هفت تپه، اعتصاب متحدانه کارگران ادامه دارد 

• کارگران شرکت نیشکر هفت تپه وارد چهارمین روز اعتصاب متحدانه و یک پارچه ی خود با خواست دریافت حقوق و برگردان شرکت به دولت، شده اند. نقش زنان کارگر در این اعتصاب چشمگیر است + فیلم …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲۰ آذر ۱٣۹۶ –  ۱۱ دسامبر ۲۰۱۷

 

اعتصاب کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، متحدانه تر از روزهای پیش وارد چهارمین روز خود شده است. بنا بر گزارشهای ارسالی به اتحادیه آزاد کارگران ایران، اعتصاب متحدانه کارگران شرکت نیشکر هفت تپه با وجود بکار بردن شگردهای گوناگون از سوی مدیریت برای شکستن اعتصاب که از بعد از ظهر دیروز آغاز و تا پاسی از شب ادامه داشت به روز چهارم کشیده شد.

بنا بر این گزارش، کارگران هم اکنون در مقابل ورودی محوطه صنعتی شرکت دست به تجمع زده اند و در همین حال تعدادی از آنان نیز در مقابل مدیریت و بخشی نیز در انبار شکر تجمع کرده اند.
در چهارمین روز اعتصاب متحدانه کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، امروز کارگران کارخانه خوراک دام نیز علیرغم ممانعت های فراوان به اعتصاب پیوسته اند.

در پی چهارمین روز اعتصاب از سوی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، امروز هیچیک از مدیران و روسای شرکت در محل کارخانه حضور ندارند و کارگران اعتصابی اعلام کرده اند هر گونه توافقی برای تحقق خواستهایشان باید بصورت مکتوب و با حضور نماینده های کارگران، مسئولین استانی و نهادهای مسئول در شهر شوش انجام گیرد.

بنا بر آخرین گزارشهای رسیده به اتحادیه آزاد کارگران ایران تعدادی از نماینده های کارگران نیز عازم فرمانداری شوش شده اند.

روز سوم اعتصاب

اتحادیه آزاد کارگران ایران: امروز ۲۰ آذر ماه ۹۶ کارگران شرکت نیشکر هفت تپه بطور متحدانه تر و یکپارچه تری اعتصاب خود را ادامه دادند و سومین روز اعتراض و اعتصاب را پشت سر گذاشتند.

بنا بر گزارشهای ارسالی از سوی کارگران نیشکر هفت تپه به اتحادیه آزاد کارگران ایران، از ساعات اولیه صبح امروز علاوه بر کارگران رسمی و روزمزد کارخانه و کارگران کشاورزی، کارمندان شرکت و بازنشسته ها و نی برها نیز بطور یکپارچه ای به اعتصاب پیوستند و پس از تجمع در مقابل دفتر اصلی مدیریت شرکت اقدام به سخنرانی و اعلام ادامه اعتصاب تا دستیابی به خواسته های خود کردند.

در این تجمع پس از معرفی خبرنگاران حاضر در محل، ابتدا یکی از زنان کارگر طی سخنانی جسورانه و پرشور اعلام کرد: ما تا الان خواستمون طلب حقوقمون بوده، ۵ ماه حقوق نگرفتیم مائی که رسمی بودیم، اونایی که قراردادی بودند خیلی بیشتر، اونایی که روزمزد بودند خیلی بیشتر، اونایی که پیمانی بودند خیلی بیشتر. از حالا به بعد حقوق نمیخواهیم از حالا به بعد حرف ما رفتن افشار و واگذاری شرکت از بخش خصوصی به بخش دولتی است.

او در ادامه سخنرانی خود با قاطعیت گفت: تا زمانیکه کسی پاسخگوی کارگران هفت تپه و خانواده هایشان نباشد کار تعلیقه و از فردا اعتصاب و اعتراض را به مقابل فرمانداری منتقل خواهیم کرد. این زن جسور در پایان سخنرانی خود با اشاره به نقش زنان در بستن جاده منتهی به شرکت، همه کارگران را به حمایت از اقدامات قاطعانه زنان کارگر کارخانه فرا خواند.

در ادامه این تجمع که بطور مرتب با کف زدن و اعتراض کارگران به مسئولین شرکت توام بود یکی دیگر از کارگران طی سخنان شجاعانه ای گفت: خبرنگار شرفش به قلمش است، کسی که کانال تلگرامی هفت تپه را مدیریت میکنی، سردبیر “صدای کرخه” شرفت را فروختی بی شرف.

سپس این کارگر جسور با تمرکز فریاد خشم خود به سوی دفتر مدیریت شرکت گفت: آقای افشار صدامو می شنوی، اقای اسد بیگی صدامو می شنوی، دو ساله اومدی تعداد دروغها و وعده هات رو شمردی، گفتین دو ماه صبر کنید، صداقت به خرج دادیم ۵ ماه صبر کردیم، دروغ گفتی، بی صداقتی، گفتی بهره برداری شروع میشه همه مطالبات را میدیم دروغ گفتی، (کف زدن و دروغ گفتی دروغ گفتی کارگران).

وی سپس در میان شعارهای کارگران که یکصدا فریاد میزدند، افشار حیا کن هفت تپه را رها کن، گفت: آقای افشار نتوستی مدیریت کنی و در همین حین یکی از کارگران حاضر در تجمع فریاد زد: مدیریت شرکت را کارگران بلدند، ما داریم شرکت را اداره میکنیم و همه کاراشو میکنیم و باقی کارگران فریاد زدند اینا دزدند.

او در ادامه سخنرانی خود با تاکید بر اینکه از اون بالا تا این پایین بدونن کارگران هفت تپه تا مطالبات شان را دریافت نکنند اعتصاب ادامه دارد، افزود: شورای کارگری و سندیکای کارگری هفت تپه باید آزاد باشد و در پایان که با کف زدن ممتد کارگران مواجه شد گفت: از اون بالا تا این پایینش اعلام میکنیم نه از اخراج میترسیم و نه از زندان. اگر یک نفر اخراج بشه یا زندان بشه، ولو اینکه تمام مطالبات مان را بدین اعتصاب ادامه خواهد داشت.

بنا بر آخرین گزارشهای رسیده به اتحادیه آزاد کارگران، پس از پایان این تجمع، به جز بروز خشم کارگران اعتصابی نسبت به برخی از عوامل جاسوسی مدیریت در میان کارگران، اتفاق خاص دیگری نیافتاد و آنان با تصمیم به کشاندن اعتراض خود به مقابل فرمانداری شوش با اتمام وقت اداری عازم منازل خود شدند. همچنین با توجه به حضور جهانگیری معاون ریاست جمهوری در استان خوزستان، کارگران نیشکر هفت تپه اعلام کرده اند فردا دست به تجمع در مقابل فرمانداری خواهند زد. بنا بر برخی خبرهای تایید نشده قرار است امشب امید اسد بیگی مالک شرکت نیز به هفت تپه بیاید.

کارگران هفت تپه اظهار میدارند: چگونه میشود به وعده های کارفرمائی در مورد بروزرسانی حقوقها اعتماد کرد که پس از نزدیک به ده روز کشمکش و دو روز درگیری سنگین در درون کارخانه و سه روز اعتصاب پیاپی، خودش اذعان میکند که هنوز حقوق مرداد ماه همه کارگران را پرداخت نکرده و اعلام میدارد طی ۴٨ ساعت آینده حقوق مرداد ماه ۲۰ درصد باقی مانده کارگران را پرداخت خواهد کرد.




انقلاب اکتبر و «سوسیالیسم» خرده بورژوایی
پاسخ به مصاحبه ی دکتر محمد مالجو با اخبار روز

 

نویدنو  17/09/139

از سایت های دیگر


دکتر ناصر زرافشان

 

دوست ما، آقای دکتر محمد مالجو اخیراً با سایت اخبار روز گفتگویی درباره ی انقلاب اکتبر روسیه و پیامدهای آن کرده که زیر عنوان «انقلاب اکتبر، یک گام به پیش دو گام به پس» منتشر شده است. او در این مصاحبه با اتکاء بر تجارب و درس های انقلاب روسیه، پیرامون «گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک» نیز اظهارنظرهایی کرده و ضمن توصیه بر «تعهد شورمندانه به آرمان های انسانی انقلاب اکتبر و تحرز هوشمندانه از روش های سیاسی اش»، «گذار دموکراتیک مسالمت آمیز با تکیه بر نقش آفرینی نخبگان طبقه ی سیاسی حاکم» و «گذار از حاکمیت غیردموکراتیک با اتکاء بر نیروی مداخله ی مستقیم خارجی» و همچنین «گذار قهرآمیز از حاکمیت غیر دموکراتیک»، هر سه را مردود دانسته و «بهترین شیوه ی گذار از وضعیت غیر دموکراتیک را تلاش برای گذار دموکراتیکِ حتی المقدور مسالمت آمیز با تکیه بر تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر و نیم نگاهی به فرصت های سیاسی حاصل از شکاف در طبقه ی سیاسی حاکم» توصیف کرده است.

من در اینجا با گزینه های گوناگونی که دکتر مالجو در زمینه ی «گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک» و «رابطه ی احزاب و جنبش های چپ ما با انقلاب اکتبر» مطرح ساخته است کاری ندارم ، اگر چه در نسخه ی تجویزی او جای تأمل و بحث بسیار هست و مثلاً می توان پرسید وقتی او از تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر گفتگو می کند، منظور او از این «تقویت» چیست؟ جنبش اجتماعی را که با آمپول تقویتی نمی توان تقویت کرد، پس شکل های مشخص تقویت جنبش های مردمی و مضمون اجتماعی – طبقاتی این تقویت چیست؟ این جنبش های مردمی با چه عاملی، به چه روش هایی تقویت می شوند و این تقویت وقتی به معنای مشخص و اجتماعی آن تعریف شود با چه مسائل و وظایفی رو به رو است؟ و آنان چگونه می توانند با هم ائتلاف کنند؟ اگر وارد جزئیات مشخص این توصیه های مجرد و مبهم شویم، آنگاه رفته رفته اصل این نسخه رنگ می بازد و از معنای واقعی تهی می شود.

اما چون اصل این گفتگو پیرامون انقلاب اکتبر است و آقای مالجو درباره ی این انقلاب و ماهیت و پیامدهای آن هم اظهار نظر کرده است، هدف من از نگارش این سطور انجام یک گفتگوی برادرانه با او در این باره است. مالجو در این مصاحبه انقلاب اکتبر را کودتایی بر ضد دولت گرنسکی توصیف کرده که بلشویک ها به روسیه تحمیل کرده اند و علاوه بر آن طی همین مصاحبه ی چند دقیقه ای بر همه ی دستاوردهای صد سال تلاش و جستجوی همه اندیشه ورزان اجتماعی هم خط بطلان کشیده است؛ زیرا تلویحاً طبقات اجتماعی و مبارزه ی آنها، مواضع متفاوت این طبقات اجتماعی به علت منافع متفاوت آنان، نظریه ی انقلاب اجتماعی و نقش قهر در تاریخ را هم زیر سوال برده است. او می گوید: «… تصور می کنم شکست نهایی انقلاب اکتبر به ما نشان می دهد که بهترین شیوه ی گذار از وضعیت غیردموکراتیک در منظر چپ عبارت باشد از تلاش برای گذار دموکراتیک حتی المقدور مسالمت آمیز با تکیه بر تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر و نیم نگاهی به فرصت های سیاسی حاصل از شکاف در طبقه ی سیاسی حاکم».

این ها مسائل ریشه دار و مفصلی است که نمی توان در یک مصاحبه ی چند دقیقه ای و بدون تحلیل و استدلال و بدون بررسی تجارب عملی و نظریه هایی که در عرصه ی اندیشه ی اجتماعی و تاریخ در پس آن ها قرار دارد، درباره ی آنها «فتوا» داد و از این رو نمی توان در این فرصت مختصر هم راجع به همه آنها بحث کرد. از این رو من خواهم کوشید اینجا در حد ممکن راجع به «کودتای بلشویک ها» و روابط طبقات در انقلاب روسیه چند نکته را مطرح کنم.

از کودتا شروع کنیم: بهتر است ابتدا با مسائل شکلی آغاز کنیم. بعداً به ماهیت موضوع هم خواهیم پرداخت؛ زیرا به هر حال زبان ، وسیله ی تبادل فکر و تفهیم و تفاهم ما است. کلمات محول بر معانی عرفی مشخصی هستند و کار علم، دقیق تر ساختن معانی عرفی این کلمات و اصطلاحات و فراهم ساختن تعاریف حتی الامکان مشخص تری برای آنها است. از این رو گمان می کنم ابتدا باید پنداشتمان را از واژه ی کودتا روشن کنیم. کودتا از مفاهیمی است که در عصر انقلاب فرانسه ساخته و پرداخته شده است. شاید این اصطلاح اولین بار در مورد کودتای ۱٨ برومر ۱۷۹۹ ناپلئون بناپارت به کار رفته باشد؛ رویدادی که هوگو درباره ی آن گفته است «کودتا زره پوش و آسیب ناپذیر و جمهوری لخت و آسیب پذیر بود». به ساده ترین و کلی ترین بیان کودتا حرکتی ناگهانی از سوی بخشی یا جناحی از خود دستگاه قدرت علیه بخش یا جناح دیگر آن برای قبضه کردن قدرت از طرق و با وسایل غیرقانونی است و به این ترتیب دست کم سه ویژگی دارد:

۱-    اقدامی ناگهانی و فاقد آن زمینه های تدریجی و اجتماعی و اقتصادی قبلی است که در بطن جامعه برای یک دگرگونی اجتماعی فراهم و طی زمان انباشته می شود،

۲-    صرفاً دست به دست شدن قدرت است و از این رو فاقد آن آثار با آن دامنه و عمق تغییراتی است که یک انقلاب اجتماعی پس از پیروزی در روابط تولید و ساختار طبقاتی جامعه در برنامه خود دارد و معمولاً دنبال می کند؛

٣-    این جا به جایی قدرت در بالا صورت می گیرد، حرکتی از پایین وجود ندارد و توده مردم در آن دخالتی ندارند و مردم معمولاً پس از یک کودتا غافلگیر می شوند.

آیا انقلاب اکتبر مصداق چنین مفهومی است؟

اما به ماهیت موضوع بپردازیم: شخصاً گمان نمی کنم برای هیچ تحول اجتماعی در تاریخ بشر، تدارک عملی و نظری ریشه دارتر و طولانی تری از تدارک نظری و عملی انقلاب اکتبر صورت گرفته باشد: از لحاظ عملی دست کم از چهل سال پیش از این انقلاب، یعنی از زمان تشکیل اولین محافل و گروه های مارکسیستی در روسیه مقدمات عملی برای سرنگونی رژیم تزاری و مبارزه در راه سوسیالیسم در این کشور آغاز شده بود.

اتحادیه ی کارگران روسیه جنوبی در سال ۱٨۷۵ در اودسا، و اتحادیه ی کارگران شمال روسیه در سال ۱٨۷٨ در پترزبورگ تشکیل شد. پلخانوف گروه آزادی کار را در سال ۱٨٨٣ بنیان گذاری کرد و لنین خود در سال های نیمه دوم دهه ی ۱٨٨۰ فعالیت در دانشگاه غازان را آغاز کرد که کار به اخراج او از دانشگاه کشید. آنگاه فعالیت خود را در محفل مارکسیستی فدوسیف در غازان دنبال و سپس با آمدنش به سامارا ، محفل های مارکسیستی سامارا به دور او جمع شدند. آنگاه در سال ۱٨۹٣ با آمدن به پترزبورگ محفل های مارکسیستی فعال در این شهر را به دور هم جمع کرد و اتحادیه ی مبارزه برای آزادی طبقه ی کارگر را به وجود آورد که برای بهبود شرایط کار و تهییج سیاسی در میان توده های وسیع کارگری حول مسائل روزانه فعالیت می کرد. آنگاه به زندان افتاد که در آنجا نیز دست از مبارزه بر نداشت و همرزمان خویش را در بیرون از زندان راهنمایی می کرد. مقاله «درباره ی اعتصاب» و بیانیه «خطاب به حکومت تزاری» را در زندان نوشت و به خارج فرستاد و همچنین «طرح برنامه ی حزب» که آن را با شیر در بین سطرهای یک کتاب پزشکی نوشته و مخفیانه به خارج فرستاده بود از آثار این دوره ی زندان او است. سپس دوره ی تلاش های اتحادیه های مبارزه پترزبورگ، مسکو، کیف، یکاترینوسلاو برای تشکیل حزب واحد و تشکیل نخستین کنگره ی حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه می رسد. مبارزه علیه اکونومیست ها و انتشار «ایسکرا»، اعتصاب در کارخانه نظامی ابوخوف در ۱۹۰۱ و برخورد با پلیس تزاری و دستگیری و زندان و تبعید حدود ٨۰۰ کارگر این کارخانه، اعتصابات در باتوم و روستوف به رهبری سوسیال دموکرات ها در ۱۹۰۲، اعتصابات سال ۱۹۰٣ ماوراء قفقاز (باتوم، باکو، تفلیس) و در اکراین (اودسا، کیف، یکاترینوسلاو) و مبارزات دهقانی در اوکراین و نواحی ولگا، تشکیل کنگره دوم حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در سال ۱۹۰٣ و مبارزه درون حزب با اکونومیست ها و اپورتونیست های دیگر و تصویب برنامه و آیین نامه حزب، اعتصابات پترزبورگ و تظاهرات کارگران در برابر کاخ زمستانی (۹ ژانویه ۱۹۰۵)، شورش در رزمنا و پوتیمکین، اعتصاب سیاسی سراسری روسیه در اکتبر ۱۹۰۵ و تأسیس شوراهای نمایندگان کارگران به عنوان دستاورد آن، قیام مسلحانه دسامبر که در هم شکسته شد، مبارزات حزب بلشویک با تجدیدنظر طلبی شایع در دوران ارتجاع استولی پین، رونق دوباره و تشدید فعالیت جنبش در سال های ۱۹۰۲ تا ۱۹۱۴ و تأسیس روزنامه ی پراودا، مبارزات بلشویک ها و لنین با اپورتونیسم بین الملل دوم که در جریان جنگ جهانی اول با امپریالیست ها همراهی و همکاری می کردند و برافراشتن پرچم صلح، انقلاب فوریه، در هم شکستن توطئه ژنرال کورنیلوف بر ضد انقلاب، و بالاخره قیام اکتبر و تشکیل حکومت شوروی فهرست فشرده ای از مبارزات چهل ساله طبقه ی کارگر روسیه و حزب آن همراه با دهقانان فقیر این کشور است که به انقلاب اکتبر ختم می شود. آیا اینها همه تاریخچه ی یک کودتا است؟ منظور از کودتایی که بر ضد دولت موقت صورت گرفته همین مبارزات چهل ساله است؟

برای این که روشن تر ببینیم و درک کنیم که لنین و بلشویک ها فقط در سال ۱۹۱۷ از خواب بیدار نشده بودند تا کودتا کنند و جنبشی که با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به پیروزی سیاسی می رسد از دهه ها پیش این هدف را در برابر خود قرار داده و در زمینه های نظری و عملی در راه رسیدن به آن مبارزه کرده است، بجا است فرازی از کتاب «چه باید کرد؟» لنین را که پانزده سال پیش از آن یعنی در سال ۱۹۰۲ نوشته شده است با هم بخوانیم: «ما باید به خاطر داشته باشیم که مبارزه با حکومت برای درخواست های جدا جدا و به دست آوردن امتیازات مجزا، تنها زد و خوردهای کوچک با دشمن و جنگ و گریزهای کوچکی است که در صفوف جلودار انجام می شود، ولی پیکار قطعی هنوز در پیش است. در مقابل ما دژ دشمن با تمام نیرویش قرار گرفته و از آنجا بارانی از خمپاره و گلوله بر ما فرو می ریزد که بهترین رزمندگان ما را از بین می برد. ما باید این دژ را تسخیر کنیم و هر گاه همه ی قوای پرولتاریای بیدار شده را با تمام قوای انقلابیون روس در یک حزب گرد آوریم که عناصر زنده و پاکدامن روسیه به سوی آن روی آور شوند، این دژ را تسخیر هم خواهیم کرد؛ و فقط آن زمان است که پیشگویی بزرگ پتر الکسیف، کارگر انقلابی روس تحقق می یابد: بازوی ورزیده ی میلیون ها مردم کارگر بلند خواهد شد و یوغ استبداد را که با سر نیزه ی سربازان محافظت می شود در هم خواهد شکست!»

