به یاد احمد رهنما، یار وفادار فداییان خلق

احمد رهنما

دبیرخانۀ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

دبیرخانۀ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): با کمال تاسف مطلع شدیم رفیق و یاور وفادار فداییان خلق، زنده یاد احمد رهنما، جهان ما را وداع گفته است. او در طول عمر بلند و پر بار خود همیشه و همه جا پشتیبان میهن‌دوستانی باقی ماند که آرمان سوسیالیسم را پاس می‌دارند و در راه رفع تبعیض و اختناق مبارزه می‌کنند. قلب با سخاوت او مامن فداییان بود و خانه و کاشانه‌اش میزبانِ مهربان همرزمان.

دبیرخانهٔ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

با کمال تاسف مطلع شدیم رفیق و یاور وفادار فداییان خلق، زنده یاد احمد رهنما، جهان ما را وداع گفته است.

او در طول عمر بلند و پر بار خود همیشه و همه جا پشتیبان میهن‌دوستانی باقی ماند که آرمان سوسیالیسم را پاس می‌دارند و در راه رفع تبعیض و اختناق مبارزه می‌کنند.

قلب با سخاوت او مامن فداییان بود و خانه و کاشانه‌اش میزبانِ مهربان همرزمان.

جان‌باختن امیدش در سقوط هواپیما، زخمی عمیق و ماندگار در قلب خانواده بر جای گذاشت.

زنده یاد احمد رهنما از آخرین بازماندگان نسلی بود که هم در جنبش ملی شدن صنعت نفت در صفوف حزب توده ایران حضور فعال داشت، هم در دوران خفقان پس از کودتا همراه و یاور آزادیخواهان بود و هم در سال‌های‌های خونین سرکوب دگراندیشان پس از انقلاب زهر زندان و داغ شکنجه را در جسم و جان داشت.

برای یار و همسر مهرورزش خانم مینا اعتمادیه، برای یکانه فرزند فداکارش آرزو رهنما، برای دیگر اعضای فامیل توان تحمل این درد را آرزو داریم.

یادش گرامی و نامش ماندگار

دبیرخانۀ شورای مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

جمعه ۱۷ مهر، ۱۴۰۵ (۰۹ اکتبر  ۲۰۲۶ میلادی)




مدرن‌سازی به معنای سرمایه‌داری نیست

دفتر [تریکانتیننتال: مؤسسه پژوهش‌های اجتماعی (Tricontinental: Institute for Social Research)].

ویجی پرشاد (Vijay Prashad)

ویجی پراشاد (زادهٔ ۱۹۶۷) تاریخ‌نگار، روزنامه‌نگار، مفسر سیاسی و ویراستار مارکسیست هندی و مدیر اجرایی مؤسسهٔ تری‌قاره‌ای برای پژوهش‌های اجتماعی است.

برگردان: محمد خراسانی برای توده‌ای‌ها

مدرن‌سازی به معنای سرمایه‌داری نیست

برای جنوب جهانی، توسعه از مسیر تقلید از غرب سرمایه‌داری حاصل نمی‌شود؛ بلکه مستلزم گسستن از وابستگی امپریالیستی از طریق دفاع از حاکمیت، برنامه‌ریزی سوسیالیستی و دگرگونی روابط اجتماعی است.

۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶

در سال ۱۹۶۰، اقتصاددان آمریکایی، والت ویتمن روستو (Walt Whitman Rostow)، کتاب مراحل رشد اقتصادی: مانیفستی غیرکمونیستی (The Stages of Economic Growth: A Non-Communist Manifesto) را منتشر کرد. زیرعنوان کتاب هدف آن را آشکار می‌کرد. روستو صرفاً توسعه اقتصادی را توصیف نکرد؛ او سلاحی ایدئولوژیک برای جنگ سرد عرضه کرد. او استدلال می‌کرد که همه جوامع در یک مسیر واحد حرکت می‌کنند: از «جامعه سنتی» آغاز می‌کنند، از «پیش‌شرط‌های خیز»، «خیز»، «حرکت به سوی بلوغ» می‌گذرند و سرانجام به «عصر مصرف انبوه» می‌رسند. در پایان این مسیر، خود ایالات متحده قرار داشت: نهادهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن همچون الگویی برای سایر نقاط جهان جلوه می‌کرد. در روایت روستو، توسعه یعنی تقلید از الگوهای مصرف و اشکال نهادی غرب امپریالیستی؛ مدرن‌سازی یعنی سرمایه‌دار شدن.

نظریه روستو، و به‌ویژه نظریه اقتصاددان سنت‌لوسیایی، آرتور لوئیس (Arthur Lewis)، «سنت» را در برابر «مدرنیته» قرار می‌داد. دنیای قدیم باید کنار زده می‌شد تا دنیای جدید بتواند پدیدار شود. استعمار از این روایت ناپدید شد، همان‌گونه که برده‌داری، غارت، مبادله نابرابر و انتقال سازمان‌یافته ثروت از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین به اروپا و آمریکای شمالی نیز از آن حذف شدند. به کشورهایی که امپریالیسم فقیرشان کرده بود گفته شد که فقرشان نتیجه فرهنگ‌های عقب‌مانده خودشان است. به آنها حاکمیت یا انقلاب اجتماعی نیاز نبود؛ آنچه، بنا بر این روایت، نیاز داشتند سرمایه خارجی، کارشناسان غربی و صبر بود.

در خبرنامه‌ای پیشین درباره سنت‌های رادیکالمان، درباره غنای بحث پیرامون میراث‌های فرهنگی در سیاست رادیکال سخن گفتیم. اما در چین، مشکل اصلی خودِ سنت نبود، بلکه تحقیر بود. از جنگ اول تریاک (۱۸۳۹–۱۸۴۲) تا پیروزی انقلاب چین (۱۹۴۹)، چین آنچه را «قرن تحقیر» (Century of Humiliation) نامیده می‌شود از سر گذراند: تریاکی که بر مردمش تحمیل شد، معاهدات نابرابری که بر دولت‌هایش تحمیل شدند، سرزمین‌هایی که قدرت‌های خارجی تصرف کردند، بنادری که تحت سلطه انحصارهای امپریالیستی قرار گرفتند، و کشوری که بر اثر جنگ‌سالاران، اشغال و جنگ داخلی از هم گسیخته شد. سرمایه‌داری نه با کتاب ثروت ملل (The Wealth of Nations) (۱۷۷۶) اثر آدام اسمیت، بلکه با کشتی‌های توپدار و مواد مخدر وارد چین شد. نیروهای سرمایه‌داری نه کشور را متحد کردند و نه ظرفیت‌های تولیدی آن را آزاد ساختند. در عوض، امپریالیسم سرمایه‌داری جامعه چین را درهم شکست و زمین‌داران، کمپرادورها و واسطه‌های سرمایه خارجی را تقویت کرد.

برای مردم چین، مدرن‌سازی به معنای رد یکسره تمدن خود یا ورود به اتاق انتظار غرب نبود. مدرن‌سازی یعنی پایان دادن به تحقیر، بازپس‌گیری حاکمیت، متحد کردن کشور، غلبه بر گرسنگی و بی‌سوادی، و ایجاد ظرفیت مادی برای جلوگیری از بازگشت کشتی‌های توپدار. بر اساس این منطق، مدرن‌سازی چین تنها می‌توانست با رهایی ملی آغاز شود و تنها از مسیر سوسیالیسم پیش برود.

پرونده جدید ما، راه رفتن بر دو پا: سوسیالیسمِ مدرن‌سازی چین (Walking on Two Legs: The Socialism of Chinese Modernisation)، توجه را به دو وظیفه جدایی‌ناپذیری جلب می‌کند که انقلاب چین بر عهده گرفت: دگرگونی روابط اجتماعی و توسعه نیروهای مولد. یک کشور فقیر نمی‌توانست صرفاً با توزیع برابرتر محرومیت، آن را از میان بردارد؛ این کشور به صنعت مدرن، علم، فناوری و زیرساخت نیاز داشت. اما با توجه به تله نظام نواستعماری، چین چگونه می‌توانست این پروژه را پیش ببرد؟ آیا می‌توانست بدون پرداختن به پرسش‌های بنیادی مالکیت و رهایی اجتماعی به این هدف دست یابد؟ ما در این پرونده تاریخ مدرن چین را به سه دوره تقسیم می‌کنیم: ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۸، ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۳ و ۲۰۱۳ تا امروز.

