یکی از «دختران انقلاب» بازداشت شد 

با همبستگی با مبارزه ی زنان شجاع میهن و دفاع از آن ها به بردگی زن ایران پایان دهیم!
دفاعِ زنان شجاع ایران از حق خود، دفاع از حق انسان آزاد از سیطره ی سلطه ایدپولوژی ارتجاعی است که در ایران به صورت زن ستیزی مذهبی تبلور می یابد.

 

 

  • روز گذشته، دوشنبه ۹ بهمن، شش زن در ایران با برداشتن روسری از سر و بالا رفتن از سکوها، حرکت ویدا موحدی، زن مشهور به دختر خیابان انقلاب را ادامه دادند، یکی از این زنان به نام نرگس حسینی بازداشت شده است …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۱۰ بهمن ۱٣۹۶ –  ٣۰ ژانويه ۲۰۱٨

 

 

 

در حالی که روز گذشته، دوشنبه ۹ بهمن، شش زن در ایران با برداشتن روسری از سر و بالا رفتن از سکوها، حرکت ویدا موحدی، زن مشهور به دختر خیابان انقلاب را ادامه دادند، یکی از این زنان به نام نرگس حسینی بازداشت شده است. نسرین ستوده، وکیل دادگستری خبر بازداشت نرگس حسینی را تایید کرده و می‌گوید که وکالت او را به عهده خواهد گرفت.

نسرین ستوده به زمانه گفته سه‌شنبه ۱۰ بهمن به درخواست خانواده نرگس حسینی برای اخذ وکالت به دادسرای ارشاد در خیابان بخارست مراجعه کرده اما تا ساعت ۱۲ نرگس حسینی را برای تفهیم اتهام به دادسرا نیاوردند. این وکیل دادگستری گفته:‌ «من از دادسرا به محل کارم آمدم و از خانواده خواستم که به محض آمدن ایشان به دادسرا به من اطلاع دهند، اما هنوز موفق به دیدن نرگس حسنی نشده‌ام.»

بنابر این گزارش، حجاب اجباری در ایران به یکی از چالش‌های روزمره زنان در برخورد با حکومت تبدیل شده است. در طول چهار دهه اجباری شدن حجاب در ایران، هزاران زن بازداشت و تهدید شده‌اند یا فرصت‌های شغلی و تحصیلی خود را به دلیل نافرمانی مدنی در زمینه حجاب از دست داده‌اند. بودجه کلانی هم در ایران برای مبارزه با بدحجابی و ترویج حجاب صرف می‌شود.

به گفته نسرین ستوده، مطابق تبصره ماده ۶۳۸ قانون محازات اسلامی، چنانچه زنی در معابر عمومی بذون حجاب اسلامی ظاهر شود، بعد از رعایت همه تشریفات قانونی مانند حق دفاع، حق گرفتن وکیل، حق تفهیم اتهام، و محاکمه عادلانه، قاضی می‌تواند بین ۱۰ روز تا دو ماه به او حبس بدهد یا بین پنج هزار تا ۵۰ هزار تومان او را جریمه نقدی کند.

نسرین ستوده می‌گوید: «عملا اتفاقی که در کوچه و خیابان ایران می‌افتد این است که خانمی مورد هجوم قرار می‌گیرد که اساسا دارای حجاب است اما حجابش از نطر ماموران کافی نیست و از آن به عنون بد حجابی استفاده می کنند، این خانم در خیابان متوقف می‌شود، با الفاظ زننده مورد تحقیر و توهین قرار می‌گیرد گاهی دستمال به او می‌دهند و از او می‌خواهند آرایشش را پاک کند، گاهی به او تذکر می‌دهند که مانتویش ۵ سانتی متر کوتاه است و با رفتار توهین آمیز به وزرا منتقل می‌شود. بسیاری در آنجا مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند و بعد از این ماجراها برای چنین کسی که شخصیتش در هم کوبیده شده، مهم نیست که مامور پرونده قضایی تشکیل بدهد با نه، چون اتفاقاتی که نباید بیفتد افتاده است.»




«زن در دیار ما از نو متولد می شود»!

«زن در دیار ما از نو متولد می شود»!

چارقد برازنده ی سر حاکمان زن ستیز است!

نگران نباشیم. انقلاب در راه است و زنان، محروم ترین ها در ایران، یکی از تکانه های اصلیِ هستند.

زیرا حق دارند و خواستی ترقی خواهانه را دنبال می کنند! می خواهند به عقب افتادگی تاریخی جامعه ایرانی پایان دهند. عقب افتادگی ای که به ابزار سودورزی و زراندوزی طبقات حاکم بدل شده است.

طبقاتی که با اندیشه ی مذهب ارتجاعی نه تنها رشد مدنی جامعه را به خطر انداخته اند. بلکه با اجرای سیاست اقتصادی دیکته شده توسط امپریالیسم، وحدت و همبستگی مردم میهن ما را در برابر خطر امپریالیسم برای تجزیه ایران، مورد تهدید قرار داده اند.

همبستگی با زنان مبارز، شرکت در تظاهرات آنان و دفاع از آنان است که بر «بلندای» نبردِ تاریخی می ایستند!

مادر بگو! که در تارکِ این خانهء خراب

گل های آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟!

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟

سیاوش کسرایی، شاعر توده ها
فرهاد عاصمی

 

تکثیر دختر خیابان انقلاب 

• اعتراض به حجاب اجباری در ایران شکل آشکارتری به خود گرفته است. امروز زنان و دختران دیگری در خیابان های تهران به نشانه ی اعتراض به حجاب اجباری، روسری های خود را از سر برداشته اند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۹ بهمن ۱٣۹۶ –  ۲۹ ژانويه ۲۰۱٨

 





عفوبین الملل: حجاب اجباری خشونت آمیز، تبعیض آمیز و تحقیرآمیز است 
زن معترض به حجاب اجباری را آزاد کنید! 

منبع اصلی:

https://www.amnesty.org/en/documents/mde13/7783/2018/en

 


عفو بین‌الملل با انتشار گزارشی خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط زنی شد که به خاطر انجام یک عمل اعتراضی مسالمت‌آمیز علیه حجاب اجباری در تاریخ ۲۷ دسامبر در تهران بازداشت شد. عفو بین الملل با تاکید بر این موضوع که حجاب اجباری تبعیض آمیز و تحقیرآمیز است گفت که مقامات ایران باید به آزار و تعقیب قضایی زنانی که صدایشان را علیه حجاب اجباری بلند می‌کنند خاتمه دهند و حجاب اجباری را لغو کنند. عفو بین الملل یادآوری کرد که حجاب اجباری حقوق متعدد زنان در ایران را در چند دهه گذشته نقض کرده است. این حقوق شامل حق آزادی عقیده و مذهب، حق آزادی بیان و حق محافظت در برابر تبعیض، دستگیری و بازداشت خودسرانه، شکنجه و دیگر رفتارها و مجازات‌های بیرحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز می‌شوند.
عفو بین الملل اطلاع یافته که در روز ۲۷ دسامبر یک زن جوان دیگر نیز که در حدود ۱۸ سال سن دارد در ارتباط با اعتراض به حجاب اجباری در تهران دستگیر شده است و هم اکنون در زندان قرچک به سر می‌برد.
به گفته عفو بین الملل این دستگیری‌ها ظاهرا بخشی از یک جریان گسترده‌تر سرکوب علیه زنانی است که حجاب اجباری را از طریق مسالمت آمیز از جمله با شرکت و حمایت از کمپین چهارشنبه‌های سفید به چالش می‌کشند. عفو بین الملل نسبت به بازداشت، احضار و بازجویی، محاکمه و زندانی کردن این زنان اعلام نگرانی کرده است. این سازمان در همین رابطه به جزییات وضعیت مدافع حقوق زنان شیما بابایی اشاره کرده است که در مرداد ماه سال ۱۳۹۶ از سوی پلیس امنیت اخلاقی تهران مورد احضار و بازجویی قرار گرفت و هم اکنون در خطر محاکمه و مجازات کیفری قرار دارد.

توقف‌ زنان در خیابان، استفاده از الفاظ توهین آمیز و تهدیدآمیز، دستور به جلو کشیدن روسری، دادن دستمال برای پاک کردن آرایش در مقابل ماموران، هل دادن و کشیدن دست، زدن سیلی و ضرب و شتم و پرتاب وحشیانه‌‌ی زنان به داخل ماشین‌های پلیس از جمله نمونه‌های آزار و خشونت فیزیکی است که عفو بین الملل در بیانیه خود به آن اشاره کرده است. این سازمان حقوق بشری اعلام کرده که این اعمال مصداق شکنجه و رفتارهای بیرحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز هستند که در قوانین بین الملل مطلقا ممنوع شده‌ است.
ممنوعیت ورود زنان به اماکن عمومی همچون فرودگاهها، دانشگاه‌ها، مراکز تفریحی، بیمارستان‌ها و ادارات دولتی و اخراج زنان از دانشگاه یا محل کار به دلایل خودسرانه‌ایی همچون بیرون بودن مو از زیر روسری، آرایش «غلیظ» و یا پوشیدن شلوار کوتاه، تنگ یا رنگین از دیگر مواردی است که عفو بین الملل در گزارش خود به آن اشاره کرده است.

عفو بین الملل اعلام کرده است که مقامات ایران باید فورا ماده 638 قانون مجازات اسلامی و دیگر مقررات تحقیرآمیز و تبعیض آمیزی که حضور بدون روسری زنان در اماکن عمومی را ممنوع می‌کند لغو کنند.
اصل عدم تبعیض یکی از اصول پایه‌ایی قوانین بین المللی حقوق بشر است و در میثاق بین المللی حقوق سیاسی و مدنی که ایران هم آن را امضا کرده تضمین شده است. حکومت‌ها مجاز نیستند که زنان را ملزم به داشتن یا نداشتن یک نوع خاص از پوشش کنند. اجبار به رعایت یک نوع پوشش خاص مذهبی و فرهنگی ناقض حق آزادی عقیده و مذهب و حق آزادی بیان زنان است. زنان باید این آزادی را داشته باشند که در مورد پوشیدن یا نپوشیدن لباس‌ها و نمادهای مذهبی بر اساس باورهای شخصی خود تصمیم بگیرند.

به گزارش خبرگزاری ها، دی‌ماه گذشته همزمان با شروع اعتراضات سراسری در ایران، زنی در خیابان انقلاب تهران روسری سفید خود را بر سر چوبی آویخت و بر بالای بلندی، به حجاب اجباری اعتراض کرد. تصویر این زن جوان، به سرعت به نمادی برای اعتراض به پوشش اجباری در ایران تبدیل شد و در اعتراضات سراسری ایران هم مورد استفاده قرار گرفت اما از سرنوشت او اطلاعی در دست نبود. چند روز پس از انتشار عکس‌ها و فیلم‌های او برخی از شاهدان حاضر در صحنه اعلام کردند که این دختر در همان محل دستگیر شده است.

روز یکشنبه اول بهمن نسرین ستوده، وکیل دادگستری در فیس بوک خود نوشت: «امروز من و رضا به همان محلی رفتیم که دختر خیابان انقلاب با پرچم سفیدش بر بلندایی ایستاده بود، رفتیم تا از وضعیت‌اش مطلع شویم. تحقیق محلی ثابت کرد که دختر جوانی که هنوز نامش را نمی‌دانیم، همان روز بازداشت شده است.»

هویت زن شجاع خیابان انقلاب

نیلوفرغلامی یکی از کاربران شبکه های اجتماعی نوشته است هویت زن شجاع خیابان انقلاب مشخص شد. نامش «ویدا موحد» است و اکنون در بازداشت به سر می‌برد. غلامی در فیس بوک خود عکسی از ویدا موحد همراه با فرزندش منتشر کرده است.




بدون حذف کاملِ حاکمیت ولایت فقیه، آزادی در ایران ممکن نیست

 به نقل از «نامه مردم» شماره ۱۰۴۳، ۲ بهمن ماه ۱۳۹۶

 

 

تظاهرات وسیع تودهٔ مردم ستمدیده در دی‌ماه ۹۶، نشان داده است که پروژهٔ جناح‌های حکومتی مبتنی بر بیرون نگه‌داشتن مردم از کنش‌ها ‌و واکنش‌های سیاسی و معادله‌های تعیین‌کنندهٔ آیندهٔ کشور، نتوانسته است برای حکومت نتیجهٔ لازم مطلوب را به‌همراه آوَرَد و این پروژه بی‌ثمر بوده است. برخلافِ تلاش‌های فراوان اصحاب قدرت در رژیم حاکم- در صدر آنان علی خامنه‌ای- و نیز همکاریِ تنگاتنگ مجموع جناح‌های تشکیل‌دهندهٔ “نظام” و پادوهایش در خارج از کشور، تمام شواهد از سطح گستردهٔ‌ نارضایتی‌ها از وضع موجود و رویگردانی از انتخاب بین “بد و بدتر” حکایت دارند. اقدام‌هایی مانند گرم کردن تنور انتخابات‌های مهندسی‌شده و انواع و اقسام تئوری‌بافی‌ها مبنی بر ناگزیریِ سازش با دیکتاتوری حاکم و همچنین القای این دروغ که بی‌عدالتی و نابرابری‌ها تنها به‌دلیل فساد اقتصادی است، همگی، در بین قشرها و طبقه‌های اجتماعی گونه گون با بی‌اعتمادی و شکست مواجه شده‌اند.

