استالینیسم و معنای واقعی امروزی آن چیست؟

نوشته: نیکول موتتاس

برگردانآمادور نویدی

استالینیسم چیست و در واقع امروز استالینیست‌بودن به‌چه معناست؟

هرچیزی‌که به ژوزف استالین(۱) ربط پیدا کرده، از نتایج کنگره ۲۰م حزب کمونیست اتحاد شوروی بوده، که از سال ۱۹۵۶ اهریمنی شده است.روند به‌اصطلاح «استالین‌زدایی» کوششی بود که توسط خروشچف و متحدان سیاسی وی شروع شد. اما این امر منجر به انحراف فرصت‌طلبی بیش‌تر حزب کمونیست اتحاد شوروی(CPSU) گشت. و بدین‌گونه استالین را برای همه شیطان‌صفتی‌های دنیا مقصر جلوه دادند.

دنیای سرمایه‌داری از کارزار شرم‌گین خروشچف علیه استالین در ایجاد زرادخانه ضدکمونیستی جنگ سرد استفاده نمود.

بین سال‌های ۱۹۹۱–۱۹۸۹، و متعاقب پیروزی ضدانقلاب در شوروی و اروپای شرقی، استالین‌ستیزی به پیکان تبلیغات ضدکمونیستی، و ضدشوروی در سراسر دنیا تبدیل شد. هرکسی‌که «استالینیست» بود، یا حتی کوچک‌ترین احساس همبستگی نسبت به استالین داشت، از نظر سیاسی مجرم شمرده می‌شد. استالین از طریق تبلیغات سیستماتیک رسانه‌ها و مورخان بورژوایی و رویزیونیست، با برابری نفرت‌انگیز و غیرتاریخی کمونیسم با نازیسم، به «معادل» کمونیستی هیتلر مبدل گشت!

اما، واقعا استالینیسم چیست؟ آیا یک «ایدئولوژی اهریمنی» است یا یک «شرایط ترور نامحدود»، آن‌گونه که ضدکمونیست‌های رنگارنگ می‌گویند؟آیا «تجلیل از استالین» است یا شکلی از «کیش‌شخصیت»، آ‌ن‌طوری‌که تاریخ‌نگاران بورژوازی استدلال می‌کنند؟

اولین بار اصطلاح «استاینیسم» در سال‌های ۱۹۳۰، عمومیت یافت، اما خود استالین معتقد بود که بیش از حد است و به هر طریقی به کیش‌شخصیت کمک می‌کند و آن‌را رد نمود.گذشته از همه این‌ها، رهبر شوروی همیشه خودش را حامی وفادار مارکسیسم– لنینسم، به‌ویژه شاگرد ولادیمیر لنین می‌دانست.بنابه گفته رهبرپیشین حزب کمونیست یونان، نیکوس زاکاریادیس(Nikos Zachariadis)(۲)، که به‌‌مدتی طولانی دبیر کل حزب کمونیست یونان(KKE) بود و توسط رویزیونیست‌های خروشچوفی برکنار و تبعید شد: «استالینیسم، مارکسیست– لنینیسم دوران سوسیالیسم» است.درواقع، رهبری استالین نشان‌دهنده ارتقاء و توسعه بیش‌تر تئوریک اما غالبا عملی مارکسیسم– لنینیست طی بنای سوسیالیسم در اتحاد شوروی و کمپ سوسیالیستی بین سال‌های ۱۹۵۲–۱۹۲۴ است.

متعاقب مرگ لنین، استالین به‌عنوان رهبر کمیته مرکزی حزب کمونیست (بلشویک‌ها) و رهبر کشور شوروی به‌طور ناگسستنی با همه دست‌آوردهای مهم بنای سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، هم‌چنین با توسعه سیستم سوسیالیستی در شماری از کشورهای اروپای شرقی و آسیا مربوط بود.

روسیه شوروی تحت رهبری استالین به‌معنای واقعی کلمه از یک کشور عقب‌مانده، عمدتا کشاورزی به یک ابرقدرت صنعتی مبدل گشت، بر همه اوضاع نامساعدی که از رژیم تزاری به ارث برده بود فائق آمد. درهمان‌حال، استالین و رفقای وی کشور را جهت مقابله موفقیت‌آمیز با چالش‌های بسیار مخرب جنگ جهانی دوم امپریالیستی آماده ساختند، و بدین‌طریق نقشی قاطع و حیاتی در پیروزی بزرگ ضدفاشیستی خلق‌ها ایفا کردندالبته که استالین مثل هرانسانی که چنین مسئولیت‌های قابل‌توجهی را بر دوش میکشد، مصون از خطا نبود. اشتباه بزرگ وی– یک اشتباه مهم– این واقعیت بود که به‌موقع متوجه «رشد» عناصر ضدانقلاب در حزب کمونیست نشد. بعدها این عناصر جهت روند بی‌ثباتی کشور، رفرم‌های بازار(برای نمونه، رفرم‌های سال ۱۹۶۵ کوسکین) را به اقتصاد سوسیالیستی تحمیل نمودند، و بدین‌سان جعبه پاندورا(Pandora’s box)(۳) را جهت تضعیف تدریجی بنای سوسیالیستی باز نمودند.

موارد بالا، ما را به این انگاشت هدایت می‌کند که، اگر ما بخواهیم «استالینیسم» را تعریف کنیم، چنین خواهد بود: کاربُرد عملی دیکتاتوری پرولتاریا برمبنای اصول ایدئولوژیک مارکسیسم–لنینیسم. استالین با استفاده از میراث تئوریک مارکس، انگلس و لنین، طی دوره ای معین و تحت موقعیت تاریخی مشخصی، دیکتاتوری پرولتاریا را برقرار ساخت

اکنون سئوالی که پرسیده می‌شود چنین‌ست:

معنای استالینیست در روزگار ما به‌چه معناست؟

پاسخ این‌ست: یک استالینیست قرن ۲۱، مارکسیست– لنینیستی پای‌بند به اصول است که:

۱از دوره ۱۹۵۳–۱۹۱۷ بنای سوسیالیستی در اتحاد شوروی حمایت می‌کند،

۲) با رویزیونیسم در هر شکل و شمایلی مبارزه می‌کند و همه انحرافات فرصتطلبانه را برملا می‌سازد،

۳) موافق تئوری «سوسیالیسم در یک کشور» است و از آن دفاع می‌کند، زیراکه بازتاب دیدگاه خود لنین حتی پیش از نهادینه‌شدن آن به‌عنوان یک سیاست دولتی توسط استالین است.(۴)

دیمیتروف و زاکاریادیس، استالینست‌های فداکار و مادام العمر

نبابد از استالینیسم شرم‌گین بود. برعکس، برای یک کمونیست واقعی، استحقاق «استالینیسم» یک افتخار محسوب می‌شود، چون‌که سرشت جهان‌بینی مارکسیستی– لنینستی را تعریف می‌کند. شرم باد بر کسانی که به‌بهانه شبه‌انقلابی و سفسطه‌های ایدئولوژیکی، به استالین و سوسیالیسم قرن ۲۰م حمله می‌کنند، و هدف واقعی آن‌ها، خود جنبش سوسیالیستی و کمونیستی است.

پاسخی‌که، دبیر کمینترون، کمونیست افسانه‌ای، گئورگی دیمیتروف از سال ۱۹۳۴ تا سال ۱۹۴۳، به سوسیال دمکرات‌ها داد، هم‌چنان باقی‌م‌یماند:

«سوسیال‌دمکرات‌های نوکرصفت، اغلب به ما «استالینیست» می‌گویند، و فکر می‌کنند که با این روش به کمونیست‌ها بی‌احترامی می‌کنند. ولی ما از این عنوان به‌خود افتخار می‌کنیم، درست به‌همان‌گونه که از «لنینیست» بودن خود می‌بالیم.

برای یک انقلابی هیچ مقامی بالاتر از این نیست که تا پایان عمر خود یک لنینیست واقعی، یک استالینیست واقعی، و یک شاگرد وفادار لنین و استالین باقی‌بماند. و برای کمونیست‌ها هیچ سعادتی بالاتر از مبارزه تحت رهنمود استالین جهت پیروزی آرمان عادلانه پرولتاریای انترناسیولیستی نیست. هرکسی نمی‌تواند یک استالینیست باشد. مقام افتخاری «لنینیست–استالینیست» باید از طریق مبارزه بلشویکی، سماجت و فداکاری نامحدود جهت آرمان طبقه کارگر نائل گردد».(۵)

درباره نویسنده:

نیکوس موتتاس سردبیر سایت در فاع از کمونیسم است.

برگردانده شده از:

?What is Stalinism and what does it actually mean to be a Stalinist today

 By: Nikos Mottas

https://www.idcommunism.com/2024/07/what-is-stalinism-and-what-does-it-actually-mean-to-be-a-stalinist-today.html

منابع:

(۱)

Russia: Joseph Stalin’s statue vandalized in Zvenigorod

https://www.idcommunism.com/2024/07/russia-joseph-stalins-statue-vandalized-in-zvenigorod.html

(۲)

نیکوس زاکاریادیس، مواضع بر تاریخ

نیکوس زاکاریادیس، مواضع بر تاریخ حزب کمونیست یونان(KKE)، ۱۹ ژوئن ۱۹۳۹. درج شده در آثار منتخب نیکوس زاکاریادیس، انتشارات کمیته مرکزی حزب کمونیست یونان(KKE)، ۲۷ آوریل ۱۹۵۳، صفحه های ۴۱–۳۸

(۳)

جعبه پاندورا استعاره ای از چیزی است که باعث مشکلات یا بدبختی های بزرگ می شود، اما در عین حال امید را نیز در خود جای می دهد. در اساطیر یونان، جعبه پاندورا هدیه خدایان به پاندورا، اولین زن روی زمین بود. و وقتی پاندورا جعبه را باز کرد، تمام تمام بدی های جهان بودرا آزاد کرد.

https://www.google.com/search?q=Pandora%27s+box&oq=Pandora%27s+box&gs_lcrp=EgZjaHJvbWUyBggAEEUYOTIHCAEQABiABDIHCAIQABiABDIHCAMQABiABDIHCAQQABiABDIHCAUQLhiABDIHCAYQABiABDIHCAcQABiABDIHCAgQABiABDIHCAkQABiABNIBCDExMzRqMGo0qAIAsAIB&sourceid=chrome&ie=UTF-8

(۴)

«البته می‌دانم که کسانی هستند که فکر می‌کنند خیلی باهوشند و حتی خودشان‌را سوسیالیست می‌دانند، کسانی‌که ادعا می‌کنند قدرت را نباید قبضه کرد تا انقلاب در همه کشورها بوقوع پیوندد. آن‌ها فکر نمی‌کنند که با این‌گونه سخن گفتن، آن‌ها انقلاب را رها کرده و بسوی بورژوازی می‌روند. منتظر ماندن تا طبقه زحمت‌کش انقلاب را در سطح بین المللی به‌دست گیرد، به‌معنای این‌ست‌که همه باید کاملا دست روی دست بگذارند و منتظر بایستند. این چرند است(وی. آی. لنین: سخن‌رانی در یک نشست مشترک کمیته اجرایی مرکزی سراسر روسیه، شورای مسکو و کنگره اتحادیه های سراسر روسیه، ۱۷ ژانویه ۱۹۱۹)

(۵)

گئورگی دیمیتروف، استالین و پرولتاری بینالمللی، ۱۹۳۹.




مارکس، مسئله جهود و فلسطین

دکتر صولت نگی، برگردان: آمادور نویدی

مارکس، مسئله جهود و فلسطین

مارکس، جودائیسم و فلسطین

گرچه به‌اصطلاح گفته می‌شود که جنگ تراوا(Trojan) به‌خاطر شهوت و زیبایی ملکه هلن(Helen) ُرخ داد، اما انگیزه اصلی، انحصار مسیرهای تجاری بود. لائوکون(Laocoon)، کشیشیی که به سربازان اسب چوبی(تراوا)هشدار داد که تراوای یونانی‌ها را در شهر نگذارند، توسط دو مار دریایی کشته شد، که از طرف خدایان یونانی جهت مجازات وی فرستاده شدند.

مارکس «در مورد مسئله جهود»، به طعنه از کاپیتان همیلتون(Captain Hamilton) نام می‌برد و «عابد و آزاده سیاسی مقیم نیوانگلند(آمریکا)» را به‌شکلی استعاری با لائوکون تشبیه می‌کند. ازنطر مارکس، آمریکایی‌ها، جهت فرار از دست پو‌ل‌پرستی(ثروت‌اندوزی) هیچ تلاشی نمی‌کند و با خوش‌حالی خودشان‌را تسلیم کرده اند که توسط مارهای آن با فشار خُرد شوند. «خدایی که آن‌ها آن‌را ستایش می‌کنند، پو‌ل‌پرستی(ثروت‌اندوزی) است… زندگی برای آن‌ها چیزی بیش‌ از سهام بورس نیست.» پو‌ل‌پرستی از ویژگی‌های جهودهای هر دورانی است.

«پایه و اساس سکولار جودائیسم چیست؟

مارکس می‌گوید: نیازهای عملی، سود شخصی».

«مذهب این‌جهانی جهودها چیست؟

هاکسترینگ (Huckstering) […] پول‌، خدای حسود اسرائیل‌ست، که هیچ خدای دیگری در برابر آن قرار نمی‌گیرد. پول، تمام خدایان آدم را تحقیر می‌کند– و آن‌ها را به کالا تبدیل می‌سازد.[…] خدای واقعی جهود، سهام بورس است. خدای جهود فقط یک سهام بورس خیالی است[…] ملیت واهی(chimerical) جهود، ملیت یک سوداگر، و بطور کلی، آدم پول است».

مرض انباشت (سرمایه) و ایجاد ثروت به‌تنهایی مختص به جهودها نیست. الگوی کلاسیک شایلاک(Shylock) منسوب به جهودها و محدود به یک فرقه باقی‌نمانده، بل‌که بر ُکل دنیا، مانند مارهایی که گلوی لائوکون را خفه کردند، چیره شده است.

مارکس اضافه می‌کند:

«در آمریکای شمالی، چیرگی استفاده عملی جودائیسم بر دنیای مسیحیت، بیانی غیرمبهم و عادی کسب کرده و به این نتیجه رسیده که موعظه خود انجیل(Gospel) و خدمت کیشیش مسیحی به کالای تجارت تبدیل شده است.» چنان‌چه تجار ورشکسته شوند، آن‌ها هم دقیقا مانند واعظان انجیل، از انجیل به‌عنوان کالایی جهت کسب پول، استفاده می‌کنند و انجیل را فقط جهت کسب پول می‌فروشند تا به تجارت برگردند.

نهاد(entity) اسرائیل، انباشت و ایجاد سرمایه را به‌گونه‌ای ادغام کرده است که فرق بین مذهب، نژاد، و ملت معلوم نیست. آیا می‌توان قلمروی بدون مرز، و قانون اساسی، که جمعیت بزرگ بومی‌اش را نسل‌کشی می‌کند، یک کشور نامید؟ نهادی که نمی‌تواند بدون مداخله مستقیم کُل دنیای امپریالیستی زنده بماند، در بهترین حالت دست‌نشانده‌ای(satellite) برای اربابان امپریالیستی‌اش است.

یک دولت– ملت مدرن در تضاد با منطق دولت بورژوایی است، چنان‌چه آن فقط دولتی متشکل از مردمی با دین مشترک باشد و ترکیبی از مردم با مرام‌ها، قومیت‌ها، و هویت‌های متعدد نباشند.

