نقد اعلامیهٔ حزب توده ایران دربارهٔ کشتار ۱۳۶۷

فرح نوتاش

04.09.2026

اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران، با وجود اشاره به جنایت هولناک کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، دچار کاستی‌های بنیادین است که نشانۀ فاصلۀ غاصبان گورباچوفی حزب تودۀ ایران از گفتمان طبقاتی و کمونیستی است.

اول، غیاب نام کمونیست برای قهرمانان کشته‌شده

در سراسر این اعلامیه، از کشته‌شدگان با عناوینی چون «زندانیان سیاسی مبارز راه آزادی»، «عدالت‌خواه»، «شیفتهٔ آزادی»، «دلاور و آزاده» و «فرزندان دلاور خلق» یاد شده است. اما واژهٔ «کمونیست» – که هویت طبقاتی و ایدئولوژیک بخش بزرگی از قربانیان، به‌ویژه صدها تن از رهبران، کادرها و اعضای برجستهٔ حزب توده ایران را تشکیل می‌دهد – در متن غایب است. این حذف‌سازی زبانی، تصویری انتزاعی و غیرطبقاتی از قربانیان ارائه می‌دهد که با سنت مارکسیستی که همواره بر هویت طبقاتی مبارزان تأکید داشته، در تضاد است.

دوم، نادیده گرفتن تلاش برای سوسیالیسم

اعلامیه از آرمان‌های «آزادی» و «عدالت اجتماعی» سخن می‌گوید، اما هیچ اشاره‌ای به آرمان سوسیالیسم – که هدف نهایی مبارزات این رهبران و کادرها بود – نمی‌کند. عدالت بدون رهایی از سلطهٔ سرمایه و استثمار طبقاتی، مفهومی بورژوایی و سطحی است. جان‌دادگان حزب توده ایران نه فقط برای «آزادی» در چارچوب نظام سرمایه‌داری، بلکه برای سرنگونی نظام طبقاتی و برپایی جامعه‌ای بی‌طبقه می‌جنگیدند. تقلیل این مبارزهٔ همه‌جانبه به مفاهیم لیبرال و انتزاعی، تحریف تاریخی و کمرنگ‌کردن ماهیت انقلابی آنان است.

سوم، تحلیل غیرطبقاتی از کشتار

اعلامیه، کشتار را نتیجهٔ «سیاست شکست‌خوردهٔ جنگ، جنگ تا پیروزی» و «سرپوش گذاشتن بر پیامدهای فاجعه‌بار» می‌داند، اما از تحلیل طبقاتی این جنایت غافل است. همانطوریکه برای دستگیری سران حزب تودۀ ایران 4 کشور با هم همکاری کردند، در تارو مار کردن اعضای کادر رهبری و پیکر حزب تودۀ ایران نیز ، نظر آنان بسیار دخیل بوده است. رژیم ملا که از بن انگلیسی است، به دستور اربابش در این مقطع سنگ تمام گذاشت. این کشتار، یک انتقام گیری طبقاتی از سوی ولایت فقیه نوکر انگلیس، برای سرکوب خطرناک ترین دشمن طبقاتی خود در منطقه، یعنی پیشاهنگان طبقه کارگر و روشنفکران انقلابی بود این جنایت، شرایط ذهنی انقلاب را برای سال‌ها به پس انداخت و ضربه‌ای کاری به جنبش کارگری وارد کرد. اعلامیه با غفلت از این تحلیل، به روایتی اخلاقی – و نه طبقاتی – از فاجعه بسنده می‌کند.

چهارم ، با ظاهری همسو با سوسیال دموکراسی

«در کل این بیانیه، هیچ واژه یا ترکیبی نظیر «سرمایه‌داری»، «بورژوازی»، «طبقهٔ حاکم سرمایه‌دار»، «استثمار اقتصادی» یا «مناسبات تولید سرمایه‌داری» به کار نرفته است. اقتصاد جمهوری اسلامی، صرفاً در سطح توصیف پیامدهای عینی – نظیر گرانی، فشار معیشتی، فقر گسترده و دشواری تأمین معاش – و نتیجه‌گیریِ سیاسیِ کلی (یعنی اصلاح‌ناپذیری رژیم) مطرح شده است، اما هیچ تحلیلی از ریشه‌های ساختاری و طبقاتی این بحران اقتصادی ارائه نشده است. به‌ویژه، از مفاهیم کلیدی در تحلیل مارکسیستی مانند وابستگی به امپریالیسم، نفت‌محوریِ اقتصاد، تضاد منافع بورژوازی حاکم با منافع طبقهٔ کارگر، یا نقش ایران به عنوان دولتِ پیرامونی در نظام جهانی سرمایه، هیچ اثری دیده نمی‌شود.

این غیبتِ نظام‌مند، نه یک سهل‌انگاریِ زبانی، بلکه نشانه‌ای از انحرافِ ایدئولوژیک است. بیانیه با فروکاستن بحران اقتصادی به «سیاست‌های فاجعه‌بار» یا «مدیریت نادرست»ِ دولت، از تحلیل طبقاتی – که وظیفهٔ اصلی هر بیانیهٔ کمونیستی در مواجهه با یک فاجعهٔ ملی است – چشم‌پوشی کرده و به سطح نقدی اخلاقی، مدیریتی و حتی روزمره‌نگارانه بسنده می‌کند. چون نه تنها فاقد شناخت و اعتقاد به ایدئولوژی طبقه کارگر مارکسیسم لنینیسم است، بلکه در جهت مقابل آن در حرکت می باشد.

شعار پایانی اعلامیه – «نه به سرکوب، نه به اعدام، آری به صلح، آزادی و عدالت» – در خلاء طبقاتی، شعار هر سازمان حقوق‌بشری و سوسیال‌دموکراتی است. غیاب شعارهایی چون «نه به سرمایه‌داری»، «آری به سوسیالیسم» یا «کارگران جهان متحد شوید» نشان می‌دهد که اعلامیه، به جای تداوم سنت کمونیستی حزب، به گفتمانی میانه‌رو و سازگار با فضای سیاسی غالب روی آورده است. چون غاصیان و اشغال گران کمیته مرکزی حزب تودۀ ایران، هوادران امپریالیسم هستند و ماموریتشان محو قوی ترین حزب طبقه کارگر خاور میانه بوده است.

پنجم، فراموشی ریشه‌های امپریالیستی سرکوب

«اعلامیه اگرچه از «تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت جنایت‌کار نتانیاهو» سخن می‌گوید، اما از نام بردن «صهیونیسم» به عنوان ایدئولوژی راهبردی حاکم بر رژیم اسرائیل پرهیز می‌کند. این غفلت زبانی، در حالی رخ می‌دهد که مقامات ارشد رژیم صهیونیستی، از جمله وزیر جنگ اسرائیل، بارها تهدید به «فرستادن ایران به عصر حجر» را تکرار کرده‌اند و دونالد ترامپ نیز در مواضع اخیر خود بر همان گفتمان ویرانگر، علیه تمامیت ارضی ایران تأکید داشته است. صهیونیسم و امپریالیسم، نه تنها با تجاوز نظامی مستقیم، بلکه با طرح‌های چندپاره ‌سازی و ایجاد کشورهای کوچک سرسپرده، در درون مرزهای کنونی ایران، در پی نابودی استقلال و تمامیت ملی این کشور هستند. و نویسندگان این بیانیه، از بندگان صهیونیسم جهانی و علیه مردم فلسطین بوده و این جهت گیری را عملن از سال 2008 در قتلعام مردم غزه به قضاوت گذاشته اند.

این بیانیه، به جای بازخوانی انقلابی فاجعه و پیوند آن با مبارزهٔ طبقاتی کنونی، به کپی کردن از اسنادی شبیه است که از سوی سازمان‌های حقوق‌بشری غربی یا احزاب سوسیال‌دموکرات صادر می‌شود.

مارکسیسم، بدون نام بردن از طبقهٔ کارگر، سوسیالیسم، و مبارزهٔ ضدامپریالیستی، به گفتمانی تهی از قدرت رهایی‌بخشی تبدیل می‌شود – و این دقیقاً همان پنجه نفوذی امپریالیستی است که با عزم خفه کردن، چنگ بر گلوی حزب طبقه کارگر ایران انداخته است.

این جاست که، طبقه کارگر ایران برای رهایی حزب تودۀ ایران از چنگال این دوستداران امپریالیسم، باید در اقدامی سریع و قاطع، کمیته مرکزی حزب تودۀ ایران را از لوث این دلباختگان امپریالیسم رها سازد.

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power

اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ‌ایران به مناسبت سی و هشتمین سالگرد فاجعهٔ ملی کشتار جمعیِ زندانیان سیاسی در ایران




راه‌های پیموده‌نشدهٔ سوسیالیسم و روسیهٔ

راه‌های پیموده‌نشدهٔ سوسیالیسم و روسیهٔ یوری بِلُف

پراودا ارگان حزب کمونیست فدراسیون روسیه شماره ۹۷ (۳۱۸۷۸) — ۴ تا ۷ سپتامبر ۲۰۲۶

نویسنده: دیمیتری نوویکوف، معاون رئیس کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه (КПРФ)

برگردان: محمد خراسانی برای توده‌ای‌ها


مارکسیسم ـ لنینیسم علم قوانین تکامل جامعه است. این مکتب نه‌تنها برای توضیح جهان، بلکه برای دگرگون کردن آن نیز پدید آمده است. پیروان این آموزه ـ کمونیست‌ها ـ قصد دارند این کار را بر پایهٔ عدالت و برابری اجتماعی انجام دهند. وظیفه‌ای فوق‌العاده گسترده که از همین رو بسیاری از امور را تعیین می‌کند.

هم عدالت و هم برابری، پیش از هر چیز دربارهٔ انسان‌ها و روابط میان آنان است. همهٔ این‌ها به جامعه مربوط می‌شود و جامعه نیز ایستا نیست. جامعه تکامل می‌یابد. بنابراین فرایند شناخت آن نیز نمی‌تواند متوقف شود. فناوری‌های جدید نیز ناگزیر بر زندگی روزمرهٔ ما تأثیر می‌گذارند.

شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها را به یاد بیاوریم. ظهور آن‌ها هم بر شیوه‌های ارتباط مردم با یکدیگر و هم بر سازوکارهای دریافت اطلاعات تأثیر چشمگیری گذاشته است. آن‌ها بر فرایندهای اقتصادی نیز اثر می‌گذارند. برای مثال، تجارت اینترنتی را در نظر بگیریم. کاملاً روشن است که این تجارت الگوهای رفتاری انسان را تغییر می‌دهد.

امروزه کسانی که سیاست اطلاعاتی دولت بورژوایی و شرکت‌های بزرگ را تعیین می‌کنند، به ابزارهایی اساساً جدید مجهز شده‌اند. امکانات آنان برای جایگزین کردن بحث‌های جدی اجتماعی با انواع و اقسام زرق‌وبرق‌ها به‌شدت گسترش یافته است. و اینک نه‌تنها سیاستمداران بورژوا، بلکه بخشی از سیاستمداران چپ غرب نیز درگیر بحث دربارهٔ جنجال‌ها و مسائل مربوط به افراد دارای گرایش‌های غیرمتعارف شده‌اند.

البته این همه فریبکاری نتوانسته طبقات اجتماعی را از میان ببرد و تضادها را از زندگی اجتماعی حذف کند. واقعیت همین است. اما باید توانایی نشان دادن و اثبات این واقعیت‌ها را داشت. یکی از وظایف احزاب کمونیست همین کار است.

مهم‌ترین وظیفهٔ ما افشای ماهیت سرمایه‌داری است. ما این کار را از سر غرغر و بدخلقی انجام نمی‌دهیم. کمونیست‌ها موظف‌اند ملت‌ها را به کنار گذاشتن واقعیت بورژوایی و روی آوردن به سوسیالیسم فرا بخوانند. بلشویک‌ها، که ما وارث آنان هستیم، در انجام این کار استادانه عمل می‌کردند.

چشم‌انداز اصلی

عظمت لنین تنها در این نیست که او مارکسیسم را عمیقاً می‌شناخت. مارتیوف نیز نظریهٔ پرولتاریایی را به هیچ‌وجه سطحی نمی‌شناخت و البته پلخانوف نیز چنین بود. اما این لنین بود که جوهر واقعی مارکسیسم را به‌طور کامل درک کرد. از همین رو او هم در عرصهٔ نظریه و هم در عرصهٔ عمل به یک نابغه تبدیل شد. به‌واسطهٔ او مارکسیسم به مارکسیسم ـ لنینیسم تکامل یافت و روسیه به میهن انقلاب بزرگ سوسیالیستی اکتبر تبدیل شد.

