بیانیهٔ کارگروه برگزارکنندهٔ نشست‌های حزب‌های کمونیست و کارگری جهان
دربارهٔ پیامدهای خطرناک خروج آمریکا از برجام برای صلح جهانی

 

  به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۲، ۷ خرداد ماه ۱۳۹۷

پنجاه و یک حزب کارگری و کمونیستی جهان قطعنامۀ پیشنهادی حزب تودۀ ایران به نشست کارگروه برگزاری نشست‌های بین‌المللی حزب‌های کمونیست و کارگری را امضاء کردند

ما حزب‌های امضاکنندهٔ این بیانیه، که در نشست کارگروه برگزاری نشست‌های بین‌المللی حزب‌های کمونیست و کارگری در روز ۲۰ مه ۲۰۱۸ [۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶] در آتن شرکت داشتیم، تصمیم دولت آمریکا به بیرون رفتن از توافق‌نامهٔ ۲۰۱۵ با ایران موسوم به «برجام» را که بی‌توجهی کامل به افکار عمومی جهان است، محکوم می‌کنیم. این اقدام آمریکا پیامدهای خطرناکی خواهد داشت.

برجام را پنج کشور عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل متحد و آلمان (۵+۱) با ایران امضا کرده بودند. خروج آمریکا از برجام در روز ۸ مه ۲۰۱۸ [۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶] تنش در منطقه را به طور چشمگیری شدّت بخشیده و خطر وقوع جنگ ویرانگر تازه‌ای را در خاورمیانه افزایش داده است.

ما همچنین برقراری دوبارهٔ تحریم‌های اقتصادی و بانکی/مالی علیه ایران را محکوم می‌کنیم. این اقدام، نقض غیرقانونی توافقی بین‌الملللی است که شورای امنیت سازمان ملل متحد آن را تصویب کرده است. هم سازمان ملل متحد و هم آژانس بین‌المللی انرژی اتمی از خروج آمریکا از برجام انتقاد کرده‌اند و تأیید کرده‌اند که ایران به همهٔ تعهدهای خود در برجام عمل کرده است.

سیاست‌ها و اقدام‌های دولت آمریکا در ارتباط با ایران با سیاست‌ها و اقدام‌های دولت‌های اسرائیل و عربستان سعودی هماهنگ شده است و همچنان می‌شود. تجاوز نظامی اخیر به سوریه، شامل بمباران هوایی توسط نیروی اسرائیل، احتمال یک جنگ تمام‌عیار را افزایش داده است.

ما حزب‌های امضاکنندهٔ این بیانیه نگران آنیم که اگر مسیر کنونی افزایش تجاوزگری آمریکا و متحدانش در خاورمیانه ادامه یابد و فوراً جلوی آن گرفته نشود و مسیر آن معکوس نشود، احتمال درگرفتن جنگ ویرانگر تازه‌ای در منطقه، با پیامدهایی غیرقابل‌ پیش‌بینی برای صلح و ثبات منطقه، واقعی و بسیار زیاد خواهد بود.

ما هر گونه حملهٔ نظامی به ایران یا بهره‌گیری از تحریم‌های اقتصادی به منظور وارد آوردن فشارهای معیشتی و گرسنگی به مردم آن کشور و به تسلیم کشاندن آن را قاطعانه محکوم می‌کنیم. به نظر ما، چنین اقدام‌هایی اثر فاجعه‌باری بر مبارزهٔ جاری مردم ایران در راه صلح، حاکمیت ملّی، عدالت اجتماعی، و حقوق بشر و حقوق دموکراتیک خواهد داشت.

آیندهٔ ایران و نظام سیاسی آن موضوعی است که فقط و فقط به خود مردم ایران مربوط است. مردم ایران مداخلهٔ خارجی در کشورشان را به هر بهانه‌ای که صورت گیرد، طرد و محکوم می‌کنند.

حزب‌های امضاکنندهٔ این بیانیه از همهٔ مبارزان راه صلح و خلع‌سلاح در سراسر جهان می‌خواهند که سیاست‌های مقابله‌جویانهٔ دولت آمریکا و متحدان اسرائیلی آن را که در تناقض با منشور سازمان ملل متحد است، محکوم کنند. باید برای این هدف مبارزه کرد که هیچ دولتی از تحریم علیه ایران حمایت نکند و به فشارهای آمریکا تسلیم نشود.

 

۱. حزب کمونیست آذربایجان

۲. حزب کمونیست آلبانی

۳. حزب دموکراسی و سوسیالیسم الجزایر

۴. حزب کمونیست استرالیا

۵. حزب کارگران اطریش

۶. حزب کمونیست برزیل

۷. حزب کمونیست بریتانیا

۸. حزب کارگران بلژیک

۹. حزب کمونیست بنگلادش

۱۰. حزب کمونیست بوهم و موراوی (جمهوری چک)

۱۱. حزب مترقی زحمتکشان قبرس (آکل)

۱۲. حزب کارگران سوسیالیست کرواسی

۱۳. حزب کمونیست دانمارک

۱۴. حزب کمونیست در دانمارک

۱۵. حزب کمونیست مصر

۱۶. حزب کمونیست استونی

۱۷. حزب کمونیست فرانسه

۱۸. حزب کمونیست فنلاند

۱۹. حزب کمونیست آلمان

۲۰. حزب کمونیست یونان

۲۱. حزب کارگران مجارستان

۲۲. حزب کمونیست نوین هلند

۲۳. حزب کمونیست هند

۲۴. حزب کمونیست هند (مارکسیست)

۲۵. حزب تودهٔ ایران

۲۶. حزب کمونیست عراق

۲۷. حزب کمونیست اردن

۲۸. حزب کمونیست اسرائیل

۲۹. حزب کمونیست ایرلند

۳۰. حزب کارگران ایرلند

۳۱. حزب کمونیست، ایتالیا

۳۲. جنبش اجتماعی قزاقستان

۳۳. حزب کمونیست مکزیک

۳۴. حزب کمونیست نروژ

۳۵. حزب کمونیست لبنان

۳۶. حزب مردم فلسطین

۳۷. حزب کمونیست فلسطین

۳۸. حزب کمونیست فیلیپین (1930)

۳۹. حزب کمونیست پرتغال

۴۰. حزب کمونیست فدراسیون روسیه

۴۱. حزب کارگران کمونیست روسیه

۴۲. حزب کمونیست آفریقای جنوبی

۴۳. حزب کمونیست اسپانیا

۴۴. حزب کمونیست خلق‌های اسپانیا

۴۵. حزب کمونیست سوریه

۴۶. حزب کمونیست سودان

۴۷. حزب کمونیست سوئد

۴۸. حزب کمونیست ترکیه

۴۹. حزب کمونیست اوکراین

۵۰. حزب کمونیست ایالات متحده آمریکا

۵۱. حزب کمونیست ونزوئلا

اسامی حزب هایی که در نشست آتن حضور مستقیم داشتند در لیست برجسته شده است.  در طول هفته گذشته بیش از ۳۰ حزب دیگر پس از اطلاع و مطالعه متن بیانیه خواستار پیوستن به لیست حزب های حمایت کننده از آن شده اند.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۵۲، ۷ خرداد ماه ۱۳۹۷




چرا «بیانیه سوریه»؟ 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۴ خرداد ۱٣۹۷ –  ۲۵ می ۲۰۱٨

 


اخبار روز: روز چهارشنبه 29 فروردین ماه، بیانیه ای در تهران در محکومیت تجاوز هوایی سه کشور آمریکا، انگلستان و فرانسه به سوریه انتشار یافت. این بیانیه که خطاب به «هم وطنان آزاده و مردم صلح دوست جهان» امضای بیش از صد و هشتاد نفر از فعالین سیاسی را در پای خود داشت. بسیاری از چهره ها و فعالین سرشناس چپ ایران آن را امضا کرده بودند. این بیانیه با واکنش های متفاوتی روبرو شد و انتقادات و پرسش هایی را هم برانگیخت. اخبار روز با دکتر ناصر زرافشان یکی از امضاکنندگان این بیانیه، در مورد ضرورت صدور آن و پرسش هایی که برانگیخت گفتگو کرده است.
این بیانیه را در نشانی زیر در سایت اخبار روز می توانید بخوانید:
www.akhbar-rooz.com

اخبار روز: آقای زرافشان انتشار بیانیه در محکومیت حمله ی سه کشور غربی به سوریه با واکنش های متفاوتی روبرو شد، شما یکی از امضاکنندگان این بیانیه بودید، دلیل انتشار چنین بیانیه ای در این زمان چه بود؟

ناصر زرافشان: خیلی روشن است. دلیل انتشار چنین بیانیه ای همانطور که خود می گوئید حمله ی سه کشور غربی به سوریه بود. آیا انگیزه و مضمون چنین تجاوزاتی کمک به دموکراسی، کمک به مردم سوریه در تعیین سرنوشت خویش است؟

اخبار روز: اما منتقدان می گویند که این بیانیه، یک بیانیه ی یک جانبه است، و تنها به محکوم کردن اقدامات طرف غربی بسنده کرده است؟

ناصر زرافشان: مناسبت و موضوع این بیانیه حمله ی سه کشور غربی به سوریه بوده است نه تحلیل بحران سوریه یا شناسائی مسئول یا مسئولین جنگ خانمانسوزی که در این کشور جریان دارد. گوئی معامله ای در کار است مبتنی بر یک قرار قبلی نانوشته که هر اظهارنظری راجع به حوادث جاری منطقه باید بگونه ای باشد که «نه سیخ بسوزد نه کباب» و بنابر این اگر اعتراضی هم به حمله ی سه کشور غربی به سوریه بشود، ذهن شرطی شده ی گروهی مانند سگ پاولوف، به آنان حکم میکند که به قربانی تجاوز هم لگدی زده شود تا تعادل برقرار باشد. ادعای «استفاده ی دولت سوریه از سلاح شیمیایی» هم دستاویزی است برای حمله به این کشور، در واقع «اسم رمز» برای مداخله در سوریه است. گوئی بسیاری فراموش کرده اند که حمله به عراق هم با همین دستاویز صورت گرفت. امّا پس از اشغال هرجه برای یافتن سلاح کشتار جمعی که بهانه ی حمله به آن کشور بود جستجو کردند، کمتر یافتند.
سناریو اولیه برای سوریه این بود که با دستاویز استفاده ی دولت سوریه از سلاح های شیمیائی، منطقه ی پرواز ممنوعی در امتداد مرزهای سوریه با ترکیه ایجاد و سپس با استفاده از نیروی هوائی به همان شکل لیبی کار را یکسره کنند. امّا اکنون که نتوانسته اند در سوریه هم سناریوی لیبی را اجرا کنند و در مذاکرات هم پشت در مانده اند دست به واکنش های عصبی و انتقامی می زنند.
تولید کنندگان و فروشندگان اصلی و عمده‍ی سلاح های شیمیائی همین قدرت های غربی هستند که از یکطرف از فروش آنها کسب سود می کنند و از طرف دیگر با بهانه ی استفاده ی این یا آن کشور از این سلاح ها، برای تجاوزات خود توجیه می تراشند. استفاده کنندگان اثبات شده ی اینگونه سلاح ها هم گروه های راهزن و جنایتکاری هستند که با طرح آمریکا و پول شیوخ مرتجع عرب و کمک های لجستیکی سایر متحدین غرب در منطقه بوجود آمده اند. عده ای کلیشه های جعلی و مهندسی شده ی رسانه های امپریالیستی را وحی منزل تلقی می کنند امّا از خود نمی پرسند امریکا، انگلیس و فرانسه چه کاره ی جهانند که خود را در جایگاه داور رفتار دیگر کشورها قرار داده و از هزارها مایل فاصله کشورهای دیگر را به خاک و خون می کشند. این ها واقعیات جاری منطقه است. شیفتگان و منتظران جان به لب رسیده ی «مداخلات انساندوستانه ی امریکا» هم که با اسم مستعار و نقاب چپ، کلیشه های رسانه های امپریالیستی را در مقام انتقاد تکرار می کنند بهتر است به جای صادر کردن فتواهای بی پشتوانه و استدلال؛ بجای تأسف خوردن برای امضاء کنندگان بیانیه و بجای آه و افسوس های احساساتی، در تاریخ معاصر عرب و افت و خیزهای چند دهه ی اخیر پس از جنگ آن بیشتر مطالعه و تأمل کنند. این البته به مخاطبان بی غرض و کنجکاوی مربوط میشود که از واقعیات امور آگاه نباشند، امّا در مورد کسانی که از منابع مالی و رسانه ای وابسته به همان شیوخ مرتجع عرب تغذیه میشوند قضیه متفاوت است. افاضات برخی از اینان نقد و بحث شرافتمندانه و از روی عدالت خواهی، بیطرفی و کنجکاوی نیست. آنان از سرکوب و فقدان دموکراسی در نظام هائی مانند نظام حاکم در سوریه ناراحت نیستند، زیرا در برخی از مرتجع ترین کشورهای عرب که پشتیبان مالی بعضی از اینگونه «منتقدین» هستند، سرکوب و فقدان دموکراسی شدیدتر از سوریه است. اینان سرسپردگی خود به سیاست های امپریالیستی در منطقه و ناراحتی خود از محکومیت تجاوز را در پوشش فقدان آزادی و دموکراسی در سوریه استتار میکنند، مداخله ی خارجی جنایتکارانه و محکوم است، خواه در قالب سه کشور غربی، خواه در عفرین یا هر جای دیگر و ما همواره این مداخلات را به وسائل گوناگون و مناسبت های گوناگون محکوم کرده ایم.
در دوران استعمار کلاسیک نیز قدرت های استعماری – همین بریتانیا و فرانسه – با شعار «مأموریت متمدن کننده» مستعمرات را تسخیر و به غارت منابع آنها پرداختند. بدین گونه بود که بافت اجتماعی کشورهای مستعمره یک بافت سنتی، فئودالی یا قبیله ای و دولت های بومی آنها نیز ضعیف بود. امّا آیا میتوان این بافت سنتی و ضعیف آنها را “جواز” یا توجیه غارت این کشورها از سوی قدرتهای استعماری دانست؟ منتظران «مداخلات اسناندوستانه» امپریالیسم از عقب ماندگی، ارتجاع یا آزادی کشی در این کشورها ناراحت نیستند. آنان با پنهان کردن خود در پشت این معاذیر، میخواهند سرسپردگی به «شبه نظریه ها» و عملکردهای امپریالیستی را پنهان کنند. امپریالیسم بخاطر استبداد، ارتجاع یا عقب ماندگی برخی کشورهای دیگر با آنها سرستیز و جنگ ندارد. قصّه های کهنه را برای ما تکرار نکنید. امپریالیسم برای چپاول این کشورها و قراردادن آنها در نظام بین المللی تقسیم کار و منابع خود، تلاش می کند سلطه ی خود را بر این کشورها تحمیل کنند.

اخبار روز: نقش حکومت استبدادی سوریه که تظاهرات و فعالیت های مسالمت آمیز و دموکراتیک مردم این کشور را نپذیرفت، چه می شود؟

ناصر زرافشان: همه ی رژیم های این منطقه سرکوبگر و ضد مردم اند. سوریه هم یکی از اینها است امّا بدترین آنها نیست. در برخی از کشورهای عرب منطقه که وابسته ی امریکا هم هستند هنوز روابط «شبه برده داری» وجود دارد. مبارزه با این رژیم های سرکوبگر و پسمانده و کسب حقوق و آزادی های دموکراتیک وظیفه ای است که تاریخ بنا به ماهیت ذاتی این وظیفه آن را بعهده ی مردم این کشورها گذارده است. هیچ نیروی خارجی ذاتاً صلاحیت انجام این ضرورت تاریخی را ندارد. امّا مشکلی که ایالات متحده و وابستگان منطقه ای آن با سوریه دارند «استبداد و خودکامگی» این رژیم نیست؛ بلکه این است که در صف بندی نیروها در منطقه در کنار آنان و سیاست های منطقه-ای شان نیست. اگر ایالات متحده بدلیل سرکوب آزادی و دموکراسی با دولت های این منطقه سر ستیزه داشت همان گونه که پیشتر هم گفتم باید قبل از هر چیز تکلیف خود را با نزدیک ترین رژیم های وابسته به خودش مانند عربستان و سایر شیخ نشین های خلیج-فارس روشن کنند که هنوز با بافت عشیره ای هزاره های پیش کانون و «جعبه ی تقسیم» انواع اعتقادات پسمانده و توحش آمیزی است که بستر رشد امثال طالبان و داعش است.
موضع و سیاست امریکا نسبت به کشورهای مختلف خاورمیانه به هیچ وجه از روی ماهیت سیاسی – اجتماعی این رژیم ها و رفتارشان با مردم خود تعیین نمی شود. موضع و سیاست امریکا نسبت به کشورهای خاورمیانه زیر تأثیر سه عامل نفت، روسیه و پشتیبانی از حضور اسرائیل در منطقه تعیین میشود: رقابت با چین و روسیه و تلاش برای محدود کردن منطقّ نفوذ آنها، تأمین عرضه ی مداوم و بی وقفه نفت و امنیت اسرائیل سه محوری هستند که سیاست و مواضع امریکا را در خاورمیانه تعیین میکنند. شعارهائی هم که در زمینه ی دموکراسی و حقوق بشر میدهند پوشش و توجیه تراشی برای مداخلات آنها و فریب عوام است. سرسپردگان منطقه ای امریکا هم در روابط خود با این کشور کوچک تر و زبون تر از آنی هستند که در تعیین این مواضع و سیاست ها نقش و دخالتی داشته باشند. آنها برای حفظ رژیم و تأمین امنیت خود نیز دست به دامان امریکا هستند. نفت این کشورها بهای حمایت واشنگتن است.

اخبار روز: چپ های کشور ایران در مورد سوریه، که حکومت ایران عملا خود را درگیر آن کرده است، باید چه سیاستی داشته باشند، آیا نباید با حضور نظامی جمهوری اسلامی در آن جا مخالفت کنند؟

ناصر زرافشان: مجادله در باره ی سوریه عموماً در دو جهت مخالف یکدیگر و در این باره جریان دارد که آیا رژیم سوریه باید بماند یا برود. یکی در جهت حمایت و دفاع از این رژیم و دیگری از موضع مخالفت با این رژیم و سرنگونی آن گفتگو میکند. در حالی که ماده‍ی اصلی بحث و اصل مسئله جای دیگری است که نادیده گرفته شده و کمتر از آن گفتگو میشود و اتفاقاً جواب این سوال و مبنا و معیار سنجش درستی یا نادرستی این موضع گیری های موافق و مخالف هم هست:
دموکراسی پدیده ای درون زا است که در نتیجه ی تحولات طبیعی و درونی بلند مدت یک جامعه و تأثیرات متقابل تضادها و نیروهای درونی همان جامعه در یکدیگر، یعنی در روند رشد تاریخی آن تحقق پذیر است و از اینرو سرنوشت هر کشور باید در نهایت با تحولات طبیعی و درونی همان کشور تعیین شود. دموکراسی اتومبیل، پوشاک، یا روژ لب و لاک ناخن نیست که بتوان آن را از خارج وارد کرد بلکه یکی از برآمدهای رشد و تحول تاریخی جامعه است. به همین گونه با هواپیماهای بمب افکن و موشک و بمب های فسفری هم نمی توان به کشورهای دیگر دموکراسی صادر کرد. تجربه ی «دموکراسی و حقوق بشر»ی که ایالات متحده و ناتو به افغانستان و عراق و لیبی صادر کردند شاهد این مدّعا و جلوی چشم همه ما است، اگر خود نخواهیم چشمان خود را بر آن ببندیم. قذافی هر ابلیسی بود چون از بطن جامعه عشیره ای و چهل تکه ی لیبی بیرون آمده و حاصل تلاقی تضادهای قومی، مذهبی، عشیره ای و اجتماعی این جامعه بود، توانسته بود مانع چندپارگی آن کشور و کشت و کشتارهای بی معنا (و مهندسی شده ای) شود که پس از دخالت خارجی در این کشور براه افتاد و دیدیم و می بینیم که با سرنگونی آن رژیم بوسیله ی نیروی خارج از دینامیسم طبیعی حرکت و تغییر جامعه لیبی، اکنون سالها است مداخله گران نتوانسته اند این جامعه پاره پاره را مجدداً جمع کنند، سرنوشت هر کشوری را باید مردم آن کشور تعیین کنند. بنابراین ما بنا به اصول و دستگاه فکری خود خواهان پایان دادن به دخالت و حضور نظامی همه ی طرف های درگیر در سوریه برای فراهم شدن شرایطی هستیم که مردم این کشور خود بتوانند در مورد سرنوشت و آینده ی خود تصمیم بگیرند. امّا مسئولیت این فاجعه ی انسانی هم بعهده ی کسانی است که ابتدا دخالت در امور این کشور را آغاز کردند.

اخبار روز: با این ایده موافق هستید که باید درخواست پایآن دادن به حضور نظامی همه ی طرف های درگیر در سوریه و پذیرش انتخابات آزاد در آن کشور از سوی حکومت و مخالفانش را راه حلی برای خروج از بحران فعلی دانست؟

ناصر زرافشان: گمان می کنم در پاسخ دو سوال پیشین، پاسخ این پرسش را هم داده باشم. پایان دادن به حضور نظامی نیروهای خارجی و به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت هر کشور برای مردم همان کشور نه تنها در سوریه بلکه برای همه ی مناطق بحرانی دیگر حکم عقل و خرد و اصول به رسمیت شناخته شده ی حقوق بین الملل است. باز کردن پای قدرتهای خارجی به منطقه و نظامی کردن منطقه خطرناک و خیانت در حق مردم است، زیرا تنها در شرایط صلح و آرامش و بدون دخالت خارجی است که هر یک از ملت های منطقه میتوانند در مورد سرنوشت خویش تصمیم گیری کنند. امّا چه کسانی از نظامی کردن خاور میانه و خلیج فارس سود می برد؟ انصافاً آیا جز کشورهای بزرگ تولید کننده ی سلاح که قراردادهای فروش صدها میلیارد دلاری با کشورهای نفتی منطقه می بندند از این امر سود می برند؟




اعلامیۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران:
سیاست‌های جنگ‌طلبانه و مخرّب دولت آمریکا و متحدان آن و خطرهای جدّی‌ای که حاکمیت ملّی میهن ما را تهدید می‌کند!

