اعتراضات بازار،
بازتابی از بُن بستِ آمیخته ی(فساد، انسداد سیاسی و رویکرد نئولیبرالی)

نویدنو 11/04/1397

کسانی که کشور را به محل تاخت و تاز کالاهای وارداتی در همه زمینه ها تبدیل کرده اند ، کسانی که رویای تبدیل ایران به قول خود به هاب (ترمینال)توزیع منطقه را در سر می پرورانند و بدون توجه به پتانسیل های منابع انسانی، مادی و فیزیکی ، توان مدیریتی ، تکنولوژی و تاریخ صنعت کشور ، در آرزوی بر عهده گرفتن نقشی چون دوبی در منطقه هستند ، چرا باید از این وضعیت متعجب شوند؟! این اوضاع دستپخت خود آقایان است و اصلا هم دور از انتظار نبوده است.

مسعود امیدی

 

در فرهنگ لغت کسب و کار در تعریف واژه بازار (Market) آمده است: “مکانی واقعی یا صوری که در آن خریداران و فروشندگان (مستقیماً یا از طریق واسطه ها) برای دادوستد کالاها و خدمات در برابر پول یا به صورت پایاپای تعامل می کنند یا قرارداد می بندند. بازارها شامل سازوکارها یا ابزارهایی برای 1- تعیین قیمت اقلام معامله شده 2- مراوده اطلاعات قیمت 3- تسهیل معاملات و تراکنش ها 4- انجام توزیع و تحویل محصول هستند. بازارِ یک محصولِ معین از مشتریانِ موجود و بالقوه که به آن نیازمند هستند و از توانایی و آمادگی برای پرداختِ بهای آن برخوردار هستند، تشکیل شده است.” از این تعریف نتیجه می شود که :

1 – بازار به مکان جغرافیایی و فیزیکی خاصی محدود نمی شود و گستره آن در واقع گستره ای است که در آن معامله و خرید و فروش رخ می دهد

2- این تعریف هیچ بخشی از کالاها از جمله کالاهای اساسی و نیازمندی های ضروری زندگی مردم چون خوراک و بهداشت و درمان و آموزش ، مسکن و… را مستثنی نکرده و تعیین قیمت همه اینها را به دست باصطلاح نامرئی بازار سپرده است.

3- از آنجا که قیمت گذاری محصولات یعنی کالاها و خدمات در اختیار بازار است و به بیان دیگر بر اساس آموزش های اقتصاد کلاسیک ، قیمت در واقع نقطه تقاطع تابع عرضه و تقاضاست. بر این اساس گرانی کالاها امری طبیعی و نتیجه تعامل نیروهای عرضه و تقاضا در بازار است و جامعه باید خود را با آن سازگار نماید.

– 4از آنجا که بازار کلیه نیازمندی های زندگی مردم را شامل می گردد ، اختلال در کارکرد بازار و شکل گیری بحران در آن می تواند به صورت بلاواسطه به جامعه انتقال یافته و زندگی مردم را تحت تاثیر قرار دهد. … نسخه اقتصادی اعمال شده طی چند دهه در کشور در چارچوب دستور کار صندوق بین المللی پول و بانک چهانی تحت عناوینی چون تعدیل ساختاری، آزاد سازی اقتصاد، خصوصی سازی و… مبتنی بر بازار آزاد افسار گسیخته و مخالف با مداخله دولت در تنظیم بازار در چارچوب اقتصاد کینزی تا آنجا در مدیریت کلان اقتصادی کشور (و با دولت های مختلف) نهادینه شده است که از سوی برخی از وزیران ، آشکارا هر گونه تلاشی برای تنظیم بازار و اعمال محدودیت جهت کنترل افسار گسیختگی آن به جهت گیری کمونیستی منتسب شده و بشدت مورد سرزنش قرار گرفته است.

در بازار چه اتفاقی می افتد؟ محصولی به قیمتی خریده می شود و به قیمت بالاتری فروخته می شود. این کار اساسا در بسیاری موارد به صورت فیزیکی انجام نمی شود و کسی هماهنگ می کند تا کالایی از انبار یک نفر برای فرد دیگری ارسال شود و درصد خود را هم در این رابطه می گیرد. بازار عملا به عنوان سیستم توزیع و واسطه بین تولید کننده و مصرف کننده است و اگر کالا در داخل کشور تولید نشده و وارداتی باشد، بازار به رابط بین وارد کننده و مصرف کننده تبدیل می شود. اینکه یک کالای تولیدی و وارداتی پس از چند بار دست به دست شدن به دست مصرف کننده می رسد، بر قیمت خرید مصرف کننده نهایی بشدت تاثیر گذار است. هر چه میزان معاملات در این زنجیره بیشتر باشد، سود فعالان بازار در شبکه توزیع نیز بیشتر خواهد بود. اما قدرت خرید مردم و ثبات قیمت ها بشدت بر میزان معاملات بازار موثرند. و بر اساس شواهد واقعی که نشان از افت شدید قدرت خرید جامعه دارد و ناپایداری شدید قیمت ها در نتیجه افزایش قیمت ارز و …، نرخ معاملات در بازار بشدت کاهش یافته و بازار را با رکود سنگینی مواجه کرده است.

نقش فروشگاه های زنجیره ای و مال ها را نیز که دائما در حال توسعه بوده و عملا بسیاری از مغازه داران را به حاشیه رانده و در شرایط ورشکستگی قرار داده اند، همراه با توسعه سریع فروشگاه های اینترنتی که آن ها نیز به نوبه خود با جذب بخش فزاینده ای از سهم بازار ، مغازه داران را در شرایط بحرانی قرار داده اند، را نیز نمی توان در این ارتباط نادیده گرفت.

در چنین شرایطی بسیاری از توزیع کنندگان و مغازه داران ناتوان از پرداخت تعهدات مالی خود شده اند. وقتی می گوییم بازار ، نباید فقط به محل های مشخصی چون بازار مرکزی تهران اندیشید . بر اساس تعریف، بازار ضرورتا یک مکان مشخص نیست بلکه می تواند صوری و اسمی باشد. از سوی دیگر ایران کشوری است که بر اساس برخی مطالعات اقتصادی تعداد مغازه ها یعنی واحدهای کوچک توزیع در آن نسبت به میانگین جهانی بسیار بالاست. بر اساس پژوهشی در این زمینه ” … بررسی سرانه تعداد واحدهای صنفی در ۸۰ کشور جهان نشان می دهد که…. در آمریکا به ازای هر هزار نفر یک واحد صنفی توزیعی، در کشورهای اروپای غربی به ازای هر ۶۶۰ نفر یک واحد و در کشورهای اروپای شرقی به ازای هر ۳۲۰ نفر یک واحد صنفی است. ولی در ایران این رقم به ازای هر ۳۰ تا ۳۵ نفر یک مغازه و فروشگاه است که … با معیارهای بین المللی مطابقت ندارد.” اگر 80 میلیون نفر را بر 35 نفر تقسیم کنیم، می بینیم که در ایران حدود 2 میلیون و 300 هزار مغازه وجود دارد. این یک مشکل ساختاری در اقتصاد است که دارای ریشه های تاریخی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است. بر این اساس آن نگاه سنتی و غیر علمی که وقتی صحبت از بازار می شود، به منطقه مشخص بازار تهران و گذرهای آن می اندیشند ، دیدی بسیار محدود و غیر واقعی به بازار دارد . بازار عملا میلیونها مغازه در سرتاسر کشور را در حوزه های صنفی مختلف شامل می شود. و به عبارتی تقریباً کل سیستم توزیع را همراه با بخشی از تولید کالا و بویژه خدمات را نیز شامل می گردد. دهه ها دنبال نمودن برنامه ها و دستور کار نئولیبرالی سبب شده است که اقتصاد کشور به جای توسعه یک ساختار تولیدی و صنعتی ، به یک اقتصاد مبتنی بر توسعه واردات، مناسبات دلالی و توزیع در بازار و یک اقتصاد خرید و فروش تبدیل شود. اساساً مفهوم و روابط حاکم بر بازار همه فضای کسب و کار کشور را که عملا بنیه تولیدی آن بشدت تضعیف شده و با تعطیلی بسیاری از واحدهای تولیدی و بیش از 70 درصد از شهرک های صنعتی همراه است ، پوشش می دهد. این طیف در فرهنگ ما کاسب نامیده می شوند و کاسبان طیف بسیار گسترده ای را شامل می شوند که بدون تردید صف بندی طبقاتی از میان آنها عبور می کند. به صراحت می توان دست اندرکاران بازار را شامل کلان سرمایه داران بازار ، اقشار میانی بورژوازی تجاری ، خرده بورژوازی و زحمتکشان بازار دانست. به جرات می توان گفت طیف ده گانه سطوج درآمدی که در مطالعات اقتصاد کلان مبنای مطالعه توزیع درآمد هاست، را می توان در طیف فعالان اقتصادی بازار مشاهده نمود. بی شک بخض اعظم مجموع 1500 هزار میلیارد تومان نقدینگی موجود در جامعه در دست کلان سرمایه داران و تجار بازار و باندهای آلوده به فساد در قدرت و برخوردار از رانت است که البته اینها کاسبان تحریم اند. اینها از وضعیت ناپایدار بازار به هیچ وجه متضرر نمی شوند . چرا که در زمان کوتاهی ارزش دارایی ها و موجودی های انبار شان دو برابر می شود. چرا که با استقاده از امکانات رانتی براحتی موفق به تامین ارز دولتی برای واردات و فروش کالای وارداتی با قیمت ارز آزاد می شوند. رکود بازار ، بحران افزایش قیمت ارز و ناپایداری بازار که با افزایش عمومی قیمت ها همراه است، اگر برای طیفی از بازاریان که از قدرت مالی بالاتری برخوردارند و می توانند دوره رکود تقاضا را پشت سر بگذارند و بر ارزش موجودی های انبار آنها بشدت افزوده می شود، یک فرصت محسوب می شود، به هیچ وجه برای طیف های کم توان بازار چنین نیست. رکود تقاضا ، آنها را با بحران نقدینگی و ناتوانی در بازپرداخت تعهداتشان مواجه می کند. بدیهی است که بخش اعظم کسبه فاقد چنان توانی هستند که بتوانند براحتی از عهده اداره امور مالی کسب و کار خود برآیند. با توجه به تعریفی که از بازار ارائه شد و میلیونها مغازه دار در سطح کشور که به همراه خانواده هایشان به چندین میلیون نفر نیز می رسند، و نیز بسیاری از زحمتکشانی که به شکل های مختلف در بازار از طریق کار مزدوری و دستفروشی و … امرار معاش می کنند، بحران عمومی بازار و اعتراضات مربوطه را باید اساساً از منظر جامعه شناختی- اقتصادی مورد توجه قرار داد. نگاهی به آمار1/4 میلیون چک برگشتی و میزان رشد تعداد و مبلغ آن نسبت به تعداد و مبلغ کل چک ها در فاصله سال های 91 تا 95 در لینک های زیر بسیار پر معناست[1]

. نمی توان منکر این حقیقت شد که خرده بورژوازی هم به هر حال نوعی بورژوازی و حامل خودخواهی و سود جویی ذاتی بورژوایی است. اما اعتراض امروز آنها ناشی از این نیست که میلیونها مغازه دار به دنبال سودجویی بیشتر هستند. بلکه ناشی از آن است که نقص ذاتی چرخه معیوب بازار سرمایه داری که به قول دکتر فریبرز رئیس دانا نوعی اقتصاد الاکلنگی است، به بن بست رسیده است. رکود تورمی معنایی جز بن بست ندارد. امروز همین مغازه داران خرده بورژوا در ونزوئلا به عنوان پایگاه اجتماعی یک جریان سیاسی ارتجاعی و همکاران امپریالیسم در برابر برنامه های دولت مردمی این کشور عمل می کنند. از یک سو از طریق سودجویی و احتکار زمینه های ایجاد اختلال در سیستم توزیع را ایجاد می کنند و از سوی دیگر دولت را متهم به ناتوانی در مدیریت اقتصاد و سیستم توزیع نموده و مردم را به اعتراض علیه دولت هدایت می کنند. ولی شواهد کنونی به هیچ وجه نشان از ایفای چنین نقشی در جامعه امروز ایران از سوی کسبه بازار و مغازه داران ندارد

. تردیدی نیست که موضوع بازار ابعاد سیاسی نیز دارد . تردیدی نیست که دولت ترامپ با تشدید تحریم های خود به دنبال تشدید بحران اقتصادی و سیاسی و توسعه ناامنی در کشور است. تردیدی نیست که جناح مخالف دولت از این اوضاع برای سرزنش دولت و ناتوانی آن در مدیریت امور نهایت بهره برداری را می کند. این مسائل در ایران به هیج وجه تازگی ندارد. اما هیچ یک از این مسائل نباید مانع تحلیل واقع بینانه و علمی تحولات در بازار ایران، چه در بازار سرمایه شامل ارز، طلا، مسکن و بورس و چه در بازار کالا و خدمات باشد . نگاه و برخورد امنیتی به بازار ممکن است بتواند برای کوتاه مدت بر اوضاع کنترل هایی را اعمال کند اما از آنجا که موضوع اساسا در فضای مناسبات اقتصادی و بازار و معیشت و کسب و کار و زندگی مردم مطرح است و چالش های بسیار جدی در این زمینه ایجاد شده است، بی شک با برخوردهای امنیتی قابل مدیریت نخواهد بود. منطق بازار اساسا منطق عرضه و تقاضا و منطق سودجویی است. کسانی که بیش از سه دهه اقتصاد بازار آزاد افسار گسیخته نئولیبرالی را چه از منظر علمی و آکادمیک ، چه از منظر تصمیمات راهبردی و سیاستگزاری های توسعه ای و چه از منظر فرهنگی و سیاسی و …ترویج نموده ، سازوکارهای حقوقی و قانونی آن را فراهم نموده و هر اندیشه منتقدی حتی از سوی اقتصاددانانی چون دکتر ابراهیم رزاقی و دکتر حسین راغفر را اندیشه سوسیالیستی و لابد قابل سرزنش و لعن و نفرین معرفی کرده اند و با تعطیلی تولید و توسعه بساط تجارت و واردات، کشور را به محل تاخت و تاز کالاهای وارداتی در همه زمینه ها تبدیل کرده اند ، کسانی که رویای تبدیل ایران به قول خود به هاب (ترمینال)توزیع منطقه را در سر می پرورانند و بدون توجه به پتانسیل های منابع انسانی، مادی و فیزیکی ، توان مدیریتی ، تکنولوژی و تاریخ صنعت کشور ، در آرزوی بر عهده گرفتن نقشی چون دوبی در منطقه هستند ، چرا باید از این وضعیت متعجب شوند؟! این اوضاع دستپخت خود آقایان است و اصلا هم دور از انتظار نبوده است. باید منتظر روزها و شرایط بمراتب بدتری هم بود. علی رغم تلاش گسترده برخی جریانات سیاسی از جمله اصوال گرایان که در تلاشند تا دولت یا مسئولان اقتصادی آن را مسئول وضعیت کنونی معرفی کنند و با اینکه نمی توان نقش تصمیم گیری های غلط اقتصادی آنها را در وضعیت کنونی بی تاثیر دانست، (از جمله کاهش نرخ بهره بانکی در کشوری با این حجم نجومی نقدینگی واقعا فاقد منطق اقتصادی است. ) ، اما علت اساسی وضعیت کنونی را اساسا باید در جهت گیری ها و سیاست گزاری های کلان مدیریتی کشور بویژه در حوزه های اقتصادی دید. و از این منظر ریشه بحران کنونی نمی تواند صرفا نتیجه اقدامات دولت و مسئولان اجرایی کنونی باشد بلکه نتیجه تک تک دولتهای پس از جنگ در کشور در اتصال قطعات این پازلی که به نوعی نشان از فروپاشی ساختار اقتصادی کشور دارد، بوده و همه مدیران و سیاستگزاران کلان کشور نیز در آن مسئولند. این وضعیت یعنی فروپاشی ساختار اقتصادی و اجتماعی کشور یکی از مخرب ترین پیامدهای دنبال نمودن دستور کار نئولیبرالی در کنار فساد ساختاری و جهت گیری ها و سیاست گزاری های کلان مدیریتی در کشور است. مشکل در رویکرد اقتصادی مبتنی بر منطق بازار آزاد افسار گسیخته ، آزاد سازی و خصوصی سازی ، کالایی سازی و…است که نمونه های متعددی از ورشکستگی این جهت گیری اقتصادی از جمله یونان در برابر چشمان جهانیان است. بر اساس مطالعات پژوهشگران صندوق بین المللی پول این رویکرد اقتصادی نه تنها قادر به هدایت کشور در مسیر رشد و توسعه اقتصادی نیست بلکه همانگونه که مشاهده می شود ، ساختار اقتصادی جامعه را نیز فروپاشیده و به افزایش نجومی فاصله طبقاتی و برآمد آشوب های اجتماعی و… نیز می انجامد. وقتی همه چیز به نظام بازار واگذار می شود، نباید انتظار دیگری هم از این منطق سودجویی آسان و بی دردسر افسار گسیخته بورژوازی فربه تجاری داشت که در نتیجه فعالیت زراندوزانه در بازار ارز و طلا از نقدینگی گنج قارونی برخوردار شده است. این میزان از قدرت اقتصادی و نقدینگی مستلزم برخورداری از میزان متناسبی از قدرت سیاسی نیز هست که در تحلیل بحران کنونی باید این جنبه را نیز مد نظر قرار داد. تمرکز بر تحولات بازار با برجسته کردن نقش موتلفه و بورژوازی تجاری در قالب یک نگاه سنتی به بازار به هیچ وچه قادر به بازتاب درست واقعیت نیست. مطالعه ساختار اجتماعی و ویژگی های فرهنگی فعالان بازار ، اساساً موید این باور نیست که جریانی با هویت موتلف قادر به هدایت و مدیریت چنین اعتراضات گسترده ای در بازار باشد. توجه به تغییر ساختار دست اندرکاران بازار به ویژه بازار مدرن که هزاران فارغ التحصیل بیکار را با منابع مالی اندکی راهی بازار های مدرن توزیع و فروش ساخته است، نیز در این ارتباط ضروری است . ضمن اینکه درافتادن به چالشی در این حد و اندازه از سوی موتلفه با ساختار قدرت سیاسی در کشور اساسا چندان منطقی نیز به نظر نمی رسد. انتساب اعتراضات بازار به برنامه ریزی و سازماندهی موتلفه نوعی برخورد تقلیل گرایانه با واقعیت چند وجهی اعتراضات بازار هست. نگاهی که تلاش می کرد تا اعتراضات گسترده کامیون داران و رانندگان کامیون را با شبیه سازی به اعتصاب کامیون داران در شیلی و انتساب آن به جناح مخالف دولت ، نه به عنوان یک اعترض صنفی که دارای ریشه های اقتصادی است بلکه اساسا، به عنوان یک توطئه براندازی علیه دولت معرفی کند، اکنون هم سعی می کند تا اعتراضات گسترده بازار را که با دلایل روشن دارای ابعاد اقتصادی و نشانه ای از ناکارایی ساختاری و ذاتی در اقتصاد بازار آزاد افسارگسیخته است، به ابعاد سیاسی و بویژه مبارزات جناحی در قدرت محدود نماید. اما نباید این موضوع را نیز نادیده گرفت که به دلیل سطح پایین آگاهی سیاسی و اجتماعی و طبقاتی وقتی که در اعتراضات کارگری شاهد شعارهای انحرافی رنگارنگی هستیم، طبیعی است که اعتراض بازاریان نیز بویژه با طیف متنوع نیروهای اجتماعی آن به مراتب از استعاد بیشتری برای تکرار برخی شعارهای انحرافی برخوردار باشد. شعارهای ضد سوریه و لبنان مطرح شده در اعتراضات دائماً از سوی رسانه های غربی و جریان مسلط ترویج ، تبلیغ و بازتولید می شوند. همان رسانه ها و مجریانی که در برابر سال ها اقدامات جنایتکارانه عربستان در یمن کر و کورند و ….این رسانه ها هیچگاه به آنهایی که این شعارها را سر می دهند ، نمی گویند که آنچه بر اقتصاد کشورهایی چون آرژانتین ، شیلی، هند، نیجریه، یونان و… آمریکا، در دهه های اخیر گذشته است، به هیچ وجه به حمایت این کشورها از کشورهایی چون سوریه و لبنان مربوط نبوده است. کلید آقای روحانی و نیز جناح مخالف و اقتصاد مقاومتی و … را یارای باز کردن این فروبستگی نیست. بی تردید مدیریت این اوضاع آشفته و در آستانه فروپاشی ، جز از طریق گشایش فضای سیاسی کشور، روی برگرداندن از اقتصاد نئولیبرالی و در پیش گرفتن رویکردی اجتماعی و مردمی در سیاست‌گزاری های اقتصادی ، مبارزه گسترده با فساد در نهادهای قدرت و جلب اعتماد مردم نسبت به مبارزه با فساد، ، تقویت عقلانیت و تمرکز بر منافع ملی در سیاست خارجی و … امکان پذیر نخواهد بود. روند آتی تحولات نشان خواهد داد که حاکمیت موجود تا چه حد از چنین پتانسیلی برخوردار است!

10 تیر ماه 97

برگرفته از فیس بوک نویسنده

 

[1] goo.gl/evphaZ , https://goo.gl/XQfHbZ




قوهٔ قضاییه یا ماشین سرکوب و کشتار، همچنان قربانی می‌گیرد!
قوه قضاییه، ماشین حاکمیت در سرکوب و کشتار است

واقعیت عیان سرشت طبقاتی قوه قضاییه در خدمت نظام سرمایه داری و حاکمیت دیکتاتوری داعش گونه ای را می توان از مقاله ی انتشار یافته در نامه مردم بازشناخت و دریافت. 

 

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۴، ۴ تیر ماه ۱۳۹۷

 

در چندین ماه گذشته و با شدت یافتن اعتراض‌های مردمی، نقش قوه قضاییه در کشتار و سرکوب بیشتر و برجسته‌تر شده است. روزنامه قانون، ۳۱ خردادماه، در ارتباط با دستگیری دانشجویان، نوشت: “رییس کل دادگستری استان تهران، در اظهاراتی گفت: در اغتشاشات دی [ماه ۹۶]، عده‌ای خلاف قانون رفتار کردند و برای ما اهمیتی نداشت که فارغ از این اغتشاشات در چه حرفه‌ای هستند. احکام صادره هیچ‌کدام قطعی نشده است و درخواست تجدیدنظر خود متهمان و همچنین عملکرد آن‌ها مبنی بر اینکه پشیمان هستند یا خیر، مهم است.” به‌گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، چهارشنبه ۲۳ خردادماه ۱۳۹۷ ، “مأموران گارد ویژهٔ زندان قرچک ورامین با هجوم به داخل زندان، زنان درویش را با باتوم و شوکر به‌شدت مورد ضرب‌وشتم قرار دادند و هرکدام از زنان را به‌صورت انفرادی به بندهای مختلف زندان منتقل کرده‌اند. در این بین حال تعدادی از این زنان وخیم گزارش شده و تمامی آنان نیز از ملاقات با خانواده‌هایشان محروم هستند.” سایت جامعه نو، ۳۰ خردادماه، وضعیت محمد حبیبی، از معلمان بازداشتی را انتشار داده و نوشته است: “حبسی‌ها اسمش را گذاشته‌اند قَرَن ۱ و قَرَن ۲… محمد حبیبی ۲۰ روز در قرنطینه دو زندان تهران بزرگ بود. روزهای آخر در قرنطینه با کارتن خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها یکجا نگهداری می‌شد. آنها می‌گفتند از وقتی یک معلم آمده اینجا اوضاعشان بهتر شده، خیلی به آنها می‌رسید. در آن بی‌نظمی، یک نظمی حاکم کرده بوده. اما حالا بعد از ۴۰ روز منتقلش کرده‌اند به تیپ ۴ زندان… جایی که مجرمان جرائم سنگین نگهداری می‌شوند. محمد حال جسمی خوبی ندارد. …” روزنامه شرق، ۲۹ خردادماه، در خبری به‌نقل‌ از دادسرای عمومی و انقلاب تهران نوشت: “پایگاه اطلاع‌رسانی دادسرای عمومی و انقلاب تهران اعلام کرد: حکم قصاص محمدرضا ثلاث‌باباجانی، سحرگاه دوشنبه اجرا شد.” روزنامهٔ همدلی، در همین تاریخ، نوشت: “پرونده دراویش گنابادی بدون شک یکی از پرمناقشه‌ترین پرونده‌های سیاسی- جنایی در تاریخ پس از انقلاب است. ماجرای دراویش در گلستان هفتم پاسداران درحالی خاتمه یافت که آنچه بیش از پیش خاطر مردم را مکدر کرد، خشونتی بود که در این غائله رخ داد. از سوی دیگر برخی چهره‌های حقوقی، سیاسی و دانشگاهی طی روزهای اخیر با نوشتن نامه‌هایی به مسئولان ارشد نظام خواستار توقف حکم اعدام محمد ثلاث شدند تا به ابهام‌ها و تناقض‌های موجود در اعتراف‌های متهم و پرونده او، در زمان بیشتری رسیدگی شود ضمن اینکه وکیل مدافع او نیز عنوان کرده بود شواهدی دال بر این دارد که موکلش چند ساعت پیش از زمان وقوع جرم در بازداشت نیروی انتظامی بوده و طبق اعتراف‌های دوباره‌اش به این تأکید کرده و اعتراف‌های اولیه‌اش را ناشی از فشار وارد بر خود دانسته است. با این همه نامه‌نگاری‌ها و درخواست‌ها از مقامات ارشد نظام به جایی نرسید و حکم اعدام محمد ثلاث سحرگاه دیروز در زندان رجایی‌شهر اجرا شد.” سایت بهار نیوز، ۲۹ خردادماه، در ارتباط با بازداشت زینب طاهری، وکیل محمد ثلاث، نوشت: “کانال تلگرامی منتسب به ‌این وکیل دادگستری با انتشار این خبر نوشته است که او امروز (سه‌شنبه ۲۹ خرداد) به‌اتهام تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام و نشر اکاذیب توسط شعبه دوم دادسرای فرهنگ و رسانه بازداشت شده است.” غلامحسین اسماعیلی، رئیس‌کل دادگستری استان تهران، گفته است که زینب طاهری “اصلاً در فرایند دادرسی در دادسرا و دادگاه و مرحلهٔ فرجام‌خواهی در دیوان عالی کشور، وکیل این فرد نبوده و پرونده را مطالعه نکرده و از جزئیات پرونده اطلاع ندارد و بعد از قطعیت دادنامه با محکوم‌علیه ملاقات و از او وکالت گرفته و بر مبنای آن از دیوان عالی کشور تقاضای اعادهٔ دادرسی کرده و دیوان نیز بعد از بررسی، قرار رَد درخواست اعادهٔ دادرسی را صادر کرده است.” روزنامه قانون، در همین تاریخ، نوشت: “مولوی محمدطیب ملازهی، امام جمعه ایرانشهر، در خطبه‌های نمازجمعه از ۴۱ دختری صحبت کرد که به‌وسیله یک باند چهارنفره مورد تجاوز گروهی قرار گرفته بودند.” سایت زمانه در این ارتباط نوشت: “مسئولان قضایی ایران همچنان خبر تجاوز به ۴۱ زن در ایرانشهر را تکذیب می‌کنند. پس از رئیس دادگستری زاهدان این بار نوبت به محمدجعفر منتظری دادستان کل جمهوری اسلامی رسید که بگوید: مطابق اعلام مقامات قضایی محلی و دادستانی مرکز استان سیستان‌وبلوچستان و بررسی‌هایی که خودش به‌عمل آورده “موضوع به‌این ترتیبی که مطرح شده تکذیب می‌شود.” دویچه‌وله، در خبر از رویدادی دیگر، نوشت: “نسرین ستوده، وکیل دادگستری و فعال حقوق بشر، پیش از ظهر روز چهارشنبه ۲۳ خرداد در منزل خود بازداشت و به زندان اوین منتقل شده است. رضا خندان، همسر او معتقد است که روش قوه قضائیه بدین صورت است که همیشه پروندهٔ بازی برای فعالان مدنی و سیاسی به‌اصطلاح ٬در آب‌نمک می‌خواباند٬  تا وقتی این افراد برای حکومت و قوه قضائیه زحمت و مزاحمت ایجاد کردند آنها را به زندان ببرد.” مواردی که در بالا نقل‌قول شد، تنها گوشه‌یی کوچک از سیاست‌های سرکوبگرانهٔ قوه قضاییه را آشکار می‌کند. تاریخ چهل‌ساله رژیم ولایت فقیه را بدون بازوی سرکوبگرش، یعنی یعنی قوه قضاییه‌اش، نمی‌توان داوری کرد. قوه قضاییه، در وضعیتی که حاکمیت مردم کشوری را اداره کند، باید حافظ امنیت شهروندان باشد اما این امر در ایران کاملاً برعکس است. نمونه تجاوز به زنان در ایرانشهر که نشان می‌دهد متجاوزان رابطه نزدیک با نهادهای قدرت دارند با انکار مقام‌های ارشد قضایی مواجه می‌شود و در دیگر موارد که به امنیت سرکوبگران ارتباط پیدا می‌کند بدون ادله کافی افراد را به زندان، اعدام و حبس‌های طولانی محکوم می‌کنند. قوه قضاییه، ماشین حاکمیت در سرکوب و کشتار است.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۴، ۴ تیر ماه ۱۳۹۷

 




به نام «صدای سوم»، به کام «صدای دوم»! 

