بحران فزایندۀ اقتصادی و تهدیدهای راهبردی بر ضد مصالح ملی

حواله کردن نیمی از درآمد نفت به بورس، به معنای انتقال نیمی از درامد نفت به جیب سرمایه دارنی است که در بازار بورس به غارت مشغولند. این سیاست روی دیگر پرداخت سودهای ۲۰ تا ۲۵ درصدی به سپرده های بانکی این سرمایه داران است.
                                                                                *****
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۵، ۱۸ تیر ماه۱۳۹۷

بی‌تردید می‌توان گفت اقتصاد کشورمان در خطرناک‌ترین وضعیت بحرانی‌اش قرار گرفته است و امکان متلاشی شدن آن دور از تصور نیست، در این صورت، اکثریت مردم با وضعیتی بسیار بغرنج و ‌پیش‌بینی‌نشدنی‌ای روبرو خواهند شد. بر اساس ارزیابی شماری از کارشناسان اقتصادی و نیز همان‌‌گونه که حزب ما هم بارها بر آن تأکید کرده است، عامل تعیین‌کننده در شکل‌گیری این وضعیت بحرانی و خطرناک سیاست‌های کلان اقتصادی رژیم ولایی بوده که درنتیجه اقتصاد ملی را از درون تهی کرده‌ است.

بشنوید

روشن است که سران و گردانندگان رژیم ولایت فقیه در برابر این وضعیت بحرانی اقتصاد و سیر قهقرایی و رو به زوال روندهٔ وضعیت معیشت مردم،‌ کاملاً فلج شده‌اند. آنان نه خواست عملی کردن اقدام‌هایی ضروری برای حل مشکلات را دارند و نه توان آن را. سران رژیم برای فرار از خشم مردم و فرو نشاندن فریادهای اعتراض‌های مردم، از سر استیصال انواع و اقسام راه‌حل‌های بی‌اثر و گاه مضحک را به‌کار گرفته‌اند. برای مثال، دولت با اصرار حسن روحانی، فهرست اسامی برخی شرکت‌های دریافت‌کنندهٔ ارز را با سروصدا و تبلیغات و بحث‌وجدل از طریق بانک مرکزی منتشر می‌کند، اما نام برخی شرکت‌ها و دانه‌درشت‌ها را در این فهرست نمی‌آورد. نمایندگان مجلس شورای اسلامی هم روز چهارشنبه ۱۳ تیرماه با برگزاری جلسه‌هایی علنی و غیرعلنی همراه با نطق‌هایی پرطمطراق اما کاملاً بی‌نتیجه به موضوع بحران اقتصادی می‌پردازند.

جالب‌توجه اینکه، شخص‌ها و شرکت‌هایی در چندماه گذشته و با سوءِاستفاده از بحران ارزی به‌وجودآمده موفق شده‌اند با دریافت دلار دولتی با نرخی فوق‌العاده پایین و غیرواقعی درقیاس با بازار آزاد، یعنی دلار ۴۲۰۰ تومانی، کالاهایی وارد کشور کنند که تا کنون در زمینهٔ واردات آن‌ها فعالیتی نداشتند. حالا پس از اینکه کلان‌غارتگران ارزها و طلاها را به‌جیب زدند،‌ دولت “تدبیر و امید”- هنوز هم با امید به‌حل مشکلات اقتصاد از طریق “بازار” و “بخش خصوصی”- از راه افتادن تدبیری به‌نام “بازار ارز ثانویه” خبر می‌دهد و اعلام می‌کند: فروش قسمتی از نفت خام و تصفیه آن به بازار بورس منتقل خواهد شد! این قبیل اقدام‌ها در بهترین وجه آن تنها درحُکم داروهایی مُسکن برای رفع درد و نیز به‌منظور شعار دادن، مدت‌زمانی کوتاه‌ عمل خواهند کرد. مشکل اساسی بسیار عمیق‌تر است و در محتوای “اقتصاد سیاسی”‌ کشور و خود برآمده از سیاست‌های اقتصادی کلان حاکمیت است. بر پایهٔ این سیاست‌های کلان، “تداومِ نظام”‌ با تأمین کردن منافع اقتصادی طیف وسیع سرمایه‌داران تجاری،‌ بوروکراتیک و مالی به‌وسیله جناح‌های قدرتمند و بیت رهبری سازمان داده می‌شود.

درحالی‌که شماری از سرمایه‌داران مالی و تجاری- یعنی اکثر همان “کارآفرین‌ها”‌ و “ثروت آفرین‌ها” به‌زعم هواداران “بازار آزاد”- ‌آزادانه و به‌برکت “اقتصاد بی‌نظارت” در چندماه گذشته مشغول سوداگری به‌بهای تخریب اقتصاد کشور بوده‌اند و سلطان کاغذ بی‌کاغذ و سلطان سکه با ۲ تن سکهٔ طلا رونمایی می‌شوند، و پس از اینکه بخشی بزرگ از منابع ارزی کشور به‌وسیلهٔ دانه درشت‌های درون “نظام”‌ بلعیده می‌شود، علی خامنه‌ای به‌منظور عرض‌اندام در برابر افکارعمومی تازه در نامه‌یی در ۱۴ تیرماه خطاب به رئیس جمهور دربارهٔ وضعیت بازار ارز و سکه به او دستور می‌دهد: “ضمن رسیدگی به موضوع گزارش دقیقی تهیه” و به محضر ایشان ارسال شود.

واقعیت امر آن است که این طیف وسیع از سرمایه‌داران بر اساس فرایندی قانونمند در نظام سرمایه‌داری عمل کرده‌اند، یعنی آن فرایند قانونمندی که غنیمت شمردن هر فرصتی بهره‌برداری از آن برای انباشت سرمایه‌هایشان به‌هدف سوداگری و ثروت‌اندوزی شخصی. آنچه در “بازار”‌ ارز و سکه و مسکن رخ داده است برآمده از ماهیت سیستم سرمایه‌داری است که بنا بر آن، سرمایه‌داران برای کسب هرچه بیشتر سود، در رقابتی سرسخت و در چارچوب قانون مقدس عرضه‌وتقاضای بازار، منافع ملی را نابود و زندگی مردم را نیز ‌تباه می‌کنند. در “اقتصاد سیاسی” کشورمان در هر دو رژیم شاهی و ولایی، با اولویت دادن به فعالیت‌های وارداتی و “تولیدی مصنوعی”، عرصهٔ امکان عملکرد و رشد برای سرمایه‌داری مولدِ ارزش‌افزا به‌صورتی عامدانه بسیار تنگ شده است. بنابراین، این “متخلفین” و سلطان‌های سکه و کاغذ که هرروز در رسانه‌ها از آنان با حیرت و شگفتگی نام برده می‌شود، همان “کارآفرین‌ها” و “فعالین اقتصادی”‌اند که هواداران و نظریه‌پردازان دوآتشه “اقتصاد آزاد” در کشورمان‌ و دل‌بستگان به دولت “تدبیر و امید”‌‌ حذف قوانین به‌منظور “آزاد” گذاشتن حیطه عملکردشان را همواره خواهان بوده‌اند و حتی مدعی‌اند که “بازار آزاد”‌ و بازیگرانش (بخش خصوصی)‌ و آزادی‌خواهی و دمکراسی، لازم و ملزوم یکدیگرند!

آنچه اکنون و پس از نزدیک به سه دهه تعدیل‌های اقتصادی در چارچوب الگوی نولیبرالیسم شاهد آن هستیم، وجود اقتصادی از درون تهی‌شده‌ است که ثروت‌های ملی را به لایه‌های فوقانی بورژوازی بوروکراتیک، مالی و تجاری منتقل کرده است. لازمهٔ فرایند این‌چنین انتقال ثروتی از پایین به بالا، وجود سیستم اقتصادی‌ای کاملاً وارداتی و تک‌محصولی و متکی به صدور نفت خام بوده است که رانت‌های ارزی تا به‌حال چرخ آن را می‌چرخانند، و بنابراین، ارزش برابری ریال با دلار را به عاملی تعیین‌کننده در شئون اصلی اقتصاد تبدیل کرده است و وجود چنین عامل تعیین‌کننده‌ای، چشم اسفندیار اقتصاد ملی و تهدیدی بسیار خطرناک و راهبردی بر ضد مردم  کشورمان است.

 

الگوی اقتصادی‌ای که از ابتدای دههٔ ۱۳۷۰ خورشیدی به‌وسیله دولت رفسنجانی به محور اصلی سیاست‌های اقتصادی “نظام”‌ تبدیل شد،‌ سرانجام دیر یا زود کشور را با ‌چنین وضعیت خطرناکی روبرو می‌کرد. در این محور اصلی سیاست‌های اقتصادی،‌ با موافقت سران “نظام” و در رأس آنان علی خامنه‌ای، ثروت‌اندوزی بر مبنای به‌وجود آوردن شرایط برای انباشت سرمایه‌های خصوصی، شبه خصوصی- دولتی و اعطای رانت، عامل محرکهٔ رشد اقتصادی کشور گردید. پرواضح است که در نبود برنامه‌یی تدوین‌شده که توسعهٔ اقتصادی-اجتماعی را مبنای رشد اقتصاد ملی قرار دهد، روند انباشت سرمایه در کشورمان- به‌صورت قانونی یا غیرقانونی- به سوی واردات و فعالیت‌های مالی غیرمولد دلالی باهدف کسب حداکثر سود و در کوتاه‌ترین زمان ممکن می‌گرایند. بی‌جهت نیست که رسانه‌های کشور هرروز از برملا شدن ثروت‌هایی نجومی صحبت می‌کنند، ثروت‌های نجومی‌ای که برآمده از فعالیت‌های وارداتی یا مالی‌اند. در اینجا مضمون‌پردازی دربارهٔ فساد اقتصادی، متخلفین، رونمایی از سلطان سکه و کاغذ و جز این‌ها، نشان دادن شاخه‌های فرعی تنهٔ اصلی و تنها ظاهر قضیه‌اند. آنچه اتفاق افتاده است بر اساس قانونمندی نظام سرمایه‌داری و حرکت سریع سرمایه‌ها به سوی منابع سودآور بوده است.

با گذشت چهاردهه از انقلاب مردم در بهمن ۵۷، انقلابی که یکی از خواست‌های بنیادی آن توسعه و رشد اقتصادی در راستای تأمین عدالت اجتماعی، رفاه مردم و صیانت از حق حاکمیت ملی بود،‌ اکنون مردم می‌بینند که سران، گردانندگان و مجموع جناح‌های درون “نظام”‌، با از درون تهی‌کردن اقتصاد ملی و درنتیجه تخریب آن، عملاً اقتصاد ملی را به نقطه‌ضعفی بزرگ در دفاع از حق حاکمیت ملی تبدیل کرده‌اند. بر این حقیقت باید تأکید کرد که رویکرد دولت احمدی‌نژاد نیز ادامه‌دهنده برنامه‌های صندوق بین‌المللی پول بود و تهی شدن اقتصاد را به‌همراه داشت، و بر اساس این تهی شدن اقتصاد بود که خزانه‌داری آمریکا در دوره بارک اوباما توانست با تحریم‌های مالی به‌آسانی اقتصاد ملی کشورمان را به‌گروگان بگیرد.

برخلاف تبلیغات دولت “تدبیر و امید”، ‌هستهٔ برنامه‌های دولت روحانی نیز در ۵ سال گذشته ادامهٔ همان سیاست‌های نولیبرالی اقتصادیِ دورهٔ احمدی‌نژاد است، اما با این تفاوت که این بار روند تهی‌سازیِ اقتصاد ملی به‌منظور به‌وجود آوردن رشد در چارچوب “اقتصاد آزاد”‌- یعنی آزادسازی هرچه بیشتر امکان “ثروت آفرینی”‌ (خصوصی)‌ به‌نفع بورژوازی مدرن نولیبرال- ضرباهنگی تندتر داشته است. نتیجهٔ کلی این سیاست اقتصادی اکنون به‌شکلی نگران‌کننده‌ اقتصاد ملی و وضعیت معیشت طبقه و لایه‌های مرتبط با کار و تولید را آماج دست‌اندازی‌های سیاست‌های آمریکا کرده است. خطر شدیدتر کردن تحریم‌های مالی از سوی آمریکا با خروج آمریکا از توافق‌‌نامه برجام و به‌موازات آن اوج‌گیری سیاست‌های بین‌المللی خصمانه دولت ترامپ همراه با نقش‌آفرینی عربستان سعودی در برابر صادرات نفت ایران، هیچ‌کدام دلیل‌های اصلی وضعیت خطرناک و آشفتهٔ اقتصاد ملی نیستند، بلکه این‌ها درحکم عامل‌هایی شتاب‌دهنده در نمایان شدن پیامدهای نهایی سیاست‌های اقتصادی حاکم بر کشورمان عمل کرده‌اند.

بدیهی است اقتصاد ایران با اقتصاد جهانی که در شرایط کنونی به‌طورعمده در کنترل سرمایه‌داری است، خواه‌ناخواه ارتباط‌های مشخصی باید داشته باشد و گریزی هم از آن نیست، زیرا این واقعیت برآمده از شرایط عینی و توازن قدرت در سطح جهانی است. علاوه بر این‌ها، سلطه و نفوذ گسترده و قدرتمند آمریکا بر سرمایه‌های بزرگ مالی در چهارچوب جهانی‌شدن و موقعیت ویژهٔ دلار در معاملات جهانی شمار بسیاری از کشورها را به وارد شدن در کنش‌وواکنش‌ها و برقراری رابطه‌هایی سیاسی و اقتصادی با آمریکا وادار می‌کند. کشور ما نیز زیر سایه حاکمیت ولایت قیه از این قاعده مستثنا نبوده و همواره در بُعدهای اقتصادی- در خفا یا به‌صورتی علنی- وارد تعامل‌هایی با آمریکا شده است. موضوع مهم این است که- برخلاف سیاست‌های فریبکارانه و شعارهای ضد آمریکایی سران رژیم ولایی- از همان سال‌های نخست پس از انقلاب تا کنون کشور ما همواره موضع‌گیری اقتصادی‌ای بسیار ضعیف در قبال آمریکا داشته است و مهم‌تر این‌که نزدیک به سه دهه از الگوی اقتصادی موردنظر آمریکا یعنی نسخه‌های نولیبرالی صندوق بین‌المللی پول برای اقتصاد ناتوان خود پیروی کرده است. واقعیت این است که مادامی که اقتصاد ملی بر این اساس و برخلاف منافع اکثریت مردم و بر ضد حاکمیت ملی سازمان‌دهی شود، این وضعیت اسفناک، یعنی پیوند خوردن اقتصاد کشورمان با سرمایه‌داری جهانی از موضع ضعف و همراه با تبعاتی بسیار منفی، ادامه خواهد داشت.

تا آنجا که به شرایط مشخص کنونی مربوط می‌شود باید گفت که درصورت امکان‌پذیر شدن چارچوب مذاکره میان رژیم ولایت فقیه و دولت ترامپ، بی‌تردید و قطعاٌ سران دیکتاتوری حاکم بر کشورمان از موضعی بسیار ضعیف و در خفا پشت میز مذاکره خواهند نشست. برای اصحاب قدرت، به‌ویژه علی خامنه‌ای، “حفظ نظام”‌ و دفع خطر از جانب جنبش مردم جان‌به‌لب رسیده کشورمان مهم‌ترین هدف حیاتی- یا به‌قول خودشان اوجب واجبات- به‌شمار می‌آید، بنابراین، تبعات بسیار منفی برآمده از کنش‌وواکنش‌های بین سران “نظام”‌ و دولت دونالد ترامپ را باید منتظر بود.

برای برون‌رفت از این وضعیت رو به‌زوال نهادن معیشت مردم و همین‌طور به‌منظور جلوگیری از ناامنی و دست‌اندازی به حاکمیت ملی و تخریب آن از جانب محفل‌های امپریالیستی زورگو مانند دولت ترامپ، تنها راه حذفِ کامل حاکمیت ولایت فقیه و تغییر جهت در اقتصاد کلان کشور با ایست کامل برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی است. در این ارتباط باید بر این نکته مهم و حساس تأکید کرد که فرایند گذار از مرحلهٔ دیکتاتوری به مرحلهٔ دموکراتیک در سطح ملی، با حرکتی سریع و یک‌باره در مسیر فروپاشی و سرنگونی و یا ایجاد ناامنی در جامعه عملی نخواهد شد، بلکه این گذار درگروِ به‌وجود آوردن جایگزینی (آلترناتیوی) ملی، دموکراتیک و مبرا از پیروان اسلام سیاسی است. لازمهٔ گذار به مرحلهٔ دموکراتیک در سطح ملی، شرکت طیف گسترده‌ای از طبقه‌ها و لایه‌های اجتماعی در مبارزهٔ ضد دیکتاتوری است و این بدون درنظر گرفتن خواست‌های بی‌درنگ اکثریت آحاد این طبقه‌ها و لایه‌ها- یعنی برآوردن نیازهای اقتصادی‌شان و همچنین برپایی اتحادیه‌های صنفی مستقل و تشکل‌های مدنی- تحقق نخواهد پذیرفت.

ما بر این نکته اساسی تأکید می‌کنیم که در شرایط مشخص کنونی شکل دادن و جهت‌دهی به مبارزه مستقیم با دیکتاتوری حاکم برای نجات میهن، وابسته به کسب اعتبار بین مردم و جلب اعتماد آنان است. این امر حیاتی فقط و فقط با همکاری فعالانه و مداوم و اتحادجویانه نیروهای سیاسی ترقی‌خواه کشور در میان مردم در به‌وجود آوردن ساختارهایی اجتماعی و مدنی شفاف،‌ هدفمند و مردم محور و داشتن برنامه حداقلی‌ای در جهت خواست‌های مردم، تحقق‌پذیر خواهد بود.

 

 




دفاع از مطالبات عاجل مردم را به فردای نامعلوم سرنگونی رژیم موکول نکنیم

داده های مقاله برنامه خصوصی سازی آب آشامیدنی را افشا می کند

******

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۵، ۱۸ تیر ماه۱۳۹۷

روزنامه قانون، ۹ تیرماه، نوشت: “بی‌ثباتی بازارهای مختلف در ایران سبب شد تا برای چند روز وضعیت کشور به حالتی غیرعادی تبدیل شود و اعتراضاتی در گوشه‌وکنار این جامعه به وقوع پیوست ولی برخی سعی داشتند آن را پنهان کنند و به‌گونه‌ای نمایش دهند که گویی در ایران مشکلی وجود ندارد و همه آرام هستند. از اعتصابات در بازار تهران تا زمزمه‌های اعتراضات در برخی مکان‌های دیگر همه از این دست مسائلی هستند که اگر به آن رسیدگی نشود می‌تواند در آینده مشکل ایجاد کند.”

