی در ردیابی کارگران، تحلیلش را به نیروی کار متشکل، عمدتاً در دوره‌ی بروز شکل‌های چشم‌گیرتر و تقابل‌گرانه‌تر کنش‌، متمرکز و محدود می‌کند. دشوار بتوان در مطالعه‌ی لاجوردی گزارشی از نیروی کار غیرمتشکل یا سایر شکل‌های اعتراض‌های کارگری، همچون عریضه‌ فرستادن، یا شکل‌های دیگری از اعتراض‌های صلح‌آمیز یافت. با وجود این، نمی‌توان دو دستاورد شایان ‌ذکر کار لاجوردی را دست‌کم گرفت. نخست آن‌که رهیافتی متمایز اتخاذ می‌کند و جنبش کارگری را تابع و دنباله‌رو امر سیاسی نمی‌انگارد؛ در عوض، عاملیت نسبتاً مستقلی را به جنبش کارگری نسبت می‌دهد. و دوم آن‌که از منابع درخور اعتنا و متنوعی بهره می‌گیرد؛ فارسی و غیرفارسی، عمدتاً گزارش‌های دیپلماتیک آرشیوهای ایالات متحد و بریتانیا. البته در کار او از منابع اصلی موجود در آرشیوهای شوروی درباره‌ی ایران خبری نیست.

درباره‌ی تاریخ کار ایران پیش از جنگ جهانی دوم، دو اثر دیگر در دهه‌ی 1980 منتشر شد: کتاب فرهنگ قاسمی با عنوان سندیکالیسم در ایران 1284-371320 و سندیکاهای کارگری، قانون و شرایط در ایران (1941-1900) 38 به قلم ویلم فلور. هر دوی این آثار رهیافت غیرمارکسی یا غیرمارکسیستی داشتند. همان‌گونه که از عناوین این دو مطالعه برمی‌آید، نیروی کار متشکل و فعالیت‌هایشان هسته‌ی اصلی تحلیل‌های نویسندگان را شکل می‌دهد. با این حال، آن‌چه تحلیل قاسمی را از تحلیل فلور متمایز می‌سازد، رهیافت قاسمی به مفهوم عاملیت کارگری در جنبش کارگری است. اگرچه وی وابستگی سیاسی جنبش کارگری را عمدتاً در رابطه با گروه‌ها و احزاب سیاسی سوسیال‌دموکراتیک و سوسیالیستی و کمونیستی برجسته می‌سازد، اما در تحلیلش از پیش‌زمینه‌ی کنشگران کارگری، نمونه‌هایی به‌دست می‌دهد از آن‌چه شاید بتوان آن‌ را نوعی ابتکار عمل نسبتاً مستقل در این جنبش خواند. از سوی دیگر، به زعم فلور، در تاریخ‌نگاری کارگری، عاملیت مستقل کارگران جای تردید دارد، چرا که «اتحادیه‌های کارگری را مردانی به راه انداختند و استمرار بخشیدند که پیش‌زمینه‌ی مادی و فرهنگی‌شان آنها را به اعضای طبقه‌ی متوسط نزدیک می‌کرد»، و:

کارگران به‌طور معمول از زمان و توان لازم و همین‌طور درک و توانایی سازمان‌دهی کنشگران کارگری ــ چه رسد به به‌راه‌انداختن جنبشی کارگری ــ بی‌بهره بودند. این اعضای روشنفکر، که در عین‌حال مارکسیست هم بودند، مشکل کارگران را جزء لاینفک نظام اجتماعی ـ ‌اقتصادی و سیاسی‌ای می‌انگاشتند که امپریالیسم و سرمایه‌داری نیروهای محرکه‌اش به‌شمار می‌آمدند.39

بداعت کار فلور را نباید دست‌کم گرفت. نیز، او از گستره‌ی وسیعی از منابع دست اول و دوم که عمدتاً به زبان‌های اروپایی است بهره می‌گیرد تا شرایط زیستی و کاری کارگران همچون هزینه‌ی زندگی، دستمزد، بهداشت و تغذیه، ساعات کار، و ایمنی را به تصویر بکشد. افزون بر این، فلور شرحی تفصیلی از قوانین و مقررات کارگری در ایران در طول چهار دهه‌ی آغازین سده‌ی بیستم به‌دست می‌دهد.

زیر سایه‌ی ای. پی. تامپسون

چنان‌که پیش‌تر به آن اشاره رفت، به‌همت یرواند آبراهامیان بود که تاریخ‌نگاری اجتماعی و کارگری ایران با ای. پی. تامپسون و کتابش، تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان، آشنا شد. آبراهامیان گرچه فقط یک پژوهش آشکارا کارگری منتشر کرده،40 موضوع تاریخ نیروی کار ایران معاصر به‌وضوح در سراسر نوشته‌هایش حضور دارد. نخستین و برجسته‌ترین اثر آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، تاریخ اجتماعی ایران سده‌ی بیستم است به سیاقی محققانه، مستند، و تحلیلی. این اثر سترگ نسلی از دانشجویان تاریخ اجتماعی ایران را تربیت کرد. این اثر، بخش عظیمی از تاریخ کارگری را، از اوایل سده‌ی بیستم تا انقلاب 1977-1979، دربر می‌گیرد. تحلیل اجتماعی و فرهنگی آبراهامیان از تاریخ طبقه‌ی کارگر، که این را می‌توان درباره‌ی سایر نیروهای اجتماعی که در کتابش مورد تحلیل قرار می‌دهد بیان کرد، تا حد زیادی از مکتب گذشته‌ و حال مورخان مارکسیست بریتانیایی تأثیر پذیرفته است: دانا تور، کریستوفر هیل، اریک هابسباوم، و به‌ویژه ای. پی. تامپسون:

فرض زیربنایی در سراسر این کتاب، رهیافت نومارکسیستی ای. پی. تامپسون خواهد بود مبنی بر آن‌که پدیده‌ی طبقه را باید نه صرفاً بر حسب رابطه‌اش با شیوه‌ی تولید (آن‌گونه که مارکسیست‌های ارتودوکس اغلب استدلال کرده‌اند) بلکه برعکس، در بافتار زمان تاریخی و اصطکاک اجتماعی با سایر طبقات معاصر فهم کرد.41

بسیاری از مورخان اجتماعی و کارگری جوان که روی ایران کار می‌کردند به‌واسطه‌ی یرواند آبراهامیان با تامپسون و اثر برجسته‌اش آشنا شدند، هرچند این اثر به‌تازگی به فارسی ترجمه شده است.42 آبراهامیان در مقاله‌ای که در 2013 به مناسبت پنجاهمین سالگرد انتشار تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان به انتشار رساند، میراث فکری تامپسون را چنین برجسته کرد:

ای. پی. [تامپسون] با اجتناب ‌ورزیدن از روایت کلان، تعمیم‌دهی‌های کلی، و موشکافی‌های انتزاعی، برای مورخانی جذابیت یافت که مایل بودند خودشان را در گذشته غرق کنند و تنها پس از کندوکاو در انبوه داده‌های تجربی به نتیجه‌های کلان‌تر دست یازند.43

من و مارسل فان درلیندن در 2003 شماره‌ای از نشریه‌ی بررسی تاریخ اجتماعی بین‌الملل را به «ایران سده‌ی بیستم: تاریخ از پایین» اختصاص دادیم.44 این شماره شامل سه مقاله درباره‌ی تاریخ سده‌ی بیستم طبقه‌ی کارگر ایران بود. کاوه احسانی در مقاله‌ای به بررسی نقش کارگران، مهاجران، زنان، و کارمندان دون‌پایه در تکوین و شکل‌دهی به شهر آبادان در طول سده‌ی بیستم پرداخت.45 نکته‌ی واجد اهمیت در کار احسانی آن است که او خود را منحصراً به مطالعه‌ی کارگران صنعت نفت در آبادان محدود نمی‌کند و از مقاومت آبادانی‌ها در مبارزه‌شان برای بازتعریف فضای شهرک شرکتی و از‌آنِ ‌خودسازی آن سخن به‌میان می‌آورد. دومین مقاله در شماره‌ی مزبور، پژوهش من بود در خصوص ابعاد فراملی شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر.46 با تکیه بر اسنادی که از آرشیوهای تزاری، شوروی و ایران به‌دست آورده بودم، تاریخ زیست روزمره‌ی زحمت‌کشان و طبقه‌ی کارگر ایرانی را در حاشیه‌های امپراتوری تزاری پیش از انقلاب 1917 روسیه مورد مطالعه قرار دادم، و نیز با تمرکز بر زیست روزمره‌ی نیروی کار مهاجر و ارزیابی فرهنگی و سیاسی گسترده در شهری که به آن مهاجرت می‌کردند، هویت‌های چندگانه‌ی کارگران مهاجر، تعلقات طبقاتی، قومی، زبانی، و سیاسی‌شان را برجسته ساختم، و سرآخر به بررسی چگونگی پیشی‌ گرفتن یک هویت بر هویت دیگر در بطن واقعیت سیاسی مشخصی رسیدم. مقاله‌ی دیگر، پژوهش ویلم فلور درباره‌ی کار، روابط کارگری، و شرایط زندگی کارگران در کوره‌های آجرپزی جنوب تهران بود.47 فلور در این مقاله بر شرایط کاری و زیستی دهشتناک این کارگران (تا حدی شهرنشین و تا حدی نیز یک پا در روستا مانده) انگشت گذاشت که در زمره‌ی فقیرترین‌ها در میان طبقه‌ی زحمتکشان ایرانی به‌شمار می‌آمدند. او همچنین فعالیت‌های صنفی وضعیت کارگری در میان کارگران آجرپزی را از رهگذر مقایسه میان شش اعتصاب در حد فاصل ژوئیه‌ی 1953 و آوریل 1979 مورد بررسی قرار داد.

در پروژه‌ای دیگر، مطالعه‌ای تطبیقی درباره‌ی پذیرش و مقاومت فرودستان ایرانی در برابر تجدد آمرانه‌ی امپراتوری عثمانی، با الهام از کار ای. پی. تامپسون درباره‌ی زمان و انضباط کاری، به بررسی استفاده از ساعت مکانیکی عمومی و باب شدن اندازه‌گیری‌ زمان در میان نیروی کار شهری بعد از سده‌ی شانزدهم پرداختم. در این نوشته به بررسی قدیمی‌ترین موج صنعتی ‌شدن پرداختم که درک جدیدی از زمان، کار گروهی، سازمان و تعاون، و همچنین مقررات کارگری اولیه به‌دست می‌داد. مقرراتی که به ‌شکلی سخت‌گیرانه انضباط کاری جدید را به اجرا می‌گذاشت.48

در 2010، در پژوهشکده‌ی بین‌المللی تاریخ اجتماعی، در ‌پس‌زمینه‌ی تاریخ فراگیر کارگری در جهان49، پروژه‌ای پژوهشی با موضوع تاریخ اجتماعی کار در صنعت نفت ایران، آغاز شد. این پروژه با هدف گسترش بررسی تجربی و کیفی کار و طبقه‌ی کارگر در طول تاریخ یک‌صدساله‌ی صنعت نفت ایران (2008-1908)، و با تکیه بر دستاوردهای نظری و تحلیلی که تاریخ جدید کار در اختیار می‌گذاشتند، بر پنج حوزه‌ی اصلی متمرکز بود: ترکیب نیروی کار (قومیت، جنسیت، سن)؛ فرایند شکل‌گیری نیروی کار (استخدام، مهارت‌ها، آموزش، تحصیلات)؛ مناسبات کاری (دستمزدها و انضباط کاری)؛ مهاجرت کارگری، تحرک و ادغام؛ و شرایط زندگی/کیفیت زیست (مسکن، تغذیه، بهداشت، سلامت، فراغت).