چپ انقلابی» با برنامه روشن و صریح برای اقتصاد سیاسی مرحله رشد ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه قادر است تضادهای درونی جنبش رهایی بخش را حل کند و برنامه آینده ی چگونه می خواهیم زندگی کنیم را به مبارزان و توده های مردم ارایه دهد.

“توده ای ها”

******************

تقی روزبه

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۴ تير ۱٣۹۷ –  ۲۵ ژوئن ۲۰۱٨

 

دوست عزیز شهاب برهان با ادعا* از منظر «صدای سوم»، صدها امضاء کننده بیانیه ای* را که لااقل تا دیروز باهم در یک سنگر قرار داشتند (گرچه با نادیده گرفتن آن گونه اتهامات هم چنان باقی خواهند ماند) و تیترآن با «سرنگونی آری؛ به دست مردم و برای حاکمیت مردم!» و نیز محکوم کردن مداخلات دولت آمریکا و هشدار نسبت به پروژه ترامپ برای تغییر رژیم و جهت دادن به جنبش مردم همراه است، با چرخش قلمی براحتی آب خوردن به ناسیونالیسم، پژواک صدای کیانوری، نابودی «صدای سوم» و امثال آن متهم ساخته است. نوشته اساسا شعاری و نقدی برون متنی است و از جهاتی مبتنی بر نگاه ماگزیمالیستی و آغشته به رویکرد «تکفیر» نظر مخالف خود. شهاب عزیز در نوشته خود اصطلاح صدای سوم را که مفهومی گنگ است و فاقد معنای روشن تئوریک و بار فراطبقاتی و اجتماعی لازم است و بیشتر در محدوده افشاگری ها و باصطلاح ژورنالیستی کاربرد داشته است، تا سرحد یک مفهوم تئوریکی و اصول و به عنوان معیار و شاخصی برای نقد دیگر رویدادها ارتقاء داده است. طبعا وقتی یک مقوله از حوزه و محدوده کاربردی خود خارج شود و به یک پرنسیپ تبدیل شود، عملا به سخنی توخالی و یاوه تبدیل می شود. وقتی از رفسنجانی می پرسیدند که معنای «اعتدال» که او خود را با آن تعریف می کرد و شناخته می شد چیست، می گفت چیزی بین اصلاح طلبان و اصول گرایان! (نقل به معنا). چنین بود که تا زنده بود کسی هم نفهمید که بالأخره مشی اعتدال یعنی چه! چرا که هستی اش قائم به به دو جناح دیگر بود، یعنی چیزی آن وسط ها! بهرحال معنای واقعی آن معدل گیری بود که طبعا بطور سرشتی قادر به تعریف خود نبود. معنای صدای سوم هم وقتی از محدوده متعارف و قابل فهم ژورنالیستی خود خارج شود و بخواهد به یک پرنسیپ و شاخص تبدیل گردد، دچار همان سرنوشت خواهد شد. خلاصه آن که با توجه به معنای سیال و کنگش به سهولت می تواند توسط هر کس مطابق میلش مورد تفسیر و تأویل قرار گرفته و هم چون حربه ای مورد بهره برداری قرار گیرد. با این وجود هدف من در این نوشته اصلا ورود به بحث های انتزاعی نیست، بلکه سعی خواهم کرد در چهارچوب همان واژگان شهاب، و با این فرض که صدای اول صدای رژیم است و صدای دوم صدای قدرت های بزرگ امپریالیستی و بلوک وابسته و یا همسو با آن و صدای سوم هم مخالف هر دو صدا، به نقد نظرش به پردازم. چرا که این نظر دانسته و ندانسته صدای ناب چپ فرقه ای و در تعرض به یک اقدام جمعی ولو کوچک صورت می گیرد، در شرایطی است که پراکندگی این نحله از چپ بیداد می کند و در حالی که منطقه و ایران را آب می برد، آن ها را خواب!

بهمین دلیل سعی می کنم نشان دهم که آیا صاحب این ادعا آن گونه که خود بر آن تصور است، براستی از منظر «صدای سوم» سخن می گوید یا دانسته و ندانسته از منظر «صدای دوم»؟! و ثانیا درنگی خواهم داشت بر عواقب و پی آمدهای این نوع برخوردهای سکتاریستی و اصول سازی از خرده اختلافاتی که خود را در یک نگاه ایدئوژیکی ناب و آئیینی به سیاست و تاکتیک و جنبش نشان می دهد و دیری است که چپ را در تنگنای ققس های خودساخته محبوس ساخته است. البته همه این بحث ها بر بستر وضعیت سیاسی و مروری بر بزرگترین درس تجربه انقلاب بهمن پیش برده خواهد شد تا با زدن نقبی به وضعیت از محبوس شدن در منازعات فرقه ای دور بماند.

ماگزیمالیسم!

اگر در صدور یک بیانیه قرار باشد که به حداکثرها بیاندیشیم، قاعدتا شهاب عزیز فقط زیرپای بیانیه هائی امضاء خواهد گذاشت که از قلم خود وی تراوش کرده باشد و بیانگر سلایق ویژه اش باشد. ما با چنین رویکرد و پی آمدهای آن دیری است به درازنای عمر رژیم اسلامی آشنائیم، و وضعیت بهم ریخته چپ انقلابی نیز بیلان آن است. اما آن ها که به حرکت جمعی باور عملی و نه خیالی و شعاری دارند، بخوبی می دانند که تنها در چهارچوب گرایش کلی و اصولی یک جریان و رویکرد و یا حول این یا آن موضوع مشخص می توان به بیانیه مشترک نائل گشت و مثلا امضاء صدها نفر را در پای آن و یا برای شرکت در یک آکسیون گردآورد و از همین بستر هم می توان برای ارتقاء اتحادعمل ها و ذوب کردن رسوبات فرقه ای پیش رفت. در حقیقت «صدای سوم» هم مثل هر پدیده اجتماعی در درون خود یک طیف متکثر است و در حال شدن و گرنه «صدای سوم» یکدست و خالص امری است لاوجود و انتزاعی که تنها در ذهن می تواند وجود داشته باشد و تاریخا هم نتایج تحمیل این نوع تک صدائی به جمع را حتی اگر امروز شدنی هم باشد دیده ایم. چنین رویکردی هیچ گاه نمی تواند به کنشگری جمعی فرا بروید، چون که اساسا تکثر و طیف بودن این گرایش و واقعیت زندگی و مبارزه را که در آن هیچ فردی مثل فرد دیگری نمی اندیشد نادیده می گیرد، و یا اگر احیانا بخواهد جنبه عملی هم پیدا کند تنها در مناسبات اقتدارگرایانه و از بالا به پائین و جمع های کوچک و اتمیزه شده متحقق می شود که در سلسه مراتب قدرت، گرایشی خود را به عنوان مواضع جمعی تحمیل می کند. یعنی همان رویکرد معمول در فرقه های بسته و خودمداری که محکوم به انجماد تاریخی و یا تجزیه و انشعاب های مداوم است. اما اگر به «صدای سوم» به عنوان یک طیف که بطور طبیعی دارای تکثر درونی است نگاه کنیم و اگر البته نگاه و فرهنگ رسوب کرده فرقه ای و هژمونی طلبانه را که سالیان دراز هم چون خوره ای صفوف این بخش از چپ را از درون پوسانده و متفرق و زمین گیر ساخته است کنار بگذاریم، تنها نگاهی حتی گذرا به فرازهای این بیانیه نسبتا کوتاه به روشنی نشان دهنده تعلق آن به «صدای سوم» است، حتی اگر این بیانیه بفرض نتوانسته باشد همه گرایش های موجود در «صدای سوم» را بازتاب دهد، بازهم نمی توان نتیجه گرفت که لااقل متعلق به گرایشی از صدای سوم نیست و پیامبرانه هشدار داد که های! جماعت حواستان باشد: [«خطر فوریست، جدیست، باقیست!»: خطرمضمحل شدن راه سوم زیر پای ضدامپریالیسم ناسیونالستی چپ!]. بله! اگر منطقی در کار باشد حداکثر می توان گفت که بیانگر گرایش خاصی در «صدای سوم» است، مگر آن که شهاب عزیز تنها صدای خود را معادل صدای سوم بداند. چرا که بیانیه اگر در محتوا هم چیزی از رویکرد صدای سوم به میان نیاورده بود، که آورده است، همان شعار نگاشته شده بر سر در آن روشن می کرد که این صدا به کدام یک از صداهای موجود تعلق دارد: سرنگونی آری، اما بدست مردم! که نشان دهنده تمایز و مرزبندی اساسی بیانیه با نوع دیگری از سرنگونی است که همزمان توسط قدرت های امپریالیستی و به بازی گرفتن مردم در آن هم چون سیاهی لشکر رقم زده می شود. اگر کسی تکاپوها و نقشه راه آن ها را نمی بیند بر این چشم بستن عامدانه کاری نمی توان کرد و اگر کسی مرزبندی با آن را به معنی ائتلاف منفی با رژیم می داند،‌ نشان می دهد که در نزد او بین سرنگونی که توسط دشمنان دمکراسی و عدالت اجتماعی و تحمیل هژمونی آن ها بر جنبش عمومی ضداستبدادی صورت می گیرد با آن نوع سرنگونی که توسط اقدام و صف مستقل مردمی و نقش آفرینی تشکل ها و نهادهای مربوط به آن ها و با گفتمان ترقی خواهانه صورت می گیرد تفاوتی وجود ندارد. هم چنین اگر کسی می پندارد که جنبش های مردمی همواره مسیر صعودی و روبه جلو دارند و خطر بازگشت به عقب در آن ها منتفی است، خوب است که نگاهی مجدد به درس های وقوع فاجعه انقلاب اسلامی برآمده از دل جنبش سرنگونی بهمن ۵۷ بیاندازند. هم چنین با آن ها که باور دارند مومیائی ها در قبر خود به خواب ابدی فرو رفته اند و می توان آسوده خوابید، قبل از هر چیز باید در باره اوضاعی که در آن بطور همزمان روندهای متناقض پیشرو و واپس گرا پا به پای هم جریان دارند گفتگو کرد و هم چنین چه بسا لازم باشد در مورد خرافه باور به دترمینیسم تاریخی و محکوم به حرکت رو به جلو نیز به صحبت پرداخت.

البته اگر کسی خودخوانده خود را مفسر بلامنازع «صدای سوم» بداند و شیفته تک صدائی هم باشد و از آن منظر احکام پیامبرانه پیرامون کفر و ایمان دیگران صادر کند، دیگر برای او گوناگونی و طیفی بودن «صدای سوم» نه مطرح خواهد شد و نه اساسا اهمیتی خواهد داشت و هر کسی هم که با مواضع و رویکرد او اختلاف داشته باشد پیشاپیش «حکم ارتدادش» صادر شده و می توان به راحتی به آن انگ «پژواک کیانوری» چسباند! از آن جا که بیانیه به موازات دفاع از سرنگونی بدست مردم، به تکاپو و خطر بدیل سازی توسط نیروهای وابسته و متکی به قدرت های بزرگ هم پرداخته و آن را محکوم ساخته و نسبت به آن هشدار داده است، ظاهرا همین ارزیابی و هشدار شهاب را خوش نیامده و برآشفته کرده است. و این در حالی است که اولا بیانیه خطرات و پی آمدهای مداخلات دولت های خارجی را نه به شکل انتزاعی و غیرواقعی و هراس افکنانه بلکه با استناد به تجربه های دردناک و مشخص در منطقه و مشخصا تلاش هائی که دولت ترامپ در آن راستا به عمل می آورد مطرح ساخته است و ثانیا به دلیل تأثیر مخربی که این گونه تلاش ها بر آماج اصلی جنبش در حال تکوین و گسترش مردم برای سرنگونی رژیم و آشفتن صفوف مستقل آن برجای می نهد. آیا اشاره بیانیه به خطر مداخلات خارجی و تحریم های گسترده و استراتژی و تاکتیک اعلام شده یک ابرقدرت مصمم به گرسنگی دادن به مردم که در چهارچوب سیاست کلی تر براندازی دولت های نامطلوب تعریف می شود، آن هم در منطقه ای که سال هاست در آتش این گونه سیاست ها و مداخله ها می سوزد و ترامپ و کابینه بشدت نومحافظه کارش آن را در اولویت اول سیاست های منطقه ای خود قرار داده اند، هراس افکنی، واهی و مبالغه آمیز است؟ خوب! در این صورت این بر عهده شهاب برهان است که خلاف آن را ثابت کند و نشان دهد آن چه که می بینیم خواب و خیال است. هم چنین برای رژیمی که برای عبور از بحران ها همواره حول دوگانه نظام و دشمن زیست و مانور کرده و از آن برای تثبیت موقعیت خود و سرکوب مردم و مخالفان خود بهره گرفته است، این نوع مداخلات و اهداف و فشارهای دولت های خارجی دستاویز مناسبی برای دو قطبی و میلیتاریزه و امنیتی کردن بیش از پیش جامعه، دست اندازی بیشتر سپاه و دیگر نهادهای سرکوب به جامعه، یکدست سازی رژیم و آشفتن صفوف مردم فراهم می سازد. البته بدیهی است که باید بین این گونه مداخلات دولتی و ضرورت همبستگی جهانی با جنبش اعتراضی مردم ایران و جلب حمایت از آن و نیز اعمال فشار به رژیم در حوزه های گوناگون توسط جامعه جهانی، افکار عمومی و نهادها و جنبش های ترقی خواهانه و حتی تحمیل آن ها به دولت های خودی تفاوت گذاشت.

در همین جا مناسب است که درنگی حول «فشار خارجی» داشته باشیم تا از یک نتیجه گیری نادرست درباره موضوعی کلیدی در این نوشته که همانا «جداناپذیری سرنگونی و چگونه سرنگونی» در «نزد صدای سوم» و از منظر نیروهای رهائی خواه و پیشرو اجتناب شود. ما در جامعه ایران با معادله ساده دوقطبی و یک مجهولی پیرامون سرنگونی مواجه نیستیم. حداقل با دو نوع رویکرد سرنگون طلبانه مواجهیم. در این معادله چندمجهولی نمی توان وضعیت را به دشمن داخلی و خارجی تقلیل داد. برعکس عوامل داخلی و بیرونی بویژه امروز در سرمایه داری جهانی شده چنان درهم در تنیده شده اند که براساس آن قدرت های بزرگ مداخلاتشان را نه بطور مستقیم از بیرون و به شکل تهاجم نظامی و سخت افزارانه از خارج (گرچه آن هم تحت شرایطی منتفی نیست)، بلکه عمدتا از طریق عوامل نرم افزاری با تکیه و تقویت عوامل و نیروها و گرایشات معطوف به خود در داخل، سوار موج اعتراضات مردمی شدن و نیز از طریق اشاعه گفتمان و شبکه سازی و تقویت نیروهای اجتماعی و توهم افکنی و آشفتن صفوف مردمی که فی الواقع هیچ نفع در تسلط آن ها بر سرنوشتشان ندارند عمل می کنند. چنان که به عنوان یک نمونه دخالت انتخاباتی دولت روسیه برای جهت دادن به انتخابات بزرگترین ابرقدرت جهان- آمریکا- به یک بحران بزرگ درونی در آمریکا تبدیل شد و هنوز هم ماجرای های مربوط به آن به پایان نرسیده است. در حقیقت صحنه بازی در جهان امروز پیچیده تر و بهم آمیخته تر از آن است که با دوقطبی کردن های ساده و یا داخل و خارج نامیدن دشمن بتوان به تبیین اوضاع و مقابله موثر با آن پرداخت.

بیانیه در جائی نسبت به مداخله رژیم ایران در سوریه و در دفاع از اعتراض مردم نسبت به آن نیز پرداخته است که طبعا جائی برای نصب مارک ناسیونالیستی باقی نمی ماند. وانگهی مسأله سرنگونی برای چپ انقلابی مسأله تازه ای نیست که زبانش در این حیطه الکن باشد. برای این چپ که از همان بدو ظهور نظام اسلامی مسأله سرنگونی به عنوان آماج مقدم و برنامه ای مطرح بوده است، و هر عیبی هم که بتوان یافت، اما این وصله را نمی توان به او چسباند که با طرح خطر مداخلات قدرت های بزرگ و سیاست رژیم چنچ گویا می خواهد امر سرنگونی رژیم را سست کند. صرفنظر از آن که امروزه اقشار تازه ای از لایه های اجتماعی به ضرورت سرنگونی رژیم پی برده اند و در همین بیانیه نیز به رشد جنبش سرنگونی اشاره و از آن دفاع شده است، اما آن چه که در بستر آماج فوق به آن نیز پرداخته شده رویکرد بالکل جدید دولت نومحافظه کارآمریکا است که تمامی عزم و توان خود را چه با اعلام تحریم های گسترده و چه از طریق زرادخانه تبلیغاتی و یا نیروها و شبکه ها و دولت های تحت نفوذ خود در داخل و منطقه و جهان برای سمت و سودادن به جنبش سرنگونی بکار گرفته اند که به خودی خود خطری برای جنبش مستقل سرنگونی بشمار می رود. قدرت های بزرگ تا جامعه به حرکت در نیاید قادر به سرنگونی نیستند (مگر از طریق لشگرکشی بزرگ که حتی امروزه ترامپ هم جرئت آن را ندارد) اما چنان که تجربه های مکرر نشان داده است با داشتن اهرم های متعدد و موثر قادرند در صورت عدم هوشیاری و بهره گیری از گسست ها و تناقضات درونی جنبش ها، بر فرایندهای سرنگونی و جهت دادن به آن نقش آفرینی کنند. بخصوص تلاش وافری برای جلب نسل های تازه ای که تجربه زمان شاه را ندیده اند و خاطره ای از کودتای ۲۸ مرداد ندارند، صورت می گیرد. اکنون بر کسی پوشیده نیست که تیم اطراف ترامپ تا چه حد به مجاهدین نزدیک هستند و یا چگونه از طریق رسانه هایشان تا چه اندازه در حال مطرح کردن سلطنت طلبان و فعال کردن سایر ورق های بازی هستند.

درس بزرگ انقلاب بهمن که نباید آن فراموش شود!

بزرگترین درس انقلاب بهمن آن بود که نه فقط جامعه و جنبش ضداستبدادی در حال عروج بلکه نیروهای پیشرو و چپ نیز به نحو یک جانبه ای همه تمرکز و هم وغم خود را صرف سرنگونی شاه کردند، و از رشد شتابان و فربه شدن بدیل ارتجاع اسلام سیاسی که در صفوف انقلاب جاخوش کرده بود، غفلت ورزیدند (همانطوری که متقابلا رژیم شاه و سرویس های امنیتی آن نیز اساسا برای مدتی طولانی تمامی هم و غم و توجه خود را صرف سرکوب نیروهای چپ و رادیکال کرده بودند و از نقش روحانیت و مذهب در امکان کسب هژمونی بر جنبش غافل شده بودند). و این درحالی بود که بدیل اسلام سیاسی هم چون یک انگل از ٍ قبل انقلاب و ناهوشیاری عمومی تغذیه می کرد و از پشت جبهه و حمایت های خارحی خوب و روزافزونی هم برخوردار می شد. اگر رژیم شاه از بیرون مانع از شکل گیری یک صف مستقل و مردمی بود، خمینی هم آن را از درون صفوف جنبش اعتراضی مردم علیه سیستم حاکم، و در سیمای باصطلاح «صدای دوم» که ویژگی اساسی آن تمرکز مطلق به سرنگونی استبداد حاکم و رژیم شاه بود، انجام می داد که بسط هژمونی و ممانعت از شکل گیری صف مستقل و ترقی خواهانه از نتایج آن بود. او آن را با شعار همه باهم (در اصل همه با من) پیش برد. اکنون هم «صدای دوم» بر همان سیاق می کوشد که با تمرکز یک جانبه و مطلق به سرنگونی و تامین هژمونی خود بر جنبش عمومی ضداستبدادی، از شکل گیری قطب مستقل و واقعا دموکراتیک ممانعت به عمل آورد. یعنی اگر خامنه ای از بیرون مانع شکل گیری یک قطب مستقل مردمی شود، امثال مجاهدین و سلطنت طلبان و … نیز از درون جنبش عمومی ضداستبدادی چنان می کنند. برای آن ها اساس، تصرف قدرت از بالا و تغییر چهره ها بدون تغییر مناسبات بهره کشانه و اقتدارگرایانه است. بدیهی است که در این میان «آن چپی» که با چنین شعار و رویکردی هم پوشانی داشته باشد، دانسته و ندانسته آب به آسیاب آن ها می ریزد.

براین منوال اگر «صدای سوم» دوست گرامی شهاب را قدری تراش بدهیم، آیا سروکله همان صدای دوم از آن بیرون نمی زند که در تجربه انقلاب بهمن منجر به فاجعه ظهور جمهوری اسلامی از بطن آن شد؟ راننده ای که با گذاشتن پا روی پدال گاز فقط روبروی خود را نگاه کند و از توجه لازم به حرکت در عرض و پیرامون خود غفلت ورزد، دشوار بتواند سالم به مقصد برسد.

باین ترتیب معلوم می شود که یکی از بزرگترین درس های انقلاب آن بود که نشان داد مسأله فقط سرنگون کردن بهر قیمت نیست بلکه چگونه سرنگون کردن هم که در مرکز آن شکل گیری یک صف مستقل و مدافع مطالبات پایه ای و بنیادی کارگران و زحمتکشان جامعه و مبارزه با بدیل های بورژوازی داخلی و بین المللی و حمایت دولت های بزرگ از آن، قرار دارد، نیز هست.

وقتی شهاب گرامی از فقدان ناگفته ها و عدم طرح یک استراتژی روشن و توافق حول آن ها در بیانیه انتقاد می کند، و بر آن اساس به طرح انواع ادعاها و اتهام ها متوسل می شود، آدم را یاد این ضرب المثل معروف و پرمعنا می اندازد که سنگ بزرگ علامت نزدن است. اما در همان حال او پرتاب سنگ ریزه های کوچک و مکررشده توسط تعداد بیشتری را ملامت هم می کند و به سخره می گیرد. بسیارخوب! ایکاش این چپ در آن وضعیتی قرار داشت که می توانست صخره بزرگی را به آسمان می برد و هیبتش نفس دشمن را در سینه اش حبس می کرد، و ایکاش دارای یک استراتژی توافق یافته پرصلابتی بود که با آن هم چون اهرمی جهان را جابجا می کرد و رژیم را در لمحه ای کن فیکون! ولی حیف و هزار افسوس که چنین نیست! و از پرواز کردن بر بال های آرزو هم آبی گرم نمی شود. با چنین رویکرد ماکزیمالیستی، در بهترین حالت تنها می توان عده معدودی را به شکل فرقه ای برای چند صباحی مشغول کرد که البته آن هم فرجامی جز زوال ندارد. متأسفانه در ورای این گونه اصول تراشی ها و سنگرگیری ها هم به تجربه دانسته ایم عموما رقابت های فرقه ای و خرده اختلافات هستند که حکم می رانند.

اما قطعا حرکت ها و بیانیه هائی که بخواهند از این محدوده های تنگ و فرساینده فراتر بروند، تنها می توانند بر پایه حداقل ها، اشتراکات و اساسا حول مختصات عمومی یک گرایش و یا حول یک واقعه و موضوع مشخص پا بگیرند.

«چپ انقلابی» در مناطق فرقه ای مین گزاری شده خود را محبوس ساخته است و تا مادامی که نتواند براین نوع اصول تراشی های کاذب و زاهدانه غلبه کند و حول اشتراک در چهارچوب مواضع کلی و واقعا اصولی، به اقدام ها و کنشگری های مشترک مبادرت ورزد، و همراه و به موزات آن به بحث و دیالوگ سازنده حول اختلاف ها و مسائل واقعی جنبش های مبارزاتی به پردازد، نخواهد توانست از درون پیله خود بافته بیرون بیاید. این چپ نیاز به بازسازی به تعویق افتاده خود دارد اما این مهم نه در خلأ و دنیای خیالی که در متن جنبش ها و در پیوند با آن ها و در کنشگری و گفتگو و دیالوگ سازنده، و البته مبارزه بی امان علیه فرقه گرائی و هژمونی طلبی ممکن خواهد بود.

از قضا ر. برهان بیانیه را در نقطه قوت خود یعنی بدلیل آن که علاوه بر سرنگونی به چگونه سرنگون شدن هم پرداخته مورد ملامت و سرزنش و یا به عبارت دقیق تر مورد تکفیر قرار داده است (و غافل از آن که جامعه امروز ایران علیه همین نوع تکفیرکردن ها هم به پاخواسته است). آن را هدف گرفته است چون که پروژه مداخله ترامپ را محکوم کرده است. همانطور که اشاره شد با دل خوش کردن به تقدیر تاریخ و یا فرستادن مومیائی ها به موزه تاریخ نمی توان صورت مسأله واقعی جامعه و همزمانی تحولات پیشرو – واپسگرایانه را که از تناقضات درون جامعه سرچشمه می گیرد و آژیر خطر آن اگر که گوشی برای شنیدن آن وجود داشته باشد را به صدا در آورده است، پاک کرد. او در اصل انتقاد از تآثیر مخرب آن بر روندهای داخلی را برنمی تابد و هشدار نسبت به آن را هراس افکنی در صفوف مردمی که پای سرنگونی آمده اند می داند، اما غافل از آن است که در این صورت ممکن است بخش گسترده ای از مردم به سیاهی لشکر قشونی که کنترل آن بدست کسانی است که در همه حوزه ها و امکانات دست بالا را دارند تبدیل شوند. درست مثل انقلاب بهمن که مومیائی اسلام سیاسی را از ماه بر زمین کشاندند. دقیقا از همین منظر است که شهاب برهان ناخواسته به دامچاله سرنگونی از نوع مجاهدین و یا سلطنت طلبان و حامیان بین المللی آن نزدیک می شود و طرح مسأله چه گونه سرنگونی را به معنای تضعیف صفوف سرنگون کنندگان می داند. و این در حالی است که تمامی سعی آن ها مسکوت گذاشتن آن و کوبیدن برطبل سرنگونی یک جانبه است. که البته خود ریشه در نگاه به قدرت دارد تا به جامعه. قدرت محور است تا جامعه محور.

وقتی می نویسد پیکار دیماه را پی بگیرید و تقویتش کنید … نادیده می گیرد که مقوله «چگونه سرنگون کردن» در سطح جامعه و در همان صفوف پیکارهای دیماه و در شعارهای آن ها نیز بازتاب دارد. جنبش ها نه فقط در حال شدن هستند و نه فقط یکدست نیستند و واجد گرایش های گوناگون هستند، که هم با همه نقاط قوت و الهام بخش خود و هم با همه تناقض ها و دوگانگی ها و نقاط ضعف خودشناسائی می شوند و طبعا وجود چنین شکاف هائی مورد بهره برداری موج سواران حرفه ای واقع می شود. در همین رابطه اشتباه برهان آنست که که ترامپ و کلا نفوذ دولت آمریکا را عمدتا در وجه عامل خارجی می بیند و حال آن که گفتمان وگرایش های مورد حمایت آن در جامعه و در صفوف جنبش ها و اعتراضات و از جمله در صفوف کارگران و زحمتکشان و جوانان هم حضور دارند. چنان که در همین خیزش دیماه هم شاهد آن بودیم. بنابراین بازهم تکرار می کنم که مسأله پیچیده تر از نگاه یک بعدی و سیاه و سفیدکردن صحنه سیاسی و اجتماعی است و بویژه در این میان بخش خاکستری هم وجود دارند که نیازمند شفاف شدن آرایش سیاسی و اجتماعی جامعه است.

نگاهی به عیار ادعاهای مقاله

در این قسمت برای آن که به طور مستند به چند و چون عیار ادعاهای شهاب در مورد بیانیه مورد نقدش پی ببریم، ابتدا به نقل دو پاراگراف از بیانیه مورد نقد می پردازم و سپس به دو نقل از نوشته خود وی تا معلوم شود حرف حساب او از زبان خودش چیست:

بیانیه به طور آشکاری از اهمیت سرنگونی بدست مردم و تاثیر مخرب مداخلات قدرت های خارجی (دولت آمریکا) و مبارزه علیه آن سخن می گوید. همین و بس!. چنان که دو پاراگراف زیر به روشنی بیانگر آن است:

پاراگراف نخست:
الف: «تعرض ترامپ علیه جمهوری اسلامی در شرایطی آغاز شده که اکثریت مردم ایران از حاکمیت جمهوری اسلامی و همه جناح های آن به جان آمده اند. مبارزات مردم ایران در چند سال اخیر و از جمله خیزش دی ماه که در بیش از صد شهر ایران به وقوع پیوست نشان داد که مردم ایران خواهان سرنگونی کلیت رژیم جمهوری اسلامی و همه جناح های آن (اصلاح طلب، اصول گرا دیگر تمامه ماجرا) هستند. پس از سرکوب خشن خیزش دی ماه، جنبش مردم ایران در ابعاد و عرصه های گوناگون همچنان رو به گسترش نهاده و مردم با اقدامات مستقل و مستقیم توده ایِ آشکارا در حال گسترش، به مبارزه علیه رژیم جمهوری اسلامی ادامه می دهند و بنابر این، نقدترین نتیجه تحریم هایی که ترامپ می خواهد بر ایران تحمیل کند، چیزی نخواهد بود جز تضعیف قدرت سازمان یابی مستقل مردم در برابر جمهوری اسلامی».