مانند هر علم دیگری، مارکسیسم ـ لنینیسم نیز برخورد آزادانه، شارلاتان‌وار و سوداگرانه با خود را نمی‌پذیرد. این مکتب که دیالکتیک را در مرکز خود دارد، جزم‌گرایی، حفظ طوطی‌وار مطالب و قالب‌های ابتدایی را رد می‌کند. «منجمد کردن» آموزهٔ کمونیستی برای آن به‌شدت خطرناک است. چنین کاری نیروی حیاتی آن را از بین می‌برد و عملاً آن را بی‌معنا می‌کند.

جست‌وجوی نظریِ فشرده، بحث محتوایی، استفاده از شیوه‌های جدید کار و طرح خستگی‌ناپذیر مسائل روز ــ این همان محیط زنده‌ای است که بدون آن کمونیسم پژمرده و نابود می‌شود. کسانی که در صفوف حزب کمونیست خود را در پوستهٔ جزم‌ها محصور می‌کنند و از گفت‌وگوی صادقانه دربارهٔ مشکلات می‌گریزند، آشکارا از درِ سیاسی اشتباهی وارد شده‌اند. پس از آنکه ما فروپاشی اتحاد شوروی و بحران جنبش چپ جهانی را تجربه کردیم، انکار این واقعیت ثمری ندارد.

امروز چه وضعیتی داریم؟ اوضاع در حزب کمونیست فدراسیون روسیه چگونه است؟ نمی‌خواهیم ادعا کنیم که زندگی داخلی همهٔ شعبه‌های حزب از بار خطاهای گذشته و جدید آزاد است. بااین‌حال، حزب کمونیست فدراسیون روسیه گفت‌وگوی درونی خود را دربارهٔ مسائل ایدئولوژیک دنبال می‌کند. بله، گاهی نه‌چندان منظم، گاه با احتیاط و گسسته، اما این گفت‌وگو وجود دارد.

چرا این کار همیشه با شدت لازم انجام نمی‌شود؟ نخست، عوامل عینی وجود دارد. فعالان حزبی وظایف فراوانی بر عهده دارند. انتخابات، امور روزمرهٔ پارلمانی و جمع‌آوری کمک‌های بشردوستانه برای منطقهٔ عملیات نظامی ویژه از جملهٔ آن‌هاست. ضرورت مقابله با حملات ضدکمونیستیِ جریان‌های معاند و تحریک‌شده نیز همچنان به قوت خود باقی است.مخالفان شوروی سلاح‌های خود را کنار نگذاشته‌اند. آن‌ها گاهی با آرامگاه لنین مشکل دارند، گاهی با نام کیروف در نام‌گذاری یک شهر کامل و گاهی با نام میدان مرکزی یاکوتسک. چنین شرایطی بسیارند و نمی‌توان به آن‌ها واکنش نشان نداد.

در کنار این، یک عامل ذهنی نیز وجود دارد. حزب ما سازمانی بزرگ است. هر دبیر یا مسئول شعبهٔ حزب کمونیست فدراسیون روسیه لزوماً کارشناس مارکسیسم نیست. برخی رفقا این موضوع را درک می‌کنند، بنابراین دانش خود را افزایش می‌دهند و از کمونیست‌هایی که از نظر نظری آمادگی دارند فعالانه استفاده می‌کنند. برخی دیگر، افسوس، هنگامی که با «پرسش‌های پیچیده» روبه‌رو می‌شوند فقط عصبانی می‌شوند. وظیفهٔ کمیتهٔ مرکزی، طبیعتاً، اصلاح همین افراد است.

ناتوانی ایدئولوژیک و نظری، تهدیدی مستقیم برای آرمان ماست. سال‌هاست یکی از برجسته‌ترین «برهم‌زنندگان آرامش» خطرناک، رفیق ما، عضو کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه، یوری بِلُف است. مقالات، جستارها و سخنرانی‌های تند او بسیار کمک می‌کند که رودخانهٔ حزبی ما به مردابی پوشیده از لجن تبدیل نشود. اندیشه‌های او انسان را به تأمل وامی‌دارد. ذهن را بیدار می‌کند و موجب بحث می‌شود، انسان را به اندیشیدن و واکنش نشان دادن سوق می‌دهد. خلاصه اینکه جایی برای بی‌تفاوتی باقی نمی‌گذارد.

درعین‌حال، یوری پاولویچ بِلُف کمترین شباهت را به منتقدی ناراضی از همه‌چیز و همه‌کس دارد. او هرگز در هیئت یک «کارشناس مبل‌نشین» ظاهر نمی‌شود. پشت سر او سال‌ها مشارکت فعال در زندگی حزبی و سیاسی قرار دارد. این مأموریت دشوار نصیب او شد که پس از ممنوعیت یلتسینی، سازمان کمونیست‌های لنینگراد را احیا کند.

با وجود تجربهٔ انباشته، یوری بِلُف از تلاش برای پوشیدن ردای یک مرشد خودخوانده بیزار است. او عادت ندارد نقش رئیس مآبی را بازی کند که به چپ و راست پند و دستور صادر می‌کند. ادعای او چیز دیگری است: وظیفهٔ یک کمونیست این است که از مشکلات روی برنگرداند، آن‌ها را عمیقاً درک کند، راه‌های حلشان را بیابد و در برابرشان سکوت نکند. به نظر من، دقیقاً همین امر است که بیش از هر چیز حق عضویت در حزب کمونیست را به انسان می‌دهد.

«بدون نظریه، مرگ ما حتمی است.» یوری پاولویچ بِلُف این سخنان استالین را به‌خوبی به یاد دارد. او مدت‌هاست این نتیجه‌گیری را به دستورالعملی برای عمل تبدیل کرده است. به لطف او، کمونیست‌های روسیه بارها فرصت یافته‌اند به کار جدی فکری بپردازند. نوشته‌های صریح و تند او کمک می‌کند مسائل جاری حزب را در پرتو نتیجه‌گیری‌های بنیان‌گذاران جنبش خود ببینیم. و این امری کاملاً ضروری است.

بِلُف همواره اندیشه را به‌شدت منضبط می‌کند، به‌ویژه هنگامی که تصمیم می‌گیرد آن را در برابر خوانندگان یا شنوندگان به‌طور گسترده مطرح کند. او در بیان موضع خود، تمایل برخی روشنفکران به خودنمایی به هر قیمت را رد می‌کند. بِلُف به‌خوبی می‌داند که این روش برای کسانی که حزب کمونیست را انتخاب کرده‌اند مناسب نیست. به همین دلیل، به‌راحتی می‌توان او را سخنرانی صاحب‌اعتبار و در عین حال، شنونده‌ای دقیق و باحوصله در یک گفت‌وگو تصور کرد، اما نه آن وبلاگ‌نویس خام و شتاب‌زده‌ای که در اینترنت به دنبال «لایک» می‌گردد و با موضوعات «جنون‌آمیز» و عبارت‌های تند مردم را سرگرم می‌کند.

یوری بِلُف رویکردها، نتیجه‌گیری‌ها و پیشنهادهای خود را پیوسته با بنیان ما، یعنی مارکسیسم ـ لنینیسم، تطبیق می‌دهد. زیرا «بدون نظریه، مرگ ما حتمی است». و برای همهٔ ما ــ کمونیست‌ها ــ وفاداری به این نتیجه‌گیری باید معیار اصلی در ارزیابی نظریه‌پردازان و سیاستمداران، مبلغان و روزنامه‌نگاران و همهٔ کسانی باشد که دربارهٔ سوسیالیسم، جنبش کمونیستی، سرنوشت حزب ما و وظایف آن سخن می‌گویند.

یوری بِلُف دقیقاً به همین شکل مسیر زندگی خود را ساخته است. اخیراً فرصت خوبی برای یادآوری دوبارهٔ این موضوع پیدا کردیم. کتاب او با عنوان «در راه‌های پیموده‌نشده» در انتشارات ITRK منتشر شده است. بخش عمدهٔ این اثر گسترده را مقالات و جستارهایی تشکیل می‌دهند که طی بیش از سی سال منتشر شده‌اند.

برای ما، این کتاب فرصتی است تا دربارهٔ موضوعی مهم و در لحظه‌ای مهم سخن بگوییم. حزب کمونیست فدراسیون روسیه وارد مبارزهٔ انتخاباتی برای انتخابات نمایندگان دومای دولتی دورهٔ نهم شده است. حزب ما به مخالفان خود پیشنهاد می‌کند که بحث را با نهایت دقت و جدیت پیش ببرند. زمانه اصلاً ساده و عامه‌پسند نیست؛ بسیار نگران‌کننده است. ما وارد دوره‌ای از تهدیدهای فزاینده علیه کشورمان و کل جهان شده‌ایم.

بله، زمانه بیش از هر چیز مسئولیت‌برانگیز شده است. این زمانه برای نتیجه‌گیری‌های جدی، تصمیم‌های جدی و اقدامات جدی است. از همین رو، پیام گنادی زیوگانوف کاملاً به‌جا است: برای نیروهایی که دارای اندیشهٔ میهن‌دوستانه‌اند، معنای انتخابات صرفاً این نیست که نتیجه‌ای به سود «روسیهٔ متحد» به دست آورند. کشور باید مسائل بزرگ ملی را حل کند. این امر مستلزم آن است که سرانجام بحثی گسترده دربارهٔ مشکلات اساسی شکل بگیرد.

در واقع، انتخابات دستگاه آبمیوه‌گیری نیست. انتخابات بخشی از فرایند سیاسی است. و اصولاً برای سازمان‌دهی آن هزینهٔ قابل‌توجهی صرف می‌شود. بنابراین استفاده از دورهٔ پیش از انتخابات برای ورود عمیق به نیازهای مردم و بحث محتوایی دربارهٔ برنامهٔ توسعهٔ کشور اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. هدف نهایی باید ترسیم تصویری از آیندهٔ میهن ما باشد. حزب کمونیست فدراسیون روسیه از اشاره به این واقعیت کلیدی خسته نمی‌شود.

وفاداری به آرمان

آثار ایدئولوژیک ــ سیاسی که از قلم یوری بِلُف بیرون آمده‌اند، ثمرهٔ فعالیت فکری خستگی‌ناپذیر او هستند. روزنامه‌نگاری و نوشته‌های سیاسی او همواره بر اصل موضوع متمرکز است. این آثار به شناسایی «نقاط دردناک» کمک می‌کنند، دقیق و بی‌رحمانه به آن‌ها ضربه می‌زنند. برای فعالان حزبی که در روزمرگی و آشفتگی‌های معمول غرق شده‌اند، این امر اهمیت بزرگی دارد.

اما نویسندهٔ ما شایستگی مهم‌تری نیز دارد. هنگامی که بِلُف مسئله‌ای مهم را مطرح می‌کند، به شناسایی، نام‌گذاری و طرح آن بسنده نمی‌کند. هنگامی که موضوعی را برمی‌گزیند، آن را با دقت، تأمل و از جنبه‌های گوناگون تحلیل می‌کند. هر مسئله را چنان بررسی می‌کند که راه‌حل آن را بیابد و پیشنهاد دهد.

رفیق ما به آن تعادل دیالکتیکی پایبند است که لنین آن را نشانهٔ سلامت سازمان حزبی می‌دانست. این تعادل میان آزادی انتقاد و «غرور حزبی» است. همان‌گونه که یوری پاولویچ یادآوری می‌کند، بنیان‌گذار بلشویسم همواره از انتقاد آشکار دفاع می‌کرد. «بگذارید حزب همه‌چیز را بداند!» و «نور بیشتری بدهید!» اصول همیشگی او بودند. در عین حال، او عیب‌جویی صرف را محکوم می‌کرد.

لنین جایگزین کردن ارزیابی‌های عینی دربارهٔ اصل مسئله با حمله به مخالف و تمسخر شخصیت او را غیرقابل قبول می‌دانست. ولادیمیر ایلیچ در تعقیب اتهام‌های تند و کوبنده، پناهگاه کسانی را می‌دید که فاقد استدلال‌های محتوایی و قانع‌کننده‌اند. او همین ویژگی را نقصی بزرگ در شخصیت‌هایی مانند لئو تروتسکی می‌دانست.

