پیام شادباش کمیتهی مرکزی حزب تودهی ایران بهمناسبت برگزاری کنگرهی سوم حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
رفقا، دوستان و شرکت کنندگان گرامی در سومین کنگره حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
هیئت نمایندگی حزب تودهی ایران در کنگرهی سوم حزب چپ ایران (فدائیان خلق) ضمن شادباش به شما به این مناسبت، برای کنگره در تدوین برنامهای موثر برای کمک به گسترش سازماندهی، و به پیروزی رسیدن مبارزهی ضد دیکتاتوری کنونی در ایران، با توجه به شرایط بحرانی کشورما و جهان، آرزوی موفقیت میکند.
واقعیت این است که در ادامهی جنبشهای اعتراضی بیش از یک دههی گذشته، بهویژه در پی اوجگیری خیزش مردمی بر گرد شعار «زن، زندگی، آزادی»، رابطه و تقابل جامعه با دیکتاتوری حاکم وارد مرحلهی تازهای شدهاست. نگرانی جدی سران جمهوری اسلامی در مورد وضعیت بهشدت بحرانی اقتصاد کشور، رشد تورم، و تشدید فشار فقر و محرومیت ، و واهمهی دائمی آنها از آغاز مجدد اعتراضهای وسیع، از جمله ویژگیهای اصلی شرائط مشخص کنونی کشورمان است.
اکثر مردم ایران، به ویژه کارگران و زحمتکشان، به تجربه دریافتهاند که رژیم ولایت فقیه ظرفیت و توان و خواست رفع بحرانهای چند وجهی اقتصادی – اجتماعی کنونی را ندارد. انتشار آمارهای ساختگی، اجرای طرحهای ضد مردمی مانند «جراحی اقتصادی» یا به اصطلاح «مولدسازی اموال دولت»، که همان حراج و خصوصیسازی دارائیهای ملی کشور است، در کنار دستورهای فاجعهآمیز خامنهای برای شتابدهی به برنامههای اقتصادی نولیبرالی، گزینههای شاخص حکومت ولائی برای رفع ابر بحرانهای اقتصادی – اجتماعی است.
کشور ما ایران امروز در وضعیت حساسی قرار دارد و روشن است که در نبود آلترناتیو مترقی، مردمی، پاسخگو، و عدالتجوی مورد اعتماد مردم، ترکیبی از عوامل داخلی، و خارجی ضد ملی میتواند اثری بسیار مخرب برآیندهی اکثر مردم، بهویژه طبقهی کارگر و دیگر زحمتکشان، و نیز بر حق حاکمیت ملی داشتهباشد. از این رو، مطالبات مادی طبقهی کارگر و دیگر زحمتکشان کشور، در چارچوب تامین حقوق صنفی، بیش از پیش اثری تعیینکننده بر روند ارتقای سطح مبارزهی ضد دیکتاتوری خواهد داشت.
فراز و فرودهای جنبش اعتراضی در چند ماه اخیر با شعار اصلی «زن، زندگی، آزادی» نشاندهندهی این واقعیت است که بدون در نظر گرفتن رابطهی تنگاتنگ درونی بین مطالبات مبرم آزادیخواهانه و عدالتخواهانه، بهویژه بدون توجه به اثرگذاری تعیینکننده و شرکت سازمانیافتهی طبقهی کارگر و دیگر زحمتکشان در جنبش، نمیتوان توازن نیروی سیاسی را به زیان دیکتاتوری حاکم تغییر داد. در وضعیت کنونی، سازماندهی گسترده و ارتقای توان نظری و عملی جنبش کارگری در کنار دیگر نیروهای اجتماعی از مهمترین وظائف نیروهای سیاسی چپ است. تجربهی چند سال اخیر در کنشهای بخشهای گوناگون اپوزیسیون، بهویژه با توجه به چگونگی فعالیت و تلاش های حزب شما، نشان میدهد که صرفا با کار رسانهای نمیشود این وظیقه را با موفقیت انجام داد.
رفقا،
حزب تودهی ایران معتقد است که همکاری و اتحاد عمل نیروهای چپ و مترققی در عقب نشاندن و سرانجام حذف حکومت ولائی یکی از عوامل تعیین کننده در مرحلهی گذار از حکومت دیکتاتوری، حرکت به سمت تحقق آزادی و دموکراسی، و برقراری عدالت اجتماعی در چارچوب جمهوری ملی و دموکراتیک است. امیدواریم که سومین کنگرهی حزب چپ ایران، با تحلیل شرائط مشخص کنونی کشور بتواند به موضعی دقیق، در مبارزه با دیکتاتوری حاکم، و همزمان، مقابله با آلترناتیو سازی نیروهای راست و نیز مداخلهی امپریالیسم، نقش برجستهتر و موثرتری داشته باشد.
رفقا،
وضعیت کنونی چهان به سرعت به سمت شرائط بحرانی خطرناکی در حال تغییر است. در منطقه خاورمیانه، خطر برخورد نظامی و شعلهور شدن جنگهای ویرانگر صلح و ثبات منطقه را تهدید میکند. گسترش روند نظامیگرائی ناتو در شرق اروپا برای طولانیکردن جنگ فرسایشی روسیه در اوکراین، به ویژه گسترش نظامیگرائی تهدیدآمیز امپریالیسم امریکا در منطقهی خاور دور، اهمیت دفاع از صلح را برای نیروهای چپ و ترقیخواه دو چندان کردهاست. ما امیدواریم که بحثها و تصمیمهای سومین کنگرهی حزب چپ ایران به دریافت روشنی در مورد ماهیت سرمایهی انحصاری و نقش مخرب سیاستهای نولیبرالی در عرصهی جهان برسد. با توجه به سیاستها و عملکردهای جنگطلبانه و ضد انسانی امپریالیسم، تلاش برای حفظ هژمونی آمریکا، خطر این روند برای صلح جهانی، و تشدید بحران اقلیمی، امیدواریم که کنگرهی سوم شما بتواند خط تمایز دقیق و روشنی بین مواضع حزب چپ ایران (فدائیان خلق) و طیف اپوزیسیون راستگرا ترسیم کند.
رفقای عزیز شرکت کننده در کنگرهی سوم حزب چچپ ایران (فدائیان خلق) با توجه به حیات بیش از نیم قرن جنبشی که خاستگاه سیاسی بسیاری از شما بودهاست، و به پشتوانهی تاریخ هشتاد و دو سالهی مبارزات حزب تودهی ایران، ما همچنان بر این باوریم و امید داریم که دو حزب ما، در راه پاسخگوئی به نیازهای مبرم جنبش مردمی و ضددیکتاتوری، بتوانند کوششهای خود را برای اتحاد عمل موثر و راهگشا افزایش دهند. امیدواریم که مصوبات کنگرهی سوم شما در بردارندهی پیامهای مشخصی برای فراهم آوردن چنین شرائطی باشد.
با امید به موفقیت کنگرهی سوم حزب چپ ایران (فدائیان خلق)
با درودهای گرم رفیقانه
کمیتهی مرکزی حزب تودهی ایران ۷ خرداد ۱۴۰۲
چرا دیگر اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد؟
(قسمت۶)
منبع: سایت آینده را بساز
برگردان: رفیقآمادور نویدی
چرا اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد؟
قسمت۶: ازهم گسیختن کارها (۹۱-۱۹۸۹)
خیلی از ما آرزومندیم که جهان را برای بهترشدن تغییر دهیم: شما درمیان معدود افرادی هستید که اینکار را با موفقیت انجام داده اید.(جان میجر به میخائیل گورباچف، دسامبر ۱۹۹۱) (۱)
دوران نخست گورباچف تقریبا مهیج و الهامبخش بود؛ احساسی وجود داشت که دبیرکل جدید، دارای انرژی و خلاقیت و تعهدست تا اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را جهت خروج از رکود اقتصادی و سرخوردگی سیاسی رهبری کند. اما این هیجان اولیه در سال ۱۹۸۷ اربین رفت، و با دلهره و نگرانی جایگزین شده بود. رشد اقتصادی، که در سال ۱۹۸۵ نسبتا کُند بود، در آنموقع ضعیف بود، و حزب کمونیست فعالانه به حاشیه رانده شده بود. بسیاری از اعضای حزب و رهبران شروع به تعجب کردند – برخی آشکارا- که علیرغم ملاحظات یا انتظارات آیا پرسترویکا و گلاسنوست واقعا ایدههای بزرگی بودند.(۲)
بااینحال، سالهای ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ بیزنس(کسب و کار) تقریبا هنوز در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی معمولی بود، مردم کار میکردند، حقوقشانرا دریافت میکردند، و از استاندارد زندگی سطح زندگی قابل قبولی لذت میبردند.. دیوید کوتز، استاد اقتصاد اشاره میکند که «رفرمهای اقتصادی رادیکال فزاینده سالهای اواخر دهه ۸۰ مخرب بودند، اما رشد اقتصادی از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۹ همچنان ۲/۲ درصد در سال بود. اقتصاد شوروی در کل دههها، از سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۹ حتی یکسال هم ازنظر اقتصادی کوچک نشد.»(۳) بااینحال، از سال ۱۹۸۹، بادهای تغییر سرعت گرفت و منجر به توفان شد، قدرت تخریب آن گریبان توده ها را گرفت و آنها را غافلگیر نمود و در نهایت سوسیالیسم شوروی را به ویرانه ای مبدل ساخت.
گورباچف و یارانش تا سال ۱۹۸۹ کودتای آرام خودشانرا تکمیل کرند، قدرتشان را تحکیم نمودند، دشمنان و رقبا را از موقعیتهای تأثیرگذار برداشتند، و مسیری باز جهت «سازماندهی مجدد» خود پدید آوردند. آنها اینک در کنگره نمایندگان خلق، یک نهاد قانونگذاری داشتند که کم و بیش از مهار سلامتی عقل سوسیالیستی که درغیراینصورت ممکن بود توسط «محافظهکاران» و «تندروها» اعمال گردد، آزاد بودند. میدیا(رسانه) موفق شده بود که یک فضای سیاسی ایجاد کنند که در آن هر انتقادی از پرسترویکا بسادگی برچسب «استالینیسم» میخورد – کلمه ایکه کاربردش دلالت بر بر قبول اغراقآمیز تبلیغات مککارتی بود.
رهبری با استفاده از آزادی تازه بوجود آمده خود شروع به اجرای رفرمهای رادیکالتر، تعطیل کردن همه آژانسهای برنامهریزی مرکزی، آزادی قیمتها، ایجاد دادوستد مبتنی بر بازار بین جمهوریها نمود که شرکتهای سرمایهگذاری دولتی را به بقا یا مرگ در بازار آزاد مجبور ساخت. خیلی از تشکیلات اقتصادی بزرگ با قیمتهای توافقی زیرزمینی به ایورتونیستهای کاپیتالیست تازه بدوران رسیده فروخته شدند. این رفرمهای ناگهانی، عجولانه، و وسیع بمنظور معرفی «دینامیسم» به اقتصاد بود؛ تا باصطلاح جهت ایجاد انگیزه برای نوآوری و کیفیت در روح خلاق خفته مردم شوروی نفوذ کند. با قضاوت کردن علیه هدف ادعایی آنها، رفرمها بطرز چشمگیری موفق نبودند، و منجر به اولین رکود در تاریخ شوروی و کمبود وحشتناک محصولات کمحاشیه و قبلا سوبسیدی(یارانهای) شد: اقتصاد شوروی از شرایط مشکلات شدید به وضعیت بحرانی تغییر کرد.» (۴)
اقتصاد با شروع دهه، سقوط آزاد داشت. با رشد نارضایتی و عقبنشینی اجباری حزب کمونیست اتحاد شوروی، سایر نیروهای سیاسی شروع به رشد نمودند. جداییطلبان ناسیونالیست(ملیگرا) در جمهوریهای غیرروسی قادر شدند بر نگرانیهای فزاینده مردم در باره اقتصاد، موجسواری کنند. عوامفریبان روسی شروع به محکوم کردن روابط نابرابر درون اتحاد (شوروی) نمودند که چرا روسیه ثروتمندتر جهت حفظ شرایط زندگی در آسیای مرکزی کمک میکند. «رفرمیستهای رادیکال» مانند بوریس یلتسین، که بشدت توسط میدیا و پول غربی حمایت میشد، تودههای ناراضی را تحریک میکرد. اعتصاب به یکی از ویژگیهای روزانه زندگی تبدیل شد. تهدید ضدانقلاب، که قبلا تصورنکردنی بود، بسیار واقعی شد.
زوال اقتصادی خطرناک
وضعیت روبه وخامت اقتصادی و اجتماعی در سالهای ۱۹۹۰-۱۹۸۹ را کوتز و وییر اینگونه توصیف میکنند:
«اتحاد شوروی با صفهای طولانی روزافزون در خارج از فروشگاهها، جیره بندی کالاهای بیشتر و بیشتری، و ناپدیدشدن کامل بسیاری از اجناس از فروشگاهها روبرو شد. کمبود روبه افزایش کالاها تأثیرعمیقی بر فضای سیاسی، و تغییر آن از یک خوشبینی به یک بحران داشت. این امر کار را برای حامیان تغییرات رادیکالتر آسانتر کرد که به شنوایی جدی برسند.»(۵)
تولید ناخالص داخلی سرانه در سال بعد، تقریبا ۱۵ درصد کسری داشت؛ معلوم شد که ایمان کور رفرمیستها به قدرت شفابخش ذاتی بازار گمراه کننده بود؛ سرمایهگذاری فروپاشید. «سرمایهگذاری ثابت با نرخهای حیرت آور ۲۱ درصدی در سال ۱۹۹۰ و تقریبی ۲۵ درصدی در سال ۱۹۹۱ کاهش یافت.
بدیهیست که، آزادسازی قیمتها منجر به احتکار و تورم شد، که بنوبه خود به کمبود شدید اقلام مصرفی روزانه، بویژه مواد غذایی شدت داد. آشکارترین نشانه این امر ظهور صفهای بدنام بود که در غرب درموردش بسیار گفته شد، و بطور طعنه آمیز از آن بعنوان مثالی از شکست سوسیالیسم استفاده میشد. کیران و کنی مینویسند:
«احتکار خصوصی توسط مصرف کننده و، مهمتر، احتکار عمومی توسط جمهوریها و شهرها، نخست در ارتباط با غذا، و سپس سایر کالاهای مصرفی بطور چشمگیری توسعه یافت. قفسههای خالی از مواد غذایی که خیره کننده ترین و غبطهخورترین کمبود بود، منجر به خشم شدید عمومی شد و نتایج سیاسی، روانی و اقتصادی گسترده ای داشت.»(۶)
متحدان سوسیالیستی در اروپا، یکشبه در سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، به رژیمهای سرمایهداری حامی غرب تبدیل شدند، که منجر به ناهمآهنگی بیشتر در اقتصاد شوروی شد – زیراکه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بمدت طولانی از روابط تجاری متقابل با جمهوری دمکراتیک آلمان، لهستان، بلغارستان، مجارستان، رمانی و چکسلواکی بهرهمند بود- همچنین با ادراک روبه افزایش عمومی روبرشد که روی دیوار نوشته بود برای سوسیالیسم اروپایی. معدنچیان که از بحران اقتصادی بسیار ناامید شده بودند، طعمه عوامفریبی یلستین ازخودراضی و گروه هممسلک وی شدند، که همه مشکلات را بگردن برنامه ریزی سوسیالیستی و «بوروکراسی خاص» می انداختند، اعتصابات بیسابقه ای را براه انداختند. این امر به بحران حقانیت کمک نمود. گورباچف چاره ای نداشت بجز دویدن بسوی بانکهای غربی، که اتحاد شوروی را سریعا با بدهی قابلتوجهی روبرو ساخت.