 

از چندماه گذشته به این طرف آشکار شده بود که اجرایی شدن وعده‌های انتخاباتی حسن روحانی در مورد بهبود وضعیت اقتصادی تودهٔ مردم به‌وسیلهٔ  دولت دوازدهم رژیم و همین‌طور نیز ثمربخشی سخنوری‌های پرآب‌وتاب رئیس جمهور دربارهٔ لزوم آزادی‌‌ها در عرصهٔ زندگی واقعی امکان‌پذیر نیستند. مردم به‌خوبی درک کرده‌اند که آن شعار سردادن‌ها و افشاگری کردن‌های شش “رجل اصلحِ” مورد تائیدِ شورای نگهبانِ “نظام” در مناظره‌ها، فقط و فقط به‌منظور گرم کردن تنور انتخابات و رقابت‌های جناحی عنوان می‌شده‌اند.

هرچند روی دادن این‌چنین تظاهرات و اعتراض‌های وسیع تودهٔ مردم جان به‌لب رسیده و زمان وقوع آن ‌پیش‌بینی شدنی نبود و حتی خود رژیم حاکم که همیشه حاضر یراقِ تهاجم به مردم است را هم غافل‌گیر کرد، اما با توجه به وضعیت لایه‌ها و طبقه‌های مرتبط با ‌کار و تولید، خروش اعتراضی این زحمتکشان محروم برای نیروهای مبارز و ترقی‌خواه بعید نمی‌نمود و تعجب بر‌انگیز نبود. برای مثال، حزب ما، چند روز پیش از شروع اعتراض‌های وسیع دی‌ماه، با درنظر گرفتن “اقتصاد سیاسی” کشور و به‌ویژه باتوجه به مطالبات عمدهٔ همیشگی مردم، در این رابطه نوشت: “هرنوع ارزیابی‌ای واقع‌بینانه در مورد شرایط کنونی کشورمان- که می‌باید موردتوجه همه نیروهای تحول‌طلب چه مارکسیست یا غیر مارکسیست قرار گیرد- به این نتیجهٔ بدیهی می‌رسد که: موجِ دامنه‌دار نارضایتی مردم از وضع موجود درحال گسترش و خیزش است و فشارهای دائمی و فزاینده و کمرشکن اقتصادی، نبودِ امنیت شغلی و بیکاریِ مزمن میلیون‌ها نفر را به ورطهٔ فقر و هلاکت کشانده است و همچنان می‌کشاند”  [“نامهٔ مردم”، شمارهٔ ۱۰۴۱، ۴ دی‌ماه ۱۳۹۶].

خوشبختانه شماری از تحلیل‌گران و فعالان سیاسی تحول‌طلب به اهمیتِ وخیم‌تر شدن دائمی وضعیت معیشتی توده‌های مرتبط با ‌کار و زحمت و تولید- یعنی اکثریت مردم- و به‌ویژه رابطهٔ آن با سرکوب آزادی‌های سیاسی و صنفی به‌خوبی و به‌درستی پی برده‌اند. همین‌طور مردم به نقش حکومت ولایت ‌فقیه در حکم محور اصلی چرخش اوضاع کشور که “اقتصاد سیاسی”ای ناعادلانه را به سیاست سرکوب آزادی‌ها پیوند می‌زند به‌روشنی پی برده‌اند. خیزش و اعتراض‌های مردم جان به‌لب رسیده در دی‌ماه ۱۳۹۶، به‌وضوح نشان داد که ماهیتِ “نظام” و به‌ویژه اختیارات “مقام ولی فقیه”، همچون سازوکارهایی ضد مردمی، نزد بخش‌هایی وسیع از مردم- آن‌هم آن بخش‌هایی از فرودستان که رژیم حاکم تا به‌حال از جانب آنان خطری احساس نمی‌کرد- در هیئت دیکتاتوری‌ای تغییرناپذیر نمایان شده است.

در سال ۱۳۵۸ با وارد کردن “اصل پنجم” مبنی بر “ولایت امر… فقیه عادل” در قانون اساسی و سپس در بازنگری  قانون اساسی در سال ۱۳۶۸ با اضافه کردن “ولایت مطلقهٔ امر” این فقیه در “اصل پنجاه‌وهفتم” و تصویب آن، “مقام ولایت فقیه” را بیش از پیش به اهرمی استوار در راستای “تداوم استبداد” از طریق دخالت دین در سیاست بر مبنای ارتجاعی‌ترین نظریه‌های “اسلام سیاسی” تبدیل کرد. “مقام ولایت فقیه”، در سیر منتهی به ‌شکستِ هدف‌های انقلاب مردمی ۱۳۵۷ و جلوگیری از حرکت روند انقلاب به سوی عرصهٔ تغییرهای اقتصادی و اجتماعی عاملی تعیین کننده‌ بود. به‌عبارتی، در عمل، دیکتاتوری سلطنتی در کالبد دیکتاتوری‌ای دینی بازتولید شد و با نمادی با ‌نام “جمهوری اسلامی”، دستگاهِ ولایت مطلقه جایگزینِ حاکمیت مطلقهٔ شاهنشاهی گشت. تا به‌حال دستگاه ولایت مطلقه به‌وسیلهٔ شورای نگهبان به‌صورتی بسیار مؤثر توانسته است از شکل گرفتن یک “حکومت جمهوری” جلوگیری کند و شرکت جستن آزادانهٔ مردم، نیروها و شخصیت‌های ملی و آزادی‌خواه در تعیین سرنوشت میهن را به‌طور کامل امکان‌ناپذیر کرده است.

باید یادآور شد، یکی از عامل‌های موفقیت حاکمیت مطلقهٔ ولایت فقیه این بوده است که در هنگامهٔ نمایش‌های انتخاباتی، برخی شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی مطرح با انواع توجیهات، نقش و دخالت مستقیم ولایت فقیه در مهندسی کردن انتخابات را انکار می‌کنند و در عمل به نظارت استصوابی شورای نگهبان مشروعیت می‌دهند. برای مثال، در بازهٔ زمانی مصادف با کارزار انتخابات مجلس نهم در اسفندماه ۱۳۹۰، به‌هدف رد کردن فراخوان‌های خدعه‌گرانهٔ علی خامنه‌ای به “وحدت” و شرکتِ مردم در انتخابات، بین طیف چشمگیری از نیروها و فعالان سیاسی و اجتماعی اتحاد نظری و عملی‌ای مؤثر به‌سرعت درحال تکوین بود. در این بازهٔ زمانی، یعنی هفتهٔ پیش از برگزاری انتخابات ۱۳۹۰ در واکنشی اعتراضی به نقش علی خامنه‌ای و ارکان “نظام” در سرکوب خونین ۱۳۸۸ جنبش سبز و حصر رهبرانش، بخشی عمده‌ از بدنه و حتی شماری از نخبه‌ها و تحلیلگران جریان اصلاح‌طلبی نیز در صف مخالفان حاکمیت ولی فقیه و تحریمِ این نمایش انتخاباتی قرار گرفته بودند. همین‌طور نیز در سطح جامعه، ‌همراه با انزجار از ولی فقیه و احمدی‌نژاد، فهرست نامزدهای مورد تائید شورای نگهبان برای مجلس نهم با بی‌محلی کامل و تمسخر عموم روبرو شده بود. واقعیت امر این است که، حضور غیرمنتظرهٔ محمد خاتمی در پای صندوق رأی حوزهٔ انتخابیهٔ دماوند و رأی دادن او موجب سردرگمی بدنهٔ اصلاح‌طلبان شد. این حرکت قهقرایی تا کنون به حاشیه رانده شدن “اصلاح‌طلبان مبارز” منجر شده است. همان‌طور که حزب ما در آن برههٔ زمانی در این‌باره هشدار داد، این حرکت خاتمی احیا شدن فرایندهای تمکین به “رهبری”، و تشدید جوِ “خودی و غیرخودی” به‌هدف “حفظ نظام” را در بر داشت که در مرحلهٔ بعدی و به‌ظهور رساندن  پدیدهٔ حسن روحانی و اعتدالگرایی- اصلاح‌طلبی روندِ تطهیر “مقام ولایت فقیه” را در پی آورد. به‌هرحال، فرصتی بسیار پراهمیت و مغتنم به‌منظور تقویتِ جنبش مردمی و مبارزه با استبداد و عقب راندن دیکتاتوری ولایی از دست رفت.

شرایط کنونی نشان می‌دهند که بار دیگر ذهنیتی بسیار قوی در سطح جامعه و بین نیروها و فعالان سیاسی تحول‌طلب به‌منظور گذر از استبداد ولایت فقیه به سوی آزادی‌خواهی و عدالت اجتماعی درحال نضج است. بدیهی است که شخص علی خامنه‌ای، و مهم‌تر، شأن و حیثیت او در مقام “رهبر” سیاسی و ولی فقیه در سطح جامعه، به‌طور چشمگیر آماج آشکار خشم وخروش اعتراضی‌ مردم قرار گرفت، بی‌اعتبارتر شد و از پیش بیشتر فرو ریخت. توجه‌برانگیز اینکه، حالا این تودهٔ مردم ساکن مناطق و شهرستان‌های سنتی و مذهبی‌اند که علی خامنه‌ای را در رأس “نظام” دیکتاتوری دینی مسئول اصلی سرکوب‌ها و بی‌عدالتی اقتصادی می‌دانند. آن دسته از تحلیلگران و شخصیت‌های سیاسی‌ای که تا کنون هشدار می‌دادند که همین “تودهٔ مردم” در شهرهای کوچک به‌دلیل ایمان مذهبی‌شان به “ولی فقیه” او را مرجعی دینی و “رهبر” می‌دانند و به‌این دلیل از او تمکین می‌کنند، معلوم شده است که سخت در اشتباه بوده‌اند و درعمل تَوَهم‌پراکنی می‌کرده‌اند و می‌کنند. این نخبه‌های همیشه در اشتباه، هرنوع مقاومت در برابر “رهبری” را حرکتی “نابخردانه”، “تندروی” و “انقلاب گری”ای خطرناک دانسته‌اند و مدعی اصلاح کردن “نظام” بوده‌اند، این نخبگان- در حقیقت و در عمل- رویاروی مبارزهٔ جنبش مردمی با دیکتاتوری ولایت فقیه قد عَلَم کرده‌اند. از آنانی که با انواع و اقسام تئوری‌بافی‌ها درحمایت از کاروان اعتدالگرایی-اصلاح‌طلبی رو در رویِ مبارزهٔ مردم بر ضد دیکتاتوری ولایی مانع‌تراشی ‌کرده‌اند، می‌کنند و خیزش اعتراضی مردم در دی‌ماه ۹۶ به سیاست‌ها و ادارهٔ اقتصاد کشور را “شورش کور” و “اغتشاشات” نامیده‌اند و می‌نامند، باید پرسید: آیا تا این حد از ذهنیت جامعه و نظر “تودهٔ مردم” دربارهٔ “نظام” بی‌خبرید یا اینکه به شکلی از نعمت‌های وضع موجود زیر سایهٔ رژیم ولایت فقیه (البته با کمی “اصلاحات”) بهره‌مند و برخوردارید؟ یا شاید هم، در بدترین حالت، در مقام مهره‌هایی ریز و درشت از سوی دستگاه امنیتی- تبلیغاتی رژیم به‌هدف “تداوم نظام” اجیرید؟

دربارهٔ توهم‌پراکنی اصلاح‌طلبان حکومتی پیرامون تئوری اصلاح‌پذیر بودن “نظام” در زیر سایه ولی فقیه، گفته‌های اخیر ابوالفضل قدیانی- یکی از مبارزان استوار ضدِ استبداد- ‌توجه‌برانگیز است: “بر اساس این فهم از فعالیت سیاسی این باور ساده‌لوحانه موجه جلوه داده شده که آقای خامنه‌ای نشسته است که مصلحین، او و دستگاه استبدادی‌اش را اصلاح کنند. این فهم از این نکته غافل است که مستبد امروز ایران مدعی اصلاح جهان است؛ حال چگونه ممکن است که در زمان انفعال بخش اعظم اصلاح‌طلبان، او به خواسته‌های ملت تن دردهد و از فساد دستگاه و شدت سرکوب سازمان‌های امنیتی وابسته‌اش اندکی بکاهد؟”  [ابوالفضل قدیانی، اعلامیهٔ ۲۳ دی‌ماهِ ۱۳۹۶].

هر کس که در ایران زندگی می‌کند و با دیدی آگاهانه به مسئله‌های سیاسی و وضعیت توده‌های مردم می‌نگرد، به‌خوبی این را درمی‌یابد که دیگر از طریق انواع و اقسام تئوری‌بافی‌های روشنفکرمآبانه نمی‌توان به این تَوَهم دامن زد که روبنای سیاسی و جناح‌های درون آن- یعنی “نظام”- جز دیکتاتوری‌ای خدمتگزار منافع کلان ثروتمندان چیزی دیگر است. مهم‌تر اینکه، این واقعیت را نمی‌توان انکار کرد که مادامی که “اصل پنجم قانون اساسی”- اصلی که حاکمیت مطلق ولایت فقیه را بر مردم تحمیل می‌کند– هیچ دولتی نمی‌تواند رفورم‌هایی اساسی و پایدار به‌نفع مردم انجام دهد. این واقعیت به‌صورتی کاملاً ملموس در دورهٔ ۸ ساله اصلاح‌طلبی و در دورهٔ جاری ریاست جمهوری حسن روحانی تجربه شده است و از این گفتهٔ مصطفی تاج‌زاده نیز می‌توان آن را استنتاج کرد: “آقای روحانی کف مطالبات ما را نمایندگی می‌کند. سقف مطالباتمان خیلی بالاتر است” [!]. البته، درواقعیت امر، مصطفی تاج‌زاده با این گفته‌ تلاش می‌کند با سیلی همچنان صورتش را سرخ نگه دارد. اما او و نظریه‌پردازانی چو او، که اکنون همهٔ تئوری‌‌های‌شان بی‌محتوا شده‌اند، هنوز نه پذیرش حتی از دیدن این واقعیت مسلم می‌گریزند که “آقای روحانی” و اطرافیانش (در مقام نمایندگان سیاسی منافع عظیم بخش پرنفوذی از “بورژوازی مدرن نولیبرال” در “نظام”) هیچ‌گاه پای‌شان را از دادن وعده‌های سرخرمن و یا رفورم‌های سطحی فراتر نمی‌‌گذارند، زیرا در این صورت منافع کلان اقتصادی این نولیبرال‌های غنوده در آغوش نظام را به‌خطر خواهند انداخت، که چنین امری با مأموریت‌شان در تناقض است.