نمونه‌ای عالی از بیان موضع لنینی را می‌توان در سخنان او در کنگرهٔ دهم حزب کمونیست روسیه (بلشویک) دید: «هرکس که با انتقاد سخن می‌گوید باید … در شکل انتقاد خود وضعیت حزب را در میان دشمنانی که آن را احاطه کرده‌اند در نظر بگیرد … تا انتقاد دربارهٔ اصل موضوع باشد و به هیچ‌وجه شکل‌هایی به خود نگیرد که بتواند به دشمنان طبقاتی پرولتاریا کمک کند.»

پیروی از وصایای لنین چندان آسان نیست. به‌ویژه اکنون، پس از خسارت‌های عظیم در حوزهٔ آموزش. کاهش شدید سطح فرهنگی طی چندین دههٔ ضدشوروی ادامه داشته است. این وضعیت نمی‌تواند بر افکار مردم تأثیر نگذارد.

اما یوری بِلُف تسلیم نمی‌شود. او همهٔ امکانات لازم برای مقاومت مطمئن در برابر روندهای ویرانگر را دارد. پیش از هر چیز، تجربه‌ای بزرگ ــ هم زندگی، هم سیاسی و هم پژوهشی ــ در اختیار دارد. بسیار مهم است که او از اندوختهٔ گسترده‌ای از دانش برخوردار است. در عین حال، صداقت فکری ویژگی اوست. همچنین عزم او برای تحقق اهداف حزب هرگز کاهش نمی‌یابد.

نویسندهٔ کتاب «در راه‌های پیموده‌نشده» مدرسهٔ زندگی شوروی را به بهترین شکل پشت سر گذاشته است. او هیچ‌یک از مراحل مهم آن را از دست نداده است: کودکی در دوران جنگ، خدمت نظامی، کار آموزشی، دستاوردهای علمی. چه نقاط عطف آشنایی برای یک انسان شوروی! و چه تفاوتی با جهش‌های شغلی نوکیسه‌های امروزی دارد! همان‌هایی که دیروز زیبایی‌های بازار سرمایه‌داری را می‌ستودند و امروز، چون میهن‌دوستی به «مد روز» تبدیل شده است، آماده‌اند به همه دربارهٔ میهن‌دوستی درس بدهند.

آه، این مبلغان تازه‌ظهور! پشت سر آن‌ها تجربه‌ای از تلاش برای درک نقاط عطف سرنوشت‌ساز تاریخ وجود ندارد. آنان با احساس سوزان مشارکت در قهرمانی‌ها و آزمون‌های پدران و پدربزرگان بیگانه‌اند. آنان شب‌های بی‌خوابی را با اندیشیدن به سرنوشت مردم سپری نکرده‌اند. رنج این را که خود سهمی در خدمت به میهن نداشته‌اند، احساس نکرده‌اند.

اما یوری بِلُف متفاوت است. در سال‌های دشوار برای اتحاد شوروی، او در متن نبردهای ایدئولوژیک و سیاسی قرار داشت. نخست دبیر کمیتهٔ حزبی منطقه، سپس دبیر کمیتهٔ منطقه‌ای لنینگراد حزب کمونیست اتحاد شوروی در امور ایدئولوژی و فرهنگ بود. قهرمان ما این سمت‌ها را در چارچوب یک سهمیه‌بندی اداری و نومنکلاتوری به دست نیاورد. این‌ها نتیجهٔ یک مسیر شغلی آرام و از پیش تعیین‌شده نبودند. بِلُف در دوره‌ای ویژه برای کشور، مسئولیت این «مناطق کاری» را پذیرفت.

راستی، وقت آن رسیده است که دربارهٔ خود نظام کادرگزینی حزبی «نظام نومنکلاتورا»[i] نیز گفت‌وگویی سنجیده داشته باشیم. نسل میانسال و نسل‌های مسن‌تر به یاد دارند که مخالفان شوروی چه هیاهویی دربارهٔ این مفهوم به راه می‌انداختند. اصلاح‌طلبان دوران بازسازی، وجود نومنکلاتورا در حزب کمونیست اتحاد شوروی را به‌شکلی هیستریک اهریمنی جلوه می‌دادند. چه ناسزاهایی که علیه آن گفته نشد!

بالاخره باید اعلام کنیم: در خود نومنکلاتورا هیچ چیز فاسدی وجود ندارد! واقعاً چه اشکالی می‌توان در تربیت خستگی‌ناپذیر کادرهای مدیریتی دید؟ به‌ویژه اگر دولت بخواهد این کار را به‌صورت نظام‌مند انجام دهد؟ مگر کمبود نیروی انسانی متخصص اکنون به‌عنوان یکی از حادترین مشکلات در همهٔ سطوح قدرت شناخته نمی‌شود؟ مگر این وضعیت نتیجهٔ نابودی نظام پیشین نیست؟

مشکل از جایی آغاز نمی‌شود که کار کادرسازی با دقت و برای آینده انجام می‌گیرد. شکاف‌ها در جامعه دلایل دیگری دارند. برای مثال، هنگامی که کسانی که به رأس قدرت رسیده‌اند از موقعیت خود سوءاستفاده می‌کنند.

این بسیار مهم است که چه کسی و چگونه همان نومنکلاتورای کادری را شکل می‌دهد؛ چه کسانی را با سرعت پیش می‌برند و چه کسانی را «عقب نگه می‌دارند». آیا کمونیست‌های واقعی این امور را تعیین می‌کنند یا افراد فرصت‌طلب صاحب چنین اختیارات مهمی شده‌اند؟ آیا کار با کادرها به دست گورباچف‌ها و یاکولف‌ها نیفتاده بود؟

بنابراین، تجربهٔ شوروی در زمینهٔ کار با کادرها و موضوع نومنکلاتورا هنوز در انتظار پژوهشگران دقیق و صادق خود است. این موضوع آشکارا به نویسندگانی شایسته و صاحب قلمی تیز نیاز دارد. امیدوارم روزی آنان همه‌چیز را در جای خود قرار دهند. اما فعلاً برگردیم به موضوع اصلی.

تا زمان فروپاشی اتحاد شوروی، یوری بِلُف تجربه و ارتباطات فراوانی اندوخته بود. با توانایی‌هایی که داشت، می‌توانست در واقعیت‌های جدید جایگاهی بسیار پردرآمد به دست آورد. افراد بسیاری دقیقاً همین کار را کردند. اما خود واقعیت‌های آن زمان نامناسب از آب درآمدند؛ بیش از حد پست و زننده بودند. انسان‌های بی‌تفاوت‌نبوده و پاک‌دل نتوانستند آن‌ها را بپذیرند.

دست‌کم چند نام را به یاد بیاوریم: یوری ماسلیوکوف و یولیا درونینا، گرمان تیتوف و ایگور گورباچوف[ii]، والنتین وارِننیکوف و تاتیانا دورونینا، ویکتور ایلیوخین و ویتالی سواستیانوف، ژانا بولوتووا و نیکولای گوبنکو، میخائیل نوژکین و یوری نازاروف. آدم‌هایی بسیار متفاوت. اما هیچ‌یک از آنان به خود و کشورشان خیانت نکردند. به آرمان‌های بلند خیانت نکردند و یوری بِلُف نیز چنین نکرد.

در راه‌های پیموده‌نشده

سرنوشت کشور برای رفیق ما بسیار مهم‌تر از رفاه شخصی بود. در این ارزیابی حتی ذره‌ای اغراق وجود ندارد. انسان مورد سخن من واقعاً جهان را چنین احساس می‌کند. او نیز زندگی خود را با قدم گذاشتن محکم بر سرزمین مادری ساخت. در راه انتخاب‌شده مستقیم حرکت کرد و منحرف نشد. همواره با آرمان‌های جوانی خود جدی برخورد کرد. به سوگندهای خود ــ پیشاهنگی، نظامی و انسانی ــ خیانت نکرد.

در سال ۱۹۹۲، یوری پاولوویچ بِلُف در جلسات دادگاه قانون اساسی به‌عنوان شاهد حاضر شد. این همان محاکمهٔ مشهور بود. مخالفان ما آن را «پروندهٔ حزب کمونیست اتحاد شوروی» نامیدند. این شیوهٔ محبوب آنان است: ظاهراً بازی کوچکی با واژه‌هاست، اما ماهیت رویدادها به‌طور قابل توجهی تحریف می‌شود. در واقع، این «پروندهٔ ممنوعیت حزب کمونیست اتحاد شوروی» بود. علت محاکمه، ممنوعیت غیرقانونی حزب بود. فرمان بوریس یلتسین دربارهٔ این موضوع توسط طرفداران سوسیالیسم به چالش کشیده شد.

بله، مخالفان ما تلاش کردند از دادگاه استفاده کنند تا حزب کمونیست را غیرقانونی اعلام کنند و مانع بازگشت آن به حیات سیاسی شوند. افزون بر این، می‌خواستند تمام گذشتهٔ شوروی ما را نیز بدنام کنند. موفق نشدند. نقشهٔ ننگین آنان شکست خورد.

سخنرانی‌های گ. آ. زیوگانوف، ن. ای. ریژکوف، ی. پ. بِلُف، و. ای. زورکالتسف، و. س. مارتِمیانوف و بسیاری دیگر در دادگاه قانون اساسی بسیار قانع‌کننده بود. در حکم دادگاه ناگزیر این موضوع مورد توجه قرار گرفت. البته تصمیم نهایی مبهم بود. تلاش‌هایی برای جلب رضایت محفل یلتسین نیز در آن دیده می‌شد. بااین‌حال، کمونیست‌ها فرصت یافتند سازمان خود را احیا کنند.

یوری بِلُف به کمیتهٔ سازمان‌دهی آماده‌سازی کنگرهٔ احیای حزب پیوست. کار جمعی گسترده نتیجه داد. حزب کمونیست فدراسیون روسیه در صحنهٔ سیاسی روسیه ظاهر شد. قهرمان ما به عضویت هیئت رئیسهٔ کمیتهٔ مرکزی و سمت نخستین دبیر کمیتهٔ منطقه‌ای لنینگراد حزب رسید.

گفتن اینکه آن دوران پرتنش بود، چیزی را بیان نمی‌کند. اما بِلُف با وجود رویدادها، نگرانی‌ها و آزمون‌های فراوان، قلم روزنامه‌نگاری خود را رها نکرد. کسی که این مسیر را طی نکرده باشد، هرگز دشواری‌های آن را درک نخواهد کرد. آماده‌سازی حتی یک مطلب بزرگ، کاری طاقت‌فرساست. و یوری پاولویچ طی سال‌های گذشته ده‌ها مقاله برای خوانندگان «روسیهٔ شوروی» و «پراودا» ارائه کرده است. این مقالات در حزب و فراتر از آن بازتاب گسترده‌ای داشتند.

ثمرهٔ این کار عظیم که از سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۲۶ انجام شده، در کتاب «در راه‌های پیموده‌نشده» ارائه شده است. این نوشته‌ها به طیف گسترده‌ای از مسائل اختصاص داشتند. نویسنده به رویدادها، فرایندها و پدیده‌های فراوانی پرداخته است: نقاط عطف کلیدی تاریخ حزب؛ عظمت و تراژدی اتحاد شوروی؛ جنون اصلاحات لیبرالی ــ بازاری «دههٔ نود آشفته»؛ ماهیت و اهمیت «مسئلهٔ روسیه»؛ مشکل خرده‌بورژوازی و خطر پیروزی آن؛ و وظایف روز حزب کمونیست فدراسیون روسیه در اقیانوس پرتلاطم رویدادها.

کتاب یوری بِلُف صرفاً یک مجموعه‌مقاله نیست. بخش‌های آن ساختاری روشن و منطقی واضح دارند. این کتاب امکان ترسیم تصویری منسجم از تاریخ معاصر روسیه را فراهم می‌کند. این اثر بسیار فراتر از یک «عکس فوری» است. نویسنده با خواننده وارد گفت‌وگویی جدی می‌شود. او همراه با خواننده به دنبال پاسخ به پرسش‌های «سرنوشت‌ساز» است تا راه‌های خروج از باتلاق سرمایه‌داری را تعیین کند.

انتخاب نام کتاب با چه چیزی مرتبط است؟ خود نویسنده توضیح داده است. حزب کمونیست روسیه ــ که وارث حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه، حزب کمونیست سراسری (بلشویک) و حزب کمونیست اتحاد شوروی است ــ ناچار است برای سوسیالیسم در محاصرهٔ دشمنان مبارزه کند و «تقریباً همیشه زیر آتش آنان حرکت کند». حرکت باید در راه‌های پیموده‌نشده صورت گیرد: از سرمایه‌داری بازسازی‌شده به سوی احیای سوسیالیسم.