«تندروترین» (یعنی سوسیالیست) شناخته شده در صحنه آنزمان، ایگور لیگاچف، وضعیت بی ثبات خطرناک سالهای ۱۹۹۱-۱۹۹۰ را چنین تصیف میکند:
«کمبود کالاهای مصرفی شدیدا ضربه زد، و به نارضایتی مردم افزود. در جمهوریهای سابق اتحاد شوروی، تمایلات جداییخواهانه تقویت شد. موقعیت اتحاد شوروی در صحنه بین المللی ضعیف شد. در کشور جنبشهای سیاسی رشد کردند که هدفشان حذف سیستم شوروی و برقراری جامعه ای برمبنای الگوی غربی بود. با تکیه بر حمایت قدرتهای خارجی، اقتصاد سایه(بازار سیاه)، ًنخبگان ً خلاق طبقه روشنفکر، و بخشی از دستگاه دولتی، با شیادی و عوامفریبی، بویژه در رابطه با امتیاز ناموجود نومنکلاتورا [یعنی انتصاب افراد حزبی به مناصب کلیدی]، این جنبشها قادر شدند حمایت بخش خاصی از جامعه را کسب کنند.» (۷)
علیرغم همهچیز، اکثر مردم خواهان سوسالیسم بودند
«مردم ما هرگز به سوسیالیسم پشت نکرده اند. آنها در واقع توسط عوامفریبی، و وعدههای دروغین گول خوردند.»(۸)
درحالیکه اوضاع بد میشد، طبقه کارگر شوروی هنوز بصورت توده ای به باصطلاح دلخوشیهای کاپیتالیسم جلب نشده بود. حتی با سطح زوال ایدئولوژیکی که بوقوع پیوسته بود؛ حتی با نفوذ زیانآور رسانههای ضدکمونیستی و دشمن؛ کارگران شوروی از دستآورهای پیشینیان خود که جهان را به لرزه درآورده بود و سوابق اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در همبستگی با مبارزات جهانی ضداستعماری و ضدامپریالیستی احساس غرور و سربلندی میکردند. اکثرشان افراد تحصیلکرده ای بودند که وفاداریشان بسادگی خریدنی نبود. خیلیها درک میکردند که سبک زندگی لاکچری و بیخیالی که در فیلمهای هالیوودی بتصویر کشیده میشود، معادلش رنج و عذاب و استثمار طبقات کارگرغرب و توده های تحت ستم جهان در حال توسعه است. درواقع، افراد زیادی در پایههای حزب کمونیست اتحاد شوروی موجود بودند که بشدت منتقد عقبنشینی از مارکسیسم – لنینیسم بودند، اما اینها دقیقا عناصری بودند که تحت گلاسنوست گورباچف از آنها سلب حق رأی شده بودند و درخاتمه برکنار شدند.
دولت شوروی که در اواخر دهه ۱۹۹۰ با چالش ناسیونالیستی- جداییطلبانه در کُل فدراسیون روبرو شده بود، جهت حفظ اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تصمیم به برگزاری رفراندوم گرفت- تنها رفراندوم در تاریخ شوروی.
در ۱۷ مارس ۱۹۹۱، مردم شوروی در سراسر کشور به پای صندوقهای رأی رفتند تا پاسخ آری یا خیر به این سئوال بدهند:
«آیا شما حفظ اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را بعنوان فدراسیونی مجدد از حاکمیت جمهوریهای مستقل و برابر که حقوق و آزادیهای کلیه ملیتها را کاملا تضمین کند، ضروری میدانید؟»
این همهپرسی توسط نهادهای حاکم در لیتوانی، لتونی، استونی، ارمنستان، مولداوی و گرجستان بایکوت شد، اما بقیه کشور با مشارکت ۸۰ درصدی و ۱۴۷ میلیون رأی کُل بود. نتیجه این بود که اکثریت قریب به اتفاق بنفع حفظ اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود: ۷۸ درصد بنفع حفظ شوروی رأی داده بودند.
جالب این که نسبت آرای «آری» در روسیه اندکی کمتر(۷۳ درصد) ودر اکراین(۷۱ درصد) بود، اما در جمهوریهای آسیای مرکزی بسیاربالا(بیش از۹۴ درصد در ازبکستان، آذربایجان، ترکمنستان، قزاقرستان، قرقیزستان و تاجیکستان) و بلاروس بود. این امر نشاندهنده اروپامحوری و ناسیونالیسم ارتجاعی درون روسیه واکراین بود که از شراکت دولت با آسیاییهای«عقبافتاده» و«سربار» خشمگین بودند- تبعیضی که یلستین وسایرین با کارتش بازی کردند.
یلستین که متوجه شده بود مخالفت با برچیدن سوسیالیسم در جمهوریهای آسیای مرکزی و قفقاز از حمایت فوقالعاده کمی برخوردارست، و با این برهان که روسیه مستقل محیط بهتری برای نوع سرمایه داری بازار آزادی خواهد بود که وی درنطر داشت، بنابراین حرکت برای خودمختاری بیشتر روسیه را رهبری نمود. یلتسین در سال ۱۹۹۰ گفته است:
«خیلی زود بفکرم رسید که در سطح همه اتحادیه هیچ رفرم رادیکالی وجود نخواهد داشت… و درنتیجه باخودم فکر کردم: اگر ارفرمها در سطح همه اتحادیه انجامپذیر نیستند، پس چرا در روسیه تلاش نکنم؟» (۹)
حتی حامیان احیای کاپیتالیست باندازه کافی اعتمادبنفس نداشتد که از حذف کامل سوسیالیسم حرف بزنند، برای اینکه آنها میدانستند که هرگز جهت اجرای نقشههایشان نمیتوانند یک فرمان تودهپسند بگیرند. یلتسین آشکارا درباره کاپیتالیسم حرف نزد، فقط درباره شتاب رفرمها، حذف امتیازات «نومنکلاتورا» و خاتمه دادن به انحصار حزب کمونیست اتحاد شوروی بر قدرت صحبت کرد. کوتز و وییر مینویسند:
«یلتسین و هممسلکانش فهمیدند که اکثریت قریب به اتفاق مردم روسیه نسبت به چشم انداز بازار آزاد کاپیتالیسم نظر مساعدی ندارند، اما اکثریت نسبت به انتقاد از رهبری حزب کمونیست، فراخوان جهت رفرمهای سریعتر بازار، دمکراتیزه کردن، و خودمختاری بیشتر برای جمهوری روسیه، خیلی خوب پاسخ میدهند» (۱۰)
کارگران شوروی خواهان حفظ و بهبود سوسیالیسم و حفظ اتحادیه بودند؛ انحلال اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در پایان سال ۱۹۹۱ در آن مفهوم عمیقا ضددمکراتیک بود. بهرحال، بحران و اغتشاش بحدی ریشه دوانیده بود که، درحالیکه مردم توانستند به سوسیالیسم رأی دهند، اما اکثریت جهت مبارزه برایش بسیج نشده بودند.
تعادل نیروها بنفع حامیان احیای کاپیتالیست
ضدکمونیستها، علیرغم لفاظیهایشان درباره «دمکراتیزاسیون»، بهیچ وجه علاقه ای به خواستههای مردم شوروی نداشتند. درعوض، آنها تصمیم داشتند که بهرطریق ممکن، برنامه احیای کاپیتالیست خویش را به پیش ببرند. آنهاعمدتا بلطف پرسترویکا و گلاسنوست، هر دو انگیزه اقتصادی و اهرم سیاسی را جهت برچیدن سوسیالیسم، و تخریب اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی داشتند تا مردم خود را در یک بحران نامعلوم اقتصادی و اجتماعی درگیر سازند (که در مقاله بعدی این مجموعه به آن می پردازیم).
با کاربُرد واژه های کوتز و وییر، نخبگان حزبی و دولتی- مقامات سطح متوسط و مدیران شرکتهای سرمایهدگذاری که از امتیازات ارتباطات گسترده و آزادیهای اقتصادی تازه یافته، جهت بدست گرفتن کنترل داراییها و درگیرشدن در تجارت و امور مالی بهره مند شده بودند، اجزای تشکیل دهندگان اصلی فشار برای احیای کاپیتالیسم بودند. انحلال اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به چنین افرادی(بهمراه بازیگران بزرگتر در اقتصاد زیرزمینی) وعده محیطی کاملا غیرقانونی را داد که آنها در آن قادر بودند بگونه ای باورنکردنی، البته بحساب ۹۹ درصد باقیمانده جمعیت، ثروتمند شوند. کوتز و وییر درباره مکانیسم چگونگی پولدار شدن این افراد، و اینکه چرا آنها اینقدر خواهان تخریب سوسیالیسم بودند، بحث میکنند:
«حکم تجارت خارجی سال ۱۹۸۸درهای مهمی را جهت ثروتمند شدن باز نمود. قیمتهای کم و کنترل شده اتحاد شوروی منجر به آن شد که بسیاری از اجناس شوروی، بویژه نفت و فلزات، اقلام صادراتی برای هرکسیکه توانست به آنها دست یابد، سود بالقوه ای داشته باشد. پس از اینکه این حکم درهای شرکتهای خصوصی را به روی تجارت خارجی باز نمود، شرکتهای صادرات – واردات بطور قانونی و با شکل تعاونیها تشکیل شدند، که سریعا شروع به کار تجارت صادراتی نمودند که بخشی قانونی، بخشی غیرقانونی، و بسیار سودآور بود. بیش از سه هزار شرکت اینچنینی تشکیل شد… در سال ۱۹۹۰-۱۹۹۱، گروه جدیدی از کاپیتالیستهای خصوصی توسعه یافته بودند که عمدتا از طریق ارتباط با دنیای خارج ثروتمند میشدند… هرگونه دوری از تغییر جهت حامیان نوپای کاپیتالیستی، یا بازگشت به سمت ساختمان یک سوسیالیسم اصلاح شده، یا تلاش جهت حمایت از سیستم پیش از پرسترویکا، اساس تلاشهای اقتصادی سودآور آنها را تهدید می کرد. حرکت به سمت کاپیتالیسم جهت بقای بیزنسهای جدید آنها حیاتی بود.»
هیئت حامیان کاپیتالیست پول داشت، و پول برای نخستین بار به عامل مهمی در صحنه سیاسی شوروی تبدیل شده بود. معلوم شد که «انتخاب آزاد» چندان هم آزاد نبود، زیرا که کنگره نمایندگان خلق، جایی بود که با پول کارزارهای معروف و پرمخاطب و پوشش رسانه ای گسترده را خریدند. این امر برای اکثریت ساکت حزب کمونیست محیطی ناشناخته بود، زیرکه با این باور پرورش یافته بودند که رهبری سیاسی، یک مسئولیت و افتخاریست که از طریق خدمت بمردم کسب میشود، و نه اینکه با شیوه های منزجرکننده خریده شود و بدست آید. این تغییر، با اصرار گورباچف بر حذف سهمیه نمایندگان طبقه کارگر، بدین معنا بود که «تغییر مهمی در درصد نمایندگان کارگران، کشاورزان اشتراکی و کارکنان اداری اتفاق افتاد: این تغییر از ۹/۴۵ درصد شورایعالی در سال ۱۹۸۴ به فقط ۱/۲۳ درصد در سال ۱۹۸۹ کاهش یافت.» (۱۱) نقطه مقابل این تغییر افزایش فوقالعاده نمایندگی کارفرمایایی و روشنفکران بود.
با صفآرایی جنبش علنا ضدکمونیستی «روسیه دمکراتیک» در ژانویه ۱۹۹۰، عناصر حامی کاپیتالیست به نیروها ملحق شدند و حول یک برنامه سیاسی متحد شدند که بنظر میرسید سریعترین مسیر ممکن را جهت رسیدن به مقصدشان انتخاب کرده اند. در انتخابات پارلمانی ماه مارس ۱۹۹۰، نامزدهای انتخاباتی روسیه دمکراتیک توانستند اکثریت کرسیهای کلیدی، ازجمله در میان آنها چندین شورای(مسکو و لنینگراد) را بدست آورند.
روسیه دمکراتیک در انتخاب بوریس یلتسین بعنوان رئیس پارلمان روسیه در ماه مه ۱۹۹۰، نیز نقش اصلی را بازی کرد. تا آنزمان، یلتسین بعنوان رهبر بلامنازع اپوزسیون ضدکمونیستی شناخته شده بود. وی که در ماه ژوئن ۱۹۹۰ از حزب کمونیست استعفا داد، متوجه شد که اختلافهایش با گورباچف حلشدنی نیست: گورباچف، علیرغم تمام ناتوانیها و لیبرالیسم خود، هنوز امیدوار بود که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و برخی عناصر سوسیالیسم را – برای نمونه بعنوان دولت رفاه حفظ کند.
«ما بخوبی از ضعفها و مشکلات حلنشده خود واقف هستیم، اما نمیتوانیم این واقعیت را فراموش کنیم که سوسیالیسم به هرکدام از ما حق (داشتن) کار و تحصیل، مراقبتهای پزشکی مجانی، و دسترسی به مسکن را ارئه داده است. اینها ارزشهای واقعی در جامعه ما هستند که حفاظت اجتماعی را برای انسانهای امروز و فردا فراهم میسازند.»(۱۲)
یلتسین و هممسلکانش که میخواستند با نئولیبرالیسم، «شوک درمانی» را پیش ببرند، صبرشان را با گورباچف از دست داده بودند. بیانیههای گستاخانه یلتسین علیه کمونیستهای «محافظه کار»، عوامفریبی ناسیونالیستییش، و تصویری که به دقت (ولی کاملا غلط) از فسادناپذیری اش پرورش داده بود، از سال ۱۹۸۹ ببعد محبوبیت شگفتانگیزی برایش به ارمغان آورد. مرتجعین، امیدشانرا به دستان متزلزل وی سپرده بودند.
کشورهای امپریالیستی کاملا مشخص کردند که کدام طرف هستند، و علنا اعلام نمودند که هرنوع حمایت برای اقتصاد روسیه از طریق بانکهای بین المللی براساس برنامه اقتصادی خصوصیسازی و مقرراتزدایی در مقیاس بزرگ پیشبینی میشود. «نجات روسیه» در این چارچوب، بمعنای پذیرفتن ظالمانهترین نئولیبرالیسم بود.
ضدانقلاب در اروپا
پشتیبانی شفاهی ریگان از جنبشهای «حامی دمکراسی» در اروپا، همراه با اشارههای آشکار گورباچف که اتحاد شوروی جهت حفاظت از متحدانش مداخله نظامی نمیکند، در سراسر منطقه، انگیزه فوق العاده ای به پروژه احیای سرمایهداری داد. درحالیکه کمونیستها در مسکو کاملا به حاشیه رانده شده بودند، عناصر حامی کاپیتالیست و حامی پرسترویکا در بقیه منطقه پیمان ورشو جرئت پیدا کردند. تشکیلاتهایی که بخوبی حمایت مالی میشدند، قادر گشتند از بازاریابی ماهر وموضعگیری رادیکال استفاده نموده تا نارضایتی عمومی را به سمت جنبشهای مقتتدر و بسود ضدانقلاب سوق دهند. بگفته مارگوت هونکر، مردم فکر میکردند که میتوانند «همزمان به دنیای پُرزرق و برق اجناس تحت کاپیتالیسم و امنیت اجتماعی سوسیالیسم برسند.»(۱۳)
در اوت ۱۹۸۹، متعاقب مذاکرات طولانی بین دولت لهستان و جنبش اتحادیه «همبستگی»(دریافت کننده نمکشناس کمکهای مالی فراوان سازمان سیا و پاپ رهبر مسیحیان جهان)، رهبر ضدکمونیست، تادیوس مازوویکی به منصب نخست وزیری لهستان رسید، و لهستان اولین کشور سوسالیستی اروپایی بود که فروپاشید.
احتمالا دراماتیکترین و سمبولیکترین حوادث اروپا در جمهوری دمکراتیک آلمان اتفاق افتاد، جاییکه تظاهرات بزرگی برگزار شد، که نخست خواهان دمکراسی بیشتر بودند و از اقتصاد راکد شکوه داشتند. عناصر ضدکمونیست فرصت را مناسب دیدند و شروع به هدایت تظاهرات بسمت وسوی مطالبه اتحاد مجدد آلمان کردند- از اینرو دلالت میکردند که مقامات جمهوری دمکراتیک آلمان(GDR) مسئول ادامه تقسیم آلمان هستند.
گذشته از این، ارزش اشاره دارد تا ذکر شود که تاریخ اولیه تقسیم آلمان و دیوار آلمان همچنان به عمد بد جلوه داده میشود. در یالتا و پتسدام در مذاکرات درباره وضعیت متعاقبجنگ اروپا، اتحاد شوروی و متحدانش در حزب کمونیست آلمان(KPD) بشدت جهت ایجاد یک کشور آلمان واحد(متحد) اصرار داشتند که دارای انتخابات چندحزبی باشد، که از تسلیح مجدد آلمان ممانعت کند و متعهد به بیطرفی باشد. این رویکرد امیال هر دو مردم آلمان و نیاز اتحاد شوروی را جهت اجتناب از جنگ بزرگ دیگری برآورده میکرد. آمریکا و بریتانیا که مشتاق حفظ جای پای ثابت نظامی در آلمان بودند، با نیروهای راستگرای منطقه غرب(ازجمله بسیاری از نازیهای سابق) کار کرند تا کشور جداگانه ای در غرب آلمان برقرار سازند: در ماه مه ۱۹۴۹، جمهوری فدرال آلمان(FRG) تأسیس شد. فقط در آنزمان بود که جمهوری دمکراتیک آلمان(GDR) بعنوان یک کشور جداگانه و سوسیالیسم ایجاد شد. بعدا مرز برلین به نقطه اتصال اعمال امپریالیستهای غربی علیه بلوک سوسیالیستی مبدل شد(بگذار هیچکس فراموش نکند که، در سرتاسر این دوران، کاپیتالیسم برهبری آمریکا یک جنگ صلیبی هولناک و خشونتبار جهانی را علیه نیروهای مترقی، از کوبا گرفته تا کره، از ویتنام گرفته تا اندونزی، از گواتمالا تا کنگو براه انداخت). تنها دلیل ساخت دیوار برلین، تهدید دائمی جنگ بود. مارگوت هونگر اشاره میکند:
« پس از آنکه غربیها تصمیم گرفتند که یک رویارویی نظامی دیگر منتفی نیست، کمیته مشورتی سیاسی، که هیئت حاکمه کشورهای پیمان ورشو بود، در تابستان سال ۱۹۶۱ تصمیم گرفت که مرز برلین و مرز ایالتی غربی را ببندد. من فکر نمیکنم که کسی بتواند پیشگیری از وقوع جنگ جهانی سوم را خطا بنامد.» (۱۴)
ضدانقلاب در جمهوری دمکراتیک آلمان سریعا پس از آنکه کشور مجارستان- که اینک در مسیر ورشن پرسترویکایش بخوبی ترقی کرده بود- مرزش را با اتریش برداشته بود. چندصد نفر از آلمانشرقی که توسط مقامات غربی بسیار تشویق شده بودند، از فرصت بدست آمده استفاده نمودند و از مرز اتریش- مجارستان عبور کردند و خودشانرا به آلمانغربی رسانند. این امر منجر به پانیک در برلین شرقی شد. در ماه نوامبر ۱۹۸۹، جمعیت آلمانی در هر دو طرف برلین شروع به برچیدن(تخریب) دیوار کردند. باتوجه به «واقعیت روی زمین» که توسط بازکرن مرز مجارستان ایجاد شده بود، و اجتناب شوروی از مداخله، مقامات در جمهوری دمکراتیک آلمان- که اینک در خطر و دودلی بودند، با کنار گذاشتن رهبری اریک هونکر – تصمیم گرفت که از سقوط دیوار برلین جلوگیری نکند. در طول یکسال، جمهوری دمکراتیک آلمان از روی نقشه جهان محو شد.