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران دوم خرداد ۱۳۹۷

 

در پی لغو یک‌جانبۀ توافق‌نامۀ بین‌المللی برجام توسط دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا، که با انتقاد اکثر کشورها و نهادهای بین‌المللی جهان، از جمله اتحادیهٔ اروپا و دبیرکل سازمان ملل متحد روبه‌رو شد، مایک پومپئو، رئیس سابق سازمان “سیا” و وزیر امور خارجهٔ جدید آمریکا، روز دوشنبه ۲۱ ماه مه (۳۱ اردیبهشت) در اوّلین سخنرانی خود پیرامون سیاست خارجی جدید این کشور، ضمن تکرار ادّعاهای ترامپ دربارۀ ایران از جمله مدّعی شد که توافق هسته‌یی (برجام) به دلیل “نقایص مرگبارش” جهان را با خطرهایی جدّی روبه‌رو کرده است.

پومپئو در این سخنرانی که با عنوان “پس از توافق: یک استراتژی تازه برای ایران” در بنیاد دست‌راستی “هریتِیج” در واشنگتن ایراد شد، از جمله ادّعا کرد که که ایران در دورهٔ اجرای برجام نفوذ خود را در منطقه افزایش داده و این توافق “پولِ خون” در اختیار قاسم سلیمانی، فرمانده نیروهای برون‌مرزی سپاه پاسداران گذاشته است. مایک پومپئو در بخش دیگری از سخنانش که نماد روشنی از قلدرمنشی امپریالیستی و سیاست “کشتی توپدار” دوران استعماری است، گفت که اگر ایران تسلیم خواست‌های دولت آمریکا نشود، این کشور فشار مالی بی‌سابقه‌ای به ایران وارد خواهد کرد و “شدیدترین تحریم‌های تاریخ” علیه ایران وضع خواهد شد. حسن روحانی در واکنش به سخنان پومپئو گفت: “دنیا این منطق را نمی‌پذیرد [که] آقایی که تا دیروز در مرکز جاسوسی بوده الآن به عنوان وزیر خارجهٔ آمریکا معرفی شده و می‌خواهد تعیین تکلیف کند… شما چه‌کاره هستی دربارهٔ ایران و جهان تصمیم بگیری؟”

سخنان اخیر مایک پومپئو، و همچنین اظهار نظرهای قبلی جان بولتون، مشاور امنیتی ترامپ، دربارۀ ضرورت تغییر رژیم در ایران، به‌‌روشنی نشانگر سیاست‌های خطرناک و ماجراجویانهٔ دولت ترامپ و متحدان آن در منطقه، به‌ویژه دولت‌های اسرائیل و عربستان سعودی است. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد که سفر نخست‌وزیر اسرائیل به روسیه و دیدار او با پوتین به منظور رسیدن به توافقی بر سر وضعیت سوریه، در مقابل سکوت روسیه در مورد سیاست جدید آمریکا علیه جمهوری اسلامی، با موفقیت روبه‌رو بوده است. سخنان پوتین و مشاوران او، از جمله لاوروف وزیر امور خارجهٔ روسیه، در آخرین روزهای هفتهٔ گذشته در حمایت از خروج همهٔ نیروهای خارجی و از جمله نیروهای جمهوری اسلامی و حزب‌الله از سوریه، بازتاب روشنی از توافقی است که در آن سفر صورت گرفته است.

حزب تودۀ ایران در هفته‌های اخیر ضمن دادن هشدارهای مکرر، یادآور شده است که خطر وقوع درگیری‌های نظامی وسیع متحدان آمریکا با کشورهای منطقه بسیار جدّی است و دولت‌ها و نیروهای صلح‌طلب باید ماهیت امپریالیستی سیاست‌های امپریالیسم آمریکا را افشا کنند. همچنین، جمهوری اسلامی ایران و دیگر دولت‌های منطقه باید با کنار گذاشتن سیاست‌های نابخردانه، تحریک‌آمیز، و مداخله‌جویانه در منطقه، از جمله با پایان دادن به حضور نظامی در سوریه، به سمت کاهش تنش حرکت کنند. ادامۀ حضور نظامی رژیم ولایی ایران در سوریه، به‌ویژه پس از تسلط کامل نیروهای سوری بر دمشق و شکست خوردن گستردهٔ گروه‌های تروریستی داعش که توسط عربستان سعودی و اسرائیل حمایت مالی و نظامی می‌شدند، و ادامۀ سیاست‌های مداخله‌گرایانه در عراق، نه‌فقط به ضرر منافع ملّی کشور ماست، بلکه در درازمدّت می‌تواند خطرهایی بسیار جدّی برای میهن ما به همراه داشته باشد. در حالی که اقتصاد کشور ما بر اثر سیاست‌های نابخردانه و ویرانگر و فشارهای خارجی زمین‌گیر شده است و مردم میهن ما در تنگدستی و در شرایط معیشتی بسیار دشوار و تحمّل محرومیت‌های اقتصادی کمرشکن زندگی می‌کنند، صرف هزینه‌های میلیارد دلاری برای ادامهٔ سیاست‌های ماجراجویانهٔ‌ منطقه‌یی نمی‌تواند چیزی جز بی‌اعتنایی و خیانت آشکار به منافع ملّی باشد.

هم‌میهنان گرامی!

هدف اصلی سخنان دونالد ترامپ، مایک پومپئو، جان بولتون، و دیگر سردمداران دولت آمریکا روشن است. برنامهٔ آنها “تغییر رژیم” در ایران و روی کار آوردن حکومتی دست‌نشاندهٔ خود، و بازگرداندن چرخ تاریخ به عقب است. سیاست‌های مداخله‌جویانه و برنامهٔ “تغییر رژیم” امپریالیسم در دهه‌های اخیر در منطقه پیامدهای دهشتناکی برای کشورهای منطقه داشته است. ما نمونه‌های فاجعه‌بار افغانستان، لیبی، سوریه، یمن، و کشور همسایه‌مان عراق را پیش چشم داریم که پانزده سال پس از حملهٔ مشترک آمریکا و کشورهای ناتو  به آن همچنان دستخوش دخالت‌های خارجی و درگیری‌های داخلی است.

دست‌کم در هفت دههٔ اخیر، ما حتّی یک مورد سراغ نداریم که سیاست‌های مداخله‌گرانهٔ امپریالیسم آمریکا و متحدانش در دیگر کشورهای جهان به برقراری حاکمیت مردم بر سرنوشتشان منجر شده باشد. از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران ‌که به سرنگونی دولت ملّی و منتخب مردمِ دکتر مصدّق منجر شد گرفته، تا کودتاهای مشابه سازمان سیا و متحدان آن در دیگر کشورهای منطقه، در آسیا (کشتار کمونیست‌ها در اندونزی)، آفریقا، و آمریکای لاتین (از جمله سرنگون کردن دولت ملّی سالوادور آلنده در شیلی و روی کار آوردن دیکتاتوری پینوشه)، تاریخ معاصر جهان پُر است از نمونه‌های روشن سیاست‌های سرکوبگر، سلطه‌جویانه، مداخله‌گرانه، و ضدمردمی دولت آمریکا و دیگر دولت‌های امپریالیستی.

میهن ما دوران بسیار حساس و خطرناکی را می‌گذراند. از یک سو ادامۀ حکومت ضدمردمی و استبدادی ولایت فقیه و سیاست‌های ویرانگر و ضد ملّی آن زندگی را برای میلیون‌ها ایرانی به جهنمی واقعی از فقر و محرومیت و ظلم و فساد تبدیل کرده است، و از سوی دیگر، آمریکا و متحدان خارجی آن و معدودی از همکاران و مزدوران ایرانی آنها که هدفشان نه بهروزی و آزادی برای میهن ما بلکه جایگزین کردن حکومت کنونی با دیکتاتوری دیگری است، طرفدار و مشوّق دخالت خارجی در ایران و اعمال تحریم‌های فلج‌کننده‌ای هستند که بی‌شک زندگی را برای میلیون‌ها ایرانی بیش از پیش دشوار خواهد کرد.

همهٔ شواهد حاکی از آن است که جامعهٔ ما در آستانهٔ انفجار اجتماعی بزرگی قرار دارد. اعتراض‌های پیگیر مردم کازرون در روزهای اخیر، اعتراض‌های فزایندهٔ کارگران و دیگر زحمتکشان کشور از معلمان و بازنشستگان گرفته تا مال‌باختگان و رانندگان کامیون سراسر کشور، در کنار ادامهٔ سیاست‌های ضدمردمی حاکمیت در سرکوب کردن اعتراض‌های مردمی و تهدید نیروهای سرکوبگر به تشدید اختناق، همگی نشانگر اوضاع غیرقابل تحمّلی است که مردم ما امروزه با آن روبه‌رو هستند. اکنون سال‌هاست که مردم ما و نیروهای مترقی، ملّی، و آزادی‌خواه کشور خواستِ روشن خود را مبنی بر ضرورت تغییر بنیادی و دموکراتیکِ حاکمیت سیاسی در ایران، و به بیان روشن‌تر طرد رژیم ولایت فقیه و استقرار حکومتی مردمی اعلام کرده و در این راه مبارزه کرده‌اند. آیندهٔ میهن ما فقط باید از طریق مبارزهٔ مشترک مردم و نیروهای دموکرات و ملّی ترقی‌خواه و آزادی‌خواه، و نه از راه دخالت‌های ماجراجویانه و فاجعه‌بار آمریکا و متحدان منطقه‌یی و ایرانی آن تعیین شود. سیاست‌های مداخله‌گرانۀ دولت ترامپ، برخلاف همهٔ ادّعاهای دروغین و اشک تمساح ریختن آمریکا و متحدانش در مورد حال و روز و سرنوشت مردم و میهن ما، نه‌فقط به جنبش مردم ما یاری نمی‌رساند، بلکه خطر و مانعی جدّی است در راه پیروزی پیکار مستقل نیروهای آزادی‌خواه کشور برضد رژیم ولایت فقیه و برای برقراری حکومتی ملّی و دموکراتیک در ایران.

در شرایط حساس کنونی، وظیفهٔ همهٔ نیروهای مترقی و آزادی‌خواه ایران تلاش و مبارزهٔ مشترک برای وادار کردن رژیم استبدادی ولایی به عقب‌نشینی، پایان دادن به سیاست‌های نابخردانهٔ منطقه‌یی، و متوقف کردن سرکوب و اختناق در میهن است. بدون چاره‌جویی جدّی برای وضعیت معیشتی بسیار دشوار میلیون‌ها تن از مردم که زیر فشارهای کمرشکن اقتصادی، فقر، بیکاری، و محرومیت‌های اجتماعی زندگی می‌کنند، بدون پایان دادن به فساد گسترده و ظلم دستگاه‌های اجرایی، بدون رعایت حقوق مدنی و دموکراتیک مردم، نمی‌توان در مورد بهبود اوضاع آشفته و انفجاری کنونی خوش‌بین بود. باید دست به دست هم داد و در راه بسیج افکار عمومی برای تأمین و تضمین صلح، عدالت اجتماعی، و استقرار حاکمیت مردم بر سرنوشتشان تلاش‌ها را دوچندان کرد.

حزب تودهٔ ایران بر این باور است که در اوضاع کنونی، مبارزهٔ متحد همهٔ نیروهای ملّی و دموکراتیک در راه حفظ صلح، شرایط مناسب را برای ادامه، گسترش، و کامیابی مبارزهٔ کنونی مردم میهنمان در راه رسیدن به آزادی، استقلال، دموکراسی، و عدالت اجتماعی فراهم می‌کند.

 

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

۱ خرداد ماه ۱۳۹۷




ایران بعد از خروج آمریکا از برجام 

گفتگوی اخبار روز با دکتر فریبرز رئیس دانا

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۲۹ ارديبهشت ۱٣۹۷ –  ۱۹ می ۲۰۱٨

 

در صف آرایی یک حکومت سرکوبگر و دارای سابقه ی سربه نیست کردن فردی و جمعی آزادی خواهان در برابر امپریالیسم که در طول یک سده جان میلیون ها انسان را گرفته و صدها میلیون را مجروح و علیل ساخته و حاصل هزاران میلیون نفر سال تلاش آدمیان را نابود کرده و به تاراج برده است ما را نباید از اخلاق انسانی دور سازد… و در عین حال نباید دچار احساسات سطحی میهن پرستانه یا خارجی ستیزی سازد. چرا نباید از مردمی که به هر روی و تحت هرحکومتی، نا آگاه و تحت ستم می مانند و قربانی توطئه و تجاوز امپریالیستی می شوند، دفاع کرد. هم زمان چرا نباید نقش حاکمیت سرکوبگر و عقب نگهدارنده را فراموش کرد.
 مبارزه برای آزادی در راستای مبارزه برای استقلال، یعنی رهایی از ستم امپریالیسم، جان مایه ی خود را می یابد. بدون استقلال آزادی ای وجود ندارد. بدون برخورداری از حق تشکل و با هم بودگی، اراده ی آزاد برای ایجاد جامعه ی آزاد از جهل و تبعیض و مداخله ی قدرت های سیطره جو به حرکت در نمیآید.
چپ-ها، می دانند که مبارزه با امپریالیسم جدا از مبارزه برای آزادی درونی نیست، هم چنان که عدالت با آزادی عجین است. هر دوی اینها پدیده های پویا و همیشگی و ماندگار هستند.

 


خروج آمریکا از برجام، موجب وضعیت سیاسی و اقتصادی تازه ای در کشور ما شده است. چپ این وضعیت را چگونه ارزیابی می کند و چه راه حلی در قبال آن ارائه می دهد؟ برای پاسخ به این پرسش ها به سراغ دکتر فریبرز رئیس دانا رفته ایم که هم از صاحب نظران اقتصادی مارکسیست در ایران است و هم از کوشندگان فعال سیاسی است. این گفتگو را در زیر می خوانید:

اخبار روز: آمریکا از برجام خارج شد، آیا می توان آینده ای بدون آمریکا برای برجام درنظر گرفت؟

فریبرز رئیس دانا: هیچ یک از موسسات، قرار و پیمانها، جریان ها، برنامه ها و فعالیت ها، به ویژه آنجا که وجه اقتصادی به طور جدی وجود دارد اگر دست و پای آمریکا بیرون کشیده شود، نمی توانند به صورت عادی در جای خود برجا بمانند. این حکم فقط برای آنچه زمانی با حضور آمریکا بنا شده است صادق نیست بلکه هم چنین آن فضاهایی را که بی حضور آمریکا ساخته شده اند شامل می شود. به نظر می رسد این حکم من گزافه گویی دارد، اما اگر توضیح مختصر بدهم شاید قابل قبول بیفتد. آمریکا در رأس هرم امپریالیسم جهانی قراردارد و بنابه طبیعت وجودیش نمی تواند بی حضور همه جانبه با آرامش به بقای خود ادامه دهد.
شاهد بوده ایم که بارها در روابط دیپلماتیک جهانی، در فعالیت های درون سازمان ملل متحد، در یونسکو، در پیمانهای منطقه ای مانند نفتا، در مدیریت های عالی ورزشی، در حیطه ی محیط زیست، در مسائل حقوق بشر، در برخوردهای سیاسی و نظامی یا در پی درگیری های صلح، ایالات متحده یک تنه در پی حفظ منافع کاپیتالیستی – ناسیونالیستی، پشت پا به تمام یا بخش هایی از تعهدات یا الزامات زده است. این که خشم مردم جهان، به ویژه مردم جهان سوم و اعتراض های گسترده ای در میان سیاستمداران و روشنفکران علیه این کشور برانگیخته می شود، برای این کشور و متحدین هم سرنوشتش، مانند اسرائیل و انگلستان در هنگام حکومت محافظه کاران، اهمیتی ندارد. آمریکا راه حل های مداخله های پنهان، بپا کردن بلوا، کودتاهای سیاسی و نظامی، انقلاب های رنگارنگ و نرم و روغنی را علیه دولت ها و ملت های مخالف و استقلال طلب، به خصوص از حیث معیارهای اقتصادی به خوبی می شناسد و در سال های پس از فروپاشی اتحاد شوروی تا کنون تجربه و آزمون کرده است.
با این مقدمه می خواهم به این نتیجه برسم که برجام پس از خروج آمریکا ممکن است کماکان موجودیت داشته باشد، اما بی تردید دیگر همان برجام پیشین نیست. برجام امید و تکیه گاه سیاسی و جهانی دولت نولیبرال روحانی و دیپلماسی غرب گرایانه ی این دولت و حاصل تلاش های ظریف و تیم همراه آن بود. حسن روحانی نجات اقتصاد ایران از رکود و بیکاری و تورم و عدم تعادل های ساختاری را به طور جدی و اساسی موکول به دو چیز کرده بود، و هنوز کرده است: حیات برجام و رونق بخشی مالی و بانکی داخلی. از نظر دولت روحانی و تیم اقتصاددانان و مدیران به شدت راست گرا، بازارگرا – نولیبرال همراه و مشاور او، اگر این دو نیرو یعنی برجام و سرمایه داری مالی – پولی، پیشگامانه و توانمند راه خود را بپویند، اقتصاد نجات می یابد و البته این نجات تا مدتها باید از مسیر رشد و رونق سرمایه داری خصوصی و مساعدت دولت با آنها باشد، همچنین دادن ارجحیتی کمتر و ناچیز به دستمزدها و رفاه اجتماعی. خصوصی سازی های آموزش و پرورش و واحدهای اقتصادی استراتژیک و طرح های خروج از رکود به پیش آهنگی بخش پول و سرمایه از نشانه های بارز این نظر به شمار میآیند. بله خروج آمریکا، سرانجام برجام را به چیزی مشابه آن برجام آرزویی تبدیل نمی کند. چه بسا و به احتمال بیشتر برجام پابرجا بماند آما آنچه می ماند آن چیزی نبود که در توافق ژنو بدست آمد. این برجام جدید البته بازدارندگی بیشتر را بر سر راه فعالیت های سیاسی و نظامی ایران قرار خواهد داد، اما همراه با گشایش های اقتصادی کم تر. چشم انداز مهار تورم، که خود به قیمت بیکاری و افت تولید ملی، به اندازه ای محدود حاصل شده بود تیره و چشم انداز رشد تیره تر خواهد شد. عدم تعادل در بازارهای ارز و پول بیشتر می شود، ارزهای خارجی در سطح بالایی می ماند و اما شاید برجام دیگری در آینده مستقر شود. امید دولت به برجام ۲ و ٣ به واقعیت برجام ۱ – و ۲ – تبدیل شده است.

اخبار روز: سیاست های منطقه ای و خارجی جمهوری اسلامی چه نقشی در رساندن وضع به این جا داشت؟

فریبرز رئیس دانا: قطعاً آمریکا، تحت رهبری یکی از سه جناح راست افراطی (محافظه کاران کلاسیک، نومحافظه کاران و محافظه کاران تندرو)، تمایل به به تهاجم و و در آن میان تمایل به برهم زدن برجام داشته اند. همین جا یادآور شوم که تمایل به سلطه و سیطره و برتری، از تمایلات ساختاری و ذاتی جدایی ناپذیر امپریالیسم آمریکاست و این تمایل در دوره ی لیبرال ها و نولیبرال ممکن است کم رنگ شود و جای خود را به شماری تدبیرهای متفاوت برای حضور و همکاری جهانی بدهد، اما از میان نمی رود. موضوع این است که این سه جناح افراطی وقتی خود را وارث نابسامانی های اقتصادی و افت اعتبار آمریکایی می بینند که حاصل سیاست های جناح لیبرال است، بنابه استراتژی های روش مند شده شروع به تاخت و تازهای قدیمی یا ابتکاری می کنند. تا اینجا بحث برسر تمایل درونی ایالات متحده بود. اما سیاست های متقابل واضح است که تدبیرهای کنشی و سیاست های واکنشی کشورها، می تواند به شدت و ضعف و حتی حضور و عدم حضور سیاست های آمریکا منجر شود. گرچه نه همیشه و نه رها از روح وحشی پنهان شده ی امپریالیستی. حتی کنش کشورهای ظاهراً وابسته و دولت های دست نشانده ممکن است باعث واکنش های منفی و مثبت آمریکا و متحدانش – و در بحث ما بطور مشخص اسرائیل – شود، چه برسد به کشورهایی که دارای دولت های مستقل، نیمه مستقل و با گرایش های سوسیالیستی و دموکراتیک و بیرون از زنجیره ی سیطره ی جهانی اند.
ایران پس از امضای قرارداد برجام تحت تأثیر سیاست و روش ها و فشارهای جناح مقابل دولت روحانی قرار گرفت که سعی می کرد عقب نشینی در زمینه ی انرژی هسته ای را با حضور قوی تر در سوریه، یمن و عراق و با افزایش فعالیت موشکی جبران کند. همین امر از آن سو نگرانی جناح محافظه کار و تندرو را که در آمریکا به قدرت رسیده بود برانگیخت و در واقع این بیش از آن که نگرانی واقعی باشد، یک بهانه جویی واقعی بود. عربستان سعودی و اسرائیل در این میان به تحریک دامنه دارتری دست زدند. پیروزی سوریه و تهران علیه داعشیان خشم این متحدان آمریکا و خالقان انواع دواعش را دامن زد. بی تردید شماری از اغراق گویی ها، دروغ سازی ها در باره ی جنبه های مختلف فعالیت های سیاسی یا نظامی منطقه ای به گونه ای حساب شده و مهندسی شده از آنتن های جهانی پخش شد. نوع و اندازه حضور ایران در یمن یا در کشورهای عربی که تاکنون عرصه ی چنین بحث هایی نبوده اند، استفاده سوریه از بمب شیمیایی، میزان هزینه های جنگی و نیرو و آرایش جنگی و سیاسی ایران در عراق و سوریه از جمله عرصه ی چنین مهندسی هایی بود.
هرچه بود اما سیاست ها و جنبه های حضور ایران در منطقه از چند جهت هم بهانه ساز بود و هم غیرقابل دفاع با معیارهای دموکراتیک. از جمله این که: دولت ایران نتوانست رضایت توده های محروم را برای دفاع از حقوق مردم محروم منطقه جلب کند. زیرا در داخل فساد و تبعیض و سرکوب جریان یافت. دولت ایران از مترقی ترین جناح ها حمایت نکرد یا آنها را به رأس رهبری و تصمیم گیری راه نداد و چه بسا از جریانهای مرتجع و ضدمنافع مردم پشتیبانی کرد. سیاست ایران با مداخله های ارتجاعی همراهی داشت که در جهت دفاع از حقوق مشروع مردم منطقه نبود. دولت ایران نتوانست با جلب اعتماد مردم داخل سیاست های خارجی خود را به طور گسترده ای مشروع سازد. دولت ایران از جهت هزینه و نیرو شفاف عمل نکرد. دولت ایران نتوانست سیاست های پیش دستانه اش برای جلوگیری از نفوذ خرابکاران و وحشیان داعشی را برای مردم ایران و جهان توجیه کند. در یک کلام ٨۰ درصد مردم محروم با سیاست های خارجی ایران هم راستا نشد، هرچند جنبه هایی از این سیاست خارجی، با وجود هزینه اش می توانست و می تواند برای آینده ی کشور و مردم مفید باشد. دولت ایران از هر جناح که بود نتوانست و نخواست امپریالیسم و مخاطرات آن را شناسایی و معرفی کند و پیوند آن را با منافع مردم بشناساند، زیرا از جهت طبقاتی نمی توانست به چنین موضع گیری پایداری برسد.