در سال ۱۹۴۹، چین یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود: امید به زندگی حدود سی‌وپنج سال بود، نرخ باسوادی کمتر از بیست درصد بود، ظرفیت صنعتی بسیار محدود بود و روابط فئودالی همچنان بر روستاها حاکم بود. بنابراین، نخستین گام‌های انقلاب هم اجتماعی و هم مادی بودند. تا سال ۱۹۵۳، اصلاحات ارضی نزدیک به ۴۷ میلیون هکتار زمین را میان حدود ۳۰۰ میلیون دهقان بی‌زمین و کم‌زمین بازتوزیع کرده بود. نظم زمین‌داری درهم شکسته شد، اما اتفاقی عمیق‌تر نیز رخ داد. دهقانان تجربه فَن‌شِن (翻身؛ Fanshen) را از سر گذراندند – اصطلاحی که به معنای تحت‌اللفظی «برگشتن» یا «بدن را برگرداندن» است، اما در زبان انقلاب به معنای رهایی از بندگی و ایستادن بر پای خود به‌عنوان مشارکت‌کنندگانی فعال در توسعه ملی بود. مدرن‌سازی نه با یک مرکز خرید، بلکه با زمین، کرامت و پایان بندگی آغاز شد.

کارزارهای سوادآموزی همگانی، نظام‌های بهداشت عمومی، اتاق‌های مطالعه روستایی و برنامه «پزشکان پابرهنه» جامعه را دگرگون کردند. تا سال ۱۹۵۹، نرخ باسوادی به ۵۷ درصد رسید؛ تا سال ۱۹۷۸، امید به زندگی از ۶۳ سال فراتر رفت. در همین حال، برنامه‌ریزی سوسیالیستی پایه‌های یک اقتصاد صنعتی یکپارچه را بنا کرد: کارخانه‌های فولاد، نیروگاه‌ها، کارخانه‌های تولید خودرو و تراکتور، راه‌آهن‌ها و پل‌ها. این دستاوردها در شرایط محاصره، تحریم و تهدید دائمی جنگ حاصل شدند. حاکمیت اکنون پایه‌ای مادی یافته بود، اما این پایه هنوز شکننده بود.

پس از سال ۱۹۷۸، سیاست اصلاحات و گشایش تاکتیک‌ها را تغییر داد، بی‌آنکه جهت‌گیری تاریخی خود را کنار بگذارد. سخن دنگ شیائوپینگ (Deng Xiaoping) مبنی بر اینکه «فقر سوسیالیسم نیست»، جوهر مسئله را بیان می‌کرد. چین برای توسعه نیروهای مولد خود از بازارها و سرمایه خارجی تحت هدایت دولت استفاده کرد، اما کنترل بر بخش‌های کلیدی اقتصاد را واگذار نکرد. کنترل عمومی بر بانکداری، انرژی، مخابرات و حمل‌ونقل به دولت امکان داد سرمایه‌گذاری را هدایت کند و مانع از آن شود که بخش خصوصی جهت جامعه را تعیین کند. بازار به‌عنوان یک ابزار به کار گرفته شد، نه به‌عنوان هدفی فی‌نفسه.

این دوره دوم ثروت اجتماعی عظیمی ایجاد کرد و بین سال‌های ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۹ بیش از ۷۶۵ میلیون نفر را از فقر بیرون کشید. با این حال، تناقضات جدی نیز پدید آورد: نابرابری، فساد، عدم توازن‌های منطقه‌ای، فشار بر کارگران و تخریب زیست‌محیطی. به‌رسمیت شناختن این تناقضات به معنای رد دوره اصلاحات نیست، همان‌طور که به‌رسمیت شناختن دستاوردهای آن نیز مستلزم پنهان کردن هزینه‌هایش نیست. ساخت سوسیالیستی خط مستقیمی نیست که از پیش ترسیم شده باشد؛ بلکه فرایندی از مبارزه است که در آن ظرفیت‌های جدید، تناقضات جدیدی ایجاد می‌کنند که سپس باید حل‌وفصل شوند.

از سال ۲۰۱۳، چین وارد مرحله سومی شده است که حول سه مفهوم سازمان یافته است: رفاه مشترک، تمدن بوم‌شناختی و توسعه باکیفیت. کارزار «کاهش فقر هدفمند» بیش از سه میلیون کادر حزب کمونیست چین را بسیج کرد تا به آخرین کانون‌های فقر شدید دسترسی پیدا کنند و حداقل درآمد، غذای کافی، پوشاک، آموزش، مراقبت‌های بهداشتی، مسکن امن، آب آشامیدنی، برق و حمل‌ونقل را تضمین کنند. به‌جای آنکه منتظر سرریز ثروت بماند، حزب خانه‌به‌خانه رفت تا محرومیت را شناسایی و برطرف کند. هم‌زمان، حزب با تمرکز قدرت خصوصی مقابله کرد، مقررات شرکت‌های فناوری را تشدید کرد، صنعت آموزش خصوصی را محدود ساخت و بر اساس این اصل که «خانه‌ها برای زندگی کردن هستند، نه برای سفته‌بازی»، علیه سفته‌بازی در بازار مسکن اقدام کرد. چین اعتبارات را از فعالیت‌های سفته‌بازانه به سوی صنایع راهبردی، زیرساخت‌های عمومی و توسعه فناوری هدایت کرده است. اینها تعدیلات اداری جزئی نیستند؛ بلکه به پرسش بنیادین سوسیالیستی مربوط می‌شوند: آیا سرمایه بر جامعه حکومت می‌کند یا جامعه بر سرمایه؟

رئیس‌جمهور چین، شی جین‌پینگ (Xi Jinping)، مدرن‌سازی چینی را «مدرن‌سازی سوسیالیستی تحت رهبری حزب کمونیست چین» توصیف کرده است. مفهوم مدرن‌سازی سوسیالیستی با سنت خصومت ندارد، بلکه به چین امکان می‌دهد از میراث تمدنی خود بهره گیرد، بی‌آنکه تسلیم سلسله‌مراتب فئودالی یا سلطه فرهنگی غرب شود. سنت نه یک شیء موزه‌ای است و نه مانعی که باید بر آن غلبه کرد؛ بلکه میراثی است که به‌طور انتقادی از آن بهره گرفته می‌شود و با عقل علمی و اخلاق سوسیالیستی وارد گفت‌وگو می‌شود.

خاطره تحقیر چین گاهی در غرب به‌عنوان نوعی رنجش روانی تلقی می‌شود که دولت آن را دستکاری می‌کند. اما تحقیر صرفاً یک احساس نیست. این واژه به یک وضعیت مادی اشاره دارد: از دست دادن حاکمیت، تصرف منابع، محرومیت از توسعه فناوری و تابع کردن آینده یک ملت به قدرت خارجی. محدودیت‌های امروزی بر نیمه‌رساناها، تحریم‌ها، موانع تجاری و محاصره نظامی به مردم چین یادآوری می‌کنند که میل دیرینه امپریالیستی برای متوقف کردن توسعه آنها از میان نرفته است. ازاین‌رو، خوداتکایی فناورانه صرفاً ملی‌گرایی محدودنگر نیست، بلکه شکل معاصر دفاع از حاکمیت است.

راه چین را نمی‌توان صرفاً توسط کشورهای دیگر کپی کرد. این مسیر از انقلابی برخاسته است که ریشه در اتحاد کارگر و دهقان داشت و از حزبی برخوردار بود که توانایی برنامه‌ریزی در افق نسل‌ها را داشت. اما تاریخ چین پرسشی فوری را پیش روی جنوب جهانی می‌گذارد: آیا بدون حاکمیت می‌توان مدرن‌سازی کرد؟ کشورهایی که زیر بار بدهی خارجی قرار دارند، به صادرات کالاهای خام وابسته‌اند و کنترل خود را بر داده‌ها، امور مالی، فناوری، انرژی و حمل‌ونقل از دست داده‌اند، از نظر حقوقی مستقل‌اند، اما از تعیین آینده خود بازداشته می‌شوند. نردبان روستو در اختیار آنها گذاشته شده است، اما پله‌ای برای بالا رفتن وجود ندارد.

انقلاب چین برای بالا رفتن از نردبان روستو به دنبال اجازه نبود؛ بلکه مسیر خود را به سوی توسعه بنا کرد. مدرن‌سازی چین را نباید بر اساس حجم کالاها یا تعداد میلیاردرها سنجید؛ بلکه باید بر اساس این سنجید که آیا دهقانان می‌توانند قامت راست کنند، آیا کودکان می‌توانند بخوانند، آیا مردم زندگی طولانی‌تر و سالم‌تری دارند، آیا فناوری در خدمت نیازهای اجتماعی است، آیا از طبیعت حفاظت می‌شود و آیا یک ملت بی‌آنکه سر فرود آورد می‌تواند در برابر امپراتوری بایستد. مدرن‌سازی چین آرمان‌شهری نیست؛ حل هر مسئله، مسائل جدیدی ایجاد کرده است که باید با آنها روبه‌رو شد. شاید حقیقی‌ترین آزمون مدرن‌سازی چین توانایی آن در سازگار شدن با زمانه در حال تغییر و رویارویی با چالش‌های جدید بوده باشد. ما نمی‌گوییم جامعه چین فاقد مشکل است، بلکه می‌گوییم پروژه سوسیالیستی آن به‌گونه‌ای سازمان یافته است که تناقضات را شناسایی کند، مسیر خود را تغییر دهد و برای حل آنها مبارزه کند.