چنان که ملاحظه می کنید این فراخوان از واقعیت مبارزه برای سرنگونی رژیم توسط جنبش مردم حرکت کرده و از اختلال ناشی از مداخله دولت آمریکا بر آن سخن می گوید. نقیض چنین نظری به شکل اجتناب ناپذیر، چه به تلویح و چه به تصریح، آن است که اگر آن مداخلات را مثبت تلقی نکند لااقل منکر تأثیر منفی و اختلال زای این نوع مداخلات و از جمله تحریم ها و سیاست گرسنگی دادن مردم، بر روند سرنگونی متکی به اقدام مستقیم و مستقل جامعه هست. در حالی که می دانیم اولا از فقر علی العموم و نه البته بطور مطلق، جز تباهی و اعتیاد و تنگ نظری و تضعیف پیوندهای همبستگی و تقلیل مطالبات و ایضا رشد روحیه دخیل بستن به ناجی و ناجی گری بر نمی آید. برکشیدن آن ها از ماه و یا بیرون آوردن مومیائی ها از مدفن خود و خلق آن گونه فضاهای مساعدی که در آن مردگان بر زندگان حکم برانند از جلوه های بارز این نوع دخیل بستن به ناجی است. ثانیا اگر به وجود رویکردهای مختلفی در امر سرنگونی اعم از اهداف و روش ها قائل باشیم، و نیز اگر مسأله تحریم و سایر وجوه مداخله را در قالب بدیل سازی، همانطور که خود آن ها صراحتا می گویند در نظر بگیریم، آن گاه به نقش مخرب آن در شکل گیری اقدام و صف مستقل جنبش برای سرنگونی نظام حاکم پی خواهیم برد. با چنین پی آمدهائی تنها در شرایطی که احساس نوعی هم پوشانی با مداخلات قدرت های بزرگ داشته باشیم، می توان این نوع مداخلات را «خوش خیم» انگاشت و به آن دل بست و یا نسبت به نقش منفی آن ها کمتر حساس بود.

پاراگراف دوم:
ب- «در چنین شرایطی ما امضاء کنندگان زیر، اقدامات دولت ترامپ را پیش از هر چیز دیگر، ضربه ای آشکار و مختل کننده بر مبارزات در حال گسترش و ژرفش مردم ایران علیه رژیم جهنمی جمهوری اسلامی می دانیم و از همه نیروها و جریان های مدافع آزادی و برابری و به ویژه هواداران سوسیالیسم، تقاضا داریم با تمام قوا هدف های شوم دولت ترامپ را افشاء کنند و با جریان هایی مانند فرقه رجوی و چلبی های وطنی رنگارنگ به مقابله برخیزند».

شهاب گرامی با این فراخوان نیز مخالف است و البته نقیض آن نیز جز همان رویکرد بالا نخواهد بود. او مدعی است که در این بیانیه هیچ پیوندی بین سرنگونی و مداخله خارجی وجود ندارد، و حال آن که متن بیانیه به صراحت خلاف آن را نشان می دهد. چنان که هم پاراگراف اول و هم پاراگراف دوم به معضل مداخلات خارجی دقیقا به دلیل تأثیر مخرب آن بر سرنگونی متکی به اقدام و اراده مستقل و مستقیم مردم ورود پیدا می کند و آن را مخل صف آرائی معطوف به حاکمیت مردم بر سرنوشتشان می داند. با این همه شهاب مدعی است که در بیانیه نه مبارزه علیه مداخلات دولت آمریکا با سرنگونی ربط دارد و نه شکل گیری صف مستقل مردم، به آرایش طبقاتی و پیوند سرنگونی با آن.

و این در حالی است که در نوشته خود وی در این باره، علیرغم ادعاها و کلی گوئی ها، یک رابطه منطقی بین آن ها دیده نمی شود.

اما سوای «تکفیر» مخالفان نظر خود و ادعاهای نادرستی که به بیانیه نسبت داده است، در اساس انتقادهای او بیش از آن که به متن بیانیه انتشار یافته باشد، به ناگفته ها و سطور نانوشته آن و از جمله عدم طرح یک استراتژی روشن و آن نکاتی است که به نظر وی ناگفته مانده است. و اساسا همین ناگفته ها و سطور نانوشته است که باو اجازه داده است تا این گونه افراد امضاء کننده با گرایش های گوناگون را با عناوین هتاکانه و موهومی چون پژواک کیانوری و ناسیونالیسم و ائتلاف منفی با رژیم و امثال آن مورد خطاب قرار دهد. بگذریم از این که او در جائی هم «بزرگواری کرده» و نظر و نیت واقعی امضاء کنندگان را در مغایرت با متن بیانیه می داند. این که کدام جادوگر، عزم آگاهانه آن ها را ربوده و وادارشان ساخته است که آن چه را که باور ندارند امضاء کنند بر کسی معلوم نیست!

صرفنطر ازنیت خوانی ها و داوری های برون متنی، شاید بتوان حرف حساب برهان را به نقل از خود نوشته وی در دو جمله زیر خلاصه کرد:

او می نویسد، «شما اگر نتوانید بر دشمن داخلی چیره شوید، توان مقابله با دشمن خارجی را هم نخواهید داشت». چنان که قبلا هم اشاره شد،‌ این نوع صورت بندی و دوقطبی کردن صف آرائی جامعه به دشمن داخلی و خارجی یک جانبه و نادرست و در عین حال فراطبقاتی و آشفتن صفوف جنبش ترقی خواهان با صفوف بورژوازی است. این همان المثنای رویکرد انقلاب بهمن به رژیم حاکم وقت است که تمرکز مطلق بر آن را، که توجه بیک جانبه به قدرت مستقر را بی توجه به آن چه که در متن جامعه می گذرد، راه پیروزی و رستگاری می دانست که خود را در سرود معروف «دیو چه بیرون رود فرشته در آید»، متبلور ساخت. نتیجه آن فاجعه که منجر به عروج استبداد نوینی از نوع اسلامی بجای استبداد سلطنتی شد و با پی آمدهای وخیمش برای توسعه و پیشرفت جامعه، و انواع تبعیض ها و چندین نسل سوخته شده و بحران های اقتصادی و اجتماعی گوناگون، همه و همه پیشاروی ما قرار دارد. بازنمود «صدای دوم» را می توان به خوبی در عبارت فوق مشاهده کرد. اما «صدای سوم» اصالتا نباید با این گونه دوقطبی سازی ها که با روندها و تحولات درون جامعه سازگاری ندارد میانه ای داشته باشد.

اما عبارت دوم می گوید «ما در ایران تنها در تلاش برای شکستن سد حاکمیت و شکل دادن به آلترناتیو رهائیبخش خودمان در برابر رژیم جمهوری اسلامی و سرمایه داریست که می توانیم تعرض و دست اندازی امپریالیستی را سد کنیم. طومار شما هر اندازه هم که از نفرت ما نسبت به رژیم حاکم و میل مان به سرنگونی اش بگوید، هیچ کمکی به این مبارزه ما نمی کند، تنها ما را از دشمن خارجی می ترساند تا در برابر رژیم (به بهانه ی خطرامپریالیسم) در موضع تدافعی قرار بگیریم.».

منطق این عبارت نیز شکننده بوده و نمی تواند از منظر«صدای سوم» قابل دفاع باشد: اولا، چطور می توان به «آلترناتیورهائی بخش و ضدسرمایه داری بدون مبارزه همزمان با تعرض و دست اندازی امپریالیسم» دست یافت؟! این همان تن سپردن به جداسازی های مکانیکی دشمن داخل و خارجی و جداانگاشتن امپریالیسم از مناسبات سرمایه داری و از مبارزه طبقاتی است. مگر آن که بخواهیم به اسطوره سرمایه داری ملی و ضدامپریالیستی متوسل بشویم. ثانیا در ادامه شهاب زبان حال خود را از زبان مردم و هم چون سخن گوی آن ها مطرح می کند که طبعا نمی تواند دارای اعتبار و اصالت لازم باشد. اگرچه حتی واقعیت هم می داشت، نه فقط زبان حال آن بخش از لایه های اجتماعی می بود که تصور و تلقی اشان از قدرت های بزرگ ناجی دانستن آن هاست، بلکه از این جنبه هم قابل انتقاد است که بجای آن که حافظه تاریخی مردم را فعال کند و تجارب تلخ کودتای ۲۸ مرداد و یا مهمتر از آن پی آمد فاجعه بار رویکرد یک جانبه گر نسبت به قدرت مستقر در انقلاب بهمن را زیر ذره بین بگذارد و بر هوشیاری مردم و کنشگران بیفزاید، همرنگ «جماعت» می شود.

آیا بهتر از این عبارت «که طومار شما… تنها ما را از دشمن خارجی می ترساند تا در برابر رژیم به بهانه خطر امپریالیسم در موضع تدافعی قرار بگیریم» می توان تقابل بین سرنگونی و مبارزه با مداخلات ضدامپریالیستی را- که بهانه ای بیش برای به تدافع کشاندن جنبش نیست- به عنوان شاخصه اصلی «صدای دوم» فرموله کرد؟! تنها چیزی که در این میان غریب می نماید آن است که چرا شهاب برهان با چنین صراحتی در دفاع از «صدای دوم» اصرار دارد که آن را از شیپور «صدای سوم» به دمد؟!

سخن پایانی

آن چه که در این نوشته در دفاع از خطوط کلی متن بیانیه آمد، طبعا به معنای آن نیست که بیرون از آن افراد امضاء کننده در سایر حوزه ها نیز هم نظرند و یا بری از هر گرایش ناسیونالیستی و امثال آن هستند. حتی در خود متن هم سوای درک کلی از خطوط اصلی نمی توان مدعی شد که تک تک امضاء کنندگان الزاما با همه اجزاء‌ نوشته موافق هستند. من شخصا از این که نویسنده بیانیه چه کسی بوده است بی اطلاعم و اساسا مساله مهم نه نویسنده بلکه خود متن است. گرچه هر کسی یک متن را بنویسد بطور اجتناب ناپذیر بدرجاتی آمیخته با گرایش و سلایق نویسنده است، و فرضا اگر من نوعی آن را می نوشت قطعا به شکل دیگری می نگاشت. اما مهم آنست که متن کوتاه باشد و در محورهای اصلی و مهم چنان تنظیم شود که بیانگر خطوط عمومی گرایش های متعلق به یک طیف باشد. از همین رو امضاء این گونه بیانیه ها تنها به معنی صحه گذاشتن بر خطوط و جهت گیری کلی آن است که حتی در آن موردها هم ممکن است هر کس درک و تفسیرخود را داشته باشد. در شرایط تشتت و در جهانی که متکثر شدن از ویژگی های بارز آن است، تنها باین ترتیب، حول متن های کوتاه و خطوط کلی مشترک، می توان به حرکت های جمعی و دارای پتانسیل گسترش در تناسب با موضوع مورد اجماع، به کنشگری جمعی و فرافردی پرداخت. مگر آن که دایره را آنقدر تنگ کنیم که علی بماند و حوضش. بنظرم این نوع اشکال منعطف همکاری و گسترش آن بر دوگانه های انفرادمنشی یا اقدامات جمع های بسته و یکدست ترجیح دارد و البته باید دایما در برابر وسوسه های هژمونی طلبانه و فرقه ای از آن حراست شود.

تقی روزبه 2018-06-25

* فراخوان عمومی – سرنگونی آری؛ به دست مردم و برای حاکمیت مردم!
www.iran-chabar.de

* صدای سوم در برابرضدامپریالیسم ناسیونالیستی چپ
www.iran-chabar.de




فریاد معلمان ایران- هم از فقر می نالیم هم از فرق بیزاریم 
سیمای آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران پس از چهار دهه حاکمیت دینی

در مقاله ی نقل شده که نویسنده ی آن آقای حمید دادیزاده است، با توانمندی وضع حاکم بر هستی معلمان، شاگردان، آموزش دولتی و مدارس خصوصی و همچنین درباره ی هدف های دست نیافته و ارتجاعی حاکمیت نظام در جمهوری اسلامی ترسیم می شود. هنگام مقایسه با گذشته، به درستی از دستاوردهای سازمان های صنفی آموزگاران که در جمهوری اسلامی نابود شده است، سخن می رود. باید امیدوار بود که در بخش های وعده داده بعدی، سخنی نیز درباره ی راه خروج از وضع فاجعه بار کنونی بیان گردد.

“توده ای ها”

حمید دادیزاده

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ٣۰ خرداد ۱٣۹۷ –  ۲۰ ژوئن ۲۰۱٨

 


به عنوان معلمی که حدود چهل سال پیش با خشونت و سرکوب شدید، همراه دیگر همکارانم از کار اخراج شد، در این نوشته کوتاه چهره آموزش و کیفیت زیستی آموزشگران و سیمای تحصیلی و زندگی دانش آموزان میهنم را به طور چکیده مرور میکنم. سفری میکنم چهل ساله و سیمای به اصطلاح “پاکسازی شده” آموزش و پرورش را از نو ملاقات میکنم. به عنوان معلمی از خانواده بزرگ معلمان کشور که زمانی نماینده منتخب آنان بودم بر میگردم تا از نو تمام چهره نظام آموزش و پرورش اسلامی شده را مشاهده کنم. چهل سال تاریخ این وزارتخانه را مرور سریع میکنم.

رهبران صنفی معلمان از چهل سال بازداشت و تضییع حقوق، فقر و فاقه سفره معلمان و سرکوب سخن میگویند. نظام “پاکسازی شده” سیمای کریه و تهوع آوری گرفته، در دست بانوان همکارم شعار” هم از فقر می نالیم-هم از فرق بیزاریم” را نظاره گرم. چهل سال ورشکستگی نظام آموزشی “پاکسازی شده” و باز ماندن فرزندان محرومان از تحصیل مقوله ای به نام “کودکان کار” را آفریده که در ایران سابقه نداشته است. دو سال تمام موسسات آموزشی را تعطیل کردند تا هیاتهای “پاکسازی” مدارس و معلمین و کتب درسی را پاکسازی کنند، اینک بر گشته و به محصولی که ۱۲ وزیر آموزش و پرورش ببار آورده مینگرم. چهره فرزندان این مرز و بوم افسرده و چشمانشان گریان از ستم و سرکوبیست که تجربه کرده اند. و چه مغزهایی که فرار نکرده و در این چهل سال در سایر کشورها مامن نیافته اند.

حدود چهل سال پیش مدارس سیمای کاملا دگرگونه ای یافت. مدارس که بر سر در کلاسهایش که هر روز وارد میشدیم و نوعی حکم خانه ما را داشت مدتها بود که نوشته “خدا شاه میهن” نقش بسته بود، این بار با آغاز دولت دینی رنگ اسلامی گرفت و بر دیوار مدارس سخن امام خمینی “معلمی شغل انبیاست” نوشته شد و با آغاز جنگ جمله “بسیج مدرسه عشق است” بر دیوارهای مدارس آذین بست و با آغاز انقلاب فرهنگی اخراج، سرکوب، به بند کشیدن، زندانی کردن و در مواردی اعدام معلمین مبارز رسمیت یافت. واقعیت این است که با وجود کاستی ها و کمبودها در نظام پیشین مدارس دولتی به طور نسیبی شکل ملی داشت و تحصیل رایگان اجرا میشد هر چند که مدارس خاصه پس از تشکیل حزب رستاخیز اندکی جو امنیتی پیدا کرده بود، اما در مجموع نوعی به طور نسبی عدالت آموزشی وجود داشت و معلمین بغایت با سواد و تحصیلکرده ای در پیشبرد کیفیت آموزشی تلاشگر بودند، به طوری که در شهر محل کار من، تبریز، بودند معلمانی که دکترای فیزیک و ریاضی داشتند و در دبیرستانها تدریس میکردند. در مدارس دین تدریس نمی شد و ساعات فقه هم نیز ربطی به ایدیولوژی دینی و سیاسی نداشت. مشهور بود که معلم شناخته شده درس فقه در کلاس بارها گفته بود برای فهمیدن حلال و حرام باید خود فرد آن را مورد ازمایش قرار دهد. “امتحان کردن و نوشیدن مشروب الکلی اشکالی ندارد”. اما با حلول انقلاب اسلامی مدارس زیر و رو شد. جو مدارس تغییر یافت. اتمسفر ترس و نهی از منکر و اموزشهای دینی کم کم شکل گرفت. آموزش دگرگون شد و در واقع مدرسه به عنوان محل رایگان یادگیری و با سواد شدن برای همه دانش آموزان مرد. مدرسه به عنوان محل آزاد اندیشه، گفتگو، یادگیری، تحقیق و بررسی و علم اندوزی مرد. مدرسه به عنوان محل امن برای تحصیل فرزندان ملت و محل باروری استعدادها مرد. مدرسه در ایران به عنوان خانه امن معلمان و محل احترام به اندیشه و تحقیق مرد. مدرسه مرد و آن گاه انقلاب فرهنگی و هجوم حاکمان بود بر معلمان آزاده و حق طلب.

انقلاب فرهنگی و تعطیلی مدارس:
انقلاب فرهنگی و نعطیلی مدارس فرصتی به حاکمان اسلامی بویژه به روحانیون شیعه داد که دستگاه عریض و طویل آموزش و پرورش را نوعی به تسخیر خود در آورند و به سخن خمینی و تایید آقای سروش و دیگر اعضای شورای انقلاب فرهنگی “اموزش مکتبی” را جایگزین آموزش لیبرال سازند. با آغاز مدارس و پخش سند اصلی موسوم به “اهداف کلی نظام آموزش و پرورش جمهوری اسلامی” ملایان ایران بر آن شدند بزرگترین وزارتخانه ایران را به تحت سلطه خود درآورند و مدارس را با نصب “مدرس دینی و آخوند مکتبی”؛ به محل تثبیت آرمانهای خویش تبدیل کنند. برای حصول به این اهداف سرکوبها آغاز شد و بی هیچ دادگاه و محکمه ای احکام اخراج و در مواقعی “اخراج و محرومیت از حقوق اجتماعی” برای برخی معلمین صادر گردید و روزهای اول آغاز کلاسهای درس معلمین با حکمهای عجیب و غریبی روبرو گشتند. به گوش معلمین رسانده بودند که “ما معلم غیر مکتبی نمیخواهیم و کلاسها را مبصرها هم میتوانند اداره کنند.” درست ٣۱ شهریور سال ۵۹ بود وقتی اولین بار هواپیماهای عراق دیوار صوتی را در تبریز شکستند معلمین جلو اداره آموزش و پرورش تچمع اعتراضی به اخراج و سرکوبها داشتند. معلم شوخی با شکسته شدن شیشه ها و و ویرانی ها به درستی و با طنز گفت: داداش گویدن صدام بیزی ویریر، یئردن ده خمینی” داداش از آسمان صدام و از زمین خمینی ما را میزنند. وقتی سفری بر مدارس و بازبینی رویدادها آن دهه ها میکنم چه ماجراهایی در مقابلم روشن نمیشود.

جریان اخراج بیرحمانه معلمین شوک بزرگی بر خانواده بزرگ معلمان فرود آورد. هیاتهای پاکسازی بی آنکه هویتشان روشن باشد با قدرت تمام که از بسیج و سپاه گرفته بودند حمله خود را آغاز کردند و تمام نهادها و سازمانهای صنفی و منتخب معلمین را غیرقانونی اعلام کردند. پس از چهل سال گذر از عمر حاکمیت اسلامی سیمای آموزش در ایران چگونه است؟ سیمای امروزی آموزش و پرورش را میتوانید از عملکرد این سند راهبردی نظاره کنید. این سند اصلی موسوم به “اهداف کلی نظام آموزش و پرورش جمهوری اسلامی ایران” ببنیم چه بندهایی در خود دارد:
-ایجاد زمینه لازم برای خود شناسی و خدا شناسی
-تقویت ایمان و اعتقاد به مبانی اسلام و بسط بینش الهی بر اساس قران…
-پرورش روحیه پذیرش حاکمیت مطلق خدا بر جهان بر اساس اصل ولایت فقیه
-پرورش روحیه تعبد الاهی و التزام عملی به احکام و آداب اسلامی
-ارتقای بینش سیاسی بر اساس اصل ولایت فقِیه
-معاش حلال
–پرورش روحیه رسیدن به قسط اقتصادی….

ملاقات دوباره من معلم از مدارس، از معلمین و از والدین آنان داستانهای تکان دهنده ای را در برابرم میگذارد.
پرورش روحیه پذیرش حاکمیت مطلق خدا بر جهان بر اساس اصل ولایت فقیه و تعبد الاهی و معاش حلال و تنفیذ مبانی قرانی و غیره چه محصولی به بار آورد و در عمل مدارس چه شکل و محتوایی امروز یافتند و معلمین که با انبیا همطراز خوانده شده بودند به چه سرنوشتی دچار شدند و التزام عملی به احکام اسلامی محصلین دختر را به چه سرنوشتی رساند ؟

تنها کافیست به مقامات جمهوری اسلامی و توجه آنها به آموزش “معاش حلال” و “قسط آسلامی” در معاملات با مردم و توجه آنها به بودجه آموزشی نگریست تا فهمید که در ایران اسلامی تحت حاکمیت ولایت فقیه چسان عدالت اسلامی و عدالت آموزشی اجرا شد و ابزار ” معاش حلال” چگونه به دانش آموزان تدریس گردید که پس از چهل سال اجرای ” قسط اسلامی و معاش حلال” کل کشور را فقر و فاقه و فساد و فحشا فرا گرفته! و حتی آموزش و تحصیل نه به عنوان حق عمومی فرزندان ایران بلکه به عنوان کالای فروشی در بازار “معاش حلال” و قسط اسلامی” تنها در اختیار اقلیتی قرار گرفته است. به عنوان معلم وقتی به مدارک و فارغ التحصیلان این نظام می نگرم خرید و فروش مدارک تحصیلی و تزهای آموزشی و اکادمیک در یکسو و فقر مطلق قشر معلمان در سوی دیگر نصیبم میشود. “حقوق یک ماهه معلم از حقوق یک روزه یک دلال ماشین یا آرایشگر عروس کمتر است”. همکار صدای معلم، مینو امامی می نویسد: معلمان شاغل و بازنشسته و خانواده های آنان از حیاتی ترین و ابتدایی ترین نیاز بشری یعنی رفاه و آسایش محرومند.” این وزارتخانه هزار تو چه رهبرانی دارد. و در این چهل سال مدیران و وزیرانی که پیشانی شان از عبادت پروردگارپینه بسته چگونه عمل کرده اند؟ به عنوان معلمی دنبال یکی از وزیران و مدیرانش   میروم:

“علی قطب‌الدینی مدیر کل اسبق تعاون و پشتیبانی وزارت آموزش و پرورش رژیم که از مدیران میانی صندوق ذخیره فرهنگیان در گذشته بود، در گفتگو با خبرنگار آموزش و پرورش از مواردی که در چند سال گذشته از جمله تخلفات در صندوق ذخیره فرهنگیان صحبت کرده و خاطرنشان می‌کند: صندوق چند سالی بود که به هیچ عنوان اعتباری به شرکت لیزینگ فرهنگیان اختصاص نمی‌داد، اما به یکباره اعتباری برای خرید ۸۰۰ دستگاه خودروی لوکس به مدیران ارشد این صندوق شامل مدیران عامل، معاونان، مدیران حوزه ستادی و سید محمد بطحایی معاون وزیر داده شده. بنابراین معلومه که اگر یک میلیون معلم زیر خط فقر هستن. یک دلیل پایه‌ایش همین اختلاسهای نجومی از حقوق معلمان است.

دانش آشتیانی وزیر آموزش و پرورش رژیم از جمله در مورد مشکلات معلمان یا کمبودهای مدارس می‌گوید بودجه نداریم: «حدود ۱۱هزار و ۵۰۰ میلیارد کسری داشتیم ۷۵۰۰ میلیارد شو تأمین کردیم، و حدود ۴ هزار تای دیگش مونده که…» (شبکه ۲ تلویزیون ۱۵فروردین ۹۶)

وزیر آموزش و پرورش رژیم جایی می‌گوید کسری بودجه دارد، و بعد هم حرفش این است که برای جبران کسری بودجه مدارس خصوصی راه بیندازند.

جالب توجه است که همین وزیری که این حرف ها را می زند، سوژه داغ رسانه های رژیم در نیمه اول اردیبهشت بدلیل کشف یک محموله وارداتی لباس در ویلای او و دخترش شده است؛ خبری که حتی راه به مناظره های انتخاباتی رژیم نیز برده است. وزیری که به جای رسیدگی به وضعیت نابسامان معیشتی معلمان به دنبال تجارت و افزودن ثروت بادآورده اش می باشد.”

چهل سال گذشت تا چهره آموزش و پرورش این نظام ولایی بر ملاتر و عیانتر شود. مدارس به محیطهای خسته کننده ، عقب مانده ، خفقان آور و امنیتی تبدیل شدند. روح آموزش و مباحته از میان رفت. چرا که پرورش روحیه دانش آموزان بر اساس تبعیت از اصل ولایت فقیه با قانونمندیهای زمان سازگار نبود. فساد اداری و اخبار اختلاسهای وزیران و مدیران تا مغز استخوان فاسد مدارس را نیز فرا گرفت و اعتماد دانش آموز از این نظام سلب گردید. سیستمی که چهل سال با سرکوب و شستشوی مغزی و هزینه های فراوان کوشید تا متابعت از ولایت فقیه را در مدارس برقرار سازد بر عکسش تمام شد و ناقوس مرگ آن در بین جوانان بلند شد. مدارس دولتی از قرب و منزلت افتاد. خانواده ها از ارسال فرزندانشان به مدارس دولتی امتناع کردند و آموزش کالایی شد گرانبها که از دسترس مردم خارج گردید و در این چهل سال، حاکمان اسلامی و مدیران سر تا پا فاسد آبرویی در مدارس بجا نگذاشتند در نتیجه مدارس به دولتی، نیمه دولتی، غیر انتفاعی، نمونه مردمی، مشارکتی و اخیرا هیئت امنایی تقسیم شدند و هر خانواده بر اساس پولی که خرج میکردند فرزندانشان به یکی از این مدارس رفتند و تنها یک هدف در آموزش و مدارس مد نظر دانش آموزان بوده و هست و آنهم پذیرش در کنکور. لذا صنعت عظیم آموزش پیش دانشگاهی پدید آمده و مبالغ هنگفتی سرمایه هزینه می شود تا این نظام بیمار سر پا بایستد. نه تنها اهداف نظام آموزشی ج.اسلامی محقق نشد به گفته رئیس جمهور روحانی به “صدای معلم” ( ۱٣۹۴ )، مدارسی که قرار بود در آنها تحصیل رایگان باشد در مواردی تا بیست میلیون تومان شهریه سالانه گرفتند و اصل سی ام قانون اساسی که میگوید:” دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد” عملا به زباله دان تاریخ رفت و در عوض ٣۲ هزار مدرسه تخریبی و خطر آفرین و ۲۶ هزار مدرسه غیر مقاوم گزارش شد که نتیجه اش فاجعه جان گزای سوختن دانش آموزانی بود که به سبب وجود بخاریهای غیر استاندارد ماندند و سوختند و نابود شدند تا اختلاسگران و تاراج کنندگان اموال مردم و آقازاده ها در ناز و نعمت غرقه شوند. گفتنی است که همین روحانی ریاست جمهور سالها در مرکز تحقیقات استراتژیک حضور داشته و بر روی سند سیاستهتای کلی آموزش و پرورش و آموزش عالی کار کرده است.

وزارتخانه ای که بیش از یک میلیون پرسنل دارد و حدود چهار در صد جمعیت ایران را تحت پوشش دارد در این چهار دهه آن چه که از آن غافل بوده و اصلا از رده فکری و دغدغه آموزشی مدیران آن خارج بوده توجه به “پروسه رشد کودک از بدو تولدش تا دو ره نوجوانی و جوانی است تا ۱٨ سالگی. تاریخ چهار دهه عمر ج. آ. نشان داد و به اثبات رساند که روحانیت شیعه و حوزه های علمیه و دیگر نهادهای پرهزینه تحت آمریت ولایت فقیه به مراتب مهمتر از مدارس بودند. نظام آموزش حوزوی، هزینه های سرسام آور این حوزه ها در کشورهای اسلامی و مبلغ هنگفت سرمایه برای گرداندن انتشارات و موسسات مرتبط با حوزه ها و نهادهای طلاب دینی بسی با اهمیت تر از آموزش فرزندان این ملت گردید و چهار دهه و ۱۲ وزیر آموزش نشان داد اینان نه توجهی به کلاسهای آموزشی، ظرفیت کلاسها، ارتقا توانمندیهای علمی و پداگوژیک معلمان و حمایت مالی از آموزشگران را داشته اند. چرا که رو حانیت شیعه و نهادهای فرهنگی بر اساس آموزه های دینی اعتقادی به تئوریهای آموزشی و روانشناسی ندارند. روشن است اگر میتوانستند حتی نظام آموزش و پرورش را تعطیل میکردند.