اخبار روز: خروج آمریکا از برجام با حمایت اسرائیل و عربستان و برخی رقبای منطقه ای ایران روبرو شد. در بین نیروهای ایرانی هم عده ای از داخل حکومت و عده ای بیرون از آن، از این تصمیم استقبال کرده اند. آیا می توان از یک جبهه ی مشترک «ضد برجامی» نام برد؟

فریبرز رئیس دانا: خروج آمریکا از برجام نه تنها با حمایت اسرائیل، عربستان و امارات رو به رو شد بلکه آنها از سازندگان این تصمیم، حتی بیش از به قدرت رسیدن ترامپ بودند. جناح هار سرمایه داری آمریکایی با حاکمیت فعلی اسرائیل و با عربستان هم دستی پیشینه داری دارد. نظامی گری و اغتشاش و به خطر انداختن صلح از برنامه های منطقه ای آمریکا با کارگزاری اسرائیل و عربستان است. اسرائیل برای آن که بیش از این خشم توده های عرب را دامن نزند و دردسر برای دولت عربستان نسازد بیشتر در پشت پرده می ماند.
در داخل حکومت در ایران مخالفان جدی و واقعی برجام مطمئناً خیلی کم تر از آن تعدادی است که طنین اندازی های رسانه ای و سیاسی نشان می دهد. خیلی از مخالف خوان ها در واقع آن قدر گرفتار دلار و مبادلات بین المللی بازرگانی اند که انسداد در آنها شیره ی جان اقتصادیشان را می گیرد. اما قرار گرفتن در موقعیت سیاسی قدرت حکم می کند که به ظاهر از خود چهره های آشتی ناپذیری به نمایش بگذارند. اما به جز آن البته مخالفان واقعی برجام را نیز داشته و داریم. درست است که نه آنها، نه نولیبرالها و نه دودوزه بازها، سازگاری با منافع و اقتصاد ملّی ندارند اما این گونه هم نیست که هم سویی مخالفان واقعی را با منافع آمریکا – به حساب محافظه کاران به رهبری بوش گذاشته و توطئه به حساب آوریم. معمولاً همیشه، چنین توطئه و فعلاً مذاکره ی پشت پرده – درکار نیست، اگر چه در مواقعی هست. این گونه ارتباط ها در جناح نولیبرال ایرانی – اسلامی بیشتر است چنان که پیش از روی کار آمدن روحانی هم از سوی حاکمیت مذاکرات عمان به عنوان پیش زمینه ی برجام جریان داشته است. اکنون نیز مذاکراتی برای اعطای امتیاز به اروپا و چین و روسیه به ازای پشتیبانی آنها از “برجام به جای مانده” و برای محدود کردن ایران به تسلیم کامل به خواست آمریکا در جریان است. به هر روی در پاسخ به پرسش شما نمی توان از یک جبهه ی مشترک گسترده ی ضد برجام سخن به میان آورد. اما اهداف اقتصادی اعلام نشده ای مرکب از جناح هایی که واقعاً با برجام مسئله ی “منافع” داشته اند و جناح بینابینی سرمایه داری مصلحت گرا در برابر وضعیت جدید در حال شکل گیری است. جنب و جوش های اخیر در مجلس و شورای نگهبان شماری از سازمان ها اجرایی نوید این شکل گیری است. این اهداف البته محور خواهد بود بی آن که مایل به قطع کامل رابطه های مع-الواسطه، آمریکا باشد.

اخبار روز: ترامپ برای مطیع کردن اروپا و تحریم های جدید علیه ایران، به شرکای اروپایی خود فشار می آورد. اروپا تا چه حد می تواند در برابر این فشارها مقاومت کند.

فریبرز رئیس دانا: اروپا، به ویژه تحت رهبری آلمان و فرانسه و زیر فشارها و خواست های ویژه ی انگلستان، اصلاً بنا ندارد که مقاومت کند، بلکه می خواهد مکانیزم سازگاری و تعدیل را به راه اندازد. اروپا بر سر منافع اقتصادی ای که در ایران دارد – در قیاس با منافع اقتصادیش در عربستان و امارات و پیوندهای اقتصادی و سیاسی اش با اسرائیل و در قیاس با پیوند ساختاری با آمریکا، نمی خواهد و نمی تواند رودرروی آمریکا قرار بگیرد. اروپا از سلطه گری های سیاسی منطقه ای و سلطه ی جهانی دلار البته در رنج است اما مقابله ی آن براساس رقابت اقتصادی عمومی صورت می گیرد و نه رودررویی موردی، آنهم در مورد کشوری چون ایران که بر سر مسائل دیگری مانند حقوق بشر و گسترش توان موشکی با آن اختلاف نظرهای اساسی دارد. به هر حال به نظر می رسد اروپا برای حفظ برجام، بقای جنبه هایی از ارتباط های اقتصادی با ایران قدرت مانور دارد و می تواند خلاف خواست آمریکا تصمیم هایی بگیرد. حد و مرز این قدرت مانور کاملاً مشخص نیست و به سادگی هم مشخص نمی شود. زیرا به مقدار زیادی بستگی به سیاست بنگاههای خاص – مثلاً ایرباس و توتال – دارد. با تلاش هایی که ایران می کند و امتیازهایی که آماده به دادن آنهاست، احتمال زیادی وجود دارد که ایران در سطح پایین و کم بازرسی به نوعی تعادل نه چندان پایدار دست یابد.

اخبار روز: حکومت ایران می گوید اگر اروپا نتواند انتظارات او را برآورده و برجام را حفظ کند، به سیاست غنی سازی باز خواهد گشت. چنین سیاستی نفعی برای مردم و کشور ایران دارد؟

فریبرز رئیس دانا: بازگشت ایران به سیاست غنی سازی گذشته دشوار است. هم از حیث روابط بین الملل هم از نظر عدم موافقت متحدانی چون روسیه و یاران مقطعی ای چون چین، هم از نظر هزینه های سنگینی که در انتظار این بازگشت است و هم به جهت محدودیت ها و سختی های تکنولوژیکی این بازگشت بسیار سخت به نظر می رسد. اما به هرحال ناممکن نیست و حتی بی طرفدار در میان مشاوران و دولتیان، نیز نیست.
من در مقاله ای با عنوان “با ما هم یک توافق شفاف و برد برد” در شماره ی ٣۴۱ ماهنامه صنعت حمل و نقل (مرداد ۹۴) نوشتم که شادی افروزی و پایکوبی مصنوعی براه افتاده ی خیابانی توسط جناح اصلاحیون – اعتدالیون حاکم یک هدف و نتیجه ی منفی خطیر در خود دارد. با این کار هزینه های سنگین بی ثمر فعالیت غنی سازی را (معادل ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیارد دلار) که بر دوش مردم و اقتصاد آسیب دیده ی ایران سنگینی می کند از نظر و انتقاد دور می ماند. این نتیجه به جز آن که نمی گذارد جامعه در باره ی جریان و چگونگی و انگیزه های این هزینه ها حقیقت را بداند، راه را برای تکرار اشتباه و تحمیل راهبردهایی که برای منافع خاص ساخته هزینه های باز هم بیشتری را تحمل می کنند باز نگه می دارد. به هر حال این اعتراض ها انتقادها در دل جامعه جان گرفته اند. درست است که در عرصه ی مصالح عالی، دولت برای سرکوب و نادیده گرفتن خواست مردم آمادگی و استعداد زیادی دارد. اما این گونه هم نیست که دیگر خشم و اعتراض مردم خنثی بماند. به این ترتیب چشم انداز نارضایتی گسترده و سرایت اعتراض ها امکان رفتن به سوی غنی سازی را ناممکن یا بسیار دشوار می کند.
خلاصه این که چه سیاست و برنامه ای به نفع مردم و کشور است فقط با شناخت و تحلیل کارشناسی، سیاسی – اجتماعی گسترده در باره ی مفهوم “منافع” می تواند پاسخ خود را بیابد. امّا تا آنجا که به نظر من و هم اندیشان و همراهانم مربوط می شود این سیاست در بردارنده ی منافعی برای مردم نیست.

اخبار روز: آیا برجام اساساً نقشی در بهبود اقتصاد ایران و وضعیت معیشتی مردم داشت؟ با بازگشت دوباره تحریم های آمریکا، وضعیت اقتصاد کشور و مردم ایران، به خصوص اقشار تنگ دست، چه خواهد شد؟

فریبرز رئیس دانا: دولت روحانی برای نجات از چنگال تورم و رکودی که در هر جای اقتصاد ایران رخنه کرده است، زیادی بر نتایج برجام تکیه کرد. سه عامل اصلی نگذاشت پیش بینی دولت او تحقق یابد. اول این که این پیش بینی بیشتر جنبه ی تبلیغاتی داشت و براساس محاسبات منطقی صورت نگرفته بود به نوعی به خود فریبی حکومتی نیز انجامید. دوم این که این پیش بینی از آنجا که از سوی دولتی صورت می گرفت، که مانند دولت های پیشین چیزی به نام امپریالیسم و مبارزه ی طبقاتی در ابعاد داخلی و جهانی را نادیده می گرفت و در جدال دو کشور اساساً استکبار – استضعاف را به جای آن می نشاند، نمی توانست از تغییرات و خلف وعده ها و نیرنگ ها درک درستی داشته باشد. سوم این که خوش بینی های تعمدی و ایدئولوژیک در مورد برجام وجود داشته است – و دارد. چهارم این که اقتصاد ایران نیاز به تحول ساختاری دارد که با وجود یا بی وجود برجام می باید تحقق یابد و گرنه روند درماندگی ها به رغم برخی گشایش های احتمالی، درجا می زند. پنجم ظهور ناگهانی دولت اساساً نژادپرست و شبه فاشیست و محافظه کار تندرو و سیاست-های به شدت ضد ایرانی آن، که در جریان انتخابات آمریکا چهره دیگری نشان می داد حتی دولتمردان ایرانی را به اشتباه می انداخت که گویا فرصتی برای کشور فراهم می آورد، حساب های دولت را بهم زده. و بالاخره ششم آن که اقدامات و برنامه های دیگر سیاسی و نظامی ای از سوی جناح قدرت اصلی و زمینه سازی و با فشار جناح های رقیب، به کار افتادند که مانع اجرای برجام به دلخواه دولت روحانی می شوند.
با بازگشت دوباره تحریم، البته که تنگناها فزون تر می شوند و فشارها افزایش می یابد. تهی دستان شهری، اکثریت زارعان کشور، کارگران، بیکاران و زنان طبقات فرودست در دور تازه ای از محرومیت قرار می گیرند. راه های مستقل افزایش رشد در چارچوب سیاست های اقتصادی کشور، که تحت زعامت همه جناح ها، جنبه هایی از سیاست تعدیل ساختاری به شمار می آیند در ایران بسته است. محرومیت و تبعیض و فساد گسترده ی مالی – اداری افزایش می یابد و فساد و تبعیض ساختاری منافع انباشت و هدایت مولد سرمایه ها می شود. گروهها و موسسات صاحب قدرت در تلاش برای نجات خود – امکان آن را دارند که با اعتراض ها از طریق سرکوب روبه رو شوند اما قدرت حل تضادها و جلوگیری از بروز مجدد خشم ریشه دار را البته که ندارند. در این میان اینجا و آنجا بحث-ها و اظهار نظرهای مستقل و امید بخش نیز به گوش می رسد که بنا به تجربه ی من نمی تواند حتماً به ریاکاری ها متصل شود بلکه ریشه ای مستقل دارد هرچند ازدل ساخت فعلی قدرت و حاکمیت نیز بیرون می آید. این اظهار نظرها هرگز کافی نیستند. نجات اقتصاد ایران با انتقال قدرت به مردم و با یاری گرفتن از دگراندیشان وابسته به اراده ی مستقل مردمی میسر میشود. آینده ی اقشار تنگ دست با این و آن نسخه پیچی سطحی، روشن نمی شود. اما “امیدها همه از دست نرفته اند”. سعی می کنم دوباره به این موضوع بپردازم.

اخبار روز: در این درگیری که یک طرف آن حکومت جمهوری اسلامی و طرف دیگر آمریکا، هیچکدام مورد تایید آزادی خواهان نیستند، سیاست چپ در ایران چه می تواند باشد؟

فریبرز رئیس دانا: پیش از این که به قول شما به این “درگیری” بپردازم، لازم است اشاره ای مختصری به الگوی انتزاعی یک چنین تقابل یا رودررویی داشته باشم. در وضعیت فرض ممکن است صف آرایی بین یک جریان کاملاً منسوخ و یک جریان تاریخاً پیشرفته به وجود آید. ممکن است در آن جریان منسوخ بخش هایی که قربانی می شوند از میان محرومان و ستمدیگان حضور داشته باشند و برعکس در جریان پیشرفته، عناصر سرکوبگر فعال باشند. در این مورد یک جریان چپ، به ویژه چپ مارکسیستی، که نماد کامل آزادیخواهی است، نباید تسلیم احساسات کامل و غالب شود و به دلیل محروم ماندگی و ستم انسانی که روا داشته می شود از دفاع از پیشرفت و تکامل باز بماند. در این مورد چپ مارکسیستی نمی تواند از سوی دیگر به بهانه و به دلیل رویکرد ترقی خواهانه و تکامل نسبت به ستم انسانی بی تفاوت بماند. هیچ مارکسیستی نمی تواند و نباید اخلاق انسانی را کنار بگذارد. اینجا علم اخلاق و اخلاق به عنوان موضوع داد و ستد و چونان ابزار عملی داده و ستانده ی اجتماعی مورد توجه قرار نمی گیرد بلکه “اخلاق” جنبه فلسفی پیدا می کند. اخلاق ما راه دفاع از ستم دیده را برمی گزیند و با ستمگر سرسازش نمی یابد اما نمی گذارد ستم دیده بر زمینه ی انجماد و وابستگی و مظلومیت همیشگی باقی بماند. همچنین اجازه نمی دهد شرایط اجتماعی پیشرفته به ستمگری خود که در رأس آن بی عدالتی و تبعیض قرار دارد، ادامه دهد. دفاع کامل مارکس از سربازان هندی در مقابل ارتش بریتانیا در میانه ی قرن ۱۹ – البته دفاع از ستمدیدگان بود اما این بهانه ی ارتجاعی آنها را که باید با انگلیس ها جنگید زیرا می گویند تجهیزات چرمی نظامی خود را باید با چربی خوک آغشته کنیم تا بادوام بماند برنمی تابید. استعمارگران با خود دنیای پیشرفته تر نیز می آورند و این چیزی بود که باید ضمن استقلال و آگاهی مبارزه، از آن برخوردار شد و نه این که با تعصب کنار گذاشته شود. لئون تروتسکی در کتاب “اخلاق آنها و اخلاق ما” به درستی و خوبی نشان می دهد که گزینش های انتزاعی اخلاقی که از سوی کارگزاران بورژوازی و قدرت صورت می گیرد، تباه کننده ی سلامت زندگی اجتماعی است. آن قاضی ای که فلان قاتل را با خرسندی تمام و به نام اخلاق و صیانت جامعه به چوبه ی دار می سپرد خودش فرزندش را تحت عنوان دفاع از مام میهن به جبهه ی جنگ می فرستد تا آدم بکشد. این آدم کشی دومی از سوی او مقدس قلمداد می شود. اخلاق مداران توخالی یک سره از این و آن خشونت و جنگ پرهیز می کنند اما جنایت هایی را که جلو چشمشان رژه می رود با کمال خونسردی می پذیرند و توجیه هم می کنند.
در صف آرایی یک حکومت سرکوبگر و دارای سابقه ی سربه نیست کردن فردی و جمعی آزادی خواهان در برابر امپریالیسم که در طول یک سده جان میلیون ها انسان را گرفته و صدها میلیون را مجروح و علیل ساخته و حاصل هزاران میلیون نفرسال تلاش آدمیان را نابود کرده و به تاراج برده است ما را نباید از اخلاق انسانی دور سازد یا به علم اخلاق، داده – ستانده ای و هزینه – منفعت بورژوایی تسلیم کند و در عین حال نباید دچار احساسات سطحی میهن پرستانه یا خارجی ستیزی سازد. چرا نباید از مردمی که به هر روی و تحت هرحکومتی، نا آگاه و تحت ستم می مانند و قربانی توطئه و تجاوز امپریالیستی می شوند، دفاع کرد. هم زمان چرا نباید نقش حاکمیت سرکوبگر و عقب نگهدارنده را فراموش کرد. و چرا نباید امپریالیسم را به این بهانه که از منشاء دنیای صنعتی پیشرفته – در قیاس با خرافه و جهل و عقب ماندگی بدلی بیرون می آید، به عنوان یک نظام ستمگر که ستم و بهره کشی جانمایه ی هستی همیشگی اوست نادیده گرفت. در یک صف آرایی بین این دو می توان نظاره گری خنثی و در واقع مرده ی سیاسی تبدیل شد و اخلاق انسانی را یک سره به کنار نهاد. می توان به دلیل تجربه های تلخ و ناگوار حکومت داخلی و سرکوبگری ها و امکان بقای آن به امپریالیسم روی آورد. می توان حتا جایی که این تجربه ها کم هستند یا وجود ندارند – که بعید است قدرت توأم با جهل از جنایت نیز مبرا باشد – به دلیل پیشرفته تر بودن کاپیتالیسم به امپریالیسم دل بست. می توان به هر روی از “وطن” و “زمین” و “مام میهن” دفاع کرد و هیچ نگران بقای سرکوب آزادی ها هم نبود. برخی از روش های عملیاتی “یک تیر به این، یک تیر به آن” دفاع می کنند. اما چپ-ها، می دانند که مبارزه با امپریالیسم جدا از مبارزه برای آزادی درونی نیست، هم چنان که عدالت با آزادی عجین است. هر دوی اینها پدیده های پویا و همیشگی و ماندگار هستند. سمت گیری ها و وزن دهی های تاکتیکی البته می تواند و باید به حیات مبارزاتی جان بدهد اما این پیش از این که کاری مردمی و مبتنی بر اخلاق سطحی و بورژوایی باشد کاری جمعی و دموکراتیک است. مبارزه برای آزادی در راستای مبارزه برای استقلال، یعنی رهایی از ستم امپریالیسم، جان مایه ی خود را می یابد. بدون استقلال آزادی ای وجود ندارد. بدون برخورداری از حق تشکل و با هم بودگی، اراده ی آزاد برای ایجاد جامعه ی آزاد از جهل و تبعیض و مداخله ی قدرت های سیطره جو به حرکت در نمیآید. در مورد تشخیص شما باید حرفم را با این جمله پایان دهم که کم و زیاد شدنها تحت شرایط متفاوت ناگزیر و گاه لازم است، اما هیچ مبارز آگاهی نمی تواند مبارزه ی همه جانبه برای آزادی را به تعطیل بکشاند.
شجاعت یک مبارز آزادی خواه فقط در آن نیست که در لحظه های سرنوشت ساز راهی را برگزیند که می تواند به بهای همه ی هستی اش تمام شود. شجاعت عالی اخلاق مارکسیستی در این نیز نهفته است که گرچه مبارزه برای رهایی همگانی تعطیل نمی شود اما در صورت لزوم از چیزی دفاع کند که ممکن است افکار عمومی یا جو غالب آن را برنتابد. یک مبارز راستین شجاعت دفاع از چیزی را نیز دارد که متعلق به جناح ناخواستنی ها و دشمن ها است و افکار عمومی سخت علیه آن موضع گیری دارد، اما حقیقت است. مبارزان راه آزادی حقیقت را فدای مصلحت نمی کنند. در رودررویی حکومت سرکوبگر و امپریالیسم ستمگر نیز این حکم صادق است. انتخاب با ماست و گاه انتخاب حقیقت بسیار سخت و چه بسا کشنده از آب در می آید. اما شجاعت انتخاب در کنار پایداری مبارزه ی همگانی، یک اخلاق ویژه ی مارکسیستی است.




گفتگو با کاظم فرج اللهی فعال صنفی کارگری واکاوی چالش های فراروی فعالیت صنفی کارگران ایران

مصاحبه ی جامعه نو با کاظم فرج الهی

 

 


صحنه ای از اجتماع صنفی و اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه

جامعه نو- لیلارزاقی| موضوع فعالیت آزادنه تشکل های کارگری، و چالشهای فراروری فعالیت آنان در ایران سالهاست مورد توجه فعالین کارگری است. در این میان آنچنان که قوانین بین المللی تاکید می‌کنند، اصول آزادی انجمن، بخش مهم همکاری های سه جانبه میان کارفرمایان، کارگران و دولت به شمار می رود که در اساسنامه سازمان بین المللی کار و در ساختارهای مربوط به آن مطرح شده است. بر این اساس قوانین و مقررات داخلی کشورهای عضو سازمان بین المللی کار(ILO) باید با اصول مقاوله نامه های بنیادین و سایر مقاوله نامه های بین المللی پذیرفته شده از سوی آن کشورها منطبق شود .با این حال خودداری ایران از پیوستن به مقاوله نامه های ۸۷ و ۹۸ سازمان بین المللی کار که ناظر بر آزادی تشکل‌های کارگری و پیمان های دسته جمعی است و همچنین روند ناظر بر فعالیت تشکل های صنفی مستقل کارگران نشان می‌دهد، فعالیت صنفی کارگران در ایران با چالشهایی روبروست. جامعه کارگری به صورت رسمی عملا به سه تشکل شورای اسلامی کار، انجمن اسلامی و انجمن صنفی محدود شده‌اند که اقتضائات قانونی ، آنها را به تشکل هایی دولت‌ ساخته تبدیل کرده است. در گفتگوی پیش رو ضمن بررسی ابعاد مختلف چالش های فراروری فعالیت صنفی تشکل های کارگری در ایران، با کاظم فرج اللهی فعال صنفی و صاحب نظر در حوزه کارگری به شناسایی راهکارها و ظرفیت های قانونی پیشبرد فعالیت های صنفی و مستقل کارگران پرداخته ایم. او ضمن نقد سازوکار قانونی تشکیل انجمن های صنفی دولت ساخته ، به ظرفیت های قانونی تشکیل سندیکاها یا اتحادیه ها اشاره می‌کند و می‌گوید: سندیکاها، به لحاظ عرف بین المللی، خارج از حوزه نفوذ و دخالت دولت و کارفرماها هستند پس میتوانند به طور بالقوه نمایندگان کارگران باشند به شرط آنکه سازو کار درونی‌شان بر مبنای اصول دموکراتیک باشد.