این پروژه تا این‌جا دو رساله‌ی دکتری50 و تعداد زیادی مقاله به ارمغان آورده است؛ با چند کتاب در دست نگارش یا انتشار. در پاییز 2013 نشریه‌ی تاریخ جهانی کار و طبقه‌ی کارگر شماره‌ی ویژه‌ای در زمینه‌ی تاریخ اجتماعی کارگران نفت در ایران منتشر کرد.51 یکی از مقاله‌های آن، مقاله‌ای بود از من درباره‌ی شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر در صنعت نفت.52 در آن مقاله به بررسی شکل‌گیری آغازین کارگران نفت پرداختم که عمدتاً از میان زحمتکشان و رعایای روستاها و ایلات و عشایر استخدام می‌شدند و در معرض انضباط کاری اقتصاد صنعتی پیشرفته‌ای قرار می‌گرفتند. همین گروه‌ها نهایتاً در شکل‌گیری دسته‌های اولیه‌ی طبقه‌ی کارگر در ایران معاصر نقش داشتند. در این پژوهش، بر سر شکل‌گیری آگاهی کارگران، با زَکریا لاکمَن هم‌نظرم که شکل‌گیری طبقه‌ی کارگر به همان اندازه‌ که حاصل جمع‌بست فرایندی مادی است، نتیجه‌ی فرایندی گفتمانی نیز هست.53 به داوری من، با تشکیک در تعریف ابژکتیویستی و ساختارگرایانه‌ی متعارف از کارگر و طبقه‌ی کارگر می‌توان چنین استدلال کرد که پس از فرایند طولانی استخدام و اعمال انضباط کاری نو، زحمتکشان صنعت نفت ایران تصویر تازه‌ای از خود به‌مثابه‌ی گروهی متمایز با نوعی هویت اجتماعی جمعی به‌دست آوردند، تصویری که عبارت است از چشم‌انداز نمادین همبستگی گروهی، تصویری که مردم را از خلال نزاع‌های فرهنگی زیست‌ روزمره‌شان گرد هم می‌آورد و نه‌فقط نوعی آگاهی طبقاتی جمعی، بلکه سایر شکل‌های آگاهی را نیز برمی‌سازد، به‌گونه‌ای که آگاهی طبقاتی همزمان که برآمده از نمایندگی اجتماعی است، برآمده از ‌رسمیت یافتن اجتماعی نیز هست.54

یکی دیگر از نویسندگان این شماره‌ی ویژه‌ی نشریه‌ی تاریخ جهانی کار و طبقه‌ی کارگر، مارال جفرودی است. او مقاله‌ای دارد درباره‌ی «دهه‌ی طولانی شصت»، یعنی زمانی که حکومت ایران در ضمن اصلاحات اقتصادی و اجتماعی آمرانه، موانع صعبی نیز بر سر راه سندیکا‌گرایی مستقل ایجاد کرد. در این مقاله، جفرودی روایت مسلط در تاریخ‌نگاری ایرانی را، مبنی بر این‌که در این دوره سرکوب دولتی یا کاستی‌های فرهنگی درون طبقه‌ی کارگر مانع از کنش جمعی رادیکال از سوی کارگران شد، به چالش می‌کشد. او معتقد است که، برعکس، این شرایط عینی و ذهنی طبقه‌ی کارگر بود که کارگران را به شکل‌هایی از کنش جمعی کشاند که واکنش خصمانه‌ی دولت را برنمی‌انگیخت و مزایایی را که در نتیجه‌ی اصلاحات اجتماعی کسب کرده بودند به خطر نمی‌انداخت. وانگهی، او بر این باور است که در مجموع، ذخایر کنش جمعی کارگران باید به‌ شیوه‌ی کیفی و با تکیه بر بافتار تحلیل شود، نه این‌که با ‌گونه‌ای ایده‌آل از رادیکال مورد مقایسه قرار گیرد.55

مقاله‌ی پیمان جعفری درباره‌ی کارگران نفت در دهه‌ی 1970، دهه‌ی منتهی به انقلاب 1977-1979، نیز در این مجموعه به چاپ رسیده است. جعفری در زمینه‌ی تاریخ کارگران نفت و انقلاب، تصویری از شرایط نهادینه‌ی اجتماعی ـ ‌اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی در میان کارگران نفت در ایران در سال‌های ماقبل انقلاب ترسیم می‌کند و عوامل توضیح‌دهنده‌ی مشارکت آنان در انقلاب را شرح می‌دهد. جعفری ضمن تشکیک نسبت به مفهوم رایج «اشرافیت کارگری»، که این‌جا و آن‌جا به کارگران نفت دوران پیش از انقلاب اطلاق می‌شود، به کاوش در سازوکارهایی می‌پردازد که در پیدایش نظارت، تضاد، و درگیری در صنعت نفت نقش ایفا می‌کردند. او نشان می‌دهد چگونه این سازوکارها به ایجاد نارضایتی در میان کارگران نفت منجر شد، نارضایتی‌هایی که به نارضایتی‌های طبقات فرودست کل جامعه شباهت داشت.56

تاریخ کارگران نفت، مهاجرت کارگران، تحرک، و ادغام فرامنطقه‌ای در چند مقاله‌ی دیگر نیز مورد بررسی قرار گرفت. عاملیت کارگران مهاجر هندی در صنعت نفت ایران در طول نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم، هویت‌های قومی ـ مذهبی آنها، فرایند استخدام، شرایط کاری‌شان، مواد قرارداد، و تجربه‌هایشان پس از استخدام، در نوشته‌ی تازه‌ای از من مورد مطالعه قرار گرفته است.57 ادغام فرامنطقه‌ای کار در طول جنگ جهانی اول موضوع پژوهشی بود که با کاوه احسانی انجام دادم. انتقال جهانی از زغال‌سنگ به نفت در طول جنگ جهانی اول، که سرمایه‌داری نفتی زاده شد، راه را برای رژیم سیاسی ـ ‌اقتصادی نوظهور فوردیسم فراهم کرد که مشخصه‌اش مصرف و تولید صنعتی انبوه تحت مدیریت علمی کار بود.58

در زمینه‌ی تاریخ اجتماعی کار، باید به رساله‌ی دکتری سرهان افاجان نیز اشاره شود که در زمینه‌ی تاریخ اجتماعی کار در صنعت نساجی ایران، از آغاز انقلاب مشروطه تا پایان حکومت رضاشاه در 1941 [1320]، نگاشته شد.59 آن‌چه اهمیت فراوانی به پژوهش افاجان می‌بخشد، نه‌فقط استفاده‌ی وسیع از عریضه‌های کارگران، بلکه همچنین دیدگاه و مفهوم‌پردازی‌اش درباره‌ی کار است که از نیروی کار متشکل رسمی و سنتی و کنش کارگری جمعی فراتر می‌رود. افاجان علاوه بر بررسی کارگران شاغل در کارخانه‌ها، عاملیت آن‌‌دسته از کارگران را که در صنایع پیشه‌ورانه مشغول به کار بودند، احیا می‌کند. او همچنین در سراسر پژوهش‌ خود، سایر ابعاد متنوع حیات کارگری را در کنار تجربه‌های کارگران در محل کار در نظر می‌گیرد.

ولنتاین مقدم با تأکید بر جای خالی مولفه‌های جنسیتی در روندهای اصلی تاریخ‌نگاری ایران، از جمله تاریخ‌نگاری اجتماعی، مشارکت اقتصادی زنان در «قرن طولانی بیستم» ایران را در نوشته‌هایش برجسته می‌کند. بنا بر گفته‌ی مقدم، زنان کارگر و دهقان ایرانی ذخایر عظیمی از نیروی کار ارزان را شکل داده‌اند که تفاوت چندانی با کار کودک ندارد. افزون بر این، مقدم در طبقه‌بندی‌ای که از نیروهای کار ارائه می‌دهد، کارگران خانگی، خدمت‌کاران، و روسپیان را در قلب عاملیت گم‌شده‌اش در تاریخ‌نگاری می‌نشاند، هرچند این اشاره‌ی بسیار مهم به هیچ‌وجه در پژوهش او جای بسنده‌ای برای خود باز نکرده است.60

به انقلاب 1977-1979 و دوره‌ی پس از انقلاب که می‌رسیم، آصف بیات در انجام کار میدانی وسیع در میان کارگران در تهران و تبریز از 1980 [1359] تا 1981 [1360] پیشگام بوده است.61 بیات گذشته از بررسی مناسبات صنعتی در ایران، ایران پس از انقلاب را از دریچه‌ی چشم کارگران مورد بازنگری قرار داده و همین است که مطالعه‌ی کار بیات را ضرورت می‌بخشد. مصاحبه‌شوندگان او افرادی بودند که در انقلاب و به ‌زیر کشیدن سلطنت شرکت داشتند. آنها شوراهایی، اگرچه کوچک و موقتی، برای کنترل محل کار (عمدتاً کارخانه‌های بزرگ) تشکیل داده بودند.

تحلیل دانشگاهی دیگری درباره‌ی عاملیت طبقه‌ی کارگر ایرانی در انقلاب 1977-1979 و پس از آن را احمد اشرف ارائه داده است. او در این پژوهش باریک‌بینانه که هم کمّی است و هم کیفی، تحولات و تغییرات اقتصادی را که ایران در دهه‌ی 1970 و اوایل دوره‌ی پس از انقلاب از سر گذراند، تحلیل می‌کند و سرشت انقلابی طبقه‌ی کارگر ایرانی را مورد تردید قرار می‌دهد.63

فخرالدین عظیمی در قالب ژانری متمایز از خلال مصاحبه با امیر، راننده‌ی کامیون متولد 1921 [1300 خ.] و خانواده‌اش، گزارشی تصویری از زحمتکشان ایرانی در سده‌ی بیستم فراهم آورده است. روایت امیرآقا از زیست روزمره‌ی پیش از جنگ جهانی دوم و در طول جنگ، زمانی که ایران به اشغال نیروهای متفقین درآمده بود، و همچنین ارزیابی‌هایش از جنبش‌ها و احزاب سیاسی در دوره‌ی پس از جنگ تا انقلاب 1977-1979، یکی از معدود خاطرات ثبت‌شده‌ی کارگران از تحولات اجتماعی و سیاسی‌ای است که ایران در سده‌ی بیستم از سر گذراند.64

تاریخ طبقه‌ی کارگر ایران در دوره‌ی پس از انقلاب موضوع مقاله‌ای است از هایده مغیثی و سعید رهنما.65 مغیثی و رهنما پس از مروری بر تکامل جنبش طبقه‌ی کارگر ایران در سده‌ی بیستم، به دوره‌ی پس از انقلاب می‌پردازند. نویسندگان آرایش زحمتکشان ایرانی را بررسی می‌کنند و گزارشی تفصیلی از ترکیب نیروهای کار در میانه‌ی دهه‌ی 1990 به‌لحاظ اشتغال، حرفه و جنسیت به‌دست می‌دهند. سرانجام، مغیثی و رهنما به «دلمشغولی‌های کارستیزانه»‌ی حکومت اسلامی از زمان استقرار و مقاومت‌های جنبش مستقل طبقه‌ی کارگر و کلاً جنبش جامعه‌ی مدنی در برابر آن می‌پردازند.

درباره‌ی کارگری در دوره‌ی بعد از انقلاب و جنبش حقوق مدنی، پیمان جعفری دو مقاله به رشته‌ی تحریر درآورده‌ است. وی در مقاله‌ی نخست به دگرگونی‌های به‌وقوع‌پیوسته در شرایط اجتماعی ـ ‌اقتصادی کارگران و کارگری در طول چهار دوره‌ی مجزا می‌پردازد: جنگ ایران و عراق (1988-1980 / 1367-1359)؛ بازسازی اقتصادی در دوره‌ی ریاست‌جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی (1997-1989 / 1376-1368)؛ اصلاحات در دوران ریاست‌جمهوری محمد خاتمی (2005-1997 / 1384-1376)؛ نئوپوپولیسم محمود احمدی‌نژاد (2013-2005 / 1392-1384).66 در مقاله‌ی دوم، جعفری این دگرگونی‌ها را در متن فرایندهای بازشکل‌گیری طبقه می‌نشاند و استدلال می‌کند که کارگری، به‌طرزی فزاینده، با صور عام‌تر جامعه‌ی مدنی و مطالبه‌های مرتبط با دموکراتیزاسیون، حقوق زنان، و پایداری بوم‌شناختی، در پیوند قرار گرفته است.67

بررسی پژوهش‌های کسانی که به تاریخ کار و طبقه‌ی کارگر در ایران پرداخته‌اند بدون ذکر اسناد نشریافته‌ی خسرو شاکری نمی‌تواند کامل باشد. اگرچه پژوهش‌ها و تألیفات شاکری عمدتاً به جنبش‌های سوسیالیستی و کمونیستی در ایران مربوط بوده است، اسناد منتشرشده‌اش درباره‌ی وضعیت طبقه‌ی کارگر در ایران از اوایل سده‌ی بیستم تا انقلاب 1977-1979 همچنان منبعی اصلی برای مورخان کارگری و اجتماعی ایران نوین به‌شمار می‌آید. این اسناد از آرشیوهای ملی و دیپلماتیک ایالات متحد، بریتانیا، آلمان، و فرانسه، و به درجه‌ای کم‌تر از پژوهشکده‌ی پیشین مارکس ـ انگلس ـ لنین در مسکو اخذ شده‌اند و همچنین جزوه‌ها و کتابچه‌های گروه‌ها و احزاب سیاسی متعدد را دربر می‌گیرند.68

مورخان کارگری و مورخان اجتماعی که کار علاقه‌مند به مطالعه‌ی ایران نوین، باشند می‌توانند از روایت‌های منثور داستانی رمان‌نویسان و داستان‌کوتاه‌نویسان ایرانی بهره‌مند شوند.69 پیمایش و تحلیل این ادبیات خود موضوع مقاله‌ی دیگری است و در حوصله‌ی نوشته‌ی حاضر نمی‌گنجد. با وجود این، نمی‌توان از ذکر چند نمونه‌ی شاخص در این ژانر، نویسندگانی همچون ابراهیم گلستان،70 احمد محمود،71 محمود دولت‌آبادی،72 ناصر تقوایی72 و نسیم خاکسار74 چشم پوشید.