تجربه نشان داده است که: ذهنیت بخش عمدهٔ رهبری جناح اصلاح‌طلبان و شماری از نظریه‌پردازان مطرح در آن، و علاوه بر اینان، برخی نیز در بین صف‌های اپوزیسیون، به‌جز “حفظِ نظام”، از تشخیص، دفاع و مبارزهٔ قاطع در راه دموکراسی، عدالت اجتماعی، حق حاکمیت ملی خالی بوده است و از قرار معلوم خواهد بود. اینان، در طول یک دههٔ گذشته، هر بار که سطح مبارزهٔ جنبش مردمی و توان عملی آن به مرحله‌یی سرنوشت‌ساز اعتلا پیدا کرده است، بر پایهٔ تهی بودن ذهنیت‌شان از مبارزه برای دموکراسی، عدالت اجتماعی، حق حاکمیت ملی، عامدانه جنبش مردمی را به‌نفع دیکتاتوری فلج کرده‌اند و هنوز هم از سوی آنان (و برخی تئوری‌بافان و دنباله‌روهای‌شان در خارج از کشور) چنین رویکردی پی گرفته می‌شود.

تظاهرات و خیزش اعتراضی توده مردم در دی‌ماه ۹۶، به‌روشنی نشان داد که جامعه و کشور ما تحول‌هایی جدی و تعیین‌کننده‌ بر سر راه خود دارد. نکتهٔ مهم این است که، اعتبار سیاسی و دینی دستگاه ولایت فقیه (به‌ویژه شخص علی خامنه‌ای) و همچنین و مهم‌تر اینکه مشروعیت اصل‌های “پنجم” و “هفتادپنجم” قانون اساسی مبنی بر حاکمیت مطلق ولایت امرِ ولی فقیه هرچه بیشتر زیر سؤال رفته‌اند و اکنون در یکی از ضعیف‌ترین و شکننده‌ترین موقعیت‌های تاریخی‌شان قرار دارند. انتشار اخیر ویدیوهای مرتبط با نحوهٔ به‌قدرت رسیدن علی خامنه‌ای در سال ۱۳۶۸ به‌وسیلهٔ هاشمی رفسنجانی در مقام سازمان دهندهٔ اِجماع مجلس ارتجاعی خبرگان، نشانگر ناگزیر بودن طردِ رژیم ولایت فقیه  است.

بار دیگر، فرصتی ارزشمند در راستای اتحادِ عمل واقعی و مؤثر بین نیروها و فعالان سیاسیِ تحول‌طلب در راستای تعمیق و گسترش مبارزه و نیز برداشتن نخستین قدم به سوی دگرگون‌سازی حکومت در میهن‌مان از: دیکتاتوری دینی به جمهوری دموکراتیک، فراهم شده است، یا به‌عبارتی، تلاش برای دست یافتن به جمهوری‌ای دموکراتیک که ‌همراه با تمرکززدایی از هستهٔ قدرت سیاسی در آن، رئیس جمهور همچون مقام نخست کشور با رأی مردم انتخاب شود و سران سه قوه به دیکتاتورهایی مانند “نماینده خدا بر زمین” و یا “پادشاه” پاسخگو نباشند. مسلم است در گذر از این مسیر دشوار، تحول‌هایی ‌پیش‌بینی‌نشدنی درپیشِ رو داریم. بااینهمه، قاطعانه و بنا بر تجربه و خرد، از این واقعیت می‌توان سخن گفت که: قدم نخست در این مسیر قدمی است ناگزیر و تعیین‌کننده، و آن، قدمی است که با عملی کردن شعار حذفِ حاکمیت ولایت فقیه از از نظام سیاسی کشور آغاز می‌گردد. ضرورت لحظه ایجاب می‌کند که بدون عذر و دلیل آوردن و بی‌تصمیمی به بهانه‌هایی واهی و غیرمعقول مانند: امکان “اصلاح” شدن نظام و دیکتاتور یا هراس‌افکنی کردن در مورد “سوریه‌ای شدن ایران” یا وقوع “انقلاب خونین”، در راه کنار زدن کامل حاکمیتِ “اسلام سیاسی”، یعنی جدایی کاملِ سیاست از دین، و استقرار حکومتی مبتنی بر حاکمیت مردم دست به دست یکدیگر دهیم.

 




اعتصاب کارگران گروه ملی فولاد اهواز 

همه ي توان در خدمت همبستگي با مبارزات كارگري!

خبر اعتصاب كارگران گروه ملي فولاد اهواز، پس از اعتصاب كاغذ پارس در شوش، نيشكر هفت تپه، نپكو و ديگر اعتراض ها و اعتصاب هاي پراكنده در ماه هاي اخيربدون ترديد نشان ژرفش نبرد طبقاتي در ايران و تبلور تغيير تدريجي شرايط اين نبرد است.

رشد متين و گام به گام مبارزات اعتصابي بر پايه خواست هاي واقع بينانه و مطالباتي از يك سو، و پيوند آن با خواست هاي سياسي در جهت حفظ منافع كل جامعه، يعنيعليه سياست خصوصي سازي و آزاد سازي ديكته شده توسط امپرياليسم از سوي ديگر، بيان سطح آگاهي طبقاتي– سياسي غرورآفرين مبارزان كارگري است.

خواست هاي تند و “چپ روانه” اينجا و آنجا در عين حال هشدار دهنده هستنداين هشدار متوجه آن هايي است كه به وظيفه تاريخي خود عمل نمي كنندوظيفه اي كهعبارت است از ارايه يك پيشنهاد براي اقتصاد سياسي جايگزين در برابر اقتصاد سياسي نئوليبرال امپرياليستي.

پاسخگويي حزب طبقه كارگر ايران به اين نياز استراتژيك جنبش كارگري و آزادي– رهايي خواهي در ايران به عمده ترين مساله روز در جنبش مبارزاتي كنوني بدل شدهاستدر كنار اين وظيفه ي عمده، وظيفه ي تاكتيكي ايجاد همبستگي با مبارزات قرار دارد.

ايجاد جو همبستگي با مبارزات كارگر در جامعه از طريق انتشار اخبار مبارزات از مبرميت درجه اول برخوردار استنقش مخبران و روزنامه نگاران ميهن دوست دراين زمينه نقشي بزرگ و پرتوان استبه منظور انجام اين وظيفه بايد همه نيرو را تجهيز نمود و به كار گرفتانجام بهينه ي اين وظيفه كمك است براي تقويت جوهمبستگي با جنبش كارگرينياز به ارايه تحليل دقيق از مبارزات اهرم ايجاد ساختن چنين جو در ايران است.

در تحليل ها بايد اهميت اعلام همبستگي با مبارزات كارگري توسط كارگران و كاركنان واحدهاي ديگر، سازمان هاي دمكراتيك و مدني و .. برجسته گرددبراي نمونهاعلام همبستگي سازمان هاي دانشجويي، زنان، و .. از مبارزات مشخص كارگري و خواست هاي آن ها براي ايجاد شدن همبستگي در سراسر جامعه سودمند است.

 

اعتصاب کارگران گروه ملی فولاد اهواز 

اتحادیه آزاد کارگران ایران: کارگران گروه ملی فولاد اهواز در اعتراض به سه ماه عدم پرداخت حقوق خود امروز سه شنبه سوم بهمن دست به اعتصاب زده و کلیه خطوط تولیدی کارخانجات را متوقف کردند.

مدیریت این شرکت شخصی که خود را مالک و سهامدار جدید شرکت معرفی کرده است و امروز در شرکت حضور نداشت در اقدامی بی سابقه و توهین آمیز امروز بعدازظهر پس از سه ماه بی حقوقی پرسنل، تنها چهل درصد از حقوق آبان ماه را به حساب کارگران این شرکت واریز کرد که این مسئله باعث نارضایتی بیشتر کارگران و مصمم شدن آنان برای ادامه اعتصاب و اعتراض تا احقاق حق خود شد.

طبق خبرهای ارسالی به اتحادیه آزاد کارگران ایران، کارگران گروه ملی فولاد اهواز اعلام مینمایند در شرایط سخت معیشتی و اقتصادی موجود این اقدام نوظهور در پرداخت بخش کوچکی از مطالبات حقوقی؛ دهن کجی به پرسنل محسوب میشود و نشان دهنده عمق بی توجهی و بی تفاوتی مسئولین شرکت به وضع معیشت کارکنان است.




زن معترض خیابان انقلاب در بازداشت است 

• نسرین ستوده، وکیل دادگستری خبر داد زن معترض خیابان انقلاب در بازداشت است. ستوده و رضا خندان امروز در محلی که دختر معترض به حجاب ایستاده و روسری خود را به اهتزاز درآورده بود، حاضر شدند …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲ بهمن ۱٣۹۶ –  ۲۲ ژانويه ۲۰۱٨

 


نسرین ستوده، وکیل دادگستری خبر داد زن معترض خیابان انقلاب در بازداشت است. نسرین ستوده و رضا خندان امروز در محلی که دختر معترض به حجاب ایستاده و روسری خود را به اهتزاز درآورده بود، حاضر شدند.

به گزارش خبرگزاری ها، دی‌ماه گذشته همزمان با شروع اعتراضات سراسری در ایران، زنی در خیابان انقلاب تهران روسری سفید خود را بر سر چوبی آویخت و بر بالای بلندی، به حجاب اجباری اعتراض کرد. تصویر این زن جوان، به سرعت به نمادی برای اعتراض به پوشش اجباری در ایران تبدیل شد و در اعتراضات سراسری ایران هم مورد استفاده قرار گرفت اما از سرنوشت او اطلاعی در دست نبود. چند روز پس از انتشار عکس‌ها و فیلم‌های او برخی از شاهدان حاضر در صحنه اعلام کردند که این دختر در همان محل دستگیر شده است.

نسرین ستوده، وکیل دادگستری در فیس بوک خود نوشته است: «امروز من و رضا به همان محلی رفتیم که دختر خیابان انقلاب با پرچم سفیدش بر بلندایی ایستاده بود، رفتیم تا از وضعیت‌اش مطلع شویم. تحقیق محلی ثابت کرد که دختر جوانی که هنوز نامش را نمی‌دانیم، همان روز بازداشت شده است.»

به نوشته نسرین ستوده، او بعد از بازداشت مدت کوتاهی آزاد شده و دوباره بازداشت شده است. بنا بر تحقیقاتی که این حقوق دان و وکیل دادگستری انجام داده، «دختر خیابان انقلاب» کودک ۱۹ ماهه‌ای دارد و ۳۱ ساله است. همچنین، گفته شده که او پس از بازداشت به کلانتری ۱۴۸ خیابان انقلاب منتقل شده و سپس پرونده‌اش به دادسرای خیابان خارک رفته است، دادسرایی که فعلا به خیابان شیرودی در مفتح منتقل شده است.

نسرین ستوده تاکید کرده که حفظ حقوق او و حفظ جانش با مقامات قضایی و بازداشت کنندگان است.




جنجال «دموکراسی شورایی» در مقابل «دموکراسی پارلمانی» 

سعید رهنما

• رابطه میان دموکراسی و سوسیالیسم یکی از محوری‌ترین و پیچیده‌ترین مباحث نظری و از معضلات کل گرایش‌های چپ، خواه در ایران و خواه در سایر نقاط جهان است. طرح این موضوع در پاره‌ای جدل‌های فکری و نظری اخیر برخی ایرانیان خارج از کشور، توضیح پاره‌ای سوء‌برداشت ها را ضروری می‌سازد. به نظر می‌رسد که دعوا بر سر «نوع» دموکراسی است که در نوشته‌ها به دو نوعِ پارلمانی/ نمایندگی/ لیبرالی/ بورژوایی، و دیگری شورایی/ مستقیم / کارگری / مردمی/ سوسیالیستی تقسیم شده است. …

ا

 


موضوع رابطه میان دموکراسی و سوسیالیسم یکی از محوری‌ترین و پیچیده‌ترین مباحث نظری و از معضلات کل گرایش‌های چپ، خواه در ایران و خواه در سایر نقاط جهان، است. طرح این موضوع در پاره‌ای جدل‌های فکری و نظری اخیر برخی ایرانیان خارج از کشور، توضیح پاره‌ای سوء‌برداشت ها را ضروری می‌سازد. به نظر می‌رسد که دعوا بر سر «نوع» دموکراسی است که در نوشته‌ها به دو نوعِ پارلمانی/ نمایندگی/ لیبرالی/ بورژوایی، و دیگری شورایی/ مستقیم / کارگری / مردمی/ سوسیالیستی تقسیم شده است. (مایلم اشاره کنم که قصد اولیه‌ی من این بود که بااستفاده از نقل‌قول مستقیم و ذکر نام دوستانی که در این زمینه نوشته‌ و به یکدیگر پاسخ داده‌اند، به طرح این بحث بپردازم. اما برای اجتناب از طولانی‌ترشدن مطلب تنها به اشارات کلی که بیانگر کلیت نظر های ابراز شده است اکتفا کرده‌ام.)

«دو نوع» دموکراسی برای دو نوع نظام اجتماعی!

این برداشت که هر نوع دموکراسی پارلمانی خاص نظام بورژوایی است، و تنها دموکراسی شورایی و کمونی خاص نظام سوسیالیستی است، متأسفانه بسیار گمراه‌کننده است. حتی اگر بخواهیم تمام استدلال‌های خود را برپایه‌ی آن‌چه که بزرگان سوسیالیست در گذشته درباره‌ی وقایع گذشته گفته‌اند ـ و نه برپایه‌ی دانش و خرد امروزی‌مان ـ قرار دهیم، باز هم چنین برداشتی نادرست است.