احزاب کمونیست در کشورهای لهستان، آلمان، مجارستان، چکسلواکی، بلغارستان و رومانی تا سال ۱۹۹۰ از قدرت برکنار شده بودند. بزودی آلبانی از این روند پیروی نمود و یوگسلاوی گرفتار سریالی از تجزیهطلبیهای ناسیونالیستی و جنگهای وحشتناک شد. در فوریه ۱۹۹۱، معاهده امنیت جمعی ورشو فروپاشید، و چند ماه بعد شورای تعاون اقتصادی متقابل(مشهور به کومکان) منحل شد.
سقوط کشورهای سوسسالیستی در اروپای مرکزی و شرقی منحر به افزایش فشار قابل ملاحظه ای بر سوسیالیسم شوروی شد. در تجربیترین سطح، ادغام اقتصادی تنگاتنگی بین کشورهای کومکان( CMEA- شورای تعاون اقتصادی) وجود داشت: مدل اقتصادی مشابهی بدین معنا بود که برنامهریزی اقتصادی میتواند بین المللی شود. ناپدیدی ناگهانی شرکای تجاری اصلی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی به معنای کاهش سرسام آور واردات و صادرات بود، که باعث کمبود ناگهانی کالاهای ضروری گوناگون شد.
افزایش موج ناسیونالیسم در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی
تشدید تنشهای ناسیونالیستی در دوران گورباچف شروع و تقویت شد، زیراکه وی نسبت به مسئله ناسیونالیستی به میزان قابلتوجهی حساسیتی نداشت، اما بفکر پاکسازی آنهایی بود که از خط پرسترویکا پیروی نمیکردند. گورباچف با شکستن سنتی که پولیت بورو(دفتر سیاسی) و کمیته مرکزی میبایسی نمایندگانی از همه جمهوریها داشته باشند، «روسیکردن» نهادهای مرکزی را نظارت نمود، که منحر به رنجشخاطر، تقویت خشم، و رشد شکایات از شوینیسم روسیه شد. جهت نمونه، رهبر بسیار قدرتمند آذری، حیدر علی اُف، که بوسیله آندروپوف به منصب معاون اول نخست وزیر اتحاد شوروی ترفیع یافته بود، بدون تشریفات در سال ۱۹۸۷ از پولیت بورو اخراج شد.(۱۵)
یکی دیگر از رهبران بلندپایه حزب از آذربایجان، نیکولای بایباکوف، در سال ۱۹۸۵ اخراج شد.(۱۶) دینمحمد کونایف، رئیس پیشکسوت حزب در قزاقستان و عضو کامل بوروی سیاسی برای ۱۶ سال، نیز بعلت مشکوک بودن نسبت به پرسترویکا اخراج شد. جانشین وی بعنوان صدر حزب قزاقستان، گنادی کوبلین- یک روسی شد که هرگز در قزاقستان زندگی نکرده بود- که این امر منجر به شورش در خیابانهای پایتخت، آلماتی گشت (۱۷).
شرایط تأسفبار امور اقتصاد شوروی منجر به تحریک بیشتر جنبشهای جداییطلبانه ناسیونالیستی، بویژه در جمهوریهای غربی شد. بین ماههای مارس و مه سال ۱۹۹۰، جداییطلبان ناسیونالیست در انتخابات شورایعالی لیتوانی، استونی و لتونی غلبه یافتند؛ و هر سه جمهوری بیدرنگ اعلام استقلال نمودند. اگرچه گورباچف مخالف استقلال ایالات بالتیک بود، اما وی درنهایت ترجیح به پذیرش استقلال آنها گرفت تا اینکه اتحادیه را ازپیش ببرد و بدینوسیله دوستان تازه یافته اش در سطح بین المللی: یریزیدنت آمریکا – جورج اچ دبلیو بوش و هلموت کهل – صدراعظم آلمان را تحریک نکند.
جمهوریهای باقیمانده برای اتحادیه در سال ۱۹۹۰، با نوشتن بر روی دیوار اعلام «حاکمیت»(و نه استقلال) کردند، و از کنترل قلمرو و منابع اقتصادیشان در آن دفاع نمودند. درواقع، این امر برای نخستین بار در ژوئن ۱۹۹۰، در جمهوری روسیه انجام گرفت- حرکتی غیرقانونی توسط یلتسین که دردرجه اول، انگیزه امیال شاهینهای نئولیبرال سریعتر و فراتر از آنی پیش برود که گورباچف علاقمند بود در مسیر سرمایهداری گام بردارد.
سایر جمهوریها به اعلان روسیه در نوع خود پاسخ دادند. کوتز و وییر مینویسند: که تصویب قانون حاکمیت درروسیه
«اثری فوری و عمیق بر جمهوریهای دیگر گذاشت، و سرشت انگیزههای ناسیونالیستی را که در جمهوریها جریان داشت، تغییر داد. هرقدری هم که روسها ممکن بود بر سیستم شوروی کنترل داشته باشند، اما ساختار اتحادیه، حداقل برخی از حفاظتها و اختیارات، همچنین امتیازات اقتصادی قابل توجهی را برای جمهوریهای غیرروس ارائه میداد. جهت نمونه، موادخام وافر روسیه در سراسر اتحاد شوروی، ارزان ارائه شده بود. اما حالا جمهوری روسیه از حق خود بر کنترل منابع طبیعی و موقعیت آنها حمایت میکرد. رهبران جمهوریهایی که قبلا تا اندازه ای ساکت بودند، اینک به یکباره قطعنامههای حاکمیتی تصویب کردند. تا اوت ۱۹۹۰، قطعنامههای حاکمیتی در ازبکستان، مالداوی، اوکراین، ترکمنستان، و تاجیکستان تصویب شده بود. حتی قزاقزستان وفادار نیز در ماه اکتبر همین مسیر را دنبال نمود.»
انحلال سیستم اقتصادی ادغام شده، تأثیر اقتصادی شدیدی داشت.
«از ابتدای سوسیالیسم دولتی شوروی، اقتصاد بعنوان یک مکانیسم بسیارادغام شده بنا شده بود. خیلی از تولیدات، ازجمله مخارج صنعتی حیاتی، فقط توسط یک یا دو شرکت سرمایهگذاری برای کل بازار شوروی ارائه میشدند. تنها سازنده پمپهای آب عمیق یک کارخانه درباکو بود. همه کولرهای اتحاد شوروی را یک کنسرسیوم تولید میکرد. حدود ۸۰ درصد محصولات صنعت ماشینی شوروی از یک منبع عرضه میشد. حال، از آنجاییکه روابط سنتی عرضه شده بین شرکتهای سرمایهگذاری مستقر در جمهوریهای مختلف بعلت سیاستهای خودمختاری تعقیب شده جمهوریهای تازه مدعی مختل شد، بسیاری از حلقههای این اقتصاد بسیار ادغام شده شروع به تخریب کرده اند… این پروسه یکی از عواملی بود که موجب انقباض اقتصادی سالهای ۱۹۹۱-۱۹۹۰ شد.» (۱۸)
بسیار ناچیز، خیلی دیر: حوادث ۱۹۹۱
اعتماد اپوزسیون ضدسوسیالیست در اواسط سال ۱۹۹۱، روزانه رو به رشد بود. یلتسین در روز ۲۰ ژوئیه، فرمانی صادر نمود که هسته روسی حزب کمونیست را از فعالیت در إدارات دولتی و محلهای کار در جمهوری روسیه ممنوع میکرد.(۱۹) این امر برای همه آشکار بود که این فرمان جهت به چنگگرفتن قدرت و با هدف خاتمه دادن به حزب کمونیست اتحاد شوروی و برقراری روسیه بعنوان یک کشور مستقل(کاپیتالیستی) بود.
با دیدن اینکه کشورشان بسمت و سوی فراموشی پرت میشود- و این امر که گورباچف نه اراده و نه توانایی نجات اتحاد شوروی را داراست – گروهی از مقامات بلندپایه خودشانرا سازماندهی کردند که کنترل کشور را بدست گیرند و وضعیت اضطراری را با چشم انداز توقف رفرمها و با پیگیری همه اقدامات از انحلال اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی جلوگیری نمایند. این مقامات خودشانرا تحت نام کمیته دولتی جهت حالت اضطراری (SCSE) سازماندهی کردند. در میان آنها برخی از رهبران بلندپایه دولت، ازجمله گنادی یانایف (معاون رئیس جمهور)، والانتین پاولوف (نخستوزیر)، بوریس پوگو(وزیر داخلی کشور) و دیمیری یازوف(وزیر دفاع) بودند. فرمانده کل ارتش، والنتین وارنیکوف و رئیس ک گ ب(KGB) ولادیمیر کریوچیکوف به آنها پیوستند.
زمانیکه گورباچف در ۱۸ اوت، در تعطیلات در کریمه بود، تانکها در مسکو بحرکت درآمدند و حالت اضطراری اعلام گردید. کمیته دولتی جهت حالت اضطراری در ۱۹ اوت فراخوانی را برای مردم شوروی صادر نمود و اشاره کرد که «نیروهای افراطی پدید آمده اند که مسیر انحلال اتحاد شوروی، سقوط دولت و به چنگگرفتن قدرت به هر قیمت را اتخاذ کرده اند» و رفرمهای اقتصادی را که منجر به «کاهش شدید استانداردهای زندگی اکثریت قریب به اتفاق مردم و شکوفایی احتکار و بازار سیاه (اقتصاد سایه» شده بود را محکوم کردند.(۲۰) این فراخوان قول داد که طبقه کاپیتالیست درحال ظهور را سرکوب کند و در مورد آینده فدراسیون یک بحث سراسری را شروع نماید.
بهرحال، رهبری کمیته دولتی در حالت اضطراری سریعا به پشیمانی حاد مبتلا شد، طرح خود را جهت حمله به پارلمان روسیه کنار گذاشت و هیچ تمایلی جهت استفاده از زور در حمایت از اهدافش نشان نداد. آنها حتی ابتداییترین وظیفه مقدماتی، یعنی قطع تلفن یلتسین را هم انجام ندادند. گائو دی، سردبیر روزنامه مردم و عضو ارشد حزب کمونیست چین، در آنزمان نوشت که کمیته دولتی در حالت اضطراری «میبایستی بسادگی یلتسین و گورباچف را قبل از اینکه آنها کار دیگری انجام دهند، دستگیر میکرد، درست همانکاری را که ما با باند چهار نفره انجام دادیم… شما نمیتوانید مؤدبانه از ببر پوستش بخواهی- یا شما آنرا میکُشید و یا وی شمارا میکُشد.»(۲۱)
کریوچیکوف در ۲۱ اوت به کریمه پرواز نمود تا سعی کند که گورباچف را متقاعد سازد که مُهر تأئيدش را به کمیته دولتی در حالت اضطراری بزند و جهت پیشگیری از برنامه های یلتسین به آنها بپیوندد. «گورباچف با وی ملاقات نمیکند. گورباچف در ساعت ۲:۳۰ صبح روز ۲۲ اوت با هواپیمای ریاست جمهوری بهمراه معاون رئیس جمهور، روتسکوی(متحد یلتسین، که با هواپیمای دیگری به فوروس رسیده بود)، و کریوچیکوف به مسکو یرمیگردد. کریوچیکوف قبول کرده بود که براساس قولی که بعنوان یک رفیق برابر با گورباچف حرف بزند، در هواپیمای ریاست جمهوری پا میگذارد. بهرحال، پس از فرود هواپیما، کریوچیکوف بوسیله مقامات شوروی دستگیر شد. گورباچف در بازگشت به مسکو، قدرت رسمی را از سر گرفت، اگرچه قدرت واقعیش بسرعت بدست یلتسین سُر میخورد. در ساعت۹ بامداد روز ۲۲ اوت، وزارت دفاع شوروی تصمیم گرفت که پرسنل خود را از مسکو خارج سازد، و این نمایش عجیب و غریب خاتمه یافت.»(۲۲)
در کُل، این اقدامی کاملا ناهمآهنگ و مردد بود. همانگونه که گنادی زیوگانف، رهبر حزب کمونیست فدراسیون روسیه، سالها بعد در بیانیه ای درباره مرگ گنادی یانایف اظهار داشت:
«اگر آنها قاطع ترعمل میکردند، کشور متحدمان حفظ شده بود.» (۲۳)
لیگاچف نیز بطور مشابهی فرمود:
«آنها دلیرانه تلاش کردند که اتحاد شوروی را حفظ نمایند. چنانچه قرار باشد نقد شوند، این بعلت بیثباتی و دودلی آنها بود.»( ۲۴)
یلتسین سریعا از حوادث رُخ داده جهت پیشبرد موقعیت خویش و تسریع سرنگونی سوسیالیسم بهرهبرداری نمود. رهبری حامی کاپیتالیست در پارلمان روسیه بلافاصله تلاش جهت کودتا را محکوم نمود، و حامیانشان را جهت دفاع از کاخ سفید مسکو (حمایت پارلمانی) فراخواند، جاییکه سخنرانان بیپرده و جسورانه، بدون تلفکردن وقت بیشتر، خواهان خاتمه دادن به سوسیالیسم بودند.
«اآشکار شده بود که این آخرین رویارویی بر سر این امر بود که کدام سیستم در کشور غالب خواهد شد. معاون رئیس جمهور روسیه، الکساندر روتسکوی به انبوه مردم گفت که «یا ما باید مانند بقیه دنیا زندگی کنیم، یا ما همچنان خودمانرا ًانتخاب سوسیالیستی ً و ًچشم انداز کمونیستی ً بنامیم، و مثل خوکها زندگی کنیم.» معاون ارشد سابق گورباچف، الکساندر یاکوولیف، و وزیر امور خارجه شواردنادزه، که کمپ گورباچف را ترک کرده بودند، در کاخ سفید به انبوه مردم پیوستند.»(۲۵)
تصویر یلتسین نشسته بر بالای یک تانک در خارج از پارلمان روسیه بعنوان نیروی محرکه موتور تبلیغی وی عمل کرد، و در صفحههای تلویزیونی و صفحات اول رونامه های کُل کشور و سراسر جهان ظاهر شد. در داستانسرایی رسانههای جریان اصلی، وی دمکراتی شجاع، و قهرمان همه چیزهای خوب و اصیل بود. همانگونه که کیران و کنی نوشته اند، تأثیر نهایی بحران اوت این بود که:
«بوریس یلتسین را قادر ساخت تا قدرت کامل را در روسیه به چنگ آورد، حزب کمونیست اتحاد شوروی ناپویا را حذف نماید و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را از بین ببرد. این کودتای واقعی بود.»(۲۶)
جریان بیوقفه فاجعه
حوادث با شکست و زندانی کردن کمیته دولتی در حالت اضطراری با سرعت نور پیش میرفتند. یلتسین در ۲۳ اوت، جهت تعلیق شاخه حزب کمونیست روسیه اصرار داشت. گورباچف در ۲۴ اوت، حزب کمونیست اتحاد شوروی را منحل کرد و از مقام خود بعنوان دبیرکل استعفا داد(اما مقام خود را بعنوان رئیس جمهور کشور حفظ نمود). یلتسین یکروز بعد دستور داد تا دارایی حزب کمونیست روسیه به پارلمان روسیه واگذار شود. پرچم (سرخ) شوروی در خارج از کرملین با پرچم روسیه جایگزین شد. هیچ چیز معناداری از جمهوری شوروی باقی نماند.