به‌گزارش سایت آرمان، ۱۰ تیرماه، رحمانی‌فضلی، وزیر کشور، در واکنش به اعتراضات مردم در خرمشهر، گفت: “این آماری که از کشته شدن افراد در خرمشهر گفته می‌شود درست نیست، فقط یک نفر زخمی شده که در بیمارستان بستری شده است. در خرمشهر هیچ کشته‌ای نداشتیم. چند نفر کشته نشده‌اند؛ تیراندازی بوده و یک زخمی به بیمارستان رفته است. موضوع امنیت، اصل است. اصلی‌ترین وظیفه وزارت کشور برقراری امنیت است. مجوزها اگر پاسخ‌گو باشند و امنیت را برقرار کنند مشکلی نداریم.” بهار نیوز، ۱۰ تیرماه، نوشت: “درحالی‌که برخی اخبار غیررسمی و فیلم‌های منتشرشده از کشته و زخمی شدن تعدادی از حاضران در تجمعات و ناآرامی‌های خرمشهر در نیمه‌شب شنبه حکایت دارد خبرگزاری دولتی ایرنا روایت متفاوتی از این اتفاقات مخابره و خبرگزاری فارس هم به‌نقل از فرماندار این شهر کشته شدن یک نفر را تکذیب کرد.” روزنامهٔ اعتماد، ۱۱ تیرماه، به‌نقل از یکی از اهالی خرمشهر، نوشت: “ما با این آب حمام هم نمی‌توانیم بکنیم. آب شور است و عذر می‌خواهم، بوی فاضلاب می‌دهد. با این آب نمی‌توانیم زندگی کنیم، آب دریا از این بهتر است. تجمع‌ها تا قبل آن شب همه آرام بود اما خب مردم هم مشکلات زیادی دارند، بیکاری زیاد است، به مردم فشار آمده. ۲۰ سال است که قول داده‌اند و ما هم ۲۰ سال مشکل شوری آب داشته‌ایم. اما این یک هفته دیگر اوضاع فجیع بود.” روزنامهٔ اعتماد در ادامه، به‌نقل از یک فعال اجتماعی، نوشت: “جلسه می‌گذاریم که در مورد مسائل فرهنگی حرف بزنیم، با مسئولان در مورد موضوعات اجتماعی گفت‌وگو کنیم اما ته همه صحبت‌های‌مان می‌رسد به عذر می‌خواهم بحث فاضلاب. سال‌ها قبل پایان بازسازی خرمشهر را اعلام کردند اما هنوز بوی فاضلاب زیر دماغ‌مان است.” روزنامهٔ قانون، ۱۱ تیرماه، در تشریح آغاز این اعتراضات، نوشت: “متأسفانه چند سالی است که مردم ما باتوجه به کیفیت بسیار پایین آب شرب انشعابات، مجبورند هرروز با مراجعه به ایستگاه‌های آب فروشی در سطح شهر که با دستگاه‌های تصفیه آب قوی، آن را دراختیار مشتریان قرار می‌دهند، آب شرب موردنیاز خود را باکیفیتی کاملاً معمولی غیرقابل قیاس با مثلاً آب شرب تهران با مظنه تقریبی هر گالن بیست لیتری به قیمت 1500 تومان تهیه کنند.” این روزنامه  در ادامه نوشت: “در چند روز اخیر اما به‌دلیل شوری بیش‌ازاندازه و غلظت املاح آب، ایستگاه‌های آب فروشی نیز حتی به مدد دستگاه‌های تصفیه بزرگ، نتوانستند آب قابل‌استفاده دراختیار مردم قرار دهند و با تعطیلی این ایستگاه‌ها، همین مسئله نیز جرقه اعتراض عمومی و مدنی اهالی را در ابتدا روشن کرد.” روزنامهٔ قانون دربارهٔ بازداشت‌های تا کنونی نیز نوشت: “طبق شنیده‌ها، پس از ناآرامی‌های شنبه شب در خرمشهر، نیروهای امنیتی با رصد دوربین‌های مداربسته حوالی محل تجمع، تاکنون حدود ۷۰ نفر از معترضان را بازداشت کرده‌اند که ادامه روند این بازداشت‌ها چندان مشخص نیست.” روزنامهٔ همدلی، ۱۱ تیرماه، در ارتباط با بی‌تفاوتی مسئولان، نوشت: “ماه‌هاست [بخوان: سال‌هاست] که صدای مطالبه‌گری مسالمت‌آمیز مردم خوزستان به‌ویژه آبادان و خرمشهر برای تحقق وعده‌های مسئولان استانی در بهبود و ارتقای کیفیت آب شرب بلند شده است. اما هر بار با قول و قرارهایی از سوی مسئولین که رفع مشکل کمبود و شوری آب را قریب‌الوقوع می‌دانستند روبه‌رو شد. روزنامه ایران، ۱۱ تیرماه، به‌نقل از چند شهروند آبادانی، نوشت: “این درست نیست که ۲ رودخانه در کنارمان باشد و ما آب برای خوردن نداشته باشیم. من کارگر هستم و توان خرید آب به قیمت بالا را ندارم و دوست دارم بتوانم از آب لوله‌کشی سالم استفاده کنم.” روزنامهٔ ایران، در جایی دیگر از مطلب خود، به‌نقل از غلامرضا شرفی، عضو کمیسیون انرژی مجلس، نوشت: “آب به‌قدری شور است که باعث خوردگی تمام دستگاه‌ها و از بین رفتن تصفیه‌خانه‌ها شده است.” روزنامه ایران، ۱۳ تیرماه، از یک شهروند آبادانی سؤال می‌کند شوری آب از چه زمانی شروع شده است؟ در جواب می‌شنود: “آب شرب آبادان چند سالی است که کیفیت ندارد ولی تا چندماه پیش چاره‌ای نداشتیم و استفاده می‌کردیم. اما از دو ماه پیش آن‌قدر شور شد که حتی نمی‌توانستیم دست و صورت‌مان را بشوییم، مجبور بودیم هر دبه آب را ۳ تا ۴ هزار تومان بخریم. قبلاً هر دبه را ۵۰۰ تومان می‌خریدیم. الآن هم از روزی که کیفیت آب کمی بهتر شده هر دبه را هزار و 500 تومان می‌خریم.”  همان‌طور که در گزارش‌های بالا مشخص است، اکثریت مردم محروم در خوزستان از سال‌ها پیش با مشکل آب شرب و بهداشتی مواجه بوده‌اند. بی‌توجهی عمدی کارگزاران رژیم به این مسئله و درنتیجه، خشم و عصیان مردم بر ضد آنان، بار دیگر ثابت کرد که با وجود دولت و ساختاری فاسد در کشور نباید انتظار داشت وضعیت مردم رو به‌بهبودی رود. اما نکته اساسی این مهم است که اکثریت مردم میهن ما با معضل‌هایی گوناگون روبرویند، معضل‌هایی برهم انباشته در خلال سال‌ها بی‌توجهی حکومت نسبت به حل آن‌ها. عمده نیروهای مترقی ضمن حمایت از مردم و تظاهرات آنان، بیشتر این موضوع را برجسته می‌کنند که برپایی این اعتراضات، نشانهٔ از بین رفتن هرگونه امیدی  در میان مردم ما به پاسخگویی موثر حکومت به مطالبات بدیهی شان است. با این وجود  ما همچنان معتقدیم فشار اجتماعی می‌تواند رژیم را به عقب‌نشینی وادار سازد. اولویت اصلی در این فرآیند، درپیش گرفتن سیاست‌هایی است که بتواند از درد و رنج مردم تا حد امکان بکاهد. نباید اجازه داد  مطالبات بی‌درنگ مردم را به فردایی نامعلوم موکول شود.

 

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۵، ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۷




دو چهره کرملین

 

در نامه ای محبت آمیز رفیق عزیز ابیش شیری ترجمه مقاله ای را از روسی برای انتشار ارسال کرده است که با خوشحالی و تشکر انتشار می یابد

رفیق شیری با اشاره به درخواست من برای ارسال نمونه هایی از نبرد طبقاتی جاری در روسیه، در نامه کوتاه خود چنین توضیح می دهد: تأکید و توجه شما به مسئله حاکمیت سرمایه بزرگ در روسیه و نقش دوگانه آن در مسائل جهانی کاملا واقع‌بینانه است و بررسی و ارزیابی از آن بسیار ضروری. به ویژه این که، حاکمیت ایران نیز وجوه تشابهی زیادی با آن دارد.
با این حال، بسیار متاسفم که امروز فقط تعداد انگشت‌شماری از رفقا به زبان روسی آشنایی داشته، مبارزه طبقاتی در روسیه را پیگیری و ارزیابی
می‌کنند.

********

 

گزینش و ترجمه مطلب پیش رو در واقع پاسخی است به ادعای آن گروه از دوستان و حتی شماری از رفقا، که پشتیبانی فکری ما از مبارزه روسیه برای ایجاد جهان چندقطبی، برای برقراری صلح و ثبات جهانی، برای اجرای موازین و مقررات بین‌المللی و منشور سازمان ملل متحد، بر علیه جهانی‌سازی آمریکایی، بر علیه جنگهای استعماری دوره حاضر و بر ضد تروریسم بین‌المللی بزمامداری امپراطوری صهیونیستی- تروریستی آمریکا را حمل بر این می‌کنند که انگار ما برغم تألیف و ترجمه چند صد مقاله و چند جلد کتاب مستند، تحقیقی و تحلیلی پیرامون فاجعه جهانی تخریب بلوک سوسیالیستی و حذف اتحاد شوروی از نقشه سیاسی جهان، از این حادثه شوم بی‌خبریم و به گمان آنها، روسیه سرمایه‌داری را همان روسیه سوسیالیستی تصور می‌کنیم. اگر چه این فرضیه نیز منتفی نیست که اساسا تبلیغات ضد «شرقی» سالهای جنگ سرد، شالوده اصلی موضع و نگرش آنها به روسیه را تشکیل می‌دهد. با این وجود، به حاملان چنین تفکر اطمینان می‌دهم که ما روسیه را حتی بسیار عینی‌تر و دقیق‌تر از آنها می‌شناسیم. منتها، نگرش و برخورد ما به حوادث جهان معاصر مبتنی است بر تضاد عمده دوران حاضر- تضاد خلق‌های مستعمرات (کهنه و نو، مرئی و نامرئی) با امپریالیسم جهانی.

مترجم

ـــــــــــــــــــــــ

 

رستم وحیداوف

نامزد دکترای علوم فلسفه، فارغ‌التحصیل دانشکده فیزیک دانشگاه اوفا (باشقیرستان)

http://www.sovross.ru/articles/1707/39991

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2018/07/08/

۱۷ تير- سرطان ۱٣۹۷

١

در اساطیر رومی، ژانوس یا یانوس، خدای دروازه‌ها، درب‌ها،‌ گذرگاه‌ها و مسیرهای ورودی، و همینطور خدای آغازها و پایان‌ها بود (ضمنا. ماه ژانویه، ماه نخست سال به افتخار او نامگذاری شده است). او را با دوچهره به تصویر کشیده‌اند: یکی، انسان جوان، بدون ریش، رو به آینده، دیگری، با ریش، پیرمردی با چهره چروکیده، رو به گذشته. به همین معنی نیز یک سر  عقاب دو سر منقوش در نشان میهن ما رو به شرق و سر دیگری آن رو به غرب ترسیم شده است.

حاکمیت کنونی روسیه، همانگونه که ارتباط مستقیم اخیر رئیس جمهور با شهروندان نیز نشان داد، دارای یک چهره نیست. یک چهره آن بسوی الیگارشی روسیه و نخبگان غرب و دیگری، بطرف خلق روسیه. خودتان قضاوت کنید!

۲

گفتن این که مردم روسیه از افزایش قیمت بنزبن نگرانند- یعنی چیزی نگفتن. شبکه‌های اجتماعی پر است از لعن و  نفرین بر علیه سوداگران سوخت، بررسی‌ها در خصوص تلاش برای توضیح پدیده‌های غیرعادی در اینترنت در غلیان است: صرفنظر از این که قیمت بنزین کاهش یا افزایش بیابد، در هر دو حال بنزین گران می‌شود. فشار بحدی زیاد است، که در روند ارتباط مستقیم با رئیس جمهور هم مطرح شد. آلکسی کاراوایف راننده‌ایی از سن-پطرزبورگ، یکراست از اتاقک ماشین باری در مقابل همشهری خود سؤالی دردآور برای همه مطرح کرد. در پایان پرسش یک تذکر خجالت‌آوری هم داده شد: «ما در هجده مارس انتخاب بزرگی کردیم، همه کشور به شما رأی داد، اما شما نمی‌توانید افزایش قیمت بنزین را متوقف کنید». توجه همه خوانندگان را به این نکته «نمی‌توانید متوقف کنید» جلب می‌کنم. این طرفدار پوتین در عمل از معبود خود می‌پرسد: «آیا شما در کشور خود مدیر نیستید؟ آیا شما توان و امکانی برای شکستن دندان طمع سوداگران نفت و گاز ندارید»؟

احتمال دارد او بر این باور بود، که «تزار» مشت خود را بر روی میز خواهد کوبید و داد خواهد زد: «رؤسای روس‌نفت و لوک اویل را بدست دادگاه بسپارید، من الان به حساب آنها می‌رسم! …». اما هیچ اتفاقی نیافتاد. «تزار» نه مشت بر روی میز کوبید و نه بر سر آنها داد زد. چشم برگرداند و سر در گم توضیح داد که شرکت‌های نفتی قصد دارند سود‌هایی را بدست آورند که به سبب نفروختن بخشی از نفت به خارج از دست داده‌اند و همچنین، به این دلیل نمی‌خواهد آنها را تهدید کند، که «ما روابط سازنده‌ای با سوداگران نفت و گاز داریم».

نیروهای چپ میهن‌پرست از ١۸ سال پیش توضیح می‌دهند: پوتین «امید روسیه» نیست و کسی نیست که در دوره پس از «سلطنت لیبرالی» یلتسین در راه دفاع از منافع خلق و کشور مبارزه کند. او نیز مانند یلتسین منصوب الیگارش‌هاست. فقط زمان عوض شده است. معلوم شد که چون غرب روسیه را حتی در شکل لیبرالی آن دوست ندارد، باید یک کمی بفکر قابلیت‌های دفاعی کشور بود. و نمی‌توان به مردم این همه بی‌اعتنایی کرد و آن را حقیر شمرد، و به همین سبب، بهتر است حداقل تظاهر نمود که بفکر آن هستی. از این رو، پوتین لازم دید در حرف میهن‌پرست و دوستدار خلق باشد که هم توسعه روسیه را و هم بهبودی سطح رفاه مردم را وعده کند، اما بطوری که یک سنت از حساب آبرامویچ و وکسلبرگ کم نشود…

هفتم ژوئن رئیس جمهور وفاداری خود را به کسب‌وکار بزرگ روسیه، همان کسب‌وکار بزرگ که در واقع، رئیس جمهور روسیه را «انتصاب» نمود و او را «پدرخوانده» سیاسی خود خواند، بار دیگر مورد تأکید قرار داد. در پاسخ به این پرسش: «آیا دولت از کسب‌وکار بزرگ روسیه که مورد تحریم غرب واقع شده، حمایت خواهد کرد»، پوتین الیگارش‌‌ها را به خاطر نگهداری پول‌های خود در بانکهای انگلیسی و سوئیسی مورد سرزنش قرار داد و سپس، با نقل داستان سرگرم‌کننده ده سال پیش، گفت: «در سال ۲٠٠۸ ما با پدیده معروف بحران در اقتصاد جهانی مواجه شدیم… بسیاری از کمپانی‌های بزرگ ما به وضعیت سختی گرفتار شدند، از آنجایی که مبالغ هنگفتی وام از مؤسسات مالی غرب دریافت کرده بودند… آن وقت ما چه کار کردیم؟ ما با تأمین سرمایه‌ بانک اقتصاد خارجی وام‌های آنها را مطابق قوانینی خاصی بعهده گرفتیم، هر چند بسیاری از آنها همان موقع آماده واگذاری مؤسسات خود به روبل بودند، اما من، بعنوان رئیس دولت وقت گفتم: نه، ما به شما در شرایط خاص کمک می‌کنیم، مسئولیت وام‌های شما را بر عهده می‌گیریم، و شما بعدها امکان بازخرید آنها را خواهید داشت. چنین هم شد. زمانی که اوضاع ثبات یافت، آنها مجددا خریدند و دوباره بر مؤسسات خود صاحب شدند…».

نتیجه اخلاقی این داستان ساده حتی برای پسر احمق الیگارش که در روی قایق بادبانی خود خود بوی کوکائین را همه جانبه حس می‌کند، قابل درک است. رئیس جمهور و دولت روسیه در سیمای پوتین، مدوداوف و تیم آنها یک بار  در شرایط سخت به الیگارشی روسیه کمک کردند- بار دوم نیز کمک خواهند کرد. البته، تحت «شرایط مشخصی» که آن را فقط می‌توان حدس زد».

علاقمندم توجه خوانندگان را تنها به یک نکته جلب کنم. رئیس جمهور در حالی به امتناع از خصوصی‌سازی مؤسسات الیگارش‌ها افتخار می‌کند، که آنها آماده واگذاری مؤسسات خود به دولت، بنا به اذعان او «به روبل» بودند. خوب، درست است: چرا که اگر معادن نفت، پالایشگاه‌های نفت و کارخانه‌های تولید فولاد الیگارش‌ها به دولت واگذار می‌شدند، در این صورت، این مؤسسات بودجه را پر می‌کردند، یعنی، موجب افزایش حقوق کارکنان بخش‌های دولتی، تأمین مسکن نیازمندان منزل، تثبیت قیمت مواد غذایی و همان بنزین می‌گردیدند. کوتاه سخن، همه امتیازات به انسان‌های ساده، به خلق تعلق می‌گرفت، نه به همان بوروکرات‌های سطح بالا، که با پول بودجه خلق وام‌های دریافتی الیگارش‌ها از بانکهای غربی را تأدیه نمودند. چقدر خوب! دلسوزان و مبارزان در راه رفاه مردم چیزی هم برای افتخار کردن دارند!

پس از آن رئیس جمهور نگاهی به طرف آن صفحه انداخت که اظهارات کاربر اینترنت را نشان می‌داد. چشمش به نوشته روی آن افتاد که آبرامویچ و سایر الگارش‌ها را دزد خطاب کرده بود. سپس، متفکرانه اظهار داشت که در میان فوق‌ثروتمندان «روس‌های جدید»، هم کسانی وجود دارند که سرمایه خود را صادقانه بدست آورده‌اند و هم کسانی هستند که می‌توان گفت، برعکس، «از قوانین به نوعی تخلف کرده‌اند». و بلافاصله ادامه داد: «بهتر است هم اینها و آنها در روسیه حضور داشته باشند. بخصوص اینکه ما سرمایه‌ها را دو باره عفو نموده‌ایم».

همان شهروندانی که چشم دیدن الیکارش‌های ما را ندارند، به این سبب همیشه به ولادیمیر پوتین رأی می‌دهند که کشور به زانوافتاده ما را بلند کرد و بورژواها را زیر فشار قرار داد. اما من مسئله را به روش ساده توضیح می‌دهم: عفو سرمایه‌ها- یک پاداش به بورژواها محسوب می‌شود. آنها پول‌های خود را از بانک‌های غربی به بانک‌های روسیه منتقل می‌کنند، به روسیه مالیات می‌پردازند و حاکمیت روسیه بسرکردگی ولادیمیر پوتین قول می‌دهد بورژواها را حتی اگر در سال‌های ١۹۹٠ کارخانه‌ها را با نقشه‌های حقه‌بازانه «تصاحب» نموده باشند، مورد تعقیب قرار ندهد. این در حالی است که یک انسان ساده را همان حاکمیت روسیه بدون کمترین تردید پشت میله‌های زندان می‌اندازد و هیچ عفوی هم شامل حال او نمی‌شود.

در مجموع، کلمه «عفو» در طول ارتباط مستقیم دو بار تکرار گردید: بار اول، در ابتدا، زمانی که از ولادیمیر پوتین پرسیدند آیا او حاضر است بمناسبت انتخابش افرادی را که مرتکب جنایت سنگین نشده‌اند، مورد عفو قرار دهد. پوتین بروشنی رد کرد، خندید و شوخی کرد. صحیح است، این‌ها که «برادران طبقاتی» او و دارای شماره حساب‌ و خانه‌ در لندن نیستند، این‌ها گداهای ساده‌ای هستند، که حتی از درون اتوموبیل مجلل هم نباید به آن‌ها نگاه کرد تا چه رسد به حس همدردی با آنها!

٣

چنین است چهره کرملین رو به الیگارش‌ها. با الطفات، دوستانه، محترمانه، تا جایی که باعث ناراحتی آنها نشود، موجب تحریک مناقشه نگردد… در پاسخ به پرسشی در باره غرب، این چهره با کمی تفاوت، با تغییر جزیی تقریبا همین گونه بود. رادیو و تلویزیون‌های ما پوتین را بعنوان مبارز آشتی‌ناپذیر با غرب توصیف می‌کنند که اروپا و آمریکا را به احترام به «نوزایی روسیه» وادار نمود. اما من پیشتر نوشتم که در واقعیت امر، این چیزی جز افسانه تبلیغاتی نیست («تقلید»، سوتسکایا راسیا، شماره ۸ فوریه ۲٠١۸). در مجموع، نخبگان سیاسی- اقتصادی روسیه کنونی تمایلی ندارند مدعی ابرقدرت جهانی باشند و درگیر جنگ «سرد» واقعی، یا بدتر از آن، جنگ «گرم» با غرب شوند. آنها علاقمند هستند که روسیه در همان نیم‌حاشیه سرمایه‌داری جهانی جای گیرد. بخصوص این که کشور  بحساب فروش هیدروکربورها به غرب زنده است و با پولهای حاصل از آنها در روسیه و خارج از آن عمارات و کاخ‌ها می‌سازند، فرزندان خواص را در دانشگاه‌های هاروارد و پرینستون آموزش می‌دهند و برای آنها در لندن و نیویورک (شهرهایی که فرزندان بسیاری از اشخاص بسیار مهم در آنها مقیم هستند) جای گرم و نرم تدارک می‌بینند. منتها، بخش معینی از نخبگان روسیه که در سال ۲٠١۴ غالب گردید، نمی‌خواهد وابسته ساده غرب باشد، بلکه، می‌خواهد یک نوکر دارای حق برقراری نظم خاص خود در منطقه باشد. نحبگان غربی هم به این خواست تن درنمی‌دهند. مابقی- چانه‌زنی است. اگر این چانه‌زنی‌ها با موفقیت توأم باشد، پوتین در مقام خود باقی می‌ماند، اگر نه، به نحوی از انحا «کنار می رود». در این حالت، بخش دیگری از نخبگان، «لیبرال‌ها‌« که به کمترها راضی هستند، بر سر کار می‌آیند.

البته، من چنین مدعایی را با درک وضعیت نخبگان روسیه و غرب که گزینه سوم، یعنی در شرایطی که خیزش خلق‌های روسیه و اعلام برنامه‌های غیرمنطبق خود با منافع الیگارشی روسیه و بانکداران غربی دور از ذهن بنظر می‌رسد، مطرح می‌کنم.

با تماشای برنامه ارتباط مستقیم، من بار دیگر به درستی دیدگاه خود مطمئن شدم: عبارت «ما به دنبال سازش هستیم»، چکیده اظهارات پوتین پیرامون سیاست خارجی بود. پوتین دشمنان غربی ما را که خواب تضعیف روسیه، یا بعبارت دقیق‌‌تر، پاک کردن آن از نقشه جهان را می‌بینند (فعلا فقط تصمیم نگرفته‌اند که آن را یکجا یا بصورت تکه- تکه به بلعند)، با مهربانی و صمیمیت «شرکای غربی ما» نامید. در مورد اطریشی‌ها حتی پا را فراتر گذاشت و بطور مشخص گفت: «دوستان غربی ما». اگر یک زمانی ناتو دکمه قرمز را فشار دهد، او با اظهارنظر برادرانه در خصوص ژنرال‌های ناتو، در مراجعه به خلق احتمالا خواهد گفت: «رقبای غربی ما را مورد حمله اتمی غیرمنتظره قرار دادند».

