تسلیت حزب توده ایران به هم‌میهنان و مردم عراق به مناسبت کشتار، ویرانی و آسیب‌های زمین لرزه در غرب کشور

منتشر شده در – آبان 22, 1396
به گزارش رسانه های کشور در ساعت ۲۱ و ۴۸ دقیقه یک شنبه شب زلزله شدیدی به قدرت ۷.۳ ریشتر استان های غربی ایران و مناطق همجوار در کردستان عراق را لرزاند. طبق آخرین گزارش‌های رسیده تعداد کشته شدگان زلزله تا بعداز ظهر امروز به 407 نفر و تعداد مصدومین به ۶۷۰۰ نفر رسیده است.

رسانه ها مرکز اصلی وقوع زمین‌لزره را در سلیمانیه، کردستان عراق گزارش داده اند. شدت این زلزله به حدی بوده است که به گزارش رسانه های بین المللی تکان های آن در دیگر کشورهای خاورمیانه و نیز استان های مرکزی و جنوب ایران احساس شده است. گزارش ها حاکی از ادامه پس لرزه ها در شهرهای استان کرمانشاه تا بعدازظهر امروز می باشد. عمده خرابی های ایجاد شده بر اثر این زلزله در روستا های استان کرمانشاه و از جمله دراطراف شهرهای سر پل ذهاب و گیلان غرب بوده است. بیمارستان سر پل ذهاب در اثر زلزله ویران شده است.

حزب توده ایران مراتب تسلیت صمیمانه خود را به خانواده همه قربانیان این فاجعه و ساکنان شهرها و روستاهای زلزله زده در استان کرمانشاه ابراز می دارد و خواستار بسیج همه امکانات ضرور پزشکی، رفاهی و اجتماعی برای کمک رسانی به همه آسیب‌دیدگان زمین‌لزره می باشد. ما همه مردم انساندوست میهن را فرا می خوانیم که همچون همیشه با بسیج و سازماندهی امدادهای مردمی همچون همیشه به سرعت کمک‌های لازم را برای بهبود وضعیت شهروندان این مناطق محروم میهن مان سازمان دهند. با توجه به سرد شدن هوا و احتمال باران و برف این ضروری است که در رابطه با رسیدگی به وضعیت بازماندگان و کسانی که به دلیل این فاجعه بی خانمان شده اند سریعاٌ عکس العمل موثر سازماندهی شود.

کمیته مرکزی حزب توده ایران

دوشنبه ۲۲ آبان ماه




شکل های مستقل کارگری: محمود صالحی باید به فوریت آزاد شود!

نویدنو  20/08/139

 

تشکل های مستقل کارگری: محمود صالحی باید به فوریت آزاد شود!

 

 

 محمود صالحی فعال باسابقه کارگری که بیشتر عمر خود را در دفاع از حقوق کارگران و ستم‌کشان گذرانده، اکنون مدتی است به عنوان زندانی بر روی تخت بیمارستان در غل و زنجیر است، روشی غیرانسانی و به جامانده از سبعیت دوران بردگی؛ و طبق آخرین اخبار قرار است با همین وضعیت دوباره به زندان منتقل شود درحالی که پزشک قانونی خواهان انتقال وی به بیمارستانی مجهزتر برای ادامه درمان است.

او که در سال‌های گذشته تلاش خود را برای ایجاد تشکل های کارگری و دفاع از حقوق کارگران لحظه ای متوقف نکرده بود با جسمی رنجور مورد خشم و کینه سرمایه داری حاکم بر ایران قرار گرفته و در یک پرونده ساختگی ابتدا به ۹ سال زندان و سپس به یک سال محکوم شده است.

حکم این فعال باسابقه جنبش کارگری ایران در حالی به اجرا در آمده که وی مجبور است هفته ای دوبار دیالیز شود. کلیه های محمود بر اثر زندانی شدن‌های مکرر و عدم رسیدگی های درمانی لازم از کار افتاده و علاوه بر این دچار بیماری حاد قلبی نیز شده است.

سرمایه داری حاکم بر ایران گمان می کند با به زنجیر کشیدن محمود صالحی، زندانی کردن رضا شهابی، اسماعیل عبدی، محمود بهشتی، مختار اسدی و محسن عمرانی و … ، احضار برای اجرای حکم جعفر عظیم زاده، علی نجاتی، علیرضا ثقفی، حکم شلاق برای شاپور احسانی راد، احضار داوود رضوی، ابراهیم مددی برای حضور در دادگاه و … می‌تواند جلوی فعالیت های فعالان کارگری و اجتماعی را سد نماید و زحمتکشان را از مبارزه برای دست یابی به حقوق انسانی شان باز دارد.

اما بدون تردید تداوم چنین سیاست‌هایی، ما تشکل‌های مستقل کارگری و طبقه کارگر ایران را بیش از پیش به صحنه مبارزه علیه ستم و بی عدالتی خواهد کشاند.

آزادی فوری و بی قید و شرط محمود صالحی خواست فوری امضاکنندگان این بیانیه است و ما با هشدار نسبت به وضعیت وخیم جسمانی این فعال برجسته جنبش کارگری ایران، بدین وسیله عواقب ناشی از وارد شدن هرگونه لطمات جسمانی به او را متوجه بالاترین مقامات قضائی و اجرائی کشور می‌دانیم.

۱۹ آبان ۱٣۹۶

اتحادیه آزاد کارگران ایران
سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه
سندیکای نقاشان البرز
کانون مدافعان حقوق کارگر
کمیته پیگیری ایجاد تشکل های کارگری
کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری




اینجا، پایتخت جمهوری اسلامی ایران است! 

منبع: روزنامه ی ایران

 

گندم‌های طلایی در کنار جاده‌ای فرعی که سطح پر دست انداز آن چیزی میان آسفالت و خاکی است، تکان تکان می‌خورند و بالای آن‌ها ابری تشکیل شده است. همه چیز در آن سوی گندم‌زار کوچک در هاله‌ای از غبار به چشم می‌آید. مردی سوار بر کمباین در میان گندم‌ها حرکت می‌کند و دروی محصول، ابر کوچکی را در نزدیکی شهری با زندگی‌های غبارآلود ایجاد کرده است. کمی جلوتر از آن، جاده به سمت خاکی شدن می‌پیچد و تا جایی پیش می‌رود که تا چشم کار می‌کند، خاک است و خاک و دخمه‌های آجری.

همین حوالی تهران، چند سال پیش مددکارها در کارگاهی را کوبیدند، مردی از کارگاه چوب‌بری بیرون آمد و گفت هیچ کس اینجا نیست، اما کمی بعد از آن ۴ دختربچه کمتر از ۱۰ سال با گریه و چهر‌ه‌هایی مستأصل به دو فرار کردند، بیرون آمدند و به مددکارها پناه بردند. آن طرف‌تر هم باغی است که پای دنیا دخترکی ۷ ساله را به خاطر تجاوز سرایدار به او به دادگاه باز کرد و پرونده‌اش را به دیوان عالی کشور رساند.

دختری که از ۴ تا ۶ سالگی به طور مستمر در همین باغ، به جسم نحیف و روح لطیفش تعرض می‌شده است. همین حوالی دختری زندگی می‌کند که پدرش افغان و مادر معتادش ایرانی است. ۱۰ ساله است اما شناسنامه ندارد. چند وقت پیش مادر او برای دریافت مواد تلاش می‌کرد تا کودکش را به مردی اجاره دهد، مردی که کارش همین و در محله‌های فقیرنشین معروف است. رویا هم حتی پیش از آنکه به سن بلوغ برسد به همین ترتیب، تجربه تجاوز را از سر می‌گذراند.

اینجــــا، فقر و اوضــــاع نابسامان اقتصادی، کارهای سخت انجام دادن و تجربه خشونت‌های جنسی و جسمی خاطره‌ای مشترک میان بچه‌هایی است که بعضی افغان هستند، بعضی ایرانی و بعضی‌ها نیز یکی از والدین‌شان ایرانی و دیگری افغان است. مدیرعامل سازمان خدمات اجتماعی شهرداری تهران به تازگی با اعلام نتایج یک پژوهش درباره ۴۰۰ کودک کار گفته است:«ثابت می‌کنیم که به ۹۰ درصد کودکان کار تجاوز می‌شود.»

تجاوز میان زباله‌ها

بالاتر از این منطقه، شهرکی از توابع جنوب تهران، در کنار کوره‌های آجرپزی بیغوله‌هایی ساخته شده و چند خانوار آنجا کنار هم زندگی می‌کنند. دختربچه‌های لاغراندام با پیراهن‌هایی بلند در میان خاک‌ها روزگار می‌گذرانند و به صاحب کوره «ارباب» می‌گویند. هوای عصر پاییز در این بیابان سرد است و آتشی روشن کرده‌اند. خاطره، دخترک ۷ ساله آجرهای کوچکی برمی دارد، روی منبع آتش پرت می‌کند تا آن را خاموش کند، با مهارت دست هایش را برای نشان دادن نحوه کارش تکان می‌دهد و می‌گوید:«ما هم آجر می‌زدیم. آجرها را برمی داشتیم اینجوری اینجوری، خانه به خانه کنار هم می‌چیدیم. سخت بود. سنگین بودند.» رکود ساختمانی دامن کودکان کار در کوره‌های آجرپزی را نیز گرفته است و کسب و کار دیگری در این جغرافیای بیابانی رونق گرفته است.

یکی از اعضای جمعیت امام علی می‌گوید:«قبلاً بچه‌ها در کوره‌ها یا واحدهای صنعتی کار می‌کردند، اما مثل تمام بخش‌های اقتصاد، این کار هم به رکود خورد. الان بچه‌ها زباله‌گردی می‌کنند و پول در می‌آورند.» حالا کوره‌ها به گاراژی از ضایعات که حکم پول را برای کودکی بچه‌ها دارد، تبدیل شده‌اند. بچه‌ها زباله‌ها را به کوره‌های متروک می‌آورند، آن‌ها را دپو و تفکیک می‌کنند و به پیمان کارهای بازیافت شهرداری می‌فروشند.

الهام فخاری، عضو شورای شهر تهران چند وقت پیش گفته بود:«سوءاستفاده جنسی بزرگ‌ترین آسیب برای بچه‌های زباله‌گرد است.»

اینجا، یکی از محله‌های حاشیه است که از دردِ فقر، همه نوع آسیبی در آن جریان دارد. هر بار که خبری از قتل، تجاوز، کودک آزاری و… منتشر می‌شود، موجی از درد را همراه خود می‌کشاند، چند وقت بعد فراموش می‌شود تا کار به حادثه بعدی برسد. اما در سکونتگاه‌های فقیرنشین درد روایت هر روزه آن هاست. بچه‌هایی که در میان خانواده‌هایی معتاد، کار می‌کنند و گاه نیز در کودکی بعد از تجربه‌های تجاوز کارشان به اعتیاد جنسی و تن‌فروشی می‌رسد.

کار میان اسید و سوزن صنعتی

رعنا، دختر ۱۹ ساله‌ای است که از نخستین سال‌های نوجوانی خود کار کرده است. نه دستفروشی، نه گل‌فروشی و نه پاک کردن شیشه‌های ماشین‌ها سر چهارراه، او روزهای ۱۱ تا ۱۵ سالگی‌اش را در کارگاه قطعه‌سازی خودرو گذرانده است. حالا سیمای او نه دختر جوان ۱۹ ساله، که زنی استخوان ترکانده با نگاهی رنج دیده است. او در این شهرک زندگی کرده، روستایی که تا چند وقت پیش حاشیه بوده و حالا بدون هیچ زیرساخت و تأسیساتی، به شهر تبدیل شده است. رعنا با حواس‌پرتی از روی زمان و سال‌ها می‌گذرد و کارش را چنین روایت می‌کند:«در یک کارخانه خیلی بزرگ کار می‌کردم. سوله ۷۰۰ متری بود. طاقچه و باکس ماشین می‌زدیم. برای همه جور ماشین‌هایی هم بود، پرشیا، ۲۰۶ و… خیلی سخت بود و خطر داشت. یکبار داشتم طاقچه‌ها را منگنه می‌زدم، دو تا انگشتم سوزن خورد و چسبید به‌هم.

دو ساعت فقط گریه می‌کردم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. دست یکی از همکارهایمان هم قطع شد. از آنجا بیرونم کردند، پولم را درست ندادند.» او بعد از آن سرِ کاری رفته که اسمش را «آبکاری» می‌گذارد:«این چیزهای فلزی را که از آن لیوان و ظرف آویزان می‌کنند، آبکاری می‌کردیم. در اسید می‌گذاشتیم که زنگ زدگی‌اش برود. خیلی وقت‌ها اسید می‌پاشید و صورتم را می‌سوزاند. خیلی سخت بود. شب‌ها هم که خانه می‌رفتم، نمی‌توانستم بخوابم.آدم است دیگر، می‌ترسد.» ترس او نه از زندگی فقیرانه در محله موادفروش‌ها، بلکه از پدرش بوده است. پدری معتاد که به دخترهایش دست درازی و تعرض می‌کرد.

تن فروشی در ۱۰ سالگی، برای ۵ هزار تومان

رعنا حالا در خانه علم جمعیت امام علی زندگی می‌کند و کارهای ساختمان را انجام می‌دهد، او می‌گوید:«الان خواهرم مشکلی دارد که نمی‌توانم بگذارم خانه بماند، بزرگ‌ترین خواسته‌ام این است که او را پیش خودم بیاورم.» دو تا از خواهرهایش در بهزیستی زندگی می‌کنند اما خواهر ۱٣ ساله دیگرش را از بهزیستی بیرون کرده‌اند. او ابا دارد از مشکل خواهرش بگوید، اما روایت مددکاران از فاطمه که در٨ سالگی تجربه تجاوز صاحبِ کارگاهی چوب‌بری را از سر گذرانده، روشن است.

مسعود، یکی از مددکاران این خانواده چنین روایت می‌کند:«پدر خانواده حتی قرص تقویتی می‌خورد که شب‌ها به بچه‌هایش تعرض کند. بچه‌ها از او می‌ترسیدند و به آدم‌های دیگر راحت اعتماد کردند. فاطمه در ٨ سالگی برای مدتی هر روز به بهانه بستنی و… به کارگاه چوب بری کشیده می‌شد و آنجا مورد تجاوز قرار می‌گرفت. کار به جایی رسید که او به این وضعیت عادت کرد. ۱۰ سالش بیشتر نبود اما حتی بلال فروش و کله‌پز محل نیز به او دست درازی کرده بودند و با دریافت‌های ۲ هزار تومانی و ۵ هزار تومانی، این کار هر روزش شده بود.» مسعود درباره وضعیتی که به آن اعتیاد جنسی می‌گویند، ادامه می‌دهد:«کار به جایی رسید که خودش آمد پیش ما و گفت از این وضعیت خسته شدم، از خودم بدم می‌آید.