یلتسین در اوایل نوامبر، فرمان ۱۶۹ را صادر کرده، و حزب کمونیست اتحاد شوروی را کاملا ممنوع نمود. وی این حرکت را براین اساس توجیه نمود که «روشن شده است که تازمانیکه ساختارهای حزب کمونیست اتحاد شوروی وجود داشته باشد، هیچ ضمانتی وجود ندارد که یک کودتا یا کودتاهای دیگری بوقوع نپیوندد.» (۲۷) این توجیه کاملا ریاکارانه بود، زیراکه یکی از دلایل کلیدی عجله تلاش کمیته دولتی در حالت اصطراری جهت احیای حکومت سوسیالیستی در روسیه بخاطر فرمان اجرایی یلتسین جهت محدود کردن فعالیتهای حزب کمونیست بود. بهرحال، اینک هیچ فرد شجاع و قدرتمندی در رهبری باقی نمانده بود که در بولوزر بورژوایی یلتسین کارشکنی و خرابکاری کند.
یلستین مذاکرات جهت توافق برای یک اتحادیه جدید را بی اساس پنداشت و عمدا به سمت و سوی اعلام استقلال روسیه گام برداشت. در ظاهر، وی در روز ۸ دسامبر، با رؤسای جمهور اوکراین و بلاروس، لیونید کراچوک و استنیسلاو شوشکویچ، جهت گفتگوهای غیررسمی ملاقات نمود. در این ملاقات، رؤسای جمهور و مشاورانشان پیشنویس سندی (معروف به توافقنامه بلاوژا) را تهیه میکنند- و مطلقا، بدون هیچ اختیار قانونی- انحلال اتحاد شوروی را اعلام میکنند:
«اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، بعنوان یک مشمول حقوق بینالملل و یک واقعیت ژئوپولیتیکی، درحال خاتمه دادان به موجودیتش است.» (۲۸) خاطرات شوشکویچ از این بحث، تا اندازهای این آگاهی را میدهد که چقدر به نکات دقیق و ظریف قانون اساسی توجه شده است:
«یلتسین گفت، آیا موافقید که اتحاد شوروی به موجودیتش خاتمه دهد؟» من گفتم اوکی و کراوچوک هم گفت منهم اوکی.» (۲۹)
حتی گورباچف هم از ماهیت فراقضایی و فوری این اعلامیه شوکه شده بود.
«تقدیر دولت چندملیتی رانمیتوان با اراده رهبران سه جمهوری تعیین نمود. این امر تنها باید با ابزار قانون اساسی، با شرکت همه دولت/کشورهای مستقل و بادرنظرگرفتن اراده همه شهروندانشان تصمیمگیری شود… فوریتی که با این سند ظاهر شد، نیز باعث نگرانی جدی است. این سند نه توسط جمعیت و نه توسط شوراهایعالی جمهوریهایی که بنام آنها امضاء شده بود، مورد بحث قرار نگرفته بود. حتی بدتر از آن، این سند در لحظه ای ظاهر شد که پیشنویس قرارداد استقلال برای دولت/کشورهای اتحادیه، توسط شورای دولتی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آماده شده بود، و مورد بحث پارلمانهای جمهوریها بود.» (۳۰).
همانگونه که دربالا بحث شد، جهت انحلال شوروی در جمهوریهای آسیای مرکزی و قفقاز حمایت کمی وجود داشت، اما ادامه اتحاد شوروی بدون پرُجمعیتترین و برجستهترین بخش آن امکانپذیر نبود.
یک هفته بعد، توافق بلاوژا بوسیله رهبران جمهوریهای باقیمانده بتصویب رسید. بالاخره، گورباچف در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ استعفا داد. یلتسین بسادگی، بدون هیچ ملاک قانونی یا چارچوب قانون اساسی، ارگانها و اموال دولتی شوروی را به روسیه انتقال داد، و در روز ۳۱ دسامبر، اتحاد شوروی دیگر بطور رسمی وجود نداشت. این کار یلتسین یک کودتای واقعی بود. کشوری بزرگ برخلاف اراده اکثریت به اتفاق مردمش، توسط رهبران فرصتطلب و توطئهگر از نقشه جهان حذف شد. این چیزی نبود جز یک فاجعه.
در قسمت هفتم این سلسله مقالات به بررسی عواقب تخریب شوروی، درهردو قلمرو اتحاد جماهیر سوسیالیستی سابق و در جهان گسترده تر میپردازیم.
برگردانده شده از:
Why doesn’t the Soviet Union exist any more? Part 6: Things fall apart (1989-91)
شکنجه های وحشیانه ساواک در دوران دیکتاتوری محمد رضا!
اخبار روز : باقر ابراهیم زاده
رفقای عزیز: عزت غروی، قربانعلی زرکاری ، محمد رضاقنبر پور ، جهانگیر باقری پور ، احمد رضا قنبر پور، مهوش حاتمی، لادن ال آقا، فرهاد صدیقی پاشاکی، ارژنگ شایگان، ناصر شایگان بهروز ارمغانی، منوچهر حامدی، زهره مدیر شانه چی ، اسماعیل عابدی ، فریده غروی ، میترا بلبل صفت، حسین فاطمی، مصطفی حسن پور
یاد رفقای جانباخته عزیزمان و آرمان های انسانی و ارزنده شان و همه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم همواره گرامی باد
اعلام جرم علیه حکومت شاه و قاتلان و شکنجه گران ساواک
در زندان ساواک شکنجه شدم
سکوت علیه شکنجه وشکنجه گران را بشکنیم!
با علنی شدن شکنجه های وحشیانهای که بر زندانیان سیاسی در زندان حکومت جنایتکار اسلامی اعمال شده و انعکاس آن در افکار عمومی داخل و خارج از کشور ، سلطنت طلبان نیز این شکنجه ها را محکوم کردند و با علم و آگاهی از این مسئله که ساواک رژیم ستمشاهی نیز شکنجه گران دوره دیده و با تجربه ای داشتند که توسط سازمان امنیت اسرائیل (موساد) و سازمان امنیت آمریکا (سیا )آموزش دیده بودند. من یکی از هزاران شکنجه شده در زندان ساواک رژیم شاهنشاهی هستم که بعد از چندین دهه همچنان آثار آن شکنجه ها در بدن و روح و روانم باقی است . در اواخر سال ۱۳۵۶ رژیم شاه بر اثر فشار های بینالمللی و مردم کشور مان ، مجبور شد بازدید نمایندگان صلیب سرخ جهانی ، از زندانهای سیاسی ایران را بپذیرد و من در مصاحبه با نمایندگان صلیب سرخ جهانی شکنجههایی که ساواک بر من اعمال کرده بودند ، را مطرح کردم و در پروندههای صلیب سرخ جهانی ثبت شده است. در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۵ ساعت دو بعد از ظهر دستگیر شدم. و ساواکی ها با چند ماشین همراهشان ، من را به کمیته مشترک ساواک و شهربانی منتقل کردند . بازجو ، مشخصات : نام ، نام خانوادگی و آدرس من را نوشت و پرسید که آیا ناراحتی قلبی داری ؟ گفتم : من کوهنورد و از ورزش کاران زورخانه هستم . جواب داد : چون میخواهیم تو را به زورخانه ببریم ، .پرسید آیا کسانی از خانواده و یا فامیلت در زندان هست ؟ جواب دادم : برادرم دکتر غلام ابراهیم زاده در زندان هست و با مشت محکم به صورتم کوبید و گفت پس رابط زندان با سازمان فدایی هم بودی . گفتم رابط چیه . چشم هایم را با چشم بند بسته و سوار ماشین کردند و به محلی بردند که در کف دو اطاق بزرگ پر از اجساد سوخته و متلاشی شده رفقایمان بود . حدود بیست جسد زنان و مردان از رفقای سازمان چریک های فدایی خلق که در حمله وحشیانه ساواک به خانه های تیمی در تهران و کرج و قزوین و رشت جان باخته بودند . جسد رفیق عزیز اسماعیل عابدی را دیدم ولی جسد رفیق عزیز بهروز ارمغانی آنجا نبود ، چون در رشت جان باخته بود . ۲۵ اردیبهشت ، اسماعیل شب خانه من بود و ۲۶ اردیبهشت با بهروز قرار داشتیم و ماشینم را برای سه روز خواست و هر دو رفیق با ماشینم رفتند و آخرین وداع بود . توضیح اینکه این کشتار های وحشیانه و دستگیری های گسترده از رفقای سازمان چریک های فدایی خلق ، با کنترل طولانی مدت مکالمات ارتباطات تلفنی سازمان ، توسط ساواک صورت گرفته بود. برای من مشخص بود که اسیر شکنجه گران هستم و شکنجههای وحشیانه ای را باید تحمل کنم و با تمام وجود آماده پذیرش شکنجه ها ، و کاملا خونسرد بودم . در باره چگونگی مواجه شدن با دشمن فکر میکردم . به محض رسیدن به کمیته مشترک ساواک و شهربانی ، بازجویی ها و شلاق و شکنجه هایم شروع شد ، با این که کمتر از یک ساعت از دستگیری ام می گذشت. باید برایم مشخص میشد از چه طریقی لو رفته ام و از چه زمانی تحت تعقیب قرار داشته ام ، با سوالاتی که در بازجویی ها و زیر شکنجه ها ، می پرسند برایم مشخص خواهد شد. من را با چشم بند در اطاق شکنجه روی تخت چوبی خواباندند و دو دستم را با طناب به دو سمت تخت و هر دو پایم را با طناب به پایین تخت بستند و یک پتو چند لایه روی صورتم گذاشتند و یک نفر روی صورتم می نشست و به کف پاهایم شلاق میزدند . می گفتند هر موقع خواستی حرف بزنی انگشتت را تکان بده ، البته میدانستم برای نفس کشیدنم از روی صورتم بلند میشوند . در تمام طول مدتی که در اطاق شکنجه و بازجویی بودم فحش های زشت و رکیک به من و خانواده ام میدادند . سوالاتشان : انبار های اسلحه کجاست؟ آدرس خانه های تیمی؟ اسامی رفقایت ؟ شماره های تلفن رفقایت که با آنها تماس می گرفتی ؟ چه کتاب هایی را خواندی ؟ کتاب ها را کجا مخفی کردی ؟به چه کسانی کتاب میدادی ؟ از چه زمانی عضو سازمان فدایی شدی ؟ چه کسانی را به سازمان فدایی معرفی کردی ؟ و سوالات متعدد دیگری از این دست . در رابطه با سازمان چریک های فدایی می گفتم تا امروز که شما گفتید این اسم را نشنیده ام . در رابطه با قرار های خیابانی ، آنها برایم چکونگی اجراء قرار خیابانی را توضیح میدادند . میگفتم مگر خانه ام خراب شده که در خیابان ها آواره بگردم که کسی را ببینم با کسی کاری داشته باشم به خانه ام دعوتش میکنم .در باره داشتن اسلحه جواب میدادم مگر من پاسبانم که تفنگ داشته باشم ، در باره انبار های اسلحه جواب میدادم مگر من شهربانی دارم که انبار اسلحه داشته باشم . در رابطه با رفقایم اسم یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان را گفتم و فورا دستپاچه شدند و آدرس و شماره تلفن او را خواستند و من هم با حالتی غمگین آدرس قبرستان و محل قبرش را که چند سال پیش به علت بیماری متاسفانه فوت کرده بود ، را دادم . وحشیانه من را کتک زدند و گفتند ما آدرس قبرستان نمیخواهیم . بعد از چند ساعت شکنجه روی تخت و هم به صورت آویزان ، در حالی که من را روی تخت شلاق میزدند ، همه شکنجه گران و بازجو ها رفتند و یک مرد مسنی به اطاق شکنجه وارد شد و دست ها و پاهایم را که با طناب بسته بودند ، باز کرد و چشم بندم را برداشت و گفت کدام بیشرف ها و وحشی هایی این جوان را به این روز انداخته اند . با احساس ترحم گفت : پسر عزیزم چرا تو را دستگیر کرده اند ؟چکار کردی ؟ که من به تو کمک کنم . اینجا آدم ها را زیر شکنجه میکشند . پرسیدم : اینجا کجاست ؟ جواب داد : اینجا ساواک است . پرسیدم چرا من را کتک میزنند ؟ مگر یهودی گیر آوردند و میخواهند مسلمانش کنند . خدا خوشش نمیآید که این جور من را کتک میزنند . لطفا به آن ها بگو من را آزاد کنند . آن ساواکی از اطاق شکنجه خارج شد و بازجو ها و شکنجهگران وارد شدند و فحش ها و کتک هامجددا شروع شد و می گفتند چرا طناب دست ها و پاها و چشم بندم را باز کردم . موقع شلاق زدن در حالی که من را برهنه کرده بودند و از سقف آویزان بودم من را می چرخاندند و با هدف تحقیر و توهین ، آلت تناسلی و بیضه ام را میکشیدند و به سر و صورت و شکمم با مشت میکوبیدند و در تمام مدتی که زیر شکنجه بودم فحش های رکیک به من و خانواده ام میدادند. و می گفتند مسگری بکن تا ولت کنیم .از دهان و دماغ و پاهایم خون می ریخت . در حالی که چشم بسته و آویزان بودم و شلاق میزدند در همان اطاق دختری را آوردند و او را هم آویزان کردند و شلاق میزدند که صدای فریاد های او برایم غیر قابل تحمل و زجر آور بود . ولی او را از اطاق شکنجه بردند . از ساعت سه بعد از ظهر تا آخر شب بار ها روی تخت من راشلاق زدند و لخت کردند و در حالت آویزان و به سراسر بدنم شلاق میزدند . طی روز اول دستگیری من را سه بار برای پانسمان و تزریق آمپول مرفین و جلوگیری از خونریزی به بهداری زندان بردند و در دفعه سوم که آخر شب بود و گوشت کف پاها و مچ پاهایم متلاشی شده بودند و در اثر شلاق بدن برهنه ام ، سیاه شده بود و توانایی هیچ حرکتی را نداشتم ، نگهبان ها با برانکارد ، من را برای جلوگیری از خونریزی بیشتر به بهداری زندان منتقل کردند و بعد از پانسمان پاهایم تا زانو ، با برانکارد به راهرو بند منتقل کردند و به نگهبان تـاکید کردند که متوجه باشد که من نخوابم . همه بدنم در اثر شلاق سیاه شده بود و از شدت شکنجه سرتاسر بدنم میسوخت . تا صبح روی آن موزائیک سرد نباید میخوابیدم . صبح من را با برانکارد و چشم بسته به اطاق شکنجه با دستگاه آپولو بردند ، در اطاق آپولو من را ابتدا لخت کردند .آپولو از اختراعات اسرائیل بود که رزمندگان فلسطینی را با آن شکنجه میکردند و حسینی شکنجه گر در زندانهای اسرائیل آموزش دیده بود. من را روی نیمکتی نشاندند که هر دو پایم صاف روی نیمکت قرار گرفته بود ، و با لگد به کف پاهای متلاشی شده ام کوبیدند که پشتم به دیوار چسبیده باشد . مچ پا های زخمی ام را داخل پرس که لوله کش ها از آن استفاده میکنند،گذاشتند و در حدی پرس را سفت میکردند که به استخوان رسیده بود و از مچ و کف پا هایم خون میریخت و مداوم زیر پاهایم شلاق میزدند. دو دستم ، بین انگشت ها تا مچ دست را زیر دستگاه پرس گذاشته بودند و پرس را سفت میکردند و تیغه های فولادی درون گوشت دستم فرو میرفتند . آلت تناسلی وبیضه ام را بین دو تخته چوبی که با فنر بهم وصل شده بود فشار میدادند که دردش وحشتناک بود ، این وسیله شبیه تله موش های بزرگ بود . دو نفر سیگار های روشن شده را روی بازو هایم میگذاشتند تا خاموش میشد. یک نفر شمع روشن کرده بود و روی سینه و شکمم قطره های شمع مذاب می ریخت. بالای سرم دیگ آهنی سنگینی از سقف آویزان بود که آن را رها میکردند و روی شانه هایم می افتاد و سرم داخل دیگ قرار می گرفت و صدای فریاد هایم در گوش هایم می پیچید . دیگ را بالا می کشیدند و با مشت به سر و صورتم میکوبیدند . داد میزدم کبریت روشن داخل دهانم و دماغم فرو می کردند . همزمان شوک الکتریکی میدادند و بعدا متوجه شدم که سوال ناراحتی قلبی را بازجو پرسیده بود به خاطر انجام شوک الکتریکی بود . نقاط حساس بدن : آلت تناسلی و نرمی گوش و لب را با سیم به دستگاه شوک الکتریکی وصل کرده بودند و دو بار به برق وصل کردند و یک نفر هم با باطوم برقی به بازو هایم میزد که مرا برق میگرفت . مداوم فحش های رکیک و زشت به من و خانواده ام می دادند . مو های سبیل و مو های سرم را میکندند. طی زمانی که زیر شکنجه های آپولو بودم دو بار چشم بندم را باز کردند که شرایط وحشتناک جسمی ام را ببینم و از دیدن شکنجه گران وحشت کنم ، متوجه شدم چند نفر همزمان شکنجه می کردند و یک پزشک بهداری کمیته مشترک و یک پرستار با روپوش سفید و یک برانکارد آنجا بودند . همه این شکنجه ها همزمان بودند . شلاق و پرس فولادی مچ پا ها و دست ها ، سوزاندن با آتش سیگار و شمع ، درد وحشتناک آلت تناسلی و بیضه ، فرو کردن کبریت روشن به سوراخ دماغ و دهان و مشت کوبیدن به صورتم و شوک الکتریکی و شکنجه های وحشیانه دیروز و بی خوابی در شب قبل و خونریزی های شدید طی بیست ساعت گذشته ، میخواستند سیستم عصبی ام و کنترل بر اراده ام را بهم بریزند.