به ترتیبی که گفته شد این میدانی بود که از چهل سال پیش کارگران و دهقانان روسیه در آن مبارزه کرده بودند و اکنون که مبارزات این چند دهه به ثمر می رسید، فرصت طلبان و لیبرال ها سر برداشته بودند و ضمن زد و بند با برخی عناصر رژیم تزاری می خواستند بر امواج خروشان مردم سوار شده و قدرت سیاسی را قبضه کنند. در این شرایط لنین و بلشویک ها چه باید می کردند؟ ترس لیبرال ها و فرصت طلبانی که اکنون با برخی عناصر رژیم تزاری همراه شده و دولت موقت تشکیل داده بودند از جنبش انقلابی و قدرت یافتن آن بیشتر از مخالفت آنان با زیاده روی های رژیم تزاری بود.

منشویک ها و اس ار هایی که اکنون در دولت موقت جمع شده بودند، نمایندگان همان گرایش های فرصت طلب به خرده بورژوایی بودند که لنین و بلشویک ها از بیست سال پیش مستمراً سرگرم مبارزه با آنان بودند. این مبارزه از سال ۱۹۱۷ آغاز نشده بود. در این مقطع آنان فرصت طلبانه می خواستند بر امواج خروشان طغیان مردم سوار شوند و پس از تحکیم قدرت خود بلشویک ها را سرکوب کنند. اما طبقه ی کارگر روسیه و حزب آن – حزب کمونیستی که لنین بنیان گذاری کرد – آن ها را خوب می شناختند. زیرا این حزب طی دهه های متمادی در مبارزه ای سخت و بی امان در دو جبهه رشد یافته و آب دیده شده بود: یکی مبارزه با اپورتونیسم راست، تجدید نظر طلبی و انحلال طلبی و دیگری مبارزه با اپورتونیسم چپ، جزم اندیشی و فرقه گرایی. اندیشه ی چپ نمی توانست بدون غلبه بر این موانع در مسیر تاریخی خود پیش برود، زیرا اگر هر یک از این دو غلبه می یافتند اندیشه ی اجتماعی و امر انقلاب را به بن بست می کشاندند. اما پرورژه ی اکتبر با این «سوسیالیسم های» خرده بورژوایی و «شوخی» های احزاب سوسیالیست خرده بورژوایی که در همین زمان در کشورهای اروپایی شاهد عملکرد آنها هستیم تفاوت ماهیتی داشت.

بازی لیبرال ها و فرصت طلبان در مقطع سرنگونی رژیم های استبدادی و جبار غالباً شبیه هم است. آنان از موضع نیم بند خود با استبداد مخالفت و با مردم همدلی نشان می دهند، اما ترسشان از قدرت یابی انقلابیون بیشتر است و معمولاً یا در همان مراحل اولیه از قطار پیاده می شوند و به قدرت حاکم می پیوندند، یا اگر شرایط و موازنه ی نیروها به آنان اجازه دهد برای متوقف ساختن و جلوگیری از گسترش و رادیکال تر شدن جنبش و طرح خواسته های بنیادی مردم، ضمن سازش با بخش هایی از رژیم گذشته نوعی دولت «دلال» تشکیل می دهند. و در هر حال بازی آنها در بالا، پشت درهای بسته، دور از چشم مردم جریان می یابد.

اما اتفاقاً نقش نیروهای انقلابی هم در این مقطع غالباً شبیه یکدیگر است. بازی آنها از پایین در جلو چشم مردم، در خیابان ها و میدان های مبارزه عملی با نیروهای رژیم خودکامه انجام می شود. در این گونه مقاطع اگر نیروهای مردمی فاقد سازمان و رهبری قابل و کارکشته باشند، سازشکاران پس از آنکه از نیروی آنان برای سرنگونی استبداد و به قدرت رسیدن خود استفاده کردند، آنان را نیز قلع و قمع خواهند کرد (مانند آنچه در خیزش های موسوم به بهار عربی اتفاق افتاد). اما اگر نیروهای انقلابی بلوغ سیاسی داشته باشند، اگر سازمان و رهبری آگاه و هشیار داشته باشند، مراقب اینگونه هم پیمانان نیمه راه و غیر صادق هستند و مانع فرصت طلبی و توطئه آنها می شوند.

«… هنگامی که بلشویک ها مبارزه ی مستقیم توده ی مردم را در خیابان ها رهبری می کردند، احزاب سازش کار یعنی منشویک ها و اس ار ها در شوراها کرسی های وکالت را اشغال می کردند و در آنجا اکثریت خود را تشکیل می دادند. چیزی که به این کار تا اندازه ای کمک می کرد، این بود که بیشتر لیدرهای حزب بلشویک در زندان ها یا در تبعیدگاه ها بودند (لنین در مهاجرت بود، استالین و اسوردلوف در سیبری تبعید بودند)، حال آنکه منشویک ها و اس ارها آزادانه در خیابان های پتروگراد گردش می کردند … ۲۷ فوریه (۱۲ مارس) سال ۱۹۱۷ نمایندگان لیبرال دومای دولتی با لیدرهای اس اری و منشویکی در پس پرده بند و بست کرده، کمیته ی موقتی دومای دولتی را به ریاست رودزیانکو رئیس دومای چهارم دولتی که یک نفر ملاک سلطنت طلب بود تشکیل دادند و پس از چند روز کمیته ی موقتی دومای دولتی و لیدرهای اس ار و منشویک کمیته ی اجرائیه ی شورای نمایندگان کارگران و سربازان، پنهانی از بلشویک ها درباره ی تشکیل حکومت جدید روسیه، یعنی حکومت موقتی بورژوازی به ریاست شاهزاده لوف که تزار نیکلای دوم پیش از تغییر رژیم ماه فوریه، او را برای نخست وزیری حکومت خود در نظر گرفته بود، با هم توافق حاصل کردند. میلیوکوف رئیس کادت ها، گوچکوف رئیس اکتوبریست ها و نمایندگان معروف دیگر طبقه ی سرمایه داران در حکومت موقتی داخل شدند و گرنسکی اس ار هم به عنوان نماینده ی «دموکراسی» وارد آن شد.

نتیجه این شد که لیدرهای اس ار و منشویک کمیته ی اجرائیه ی شورا، حاکمیت را به بورژوازی واگذار کردند و شورای نمایندگان کارگران و سربازان که بعداً از این موضوع خبردار شد، با وجود اعتراض بلشویک ها، با اکثریت خود عملیات لیدرهای اس ار و منشویک را تصویب کرد.

بدین منوال در روسیه دولت نوینی تشکیل شد که بنا به گفته ی لنین مرکب بود از نمایندگان «بورژوازی و ملاکین بورژوا شده». (۱)

آیا دکتر مالجو می داند که دولت موقت در روز دوم مارس ۱۹۱۷ محرمانه گوچکوف و شولگین را نزد تزار فرستاده بود و بورژوازی می خواست قدرت را به برادر تزار، یعنی به میخائیل رومانوف واگذار کند، اما وقتی که گوچکوف در میتینگ کارگران راه آهن نطق خود را با شعار «زنده باد امپراتور میخائیل» پایان داد، کارگران خواستار بازداشت و بازجویی گوچکوف شدند و با خشم شعار دادند «سگ زرد برادر شغال است»؟ (۲) دولت موقت که با وعده ی صلح به مردم بر سر کار آمده بود، جنگ خانمان برانداز امپریالیست ها با یکدیگر را ادامه داد و از همان آغاز نشان داد که مردم را فریب داده است. دکتر مالجو نمی داند یا فراموش کرده است که این حکومت موقت بود که ابتدا تظاهرات ماه ژوئیه کارگران، دهقانان و سربازان علیه ادامه ی جنگ را به خاک و خون کشید. منشویک ها و اس ارها بودند که همراه با ژنرال های گارد سفید به حزب بلشویک هجوم آوردند، ساختمان روزنامه ی پراودا را ویران و روزنامه های انقلابی را توقیف کردند. آیا می داند ابتدا این دولت موقت بود که دست به بازداشت وسیع بلشویک ها زد و روز هفتم ژوئیه دستور بازداشت لنین را هم صادر کرد؟ آیا او می داند آن کس که در مجلس مشورتی دولتی – که در ماه اوت از طرف دولت موقت برای بسیج نیروی بورژوازی و مالکین دعوت شده بود – فریاد می زد هرگونه اقدام انقلابی و از جمله اقدام دهقانان برای تصرف املاک مالکین را با «آهن و خون» در هم خواهم کوبید، گرنسکی اس ار، رئیس دولت موقت بود؟ آیا دکتر مالجو می داند ژنرال کورنیلوف برای سرکوب انقلاب با دولت موقت کنار آمده بود و آنان که توطئه کورنیلوف را برای راه انداختن حمام خون از کارگران، دهقانان و سربازان خنثی کردند همان بلشویک ها بودند؟ اما کسی که کورنیلوف و دنیکین را – که پس از خنثی شدن توطئه شان در بازداشت بودند – آزاد کرد، گرنسکی رئیس دولت موقت بود؟ آیا می داند فقط بلشویک ها و لنین نبودند که به زد و بندها و سازشکاریهای اس ارها و منشویک ها معترض بودند و این سیاست ها موجب تشتث در خود این احزاب و به وجود آمدن جناح چپی در صفوف خود آنها هم شده بود که با این سیاست ها مخالف بودند؟ مردم، نان، زمین و صلح می خواستند و دولت موقت برایشان جنگ و کشتار و سرکوب ارمغان آورده بود. آیا همین دولت موقت و «وعده ی مجلس موسسان» آن است که به تصور دکتر مالجو «به یمن نقش آفرینی توانمندانه تر اما محتاطانه تر آن اصول سوسیالیسم به ثمر می نشست»؟

آنچه گفته شد فهرست فشرده ای از مبارزات عملی و تدارک چهل ساله ای بود که برای انقلاب اکتبر صورت گرفته بود. اما سابقه ی تدارک نظری برای انقلاب سوسیالیستی – جریان اندیشه ای که لنین و بلشویک ها ادامه ی طبیعی و اصلی آن بودند – از این هم طولانی تر و ریشه دارتر است، زیرا این فعالیت نظری با روسیه یا لنین آغاز نشده است.

این پیشینه ی نظری از سده ی نوزدهم و با انتشار مانیفست کمونیست در سال ۱٨۴٨ در اروپا آغاز می شود. بدیهی است عدالت اجتماعی آرزوی دیرینه ی بشر بوده است. از هزاره ها و سده های پیش اندیشمندان برجسته ی بسیاری راجع به بی عدالتی های اجتماعی و استثمار انسان از انسان غور و تأمل کرده، این بی عدالتی ها را در سطح اخلاقی محکوم و طرح ها و توصیه هایی هم برای مبارزه با آنها پیشنهاد کرده اند. اما این به ویژه در دوره ی انحطاط و سقوط فئودالیسم و پیدایش نظام سرمایه داری است که بررسی پیرامون جامعه و کم و کیف تحولات آن دامنه و رونق بیشتری پیدا و به طور محسوس پیشرفت می کند. به ویژه از سده ی هژدهم میلادی به بعد، با رشد سرمایه داری، فریادهای عدالت خواهانه هم هر روز بلندتر و بحث ها در این باره داغ تر می شود. برخوردهای شدید اجتماعی و طبقاتی، شورش ها و انقلابات خونین، اندیشمندان اجتماعی را وا می دارد که به جامعه، منافع متضاد و بی عدالتی های موجود در آن، چگونگی تغییرات جامعه و نیرویی که در پشت حرکت و تحولات آن وجود دارد بیشتر بیندیشند. پرسش ها و مسائل بسیاری مطرح می شود اما هنوز پاسخ علمی یا راه حل اساسی و درستی برای آنها پیدا نشده است.

مثلاً آثار ماتریالیست های سده ی هژدهم، در پیشبرد مبارزه ی بورژوازی آن روزگار – که به عنوان یک نیروی بالنده ی تاریخی علیه نظام فئودالی و ارتجاع کلیسا مبارزه می کرد – و در رشد و تکامل اندیشه اجتماعی و مبارزه با خرافات قرون وسطایی، نقش اساسی داشت. لنین می نویسد: «در تمامی طول تاریخ جدید اروپا و به ویژه در پایان سده ی هژدهم در فرانسه، که در آنجا مبارزه ی مصممانه و قاطعی در نهادها و اندیشه ها، علیه همه ی انواع مهملات قرون وسطائئ و علیه زمین بردگی به انجام رسید، ماتریالیسم نشان داد تنها فلسفه ای است که از انسجام درونی و همسازی اجزاء خود با یکدیگر برخوردار و با همه ی آموزه های علوم طبیعی صادقانه همراه، و با خرافات، لفاظی های ریاکارانه و امثال اینها دشمن است.» (٣) با این حال، همین ماتریالیسم تنها در برخورد با پدیده های طبیعی ماتریالیست بود، اما برخورد آن با پدیده های اجتماعی هنوز ایدآلیستی بود و حاکمیت خرد و پیشرفت آن را مبنای پیشرفت جامعه می پنداشت.

یا در بریتانیا، اندیشمندان اقتصادی این کشور – ویلیام پتی، آدام اسمیت و دیوید ریکاردو- توجه خود را بر مطالعه ی فعالیت های مادی و تولیدی افراد جامعه متمرکز ساخته و در شناخت نظام سرمایه داری پیشرفت های مهمی حاصل کرده بودند. پتی در ۱۶۶۲ اعلام کرد که ارزش کالاها از روی کاری که صرف تولید آنها شده تعیین می شود، اسمیت سود را حاصل کار پرداخت نشده ی کارگران مزد بگیر اعلام کرد و ریکاردو نظریه ی ارزش ویلیام پتی را گسترش داد اما، این اقتصاددانان نظرات خود را در شرایطی مطرح ساخته و بر روی آنها کار کرده بودند که هنوز راجع به جریان های طبقاتی که بر جامعه ی سرمایه داری استیلا دارند آگاهی جدی و واقعی وجود نداشت. ریکاردو همانگونه که مارکس می نویسد: «تضاد بین منافع طبقاتی مختلف، یعنی تضاد بین دستمزد و سود و تضاد بین سود و رانت ارضی را نقطه ی آغاز بررسی های خود قرار داد. لیکن با ساده لوحی تمام، این تضادها را یک قانون اجتماعی ناشی از طبیعت تصور کرد. و نتیجه این شد که دانش اقتصاد بورژوائی با اتخاذ این پنداشت به عنوان نقطه ی عزیمت خود، به مرزهایی رسید که دیگر فراتر از آنها نمی توانست برود.»(۴)

این اقتصاددانان هم مانند دیگر اندیشمندان پیش از مارکس هر جا در مسیر بررسی های خود به مانع بر می خوردند و قادر نبودند در تحلیل جلوتر بروند، وضع موجود را نتیجه ی قوانین طبیعی، ذاتی و غیر قابل تغییر اعلام کرده و آن را ناشی از سرشت انسان می دانستند و متوقف می شدند.

در زمینه ای دیگر، مورخان فرانسوی دوره ی بازگشت سلطنت در فرانسه، مین یه، تیِری وگیزو با تأمل در نبردهای بزرگ عصر انقلاب فرانسه، به وجود طبقات اجتماعی مختلف در جامعه و مبارزه ی آنان با یکدیگر پی برده بودند و نشان دادند رویدادهای تاریخی آن دوره نتیجه ی مبارزات طبقات اجتماعی با یکدیگر است، اما می گفتند که با استقرار نظام بورژوایی جدید، مبارزه ی طبقاتی به پایان رسیده است. آنان وجود و جریان مبارزه ی طبقاتی را تشخیص داده بودند، اما در همان نقطه متوقف شده و تصور می کردند با پیروزی بورژوازی بر نظام کهن این جریان پایان یافته است و آنچه پس از این پیروزی پدید آمده وضعیت طبیعی امور است. بورژوازی در همه ی زمینه ها مدعی بود که نظام سرمایه داری با «اقتضائات خرد ازلی و ابدی» و با «فطرت انسانی» سازگار و منطبق و بنابراین نظام طبیعی و پایان تاریخ است.

یا از سویی دیگر، سوسیالیست های تخیلی وجود فواصل طبقاتی و بهره کشی اقلیتی از اکثریت جامعه را می شناختند و آن را نقد می کردند، اما به این دریافت نرسیده بودند که اساس و مبنای تکامل اجتماعی تولید است و دلایل آن را باید در این عرصه جستجو کرد. آنها تصور می کردند نهایتاً آن سازمان اجتماعی که برای رشد و شکوفایی همه ی استعدادهای انسانی مطلوبترین و مناسب ترین است وسن سیمون آن را عصر طلایی می نامید، نهایتاً با اعتلای خرد انسانی پدید خواهد آمد. شعار «از هر کس به اندازه ی توانایی اش، و به هر کس به اندازه ی کارش» را پیروان سن سیمون در توصیف جامعه ی آرمانی خود طرح کردند. فوریه می گفت ضروری است نظامی که در آن ثروت و خوشبختی عده ای در گرو فقر و فلاکت دیگران است، از بین برود؛ او از تمدن بورژوائی و تناقضات آن انتقاد می کرد، اما چون این سوسیالیست ها نظام سرمایه داری را کالبد شکافی و تحلیل نکرده بودند، علل این تفاوت ها و تناقضات را نمی شناختند و نمی توانستند روش و برنامه ی مشخص و قابل قبولی را برای تحقق جامعه ی آرمانی خود ارائه کنند و تصور می کردند می توان از طریق ترویج اندیشه های سوسیالیستی طبقات اجتماعی را با هم آشتی داد و سوسیالیسم آنها بدون هیچ گونه مبارزه ی سیاسی در بطن نظام سرمایه داری تکوین و تکامل خواهد یافت. مارکس و انگلس در مانیفیست اعلام می کنند «نظام های تخیلی مطرح شده به وسیله ی سن سیمون، فوریه، اون و دیگران، تصویری تخیلی از جامعه ی آینده بود».

