انزوای رهبری تشکل‌های زرد حکومتی

در ماه‌های اخیر مخالفت مسئولان رژیم با خواست افزایش و ترمیم مزد به نارضایتی‌های کارگری در مراکز صنعتی- تولیدی و خدماتی ابعاد گسترده‌تری داده‌ است. هم‌زمان موضوع اصلاح قانون کار و قوانین تأمین اجتماعی و نیز حرکت حساب‌شدهٔ دولت و مجلس برای اجرای برنامه آزادسازی مزد، شکاف میان بدنه و رهبری تشکل‌های زرد حکومتی را ژرفش بخشیده ‌است. اشرافیت کارگری به‌شدت فاسد و آلودهٔ جمهوری اسلامی که رهبری تشکل‌های زرد و حکومتی‌ای مانند خانه کارگر، کانون عالی شوراهای اسلامی کار، کانون عالی انجمن‌های صنفی و مجمع عالی نمایندگان کارگری را شامل می‌شود، با تب‌وتابی بسیار و بهره‌گیری از حمایت ارگان‌های امنیتی می‌کوشند با مانورهای فریبکارانه از ژرفش بیشتر ‌این شکاف مانع شوند.

برگزاری نشست شورای عالی کار در هفته‌های اخیر و جلوگیری از طرح بحث ترمیم مزد در این نشست‌ها با “انتقاد” شماری از مسئولان ارشد تشکل‌های زرد حکومتی روبه‌رو شد. درواقع این “انتقادها” نه به طرح نشدن موضوع ترمیم و افزایش مزد سال جاری بلکه گلایه‌ای از دولت رئیسی و اتاق بازرگانی است که با این‌گونه “اقدام‌های سرسختانه” خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار را هرچه بیشتر در میان توده‌های کارگر منزوی و رسوا می‌کند. انزوای تشکل‌‌های زرد حکومتی پویه‌ای با سابقهٔ چندین‌ساله ‌است که از خیزش آبان‌ماه ۱۳۹۸ و پس از آن جنبش زن، زندگی، آزادی به‌این سو تشدید شده و سرعت گرفته ‌است. ازجمله اقدام‌های به‌دقت محاسبه شده برای جلوگیری از انزوای رهبری تشکل‌های زرد موضع‌گیری‌های عوام‌فریبانه و دروغین دربارهٔ “برنامه هفتم توسعه” و ترمیم مزد است. در این ارتباط علیرضا محجوب، دبیرکل خانه کارگر و چهرهٔ معتمد واحد اطلاعات سپاه پاسداران، در گفتگو با ایلنا، ۴ تیرماه سال جاری، پیرامون برنامهٔ هفتم توسعه ضمن حمایت از سیاست‌های کلی نظام فریبکارانه بخش‌هایی از این برنامه را به‌زیر پرسش برده و با ابراز خرسندی از بازبینی برخی از مواد و تبصره‌های لایحه برنامه هفتم توسعه در مجلس می‌گوید: “امروز نیز سؤال ما همان سؤال هست. کارشناسان و مسئولان دولت بیایند پاسخ بدهند مدل توسعهٔ مندرج در این برنامه توسعه چیست؟ ما امیدواریم که برای اطلاع مجلس نیز حداقل پاسخ این سؤال را بدهند. …” محجوب که خود در این مصاحبه تأکید می‌کند: “زمانی که برنامه سوم توسعه درحال طراحی بود، بنده نمایند مجلس بودم” به‌خوبی می‌داند به‌قول او مدل یا بهتر گفته ‌باشیم الگوی تدوین برنامه‌های توسعه چیست؟ به‌خوبی می‌داند این برنامه‌ها از کجا و چگونه به حکومت جمهوری اسلامی دیکته می‌شود!

برای اینکه دروغ‌پردازی رهبران تشکل‌های زرد حکومتی را در معرض دید و تشخیص قرار داده ‌باشیم لازم است یادآوری کنیم زمانی که فرمان سیاست‌های کلی نظام و ابلاغیه اصل ۴۴ از سوی ولی‌ فقیه صادر شد، رهبری خانه کارگر به‌شمول علیرضا محجوب از آن حمایت و استقبال کردند. به‌طور مثال، خبرگزاری دولتی ایرنا، ۲۷ تیرماه ۱۳۸۵، ازقول دبیرکل کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان آذربایجان شرقی و دبیر اجرایی خانهٔ کارگر تبریز که از افراد بانفوذ در رهبری خانه کارگر است، نوشت: “جامعهٔ کارگری… از دستور اخیر مقام معظم رهبری در اجرای اصل ۴۴… استقبال کرده و آن ‌را گامی در جهت سالم‌سازی محیط اقتصادی کشور در سطح کلان ارزیابی می‌کند.” همچنین در ۳۰  بهمن‌ماه ۱۳۸۵ نیز دبیرکل و جمعی از رهبران خانه کارگر در دیدار “مسئولان و دست‌اندکاران اجرایی سیاست‌های کلی اصل ۴۴ با مقام رهبری” حضور داشتند و به‌قول خودشان به ابلاغیه ولی ‌فقیه و الگوی برنامه‌های توسعه “لبیک‌گفتند” [رجوع کنید به: پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر خامنه‌ای -۳۰ بهمن‌ماه ۱۳۸۵]. علاوه بر این‌ها، رهبری خانه کارگر و شخص علیرضا محجوب در تمام سالیان پس از صدور ابلاغیه اصل ۴۴ ولی ‌فقیه همواره از حامیان دیدگاه علی خامنه‌ای در زمینه مسایل اقتصادی بوده‌اند. آیا ابلاغیه سیاست‌های کلی ولی ‌فقیه پایه و بنیاد برنامه‌های توسعه ازجمله برنامه هفتم توسعه نیستند؟ به‌علاوه سیاست‌های کلی اقتصادی نظام برپایهٔ دستورات صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی استوار است. آیا رهبران فاسد خانهٔ کارگر که سال‌ها نیز در مجلس و دیگر دوایر حکومتی حضور داشته‌اند، از این امر آگاهی ندارند؟

بنابراین علیرضا محجوب به‌خوبی می‌داند الگو یا مدل برنامه هفتم توسعه چیست، چرا به‌اجرا درمی‌آید و حامی اصلی آن کدام مرکز قدرت در حکومت جمهوری اسلامی است. با آنچه مورد اشاره قرار گرفت باید تأکید کرد مواضع رهبری خانه کارگر و دیگر تشکل‌های زرد حکومتی پیرامون برنامه هفتم توسعه و مشکلات بی‌شمار کارگران و زحمتکشان کشور مانورهایی عوام‌فریبانه‌اند. علت این مانور دادن‌ها نیز انزوای این رهبران فاسد در میان توده‌های کارگر است. علاوه بر این، یکی دیگر از علت‌های مهم چنین مانور دادن‌هایی را باید در تحول‌های صحنه سیاسی کشور جستجو کرد. سخنان فرماندهٔ کل سپاه پاسداران در همایش مسئولان بسیج سراسر کشور که خبرگزاری ایسنا در ۱۰ مردادماه خبر آن ‌را منتشر کرد، مؤید این ادعاست. فرمانده سپاه دراین همایش اعلام کرد: “اغتشاشات سال گذشته، قوی‌ترین، خطرناک‌ترین، جدی‌ترین، نابرابرترین و وسیع‌ترین پیکار جهانی ضد نظام اسلامی… بود.” او همچنین تأکید کرد: “هم‌اکنون در نقطه عزیمت جدی هستیم و دشمن قصد دارد در سالگرد حوادث پاییز ۱۴۰۱ بار دیگر فتنه‌انگیزی کند.” رهبری خانه کارگر و علیرضا محجوب در چهارچوب همین سیاست امنیتی که فرماندهٔ سپاه پاسدران بر آن تاکید کرده است اقدام می‌کنند و به مانورهایی فریبکارانه دست می‌زنند. انزوای رهبری تشکل‌های زرد و حکومتی هم‌زمان است با رشد اعتراض‌ها و ورود جنبش اعتراضی زحمتکشان به ‌یک دورهٔ نوین که می‌توان ویژگی آن ‌را نارضایتی و خشم روزافزون زحمتکشان و افزایش شمار اعتصاب‌های کارگری نامید. اعتصاب‌های کارگری در سراسر کشور در ابعاد گوناگون رخ می‌دهد. میزان اثرگذاری و تداوم این اعتصاب‌ها به ‌سطح سازمان‌دهی، همبستگی و مشارکت فعال توده‌های کارگر در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها مرتبط است. ازاین‌رو، انزوای رهبری خانهٔ کارگر و دیگر تشکل‌های دست‌ساز حکومتی بخشی از پویهٔ ریزش نیرو در حاکمیت و جامعه است. نکتهٔ بسیار مهم در این میان استفاده هشیارانهٔ حرکت‌های سندیکایی و مبارزان راستین جنبش کارگری و سندیکایی از این وضعیت است. تأکید بر حضور توده‌های کارگر و مبارزهٔ خستگی‌ناپذیر برای ارتقای سطح سازمان‌دهی و دستیابی به اتحادعمل فراگیر وظیفه‌هایی درنگ‌ناپذیر در این مرحله به‌شمار می‌آیند. درست در نقطه مقابل تبلیغات خانهٔ کارگر و برخلاف تصور برخی هیچ اعتصاب، اعتراض، و به‌طورکلی مبارزه‌ای بی‌ثمر و بی‌حاصل نیست. هر اعتصاب حتی چندساعته، هر اعتراض هرقدر کوتاه‌مدت، یک تجربه و یک کسب آمادگی از سوی طبقه کارگر برای آغاز حرکت تهاجمی آینده و تأمین منافع صنفی و سیاسی‌شان است. ما در دوره‌ای که رشد اعتراض‌ها و اعتصاب‌ها با وجود ضعف در سازمان‌دهی که از ویژگی‌های آن‌ها ‌است به‌سر می‌بریم. باید از اقدام‌ها و حرکت‌های اعتراضی در چهارچوب منافع و مصالح آنی و آتی طبقه کارگر به‌دور از ذهنی‌گرایی و فرقه‌گرایی قاطعانه حمایت کرد و در جهت ارتقای سازمان‌دهی آن گام به‌پیش برداشت. این وظیفهٔ درنگ‌ناپذیر در مرحلهٔ کنونی است که اعتصاب‌های بزرگ و کوچک را هم‌چون حلقه‌هایی به‌هم متصل کرد و با سازمان‌دهی و طرح شعارهایی مناسب و واقع‌بینانه جایگاه جنبش کارگری و سندیکایی را در پیکار با دیکتاتوری حاکم تقویت کرد. فراموش نکنیم که با افشای رهبری فاسد و آلودهٔ تشکل‌های زرد حکومتی بدنهٔ این تشکل‌ها- بدنه به‌معنی توده‌های کارگر در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها که ارتباطی با رژیم و سیاست این تشکل‌ها ندارند- بیشتر و بیشتر می‌توانند به‌سمت حرکت‌های سندیکایی و تأکید بر خواست احیای حقوق سندیکایی جلب شوند.

استفاده از همهٔ امکان‌ها و روزنه‌ها با توجه به چهار مشخصهٔ اعتصاب‌های کارگری یعنی تشدید مبارزه، اتحادعمل فراگیر، تلفیق مبارزهٔ صنفی با مبارزهٔ سیاسی، و استقلال عمل طبقاتی، مسیر ناهموار و گاه مسدود تأمین منافع صنفی و سندیکایی زحمتکشان و سپس منافع سیاسی‌شان را گشود.

جنبش کارگری بخش جدایی‌ناپذیر و اصلی مبارزهٔ همگانی بر ضد دیکتاتوری حاکم و امپریالیسم است. باید با همهٔ توان مبارزهٔ جاری زحمتکشان را تقویت و استحکام بخشید.

(تاکید از توده ای ها)

به نقل از ضمیمهٔ کارگری «نامۀ مردم»، شمارۀ۷۵،۲۳ مرداد  




فاجعه هیروشیما

فرح نوتاش  جبهۀ جهانی ضد امپر یالیست   قدرت زنان  6 اوت 2023 

ساعت 8.15 دقیقه صبح روز 6 اوت 1945 بوقت ژاین بود که مردم مناطق دورتر، خورشید دومی را بر فراز آسمان هیروشیما دیدند. این خورشید دوم، چیزی جز انفجار بمب اتمی با نام لیتل بوی ( پسر کوچولو) نبود. واین بمب، برای اثر بخشی بیشتر، می بایست در آسمان منفجر می شد. پسر کوچولو از هواپیمای » بوئینگ ب- 29 یا آنولا – گی» ، با رهبری گروه 509  «کلنل پاول وارفیلد تی بیاس جونیر» که مسئول جابجایی بمب اتم بودند به بیرون پرتاب شد و در فاصله 578 متری آسمان شهر هیروشیما منفجر شد.

گروه 509 با سرعت به آمریکا بر گشت. در فرودگاه، مدال قهرمانی برای خاکستر کردن شهری با تمام ساکنان و طبعیت اش توسط رئیس جمهور آمریکا به سینه کلنل تی بیاس نصب شد! 

روبرت اوپن هایمر، ملقب به پدر بمب اتم، به سفارش دولت آمریکا بمب اتم را طراحی کرد. و لابراتوار لوس آلموس  تحت سرپرستی فرانسیس بیرچ از سال 1942 مسئول ساخت آن شد. 

برای اینکه طرح این بمب به سرقت نرود، آن در سه مرحله و سه جای متفاوت ساخته شد.

اورانیوم لازم- از معدن سینکلو بو، در کنگو بود. 

(کنگو یکی از مستعمرات آفریقایی بلژیک از سال 1900 تا 1960 بود.)

طول این بمب 3 متر 

قطر آن 71 سانتیمیر 

وزن آن 4400 گرم 

اورانیوم غنی شده 235 – 80%   با قابلیت انشقاق به انرژیی های کینتیک، حراری و تشعشعی ، 64 کیلو برای ساخت آن بکار رفت. 

اثر تخریبی آن بمب، به اندازه اثر   15 تن   «تی ان تی» بود 

و حرارت تولید شده از آن 

000 000 000 000 63  یولس محاسبه شده است.

000 300 کلوین در مرکز 

6000 در گستره

جمعیت شهر هیروشیما 90  تا 140 هزار تخمین زده شده است که در جا خاکستر شد. 

3 روز بعد آمریکا در 9 اوت، شهر ناگازاکی را با بمب – فت من (مرد چاق ) بمباران اتمی کرد . جمعیت آن شهر 60 تا 80 هزار نفر تخمین زده شده است.

 وسعت هراس انگیز قربانیان این فاجعه بیش از 300 هزار نفر بوده است که باید مرگ مبتلایان به انواع سرطان ها را،که بر اثر وجود تشعشعات رادیو اکتیو در فضا، در سالهای بعد جان باختند نیز به آن افزود.  

هری ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا دستور حمله اتمی به هیروشیما را زمانی صادر کرد که، 3 ماه قبل از آن، در 9 ماه مه 1945 ، جنگ با افراشتن پرچم سرخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی توسط سربازان ارتش سرخ بر فراز پارلمان آلمان تمام شده بود. و متحدین ژاپن ، آلمان و ایتالیا، شکست خورده بودند و نیازی به هیچگونه بمبارانی نبود. ولی آمریکا برای سلطه خود بر جهان، با تکیه بردستیابی خود به بمب اتم، این بمباران ها را انجام داد.

برنامه ها همه از پیش آماده شده بودند . یکی بعد از دیگری برای به بند کشیدن ملل جهان پیاده شدند. و تا همین امروز ادامه دارند. 

روز سی جولای، وقتی آنتونی جان بلینکن، وزیر امور خارجه آمریکا گفت: جنگ هسته ای بدتر از تغییرات محیط زیست نیست؛ او نگران ازدیاد گرمای آب اقیانوس ها و زمین نبوده و نیست. او بطور روشن منویات آمریکا را به مردم جهان بیان کرد.  شما که ازدیاد گرمای اقیانوس ها را تحمل می کنید، از چه وحشت دارید؟  بمب اتم که بدتر از آن نیست و ما دوباره بمباران اتمی دیگری براه خواهیم! و هم اکنون اوکراین با شعار جنگ تا آخرین نفر، به نیابت از ناتو، در گشودن راه این بمباران ها است.

و هرگز از نظر دور نداریم که مسئول مستقیم بالا رفتن حرارت زمین و آب هایش، تولید با هدف صرفا برای فروش، و نه تولید برای نیاز بشر، نظام سرمایه داری و در راس آن آمریکا است که نابود کننده محیط زیست است. 

هر ساله در سازمان ملل در روز 6 اوت مراسمی، به یاد قربانیان هیروشیما برگزار می شود .

جالب این که، در سالی که من نیز دریکی از مراسم حضور داشتم، هرگز نامی از آمریکا درمتون سخنرانان به عنوان مجرم این فاجعه بزرگ، سخنی به میان نیامد ! و جملات همه مجهولی بودند، چون بمباران شده است! مثل این که کسی از آسمان آن شهر ها را بمباران کرده است! 

داستان موجودات فضای، اهرم تسخیر کل زمین توسط آمریکا است. آمریکا با بمب اتم، خود را به عنوان رهبرجهان سرمایه داری تحمیل جهان کرده و دل کندن از بمب اتم برایش میسر نیست. 

این واقعیتی است که بکار گیری بمب اتم از اهداف آمریکا برای نجات خویش از ورطه سقوطی است که هم اکنون در جریان است. 

گرمای زمین، قحطی، گرسنگی، مرگ و بیماری و بیکاری،  و بکار گیری سلاح هسته ای از اهرم های استیلای آمریکا بر جهان است.  

به پیش ای انسان های سراسر جهان

سرنگونی نظام سرمایه داری در جهان، نیاز حاد انسان امروز است

برای جهانی بدون تسلیحات هسته ای 

و هر گونه تسلیحاتی بپا خیزیم

womens-power.farah-notash.com

http://www.farah-notash.com

Women’s Power

***

بمب هسته ای پسر کوچولو

6.اوت 1945

In this handout picture released by the U.S. Army, a mushroom cloud billows about one hour after a nuclear bomb was detonated above Hiroshima, Japan on Aug. 6, 1945. Japanese officials say a 93-year-old Japanese man has become the first person certified as a survivor of both U.S. atomic bombings at the end of World War II. City officials said Tsutomu Yamaguchi had already been a certified «hibakusha,» or radiation survivor, of the Aug. 9, 1945, atomic bombing in Nagasaki, but has now been confirmed as surviving the attack on Hiroshima three days earlier as well. (AP Photo/U.S. Army via Hiroshima Peace Memorial Museum, HO) ** NO SALES, CREDIT MANDATORY **




درنگی بر کتاب: «سیر گفتمانی ما»، نوشتۀ آقای بهزاد کریمی، و نگاه او به حزب توده ٔ ایران

«به سوی آینده» شمارۀ ۴

سپهر شمیرانی

هرکه نامخت از گذشت روزگار               هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

رودکی

اخیراً کتابی با عنوان: “طرح بحثی پیرامون سیر گفتمانی ما” به‌قلم آقای بهزاد کریمی از سوی انتشارات باقر مرتضوی (آلمان) در سیصدوسی صفحه منتشر شده است. در این کتاب ظاهراً به سیر تحولات جنبش فدایی از نگاه نویسنده پرداخته شده است. آقای کریمی عضو قدیمی سازمان فداییان خلق ایران-اکثریت بوده است و ‌اکنون در حزب چپ ایران فعالیت می‌کند. نویسنده در این کتاب دربارۀ دیگر حزب‌ها و سازمان‌های سیاسی از جمله حزب تودهٔ ایران نیز اظهارنظر کرده است.
نگارندهٔ این سطور که عمر سیاسی و مفیدش‌ را در صف‌های حزب تودهٔ ایران گذرانده و از نزدیک وقایع دوران‌های گوناگون فعالیت این حزب را شاهد بوده است، اعتقاد دارد عمده‌ نظرهای نویسندهٔ این کتاب دربارۀ حزب تودهٔ ایران غیرمسؤولانه، کین‌توزانه، و همراه با تحریف واقعیت ابراز ‌شده‌اند. ازاین‌روی، نگارنده بر آن شد به‌منظور یادآوری به علاقمندان تاریخ حزب و خوانندگان “به‌سوی آینده” از این منظر نکته‌‌هایی را با آنان در میان بگذارد.

پیش از هر چیز یاد‌آوری می شود که محتوای این کتاب که اظهارنظرها و قضاوت‌هایی فراوان دربارهٔ حزب تودهٔ ایران را دربر دارد شوربختانه بر هیچ سند و مدرکی مبتنی نیست. شاه‌بیت این کتاب، واژۀ “بحران” است. این کلمه ٩۵ بار در کتاب تکرار شده است، تقریباً هر سه صفحه یک بار! و جالب‌تر آن‌که نقطۀ پرگار این واژۀ  دوّار، “حزب تودۀ ایران” است.