چهل سال گذشت و ۱۲ وزیر عوض شد و طرح اسلامی کردن مدارس از وزیری به وزیری به ارث رسید بی آن که به آموزش، کیفیت تحصیل و محتوای علمی دروس توجه شود. دغدغه اصلی جدایی جنسیتی، اموزش قرانی و بحث اسلامی کردن فیزیک و شیمی ، حذف علوم انسانی و حتی اندیشه جدایی جنسیتی در مهد کودکها از مباحت مطروحه این نظام بوده است.

چهل سال از عمر آموزش و پرورش اسلامی گذشت که نتیجه اش کتاب و کتاب خوانی بی رمق شد. بازار اندیشه و اندیشه ورزی کساد گردید و بیسوادی گریبانگیر کشور شد چرا که آموزش کالایی شد گرانبها برای ورود به دانشگاه و اخذ مدرک و دیگر هیچ. بازار سانسور اندیشه مدارس را فراگرفت، جو امنیتی بر مدارس حاکم گردید ، کتابخانه های مدارس از کتب انتقادی تصفیه گردید و نظام آموزشی عملا به عامل سرکوب اندیشه و کشتن خلاقیت و نوآوری تبدیل شد و این که امکانی باشد برای مباحثه یا اندیشه آلترناتیو کلا از بین رفت. چرا که کتب درسی از محتوا تهی شد و روحانیت شیعه این بار نیروی خود را در مدارس پیاده کرد .

از وضع زندگی و گذران خانواده فرهنگیان و حق وحقوق آنان کلمه ای بیان کنیم. چهل سال سپری شد تا خود مسئولین رژیم با زبان روشن بگویند که آموزش و پرورش به ورشکستگی کامل رسیده است. قرار بود معلمی شغل “انبیا” باشد و تقدیس تو خالی معلمان و هزاران همایش توخالی و بی معنی در این زمینه ها عملی شد اما نه تنها معلم به مقام “انبیا” نرسید حاکمان از تخصیص بودجه به این سازمان طفره رفتند وضع زیستی معلمان نزول کرد و معلمین زیر خط فقر رفتند و فرزندان خانواده های محرومان از تحصیل باز ماندند چهره فقر سفره معلمین را بیرنگ کرد و مقام معلم به سخن وحید حاج سعیدی در نشریه تابناک “به حضیض ترین موقعیتش رسید.”

آپارتاید جنسیتی بر مدارس حاکم گشت و هر چه در توان داشتند بر سر دانش آموزان کوییدند . موسیقی حرام اعلام شد و رئیس سازمان مدارس غیر دولتی و توسعه مشارکتهای مردمی آموزش و پرورش گفت: آموزش موسیقی در مدارس دولتی و غیر دولتی به دلیل مغایرت آن با اهداف مقدس نظام تعلیم و تربیت غیر قانونی است.”حرام کردن موسیقی در مدارس جهره افسرده مدارس را افسرده تر و سیمای کریه حاکمان دین فروش را منفورتر نمود. اما نتهای موسیقی و ملودیهای گویای آن نه تنها تعطیل نشد موسیقی نیز زیر زمینی به طریقی زبان باز کرد و نظام خرافه پرور و منحط را نشانه گرفت.

انواع اقسام سازمانهای سرکوب بسیج و انجمنهای اسلامی، گروههای فشار و انصار حزب الله و امنیتی غیره به تنفیذ اصول و عقاید اسلامی پرداختند اما خروجی حاصل ازین نظام توتالیتر دانش آموزان وامانده از تحصیل، کودکان کار، فساد و اعتیاد و خشونت و فحشا و خودفروشی بود. در حالی که دولت مدعی حمایت از مستضعفان موظف بود امکانات مناسب زیستی و تحصیل را بدون توجه به موقعیت اقتصادی خانواده ها در اختیار آنها قرار دهد کسری بودجه آموزشی از سویی معلمین را به روز سیاه نشاند و چهره های مردمی و آموزشگران انساندوست و معترض را سرکوب کرد. نه تنها ولایت فقیه در جامعه فرهنگی تنفیذ نشد، نه تنها اصول اسلام و مقررات دینی رایج نگشت اسلام گریزی شدت یافت.در همچو سیستمی کتاب کالای بی ارزش شد چرا که هدف آموزش تنها و تنها کنکور رقابتی بود نه ترویخ کتابخوانی و اندیشه ورزی و تفکر انتقادی نیز مخالفت با نظام محسوب شد.

چهل سال از اسلامی شدن مدارس گذشت نه تنها معلم حرمتی نیافت و زندگیش سر و سامان نگرفت به نوشته مینو امامی همکار نشریه صدای معلم” وعده و وعید زیاد گردید و از وفای به عهد خبری نشد. یک سال دیگر را نیز با تمامی فراز و نشیبهایش پشت سر گذاشتیم. ما شدیم اکثریت ندار و عده ای اقلیت دارا. معلمان شاغل و بازنشسته و خانواده های آنان از حیاتی ترین و ابتدایی ترین نیاز حیات یشری یعنی رفا و آسایش محرومند.” از دوازده وزیری که در چهل سال گذشته این نظام آموزشی دیده جز سرکوب و فشار و تهمت و زندان نصیب معلمان نشده است و زمانی که معلمان برای اعتراض به وضع معیشی و سفره های خالی خویش با دعوت نهادهای صنفی در مقابل وزارت آموزش و پرورش و نهاد ریاست جمهوری و مجلس تجمع کرده یا میکنند و خواستار حقوق معوقه خویش میشوند با سرکوب، کتک و بازداشت روبرو میگردند.

شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان، اعتراضهای سراسری مردم به ” گرانی، فقر، بیکاری و نابربری” را نتیجه ” سوء عملکرد مسئولان جکومتی و قوای سه گانه دانست و گفت که مردم ایران در تظاهرات خیابانی روزهای اخیر به ” وضعیت بد اقتصادی و معیشتی، تبعیض و فساد سیستماتیک، فقر و شکاف طبقاتی” اعتراض کردند.

اندیشه ای که بر نظام آموزشی در ج.ا. ایران حاکم است همانست که آموزشگر شهیر برریلی “پائلو فره یر” در کتاب معروف آموزش ستمدیدگان از آن به مفهوم سیستم آموزش بانکی یاد میکند. در همچو سیستمی دانش آموزان به عنوان عناصر گیرنده منفعلی حساب می شوند که معلمین به عنوان نمایندگان دولت موظفند آموزشهای دیکته شده را در حلقوم این دانش اموزان بریزند. در همچو سیستمی مطالب د رسی در حافظه دانش آموزان به عنوان حساب بانکی ذخیره میشود و و ظیفه اصلی محصلین به خاطر سپردن مطالب، حفظ کزدن دروس است . وظیفه معلمین نیز نه باز کردن فضای بحث و گفتگو communication   بلکه لازم الاجرا کردن دستورات و آیین نامه های communiqués حکومتی است. دانش آموزان نوعی گروگان نظامی هستند که تنها برای موفقیت و اخذ نمره خوب و رفتن به کلاس بالاتر و پذیرش در کنکور باید تمام زمان و انرژی و تلاش خود را به کار برند تا بتواند در این سیستم بغایت مریض و رقابتی و طبقاتی و امنیتی جلو روند.همچو نظامی در اصل نه برای توانمند کردن دانش اموزانempowering و تسلیح آنان با اندیشه انتقادی و ذهن نقاد بلکه بر تحمیق آنان و بر سلطه ورزی بنا شده است. در بررسی بیشتر کتب درسی و ملاقاتم با آتمسفر آموزشی و کلاس درس حتی در مدارس خصوصی اثری از اندشه های دیگر آموزشگران، روانکاوان، روان شناسان و جامعه شناسان به چشم نمیخورد. چهره هایی چون ژان پیاژه، چامسکی و دیگر اندیشه وران مراحل رشد کودک از این نظام خالیست. در نظام آموزشی فعلی آشمان هفت طبقه است و خرافات حکم فرماست..

مدارس خصوصی هم که با هزینه گزاف خانواده ها اداره میشود نیز ازین مقوله خارج نیست. ذهن و روان دانش آموزان را با مواد آموزشی زاید، بی حاصل و زهرآلود مسموم میکنند و دانش آموز تنها با زور خانواده به مدرسه نیروند و تنها با یک هدف انهم پذیذرش در کنکور. در اینجا جا دارد به نمونه حیرت انگیزی از این سیستم آموزشی اشاره کنم. دکتر محمد رضا سرگلزایی روانپزشک در سایت خویش مثالی از کیفیت آموزشی از یکی از پر آوازه ترین مدارس تهران را ذکر میکند که عمدتا فرزندان طبقات مرفه توان حضور در همچو موسساتی را دارند.کیفیت آموزش و پرورش و نقش مدیریتی را در این مدرسه دنبال کنید. این نوشته روانپزشک از فرم و محتوای آموزش در یک آموزشگاه معروف تهران تکان دهنده است. حال به مدارس استانهای دور دست، به مدارس کپر نشینها و اسطبلهایی که به عنوان مدرسه از آنها استفتئه میشود بعدا میپردازم.

تصویری از کیفیت آموزش در یک مدرسه معروف تهران:
“مریم یازده ساله است و در کلاس پنجم ابتدایی یکی از پرآوازه ترین مدارس تهران درس می خواند. تکالیف درسی چند روزش را مرور می کنیم:

معلّم ریاضی جمع کسرهای مرکّب را از او خواسته ، معلّم علوم تعاریف نزدیک بینی، دوربینی، آستیگماتیسم، آب مروارید و کوررنگی را از او خواسته است. معلّم فارسی (در واقع عربی!) از او انتظار دارد ریشه های متفاوت واژه های به ظاهر مشابهی همچون «الغاء» و «غالی» را بشناسد ، معلّم دینی می خواهد مریم تفاوت های نماز جمعه و سایر نمازهای دو رکعتی را بداند و معلّم پرورشی (که این روزها معلم مشاور نامیده می شود) از مریم خواسته “سر بریدهٔ شهید حُجَجی” را نقاشی کند!

فقط یک سوّم سال تحصیلی گذشته و اینها هم توقّعات و تکالیف دو سه روزِ مریم است.
فراموش نکنید که مریم یازده سال دارد و نیاز به بازی، تفریح و معاشرت با اعضای خانواده و فامیل هم دارد. مریم صبح خیلی زود به مدرسه می رود و تا دو بعد از ظهر در مدرسه است، عملاً تا به خانه برسد و تکالیف خود را شروع کند ۴ بعد از ظهر است و او علاوه بر خستگی روز، بار سنگین تکالیف فردا را هم به دوش دارد.
طبعاً نه قدرت یادگیری یک کودک یازده ساله، نه توان جسمی او و نه وقتی که در اختیار دارد برای یادگیری این همه مطلب و انجام تکالیف مربوطه کافی نیست.

راه حل چیست؟
برادر بزرگ مریم راجع به بیماری های چشم برایش می نویسد، خواهر بزرگ مریم سر شهید حججی را برایش نقاشی می کند، پدر مریم با دشواری برای مریم توضیح می دهد که ریشه «غالی»، «غلو» است در حالیکه ریشه «الغاء»، «لغو» است . مادر مریم هم باید راجع به نماز جمعه (که هرگز نرفته است!) تحقیق کند . تمام خانواده باید دست به دست هم بدهند تا تکالیف هر روزهٔ مریم به سرانجام برسد و مریم دست خالی به مدرسه نرود! و این در حالی است که علیرغم این که این مدرسه برای ثبت نام مریم هر سال پولی برابر با حقوق کامل یک سال یک کارگر دریافت می کند، مرتب دانش آموزان و خانواده هاشان را تهدید به اخراج می کند!

مریم هر روز که به مدرسه می رود می داند که تکالیفش با تلاش جمعی خانواده به ثمر رسیده است ولی نمی داند که این ماجرا برای تمام همکلاسانش اتفاق افتاده است. مریم گمان می کند فقط خود اوست که نمی تواند این همه اطلاعات را هضم و پردازش کند و به خاطر بسپارد. مریم تصور می کند همکلاسانش می توانند و فقط خود اوست که نمی تواند! می دانید چرا مریم این گونه فکر می کند؟ چون در مدرسه، همه باید نقش بازی کنند و تظاهر کنند تکالیف را خودشان انجام داده اند! معلّمان هم در این تظاهر شرکت می کنند!

معلّم مشاوره می داند که قاعدتاً این سرهای بریده شده توسط کودکان یازده ساله کشیده نشده اند ولی به خودش دروغ می گوید و باور دارد که با این پروژهٔ نقاشی، توانسته «ارزش» ها را ترویج کند!

نه تنها مریم بلکه تمام دانش آموزان مدرسهٔ گران قیمتِ پرآوازه دچار احساس حقارت، اعتماد به نفس پایین و تظاهر و ریاکاری می شوند. نتیجهٔ این تظاهر و ریاکاری نیز عزّت نفس پایین است.

حالا خود این اعتماد به نفس پایین، سیکل معیوبی ایجاد می کند که باعث می شود مریم دیگر به اندازهٔ توانایی خودش نیز تکالیفش را انجام ندهد. وِردِ کلام مریم «نمی توانم، یاد نمی گیرم» شده است.

تنها کسانی که قربانی بی گناه این نظام تفاخر، رقابت کور و نمایش تظاهر و ریاکاری هستند فرزندان ما هستند که بیماری های فرهنگی و اجتماعی ما، حال و آیندهٔ آنها را به تاراج میبرند.”

ناکارآمدی مدارس در آموزش و نداشتن کیفیت و دغدغه های معلمان در سراسر ایران و سفره های خالی آنان کل نظاتم آموزشی را بیمار کرده است. حاصل اینست که فرزندان محرومان با مشاهده خروجی این مدارس و بیکاری فارغ التحصیلان و فشار مدارس از تحصیل باز میمانند و به نیروی کار بیکار فرا میرویند. برای اینکه بدانیم آموزش و پرورش بزرگترین وزارتخانه ایران است به نوشته بهرام رحمانی در این زمینه اشاره میکنم: تعداد دانش آموزان در سالتحصیلی گذشته ۱۴ میلیون ۵۰۰ هزار نفر بود که بنا بر آمار جدید یک میلیون نفر کاهش یافته است. در سال جاری ۵ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر در مدارس ابتدایی ، ٣ میلیون ٣۰۰ هزار نفر در مدارس راهنمایی و ٣ میلیون ۹۰۰ هزار نفر در مدارس متوسطه به نحصیل مشغول هستند. گفنه میشود این رقم در سال ۱۴۰۴ جمعیت دانش آموزی به بیست میلیون نفر افزایش مییابد. ایران در عرصه آموزش و پرورش یک میلیون و ۹۰۰ هزار پرسنل دارد. واقعیت اینست که نظام آموزشی همانطور که اشاره شد “به ورشکستگی کامل رسیده” است.” تورم، گرانی، و بی کاری سبب شده که میلیونها دانش آموز به دلیل فقر خانواده از تحصیال باز مانند بسیاری از آنان برای کمک به خانواده حتا به کارهای سخت و خطرناک با دستمزد بسیار پایین وادار میشوند.

این است سیمای آموزش و پرورش نظام اسلامی که با شعار کمک به محرومان و مستضعفان قدرت را چهل سال پیش گرفتند. چهل سال طول کشید تا در جامعه اسلامی ایران فروش کلیه، قرنیه چشم و دیگر اعضای بدن به جشم خورد و آموزش و پرورش به بن بست برسد. وحید حاج سعیدی در نشریه تابناک در مطلبی تحت عنوان ” هزار توی آموزش و پرورش و بیم های پیش رو” مینویسد: “اصلاح امورات در این آموزش و پرورش ورشکسته و در حال احتضار که تا کنون ۱۲ وزیر به خود دیده به رویایی میماند که با ادامه روند کنونی هیچگاه تعبیر نخواهد شد” . و ضمنا تشدید فشارهای بیرونی، فقر فرهنگی، ناکارآمدی سیستم آموزشی، سرکوب میدان اندیشه و تفکر و نبود امکان تنفس فکری و آزاداندیشی میل به انزوا، افسردگی، فرار از تحصیل و در مواردی خودکشی را در میان دانش آموزان رایج کرده است. خودکشی دانش آموزان محصولی از چهل سال نظام آموزشی اسلامی است. نابرابری و فقر و روح شکننده و پاک کودکان با مشاهده شرایط نامطلوب و بی اعتمادی و نومیدی به سوی خودکشی میروند. دکتر الستی مروری بر خودکشیهای دانش آموزی کرده و مینویسد.

اعتراض دانش‌آموزان سرکوب می‌شود.” انسان با انتقاد، آمادگی پذیرش تغییر عوامل بیرونی را پیدا می کند. انسان وقتی نمی تواند انتقاد کند؛ نمی تواند در جهان بیرون تغییر ایجاد کند لذا سعی می کند تغییر را در تخیل خود ایجاد کند. گرایش به بسیاری از مواد مخدر و توهم زا یکی از عوارض جامعه ای است که انتقاد در آن پرورش داده نمی شود و یکی دیگر از عوارض، خودکشی است. وقتی فرد نتواند به عوامل بیرونی اعتراض خود را منتقل کند بسیار احتمال دارد این فشار به خودکشی منجر شود. مدرسه و خانواده کار گروهی و انتقاد را نه تنها پرورش نمی دهند بلکه سرکوب هم می کنند.و چه بسا خودکشی‌های ناموفق که از دیدها پنهان می‌مانند”

بعد از چهل حاکمیت نظام دینی سیمای آموزش و پرورش در ایران تیره و تار است. چرا که خود معلمین و دانش آموزان در هیچ کدام از تصمیم گیریهای نظام آموزش سهم و نقشی ندارند. بیمه های اجتماعی ناکارآمدند و از مداوا و پوشش پزشکی عاجز. رضایی مینویسد” معلمان تصادف کرده، سرطانی و سکته کرده باید تدریس کنند، انتخاب مدیران و معاونان مدارس سلیقه ای و رفاقتی است”. با دیدار دقیق وضعیت مدارس و شکست مطلق اسلامی کردن آموزش و پرورش پاسخ به خیلی از پرسشها عیان و آسان میگردد. ورشکستگی آموزش و پرورش از یکسو، ناامیدی شهروندان از این حاکمیت تزویر و دروغ و از سوی دیگر نظام خشن سرکوب فعالان صنفی و نمایندگان معلمان یکی از دلایل فرار مغزها از ایران است. در بخش دوم نگرشی کوتاه به سیمای آموزش و پرورش در استانهای محروم و چهل سال سرکوب نهادهای صنفی معلمان خواهم داشت. و در پایان دیداری خواهم کرد از اندیشه های آموزشی اندیشمندان عرصه آموزش، رشد کودک و آموزش و پرورش مترقی و توانمند ساز.

منابع و توضیحات:
۱-ویکی پدیا، دانشنامه آزاد حول آموزش
۲-رحمانی، بّهرام- آموزش و پرورش یا آموزش خرافات اسلامی
٣-امامی ،مینو همکار صدای معلم – درخت تنومند آموزش و پرورش….
۴- مشگلات »وزش و پرورش به اقتصاد ما گره خورده است. مروری بر آموزه هاتی رس جمهور روحانی
۵-خیرگزاری دانشجویان ایران- نگرانی از ورشکستگی و تفکیک جنستی در مهدهای کودک-۶ اسفند ۹۶
۶- سر گلزایی، دکتر محمد رضا روان پزشگ
۷- تارنماهای آموزش و پرورش خصوصی- بازداشت رهبران صنفی معلمان
٨-خبر گزاری مهر-۵ بهمن ۹۴
۹- تابناک، سایت خبری تحلیلی




نامه کارگران سایپا به حسن روحانی: آقای رئیس جمهور! جهانی شدن، پیشکش لطفا ما را از «هپکو شدن» نجات دهید!

با خواندن نامه ی زیر از کارگران کارخانه ی خودروسازی سایپا به آقای روحانی متوجه می شویم چگونه ابتدا شرکت یا کارخانه ای دولتی را زیان ده می کنند و سپس به همین دلیل زیاندهی آن را به بخش خصوصی می فروشند.

این نامه حاوی دردهای بسیار بزرگی است.

احسان

 

از سایت کلمه

سه شنبه, ۲۹ خرداد, ۱۳۹۷

چکیده :مدیرعامل سازه گستر علیرغم ممنوعیت استخدام از سوی سایپا تا امروز بیش از ۷۰ نفر کارشناس استخدام کرده که اکثر آنها منسوب به افراد ذی نفوذ یا آشنایان هستند. چرامعصوم نجفیان مدیرعامل شرکت سازه گستر که درسال ۹۲ ، تمام امکانات و مساعی خویش و شرکت دخانیات را برای پیروزی آقای سعید جلیلی بکاربسته بود، بدون سابقه فنی و تخصصی و مدیریتی، توسط وزیر کار و رفاه جنابعالی عضو هیئت مدیره سایپا شده است؟! مگر داماد یک نماینده مجلس باید اینقدر رشد کند و یکباره از پارس اباد مغان به قله رفیع مدیریت تامین کنندگان سایپا منصوب…

 

برخی پرسنل سایپا در نامه‌ای به حسن روحانی رئیس جمهوری نسبت به وضعیت حاکم بر کارخانه سایپا هشدار داده‌اند. این کارگران در این نامه از روحانی خواسته‌اند تا اجازه ندهد سایپا نیز به سرنوشت هپکو دچار شود.

در بخشی از این نامه آمده است: “محمد گودرزی، پسر باجناق وزیر و رستگار از اقوام قاسم جهرودی، با سابقه کاری کم، با گروه ۲۰و ۱۸ ، کارمند رسمی سایپا شده‌اند و حقوق ۱۰میلیون تومانی و برای ۳ماه کارکرد، پاداش ۱۵میلیون تومانی در پایان سال؛ گرفته اند؛ درحالیکه ما کارمندان شرکتهای سایپا ،درطول یکسال چنین مبالغی نگرفته‌ایم. معصوم نجفیان،مدیرعامل سازه گستر در۴جا عضوهیئت مدیره است و ۳۵میلیون تومان، فقط پاداش پایان سال از سایپا گرفته است.”

 

متن این نامه که در اختیار اصلاحات نیوز قرار گرفته است بدین شرح است:

باسلام و تبریک ماه میهمانی خدا

مقدمه:( هپکو در دو نگاه ! )

۱) شرکت هپکو در سال ۱۳۵۳ در زمینی به وسعت ۹۰ هکتار در شهر اراک با هدف مونتاژ ماشین آلات راه‌سازی تأسیس و از سال ۱۳۵۴ با همکاری شرکت‌های اینترناش، پوکلین، ساکائی، دایناپاک، و لوکومو از کشورهای آمریکا، فرانسه، ژاپن، سوئد و فنلاند رسماً شروع به فعالیت نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با همکاری شرکت لیبهر آلمان طرح توسعه هپکو با مجموعه‌ای از مدرن‌ترین ماشین آلات، با ظرفیت تقریبی۳۰۰۰ دستگاه در سال ۱۳۶۳ آغاز گردید ( ویکی پدیا )

۲)
ـ کارگران هپکو دراعتراض به عدم پرداخت معوقات ، راه آهن شمال ـ جنوب را بستند.
– یکی از کارگران هپکو ، دراعتراض به عدم رسیدگی به مشکلات معیشتی ، خودکشی کرد.
– کارگران هپکو ، همچنان در اعتصاب و تحصن هستند که حمله یگان انتظامی ، منجر به زخمی شدن تعدادی گردید.
– معترضان ، امروز در نماز جمعه حاضر شدند . تجمع یگان ویژه مقابل کارخانه هپکو ـ حمله یگان ویژه به کارگران هپکو
– نیروهای امنیتی به سوی کارگران هپکو گاز اشک آور زدند ـ کارگران هپکو برای ۲هفته به مرخصی اجباری فرستاده شدند ـ
– دور جدید اعتراض کارگران هپکو ـ استاندار مرکزی از برخورد با سهامدار فعلی خبر داد
– راهپیمایی اعتراضی کارگران هپکو؛آنها شعار میدادند:زیربارستم نمیکنیم زندگی\جان فدا میکنیم درراه آزادگی\وای ازاین وضع

آقای رئیس جمهور! سلام!

آنچه در بالا آمده است بخشی از عناوین اخبار ناگواری است که در ۲ساله اخیر، فقط درمورد شرکت هپکوـ اراک منتشر شده و اگر امروز اقدام نکنیم فردا به سایپا ـ جاده مخصوص (کیلومتر۱۴) خواهد رسید. هپکو را امثال جهرودی ها، هپکو کردند. هپکو را رفقای وقت گعده و فامیل ها به این روز انداختند.این نتیجه شوم تمام سیستم های باندی و فامیلی در جهان هست. نویسندگان نامه، جمعی از خواهران و برادران شما هستند که سال های زیادی در سایپا و شرکت های تابعه، در کار تولید بوده اند. شرایط حساس کشور و وضعیت نامناسب اقتصادی و مطالبات رو به افزون مردم، به ویژه پس از خروج دولت استکباری آمریکا از برجام، نگرانی از تکرار وضعیت اسفبار شرکت سایپا و چشم اندازهای کنونی از وضعیت آینده شرکت ، همچنین نگرانی شدید از »هپکویی شدن « ما را بر آن داشت تا دراین خصوص، مواردی را با شما طرح موضوع کنیم و شما و خود را به عبرت از اوضاع ورشکسته گان بیم دهیم؛ چرا که به فرموده حضرت علی(ع): «فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ وَ اعْتَبِرُوا بِالْغِیَرِ وَ انْتَفِعُوا بِالنُّذُر»: پس، از آنچه مایه عبرت (عبرتهای سودمند) است پند گیرید، و از گردش روزگار عبرت پذیرید، و از بیم دهندگان سود برگیرید.

آقای رئیس جمهور!

شما که آمدید همه گفتیم آن مرد آمد، آن مرد باتدبیر آمد. کارگران و کارشناسان و همه برایتان شادی کردند. در انتظار بودیم که اقدامات نسنجیده و غلط تمام شود و آماده تلاش بیشتر برای تولید و کیفیت بهتر بودیم. دولت اول شما را با دکتر جمالی گذراندیم. مردی که علیرغم ناآشنایی با صنعت خودرو ، چندان بد عمل نکرد و سایپا مستعد بهترشدن بود تا به دولت دوم و شخص آقای دکتر شریعتمداری رسیدیم. همه براین تصور بودیم که معاون اجرایی شما حتما بهتر از آن وزیر کهنسال عمل خواهد کرد، اما افسوس و مرحبا به آن وزیر کهن! که هر جا هست خدایا به سلامت دارش. برخلاف ایران خودرو که مردی خردمند و صنعتی بر مسندش حاکم شد و اوضاعش دگرگون گشت، فردی به توصیه برادرزن وزیر محترم و یا شاید شوهرخواهر ایشان به سایپا آمد که با تصمیماتی غیرکارشناسی و به قولی هیئتی تا توانست کاشته ها و داشته های قبلی را ویران کرد؛ آقای محسن قاسم جهرودی، مدیرعامل منصوب آقای شریعتمداری که به اختصار از ایشان به »قاسم جهرودی« ، یاد خواهیم کرد.

آقای دکتر روحانی!

ما به غایت نگرانیم. ما از «هپکویی» شدن در هراسیم. ما فرزندان این کشوریم. ایران و سایپا ، منزل اول و آخر ماست. ما از وضعیت نابسامان شرکت بسیار نگرانیم. ما از بی عدالتی خسته ایم، بیکاری و گرسنگی درکمین ماست. اگر امروز چاره نکنیم، ناچاری، فردا درکمین ماست. چشم به تدبیرتان داشتیم اما در دامان گروهی امیدستیز و تدبیرسوز، اسیر شده ایم. تدبیرشان، تأمین منافع گروهشان بوده است؛ عجب خجسته تدبیری در سایپا بوجود آمد! مگر درکابینه دوم شما کودتا شده است؟! مگر مدیرعامل قبلی، دکتر جمالی ، منصوب وزیر شما نبوده است؟! پس چرا این حجم گسترده اقدام علیه برنامه های قبلی، توسط قاسم جهرودی انجام می شود ؟!