باز هم از سویی دیگر تفکر فلسفی در آلمان، هگل و فوئر باخ و پیروان آنها، هم به طور جدی با مسئله ی چگونگی تحول و تکامل جامعه درگیر بودند. هگل با نقد جدی نظرات پپشینیانی که تکامل را یک روند خطی و مستقیم تصور می کردند و با پروراندن مفهوم تکامل و روش دیالکتیک، در راه ساخت و پرداخت نظریه ی تکامل اجتماعی گام های اساسی به پیش برداشت. فوریه قبلاً در این زمینه تلاشی کرده بود اما به نتیجه نرسیده بود. هگل با جمع بندی بسیاری از اندیشه های متفکرین برجسته ی گذشته، مفاهیم حرکت درونی پدیده ها در نتیجه ی تضاد، پدید آمدن نو و از میان رفتن کهنه، و روند صعود از پایین تر به بالاتر و بغرنج تر را تشریح کرد و تکامل بخشید. با این حال اما او هم تحلیل خود را نه در عرصه ی جامعه و برای جامعه، بلکه فقط در عرصه ی ذهن و بر اساس انگاره ی «روح مطلق» ارائه کرده بود که هیچ توضیح عینی و واقعی راجع به روابط جاری جامعه ی سرمایه داری موجود به دست نمی داد. او از منشاء این حرکت خود-تکاملی در جامعه، یعنی تولید و رشد بی وقفه ی آن و تأثیر آن بر سایر جنبه های روبنایی زندگی اجتماعی غافل بود و مفهوم «روح مطلق» را جایگزین محرک عینی و زمینی حرکت جامعه و تاریخ کرده بود.

پیش از مارکس و انگلس از سوی هگلی های چپ مانند روگه و هس نیز کوشش های متعددی برای تلفیق سوسیالیسم تخیلی فرانسه با فلسفه ی هگل – به امید به وجود آمدن یک جهان بینی تازه، جامع و کارآمد – به عمل آمده بود. روگه معتقد بود که فلسفه ی آلمان «تا زمانی که در پاریس به عمل در نیاید و با روحیه ی فرانسوی در نیامیزد، تبدیل به یک نیروی درخور نخواهد شد». (۵) اما التقاط مکانیکی این دو کاملاً بی ثمر بود.

به ترتیبی که بیان شد تلاش های جداگانه و متعددی که برای شناخت چند و چون جنبه های گوناگون حرکت و تکامل جامعه و تدوین یک نظریه علمی تکامل اجتماعی تا آن زمان به عمل آمده بود، به دلیل غلبه ی نگرش ایدآلیستی گذشته و فقدان شناخت کافی از نظام اقتصادی و زیربنایی جامعه، در نیمه راه گرفتار توهماتی چون «رشد تدریجی و تحول خود بخودی جامعه»، «روح مطلق»، «خرد ازلی و ابدی»، «اقتضای قوانین طبیعت»، «فطرت انسانی» و مانند این ها شده و نتوانسته بود تحلیل خود را جلوتر ببرد و غالباً عقیم مانده با توسل به این دستاویز های گنگ و کشدار نقطه ی پایانی بر کار خود گذارده بود.

مارکس و انگلس که عمیق ترین شناخت را از دستاوردهای پیشرفته ترین اندیشه ورزان اجتماعی پیش از خود و زمان خود – تفکر فلسفی و سیاسی آلمان و فرانسه، اندیشه ی اقتصادی بریتانیا – داشتند، این میراث را نقادانه بررسی، نقاط ضعف آنها را افشا کرده و با عبور از موانع و حل مسائل پیشینیان، یافته های خود را با تجارب عملی مبارزات طبقات انقلابی فرانسه، بریتانیا و آلمان (کشورهای اصلی و عمده ی سرمایه داری آن زمان) محک زدند و نتیجه گیری های خود را به شکلی نو به ضابطه در آوردند. لنین می نویسد: «نبوغ مارکس دقیقاً در این است که او پاسخ پرسش هایی را که تا آن زمان از سوی پیشرفته ترین ذهن های بشریت مطرح شده بود، یافته و ارائه کرده است.» (۶)

اما همزمان با این تلاش های نظری، اکنون در عرصه ی واقعی و عملی هم طبقه ی کارگر به تدریج بیدار می شد، در صحنه تاریخ سر بلند می کرد و با آگاه شدن از موجودیت خود به عنوان طبقه ای که در آستانه ی یک مبارزه ی قطعی در شرایط تاریخی پیچیده ای قرار گرفته است، در جستجوی راه رهایی خود بود و با تشکیل اتحادیه ی ملی چارتیست های انگلستان در ۱٨۴۰، تشکیل انجمن های مخفی گوناگون برانداز در فرانسه که ادامه ی سنت تاریخی جنبش «توطئه برابری خواهان» بابوف بود، تشکیل «اتحادیه عدالت» که عمدتاً از آلمانی ها تشکیل می شد و شبکه ی پیچیده و شاخه هایی در بقیه ی کشورهای اروپایی داشت و تشکل های دیگری از همین گونه و همچنین با طوفان هایی که از نیمه ی اول سده ی نوزدهم آغاز شده بود، قیام کارگران پاریس در ۱٨۴٨، اعتصابات و نبردهای گوناگون طبقاتی و بر پا ساختن باریکادهای خیابانی، از پیدایش و حضور عینی خود در عرصه ی تاریخ خبر می داد. بورژوازی متوجه این خطر شده بود که اگر نیروی اجتماعی عظیم زحمتکشان که بیدار شده بود، صاحب یک نظریه ی انقلابی مستقل شود، اگر سازماندهی و رهبری شود، چه نیروی بنیان کنی است. از این رو چه در عرصه ی نظری و چه در زمینه ی سازماندهی و رهبری، مقابله با این جنبش را آغاز کرد. انواع و اقسام «شبه نظریه» ها را در زمینه های مختلف فلسفی، سیاسی و اقتصادی در بوق کردند، انواع و اقسام پیامبران قلابی را در این زمینه ها تراشیدند و همه ی امکانات خود را برای مطرح کردن آنها به کار گرفتند. در زمینه ی سازمانی نیز همه تلاش خود را برای تحلیل بردن طبقه کارگر در مقوله ی عمومی «مردم» و نفی ضرورت تشکیل یک حزب مستقل و ویژه ی طبقه ی کارگر به کار بردند. بورژوا لیبرال ها که به دنبال گسترش نفوذ و حفظ سلطه ی خود بر طبقه ی کارگر و رام کردن آن بودند و گرایش های گوناگون خرده بورژوائی که به دنبال تحلیل بردن طبقه ی کارگر در توده ی «مردم» بودند، انواع و اقسام نسخه ها را برای آن می پیچیدند و تلاش داشتند با سراب های فریبنده ی گوناگون، طبقه ی کارگر را به دام اندازند و آن را از وحدت و مبارزه ی اصولی منحرف و منصرف کنند. توجه به این زمینه ها برای شناخت ماهیت گرایش های لیبرالی و اپورتونیسم خرده بورژوایی که بعداً در جریان انقلاب روسیه آفتابی می شود، ضروری است.

گرایش های خرده بورژوائی عمدتاً در دو جهت حرکت می کند، اصلاح طلبی و انقلابی گری. اما اصلاح طلبی و انقلابی گری خرده بورژوائی، هر دو از جهت درونی همجنس یکدیگرند و این موضوع در جنبش طبقه ی کارگر در نقاط عطف تاریخ آن روشن تر از همیشه دیده می شود. لنین می نویسد: «هر چرخش مشخصی در تاریخ موجب تغییری در شکل تردید و تذبذب خرده بورژوائی می شود که همیشه در جوار طبقه ی کارگر جریان دارد و به درجات متفاوت در میان کارگران نفوذ می کند. این تذبذب در دو «خط اصلی» جریان می یابد: یکی رفورمیسم خرده بورژوائی، یعنی فرومایگی و چاکر منشی در برابر بورژوازی که در پوششی از لفاظی های احساساتی دموکراتیک و ‹سوسیال› دموکراتیک و آرزوهای احمقانه پوشانده شده است؛ دیگری انقلابی گری خرده بورژوائی – که در حرف تهدید، هوچی گری و لاف زنی، اما در عمل صرفاً یک حباب تو خالی از تفرقه، تجزیه، تخریب و بی عقلی است – این تذبذب به طور اجتناب ناپذیر تا زمانی که ریشه ی اصلی سرمایه داری کنده نشده است، وجود خواهد داشت.» (۷)

خطر نفوذ این هر دو جریان در جنبش طبقه ی کارگر همیشه وجود دارد و یکی از دلایل اصلی این که طبقه ی کارگر به یک سازمان سیاسی و حزب فراگیر کارگری مستقل و ویژه خود نیاز دارد، مقابله با همین خطر است. از طرف دیگر دلیل اصلی این که اپورتونیست ها هم رسیدن به سوسیالیسم بدون نیاز به حزب را تبلیغ می کنند، همین است.

این تلاش های بورژوازی لیبرال و اپورتونیست های خرده بورژوائی در دوره ای به توفیق نسبی هم رسید. در فاصله ی بین سرکوب خونین کمون پاریس در ۱٨۷۱ و انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، و به ویژه در فاصله ی بین خاموشی فردریک انگلس و انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، جنبش انقلابی دچار یک افول نسبی است و بازار شبه نظریه های لیبرالی و اپورتونیستی داغ می شود. ورنر زومبارت، استاد بورژوائی دانشگاه در آلمان، با خرسندی خاطر، وضعیت اندیشه ی اجتماعی و جنبش اجتماعی را در سال های آخر سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم به این شرح توصیف می کند: «جنبش اجتماعی، بالاتر از هر چیز، اگر بخواهیم محض رعایت اختصار یک بار دیگر یک اصطلاح خیلی معروف را به کار برم، باید بگویم اِ ولوسیونیست (پیرو تکامل تدریجی) شده است: – و من فکر می کنم این نکته مهمترین و معنی دارترین جنبه ی تمامی این دگرگونی است – انقلابی گری، یعنی این اندیشه که انقلاب را می توان عملی ساخت، و تا این زمان حاکمیت بلامعارض داشته بود، اصولاً کنار گذارده شده بود. اکنون که وابستگی جنبش اجتماعی به رشد و تکامل اقتصادی، و در نتیجه وابستگی اقتصادی هر گونه انقلابی درک شده بود، یقیناً توده های مردم تسلیم و تسخیر حس اعتمادی می شدند حاکی از این که ‹رهایی› آنان باید به صورت یک ‹ضرورت طبیعی› از راه برسد، اما از سوی دیگر با توجه به این تحول، هر گونه اصرار بر رسیدن به رهایی از طریق شورش و نبردهای خیابانی سرکوب شده بود.» (٨) زومبارت اضافه می کند که گرایش انقلابی فقط در بین آنارشیست ها و «پوچیست ها» باقی مانده است… و البته بسیاری از نظریه پردازان بین الملل دوم هم با این استاد دانشگاه بورژوائی همدل و هم عقیده بودند.

این وضع دو نتیجه در دو جهت متفاوت داشت: از یک سو مطلق کردن نظریه ی «رشد تدریجی» سرمایه داری و جریان خود به خود تکامل تاریخ، به معنای نفی اهمیت و نقش فعالیت آگاهانه ی انسان و خاموش کردن و به تعطیل کشاندن فعالیت انقلابی و تحول اجتماعی بود و از سوی دیگر با منفعل شدن بدنه ی اصلی و موثر نیروهای انقلابی، آنارشیست ها و ماجراجویانی مدعی انحصاری فعالیت انقلابی می شدند که هدف مشخص و برنامه ی بلند مدتی نداشتند و به این ترتیب با تجزیه ی نیروهای انقلابی عملاً موجبات هرز رفتن و خنثی شدن کل نیروی آنان فراهم می شد. آسیب هر دوی این کلیشه ها، به ویژه در زمانی که نیروی اجتماعی عظیم طبقه کارگر در روسیه داشت بیدار می شد و حرکت خود را برای در هم شکستن نظام کهن و ایجاد یک نظام تازه آغاز می کرد، از هر زمان دیگری بیشتر بود. اما انقلاب ۱۹۰۵ روسیه چشم ها را باز کرد و بر موهومات اپورتونیستی که دهه ها بود در سطح جنبش بین المللی طبقه ی کارگر رواج یافته بود، داغ باطل زد.

بین دو جریان خرده بورژوائی که در بالا به آن ها اشاره شد، اپورتونیست های بین الملل دوم دست بالا را داشتند. از اینان برخی با تکرار موهومات سوسیالیست های تخیلی گذشته مدعی بودند که سوسیالیسم آنها بدون مبارزه ی سیاسی درون نظام سرمایه دای رشد و تکامل خواهد یافت و برخی دیگر با دنباله روی از امثال لوئی بلان با حرارت از آشتی میان بورژوازی و طبقه ی کارگر دفاع می کردند.

سن سیمون و فوریه، علی رغم آرمان های انسانی شان دچار این توهم بودند که سرانجام ثروتمندان متقاعد خواهند شد که ثروت های خود را برای ایجاد یک نظام تازه ی سوسیالیستی که به سود همگان باشد، هبه کنند؛ اما پیروانشان از این هم فراتر رفته و آشتی طبقات را برای حفظ وضع موجود پیش کشیدند. نام لویی بلان، سوسیالیست تخیلی نیمه ی سده ی نوزدهم فرانسه در تاریخ به عنوان مدافع پر حرارت آشتی بین بورژوازی و پرولتاریا ثبت شده است. سال ها بعد لنین ضمن حمله به منشویک های روسیه آنها را مدافعان «آیین لویی بلان» می نامید. اظهارات دکتر مالجو انسان را بی اختیار به یاد مرحوم «لویی بلان» می اندازد.

به هر حال، مباحث نظری جنبش بین المللی طبقه ی کارگر در سال های دهه ی هشتاد سده ی نوزدهم به روسیه می رسد و انبوهی از متفکرین روس به اشاعه ی آموزش های انقلابی مارکس و انگلس می پردازند. همانطور که پیش تر اشاره شد، در سال های پایانی سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم، پس از مرگ فردریک انگلس و تا پیش از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، بین الملل دوم در نتیجه ی نفوذ کلیشه های بورژوائی و نفوذ ایدئولوژیک بورژوازی به سراشیب اپورتونیسم و تجدیدنظر طلبی غلطیده بود که در واقع ریشه ی اصلی بسیاری از گرایش های بورژوائی یا اپورتونیستی که بعداً در جریان انقلاب روسیه آفتابی شد و بخش قابل توجهی از نیرو و تلاش بلشویک ها هم صرف مبارزه با آنها شد هم به همین دوره بر می گردد.

مبارزات لنین و بلشویک ها علیه نظرات نارودنیک ها، اکونومیست ها، اس ارها و «مارکسیست» های علنی یعنی روشنفکران بورژوایی و خرده بورژوائی که در لباس مارکسیسم درآمده و با استفاده از امکانات علنی تزاری، به اسم مارکسیسم تبعیت از بورژوازی را تبلیغ می کردند و همه ی اپورتونیست های دیگر چپ و راست که شرح آنها مثنوی هفتاد من کاغذ می شود هم دنباله و آخرین بخش تدارک نظری انقلاب اکتبر است. کافی است فقط از اخلال آثار مکتوب لنین که مجموعه ی آن بالغ بر ۴۵ جلد است کسی این تاریخچه را پیگیری کند تا تصویری از تلاش عظیم نظری که او و بلشویک ها در تدارک انقلاب اکتبر به عمل آورده اند به دست آورد و بفهمد که قرار دادن یک چنین انقلابی بزرگی و یک چنین جنبش ریشه داری در تراز امثال گرنسکی و شرکای او در دولت موقت چه کار سخیفی است.

دکتر مالجو می گوید اگر گرنسکی و حکومت موقت بر سر کار مانده بودند چه بسا چنین و چنان می کردند «تا اصول سوسیالیستی به ثمر بنشیند». من می گویم این نیازی به کشف و شهود ندارد که بفهمیم اگر آنان مانده بودند چه می کردند. اگر گرنسکی و دولت موقت او از میان رفته است، برادران اروپایی آنها باقی مانده اند و امروز کارنامه شان پیش روی ما است. گرنسکی و دولت موقت هم اگر مانده بودند مالاً از آنها چیزی نظیر حزب سوسیالیست فرانسه یا حزب کارگر بریتانیا از کار در می آمد، همانطوری که این ها «اصول سوسیالیستی را به ثمر نشانده اند!». آیا دکتر مالجو جداً فکر می کند گرنسکی و دولت موقت او واقعاً توانایی هدایت کشتی طوفان زده ی روسیه را در آن شرایط داشتند؟ او خود در جای دیگری از این مصاحبه می گوید: «…با این حال روسیه ی زمان انقلاب نیز خاک حاصلخیزی بود برای به وجود آمدن این نوع قدرت غیردموکراتیک. روسیه ی وقت انگار آتش فشان فعالی از انواع بغض ها و نفرت ها و کینه هایی بود که از بطن و متن اجتماع بر می خاست. این آتش فشان را بلشویک ها شکل نداده بودند. اما بلشویک ها بودند که آن را در خدمت تسخیر انحصارطلبانه ی قدرت قرار دادند…». از لحن و زبان و موضع منفی مالجو نسبت به موضوع که بگذریم، در این پاراگراف واقعیتی هست: این آتش فشان فعالِ انواع بغض ها و نفرت ها و کینه ها را رژیم تزاری طی گذشته ای طولانی ایجاد کرده بود. بله، بلشویک ها این آتش فشان را شکل نداده بودند، بلشویک ها بخشی از خود این آتش فشان بودند و از این رو آن را می شناختند و قادر به مهار آن بودند. رژیم تزاری باد کاشته بود و اکنون طوفان درو می کرد. اکنون دیگر گوشی بدهکار گرنسکی و اصلاح طلبان و آشتی جویان دیگر نبود. آنها دهه ها دیر از خواب بیدار شده بودند، دهه ها پیش باید دولت موقت تشکیل می دادند و درصدد «اصلاحات دموکراتیک» بر می آمدند. مالجو در جای دیگری در این مصاحبه از «قانون شکنی های کمیته ی انقلابی نظامی» و بلشویک ها صحبت می کند! گویی هنوز نمی داند انقلاب، درهم شکستن نظمی است که طبقات صاحب امتیاز در قالب همین قانون ها به مردم تحمیل کرده اند.

طبقات گوناگون اجتماعی، در برابر یک نظام اجتماعی و سیاسی واحد مواضع و نگاه های متفاوت دارند. این امری طبیعی است، زیرا منافع متفاوتی دارند و این نیز طبیعی است که هر طبقه ی اجتماعی به دنبال تأمین و حفظ منافع خود باشد و رهبران سیاسی و سخنگویان احزاب و جریان های سیاسی مختلف هم هر یک نماینده ی یکی از این طبقات اجتماعی یا بخش هایی از آن و مدافع و بیان کننده ی منافع و مواضع آنها باشند. اینها از بدیهی ترین واقعیات جامعه شناسی سیاسی است. ادامه ی منطقی این واقعیات هم این است که هر طبقه ی اجتماعی برای حفظ و تأمین منافع خود به دنبال تحمیل سیاست های خود و سرکردگی خود بر طبقات دیگر باشد. تا این نکته ی بدیهی اما مهم را به خوبی درنیابیم، به ماهیت و دلایل مواضع متفاوت احزاب گوناگون و مبارزات آنها با یکدیگر در جریان تحولات اجتماعی پی نخواهیم برد. در یک جامعه طبقاتی سیاست واحدی وجود ندارد که تأمین کننده ی منافع همه ی طبقات باشد. این یک فریب کهنه و سوخته است.

اما لنین و بلشویک ها در برابر سرمایه داری که خواهان سلطه ی خود بود و کارگران و دهقانان را سرکوب می کرد و در برابر خرده بورژوازی که حالا بخش های بالایی آن دست در دست سرمایه داران گذارده و دولت موقت را تشکیل داده بودند به نظر شما چه باید می کردند؟ آیا باید می ایستادند تا مثل ۱۹۰۵ (اما این بار نه حکومت تزاری، بلکه دولت موقت) از آنان حمام خون به راه اندازد؟ آقای مالجو باید به یاد داشته باشد که دولت موقت که وعده ی مجلس موسسان داده بود، این وعده را هم داده بود که «هرگونه اقدام انقلابی و از جمله هر گونه اقدام دهقانان برای تصرف املاک ملاکان را با ‹ آهن و خون› در هم بکوبد»، و مردم با توجه به پیشینه ی این دولت موقت در سرکوبی های ماه ژوئیه، وعده ی دوم آن را بیشتر باور می کردند!