مسیر مدرن‌سازی چین نشان می‌دهد که کشورهای توسعه‌نیافته می‌توانند ضمن دفاع از حاکمیت خود، مسیری متفاوت از غرب سرمایه‌داری در پیش گیرند. درس این نیست که چین را می‌توان کپی کرد، بلکه این است که مدرن‌سازی به سازمان‌یابی سیاسی‌ای نیاز دارد که بتواند حاکمیت را به برنامه‌ریزی، ظرفیت فناورانه، رفاه اجتماعی و قدرت جمعی تبدیل کند. به همین دلیل است که مسئله احزاب سیاسی اهمیت دارد. درک کامل مسیر چین بدون تحلیل نظام حزبی، ساختار حزب کمونیست چین و رابطه آن با سایر احزاب، دولت و جامعه ممکن نیست.

یادداشت

برای دنبال کردن دقیق این مسیر، لطفاً مجله دوسالانه ما، وِن‌هوا زونگ‌هِنگ: مجله اندیشه معاصر چین (Wenhua Zongheng: A Journal of Contemporary Chinese Thought)، را که با همکاری [انجمن دانشگاهی جنوب جهانی (Global South Academic Forum; GSAF)] منتشر می‌شود، مطالعه کنید.

نسخه ۲۰۲۶ کنفرانس GSAF از ۱۷ تا ۱۸ اکتبر در پودونگ (Pudong)، شانگهای (Shanghai)، با موضوع «احزاب سیاسی جنوب جهانی: حکمرانی و مدرن‌سازی» (Global South Political Parties: Governance and Modernisation) برگزار خواهد شد. این مجمع با گرد هم آوردن احزاب سیاسی، جنبش‌های اجتماعی و مؤسسات دانشگاهی از سراسر جنوب جهانی، فضایی برای مقایسه تجربه‌های حکمرانی و مدرن‌سازی فراهم می‌کند و این پرسش را مطرح می‌کند که چگونه می‌توان حاکمیت را به نهادهایی تبدیل کرد که قادر به برنامه‌ریزی، توسعه و رهایی باشند. مسئله این است که آیا مردم جنوب جهانی می‌توانند مدرن‌سازی را بر اساس شرایط و معیارهای خود تعریف کنند؛ نه به‌عنوان تقلید، بلکه به‌عنوان ساخت جمعی آینده‌ای فراتر از وابستگی.




نوشته‌ای از زندانی سياسی سيامک امينی: ارانی بذر زرین بر فراز کشورش افشاند

akhbar-rooz.com

رفقای عزیزم امروز به استقبال ۸۵ سالگی تاسیس حزب توده ایران حزب قهرمانان و مبارزان راه عدالت اجتماعی، حزب کمونیست های راستین، حزب طبقه کارگران ایران می رویم. روزی که در تاریخ معاصر ما به جشن مهرگان نیز معروف گشته است، امروز و هر روز را به یاد آن قهرمانان توده که تن رنجور خود را زیر شکنجه کشان کشان و خون آلود به سلول می بردند و حسرت یا آخ را بر دل آن جانیان می گذاشتند و با خون خود بر دیوار سلول نوشتند؛ رفقا جشن مهرگان خجسته. راه همان است که ما رفتیم، ما رفتیم شما راه را ادامه دهید…
این روز را اکنون در شرایطی برگزار می کنیم که جنبش جهانی کمونیستی در تهاجم وحشیانه امپریالیسم جهانی است. از سوی دیگر چهره متجاوز و اشغالگر و ضد دموکراسی، هارترین جناح امپریالیستی، از جمله ایالات متحده، مشغول غارت و چپاول مردم جهان است؛ مردم جهان هیچگاه جنایت آنان در کشتار از کودکان در افغانستان که شکم خالی آنان را با بمب های عروسکی میدرید ، چه کودکان گرسنه آفریقا با شکم‌های ورم کرده، چه بمباران مدرسه میناب و چه مردم و کودکان در فلسطین و بی شمار جنایت کران تا کران را فراموش نمی‌کند.

رفقا حزب ما، حزب توده هاست ،حزب دوران ساز ماست این پابرجایی در دفاع از طبقه کارگر و زحمتکشان ریشه در درک عمیق اندیشه علمی مارکسیسم لنینیسم دارد، به همین دلیل داغ، انحلال و از بین رفتن و پیشگام نشدن در مبارزات مردم ایران را به دل جلادان شاه و شیخ مسلک گذاشته و می رود تا فتح آخرین قله های پیروزی.
حضور حزب توده ایران در تمامی جنبش های اعتراضی حتی بعد از سرکوب حزب ما در سال ۱۳۶۱ همواره دیده می شود توده های زیر فشار ابر تورم حکومت جهل و جنایت و فساد جمهوری اسلامی، سنگری به جز سنگر حزب روزبه ها و ارانی ها ندارد و بار دیگر ما به همراه هزاران رفیق جان باخته عزیزمان فریاد می زنیم «راه همان است که من رفتم»

س.ا
زندان اوین بند ۴
مهرماه ۱۴۰۵




کوس رسوایی نتان یاهو و حزب لیکود

منبع سایت eshtrak.wordpress

کوس رسوایی نتان یاهو و حزب لیکود – هشدار جدی به تمام سلطنت طلبان و پیروانشان در طبقه متوسط و زحمتکشان: اعلامیه شمارۀ 164 جبهۀ مردم برای نجات ایران ـ خط سوم ـ نه ملا نه آمریکا / فرح نوتاش 

هشدار جدی به تمام سلطنت طلبان و پیروانشان در طبقه متوسط و زحمتکشان

اعلامیه شمارۀ 164 جبهۀ مردم برای نجات ایران ـ خط سوم ـ نه ملا نه آمریکا / فرح نوتاش 

09.2026. 30

در عرصۀ خبری جهان، چندیست که خبر مهمی درخشان تر از تمام اخبار، چشم ها را به خود خیره کرده است. اهمیت این خبر نه تنها در افشای ماهیت وجودی خط فکری نتان یاهو و حزب لیکود می باشد، بلکه از نظر تاریخی نیز، افشا کنندۀ تفکر و اعمال پلید آنان، برای پیش برد مقاصد شدیدن استعماری و نژاد پرستانه است.

خبر اطلاع نتان یاهو از آنچه که در نوار غزه، قبل از هفت اکتبر سال 2023 روی می داده، یک خبر عادی نیست. خبریست تکان دهنده ،که خبر از سوء استفادۀ زندگی جهودان و قربانی کردنشان در راه رسیدن به امیال پلید حزب استعماری لیکود.

کشتار فلسطینیان در طی تاریخ اشغال فلسطین، از 1948 همواره خشم و نفرت تمام جهان را علیه اشغال کنندگان فلسطین بر انگیخته، ولی آنچه که همواره در سایۀ هولوکوست پنهان نگاه داشته شده است، قربانی کردن جهودان برای امیال استعماری حزب لیکود و بقیه تند رو های اشغال گران بوده است.

ولی خبر اطلاع دادن روند تلاتم و آماده سازی برای حمله در غزه، به نتان یاهو، از طرف دولت های مصر و محمد بن زاید، رئیس جمهور امارت متحدۀ عربی، بسیار تکاندهنده است. و نادیده گرفته شدن این خبر توسط نتان یاهو، نشان از اطلاع کامل او و حزبش، و تصمیم بر قربانی کردن جهودان برای امیال استعماری و داشتن بهانه برای تصرف غزه بوده است.

البته کشتار مردم غزه، برانگیزانندۀ نفرت جهانی علیه نتان یاهو و حاکمیتش بوده است. و در نشست اخیر سازمان ملل، به هنگام سخنرانی نتان یاهو عملن روشن شد. ولی آنچه که امروزه در عریان شدن واقعه مهم است، تصمیم به اجازه کشتار جهودان، در دهکدۀ مرزی غزه، برای بهانه و حمله به غزه، و ویرانی وقتل عام مردم، در خون خواهی دروغین برای خون پایمال شده جهودان بوده است.