نویسنده خود در صفحهٔ ۶ کتاب یادآوری می‌کند: “نیامدن اسناد در این کتاب در زمرۀ نواقص است، اما امید دارد که ارائۀ طرح کلی موضوع در قالب یک خوانش، کنکاشی شناخت‌شناسانه تلقی شود و یاری مورخینی شود که مبتنی بر اسناد تاریخ می‌نویسند.” فعلاً تا این “کنکاش شناخت‌شناسانه” به‌یاری “مورخین” بشتابد، ما به یادآوری‌های‌مان ادامه می‌دهیم.

از مشخصه‌های یک نوشتۀ تاریخی، ارائه اسناد و شواهد موثق در مورد رویدادها، ادعا‌ها، و حکم‌‌های معین در آن نوشته است. به‌طور مثال در کتاب “تاریخ الرسل والملوک۱ که در یازده قرن پیش نوشته شده است در بیش‌تر جاها یک واقعه از زبان چند نفر با هویت‌هایی معین و اعتبار تاریخی بیان شده است.

چپ پس از انقلاب – حزب تودهٔ ایران

در بخش‌هایی متعدد در این کتاب با حزب تودۀ ایران برخورد می‌شود. آقای بهزاد کریمی همراه با قضاوتی سؤال‌برانگیز می‌نویسد: “بحران چپ در ایران، بیش‌تر از هر جریان دیگر به حزب توده تعلق داشته و دارد و سخت‌تر از هر جای دیگری، سرشته در جان خود آنست” [ص ۱۰۷]. او می‌نویسد: “گر چه به دلایل بسیار این حزب شانس نمود دیگری را از دست داده است ولی واقعیتی هست و موجود خواهد بود. بنابر این هر رویکرد در قبال بحران چپ، هم وظیفه این حزب است و هم متعلق به آن.” آقای کریمی برای اثبات نظر خویش دلیلی ارائه نمی‌دهد.

تجربۀ تاریخی در مقطع انقلاب بهمن ۱۳۵۷ خلاف این نظر را ثابت کرده است. عده‌ای سالخورده و میان‌سال با کوله‌باری از کتاب و نوشته، و دنیایی از تجربه، از جاهای گوناگون جهان می‌آیند و ‌همراه رفقای انقلابی نوید و افسران سازمان نظامی و اعضای تازه آزاد شده از زندان دیکتاتوری پهلوی و نسل جوان توده‌ای‌ای که بیشتر در گروهایی غیرمتمرکز سازمان یافته بودند با قعالیت‌های‌شان چنان تأثیری بر جامعۀ ایران می‌گذارند که آقای بهزاد کریمی را مجبور به اعتراف می‌کند و دراین‌باره می‌نویسد: “در فردای انقلاب، با برنامه‌ترین و منسجم‌ترین جریان چپ که تجربۀ سه دهه و نیم مبارزۀ سیاسی را پشت سر داشت و نیز در برخورداری از یک تعداد کادرهای مجرب و ورزیده، همانا حزب تودۀ ایران بود” [ص ۱۰۳].

در ادامه، بی‌مناسبت نیست با نظر هم‌رزمان آقای بهزاد کریمی دربارهٔ حزب تودهٔ ایران که در “فردای انقلاب” در روزنامهٔ “کار” انعکاس یافت، آشنا شویم. در این روزنامه آمده است: “سران حزب تودهٔ [ایران] پس از عقب‌نشینی و فرار مفتضحانه‌شان بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد، سبب تثبیت رژیم و سرخوردگی توده‌ها، به‌ویژه پیشاهنگ، در چشم توده‌ها شده بودند و عملاً به حیثیت و اعتبار ایدئولوژی طبقهٔ کارگر در جامعهٔ ایران صدمات زیادی وارد ساخته بودند، در جریانات اصلاحات دروغین شاه، که برای هموار شدن راه رشد سرمایه‌داری وابسته و به دستور امپریالیسم صورت می‌گرفت، اصلاحات ارضی و انقلاب شاه را تأیید کردند و آن را گامی مثبت وانمود ساختند. … در آن زمان، سران حزب توده امیدوار بودند که با ستایش از بورژوازی وابسته و به بهای خیانت و دشمنی با جنبش خلق‌های ایران به‌طور اعم و جنبش طبقۀ کارگر به‌طور اخص، امتیاز اختصاصی اجازۀ فعالیت علنی از رژیم بگیرند. … با اوج‌گیری مبارزات خلق‌های ایران در دو سال گذشته، حزب توده همه‌جا به تبلیغ آشتی طبقاتی و سازش با بورژوازی پرداخت و کوشید در توده‌ها این توهم را ایجاد کند که اگر با جناح دوراندیش طبقهٔ حاکمه، یعنی با بورژوازی وابسته به امپریالیسم، سازش کند، به‌نفع آن‌ها است” [روزنامهٔ “کار”، شمارۀ ۲۴، یازدهم مردادماه ۱۳۵۸].

کافی بود این دوستان فقط به مقالۀ “در میهن ما چه می‌گذرد”۲، نوشتهٔ رفیق احسان طبری و مقالۀ رفیق ملکه محمدی با عنوان: “خصلت نیم‌بند اصلاحات ارضی و تشدید تضاد در روستاهای ایران”۳ مراجعه می‌کردند تا خود را بی‌جهت خسته نمی‌کردند و مطالبی نمی‌نوشتند که خلاف واقع باشد. وانگهی از آقای بهزاد کریمی و رفقای‌شان در روزنامهٔ کار مورد اشاره باید سؤال کرد که امروز در کجای جهان سکونت دارند؟ چرا در زمانی که سازمان آنان هنوز در شرایطی علنی و نیمه‌علنی در جامعه حضور داشت “پس از عقب‌نشینی و فرار… [به‌وام‌ از مقالهٔ “کار”] بعد از” یورش‌های وحشیانهٔ گزمگان رژیم “ولایت ‌فقیه” به حزب تودۀ ایران، به شوروی [یا به‌قول آقای بهزاد کریمی “برادر بزرگ”- ‌تعبیری ساخته و پرداختهٔ ژرژ ارول– به‌معنای تحت امر قدرت بزرگ‌تر بودن] پناه بردند؟ ما نجات جان مبارزان فدایی راه آزادی را به‌هیچ‌وجه “فرار مفتضحانه” تعبیر نکرده و نمی‌دانیم. به‌علاوه، جان به‌در بردن مبارزان و فعالان حزبی و سازمانی پس از کودتا یا یورش‌های وحشیانهٔ حکومت‌های دیکتاتوری پهلوی و ولایی و “عقب‌نشینی”‌های موقت از اسلوب‌های مبارزه است.

سیر اتهام‌ها در کتاب آقای کریمی ادامه دارد. او می‌نویسد: “این حزب با منفرد شدن جناح پراکندۀ ایرج اسکندری به‌عنوان تنها جریان ناهم‌خوان با دیدگاه رهبری وقت، که عبارت بود از گروه‌بندی متشکل به رهبری کیانوری و پشت‌گرم به حمایت ”برادر بزرگ“، برای ”پاسخ‌گویی“ به اوضاع نوین و نوع برخورد با خصلت و جناح‌بندی حکومت برآمده از دل انقلاب بهمن در به‌اصطلاح ٬آمادگی  کامل٬ قرار داشت” [ص ۱۰۴].

ساختن و پرداختن داستانی برای برکناری رفیق ایرج اسکندری و نشاندن رفیق کیانوری به‌جای او با دخالت حزب کمونیست وقت شوروی به‌هدف تکرار تبلیغات مبتنی بر استقلال نداشتن حزب تودۀ ایران در زمرهٔ مبتذل‌ترین داستان‌های ضد حزب ما است که به‌طول زمان آغاز تأسیس و فعالیت حزب تودهٔ ایران قدمت دارد. آنچه مسلم است و تردیدی در آن نمی‌توان داشت این است که آقای بهزاد کریمی در جلسهٔ “برکناری” رفیق ایرج اسکندری حضور نداشته است. ایشان از جایی شنیده یا در جایی در نوشته‌های مخالفان حزب تودهٔ ایران خوانده و همین کافی بوده که آن را جزو “کنکاش شناخت‌شناسانه” خودش به‌بیان آورد. اما واقعیت ماجرا چیست؟

دربارهٔ تغییر در هیئت رهبری حزب تودهٔ ایران پیش از انقلاب بهمن و در آستانهٔ آن اسنادی وجود دارند که یک کنکاش کننده در شناخت‌شناسی حزب‌ها می‌تواند به آن‌ها مراجعه کند. شرکت رفیق کیانوری در رهبری حزب در سال ۱۳۵۳ بعد از سال‌ها دوری، بحث‌های درون‌حزبی را به‌این‌جا می‌رساند که شعار “سرنگونی رژیم شاه” به شعار مبرم روز باید تبدیل شود. رفیق طبری در مقاله‌ای در مجلهٔ دنیا با عنوان: “سرنگون‌کردن رژیم ضدملی، ضددموکراتیک و تجاوزگر موجود، هدف مبرم جنبش انقلابی ایران است۴، تیرماه ۱۳۵۳، جنبه‌های متعدد این شعار را توضیح می‌دهد. یک سال بعد، تیرماه ۱۳۵۴، در پلنوم پانزدهم کمیتۀ مرکزی، این شعار تصویب می‌شود۵. از همان ابتدا، شماری از اعضای رهبری حزب، ازجمله رفیق ایرج اسکندری، با این شعار مخالفت کردند. استدلال آنان چنین بود که رژیم شاه هنوز قدرت استقامت دارد و شعار سرنگونی محتوای واقعی ندارد. حداکثر مطالبهٔ ما می‌تواند اجرای قانون اساسی مشروطیت باشد. رفیق ایرج اسکندری به وجود شرایط انقلابی در آن مقطع زمانی باور نداشت. بخش عمده‌ای از رهبری حزب نیز میان دکتر محمد مصدق و یارانش تفاوتی اساسی قائل بود و آنان (طرفداران مصدق) را عده‌ای سازشکار و نزدیک به آمریکا و طرفدار سرمایه‌داری می‌شمرد و در مقابل، به روحانیت مبارز و در رأس آنان خمینی توجه می‌کرد. در خلال سیری چنین از اندیشه‌ها و بحث‌ها و و جدل‌های طولانی، اکثر نزدیک به همهٔ اعضای کمیتۀ مرکزی به نظر رفیق کیانوری رأی مثبت دادند.

نویسندۀ کتاب مورد بحث ما با تهمت برکناری رفیق اسکندری و نشاندن رفیق کیانوری به جای او از سوی شوروی، ادعای غیراخلاقی‌ای را پیش می‌کشد که با تأمل بیشتر بر آن می‌تواند حتا جرم حزب و رهبرانش در اطاعت از امر کشوری خارجی- گرچه با آرمان‌هایی هم‌گون با آرمان مبارزان توده‌ای ایران- تلقی شود. چنین ادعاهایی زیبندهٔ مبارزان چپ نیست. چپ‌ها علی‌القاعده با اعلامیۀ حقوق بشر موافق‌اند. در مادۀ ۱۱ اعلامیۀ جهانی حقوق بشر آمده است: “هر شخصی متهم به جرمی کیفری، سزاوار و محق است تا زمان احراز و اثبات جرم در برابر قانون، در محکمه‌ای علنی که تمامی حقوق وی در دفاع از خویشتن تضمین شده باشد، بیگناه تلقی شود.” نویسندهٔ کتاب هم علی‌القاعده با خود باید بیندیشد و از این‌گونه اتهام زنی‌ها به اشخاص (اعضای کمیتهٔ مرکزی وقت) دوری جوید.

آقای کریمی در ادامه تیغ از نیام بر می‌کشد و می‌نویسد: “این آمادگی که اساساً خودفریبنده بود و قسماً دیگر فریب بود، و به این حزب امکان داد تا بتواند طی فقط دو سال و اندی، موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران بدست آورد” [ص ۱۰۴].

واقعاً چه‌گونه می‌شود رهبری حزبی با مشخصاتی که در آغاز انقلاب در سپهر سیاسی میهن ما حضور یافته، و هر یک تجربه‌ای فراوان در مبارزه داشتند و از هر نظر، به‌روایت  آقای بهزاد کریمی، شایسته‌تر از همه درمیان سازمان‌های چپ بوده اند، هم خود را فریب داده باشند و هم دیگران را؟ آیا رهبری، اعضا، و کادرهای سازمان فداییان که همه از کورۀ یک مبارزۀ دشوار بیرون آمده بودند آن قدر ساده‌لوح بودند که فریب حزب را بخورند؟ با این شیوه استدلال آقای بهزاد کریمی آیا رهبری و اعضای سازمان را به فریب خوردن‌شان از حزب قانع می‌کند؟

حزب تودۀ ایران جایگاه رفیع خود را – یا به‌گفتهٔ آقای بهزاد کریمی “موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران”- را به‌دلیل داشتن برنامه‌ای دقیق و علمی برای نوسازی جامعه ایران توانست به‌دست آورد. از طرف دیگر می‌دانست این برنامه چه‌گونه به‌لحاظ عملی می‌تواند تحقق پیدا کند. شما در تمام تاریخ تحزب در ایران هیچ سازمان سیاسی‌ای پیدا نخواهید کرد که رهبری آن تا این حد آزموده  باشند.

آقای نقی حمیدیان که در آن دوران از مسئولان ردۀ اول سازمان فداییان بود، در کتاب خود به‌نام “سفر بر بال آرزو”۶ ، صفحۀ ۳۵۳‌، می نویسند: “حزب توده [ایران] با دارا بودن یک مشی سیاسی باثبات و به تبع آن تاکتیک‌های روشن و قاطع، قادر بود با همۀ نیروهای سیاسی، چه رقیبان مسلکی، و چه نیروهای مذهبی لیبرال و غیرلیبرال مخالف روحانیون حاکم با مهارت و قاطعیت درگیر شود.”

بااینهمه، جان کلام کتاب آقای بهزاد کریمی آن ‌جاست که  می‌نویسد: “اما این توان‌مندی [“موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران”]  ظاهری بود و به‌زودی، در ناگزیری، محکوم به فروریختگی دراماتیک، که سرانجام نیز در شکل غم‌انگیزی به تماشا درآمد. در اصل، صرفاً سرکوب وحشیانهٔ حکومت [جمهوری اسلامی]‌ نبود که این حزب را از پای درآورد، بل این از درون به بن‌بست‌رسیدن خود آن بود که بر متن سرکوبی سهمگین و بی‌امان، امکان رونما شدن یافت” [ص ۱۰۴].

باید از آقای بهزاد کریمی پرسید کدام شواهد و دلایل این نتیجه‌گیری شما را تأیید می‌کند؟ آیا برنامهٔ حزب تودهٔ ایران برای نوسازی جامعهٔ ایران دلیل “از درون به بن‌بست‌رسیدن… حزب [و]… از پای درآورد”ن آن بود؟  آیا تحلیل حزب از آرایش طبقاتی جامعه ایران ناقص بود؟ آیا به‌اتکای سلسله نواقصی که زیر شلاق و دستبندقپانی و داغ و درفش “امکان رونما شدن یافت”ند بود که امروز شما چنین نتیجه‌گیری‌ می‌کنید؟

این کینه‌توزی بی‌رحمانه و غیرانسانی به حزبی که در همهٔ ۸۲ سال فعالیت‌اش فقط یازده سال امکان فعالیت علنی و نیمه‌علنی داشته است و به‌گواهی دوست و دشمن یکی از پیش‌قراولان تحزب و فرهنگ آن در ایران و منطقه است بر کدام پایه‌های معرفتی استوارند؟

یک سال و نیم بعد از اجرای آن شوهای تلویزیونی رسوا و مشمئزکننده رهبران حزب از سوی رژیم ولایی و حمایت سازمان‌های امنیتی انگلیس و آمریکا و اسراییل، کمیتهٔ مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در اسناد پلنوم مهرماه ۱۳۶۳ خود در پیامی به حزب تودۀ ایران نوشته است: “حزب انقلابی و مردمی شما با درکی روشن و علمی از صف‌آرایی طبقات در جامعه، عملکرد آنان، قانونمندی حاکم بر طبقات متخاصم و ارزیابی درست از مناسبات و توازن نیروها در انقلاب، شناختن و شناساندن دقیق نیروهای محرکه انقلاب و خواست‌های آنان، توانست مشی انقلابی خود را پی‌ریزی کند و گذشت ۶ سال از کارزار حاد طبقاتی در میهن ما اصولیت خط مشی حزب را اثبات کرده است.”

سند پلنوم کمیتهٔ مرکزی سازمان- برخلاف نظریه‌های من‌درآوردی آقای بهزاد کریمی–  اصولیت خط مشی حزب تودهٔ ایران را اثبات شده دانست و توده‌ای‌ها را چنین ستود و نوشت: “هر توده‌ای رزمنده‌ای با تجهیز کامل به ایده‌های والای خود همچون ستاره‌ای قلب تاریکی را شکافته است و چه بسیار از این ستارگان فروزان که بدست ناپاک پاسداران شب فروخفته‌اند تا صبح را به محرومان بشارت دهند.”۷ پس از سپری گشتن چند سال، یک عضو رهبری سازمان، حزب را چون همسان نظر او نمی‌اندیشد و عمل نمی‌کند، در محفل‌های عام و خاص، عقب مانده، غیردمکرات، سنتی (بر مبنای همان اصطلاح مشهور “چپ سنتی”)، دایناسور… معرفی می‌کند و از موضع بالا – یا شاید از موقعیت فائقۀ هژمونیک خودش در چپ ایران- “محکوم به فروریختگی دراماتیک” حساب می‌کند.

آقای بهزاد کریمی برای آنکه رهبران حزب به بن‌بست نمی‌رسیدند و چه باید می‌کردند، برای آنان و همچنین حزب تعیین تکلیف می‌کند و  راه‌حل نشان می‌دهد، و آن هم از این قرار: “آن‌ها باید در نگاه و متدشان تجدیدنظر می‌کردند و می‌بایست پوست‌اندازی می‌نمودند تا می‌توانستند جایگاه خود را در مبارزۀ طبقاتی آن‌گونه بیابند که نماد مدرنیتۀ عدالت‌جویانه جلوه کند و نه آن نماد ”رئالیسم سیاسی“ از خود‌بیگانه‌ای که از آب در آمد” [ص ۱۰۵]. این چه باید کرد یا تعیین تکلیف به‌جز ابهام در عبارت “رئالیسم سیاسی، از خود‌بیگانه‌ “، به‌لحاظ زمانی هم شفاف نیست، زیرا لحن نوشته او و زمان‌های گرامری به‌کار برده شده هم می‌تواند نسخه‌ای برای پیش از یورش رژیم به حزب باشد هم برای بعد از آن می‌تواند پیچیده شود. از این‌ها گذشته، به‌جای محکوم‌کردن شکنجه‌گران، قربانیان را سرزنش می‌کند و از تاریخ درس نمی‌آموزد. این‌طور که معلوم است، استناد او به گفته‌ها و نوشته‌های شماری افراد سال‌مند است که در شرایط عادی چیزی جز عشق به سعادت و بهروزی زحمت‌کشان میهن خود نداشتند، ولی در شرایط حبس و شکنجه به اعتراف‌هایی ناخواسته وادار شدند تا سناریوی جرمی برای آنان تنظیم شود و رژیم به‌یاری شکنجه‌گرهایش بتواند در بی‌دادگاه‌هایش آنان را با اتهام‌هایی دروغین محکوم کند. دروغین بودن همهٔ آن اتهام‌ها امروزه برای همگان- شاید نه برای آقای بهزاد کریمی– آشکار و روشن شده‌اند. البته رژیم خودکامۀ دینی هنوز پس از چهل‌وپنج سال هم‌چنان و به همان‌ شیوه به اعتراف‌گیری‌ها در دوزخ‌های جهنمی و پشت میله‌های آهنین زندان‌ها ادامه می‌دهد.