در چنین شرایط خاصی از چه ناوبرهایی باید استفاده کرد؟ پاسخ این پرسش را نمی‌توان مستقیماً در آثار مارکس یا لنین یافت. بااین‌حال، مطالعهٔ دقیق میراث آنان ارزش بسیار زیادی دارد. این مطالعه کمک می‌کند نقاط اتکایی پیدا کنیم تا از میان خارها و ناهمواری‌های روزگار معاصر، راهی به آینده بگشاییم.

یوری بِلُف وظیفهٔ خود را با استناد به سخنان هوشمندانهٔ لنین در اثر «چه باید کرد؟» تعیین می‌کند. ولادیمیر ایلیچ در آنجا بلشویک‌ها را گروهی کوچک و منسجم می‌نامید که در محاصرهٔ دشمنان قرار داشتند و حاضر نبودند وارد باتلاق سازش‌کاری شوند. لنین خطاب به مخالفان سوسیال‌دموکرات خود گفته بود:

«آری، آقایان، شما آزادید نه‌تنها هرجا که می‌خواهید دعوت کنید، بلکه هرجا که می‌خواهید بروید، حتی به باتلاق؛ ما حتی معتقدیم که جای واقعی شما همان باتلاق است و آماده‌ایم هر کمکی را که در توان داریم برای مهاجرت شما به آنجا انجام دهیم. اما آن‌گاه دست‌های ما را رها کنید، به ما نچسبید و واژهٔ بزرگ آزادی را آلوده نکنید؛ زیرا ما نیز «آزادیم» هرجا که می‌خواهیم برویم، آزادیم نه‌تنها با باتلاق، بلکه با کسانی که به سوی باتلاق برمی‌گردند مبارزه کنیم!»

یوری پاولویچ آزادی و شجاعت دفاع از ایده‌ها و اصول خود را دارد. کاملاً نمادین است که کتاب او با جستاری با عنوان «نابغهٔ روس» دربارهٔ لنین آغاز می‌شود. این مقاله در سال ۱۹۹۷، در اوج دورهٔ بی‌زمانی و آشفتگی یلتسینی، منتشر شد. بِلُف توانایی هدایت عملی امور بر اساس دیالکتیک را «راز» اصلی نبوغ لنین می‌داند.

افزون بر این، تسلط مطمئن بر دیالکتیک به رهبر بلشویک‌ها اجازه می‌داد قوانین عمومی دگرگونی سوسیالیستی زندگی را از مسیر ویژگی‌های ملی ــ تاریخی روسیه عبور دهد. از همین‌جا توجه ولادیمیر ایلیچ به مسئلهٔ زمین ناشی می‌شد. بدون حل این مسئله، اتحاد پایدار کارگران و دهقانان تصورشدنی نبود. سیاست اقتصادی نوین یا نپ نیز از همین‌جا سرچشمه گرفت. ایمان استوار به خلاقیت توده‌ها، عدم تحمل جزم‌گرایی و خودبزرگ‌بینی نیز از همین رو بود.

نویسندهٔ کتاب «در راه‌های پیموده‌نشده» با قرار دادن رویکرد لنینی در بنیاد کار خود، دربارهٔ مسائل بسیار مهمی تأمل می‌کند. او هنگام بررسی دلایل شکست اتحاد شوروی، ارزیابی‌های سختی از ن. س. خروشچف ارائه می‌دهد و ماهیت ویرانگر اقدامات برخی نمایندگان روشنفکری اواخر دورهٔ شوروی را آشکار می‌کند. بِلُف با اشاره به پیامدهای سرنوشت‌ساز مبارزه با «کیش شخصیت»، خط مستقیمی از آن به رفتار گورباچف و یلتسین ترسیم می‌کند. خیانت آنان نیز از حمله به استالین آغاز شده بود.

به باور نویسنده، ریشه‌های فاجعهٔ سال ۱۹۹۱ به دگرگونی خرده‌بورژوایی و عوام‌گرایانهٔ بخش قابل توجهی از جامعهٔ شوروی بازمی‌گردد. حزب نتوانست ابعاد این خطر را تشخیص دهد. در نتیجه، خود حزب کمونیست اتحاد شوروی نیز گرفتار شاخک‌های لغزنده اما چسبندهٔ این آفت خرده‌بورژوایی شد.

در مقالهٔ «غول. استالین و مسئلهٔ روسیه» می‌خوانیم:

«لنین حزبی از نوع جدید ایجاد کرد که از فرصت‌طلبی ــ سازش با سرمایه ــ آزاد بود. استالین آن را برای جنگ با فاشیسم آماده کرد؛ جنگی که در آن مسئله این بود: روسیه باشد یا نباشد. برای آماده کردن حزب کمونیست سراسری (بلشویک) برای نقش یک حزب در حال نبرد … لازم بود روحیات خرده‌بورژوایی و عوام‌گرایانه از آن زدوده شود. حزب باید از ایدئولوژی فرصت‌طلبی راست‌گرا، که در نظریهٔ بخارین دربارهٔ ورود تدریجی کولاک به سوسیالیسم تجلی یافته بود، آزاد می‌شد. خرده‌بورژوازیِ ازخودراضی و خودشیفته و درعین‌حال بسیار تهاجمی، در روان‌شناسی خرده‌بورژوا ریشه دارد. همین امر در زمان خود سوسیال‌دموکراسی آلمان را نابود کرد.»

نمی‌توان گفت که هیچ‌کس این خطر را ندیده بود. هشدارها داده می‌شدند. این هشدارها از زبان هنرمندان و نویسندگان میهن‌دوست، مانند ویکتور لیپاتوف، ویکتور روزوف و دیگران شنیده می‌شد. اما تار عنکبوت خرده‌بورژوازی بیش از پیش جامعهٔ شوروی را در بر می‌گرفت. سرانجام بخشی از رهبری کشور و حزب به اصول زندگی سوسیالیستی خیانت کرد. میل به ثروتمند شدن، شیفتگی به ستایش «دوستان» غربی و ــ مهم‌تر از همه ــ سستی ایدئولوژیک در این امر نقش داشت.

خرده‌بورژوازی تهاجمی پیروز شد. پیامدهای آن برای کشور ما به‌شدت ویرانگر بود. خسارت واردشده به توده‌های مردم عظیم بود. در نهایت، از این فقدان‌های غیرقابل تصور یکی از غم‌انگیزترین صفحات تاریخ بشر بافته شد.

«ما شاهد دومین جنون خرده‌بورژوازی قرن بیستم، پس از دههٔ ۱۹۳۰ در آلمان هستیم. کشوری عظیم به آزمایشگاهی تجربی تبدیل شده است»؛ یوری بِلُف در پاییز سال ۱۹۹۲ چنین زنگ خطر را به صدا درآورد. انگیزهٔ او تلاش برای متحد کردن همفکرانش در مبارزه با شرّ افسارگسیخته بود.

روشنفکران و سرنوشت میهن

موضوع روشنفکری جایگاه ویژه‌ای در مجموعهٔ نوشته‌های سیاسی یوری بِلُف دارد. او بارها بر نقش برجستهٔ آن در تاریخ کشور تأکید کرده است. لایه‌های پیشرو جامعهٔ روسیه مبارزه با زخم‌های تزاریسم را وظیفه‌ای مسلم برای خود می‌دانستند. لئو تولستوی، آنتون چخوف و ایلیا رپین از جملهٔ آنان بودند.

خوشبختانه نام‌های پرافتخار بسیاری می‌توانیم ذکر کنیم. بِلُف یادآوری می‌کند که ولادیمیر لنین نیز نمایندهٔ همین قشر بود. او سنت روشنفکری صادق روس را ــ زندگی کردن با عشق فعال به میهن ــ با اطمینان ادامه داد. و واژهٔ «فعال» در اینجا کلیدی است.

نویسنده یادآوری می‌کند: «می‌توان هرقدر که بخواهی دربارهٔ عشق به میهن، طولانی، زیبا و حتی صادقانه سخن بگویی و برای آن بی‌فایده باشی. میهن‌دوستی‌ای که تنها بر خاطرهٔ گذشته‌های دور استوار باشد، اما از محتوای اجتماعی مشخص ــ یعنی توجه و مسئولیت نسبت به نزدیکان و دوردستان و نسبت به وضعیت اکثریت عظیمی که با کار دشوار زندگی می‌کنند ــ تهی باشد، ناگزیر به میهن‌دوستی سطحی و انتزاعی تبدیل می‌شود.»

در دورهٔ متأخر شوروی، برخی روشنفکران میهن‌دوستی فعال را از دست دادند. ابتدا مخالفت خود را در محافل خصوصی و پشت درهای بسته، با «مشت گره‌کرده در جیب»، ابراز می‌کردند و سپس به مخالفت علنی با نظام سوسیالیستی روی آوردند. این محافل اروپای غربی و ایالات متحده را به‌عنوان جهانی از «رفاه، آزادی و حقوق بشر» می‌ستودند. آنان ناگهان بهای رفاه دژهای سرمایه‌داری را «فراموش کردند». همچنین فراموش کردند که ثمرات این «رفاه» حتی در خود غرب نیز در دسترس همه نیست.

این صرفاً یک جشن عوام‌فریبان نبود. شرکت‌کنندگان این مراسم شالوده‌های نخستین کشور سوسیالیستی جهان را ویران کردند. ابتدا برای گورباچف و یاکولف کف زدند، سپس به یلتسین، پوپوف و گایدار میدان دادند. برخی با نیت بد این کار را کردند. برخی دیگر را جاه‌طلبی‌های نامحدود می‌راند. گروه سوم تحت تأثیر رنجش‌های خودخواهانه بود. گروه چهارم عجله داشتند از مد روزِ بدگویی دربارهٔ میهن و کمونیست‌ها عقب نمانند.

یوری بِلُف به دلایلی اشاره می‌کند که چرا بخشی از لایهٔ تحصیل‌کرده دیگر حکومت شوروی را بیانگر منافع خود نمی‌دید. خطاهای حزب کمونیست اتحاد شوروی پس از استالین وجود داشت. حزب اجازه داد جایگاه معلم، پزشک و کارکنان فرهنگی کاهش یابد. در کار ایدئولوژیک اشتباهاتی رخ داد. دموکراتیک شدن زندگی اجتماعی به تأخیر افتاد و این در حالی بود که نقش روشنفکران در نظام قدرت و مدیریت تولید افزایش می‌یافت.

رهبری عالی حزب تضادهای جدید زندگی اجتماعی را ندید. بدین ترتیب، ناخواسته زمینه را برای کاشته شدن بذرهای ضدکمونیسم آماده کرد. یوری بِلُف می‌نویسد: «برای غرب فقط این باقی مانده بود که در کاشت این بذر تأخیر نکند. و تأخیر نکرد.»

نویسنده ادامه می‌دهد: «شرق‌شناسان و شوروی‌شناسان غربی، روش‌های خود را برای تأثیرگذاری فعال و مستمر بر روشنفکران ما با مهارت به کار گرفتند. این امر در دهه‌های پس از جنگ رخ داد، زمانی که تضاد میان پدران و فرزندان شکل گرفت و عمیق‌تر شد. آغازگر آن خروشچف بود که در کنگرهٔ بیستم حزب، حکم خود را دربارهٔ استالین صادر کرد. در حقیقت، آن حکم علیه تمام آن دوران بزرگ و علیه نسل پدران بود.»

اما امروز چه؟ اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد، اما بخش قابل توجهی از روشنفکران همچنان آرزوی «بهشت غربی» را دارند. آنان آیندهٔ خود را با روسیه پیوند نمی‌دهند، هرچند از کشور برای ثروتمند شدن شخصی استفاده می‌کنند. چنین افرادی آماده‌اند در نخستین فرصت به میهن خیانت کنند. بااین‌حال، همچنان سمت‌های مهمی در نهادهای قدرت و جایگاه‌های برجسته‌ای در فرهنگ، آموزش و سیاست اطلاعاتی در اختیار دارند.

بِلُف دربارهٔ اینکه با چنین انحراف خطرناکی چه باید کرد، تأمل می‌کند. او راه‌هایی برای بازگشت به سنت‌های پرافتخار روشنفکری روسیه در قرن نوزدهم و نیمهٔ نخست قرن بیستم جست‌وجو می‌کند. برای او روشن است که این امر خودبه‌خود رخ نخواهد داد. او راه‌حل مسئله را در کار فشرده برای پیروزی آرمان‌های حزب ما می‌بیند.