و حال آنکه قتل جهودان، جز برنامه نتان یاهو برای تصرف غزه بوده است!

این واقعیت تکان دهند، نه تنها جهانی را با درنده خویی حزب لیکود و صهیونیست ها ، آشنا کرده، بلکه ننگی برای سلطنت طلبانی است که هر هفته برای تظاهرات علیه رژیم ملا، پرچم منحوس اسرائیل را در کنار پرچم ایران می افرازند.

این ننگ دارای دو وجه است. یک اتکا به رژیمی خونخوار و بی آبرو برای رسیدن به هدف

دو، ابراز عدم استقلال

و این هر دو ننگ بزرگی برای سلطنت طلبان و ایرانیانی که پرچم ننگ اشغال گران را که مورد تنفر جهانی است بر می افرازند می باشد. و ننگی برابر با آن، اعدام روزانه دو نفر از معترض های دستگیر شده در تظاهرات اخیر در ایران، توسط رژیم خونخوار ملاست.

ولی در این میان نکتۀ قابل توجهی را نباید از نظر دور داشت. این خبر، توسط روزنامه هارتص در اسرائیل، به اطلاع عموم رسیده است. و کتمان نتان یاهو از اطلاع از حمله حماس قبل از وقوع، و تلاشش برای کتمان اطلاع دادن از طرف بن زاید رهبر امارات نیز، هرگز قابل پذیرش نیست. چرا که، چطور سازمان امنیت اسرائیل از تمام نکات در ایران اطلاع دارد ولی، از آنچه که در غزه زیر ذره بین است بی اطلاع است؟!

و نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت.

حملۀ حماس تحت رهبری یحیا سنوار به دهکده هم مرز غزه در اسرائیل نیز، با شک بسیار، توسط هواداران مردم فلسطین در سراسر جهان، دنبال شد. زیرا تصور عکس العمل اسرائیل کار سختی نبود.

ولی امپریالیست ها بدانند، مشکل فلسطین و تمام مشکلاتی استعماری و استثماری در جهان، با خلع سلاح لشگرهای نیابتی و بستن دکان های مذهبی در ممالک، هرگز از بین نخواهد رفت. چون مبارزه برای حق طلبی و عدالت خواهی، جزو فطرت انسان است و فقط با مرگ انسان در روی کرۀ خاکی می توان آن را نابود کرد.

با افراشتن پرچم مارکسیسم لنینیسم انسان قوی تر از همیشه میدان ها را تسخیر خواهد کرد.

http://www.farah-notash.com/womens-power

http://www.farah-notash.com

Women’s Power




بحران حزب و وظایف ما

ژوزف استالین

۱ و ۲۷ آگوست ۱۹۰۹

برگردان: آمادور نویدی

منبع: آثار، جلد ۲، ۱۹۰۷ – ۱۹۱۳

ناشر: انتشارات زبان‌های خارجی، مسکو، ۱۹۵۴

رونویسی/ نشانه‌گذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای ام آی ای (MIA)، ۲۰۰۸

مالکیت عمومی: بایگانی اینترنتی مارکسیست‌ها (۲۰۰۸). شما می‌توانید این اثر را آزادانه کپی، توزیع، نمایش و اجرا کنید؛ و هم‌چنین آثار مشتق و تجاری بسازید. لطفاً «بایگانی اینترنتی مارکسیست‌ها» را به عنوان منبع خود ذکر کنید.

بحران حزب و وظایف ما

بر هیچ‌کس پوشیده نیست که حزب ما با یک بحران جدی روبروست. از دست دادن اعضای حزب، کوچک شدن و ضعف سازمان‌ها، پراکندگی و جدایی آن‌ها از یک‌دیگر و فقدان کار و فعالیت هماهنگ حزبی – همه نشانگر آن‌ست که حزب بیمارست، و از بحران شدید رنج می‌برد.

مهم‌ترین مشکل حزب، دور افتادن سازمان‌های ما از توده‌های وسیع مردم است. زمانی سازمان‌های ما هزاران عضو داشتند و صدها هزار نفر را رهبری می‌کردند. آن روزها حزب در میان توده‌ها ریشه‌های محکمی داشت. اما امروز چنین نیست. به جای هزاران نفر، فقط ده‌ها و در بهترین حالت چند صد نفر در سازمان‌ها باقی مانده‌اند. دیگر صحبت از رهبری صدها هزار نفر بی‌معناست.

درست است که حزب ما هنوز در میان توده‌ها نفوذ ایدئولوژیک گسترده‌ای دارد. توده‌ها حزب را می‌شناسند و به آن احترام می‌گذارند. همین یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های حزب «پس از انقلاب» با حزب «پیش از انقلاب» است…

اما نفوذ ایدئولوژیک به‌تنهایی کافی نیست. مشکل اینجاست که این نفوذ گسترده ایدئولوژیک، به دلیل ضعف ارتباط و انسجام سازمانی، عملاً خنثی می‌شود. این همان علت انزوای سازمان‌های ما از توده‌های وسیع مردم است.

برای درک شدت بحران کافی است به سن‌پترزبورگ (St. Petersburg) اشاره کنیم. در سال ۱۹۰۷ حدود ۸۰۰۰ عضو داشتیم، اما امروز به‌سختی می‌توانیم ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر را جمع کنیم. وضع مسکو(Moscow)، اورال(Urals)، لهستان(Poland)، حوضه دونتس(Donets Basin) و مناطق دیگر نیز تقریباً همین است.

اما مسئله فقط دور افتادن حزب از توده‌ها نیست. حزب نه‌تنها از جدایی از توده‌ها رنج می‌برد، بلکه از این واقعیت نیز رنج می‌برد که سازمان‌های حزب از یکدیگر هم جدا شده‌اند. با هم ارتباط ندارند و زندگی مشترک حزبی ندارند. سن‌پترزبورگ نمی‌داند در قفقاز(Caucasus) چه می‌گذرد، قفقاز نمی‌داند در اورال چه می‌گذرد و الی آخر؛ هر سازمانی برای خود زندگی جداگانه‌ای دارد.

در واقع، دیگر آن حزب واحدی را که همه ما در سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۰۷ با افتخار از آن سخن می‌گفتیم، نداریم. روش‌های کار ما به طرز تأسف‌باری آماتورگونه شده است.

ارگان‌هایی که اکنون در خارج از کشور منتشر می‌شوند – از یک طرف پرولتاری(Proletary)(۱) و گولوس(Golos)( ۲)

و از طرف دیگر سوسیال‌دمکرات(Sotsial-Demokrat)( ۳)، نمی‌توانند سازمان‌های پراکنده در سراسر روسیه را به هم پیوند دهند و نه قادرند به آن‌ها یک زندگی واحد حزبی ببخشند. در واقع، طبیعی هم هست. نمی‌توان انتظار داشت روزنامه‌هایی که در خارج از کشور و دور از واقعیت زندگی روسیه منتشر می‌شوند، بتوانند فعالیت حزبی را که مدت‌هاست از مرحله محافل مطالعاتی گذشته است، هماهنگ کنند.

درست است که سازمان‌های پراکنده اشتراکات زیادی دارند که آن‌ها را از نظر ایدئولوژیک به هم پیوند می‌دهد – آن‌ها برنامه‌ مشترکی دارند که از آزمون انقلاب سربلند بیرون آمده است؛ آن‌ها اصول عملی مشترکی دارند که انقلاب آن‌ها را تأیید کرده است و سنت‌های انقلابی باشکوهی دارند. این دومین تفاوت مهم بین حزب «پس از انقلاب» و حزب «پیش از انقلاب» است. اما این هم کافی نیست. مسئله این است که وحدت ایدئولوژیک سازمان‌های حزب، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند حزب را از فقدان انسجام سازمانی و انزوای سازمان‌ها از یک‌دیگر نجات دهد. کافی‌ست به این نکته اشاره کنیم که حتی ارتباط و تبادل اطلاعات از راه مکاتبه نیز در حزب آن‌طور که باید باشد وجود ندارد؛ چه رسد به اینکه بخواهیم همه سازمان‌ها را در قالب یک ارگانیسم واحد متحد کنیم.

پس بنابراین:

۱) دور افتادن حزب از توده‌های وسیع مردم؛ و

۲) دور افتادن سازمان‌های حزب از یکدیگر—

این است ماهیت مشخص بحرانی که حزب ما از سر می‌گذراند.

دلیل این وضعیت را نیز به‌سختی می‌توان نادیده گرفت: بحران خود انقلاب، پیروزی موقت ضدانقلاب، فروکش کردن مبارزات گوناگون و سرانجام از دست رفتن تمام آن نیمه‌آزادی‌هایی که حزب در سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۰۶ از آن‌ها برخوردار بود.