این که چند ساعت در اطاق آپولو بودم متوجه نشدم ولی یکی از هم سلولی هایم بعدا گفت از صبح تا ظهر صدای داد زدن من را از اطاق آپولو شنیده بود . بعد از شکنجه ها در حالی که غرق در خون بودم و از کف و مچ پا ها و دهان و دماغم خون می ریخت ، من را با برانکارد به بهداری کمیته مشترک منتقل کردند و پانسمان دیشب را که غرق در خون بود ،کندند و مجددا پانسمان کردند . با برانکارد من را به سلول عمومی منتقل کردند . هیچ توان جسمی نداشتم ولی روحیه ام کاملا آرام بود از این که ، از این شکنجه ها سر افراز بیرون آمده بودم خوشحال بودم و از کشته شدن رفقای عزیزم به شدت ناراحت ، و واقعیت پیش آمده را پذیرفته بودم و در باره چگونگی مواجه شدن با دشمن که اسیرشان بودم فکر میکردم . در کمیته ، زندانیان سیاسی لباس اضافه ای نداشتند و یکی از هم سلولی هایم یک شرت و زیرپوش اضافه داشت و شورت و زیر پوش غرقه در خون من را عوض کرد و شست . شکنجه ها در روز های بعد و گاهی شب ها ادامه داشت از آن روز به بعد من را آویزان میکردند و شلاق میزدند چون کف پاهایم متلاشی شده بود . توان جسمی نداشتم و قادر نبودم روی پا هایم به ایستم ، همواره تا دو ماه و نیم ، دو نفر از همسلولی هایم من را بغل میکردند و برای اطاق شکنجه و بازجویی و دستشویی و بهداری برای پانسمان میبردند ، بعد از آن به صورت نشسته خودم را روی زمین میکشیدم و به دستشویی و بازجویی و اطاق شکنجه میرفتم . یاد محبت ها و صمیمیت ها و حمایت های بی دریغ همبندی هایم همواره در قلبم جایگاه ویژه ای دارد ، به خصوص یاد نبی عزیزم که اهوازی بود و رضا خباز عزیز از قهرمانان ورزش مازندران که بعد از آزاد شدن در اثر فشار های زندان سکته کرد و جان سپرد ، یادشان گرامی باد . چون ران ها و پشتم در اثر شلاق سیاه شده بود ، میگفتند چگونه من را بغل کنند که درد کمتری را تحمل کنم . بر اثر شکنجه های روز اول و دوم و تداوم آن ، سیستم گوارشی ام مختل شده بود و شکمم مانند زنان حامله قبل از زایمان بزرگ شده بود و تا دو هفته اکثریت ادرارم خون بود و خون همراه ادرار تا دو ماه ونیم طول کشید . در اثر ضربات مشت به صورتم فکم جا به جا شده بود ، دهان و زبان و دماغم زخمی شده بودند . هر دو پرده گوش هایم در اثر ضربه مشت و سیلی پاره شده بود . بر اثر پرس روی دست چپم فاصله بین آرنج و انگشتان تا دو ماه غیر قابل استفاده و صدمه دیده بود . به علت ضربه مشت به صورتم لثه هایم چرک کرد و در تمام طول زندان از آن ، چرک خارج میشد و بعد از آزاد شدن مداوا کردم و این مداوا چند سال طول کشید ولی عصب بخشی از لثه هایم از بین رفته است. زندان های ساواک برای ایجاد خفقان و وحشت در جامعه و دستگیری ها وشکنجه ها و اعتراف گیری های غیر واقعی به ناکرده ها برای خلاص شدن از زیر شکنجه های وحشیانه بود . با این اوصاف بعد از شکنجه شدن هر یک از هم سلولی ها ، در سلول ها با هم شوخی میکردیم و با آواز خواندن و شعر خوانی و بیان خاطرات و سرگذشت ها می خندیدیم .ما اسیر شکنجه گران بودیم و زندگی ما در سلول ها هم جایگاه خودش را داشت و شکنجه ها هم جایگاه خودش ، و می گفتیم : این هم می گذرد . هفت ماه در شرایط وحشتناکی در کمیته بودم . اکثر آن مواقع یک مامور از بازجو و یا یک زندانی ضعیف را بازجو همسلولی ام کرده بود . یکی از آن ماموران به نام کیکاووس بهروزی تهرانی بود که مسؤل فروشگاه زندان قصر تهران بود .
لباس های شخصی ما در کمیته فقط یک زیرپوش و یک شورت بود . و زندان یک شلوار سربازی و یک بلوز سربازی و دو پتو سربازی به هر زندانی میداد . این ها محتویات سلول برای هر زندانی بود و به هر زندانی هم یک جفت دمپایی میدادند که باید بیرون از سلول می بود . در هر شبانهروزی فقط سه بار درب سلول را برای رفتن به دستشویی باز میکردند ، هوای سلول ها آلوده و بوی گند چرک و خون پا های متلاشی شده امری عادی بود ، پانسمان در بهداری نیز نوعی شکنجه بود ، نوار باند های پانسمان در اثر خونریزی به گوشت و پوست می چسبید هفته ای دو تا سه بار نوبت پانسمان بود و در بهداری صف طولانی زندانیان زخمی ، موقع پانسمان باند چسبیده شده به پا را به سرعت میکندند که گوشت و پوست پا به آن چسبیده بود و کمی ماده ضد عفونی کننده و پودر روی پا می پاشیدند و باند پیچی میکردند ، در بهداری برای تزریق آمپول مرفین روی بازو و یا رانم ، چون در اثر شلاق سیاه شده و یا زخمی بود ، پیدا کردن جای سالم ، مشکل بود . بار ها بازجویم رسولی میگفت : ببین ما چقدر انسانیم ، شما را که کتک میزنیم و زخمی میشوید برای پانسمان به بهداری میآوریم و برایتان آمپول هم تزریق میکنیم . در سلول عمومی یک پارچ پلاستیکی برای آب خوردن بود . زندانیان نصف پارچ را آب میآورند و اگر کسی شدیدا تشنه اش میشد از آن آب می نوشید و اگر کسی نمیتوانست ادرارش را کنترل کند داخل همان پارچ ادرار میکرد و نوبت دستشویی پارچ را با صابون می شستند و مجددا آب میآوردند . در سلول کمیته مشترک ساواک و شهربانی ملاقات نبود . کاغذ ، خودکار ، کتاب ، روزنامه و هیچ امکان دیگری وجود نداشت. کف سلول یک زیلو کثیف و کهنه بود . مدتی که در انفرادی بودم محتویات سلول یک زیلو کهنه و کثیف و دو پتو سربازی و سوراخ موش داشت ، که موش ها هم به سلولم میآمدند . قاشق برای غذا خوردن نمی دادند و با دست در کاسه پلاستیکی با هم و مشترک غذا می خوردیم . هیچ امکان هواخوری وجود نداشت. نور سلول ها کم بود و چشم اکثر زندانیانی که مدت طولانی در سلول بودند ، ضعیف میشد. رفیق جان باخته یحیی رحیمی که در حکومت اسلامی اعدام شد ، در ساواک شاه دو سال در انفرادی کمیته ، زیر شکنجه مداوم بود و شش ماه جیره روزانه شلاق داشت ، یادش گرامی باد . میوه نبود ولی گاهی در فاصله دو تا سه هفته میوه ای مثلا هندوانه میدادند. برای خرد کردن اعصاب زندانیان برخی مواقع ، ساعتی که غذا میدادند یک زندانی را کتک میزدند و زندانیان در سلول ها با شنیدن صدای زندانی زیر شکنجه ، تمایلی برای خوردن غذا نداشتند . مقاومت زندانیان سیاسی در زیر شکنجه ها ، روحیه مقاومت و ایستادگی را در بین زندانیان تقویت میکرد.
بازجو ها تمام راه ها و حیله هایی که به نظر شان میرسید از ایجاد ترس و وحشت و ترور شخصیت و دلهره تا خواهش و التماس و تطمیع ، سوء استفاده میکردند. بازجو یان لمپنی نظیر ریاحی بودند که در اعمال توحش در بین زندانیان شناخته شده بودند و با خشونت و نفرت با زندانیان برخورد میکرد ند. روزی ریاحی به یک زندانی سیاسی که همسلولی بودیم ، در اطاق بازجویی که روی زمین نشسته بود و در حال نوشتن برگه بازجویی ، فحش های رکیک و زشت داده بود ، زندانی که تازه دستگیر شده و کارگر ساختمان بود ، میخواهد مچ پای ریاحی را بگیرد ، زندانی را در حدی شکنجه میکنند و شلاق می زنند که تمام گوشت کف پاهایش کنده میشوند و موقعی که او را چشم بسته روی تخت چوبی بسته و شلاق میزدند بازجوی ساواک درون دهان زندانی ادرار میکرده ، شدت شکنجه در حدی بوده که او را به بیمارستان منتقل میکنند و بیست و سه روز در بیمارستان بود . به مقعد یک زندانی باطوم فرو کرده بود که مقعدش پاره شد و سال ها مشکل دفع داشت . یک روز در اطاق بازجویی چون قادر به نشستن روی صندلی نبودم وکف اطاق نشسته بودم ، بازجو ریاحی روبرویم ایستاد و شلوارش را درآورد و آلت تناسلی اش را در دست گرفت و گفت برایت ناهار آوردم و منتظر عکس العمل خشن من بود و چون عملکرد وحشیانه اش را از همسلولی ام شنیده بودم سکوت کردم و سرم را پایین انداختم و رفت . در همین جا به برنامه و توطئه دیگر اشاره کنم . نه روز بعد از دستگیری ام ، رسولی سر بازجو گفت که من را به اطاق بازجویی ببرند ، روز تعطیل بود ، من را همسلولی هایم بغل کردند و کنار اطاق بازجویی نشاندند و رفتند . پیش خودم گفتم توطئه ای در کارش هست . او همیشه تا من را میدید با کفش روی پا های زخمی ام میرفت و لگد میزد ، آن روز گفت نمیخواهم تو را کتک بزنم ، از تو خواهشی دارم . جلو من زانو زد و گفت : تو من را مریض کردی بیا به من کمک کن و از تو خواهش میکنم نصف اطلاعاتت را بگو که پرونده ات را تنظیم کنم و همه اطلاعاتت را نمیخواهم ، قول شرف میدهم که اعدامت نکنیم . باز هم التماس کرد . جواب دادم : من از چیزی خبری ندارم که بگویم ، دانشجو بودم و مشغول درس هایم بودم و بی گناهم و کار خلافی نکرده ام ، چرا من را کتک میزنید ؟ در یک لحظه خواست به من فحش بدهد و حمله کند و خودش را نگه داشت و همسلولی هایم را خواست تا من را به سلول منتقل کنند.
تا دو ماه و نیم به علت زخم پا هایم و این که توانایی راه رفتن را نداشتم نتوانستم حمام بروم . و طی این مدت با یک زیر پوش که در نوبت دستشویی همسلولی هایم خیس می کردند بدنم را تمیز میکردم . هفته ای یکبار نوبت حمام بود و هر دوش سه تا چهار نفر از همسلولی ها که تعدادی از آن ها هم زخمی بودند ، حدود ده دقیقه ای برای هر یک از دوش ها فرصت میدادند. هیچ کس لباس اضافه نداشت و حوله هم وجود نداشت . و یک نگهبان اعلام می کرد ، باید به سلول ها برگردید و با شلنگ آب سرد به دوش ها هجوم میبرد و آب سردمی پاشیدند و همیشه زندانیان سیاسی با کف صابون روی سر و بدنشان و لباس های خیس شده توسط شلنگ نگهبان به سلول برمی گشتند . در سلول به این عمل وحشیانه نگهبان ها می خندیدیم.
سه ماه و نیم بعد از دستگیریم برایم قرار بازداشت صادر کردند و به رسولی بازجویم اعتراض کردم و گفتم سه ماه و نیم است که من در زندان هستم چرا از امروز نوشتید ؟ مطرح کرد : ما کسانی را که دستگیر میکنیم اگر زیر کتک کشته شدند که ما دستگیری و زندان بودن آن فرد را نمی پذیزیم . و اگر زندانی زنده ماند و قرار شد او را به دادگاه بفرستیم ، قرار بازداشت صادر میکنیم . حالا تو باید قرار بازداشتت از امروز را امضاء کنی.
خانواده ام برای پیگیری پرونده ام یکی از وکلای زبده و با نفوذ و سرشناس را به عنوان وکیلم گرفته بودند و با پرداخت پول و پارتی تلاش کردند ، بعد از هفت ماه از کمیته مشترک به زندان قصر تهران منتقل شدم و اتهامی که ساواک برایم نوشت و به دادگاه جنایی ارتش فرستاد : عضویت در سازمان چریک های فدایی خلق و داشتن مرام کمونیستی ، و با این اتهام ها در دادگاه جنایی ارتش به پانزده سال زندان محکوم شدم و با انقلاب مردم و خواست آزادی زندانیان سیاسی ، قبل از قیام از زندان آزاد شدم.
این مطلب را به طور اختصار در رابطه با اشاره ای به شکنجه هایی که ساواک بر من اعمال کرده بود و اعلام جرم علیه شاه و ساواک نوشتم .میدانم که شکنجه با حکومت استبدادی و بی حقی مردمان و سرکوب نیروهای دگراندیش گره خورده است. میدانم که در طول رژیم ستمشاهی پهلوی ، هزاران انسان شریف وآزادیخواه وترقیخواه نظیر فرخی یزدیها، دکتر ارانی ها ، میرزاده عشقی ها، همایون کتیرایی ها ، احمد زاده ها ، رضایی ها ، و در رژیم جنایت اسلامی، یحیی رحیمی ها ، علیرضا سپاسی ها ، علی شکوهی ها ، یوسف آلیاری ها ، رشید حسنی ها ، علی مهدی زاده ها ،بهکیش ها ، قائدی ها و…شکنجه های وحشیانه را تاب آورده اند . ناتوانی دستگاه ترور وشکنجه را در شکستن اراده ی انسانی به اثبات رسانده اند. میدانیم ، هر یک از زندانیان سیاسی دوران ستمشاهی و حکومت جنایت اسلامی ، شکنجه های گوناگونی بر جسم و روان آنها اعمال شده و شاهدان عینی شکنجه های هم بندی ها و شرایط وحشیانه اطاق های تاریک شکنجه گاه ها هستند و اثرات و نتایج این رفتارهای وحشیانه وخشونت ها را به همراه جسم و روانشان دارند. میدانم هرکدام از هزاران زندانی شکنجه شده در چهار دهه ی خونین حاکمیت اسلامی ، خود شاهدان دوره های سخت وطاقت فرسای شکنجه و آزار و متلاشی کردن بدن های انسانهای شریف دیگری بوده اند که شلاق وقپانی و آپولو و… جسم و روحشان را به سرقت برده است. متاسفانه شرایط طوفانی و موقعیت های اجتماعی وفرهنگی مانع از شکستن تابوهای سکوت در رابطه با اعمال جنایتکارانه بازجویان وشکنجه گران ساواک وساوامای شاهنشاهی واسلامی شد. این سکوت باعث شد که جامعه در مقابل این خشونت های پنهان وآشکار آگاه نشود ودر مقابل آن نایستد. نتوانستیم با افشای شکنجه و شکنجه گران، دلایل و زمینه های شکنجه و زور و سانسور و…،جامعه و مردمان را در مقابل دستگاه قدرت واکسینه کنیم. اما خوشبختانه با نسل جدید و تجربه های جدیدی روبرو هستیم . تجربه هایی که از جنبشهای اجتماعی در جهان برایمان به ارمغان آورده ، با تجربه های دادگاههای مردمی ،سمینارها ، نمایشکاهها ، سخنرانیها ، گفتگوها ، کتابها و اسنادی که زندانیان آزاد شده وخصوصا مبارزه فداکارانه خانواده های زندانیان سیاسی وجان باختگان دهه های خونین حاکمیت اسلامی ، خصوصا مادران خاوران و مادران پارک لاله ، اینک شکنجه گران وبازجویان نظام اسلامی و رهبران نظام زیر فشار افکار عمومی اند. اینک مبارزه علیه شکنجه و آزار زندانیان سیاسی به امری عمومی تبدیل شده و میشود. اینجاست که ضرروت ثبت این تصویرها و سرنوشت ها به امری ضرروی تبدیل میشود، و همگان را به تلاش در جهت شناساندن و محکوم کردن شکنجه و آزار در انواع و اشکال آن وامیدارد ، از این طریق اراده ی عمومی علیه شکنجه گران در هر لباس وموقعیتی به امر کل جامعه تبدیل میشود. در این شرایط اسرار پشت آن پرده های مخوف برای مردم کشورمان و افکار عمومی جهان افشاء و در تاریخ ثبت میشود طبعا در این ارتباط نقش خانواده ها ی زندانیان سیاسی و اعدام شدگان نقشی اساسی در نمایاندن تصویر نظم حاکم بر جامعه است. آنان قربانی آزار ، محرومیت ، تحقیر ، تبعیض و ستم سیستماتیک رژیم بوده اند . در تمام طول زندان عزیزانشان، با محرومیت از دیدار ، دلهره و اضطراب و محرومیت و بی کسی و بی چیزی و نداری و…. روبرو بوده اند ، در تمام طول این سالها با تحقیر و آزار و کتک و توهین و …مقامات قضایی ، امنیتی و نظامی رژیم روبرو بوده اند، فرزندان بسیاری از درس و کار و …محروم بوده اند ،….بی شک بسیاری از خانواده ها ، در مقابل این فشارها متلاشی شده ، زندگی طبیعی و سلامتی و آینده شان سلب شده و مادران و پدران و همسران و فرزندان و اقوامی که با این دستگیری ها و اعدام ها ، سکته کرده اند و بیماری های وحشتناکی را تجربه کرده اند. اینان بزرگترین قربانیان سکوت و سانسور در نظام های دیکتاتوری واستبدادی نظیر رژیم پهلوی واسلامی اند . در پایان آرزویم این است : سرنگونی رژیم سرمایه داری اسلامی را بزودی شاهد باشیم و شاهد باشیم که مردم ایران آزادانه و در رفاه و برابری زندگی کنند. طبعا ما باید در راستای تلاشهای همه ی فعالان سیاسی و اجتمایی و مدنی ، همه ی انسانهای شریف و آزادیخواه و برابری طلب ، باید به تلاش هایمان برای پایان دادن به سیکل کشتار و شکنجه و اعدام و سرکوب سیاسی ، ادامه دهیم ، همبستگی های بزرگ اجتماعی را سازمان دهیم و صدای سرکوب شد گان و سانسور شد گان و محرومین باشیم ، تا امیدهایمان برای حق تعیین سرنوشت مردمان و استقرار آزادی وبرابری و رفاه همگانی تحقق یابد.