پایان سخن

در مقام نتیجه‌گیری از مقاله‌ی حاضر، و با نگریستن به کم‌وبیش یک‌صد سالی که از زمان تقریر نخستین سرگذشت‌ها و تاریخ‌های کار و طبقه‌ی کارگر در ایران می‌گذرد، یقیناً می‌توان گفت که تاریخ‌نگاری کارگری ایران با پای ‌نهادن به مسیرهای نظری و روش‌شناختی تازه‌ای که در وادی تاریخ کارگری جهانی گشوده‌ شده‌اند، خود را دگرگون ساخته است. در بخش عمده‌ی این یک‌صد سال، تاریخ‌نگاری کار و طبقه‌ی کارگر در ایران با تاریخ جنبش سوسیالیستی عجین بوده است. از این گذشته، تاریخ‌نگاری کار در ایران، با گرایش ذات‌باورانه و غایت‌مند به بازنگری گذشته، مدت‌های مدیدی از کاوش مسیرهای جدید بازماند، مسیرهایی که در آنها کارگران صرفاً گروهی از مردان شهری، غیرمهاجر، متشکل، مستقر در کارخانه، آزاد، مزدبگیر، و مسلمان نبودند. ردیابی هویت‌های چندگانه‌ی طبقه‌ی کارگر، بدون تردید، مورخ کار و طبقه‌ی کارگر ایران را با چالش‌های تازه‌ای روبه‌رو ساخته است.

پی‌نوشت‌ها

* از یرواند آبراهامیان، محمد مالجو، و اسکندر صادقی ‌بروجردی برای نظریات سودمندشان درباره‌ی پیش‌نویس اولیه‌ی این مقاله سپاسگزاری می‌کنم. ت. ا.

** تورج اتابکی، پژوهشگر ارشد پژوهشکده‌ی تاریخ اجتماعی، و استاد کرسی تاریخ اجتماعی خاورمیانه و آسیای مرکزی در دانشگاه لیدن، هلند. تازه‌ترین کتاب ایشان:

Турадж АТАБАКИ, Лана РАВАНДИ-ФАДАИ

ЖЕРТВЫ ВРЕМЕНИ, Российская Академия Наук, Институт востоковедения, Москва, 2016.

ترجمه به فارسی: تورج اتابکی، لانا راوندی ـ فدایی، فتادگان در گرد باد:. کارنامه و زمانه‌ی پناهندگان سیاسی و کارگران مهاجر ایرانی در شوروی استالینی، مسکو، انستیتو خاورشناسی، آکادمی علوم روسیه، ۱۳۹۵.

***این مقاله نخستین بار در فصلنامه‌ی نگاه نو (شماره‌ی 113، بهار 1396، صفحه‌های 153 تا 172) منتشر شده است. نقد اقتصاد سیاسی

1.J. A. de Mandelslo, The Voyages and Travells of the Ambassadors Sent by Frederick Duke of Holstein…, (London, 1662), in Charles Issawi (ed.), The Economic History of Iran, 1800-1914 (Chicago and London, 1971), pp. 11-12.

2. محمدرضا فشاهی، تکوین سرمایه‌داری در ایران (تهران، 1360) ص. 16 و

Issawi, The Economic History of Iran, 1800-1914, p. 262.

3. Homa Katouzian, The Political Economy of Modern Iran (London, 1981), p. 27.

4. Issawi, The Economic History of Iran, 1800–1914, p. 20.

5. Karl Polanyi, The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time (Boston, 2001), p. 5.

صفت «اروپایی» باید به «صلح صدساله»ی پولانی افزوده شود، در غیر این ‌صورت، مفهومی اروپامحورخواهد بود. در طول این «صد سال»، جهان شاهد جنگ‌های استعماری فراوانی در خارج از اروپا بود.

6. فشاهی، تکوین سرمایه‌داری در ایران، و

Issawi, The Economic History of Iran 1800-1914.

7. محمدرضا سوداگر، رشد روابط سرمایه‌داری در ایران: مرحله‌ی انتقالی، (تهران، 1357) و محمدرضا سوداگر، رشد روابط سرمایه‌داری در ایران: مرحله‌ی گسترش (تهران، 1369).

8. E. P. Thompson, The Making of the English Working Class (London, 1963).

9. Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions (Princeton, 1982).

10.Marcel van der Linden, “Labour History: The Old, the New and the Global”, African Studies, 66:2-3 (2007), p. 169.

11. یکی از قدیمی‌ترین آثار موجود در زمینه‌ی اصناف در ایران، رساله‌ی صنایع به‌قلم میرزا ابوالقاسم استرآبادی فندرسکی (1563-1640) است که در آن نویسنده به‌‌اختصار موقعیت پیشه‌وران و صنعتگران در ایران عهد صفوی و وابستگی متقابل شهرنشینانی‌ را که به‌عنوان اعضای یک صنف خاص کار می‌کردند شرح می‌دهد:

میرزا ابولقاسم استرابادی میرفندرسکی، رساله صناعیه. محقق حسن جمشیدی (تهران: ۱۳۸۷).

رساله‌ی صناعیه یگانه رساله‌ای نبود که به اصناف و نیروی کار شاغل در اصناف در ایران پیشاصنعتی می‌پرداخت. مهدی کیوانی در رساله‌ی دکتری‌اش پیمایشی از تمامی منابع موجود به‌دست می‌دهد.

Mehdi Keyvani, Artisans and Guild Life in the Later Safavid Period: Contributions to the Social-Economic History of Persia (Berlin, 1982).

در پی این پیمایش گسترده‌ی ادبیات موجود، کیوانی کارکردهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و مذهبی هر صنف را مورد مطالعه قرار می‌دهد و مناسبات‌شان با بازرگانان و دولت را در ایران اواخر سده‌ی هفدهم و اوایل سده‌ی هجدهم بررسی می‌کند. با این حال، اگرچه موقعیت استادکاران در اصناف به‌شایستگی در کار کیوانی توصیف شده است، آن‌چه در کار او و مطالعات مشابه مغفول مانده، موقعیت کارآموزان یا عمله‌های شاغل در اصناف در طول این دوره است.

W.M. Floor, “The Guilds in Iran – An Overview from the Earliest Beginnings till 1972”, Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 125:1 (1975), pp. 99-116. Idem, Guilds, Merchants, & Ulama in Nineteenth-Century Iran (Washington, 2009).

اثر کوزنتسووا درزمینه‌ی اصناف را می‌توان استثناء تلقی کرد، زیرا او از منابع روسی، ارمنی، و گرجی بهره می‌گیرد و تصویری از عمله (او به مزدوَر اشاره می‌کند که املای صحیح آن مزدوُر است، یعنی کسی که مزد می‌گیرد، کارگران استخدامی، عمله) در ایران سده‌ی هجدهم و نوزدهم ترسیم می‌کند.

A. Kuznetsova, “Materialy k kharakterstike remeslennogo provizvodstva v iranskom grode XVIII-nachala XIX veka”, in Issawi, The Economic History of Iran 1800–1914, pp. 285-292.

12. Ann Lambton, Landlord and Peasant in Persia: A Study of Land Tenure and Land Revenue Administration (London, 1953; expanded edition 1991); idem, The Persian Land Reform, 1962-1966 (Oxford, 1969).

13. Farhad Kazemi and Ervand Abrahamian, “The Nonrevolutionary Peasantry of Modern Iran”, Iranian Studies, 11 (1978), pp. 259-304.

14. Farhad Kazemi, “Peasant Uprisings in Twentieth-Century Iran, Iraq, and Turkey”, in idem and John Waterbury (eds), Peasants and Politics in the Modern Middle East (Gainesville, 1991), pp. 101-124.

15. Ahmad Ashraf, “State and Agrarian Relations Before and After the Iranian Revolution, 1960- 1990”, in Kazemi and Waterbury, Peasants and Politics in the Modern Middle East, pp. 277-311.

16. در اواخر سده‌ی نوزدهم میدان نفتی باکو نودوپنج درصد نفت مصرفی روسیه را تأمین می‌کرد و بعد از ایالات متحد، دومین ذخایر عظیم نفت جهان را در اختیار داشت. در خصوص صنعتی‌سازی دولت‌محور روسیه، بنگرید به:

M.E. Fakus, The Industrialisation of Russia, 1700–1914 (London,1972).

17.N.K. Belova, “Ob otchodnichestve iz severozapadnego Irana v kontse XIX– nachale XX veka”, Voprosy istorii, 10 (1959); I.V. Strigunov, Iz storii formirovaniia Bakinskogo proletariata (Baku, 1960).

18.Hassan Hakimian, “Wage Labour and Migration: Persian Workers in Southern Russia, 1880-1914”, International Journal of Middle East Studies, 17:4 (1985), pp. 443-462.

19.Julian Bharier, Economic Development in Iran 1900-1970 (London, 1971), p. 171.

20. Z. A. Abdullaev, Promyshlennost I zarozhdenie rabochego klassa Irana v kontse XIX-nachale XX vv (Baku, 1963).

21. Floor, Guilds, Merchants, & Ulama in Nineteenth-Century Iran.

22.Ibid., p. 21.

23.Ali Gheissari, “Constitutional Rights and the Development of Civil Law in Iran, 1907-1941”, in H. E. Chehabi and Vanessa Martin (eds), Iran’s Constitutional Revolution: Popular Politics, Cultural Transformations and Transnational Connections (London, 2010), p. 72.

24. در خصوص تاریخ سازمان‌های سوسیال دموکراتیک اولیه، بنگرید به عبدالحسین آگاهی، «پیرامون نخستین آشنایی ایرانیان با مارکسیسم»، دنیا، 3 (1962).

25. درباره‌ی تطور جنبش سوسیالیستی اولیه در ایران، بنگرید به:

Touraj Atabaki, “Missing Labour in the Metanarratives of Practicing Modernity in Iran: Labour Agency in Refashioning the Discourse of Social Development”, in David Mayer and Jürgen Mittag (eds), Interventions: The Impact of Labour Movements on Social and Cultural Development (Leipzig, 2013), pp. 171-195.

26. درباره‌ی مکتب شوروی‌ساخته‌ی اولیه‌ی مطالعات ایران و شرق بنگرید به:

Touraj Atabaki and Lana Ravandi-Fadai, “Iranshenasi-e Sorkh” [Red Iranian Studies], Iran-Nameh, A Quarterly of Iranian Studies, 2 (2015), pp. 174-190.

27. A. Sultanzadeh, Contemporary Persia (Moscow, 1922).

28. Idem, Persia (Moscow, 1924).

29. احمدعلی خداداده، روز سیاه کارگر، به کوشش ناصر مهاجر و اسد سیف (پاریس، 2016)، صص. 293-294.

30. شکرالله مانی، تاریخچه‌ی نهضت کارگری در ایران (تهران، 1325).

31. حزب توده‌ی ایران در 1941 به‌عنوان جایگزین حزب کمونیست ایران، که اکثر رهبرانش در اتحاد شوروی در طول حکومت وحشت استالینی تصفیه شده بودند، تأسیس شد.

32. Ali Shamide, Rabochi I profsoyouzhoe dbizhehy v irane v 1960-1953 [Workers and Union Movement in Iran 1906-1953] (Baku, 1967); idem, Iranda fahle ve hemkarlar hereketi 1941-1946 [Workers and Union Movement in Iran 1941-1946] (Baku, 1961);

عبدالصمد کامبخش، «نظری به پنجاه سال فعالیت حزب طبقه‌ی کارگر در ایران»، دنیا، 2، 1970، صص. 5-12؛ اردشیر آوانسیان، صفحاتی چند از جنبش کارگری و کمونیستی ایران، (لایپزیگ، 1978)؛ عبدالحسین آگاهی، «60 سال از تأسیس تاریخ حزب کمونیست ایران گذشت»، دنیا، 3، 1980، صص. 30-63؛ مهدی کیهان، «هفتاد سال جنبش سندیکایی در ایران»، دنیا، 2، 1980، صص. 28-41.

33. اردشیر آوانسیان، صفحاتی چند از جنبش کارگری و کمونیستی ایران، ص. 7.

34. Touraj Atabaki, “L’Organisation syndicale ouvrière en Iran, de 1941 à 1946”, Soual, 8 (1988), pp. 35-60; idem, “The Comintern, the Soviet Union and Labour Militancy in Interwar Iran”, in Stephanie Cronin (ed.), Iranian-Russian Encounters: Empires and Revolutions since 1800 (London and New York, 2013), pp. 298-323.

35. جلیل محمودی و ناصر سعیدی، شوق یک خیز بلند (تهران، 1381).

36. Habib Ladjevardi, Labour Unions and Autocracy in Iran (Syracuse, NY, 1985).

37. فرهنگ قاسمی، سندیکالیسم در ایران، 1284-1320 (پاریس، 1985).