حزب در دوره‌ای رشد کرد و نیرومند شد که انقلاب پیش می‌رفت و آزادی‌هایی وجود داشت. وقتی انقلاب عقب نشست، آزادی‌ها از میان رفتند و و در نتیجه حزب نیز ضعیف و بیمار شد.

روشنفکران شروع به ترک حزب کردند و بعد، متزلزل‌ترین بخش کارگران نیز به دنبال آنان از حزب فاصله گرفتند.

به‌ویژه، رشد ایدئولوژیک حزب، یا دقیق‌تر بگوییم رشد کارگران پیشرو، باعث شد روشنفکران با سرعت بیشتری حزب را ترک کنند. کارگران پیشرو با نیازها و خواسته‌های تازهٔ خود از اندوخته فکری ناچیز «روشنفکران سال ۱۹۰۵» فراتر رفته بودند.

البته از این وضعیت به هیچ‌وجه نباید نتیجه گرفت که حزب باید تا آمدن آزادی‌های آینده دست روی دست بگذارد و در همین بحران بماند؛ چنان‌که بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند.

نخست این‌که، فرارسیدن این آزادی‌ها تا حد زیادی به این بستگی دارد که آیا حزب می‌تواند از این بحران سالم و بازسازی شده بیرون آید یا نه؛ آزادی‌ از آسمان نمی افتد؛ بلکه به کمک وجود یک حزب کارگریِ بخوبی سازمان‌یافته به دست می‌آیند.

دوم، قوانین شناخته‌شده مبارزه طبقاتی به ما می‌آموزند که هرچه بورژوازی بیش‌تر سازمان پیدا کند، پرولتاریا نیز ناگزیر باید بیش‌تر سازمان یابد. و همه می‌دانند که بازسازی حزب ما، به‌عنوان تنها حزب کارگری، شرط مقدماتی لازم برای رشد سازمان‌یابی پرولتاریای ما به‌عنوان یک طبقه است.

بنابراین، بیرون آمدن حزب از بحران و بهبود وضعیت آن پیش از فرارسیدن آزادی‌ها، نه‌تنها ممکن، بلکه اجتناب‌ناپذیر است.

تمام مسئله این است که راه‌های نجات و نوسازی حزب را پیدا کنیم؛ راه‌هایی که به کمک آن‌ها حزب:

۱) با توده‌ها پیوند برقرار کند؛ و
۲) سازمان‌های جدا افتاده‌ را در یک ارگانیسم واحد متحد سازد.

***

و اما، حزب ما چگونه می‌تواند از بحران بیرون بیاید؛ و برای رسیدن به این هدف چه باید کرد؟

برخی به ما می‌گویند که حزب را تا حد امکان قانونی کنید و آن را حول گروه قانونی در دوما متحد سازید. اما چگونه می‌توان حزب را تا حد امکان قانونی کرد وقتی‌که حتی بی‌ضررترین نهادهای قانونی، مانند انجمن‌های فرهنگی و غیره، تحت شدیدترین اذیت و  آزار قرار دارند؟ آیا می‌توان این‌کار را با کنار گذاشتن خواسته‌های انقلابی‌ حزب انجام داد؟

اگر چنین کنیم، در واقع حزب را دفن کرده‌ایم، نه اینکه آن را نوسازی کنیم! گذشته از این، چگونه گروه دوما می‌تواند حزب را با توده‌ها پیوند دهد، وقتی خودش نه‌تنها از توده‌ها، بلکه از سازمان‌های حزب نیز جداست؟

روشن است که این راه‌حل نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه آن را پیچیده‌تر می‌کند و بیرون آمدن حزب از بحران را دشوارتر می‌سازد.

عده‌ای دیگر می‌گویند: هرچه بیشتر می‌توانید، وظایف حزب را به خود کارگران واگذار کنید و حزب را از شر روشن‌فکران بی‌ثبات خلاص کنید.

 شکی نیست که کنار گذاشتن عناصر بی‌فایده و متمرکز کردن وظایف در دست خود کارگران، کمک بزرگی به نوسازی حزب خواهد کرد.

 اما به همان اندازه واضح استکه فقط «واگذاری وظایف» کافی نیست. اگر همان سازمان قدیمی، همان روش‌های قدیمی کار حزبی و همان «رهبری» از خارج ادامه پیدا کند، حزب نه به توده‌ها نزدیک خواهد شد و نه به یک کل واحد تبدیل می‌شود.

پس روشن است که با اقدامات نیم‌بند نمی‌توان مشکل را حل کرد- برای درمان ریشه ای حزب بیمار، به راه‌حل‌های اساسی نیاز داریم.

حزب پیش از هر چیز از توده‌ها دور افتاده است؛ بنابراین باید به هر قیمتی که شده دوباره با توده‌ها پیوند برقرار کند.

اما در شرایط کنونی، این کار بیش از همه باید از راه مسائلی انجام شود که توده‌های وسیع را مستقیماً به خود مشغول کرده‌اند. برای نمونه فقر و تنگ‌دستی توده‌ها و تعرض سرمایه را در نظر بگیرید. موج عظیم تعطیلی کارخانه‌ها و اخراج‌های دسته‌جمعی کارگران مانند توفان بر سر کارگران فرود آمده است؛ کاهش تولید، اخراج‌های خودسرانه، کاهش دست‌مزدها، طولانی‌تر شدن روز کاری و به‌طور کلی تعرض سرمایه‌دارها، هم‌چنان ادامه دارد

تصور اینک‌ه این وضعیت چه رنجی بر کارگران وارد می‌کند دشوار است؛ اینک‌ه چگونه آنان را به فکر وامی‌دارد، چه تعداد درگیری و «سوءتفاهم» میان کارگران و کارفرمایان ایجاد می‌کند و چه مسائل مهمی را در ذهن کارگران به وجود می‌آورد. بگذارید سازمان‌های ما، علاوه بر انجام فعالیت سیاسی عمومی، دائماً در همه این درگیری‌های روزمره و کوچک دخالت کنند،

بگذارید این درگیری‌ها را به مبارزه بزرگ طبقاتی پیوند دهند و در اعتراض‌ها و خواسته‌های روزمره از توده‌ها حمایت کنند. به این ترتیب، اصول بزرگ حزب ما را در عمل و از طریق واقعیت‌های زنده به کارگران نشان خواهند داد. برای همه باید روشن باشد که این تنها راهی است که می توانیم آن‌ها را از این بن‌بست مرگ‌بار  «نجات» دهیم. و «رهایی» آن‌ها از این بن‌بست دقیقاً به معنای گردآوردن و متحد کردن آنان حول سازمان‌هایمان است.

کمیته‌های حزبی در کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، ارگان‌های حزبی هستند که می‌توانند با موفقیت بیش‌تری چنین فعالیت‌هایی را در میان توده‌ها ییش ببرند و توسعه دهند. کارگران پیش‌رو در کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، نیروهای زنده‌ای هستند که می‌توانند توده‌های پیرامون خود را به حزب جذب کنند. تنها چیزی که لازم است این‌ست که کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها دائماً در تمام امور و مسائل مبارزه کارگران دخالت کنند، از منافع روزمره آن‌ها دفاع نمایند و این منافع را با منافع اساسی طبقه پرولتاریا پیوند دهند. تبدیل کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها به سنگرهای اصلی حزب – چنین است وظیفهٔ ما.

افزون بر این، برای تحقق همین هدف، یعنی نزدیک‌تر شدن به توده‌ها، ساختار سایر سازمان‌های حزبی، در سطوح بالاتر، نیز باید با این وظیفه منطبق شود؛ به‌گونه‌ای که نه‌تنها از منافع سیاسی، بلکه از منافع اقتصادی توده‌ها نیز دفاع کنند. هیچ یک از شاخه‌های صنعت با هر اهمیتی نباید از توجه سازمان حزبی دور بماند. برای تحقق این هدف، در کنار اصل جغرافیایی باید اصل صنعتی را هم در سازمان‌دهی به کار گرفت. یعنی کمیته‌های کارخانه و کارگاه در شاخه‌های مختلف صنعت باید بر اساس رشته صنعتی خود در حوزه‌های جداگانه سازمان‌دهی شوند و این حوزه‌ها نیز باید از نظر جغرافیایی در مناطق و نواحی به هم پیوند بخورند.

اگر این‌کار موجب افزایش حوزه‌های بیش‌تری شود، اهمیتی ندارد. در عوض، سازمان پایه‌ای محکم‌تر و باثبات‌تر پیدا می‌کند و پیوندش با توده‌ها نیز نزدیک‌تر می‌شود.