علی‌رغم این‌که اسرائیل یک ضدسنتز پارامترهای(مقدار معلوم و مشخص) سرمایه‌داری دولت‌داری‌ست، اما منبع کامل ایجاد تحولات پیوسته سرمایه بین‌المللی در خاورمیانه و شمال آفریقاست.

از نظر مارکس، کنترل جهودها بر ثروت، مسیحیت را به جودائیسم تغییر داده است، بدین‌جهت که هردو پول‌پرست شده اند. جهودها ازنظر تاریخی، بخشی از بورژوازی و یاافراد طبقه فوق‌متوسط بوده اند. چنان‌چه دومی بوده باشند، از منافع طبقات بالا حفاظت می‌کردند و به‌عنوان نمایندگان و آدم‌های دون‌پایه‌ عمل کرده‌، از ستم‌کارها علیه ستم‌کش‌ها حمایت می‌کردند، نقشی که عموما خرده‌بورژوازی بین‌المللی بازی می‌کند و خودش را با سرمایه و نه کار و کارگرگر معرفی می‌کند.

جهودها با برتری مالی، به‌قدرت سیاسی دنیا رسیدند و از طریق حرص و آزی که برای پول دارند، سرشت مذهب یک‌تاپرستی (خود) را به دین‌شرک تغییر داده، و همه دین‌ها را یک‌سان کردند.

مارکس گفته: «روح عملی جهودها»، «به‌‌روح عملی مسیحیان تبدیل شده است.» و اضافه می‌کند: «یک‌تاپرستی جهودها… چندخداپرستی بسیاری از نیازهاست … پول، خدای نیاز عملی و منافع شخصی است». درنتیجه، پول به انجیل‌خدایی سراسر جهان تبدیل شد و زمینه را جهت تمدن جهود– مسیحی، یک بنای بورژوازی آماده نمود.

مارکس، خیلی پیش‌تر از تولد تئودر هرتسل(Theodor Herzl)، مسئله جهود را نوشت، و مفهوم صهیونیسم اگر هم وجود داشت در مراحل جنینی و بیش‌تر در افکار مسیحیان انجیلی بود تا جهودها.

« در حال‌حاضر یک اصل عمومی ضداجتماعی در جودائیسم وجود دارد، اصلی که از طریق پیش‌رفت تاریخی– که جهودیت در این مورد مضر، متعصابه کمک کرده– به سطح اعلای کنونی خود رسیده، که لزوما باید سقوط کند(مارکس)

به‌هرحال، صهیونیسم، عنصر عمومی ضداجتماعی جهودها را در بازی با کارت نژادی تحکیم نمود. وایزیمن(Wizeman) براین باور بود که: «این جهودها نبودند که مشکل داشتند، بل‌که این جهودها بودند که برای سایر ملل مشکل ایجاد می‌کردند»، چون که آن‌ها نمی‌توانستند درمیان‌اشان زندگی کنند. از نظر هرتسل، برای یک سلطنت‌طلب، بی‌خدا، و به‌شدت ضددمکرات، یک جهود نه یک نژاد بود و نه یک مذهب، بل‌که «نهادی تاریخی، ملتی با تنوع انسانی بود»، اما جانشینان وی بیش‌تر از شاه‌‌شان، حامی سلطنت بودند. جهت غصب قطعه‌ای زمین و باامتناع از زندگی کردن با سایر ملل، آن‌ها انتخاب کردند که با کارت آنتی‌سمیتیسم(ضدسامی که به دروغ ضدیهودی جا زده شده) به‌عنوان کارت برنده بازی کنند.

«هایم گرین‌برگ( Hayim Greenberg)، یک جهود وفادار و ویرایش‌گر روزنامه مرز جهود در مارس ۱۹۴۲،اعتراف کرد که: «برای این‌که یک صهیونیست خوب بود، فرد جهود باید تا حدودی ضدسامی(به غلط ضدیهودی) باشد.»

با این‌وجود که آنتی سمیتیسم(ضدسامی) در غرب، به‌ویژه در روسیه و اروپای شرقی چیره بود، اما طبقه بالای جهود فوق‌العاده ثروت‌مند بود. هرتسل به سلطان عبدل‌حمید– امپراتور عثمانی پیش‌نهاد داد؛ که در عوض اسکان جهودها در فلسطین، همه قروض خارجی وی را می‌پردازد.

جهودهای آلمان، فقط ۰/۹ درصد کل جمعیت آلمان بودند، که به‌گفته لنی برینر(Lenni Brenner )، عموما مرفه بودند. نزدیک به ۶۰ درصد آن‌ها بازرگان(businessmen) یا حرفه‌ای، خیلی‌هایشان صنعت‌گر، منشی و دانش‌جو بودند. تعداد کمی از آن‌ها کارگر صنعتی بودند. اغلب از سرمایه‌داری لیبرال پشتیبانی می‌کردند، ۶۴ درصد برای حزب سنتریست(میانه رو) دمکرات آلمان، درحالی‌که ۲۸ درصدشان برای حزب سوسیال دمکرات رأی دادند، و فقط ۴ درصدشان از حزب کمونیست حمایت می‌کرد، و باقی‌مانده به سایر احزاب راست‌گرا رأی دادند.

حتی وقتی‌که یونیفرم پوش‌های قهوه‌ای‌های هیتلر با خشونت به جهودها حمله می‌کردند، انجمن مرکزی شهروندان جهود آلمان وفاداریش را به نیروی سوسیال دمکرات فاقدقدرت تغییر داد، زیراکه این حزب بعداز دست‌کشیدن از سوسیالیسم، آن‌قدر ناتوان شده بود که قادر به دفاع از کارگران و اقلیت‌ها در برابر فاشیسم نبود. طبقه بانفوذ و ثروت‌مند جهود هم‌چنان در ضدیت با حزب کمونیست بود، نه به‌خاظر بی‌دینی‌اش، بل‌که بخاطر مخالفتش با سیستم سرمایه‌داری.

در چندین جای دیگر می‌توان قدرت ثروت جهودها را مشاهده نمود. در سال ۱۹۳۳، وقتی‌که نازی‌ها تصمیم گرفتند مغازه‌های جهودها را تحریم کنند و حرفه آن‌ها را از مشاغل خارج نمایند، خاخام آمریکایی، دکتر وایس(Wise )، جهت مخالفت با تصمیم نازی‌ها، فراخوان تظاهراتی را در نیویورک صادر نمود. و از آن‌جایی‌که جهودها بر تجارت خرده فروشی در آمریکا و اروپا غلبه داشتند، جهودهای آلمانی از ترس واکنش شدید منفی به منافع‌شان، هیتلر را مجبور به‌عقب‌نشینی نمودند. صهیونیست‌های آلمانی جهت حفظ نجات ظاهر نازی‌ها، دکتر وایس را– که رادیکال هم نبود و فکر می‌کرد با چند راه‌پیمایی می‌تواند روزولت را وارد نزاع جهودها کند– مجبور به لغو راه‌پیمایی کردند. اوپنهایمر(Oppenheimer)، بزرگ‌ترین بانک‌دار آلمانی، یک جهود بود که توسط هیتلر به‌عنوان آریایی پذیرفته شده بود.

وقتی‌که صهیونیست‌ها با نازی‌ها معامله‌ هاوارا(Ha’avaradeal- میان‌جی‌گری– کردند، نازی‌ها به جهودهای آلمان اجازه دادند که ۳ میلیون مارک رایش از ثروت‌شان را به‌صورت کالاهای آلمانی به فلسطین بفرستند. این کالاها می‌توانست در بازارهای بین المللی به‌فروش برسد تا پولش در فلسطین پس انداز شود. تقریبا ۴۰ میلیون دلار به فلسطین رفت، اما این مبلغ خیلی کم‌تر از مبالغی بود که به آمریکا(۶۵۰ میلیون دلار) و انگلیس(۶۰ میلیون دلار)، و سایر کشورهای غربی فرستاده شد. بهرحال، ۶۰ درصد از پول جهودها که در سال‌های ۱۹۳۹–۱۹۳۳ به فلسطین رفت، از طریق توافق صهیونیست–نازی(Zio-Nazi) امکان‌پذیر شد. جهودهایی که پول‌دارتر بودند و توانستند هرکدام ۵۰۰۰ دلار حق‌السکوت بدهند، سهمیه مهاجرت مجزایی داشتند. نزدیک به ۱۶۵۲۹ جهود سرمایه‌دار، بعداز پرداخت پول زیادی مهاجرت کردند. درحالی‌که بقیه دنیا در رکود ژرفی بود، این سرمایه رونقی مصنوعی در فلسطین برقرار نمود.

«والتر(Walter) و سایر اعضای خانواده روتشیلد(Rothschild)، از متحدان نزدیک طبقه حاکم انگلیس بودند. شعبه انگلیسی بانک آن‌ها به یک نیروی قوی تبدیل شده بود، به‌گونه‌ای‌که طی جنگ‌های ناپلئونی، برخی از هزینه‌های انگلیس را تأمین مالی کرد. در سال ۱۸۷۵، این بانک× هردو، خرید کانال سوئز(Suez Canal) توسط انگلیس، و سرمایه‌گذاری سیسل رودز(Cecil Rhodes) در آفریقا را تأمین مالی نمود. روتشیلد چهره عمومی خاندان در انگلیس بود.» ( تاریخدان: ایلان پاپه(Ilan Pappe )

چایم وایزمن(Chaim Weizman) روابط ویژه‌ای با نخست وزیر سابق انگلیس، لوید جورج(Lloyd George) داشت.

این سرنوشت جهودهای ثروت‌من اروپای شرقی بود. اما این بدان معنا نیست که جهودهایی وجود نداشته که دچار کم‌بود و گرانی نبوده، غارت زده نابود نشده باشند. این‌ها بدون خواسته خود مجبور شده بودند که به فلسطین، کشوری مهاجرت کنند که هیچ چیزی در باره اش نمی‌دانستند. بورژوازی جهود ترجیح داد که به‌جای فلسطینن به آمریکا و انگلیس برود. بعداز انقلاب سال ۱۹۱۷ شوروی، موج ضدسامی در اتحاد شوروی، خصوصا در روسیه کاملا ناپدید شده بود. لنین به جهودها در سیبری یک منطقه خودمختار ارائه داد، ولی هیراشی خود حزب کمونیست شوروی، جهودهای زیادی داشت، ازجمله کامنف(Kamenev)، زینویف(Zinoviev)، و تروتسکی(Trotsky)، و آن‌ها ترجیح دادند که مانند بقیه اعضای جامعه شوروی زندگی کنند.

انقلاب شوروی جهودها را به دو کاتگوری متضاد تقسیم کرد، بلشویک‌ها و صهیونیست‌های چرچیلی. بلشویک‌ها دشمنان قسم‌خورده صهیونیست بودند. تروتسکی توطئه امپریالیستی پیمان سایکس– پیکو(Sykes-Picot) را در پراودا(Pravda) افشاء نمود که عرب‌ها را به چندین دولت تحت سلطه آنگلو– فرانسوی(Anglo-French ) تقسیم می‌کرد.

رزا لوکزامبورگ(Rosa Luxemburg) منکر اضطراب سخت مختص به جهودها شد، و خودش را نزدیک‌تر به قربانیان بی‌چاره مزرعه لاستیک در پوتومایو(Putumayo) و سیاه‌پوست‌های آفریقایی می‌دید که اروپایی‌ها با بدن آن‌ها توپ‌بازی می‌کردند.

بنابر ایده مارکس، «سازمانی از جامعه که پیش‌شرط‌های خست و دوره‌گردی(huckstering) بشر را از بین ببرد، و درنتیجه امکان حرص و آز را برای جهودها غیرممکن‌ سازد … در تجزیه و تحلیل نهایی، رهایی جهودها، و رهایی بشریت از جودائیسم است.




چرایی تحریک شورش در تبت

چرایی تحریک شورش در تبت: شین کوئین، برگردان: آمادور نویدی

چرایی تحریک شورش در تبت

نوشتهشین کوئین

برگردانآمادور نویدی

سرزمینی که تبت(Tibet) خوانده می‌شود، در جنوب‌غربی چین، بخشی وسیع است که از نظر استراتژیک برای ملت چین مهم استتبت با کشورهای هند(India)، نپال(Nepal)، بوتان(Bhutan) و میانمار(Myanmar) هم‌سایه استچنان‌چه اکثر ساکنان پراکنده فلات تبت را به‌عنوان بخشی ازقلمرو آن بدانیم، مساحت آن به ۹۷۰ هزار مایل مربع می‌رسد، که تقریبا ۴ برابر بزرگ‌تر از مساخت فرانسه است.

معهذا، مقامات چینی بخشی از تبت را که در بخش غربی فلات واقع شده، به‌رسمیت می‌شناسندمنطقه مذکور توسط پکن بطور رسمی به‌عنوان منطقه خودمختار تبت در سال ۱۹۶۵ تأسیس شد مساحت این منطقه خودمختار تبت برابرست با ۴۷۲ مایل مربع می‌باشد که بازهم تقریبا از هر کشورهایی اروپایی بزرگ‌ترست.

ارتفاع متوسط تبت از سطح دریا تقریبا ۴۴۰۰ متر است که بلندترین منطقه روی زمین است. درجه کلی هوا در زمستان یخ‌بندان است. سردترین درجه هوا در تبت در زمستان ۲۰۱۸/۲۰۱۹، برای دو دهه، و با میان‌گین درجه هوا ۴/۳ سانتی‌گراد زیر صفر بود که حدودا نیم درجه کم‌تر از سال‌های معمولی بود.

اغلب تبتی‌ها در خارج از شهرها و شهرک‌ها زندگی می‌کنند. تا سال ۲۰۱۷، ۶۹ درصد از ساکنان در بخش‌مرکزی منطقه تبت خودمختار و در مناطق روستایی زندگی می‌کردند، و در آن‌جا و در مراتع نیمه‌خشک ارتفاعات بالا و دره ها گاو نر کوهان‌دار و گوسفند پرورش می‌‌دادند، و محصولاتی مانند جو کشت می‌کردند.

میان‌گین امید به زندگی ساکنان تبت با معرفی برنامه‌های مراقبت‌های بهداشتی پکن در سال ۱۹۵۱، به‌طور قابل توجهی افزایش یافته است. در آغاز سال ۲۰۲۰، زندگی معمولی در تبت تقریبا ۷۰/۶ سال بود، در حالی‌که در سال ۱۹۵۰ فقط ۳۵/۵ سال بود. بخاطر سرزمین چالش‌برانگیز و مرتفع تبت، جمعیت منطقه خودمختار در سال ۲۰۲۲ هنوز ۳/۶۴ میلیون نفر بود؛ اما این جمعیت از سال ۲۰۱۲ حدود ۱۵ درصد افزایش یافته است.

بزرگ‌ترین رودخانه‌های آسیا مثل یانگتسه(Yangtze)، میکونگ(Mekong) و رودخانه زرد از تبت سرچشمه می‌گیرند، که منبع آب حیاتی بسیاری از مردم کشورهایی مانند چین، هند، پاکستان و تایلند است.

تبت در تاریخ مدرن، بیش از ۳۰۰ سال قبل مجددا در چین ادغام شد.