ایده‌ی دموکراسی در آثار مارکس دستخوش تحولات بسیار بوده است. در آغاز او بیش‌تر تحت تأثیر روسو بر دموکراسی مستقیم و ردِ اصلِ «نمایندگی» تأکید داشت. سپس، تحت تأثیر کمون پاریس و انتخاب نمایندگان با حقِ فراخوانی و تعویض آن‌ها قرار گرفت و نظام کمونی را از نظام پارلمانی برتر یافت؛ چراکه، ازجمله، حوزه‌های انتخاباتی ناچار نبودند برای تعویض نمایندگان خود «سه تا شش سال» انتظار کشند. او نظام پارلمانی را «کارگاه وِرّاجی» خواند که می بایست به یک «نهاد کاری» تبدیل شود. اما پس از شکست کمون در موارد متعددی به امکان و ضرورت دموکراسی پارلمانی تأکید کرد. من چند سال پیش در پاسخ به انتقاد‌هایی که از نوشته‌‌ام در زمینه‌ی گذار از سرمایه‌داری طرح ‌شده بود، با تفصیل به این موارد پرداخته‌ام. از این رو، در این‌ جا صرفاً به آن‌ها اشاره می‌کنم. مثلاً مارکس در ۱۸۷۲ پس از کنگره‌ی لاهه می‌گوید «ما انکار نمی‌کنیم که در کشورهایی چون انگلستان، امریکا و… هلند، کارگران می‌توانند به‌شکل مسالمت‌آمیز به هدف‌های خود برسند.»[1] وی در ۱۸۷۸ می‌گوید، «اگر برای مثال در انگلستان، یا در ایالات متحده طبقه‌ی کارگر در شرایطی باشد که بتواند در پارلمان و در کنگره اکثریت را به‌دست آورد، می‌تواند از طرق قانونی خود را از قید قوانین و نهادهایی که مانع پیشرفت آن شده رها سازد.»[2] در ۱۸۸۰ مارکس در نامه‌ای به «هایندمان» می‌گوید «… طبقه‌ی کارگر انگلیس نمی‌داند چه‌گونه از قدرت خود و از آزادی‌ها، که هر دو را قانوناً در اختیار دارد، استفاده کند.»[3] مورد بسیار جالب دیگر برخورد مارکس با رهبران حزب کارگر فرانسه، به‌هنگام تدوین برنامه‌ی حزب در ۱۸۸۰ است.[4] در پیش‌گفتارِ همین برنامه که مارکس دیکته کرده بود، ازجمله می‌خوانیم که «پرولتاریا از تمام وسایل در دسترسش از جمله رأی همگانی [استفاده می‌کند] و آن‌را از آن‌چه که تاکنون ابزاری برای فریب‌کاری بوده، به ابزاری برای رهایی مبدل می‌سازد.» سال‌ها بعد انگلس در «مقدمه‌ی ۱۸۹۵ جنگ داخلی در فرانسه» باز به این مقدمه‌ی مارکس و انتخابات به‌مثابه‌ی «ابزارِ رهایی» اشاره می‌کند. برکنار از این نمونه‌ها که در پخته‌ترین سال‌های عمر مارکس مطرح ‌شده‌اند، او حتی در «مانیفست» هم به تلاش کارگران برای تأمین منافع مشخص خود «به صورت قانونی»، یا تأکید بر این‌که «…کمونیست‌ها همه جا در راه اتحاد و توافق احزابِ دموکراتِ تمام کشور‌ها کوشش می‌کنند» اشاره، و از آن مهم‌تر بر تلاش برای «پیروز شدن [پرولتاریا] در نبرد برای دموکراسی» تأکید می‌کند.[5] انگلس که خود نیز دیگر مولف مانیفست است، سال‌ها بعد می‌گوید، «»مانیفست کمونیست» قبلاً اعلام کرده بود که پیروزی در انتخابات همگانی، دموکراسی، از اولین و مهم‌ترین وظایف پرولتاریای مبارز است.»[6]

یکی از مهم‌ترین اشاره‌های مارکس در مورد دموکراسی بورژوایی به تحلیل بسیار مهم او از «جمهوری بورژوا دموکراتیک» مربوط می‌شود. وی در اثر درخشان خود «مبارزه‌های طبقاتی در فرانسه» که به‌دنبال انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه نوشته شده، در مورد بحث‌هایی که در مطبوعات فرانسه در مورد قانون اساسی پیشنهادی مطرح‌ بوده و از جمله به وجود «دو فرمانروا» (مجلس ملی و رئیس‌جمهور) اشاره داشته‌اند، او تناقض موجود در قانون اساسی بورژوایی را با نکته‌سنجی خاص خود طرح می‌کند و می‌نویسد که این قانون «با واگذاریِ حق رأی همگانی، از یک سو طبقاتی که می‌خواهد بردگی اجتماعی‌شان را حفظ کند ـ یعنی پرولتاریا، دهقانان، و طبقه‌ی متوسط ـ را در موقعیت قدرت سیاسی قرار می‌دهد، و از طبقه‌ای که قدرت اجتماعی قدیمی‌اش را تضمین کرده، یعنی بورژوازی، ضمانت‌های سیاسیِ این قدرت را سلب می‌کند. حاکمیت سیاسی بورژوازی را در شرایط ‌دموکراتیک قرار می‌دهد، شرایطی که در هر لحظه [می‌تواند] به طبقات متخاصم کمک کند تا پیروز شوند و بنیان جامعه‌ی بورژوایی را برافکنند. از گروه اول [طبقات متخاصم] می‌خواهد که از رهایی سیاسی به‌سوی رهایی اجتماعی پیشروی نکنند، و از دیگران [بورژوازی] می‌خواهد که از موقعیت اجتماعی خود قصد بازگرداندن قدرت سیاسی را نداشته باشند.»[7]

نکته این است که مارکس و انگلس در مراحل مختلف هم بر دموکراسی کمونی و هم پارلمانی تأکید داشته‌اند، و تفکیک این انواع و اختصاص دادن هریک از آن‌ها به نظام سیاسی متفاوت، با این ادعا که این بزرگان گفته‌اند، کاملاً نادرست است.

حال بیاییم فرض کنیم که مارکس و انگلس اصولاً هیچ اعتقادی به دموکراسی پارلمانی نداشتند و این حرف‌ها را هم نزده بودند، و تنها به دموکراسی کمونی، که بعداً هم از سوی لنین و بلشویک‌ها به‌شکل سوویتی و شورایی پی‌گیری شد، باور داشتند. آیا این بدان معنا است که هر آن‌چه آن‌ها گفتند درست بوده و باید راهنمای عمل امروزی ما باشد؟ از دیدگاهی مذهب‌گونه پاسخ بی هیچ‌ تردیدی مثبت است، اما از دیدِ درک مادی تاریخی جواب منفی است. روش ماتریالیستی مارکسی بر مشاهده‌ی تجربی تحولات استوار است، دید ماتریالیستی تاریخ در ۱۸۷۱ و یا در ۱۹۱۷ پایان نیافت، و شرایط متفاوت ‌امروز به نسبت یک‌ونیم قرن گذشته تحلیل‌های مشخص را طلب می‌کند. رویدادهای گذشته و تحلیل آن‌ها توسط اندیشمندان سوسیالیست قطعاً درس‌های فراوانی برای ما دارد، اما قابل کپی‌برداری نیستند. برای روشن‌شدن این موضوع مثال کمون پاریس ۱۸۷۱، این مهم‌ترین رویداد و نقطه‌عطف تاریخ سوسیالیسم و هم‌سنگِ انقلاب اکتبر روسیه، با‌هاله‌ی مقدسی که گِرد آن را پوشانده، و مدام به عنوان نمونه‌ای که باید از آن تقلید کرد به آن عطف می‌شود، در نظر گیریم.

تقلید از مدل کمون پاریس!

داستان کمون پاریس را می‌دانیم[8] که شورش یک شهرِ در محاصره‌ی دشمن به‌دنبال شکست مفتضحانه‌ی فرانسه از پروس بود. قیام متهورانه‌ی شهروندان پاریسی به‌ویژه کارگران و بخشی از گارد ملی، ایجاد نهاد قدرت سیاسی نوین با اتکا به انتخابات، تأکید جدی‌تر بر جدایی دین و دولت، و اجرای سیاست‌های بسیار ترقی‌خواهانه به نفع اکثریت مردم، مارکس و انگلس را تحت تأثیر قرار داد. سه خطابه‌ی مارکس که بعداً در مجموعه‌ی «جنگ داخلی فرانسه» منتشر شد، و قطعاً از برجسته‌ترین نمونه‌های گزارش‌نویسی و تحلیل سیاسی با زبانی فوق‌العاده زیبا، شیوا و بُرّنده است، شرایطی را که به ایجاد کمون و سرنگونی آن انجامید شرح می‌دهد، و بسیاری از «اقدامات» کمون را به‌عنوان مدلی برای مبارزات و انقلاب‌‌های آینده طرح ‌می‌کند.

برای نمونه از نخستین درس‌هایی که مارکس بر آن تأکید کرد، این بود که انقلابیون نمی‌توانند از دستگاه حاضر و آماده‌ی دولتی که تصاحب کرده‌اند استفاده کنند و آن‌را در جهت منافع خود به‌کار گیرند. او اشاره می‌کند که «اولین دستور کمون سرکوب ارتش دایمی و جایگزینی آن با ارتش مردمی بود.» مارکس اقدام کمون در مورد «انحلال ارتش و جایگزینی آن با گارد ملی» را تأییدی بر آن‌چه که حدود دو دهه قبل در «هجدهم برومر لویی بناپارت» طرح‌ کرده بود، یعنی ضرورت «خُرد کردن ماشین دولتی»، قلمداد کرد. این مفهومی بود که برای بخشی از چپ در نقاط مختلف جهان از جمله ایران، همراه با مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» تا سال‌ها (و نیز هم اکنون برای گروه‌هایی) به جذاب‌ترین مفهوم سیاسی تبدیل شد. مارکس در خطابه‌ی سوم می‌گوید، «کمون تکیه‌کلام انقلاب‌های بورژوایی ـ [یعنی] دولتِ کم خرج ـ را با نابود کردن بزرگترین منشاء‌های هزینه، یعنی ارتش دایمی و دستگاه کارمندی، واقعیت بخشید.»

در این زمینه باید چند نکته را در نظر گرفت. أول آن‌که انحلال ارتش شامل تنها بخشی از آن بود که در پاریس مستقر بود و تحت کنترل کمون قرار داشت. یعنی نمی‌توانست شامل سربازانی که تحت کنترل دولت موقت بودند، و نیز انبوه عظیمی از سربازان فرانسوی که در اسارت ارتش بیسمارک قرار داشتند بشود. این‌ها همان سربازانی بودند که «آدولف تی‌یر» پس از پرداخت غرامت سنگین به بیسمارک آزادشان کرد و از آن‌ها همراه با دیگر بخش‌های ارتشِ تحت کنترل‌اش برای حمله به پاریس و سرکوب و قتل عام کمون استفاده نمود. نکته‌ی دیگر این است که کمون در واقع دستگاه‌های دولتی را «خُرد» نکرد. خودِ مارکس در خطابه‌ی سوم اشاره می‌کند که پلیس به‌جای آن‌که عامل دولت مرکزی باشد، از موقعیت ممتاز سیاسی‌اش محروم گشت و «به یک عامل کمون، جوابگو به آن و قابل برکناری توسط آن، تبدیل شد، و همین‌طور بود در مورد سایر مقاماتِ دیگر بخش‌های دولت.» در جای دیگر نیز می‌گوید که برکنار از دستگاه‌های سرکوب، نهاد‌های ضروری دولتی حفظ شدند. می‌بینیم که «دستگاه کارمندی» نابود نشد، بلکه تحت کنترل کمون درآمد. درست قبل از سقوط کامل کمون، مارکس در نامه‌هایی به لیبکنخت و کوگلمان (به ترتیب ۶ آوریل و ۱۲ آوریل ۱۸۷۱) کموناردها را سرزنش کرد که از ترس جنگ داخلی قاطعانه برخورد نکردند و «فرصت‌های زیادی را از دست دادند». لنین نیز که سخت تحت تأثیر کمون پاریس قرار گرفته بود، و بخش قابل‌توجهی از کتاب «دولت و انقلاب» خود را به همین خُرد کردن ماشین دولتی اختصاص داده بود، «یکی از دلایل شکست کمون را نبود عزم کافی» برای انجام این کار دانست.[9] تصمیم دیگر کمون که مارکس را تحت تأثیر قرار داده بود، این بود که مزد و حقوق از بالاترین تا پایین ترین رده‌‌ها نباید از مزد یک کارگر بیش‌تر باشد.

حال پرسش عمده این است که اگر هم کمونارد‌ها دستگاه دولتی را خُرد کرده بودند، آیا انقلابیون دیگر کشورها هم می‌بایست در صورت کسب قدرت، ماشین دولتی را که تصاحب کرده‌اند خُرد کنند؟ و اصولاً خُرد کردن به چه معنی است؟ مقایسه‌ی نادرستِ دولت در سطح ملی با دولت در سطح شهر، یعنی یک شهرداری به کنار، آیا دولت‌های ملی اواسط قرن نوزدهم که مارکس به آنها اشاره دارد قابل‌مقایسه با دولت‌های امروزی چه از نظر اندازه و ساخت و چه از نظر نقش و کارکرد هستند؟ در زیر به مفهوم دولت و تحولات آن از دید گاه خود مارکس و برداشت‌‌های نادرست از آن اشاره خواهم کرد.