البته یوری بِلُف، انسانی بی‌تفاوت‌نبوده، نمی‌تواند برای کشور شورویِ از دست‌رفته دلتنگ نباشد. اما هرچقدر این فقدان تلخ باشد، زندگی ادامه دارد. اشک ریختن بی‌پایان کاری بیهوده است. باید فهمید چگونه پیامدهای خسارت‌های واردشده را پشت سر بگذاریم و روسیه را از تکرار سرنوشت اتحاد شوروی محافظت کنیم. همین مسئله محور اصلی اندیشه‌های نویسنده است.

آیندهٔ روسیه مستقیماً به این بستگی دارد که با چه سرعتی بتوان جامعهٔ ما را بر پایهٔ عدالت و سازندگی از نو سازمان داد. یوری پاولویچ معتقد است رویکرد درست به «مسئلهٔ روسیه» در اینجا اهمیت عظیمی دارد. او در سال ۱۹۹۶ تأکید کرده بود: «ملت روس سوسیالیسم را برای همهٔ ملت‌های روسیه با رنج بسیار به دست آورده است. اگر این ملت بیدار نشود و احساس میهن‌دوستی در آن به سخن نیاید، نه عدالت اجتماعی و نه میهن مشترک برای هیچ‌کس وجود نخواهد داشت.»

ریشه‌های مسئله به گذشته بازمی‌گردد. همان‌گونه که بِلُف اشاره می‌کند، تقابل استالین و تروتسکی رنگ‌وبوی شخصی داشت، اما در اصل تقابل دو نیرو را آشکار می‌کرد. یکی از آن‌ها راه سوسیالیسم را از طریق تقویت دولت سوسیالیستی، زندگی جمعی و عدالت اجتماعی انتخاب کرد. دیگری روسیه را به سوی جهان‌وطنی سوق می‌داد. نویسنده می‌نویسد: «تروتسکی برای میهن ما نقش قربانی را در انقلاب دائمیِ خیالی در نظر گرفته بود.»

در دههٔ ۱۹۳۰، خط مشی استالینی پیروز شد. این انتخاب به آماده‌سازی جامعهٔ شوروی برای سخت‌ترین آزمون، یعنی جنگ بزرگ میهنی، کمک کرد. پس از مرگ استالین، پس‌رفت آشکاری آغاز شد. مظاهر آن عبارت بودند از: کارزار افشای «کیش شخصیت»، اشتباهات فاحش در سیاست دینی و آشفتگی عمومی ایدئولوژیک. اطرافیان خروشچف با همراهی او شکافی میان سوسیالیسم و میهن‌دوستی ایجاد کردند. این امر به دشمنان میهن ما امکان داد جنبش ضدشوروی را تقویت کنند.

در عین حال، یوری بِلُف با اطمینان با آمیختن میهن‌دوستی و ناسیونالیسم مخالفت می‌کند. او در هشدار نسبت به این خطر می‌نویسد: «کسی که روی ناسیونالیسم روسی حساب کند، اشتباه خواهد کرد. می‌توان احساس کرامت ملیِ تحقیرشدهٔ روس‌ها را برانگیخت، اما نمی‌توان با آن زندگی کرد. داستایفسکی می‌گفت:.» «انسان روس، روحی گسترده دارد.» حق با او بود، کاملاً حق داشت. ملی‌گرایی برای روح روسی تنگ، محدودکننده و خفه‌کننده است. برای ما، ملی‌گرایی راهی به سوی خودکشی است.»

هشداری که سی سال پیش داده شد، اهمیت خود را از دست نداده است. در روسیه از سوءاستفاده‌های ناسیونالیستی کم نیست. این سوءاستفاده‌ها ممکن است برای برخی سیاستمداران منافع کوتاه‌مدت داشته باشد، اما برای کشوری چندملیتی ویرانگر است. با پذیرش منطق بِلُف، حق داریم بگوییم: میهن‌دوست واقعیِ میهن ما هرگز وارد مسیر لغزندهٔ دامن زدن به دشمنی ملی نخواهد شد.

ناسیونالیسم بمبی ایدئولوژیک در دست دشمنان روسیه است. اگر خطر آن را درک نکنیم، روزهای بسیار سختی در انتظار میهن ما خواهد بود. هر دولتی توان عبور از آزمونی با چنین ابعادی را ندارد. اتحاد شوروی، برای مثال، نتوانست از آن عبور کند. و آن کشور بسیار نیرومندتر از روسیهٔ بورژوایی امروز بود.

برای حزب کمونیست فدراسیون روسیه بسیار مهم است که همچنان حزب انترناسیونالیسم پرولتری باقی بماند. اگر این جوهر بنیادین را از دست بدهیم، خودمان را از دست خواهیم داد. آن‌گاه دیگر چیزی برای گفتن باقی نمی‌ماند. اما اگر میراث بزرگ ایدئولوژیک خود را حفظ کنیم، بسیاری از امور در توانمان خواهد بود. همه‌چیز را پشت سر خواهیم گذاشت و دستاوردهای جدیدی ایجاد خواهیم کرد. به همهٔ اهداف خود خواهیم رسید. به پیروزی‌های جدید خواهیم رسید.

فهمیدن و عمل کردن

صرفاً پذیرفتن درستی ارزیابی‌های یک نویسنده یا نویسندهٔ دیگر کاملاً ناکافی است. انجام دادن این کار چندان دشوار نیست. چنین اعتراف‌هایی انسان را چندان به چیزی متعهد نمی‌کند. پس از چنین پذیرش‌هایی باید نتیجه‌گیری‌های درست و آمادگی برای عمل بیاید.

زمان عمق و درستی ارزیابی‌ها، هشدارها و پیش‌بینی‌های یوری بِلُف را تأیید کرده است. امروز روسیه با خطرات بسیار سنگینی روبه‌رو شده است. این خطرات پیامد مستقیم چرخش‌های دراماتیکی هستند که کشور در سال‌های ۱۹۵۶، ۱۹۸۵ و ۱۹۹۱ پشت سر گذاشت. اکنون مسئله بر سر خود بقای کشور ما در شرایط تکانه‌های فزایندهٔ جهانی است.

یوری پاولوویچ بِلُف برای همهٔ موقعیت‌ها نسخه‌های آماده ارائه نمی‌دهد. اما نتیجه‌گیری‌های او کمک می‌کند پاسخ پرسش‌های مهم را پیدا کنیم. در اصل، او نشان می‌دهد که نجات روسیه به چند شرط ضروری وابسته است.

نخست، حرکت موفق کشور ما به جلو به گسست از میراث ضدانقلاب خرده‌بورژوایی و عوام‌گرایانهٔ گورباچف و یلتسین بستگی دارد.

دوم، باید مسئلهٔ کامل بودن این گسست حل شود. تجسم عملی آن باید گذار به توسعهٔ بیشتر سوسیالیستی باشد.

سوم، مردم روس در سرنوشت کشور ما باید نقشی مرکزی ایفا کنند. بنابراین برای آنان بسیار مهم است که از توهمات خطرناک رهایی یابند و مأموریت تاریخی خود را درک کنند.

چهارم، بخش فعال جامعه باید از تمام امکانات برای دستیابی به همبستگی میان ملت‌ها استفاده کند. فرهنگ روسی نیرویی است که می‌تواند به سیمان اتحاد نیرومند ملت‌های کشور ما تبدیل شود.

پنجم، طبقهٔ کارگر، زحمتکشان و توده‌های مردم باید بتوانند آگاهانه و به‌طور کامل در جهت منافع خود عمل کنند. برای این منظور آنان به یک پیشاهنگ فکری و سیاسی نیاز دارند؛ پیشاهنگی از نظر ایدئولوژیک نیرومند و به‌خوبی سازمان‌یافته. مأموریت حزب کمونیست فدراسیون روسیه این است که چنین پیشاهنگی باشد.

رفاقت حزبی نیز مسئله‌ای ویژه است. این رفاقت به انسان نیرو می‌دهد و به او کمک می‌کند بر موانع غلبه کند. او را به انجام کارهایی وامی‌دارد که می‌توان به آن‌ها افتخار کرد. کمک می‌کند حتی زمانی که راه پیموده‌نشده است، از مسیر منحرف نشویم. بدون آن، زندگی کامل جامعهٔ کمونیست‌ها ممکن نیست.

یوری بِلُف چنین رفقایی دارد. او همواره گنادی زیوگانوف را در صدر آنان قرار داده است. موضوع تنها تمایل به حمایت از رهبر حزب، که همیشه هدف مخالفان قرار دارد، نیست. مسئله، باور عمیق اوست که شخصیت زیوگانوف در رأس حزب کمونیست فدراسیون روسیه بیشترین هماهنگی را با زمانه و ماهیت وظایف این دورهٔ تاریخی دارد.

به‌تازگی یوری بِلُف یکی از وفادارترین رفقای خود را از دست داده است. این فقدان از نوعی ویژه است. کتابی که دربارهٔ آن سخن می‌گوییم، توسط یوری پاولویچ به یاد روشن و گرامی همسرش، گالینا نیکلایونا، تقدیم شده است. او بود که نویسنده را برای آماده‌سازی این اثر تشویق و حمایت کرد. هنگامی که کتاب برای تحویل به چاپ آماده شده بود، ما او را به آخرین سفرش بدرقه کردیم.

برای یوری پاولویچ، همسر و همراه زندگی‌اش دوست خوب و منتقد ادبی، مشاوری اندیشمند و رفیقی واقعی بود. او با وقار فراوان عنوانی ویژه و، به نظر من، مهم‌ترین عنوان را در زندگی با خود حمل کرد: عنوان «انسان شوروی». به‌راستی، چه چیزی می‌تواند بالاتر و پراهمیت‌تر از این باشد؟

خوب می‌دانم که تلخی این فقدان برای یوری بِلُف وصف‌ناپذیر است. اما مطمئنم که او در خود نیرو خواهد یافت تا به زندگی و کار ادامه دهد. زیرا درد فقدان نمی‌تواند تصویر آن انسان عزیز و بسیار روشن را برای او محو کند؛ انسانی که یاد او ارزش اندیشیدن، نوشتن و ادامه دادن مسیری را دارد که روزی آغاز شده است.

اثر ی. پ. بِلُف، «در راه‌های پیموده‌نشده»، سهمی ارزشمند در مبارزهٔ ما برای آیندهٔ روسیه، برای سوسیالیسم و برای گسترش صفوف جنبش ماست. این کتاب در زمانی بسیار مناسب منتشر شده است: در آغاز انتخابات دومای دولتی. بله، کارزارهای انتخاباتی در قلمرو سرمایه‌داری سرشار از ریاکاری، ابتذال و بدبینی‌اند. اما اگر به شیوهٔ لنین کار کنیم، باید همواره کلمهٔ حقیقت را به مردم برسانیم.

این کتاب به کمونیست‌ها و متحدان ما کمک خواهد کرد مسیر طی‌شده توسط کشور و حزب را بهتر درک کنند. این مسیر آسان نبود. روسیه که برای نخستین بار در جهان ساختن سوسیالیسم را آغاز کرد، در راه‌های پیموده‌نشده حرکت کرد. دستاوردهای این مسیر شگفت‌انگیز بودند. از همین رو حافظهٔ مردم تجربهٔ شوروی را همچون چیزی بسیار گرم، واقعی، مهم و گران‌بها حفظ می‌کند.

تا زمانی که مردم ما از این حافظه محروم نشده‌اند، پرسش‌های بسیار جدی مطرح خواهند کرد: دربارهٔ حال و آینده. پیش از هر چیز، این پرسش‌ها خطاب به قدرت، نظام بورژوایی و خدمت‌گزاران ایدئولوژیک آن است. چنین پرسش‌هایی ناگزیر مطرح خواهند شد. چرا؟ زیرا خارج از سوسیالیسم، کشور ما به هیچ‌وجه نمی‌تواند از بحران عمیق خود خارج شود. بنابراین باید تصمیم گرفت: آیا باید همچنان در این باتلاق باقی ماند؟

اگر مردم شورش نمی‌کنند، به این معنا نیست که شکایت‌ها و نارضایتی‌های آنان نسبت به محافل حاکم انباشته نمی‌شود. پرسش‌ها از قدرت و احزاب آن اجتناب‌ناپذیرند. و آنان دو راه پیش رو دارند: یا سرانجام مشکلات انباشته‌شده را حل کنند، یا دهان مردم را ببندند و ناراضیان را به زیرزمین و فعالیت مخفیانه برانند.