واقعا هم آنها در استخراج معادن و انتقال ثروت‌های طبیعی کشور ما به غرب که چندین نسل از جمعیت روسیه می‌توانستند به حساب این ثروتها زندگی کنند؛ در ویران کردن کامل زیرساخت‌های اجتماعی اتحاد شوروی تا آنجا که این ابرقدرت دوم جهانی هرگز نتواند دوباره سر برآورد؛ در کار تحمیق خلق بزرگ روس و خلق‌های گرفتارشده در مدار نفوذ تمدن آنها تا جاییکه هرگز نتواند مهاجم را بجای خود بنشاند و تانک‌های ما در خیابان‌های برلین بحرکت درنیآیند و کودکان آلمانی با کراوات‌های آبی، هیچگاه ترانه روسی کاتیوشا را نخوانند»، شرکای پوتین و تیم او هستند. اینطور نیست، آقای رئیس جمهور؟

۴

چهره کرملین- رو به انسانهای ساده روسیه، یک چهره کاملا متفاوت است. کمی مؤدبانه، اما بشدت خسته‌کننده، گاهی وقتها همراه با تبسم‌ طعنه‌آمیز و حتی در برخی اوقات کاملا مبهم…

البته، زمانی که باران سؤالات در خصوص مشکلات ساده مردم باریدن گرفت، ولادیمیر پوتین برای حفظ ظاهر سعی کرد. او ضمن ابراز حس همدردی، سخن درستی گفت و وعده کمک داد. اما این ابراز احساسات آنچنان نبود که او هنگام توصیف «عفو کسب‌و‌کار الیگارش‌ها» یا سازش با «شرکای غربی» از خود نشان داد.

پاسخ او به سؤال ساکنان شهر استرونینو (استان ولادیمیر)، که نگون‌بختی خود را با وی در میان گذاشتند، قابل توجه بود. شهر کوچک استرونینو در حدود ١۴ هزار نفر جمعیت دارد. در دوره اتحاد شوروی (در سال ١۹١۹) در آنجا بیمارستانی دارای بخش‌های مختلف، حتی زایشگاه احداث گردید. در دوره حاکمیت «اصلاح‌طلبان» بر اساس برنامه «بهینه‌سازی نظام پزشکی روسیه» چند بخش آن منحل گردید. حالا ساکنان شهر مجبورند کودکان بیمار را با قطار برقی به نزدیکترین بیمارستان مرکزی منطقه- شهر الکساندروفکا ببرند. مادران و مادربزرگان استرونینو بازگشایی تمام بخش‌های بیمارستان شهر خود را از رئیس جمهور تقاضا کردند.

پوتین، البته، اظهار داشت که او همیشه خواهان حفظ حلقه‌های اولیه کمک‌های پزشکی در مناطق مسکونی با جمعیت بیش از ۲٠٠٠ نفر بوده (رئیس جمهور پیشنهاد کرد که ارائه خدمات پزشکی به مناطق دارای جمعیت ١٠٠ تا ۲٠٠٠ نفر بواسطه گروه‌های پیراپزشکی- مامایی سیار انجام شود، اما در مورد نقاط مسکونی با جمعیت ١٠٠ نفر و کمتر از آن سکوت کرد. می‌توان چنین تفسیر نمود: بگذار هر طور می‌توانند به بقای خود ادامه دهند).

با این حال، بلافاصله رئیس جمهور را به استاندار استان ولادیمیروسکی وصل نمودند، و بانوی استاندار از صفحه تلویریون اعلام کرد، که مشکل موقتی است. ۴٠ میلیون روبل برای تعمیر بیمارستان استرونینو تخصیص داده شده، علاوه بر این، در آنجا مرکز کمک‌های عاجل پزشکی جدید احداث گردیده است. ۴٠ میلیون روبل چگونه خرج شد؟.. دیوارهای کهنه را به تماشای بینندگان گذاشتند، و مجری برنامه گفت که داخل دیوارها نیز تقریبا به همین گونه است…، اما پوتین چنان وانمود کرد، که انگار متوجه این تفاوت کوچک نشده است…

ساکنان سعی کردند به خبرنگار توضیح دهند که مرکز کمک‌های عاجل پزشکی جدید منطبق با نیازها نیست، اما میکروفون آنها را قطع کردند. پوتین از ورانیکا اسکوارتسوا وزیر بهداری خواست که اوضاع را کنترل نماید. او نیز مؤدبانه سر تکان داد.

این صحنه موجب افشای همدلی گردید. چگونه پوتین اطلاع ندارد که همین اسکوارتسوای وزیر، مدیر اجرایی اصلاحات، برنامه «بهینه‌سازی نظام پزشکی روسیه» را با شدت و حدت تحقق بخشید. او در سال ۲٠١۴ در مصاحبه با خبرنگار که از وی پرسید، تا کی تعداد تخت‌های بیمارستان‌های ما کاهش خواهد یافت، با صراحت اظهار داشت: «امسال در کشور ۵٠ هزار تخت بیمارستانی کاهش یافته و سال گذشته ٣۵ هزار… و این تصمیم درستی است. برای اینکه تخت خالی که دولت برای آن هزینه می‌کند، نباید باقی بماند».

اما در سال ۲٠١۷ سخنگوی مطبوعاتی وزارتخانه تحت مدیریت او کاهش تعداد تخت بیمارستان‌ها را تحت عنوان «گذار به استفاده هر چه مؤثرتر از تخت بیمارستان و انتقال بیماران به مراکز مراقبت‌ روزانه- بیمارستان‌هایی که فرد در آنها از تمام مراحل تشخیص و معاینات بهره می‌برد، اما شب‌ها آنجا نمی‌ماند»، توجیه کرد. («استفاده هر چه مؤثرتر» یعنی کاهش شمار تخت بیمارستان‌ها، بستری کردن‌ها و بیمارستان‌ها).

دقیقا همین اتفاق با بیماران خردسال شهر استرونینو افتاد. تخت‌های بیمارستان شهری آنها را کاهش دادند و پیشنهاد کردند که برای معالجه در مرکز مراقبت‌های روزانه، به آلکساندروفکا بروند (یعنی به این گونه، که کودکان بیمار تحت معالجه باید همه روزه عصر با قطار برقی بخانه برگردند و دوباره صبح باز هم با قطار برقی به بیمارستان در مرکز منطقه مراجعه نمایند). وزارتخانه به این ترتیب در مصرف بودجه تخصیصی برای بهداشت و تندرستی صرفه‌جویی می‌کند. مقامات شهر استرونینو که برای بستن بخش‌های بیمارستان شهر تصمیم گرفتند، مطمئنا، دستورالعمل صادره از سوی اسکوارتسوای وزیر را اجرا نمودند. اما حالا پوتین که همین اسکوارتسوا را به مقام وزارت منصوب نموده، مسئولیت «بررسی اوضاع» را به وی می‌سپارد. سؤال پیش می‌آید: او چه انتظاری از وی دارد؟ با امیدواری به اینکه مابقی بخش‌ها را منحل سازد؟

اعضای کمیته ابتکار شهر استرونینو، که در اثر هیجان به لکنت زبان افتاده بودند، به این سؤال خبرنگار: «شما چه می‌خواهید؟»- پاسخ ساده‌ای دادند: «برای بازسازی همه آنچه که تخریب کردند، به ما کمک کنند!» این را، البته، می‌توان درک نمود. اما درک این مسئله مشکل است که چرا آنها از کسی تقاضای کمک می‌کنند که همه چیز را تخریب کرد.

با چنین وضعیتی نه فقط بیمارستان، حتی مدرسه روستای استاری سورتایکا واقع در ناحیه آلتای مواجه شده است. مدرسه آن را منحل کرده و پیشنهاد می‌کنند بچه‌ها را برای تحصیل به روستای دیگری در هفت کیلومتری ببرند. روشن است که راه‌های ناحیه خراب است و در فصل زمستان ممکن است هر اتفاق ناگواری برای بچه‌ها بیافتد… در کل، والدین کودکان تصمیم گرفتند: در صورت انحلال مدرسه، آنها روستا را ترک نمایند. اما مایل به ترک روستا نیستند، چرا که میهن کوچک آنهاست. بدین سبب، به آخرین حربه- افتادن به پای «تزار» دست زدند. رئیس جمهور با استفاده از اصطلاح «مدارس کوچک»، بیدرنگ اظهار آگاهی نمود. واقعا هم، چه کسی بهتر از او از این مسئله آگاه است. بخصوص اینکه طرح و برنامه بستن «مدارس کوچک» در مناطق روستایی تحت مدیریت او تنظیم و تدوین گردید و وزیر آموزش و پروش منصوب وی نیز آن را اجرا کرده و می‌کند. فقط در میان جمعیت روستایی روسیه این باور غلط رایج است که مقامات محلی را مقصر همه مشکلات تصور می‌کنند و معتقدند که پوتین از آن‌ اطلاع ندارد. او قطعا کمک می‌کند، فقط باید وی را مطلع ساخت! در چنین مواردی می‌گویند: «اوه، سادگی مقدس»!

قبول کنید که اهالی روستای استاریا سورتایکا و هزاران روستای دیگر محروم شده از مدرسه بالاخره خواهند فهمید که پوتین از این موضوع اطلاع دارد. این «اصلاحات» را او مطرح و تأئید کرد. او حتی از پاسخ به شما در ارائه دلیل مبنی بر این که «ما از این مسئله خبر داریم، مدارس کوچک بسیار پرهزینه هستند»، خجالت نکشید. این گفته بدان معنی است که ما و شما از حقوق ناچیز خود مالیات پرداخت می‌کنیم. این مالیاتها قطره- قطره به بودجه اضافه می‌شوند و به میلیون‌ها و تریلیون‌ها روبل تبدیل می‌گردند. اما پوتین و مأموران او در وزارت آموزش و پرورش تصمیم گرفته‌اند پول‌های ما را برای فرزندان ما هزینه کنند- خیلی جالب است (ببخشید- مؤثر نیست). خود مقامات نیز بچه دارند. خرج آنها را پدران و مادران از آن پاداش‌هایی می‌پردازند، که حاکمیت به ازای «مصرف مؤثر بودجه» به آنها پرداخت می‌کند. این است کل داستان.

البته، پوتین در حضور شما سخن استاندار را قطع کرد و از او تعهد گرفت که این دفعه مدرسه شما را تعطیل نکند. اما در مورد بقیه بی‌رحمانه پافشاری نمود: یک برنامه «اتوبوس مدرسه» وجود دارد. به دیگر سخن، همه مدارس کوچک روستایی بطور قطع تعطیل می‌شوند. و بعدا هم نوبت به شما می‌رسد. چرا که ارتباط مستقیم با رئیس جمهور همه ساله ممکن نیست.

از سؤال معلم آموزشگاه میخائیل وهاب‌اف از یاکوتیا نیز متأثر شدم (ممکن است، به این دلیل که من هم معلم هستم و با وضعیت مشابهی مواجه شده‌ام). در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، حقوق او و همکاران وی را تا ۶٠ هزار روبل افزایش دادند- «بموجب دستورالعمل‌های ماه مه». اما پس از سه ماه (یعنی درست پس از انتخابات)، مبلغ افزوده را حذف نمودند. مقامات اغلب توضیح می‌دهند: «حکمی دایر بر حفظ حقوق و دستمزد بالا در سه ماه اول سال ۲٠١۸ صادر شده بود (یعنی برای دوره مبارزات انتخاباتی). این موضوع میخائیل وهاب‌اف را عصبانی کرده است. اما او، بر خلاف من، طرفدار پوتین است و به او رأی داده و در «انجام کارهای بزرگ برای وی موفقیت آرزو کرده است». (به باور من، اگر چنین آرزویی برآورده شود، وهاب‌اف بطور کلی از حقوق و دستمزد محروم خواهد شد. زیرا، «کار بزرک» حاکمیت ما چیزی نیست جز نابودی کامل نظام آموزشی اتحاد شوروی). این معلم فقط به این خیال است: شاید پوتین از این موضوع بی‌اطلاع بوده، ممکن است متوجه شود.

پوتین با قیافه جدی در این باره اظهار نظر می‌کند، که ارتقاء سطح رفاه شهروندان الزامی است و او این موضوع را در یکی از جلسات هیأت دولت مطرح خواهد کرد. در رابطه با این مورد مشخص پوتین پیشنهاد کرد که این … به آغاز سال مالی جدید مربوط است. توضیح عجیب- غریبی است. زیرا سال مالی جدید در روسیه از اول ماه ژانویه آغاز می‌شود، اما وهاب‌اف اظهار داشت که از قضا اضافه حقوق‌ها را از ماه ژانویه تا ماه مارس بطور منظم پرداختند و آن را از ماه آوریل قطع کردند. با این وجود، رئیس جمهور باید حرفی برای گفتن داشته باشد، و علاوه بر این، مخاطب سخنان او، شاید، آموزگار یاکوتیایی نبوده، بلکه، استاندار موقت یاکوتیا، نیکولایف بوده که چهره او بلافاصله در صفحه تلویزیون نمایان شد.

نیکولایف اشاره مقام عالی را درک نکرد و پاسخ داد: «حقوق‌ها در جمهوری ما افزایش یافته، هیچ کسر و کاهشی در کار نیست…». بسخن دیگر، به آغاز سال مالی ربظی ندارد… پوتین به روی خودش نیاورد، از توضیح مسئله چشم پوشید و به دادن پاسخ به دیگر سؤالات پرداخت. به همین سبب، پیش‌بینی آسان است: استاندار به وزارتخانه خبر می‌دهد، وزارتخانه نیز به آموزشگاه زنگ می‌زند، افزایش حقوق وهاب‌اف و همکاران او را دو ماه دیگر تمدید می‌کنند و سپس،به روال معمول می‌گویند: «پول نداریم، شما تحمل کنید». سال آینده از طریق خط ارتباط مستقیم با رئیس جمهور تماس بگیرید!

خبرنگاری که این سؤال را برگزید اضافه کرد، که این مورد استثنایی نیست، بلکه، همه‌جایی است و از جمله، در نوواچرکسک، اومسک، استان آمور و پطربورگ نیز رخ داده است. من خود در این باره در حکایت «باز هم یک روز دیگر ایوان دنیس‌اف» که «سووتسکایا راسیا» چاپ کرد، نوشتم. در آستانه انتخابات ریاست جمهوری حقوق کارکنان دولت را در همه جا افزایش دادند، اما پس از انتخابات مبالغ را افزوده را به انحاء و اشکال مختلف حذف نمودند. قبل از انتخابات از مسکو دستور افزایش حقوق کارمندان به حساب «اندوخته‌های داخلی» صادر شد… رئیس جمهور از این مسئله قطعا اطلاع داشت. اما برای حفظ ظاهر، عبارت آغاز سال مالی جدید را اختراع ‌کرد…

علاوه بر این‌ها، گفتگو با جنگ‌زدگان از دنباس بیش از همه مرا حیرت‌زده کرد. زنان بدبخت که از زیر باران گلوله‌های توپ و خمپاره نیروهای مسلح اوکراین بطور معجزه‌آسا از مرگ نجات یافته‌اند، به رئیس جمهور توضیح می‌دادند که از چند سال پیش به روسیه پناه آورده‌اند، برای اخذ حق شهروندی تلاش می‌کنند، اما مقامات امروز و فردا می‌کنند، و قانون، متأسفانه، حامی پناهنده نیست. رئیس جمهور در پاسخ به آنها گفت: «ما بارها این مسئله را مطرح کرده‌ایم، من طی فرمانی، توجه اداره خدمات مهاجرتی را به موضوع جلب کرده‌ام تا پیشنهاد مقتضی ارائه داده، این مسائل، و اگر ضرورت داشته باشد، قوانین موجود را تنظیم نماید. انجام همه این‌ها لازم است. من این موضوع را بار دیگر، هم به وزیر کشور و هم به خود اداره خدمات مهاجرتی گوشزد خواهم کرد. ما در رابطه با این مسائل طرح‌های قانونی تهیه کرده‌ایم، اما، متأسفانه، آنها تا کنون اجرا نشده‌اند. من سعی می‌کنم کاری کنم تا مشکل شما حل شود. اما مشکل خیلی بزرگ است».

من درک می‌کنم که رئیس جمهور صرفنظر از اشتهار به «دیکتاتور مقتدر»، در واقعیت امر بخش اقتصادی دولت را کنترل نمی‌کند. هم در دولت‌های پیشین و هم در دولت کنونی تیم اقتصادی متشکل است از لیبرال‌های گارد قدیمی، و آنها همان تصمیماتی را اجرا کنند که در مراکز یاسین و گایدار اتخاذ شده‌اند (و در آنجاها نیز به سهم خود، برنامه اجرای تصمیمات مراکز تحلیلی «شرکای غربی ما» تنظیم می‌شود). به همین دلیل نیز پوتین در ارتباط مستقیم به سؤالات مرتبط با مالیات و افزایش سن بازنشستگی با طفره رفتن و بدون اعتماد به نفس پاسخ داد. شاید این واقعیت خوشآیند او نباشد، اما کاری از دست او ساخته نیست. با این حال، من همیشه تصور می‌کرد، که ارکان قدرت تحت کنترل رئیس جمهور و اطرافیان وی قرار دارد. ولی بنظر می‌رسد او به وزارت کشور و رهبری اداره خدمات مهاجرتی دستور می‌دهد، اما آنها دستور وی را سالهای متمادی اجرا نمی‌کنند- و هیچ… در این صورت، تقاضا از رئیس جمهور چه معنی دارد؟.. باید مستقیما از رهبری اداره خدمات مهاجرتی و وزیر کشور درخواست کنید!

خلاصه گفتار: رئیس جمهور «مردمی» ما، هم می‌تواند و هم می‌خواهد به الیگارش‌هایی که مورد تحریم واقع شده‌اند، کمک کند. «مبارز انعطاف‌ناپذیر با غرب» دائما پی‌جوی راه‌های سازش با «شرکای غربی» خواهد بود، حتی، زمانی که در یکی از دیدارها با «شرکا»، به روی وزیر امور خارجه تف کنند. کمک به پناهندگان، آموزگاران، پزشکان، بیماران فاقد بیمارستان، اهالی روستاهای در حال مرگ را او در هیأت دولت مذاکره خواهد کرد، «به دولت دستور خواهد داد»، «بررسی مسئله را از وزیر خواهد خواست». خوب، حداقل «در مورد مشخص شما کمک می‌کنیم»، و بطور کلی، مسائل بسیار گسترده است»… آن چهره کرملین که رو به خلق ستمدیده روسیه گرفته، چندان با الطفات و مهربان نیست…

تصور کلی چنین است، که ایفای نقش «مدافع مردم» در شرایط تعمیق هر چه بیشتر اصلاحات نئولیبرالی ضد مردمی بسیار دشوار است.




اقتصاد سیاسی «جنگ با تروریسم» 

حامد سعیدی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱۱ تير ۱٣۹۷ –  ۲ ژوئيه ۲۰۱٨

 

سهمی در تحلیل خاستگاهِ اقتصادیِ وقوعِ جنگ علیه تروریسم

پیش‌درآمد
واقعه‌ی یازده سپتامبر 2001، چرخشگاهی در روابط بین‌المللی در ابتدای قرن بیست‌ویکم رقم زد که تحولات ناشی از آن به شکل بارزی بعد جهانی به خود گرفت (Cox, 2017). متعاقب این رویداد، جورج بوشِ پسر جنگ با تروریسم را «عملیات عدالت بی‌پایان« نامید و کلیه‌ی کشورهای جهانی را چنین فراخواند که «هر کس با ما نیست بر ماست«. پیرو چنین سیاستی آمریکا توانست بخش بزرگی از کشورهای دنیا را پشت سر خود به‌خط کند و این‌چنین ائتلافی گسترده مرکب از کشورهای عضو ناتو و حتی دیگر دولت‌های منطقه‌ای را تشکیل دهد. تونی بلر، نخست‌وزیر وقتِ انگلیس، نیز اعلام کرد که کارزار کنونی باید بخشی از یک پروژه‌ی بزرگ‌ترِ «منظم‌کردن مجدد جهان» شمرده شود (Wood, 2003, 146) . جهان پس از این واقعه، وارد فاز نوینی از تاریخ خود شد و نظم جدی شروع به نضج‌گرفتن کرد. اگرچه جهان بعد از سقوط دیوار برلین، تک‌قطبی شده بود و ابرقدرتی آمریکا با آغوش باز از سوی بخشِ اعظمی از کشورهای جهان پذیرفته شده بود، منتها رقابت‌های امپریالیستی پایانی نداشت و با برپا شدن این جنگ، قرن بیست‌ویکم با توحشی ویرانگر آغازیدن گرفت. در نتیجه‌ی این تحول، تقریباً تمامیِ وجوهِ حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ مردم جهان و به‌خصوص خاورمیانه تحت تاثیر قرار گرفت. به‌رغم این‌که پشتیبانی تاریخی ایالات متحده آمریکا از سازمان القاعده و دیگر گروه‌های تروریستی در اقصی نقاط جهان بر کسی پوشیده نیست (Blum, 2014)، چنین ادعا می‌شود که این جنگِ بدون‌مرز، پاسخی است به جهانی که در آن نه دولت-ملت‌ها، بلکه مخالفان غیردولتی، یعنی تروریست‌ها، خطری جدی‌تر برای جهان محسوب می‌شوند. این‌چنین، جنگ بی‌پایان را به منظورِ برقراری «صلح جهانی» و خلاص شدن از «شرِ تروریسم» آغاز کردند. بدین‌سان میلیتاریزه کردن گسترده‌ و بی‌پایانِ خاورمیانه و شمال آفریقا (افغانستان، عراق، لیبی و سوریه) عملی گردید.