محسن قاسم جهرودی کیست؟؟

آقای مهندس قاسم جهرودی، قبل از سایپا مدیرعامل شرکت ریخته گری آلومینیوم ابهر ایران خودرو بوده و به دلیل سوء مدیریت شدید و بهم ریختن ساختار شرکت و حیف و میل ها، پس از ۱۸ماه توسط هاشم یکه زارع، مدیرعامل ایران خودرو برکنار می گردد. پس از آن در حدود ۲سال ، هیچ کاری به ایشان واگذار نمی گردد. در یک هفته ابتدای کار در ریخته گری، نزدیک به ۴۰نفر توسط ایشان عزل و وابستگان ایشان منصوب شده اند و ده ها مشاور با حقوق های کلان بدون حضور در شرکت، توسط ایشان جذب شده بودند. نتیجه فعالیت ایشان، تعطیلی کامل شرکت و عمده فعالیت ایشان، فروش ضایعات و پرداخت حقوق پرسنل ازاین محل بوده است. از جمله تخلفات ایشان در شرکت ریخته گری خرید چندین میلیون یورو مواد اولیه درجه ۳ بدون قرارداد بوده است که مبلغ آن قبل از ورود اقلام تماما پرداخت و مدیریت بعدی ریخته گری، هنوز گرفتار مسایل ایشان است و هنوز کالاهای خرید شده بلااستفاده در انبارهای شرکت ریخته گری موجود است. آیا سابقه ایشان را بررسی کرده بودند و حکم سایپا را دستش دادند؟!

پس از انتصاب به مدیریت عاملی سایپا، یک ساعت پس از معارفه، با نامه ای بامضای قاسم جهرودی، تمام برنامه ها و پروژه های شرکت سایپا و شرکت های گروه متوقف شده است. آیا برنامه ها و پروژه های توسعه ای که توسط کمیته های مختلف بررسی و در هیئت مدیره تصویب شده، بایستی به طور یکطرفه توسط ایشان متوقف گردد، آنهم بدون اخذ مجوز از هیئت مدیره؟! به طور مثال، پروژه رینگ آلومینیوم که بنا بود بدون سرمایه گذاری سایپا، توسط سرمایه گذار چینی کلید بخورد متوقف و جای آن پروژه با مشارکت ایتالیایی ها، با سرمایه گذاری ۳۰۰میلیارد تومانی سایپا، در دستور کار قرار می گیرد!

یک ساعت و پنج دقیقه بعد از معارفه، بدون فوت وقت، ۳حکم مشاور و یک حکم معاون صادر می گردد؛ نوری، بازنشسته ریخته گری ابهر؛ محمودی، نیروی برکنارشده ایساکو و فرزند معاون آقای ری شهری و هنری کیا بعنوان مشاور و محمدرضایی از مدیران ریخته گری ابهر بعنوان معاون مالی و پس از آن، هفته ای چندین پست (دریک ماه،۳۰عزل) برای وابستگان ایشان که از نیروهای خارج از سایپا هستند، صادر می گردد و به تدریج جو ناامیدی برعلیه وضعیت موجود و دولت در سطح شرکت به ویژه حوزه میانی شکل می گیرد. آیا دراین روند تخریبی به جز انتقام از سایپا، نشانه دیگری دیده می شود؟ قاسم جهرودی در معارفه اش گفت: کار محور خواهیم بود. آیا حجم وسیع تغییرات و استخدام بی رویه و ورود نیروهای بی کیفیت در گروه سایپا، یعنی کارمحوری؟ شاید در ریخته گری اینها کارمحوری باشد.

اقدامات ایشان یک تصفیه حساب گسترده و یک فتح الفتوح می باشد:

۱- تسخیر سایپا و عزل نزدیک به ۱۰۰ نفر از بهترین و باکیفیت ترین نیروهای سایپا و شرکت های گروه و خانه نشین کردن آنها و واردات بی رویه نیروهای رده چندمی از سه شرکت ورشکسته ریخته گری ابهر و یاتاقان بوش و شتاب کار، با قسم های «حضرت عباسی» و «فاطمه زهرایی.

۲- چند روز پس از انتصاب قاسم جهرودی، هنری کیا، مرد ساکت و خموش و مطیع و فرمانبر او و مدیراسبق نیروی انسانی شرکت متروکه ۵۰۰ نفره ریخته گری و مرد همیشه همراه مدیرعامل در سفرهای داخلی و خارجی که تاکنون در هیچ شرکت کوچکی، حتی عضو هیئت مدیره نبوده است، یک دفعه قائم مقام ارشد قاسم جهرودی و به طور کاملا غیرقانونی عضو هیئت مدیره شرکت های پارس خودرو، رنوپارس وسازه گستر و مگاموتور می گردد که رزومه سازی برای ایشان بود. ایشان متأسفانه، جانشین مهندس آقامحمدی ، مدیر برجسته و کاری و سخت کوش و سلامت سایپایی و مرد مورد وثوق کارکنان شرکت و قایم مقام توسعه محصول سایپاشده است. هنری کیا فردی که از خودرو فقط رانندگی آن را بلد است، بجای مهندس ناصرخان آقامحمدی نشاندند! نامبرده پس از دریافت هفتمین حکم انتصاب خویش در سایپا، سفر دوهفته ای به چین نمود. البته زمان طولانی سفر شاید بخاطر آن ست که قصد روزه داشته اند!

۳- هیئت مدیره سایپا، بسیار ضعیف و منفعل و بدون اختیار شده است و همه چیز به قاسم جهرودی ختم می شود؛ حتی آقای دکتر علیرضا بادکوبه، رئیس هیئت مدیره نیز بی اختیار و کاملا کنار گذاشته شده است، علیرغم اینکه برای خاموش کردن وی او را در ۷شرکت به طور غیرقانونی عضو هیات مدیره کردند. جهرودی با وجود حضور دکتر بادکوبه در شرکت، در مسافرت ها یا عدم حضور در شرکت، معصوم نجفیان را بعنوان جانشینش معرفی کرده است. این کار تخلف و غیرقانونی است زیرا جهرودی نمی تواند یک فرد غیرموظف را بعنوان جانشین انتخاب کند چرا که نجفیان مستخدم سایپا نیست.

۴- مجید رمضانی، باجناق قاسم جهرودی ، فردی که فوق دیپلم کشاورزی را پس از ۵سال با معدل ۱۰.۵۰ از دانشگاه رودهن گرفته، برخلاف اساسنامه و با حمایت مستقیم و موثر مجتبی نظری، معاون ارتباطات سایپا، عضو موظف هیئت مدیره شرکت بازرگانی ایدرو بین الملل شده و حقوق غیرقانونی ماهیانه ۱۲ میلیون تومانی برای ایشان در نظر گرفته اند. پس از این انتصاب، شرکت ثبت از ثبت صورتجلسه تغییرات اعضای هیئت مدیره بدلیل مغایرت با اساسنامه خودداری نمود. دراین بین تلاش مجتبی نظری، بردن او به حاشیه امن و مخفی کردن ایشان از انظار کارکنان است که باعث شد اساسنامه شرکت ایدرو بین الملل که از ابتدا در آن قید شده بود این شرکت با یک عضو موظف که مدیرعامل هست، اداره می شود را تغییر داده و شرکت را از یک عضو موظف هیئت مدیره به دو عضو هیات مدیره موظف تغییر بدهند. همچنین در اقدامی غیرقانونی، یکدستگاه چانگان شرکت سایپا هم در اختیار او قرار گرفته است.

۵- فرد دیگری که علیرغم سابقه سوء در ساپکو و ایساکو و عدم عضویت در هیئت مدیره هیچ شرکت کوچک و بزرگی، مراتب را به خاطر نزدیکی پدرش به آیت الله ری شهری، به سرعت طی کرده است، علیرضا محمودی است. او با سابقه غیرتخصصی، عضو هیئت مدیره شرکتهای سازه گستر، رنوپارس و قائم مقام مدیرعامل در حوزه فروش شده و تصمیمات و شخصیت غیرمتعارف وی، تمام مجموعه فروش سایپا را به هم ریخته است.

۶- هیئت مدیره تمام شرکت های گروه سایپا به تسخیر اخراجی های شرکت های ریخته گری و یاتاقان بوش و شتاب کار درآمده و ۱۰۰ انتصاب فله ای در هفت ماهه اخیر، در ۳ شرکت مذکور صورت گرفته است.

۷- در ایران کاوه، محمدرضا اکبری، رئیس اداره برنامه ریزی حوزه نیرومحرکه، یکباره به مدیرعاملی شرکت پرسابقه ایران کاوه منصوب می گردد. حداقل ۵۰۰نفر در سایپا واجد شرایط چنین سمتی بودند.

۸- فروشنده جوراب وارداتی به سایپا، درکمتر از یک ماه، به عضویت هیئت مدیره باشگاه سایپا با حقوق بالای ده میلیون منصوب می گردد.

۹- در شرکت سایپالجستیک که سهم سایپا درآن ۵۳درصد و سازمان اقتصادی کوثر ۴۷ درصد است، به منظور ایجاد رابطه با جریان های سیاسی و ارتباط گیری با اسکندری، وزیر اسبق جهاد کشاورزی و مدیرعامل سازمان اقتصادی کوثر، دراقدامی غیرقانونی، پست مدیرعاملی سایپالجستیک به آنها فروخته می شود. در این معامله، حسین زاده با مدرک لیسانس روابط عمومی که ستاد انتخاباتی حجت الاسلام رئیسی فعال بوده و نماینده سازمان اقتصادی کوثر معرفی شده، بدون تجربه و دانش لجستیک به مدیرعاملی این شرکت خطیر، منصوب می گردد. هدف از این انتصاب این بوده که زمینه سازی ورود شرکت دیارخودرو که اکثر سهام آن برای دوست و یار قدیمی جهرودی است، بنام پوششی سازمان اقتصادی کوثر و بنیاد شهید فراهم شود و قرارداد تولید خودرو با سایپا منعقد شود.

۱۰- احمد رزازی، واردکننده تجهیزات ماشین آلات جوجه کشی و مرغداری و از دوستان قدیمی قاسم جهرودی، معاونت بازرگانی سایپا شده است. ایشان نیز تعدادی را برای انتصاب پست های مهم بازرگانی استخدام کرده تا امور خرید کاملا هماهنگ باشد.

۱۱- محسن چرومی، مدیرعامل بسیار بی تجربه منصوب قاسم جهرودی در سایپاآذین، مدیر برنامه ریزی شرکت ریخته گری آلومینیوم بوده است که در سه ماه اخیر صرفا قطعه سازان قدیمی سایپااذین را لغو قرارداد نموده و قطعه سازان جدید با نرخ های بالاتر را وارد شرکت نموده است.

۱۲- نوری، منصوب بازنشسته ایشان به مدیرعاملی شرکت سایپادیزل، عضو هیئت مدیره شرکت ریخته گری بوده و در این مدت معاونین و مدیران بخش های بازرگانی و فروش را تعویض نموده و ضمن به کارگیری ۱۰مشاور مدیرعامل و استخدام ۱۵نفر، همه امور مربوط به بازرگانی را شخصا بدست گرفته است. شرکت سایپادیزل دارای زیان انباشته ۲۰۰۰میلیاردتومانی و بدهی شدید به بانکها می باشد.

۱۳- قاسم جهرودی با این ادعا که برخی افراد را وزیر یا نمایندگان مجلس معرفی کرده اند، اقدام به جذب بیش از ۱۰ مشاور و پرداخت حقوق و مزایای بالای ده میلیون تومان به آنها کرده است که این حقوق ها بدون حضور آنها در سایپا پرداخت می شود. او در شرکت های پیشین نیز از ده ها مشاور مجازی، با حقوق های بالا استفاده می کرده است.

۱۴- عزل مدیرعامل خوش سابقه و فنی و متعهد شرکت خدمات فنی رناآقای مهدی وانتصاب فردی کم سابقه و بدون رزومه به نام بابک منصوری از گروه صنعتی عظام.

۱۵- عزل جانباز دفاع مقدس، آقای مهندس مهدی، معاون اداری و پشتیبانی سایپا به دلیل مقاومت دربرابر دستور استخدام های بی رویه قاسم جهرودی و مقاومت دربرابر درخواست تعیین حداکثر سقف حقوق برای نزدیکان مدیرعامل و بویژه راننده مدیرعامل که قبلا در اسنپ مشغول بکار بوده است.

۱۶- در شرکت ایندامین، محسنی مجد بدون سابقه مدیرعاملی و تجربه فنی و تولیدی، با سابقه حراستی و تجربه غیر خودرویی که در شرکت های شستا داشته به یکباره جایگزین اکبری تابش، مدیرعامل ایندامین می شود. همچنین یک عضو دیگر هیات مدیره ایندامین نیز با توصیه وزارت صنایع منصوب شده است. نامبرده بالاترین پستی که در صنعت داشته، در سال های ۹۰تا ۹۳ مدیر دفتر مدیرعامل ایساکو بوده و از آنجا به هیات مدیره ایندامین صعود می کند.

۱۷- سید وحید مدنی فرد سالم، متخصص و خوش سابقه از شرکت سایپا شیشه عزل می گردد و آقای ترابی که فاقد سابقه خودرویی و صنعتی می باشد را مدیرعامل این شرکت سودده کرده اند و قاسم جهرودی در محافل خصوصی، وی را نیروی تحمیلی وزیر و وزارتخانه معرفی می نماید.

۱۸- هاشمی تبار، داماد ۳۲ ساله حیدرکندری، مدیرعامل مگاموتور و قائم مقام قاسم جهرودی که کارشناس ارزیابی سیستم های کیفی و پیمانکار شرکت های ریخته گری، یاتاقان بوش و شتاب کار بوده بدون هیچگونه رزومه کاری عضویت در هیات مدیره شرکت های خودرویی و به صرف دامادی!، مدیرعامل شرکت پرسابقه مهندسین مشاور وسایط نقلیه خودرو شده است. نکته جالب اینکه سوابق کاری دو عضو موظف هیئت مدیره و بسیاری از پرسنل آن شرکت از سن آقای هاشمی تبار، بیشتر است.

۱۹- در شرکت طیف نیز یک عضو هیئت مدیره بنام علیپور که از ریخته گری آمده، به همراه چندین نفر دیگر تحت عنوان مشاور وارد طیف شده اند. ظروفی از بازرسی ایران خودرو و پلاستیران که رقیب خصوصی شرکت طیف و پلاسکوکار می باشد، توسط قاسم جهرودی بعنوان مدیرعامل شرکت طیف منصوب شده است.

۲۰- در ادامه انتصابات فله ای در گروه صنعتی سایپا، کردزنگنه بعنوان مدیرعامل شرکت سرمایه گذاری کارکنان سایپا منصوب شد. این در حالی است که اکثریت سهام شرکت فوق برای کارگران خدوم سایپا بوده است. تعدی قاسم جهرودی به سهام کارکنان باعث شد روند رو به بهبود و سود دهی این شرکت با انتخاب یک بازنشسته و فرد فرسوده متوقف گردد. کرد زنگنه که دو هفته قبل حکم عضویت در هیئت مدیره رادیاتور ایران را از جهرودی گرفته بود نیز بلافاصله با نظر مساعد قاسم جهرودی یک خواننده پاپ و مداح به نام یاشار شفیعا را بدون هیچگونه رزومه کاری، مدیرعامل شرکت تابان تاخت سایپا از شرکت های زیرمجموعه شرکت سرمایه گذاری کارکنان منصوب کرد. زنگنه دو نفر از کارکنان اخراجی سایپا را که سوابقشان در حراست سایپا موجود است، به عنوان هیئت مدیره شرکت عدالت اندیشان وصول مطالبات سایپا که جای بسیار حساسی هست منصوب کرد. جالب است این دونفر در ۲هفته اخیر در حدود ۳۰نفر از وابستگان را استخدام کرده اند. ما کارکنان سایپا و شرکت های گروه مراتب نگرانی عمیق خویش را نسبت به آینده شرکت سرمایه گذاری کارکنان و قیمت سهام آن اعلام داشته و هرگونه احتمال اختلاس یا سو مدیریت و کاهش قیمت سهام در شرکت سرمایه گذاری کارکنان و عدالت اندیشان وصول را متوجه آقای وزیر و شخص آقای قاسم جهرودی می دانیم. اگر قرار به نابودی سرمایه گذاری کارکنان را دارند، خدا وکیلی حداقل اصل پول را برگردانند!

۲۱- آهنگ تغییرات به شرکت کارگری ستاره سفیران نیز رسید و کردزنگنه، حسن شریعتمداری را برکنار و یکی از آشنایان خویش بنام علی حسینی از کارشناسان یکی از شرکتهای درجه ۳ ایران خودرو را بعنوان رئیس هیئت مدیره منصوب نمود و در راستای خوش خدمتی به رفیق و رییس دیرینه اش آقای جواد نجم الدین، مدیرعامل اسبق مگاموتور، با برکناری دو تن از اعضای هیات مدیره در یک روز، کامبیز قلی زاده سلطانی، شوهر خواهر نجم الدین را به مدیرعاملی شرکت پیشگامان خوراک تابان که کار تهیه غذای سایپا را بعهده دارد، منصوب کرد. کامبیز قلی زاده مدت کوتاهی در گروه ایران خودرو و در زمان جواد نجم الدین تیلر برای کشاورزان تولید می کرد. این تغییرات گسترده در حالی صورت گرفته که اعضای هیئت مدیره منتخب کارگری سایپا (آقایان دکتربادکوبه، هاشمی، نظری) مخالفت خود را با این تغییرات به اطلاع آقایان قاسم جهرودی و کردزنگنه رسانده اند.

۲۲- خانم آناهیتا افروغ، بدون سابقه کار مرتبط و از آشنایان و وابستگان جهرودی مدیرعامل آژانس مسافرتی ایران شده است. در حالیکه در گروه سایپا بویژه واحد روابط عمومی سایپا، افراد متخصص امور آژانس که دارای سابقه فعالیت می باشند، وجود داشته است.

آقای رییس جمهور!

آیا می دانید که قاسم جهرودی، رکوردشکن سفرهای خارجی و استانی بین تمام مدیران عامل بیست و پنج ساله گذشته به بهانه های واهی ، بوده است؟ سفرهای مدیرعامل سایپا را با وزرای خود در شش ماهه گذشته مقایسه فرمایید! اساسا سفرتراشی از برنامه های اصلی ایشان و مدیر ارتباطات آقای مجتبی نظری بوده است. کشورهای امارات(دو بار)، عراق، ایتالیا، چین (دوبار)، فرانسه و ترکیه، مقصدهای ایشان در شش ماه گذشته بوده و جالب است دراین سفرها، یاران و دوستان همیشگی، آقایان هنری کیا، مجتبی نظری، نجفیان از اعضای اصلی بوده اند. در سفر دوبی، آقای جهرودی و آقای معصوم نجفیان تلاش می کردند شرکت های بسته شده در دوره قبلی مدیریت را بازگشایی نموده و چگونگی اقامت در دوبی را مورد سوال و پیگیری و بررسی قرار می دادند. نجفیان علیرغم آنکه در هیات مدیره قبلی با امضا صورتجلسه نسبت به توقف و عدم فعالیت شرکت های دوبی و … موافقت نموده بود، در سفر اخیر از بسته شدن شرکت دوبی نزد جهرودی اظهار تاسف می کرده است! هم اکنون واحد روابط عمومی درحال تدارک سفر لبنان و کره و مجددا چین برای آقایان می باشد. به عنوان نمونه، هزینه سفر چین آقای مدیرعامل و گروه همراه ایشان، هتل خوش ستاره، هواپیمای first class و سایر ریخت و پاش ها، بیش از ۳۰۰میلیون تومان بوده است؟. هزینه های نجومی صورت گرفته در سفرهای مدیرعامل و مجتبی نظری و بازدید از نمایشگاه های داخلی و نشستهای استانی باعث حرف و حدیث های فراوانی شده و در یک مورد بین معاون ارتباطات و کارمندان معترض به درگیری انجامیده است، بطوریکه مدیر روابط عمومی که توسط جهرودی انتخاب شده نیز جانب کارمندان را می گیرد و منتقد این رفتارها و نحوه هزینه کردن هاست ولی ظاهرا کاره ای نیست.

آقای دکتر روحانی!

آیا می دانید به تدبیر شخص قاسم جهرودی و در راستای رکورد نمایشی زدن و علیرغم مخالفت های آشکار و پنهان معاون تولید فداکار و از جان و دل مایه گذار، آقای مهندس مسعود لؤلؤ، پرسنل زحتکش سایپا روزی یک ساعت بیشتر ( از ساعت ۶:۱۵) و در روزهای تعطیل، به کاراجباری وادار شدند برای تولید بیشتر با زیان انباشته بیشتر!! آیا می دانید زیان انباشته در سطح گروه در سال ۱۳۹۶ به بالای ۲۵۰۰میلیارد تومان رسیده است؟! و آیا می دانید کارگران دراثر این بهره کشی ها درچه وضعیتی اند؟! آیا می دانید تولید خودرو در سایپا بخاطر این فشارها و توزیع منابع مالی بین شرکت های خودی های کاسته شده است؟ چه کسی پاسخگوی کاهش تولید از قریب سه هزار دستگاه خودرو به دو هزار دستگاه در هفته اول خرداد است؟! به راستی!، چرا مدیرعامل (برای ۳ماه حضور) و هر عضو هیئت مدیره ، بین ۳۰ تا ۵۰ میلیون تومان ، پاداش شب عید گرفته اند؟! مگر هیئت مدیره زیان ده، شایسته پاداش هست؟ آیا در کشورهای دیگر نیز هیئت مدیره شرکت های زیان ده، مستوجب پاداش هستند؟! برای مثال آقای معصوم نجفیان، چرا قبل از برگزاری مجمع در پایان سال گذشته حدود ۳۵میلیون تومان دریافت کرده است؟ می دانید که طبق بخشنامه وزارتخانه یک نفر نمیتواند در چند شرکت هیات مدیره باشد. لطفا دستور فرمایید عضویت در هیات مدیره شرکت های گروه سایپا و خارج از گروه سایپا آقای معصوم نجفیان، هنری کیا و مجموع دریافت های ماهیانه بابت حق حضور و پاداش های وی مشخص شود. معصوم نجفیان در ماه فقط از حق حضور درجلسات شرکت ها، چندین میلیون دریافت میکند.لطفا جلوی دریافتهای نجومی نجفیان را بگیرید. چرا قاسم جهرودی و هنری کیا در بیش از یک شرکت عضویت در هیئت مدیره دارند.؟! آقای هنری کیا بابت ۴ ماه حضور در سایپا بیش از بیست میلیون پاداش در پایان سال دریافت کرده است! هیچ یک از سهام داران، پاداش های دریافتی آقایان را حلال نخواهند کرد.ما راضی نیستیم.

دیگر اقدامات قاسم جهرودی عبارتست از:

۱- افزایش زیان انباشته گروه سایپا ؛ بین ۲۵۰۰ میلیارد تا ۳۰۰۰ میلیارد تومان.

۲- کاهش بی سابقه قیمت سهام سایپا به زیر ۷۰تومان که منجر به بسته شدن سهام سایپا شد که در اوج تحریم های سال ۹۲ نیز بی سابقه بوده است.

۳- دادن وعده های توخالی و شعاری و پوپولیستی به پرسنل، همچون خلف خویش آقای بذرپاش که البته به جرات میتوان گفت عملکرد آقای بذرپاش از ایشان بهتر بوده است. در بازدید از خطوط تولید سایپا و شرکتهای گروه و نحوه خوش و بش با کارگران و دادن وعده های پوچ، کارگران یاد آقای مهندس بذرپاش می افتند.

۴- انتصاب افراد بازنشسته بعنوان عضو هیات مدیره و تحت عنوان مشاور، علیرغم مخالفت قوانین مجلس شورای اسلامی و دولت و هیئت مدیره سایپا، در خصوص ممنوعیت به کارگیری افراد بازنشسته.

۵- استفاده غیرمجاز از خودروهای شرکت، علیرغم دریافت وام ۵۰میلیون تومانی توسط مدیران تازه وارد و بدون رعایت زمانی در آیین نامه های مصوب هیات مدیره!

جناب آقای رییس جمهور!

چند سوال و درخواست داریم:

۱- در سالی که به عنوان حمایت از کالای ایرانی نامگذاری شده، مگر نه اینکه دولت و وزارت صنایع با بخشنامه های صادره خرید کالای خارجی را ممنوع اعلام کرده اند، پس چرا قاسم جهرودی در یک اقدام غیرقانونی با اجبار، مدیران ایمنی و بازرگانی سایپا را به خرید غیرضروری جوراب وارداتی با وجود مشابه داخلی به قیمت ۶۰۰میلیون تومان از یکی از افراد منتسب به خویش بدون قرارداد و تشریفات قانونی نموده است؟ بر اساس اطلاعات همکاران مالی تسویه پول ظرف چند روز به دلیل پیگیری مدیرعامل صورت گرفته، در صورتی که برخی از تأمین کنندگان خط تولید و پیمانکاران مگاموتور، در حدود یکسال هست که از سایپا طلبکار هستند .آخه ما جوراب نمیخواستیم! اصلا تا امروز در سایپا جوراب نداده بودند. خواهش می کنیم همین یک مورد را پیگیری کنید ببینید از کجا آب خورده!

۲- در حالی که حدود ۵۰۰۰نفر از پرسنل شریف سایپا و بیش از ۳۰ هزار نفر از پرسنل شرکت های زیرمجموعه بعداز سال های متمادی هنوز قراردادی اند و قراردادهای ۳ماهه و ۶ماهه و ۱ ساله بسته می شود و برابر با مصوبه هیئت مدیره و بخشنامه های صادره از سایپا، هرگونه استخدام ممنوع می باشد، چرا آقای قاسم جهرودی و مدیران عامل منصوب ایشان، درحدود ۳۰۰ نفر را به استخدام رسمی و مادام العمر، آن هم در بخش های ستادی سایپا و شرکت ها که درحدود ۲۵درصد مازاد نیرو دارد درآورده اند؟ ای کاش کارگر استخدام می کردند و اینقدر به کارگران فشار جسمی و روحی وارد نمی کردند. اکثر افرادی که استخدام شده اند، بویژه در سطوح مدیریتی بیرون از سایپا شغل دیگری دارندکه در حال جمع آوری اطلاعات آن هستیم و به موقع اسامی و شرکت های مذکور را خدمت تان گزارش خواهیم کرد.

۳- چرا بخش عمده ای از قراردادها، به بهانه ملاقات ایشان با مدیران عامل شرکتهای طرف قرارداد، مدت زمان طولانی در دفتر ایشان می ماند و بعضا مشمول افزایش قیمت وحشتناکی شده است؟ فلسفه ملاقات ایشان با مدیران عامل شرکت های تامین کننده و قطعه ساز چیست؟ آیا آقای مهندس یکه زارع مدیرعامل ایران خودرو نیز درحین امضای قرارداد، مدیران عامل شرکت های طرف قرارداد را ملاقات می نمایند؟ جهرودی گوی مذاکره با قطعه سازان را از نجفیان و حیدرکندری ربوده است !جالب هست که به همدیگر اعتماد کامل هم ندارند چرا که نجفیان تاکنون چندین بار سابقه حذف مدیران عامل قبلی سایپا را در پرونده دارد و برای همین جهرودی نمیتواند به نجفیان اعتماد کامل داشته باشد و خودش هم با قطعه سازان برای تعیین قیمت مذاکره می کند.

آقای رییس جمهور!

آیا وزیرتان به شما گزارش فعالیت های شرکت ها را به ریز اعلام می کند؟ لازم است شما را در جریان برخی اتفاقات دیگر سایپا قرار دهیم:

۱- آقای قاسم جهرودی به محض ورود به سایپا با ارتقا ساختاری مدیریت ارتباطات به معاونت ارتباطات نسبت به ایجاد مدیریت ارتباط با مجلس و نهادها با چهار رییس اداره زیر مجموعه و نصب یک فرد سفارشی و بدون تجربه از بخش فروش به مدیریت ارتباط با مجلس کرد. ایجاد مدیریت تشریفات و انتصاب یک مدیر و چند رییس اداره برای بازدیدها و سفرهای استانی و خارجی!در زمانه ای که باید ساختار کوچک شود و از افراد ستادی کاسته گردد، چه معنایی دارد؟

۲- با چه نیتی نسبت به ایجاد معاونت و سه مدیریت در حوزه روابط عمومی و سه دستیار و مشاور در حد مدیر و رئیس و قائم مقام مدیر صورت پذیرفته است؟! اساسا کدام یک از شرکت های بزرگ در جهان دارای معاونت ارتباطات هستند! آیا وزارت صنایع و سایر وزارتخانه ها و سازمان گسترش،شرکت نفت و شرکت ایران خودرو، معاون ارتباطات دارند!