الیگارشی اوکراین به رهبری حامیان غربی خود دقیقاً همین‌گونه عمل می‌کند؛ یعنی با توسل به ترور. و نئونازیسم به تکیه‌گاه قابل اعتماد آنان تبدیل شده است. باندرا، ملنیک و شوخویچ خودبه‌خود از فراموشی بازنگشتند. بنابراین ما، کمونیست‌های روسیه، وظیفه‌ای بسیار مهم داریم: در حالی که با باندراگرایی در اوکراین مبارزه می‌کنیم، نباید اجازه دهیم ولاسوف‌گرایی[iii] در روسیه شکل بگیرد.

بنابراین، حزب کمونیست فدراسیون روسیه دستاورد مهمی به دست آورده است. کتاب ی. پ. بِلُف زرادخانهٔ ایدئولوژیک روز ما را غنی کرده است. بدون چنین «گلوله‌هایی در مهمات»، مقابله با خرابکاران ایدئولوژیک دشوار است. این اثر کمک بزرگی برای کسانی است که مصمم‌اند در نبرد با خیانت و ستم، دروغ و پستی، تحریف و جعل پیروز شوند.

بِلُف طی سال‌های پژوهش و فعالیت ادبی خود، دیدگاهش را دربارهٔ بسیاری از موضوعات مهم در اختیار حزب قرار داده است. تنوع و غنای این موضوعات به ما حق می‌دهد بارها به آن‌ها بازگردیم. شاید چنین کاری را انجام دهیم. مطمئنم همانند امروز، این یادداشت‌ها در آینده نیز دربارهٔ یوری بِلُف، کتاب او و موضوعات دیگری خواهند بود. معمولاً وقتی نویسنده‌ای بزرگ زمینه‌ای برای اندیشیدن ایجاد می‌کند، چنین اتفاقی رخ می‌دهد.

هر گفت‌وگوی یوری بِلُف با خوانندگان، و در نتیجه گفت‌وگوی ما با او، همواره گفت‌وگویی دربارهٔ زمانه‌ها و پیوند متقابل آن‌ها در تاریخ، دربارهٔ روزگار ما و خود ما، دربارهٔ میهن و مسئولیت در برابر آن، دربارهٔ این حقیقت است که وظیفهٔ فکری با وظیفهٔ مدنی برابر است و وظیفهٔ مدنی با وظیفهٔ اخلاقی.

چنین نگاهی به زندگی ویژگی انسان‌هایی با سرشت ویژه است. از خلال زندگی آنان به‌خوبی دیده می‌شود که در نهایت، تنها نزد کمونیست‌هاست که گفتار و کردار از یکدیگر جدا نمی‌شوند. چرا؟ زیرا شهروندی و مسئولیت مدنی ما سوگند وفاداری به مقامات نامدار نیست، بلکه سوگند وفاداری به اکثریت مردم است. با همین باور است که ما نیز در راه‌های پیموده‌نشدهٔ خود پیش می‌رویم.


[i] نومنکلاتورا (Nomenklatura) اصطلاحی در شوروی بود که به فهرست و ساختار مقامات و کادرهای حزبی و دولتی گفته می‌شد که انتصاب به مناصب مهم در اختیار دستگاه حزب کمونیست بود.

[ii] ایگور گورباچوف (۱۹۲۷–۲۰۰۳)، بازیگر و کارگردان تئاتر شوروی و هنرمند مردمی اتحاد شوروی.

[iii] «ولاسوف‌گرایی» به جنبش و گرایش سیاسی مرتبط با آندری ولاسوف (Andrey Vlasov) اشاره دارد؛ یک ژنرال شوروی که در جنگ جهانی دوم به آلمان نازی پیوست و «ارتش آزادی‌بخش روسیه» را علیه اتحاد شوروی سازمان داد.




استالین نماد افتخار صنعت شوروی رونمایی شد!

: در دفاع از کمونیسم / تهیه و نگارش: م. چابکی

منبع: سایت اشتراک

رونمایی مجسمه ژوزف استالین، دبیرکل سابق کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و ایوان باردین، آکادمیسین، به مناسبت روز متالورژیک درمنطقه چرپووتس روسیه در ۱۹ ژوئیه ۲۰۲۶ افتتاح شد. این خبر توسط. «گئورگی فیلیمونوف»، فرماندار «استان وولوگدا»، در کانال تلگرامی خود اعلام نمود.

«گئورگی فیلیمونوف»، در میدان سخنرانی گفت : به لطف دو شخصیت تاریخی، منطقه چرپووتس به یکی از بزرگترین مراکزصنعتی روسیه تبدیل شد.

تصمیم ساخت مجسمه ابتکاری از سوی جانبازان شورای محلی کارگران صورت گرفت. فیلیمونوف توضیح داد که شخصیت«ژوزف استالین» و «ایوان باردین» درطرح یک ترکیب واحد قرار دارندو فعالیت‌های آنان به طور جدایی‌ناپذیری در ایجاد صنایع و کارخانه‌های آهن و فولاد در منطقه چرپووتس مرتبط است.

ما تاریخ روسیه را به عنوان یک کل جدایی‌ناپذیردرک می‌کنیم. دوره‌های مختلف و اعصارمختلفی وجود داشت. این دقیقاً نقطه قوت کشور ماست – احترام و حفظ کل میراث تاریخی‌ اتحاد شوروی- من متقاعد شده‌ام که امروز یافتن نکات پراهمیت از گذشته که نیروهای میهن‌پرست کشور را متحد می‌کند، ارزشمنداست.

نگارنده با بررسی ازهوش مصنوعی یاد آور می شود: در حال حاضر بیش از ۱۱۰ بنای یادبود و مجسمه نیم‌ تنه از ژوزف استالین در روسیه وجود دارد که اکثریت قریب به اتفاق آنها (حدود ۹۰درصد) در دوره مدرن ساخته شده‌اند.

نشریه «انگلیسی زبان» مارکسیستی- لنینیستی«در دفاع از کمونیسم»:تائید میکند.

بنا های یادبود جدید استالین به افتخار دستاوردهای صنعتی اتحاد شوروی در منطقه چرپووتس روسیه نشان دهنده بازگشت قابل توجه دیگری از حافظه تاریخ شوروی به فضای عمومی است…… «ایوان باردین»، متالورژیست شوروی، نقش علمی و سازمانی مهمی در این پروژه ایفا کرد، در حالیکه تصمیم برای تأسیس این کارخانه در بالاترین سطح رهبری اتحاد شوروی در زمان «استالین» تصویب شد. این موسسه بعدها به یکی از پایه‌های ایالتی و به مرکز بزرگ صنایع سنگین تبدیل شده است.

نویسنده نشریه «دردفاع از کمونیست» یاد آور می شود: صرف نظر ازاینکه نهادهای ضد کمونیستی در فدراسیون روسیه و خارج ازآن ، به سختی(بازگشت حافظه شوروی را) می پذیرند و برایشان خوش آیند نیست! پس ازچند دهه نابودی اتحاد جماهیر شوروی،« نام استالین »همچنان نمادی ازدستاوردهای حافظه تاریخ شوروی باز میگردد و پیروزی عظیم ساخت سوسیالیستی پاک شدنی نیست.

نقش استالین در پایه گزاری اتحاد شوروی و دستاوردهای میهن سوسیالیستی .

دستاوردهای اصلی ساختمان سوسیالیستی شوروی نوسازی یک کشور کشاورزی و تبدیل آن به یک ابرقدرت صنعتی است. صنایع بزرگ ماشین‌آلات، هواپیما، خودروها وصنایع شیمیایی که از صفر ایجاد شد. اتحاد جماهیر شوروی پس از ایالات متحده در تولید صنعتی رتبه دوم را در جهان کسب کرد. تأسیسات اصلی استقلال انرژی از جمله نیروگاه برق آبی دنیپر ساخته شد و دومین پایگاه زغال سنگ و متالورژی (کارخانه اورال-کوزنتسک) به وجود آمد. ایجاد مجتمع نظامی-صنعتی. یک صنعت دفاعی قدرتمند ساخته شد که پیروزی در جنگ بزرگ میهنی با ایجاد سلاح‌های هسته‌ای (۱۹۴۹) را تضمین کرد.

در دوران ژوزف استالین، مردم شوروی تضمینهای اجتماعی حیاتی، از جمله آموزش مراقبت‌های بهداشتی، مسکن رایگان و حق کار را دریافت کردند.

جزئیات بیشتر در مورد آن دوره مقاله‌ای در وب‌ سایت روزنامه وجود دارد. Zavtra

انقلاب فرهنگی. شبکه عظیمی از دانشگاه‌ها، کتابخانه‌ها، تئاترها و مؤسسات تحقیقاتی را برقرار کرد. آموزش و سوادآموزی، وریشه‌کنی بی‌سوادی، هزاران مدرسه برای بزرگسالان در سراسر کشور افتتاح شد تا به مردم خواندن و نوشتن بیاموزند. آموزش اجباری جهانی برای کودکان معرفی شد.

مراقبت‌های بهداشتی رایگان. یک سیستم بهداشتی (سیستم سماشکو) تشکیل شد.

این نخستین مدل مدیریت متمرکز و یکپارچه مراقبت‌های بهداشتی در جهان بود که پس از

انقلاب اکتبر در اتحاد جماهیر شوروی ایجاد شداین سیستم توسط نیکولای سماشکو(اولین کمیسر بهداشت عمومی شوروی) طراحی شد و هدف آن ارائه خدمات درمانی کاملاً رایگان، همگانی و برابر برای تمامی شهروندان از طریق بودجه ملی دولت بود که منجر به کاهش شدید مرگ و میر نوزادان واز بین بردن بیماری‌های همه‌ گیربود.

تضمین‌های اجتماعی دیگر. روز کاری ۸ ساعته، مسکن رایگان و تأمین حقوق بازنشستگی در قانون گنجانده شد. ایمنی شغلی،و استانداردها در کارخانه‌ها و تأسیسات معرفی شد.آسایشگاه‌ها، به کارگران فرصت استراحت و درمان در آسایشگاه‌ها و مراکز درمانی اتحادیه‌های کارگری برقرارشد.

شبکه بیمارستانی: بیمارستان‌ها، درمانگاه‌ها، خانه‌های زایمان و مراکز بهداشت در سراسر کشور ساخته شدند. حمایت اجتماعی مراقبت از کودک، شبکه گسترده‌ای ازمهد کودک‌ها و کودکستان‌های رایگان راه‌اندازی شد که به زنان کمک می‌کند تا به کار بازگردند.

«استالووایا»مجتمع‌های عظیم کارخانه مصولات غذا خوری عمومی دولتی بسیارارزان.

در اوایل شکل‌گیری اتحاد جماهیر شوروی مفهوم «استالووایا» یا همان غذاخوری‌های عمومی دولتی، نقشی بسیار فراتر از یک رستوران ساده را داشت. این مکان‌ها به عنوان یکی از ستون‌های اصلی رهاسازی زنان از «بردگی آشپزخانه» طراحی شده بودند غذا را با قیمت بسیار ارزان و یارانه‌ای تولید و به غذاخوری‌های مدارس، ادارات و کارخانه‌ها می‌فرستادند. این ساختمان‌ها فراتر از یک رستوران، دارای مهدکودک، کتابخانه و رختشویخانه نیز بودند تا تمام بار کارهای خانه را از دوش زنان بردارند.

علم تکنولوژی زیرساخت‌های گسترده، حمل و نقل، کانالهای ترکیبی، کانال دریای سفید، کانال مسکو و اولین مرحله از متروی مسکو (۱۹۳۵) ساخته شد.در پیشرفت علمی پایه و اساس توسعه کیهان ‌نوردی شوروی، فناوری موشکی و استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای گذاشته شد.

ژوزف استالین یک انترناسیونالیست وفادار بود او کشور را با خلق های « میهن دوست» ساخت .

استالین در گذاربه سوسیالیسم با تمام مشکلات و بدون هرگونه لغزش به اصول تا آخرین لحظات زندگی وفا دارماند. «بله، این روایت تاریخی کاملاً واقعیت دارد ژوزف استالین، رهبر وقت اتحاد جماهیرشوروی، پیشنهاد آلمان نازی برای معاوضه پسر ارشدش را با یک ژنرال بلند پایه آلمانی رد کرد».