او را بهزیستی بردیم، اما آنجا هم به خاطر مشکلات روان شناختی زیادی که برایش پیش آمده بود، اذیت می‌کرد و بعد از دو ماه خودشان او را به خانه برگرداندند. یکی از وقت‌هایی که پدرشان می‌خواست بچه‌ها را اذیت کند، دخترها با آجر به سر او زدند. ما با پلیس تماس گرفتیم، گفتند ساعت ۱۲ شب حکم ورود به منزل نداریم و مجبور شدیم با کمپ‌های ترک اعتیاد تماس بگیریم.» بعد از آن، دو ماه طول می‌کشد تا مددکارها بتوانند به کمک وکیل، با جرم پرداخت نکردن نفقه و کودک آزاری که خود پدر به آن اعتراف کرده بود، حدود دو سال مرد معتاد را به زندان بیندازند. مددکار این خانواده می‌گوید: «حالا نیز دوران حبسش تمام و آزاد شده است. اما در این مدت، مادر خانواده هم دیگر از همه چیز عبور کرد و آنقدر وضعیت شان با فقر همراه بود که خانه را به پاتوقی برای کارهای خودش تبدیل کرد.»

چهره فاطمه با وجود قامت کوتاهش، شباهتی به دخترکان نوجوان ندارد، کم حرف است و در نگاهش تشویش زنان رنج کشیده و میانسال می‌گذرد. زندگی در محله ای فقیرنشین، تنها کودکی و نوجوانی را از او دریغ نکرده است؛ درد روایت هر روز بچه‌هایی است که روزها و شب هایشان را با فاصله نیم ساعتی از پایتخت در محله‌های فراموش شده می‌گذرانند و در هیاهوهای رسانه‌ای نیز جایی ندارند.

زندگی در اوضاع بد اقتصادی کار را به جایی رسانده است که معضلات اجتماعی به روندعادی زندگی بچه‌ها تبدیل شده است. پسربچه‌ای ۷ ساله می‌گوید:«اینجا پسر بزرگ‌ها با ما کاری می‌کنند که ما همان‌ کارها را با دخترهای کوچک‌تر می‌کنیم.»




“تکان دادن خورشید” 
صدمین سال انقلاب اکتبر خجسته باد

 

امروز دیگر آزادی خواهی نمی ‏تواند جز با مبارزه علیه ستم و استثمار و بی ‏عدالتی خود را محقق کند

“توده ای ها”

فریبرز رنیس دانا

 

پنج‌شنبه  ۱٨ آبان ۱٣۹۶ –  ۹ نوامبر ۲۰۱۷

 

توضیح: دکتر فریبرز رئیس دانا، از جمله اندیشنمدانی بود که اخبار روز برای تهیه ی ویژه نامه ی یکصدسالگی اکتبر به ایشان مراجعه و درخواست مقاله کرد. مقاله ای از ایشان اکنون به دست ما رسیده است، که آن را در زیر می خوانید:

انقلاب اکتبر، که جهان را از اساس دگرگون کرد، را نمی ‏توان تنها و به سادگی با قدرت ایده‏ ها و بدتر از آن با این فکر که این ایده ‏ها را اقلیت ‏هایی کوچک و کاملاً اراده ‏گرا نمایندگی کردند توضیح داد. اما هم چنین انقلاب اکتبر محصول برداشت مکانیکی از اندیشه ‏ی مارکس، که از جمله در مقدمه ‏ی مشهور او بر کتاب شمه ‏ای بر اقتصاد سیاسی آمده است، نبود. این انقلاب اصلی ترین جوهره ‏ی مارکسیسم است و نه تطور مکانیکی و خود به خودی و نه اراده گرایی و ماجراجویی و نجات بخش پیامبر گونه ‏ی یک ایده. معمولاً و بیشتر اوقات این دشمنان سوسیالیسم انقلابی، اصلاح گرایان هراس زده‏ از سوسیالیسم، لیبرال ‏های پنهان و نا آشنایان با واقعیت‏ها و گرایش‏های نظری و تاریخ انقلاب روسیه ‏اند که چنین می‏ کنند. آنها در حالی که انقلاب را به کودتا و تمهید غیردموکراتیک و توطئه منتسب می ‏سازند خود را به جبهه ‏ی چپ و سوسیالیستی نیز می‏ چسبانند.

در کتاب یاد شده کارل مارکس یادآور می ‏شود که «یک صورت‏بندی اجتماعی هرگز بیش از آن که همه‏ ی نیروهای تولیدی، که دارای توان پیش رفت هستند، در درون آن [صورت‏بندی] رشد کنند، از بین نمی‏روند. هرگز روابط نوین جایگزین قدیمی‏ترها نمی ‏گردد مگر آن که شرایط وجود مادی این روابط در دنیای کهن شکوفا شده باشد. به همین جهت جامعه همیشه تکالیفی را در دستور کار خود قرار می‏دهد که قادر به حل آن باشد”. به زبان من معنی این گفته این است که باید شرایط اساسی برای حل مسائل فراهم باشد و البته نه این که خود آن شرایط، بی ‏مداخله ‏ی آگاهانه ‏ی انسان ها، کار تغییر و بهسازی را به اجرا درآورد. سابقه ‏ی برداشت مکانیکی از این نظر مارکس به اوایل قرن بیستم، حتا اواخر قرن نوزدهم برمی‏گردد و توسط جریان‏ ها و افراد غیرانقلابی کاملاً تسلیم ‏گرا و بیگانه با ذات مارکسیسم، اما مدعی، تکرار شده است و می ‏شود. در این برداشت گویا باید دست روی دست گذاشت تا اسباب تحول فراهم آید و خود به خود به کار افتد.

اما برداشت نادرست دیگر این که گویا قرار است مطلقاً به اصل ضرورت آمادگی‏ های تاریخی و اجتماعی تسلیم نشویم. پس در این صورت انقلاب هنر انقلابی ‏های حرفه ‏ای و ایده ‏های موجود نجات بخش آنان است و بس. انقلاب اکتبر، اما، نقطه ‏ی مقابل هر دوی این برداشت ‏ها بود.

جوامع را نمی‏توان در نظام‏ های بسته ذهنی و انتزاعی به طور جامع و نتیجه بخش تحلیل کرد و به این پاسخ رسید که آیا شرایط برای تغییر فراهم و آماده شده ‏اند یا خیر. اما جوامع فقط در کلیت خود به طور کامل قابل شناختند. جوامع پدیده ‏هایی پیچیده ‏اند و هم چنین ارتباط پویا و سیستمی، هم با کلیت جهانی و هم با تاریخ خود، دارند (مگر در برهه ‏هایی از تاریخ گذشته). به ویژه، صورت بندی‏ های اجتماعی کم توسعه و وابسته از کلیت نظام جهانی تبعیت می‏ کنند. جنبش ‏های مقطعی و دامنه ‏دار اجتماعی و موثر باید در همین ارتباط بررسی شوند. البته درست است که جنبش ‏های اجتماعی نمی ‏توانند و نباید به اراده ‏گرایی صرف کشانده شوند، اما به همان اندازه هم نمی ‏توانند به گونه ‏ای مکانیکی درگیر اصل نادرست “خود آماده بودن” بمانند و از کار بیفتند. شناخت شرایط اجتماعی و تدوین راهبرد حرکت و تحول و گام ‏های آن و علم به درجه ‏ی آماده بودن و نوع شرایط، در واقع بر بستر تاریخ و شرایط عینی و ذهنی، توسط جنبش‏ های پنهان و آشکار اجتماعی و نظریه پردازان آن میسر می‏شود. اکتبر، لنین و انقلاب روسیه در گسستن از تله ‏های مارکسیزم مکانیکی و نگرش اراده‏ گرایی صرف چنین بودند، گر چه بی ‏تردید گرایش‏ های انتقاد آمیز و در واقع غیرلنینی نیز در این انقلاب امکان بروز پیدا کرد. این انقلاب به طور کلی برداشتی پویا و درست از اندیشه‏ های مارکس و انگیزه رهایی بشر داشت.

لنین و یارانش، بلشویک ‏های انقلابی و فرزندان اکتبر برداشت ‏های متفاوت با برداشت ‏های قَدَرگرایانه و تسلیم پذیر در مارکسیسم انتزاعی و مکانیکی داشتند. آنها اتحاد شوروی را در جامعه ‏ای در حال گذار به سوسیالیسم می‏دانستند و برای این گذار بر پایه ‏ی نظریه ‏ی مارکسیستی – لنینیستی تلاش و تکاپو می‏کردند. آنها هدف انقلاب را سوسیالیستی می‏دانستند اما به مداومت گذار از دموکراتیسم باور داشتند. رهبران سیاسی ناگزیر برای استقرار روابط نوین در اتحاد شوروی، پیش از دستیابی به سوسیالیسم نهایی، تلاش و ناگزیر برای حفظ خود در برابر سرمایه داری پیشرفته دشمن خوی جهانی کار می‏ کردند.
اینها همه، اما، به معنای دلبستگی تام و تمام به سوسیالیسم آرزویی و کامل در یک کشور نبود. قرار آنها چنین بود که به رشد و توسعه دست یابند و بارآوری نیروی کار را بالا ببرند و فاصله ‏ی خود را با جهان پیش رفته‏ ی صنعتی کم کنند. قرار آنها چنین بود که دولت دموکراتیک بر برنامه ‏های توسعه ‏ی اقتصادی (و از جمله طرح نپ، که بنا به ضرورت و اقتضای داخلی و جهانی و نتایج جنگ داخلی مطرح شد) کنترل داشته باشد و البته نه این که این دولت مالکیت انحصاری ذاتاً سرمایه ‏دارانه ‏ی سراسری همه‏ ی اقتصاد را به چنگ آورد. مالکیت اجتماعی مدنظر بود. قرار بود تشکل ‏های دموکراتیک و شوراهای سراسری شکل بگیرند. قرار بود طبقه ‏ی کارگر مسئولیت رهبری و نجات بخشی خود را از راه‏ آزادی خود و جامعه بر عهده بگیرد. قرار نبود برنامه‏ ریزی دستوری و حکومت سرکوب در کار باشد. قرار بود وقتی انقلاب در اروپا، به ویژه در آلمان، که برای تحقق آرمان سوسیالیستی در روسیه ضروری بلکه حیاتی بود، شکل نگرفت نه ناامیدی نه سرکوب نه اراده گرایی یک سویه و نه روی گردانی از سوسیالیسم جانشین آن شود. قرار بود اشتباه ها، و اشتباه های تقریباً گریزناپذیر، شناخته، نقد و از آنها پرهیز شود. تدبیر لنینی، تدبیر مداومت انقلاب و عبور از گذرگاه های دموکراتیک و گام ‏های محکم سنجیده به سوی سوسیالیسم بود. آرمان لنین تشکیل کشور شوراها بود که عالی ترین شکل دموکراسی را بنا می‏کرد و نیز رد قاطعانه‏ ی حکومت مستبد و بوروکراتیک حزبی، حزب می‏بایست هم در اجرای اراده‏ ی انقلاب و هم پس از آن یار و مشاور کارگران، دولت و مردم ‏بوده باشد و نه حاکم، به ویژه حاکم مطلق و این صد البته به معنای نفی آنارشیستی دولت و حزب انقلابی نبود.

بی‏فایده و نادرست است که بیاییم تاریخ شوروی را به زیان همه تشکل‏ های سیاسی و اقتصادی بعدی، از جمله دولت با دوام استالین و بعد از آن، بلافاصله پس از مرگ لنین تعبیر کنیم، گر چه می ‏باید به زبان لنین از خود انتقاد کنیم – و انتقاد کنند. این به ویژه می‏بایست شامل چگونگی در پیش گرفتن مسیری منزوی به سمت سوسیالیسم دستوری و دولتی و تا حدی سرمایه‏ داری دولتی و اراده ‏گرایی و تحمیل قدرت فردی و حزبی باشد. به هر روی انقلاب اکتبر بر بنیاد ترکیب خرد، اراده، واقع بینی و درک توان های اجتماعی و تضادهای آن به پیروزی رسید. لیبرال ‏ها و شبه سوسیال دموکرات ‏های امروزی می ‏خواهند با معیارهای آزادی ‏خواهی سطحی لیبرالی و نولیبرالی رواج یافته ‏ی امروزی، لنین و انقلاب را ارزیابی کنند. آن ها به این حکم که در روسیه نه انقلاب بلکه کودتا و جابه جایی ضد کارگری قدرت اتفاق افتاده است می‏ رسند بی آن که تاریخ انقلاب را به خوبی و به درستی خوانده باشند یا بتوانند خود را از قید گونه ‏های مختلف ایدئولوژی بورژوایی و لیبرال مسلک امروزین برهانند.

باری، این انقلاب سرآغاز تحولات اجتماعی، صنعتی، فنی، اقتصادی، علمی و سیاسی و سرآغاز مقاومت‏ ها و اثرگذاری‏ های راه گشای اساسی و جهانی بود، که بی ‏تردید با نارسایی ‏ها و اشتباه‏ هایی هم همراه می ‏شد که تاکنون ابزار دست مبلغان نظام ویرانگر و ضدبشری سرمایه ‏داری شده است. با این وصف در شرایط سیاسی پس از درگذشت لنین، این تحولات توانستند به گونه ‏ای جدی و بازگشت ناپذیر همه ‏ی جهان – و نه تنها اتحاد شوروی – را به گونه ‏ای شگرف تحت تأثیر قرار دهند. مبانی مردمی– کارگری این انقلاب بود که توانست اراده و خواست و حقوق انسانی را در جهان بگستراند.

بگذارید این را نیز اضافه کنم که هم چنین نباید آموزه ‏های مارکس را در سیمای پیامبرانه ‏ای بشناسیم که حقایق جاودانه را بیان و موعظه می‏ کنند، آن چنان گویا هماره انسان‏ ها را از اشتباه‏ ها، تناقض ‏ها، کشمکش‏ ها و آلامی که در درازنای تاریخ و در گستره ‏ی جغرافیا آنان را احاطه کرده است در امان می‏دارد. این کاری است که شماری از روشنفکران کمال ‏گرای متکبر و منزوی انتظار دارند. بر عکس باید به تحول تاریخی، واقعیت ‏ها، خوب و بدها و پیوند آنها با روح و اراده ‏ی انقلاب پرداخت. در چنین راستا است که داوری درباره‏ ی اندیشه‏ پردازان بزرگ انقلاب، مارکس و انگلس، از سرگذشت موفقیت‏ ها و انقلاب ‏های بعدی، از ۱٨۴۰، کمون پاریس، اکتبر، چین و کوبا، مبارزات رهایی بخش ضد دیکتاتوری و ضدامپریالیستی، مبارزات و تحولات سیاسی آزادی خواهانه و عدالت جویانه‎‏ی جهان، به ویژه جهان تحت سلطه و دیگر جنبش‏های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جدا ناشدنی می‏ شود.