اما لنین و حزب بلشویک هم مرد این میدان بودند. درست بر خلاف آنچه دکتر مالجو می گوید، لنین در همان حساس ترین روزها اعلام کرد اگر ما بلشویک ها در تشخیص آن لحظه ی حساس و تعیین کننده ی تاریخی که باید وارد عمل شد به وظیفه ی انقلابی خود عمل نکنیم، همه ی امکانات پیروزی مردم از دست خواهد رفت و تاریخ در آینده ما را نخواهد بخشید.

اما شاهکار منطق و استدلال مالجو در این مصاحبه آنجایی است که او همه ی رویدادهای بزرگی که طی یک دوره ی هفتاد ساله پس از انقلاب اکتبر روی داده و در شکل گیری تاریخ سده ی بیستم جهان و از جمله اتحاد شوروی تأثیر قاطع داشته (آنتانت، جنگ جهانی دوم، بحران های اقتصادی جهان، و حکومت شوروی پس از لنین و…) همه را نادیده می گیرد و با یک پرش بلند هفتاد ساله فروپاشی شوروی را مستقیماً به دوره ی کوتاه چند ساله ای وصله می زند که لنین پس از انقلاب در عرصه ی سیاست شوروی فعال بود. او می گوید: «عملکرد بلشویک ها در سپهر سیاسی طی حد فاصل انقلاب اکتبر و خروج نسبی لنین از عرصه ی سیاست» شرط کافی برای ناکارایی اقتصادی و نهایتاً فروپاشی سیاسی بود. نتیجه ی منطقی که از این گفته به دست می آید این است که ناکارایی اقتصادی که از همان ابتدای انقلاب اکتبر شروع شده، ادامه یافته و بی وقفه تشدید شده تا در نهایت به فروپاشی اتحاد شوروی انجامیده باشد! به این ترتیب همه ی دستاوردهای اقتصادی اتحاد شوروی پس از انقلاب اکتبر و پیش از فروپاشی آن هم خواب و خیال بوده است.

صرف نظر از نتیجه گیری که او در پایان بحث خود می کند، مگر می توان آن همه دستاوردهای اقتصادی این هفتاد ساله – یعنی ایجاد آن شالوده ی صنعتی اتحاد شوروی، ترمیم خرابی ها و آسیب های دو جنگ جهانی، مقاومت قهرمانانه ی این کشور در جنگ دوم که علاوه بر خود شوروی اروپای «دموکراتیک» و ذلیل آن روزها را هم که امروز این قضاوت ها از آنجا صادر می شود، از اسارت نازیسم رهایی بخشید – را نادیده گرفت؟

من در عجبم چگونه مالجو حاضر شده است حیثیت علمی خود را خرج چنین اظهارات سست و سخیفی کند. مثل این است که جنایات ایالات متحده در ویتنام یا قتل عام این کشور در اندونزی را مستقیماً به توماس جفرسون یا جرج واشنگتن نسبت دهیم یا روسو، دانتون و روبسپیر را مسئول استعمار فرانسه در افریقا قلمداد کنیم.

و کلام آخر اینکه آرمان تابناک اکتبر شکست نخورده و امروز ضرورت آن بیشتر و نیرومندتر از هر زمان دیگری احساس می شود و فروپاشی اتحاد شوروی به عنوان اولین تجربه ی بشریت در راه دستیابی به خواسته ی دیرینه ی خود، به معنای تعطیل مبارزه برای رسیدن به جامعه ای نیست که در آن انسان ها آزاد و برابر و فارغ از استثمار در کنار یکدیگر زندگی کنند.

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است.

ناصر زرافشان
۱۶ آذر ۱٣۹۶

پی‌نوشتها:

۱: تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی صص ۲۹۱-۲۹۰

۲: تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی ص ۲۹۶

٣: V.I. Lenin, Collected Works, Vol.۱۹,p.۲۴

در مقاله ی سه منبع و سه جزء مارکسیسم

۴:   مارکس، سرمایه، جلد ۱،صفحه ۱۷ (انگلیسی) پی گفتار برای چاپ دوم

۵: Auguste cornu, Karl Marx and Friedrich Engels, Leben und Werk,Erster Band, ۱٨۱٨- ۱٨۴۴. Aufbau- verlag, Berlin,۱۹۵۴ .S .۴۵۵

به نقل از فرانتسوف، جامعه شناسی و فلسفه. ص ۹٨ (انگلیسی)

۶: V,I.Lenin.Collected Works .vol ۱۹.p.۲۷
در مقاله و سه منبع و سه جزء مارکسیسم

۷: VILenin. Collected Works .Vol ٣٣.p.۲۱
در مقاله ی اوقات جدید و خطاهای قدیم در پوششی تازه

٨: Werner Sombart, Friedrich Engels (۱٨۲۰-۱٨۹۵). Ein Blatt zur Entwickungsgeschichte des Sozialismus, Berlin, ۱٨۹۵. S. ۲۶-۲۷.

سرچشمه: سایت شخصی دکتر ناصر زرافشان

 




پروین محمدی: برای اعتراف دیر شده، اموال ما را باز گردانید! 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۹ آذر ۱٣۹۶ –  ٣۰ نوامبر ۲۰۱۷

 


پروین محمدی فعال کارگری عضو اتحادیه ی آزاد کارگران ایران در یاداشتی نوشت:
حسن روحانی برای ارائه گزارش کارنامه ۱۰۰ روزه دولت دوازدهم پشت تریبون صداو سیما قرار می گیرد و در بخشی از سخنان خود به بدتر شدن سال به سال سرنوشت صندوق های بیمه ای اعتراف میکند!

آقای روحانی! اگر بخواهید انصاف را رعایت کنید باید اعتراف کنید که اتفاقا وضع شما و دولتتان به یمن دست درازی های بی حساب و کتاب به سرمایه های حاصله از دسترنج ما کارگران که در صندوق های بیمه ای گردآوری گردیده و غصب شده سال به سال بهتر شده است!

چرا که از اول انقلاب همه دولتهای اسلاف و همچنین دولتهای خود شما، حق بیمه ای که دولت ها باید به صندوق ها میدادند را نپرداخته اند و اکنون یکی از دلایل ورشکستگی این صندوق ها، عدم انجام تعهدات شما و اسلافتان در دولتهای قبل بوده است به طوری که حالا رقم بالای ۱۵۰ هزار میلیارد تومان فقط به تامین اجتماعی بابت آن بدهکار هستید.

اعتراف شما از آن جهت که چیزی از سرمایه های ما برای استفاده خود در هنگام بیکاری، از کار افتادگی، بازنشستگی و غیره باقی نمانده و حالا مجبوریم از دستمزد پنج برابر زیر خط فقر خود بزنیم و هزینه بیمه تکمیلی کنیم کاملا درست است که سال به سال بیشتر به خاک سیاه می نشینیم.

ما نیاز به اعتراف امروز شما نداریم، وجود دهها میلیون بیکار و بی پناه که هر روز در کنار ورود نیروهای جوان آماده بکار و اخراج کارگران شاغل که همگی با حمایت دولت و دستگاههای زیر نظر شما اتفاق میافتند به صف بیکاران، از قبل صدایشان گوش فلک را هم کر کرده است. ما بازگرداندن دسترنج های سالیان عمر خود را که شما و روسای دولت های پیشین به تاراج برده و هزینه امور بی ربط به زندگی ما کارگران کرده اید را خواهان هستیم نه اعتراف شما!

بعد از گذشت ۵ سال از تحقیق و تفحص سازمان تامین اجتماعی بزرگترین متهمش مرتضوی تبرئه میشود و آن همه اسنادی که منتشر شد کشک از آب در می اید!

صندوق تا مین اجتماعی که دربست در اختیار بزرگترین بدهکارانش یعنی دولتها قرار داشته و دارد مدام مورد چپاول و غارت قرار گرفته، از آن توسط مدیران منتصب شماها اختلاس ها و بریز و بپاشهای هزاران میلیارد تومانی صورت گرفته و هر زمان که سیستم هایتان نیاز به نقدینگی داشته از این خوان یغما بهره گرفته اید.

در دوره جنگ از آن برددید، کسری یارانه ها که خود بلائی مهلک به جان اکثریت مردم جامعه شد را با دست درازی به صندوق بیمه جبران کردید، غیر از دولت که بزرگترین غاصب صندوق بیمه است، به کارفرمایان دولتی و نیمه دولتی و وابستگان به قدرت برای سهم بری از غارت دسترنج های ما کارگران تحت عناوین کمک به نجات کارخانه ها از ورشکستگی و نوسازی ماشین آلات تولید چراغ سبز نشان دادید، هزینه طرح های اشتغال زایی تان (همانند طرح موسوم به کارورزی) را بر دوش صندوق تامین اجتماعی با دو سال معافیت کارفرماها برای بیمه کردن کارگرانشان انداختید و با اختراع فرمول ادغام صندوق ها بعد از غارت و چپاول، صندوق های دیگر مثل صندوق فولاد را اختراع کردید که پاسخی به بی پاسخیتان در قبال خالی شدن ذخیره مالی این صندوق ها باشد.

من وقتی با یک حساب ساده محاسبه میکنم که چطور میشود شماها دم از ورشکستگی صندوقی بزنید که تک تک بیمه شده هایش سالیان سال هر ماه یک سوم حقوقشان را در آن ریختند و اکنون شما برای پرداخت حقوق من بازنشسته دم از این میزنید که باید تعداد شاغلینی باشند که با حق بیمه ی آنان بتوانید حقوق من بازنشسته را تامین کنید، مغزم سوت می کشد که سی سال پرداخت بیمه من کجا رفت؟!!! اگر حقوق یک کارگر را میانگین یک میلیون و دویست هزار تومان در نظر بگیریم با دوسال حق بیمه اش اگر یک تیکه زمین خریداری کنید و دیگر دست بهش نزنید تا ۲٨ سال بعد، ببنید چه ارزش ریالی پیدا میکند؟

چطور شماها ٣۰ سال از من بازنشسته هر ماه یک سوم حقوق ام را گرفته اید و اکنون کاسه چکنم، چه کنم دستتان گرفته اید؟
ایراد از نفس وجود صندوق های بیمه ای و نظام بازنشستگی نیست، اشکال از وجود دولتهایی بود و هست که پاسخگو نبوده و نیستند و در روز روشن دزدی کرده و دروغ تحویلمان داده اند.

شما بدهی تان را پرداخت کنید. دستتان را از صندوق کوتاه کنید. دزدان و اختلاس گران و مدیران نجومی بگیر را محاکمه کنید. اموال به غارت رفته را مسترد کرده و اداره صندوق را به بیمه شده ها بسپارید.




در برنامه‌های اقتصادیِ دولت ولایت فقیه، «بنی‌آدم اعضایِ یک پیکر» نیستند!

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۹، ۶ آذر ماه ۱۳۹۶

 

وقوع زلزله هفت‌و‌سه‌دهم ریشتری در غرب کشور در روز ۲۱ آبان‌ماه، به مرگ فجیع بیش از ۵۰۰ تن از مردم زحمتکش منجر شد و عده زیادی را نیز زخمی، علیل و بی‌خانمان کرده است. این زلزله نشان داد که دستگاه‌های دولتی و مسئولان “نظام” برای مدیریت این‌چنین شرایطی و برخورد با بحران‌های طبیعیِ محتمل و امدادرسانی مؤثر در این‌گونه‌ عرصه‌ها هیچ‌گونه برنامه‌ریزی و آمادگی‌ای ندارند. واقعیت این است که دستگاه‌های دولتی و مسئولان در آینده نیز به‌غیر از تظاهر به اینکه برای “مدیریت بحران” آمادگی دارند و ادعای صِرفِ اینکه می‌توانند از مردم محافظت کنند، کار دیگری نخواهند کرد. این رسم معمول در کشورمان است که دستگاه‌های حاکمیت به مردم به‌راحتی دروغ ‌بگویند.

درحالی‌که صدها نفر جان‌شان را بی‌جهت از دست داده‌اند و عدهٔ بی‌شماری نیز مجروح و بی‌خانمان شده‌اند و شهرهایی مانند کرمانشاه و سرپل ذهاب و بسیاری از روستاهای اطراف به‌شدت ویران شده‌اند، دعواها و تسویه‌حساب‌های جناحی‌اند که سرتیتر خبر رسانه‌ها می‌شوند. دروغ‌گویی مفرط و گسترش دوگانگی ارزش‌ها در تاروپود “نظام” تنیده شده است و موجب اوج‌گیری نزاع‌ها و رقابت‌های جناحی می‌شود و هر طرف با دست‌آویز کردن صدمات زلزلهٔ اخیر سعی می‌کند تقصیر را متوجه جناح رقیب کند.

دولت حسن روحانی که در ۴ سال گذشته نتوانسته است برای طبقه‌ها و لایه‌های مرتبط با ‌کار و تولید (یعنی اکثر مردم) کاری اساسی انجام دهد و معلوم شده است که قول و وعده‌های انتخابی‌اش در توسعه آبادانی و پاسخگویی به مطالبات پایه‌ای مردم دروغ‌های تبلیغاتی بوده‌اند، زلزلهٔ اخیر برای او و اطرافیانش به‌منظور جوسازی و منحرف کردن توجه‌عمومی از پیگیری این مطالبات فرصتی مغتنم بوده است تا بار دیگر با علم کردن کارنامهٔ دورهٔ احمدی‌نژاد و آسیب‌های آن واقعیت‌هایی انکارناپذیر را لاپوشانی کنند.  اینکه سیاست‌های اعمال‌شده در دورهٔ ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد باعث وارد آمدن صدمه‌هایی فراوان به اقتصاد ملی کشور ما شده‌اند هیچ‌گونه تردیدی نیست، ولی این موضوع به بیش از ۴ سال پیش مربوط است! همین‌طور بسیار روشن است که “نظام” و در رأس آن ولی فقیه پشتیبان سیاست‌های کلان اقتصادی دولت‌های احمدی‌نژاد بودند. این‌ها سیاست‌هایی بودند بر اساس نسخه‌های تعدیل اقتصادی نولیبرالی که بنا بر آن، اقتصاد ملی ایران هرچه بیشتر بر مبنای تمرکز سرمایه‌های خصوصی و ثروت آفرینی می‌باید بازسازی شود و از جانب “صندوق بین‌المللی پول” تجویز شده‌اند. در دورهٔ احمدی‌نژاد، خصوصی‌سازی‌های وسیع، به‌دلیل رقابت‌های جناحی و تسلط سیاسی و امنیتی سپاه، درعمل شبه‌خصوصی‌سازی (یا به‌اصطلاح “خصولتی سازی”) بودند، ولی همین شبه‌خصوصی‌سازی به‌وسیلهٔ دولت‌های احمدی‌نژاد، گام اول بسیار مهمی بود در راستای تثبیت شدن سلبِ مالکیت مردم از ثروت‌های ملی به‌هدف انباشت سرمایه‌های خصوصی. بر این مبنا بود که پروژه‌هایی کلان مانند “مسکن مهر”، نه برای مردم و حل بحران کمبود مسکن، بلکه به‌هدف ثروت‌اندوزی و تبلیغات پوپولیستیِ برخوردار از حمایت دستگاه ولایی به‌وسیلهٔ باند احمدی‌نژاد راه‌اندازی شدند. همین‌طور با حمایت کاملِ “رهبری”، “شورای امنیت ملی” و “شورای تشخیص مصلحت نظام” به‌همراه طیف ناهمگونی از شخصیت‌هایی مانند حسن روحانی و اکبر رفسنجانی و حتی رسانه‌هایی مانند کیهان شریعتمداری در کنار هواداران دوآتشهٔ “اقتصاد آزاد” (امثال غنی‌نژادها، زیباکلام‌ها و جز اینان) احمدی‌نژاد در دولت دهم توانست یکی از مهم‌ترین ارکان برنامه‌های نولیبرالی رژیم ولایی، یعنی حذفِ یارانه‌ها (سوبسیدهایی که برای مواد ضروری مورد نیاز مردم از خزانهٔ دولت‌ها پرداخته می‌شد) را عملیاتی کند.

اقتصاد نولیبرالی همچون الگویی بنیادی در برنامه‌های کلان رژیم ولایت فقیه به‌وسیلهٔ دولت حسن روحانی به‌نحوی صریح‌تر و مدرن‌تر و به‌منظور گسترش پیوند بیشتر با سرمایه‌های کلان جهانی ادامه یافته است، اما این بار اجرای این برنامه‌‌ها در راستای منافع بخش‌هایی دیگر از کلان‌سرمایه‌داری و الیگارش‌ها نیز قرار دارد. ازاین‌روی، از ۴ سال گذشته تا کنون، شیوه‌های نظری و عملیِ ‌اجرای برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی و تبلیغات پیرامون آن‌ها در قیاس با دورهٔ احمدی‌نژاد تفاوت‌هایی  پیدا کرده است. برای مثال، زیرپایهٔ نظری دولت حسن روحانی- به‌ویژه حلقه‌های نزدیک به او- با ادامه یافتن پروژه‌هایی مانند “مسکن مهر” بر اساس برنامه‌ریزی مدون ملی به‌شدت مخالف‌اند و آن را موجب به‌وجود آوردن اختلال در عملکرد “بازار مسکن” می‌دانند! شخص حسن روحانی- به‌همراه معاون اولش اسحاق جهانگیری و وزیر راه‌وشهرسازی‌اش عباس آخوندی – معتقدند که مشکل ملی کمبود مسکن را در چارچوب “بازار آزاد” (بازار آزادِ بی‌نظارت) می‌باید حل کرد. به‌دیگر سخن، تعیین قیمت مسکن و اینکه چه کسانی می‌توانند صاحب‌خانه مناسبی شوند و اصولاً اینکه در کجا و با چه کیفیت و کمیتی خانه‌سازی شود، همگی این‌ها، باید به عملکرد “بازار” واگذار شوند. به‌زعم روحانی و همراهانش، سرانجام قانون مقدسِ “عرضه و تقاضا” و قدرت خرید مشتری و به‌ویژه نسبت تناسب بین سرمایه‌گذاری و درجه سوددهی برای بخش خصوصی (یا همان “کارآفرین‌ها” یا “کاسب‌کارها”) عامل‌هایی‌اند که می‌توانند مشکل کمبود مسکن را حل کنند! در هیچ کجای جهان قوانین مقدسِ “بازار آزاد” و منافع باریک‌بینانه “کاسب‌کارها” نتوانسته‌اند مشکل کمبود مسکن را حل کنند، بلکه برعکس، همواره و در همه‌جا، عملکردِ بخش خصوصی به‌همراه ایجاد حبابِ قیمت مسکن و تمرکز ثروت در دست عده‌یی قلیل، به گسترش بی‌خانمانی بیشتر منتهی شده است.