باید به این نکته نیز اشاره کرد که کمون پاریس، از ناپختگی‌ها، ضعف‌ها و خطاهای بزرگ عاری نبود. یکی از این مهم‌ترین ضعف‌ها برخورد کموناردها به زنان بود. زنان کارگر و اقشار طبقه‌ی متوسط و فقیر پاریس نقش فوق‌العاده عظیمی در استقرار و حفظ کمون در ۷۲ روز عمر آن بر عهده داشتند. آن‌ها در فعالیت‌های مختلف از امور پزشکی و بهداشتی، رانندگی آمبولانس، تهیه‌ی آذوغه و غذا و آموزش تا فشنگ‌سازی، حمل مهمات، و جنگیدن در سنگر‌های خیابانی حضوری فداکارانه و دلاورانه داشتند. در روزهای آخر و حمله‌های وحشیانه‌ی ارتش‌ «تی‌یر»، زنان با کودکان‌شان خود را در جلوی کموناردها قرار می‌دادند تا بلکه ارتشیان را از به رگبار بستن آن‌ها منصرف کنند، ـ نظیر آن‌چه که در روزهای اول استقرار کمون با موفقیت انجام داده بودند ـ اما این بار خودشان نیز به همراه کموناردها به خاک و خون غلتیدند. با همه‌ی این فداکاری‌ها و حتی نقشی که زنان در استقرار کمون داشتند، به آنان حق رأی داده نشد و این قطعاً از نقاط تاریکِ تاریخ کمون است که به‌خاطر برخورد‌های عاطفی به این رویداد بزرگ، به آن اشاره نمی‌شود. دلیل عمده‌ این بود که از یک طرف کمون جدا از فرهنگ مردسالار فرانسوی آن‌زمان نبود. اما بطور مشخص همانطور که تونی کلیف اشاره دارد، بخش اعظم کموناردها از پیروان پرودون بودند که همیشه برخوردی فوق‌العاده ارتجاعی به زنان داشت. برخورد‌های عقب‌مانده‌ی این آنارشیست بزرگ تاریخ حتی برای آن‌زمان زننده و باورنکردنی است. از شرم‌آورترین نقل‌قول‌های او آن بود که زنان تنها دو نقش می‌توانند داشته باشند؛ خانه‌داری و فاحشگی! جالب توجه آن‌که چندین سال قبل از کمون پاریس در اولین اجلاس بین‌الملل اول در ۱۸۶۴ که مارکس به ریاست شورای عمومی آن انتخاب شده بود، پیشنهاد شد که زنان به عضویت بین‌الملل پذیرفته شوند، اما هیئت فرانسوی با اکثریت آرا به آن رأی منفی داده بود.[10]

شیفتگی مارکس و انگلس به کمون پاریس در ابتدا به حدی بود که در مقدمه‌ی ۱۸۷۲ «مانیفست کمونیست» تحت تأثیر کمون نوشتند که «اقدامات» طرح شده در مانیفست «قدیمی شده» است، و این امری بود که همان‌طور که در مقاله‌ی انقلاب آلمان به آن اشاره کردم،[11] بعدها مورد ایراد رزا لوگزامبورگ در سخنرانی‌اش در کنفرانس افتتاحیه حزب کمونیست آلمان، قرار گرفت و بازگشت به «اقدامات» پیشنهادی مانیفست را توصیه کرد.[12] مارکس و انگلس در مقطع بعدی نظر خود را مورد تجدیدنظر قرار دادند. مثال بسیار مهم همان است که در چند نوشته‌ی دیگر به آن اشاره کرده ام، ازجمله نامه‌ی مارکس به دوملا نیو ون هویس در سال ۱۸۸۱، ده سال پس از کمون پاریس که در آن برخلاف مواضع قبلی‌اش، کمون پاریس را «شورش یک شهر در شرایط استثنایی» می‌نامد و ازجمله می‌گوید، «اکثریت کمون به‌هیچ‌وجه سوسیالیست نبودند و نمی‌توانستند باشند. اما با ذره ای عقل سلیم کمون می‌توانست با ورسای به یک سازش که به نفع تمامی مردم بود برسد ــ تنها چیزی که در آن زمان قابل دسترسی بود…»[13] انگلس هم بیست سال بعد از کمون پاریس، در مقدمه‌ی «جنگ داخلی فرانسه»، نوشت که اکثریت اعضای کمون هواداران بلانکی و پرودون و اقلیتی از آن‌ها عضو انجمن بین‌المللی دفاع از کارگران (بین‌الملل اول) بودند، و «تنها گروه کوچکی از آن‌ها درکی از سوسیالیسم داشتند». به‌طور خلاصه واقعیت این است که کمون پاریس با همه‌ی اهمیت و درس‌های تاریخی‌اش به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند الگویی برای مبارزات امروزی و آینده باشد.

دولت بی دولت!

تأکید دیگر در پاره‌ای بحث‌های مورد اشاره، عدم ضرورت نهاد دولت و لزوم خُرد کردن و درهم شکستن آن است. کمون پاریس و تحلیل مارکس از آن زمینه‌ساز پاره‌ای تحولات در نظریه‌ی دولت مارکسی نیز هست. درک اولیه‌ی مارکس مبتنی بر تحلیل حکومت زمینداران و سرمایه‌داران، و دولتی مبتنی بود که تحت نظارت مستقیم پارلمان قرار داشت که در آن زمان تنها متشکل از نمایندگان طبقه‌ی مالکین بود چراکه تنها شهروندانی بودند که حق رأی داشتند. این همان برداشت اولیه‌ی «مانیفست» بود که دولت را به‌عنوان «کمیته‌ی اجرایی» طبقه‌ی حاکمِ بورژوازی قلمداد می‌کرد؛ دولتی که به‌طور مستقیم منافع طبقه‌ی حاکم را نمایندگی می‌کند. با پذیرش حق رأی همگانی و ایجاد «دولت بورژوا دموکراتیک» که در بالا به آن اشاره شد، این دولت به‌طور غیرمستقیم منافع طبقه‌ی سرمایه‌دار را حفظ می‌کند. به دنبال انقلاب‌های ۱۸۴۸ و ظهور بیسمارک و ناپلئون سوم و اقتدارگرایی آنها حتی در مقابل طبقه‌ی حاکم، نظریه‌ی دولت مارکسی تحول می‌یابد. در مورد «جمهوری پارلمانی» که لویی بناپارت رئیس‌جمهور آن شد مارکس به دولتی اشاره می‌کند که ابتدا جناح‌های طبقه‌ی صاحب مالکیت را به شکل «شرکت سهامی» نمایندگی می‌کرد، اما با کودتا «قدرت اجرایی در وجود لویی بناپارت خلاصه شد… [و] زیر سلطه‌ی این امپراتوری، جامعه‌ی بورژوایی… به چنان درجه ای از توسعه رسید که تصور آن‌ را هم نمی‌کرد. … دولت «فاسدی که… سرنیزه‌ی پروس …» آن‌را افشا کرد، و «آنتی‌تز مستقیم [آن] ..کمون بود». در مورد بیسمارک هم در خطابه‌ی دوم مارکس در «جنگ داخلی فرانسه» می‌گوید که این بیسمارک است که برای «بورژوازیِ لیبرال آلمان … دستورالعمل صادر می‌کند». مارکس نظریه‌ی دولت‌های بیسمارکی و بناپارتی را که به نظریه‌های استقلال نسبی دولت معروف شد مطرح کرد، و بعد از او نسل‌های مختلف نظریه‌پرازان مارکسیست آن را توسعه دادند و کماکان این نظریه‌ها توسعه می‌یابد. جنبه‌ی دیگر آن است که دولت‌های قدیم عمدتاً دستگاه سرکوب و مالیات‌ستان بودند، و دولت‌های امروزی سلطه‌ی طبقاتی را نه فقط از طریق سرکوب و دستگاه‌های مربوط به آن، بلکه از طریق ایجاد رضایت و به‌کارگیری دستگاه‌های وسیع ایدئولوژیک و دستگاه‌های اقتصادی و خدماتی اِعمال می‌کنند.

مفهوم دولت و نظریه‌های مختلف آن در میان نظریه‌پردازان مارکسی در مورد نقش‌ها، نمایندگی طبقاتی، و کارکردهای فراطبقاتی آن، بسیار مفصل و به‌مراتب پیچیده‌تر از درک ساده‌ی «کمیته‌ی اجرایی بورژوایی» است، که گویا نیازی به آن نیست و باید آن‌را «خُرد» کرد و «درهم شکست». اگر یکی از دعواهای مارکس با باکونین بر سر مسئله‌ی دولت بود، [14] و معتقد بود که دولت در فاز بالایی کمونیسم از بین می‌رود، پاره‌ای آنارشیست‌ها یا شبه‌آنارشیست‌های کنونی از هم اکنون نیازی به دولت نمی‌بینند و بر این باورند که سازمان‌های مردمی با دموکراسی خود نقش دولت را برعهده خواهند گرفت. در جای دیگری با تفصیل بیش‌تر به این مسئله اشاره کرده‌ام که «دولت را نمی‌توان یک «ابژه» یا ابزاری منفعل و خنثی تصور کرد که به‌طور کامل تحت اراده‌ی این یا آن جناح و یا طبقه‌ی حاکم عمل می‌کند، و از داشتن هرگونه استقلال نسبی محروم است. دید افراطی مقابل، دولت را یک «سوژه» در نظر می‌گیرد که از استقلالی مطلق بهره‌مند است، که از «اراده»‌ی آن به‌مثابه نیروی «عقلایی» جامعه ناشی می‌شود.» دیدگاه اول برداشتی سنتی از دید مارکسیِ قبل از پدید آمدن دولت‌های «بناپارتی» و «بیسمارکی»، وتحلیل متفاوت مارکس از آنها، و دیدگاه دوم، از خاستگاه «هگلی»، «وبری»، و دید «ساخت گرا ـ کارکردگرا» ناشی می‌شود.[15]

در مورد «خُرد کردن ماشین دولتی» نیز می‌توان آن‌را به شکل دیگری تعبیر کرد. باید توجه داشت که «دولت» بیش از هر چیز یک «رابطه» است که «کارکرد» و نقشِ طبقاتی خود را درقالبِ «ساختِ» معینی ایفا می‌کند. اگر «خُرد» کردنی در کار باشد، به «رابطه» و نه به «ساخت» بازمی‌گردد. زمانی که سیاستمداران جدید «سیاست»(پالیسی)‌های جدیدی را به نفع طبقاتِ موردنظرشان به‌کار گیرند، به نسبتِ حدت و شدت سیاست‌های جدید، این «رابطه» رو به تغییر می‌گذارد. اما برخی «خُرد» کردن ساخت دولت را به معنی انحلال دستگاه دولت و اخراج کارکنان آندر نظر دارند. با توجه به وسعت و عظمت دولت‌های امروزی، که بزرگ‌ترین نهاد استخدام کننده، بزرگ‌ترین خدمت‌رسان، بزرگ‌ترین تأمین‌کننده‌ی زیرساخت‌ها، و در بسیاری از کشورها، بزرگ‌ترین تولیدکننده هستند، تصور کنید که مثلاً انقلابیون به‌هردلیلی موفق شوند دولت را «تصرف» کرده، و در میان همه‌ی بحران‌های سیاسی و اقتصادی، به‌جای تأمین خواست‌ها و خدمات موردنیاز مردم که از قضا اهرم‌های عمده‌اش در همین «ماشین دولتی» است، تصمیم به خُرد کردن این هیولای عظیم بگیرند. چنین کاری نه‌تنها ادامه‌ی خدمات اجتماعی و اقتصادی را مختل می‌کند، بلکه کل دستگاه و کارکنانش را بر ضد این انقلابیون می‌شوراند. (یکی از موارد بارز خُرد کردن دستگاه دولتی دوران معاصر، سیاست بعث‌زدایی امپریالیسم امریکا در عراق پس از سرنگون کردن صدام حسین بود، که طی آن بخش وسیعی از افسران اخراجی جذب داعش شدند.) برای دوستانی که اصولاً نقش و ضرورتی برای دولت قائل نیستند، نگرانی در این زمینه وجود ندارد، چرا که به تصور آن‌ها دولت از هم‌اکنون باید از بین رود و مردم آزادانه خود- مدیریتی کنند!

قابل‌توجه است که حتی لنین که مدام بر مفهوم خُرد کردن دولت تأکید داشت، در «دولت و انقلاب» مشخصاً می‌نویسد، «الغای بلافاصله، کامل و سراسریِ بوروکراسی خارج از بحث است، یک اوتوپی است.»[16] در جایی که در مورد کمون از خُرد کردن ماشین دولتی و جایگزینی آن با دموکراسی مردمی صحبت می‌کند، می‌گوید که این «… یک جایگزینیِ غول‌آسای یک دسته از نهاد‌ها با نهادهایی ماهیتاً به‌تمامی متفاوت بود… [نهادهایی] که از دموکراسی بورژوایی به دموکراسی پرولتری مبدل شدند.»[17]

به‌طور خلاصه نهاد دولت، حتی اگر آن‌را در فاز‌های آینده تاریخ بشری قابل‌حذف بدانیم، کماکان مهم‌ترین نهاد قدرت سیاسی، و مهم‌ترین نهاد اجتماعی و اشتراکی کردن تولید هست و خواهد بود. آن‌چه که مهم است ماهیت سیاسی آن و نحوه‌ی سازمان‌یافتگی آن است، یعنی این‌که تا چه حد دموکراتیک است و منافع کدام طبقات و اقشار اجتماعی را نمایندگی می‌کند، و شعار‌هایی از جمله خُرد کردن و درهم شکستن آن، ربطی به واقعیت‌‌های امروزی ندارند.

دموکراسی شورایی بدون نمایندگی!