نوزدهمین کنگره حزب کمونیست فدراسیون روسیه که در ژوئیه ۲۰۲۵ برگزار شد، رسماً گزارش معروف نیکیتا خروشچف علیه ژوزف استالین را محکوم کرد و خواستاراعاده حیثیت ازاو شد.

در گزارش کنگره آمده است. مارکسیسم –لنینیسم به ما می‌آموزد برای کمونیست‌ها تنها یک مسیر واقعی تاریخ حقیقت سوسیالیستی وجود دارداین واقعیت را باید شناخت ودر دفاع آنرا احیا کرد. زندگی و مبارزه استالین، مانند هر شخصیت تاریخی، مملو از کاستی‌ها و تناقضات بود. اما اصلاح اشتباهات و محاسبات اشتباه انجام شده، در بسیاری از موارد، توسط خود او آغازوبازسازی شد، که پایه و اساس تقویت بیشتر مشروعیت سوسیالیستی را ایجاد کرد. حتی با در نظر گرفتن همه این موارد، هزینه‌های شناخته ‌شده برای حیات حزب و کشور، با «نقش استالین» در دفاع از« مسیر لنین»، «تضمین وحدت کمونیستی»، «ایجاد قدرت صنعتی اتحاد جماهیر شوروی» و «سازماندهی مقاومت در برابراروپای فاشیستی» تناسب آن دیده می شود. سهم استالین در دستیابی به پیروزی بزرگ بر نازیسم آلمان و نظامی‌گری ژاپن بسیار زیاد بود. نسبت دادن شکست‌ها به یک شخصیت هرچقدرهم برجسته باشد، با حزب و درک علمی از تاریخ سازگار نیست.

م. چابکی: 13شهریور1405 برابر با 04 سپتامبر2026

فاکت ها:

تصاویر رونمایی مجسمه ژوزف استالین.

https://www.rbc.ru/rbcfreenews/6a5cd7009a7947669d461002

نشریه مارکسیستی- لنینیستی«دردفاع از کمونیسم»

https://blogger-googleusercontent-com.translate.goog/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEgFHW_4Dt7vG48f1m1HMyjrEGrGJhakhPzuC9m32d9fp1i8scvKKNS3oxp3oc50y4KSG32lW9lt02SCw5IR71xaHRT_vqO7l9xZIm7aHJNH7etHMEMlCk3Zfi3Dk9ivN9aq5Lf4ITpKWKOehizwyJ1rpLQEkEY41K1V0EiTUVCT3WYRITOpMjhP_tZgpC6O/s1287/Stalin%20statue%20in%20Cherepovets.jpg?_x_tr_sl=en&_x_tr_tl=fa&_x_tr_hl=ru&_x_tr_pto=wapp

نقش استالین در پایه گزاری اتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی – منبع: روزنامه پراودا شماره 141




وحدت ملی میان زحمتکشان و بورژوازی وابسته ممکن نیست!

فرح نوتاش

29. 08. 2026

شهریور است، و ما شاهد نشر پیام جدید وحدت و انسجام، منتسب به مجتبا خامنه ای.

من پیام سایت پیک نت را، که در زیر این سطر ها آورده ام، با اینکه در جواب پیام منتسب به مجتبا در 31 تیر همین امسال، در سایت پیک نت منتشر شده، مناسب در جواب به پیام تازۀ وحدت و انسجام منتشر شده، به نام مجتبا خامنه ای یافتم .

دادن پیام هایی، بی پشتوانۀ عدالت اجتماعی، از هیچ گونه اهمیتی بر خوردار نیستند.

رژیمی که در سراسر ایران، ده ها استحکامات اتمی برای حفظ  خود ساخته است، هنوز ذلیل و خریدار بنزین از ممالک دیگر است. و بعد از 50 سال حاکمیت، بر سر زمینی بر روی معادن نفت و گاز، هنوز نفت خام می فروشد. و شعور تولید و فروش بنزین و فرآورده های دیگر از نفت را، نداشته و ندارد ونمی تواند داشته باشد. چون دلال است . و دلال تولیدات دیگران.

توجه کنیم ، جایی که پای منافع خودش در میان است، در ایران و سراسر جهان، حاتم بخشی می کند، ولی جایی که نیاز مردم ایجاب می کند، دریغ از هزینۀ یک ریال. 

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power

وحدت ملی میان تهیدستان

و الیگارش های غربگران ممکن نیست!

عنوان اول پیک نت ۳۱ تیر

ژوئیه ـ اوت 2026 

پیامی منتسب به مجتبی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی منتشر شده که در آن هر نوع امضای رئیس جمهور امریکا  بی ارزش و نامعتبر”  اعلام شده است.

در این پیام آمده است:

“اکنون که دشمن آمریکایی به دنبال جنگ‌افروزی و تحمل هزینه‌های سنگین‌تر و بی‌آبرویی بیشتر است، بداند که ملت ایران و جبهه مقاومت، درس‌های فراموش‌نشدنی برای او دارد“.

بخش عمده این پیام تاکید بر وحدت کلمه و اعتماد مردم به مسئولان ضمن پذیرش انتقاد ها دارد.

 بدنبال این پیام، پزشکیان اعلام کرد : “پایبندی به لوازم اتحاد مقدس و پرهیز از تفرقه، رمز پیروزی در این بزنگاه تاریخی است.”

جالب اینجاست که اندکی پس از انتشار این پیام ها از بلندگوهای تجمعات خیابانی تهران شعارهای مرگ بر “سازشکار” و توافق نمی خواهیم، سر ترامپ را می خواهیم “بگوش رسید.

همین نشان می دهد که مشکل وحدت و اتحاد در کشور، هر اندازه هم که ضروری باشد، با پیام و سخنرانی نمی تواند حل شود، زیرا پایه مادی وحدت در جمهوری اسلامی وجود ندارد. در کشوری که درست در همین بزنگاه تاریخی”  دهها خودروی ۶۰۰ میلیاردی در ظرف چند دقیقه به فروش می رسد و میلیون ها جوان قادر به خرید یک موتورسیکلت برای خود نیستند نمی توان اتحاد مقدس” ایجاد کرد. در کشوری که در همین بزنگاه تاریخی حاکمیت حاضر نیست یک ستاد جنگ اقتصادی و توزیع عادلانه ارزاق تشکیل دهد، یا پیگیر بازگشت نزدیک به ۲۰۰ میلیارد دلار ارز صادراتی باشد و حتی برای الیگارش های غربگرا که عامل جنگ و پایگاه آمریکا در ایران هستند معافیت ۴۰ درصدی در بازگرداندن ارز قائل می شود ولی مدعی است که حقوق کارگران و بازنشستگان را نمی تواند تامین کند، امیدی به اتحاد مقدس” نباید داشت. همچنانکه نتیجه شوک درمانی و بالا بردن ارز و گرانسازی ها که الیگارش های غربگرا در پشت آن قرار داشتند بجای اتحاد مقدس”  به حوادث ۱۸ و ۱۹ دیماه و بزرگترین شکاف ملی ختم شد. روی همین شکاف عوامل موساد و آمریکا سوار شدند و آن را به تظاهراتی خونین تبدیل کردند که خود مقدمه جنگ و تجاوز اخیر آمریکا به ایران شد.

آنچه کشور ما اکنون شاهد آن است اتحاد مقدس”  و “وحدت ملی” میان پابرهنگان و الیگارش های غربگرا نیست. بلکه، از یکسو کوشش الیگارش های غربگرا برای تسلیم کردن ایران به آمریکا زیر پوشش مذاکره و توافق؛ و از سوی دیگر، بزرگترین و حماسی ترین گذشت و ایثار تهیدستان و پایین ترین قشرهای جامعه است که با فداکاری از حداقل زندگی خود صرفنظر کرده اند تا کشورشان را حفظ کنند.

راه برقراری و حفظ اتحاد مقدس” در این بزنگاه تاریخی” قطع چنگال های الیگارش های غربگرا از گلوی مردم است. بدون برابری و عدالت اجتماعی و ایجاد زیربنای مادی و اقتصادی وحدت، نمی توان به هیچ اتحاد مقدسی” دست یافت.

 پيک نت peiknet




alternative workers news-iran-no-224

alternative workers news-iran-no-224




یاد بزرگ مردی از تاریـــخ خلق برادر افغانستان

یاد بزرگ مردی از تاریـــخ خلق برادر افغانستان




در خون نشست از عطش قطره‌های خون

به یاد رفیق علی کریمی؛

مینو همیلی

جهل و زوال بود که بر فراز فضای سیاسی ایران چون شبح معلق بود و حاکمیت سودای آن داشت که با نابودی ستارگان سرخی که می‌پنداشتند امیدی بر پایان آن تباهی متصور است به نبرد برخیزد. نبردی خونین که خاک سرزمین را به خون لاله‌های وطنی چون علی کریمی آذین ساخت.

علی کریمی در سال ۱۳۳۱ با شغل پدر که در ژاندارمری خدمت می‌کرد همدان را برای تولد با جبر برگزید. هنوز دو سال از آغاز حیات علی نگذشته بود که پدرش در حمایت از رعایای محلی و ایستادگی در برابر خان‌های منطقه از ژاندارمری اخراج و بعد از دو سال تلاش ناموفق برای مهاجرت به خارج از کشور، همراه با خانواده به سنندج برگشت. سنندج بستری مساعد برای رفیقی را فراهم کرد که رویای برابری داشت و از قحطی آن در رنج بود. بعد از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۰ و از دوران سربازی بود که دگردیسی‌های علی شروع به شکوفا شدن کرد. این سپاه دانش بود که علی کریمی را به روستایی دورافتاده در اطراف ارومیه برای آشنایی با جامعه انتخاب ساخت- روستایی کوچک در درۀ قاسم‌لو که به‌ همان نام خوانده می‌شد- و با توجه به محبوبیتی که در بین روستاییان پیدا کرده بود و همچنین دیدار با برادر عبدالرحمان قاسم لو او در کانون جریانی قرار گرفت که رژیمِ وقت از آن واهمه داشت. دیری نپایید که در روستا، پیر و جوان مصلحت خویش را با علی به اشتراک می‌گذاشتند و زمینه‌ای فراهم گشت تا آن رفیق از نزدیک با مشکلات و مصائب مردم آَشنا شود. با پایان دوران خدمت و پس از گذراندن دورۀ یکسالۀ دفاع غیرنظامی در مشهد و تهران، به سنندج بازگشت تا در یکی از ادارات تازه‌تأسیس استخدام شود. مشغلۀ کار و زندگی هدفی نبود که رفیق علی برای خود ترسیم کرده باشد، دورانی سیاه از جنایات و ظلم رژیم پهلوی که سایه‌اش بر مردم آنچنان سنگینی می‌نمود که علی و دیگر شفق‌های سرخ تاب تحمل آن را نداشتند. سال ۱۳۵۶ بود و شرایط زمانه طوری پیش می‌رفت که آنانی که دل در گرو تغییر داشتند صف‌های خود را تشکیل دادند تا یکبار برای همیشه سلطنت را در این خاک از ریشه برکنند و در این میان، علی به گروه «اتحاد مبارزان»ی پیوست که در دل خود «بهروز سلیمانی» و «علی اکبر مرادی» را به عنوان کادرهای اصلی پرورانده بود. ایام آبستن حوادثی بود که با شتاب در حال تغییر بود و علی نیز از آن غافل نبود. در سال ۱۳۵۷ با آغاز علنی شدن سازمان چریک‌های فدایی خلق، رفیق علی کریمی با آغوشی باز از سوی سازمان پذیرفته شد و هم‌زمان که با اعتراضات مردمی در تظاهرات‌ها شرکتی فعال داشت در کمیتۀ پیشگام سازمان با ایجاد کتابخانه‌های متعدد و جذب جوانان به کتاب‌خوانی خواب غفلت را از اذهان ناآگاهان می‌ربود.