من در اینجا فقط به انقلاب اکتبر می ‏پردازم که سرآغاز ره جویی عملی و مصممانه برای رهایی بشر، با الهام از اندیشه ‏ها و آرمان ‏های مارکس و انگلس و بر بنیاد ضرورت‏ ها و پویش ‏ها و تعارض‏ های اجتماعی، بود. در این بحث پیشاپیش لازم است توجه داشته باشیم که تفاوت بین برنامه ‏ها و آرمان ها و نتایج از ویژگی‏ های هر انقلاب به شمار می‏ آید. ژاکوبن ‏های فرانسوی، انقلابی‏ های آمریکا، تحول خواهان انقلاب صنعتی انگلستان، انقلاب مشروطه و خیزش انقلابی ضدسلطه در ایران و دیگر کشورها، همه و همه چنین بودند. من نیز همانند مارکس و انگلس نه از آگاهی ذهنی قهرمانان یا نظریه ‏پردازان انقلاب – که اتفاقاً وجود شایسته شان در همه‏ ی تاریخ برجسته و اثرگذار است – و نه از مکانیزم ‏های بی‏ روح و نادیالکتیکی ماتریالیستی، بلکه از بررسی تضادهای عینی برانگیزاننده و زیر و زبر شدن‏ های حوزه‏ های سیاسی و اجتماعی و شرایط ذهنی آغاز می ‏کنم. درباره ‏ی انقلاب اکتبر نیز باید چنین کنیم. هم چنین باید بر واقعیت و دلایل فاصله ‏ی طرح ‏های آرمانی و نتایج عملی و واقعی تأکید کنیم. ماتریالیسم تاریخی جز این نمی ‏خواهد.

شماری از آثار انقلاب اکتبر که آن را گرامی ‏ترین واقعه ‏ی تاریخی ساخته‏ اند چنین ‏اند:
انهدام استبداد و سلطه‏ ی خاندانی در روسیه و آلمان و چندین جامعه‏ ی دیگر؛ از بین رفتن وزنه ‏ی سیاسی و اجتماعی اشرافیت زمین دار در اروپای غربی؛ برآمد انتخابات عمومی که در فرانسه، انگلستان، آمریکا و چند کشور دیگر، که قبلاً با محدودیت‏ های ضدانسانی چون محدودیت مشارکت زنان، حداقل ثروت‏مندی لازم (مثلاً توان مالیات دهی)، محدودیت نژادی و حقوق سیاسی و جز آن همراه بود. ببینید فن هایک، این نماینده ‏ی تفکر محافظ کاری آمیخته با سرمایه‏ داری لیبرال، با چه حرارت شرم ‏آوری ابراز می‏ دارد که همه ‏ی این دستاوردهای دموکراتیک و اجتماعی در جهان در واقع پدیده‏ های شومی بوده ‏اند که از نفوذ انقلاب مارکسیستی روسیه برآمدند.
بر این دستاوردها، فراخوان بردگان مستعمرات و تشویق آنان به گسستن زنجیرها را نیز اضافه کنید. این بردگان پیش از آن جز نیرویی برای بیگاری و جز گوشت ‏های دم توپ نبودند. ببینید باز بی‏شرمی فلسفی کسانی چون اسوالد اشپنگلر را که می‏گوید این حرکت ‏ها، که از روسیه منشاء گرفتند، با بشریت سفید پوست بیگانه و متأسفانه بخشی از مجموعه‏ ی مردم رنگین پوست کره ‏ی زمین است و ننگی است به نام خیزش امواج مردم رنگین پوست.
استعمارگران و عاملان انباشت ‏های اولیه ‏ی سرمایه در اروپا – و سپس آمریکا – ستم دیدگان جهان مستعمره را طی چند سده زیر باور نکردنی ‏ترین آزار و کشتار و بیرحمی و غارت و ربایش میلیونی و سیستماتیک قرار دادند و جمعیت‏ های بومی را به میزان هولناکی پائین آوردند. هربرت کلارک هوور، رئیس جمهور وقت آمریکا ، که حیای کم‏تری نسبت به اخلاف خود نیکسون، ریگان بوش و ترامپ داشت، این ستم دیدگان صدها میلیونی آفریقا و آسیا را نژاد پست می‏ نامید. استعمارگران دولتی و خصوصی و کارگزارانشان مردم تحت انقیاد را چونان حیوانات تلقی می‏ کردند و آنان را با تکبر و تحقیر از هر نوع ابراز وجود انسانی و حق حیات و عزت نفس باز می‏داشتند. منابع طبیعی و انسانی به مقیاسی بیش از حد تصور در جوامع منتخب توسط استعمارگران غارت شد و می‏ شود. در آمریکا شکنجه و لینج و متله کردن و به بردگی کشاندن میلیون ها سیاه پوست ربوده شده شهره ‏ی بی ‏تردید تاریخ است سرخ پوستان سراسر قاره ‏ی آمریکا توسط اروپائیان به ویژه انگلیسی ‏ها و اسپانیایی‏ ها و آمریکایی شده‏ ها در جهان با گسترده‏ ترین پاک سازی‏ های نژادی منهدم شدند. به قول استووارد، روشنفکر سراسر غرب‏ گرای لیبرال، این مرتدان نژاد سفید بودند که در میان فلاکت زدگان زمین سطح توقعات بالاتر را القا می‏ کردند و آنان را به خواست رهایی می ‏کشاندند؛ این مرتدان، یعنی به ویژه انقلابی ‏های اکتبر و پیروان بعدی آنان. اشاره کنم که در ایران جنبش ملی کردن نفت به رهبری دکتر مصدق نیز مستقیم و نامستقیم از انقلاب اکتبر و روح آزادی خواهی رادیکال مایه گرفت.

فاشیسم و نازیسم با نکبت ضدبشری‏ ای که داشتند آنان بیش از ۶۰ میلیون نفر را در جریان جنگ جهانی دوم به کشتن داده و قوم کشی ضد یهود و غیر آریایی به راه انداختند. این مکتب در واقع و از جمله واکنشی بود به پیش رفت رقبای سرمایه داری و گسترش جنبش نجات بخش کمونیست ‏ها پس از انقلاب روسیه، در کشورهایی که دیر بر سر سفره‏ های استعمار رسیده بودند و طمع خود را هم در کشورگشایی و هم در کینه توزی با کمونیسم تعبیر می ‏کردند. آنچه با قربانی دادن ۲۰ میلیون نفر انسان رزمنده و فداکار و جان بر کف توانست جلو‏ی ویرانگری فاشیسم و نازیسم را بگیرد در واقع اتحاد شوروی، یعنی فرزند انقلاب اکتبر بود. مقاومت شوروی تحت رهبری استالین و دولت شوروی، همان که ضد کمونیست ‏ها نارسایی ‏ها و اشتباه ‏ها و خشونت‏ های آنها را دستمایه ‏ی مجوز سرکوب سوسیالیست‏ ها، کارگران و آزادی خواهان استقلال طلب کرده‏ اند، شکل گرفت و پیروز شد.

مقاومت‏ های پارتیزانی در اروپا، به ویژه فرانسه و یوگسلاوی؛ علیه فاشیسم در زمان جنگ دوم و جنبش ‏های آزادی ‏خواهی اسپانیا و آمریکای لاتین پیش از جنگ در واقع محتوایی داشتند که اساساً و جداً از آبشخور انقلاب اکتبر مایه می‏گرفت.

کیست که نداند مارکسیست‏ ها برای سالیان طولانی از اصلی‏ ترین مبارزان و مدافعان صلح خواهی، عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی، حقوق قومیت‏ ها و ملیت ‏ها، محیط زیست، حق تشکل‏ ها و در رأس آن تشکل‏ ها و حقوق کارگری بوده ‏اند.

مبارزه برای کسب حقوق اجتماعی، رفاهی ، اقتصادی و ایمنی در برابر ستم کاری ‏های فی حد ذاته سیری ناپذیر سرمایه ‏داری در همه ‏ی جهان به پیشرفت ‏های مهمی دست یافته و سلطه ‏ی سرمایه داران را به عقب رانده است. در میان آنها به ویژه حقوق سندیکایی، بیمه ‏های اجتماعی برای بازنشستگی و بیکاری و از کار افتادگی و انسانی کردن ساعات کار و مرخصی‏ های استعلاجی و استحقاقی، با پشتوانه‏ ی انقلاب مارکسیستی اکتبر به حقوق ثبت شده‏ ی مردمی و کارگری تبدیل شده‏ اند. این‏ها همه نه مرحمتی بورژوازی که حاصل مبارزه ‏ی عمدتاً بر پایه ‏ی مارکسیسم و الهام گرفته از انقلاب اکتبر بوده است.

لغو امتیازهای استعماری و شبه استعماری، که حکومت تزاری بر کشورها و سرزمین‏ های همسایه تحمیل کرده بود، از سوی حکومت بعد از انقلاب، الهام بخش مبارزات ضداستعماری مردم جهان علیه امتیازهای انگلستان، فرانسه، هلند، پرتقال و اسپانیا شد. لغو این امتیازها از سوی لنین اعلام شد و ایران را نیز از یوغ این امتیازهای تزاری رهانید و سرآغاز مبارزه‏ ی ملی بر ضد استعمار انگلستان و جنبش ملی کردن نفت شد.
انقلاب‏ های رهایی بخش چین، کوبا، ویتنام، فلسطین و جنبش‏ های پارلمانتاریستی عدالت طلبان و آزادی خواهان ژرفاگر، جنبش‏ های سیاسی رادیکال آمریکای لاتین، احزاب کمونیست، سوسیالیست و کارگری سراسر جهان، جنبش ‏های ضدامپریالیستی در جهان تحت سلطه- و در خاور میانه که تا کنون ادامه دارد – راه ‏های نوینی را می ‏جویند، اما همگی در تجربه‏ ی اکتبر راه جویی کرده و به شکل‏ های مختلف بدان تکیه دارند.

باری اگر در عصر روشنفکری، انسان پس از دوره ‏ی تاریکی و تباهی و رکود دوباره کشف شد، اما از طریق لیبرالیسم اقتصادی مجدداً به زنجیر بسته شد. ولی با انقلاب اکتبر پیام مارکس برای پاره کردن زنجیرها تحقق یافت و انسان طراز نوین تحول خواه و انقلابی از نو کشف شد، انسانیت انکشاف یافت و انسان با ماهیت انسانیش علیه هر گونه تبعیض جمعیتی، طبقاتی، خانوادگی، اجتماعی، قومی و سیاسی بپا خاست که تاکنون ادامه یافته و بیدار مانده است. سوسیالیسم، آزادی و عدالت بر تارک تلاش‏ های انسانی، بر بستر تاریخ و ضرورت و بر بنیاد خرد و اراده ‏ی آدمیان مترقی نشسته است.

همه‏ ی این دستاوردهای دموکراتیک و عدالت جو، که فقط به جنبه ‏هایی از آن به اجمال اشاره کردم، از ثمره ‏های تکانه ‏های جهانی انقلاب اکتبر و رهبری رفیق ولادیمیر اولیانف لنین بود. و بر همین پایه است که امروز دیگر آزادی خواهی نمی ‏تواند جز با مبارزه علیه ستم و استثمار و بی ‏عدالتی خود را محقق کند و با اراده و خرد و مبتنی بر تحلیل شرایط و تضادهای اجتماعی، علیه همه ‏ی انواع خودکامگی، به کار افتد. سعی بی‏ عملان، اصلاح گرایان تسلیم طلب و لیبرال منش ‏ها برای بزرگ نمایی برخی اشتباه ‏ها و خلاف کاری‏ ها یا اشتباه‏ های گریزناپذیر، منزه طلبی مطلق و بی‏ عملانه در نگرش به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، برچسب زدن ها به بلشویسم و ایلچ لنین بر مبنای اخلاق بورژوایی، ناشی از نادانی نسبت به تاریخ و زایش تاریخی انقلاب اکتبر و تردیدروایی بی ‏وقفه به سوسیالیسم است و در واقع دنباله و یادآور همان روش بورژوایی جدا کردن سیاست از اقتصاد، انقلاب از تاریخ تحول و آزادی از عدالت به شمار می‏ آید. گر چه قلم فرسایی‏ ها و تبلیغات رسانه ‏ای زرد ضد انقلابی سالها است ادامه دارد و چه بسیار موارد که به اختلال فکری و عملی نیز کمک کرده است اما بنا به تجربه ‏ی بشری و به گواهی تاریخ در اساس امری عبث و رسوا است. در ایران نیز این را دیده ‏ایم و در این روزها، به مناسبت صدمین سال پیروزی انقلاب اکتبر، بیشتر می ‏بینیم.

باری، انقلاب اکتبر، اندیشه ‏ی جاودانه و راه‏گشای مارکسیستی – لنینستی را به ارمغان آورد. این انقلاب ما را یار ابدی مردم و رفیق یکدیگر کرد. انقلاب اکتبر و رهبری لنین، چنان که اشتهار یافت، “خورشید را تکان داد”. هم رفقای جان باخته و در گذشته ‏ی ما و هم رفقای زنده و پرتلاش و امید بخشمان، بی ‏تردید، فرزندان برون آمده از این خورشیدند. گرامی باد طنین جهانی و ماندگار و راه گشای انقلاب اکتبر و جاودان باد نام و یاد انبوه شهیدان و تلاش‏گران تاریخ یک صد ساله و پیروز و پایدار باد مبارزه برای رهایی از همه‏ ی انواع سلطه و بی ‏عدالتی و خودکامگی.




سخنرانی دکتر ناصر زرافشان و دکتر فریبرز رئیس دانا
در مراسم بدرقه پیکرعلی اشرف درویشیان

نویدنو  14/08/139

 