38. Willem Floor, Labour Unions, Law, and Conditions in Iran (1900-1941) (Durham, 1985).

39. Ibid., p. 2.

40. Ervand Abrahamian, “The Formation of the Proletariat in Modern Iran, 1941-1953”, Working Paper, Fernand Braudel Center for the Study of Economies, Historical Systems, and Civilizations (1978).

41. Idem, Iran Between Two Revolutions, p. 6.

42. ادوارد پالمر تامپسون، تکوین طبقه‌ی کارگر در انگلستان، ترجمه‌ی محمد مالجو (تهران: انتشارات آگاه، 1396)

43. Ervand Abrahamian, “Voice of the Discontented”, History Workshop Journal, 76:1 (2013), p. 257.

44. International Review of Social History, 48:3 (2003), pp. 353-455.

45. Kaveh Ehsani, “Social Engineering and the Contradictions of Modernization in Khuzestan’s Company Town: A Look at Abadan and Masjed-Soleyman”, International Review of Social History, 48:3 (2003), pp. 361-399.

46. Touraj Atabaki, “Disgruntled Guests: Iranian Subaltern on the Margins of the Tsarist Empire”, International Review of Social History, 48:3 (2003), pp. 401-426.

47. Willem Floor, “The Brickworkers of Khatunabad: A Striking Record (1953-1979)”, International Review of Social History, 48:3 (2003), pp. 427-455.

48. Touraj Atabaki, “Time, Labour-Discipline and Modernization in Turkey and Iran: Some Comparative Remarks”, in idem (ed.), The State and the Subaltern: Modernization, Society and the State in Turkey and Iran (London, 2007), pp. 1-16.

49.

https://socialhistory.org/en/research/global-labour-history.

50. Robabeh Motaghedi, “The Impact of the Oil Industry on Changing of the Subaltern Social Life in Southern Iranian Oilfields (1908-1932)” (Ph.D. dissertation, Alzahra University, 2013); Kaveh Ehsani, “The Social History of Labor in the Iranian Oil Industry: The Built Environment and the Making of the Industrial Working Class (1908-1941)” (Ph.D. dissertation, Leiden University, 2014).

51. Touraj Atabaki (ed.), “Writing the Social History of Labor in the Iranian Oil Industry”, International Labor and Working-Class History, 84 (2013), pp. 154-217.

52. Touraj Atabaki, “From ‘Amaleh (Labor) to Kargar (Worker): Recruitment, Work Discipline and Making of the Working Class in the Persian/Iranian Oil Industry”, International Labor and Working-Class History, 84 (2013), pp. 159-175.

53. در خصوص استدلال زکریا لاکمن:

“Imagining the Working Class: Culture, Nationalism, and Class Formation in Egypt, 1899–1914”, Poetics Today, 15:2 (1994), pp. 158–159.

54. Atabaki, “From ‘Amaleh (Labor) to Kargar (Worker)”, pp. 170-173.

55. Maral Jefroudi, “Revisiting ‘The Long Night’ of Iranian Workers: Labor Activism in the Iranian Oil Industry in the 1960s”, International Labor and Working-Class History, 84 (2013), pp. 176-194.

مارال جفرودی دانشجوی دکتری و همکار پروژه‌ی نفت در پژوهشکده‌ی بین المللی تاریخ اجتماعی است.

56. Peyman Jafari, “Reasons to Revolt: Iranian Oil Workers in the 1970s”, International Labor and Working-Class History, 84 (2013), pp. 195-217.

پیمان جعفری دانشجوی دکتری و همکار پروژه‌ی نفت در پژوهشکده‌ی بین‌المللی تاریخ اجتماعی است.

57. Touraj Atabaki, “Far from Home, But at Home: Indian Migrant Workers in the Iranian Oil Industry”, Studies in History, 31:1 (2015), pp. 85-114.

58. Touraj Atabaki and Kaveh Ehsani, “Oil and Beyond: Expanding British Imperial Aspirations, Emerging Oil Capitalism, and the Challenge of Social Questions in the First World War”, in Helmut Bley and Anorthe Kremers (eds), The World During the First World War (Essen, 2014), pp. 261-287.

59. Serhan Afacan, “State, Society and Labour in Iran, 1906-1941: A Social History of Iranian Industrialization and Labour with Reference to the Textile Industry” (Ph.D. dissertation, Leiden University, 2015).

60.Valentine M. Moghadam, “Hidden from History? Women Workers in Modern Iran”, Iranian Studies, 33:3-4 (2000), pp. 377-401.

61. Asef Bayat, Workers and Revolution in Iran: A Third World Experience of Workers’ Control (London, 1987).

ولنتاین م. مقدم مورخ دیگری است که بر روی مشارکت طبقه‌ی کارگر در انقلاب ایران مطالعه کرده است. او با انتخاب شهر تبریز به‌عنون مطالعه‌ی موردی‌اش، به کاوش در دلایل گرویدن دیرهنگام طبقه‌ی کارگر تبریز به اعتراضات انقلابی پرداخته است. علت این امر را وی منزلت نسبتاً ممتاز آنها می‌داند. بنگرید به:

Val Moghadam, “Industrial Development, Culture and Working-Class Politics: A Case Study of Tabriz Industrial Workers in the Iranian Revolution”, International Sociology, 2:2 (1987), pp. 151-175.

62. Asef Bayat, “Historiography, Class, and Iranian Workers”, in Zachary Lockman (ed.), Workers and Working Classes in the Middle East: Struggles, Histories, Historiographies (London, 1994), p. 165.

63. احمد اشرف، «کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران»، گفت‌وگو، شماره‌ی 55، 1389، صص. 55-123.

64. Fakhreddin Azimi, “Amir Agha: An Iranian Worker”, in Edmund Burke, III (ed.), Struggle and Survival in the Modern Middle East (Berkeley, 1993), pp. 290-304.

65. Haideh Moghissi and Saeed Rahnema, “The Working Class and the Islamic State in Iran”, Socialist Register, 37 (2001), pp. 197-218.

66. Peyman Jafari, “Rupture and Revolt in Iran”, International Socialism, 124 (2009), pp. 95-136.

67. Sina Moradi (pseudonym), “Labour Activism and Democracy in Iran”, Working Paper 22, Humanist Institute for Cooperation with Developing Countries, The Hague (July 2013).

68. Cosroe Chaqueri (ed.), The Condition of the Working Class in Iran: A Documentary History, 4 vols (Paris, 1989).

69. برای پیمایشی از نثر داستانی فارسی، بنگرید به: فرامرز سلطانی، ادبیات کارگری ایران در قرن معاصر، (تهران، 1387).

70. ابراهیم گلستان، آذر، ماه آخر پاییز، (تهران، 1348).

71. احمد محمود، بندر (تهران، 1372)؛ همسایه‌ها (تهران، 1353).

72. محمد دولت‌آبادی، کلیدر (تهران، 1365-1363).

73. ناصر تقوایی، تابستان همان سال (تهران، 1348).

74. نسیم خاکسار، من می‌دانم بچه‌ها دوست دارند بهار بیاید (تهران، 1352)؛ گیاهک (تهران، 1358).

منبع:نقد اقتصاد سیاسی




یادواره رفیق غلام حسینِ صدریِ افشار

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۵، ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۷

گذر از رنج ها…

غروب و گوشه ی زندان و بانگِ مرغِ غریب

بنال سایه که هنگامِ شعرِ غم ناک است

مردم انگاری و پاک منشی، چندان در سرشتِ او ریشه ور بود که هم چون شاه‌زاده ها، بودا و ابراهیم ادهم، کاخِ پادشاهی را برنتافت و دل به دریایِ خروشانِ خلق سپرد:

در سه سالگی مادرِ مهربان، و در هشت سالگی، پدرش را از دست داده و زمامِ زندگی‌اش به دستِ عموهایش افتاده بود؛ عموهایی که هریک، خواهانِ سرپرستیِ او بودند و این، میانه شان را شکرآب کرده بود. کودکِ یتیمِ ما اما چندان ژرف اندیش و خِردپیشه بود که برای پایان بخشیدن به همه‌ی این تنش‌ها پیشنهاد کرد او را به پرورش گاهِ ارومیه بسپارند که چنین نیزهم شد. از این پس، هم درس می خواند و هم کار می کرد: روزنامه فروشی، موزاییک سازی، آرایش گری …

سیزده ساله بود (۱۳۲۶) که محمد رضا پهلوی از پرورش‌گاهِ ارومیه دیدن کرد و او که هوشی گزاف و سرشار داشت، ایستاد و در سخنانی پخته و فرهیخته وار، خوش آمد گفت. محمد رضا پهلوی که شیفته‌ی هوش و دانش و خِردِ وی شده بود، دستور داد او را به دربار بیاورند که همان جا درس بخواند و بزرگ شود. دوماهی گذشت تا گذارِ شمس پهلوی به ارومیه افتاد و کودکِ یتیمِ ما را با خود به کاخِ سعدآباد آورد. دوگانگی و ناهم گونیِ زندگی‌های درباری و مردمی اما چنان او را می آزرد که سرانجام، کاخِ شاهنشاهی را گذاشت و به میانِ مردم آمد. مردمی با شکم‌های نیم گرسنه که در خانه‌های خشت و گلی بیتوته می‌کردند و آه نداشتند که با ناله سودا کنند. با این همه، کودکِ سرد و گرم چشیده‌ی ما در میانِ توده‌ی مردم چنان بال درآورده و بالیده بود که تنها یک سال پس از آن، در چهارده سالگی، نخستین کتابِ خود را- وضعِ زندگیِ پرورشگاهی – در تبریز (۱۳۲۷) به چاپ رساند.

رفیق، استاد غلام حسین صدری افشار اما دیری نپایید که از زندان‌های همان پادشاهی سربرآورد که روزگاری بر هوش و خِردِ او آفرین‌ها گفته بود:

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد شد(حافظ)

 

رفیق صدری افشار، زاده ۱۳۱۳ ارومیه، یک چند با پشتبانیِ دربار به مدرسه رفت و در سال ۱۳۲۸ به پیشنهادِ یک دوستِ روزنامه‌نگار به تبریز کوچید و در مدرسه فردوسیِ این شهر، تحصیلاتِ خود را پی‌گرفت. هنوز هفده ساله بود که در گردهماییِ حزبِ توده ی ایران (تبریز۱۳۳۰) به سخن‌رانی پرداخت و در پایان، از بیمِ بازداشت و زندان و شکنجه، به تهران گریخت. چندی بعد با این گمانه که آب‌ها از آسیاب افتاده اند به تبریز بازگشت که اما این بار دستگیر و برای شش ماهِ آزگار زندانی شد. از زندان که درآمد، راهیِ تهران شد و کار و تحصیلِ خود را از سر گرفت. چندی بعد اما کودتایِ آمریکایی-انگلیسیِ سالِ ۱۳۳۲، گریبانِ او را هم گرفت و روانه‌ی زندان‌اش کرد. در سالِ ۱۳۳۶ پس از رهایی از زندان و تنگ‌ناهایِ سیاسی- اجتماییِ آن، به ارومیه برگشت و کتاب دارِ کتاب‌خانه‌ی این شهر شد. رفیق افشار که کارهایِ فرهنگی‌اش را بیش‌تر با سرودنِ شعر آغاز کرده بود، در آرامشِ پس از توفانِ زندگی‌اش، دفترهایِ شعرِ ابرهای سرگردان (۱۳۳۶)، آوای جان (۱۳۳۷) و نیایش (۱۳۳۹) را به چاپ رساند. این هر سه دفتر، پس از انقلابِ تاراج شده‌ی بهمنِ ۵۷، به کوششِ نسرینِ حکمی در دفتری یگانه به نامِ از سرگردانی تا رهایی شیرازه و چاپ شدند.

 

از شاعری تا فرهنگ نامه نویسی

از شگفتی‌های زندگیِ فرهنگیِ رفیق صدری افشار یکی هم این که سر از قلمروِ ناپیداکرانه ی فرهنگِ نامه نویسی بر‌آورد؛ روی کردی که هرگز فکرش را هم نمی کرد! و شگفت‌تر این که در این گستره، آوازه‌ای هم سنگِ زنده یادان علی اکبر دهخدا و دکتر معین و دکتر انوری و… به هم زد. او خود در جُستارِ یاد و یادبودی از دکتر عبدالکریم قریب(۳۸۱-۱۲۹۱) در ماهنامه وزینِ چیستا(اردی بهشت و خرداد ۱۳۸۲) نوشت که آشناییِ پی گیرانه اش با دکتر قریب(از سال ۱۳۴۵ به این سو) او را با شیوه های فرهنگ نامه نویسی آشنا کرد. در آن هنگام، دکتر قریب در کارِ نگارشِ فرهنگِ اصطلاحاتِ علمی با بنیاد فرهنگ ایران همکاری می کرد. همین آشنایی و دیدارهای پیاپی، و نیز کنجکاوی و دقت در کارِ فرهنگ نامه نویسیِ دکتر قریب، شورِ فرهنگ نویسی را در استاد صدریِ افشار نیز برانگیخت. یک سال پس از آن، هنگامی که رفیقِ توده ای ما با ماهنامه سخنِ علمی همکاری می کرد، با فرهیخته مردی هم چون مجید رهنما آشنا شد. وی در سال ۱۳۴۶، نخستین وزیرِ وزارت خانه نوپایِ علوم و آموزشِ عالیِ ایران شد و در فراخوانی از دکتر پرویز شهریاری و صدری افشار خواست به این وزارتِ نوبنیاد بپیوندند که رفیق افشار گرداننده ی انتشاراتِ علمیِ آن شد. کاری که تا ۱۳۵۹ به دیر انجامید و خوشه چینانِ انقلاب، تومارش را درهم پیچیدند! هم در این دوره بود که وی، مقدمه بر تاریخِ علمِ جرج سارتن را به فارسی برگرداند و هم زمان، به ویرایشِ دانش نامه‌ی علوم برای همه پرداخت که انقلابِ شکست خورده‌ی بهمنِ ۵۷، این دومین آفرینه را به سیاه چاله‌ی خود کشاند و کارِ پردازشِ آن به پایان نرسید. انقلاب اما صدری افشار را هم خانه نشین کرد:

« انقلاب شد و تازه رسیده‌ها احساس کردند باید جای بیش تر داشته باشند … در نتیجه، کار من در وزارتِ علوم تعطیل شد …».