دودمان کُینگ(Qing) چین در سال‌های ۱۷۲۰ کنترل منطقه را بدست گرفت، وقتی‌که پرسنل چینی در آن سال نیروهای مغولی(Mongol) و زونگار خاناته(Dzungar Khanate ) را شکست داده و و از تبت بیرون کردند. با این‌حال، تاریخ تبت به‌عنوان بخشی از چین به خیلی دورتر، و به اواسط قرن ۱۳م برمی‌گردد، وقتی‌که این منطقه تحت دودمان یوان(Yuan) به چین پیوست. مقامات چینی بشدت استدلال می‌کنند که تبت هم‌چنان بخشی از قلمرو چین طی دودمان مینگ(Ming) بوده که تا سال ۱۶۴۴ ادامه داشته است.

یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های کنترل چین بر تبت طی قرن‌های گدشته و در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، بی‌درنگ پس از اوج‌گیری موفقیت‌آمیز انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ بود. پس از سال‌های متمادی مداخله قدرت‌های‌غربی، مثل آمریکا، انقلاب مجددااستقلال چین را برقرار ساخت.

أمریکا پس از سال ۱۹۴۸، «چین را برابر کمونیسم از دست داد»، و جهت بازگرداندن سُلطه بر چین سیاست‌هایی در واشنگتن اتخاذ شد، و قلمروهایی مانند تبت به‌عنوان مناطق مورد هدف درنظر گرفته شده است. سیا(CIA) و تا اندازه‌ای ارتش آمریکا شورش‌های ضدچینی را در تبت تحریک نمودند، مانند اتفاقاتی که از سال ۱۹۵۶ در مناطق خام(Kham) و آمدو(Amdo) در بخش شرقی فلات تبت به‌وقوع پیوست.

در سال ۱۹۵۶، سیا مستقیما در تبت مداخله نمود و تا آن‌جا پیش رفت که صدها میلیشای تبتی را به آمریکا منتقل کرد، جایی‌که آن‌ها را توسط پرسنل سیا در مکانی نظامی در ایالت کلرادو(Colorado) آموزش داد. این مرکز آموزش نظامی، کمپ هیل(Camp Hale) نامیده می‌شد که برای پرسنل کوهستانی آمریکا در سال ۱۹۴۲ ساخته شده بود و در ارتفاعات کوه‌های سنگی (Rocky Mountains) واقع شده بود. متعاقب جنگ جهانی دوم، برخی از پرسنل ورماخت که بوسیله ارتش آمریکا در شمال آفریقا اسیر شده بودند، به کمپ مذکور فرستاده شدند، جایی‌که به‌عنوان اسیرجنگی نگه‌داری می‌شدند.

«جنگجویان آزادی‌خواه تبتی» متعاقب اتمام دوره آموزشی در کمپ هیل با هواپیمایی که متعلق به سیا، و معروف به هوانوردی و مسیر هوایی بین‌کوهستانی بود، و هم‌چنین توسط نیروی هوایی آمریکا، به پای‌گاهی مخفی منتقل می‌شدند که جهت عملیات علیه چین در شهر آسپن(Aspen)، در مرکز اسکی کلرادو ساخته شده بود.

شورش ناموفق سال ۱۹۵۹ در تبت علیه سُلطه پکن بشدت توسط واشنگتن تشویق می‌شد. در اوایل ماه مه ۱۹۵۷، گروه‌های مسلح تبتی با پشتیبانی سیا ایجاد شده بودند. در سال بعد(ژوئن ۱۹۵۸)، یک ارتش چریکی ضدچین، نیروی دفاع داوطلب چوشی گانگدروک(Chushi Gangdruk)، ایجاد شد و متعاقبا اعضایش توسط آمریکایی‌ها مسلح و آموزش داده شدند. شورش در سال ۱۹۵۹، نه فقط توسط سیا بل‌که توسط آژانس‌های اطلاعاتی هند و نپال حمایت شدند، که در آن‌زمان متحدان وفادار آمریکا بودند.

Photo of the Dalai Lama during a visit in India

تصویر دالایی لاما هنگام فرار به هند در سال ۱۹۵۶

۱۴مین دالای لاما(Dalai Lama)، رهبر بانفوذ مذهبی که الان زنده است، موفق شد که در جریان شورش ماه مارس سال ۱۹۵۹، از دست نیروهای دولتی چینی فرار کند. وی در ۱۷ مارس ۱۹۵۹، با تغییر قیافه و پوشیدن لباس مبدل از تبت به‌همراه ملیشاهای تبتی آموزش‌دیده توسط سیا به سمت جنوب و به هند فرار کرد. طبعا، زمانی‌که پرسنل پکن کشف کردند که دالای لاما در هیچ‌جایی دیده نمی‌شود، خشم‌گین شدند.

گیالو تونداپ(Gyalo Thondup)، برادر دالای لاما، که هنوز زنده است، نقش عمده‌ای در شورس سال ۱۹۵۹ داشت. تونداپ برای سال‌ها با آمریکایی‌ها در ارتباط بود. وی در سال ۱۹۵۱ به واشنگتن سفر کرد و جزئیات اطلاعاتی واطلاعات محلی درباره تبت را به مقامات بلندپایه آمریکایی ارائه داد.

تونداپ اصرار داشت که درباره کمک سیا به تبتی‌ها چیزی به دالای لاما گفته نشده است، که بدون شک دروغ استمدارک و اسناد وزارت امور خارجه آمریکا، که در اوت ۱۹۹۸ از اسناد طبقه‌بندی شده محرمانه خارج شد، مشخص نمود که خود دالای لاما هرسال مبلغ ۱۸۰ هزار دلار از اواخر سال‌های ۱۹۵۰ تا سال ۱۹۷۴ از سیا دریافت کرده استاین به‌معنای این‌ست که دالای لاما پیش از شورش سال ۱۹۵۹ با مقادیر هنگفتی پول آمریکایی حمایت شده بودارزش ۱۸۰ هزار دلار در شورش سال ۱۹۵۹، اکنون تقریبا ۲ میلیون دلارست.

کمک مالی سیا به دالای لاما حداقل به اوایل سال‌های ۱۹۵۰ و شایدهم به پایان انقلاب در سال ۱۹۴۹ برمی‌گردد. بودجه سیا در ارتباط با تبت، چندین برابر بیش‌تر از پولی بود که در سال ۱۹۵۳جهت کودتا به رهبری انگلیس و آمریکا علیه دولت منتخب و قانونی محمد مصدق در ایران اختصاس داده شده بود.

دالای لاما از ادغام گروه‌های جدایی‌طلب تبت، شین‌جیانگ(Xinjiang)، و درون مغولستان(Inner Mongolia) با هدف نهایی جدایی کامل از چین پشتیبانی می‌کند. دالای لاما گفت: «جغرافیا، تاریخ و اشغال کنونی چین، سه ملت ما را به‌هم پیوند م‌یدهد. من خوش‌بینم که امیدهای مردمان شرق ترکمنستان[شین‌جیانگ]، درون مغولستان و تنبت، در آینده نه چندان دور تحقق می یاید.»

درحالی‌که بودجه سیا «فرصت‌های تحصیل» را به تبتی‌ها در دانشگاه کورنل(Cornell) در نیویورک و ارائه تجهیزات نظامی را برای شورشیان گسترش می‌داد، متعاقبا، رسانه‌های آمریکایی به آموزش مخفیانه ملیشای تبتی توسط سیا در کلرادو اعتراف نمودند. سیا هم‌‌چنین در تأمین مالی «خانه تبت»(Tibet Houses) در شهرهایی مانند نیویورک و ژنوا درگیر بود.

جهت نمونه، در ۶ ژانویه ۱۹۶۰، هواپیمای بدون علامت سیا بر فراز تبت پرواز نمود و ۶۵۰ جعبه حاوی سلاح، تجهیزات پزشکی و غذا برای ملیشا پرتاب کرد. هواپیماهای سیا در هفته‌های پیش از این واقعه، سخت‌افزار نظامی مانند صدها تفنگ ام۱(M1)، نارنجنک، خمپاره، و مسلسل را پرتاب کرده بودند.

دو محموله دیگر سیا حاوی ۱۱۷۰ تفنگ ام ۱، ۲۰۰ جعبه مهمات برای تفنگ‌ها، و ۲۰ جعبه نارنجک بود. تفنگ ام۱ اسلحه‌ای بود که اغلب توسط ارتش آمریکا در جنگ جهانی دوم و جنگ کره بکار گرفته می‌شد، اما در سال ۱۹۵۷، این تفنگ توسط آمریکایی‌ها از رده خارج شده بود

یک  محموله دیگر در اوایل سال ۱۹۶۰، مجموعا ۴۳۰ جعبه بود، که شامل سلاح و دیگر تجهیزات برای ۴۰۰۰ شورشی تبتی بود. موقعیت آن‌ها توسط خلبان‌های ارتش چین شناسایی و بشدت بمباران شد. برخی اوقات، هواپیماهای چینی اعلامیه‌هایی می‌انداختند که به ملیشای تبتی دستور تسلیم می‌دادند و آمریکایی‌ها را نادیده بگیرند.

مواضع دشمن اغلب توسط هواپیماهای چینی، در صبح، حدود ظهر و بعدا حدود ۳ یا ۴ بعداز ظهر مورد حمله قرار می‌گرفت. ۱۵ هواپیمای جنگی چینی در گروه‌های پنج تایی، که هرکدام بین ۱۵ تا ۲۰ بمب حمل می‌کردند، می‌رسیدند. وقتی‌که محل استقرار دشمن مشخص می‌شد، دیگر کار سختی نبود که خلبان‌های چینی مأموریت رزمی‌شان را انجام دهند.

در کُل فلات تبت، تقریبا هیچ پناه‌گاهی نبود که که بتوان افراد و تجهیزات نظامی را مخفی کرد. به‌جهت وسعت قلمرو تبت، پیدا کردن دشمن، سخت‌ترین کارها برای خلبان‌های چینی بود.

طبق گفته یک مقام بازنشسته سیا که در شرق آمریکا زندگی می‌کرد، آمریکایی‌ها می‌خواستند به چینی‌ها در تبت آسیب برسانند، اما این‌را نیز می‌دانستند که غیرممکن‌ست بتوانند دسته‌های ارتش چین را ازآن‌جا بیرون کنند.

undefined

تسارونگ(Tsarong) در اسارت

نیروهای چریکی تبتی، با پشتیبانی لجستیکی ارائه شده توسط آمریکا، به مسیر طولانی تدارکات چین در تبت حمله نموده، تلاش کردند راهشان را مسدود کنند، و زندگی را برای سربازان چینی دشوار کنند. گرچه این حملات آسیب‌هایی به‌همراه داشت، اما به‌مروز زمان و با توجه به اندازه بزرگ‌تر ارتش چین، و این واقعیت که در مقایسه با دشمن، پرسنل پکن بهتر مجهز بودند و سلاح‌های پیش‌رفته‌ای مانند نوع تفنگ تهاجمی ۵۶ داشتند، که در سال ۱۹۵۶ تولید شده بود.

برای چین، کنترل فلات تبت حیاتی است. رابرت بارنت(Robert Barnett)، نویسنده ای که تمرکزش بر تبت است، می‌نویسد که فلات تبت از نقطه‌نظر نظامی مهم است، برای این‌که شامل ارتفاعات بلند است و اطراف آن به آسیای‌مرکزی، جنوب و شرق آسیا به‌هم وصل می‌شوند.

سیا از اواخر سال‌های ۱۹۵۰، کمپ‌های آموزشی را در نپال(Nepal) و در مجاورت پوخارا(Pokhara)، دومین شهر بزرگ نپال، و در ناحیه مُستانگ(Mustang)، ایجاد نمود که شورشیان تبتی توسط مأموران سیا آموزش داده می‌شدند. حداقل، از ۱۵ کمپ در نپال، هند، و درون خود چین در تبت استفاده می‌شد.

با استفاده از نپال و هند به‌عنوان پای‌گاه، آمریکایی‌ها دو کشور را درگیر جنگ علیه چین کردند. سیا در سال ۱۹۶۴، مبلغ ۵۰۰ هزار دلار(ارزش امروزی آن ۵ میلیون دلار) برای چریک‌ها در نپال، مبلغ۴۰۰ هزار دلار(ارزش امروزی ۴ میلیون دلار) جهت آموزش تبتی‌ها در کلرادو، مبلغ ۲۲۵ هزار دلار(ارزش امروزی ۲.۲ میلیون دلار) جهت تجهیزات، حمل و نقل و مخارج؛ مبلغ ۱۸۵ هزار دلار (ارزش امروزی۱/۸ میلیون دلار)، جهت پرواز تبتی‌های آموزش دیده از کلرادو به هند؛ مبلغ ۱۲۵ هزار دلار(ارزش امروزی ۱/۲۵ میلیون دلار)، جهت مخارج تجهیزات و ارائه به تیم‌های شناسایی و انبار ذخیره تجهیزات، سوخت‌گیری هواپیماها، حقوق مأموران، و ارائه دوره‌های آموزشی شبکه مأموران در تبت هزینه شد.

به‌اضافه، سیا در سال ۱۹۶۴، مبلغ ۷۵ هزار دلار(ارزش امروزی ۷۴۴ هزار دلار) جهت تعمیر و نگه‌داری خانه‌های تبت در نیویورک، ژنو، و دیگر شهرها، مبلغ ۴۵ هزار دلار(ارزش امروزی ۴۴۶ هزار دلار) جهت «برنامه‌های آموزشی» برای ۲۰ جوان تبتی خرج نمود؛ و البته دالای لاما سالانه مبلغ ۱۸۶ هزار دلار از سیا دریافت می‌کرد، اما دوستان دالای لاما اصرار دارند که وی هرگز پولی برای خودش هزینه نکرده است.

لوبسانگ تسلتریم(Lobsang Tsultrim,)، گارد محافظ دالای لاما، گفت که وی توسط سیا در سال ۱۹۶۴ استخدام شد و در این باره هیچ تردیدی ندارد که دالای لاما از سیا پول می‌گرفت. اغلب شورشیان ساده لوح بودند و قادر به درک این نبودند که آمریکایی‌ها جهت منافع استراتژیک خودشان از آن‌ها سوء استفاده می‌کنند. بدون توجه به این موضوع، دالای لاما اعتراف می‌کند که کمک‌های آمریکا سرشتی «کاملا سیاسی» داشت و دارد.

آمریکایی‌ها در اواخر سال ۱۹۶۲ به فرودگاهی در دهلی نو(New Delhi)، شهر پایتخت هند، اجازه دست‌رسی داشتند. میلیتانت‌های تبتی در گروه‌های مرد ۴۰ الی ۵۰ نفره از این فرودگاه به کمپ آموزشی کلرادو انتقال داده می‌شدند.

این شورشیان به‌محض پایان دوره آموزشی در آمریکا، با هواپیما به هند برگردانده می‌شدند و اندکی پس از آن در شمال تبت، جایی‌که از هواپیما با چترنجات می پریدند، مستقر می‌شدند. صدها شورشی تبتی دیگر به جزیره تحت کنترل آمریکا در اوکیناوا(Okinawa) و گووام(Guam)، جهت جنگ چریکی آموزش می‌دیدند، و بعد جهت جنگ علیه نیروهای چینی به تبت فرستاده می‌شدند.

در اوایل سال‌های ۱۹۶۰، یک مرکز فرماندهی مشترک بین سیا و هند در دهلی نو برقرار شد، زیرا که روابط چین و هند در آن‌زمان تیره شده بود. تونداپ، برادر دالای لاما، بر کمک نظامی آمریکا از طریق منطقه شمالی دارجیلینگ(Darjeeling) هند، در مرز چین و هند، به تبت نظارت می‌کرد.