باور علی به تغییر در کنار توده‌ها منجر به انقلابی شد که قرار بود منجر به رهایی و برابری شود در حالی‌که رسم زمان آن بود که انقلاب مغلوب شود و این‌بار در مختصاتی سیاه‌تر از هر زمان، انقلاب به دست جلادانی ربوده شد که تشنۀ خون بودند و تاب برابری خلق‌ها را نداشتند. ضحاک زمان، سفیر مرگ خود را به کردستانی فرستاده بود که آخرین پناهگاه مؤمنان به برابری و آرمان سوسیالیسم بود. خلخالی با داسی خونین در کردستان، از یاران، پشته‌هایی از کشته ساخته بود و لاجرم فعالان سازمان‌ها و احزاب سیاسی در مرزهای رژیمی اسلامی که خود را به طنزی تلخ جمهوری ‌می‌خواند با خروج از سنندج مجبور شدند به کوه‌ها و روستاهای اطراف شهر پناه ببرند و علی نیز در میان آن خلق بی‌سرزمین به کوچ وادار شد. در آبان همان سال با توجه به استقرار حاکمیت شوراهای دموکراتیک در سنندج و شکست و عقب‌نشینی نیروهای دولتی مسیر بازگشت شورشیان آرمانخواه به شهر دوباره هموار شد و مفری پدید آمد تا رویای انقلاب سوسیالیستی این‌بار علیه ارتجاعی دیگر در سر پرورانده شود. اما رژیم که از کالبد هیولایی کهن زاده شده بود از تجربیات گذشتۀ خود آموخته بود که اختناق و اعدام تنها راه خلاصی از ستارگان سرخی است که انقلاب را برای برابری می‌خواستند و سرشت‌شان چیز دیگری بود. در اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹و با پایان ۲۴ روز جنگ خونین در سنندج، رفیق علی به همراه نیروهای سازمان‌های سیاسی و پیشمرگه‌ها دوباره به ‌کوه‌هایی بازگشتند که انگار قرار بود تا ابد موطن ایشان شود. با شکاف میان رهبری وقت سازمان چریک‌های فدایی خلق و عدم پذیرش جنگ مسلحانه در کردستان، اختلافات در سطح کادرها به نقطه‌ای رسید که یاران تحت نام اقلیت و اکثریت در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. مطلوبی که دژخیم سودای آن را داشت تعبیر شده بود و یاران، رفقای دیروز خود را به جهل به دشمن نشانی می‌دادند و به ناکس می‌فروختند. در این اوضاع رفیق علی کریمی با عزمی راسخ همراه با چند نفر دیگر از کادرهای سازمان از جمله حسن جهانبخش به حزب شیوعی در عراق پیوستند و تا یک سال عضو افتخاری حزب بودند. در راستای مشی چریکی که علی و منشعبین سازمان فدایی در پی آن بودند تمام اسلحه‌هایی که یادگار روزهای همکاری با سازمان بود به شیوعی تحویل دادند تا حزب کمونیست عراق ادامۀ فعالیت را در حزب به ایشان پیشنهاد داد. اما علی دل در گرو آزادی سرزمینی را داشت که خاطرات مبارزاتی خود را از آن خاک به خاطر سپرده بود و به همین منظور ادامۀ پیشنهاد عضویت را قبول نکردند. چند ماه پس از بازگشت‌شان به ایران، زندگی نخستین تراژدی را برای علی رقم زد تا ضرورت مبارزه را این بار برای حفظ جان دنبال کند؛ خبر کوتاه بود…حسن جهانبخش توسط رژیم دستگیر و پس از چند ماه اعدام شده بود.
علی بعد از بازگشت به ایران از سال ۱۳۶۰ فعالیت خود را به عنوان مسئول حوزۀ شرق تهران در شرایطی از سر گرفت که مجبور بود برای حفظ جان خود و هم‌رزمانش به زندگی مخفیانه در سخت‌ترین شرایط ادامه دهد. نقل مکان‌های اجباری که پیامد نفوذ اطلاعات و دستگیری شکنجۀ رفقا در زندان بود دورانی سخت را پدید آورد که حاصل آن پیوستن رفیق مبارزمان در ۱۶ آذر ۱۳۶۰ به گروه علی کشتگر شد. پس از پیوستن به انشعاب ۱۶ آذر تا سال ۱۳۶۲ که بهروزسلیمانی به این جمع‌بندی رسید فعالیت در این شرایط امکان‌پذیر نیست، تلاش بر این بود تا فعالان را از کردستان به خارج از کشور منتقل کنند که با کشته شدن رفیق سلیمانی، پروژۀ خروج از ایران متوقف شد. معنای این کشتار آن بود که عزم دژخیم برای اعدام آزادیخواهان پایانی نداشت و مرگ رفیق بهروز تنها نشانه‌ای بود برای سایر افراد که هشیار به درها بنگرند که آنکه بر در می‌کوبد به کشتن چراغ آمده است. هنوز یک سال از سوگ جان باختن بهروز سلیمانی نگذشته بود که علی کریمی در تاریخ ۵ مهر ۱۳۶۳ در ارومیه توسط نیروهای امنیتی دستگیر شد.
بعد از بازجویی‌های بی‌پایان و شکنجه‌های وحشیانه در دی ماه رفیق علی به کمیتۀ مشترک در تهران منتقل شد تا در آنجا با تداوم سه ماه شکنجه‌های متعدد مجبور شود اسم واقعی خود و «همدستانش» را اعتراف کند اما دژخیم آگاه نبود که نازلی زبان و سر به سخن گفتن نداشت.

پس از لو رفتن افراد سازمان و در پی آن هویت واقعی علی، همسر او که از اعضای سازمان بود نیز در ۲۲ آذر ۶۳ متعاقباً دستگیر و به اوین منتقل ‌شد. برای جلادان فرقی نداشت که چگونه رفقا را وادار به اعتراف کنند و فرزند یکساله آنها که از شیر مادر تغذیه می‌کرد با دستگیری مادر از خوردن شیر مادر محروم شد تا شاید مهر مادری مهر سخن را بگشاید. در طول دوران زندان، تنها یک بار به علی اجازه دادند که با همسرش ملاقات کند. بعدها همسرش این ملاقات را این‌گونه دردمند و تلخ توصیف کرد: «علی به حمام رفته بود. سعی کرده بود با لباس مرتب و لبخند به لب به ملاقات من بیاید. بعد عکس پرهام (پسر یک‌ساله‌‌ام) را به من داد. ولی از اعدامش سخنی به میان نیاورد و با رویی باز و لبی خندان از من وداع کرد».

از بازماندگان زنده‌یاد شواهدی و شهادت‌هایی به جا مانده که تأییدی‌ست بر سند جنایات رژیم اسلامی از دیوار سلول‌هایی که هیچ‌گاه سخن نگفتند.پدر و مادر و خانواده‌ هرگاه به ملاقاتش می‌رفتند آثار شکنجه را بر بدن او مشاهده می‌کردند. بعدها هم‌سلولی‌هایش بعد از آزادی‌شان، روایت‌شان را از مقاومت علی در زیر شکنجه‌های وحشیانه کمیته مشترک و زندان اوین بازگو کردند و نوشتند که: «او حماسه آفرید. چون اغلب شب‌ها او را برای شکنجه می‌بردند و نزدیکی‌های صبح با سر و رویی خونین به سلولش برمی گرداندند. » در تأیید این ادعا یکی از رفقای هم‌سلول علی برایم نوشت: «به شکنجه شدن علی از وسایل و پتوی خونینی که در زندان رویش می‌خوابید و بعدها به خانواده‌اش تحویل دادند پی بردیم».

جاودان رفیق، علی کریمی در ۶ مهر ۱۳۶۴ در حالی که دست و چندین دنده‌اش بر اثر شکنجه شکسته بود به جوخۀ اعدام سپرده شد. براساس شهادت تعدادی از زندانیان و هم‌بندی‌های علی کریمی، او به همراه ۷۰ تن دیگر در زندان اوین تیرباران شد. جنایتی که جمهوری اسلامی پس از گذر از ۳۳ خزان از آن ضیافت خون در انکار آن، گوی وقاحت و بی‌شرمی را از منکرین هولوکاست ربود تا تاریخ نانوشتۀ ایران از زبان شاهدان آن سال‌ها واقعیت را دنبال کند: «جسد علی را به خانواده‌اش تحویل ندادند. ما اولین جایی که به ذهن‌مان رسید که به دنبال جسد علی بگردیم بهشت زهرا بود. یک گور بی نام و نشان به ما نشان دادند و گفتند که در اینجا دفن است. ما هنوز مطمئن نیستیم که علی را واقعا در آنجا دفن کرده باشند».

زنده یاد علی کریمی در گمنامی در میان هفتاد رفیق دیگر زانو بر خون دلمه‌بستۀ خود و یاران زد تا آیندگان این سرزمین فراموش نکنند که :« در خون نشست از عطش قطره‌های خون، دشت شقایق از عطش بوسه‌های داس در قحط خشک‌سال…»

فروردین ۱۴۰۰




زندگی کارگران در دیگر کشورها

https://ocoiran.org

کارگران ترکیه


ترکیه از سه طرف به دریا راه داشته و با ۸ کشور مرز زمینی دارد.
از حدود ۸۵ میلیون نفر جمعیت ترکیه نزدیک به ۳۴ میلیون نفر نیروی کار این کشور را تشکیل می‌دهد. 
نیروی شاغل ترکیه نزدیک به ۳۲ میلیون نفر و نرخ بیکاری طبق آمار رسمی نزدیک به ۱۱ درصد است.
آمارهای مختلفی درصد بیکاری را بسیار بالاتر و گاهاً تا دو برابر نرخ اعلام شده رسمی تخمین میزنند.
حداقل دستمزد کارگران در سال ۲۰۲۶ ماهانه ۶۵۵ دلار تعیین شده است. این دستمزد نسبت به سال گذشته ۲۷ درصد افزایش داشته است. این در حالی‌شت  که حداقل هزینه زندگی در ترکیه برای یک خانواده ۴ نفره ۱۷۴۰ دلار در ماه تخمین زده شده است.
دستمزد کارگران در مشاغل مختلف به طور رسمی  طبقه‌بندی شده و در مشاغل سخت و نا‌امن مانند کار در معادن، دستمزد بالاتری درنظر گرفته شده است. اما در عمل، حداقل دستمزد در نظر گرفته می‌شود.
علیرغم اینکه کارگران در این کشور با محدودیت‌های زیادی در زمینه اعتراضات و اعتصابات روبرو هستند، اما سابقه طولانی در تشکل یابی صنفی، سندیکایی و اعتراضات خیابانی تا ایجاد تشکلهای چپ و مارکسیستی لنینیستی دارند.
موقعیت جغرافیایی ترکیه که این کشور را به پلی میان آسیا و اروپا تبدیل کرده است، محیط مناسبی را نیز برای ورود کارگران مهاجر فراهم آورده است

******

کارگران ارمنستان

جمهوری ارمنستان با نظام نیمه ریاستی- پارلمانی در قاره آسیا، در منطقه قفقاز جنوبی و در شمال غربی ایران واقع شده است.
ارمنستان ۲۹۷۴۳ هزار کیلومتر مربع وسعت داشته و جمعیت آن ۲ میلیون و ۷۷۷۹۷۹ نفر می‌باشد.
این کشور علاوه بر کشاورزی و گردشگری دارای معادن بسیاری از جمله الماس و مس نیز می‌باشد. و تولیدات مختلفی مانند ماشین آلات و تجهیزات، نوشیدنی و مواد غذایی نیز در این کشور رواج دارد.
از کل جمعیت این کشور حدود یک و نیم میلیون نفر نیروی کار این کشور را تشکیل می‌دهند، که تحت قانون ۵ روز کاری در هفته و هر روز ۸ ساعت کار قرار دارند.
از کل نیروی کار در کشور نزدیک به ۴۴ درصد در بخش کشاورزی و ۴۲ در صد در بخش صنعت اشتغال دارند.
نرخ بیکاری طبق آمار رسمی دولت، از سال ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۵ بین ۱۲ تا ۱۹ درصد در نوسان بوده است. نرخ فقر ملی معادل ۲۱،۷ در صد میباشد.
علی رغم اینکه شاخص عمومی رشد در ارمنستان از اواسط دهه ۹۰ قرن گذشته به طور کل در عرصه اقتصادی روند فزاینده داشته است، در حال حاضر نرخ بیکاری نزدیک ۱۴ درصد می‌باشد.  
حداقل دستمزد در ارمنستان حدود ۲۰۰ دلار در ماه تعیین شده است. در بازه‌های زمانی سال و مشاغل مختلف دستمزد‌ها نوسانات بسیار زیادی را نشان می‌دهند. به طوری که میانگین مزد ماهانه در کل کشور بر اساس آمار رسمی حدود ۸۰۰ دلار محاسبه شده است.
تورم در ارمنسان در سال ۲۰۲۶ نسبت به سال قبل حدود ۲ درصد افزایش نشان میدهد: ۵٫۱ درصد. ولی دستمزدهای افزایشی را نشان نمیدهد. این امر بر زندگی کارگران و زحمتکشان این کشور فشار و بحرانی تازه ایجاد کرده است.