سخنان دکتر ناصر زرافشان
قصه نویس در نسل ما و معاصران ما کم نبوده اند، اما علاقه و عاطفه ی ویژه ای که در میان مردم نسبت به علی اشرف درویشیان وجود دارد خاص است. این را همه می دانیم و حس می کنیم. راز این علاقه ی ویژه چیست؟ امروز من می خواهم در این باره چند کلمه با شما صحبت کنم.
اگر علی اشرف چنین جایی در دل مردم دارد، به خاطر چهره و یا وجود فیزیکی او نیست. اندامی رنجور که بار یک عمر رنج و ستیزه را کشیده بود. راز این عاطفه ی ویژه ی مردم به علی اشرف این است که او راوی رنج های خود آن ها بود. این ویژگی تمام آثار قلمی اوست و از اینجا می خواهم به اولین نتیچه گیری خود برسم. اصالت در مضامینی است که در زندگی واقعی یعنی زندگی مردم روی می دهد و اگر ادبیات و هنر از این مضامین روی برتابد و صرفا اسیر مسایل فنی و شکلی ادبی بشود، نه به درد جامعه می خورد و نه جامعه به آن توجهی می کند.
گیرم که کار ادبی صنائت و فنون خاص خود را را لازم داشته باشد، قبول، اما تکلیف مضمون آن چه می شود؟ شکل در ادبیات به قول قدما صناعت ادبی است. اما مضمون آن، همین مضمون واقعی زندگی است که با عبور از منشور ذهن و شیوه ی بیان شخصی خاص نویسنده، در قالب این صناعت ادبی ارایه و ابراز می شود و اگر از مضامینی که گفته شد تهی باشد، به بیهودگی دچار و فراموش خواهد شد. این گونه کارها با همه ی هیاهوهای ساختگی و بی بنیادی که پیرامون آن ها برپا می کنند، بعد از چند صیاحی فراموش می شود.
دومین ویژگی کار درویشیان این است که مضمون عمده ی کارهای او هم افشای نابرابری ها، حرمان ها، فواصل خونین طبقاتی، و ستیزه با این ناروایی ها و آرزوی عدالت اجتماعی است. تکیه ی او بر این خط به این دلیل بود که خود در دانشکده ی زندگی معنای نابرابری را تجربه و عمیقا شناخته و این نکته را به خوبی درک کرده بود که آزادی و عدالت اجتماعی لازم و ملزوم یکدیگرند و وجود هر یک مستلزم وجود دیگری است. او به عنوان یک مبارز راه آزادی به خوبی دریافته بود که بدون برابری، آزادی حرف مفت است. بدون عدالت اجتماعی دموکراسی حرف مفت است و در فقدان عدالت اجتماعی گفتگو از آزادی عوامفریبانه است و به این دلیل دغدغه او در کار نویسندگی در درجه ی اول عدالت اجتماعی و ستیز با فقر و حرمان و استثمار بود.
سومین ویژگی علی اشرف درویشیان این است که کار درویشیان بومی است و این مزیت اوست. من با تاکید می گویم این مزیت اوست. درختی است که در خاک این سرزمین روییده و برگ و بار آورده است. تقلید چشم بسته از فرم هایی که در جاهای دیگری شکل گرفته و تکامل یافته اند بدون آشنایی و الفت عمیق با سرزمین خود و آن چه که در اعماق آن می گذرد، بدون پیوند دائمی با مردم خود و شرایط آن ها، از کسی چیز قابل توجهی به وجود نمی آورد. جیمز جوینس، کافکا، مارسل پروست و دیگران محصول پرورده ی جامعه ای دیگر با شرایطی دیگر هستند و در آن جا ارزش خود را دارند، و تقلید صرف و خام از شکل کار آن ها کسی را به جایی نمی رساند. اگر در برنامه های غربی، به هر دلیل هری پاتر خواننده و مخاطب میلیونی دارد، دنیای ادبیات کودک ما دنیای هری پاتر نیست. دنیای کودکانی است که روزی خود را در صندوق های زباله جستجو می کنند. نویسنده ای که هر روزه منظره ی کودکان ده دوازده ساله ای را پیش رو دارد که دست خود را تا شانه در زباله ها فرو برده اند، تا از میان آن ها چیزی در خود بدست آورند، و گونی های بزرگ زباله ای را که دو برابر قد آن هاست در کوچه و خیابان به دوش می کشند، ذهنی دارد غیر از ذهن نویسنده ی هری پاتر. خاطر چنین نویسنده ای که روزمره شاهد چنین تجاربی است، در آتش است.
و آخرین نکته، چهارمین نکته، شخصیت فردی خود علی اشرف بود. اگر چه خودش هم مثل آثارش ساده و فاقد تکلف بود. شخصیتی زلال و ساده.
یادش گرامی و جاودانه. نجیبانه ترین بزرگداشت، نجیبانه ترین خدمت به رفقایی نظیر علی اشرف درویشیان ادامه ی راه آن هاست. یاد و خاطره اش گرامی و راهش پر رهرو باد.

سخنان دکتر فریبرز رئیس دانا

دوستان آزادی خواه، مسئول و متعهد نام گذاری تاریخی خود را برای علی اشرف درویشیان انجام دادند. او را نویسنده ی محرومان خواندند. ما یک نویسنده ی محرومان در طول تاریخ ایران داریم. علی اشرف درویشیان.
یک بار از ویکتور هوگو مطلبی می خواندم. می گفت تا زمانی که فقر و محرومیت و ستم وجود دارد، آثاری از این دست بی نتیجه نخواهد بود. اینجا این حرف را به این شکل تغییر می دهم: تا زمانی که فقر و ستم و تبعیض و محرومیت و جنایت و آزادی کشی وجود دارد، آثاری از این دست، آثار علی اشرف درویشیان، و خود او ضروری است. ضروری است، فقط نتیجه بخش نیست. جامعه ی ما به او و کسانی چون او احتیاج دارد تاریخ ما از امیل زولا، از رومان رولان، از ماکسیم گورگی، صمد بهرنگی، یاشار کمال و علی اشرف درویشیان برای یادگارهای نجات بخشش و آزادی بخشش یاد خواهد کرد و یاد خواهد کرد.
یک بار علی اشرف درویشیان به من گفت که ژانر ادبی طبقه ی کارگر نداریم. ما می باید به تمامی ادبیاتمان در خدمت محرومان باشد. به هر حال او فقط نویسنده ی فرودستان نبود. به جز آن او وقف ادبی تهیدستان و رنج دیدگان بود. برای عدالت و سوسیالیسم و آزادی مبارزه کرد، هم در گذشته و هم تا آخرین لحظه ی حیاتش. او برای کانون نویسندکان ایران که سنگر و نماد مبارزه و مقاومت برای آزادی است جنگید. او برای من و برای همه ی ما شرافت قلم است، نماد شرافت قلم است و نماد این پیام است که برای آزادی هیچ گذرگاهی ارزشمندتر از عبور از راه عدالت اجتماعی نیست. سوسیالیست ها و عدالت خواهان و اعضای کانون نویسندگان ایران به گوشه های مختلف و به گونه های مختلف برای ازادی رزمیده اند و علی اشرف در راس آن ها قرار داشت.
او نماد عدالت خواهی ریشه گرا و آزادی خواهی است.
ای ستمدیدگان ایران و جهان، امید خود را از دست ندهید، آثار علی اشرف، شاگردان او و همه ی ما هنوز هستیم.




«من سر سفرهٔ خون نمی‌نشینم!»

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۷، ۸ آبان ماه ۱۳۹۶

 

[از نامهٔ سرگشادهٔ علی اشرف درویشیان در پاسخ به دعوت وزارت ارشاد برای شرکت در سمینار  ادبیات ایران]

علی‌اشرف درویشیان، نویسندهٔ سرگذشت تهی‌دستان روستا، درگذشت

تولد: ۳ شهریورماه سال ۱۳۲۰، کرمانشاه – درگذشت:  ۴ آبان‌ماه ۱۳۹۶، تهران

 علی‌اشرف درویشیان درگذشت، داستان‌نویس هنرمندی که با طنزی درعین‌حال دردناک و نثری شفاف تصویرگر تیره‌روزی‌ها، تباهی‌ها و نیازهای توده‌های زحمت بود. درویشیان، به‌سبب دلبستگی‌اش به روزگار و سرنوشت تهی‌دستان روستا، با رژیم‌هایی که دست بهره‌کشان از آنان را در ستم‌گری‌های‌شان باز می‌گذاشت و می‌گذارد مبارزه کرده است، چه با داستان‌های جذاب و پرخواننده‌اش که به‌گفتهٔ جمال میرصادقی در آن‌ها “حرف‌های خودش را می‌زد… ” و چه با موضع‌گیری‌های خاص سیاسی‌اش که در آن‌ها هم حرف‌های خودش را می‌زد.

زندان‌هایی که درویشیان در رژیم شاهی کشید- در سال‌های دههٔ ۱۳۵۰ و تا سال ۱۳۵۷ که به‌همت مردم آزاد شد، مرتب دستگیر و زندانی می‌شد- محرومیت از تحصیل و کار و ممنوع‌القلمی، هزینهٔ حرف‌های خودش در ابراز دلبستگی پرشورش به مردمش بود. در رژیم جمهوری هم “اما اذیتش می‌کردند و جلوی چاپ آثارش را می‌گرفتند” [میرصادقی]. کتاب‌هایش از نمایشگاه کتاب جمع‌آوری می‌شود و سانسور و ممانعت از انتشار آثارش همچنان به‌تناوب ادامه داشته است، در کنار این‌ها، کسانی هم نویسنده‌اش نمی‌دانستند، زیرا به‌گفتهٔ میرصادقی “داستان‌هایش را ساده می‌نوشت و دنبال ساختار آنچنانی برای داستان‌هایش نبود.” هرچند تب تند “پست مدرنیسم” در رشته‌های مختلف هنری ازجمله داستان‌نویسی به‌عرق نشسته، اما  برای هدف‌هایی غیرهنریِ

 

غیرهنری جلوه دادن آثار نویسندگانی که درون‌مایه‌شان زندگی، رنج‌ها و شادی‌های مردم فرودست است، همچنان تجویز می‌شود.

دوست دیرینهٔ درویشیان یعنی منصور یاقوتی نیز با اعتراض به کسانی که دوران نوشتن دربارهٔ قشرهای فرودست- که خصیصه آثار درویشیان بوده است-  را به‌پایان رسیده می‌دانند، می‌گوید: “… ما ٬پابرهنه‌ها٬ را داشتیم با ترجمهٔ احمد شاملو و در ادبیات روسیه هم از لئون تولستوی تا داستایفسکی و چخوف همه در زمرهٔ این نوع ادبیات قرار داشتند. در فرانسه هم بالزاک، پدر رئالیسم بود و رومن‌رولان و جان اشتاین‌بک آمریکا و دیگر جاها. اما اینکه این روزها این‌طرف و آن‌طرف می‌شنویم که دوران این نوع ادبیات تمام شده باید پرسید چه‌چیزی جای آن را گرفته است؟”

زنده‌یاد درویشیان به رویداد ضدِ انسانی ترور محمد مختاری و پوینده با سخنرانی بر سر مزارشان اعتراض کرد. او همواره و آشکارا با سخنرانی، مصاحبه و نگارش مقاله، بر ضد سانسور ابراز نظر می‌کرد. از این روی، کارهای خلاقه‌اش در محفل‌ها و رسانه‌های حکومتی یا نزدیک به حکومتی‌ها جایی و بازتابی نداشت، هرچند که او خود نیز به‌شدت از آن‌ها دوری می‌جست.  از  زنده‌یاد  درویشیان در زمینهٔ زبان و فرهنگ کُردی کوشش‌هایی ارزشمند به‌جا مانده است.

ازجمله آثار ماندگار درویشیان در این زمینه مجموعه ۲۰ جلدی فرهنگ افسانه‌ای ایران است. از این نویسندهٔ پرکار رمان چهارجلدی “سال‌های ابری”  و سلول ۱۸ و همچنین مجموعه‌‌داستان‌های: از این ولایت، از ندارد تا دارا، آبشوران، درشتی، شب آبستن است، همراه آهنگ‌های بابام، فصل نان، داستان‌های تازه داغ منتشر و به چندین چاپ رسیده است. از درویشیان در زمینه ادبیات کودک و نوجوان نیز کتاب‌های: روزنامه دیواری مدرسه، کی برمی‌گردی داداش جان؟، آتش در کتاب‌خانه بچه‌ها، ق‍ص‍ه‌ه‍ای آن س‍ال‌ه‍ا، گل طلا و کلاش قرمز، ابر سیاه هزار چشم، رنگینه از استقبال بسیار برخوردار بوده‌اند. زنده‌یاد درویشیان در گفت‌وگو با صفرخان خاطرات  این  اسطورهٔ پایداری را در کتابی به‌نام: ۳۲ سال مقاومت، به چاپ رساند.

حزب تودهٔ ایران، درگذشت نویسندهٔ مردمی، علی‌اشرف درویشیان، را به همسر و فرزندانش، به نویسندگان و هنرمندان ایران، و به خوانندگان و علاقمندان آثار ارزشمندش، تسلیت می‌گوید. یادش گرامی‌ باد.




انقلاب کبير اکتبر و جنبش رهايی‌بخش ملی در جهان و ايران

عدالت

 

سخنرانی رفيق کيانوری، دبير کميته مرکزی حزب تودۀ ايران در کنفرانس علمی در بارۀ انقلاب ‏اکتبر و جنبش رهايی‌بخش خلق‌های آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين منعقده در باکو

 

از کميته شوروی همدردی با خلق‌های آسيا و آفريقا و آمريکای لاتين و آکادمی علوم آذربايجان شوروی به ‏مناسبت دعوتی که از ما برای شرکت در اين کنفرانس علمی به عمل آمده است، سپاسگزاريم و اين ابتکار ‏را تبريک می‌گوييم که برای برگزاری اين کنفرانس شهر باکو برگزيده شده است- شهری که در آن به ابتکار ‏لنين کبير در سال ۱٩۲۰ اولين کنگره ملل ستمديده شرق با شرکت نمايندگان چهل کشور و از آنجمله ‏نمايندگان ميهن ما ايران تشکيل گرديد، کنگره‌ای که مبدأ تحولات شگرف فکری و اجتماعی در اين کشورها ‏بود.‏

رفقا و دوستان گرامی!‏
سخن گفتن در باره تأثير انقلاب کبير اکتبر در رشد جنبش‌های رهايی‌بخش ملی کاری است بس آسان و در ‏عين حال بسيار دشوار. آسان است از اين جهت که هزاران هزار واقعيت چشم‌گير تاريخی، که حتا ‏بزرگ‌ترين دروغ‌پردازان دنيای سرمايه‌داری توانايی پوشاندن آن را ندارند، در تأييد آن وجود دارد و احتياجی به ‏کاوش نيست. دشواری بسيار در آنست که چگونه می‌توان اين حماسه عظيم تاريخی را در يک سخنرانی ‏کوتاه فشرده کرد. از اين جهت با تأييد کامل گزارش رفيق علی‌اف عضور مشاور بوروی سياسی حزب ‏کمونيست اتحاد شوروی و دبيراول حزب کمونيست آذربايجان شوروی، ضمن يک يادآوری کوتاه در باره تأثير ‏جهانشمول انقلاب کبير سوسياليستی اکبتر ما کوشش می‌کنيم بحث خود را در چهارچوب تأثير اين انقلاب ‏در رشد جنبش رهايی‌بخش ملی ميهنمان ايران نگه داريم.‏

انقلاب کبير اکتبر آغاز آزادی قطعی و نهايی ملل محروم
انقلاب اکتبر عظيم‌ترين نبرد بين کار و سرمايه است که در آن، کار برای اولين بار پيروزی تاريخی به دست ‏آورد و با اين پيروزی اولين سنگ بنای تحول نوين، تحول سوسياليستی جامعه بشری را کار گذاشت.‏

گرچه انقلاب کبير اکتبر در کشور روسيه انجام گرفت و تنها در اين کشور به تغيير رژيم اجتماعی موفق ‏گرديد، ولی دامنه تأثير آن تنها به اين کشور محدود نگرديد. فروريختن پايه‌های حاکميت سرمايه و شيوه‌های ‏کهنه‌تر توليدی در کشور عظيمی مانند روسيه، تمام بنای جهان کهنه را به لرزه درآورد و به ثبات چندين هزار ‏ساله جامعه طبقاتی پايان بخشيد و با آن دوران نوينی در تکامل دنيای مستعمرات و نيمه مستعمرات آغاز ‏گرديد.‏

مدت‌ها پيش از انقلاب اکتبر جريان تسلط غارتگرانه قدرت‌های امپرياليستی بر جهان پايان يافته و زنجير ‏اسارت امپرياليستی بر دست و پای ملل کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره افکنده شده بود. هر چند ‏يک بار غارتگران برای تجديد تقسيم اين منابع عظيم ثروت و بهره‌کشی به جان هم می‌‌افتادند، ولی ‏سرانجام اين برخورد، تنها به تغيير گروه غارتگر می‌انجاميد و راهی برای رهايی واقعی ملل اسير باز ‏نمی‌شد. انقلاب کبير اکتبر تناسب نيروها را در جهان تغيير داد و شرايط نوينی را به وجود آورد که در آن ‏جنبش‌های رهايی‌بخش ملی کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره امکانات وسيعی برای رشد و ‏گسترش يافتند. تا پيش از پيروزی انقلاب کبير اکتبر، در مقابل خلق‌های محروم کشورهای مستعمره و نيمه ‏مستعمره هيچ راهی جز راه پر درد و رنج رشد سرمايه‌داری وجود نداشت. در چنين شرايطی، با در نظر ‏گرفتن سطح تکامل نيروهای مولده در اين کشورها، با در نظر گرفتن امکانات مادی بسيار محدودی که اين ‏کشورها در اختيار داشتند، با در نظر گرفتن تسلط غارتگرانه سرمايه‌های امپرياليستی در اين کشورها، ‏کاملاً روشن است که هيچ‌گونه راهی برای رهايی واقعی و اقتصادی اين خلق‌ها از زنجيرهای اسارتبار ‏امپرياليستی وجود نداشت.‏