۳- با توجه به اعتراض سایر بخش های شرکت به ایجاد چنین ساختاری در یک شرکت تولیدی، جهرودی مجبور شد برای توجیه افکار عمومی کارکنان رئیس مرکز ارتباط با مشتری را در واحد ارتباطات ادغام و یک نفر وارداتی از ریخته گری علیرغم آنکه نیروی متخصص فراوانی در شرکت سایپا وجود داشته، وارد شرکت نموده و ازساختار معاونت ارتباطات پرده برداری کنند و رئیس مرکز ارتباط با مشتریان که منصوب دکتر جمالی بود را برکنار نماید و به این ترتیب با یک تیر دو نشان را زد. سوال کارکنان این بود برای پرداخت حقوق های نجومی به افراد نزدیک به خود چرا ساختارزایی می کنید و کارها را پیچیده کردید؟! مگر یک مجموعه صنعتی بناست که سیاسی کار و لابی گر باشد که یک بخش سیاسی به آن اضافه شده است؟! مگر شعار کار محوری ندادید؟! چه زود یادتان رفت! جهت آگاهی، آقای مدیرعامل۷ روزانه تعدادی از همکاران را به مجلس اعزام می کند. این بخش درحال لابی در کریدورهای مجلس برای ایشان و رتق و فتق امور نمایندگان هستند. انشالله روزی نه چندان دور نحوه قراردادها و اسناد پرداخت ها در خصوص آگهی های تبلیغاتی سایپا در روزنامه ها، سایت ها و رسانه ملی و شرکت واسط! در دوره مدیریت مجتبی نظری عیان خواهد شد و دست انتقام الهی بیرون خواهد آمد.و سهمامداران به حقوق خویش خواهند رسید.

۴- از اقدامات مثبت زمان گذشته ادغام شرکت ها و کاهش تعداد اعضای هیئت مدیره شرکتها به ۳عضو بود که در زمان تصدی ایشان ، مجددا این تعداد در اقدامی خودسرانه از جانب ایشان به منظور استقرار اعضای گروه، مجددا به ۵ و ۶ عضو افزایش پیدا کرده و در بیشتر شرکت ها تعداد اعضای موظف از یک یا دو نفر به سه تا پنج عضو موظف افزایش یافته است.

آقای دکتر روحانی!

اجازه بدهید در مورد برخی انتصابات دیگر مدیرعامل سایپا که با در نظر نگرفتن شایسته سالاری، صورت گرفته گزارش نماییم. انتصابات سایپا دو پایه دارد: ۱- افرادی که قاسم جهرودی مدعی است دفتر وزیر معرفی می کند. ۲- اخراجی های شرکت ریخته گری یا شتاب کار و یا یاتاقان بوش.

قاسم جهرودی با برکناری معاون فروش سایپا که فردی متخصص بوده و با دانش روز فروش خودرو آشنایی کامل داشته و سوابق اجرایی در شرکت های ایران خودرو و سایپا داشت، نسبت به انتصاب یکی از آشنایان خود بعنوان قایم مقام فروش مدیرعامل اقدام نموده است. همچنین در بخش فروش نسبت به ایجاد مدیریت جدید و من دراوردی اقدام و یک مداح بنام (مجید رمضانی )، بدون سابقه و تخصص و از نزدیکان خانم آجرلو نماینده اسبق مجلس را بعنوان مدیر فروش استخدام و منصوب نموده و نامبرده بلافاصله و در مدت کوتاهی علاوه بر مدیریت عنوان دستیاری قایم مقام را از قاسم جهرودی گرفت. در این مدت جز ایجاد دفتر و پاتوقی برای رفقای قدیمی و هیاتی بصورت دائم در دورهمی ها طرفداری آقای احمدی نژاد را می کند و در نقد جنابعالی و دولت اعتدال سخن پراکنی می کند. وی نقش فعالی در برخورد با کارکنان در حراست گروه داشت و به همین دلیل عذر ایشان را خواسته بودند و بعد از سالها مجددا توسط جهرودی به سایپا بازگردانده شده است. ایشان در انتخابات سال گذشته ریاست جمهوری در ستاد آقای رئیسی در استان البرز فعال بود. ایشان در حال حاضر با رئیسان و مدیران فروش و انجمن های نمایندگی های فروش جلسه میگذارد و خود را همه کاره فروش اعلام می کند و می گوید همه باید با او هماهنگ باشند، بنابراین سردرگمی شدیدی در فروش اتفاق افتاده است، به نحویکه ورودی پول در خردادماه کاهش فراوانی یافته و اگر این وضعیت بهبود پیدا نکند حقوق این ماه تامین نمی شود. آیا می دانید قاسم جهرودی، معلم فرزند خود را که کارشناس روانشناسی است، در بخش فروش استخدام کرده است؟! چرا در دولت شما که دولت تدبیر و نه تبذیر هست، « قاسم جهرودی » توانسته است راننده خویش را همزمان بعنوان رییس تشریفات منصوب کند و علاوه بر مزایای رییسی ، ماهانه ۳۰۰ساعت اضافه کاری به ایشان بدهد؟ آیا این به تدبیر وزیر صنعت شما نزدیک هست؟ پس نهادهای نظارتی، در دولت شما به چه اموری مشغول هستند؟

دیگر تخلفات:

۱- آقای کمیزی، مدیرعامل زحمت کش و دلسوز شرکت رادیاتور ایران با سابقه ۲۵ساله در گروه سایپا را برکنار و یکی از دوستان خویش بنام آقای جواهر پور که فردی بازنشسته است را بعنوان مدیرعامل انتخاب نمود و در اولین دستور کار شرکت فوق ۳۰درصد از برنامه تولید شرکت مذکور را کاهش و به شرکت خصوصی آرمکو که از دوستان آقای جهرودی است منتقل کردند و اینگونه زمینه کاهش ارزش سهام شرکت رادیاتور ایران را فراهم نمودند. و تغییر مدیرعامل تیناصنعت از شرکت های زیرمجموعه رادیاتور ایران که توسط یکی از رئیسان شرکت ریخته گری تسخیر گردید.

۲- ایشان آقای اردشیر امینی را بعنوان مدیرعامل سایپایدک انتخاب نموده است. ایشان هم فاقد هر گونه سابقه فروش و خدمات پس از فروش است. کافیست رزومه اردشیر امینی را مطالعه فرمایید. بیشتر در فرمانداری ها مشاور بوده و هیچگاه در صنعت خودرو سازی دولتی مشغول بکار نبوده است. نامبرده نیز فردی را بنام عطایی که از روسای شرکت های کوچک قطعه سازی (با ۱۶ نفر پرسنل) خصوصی می باشد، استخدام نموده که بدون داشتن حکم قانونی و پست اجرایی، از طرف مدیرعامل دستور غیر کارشناسی می دهد و تصمیم گیر اصلی در سایپا یدک شده است.

۳- آقای جهرودی بعد از یکماه مجددا برای اردشیر امینی حکم قائم مقامی خویش را بعنوان دکتر امینی صادر کرد، در حالیکه مدرک دکتری ندارد و یکماه بعد مجددا در راستای سیاست رزومه سازی برای منسوبین خود، برای اردشیر امینی حکم عضویت در هیئت مدیره شرکت زامیاد را زد و الوند را که یکماه قبل به عضویت هیئت مدیره زامیاد انتخاب نموده بود را لغو حکم نمود. عجب آشی در سایپا درست شده !

۴- ادعا می شود امینی نیز تحمیلی وزارتخانه است، اما با حکم های پی در پی معلوم شد ربطی به وزارت صنایع ندارد ولی دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را!

۵- در سایپا دیزل، معاون بازاریابی این شرکت، رئیس اخراجی گروه بهمن بوده است و زارعی، عضو هیئت مدیره و معاون بازرگانی این شرکت، رئیس خرید ریخته گری بوده است که پدرزن و برادرزن خود را به استخدام سایپادیزل درآورده است.

۶- در این شرکت که دارای بدهی و زیان انباشته حداقل ۲۰۰۰میلیارد تومانی است، ضعیف ترین ترکیب هیئت مدیره چیده شده است؛ نوری، بازنشسته ریخته گری ابهر، زارعی، رئیس خرید ریخته گری ابهر و شیرزاد، نفر مجید شایسته، داماد قرائتی و کارمند فدراسیون ورشکسته تنیس و با شایعه سازی فروش شرکت به شرکت ولوو و بالابردن تصنعی سهام ۷۰تومانی تا ۱۷۰تومان، سوءاستفاده کلانی شده است. همه کاره این شرکت، زارعی رئیس اسبق خرید ریخته گری ابهر بوده و تمام تعیین تکلیف ها با این آقا می باشد.

۷- باقری خوزانی، که تمام پیشرفت اش از کارشناسی حراست ایران خودرو تا مدیریت حراست ایران خودرو و معاونت اداری را مدیون به کارگیری خواهرزاده مدیرعامل اسبق ایران خودرو و سوء استفاده از این استخدام هست، با کدام سابقه مدیر عامل شرکت رایان سایپا شده است؟ آیا میدانید نتیجه این انتصاب کاهش بی سابقه جذب منابع مالی از محل لیزینگ شده است؟

۸- حسین موسوی خرم، رییس اخراجی از دو بخش حقوقی و بازرسی سایپا و از یاران پورکیان، با سابقه منفی و فاقد تخصص صنعتی و فنی و اجرایی لازم، یکدفعه عضو هیئت مدیره شرکت رادیاتور ایران شده و (به جای یک مدیرعالی فنی و باسابقه در سایپا) پست گرفته است! و از همه جالب تر با داشتن مدرک لیسانس حقوق از دانشگاه آزاد پست عجیب قائم مقام اجرایی مدیرعامل در حوزه مالی و اداری، به او داده شده است!!

۹- قاسم جهرودی مهندس محمدرضا شیخ عطار، مدیرعامل سخت کوش و سالم مگاموتور را که ۳۰سال در شرکت های سایپا و سایپاکاشان و مگاموتور زحمت کشیده بود را خانه نشین و به جایشان، آقای حیدر کندری، بازنشسته نظامی و اخراجی ایران خودرو و مگاموتور را به مدیریت این شرکت منصوب کرد. همچنین تعدادی از مدیران و معاونین متخصص و سایپایی مانند آقایان شیرازی و الوند را یک شبه عزل و برکنار نمود و و در این سه ماه، ده ها نفر کارشناس و مدیر اخراجی را بدون ضوابط در مگاموتور استخدام کردند. اخیرا نیز مهدی فکری را بعنوان هیئت مدیره مگاموتور و عضو ششم هیئت مدیره!! معرفی نموده است.

۱۱- علت خرید شرکت پویاصنعت، شرکت قطعه ساز ورشکسته، که مدیرعامل آن رفیق قاسم جهرودی است، و بدلیل قیمت بالا و کیفیت پایین دینام که از لیست سازندگان مگاموتور حذف شده، توسط حیدرکندری مدیرعامل مگاموتور چیست؟! آیا خرید شرکت آنهم از نوع ورشکسته، با سیاست های شرکت سایپا همخوانی دارد؟! آیا مصوبه آن از هیئت مدیره گرفته شده؟! و چرا شرکت ورشکسته،خریداری شده؟! یک روز نهادهای نظارتی پرونده خرید این شرکت را بررسی خواهند کرد.

۱۲- آقای خسروشاهی، نفر مورد وثوق آقای عباس ایروانی و عضو بلند پایه و شریک گروه قطعه سازی عظام، در گروه سایپا چه می کند؟ و چرا در سفر پرهزینه به چین، ایشان با گروه اعزامی همراه بوده است و جایگاهی بالاتر از قایم مقام وقت سازمان ، مهندس ناصرخان آقامحمدی با ۲۹سال سابقه کار داشته است؟ به راستی! بعداز ظهرها، قطعه سازان در سایپا چه می کنند؟ آقای احمدیان، به نمایندگی از گروه عظام! در هیئت مدیره شرکت پارس خودرو چه می کند؟ بابک منصوری کم سابقه و بی رزومه از گروه صنعتی عظام جانشین یک مدیرعامل خوش سابقه به نام مهندس مهدی در شرکت رنا شده است. روند تأیید قطعات بی کیفیت در شرکت سایپا، شتاب بی سابقه ای گرفته و مجموعه کیفیت به دلیل فشارهای بی سابقه مدیرعامل، امکان مردودی قطعات بی کیفیت را ندارند و اینجاست که حرف رئیس انجمن قطعه سازان، معنا پیدا می کند: انتخاب جهرودی، انتخابی هوشمندانه بوده است!!!

آقای رئیس جمهور

اجازه بدهید از نقش مجید شایسته، داماد آقای قرائتی و از نزدیکان آقای مهندس بذرپاش و رئیس ناموفق فدراسیون تنیس، می باشد پرده برداری کنیم. آیا می دانید که آقای زارع پور، دیگر مدیر شکست خورده فدراسیون پینگ پنگ، که حتما سابقه مدیریتی ایشان، ارتباط مستقیمی با خودروسازی دارد!، بدون هیچ سابقه فنی و صنعتی، با توصیه مجید شایسته، مدیرعامل شرکت خودروسازی زامیاد شده است؟ آیا می دانید که رسول شیرزاد، سرپرست آکادمی فدراسیون تنیس، به توصیه مجید شایسته، عضو هیئت مدیره سایپا دیزل شده است و خیل عظیم کارشناسان و مدیران پرسابقه این شرکت، مأیوس وار، و منفعل در گوشه ای، فقط نظاره گر اوضاع هستند و احتمالا در حال دعا.

آقای روحانی

آقای معصوم نجفیان (عضو ستاد آقای جلیلی در انتخابات سال ۹۲) و داماد آقای ارسلان فتحی پور می باشد. نجفیان در ماه گذشته برادرزاده قاسم جهرودی را در شرکت سازه گستر استخدام نموده و امور مربوط به مدیریت وی را انجام می دهد و هر از چندی شخصا احوال این برادرزاده را جویا می شود!

مدیرعامل سازه گستر علیرغم ممنوعیت استخدام از سوی سایپا تا امروز بیش از ۷۰ نفر کارشناس استخدام کرده که اکثر آنها منسوب به افراد ذی نفوذ یا آشنایان هستند. چرامعصوم نجفیان مدیرعامل شرکت سازه گستر که درسال ۹۲ ، تمام امکانات و مساعی خویش و شرکت دخانیات را برای پیروزی آقای سعید جلیلی بکاربسته بود، بدون سابقه فنی و تخصصی و مدیریتی، توسط وزیر کار و رفاه جنابعالی عضو هیئت مدیره سایپا شده است؟! مگر داماد یک نماینده مجلس باید اینقدر رشد کند و یکباره از پارس اباد مغان به قله رفیع مدیریت تامین کنندگان سایپا منصوب شود؟!

لازم است مشاورین و سوابق نیروهایی را که وی وارد سازه گستر نموده است بررسی کنید ببینید در سه سال گذشته چند مشاور مجازی برای خود انتخاب کرده که بدون حضور در شرکت حقوق می گیرند. رابطه ایشان با برخی قطعه سازان خاص از نحوه پرداخت مطالبات به قطعه سازان را می توان متوجه شد. سربسته میگوییم بررسی نمایید سازندگان و تامین کنندگان برای گرفتن مطالبات خود از شرکت سازه گستر چه روزگاری را طی میکنند!

آقای رئیس جمهور!

لطفا دستور دهید بررسی شود در حالی که تولید پراید با زیان هست ( تولید پراید با زیان ۳ تا ۵میلیون تومانی صورت می پذیرد ) و با توجه به خالی بودن ظرفیت تولید در شرکت های بن رو و زامیاد و وجود نیروی انسانی مازاد در شرکتهای گروه، دلیل واگذاری بسیار باتعجیل تولید به دیارخودرو به مدیریت آقای خانلو که از دوستان قطعه ساز «قاسم جهرودی» در مگاموتور بوده، بدون کار تحقیقاتی و مطالعه توجیهی، چیست؟ چرا فقط به دیارخودرو واگذار شده است؟

آقای دکتر روحانی!

شما را به خدا سوگند میدهیم جلوی «هپکویی شدن» سایپا را بگیرید. تمام زندگی و نان آوری ما از سایپاست. شما در تمام جلسات، از پایین بودن کیفیت خودروهای تولیدی گلایه مند بوده اید. حتی در جلساتی دستور بر واگذاری سهام خودروسازان به بخش خصوصی واقعی داده اید. پس چرا دستورات شما انجام نم یشود؟ آیا با این نوع اعمال مدیریت، میتوان کیفیت را افزایش داد؟ آیا می دانید که تمام مصیبت های ما در سایپا به همان ۱۷درصد سهام دولت در سایپا باز می گردد؟؟ و این ۱۷درصد، شرکت سایپا را دروازه واردات نیروهای دسته چندمی از شرکت های کوچک با زیان انباشته شدید، کرده است؟ مگر در چند نوبت از لزوم خروج دولت از صنعت خودرو صحبت به میان نیاوردید و تاکید کردید که »دولت» بنگاه دار خوبی نیست. پس چرا دیدگاه های شما عملی نمی شود؟!

سخن آخر!

آقای رئیس جمهور!

  • متاسفانه اخبار خوبی از سوی همکاران مالی سایپا بگوشمان نمی رسد و هر ماه نگران دریافت حقوق خود هستیم. زمان پرداخت ها، بن کارت و اکورد و هزینه های درمانی زن و بچه و خانواده مان مکررا به تاخیر افتاده است. زمانی که نمایندگان کارگری به امور مالی مراجعه می کنند، قایم مقام معاونت مالی می گوید وضع خراب هست. بروید خدا را شکر کنید که حقوقتان را می دهیم. بخدا نگران سایپا و شغلمان هستیم. برای ما اهمیتی ندارد چه کسی مدیرعامل باشد. جهرودی ، جمالی، مدنی، پوستین دوز ، بذرپاش، قلعه بانی، ابراهیمی یا غروی و… برای ما مهم است انسان پاکدست در راس قرار گیرد و دلش فقط برای باندش نسوزد، بلکه برای کارگران و سهامداران نیز دل بسوزاند.امروز یا فردا نوبت رفتن قاسم جهرودی مانند قبلی ها فرا میرسد و ما نظاره گر خواهیم بود. آیا مدیرعامل بعدی میتواند باند سیصد چهارصدنفره ای را که از شرکت های کوچک ورشکسته ریخته گری و شتاب کار و یاتاقان بوش… آورده را تصفیه کند؟ دستگاههای نظارتی شما کجا هستند؟! سازمان های بازرسی شما کجا هستند؟! کمیته انتصابات وزارت صنعت باید پاسخگوی این همه تغییرات بدون برنامه و باندی در سایپا باشد.

حال که اقای جهرودی خود و گروه خویش را از تیغ نظارت مصون داشته است ، به فاطمه زهرا، به داد ما کارگران و سهامداران سایپا برسید، قبل از آنکه به سرنوشت هپکو دچار شویم. در پایان بدلیل طولانی شدن متن نامه از ذکر تمام اسامی معزولین و افراد جدیدالاستخدام و انتصابات و خودداری و از شما تقاضا داریم:

۱- یک مدیر شایسته بر ارکان سایپا به گمارید.

۲- دستور رسیدگی به تخلفات و مفاسد رخ داده را در اسرع وقت صادر فرمایید.

۳- پاداش ها و حقوق های نجومی که در اسفندماه به حساب افراد جدیدالاستخدام واریز شده بررسی وبه خزانه شرکت برگردانده شود

۴- دستور خصوصی سازی واقعی سایپا را صادر کنید تا وزیر شما برای ۱۷ درصد سهام سازمان گسترش از معرفی مدیر به سایپا خودداری کند.

۵- اشخاص بی کفایت را برکنار کنید و مدیران لایق را بر ما حاکم کنید. دستور دهید با وجود افراد شایسته در گروه سایپا از داخل برای ما مدیر تعیین کنند و اخراجی های شرکت های دسته سه و چهار ایران خودرو و … را نیاورند بالای سر ما.

۶- ما را از « هپکویی شدن»، نجات دهید. ما را از «هپکویی شدن »، نجات دهید. تو را به خدا ما را از «هپکویی شدن»، نجات دهید.

 




نمی‌خواهند صدای سومی برای حذف شدگان وجود داشته باشد 

گفتگوی اخبارروز با پرویز صداقت، اقتصاددان

• با پرویز صداقت اقتصاددان و از همکاران سایت “نقد اقتصاد سیاسی” در مورد علت فیلتر شدن این سایت، خروج آمریکا از برجام، تاثیر پیامدهای آن بر بازارکار و اقدامات جمهوری اسلامی در لحظه ی فعلی گفتگو کرده ایم …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۲۷ خرداد ۱٣۹۷ –  ۱۷ ژوئن ۲۰۱٨

 

پرویز صداقت از پژوهشگران اقتصادی و به نام کشور است. او در سال های اخیر از نویسندگان پیوسته سایت نقد اقتصادی سیاسی بوده است که به تازگی توسط حکومت فیلتر شده است. اخبار روز با آقای صداقت در باره ی دلایل فیلتر کردن این سایت و وضعیت اقتصادی کشور بعد از خروج آمریکا از برجام گفتگو کرده است. این گفتگو را در زیر می خوانید:

اخبار روز: پس از خروج آمریکا از برجام در عرصه‌ی اقتصادی و سیاسی کشور چه تحولی رخ داده است؟

پرویز صداقت: در بدو امر بحران ژئوپلتیکی که کشور ما و منطقه‌ی خاورمیانه با آن مواجه بوده تشدید شده است. خاورمیانه‌ی سده‌ی گذشته همواره بستر بحران‌های متعدد بوده است. بحران‌هایی که هم در بسیاری از موارد ناشی از مداخلات امپریالیستی بودند و هم خیلی وقت‌ها مداخلات امپریالیستی را در پی داشته‌اند. خروج امریکا از برجام در چارچوب همین مجموعه بحران‌ها و مداخلات امپریالیستی بوده که در عین حال باید آن را در چارچوب تحولات بزرگ‌تر بحران ژئوپلتیک جهانی و به‌ویژه برای نخستین بار در تاریخ هفتاد سال گذشته بروز اختلاف جدید در میان هفت کشور بزرگ سرمایه‌داری ارزیابی کرد.
به نظر می‌رسد جناح نومحافظه‌کار امریکا هم‌صدا با محور عربستان ـ اسراییل در پی آن است که در گام نخست به قول خودشان «رفتار ایران» را تغییر دهد و ایران را به درون مرزهای خودش بازگرداند. یعنی از حضور و حتی نفوذ جمهوری اسلامی در کشورهای ضعیف‌تر منطقه مانند عراق، سوریه، لبنان و یمن بکاهد و احتمالاً در پی آن اگر قطعاً نگوییم «تغییر رژیم»، دست‌کم مهار و رام کردن کامل نظام سیاسی ایران را دنبال می‌کند.
اما عمق بحران کنونی آن‌جاست که هیچ‌گاه در تاریخ معاصر ایران و احتمالاً در کم‌تر کشوری در جهان شاهد تلاقی مجموعه‌ای از بحران‌های بنیان‌کن داخلی با یک بحران حاد ژئوپلتیک منطقه‌ای از این دست بوده‌ایم. از یک منظر، بحران ژئوپلتیک چه‌بسا در کوتاه‌مدت با ایجاد فضای شبه‌امنیتی به مهار اعتراض‌های ناشی از بحران‌های داخلی یاری کند اما در میان‌مدت احتمالاً با تشدید و وخیم‌تر کردن عوامل بحران‌زای داخلی موج نارضایتی‌ها را تشدید می‌کند.
در شرایط فعلی مسأله صرفاً یک بحران عارضی ناشی از تحریم‌های بین‌المللی نیست. هرچند که خود این مسأله هم به‌تنهایی می‌تواند بنیان‌کن باشد. مسأله‌ی مهم‌تر تلاقی مجموعه‌ی بحران‌های حاد ساختاری با بحران‌های ناشی از تحریم‌ها و تحولات ژئوپلتیک با بحران حکمرانی و نارضایتی فراگیر است.

اخبارروز: برخی از چهره های جمهوری اسلامی می گویند: آمریکا از زمان اجرای برجام همان سخت گیری های قبل از توافق را ادامه داد، پس با خروج آن هم تفاوتی در وضعیت اقتصاد ایران ایجاد نمی شود، نظرشما به عنوان یک اقتصاددان چیست؟

پرویز صداقت: این طور فکر نمی‌کنم. البته برخی دشواری‌ها در نقل‌وانتقال‌های مالی بعد از برجام هم وجود داشته است اما مشکل اصلی که به این ترتیب به‌شدت افزوده می‌شود دشواری هرچه بیش‌تر نقل و انتقالات مالی ایران با شرکای تجاری‌اش به دلیل تحریم‌های مالی امریکاست. طبیعتاً از آن‌جا که برای بخش اعظم شرکای تجاری ایران، امریکا بازار بسیار بزرگ‌تری است ترجیح می‌دهند در این بده ـ بستان از بازار ایران خارج شوند تا بازار امریکا را از دست ندهند و یا با تحریم‌هایی از جانب امریکا مواجه نشوند. بنابراین شاید از یک منظر که ما پیش از خروج امریکا از برجام هم بحران حاد ساختاری داشتیم، تفاوتی بنیادی در وضعیت اقتصاد ایران ایجاد نمی‌شود. اما تردیدی نیست که وضعیت بسیار دشوارتر شده است.
به هر تقدیر، بازهم تأکید می‌کنم مسأله‌ صرفاً عوارضی، ولو بسیار گسترده، ناشی از تحریم‌های بین‌المللی نیست، بلکه تلاقی آن با مجموعه‌ای از بحران‌های پولی ـ مالی، بحران تقاضای موثر، بحران شکاف طبقاتی و بازتولید اجتماعی، بحران حاد زیست‌محیطی، بحران ناشی از فرار سرمایه و اختلال در روند انباشت، بحران حکمرانی و در نهایت نارضایتی‌های گسترده‌ی عمومی است.

اخبارروز: تحریم های گسترده‌ی پیشین که بعد از توافق هسته ای برداشته شد، با خروج آمریکا مرحله به مرحله برمی گردد، با بازگشت دوباره تحریم ها، وضعیت اقتصاد کشور و مردم ایران، به خصوص اقشار تنگ دست، چه خواهد شد؟ به طور مشخص تاثیر شکست برجام برای بازار کار، ودستمزد ها ومناسبات کار چه خواهد بود؟

پرویز صداقت: گمان‌زنی در مورد چشم‌اندازهای سیاسی کوتاه‌مدت بسیار دشوار است، اما پیش‌بینی اقتصادی کم‌وبیش روشن است. به لحاظ متغیرهای اقتصادی محتمل‌ترین سناریو تحولاتی مشابه اوایل دهه‌ی حاضر است. بعد از دور نخست تحریم‌های بین‌المللی در ایران (پیش از برجام) شاهد بودیم که اولاً ارزش پول ملی به یک‌سوم قبل از تحریم‌ها کاهش یافت و ثانیاً نرخ رشد تولید ناخالص داخلی (واقعی) به‌شدت کاهش یافت و از بیش از چهار درصد در سال ۱٣۹۰ به نزدیک به منفی ۷ درصد در سال بعد کاهش یافت. در مورد حاضر نیز از سویی تقلیل شدید ارزش پول ملی و از سوی دیگر کاهش شدید رشد تولید ناخالص داخلی طی سال جاری و سال آتی کاملاَ محتمل است. پس شرایط رکودی ـ تورمی به‌شدت وخیم‌تر خواهد شد.
در عرصه‌ی سیاسی ظاهراً دو رویکرد متفاوت در جمهوری اسلامی هست. رویکرد نخست عبارت است از تعامل با جهان و به‌ویژه اروپایی‌ها در جهت گذراندن این دوره‌ی سخت، به امید بروز گشایش‌ها و تغییراتی که بتواند به تخفیف تحریم‌ها و یا تغییراتی در سیاست وزارت خارجه‌ی امریکا و دستورکار نومحافظه‌کاران امریکایی و نیز تغییری در معادلات منطقه‌ای بینجامد. رویکرد دوم نیز رویکردجناح به‌اصطلاح تندرو است که علی‌الظاهر طرفدار خروج متقابل از برجام و نیز عدم ورود به پیمان‌هایی مانند FATF است. پی‌آمدهای رویکرد دوم بر کالبد اقتصادی ـ اجتماعی حادتر خواهد بود و می‌تواند روند تحولات عادی را تسریع کند و حتی زمینه‌ساز بروز بحران‌های مستقیم نظامی شود.
در شرایط تشدید رکود تورمی به سبب کاهش محتمل نرخ رشد تولید ناخالص داخلی و سقوط ارزش پول ملی طبعاً با کاهش سرمایه‌گذاری‌ها نه‌تنها بر اشتغال‌زایی اقتصاد افزوده نمی‌شود که شاهد افزایش شمار بیکاران و بی‌ثبات‌کاران و وخامت هرچه بیش‌تر نرخ بیکاری خواهیم بود. همچنین افزایش شدید تورم فاصله‌ی خط فقر و سطح درآمد گروه‌های مزد و حقوق بگیر را بیش‌تر می‌کند. چشم‌انداز کوتاه‌مدت افزایش ورشکستگی‌ها و توقف فعالیت‌های اقتصادی، تشدید قطبی‌شدن طبقاتی و گسترش به حاشیه رانده شدن، کاهش شمار طبقه‌ی متوسط خواهد بود.
بنابراین تهی‌دستان، محرومان و طبقات مزدبگیر (کارگران و طبقه‌ی متوسط) روزهای سخت‌تری در پیش خواهند داشت. ارزش واقعی دستمزدهای پولی کاهش می‌یابد و به سبب افزایش نرخ بیکاری و ارتش ذخیره‌ی بیکاران قدرت چانه‌زنی فردی و جمعی مزدبگیران کاهش می‌یابد و امکان آن‌ها برای افزایش دستمزد تقلیل پیدا می‌کند.
در چنین شرایطی از سویی آسیب‌های اجتماعی ناشی از بحران‌های اقتصادی و فقر و بیکاری و جز آن افزایش می‌یابد و از سوی دیگر به احتمال قوی شاهد تداوم اعتراض‌های اجتماعی از جنس اعتراض‌های دی‌ماه سال گذشته خواهیم بود.