مسئله دیگری که برای غلبه بر بحران اهمیت زیادی دارد، ترکیب خود سازمان‌های حزب است. باتجربه‌ترین و بانفوذترین کارگران پیش‌رو باید در همه سازمان‌های محلی حضور داشته باشند، امور سازمان‌ها باید در دست‌های نیرومند آن‌ها متمرکز شود و این خود آن‌ها هستند که باید مهم‌ترین پُست‌ها را در سازمان‌ها، از مسئولیت‌های عملی و سازمانی گرفته تا کارهای نوشتاری اشغال کنند. مهم نیست اگر کارگرانی که این مسئولیت‌ها را بر عهده می‌گیرند در ابتدا تجربه و آموزش کافی نداشته باشند و حتی اشتباه کنند. تجربه عملی و راهنمایی رفقای باتجربه‌تر، افق دید آنان را گسترش می‌دهد و سرانجام از آنان نویسندگان و رهبران واقعی جنبش می‌سازد.

نباید فراموش کرد که ببل‌ها(Bebels) از آسمان نمی‌افتند، آنان فقط در جریان کار و از راه تجربهٔ عملی تربیت می‌شوند

و جنبش ما امروز بیش از هر زمان دیگری به ببل‌های روسی (Russian Bebels) نیاز دارد؛ یعنی رهبران باتجربه و پخته‌ای که از صفوف خود کارگران برخاسته باشند.

به همین دلیل است که شعار سازمانی ما باید این باشد: «راه را برای کارگران پیش‌رو در همه عرصه‌های فعالیت حزبی بازتر کنید»، «میدان عمل بیش‌تری به آن‌ها بدهید!»

ناگفته نماند که کارگران پیش‌رو، علاوه بر اراده و ابتکار برای رهبری، باید دانش کافی هم داشته باشند. کارگرانی که از دانش کافی برخوردارند کم‌اند. اما درست در همین‌جاست که کمک روشن‌فکران باتجربه و فعال می‌تواند بسیار مفید باشد.

باید برای کارگران پیش‌رو، حلقه‌های آموزشی و «گروه‌های بحث و گفت‌وگو» تشکیل شود؛ دست‌کم یک گروه در هر منطقه. در این گروه‌ها باید تئوری و پراتیک مارکسیسم را به‌طور منظم مطالعه کنند.

این کار تا حد زیادی کمبود دانش کارگران پیش‌رو را جبران می‌کند و به آن‌ها کمک می‌کند که در آینده به سخن‌رانان و رهبران ایدئولوژیک تبدیل شوند.

در عین‌حال، کارگران پیش‌رو باید بیش‌تر در کارخانه‌ها و کارگاه‌های خود سخن‌رانی کنند تا «حداکثر تجربهٔ عملی» را به دست آورند؛ حتی اگر گاهی به نظر شنوندگانشان «گند بزنند»!

آن‌ها باید یک‌بار برای همیشه شرم و خجالت بیش از حد و ترس از سخنرانی در برابر جمع را کنار بگذارند و با جسارت و اعتمادبه‌نفس وارد میدان شوند.

یکی دو بار زمین می‌خورند و بعد یاد می‌گیرند که مستقل راه بروند؛ درست مانند «مسیح که بر روی آب راه می‌رفت».

 به‌طور خلاصه،

(۱) تشدید تبلیغات (agitation) پیرامون نیازهای روزمره و پیوند دادن این نیازها با نیازهای عمومی و طبقاتی پرولتاریا؛

۲) سازمان‌دهی و تحکیم کمیته‌های کارخانه‌ها و کارگاه‌ها به‌عنوان مهم‌ترین مراکز  حزبی در مناطق،

۳) «واگذاری» مهم‌ترین وظایف حزبی به کارگران پیش‌رو؛ و

۴) تشکیل «گروه‌های بحث‌وگفتگو» برای کارگران پیش‌رو – این‌ها وسایلی هستند که سازمان‌های ما با کمک آن‌ها می‌توانند توده‌های وسیع را حول خود متحد کنند.

نمی‌توان از این نکته چشم پوشید که خودِ زندگی، این مسیر را برای غلبه بر بحران حزب نشان می‌دهد. منطقه‌ی مرکزی و اورال مدت‌هاست که بدون روشن‌فکران کار می‌کنند؛ خود کارگران در آن‌جا امور سازمان‌ها را برعهده گرفته اند.

در سورموو(Sormovo)، لوگانسک- حوضه دونتس(Lugansk -Donets Basin) و نیکولایف(Nikolayev)، کارگران در سال ۱۹۰۸ اعلامیه‌هایی را منتشر کردند و در نیکولایف، علاوه بر اعلامیه‌ها، یک ارگان غیرقانونی نیز منتشر کردند.

در باکو، سازمان حزب به‌طور منظم در همه امور مبارزاتی کارگران دخالت کرده است و حتی یک درگیری بین کارگران و صاحبان نفت را از دست نداده‌اند، در عین حال، به آژیتاسیون(agitation)، فعالیت سیاسی عمومی خود نیز ادامه داده است.

اتفاقاً همین امر توضیح می دهد که چرا سازمان باکو تا به امروز ارتباط خود را با توده ها حفظ کرده است.

این است وضعیت در مورد راه‌های پیوند دادن حزب با توده‌های وسیع کارگران.

اما حزب فقط از دور افتادن از توده‌ها رنج نمی‌برد؛ سازمان‌های آن نیز از یکدیگر جدا افتاده‌اند.

اکنون به این مسئله بپردازیم.

* * *

و اما، چگونه می‌توان سازمان‌های محلیِ پراکنده را به یک‌دیگر پیوند داد، چگونه می‌توان آن‌ها را در یک حزب واحد و منسجم که زندگی مشترکی دارند، متحد کرد؟

ممکن است کسی فکر کند که کنفرانس‌های عمومی حزب که گاهی اوقات برگزار می‌شوند، این مشکل را حل می‌کنند، سازمان‌ها را متحد می‌کنند؛ یا این‌که پرولتاری (Proletary)، گولوس(Golos) و سوسیال‌دموکرات (Sotsial-Demokrat) که در خارج از کشور منتشر می‌شوند، حزب را در درازمدت متحد و یک‌پارچه می‌کنند.

شکی نیست که هر دو برای پیوند دادن سازمان‌ها مهم‌اند. در واقع، تا امروز کنفرانس‌ها و ارگان‌هایی که در خارج از کشور منتشر می‌شوند، تنها وسایل پیوند دادن سازمان‌های پراکنده بوده‌اند.

اما، نخست این‌که کنفرانس‌ها، که آن هم بسیار به‌ندرت برگزار می‌شوند، تنها برای مدتی می‌توانند سازمان‌ها را به هم پیوند دهند و بنابراین، آن‌قدر که به‌طور کلی لازم است، پیوندی پایدار ایجاد نمی‌کنند: در فاصلهٔ میان دو کنفرانس، ارتباط‌ها قطع می‌شود و دوباره همان روش‌های آماتورگونه قدیمی ادامه پیدا می‌کند.

دوم این‌که، ارگان‌هایی که در خارج از کشور منتشر می‌شوند، گذشته از این واقعیت که تعداد بسیار کمی به روسیه می‌رسند، طبیعتاً از روند زندگی حزب در روسیه عقب می‌مانند، و در نتیجه نمی‌توانند مسائل مهمی را که کارگران را مشغول کرده‌اند به‌موقع تشخیص دهند و درباره‌شان موضع بگیرند. در نتیجه، نمی‌توانند سازمان‌های محلی ما را با پیوندی دائمی به هم مرتبط کنند.

واقعیت‌ها این را نشان می‌دهند. از زمان کنگره لندن، حزب توانسته است دو کنفرانس برگزار کند و ده‌ها شماره از ارگان‌های خارج از کشور را منتشر کند. با این‌حال، در کار متحد کردن سازمان‌های ما در یک حزب واقعی و  کار غلبه بر بحران، تقریباً هیچ پیش‌رفتی حاصل نشده است.

پس کنفرانس‌ها و ارگان‌های خارج از کشور، هرچند برای وحدت حزب مهم‌اند، اما برای غلبه بر بحران و ایجاد پیوند دائمی میان سازمان‌های محلی کافی نیستند.

روشن است که به یک اقدام رادیکال نیاز داریم.

تنها اقدام اساسی، انتشار یک روزنامه سراسری روسیه است؛ روزنامه‌ای که مرکز فعالیت حزب باشد و در داخل روسیه منتشر شود.

سازمان‌های پراکنده روسیه فقط بر پایه فعالیت مشترک حزبی می‌توانند متحد شوند.