با پيروزی انقلاب کبير اکتبر و رشد پرشتاب فرزند آن، اتحاد شوروی، راه تازه‌ای برای آزادی واقعی خلق‌های ‏محروم، برای رشد اقتصادی آزادانه و مستقلّانۀ آنان باز گرديد. با تجربه تاريخی اولين محصول انقلاب کبير ‏اکتبر، يعنی تشکيل خانواده جمهوری‌های سوسياليستی اتحاد شوروی، دوران ناگزيری طی مرحله ‏سرمايه‌داری برای تکامل ملل عقب‌مانده پايان يافت و امکان تکامل سريع غيرسرمايه‌داری با جهت‌گيری به ‏سوی سوسياليسم پيدا شد.‏

تا پيش از انقلاب اکتبر سرمايه‌داری نتوانسته بود راه‌حل عادلانه‌ای برای مسأله ملی در کشورهای کم‌رشد ‏و چندمليتی پيدا کند. حل لنينی مسأله ملی در کشوری عظيم، که بيش از ۱۰۰ ملت و اقليت ملی در آن ‏زندگی می‌کند، درخشان‌ترين نمونه عملی حل اين مسأله دشوار را در مقابل خلق‌های کشورهای کم‌رشد ‏گذاشت و ثابت کرد که تنها سوسياليسم قادر است مسأله ملی را در چهارچوب برابری واقعی ملت‌ها حل ‏نمايد و ستم ملی را در همه اشکالش ريشه‌کن سازد.‏

تا پيش از انقلاب کبير اکتبر نيروهای غارتگر امپرياليستی بر سراسر جهان تسلط قاطع و تعيين‌کننده ‏داشتند، ولی با پيروزی انقلاب کبير اکتبر و رشد نيرومند فرزند آن اتحاد شوروی، دوران تسلط جهانگير ‏امپرياليسم پايان يافت، وزنه تازه‌ای در ترازوی تناسب نيروهای جهانی به سود خلق‌های محروم و اسير ‏کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره، به سود طبقات زحمتکش کشورهای سرمايه‌داری گذاشته شد، ‏وزنه‌ای که با شتابی روزافزون هر روز سنگين‌تر می‌شود و تأثيرش در همه زمينه‌های اجتماعی، سياسی، ‏فرهنگی، اقتصادی، علمی، صنعتی و نظامی گسترش می‌يابد. با پيدايش اين وزنه امکانات اعمال فشار و ‏قدرت جابرانه امپرياليسم هر روز محدودتر گرديد و در برابر آن برای خلق‌های محروم امکان تازه‌ای پيدا شد تا ‏در مبارزه خود عليه امپرياليسم و ارتجاع وابسته به آن، از پشتيبانی معنوی و مادی بی‌دريغ قدرت روزافزون ‏کشور شوراها بهره‌گيری نمايند. امروز ما شاهد آن هستيم که اين تغيير تناسب نيروها در جهان محدود ‏شدن روزافزون امکان قدرت از طرف قدرت‌های امپرياليستی و گسترش امکانات بهره‌گيری از پشتيبانی ‏معنوی و مادی اتحاد شوروی و ساير کشورهای سوسياليستی، شرايط مناسبی را برای پيروزی خلق‌های ‏محروم در مبارزه برای به دست آوردن آزادی و استقلال سياسی و اقتصادی و تحول بنيادی جامعه کهنه ‏خود به وجود آورده است.‏

در چنين شرايطی است که پايه‌های دنيای چند صد ساله مستعمراتی فرو می‌ريزد و خلق‌های مستعمره و ‏نيمه مستعمره يکی پس از ديگری حاکميت سياسی خود را به دست می‌آورند و می‌کوشند تا با پاره کردن ‏زنجير‌های اسارت اقتصادی ناشی از تسلط امپرياليسم، گام به گام در راه تأمين استقلال اقتصادی که ‏ضامن اصلی استقلال واقعی است پيش روند؛
در چنين شرايطی است که کوبا، در همسايگی بزرگ‌ترين قدرت متجاوز امپرياليستی، يعنی ايالات متحده ‏آمريکا در مبارزه برای آزادی پيروز می‌شود و می‌تواند در برابر اين نيروی عظيم متجاوز پايداری نمايد و ‏پايه‌های جامعه شکوفان سوسياليستی را بسازد؛
در چنين شرايطی است که خلق‌های ويتنام، لائوس و کامبوج می‌توانند تجاوز جنايت‌آميز ارتش‌های ‏امپرياليست‌های آمريکايی و همدستان و نوکران داخلی آن را درهم شکنند و ميهن خود را از لاشخورهای ‏امپرياليستی و کفتارهای خودی پاک کنند و جامعه نوين سوسياليستی را پايه‌گذاری نمايند؛
در چنين شرايطی است که در آفريقا بيش از ۱۴ کشور راه رشد مستقلانه غيرسرمايه‌داری را برگزيده اند و ‏با سمت‌گيری به سوی سوسياليسم به پيش می‌روند؛
در چنين شرايطی است که خلق‌های موزامبيک و آنگولا و گينه بيسائو می‌توانند يوغ اسارات استعماری ‏پرتقال را بشکنند و با استفاده از پشتيبانی و کمک‌های بی‌دريغ معنوی و مادی و حتا نظامی کشورهای ‏سوسياليستی از آزادی و استقلال خود دفاع کنند؛
در چنين شرايطی است که خلق‌های زيمبابوه، ناميبيا و آفريقای جنوبی پرچم مبارزه برای به دست آوردن ‏آزادی را برافراشته و با اميد به پشتيبانی روزافزون کشورهای سوسياليستی و در پيشاپيش آن‌ها اتحاد ‏شوروی و با ايمان به اين‌که می‌توان قدرت‌های سياه امپرياليستی و ارتجاعی را، هر اندازه هم که هيولا ‏جلوه کنند، به پس راند و درهم شکست، به ميدان مبارزه گام گذاشته اند؛
در چنين شرايطی است که خلق‌های محروم در همه کشورهايی که هنوز زير کابوس سياه اختناق ‏امپرياليستی و ارتجاع داخلی وابسته به آن دست و پا می‌زنند، مانند خلق‌های ايران، شيلی، اندونزی، ‏برزيل و کشورهای نظير آنان، صفوف خود را آرايش می‌دهند و هر روز با اميدی بيش‌تر در مبارزه شرکت ‏می‌جويند. آن‌ها اطمينان دارند که ديگر آن روز دور نيست که کاروان جشن و شاد آزادی به کوچه آن‌ها نيز ‏برسد.‏

تأثير انقلاب اکتبر در رشد جنبش رهايی‌‌بخش ايران
خلق‌های اسير ميهن ما ايران تأثير انقلاب اکتبر را در زندگی خود از همان اولين روزهای پيروزی انقلاب با ‏گوشت و پوست خود دريافته اند و در دوران ۶۰ سالی که از اين دگرگونی عظيم تاريخی می‌گذرد، هر روز با ‏شاهدی تازه در می‌يابند.‏

ما ايرانی‌ها حتا می‌توانيم ادعا کنيم که از آن کشورهای استثنايی هستيم که تأثير نيرو بخش انقلاب کبير ‏اکتبر را مدت‌ها قبل از پيروزی انقلاب اکتبر، يعنی از همان نخستين مراحل تدارک اين تحول تاريخی دريافته ‏ايم.‏

جنبش انقلابی روسيه از همان نخستين رزوهای تحول پرشتاب خود در آغاز سده بيستم، بلافاصله در ‏جنبش رهايی‌بخش و آزادی‌خواهانه ميهن ما تأثير نيروبخش اعمال کرد. انقلاب ۱٩۰٧- ۱٩۰۵ روسيه که ‏لنين به درستی آن را «تمرين عمومی انقلاب اکتبر» ناميده است، تأثير عميقی در تحولات انقلابی ‏دمکراتيک سال‌های ۱٩۱۱- ۱٩۰۶ ايران داشت.‏

برخی از رهبران جنبش انقلابی ايران به طور مستقيم با بلشويک‌های قفقاز و به ويژه با سازمان بلشويک‌ها ‏در باکو در تماس بودند و از مکتب انقلابی لنينی آن سازمان آموزش گرفته بودند. در مبارزات انقلابی ايران، ‏عده ای از انقلابيون وابسته به همه ملت‌های ساکن روسيه به طور مستقيم شرکت کرده به مبارزان ‏انقلابی ايران کمک‌های پرارزشی می‌رساندند. در ميان اين قهرمانان انترناسيوناليسم پرولتاريايی می‌توان ‏نام مبارز نامدار انقلاب ۱٩۰۵ و انقلاب ۱٩۱٧، سرکو ارژنيکيدزه را به ياد آورد. لنين کبير شخصاً با دقت و ‏پيگيری جنبش انقلابی ايران را دنبال می‌کرد و برای آن ارزش بسياری قايل بود. در مقاله‌های متعدد، لنين ‏وضع ايران را مورد بررسی قرار می‌دهد و دخالت اسارت‌آور امپرياليسم تزاری روسيه و امپرياليسم ‏پادشاهی انگلستان را افشاء و رسوا می‌سازد و مردم و انقلابيون روسيه را فرامی‌خواند که با تشديد مبارزه ‏انقلابی خود عليه تزاريسم در روسيه از فشار ارتجاع روس بر ساير خلق‌های اسير تزاريسم بکاهند. به ‏عنوان نمونه بخشی از قطع‌نامه کنفرانس سراسری حزب سوسيال دمکرات کارگری روسيه در پراگ را که ‏به مسأله ايران می‌پردازد، می‌آوريم. طرح اين قطع‌نامه از طرف لنين تهيه و به ابتکار او در کنفرانس ژانويه ‏‏۱٩۱۲ به تصويب رسيد. در اين قطع‌نامه چنين گفته شده است:‏
‏«حزب سوسيال دمکرات روسيه عليه سياست غارتگرانه دارودسته تزار که خود را برای خفه کردن آزادی ‏مردم ايران آماده می‌کند و از توسل به وحشيانه‌ترين و نفرت‌انگيزترين اعمال باکی ندارد، اعتراض می‌نمايد. ‏کنفرانس تأييد می‌کند که اتحاد حکومت روسيه با انگلستان… بيش از هر چيز عليه جنبش دمکراتيک آسيا ‏متوجه است. اين اتحاد حکومت ليبرال انگلستان را به همکار تزار در اعمال خونين و ددمنشانه‌اش تبديل ‏می‌کند. کنفرانس علاقه خود را (دوستی کامل خود را) نسبت به نبرد مردم و به ويژه حزب سوسيال ‏دمکرات ايران در مبارزه عليه جنايت قهرآميز تزاری که در راه آن آنقدر قربانی داده است، ابراز می‌کند.»‏

لنين و بلشويک‌ها، يعنی پايه‌گذاران و سازمان‌دهندگان انقلاب کبير اکتبر، در تمام دوران بين دو انقلاب ‏روسيه، هميشه می‌کوشيدند نقشه‌های اسارت‌بار روسيه و انگلستان را که طبق قرارداد محرمانه ۱٩۰٧ ‏بين خود، ايران را به مناطق نفوذ خود تقسيم کرده بودند، افشاء کنند و با اين افشاگری پيشرفت آن دو ‏قدرت ارتجاعی را در تحکيم زنجيرهای اسارت استعماری به دست و پای خلق‌های ميهن ما دشوار سازند.‏

در آستانه انقلاب اکتر ديگر ايران عملاً تمام استقلال خود را از دست داده بود. قرراداد ۱٩۰٧ روس و انگليس ‏بخش‌های شمالی و جنوبی ايران را به مناطق نفوذ انگليس و روسيه تزاری مبدل ساخته بود. در سال ‏‏۱٩۱۵ طبق قراردادی پنهانی روسيه و انگليس توافق کردند که آن بخش ميانی ايران هم که ظاهراً استقلال ‏داشت به انگليس‌ها تعلق يابد و در مقابل آن، پس از پيروزی بر آلمان و متفقينش، بغازهای داردانل و بسفر ‏به روسيه واگذار شود. به اين ترتيب جريان تقسيم کامل ايران بين امپرياليست‌های انگليس و روسيه تزاری ‏پايان می‌يافت.‏

پس از پيروزی انقلاب اکتبر، ايران از اولين کشورهايی بود که از تأثير جهانگير اين انقلاب بهره‌مند شد. در ‏اولين اعلاميه لنين پس از برگزيده شدنش به سمت صدر شورای کميسرهای خلق، به زحمتکشان ‏مسلمان روسيه و شرق چنين نوشته شده است:‏
‏«ما اعلام می‌داريم که قرارداد تقسيم ايران از هم دريده و نابود شده است. از جانب روسيه و دولت ‏انقلابی‌اش اسارت در انتظار شما نيست، بلکه اين اسارت از جانب درندگان امپرياليست يعنی از جانب ‏آن‌هايی است که ميهن شما را به مستعمره توهين شده و تاراج رفتۀ خويش مبدل ساخته اند». ‏

دولت انقلابی روسيه، بلافاصله پس از پيروزی انقلاب اکبتر، به ارتش‌های روس که در زمان جنگ جهانی اول ‏بخشی از ايران را به اشغال خود درآورده بودند، دستور داد که ايران را تخليه نمايند. دولت انقلابی روسيه به ‏رهبری لنين همه قراردادهای اسارت‌آميز پنهانی را که دولت تزاری به ايران ناتوان تحميل کرده بود، يکطرفه ‏پاره کرد، همه قروضی را که امپرياليسم تزاری به ايران تحميل کرده بود به ملت ايران بخشيد و از تمام ‏امتيازات اقتصادی و سياسی، که دولت تزاری به زور از ايران گرفته بود، چشم‌پوشی کرد.‏

در ۲٩ ژانويه ۱٩۱٨ شورای کميسرهای خلق روسيه به رهبری لنين اعلام داشت که قرارداد ۱٩۰٧ تقسيم ‏ايران و همه قرادادهای ديگری را که عليه استقلال ايران بين روسيه و ساير قدرت‌های امپرياليستی بسته ‏شده بی‌اعتبار می‌داند.‏

در ۲۶ ژوئن ۱٩۱٩ دولت شوروی در خطابيه‌ای به ايران از کليه حقوق و امتيازاتی که اتباع روسيه در ميهن ما ‏به دست آورده بودند، صرف‌نظر کرد و قرارداد کاپيتولاسيون را ملغا ساخت. در اين خطابيه گفته می‌شود:‏
‏«مردم روسيه ايمان دارند که خلق پانزده ميليونی ايران نخواهد مرد. زيرا وی دارای سابقه‌ای بس افتخارآميز ‏و سرشار از قهرمانی است و بر برگ‌های تاريخ و فرهنگش نام‌هايی نوشته شده است که جهان تمدن به ‏حق در برابر آن سر تکريم فرود می‌آورد.»‏