بزرگ‌ترین فرهنگ نامه نویس دهه‌های پنجاه به بعدِ ایران، در سال‌های هم کاری با رفیق دکتر شهریاری، بسیار چیزها نیز از این دانش‌مندِ بزرگِ توده ای آموخته بود. چندان که در جشنِ سالگردِ انتشاراتِ فرهنگِ معاصرِ ایران و در آیینِ بزرگ داشتِ خود گفته بود:

«در سالِ ۱۳۴۵ نزدِ پرویز شهریاری- ریاضی دانِ بزرگِ زمانه- در بنیاد فرهنگ ایران، کارِ فرهنگ نویسی را با فیش برداریِ ( فیش: برگه ی پژوهش) کتابِ مخزن الادویه و نیز با ماه نامه ی سخنِ علمی آغاز کردم. با واژه ها آشنا شدم و سر و کارم به فرهنگ نویسی افتاد. در سالِ ۱۳۵۹ هم، ناگزیر و ناخواسته، در روندِ نگارشِ فرهنگِ فارسی قرار گرفته بودم. در این راه، خود را وام دارِ پشتبانی‌ها و دوستی‌های استادانی هم چون دکتر ثمره، دکتر محمد رضا باطنی، محمد باقری ( پژوهنده ی ریاضیات)، دکتر پرویز شهریاری و… می‌دانم. زنده یاد احمد آرام، امیرهوشنگ اعلم، علی نقی منزوی، دکتر مهرداد بهار، دکتر پرویز خانلری و… نیز،هر یک در پدید آمدنِ فرهنگ‌هایی که نگاشته‌ام، نقشِ ویژه داشته‌اند.»

رفیق افشار از سال ۱۳۵۹ که از وزارتِ علوم کنار گذاشته شد تا پایان زندگی‌اش تنها از راهِ نگارش، ویرایش و ترجمه‌ی کتاب روزگار گذراند. روزگاری بس تلخ و تهی دستانه. چندان که دار و ندار و قالی‌ها و کتاب‌هایش را می‌بُرد و می‌فروخت تا گرسنه نماند. او خود در جُستارِ اندیشه‌های آخر شب ( چیستا، بهمن ۱۳۶۵) نوشت:

«عبید زاکانی… داستانی دارد از مردی که بر درِ خانه ی سلطان رفت و به درباریان گفت: «به شاه بگویید خدا آمده است و با او کار دارد»؛ وقتی سلطان این سخن را شنید در شگفت شد و او را خواست و پرسید: «این چه حرفی است که می‌زنی» او گفت: «زمانی من دهخدا بودم و اینک ده و خانه‌ام را گرفته‌اند و مانده است خدا». حالا این شده است داستانِ من که ۳۸سال تجربه اندوختم و قلم زدم به این امید که خدمتی بکنم و سعادتی ببرم. اما امروز که باید پربارترین دوره‌ی کار و تلاشم باشد، ناچارم بنشینم و غصه‌ی نانِ شبم را داشته باشم. چون کاغذ، بندی ۲۵۰۰ تومان شده است و دیگر، ناشر نمی‌تواند کتابِ مرا چاپ کند و به من پولی بدهد تا زندگیم را بگذرانم؛ وقتی هم با فروشِ کتاب خانه و قالی و مانندِ آن، پولی فراهم می‌کنم و می‌نشینم به پژوهش و تالیف برای روزگارِ فراغت، هزار گرفتاری دیگر پیش می‌آید که کم ترینش، رفتنِ برق است.»

رفیق افشار در شماره ی واپسینِ چیستا( ص۲۸۸)، در واکنش به نامه‌ی معنادار و سودجویانه شرکتِ تعاونیِ تهیه و توزیعِ ناشران و کتاب فروشان، در باره‌ی واگذاریِ تضمین نشده‌ی کاغذ به ناشران نوشته بود:

«می‌بینید که دیگر مشکلِ کاغذ نخواهیم داشت. نوشته‌هایم چاپ خواهند شد و دیگر گرسنگی نخواهم کشید. آیا آن آقایانی که کاغذ 250 تومانی را به ۳۰۰۰ تومان فروختند و کسی هم نگفت بالای چشم تان ابروست، نباید دعا به جانِ صدام بکنند؟ آیا همین‌ها نیستند که تا حرفی می زنی می‌گویند: « آقا شرایطِ جنگ است چه می‌شود کرد؟».

 

به یادِ دکتر ارانی

رفیق صدری افشار در جُستارِ یاد آر ز شمعِ مرده یاد آر( چیستا، دی و بهمن ۱۳۷۸) در یادنامه‌ی ۶۰ مین سال‌گردِ شهادتِ دکتر تقی ارانی، به بازنماییِ منشِ انسانی و نوشته‌های دانشیِ این آموزگارِ بزرگِ رنج‌برانِ ایران و میراثِ سترگِ فرهنگی‌اش- ماه نامه‌ی دنیا (۱۳۱۴ خرداد- ۱۳۱۲ بهمن) پرداخته و نوشته بود:

«ماه نامه‌ی دنیا نخستین مجله‌ی فارسی بود که می‌کوشید خواننده‌ی ایرانی را با آن چه در جهان، به ویژه در صحنه‌ی علم و صنعت می‌گذرد آشنا کند … آیا به عنوانِ یک ایرانی، هر قدر هم با باورهای ارانی مخالف باشیم، نباید همت، فداکاری و پایمردیِ او را در راهِ مردمِ میهن اش بستاییم؟» ( ص ۳۴۶).

راست این است که در آن سال‌های سیاه و خشم‌گینِ بگیر و ببند، نوشتنِ چنین جستارهایی که تنها بخشی از آن را آورده‌ایم، بسیار هم دلیری و بی پروایی می‌خواست و رفیق صدری افشار که تا واپسینِ دمِ زندگی‌اش به آرمان‌های حزبِ توده ی ایران وفادار مانده بود، سری ناترس‌تر از این‌ها داشت. به سخنِ دیگر، حسِ خویش‌کاری در او چندان ژرف و ریشه‌دار بود که خود را همواره وام‌دار کسانی می‌دانست که چیزی به او آموخته یا کاری برایش انجام داده‌اند:

« در برابرِ کسانی که به من خدمات داده اند، وظیفه داشته‌ام کاری را که از دستم بر می‌آید انجام دهم. صنعت‌گری که در ساعتِ چهارِ صبحِ سردِ زمستان، گذرگاه‌ها را می‌روبد، آتش نشانی که با خطر کردن، جان و مالِ دیگران را نجات می‌دهد، ماموری که وقت و بی‌وقت آماده است تا مانعِ خاموشیِ برق یا قطعِ جریانِ آب شود؛ راننده ای که در این جاده های مرگ آفرین، کالاهای موردِ نیازِ مردم را به دست‌شان می‌رساند، همه‌شان با تحملِ زحمتی بسیار بیش‌تر، همان کاری را می‌کنند که من انجام می‌دهم. پس چه جایِ منت است».

هنگامی که سازمانِ لغت نامه دهخدا، گردهماییِ بزرگ داشتِ دکترحسنِ انوری- پدید آورنده‌ی فرهنگ‌های بزرگ و کوچکِ سخن- را برگزار کرده بود (هفت اسفند ۱۳۹۶)، سخن از کاستی‌های مالیِ این سازمان به میان آمده بود؛ کاستی‌هایی که راه را بر ادامه‌ی کارهای فرهنگیِ سازمان بسته بود. در پایانِ این نشست، استاد افشار از گرداننده‌ی گردهمایی، کم تر از یک دقیقه زمان خواست تا چیزی بگوید. و وقتی تریبون را در اختیارش گذاشتند گفت:

«خانم ها، آقایان! وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی، چند وقتی است برای حمایت از من و دیگرانی که جز از راهِ نوشتن، درآمدی ندارند، ماهانه دویست هزار تومان کمک هزینه به حسابِ‌مان واریز می‌کند. از امروز، من این مبلغِ ناچیز را در هر ماه به حسابِ سازمانِ لغت نامه می‌ریزم. از شما هم می‌خواهم هر کدام تان که می‌خواهید، ماهانه هر قدر که می‌توانید به این موسسه کمک کنید؛ راهی جز این نیست.»

سخن اش که پایان گرفت، همه از جا برخاستند و با شوری پایان ناپذیر، دست زدند و برایش سنگِ تمام گذاشتند.

با آن که در دهه‌های پایانیِ زندگی‌اش، توانایی دیدن را از دست داده بود و انگار از روزنه‌ی تنگِ یک سوزن، پیرامونِ خود را می‌نگریست، اما از خواندن و نوشتن باز نماند:

«تا توانسته‌ام کتاب خوانده‌ام؛ از پنج سالگی تا امروز که هشتاد سالگی را از سر گذرانده‌ام». ( ماه نامه نگاه نو، ش ۱۰۲، تابستان ۱۳۹۳، ص ۲۱۶) و هر چند، کم‌تر به ادبیاتِ داستانی پرداخته بود، به گفته خودش: «بیش‌تر داستان‌های ایرانی را خوانده‌ام». (چیستا، دی و بهمن ۱۳۷۸، ص ۴۶۸).

استاد صدری افشار، بر زبان های انگلیسی، عربی، ترکی و تا اندازه‌ای لاتین، چیرگی داشت و به ویژه آفرینه‌هایی را از انگلیسی به فارسی برگردانده بود. با فروتنی می‌گفت: «من فرهنگ نویس، مترجم و ویراستارم» ( نگاه نو، همان شماره، ص ۲۱۶)؛ ولی دامنه‌ی دانش و شناختِ او گسترده‌تر از این‌ها بود. در همه‌ی سال‌هایی که رفیق، پرویز شهریاری ماه نامه‌ی پربارِ چیستا را درمی‌آورد، استاد صدری افشار در این رسانه قلم می‌زد: از نقد و برسی و معرفی کتاب گرفته تا یادداشت های دنباله دار اندیشه‌های آخر شب، زیست نامه‌‎های بزرگانِ دانش و خرد، جُستارهای سیاسی و اجتماعی و یافته‌های نوینِ علمی و جز آن. بگذارید کوتاه شده‌ی یکی از همین یادداشت ها را از نگاه بگذرانیم:

« امپریالیسم، به بهره برداری از… خشم ونفرتِ همگانی از تروریسم برخاسته و با دراز کردنِ انگشتِ اتهام به سویِ کشورهایی که می‌کوشند خود را از میدانِ جاذبه امپریالیسم دور نگه دارند، می‌کوشد مداخله‌ی خود را در کشورها توجیه کند … اگر دولتی با آدم کُشان، خراب کاران و مزدورانِ امپریالیسم، با محتکران و قاچاق چیان سرِ ستیز داشته باشد، آزادی را نقض کرده است، و اگر برای پایداریِ سیطره امپریالیستی، هزاران مرد و زن را بکشد، زندانی سازد یا آواره ی کشورهای دیگر کند، جزیره ی ثبات و آرامش در منطقه پدید آورده و به صلح و امنیتِ جهانی کمک کرده است! کشتارِ دسته دسته ی کودکان و زنانِ بی گناه، آتش زدنِ کشت‌زارها و مدرسه‌ها به دستِ مزدورانِ آمریکایی در نیکاراگوئه، مبارزه در راهِ آزادی خوانده می‌شود …  اما تلاشِ مردمِ فلستین برای زندگیِ آزاد در سرزمینِ پدران شان، فعالیت‌های تروریسی نامیده می‌شود!» (چیستا، آذر۱۳۶۵، ص ۸-۲۸۷).