در تمام بحث‌های مورد اشاره و مشابه آن، به درجات مختلف بر دولت شورایی، دولت نوع کمون، خود مدیریتی، دموکراسی مستقیم، غیرِ سلسله‌مراتبی و دموکراسی مشارکتی تأکید می‌شود. نویسندگان به‌درستی به مسائل دموکراسی‌های واقعاً موجود جوامع سرمایه‌داری اشاره می‌کنند، اما با رد کلیت و تمامیت دموکراسی‌های پارلمانی و مبتنی بر نمایندگی، دموکراسی کاملاً متفاوتی را در ذهن می‌پرورانند. نکته‌ی اول این‌که این انواع دموکراسی به یک مقوله و «نوع» واحد مربوط نمی‌شوند و تفاوت‌های زیادی با هم دارند. با آن‌که در این مختصر نمی‌توان به تمامی این جنبه‌ها پرداخت، صرفاً به چند جنبه‌ی مهم اشاره می‌کنم.

تفاوت‌‌های دموکراسی مستقیم و دموکراسی شورایی و کمونی

در نوشته‌های موردبحث به‌نوعی، دموکراسی مستقیم با دموکراسی شورایی یکسان تلقی می‌شود، حال آن‌که بر خلاف این تصور، دموکراسی‌های شورایی و کمونی فاقد نمایندگی یا غیرنیابتی نیستند. اگر از کمون پاریس شروع کنیم، اعضای آن توسط رأی‌دهندگان پاریسی در انتخاباتی که توسط کمیته‌ی مرکزی گارد ملی برگزار شد، انتخاب شدند. مارکس در خطابه‌ی سوم می‌گوید، «کمون از اعضای شورای شهر که با رأی عمومی در ناحیه‌های مختلف شهری انتخاب شده، و در مقابل آن پاسخ‌گو و قابل فراخوانی بودند، تشکیل می‌شد. اکثر این اعضا طبیعتاً کارگر، یا نماینده‌ی تأییدشده‌ی کارگران بودند. کمون قرار بود که [نه فقط] یک نهاد پارلمانی، بلکه همزمان نهاد مجریه و مقننه نیز باشد.» تا این‌جا با آن‌که واضح‌ است که «اعضای کمون «منتخبان» رأی‌دهندگان ناحیه‌های شهر» هستند و آن‌ها را نمایندگی می‌کنند (نه آن‌که همه‌ی رأی‌دهندگان به‌طور مستقیم در تصمیمات شرکت داشته باشند)، این ساختار تنها در سطح شهرداری پاریس بود، و همان‌طور که مارکس توضیح می‌دهد، قرار بود که کمون پاریس مدلی برای دیگر شهرها و مراکز بزرگ صنعتی کل کشور باشد. مارکس اشاره می‌کند که طبق طرحی که تهیه شده بود، تصریح شده بود که «شکل سازمانی کمون حتی در کوچک‌ترین مزارع روستاها، شکل سیاسی موردنظر است… کمون‌های روستایی هر استانی می‌بایست امور مشترک خود را به کمک مجمعی متشکل از نمایندگان همه‌ی کمون‌ها، که در مرکز استان تشکیل می‌شود، اداره کنند، و همین مجامع استانی می‌بایست به نوبه‌ی خود نمایندگانی برای تشکیل مجمع عمومی در سطح ملی به پاریس بفرستند.» مارکس اضافه می‌کند که علاوه بر این «»تعداد» محدودی نقش‌های مهم دیگر برای یک حکومت مرکزی باقی می‌ماند، آن‌ها را بر خلاف آن‌چه به‌غلط عنوان شده، نباید حذف کرد… و این نقش‌ها می‌بایست به‌عهده‌ی کارکنان کمونی… گذاشته شود.»

به این ترتیب روشن است که اگر قرار بود ساخت کمون از سطح شهر پاریس به کل کشور فرانسه تعمیم یابد، هر ناحیه می‌بایست نمایندگانی برای سطح بالاتر از ناحیه‌ی روستایی یا شهری انتخاب و آن‌ها نیز به‌نوبه‌ی خود، نمایندگانی برای سطح‌ استان، و از آن مجمع برای کل کشور انتخاب کنند. به عبارت دیگر، این ساختاری است که هم نمایندگی و هم سلسله‌مراتبی است. این مدلی است که بعداً با تغییراتی در سوویت‌های روسیه پیاده شد، و پس از آن که حزب بلشویک جایگزین سوویت‌ها شد همین ساختار در سلسله‌مراتب سازمانی حزب از سطح کمیته‌ی ناحیه، کمیته‌ی منطقه، تا کنگره به‌کار گرفته شد، و این نظام تا ۱۹۹۲ که به سیستم پارلمانی تغییر کرد ادامه یافت.

برای روشن‌ترشدن موضوع، از آن‌جا که هیچ نمونه‌ی تاریخی دموکراسیِ کمونی در سطح کشوری نداریم، در این‌جا به نزدیک‌ترین نمونه‌ی شبیه آن، سیستم انتخاباتی حزب کمونیست چین که از نظر سازمانی به‌نوعی جامع‌ترین ساخت تشکیلاتی «دموکراسی» غیرپارلمانتاریستی و شورایی است، اشاره می کنم. در اینجا بلافاصله باید اشاره کنم که این‌که ماهیت حزب کمونیست چین در گذشته و حال چه بوده و هست و این‌که هم اکنون یک نظام سرمایه‌داری خشن است یا هر چیز دیگری است، به‌هیچ‌وجه مطرح‌ نیست، بلکه اشاره به نمونه‌ی ساختار انتخاباتی است که مدعی جایگزینی دموکراسی پارلمانی نمایندگی است. بالاترین مرجع قانون‌گذاری در چین «کنگره‌ی ملی خلق» است که برای پنج سال انتخاب می‌شود، مقامات قوه‌ی مجریه و قضاییه را انتخاب می‌کند، و به‌طور سالانه تشکیل جلسه می‌دهد و سیاست‌های دولت را بررسی می‌کند. حدود سه هزار نماینده‌ی کنگره از رده‌های مختلف انتخاب می‌شوند. در پایین‌ترین رده، مردم دِه و ناحیه‌ی شهری نمایندگان خود را مستقیماً انتخاب می‌کنند. از این رده به بعد تا بالاترین رده یعنی کنگره، نمایندگان به‌طور غیرمستقیم انتخاب می‌شوند. مجامع محلی نمایندگان خود را برای رده‌ی شهری، مجامع شهری برای استان، و مجامع استانی برای کنگره‌ی ملی انتخاب می‌کنند. علاوه بر کنگره‌ی ملی، «کنفرانس مشورتی سیاسی خلق» که به‌نوعی نقش مجلس دوم را بازی می‌کند، متشکل از نمایندگان احزاب مختلف (از جمله حزب کمونیست)، و نمایندگان سازمان‌های زنان، جوانان، اقلیت‌ها و غیره، به همین شیوه‌ی چند رده‌ای انتخاب می‌شود. حال اگر کسی بخواهد دموکراسی شورایی یا کمونی را در سطح کشوری طراحی کند، می‌تواند به‌جای حزب برای رده‌های «شورایی» از این ساختار نمایندگی چندرده‌ای استفاده کند.

به‌طور کل هرگونه سازمان‌دهی در سطح‌ ملی به‌ناچار تنها از طریق نمایندگی میسر است و ساخت سلسله‌مراتبی دارد. ممکن است چنین تصور شود که علاوه بر رده‌ی پایینی که مستقیماً نمایندگان خود را انتخاب می‌کنند، تمام رده‌های بالاتر نیز مستقیماً انتخاب شوند. این بدان معنی است که هر شهروند مستقیماً در پنج رده‌ی شورای دِه یا ناحیه‌ی شهری، شورای شهر، شورای استان، شورای منطقه، و شورای کل کشور پنج بار نماینده انتخاب کند. این راه درواقع غیرعملی است؛ از جمله مشکلات عدم آشنایی با مسائل و کاندیداهای رده‌های بالاتر، هزینه‌های هنگفت مالی و زمانی، و از همه مهم‌تر از دست رفتن روابط عمودی سازمانی و هم‌پیوندی و چسبندگیِ منطقی رده‌های سازمانی است. تازه برای کسانی که هیچ‌گونه سیستم نمایندگی را قبول ندارند، حتی همین طرح فرضی هم نامناسب است، چراکه نمایندگان به‌جای مردم در تصمیم‌گیری‌ها شرکت دارند. در این‌جا می‌رسیم به بدیل ذهنی‌تر، و آن این‌که مردم مستقیماً بدون هرگونه نمایندگی، در تمام تصمیم‌های رده‌های مختلف کشوری شرکت کنند. این جاست که جامعه‌ی مدنی و دولت یکی می‌شود! این دیگر کمونی هم نیست، چرا که حتی در کمون شهر پاریس هم دیدیم که انتخاب‌کنندگان و اعضای کمون یکی نیستند.

جالب آن‌که در رابطه با اصل نمایندگی، حتی لنین که تنها بر برداشت‌های ضد پارلمانتاریستیِ مارکس تأکید داشت، در «دولت و انقلاب» می‌گوید، «خروج از پارلمانتاریسم، البته به معنی ملغی کردن نهاد‌های نمایندگی و اصل انتخاباتی نیست، بلکه فرارویاندن نهادهای نمایندگی از کارگاه‌های وِراجی به نهاد‌های کاری است.»[18] (اشاره‌ی لنین به گفته‌ی مارکس که کمون یک نهاد کاری و ترکیبی از مجریه و مقننه است).

نکته‌ی مهم دیگر به حق فراخوانی و عزل نمایندگان از سوی انتخاب‌کنندگان، هر زمان که لازم دیدند، مربوط می‌شود که حق بسیار مهمی است. اما این هم الزامات خاص خود را دارد و باید داشته باشد. انتخاب نماینده برای یک دوره‌ی معین هم مزایا و هم مضار خود را دارد. مضار آن مشخص است و نماینده ای که به‌درستی از منافع حوزه انتخابی خود دفاع نکند و از موقعیت خود سوءاستفاده کند تا پایان دوره اش قابل تعویض نیست. اما مزیت عمده‌ی آن در این است که در پاره ای موارد نمایندگان ناچارند تصمیم‌های ضروریِ، اگرچه نامحبوب، بگیرند و اگر از نظر زمانی تأمین نداشته باشند، نخواهند توانست چنین کنند. به‌هرحال حق فراخوانی خاص یک نوع دموکراسی نیست و در هر نوع دموکراسی قابل ‌اجرا است و شرایط مشخص و متعادلی را باید برای آن وضع کرد. حتی پاره ای دموکراسی‌های بورژوایی هم در رده‌های پایین‌ترِ انتخاباتی این حق را به‌کار می‌گیرند.

یکی دیگر از میراث‌ها و خواست‌های کمون پاریس که بعد از آن نسل بعد از نسل از سوی پاره‌ای سوسیالیست‌ها تکرار شده، انتخابی بودن تمامی مقامات و یکسان بودن حقوق و مزایای آن‌ها در حد مزد یک کارگر است. اولاً «تمام مقامات» نمی‌توانند انتخابی باشند، و انتخابی بودن تنها محدود به مقامات سیاسی و مجامع و نهاد‌های نمایندگی در همه‌ی رده‌هاست. بسیاری از «مقامات» با توجه به تخصص افراد به‌ناچار انتصابی وگزینشی‌اند. یکسان‌سازی بلافاصله‌ی حقوق و دستمزد‌ها نیز شعار و خواست دقیقی نیست. بلشویک‌ها هم به محض رسیدن به قدرت این شعار را تکرار کردند، و به‌زودی متوجه شدند که این شعار عملی نیست.

مسئله‌ی دیگر به تفکیک یا عدم‌تفکیک قوای مقننه، مجریه، و قضاییه مربوط می‌شود. نمونه‌ی کمونی، همان‌طور که دیدیم، و نیز نمونه‌های شوروی و چین نمونه‌های وحدت قوا هستند، اما دموکراسی‌های پارلمانی در اشکال گوناگون خود،، به درجات مختلف مبتنی بر تفکیک این سه قوه استوارند. بسیاری از گرایش‌های چپ به صرف آن‌که تفکیک قوا مربوط به نظام‌های بورژوایی است، آن‌را رد می‌کنند. اما متأسفانه قضیه به این سادگی‌ها نیست و تفکیک واقعی قوای سه‌گانه، نه لزوماً به‌شکلی که در کشورهای سرمایه‌داری کنونی اجرا می‌شود، منطق و ضرورت خود را دارد. تفکیک این سه قوه احتمال استقرار یک نظام تمامیت‌خواه یا سوءاستفاده‌ی یک حزب و دیکتاتوری را کم‌تر می‌کند.

دموکراسی مستقیم، خود ـ مدیریتی

حال می‌رسیم به دموکراسی مستقیم، خودحکومتی، خودگردانی و جزآن که به‌طور خیلی خلاصه با توجه به نوشته‌ی «پاسخی به نقد‌ها» به آن می‌پردازم. دموکراسی مستقیم که طی آن «همه» بدون نماینده در یک تصمیم‌‌گیری مشارکت می‌کنند، تنها در یک محله قابل‌اجرا است، همان‌طور که در بعضی کانتون‌های سوییس وجود دارد. در سطح ملی نیز می‌توان از شکل همه‌پرسی برای پاره‌ای مسایل استفاده کرد، که در همه‌جا نیز رایج است. اما فراتر از این، دموکراسی مستقیم یک خواست غیرعملی و رویایی است. مگر می‌شود «همه» در تصمیمات فراتر از ناحیه‌ی خود شرکت کنند؟ مثلاً آیا می‌توان سیاست‌های مالی و پولی کشور، تصمیم در مورد تغییر نرخ بهره، یا نرخ ارز و غیره را از طریق دموکراسی مستقیم با مشارکت همگانی تعیین کرد؟ تنها راهِ عملی مشارکتِ وسیع، همان دموکراسیِ نمایندگی است که مردم نمایندگان خود را در پارلمان، در شورای شهر، شورای واحد سازمانی و غیره انتخاب می‌کنند. البته در سطح یک واحد سازمانی هم می‌توان در مواردی نظر همگانی را کسب کرد. به‌علاوه، در دنیای پیچیده‌ی امروز بسیاری تصمیمات جنبه‌ی تخصصی و فنی دارند که چه بخواهیم و نخواهیم، تنها افراد حرفه‌ی خاصی می‌توانند و باید آن تصمیمات را اتخاذ کنند.