حزب تودۀ ایران: جنبش مردمی با صدور و اجرای حکم اعدام و تشدید سرکوب و اختناق متوقف نمیشود!
بر اساس گزارش مرکز رسانهٔ قوهٔ قضاییهٔ جمهوری اسلامی، حکم اعدام صالح میرهاشمی، مجید کاظمی، و سعید یعقوبی، سه تن از متهمان پروندهٔ معروف به خانهٔ اصفهان “بامداد امروز ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲ بهاجرا درآمد.” این جنایت تازۀ رژیم ولایت فقیه بهرغم اعتراضهای گستردۀ جهانی و نیروهای مختلف سیاسی-اجتماعی کشورمان بار دیگر از اصلاحناپذیری و ماهیت جنایتکارنه حکومتی حکایت میکند که بدون پایان دادن به حیات آن به آیندهٔ جامعهای آزاد و عادلانه برای دهها میلیون ایرانی که در وضعیت دشوار فقر و محرومیت زیست میکنند نمیتوان امیدوار بود.
افزون بر این، آخرین جنایت رژیم اعدام بیست تن از هموطنان بلوچ در دو هفتهٔ گذشته بوده است. در ۴ ماه گذشته دستکم ۱۲۴ نفر از هموطنان بلوچ که در میان آنان حداقل ۴۴ نفر اعدامی، ۶۱ نفر سوختبر، و ۱۹ شهروند بودهاند کشته شدهاند. به این جانباختگان دستگیریهای متعدد جوانان بلوچ را نیز باید اضافه کرد. دلیل عمده اوج گیری این سرکوبگری ها از سوی رژیم متوقف ساختن جمعههای اعتراضی مردم محروم در زاهدان و بلوچستان است. با همهٔ اینها، جمعههای اعتراضی نهتنها متوقف نشدهاند، بلکه شعارهایی که در این اعتراضها سر داده میشوند از عزم مردم بلوچ به ادامه دادن به مبارزه تا گذار از رژیم فقها نشان دارد.
پس از فروکش کردن کِمی جنبش زن-زندگی-آزادی، خامنهای با طرح و بیان اینکه بیحجابی هم حرام شرعی است و هم حرام سیاسی درواقع رهنمود و فرمان سرکوب گسترده را بههدف بازگرداندن اوضاع ملتهب جامعه به وضعیت قبل از شروع جنبش مردمی صادر کرد.
در این مدت رژیم با شیوههایی گوناگون به گردانهای مختلف جنبش مردمی یورش برد و مردم هم در مقابل، با روشهایی ابتکاری و مناسب همچنان از تمامی روزنهها برای گسترش جنبش استفاده میکنند. گزارشهای زیر نحوهٔ مقاومت و پایداری مردم را در عرصههای مختلف توضیح میدهند.
مأموران حراست در دانشگاههای مختلف بهعلت پوشش دختران دانشجو کارت و گوشی آنان را مصادره میکنند و در برخی موارد در مقابل اعتراض دانشجویان به آنان حمله فیزیکی کرده یا در حراست بهصورت بازداشت نگه میدارند. دانشجویان دختر و پسر در برابر این اقدامهای گستاخانه در برابر حراست جمع میشوند و با دادن شعار مأموران حراست بهناچار دستگیرشدگان را رها میکنند. ما در حرکتی دیگر جمع شدن دانشجویان دانشگاه هنر اصفهان مجاور دیوار دانشکده معماری و شهرسازی در اعتراض به ایجاد مزاحمتها و حملههای هر روزهٔ مأموران لباس شخصی به دانشجویان شاهد بودیم. نمونه این حرکتها در دانشگاهها و خوابگاههای مختلف بارها روی داده است.
در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اعتراض به احضار بیش از ۱۰ تن از دانشجویان این دانشکده به کمیته انضباطی بهبهانه حجاب و کلاً در اعتراض به رویهٔ سرکوبگرانه دانشگاه تحصنی با شرکت تعداد زیادی از دانشجویان این دانشکده در روز ۱۹ اردیبشتماه انجام شد و بهرغم حضور پرشمار نیروهای حراست دانشگاه تحصن به مدت یک ساعت ادامه یافت.
با تقلید از الگوی برخورد رژیم شاه با دانشجویان فعال در سال های قبل از انقلاب سیاست گزاران رژیم ولایی دانشجویان فعال در شورای صنفی دانشجویان را سعی میکنند با حکمهای تعلیق از محیط دانشگاه دور سازند. پدیدۀ قابل تحسین در حال رشد در هفته های اخیر حرکتهای جمعی از فعالان دانشجوئی در همبستگی با اعتصاب کارگران است. از جمله می توان به تحصن دانشجویان در همبستگی با کارگران اعتصابی در دانشگاههای مازندران و خواجه نصیر و انتشار بیانیههای جمعی از سوی دانشجویان دانشگاههای مختلف را شاهدیم.
دستگیری معلمان همچنان ادامه دارد. دستگیری مجدد محمد حبیبی و نیز دستگیری ۵ معلم دیگر در هفته معلم از دامنۀ حرکتهای اعتراضی معلمان بههیچوجه نکاسته است. مبارزهٔ معلمان در جهت خواستهای اساسیشان ازجمله آزادی معلمان زندانی و مطالبات بهحقشان از هیچ کوششی فروگذار نکرده و نمیکنند.
در هفتههای گذشته شهرهای مختلف مُهروموم کردن مغازهها، مراکز فرهنگی، و کتابفروشیهائی را شاهد بودند که از حضور افراد “بی حجاب” مانع نشده بودند. این نیز از دیگر شیوههای ایجاد هراس و وحشت بهمنظور مقابله با “بی حجابی” بود. در مقابله با این مُهروموم کردنها، در شبکههای اجتماعی از خرید کتابهای این کتابفروشیها برای ابراز همبستگی با صاحبان کتابخانهها صحبت شده بود که اتفاقاً با استقبال بسیاری در این شبکهها روبرو شد.
در مورد زنان در هفتههای اخیر دستگاههای امنیتی رژیم و قوهٔ قضائیه شماری از چماقداران را در لباس “آمران به معروف و ناهیان از منکر” بههدف اذیت و آزار زنان بدون حجاب به خیابانها و مراکز عمومی اعزام کردهاند و بهموازات آن مجلس شورای اسلامی رژیم نیز بهمنظور تدوین قانونی برای محروم کردن “زنان بیحجاب” از خدمات اجتماعی به تکاپو افتاد. رژیم حتی تهدید کرد که از طریق دوربینهای مداربسته و نیز هوش مصنوعی در شناسایی افراد بی حجاب استفاده خواهد کرد. تمامی تهدیدها، و آزار و اذیتها از مبارزهٔ زنان شجاع میهنمان در دفاع از آزادی پوشش بههیچوجه مانع نشده است. رژیم از طرف دیگر با دستگیری فعالان زن در عرصههای مختلف پیکار اجتماعی نتوانسته است از شرکت زنان و همبستگی آنان با کارگران قهرمان اعتصابی جلوگیری کند.
ارگانهای اطلاعاتی و سرکوب رژیم با دستگیری فعالان کارگری و تهدید و اخراج کارگران اعتصابی تلاش کردهاند جنبش مطالباتی و اعتراضی و اعتصاب کارگران را متوقف سازند، ولی تمامی نشانهها از عزم جدی کارگران و بازنشستگان در ادامه مبارزه خبر میدهند.
حزب تودۀ ایران همراه با همهٔ نیروهای آزادیخواه ایران و جهان این موج جدید اعدامها و اقدامهای سرکوبگرانه رژیم ضد مردمی حاکم بر میهنمان را بهشدت محکوم میکند. مقاومت لایههای اجتماعی مختلف در مقابل سرکوب از زنده بودن جنبش زن-زندگی-آزادی نشان دارد. مردم به اصلاح ناپذیر بودن این رژیم باور دارند و در این مورد بههیچوجه توهم ندارند و در گذار از رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری ملی و دمکراتیک سعی دارند. مسلماً حرکت های اعتراضی، اعتصاب کارگران، و همبستگی زنان و دانشجویان با این اعتصابها به رشد و بلوغ جنبش کمک خواهند کرد.
حزب تودۀ ایران
۲۹ اردیبهشتماه
حجاب و عفاف در جمهوری اسلامی
از کمون شماره ۲۳
عفاف دقیقاً به معنای پاکدامنیست. پاکدامنی زن در اسلام به معنای تنظیم رفتار اجتماعی و خانگی زن آن طور که مرد مسلمان میطلبد.
مرد مسلمان از زن میطلبد که ظاهر او توجه هیچ مردی را جلب نکند، نگاه او همیشه بر زمین باشد تا متوجه مردی نشود که احساسی در خودش بیافریند. صحبت او باید کوتاه با صدای دیگری غیر از صدای طبیعی خودش باشد – قدری خشن و مردانه – تا مبادا صدای طبیعی او مورد توجه مرد دیگری قرار گیرد. در مقابل شوهرش همیشه خود را انسان درجه دوم بداند و به آن اعتقاد داشته باشد. اگر مرد برای هر مدتی مایل به روابط جنسی با او نبود، نباید دم برآورد و اعتراض کند ولی باید در هر لحظهای که شوهرش اراده کرد، بی توجه به شرایط جسمی و روحی خودش، خواست مرد را به بهترین وجهی ارضا نماید. باید تمام و کمال گوش به فرمان شوهرش باشد.
این پاکدامنی یعنی تحقیر بی انتهای اکثریت مطلق یک جامعه (زن و مرد). این تحقیر که سرانجامش تسلیم و رضا در مقابل حاکمین است، شرایط استثمار بی حد و مرز استثمار شوندگان (زن و مرد کارگر و زحمتکش) را به بهترین وجهی فراهم میکند. به همین دلیل عفاف در جمهوری اسلامی یکی از عوامل روبنائی موجودیت و پابرجائی بورژوازی حاکم ایران است که سنبل این عفاف، حجاب میباشد.
زنان در مرکز این تحقیر روانی، سیاسی و اقتصادی قرار دارند. به همین جهت بیشترین فشار اجتماعی در کلیه زمینهها بر آنها وارد میشود. این فشار همه جانبه ایدئولوژیک – سیاسی – اقتصادی، آن بنیان همیشه پابرجائی است که زنان را به مبارزه همه جانبه اجتماعی میکشاند و در جلوی جبهه قرار میدهد.
از این منظر، مبارزه علیه حجاب فقط مبارزه علیه یک روسری اجباری نیست، بلکه مبارزه علیه مرکز همه این فشارهاست؛ مبارزه علیه کلیت رژیم جمهوری اسلامی ایران است.
بر این پایه، زندگی رژیم سرمایهداری – مذهبی جمهوری اسلامی با اعمال حجاب اجباری آغاز شد و به طور طبیعی مبارزه زنان برای آزادی در کلیه زمینههای تولیدی، سیاسی و فرهنگی نیز از همان روز به قدرت رسیدن این رژیم آغاز گردید. در طول تاریخ چهل و چند ساله حاکمیت این رژیم روزی را نمیتوان یافت که زنان در خیابان نبوده باشند و تعدادی به زندان و شکنجه و مرگ محکوم نشده باشند. تا کنون هزاران نفر.
در قانون اساسی جمهوری اسلامی که قانون اساسی سرمایهداری عقب مانده ایران است، هیچ ماده قانونیای در مورد حجاب زنان دیده نمیشود. به همین دلیل نیز دولت مردان رژیم مثل حسن روحانی و رئیسی در مناسبات بینالمللی ادعا میکنند که در ایران حجاب اجباری نیست و زنان از آزادی کامل برخوردارند. حجاب اجباری در ایران تبلیغات دشمن است.
ولی همین قانون اساسی مطابق با اصل هفتاد و یکم، به مجلس اجازه وضع قوانین زیر مجموعهای و تبصرهای را میدهد. بر این پایه رژیم تمام فشارهای تحمل ناپذیر بر زنان را در محیط ملی قانونی میکند.
در تبصرهء ماده ۶۳۸ قانون مجازات اسلامی (تصویب ۱۳۹۹) چنین آمده است «زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و یا از دو میلیون تا ده میلیون ریال جزای نقدی محکوم خواهند شد.»
سیاست مداران فاشیست ایران تصور میکردند که با این ترفند و تهدیدهای “قانونی“ میتوانند مبارزات آزادیخواهانه زنان و مردان زحمتکش و مترقی را عقب برانند. زنان و مردانی که از آتش مبارزات و درگیریها و قتل عام شدنهای سالهای ۶۰، ۸۸، ۹۶ و ۹۸ سربلند بیرون آمده و کولهباری از تجربه را با خود داشتند، نه تنها گامی پس ننهادند، بلکه هر چه بیشتر و گستردهتر خیابانها را فتح کردند و درماندگی و رذالت رژیم را به جهانیان نمایاندند.
در جنبشی که از شهریور ۱۴۰۱ شروع شد، زنان زحمتکش و مترقی پیش قدم شدند، آنچنان متحد و مصمم عمل نمودند که برای مدت شش ماه مترسکهای رژیم وابسته به امپریالیسم در ایران را وادار به عقب نشینی کردند. با شعار “حجاب بی حجاب“ به مقابله با حجاب اجباری رفتند و جشن حجاب سوزان راه انداختند. با پوشش آزاد در خیابانها ظاهر شدند و همدوش برادران، پدران و پسران خود اقتدار سیاسی و فرهنگی رژیم فاشیستی و به غایت منفور اسلامی را به زیر کشیدند.
رژیم دوباره با چهره کریه تهدید ظاهر شد. مجلس اسلامی ماده ۱۷۸ قانون مجازات را جایگزین تبصره ۶۳۸ نمود که بر اساس آن « زنانی که بدون حجاب در انظار عمومی ظاهر شوند، مرجع قضائی طبق ماده (۸۰) قانون آیین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۹۲ اقدام میکند. چنانچه فرد از دادن التزام در مرجع قضائی امتناع کند یا پس از دادن التزام، دوباره مرتکب رفتار مذکور شود، به یکی از مجازاتهای اجتماعی درجه هشت محکوم و همچنین دادگاه میتواند علاوه بر مجازات مذکور، وی را به شرکت در دورههای تربیتی، اخلاقی و مذهبی به مدت یک تا دو هفته به عنوان مجازات تکمیلی محکوم کند.»
این حربه قانونی نیز مؤثر نیافتاد. زنان آنچنان که مایل بودند با برادران و شوهران خود در خیابان ظاهر شدند. موج عظیم بی حجابی در جامعه نه تنها واقعیت درون تهی قدر قدرتی رژیم و هارت و پورتهای آن را برای چندمین بار در کشور برملا ساخت، بلکه در صحنه بینالمللی نیز هر چه بیشتر آن را منزوی نمود.