طیف وسیعی از توده‌های فرودست در کشور ما بی‌سرپناه‌اند و حرکت صعودی دائم و کمرشکن پرداخت اجاره خانه، گذران زندگی و معیشت اکثر مزدبگیران و حقوق‌بگیران شهری را با بحران و مشکل‌هایی بسیار روبرو کرده است. حل شدن بحران کمبود مسکن یکی از خواست‌های اصلی مردم در انقلاب ۱۳۵۷ بود و این بحران هنوز پس از بیش از سه دهه        همچنان زندگی اکثر مردم را با چالش‌هایی فراوان روبرو می‌کند. باید تأکید کرد که: کمبودِ مسکن و عمیق‌تر و گسترده‌تر شدن بحران مسکن، دقیقاً به‌دلیل بالا بودن قیمت مسکن و اجاره‌خانه است و این قیمت‌های بالا هم با پایین نگه‌داشتنِ سطح عرضه (بیشتر به‌طورِ عمدی) به‌وجود آمده است. به‌عبارت‌دیگر، “آزاد” بودن سوداگری و ثروت‌اندوزی به‌وسیله مالکان زمین و مسکن، در کنار نبودِ برنامه‌ریزی از جانب دولت‌های رژیم ولایی برای ایجاد مسکن مناسب برای همگان به‌نحوی عامدانه تداوم بحران مسکن را به‌وجود آورده‌اند. توجه‌برانگیز آن‌که، در این حال، دولت حسن روحانی و سرمایه‌داران حامی جناح اعتدال‌گرایی، درصدد تشدید فرایند کالایی کردن مسکن‌اند تا به‌این وسیله بتوانند حیطهٔ عمل سرمایه‌های خصوصی کلان را گسترده‌تر کنند. تجربه‌های موفقیت‌آمیز بسیاری در پهنه جهان نشان داده‌اند که حل شدن بحران مسکن در سطح ملی، فقط با ‌اجرای طرح فراگیر “مسکن اجتماعی” و غیرکالایی کردن “حق مسکن” و تبدیل آن به حق شهروندان امکان‌پذیر است. پرواضح است که در دنیای کنونی، به‌کمک دستاوردهای فن‌آوری پیشرفته می‌توان خانه‌هایی باکیفیت لازم و شایستهٔ مردم بنا کرد.

یکی از دلیل‌های عمدهٔ ناتوانی و بی‌کفایتی سران، دولت‌ها و مسئولان کشور ما در سازمان‌دهی دستگاه‌های لازم و مؤثر برای پیشگیری از تلفات سنگین در سانحه‌هایی طبیعی مانند زلزله و سیل و امدادرسانی این بوده است که به‌صورتی برنامه‌ریزی‌شده، راه ورود سیل‌آسای سرمایه‌گذاری‌های کلان خصوصی هرچه بیشتر هموار می‌شود، و در مقابل آن، نقش دولت و بخش‌های عمومی در نظارت بر جنبه‌های فنی خانه‌سازی بر اساس تکنیک‌های آزموده‌شدهٔ مدرن دائماً کوچک‌تر می‌شود. بر این مبنا است که، منافع اقتصادی مردم و ضرورت به‌وجود آوردن ساختارهایی لازم در زمینهٔ حفظِ ایمنی مردم و کمک‌رسانی مطمئن به آنان در تضاد با منافع سرمایه‌داران قرار می‌گیرند و از اولویت ساقط می‌شوند. عملکرد همین الگو از اقتصاد نولیبرالی را در کشور پیشرفته‌ای مانند ایلات‌متحدهٔ آمریکا نیز می‌توان دید. در آنجا هم دولت در برابر سانحه‌های طبیعی از کنترل بحران و امدادرسانی کافی ناتوان است و بخش بزرگی از قربانیان سانحه‌های طبیعی بدون سرپناه و با آسیب‌های جسمی و روانی به‌فراموشی سپرده می‌شوند. حتی با درنظر گرفتن تفاوت‌هایی بارز که در سطح رشد و شرایط زندگی در آمریکا در قیاس با کشورهایی عقب نگه‌داشته‌شده‌ مانند ایران وجود دارد، پیامدهای ضدانسانی این الگوی “اقتصاد بازار آزاد” (بدونِ نظارت) را می‌توان به‌روشنی دید. در کشور ما، هم توسعهٔ ملی و هم منافع مردم- از جمله حفاظت از حقوق و سلامتی مردم- محور سیاست‌های دولت‌های رژیم ولایی نبوده‌اند، و برعکس، همچون مانع‌هایی بوده‌اند در برابر “آزادی” کلان‌سرمایه‌داران در مسیر گسترش سوداگری در همهٔ زمینه‌‌های اقتصادی-اجتماعی باانگیزهٔ ثروتمندتر شدن ثروتمندان و به‌حساب نیروی محرکهٔ رشد اقتصادی.

یکی از مشخصه‌های بارز در جامعه‌هایی که الگوی “اقتصادِ بی‌نظارت” بر آن‌ها تحمیل شده است و “زر سالاری” در آن‌ها به‌صورت عرفی رایج درآمده است، رشدِ هرچه بیشتر به‌اصطلاح “اعانات” و کمک‌های “خیریه”ای است. با کوچک‌سازیِ ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شدهٔ وظیفه‌ها و نقش دولت و کاهش مدام بودجهٔ تأمین خدمات ضروری به مردم، جایگزین‌اش، یعنی کمک‌های ‌”خیریه”ای‌اند که در هنگامهٔ بلایای طبیعی در سیر کردن موقتی شکم قشرهای فرودست وظیفه و نقشی هرچه بیشتر و عمده‌تری پیدا می‌کنند. در این ارتباط است که ریشه‌های مطرح و جنجالی شدن و جوسازی کردن در مورد کمک‌های خیریه‌ای جمع‌آوری شده به‌وسیله چهره‌هایی مانند علی دایی و صادق زیباکلام را می‌باید موردنظر قرار داد. در خلال چند روز پس از زلزله در غرب کشور، موضوع کمک‌های خیریه‌ای در رسانه‌ها و شبکه‌های مجازی به بحث اصلی تبدیل شد. واقعیت امر این است که کمک‌های خیریه‌ای هیچ‌گاه نمی‌توانند جایگزین سازمان‌دهی و ساختارهای لازم در جهت پیشگیری از تلفات و امدادرسانی‌ها شوند. تجربه در جهان نشان می‌دهد که تنها با برنامه‌ریزی‌ای مدون می‌توان از مردم در هنگام روی دادن سانحه‌هایی طبیعی محافظت کرد. جمع‌آوری حدود بیست میلیارد تومان به‌وسیله چهره‌هایی جنجالی مانند علی دایی‌ها و زیباکلام‌ها تنها به جبران بخشی بسیار ناچیز از ویرانی زندگی انسان‌های پر‌شماری که قربانی رویداد زلزله شده‌اند کمک خواهد کرد. باید پرسید که دفعهٔ دیگر و در سانحهٔ چه باید کرد؟ آیا قرار است حفظ امنیت و سلامت مردم هر بار از طریق صدقه‌ورزی، خیرات و مبرات و اعانات و پرداخت زکات تأمین شود؟ برخی از تحلیل‌گران و مفسران که از زاویهٔ دیدی جامعه‌شناختی و روان‌شناختی به وضعیت دردناک زلزله‌زدگان پرداخته‌اند، جمع‌آوری “کمک‌های خیریه” از طریق فراخوان علی دایی و زیباکلام را “کمک‌های مردمی” تعریف می‌کنند و در اثبات بحث و نظرشان از بیت معروف سعدی: “بنی‌آدم اعضای یک پیکرند….” شاهد مثال می‌آورند!                 ”

می‌توان گفت که سعدی شیرازی بیش از هفت قرن پیش دربارهٔ مساوات بین انسان‌ها و ضرورت همبستگی انسانی با یکدیگر به‌درستی بر نکته‌یی مهم انگشت گذاشت و آن را این‌چنین زیبا بیان کرد: “بنی‌آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوهرند    چو عضوی به‌درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار”. در جهان کنونی از منظر برابری بین انسان‌ها و حقوق بشر و همبستگی و همکاری اجتماعی بین انسان‌ها، تعریف “کمک‌های مردمیِ” واقعی آن امری است که می‌باید در سطح ملی و با برنامه‌ریزی‌ای ازپیش و از طریق اختصاص دادن بودجهٔ کافی به‌وسیلهٔ بخش عمومی تأمین شود و نه با پرداخت و جمع‌آوری کمک‌های مالی خیریه‌ای در صفحه‌های فیس‌بوک از طریق چهره‌هایی جنجالی!

 




گلرخ ایرایی: صدای قربانیان دهه ۶۰ باشیم 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۷ آذر ۱٣۹۶ –  ۲٨ نوامبر ۲۰۱۷

 


در پی پذیرش شکایت مریم اکبری منفرد توسط گروه کاری ناپدیدشدگان قهری سازمان ملل درباره رسیدگی به پرونده برادر و خواهرش که در کشتار سال ۶۷ اعدام شده اند، گلرخ ابراهیمی ایرایی فعال حقوق بشر محبوس در بند زنان زندان اوین طی نامه ای سرگشاده ضمن ابراز همدردی با مریم اکبری منفرد این اقدام را گامی مثبت و مقدمه ای برای دادگاهی ناقضان حقوق بشر خواند، همچنین در این نامه از خانواده قربانیان خواست همچون مریم اکبری منفرد به عنوان شاکی خصوصی نسبت به وضعیت عزیزانشان اقدام کنند.
به گزارش هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، دادخواهی مریم اکبری منفرد درباره قتل اعضای خانواده اش که از فعالان سیاسی بودند سرانجام با پذیرش شکایت او توسط گروه کاری ناپدیدشدگان قهری سازمان ملل به موفقیت رسید.
این مسئله تحولی روشن در امر پیگیری عاملان قتل عام های زندانیان سیاسی در دهه شصت در ایران محسوب می شود.
گلرخ ابراهیم ایرایی کنشگر مدنی محبوس در زندان اوین در واکنش به موفقیت مریم اکبری منفرد، هم بندی خود نوشته است:

فشار بر بانیان و مسببین جنایت دهه ۶۰ با اعلام شکایت رسمی از جانب خانواده های جانباختگان راه آزادی و ثبت اسامی آن عزیزان در نهادها و سازمان های بین المللی.

این کار پیشتر توسط مریم اکبری منفرد، زندانی سیاسی و از خانواده جانباختگان قتل عام های دهه ۶۰ انجام شد. قسمتی از جامعه دهه۶۰ را به یاد می آورند و برخی آن را شنیده اند، اما مریم آن روزها را زندگی کرده است.

او تاریخ چهل ساله این حاکمیت اسلامی را ورق نزده، بلکه تاریخ با او و خانواده اش و بسیار یکسان چون او ورق خورده است و حالا در برابرمان ایستاده است، در برابر ما که بار سنگین سرگذشت مریم هایش را نه تاب به دوش کشیدن داریم و نه همت همراهی کردن.

کمتر از چهار دهه پیش در میان شور و هیجان انقلابی ها، آنان که سر در پی قدرت داشتند با لگد زدن به آرمان های فرزندان این خاک بر کرسی این حکومت تکیه زدند و تاری تنیدند گرد خود برای تثبیت پایه های حاکمیت نو پای خود کامشان.

به پاسخ آری یا خیری هزاران نفر را راهی جوخه های آتش و چوب های دار کردند و جنازه های بی جان و بعضا نیمه جانشان را تلمبار برهم در کامیون هایی که خون چکان راهی سیاهی شب بودند به مقصد گورهای دسته جمعی وبی نام و نشان روانه کردند و به خیال خود وجود نام و یادشان را از هستی و اذهان وحشت زده ی مردمان مبهوت و ناگریز آن روزگار زدودند.

وحالا این زخم چرکین که هرکز التیام نیافته و نخواهد یافت این درد مشترک که آرام نگیرد مگر زمانی که گفتنی ها گفته شود و پاسخی قانع کننده جای آنکارها و توجیه هات را بگیرد همچنان خار در چشم آنانی است که این سنگین ترین و شرم آورترین افتضاح حضورشان را یارای پاسخگویی ندارند و به تلاش ماله کشان اپوزیسیون نمایشان قصد گذر کردن از آن را دارند و غافل از آینده که تاریخ زنده است و فرزندانی خواهد داشت که روایت کنند لحظه لحظه آن را.

مریم یک نفر نیست.

او هزاران تنی است که اعضای خانواده یشان را از دست داده اند، به تیرباران یا آویخته بر دار، در درگیری های خیابانی یا زیر شکنجه و در یک کلام به بغض و کین خودکامگانی که این بنای استبداد را پایه ریزی نموده اند.

امروز مریم دادخواه خانواده ایست که از دم تیغ گذرانده اند اما یادشان باقیست و به تاروپود تاریخ پیوستند.
سه برادر و یک خواهر مریم در آن روزها به قرار زیر در راه آزادی وطن جان باختند.

عبدالرضا اکبری منفرد در سن ۱۷ سالگی در سال ۱۳۵۹ بازداشت و با آنکه محکوم به سه سال حبس بود پس از گذراندن سه سال انفرادی در زندان گوهردشت و پس از آن در بندهای عمومی، نهایتا در سال ۱۳۶۷ اعدام گردید.

برادر دیگر مریم، علیرضا اکبری منفرد در سن ۲۰ سالگی در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۳۶۰ دستگیر و در ۲۸ شهریور همان سال (۶۰) تیرباران شد.

در مراسم سوگواری علیرضا در پی حمله ماموران به منزلشان و بازداشت مهمانان و عزاداران و انتقال آنان به زندان اوین و کمیته مشترک مادر ایشان خانم گرجی شیری پور نیز بازداشت و پس از تحمل ۵ ماه حبس آزاد شد.

اما رقیه ۲۳ ساله که به همراه مادر بازداشت شده بود، پس ازتحمل ماه ها بازجویی و محکومیت به ۸ سال حبس در سال ۶۷ و حدود یک سال پیش از اتمام حکم اعدام شد.

در سال ۱۳۶۲ برادر دیگر به نام غلامرضا اکبری منفرد در سن ۲۵ سالگی بازداشت و دو سال بعد در آبان ۶۴ درحالی که هرگز دادگاهی برای او تشکیل نشده و حکمی به او ابلاغ نگردیده بود، در پی شکنجه های بسیار در زندان اوین از شدت جراحات وارده جان باخت.

فاطمه، صدیقه و حمیدرضا، اعضای دیگر این خانواده مجبور به ترک وطن شدند و برادر دیگر به نام رضا اکبری منفرد هم اکنون در سن ۶۴ سالگی درحالیکه محکوم به ۵ سال و نیم می باشد در زندان گوهردشت کرج به بند کشیده شده است.

و اما مریم که نیمه شب عاشورای ۸۸ در منزل توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شد پس از گذراندن انفرادی و حبس در بند ۲۰۹ اطلاعات و زندان های گوهردشت کرج، قرچک ورامین، متادون اوین و حالا در بند زنان اوین، بی وقفه و بدون حتی یک روز مرخصی هشتمین سال حبس خود را سپری می کند و نه تنها ناملایمات زندگی و دوری از خانواده خللی در ایستادگی اش ایجاد نکرده بلکه دادخواه جور و ستمی است که بر خانواده اش رفته و تمام قد ایستاده است تا داد خویش بستاند از او که این بیداد را بر عزیزترین جوانان این خاک روا داشته و به جای برپا کردن عدل و داد، گورهای دسته جمعی به پا نمودو چون توان ایستادن و پذیرفتن خودکرده ی بی تدبیری اش را نداشت پنهان نمود خود را پشت انکاری و دروغی که هر روز بیش از پیش آشکار میشود و برملا می کند آن راز دردآلود کهنه را.

مریم اکبری منفرد در ۲۷ مهر ۱۳۹۵ متن شکواییه خود را برای قوه قضایه جمهوری اسلای ایران ارسال نمود و ضمن اشاره به اعدام عبدالرضا و رقیه، با عنوان شاکی خصوصی پیگیر رسیدگی به چرایی اعدام خانواده اش و خواهان پاسخگویی آن که بر مسند قدرت تکیه زده اند، شد.

کمتر از یک سال پیش در فوریه ۲۰۱۷ متن شکواییه به سازمان ملل و به گروه ناپدیدشدگان قهری ارسال شد و در ۱۱ آبان ۱۳۹۶ اسامی این دو عزیز از دست رفته از ایران توسط سازمان ملل و گروه ناپدیدشدگان قهری به ثبت جهانی رسید.

همانطور که شاهدان زنده روایت کرده اند هزاران نفر در آن سالها به اشکال مختلف به قتل رسیده اند سکوت ناشی از وحشت و سرکوب های آن سالها و پس از آن بی تفاوتی جامعه و عدم پیگیری خانواده ها موجب شد تا بر پرونده های آن عزیزان گرد فراموشی پاشیده شود.

بودند در این سالها بسیاری که دغدغه خون به ناحق ریخته شده ی جانباختگان را داشتند و پیگیر سرنوشتشان بودند دادگاه های بسیاری تشکیل و اسامی کشته شدگان به کرات اعلام و ثبت شده اما آنچه لازم است حضور خانواده هاست، با عنوان شاکی خصوصی.

تا همچون مریم مستقیما پیگیر پرونده کشته شدگان خانوادیشان شوند.

عدم واکنش و همراهی ما و سکوت تمامی کسانی که روایتی در سینه دارند این امکان را فراهم میکند تا با سرپوش گذاشتن بر وقایع پیش آمده و برملا نشدن حقیقت، شرایط ایجاد اتفاق هولناک دیگری رقم زده شود.

تاریخ وارانه جلوه داده شود و نه توان پیگیر چرایی رخ دادن چنین جنایاتی در عصر و سرزمینمان شد.

به جاست که صدایی باشیم برای بلندتر شنیده شدن صدای آنانی که فریادشان سالهاست بر آسمان این شهرخفته طنین انداز است و اعلام کنیم ما همه یک دادخواه هستیم بر جنایات خونین دهه ۶۰.

تا بدانند ناچارند به پاسخگویی.

اگرچه سخت است ایستادن در پیشگاه خلق و اعتراف به جنایاتی که در آن سهیم بوده اند اما یقینا تنها راه پیش رو همین خواهد بود.

به امید فردایی که مهر و سکوت شکسته، ناگفته ها گفته و احقاق حق بیگناهان در خون خفته از همه ی احضاب و گروه ها با هر اندیشه و باوری میسر شود.

گلرخ ابراهیم ایرایی
بند زنان زندان اوین
آبان ۹۶




«سوسیال‌رفرمیسم متأخر» و شیفتگی برخی «توده‌ای‌ها»!

تارنگاشت عدالت
۵ آذر ۱۳۹۶

 

 

در ایالات متحده آمریکا «چپ ضدکمونیست» یا «چپ ضدکمونیسم حزبی» همچنان بر گفتمان روشنفکری مسلط است. این چپ به دلايل گوناگون- اپورتونیسم، دنبال کردن شغل، انکار آگاهانه (یا نشناختن) قانون‌مندی‌های حقیقی سرمایه‌داری و امپریالیسم، راحتی و آرامش نقد «مجاز»- تز یازدهم مارکس را که می‌گوید «فلاسفه فقط به شیوه‌های گوناگون جهان را تعبیرکرده اند، اما سخن بر سر تغییر آن است» واژگون ساخته و با لفاظی‌ها و قلم‌فرسایی‌های روشنفکرانه خود می‌گوید «انقلابیون فقط به شیوه‌های گوناگون جهان را تغییر داده اند، اما سخن بر سر تعبیر آن است!»

«چپ ضدکمونیست» در سنگرهای استادی دانشگاه‌ها و جبهه‌های نقد «مُجاز» قهرمانان خود را دارد: جیوانی آریگی، جاناتان شل، آنتونیو نگری، جاش لوین، دیوید هاروی، روبین بلاک‌برن، ایستوان مزاروش، جان بلامی فاستر، ارنست مندل، آندره گورز، میشل لووی، امانوئل والرشتاین و غیره.