این مقاله برای اولین بار در سایت ژوپولیتیکا. آر یو (Geopolitica.RU) منتشر شده است.

درباره نویسنده:

شین کوین مدرک برجسته روزنامه‌نگاری دارد، و بیش‌تر درباره مسائل خارجی و موضوعات تاریخی می‌نویسد. او یکی از هم‌کاران پژوهشی مرکز تحقیقات جهانی شدن (CRG) است.

برگردانده شده از:

Instigation of Rebellions in Tibet

By Shane Quinn

Global Research, June 11, 2024

https://www.globalresearch.ca/instigation-rebellions-tibet/5859634

منابع:

(۱)

سیاست در چین: معرفی، ویرایش توسط ویلیام ای. جوٰف(انتشارات دانش‌گاه آکسفورد؛ چاپ سوم، ۶ ژوئن ۲۰۱۹)

(۲)

سردترین زمستان تبت در ۱۹ سال، شین هوا، ۱۱ مارس ۲۰۱۹

(۳)

«جمعیت کل منطقه خودمختار تبت در چین از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۲» مرکز آمار، ۷ مارس ۲۰۲۴

(۴)

جنگ سرد دوم: ژئوپولیتیک و ابعاد استراتژیک آمریکا، لوئیز آلبرتو مونیز بانیرا(اسپرینگر، چاپ اول، ۲۳ ژوئن ۲۰۱۷)

(۵)

«در موزه هایلندر، شمشیر تالوار هندی، تفنگ فتیله ای فلینتلاک، تفنگ[ تهاجمی] چینی نوع ۵۶، مسلسل سنگین جنگ جهانی اول، کریس داگر، موزه هایلندر

(۶)

«تفنگ کالیبر ۳۰ ام ۱[گراند]»، موزه جنگ امپراتوری




غزه: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!

برگردان: آمادور نویدی

غزهاگر به‌ما بد کردی، انتظار داری انتقام نگیریم؟

یکی از قدرت‌مندترین مکالمات ادبی و دراماتیک شکسپیر با سوداگر ونیز چنین است: «گمان مکن اگر ما را زخمی کنی، از بدن‌هایمان خون جاری نمی‌شود؟ ما را مسموم کنی، نمی‌میریم؟ و یا اگر به‌ما بدی کنی، دست روی دست گذاشته و تلافی نمی‌کنیم؟» بنای امپریالیستی امروزی، که یهودیت– مسیحیت ساخت غرب را تحریف و جعل نموده، تغییری نمونه(پارادایم) در روابط جدید قدرت ایجاد است.

قدرت‌های برتر و مسلط(هژمونیک) اروپایی از یهودی‌ها تنفر داشتند و به‌عنوان موجوداتی پست باآن‌ها رفتار می‌کردند.. این تاریخ نه‌فقط به دوران تفتیش عقاید مسلمان‌ها و یهودی‌ها در اسپانیا، بل‌که حتی فراتر از گذشته برمی‌گردد.

فرهنگ ضدسامی(که به‌غلط یهودی‌ستیزی خوانده می‌شود–م.) جزیی جداناپذیر از فرهنگ اروپای فئودالی و متعاقبا نیمه‌کاپیتالیستی اروپا بود. نظر به‌اینکه‌ این فرهنگ متعلق به طبقات حاکم است، «به این دلیل‌ موجودست، زیرا که در آن‌جا خبری از آزادی نیست». جهت شستشوی مغزی توده های غرب، فرهنگ عدم‌آزادی به اذهان تلقین شده آ‌ن‌ها تزریق شده است که از توجه به مشکلات و مسائل واقعی اقتصادی– اجتماعی منحرف شوند.

«همه فرهنگ‌ها در محرومیت جامعه شریک‌ند، و موجودیت خود را فقط با بی‌عدالتی که قبلا در محیط تولید مرتکب شده اند، افزایش می‌دهند. »: آدور نو(۱)

سلسله مراتب صهیونیستی جهت منافع سیاسی خود، فرهنگ نفرت را (از غرب جمعی) وام گرفته است و از آن استفاده ابزاری می‌کند. صهیونیست‌ها با تحریف حقایق، فرهنگ ضدسامی (به‌غلط یهودی‌ستیزی) را در میان توده‌های غربی ایجاد نموده و به سطح بربریت گسترش داده، تا به‌جای نازی‌ها، مسلمان‌ها را مقصر نشان دهند.

در تاریخ یهودی‌ها، ملاقات حج الحسینی، فردی عاری از احساس با هیتلر به‌عنوان نقطه عطفی معرفی می‌شود. نتانیاهو مدعی‌ست که هیتلر پس از دیدار با وی هولوکاست نازی‌ها را آغاز نمود. آیا ادعایی بزرگ‌‌‌تر و مضحک‌تر از این در تاریخ وجود دارد؟

پوچی این بحث پیش‌نهاد می‌کند که این انباشت کاپیتالیست و فقدان تحقق آن نبود که طبقه کاپیتالیست بین المللی را به یک جنگ امپریالیستی جهانی کشاند که متعاقبا ۵۰ میلیون انسان، از جمله ۶ میلیون یهودی را به‌کام مرگ کشاند، بل‌که پوچ‌گرایی(نیهلیسم) خانمان‌برانداز نازی بود که یهودی‌ها را از پروسه تولید بیرون انداخت، و آن‌ها را پیش از کشتن غیرضروری دانست. سرشت متناقص این ادعا هنگامی افشاء شد که حتی در دوره «پروسه پوچ‌گرایی»، یهودی‌ها مجبور بودند که ارزش اضافی را نه فقط جهت زندگی خود، بل‌که جهت حفظ تهیه کالا برای نازی‌ها و وال‌ استریت تولید نمایند.

یکی از کمپ‌های کار اجباری در آشویتس که مواد شیمیایی و محصولات دارویی برای آی. جی. فابین(I.G. Farben)، تولید می‌کرد ترکیبی از مجموعه شش شرکت، ازجمله بایر(Bayer)، خوی‌چست(Hoechst)، آگفا(Agfa)، صنایع شیمیایی صنعتی عمومی(The General Chemical Industry)، و ویلرتر میر(Weiler-ter Meer)، بود، که توسط وال استریت، جنرال موتور(General Motors)، فورد(Ford) و بانک مورگان استنلی چیس(Morgan Stanley Chase Bank) تأمین مالی می‌شدند.

جهت مقابله با داستان‌سرایی صهیونیست‌ها علیه مسلمان‌ها، پیش‌تر در جایی نوشته ام که «کلمه گیتو»(ghetto) از ونیز(Venice)، جایی آمده است که یهودی‌ها در مکانی منزوی تحت نگاه کینه‌جویانه گاردهای مسیحی نگه‌داری می‌شدند. «پوگرام»(Pogrom)- به‌معنای شورش یا انتقام آشکار– از زبان روسی گرفته شده است. به‌هرحال، کلمه گیتو فقط مختص به یهودی‌ها نبود، بل‌که برای همه جوامع «نامطلوب» بود، اما مانند کلمه «ضدسامی»( به‌غلط یهودی‌ستیزی)، به‌عنوان پُرفروش‌ترین کالا در انحصار طبقه حاکم صهیونیستی قرار گرفت.

«آسویتش« نه در فلسطین، بل‌که در لهستان ُرخ داد، اما فلسطین جائی‌ست که این پروسه توسط یهود‌ی‌ها علیه فلسطینبی‌ها تکرار می شود. ستم‌گری اقلیتی که زمانی ضعیف و ناتوان بود بر اکثریتی بومی که به‌همان اندازه ضعیف و ناتوان است».

هیتلر بدون جنگ نمی‌توانست یهودی‌ها را بکشد. هیتلر که رهبری انتخاب نشده و ذینفع از سخاوت‌مندی هیندنبرگ(Hindenburg)، کسی بود که وی را به‌عنوان صدراعظم آلمان تعئین کرد، با تورمی وحشتناک و هم‌راه با فلج اقتصادی و قروض گسترده، گروگان متفقین شده بود، بنابراین، هیتلریهودی‌های طبقه پائین و متوسط را به‌عنوان قربانیان مطلوب علت بحران اقتصادی آلمان نشان داد(درست همان‌کاری که دولت‌های غربی امروزه، مهاجران و پناهنده‌های مسلمان را مسبب اوضاع بد اقتصادی خود می‌دانند– م)

هیتلر، طبقه متوسط آلمان را که در وضعیتی عالی زندگی می‌کردند، رها نمود. اما پیش از آن خاطرجمع شد که کل اعضای حزب کمونیست را که دومین حزب بزرگ آلمان بود قتل‌عام کند، و اطمینان حاصل کرد که یهودی‌های ثروت‌مند، مانند بانک‌داران اوپنهیم(Oppenheim Bankers) از گزند مصون بمانند. به‌علاوه، تعداد زیادی سرباز، و ۷۷ افسر ارتش رایش سوم یهودی بودند و یا با یک یهودی ازدواج کرده بودند، که شامل «دو ژنرال، هشت سپهبد، پنج ارتشبد و ۲۳ سرهنگ می‌شد.(لس آنجلس تایمز، ۲۴ دسامبر ۱۹۹۶)(Los Angeles Times, 24/12/1996).

هیتلر، برخلاف بن گوریون(نام واقعی دیوید گرین) و نتانیاهو(نام واقعی بنزیون میلوکوفسکی)، هرگز از قبل نمی‌خواست که یهودی‌ها را نسل‌کشی کند. هیتلر حتی پیش‌نهاد داد که حاضرست برای هر یهودی ۱۰۰۰ مارک و یک کشتی جهت ترک آلمان و استقرار به دمکراسی‌های غربی ارائه دهد.

هیتلر در یکی از سخن‌رانی‌هایش شکایت کرد: «دمکراسی‌های غربی ما را مطمئن ساختند: که نمی‌توانند یهودی‌ها را قبول کنند، مگراین‌که آلمان حاضر باشد به آن‌ها اجازه دهد تا به‌عنوان مهاجر مقدار معینی سرمایه باخودشان حمل کنند». یک‌بار، ایشمن(Eichmann) به جویل براند(Joel Brand)، یکی از یهودی‌های مجارستانی‌تبار، پیش‌نهاد نمود تا به آلمان کمک کند که صد هزار یهودی را با ده هزار کامیون با متفقین معامله پایاپای کند. اما این پیش‌نهاد از طرف– لرد موین(Lord Moyne, British) وزیر انگلیسی در امور خاورمیانه، رد شد.

موقعی‌که هردو، آدورنو و هورکهایمر در سوگ دولت یهودی‌ها به‌عنوان «فرقه ای که در تئوری و عمل به نابودی خود تمایل دارند»، فرانز نیومن(Franz Neumann)، با حفظ موضع مارکسیستی خود، از آن‌ها انتقاد نمود. وی اصرار داشت که شخص می‌تواند از ناسیونال سوسیالیسم گزارشی ارائه دهد، بدون این‌که به مسئله یهودی‌ها نقشی محوری نسبت دهد. وی هم‌چنین گفت که ناسیونال سوسیالیست از اصل ضدسامی(به‌غلط ضدیهودی) به‌عنوان مرام ایدئولوژیک محوری خود عقبنشینی نموده، و بر ارجحیت عوامل اقتصادی در فهم نظم کاپیتالیستی پافشاری می‌کرد.

یهودی‌های معمولی به کنار، صهیونیست‌ها، معتقدان به ایدئولوژی خون و خاک نازی‌ها(Nazis’ Blut und Boden )، با هر دو نازی‌ها و امپریالیسم انگلیس رابطه منحصربفردی برقرار کردند. بیانیه بالفور در أستانه انقلاب شوروی از راه رسید، وقتی‌که قدرت‌های غربی تصمیم گرفتند که دولتی در خطمقدم خاورمیانه علیه کمونیسم ایجاد نمایند. زیو جابوتینسکی(Ze’ev Jabotinsky)، یک صهیونیست راست افراطی و دوست موسولینی، آشکارا از نسل‌کشی در فلسطین حمایت نمود. موشه دایان(Moshe Dayan)، نخست وزیر آن‌زمان اسرائیل، و پدر نتانیاهو در میان شاگردها و حامیان وی بودند.

درست موقعی‌که سازمان ملل تصمیم گفت فلسطین را تقسیم کند، ۵۲ درصد از بهترین سرزمین‌های قابل‌کشت و شهرهای توسعه یافته را به ۶ درصد یهودی‌های( مهاجر) و بقیه مناطق غالبا عقب‌مانده را به ۹۴ درصد فلسطین‌های بومی داد، و بدین‌وسیله پروسه نسل‌کشی فلسطینی‌ها طبق برنامه‌ریزی آغا شد. سئوال این‌ست که: پس کجاست آن مناطق ۴۸ درصدی که برای فلسطین‌ها درنظرگرفته شده بود، چون‌که در آن‌زمان کرانه باختری و غزه به‌ترتیب، بخش‌هایی از سرزمین‌های اردن و مصر بودند و نه فلسطین تاریخی؟

یهودی‌های مهاجر(شهرک‌نشینان) بدون خشونت وحشیانه سیاست مستعمراتی نمی‌توانند دوام بیاورد. بازماندگان نسل‌کشی جمعیت‌های بومی‌ در آمریکا، استرالیا، کانادا، زلاند نو و اکثر کشورهای آمریکای لاتین، این امر ( نابودی جمعیت بومی) را بخوبی درک می‌کنند. بنابراین، النکبه(فاجعه)– قتل‌عام و اخراج فلسطینی‌ها از سرزمین بومی خود نه چیز جدیدی بود و نه بی‌تفاوتی آن‌ها نسبت به اشغال سرزمین بومی، استثنایی بود. آن‌چیزی‌که آن‌ها(استعمارگران تا دندان مسلح) را شگفت‌زده کرده و می‌کند، مقاومت مسلحانه سازمان‌دهی شده مردم مظلوم فلسطین است که نمی‌خواهد بمیرد.

آمریکا طی هشت ماه سعی کرد تا به‌نادرست جنایت‌های وحشت‌ناک اسرائیل علیه فلسطینی‌ه ارا انکار کند، اما اینک این جنایت‌ها بر همگان آشکار و غیرقابل دفاع شده است. وزیر امور خارجه آمریکا، جان کربی(John Kirby)، با اعتراف به شباهت جنایات‌های جنگی آمریکا در عراق و افغانستان، جنگ و جنایت‌های اسرائیل را توجیه نمود. ماتیو میلر(Mathew Miller)، به کشتار غیرنظامی‌ها توسط اسرائیل اعتراف نمود، اما این امر را حق اسرائیل(بخوان صهیونیست‌ها–م) دانست.

«هیچ‌کسی به‌خاطر گفتن حقایق فاجعه‌بار نمی‌میرد، اما دیوار حاشا بلندست»: نیچه(Nietzsche).

ظهور فاشیسم را مارکوزه(Marcuse)، در آمریکا پیش‌بینی نمود. وی نوشت: «من امروز در آمریکا “وارث تاریخی فاشیسم“ را می‌بینم».

مالکوم ایکس(Malcolm X )، نوشت: «آپارتاید در آفریقای جنوبی بیش‌تر از آمریکا نیست».

آدرونو اظهار داشت: «اگر فاشیسم به نیروی قدرت‌مندی تبدیل شود… در زیر درفش دمکراسی مرسوم جولان می‌دهد.»