نویسنده شاید توان دریافت این نکته را نداشته که توضیح دهد اگر اعضای رهبری حزب در دوران انقلاب از هر طرف به بن‌بست رسیده بودند و گفتار ،کردار، و پندار آنان دیگر در جامعه تاثیری نداشت و راه به جایی نمی‌برد پس چه نیازی بود که سازمان‌های اطلاعاتی انگلستان و آمریکا با هماهنگی با سازمان‌های امنیتی رژیم اسلامی و سپاه برای از میدان به‌در کردن این حزب به یورش به حزب و هواداران و اعضا و رهبری‌اش دست زنند؟
اینکه آقای بهزاد کریمی با سیاست‌های حزب تودهٔ ایران در چهل سال اخیر با مطالعهٔ سندهای مصوب کنگره‌ها و پلنوم‌های حزبی (البته به‌منظور کنکاشی شناخت‌شناسانه) آشنایی حاصل کرده باشد تردید است. این سندها هم به‌صورت کتاب و هم در سایت حزب در اختیار عموم قرار داده شده است. نگارنده تا لحظۀ به‌پایان رساندن نگارش این مقاله نوشته‌های ایشان را زیر و رو کرده است، اما با کمال تأسف یک نمونه هم از نوشته‌های‌شان را که حاکی از مطالعه اسناد حزب توده ایران باشد پیدا نکرده است.

آقای بهزاد کریمی در صدور احکام قطعی دربارهٔ حزب تودهٔ‌ ایران، حکم‌هایی که هر یک از دیگری بدیع‌تر است، لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و می‌نویسد: “این حزب در مقام پایدارترین و دیرینه‌ترین جریان چپ ایران، درست در موضوع نگاه به مقولۀ دمکراسی، محصور تام و تمام هنجارهای غیردمکراتیک بود و با محبوس کردن… آزادی و دمکراسی در قالب نفرت از لیبرالیسم سیاسی زمین خورد… همانی که در برخورد برونی زیر پرچم مشی حمایت از ”خط امام“ و یدک‌‌ کشی واپس‌گرایی حاکم متبلور گردید” [ص ۱۰۵].

جناب کریمی طوری سخن می‌گوید که گویا او و هم‌مسلکانش از عاشقان سینه‌چاک لیبرالیسم بوده‌اند. روزنامۀ “کار” از دومین شماره‌اش انتقاد به دولت بازرگان را در دستورکار قرار داد و انتقادها به آن به‌تدریج، شدتی بیش‌تر به‌خود گرفت.

آقای پیمان وهاب‌زاده، استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ فداییان، در کتاب “اودیسه چریکی”۸، صفحه ۵۴، دراین‌باره می‌نویسد: “درماه‌های نخست انقلاب، فداییان دولت موقت را ائتلاف لرزان بین خُرده‌بورژوازی سنتی (که روحانیون رادیکال آن را نمایندگی می‌کردند) و بورژوازی ملی (که مهدی بازرگان، نخست‌وزیر، آن را نمایندگی می‌کرد) ارزیابی کردند. این تحلیل طبقاتی نامرتبط سبب شد که فداییان به گروه اول با بی‌اعتمادی بنگرند و گروه دوم را لیبرال‌های خائن محسوب کنند.”

ولی بد نیست ببینیم امروز آقای بهزاد کریمی در مقام دفاع از سنگر آزادی و لیبرالیسم، آن کسانی را که با استناد به گفته‌های‌شان به حزب تودهٔ ایران حمله می‌‌کند، نظرشان در‌بارۀ مقولهٔ آزادی نزد حزب تودهٔ ایران چه بوده و عیار آزادی‌خواهی آنان تا چه حد است؟

مهندس امیر انتظام، سخن‌گوی دولت موقت، و بسیاری دیگر از رهبران نهضت آزادی، از مخالفان سرسخت فعالیت آزادانه و علنی حزب تودۀ ایران در دوران پس از انقلاب بودند. رفیق نورالدین کیانوری، دبیر اول وقت حزب تودهٔ ایران، پس از انقلاب ۵۷ و در اولین مصاحبۀ مطبوعاتی‌اش پس از ورود به ایران، در واکنش به کارشکنی‌های دولت موقت برای ورود اتباع ایرانی‌ای که از مخالفان سیاسی رژیم سرنگون ‌شدهٔ شاه بودند، گفت: “متأسفانه دولت آقای بازرگان مشکلاتی برای بازگشت ایرانی‌‌ها به‌وجود آورده است. من خودم به‌طور‌صریح بگویم که بدون گذرنامه بالاخره آمدم، پس از این‌که به سفارت مراجعه کردیم، پس از این‌که نامه به نخست‌وزیر نوشتیم، پس از این‌که تلگراف کردیم، پس از این‌که نامۀ سرگشاده در روزنامه‌‌ها منتشر کردیم، به ما اجازۀ مراجعت ندادند. من بدون هیچ‌گونه چیزی آمدم به سرحد ایران” [“نامۀ مردم”، شمارۀ ۶، ۲۹ فروردین‌ماه ۱۳۵۸]

سخن‌گوی دولت- امیرانتظام– در مصاحبۀ مطبوعاتی‌اش گفت که قوانین مربوط به غیرقانونی بودن حزب تودهٔ ایران تا وقتی لغو نشده به قوّت خود باقی است. همان زمان حزب ما اعلام کرد امیدوار است دولت موقت مهندس بازرگان توجه کند که اگر قوانین رژیم سابق به‌اصطلاح تا لغو نشده به قوت خود باقی است، می‌بایست طومار انقلاب ایران را به‌طورکامل برچید. حزب ما تأکید کرد که در پی انقلاب، آن قوانین برای همیشه لغو شده‌اند و دولت موقت نیز موجودیت خود را مدیون انقلاب است و نه محترم شمردن قوانین رژیم ساقط و ضدملی شاه.

آزادی‌خواهی آقای بازرگان و دوستانش را در اعلامیه‌ای به‌مناسبت پخش شوهای مشمئز کننده و رسوای جمهوری اسلامی از اعترافات رهبران حزب تودۀ ایران که هم‌اکنون در سایت نهضت آزادی قرار دارد.، می‌توان دید و عبرت گرفت۹.
در همان ‌زمان تلاش دولت موقت بازرگان برای سندسازی و دادگاهی‌کردن اعضای حزب تودهٔ ایران آغاز شد. سال‌ها بعد، مهندس بازرگان دراین‌باره صحبت کرد و حتی “اعدام” اعضای حزب تودۀ ایران را خواهان شد. جالب است که او در‌بارۀ وقایع کودتای ۲۸ مرداد که بر ‌اساس اسناد منتشر شدهٔ موثق با طراحی و پشتیبانی آمریکا و انگلستان صورت گرفته بود، اتحاد شوروی را پشتیبان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲معرفی کرد! سر آخر نیز آمریکا را در جنگ عراق علیه ایران تبرئه کرد و گفت: “وقتی به دست دولت مدرک زنده‌ای از جاسوسی سفارت شوروی در ایران و فرمان‌بری و عاملیت حزب توده می‌افتد، فقط اکتفا به اخراج چند دیپلمات روسی می‌کنند و سران حزب را که همگی اقرار به‌عامل‌شوروی ‌بودن و جاسوسی کرده‌اند اعدام نمی‌نمایند. مگر شعار و آرمان انقلاب سیاست موازنۀ منفی، ”نه شرقی و نه غربی“ نبود؟ مگر شوروی پشتیبان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نبود؟ چرا دائماً آمریکا را مقصر و باعث جنگ عراق می‌دانند؟” [“تجربۀ ده‌‌سالۀ انقلاب اسلامی ایران، سخن‌رانی مهندس بازرگان، ۲۲ بهمن‌ماه ۱۳۶۷، مجموعهٔ آثار بازرگان، جلد۲۴، ص ۴۶۴].

آنچه آقای بهزاد کریمی به‌عنوان خصلت دموکراسی و آزادی‌ستیزی به حزب تودهٔ ایران نسبت می‌دهد و شاخص آن را دفاع حزب از گرایش به خط امام در مقابله با لیبرالیسم می‌داند نیازمند توضیحاتی است که می‌تواند برای نسل جوانی که با این تاریخ آشنا نیست ‌آموزنده باشد. بر این نکته نیز ضروری است تأکید گردد که در آن برهه موضع‌گیری‌های سازمان متبوع  آقای بهزاد کریمی چه‌گونه بودند؟ تمام این جاروجنجال بر سر دو گونه برداشت از دموکراسی است. یکی برداشت آقای بهزاد کریمی است و دیگری برداشت حزب ما است که رفیق احسان طبری در کتاب “نوشته‌های اجتماعی و فلسفی”۱۰، و در دیگر آثار حزب دربارهٔ آن روشنگری شده است.

اعضا، هواداران، و رهبران حزب تودهٔ ایران در یورش‌های امنیتی، ماه‌ها زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا قرار گرفته بودند تا به آنچه رژیم برای ساختن سناریویی برای منحل کردن حزب و نابودی اعضا و تشکیلات حزبی به‌منظور فریب مردم ضروری می دانست “اعتراف” کنند. برای کسانی که این ”شوهای“ رژیم را دیده‌اند و به اخلاق سیاسی هم اندکی پایبند باشند و آنانی هم که زندان‌های جمهوری اسلامی ایران را کشیده‌اند می‌دانند که وادار کردن زندانیان به انکار عقاید خود و بر ضد خویش بنا به‌میل استبداد سخن گفتن، روال جاافتادهٔ برخورد رژیم با مبارزان علیه دیکتاتوری از هر طیفِ عقیدتی بوده و هست. اگر رفیق انوشیروان لطفی، رفیق برجستۀ جنبش فداییان و یکی از قهرمانان مقاومت در برابر شکنجه در دوران ستم‌شاهی را، در جمهوری اسلامی به شوی مشمئز کنندهٔ تلویزیونی آوردند آیا به همین دلایلی است که آقای بهزاد کریمی قطار کرده است؟

آقای کریمی و همفکرانش جهات مختلف “خوگیری حزب طی زمان با مناسبات دیرینۀ غیر دمکراتیک چه میان خود و چه ”احزاب برادر“ بر بستر ٬ایدئولوژی بسته٬” را با شواهد و دلایل مکفی ارائه نمی‌دهد، ولی مثل بقیۀ ادعاهایش بر دشمنی کور با حزب تودهٔ ایران مبتنی است. خصومت آقای بهزاد کریمی با حزب تودهٔ ایران سال‌هاست ادامه دارد. او در مذاکرات کنگرۀ اول۱۱ سازمان فداییان خلق-اکثریت می‌گوید: “من در کنفرانس ملی حزب توده شرکت کردم (دعوت کرده بودند. روز آخر ما را به نوعی پیدا کردند. ما هم رفتیم، نشستیم) رفقا در آن‌جا یک نفر ۷٠ ساله که از سال ١٣٢٠عضو حزب بود با من صحبت می‌کرد گفت شما مسائل تشکیلاتی را عمده می‌کنید، بروید روی مسائل تئوریک. گفت رفیق فلانی تو نمی‌دانی درد ما چیز دیگری است. در حزب ما کسانی هستند که ١۷- ١٨ نوع برنامه در آستینشان هست. هر وقت لازم شد یکی از این برنامه‌ها را رو می‌کنند. من نمی‌گویم سازمان ما تا آن درجه به فساد حزب رسیده است. حزب توده که به‌ترین انقلابیون دهۀ ٢٠، به‌ترین دانشمندان در آن فعالیت می‌کردند. این سیستم‌ها و متدها به این‌جا رساند.”

شهادت آقای بهزاد کریمی دربارۀ کنفرانس ملی غیرواقعی  و عوام‌فریبانه است . او خوب می داند که از روز اول تا آخرین روز پایانی کنفرانس ملی حزب تودهٔ ایران، آقای فرخ نگهدار، به‌عنوان نمایندۀ سازمان اکثریت، در کنفرانس حضور داشت  و در هیئت‌رییسهٔ کنفرانس نیز نشسته بود. آقای بهزاد کریمی همراه با خانم رقیه دانشگری در روزهای آخر به آقای نگهدار ملحق شدند و تا آخرین لحظه نیز ناظر بحث‌ها بودند. آن تعداد محدودی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) که در کابل زندگی می‌کردند آدرس مشخصی داشتند و نیازی به “پیدا کردن” آنان نبود. دعوت حزب تودهٔ ایران از سازمان اکثریت نیز نه “روز آخر”، بلکه مدت‌ها پیش انجام شده بود. هر کسی الفبای مناسبات دیپلماتیک احزاب و سازمان‌های سیاسی را بداند، می‌فهمد که روابط  دیپلماتیک به‌این صورت نیست.

انشعاب‌های متعدد یکی دیگر از انتقادهای آقای کریمی به حزب تودهٔ ایران است، اما او تنها انشعاب آقای بابک امیرخسروی را مثال می‌آورد که رفیق “حجره و گرمابه و گلستان” سازمان اکثریت بود و حزب “دمکراتیک مردم ایران” را بنا نهادند. اما قضاوت تاریخ و داوری زمان  و شلاق روزگار چنان بی‌رحم بود که نامی هم از چنین حزبی باقی نماند. در زمینهٔ انشعاب‌ها، فداییان سرآمد همۀ سازمان ها در تاریخ معاصرند. لیست زیر گواهی بر این مدعا است: انشعاب گروه زنده‌یاد رفیق تورج حیدری بیگوند، انشعاب اشرف دهقانی، انشعاب جناح‌های اکثریت و اقلیت‌، انشعاب مربوط به جناح چپ اکثریت، انشعاب در گروه اکثریت زیر نام بیانیۀ ۱۶ آذر، انشعابی در اقلیت و گروهی زیر نام مستعفیان، گروه‌های آزادی کار، پیرو برنامۀ هویت، هستۀ اقلیت، شورای عالی، اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان اتحاد فدائیان، و جزاین‌ها محصول این انشقاق‌ها هستند .

آقای دکتر پیمان وهاب‌زاده در کتاب “اودیسهٔ چریکی”، صفحه‌های ۱۹۱ و ۱۹۲، انجام حدود شانزده انشعاب در جنبش فدایی را ثبت کرده است.

جناب کریمی در‌بارهٔ انشعابات در حزب تودهٔ ایران می‌نویسد: “طی سی سال گذشته بیش‌ترین انشعابات ناشی از بحران، در همین حزب صورت گرفته است. انشعاباتی با انواع سوگیری‌های فعال و مختلف‌الجهت، و بیش‌تر از انشعابات حتی، کناره‌گیری‌های منفعلانۀ بسیار گسترده، از تعیین تکلیف‌ها با هرگونه رادیکالیسم چپ تا سفت‌وسخت شده‌ها در مواضع کلاسیک پیشین حزب! با این حال هنوز هم هیچ  برآمد منتقد از تبار ”توده‌ای“ را سراغ نداریم که توانسته باشد نمادی از چپ دموکرات بودن را به‌گونه‌ای در خود ترسیم نماید که بتواند چونان جریان نافدی در سطح چپ معتبر بیفتد. … فاصله‌گیری از بحران حزب توسط انواع بحران ده‌های متشکل و منفرد در صفوف آن، گویا از هر جای دیگر آسان‌تر بوده است و در همان حال اما، پیشرفت در آنان برای حل بحران چپ و بحران درون حزب توده، دشوارتر از هر جای دیگر.”

نه تنها هیچ گروه توده‌ای این نظریات خود ساختۀ آقای کریمی را زیر عنوان چپ نو نپذیرفته، بلکه کم‌تر سازمان چپ جدی‌ای دیگر با آن توافق دارد. این نظریات نهیلیستی نه بر پایۀ معرفتی علمی بنا شده است و نه به چپ ارتباطی دارد. ساختن و رواج دادن ترکیب‌هایی با واژهٔ چپ مانند: چپ نو، چپ دمکرات، چپ سکولار، چپ لاییک، چپ جمهوری‌خواه،  و جز این‌ها، دستاویزی برای برای دفاع نکردن از حقوق محرومان و زحمتکشان است.

ژيلبر تووی يرا، دبيراول سابق کميتۀ مرکزی حزب ‏کمونيست کلمبيا، در پاسخ به حريفانی که اشتباه‌ها و شکست‌های حزب طبقۀ کارگر را با آوايی زهرآلود در ‏شيپورها می‌دمند، اين شعر کهن اسپانیایی را می‌خواند که گویی از حنجرۀ تاريخ حزب تودۀ ايران به‌گوش ‏می‌رسد:

“شما به رخشندگی و صيقل سلاحتان غرّه‌ايد،      جنگ‌افزارهای من اما بی‌جلوه و کدراند،            آيا می‌دانيد راز اين تفاوت را؟            در ميدان جنگ،    در گرد و غبار مهلکه‌ها بوده‌اند اين‌ها،           ‏   آثار ضربه‌های سخت بر قامتشان پيداست”.

انشعابیون توده‌ای

آقای بهزاد کریمی دربارهٔ گروه منشعب از سازمان نیز می‌نویسد: “بنا بر روایت رفقای جان‌بدربرده از ”آن سال بد“، قبل از ضربات سنگین نیز در برخی از تیم‌های سازمان و اذهان اعضایی از آن سؤالات مدام رو به تعمیق با جدیتی بیش‌تر پیرامون مثمر ثمر افتادن یا نیفتادن مبارزۀ مسلحانه در موضوع رابطۀ پیشاهنگ با خلق، در ادامه حتی خطا و مضر بودن این مبارزه برای رشد جنبش توده‌ای مطرح بوده است. ضربات اما، چه به‌خاطر از توان‌افتادن سازمان پیشاهنگ و نابودی مرکزیت اتوریتر آن و چه آشکار شدن اصل موضوع یعنی عدم توازن قوای بسیار نابرابر بین ”انقلاب“ و ”ضد انقلاب“ در شرایط نضج‌نایافتگی جنبش مردمی و بی‌ارتباطی سازمان با مردم، کار خود را کرد و با بر جای گذاشتن اثر خویش، جریان فکری مخالف با ”مشی مسلحانه“ را در پیگیری سؤالات و تفکر خود پیگیرتر کرد… افراد این جریان که در آن شرایطِ ازهم‌گسیختگی سازمانی، می‌توانستند حتی خارج از روابط تشکیلاتی چریکی همدیگر را بیابند و تقویت کنند، بسیار زود حول نوشتۀ تورج بیگوند گرد آمدند و پرچم مخالفت با مشی مسلحانه را برافراشتند” [ص ۷۲].

همۀ ‌ نقل‌قول‌های آقای بهزاد کریمی در عبارات بالا از افراد بدون بردن نام و در زمانی‌ست که ایشان سخت پای‌بند مشی چریکی بود. اولین گروهی که تحت تأثیر اندیشه‌های حزب در سال ۱۳۵۵ راه خود را از این شیوۀ مبارزه جدا کردند و این اسلوب مبارزاتی را نفی کردند گروه منشعب بودند، ولی این گروه نیز از سوی آقای کریمی محکوم می‌شوند و شایستۀ انتقادند زیرا از نظر او “جوهراصلی حرف آن‌ها این بود که چریک‌ فدایی خلق نارودنیک‌های این زمانۀ ایران هستند و در عوض، تفکر ”توده‌ای“ تنها نماد ایرانی لنینیسم! برخورد این جریان با گفتمان فدایی خلق، به تمامی ایدئولوژیک و فاقد اندیشۀ نقاد بود و در نظرات آن‌ها چیزی از نوسازی و نواندیشی خلاقانه وجود نداشت. انشعاب آن‌ها، انشعاب در روش مبارزه بود تا در جوهر و درون‌مایۀ آن ایدئولوژی مشترکی که سازمان و حزب توده [ ایران] داشتند” [ص ۷۴].

از نگاه نویسندۀ کتاب مورد بحث ما، اندیشه و عمل این جوانان محکوم است نه به‌این خاطر که درست می‌اندیشیدند و به نتایجی درست رسیده بودند. این گروه کارشان از آن جهت سرزنش شدنی است که “فاقد اندیشۀ نقاد” بودند و ایدئولوژیک می‌اندیشیدند. آنان هم‌دیگر را یافته بودند و با هم اعلامیۀ مشترکی صادر کرده و جوانان انقلابی را از ادامۀ این مشی برحذر داشته‌اند. باید یادآور شد که اکثر قریب‌به‌اتفاق این گروه مبارزان راه آزادی زحمتکشان و منشعب از سازمان و پیوسته به حزب در فاجعهٔ ملی سال ۶۷ اعدام شدند.

تمام تلاشِ گرایش‌های مختلف فدایی بر این بوده که نام و اندیشه‌های این پیش‌قراولان مخالفت با مشی چریکی و اعلان سترون‌ بودن آن را پنهان نگه دارند و بی‌اهمیت نشان دهند. یکی از اعضای گروه که از زندان‌های جمهوری اسلامی جان سالم به‌در برده است کتابی در هفت‌صد و نود و یک صفحه با عنوان: “نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – تاریخچۀ گروه منشعب۱۲ نوشته و به‌چاپ رسانده است. این کتاب اطلاعاتی وسیع از گروه منشعب در اختیار خواننده می‌گذارد. نویسنده در مقدمۀ کتاب می‌نویسد: “رفقای سازمان از هنگام شکل‌گیری نظریات انتقادی تورج حیدری بیگوند در داخل سازمان تا وقوع انشعاب و پس از آن، طبق رویۀ نانوشته‌ای نظریات اعضای گروه و ریشه‌های آن‌ها و پیوندهای آن‌ها با سازمان و دلایل شکل‌گیری را نادیده گرفتند، انکار کردند یا دربارۀ آن سکوت اختیار کردند. آن‌ها توجه نکردند که تاریخ سازمان چریک‌های فدایی خلق بدون تاریخ گروه بزرگی از کادرهای آن ناقص است و تاریخی که بخش مهمی از موضوع تحقیق خود را حذف می‌کند ”تاریخ“ ‌نیست.”