جناب فرج اللهی، با وجود اینکه تحرکات کارگری در سالهای اخیر بیشتر شده اما چنان که پیداست به لحاظ سازماندهی در بیان مطالبات با موانعی مواجه هستند. به نظر شما فعالیت صنفی کارگران در ایران با چه چالش هایی روبروست؟

در ارتباط با فعالیت صنفی کارگران ما باچالشی سه گانه یا یک مثلث مواجه هستیم. چالش اول موانع ذهنی ناشی از نداشتن آگاهی طبقاتی است که عملا امکان تشریک مساعی بر سر منافع مشترک را از گروههای اجتماعی سلب می‌کند ،دیگری چالش امنیت شغلی و سوم چالش‌های معیشتی .اما برای شناخت چالش های فراروی فعالیت صنفی در ایران ، لازم است به یک چالش یا مانع اساسی در میان گروههای مختلف اجتماعی در ایران اشاره کنم و آن چالش ذهنی است که عمدتا درپی ناآگاهی صنفی و طبقانی بروز می‌کند . در ایران هنوز آگاهی طبقاتی و صنفی رشد کافی نداشته و در مسائل و مشکلات طبقات، گروه ها و لایه های اجتماعی ، خواست مشترکی را که منافع همه یا بیشترین شمار اعضای این لایه ها و گروه ها در آن لحاظ شده باشد مدنظر قرار نمی‌دهیم. کارگران ما و سایر اقشار جامعه باید به آن درجه از آگاهی صنفی و طبقاتی برسند که دارای مشکلات و منافع مادی و اجتماعی ای هستند که با دیگرانی که با آنها در یک طبقه، لایه و گروه قرار دارند مشترک است و تنها در صورت فائق آمدن بر این چالش ذهنی است که میتوانند بر مشکلات غلبه کنند. حل مشکلات و یا رسیدن به اهداف و منافع تنها در صورتی محقق میشود که افرادی که متعلق به یک طبقه اجتماعی هستند و خواستها و منافع مشترکی دارند، با هم وارد تعامل شوند و به نقاط اشتراک برسند. ما در جامعه مشکلاتی داریم که ریشه در اجتماع دارند. راه حل این مشکلات هم اجتماعی است پس و باید برای حل آنها به صورت گروهی حرکت کرد. باید به این نکته اشاره کنم که این مانع همسنگ با مانع دوم است. ایجاد اشتغال و امنیت شغلی چالش دیگری است که باید به آن اشاره کرد. برای اینکه فعالیت صنفی ایجاد شود، ابتدا باید شغل وجود داشته باشد. در واقع وقتی که یک فرد مشغول به کار می‌شود، دارای هویت شغلی است. این هویت شغلی باعث می‌شود ، او با سایر هم گروهی های خود منافع مشترکی پیدا کند.پس امنیت شغلی و داشتن شغل شرط لازم برای شروع یک فعالیت صنفی کارگری است. مساله بعد و درواقع چالش سوم، بحث تامین معیشت و دستمزد است. روندی که در راستای تعیین حداقل دستمزد در سالیان گذشته طی شده نشان می‌دهد، دستمزد کارگران به قدری پایین نگه داشته می‌شود که آنها مجبورند برای تامین هزینه های زندگی خود ساعت های طولانی کار کنند و عملا فرصت و امکان فکر کردن و یافتن مسایل مشترک و فعالیت صنفی را نداشته باشند. این ها اراده شان را برای پیگیری مطالبات صنفی از دست میدهند.همین مساله باعث میشود آنها نقش کنشگری خود را برای فعالیت صنفی از دست بدهند و درگیر تامین معیشت و حداقل های زندگی روزمره بشوند.

در کنار مسائلی که برشمردید، چالش های قانونی تا چه حد امکان فعالیت صنفی را از کارگران سلب می‌کند.امروزه فعالان صنفی در مرحله تاسیس و فعالیت یک نهاد کارگری، با چه مسائل و تنگناهایی مواجه هستند؟

مرحله تاسیس و فعالیت تشکل های صنفی، در واقع مرحله ای است که کارگران بر چالش ذهنی که آنها را از ورود به مسائل مشترک صنفی و شرکت در حرکت های گروهی به منظور حل آن مسایل باز می داشته، غلبه کرده و به آگاهی طبقاتی و اراده معطوف به عمل مشترک دست یافته باشند. در این مرحله گرچه آمادگی کارگران برای فعالیت صنفی وجود دارد اما چالش های قانونی و یا بهتر است بگوییم اجرایی اغلب مانع شکلگیری فعالیت های مستقل کارگری در این حوزه میشود. مساله سازمان یابی و ایجاد تشکل در قوانین موجود به صورت مبهم و متناقض، همانطور که در عمل میبینیم، مطرح میشود. یعنی از یک طرف اصل ۲۶ قانون اساسی، با صراحت ایجاد تشکل ها، انجمن ها و احزاب را آزاد میداند اما ما در حوزه اجرایی میبینیم که این ظرفیت های قانونی به کمک آیین نامه های اجرایی عقیم میشوند. مثال مشخص این قضیه، به رسمیت شناخته نشدن سندیکاها توسط مراجع قانونی به عنوان تشکل های صنفی کارگری است. یعنی در حالیکه قانون اساسی ایجاد تشکلهای صنفی را (که میتواند به طور بالقوه سندیکا باشد) مجاز شمرده اما در آیین نامه های اجرایی عملا این امکان از جمعیت های کارگری برای تشکیل سندیکا گرفته میشود. دخالت دولت در این زمینه به حدی است که یا با اعمال فشارها، کارگران آن واحد صنفی را از تشکیل سندیکا منصرف میکند و یا تشکلی را به آن واحد صنفی تحمیل میکند که به خاطر نفوذ و اعمال اراده ی دولت در تنظیم اساسنامه ها و گزینش هیات مدیره ها فاقد کارآمدی و استقلال است. به همین دلیل است که شاهدیم بطور عمده کسانی در رهبری تشکل های دولت ساخته قرار می گیرند که اراده، آگاهی و تدبیر لازم را ایفای وظایف نمایندگی کارگران را ندارند. با این حال و با وجود اینکه چالش های قانونی و اجرایی وجود دارد اما ظرفیت هایی هم در این قوانین می توان یافت که فعالان صنفی کارگری در صورت احاطه بر آن ها میتوانند بر پاره ای مشکلات غلبه کنند.

چگونه میتوان این چالش های قانونی را حل کرد یا به عبارتی فعالین صنفی چگونه می‌توانند این چالش ها و موانع را از سر راه بردارند؟

نکته ای که میخواهم در ارتباط با چالش های قانونی که به کمک آیین نامه های اجرایی ایجاد میشوند به آن اشاره کنم به همین داستان پرونده سازی ها برای فعالین کارگری برمیگردد. در واقع ما اگر این موارد را پیگیری کنیم، متوجه ظرفیت های قانونی که برای فعالیت مستقل صنفی کارگران وجود دارد، خواهیم شد. توجه کنید که هیچکدام از فعالین صنفی که برایشان پرونده سازی شد و مدتی را در زندان به سر بردند، دست کم در ظاهر با اتهام فعالیت صنفی برای کارگران! مواجه نبوده‌اند. در یکی از شناخته شده ترین موارد رضا شهابی عضو سندیکای شرکت اتوبوسرانی، که به اتهام های واهی و تنها به دلیل آگاهی طبقاتی و پیگیری مشکلات صنفی اش از طریق سندیکا به زندان افتاد. در پرونده به هیچ عنوان – البته در ظاهر- با اتهام فعالیت صنفی یا سندیکایی مواجه نبود. در حالیکه به خاطر محدودیت هایی که برای شکل گیری و فعالیت سندیکایی وجود دارد، ممکن است خیلی ها تصور کنند یکی از اتهامات او مثلا فعالیت های سندیکایی بوده است. همین مساله نشان دهنده وجود ظرفیت های قانونی برای تشکیل سندیکاهاست و اینکه عملا نمیتوانند فعالیت سندیکایی را نوعی اتهام در نظر بگیرند- هرچند ممکن است فعالان سندیکایی را به دلایل مختلف از کار اخراج یا قرارداد کارشان را تمدید نکنند-.هیچکس را صرفا به خاطر فعالیت صنفی و سندیکایی محاکمه نکرده اند. معمولا سعی کرده اند در زندگی خصوصی افراد موضوعی را که معلوم نیست چقدر اهمیت دارد، پیدا کنند و بعد روی آن انگشت بگذارند. یکی از راههایی که فعالین کارگری میتوانند این چالش های قانونی را دور بزنند، دقت بالا در پرهیز از خطاها و تمرکز بر فعالیت صنفی است. مساله بعد استفاده از فرصتهای قانونی است. همانطور که اشاره کردم ،در هیچ کجای قانون به این مساله که سندیکا غیرقانونی است اشاره نشده، بنابراین هرآنچه را که قانون نهی و نفی نکرده، ظرفیت اجرا دارد و غیرقانونی نیست. پس می‌شود که شجاعانه و در کنار اراده و آگاهی طبقانی در جهت احقاق این حقوق تلاش کرد.همانطور که سندیکای شرکت واحد، سندیکای نیشکر هفت تپه و حتی برخی از انجمن های صنفی این کار را کردند و پای این اتهام زنی های غیرقانونی ایستاده اند.

اما همین سندیکاها وقتی شکل می‌گیرند، از سوی حاکمیت به رسمیت شناخته نمی شوند، فعالان کارگری چگونه باید با این چالش برخورد کنند؟

چالش عدم به رسمیت شناخته شدن تشکل هایی مثل سندیکا که به لحاظ قانونی مشکلی برای فعالیت ندارند، مساله مهمی است. مثلا سندیکاهایی مثل کارگران اتوبوسرانی و نیشکر هفت تپه شکل می‌گیرند اما وقتی میخواهند فعالیت کنند دولت و یا وزارت کار آنها را به رسمیت نمی شناسد. در این زمینه آوردن یک نقل قول مفید است. سال ۱۳۸۳ ، نمایندگان منطقه ای ILO به ایران آمدند تا تفاهم نامه ای را امضا کنند که بر اساس آن قرار بود، مقاوله نامه ۸۷ سازمان بین المللی کار اجرایی شود. مقاوله نامه ای که بر آزادی تشکیل و فعالیت تشکل ها و انجمن های صنفی تاکید دارد. در آنجا یکی از نمایندگان کارگری پرسشی را از یکی از نمایندهای ILO مطرح کرد که وقتی دولت ما را به رسمیت نمیشناسد و اجازه فعالیت به ما نمیدهد چه باید بکنیم؟! نماینده ILO پاسخ بسیار جالبی داد. او گفت وقتی که یک تشکل کارگری با اراده کارگران و بر اساس مناسبات درست درون سازمانی و دموکراتیک تشکیل شود، آنچیزی که به آن هویت میدهد پویایی و رشد آن تشکل است و عملکرد آن مطابق با اساسنامه اش. او حرفش را با یک مثال کامل کرد و گفت؛ وقتی یک تشکل ایجاد میشود مثل بچه ای است که به دنیا می آید ، به این بچه چه شناسنامه بدهند و چه ندهند رشد میکند و به یک انسان بالغ تبدیل میشود و یا ممکن است بدلیل بیماری رشدش متوقف شود و بمیرد. وقتی یک تشکل کارگری به وجود می آید چه به آن مجوز بدهند و چه ندهند ،یک تشکل زنده و پویاست. اگر مناسبات درونی اش درست عمل کند پویاست وگرنه دچار اضمحلال خواهد شد.

یک تشکل زنده و پویا چه مختصاتی دارد. آیا فکر می‌کنید که سندیکاهای کارگری در ایران با وجود اقبال نسبتا خوب کارگران میتوانند خواست ها و مطالبات صنفی کارگران را نمایندگی کنند؟

این داوری که در بین کارگران نسبت به کارآمدی سندیکاها وجود دارد به دلیل آگاهی صنفی آنهاست و فی نفسه داوری خوبی است و نشان دهنده حد بالایی از رشد در جامعه کارگری ماست. سندیکاها، به لحاظ شیوه شکل گیری و ساختار و مطابق با عرف بین المللی، خارج از حوزه نفوذ و دخالت دولت و کارفرماها هستند پس میتوانند به طور بالقوه نمایندگان طبقه ی کارگر و یا نمایندگان کارگران کارگاههای خودشان باشند به شرط آنکه سازو کار درونی شان درست و بر مبنای اصول دموکراتیک باشد. طبق این اصول همه افراد یک کارگاه در سندیکا امکان کاندید شدن دارند و همه آنها به طور مساوی امکان رای دادن دارند و در عین حال اساسنامه یک سندیکا باید طوری تنظیم شود که طی آن انتخاب شوندگان همواره پاسخگوی انتخاب کنندگان باشند.نه اینکه در طول دوره مسولیتی که در سندیکا دارند بدنه و خواسته های بدنه را نادیده بگیرند. یعنی ساز و کار درون سندیکا و مناسبات دموکراتیک آن است که میتواند تعیین کند که برگزیدگان این سیستم نماینده واقعی کارگران هستند یا خیر. این مساله در واقع همان اصل پویایی و زنده بودن یک تشکل واقعی کارگری را نشان میدهد. مورد دیگر مساله استقلال سندیکاهاست که میتواند آنها را به نمایندگان واقعی کارگران تبدیل کند. نمایندگان منتخب و اساسنامه هایی که تنظیم میشود باید به گونه ای باشند که جلوی نفوذ و دخالت دولت و کارفرما را در مناسبات کارگران بگیرد و در عین حال این تشکل ها در سایه و یا تابع هیچ جریان و حزب سیاسی قرار نگیرند. اضافه بر این ها ترکیب اعضای هیات مدیره ها و توانمندی و هشیاری اعضای آن ها در کاربست اساسنامه در توامندی و پویایی و پیشبرد اهداف سندیکا نقش بسزایی دارد.

مقصودتان این است که گرایش های سیاسی باعث انحراف فعالیت های کارگران از پیگیری مسائل صنفی می‌شود؟

ابدا؛ این مساله به این معنا نیست که کارگران گرایش سیاسی نداشته باشند، انها میتوانند عقاید خودشان را داشته باشند. اما آن تصمیم و سیاستی که به رسمیت شناخته و اجرا میشود برآیند خرد جمعی و خواستهای صنفی کارگران است. تصمیم ها و رویکرد و روش سندیکا هرگز نباید تحت تاثیر هیچ حزب و جریان سیاسی قرار بگیرد. نقطه ی شروع مرگ یک تشکل صنفی وقتی است که خودش را وابسته به بخشی از قدرت یا یک جناح سیاسی کند. در مورد ” انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران” این نکته را شاید به روشنی دیدیم که وابستگی به جناحی از قدرت سیاسی حاکم در دوره گذشته چگونه تشکلی را که میبایست از حقوق صنفی روزنامه نگاران دفاع کند دنباله رو یک حزب سیاسی و دچار مشکل کرد و در نهایت این انجمن با تغییر دولت غیر قابل دفاع شد و از فعالیت بازماند.سیاست ها اجرایی و تصمیم های یک سندیکا بر اساس پیگیری اهداف و مطابق با اساسنامه و بر اساس خرد جمعی و رای اکثریت آن گرفته و پیش برده می شود و نه براساس این یا آن گرایش سیاسی.

فعالیت تشکل های موجود کارگری مانند شورا های اسلامی کار، انجمن های صنفی و …. را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا انان توانسته اند، گروههای کارگری و مطالباتشان را نمایندگی کنند؟

در ارتباط با تشکل‌های رسمی موجود نمی توان حکم کلی صادر کرد. اما موارد قانونی که زمینه شکل‌گیری این تشکل‌ها را نشان میدهد به ما میگوید که این تشکلها صلاحیت نمایندگی واحدهای صنفی کارگران را ندارند. در مورد شوراهای اسلامی کار به طور ویژه، ما شاهد حضور تشکل های مختلط هستیم. یعنی نماینده کارفرما ،هم در ترکیب نمایندگان این شوراها حضور دارد، هم در انتخابات دخالت میکند و هم در گزینش کاندیداها حضور دارد. نماینده کارفرما در شوراهای اسلامی کار در هیات مدیره هم حضور دارد و نه تنها صاحب رای است بلکه حق وتو را نیزدر عمل داراست. به دلیل سابقه فعالیت شورایی در یکی از کارگاههای صنعتی، این تجربه را دارم که وقتی نماینده کارفرما به موردی میرسید که به نظرش مغایر می آمد میگفت من به این مورد رای نمیدهم و اجازه اجرای آن را هم نمیدهم. به همین راحتی موضوع را وتو میکرد و از دستور جلسه خارج میشد. پس شورای اسلامی کار به لحاظ ترکیب اعضای آن فاقد صلاحیت نمایندگی کارگران است. این حرف ابدا به این معنا نیست که نمایندگانی در شوراها نیستند که اشخاص باصلاحیت و کارآمدی باشند و با صداقت کار کنند، چنین افرادی به صورت استثنا وجود دارند. در حوزه انجمنهای صنفی هم وضع به همین منوال است. در انجمن های صنفی رسمی و همینطور کانونهای صنفی نمایندگان دولت و وزارت کار در انتخابات و تنظیم اساسنامه ها به قدری نفوذ و دخالت می کنند که در عمل استقلال این انجمن ها سلب شده است. نمونه ی این بی ارادگی و نداشتن استقلال را در حوزه ی سازمان تامین اجتماعی دیدیم که این سازمان به غارت رفت در حالیکه نمایندگان همین تشکل های کارگری در هیات امنای این سازمان و در شورای عالی تامین اجتماعی حضور داشتند. اگر این نمایندگان واقعا صلاحیت داشتند و اگر در عمل نمیتوانستند جلوی غارت را بگیرند، دست کم میتوانستند اطلاع رسانی کنند و از بدنه کارگری کمک بخواهند. میخواهم بر این نکته تاکید کنم که در انجمن های صنفی به ترتیبی که اشاره کردم افرادی برگزیده می شوند که به شکلی تحت نفوذ و کنترل عوامل وزارت کار و کارفرما هستند. به همین دلیل باید مجددا تاکید کنم که ترکیب و ساختار و شیوه ی تشکیل این انجمن های صنفی کارگری که به صورت رسمی فعالیت میکنند به لحاظ قانونی و ایین نامه ی اجرایی آن ها به گونه ای است که در عمل صلاحیت داشتن نمایندگی کارگران را از دست داده اند. گرچه میزان آگاهی طبقاتی و تعهد برخی از فعالین کارگری که در این تشکل های رسمی هستند میتواند بصورت کاملا استثنایی این قاعده را به صورت نسبی تغییر دهد.

آیا در یک دهه ی اخیر تغییر محسوسی در آزادی فعالیت نهادهای کارگری مستقل به وجود آمده است؟ برخورد دولت با تشکیلات صنفی کارگران چگونه بوده است؟

من معتقدم در یک دهه‌ی اخیر نگرش دولت در مورد آزادی انجمن ها ابدا تغییر نکرده وحتی سخت گیرانه‌تر هم شده ،آنچه ما را به این تصور وامیدارد و یا دچار این توهم می‌کند که نگرش دولت تغییر کرده، فضای عمومی است که در جامعه به وجود آمده است. فضایی که روحیه پرسشگری و به چالش کشیدن برنامه ها و سیاست گذاری ها را در جامعه رواج داده و بحث ایجاد تشکل های مستقل را مطرح میکند و حتی نمایندگان تشکل های رسمی که وابسته هستند را وادار میکند که از استقلال انجمن های صنفی حرف بزنند. این فضا، فضای خوبی برای طرح مطالبات و خواسته های گروههای اجتماعی است اما دولت در عمل فعالین کارگری را با اتهامات واهی (چرا که هیچوقت نمیتواند بگوید شما به خاطر پیگیری مطالبات صنفی کارگران محاکمه میشوید) مواجه میکند و برای آنها پرونده سازی میکند. این پرونده ها به جریان می افتد و فعالین کارگری را دچار مسائل امنیتی و قضایی میکند.در حالیکه در حاشیه خود مسولین مطرح میکنند که نباید فعالیت های صنفی را با مسائل امنیتی گره زد، اما عملا میبینم که این اتفاق می افتد. وقتی مثلا در هفت تپه، یک شهر تحت تاثیر یک اعتراض کارگری قرار میگیرد نباید به این مساله صنفی جنبه امنیتی داد ، اما معمولا اینگونه اعتراض های دامنه دار کارگری که ناشی از مطالبات صنفی است از سوی مسولین امنیتی تعبیر میشود. قوانین بین المللی به شدت روی این مساله تاکید دارند. یکی از مجموعه های ذیل سازمان بین المللی کار، کمیته ای است تحت عنوان کمیته “آزادی انجمن ها” . این کمیته به صراحت مطرح میکند که فعالین کارگری را به دلیل پیگیری مسائل صنفی، ابدا نباید مورد تعقیب و پیگیرد قرار داد. حتی در مواردی که در قانون بازداشت پیشگیرانه برای بعضی از جرم ها پیش بینی شده، کمیته آزادی انجمن ها به صراحت تاکید می کند که فعالین کارگری و فعالین سندیکایی به هیچ عنوان نباید تحت عنوان بازداشت پیشگیرانه مورد تعقیب و پیگرد و بازداشت قرار داد. یعنی اگر میدانند که اعتصابی صورت خواهد گرفت و رهبران سندیکا هم در آن حضور دارند، از قبل نباید اقدام به دستگیری و بازداشت آنها کنند. بعضی از احکام این کمیته که بسیار مهم است باید تبدیل به گفتمان حاکم بر مجامع کارگری شود تا جلوی برخوردهای امنیتی و قضایی با کارگران گرفته شود.

با توجه به روند موجود چشم انداز فعالیت های صنفی کارگری را چگونه ارزیابی می کنید؟

چشم انداز فعالیت صنفی کارگری را مثبت و امیدوار کننده می‌بینم. به این دلیل که نسل کارگری امروز ایران ، نسل آگاه تری است. این آگاهی به معنای آگاهی طبقاتی نیست. این آگاهی عمدتا به دلیل دسترسی به بروزترین اطلاعات و تکنولوژی ها به دست آمده و وقتی به طور پایه ای اطلاعات و اخبار سریعتر در اختیار کارگران قرار بگیرد، آنها این آمادگی را کسب میکنند که سریعتر بر سر منافع مشترک به توافق برسند و خواسته هایشان را پیگیری و از دولت ها مطالبه کنند. با استفاده از امکان دسترسی سریع به اطلاعات است که کارگران متوجه می‌شوند برای دفاع از منافع صنفی شان باید “ابزار دفاع جمعی” داشته باشند. تشکل داشته باشند و مجهز به ابزاری شوند که به طور جمعی از منافع شان دفاع کنند. این فضا، فضای خوبی است به شرط آنکه فعالین و کارگران ما بتوانند از این فضا در جهت بیان مطالبت صنفی و جلوگیری از بهانه دادن به دست کسانی که به دنبال منحرف کردن خواسته‌های آنان هستند، استفاده کنند.