جو بایدن آشکارااعتراف می‌کند که یک صهیونیست است و نوام چامسکی هم، اگرچه یکی حامی بی‌چون چرای تروریسم اسرائیل است، و دیگری یک آنارشیست– که خودش ضدونقض است– کسی‌که مفهوم ملت–دولت را به‌ویژه موجودیت اسرائیل را رد می‌کند و ممنوع الورد به اسرائیل شده است.

فرقی نمی‌کند که بایدن یا ترامپ رئیس جمهور آمریکا باشد. گرایشات فاشیستی در آمریکا پیروز شده است و همین‌طور هم آگاهی طبقاتی، متضاد دیالکتیکی آن. حمایت صریح از کارزار وحشت‌ناک اسرائیل علیه فلسطینی‌ها، واکنش جنوب جهانی، و مقاومت دلیرانه فلسطینی‌ها، آمریکا و اسرائیل را به دولت‌های منفور تبدیل نموده است.

فلسطینی‌ها دلیرند، اما آن‌ها انسانند. دنیا شاهد عزم جزم آن‌هاست، اما باید یأس و نومیدی آن‌ها را حس نمود. هیچ‌کس نمی‌داند که عاقبت این جنگ نسل‌کشی به‌کجا ختم می‌شود، اما محمود درویش به‌درستی ادعا کرده است که: «فلسطینی‌ها در برابر نقشه محو شدن از صحنه تاریخ ظفرمند و  سرافراز شده‌اند».

درباره نویسنده:

دکتر صولت نگی، آکادمیک مستقر در سیدنی– استرالیاست و مؤلف کتاب‌هایی درباره سوسیالیسم و تاریخ است. خرین کتابش «جمهوری‌های خدا: ایجاد و تخریب اسرائیل و پاکستان» است که می‌توان از آمازون در آدرس زیر تهیه نمود:

Amazon.com

با ایشان میتوان با ایمیل زیر تماس گرفت:

[email protected]

برگردانده شده از:

Gaza: If You Wrong Us, Shall We Not Revenge




چرایی برتری سوسیالیسم بر کاپیتالیسم

نوشته: *نیکوس موتتاس

برگردانآمادور نویدی

پس از پیروزی نیروهای ضدانقلابی در اتحاد شوروی و اروپای شرقی، مفهوم استدلاهای سیاسی عمومی در دو سه‌دهه اخیر: «پایان تاریخ، و پایان ایدئولوژی» مرسوم شده است. این امر برای بورژوازی- طبقه غالب، در تلاش جهت قانع کردن مردم جهان، مفهوم بسیار راحتی است که بگوید:

۱) سوسیالیسم شکست خورده و غبرقابل برگشت است؛

۲) کاپیتالیسم پیروز نهایی در دوران دگرگونی‌های اجتماعی و اقتصادی تاریخی است؛

۳) هر بحثی که جهت جامعه‌ای غیرکاپیتالیستی- جایی‌ باشد که ابزار تولید در یک اقتصاد متمرکز اجتماعی برنامه ریزی می‌شود- «خیالی واهی» و « توهمی اتوپیایی» است.

البته که ضدکمونیسم، هسته اصول بورژوازی را تشکیل می‌دهد. نیروهای بورژوازی و مکانیسم‌های آن‌ها (تاریخ‌نویسی، رسانه‌ها و …) در کل جهان در دو سه دهه گذشته، عمدتا از طریق اهریمن سازی و تهمت‌زدن به اتحاد شوروی و بطور کلی بنای سوسیالیستی قرن ۲۰م، جنگی صلیبی علیه کمونیسم براه انداخته اند.

هربار که حقایق مارکسیستی- لنینیستی آشکار می‌شود، همانند شبهی‌ست که برفراز نئولیبرال‌ها، سنتریست‌ها، سوسیال دمکرات‌ها، نئونازی‌ها و سایر وازدگان سیاسی حامی بربریت کاپیتالیستی به پرواز درآمده باشد.

این شبح- همان‌گونه که آن‌ها می‌نامندش- رژیم شورایی، «دیکتاتوری»، «استالینیست»، «خون‌آشام»، «سرکوب‌گر» و غیره است. ضدکمونیست‌ها تلاش می‌کنند تا به‌هرشکلی که ممکن‌ست تاریخ را تحریف کنند، اما بدبختانه، آن‌ها نمی‌توانند حقایق تاریخی را تغییر دهند.

تاریخ دروغ‌های آشکار تبلیغات ضدکمونیستی بورژوازی را برملا می‌کند. علی‌رغم مشکلات و ضعف‌های سیستم سوسیالیستی قرن ۲۰م، برتری سوسیالیسم بر کاپیتالیسم به اثبات رسید، زیراکه امتیازات زیادی را برای کار و زندگی مردم ارائه داد، مناسبات کاپیتالیستی در تولید را لغو نمود، نوع‌بشر را از یوغ بردگی مزدی آزاد کرد و بدین‌ترتیب مسیر را جهت تولید و توسعه علم، نه فقط به‌خاطر اقلیتی، بل‌که برای ارضای نیازهای اکثریت مردم هموار نمود.

در این به‌اصطلاح «رژیم‌های توتالیتر کمونیستی»(چنین) هر شخصی دارای شغل تضمین شده، مراقبت‌های بهداشتی عمومی و آموزش رایگان، خدمات کم‌هزینه، مسکن، دست‌رسی وسیع به فعالیت‌های فرهنگی و ورزشی بود که توسط دولت ارائه شده بود.

در جمله‌های بعدی، به‌عنوان پاسخی به همه حامیان بربریت کاپیتالیستی، به‌برخی از دست‌آوردهای اساسی سوسیالیسم در اتحاد شوروی اشاره می‌کنیم.

حقوق زنان:

با انقلاب بزرگ اکتبر، مسیر رهایی اجتماعی و آزادی زنان طبقه کارگر هموار شد. پیش از انقلاب اکتبر، زنان در روسیه تزاری، در معرض تیعیض‌های طبقاتی و جنسیتی قرار داشتند، و بیش از ۸۰ درصد از آن‌ها کارگران ساده بودند که نیمی از دست‌مزد هم‌کاران مرد خود را دریافت می‌کردند. ۸۷ درصد از زنان در روسیه تزاری سواد خواندن و نوشتن نداشتند. یکی از نخستین فرمان‌های انقلاب، دادن اهدای حقوق کامل سیاسی به زنان بود. این امر در انگلستان در سال ۱۹۱۸، در آمریکا در سال ۱۹۰۲۰، و در فرانسه در سال ۱۹۴۴ رُخ داد.

از سال ۱۹۱۷ تا سال ۱۹۲۰، حدود ۴ میلیون زن در روسیه شوروی خواندن و نوشتن را یاد گرفتند، درحالی‌که از سال ۱۹۲۲ تا سال ۱۹۲۸، نمایندگان زن در شوراها به ۹ برابر(۸۳۰۷۰۰ زن کارگر و کشاورز) افزایش یافت. طی سال‌های ۱۹۷۰، درحالی‌که در آمریکا تنها ۵ درصد از اعضای دولت فدرال و دولت‌های ایالتی زن بودند، در اتحاد شوروی۳۵/۶ درصد اعضای شورای عالی، زن بودند.

این در اتحاد شوروی – نه در اروپای غربی یا در آمریکا بود- که جهت حمایت از زنان کارگر قوانین خاصی برای دوره حاملگی مقرر شد: برای هر زن ۴ ماه مرخصی زایمان با حقوق کامل به‌تصویب رسید.

یادآوری:

نرخ بی‌کاری زنان در اتحادیه اروپا ۱۰/۶ درصد در سال ۲۰۱۲، و ۱۰.۱ درصد در سال ۲۰۱۴، اداره آمار اتحادیه اروپا(Eurostat)، درحالی‌که شمار کل زنانی که در خط فقر زندگی می‌کنند به ۶۵ میلیون نفر می‌رسد! یوروستت (Eurostat)

یوروستت (Eurostat) یا ادارهٔ آمار اروپا یکی از ادارات کمیسیون اروپا است که در محله کیرچبرگ شهر لوکزامبورگ، در کشور لوکزامبورگ واقع است. وظایف اصلی آن، ارائهٔ اطلاعات آماری به نهادهای اتحادیه اروپا و ترویج هم‌آِهنگی روش‌های آماری در کشورهای عضو اتحادیه اروپا و نامزدهای پیوستن به آن و هم‌چنین انجمن تجارت آزاد اروپا است.(ویکی‌پدیا)

دست‌آوردهای کارگران:
کار ثابت و دائم برای هرکسی در اتحاد شوروی وجود داشت، که بیش از ۴۱ ساعت در هفته نبود. ساعت‌های کاری برای آن‌هایی‌که در شرایط شغلی کم سالم‌تری کار می‌کردند، به ۳۶ ساعت در هفته کاهش یافته بود. ساعت‌های کار هفتگی در اتحاد شوروی، یکی از کوتاه‌ترین‌ها در جهان بود، و هر زن و مرد کارگر از حق استراحت هفتگی، هم‌راه با امرار معاش ثابت و کامل سالیانه برخوردار بود.

زنان شاغل در تعطیلات در یکی از مراکز تفریحی دولتی در کریمه در سال ۱۹۶۳

کارگران، بیمه اجتماعی دولتی اجباری داشتند، که منبع آن نه از حقوق کارگران، بل‌که از بودجه دولت و بودجه‌های شرکت‌های دولتی تأمین می‌شد. هر کارگری در سن ۶۰ سالگی برای مردان و سن ۵۰ سالگی برای زنان از حق بازنشستگی کامل برخوردار بود. برای کارهایی که شرایط شغلی کم‌سالم‌تری داشت، مردان در سن ۵۰ سالگی و زنان در سن ۴۵ سالگی از حق بازنشستگی برخوردار بودند.

برای شهروندان شوروی استراحت و تفریح یک مزیت نبود – همان‌گونه که در سیستم کاپیتالیستی رُخ می‌دهد- بل‌که طبق ماده ۱۱۹ قانون اساسی شوروی یک حق بود. دولت سوسیالیستی شبکه بزرگی از مؤسسات رایگان فرهنگی و ورزشی را برای مردم فراهم کرده بود.
اولین منزل‌گاه تفریحی در پطرزبورک (لنینگراد) در سال ۱۹۲۰، و به ابتکار خود ولادیمیر ایلیچ لنین ساخته شد. در ابتدای سال ۱۹۴۰، تعداد این نوع منزل‌گاه‌های تفریحی به ۳۶۰۰ رسیده بود که می‌توانست پذیرای خدمات به ۴۷۰ هزار کارگر باشند، در حالی‌که در سال‌های ۱۹۸۰، بیش از ۱۴هزار مرکز تفریحی و تعطیلات برای ۴۵ میلیون نفر وجود داشت.

قابل توجه:

دست‌آورهای کارگران در دنیای کاپیتالیستی- به‌ویژه در اروپای غربی- متعاقب مبارزه‌های طبقاتی طولانی و خونین به‌دست آمد. وجود اتحاد شوروی و سرمشق بنای سوسیالیستی، شماری از دولت‌های بورژوازی غربی را مجبور کرد تا برخی از حقوق اجتماعی و کارگری را به مردم خود ارائه دهند.
به‌هرحال، متعاقب پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و اروپای شرقی، این حقوق اجتماعی و کارگری به‌طرز وحشیانه ای مورد حمله قرار گرفت. امروز در ۲۰۱۶ (تاریخ نوشتن این مقاله است)، ما در بربریت کاپیتالیستی با بی‌کاری، کاهش حقوق، اخراج گسترده، روابط کاری صفر قرارداد، استخدام کودکان به‌کار و… زندگی می‌کنیم. در دنیای کاپیتالیستی، همه حقوق اجتماعی و کارگری قربانی سود کاپیتالیستی شده است؛ در آمریکا ۴۷ میلیون در لبه خطر فقر زندگی می‌کنند، و در اتحادیه اروپا ۲۵ میلیون نفر بی‌کارند!

سیستم مراقبت‌های بهداشتی عمومی و رایگان:

ایجاد سیستم مراقبت‌های بهداشتی عمومی در اتحاد شوروی، نمونه بارزی از بنای سوسیالیستی بود.
شبکه دولتی گسترده ای از مراقبت‌های بهداشتی در روسیه شوروی وجود داشت که برمبنای اقتصاد سوسیالیستی برنامه‌ریزی شده متمرکز بود و خدمت‌های رایگان مراقبت‌های پزشکی را برای همه مردم ارائه می‌داد.

آمار خود گواهی می‌دهد: در روسیه تزاری، پیش از انقلاب اکتبر، امید به زندگی، تنها ۳۲ سال بود ولی بعداز سال ۱۹۱۷، طی چند سال، امید به زندگی به ۴۴ سال رسید( سال ۱۹۲۰ ). در سال ۱۹۸۷، امید به زندگی در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی- ۶۹ سال – مانند دنیای غرب بود.

تعداد پزشک‌ها و متخصص‌ها در مدت بنای سوسیالیستی به‌سرعت افزایش یافت، در حالی‌که مرگ و میر کودکان (در روسیه پیش از انقلاب یکی از مشکلات بزرگ) بود، بعداز انقلاب به ده برابر کاهش یافت. تقریبا ۱۶۰ میلیون شهروند در اواسط سال‌های ۱۹۸۰، سالانه معاینه‌های بهداشتی پیش‌گیرانه را انجام می‌دادند و هم‌زمان بیش از ۳۵ میلیون شهروند تحت نظارت دائمی پزشکی رایگان بودند. در همان مدت، بیش از ۲۸ هزار درمان‌گاه، کلینیک یا بیماراستان کوچک دولتی برای زنان و کودکان در اتحاد شوروی وجود داشت.

نکته:

نرخ امید به زندگی در روسیه کاپیتالیستی پوتین- در سال ۲۰۰۴ و به ۶۳ سال رسید. به‌علاوه، در روسیه کاپیتالیستی الیگارشی، و گروه‌های انحصاری، مراقبت‌های پزشکی رایگان و عمومی دیگر وجود ندارد: شمار زیادی از بیمارستان‌ها و درمان‌گاه‌ها و کلینیک‌های دولتی بسته شده‌اند، درحالی‌که بیمارستا‌ن‌های بزرگ تأسیس شده، «حوادث‌های» کاری افزایش یافته است(سالانه ۶۰۰ مرگ و میر) و افراد شاغل روسی باید مخارج خدمات بیمارستان‌های عمومی را پرداخت کنند.

سیستم آموزش و پرورش عمومی و رایگان:

در اتحاد شوروی، یکی از دست‌آوردهای بی‌نظیر، حذف کامل بی‌سوادی و افزایش سریع سطح آموزشی بود. پیش از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، فقط ۳۷/۹ درصد از مردان روس زبان و ۱۲/۵ درصد از روس زبان، خواندن و نوشتن را می‌دانستند. از همان نخست، دولت شوروی جهت ازبین بردن بی‌سوادی بسیار تلاش نمود.
آمار خود گواهی می‌دهد: بین سال‌های ۱۹۴۰-۱۹۲۰، تقریبا ۵۰ میلیون شهروند بزرگ‌سال در هر سال خواندن و نوشتن یاد گرفتند؛ در سال ۱۹۳۷، سه‌چهارم( ۷۵ درصد) از کل جمعیت خواندن و نوشتن می‌دانستند . در دهه ۱۹۶۰، بی‌سوادی کاملا رفع شده بود.