در سطح سازمان‌های تولیدی، توزیعی، و خدماتی اعم از دولتی و غیردولتی، خصوصی و تعاونی همین مسئله مطرح‌ است. بحث خود ـ مدیریتی، خود ـ گردانی، کنترل کارگری نیز بدون توجه به پیچیدگی‌های آن مطرح می‌شود. کم‌ترین آشنایی با عِلم سازمان نشان می‌دهد که به محض آن‌که کارِ گروهی از چند نفر تجاوز کرد، دو نوع تقسیم کارِ افقی و عمودی به درجات مختلف ضروری می‌شود. هرچه نهاد مورد نظر پیچیده‌تر و متنوع‌تر باشد، تقسیم کار افقیِ تخصص‌های بیش‌تری را می‌طلبد، و هرچه این نهاد بزرگ‌تر و وسیع‌تر باشد، تقسیم کار عمودی و سلسله‌مراتب بیش‌تری را ضروری می‌سازد. یک سازمان چند نفره می‌تواند بدون سلسله‌مراتب و تقسیم کار جدی اداره شود. اما آیا مثلاً اداره‌ی وزارت رفاه اجتماعی، یا یک بیمارستان و دانشگاه، می‌تواند بدون سلسله‌مراتب و تقسیم کار باشد؟

در یک واحد کوچکِ تولیدی یا خدماتی که کارکنانش مالک یا کنترل‌کننده‌ی آن هستند، می‌توان خودگردانی داشت. اما یک وزارت‌خانه، جایی مثل شرکت نفت، یا صنایع فولاد را نمی‌توان به روش «خودگردانی» اداره کرد.[19]خدمات شبکه‌ی راه‌آهن کشوری یا اتوبوس‌رانی تنها به کارکنان‌اش مربوط‌ نیست که تصمیم بگیرند مثلاً ساعات کار خود را تغییر دهند. مهم‌ترین شیوه‌ی مشارکت در واحد‌های تولیدی و خدماتی «دموکراسی صنعتی» است که در پاره‌ای کشورهای اروپایی وجود دارد. کلیه‌ی واحد‌های تولیدی باید تشکل صنفی خود را داشته باشند، و هر یک از این اتحادیه‌ها باید شورای خود را که بازوی مشارکتی اتحادیه است داشته باشد. کارگران و کارمندان به نسبت قدرتی که اتحادیه‌هاشان دارند، درجات مختلفی از مشارکت را ـ از «مبادله‌ی اطلاعات» تا «مشورت»، و «هم‌تصمیمی» ـ کسب می‌کنند. «خودگردانی»، که «کنترل کارگری» است، تنها در واحد‌های بسیار کوچک، و یا به‌طور موقت در شرایط بحران می‌تواند، و می‌توانسته مطرح باشد. امروزه شیوه‌های بسیار پیشرفته‌ی سازماندهی و مشارکتی مطرح هستند که می‌توان از آن‌ها درس‌های فراوان گرفت.

سخن کوتاه، متأسفانه بسیاری از این مفاهیم بدون دقت کافی و بی آن‌که مصداقی در شرایط مشخص امروز داشته باشند، تکرار می‌شود. پیش‌فرض تمامی این بحث‌ها این باور است که یک جریان چپ رادیکال با کمک طبقه‌ی کارگر می‌تواند یک انقلاب سوسیالیستی را هدایت کند و بلافاصله نظامی سوسیالیستی را در یک کشور برقرار سازد، و مردم امور خود را اداره کنند. اگر بپرسیم منظورشان از سوسیالیسم چیست و با کمک چه نیروهایی و چه‌گونه به این هدف ‌می‌رسند، این‌ها را سوالاتی آکادمیک و بورژوایی تلقی می‌کند. در مورد نوع نظام دموکراسی، به‌جای دعواهای پارلمانتاریستی در مقابل شورایی، آن‌چه که مهم است، چگونگی استقرار نظامی است، که با توجه به شرایط مشخص و رفع موانع انتخابات واقعی و جلب آرای اکثریت، به‌قول مارکس آن را از «ابزار فریبکاری به ابزار رهایی» مبدل سازد.

به‌هرحال باید امیدوار بود که «درک سوسیالیستی» از دموکراسی و انتقادات از دموکراسی پارلمانتاریستی، حذف نظام نمایندگی، به‌دور از این ـ همان‌گویی‌های متداول، دقیقاً مشخص شود. نیز نحوه‌ی کاربرد دموکراسی مستقیم، خُرد کردن دستگاه دولت، اداره‌ی جامعه بدون دولت، خود ـ حکومتی مردم، رهبری طبقه‌ی کارگر و بسیاری از مفاهیمی که در این نوشته به آن‌ها اشاره شد، به دور از عصبانیت‌‌ها و اتهام‌زنی‌ها تشریح ‌شود.

پی‌نویس‌ها 

[1] مجموعه آثار مارکس و انگلس، لارنس و ویشارت، جلد ۱۸، ص ۱۶۰

[2] “بحث پارلمانی در باره درباره‌ی قانون ضد سوسیالیستی”، مجموعه آثار مارکس/انگلس، جلد ۲۴، ص ۲۴۸

[3]نامه مارکس به‌ هایندمان، ۸ مارس ۱۸۸۰، برگزیده مکاتبات مارکس/ انگلس، چاپ مسکو، ۱۹۷۵.

[4] www.marxists.org

[5] ۳۱۷، ۳۱۱، ۳۰۱، ۲۸ ص ،”مانیفست کمونیست”، ترجمه حسن مرتضوی و محمود عبادیان

[6] www.marxists.org

[7] https://www.marxists.org/archive/marx/works/1850/class-struggles-france/ch02.htm،yavaran.4kia.ir فارسی mobarezate-tabaghati-france.pdf.با ترجمه‌ی کمی متفاوت.

[8]امپراتور پوشالی فرانسه، ناپلئون سوم در ۱۸۷۱ به بیسمارک اعلام جنگ می‌دهد و قوای فرانسه مفتضحانه شکست می‌خورند و امپراتور هم دستگیر می‌شود. کارگران پاریس به مجلس ملی حمله می‌کنند و خواستار پایان امپراتوری می‌شوند. جمهوری سوم اعلام می‌شود و دولت موقت تشکیل و جنگ ادامه می یابد. در حالی که پاریس در محاصره‌ی قوای پروس است، دولت موقت تصمیم به مذاکره با بیسمارک می گیرد، اما کارگران پاریس و بخشی از گارد ملی شورش کرده، شهرداری را اشغال و دولت انقلابی اعلام می‌کنند. دولت موقت با فریب موفق به اشغال شهرداری می‌شود و بلانکی رهبر مهم شورش‌ دستگیر می‌شود. کارگران و گارد ملی مجدداً شورش می‌کنند و خواستار سرنگونی دولت موقت و ایجاد کمون می‌شوند، اما قتل عام بزرگی از آنها صورت می گیرد. دولت موقت در فرانسه انتخاباتی را راه می اندازد که در آن جریانات سلطنت‌طلب دست‌راستی اکثریت می‌یابند، و ‹آدلف تی‌یر› یک دست‌راستی افراطَی به ریاست دولت برگزیده می‌شود. معاهده‌ی صلح با بیسمارک همراه با پرداخت غرامت زیاد و از دست دادن بخشی از سرزمین، امضا می‌شود. دولت از وحشتِ شورش‌های بیش‌تر مقر خود را از پاریس به ورسای منتقل می‌کند. جنگ داخلی شروع می‌شود، و در ماه مارس «شورای شهر» ( تحت عنوان کمون) با رأی شهروندان پاریس انتخاب می‌شود. بسیاری از آنها کارگران هوادار پرودون، بلانکی، و بین‌الملل اول‌اند. کمون دست به اصلاحات و تغییرات مهمی به نفع طبقات محروم می زند، سربازگیری و ارتش دایمی را منحل اعلام می‌کند، و بسیاری تغییرات مهم دیگر. در ماه می ارتش ورسای به پاریس حمله می‌کند و پس از هشت روز مقاومت قهرمانانه، کموناردها قتل عام می‌شوند و کمون پاریس پس از ۷۲ روز به پایان تراژیک خود می رسد.

[9] V. I. Lenin, State and Revolution, in Lenin Selected Works, International Publishers, 1980, p. 293.

[10] https://www.marxists.org/archive/cliff/works/1984/women/03-commune.htm

[11]سعید رهنما، انقلاب 1918 آلمان، نقد اقتصاد سیاسی، فروردین 1396.

[12] Luxemburg, Rosa, “Our Program and the Political Situation”, in Dick Howard, Selected Political Writings of Rosa Luxemburg, 1971, Monthly Review Press, in Luxemburg Internet Archive, 2004.

[13]نامه‌ی مارکس به دوملا نیو ون هویس، ۲۲ فوریه ۱۸۸۱، مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۴۶، ص ۶۵ ـ۶۷

[14] کارل مارکس، برگزیده آثار، دیوید مک للان، اکسفورد، ۱۹۷۷، ص ۵۶۳، و با ترجمه‌ی کمی متفاوت، www.marxists.org

[15] س.رهنما، درباره‌ی مفاهیم دولت، فاشیسم، و طبقه، انتشارات بهاران، انتشارات پیمان، ۱۳۵۷، تهران، ص ۱۳، ۱۴.

[16] V. I. Lenin, State and Revolution, p.297.

[17] V. I. Lenin, State and Revolution, p.293.

[18] V. I. Lenin, State and Revolution, p. 296.

[19] س. رهنما، سازماندهی طبقه‌ی کارگر: درس‌های گذشته، راه‌های آینده، نقد اقتصاد سیاسی، اردیبهشت 1395.




دولت خانه ی نیما پدر شعر نو را از فهرست آثارملی حذف کرد 

تبدیل خانه ی “نیما” به سفرخانه 

• خانه نیما با سقف شیروانی و هشت ستون آبی اش وسط ساختمان‌های یک شکل سنگی، زیبای خفته است؛ ۱۶سال پیش در فهرست آثار ملی ثبتش کردند تا سه سال پیش که دیگر اسباب و اثاثیه زندگی هم در آن نماند و سازمان میراث فرهنگی هم یادش رفت که باید مراقبش باشد؛ قصه به امروز رسیده که خریدار افتاده به متر کردن خانه تا ببیند بعد از عقب نشینی چقدرگیرش خواهد آمد و سفره خانه جای چند تخت و قلیان خواهد داشت …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٨ دی ۱٣۹۶ –  ۱٨ ژانويه ۲۰۱٨

 