 

زشت و زیبای تاریخ

در نخستین سال های انقلاب، هنگام که دولت مردانِ نوکیسه و قلم به دستانِ حلقه به گوشِ شان در اعتبار زدایی از تاریخ و شیوانگاری ایران، چنان گستاخ شده بودند که حتا می کوشیدند نامِ خیابان فردوسی را با نام بیابانِ گردانِ مسلمانِ عرب جا به جا کنند، چنان که خیابان آرش تیرانداز تهران پارس را کردند حجرابن عُدی(!)، رفیق صدری افشار قلم برکشیده بود و بر چنین تنگ نگری هایی می تاخت. نمی توانست آرام بنشیند و شاهدِ فرهنگ زداییِ ستون های پنجمِ استعمارِ ایدئولوژیکِ عرب در ایران باشد. هم از این رو، در جستار زشت و زیبای تاریخ(ماه نامه فردای ایران، اسفند ۱۳۵۹) نوشت:

“کاری آسان تر از ویران کردن و تباه ساختن و آلودن نیست؛ و کم نبوده اند کسانی که شهرتِ خود را در این گونه کارها جُسته اند. آن که تواناییِ پژوهش و خلاقیت ندارد و در حسرتِ شهرت می سوزد، برایش آسان تر است که برآیندِ پژوهش و نوآوریِ دیگران را در چشمِ خامی چند، بی اعتبار سازد… به ویژه آن که در زمانِ ما، زمانه مستعدِ عوام فریبی و کسبِ شهرت و جاه به حسابِ دیگران است… در این وانفسا، دشمنانِ دانا و دوستانِ نادانِ انقلاب هم، از یک سو به مفاخر و ذخایرِ کشور می تازند و از سویِ دیگر، فریادِ واویلا برمی دارند. اگر دیوارِ دانش و هنر به یُمنِ رژیمِ شاهنشاهی همیشه کوتاه بوده، دیوارِ تاریخ و مورخان، از همه کوتاه تر است. چه آسان می شود چوب برداشت و همه را در جای گاهِ مشتی دروغ زنِ چاپلوس راند! آقایان، دانش مندانِ عالی مقام، منتقدانِ بزرگ، ای دشمنانِ سرسختِ تاریخ نگارانِ دروغ زنِ چاپلوس! شما خودتان کدام تاریخِ راستین را نوشته اید؟ راست این است که شما نه تاریخ را می شناسید، نه تاریخ نویسی را و نه تاریخ نویسان را؛ وگرنه، چنین آسوده خیال، جرئتِ یکه تازی نداشتید… اگر کتاب های پر ازعبارت های پیچیده و تملق آمیزِ روزگارِ مغول، یعنی طبقاتِ ناصری، جهان گشایِ جوینی و تاریخِ وصاف نبودند، شرحِ آن همه خون ریزی و داستانِ آن خیزش ها و دلاوری های مردم را از کجا می توانستیم دریابیم؟ اگر ما در غم خواری نسبت به تاریخ صادق ایم، به تر است به جایِ تاختن به تاریخ نگاران، به چاپ و نشرِ دقیقِ آثارِ تاریخیِ در دست، و بررسیِ اگاهی های داده شده در آن ها، با یاری گرفتن از دیگرِ اسناد بپردازیم و از این راه، امکانِ تدوینِ یک تاریخِ دقیق را فراهم آوریم. روزی که انقلاب به آرمان های خویش دست یابد و کسانی را که در عینِ دعویِ مکتبی بودن، تا مغز استخوان غرب زده اند و انواعِ اندیشه های سرخ- ترسِ آمریکایی و انقلاب فرهنگیِ مائو را در هم آمیخته اند، از سریرِ عاریت به زیر آورد، آن روز، پژوهش گرانِ ما، کارهای بسیار در دانش گاه ها به عهده خواهند داشت…”(پیشین، ص ۵۱-۲۴۹).

 

از نگاهِ فرهنگ نامه نویس

بسی رنج بُردم در این سال سی

عجم، زنده کردم بدین پارسی

نمیرم از این پس که من زنده ام

که تخمِ سخن را پراکنده ام…

در میانِ نسلِ امروزِ فرهنگ نامه نویسانِ ایران، شاید صدری افشارنخستین کسی بود که دریافت، دستِ مردمِ ایران از هرگونه واژه نامه ی روزآمدِ فارسی کوتاه است. واژه های نوِ فارسی هم که شمارشان پیوسته فزونی می گیرد، در فرهنگ نامه هایی از گونه ی دهخدا، نفیسی، عمید، معین و… نیامده اند و جایِ خرده گیری هم نیست؛ زیرا این همه در سال های پیشاانقلاب نوشته شده اند و انقلاب، هم راه با گشودنِ سپهرِ سیاسیِ جامعه، انبوهی واژه نو و روزآیند را که بایسته هم می نمود، با خود در شهر شهرِ کشور گسترده است. از این رو، صدری افشار آستین بالا زد تا با دستِ تهی، فرهنگ نامه ای در خورِ نیازهای امروزِ جامعه فراهم آورد. به ویژه که گذرِ روزگار، بسیاری از واژه ها را معنازدایی می کند و مفهوم های تازه به آن ها می بخشد. وی خود در این باره نوشته بود:

“مدتی است روی یک واژه نامه فارسی کار می کنم و ناگزیرم گیاهان و جانوران را بشناسم… ولی چه بسا پس از ساعت ها جست و جو، نومید می شوم و تیرم به سنگ می خورد؛ زیرا درمی یابم که واژه نویسانِ ما، این گیاهان و جانوران را از کتاب های خارجی ترجمه یا وام گیری کرده و به چشمِ خود ندیده و نام شان را از مردمی که با آن ها آشنایی یا سر و کار دارند نشنیده اند. نمونه اش شاید کتاب هایی مانند پرندگان ایران، واژه نامه گیاهی، فلور ایران و ده ها فرهنگ نامه دیگر است. البته گاه به پژوهش گرانِ کوشا و فداکار هم برمی خوریم که راهِ درست را پیموده اند. برای نمونه می توان به فرهنگ های اتلسِ گیاهانِ چوبی، مارهای ایران و جز آن اشاره کرد. روندِ چیره ی پژوهش در دانش های طبیعی اما کاری است که در پشتِ میزها انجام می شود و برآیندش هم همان است که گفتم. در این ده ها سال زندگیِ دانش گاهیِ ایران، هنوز نامِ گیاهان، جانوران، سنگ ها و کانی ها خوب شناسایی نشده و برایشان،فرهنگ های علمیِ جهان پسند نوشته نشده است. گناه از کی است؟ آیا ماشین، تنبل مان کرده یا بنگاه هایِ خارجیِ طرفِ قرارداد، تعهدِ خود را انجام نداده اند؟ شاید هم این کارها را باید کارشناسانِ خارجی هم چون دکتر شیلمر برایمان انجام می دادند؟!”.(چیستا، بهمن ۱۳۶۵، ص ۷-۴۴۶).

کاستی هایی از این گونه اما، استاد صدری افشار را بر آن داشت که شماری از دانش وران و پژوهش گرانِ کشور را گرد هم آورد تا آستینِ همت برکشند و فرهنگ نامه هایی آکادمیک و روزآیند بنویسند. دریغ که کاستی های مالی نگذاشت این گروه پی بگیرد و از میانِ این همه، تنها دو یارِ با وفایِ استاد، نسرین و نسترن حکمی بودند که تا پایان در کنارِ این بزرگ مردِ فرهنگ آفرین ماندند. در دشواری های کارِ این گروهِ سه نفره همین بس که سال ها پس از چاپِ فرهنگِ فارسیِ معاصر، فرهنگِ سخنِ دکتر حسنِ انوری(نُه جلدی)، با همکاریِ یک گروهِ بیش و کم سد نفری نوشته و چاپ شد. رفیق صدری افشار خود در باره دشواری های کار گفته بود:

“کارِ فرهنگ نویسی آسان نبود. همه گونه دشواری داشتیم ولی همت و جسارتِ همکارانم و و برخی پشتبانی ها، دل گرم مان می کرد: دکتر ضرابی برایمان نفت می آورد؛ دوستی دیگر قند و شکر؛ دوستی بخاری مان را بازسازی می کرد و دیگران به اندازه ی توانایی هاشان از فرهنگ نویسیِ ما پشتبانی می کردند.”(خبرگزاری مهر، ۳۰ آبان ۱۳۹۰).

کاستی ها اما، پر دامنه تر از این همه بودند و گاه در پیکره ی تنومندِ کارِ پژوهشی، دشواری هایی رخ می  نمود پیش بینی ناپذیر. راست این است که روزگار، از برخی واژه ها معنازدایی می کند و به آن ها رازوارگی های تازه می بخشد. هم چون واژه ی خدا(در واژگانه های کدخدا و ناخدا/ ناوخدا) که تا پیش از یورشِ بربرهای مسلمان به ایران، به معنیِ بزرگ و سرپرست و کاوی و جز آن بود و سپس معنای پروردگار به خود گرفت. یا مصدرِ پرستش که کُنا(فاعل) آن می شود پرستار(از ریشه اوستاییِ پر= پیرامون، گرداگرد) که فرهنگ ستیزانِ تازی از آن معنا زدایی کردند و برای خوارنماییِ بهدینانِ زرتشتی، چنین وانمود کردند که آتش پرستی(به معنایِ پرستاری و مراقبت از آتش) یعنی بندگی و نیایشِ آتش که چنین نیست و زرتشتیان، تنها اهورامزدا را پروردگار خود می دانند. بی هوده نیست که مارتین هایدگر، زبان شناس و حکیمِ اگزیستان سیالیستِ آلمانی می گفت:

“زبان، خانه ی هستی/ وجود است که در روزگارِ ما، رو به انحطاط گذاشته است.”

هم چنین، زبان شناختیِ ساختارگرا بر آن است که معنا، نه در خودِ واژه، که در ذهنِ کاربرانِ آن است و این مردم اند که به واژه ها معنا می بخشند.

استاد صدری افشار با آگاهیِ ژرف کرانه از چنین فرایندهایی در زبانِ فارسی، هست و نیست اش را گذاشت تا فرهنگ نامه ای برکنار از هرگونه کژی و کاستی  به دست دهد و چندان هم فروتن و افتاده وار بود که کار خود را هیچ گاه برکنار از کاستی ها و کژتابی های ناخواسته نمی دانست. او خود در باره ی دگرگونی های زبانی گفته بود:

برای نمونه،”واژه رفیق در بُنِ خود، به معنایِ هم راه است.اسماعیلیه آن را به مفهومِ هم مسلک به کار می ُبرد. در آثارِ مارکسیستی هم به همین معناست؛ در زبانِ روسی به آن تاواریش می گویند. در زبانِ توده ی مردم به زنی که دوستِ مرد دارد می گویند:”وی، رفیق گرفته” که مادینه اش می شود رفیقه… امروزه این واژه، دو معنایِ ناهم گون به خود گرفته است:ایدئولوژیک و عامیانه. یعنی شاید من با شما رفیق باشم و این خانم تنها دوستِ من باشد. بنابراین کوشیدیم رویِ فارسیِ امروز کار کنیم و کاری به گذشته واژه ها نداشته باشیم. به جز آن کوشیدیم از آگاهی های مردم، یعنی کاربرانِ زبان هم بهره گیری کنیم. ما بر سرِ واژه “ِقر” مشکل داشتیم. این که ِقر با ناز چه فرقی دارد؟ رفتیم و از چندین آدم با ِسن های گوناگون، معنایِ کاربردیِ این واژه را پرسیدیم تا از گفته های آنان، میانگین بگیریم و دقت کردیم که فارسی زبان باشند تا معنا گذاری آن ها زمینه ی محلی داشته باشد.( پیشین).

با همه ی دقتی که رفیق صدری افشار در کارِ فرهنگ نویسی داشت، باز هم فرهنگ های واژگانِ خود را در هر چاپِ تازه، از نو ویرایش می کرد و می کوشید برآیندِ کارش بهتر و پربارتر از گذشته باشد؛ شیوه ای که در ایران، تازگی داشت. به گفته خودِ وی:

“ما پیوسته کتاب هایمان را ویرایش می کنیم و هر چند سال، ویراستِ تازه ی آن را بیرون می دهیم. نمی گذاریم ویرایشِ پیشینِ آن دوباره چاپ شود. زیرا می دانیم کارمان، بی کاست و کم نیست.”(پیشین).

چنین است که حسین معصومی همدانی(دانش نامه نویس و مترجم) در باره فرهنگِ فارسی معاصر گفته بود:

“اگر بنا باشد در خانه هر ایرانی، فرهنگِ فارسی وجود داشته باشد که باید داشته باشد، اینک و شاید تا سال ها سال، همین فرهنگِ فارسیِ معاصر است”.(ماه نامه نشر دانش، ش سه، سال نوزدهم، ص ۷۵).

استاد صدری افشار، نخستین پدید آورنده ی فرهنگِ زبان زدهای فارسی بود. وی هم چنان که در فرهنگ نویسیِ نوینِ ایران نوآوری های ویزه ی خود را داشت، در فرهنگِ زبان زدها نیز از دیدگاه های تازه سخن می گفت:

“پیش از این، زبان زدها را با ضرب المثل ها(آورندها) یکی می گرفتند. زبان زدهایی مانندِ: دست شما درد نکند؛ سد سال به این سال ها؛ کوچیک شماییم؛ خیر ببینی و نمونه های فراوان دیگر. و این دو(زبان زدها و آورندها) پیش از این، از هم جدا نشده بودند که  ما این کار را انجام دادیم.”