گفتمانِ پروبلماتیکی که در این‌میان پدیدار می‌شود این است که «جنگ با تروریسم»[1]به‌عنوان یک جنگ «عادلانه و بشردوستانه» توصیف می‌شود؛ گفتمانی که در یک برهه‌ی تاریخی (البته کم‌وبیش تاکنون نیز) در ابعاد گسترده‌ای به گفتمان غالب مبدل گردید و تقریباً جامعه‌ی جهانی را طوری پشت سر خود بسیج کرد که حتی بخشی از نیروهای چپ در غرب نیز با آن‌چه ادعا می‌شد، همسویی نشان دادند و گسیل نیروی نظامی به این مناطق را مثبت ارزیابی می‌کردند .(Bricmont, 2007) نهادهای متعددی در سطح ملی و بین‌المللی، سازمان‌های حقوق‌بشری و رسانه‌های غول‌آسای بورژوازی، دست در دست هم در راستای نهادینه‌کردنِ این گفتمان چنان عزم‌شان را جزم کرده بودند که عملاً تاب تحمل در برابر این پروپاگاندا دشوار و بی‌هوده به نظر می‌رسید. تبلیغاتِ مسمومِ «مبارزه با تروریسم و گسترش دموکراسی و دفاع از حقوق ‌بشر»، به‌طور ناباورانه‌ای اذهان بخشِ گسترده‌ای از جامعه‌ی جهانی را به انقیاد در آورده بود؛ گفتمانی شکل گرفته بود که به‌سان ایدئولوژیِ مشخصی در تاروپود جامعه رسوخ و موقعیت هژمونیک پیدا کرده بود. همان‌طور که امانوئل تود (2002) بیان داشته این مهم عملاً دولت آمریکا را مجاز ساخت تا هرکجای جهان که خواست، خشونت نظامی خود را به کار ببندد. پیرو چنین سیاستی بخشی از جهان کنونی، به‌خصوص خاورمیانه و شمال آفریقا، زیر چکمه‌های امپریالیسم آمریکا و متحدینش به ورطه‌ی ویرانی‌ کشیده شده‌اند، زندگی میلیون‌ها انسان به کام مرگ فرو رفته و حیات اجتماعی ساکنین آن کماکان در حال فروپاشی است. با گذشتِ قریب به دو دهه نه تنها جنگ با تروریسم، آن‌طور که ادعا می‌شد، شانسی برای پایان‌دادن به تروریسم نداشته، بلکه زمینه‌های مادی و اجتماعیِ رشد و گسترش تروریسم را در جهان افزایش داده و عملاً خاورمیانه را به بی‌ثبات‌ترین منطقه‌ی جهان مبدل ساخته است. با این وصف، هر آن‌چه هم‌اکنون نیز در جریان است نه تنها در میان گردوغبار به‌پاخاسته قابل توضیح نیستند، بلکه ضروری‌ست ظاهر مه‌آلودِ این گفتمان را کنار زد و در ژرفای دگردیسی‌های اجتماعی، حادث‌شدنِ این جنگ را مورد غور و بررسی قرار داد.

بنابراین، چنانچه لفاظی‌های رتوریک بوش و بلر و نیز شعارهای اخلاقی و فریبنده‌ی این دولت‌ها را کنار نهیم، آن‌چه باقی می‌ماند مجموعه‌ای از پایه‌ای‌ترین پارامترهای اقتصادی و سیاسی هستند که با اتکا به آن‌ها، بروز این جنگ را می‌توان توضیح داد و تحلیل کرد. هرچند استیلای گفتمان پرطمطراق «جنگ عادلانه و بشردوستانه»، عملی‌کردن جنگ را تسهیل کرد، اما بدون ارجاع به فاکتورهای عینیِ اقتصادی و سیاسی در فرآیند دگرگونی‌های اجتماعی پیش از شروع جنگ، قادر نخواهیم بود امکان و ضرورت‌های وقوع چنین جنگی را تبیین کنیم. از این‌رو، این مقاله به‌طور مشخص روی این پرسمان تأمل و تعمق می‌کند که کدامین خاستگاه و ضرورت‌های اقتصادی، وقوعِ «جنگ با تروریسم« را برای آمریکا ناگزیر ساخته بودند. پرواضح است که فاکتورهای متعدد سیاسی و بین‌المللی دیگری در بروز و ظهور این جنگ نقش عمده‌ای بازی کرده‌اند، منتها در این جُستار عوامل اقتصادی پایه و اساس تحلیل قرار می‌گیرند.

سهمی که این مقاله در توضیح و تحلیلِ «جنگ علیه تروریسم« ادا می‌کند این است که ورای تحلیل‌های پرحجم سطحی و ژورنالیستی، قصد دارد پولاریزه‌شدن و تغییر و تحولاتی را که نظم جهانی پیش از جنگ به خود گرفته بود در چارچوب اقتصادِ سیاسیِ سرمایه‌داری بررسی و به تبع آن زمینه‌های عینی و اقتصادی وقوعِ «جنگ با تروریسم» را تبیین کند. از این‌رو، لازم است گفتمان مسلط «جنگ عادلانه و ضد تروریستی» را در ارتباط با نهاد‌های متعدد رسمی و غیررسمی محلی و بین‌المللی که این گفتمانِ رایج را تولید و آن را برحق و مشروع بر جامعه تحمیل می‌کنند در چارچوب یک نظم معین جهانی و در یک ساختار تاریخی مشخص توضیح داد. این پرسمان از منظر نظریه‌ی انتقادی (نئوگرامشی) در حوزه‌ی روابط بین‌المللی پژوهیده خواهد شد. با کاربست این پارادایم تلاش می‌شود توضیح و تحلیل مقوله‌ی جنگ را در دینامیسم روابط تولیدی و دگرگونی‌های اجتماعی جستجو کرد. بنابراین، برای پاسخ به پرسش طرح شده، ابتدا چارچوب تئوری مورد نظر را مشخص و از همین نگرگاه به‌طور شماتیک، جهانی‌شدن به‌عنوان یک ساختار تاریخی معین تعریف می‌شود. سپس، فشارهای اقتصادی برخاسته از وضعیت اقتصادی آمریکا و نیز موقعیت امپریالیسم آمریکا در سطح بین‌المللی، به‌عنوان نیروی محرکه‌ی پشت «جنگ با تروریسم»، رونمایی خواهند شد. در نهایت، این مقاله با نتیجه گیری از آنچه ارائه می‌شود پیوند میان فاکتورهای اقتصادی، گفتمان مسلط و نهادهای مرتبط را به تصویر خواهد کشید.

چارچوب نظری

نقش تئوری در تحلیل مقوله‌ی جنگ، به‌مثابه‌ی یک پدیده‌ی مشخص و یک واقعیت بالفعل اجتماعی، بایستی ریشه‌یابی شرایط مشخصی را دنبال کند که جنگ بر بستر آن ضرورت پیدا می‌کند و به صورت جنگ میان دو یا چند کشور مشخص به منصه‌ی ظهور می‌رسد. مفهوم «ضرورتِ جنگ» چنین دریافت می‌شود که تحلیل و امکان وقوع جنگ، در سیر تحولات مناسبات تولیدی در صورت‌بندیِ اقتصادی ـ اجتماعی سرمایه‌داری اساس گرفته شود تا بر گستره‌ی آن حادث‌شدن جنگ، در رابطه با نیازها و دگردیسی‌های شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و به‌طور مشخص تحولاتی که دولت‌های سرمایه‌داری در یک برهه‌ی زمانی از سر گذرانده‌اند، تحلیل شود. از این چشم‌انداز چنین استنباط می‌شود که جنگ، نه به‌عنوان پدیده‌ای انتزاعی و برخاسته از بدذاتیِ انسان (آن‌گونه که ایدئولوگ‌های نظریه‌ی رئالیسم در حوزه‌ی روابط بین‌المللی ادعا می‌کنند)، بلکه برآیند دگرگونی‌های مناسبات تولیدی است که زمینه‌های بالقوه‌ی رخداد و استمرار جنگ را مهیا می‌سازند. در واقع، لازم است آن شرایط متعددِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌ای را توضیح داد که توسل به سیاست قهرآمیز از سوی دولت یا دولت‌های معینی، از حیث منافعِ طبقاتی‌ای که این دولت‌ها نمایندگی و تعقیب می‌کنند، ضرورتِ سرمایه‌دارانه پیدا می‌کند. ارائه‌ی‌ چنین تحلیلی مستلزم این واقعیت است که بایستی از مناسبات تولیدی و تحولات اقتصادی در شرایط معین تاریخی عزیمت کرد تا عوامل روبناییِ بروز و ظهور یافته را دست‌نشان ساخت.‌ شایان توجه است هرگاه از رابطه‌ی میان دو مقوله‌ی «زیربنا» و «روبنا» صحبت می‌شود، نه برخوردی دترمینیستی و یک‌سویه، بلکه پیوندی متقابل و ناگسستنی میان دگرگونی‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در فرآیند تحولات تاریخی–اجتماعی مد نظر است.

نظریه‌ی انتقادی‌، به‌عنوان نظریه‌ای مارکسیستی در حوزه‌ی روابط بین‌المللی که روبرت کاکس از پایه‌گذاران برجسته‌ی این نظریه است، به استدلالِ تاریخی متوسل می‌شود و تلاش دارد دگرگونی روابط اجتماعی را تبیین و ترویج کند. بر این اساس، ماتریالیسمِ تاریخی نقطه عزیمت تحلیل تحولات تاریخی و اجتماعی این نظریه است. ماتریالیسم تاریخی بر فرآیند تولید، به‌عنوان یک عنصرِ مهم در توضیح شکل خاص تاریخی تمرکز دارد و مضاف بر مقوله‌ی دیالکتیک، با تمرکز روی امپریالیسم، بُعدی عمودی نیز به بُعد افقی رقابت میان قدرتمندترین دولت‌ها می‌بخشد. این بُعد، همان استیلا و فرادستی مرکز (کشورهای موسوم به متروپل یا جهان شمال) نسبت به پیرامون (جهان جنوب) در اقتصاد سیاسی جهانی است. افزون بر این، روابط متقابل مابین زیربنا (نیروهای مولد) و روبنا (اخلاق، سیاست، ایدئولوژی و غیره)، با الهام از دیدگاه آنتونیو گرامشی، شامل آن پتانسیل موجود برای در نظر گرفتن جامعه‌ی مدنی به‌عنوان سازه‌های تشکیل‌دهنده نظم جهانی است(Cox, 1981b) .

در سطح هستی‌شناسی،[2] تئوری انتقادی با اشتقاق از دیدگاه‌های گرامشی، شیء‌وارگی ساختارها و فرآیندهای روابط بین‌المللی توسط دیدگاهِ نوواقعگرایی[3] را به‌طور جدی به نقد می‌کشد و رد می‌کند. جریان نوواقعگرایی، مسئله‌ی تحولات اجتماعی و تاریخی را با تأکید بر قابلِ پیش‌بینی‌ بودن، ثبات و بازتولید قواعد نظم جهانی به حاشیه می‌برد. در مقابلِ این رویکرد ایستاگرایانه، نئوگرامشی‌گرایان استدلال می‌کنند که فرآیندهای خاص و مسائل سیاست جهانی می‌بایست در نسبت با ساختارهای تاریخی تحلیل شوند: به‌خصوص با پیکربندی نظم جهانی، مناسبات تولید و شکل دولت‌ها. سیاست‌های اقتصادِ جهانی در کلیت‌اش توسط فرآیندهای بی‌انتهای تغییراتِ ساختاری شکل می‌گیرند (Dufour, 2008, 462).

در سطح شناخت‌شناسی،[4] نظریه‌ی انتقادی از مفهوم نسبت میان نظریه و عمل که ریشه در مفهوم «روشن‌فکران اندام‌وار»[5] گرامشی دارد، به دفاع بر می‌خیزد. کاکس جریانات نوواقعگرایان را غیرتاریخی وصف می‌کند، چرا که این نظریه خود را به حلِ مسئله از طریق نظم جهانیِ داده‌شده محدود می‌کند و در واقع در خدمت منافع خاص دولت‌ها یا طبقاتی است که با نظم موجود هیچ مشکلی ندارند. بنابراین، کاکس با گفته‌ی معروفش نتیجه می‌گیرد که «نظریه همیشه برای کسی و برای مقصودی پرداخته می‌شود» (Cox, 1981b, 128). با اتکا به چنین رویکردِ معرفت‌شناسانه‌ای، در واقع بی‌اعتبار ساختن ادعای عینیت و گزاره‌های جاودانه‌ی پوزیتیویستی را پیش می‌کِشد. از منظر کاکس، دیدگاه‌ها برخاسته از موقعیت زمان و مکان اجتماعی و سیاسی هستند و از این‌رو، جهان از منظری نگریسته‌ می‌شود که بر حسب دولت یا طبقه‌ی اجتماعیِ فرادست یا فرودستی و انتظاراتی که در مورد آینده وجود دارد قابل تعریف است (Cox, 1981b, 39). بنابراین، تئوری نه تنها مستقل، خنثی و ابدی نیست بلکه همیشه منافع مشخص طبقه یا گروه معین اجتماعی را تعقیب و بازتولید می‌کند.

در تقابل با نظریه‌های مدافع نظم موجود، نظریه‌ی انتقادی درگیر ریشه‌های تاریخی نظم جهانی می‌شود. این رویکرد، نظریه‌پردازان انتقادی را قادر می‌سازد در تغییر و تحولات جامعه‌ی جهانی، جایگزینی رهایی‌بخش برای نظم جهانی ارائه دهند. بنابراین، نقش نظریه‌ی انتقادی و روشنفکران اندام‌وار، برجسته‌ساختن این هدف و برداشتن نقاب از چهره‌ی ساختار قدرتی است که نظریه قوامش می‌بخشد، بازتولیدش می‌کند و به آن عینیت می‌بخشد. این پروژه‌ی راز زدایی‌کردن، با مسئله‌ی تحلیل «هژمونی» آغاز می‌شود (Dufour, 2008, 463-4).

یکی از اهداف اصلی نظریه‌ی انتقادی شناخت دگرگونی‌ها در گذر زمان است؛ دگرگونی‌هایی که در یک برهه‌ی زمانی معین یک ساختار تاریخی خاص را شکل می‌دهند. مفهوم «ساختار تاریخی» در انتزاعی‌ترین شکل خود، تصویری است از ترکیب‌بندی خاصی از نیروها که با هم تعامل دارند. این چارچوب به صورت ساختاری تاریخی و آمیزه‌ی خاصی از توانایی‌های مادی، اندیشه‌ها (گفتمان) و نهادها هستند که بین عناصرش انسجام و پیویستگی معینی وجود دارد و روابط میان آن‌ها را می‌توان دوسویه لحاظ کرد. نهادینه‌کردن اندیشه‌های مشخص، یکی از شیوه‌های تثبیت و دوام‌بخشیدن به یک نظم خاص جهانی است. این مقوله را می‌توان در ارتباط با گفتمان «جنگ با تروریسم و گسترش دمکراسی» از سوی قدرت‌های امپریالیستی، در راستای پیشبرد منافع اقتصادی و سیاسی‌شان به‌کار برد. نهادها عملاً بازتابِ مناسبات قدرت حاکم در خاستگاه خودشان هستند. به عبارت‌ دقیق‌تر، نهادها آمیزه‌های خاصی از اندیشه‌ها و قدرت مادی هستند که به نوبه‌ی خود بر تکوین اندیشه‌ها و توانایی‌های مادی تاثیر می‌گذارند. کاکس توسعه‌ی روابط بین‌المللی را به‌عنوان دنباله‌ای از ساختارهای تاریخی مختلف برمی‌شمارد که در آن هژمونی به وسیله‌ی تعامل ایده‌ها، نهادها و نیروهای مادی بازتولید شده یا تبدیل شده است.

در ارجاع به مفهوم «هژمونی» نزد گرامشی، کاکس این مفهوم را در واکاوی نظم جهانی به کار می‌بندد. او چنین استدلال می‌کند که زمانی می‌توان از هژمونی در یک ساختار مشخص تاریخی صحبت به میان آورد که یک نظم خاص توسط بخش بزرگ‌تری از کشورهای جهان، چه پیشرفته و فرادست و چه ضعیف و فرودست، به‌مثابه‌ی نظمی سازگار با منافع آنی و آتی‌شان پذیرفته شود. همچنین، یک نظام هژمونیک جهانی بستگی به ظرفیت طراحی و محاسبه‌ی درکِ مشترک در سطح ملی و بین‌المللی از طریق نهادهای قدرتمند بین‌المللی و امکانات مادی دارد (Gill, 1990). نباید فراموش کرد که هژمونی در سطح بین‌المللی، نه صرفاً یک‌نظم میان دولت‌ها، بلکه نظمی‌ است در یک اقتصاد جهانی با یک شیوه‌‌ی تولیدِ غالب که به درون همه‌ی کشورها نفوذ می‌کند و خود را به دیگر شیوه‌هایِ تولیدِ وابسته پیوند می‌دهد .(Cox, 1981a, 171) بنابراین هژمونیِ جهانی، عملاً نوع مشخصی از یک ساختار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را صورت می‌بخشد که از سوی بیش‌تر کشورهای جهان مورد استقبال قرار می‌گیرد و در سازوکارهای روابط بین‌المللیِ دولت‌ها و مناسبات اقتصادی و اجتماعیِ جهانی به کار گرفته می‌شود. به بیان دقیق‌تر، هژمونی مبتنی‌ست بر رضایتِ همگانی، و بدین‌ترتیب موقعیت‌ هژمونیک یک کشور یا کشورهای فرادست، رضایتِ کشورهای تابع را نیز به همراه خواهد داشت.

امپریالیسم به‌مثابه‌ی یک ساختار تاریخی معین، در گذر زمان و منطبق با شرایط تاریخی دست‌خوشِ دگرگونی‌هایی شده است که مستلزم برشمردن مختصاتِ نوین آن در عصر جهانی‌شدن (گلوبالیزاسیون) است. نظام امپریالیستی نوین، نوعی ساختار نظم جهانی است که با ترکیب‌بندی خاص از نیروهای اجتماعی ملی و فراملی توسط کشورهای مرکز و پیرامون مورد پشتیبانی قرار می‌گیرد. این نظام شامل سازمان‌های رسمی و غیر رسمی‌تری در سطح نظام است که می‌تواند بدون غضب عملی قدرت دولت، فشارهایی را به دولت‌ها‌‌‌ منتقل سازد. انجام این کار در عصر جهانی‌شدن از طریق نهادهای مالی بین‌المللی و شرکت‌های فراملیتی ـ البته چندملیتی نیز توصیف می‌شود ـ عملیاتی می‌شود. با وجود این، رفتار دولت‌های خاص یا منافع اقتصادی و اجتماعی سازمان‌یافته‌ی آن‌ها، در کلیت نظام امپریالیستی معنا می‌یابد. هم دولت‌ها و هم نهادهای مالی و بنگاه‌های فراملیتی، عناصر اصلی و مسلط نظام (به‌مثابه‌ی شیوه‌ی تولید معین مسلط) هستند، ولی نظام در مقام یک ساختار، چیزی بیش از حاصل جمع عناصر آن است(Cox, 1981b) . نقشی که دولت‌ها در این فرآیند ایفا می‌کنند، هموار ساختن مسیر تأمین و استمرار مقتضیات نظم جهانی امپریالیستی ـ هم اقتصادی و هم سیاسی و اجتماعی ـ است.