اخبار روز: شرکت های مهم بین المللی که بعد از برجام با تضمین کار ارزان و سود کلان وارد بازار ایران شده بودند، یکی از پس دیگری از کشور خارج می شوند و در عمل پروژه ی تحریم های گسترده ی پیش از برجام در حال بازگشت است، آن هم در شرایطی که اروپا، چین و روسیه صراحتا با آقدام آمریکا ابراز مخالفت می کنند. آیا جمهوری اسلامی می تواند این روند را متوقف کند؟

پرویز صداقت: بعید است. اما در دنیای پرابهامی زندگی می‌کنیم که پیش‌بینی‌های دقیق ممکن نیست. اتحاد سه قطب پیشرفته‌ی سرمایه‌داری (امریکا ـ اروپا ـ ژاپن)، بعد از اجلاس اخیر گروه هفت، برای اولین بار در هفتاد سال گذشته سست شده است. از سوی دیگر، به‌اصطلاح قطب‌های نوظهور سرمایه‌داری در شرق آسیا، روسیه، افریقای جنوبی و امریکای لاتین معضلات و به‌اصطلاح بحران‌های خود را دارند. چین با مخاطره‌ی عدم استمرار نرخ‌های رشد بالا و احتمال شکست حباب قیمتی در برخی بخش‌ها و شکست‌های مالی روبه‌روست. روسیه اگرچه به لحاظ ژئوپلتیک از موقعیت بحرانی خاورمیانه بهره برده و در سوریه پا سفت کرده است اما برای نزدیکی به اروپا با مشکلاتی در ارتباط با اوکراین روبه‌روست و از این رو نزدیکی روسیه ـ اروپا در برابر امریکا بعید به نظر می‌رسد. ضمن این که در مقام یک اقتصاد ناموزون نیمه‌پیرامونی قدرت توان‌آزمایی اقتصادی چندانی با قطب‌های پیشرفته‌ی سرمایه‌داری ندارد.
یا برخی در مورد نزدیکی ترامپ ـ پوتین گمان‌زنی می‌کنند چراکه هردو متعلق به جناح‌هایی از سرمایه‌ی مالی با تمایلات اقتدارگرایانه هستند که بیش‌ترین سود را از بالا بردن بهای انرژی‌های فسیلی می‌برند و از این رو گرایش‌های متفاوت ژئوپلتیک‌شان می‌تواند همگرا شود، اما این نزدیکی با مخالفت جدید بخش دیگری از دولت پنهان و سرمایه‌ی مالی امریکا که در پی بازسازی فضای جنگ سرد است مواجه می‌شود.
در شرایطی که صحنه‌ی ژئوپلتیک بین‌المللی این قدر پرابهام است نمی‌توان گمان‌زنی قاطعی درباره‌ی تحولات ژئوپلتیک آتی در قبال ایران داشت. اما آن‌چه مسلم است این است که به‌موازات تلاش‌‎های دولت ایران، رقبا و دشمنان منطقه‌ای ایران و به طور مشخص اسراییل ـ عربستان سعودی و شیخ‌نشین‌ها به تلاش‌های مقابلی برای بی‌اثر کردن تلاش‌های ایران دست زده و دست می‌زنند. نمونه‌ی آن تلاش‌های جهانی نتانیاهو در سفر به روسیه و اروپا و نمونه‌ی دیگر هم تلاش عربستان برای منصرف کردن آلمانی‌ها از سرمایه‌گذاری در ایران است. بنابراین مجموعه تلاش‌‎های دولت ایران با اقدامات متقابل از سوی قدرت‌های رقیب منطقه‌ای و نیز نومحافظه‌کاران امریکایی مواجه است و با توجه به وضع موجود و تعلل‌ها و تردیدهای متحدان اروپایی و آسیایی ایران و نیز این مسأله که امریکا به‌رغم افول قدرت اقتصادی، به مدد قدرت نظامی و ارز هژمونیک خود جایگاه قدرتمندتری در سلسله‌مراتب جهانی دارد، به نظر می‌رسد مجموع نیروهای دوم به‌مراتب قدرتمندتر باشد.

اخبار روز: جمهوری اسلامی اگرچه برای تعیین تکلیف با اروپا مهلت ۶۰ روزه تعیین کرده بود ولی شاهد نرمش آن در قبال اروپا و همزمان سخت گیری در برابر منتقدان و مخالفان سیاسی در داخل است. به نظر می رسد حکومت می کوشد فشاری را که به خاطر شکست برجام متحمل می شود به فرصتی برای مهار خیزش های اجتماعی تبدیل کند و به بهانه ی تامین نیازمندهای اساسی، مانند دوران جنگ تور کنترل خو د را روی اکثریت جامعه که عمدتا تهی دست و حاشیه نشین هستند گسترش دهد و از این راه مانع تحرک نیروهای سیاسی و سازمانگری اعتراضات بشود. فکر می کنید بین شکست برجام و گرایش حکومت به امنیتی کردن فضای سیاسی رابطه ای وجود دارد؟

پرویز صداقت: ناسازه و تناقضی که در شرایط کنونی با آن مواجه‌ایم این است که از سویی در شرایط تلاقی بحران‌های حاد با بحران حاصل از تحریم‌های بین‌المللی شاید سیاست منطقی امتیاز دادن به داخل برای ایجاد نوعی وفاق در برابر فشار خارجی باشد. اما در مقابل شاهد تشدید فشار به داخل شده‌ایم. به نظرم این سیاست فقط بحران را تشدید می‌کند. حتی در دهه‌ی ۱٣۶۰ هم که شرایط اقتصادی ـ اجتماعی ـ فرهنگی بسیار متفاوت از امروز بود نهایتاً در برابر کاهش شدید درآمدهای ارزی و فشارهای اقتصادی شاهد چرخش قطعی در سیاست‌های جمهوری اسلامی در قبال جنگ بودیم. بنابراین با توجه به تغییرات دموگرافیک، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی قابل پیش‌بینی است که در شرایط کنونی این چرخش هرچه سریع‌تر اتفاق بیفتد. با این تفاوت که این بار این چرخش می‌تواند زمینه‌ساز یک دگرگونی جدی در نهادهای سیاسی باشد یا شاهد وقوع همزمان هر دو باشیم.

اخبار روز: در پایان به مسأله‌ی فیلتر شدن نقد اقتصاد سیاسی می‌رسیم که در روزهای اخیر شاهد آن بودیم. به نظر شما به عنوان یکی از نویسندگان این سایت، آیا فیلتر کردن سایت با سابقه ی “نقد اقتصاد سیاسی” را باید یک رویداد رسانه ای در کنار سایر مسایل جاری در کشور تلقی کرد و یا نمونه ای از تلاش سازمان یافته برای متلاشی کردن شبکه ی های اطلاع رسانی، نقد و سامان‌یابی دگراندیشان در دوره‌ی پس از اعتراضات سراسری دی‌ماه سال گذشته؟

پرویز صداقت: به نظرم بخشی از یک پروژه‌ی بزرگ‌تر برای محدودسازی فضای نقادی است. تمایل اصلی این است که به جز نقدهای درونی دو جناح محافظه‌کار و میانه‌رو صدای سومی برای محذوفان وجود نداشته باشد. به همین دلیل هم دایماً شاهد محدود شدن بسترهای ارتباطات مستقیم مردم با یکدیگر از طریق شبکه‌های اجتماعی بوده‌ایم.
البته می‌دانید «نقد اقتصاد سیاسی» یک سایت با رویکرد غالباً نظری است که منابع منتشر شده در آن در تمامی سال‌های گذشته بعضاً منابع بسیاری از تحقیقات دانشگاهی در ایران بوده است. همین که دامنه‌ی فیلترینگ حتی به حذف سنت نظری اقتصاد سیاسی رسیده نشان‌دهنده‌ی سیاست پردامنه‌ی حذفی است که در تمامی چند دهه‌ی اخیر وجود داشته و به نظر می‌رسد بعد از تحولات دی‌ماه تشدید شده است.

اخبار روز: دلایل موفقیت نسبی سایت نقد اقتصاد سیاسی چه بوده است؟

پرویز صداقت: فکر می‌کنم مهم‌ترین دلیل این بوده که «نقد اقتصاد سیاسی» مبتنی بر یک سنت فکری نسبتاً دیرپا و متأسفانه پرگسست در ایران معاصر است. تبارشناسی معاصر نوشته‌های این سنت فکری را باید در آثار قدیمی‌تر جست‌وجو کرد. اما به نظرم نقطه‌عطف مهم به اواخر دهه‌ی ۱٣۴۰ و نیز سال‌های منتهی به انقلاب ۱٣۵۷ برمی‌گردد که به‌تدریج تلاش برای ترجمه‌ی آثار اقتصادددانان و جامعه‌شناسان دگراندیش و پژوهش‌های نو در مسایل اقتصادی ـ اجتماعی آغاز شد و شدت گرفت. تا آن سال‌ها اساساً شاهد انتشار جزوه‌ها و درس‌نامه‌هایی بودیم که نوعی بازنگاری دروس دوره‌ی دانشگاه و یا در جناح چپ عمدتاً ترجمه‌هایی از نوشته‌های بعضاً «کلیشه‌ای» آکادمیسین‌های روس بود. اما تحولات عمیق اقتصادی ـ اجتماعی در دهه‌ی ۱٣۴۰، شکل‌گیری جنبش اعتراضی جدید و به موازات آن گسترش نظام دانشگاهی در ایران و اعزام گسترده‌ی دانشجو به خارج نوعی تفکر دگراندیشانه‌ی چپ را در ایران تکوین داد و ترویج کرد که به نظرم به‌رغم شکست‌ها و افول‌ها و گسست‌ها در درازمدت توانسته تفکر انتقادی در عرصه‌ی اقتصاد سیاسی را گسترش دهد. در این میان، در سال‌های پیش از انقلاب برخی چهره‌های کلیدی و مهم نقش تعیین‌کننده‌ای در تکوین این سنت فکری داشتند. ازجمله آموزش‌ها، ترجمه‌ها و پژوهش‌های فرهاد نعمانی و سهراب بهداد و سعید رهنما در دهه‌ی ۱٣۵۰ قابل اشاره است که از سویی خوانش جدیدی از اقتصاد سیاسی را ارائه کردند و از سوی دیگر زمینه‌ساز شکل‌گیری نسل بعدی اقتصادسیاسی‌دانان ایرانی شدند.
سنت «نقد اقتصاد سیاسی» به دنبال انقلاب فرهنگی سال ۱٣۵۹ و حوادث متعاقب آن در داخل کشور فروکش کرد. و در ادامه، به‌ویژه در دهه‌ی بعد و دوره‌ی اصلاحات متعاقب فروپاشی اردوگاه شوروی و رونق گرایش‌های پسامدرن و پسامارکسیستی، شاهد گسترش مطالعات فرهنگی چپ بودیم که از یک منظر هم البته بینش‌ها و ارزش‌های خاص خودش را دارد؛ اما نباید در آن متوقف ماند. البته انتشار مطالعات و نوشته‌ها و ترجمه‌ها در سنت فکری اقتصاد دگراندیش در تمامی سال‌های مورد اشاره در داخل کشور استمرار داشته است. اما از نیمه‌ی دهه‌ی ۱٣٨۰ شاهد بودیم که بعد از یک دوره‌ی فترت نظری در سنت اقتصاد سیاسی ایران به سبب انقلاب فرهنگی و سپس چیرگی گرایش‌های فرهنگی ـ پسامدرن چپ، احیای مطالعات در سنت نقد اقتصاد سیاسی تاحدودی به تعمیق مطالعات جدی اقتصادی ـ اجتماعی در سال‌های گذشته یاری کرده است.
عملکرد سایت نقد اقتصاد سیاسی را هم باید از همین منظر و در چارچوب همین سنت نظری درازمدت‌تر داوری کرد. تردیدی ندارم این سنت فکری می‌تواند راهگشایی به سوی افق‌های تازه‌ای برای شناخت معضلات اجتماعی و برمبنای آن پراکسیس اجتماعی باشد.




دلار آتشین ایرانی 

فریبرز رئیس دانا

• استقلال پولی و رهاسازی اقتصاد از چنگ و بال اژدهای دلار سلطه‌گر نیاز به رها شدن از وحشت دارد و نیاز به اعتماد به نفس، دموکراتیسم، الویت دادن به «کار در برابر سود»، حذف دیکتاتوری پنهان پول و نیاز به برقراری نظام برنامه‌ریزی سیستمیِ دموکراتیک دارد. اگر مردم با تصمیم‌ها و سیاست‌های اقتصادی یار نباشند، بحرانهای ارزی چونان پایگاه‌های نامریی نیروهای تجاوز و سلطه عمل می‌کنند. قدرتمداران اقتصادی که به بازار پول ارز چنگ می‌زنند چه بسا از همه خطرناک تر و در واقع پایگاه امپریالیسم دلارند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۲۷ خرداد ۱٣۹۷ –  ۱۷ ژوئن ۲۰۱٨

 

دلار فقط پول برتر جهان نیست بلکه همچنین پول سلطه‌گر جهانی است. دلار بدون استیلا بر فضای پولی جهان – شامل میلیاردها دلار تجارت روزانه کالا، مبادلات ارزی و نقل و انتقال اوراق بهادار – دیگر بدین سان وجودی ندارد و می‌شود یک پول معمولی بی رمق. از ماه اوت ۱۹۷۱ به بعد، دولت آمریکا به رهبری ریچارد نیکسون مصمم شد که رابطه دلار با پشتوانه طلا، یعنی ضرورت رعایت موازین پولی را نادیده بگیرد. سلطه جهانی امریکا از آن تاریخ به بعد وارد مرحله تازه‌تری شد. قرارداد معروف به اسمیتسونین در اوت ۱۹۷۱ نقطه عطفی در استیلای امریکا بود، نقطه عطف قبلی را می‌توان قرارداد تسلیم آلمان نازی به متفقین دانست که موجب انتقال قدرت جهانی از انگلستان به امریکا شد.

باری از ۱۹۷۱ به بعد این فدرال رزرو (بانک مرکزی ایالت متحده امریکا) است که به اختیار خود و با تصمیم‌های مقطعی دلار منتشر و به بازار جهانی سرازیر می‌کند و این دلارهای بی‌حساب و کتاب وسیله تجارت جهانی و وسیله ذخیره‌سازی بانک‌های مرکزی، بانک‌های تجاری و تخصصی، موسسات و شرکت‌های تولیدی و مالی جهانی می‌شود. نیاز به دلار در سطح جهان موجب تقاضای ناگزیر برای پول آمریکا می‌شود زیرا دلار به واحد پولی جهان تبدیل شده است. دلار آمریکا فعال مایشاء شده است. البته این چنین نیست که بقیه ارزهای مهم مانند ین، فرانک سوییس، یورو و پوند هیچ کاره شده باشند بلکه آنها به طور نسبی کمرنگ تر شده و خودشان زیر سلطه آمریکا قرار گرفته‌اند. تقاضای به اصطلاح نهادینه شده برای دلار موجب شده است که امریکا به شماری از کشورهای مهم اقتصادی جهان، حتی کشورهای جنوب، امکان دسترسی تقریبا دلبخواه به دلار را بدهد.

در واقعیت اقتصاد امریکا اقتصادی است که در آن به طور کلی مصرف همیشه بیشتر و بالاتر از تولید است. این ناموازنگی موجب تمایل اساسی اقتصاد امریکا به وام‌گیری می‌شود. این تمایل چنان است که امروز کسری تجارت خارجی به اضافه کسری بودجه دولت آمریکا سالانه بیش از ۱۰۰۰ میلیارد دلار بالغ می‌شود. اما حتی در چنین کسری ادامه داری نیز اقتصاد امریکا ورشکسته نمی شود (البته ورشکستگی اقتصاد کلان چندان شباهتی به ورشکستگی افراد و بنگاه‌ها ندارد زیرا برخلاف آنها اقتصاد کلان از پا در نمی‌آید و تمام نمی‌شود). چنین است زیرا دلار در جهان استیلا دارد و مدام منتشر می‌شود و کسری‌ها را تامین می‌کند.

نکته بسیار مهم این است که این استیلا یا از سوی دولت‌ها (و بانک مرکزی) زیر سوال نمی‌رود یا اگر برود با حمله و ضدحمله شدید یا انواع توطئه‌های مخرب آمریکا رو به رو می‌شود. انواع واکنش‌های تند و کند امریکا به استقلال طلبان پولی در همه جا شامل به راه انداختن انقلاب‌های رنگین؛ تحریم، کاهش مصنوعی بهای نفت، توطئه‌های ایمنی و جاسوسی، کودتاها و مداخله‌های نظامی و انواع تهدیدهای سیاسی یک روند جدی، با برنامه و در دستور کار است. به همین دلیل شماری از تحلیل‌گران حتی پدیده امپریالیسم را که در واقع منشاء آن در انباشت سرمایه و سود تولید است اما وجه پولی پیدا می‌کند، تنها در سلطه دلار جستجو می کنند.

به واقع اما چنان که گفتیم سلطه دلار به عنوان ابزاری برای پاسخ به نیاز انباشت سرمایه و سود وجود دارد و می‌توان از امپریالیسم دلاری سخن گفت (چنان که از امپریالیسم رسانه‌ای صحبت به میان می‌آید). واکنش‌های کشورهای امپریالیستی بر محور حاکمیت دلار و پول‌های وابسته به عنوان مثال شامل کشورهایی مانند ونزوئلا و لیبی (با یاری فرانسه) و کشورهای بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی که در ژوئیه ۲۰۱۴ تشکیل شد) و نیز کشورهای چین و هنگ کنگ بوده است. این کشورها در این خصوص بارها مورد تهدید و حمله‌های اقتصادی (سیاست‌های اقتصادی تهاجمی) قرار گرفته‌اند. همچنین بارها اقدام‌ها و پیشنهادهایی برای سیاست پولی جهانی با واکنش‌های تند آمریکا روبرو شده است. فکر تشکیل بانک جهانی برای ایالات متحده یک کابوس است (در این مورد میشل براند مقاله خوبی به عنوان “امپریالیسم دلار” نوشته است که توسط احمد سیف در فروردین ۱٣۹۷ به فارسی برگردانده و منتشر شد).

اما دلار امریکا که نیروی مبادلاتی جهان و از مایه‌های اصلی قدرتمداری ایالت متحده است، همان قدر که برای امریکا مشکل‌گشا بوده است بنا به منطق و دیالکتیکی درونی خود، برای اقتصادهای جهان مشکل‌زا هم بوده است و در چند سال گذشته، به ویژه پس از شروع بحران و مشکلات اساسی ناشی از جهانی‌سازی این دلار برای خود آمریکا نیز به مشکل اساسی تبدیل شد. چگونه؟ کشورهایی که با سیاست‌های “روان‌سازی کیفی پول (یعنی سیاست‌هایی که به جز افزایش در انتشار پول روش‌هایی شامل سیاست‌های نرخ بهره، وام‌دهی‌ها و اوراق بهادار و جز آن به منظور تسهیل جریان گردش پول به کار می‌برد)، روبرو می‌شوند. در عین حال وارث میزان هنگفتی از دلار در دست واسطه‌ها و سفته‌بازان و سرمایه‌گذاران پولی و مالی نیز می‌شوند. معاملات پولی و حباب‌سازی همه جا رواج می‌یابد (ما در کشور خودمان شاهد بودیم که افزایش درآمدهای نفتی “دلاری” و افزایش نقدینگی چگونه راه به معاملات پولی موازی، صرافی‌ها و وام‌های داخل و خارج از سیستم بانکی بردند). باری در حالی که اقتصاد واقعی آمریکا از کم خونی (کم دلاری) رنج می‌برد در همین اقتصاد بخش پولی و مالی متورم‌تر شد و وقتی حباب ترکید رکود هم گسترده تر شد و ضرورت اقدام عملی و مداخله و وام‌دهی دولت و بانک مرکزی را موجب گردید. اما در همان حال پول‌های فراوان و تا حدی “علف خرسی” که به کشورهای نو صنعتی راه یافتند معاملات پولی نگرانی روزانه (واسطه‌گری پولی) را رواج و اقتصادها را در معرض رکود قرار دادند. دیدیم که در ۱۹۹۷ توفان این تجربه کشورهای آسیای جنوب شرقی را درنوردید.

در ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ اقتصاد آمریکا با بحران مالی و پولی داغان کننده‌ای رو به رو شد. اما امریکا در مقاطع مشخص وقتی بحران ترکیدن حباب‌ها یا خطر نزدیک‌تر شدن به آن فرا می‌رسد، افسار اسب‌های سرکش ارابه انبساط و روان‌سازی پولی را که برای ادامه حیات اقتصاد پر مصرف و پرانباشت آمریکا حیاتی بوده اند، می‌کشد. این سیاست جدید فقط عید خوش‌گذران‌های دوره رونق پولی را تعطیل نمی‌کند بلکه آن را به عزا تبدیل می‌کند. چگونه؟
وقتی افسار پولی کشیده و سیاست‌های روان‌سازی پولی متوقف می‌شود، سیاست جدید به خاطر محدودسازی عرضه دلار موجب افزایش ارزش دلار و به همین ترتیب موجب کاهش ارزش پول‌های غیردلاری می‌گردد. این فرایند به نوبه خود موجب افزایش فشار باز پرداخت بدهی‌های خصوصی و دولتی در کشورهایی می‌شود که با وام‌گیری‌های کلان صحنه حضور دلارهای منتشر شده بی‌پشتوانه بوده‌اند. همین به نوبه خود موجب می‌شود بخش‌های دولتی (شامل بانک مرکزی) و خصوصی این کشورها دست نیاز و تقاضای بیشتر به سمت دلار دراز کنند تا بتوانند اصل و فرع بدهی‌های خود را بپردازند. حاصل این فرایندها، همه چیزی نیست جز تقاضای فزاینده دلار. دور بسته باطل چون آوار بر اقتصاد آن‌ها به سنگینی فرود می‌آید. سیاست روان‌سازی پولی و سیاست افزایش دلار موجب بروز حباب و بحران‌های شکننده می‌شود، مقامات پولی امریکا به این سیاست‌ها موقتا پایان می‌دهند. سیاست‌های جدید موجب کاهش عرضه یا توقف در افزایش عرضه دلار می‌شود. نتیجه امر افزایش ارزش دلار است. این افزایش با کاهش ارزش پول ملی آن کشورها همراه می‌شود. این کاهش ارزش موجب می‌شود بدهکاران به دو چیز روی بیاورند:

۱-تقاضا برای دلار و ۲- فروش اوراق قرضه. حاصل این دو رویکرد باز افزایش ارزش دلار است. حاصل آن نیز افزایش مجدد ارزش دلار و کاهش ارزش پول است و ادامه این دور باطل.
نمونه بیاوریم: از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ ایالات متحده تقریبا چیزی در حدود ۵۰۰۰ میلیارد دلار پول ارزان یعنی عرضه پول همراه با سیاست پایین نگه داشتن نرخ بهره که به زبان بعضی‌ها “پول یامفت” خوانده می‌شود، به سوی بانک‌ها و سرمایه‌گذاران روانه کرد. فقط وام گیرندگان غیر بانکی خارج از امریکا، که در ۲۰۰٨ رقم سنگینی معادل ۶۰۰۰ میلیارد دلار بدهی داشتند، در ۲۰۱۴ بدهیشان به ۹۰۰۰ میلیارددلار رسید و تا ۲۰۱۶ هم باز این رقم بالاتر رفت (۷۵ درصد این بدهی به کشورهای نو صنعتی و چین تعلق داشت). این وام‌گیری‌ها البته از سیاست حمایتی دولت‌های متبوع نیز برخوردار بوده است. (و این همان اتحاد عملی دولت و سرمایه‌داری بزرگ است). اما وقتی میزان وام از حد معینی تجاوز کند -که آن حد شناخته شده هم نیست زیرا واکنش هرج و مرجی بازار پولی مشخص نیست- فروپاشی پولی یا ترکیدن حباب آغاز می‌شود. مقامات پولی آمریکا که وجدان و عامل بیدار انتشار دلار سلطه‌گرانه‌اند. در اینجا بر خلاف انتظار وام گیرندگان دامن خود را می‌رهانند و چنانکه از ۲۰۱۴ به این سو نیز نشان دادند سیاست نجات بدهکاران غوطه‌ور شده در سیل را متوقف می‌کنند. به همین سبب دلارهای سرازیر شده رونق بخش به ابزار در هم پیچیدگی مالی در کشورهای جهان، به ویژه آن کشورهایی که وابستگی پولی و نگرورزانه شدید به دلار دارند، تبدیل می‌شود. بدین ترتیب استراتژی راه‌گشایی آمریکایی به بحران کشورهای جنوب و نیز کشورهای صنعتی منجر می-شود. اما از طرف دیگر این استراتژی بخش تولید واقعی را در خود آمریکا دچار کم خونی می‌کند. واکنش‌های کشورهای جهان (مانند بریکس) نیز می‌رود که بی‌اعتمادی به دلار را جدی‌تر کند و سلطه دلار را متوقف سازد. این آغاز ویرانی ارزی شدید اقتصاد ایالات متحده آمریکا است.

در سه سال گذشته، یعنی از ۲۰۱۵ به این سو، آمریکا با توقف سیاست روان‌سازی پولی به اضافه سیاست کنترل پولی، موجب بالا رفتن ارزش دلار و باز شدن چشم‌انداز افزایش نرخ بهره شد. این سیاست به بروز شرایط ناگوار در کشورهای نو صنعتی منجر شد. این سیاست -شاید هم به ظاهر ناخواسته- موجب ضربه زدن به کشورهای رقیب، شامل متحدان شمالی و رقیبان در جنوب، جنوب شرقی و شرق آسیا شده است. پول‌های داغ (پول‌های پر جنب و جوش معاملات پولی) از کشورهای جنوب و پول و پله‌دار مهاجرت به سوی سرزمین اصلی یعنی ایالات متحده را آغاز کرده‌اند. اینها پول‌های نوآمده، نو انتشار و وام‌گیری شده‌اند که از ۲۰۰۹ به بعد در مقیاس تریلیون دلاری راهی کشورهای جنوب به ویژه کشورهای جنوب شرقی آسیا شده بودند، آن هم با نرخ بهره‌های نزدیک به صفر. باری این است نتیجه بدمستی ناشی از پرنوشی شب‌های شادمانی بازی دلاری و نوسان‌های ویرانگر که تا زمانی که سلطه بر دلار وجود دارد ادامه دارد.
* * *

بیاییم بر سر وضع ارزی در ایران:
چنان که همه می‌دانیم سال‌های زیادی است که در ایران یک نرخ رسمی ارز اعلام شده از سوی بانک مرکزی وجود دارد که در واقع مبنای محاسبه اقلام بازرگانی خارجی، مانند ارزش ریالی صادرات و واردات بر حسب دلار و سایر ارزهای خارجی و مبنای تبدیل اجزای تولید ملی به ارزش دلاری مانند ارزش دلاری درآمد سرانه کشور است. اما در کنار نرخ رسمی‌، نرخ بازار آزاد وجود دارد که ملاک تصمیم‌گیری متقاضیان ارز مسافرتی، وارد کنندگان از راه‌های رسمی و غیر رسمی و از همه مهمتر واسطه‌ها و فعالان بازار ارز است. این نرخ بازار آزاد تقریبا همیشه بالاتر از نرخ رسمی بوده است.

همچنین می‌دانیم که نرخ رسمی و بازار آزاد ارزهای خارجی مخصوصا دلار به نوعی بیانگر ارزش پول ملی است در حالی که ارزش پول ملی به طور کلی باید با سطح قیمت ها تعیین شود و فقط در سطح معاملات ارزی است که ارزش برابری پول ملی در برابر ارزهای خارجی تعیین کننده ی ارزش پول ملی شود. در ایران به دلایل سیاسی و روان شناسی اجتماعی مردم عادی معمولا ارزش پول ملی را تقریبا فقط با ارزش دلار می سنجند . اقتصاد ایران مرکز ورود و خروج پول های بین المللی و پول های داغ، به آن گونه که در آسیای جنوب شرقی رایج است، نیست با این وصف ارتباط دلاری ایران با جهان خارج بسیار قوی است . به رغم ادعاها و خواست های سیاسی و اقتصادی مداوم برای خودکفایی و استقلال اقتصادی ، اقتصاد ایران به شدت به دلار -و به میزان بسیار کمتری به یورو – وابستگی دارد . این وابستگی دلاری بیشتر دلایل درون زا دارد، خیلی کمتر به طور مستقیم از ماهیت سلطه گرانه دلار، که شرح آن در بالارفت ناشی می شود . سلطه گری دلار در ایران از طریق وابستگی درآمدهای نفتی به دلار میسر می شود ، چیزی که به طور کلی به آن دلار نفتی می گویند . چندین بار به ویژه پس از فروکش توفان های ارزی دولت ایران تصمیم گرفته است پول اصلی پشتوانه ای و معاملاتی خود را از دلار به یورو تبدیل کند اما نه سلطه دلار ، نه معاملات واقعی جهانی در قلمروی نفت و نه وابستگی وارداتی ایران که بیشتر با دلار صورت می گیرد ، هیچ یک اجازه نداده اند که این تصمیم عملی شود. اما به جز آن اراده ی کافی و واقعی برای این جا به جایی نیز وجود نداشته و ندارد زیرا عناصر قدرت اقتصادی در بازار پولی کشور خودشان هم دلبستگی و هم وابستگی به دلار دارند .