دولت امپرياليستی انگلستان که از ديرزمانی آرزوی تبديل ايران را به مستعمره خود در سر می‌پروراند و در ‏همان راه هم با روسيه تزاری قرارداد پنهانی ۱٩۰٧ را بسته بود، از ناتوانی دولت انقلابی روسيه شوروی در ‏دوران جنگ‌های داخلی و مداخله امپرياليست‌ها در روسيه بهره‌برداری کرد و قرارداد ۱٩۱٩ انگلستان و ايران ‏را به ايران تحميل کرد که طبق آن ايران عملاً به مستعمره ظاهراً آراسته امپرياليسم انگليس در می‌آمد.‏

امروز حتا مرتجعين ايران مجبور به اعتراف هستند که تنها تحت تأثير پيروزی انقلاب اکتبر عملی شدن اين ‏قراداد ننگين غيرممکن گرديد.‏

حکومت شوروی بدون درنگ پس از تحميل قرارداد ۱٩۱٩ به ايران، طی بيانيه‌ای از به رسميت شناختن آن ‏خودداری کرد و پشتيبانی خود را از مبارزه مردم ايران برای پاره کردن اين قرارداد اعلام داشت. در پيام ‏حکومت شوروی به کارگران و دهقانان ايران (٨ اوت ۱٩۱٩) گفته شده است:‏
‏«در اين هنگام که فاتح سرمست يعنی درنده انگليسی در صدد است که بند بردگی نهايی را به گردن ‏مردم ايران بيافکند، حکومت کارگری و دهقانی جمهوری روسيه با رسميت هر چه تمام‌تر اعلام می‌دارد که ‏قرارداد انگليس و ايران را … به رسميت نمی‌شناسد… مردم زحمتکش روسيه دست برادری خود را به ‏سوی شما توده‌های ستمديده ايران دراز می‌کنند. دور نيست لحظه‌ای که ما عملاً موفق شويم وظيفه ‏مبارزه مشترک خود را به همراه شما عليه درندگان بزرگ و کوچک و ستمگران، که سرچشمه زجر و ‏شکنجه‌های بی‌شمار بوده اند، انجام دهيم.»‏

دولت انقلابی روسيه شوروی پس از پيروزی بر دشمنان داخلی و مداخله امپرياليستی قرارداد ۱٩۲۱ را که ‏ضامن استقلال و تماميت ارضی ميهن ما بود با ايران بست. اين قرارداد به مردم ايران که عليه قرارداد ‏اسارتبار ۱٩۱٩ برخاسته بودند نيروی عظيمی بخشيد و به آن‌ها کمک کرد تا سرانجام اين قرارداد ننگين را ‏پاره کنند.‏

تأثير مستقيم انقلاب اکتبر در ايران به هيچ‌وجه تنها در چهارچوب اين تأثير سياسی و در ميدان مناسبات ‏دولتی محصور نبود. اين تأثير در دو زمينه ديگر نيز شگرف بود: يکی در زمينه عملی کمک معنوی و مادی به ‏رشد جنبش انقلابی و ديگری در زمينه کمک به گسترش مارکسيسم- لنينيسم در ايران. در زمينه اول بايد ‏يادآوری کنيم که پيروزی انقلاب اکتبر يکی از عمده‌ترين عواملی بود که در کنار تشديد تضادهای درونی ‏جامعه ايران، موجب گسترش جنبش رهايی‌بخش سال‌های ۱٩۲٧- ۱٩۱٧، پس از پايان جنگ جهانی اول و ‏قيام‌های قهرمانانه خلق در بخش‌های مهمی از ايران گرديد. پيروزی انقلاب اکتبر مردم زحمتکش و اسير ‏ايران را بيدار کرد و به آن‌ها اميد داد که با مبارزه قهرمانانه خود می‌توانند زنجيرهای اسارت ارتجاعی و ‏استعماری را از دست و پای خود پاره کنند.‏

قيام مردم خراسان به رهبری کلنل محمد تقی پسيان، قيام مردم آذربيجان به رهبری شيخ محمد خيابانی، ‏قيام مردم گيلان که در آن حزب کمونيست ايران نقش مهمی را ايفا کرد، قيام مجدد در آذربايجان به رهبری ‏لاهوتی، قيام سلماس در سال ۱٩۲۶، قيام باوند در خراسان در سال ۱٩۲۶، همه به طور مستقيم تحت ‏تأثير انقلاب اکتبر قرار داشتند و از آن توشه معنوی می‌گرفتند.‏

اين پيوند بارآور جنبش انقلابی ايران با انقلاب اکتبر و اولين فرزندش کشور شوراها، در تمام نشريات ‏دمکراتيک و ملی و در برآمدها و سخنرانی‌های متعدد رهبران انقلابی آن دوران ايران با روشنی بازتاب يافته ‏است. اين گفتار رهبر عالی‌قدر ميهن‌پرست و دمکرات قيام آذربايجان در سال‌های ۱٩۲۰- ۱٩۱۵، شيخ ‏محمد خيابانی، بيش از هر سند و تصوير ديگر گويا است:‏
‏«ما در زندگی سياسی خود تنها يک بار با ديگران متحد شده و ميتينگ برگزار کرده ايم، آن هم زمانی بود ‏که قنبراف‌ها در تبريز بودند و سربازان بلشويک را رهبری می‌کردند، ما ايرانی‌ها بدون هراس با دستجات ‏بلشويک که استقلال و آزادی ايران را به قدر استقلال و آزادی کشور خويش محترم می‌دارند و پيمان ۱٩۰٧ ‏را پاره کردند، دوستی کرده و به اتفاق آن‌ها بر مزار شهدايی که در راه آزادی ايران فدا شده اند، رفته و آنجا ‏مراسم احترام به جا آورديم …»‏

همه اين قيام‌ها به دست نيروهای سياه ارتجاع ايران و در مواردی به کمک مستقيم ارتش مداخله‌جوی ‏انگليس سرکوب گرديد. دولتی قدرت را در دست گرفت که زير پوشش استقلال سياسی ظاهری ايران، ‏اجرا کننده خواست‌های سياسی و اقتصادی امپرياليسم انگليس در ايران بود و برای پيشبرد سياست خود ‏اختناق سياه پليسی را در کشور مستقر ساخت. ولی با وجود همه اين‌ها و با وجود تبليغات پردامنه عليه ‏کمونيسم و عليه کشور شوراها، خاطره انقلاب اکتبر از مغز مردم ايران زدوده نشد.‏

در زمينه کمک انقلاب اکتبر به رشد سريع‌تر افکار مارکسيسم- لنينيسم و آموزش سوسياليسم علمی در ‏ايران اين واقعيت قابل ذکر است که آغاز انتشار افکار مارکسيستی در ايران با آغاز فعاليت انقلابی لنين ‏هم‌زمان است و با آن پيوند ناگسستنی دارد. اولين سند مارکسيستی که در ايران منتشر گرديد، ترجمه ‏فارسی برنامه سوسيال دمکرات‌های کارگری روسيه است. در سال ۱٩۱۰- ۱٩۰٩ هنگامی که بلشويک ‏نامدار سرکو ارژنيکيدزه در شمال ايران در شهر رشت فعاليت می‌کرد، به ترجمه مانيفست حزب کمونيست ‏به فارسی دست زده شد. ولی اين کوشش‌ها محدود ماند و وظيفه تاريخی پخش مارکسيسم- لنينيسم ‏در ايران به حزب کمونيست ايران رسيد. ايران از اولين کشورهايی است که در آن بلافاصله پس از پيروزی ‏انقلاب اکتبر و زير تأثير مستقيم آن حزب کمونيست پايه‌گذاری شد. گرچه جامعه ايران از لحاظ اقتصادی در ‏مراحل نخستين پيدايش و رشد سرمايه‌داری قرار داشت و طبقه کارگر آن هنوز از لحاظ کمی و کيفی بسيار ‏کم‌نيرو بود، ولی بازتاب پيروزی تاريخی انقلاب کبير سوسياليستی اکتبر که در عمل درستی تئوری لنينی ‏انقلاب را به بهترين شکل به اثبات رسانيد، تأثير عميق کيفی در بيداری طبقه کارگر و آموزش پيشاهنگ ‏انقلابی آن داشت. اين تأثير به ويژه از آن جهت ژرف‌تر بود که در زمان جنگ بخش‌هايی از کشور ما از طرف ‏ارتش‌های تزاری روس، انگليس و ترک اشغال شده بود و مردم ايران در دوران تدارک و انجام انقلاب اکتبر و ‏بلافاصله پس از آن شاهد عمل واحدهايی از ارتش روس بود که به طرف نيروهای انقلاب رو آورده بودند و ‏رهبران انقلابی آن‌ها را اداره می‌کردند و بدين ترتيب در فاصله زمانی کوتاهی با چشم خود و با گوشت و ‏پوست خود تفاوت بين يک ارتش استعماری تجاوزگر را با ارتش انقلابی می‌ديدند و حس می‌کردند. همين ‏تجربه پرارزش تاريخی کمک بسيار بزرگی برای پخش و نفوذ مارکسيسم- لنينيسم در ايران بود. حزب ‏کمونيست ايران از همان آغاز تشکيل خود (۱٩۲۰) به انترناسيونال سوم (کمينترن) پيوست.‏

گرچه در دوران سياه اختناق پليسی (۱٩۴۱- ۱٩۲۲) فعاليت حزب کمونيست ايران با دشواری بسياری توام ‏بود، ولی اين آتش انقلابی هرگز خاموش نشد و در زندان‌ها، در دل‌های کارگران و زحمتکشان و روشنفکران ‏انقلابی ادامه يافت تا دوباره با پيدايش نخستين شرايط مساعد، به شعله سوزان تازه آن به صورت جنبش ‏انقلابی سال‌های جنگ دوم جهانی و پس از آن تکامل يابد.‏

پس از اسقرار ديکتاتوری در ايران، کمک‌های دولت اتحاد شوروی به مردم ايران در جهت کوشش برای ‏تقويت بنيه اقتصادی و تضعيف بندهای تسلط غارتگرانه امپرياليسم بر ايران بود. در دوران بحران اقتصادی ‏سال‌های ۱٩۳۲- ۱٩۲٩، که تمام جهان سرمايه‌داری را فرا گرفت کشور ما ايران در سايه مبادلات اقتصادی ‏بسيار وسيعی که با اتحاد شوروی داشت (نزديک به ۴۰% از مجموع تجارت خارجی ايران)، توانست تا ‏حدود زيادی از آثار دردناک اين بحران برکنار بماند. ولی دولت ارتجاعی ايران به پيروی از خواست امپرياليسم ‏انگليس و بعد امپرياليسم هار و متجاوز آلمان از اين امکان مساعد برای رشد مستقلانه اقتصاد ايران ‏استفاده نکرد و با تحکيم مبانی ديکتاتوری رضاشاه در ايران، سهم اتحاد شوروی در تجارت خارجی ايران به ‏سرعت پايين رفت، تا آن حد که دولت ايران در سال ۱٩۳٨ از انعقاد قرارداد بازرگانی با اتحاد شوروی سر باز ‏زد و در آستانه جنگ دوم جهانی سهم اتحاد شوروی در تجارت خارجی ايران تا نيم درصد پايين رفت و به ‏جای آن امپرياليسم آلمان بيش از ۴۵% از مجموع تجارت خارجی ايران را قبضه نمود.‏

در اين دوران اختناق، کمينترن که خود محصول انقلاب اکتبر بود، کمک‌های شايانی به حزب کمونيست ايران ‏نمود. با آغاز جنگ دوم جهانی مقدمات دگرگونی‌های مهم سياسی فراهم گرديد. در آستانه اين جنگ ايران ‏عملاً به پايگاه فاشيسم آلمان عليه اتحاد شوروی تبديل شده بود. با تأثير عميقی که پيروزی انقلاب اکتبر و ‏پس از آن تحکيم حکومت شوراها در کشور پهناور همسايه ايران در تأمين و نگهداری استقلال ايران کرده ‏بود، نه تنها از نظر کمونيست‌ها، بلکه از نظر همه ملّيون و ميهن‌پرستان ايران منافع ملی ما ايجاب می‌کرد ‏که مناسبات دوستانه‌ای با کشور شوراها که با کشور ما بيش از دو هزار کيلومتر مرز مشترک دارد، داشته ‏باشيم. ولی رضاشاه، ديکتاتور مرتجع و غارتگر ايران، که کينۀ بی‌اندازه‌ای نسبت به رژيم انقلابی شوروی ‏داشت، با وجودی که خود به کمک انگليس‌ها روی کار آمده بود و مدت‌ها مانند کارگزار امپرياليسم انگليس ‏در ايران عمل می‌کرد، پس از رشد سريع فاشيسم هيتلری، به ارباب تازه رو آورد و همه راه‌ها را برای ‏گسترش نفوذ سياسی- اقتصادی و ايدئولوژيک فاشيسم هار و غارتگر آلمان باز نمود.‏

پس از حمله جنايت‌بار آلمان به اتحاد شوروی، مقدمات ايجاد يک جبهه تجاوز از ايران به اتحاد شوروی تدارک ‏ديده شد و به همين سبب پس از آن‌که تذکرات شوروی به ايران در مورد پايان دادن به اين تدارکات ‏تحريک‌آميز مؤثر واقع نشد، ارتش شوروی با استفاده از متن صريح قرارداد ۱٩۲۱ ايران و شوروی وارد ايران ‏گرديد. با ورود ارتش شوروی به شمال ايران، که هم‌زمان با ورود ارتش‌های انگليس، آمريکا به جنوب ايران ‏بود، مرحله تازه‌ای از تحول سياسی در ايران آغاز گرديد.‏

با وضعی که بر اثر حضور ارتش شوروی در ايران به وجود آمده بود و در آن ديگر نه امپرياليست‌های آمريکا و ‏انگليس و نه ارتجاع حاکم بر ايران نمی‌توانستند با روش‌های کهنه اختناق به سرکوبی جنبش دمکراتيک ‏بپردازند، امکانات مساعدی برای گسترش مبارزات دمکراتيک در سراسر ايران به وجود آمد. در فاصله زمانی ‏کوتاهی جنبش دمکراتيک توده‌ای در ايران، که در آغاز به وسيله چند ده نفر زندانی سياسی آزاد شده ‏پايه‌گذاری شد، به صورت يکی از نيرومندترين جنبش‌های دمکراتيک در دنيای مستعمرات و نيمه مستعمرات ‏درآمد. پايه‌های فکری، سياسی و تشکيلاتی اين جنبش را حزب کمونيست ايران که خود ملهم از انقلاب ‏اکتبر بود، پی‌ريزی کرده بود.‏

اين جنبش عظيم خلق که سراسر ايران و حتا مناطق اشغالی به وسيله ارتش‌های انگليس و آمريکا را فرا ‏گرفت، توانست در سال ۱٩۴۵ در دو ايالت مهم ايران، آذربايجان و کردستان، با استفاده از ويژگی‌های ملی، ‏در اين دو استان قدرت دولتی را در دست گيرد، حکومت‌های محلی بر پا سازد و انجام يک رشته اصلاحات ‏پردامنه اجتماعی- اقتصادی را، که در برنامه جنبش دمکراتيک توده‌های ايران بود، آغاز نمايد. در اين دوران، ‏پرچم اکتبر سرخ، هميشه در پيشاپيش جنبش دمکراتيک خلق‌های ايران در اهتزار بود و آموزش انقلاب اکتبر ‏و تجربه چند ده ساله ساختمان سوسياليسم در کشور چند مليتی شوروی راهنمای انقلابيون ايران.‏