اما فعالیت مشترک حزبی نیز بدون وجود یک مرکز مشترک ممکن نیست؛ مرکزی که تجربه سازمان‌های محلی را جمع‌آوری کند، آن را جمع‌بندی کند و سپس این تجربه مشترک را به همه سازمان‌های محلی برساند.

یک روزنامهٔ سراسری روسیه می‌تواند چنین مرکزی باشد؛ مرکزی که فعالیت حزبی را هدایت، هماهنگ و رهبری کند. اما برای این‌که روزنامه واقعاً بتواند فعالیت حزب را رهبری کند، باید پیوسته از سازمان‌های محلی و مناطق، پرسش‌ها، بیانیه‌ها، نامه‌ها، اطلاعات، شکایت‌ها، اعتراض‌ها، برنامه‌های کاری، اخبارها و مسائلی را دریافت کند که توده‌ها را به خود مشغول کرده است. باید میان روزنامه و سازمان‌های محلی نزدیک‌ترین و پایدارترین ارتباط برقرار باشد. روزنامه باید از این راه اطلاعات و مطالب کافی جمع کند، مسائل مهم را به‌موقع تشخیص دهد، درباره آن‌ها توضیح و نظر بدهد و از دل این مطالب، رهنمودها و شعارهای لازم را بیرون بکشد و به اطلاع سراسر حزب و همه سازمان‌های آن برساند…

اگر این شرایط وجود نداشته باشد، رهبری فعالیت حزبی امکان‌پذیر نیست، و اگر هیچ رهبری در کار حزبی وجود نداشته باشد، سازمان‌ها هم نمی‌توانند برای همیشه در یک کل واحد متحد شوند!

به همین دلیل است که ما بر ضرورت وجود یک روزنامه سراسری روسیه (و نه روزنامه‌ای که در خارج از کشور منتشر می‌شود) و یک روزنامه رهبری‌کننده (و نه صرفاً یک روزنامه عامه‌پسند) تأکید می‌کنیم.

ناگفته نماند که تنها نهادی که می‌تواند ناگفته نماند که تنها نهادی که می‌تواند انتشار و اداره چنین روزنامه‌ای را بر عهده بگیرد، کمیته مرکزی حزب است. گذشته از این، هدایت فعالیت حزبی اصولاً وظیفه کمیته مرکزی است. اما در حال حاضر کمیته مرکزی این وظیفه را به‌خوبی انجام نمی‌دهد و نتیجه‌اش این است که سازمان‌های محلی تقریباً کاملاً از یکدیگر جدا افتاده‌اند.

با این‌حال، یک روزنامه سراسری روسیه که به‌خوبی اداره شود، می‌تواند در دست کمیتهٔ مرکزی به مؤثرترین وسیله برای متحد کردن واقعی حزب و هدایت فعالیت حزبی تبدیل شود. علاوه بر این، ما تأکید می‌کنیم که تنها از این طریق می‌توان کمیته مرکزی را از یک مرکز صوری به یک مرکز واقعی سراسری حزبی تبدیل کرد، مرکزی که واقعاً حزب را متحد می‌کند و واقعاً سمت و سوی فعالیت آن را تعیین کند.

بنابراین، سازمان‌د‌هی و اداره یک روزنامه سراسری روسیه وظیفه مستقیم کمیته مرکزی است.

پس، یک روزنامه سراسری روسیه به‌عنوان ارگانی که حزب را حول کمیته مرکزی متحد و حول کمیته مرکزی گردهم آورد – این است وظیفه و این است راه غلبه بر بحرانی که حزب از سر می‌گذراند.

***

 جمع‌بندی 

 به دلیل بحران انقلاب، بحرانی در حزب ایجاد شده است – سازمان‌ها ارتباط دائمی خود را با توده‌ها از دست داده‌اند، حزب به سازمان‌های جدا از یک‌دیگر تقسیم شده است.

سازمان‌های ما باید با توده‌های وسیع مردم پیوند برقرار کنند – این یک وظیفه محلی است.

سازمان‌های ما باید با یک‌دیگر و حول کمیتهٔ مرکزی حزب پیوند برقرار کنند- این یک وظیفه مرکزی است.

برای انجام وظیفه محلی، علاوه بر تبلیغ و ترویج سیاسی عمومی، باید تبلیغات اقتصادی پیرامون نیازهای حاد و روزمرهٔ کارگران انجام شود؛ باید به‌طور منظم در مبارزهٔ کارگران دخالت کرد.

کمیته‌های حزبی کارخانه‌ها و کارگاه‌ها باید تشکیل و تحکیم شوند؛ تا حد امکان وظایف حزبی در دست کارگران پیش‌رو متمرکز شود؛ و برای کارگران پیش‌رو «گروه‌های بحث و گفت‌وگو» تشکیل شود تا رهبران پخته و آگاه از میان خود کارگران تربیت شوند.

برای انجام وظیفه مرکزی، باید یک روزنامه سراسری روسیه داشته باشیم که سازمان‌های محلی را با کمیته مرکزی حزب پیوند دهد و آن‌ها را در یک کل واحد متحد کند.

تنها در صورت انجام این وظایف، حزب قادر خواهد بود سالم و بازسازی‌شده  از بحران بیرون بیاید؛ تنها با تحقق این شرایط، حزب می‌تواند نقش مسئولانهٔ خود را به‌عنوان پیشاهنگ شایستهٔ پرولتاریای قهرمان روسیه بر عهده گیرد.

این‌ها راه‌های غلبه بر بحران حزب هستند.

نیازی به گفتن نیست که هر چه حزب از امکانات قانونی پیرامون خود – از تریبون دوما و اتحادیه‌های کارگری گرفته تا انجمن‌های تعاونی و صندوق‌های کفن و دفن – به طور کامل‌تری استفاده کند، وظیفه غلبه بر بحران، وظیفه بازسازی و احیای حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه، نیز زودتر انجام خواهد شد.

باکینسکی پرولتاری/باکو پرولتاری، شماره‌های ۶ و ۷، ۱ و ۲۷ اوت ۱۹۰۹

یادداشت ها:

(۱) پرولتاری (Proletary) — روزنامه‌ای غیرقانونی بود که بلشویک‌ها پس از چهارمین کنگرهٔ حزب، معروف به «کنگرهٔ وحدت»، تأسیس کردند. این روزنامه از ۲۱ اوت (۳ سپتامبر) ۱۹۰۶ تا ۲۸ نوامبر (۱۱ دسامبر) ۱۹۰۹ منتشر شد. در مجموع ۵۰ شماره از آن انتشار یافت؛ ۲۰ شمارهٔ نخست در فنلاند و بقیه در ژنو و پاریس منتشر شدند. پرولتاری در واقع ارگان مرکزی بلشویک‌ها بود و و. ای. لنین سردبیری آن را بر عهده داشت. این روزنامه در دوران ارتجاع استولیپینی نقش مهمی در حفظ و تقویت سازمان‌های بلشویکی ایفا کرد.

۲. صدای سوسیال دمکرات (Golos Sotsial-Demokrata) – ارگان انحلال‌گرایان منشویک بود، که از فوریه ۱۹۰۸ تا دسامبر ۱۹۱۱ در خارج از کشور منتشر شد. هیئت تحریریه منشویک‌ها متشکل از گ. و. پلخانف(G. V. Plekhanov)، پ. ب. آکسلرود(P. B. Axelrod). ی. او. مارتوف(Y. O. Martov)،ف. ای. دان(F. I. Dan)، و آ. س. مارتینوف(A. S. Martynov) بود. با توجه به گرایش آشکار انحلال‌طلبانه روزنامه، پلخانف در دسامبر ۱۹۰۸ همکاری با آن را متوقف کرد و متعاقباً رسماً از هیئت تحریریه استعفا داد. علی‌رغم تصمیم پلنوم کمیته مرکزی حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P) در ژانویه ۱۹۱۰ که نشریه باید متوقف شود، منشویک‌ها به انتشار آن ادامه دادند و آشکارا در مقالات خود از انحلال‌گرایی حمایت کردند.