رفع بی‌سوادی- که کوبا در سال‌های ۱۹۶۰ نیز به آن نائل شد- عبارت بود از بخشی از برنامه آموزشی عمومی و یک‌پارچه که توسط دولت شوروی ایجاد بود و شامل: ایحاد آموزش رایگان برای هر کودک، ایجاد برنامه آموزش اجتماعی کودکستانی رایگان، تا دست‌رسی به سطح دانش‌گاهی برای طبقه کارگر و روستایی‌ها، ایجاد هزاران مهدکودک، دبستانی و دبیرستانی دولتی. شمار شهروندانی که به سطح تحصیلات دانش‌گاهی رسیدند از یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر در سال ۱۹۳۹ به ۲۱ میلیون شهروند در پایان سال‌های ۱۹۸۰ افزایش یافت. از سال ۱۹۱۸ تا سال ۱۹۹۰، بیش از ۱۳۵ میلیون شهروند روسی فارغ التحصیل کامل سطح تحصیلات دانشگاهی بودند.

در صورتی‌که در دنیای کاپیتالیستی، حق آموزش و پرورش در معرض سودجویی و خصوصی‌سازی قرار داشت و دارد، دانش‌جویان در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به‌طور رایگان به همه سطوح آموزش تا سطح تحصیلات عالی دانش‌گاهی دسترسی کامل داشتند.

در اتحاد شوروی جهت تحصیل آموزش عالی شهروندان هیچ هزینه ای وجود نداشت، به‌علاوه، به بیمه پزشکی و هم‌چنین به روی‌دادهای ورزش‌های و فرهنگی مختلف دست‌رسی کامل وجود داشت.

قابل توجه:

در روسیه کاپیتالیستی، ۴۰ درصد از دانش‌جویان در سطح دانش‌گاهی در سال ۲۰۰۰، شهریه پرداخت می‌کردند. احیای مناسبات کاپیتالیستی در روسیه منجر به ازهم‌گسیختگی ماهیت آموزش دولتی و رایگان شد.
نهادهای علمی جهان کاپیتالیستی، پیروزی‌های بلامنازع سوسیالیسم در تحصیلات را در سطح بین‌المللی برسمیت شناختند.
اصطلاح «آن‌چه را که ایوان می‌داند و جانی نمی‌داند»، موضوع تحقیق در آمریکا مثال‌زدنی‌ست، به‌ویژه بعد از پیروزی شوروی در بخش علوم، ازجمله در علوم فضایی، که هیچ‌کسی نمی‌توانست برتری سیستم سوسیالیستی را در رشته‌های علمی مورد مناقشه قرار دهد. اصطلاح مذکور، مقایسه بین آموزش در شوروی و آمریکا در زمینه های خواندن، ادبیات، زبان‌های خارجی، تاریخ و جغرافیا بود.

طی قرن ۲۰م، هیچ رشته‌ای از علوم نبوده که اتحاد شوروی در آن نیروی پیش‌گام نباشد. ۲۰ تا ۲۵ درصد از اختراع‌های سالانه تقریبا در کُل رشد تکنولوژی، متعلق به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بوده است.

ما می‌توانیم دستآوردهای بیش‌تری از سوسیالیسم در اتحاد شوروی و هم‌چنین در اروپای شرقی را مثال بزنیم. مطمئنا ما می‌توانیم به دگرگونی کامل دولت فقیر و نیمه فئودالی تزاری به یک ابرقدرت با توسعه صنعتی‌ گسترده و افزایش سریع محصولات کشاورزی اشاره کنیم. ما می‌توانیم به کمک‌های عظیم اتحاد شوروی در مبارزه علیه فاشیست طی جنگ جهانی دوم اشاره کنیم. ما هم‌چنین می‌توانیم به دست‌آورهای عظیم شوروی در فرهنگ و هنر، ازجمله در سینما، تئاتر، موزیک کلاسیک، شعر، و ادبیات و غیره اشاره کنیم.

پی‌آمد یکی‌ست:

سوسیالیسم اثبات نمود که از هر نظر در زندگی اجتماعی و اقتصادی بر کاپیتالیسم برتری دارد.
و زمانی‌که ما در باره «برتری» صحبت می‌کنیم، به این امر مراجعه می‌کنیم که چگونه سیستم سوسیالیستی با حذف استثمار انسان توسط انسان توانست نیازهای مردم را فراهم سازد.

کاپیتالیسم، با سرشت آنارشیستی خود در تولید و سودخدایی که می‌کند، برای انسان‌ها چیزی بجز فقر، بدبختی، بی‌کاری، نابرابری‌ها وجنگ‌ها نداشته و ندارد..

اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی قرن ۲۰م، علی‌رغم مشکلاتی که داشتند، اما اثبات نمودند که جهانی بهتر امکان‌پذیرست. آقای فوکویاما و حامیان کاپیتالیستی گرامی: علی‌رغم شکست تاریخی موقت سوسیالیسم توسط ضدانقلاب‌های سال‌های ۱۹۹۱-۱۹۸۹، هیچ‌چیزی پایان نیافته است. تاریخ به پایان خود نرسیده است.

آینده بشریت، سوسیالیسم و کمونیسم است.

درباره نویسنده:

*نیکوس موتتاس، سردبیر نشریه و سایت در دفاع از کمونیست است.

برگردانده شده از:

Why Socialism is superior to Capitalism- The achievements of Socialist construction in the Soviet Union
By Nikos Mottas.

https://www.idcommunism.com/2016/09/why-socialism-is-superior-to-capitalism.html



پنج دروغ بزرگ ضدکمونیستی

نیکوس موتتاس/ آمادور نویدی

مرسوم شده که تاریخ را پیروزمندان جنگ بنویسند.

غلبه ضدانقلاب و تخریب سوسیالیسم در اتحاد شورو ی و کشورهای اروپای شرقی در اوایل دهه ۱۹۹۰، منجر به تشدید سیاست ضدکمونیسم(۱) در همه سطوح شد.

مجموعه ای از تئوری‌های سفسطه‌آمیز در نگارش تاریخ‌نگاری بورژایی و رسانه‌های کورپوراتی مسلط توسعه یافت که هدفشان تهمت به سوسیالیسم قرن ۲۰م و اهریمن‌سازی از مرام مارکسیستس– لنینیستی(۲) بود که تا به امروز نیز ادامه دارد.

پنج مورد از شایع‌ترین افسانه‌های ضدکمونیستی را در این‌جا بررسی می کنیم:

اولین افسانه:

قحطی عمدی بزرگ سال‌های ۱۹۳۳۱۹۳۲ در اوکراین

قحطی بزرگ سال‌های ۱۹۳۳–۱۹۳۲ در اوکراین، که نیز به‌عنوان هولومودور( The Holodomor) شناخته می‌شود، یک قحطی دست‌ساز بشر بود، که عمدا جهت تنبیه و شکست گرایش‌های ناسیونالیستی اوکراینی‌ها توسط دولت شوروی در زمان ژوزف استالین طراحی و مهندسی شده بود.

نگرش «قحطی عمدی ساخت بشر» نه یک قحطی از قبل برنامه‌ریزی شده توسط دولت شوروی، بل‌که ساخته و پرداخته نازی‌ها و هم‌دست‌های اوکراینی‌ بود که به آمریکا و کانادا مهاجرت کرده بودند و در سال‌های پساجنگ توسط امپریالیست‌های آمریکایی و اروپای غربی در چارچوب جنگ صلیبی ضدکمونیستی خود علیه اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اتخاذ شده بود.

گزارشی دروغ در «آمریکن شیکاگو»(Chicago American)، رسانه‌ای خبری منتشر شد که متعلق به ویلیام راندولف هرست(William Randolph Hearst)، اشرافی متنفذ و حامی نازی در آمریکا بود، که به پخش این اراجیف در غرب کمک‌های قابل‌ملاحظه‌ای کرد. این دیدگاه، متعاقب دهه‌ها تحقیق علمی مستقل بوسیله بورژوازی –از هر نظر پژوهش‌گر– نه کمونیست یا دوست‌دار کمونیست – تکذیب شده است.

بنابراین، چه عاملی منجر به قحطی شد؟ سه دلیل بزرگ وجود دارد:

۱) شرایط بسیار بد آب و هوایی در سراسر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی؛

۲) فعالیت‌های زیاد ضدانقلابی(مانند سابوتاژها)ی کولاک‌ها و سایر عناصر مرتجع به‌عنوان پاسخی به سیاست اشتراکی‌کردن (کلکتیویزاسیون)؛

۳) موقعیت اقتصادی ناشی از پروسه دردناک، اما ضروری اشتراکی‌کردن .

گواهی شاهدان عینی، مانند والتر دورانتی (Walter Duranty), ژورنالیست آمریکا–انگلیسی، هربرت جورج ولز (Herbert George Wells)، تاریخ‌دان انگلیسی، ادوارد اریو(Eduard Eryo)، نخست وزیر فرانسوی، و آنا لوئيس استرونگ(Anna Louis Strong)، ژورنالیست و نویسنده آمریکایی، دروغ «قحطی دست‌ساز بشر» را کاملا تکذیب کرده اند.

افسانه دوم:

قتل‌عام سال ۱۹۴۰ کاتین به‌دستور استالین و توسط شوروی انجام گرفت.

کشتار بیش از ۲۰ هزار از اسیرهای جنگی لهستانی در آوریل– مه ۱۹۴۰، معروف به «کشتار جنگلی کاتین»، عملا جنایتی بود که به‌وسیله نازی‌ها صورت گرفت.

آلمانی‌ها به ابتکار جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات نازی در سال ۱۹۴۳، آشکارا اتحاد شوروی – بویژه سازمان پلیس‌های مخفی شوروی(NKVD)(۳) را به‌عنوان کسانی‌که مرتکب جنایت شده اند، مقصر می‌دانستند. متعاقبا، این دروغ به‌وسیله کُل جهان سرمایه‌داری(از این به‌بعد کاپیتالیستی) طی جنگ سرد به‌کار گرفته شد و تا به امروز به‌عنوان یکی از بحث‌های مورد علاقه افسانه‌های ضدکمونیستی باقی‌مانده است.

دکتر گوبلز در دفتر خاطرات روزانه شخصی خودش نوشت: «دستور داده ام که باید به بهترین وجه ممکن از این موضوع تبلیغاتی استفاده شود .و ما می‌توانیم با این وضع تا دو هفته ادامه دهیم»(۱۴/۴/۱۹۴۳)، و متأسفانه جنگ افزارهای آلمانی در گورهای کاتین پیدا شده است… بهرحال، لازم است که این حادثه فوق سری بماند. اگر این موضوع توسط دشمن کشف شود، باید از ُکل موضوع کاتین صرف‌نظر کرد..»(۰۸/۰۵/۱۹۴۳)

ورشن «شوروی مقصر است»، اساسا برمبنای «اطلاعات بایگانی شده» است و ادعا می‌شود در اوج حمله ضدانقلابی پیدا شده که در نهایت منجر به تخریب اتحاد شوروی شد.

واقعیت این‌ست که، این نخستین رهبر فدراسیون روسیه، بوریس یلتسین، یک ضدکمونیست رسوا بود که علنا و رسما «قبول نمود» که شوروی مقصر بوده است.

بااین‌حال، این به‌اصطلاح «مدارک شوروی»، که ظاهرا سازمان پلیس‌های مخفی شوروی را مسئول کشتار نشان می‌دهد، مملو از ضد ونقیض‌ها و اشتباه‌های تاریخی است. جهت نمونه: یکی از این به‌اصطلاح «مدارک رسمی شوروی»، که به‌گفته برخی‌ها طبق دستور دفتر سیاسی جهت اعدام لهستانی‌ها، دارای امضای «حزب کمونیست اتحاد شوروی»(CPSU) است، که تا سال ۱۹۵۲ وجودنداشته است . نام حزب در سال ۱۹۴۱(زمان ارتکاب جنایت کاتین)، «حزب کمونیست کُل اتحادیه‌ها– بلشویک»(AUCP-B) بود.

به‌اضافه، مجموعه‌ای از مدارک در گورهای دسته‌جمعی پیداشد که افسانه «شوروی‌ها مقصر بوده اند» را بی‌ارزش می‌سارد.از جمله،(مهمات آلمانی پیدا شده در قبرها، و گلوله‌هایی‌که فقط توسط آلمان نازی تولید می‌شده، و هم‌چنین دست و پای قربانیانی که با ریسمان‌های سفید رنگی بسته شده که در خارج از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تولید می‌شده است و غیره).

اخیر، اداره سرویس امنیت فدراسیون روسیه(FSB) در منطقه اسمولینسک(Smolensk)، چندین سند از آرشیو را از رده طبقه‌بندی شده خارج نموده که جنایت‌های نازی‌ها، طی جنگ جهانی دوم در منطقه اسمولینسک را برملا می‌سازد، از جمله مدارکی پیدا شده که مرتبط با اعدام لهستانی‌ها  و جعل پرونده کشتار کاتین توسط آلمان نازی است.

افسانه سوم:

ادعای ائتلاف اتحاد شوروی استالین با هیتلر از طریق امضای معاهده مولوتوف– ریبینتروپ(Molotov-Ribbentrop) در سال ۱۹۳۹.

بورژوازی با تلاش‌های زشت، غیرعلمی و غیرتاریخی خود جهت برابر دانستن کمونیسم و نازیسم، تبلیغات زیادی به‌راه انداخته است تا معاهده مولوتوف– ریبینتروپ را به‌عنوان ابزاری جهت سیاست توسعه‌طلبانه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و آلمان هیتلری نشان دهد.

اما آیا حقیقت دارد که استالین با هیتلر متحد شد؟

خلاصه حقیقت چنین است:

۱) درست یک‌سال پیش از امضای معاهده عدم تجاوز مولوتوف– ریبینتروپ، در ۳۰ سپتامبر ۱۹۳۸، رهبران انگلیس، فرانسه، آلمان نازی و فاشیست ایتالیا معاهده مونیخ را امضا کردند. این معاهده شرم‌آور، رفتاری سازش‌کارانه با آلمانی‌ها بود که منجر به ضمیمه چکسلواکی و تسریع توسعه‌طلبی نازی‌ها گشت.

۲) انگلیس و فرانسه علی‌رغم امضای توافق کمک‌های دوجانبه با  لهستان، در زمان حمله آلمان به لهستان در۱ سپتامبر ۱۹۳۹ ، هیچ‌کاری نکردند.

۳) «ائتلاف غربی» همه پیش‌نهادهای اتحاد شوروی مبتنی بر ایجاد یک معاهده دفاعی علیه هیتلر را نپذیرفت. جهت نمونه: در ماه مارس ۱۹۳۸، شش ماه پیش از معاهده مونیخ، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پیش‌نهاد کنفرانس بین المللی را ارائه داد تا با تجاوز نازی‌ها مقابله شود. پیش از معاهده مولوتوف–ریبنتروپ، در ۲۳ ژوئیه ۱۹۳۹، اتحاد شوروی به انگلیس و فرانسه پیش‌نهاد مذاکره جهت ایجاد یک طرح دفاعی در صورت حمله آلمان را ارائه داد. اما بااین‌حال، دولت انگلیس ترجیج داد جهت معاهده عدم تجاوز، مخفیانه با نمایندگان هیتلر در لندن مذاکره کند!