مایکل پارنتی در کتاب «سیاه‌‌جامگان و سرخ‌ها: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم» ضمن بررسی پدیده چپ ضدکمونیست از جمله چنین می‌گوید:
«در ایالات متحده، طی بیش از صد سال، منافع حاکم به طور خستگی‌ناپذیری کمونیست‌‌ستیزی را در میان جمعیت اشاعه داده‌ است. تا جایی که کمونیست‌‌ستیزی بیش‌تر به یک آیین مذهبی شبیه است تا به یک تحلیل سیاسی. در جریان جنگ سرد، چهارچوب ایدئولوژیک کمونیست‌‌ستیزی می‌توانست هر داده‌ای را درباره جوامع کمونیستی واقعاً موجود به یک مدرک خصمانه مبدل نماید. اگر شوروی‌ها در یک نقطه از مذاکره امتناع می‌کردند، آن‌ها آشتی‌ناپذیر و ستیزگر بودند؛ اگر آن‌ها آماده امتیاز دادن به نظر می‌رسیدند، این چیزی نبود مگر یک توطئه ماهرانه برای این‌که ما گارد خود را پایین بیاوریم. آن‌ها با مخالفت با محدودیت‌های تسلیحاتی، نیت تجاوزگرانه خود را نشان می‌دادند؛ اما زمانی‌که حقیقتاً از اکثر پیمان‌های خلع‌سلاح حمایت می‌کردند این به دلیل دروغگویی و تحریک‌گری آن‌ها بود. اگر در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی کلیساها خالی بود، این نشان می‌داد که مذهب سرکوب می‌شود؛ اما اگر کلیساها پُر بود این بدین معنی بود که مردم ایدئولوژی آته‌ایستی رژیم را رد می‌کردند. اگر کارگران دست به اعتصاب می‌زدند (همان‌طور که در موارد پراکنده‌ای اتقاق افتاد)، این گواه از خودبیگانگی آن‌ها از نظام اشتراکی بود؛ اگر آن‌ها اعتصاب نمی‌کردند، بدین علت بود که مرعوب بودند و آزادی نداشتند. کمبود کالاهای مصرفی نشانگر شکست نظام اقتصادی بود؛ بهبود در عرضه کالاهای مصرفی فقط بدین معنی بود که رهبران سعی می‌کردند جمعیت ناراضی را آرام ساخته و کنترل بر آن‌ها را شدیدتر نمایند.»

«اگر کمونیست‌ها در ایالات متحده نقش مهمی در مبارزره برای حقوق کارگران، فقرا، سیاهان، زنان، و دیگران ایفاء می‌کردند این فقط شیوه مکارانه آن‌ها برای گردآوری حمایت در میان گروه‌های محروم و به دست آوردن قدرت برای خودشان بود. این‌که چگونه شخص با نبرد برای حقوق گروه‌های فاقد قدرت، قدرت به دست می‌آورد، هرگز توضیح داده نمی‌شد.»

«برای دهه‌ها، نویسندگان و سخنرانان متمایل به چپ بسیاری در ایالات متحده احساس تعهد می‌کردند با درگیر ‌شدن در کمونیست‌ستیزی و تعظیم‌های شوروی‌ستیزانه برای خود اعتبار دست‌و‌پا کنند، و ظاهراً قادر نبودند بدون تزریق قدری چاشنی ضدسرخ حرفی بزنند یا مقاله یا بررسی کتاب در باره هر موضوعی بنویسند. قصد این بود، و هنوز هست، که از چپ مارکسیست-لنینیست فاصله بگیرند.»

«مالامال از آیین کمونیست‌ستیزی، اکثر چپ‌های ایالات متحده به نوعی مک‌کارتیسم چپ علیه کسانی که چیز مثبتی برای گفتن درباره کمونیسم دارند متوسل شده اند، آن‌ها را از شرکت در کنفرانس‌ها، هیأت‌های امناء، تأییدات سیاسی، و انتشارات چپ حذف کرده اند. چپ ضدکمونیست، مانند محافظه‌کاران، به غیر از محکوم ساختن همه‌جانبه اتحاد شوروی به مثابه یک هیولای استالینیستی و اختلال‌های اخلاقی لنین هیچ چیز دیگری را تحمل نمی‌کند.»۱

سایت «توده‌ای‌ها» اخبراً به انتشار ترجمه کتاب «هفده تضاد و پایان سرمایه‌‌داری»۲ به قلم دیوید هاروی و معرفی وی اقدام کرده است.۳ بیش از سه سال پیش نشریه «نامه مردم» با انتشار اقتباسی از یک مقاله در «مورنینگ استار» اقدام به معرفی دیوید هاروی و کتاب «هفده تضاد و پایان سرمایه‌داری»۴ او  کرد.

علاوه بر توصیف پارنتی از امثال دیوید هاروی‌ها، در مقاله «مورنینگ استار» چند نکته کلیدی در معرفی «هفده تضاد و پایان سرمایه‌داری» وجود دارد که علل شیفتگی برخی‌ها را به این‌گونه نوشته‌ها نشان می‌دهد:
«در یک فصل جالب درباره موضوعیت داشتن “دوزخیان زمین” فرانتس فانون در نظم پسااستعماری، او یک شورش اومانیستی جهانی را علیه از خودبیگانگی سرمایه‌داری پییش‌بینی می‌کند-انسان‌ها نمی‌خواهند در یک مرکز خرید غول‌آسا که با راه‌‌های ماشین‌رو مرتبط است، زندگی کنند.»
«که مرا به چیزی می‌رساند که به نظر می‌رسد بزرگ‌ترین اهمال اثر بسیار خواندنی و فکر‌برانگیز هاروی باشد. در آن دشوار بتوان یک اشاره، یا مطمئتاً یک تحلیل سیستماتیک از امپریالیسم دید.»
«او می‌گوید الگوی لنینیستی پیشاهنگ ثابت کرد برای انقلاب علیه یک‌سری دشمنان عالی است اما به تولید سلطه و نه آزادی منجر شد. آن سیاست‌ها هم‌چنین در “به دست آوردن تخیل معنوی و ذهنی» میلیون‌ها در شورش علیه سرمایه‌داری شکست خورد، شاید در اینجا اشاره به جنگ نافرجام کمونیسم علیه مذهب باشد، که در سراسر جهان فضای تخلیه شده از سوسیالسم را اشغال کرده است.»
«هاروی در پایان اومانیسم انقلابی را، در تقابل ماتریالیسم خشک و تکنوکراتیکی که سوسیالیسم قرن بیستم را ناکام ساخت طرح می‌کند، و برای یک نوع شورش جهانی علیه تجاوز سرمایه‌داری به هر ذره فضای باز و هر گوشه از حیات آگانه ما امید دارد.»۵

هاروی که به قول «نامه مردم» «در دانشکدهٔ محل کارش در نیویورک، در کام اژدها کار و زندگی می‌کند»(!!) و رؤیای یک «قیام اومانیستی جهانی علیه از خودبیگانگی سرمایه‌داری» را در سر می‌پروراند، منطقاً خود را با مبارزه در آن عرصه‌های مبارزاتی که در تحلیل «تضادهای ناگزیر»۶ به آن‌ها اشاره شده است، آلوده نمی‌سازد.
…………..

—————————————-
۱- مایکل پارنتی، «سیاه‌جامگان و سرخ‌ها: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم»، ۱۹۹۷، انتشارات سیتی‌لایتس، سان‌فرانسیسکو، ص. ۴۸-۴۱.

 

۲- «هفده تضاد و پایان سرمایه داری»

https://tudehiha.org/fa/4499

۳- «معرفی دانشمند مارکسیست دیوید هاروی»

https://tudehiha.org/fa/4484

۴- «نگاهی به کتاب “۱۷ تضاد و پایان سرمایه‌داری” نوشتهٔ دیوید هاروی»، نامه مردم، شماره ۹۵۳، ۲۰ مردادماه ۱۳۹۴.

http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2597-2014-08-11-10-10-03

۵- «بررسی کتاب: “هفده تضاد و پایان تاریخ” نوشتۀ دیوید هاروی، جو گیل، مورنینگ استار، ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۴.

http://www.morningstaronline.co.uk/a-840d-Book-review-17-Contradictions-and-the-End-of-Capitalism-by-David-Harvey

۶- «تضادهای ناگزیر»

http://www.edalat.org/sys/content/view/11805/1/

– برای نقد مشروح نظرات دیوید هاروی نگاه کنید به «نقد سوسیال رفرمیسم متأخر»

http://www.simayesocialism.com/wp-content/uploads/2017/08/critique-of-new-social-reformism-.pdf




سنگرهای ایستادگی در برابر حمله به نیروهای کار 

در نشست نقد و بررسی طرح کارورزی به بحث گذاشته شد 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ٣ آذر ۱٣۹۶ –  ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷

 


میدان – مرضیه ی امیری: در نشست نقد و بررسی طرح کارورزی، پرویز صداقت، محمد مالجو، مرادفرهادپور و کاظم فرج‌اللهی از زوایای متفاوتی به‌بهانه طرح کارورزی، سیاست‌های اشتغالی دولت را نقد و راهکارهایی برای حل بحران بیکاری ارائه کردند.
«آن‌ها در پیش‌بردِ پروژه ی خویش راسخ‏ اند و جدّی، ما چرا ایستادن در برابرشان را جدی نگیریم؟ آن‌ها در حمله‌ی خود استوارند و ثابت‌قدم، ما چرا دست به ایجاد سنگری استوار نزنیم؟ مسیری که برای ما از مبارزه برای لغو طرح کارورزی آغاز شد، شاید گشایش راهی باشد برای مبارزات و نقش‌آفرینیِ هرچه بیش‌ترِ طبقات فرودست، به هرسان که دست‌های رنجور و سرهای پرشورشان طلب می‌کند.» این جملاتی است که در بیانیه کوشندگان کارزار لغو کارورزی در ابتدای نشست نقد و بررسی این طرح خوانده شد. در این نشست پرویز صداقت، محمد مالجو، مرادفرهادپور و کاظم فرج‌اللهی از زوایای متفاوتی به‌بهانه طرح کارورزی، انتقاداتی بر سیاست‌های اشتغالی دولت و راهکارهای آن برای حل بحران بیکاری وارد کردند. پرویز صداقت و کاظم فرج‌الهی معتقد بودند، طرح کارورزی در ادامه پروژه سیاسی بزرگ ارزان‌سازی نیروی کار است و مقاومت در برابر هجوم مستمر به نیروهای کار جز با پیگیری یک پروژه طبقاتی میسر نیست. اما در مقابل محمد مالجو با تاکید بر اینکه این طرح نیز یکی دیگر از برنامه‌های دولت درجهت تضعیف نیروی کار است، از لزوم یک پیشنهاد ایجابی از سوی منتقدان برای نه حل بحران بیکاری بلکه مهار آن سخن گفت. پیشنهاد مشخص خود او، پای‌گیری «تعاونی‌های نیروی کار» است و مخاطب آن را هم نیروهای اجتماعی (از جمله نیروهای دانشجویی و کارگری) عنوان می‌کند. عاملیت‌هایی که با زبان و اقدام مشترک به‌صورت فشار بر دولت برای برآوردن این مطالبه (مهار بحران بیکاری به‌مدد تعاونی‌های نیروی کار) می‌توانند سازمان‌دهی می‌کند. مراد فرهادپور نیز در این نشست با تمرکز بر امکان و عدم امکان نقد نئولیبرالیسم، تحلیل کرد که حذف موضع چپ به‌شکل تاریخی در ایران چگونه شرط برساخته شدن وضعیتی است که تا امروز تکرار شده است. در وضعیتی که از استثناهای تاریخی به‌عنوان یک امر ویژه ایران نمی‌توانیم سخن بگوییم، امکان نقد سرمایه داری نیز ناممکن است.

پرویز صداقت: کارورزی یک پروژه طبقاتی است

طرح کارورزی، یک طرح اتفاقی نیست بلکه در استمرار مجموعه سیاست‌ها، برنامه‌ها و مقررات‌زدایی است که در چهار دهه گذشته برای حذف نیروهای کار در ایران تقریبا به‌طور بی‌وقفه جریان داشته است. ما از ابتدای پیروزی انقلاب، برخلاف شعارهای اجتماعی اولیه، جریانی کم‌وبیش پیوسته در حمله به حقوق نیروهای کار را شاهد بوده‌ایم. نخستین حمله به نیروهای کار از طرف سنت‌گرایانی صورت پذیرفت که با اتکا به فقه سنتی می‌خواستند رابطه کارگر و کارفرما را به موضوعی در باب اجاره تقلیل دهند. حتی تلاش کردند نام کارگر و کارفرما را تغییر دهند، گویی با تغییر نام رابطه استثمار هم متفاوت خواهد شد. اما این تلاش‌ها با توجه به فضایی که در سال‌های ابتدای انقلاب و جریان محکم عدالت‌خواهی وجود داشت، نتوانست موفق شود اما پس از یک‌دهه و با آغاز برنامه توسعه اقتصادی در ایران، محور اقتصادی برمبنای اقتصاد نئولیبرالی متمرکز شد. حداقل مداخله در بازارها و شعارهای فریبنده‌ای مانند افزایش بازدهی اقتصادی که ماهیتی کاملا طبقاتی در جهت تضعیف فرودستان و به‌طور مشخص مزدبگیر را دارد، در سطوح کلان سیاست‌گذاری پیگیری شد.

در ادامه به‌ویژه در یک دهه اخیر میان جریان نئولیبرالیسم و جریان سنت‌گرای متکی بر فقه ماقبل عصر مدرن به رغم واگرای‌های آنها در دو دهه اول انقلاب، همگرایی ظریفی شکل گرفت، آن هم در جهت تضعیف حقوق کارگر. اگر نشریه نئولیبرال‌ها را هم مرور کنیم، می‌بینیم در عوض بحث‌هایی در رابطه با روشنفکری دین، بحث‌های ستایشی در فقه سنتی صفحات آنها را پر کرده است. چون این فقه هیچ ممانعتی در برابر آزادسازی استثمار قائل نیست و می‌تواند با بردن قرارداهای کاری در قالب قرارداد اجاره، روابط کارگر و کارفرمایی را پنهان کند و چهره دیگری به آن دهد.

برنامه‌های توسعه نیز از تحولات ساختاری دهه اول انقلاب درباره افزایش شدید جمعیت نهایت بهره را برد تا اضافه عرضه نیروی کار در جامعه موجب تضعیف هرچه بیشتر قدرت چانه‌زنی و جایگاه طبقه کارگر در مبادلات سیاسی بشود. به این ترتیب بر حجم بیکاران دائما افزوده شد و از طرف دیگر بخش عمده قراردادهای کاری به موقتی تبدیل شدند. اگر در آن زمان حدود ۹۰ درصد قراردادهای کاری دائم بودند، اکنون این عدد به کمتر از ۱۰درصد رسیده است. این بدین معناست که بی‌ثبات‌کاری در اقتصاد ایران به‌طور فزاینده‌ای تعمیق شده و نیروی کار با تهدیدی همیشگی اخراج در بنگاه‌های اقتصادی مواجه‌اند.

از جانب سوم، دامنه شمول قانون کار هم طی سه‌دهه گذشته تنگ‌تر شده است. در مقطعی مناطق آزاد را از شمول قانون کار خارج کردند، در مقطع دیگری کارگاه‌های کمتر از ۵کارکن و بالاخره هم کمتر از ۱۰کارکن. بدین ترتیب طبقه کارمزد ما در معرض تهاجم سرمایه و تهاجم طبقاتی از سمت فرادست قرار گرفتند.

با این توضیحات، طرح کارورزی را نیز باید در چارچوب کلی پروژه نئولیبرالی که از سنت‌گراها هم بهره می‌برد، جای دهیم. این طرح را با این مبنا توجیه می‌کنند که دانشگاه ما رابطه‌ای با صنعت ندارد و دانشجویان ما بدین ترتیب با فضای کار آشنا می‌شوند. در ظاهر امر این استدلال منطقی به نظر می‌رسد اما درواقع یک پوشش فریبنده است برای تضعیف هرچه بیشتر شاغلان و فارغ التحصیلان. عدم ارتباط دانشجوها با صنعت در ایران یک مساله ساختاری است که از بدو تاسیس نظام دانشگاهی جدید وجود داشته و علتش این بوده که هر دوی این بخش‌ها به صورت مستقل از یکدیگر توسعه پیدا کرده اند و در سال های اخیر بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها در دهه ۶۰ تا به امروز توسعه کمی دانشگاه‌ها بی اعتنا به هرچیز دیگری در محور سیاست‌گذاری قرار گرفته است تا چندسالی دیرتر جوان‌ها را روانه بازار کار کند.

اما اجرای این طرح درکنار اجرای سایر طرح‌ها و قوانین تصویب‌شده سه چهار دهه اخیر، چه پیامدها و چه نتایجی خواهد داشت؟ این نتایج را ما امروز می‌توانیم با گوشت و پوستمان درک کنیم؛ راندن گروه‌ها به زیرخط فقر و به حاشیه راندن جامعه. گوشه کوچکی از این فاجعه را در اتفاق هفته گذشته در زلزله کرمانشاه و فروریختن ساختمان‌های مسکن مهر شاهد بودیم. زمانی‌که سیاست رسمی در حوزه مسکن ترویج انبوه سازی (نام مستعار حمایت از بورژوازی مستغلات) است، نتیجه آن خواهد شد که در دوره‌ای پول‌هایی جابه‌جا شده، انباشت سرمایه ایجاد شده، ولی موتور بخش مسکن به بهای از بین رفتن جان آدم‌ها روشن مانده است.

در پایان معتقدم طرح کارورزی طرحی نبوده که اشتباهی تدوین شده باشد بلکه نتیجه مستقیم طرح‌هایی است که کاهش یا محدود کردن امکان افزایش دستمزد را پیگیری می‌کند. من فکر می‌کنم طرح کارورزی یک پروژه طبقاتی است، بنابراین مقاومت در برابر آن نیز باید در قالب یک پروژه طبقاتی پیگیری شود.