هر تحلیلگر بی غرضی حتا با مطالعهٔ گذرای اسناد و مدارک رسمی حزب به‌این نتیجه می‌رسد که توده‌ای‌ها با عشقی سوزان به زحمتکشان و به‌خاطر بهروزی و سعادت مردم میهن‌شان مبارزه‌ کرده‌اند، حتی سازمانی که آقای بهزاد کریمی یکی از قدیمی‌ترین عضوهایش است، به‌این واقعیت انکارناپذیر پی‌برد. کوشش آقای کریمی در کژتابی تاریخ و مبارزۀ حزب تودۀ ایران تلاشی است عبث و بی‌هوده.

لاف از سخن چو دُر توان زد

آن خشت بود که پُر توان زد

نظامی گنجوی

منبعها:

۱.‌  تاریخ الرسل و الملوک” (تاریخ طبری) نوشتۀ محمد‌بن جریر طبری. ترجمهٔ فارسی در ۱۵ جلد، مترجم ابوالقاسم پاینده، انتشارات بنیاد فرهنگ، تهران، ۱۳۵۲.
۲.‌  نگاه کنید به: مقالهٔ “در میهن ما چه می‌گذرد”، نوشتهٔ احسان طبری، مجلهٔ “دنیا”، شمارهٔ ۴، زمستان ۱۳۴۱. این مقاله  با  عنوان “ماهیت و اصلاحات نیم‌بند شاه-امپریالیسم، نوشته رفیق احسان طبری”،  در کتاب “اسناد و دیدگاه‌ها”، انتشارات حزب تودهٔ ایران، تهران، ۱۳۶۰، صفحه ۴۳۷، بازنشر شد.

۳.‌ نگاه کنید به: مقالهٔ  “خصلت نیم‌بند اصلاحات ارضی و تشدید تضاد در روستاهای ایران”، ملکه محمدی، “ماهنامهٔ مردم”، ارگان مرکزی حزب تودهٔ ایران، دورهٔ ششم، شمارهٔ ۲۶. اردیبهشت‌ماه ۱۳۴۶. این مقالهٔ رفیق ملکه محمدی  با همین عنوان، در کتاب “اسناد و دیدگاه‌ها”، انتشارات حزب تودهٔ ایران، تهران، ۱۳۶۰، صفحه ۴۵۳، بازنشر شد.

۴.‌  مجلهٔ دنیا، دورۀ سوم، شمارۀ ۱، تیرماه ۱۳۵۳.

۵.‌ پلنوم پانزدهم کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، تیرماه ۱۳۵۴.

۶.‌  کتاب “سفر بر بال آرزو”، نوشتهٔ نقی حمیدیان، انتشارات باران، استهکلم،  سال ۲۰۰۴/ ۱۳۸۳، صفحهٔ ۳۵۳.

۷.‌  اسناد پلنوم مهرماه ۱۳۶۳ کمیتهٔ مرکزی، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران.

۸.‌ کتاب  “اودیسه چریکی”، نوشتهٔ دکتر پیمان وهاب‌زاده، صفحه‌های ۱۹۱ و ۱۹۲.

۹.‌ نگاه کنید به: بیانیه “نهضت آزادی ایران پیرامون دستگیری سران حزب  توده”، خردادماه ۱۳۶۲،

۱۰.‌  کتاب “نوشته‌های اجتماعی و فلسفی”، نوشتهٔ احسان طبری، جلد دوم، انتشارات حزب تودهٔ ایران، چاپ دوم، ۱۳۸۵، صفحه‌های ۱۹۸ و ۱۹۹.

۱۱.‌ کتاب “کنگره فداییان اکثریت”، صفحه ۷۰

۱۲.‌ کتاب “نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – تاریخچۀ گروه منشعب”، نوشتهٔ بهمن تقی‌زاده، نشر نی، تهران، سال  ۱۴۰۰.

***

به نقل از «به سوی آینده» شمارۀ ۴، مرداد




ارزیابی جامعه‌شناختی فیلم «جنگ جهانی سوم» اثر هومن سیدی

«به سوی آینده» شمارۀ ۴

آرش رزم‌دیده

سینماهای ایران این روزها فیلمی درخشان را به نمایش گذاشته‌اند به نام جنگ جهانی سوم به کارگردانی و تهیه‌کنندگی هنرمند ارزنده هومن سیدی (متولد ۱۳۵۹ در رشت). فیلمنامۀ ژرف این اثر را هومن سیدی، آرین وزیردفتری و آزاد جعفریان با هم نوشته‌اند و نشان می‌دهد که کار گروهی اگر بر بنیادهای درستی قرار داشته باشد تا چه اندازه می‌تواند ثمربخش باشد. این فیلم برای نخستین بار در سال ۲۰۲۲ /۱۴۰۱ در هفتادونهمین دورۀ جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز به نمایش درآمد و دو جایزه، یکی به عنوان بهترین فیلم و دیگری بهترین بازیگر نقش نخست را به دست آورد.

خوشبختانه این فیلم دچار شوربختی فیلم بسیار عمیق دیگر، برادران لیلا، اثر کارگردان برجسته و جوان کشور سعید روستایی (متولد ۱۳۶۸ در تهران)، نشد و به اکران عمومی درآمد. به‌نظر نگارنده، هر علاقمند به هنر متعهد و به تحلیل اجتماعی جامعۀ ایران و هر کوشندۀ بهبودخواه اجتماعی، باید این فیلم‌ها را در سینما ببیند و به دیگران پیشنهاد کند، زیرا هم حمایت از این کارگردانان جوان که راه هنر متعهد را می‌پویند، ضروری است و هم تماشای دقیق و چندباره این نوع آثار می‌تواند به ژرفش قدرت تحلیل نیروهای پیشروی جامعة ایران که سعادت زحمتکشان این ملت را دنبال می‌کنند، یاری رساند.

جنگ جهانی سوم بر زمینه‌های فاجعه‌بار اجتماعی و اقتصادی شکل می‌گیرد. در همان نخستین سکانس فیلم، با مردی در هم شکسته روبه‌رو می‌شویم به نام شکیب که از بازماندگان زلزلۀ هولناک رودبار و منجیل است. در این زلزلۀ وحشتناک که در ۳۱ خرداد ۱۳۶۹ به وقوع پیوست، بیش از ۳۷۰۰۰ نفر از هم‌میهنان ما، عموماً از طبقات فرودست جامعه، جان خود را از دست دادند، بیش از ۶۰۰۰۰ تن مجروح و در حدود نیم میلیون نفر بی‌خانمان شدند. در این زلزله علاوه بر خسارات سنگین به تأسیسات و مکان‌های عمومی، بیش از ۲۰۰ هزار خانه‌های سادۀ مردم فقیر نابود شد.

شکیب (با بازی درخشان هنرمند ارجمند محسن تنابنده) که در فیلم منطقاً باید حدود ۵۰ سال داشته باشد، در آن زلزله همسر و فرزندان خود را از دست داده اما خودش جان سالم بدر برده است؛ زیرا در آن نیمه‌شب هولناک، دور از همسر و فرزندانش سر کار بوده است. بااین‌وجود چون خانوادۀ همسرش گمان می‌کردند که او خانواده‌اش را رها کرده و گریخته است، راهی به دهکدۀ خود ندارد. او حالا نزدیک به ۳۰سال است که در شهر رشت زندگی می‌کند. روزها کارگر روزمزد است و شب‌ها به شرط آنکه مواظب مغازه که مرگ‌موش هم می‌فروشد، باشد که به قول صاحبش در و دیوار درستی ندارد، می‌تواند در مغازه بماند و بخوابد. ملاحظه کنید که زندگی این انسان زحمتکش که در روستا، کار کشاورزی می‌کرده و ناگزیر فاقد مهارت‌های مشاغل شهری بوده است، تحت چه ستمی می‌گذرد. خودمان را جای او بگذاریم. همسر و فرزندان را و احتمالاً خانواده‌اش را از دست داده است. دهکدۀ مأنوس، شغل و تمام زندگی را باخته است و در این جامعه که کمترین نهادهای اجتماعی یاری‌رسان را دارد، تک‌وتنها و بی‌پناه مانده است. اما جامعۀ سرمایه‌محور عقب‌مانده به‌جای آنکه به کمک این انسان ازهرجهت فروپاشیده بشتابد، او را چون شکاری آسان می‌بیند که می‌تواند به راحتی در اختیارش بگیرد و از او حداکثر بهره‌کشی را به چنگ آورد.

صحنه‌ای که کارفرمایان، این انسان‌های خردشده را از کنار خیابان فرا می‌خوانند تا استثمارشان کنند و ما – و نیز نگارنده -هر روز، از کودکی خود تاکنون یعنی بیش از ۶۰ سال، در دو نظام و علی‌رغم انقلابی که آماجش بهبود زندگی زحمتکشان بود، شاهد آن بوده‌ایم، به‌راستی تکان‌دهنده و یکی از دردناک‌ترین تصاویر فیلم است. انسان‌هایی – پیر و جوان و حتی کودک – کنار خیابان ایستاده‌اند با لباس‌هایی مندرس، با کفش‌هایی پاره، رنگ‌وروهایی زرد، بقچه‌ای از نانی ساده که دیگر پنیری هم در میانش نیست، حیرت‌زده از این جهان پلید به دنبال وانتی می‌دوند که کارفرمایش یک‌طرفه، قرارداد نانوشته می‌بندد: ۳۰۰« تومن، فقط ۳۰۰ تومن، طی کردیم، ها!» اما این بخت‌برگشته‌ها فرصت گوش کردن به این حرف‌ها را ندارند. شتاب می‌ورزند تا از هم‌دردان مفلوک خود جلوتر بزنند و در پشت وانت که اصولاً برای انتقال بار یا جابه‌جایی حیوان ساخته شده، جای بگیرند. هوار از این جهان سرمایه‌محور ستمگر! هوار!

شخصیت دیگر فیلم، لادن (با بازی تاثیرگذار هنرمند مهسا حجازی) است؛ دختری کرولال حدوداً ۳۰ ساله، با چشمانی ترسیده از این جهان مخوفی که در پیرامون خود دیده است. سرنوشت او از سرنوشت شکیب هم تیره‌تر بوده است. او در زمان زلزله،کودکی بوده که کل خانواده‌اش را از دست داده است و به دست گرگ‌های انسان‌نمایی افتاده است که از سن معینی، او را چون کالای جنسی به این و آن فروخته‌اند و از قِبَل او زندگی کثیف خود را تامین کرده‌اند. باز هم خودمان را جای لادن بگذاریم. او در زلزله تنها پشتیبانان خود، یعنی پدر و مادر و خانوادۀ خود را در یک نظام سرمایه‌داری نفرت‌انگیز از دست داده است.

وظیفة حکومت‌ها و دولت‌هاست که در این شرایط به حمایت از این مظلومان بپردازند. مگر نه اینکه خود عملکرد ویرانگر این زلزله‌ها محصول حکومت‌هایی است که به‌جای کوشش برای بهبود زندگی انسان‌ها – در این مورد تأمین مسکن مناسب و مستحکم – به‌دنبال منفعت‌ورزی‌ها یا جاه‌طلبی‌های شومِ جزم‌گرایانه خود بوده‌اند. یادمان باشد زمان وقوع این زلزله تقریباً پایان یک جنگ ۸ ساله است که پس از فتح خرمشهر دیگر به‌هیچ‌وجه میهن‌دوستانه و خلقی نبود. درست زمانی که باید حکومت برآمده از انقلاب به‌سوی توده‌ها می‌شتافت و برای آن‌ها زندگی و مسکن شرافتمندانه تأمین می‌کرد، از ادامۀ جنگ بهانه‌ای ساخت تا در همکاری گفته و ناگفته با امپریالیسم به تضعیف دو ملت بزرگ ایران و عراق در آسیای غربی کمک کند، بازار سلاح کارخانه‌های شوم اسلحه‌سازی جهان سرمایه‌داری را رونق بخشد و در برابر، با کمک امپریالیسم نیروهای انقلابی شرافتمند را سرکوب کند و در کشتاری بی‌رحمانه هزاران تن از آن‌ها را به دم تیغ بُران بسپارد و با پشت کردن به آرمان‌های عدالت و آزادی و برابری که انقلاب دنبال می‌کرد، برنامه‌های نولیبرالیستی را که دست‌پخت همان امپریالیست‌ها بود، به اجرا درآورد. نتیجة ۵۰ سال حکومت پهلوی و ۱۲ سال حاکمان پس از انقلاب برای زحمتکشان شهر و ده این بود: آن‌ها یا خانه نداشتند یا خانه‌هایی داشتند چنان بی‌بنیاد که در اثر زلزله البته هولناک، ۳۷۰۰۰ آرزو به خاکستر بدل شد. ۳۷ هزار انسان! چه انعکاس هولناکی دارد این عدد. و ۵۰۰ هزار بی‌خانمان که ما در این فیلم تنها زندگی دو تن از آن‌ها را دنبال می‌کنیم. شکیب و لادن.

شکیب که حتی می‌تواند پدر لادن باشد، خود یکی از خریداران کالای بازار جنسی است که در زیر پوست شهر جریان دارد و لادن یکی از قربانیان آن است. لادن نمونه هولناکی از استثمار است که با تبعیض جنسیتی هم همراه شده است. اگر به آنچه بر لادن و لادن‌ها رفته و می‌رود، عمیقاً بیندیشم، بعید است که بندبند وجودمان از خشم و درد از هم نگُسلد. به‌هرحال در این رابطۀ جنسی چندباره، یک پیوند عاطفی میان شکیب و لادن شکل گرفته است. گرچه لادن لال است اما شکیب به‌خاطر آنکه مادرش لال بوده زبان او را می‌فهمد. لال بودن لادن و مادر شکیب شاید نمادی است از بی‌صدایی میلیون‌ها زن ستمدیده در جامعه‌ای که خواست‌هایشان هیچ انعکاسی در ساختار حکومتی ندارد. این است که شب‌ها شکیب از مغازه، با لادن در روسپی‌خانه‌ای پنهان که فرشید (با بازی خوب مرتضی خانجانی) و رحیم سازمان داده‌اند، با هم گفت‌وگو و درددل می‌کنند و نوعی از عشق -که بنیانش بیشتر بر درماندگی، تنهایی و گریز هرچند کوتاه‌مدت از بدبختی‌هاست – میان آن‌ها ریشه دوانده است.

تا همین‌جا هم، فیلم جنگ جهانی سوم با به نمایش گذاشتن زندگی آکنده از رنج و بدبختی شکیب به عنوان یکی از هزاران قربانی زلزله و به نمایش گذاردن زندگی به‌راستی تکان‌دهندۀ کودکی که در زلزله ربوده شده و اکنون به عنوان روسپی مورد سوء‌استفاده قرار می‌گیرد و آن به‌اصطلاح روسپی‌خانۀ پنهان، در دل جایی چون یک پارکینگ، به یک فیلم اجتماعی متعهد فرا روییده است.

در همین حال یک گروه تولید فیلم‌سینمایی به رشت آمده است تا دربارۀ جنگ جهانی دوم و جنایت‌های نازی‌ها و رهبر فاشیست آن‌ها، آدولف هیتلر، در جغرافیای رشت که همسانی‌هایی با جغرافیای پرباران و آکنده از گل‌وشل آلمان دارد فیلمی بسازد. تهیه‌کنندة این فیلم، سعید نصرتی (با بازی نوید نصرتی) و کارگردان آن رستگار( با بازی پخته و اثرگذار حاتم مشمولی) است. دکور صحنه‌های فیلم، به لوکیشنی در اطراف رشت منتقل می‌شود: از خانة مجلل هیتلر تا اتاق‌های گاز برای سوزاندن اسیران جنگ، بازیگران اصلی حضور دارند اما کارگردان به سیاهی‌لشگر و همچنین کارگرانی برای ارائه خدمات به گروه فیلمسازی هم نیاز دارد. این است که تهیه‌کننده به میدان شهر می‌رود تا از کارگران روزمزد، که آمادۀ هر نوع استثماری و هر مقدار حقوقی هستند حداکثر سوءاستفاده را بکند.

این کارگران روزمزد که در همة شهرهای ایران در میدان‌ها و کنار خیابان‌ها منتظر اربابی هستند تا آنان را اجیر کند، نه بیمه می‌شوند نه بازنشستگی دارند و البته مانند دیگر کارگران ایران از داشتن حتی یک اتحادیه که از حقوق آن‌ها دفاع کند، برخوردار نیستند. اینان مظلوم‌ترین، خردشده‌ترین و مستاصل‌ترین بخش طبقه کارگرند که به علت همین درماندگی وحشتناک و ناآگاهی گسترده، می‌توانند مورد سوء‌استفاده حاکمان و سرمایه‌داران قرار گیرند و نه‌تنها به شدیدترین وجه استثمار شوند، بلکه گاه به ابزاری بسیار خطرناک در بحران‌ها و تحولات اجتماعی تبدیل شوند و به سرکوب‌گران، شکنجه‌‎گران و مزدوران خیابانی که گاه به آن‌ها لات، لومپن، اراذل، کلاه مخملی و لباس‌شخصی هم گفته می‌شود، تقلیل یابند.

جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹-۱۹۴۵/ ۱۳۱۸-۱۳۲۴) مانند جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۹ / ۱۲۹۳-۱۲۹۸۸)، جنگی بود میان کشورهای استثمارگر برای تقسیم دوبارۀ جهان. درواقع این جنگ که ۶ سال تمام طول کشید و در آن بیش از ۷۵ میلیون انسان به کام مرگ رفتند، سرمایه‌داران و استثمارگران جهان راه انداخته بودند و اداره می‌کردند. اما این سرمایه‌داران نبودند که در جبهه‌ها قلب کسانی را سوراخ می‌کردند که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناختند و حتی یک بار هم آن‌ها را ندیده بودند. این سرمایه‌داران نبودند که زندانیان اسیر را با برچسب‌هایی که استثمارگران ساخته بودند – یهودی، کمونیست، نژاد پست – به اتاق‌های غیرقابل باور گاز می‌فرستادند تا نابود شوند. دیکتاتورها و استثمارگران حتی ممکن است پا در زندانی نگذاشته و اتاق شکنجه‌ای را ندیده باشند.

هیتلر هم سرمایه‌دار نبود، اما سرمایه‌داران با سوءاستفاده از محرومیت‌ها، ناآگاهی‌های ناگزیر، جاه‌طلبی‌های خانمان‌برانداز و عقده‌های کودکی و جوانی او و هزاران افسر مانند او، از آن‌ها چون ابزاری برای پیشبرد منافع خودشان بهره می‌بردند. یک بررسی اجمالی از زندگی و محرومیت‌ها، جاه‌طلبی‌ها و عقده‌های چرکین او به‌درستی نشان می‌دهد که او تا چند اندازه آمادگی داشت تا به ابزار سرمایه‌داران و استعمارگران تبدیل شود. این رابطه را تقریباً در تمام کشورهای سرمایه‌زده با تفاوت‌های جزئی می‌توان دید.

شکیب یکی از این محروم‌ترین محرومان است که سوار بر پشت وانتی آبی‌رنگ، تحت اختیار، بهتر است بگوییم تحت بندگی تهیه‌کننده و کارگردان این پروژۀ فیلم‌سازی، قرار می‌گیرد تا به عنوان بنده، هر کاری را که کارفرما می‌خواهد به انجام برساند. او گاه کارگر خدماتی است، گاه نگهبان محدوده‌های جغرافیای پروژه فیلم‌سازی است و گاه در نقش سیاهی‌لشگر، به عنوان یکی از اسیران زندان‌های فاشیسم آلمان به کار مزدوری کشیده و گاه به اتاق‌های هولناک گاز رانده می‌شود. کارگردانی هومن سیدی و فیلم‌برداری پیمان شادمانفر و بازیگری هنرمند درخشانی چون محسن تنابنده در این صحنه‌ها عالی و تکان‌دهنده است. نکته مهم این است که کارگردان و تهیه‌کننده برای آنکه صحنه‌های فیلم طبیعی درآیند، کارگران مزدور سیاهی‌لشگر را بدون اطلاع آن‌ها از فیلمنامه، چون گله‌ای گوسفند در کوران رویدادها قرار می‌دهند درست مانند آن انسان‌هایی که در جهان واقعیت به درون این حمام‌ها رفتند اما به‌جای شست‌وشو، جزغاله شدند.