عالیه خانم (همسر شاعر) و نیما در خانه‌ی دزاشیب

شهروند|مردی که دیوار خانه «نیما یوشیج» را با قدم هایش اندازه می کند، خریدار است. او عصبانی است که «روز یکشنبه ١٥ نفر با لباس فرم، انگار که به مراسم ختم آدم بزرگی آمده‌اند، در را به زورِ چکش باز کرده اند» و حیاط و خانه را وارسی کرده اند. پیرمردِ همسایه دیوار به دیوار می گوید وقتی جماعت می رفتند، گفتند چند روز دیگر تکلیف این خانه معلوم می‌شود. برای خریدار که اوقاتش تلخ تر شده تکلیف از همین حالا معلوم است: «الحمدلله که خونه از ثبت ملی دراومد. می‌خوام زودتر اینجا رو سفره خونه کنم.» این را می‌گوید و زیپ کاپشن چرمی اش را باز می‌کند و نفس عمیقی می کشد.
سر کوچه «رهبری»ِ امروز و سابقاً «نیما» که کوچه ای سه متری بود و حالا عریض تر است، خانه نیما کنج حیاطی که عالمی آشغال در آن ولو شده، کز کرده است. اهل محل می دانند که اینجا خانه «پدر شعر نو» در تهران بوده اما حال و روز خانه دیگر به این اسم و رسم نمی خورد. از دیوار کوتاه کناری می‌شود سر بلند کرد و وضع حیاط را دید که چند مبل زهوار در رفته کنجش افتاده اند، زمینش پر از آت و آشغال است و درخت ها خشکیده و بی جان‌اند. خانه هم تعریفی ندارد؛ بنایی پهلوی که رنگ آبی دیوارهای دو اتاق تو در تویش پوسیده، یکی از پنجره هایش را از قاب درآورده و شیشه درها و پنجره های دیگر را شکسته اند.
عکس و نوشته سند نیست
سال‌هاست، در این کوچه، خانه ها عقب نشسته اند و باغ ها به ساختمان های تنگ چند طبقه تبدیل شده اند. بساز و بفروش ها منتظرند که این خانه هم به چنگشان بیفتد تا سهم خیابان عریض شده را بدهند و باقی را بسازند و ببرند بالا. خانه نیما با سقف شیروانی و هشت ستون آبی اش وسط ساختمان‌های یک شکل سنگی، زیبای خفته است؛ بیغوله‌ای که ١٦ سال پیش وقتی دیوار بیرونی اش را تخریب کردند، «سیمین دانشور» به دادش رسید و در فهرست آثار ملی ثبتش کردند تا سه سال پیش که دیگر اسباب و اثاثیه زندگی هم در آن نماند و سازمان میراث فرهنگی هم یادش رفت که باید مراقبش باشد. ٢ ماه و ١٢ روز پیش صاحب خانه آمد و تابلوی شماره ۴۶۰۳ را از دیوار خانه برداشت و قصه به امروز رسیده که خریدار افتاده به متر کردن خانه تا ببیند بعد از عقب نشینی چقدرگیرش خواهد آمد و سفره خانه جای چند تخت و قلیان خواهد داشت.
از پنجره خانه پیرمرد که صاحب یکی از واحد های همسایه سنگی دست چپ خانه نیماست، پیداست چه بلایی به سر خانه شاعر آمده:«وقتی خالی شد، راه باز برای آدم های بی خانمان و معتادها باز شد تا از این دیوار کوتاه بالا بیایند، شیشه ها را بشکنند و همه چیز را خراب کنند.» کم و بیش رهگذرانی که گذرشان به این کوچه می رسد، چند دقیقه ای سر و گوشی آب می دهند و پیگیر می شوند که واقعا قرار است تنها یادگار نیما یوشیج در دزاشیب تخریب شود؟
خانم همسایه دیگر کلافه شده. هر روز زنگ خانه‌اش را می زنند. آنها «فکر می کنند آن خانه از بالکن ما زاویه خوبی دارد.» او ٢٢ سال است که در محله شمیران زندگی می کند و قبل تر خانه را دیده که «اوضاعش بهتر بود، به خصوص تا سه سال پیش که خانواده ای در آن زندگی می کردند.». آن زمان گاه و بی گاه کارشناسی از سازمان میراث فرهنگی به خانه سر می زد، اما بعد بی خیال این سرکشی شدند:«پسرِ نیما خانه را فروخته بود به پدر این آقایی که اینجا زندگی می‌کرد. اینها هم می خواستند بفروشند اما میراث اجازه نداد. برای همین ولش کردند به امان خدا. کاش به داد اینجا هم می‌رسیدند.» او خانه موزه سیمین و جلال را نشان می دهد که چند قدمی با خانه نیما فاصله دارد؛ زیبا، سرحال و سرپا.
این خانه سفره خانه می شود
مرد خریدار وقتی می شنود که روز یکشنبه ١٥ نفر با چکش در خانه را باز کرده اند، عصبانی می‌شود و می گوید:«کی؟ کِی؟ کسی حق نداشته. آقای مسجدی، مالکش رفیقمه. همین دیشب با هم بودیم.» اسمش «آقای نوری» است.
«با خانه نیما چه می کنید؟» با خونسردی می‌گوید که سفره خانه اش می کند. «گفتن ٨ میلیارد تومان می فروشن. شهرداری مدعی بود که اینجا آثار ملی است. الحمدلله که خارج شد. دادگاه به نفع ما رأی داد.» صاحب خانه کیست؟ جواب می‌دهد :«آقای مسجدی. سه دانگ به نام یک نفر. دو دانگ به نام یک نفر و یک دانگ آخر هم به نام یکی دیگر. یعنی سه تا مالک دارد.» آمده تا خانه را متر کند. کنار دیوار عقب نشینی کرده همسایه، قدم های بلند بر می دارد:«باید عرض بالایی رو متر کنم، می دونید که؟ اصلاحی می خوره، هم از ضلع جنوبی، هم از بالا.» همسایه راه می دهد تا زمین پارکینگ را اندازه بزند و خریدار می پرسد:«اندازه عرض خونه تون چنده؟» پیرمرد می گوید:« بالاخره باید تکلیفش روشن شود.» و آقای نوری که دیروز دفتر مالک بوده و حالا منتظر کلید است، با آب و تاب جواب می دهد:«روشن است. فقط باید مجوز بگیریم. شهرداری هم حریم رو معلوم کرده. این هم کپی سند. باید بررسی کنم، ببینم بعد از اصلاح چقدر از زمین می مونه. از این طرف ٦ متر می ره، ٦ متر هم از عرض. سند اولش، اونی که مال زمان نیما بود، ٥٨٦ متر بود. ولی الان طبق سند از اصلاح شده اش ٣٩٦ متر مانده. با این وضعی که من می بینم بعد از اصلاح ٣٠٠ متر به زور می مونه. اول از همه باید بازسازی اش کنیم تا موقتا سفره خونه شه. البته اگر با یکی از وراث توافق کنم اینطور می شه. اصل کاری هم انجام شده.» اصل کاری رای به خروج خانه شاعر از آثار ملی است، تنها به این دلیل که اسناد از نظر دادگاه ارزشمند نبوده اند.«خُب نیما یوشیج وقتی می آمده تهران، اینجا ساکن می شده. یکی از این اشخاصی بود که اهل ادب و اینها بود. سندی هم به نام نداشت. میراثی ها استناد کرده بودن به نوشته های نویسنده ای که خونه اش همین بغله. شکر خدا دادگاه رد کرد. نمی دونم بنده خدا اجاره نشین بود یا نه اما خونه مال خودش نبود، مطمئنم. چون سندش نیست. آقای مسجدی معروف؛ که الان خونه مال خودشه، چند ملک جاهای دیگر هم داره. ولی ملک «تابلو»اش همینه که به خاطر رفت و آمد نیما سر و صدا کرده. سر جمع چیز خاصی هم نداره با این همه اصلاحی.»
این کوچه به اسم نیما بود
آقای سالمی ٣٠ سال است که در این محله زندگی می کند. او ١٦ سال پیش را یادش هست که میراثی ها آمدند و خانه را ثبت کردند بلکه در امان بماند. آقای سالمی که ٦٠ ساله است و موهایش را مشکی کرده، در روزنامه ها خوانده که بساز و بفروش ها برای خرید خانه نیما دندان تیز کرده اند و از اینکه هیچ سند مستدلی برای اثبات تعلق این خانه به نیما وجود ندارد، خوشحال اند.
در یکی از عکس ها نیما، عینکی به چشم زده، روی لبه ایوان نشسته و کاغذی را به دقت می خواند. آن یکی روی همان ایوان که حالا خاک گرفته و از آشغال پر شده، شراگیم ایستاده و نیما نشسته و به دوربین می خندد. در عکس دیگر عالیه خانم و نیما روی همان ایوان ایستاده اند و هر کدام به نقطه ای نگاه می کنند. یا در آن یکی که تاریخ ١٣٣١ زیرش نوشته شده و «بهمن محصص» و «نیکلاس بوویه» روی پله های ایوان تصویر شده و نیما لبخندزنان نگاهشان می کند. از حضور ساکنان خانه، عکس‌های بسیار به جا مانده و جز اینها یادداشت های روزانه نیما یوشیج، نوشته های سیمین دانشور و جلال آل احمد، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری و شهریار اسناد حضور شاعر در خانه کوچه رهبری اند. دادگاه اما همه را رد کرد و گفت اینها سند نیست.

نیما و پسرش (شراگیم) در خانه دزاشیب

«ای آقا. سند مستدل تر از خود مردم؟ این همه عکس که در روزنامه ها هم چاپ شده. این همه نوشته. اصلا سیمین و جلال چرا اینجا خونه گرفتن؟ خُب به خاطر همسایگی با نیما یوشیج. اصلا سند مستدل تر از اسم کوچه؟ البته آن را هم عوض کردن.» خودش سالهای پیش چند بار با اسپری نام نیما را روی دیوار کوچه نوشته اما آخر سر تابلویی آبی زدند و اسم کوچه را عوض کردند. «اسم این کوچه نیما بود. تابلو هم داشت اما هی تابلو رو کندن. من آمدم با اسپری سیاه نوشتم کوچه نیما اما پاکش کردن. ١٠ بار این کار رو تکرار کردم و آخرش شد کوچه رهبری.» رهبری اسم فامیل یکی از قدیمی های محله است که آقای سالمی می گوید اغلب خانه های کوچه جزوی از باغ او بوده و حالا تبدیل شده به ساختمان هایی شبیه هم.
جلوی خانه نیما سه ماشین پارک شده اما او تعریف می کند که قبلا این کوچه سه متری بود، وسطش جوی آبی جاری می شد و ماشین نمی‌توانست از آن رد شود. «اطراف اینجا درخت بود. الان هیچی نمونده. این ساختمونی که بالا رفته حیاط و درخت داشت. اینجا سنگلاخ بود و گفتن آسفالت می کنیم که مردم راحت تر رفت و آمد کنن.»
دیوار حیاط را که تابلوی «کوچه رهبر» به آن کوبیده شده، قبل از اینکه ثبت ملی شود تخریب کرده بودند و بعد با پیگیری های سیمین دانشور خانه را نجات داده بودند. «خوشبختانه اشتباه کرده بودن و به جای تخریب خود بنا، اول دیوارها رو ریختن. بعد یک نفر از شهرداری آمد و دوباره دیوار کشید. نماینده میراث فرهنگی هم آمد و یک شماره به دیوار چسبوند و رفت. حالا بعد از شکایت صاحب خونه، وضع بدتر شده. وکیلشون گفته که می تونه این زمین رو زنده کنه. بله، بساز بفروش می تونه همین زمین رو ١٠ میلیارد و بلکه ٢٠ میلیارد تومان بفروشه. کاش این دیوار رو خراب می کردن و به جاش نرده می زدن و تو باغچه هاش درخت و گلی می کاشتن و اینجا می شد خونه شعر نو. این خونه با این سر و شکل برای هیچکس سودی نداره.» او ٦ ماه پیش وقتی در خانه همینطور باز بود و «معتادان» به آن رفت و آمد داشتند، به آن سر زد و دید که دو اتاق تو در تو دارد و یک آشپزخانه کوچک. دی که از حوض قشنگ آبی که قبلا داشت، خبری نبود و درخت های افرا و کاج خشکیده بودند و به جز درهای بیرونی که قبلا چوبی بود و آهنی کرده بودند، درها و پنجره های داخلی هم آهنی شده بود.
نیما مرد کوچک اندامی بود
مادرِ «آقای چیذری» که همسایه ها می گویند از قدیمی های محله است، از ساختمان در حال ساختشان می گذرد. کوچه به نام پدر اوست. او زنی چشم آبی و سن دار است که زمانی همبازی «شراگیم» تنها فرزند نیما یوشیج و عالیه جهانگیری بود. همسایه ها می گویند که «شراگیم» خانه را فروخته و دیگر هیچ اثاثیه‌ای از زندگی نیما در آن خانه به یادگار نمانده است.
«سیمین و جلال بچه نداشتن و من فرزند نداشته‌شون بودم. شراگیم هم بود و با هم بازی می کردیم. آنقدر بازیگوش بود که مدام از برادرهای من کتک می‌خورد. مثل پسرهای این دوره و زمونه. از دیوار بالا می رفت. تو قید این نبود که پدرش کی هست. خُب من هم نمی دونستم تو اون سن. بعد ١٨ سالم شد و ازدواج کردم. از اون وقت خیلی چیزها از یادم رفته.»
کمی حرف می زند خاطرات یادش می آید که «از اون خونه همیشه صدای دعوا و فریاد می آمد» و نیما «مرد کوچک اندامی بود» که «عباش رو روی دوشش می انداخت، پشت کفش کهنه اش رو تا می‌کرد» و «سیگار کشون از خونه شون تا خانه سیمین و جلال قدم می‌زد».
مادر آقای چیذری، خودش را «خانم رهبری» معرفی می کند، دختر همان آقای رهبری که کوچه نام او را یدک می کشد. همان کوچه ای که نامش عوض شده:« کوچه به نام نیما بود؛ از اول حیاط خونه نیما، تا جایی که حیاط تمام می شد. همیشه وقتی می خواستیم آدرس بدیم می گفتیم: دزاشیب، کوچه نیما. نیما آدم مهمی بود و نباید اسمش را از روی کوچه برمی داشتند.»
یک طرف کوچه به نام رهبری بود. زن با انگشت فضای دور کوچه را نشان می دهد که قبلا باغ پدری‌اش بوده. پدرش ٥٠ سال پیش، به نفع مردم عقب‌نشینی کرد:«رفت شهرداری و گفت می خوام کوچه رو بزرگ کنم.» راه کوچه باریک باز تر شد و این شد که اسم کوچه را گذاشتند رهبری. بعدها کم‌کم خانه سازی کردند و درخت ها هم حذف شدند. خانم رهبری می گوید:« این طرف کوچه تمامش گندم کاری بود. بهشت بود و تبدیل شد به خونه‌های سیمانی.»

چند سوال و ٤٧ تذکر

تا قبل از این کمتر کسی پا پی خانه نیما بود. این چند وقت چنان شده که حتی ، ۴۷ نفر از نمایندگان در مورد تعلل در نگهداری از خانه نیمایوشیج به وزیر ارشاد تذکر داده اند. بیشتر از دو ماه طول کشید تا این خبر برسد که خانه نیما از ثبت خارج شده و هر لحظه امکان تخریبش هست. وقتی این اتفاق افتاد گروهی از شاعران، نویسندگان و هنرمندان بیانیه‌ای نوشتند و برای جلوگیری از تخریب خانه نیما در تهران و پیگیری بازسازی آن و تبدیلش به خانه شعر معاصر ایران، امضایش کردند. آنها در این بیانیه چند سوال پرسیده اند:
نقش سازمان میراث فرهنگی در ثبت و نگهداری منزل نیما یوشیج پدر شعر امروز ایران چیست؟ اگر این خانه در فهرست اثار ملی به ثبت رسیده است علت خارج شدن آن از این فهرست چیست و چرا با وجود ثبت شدن در فهرست آثار ملی در سال های گذشته، هیچ گونه تلاشی برای حفظ و نگهداری و کاربری فرهنگی این ملک انجام نشده است؟ و چرا این بنا در حال حاضر به ویرانه‌ای تبدیل شده است؟ از این سازمان می‌خواهیم که روند پیگیری خود برای جلوگیری از خروج این خانه از فهرست میراث ملی را به صورت روشن و شفاف بیان کرده و توضیح دهد که چرا موفق به نگهداری این بنا در فهرست آثار ملی نشده است؟