پيروزی تاريخی خلق‌های شوروی، زير پرچم اکتبر کبير بر هارترين بخش سرمايه‌داری انحصاری جهان، ‏شرايط مساعد جديدی برای رشد جنبش دمکراتيک و ملی در ايران به وجود آورد. با وجودی که در پايان ‏جنگ امپرياليست‌های انگليسی و آمريکايی در جبهه واحدی با ارتجاع سياه ايران، جنبش انقلابی ايران را ‏به خون کشيدند، ولی نتوانستند اين جنبش را نابود و خفه سازند. پس از توطئه خائنانه شاه و قوام در سال ‏‏۱۹۴۶ که منجر به سرکوب جنبش‌های ملی و دمکراتيک در آذربايجان و کردستان و ساير نقاط ايران شد، ‏ديری نپاييد که باز هم شعله‌های آتشی که با انقلاب کبير اکتبر در ايران روشن شده و با پيروزی اتحاد ‏شوروی عليه فاشيسم نيرو گرفته بود زبانه کشيد و جنبش پهناور ملی برای بيرون کشيدن منابع زرخيز ‏نفت ايران از تسلط امپرياليست‌های انگليسی به وجود آمد.‏

اتحاد شوروی مانند هميشه از همان آغاز از جنبش برای ملی کردن صنايع نفت با تمام نيروی خود از آن ‏پشتيبانی کرد، ولی در آن زمان نيروی متحد امپرياليست‌های آمريکايی و انگليسی و ارتجاع سياه ايران ‏توانست يک بار ديگر بر نيروهای دمکراتيک و ملی ايران چيره شود و آنان را از پای درآورد.‏

پس از کودتای امپرياليستی ۱٩۵۳، که طی آن حکومت ملی دکتر مصدق سرنگون گرديد، رژيم اختناق ‏پليسی از نو در ايران مستقر گرديد. اقدامات اين رژيم تسليم منابع ثروت ملی نفت به يک کنسرسيوم ‏امپرياليستی که در آن امپرياليست‌های آمريکايی و انگليسی تسلط داشتند، شرکت در پيمان‌های ‏تجاوزکارانه نظامی عليه اتحاد شوروی و پايه‌ريزی تبلغات خصمانه و کين‌توزانه عليه اتحاد شوروی بود. ‏علی‌رغم اين سياست دشمنانه، دولت اتحاد شوروی با پيگيری سياست دوستانه خود را نسبت به ‏خلق‌های ايران دنبال کرد و همواره خواستار بسط مناسبات عادی سياسی و اقتصادی بر پايه احترام متقابل ‏و سود متقابل با ايران بود. دولت اتحاد شوروی آمادگی خود را برای وسيع‌ترين کمک به رشد بنيه اقتصادی ‏ايران، که پايه اساسی تأمين استقلال واقعی هر کشور است، اعلام داشت و اين آمادگی را عملاً نشان ‏داد. نمونه چشم‌گير اين سياست مجتمع عظيم ذوب‌آهن ايران در اصفهان است که با ياری اقتصادی و فنی ‏اتحاد شوروی بر پا شده و هر سال گسترش تازه‌ای می‌يابد و به يکی از بزرگ‌ترين واحدهای صنعتی ‏خاورميانه مبدل خواهد شد. اين کارخانه ذوب‌آهن، که در آن کارشناسان شوروی با از خودگذشتگی قابل ‏تحسينی بهترين نمونه پشتيبانی مردم و دولت کشور اکتبر را از خلق‌های در حال رشد نشان می‌دهند، ‏امروز در سراسر ايران برای همه ميهن‌پرستان ايران به صورت پرچم دوستی ملل شوروی و ايران در آمده ‏است. علی‌رغم پرده سياهی که ارتجاع ايران در مقابل پرتو خورشيد درخشان اکتبر کشيده است، ‏زحمتکشان ايران در عمل درستی پيام ۱٨ اوت ۱٩۱٩ لنين را با گوشت و پوست خود احساس می‌کنند که ‏گفت:‏
‏«مردم زحمتکش روسيه دست برادری خود را به سوی شما توده‌های ستمديده ايران دراز ‏می‌کنند.»‏

زحمتکشان و ميهن‌پرستان ايران اين دست برادری را از ته دل گرامی می‌دارند و به گرمی می‌فشارند و ‏اميدوارند که به همت خود و با پشتيبانی جنبش عظيم همدردی انترناسيوناليستی، که زاييده انقلاب کبير ‏اکتبر است، سرانجام ميهن عزيز خود را از چنگال خونين امپرياليسم و ارتحاع داخلی خارج سازند.‏