با فروکش گام به گام جنبش، رژیم قدری نفس تازه نمود و برای جلوگیری از ریزشهای همه جانبه روانی و گروهی درون خود و ثبات اقتصادی و سیاسیاش شمشیر علیه زنان را تیزتر کرد.
خامنهای در جدیدترین بیاناتش عوامفریبی را به اوج خود رساند. او در جمعی از زنان نیروهای مسلح چنین گفت: «بر خلاف نظام عمیقاً مرد سالار سرمایهداری غربی، در اسلام هم مرد و هم زن در مسائلی برجسته و برخوردار از امتیازات قانونی، فکری، مدنی و عملی هستند اما غربیها به دروغ مرد سالاری ذاتی خود را به اسلام نسبت میدهند.»
اکثر مردم ایران از آیات به شدت زن ستیز در قرآن با خبرند به همین جهت بیانات خامنهای موجب تمسخر بیشتر او در جامعه گردیده است. او نشان داده که درکش از نقش زن کاملاً ابزاریست: «نقش همسری زن در خانواده آرامش است…. مرد در زندگی مشغول کار و تلاطم است. وقتی میآید خانه احتیاج به عشق و آرامش دارد. در نقش مادری زن صاحب حق حیات است. چرا که فرزاندان خود را متولد میکند و با عشق بی بدیل آنها را پرورش میدهد.» او پس از همه این مواضع زن ستیزانه، موضع واقعی خود نسبت به زنان را با شفافیت چنین بیان نمود: «حجاب یک ضرورت شریعتیست.»
نا گفته روشن است که برای تحقق این ضرورت شریعتی، هر عملی قابل توجیح است: زندان، شکنجه، اعدام، توبیخ و غیره.
بعد از این موضع فاشیستی خامنهای علیه زنان، وزارت کشور در دهم فروردین علام نمود: «هیچ گونه عقب نشینی یا تساهل در اصول و احکام دینی و ارزشهای سنتی صورت نگرفته و نخواهد گرفت و حجاب به عنوان یک ضرورت شرعی غیر قابل تردید همواره از اصول علمی جمهوری اسلامی ایران خواهد بود.»
با این انگیزه در بسیاری از اماکن عمومی، مغازهها، رستورانها و فروشگاهها را به علت اجازه دادن به حضور بد حجاب، پلمپ و هزاران نفر را از نان فقیرانهشان محروم کردهاند. احمد رضا رادان، فرمانده نیروی انتظامی کشور روز ۲۶ فروردین را روز “حجاب و عفاف“ مقرر کرد و گفت که روز شنبه، ۲۶ فروردین، با توسل به دوربینهای کنترل ترافیک، زنان بیحجاب را در معابر عمومی، خودروها و اماکن رصد و با آنها برخورد خواهد کرد
دقیقاً از صبح زود همان روز گروههای کثیری از زنان و دختران شجاع و دلیر کشور، بدون حجاب اسلامی، با پوششی که خود مایل بودند و خود را آزاد احساس میکردند، در معابر عمومی ظاهر شدند. مقابل در ورودی اماکن مذهبی، بدون روسری و با موهای آراسته به صف ایستادند و تمام قدرت رژیم جمهوری اسلامی را به چالش طلبیدند. همراه به میدان آمدن زنان که از پشتیبانی بی دریغ مردان مترقی جامعه برخوردار بودند، تهدیدها نیز اوج میگرفت. در همین روز اول از طرف ارگانهای مربوطه، هزاران پیامک اخطار به دخترانی که حجاب را رعایت نکرده بودند ارسال شد. و در پی آن ۱۳۷ مغازه و فروشگاه و ۱۸ رستوران و باغ تالار که به اخطار متصدیان وقعی ننهاده بودند، پلمپ گردید.
رژیم برای ایجاد هراس در زنان و به عقب راندن آنها، مسمومیت شیمیائی دانش آموزان و دانشجویان را در بسیاری از شهرهای ایران به طور گستردهای تشدید کرد. جنایت تا آن جا پیش رفت که بعد از مسمومیت دانش آموزان برخی مدارس، به آنها اجازه خروج از مدرسه را نمیدادند. فقط اعتراض مردم و خانوادههای محصلین آنها را نجات داد.
این امر خشم اکثریت جامعه و نیروهای مترقی بینالمللی را برانگیخته و زنان را در دفاع از آزادی خود مصممتر نموده است. گسترش بی حجابی در این روزها تا آنجاست که رژیم و نیروهای مسلح آن را آچمز و سردرگم کرده است.
عدم موفقیت در تمکین زنان به معیارهای حکومتی، تضاد درونی دولتمردان را شدت بخشیده است. مثلاً آفتاب نیوز چنین گزارش میدهد: «محمد تقی فاضل میبدی، فعال سیاسی اصلاحطلب نوشت: جناب رادان تا کنون کدام حکم اخلاقی و شرعی با نیروی پلیس و محکمه باور مردم گشته؟ چرا اینگونه میخواهی زنان را از دین گریزان سازی؟ شرایط امر به معروف و نهی از منکر را از کسانی که میدانند بپرسید. حجابی که با پلیس و محکمه بخواهد رعایت شود از بی حجابی بدتر است. خدا را خوفناک نسازید. کار پلیس این است؟»
رژیمی که تا این اندازه سینه چاک “حجاب و عفاف“ است، برای جلب زنان در مراسم مذهبی همه این معیارها را نادیده میگیرد. زنان بی روسری و بی چادر هم میتوانند در این مراسم حضور یابند.
در هیچ کشوری، واسطههای تن فروشی به اندازه فاشیستهای حاکم وطنی ما تن فروشی را تبلیغ و سازماندهی نمیکنند. نمایندگان بورژوازی حاکم ایران، صد صد از زنان ستم دیدهای را که مجبور به تن فروشی شدهاند، برای ارضای جنسی مردان عراقی، عربستانی، کویتی و قطری در جریان مراسم مذهبی، راهی این کشورها میکنند. البته با سلام و صلوات و دعای خیر و واسطههای روحانیون معمم.
در جامعه امروز ایران آزادی کلیه نیروهای استثمار شده، مترقی و آزادیخواه در گرو آزادی طبقه کارگر از استثمار است. نیمی از طبقه کارگر و خانوادههاشان زنان هستند که هم تحت فشار شدید اقتصادی سیاسیاند و هم پیشروان جنبش طبقاتی گشتهاند. لذا جنبش زنان در ۲۶ فروردین مورد پشتیبانی وسیع نیروهای مترقی داخلی و بینالمللی قرار گرفته و بورژوازی بینالمللی نیز که خطر بالفعلی را علیه حاکمیت بورژوازی در ایران احساس میکند، علیه زیادهرویهای هم طبقهایهای خود در ایران، دهان به اعتراض باز کرده است. اعتراض آنها علیه فشار بر زنان نه از موضع مترقی بلکه ناشی از هراس قدرت گرفتن طبقه کارگر است.
حزب توده ایران: تجمع سراسری فرهنگیان، گام اثربخش در پیکار برضد دیکتاتوری حاکم!
حزب توده ایران از مبارزۀ فرهنگیان پشتیبانی میکند
با فراخوان شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، آموزگاران کشور امروز با گردهمایی در شهرهای مختلف ضمن تاکید بر خواستههای صنفی شان علیه وضع موجود، سرکوب و حملات شیمیایی بهمدارس دست به اعتراض زدند. این فراخوان با حمایت گستردهٌ کارگران، زحمتکشان فکری و یدی، زنان، دانشجویان و جوانان روبرو شد.
مخالفت و مبارزه علیه خصوصیسازی آموزش، طبقاتیشدن نظام آموزشی، رواج تاریکاندیشی و تسلط واپسگرایی در سیستم آموزشی کشور و با خواست افزایش عادلانهٌ مزد، توقف حملات شیمیایی بهمدارس و اجرای طرح کامل رتبهبندی معلمان از مواردی است که کانونهای صنفی فرهنگیان و شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران به آن تاکید داشتهاند. در قطعنامه پایانی این تجمع سراسری بر خواستهایی همچون: “اجرای دقیق قانون مدیریت خدمات کشوری برای شاغل و بازنشسته، اجرای دقیق رتبهبندی معلمان مطابق مصوبه اولیه، آزادی بیقیدوشرط همهٌ فعالین کارگری دربند، تامین آموزش با کیفیت و امنیت مدارس بهویژه برای دختران دانشآموز” اشاره شدهاست. همچنین دراین قطعنامه بر “همسانسازی حقوق بازنشستگان، بیتوجهی آشکار به جایگاه علم و معلمان و تداوم پروندهسازی و فشارهای امنیتی بر فعالین صنفی و ایجاد ناامنی روانی، تهدید سلامت جسمی دانشآموزان بهویژه دختران دانشآموز” تاکید گردیدهاست.
تجمع سراسری ۱۹ اردیبهشت ماه فرهنگیان در شرایطی برگزار شد که رژیم ولایتفقیه با اجرای احکام ضدانسانی اعدام طی روزهای اخیر میکوشد با ایجاد فضای ارعاب و هراسافکنی مانع تداوم جنبش مردمی زن، زندگی، آزادی شود. تجمع سراسری فرهنگیان همراه با مقاومت دلیرانه زنان علیه حجاب اجباری، اعتراض و اعتصابهای متعدد کارگری در نقاط مختلف کشور و تجمعهای دورهای بازنشستگان پاسخ مردم میهن ما بهویژه کارگران و زحمتکشان فکری و یدی به دیکتاتوری حاکم و دستگاه سرکوبگر آن است. این مبارزات با طرح مطالبههای صنفی و سیاسی زحمتکشان توان و ظرفیت جنبش مردمی را در مقطع زمانی کنونی بهنمایش میگذارد. این اعتراضها نشان میدهد که جنبش مردمی در برابر استبداد و ارگانهای سرکوب آن بهشکلهای مختلف بهپیکار ادامه میدهد.
حزب توده ایران با حمایت از تجمع سراسری فرهنگیان، اعتراض و اعتصابهای کارگری و گردهماییهای اعتراضی بازنشستگان و مقاومت ستایشبرانگیز دختران و زنان برضد حجاب اجباری بر ضرورت هماهنگی و اتحادعمل فراگیر دراین مرحلهٌ حساس پافشاری میکند. حضور سازمانیافتۀ طبقه کارگر و زحمتکشان فکری و یدی در مبارزه با دیکتاتوری حاکم یک اولویت انکارناپذیر است و میتواند عامل موثری در شکلگیری جایگزین مردمی در برابر ارتجاع و نیروهای وابسته به امپریالیسم باشد.
درود پرشور بر فرهنگیان کشور!
به اعدام و شکنجه پایان دهید!
آزادی برای همه فرهنگیان در بند و همه زندانیان سیاسی-عقیدتی!
پیش بهسوی تدارک و سازماندهی اعتصابهای کارگری و اعتصاب عمومی!
حزب توده ایران
۱۹ اردیبهشت ماه
روشِ آفرینش در هنرِ سوسیالیستی
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
(قسمت اول از بخشِ نخست فصلِ پنجم کتاب “پایههای هنرشناسی علمی“)
نویسنده: آونر زیس/ برگردان: ک.م.پیوند
رئالیسمِ سوسیالیستی پُرمایهترین وکاملترین بیانِ استهتیکِ زندگی در جامعۀ نوین است. رئالیسمِ سوسیالیستی نه تنها یک مرحلۀ نوین و بالاتری را در تاریخ هنرِ جهان، بلکه نوعِ نوینی از اندیشۀ هنری را تشکیل میدهد. البته رئالیسمِ سوسیالیستی را نمیتوان از هنرِ رئالیستی گذشته، هنری که خود از آن برمیخیزد، تفکیک کرد. عالیترین سننی که در سراسرِ جهان در هنرِ رئالیستی شکل گرفتهاند، در رئالیسمِ سوسیالیستی ادامه و تکامل میپذیرند. لیکن رئالیسمِ سوسیالیستی در عین اینکه به آن سنّتها وفادار میماند، خود نمایندۀ نوآوری واقعی، و هنرِ زائیده از مبارزاتِ تودهها در جهت دگرگونسازی سوسیالیستی جهان است. این هنر با نیازمندیهای استهتیکِ مردم تطبیق میکند، و بیانگر ومویّد رسالتِ تاریخی وجهانی طبقۀ کارگر است. رئالیسمِ سوسیالیستی گامِ عظیمی در رشدِ هنری بشریّت است دقیقا به این علّت که زندگی و اشتغالاتِ ذهنی مردمی را بازآفرینی میکند که درگیر بازسازیِ انقلابی زندگی هستند، به این علت که ستایشگرِ عظمت، زیبایی و اصالتِ اعمالِ مردم، و انعکاسدهندۀ شکلگیریِ منش، گرایشها و اصولِ اخلاقی انسانِ نوین است.
رئالیسمِ سوسیالیستی پیشاز همه در هنرِ شوروی پا گرفت ولی اکنون در هنرِ سایر کشورهای سوسیالیستی هم تثبیت شده است. در کشورهای سرمایه داری نیز، هنرمندانِ ترقّیخواهی که کارِ آفرینش خود را با سرنوشتِ تودهها پیوند میدهند، در سمتِ سوسیالیستی حرکت کرده و این موضعِ نوین را اتخاذ میکنند. کافی است از آثار استادانِ بزرگِ کلامِ مکتوب نام ببریم نظیرِ رومن رولان، هانری باربوس (Henri Barbusse)، مارتین آندرسن نكسو (Martin Anderson Nexõ)، برنارد شاو، هاینریش (Heinrich)، توماس مان، و تئودور درایزر (Theodore Dreiser).
هر کدام از این مردان از راهِ خودشان، از یک موضع مترقّی و واقعا انقلابی، به حوادث قرنِ پُر تب وُ تابِ ما رسیدند باید بهخاطر داشت که در جامعۀ سرمایهداری، رئالیسمِ سوسیالیستی نمیتواند در دنیای هنر رایج شود، امّا جوانهزدن و شکوفایی آن در این جامعه یک جریانِ کاملا منطقی است. امروزه، هنرِ رئالیستی سوسیالیستی یک پدیدۀ حقیقتا جهانی است.
در جامعۀ سرمایه داری جدید، رئالیسمِ سوسیالیستی تنها نمایندۀ هنرِ انسانگرا نیست جلوههای گوناگون رئالیسمِ انتقادی بههیچوجه محدود به قرنِ نوزدهم نیستند. در حالِ حاضر، رئالیسمِ انتقادی در کشورهای غیرِ سوسیالیستی یک پدیدۀ طبیعی و مترقّی است که در افشای آن جنبههای حیاتِ اجتماعی که زمان از آنها پیشی گرفته است، و در نشاندادن خلاءِ روحی و اخلاقی آنها نقشِ مثبتی ایفا میکند.
رئالیسمِ انتقادی از سطح رئالیسمِ سوسیالیستی برخوردار نیست، بااینحال این دو در عرصۀ مبارزاتِ ایدئولوژیک زمانِ حاضر معارض یا مخالفِ هم نیستند. در سمپوزیومی از جمع نویسندگانِ اروپایی که در سال ۱۹۶۳ در لنینگراد تشکیل شد، بهدرستی خاطرنشان شد که نویسندگانِ انسانگرا میتوانند کمونیست نباشند، ولی نمیتوانند ضدّکمونیست باشند.
در توضیح این اندیشه میتوان اضافه کرد که آنان به این علّت نمیتوانند ضدّکمونیست باشند که امروز انسانگراییِ پیگیر و منسجم به غیر از کمونیسم به جایی نمیانجامد. به همین ترتیب میتوانیم بگوییم که رئالیسمِ انتقادی قرنِ بیستم به لحاظِ ذاتی با رئالیسمِ سوسیالیستی تطبیق نمیکند، ولی نمیتواند هم مخالفِ آن باشد. رئالیسمِ پیگیر که از راه تصویرِ حقیقی زندگی انحراف بجوید، و منطق تکاملِ آن نمیتواند جز در مسیری سیر کند که هنر را بهطورِ تدریجی به ایدئولوژی سوسیالیستی کاربسته در هنر نزدیکتر سازد. هنرِ رئالیستی سوسیالیستی به مثابۀ یک مرحلۀ عمیقا منطقی در رشدِ هنر و بر مبنای جنبشِ رهایی پرولتاریا سر بر آورد. ولی در عین حال، این هنر در برگیرندۀ منافع اساسی تودههای وسیع بوده و به لحاظ خصلتِ حقیقتا ” انسانی و جهانی است. این هنر، هنرِ آینده است.
رئالیسمِ سوسیالیستی دو طرف دارد: ذهنی و عینی. این هنر، فقط روشِ آفرینشِ هنر سوسیالیستی نیست، بلکه خود فرهنگِ هنری جامعۀ سوسیالیستی است. رئالیسمِ سوسیالیستی مفهومی است با وجوهِ گوناگون، که ماهیّت و تمایلاتِ آفرینشی اصلی هنرمندانِ کشورهای سوسیالیستی را در بر میگیرد.