محمد مالجو: پیشنهاد یک راه‌حل برای «مهار» بحران بیکاری

طرح کارورزی یکی از برنامه‌های تهاجم‌ به نیروی کار است که در ماه‌های اخیر فعالان کارگری، دانشجویان و منتقدان به‌شکل گسترده‌ای آن را مورد نقد قرار دادند که از این حیث اسباب خوشحالی است. بی‌ برو برگرد طرح کارورزی یک طرح مطلقا غیرقانونی است و در تقابل با مغایرنامه‌های بین‌المللی است که ایران امضا کرده است و از طرف دیگر مغایر با برنامه توسعه و همچنین در تضاد تمام‌عیار با قانون کار. این طرح ظرفیت اشتغال‌زدایی ندارد البته ماهیت اشتغال‌زایی هم ندارد. سومین ایراد به این طرح این است که ظرفیت محسوس برای مهارت‌آموزی و اشتغال‌پذیری فارغ‌التحصیلان و دانش‌آموختگان نیز ندارد و سبب‌ساز ارزان‌تر سازی نیروی کار در ایران است. از نظر منتقدان که به‌هیچ‌وجه کم‌شمار هم نیستند و در ماه‌های اخیر با فعالیت مستمر خوش درخشیدند، طرح کارورزی به‌تمامی یک طرح مردود است. استنباط من از مجموع صحبت‌هایی که در نقد کارورزی شنیدم و خواندم، گویی است با صدای بلند فریاد می‌زنند، هرچه سریع‌تر دولت باید رسما این طرح را متوقف کند. طرح کارورزی و سایر طرح‌های اشتغال‌زایی دولت اشتغال‌زدا نیستند ولی اشتغال‌زایی هم ندارند. پیشنهاد ایجابی منتقدان در همین چارچوب موجود برای ایجاد اشتغال چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌توان بحران هردم فزاینده بیکاری را تاحدی مهار کرد؟

ادولت و سیاست‌گذاران برای اشتغال‌زایی تکیه خود را نه بر نهاد دولتی بلکه بخش خصوصی نهاده‌اند. بخش خصوصی هم میل برای تخصیص منابع محدود به سمت سود بیشتر و فعالیت‌های نامولد و تحت تاثیر شرایط و محیط یعنی آماده‌نبودن فضای کسب‌وکار ناتوان از اشتغال‌زایی است. اگر دولت مستقیما اشتغال‌زایی نمی‌کند و اگر بخش خصوصی هم ناتوان در این زمینه است، چه راه‌حل دیگری نه برای حل عمیق بحران بیکاری بلکه برای مهار نسبی آن می‌توان مطرح کرد؟ پیشنهادی که قابلیت طرح دارد، تمهید، تاسیس، توسیع و تسهیلی تعاونی نیروهای کار است. اینجا از تعاونی-تولیدکننده، تعاونی مسکن، تعاونی مالی و اعتباری، تعاونی خدمات و توزیع حرف نمی‌زنم، از تعاونی مشخصا نیروی کار صحبت می‌کنم که اگر شکل بگیرد واجد خصوصیاتی است که عرض می‌کنم. اولا مالکیت واحد مربوطه از آن نیروهای کار این واحد و سایر گروه‌های ذی‌نفع مرتبط است. دوما میزان مالکیت و ‌سهم‌بری نیروی‌های کار براساس سهم مشارکت و عضویت دموکراتیک این تعاونی‌هاست. سومین اصل استقلال از دخالت مستقیم دولت و سایر نهادها مانند بخش خصوصی است. چهارمین اصل تکیه بر همکاری با سایر تعاونی‌ها و پنجیمن اصل مبتنی بر حفاظت از محیط‌زیست و مشارکت دموکراتیک برای دست‌یابی به توسعه پایدار است.

اما این نهادها برای شکل‌گیری و پای‌گذاری از کجا باید تامین مالی شوند؟ پیشنهاد من مشخصا سه‌منبع مالی اصلی است:

۱- مالیات‌های سازمان‌های عمومی غیردولتی که حدود ۴۰تا ۶۰درصد تولیدناخالص داخلی را در اختیار دارند. از امکانات ملی و محلی استفاده می‌کنند اما نه فقط غالبا مالیات نمی‌پردازند بلکه غالبا از بودجه‌گیران عمومی نیز هستند. براساس اعلام بورس حدود ۱۹هزار به این معنا شرکت، بنگاه دولتی و شبه دولتی داریم که فقط ۱۰۰شرکت آنها صورت‌ حساب‌های خود را ارائه می‌کنند. پرداخت مالیات این مجموعه‌ها مهم‌ترین منبع پای‌گیری تعاونی‌های نیروی کار می‌تواند باشد. مجموعه‌هایی که از اصلی‌ترین ذی‌نفع در استمرار نظم سیاسی موجود هستند و بیکاری بزرگ‌ترین تهدید برای حفظ این نظم است. اصلی‌ترین ذی‌نفعان نظام سیاسی برای مهار اصلی‌ترین تهدید نظام سیاسی اگر هزینه نکنند، این تهدید در سطح تهدید باقی نخواهد ماند و بی‌تردید وضعیت سیاسی ایران را دگرگون خواهد کرد.

۲-تسهیلات بانکی.

۳-پرداخت اقساط ساختن و بناکردن تعاونی‌ها از درآمدهای آتی آن.

به سمت تعاونی نیروی کار حرکت کردن اگرچه بحران بیکاری را حل نمی‌کند اما ظرفیت مهار آن را دارد. اولا عوامل تحمل ناپذیرکننده‌تر شدن معضل بیکاری را برای جامعه مهار می‌کند. مشخصا این جمله را اگر بخواهم باز کنم تعاونی‌های نیروی کار «به سهم خودشان» در ۶ بحران اقتصاد سیاسی ایران که تمامی بحران‌های دیگر محصول این ۶ بحران است، می‌توانند نقش‌افرین باشند. اولین آن، بحران نابرابری‌های در ثروت، مصرف و درآمد میان خانوارهای ایرانی است که به مدد سلب مالکیت از توده‌ها شکل گرفته است. دومین بحران کلیدی، بحران اختلال در بازتولید اجتماعی نیروی کار است که معلول کاهش توان چانه‌زنی فردی و جمعی نیروی کار است. زمانی‌که تعاونی‌های نیروی کار شکل بگیرند، موقتی‌سازی قرارداهای کار تاحدی مهار خواهد شد، چون همان کسی که باید قراردادها را موقتی کند، کسی است که قرار است قراردادش موقتی شود. همچنین خارج‌بودن از دایره شمول قانون کار خودبه‌خود در این تعاونی‌ها حل می‌شود. سوما شرکت‌های پیمانکاری تامین نیروی انسانی که عامل دیگر کاهش توان چانه‌زنی فردی نیروی کار هستند، از بازی کنار گذاشته می‌شوند. مساله تشکل‌ستیزی نیز که عامل اصلی کاهش توان چانه‌زنی جمعی و اختلال بازتولید اجتماعی نیروی کار است، می‌تواند با ایجاد تعاونی‌ها به این اعتبار مهار شود. چراکه عوامل موجوده کاهش توان چانه‌زنی فردی و جمعی خودبه‌خود نمی‌توانند در آنجا باشند.

نقش سوم تعاونی‌ها، مهار بحران تخریب فزاینده محیط زیست است. به گمان من این تخریب بی‌سابقه محصول گسترش سه‌نوع حقوق مالکیت از ظرفیت‌های محیط‌زیست است. حقوق مالکیت خصوصی متناسب با انگیزه سود مالکان و تراژدی کارابودن محیط‌زیست را به‌رخ ما می‌کشد. حق تصرف دولتی در جایی که قوانین صیانت محیط‌زیست و جامعه محیط‌زیست‌اگاه وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد نظارت از بالا به پایین و محدود به فعالیت‌های دولتی است. سومین علت تخریب محیط‌زیست مالکیت‌های وقفی هستند، اینها هم انگیزه سودآوری را دارند و هم قدرت دولت روی آنها کارگر نیست. راه‌حل گسترش مالکیت‌های تعاونی است که افراد به‌دنبال سود شخصیشان نیستند، به‌دنبال استمرار فعالیتشان هستند.

چهارمین بحرانی که این راه‌حل(تعاونی‌ها) می‌تواند مهار آن را دنبال کند، بحران تولید کالا و خدمات است. بخش خصوصی «عاقل» است و منابع خود را به سمت فعالیت‌های نامولد اما زودبازده هدایت می‌کند. بخش دولتی ما این عقلانیت را ندارد اما نیاز به امنیت و .. دارد و دم‌به‌دم سازوکارهای ایدئولوژیک خود را گسترش می‌دهد. بنابریان منابع اقتصادی خود را به‌سمت فعالیت‌های نامولد که به کار همه ما می‌اید، سوق می‌دهد. درمقابل تعاونی‌ها هویت اصلی خود را از استمرار اجتماعی می‌گیرد.

بحران پنجم، بحران کمبود تقاضای موثر است که این تعاونی‌ها می‌توانند خریدار کالاهای یکدیگر در داخل کشور باشند. همچنین می‌توانند برحسب تصمیم‌های دموکراتیک و شرایط اقتصادی روز، بخشی از دستمزدها را به‌صورت کالاهای یکدیگر پرداخت کنند. بحران ششم بحران فرار سرمایه است که در واقع چهار کارگزار اصلی در آن نقش‌آفرینی می‌کنند. صاحبان کسب‌وکار، اعضای طبقه متوسط، تکنوکرات‌ها و هسته‌های اصلی قدرت نظام سیاسی.

درنهایت باید بگویم دولت نمی‌تواند مخاطب پیشنهاد من باشد. دولت دست‌کم در ساخت کنونی نماینده تمام قد اقلیت جامعه است، مخاطب این بحث نیروهای اجتماعی(از جمله نیروهای دانشجویی و کارگری) هستند که عاملیت مخرب امروزه‌ را که ستیز دولت علیه مردم، مردم علیه مردم، نخبگان علیه زیردستان و جنگ همه علیه همه شده، این عاملیت‌ها را با زبان و اقدام مشترک به‌صورت فشار بر دولت برای برآوردن این مطالبه(مهار بحران بیکاری به‌مدد تعاونی‌های نیروی کار) می‌تواند سازمان‌دهی می‌کند.

مراد فرهادپور: حذف جریان چپ و ساخته‌شدن وضعیت سرکوب

من در بحث اصلی امروز خود بر شرایط امکان و عدم امکان پرداختن نقد سرمایه و نقد نئولیبرالیسم تکیه می‌کنم و توضیح می‌دهم با سرکوب و حذف یک موضع خاص چرا پاسخ به سوال «سرمایه‌داری در ایران از چه موضع و جایگاهی نقد می‌شود» اهمیت دارد. آنچه ما امروز در ایران شاهدش هستیم، این است که نقد و طرح حمله به نئولیبرالیسم در عمل انسان را در موضع روزنامه کیهان و جبهه پایداری قرار می‌دهد؛ نقدی انتزاعی، کلی، بی‌معنا و عمدتا سخن از «استکبار». در این معنا می‌رسیم، به توجیه دست‌راستی از نظام حاکم، یک ارتجاع ضدآمریکایی. اگر سعی کنم از شرایط امکان این بحث آغاز کنم، در درجه اول مساله موضع و جایی که از آن نقد نئولیبرالیسم مطرح می‌شود، مهم است. شکلی از بیان آن می‌تواند تفاوت نفی انضمامی و نفی انتزاعی باشد که هگل مطرح می‌کند و شکل دیگر آن را به‌راحتی اگر وصل کنیم به حقیقت، می‌فهمیم در مقام معرفت و آنچه به‌عنوان حقیقت گفته می‌شود، انواع تحلیل‌هایی است از شرایط خاص؛ شرایطی که همه می‌دانند و بخش‌های ناگفته آن را هم همه می‌دانند. بنابراین مساله اصلی این است که از چه موضعی و با چه بیانی این نقد مطرح می‌شود. اعلام این نقد باید از جایگاه خاصی گفته شود و بحث‌های موجود به شکل ساختاری براساس حذف و سرکوب این جایگاه مطرح ‌شوند، جایگاهی که تحلیل آن بدون درنظرگرفتن خاستگاه‌های تاریخی‌اش ممکن نیست. حذف این موضع در ساحت سیاسی-اجتماعی همان‌طور که فروید به ما یاد داده است، همواره به ما برخواهد گشت، سرکوب اولیه هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و تکرار می‌شود. تکرار امر سرکوب‌شده واقعیت موجود را می‌سازد. وقتی برگردیم به ریشه های تاریخی این بحث برای من کاملا روشن است، حذف آن موضع که اسم کلیش را می‌گذاریم «چپ»، شرط برساخته شدن وضعیتی است که تا امروز تکرار شده است. حذف چپ در ابتدای انقلاب آن استثناهای تاریخی وضعیت است که امکان تکرار حذف‌های بعدی و ساخته شدن وضعیت سرکوب را امکان می‌بخشد. ردشدن از کنار این مساله به خاطر شرایط و ناتوانی از اسم بردن که خود من هم دخیلش هستم، ما را به این فکر می اندازد که به این شکل نقد(نقد نئولیبرالیسم) شک کنیم. چون نمی‌توانیم سابقه تاریخی سرکوب این جایگاه را بیان کنیم. این آن جایی است که من از عدم امکان نقد سرمایه‌داری به این معنا حرف می‌زنم، چراکه خیلی سریع شما را در جبهه پایداری قرار می‌دهد، حالا با واژگان مدرن‌تر. آنها می‌گویند استکبار ما می‌گوییم سرمایه‌داری جهانی.

اگر این مساله عدم امکان را جدی بگیریم، در ادامه بحث به این نتیجه می‌رسم که عملا از چه دیدگاهی می‌شود، دوباره این بحث را توجیه کرد و آن چیزی را که ضروری و واضح است به میان کشید. تاریخ، سیاست و نقد اقتصاد سیاسی یعنی نقد سیاسی اقتصاد، یعنی درگیری با تاریخ. اگر قرار باشد به عنوان افق همه این بحث‌ها را مطرح کنیم، شرایط خاص کنونی را چگونه می‌توان به این افق وصل کرد. مباحثی که امروز مطرح شد، به‌درستی به راست گرا بودن تمام دولت ها بعد از انقلاب اشاره کرد که در حذف گزینه چپ ریشه دارد که اجازه داد انواع و اقسام راست‌گرایی و در نهایت جناح افراطی اصولگرا تحقق پیدا کند. عملا مجموع راست‌گراها؛ اصلاحات، اعتدال و دولت سازندگی همه در راستای ادغام ایران با نظام جهانی سرمایه عمل می‌کردند. ایران به عنوان وارد کننده کالاهای مصرفی و صاردکننده مواد اولیه در خدمت سرمایه جهانی درمی‌آید و در شکل‌های جدیدتر امروزی ادغام ادامه می‌یابد. کلیت راست‌گرایی به شکلی نمود همان حذف اولیه است که در تداوم خود مدام یادآوری می کند، موضع چپ حذف شده است. دولت نهایتا اجازه می‌دهد در گوشه‌ای، در دانشکده‌ای نشستی در دفاع از حقوق نیروی کار برگزار شود اما در نهایت می‌گوید چپ از ابتدا حذف شده است، حتی در نقدهای خود نمی‌تواند با نام‌بردن چپ از سرمایه‌داری یا «استکبار» حرف بزنید. نادیده گرفتن وضعیت سیاسی و در زاویه اقتصاد حرکت‌کردن شکل معکوس وضعی که برای جنبش اصلاحات رخ داد که در آغاز یک مبنای چپ داشت اما در نهایت تبدیل به سخنگوی لیبرالیسم شد و قافیه را به پوپولیست‌های دست راستی احمدی نژادی باخت.

حال برای نقد نئولیبرالیسم در شکل فرمال شکلی از بازی دیالکتیک جز و کل است. ما در برخورد با سرمایه‌داری ایران اگر از جزء شروع کنیم، باید به استثنایی بودن ایران اشاره کنیم. نبود عقلانیت، بلاهت دست‌اندرکاران و فساد برخی از خصیصه‌های آن است. براین اساس روشن است با جز استثنایی شروع کردیم و نهایتا آنچه از دلش بیرون می‌آید، تایید کل قاعده‌مند ویرانی است. چنین حرکتی نتیجه ای ندارد جز تایید یک پل میان سرمایه‌داری که نمی‌شود به آن دست زد و محتواهای خاصی مانند هویت ناسیونالیستی که در مورد ما هویت دینی هم به آن اضافه شده به آن کل بی محتوای سرمایه‌داری جهانی. ولی در عمل چیزی نیست جز شبه فاشیزم که نهایتا کل نظام سرمایه‌داری جهانی را تایید می کند و جا می اندازد و شکل های اولیه مقاومت در برابرش را ناممکن می‌کند.. روش برعکس هم این است که ما در رابطه جز و کل بخواهیم از کل شروع کنیم. سرمایه داری همیشه جهانی بوده و نتیجه اش این است که نهایتا خاص بودن و ویژه بودن را ندیده می‌گیریم. از این جهت دوباره به دام نقد انتزاعی و غیرانضمامی می‌ا‌فتیم. ضمن اینکه به‌دلایلی که برای همه روشن است حتی به امرهای ویژه‌ای مانند روحانیت و فقه در شکل‌گیری سرمایه‌داری در ایران نمی‌توانیم ورود کنیم. تمامی اینها ما را در شرایط مبهمی قرار داده است. من هم بهتر است صادق باشم و با همین ابهام سخنانم را تمام کنم.

فرج‌اللهی: تشکل‌ستیزی و کارگران بی‌دفاع

طرح کارورزی، بخشی از یک پروژه بزرگ خدمت به سرمایه‌گذارن داخلی و خارجی است؛ پروژه‌ای که سال ۶۷ آغاز و به‌شکل رسمی در سال ۷۴ کلید خورد. این طرح را باید به‌مثابه یک طرح بلندمدت در راستای ارزان‌سازی نیروی کار باید دید و با همین استراتژی نیز به مقابله با آن برخاست. ظاهرا هدف این طرح برداشتن موانع اشتغال دانشجویان و فارغ‌التحصیلان است اما دانشجویان به‌خوبی آگاه هستند در شرایط بازار کار فعلی و باتوجه به روند حاکم بر اقتصاد و شمول ۲٫۵میلیونی بیکاران هیچ فرصت شغلی خالی وجود ندارد که خروجی‌های طرح کارورزی بتوانند در آن مشغول شوند. طرح‌های اشتغال‌زایی بی‌شماری در دولت‌های مختلف اجرا شد و هرگز هیچ آماری ارائه نشد که این طرح‌ها تاچه حد موفقیت‌آمیز بوده است. کارگران با قراردادهای موقت کاملا بی‌دفاع شدند و کارفرمایان قراردادهای کوتاه‌مدت در کارهای دائمی را به‌طور نامحدود می‌توانند به ‌کار گیرند و به‌تدریج این نوع قرارداد جایگزین رسمی در مشاغل دائمی شدند. دفاع گروهی و دفاع جمعی از منافع کارگری را نیز طی فصل ششم قانون کار به‌شکل قانونی کاملا اخته کردند. تنها ۳شکل از تشکل به رسمیت شناخته می‌شود؛ شوراهای اسلامی کار، انجمن‌های صنفی و نمایندگان کارگران واحدهای تولیدی. این سه‌نوع هم در پیچ‌وتاب قانونی و مصوبه‌های هیات وزیران وابسته به کارفرما و تحت نفوذ دولت و وزارت کار کاملا ناکارآمد شده است. در سایه بیکاری نیز سرکوب همه‌جانبه دستمزدها و اعتراضات کارگری در جریان است. بیکاری و بی‌ثباتی هم مانعی بر سر شکل‌گیری تشکل‌هاست و هم مایه سرکوب دستمزدها.




سخنزانی نمایندۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران در اجلاس پرشکوه احزاب کارگری و کمونیستی جهان به مناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب اکتبر!