در یکی از لحظه‌های اوج فیلم، بازیگری که نقش هیتلر را بازی می‌کند و قرار است در این صحنه با خشونت به صورت اسیران جنگی سیلی بزند، حالش بد می‌شود و از ادامه بازی باز می‌ماند. کارگردان که مجری یک پروژۀ عظیم بیست میلیاردی برای تولید این فیلم است، در جست‌وجوی بازیگری برای ایفای این نقش، هوشیارانه و با زیرکی و پختگی تاریخی، به شکیب درمانده می‌رسد و از تهیه‌کننده می‌خواهد که او را برای تست بازیگری آماده کند. در یک لحظة مهم فیلم، گریمور فیلم از شکیب چهره و سیمایی بسیار نزدیک به هیتلر با آن سبیل کوتاه و آن آرایش مو به سبک آلمانی می‌آفریند. شکیب رو به عوامل فیلم می‌گوید: »من بازی بلد نیستم، من بلد نیستم حرف بزنم.« پاسخ اما تکان‌دهنده است: »مهم نیست. یک، دو، سه بگو! ما بعداً دوبله‌اش می‌کنیم.« این دیالوگ کوتاه که چندین بار دیگر تکرار می‌شود، یکی از مضامین اصلی فیلم است. استثمارگران نیات پلید خود را از زبان خردشدگان بیان می‌کنند. اکنون همه‌چیز برای تست بازیگری آماده است.

کارگردان از شکیب که اکنون در نقش هیتلر ظاهر شده است، می‌خواهد که با قدم‌های استوار به‌سوی اسیران برود و بی‌آنکه آن‌ها را بشناسد و حتی از آن‌ها پرسشی بکند، با سیلی به صورت آن‌ها بکوبد. اما شکیب انسان است، گرچه خردشده، ویران، مستاصل و برده، اما هنوز بارقه‌های انسانی در وجود او حضور دارد. این است که سیلی‌های نرمی به صورت اسیران می‌زند. کارگردان عصبانی و خشمگین، اما آگاه و نابه‌کار، شکیب را فرا می‌خواند و از او می‌پرسد تو هیتلر را می‌شناسی؟ و در برابر پاسخ مثبت شکیب، انگشت بر زخم او می‌گذارد: »فکرش را بکن زنی داری که خیلی دوستش داری و بچه‌ای که همة زندگی توست. آن وقت یک روز به خانه می‌آیی تا با بچه‌ات بازی کنی اما می‌بینی که کسانی آمده‌اند و آن‌ها را تکه‌تکه کرده‌اند. آیا باز هم این‌طور سیلی می‌زنی؟« ترفند کارگردان و درست‌تر بگوییم استثمارگران و دیکتاتورهای جهان کارگر می‌افتد. آن‌ها مبارزۀ طبیعی زحمتکشان علیه غارت‌گران را منحرف می‌کنند و زحمتکشان را به جنگ زحمتکشان می‌فرستند. شکیب در پاسخ کارگردان با خشونت پاسخ می‌دهد: »نه من سیلی نمی‌زنم، من آن‌ها را می‌کُشم.« این بار شکیب بازمی‌گردد، با قدم‌های استوار به‌سوی اسیران یورش می‌برد، تپانچه‌اش را از محفظة چرمی‌اش درمی‌آورد و بدون لحظه‌ای مکث با صورتی چون سنگ و با چشمانی بی‌فروغ  با شلیک چندین گلوله اسیران دست‌بسته را به آتش می‌سپارد. کارگردان که مجری تهیه‌کننده است، موفق می‌شود. از کارگری ارزان و خردشده برای تهیه‌کننده، هیتلر می‌سازد. شکیب به هیتلر شدن نزدیک می‌شود. خانۀ هیتلر در لوکیشن فیلم در اختیار شکیب قرار می‌گیرد.

اکنون تنها یک مانع وجود دارد تا شکیب، به یک جنایتکار تمام‌عیار، یعنی کسی که تهیه‌کننده و کارگردان لازم دارند، تبدیل شود. شکیب هنوز رابطۀ انسانی خود را با لادن حفظ کرده است. هر شب با او تماس می‌گیرد و شرایط زندگی خود را با تصویر توضیح می‌دهد. در آخرین ارتباط، چهره‌اش را که به صورت هیتلر در آمده است، در به‌اصطلاح کاخ هیتلر به او نشان می‌دهد. لادن، بی‌اطلاع فرشید و رحیم، در جایی بیرون از شهر با شکیب قرار می‌گذارد و از او می‌خواهد که او را هم همراه خودش به آن خانه ببرد، چون فرشید می‌خواهد از او نه‌تنها برای استثمار جنسی بلکه برای جابه‌جایی مواد مخدر هم استفاده کند و او دیگر نمی‌تواند این شرایط را تحمل کند. شکیب مقاومت می‌کند و می‌گوید که آن‌ها می‌فهمند و بیرونش می‌کنند. اما سرانجام، به‌خاطر آن بارقۀ انسانی تسلیم می‌شود و لادن را مخفیانه به خانة هیتلر می‌برد. فرشید و رحیم پی می‌برند که لادن پیش شکیب است، چون به قول صاحب مغازه، شهر کوچک است و همه‌چیز زود لو می‌رود. به سراغ شکیب در محل کارش می‌آیند، اما چون با اطلاع کارفرمای پروژه آمده‌اند ضمن تهدید غیرمستقیم، زیرکانه به او می‌گویند که اگر از لادن ردی پیدا کرد به آن‌ها اطلاع دهد. شکیب که مضطرب شده است، علی‌رغم بی‌میلی کامل لادن تصمیم می‌گیرد برای آنکه لادن از آزارهای فرشید به دور بماند، او را به تهران بفرستد.

تصویری که این فیلم عمیق از چهرۀ لادن و شکیب در اتوبوسی که به‌سوی ترمینال می‌رود، نشان می‌دهد، واقعاً تکان‌دهنده است و نشان می‌دهد که انسان تهی‌دست در این جهان و در جامعۀ ما تا چند اندازه اسیر شرایط اجتماعی دهشت‌بار پیرامون خویش است. اما مگر در تهران چه چیزی و چه کسی و چه شغلی و چه جانورهایی در انتظار لادن هستند؟ این است که در آخرین لحظه، پیش از آنکه اتوبوس از ترمینال رشت به‌سوی تهران حرکت کند، بارقة انسانی که هنوز در وجود شکیب است، او را ترغیب می‌کند که از فرستادن اجباری لادن خودداری کند.

در نظام‌هایی که عدالت اجتماعی و آزادی سرلوحۀ آن‌هاست، این بارقه‌ها می‌تواند تقویت و اعتلا یابد و به شکوفایی انسانی فرا بروید. چنانچه در اتحاد شوروی سوسیالیستی پس از انقلاب اکتبر، مدرسه پداگوژیکی ماکسیم گورکی که آن را مربی بزرگ انسان‌دوستی چون آنتوان ماکارنکو هدایت می‌کرد، از انسان‌های خردشده، خشن، دزد و گاه حتی جنایتکار، انسان‌هایی پدید می‌آورد فداکار، قهرمان کار و حتی قهرمان جان‌باختة جنگ جهانی دوم. اما آن اتحاد شوروی و آن ماکارنکو و آن اندیشه‌های نیک کجا و این دنیای سرمایه‌داری وحشی و این به‌اصطلاح مراکز اصلاح و تربیت و این اندیشه‌های شوم ضد انسانی کجا؟

وقتی که شکیب و لادن از ترمینال اتوبوس بازمی‌گردند و می‌خواهند وارد خانة رؤیایی پوشالی هیتلر شوند، گرفتار فرشید و رحیم می‌شوند که پشت در خانه، کمین کرده‌اند. فرشید و رحیم با خشونتی هراس‌انگیز از شکیب تعهد می‌گیرند که باید ظرف چند روز صد میلیون تومان جور کند تا دست از لادن بکشند. پس از رفتن آن‌ها، لادن در یک عجز کامل و جان‌فرسا، رو به شکیب می‌گوید که او به پیش فرشید بازمی‌گردد و نمی‌خواهد بیش از این او را اذیت کند. اما آن بارقة انسانی در شکیب در او شعله می‌کشد و با همة استیصال به لادن می‌گوید که او پول را جور خواهد کرد و بعد با هم از اینجا فرار می‌کنند تا دست فرشید و رحیم به آن‌ها نرسد.

فردا شکیب به بهانة اینکه مادرش مریض است و باید برود و برای مادرش کاری بکند، به تهیه‌کننده اطلاع می‌دهد که مجبور است محل فیلمبرداری را ترک کند. تهیه‌کننده که نگران تعطیلی فیلم است، با پرداخت بیست میلیون تومان موافقت می‌کند و وعده می‌دهد که بقیه‌اش را بعداً خواهد داد. وقتی شکیب با چک بیست میلیونی به پیش لادن بازمی‌گردد، ساعت‌هایی از خوشبختی کوتاه‌مدت زحمتکشان به آن‌ها لبخند می‌زند گرچه در سیمای هر دو اضطراب و نگرانی موج می‌زند. شکیب حمام اتاق گاز فیلم را روشن می‌کند تا لادن خود را بشوید. نیمرویی آماده می‌شود با نوشابه‌ای گازدار که از گاز آن می‌توان برای شوخی هم استفاده کرد. بستری در میان پایه‌های اتاق پوشالی آماده می‌شود و لادن به شکیب می‌گوید که می‌خواهد برایش چند بچه بیاورد. لادن یکی از النگوهای دست خود را درمی‌آورد و به شکیب می‌دهد تا کمکی کرده باشد. شکیب می‌گوید فکر می‌کردم النگوهات بدل هستند. لادن پاسخ می‌دهد: »فقط این یکی اصل است.« شکیب می‌گوید: »باشد به وقتش استفاده می‌کنیم.« فردا شکیب بیست میلیون تومان را به فرشید و رحیم می‌رساند و با خواهش و تمنا سه روز دیگر وقت می‌گیرد تا بقیة پول را جور کند.

وقتی شکیب سوار بر مینی‌بوسی از ملاقات استثمارکنندگان جنسی بازمی‌گردد، لحظاتی در آستانة تبدیل شدن به یک انسان واقعی قرار می‌گیرد و با تعارف یک شیرینی به کودکی که در صندلی جلوی مینی‌بوس نشسته است، این ویژگی را آشکار می‌کند.

مینی‌بوس خراب می‌شود. درست هنگامی که شکیب به دیگران کمک می‌کند تا ماشین را هل دهند، از راه دور می‌بیند که از محوطة فیلمسازی دود برخاسته و صدای انفجارهای پی‌درپی به گوش می‌رسد. او هراسان از شرایط لادن، خود را به لوکیشن فیلم می‌رساند. حادثة هولناکی اتفاق افتاده است. در سکانسی از فیلم باید خانة هیتلر در آتش بسوزد. آن‌ روز صبح عوامل فیلم با بلندگو اعلام کرده‌اند که هرکس در منزل هیتلر و یا محوطة نزدیک آن است، آنجا را تخلیه کند. اما شکیب که صبح زود از خانه بیرون زده است، بی‌اطلاع مانده است. لادن هم که ناشنواست و طبیعتاً چیزی نشندیده است. شکیب به‌سوی خانه می‌دود و فریاد برمی‌آورد که آنجا یک انسان، زندگی می‌کرده است. او هنوز آنجاست. هیچ‌کس به حرف او گوش نمی‌دهد و تهیه‌کننده و عوامل فیلم با خشونت او را از صحنۀ آتش‌سوزی دور می‌کنند. در این لحظات فیلم، موسیقی اثر بامداد افشار همراهی شگفتی با درد و رنج شکیب و لادن و کل بشریت محروم و مظلوم دارد. تنها یک انسان است که با همدری، از شکیب حمایت می‌کند و می‌خواهد که حقیقت آشکار شود و او بانوی دستیار کارگردان است و نام پرمعنایی دارد: ندا. ندا زارع با بازیگری هنرمند ندا جبرئیلی، نمادی است از وجدان انسانی بشریت که گرچه تنها و ضعیف است اما هنوز وجود دارد.

کوشش تهیه‌کننده و کارگردان برای متقاعد کردن شکیب که کسی اینجا نبوده یا احتمالاً فرار کرده است به‌جایی نمی‌رسد. تهیه‌کننده بدون اطلاع شکیب با لودر، لوکیشن را زیرورو می‌کند و ظاهراً پیکر را پیدا می‌کند و آن را جایی گم‌وگور می‌کند. این راز را کارگردان و تهیه‌کننده می‌دانند اما پنهان می‌کنند. وقتی شکیب اعتراض می‌کند، به‌جای تهیه‌کننده، رستگار کارگردان، ابتدا سعی می‌کند با وعده اینکه شکیب آیندۀ خودت رو خراب نکن . تو می‌تونی موفق بشی و زندگی راحتی داشته باشی او را فریب دهد، اما وقتی با مقاومت شکیب روبه‌رو می‌شود، به تندی نهیب می‌زند و در دفاع از تهیه‌کننده، به او یورش می‌آورد. وقتی شکیب به او اعتراض می‌کند که تو چکاره‌ای؟ می‌گوید: »من کی‌ام؟ من همونم که آدمت کردم. من همونم که لباس تنت کردم.« در این صحنه ندا دخالت می‌کند و رو به تهیه‌کننده می‌گوید: »سعید اگر مشکلی پیش آمده بگو تا به کمک هم حلش کنیم.« اما کارگردان دخالت می‌کند و به‌جای تهیه‌کننده، رو به ندا می‌گوید: »حالا تو هم برای من آدم شدی! تقصیر منه که تو رو آوردم تا کار یاد بگیری و آدمی بشی. تو هیچی نمی‌شی. وسایلت را بردار و برو گم شو!«

اما ندا پاسخ می‌دهد که اگر آدم بودن مثل تو شدن است من نمی‌خواهم آدم باشم و رو به تهیه‌کننده که به‌شدت نگران ادامة فیلم و حضور شکیب در نقش هیتلر است، می‌گوید: »سعید تو هم نگران شکیب نباش! لباس هیتلر را تن خود رستگار کن. این لباس از همه بیش‌تر به اون می‌آید.« تهیه‌کننده در برابر اعتراض شکیب که چرا در حضور او آواربرداری صورت نگرفته، از شرایط قانونی نظام موجود سوءاستفاده می‌کند و شکیب را تهدید می‌کند که او می‌داند که آن دختر چکاره بوده است و می‌تواند آن را افشا کند. در گام بعدی، تهیه‌کننده برای جلوگیری از اقدامات قانونی ناشی از این قتل، به سراغ استثمارگران جنسی می‌رود و با دادن رشوه از آن‌ها می‌خواهد که در پشت تلفن به شکیب بگویند که لادن به روسپی‌خانة خود بازگشته است.

در این صحنه در برابر اعتراض شکیب به فرشید که اگر لادن اینجاست به من نشان بده، می‌گوید: بگو چنین آدمی  نبوده و نیست و تمام. اگر معلوم بشود که ما چنین جاهایی داشته‌ایم سر من و رحیم و تو و هرکی به اینجا رفت‌وآمد داشته بالای دار است. در همین حال تهیه‌کننده این بار با تهدید صریح رو به شکیب می‌گوید که ۶۳ نفر، یعنی تمام عوامل صحنه با امضای خود تأیید کرده‌اند که تو می‌دانستی که قرار است خانة هیتلر بسوزد. تهیه‌کننده سپس با تهدید اضافه می‌کند که او این مدارک را دارد و به دادگاه خواهد گفت که تو با لادن چه رابطه‌ای داشته‌ای! بنابراین می‌تواند از طریق قانون پدرش را دربیاورد! شکیب در پاسخ با درد می‌گوید: «قانون را به رخ من نکش. همه می‌دانند که قانون به نفع تو رأی می‌دهد که زورت و پولت زیاد است.« پول، تنها خدای جوامع سرمایه‌سالار است. این است که فرشید و رحیم که با قلدری کم‌نظیری لادن را اسیر کرده و شکیب را وادار به پرداخت پول کرده بودند، اکنون پس از دریافت رشوه، بی‌هیچ احساس انسانی، با لگد کردن حقیقت، چون سگی رام در پشت تهیه‌کننده ”بله چشم“ می‌گویند.

اما درست آن هنگام که حقیقت می‌رود تا برای همیشه پشت سرمایه و دروغ و رذالت و قانون مدفون شود، یکی از همین کارگران النگویی را نشان می‌دهد که از میان ویرانه‌های باقی‌مانده از کاخ پوشالی هیتلر یافته است. این النگویی بود که در دست لادن بود و لادن در آن شب ضیافت فقیرانه رو به شکیب گفته بود که در میان النگوهای دستش، تنها النگوی واقعی است.

با جان باختن لادن و آن ترفندهایی که تهیه‌کننده و کارگردان و عوامل فیلم و استثمارکنندگان جنسی لادن سرهم‌بندی کرده بودند تا حقیقت را خفه کنند، آخرین بارقة انسانی در شکیب خاموش و مدفون می‌شود تا او به هیتلر دیگری برای جنگ جهانی سوم بدل شود. اینجاست که جملة آغازین فیلم از مارک تواین معنای ژرف خود را پیدا می‌کند: »رویدادهای تاریخی تکرار نمی‌شوند اما غالباً شباهت‌های فراوانی به یکدیگر پیدا می‌کنند.«

حالا هیتلر به مغازه‌ای که مرگ‌موش هم می‌فروشد، بازمی‌گردد و در یک غفلت صاحب مغازه، سم را از گاوصندوق می‌رباید، به لوکیشن فیلم بازمی‌گردد و سم را قاطی غذای عوامل فیلم می‌کند. مرگ‌موش‌فروش هراسان به دیدار شکیب می‌شتابد و وقتی متوجه می‌شود که شکیب سم‌ها را استفاده کرده است، با خشم به شکیب حمله می‌کند. اما شکیب دیگر شکیب نیست. تمام شعله‌های انسانی را جامعة سرمایه‌محور وحشی در وجود او کشته است. هیتلر جدید با خشونت هولناک سم‌فروش را از پای درمی‌آورد و سپس آرام و با طمانینه به‌سوی نهارخوری عوامل فیلم گام برمی‌دارد.

در سکانس آخرین فیلم که بسیار شبیه نقاشی شام آخر اثر لئوناردو داوینچی طراحی شده است، عوامل فیلم پشت میز بزرگی غذا می‌خورند. با ورود شکیب که حالا هیتلر جنگ جهانی سوم است، عوامل فیلم یکی‌یکی در نتیجة اثر سم با مرگ روبه‌رو می‌شوند. هیتلر در صندلی بالای میز می‌نشیند و خونسرد، با صورتی سنگ و چشمانی بی‌فروغ مرگ آنان را نظاره می‌کند. از این جنایت هولناک تنها یک نفر جان به در می‌برد: ندا که دیر به میز غذاخوری رسیده است. او می‌ماند تا این داستان را به ما بگوید و بر وجدان ما نهیب بزند که با این شرایط جهان جنگ جهانی سوم و ظهور جنایتکاران، دیکتاتورها و فاشیست‌ها در کمین بشریت است.

فیلم درخشان جنگ جهانی سوم، اثری هنری جامعه‌شناختی است که جان‌مایۀ آن این است که چرا و چگونه جنگ‌ها از جمله جنگ‌های جهانی به‌وجود می‌آیند و دیکتاتورها، جلادان، آدم‌کشان و فاشیست‌هایی چون هیتلرها نقش رهبری این جنگ‌ها را به عهده می‌گیرند. چگونه نظام‌های اجتماعی و اقتصادی، دشمن عدالت اجتماعی و آزادی، از انسان‌های ساده، اما زخم‌خورده، مستأصل و ناآگاه، که هیچ‌گاه ترحم انسانی را تجربه نکرده‌اند، دیوهایی پدید می‌آورند، که در شکنجه‌گاه‌ها، زنان و مردان انسان‌دوست، مبارزان آگاه و فداکار و پیروان آزادی و عدالت اجتماعی را با دستبندهای قپانی از سقف آویزان می‌کنند، با دست‌ها و پاهای بسته و دهان درهم شکسته به تخت‌های شکنجه می‌بندند و با کابل‌های پرقدرت بر پاها و صورت‌های آنان می‌کوبند، قربانیان را به اتاق‌های گاز می‌سپارند، بی‌آنکه اسیران آگاه باشند، داروهای روان‌گردان به آنان می‌خورانند، آن‌ها را به نمایش‌های تلویزیونی می‌آورند و دروغ‌ها و سالوس‌های خودشان را از دهان‌های آن‌ها بر زبان می‌آورند، به زنان تا حد تجاوز رحم نمی‌کنند و سرانجام هم آن‌ها را به چوبه‌های دار یا آتش گلوله‌ها می‌سپارند، بی‌آنکه حتی کوچک‌ترین آسیبی از قربانیان دیده باشند یا حتی نام و اتهام آن‌ها را بدانند.