و راست هم این است که زبان زدهایی مانند: دست مریزاد با آورندهایی هم چون: جوجه ها را آخرِ پاییز می شمارند؛ از زمین تا آسمان با هم فرق دارند و جدا کردنِ این هر دو از هم، از شاه کارهای رفیق صدری افشار است که ریشه در ژرف نگریِ ویژه ی وی دارد. بی هوده نیست که احمد مسجد جامعی، وزیر پیشینِ ارشادِ اسلامی در جشنِ پی ریزیِ انتشاراتِ فرهنگِ معاصر(۲۹ آبانِ ۱۳۹۰) گفته بود:

“از استاد صدری افشار در حوزه هنرها هم آثاری را دیده ایم. البته جامعیتِ روایتِ فرهنگی در ایشان وجود داشته است. وی در مرتبهِ نخست، یک انسانِ فرهنگی است و این گنجایش را داشته که دیگران، ِگردش آیند و کارِ فرهنگ نویسی را به سامان رسانند. فرهنگ باید برای همگان بهره ده باشد و کام یابی در این زمینه دشوار است. ولی استاد صدری افشار  از پسِ همگانی کردن و آسان نویسیِ فرهنگ برآمده است”.(خبرگزاری مهر،۳۰ آبان ۱۳۹۰).

 

بزرگ داشتِ صدری افشار

«ایده‌ها، نه برای اندیشیدن، که برای کاربستن آن»

سخنی از آندره مالرو اندیش‌مندِ فرانسوی که کاربستِ آن را در شخصیت و کُنشِ اجتماعی- فرهنگیِ رفیق صدری افشار می‌شود جُست. و مگر وی چنین منشی نداشت؟ کودکی بیش نبود که برایِ کاربستِ ایده‌های انسان دوستانه‌اش به ناز و نعمتِ زندگیِ درباری پشت کرد و به میانِ مردم آمد. به فراخورِ توانایی‌های ناچیزِ مالی‌اش، همواره یاری رسانِ تهی‌دستان ودردمندان بود. او را بیش‌تر در شورای نویسندگان و هنرمندانِ ایران می‌دیدیم. چندان فروتن و افتاده و سر به زیر بود که انگار نه انگار در پسِ پشتِ چهره‌ی مهربان و دوست داشتنی‌اش، دانش‌مندی بزرگ و پُرمایه پنهان شده است: گریزان از هرچه خودنمایی و برتری فروشی.

چیزی به پایانِ سالِ ۱۳۶۱ نمانده بود که تبه کارانِ جمهوری اسلامی، دبیرِ شورا یعنی زنده یاد رفیق محمودِ اعتمادزاده (به آذین) را بازداشت کردند و به شکنجه‌گاه‌های اسلامی فرستادند. چیزی برنگذشته بود که فشارهای بازدارنده برای درهم شکستنِ شورا به اوجِ خود رسید و نشست‌های هفتگیِ این آکادمیِ دانش و هنر از هم پاشید. بدین گونه، هفتمین و واپسین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی شورای نویسندگان و هنرمندانِ ایران که ویژه نامه فلستین (فلسطین) بود،نه تنها با کاستی‌های فنی و مالی که با دشواریِ چاپ و پخش نیز رو به رو شد. چاره‌ی کار اما در دست‌های توانای صدری افشار بود: او بی کم ترین پروا از خطرهایِ پیشِ رو، به سرپرستِ گردآوریِ نوشته‌ها و ویرایش و چاپِ آن ها پیشنهاد داد این شماره ماه‌نامه به گونه ی کتاب (بی آمدنِ نامِ شورا) چاپ شود و انجامِ این همه را هم، خود به گردن گرفت. برخی از دبیرانِ شورا که از دستِ گزمه‌های رژیمِ بهیمیِ ایران به پنهان‌گاه‌ها رفته بودند، پیشنهادِ او را پذیرفتند و وی، دست به کار شد. رفیق افشار با هزینه‌ی شخصی، جُستارهای ماه‌نامه را حروف چینی کرد و به چاپ‌خانه فرستاد و دو نسخه تایپ شده آن را هم برای بازبینی به دبیرانِ شورا سپرد. چندی بعد، هنگامی که همه بی‌تابانه منتظرِ چاپِ کتاب بودند، صدری افشار خبر داد که دژخیمانِ وزارتِ ارشادِ اسلامی، نمونه‌های چاپ شده‌ی کتاب را از چاپ‌خانه، گردآوری و پوشال کرده‌اند. با این همه، شورایِ نویسندگان و هنرمندانِ ایران همواره خود را وام دارِ یاری رسانی‌های بی دریغِ وی می‌دانند و از یاد نمی‌برند که رفیق افشار درهنگامه‌ای تن به چاپِ ویژه نامه‌ی فلستین سپرده بود که خطرِ بازداشت و شکنجه و مرگَ، هرلحظه تهدیدش می‌کرد.

فداکاری‌هایی از این گونه در کارنامه‌ی فرهنگی – اجتماعیِ استاد صدریِ افشار، یکی دوتا نیستند؛ به سخنِ دیگر، او استوره‌ای بود که برای شادکامی و کام‌یابیِ دیگران، از هیچ درد و رنجی فروگذار نبود. بی‌هوده نیست که در آیینِ گرامی داشت اش در خانه‌ی کتاب (چهارشنبه،۲۹ دی ۱۳۹۵)، دانش‌وران و فرهیختگانِ کشور برایش سنگِ تمام گذاشتند. مجید غلامی مدیرعاملِ خانه کتاب و برگزار‌کننده آیینِ بزرگ‌داشتِ استاد، چیزی گفت که اشک در چشم‌های صدری افشار پدیدار شد:

«بسیاری از ما، دانش و دانسته‌های خود را مدیونِ بزرگانی چون صدری افشاریم. کتاب خانه ای نیست که در آن، کتابی از وی نباشد.»

محمد باقری، پژوهنده ریاضیات و همکارِ استاد نیز با اشاره به کام‌یابیِ بزرگِ زندگی‌اش که آشنایی با صدری افشار است گفت:

«من، روشِ پژوهش و نظم و انظباط را از ایشان آموختم. با وی در ماه نامه هُدهُد (در سال ۱۳۵۷) آشنا شدم. از سرِ تنگ‌نگری و رشک‌ورزی، وی را از وزارتِ علوم بیرون راندند. ولی او، این همه را با کارِ خود جبران کرد و هیچ‌گاه از دشواری‌هایش ِگله نکرد. او در کارهای فرهنگی انگیزه‌ای ژرف دارد؛ انسان دوست است و بسیار منظم. همواره مشوقِ دیگران برای انتشارِ کتاب‌هایشان بوده است.»

دکتر حسن انوری، سرپرستِ فرهنگِ فارسیِ سخن و هموندِ پیوسته‌ی فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی نیز گفت:

«ذهنِ منضبطِ صدری افشار ناشی از کارِ او در حوزه علم است. آشناییِ من با او نیز به خواندنِ همین کتابِ تاریخِ علم باز می‌گردد. صدری افشار جزوِ واپسین نسلِ فرهنگ نویسانِ آذربایجان است و فرهنگِ معاصرِ فارسیِ او، از بهترین فرهنگ‌هایی است که در زبانِ فارسی نوشته شده است. وی و گروهش برای نگارشِ این کتاب، رسانه‌ها و متن‌های سی سالِ گذشته را همراه با کتاب های درسی و دانش گاهی، مبنای کار قرار داده‌اند. از ویژگی‌های این فرهنگ، تعریفِ واژه‌ها و مدخل هاست که برای نخستین بار انجام شده است.» (خبرگزاری مهر، ۲۹ دی ۱۳۹۵).

در این گردهمایی، داوود موسایی، مدیر نشر فرهنگ معاصرنیز، آشنایی‌اش را با صدری افشار، زمینه‌سازِ خیر برای فرهنگ نویسی دانست و گفت که آفرینه‌های استاد، بخشی مهم از آثارِ مرجع در زبانِ فارسی است؛ و او خود، یکی از شریف‌ترین کسانی است که در همه‌ی دوره‌های کارِ حرفه‌ایم با او کار کرده‌ام.

در پایانِ گردهمایی، خانه‌ی کتاب و شماری از ناشران آثار صدری افشار، هدیه‌هایی جداگانه به این فرهنگ‌نویسِ بزرگِ زمانه اهدا کردند.

 

 

نوآوری ها و ژرف کاوی ها

صدری افشار هرگز در نوآوری و راه گشایی کم نمی‌آورد و همواره در روش شناختیِ دانشیِ خود، شیوه‌های تازه و ژرف‌کاوانه  را از یاد نمی‌برد. او خود در گفت وگو با نورالله مرادی، مدیرکلِ پیشین آرشیوها و کتاب خانه‌های سازمان سدا (صدا) و سیمای جمهوری اسلامی گفته بود:

«حروف چینیِ کامپیوتری را نخست بار، ما آغاز کردیم؛ در ایران نبود. دریافتیم نرم افزاری به نام ام.اس.ال (مولتی اسکالرز اسکریپ) برای خط‌های راست به چپ ساخته شده است که بیش تر برای زبانِ عِبری کاربرد دارد ولی در عربی هم می‌تواند کاربری داشته باشد. یکی از آن‌ها را به دوستی سفارش دادیم و به ایران آوردیم. خوش بختانه این نرم افزار، قابلِ طراحی بود و سازنده‌اش هدفِ فرهنگی داشت و نه اقتصادی، و آن را برای پژوهندگان ساخته بود. حروفِ نرم افزار را سامان دهی کردیم تا به بهره برداری رسید. حروف چینی‌های زرنگار و جز آن، پس از این نرم افزار به بازار آمدند. هنگامی که نخستین جلدِ کتاب آماده شد، هیچ ناشری حاضر به سرمایه گذاری روی آن نبود. تا این که آقای منوچهر اشرف الکتابی  از نشرِ کلمه، نمونه‌ی پرینت فرهنگِ واژگانِ ما را دید و آن را چاپ کرد. خوب هم سود بُرد و پس از چهار چاپ، امتیازش را نیزهمراه با کتابی دیگر فروخت.»

از نوآوری‌های دیگر صدری افشار یکی هم درآمیختنِ واژه‌ها و اعلام (نام کسان، کشورها، شهرها، روستاها و…) بود. به گفته سیروس علی نژاد (روزنامه نگار):

«در آمیختنِ واژه‌ها و اعلام که گویا در جهان، رسم است، با فرهنگِ معاصرِ فارسی در ایران هم باب می‌شود. این کار، در فرهنگ‌های پیشینِ فارسی سابقه نداشته است.»

رفیق افشار اما خود گفته بود که پیش از او دهخدا و نفیسی نیز این راه را پیموده‌اند. با این همه، در فرهنگ‌های وی، واژه‌ها و نام‌ها به گونه‌ی توصیفی آمده‌اند و کار به ارجاعِ آن‌ها نیانجامیده است:

«از فرهنگ‌های واژگانِ وبستر و آکسفورد در تعریف‌نگاری، تاثیر گرفته‌ایم، زیرا آن‌ها به یک استاندارد رسیده‌اند.”

در فرهنگ‌های استاد صدری افشار، واژه‌های کهن و فراموش شده که دیگر کاربُردی در فارسیِ امروز ندارند، کنار گذاشته شده‌اند: مزیتی که راه را بر پربرگ‌تر شدنِ بی‌هوده‌ی آن‌ها می‌بندد. وی خود به رسانه کتاب ماه گفته بود زبانی را در نظر داشته که از سی سال پیش به این سو، کاربردِ همگانی یافته است:

«نامِ فارسیِ امروز را ما گستردیم و مطرح کردیم. ما ایرانی‌ها به خود می‌بالیم که فرزندان‌مان هنور می‌توانند شاهنامه و حافظ را بفهمند. این دروغ است. بچه‌های ما دیپلم هم که می‌گیرند نمی‌توانند این کتاب‌ها را دریابند و این بسیارهم طبیعی است. زبانِ فارسی از مشروطه به این سو، به ویژه پس از جنگِ جهانیِ دوم، رشد کرده و این، حُسنِ زبان است نه عیبِ آن. واژه‌های نو جای گزینِ واژه‌های کهن‌تر می‌شوند و شماری از آن‌ها رفته رفته کاربرد خود را دگرگون می‌سازند. زبانِ عامیانه، زبانِ گفتار نیست، زبانِ مردمِ درس نخوانده است؛ در حالی که فارسیِ گفتاری، شکسته‌ی زبانِ نوشتاری است.»