خوب است نگاهی داشته باشیم به منابع اصلی تقاضا برای دلار :
۱-دولت، برای واردات کالا و پرداخت برای خدمات و وارداتی که در اختیار دولت است . اقلام اصلی عبارتند از : واردات کالاهایی که در انحصار دولت هستند و البته با افزایش خصوصی سازی ها تجارت خارجی نیز بیشتر و بیشتر در اختیار بخش خصوصی قرار گرفته است ، پرداخت بابت خدمات مانند بیمه و حمل ونقل خرید تسلیحات .
۲-وارد کنندگان عمده کالاهای مصرفی و واسطه ای و سرمایه ای و نیز فعالان تولیدی بخش خصوصی که برای ماشین آلات و کالاهای واسطه ای به آن نیاز دارند .
٣-واسطه های پولی و مالی، احتکار گران، متقاضیان ارز برای فروش آن به قیمتی بالاتر از بهای خرید و بانک های تجاری.
۴-متقاضیان عادی شامل مسافران و برای هزینه های تحصیل و برای هزینه های اقامت در خارج از کشور
۵-سایر متقاضیان

تقاضای این پنج گروه در طیفی از رقم های چند صد دلاری تا رقم های میلیاردی تغییر می کند. به عبارت دیگر به جز متقاضیان گروه چهار و پنج، که معمولا کوچک و متوسط هستند، سه گروه دیگر شامل متقاضیان متوسط، بزرگ و خیلی بزرگ می شوند.
نگاهی به آمار درآمدهای ارزی کشور دردهه ی ۹۰ می تواند از عرضه و تقاضای ارز را چهره ای کلی به دست بدهد.

چنانکه ملاحظه می شود، سمت عرضه ی ارز، عمدتا دلار، روند یکسانی را به دست نمی دهد. تا سال ۱٣۹۰ درآمدهای ارزی به طور کلی رو به افزایش داشتند اما از آن به بعد تحت تاثیر بروز آثار تحریم و پا بر جایی مشکلات سیاسی (به رغم قرارداد برجام) صادرات نفت ایران و درآمدهای ناشی از صادرات نفت افت کردند. درآمدهای ناشی از صادرات غیر نفتی روندی تقریبا صعودی دارد. واردات کشور نیز به رغم افت در سال های رکود (۹۱ تا ۹۶) به دلیل وابستگی وارداتی کشور هم چنان روند کلی صعودی را نشان می دهد. بنابراین تقاضا برای ارز وارداتی پابرجا اما عرضه ارز (در بحث دلار )کاهش پذیر است .

شاید به نوعی تفاوت بین واردات و کل صادرات، یا تراز بازرگانی، را بتوان عبارت از ارزهایی دانست که منبع ورود به بازارهای واسطه ای و نگرورزانه‌اند. اما این بازارها زمینه و ابزاری برای تقاضای ارز برای کالا و خدمات وارداتی نیز به شمار می آیند. به عبارت دیگر گرچه رقمی بین ۵ هزار میلیون تا ۲۵ هزار میلیون دلار آمادگی جدی برای ورود به معاملات ارزی دارند، و در سال هایی که درآمدهای ارزی بالا است این رقم به ۵۰ هزار میلیون دلار نیز می رسد. اما به دلیل ساختار بازار و توزیع قدرت اقتصادی و سیاسی و امنیتی بخشی از ارزهای کشور به نوعی از مجاری بازار آزادند نیز عبور کنند.

لازم است بازنگاهی به وضع جهانی دلار و اقتصاد آمریکا داشته باشیم تا بتوانیم اقتصاد ایران را تحلیل کنیم. ارزش دلار به طور کلی در سطح جهان یا در بسیاری از موارد در واقع ربطی به رونق اقتصادی واقعی در امریکا ندارد. وقتی اقتصاد امریکا با رکود و بحران هم روبرو باشد باز تحت شرایط داد و ستدهای پولی و اقتصادی جهانی ارزش دلار بالا می رود. مدت هاست که شاهدیم تعداد بنگاه های اقتصادی که در امریکا ورشکسته می شوند بیشتر از تعداد بنگاه های تازه تاسیس است. اینکه می گویند نرخ بیکاری در این کشور به طور متوسط به ۵.۵ درصد بالغ می شود یعنی دوروبر “بیکاری طبیعی” که خود آن نیز مفهومی نادرست است، گمراه کننده است، زیرا بخش زیادی از نیروی کار آمریکا چیزی نزدیک به نصف آن در هفته کمتر از ٣۰ ساعت و در موارد زیادی کمتر از ۱۵ ساعت کار می کنند.

نویسنده مقاله امپریالیسم دلار برآورد بیکاری را بیش از ۲٣ درصد می داند. مردم آمریکا در ۱۰ سال منتهی به ۲۰۱۷ در حدود ۴۰ درصد فقیرتر شده اند. با این وصف باز در سطح جهان تقاضا برای دلار بالا می رود زیرا این پول وسیله ی تحمیلی معاملات بهانه است. بنابراین این تقاضا، و نه عرضه، است که قیمت دلار را بالا می برد و اساسا ارزش آن را تعیین می کند. گران شدن دلار نیز آن چنان که به جهانیان لطمه می زند به اقتصاد داخلی آمریکا نمی زند. از طرف دیگر قدرت رونق امریکا نیز این کشور را قادر می سازد تا از توان اقتصادهای استقلال خواه پولی بکاهد. وام هایی که کشورهای رو به رشد رو به رونق می‌گیرند (و چه بسا با نرخ بهره‌های پایین و جذاب) آن چنان بالا است که نمی‌توانند آن را مهار و مدیریت کنند در حالی که مدیریت دلار در ید اختیار آنان نیست.

و اما اقتصاد ایران، از تمام نتایج قدرتمداری دلار زیان می‌بیند، بی آن که در صحنه‌ سیاست‌های پولی دلار حضور داشته باشد. گران شدن دلار می‌تواند به ایران نیز سرایت کند و شرایط داخلی برای بالا رفتن قیمت دلار را آماده تر سازد. اما ایران توان و دیپلماسی و پشتوانه‌ای برای رها کردن خود از قید سلطه دلار ندارد. با موشک و با حضور سیاسی و نظامی در کشورهای دیگر، هر چند هم که به امید پیش دستی در برابر هجوم دهشتبار تروریستی موجه باشد، نمی‌توان از آسیب‌پذیری در برابر دلار کاست. تلاش‌ کشورهایی چون چین و روسیه برای گسست کامل از دلار هنوز نتیجه‌ای نداده است. این دو کشور کماکان از سلطه‌گری دلار زیان می‌بینند گرچه مداومت اقدام‌های استقلال‌طلبانه آنها با واکنش‌های توطئه‌آمیز آمریکا روبه‌رو می‌شود، اما به هر حال می‌تواند مسیری درست را در پیش گیرد. در حالی که اقتصاد ایران از دیپلماسی مستقل و سنجیده‌ اقتصادی نیز برخوردار نیست و زیر فشارها مجبور به پرداخت هزینه‌های مریی و نامریی زیادی می‌شود.

وابستگی دولت به درآمدهای نفتی به گونه‌ای است که درآمد دلاری ایران می‌تواند راه چاره‌ای برای فشار هزینه‌های دولتی بیابد. به عنوان مثال وقتی بالا بردن قیمت حامل‌های انرژی یا افزودن بر بار مالیاتی لایه‌های متوسط و پایین، به دلیل وجود جو سیاسی و خشمگینانه سخت و واکنشی در میان مردم (به ویژه از زمستان ۱٣۹۶به بعد) ناممکن شد دولت وارد معرکه افزایش بهای دلار نیز شد. دولت ممکن است شروع کننده‌ ایجاد فضای بالا برنده بهای دلار باشد یا آن که فقط از فضای متلاطم بهره-برداری کند یا به آن امکان بروز بدهد. حداقل این است که وقتی دولت از مدت‌ها پیش در تنگنای بودجه‌ای قرار دارد و با فشار هزینه و کمبود درآمدهای ریالی و ارزی رو به روست، با بروز اولین نشانه‌های چشم‌انداز تیره (تحریم و محدود شدن امکان فروش نفت) حتی الامکان از عرضه ارز در بازار می‌کاهد، هزینه ارزی کمتر می‌کند و بدهی‌هایش را نمی‌پردازد. در این صورت بهانه‌های خارجی، برپایه اقتصاد دلار شده مارش سربالایی را آغاز می‌کنند.

به هر روی دولت در پی تشنج دلار که بهای آن را از ۴۵۰۰ تومان (اسفند ۹۶) به ۶۰۰۰ تومان (فروردین ۹۷) رساند توانست بهای رسمی را از ٣۷۷۰ تومان، به ۴۲۰۰ تومان برساند (و با توجه به زمینه‌ گران شدن ارز به راحتی هم دلارهای برخوردار را بفروشد). اگر دلارهای آزاد در اختیار دولت را ۴۰ میلیارد دلار بدانیم (بنا به برآورد تقریبی) در آن صورت این افزایش ۴٣۰ تومان به ازای هر دلار، جمعا مبلغ ۱۷۲۰۰ میلیارد تومان به درآمدهای دولت می‌افزاید که برابر با ۴ درصد کل درآمد بودجه‌ عمومی (شامل مالیات، نفت و وام) در سال ۱٣۹۷ است. این رقم البته آن قدرها هم زیاد نیست که دولت را به قبول پی‌آمد تورمی آن وا دارد. ما هنوز نمی‌دانیم که تب آلودگی شدید بازار دلار در فروردین ۱٣۹۷ تا چه حد به دلیل سیاست‌های پنهانی دولت بوده است. در بیشترین امکان اگر دولت از بازار آزاد سود بجوید و به جای ۴٣۰ تومان در هر دلار ۱۵۰۰ تومان سود ببرد (یعنی مانند یک واسطه پنهانی وارد بازار شود و خرده خرده دلار بفروشد تا قیمت دلار را هم به سمت خود پایین نیاورد آن‌گاه می‌تواند ۶۰ میلیارد تومان (کاسبی‌ای که بعید می‌نماید) که برابر است با ۱۴ درصد درآمد بودجه و رقمی جذاب به حساب می‌آید سود ببرد. به نظر من، اما نقش اصلی را باید به پیش دستی انحصارها و قدرت‌های اقتصادی داد که در برابر احتمال خروج آمریکا از برجام و امکان برقراری تحریم‌های جدیدتر، سریعا به بازار و مخازن انباشت دلار هجوم بردند. این نقش اصلی البته از سیاست دولت نیز جدا نبود زیرا دولت نیز در میانه‌‌ پیش دستی‌ها به حرکت درآمد تا کمبود شدید درآمدهای بودجه‌ای خود را تامین کند.

در آخرین روزی که برای بازخوانی نهایی این مقاله فرصت داشتم ترامپ خروج آمریکا از برجام و آغاز تحریم‌های مربوط به فعالیت اتمی و سایر تحریم‌ها را به ترتیب در سه و شش ماه آینده اعلام کرد. طبیعی است که این خبر برای علاقه‌مندان به افزایش بهای ارز و دلار و برای آنان که تنها راه حل مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ایران را پیروزی امریکا و اسراییل و عربستان و همه صحنه‌ها می بینند بسیار خوش آیند بود. اما در این بازار ملتهب ارزی که که قیمت دلار به ۶۵۰۰ تا ۷۰۰۰ تومانی (هرچند تا حد زیادی واهی و کاغذی باشد) رسیده است این خبر می‌تواند کمی ناگوار باشد. دلار داران به پول بیشتری دست می‌یابند اما انتقال کاهش ارزش برابری دلار به کاهش ارزش واقعی آن –یعنی تورم و تورم‌های القایی- برای ۷۰ درصد از مردم که با که انواع تنگدستی و نیاز دست و پنجه نرم می‌کند، به ویژه برای طبقه کارگر و خانوادهایشان و بیکاران کشور که به مرز ۶ میلیون نفر نزدیک می‌شود این خبر هولناک است. به نظر می‌رسد بار دیگر آمریکا با اتکا سروری دلار بار فشار را در ایران چنان زیاد می‌کند که وقتی مردم عادی به فقر و فلاکت می‌افتند هزینه سهمگین درگیر شدن با دولت را بپردازند. آمریکا از این راه به اضافه راه‌های فشار مستقیم موسسات و افراد مورد نظر می‌خواهد، با ایران تسویه حساب کند. ایران تاکنون نتوانسته است خود را، اگر نه به طور همه جانبه دست کم به مقدار کافی، مقاوم سازی کند. مقاومت با تدابیر تجربه شده نولیبرالی یا ناسنجیده دولتی خود مشکلات و رنج های بیشتر دیگری را متوجه مردم خواهد کرد. البته ممکن است افزایش بهای دلار، به ویژه قیمت‌های کاغذی، ادامه یابد اما بنا به قانون اقتصاد این افزایش به یک حد نهایی می‌رسد و کما بیش متوقف می‌شود اما همین قیمت به منزله‌ی‌ اهرم تورم و محرومیت به کار می‌افتد. نتیجه امر در عرصه سیاسی نامعلوم است و خیلی چیزها به میزان مشارکت مردم و ارتباطات آتی بستگی خواهد داشت.
* * *
باری، سلطه‌ امپریالیستی دلار با منطق دیالکتیکی می‌رود تا آثار منفی بیشتر و فزاینده‌ای در مقایسه آثار مثبت آن در اقتصاد داخلی آمریکا، به بار آورد. هنوز اما آثار زیانبار افزایش ادواری ارزش دلار بر بنیاد روند رو به رشد حباب‌های دلاری در تجارت جهان و اقتصاد کشورها بیشتر از آثار بد داخلی برای آمریکا است. متحدان اصلی آمریکا، یعنی اتحادیه اروپا و ژاپن در رفاقت و رقابتی با آمریکا قرار دادند که در آن عقب می‌مانند. کشورهای نفتی ثروتمند نیز به دلار نفتی‌ای دست می‌‌یابند که باید زمام امور آن را به بانک‌های آمریکایی بسپارند و تا می‌توانند اسلحه بخرند و در مسابقه تسلیحاتی با تمام وجود شرکت جویند. کشورهای نوصنعتی به مراکز معاملات پولی دلاری تبدیل شده‌اند. آنها وام‌های کلان می‌گیرند اما وقتی ارزش دلار افت می‌کند وضع اقتصادی آنها از مبدأ بازار پول و ارز به شدت خراب می‌شود و بازارهای بورسشان فرو می‌ریزد و تولید و صادراتشان افت می‌کند. چین و روسیه و کشورهای بریکس و کشورهای دیگری که تلاش می‌کنند تا به استقلال ارزی در مقابل دلار دست یابند با انواع فشار، توطئه و مقابله جدی آمریکا رو به رو می‌شوند. کشورهای کم توسعه که برای نجات خود دست و پا می‌زنند باید منتظر انواع مداخله‌های سیاسی و نظامی و تغییر رژیم با سیاست به اصطلاح انقلاب های مخملی و رنگین (در یک کلام رژیم چنج) باشند. کشورهای فقیر آمریکای لاتین و آفریقا زیر سایه شوم سلطه‌ دلاری مدام در رنج فقر و کم توسعگی می‌مانند اما ایران هم از سلطه‌ دلار رنج می‌برد و هم از سلطه‌ رانت جویان و انحصارهای داخلی که مانع حضور دموکراتیک مردم در صحنه‌ اقتصاد و سیاست نیز می‌شوند.

در ایران، پس از پایان جنگ با عراق، سیاست‌های نولیبرالی و تعدیل ساختاری پیش گرفته شده است، آن سان که همه دولت‌ها از آن تبعیت می‌کنند اما با جناح‌های قدرت اقتصادی و سیاسی متفاوت. تمایل به باز گذاشتن دست بازار ارز به نوعی در همه این دولت‌ها فعال بوده است، هر چند هم سیاست نرخ ارز رسمی پابرجا مانده است. دولت روحانی بیش از همه دولت‌ها به بازار به اصطلاح آزاد و بخش خصوصی و محوریت بازارهای پولی و مالی وابستگی داشته است. این دولت بارها سیاست خروج از رکود را بر پایه ارتقای فعالیت محوری بانکی و پولی “آزاد” معرفی کرده است. این دولت پول را گره گشای اقتصاد فرو بسته می‌داند. در سایه این دولت دلار تمایل دایمی به افزایش قیمت تبعی (به تبعیت از تورم) و افزایش قیمت محرک (افزایش دادن قیمت‌ها انگیزه افزایش صادرات) دارد. مشاوران اقتصادی دولت همگی در جبهه بازار آزاد دلار قرار دارند. گیریم با شدت و ضعف. فشردگی مجموعه این سیاست ها همان کاری را می کند که کردند: وابستگی دلاری و جهش های ادواری ارزش دلار . در ظل توجهات این دولت و این سیاست ها است که دلار جایگاه اصلی خود را در فرمانروایی بر اقتصاد ایران حفظ می کند و همین سیاست و روند است که گاه به آتش افروزی دلار می انجامد.
و اما در ایران امید به این که قانون تضاد دیالکتیکی بی هیچ مداخله ی کار خود را می‌کند و کار آمریکا را خود به خود یک سره می‌سازد، امیدی واهی است و راهی برای کشاندن جامعه به سراب. پروراندن آرزوهای خام، هل من مبارزهای بی پشتوانه و ماجراجویی‌ها بدن اقتصاد را در سرمای سوزان افت ارزش پول ملی عریان‌تر و بی دفاع‌تر می‌کند. وجود انحصارهای بانکی و پولی و رانت خواران و معامله‌گران مسلط بر بازار و قدرت‌های اقتصادی از درون اقتصاد همان کارگزاران انتقال مصائب امپریالیسم دلار به فلاکت داخلیند. استقلال پولی و رهاسازی اقتصاد از چنگ و بال اژدهای دلار سلطه‌گر نیاز به رها شدن از وحشت دارد و نیاز به اعتماد به نفس، دموکراتیسم، الویت دادن به «کار در برابر سود»، حذف دیکتاتوری پنهان پول و نیاز به برقراری نظام برنامه‌ریزی سیستمیِ دموکراتیک دارد. اگر مردم با تصمیم‌ها و سیاست‌های اقتصادی یار نباشند، بحرانهای ارزی چونان پایگاه‌های نامریی نیروهای تجاوز و سلطه عمل می‌کنند. قدرتمداران اقتصادی که به بازار پول ارز چنگ می‌زنند چه بسا از همه خطرناک تر و در واقع پایگاه امپریالیسم دلارند.




صالحان، از مادون بنفش تا ماورای سرخ 

مارال سعید

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۵ خرداد ۱٣۹۷ –  ۱۵ ژوئن ۲۰۱٨

 

در هفته ای که گذشت آقای زیباکلام برای دریافت جایزه “آزادی بیان” رسانه ی دویجه وله راهی آلمان شد. جایزه ای که اعطای آن به این استاد علوم سیاسی ی بازنشسه!! حتی باعث تعجب دریافت کننده نیز بود. البته همو خود فروتنانه در مراسم دریافت جایزه گفت: “منصفانه است که بگویم ده‌ها ایرانی دیگر نیز هستند که بیش از من شایستگی دریافت این جایزه را دارند”.

این قلم را سر آن نیست که به درست و غلط بودن نظر هیئت انتخاب بپردازد. چرا که این انتخاب، نظر آن یا آنها بوده بدون اینکه ادله ای ارائه داده باشند. اگرچه بر سیاق معمول، رسم هم نیست ادله ی هیئت انتخاب، رسانه ای گردد. اما رسانه ی دویچه وله با آقای زیباکلام مصاحبه ای کوتاه نموده که شنیدن آنرا به علاقمندان پیشنهاد می کنم.
اما چرا؟!

زیباکلام در این مصاحبه ی ۱۵ دقیقه ای به صراحت، استیصالِ رفتار ایجابی ی اصلاح طلبان را اعلام میدارد و به زبان رسا میگوید: چون آلترناتیویی نمی بینم همچنان بر اصلاح طلبی البته از نوع سلبی آن پای می فِشُرَم.
من هرچه گشتم نتوانستم بیابم که از چه زمان و توسط چه کس یا کسانی بر سر راهِ اصلاح تا انقلاب دیوار کشیده شده است. در چشم من پروسه ی از اصلاح تا انقلاب که روش درمانِ بیماریهای یک اجتماع است همچون روشهائیست که پزشکان برای درمان فلان بیماری از داروهای ساده تا جراحیهای پیچیده و شیمی درمانی و پرتو درمانی بهره میبرند. بدون تردید هیچ پزشکی دیواری در میان این پروسه ی درمانی ایجاد نکرده و نمی کند. چون این بیماری و میزان پیشرفتِ آنست که تعیین کننده ی دوز داروها و نوع درمان است نه پزشک. حال چرا و بر چه اساس اکثر کنشگران اجتماعی در ایران علاقه ی وافر دارند تا در میانه ی پروسه ی درمانِ اجتماع بیمار ایران، دیوار بکشند بر من پوشیده است. لیک پر واضح است که درمانگران اجتماعی ما، عده ای در این سر پروسه درمان و عده ای در آن سر پروسه ایستاده اند. به دیگر سخن این کنشگران ما هستند که اراده گرایانه روش خود را بر بیمار تحمیل می کنند.

برگردیم به مصاحبه؛ ابتدا یک تذکُّر معترض!
گاه جمله از باری که میبَرَد شرمنده است.
جناب زیباکلام، آنگاه که در مقام گفتگو با مخالفان رژیم جمهوری اسلامی قرار می گیرید شرط عقل آنست تا به احتیاط سخن بگوئید. حتا آنجا که می خواهید یک اصلِ به تجربه ثابت شده (با تنفّر نمی توان چیزی ساخت) را بیان کنید. اگر شتک خون بر در و دیوار شهر و ده، پاک شده است تخریب گورهای بی نام و نشان عزیزان این مردم، تازه است. با اینهمه شقاوت و جنایت که بر این ملت روا گشته، چه انتظار دارید؟!
بگذریم؛ که قرار نبوده و نیست، خون جلوی چشمان این قلم بگیرد.

قابل فهم است به ترس سخن گفتنِ آقای زیباکلام. چرا که شمشیر دموکلس را بر بالای سر خویش می بیند و می خواهد همچنان در ایران ادامه ی حیات دهد. از این رو اصلاح طلبان را محدود به اصلاح طلبان رانده شده از حکومت برمیشمرد و میگوید: من از ایشان هیچ راهبرد و روش دیگری نشنیده ام تا بتوانم بگویم اصلاح طلبی به پایان خود رسیده است. البته او خود دلیل این ندیدن دیگران را چند ثانیه بعد، تحت فشار مصاحبه گر باز میگوید؛ “اگر نظام جمهوری اسلامی سقوط بکند ما به جلو نخواهیم رفت…” . او دلیلی بر له این مُدّعا ارائه نمی کند اما من علیه این مدّعا می توانم به تعداد انقلاباتی که در قرن بیستم رخ نموده به ایشان رفرنس بدهم.

البته اگر آقای زیباکلام همچون بسیارانی دیگر بر اساس تجربیات بیشمار از انقلابات گونه گونِ دور و نزدیک، مخالف انقلاب باشد نمی توان بر او خرده گرفت. ولی توجه کنید؛ او صحبتی از انقلاب نمی کند بلکه میگوید: سقوط نظام جمهوری اسلامی. به دیگر سخن او جان کلامش اصلاح طلبی همراه با حفظ نظام جمهوری اسلامیست.

اگر یک سیستم به مرحله ی اضمحلال و گندیدگی رسیده باشد الزاماً در این یا آن شکل فرو خواهد ریخت. در تأیید این مدّعا باید استاد را ارجاع داد به سال و ماه و روزهای پیش از ۱۹۹۰ در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. با این تاکید که نظام جمهوری اسلامی نه متشکل تر و قدرتمند تر از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آنزمان است و نه طرفداران حفظ نظام اسلامی، ایدئولوژیک تر و فداکارتر از اعضای حزب کمونیست و نه دستگاه قهریه ی رژیم اسلامی قهّار تر از دستگاه قهریه ی آنان است. البته از این گزاره نمیتوان به این نتیجه رسید که امروزه فدراسیون روسیه در شرایط دمکراتیکی قرار دارد و مردم در یک رفاه نسبی زندگی می کنند ولی به هر تقدیر رسیدن به این مفصود را آغاز کرده اند. این گزاره را از آن جهت آوردم چون ایشان سعی دارد مردم را از سقوط رژیم جمهوری اسلامی بترساند و به آنان چنین حُقنه کند که راهی نیست جز “اصلاحات میلیمتری”. این گزاره هشدار میدهد؛ به دلخواه کسی سقوط رژیمها به وقوع نمی پیوندد.

اما آنچه که آقای زیباکلام به حق نمی بیند نه فروپاشی رژیم که وجود اپوزسیون نظام اسلامیست. آیا او به عمد، اپوزسیون نظام اسلامی را نمی بیند؟
نه !

در چرائی ی این “نه” بدواً گفته باشم؛ منظور این نوشته از اپوزسیون صرفاً مخالفان نظام جمهوری اسلامی نیست. استنباط من از اپوزسیون در شرایط کنونی ایران، مخالفانیست که متحدانه گرد برنامه ای برای گذار از رژیم حاکم به یک دمکراسی سکولار، دست به سیاست ورزی می زنند.

شرمسارانه باید تصدیق کنیم “حداقل” ایرانیان فعال در عرصه ی سیاست، فاقد درک صحیحی از سیاست هستند. ما از آنجا که اهل کار تیمی و بده بستان نیستیم، در بهترین حالت، سیاست را “فعالیت همفکران” می دانیم. اما از آنجا که شرایط عینی حاکم بر جامعه ی ایران فاقد چنان پتانسیلیست که تنها یک جریان بتواند مردم را حول برنامه خود گردآورد، جمله گی درمانده ایم، و صرفاً نظاره گر صحنه هستیم. دقیق تر گفته باشم نظاره گرانی هستیم که با هر اتفاق، حداکثر یک بیانیه صادر می کنیم.

تعجب نکنید! در تأیید این ادّعا، یکی از تلاشگران حزب چپ ایران (فدائیان خلق) خود به زبان خود گفته است: ما برای رسیدن به این اتحاد ۱۲ سال تلاش کرده ایم. فراموش نکنید به تسامح می توان گفت: در اتحاد مد نظر او، همه همنظر و همفکر بوده اند ولی باز می بایست ۱۲ سال تلاش میکردند! حتماً می پرسید؛ آیا همین پرچمداران “اتحاد” از این اتحاد چیزی آموخته اند یا نه! دوباره در همان جاده ی مطوّلِ همیشه، قدم رنجه می کنند؟
این قلم با سرِ افتاده پاسخ میدهد؛ هیچ.

مستند: در همین ۷۰ روزی که از اعلام این “اتحاد” می گذرد بواسطه ی التهابات جامعه ی ایران، کم و بیش گردانندگان چند بیانیه صادر کرده اند که نتنها در محتوا بلکه حتا در انشا تشابهات بالای هشتاد درصدی با دیگر بیانیه ها و از طرف دیگر جریانات داشته است. ولی این تشابهات و همنظریها آنها را به فکر نینداخته است؛ حال که هر دو – سه – چهار – … ما جمله گی یک چیز را می گوئیم و می خواهیم پس لااقل بیائیم یک بیانیه بدهیم با چند امضا!

لطفاً سعی نکنید بلافاصله در مقابل این ادّعا صف آرائی کنید. همین چند روز پیش همان شخص در گفته ای به مضمون در پاسخ به این سوآل گفت: اقدامات مثبتی در این زمینه (همکاریهای دو جانبه و چند جانبه) انجام شده است.
تو خود بخوان حدیث مُفَصّل از این مُجمَل، یعنی در بهترین حالت شاید ۱۲ سال دیگر …

خب اینست حکایت گوشه ای از نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی که تا فراروئیدن به اپوزسیون نظام، حالا حالاها کار دارد. آنوقت چگونه می توان توقع داشت یک استاد علوم سیاسی ی بازنشسته!! بتواند بغیر از خاتمی و عارف و جلائی پور … اصلاحگران دیگر را نیز ببیند. دیدن پیشکش، بپذیرد که برای اصلاحگری نمی توان دوز و طول و عرض تعیین کرد و اصلاحگران نیز همچون اصلاحات در یک طیف قرار دارند که در یک سر آن زیباکلامِ دمکراسی خواهِ میلیمتری قرار دارد و در سر دیگر آن مجاهدین خلقِ سرنگونی خواهِ به هر قیمت و روش.