بر این اساس، طبق نظر کاکس، از دهه‌ی 1970 به بعد اقتصاد نئولیبرالیستی به یک نظام هژمونیک مبدل شده که با دو خصلت‌ویژه‌ی مشخص شناخته می‌شود: بین‌المللی‌شدن تولید و بین‌المللی‌شدن دولت. نخست اینکه، بین‌المللی‌شدن تولید، صورتِ خاصی از شیوه‌ی تولید است که در آن فرآیند تولید در مقیاس فرامرزی و فراقاره‌ای توسط شرکت‌های فراملیتی کنترل و عملیاتی می‌شود و به همین قیاس، مراحل متفاوت یک فرآیند واحد در کشورهای گوناگون به مرحله‌ی اجرا درمی‌آید. تولید بین‌المللی از طریق سرمایه‌گذاری‌های مستقیم گسترش می‌یابد که کنترل منابع، عنصر ذاتی خودِ فرآیند تولید است و همچنان در دست مبتکر سرمایه‌گذاری باقی می‌مانند. همچنین، بین‌المللی‌شدن دولت در مرکز فرآیند جهانی‌شدن تولید، تأمین مالی و پیکربندی مجدد سرمایه‌داری را سامان می‌بخشد. در این فرآیند و در عصر جهانی‌سازی، سیاست‌گذاری‌های اقتصادی دولت‌های قدرتمند به دیگر کشورهای جهانی، چه پیشرفته و چه غیر پیشرفته، به‌طور سیستماتیک انتقال می‌یابد. بین‌المللی‌شدن دولت موجب اولویت‌یافتن برخی کارگزاری‌های دولت شده که کانون‌های تعدیل و سازگارسازی سیاست اقتصادی داخلی با سیاست اقتصادی بین‌المللی به شمار ‌می‌روند. نهادهای مالی بین‌المللی همچون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی از چنان قدرت ساختاری برخوردارند که فرآیند تثبیت و بازتولید ایدئولوژی نئولیبرالیسم و بازار آزاد جهانی (تحت عنوان «اجماع واشینگتن»[6] که آمریکا نقش اصلی را بازی می‌کند) را فراهم و زمینه‌های به‌کار‌بستن سیاست‌های مورد نظر اقتصاد سیاسی جهانی را هموار می‌کنند. این نهادها به‌عنوان شرط تمدید بازپرداخت بدهی‌ها، سیاست‌های نئولیبرالیستی را بر کشورهای ضعیف‌تر دیکته می‌کنند و این کشورها نیز در برابر این فشار سهمگین اقتصادِ جهانی تاب تحمل ندارند و بالفعل سازمان‌های دولتی متعارف ملی‌شان نیز به حاشیه رانده می‌شوند و این نهادها در عمل، حرف آخر را در اقتصاد داخلی و بین‌المللی می‌زنند. بدین‌گونه و از طریق مکانیزم‌های اقتصادی، سلطه‌گری قدرت‌های امپریالیستی و تابع‌بودن کشورهای پیرامونی به شکل ساختارمندی نهادینه می‌شود. در این فرآیند هر جا که مکانیزم‌های اقتصادی به موقع و طبق نیاز عمل‌ نکردند، ماشین عریض و طویلِ دولت در راستای تأمین این نیازها گام پیش‌ می‌نهد.

خاستگاه اقتصادی وقوع «جنگ با تروریسم»

در وهله‌ی نخست، بایستی وقوع جنگ علیه تروریسم در یک ساختار تاریخی خاصی که در آن جهانی‌شدن سرمایه مرکز ثقل قرار گرفته، تحلیل شود. سرمایه‌داری معاصر با خصلت‌ویژه‌‌ی جهانی‌شدن تعریف می‌شود که در نتیجه‌ی آن، سرمایه‌گذاری مستقیم فرامرزی، تحرک آزاد سرمایه، تراکم و تمرکز فزاینده‌ی سرمایه، بورس‌بازی‌ و فزونیِ حباب‌‌های مالی انباشته بر تمامی حیات اقتصادی و اجتماعی جامعه چیره شده است. در نتیجه‌ی سازوکارهای درونی و ضرورت خودگستری سرمایه در ابعاد جهانی، رقابت ناگزیر میان شرکت‌ها و نیز دولت‌های سرمایه‌داری، اجبارهای بازار، بیشینه‌سازی سود، استمرار و شتاب انباشت سرمایه ضرورتاً به فشارهایی تبدیل می‌شوند که سرمایه ناچار است مرزهای ملی را درنوردد و تمامی بازارهای جهان را تحت سیطره‌ی خود درآورد؛ طوری که سیادت همه‌جانبه‌ی سرمایه بر دیگر حوزه‌های اجتماعی از طریق شرکت‌های غول‌پیکر فراملیتی و موسسات مالی بین‌المللی تثبیت شده و جهان یک‌سره تحت کنترل سرمایه در ‌آمده است. این، خصلت ساختار قدرتی است که اقتصاد‌سیاسی‌دان برجسته‌ی مارکسیست اِلِن میک سینزوود (2003) آن را «امپراتوری سرمایه»‌ توصیف می‌کند. این مولفه ، وصف همان مختصه‌ی جهانی‌شدن است که روبرت کاکس، همان‌گونه که در فراز فوق ذکر شد، یک جنبه از آن را جهانی‌شدن تولید نامیده است. پدیده‌ی جهانی‌شدن تولید به صورت گسترش چشمگیر بنگاه‌های فراملیتی ظهور پیدا کرده که عمدتاً در تملک سرمایه‌داران ساکن کشورهای مستقر در جهان شمال است. آن‌طور که برآورد شده است تقریباً 80 درصد تجارت جهانی به شبکه‌های پیچیده‌ی بنگاه‌های فراملیتی وابسته است UNCTAD, 2013)). بدین‌ترتیب این کنسرن‌های غول‌پیکر، کنترل اقتصادِ جهان را بالفعل مسخر ساخته‌اند و آن را در راستای منافع خود کانالیزه می‌کنند. سودآوری سرمایه برای کشورهای امپریالیستی تنها زمانی از طریق مکانیزم‌های اقتصادیِ یادشده میسر است که بدون دخالت و مدیریت روزمره‌ی دولت،‌ قادر باشد ادامه‌ی حیات نظام سرمایه‌داری و سرانجام منافع دولت‌های امپریالیستی را تضمین و تداوم بخشد. در غیر این‌صورت وساطت دولت در این فرآیند الزام‌آور و حیاتی خواهد بود.

از این‌رو، آنچه دولت‌های امپریالیستی را به قهر سیاسی در خارج از مرزهای ملی‌شان وامی‌دارد، ناشی از ضرورت‌های اقتصادی‌ای است که محرک گسترش فرامرزی شیوه‌ی تولیدِ سرمایه‌داری هستند. رانش انباشت سرمایه به‌سوی گسترش خود در مقیاس وسیع‌تر شرایطی را پدید می‌آورد که سرمایه و نهادهای اقتصادی و سیاسی محافظ آن، همواره در پی خلق بازار جهانی و فضاسازی برای تداوم انباشت سرمایه‌ هستند. بدین‌سبب، به‌رغم این واقعیت که امپراتوریِ سرمایه، جهان را تحت سلطه‌ی خود در آورده است، منتها قادر نیست صرفاً توسط مکانیزم‌های اقتصادی، بر کل بازار جهانی چیره شود و از این‌طریق منافع دولت‌های امپریالیستی را تمام‌وکمال تأمین و تضمین کند. بدون‌شک تفوق این امر، مستلزم حمایت مستمر دولت به‌مثابه‌ی یگانه نیروی فوق‌اقتصادی قدرتمندی است که نسبتاً قادر است آن‌ها را استقرار بخشد و حفظ کند. اگرچه شرکت‌های فراملیتی، که عمدتاً در کشورهای موسوم به جهان شمال واقع شده‌اند، با توسل به قدرت ساختاری‌شان و از طریق سازوکارهای اقتصادِ جهانی توانسته‌اند سیاست‌های نئولیبرالیستی خود را بر دیگر کشورها دیکته کنند، اما به تنهایی قادر نیستند بر متن بازار رقابتی و منازعات دولت‌های سرمایه‌داری حاکم بر جهان، بدون پشتیبانی نیروهای فوق‌اقتصادی (ابزارهای سیاسی و نظامی) برتری بلامنازع خود را حفظ و استمرار ببخشند. برای این مقصود، قوای سیاسی و نظامی قدرت‌های امپریالیستی، راهِ تسلط شرکت‌های فراملیتی بر اقتصادهای نسبتاً ضعیف و وابسته را هموار می‌کنند و از این‌ طریق فرادستی قدرت‌های امپریالیستی و تابع بودن کشورهای پیرامون تداوم می‌یابد. در این مسیر، کشورهای امپریالیستی با به‌کارگیری قدرت نظامی، از یک‌سو منابع زیرزمینی (ذخایر انرژی) را به کنترل خود در می‌آورند و از دیگرسو، با تمسک‌جستن به سیاست قهرآمیز، سایر کشورها را وادار می‌کنند بازارهای خود به روی اقتصاد «بازار آزادِ جهانی» باز کنند. این مهم را میک‌سینزوود (2003) نیز چنین توضیح داده است که «تسلط بی‌مرز اقتصاد جهانی و کشورهای متعددی که آن را اداره می کنند، هم زمان فعالیت نظامی بی‌مرزی را، در نیت و در موعد، ایجاب می‌کند» (ص. 144).

در وهله دوم، سازوکارهای درونی اقتصاد سرمایه‌داری ایجاب می‌کند گسیل‌شدن نیروی نظامی به خاورمیانه از سوی آمریکا را بیش از هر چیز از نیازهای اقتصادی درون خود اقتصاد آمریکا و موقعیت آن در سطح جهان جستجو کرد. تاثیرات چنین ضرورت‌هایی، که اساساً از موطن امپریالیسم آمریکا نشأت می‌گیرد، بیش از هر چیز امپریالیسم آمریکا را به سوی گسترش دامنه‌ی حضور نظامی در خارج از مرزهای خود سوق می‌دهد، بلکه دست‌کم از این طریق بخشی از نیازهای اقتصادیش را برطرف سازد. به‌طور مشخص، به دنبال کسب موقعیت اقتصاد هژمونیک برای یک دوره‌ی طولانی‌مدت، موقعیت آمریکا در پایان دهه‌ی نود قرن بیستم به‌طور چشمگیری وارد یک دوره‌ی رکود و افت اقتصادی شد. بر اساس گزارش صندوق بین‌المللی پول در سال 2001، تولید سرانه در آلمان، ژاپن و حتی ایتالیا بالاتر از آمریکا بوده است (Callinicos, 2002). علاوه بر این، تراز تجاری منفی ایالات متحده بین سال‌های 1990 و 2000 از 100 میلیارد دلار به 450 میلیارد دلار افزایش یافته بود. این وضعیت، وابستگی دولت آمریکا را به سایر نقاط جهان تشدید کرده و موقعیت هژمونیک آمریکا را به‌طور قابل ملاحظه‌ای آسیب‌پذیر ساخته بود. این شرایط، مبین آشفتگی اقتصادی آمریکاست و بدین‌سبب روند کاهش نرخِ سود، کُندشدنِ فرآیندِ بیشینه‌سازیِ سود، بازتولیدِ و انباشت سرمایه فزونی می‌گیرد. با درک این واقعیت که «نرخ ارزش‌افزایی کل سرمایه، یعنی نرخ سود، ممیزی برای تولید سرمایه‌داری است، تنزل آن، تشکیل سرمایه‌های جدید و مستقل را کند می‌کند و به این‌ترتیب، به‌مثابه‌ی تهدیدی برای رشد فرآیند تولید سرمایه‌داری ظاهر می‌شود. این امر به اضافه‌تولید، بورس‌بازی و بحران‌ها دامن می‌زند» (مارکس، 1395، 291). بنابراین‌، نگرانی از موقعیت هژمونیک آمریکا از یک‌سو، و رکود و بحران در فرآیند سودآوری سرمایه از سوی دیگر، اقدامات فرااقتصادی در سطح کلان را از آمریکا می‌طلبید که سیاست‌های نظامی در محور چنین واکنشی قرار گرفته بود. از این‌رو، شروع جنگ علیه تروریسم «بخشی از استراتژی گسترده‌تری بود تا از این طریق با به‌کارگیری قدرت نظامی، ایالات متحده آمریکا رکود اقتصادی خود را برای سال‌های طولانی‌تری جبران سازد.» (Harman, 2003, 9) بنابراین، جای تعجب ندارد که آمریکا بیش‌از پیش به نیروی نظامی برای تحکیم هژمونی خود و کسب امتیازهای اقتصادی همراه با آن ـ نظیر کنترل ذخایر نفت ـ روی آورد.

اهمیت دسترسی به منابع انرژی به منظور بازتولید نیازهای سرمایه‌داری از این جهت است که نفت جایگاه کالای استراتژیک در قرن بیست‌ویکم را کسب کرده است. این‌جاست که این نکته مهم برجسته‌ می‌شود که بنا به آنچه گفته می‌شود «منافعِ پنهان پشت جنگ علیه تروریسم را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: نفت» (Marshall, 2009). از همین زاویه، بی‌دلیل نیست که خاورمیانه و شمال آفریقا به کانون درگیری‌های نظامی قدرت‌های امپریالیستی جهانی و منطقه‌ای تبدیل شده است، چراکه این کشورها از امتیاز بزرگ‌ترین ذخایر انرژی جهان برخوردار هستند. اصلی‌ترین و بزرگ‌ترین ذخایر نفت، عربستان سعودی با 163.2 میلیارد بشکه، کویت 65.4، عراق 59، ایران 56، امارات 7.5، قطر 3.7 و بحرین 2.4 می‌باشند (پاکدل، 2017). همچنین، بسیاری از داده‌ها نشان می‌دهد که ایالات متحده و سایر کشورهای واردکننده‌یِ نفت به‌طور کامل وابسته به تولیدکنندگان اصلی نفت در خاورمیانه و شمال آفریقا هستند (Klare, 2005, 113). این مهم و با در نظر گرفتن رقابت‌های فزاینده و خصمانه‌ی مابین قدرت‌های امپریالیستی در منطقه، حضور اجتناب‌ناپذیر نظامی آمریکا در خاورمیانه از حیث منافع سرمایه‌دارانه‌اش را به وضوح توضیح می‌دهد.

شایان توجه و دقت است که میلیتاریزه‌کردن خاورمیانه پیش از حادثه‌ی یازده سپتامبر 2001، در استراتژی آمریکا اتخاذ شده بود. حمله به برج‌های دوقلو در یازده سپتمامبر، صرفاً نقش کاتالیزور را در برپایی «جنگِ بی‌پایان» در این منطقه بازی کرد و اجرای «طرح خاورمیانه‌ی بزرگ» را تسریع و مهیا کرد. PNAC در گزارشی منتشر کرده است که ایالات متحده دهه‌هاست حضور دائمی در منطقه‌ی خلیج را دنبال می‌کند (Donnelly, 2000, 14). در واقع، «جنگ با تروریسم» فرصت طلایی و به‌موقعی را فراهم ساخت تااین‌که پیاده‌سازی استراتژی درازمدت ایالات متحده در خاورمیانه (طرح خاورمیانه بزرگ) که نفت در آن جایگاه مرکزی دارد، جامه‌ی عمل بپوشاند. بنابراین، طرح جنگ علیه افغانستان، با قطع معامله‌ی مهم لوله‌ی نفتی بین شرکت‌های نفتی غرب و طالبانی‌ها، پیش از 11 سپتامبر 2001 طرح‌ریزی شده بود. سازماندهی خود جنگ در تابستان 2001 انجام گرفت و طرح عملیاتی برای جنگ در اواسط اکتبر تعیین شده بود(Marshall, 2008) . روزنامه سانفراسیسکو کرونیکل می‌نویسد: «نقشه‌ی پناه‌گاه‌های تروریست‌ها و اهداف تعیین شده در خاورمیانه و در آسیای مرکزی در عین حال، و در شرایط فوق‌العاده، نقشه‌ی اصلی منابع انرژیِ جهان در قرن بیست‌ویکم است» (Viviano, 2001). در حقیقت اشغال افغانستان، نقطه‌ی شروع «جنگ بی‌پایان» در این منطقه بود که هنوز هم به شکل گسترده و ویرانگری در جریان است.

علاوه بر این، هیچ رازی وجود ندارد که جنگ در عراق، لیبی و سوریه، به‌سان جنگ علیه افغانستان، به منظور تأمین منابع استراتژیک آمریکا و به‌طور کلی غرب به اجرا در آمد که عمدتاً چنگ‌زدن بر ذخایر نفتی را درپی داشته است. آنچه که در باب حمله به عراق و سرانجام کنترلِ منابع نفتی آن تردیدبردار نیست، سازماندهی‌های از پیش و حساب‌شده‌ی دولت آمریکا بوده است. به‌طور مثال، در تابستان 2001، دیک چینی یک یگان «مداخله در امور انرژی»[7] را سازمان‌دهی کرد، که شامل ملاقات‌های زنجیره‌ای قویاً سرّی بود که سیاست انرژی ایالات متحده را بررسی و تعیین می‌کرد. طی این نشست‌ها، چِینی و مشاورانش با نمایندگان عالی‌رتبه و مدیران کنسرن‌های نفت عظیم جهانی همچون شِل، بریتیش پترولیوم، اکسان موبیل، شورون و کونوکو ملاقات و گفت‌وگوهایی داشتند (Milbank & Blum, 2005). علاوه براین، بی‌اساس نخواهد بود اگر جنگ علیه تروریسم را به‌عنوان جنگ به حساب شرکت‌های غول‌پیکر فراملیتیِ غرب ببینیم؛ شرکت‌هایی همچون شورون، اکسان موبیل، و آرکو، توتال – فینا – الف فرانسوی، بریتیش پترولیوم و شرکت هلندی رویال دوچ‌شل و دیگر شرکت‌های فراملیتی که صدها میلیارد دلار در این منطقه سرمایه گذاری کرده‌اند (Viviano, 2001). این مسائل بیان‌کننده‌ی این واقعیت هستند که در استراتژی کلان امپریالیسم آمریکا، منافع اقتصادی و سیاسی‌اش به‌طور پیچیده‌ای در هم تنیده است. منافع نفت نه تنها به حداکثر رساندن منافع اقتصادی شرکت های نفتی، بلکه به حداکثر رساندن کنترل ایالات متحده بر ذخایر انرژی منطقه و عقب‌نشاندن رقبایش نیز هست (Chien, 2002). این امر نه تنها دسترسی ایالات متحده به ذخایر نفتی عراق در درازمدت را فراهم می‌ساخت، بلکه قدرت آمریکا در سرکوب رقبای خود مانند آلمان و ژاپن و نیز عروج قدرت‌های جدیدی هم‌چون چین و هند در آسیا که بیش‌تر وابسته به واردات نفت هستند، به‌طور قابل توجهی افزایش می‌یابد (Economist, 2002).

همچنین، هدف مهم‌تر و تعیین‌کننده‌ی آمریکا از چنگ‌زدن بر ذخایر نفت، کنترل قیمت نفت در بازار جهانی بوده است. از همین زاویه تصور می‌شد که حمله به عراق، همراه با سرنگونی صدام حسین، سقوط کارتل نفتی اوپک که سال‌ها قیمت نفت را دست‌کاری و به انحصار گرفته بود را در پی خواهد داشت. اهمیت کنترل قیمتِ نفت از این دو لحاظ درخور توجه ‌است: از یک‌سو، نوسانات قیمت مواد خام – مثلاً نفت و گاز – همیشه تأثیر مستقیمی بر صعود و نزول نرخ سود می‌گذارد. دوره‌ای که اقتصاد آمریکا دست‌خوش رکود طولانی‌مدتی شده بود و بنابراین، با سیر نزولی نرخ سود مواجه و در نتیجه، انباشت شتابنده‌ی سرمایه دچار اختلال شده بود، کنترل قیمت نفت که برای واردکنندگان نفت بسیار حیاتی‌ست، اهمیت چشمگیر و تعیین‌کننده‌ای پیدا کرده بود. براساس آن‌چه کارل مارکس (1395) در مجلدِ سوم کاپیتال به وضوح تشریح و بازنمایی کرده است، از آن‌جاکه مواد خام جزء عمده‌ای از سرمایه ثابت را تشکیل می‌دهند، افزایش یا کاهش قیمت مواد خام به هر میزانی، تأثیر مستقیمی بر صعود و نزول نرخ سود خواهد داشت. این امر روشنگر این واقعیت نیز هست که قیمت مواد خام تا چه حد برای کشورهای صنعتی اهمیت دارد (ص. 167-163). نوسانات شدیدِ هزینه‌های انرژی به نوبه‌ی خود به شکل عمومی و مستقیم در رونق و رکود اقتصاد جهانی نقش‌آفرینیِ قابل‌ملاحظه‌ای می‌کند و این امر نیز تداوم رکود اقتصادی در آمریکا را نیز به همراه خواهد داشت. از سوی دیگر، کنترل بهای نفت برای آمریکا، نه از این‌لحاظ که آمریکا به نفتِ خاورمیانه به‌عنوان یک نهاده تولید وابستگی شدیدی داشته باشد، بلکه بیش‌از هر چیز کنترل قیمت نفت در سطح جهانی برای اقتصاد آمریکا حائز اهمیت است. بنابراین، نگرانی واقعی آمریکا، به‌مثابه‌ی کشوری صنعتی، کنترل قیمت و ضمانتِ پایدارِ دسترسی به نفت به منظور ارائه یک چارچوب پایدار و سودمند است تا از این طریق ایالات متحده بتواند بیشینه‌سازی سود و انباشت سرمایه را برای سرمایه‌داری آمریکا تأمین و تضمین کند. تأمین چنین شرایطی، به نفع حفظ و استمرار اقتصاد سرمایه‌داری در جهان و تداوم هژمونی آمریکا نیز خواهد بود.