و به نظر شما فعالیت صنفی کارگران در ایران در حال حرکت به کدام سو است؟

در این شرایط من فکر می‌کنم، آینده جامعه کارگری ما به سمت رشد تشکل‌های نوعا سندیکایی در حال حرکت است. نمی‌خواهم خیلی درگیر اسم ها شوم . مهم سازوکار دموکراتیک درون تشکل‌هاست که تصمیم‌گیری را بر اساس خردجمعی و برابری حقوقی انجام می دهد و به این تشکلها اجازه نفوذ عوامل دولت و عوامل کارفرما را نمی دهند و از طرفی با تضمین استقلال فعالیت سندیکا، اجازه وابسته شدن فعالین کارگری به جناح های متصل به قدرت را از آنها سلب می‌کند.




برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است 

رودریگو نونز، ترجمه‌: لاله پاشا و طاها زینالی

امروز مقاله اي را خواندم كه بسيار لذت بردم و مرا آن چنان منقلب ساخت كه راه نجات تنها «بيرونزدن» بودخوشبختانه قرار بود به جمع آوري امضا عليه خصوصي سازي بيمارستان شهري محل اقامتم وبراي استخدام پرستار بيش تر در شهر بپردازيمتمام مدت كه با مردم بسياري براي دريافت امضاء صحبتمي كردم، موضوع مقاله پشتوانه ي بسيار موثر و نافذ براي كوشش بود.

«خود انگيختگي هميشه از يك جايي شروع مي شود»! اين جمله اي از مقاله است كه مداوم برايمحاضرالذهن بود، آن هنگام كه به مخاطب در خيابان توضيح مي دادم چرا بايد با امضاي خود از خصوصيسازي بيمارستان شهري جلوگيري كند و با خواست استخدام تعداد بيش تر پرستار و پزشك توسط شهربراي بيمارستان، كاركرد آن را در سطح بهينه حفظ كندامضاي مخاطب و شركت در بحث كه با ابرازنظرمستقل خود ضرورت طرح خواست را مورد تاييد قرار مي داد و مي پروراند، موجب خشنودي مي شد وهم احساس قدرداني و تشكر را از دو بانوي مبارز ﻻله پاشا و طاها زينالي تقويت مي كرد كه با ترجمه يبسيار روان و ساده ي خود، مضمون مقاله را با توانايي و به شيوه ي هنرمندانه برجسته مي سازندازآموختن واژه ها و تركيب هاي بسياري در ترجمه لذت بردم و نوت برداري كردم.

از اين رو نيز ترجمه رساله ي رودريگر نونز به مثابه يك مقاله ي مستقل در توده اي ها انتشار مي يابد،زيرا لااقل كمي از حسرتي بكاهد كه انتشار ترجمه ي رساله در “پراكسيس” تاكنون در توده اي ها ممكننبوده است، و با اين اميد، كه راه برخورداري از توان رفقاي مترجم در صفحه توده اي ها گشوده گردد.

مي توان سطور بسياري از مضمون و موضوع رساله ي رودريگر نونز را در پيشگفتار ارايه داشت، امازبان شيوا و ترجمه توانمند رساله چنين كاري را به شدت غيرضروري مي كندخواننده را با اصل مطلبتنها بگذاريم، تا بعد از مطالعه مواضع لنين، به اتفاق به حركت درآيم.

 


میتینگ سازمان چریک‌های فدایی خلق، دانشگاه تهران، بهار ۱۳۵۸ 

مقدمه‌ی مترجمان: اشتباه مهیبی خواهد بود، اگر دلایل جایگاه سیاسی ضعیف چپ رادیکال و کمونیستِ این روزها را تنها درون سنت فکری و سیاسی خود آن جنبش جستجو کنیم. این خوانش سوبژکتیویستی از تاریخ نزد چپ‌گرایان را، که گویا بیش‌تر در ارزیابی تاریخ جنبش چپ رواج دارد، باید تا حد زیادی متأثر از تهاجم سنت فکری لیبرال و رسانه‌های جریان اصلی پس از برقراری نظم جهانیِ تک‌قطبی درک کرد. با این حال، این نیز اشتباه است که در رویکردی کاملاً تدافعی از ضعف‌های نظری و ایدئولوژیکی و مشکلات موجود در اشکال سازماندهی و شیوه‌های سیاست‌ورزی جنبش اهمیت‌زدایی کرده و نقش و تأثیر آن‌ها در شکست‌ها و افول جنبش را کم‌رنگ و در حاشیه در نظر گرفته و بازنمایی کنیم. شوربختانه این دو رویکرد متقابل نزد چپ‌‌‌گرایان بسیار رواج دارد، تا جایی که می‌توان این معضل را به‌مثابه‌ی یکی از موانع جدی در مسیر بازسازی گفتمانی و سیاسی جنبش سوسیالیستی درک کرد. در امتداد رواج این دو رویکرد متقابل ــ‌از جمله و به ویژه‌ــ‌ در مواجهه با لنینیسم، از یک‌سو شاهد رویکردی دفعی بودیم که با اتکا به نقدهای بیان‌شده درباره‌ی مشکلات و ضعف‌هایش تاریخ انقضای لنینیسم را اعلام کرده و آن را به‌تمامی کنار گذاشت و درگیر مبارزه با آن به‌مثابه‌ی مشکل اصلی درون جنبش چپ شد؛ و در سوی دیگر رویکردی تدافعی و بیش و کم متعصب اتخاذ شد که در بهترین حالت به بازنگری‌های نسبتاً جزئی درباره‌ی این سنت فکری و سیاسی بسنده کرد. به این ترتیب، هر دو رویکرد رایج نزد چپ‌گرایان با لنینیسم به‌مثابه‌ی ”بسته‌ی از پیش آماده‌‌ی هویتی“ برخورد کردند که یا آن را به تمامی دور ریختند یا آن را به‌تمامی به ارث بردند. جای شگفتی نیست که نه‌تنها دسته‌ی نخست، بلکه حتی دسته‌ی دوم نیز قادر نبود درون‌مایه‌ی سیاسی-فلسفیِ قابل‌دفاع و عناصر ارزنده‌ی آن را حفظ کند؛ زیرا تنها کسانی می‌توانستند به دوام میراث نظری و سیاسی لنینیسم در گذر زمان یاری رسانند که در تعامل با نقدهای چالش‌‌برانگیز به آن و در نسبت با جنبش سیاسی چپ برای باز-مفهوم‌پردازی و بازسازی نظری آن تلاش می‌کردند.
رودریگو نونز (Rodrigo Nunes) در این مقاله، با نظر به وضعیت سیاسی و سطح سازمان‌یافتگی جنبش‌های اجتماعی عدالت‌خواه در دوره‌ی اخیر، تلاش می‌کند نشان بدهد رجوع به لنین و لنینیسم با رویکردی متفاوت از دوگانه‌ی مذکور می‌تواند جنبش چپ را به ابزارهای نظری و سیاسی لازم برای فائق‌‌آمدن بر بخشی از معضلات و سردرگمی‌هایش مسلح کند. او ”هسته‌ی فلسفی لنینیسم“ را دفاع از ”سیاستی [می‌داند] که سوژه درون آن قرار می‌گیرد“ و به جای پرسش غیرمتعهدانه‌ی ”چه باید رخ بدهد؟“، ”چه باید کرد؟“ را در برابر ”ما“ قرار می‌دهد. به‌علاوه، او در بینش سیاسی لنینیستی برخی از عناصر محوری را برمی‌شمارد که چپ رادیکال امروز ‌ــ‌به ویژه در جایی مانند ایران‌ـ فاقد آن است‌، از جمله: ”انعطاف‌پذیری تاکتیکی“، ”اندیشیدن استراتژیک“ و رویکردی سیاسی به رادیکالیزم که آن را ”در رابطه با وضعیت مشخص“ درک کند؛ و به‌ویژه ”درکی از سازمان‌دهی و خودانگیختگی که یکی را در برابر دیگری قرار ندهد“، و ”سازماندهی توان جمعی برای کنش‌گری را به مسأله‌ی حیاتی خود بدل کند“.
رودریگو نونز (Rodrigo Nunes) مدرس فلسفه‌ی مدرن و معاصر در دانشگاه ریو دو ژانیرو (PUC-Rio) است. پیش‌تر کتابی با نام سازمان‌دهی بی‌سازمان‌ها، کنش جمعی در ادامه‌ی شبکه‌ها (لندن: میوت/پست لب، 2014) از او منتشر شده است، و کتاب دیگرش با عنوان فراسوی افقی‌گرایی: بازنگری مسأله‌ی سازمان در دست انتشارات «ورسو» برای چاپ است.
ما در هم‌دلی با نگارنده‌ی مقاله و در هم‌کلامی با نقل‌قول آغازین متن از فلیکس گتاری، باور داریم که یکی از راه‌های برون‌رفت چپ رادیکال از وضعیت حاضر رجوع به لنینیسم و نقد آن، و باز-مفهوم‌پردازی نقاط گسست یا احیاء در آن است. امیدواریم ترجمه‌ی این مقاله تلنگری باشد برای به میان کشیده‌شدن این بحث و توضیح مختصر این امر که چرا و به چه معنایی بر این باوریم که چپ رادیکال در زمانه‌ی ما باید لنینیست شود.
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
                                                                  * * *
”معتقدم هنوز باید لنینیست بود، دست‌کم در این چارچوب معین که ما واقعاً نمی‌توانیم از خودانگیختگی و خلاقیت توده‌ها انتظار داشته باشیم که گروه‌های تحلیلی1 را به گونه‌ای که بادوام‌ باشند ایجاد کنند. مادامی که هدف ما نه تبلیغ یک حزب به‌شدت متمرکز، بلکه بهره‌گیری از لنینیسم به‌عنوان ابزاری برای توده‌ها باشد تا سرنوشت خود را به‌دست گیرند، سخن‌گفتن از لنینیسم هنوز موضوعیت دارد“. فلیکس گتاری «علیت، سوژگی، تاریخ» (۱۹۶۶/۱۹۶۷)