۴) معاهده عدم تجاوز مولوتوف–ریبنتروپ یک مانور دیپلوماتیک ضروری از طرف اتحاد شوروی بود، تا بتواند زمان بخرد و بطور مؤثر جهت یک جنگ تمام‌عیار آماده شود، درحالی‌که «ائتلاف غربی» پیش‌نهاد مبتنی بر ایجاد یک جبهه ضدنازی رانپذیرفته بود. تاریخ‌نویسان و ژورنالیست‌های بورژوازی غربی[جهت نمونه: فوستر رهیا دلاس(Foster Rhea Dulles)، ویلیام ال. شیرر(William L. Shirer)] اعتراف می‌کنند که با توجه به شرایط آن‌زمان و خطر حمله آلمان، سیاست شوروی واقع‌بینانه و ضروری بود.

۵) معاهده عدم تجاوز مولوتوف–ریبنتروپ حاوی هیچ «پروتکل مخفیانه»‌ جهت تقسیم لهستان نبود. در واقع، این معاهده ۱۹۳۸ مونیخ بود که منجر به تقسیم چکسلواکی شد، همان‌گونه که رُخ داد. لهستان فعالانه در حمله ائتلاف امپریالیستی علیه دولت تازه تأسیس شوروی در ۱۹۱۸ شرکت کرده بود. رهبری بلشویک در ۳ مارس ۱۹۱۸ ، با معاهده برست– لیتوفسک(Treaty of Brest-Litovsk)، از ادعای تزاری بر لهستان انصراف داد، اما دولت لهستان تعدادی از مناطق بالکان، ازجمله غرب بلاروس، غرب اوکراین و بخشی از لیتوانی را تحت کنترل خود حفظ کرد. پس از حمله ۱۹۳۹ نازی‌ها به لهستان، ارتش سرخ به سمت مرزهای شوروی و لهستان به‌پیش رفت و مناطق ذکرشده را آزاد نمود.

بنابراین نتیجه می‌گیریم که:

خیر، این اتحاد شوروی نبود که با آلمان نازی ائتلاف نمود، بل‌که این قدرت‌های کاپیتالیستی غربی، یعنی انگلیس و فرانسه بودند که تلاش کردند هیتلر را علیه شوروی‌ها سوق دهند. گفته هری ترومن(Harry Truman) پرزیدنت و جنایت‌کار جنگی رسوای آمریکا در سال ۱۹۴۱ افشا کننده است: «اگر دیدیم که آلمان در حال پیروزی‌ست، باید به روسیه کمک کنیم و اگر روسیه در حال پیروزی باشد، باید به آلمان کمک کنیم، تا ازاین‌طریق بگذاریم تا آن‌جایی‌که ممکن‌ست یک‌دیگر را بکشند…»

افسانه چهارم:

کمونیسم کارآیی ندشت و سقوط کرد!

نخست و مهم‌تر از همه چیز: ما توقع نداریم که ضدکمونیست‌ها الفبای مارکسیسم را یاد بگیرند، اما آن‌هایی‌که دروغ‌های تبلیغاتی فوق‌الذکر را تکرار می‌کنند، حداقل باید بدانند که کمونیسم را از مرحله نخست آن، سوسیالیسم، تشخیص دهند.

ساخت سوسیالیسم در اتحاد شوروی و کشورهای دیگر، نمایان‌گر نخستین کوشش طبقه کارگر برای برقراری یک جامعه کمونیستی نوین، جامعه‌ای‌ بود که فاقد استثمار انسان توسط انسان باشد.

تاریخ بشر به‌ترتیب با سیستم‌های اجتماعی و اقتصادی، از کمونیسم اولیه گرفته تا برده‌داری و از فئودالیسم گرفته تا کاپیتالیسم شناخته می‌شود. همه این سیستم‌ها یک‌باره و برای همیشه ایجاد نشدند، بل‌که برعکس، قرن‌ها زمان بُرده است تا هرکدام از آن‌ها برقرار شود. درنتیجه، کاپیتالیسم مانند جامعه فئودالی، نه برای همیشه ماندنی‌ست و نه نشان‌گر پایان پروسه تاریخی بشر.

این نظریه که «سوسیالیسم/کمونیسم» کارایی نداشت» دروغ محض است. سیستم سوسیالیستی قرن ۲۰م، علی‌رغم مشکلات و ضعف‌هایی که داشت، تقریبا از همه نظر برتری‌اش را بر کاپیتالیسم اثبات نمود:

از دست‌آوردهای کارگران گرفته تا حقوق زنان، از مراقبت‌های بهداشتی و آموزش و پرورش گرفته تا علم، سوسیالیسم برتری عمده‌اش را نشان داد. لغو مناسبات کاپیتالیسمی در تولید، رهایی انسان از یوغ بردگی مزدی، و بدین‌ترتیب مسیر را جهت تولید و توسعه علوم، نه به‌نفع عده کمی، بل‌که جهت ارضای نیازهای اکثریت مردم فراهم ساخت.

سوسیالیسم بدین‌جهت که «کارایی نداشت»، «سقوط نکرد». دلیل‌های متعدی وجود داشت که به غلبه ضدانقلاب و احیای کاپیتالیسم در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی کمک نمود.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباه،ها، کوشش رهبری جهت «بهبود» مشکلات خاص اقتصاد سوسیالیستی، با به‌کارگیری شیوه‌های کاپیتالیستی، نمایان شد. (جهت نمونه: رفرم‌های بازار، تضعیف برنامه‌ریزی مرکزی، و غیر). چیزی‌که با چرخش اپورتونیستی در کنگره ۲۰م اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در سال ۱۹۵۶ شروع شد، و با به‌اصطلاح «پرسترویکا» در سال‌های۱۹۸۰ خاتمه یافت.

همه آن‌ بهایی‌که ادعا کرده و می‌کنند که «سوسیالیسم کارآیی نداشت»، که «کمونیسم یک اتوپی شکست خورده است»، و غیره، باید  به سئوال‌های زیر پاسخ بدهند:

اگر چیزی را که آن‌ها می‌گویند درست است، پس چرا هم‌چنان علیه ایده سوسیالیسم و کمونیسم مبارزه می‌کنند؟

اگر «کمونیسم آینده ای ندارد»، پس چرا قدرت‌ها و مؤسسه‌های بورژوایی میلیاردها(دلار، پورو، پوند…) صرف تبلیغات ضدکمونسیتی می‌کنند؟

برای این‌که آن‌ها بخوبی می‌دانند که تاریخ در سال ۱۹۹۱ پایان نیافت، این‌کارها را می‌کنند. آن‌ها کاملا بخوبی آگاهند که کاپیتالیسم، با سرشت آنارشیستی خود در تولید و سودخدایی که می‌کند، برای انسان‌ها چیزی بجز فقر، بدبختی، بی‌کاری، نابرابری‌ها وجنگ‌های امپریالیستی ندارد.

افسانه پنجم:

کمونیسم ۱۰۰ میلیون نفر را گشت!

چرندترین و دروغ‌ترین ادعای تاریخ بشریت همین دروغ کشتار ۱۰۰ میلیونی توسط کمونیسم است. حتی خلاق‌ترین نمایش‌نامه‌نویس فیلم‌های علمی و تخیلی نمی‌تواند یک چنین سفسطه‌ای را تصور کند.

سرچشمه این ادعا :کتاب سیاه کمونیسم» بدنام، کتابی کاملا نامعتبر، و غیرعلمی است که در سال ۱۹۹۷ منتشر و بوسیله استفان کورتوایس(Stephan Courtois) تاریخ‌دان فرانسوی ویرایش شد. طبق کتاب مذکور، قربانیان «رژیم‌های کمونیستی» در قرن ۲۰م، بین ۸۵ تا ۱۰۰ میلیون نفر تخمین زده می‌شود!!! کورتوایس و هم‌کارهای وی جهت رسیدن به خواسته تعداد مطلوب قربانیان۱۰۰ میلیون، حتی «کمونیسم» را جهت مرگ و میر ناشی از مصیبت‌های طبیعی، از جمله خشک‌سالی و بیماری‌های مُسری، گناه‌کار جلوه می‌دهند!!!

کوچک‌ترین سند علمی جهت ادعای «کتاب سیاه کمونیسم» وجود ندارد. همین موضوع هم در مورد اتهام‌های وحشتناک ضدکمونیست‌های رسوایی مانند روبرت کونکوست(Robert Conquest)، مأمور انگلیسی و تاریخ‌دان ام آی ۶ (MI-6 )، و آلکساندر سولژنیستن(Aleksander Solzhenitsyn)، نویسنده روسی فاشیست، صادق است.

کُل استدلال‌هایی‌که از دروغ‌های روزمره گوبلز الهام‌گرفته، ازجمله در مورد به‌اصطلاح میلیون‌ها نفر «قربانی کمونیسم»، فقط به‌منظور انحراف از بحث‌های عمومی درباره جنایت‌های روزانه کاپیتالیسم علیه انسان‌ها بوده است. درواقع، بعداز انقلاب فرانسه، چند میلیون نفر از انسان‌هایی‌که تا به امروز کشته، زخمی و زمین‌گیرشده، و یا به‌قتل رسیده اند، ناشی از استثمار کاپیتالیستی، کلونیالیسم(استعمار کهنه و نو) و جنگ‌های امپریالیستی بوده است.

درباره نویسنده:

نیکوس موتتاس سردبیر سایت در دفاع از کمونیسم است.
https://www.idcommunism.com/

لطفا جهت اطلاع بیش‌تر به منابع زیر مراجعه کنید:

کلاه‌برداری، قحطی و فاشیسم، افسانه نسل‌کشی اوکراینی‌ها/اوکراین از هیتلر تا هاروارد، نوشته داگلاس توتل(۱۹۸۷) انتشارات پروگرس، تورنتو

Douglas Tottle (1987), Fraud, Famine and Fascism, The Ukrainian Genocide Myth from Hitler to Harvard, Progress Books, Toronto

دروغ‌های خونین، نویسنده گروور فور(۲۰۱۴)، انتشارات ستاره سرخ.

  Grover Furr (2014), Blood Lies, Red Star Publishers.

«نوسازی کشاورزی شوروی(۲۰۰۶)، «استالین، کشاورزی شوروی، و اشتراکی کردن»(۲۰۰۶)؛ و «دهقانان شوروی و اشتراکی کردن، ۱۹۳۹–۱۹۳۰: مقاومت و تطبیق.»(۲۰۰۵).

– Mark Tauger’s “Modernization in Soviet Agriculture” (2006); “Stalin, Soviet Agriculture, and Collectivization” (2006); and “Soviet Peasants and Collectivization, 1930-39: Resistance and Adaptation.” (2005).

معمای قتل‌عام کاتین. مدارک. راه حل. نوشته گروور فور، مطبوعات و رسانه های اریتروس.

Grover Furr (2018), The Mystery of the Katyn Massacre. The Evidence. The Solution. Erythros Press & Media.

ورشن رسمی قتل‌عام ثابت نشده کاتین؟: کشفیات در منطقه قتل‌عام آلمان در اوکراین، ۸ آوریل ۲۰۱۳، نوشته: گروور فور، :سوسیالیسم و دمکراسی»، جلد ۲۷، شماره ۲، صص ۱۲۹–۹۶:

– Grover Furr. The “Official” Version of the Katyn Massacre Disproven?: Discoveries at a German Mass Murder Site in Ukraine, 8 Απριλίου 2013, «Socialism and Democracy», Vol. 27, No.2, σελ. 96-129:  http://doi.org/10.1080/08854300.2013.795268.

کاتین: حقابق و مدارک جدید

 Katyn: New Facts and Evidence

مسیر به تهران: داستان روسیه و آمریکا، ۱۹۴۳–۱۷۸۱، نوشته: فوستر ریا دلالس، انتشارات دانش‌گاه پرینستون.

Foster Rhea Dulles (1944), The road to Tehran: The Story of Russia and America, 1781-1943, Princeton University Press

ظهور و سقوط رایش سوم: تاریخ آلمان نازی، نوشته ویلیام ال. شیرر، سایمون و شوستر

William L. Shirer (2011), The Rise and Fall of the Third Reich: A History of Nazi Germany, Simon & Schuster

استالین هرگز با هیتلر ائتلاف نکرد: حقیقت درباره معاهده مولوتوف و ریبینتروپ: نوشته نیکوس موتتاس.

Nikos Mottas, Stalin never allied with Hitler: The Truth about the 1939 Molotov-Ribbentrop Pact: http://www.idcommunism.com/2022/08/stalin-never-allied-with-hitler-truth-about-the-1939-molotov-ribbentrop-pact.html

۱۸مین کنگره حزب کمونیست یونان: قط‌عنامه درباره سوسیالیسم. ارزیابی و نتیجه‌گیری درباره ساخت سوسیالیستی طی قرن ۲۰م، با تمرکز بر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی. برداشت حزب کمونیست یونان از سوسیالیسم:

18th Congress of the KKE: Resolution on Socialism. Assessments and conclusions on socialist construction during the 20th century, focusing on the USSR. KKE’s perception on socialism: https://inter.kke.gr/en/articles/18th-Congress-Resolution-on-Socialism/

چرا سوسیالیسم از کاپیتالیسم برتر است– دس‌تآوردهای ساخت سوسیالیسم در اتحاد شوروی:

Nikos Mottas, Why Socialism is superior to Capitalism- The achievements of Socialist construction in the Soviet Union: https://www.idcommunism.com/2016/09/why-socialism-is-superior-to-capitalism.html 




اصغر کمونیست کارگر بی‌سواد تربیت شده حزب توده ایران

احمد مزارعی منبع:eshtrak.wordpress
حزب توده دردوره آزادی‌های دموکراتیک سالهای 1328 به‌بعد، کلاس‌هائی را برای کارگران بی‌سواد ترتیب داده بود، و بدین‌شکل که تعدادی کارگر بی‌سواد را در کلاسه‌ایی گرد میاورد و یک عضو حزب بطور خلاصه تاریخ ایران وجهان و مسائل کارگری، اقتصادی و سیاسی را به ان‌ها اموزش می‌داد.

یکی از این کارگران که درآبادان درسال‌های 1344، با وی آشنا شدم، اصغر گودرزی بود که درمیان دوستانش بطور مخفی به «اصغرکمونیست» معروف بود،. وی علی‌رغم بی‌سوادی اما خلاصه ای از تاریخ جهان، انقلابات کارگری و مسائل سیاسی ایران وجهان را می‌دانست و با شور و شوق فراوانی در قهوه‌خانه برای دیگران تعریف می‌کرد. یک‌بار پاسبانی وی وی را دست‌گیر وبه شهربانی آبادان می‌برد و در ضمن بازجویی از وی می‌پرسد: «تو توده ای هستی؟» وی جواب می‌دهد که بله من «توده» زندگی می‌کنم و خودش را به بی‌اطلاعی از حزب توده نشان می‌دهد. و روزهای زیادی وی را کتک می‌زنند، ولی بر سر توده‌ا‌ی و دهاتی بودن خود اصرار می‌ورزد و سرانجام آزادش می‌کنند. اصغر کمونیست خلاصه ای از تاریخ جهان، تاریخ انقلاب شوروی و عدالت در شوروی و این‌که در شوروی کارگران از رفاه زیادی برخوردارند با اب وتاب صحبت می‌کرد.

من دران دوره طرفدار زردشت بویژه مدتی عضو «باهماد آزادگان» بودم که بنیان‌گذارش زنده یاد احمد کسروی بود. احمد کسروی یکی از بزرگان ادب و تاریخ ایران بود که در سال 1324 دردادگاه بتوسط اعضای فداییان اسلام ترور شد. اصغر کمونیست بسیار از شوروی و شخص استالین تعریف میکرد و مورد علاقه وتشویق کارگران قرار داشت.