تا در جهان بی‌عدالتی و استبداد و جهل حاکم است، تا استثمار و استعمار برقرار است، تا بالای شهر و پایین شهر وجود دارد، تا شمال ثروتمند بر جنوب محروم حکمرانی می‌کند، تا امپریالیسم و سرمایه‌داری بر جهان چنگ انداخته و فرمان می‌رانند، تا تبعیض در هر شکل و صورت بر چهرۀ  انسانیت چنگ می‌کشد، تا خشک‌اندیشی و جزم‌اندیشی بر اندیشة آزاد مسلط است و تا جامعه‌ها به کاخ‌ها و کوخ‌ها تقسیم می‌شوند، جنگ‌ها خواهند بود و استثمارگران و دیکتاتورها و فاشیست‌ها از توده‌های ناآگاه، سرکوب‌شده، خوار، ترسیده و گرسنه و مستأصل برای برساختن هیتلرها و شعله‌ور کردن جنگ‌ها حتی در مقیاس جهانی، سوءاستفاده خواهند کرد.

پس ای مردمان شرافتمند جهان و میهن! به پا خیزید و با مبارزۀ بی‌امان جهانی آکنده از عدالت اجتماعی و آزادی، فارغ از استثمار و بهره‌کشی و تبعیض و دانا و توانا پی افکنید!

مرگ بر خُدّام پستِ جور و ظلم!

بر رفیقانِ عدالت فخر باد!

فریدریش شیلر، برگردان: رفیق احسان طبری




تغییر توازن نیرو علیه حکومت ولایی برای گذار از دیکتاتوری بر عهدۀ نیروهای چپ و ملی مترقی است

در حالی که وضعیت اقتصادی کشور -که علی خامنه‌ای آن را به‌درستی “نابسامان و نامولد” ارزیابی کرده است- زندگی و معیشت بخش اعظم مردم را به تباهی کشانده است، منافع ملی و امنیت کشور با گذشت هر روز با تهدیدهای روزافزون خطرناکی مواجه می‌شود.

شواهد متعدد نشان‌دهندهٔ گسترده‌تر شدن بحران‌های چندوجهی اقتصادی-اجتماعی در کشور است و حکومت ولایی همچنان از حل بحران‌ها عاجز است. آش چنان شور شده است و روند ریزش اعتبار مجموعهٔ “نظام” به‌قدری شدت یافته است که کار به انتقاد مستقیم از شخص خامنه‌ای، حتی در میان “خودی‌ها” و در رسانه‌های حکومتی، رسیده است. اما واکنش حکومت همچنان چیزی جز افزایش عریان جوّ امنیتی ارعاب و سرکوب نیست. از آن جمله است آغاز دور جدید دستگیری و سرکوب معلمان حق‌طلبی که تسلیم نشده‌اند و به مبارزۀ صنفی ادامه می‌دهند، و سرکوب خشن و خونین مبارزۀ دلیرانۀ مردم بلوچستان که همچنان هر هفته در اعتراض به سیاست های ضد مردمی رژیم به اعتراض های خود ادامه می دهند.

همچنین، حکومت ولایی در خارج از کشور در جست‌وجوی نوشداروی دفع تهدیدهای برآمده از بحران اقتصادی-اجتماعی و ادغام آن با “طرح برنامۀ هفتم توسعه” است، طرحی که بی‌رحمانه‌ترین برنامه‌های نولیبرالی برای خصوصی‌سازی و تشدید استثمار نیروی کار و محیط‌زیست به سود کلان‌سرمایه‌داران در آن گنجانده شده است.

اکنون، پس از آشکار شدن دور جدید مذاکرات پنهانی بین فرستادگان ولی فقیه با نمایندگان دولت آمریکا، مشخص شده است که در مذاکره‌های پشت درهای بسته بین دو طرف، توازن نیرو در همهٔ عرصه‌ها به سود آمریکا است. به این ترتیب، در صورت رسیدن به هر توافقی، مفاد عمدۀ آن را بی‌شک آمریکا دیکته خواهد کرد. علت اصلی و تعیین‌کنندۀ حضور نمایندگان ولی فقیه بر سر میز مذاکره با “دشمن”، ادامهٔ بحران شدید اقتصادی-اجتماعی در کشور است که پیامدهای آن آیندۀ نظام سیاسی و منافع و قدرت سرمایه‌های کلان مالی-تجاری را تهدید می‌کند.

به‌رغم رجزخوانی‌ها و تبلیغات معمول رژیم ولایی، در مذاکره با آمریکا راهی جز پذیرش خواست‌های اصلی آمریکا نداشته است و نخواهد داشت. شاید در حوزهٔ برخی از مسائل منطقه، پذیرش این خواست‌ها برای جمهوری اسلامی دشوار باشد، اما در مجموع و در تحلیل نهایی، حکومت ولایی مشکل بنیادی با سیاست‌های امپریالیسم آمریکا ندارد، مشروط بر آنکه در سطح منطقه، موجودیت و سهم قدرت منطقه‌یی آن به رسمیت شناخته شود. هر دو طرف می‌دانند که مسائلی مانند “دستیابی به بمب اتم”، “مبارزه با استکبار”، “مرگ بر آمریکا”، “محور مقاومت”، “عمق استراتژیک”، “نابودی اسرائیل”، و دیگر حرکت‌های نمایشی جمهوری اسلامی در دفاع از فلسطین در واقع جدّی و اساسی و بر هم زنندهٔ معامله نیستند و در عمل به ابزار چانه‌زنی و شعارهای تبلیغاتی پوچ و کم‌اثر تبدیل شده‌اند.

موضوع اساسی و مهم در این مذاکرات مسئلۀ تحریم‌ها و اجازۀ آمریکا برای تسهیل و گسترش و استحکام پیوندهای اقتصادی بین ایران و سرمایه‌داری جهانی است. به این ترتیب، می‌بینیم که از یک سو، آمریکا با اقتدار کامل نقشی تعیین‌کننده در سمت‌گیری اقتصادی کشور ما دارد و از سوی دیگر، پیوند با سرمایه‌داری جهانی برای تأمین منافع سرمایه‌های کلان مالی-تجاری در ایران و به تبع آن، تداوم حکومت ولایی متکی به این سرمایه‌ها، عاملی حیاتی است.

اقتصاد ایران در اثر سه دهه اجرای “تعدیل‌”های اقتصادی نولیبرالی و از جمله سیاست‌های ریاضتی و نبود توسعه و تولید ملی، به اقتصادی وارداتی، از درون تهی و دچار فساد ساختاری شده، و در ضمن اساساً تک‌محصولی متکی به صادرات نفت و گاز و درآمد دلاری باقی مانده است. در نتیجه، آمریکا به‌سهولت توانسته است اقتصاد ایران را از طریق اعمال تحریم‌های بانکی-مالی و اقتصادی به گروگان بگیرد. همچنین، با حمایت ولی فقیه و همۀ دولت‌های پیشین و کنونی و دستگاه‌های حکومتی در سه دهۀ گذشته، و از راه فراهم آوردن زمینهٔ اجرای برنامه‌های کلان اقتصادی در مسیر هماهنگ‌سازی با “اجماع واشنگتن”، ایران آمادۀ پیوندهای گسترده‌تر با سرمایه‌داری جهانی شده است. بنابراین، در این عرصه، نه‌تنها بین جمهوری اسلامی ایران و آمریکا در مذاکرات مشکلی وجود نخواهد داشت، بلکه دو طرف مطابق با فرمول‌های تعریف‌شده در چارچوب نهادهای امپریالیستی جهانی با اشتیاق برای متصل کردن اقتصاد ایران به اقتصاد سرمایه‌داری جهانی عمل و همکاری خواهند کرد.

حزب ما همواره بر این نکته تأکید کرده است که در مذاکرات با آمریکا و به‌طور کلی هر قدرت خارجی، حفظ و گسترش منافع سرمایه‌های مالی-تجاری غول‌پیکر در ایران، که روبنای سیاسی دیکتاتوری ولایی بر آنها متکی است، همیشه یکی از محورهای اساسی بوده است و خواهد بود. همین امر می‌تواند راهگشای ایجاد روابط خاصی بین آمریکا و جمهوری اسلامی باشد. حکومت ولایی برای حفظ نظام سیاسی‌اش، یعنی تسلط و دیکتاتوری “اسلام سیاسی”، و حفظ منافع کلان لایه‌های گوناگون بورژوازی که این حکومت به آنها متکی است، مجبور به مذاکره و مماشات‌های پنهانی با آمریکا است.

ما بر این واقعیت نیز تأکید می‌کنیم که آمریکا نیز، برخلاف تبلیغات و شعارهای دروغینش در دفاع از دموکراسی و حقوق بشر، برای پیشبُرد سیاست‌های راهبردی امپریالیستی‌اش در ارتباط با ایران و خاورمیانه، در پشت درهای بستهٔ‌ مذاکره بی‌تردید از موضع ضعیف جمهوری اسلامی حداکثر بهره‌برداری را خواهد کرد. در این میان، نه‌تنها هیچ توجهی به منافع ملی و خواست‌های مردم ایران نخواهد شد، بلکه از این موضوع صرفاً به‌عنوان پوششی برای بده-بستان بین دو طرف بهره‌برداری خواهد شد.

همچنین، شایان توجه است که دولت‌های قدرتمند غربی و در رأس آنها دولت آمریکا همیشه طبق برنامه‌هایی حساب‌شده برای تأمین منافعشان وارد معامله با جمهوری اسلامی ایران شده‌اند. همان‌طور که حزب ما قبلاً نیز هشدار داده بود- از جمله به نیروهای اپوزیسیون ایران- یکی از شیوه‌هایی که این دولت‌ها در اجرای برنامه‌هایشان به کار می‌گیرند استفادۀ ابزاری از بخش‌هایی از اپوزیسیون برای بده-بستان با جمهوری اسلامی همراه با سیاست “تشویق و تهدید” است. برای مثال، تغییر رفتار یکبارهٔ این دولت‌ها با سازمان مجاهدین خلق در هفته‌های اخیر شایان توجه است، زیرا که تا کنون این سازمان مورد حمایت دولت‌های غربی و یکی از ارکان پروژهٔ “آلترناتیوسازی” برای فشار آوردن به جمهوری اسلامی بود. اما هفتۀ گذشته، این سازمان یکباره به ابزار و مهره‌ای در روند بازچینی روابط دولت‌های امپریالیستی با حکومت ولایی تبدیل شد. با تأیید دولت آمریکا و سکوت تائید آمیز اتحادیه اروپا، پلیس آلبانی وحشیانه به کمپ اشرف ۳ حمله کرد و جو بایدن، رئیس‌جمهور آمریکا، آشکارا اعلام کرد که این سازمان را “نمایندۀ مردم ایران” نمی‌شناسد! حزب تودۀ ایران همواره این حرکت‌های ریاکارانۀ قدرت‌های غربی در رفتارشان با نیروهای اپوزیسیون و در معامله‌هایشان با دیکتاتوری ولایی را محکوم کرده است. به همین دلیل است که ما همیشه در مورد تکیه کردن نیروهای سیاسی کشور بر محافل امپریالیستی هشدار داده‌ایم.

واقعیت تلخ آن است که با برپایی حکومتی واپس‌گرا بر محور دیدگاه‌های “اسلام سیاسی” انقلاب ضدّدیکتاتوری و ضدّامپریالیستی مردم ایران به شکست کشانده شد. سپس، در پی سرکوب خونین و حذف نیروهای مردمی و ترقی‌خواه با همیاری مستقیم کشورهای امپریالیستی، امکان تحقق آماج‌های اصلی انقلاب بهمن، یعنی آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی از بین رفت. کشور ما اکنون در زیر دیکتاتوری واپس‌گرای دینی و با اقتصاد سیاسیِ‌ای به‌غایت ناعادلانه، که در خدمت لایه‌های بالایی بورژوازی کلان فاسد و رانت‌خوار است، اسیر تحریم‌های ویرانگر آمریکا شده است که دست‌اندازی امپریالیسم را ممکن کرده است. اکنون، پس از چهار دهه اجرای سیاست‌های خارجی ماجراجویانهٔ ضدّملی بر محور “توسعه‌طلبی اسلامی” در بیرون از کشور و به موازات آن سه دهه “تعدیل”‌های نولیبرالی به‌نفع سرمایه‌های متصل به هرم قدرت در داخل ، کشور ما با اقتصادی در هم شکسته، فاسد، و به‌غایت ناعادلانه در باتلاقی از تحریم‌های کمرشکن آمریکا گرفتار شده است.

طنز تاریخی تلخ در اینجا است که برخلاف واقعیت عینی موجود و به‌علت بی‌توجهی کامل برخی از نیروهای سیاسی به تجربۀ بسیار دردناک کشور ما در زیر سلطۀ دو حکومت دیکتاتوری سلطنتی و مذهبی، هنوز هم در میان این نیروها شاهد هواداری دوآتشه از دیکتاتوری‌های سابق و کنونی و تمجید آنها هستیم. از یک سو، برخی زیر تابلوی “چپ” حکومت ولایی را در “جهان چندقطبی” دارای “خاصیت ضدّامپریالیستی” می‌دانند و به این توهّم دامن می‌زنند که به‌علت اوضاع کنونی جهان، حاکمیت مطلق یک شخص ارتجاعی- یعنی ولی فقیه- بر تمام شئون اساسی کشور و زندگی مردم برای “استقلال ایران” ضروری است. از سوی دیگر، برخی نیز با پیشینۀ “چپ”، اما حالا با گردش تند به راست، به این توهّم دامن می‌زنند که آیندۀ کشور ما در گرو کمک‌ها و حتی مداخلهٔ مستقیم راست‌گراترین محافل خارجی و احیای دستگاه سلطنت برای حاکمیت مطلق یک شخص، یعنی پادشاه، است. نقش این جریان‌های مدافع هر دو نوع دیکتاتوری بر محور “اسلام سیاسی” و “سلطنت” ایجاد سردرگمی در افکار عمومی و کارشکنی در شکل‌گیری اتحاد عمل بین نیروهای سیاسی ضدّدیکتاتوری ترقی‌خواه بوده است.

خوشبختانه، واقعیت‌های انکارنشدنی، به‌ویژه تحولات اخیر، بی‌اعتباری قطعی این گونه نظریات را در دفاع از ارتجاع و به دست دادن تصویری مثبت از دیکتاتوری حاکم کنونی یا سَلَفش دیکتاتوری سلطنتی ثابت کرده است. عمر تاریخی این دو سنخ از دیکتاتوری حاکم بر کشور ما در یکصد سال گذشته به آخر رسیده است. هر نوع تئوری‌بافی برای جان تازه دادن به آنها با استفاده از واژه‌سازی‌هایی مانند “ضد امپریالیست“، “اصلاح‌پذیر”، “میهن‌پرستی آریایی” و “سلطنت مشروطه-دموکراتیک” دیگر جز خیالی‌بافی یا ترهاتی فریبکارانه نیست.

حزب تودۀ ایران بر اساس ارزیابی چگونگی بافت طبقاتی و درجهٔ آمادگی طبقات بالنده در جامعهٔ امروز ایران بر این نظر است که گذار از دیکتاتوری کنونی به جامعه‌ای آزاد و عادلانه از راه انقلاب ملّی-دموکراتیک، یعنی ایجاد شرایط برای دگرگونی‌های دموکراتیک و بنیادین سیاسی و اقتصادی-اجتماعی، ممکن است. سند تصویب‌شده در کنگرهٔ هفتم حزب ما (خرداد ۱۴۰۱) بر همین نکته تأکید دارد: “با در نظر گرفتن شرایط مشخص کشورمان در مقطع کنونی، تنها راهِ به جلو در ایران نیز از مسیر تحقق دگرگونی‌های بنیادین در سطح “ملّی” می‌گذرد. تکیه‌گاه انقلاب ملّی-دموکراتیک بر محور برآورده ساختن خواست‌های عمده و اساسی و مشترک طیف وسیعی از طبقه‌ها و نیروهای اجتماعی خواهد بود که خواهان گذار کشور از دیکتاتوری با هدف امکان‌پذیر شدن تغییرهای دموکراتیک و بنیادین واقعی و پایدار و توسعهٔ اجتماعی-اقتصادی مردمی است.”

در شرایط مشخص کنونی، با توجه به تجربۀ جنبش‌های اعتراضی یک دهۀ گذشته و توجه به اینکه ماه‌ها اعتراض‌های دلیرانهٔ خیابانی زنان و مردان و جوانان بر گرد شعار “زن، زندگی، آزادی” نشان داد که تنها با تظاهرات خیابانی نمی توان رژیم ولایت فقیه را از پای در آورد و به این واقعیت باید گردن نهاد که فقط با بسیج و سازمان‌دهی جنبش مردمی و تغییر دادن توازن نیروهای اجتماعی-سیاسی به سود عدالت و ترقی این امکان به وجود می‌آید که بتوان گام نخست را در مسیر تدارک شرایط برای کامیابی انقلاب ملّی-دموکراتیک برداشت. سند کنگرهٔ هفتم حزب ما به این واقعیت نیز توجه دارد که “نکتهٔ مهم این است که بدون حضور مؤثر جنبش کارگری سازمان‌یافته و تشکل‌های انقلابی ملّی و ترقی‌خواه، به سرانجام رساندن انقلاب ملّی-دموکراتیک و گذار از دیکتاتوری کنونی نامحتمل است.”

از این رو، حزب تودۀ ایران بنا بر تجربهٔ هشتاد ساله‌اش در مبارزۀ عملی با رژیم‌های دیکتاتوری، و بر اساس ارزیابی‌اش از شرایط مشخص کنونی ایران و جهان، معتقد است که پایه‌ریزی و فراهم آوردن عامل ذهنی- بسیج و سازمان‌دهی جنبش گستردهٔ مردمی بر پایهٔ برنامهٔ مبارزاتی مشترک- و تغییر توازن نیرو علیه دیکتاتوری حاکم برای تحقق دگرگونی‌های بنیادین ملی و دموکراتیک و عدالت‌خواهانه بر عهدۀ نیروهای چپ و ملی مترقی است.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۸۵، ۱۲ تیر ۱۴۰۲




چرا اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد؟

منبعسایت آینده را بساز

برگردانآمادور نویدی

چرا اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد؟

(قسمت ۷احیای سرمایه‌داری فاجعه‌ای برای طبقه کارگر جهانی)

در تاریخ بشری منظره‌ای غم‌انگیزتر ازشکست یک انقلاب وجود ندارد. وقتی‌که قیام بردگان در رُم شکست خورد، هزاران برده در کنار جاده‌ها به صلیب کشیده شدند. این امر باید بما بیاموزاند که یک انقلاب شکست‌خورده به کجا ختم می‌شود… پس از شکست کمون پاریس([در سال ۱۸۷۱] کشتار وحشتناک کارگران نیز بوقوع پیوست. این امر نیز بما می‌آموزاند که سرانجام یک انقلاب شکست‌خورده چیست. تاریخ بما درس می‌دهد که باید برای یک انقلاب شکست‌خورده خون بسیار زیادی فدا نمود. طبقه حاکم پیروزمند جهت تشویشی که تجربه کرده، جهت همه منافعی که تحت تأثیر قرار گرفته، یا تهدید شده‌اند، خواستار خسارت است، اما نه فقط خواهان پرداخت بدهی‌های فعلی است؛ بل‌که بدنبال وصول خون، جهت پرداخت بدهی‌های آینده است، و سعی می‌کند انقلاب را ریشه‌کن سازد.(فیدل کاسترو)(۱)

در سال ۱۹۹۲ در روسیه، جُوکی بدین‌صورت پخش شد که به این شکل بود:

سئوال: کاپیتالیست در یک‌سال چه‌کار کرد که کمونیسم نتوانست آن‌را در هفتاد سال انجام دهد؟

پاسخ: کاری کرد که کمونیسم را خوب جلوه دهد. (۲)

از آزادی تا لیبرالیزاسیون(آزادسازی)

با رفع بار فانتزی‌های سوسیال دمکراتیک از روی دوش گورباچف، یلستین بنمایندگی از هیئت مؤسسان حوزه انتخاباتی اصلیش: فاسدترین و بی‌مرام‌ترین بخش‌های تازه بدوران رسیده روسیه را، هم‌راه با سرمایه مالی آمریکا بکار گرفت. هدف این بود که پایه‌های اقتصادی سوسیالیسم کاملا ریشه‌کن شود. اقتصادی کاملا لیبرالی ایجاد گردد که در آن سرمایه آزاد باشد بدون ترس از محدودیت یا مقررات بازتولید گردد؛ محیطی اقتصادی که بطور هدف‌مند برای سرمایه‌گذاران خارجی، احتکارگران، بانک‌ها و گانگسترها ساخته شود.