نام این مقاله در ابتدا «از لنین (هنوز) چه می‌توان آموخت؟» بود، و با این مدعا آغاز می‌شد: ”از این که فکر کنید مشابه این متن را قبلاً خوانده‌اید شما را ملامت نمی‌کنم، اما لطفاً اندکی مرا تحمل کنید“. در پایان به این نتیجه رسیدم که این جمله‌ی آغازین نیز به قدر کافی مؤثر نخواهد بود؛ زیرا صِرف وجود نام «لنین» در عنوان متن ریسک رویگردانی بعضی خواننده‌ها از آن را به همراه خواهد داشت. همین ماجرای کوچک نشان می‌دهد که چگونه نام لنین می‌تواند به‌مثابه‌ی نشانه‌گذار یک قلمرو عمل کند، و قلمرویی را نشان بدهد که مخاطب یا به آن تعلق‌ دارد و یا بیرون از آن قرار می‌گیرد. اگر این عقیده‌ی من را در نظر بگیریم که بیش‌تر آنچه که در این متن گفته می‌شود کاملاً مورد قبول کسانی هم خواهد بود که حتی خود را «آنتی‌لنینیست» می‌دانند، در این صورت ماجرایی که درباره‌ی وجود نام لنین در عنوان متن گفتم، نکته‌ای هم در این باره به ما می‌گوید که این قلمرومداری ممکن است ما را از برخی چیزها محروم سازد.
این متن، به جای ساخت شرح انبیاگونه‌‌‌ای در این باره که چطور همیشه حق با لنین بود، و یا به جای طرح یک اتهام و دادخواست دیگر که اندیشه‌ی او را به یک پیغام حاضر و آماده («حزب بسازید») تقلیل بدهد، این رویکرد را به میان می‌کشد که به لنین، نه به‌مثابه‌ی خدای اساطیر، بلکه همچون یک انسان برابر رجوع کنیم. در این متن، به او به‌عنوان یک انقلابی همیشه فاتح یا استاد طراحی تاکتیک که همه‌ی تصمیماتش صحیح بود، یا از آن بدتر به‌عنوان سازنده‌ی حزب یا دولت قدرتمند، نگاه نمی‌شود. این متن وجه مشخصه‌ی لنین را چیزی کمتر-شاعرانه لحاظ می‌کند که بیش‌تر قابلیت آن را دارد که با آن نسبت برقرار کنیم، و به همان اندازه پر-اهمیت است: یک سازمانده. لنین به‌مثابه‌ی سازمانده کسی‌ست که توانست تجربیاتش در تمامی آن عرصه‌های مختلف را به هم متصل کند؛ از تجربیات اکتیویستی در حلقه‌های مخفی دانشجویی و کارگری در اواخر قرن 19 و طی سال‌های پرآشوب پس از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه تا تجربیات حاصل از فعالیت برای تولید و پخش روزنامه‌ی ایسکرا از ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳. لنین به‌مثابه‌ی سازمانده کسی‌ست که از ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ با چنگ و دندان علیه آن بخش از سوسیال دموکراسی روسیه جنگید که آرزوی کنارگذاشتن سازماندهی و متمرکزشدنِ صرف بر دخالت‌های پارلمانی و رسانه‌های قانونی را در سر می‌پروراند. کسی که خود را به‌عنوان ”بُت پراکتیکی‌های [سازماندهان] حزب“ تثبیت کرد، نه فقط از روی علاقه‌اش به ”ریزه‌کاری‌های فنیِ“ فعالیت زیرزمینی، که اهمیت و احترامی برایش قائل بود که در میان رهبران روشنفکر بسیار نادر بود“، بلکه همچنین به این دلیل که برای سازماندهان ”تصویر رمانتیکی از خودشان به‌مثابه‌ی رهبرانی که می‌توانند الهام‌بخش اعتماد‌ بی‌حدوحصر شوند“، را میسر می‌کرد2.
بنابراین، او مانند بسیاری در دوران حاضر یک سازمانده بود، گرچه سازمانده‌ای پرتجربه‌تر یا دست‌کم با تجربه‌ای بسیار منحصربه‌فرد. در هر حال او کسی بود که برای کار سیاسیِ حرف‌زدن با مردم و به‌اشتراک‌گذاری توانایی‌ها و زیرساخت‌ها، و ترجمه‌‌ی ایده‌های مجرد به پیام‌ها و کنش‌های واضح، تهییج، آموزش، کارزار انتخاباتی و غیره اهمیت و احترام بسیاری قائل بود. او به خوبی می‌دانست نامحتمل است که نتایج بزرگ بدون تلاش فراوان و بدون تمایل به انجام کارهای عمدتاً جانکاه و غیرجذاب به دست آیند3.
با این همه، این توضیحات شاید ما را از تصویر استاندارد لنین چندان دورتر نبرد. متمرکزشدن بر سیاسی‌کاری کاملاً با این ایده درباره‌ی لنین هم‌خوانی دارد که بر طبق آن اساسِ بینش سیاسی‌ او را سازماندهیِ دیگران تشکیل می‌دهد، بینشی که معطوف به ساختن حزبی از کنش‌گران متعهدی‌ست که آگاهی را «از بیرون» به درون کارگران می‌برند، کنش‌گرانی که در نهایت خود را جایگزین آنانی می‌کنند که می‌بایست پیشگامان راستین انقلاب باشند، بینشی که ما را جز به دیکتاتوری یک حزب، و دیکتاتوری رهبر یک حزب بر مردم رهنمون نخواهد کرد. در چارچوب چنین ایده‌ای درباره‌ی لنین، جمله‌ی ”برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است“ نسخه‌ی کوتاه‌شده‌ی ”برای هر انقلابی از بالا که مورد پسند ما باشد، وجود سازماندهان ضروری است“ به نظر می‌رسد، و ظاهراً در برابر انقلابی قرار می‌گیرد که مردم تنها با اتکا بر خواسته‌ها و توان خود برپا خواهند کرد. بر مبنای چنین درکی، «سازماندهی» در تضاد کامل با کلمه‌‌ای قرار می‌گیرد که ظاهراً نابودکننده‌ی چه باید کرد؟4 است: «خودانگیختگی».
اما آیا «سازماندهی» و «خودانگیختگی» واقعاً متضاد یکدیگرند؟ به این فکر کنید که چگونه یک کنشِ «خودانگیخته» رخ می‌دهد: یک شخص با شخص دیگری حرف می‌زند، بعد او با دیگری و آن دیگری با یک نفر دیگر حرف می‌زند؛ ناگهان ایده‌ای پدید می‌آید که احتمالاً پیش از آن که یک فرد سخن‌گوی آن شود، رواج خواهد یافت. فراخوانی برای برگزاری یک جلسه داده می‌شود، ایده‌ی اولیه ارائه می‌شود، برخی جلسه را ترک می‌کنند، برخی به ضعف‌های ایده اشاره می‌کنند، در نهایت کسی ایده‌ی نوینی را مطرح می‌کند؛ متن کوتاهی آماده می‌شود، جلسه‌ی دیگری اعلام می‌شود و الی آخر. همان‌طور که در این مثال نشان داده شد، خودانگیختگی به این معنا نیست که یک رفتار خود را دفعتاً در تعداد زیادی از مردم فعلیت می‌بخشد: خودانگیختگی همیشه از یک جایی شروع می‌شود؛ همیشه عده‌ای از مردم هستند که آن را سازمان می‌دهند. این سخن به معنای این نیست که این عده همیشه اشخاص ثابتی هستند (یا باید ثابت باشند) و یا این که این کنش به نبوغ افراد مافوق وابسته خواهد شد. شاید بهترین روش برای فهم آن هنوز جامعه‌شناسی خُرد گابریل تارده باشد: برای آن که چیز نوینی رخ دهد به «ابتکارهایی» نیاز است که افراد مشخصی آنها را طرح می‌کنند، اما این ابتکارها چیزی بیش از بازترکیب گرایش‌هایی نیستند که پیشاپیش پیرامون این افراد وجود داشتند.
پس چطور ما به این‌جا رسیده‌ایم که خودانگیختگی را در برابر سازمان قرار می‌دهیم؟ با پیش‌فرض‌گرفتن یک تمایز بین درون و بیرون، تمایزی که معمولاً با خطوط پیکره‌ی حزب ترسیم می‌شود. آنچه کارگران خود انجام می‌دهند، هر قدر هم سازماندهی‌شده باشد، «خودانگیخته» است؛ اما اگر ابتکارعملی از حزب بیاید، نمی‌تواند خودانگیخته باشد، چرا که از «بیرون» می‌آید. طنز ماجرا در این است که به احتمال زیاد این بلشویک‌ها و مقلدان‌شان بوده‌اند که نهایتاً با برقرار ساختن پیوند بین سازماندهی با دخالت و کنترل مفرط حزب، سازماندهی را بدنام کرده‌اند. در نتیجه‌ی برقراری چنین پیوندی، آنچه خودانگیخته است به‌طور ارگانیگ، از درون، افقی، بدون سلسله‌مراتب و بدون دست‌کاری گسترش می‌یابد، و حقیقتاً منافع و خواسته‌های مردم را بیان می‌کند؛ اما «سازماندهی‌کردن» به‌ معنای آمدن از بیرون است، و از این رو به معنای در بالا قرار دادن کسی به منزله‌ی متخصص، رهبر، پیش‌گامِ روشنفکر، و کسی‌ست که از ”هرگونه عدم شایستگی برای نمایندگی دیگران“ مبراست5. بنابراین، خواست «سازماندهی» کردن «لنینیستی» است، چیزی که باید از آن دوری جست و آن را نکوهش کرد. از آن‌جا که هر فرد باید تنها خودش را نمایندگی کند، پس یک فرد تنها می‌تواند گروه اجتماعی بی‌واسطه‌ی خویش را سازماندهی کند؛ البته اگر در نظر بگیریم که که سازماندهی‌ اعضای گروه بی‌واسطه‌ی خود نیز به هر حال سازماندهی دیگران است، محدودیت [حاصل از چنین رویکردی] به جایی می‌رسد که هر فرد در واقع تنها باید خود را سازماندهی کند.6
اما، همان‌طور که می‌دانیم، «سازماندهان» در کنش‌هایی که به‌طور ارگانیک و افقی پدید می‌آیند نیز یافت می‌شوند. این درست است که سازماندهان غالباً از بیرون یک گروه اجتماعی می‌آیند، ارتباطاتی را شکل می‌دهند، و پیشنهادهایی برای عمل به‌ میان می‌کشند. اما اگر ایده‌های آنها در صدای اکثریت اعضای گروه پژواکی نداشته باشد، یا اگر اعضای گروه آنها را غیرقابل‌اعتماد (بیش‌ازحد بی‌احتیاط، بیش‌ازحد محتاط یا فریب‌کار) بیابند، ایده‌های آنها به جایی نمی‌رسد و ابزاری برای تحمیل آنها نیز در دست ندارند. از سوی دیگر اگر کسی در معنای جامعه‌شناسانه‌ی کلمه به یک گروه «تعلق» نداشته باشد، اما پیشنهاداتش داوطلبانه توسط اعضای آن گروه پذیرفته شود و به بخشی از فعالیت آنها تبدیل شود، آیا آن فعالیت غیر-خودانگیخته شده است؟ فارغ از فاکتِ تفاوت در پس‌زمینه‌ی اجتماعی، که به هر حال بر نتیجه تأثیر نخواهد گذاشت، چگونه روند پیوستن این فرد به گروه را از آنچه در بالا روند «خودانگیخته» توصیف شد متفاوت می‌یابیم؟
پس اگر بپذیریم که «خودانگیختگی» و «رهبری» ممکن است به درجات مختلف درهم‌تنیده باشند، تنها جایی که با خیال راحت بتوان خط تمایز آشکاری بین‌شان کشید، مواردی‌ست که در آن‌ها سازماندهِ بیرونی با اعمال زور یا فریب‌کاریْ مردم را وادار می‌کند که برخلاف خواسته‌ی خویش یا (بر مبنای قضاوت ما) منافع خویش عمل کنند. این تمایزگذاری در مقابلْ امکان شناسایی نمونه‌هایی را برایمان میسر می‌کند که در آن‌ها کنش‌های سازمانده‌ِ بیرونی را نباید نکوهش کرد، بلکه در واقع می‌توان آن را به‌عنوان بخشی از فرآیند «خودانگیخته» درک کرد: یعنی مواقعی که سازماندهان مردم را تشویق می‌کنند تا کاری را انجام بدهند که در صورت نبود سازماندهان آن را انجام نمی‌دادند، کاری که آنها با داشتن اطلاعات کافی برمی‌گزینند و آن را به‌عنوان کنش خود به‌کار می‌بندند. و آیا همین مردم در لحظه‌ای که ایده‌ی انجام چنین کاری را با سایر اعضای گروه اجتماعی خود در میان می‌گذارند، به سازماندهان بدل نمی‌شوند؟ اگر جمله‌ی ”برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است“ را در این معنا فهم کنیم، در آن صورت تنها اندکی دقیق‌تر از جمله‌ی ”برای هر ابتکار عملی وجود برخی ضروری است“ معنا می‌دهد.
تفاوت کلیدی در این‌جا مشخصاً بین استفاده یا عدم استفاده از ابزار اعمال زور بر مردم، یا داشتن یا نداشتن آن است؛ به بیان کلاسترز7، تفاوت موجود بین رهبری قوی و رهبری ضعیف است.8 از این رو پس‌زدن سازماندهی تنها زمانی توجیه‌پذیر به‌ نظر می‌رسد که پس‌زدن رهبری قوی باشد و نه رهبری ضعیف. چطور می‌شود کسی را برای پیش‌بردن مجموعه‌ کنش‌هایی سرزنش کرد که دیگران آن‌ها را به‌مثابه‌ی کنش‌های خودشان پذیرا هستند؟9 اگر ترس از بدل‌شدن به «چیزی شبیه حزب» را انگیزه‌ی پس‌زدنِ سازماندهی [نزد مردم] می‌دانیم، باید بدانیم که آنچه مردم واقعاً از آن می‌ترسند، بدل‌شدن به یک حزب قدرتمند است. جنبه‌ی کنایی ماجرا آنجاست که حاصل چنین ترسی معمولاً وضعیت‌هایی از قدرت در حد متوسط و پذیرفتنی نیست، بلکه حاصل‌ْ بی‌قدرتی است؛ کمی شبیه وضعیتی که از انجام کاری مطلقاً پرهیز می‌کنید، زیرا می‌ترسید که بیش‌ازحد در آن کار خوب باشید. البته نگرانی از خطرات ناشی از تمرکز بیش‌ازحدِ قدرت جنبه‌ی مفیدی هم دارد، اما این نگرانی قطعاً نباید به بهانه‌ای برای امتناع از ابتکار عمل تبدیل شود. نکته‌ای که درباره‌ی شروع هر اقدامی باید در نظر گرفت، آن است که رهبری همیشه در شروع ضعیف است؛ به طوری که اگر رهبر بد از آب درآمد، (نا)پیروانش بی‌تردید او را از این امر آگاه می‌کنند.
بخش عظیمی از سردرگمی عجیب‌وغریبی که پیرامون ایده‌ی خودانگیختگی وجود دارد، در این فاکت خلاصه می‌شود که ما این کلمه را در دو معنای تقریباً متضاد استفاده می‌کنیم: یکی معنای کانتی، که به آزاد شدن از تعین‌یابی از بیرون ارجاع می‌دهد، و دیگری معنای مارکسیستی. برای مارکسیست ارتدکسِ رزمنده‌ای مانند لنین، این ایده تداعی منفی مهمی دارد، چیزی که در گوش‌های ما که از خودانگیختگی خوش‌شان می‌آید، گم شده است. خودانگیختگی مفهومِ مکانیزم را به ذهن متبادر می‌کند، که فهمی غیردیالکتیکی از توسعه‌ی نیروهای تاریخی‌ایست که مارکس توصیف‌شان کرده است، و از این رو گرایش به این امر دارد که کلمات فیلسوف آلمانی را همچون پیش‌بینی ابژکتیوی درک کند که در نهایت خودبه‌خود مادیت می‌یابد: زمانی فرا می‌رسد که پرولتاریا ناگهان درمی‌یابد چه باید بکند و برای انجام آن نیز آمادگی دارد. چنین نیست که لنین اعتقاد پرشوری به برخاستن «خودانگیخته‌ی»10 (استیخینی) توده‌های پرولتاریا در روسیه و جهان نداشت، در حقیقت تأکید او بر سازماندهی صراحتاً آماده‌بودن برای چنین خیزشی را بیان می‌کند: ”استیخینُوست11 توده‌ها … توده‌‌ای از هدفمندی را از ما طلب می‌کند“12. پلمیک لنین در مقابل «خودانگیختگی» فی‌نفسه نیست، بلکه در برابر آن دسته از سوسیال-دموکرات‌های روسی‌ست که لنین باور داشت آن‌ها از این مفهوم به‌عنوان بهانه‌ بهره‌برداری کردند. لنین به آن دست بحث‌ها شک و سو‌ءظن داشت که در دفاع از این ایده استدلال می‌کردند که کار سیاسی باید به حمایت از مطالبات کارگران برای اصلاحات اقتصادی محدود شود، و هر حرفی درباره‌ی این که کارگران قدرت سیاسی را در دست بگیرند را به‌عنوان اشتیاقی که «از بیرون» وارد شده دانسته و رد می‌کردند. او باور داشت [چنین بحث‌هایی] صحنه را برای وضعیتی آماده می‌کردند که هم‌زمان با این که پرولتاریا خود را به مسائل اقتصادی محدود می‌کند، سوسیال-دموکرات‌ها خود را به‌عنوان نمایندگان سیاسی پرولتاریا برای همیشه تثبیت می‌کنند. (بعدتر روشن شد که حق با لنین بود؛ البته طنز وحشتناک ماجرا در این است که این امر در هر حال اتفاق افتاد.)
لنین متقاعد شده بود که غلیان قطعی پرولتاریا در راه است. با این‌ وجود او فهمی مکانیستی از این غلیان نداشت، و آن را به‌مثابه‌ی فرآیندی نمی‌پنداشت که هم از کنش‌های افراد و عاملان جمعی‌ مستقل است و هم آنها را از بالا هدایت می‌کند. در عوض، او درکی دیالکتیکی از آن داشت و می‌پنداشت غلیان پرولتاریا به این دلیل رخ خواهد داد و به نتیجه‌ مورد نظر خواهد رسید که عاملان تعمداً و آگاهانه قدم‌های لازم برای تحقق آن را برمی‌دارند. هیچ تناقضی بین گشایش درون‌ماننده‌ی چنین فرآیندی و این امر وجود ندارد که عاملان برای کنش‌گری تصمیم‌گیری می‌کنند: گشایش درون‌ماننده، نه یک سرنوشت استعلایی که به‌طور مکانیکی عاملان را مدیریت می‌کند، بلکه چیزی بیش از کنش‌های آن عاملان نیست.
هیچ توسعه‌ی «طبیعی» در تاریخ وجود نداشته است که مردم به نحوی بر مبنای آنچه می‌خواستند یا آنچه باور داشتند باید انجام شود، در آن دست‌کاری نکرده باشند. توسعه‌ی تاریخ، هم خواسته‌ها و باورها را تولید کرده و هم خود برون‌داد کنش‌های حاصل از این خواسته‌ها و باورها بوده است، و از این رو نه تنها ضروری بود که انجام کنش‌ها بر آن خواسته‌ها و باورها مبتنی باشد، بلکه همچنین ضروری بود که کنش‌ها به مؤثرترین و نتیجه‌مندترین شیوه‌ انجام شوند. چنین درکی احتمالاً همان چیزی‌ست که لنین از جمله‌ی ”برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است“ مراد می‌کرد. و همین‌طور چرایی این که «سازمان» و «خودانگیختگی» در نهایت نمی‌توانند به سادگی در تضاد با یکدیگر قرار داده شوند، چرا که هر یک از این دو صرفاً لحظه یا جنبه‌ای از دیگری‌ست: تنها از طریق سازماندهی‌‌‌ست که هر نوعی از ابتکار عمل خودانگیخته می‌تواند به جامه‌ی عمل درآید و مثمر ثمر واقع شود؛ اما تنها به دلیل وجود تمایلی خودانگیخته برای انجام یک چیز است که چیزی برای سازماندهی وجود دارد. هر شخصی تمام مدت دیگران را سازماندهی می‌کند و توسط دیگران سازماندهی می‌شود.
آنچه گتاری در نقل‌قول آغازگر متن به آن اشاره می‌کند، همین هسته‌ی فلسفی لنینیسم است، که از همه‌ی چیزهای دیگری‌ که ممکن است بخشی از لنینسم بدانیم (مثل حزب، اراده‌گرایی، مرکزگرایی و غیره) تجرید شده است. بر مبنای چنین درکی، «لنینیسم» از سیاستی که سوژه درون آن قرار می‌گیرد13، دفاع می‌کند. منظور نه آن «سوژه‌» به‌مثابه‌ی هستنده‌ای مجرد و متافیزیکی‌ بلکه مراد از آن خودمان، ما و شماست. این سیاستی از نقطه‌نظرِ دلالت سوبژکتیو است؛ سیاستی که به جای پرسش غیرمتعهدانه‌ی ”چه باید رخ بدهد؟“، می‌پرسد برای آن که به چیزی که می‌خواهیم برسیم، ما باید چه کاری انجام دهیم؟“. حالت دستوری این جمله‌ی پرسشی حالت ندایی یا خطاب‌گرانه است، بازخواست می‌کند. فرض کنید چیزی باید وجود داشته باشد، مثلاً یک حزب فراگیر در ‌روسیه (از نگاه لنین) یا گروه تحلیلی14 باداوم (از نظر گتاری). شما نمی‌توانید به رخ‌دادن آن چیز «به‌طور طبیعی» اعتماد کنید؛ شما باید بیرون بزنید و دست به کار شوید. نمی‌توانید به‌تنهایی کاری بکنید؟ پس باید کسانی را بیابید که با آنها انجامش بدهید. کسانی که می‌یابید با طرح اولیه‌تان موافقت نمی‌کنند؟ با آنها کار کنید تا طرحی را بپرورانید که همه را راضی می‌کند. چیزی که خلق کرده‌اید خوب است، اما بدون جلب حمایت از جای دیگر دوام نمی‌آورد؟ متحدانی را پیدا کنید که قادرند از شما حمایت کنند. کسانی که می‌یابید با شما هم‌سویی و همدلی دارند، اما سازمان‌یافته نیستند؟ پس باید به آنها کمک کنید تا سازمان‌یافته شوند. به‌طور خلاصه، سیاستی که سوژه را درون خود دارد، ماشینی‌ست که عبارت ”باید چنین باشد“ را به ”ما باید …“ تغییر می‌دهد. در گوشه‌ای ننشینید و در این باره حرف نزنید که چه چیزی خوب است رخ بدهد، چنان که گویی رخ‌ دادن یا ندادنش هیچ ارتباطی به شما ندارد؛ خود را، جایگاه و فعالیت سوبژکتیوتان، را در تحلیل «ابژکتیو» خود از امور درگیر کنید.
این که ما معمولاً خود را به این محدود می‌کنیم که سخنان مجرد در این باره به زبان آوریم که چیزها چگونه باید باشند، به روشنی به این دلیل است که ابزار موردنیاز را برای انجام چیزهایی که باور داریم باید انجام شوند در اختیار نداریم؛ اما این دقیقاً همان دلیلی‌ست که مسأله‌ی سازماندهی توان جمعی برای کنش‌گری را به پرسش حیاتی نزد لنین بدل کرد. صاحبان قدرت همیشه، البته به جز شرایط استثنائی و انقلابی، دارای پُتِستاس15 [به معنای قدرت نهادی‌] هستند که تضمین‌ می‌کند زمانی که لحظه‌ی تصمیم و عمل برای مردم فرا برسد، آنها کاری را انجام بدهند که قدرت خواهان آن است؛ پتستاس برای نمونه شامل پلیس، ارتش، مطبوعات، رابطه‌ی دستمزدی، ترس انباشت‌شده و رضایت منفعل اکثریت می‌شود. در سوی دیگر، ضعفا جز پُتِنشیا [به معنای قدرت بی‌واسطه‌ی خویش] چیزی در دست ندارند، اما پتنشیای افراد جدا از هم قدرت ناچیزیست، و بی‌شک برای سرنگون‌کردن پتستاس کافی نیست. بنابراین، این یک ضرورت قاطع است که ضعفا گرد هم آیند، تا بدین‌طریق قابلیت و توان کنش‌گری هر یک از آن‌ها در توان تمامی آن دیگران ضرب شود. در این‌جا نیز ”باید باشد“ به ”ما باید“ بدل می‌شود. این یعنی ناتوانی برای انجام کاری در حال حاضر نه یک عذر یا بهانه، بلکه یک اشتباه است؛ این ما هستیم که باید دریابیم که برای به دست آوردن توان لازم برای انجام کار مورد نظر چه باید بکنیم، و سپس آن را انجام دهیم. در این نقطه، لنین به اندازه‌ی نولیبرالی که درباره‌ی کمک-به‌-خود [یا خودت را بالا بکش] به منبر می‌رود، با خودمحوری ظالمانه‌ای سخن می‌گوید: محدودیت‌های موجودت را قبول نکن! رویکردت را تغییر بده، سخت‌تر تلاش کن، و توانایی برای کنشگری خود را پرورش و گسترش بده! ”این تقصیر متوجه ماست که به کارگران بسی کم‌تر از حد نیاز برای کارآموزی در حرفه‌ی فعالیت انقلابی «فشار می‌آوریم»“16. بخش اعظم شور و اشتیاق پُلمیکی لنین در چه باید کرد؟ چیزی را آماج حمله‌اش قرار می‌دهد که او ”ذوب‌شدن در محدودیت‌های مهارتی (خود)“ می‌خواند؛ یعنی نوعی کناره‌گیری مبتنی بر تن‌آسایی خویش که به جای جهد و کوشش برای تقویت پتنشیا، ضعیف‌بودن را به‌عنوان یک فضیلت معرفی می‎‌کند. لنین در ضدیت با آن چنین الزامی را به میان می‌آورد: از بلندپروازی دل‌سرد نشوید؛ اگر به‌راستی به ایده‌ی دگرگونی اجتماعی باور دارید، بیرون بزنید و کاری کنید که دگرگونی رخ بدهد.
«مسأله‌ی سازماندهی» اساساً این پرسش است که چگونه می‌توان توان جمعی را برای کنش هماهنگ کرد. روشن است که جواب لنین حزب بود. اما اشتباه بزرگی‌ست که پرسش را با پاسخ مغشوش کنیم، و فکر کنیم که انکارِ پاسخْ پرسش را بی‌اعتبار می‌کند.
زمانی که لنین کتاب چه باید کرد؟ را نوشت، بلندپروازی‌های بزرگی در سر داشت، اما وسیله‌ای برای تحقق آنها در اختیارش نبود. تصور لنین از حزبی که قرار بود ساخته شود، «داربستی17» برای پتنشیای عموم بود، سازه‌ای عمیق و زیربنایی که در قلب جنبش درحال‌رشد علیه رژیم تزاری بنا شود؛ داربستی که بخش‌های مختلف جنبش را به هم پیوند دهد، روایتی منسجم‌کننده را به جنبش تزریق کند، آن را در برابر «اُپورتونیست‌ها» [یا فرصت‌طلبان] واکسینه کند، تحلیلی «صحیح» از وضعیت برای جنبش فراهم کند و تازه‌واردها را برای پراتیک انقلابی آموزش دهد. در سیر وقایع انقلاب ۱۹۱۷، وقتی لحظه‌ی به پایین‌کشیدن دولت موقت فرا رسیده بود، حزب با قراردادن خود در خط‌ مقدمِ خیزشی بسیار گسترده‌تر به همین شیوه‌ی گفته‌شده عمل کرد. با این حال نمی‌توان انکار کرد که حزب خود به قل‌وزنجیری از جنس پتستاس بدل شد؛ و با این که نمی‌توان شرایط بسیار حادّی که بلشویک‌ها پس از گرفتن قدرت با آن مواجه بودند را از سرنوشت حزب تفکیک کرد، اما نباید اجازه بدهیم که این خوانش مانعی در برابر طرح این پرسش باشد که آیا ممکن نبود یک سازمان متفاوت، با فرهنگ سازمانی متفاوت، با آن شرایط حاد به‌شیوه‌ی متفاوتی برخورد کند؟
خوشبختانه لنین [در چه باید کرد؟] با خلاصه‌کردن استدلال‌هایش در پنج گزاره کار ما را در تجزیه‌وتحلیل این مسأله ساده‌تر کرده است: ۱. یک جنبش انقلابی برای حفظ انسجام و استمرار خود به سازمانی مستحکم متشکل از رهبران یا راهنمایان نیاز دارد؛ ۲. هر چه مردم بیشتری «به‌طور خودانگیخته» به این جنبش بپیوندند، سازمان ضروری‌تر می‌شود، و استحکام آن باید بیش‌تر شود؛ ۳. بیشترین بخش سازمان، نه از کسانی که همچون ”کارآموزان یک حرفه“ یا کسانی که از سر تفنن می‌آیند و می‌روند، بلکه ”باید از مردمی تشکیل شود که فعالیت انقلابی را همچون حرفه‌ای تمام‌وقت دنبال می‌کنند“؛ ۴. به دلایل امنیتی، به‌خصوص در دولت‌های پلیسی مانند روسیه‌ی تزاری، عضویت در سازمان تا جای ممکن باید محدود به فعالین باتجربه و قابل‌اعتماد باشد؛ ۵. اما سازمان باید از طریق ارتباط‌گیری با مردم سراسر کشور و طیفی از طبقات تا جای ممکن فعالیت خود را گسترده سازد، تا بتواند مردم را در مبارزه دخیل کند18. نکته‌ی عجیبی که در همان ابتدا توجه ما را به خود جلب می‌کند، این است که گزاره‌های ۴ و ۵ از منطق سازماندهی موجود در خیزش‌هایی که در سال ۲۰۱۱ و پس از آن رخ داده‌اند، چندان دور نیستند: از بهار عرب تا زندگی سیاهان مهم است و غیره، ما ترکیبی از هسته‌های سازمانده کوچکی را می‌یابیم که از طریق پیش‌بردن پیشنهادات درباره‌ی نحوه‌ی پیام‌رسانی، کنش‌ها و تاکتیک‌های انجام‌شان، و با بسیج مردم در مقیاس گسترده، و برپایی مجامع عمومی و برقراری کمپ‌ها مردم هرچه بیش‌تری را به مبارزه کشاندند19. به‌نظر می‌رسد تفاوت اصلی در این است که هسته‌های سازمانده خود را همچون هسته‌هایی نمی‌دیدند که جدا و بیرون از یکدیگرند (آنها فکر نمی‌کردند که می‌بایست به یک سازمان تبدیل شوند)؛ آنها الزاماً خود را سازمان در معنای دقیق کلمه نمی‌دیدند (اغلب ترجیح می‌دادند غیررسمی باقی بمانند و فاقد استراتژی برای جذب نیرو و رشد بودند)؛ و اگرچه هر کدام از آنها بی‌شک به درستیِ تحلیل خود باور داشتند (در غیر این صورت چرا بر اساس آن تحلیل عمل می‌کردند؟)، اما هیچ‌کدام مدعی در دست داشتن شناخت علمی نبودند. ویژگی‌های گفته‌شده به هسته‌ها یاری رساند تا از اقدام در راستای به دست گرفتن کامل جنبش اجتناب کنند؛ البته برون‌داد نامطمئن این خیزش‌ها این پرسش را به ذهن متبادر می‌کند که چه چیزی می‌توانست هماهنگیِ توان و ظرفیت جمعی را اثربخش‌تر کند، اگر اصلاً وجود چیزی با چنین کارکردی ممکن باشد. چیزی که با اطمینان می‌توانیم بگوییم این است که تاریخ هرگز راه‌حلی به ما ارائه نکرده است که کامل و تضمین‌کننده‌ی عدم شکست باشد. آنچه از مقایسه‌ی این دو لحظه‌ی تاریخی [دوره‌ی انقلابی آغاز قرن ۲۰ در روسیه و جنبش‌های متعاقب ۲۰۱۱] حاصل می‌شود، این است که می‌توانیم نه لزوماً تمام فرض‌های پیشینی یک موضع بلکه بخشی از آنها را بپذیریم. در نتیجه بهتر است با برچسب‌های «لنینیست»، «آنارشیست» و «اُتونومیست» همچون بسته‌های از پیش آماده‌‌ی هویتی برخورد نکنیم که یا آن‌ها را کاملاً می‌پذیریم یا کاملاً ردشان می‌کنیم، بلکه به جزئیات مربوط به استدلال‌های هر کدام از آنها بر اساس شایستگی و ارزش‌مندیِ [آن جزئیات و جوانب خاص‌شان] بپردازیم.
واقعیت انکارناپذیر این است که لنین خود مدافع راستین انعطاف‌پذیری تاکتیکی بود. لنین در کمونیسم «جناح چپ»، که دو دهه و دو انقلاب بعد از چه باید کرد؟ نگاشته شده، بر انعطاف‌پذیری تاکتیکی تا حد تکرارگویی تأکید می‌کند. از آنجا که در سیاست‌ ناممکن است که ”پیشاپیش بدانیم کدام روش‌های مبارزه قابل‌اجرا و به نفع ما خواهند بود“، ضروری‌ست که بر همه‌ی آنها مسلط باشیم؛ هیچ روشی، قانونی یا غیرقانونی، نمی‌تواند به‌طور پیشینی کنار گذاشته شود20. این سخنان لنینِ متأخر و عمل‌گرا صرفاً در راستای عقلانی جلوه‌دادنِ عقب‌نشینی‌های بعد از انقلاب نیست: همین ایده‌ها را نزد لنین بلندپروازِ جوان‌تر هم می‌یابیم. در عوض می‌توان کمونیسم «جناح چپ» لنین را بیش‌تر از نقطه‌نظری اکتیویستی خواند: هدفِ نقد او آن کسانی هستند که می‌خواهند محصول انقلاب را پیش از پاشیدن بذرهایش برداشت کنند؛ می‌خواهند رادیکال باشند بی آن که مشقت آن را متحمل شوند21. در عوض، به نظر می‌رسد سخن لنین آن است که «رادیکال‌بودن» کیفیتی نسبی‌ست: هیچ‌کس به‌شکلی ناگذرا و در تجرید سیاسی نیست. تنها هنگامی می‌توان از رادیکال‌بودن صحبت کرد، که رادیکال‌بودن در رابطه با وضعیت مشخصی باشد و از طریق یافتن مترقی‌ترین موضع در آن وضعیت مشخص بتواند بیشترین حمایت را به خود جلب کند. رادیکال‌بودن بیرون از یک وضعیت مشخص یک ژست نابخردانه یا مطلقاً زیبایی‌شناختی است.
برای اطمینان لازم است تصریح کنم که موقعیت‌های بسیاری وجود خواهند داشت که در آن‌ها از ورود به فعالیت پارلمانی، قدرت دولتی، حتی اتحادیه‌های کارگری و احزاب چپ میانه‌رو هیچ چیزی به‌دست نخواهد آمد. اما در سیاست هیچ «همیشه» یا هیچ «هرگزی» وجود ندارد. هر کسی که موضع «درست» خود در تجرید را فارغ از شرایط و موقعیت حفظ می‌کند، در بیش‌تر مواقع همان‌قدر درست می‌گوید که یک ساعت از کار افتاده. هر کسی که ”خیال نوعی دستورالعمل برای کارگران را در سرمی‌پروراند که در آن راه‌حل‌های شسته‌ورفته‌ای برای تمامی احتمالات و تصادفات مهیا شده است (…)، صرفاً یک شارلاتان است“22. نمی‌توان به‌طور خودخواسته‌ای نهادها را به‌طور کامل و در تمام وضعیت‌ها نادیده گرفت، چنان که گویی آنها با نادیده‌گرفتن‌‌شان خودبه‌خود از صحنه‌ی روزگار محو خواهند شد. زیرا مادامی که این نهادها وجود دارند، به تأثیرگذاری بر روی زندگی‌های ما ادامه خواهند داد، و با پتستاس خود ما را تهدید کرده و پتنشیای ما را محدود می‌کنند. از این رو خطایی ابتدایی خواهد بود که ”«انکار سوبژکتیو» یک نهاد ارتجاعی مشخص را با نابودسازی واقعی آن از طریق عملیاتی مرکب از مؤلفه‌های اُبژکتیو اشتباه بگیریم23. اگر کسی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند در سیاست‌های پارلمانی یا مستقیماً در دولت درگیر شود، تا وقتی که این نهادها وجود دارند، باید دنبال راه‌هایی برای دخالت غیرمستقیم در آنها باشد؛ و یا از طریق پروراندن رایزنان [درون دولت و نهادهای آن]، یا با ساختن ظرفیت و توان گروهی کافی بتواند قدرت‌شان را محدود کرده و تصمیم‌هایی به آنها تحمیل کند.
بحث بالا در رابطه با ایجاد ائتلاف‌ها هم صدق می‌کند. ”ایجاد ائتلاف‌های موقتی حتی با کسانی که قابل‌‌اطمینان نیستند، تنها برای کسانی هراس‌آمیز است که به خود اعتماد ندارند“24؛ یعنی کسانی که مطمئن نیستند قدرت آن را داشته باشند که متحدانشان را به گونه‌ای حفط کنند که قادر به بازخواست و نیز تعیین چگونگی انجام امور در ائتلاف‌هایشان باشند. البته منظور این نیست که هر نوع ائتلاف یا مصالحه‌ای خوب یا حتی قابل‌پذیرش است. بلکه نکته در این است که پاسخ به مسأله‌ی ائتلاف یک «درست» یا «غلط»، و «همیشه» یا «هرگز» مجرد نیست، بلکه مسأله‌ی سنجش وضعیت مشخص، و مهم‌تر از آن، به‌ دست آوردن پتنشیای لازم برای تأثیرگذاری بر روند وقایع است. به طور کلی، اگر در وضعیتی از ناهمگنی اجتماعی فعالیت می‌کنیم که زیست‌بومِ کنش‌گرانِ گوناگون است و تمام توان‌مان را به کار می‌بندیم که پتنشیای بیش‌تری به دست آوریم، در این صورت ایجاد ائتلاف‌ها گریزناپذیر است. ”یکی از بزرگترین اشتباهات“ این است که فکر کنیم ”انقلابیون به تنهایی می‌توانند انقلاب کنند؛ حال آن که بدون ائتلاف در ”متنوع‌ترین ساحت‌های فعالیتْ هیچ سامان‌یابیِ موفق کمونیستی محلی از اعراب ندارد“25. آیند‌ه‌ی مشترک ”نه با مصالح انسانی مجرد، و نه صرفاً با مصالح انسانی‌‌ای که مشخصاً به دست ما مهیا شده“، ”بلکه با مصالح انسانی‌ای ساخته می‌شود که از سرمایه‌داری به ما رسیده است“، به همین دلیل آینده‌ی مشترک نیازمند بیشترین حد ممکن انعطاف‌پذیری از جانب کسانی‌ست که برای ساختن آن کوشش می‌کنند.26
روشن است که اصلاحات معمولاً دوپهلو هستند و می‌توانند نتایجی در جهات متضاد به بار آورند: یا راه را برای دگرگونی‌های گسترده‌تر هموار می‌کنند یا موجب سستی و فرسایش انگیزش‌های رادیکال‌تر می‌شوند. با این وجود، همان‌طور که درباره‌ی ائتلاف هم گفته شد، مسأله این نیست که اصلاحات «در خود» چه هستند، بلکه آنچه اهمیت دارد، جهتی‌‌ست که اصلاحات می‌تواند به سمت‌اش هدایت شود، و همین‌طور آن ظرفیت جمعی‌ست که می‌تواند این هدایت را به دست بگیرد. ”گسترش حقیقی ــ‌‌هر چند کوچک‌ــ افق دید کارگران تنها می‌تواند به معنای برداشتن یک قدم حقیقی رو به جلو باشد“، به شرطی که ابزار بهره‌گیری از چنین گشایشی را در اختیار داشته باشیم و از آن به‌مثابه‌ی سنگ‌بنای چیز دیگری استفاده کنیم27.
در نهایت، خوش‌بینی و اطمینان بی‌حدوحصر لنین از چشمه‌ی اعتماد به نفسی جاری می‌شود که ما دیگر به آن دسترسی نداریم: اعتقاد راسخ به صحت علمیِ آن جهان‌بینی که مبنای تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های وی بود. (لنین می‌گوید”دکترین مارکس دکترینی با توانایی مطلق است، زیرا بیان حقیقت است“28). پیش‌بینی‌های نادرست و اشتباهات ناگوار کسانی مثل لنین به ما یاد داده که درباره‌ی یقین‌هایمان بسیار محتاط‌تر باشیم، و آینده را ذاتاً گشوده، حادث و غیرمتعین در نظر بگیریم. اما جنبه‌ی کنایی ماجرا در این است که دقیقاً در دوران ما که زمانه‌ی ضد-تعین‌گرایی به‌معنای دقیق کلمه‌ است، آن سیاستی که سوژه را درون خود دارد، و دستورش ساخت عاملیت و ظرفیت جمعی برای کنش است، بیش از هر سیاست دیگری معقول است. دقیقاً به این دلیل که برون‌داد در هر حال نامتعین است، ما باید امور را به‌نحوی لحاظ کنیم که گویی همه چیز به خود ما بستگی دارد و (فارغ از این که باورمان برای عمل چه باشد) متعهد شویم تمام تلاش‌مان را خواهیم کرد. ممکن است بر مبنای شواهد موجود در برهه‌ای مشخص کار زیادی برای انجام‌دادن نباشد. اما نکته‌ی نهفته در پرسش ”چه باید کرد؟“ لنین این بود که در هر شرایطی، هر اندازه هم تحت محدودیت و فشار، همیشه کاری برای انجام‌دادن وجود دارد. اگر زندگی سیاسی ”زنجیری نامتناهی متشکل از تعداد نامتناهی حلقه‌هاست“، همیشه حلقه‌ای وجود دارد که می‌توانیم بیابیم و ”به محکم‌ترین شکل ممکن“ به آن متوصل شویم، تا امکان جرح‌وتعدیل قیدوبندهایمان را به دست دهد، چیره‌شدن بر محدودیت‌هایمان را ممکن کند و ظرفیت جمعی‌مان برای کنش‌گری را گسترش دهد.29 ممکن است هنوز از بدل‌شدن به آن حلقه‌ دور باشیم، ”حلقه‌ای که اگر کسی آن را کنترل کند، تمام زنجیر را کنترل خواهد کرد“، اما در هر حال همواره نقطه‌ای وجود دارد که بتوان از آن‌جا آغاز کرد و ساختن را پیش برد.30
«بلندپروازی» و «عمل‌گرایی» [یا پراگماتیسم] دو رویه‌ای که در دو سر خط‌سیر لنین به عنوان یک اندیشمند سازماندهی قرار می‌گیرند، احتمالاً آلوده‌‌شده‌ترین واژه‌ها در سیاست هستند. ”بلندپروازی“ این معنا را یافته است که در حالی که ”چشمان فرد را به نتیجه خیره نگاه می‌دارد“، باعث می‌شود فرد با کمی بی‌رحمی، انعطاف‌ناپذیری و کمبود گشودگی به دیالوگْ ایده‌های خویش را به دیگران از طریق زور یا فریب تحمیل کند. در سوی دیگر، «عمل‌گرایی» سست‌عنصری، فرصت‌طلبی، عدم تعهد و آمادگی بیش‌ازحد برای مصالحه را به ذهن متبادر می‌کند. مشکل احتمالاً این است که از آنجا که غالباً دیده‌ایم این دو مفهوم را به‌طور جدا از هم قرار داده‌اند، به جای این که آن‌ها را یک‌جا مجسم کنیم، هر یک از آن‌ها را در انزوایشان در نظر می‌آوریم. اما بلندپروازی بدون عمل‌گرایی توخالی‌ست، و عمل‌گرایی بدون بلندپروازی کور است. نکته در این است که در مواجهه با هر موقعیتی بیشترین میزان بلندپروازی که با بیشترین میزان عمل‌گرایی سازگار باشد را اختیار کنیم. ممکن است ایده‌ی مورد نظر شما درباره‌ی «بردن» کاملاً متفاوت از ایده‌ی مورد نظر لنین باشد؛ اما فارغ از این که ایده‌ی شما چیست، و در یک زمان مشخص چه کارت‌هایی در دست دارید، اگر واقعاً به ایده‌ی خود باور دارید، باید برای بردن بازی کنید. بازی‌کردن برای برد نه به این معناست که آنچه که می‌خواهید را انجام دهید، و نه معنایش این است که بر سر نسخه‌ی ضعیفی از آنچه که شدنی‌ست کوتاه بیایید؛ بلکه معنایش اندیشیدن استراتژیک است. به بیان دیگر، باید حتماً بستر وسیع‌تر زیست‌بوم پیچیده‌ی مبارزات و عاملیت‌ها را در نظر بگیریم تا بتوانیم چیزی را بیابیم که بیشترین امکان دگرگون‌سازی را در یک شرایط مشخص به دست بدهد؛ چیزی که بتواند به بهترین نحو بالقوگی‌های سیاسی گشود‌ه‌شده‌ی حاصل از سلسله‌ای از رویدادها را به خدمت گیرد و موجب بیشترین دگرگونی در محدودیت‌های حال حاضر شود؛ چیزی که بیشترین فاصله از وضع حاضر و نزدیک‌ترین فاصله به آنچه شما می‌خواهید را به دست بدهد. گاهی تلاش‌های هدفمند کوچک می‌توانند اثراتی با مقیاس عظیم تولید کنند، گاهی هم صرفاً کار گِل بی‌ثمر به نظر می‌رسند. در هر صورت، عمل‌کردن به شیوه‌ای که گفته شد، شاید تنها معنای دقیقی باشد که می‌توانیم به ایده‌ی «رادیکال‌بودن» نسبت دهیم.