پرواضح است که کنترل ذخایر انرژی (نفت و گاز) نمی‌تواند تنها ضرورت اقتصادی و انگیزه و آماج غایی امپریالیسم آمریکا باشد. رکودِ طولانی‌مدت اقتصادی که آمریکا در اواخر قرن بیستم با آن دست و پنجه نرم می‌کرد با اضافه‌تولید و سرمایه‌ی اضافی همراه بود. چنین شرایطی به‌حاشیه‌راندن رقبای اصلی و یافتن و حفظ بازارهای جدید در سطح جهانی را از آمریکا طلب می‌کرد. خاورمیانه از حیث ضرورت تولید و بازتولید مناسبات سرمایه‌داری و از لحاظ موقعیت ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیکی در منازعات امپریالیستی و معادلات بین‌المللی از جایگاه خاصی برخوردار است. این ضرورت‌ها دولت آمریکا را به سمت خلق و گشایش اقتصادهای تابع و آسیب‌پذیر سوق می‌دهد. همان‌گونه که در بالا گفته شد، کسب چنین موقعیتی صرفاً با اتکا به سلطه‌ی اقتصادی امکان‌پذیر نبوده و نیست، بلکه جهان‌شمولی اجبارهای اقتصادی، ضرورت به‌کارگیری نیروی نظامی را از میان نبرده است. اضافه‌تولید و سرمایه‌ای که در کشورهای امپریالیستی قابل بازتولید نیستند لازم است در مناطق دیگری از جهان جذب و واردِ بازتولید اقتصاد سرمایه‌داری شوند. از یک‌طرف، بازار تسیلحاتِ جنگی بخشی از سرمایه‌ی اضافی را جذب می‌کند و از طرف دیگر، کشورهای پیرامون که تحت سلطه‌ی نظامی قرار می‌گیرند بخش دیگری از این سرمایه‌ی را جذب و به بازتولید آن تداوم می‌بخشد. بنابراین، تضمین بازارهای مورد نیاز برای فروش تولیدِ اضافی، استخراج سود و انباشت سرمایه، هدف دیگر امپریالیسم آمریکا را به خود اختصاص داده است.

نتیجه‌گیری

آن‌چه در این مقاله از دید خواننده گذشت پاسخ به این سوال بود که کدامین فاکتورهای اقتصادی امکان و ضرورت «جنگ با تروریسم« را برای آمریکا ایجاب کرده بودند. این پُرسمان از رهیافت نظریه‌ی انتقادی مورد غور و بررسی قرار گرفت و کوشش شد آن شرایط عینی اقتصادی را که وقوع این جنگ به آن متکی بود تجزیه و تحلیل کند و بر اساس این فاکتورها پرده از روی روابط ساختاری میان گفتمان مسلط، نهادهای وابسته و نیروهای مادی بردارد. آن‌چه سرانجام می‌توان از مباحثات فوق‌الذکر استنتاج کرد بدین شرح است:

یکم، جنگ علیه تروریسم، نه جنگ برای احقاق حقوق‌بشر و گسترش دمکراسی، بلکه بیانگر شرایط بحرانی دو وجهی‌ای است که آمریکا در اثنای دهه‌ی نود قرن بیستم، هم از درون و هم در سطح بین‌المللی، با آن مواجه شده بود. جنگ بی‌پایان و تمام‌عیار در شرایطی که هژمونی دولت آمریکا از همه‌لحاظ برای حدود نیم‌قرن توالی داشت، بیانگر برهم‌خوردن و افول موقعیت هژمونیک آمریکا در سطح جهانی است و بنابراین، اعتصام آمریکا به جنگ، واکنشی است به افول هژمونی و موقعیت ازکف‌رفته‌اش به منظور بازگرداندن موقعیت پیشین خود و یا دست‌کم تقلیل این روند. هر آینه نظام هژمونیک در چنین شرایطی قرار ‌گیرد، بیان‌گر عدم تعادل و برهم‌خوردن هژمونی در یک ساختار تاریخی مشخص است که به سهم خود نشان از یک بحران است؛ بحرانی که ریشه در تحولات و تضادهای بنیادی نظام سرمایه‌داری دارد. همان‌گونه که مارکس (1395) بیان می‌کند «بحران‌ها هرگز چیزی بیش از راه‌حل‌های لحظه‌ای و قهرآمیز برای تضادهای موجود نیستند، غلیان‌های قهرآمیزی که بار دیگر توازن برهم‌خورده را موقتاً از نو برقرار می‌کند»(ص. 297). این بحران‌ها، که جنگ نمونه‌ی بارز و تجلی‌گاه عمق و گستره‌ی آن است، ریشه در تضادهای شیوه تولید سرمایه‌داری دارند و بایستی آن را نه در میان گفتمان‌های اخلاقی و هنجاری، بلکه در اعماق مناسبات تولیدی و تحولات اجتماعی جستجو کرد.

دوم، رکود طولانی‌مدت اقتصاد آمریکا در دهه‌ی 90 میلادی، موقعیت هژمونیک آمریکا را به‌طور محسوسی به زیر سوال برد. گرچه نهادهای غول‌آسای مالی و تجاری مستقر در آمریکا از طریق صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، سیاست‌های نئولیبرالیستی (اجماع واشینگتن) را بر جهان دیکته می‌کردند و از طریق شرکت‌های فراملیتی اقتصاد جهان را به انقیاد خود درآورده بودند، با وجود این ، قادر نبودند کسادی و بحران‌های دوره‌ای و ساختاری نظام سرمایه‌داری را از میان بردارند. چنین شرایطی منتج به آن شد که اضافه‌تولید و موانع سر راه بازتولید و انباشت سرمایه، سودآوری سرمایه‌داری آمریکا را دچار اختلال کردند. درواقع، تضادهای درونی با گسترش قلمرو بیرونی تولید سرمایه‌داری، که ناشی از منطق و کارکرد سرمایه است، دائماً در جستجوی راه‌چاره است. این‌چنین، رانش انباشت، یعنی رانش به سوی گسترش سرمایه و تولید ارزش اضافی در مقیاس بزرگ‌تر و جهانی، نهادهای اقتصادی و دولت مدافع آن را به سمت راه‌حل‌های فرامرزی سوق می‌دهد. از آن‌جایی که سودآوری امپریالیسم سرمایه‌داری به تنهایی از طریق مکانیزم‌های اقتصادی قابل حصول نبودند، قدرت فوق‌اقتصادی دولت الزام‌آور شد و از این طریق، مدیریت قهریِ متکی بر زور نظامی، ناگزیر ضرورت پیدا کرد تا استمرار و پیش‌برد منافع سرمایه‌دارانه‌ی امپریالیسم آمریکا را تعقیب کند. در چنین اوضاع‌واحوالی این قهر نظامی است که دولت آمریکا با توسل به آن می‌توانست هم بحران اقتصادی را موقتاً کاهش دهد و هم‌اینکه قَدَرقدرتی آمریکا را به رخ رقیبان خود بکشد، و این‌چنین هژمونی خود را برای مدت بیش‌تری استمرار ببخشد.

سوم، چنگ انداختن بر ذخایر انرژی یکی از راه‌های جبران رکود اقتصادی و تأمین منافع سرمایه‌دارانه و امپریالیستی برای آمریکا محسوب می‌شود. دسترسی به مهم‌ترین ذخایر نفت و گاز جهان در خاورمیانه و شمال آفریقا در کانون استراتژی درازمدت آمریکا قرار گرفته است. به‌طور مشخص این مناطق از ویژگی‌هایی برخوردارند که در آن نظام سرمایه‌داری به رهبری امپریالیسم آمریکا، از جنگ جهانی دوم به بعد، سازوکارهای مشخصی را میان قدرت‌های امپریالیستی و کشورهای منطقه شکل داده که دائماً محل تلاقی منازعات و رقابت‌های امپریالیستی بوده است و بدین ترتیب، کنترل منابع طبیعی و تقسیم و گسترش بازارهای موجود در منطقه، کشمکش‌های نظامی پی‌درپی و گسترده‌ای را در پی داشته است. بنابراین حضور گسترده‌ی نظامی در این منطقه، برای آمریکا اجتناب‌ناپذیر شده بود و در واقع، رخداد یازده سپتامبر صرفاً نقش کاتالیزوری را بازی کرد که میلیتاریزه کردن خاورمیانه را تسریع کرد، آن را از حیث اخلاقی و سیاسی عادلانه جلوه داد (حداقل در سطحِ قوانین روابط بین‌المللی و در میان بخش چشمگیری از جامعه‌ی جهانی) و نیز آن را در ابعاد وسیع‌تری به مرحله‌ی اجرا در آورد.

سرانجام، گفتمان «جنگ با تروریسم، گسترش دموکراسی و دفاع از حقوق بشر» نقش ایدئولوژی‌ای را بازی می‌کند که این حق و وظیفه را به دولت‌های امپریالیستی می‌دهد که بدون محدودیت‌های سیاسی و بین‌المللی، یا دست‌کم با کم‌ترین محدودیت‌ها، سیاست‌های جنگ‌‌افروزانه‌ی خود را، به منظور آنچه در فرازهای بالا ذکرشان رفت، عملی سازد. این ایدئولوژی به واسطه‌ی اقتدار و تأثیرگذاری‌ای که برجای می‌گذارد، به‌عنوان ابزاری نمادین یا ذهنی، همانند نیروهای مادی، در خدمت مقاصد سلطه‌گرانه‌ی دولت‌های امپریالیستی عمل ‌می‌کند. چنین اندیشه‌هایی به واسطه نهادهای رسمی بین‌المللی مانند سازمان ملل و نهادهای ریز و درشت زیرمجموعه‌ی آن، سازمان‌های حقوق‌بشری و رسانه‌های وابسته به آن‌ها، در ابعاد اجتماعی بر جامعه تحمیل و نهادینه می‌شوند، طوری که به‌کارگیری ابزارهای قهرآمیز برحق و عادلانه جلوه ‌‌می‌کنند و به آن مشروعیت می‌بخشند. با ارجاع به جهان‌بینی‌ای که نظریه‌ی انتقادی به دست می‌دهد، روابط متقابل میان اندیشه‌ها، نهادها و نیروهای مادی به شکل نیرومندی ساختاری را شکل می‌دهند که موقعیت هژمونیک پیدا می‌کند. گفتمان غالب پیرامون «جنگ با تروریسم» نمونه‌ی بارزی از پیوندهای قانونمندی است که این مقولات به‌طور عینی کسب کرده‌اند تا یک شکل خاصی از ساختار قدرت را به وجود آورند و بدین‌سان منافع دولت یا گروهای مسلط را حفظ و تداوم ببخشند.

***

* توضیحِ نگارنده: این مقاله در ژانویه 2018 به زبان هلندی برای درسِ «روابط بین‌المللی» (رشته علوم سیاسی) در دانشگاه آمستردام نگاشته شد. نظر به اینکه این مبحث کماکان از جایگاه مهمی در پلمیک‌های سیاسی در بابِ سازوکارهای «اقتصادِ سیاسیِ جهانی» و «روابط بین‌المللی» در عصر جهانی‌شدن برخوردار است و بنابراین، می‌تواند برای فارسی‌زبانان مفید واقع شود، به انتشار آن به زبان فارسی اقدام کردم. در نسخه‌ی فارسی برخی نکات را فراخ‌تر و اندکی مشروح‌تر ارائه کرده‌ام.

پی‌نویس‌ها

[1] War on Terror

[2] Ontology

[3] Neorealism

[4] Epistemology

[5] Organic Intellectuals

[6] Washington Consensus

[7] The Energy Task Force

منابع

پاکدل، ع. ذ. (1395). بررسی سیاست های نفتی خاورمیانه در اقتصاد جهان.

مارکس، ک. (1395). سرمایه: نقد اقتصاد سیاسی. مجلد سوم، ترجمه حسن مرتضوی. تهران: نشر لاهیتا.

Andrea, B., & Morton, D. (2004). A Critical theory route to hegemony, world order and historical change: neo-Gramscian perspectives in international relations. Capital &Class, 28(1), 85-113.

Blum, W. (2014, January 10). The Historical US Support for al-Qaeda. Retrieved from foreignpolicyjournal.com: https://www.foreignpolicyjournal.com/2014/01/10/the-historical-us-support-for-al-qaeda/

Bricmont, J. (2007). Humanitarian imperialism: Using human rights to sell war. New York: Monthly Review Press.

Callinicos, A. (2002). The grand strategy of the American empire. Retrieved from https://www.marxists.org/history/etol/writers/callinicos/2002/xx/strategy.htm

Chien, A.J. (2002). Iraq: Is It About Oil? Znet.

Cox, M. (2017). From the end of the cold war to a new global era? In J. Baylis, S. Smith, & P. Owens (7), The globalization of world politics; An introduction to international relation (pp. 64-82). Oxford: Oxford University Press.

Cox, W. R. (1981a). Gramsci, hegemony and international relations: An easy in method. Millennium: Journal of International Studies, Vol.10(2), pp.162-175.

Cox, W. R. (1981b). Social forces, states and world orders: Beyond international relation theory. Millennium – Journal of International Studies, 10(2), pp.126-155.

Donnelly, T. (2000). Rebuilding America’s defences. Project for the New American Century (PNAC): Retrieved from www.informationclearinghouse.info

Dufour, F.G. (2008). Historical Materialism and International. In Critical Companion to Contemporary Marxism (pp. 453-470). Leiden: Brill.

Gills, B. K. (1987). Historical materialism and international relations theory. Journal of International Studies, 16(2), 265-270.

Harman, C. (2003). Analysing imperialism. International Socialism, 2(99). Retrieved from https://www.marxists.org/archive/harman/2003/xx/imperialism.htm

Klare, M.T. (2005). Blood and oil: the dangers and consequences of America’s growing dependency on imported petroleum. New York: Metropolitan Books.

Marshall, A. G. (2008). Origins of Afghan war. Geopolitical monitor. Retrieved fromwww.geopoliticalmonitor.com

Marshall, A. G. (2009). An imperial strategy for a new world order: The origins of World War III. Retrieved from https://www.globalresearch.ca/an-imperial-strategy-for-a-new-world-order-the-origins-of-world-war-iii/15686

Milbank, D., & Blum, J. (2005). Document says oil chiefs met with Cheney task force. Washington Post, November 16, 2005. Retrieved from www.washingtonpost.com

The Economist (14 September 2002). ‘Don’t mention the O-world-Iraq’s oil’.

Todd, E. (2003). After the empire: The breakdown of the American order. Columbia: Columbia University Press.

UNCTAD. (2003). World Investment Report 2013. Switzerland: United Nations. unctad.org

Viviano, F. (2001). Energy future rides on U.S. war. San Francisco Chronicle: September 26, 2001: Retrieved from
www.sfgate.com

Wood, M. E. (2003). Empire of capital. London & New York: Verso.

منبع:نقد اقتصاد سیاسی pecritique.com




پشت‌پرده لیست ارزبگیران دولتی

گزارش زیر را بانو مرضیه ی امیری در شرق انتشار داده است. مضمون افشاگرانه ی آن تاییدی است بر ضرورت قرار داشتن بازرگانی خارجی به عنوان وظیفه ی عمومی در اقتصاد ملی ایران. با برقراری چنین هژمونی عمومی- دمکراتیک، نیازهای کشور برای واردات در چهارچوب نیازهای واقعی کشور و مردم ایران تعیین می شود. سپردن بخشی از این واردات به شرکت های تعاونی و خصوصی می تواند در خدمت مصالح کشور عملی گردد و همزمان سرمایه داخلی را به جریان اندازد.
“توده ای ها”

**********

 

شرق – مرضیه امیری: از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند و بازارشان داغ است. دایره فعالیتشان را طوری چرخانده‌اند تا بتوانند در بین سهم‌بران ارز دولتی جایی برای خود پیدا کنند. فرقی نمی‌کند، شرکت وارداتی خود را با تعریف چه فعالیتی ثبت کرده باشند. میان لیست کالاهای وارداتی مشمول ارز چهارهزارو ۲۰۰ تومانی می‌توانند دست به انتخاب بزنند، می‌توانند برای هر کالای مربوط و غیرمربوطی ثبت سفارش کنند، حتی لازم نیست به هیچ نهادی پاسخ دهند که آیا کالا وارد کرده‌اند یا نه؟ ارز دولتی‌شان را دریافت می‌کنند و چه آن را برای واردات کالا استفاده کنند و در بازار با نرخ دوبرابری بفروشند و چه بدون واردات کالا، ارز دولتی‌شان را در بازار آزاد با نرخ هشت هزار تومان بفروشند، سودی صدبرابری می‌کنند و شاخص قیمت‌های بازار را تعیین می‌کنند. شرکتی به نام الکترو ممتاز پیشه که قرار بوده تابلوهای برق تولید کند، یک میلیون یورو ارز دولتی برای واردات ذرت برای خوراک دام دریافت کرده است.

شرکت جام‌جم بازرگان پیشرو با هدف فعالیت در خدمات طراحی مهندسی و تأمین تجهیزات در سال ٨۶ ثبت کرده و حالا در بلبشوی ارزی، یوروی دولتی می‌گیرد و خوراک دام وارد می‌کند. شرکت‌های خودرویی هم سر جای خود نایستاده‌اند؛ شرکت ماموت خودرو با ارز دولتی، چای‌ساز و قهوه‌ساز وارد می‌کند و شرکت رهروان خودرو پیشگامان نگین جنوب، به سراغ واردات لوبیاچیتی با ارز دولتی رفته است، اما ماجرا به این نمونه‌ها ختم نمی‌شود. برخی شرکت‌هایی که ارز دولتی دریافت کرده‌اند، اساسا ردپایی از آنها پیدا نمی‌کنیم؛ مثلا شرکت هانا تجارت ترولیت و صنعت ساحل پرشیا، دو شرکتی هستند که در واردات کاغذ روزنامه امپراتوری می‌کنند و بیش از ۶۷ درصد از حجم ارز دولتی این گروه را دریافت کرده‌اند و اکنون نه در آدرس ثبت‌شده‌شان خبری از این شرکت‌ها‌ هست و نه در بازار کاغذ نامی از برندشان، اما به تنهایی ۲٣ میلیون یورو ارز دولتی دریافت کرده‌اند.

فیلتر در قالب شفافیت

بانک مرکزی بامداد یکشنبه فهرست هزارو ۴۸۲ شرکت دریافت‌کننده ارز دولتی را منتشر کرد؛ اقدامی که به درخواست رئیس‌جمهور انجام و با طفره‌روی وزیر صنعت همراه شد. محمد شریعتمداری گفت انتشار نام سفارش‌دهندگان ارز دولتی به معنای «رفتن به جنگ با بخش خصوصی» است و از سوی محمدجواد آذری‌جهرمی، وزیر ارتباطات، در توییتی پاسخ گرفت که «بخش خصوصی پاکدست از انتشار لیست ارزبگیران حمایت کرده و خواهد کرد». حساب توییتری حسن روحانی این توییت را «لایک» کرد و نهایتا بانک مرکزی پس از نیمه‌شب شنبه این فهرست را منتشر کرد؛ فهرستی که به گفته بانک مرکزی برمبنای درخواست وزارت صنعت، معدن و تجارت بوده و این نهاد آنچه را که وزارت صنعت، معدن و تجارت گزارش داده، منتشر کرده است. پس ما با فهرستی روبه‌روییم که از فیلتر وزارت صنعت گذشته و تمام اسامی واردکنندگان را شامل نمی‌شود. ضمن اینکه تا زمانی که اطلاعات گمرکی و ورود این کالاها در دسترس نباشد، آنچه وزارت صنعت به آن نام شفافیت داده، اطلاع‌رسانی ناقص و ناکافی است و پاسخی نمی‌توان برای یک سوال اساسی یافت؛ اینکه آیا ارز دولتی تخصیص‌یافته به این واردکنندگان اصلا منجر به واردات شده است یا خیر؟ اما با وجود این شفافیت ناقص، فهرست هزارو ۴٨۲ قلمی منتشرشده، پر از نکته‌های عجیب است.

۲٣ میلیون یورو ارز کاغذ روزنامه به ۲ شرکت مجهول

بازار کاغذ بین واردکننده‌ها گرم است. در مجموع ٣۴ میلیون یورو ارز دولتی برای واردات کاغذ روزنامه به ۲٣ شرکت تخصیص داده شده که حدود ۶۷ درصد آن را دو شرکت هانا تجارت ترولیت و صنعت ساحل پرشیا دریافت کرده‌اند. جالب است که هیئت‌مدیره این دو شرکت از یک خانواده هستند، محمدرضا جان‌محمدی مدیرعامل شرکت هانا تجارت و حمیدرضا جان‌محمدی مدیرعامل شرکت صنعت پرشیا دو برادر هستند و فرهاد بی‌طمع‌خمیران در هر دو شرکت عضو هیئت‌مدیره است. نکته درخور‌توجه این است که هیچ‌کدام از این اشخاص در حوزه کاغذ تاکنون فعالیتی نداشته و واردات کاغذ تا به امروز تقریبا به وسیله آن ۲۱ شرکت باقی‌مانده انجام می‌شده؛ اما اکنون این دو برادر سلطان واردات کاغذ روزنامه هستند. در سال ٨۹ شرکت هانا تجارت با صد هزار تومان سرمایه و با هدف فعالیت عمرانی و راه‌سازی تأسیس و در سال ۹۵ به برادران جان‌محمدی واگذار می‌شود؛ در‌حالی‌که سرمایه شرکت هانا تجارت ترولیت ۲۰ میلیون تومان ثبت شده است، این شرکت با این دارایی توانسته است ۱۴ میلیون یورو ارز دولتی برای واردات کاغذ روزنامه دریافت کند. در جست‌وجوی اینترنتی این شرکت‌ها به آدرس‌ها در خیابان میرداماد و شریعتی می‌رسیم؛ اما با مراجعه حضوری به این آدرس متوجه می‌شویم شرکت‌هایی به این نام‌ در این آدرس‌ها وجود ندارد.
در میان فهرست بیش از هزارو ۴۰۰ کالای منتشره، شرکت‌های زیادی از ارز دولتی برای کالاهای اساسی بهره‌مند شده‌‌اند و‌ با یک جست‌وجوی اینترنتی متوجه می‌شویم واردات کالای ثبت‌شده برای آنها با ارز دولتی زمین تا آسمان با فعالیت مشخص‌‌شده آنها هنگام تأسیس شرکت متفاوت است. شرکت دلفین آبی قرار بوده در کار واردات و صادرات زعفران و روغن خام باشد؛ اما اکنون با ارز دولتی، ترجیح داده ٨۷۵ هزار یورو ارز بگیرد و جو وارد کند. شرکت شکوفامنش، نماینده رسمی نیوآ در ایران، اکنون با ارز دولتی سشوار و ماشین ظرف‌شویی وارد می‌کند و نکته تأمل‌برانگیز این است که این کالاها در حالی با ارز دولتی وارد می‌شوند که دو هفته گذشته در فهرست کالاهای وارداتی ممنوعه جای داده شده‌اند. چطور کالایی که دو ماه پیش جزء نیازهای ضروری دیده شده و ارز دولتی برای واردات به آن تخصیص داده شده، در مدت کوتاهی به فهرست ممنوعه‌ها می‌رود. شرکت پارس خرما کازرونی به جای صادرات خرما، حالا عدس وارد می‌کند و ۲۹۶ هزار یورو هم ارز دولتی گرفته است. شرکت رهروان خودرو پیشگامان نگین جنوب به جای لوازم خودرو، ۲۰ هزار یورو ارز دولتی اعتبار برای واردات چای و لوبیاچیتی دریافت کرده است.
داروسازها هم از خودرویی‌ها و تجهیزاتی‌ها عقب نمانده‌اند و گویا واردات بخارشو برای‌شان بیشتر از دارو صرفه داشته؛ ثبت سفارش کرده‌اند و وزارت صنعت هم نه نگفته است. شرکت داروسازی رها اصفهان ۶۴۵ هزار یورو و شرکت دارویی به‌بان شیمی ۹۰ هزار یورو از سامانه نیما ارز گرفته و بخارشو وارد کرده‌اند.