اما، همان‌گونه گریگوری ایزاک گفته است: «بهشت یک مرد ثروت‌مند، جهنم یک مرد فقیرست.» دولت رفاه کاملا ازبین برده شد. یلتسین مشاوران اقتصادی نئولیبرال را با رهبری جفری ساکس استخدام نمود.(۳) – فرمان خاتمه دادن به کنترل قیمت‌ها را صادر نمود، این بدین معنا بود که قیمت حتی ضروری‌ترین اجناس یک‌شبه سر بفلک کشید. بی‌کاری عملا در طول چندماه، از صفر به بیش‌تر از ۱۲ درصد رسید. سلب قدرت خریدان شهروند به نقطه اوج سرسام آوری رسید. خصوصی سازی، مقررات‌زدایی و فساد، دستور کار روز و امری عادی بود، در حالی‌که تولید، مخارج دولت، درآمدها و حتی امید به زندگی اُفت پیدا کرد. کوتز و و‌ی‌یر اشاره می‌کنند که:

«امید به زندگی مردان در روسیه از سال ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴، از ۶۵/۵ سال به ۵۷/۳ سال کاهش یافت… این‌چنین کاهش جمعیتی معمولا فقط بعلت جنگ‌های بزرگ، بیماری‌های مُسری، و یا خشک‌سالی و قحطی اتفاق می افتد.»(۴)

درحالی‌که بودجه تمام شد، زیرساخت مراقبت‌های بهداشتی از هم گسیخته شد و مردم اتحاد شوروی سابق به بیماری‌های ُمسری ناشی از فقر مبتلا شدند که بمدت چندین دهه دیده نشده بود. «آذربایجان با افزایش ده برابری، مبتلا به سرخک شد، ازبکستان با شیوع فلج اطفال روبرو گشت و تب حصبه در روسیه مجددا ظاهر شد. سل و سفلیس گسترش یافت، و شیوع بیماری‌های اطفال مانند سیاه سُرفه و سرخک آلمانی بشدت افزایش یافت.»(۵) روسیه برای اولین بار از قرن ۱۹ شاهد همه‌گیری وبا شد. چند سال اول متعاقب تخریب(برچیدن) اتحاد شوروی، هردو، تولید ناخالص داخلی روسیه و تولید صنعتی بیش از۴۰ درصد کاهش یافت.

«که در مقایسه با چهار سال انقباض اقتصادی در سال‌های ۱۹۳۳-۱۹۲۹ در آمریکا، اقتصاد آمریکا را به نقطه پائین رکورد بزرگ رساند، و منجر به کاهش ۳۰ درصدی در تولید ناخالص داخلی شد.»(۶) گفتنی نیست که دست‌مزدها نیز از روش مشابهی پیروی کردند و مردم شوروی پس از بیش از ۷ دهه برای نخستین بار دچار فقر جدی شدند. مطابق با گزارش بانک جهانی در مورد «اقتصادهای درحال تغییر»(همه کشورهای سابقا سوسیالیستی اروپای مرکزی، اروپای شرقی و آسیای مرکزی)، شمار مردمی که با کم‌تر از ۴ دلار در روز زندگی می‌کردند، از ۱۴ میلیون در سال ۱۹۸۹ به ۱۴۷ میلیون در اواسط سال‌های ۱۹۹۰ افزایش یافت. در روسیه این افزایش از ۲ درصد به ۴۴ درصد مطابقت داشت؛ در اوکراین از۱ درصد به ۶۳ درصد؛ در آسیای مرکزی از ۶/۵ درصد به ۵۳ درصد افزایش یافت. (۷)

برای روسیه تقریبا ۱۵ سال طول کشید تا تولید ناخالص داخلیش را به سطح سال ۱۹۹۰ برگرداند- تولید ناخالص داخلی چین در این مدت تقریبا ۳۰۰٪ افزایش یافت. حتی وقتی‌که تولید ناخالص داخلی به سطح سال ۱۹۹۰ رسید، سطح غیرقابل قبول نابرابری بمعنای این بود که میلیون‌ها روسی هنوز با سطحی از فقر زندگی می‌کردند که در اتحاد شوروی، از جنگ جهانی دوم ببعد دیده نشده بود. مشکلات جدیدی ظهور کرد، و قابل توجه ترین آن‌ها بی‌خانمانی(ازجمله بی‌خانمانی جوانان)، اعتیاد به مواد مخدر، بی‌گانگی اجتماعی و فحشاء، که همه این‌ها مختص به روسیه امروزی هستند. مقاله ای در سال ۲۰۱۲ خاطرنشان می‌کند:

«میزان سوء‌استفاده از الکل و مواد مخدر در میان نوجوانان بطور قابل توجهی افزایش یافته است، هم‌چنین میزان جنایت و خودکشی نیز افزایش یافته، که احتمالا به افزایش خشونت‌های خانوادگی مربوط می‌شود. در اواسط سال ۲۰۰۰، هزینه‌های دولت جهت آموزش هر کودک به نصف میزان سال ۱۹۹۰ کاهش پیدا کرد. کارشناسان تخمین زده اند که بیش ۱/۵ میلیون کودک در حال حاضر بمدرسه نمی‌روند.»(۸)

ایگور لیگاچف – یکی از معدودترین اعضای پولیت بورو(دفتر سیاسی) در اواخر دهه ۱۹۸۰ که در برابر جنون گلاسنوست مقاومت می‌کرد- تأسف خورد، و نوشت:

«طی سا‌ل‌هایی که شوروی در قدرت بود، فرد نه با کیسه ای‌که غارت کرده، بل‌که با کارش و اصول اخلاقی والای محکم: میهن‌پرستی، انترناسیونالیسم، اجرای اصول اشتراکی، مجاهدت، اعتبار، و انصاف مورد قضاوت قرار می‌گرفت. الان همه این صفات خوب از آگاهی مردم پاک شده و پیوند تاریخی درحال نابودی است. مقامات کنونی و رسانه‌های جمعی کیش سودپرستی، خم شدن در برابر ثروت‌مند، تحقیر فقرا و احتکار، مشروب‌خوری شدید، فحشا و فردگرایی وحشیانه را تشویق می‌کنند. بجای صلح و آرامش زمان شوروی، ما شاهد افزایش بی‌سابقه جنایت و فساد، کشته و زخمی شدن صدها هزار، و میلیون‌ها پناهنده هستیم. همه معیارهای توسعه رکورد حادی داشته اند- بجز مرگ و جنایت که در حال افزایش هستند. این امر قابل درک است. اموالی که توسط کارگران ایجاد شده و متعلق به آن‌هاست، سرقت می‌شود، جامعه پُرشده از معتادان به الکل، و شمار بی‌کاران و بی‌خانمان‌ها در حال افزایش است. مقامات نمی‌توانند با افرادی که متکی به احتکار و دستگاه‌های فساد هستند، مبارزه کنند. در زمان شوروی… شما می‌توانستید شب‌ها در هر شهری که خواستید، قدم بزنید، بدون این‌که نگران جانتان باشید؛ اما حالا در روز روشن قتل‌ و دزدی صورت می‌گیرد.»(۹)

تخریب(برچیدن) شوروی نیز تأثیر فاجعه‌باری بر زندگی فرهنگی و اجتماعی داشت. مایکل پرنتی اشاره می‌کند که:

«سوبسیدهای دولتی برای هنر و ادبیات بشدت کاسته شد. ارکسترهای سمفونیک منحل شدند و یا در میهمانی‌های بسته و دیگر مناسبت‌های کوچک برنامه‌هایشان را اجرا می‌کنند. کشورهای کمونیستی کتاب‌هایی ارزا‌‌ن‌قیمت، ولی با کیفیت از مؤلفان و شاعران کلاسیک و معاصر، ازجمله کتاب‌هایی از آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا را منتشر می‌کردند. این کتاب‌های مفید با نشریات درجه دو، و انبوه از بازار غرب تعویض شده اند. در زمان کمونیسم، سه کتاب از هر پنج کتاب جهان، دراتحاد شوروی منتشر می‌شد. این‌روزها که قیمت کتاب‌ها، گاهنامه‌ها و روزنامه‌ها سربفلک کشیده و سطح آموزش کاهش یافته است، شمار خوانندگان تقریباً به سطح جهان سوم تنزل یافته است.»(۱۰) با برچیدن سوسیسالیسم، نژادپرستی و خشونت خانگی و جنایت خشونت‌آمیز، همگی چهره های کریه خود را نمودار کرده‌اند.

تعجبی ندارد که اکثریت روس‌ها از برچیدن شوروی پشیمان هستند.(۱۱)

کنایه آمیز این‌ست که در حال حاضر، حتی عناصری در درون رسانه‌های اصلی مطبوعات غربی هم تصدیق کرده‌اند که سوسیالیسم برای مردم معمولی زندگی بمراتب بهتری از سرمایه‌داری نئولیبرال فراهم می‌کند:

«اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده اتحاد شوروی پهناور، ثبات مالی ارائه می‌داد. بلافاصله و متعاقب برچیده شدن شوروی در سال ۱۹۹۱، بزودی معلوم شد که اقتصاد بازار جدید روسیه روند آسانی نخواهد داشت. رفرم‌های اقتصادی سریعا تأثیر شدیدی بر استاندارد زندگی مردم گذاشت. روبل تقریباً بی‌ارزش شد. فساد قابل کنترل نبود. برنامه خصوصی‌سازی عمیقاً معیوب کمک نمود که بخش بیش‌تری از اقتصاد کشور به دست الیگارشی ریشه دوانیده و اغلب مشکوک بیفتد.»(۱۲)

اینک بطور گسترده ای این باور وجود دارد که سرمایه مالی آمریکا عمدا اقتصاد روسیه پساشوروی را بسمت سیه‌بختی کشاند تا:

۱) با جای‌گزینی آنارکو- کاپیتالیسم گانگستری، ریشه‌های اقتصادی سوسیالیسم را بطور کامل نابود سازد؛ و

۲) از تبدیل شدن فدراسیون روسیه به رقیب جدی هژمونی آمریکا در «نظم نوین جهانی» جلوگیری نماید.

این‌هم از کسانی‌که سنگ دمکراسی زیاد را به سینه می‌زدند

زمانی‌که یلتسین در قدرت بود، هرآن‌چیزی را که یک فرد متفکر به وی مظنون بود، به اثبات رساند: یلتسین کوچک‌ترین علاقه‌ای به دمکراسی نداشت. نئولیبرالیسم ظالمانه‌ای‌که بر روس‌ها تحمیل نمود، هرگز نتوانست از مشروعیت توده‌ای برخوردار شود- چگونه می‌توان با برچیدن رفاه اجتماعی مردم و انتقال دارایی‌های دولتی به عده ای بوروکرات‌ و کلاه‌بردار از حمایت توده‌ای گسترده برخوردار گشت؟ زیراکه، یک سیستم سیاسی فاسد، و ثروت‌مند(پلتوکراتیک) منصوب شد که آشکارا حامی افراد بسیار پول‌دار بود که فعالانه فقرا را طرد می‌کرد.

برخلاف نقش فعال اتحادیه های کارگری در دوره شوروی، یلستین فعالیت سیاسی آن‌ها را قدغن نمود. توقیف رسانه‌های حامی کمونیست و ضدیلتسین امری عادی بود.(۱۳)

یلستین حتی در پاییز سال ۱۹۹۳، در پارلمان با مخالفت‌های جدی مواجه بود، و اکثریت اعضای پارلمان از نتایج «رفرم» نئولیبرالی و استفاده‌اش از قدرت اجرایی بیش از حد، جهت پیش‌برد برنامه اش وحشت‌زده شده بودند. بحران قانون اساسی زمانی رُخ داد که یلتسین تصمیم گرفت از طریق انحلال مجلس( قوه مقننه) به اپوزسیون پارلمانی مزاحم خاتمه دهد( انحلال غیرقانونی در این مرحله بنظر می‌رسید که به یک عادت تبدیل شده بود). پارلمان اقدامات یلتسین را محکوم نمود، وی را استیضاح کرد، و آلکساندر روتسکوی، معاون پریزدنت را رئیس جمهور موقت اعلام نمود. این بحران فقط زمانی «حل شد»‌ که یلتسین دستور حمله ارتش به شورای‌عالی را صادر نمود، رهبران پارلمانی مخالف خود را دست‌گیر کرد و تغییرشکل دمکراتیک را کامل نمود.

استیفن کوهن اشاره می‌کند که:

«بانفوذترین روشن‌فکران حامی یلتسین نه هم‌سفران اتفاقی بودند، نه دمکرات‌های واقعی. آن‌ها از اواخر دهه ۱۹۸۰، اصرار داشتند که باید اقتصاد بازار آزاد و مالکیت خصوصی در مقیاس بزرگ توسط رژیمی با «مشت آهنین» و استفاده از «اقدامات ضددمکراتیک» بر جامعه روسیه تحمیل شود. آن‌ها مانند نخبگان جویای مالکیت، مجالس قانون‌گذاری تازه منتخب روسیه را بعنوان مانعی بر سر راه خود می‌دیدند. ستایندگان آگوستو پینوشه شیلی، درمورد یلتسین می‌گفتند: «بگذارید وی یک دیکتاتور شود»! تعجبی ندارد زمان‌یکه یلتسین از تانک‌ها جهت تخریب پارلمان منتخب مردم روسیه در سال ۱۹۹۳ استفاده نمود، آن‌ها(هم‌راه با دولت آمریکا و رسانه‌های جریان اصلی) وی را تشویق کردند.(۱۴)

در سال ۱۹۹۶، سه سال بعد، انتخابات ریاست جمهوری روسیه تقریباً بطور قطع بگونه‌ای تنظیم شد که یلتسین به هزینه کاندید حزب کمونیست، گنادی زیگانف، در قدرت باقی‌بماند.(۱۵)

یلتسین خودش را بعنوان: «پدر دمکراسی روسیه» بتصویر کشیده بود؛ اما در واقع وی قاتل برجسته روسیه بود.

فاجعه جهانی

تخریب اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی… صدمه هولناکی بر همه مردم جهان وارد ساخت، و وضعیت بدی بویژه برای جهان سوم به بار آورد.(فیدل کاسترو)(۱۶).

اعتبار و منزلت نقش اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بعنوان وزنه توازن قدرت در مقابل امپریالیسم آمریکا و ناتو بطرز دردناکی با مجموعه جنگ‌های امپریالیستی که قبل و بعداز تخریب(برچیدن) شوروی رُخ داد، بروشنی آشکار گردید. نماد این تغییر توازن قدرت، امید نابجای صدام حسین در اوایل سال ۱۹۹۱ بود که (فکر می‌کرد) گورباچف جهت حفاظت از عراق و برای مهار آمریکای جنگ افروز اقدام خواهد کرد.(۱۷)

قرار بود که باصطلاح اتحاد شوروی، قدرتی بزرگ و متحدی دیرینه برای عراق باشد، زیرا که مرزهای جمهوری ارمنستان شوروی تا دویست کیلومتر از کردستان عراق گسترش داشت، اما دولت گورباچف جهت حمایت از عراق در مقابل تهاجم یک قدرت امپریالیستی یغماگر که از آن‌سوی جهان آمده بود، هیچ‌کاری انجام نداد. کاملا دشوارست که ریاست استالین یا برژنف را باچنین تحقیری تصور نمود.

طولی نکشید که بزودی جنگ‌های وحشتناک ویران‌گر برهبری آمریکا در یوگسلاوی، افغانستان، عراق(مجددا)، لیبی و جاهای دیگر ادامه یافت. کمپین جهت تخریب استقلال سوریه تا به امروز ادامه دارد.

بی‌طرفی در نظم جهانی پساجنگ سرد دیگر تحمل‌پذیر نیست. بسیاری از کشورها جهت‌گیری ناسیونالیستی و سیاست‌های نیمه‌سوسیالیستی اشان‌ را بسرعت تغییردادند تا با قوانین کاپیتالیسم جهانی هم‌ساز شوند، اما فقط تسلیم تمام و کمال پذیرفته می‌شود. هرکشوری‌که مخالف نقشه‌های واشنگتن باشد و برای نفوذ کاپیتال امپریالیستی موانعی ایجاد کند، خودش را در تیررس آمریکا قرار می‌دهد. آمریکا بلافاصله بعداز تخریب(برچیدن) اتحاد شوروی به عراق حمله کرد، و بعد، در دوره دولت کلینتون به سومالی، سودان، هائیتی و یوگسلاوی حمله بُرد… بعد از براه انداختن یک جنگ «تظاهراتی» علیه افغانستان در سال ۲۰۰۱، بوش(پسر) ایران، عراق و کره شمالی را «محور شرارت» اعلام کرد – لیست سیاهی برای تلاش‌های بیش‌تر جهت رژیم چنج(تغییر رژیم) .(۱۸)

توازن قدرت در جهان بشدت تغییر کرد، اکثریت قریب به اتفاق کشورهای سوسیالیستی اروپای (شرقی) با دولت‌های راست‌گرا جای‌گزین شدند و در ناتو ادغام گشتند(برخلاف قول و قرارهای آمریکا و آلمان‌غربی که ناتو یک اینچ بسمت و سوی شرق گسترش نمی یابد).(۱۹) بحران اقتصادی متعاقب تخریب(برچیدن) شوروی نیز منجر به برچیدن(نابودی) سوسیالیسم در مغولستان گردید.

از آن‌جایی‌که چین هنوز به مرکز محرکه قدرت اقتصادی جهان تبدیل نشده است، کشورهای توسعه نیافته که نیاز به سرمایه‌گذاری دارند، چاره ای ندارند بجز این‌که به آمریکا و مؤسسات برتون وُدز(Bretton Woods) روی بیاورند. درنتیجه، «اصلاح ساختاری» به دستور روز تبدل شده است، و بسیاری از کشورهای فقیر چاره ای ندارند بجز این‌که خصوصی‌سازی و ریاضت اقتصادی را در مقیاس بزرگ به ازای وام‌هایی بپذیرند که بسیار ناامیدانه جهت دفع بحران‌های حاد خود نیاز دارند.

کوبا، ویتنام و جمهوری دمکراتیک خلق کره(کره شمالی)، کشورهای سوسیالیستی باقی‌مانده اند، که بویژه متعاقب ناپدید شدن ناگهانی اتحاد شوروی(و از لحاظ تجاری رفیقانه‌اش) بشدت صدمه دیده‌اند. این سند گویایی است بر شجاعت قابل توجه خلاقیت و بینش مردم کوبا، ویتنام و کره شمالی که توانستند از شوک اوایل دهه ۱۹۹۰ بهبود یابند و هم‌چنان امروز به ساخت سوسیالیسم ادامه می‌دهند.

منطقا، تخریب(برچیدن) اتحاد شوری و سوسیالیسم اروپایی را می‌توان بعنوان بدترین شکست متحمل شده طبقه کارگر جهانی در تاریخ وصف نمود. این امر به امپریالیسم جلیقه نجات داد که آرمان آزادی انسان را چندین دهه بعقب برگرداند.

در قسمت هشتم و پایانی این مجموعه مقالات تلاش می‌شود که به این سئوال پاسخ داده شود:

آیا جمهوری خلق چین به همان سرنوشت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی گرفتار خواهد شد؟ جهت انجام این‌کار، چند نتیجه‌گیری از مقالات گذشته پیش‌نهاد می‌شود و برخی نظرات پیرامون پیش‌برد مبارزه برای سوسیالیسم در دهه‌های آینده طرح می‌گردد.