منبع: www.viewpointmag.com
It Takes Organizers to Make a Revolution / Rodrigo Nunes / November 9, 2017

پانوشت‌ها

1 Analytical groups
2 لارس لیه، لنین (لندن: 2011). طعنه درباره‌ی لنین به‌ منزله‌ی بت برگرفته از پاول اکسلرود رهبر منشویک‌هاست.
3 لنین زمانی که موفقیت خارج از انتظار ۱۹۰۵ را جشن می‌گرفت، نوشت: ”در بهار ۱۹۰۵ حزب ما اتحادی از حلقه‌های زیرزمینی بود؛ و در پاییز به حزبی برای میلیون‌ها پرولتر بدل شد. آیا این امر «به یک‌باره» رخ داد آقایان، یا این که برای آماده‌سازی و اطمینان‌ حاصل‌کردن از چنین نتیجه‌ای ده‌ سال کار آهسته، مستدام، آرام و بی‌ادعا انجام شد؟“، لنین. برخی وجوه فروپاشی حال‌حاضر، مجموعه آثار. جلد ۱۵ (مسکو. انتشارات پروگرسیو. ۱۹۷۷). ص. ۱۵۴ (تأکیدها در خود متن هستند). تمام متون لنین از این نسخه گرفته شده‌اند، مگر این که نسخه‌ی دیگری ذکر شده باشد.
4 نام اثر مشهور لنین که در سال ۱۹۰۱ نوشته شده و در سال ۱۹۰۲ به چاپ رسید. [مترجمان]
5 ژیل دلوز و میشل فوکو. روشنفکران و قدرت، در اثر فوکو با نام زبان، ضدحافظه، عمل: مقاله‌ها و مصاحبه‌های منتخب. ویراستار: دونالد. اف. بوخارد. ترجمه: دونالد. اف. بوخارد و شری اسمیت (نشر ایتاکا: مطبوعات دانشگاه کُرنل، ۱۹۷۷). ص. 209.
6 استنباطی که از این استدلال می‌شود، چنین چیزی خواهد بود: ما باور داریم که همگان باید سازماندهی شوند، اما به جز سازماندهی خودمان، کار دیگری از دست ما برنمی‌آید.
7 Pierre Clastres انسان‌شناس فرانسوی. ۱۹۳۴-۱۹۷۷. [مترجمان]
8 نگاه کنید به پیِر کلاسترز. جامعه در برابر دولت: مقالاتی در انسان‌شناسی سیاسی. ترجمه: رابرت هارلی و اَبی اشتاین (کمبریج: انتشارات ام آی تی)؛ رودریگو نونِز. شاهزاده‌ی شبکه: رهبری نزد کلاستر و ماکیاولی. ژورنال بین‌المللی ارتباطات. شماره‌ی ۹ (۲۰۱۵) ص.ص.۷۹-۳۶۶۲.
9 جالب است که این شکایتی‌ست که لنین خطاب به کسانی بیان می‌کند که او را به دلیل پیش‌بردن برنامه‌ای در «از کجا آغاز کنیم؟» به سال ۱۹۰۱ نقد کرده بودند، برنامه‌ای برای این که چگونه از کهکشان سازمان‌های موجود مارکسیستی در روسیه یک حزب بنا کنیم: ”آیا واقعاً فهم این نکته ممکن نبود که هنگامی که رفقا برنامه‌‌ای که ارائه می‌شود را می‌پذیرند، آن‌ها نه به‌دلیل «فرمانبرداری»، بلکه به دلیل اقناع‌شان درباره‌ی ضرورت آن طرح برای دستیابی به هدف مشترکمان آن را عملی می‌کنند، اگر هم آن برنامه را نپذیرند، «طرح اولیه» چیزی بیش از همان طرح اولیه باقی نخواهد ماند؟“. ولادیمیر لنین. چه باید کرد؟؛ و لارس لیه، کشف دوباره‌ی لنین، چه باید کرد؟ در بستر آن (شیکاگو: نشر هِی مارکت، ۲۰۰۶). ص. ۸۱۵. من در این متن از ترجمه‌ی لارس لیه بهره برده‌ام.
10 Stikhiinyi به تلفظ روسی. لارس لیه ملاحظات جالبی دارد بر ریشه‌یابی اسم stikhiinost و فرم صفتی آن stikhiinyi و استفاده‌ از آنها در بستر تاریخی‌‌ای که لنین این کلمات را به نگارش درآورده است. او معتقد است ترجمه‌ی این کلمات به «خودانگیختگی» و «خودانگیخته» گمراه‌کننده است. نگاه کنید به: لارس لیه، کشف دوباره‌‌ی لنین. ص.ص. ۲۸-۶۱۶.
11 stikhiinost
12 و.ای. لنین. چه باید کرد؟، ص. ۷۲۱. لنین کمی جلوتر در این کتاب، با برآشفتگی می‌نویسد: گناه اولیه‌ی ما در مسائل مربوط به سازماندهی این است که به‌دلیل محدودیت‌های مهارتی* به وجهه‌ و آوازه‌ی انقلابیون روسیه آسیب زدیم. (…) امیدوارم هیچ سازماندهی برای این کلمات گزنده از من خشمگین نشود، زیرا مادامی که سخن از عدم آمادگی در میان است، این حرف‌ها را قبل از هر کسی به خودم می‌گویم“. همان‌جا. ص.۷۸۸. (تأکیدها در خود اثر است).
* artisanal limitations
13 این جمله بازی با کنایه‌ی معروف اینگُلد است که گفته بود انسان‌شناسی ”فلسفه‌ایست که مردم درون آن جای می‌گیرند“. تیم اینگُلد. «سرمقاله» در ژورنال انسان [MAN]. شماره ۲۷ (۴). ۱۹۹۲. ص.ص. ۶-۶۹۵.
14 شاید بهترین نقطه‌ی شروع برای درک منظور گتاری از گروه تحلیلی مطالعه‌ی پیش‌گفتار دلوز بر «روان‌کاوی و نظم غیرسلسله‌مراتبی» (Psychanalyse et Transversalité) باشد، که با عنوان «سه مشکل مرتبط با ‌گروه» نیز منتشر شده است: ژیل دلوز. در جزایر بیابانی و دیگر متون. ویراستار: دیوید لاپوژاد. ترجمه: مایکل تائورمینا. (نیویورک: سمیوتکست، ۲۰۰۴). ص.ص. ۲۰۳-۱۹۳.
15 در انگلیسی [همین‌طور در فارسی] کلمه‌ی «قدرت»، درست مانند «خودانگیختگی» دو معنا را هم‌زمان در خود دارد: خوشبختانه این دو معنا در لاتین تفکیک شده‌اند. با پیروی از اسپینوزا، پُتنشیا (potensia) را می‌توانیم به توان برای کنش معنا کنیم، توانی که در هر فرد وجود دارد، در حالی که پُتِستاس (potestas) به توان برای کنشی ارجاع می‌دهد که در نهادها (پلیس، ارتش، نظام قضایی) به‌ منصه ظهور می‌رسد. پتستاس انبساط و گستردگی پتنشیا است، اما دقیقاً به ‎دلیل همین علامت مشخصه این قابلیت را دارد که توسط متولیانش برای محدودکردن پتنشیا به‌ کار بسته شود. به‌ بیان جان هالووی، پتستاس قدرت برفراز دیگران است. با چنین درکی، می‌توان گفت که نسبت پتستاس به پتنشیا (و نسبت رهبری قوی به رهبری ضعیف) مانند نسبت کار مرده به کار زنده است: در خاستگاه همان چیز است، اما بیرونیت‌یافته، سنگواره‌شده و به علیه خویش‌ تبدیل‌یافته است.
16 و. ای. لنین. چه باید کرد؟ ص. 794. (تأکیدها در خود متن).
17 همان‌جا. ص. ۸۲۸. استعاره‌ی داربست (scaffolding) اولین بار در از کجا باید آغاز کرد؟ استفاده شد. در آن‌جا داربست برای ارجاع به نقشی که یک روزنامه‌ی سوسیال‌دموکرات سراسری در روسیه (ایسکرا) می‌توانست در ساختن یک حزب از دل شبکه‌های موجود ایفا کند، مورد استفاده قرار گرفت. نگاه کنید به لنین. از کجا باید آغاز کرد؟، مجموعه آثار. جلد ۵. ص.ص. ۴-۲۳. در ضمن لنین روزنامه را نیز به‌مثابه‌ی «سازمانده جمعی» توصیف می‌کند.
18 لنین. چه باید کرد؟، ص. ۷۸۶.
19 نگاه کنید به پائولو گرباودو. توییت‌ها و خیابان‌ها؛ شبکه‌های اجتماعی و کنش‌گری معاصر. (لندن: نشر افلاطون، ۲۰۱۲)؛ آنا فَیگِن‌باوم، فابیان فرنزل و پاتریک مک‌کاردی. کمپ‌های اعتراضی. (لندن: کتاب زِد، ۲۰۱۳)؛ رودریگو نونِز. سازمان‌دهی بی‌سازمان‌ها، کنش جمعی در ادامه‌ی شبکه‌ها. (لندن: میوت/پست لب، ۲۰۱۴)؛ زینب توفِکچی. توییتر و گاز اشک‌آور. قدرت و شکنندگی اعتراض شبکه‌ای. (نیوهاون: نشر دانشگاه یِیل، ۲۰۱۷).
20 و.ای. لنین. کمونیسم «جناح چپ»: اختلالی کودکانه. مجموعه آثار. جلد ۳۱. ص.۹۶. [این متن با عنوان «بیماری کودکی چپ‌روی در کمونیسم» به فارسی ترجمه شده، و این متن در ساحت فارسی‌زبان عمدتاً با این عنوان شناخته‌ می‌شود ــ مترجمان]
21 ”انقلابی‌بودن پس از آن که انقلاب همه‌گیر شده است، کار دشواری نیست (…). بسی دشوارتر ــ‌‌‌و بسی ارزشمند‌ترـ است که هنگامی که شرایط مبارزه‌ی مستقیم، آشکار، واقعاً توده‌ای و واقعاً انقلابی هنوز فراهم نشده است، انقلابی‌ باشی و توان آن را داشته باشی که در بدن‌های غیرانقلابی و معمولاً در بدن‌های راست ارتجاعی، در شرایط غیرانقلابی و در میان توده‌هایی که از درک فوری اهمیت نیاز به روش‌ها و کنش‌‎های انقلابی ناتوانند، از منافع انقلاب (از طریق پروپاگاندا، تهییج و سازماندهی) پشتیبانی کنی“. همان‌جا. ص. ۹۷. ”«بدجوری انقلابی» هستی، اما در واقعیت از دشواری‌های نه چندان بزرگ مبارزه علیه تأثیرات بورژوازی در درون جنبش طبقه کارگر هراس داری“. همان‌جا. ص. ۱۱۵.
22 همان‌جا. ص. ۳۸.
23 همان‌جا. ص.۶۲.
24 و.ای. لنین. چه باید کرد؟. ص. ۶۹۰.
25 و.ای. لنین. درباره‌ی اهمیت ماتریالیسم رزمنده. مجموعه آثار. جلد ۳۳. ص. ۲۲۹. نکته‌ی مربوط به ناهمگنی اجتماعی را می‌توان صریحاً بر حسب تحلیل طبقاتی چنین بیان کرد: ”سرمایه‌داری سرمایه‌داری نبود، اگر پرولتاریای طبق تعریفِ ما را انبوهی از انواع پرولترهای مختلط و چهل‌تکه احاطه نکرده بودند (…). پیرو این امر (…) توسل به تغییر رویه، و مصالحه و سازش با گروه‌های متنوع پرولتاریا، و با احزاب مختلف کارگران و خرده‌اربابان ضرورت مطلق است“. و.ای. لنین. کمونیسم «جناح چپ»، ص. ۷۴.
26 همان‌جا. ص. ۵۰
27 ”سوسیال دموکراسی انقلابی در فعالیت‌هایش مبارزه برای اصلاحات را همواره لحاظ کرده و هنوز هم لحاظ می‌کند. اما همیشه از تحریک/هراس «اقتصادی» استفاده می‌کند تا نه تنها مطالبه‌اش برای این یا آن معیار را به دولت ارائه کند، بلکه همچنین (قبل از هر چیزی) مطالبه‌اش برای پایان‌دادن به دولت استبدادی را مطرح کند“. و.ای. لنین. چه باید کرد؟. ص.۷۷۸.
28 و.ای. لنین. سه منبع و سه جزء تشکیل‌دهنده‌ی مارکسیسم. مجموعه آثار. جلد ۱۹. ص. ۲۱.
29 و. ای. لنین. چه باید کرد؟. ص.۸۲۲
30 همان.
منبع: پراکسیس




اعلامیۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران
– ضرورت مبارزۀ مشترک و هماهنگ با سیاست‌های جنگ‌طلبانهٔ آمریکا و ارتجاع در منطقه

در پی سخنان دونالد ترامپ، مبنی بر تصمیم دولت آمریکا به خروج یکجانبه از برجام و زیر پا گذاشتن توافقی بین‌المللی که توسط شش کشور جهان، از جمله دولت وقت آمریکا امضا شده بود و به تصویب شورای امنیت سازمان ملل متحد نیز رسیده بود، بار دیگر ماهیت سلطه‌جویانه، ارتجاعی، و ماجراجویانهٔ دولت ترامپ و متحدان آن در منطقه را در معرض دید افکار عمومی جهان قرار داد. موضع‌گیری سران کشورهای غربی هم‌پیمان آمریکا و ابراز نگرانی آنها نسبت به این تصمیم دولت آمریکا حاکی از بحرانی بین‌المللی است که دولت ترامپ بدون توجه به پیامدهای خطرناک آن پدید آورده است. بیهود نیست که این سیاست دولت ترامپ فقط با استقبال دولت‌های ضدمردمی اسرائیل و عربستان سعودی و امارات متحد عربی و بخش کوچکی از سازمان‌های به‌اصطلاح اپوزیسیون ایرانی روبرو شد که این روزها نقش عمده‌شان به ایفای وظیفه در مقام بلندگوی تبلیغاتی دولت‌های عربستان سعودی و اسرائیل، و راست‌ترین جناح‌های نژادگرای جمهوری‌خواهان آمریکا تقلیل یافته است.