۳. سوسیال دموکرات (Sotsial–Demokrat) – ارگان مرکزی حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P) بود که از فوریه ۱۹۰۸ تا ژانویه ۱۹۱۷. اولین شماره در روسیه منتشر شد، اما پس از آن، در خارج از کشور، ابتدا در پاریس و سپس در ژنو منتشر شد. مطابق با تصمیم کمیته مرکزی حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P)، هیئت تحریریه ارگان مرکزی از نمایندگان بلشویک‌ها، منشویک‌ها و سوسیال دمکرات های لهستانی تشکیل شده بود. این روزنامه مقالات برجسته و. ای. لنین را منتشر می‌کرد. لنین در هیئت تحریریهٔ روزنامه برای پیش‌برد پی‌گیرانهٔ خط بلشویکی مبارزه می‌کرد. بخشی از هیئت تحریریه، یعنی (کامنف و زینوویف) نسبت به انحلال‌طلبان نگرشی سازش‌کارانه داشتند و سعی کردند سیاست لنین را خنثی کنند. مارتوف و دان، از منشویک‌ها، در کار هیئت تحریریهٔ ارگان مرکزی کارشکنی می‌کردند و هم‌زمان در صفحات گولوس سوسیال‌دموکراتا آشکارا از انحلال‌گرایی(Liquidationism) دفاع می‌کردند. مبارزه سازش‌ناپذیر لنین علیه انحلال‌طلبان منجر به استعفای مارتوف و دان از هیئت تحریریه سوسیال دمکرات در ژوئن ۱۹۱۱ شد. در آغاز دسامبر ۱۹۱۱ که مقالات توسط لنین ویرایش می‌شد، تعدادی از مقالات استالین را نیز منتشر کرد که در جلد حاضر بازنشر شده است. سوسیال‌دموکرات به‌طور منظم اطلاعات مربوط به فعالیت سازمان‌های محلی حزب در روسیه، از جمله سازمان‌های ماورای قفقاز، را منتشر می‌کرد.

۴. سومین کنفرانس حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه(R.S.D.L.P.)(«دومین کنفرانس سراسری روسیه») در در روزهای ۲۱ تا ۲۳ ژوئیهٔ ۱۹۰۷ برگزار شد و چهارمین کنفرانس حزب سوسیال‌دموکرات کارگری روسیه («سومین کنفرانس سراسری روسیه») در روزهای ۵ تا ۱۲ نوامبر ۱۹۰۷ برگزار شد.

برگردانده شده از:

The Party Crisis and Our Tasks

J. V. Stalin

August 1 and 27, 1909

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1909/08/01.htm




مرگ در سروان

ای دختران و زنان افغان

                          داده جان…

بر خاک خشک و سوزان سروان

                                                               برای آزادی

 در سوگ شما امروز

های های … می گریم

شما… تشنه لبان

               و تشنه گان آزادی

رانده … از این دیار

        و مانده از آن…

داده جان …

در ظلمات توأمان ملایان

            انگلیس و آمریکا… و طالبان

                           تشنه لب … بر خاک داغ سروان

در سوگ شما…ای رهروان آزادی

           های های… با تمام جان می گریم

باد نبرده هنوز … نقش جاپاتان

از سینۀ خاک خشک و سوزان سروان                               

سروان…

این گذر گاه ملت آوارۀ افغان

        این جویندگان یک نفس… هوای آزادی

در این سوی سروان   

می کشند تنوره هنوز…

         هیولاهایی به نام ملایان

و در آن سوی سروان

زشت و پشم آلوده هایی کریه

                      سوار بر مسند… به نام طالبان

اما بدون شک …همگی

از سر سپردگانِ آمریکا و انگلیس

که برای…

       بقای ارباب استعماری خویش

                              به زنجیر می کشند

دختران و زنان … 

چه در افغاستان … چه در ایران

و از این دیار … به آن دیار

زنان و دختران … برای آزادی

آواره و سر گردان اند همگی

کجا می روی کجا؟

                    اینجا و آنجا…

راه ها همه بسته است … به روی زنان

دگر مرو عزیز جان…

بجای جان باختن در سروان

بمان و… برای گرفتن حق

                    بجنگ… با دارو ندار طالبان

طالبان…

بجای کار… نان… سر پناه و آزادی

بسته درهای مدرسه…  و دانشگاه

                                به روی دختران و زنان

کرده در کیسه آنان را …

                            و نهاده شمشیر

در حفظ حجاب … بر گردن دختران و زنان 

یکی شو… متشکل شو

                     بگیر جان هرآنکه می گیرد

با نقاب مذهب … جان آزادی

           بگیر حق انسانی خویش

بنشین بر مسند عدالت و نشان ده 

راه و رسمِ … استقلال و آزادی

به مناسبت مرگ یک مادر 45 ساله و 4 دخترش ،22 ساله تا 14 ساله ، که پس از اخراج ازایران و فرارمجد از افغانستان برای بازگشت به ایران، در سروان (شهری در جنوب شرقی ایران ، در مرز افغانستان وپاکستان) ، از تشنگی جان داده اند.

فرح نوتاش

وین 16.09.2026

کتاب شعر فارسی 11

www.farah-notash.com/womens-power




رهبری که ملت ایران انتخاب نکرده است

هموطنان گرامی لطفن توجه کنید!

دوستان و رفقای کارگر!؛
هوشمندی از شجاعت مهم‌تر است؛ و احتیاط از سرسختی،کارسازتر.
امنیت رهبرِ ایران،گره‌خورده به امنیت و آینده کل کشور.حفظ جان او،حفظ آینده ایران است.
نقشِ دولتِ مسعود پزشکیان در ترورِ رهبر و فروپاشیِ ایران

این چند خط اول خبر نامه ای است که توسط جهانگیر محبی که در زیر همین نوشتار، خبر نامۀ او پخش می شود، آمده است.
او یکی از هواداران محور مقاومت، یا همان روبات های ژئوپولیتک است. که چون پادشاهی خواهان، کارگران را
به حفظ جان رهبر ایران رهنمود می کند! که امنیت و آیندۀ کل کشور، در حفظ جان او گره خورده است!
رهبری که نه ملت ایران انتخاب کرده اند و نه کسی جز سپاه پاسداران رانت خوار.
و همین رهبری است که از زمان ، کودتای که محمود احمدی نژاد را از صندوق رای بیرون آورد آغشته به خون مردم ایران است.
نوشتن این نوع مطالب فقط با قلم ربات های ژئوپولیتیک میسر است.
وربطی به فضای فکری کارگران مطلقن ندارد.

پیام هایی این چنینی به کارگران ، درست در پی سوء استفاده از نیروی کارگران، برای ترویج نوعی کیش شخصیت برای ادامۀ سلطنت مطلق ولایت فقیه انگلیسی و جزغاله کردن کارگران ، در ایجاد فاصله های طبقاتی ، با پیاده کردن اوامر بانک جهانی، و جهانی کنندگان صهیونیست می تواند باشد.
به امید بیداری و احترام به رای عموم مردم در انتخاب شورای رهبری ، بجای یک رهبر
به امید بیداری و زدودن هر گونه حاکمیت هرمی شکل که فقط شکل حاکمیت، وابسطه به امپر یالیست ها می باشد
فرح نوتاش

کیفرخواست علیه یوسف و مسعود پزشکیان،باقر قالیباف،محسنی اژهای و حسن روحانی۱
Datum: 10.09.2026 02:18
Von: Jahangir Mohebi [email protected]
An: Jahangir Mohebi [email protected]

دوستان و رفقای کارگر!؛
هوشمندی از شجاعت مهم‌تر است؛ و احتیاط از سرسختی،کارسازتر.
امنیت رهبرِ ایران،گره‌خورده به امنیت و آینده کل کشور.حفظ جان او،حفظ آینده ایران است.
نقشِ دولتِ مسعود پزشکیان در ترورِ رهبر و فروپاشیِ ایران




دشت ها ی سرخ خاوران

                                                 سرود

                                           اولین اجرا خاوران شهریور 1380

ای همیشه عاشق

      ای همیشه عاشق

                   ای همیشه زنده

ای همیشه با من

         ای همیشه در من

با تو … قلبم پرتپش            

                با تو قلبم می زند

با تو … فریادم آه

            و … آهم سکوت

               سکوتم انفجار مهیب … آتش مذاب

                         از قلۀ دماوند همواره پایدار

تو… از درون چشمان من می نگری

                        من … با تو بر می خیزم

                                     با تو می بوسم

                                  با تو می بویم

       با تو حس می کنم

            با تو …عاشقم و عاشق تر

           جان تو… با جان من آمیخته

                        تو … ای خروش و

                    تو … ای گرمی رگ های من

   تن تو … خاک

                خاک ایران …

چه پاک و چه سرمۀ پاک

ای ایران …

    ای ایران …

         ای ایران دشت های سرخ خاوران

این ارس … این کارون

این هیرمند و اترک

و این … جیحون

اشک های … جاری از چشمان من

در التیامه … تب داغه … سینه گلگونت

                                        ای…

                                          جان جاودان عاشقان جهان

فرح نوتاش

خاوران 8 شهریور 1380

از کتاب شعر داغنامه    

                       www.farah-notash.com