برگردانده شده از:

Why doesn’t the Soviet Union exist anymore? Part 7: Capitalist restoration was a disaster for the global working class

منابع:

  1. May Day rally in Havana, 1961. Cited in The Fidel Castro Reader, Ocean Press, 2003 
  2. Parenti, Michael: Blackshirts and Reds, City Lights Publishers, 2001 
  3. For further information on Sachs’ role, see New York Times: Dr. Jeffrey Sachs, Shock Therapist 
  4. David Kotz, Fred Weir: Revolution From Above – The Demise of the Soviet System, Routledge, 1997 
  5. LA Times: Infectious diseases flourishing in former USSR as living standards fall 
  6. Kotz and Weir, op cit 
  7. These figures sourced from Socialist Action: 10 Years After 1989 
  8. Institute of Modern Russia: Russia’s Invisible Children 
  9. Inside Gorbachev’s Kremlin: The Memoirs Of Yegor Ligachev, Westview Press, 1996 
  10. Parenti, op cit 
  11. That most Russians regret the Soviet collapsed is well established by a number of opinion polls. See for example RT: Most Russians regret USSR collapse, dream of its return, poll shows 
  12. Washington Post: Why do so many people miss the Soviet Union? 
  13. See, for example, UPI: Anti-Yeltsin media banned, liberal paper attacked by militants 
  14. The Guardian: The breakup of the Soviet Union ended Russia’s march to democracy 
  15. This is even admitted by the US media these days. For example Time: Did Boris Yeltsin Steal the 1996 Presidential Election? 
  16. Tomás Borge: El Nuevo Diario Interview with Fidel Castro 
  17. New York Times: Hussein Wanted Soviets to Head Off US in 1991 
  18. Imperialism in the 21st Century: Updating Lenin’s Theory a Century Later, Liberation Media, 2015 
  19. Spiegel Online: Did the West Break Its Promise to Moscow? 



انباشت بانکی در ایران. مکنده های داخلی و خارجی

از سایت: http://coiran.org

۱- انباشت بانکی:

اقتصاد ایران یک اقتصاد سرمایه‌دارانه رانتی و بانکی است. این بدان معناست که ثروت‌های عظیم تولید شده در کشور در بانک انباشت می‌شود. «در مارس ۲۰۱۴ [اسفند ۱۳۹۲]، دارایی‌های بانکی ایران بیش از یک ‌سوم از دارایی‌های کل برآورد شدهٔ بانک‌های اسلامی در جهان را تشکیل می‌داد. به گزارش رویترز، با استفاده از داده‌های بانک مرکزی، این دارایی‌ها در مجموع برابر ۱۷٫۳۴۴ تریلیون ریال یا ۵۲۳ میلیارد دلار آمریکا با نرخ ارز بازار آزاد است (سایت بانکداری در ایران – قرائت در ۲۳ مه ۲۰۲۳)

انباشت روزافزون ثروت موجود کشور در بانک‌ها به جائی رسید که در سال ۱۴۰۱«در ایران نسبت تولید ناخالص‌داخلی به کل دارایی‌های سیستم بانکی حدود ۲۰٪ است؛» در حالی که «در آمریکا، کل دارایی‌های سیستم بانکی تقریبا برابر با کل ارزش افزوده سالانه تولیدشده در اقتصاد است.» (پایگاه خبری فولاد ایران – کد خبر : ۴۷,۱۲۰)

به بیان دیگر پولی که در بانک‌ها انباشت شده‌اند ۵ برابر کل تولید ناخالص داخلی کشور است. که هر سال بر این نسبت افزوده می‌شود.

بدین ترتیب بانک فعال مایشاء اقتصادی کشور است. «اقتصاد به‌ طور کلی در ایران متکی به تامین‌ مالی از سوی سیستم بانکی است.» (پایگاه خبری فولاد ایران)

عموما در پایان هر سال، تولید ناخالص داخلی محاسبه شده، مخارج و کسری‌ها از آن تفریق می‌گردد، و به این ترتیب امکان مالی دولت برای بودجه سال آینده و ریزش مقدار ارز لازم در صنعت و مؤسسات تولیدی و اجتماعی برآورد می‌شود. در نتیجه در آخر هر سال ثروت موجود در سیستم بانکی نمی‌توان و نباید خیلی بیش از تولید ناخالص داخلی باشد. ولی در ایران به علت این که ثروت موجود توسط دولت به ارز تبدیل نمی‌گردد و در چرخه تولید وارد نمی‌شود و به نوسازی صنایع و رشد تولید نمی‌انجامد، به صورت پول در بانک‌ها انباشت می‌شود. لذا مؤسسات تولیدی بجای استفاده از ارز دولتی برای بازسازی و نوسازی مؤسسات خود، مجبور می‌شوند از بانگ وام بگیرند. در نتیجه کلیه مؤسسات تولیدی وابسته به سرمایه بانکی می‌شوند. این روند اقتصادی، عامل همه بحران‌های ملی است. زیرا بحران ملی (به لحاظ اقتصادی)  در نتیجه رکود صنایع ایجاد می‌شود.

۲- مهم‌ترین مکنده‌های داخلی:

در یک کشور سرمایه‌داری که اقتصاد آن بر پایه تولیدات صنعتی استوار است، روند خصوصی سازی به رقابت و در نتیجه تولید مرغوب‌تر و بیشتر و ارزانتر می‌انجامد. در این ساختار سرمایه‌داری، دولت، ارز دولتی را در خدمت تولید بیشتر و نوسازی دستگاه‌ها و ابزار تولید، به صاحبات مؤسسات تولیدی وام می‌دهد. در ایران دولت از بار این مسئولیت شانه خالی می‌کند.

در ایران که ساختار سرمایه‌داری وابسته، رانتی و بانکی حاکم است، دولت، در خدمت به دولتمردان برای چپاول نیروی کار و غارت ثروت‌های اجتماعی انباشته شده در بانک‌ها، خصوصی سازی را در دستور کار قرار داده است.

وزارت امور اقتصاد و دارائی توسط بخشنامه‌ای به تاریخ ۲۷/۱۰/۱۳۸۳ و شماره: ۶۰۶/ت۱۳۸۳۳۲۱۱۸/۱۱/۶ به روند خصوصی سازی کلید زد.

بعد از این تاریخ بسیاری از شرکت‌های دولتی خصوصی شدند. با آمار جعلی ادعا می‌شود که این و یا آن شرکت‌ها در مرز ورشکستگی قرار دارد. لذا قیمت آن‌‌ ده‌ها و بلکه صدها بار پائینتر از قیمت واقعی برآورد می‌شود و یک آقا زاده و یا نورچشمی و سیاستمدار که هیچ اطلاعی در این زمینه تولیدی ندارد، آن را با نازل ترین قیمت می‌خرد.

این اولین گام چپاول ثروت‌های ملی است.

این نورچشمی‌ها از طریق این شرکت‌ها تا حد توانائی، پول انباشت شده در بانک‌ها را به غارت می‌برند.

در خدمت به این هدف و با جار و جنجال “ساده و کوتاه سازی روند معاملات و کارهای بانکی در خدمت توده‌ مردم مسلمان“ در سال ۱۹۹۴ بانک مرکزی مجوز ایجاد مؤسسات اعتباری خصوصی را صادر کرد.

از این تاریخ به بعد ده‌ها بانک خصوصی پا به میدان گذاشته‌اند. چپاول این بانک‌ها از ذخائر اندک مردم و بانک مرکزی تا آنجا پیش رفته است که «سهم بانک‌های خصوصی در نقدینگی، اعتبار دهی و پرداخت تسهیلات بر اساس آمار بانک مرکزی حداکثر ۳۰ درصد است.»

به بیان دیگر نقدینگی این بانک‌ها ۳۰ درصد نقدینگی کل بانک‌های کشور است. به عبارت دیگر نقدینگی این بانک‌های خصوصی ۱۰٪ از کل درآمد ناخالص داخلی کشور بیشتر است. ولی بانک‌ها برای گول زدن و سر کیسه کردن مردم عادی  “دارایی‌های موهوم“ یا “دارایی‌های منجمد“، را بر دارائی‌های حقیقی می‌افزایند و به مردم گزارش می‌دهند و وانمود می‌کنند که بانک بزرگ و قدرتمندی است و سپرده‌های مردم در امان.

این بانک‌ها به صورت شریان رابط، بین پول موجود در بانک مرکزی و جیب صاحبان تازه به دوران رسیده شرکت‌های خصوصی شده عمل می‌کنند. «بانک‌ها به برخی از چهره‌های حقیقی یا حقوقیِ خاص، وام‌های چند هزار میلیارد تومانی می‌دهند و این در حالی است که این وام‌ها، اساساً گرفته شده‌اند که پس داده نشوند.» (فرارو – ۳ خرداد ۱۴۰۰) با در نظر گرفتن این امر که وظیفه بانک‌ها کمک به تولید نیست بلکه رابطه معاملات هستند، ابعاد این کارهای غیر قانونی توسط بانک‌ها روشن می‌گردد.

صاحبان بانک‌های خصوصی و شرکت‌های تازه خصوصی شده، دست در دست هم تا آن جا که می‌توانند کارگران را استثمار می‌کنند، مزد ماهانه آن‌‌ها را به غارت می‌برند، از بانک مرکزی وام می گیرند و ذخائر مالی میلیون‌ها از مردمی را که می‌توانند قدری ذخیره مالی به صورت سپرده بانکی داشته باشند، می‌مکند. و بعد، این بانک خصوصی و آن صاحب شرکت خصوصی شده ورشکستگی اعلام می‌کنند. میلیاردها دلار به جیب می‌زنند و فرار می‌کنند.

«مجموع زیان انباشته هفت بانک بورسی نزدیک به ۱۱۹ هزار میلیارد تومان است! یعنی معادل ارزش کل پروژه‌های ۴۰۰ هزار واحدی طرح ملی مسکن.» (سایت ایران جیب – چهارشنبه، ۱۷ شهریور ۱۴۰۰ – کد خبر: ۸۶۹۶۶۰)

روند خصوصی سازی شرکت نیشکر هفت تپه و ماشین سازی تبریز نمونه‌های برجسته در این مورد است.  در همین سال‌ها میلیون‌ها نفر برای باز پس گرفتن سپرده‌هایشان در جلوی این بانک‌ها تجمع کردند و به نتیجه نرسیدند. میلیاردها دلار از ذخائر مردم غارت شد.

اساساً اقتصاد رانتی و بانکی در خدمت چپاول و غارت بی رویه و غیر قابل کنترل تعداد معدودی سیاستمدار حاکم است. هر طور که می‌خواهند انباشت بانک‌ها را به حساب‌های خصوصی خود و یا به کشورهای تروریستی و گروه‌های تروریستی واریز می‌کنند.

ابعاد فساد و تباهی اقتصاد کشور وقتی روشن می‌شود که به این آمار توجه کنیم: «تازه‌ترین آمارهای صندوق بین‌المللی پول، نشان می‌دهد ایران، ششمین کشور از نظر کمترین نسبت هزینه دولت به تولید ناخالص داخلی است. این گزارش، دولت ایران را یکی از کم خرج ترین دولت های جهان معرفی می کند به طوری که نسبت هزینه کرد دولت ایران در سال ۲۰۲۲ به تولید ناخالص داخلی ۱۲٫۵۱۷ درصد محاسبه شده است.»

به عبارت دیگر بودجه‌های ضروری جهت ساماندهی یک صنعت رو به رشد، رفاه، امنیت و سلامت انسانی در ایران به حداقل رسیده است.  آنچه که در بوجه دست بالا دارد، رشد صنایع جنگی، هزینه‌های تبلیغات اسلامی و کمک به تروریست های بین‌المللی است.

در چنین اوضاع و احوالی‌ست که کارگران و زحمتکشان کشور ما به لحاظ معیشتی و سیاسی در مرز مرگ قرار گرفته‌اند. خطر عظیم دیگری که کارگران کشور ما را تهدید می‌کند و به مرگ می‌کشاند، فعال شدن بیش از حد بزرگترین شریان مکنده بین‌المللی‌ست که توسط رژیم جمهوری اسلامی در تمام مؤسسات بانکی و منابع مالی کشور فرو رفته است.

۳- مهم‌ترین مکنده‌ خارجی

ارتباط مالی بانک‌های ایران با دیگر بانک‌ها در سطح خاورمیانه و بین‌المللی، بانک ملت و بانک تجارت است. بانک “ملت“ با  ارزش سرمایه ۸۲.۳۳ میلیارد دلار و بانک “تجارت“ با ارزش سرمایه ۴۵.۱۴ میلیارد دلار جزو بانکهای بزرگ خاورمیانه هستند. کل سرمایه این دو بانک «برابر با ۱۲۷.۴۷ میلیارد دلار است» (سایت بازار – قرائت در ۲۵ مه ۲۰۲۳)

این دو بانک و دیگر بانک‌های اسلامی خاورمیانه در ارتباط مالی فشرده با بانک‌های قطر به ویژه بانک “مصرف الرایان“ هستند. شعبه این بانک در بریتانیا به عنوان بزرگترین بانک اسلامی جهان غرب شناخته شده است. ظاهرا ۷۰٪ سرمایه این بانک به قطر تعلق دارد ولی این بانک یکی از شعبه‌های بانک اِیچ‌اس‌بی‌سی (HSBC) بریتانیا نیز به حساب می‌اید.

«بر اساس گزارش سنای آمریکا، بانک “اچ.اس.بی.سی” همچنین قوانین مربوط به تحریم‌های مالی و تجاری ایران را زیر پا گذاشته و در یک مورد دو موسسه وابسته به این بانک، در عرض هفت سال نزدیک به ۲۵ هزار مبادله تجاری مخفیانه با ایران داشته‌اند که ارزش آن بر ۱۹ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار بالغ می‌شود. این بانک بریتانیایی همچنین برای بانک‌هایی در عربستان سعودی و بنگلادش که با گروه‌های تروریستی در ارتباط هستند، دلار آمریکایی تامین می‌کرده است.» (DW – قرائت در ۲۵مه ۲۰۲۳) این بانک دارای آن چنان قدرتی است که علیه تحریم‌های آمریکا وارد عمل شده و مجازات هم نمی‌شود.

تمام بانک‌های خاورمیانه با بانک مصرف الرایان ارتباط فشرده بانکی دارند و از طریق این ارتباط با بانک HSBC مرتبط می‌شود. بانک اخیر شعبه‌ای از بانک مرکزی انگلستان است.

به این ترتیب شاخک‌های مکنده بانک‌ مرکزی انگلستان چون شبکه‌ای تو در تو تا اعماق مؤسسات مالی کشورهای خاورمیانه، منجمله ایران فرو رفته است. در شرایطی که خطر ورشکستگی، بانک‌های انگلیسی را تهدید کند، کار این مکنده‌ها زیاد می‌شود و با شدت بیشتری به غارت موجودی بانک‌های خاورمیانه می‌پردازند.

اقتصاد آمریکا، اقتصادی پر بحران و به نوعی ورشکسته است. فقط قرض دولتی این کشور بیش از ۳۱ هزار میلیارد دلار است. اگر دولت آمریکا نمیتوانست سقف بدهی‌های خود را بالا ببرد، قادر هم نبود بدهی‌های خود را بپردازد و بودجه بخش‌های اقتصادی و غیر اقتصادی کشور را تأمین کند.

مجلس نمایندگان آمریکا روز پنج شنبه ۱ ژوئن ۲۰۲۳ و روز بعد مجلس سنای آمریکا سقف بدهی‌های دولت را تا ژانویه ۲۰۲۵ برداشت و به این بحران خاتمه دادند. ولی بحران مالی دولت آمریکا هر روز عمیق‌تر می‌شود. این بحران به طور دائم بانک‌های انگلیسی را به ورشکستگی تهدید می‌کند. بانک مرکزی انگلستان جهت فرار از ورشکستگی مکنده‌های مالی خود را با قدرت بیشتری در انبانه‌های مالی کشورهای خاورمیانه فرو می‌برد.

امروزه که وضعیت اقتصاد آمریکا با وجود قراردادهای صدها میلیارد دلاری شرکت‌های اسلحه سازی این کشور با کشورها دیگر، وخیم‌تر میشود، تخریب ویرانگر آن می‌تواند به صورت خالی شدن انباشت اغلب بانک‌های خاورمیانه منجمله بانک‌های ایران ظاهر شود. امری که در تاریخ ۴۵ ساله رژیم جمهوری اسلامی چند بار اتفاق افتاده است.

ما در حال تحقیق مناسبات بانک‌های چینی و روسی با بانک‌های خاورمیانه و ایران هستیم. این کشورها اطلاعات در این موارد را کاملاً مخفی نگه میدارند. ما به هر گونه اطلاعات مستند در این زمینه نیازمندیم. ما را یاری کنید.




عربستان سعودی آمریکا را به چالش می‌کشد

والری ایلین (VALERY ILYIN)

ا. م. شیری

واشنگتن پست با استناد به یک سند محرمانه گزارش داد: «محمد بن سلمان، ولیعهد پادشاهی عربستان سعودی در ماه ژوئن در واکنش به اظهارات جو بایدن، رئیس جمهور آمریکا مبنی بر اینکه پادشاهی سعودی به دلیل تصمیم خود برای کاهش تولید نفت با تحریم مواجه خواهد شد، گفت که «دیگر با دولت آمریکا تجارت نخواهد کرد» و اعلام کرد که این «عواقب اقتصادی جدی برای واشینگتن خواهد داشت».

آمریکایی‌ها، با توجه به واکنش ولیعهد، برای اقدامات او آماده نبودند. علاوه بر این، عربستان سعودی ستون فقرات نظام دلارهای نفتی است که در دهۀ ۱۹۷۰ بر اساس قیمت‌گذاری صادرات نفت خام به ارز ایالات متحده تأسیس شد. به گفتۀ محققان، روابط عربستان سعودی و ایالات متحده در سال‌های اخیر، از سرد تا کمی گرم دائماً در نوسان بوده است. این وابستگی آشکارا بر سعودی‌ها که نمی‌خواهند بر سر ایفای نقش رهبری در منطقه رقابت کنند و نمی‌خواهند فقط یک ابزار برای سیاست دیگران باشند، سنگینی می‌کند. بنابراین، از ابتدای سال، ریاض، نه تنها به تهدید بسنده نکرد، بلکه به برچیدن ساختاری دست زد که دیگر مناسب آن نیست.

وزیر دارایی عربستان سعودی در ماه ژانویه اعلام کرد که این کشور رسماً برای تسویه حساب‌های تجاری نفت و گاز طبیعی به ارزهایی غیر از دلار آمریکا آماده است. محمد الجدان در گفت‌وگو با تلویزیون بلومبرگ در داووس گفت: «در مورد نحوۀ رسیدگی به تسویه حساب‌های تجاری خود، چه به دلار آمریکا، چه به یورو و چه به ریال سعودی مشکلی وجود ندارد».

بزرگترین صادرکنندۀ نفت جهان که در مدت چندین دهه پول خود را به دلار آمریکا وصل کرده است، بلافاصله تمایل خود را برای تقویت روابط خود با شرکای تجاری کلیدی، از جمله چین نشان داد. فایننشال تایمز می‌نویسد، تمایل پکن برای روی آوردن به خرید نفت از عربستان سعودی و دیگر کشورهای حاشیۀ خلیج فارس به یوان، به شکل‌گیری نظم جدید جهانی انرژی منجر می‌شود.

عربستان سعودی در ماه مارس با نمایندگان کشورهای قارۀ آفریقا قرارداد فروش نفت با شیلینگ کنیا بجای دلار آمریکا امضاء کرد. همزمان وال استریت ژونال از قول ولیعهد عربستان نوشت، که «به شرکای خود گفته است که دیگر علاقه‌ای به جلب رضایت آمریکا ندارد». فاینشنال تایمز نوشت که «عربستان سعودی سیاست اقتصادی مستقل از آمریکا در پیش می‌گیرد».

مجلۀ فوربس اطمینان می‌دهد که در نشست سالانۀ اعضای بریکس در ماه سپتامبر، رویدادی در مقیاس عظیم رخ خواهد داد. به این معنی که روسیه، همراه با شرکای خود در این اتحادیه، عضویت عربستان سعودی در گروه کشورهای بریکس را رسماً اعلام خواهد کرد. به گزارش فایننشال تایمز، ریاض نه تنها در حال مذاکره است، بلکه قصد دارد به بانک جدید توسعۀ بریکس بپیوندد. این نشان‌دهندۀ آن است که نظم جهانی قدیمی نفت از بین رفته، نظم جدید به سرعت در حال استقرار است.

در این میان، عراق همسایه که با کمبود دلار مواجه شده، آماده است بهای واردات بخش خصوصی کشور از چین را به یوان پرداخت نماید. دومین تولیدکنندۀ بزرگ اوپک [عراق]، برای پیوستن به اقتصادهای پیشرو خاورمیانه مانند عربستان سعودی نه تنها به دلیل تمایل آن‌ها‌ برای تبدیل پرداخت‌های منابع به ارزهای ملی، بلکه به دلیل سبقت ناگهانی اقتصادی آن‌ها از کشورهای غربی تلاش می‌کند. در اوایل ماه مه، بلومبرگ گزارش داد که عربستان سعودی و عراق قیمت نفت را برای کشورهای اتحادیۀ اروپا افزایش دادند و قیمت آن را در ماه ژوئن به بالاترین حد در سال جاری رساندند.