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۸، ۲۲ آبان ماه ۱۳۹۶

رفقای گرامی،
پیش از هر چیز، از طرف کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران درودهای انقلابی خود را به این گردهمایی بین‌المللی مهم و برجستهٔ حزب‌های کمونیست و کارگری تقدیم می‌کنم که هم‌زمان با بزرگداشت صدمین سالگرد پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر برگزار می‌شود. به‌علاوه، سپاس و درودهای رفیقانهٔ خود را به میزبان این گردهمایی، حزب لنین، حزب کمونیست فدراسیون روسیه تقدیم می‌کنم.
رفقا،
ما اینجا گرد آمده‌ایم تا یکی از ارزشمندترین و بزرگ‌ترین رخدادهای سدهٔ بیستم و توسعهٔ اجتماعی و تاریخی بشر، یعنی انقلاب سوسیالیستی اکتبر را تجلیل و در عین حال بررسی کنیم. انقلاب اکتبر در دوران برتری و سلطهٔ سرمایه‌داری، در زمانی که جنگ
فاجعه‌بار جهانی اوّل میان کشورهای امپریالیستی بر سر تقسیم جهان و ثروت‌ها و منابع آن در جریان بود، در دورهٔ سرکوب اندیشه‌های ترقی‌خواهانه، و در زمانی رخ داد که به بیان مانیفست کمونیست، ”شبح کمونیسم “خواب رهبران دنیای سرمایه‌داری را مختل کرده بود.
هدفِ انقلاب اکتبر، گشودن راه بشر به سوی جامعه‌ای فارغ از جنگ، خشونت، و سرکوب، در یکی از بزرگ‌ترین و در عین حال توسعه‌نیافته‌ترین کشورهای اروپا بود. پیروزی انقلاب اکتبر بر ضد تزاریسم روس به هدایت و رهبری ولادیمیر ایلیچ لنین و بلشویک‌ها، پایانی تاریخی بر نظرگاه ابدی بودن جهان سرمایه‌داری بود. این انقلاب به مردم ستم‌دیدهٔ جهان نشان داد که جهانِ دیگری امکان‌پذیر است. پیروزی انقلاب اکتبر همچنین تأکیدی بود بر اهمیت این گفتهٔ تاریخی کارل مارکس که: ”تا امروز، فیلسوف‌ها فقط جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند. امّا مهم، تغییر دادن آن است.»
پیروزی انقلاب اکتبر را نمی‌توان از شالودهٔ اندیشهٔ مارکسیستی-لنینیستی آن جدا دانست. لنین، ادامهٔ دهندهٔ خلّاق و مبتکر اندیشه‌های مارکس و انگلس، با بررسی عمیق و دقیق ماهیت اقتصادی-سیاسی امپریالیسم، به قانون ”رشد ناموزون “کشورهای سرمایه‌داری در مرحلهٔ امپریالیسم رسید. این قانون یکی از مهم‌ترین کشف‌های لنین بود و نقشی بنیادی در تحوّل و تکامل مارکسیسم داشت. آثار نظری خلاقانهٔ لنین عرصه‌های گوناگونی را در بر می‌گیرد. به‌راستی که تجربه‌ها و دستاوردهای انقلاب اکتبر، علاوه بر مارکسیسم به طور کلی، متأثر از این شالودهٔ نظری سازنده و دقیق نیز بود. البته این برخلاف ادعاهای کسانی است که با دستاویز قرار دادن فروپاشی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و اروپای شرقی می‌خواهند و می‌کوشند که لنینیسم را در نقطهٔ مقابل مارکسیسم قرار دهند. مارکسیسم-لنینیسم، پرچم اندیشه‌ها و آرمان‌های انقلاب اکتبر در عام‌ترین مشخصه‌های آن، از جمله تعریف و توضیحِ سرشت امپریالیسم، بحران اقتصادی ذاتی نظام سرمایه‌داری، رشد اقتصادی ناموزون در دوران امپریالیسم، و نظریهٔ انقلاب سوسیالیستی، اهمیت و عملی بودن و موضوعیت خود را همچنان حفظ کرده است.
رفقای گرامی،
انقلاب اکتبر در کشور همسایهٔ ایران- میهن ما- رخ داد. در نتیجهٔ این انقلاب، اتحاد جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی جایگزین روسیهٔ تزاری شد. پیروزی انقلاب اکتبر خطر فروپاشی، استعمار، و از دست دادن استقلال و حاکمیت ملّی ایران را از سر کشور ما رفع کرد. مردم ایران اتحاد شوروی را بهترین پشتیبان و مدافع استقلال و آزادی خود می‌دیدند. بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر، دولت شوروی قرارد اسارتبار ۱۹۰۷ را که کشور ایران را به مناطق نفوذ بریتانیا و روسیه تقسیم کرده بود، لغو کرد. لنین خودش در بیانیهٔ ۱۴ دسامبر ۱۹۱۷ [۲۳ آذر ۱۲۹۶] اعلام کرد که قرارداد اوت ۱۹۰۷ میان بریتانیا و روسیه تزاری، شامل همهٔ پیوست‌های آن دربارهٔ تقسیم ایران به دو منطقهٔ زیر نفوذ و یک منطقهٔ بی‌طرف، باطل و ملغیٰ است. او تأکید کرد که هر پیمانی که با استقلال ملّی و یکپارچگی ایران، و آزادی مردم ایران تناقض داشته باشد، بی‌اعتبار است و باید دور ریخته شود تا دیگر نتوان به آنها ارجاع و استناد کرد.
دولت انقلابی شوروی همچنین همهٔ ادعاهای مالی و امتیازهای استعماری دولت تزاری روسیه در ایران را فسخ کرد. از آن گذشته، قانون ”کاپیتولاسیون “(مصونیّت در برابر پیگرد قانونی) در امر مسائل حقوقی و قضایی روس‌های ساکن ایران نیز توسط دولت تازهٔ شوروی لغو شد. در این زمینه، دولت شوروی بیانیهٔ ۲۶ ژوئن ۱۹۱۹ را صادر کرد که در آن به همهٔ امتیازها و مزایایی که روسیهٔ تزاری در ایران داشت به طور کامل پایان داده شد. در این بیانیه آمده است: ”مردم روسیه ایمان دارند که خلق پانزده میلیونی ایران نابود نخواهد شد زیرا دارای سابقه‌ای افتخارآمیز و سرشار از قهرمانی است، و شخصیت‌های بسیاری دارد که دنیای متمدن به‌راستی به آنها احترام می‌گذارد و به آنها افتخار می‌کند. چنان ملّتی می‌خروشد و بیدار می‌شود و زنجیرهایی را که سرکوبگران شریر بر آن تحمیل کرده‌اند از هم می‌درد، و در مسیر برادرانهٔ ملّت‌های آزاد و مترقی به سوی جامعهٔ بشری نوین، امیدبخش، خلّاق، و شکوفا و مرفّهی گام برخواهد داشت.»
تحت تأثیر انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، جنبش‌های رهایی‌بخش ملّی در ایران که برای ایجاد تغییر در ایران مبارزه می‌کردند، رشد کردند و گسترده‌تر شدند. برخی از رهبران این جنبش‌ها از قبل هم با بلشویک‌ها در تماس بودند و در رساندن پنهانی جزوه‌هایی که لنین و رهبریِ در تبعید برای بلشویک‌ها می‌فرستاد، کمک می‌کردند. این جنبش‌های رهایی‌بخش به خیزش‌های مسلّحانه در استان‌های آذربایجان، گیلان، و خراسان منجر شد. توده‌های عظیم کارگران و دهقانان، بورژوازی متوسط، و بورژوازی تجاری در این خیزش‌های مردمی شرکت داشتند. از میان همین جنبش‌های اجتماعی مردمی و زیر رهبری شخصیت‌های انقلابی بزرگ آن دوره مثل حیدر عمواوغلی- یکی از رهبران جنبش مشروطیت در ایران- ”حزب کمونیست ایران “در سال ۱۳۳۰/۱۲۹۹ شکل گرفت. حزب کمونیست ایران مبارزهٔ پیچیده‌ای را در راه تحقق تغییرهای اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی به پیش برد، ولی مورد یورش و سرکوب رژیم سلطنتی قرار گرفت و فعالیت آن غیرقانونی و ممنوع اعلام شد. رهبران حزبی را دستگیر و زندانی کردند و رهبر بزرگ آن دکتر تقی ارانی در فوریه ۱۹۴۰ [بهمن ۱۳۱۸] در زندان کشته شد.
هفتاد و شش سال پیش، در پی آغاز جنگ جهانی دوّم، سقوط رژیم استبدادی رضاشاه، و رهایی زندانیان کمونیست، حزب تودهٔ ایران به مثابه وارث انقلابی و دموکراتیک حزب کمونیست ایران تشکیل، و در مدّتی کوتاه به مرکز جنبش اجتماعی توده‌های خواهان دگرگونی‌های بنیادی تبدیل شد. به یاری فعالیتِ تشکیلات کارآی حزب تودهٔ‌ ایران در سراسر کشور، جنبش‌های دموکراتیک در ایران گسترده شد و به استقرار دولت‌های خودمختار منطقه‌یی در استان‌های کردستان و آذربایجان منجر شد. در نتیجهٔ مبارزهٔ گستردهٔ مردم ایران در دورهٔ نخست‌وزیری محمد مصدّق، صنعت نفتِ ایران ملّی شد. در جریان کودتای ۱۹ اوت ۱۹۵۳ [۲۸ مرداد ۱۳۳۲] که توسط سازمان‌های اطلاعاتی ”سیا»ی آمریکا و اِم‌آی۶ بریتانیا اجرا شد، جنبش مردمی به خشن‌ترین وجه سرکوب شد، و ایران زیر سلطهٔ رژیم پلیسی سرکوبگر محمدرضاشاه و اربابان امپریالیستی آن قرار گرفت. حقانیّت تاریخی جنبش ما و پیوند ناگسستنی آن با اندیشه‌ها و آرمان‌های انقلاب اکتبر، همراه با ریشه‌های عمیق جنبش کارگری در میهن ما، تأثیر چشمگیری بر پیکار فزایندهٔ جنبش انقلابی علیه رژیم استبدادی شاه، و در نهایت پیروزی انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ [بهمن ۱۳۵۷] داشت. اهمیت حضور اتحاد جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی- فرزند و پرچم‌دار انقلاب اکتبر- در مرزهای شمالی کشور ما، و نقش بازدارندهٔ آن در برابر تهدید‌های امپریالیست‌ها به مداخله در امور داخلی ایران و برضد انقلاب شکوهمند مردم ایران، انکارناپذیر است.
اکنون، نزدیک به ۳۹ سال پس از پیروزی انقلاب ملّی-دموکراتیک در ایران، یک حکومت دیکتاتوری مذهبی قرون‌وسطایی بر مردم ما حکومت می‌کند که به آرمان‌های انقلاب ما خیانت کرده است. سرکوب وحشیانهٔ حقوق و آزادی‌های دموکراتیک مردم، همراه با اجرای سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی توسط رژیم حاکم منجر به زندگی زیر خط فقر میلیون‌ها نفر از مردم ایران، وجود بیکاری فزاینده و گسترده، و وجود فقری بی‌سابقه در تاریخ اخیر ایران شده است. همچنین، ذکر این نکته اهمیت دارد که در ۳۹ سال گذشته ما شاهد تصویب و به اجرا گذاشتن شماری از ارتجاعی‌ترین و غیرانسانی‌ترین قوانین بر ضد جنبش‌های کارگری و سندیکایی، زنان، و جوانان در کشورمان بوده‌ایم. جنبش زنان ایران یکی از مبتکرترین و دلاورترین بخش‌های جنبش مردمی بوده است که دیکتاتوری مذهبی (ولایی) حاکم را به چالش کشیده است. باید به این نکته توجه داشت که فعالیت سازمان‌های کمونیست، و نیروهای چپ به طور کلی، در ایران ممنوع است و سرکوب می‌شود. رژیم اسلام‌گرای ایران به‌شدت و با تمام وجود ضدسوسیالیستی است و مارکسیسم را ارتداد و کفر قلمداد می‌کند. به‌رغم هیاهوی ضدآمریکایی رژیم ایران، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در منطقه و در سراسر جهان چیزی نبوده است جز سیاستی ماجراجویانه که حاکمیت و استقلال ایران را تهدید می‌کند و فقط به نیروهای اسلام‌گرای ارتجاعی یاری می‌رساند. به‌علاوه، به‌رغم این هیاهوی پوچ رژیم ایران، و تلاش‌های بی‌پرده و دائمی آن برای تقویت اعتبارش در این راه، باید گفت که جمهوری اسلامی ایران در هر یک از نقاط عطف و حسّاس در امور کشور ما و در منطقه، بازیچهٔ دست امپریالیسم شده است. آنچه مسلّم است این است که پس از فروریزی اتحاد شوروی، رژیم ایران وزنهٔ تعادل واقعی در
برابر نقشه‌های امپریالیسم و متحدان منطقه‌یی آن نبوده است.

رفقای گرامی،
ما صدمین سالگرد پیروزی انقلاب اکتبر را در زمانی جشن می‌گیریم که سرمایه‌داری جهانی در بحران اقتصادی عمیق و همه‌جانبه‌ای فرو رفته است. دنیای سرمایه‌داری انحصاری در این دوّمین دههٔ سدهٔ بیست‌ویکم دنیایی است غرق در نابرابری غیرانسانی و ژرفنده‌ای که در آن صدها میلیون نفر از بنیادی‌ترین حقوق انسانی و دموکراتیک محرومند، و فقر تکان‌دهندهٔ صدها میلیون انسان، محرومیت آنها، و نیز جنگ، و ویران کردن بی‌وقفهٔ محیط‌زیست، آیندهٔ بشر را به طور جدّی تهدید می‌کند. ظهور دوبارهٔ تعصّب‌های نژادی و برتری‌طلبانه در اروپا و آمریکا- جریانی که در سدهٔ بیستم منجر به دو جنگ جهانی و کشته شدن ده‌ها میلیون نفر شد- و به قدرت رسیدن دولت‌هایی مثل دولت دونالد ترامپ که آشکارا نژادپرستی و سلطهٔ امپریالیسم بر جهان را تبلیغ و ترویج می‌کند، باید زنگ هشداری جدّی برای ترقی‌خواهان جهان باشد.
مبارزه با تهدید جنگ در خاورمیانه، و با سیاست‌های تجاوزکارانه و نقشه‌های برتری‌جویانهٔ ”ناتو “و امپریالیسم آمریکا نیز همچنان چالشی اساسی در برابر نیروهای صلح‌دوست در سراسر جهان است. لنین که از خواست جدّی و حیاتی مردم برای پایان دادن به جنگ فاجعه‌بار جهانی اوّل به‌خوبی آگاه بود، چند روز پس از پیروزی انقلاب، فرمان صلح و پایان دادن به شرکت روسیه در آن جنگ را صادر کرد، زیرا او خوب می‌دانست که مبارزه در راه انقلاب سوسیالیستی بدون تعهد قاطع به پیکار استراتژیک در راه برقراری و حفظ صلح موفق نخواهد شد. صد سال پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی روسیه، ضرورت ادامهٔ مبارزه در راه صلح و بر ضد جنگ هنوز یکی از اصول مرامی اکتبر کبیر است که در مبارزهٔ بشر در سدهٔ بیست‌ویکم به طور قطع همچنان موضوعیت دارد. به این ترتیب، کارزار دفاع از صلح بخشی مهم و جدایی‌ناپذیر از استراتژی حزب ما در راه تحقق آینده‌ای بهتر برای زحمتکشان ایران است.
رفقا،
وجود طبقات و جامعهٔ طبقاتی اختراع کمونیست‌ها نیست؛ امّا واقعیتی دهشتناک است. بحران کنونی نظام طبقاتی سرمایه‌داری جهانی نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های نولیبرالی‌ای است که در دهه‌های اخیر اجرا شده است. دیوید هاروی، اندیشمند مارکسیست و استاد برجستهٔ دانشگاه ”سیتی “در نیویورک به این نتیجه رسید که سرمایهٔ مالیِ قماری در دههٔ هفتاد میلادی [دههٔ ۱۳۵۰] سرانجام دست بالا را بر سرمایهٔ صنعتی پیدا کرد، به طوری که هدفِ فعالیت اقتصادی، شد بهایِ سهام در بازار بورس و نه تولید. منافع مالی، و به بیان لنین ”قدرت حسابداران به‌جای مهندسان»، بین طبقات و نخبگان حاکم رواج یافت و غالب شد. نولیبرالیسم تغییر مفهوم ”وضعیت اجتماعی “را موجب شده است. همهٔ آنچه را که از دموکراسی و حقوق بشر به‌جا مانده، کنار گذاشته است. با سماجت و بی‌وقفه از برتری طبقاتی و حتّی نوعی جدید از نظام ”کاست “در جهان سخن می‌گوید و دفاع می‌کند.
انقلاب اکتبر نور امید- امید به آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، صلح، و سوسیالیسم- را در قلب صدها میلیون تن از زحمتکشان و محرومان در سراسر جهان برافروخت
. امروزه تراست‌های غول‌آسای رسانه‌های مُبلّغ نظام سرمایه‌داری، حمله‌های تبلیغاتی بی‌امان و آکنده از دروغی را بر ضد سوسیالیسم، انقلاب اکتبر، و به طورکلی هر خیزش انقلابی در سراسر جهان می‌پراکنند. این تراست‌های رسانه‌یی، انقلاب اکتبر و به‌خصوص نقش لنین در رهبری این انقلاب را اشتباهی تاریخی می‌نمایانند و آن را درعمل به زیان طبقهٔ کارگر و مبارزهٔ جهانی کارگران معرفی می‌کنند. با وجود همهٔ دستاوردهای اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی در ساختمان سوسیالیسم، امروزه دیگر روشن است که روند ساختمان سوسیالیسم با ضعف‌ها و کاستی‌هایی روبه‌رو بوده است که سرانجام همراه با فشار خردکنندهٔ عظیم و سازمان‌یافتهٔ امپریالیسم جهانی، در نهایت در سال‌های پایانی سدهٔ بیستم به فروپاشی نظام سوسیالیستی در آن کشورها منجر شد. برخورد نقادانه، علمی، و دور از جزم‌گرایی ما به این تجربهٔ تاریخی مهم، تنها راه جنبش کارگری و کمونیستی و نیروهای مترقی و پیشروِ جهان به منظور ترسیم نقشهٔ راهی برای ساختمان جامعهٔ آیندهٔ بشری است. چشم بستن بر کاستی‌ها و ساختارهای دیوان‌سالارانه در این کشورها که در طول زمان جای خلاقیت و برخورد علمی با پدیده‌ها را گرفت و از ویژگی انقلابی حزب‌های حاکم در آن کشورها کاست، نمی‌تواند سلاح کارایی در مبارزهٔ ما و پیکار طبقهٔ کارگر جهانی و متحدانش با سرمایه‌داری انحصاری باشد.
سرشت غیرانسانی و ناپایدار سرمایه‌داری جهانی در سدهٔ بیست‌ویکم برای همهٔ ما آشکار است، و بشر امروزی جایگزین بهتری را آرزو دارد. برخلاف مدعیان و مجیزگویان این نظام ضدانسانی که آن را ”پایان تاریخ “بشریت می‌خوانند و می‌دانند، ظهور اتحاد شوروی و پیروزی انقلاب اکتبر نشان داد که جهانی دیگر ممکن است و می‌توان بر ویرانه‌های نظام سرمایه‌داری، جهان دیگری را با معیارهایی انسانی بر شالودهٔ برابری، عدالت اجتماعی، و صلح برپا کرد. جوهر اکتبر ۱۹۱۷ همین است و ما نباید آن را از یاد ببریم. تجربهٔ هزاره‌های تاریخ مدوّن بشر نشان داده است که راه برپایی این دنیای نو، نه آسان است و نه از ضرورت انجام تلاش‌هایی سترگ و فداکاری‌هایی عظیم بی نیاز است. آنچه روشن است این است که بحران فزاینده و حل‌ناشدنی سرمایه‌داری جهانی و ماهیت ضدانسانی آن ضرورت تاریخی برپایی نظامی نو را طلب می‌کند.
ما، وفادار به اندیشه‌ها و آرمان‌های اکتبر کبیر، در کنار اکثریت قاطع جامعهٔ بشری برای برپایی این نظام، یعنی جامعهٔ نو سوسیالیستی، با فراگیری از تجربه‌های گذشته و درک دقیق ضرورت‌های عینی و ذهنی سدهٔ بیست‌ویکم در کشورمان، همچنان به مبارزه‌مان ادامه می‌دهیم.
زنده باید انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر!
زنده باد سوسیالیسم!
پاینده باد وحدت بین المللی کمونیست‌ها!