۲۵ درصد ارز دولتی برنج برای یک شرکت دولتی

بیشترین حجم ارز دولتی را شرکت مجتمع کشت و صنعت و روغن نباتی ماهیدشت کرمانشاه دریافت کرده. این شرکت برای واردات دانه سویا ۱۴۹ میلیون یورو ارز دریافت و رتبه دوم بعد از این شرکت را شرکت مادرتخصصی بازرگانی دولتی ایران اشغال کرده است. این شرکت دولتی که زیر نظر وزارت صنعت، معدن و تجارت است، ۱۲۹ میلیون یورو برای واردات برنج سفید قابل مصرف گرفته و درواقع ۲۵ درصد از میزان ارز دولتی تخصیص‌یافته برای واردات برنج را به خود اختصاص داده است. درمجموع ۱۰۴ شرکت از ارز دولتی چهارهزارو ۲۰۰ تومانی برای واردات برنج سفید استفاده کرده‌اند که مجموع ارز تخصیص‌یافته به آنها به ۵۰۲‌میلیون‌و ۹۵۷‌هزار‌و ۶۶۰ یورو می‌رسد. در میان این شرکت‌ها، شرکت‌هایی مانند سارا نمین هم به چشم می‌خوردند. سارا نمین در حالی پنج‌میلیون‌و ۶۰۰ هزار یورو ارز دولتی برای واردات برنج دریافت کرده که شرکت خود را با دستور واردات گیاهان دارویی ثبت کرده است. نکته جالب توجه این است که بر‌اساس آخرین آمار منتشرشده از سوی بانک مرکزی از متوسط قیمت خرده‌فروشی برخی از مواد خوراکی در سطح شهر تهران در هفته منتهی به اول تیر سال جاری هر کیلوگرم برنج وارداتی غیرتایلندی هفت‌هزارو ٨۱۲ تومان قیمت داشته که در مقایسه با هفته مشابه سال قبل ۴۴.۱ درصد گران‌تر شده است. درباره کره هم همین‌طور است. ۱۶ شرکت از ارز دولتی برای واردات کره استفاده کرده‌اند که مجموعا به ۶۵‌میلیون‌ و ۸۶۱‌ هزار‌ و ۳۱۱ یورو می‌رسد؛ اما آمار بانک مرکزی نشان می‌دهد، قیمت هر کیلوگرم کره پاستوریزه در هفته جاری در شهر تهران ۴۳‌هزار‌ و ۲۶۹ تومان بوده و در مقایسه با هفته مشابه سال قبل ۴۹.۲ درصد افزایش قیمت داشته و مشخص نیست چرا قیمت کره با وجود دریافت ارز دولتی، تقریبا ۵۰ درصد افزایش یافته است.




ده ایده مارکسیستی که قرن ۲۱ را تعریف می‌کند

شاید یکی از انقلابی ترین ایده های مارکسیستی این درک بود که «تاریخ تمام جوامعی که تاکنون وجود داشته تاریخ مبارزات طبقاتی است»… سرمایه دار طبق گفته مارکس، نیاز دارد که دستمزد را پائین نگه دارد تا بتواند حداکثر سود را ببرد. این امر تا زمانی می‌تواند  دست یافتنی باشد که کارگر دیگری منتظرست جای کسی را بگیرد که حاضر به پذیرش شرایط نیست. این آن‌چیزی‌ست که مارکس آن‌را «ارتش ذخیره صنعتی» نامیده است…. بزرگ‌ترین تأثیر مارکس بر تاریخ، تجزیه و تحلیل عمیق او از تضاد های سرمایه داری نبود، بلکه فراخوان او جهت ساختن نوعی از یک جامعه جدید برمبنای کمونیسم بود. پیام او که پرولتاریا دارای پتانسیل برای آزادی خود از ظلم و نابربری‌ست، برای همیشه قرن بیستم را تغییر داد و الهام بخش انقلابات در روسیه، چین، ویتنام، و کوبا، در میان کشورهای دیگر شد. فراخوان او به اتحاد طبقه کارگر در قرن ۲۱ بطور کامل معتبر باقی می‌ماند.

نوشته: سرجیو الیحاندرو گومز

[email protected]

برگردان: آمادور نویدی

مهم نیست که ماشین تبلیغاتی سرمایه داری چقدر سخت تلاش کند که تجزیه و تحلیل های مارکس را انکار کند، اما ایده های او برای مدت های طولانی مفید، پابرجا و محبوب باقی مانده و خواهند ماند.

هر باری که آژیر خطر بحران اقتصادی دیگری به صدا در می آید، فروش کتاب‌های کارل مارکس به‌سرعت بالا میرود. افراد معدودی مانند این متفکر آلمانی قرن ۱۹ درک می‌کنند که سرمایه داری چگونه کار می‌کند و عواقب آن برای بشریت چیست.

مهم نیست که ماشین تبلیغاتی حاکم چقدر تلاش کرده است که تجزیه و تحلیل های مارکس را رد کند و فرمان مرگ ایده هایی را صادر کند که او زندگی اش را وقف کرده است، اما مارکسیسم  در آزمون زمان و اعتبار خود مقاومت کرد – نه فقط به عنوان روشی جهت درک جهان، بلکه به عنوان ابزاری برای تغییر آن، ثابت شده است.

دو قرن پس از تولد مارکس، گرانما انترناسیونال، ده پیش‌بینی او را که مشخص کننده  شیوه قرن ۲۱ است را با شما به اشتراک می‌گذارد.

۱.  انباشت و تمرکز سرمایه

مارکس در شاهکار خود، کاپیتال، بازتولید اقتصادی را در سرمایه داری تعریف کرد و گرایش به انباشت و تمرکز سرمایه را پیش‌بینی نمود.

درحالی‌که در جنبه اول به انباشت ارزش اضافی اشاره می‌کند – ارزشی که توسط نیروی کار کارگران (کار اضافی)

خلق شده است، و توسط سرمایه دار به عنوان سود ربوده می‌شود –  در دوره دوم شامل افزایش سرمایه در نتیجه ترکیبی از چندین فرد سرمایه دارست، که تقریباً همیشه به علت ورشکستگی یا بحران اقتصادی با یک‌دیگر ادغام می‌شوند.

پیامدهای این تجزیه و تحلیل ها برای مدافعان توانایی «دست کوتاه بازار» جهت توزیع ثروت، ویران‌گر است.

همان‌گونه که مارکس پیش‌بینی کرد، یکی از خصوصیات سرمایه داری در قرن ۲۱ رشد شکاف بین فقیر و غنی است. طبق آخرین گزارش آکسفام، ٪۸۲ از ثروت تولید شده در سراسر جهان در سال ۲۰۱۷ به جیب های ٪۱ از ثروت‌مندترین جمعیت جهان رفته است، در حالی‌که ۷/۳ میلیارد نفر، نیمی از فقیرترین جمعیت جهان، هیچ افزایشی در ثروت خود نداشته اند.

۲. بی‌ثباتی سرمایه داری و بحران‌های ادواری

فیلسوف آلمانی یکی از اولین کسانی بود که پی برد بحران های اقتصادی در سیستم سرمایه داری خطا نبودند، بلکه یکی از ویژگیهای ذاتی آن‌ست.

حتی امروز تلاش می‌شود که ایده متفاوتی را بفروشند.

با این‌حال، از سقوط بازار سهام سال ۱۹۲۹ گرفته، تا بحران سال های ۲۰۰۷-۲۰۰۸، یک اصول روشنی وجود دارد و از الگوهایی پیروی می‌کند که توسط مارکس تعریف شد. از این‌رو، حتی ثروت‌مندان وال استریت به صفحات کاپیتال برمی‌گردند که پاسخ هایی بیابند.

۳.مبارزه طبقاتی

همان‌گونه که ما در مانیفیست کمونیست نوشته شده توسط مارکس و فریدریک انگلس در سال ۱۸۴۸ می‌خوانیم، شاید یکی از انقلابی ترین ایده های مارکسیستی این درک بود که «تاریخ تمام جوامعی که تاکنون وجود داشته تاریخ مبارزات طبقاتی است».

آن رساله افکار زیادی  را به بحران کشاند. برای مارکس، دولت سرمایه داری ابزار دیگری از طبقه هژمونیک است که بر بقیه حکم‌فرما شود، درحالی‌که ارزش های خود و کلاس خود را بازتولید می‌کند.

یک قرن و نیم بعد، مبارزات اجتماعی در حال جنگ بین ٪۱ غالب و ٪۹۹ دیگرست.

۴.ارتش ذخیره صنعتی

سرمایه دار طبق گفته مارکس، نیاز دارد که دستمزد را پائین نگه دارد تا بتواند حداکثر سود را ببرد. این امر تا زمانی می‌تواند  دست یافتنی باشد که کارگر دیگری منتظرست جای کسی را بگیرد که حاضر به پذیرش شرایط نیست. این آن‌چیزی‌ست که مارکس آن‌را «ارتش ذخیره صنعتی» نامیده است.

اگرچه مبارزات اتحادیه های اجتماعی  و کارگری از قرن ۱۹ تا به امروز عناصری از این شرایط را تغییر داده اند، بویژه در کشورهای توسعه یافته، اما  تلاش جهت دستمزد کم هم‌چنان در بخش کسب و کار ثابت است.

در طول قرن بیستم، شرکت‌های تولیدی بزرگ در اروپا و آمریکا در جستجوی نیروی کار ماهر که بتواند ارزان باشد به آسیا  نقل مکان کردند.

اگرچه دولت‌های اخیر به از دست دادن کارها طبق این پروسه اشاره می‌کنند، همان‌گونه که دولت دونالد ترامپ در آمریکا کرده است، اما واقعیت این‌ست‌که این شرکت‌ها به لطف استثمار نیروی کار ارزان قادر به اداره حفظ نرخ رشد بالای خود شده اند.

با توجه به دستمزد، مطالعات کنونی نشان می‌دهد که در کشورهای غربی برای تقریباً ۳۰ سال گذشته، قدرت خرید کارگران از این نظر که چه می‌توان خرید و نه ارزش صوری آن‌ها، کاهش داشته است.

و شکاف بین مدیران وکارکنان سطح پائین حتی بزرگ‌تر شده است.

طبق مقاله ای در اکونومیست، در حالی‌که در دو دهه گذشته مزد کارگران در کشورهایی مانند آمریکا ثابت بوده است، اما حقوق مدیران ارشد به میزان قابل توجهی افزایش یافته است: آن‌ها از میانگین درآمد ۴۰ برابری به ۱۱۰ بار بیش‌تر به جیب زده اند.

https://www.economist.com/node/8554819)

۵. نقش منفی سرمایه مالی

در حالی‌که مارکس مکانیسم های استثمار ذاتی در روند انباشت سرمایه را مشخص می‌کند، او بویژه منتقد سرمایه مالی است، که نقش مادی مستقیمی در اقتصاد ندارد، اما بصورت «موهوم» ساخته شده، مانند اوراق قرضه یا یک ضمانت نامه.

در روزگار او، کسی نمی‌توانست توسعه مدرن این بخش از اقتصاد را تصور کند، اما امروز به لطف استفاده از کامپیوتر است که معاملات مالی با سرعت نور انجام می‌گیرد.

سفته بازی و جزئیات مکانیسم های مالی پیچیده – مانند باصطلاح «ساب پرایم» که  بحران ۲۰۰۷-۲۰۰۸ را براه انداخت – اکنون تأکیدی است استوار از ملاحظات مارکس.

۶. ایجاد نیازمندی‌های دروغین

قرن نوزدهم هنوز صدای توسعه تبلیغات تجاری را از رادیو نشنیده و از تلویزیون ندیده بود، که مکانیسم های بسیار کم مدرن جهت تبلیغات پیام‌های شخصی اینترنتی بدهد، اما مارکس قبلاً توانایی سیستم سرمایه داری برای تولید اشباع شده و نیازهای    دروغین را در میان مردم هشدار داده بود.

او بیش از ۱۵۰ سال پیش پیش‌بینی کرد که: «گسترش محصولات و نیازها ابداع می‌شوند و بیش از پیش محاسبه کمک غیرانسانی، مهارت، غیرطبیعی بودن، و اشتها و رغبت خیالی است ».

در دنیای امروز، موبایل فون ظرف تنها چند ماه قدیمی می‌شود، و تبلیغ کننده مسئولیت دارد که شما را قانع  کند تا آخرین مدل را بخرید. در همین حال، لوازم خانگی بگونه ای با انقضاء برنامه ساخته شده اند تا اطمینان حاصل شود که آن‌ها پس از چند سال  کار خراب می‌شوند، و بنابراین، نیاز برای جایگزینی ایجاد کند.

۷- جهانی سازی

مارکس و انگلس در مانیفیست کمونیست نوشتند که: « بورژوازی برای گسترش مداوم بازار برای محصولات خود نیاز دارد به تمام جهان برود. باید در همه جا لانه کند، ساکن شود، و ارتباط برقرار سازد».

تصویر بازارهای جهانی آن‌ها، همراه با تحمیل فرهنگ مشخص شده توسط مصرف، نمی‌تواند  دقیق تر نباشد.

۸. برتری مونوپول ها(انحصارات)

در همان زمان، این روند با ایجاد انحصارات فراملی همراه شده است. در حالی‌که تئوری اقتصادی لیبرال کلاسیک تصور می‌کرد که رقابت  کثرت مالکیت را حفظ خواهد کرد، مارکس یک گام به جلوتر رفت و تمایل بازار به ادغام بر مبنای قانون قویترین را تشخیص داد.

رسانه های بزرگ، تلفن، و گروه‌های تولیدی/ مجتمع نفتی فقط برخی از نمونه های کنونی روندی است که توسط مارکس  توصیف شده است.

۹.سرمایه داری روبه مرگ

مانیفست کمونیسم یکی از روشنگرانه ترین بازتاب اندیشه های مارکس و انگلس درباره سرمایه داری است: «هر آن‌چه که جامد است در هوا بخار می‌شود» (اشاره ای به بخشی از مانیفست است: هرآنچه که در گذشته بوده و ساخته شده است با سرمایه داری نابود می‌شود).

مارکس و انگلس خلاقیت و در عین حال  خودتخریبی ذات سرمایه داری را درک کردند، که در تعقیب سود به‌هر قیمتی، اصول غیرانسانی از تولید و مصرف ناپایدار را تحمیل می‌کند.

دقیقاً این روندی است که اکنون سیاره ما را به لبه پرتگاه برده است.

از نظر علمی تأثیر انسان ها بر افزایش دمای جهانی ثابت شده است، اگرچه برخی از رؤسای جمهور، مانند رئیس جمهور آمریکا، هم‌چنان این را انکار می‌کنند.

۱۰.پتانسیل انقلابی طبقه کارگر

بزرگ‌ترین تأثیر مارکس بر تاریخ، تجزیه و تحلیل عمیق او از تضاد های سرمایه داری نبود، بلکه فراخوان او جهت ساختن نوعی از یک جامعه جدید برمبنای کمونیسم بود.

پیام او که پرولتاریا دارای پتانسیل برای آزادی خود از ظلم و نابربری‌ست، برای همیشه قرن بیستم را تغییر داد و الهام بخش انقلابات در روسیه، چین، ویتنام، و کوبا، در میان کشورهای دیگر شد. فراخوان او به اتحاد طبقه کارگر در قرن ۲۱ بطور کامل معتبر باقی می‌ماند.

برگردانده شده از:

Ten Marxist ideas that define the 21st century

Author: Sergio Alejandro Gómez

 [email protected]

may 16, 2018

http://en.granma.cu/cultura/2018-05-16/ten-marxist-ideas-that-define-the-21st-century

 

***




رویارویی با جنگ اقتصادی علیه کشور و مردم ایران با کدام برنامه و نیرو امکان پذیر است!

نویدنو 11/04/1397

بدون کم ترین تردیدی مسئولیت بخشی از بحرانهای اقتصادی ناشی از مدیریت غلط به عهده بخشی ازهمین کارگزاران ست. شکل گیری اقتصاد ملی و مقاومت در مقابل این تهاجم بدون کوتاه کردن دست این افراد سودجو و فرصت طلب از اقصاد کشور ممکن نیست. عملکرد مالی، ثروت و سرمایه‌های آنها باید مورد تحقیق و بازرسی جدی قرار گیرد.

محمدعلی رجایی بروجنی

در سخنان اخیر آقای دکتر حسن روحانی همچنین آقای جهانگیری به درستی از حفظ مرزهای اقتصادی جمهوری اسلامی ایران در مقابل فشارهای اقصادی و از جنگ اقتصادی علیه جمهوری اسلامی سخن رفته است. درست است که حفظ مرزهای اقتصادی ایران که از حفظ مرزهای جغرافیایی کشور کم اهمیت تر نیست ولی این مهم چگونه و با تکیه بر کدام پایگاه اجتماعی و برنامه میسر است. آیا با دنبال کردن سیاست‌های تعدیل ساختاری و به یاری برنامه ریزان و مدافعان این سیاستها امکان پذیراست، یا برگشت به اصول اقتصادی مصوب در بخش امور اقتصادی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و با تکیه بر طبقات زحمتکش کارگران ، کشاورزان و خرده بورژازی تهیدست و بی سرمایه و احقاق حقوق پایمال شده آنها در اثر سیاست‌های تعدیل اقتصادی، امکان تحقق دارد. این برنامه باید قبل از آنی در پیش گرفته شود که سیاستمدارانی عوامفریب با تکیه بر حقوق اقشار پایین با برنامه های پوپولیستی بتوانند ضربه‌های دیگری به سیستم اقتصادی مملکت بزنند. برای مبارزه با غول سرمایه و فشارهایش از داخل و خارج باید به جای استفاده و به کارگیری کارشناسان شناخته شده وابسته و مدافع سرمایه بر نیروهای مخالف آن تکیه کرد و از کارشناسان و نیروهای مقابل آن استفاده کرد.

در شرایطی است که همه اذعان دارند آمریکا و متحدینش جنگ اقتصادی همه جانبه و چند لایه ای را علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز کرده است. رئیس جمهور خود مسئول اجرای قانون اساسی است و به عنوان سیاستمداری حقوقدان سیاستهای نئولیبرالی و تعدیل اقتصادی تحمیل شده از طرف صندوق بین المللی پول و بانک جهانی برای عبور از قانون اساسی و دور زدن اصول اقتصادی قانون اساسی در دولتهای اصلاح طلب و اصول گرا را بهتر از هرکسی می‌شناسد، فشارهای داخلی و خارجی و توطئه‌های برای تحمیل استعفا یا استیضاح و انتخاب زود هنگام ریاست جمهوری و دستهای پنهان کاسبان و دلالان و منفعت برندگان تحریم‌های آمریکا را هم بهتر از امثال من می‌شناسد.

بهترین استراتژی اقتصادی در مقابل این جنگ اقتصادی صداقت، شفاف سازی و علنی کردن همه برنامه‌های اقتصادی بودجه‌های تخصیص یافته، رانت‌ها و امتیازات قانونی یا غیر قانونی و بستن راه‌های دور زدن اصول اقتصادی قانون اساسی بر سرمایه‌های بزرگ، سرمایه داران و دلالان غارتگر و رانت گیر چه طرفدار دولت و به اصطلاح اصلاح طلب، چه اصول گرا و مخالف آن، بازاریان وابسته به هیئت‌های موتلفه و متحدینشان در دولت و دیگر نهادها ببندید. بسیاری از کارگزاران سیاسی و اقتصادی دولت و دیگر نهاد‌های حکومت همچنین نمایندگان مجلس دارای ارتباط وسیع و گسترده با سرمایه‌های بزرگ هستند بسیاری از آنان طبق طرحهای دوران سردار سازندگی یا سردار و معمار گردش به راست، در مدیریت شرکتها ذینفع، سهیم یا شریکند. مضحک تر اینکه این رانت را سهم و حق خودشان از سفره انقلاب یا باج و پاداشی برای «ژن» خوب و مرغوب خودشان می‌دانند.