صدری افشار و همکارانِ وی در چاپ‌ها و ویراست‌های واپسینِ فرهنگِ شان، پیش از تمرکز بر شمارِ واژه‌ها، بر بازبینیِ توصیف‌های خود از واژه‌ها کوشیده‌اند. در این میان، فشارِ سانسور نیز گرهِ کارها را پیچیده‌تر می‌کرد؛ به گفته صدری افشار، وزارت ارشاد می گوید:

«واژه‌هایِ مُستهجن را حذف کنید و ما نمی‌توانیم چنین کنیم. زیرا واژه ی مستهجن در فرهنگ، معنی ندارد.»

خُرده گیری‌های بازدارنده‌ی وزارتِ ارشاد اما، تنها چنین واژه‌هایی را در بر نمی‌گرفت و سانسورگران با کارها و پیشه‌های اجتماعی هم در می‌افتادند. چندان که رفیق افشار در باره فرهنگِ مشاغلِ سنتیِ ایران به خبرگزاریِ دانش جویان (سال ۱۳۹۳) گفته بود:

«کتاب، به برخی پیشه‌های سنتیِ کشور می‌پرداخت که گفته‌اند این نمونه‌ها نباید در فرهنگ‌نامه بیایند.»

این سخت گیری‌ها در هنگامه‌ای انجام می‌گرفتند که کارِ دستگاه‌های فرهنگیِ خودِ رژیم، آکنده از کاستی‌ها و کژدیسی‌ها بود. استاد افشار در باره یکی از این «شاه کار»ها – فرهنگ جامع زبان فارسی- کارِ فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی گفته بود که این کتاب «نه جامع است و نه جواب می‌دهد؛ پر از غلط هم هست؛ با این همه، ادعا هم دارند.»

به گفته استاد صدری افشار:

«انقلاب و جنگ، برخی واژه‌های تازه را مانند جهاد سازندگی، افشاگری، پاک سازی، آرپی جی زن، یارانه و جز آن را واردِ زبانِ فارسی کرده است. فرهنگ‌نویس باید پیوسته این واژه‌ها را شکار کند و به گونه‌ای که مردم بازگو می‌کنند، گردآوری و ثبت کند. کاربردِ بسیاری از واژه‌ها مانند ابن الوقت تغییر می کند. به گفته مولوی:

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

در این شعر، به در دَ م زیستن و حالِ صوفیانه اشاره شده است. در دهه‌ی 1320 اما، معنی ابن الوقت شد: فرصت طلب، اپورتونیست. بنابراین، یکی از مزایای چنین فرهنگی، به تعبیرِ ویتگن اشتاین، توجه به بافتِ واژه‌ها برای بازیابی معنای آن هاست. به گفته ی این فیلسوفِ اتریشی- انگلیسی، معنا در کاربُردِ واژ‌ها آشکار می‌شود.»

 

آفرینه های فرهنگی

استاد صدری افشار از ۱۴ سالگی که نخستین کتابِ خود  وضعِ زندگیِ پرورش گاهی را از چاپ درآورد، تا ۸۳ سالگی که چشم بر جهانِ سود و سرمایه فروبست، ۷۰ سالِ آزگار، خواند و نوشت و نوآوری کرد. آن قدر کتاب خوانده بود که در سی- چهل سالِ پایانیِ زندگی‌اش به دشواری می‌توانست ببیند، بخواند و بنویسد. با این همه هرگز از زیستن نومید نشد و هیچ گاه، نویسه (خامه) اش را بر زمین نگذاشت: ده‌ها جلد کتاب و سدها جستارِ اجتماعی، فرهنگی و تاریخی و از همه شگرف‌تر، نزدیک به یازده فرهنگ‌نامه ی گونه‌گون، بیلانِ بیش و کم ۷۰ سال کارِ فرهنگیِ مردی است که اگر در باخترِ جهان زاده شده بود، هم اینک تندیس‌هایش در بزرگ‌ترین میدان‌ها و نامش بر پُر آی و رو ترینِ خیابان‌ها جلوه می‌فروختند.

 

فرهنگ ها

(درفهرستِ زیر، هر کتابی که با نشانه ی ستاره * آمده، به مفهومِ همکاریِ نسرین و نسترن حکمی با استاد صدری افشار درنگارشِ همان کتاب است):

– فرهنگِ معاصرِ فارسی*، سه جلد (آمیزه‌ی فرهنگ‌های: فارسی امروز و فارسی اعلام)، برنده ی جایزه‌ی هفدهمین دوره‌ی کتابِ سالِ جمهوری اسلامی، چاپِ انتشاراتِ فرهنگِ معاصر (از این پس: ا. ف. م).

– فرهنگِ فارسی اعلام*، چاپ ا. ف. م، ۱۳۷۲.

– فرهنگِ معاصرِ کوچکِ فارسی*، چاپ ا. ف م.

– فرهنگِ فارسیِ امروز*، دو جلد، انتشارات کلمه، ۱۳۶۹.

– فرهنگ نامه فارسی*، سه جلد، برآیندِ سی سال پژوهش، چاپِ ا. ف. م، ۱۳۸۸. در بر گیرنده ۶۰ هزار واژه و اصطلاح و ۲۰ هزار مَدخلِ اعلام. آمیزه فرهنگ‌های فارسی امروز و فارسی اعلام. این کتاب، سال‌ها بعد با نامِ  فرهنگِ معاصرِ فارسی همراه با واژه‌های بیش تر و ویراستِ تازه، بازچاپ شد.

– فرهنگ مترجم*.

– فرهنگِ زبان زدهای فارسی.

– کتاب نامه علوم در ایران.

– فرهنگِ مشاغلِ سنتی (در بر گیرنده کارهای درباری، ارتشی، اداری، فنی، بازرگانی، خدماتی و کشاورزی)، نشر آگه، تهران.

– واژه نامه فنی‌ی انگلیسی به فارسی*.

– زندگی نامه دانش‌مندان اسلامی، کار گروهی (آکادمیک).

– فرهنگ نامه نویسی.

 

سروده ها

– ابرهای سرگردان، ۱۳۳۶.

– آوای جان، ۱۳۳۷.

– نیایش، ۱۳۳۹.

– از سرگردانی تا رهایی، جمع بستِ دفترهای سه گانه‌ی شاعر، به کوششِ نسرین حکمی.

 

ترجمه ها

– مقدمه برعلمِ تاریخ، شش جلد، با همکاری نسترن حکمی.

– از سنایی تا سعدی، ادوارد براون.

– تاریخ ریاضیات، دو جلد.

– معماری ایران، آرتور پوپ، نشر اختران.

– کاکل تاووس ( ریشه های غیرِ اروپاییِ ریاضیات).

– انگلیسیان در ایران، دنیس رایت، چاپِ اختران.

– مطالعه‌ی تاریخ ریاضیات و تاریخ علم.

– گفتارها در تاریخِ علم، بیلانِ ۱۲ سال کار و پژوهش.

– قانون‌های خلاقیت، آرتور کِستلر، با همکاری عباس علی کتیرایی.

 

ویراست ها

– مآثر سلطانیه(در باره پادشاهیِ فتح علی شاهِ قاجار)، نوشته عبدالرزاق بیکِ دُنبُلی (مفتون، ۱۲۳۶ ق.).

– دو سند از انقلاب مشروطه.

– دانش برای همه، ۱۳ جلد.

– مخرن الادویه (در باره داروها و پزشکیِ سنتی)، نوشته محمد حسین تحصیلی علوی خراسانی، ۱۱۸۳ ق.

 

رسانه ها

رفیق صدری افشار از همان سال‌های نوجوانی در رسانه‌های نوشتاریِ ایران، با قلمِ روانِ خود به روشن‌گری و سخن‌سنجی و دانش‌گستری روی آورد و این رویه را تا پایانِ زندگی‌اش پی گرفت. او خود در سال ۱۳۵۸ ماه نامه ی علمی- فرهنگیِ هُدهُد را با پشتبانیِ استاد احمد آرام راه اندازی کرد و تا سالِ ۱۳۵۸ که تاریک اندیشانِ مسلمان، راه را بر انتشار آن بستند، ماه به ماه این رسانه را به چاپ رساند. وی هم چنین با رسانه‌های زیر، همکاریِ بسیار نزدیک داشت:

-۸- ۱۳۴۵ ماه نامه‌ی سخنِ علمی.

– ۸- ۱۳۵۶ مدیریتِ فصل نامه آشنایی با دانش، رسانه دانشگاه آزاد.

– ۹۷- ۱۳۸۶ ماه‌نامه بازتابِ دانش و دو فصل نامه میراثِ علمی.

– ماه نامه‌های چیستا و دانش و مردم به سردبیریِ دکتر پرویز شهریاری و فردای ایران به سردبیری دکتر پرویز رجبی.

وی هم چنین، انبوهی از جُستارهایِ دانشی و فرهنگیِ خود را در دیگرِ رسانه های کشور به چاپ رسانده که آوردنِ نامِ این همه، بر دامنه‌ی این بخشِ از یادنامه می افزاید.

 

آغازی از نقطه ی پایان

رفیقِ ارجمند و ترازِ نویِ ما، استاد غلام حسین صدری افشار، از زُمره‌ی کسانی بود که به گفته ی لنینِ بزرگ، با مغزی سرد و قلبی گرم به جهان می‌نگرند و با انقلابی‌گریِ ماجراجویانه ی خرده بورژوایی میانه‌ای ندارند. هم چون یک توده ای فداکار و فرهیخته به روشن‌گری و آگاهی بخشی به توده‌ها که تنها استوانه‌های واقعی هرگونه جنبش و خیزش انقلابی‌اند، ایمان راسخ داشت. گذشت و فداکاری، دلیری در گفتن و نوشتن و سنجش‌گری، مهربانی و بزرگ واری و پاک دستی و بخشندگی از ویژگی‌های همیشگی وی بود. از نوجوانی شیفته‌ی آزادی، دمکراسی وعدالتِ اجتماعی بود و می‌دانست که این همه جز در جامعه ی انسانی شده‌ی سوسیالیستی به دست نمی‌آیند؛ از این رو، هم چون بیش‌ترِ دانش‌مندانِ مردم انگارِ کشور، راهِ پرافتخار حزبِ توده‌ی ایران را در پیش گرفت و هرگز هم از آن، روی برنتافت. در سال‌هایی که اسلامِ سیاسی، هنوز پرچمِ شورای نویسندگان و هنرمندانِ ایران را به زیر نکشیده بود، این دانش‌مندِ پرآوازه اما فروتن وسر به زیرِ زمانه  را می‌دیدی که هم چون یکی از ستون‌های استوارِ این نهادِ بزرگِ فرهنگی، می‌آید و می‌رود و هست و نیست‌اش را به پایِ شورایِ فرهیختگانِ کشور می‌ریزد.

صدری افشار حتا در واپسین دمِ زندگی‌اش، نگرانِ کارهای فرهنگیِ ناتمامِ خود بود و می‌گفت:

«آرزو می کنم پیش از آن که زمین گیر یا دچارخرفتی شوم، مرگ به سراغم آید. با این همه، هنوز هم کار می‌کنم، زیرا آن را وظیفه‌ی خود می دانم.» ( نگاه نو، تابستان ۱۳۹۳، ص ۲۲۴).

رفیق افشار به جز بیماری چشم‌هایش که توانایی دیدن را از او گرفته بود، سال‌ها سال از نارسایی‌های گوارشی رنج می‌برد. سرانجام هم در پیِ پیچیدگیِ دردناکِ روده در بیمارستانِ رسولِ اکرمِ تهران (۲۶ فروردین ۱۳۹۷) بستری شد. چاره‌ای جز کارد درمانی (جراحی) نبود؛ شکم‌اش را شکافتند که روده‌هایش را درمان کنند که نتوانستند! و سه روز بعد، در ساعتِ هشتِ بامدادِ ۲۸ فروردین، در همان بیمارستان درگذشت. این ولی پایانِ زندگیِ یکی از بزرگ‌ترین فرهنگ نویسان، مترجمان و نویسندگانِ ایران نبود که آغازی از نقطه‌ی پایانِ هستی و فرارفت جاودانگیِ او در آفرینه‌های سترگ و رشک برانگیزش بود. و چه کسی می‌تواند بگوید چنین آزاده مردی درگذشته است؟

انبوهِ فرهیختگانی که در روزِ ۳۱ فروردین ۱۳۹۷ در فرهنگ‌سرای ابن سینای شهرکِ غرب، شاهدِ بدرقه پیکرِ مینوی او به گورستانِ بهشت زهرایِ تهران بودند، خود به چشم دیدند که انسانِ ترازِ نوین‌شان، گام در قلمروِ مِه‌آگینِ جاودانگی گذاشته است. نه، او در آفرینه‌هایِ فرهنگی‌اش برای همیشه زنده خواهد ماند. و دیگر چه می‌توان نوشت که به گفته عارفِ بزرگ و مردمیِ ایران، بایزید بستامی: «سخنی، به از بی سخنی نشنیدم.»

نام و یادش گرامی باد.

(در این یادنامه، برخی از گفت-آوردها، برای یک دستیِ متن، اندکی تا بیش‌تر، ویرایش شده اند).