دولت اسرائیل با بهره‌گیری از تصمیم آمریکا به خروج از برجام، از روز ۱۸ اردیبهشت دامنهٔ عملیات نظامی بر ضد دولت سوریه و مواضع سپاه پاسداران در این کشور را گسترش داد. اسرائیل در روز پنج‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ادّعا و اعلام کرد که به تلافی حملهٔ موشکی و راکت‌پرانی نیروهای ایرانی به مواضعش در بلندی‌های جولان همهٔ تأسیسات و پایگاه‌های نیروهای نظامی وابسته به ایران در سوریه را هدف حمله‌های خود قرار داده است و از زبان نتانیاهو هشدار داد که هر حمله‌ای را به شدیدترین وجه پاسخ خواهد داد. با توجه به زمان این درگیری‌ها، روشن است که شدّت گرفتن تحرّک نظامی اسرائیل در هماهنگی تنگاتنگ با تصمیم آمریکا به خروج از برجام بوده است. در چنین شرایط خطرناکی، بهانهٔ حضور نیروهای برون‌مرزی سپاه پاسداران در سوریه عملاً کشور ما را به هدفی آسان برای گسترش درگیری‌های نیروهای اسرائیل تبدیل کرده است و خطر بالقوهٔ شعله‌ور شدن جنگی تمام‌عیار و قرار گرفتن ترامپ در کنار نتانیاهو برای ضربه زدن به منافع ملی میهن ما را افزایش داده است. حضور و عملکرد تحریک کنندهٔ نیروهای برون‌مرزی رژیم ولایی صرفاً بهانه به اسرائیل و امپریالیسم آمریکا برای مقابله‌جویی وکشاندن ایران به جنگی گسترده و ویرانگر می‌دهد، و هیچ نقشی در دفاع از امنیت ملی ندارد.

با توجه به اظهار نظرهای رهبران اتحادیهٔ اروپا و دیگر کشورهای امضا کنندۀ برجام، از جمله روسیه، چین، آلمان، فرانسه، و بریتانیا، و همچنین اظهار نظر صریح آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و دبیرکل سازمان ملل متحد، روشن است که خروج دولت آمریکا از برجام با قلدری تمام و بدون ارائه کمترین دلیل و مدرک قابل اتکا و کاملاً برخلاف اسناد و شواهد ارائه شده توسط آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، با هدف پیش بردن سیاست‌های ماجراجویانهٔ دولت‌های ضدمردمی اسرائیل و عربستان سعودی، و به سود انحصارهای اسلحه‌سازی صورت گرفته است که از زمان روی کار آمدن ترامپ تا کنون صدها میلیارد دلار اسلحه به دولت‌های منطقه فروخته‌اند.

حزب ما پیش از این، و با در نظر گرفتن احتمال قوی تصمیم دولت ترامپ به خروج از برجام، بر این موضوع تأکید کرده بود که دولت کنونی آمریکا نه‌فقط به دوام و ثبات توافق‌نامه‌ها و پیمان‌های بین‌المللی و عرف‌های معمول دیپلوماتیک تمایلی ندارد،‌ بلکه گرایش نظری و عملی آن در این عرصه، که در شعار «اوّل آمریکا» تبلور یافت،‌ به طور آشکار و عمدی، ایجاد ابهام و بی‌ثباتی در شرایط موجود به منظور در هم شکستن ساختارهای بین‌المللی بوده است. تهدید کردن صلح و برافروختن آتش جنگ، یکی از شیوه‌های بر پا داشتن پایه‌های نظری و تحکیم و تقویت دیدگاه‌های نیروهای راست‌گرای افراطی است که ترامپ آنها را نمایندگی می کند. سیاست کلان این جناح هار و جنگ‌طلب، تثبیت دیدگاه‌ها و موقعیت سیاسی‌اش در داخل آمریکا در درازمدت، با استفاده از سیاست‌های خطرناک و تشنج‌آفرین در خاورمیانه است. در چنین وضعیتی، باید تمام سازوکارهای موجود و ممکن را برای دفاع از صلح و جلوگیری از وقوع هر گونه مناقشهٔ نظامی به کار گرفت.

اکنون کاملاً روشن است که آمریکا و اسرائیل به شکلی برنامه‌ریزی شده در صدد تحریک کردن رژیم ایران و کشاندن آن به سوی برخورد نظامی‌اند.  حزب تودهٔ ایران بر این باور است که به هر صورت ممکن باید با اتخاذ سیاستی دقیق و سنجیده از دام جنگ‌افروزی ترامپ-نتانیاهو گریخت و آن را بی‌ثمر گذاشت. در این شرایط حسّاس، توسّل به سیاست‌ها و اقدام‌های مقابله‌گرایانه زیانبار خواهد بود و در نهایت به ویرانی کشورمان منجر خواهد شد. سرنوشت دردناک کشورهای منطقه مانند یمن، لیبی، عراق، و سوریه که سال‌هاست درگیر جنگ‌های داخلی امپریالیسم برافروخته‌اند، نمونهٔ روشنی از پیامد سیاست‌های ماجراجویانه‌ای است که به هر صورت ممکن باید از آنها پرهیز کرد.

علاوه بر خطر وقوع جنگ، باید گفت که تأثیر تحریم‌های یکجانبهٔ کمرشکن اعلام شده توسط آمریکا نیز به نوبهٔ خود اقتصاد کشور و زندگی و معیشت مردم کشورمان را با دشواری فزاینده‌ای روبرو خواهد کرد. حزب تودهٔ ایران از همان زمان امضا شدن برجام، آن را راه‌حلی بی‌ثبات و کوتاه‌مدت و از سر استیصال- محصول «نرمش قهرمانانه» علی خامنه‌ای- ارزیابی کرد. واقعیت این است که وزارت خزانه‌داری دولت آمریکا با اِعمال تحریم‌های مالی بر کشور ما،‌ اقتصاد بسیار ضعیف وارداتی و غیرمولد و متکی به فروش نفت  ایران را از سال‌ها پیش به گروگان گرفته است. ادعاهای بدون پشتوانه و تبلیغاتی حسن روحانی و علی خامنه‌ای در مورد توان مقاومتی اقتصاد ایران در برابر تحریم‌های آمریکا، که کنترل بخش عمده‌ای از نظام مالی و بانکی جهان را در اختیار دارد، گزافه‌گویی‌هایی بیش نیست. به جای ادعاهای بی‌پشتوانه‌ای از این قبیل که ‘جای هیچ نگرانی نیست’ و ‘تحریم‌های اقتصادی و خطرهای دیگری که میهن ما را تهدید می‌کند هیچ تأثیری در وضع مملکت نخواهد داشت’ باید به فکر چاره‌اندیشی اساسی و پاسخ دادن به خواست‌های مبرم مردم جان به لب رسیده بود. در این موقعیت بسیار خطیر، باید با بهره‌جویی از اختلاف‌نظر پنج امضا کنندهٔ دیگر برجام با دولت آمریکا به تلاش جدّی ‌برای حفظ و تداوم توافق برجام ادامه داد. موضع‌گیری‌های حسن روحانی و علی خامنه‌ای در این روزهای حسّاس و تهدید آنها به از سرگیری فعالیت‌های غنی‌سازی حتّی با سرعتی بیش از گذشته، سیاست‌هایی ماجراجویانه و خطرناک است که می‌تواند پیامدهای خطرآفرین و ویرانگری برای میهن ما به همراه داشته باشد.

ما بار دیگر تأکید می‌کنیم که ‌باید خواست دفاع از صلح را به طور گسترده و مداوم به شعاری محوری در متن جامعه تبدیل کرد و مردم را به مبارزه‌ای مشترک زیر شعار صلح و عدالت به میدان آورد و سیاست‌های نابخردانه و ماجراجویانهٔ جمهوری اسلامی در منطقه را به چالش کشید. از هر نوع بهانه‌جویی و لاف‌زنی ماجراجویانه در مورد امکان رویارویی نظامی ایران با آمریکا،‌ اسرائیل، و عربستان سعودی- چه به صورت رودررویی نظامی مستقیم یا نیابتی- باید خودداری و جلوگیری کرد. در عرصهٔ بین‌المللی، باید با تمام نیرو در راه افشای نقشه‌‌های خطرناک گروه‌بندی پشتیبان دونالد ترامپ و ائتلاف آمریکا،‌ اسرائیل، و عربستان سعودی بر ضد مردم و میهنمان کوشید، و در مسیر برپایی کارزارهایی مؤثر برای حفظ صلح، با در نظر داشتن همبستگی همه‌جانبه با منافع ملّی مردم ایران، گام برداشت. به باور ما، این راهی مؤثر و ممکن برای عبور از مهلکهٔ فاجعه‌بار کنونی است.

شرایط پُرتنش کنونی نه‌فقط به مبارزهٔ جاری مردم ما با رژیم دیکتاتوری حاکم کمکی نمی‌کند، بلکه ادامۀ آن، همان‌طور که جنگ ویرانگر ایران و عراق نشان داد، ضربه‌ای جدی به جنبش مردمی برای رهایی از زنجیرهای استبداد خواهد بود. سرنوشت ایران و حاکمیت آن باید فقط و فقط توسط خود مردم و نیروهای ترقی‌خواه و آزادی‌خواه میهن ما تعیین گردد، و نه توسط مرتجعان و نیروهای ضدمردمی‌ای همچون دولت ترامپ، دولت نتانیاهو، و حکومت بن‌سلمان، و هواداران و همراهان داخلی آنها. وظیفهٔ فوری و مهم همهٔ نیروهای ترقی‌خواه و آزادی‌خواه ایران و منطقه، تلاش مشترک و هماهنگ برای جلوگیری از وقوع فاجعهٔ جنگی تازه در منطقهٔ خاورمیانه و ایران است.

 

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۹۷




فراخوان به مبارزه ی ملی علیه خطر جنگ! 

 

در اعلامیه آمادگی حزب چپ ایران (فداییدان خلق) برای جستجوی مشترک با دیگر احزاب و نیروها اعلام شده است به طور جمعی راه حل خروج از بحران و تهدید پوشیده و علنی علیه ایران را جستجو کند.

این پیشنهاد مورد تایید کامل حزب توده ایران و همه ی توده ای ها است. ضروری است میان دو رهبری در این باره رابطه ی مشخصی در این زمینه هم امروز برقرار گردد
در این مذاکرات باید میان سیاست ماجراجویانه رژیم ولایی و نظام سرمایه داری حاکم بر ایران و وظیفه میهن دوستان و دولت های ایران در دفاع از حق حاکمیت خلق ها در برابر تجاوزات امپرسالیسم تفاوت قایل شد. ماجراجویی باید پایان یابد، دفاع از حقوق خلق ها در نبرد ضد امپریالیستی باید از حمایت همه جانبه برخوردار گردد

توده ای ها
سه‌شنبه  ۱٨ ارديبهشت ۱٣۹۷ –  ٨ می ۲۰۱٨

 

دوشنبه  ۱۷ ارديبهشت ۱٣۹۷ –  ۷ می ۲۰۱٨

 

اخبار روز: حزب چپ ایران (فدائیان خلق) دوشنبه شب با انتشار اعلامیه ای پیرامون بحران فزاینده بین ایران و آمریکا، از همه ی صلح طلبانی که علیه سیاست های جنگ طلبانه آمریکا و جمهوری اسلامی مبارزه می کنند، برای یک مبارزه ی ملی هماهنگ علیه خطر درگیری نظامی دعوت کرد. متن این اعلامیه را در زیر می خوانید:

سیاست های جنگ طلبانه را محکوم می کنیم!
خواهان حفظ برجام هستیم!

کشور ما در آستانه ی یکی از تندپیچ‌های خطرناک خود و در معرض پیامدهای تنش آلودترین مناسبات سیاسی با امریکا و منطقه قرار دارد. آسمان ایران گرچه از سال ها پیش با رفتارهای جمهوری اسلامی دچار تیرگی است، اما ابرهای سیاه پس از روی کار آمدن دولت ترامپ خبر از حادثه‌ای شوم می دهند و حکایت از وقوع فجایع بیشتر در حیات ملی ما دارند. احتمال خطر فرو رفتن بیشتر کشور و مردمانش در مهلکه ای ویرانگر، بیش از هر زمان دیگری است. ما شدیداً نگران اوضاع هستیم.

در واشنگتن حلقه ی مدافعان سیاست تنش افزا با جمهوری اسلامی تکمیل می شود. سیاستمدارانی که نزدیک‌ترین پیوندها را با صاحبان صنایع تسلیحاتی، “آیپک” ـ مدافع دولت کنونی اسرائیل ـ و شیوخ میلیاردر صاحب دلارهای نفتی عربی دارند و جملگی بر مشی تخاصم با جمهوری اسلامی پای می فشارند. از این‌رو، راهکار ابطال “برجام” توسط ترامپ در چند روز آتی چندان نامحتمل نیست. سرنوشت “برجام” با سیاست خارجی جمهوری اسلامی گره خورده است.

از سوی دیگر مهم‌ترین دست آویز دولت دست راستی اسرائیل برای پیشبرد سیاست‌های اشغالگرانه و شهرک سازی‌های تجاوزگرانه‌ در سرزمین های متعلق به مردم فلسطین، به تعویق انداختن و عملاً به تعطیلی کشاندن راه حل دو دولت مستقل، تداوم و تشدید سیاست “دشمنی” با اسرائیل توسط جمهوری اسلامی است. دشمنی” جمهوری اسلامی برای این دولت، یک “نعمت” آسمانی است! دولت اسرائیل سود خود را در تشدید هرچه بیشتر این تخاصم  می بیند.
چندین دولت عربی در منطقه و در راس آن‌ها عربستان سعودی هم، اینک سیاست خارجی خود در قبال جمهوری اسلامی را به تمامی برپایه ی خصومت متقابل و فزاینده با جمهوری اسلامی قرار داده‌اند. مناسبات تنش آلود بین آن‌ها هر روز به سطح خطرناک تری کشیده می شود. سیاست خارجی عربستان سعودی و شرکایش بر محور مقابله با جمهوری اسلامی خطری بسیار جدی علیه کشور ما است. ائتلاف سیاسی عربستان با تعدادی از کشورهای عربی در برابر ایران، می تواند به یک اتحاد نظامی فرا بروید.
درست در این شرایط که ایران با تهدیدهای جدی مواجه است، جمهوری اسلامی اما کماکان سیاست‌های تحریک آمیز و مداخله جویانه‌‌‌اش در کشورهای همسایه ی دور و نزدیک را ادامه می دهد. سیاست خارجی رژیم جمهوری اسلامی بر اساس تقدم دادن به نظامی گری، تنش فزایی‌ها و دشمنی با امریکا و اسرائیل تنظیم می شود. در این سیاست گذاری، نه خبری از تلاش‌های مسئولانه در راستای تنش زدایی و نه رسیدن به تفاهم جمعی مبتنی بر مصالح متقابل با کشورهای منطقه است. سکان سیاست خارجی کشور در قبال منطقه ی پر آشوب خاورمیانه بر عهده ی “سپاه قدس” با هدایت بیت خامنه ای است که بر طبل مشی “عمق استراتژیک” می کوبد.
این‌ها همه، مولفه‌های مشی سیاسی واحدی هستند که هر لحظه ممکن است به درگیری نظامی فرا بروید. خطر بس هشدار دهنده است و ما، درست بر پایه ی چنین ارزیابی از اوضاع است که در این لحظات خطیر، بر آن شده‌ایم تا با همه ی وجود هشدار بدهیم.
در چنین شرایطی ما ضمن فراخواندن نیروهائی که دل در گرو سعادت مردم ایران دارند، بر نکات زیر تاکید داریم:

– اعلام ابطال برجام توسط ترامپ، به ویژه این ‌که با واکنش ناسنجیده و تلافی جویانه جمهوری اسلامی نیز همراه گردد، نه تنها تهدیدها علیه امنیت کشور و مردم ما را تشدید خواهد کرد، بلکه میدان را برای سیاست دولت کنونی امریکا نیز گشوده تر خواهد کرد. ما خواهان حفظ برجام هستیم.
– لازمه ی جلوگیری از بروز فاجعه ی احتمالی، در عین افشای ماهیت تجاوزگرانه ی سیاست های دولت ترامپ و متحدان منطقه ای آن، همانا عقب نشاندن جمهوری اسلامی از سیاست های کنونی خود در قبال منطقه است. این درست است که افشاگری علیه مقاصد ائتلاف سه گانه ی ضد ایرانی در سطح بین المللی یک وظیفه آنی برای همه ی بشریت ضدجنگ و از جمله و در درجه ی نخست بر عهده ی ایرانیان مترقی و صلحدوست است، اما سیاست افشاگرانه علیه این ائتلاف شوم نباید بر وظیفه ی ما جهت خنثی کردن سیاست های ماجراجویانه ی جمهوری اسلامی سایه بیندازد. جمهوری اسلامی با اعمال خود برای این ائتلاف شوم فرصت و بهانه می سازد تا بتوانند ساز خود کوک کنند.
– ایران منفعتی در سوریه ندارد. جمهوری اسلامی باید سوریه را ترک گوید و هزینه ی جانی، سیاسی و اقتصادی بیشتر از این را بر ایران تحمیل نکند. روزهای آتی فرصت مناسبی است که جمهوری اسلامی آمادگی خود را برای خروج از سوریه اعلام کند. بحران سوریه راه حل نظامی ندارد. حفظ صلح در منطقه و منافع ملی ایران ایجاب می کند که مسایل سوریه از طریق مذاکره حل و فصل گردد، همه ی کشورهای خارجی دخیل از سوریه خارج شوند و سرنوشت سوریه توسط مردم آن در یک انتخابات آزاد و دمکراتیک رقم بخورد. دخالت ولی فقیه و سپاه در سوریه عواقب مخربی برای ایران داشته است. این دخالت‌ها  باید بی درنگ قطع شوند.
ـ در این شرایط چپ ایران باید در عین محکوم کردن سیاست های جنگ طلبانه ی دولت آمریکا، به افشاء ماهیت هر نوع از “ناسیونالیسم” برخیزد که عملاً به جمهوری اسلامی کمک می کند تا با کوبیدن بر طبل تداوم تنش‌ها، رویارویی‌های فاجعه بار موجود را توجیه کرده و به اتکای آن، مشی ضدملی خود را پیش ببرد. بر همین بستر نباید اجازه داد مخالفت بر حق مردم ایران با سیاست های امپریالیستی، ره به “غرب ستیزی” مطلوب جمهوری اسلامی و توجیه سیاست های ایدئولوژیک او ببرد.
ـ مردم ایران نیازمند همبستگی ملی علیه سیاست های تنش افزا و تشنج زای جنگ افروزانه‌اند. ما با تمرکز بر موقعیت وخیم میلیون‌ها توده ی رنجبر و محروم، برآنیم که اگر جنگی درگیرد بیشترین مصائب سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن بی هیچ تردیدی متوجه زحمتکشانی خواهد بود که حتی در شرایط صلح نیز کمرشان زیر سنگین ترین فشارها خم است، چه رسد به زمانی که تحریم های فلج کننده ی اقتصادی و جنگی خانمانسوز با چهره ی کریه، چنگ در گریبان آنان بیندازد و گلویشان را بفشارد.
– پیشنهاد ما به عنوان بخشی از چپ ایران این است که گفتگو و مذاکره برای رسیدن به یک برنامه عمل مشترک برای هماهنگ کردن مبارزه علیه خطری که در کمین کشور نشسته است، بی هیچ درنگی آغاز شود. فراخوان برای این همسویی، همراهی و همکاری، در خدمت تحقق اتحاد وسیع چپ نیز هست. ما در عمل است که متحد می شویم.
ـ ما، مشارکت چپ در زمینه ی راه انداختن مبارزه ی ملی هماهنگ علیه درگیری نظامی و جنگ را، یک وظیفه ی تاخیرناپذیر در این مقطع حساس از حیات سیاسی کشور می دانیم و اعلام می داریم که هم کوشنده ی ایجاد چنین هماهنگی و هم آماده برای تحقق آن هستیم. ما همه ی نیروها و جریان های صلح طلب را که با تهدید نظامی و جنگ مخالفت دارند و حاضرند همزمان، علیه طرفین این روند خطرناک و ماجراجویانه مبارزه کنند، به همراهی و همکاری دعوت می کنیم.

شورای مرکزی حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷ – ۷ مه ۲۰۱۸