سرهم‌بندی واژۀ «چپ سنتی»، راهی برای گریز از واقعیت‌های انکارناپذیر

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۷، ۸ آبان ماه ۱۳۹۶

جنبش چپ در ایران در طول تاریخ نزدیک به یک قرنش، با وجود همهٔ فرازونشیب‌ها و سرکوب شدن خشن و خونین از سوی رژیم‌های استبدادی شاهنشاهی و ولایی، در دفاع از منافع مردم و حاکمیت ملی تاریخی پرافتخار و تأثیرگذار داشته و دارد.
واقعیت انکارناپذیر در عرصهٔ تلاش برای دفاع از منافع مردم تا کنون چنین بوده است که، رژیم ولایت فقیه و کارگزارانش- بررغم به‌کار بردن مهیب‌ترین روش‌های سرکوب- نتوانسته است جنبش چپ کشورمان را ریشه‌کَن و نابود کند. بخش‌هایی از جنبش چپ کشورمان، که در مقام سالم‌ترین و پویاترین نیروهای ضد دیکتاتوری نزد مردم شناخته می‌شوند، توانسته‌اند در سه دههٔ گذشته در برابر انواع تهاجم نیروهای اطلاعاتی و امنیتی سرکوبگر، بدون هیچ‌گونه اتکایی به کشورهای خارجی، مقاومت کنند و با بی‌اثر کردن ترفندهای رژیم ولایی و خدم‌وحشم آن، بر ضدِ استبداد حاکم قاطعانه به مبارزه‌شان ادامه دهند.
واقعیت انکارناپذیر دیگر و تا کنون اینکه، نظریه‌پردازان، سیاست‌گذاران و روشنفکران مذهبی نتوانسته‌اند در طول سه دههٔ گذشته از نحله‌های مختلف “اسلام سیاسی”- ازجمله اندیشه‌های دکتر علی شریعتی- به نظریه‌هایی منسجم و بومی در زمینه‌های آزادی‌های دموکراتیک و عدالت اجتماعی برسند. اصلاح‌طلبان هوادار “اسلام سیاسی” در پافشاری غیرمنطقی بر اصلاح‌پذیر بودنِ حاکمیت ولی فقیه، درعمل، استبداد ولایی را پذیرفته‌اند و در بُعد اقتصادی نیز به این تَوَهم مبتلایند که: “آزادی” و “بازار آزاد” (بی‌نظارت) در ایران، لازم و مشروط به یکدیگرند!
بخش عمده‌ای از اصلاح‌طلبان و متفکران‌شان، به بن‌بست نظری و عملی رسیده‌اند و فرسنگ‌ها از آمال آزادی‌خواهانه، دفاع از حقوق بشر، و مقصد جامعهٔ مدنی دور شده‌اند و اصلاح‌طلبانِ مبارز و آزادی‌خواه را در صف‌های خود به حاشیه رانده‌اند.
واقعیتی دیگر نیز اینکه،‌ اکنون در داخل و خارج کشورمان، این حزب‌ها، رسانه‌ها و نظریه‌پردازان چپ‌اند که پیگیر، در راستای دفاع از “آزادی‌های دموکراتیک” و “عدالت‌خواهی”، و پیوند متقابل و دیالکتیکی این دو مقوله، به‌شیوه‌ای پویا بحث‌ و تحلیل می‌کنند. مسلماً هنوز برای پخته‌تر شدن فرایند نظریه‌ها و به‌وجود آمدن پیوند و رسیدن به انسجام نظری و عملی بین نیروهای درون جنبش چپ، فعالیت‌ها و زمان بیشتری لازم است. تکوین این فرایند، مطرح شدن نظریه‌های نیروهای چپ در سطحی گسترده و به‌ثمر رسیدن مبارزه‌شان در مسیر آزادی‌خواهی، مستلزم وجود نیرویی لازم برای ایجاد تغییرهای بنیادی در میهن ما است.
دوام و سلامت بخش مهمی از جنبش چپ کشورمان و روند گام‌به‌گام توجه به نظریه‌های ترقی‌خواهانهٔ این جنبش در دفاع از منافع مردم در برابر استبداد حاکم داخلی و سیاست‌های سلطه‌‌جویانهٔ کشورهای امپریالیستی، و علاوه بر این، درست و مؤثر بودن تحلیل‌ها و هشدارهای نیروهای چپ دربارهٔ استحاله‌ناپذیر بودنِ رژیم ولایت فقیه، همگی، موجب برانگیخته شدن حساسیت‌هایی بین برخی نظریه‌پردازان و مفسران اصلاح‌طلب شده است. این دسته از اصلاح‌طلبان تا به‌حال تصور می‌کردند جنبش چپ در ایران و در پهنهٔ جهان، به موزهٔ تاریخ سپرده شده است و تنها اصلاح‌طلبان، در مقام نخبه‌های برآمده از انقلاب ۵۷، می‌توانند و حق دارند، بر پایهٔ “اسلام سیاسی” و گرته‌برداری از “لیبرالیسم سیاسی” و نولیبرالیسم اقتصادی رایج در کشورهای پیشرفته کشورهای غربی، سکان هدایت جامعه به سوی آزادی و پیشرفت اقتصادی را به‌دست گیرند. درحالی‌که، نظریه‌های جنبش چپ و مارکسیسم دربارهٔ تضادهای نظام سرمایه‌داری- چه در ایران و چه در پهنهٔ جهان- هرچه بیشتر مطرح و اثرگذار می‌شوند. از سوی دیگر، تئوریزه کردن اصلاح‌پذیر بودنِ دیکتاتوری ولایت فقیه و امتزاج “اسلام سیاسی” با ایدئولوژی “لیبرالیسم سیاسی” معجونی سرگیجه‌آور می‌سازد و حاصلش پذیرش و توجیه حاکمیت ولایت فقیه، رواج “ارزش‌های دوگانه” و حمایت از “اقتصاد سیاسی”‌ای بغایت ناعادلانه است. در این ارتباط، نظرها و تحلیل‌های آقای رضا علیجانی، یکی از فعالان و ژورنالیست‌های سابقه‌دار اصلاح‌طلب و هوادار اندیشه‌های “اسلام سیاسی” دکتر علی شریعتی، حاوی نکته‌هایی‌اند که از حساسیت و نگرانی او از افزایش مقبولیت نظرهای جنبش چپ در کشورمان و بین برخی از اصلاح‌طلبان است. مقالهٔ اخیر رضا علیجانی با تیتر: “تفاوت نگاه ٬چپ سنتی٬ و رویکرد ٬ملی٬ در مسائل جهانی” (سایت نویسندهٔ مقاله، ۲۶ مهرماه ۱۳۹۶) از جهت‌هایی مختلف توجه‌برانگیز و نقد شدنی است و بر اساس آن شاید بتوان دربارهٔ ضرورت ارتباط و اتحادعمل بین نیروهای تحول طلب بحثی مفیدتر را گشود.
در ابتدا باید روشن کنیم این ترکیب من‌درآوردیِ “چپ سنتی” که اخیراً همچون سکهٔ قلبی رایج در اشاره به جنبش چپ ایران به‌صورت استعاری از آن استفاده می‌شود چیست و واقعاً به چه چیزی اشاره دارد؟ چرا به جای چنین کلی‌گویی‌ و قالب‌سازی‌ای گنگ و برای اینکه خواننده بداند مورد اشاره و انتقاد مقاله کدام حزب یا سازمان سیاسی چپ است و بتواند بحث و انتقاد را دقیق‌تر داوری کند، نام واقعی آن جریان سیاسی چپ آورده نمی‌شود؟
حتی با نگاهی گذرا به نوشتار پیش‌گفتهٔ علیجانی و نقدهای او، اهل نظر می‌توانند دریابند که منظور ایشان از کاربرد ترکیب‌های ساختگی‌ای مانند: “چپ سنتی” و “چپ کلاسیک”، اشاره به حزب تودهٔ ایران است، حزب سیاسی‌ای چپ و تأثیرگذار که ۷۶ سال از تأسیس و فعالیت علنی و زیرزمینی آن – به‌دلیل سرکوب و منحله اعلام شدن و تحت تعقیب بودن رژیم‌ها- سپری شده است. لحن انتقاد آقای علیجانی و برخوردش نسبت به حزب تودهٔ ایران، به‌شدت منفی و غیرسازنده‌ است. او با ۲۶ بار استفاده از واژهٔ “سنتی”، تلاش می‌کند نظریه‌های حزب ما را کهنه و در زمان کنونی غیرقابل‌استفاده نشان دهد. ‌توجه و تأمل‌برانگیز اینکه، علیجانی بااینهمه تکرار واژهٔ “سنتی” و استفاده از انواع کلی‌گویی‌ها، از بردن نام حزب تودهٔ ایران اکیداً طفره می‌رود، اما در خاتمهٔ مقاله‌اش برنامهٔ کنونی حزب ما را به فعالان سیاسی سفارش می‌کند!
این سؤال پیش می‌آید که، چرا رضا علیجانی، همچون نمونه‌یی از این‌ سنخ تحلیل‌گران اصلاح‌طلب و مخالف با حزب تودهٔ ایران و نظریه‌های مارکسیستی، از بردن نام حزب و اشاره به برنامه‌های کنونی آن مصرانه خودداری می‌کند؟ هدف در اینجا پرداختن به شخص رضا علیجانی نیست، بنابراین، پاسخ به این سؤال را هم به‌عهدهٔ ایشان واگذار می‌کنیم. مسلماً تحلیل‌گرانی با موضع‌گیری‌های نظری‌ای مانند رضا علیجانی می‌توانند بر پایهٔ واقعیت‌ها نقدهای‌شان را به جنبش چپ و ازجمله حزب ما بیان کنند، اما امیدواریم که روش امتناع از بردنِ نام حزب تودهٔ ایران شبههٔ اقتباس از سیاق معمول در دیکتاتوری ولایی به‌وجود نیاورد که به‌هدف فراموش شدن و حذف از عرصهٔ فعالیت، شخصیت‌های سیاسی را ممنوع‌السخن و ممنوع‌التصویر و حزب‌ها را “منحله” اعلام می‌کنند!
مقالهٔ رضا علیجانی اشتباه‌ها و کمبودهایی به‌لحاظ مضمون و ساختار دارد و ضمن مستند نبودن، ارائه نکردن مدرک‌های رسمی و توجه نکردن به واقعیت‌های جهان و ایران در حال حاضر، دربارهٔ جنبش چپ و حزب تودهٔ ایران نتیجه‌گیری‌هایی پر از تناقض می‌کند و آن‌ها را این‌گونه بیان می‌کند: “اما به‌نظر می‌رسد چپ سنتی در این راه بیشتر یک مانع باشد تا عامل پیشبرنده و مؤثر”. نوشتارهایی مانند مقالهٔ رضا علیجانی- با نظرداشتِ دگردیسیِ “جنبش چپ” به “سوسیال‌دموکراسی”- کوششی تئوریک به‌منظور حذف مارکسیسم از جنبش چپ ایران است، که به‌دنبال و خود در ذهن آقای علیجانی، نفی و حذف حزب تودهٔ ایران از صحنه سیاست را نیز ضروری کرده است. روشن است که حذف حزب ما از صحنه تحولات میهن‌مان، امکان‌پذیر نبوده و نیست، زیرا رکنی تعیین‌کننده و اساسی در جنبش چپ ایران بوده است. همین‌طور، تجربه نیز نشان داده است که بنیادهای نظری، برنامه‌ها و تحلیل‌های حزب تودهٔ ایران- به‌ویژه سمت‌گیری آن‌ها در جهت منافع طبقهٔ کارگر و لایه‌های مختلف کار و زحمت- استحاله شدنی و تغییرپذیر در جهت سوسیال‌دموکراسی نبوده و نیستند.
اینکه برخی نیروهای سیاسی موردنظر رضا علیجانی و برخی از فعالان سازمان‌های چپ موجودیت‌شان را در حذف حزب تودهٔ ایران از صحنهٔ سیاسی کشور می‌بینند، به‌هیچ‌وجه موضوعی تازه‌ نیست. در دوران پیش از انقلاب ۵۷، انواع جریان‌های چپ‌گرا و ماورای چپ نیز به‌منظور حذف حزب تودهٔ ایران از صحنهٔ مبارزه، آن را به راست‌رَوی و پارلمانتاریست بودن و انقلابی نبودن متهم می‌کردند و خواهان متلاشی شدن آن بودند. جالب‌توجه اینکه اکنون حزب تودهٔ ایران را حزبی “چپ‌گرا” و “سنتی” می‌دانند، زیرا حزب در مسیر دموکراسی‌خواهی واقعی در برابر کاروان اعتدال‌گرایی حسن روحانی و سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی رژیم ولایی به‌طور پیگیر مقاومت و مبارزه می‌کند. به حزب تودهٔ ایران برچسب “چپ‌گرایی” و “چپ سنتی” می‌زنند، زیرا حزب ما دربارهٔ سیاست‌های رژیم ولایی، به‌حراج گذاشتن اقتصاد ملی، ترفند کشورهای امپریالیستی در چارچوب موافقت‌نامهٔ “برجام” و پیش‌رَویِ سرمایه‌داری مدرن نولیبرال از منظر منافع ملی و منافع طبقهٔ کارگر و لایه‌های مرتبط با کار مولد، روشنگری می‌کنیم و زاویه‌های پنهان‌ نگه‌داشته شده‌شان را آشکار می‌سازیم.
علیجانی بدون توجه به دلیل‌های مخالفت پیگیر حزب ما با رژیم ولایی و بندبازی‌های ضد دموکراتیک کاروان اعتدال، می‌گوید: “برای چپ سنتی مسئلهٔ عدالت (اقتصادی) اولویت نخست دارد. بدین ترتیب دموکراسی، آزادی و حقوق بشر به‌طور محسوسی در رتبه‌های پایین‌تری قرار می‌گیرد.” و این داوری درحالی‌ بیان می‌شود که حزب تودهٔ ایران، همراه با دیگر نیروهای مترقی و تحول‌طلب، در دفاع از حقوق اجتماعی، صنفی و فردی مردم ایران لحظه‌یی درنگ نکرده‌ است و برخلاف اصلاح‌طلبان ذوب‌شده در کاروان اعتدال‌گرایی، این مبارزه را از سر مصلحت‌جویی تعطیل نکرده‌اند. حزب تودهٔ ایران، در درک اهمیتِ پیوند اُرگانیک میان برقراریِ دموکراسی و عدالت اجتماعی، به‌ویژه با درس‌آموزی از تجربهٔ انقلاب مردمی ۵۷، مسیری تحول‌آمیز پیموده است. سندِ برنامهٔ نوین حزب، مصوب کنگرهٔ ششم حزب (بهمن‌ماه ۱۳۹۱)، نشانگر حرکت تکاملی حزب تودهٔ ایران به جانب برنامه‌یی عملی به‌مقصد فراهم آوردن مؤلفه‌های دموکراتیک به‌هدف گذار از دیکتاتوری به مرحلهٔ “ملی- دموکراتیک” است.
اگر رضا علیجانی از یک سو حزب ما را در مورد سیاست خارجی و منافع ملی- بر پایه دروغ‌بافی‌های دستگاه‌های امنیتی رژیم‌های شاهنشاهی و ولایی- به خیانت متهم نمی‌کند، از سوی دیگر، توجه جریان‌های سیاسی‌ای که به‌نظر او رویکردی با “نگاه ملی” دارند (بدون بردن نام آن‌ها) به مسئلهٔ “منافع ملی” را بسیار فراتر از حزب ما توصیف می‌کند و می‌گوید: “واحد تحلیلی در نگاه چپ سنتی ٬جهان٬ و عرصهٔ بین‌الملل، و در نگاه ملی ٬ایران٬ (کشور، ملت، دولت ایران) است. سیر حرکت تحلیل و تجویز در اولی از جهان به سوی ایران است و در دومی از ایران به سمت جهان”.
حزب تودهٔ ایران در راه مبارزه برای حق حاکمیت ملی و منافع مردم میهن فداکاری‌هایی کم‌‌نظیر کرده است و در این راه و در قیاس با دیگر نیروهای سیاسی می‌توان گفت بیش‌ترین هزینه را داده است. چه در برنامه‌ها و چه در تحلیل‌های حزب ما، در گذشته و اکنون، دفاع از حق حاکمیت ملی در اولویت بوده است، اما رضا علیجانی، بدون رجوع به اسناد، همراه با ایجاد سوءِتفاهم دربارهٔ ویژگی “انترناسیونالیستی” حزب تودهٔ ایران- که ویژگی هر حزب کمونیستی است- حکم‌هایی بسیار اشتباه دربارهٔ حزب ما صادر می‌کند. ما معتقدیم که رژیم ولایت فقیه- برخلاف شعارهای پوچ سران آن- عامل اصلی در به‌وجود آوردن خطر برای منافع ملی ایران است. مفیدتر این است که، مسئلهٔ منافع ملی را به عاملی در رقابت بین نیروهای اپوزیسیون تبدیل نکنیم.
مقاله و تحلیل رضا علیجانی پر است از واژه‌های ژورنالیستی‌ای غیرحرفه‌ای، غیردقیق و کلی‌گویانه که به‌وسیله ایشان ابداع شده‌اند، از آن جمله‌اند: “نگاه ملی”، “چپ ملی”، “چپ جدید (یعنی چپ دموکراتِ توسعه‌گرا و برنامه‌محور)” که به واقعیت‌های موجود در جنبش چپ ایران و جهان ربطی ندارد. یکی از کم‌سویی‌‌های رایج در نگاه مفسران اصلاح‌طلبی مانند رضا علیجانی به حزب تودهٔ ایران این بوده است که، بدون ارجاع دادن به “نظریه”ها و “برنامه”‌های کنونی حزب، همان دانسته‌های مغشوش‌شان از چند دههٔ پیش را به شرایط کنونیِ مسئلهٔ “منافع ملی” و دیدگاه حزب دربارهٔ مرحلهٔ رشد سرمایه در ایران، مرتبط کرده و بسط می‌دهند. برای مثال، رضا علیجانی دربارهٔ مورد حزب توده ایران این حکم را می‌دهد: “بنابرهمین درونمایه، توسعهٔ اقتصادی نیز اولویت و ارزش درجهٔ پایین‌تری نسبت به تلاش و مبارزه با نظام جهانی سلطه‌گر سرمایه‌داری و خنثی کردن و شکست نقشه‌های بین‌المللی و منطقه‌ای آن می‌یابد”[!]. این استدلال بسیار به‌دور از واقعیت کسانی از سنخ علیجانی این است که، حزب تودهٔ ایران هدف راهبردی‌اش گذار به سوسیالیسم است و بنابراین، مبارزه حزب با نظام سرمایه‌داری جهانی با پیشرفت و توسعه اقتصادی منطبق نیست. به این گوشزد بسنده می‌کنیم که، حزب تودهٔ ایران، بنا بر درک و تحلیل شرایط مشخص رشد اقتصادی-اجتماعی میهن‌مان و لزوم ایجاد تغییرهایی بنیادیِ منطبق با امکان‌های مرحله‌های گذار، نه درگذشته و نه اکنون، حذف و سرنگونیِ سرمایه‌داری را در برنامه‌هایش شرطِ گذارِ ایران به مرحلهٔ “ملی- دموکراتیک” اعلام نکرده است. مسلماً حزب تودهٔ ایران نه‌تنها در راستای گسترش سرمایه‌داری و لایه‌های بورژوازیِ غیرمولد در ایران عمل نخواهد کرد، بلکه هر جا امکان‌پذیر باشد، بنا بر شرایط و امکانات، مناسبات سرمایه‌داری را در راه گسترش عدالت اجتماعی به عقب خواهد راند.
به‌هرصورت، ما انتقادها و حکم‌های ذهنی‌گرایانهٔ آقای علیجانی را رد می‌کنیم، زیرا درمجموع، بین نتیجه‌گیری‌های او و سیاست‌ها و برنامه‌های حزب ما ارتباطی واقعی وجود ندارد. مهم‌تر اینکه، حزب ما یک حزب پویا است و نه “سنتی”. می‌توان در جایی دیگر و با جزئیات و بر اساس اسناد کنونی حزب، برای هرکدام از نقدهای علیجانی به‌صحبت نشست.
البته در انتهای مقالهٔ رضا علیجانی استنتاجی بسیار توجه‌برانگیز وجود دارد، که نه‌تنها نشان می‌دهد علیجانی به نظرها و راه‌حل‌های حزب ما در مورد ارزیابی مرحلهٔ مبارزه با دیکتاتوری آشنا هستند، بلکه آن‌ها را نفی هم نمی‌کند! آنچه در زیر از مقالهٔ رضا علیجانی نقل می‌شود، گرته‌برداری‌ای از بخش بنیادی برنامه‌های حزب تودهٔ ایران برای گذار از مرحلهٔ دیکتاتوری به مرحلهٔ “ملی- دموکراتیک” است. جالب‌توجه اینکه، رضا علیجانی هستهٔ اصلی برنامهٔ حزب ما را بدین شکل در حکم راهِ به جلو به فعالان سیاسی توصیه می‌کنند: “مرحلهٔ کنونی سیاست‌ورزی در ایران مرحلهٔ ٬دموکراتیک ملی٬ است. چپ‌های دموکرات (مذهبی و غیرمذهبی) در گفت‌وگو و ارتباط با هم می‌توانند بخش و فراکسیون عدالت‌خواهِ جبههٔ وسیع و فراگیر دموکراسی‌خواهی ملی (ملی، به‌هر دو معنای آن یعنی ٬فراگیری٬ همه ایرانیان و ٬درونجوش٬ دانستن فرایند دموکراتیزاسیون در ایران) را تشکیل دهند.”
باید ‌یادآور شد آنچه رضا علیجانی در چند سطر بالا می‌گوید و آن را توصیه می‌کند، در سال‌های دههٔ ۱۳۵۰ پیرامون جامعهٔ ایران و چگونگی گذار از دیکتاتوری سلطنتی از جانب حزب تودهٔ ایران مطرح شده بود و اخیراً در انطباق با شرایط کنونی مبارزه با استبداد ولایی و درنظر گرفتن اوضاع و توازن نیروها در عرصهٔ جهانی، در برنامهٔ نوین حزب بازتعریف شد و به‌تصویب کنگرهٔ ششم (۱۳۹۱) رسید. بنابراین، نمی‌توان نظرهای حزب تودهٔ ایران را از یک سو “سنتی” و کهنه و غیرقابل‌استفاده دانست و درعین‌حال آن‌ها را به فعالان سیاسی کشورمان توصیه کرد، و از سوی دیگر، حزب ما را به توجه نکردن به شرایط کنونی و کم‌بها دادن به “رویکرد ملی” متهم کرد! به‌نظر می‌آید آقای رضا علیجانی و اصلاح‌طلبانی از سنخ ایشان آن‌چنان از شکوفایی و امکان تأثیرگذاری جنبش چپ و حزب تودهٔ ایران بر تحولات آینده گیج و نگران‌اند که این‌گونه تحلیل‌ها، حکم‌ها و توصیه‌های بسیار متضاد را می‌نویسند و تلاش می کنند برنامه‌های حزب ما را به‌نام خود همچون یافته‌یی جدید ثبت ‌کنند!
جملهٔ پایانی مقالهٔ رضا علیجانی هم مطابق با فراخوان دائمی حزب ما به همکاری بین نیروهای دموکراتیک و ملی است که آن‌ را بدین صورت بیان می‌کند: “تا اطلاع ثانوی همهٔ دموکرات‌های ٬ملی٬ در ایران متحد استراتژیک یکدیگرند.” به‌هرحال، اگر از این‌گونه رفتارهای غیرحرفه‌ای و مغرضانه بگذریم و بخواهیم با خوش‌بینی‌ای “محتاطانه” به این تنها جنبهٔ قابل‌توجه نظرهای رضا علیجانی بپردازیم، اگر اصلاح‌طلبان مانند او به اهمیت تشکیل جبههٔ وسیع ضد دیکتاتوری و به خصوصیات مرحلهٔ ملی- دموکراتیک پی برده باشند و واقعاً حاضر شوند در این راه گام‌هایی اساسی بردارند، آن‌گاه اینهمه را باید به‌فال نیک گرفت. حزب ما از این تغییر روش استقبال می‌کند. برای حزب تودهٔ ایران بالا بردن سطح مبارزهٔ جنبش مردمی با دیکتاتوری و تغییر توازن نیرو از طریق برپایی اتحادهایی تاکتیکی به‌مقصد تشکیل جبهه‌یی وسیع مهم است و نه نظر این یا آن شخص و فعال سیاسی دربارهٔ حزب.
ضرورت لحظه ایجاب می‌کند که نیروهای مترقی مردمی و ملی با یکدیگر وارد گفت‌وگو و تبادل‌نظر شوند و به‌جای رقابت برای حذف یکدیگر، بر پایهٔ مخرج‌مشترک‌هایشان همکاری کنند. فقط با رویکرد نقد و تأثیرگذاری سازنده نسبت به یکدیگر خواهیم توانست برپایی جبهه وسیع ضدِ دیکتاتوری در راستای مبارزه برای گذار از استبداد ولایی به مرحلهٔ ملی-دموکراتیک را امکان‌پذیر کنیم. بسیار مفیدتر خواهد بود که کسانی مانند رضا علیجانی که خود در مقام اصلاح‌طلبی باسابقه قربانی سرکوب رژیم ولایت فقیه بوده است، در راه زدودن پیش‌داوری‌ها و سوءِتعبیرهای بین نیروهای سیاسی تحول‌طلب، قدم بردارند