دردوره های بعدی که خود به سازمان مارکسیستی لنینیستی توفان پیوستم با کمونیسم بیش‌تر آشنا شده و به نوشتن و ترجمه آثاری زیادی از کمونیسم و جنبش‌های کارگری پرداختم، می‌توانم بگویم که حزب توده بنیان‌گذار فکر علمی اقتصادی، تاریخی و فرهنگی در ایران بود و در سایه کوشش‌های حزب توده طیف بسیار گسترده ای از دانش‌مندان، نویسندگان، شعرا و ادبای طراز اول تاریخ ایران تربیت شدند که می‌توان از شاملو، محمود دولت ابادی، مرتضی راوند بزرگ‌ترین و فرهیخته ترین مورخ تاریخ ایران، سیمین دانشور، آتشی ، صالحی و….نام برد/ درحقیقت نسل برجسته تاریخ معاصر ایران عمدتا ابش‌خو ر اولیه آن‌ها حزب توده بود که موجب خدمات ارزنده ای به تاریخ معاصر ایران به حساب می‌آید.




مرحله انقلاب ایران سوسیالیستی‌ است نه “دمکراتیک“

منبع:coiran.org

ایران یک کشور سرمایه‌داری است. نظام آن بر مبنای تولید صنعتی بنا گردیده و ثروت اجتماعی عبارت است از انباشت ارزش اضافه تولید شده توسط نیروی کار.

در نتیجه تضاد عمده در کشور ما تضاد کار و سرمایه به بیان دیگر تضاد طبقه کارگر و طبقه سرمایه‌دار می‌باشد. جهت عمده این تضاد طبقه سرمایه‌دار است، زیرا که حاکم است. سرنوشت مردم بستگی به درجه تکامل و مناسبات این دو قطب تضاد دارد. اگر طبقه سرمایه‌دار در حاکمیت بماند، جامعه سرمایه‌داری میماند. اگر هر رژیم سیاسی هم توسط توده‌های مردم و یا توطئه‌های نیروهای امپریالیستی عوض شود ولی دولت سرمایه‌داری پا برجا بماند، تغییری در ساختار اجتماعی و سرنوشت اکثریت توده مردم نخواهد داشت.

فرق رژیم با دولت در جامعه سرمایه‌داری چیست؟

دولت چیست؟: دولت چماق طبقه سرمایه‌دار بر سر طبقه کارگر است. دولت سازمان سیاسی، نظامی، بوروکراتیک طبقه سرمایه‌دار است. دولت سرمایه‌داری ابزار ستمگری این طبقه بر طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان جامعه است.

رژیم چیست؟: رژیم شکل خاصی از دولت است که منطبق بر منافع قشر خاصی از طبقه سرمایه‌دار تنظیم شده است. وقتی یک رژیم عوض می‌شود و رژیم دیگری روی کار میآید، شکل خاص دولت به شکل خاص دیگری از دولت تغییر می‌کند. ولی دولت به عنوان نماینده یک طبقه حاکم باقی میماند.

دولت در ایران از سال‌‌های ۵۰  قرن گذشته تا کنون، دولت سرمایه‌داریست. ولی این دولت تا سال ۱۳۵۷ شکل سازمانی خاصی به نام رژیم پهلوی و از این سال به بعد شکل سازمانی خاصی به نام رژیم جمهوری اسلامی به خود گرفت. اگر طبقه کارگر، زحمتکشان و آزادیخواهان مترقی قادر نشوند دولت سرمایه‌داری را بروبانند و فقط قادر شوند رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون سازند، رژیم دیگری از سرمایه‌داری خواهد آمد که جنایات جمهوری اسلامی را دنبال خواهد کرد و با تمام هزینه‌هائی که این جنبش متقبل می‌شود، قادر نمی‌گردد، آزادی و رفاه را به ارمغان آورد.

نتیجه این که: سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی، بدون سرنگونی دولت سرمایه‌داری، یک سرنگونی انقلابی نیست زیرا همانند سابق طبقه کارگر توسط سرمایه‌داری استثمار میشود و این امر کلیه نابرابری‌های اجتماعی را نه تنها حفظ می‌کند بلکه شدت می‌بخشد.

سرنگونی انقلابی، سرنگونی کل دولت سرمایه‌داری و برقراری دولت طبقه کارگر یعنی دیکتاتوری پرولتاریاست. در این صورت استثمار با گام‌های بلند در جامعه سوسیالیستی نابود می‌شود و همراه آن تمام نابرابری‌ها و معضلات اجتماعی نیز نابود می‌گردد.

امروزه در کشور ما یک جنبش فراگیر از طبقات استثمار شده و مردم آزادیخواه مترقی، پایه‌های رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران را می‌لرزاند.

مردم برای معیشت و رفاه، آزادی در عرصه‌های مختلف، و محیط سالم اجتماعی و طبیعی در مبارزه‌ای حماسه‌ آفرین هستند. این مبارزات که با شکست و پیروزی همراه است، تجارب گرانبهائی را در اختیار طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان و مردم مبارز قرار می‌دهد و شرایط بی نظیری را جهت نفوذ مارکسیسم در طبقه کارگر و سمت دادن جنبش توده‌های زحمتکش به انقلاب قهر آمیز جهت برپائی جامعه سوسیالیستی فراهم ‌می‌آورد.

لذا شرکت فعال و پشتیبانی از این جنبش و خواست‌های محقانه و تاریخی آن بالاترین وظیفه هر کمونیست و عنصر انقلابی است.

اگر در این جنبش گسترده و فراگیر، طبقه کارگر قادر نشود حزب سیاسی پیشقراول خود را به وجود آورد و جنبش قادر گردد رژیم جمهوری اسلامی را ساقط کند، آیا تشکیل یک دولت دمکراتیک و ایجاد یک جامعه دمکراتیک در ایران ممکن می‌گردد؟

این سؤالی است اساسی و حیاتی در پیش پای کل جنبش آزادیخواهانه در ایران که باید بتوان بدان پاسخ گفت. به نظر ما چنین امکانی موجود نیست. زیرا شرایط بین‌المللی و داخلی، ماندگاری یک دولت دمکراتیک را اجازه نمی‌دهد؛ یا آن دولت سریع ساقط می‌شود و یا خود به یک دولت فاشیستی استحاله می‌یابد. مثل رژیم جمهوری اسلامی در ایران، در عراق، در لیبی، کشورهای آمریکای لاتین مثل ونزوئلا، کلمبیا و غیره… چرا چنین است؟ طبق چه قانونمندی امکان ایجاد یک دولت دمکراتیک در هیچ کشوری در جهان، دیگر ممکن نیست؟ و در مقابل مردم جهان دو آینده بیشتر وجود ندارد: یا سوسیالیسمِ یا نابودی بشریت توسط امپریالیسم؟

این قانونمندی در تغییرات عمیق در سازمان تولید بین‌المللی سرمایه‌داری نهفته است. در زیر سعی می‌کنیم این قانونمندی را بشکافیم:

اگر سرمایه‌داری رفاه زحمتکشان را در نظر داشت، سرمایه‌داری نمی‌شد. چپاول و غارت ارزش‌های تولید شده توسط نیروی کار کارگران، در ذات و خصلت سرمایه‌داری نهادینه است. لذا هر دولت “دمکراتیکی“ هم که سر کار بیاید، این بی عدالتی و سرکوب را با خود می‌آورد.

از جانب دیگر بیش از ۹۰٪ سرمایه و ثروت‌های موجود در جهان در کنترل و ید قدرت چند بانک بین‌المللی قرار دارد.

این امر باعث گردیده است که تمام دولت‌ها فرمانبرداران این کنسرن‌های بین‌المللی باشند. این دولت‌ها بیش از این که نمایندگان سرمایه‌داری کشور خود باشند، نمایندگان این کنسرن‌های عظیم هستند و شریان‌های مکنده آن‌‌ها را به منابع مالی کشور خود وصل می‌کنند و خود هم از این غارت هولناک سهمی می‌برند.

هر رژیم “دمکراتیکی“ یک رژیم سرمایه‌داریست. در تحت شرایط نامبرده، هر رژیم “دمکراتیکی“ یا تسلیم این کنسرن‌های بین‌المللی می‌شود (که اکثراً چنین است.) در این صورت باید هر چه زودتر شرایط را جهت کسب ابرسود برای این کنسرن‌ها فراهم کند که این به معنی سرکوب جنبش کارگری، استثمار بی رویه نیروی کار و اعمال فاشیسم است و یا مقاومت می‌کند. آنوقت این کنسرن‌ها با وسائل کوناگون حتی به وسیله جنبش‌های درونی آن کشور، این رژیم “دمکراتیک“ بازیگوش را ساقط می‌کنند.

اگر پروسه تشکیل و ادامه زندگی و یا ریزش چنین دولت‌هائی را از ۵۰ سال پیش تا کنون مطالعه کنیم، هیچ استثنائی را نمیتوانیم پیدا کنیم که خارج از این قانونمندی سیر کرده باشد.

در چنین شرایطی، سرنگونی یک رژیم فاشیستی و آمدن یک رژیم “دمکراتیک“ هیچ یک از معضلات معیشتی و اجتماعی زحمتکشان کشور را حل نخواهد کرد بلکه معضلی بر معضلات آن‌‌ها می‌افزاید. معضل جدید کیسه خالی تازه حاکم شده‌ است.

در ابتدای این نوشته آورده‌ایم : «تضاد عمده در کشور ما تضاد کار و سرمایه، به بیان دیگر تضاد طبقه کارگر و طبقه سرمایه‌دار می‌باشد. جهت عمده این تضاد طبقه سرمایه‌دار است، زیرا که حاکم است.»

این بدان معناست که با حل این تضاد عمده یعنی سرنگونی حاکمیت سرمایه (دولت سرمایه‌داری) و به قدرت رسیدن کار (حاکمیت طبقه کارگر)، راه برون رفت از معضلات اجتماعی کشور گشوده میگردد.

این سرنگونی انقلابی است و راه را برای تکامل نیروهای مترقی در جامعه فراهم می‌کند. این سرنگونی به جا بجائی اقشار مختلف بورژوازی نمی‌انجامد بلکه کل بورژوازی را سرنگون میسازد و سوسیالیسمِ را بنا می‌نهد. این سرنگونی استثمار را در جامعه منحل می‌کند و دولت پرولتاریا را در خدمت وسیع‌ترین اقشار و طبقات مترقی جامعه و تکامل آن‌‌ها قرار می‌گیرد.

بر خلاف “انقلاب دمکراتیک“ که راه به سوی حاکمیت قشر دیگری از بورژوازی میبرد، انقلاب سوسیالیستی تنها راه واقعی بیرون رفت جامعه از سرمایه‌داری، جنگ، فاشیسم، گرسنگی، فقر، بی عدالتی و فحشا و دیگر معضلات اجتماعی‌ست.

سرمایه‌داری در جهان با چنین انقلابی ستیز مرگ و زندگی دارد. اگر در ایران چنین انقلابی برپا شود تمام کشورهای امپریالیستی از آمریکا تا چین، روسیه، هند و اروپای متحد با تمام امکانات در سرکوب آن میکوشند. ولی چنین انقلابی اگر صفوف خود را از شیوه تفکر خرده بورژوازی پاک کند، شکست ناپذیر می‌گردد.

امروزه تمام رهبران کشورهای بزرگ سرمایه‌داری با بوق و کرنا برای مردم ما نسخه “انقلاب “ میپیچند و به “انقلاب دمکراتیک“ مردم ایران مجیز میگویند و سعی می‌کنند شرایطی را فراهم آورند که مردم ایران به ویژه طبقه کارگر را در حیطه این “انقلاب“ محصور سازند. آن‌‌ها حتی لیست “رهبران این انقلاب“ را هم تهیه کرده‌اند ولی بر سر آن دائماً به سر و کول همدیگر می‌زنند. هر روز یکی دو  نفر را از درونش حذف می‌کنند و یکی دو نفر دیگر را به درون میکشند و…

خانم بربوک فاشیست، آقای بایدن فاشیست، رهبر دولت ایتالیا، پادشاه مکار انگلیس و همه رهبران کشورهای اتحادیه اروپا نیز انقلاب “دمکراتیک “ را برای مردم ایران تجویز میکنند. آن‌‌ها در حالی از مبارزات قهرمانانه زنان ایران آب از لب و لوچه‌شان سرازیر شده است که کوچکترین اعتنائی به سرکوب وحشتناک زنان در اسرائیل، عربستان سعودی، افغانستان، پاکستان، ترکیه و … ندارند. این گونه ستودن‌ها نشانه آن است که آن‌‌ها می‌خواهند از این نمد برای خود کلاهی بسازند.

از آنچه گفته شده نتیجه می‌گیریم که:

۱- جنبش اخیر ایران که در گستردگی، استقامت، شجاعت در بیش از چهل سال حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی بی نظیر می‌باشد، جنبشی است مترقی، آزادیخواهانه، برابری طلبانه و رو به جلو که زنان قهرمان این کشور پر پیشا پیش آن در  حرکت‌اند.

۲-  این جنبش نسبت به گذشته از آگاهی بیشتری از ماهیت سرمایه‌داری حاکم، از سازماندهی وسیع‌تر نسبت به گذشته و از گسترشی به وسعت ایران برخوردار است. این جنبش سرنگونی کلیت رژیم جمهوری اسلامی را در پیش گرفته است.

۳- سازمان یافتگی موضعی و منطقه‌ای و عدم ارتباط شهرها و در سطح کشور، ویژگی این جنبش است.

۴- غیر از جنبش کمونیستی و سلطنت طلبی، که آلترناتیو روشن خود را دارند، دیگران آلترناتیو مشخصی در پیش رو ندارند.

۵- “دولت دمکراتیک“ سرهم بندی شده توسط بعضی عناصر داخلی و قدرت‌های امپریالیستی نیز مورد تأیید مردم به ویژه زحمتکشان نیست.

در نوشته فوق و جمع بندی آن روشن می‌گردد که جنبش کارگری و کمونیستی هنوز آماده برای سرنگونی بورژوازی حاکم نیستند. در عین حال کارگران و زحمتکشان و آزادیخواهان مترقی آلترناتیو سر هم بندی شده دولت آینده توسط عناصر داخلی و نیروهای امپریالیستی را هم قبول ندارند. شعار “انقلاب دمکراتیک“ و در نتیجه دولت دمکراتیک نیز جز ادامه استثمار طبقه کارگر و سرکوب نیروهای اپوزیسیون چیزی نخواهد بود. آیا ما در بن بست هستیم؟ نه. ما در بن بست نیستیم.

جنبش کمونیستی باید هر چه زودتر بر مبنای منافع طبقه کارگر، حزب راستین کمونیستی سرتاسری ایران را به وجود آورد. این حزب قادر خواهد بود تمام نیروهای مترقی را سازمان دهد، انقلاب قهر آمیز توده‌ای را برپا دارد و بر خرابه‌های این نظم فرسوده بورژوازی ایران و دولت‌اش یعنی رژیم جمهوری اسلامی، جامعه سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا را بر پا نماید. این تنها راه خروج از کلیه بحران‌ها و معضلات اجتماعی است.

سرمقاله‌ها

  • شیوه تفکر یک خرده بورژوا: غیبت کردن یکی از خصوصیات برجسته یک خرده بورژواست. او قادر است بنشینند و ده‌ها ساعت پشت سر یک نفر بد گوئی کنند ولی اگر کسی پشت سر او کمبودش را بیان کرد، تا ابد در ذهن‌اش از او انتقام می‌گیرد.