در صورتی که اصل 49 قانون اساسی صراحتا اعلام می‌کند:«دولت موظف است ثروتهای ناشی از ربا، غصب، رشوه، اختلاس، سرقت، قمار، سوء استفاده از موقوفات، سوء استفاده از مقاطعه ‏کاریها و معاملات دولتی، فروش زمینهای موات و مباحات اصلی، دایر کردن اماکن فساد و سایر موارد غیر مشروع را گرفته و به صاحب حق رد کند و در صورت معلوم نبودن او به بیت‏ المال بدهد. این حکم باید با رسیدگی و تحقیق و ثبوت شرعی به وسیله دولت اجرا شود.» ولی عملا و به طور واقعی جامعه به ظاهر انقلابی با ارقام نجومی اختلاس ارقام نجومی حقوق و پاداش ارقام نجومی واگذاری املاک، زمین ومسکن و بذل وبخشش املاک و منابع عمومی به وابستگان مسئولین مملکت از هر طیف وجناح هستیم. وهیچ کس از خود نمی پرسد چرا کوبای بدون منابع و امکانات و قدرت اقتصادی و نظامی توانست در مقابل امپریالیسم دوام بیاورد و اتحادجماهیر شوروی سوسیالیستی با آن همه قدرت نظامی و امکانات نتوانست. اینجا برای اینکه زیاد از بحث دور نشوم، فقط به یک تفاوت عمده که به نظرم دلیل اصلی عدم اعتماد و مقاومت مردم برای تحمل شرایط و مقابله بود، اشاره میکنم. آنهم: نبودن فساد و تفاوت عمده در شیوه زندگی در رهبران حزب کمونیست کوبا بود به طوری که در تمام کشور یک قطعه زمین، ویلا، آپارتمان، کارخانه، اتومبیل یا مالکیت چیزی به نام فیدل کاسترو یا خانواده اش پیدا نشد! برعکس فساد گسترده در رهبری و اعضای برجسته حزب کمونیست اتحاد شوروی -کارگزاران حکومت- و تفاوت عمده در شیوه زندگی آنها و مردم مشهود بود.

بند 6 اصل 43 قانون اساسی «منع اسراف و تبذیر در همه شئون مربوط به اقتصاد، اعم از مصرف، سرمایه‏ گذاری، تولید، توزیع و خدمات.» اعلام میکند ولی با نگاهی گذرا به وضعیت و شیوه زندگی، تشریفات، تبلیغات و سفرهای تبلیغاتی بی مورد و غیرضروری با هزینه های میلیاردی کارگزاران مسئول با ادعای اسلامی/ انقلابی اجرای چه بر سر این بند قانون اساسی آمده است.

بدون کم ترین تردیدی مسئولیت بخشی از بحرانهای اقتصادی ناشی از مدیریت غلط به عهده بخشی ازهمین کارگزاران ست. شکل گیری اقتصاد ملی و مقاومت در مقابل این تهاجم بدون کوتاه کردن دست این افراد سودجو و فرصت طلب از اقصاد کشور ممکن نیست. عملکرد مالی، ثروت و سرمایه‌های آنها باید مورد تحقیق و بازرسی جدی قرار گیرد. بسیاری از این کارگزاران سیاسی و اقتصادی نه تنها انقلابی و خواستار اصلاح امور نیستند بلکه خواستار حفظ وضع موجود حتی با سرکوب و اعمال قدرت یا فرصت طلبانه بر خلاف بند هشتم اصل 43 قانون اساسی « جلوگیری از سلطه اقتصادی بیگانه بر اقتصاد کشور.» خواستار تسلیم دولت به قدرت‌های مسلط به هر قیمتی هستند. بخشی از کارگزاران سیاسی / اقتصادی و لایه فوقانی و میانی طبقه متوسط تحت سیاستهای تعدیل اقتصادی از طریق اختلاس، سرقت، غصب، رشوه، سوء استفاده از موقوفات، سوء استفاده از مقاطعه‏ کاریها و معاملات دولتی، فروش و دست اندازی به زمینها و اراضی موات و دولتی، منابع طبیعی، فروش هوا و فضای حیاتی مردم برخلاف نص صریح قانون اساسی به ثروتهای باد آورده رسیدند که بخشی از این درآمدهای نامشروع را صرف تبلیغات سیاسی/انتخاباتی کردند و بعضی هم که بارخود را بسته و بخش عمده سرمایه و ثروتهای خود را به خارج فرستاده اند، اکنون در پی فشارهای اقتصادی خارجی مروج ایده تسلیم هستند. چرا؟ چون که سرمایه فاسد و جهان وطن است.

سیاستی که برای دور زدن و کنار گذاشتن اصل 44 قانون اساسی به رهبری آقای هاشمی رفسنجانی و کارگزاران سازندگی و لیبرالهای درون و بیرون حاکمیت برای تبعیت از سیاستهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به کشور تحمیل شد. نقطه عطف گردش به راست و پاشنه آشیل سیاست گذاریهای اقتصاد ملی ایران است. اصل 44 صراحتا اعلام میدارد: « نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی با برنامه‌ریزی منظم و صحیح استوار است. بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه‏ های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راه‏ آهن و مانند اینها است که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است. بخش خصوصی شامل آن قسمت از کشاورزی، دامداری، صنعت، تجارت و خدمات می‌شود که مکمل فعالیتهای اقتصادی دولتی و تعاونی است. مالکیت در این سه بخش تا جایی که با اصول دیگر این فصل مطابق باشد و از محدوده قوانین اسلام خارج نشود و موجب رشد و توسعه اقتصادی کشور گردد و مایه زیان جامعه نشود مورد حمایت قانونی جمهوری اسلامی است. تفصیل ضوابط و قلمرو و شرایط هر سه بخش را قانون معین می‌کند.» برای دور زدن این اصل و اجرای سیاست تعدیل اقتصادی و خصوصی سازی های بی رویه و متضمن فساد به کشور تحمیل شد. من اینجا فقط به یک نکته توجه میدهم که اصولا بازرگانی خارجی نه تنها تحت اختیار و مدیریت دولت قرار نگرفت بلکه جولانگاه سرمایه‌های تجاری وابسته و نزدیک به هیئت موتلفه و بازار و دلالان ریز و درشت بود و هم چنان هست.

سیاستی که پس از دوران جنگ تحمیلی به نام سیاست تعدیل اقتصادی، آزاد سازی اقتصاد، واردات بی رویه رسمی، غیر رسمی و قاچاق همراه با خصوصی سازی بر اقتصاد کشور و جامعه انقلابی تحمیل شده است. رشد و سلامت اقتصاد ملی و مقاومت در مقابل نظام سلطه با کوتاه آمدن در مقابل غارتگران و دلالان و تبعیت از سیاستهای تعدیل اقتصادی و خصوصی سازی‌های ناشی از آن هماهنگ نیست. این سیاست‌های لیبرالی و نولیبرالی و آزادسازی اقتصاد بدون ساز و کارهای نظارتی موجب رشد بی رویه کارگزاران سیاسی/اقتصادی وابسته به سرمایه‌های بزرگ با ثروتهای باد آورده و طبقه متوسط با نقدینگی سرسام آور و بحران آفرین شده است. طبقه متوسط دارای مالکیت اقتصادی به شکل سرمایه، زمین یا وسایل تولید همراه با اختیار کنترل بر مازاد اقتصادی سود بهره و رانت ارضی ناشی از آن است،

طبقه متوسط مانند سرمایه داری بزرگ اداره و کنترل تولید و نیروی کار (کارگران و کشاورزان مزدبگیر) را به شکلی از اشکال در دست دارد و دارنده سهمی از سود، بهره و رانت ارضی است. این طبقه تا از امکانات موجود برای سودبری و استثمار طبقه کارگر، کشاورزان و خرده بورژوازی بهره مند است با برنامه‌های اقتصادی و سیاست‌های حاکم هماهنگ است و به محض اینکه منافعش در خطر افتد به طرق گوناگون حتی در پوشش‌های به ظاهر انقلابی به مبارزه و تخریب اقتصاد ملی می‌پردازد. این نوع انقلابیگری‌های کاذب به بهانه‌های مختلف حق به جانب همراه با کشاندن نیروهایی که توان بسیج آنها را دارد یا نیروی کار تحت مدیریتش به میدان مبارزه برای مقابله با برنامه‌های کنترل و نظارت و محدود سازی آنهاست. نمونه‌های فراوانی در جهان و ایران داشته و دارد.

طبق آمارهای سال 1375 رشد کارگزاران سیاسی/اقتصادی دولتی ( منظور نه هیئت دولت بلکه حکومت به طور کلی است) از سال 55 تا 1375 از 10% به 12% رسیده است که با اکستراپولیشن این منحنی در سال 1397 به بیش از 15 در صد میرسد و طبقه متوسط از %5 به 10% بر همان مقیاس منحنی رشد تا کنون به بیش از بیست درصد رسیده است. طبقه متوسطی که منافع خودش را در پیوند با سرمایه‌های جهانی تعریف می‌کند، وطنش در چمدان و کیف پولش قرار دارد. چرا چون که سرمایه جهان وطن یا بی وطن است. برعکس این روند طبقه کارگراست که از 40% به 32% رسیده بود و با همان مقیاس به 25% می‌رسد. باین طبقه که در هر شرایطی بیشترین فشار را تحمل کرده و می‌کند، مورد بی توجهی و بی مهری‌های فراوان قرار داشته و دارد. آقایان نمایندگان مردم در مجلس و کارگزاران دولت و حکومت به آخرین چیزی که می‌اندیشند وضعیت کارگران و معیشت این طبقه است. با توجه به رشد جمعیت از 31 میلیون در سال 1355 نفر به 81 میلیون نفر در سال 1397 عمق فاجعه این در صدهای رشد بی رویه کارگزاران حکومت و طبقه متوسط و کاهش طبقه کارگر خود را بیشتر نشان می دهد.

درصورتی که طبق بند دوم اصل 43 قانون اساسی « تأمین شرایط و امکانات کار برای همه به منظور رسیدن به اشتغال کامل و قرار دادن وسایل کار در اختیار همه کسانی که قادر به کارند ولی وسایل کار ندارند، در شکل تعاونی، از راه وام بدون بهره یا هر راه مشروع دیگر که نه به تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‏ های خاص منتهی شود و نه دولت را به صورت یک کارفرمای بزرگ مطلق درآورد. این اقدام باید با رعایت ضرورت‏های حاکم بر برنامه‏ ریزی عمومی اقتصاد کشور در هر یک از مراحل رشد صورت گیرد.»

عدم بازرسی و نظارت بر هر سیستم اجتماعی، اقتصادی موجب رشد فساد در آن می شود. ساز و کار کنترل، نظارت و حسابرسی بر همه نهادها و دستگاه های فعال در بخش های مختلف اقتصاد کشور همچنین دستگاه‏هایی که به نحوی از انحاء از بودجه کل کشور استفاده می‌کنند، در دو اصل 54 و 55 قانون اساسی پیش بینی شده است. نظارت دقیق مجلس بر گردش مالی همه نهادهای اقتصادی کشور و گزارش آن به عموم مردم صراحتا اعلام شده است. اصل 54 : «دیوان محاسبات کشور مستقیما زیر نظر مجلس شورای اسلامی است. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراکز استانها به موجب قانون تعیین خواهد شد.»

اصل 55: «دیوان محاسبات به کلیه حسابهای وزارتخانه‏‌ها، موسسات، شرکتهای دولتی و سایر دستگاه‏هایی که به نحوی از انحاء از بودجه کل کشور استفاده می‌کنند به ترتیبی که قانون مقرر می‌دارد رسیدگی یا حسابرسی می‌نماید که هیچ هزینه ‏‏ای از اعتبارات مصوب تجاوز نکرده و هر وجهی در محل خود به مصرف رسیده باشد. دیوان محاسبات، حسابها و اسناد و مدارک مربوطه را برابر قانون جمع‏ آوری و گزارش تفریغ بودجه هر سال را به انضمام نظرات خود به مجلس شورای اسلامی تسلیم می‌نماید. این گزارش باید در دسترس عموم گذاشته شود.» ولی کدام حسابرسی، بازرسی و نظارت دقیقی – از وزارتخانه‏‌ها، موسسات، شرکتهای دولتی و سایر دستگاه‏هایی که به نحوی از انحاء از بودجه کل کشور استفاده می‌کنند- تا به حال انجام شده یا اندک گزارشی از آن به اطلاع مردم رسیده است یا متخلفی به دستگاه قضایی معرفی شده است. مجلس شورای اسلامی در دوره های مختلف سهم عمده ای در عدم نظارت و حسابرسی دقیق و نه تشریفاتی و برای شانه خالی کردن از اجرای قانون، برای جلوگیری از این غارتگری ها، حیف و میل و گسترش فساد و بحران های اقتصادی ناشی از آن داشته و دارد.

در حالی که شیعه در طول تاریخ به عنوان طریقه و «مذهب عدلیه و عقلیه» یا «عدلی و عقلی مذهبان» در بین مذاهب و مکتب های مختلف فقهی و کلامی مشهور و به این عنوان مفتخر و ممتاز بوده است. باید از بسیاری از این کارگزاران سیاسی و اقتصادی و مسئولین پرسید: عدل و عدالت ما کجاست؟ عقل و عقلانیت ما کجا رفته؟ گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟ برای حفظ این عنوان -هم که به هیچ وجه چیز کمی نیست- به خود بیایید و چاره ای بییندیشید. طراحان تحریم‌ها، جنگ و فشارهای اقتصادی علیه جمهوری اسلامی و مردم ایران ایران صریحا اذعان کرده اند که آمریکا لازم است چه اقداماتی را انجام دهد تا با تحمیل فشار به مردم ایران زمینه‌های نارضایتی را بیشتر کند سپس از طریق بی ثبات کردن شرایط داخلی کشور اقدام به تخریب عناصر نظام کنند. که این می‌تواند دقیقا بر اساس طرح اسرائیلی خاورمیانه بزرگ و تجزیه ایران به رهبری ائتلاف فاشیستی سه جانبه اسرائیل، عربستان سعودی و آمریکا باشد.

 

برگرفته از : درفلسفه و فرهنگ




سرنخ‌هایی از بحران ارزی

نویدنو 11/04/1397

اجرای سیاست‌هایی با عنوان خصوصی‌سازی و آزادسازی اقتصادی با وجود ظاهر مردمی آن در همه جای جهان پیامدهای دهشتناکی برای مردم آن کشورها داشته که اغلب با شورش‌های عمومی و اعتصاب‌ها و ناآرامی‌های اجتماعی همراه بوده و به فروپاشی اقتصاد این کشورها و در مواردی نیز به فروپاشی ملی منجر شده است.

فریبرز مسعودی

 

اجرای سیاست‌هایی با عنوان خصوصی‌سازی و آزادسازی اقتصادی با وجود ظاهر مردمی آن در همه جای جهان پیامدهای دهشتناکی برای مردم آن کشورها داشته که اغلب با شورش‌های عمومی و اعتصاب‌ها و ناآرامی‌های اجتماعی همراه بوده و به فروپاشی اقتصاد این کشورها و در مواردی نیز به فروپاشی ملی منجر شده است. به عبارتی اجرای سیاست‌های اقتصادی بنیادگرایی بازار در کشورهایی مانند ایتالیا، پرتغال، یونان و اسپانیا عملا این کشورها را به اقتصادهای درجه دو اروپا تبدیل کرده و در فرانسه و ایرلند موجی از فقر و بی‌کاری ایجاد کرد که تنش‌های شدید سیاسی و اجتماعی به همراه آورد. کره‌جنوبی، تایلند، اندونزی و ژاپن که در دهه 1980 و 90 اجرای سیاست‌های مالی و پولی مدنظر صندوق بین‌المللی پول را به اجرا گذاشته بودند، با بروز نخستین نشانه‌های دردناک این نوع سیاست‌ها فورا اجرای آنها را متوقف کردند؛ اما در آرژانتین ویترین اقتصاد نولیبرالی، شیلی، برزیل، مکزیک، مجارستان، لهستان، قبرس، کشورهای بالکان و روسیه اجرای سیاست‌های خصوصی‌سازی و بنیادگرایی بازار با نابودی اقتصاد این کشورها و درگیری و تنش‌های سیاسی و اجتماعی همراه بود. در موزامبیک، مصر، غنا، زیمبابوه، آفریقای جنوبی و یک دوجین دیگر از کشورهای آفریقایی اجرای این سیاست‌ها دستاوردی جز فقر، بدهی خارجی، تنش‌های شدید سیاسی و اجتماعی تا مرز کودتا، جنگ داخلی و فروپاشی کامل نظام سیاسی و اجتماعی و تجزیه این کشورها به بار نیاورد. در ایالات متحد آمریکا بحران سال 2009 بانک‌های بزرگ این کشور را یکی پس از دیگری به ورشکستگی کشاند که در نتیجه آن هزاران نفر بی‌خانمان به خیابان‌ها رانده شدند؛ اما اجرای سیاست‌های موسوم به اقتصاد نولیبرال در کشورهایی مانند ایران که اقتصاد آنها بر مبنای تأمین منابع کشورهای صنعتی شکل گرفته و در کانون کشمکش‌ها و نزاع‌های منطقه‌ای و جهانی قرار دارند، آثار سیاسی و اقتصادی به‌مراتب گسترده‌تری بر جای خواهد گذاشت. اعلام جنگ اقتصادی علیه نظام از سوی جهانگیری، معاون‌اول رئیس‌جمهوری، دقیقا در همین راستاست. اجرای سیاست‌های خصوصی‌سازی یا اقتصاد بازارگرا در ایران و کشورهای مشابه به لحاظ بافت و ساختار بوروکراتیک آن به‌سرعت به غلبه اقتصاد غیررسمی خارج از نظارت ارگان‌ها و نهادهای قانونی بر اقتصاد رسمی منجر شده و با شکل‌گیری مافیاهای گوناگون نهادهای جامعه که در دولت متجلی شده، تهدید می‌شود. در کشورهایی مانند ایران از‌آنجایی‌که نقش و موقعیت دولت مرکزی تا حدود زیادی با زندگی روزمره مردم و نسل‌های بعدی ارتباط مستقیم دارد و دولت نقشی به‌مراتب فراتر از جامعه‌های کانونی، چه به لحاظ اقتصادی و سیاسی و حتی اجتماعی بازی می‌کند، فروپاشی دولت می‌تواند فروپاشی اقتصاد و جامعه را در پی داشته باشد.

اجرای سیاست‌های بنیادگرایی بازار با نام سیاست‌های تعدیل ساختاری در دولت سازندگی دقیقا منجر به افزایش ناگهانی و لگام‌گسیخته ارزی، بحران تورم و بدهی‌های خارجی و بروز آشوب‌هایی در برخی از شهرهای کشور شد که در نهایت دولت را وادار به عقب‌نشینی از آن سیاست‌ها کرد؛ اما با روی‌کار‌آمدن دولت احمدی‌نژاد، او با سردادن چپ‌ترین شعارهای عدالت‌خواهانه، راست‌ترین سیاست‌های اقتصادی مد نظر صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی را اجرا کرد که بارها از سوی صندوق بین‌المللی پول تشویق و تمجید شد.

بهمن نقدینگی و بانکداری خصوصی

سیاست‌های اقتصادی احمدی‌نژاد موجب فربه‌شدن بیش‌ازپیش بخش غیررسمی اقتصاد شد که بارها از سوی دولت و کارشناسان اقتصادی به‌عنوان مافیاهای اقتصادی نام برده شد؛ ادامه این سیاست‌ها در دولت روحانی مافیاهای اقتصادی را که در بخش‌های گوناگون اقتصاد لانه کرده بودند، در موقعیت برتری قرار داد. بحران بانک‌های خصوصی، تعطیلی کارخانه‌ها، رکود تورمی در برخی بخش‌های اقتصادی مانند مسکن از سرنخ‌هایی بود که کارشناسان اقتصادی مخالف سیاست‌های خصوصی‌سازی درباره آنها به دولت هشدارهای لازم را داده بودند. در جریان بحران ارزی که به‌سرعت اقتصاد کشور را درنوردید، جای پای برخی بانک‌های خصوصی به‌خوبی دیده می‌شود. این بانک‌ها با خرید سکه‌های آتی و همچنین خرید و جمع‌آوری ارز از بازار کشور به‌سرعت هرگونه اقدام اقتصادی دولت برای کنترل بازار را خنثی کرده و با قدرت مالی بسیار بالا توانستند تأثیر خود را در بحران اخیر بگذارند. همچنین گروه‌های مافیایی که از حمایت‌های آشکار و پنهان رسانه‌ای پرقدرتی نیز برخوردارند و به‌ویژه از دولت نهم توانسته‌اند سهمی از قدرت اقتصادی و سیاسی را به دست آورند، با به‌دست‌گرفتن ابتکار عمل در بخش‌های مسکن، خودرو، ارز و سکه سیاست‌های اقتصادی خود را بر بازار دیکته کرده و عملا دولت در دولت تشکیل داده‌اند. همچنین بحران اقتصادی اخیر به‌خوبی نشان‌دهنده همسویی این گروه‌های اقتصادی با سیاست‌های تحریمی آمریکاست.

برگرفته از شرق