۱– روشِ (Method) آفرینش، رئالیسم (قسمت1)
روشِ رئالیسم یکی از مقولههای خاصّ ِهنری است. هنر از سایر پدیدهها تنها به این علّت جدا نمیشود که از موضوع انعکاسِ خاصّی برخوردار است، بلکه هم از اینرو که خصلتِ بازآفرینی پدیدههای زندگی واقعی در هنر متفاوت است. با اینحال، روشِ آفرینش یا هنری هنرمند، تنها در این امر منعکس نمیشود که برخلاف روشِ شناختِ علمی ، هنرمند را به انعکاسِ ویژگیهای استهتیکِ جهان به وساطت ایماژهای هنری هدایت میکند.
ایماژسازی یک روشِ آفرینشِ هنری نیست، بلکه شکلِ خاصّی برای انعکاسِ واقعیّت در هنر است؛ شکلی است جهانی، که در هنرِ همۀ اعصار و همۀ مردم، و در همۀ روندهای گوناگونِ هنری مورد استفاده قرار میگیرد.
یان پاراندوسکی، پژوهشگرِ لهستانی دربارۀ ادبیّات به حقّ میگوید که “ممکن است هر چیزی در هنرهای ادبی تغییر پذیرد مگر بیانِ اندیشهها به وساطتِ ایماژها. بنا به نظرِ او، ایماژ عنصرِ اساسیِ شعر است و شاید تنها عنصری است که هیچ چیزی اعمّ از زمان، یا مدهای (Fashion) شعری قادر به تغییرِ آن نیستند. روندها و جریانها تغییر میپذیرند. موضوعات و طرحها، مایهها (Motifs) و حالتها، قراردادهایی که تعیینکنندۀ انتخابِ کلمات و الگوهای شعریاند، همه تغییر میکنند. با اینحال ایماژ یا در شکلِ مستقیمِ خود و یا به صورتِ استعاره و تشبیه (Simile) باقی میماند. ایماژ خونِ زندگیِ شعر است.” (J.Parandowski, Alchemia Slowa, Warszawa, 1969). بهعلاوه، این سخن در مورد تمامِ اشکالِ هنری هم صادق است.
روشِ هنری یک مقولۀ مشخّصِ تاریخی است. در دورههای گوناگون رشدِ هنر، یا حتّی در یک دورانِ واحد، روندهای گوناگونی از روشهای آفرینش در سمتهای متفاوت جریان یافتهاند. البته هر روشِ آفرینش، قوانینِ عامّ تکامل را منعکس میسازد، ولی هر روشی از آن جهت موردِ توجّه است که پرتوِ خاصّ خویش را بر موضوعاتِ اصلی آفرینش میافکند که با پرتوهای ناشی از روشهای دیگر متفاوت است. هر روشِ آفرینش، راهِ حلّ خود را برای مسائلی از این قبیل عرضه میکند:
مهمّترین موضوعاتِ موردتوجهِ هنر کداماند؟ کدامین پدیدههای زندگی واقعی باید در هنر بازآفرینی شوند؟ ماهیّتِ تعمیمهای هنری چیست؟ افزارِ بیان کدام است؟ هنر چه هدفهایی را دنبال میکند؟ هدفِ آفرینش هنری که استانیسلاوسکی آن را “هدفِ اَعلی“ مینامد، چیست؟
روشِ هنری مجموعهای از اصولِ آفرینش است که یک هنرمند در فرایندِ انتخاب، تعمیم و تصویرِ پدیدهها و امورِ ماخوذ از زندگی در ایماژهای هنری، از آنها عزیمت میکند. لیکن این “مجموعۀ اصول” به شکلِ تعاریفِ مجرّدِ منطقی یا شرحهای مبتنی بر مفاهیم نیستند. روشِ هنری که برای هر نوع فعّالیتِ آفرینشی از اهمّیتِ متدولوژیک برخوردار است، درعینحال، یک موجودِ (Entity) ملموسِ استهتیک میباشد که در ارتباط با مصالحِ بهکاررفته در هنر، یک ملاکِ هنجاری پدید میآورد و وسیلهای است برای تعمیمِ کُنکِرت.
معهذا ناگفته پیداست که تعریفِ عامّ ِتئوریک و مفهومی روشِ هنری کاری است ضروری: این تعریف به ما امکان داده است خطوطِ ممیّزۀ بین روندهای گوناگونِ هنری، خطوط فکری هنری، و روشِ ذاتی هر کدام از آنها را در سراسرِ تاریخ هنر با دیدِ تحلیلی ترسیم کنیم و نشان دهیم روشهای مثلا کلاسیسیسم، رمانتیسیسم و رئالیسم چه تفاوتهایی با هم دارند. روشِ هنری – و این تعریفِ خاصّ به ما امکان میدهد که تمایزِ آشکاری بین روشِ هنری و سبکِ (Style) هنری قائل شویم-، برخوردِ خاصّ به موضوع هنر یا واقعیتِ انعکاسیافته در هنر است که برای آن موضوع یا واقعیّت، تمثیلِ هنری فراهم میسازد: ولی سبک عبارت از نظام یا اصلی است که به وسیلۀ آن شکلِ معنیدار یا بیانِ هنری سازمان مییابد. روش جدا از سبک یا جدا از شیوۀ (Manner) منحصر به فردِ آفرینش وجودِ خارجی ندارد. همانطوری که شیوه یا سبکِ جدا از روش متصوّر نیست. روشن است که رابطۀ روش با سبک و سبک با شیوه، نظیر رابطۀ عامّ با خاصّ و خاصّ با منحصر به فرد است. روش، مفهومی وسیعتر از سبک است و شیوۀ فردی یک هنرمند در آفرینش، یا دستِ خلّاقِ خاصّ او مفهومی بازهم محدودتر است.
پرداختن به مقولۀ روشِ هنری وظیفهای است که برای پژوهشگرانِ استهتیکِ مارکسیستی و مورّخانِ هنر در درجۀ اوّلِ اهمّیت قرار دارد. دلیلِ این اهمّیت، پیدایشِ مداوم آثارِ نو در این زمینه و جست وجوی شیوههای نو در پژوهشِ این یا آن جنبه از این مسئله است. به این مناسبت سودمند خواهد بود که موضع عالمِ استهتیکِ شوروی، بوریس ریزوف (Boris Reizov) را در مقالهای در مجله ووپروزی لیتراتوری (Voprosy Literatury) (مسائلِ ادبیّات، شمارۀ ۱، ۱۹۵۷) به تحلیل گذاریم:
مولّف با طبقهبندی آثارِ منفردِ هنری به مثابۀ نمایندۀ روندها یا روشهای آفرینشِ خاصّ مخالف است زیرا به نظرِ او مفاهیمِ واقعی روش و روند، چیزهایی بیشاز منتزعاتِ خالی و فاقدِ محتوای مشخّص و تاریخی نیستند. از دیدگاهِ او تنها یک چیز واقعا موجود است و آن اثرِ هنری است. وی می نویسد:
“بالزاک یک رئالیست است وقتیکه گوبسِک (Gobseck) را تصویر میکند. یک رمانتیکِ انقلابی است وقتی که یک انقلابیِ جمهوریخواه را تصویر میکند، و یک رمانتیکِ مرتجع است هنگامیکه مثلا به ستایشِ “پزشکِ دهکده” یا “کشیشِ روستا” (در داستانهایی به همان نام) و یا دانیل دارته (Daiel d’Artez) سلطنتطلب میپردازد، زیرا بالاخره این گونه شخصیّتها کهنه و مطرودند!
“بنابراین ظاهرا میتوان چنین نتیجه گرفت که در آثارِ یک فرد، حتّی در یک داستانِ واحد، میتوان هم به روشِ رئالیسم برخورد کرد، هم به روشِ رمانتیسیسمِ ارتجاعی، و هم به روشِ رمانتیسیسمِ انقلابی. این سخن به چه معنی است؟ به این معنی که تعاریفِ تیپولوژیکِ روندهای واقعی ادبیّات در تاریخ، بهطور طبیعی و ناگزیر به مهملات میانجامد زیرا که هیچکدام از آنها در نفسِ خود با واقعیت تطبیق نمیکنند.”
طبیعی است که روش و روند در خلاء و خارج از آثارِ هنری وجود ندارد همانطوری که مثلا میوه ای وجود ندارد که سیب، گلابی یا غیرِ آن نباشد. لیکن علمی که با طبیعتِ زنده سروُکار دارد از آنجا شروع نمیشود که وجودِ یک سیب شناخته میشود، بلکه از آنجا شروع میشود که مفهومِ انواعِ (Species) بیولوژیک شکل میپذیرد. علمِ هنر نیز به نوبۀ خود مستلزمِ پژوهشِ تیپولوژیکل پدیدههای ذاتی فرآیندِ هنری، یعنی خواستارِ یک برخوردِ حقیقتا علمی با هنر است. البتّه مابینِ افرادِ هنرمندی که نمایندۀ یک روندِ واحدند، و حتّی در اثر یک هنرمندِ واحد ، همانطوری که به درستی مورد توجه ایزوف قرار گرفته است، تفاوتهای عمده ای وجود دارد: غالبا توجه به اصولِ گوناگونِ آفرینش در آثارِ متفاوتِ یک هنرمند میشود و این امر همواره مستلزمِ دقّتِ شایسته است. با اینهمه این دلیل ناظر به این نیست که ما نسبت به مطالعۀ هنر یک برداشتِ ضدّ ِتیپولوژیک اتخاذ کنیم. برعکس، همیشه باید خصایصِ عامّ را در خاصّ موردِ تاکید قرار دهیم. وقتیکه مطالعۀ یک اثرِ هنری از حدّ قبول وجودِ آن و پژوهشِ ویژگیهای فردی آن فراتر نمیرود، وقتیکه هیچ جنبۀ تیپولوژیکِ اثر برجسته نمیشود و با هیچ مکتب یا روشِ خاصّی رابطه نمییابد، این مطالعه به نفیِ دیالکتیکِ عامّ و خاص و به نامگراییِ (نومینالیسم) استهتیک میانجامد.
تفاوتِ هنرمندانی چون استاندال و بالزاک، تولستوی و گوگول، رپین و كرامسكوی (Kramskoi)، چایکوفسکی و موسورگسکی هر قدر هم فاحش باشد، همۀ آنان یک روشِ واحدِ رئالیستی را مبنای خلّاقیتِ خود قرار دادهاند.
در یک معنی گستردۀ معرفتشناختی، نیاز به تصویرِ حقیقی واقعیّت، و تطابق بین هنر و زندگی، از عناصرِ اساسی روشِ رئالیستی است. لیکن این تعریف بسیار عامّ است و برای تشریح مشخّصتر ماهیّتِ روش رئالیستی دقتِ بیشتری لازم است. حقیقتخواهی، نه تنها ازطرف هواداران روشِ رئالیست، بلکه همانطور از طرف پیروان روشها و روندهای دیگرِ آفرینش نظیرِ کلاسیسیسم، رمانتیسیسم، و اخیرا از سوی ناتورالیسم هم مطرح شده است. لیکن مفهومِ “حقیقتِ هنری” نه تنها بهواسطۀ هنرمندانی از روندهای گوناگون به طرق متعدّد و متفاوت تعبیر شده، بلکه گاه از معانی متعارض، اگر نه متضادّ، اشباع گردیده است.
ارائۀ رئالیستی حقیقت، نه تنها از نظریههای انتزاعی، ذهنگرایی (سوبژکتیویسم) وجلوههای گوناگون فورمالیسم، بلکه از هرگونه سیاههپردازیِ (Inventory) ناتورالیستی فاکتها نیز فرسنگها فاصله دارد. این نکته قابلِ فهم است، زیرا بالاخره ناتورالیسم یکی از انواع پستترِ رئالیسم است.
حقیقت و حقیقتمندی در هنرِ رئالیست نه تنها مستلزمِ دقّت در شرح نمودِ خارجی پدیدهها، بلکه مستلزمِ این نیز هست که ایماژ با ماهیّتِ درونی آنچه تصویر میشود، تطبیق کند. آنچه مورد نیاز است، نه نمودهای صرفا خارجی است و نه ذهنیّتِ عنانگسیخته، بلکه نفسِ واقعیّت است در جلوههای اساسی آن که به توسطِ هنرمندی که جهانبینی او بهوساطت شرایطِ تاریخی مشخّصِ زندگی مردم شکل گرفته است، محتوای فکری و بارِ استهتیک کسب کردهاست. اینها اصولِاساسی تعبیرِ رئالیستی حقیقتاند(رجوع شود به بخش حقیقتِ هنری در فصلِدوّم).
نقشِ حقیقت در هنرِ رئالیستی در تعریفِ انگلس روشن شده است: “رئالیسم… علاوه بر حقیقت در جزئیات، به معنی حقیقت در بازآفرینی شخصیّتهای تیپیک در شرایطِ تیپیک نیز هست” (K. Marx and F. Engels, Selected Correspondence, Moscow, 1975. P. 379.).
وجه مشخّصۀ روشِ رئالیستی ایناست که میتواند عمیقا در جنبههای مهمّ جهانِ واقعی نفوذ کند؛ این روش مستلزمِ دریافتِ وسیعی از زندگی، نمایشِ حقیقی “شخصیّتهای تیپیک در شرایطِ تیپیک” و بیانِ مشخص (کُنکِرت) است. هنرِ رئالیستی تمثیلِ هنری خودِ زندگی است. از این روست که روشِ رئالیستی از هنرمند میطلبد که توجه خود را بر واقعیّت متمرکز سازد، به هنرمند کمک میکند زندگی را حقیقتمندانه تصویر کند. ولو این که با امیالِ ذهنیِ خوشایند یا ناخوشایند او مغایرت داشته باشد. تاثیر روشِ رئالیستی در تاریخِ هنر، غالبا” خود را بدین ترتیب محسوس ساخته است که به هنرمندان کمک کرده است تا حدودِ زیادی به محدودیّتهای طبقاتی خود فائق آمده و علیرغم تعصّباتِ طبقاتی خود، به آفرینشِ تصاویرِ عمیق و دقیقِ راستین زندگی دست یازند. دقیقا از این حیث بود که انگلس از توفیقِ بزرگ رئالیسم در آثارِ بالزاک سخن میگفت که خود را علیرغم تعصّباتِ سیاسیاش ناچار یافت نه تنها ناگزیری سقوطِ اشرافیّتِ محبوبِ خود را تایید کند، بلکه آنان را به مثابۀ مردمی تصویر کند که شایستۀ سرنوشتِ بهتری نیستند.
در اینجا لازم است رئالیسم به مثابۀ یک روشِ آفرینش هنری که خاصّ یک روندِ ویژۀ تاریخی در هنر است، و رئالیسم به مثابۀ یکی از خصایصِ انعکاسِ حقیقی زندگی که در همۀ هنرهای واقعی یافت میشود، تمایز قایل شویم. رئالیسم در این معنی اخیر، جزئی از طبیعتِ آفرینشِ هنری است.
مسئلۀ رئالیسم یکی از مهمّترین مسائلِ استهتیک و تئوریِ هنر را تشکیل میدهد. در حالِ حاضر این مسئله موضوع حادّترین بحثهاست. امروزه مسئلۀ رئالیسم یک میدان نبردِ منظّم است. در آثارِ ارتجاعی مربوط به استهتیک، رئالیسم مورد حملاتِ شدیدی واقع میشود. انواع مرتجعان با شیوههای متنوّع ، رئالیسم در هنر را نفی کرده و خواستارِ استقلالِ هنر از واقعیّت و مدّعیِ “آزادی بدون قیدوُشرطِ” آفرینشِ هنری هستند و برای آنان این آزادی “عملا به این معنی است که هنرمند حقّ دارد تصویرِ حقیقی زندگی را نفی کند و به ستایشِ ضدّ ِرئالیسم بپردازد. ترویج ضدّ ِرئالیسم با نادیدهگرفتن عامدانۀ زندگی مردم و مسائلِ اساسی آن در جریانهای ارتجاعی هنر بورژوایی، عزیمت به قلمروِ آسیبشناسی روانی (پسیکوپاتولوژی)، تحقیر افکارِ انسانگرا و خودِ انسان، و نفی رسالتِ والای هنرمند همراه است. مثلا هانری آژل، منتقدِ سینمایی فرانسه بر آن است که انسان موجودِ ناقضی است که در یک دنیای فاقدِ ثبات، چهار دست و پا میلولد: وی همچنین میخواهد ما را متقاعد سازد به اینکه انسان باید خود را نه در لحظۀ عظمتاش، بلکه در لحظۀ رخوت و نومیدی، یا در لحظاتی که تردیدها ارزشِ روح او را زیر علامتِ سئوال قرار میدهند، تصویر کند.
واقعستیزیِ ذاتی هنرِ بورژوایی گاه میتواند به اشکالِ ملایمتری نیز جلوه کند: ممکن است هنرمندی تصاویرِ ماخوذ از زندگی را به ما عرضه کند، امّا به جای بازآفرینیِ حقیقی یک پدیده، فقط به تایید نظرِ ذهنی خود دربارۀ آنچه تصویر میکند، بپردازد. این برداشت خواستارِ آناست که هنر نباید به “تحلیل و تبیین” بپردازد، بلکه باید دنیا را به همانگونهای که هنرمند میبیند تصویر کند بی آنکه مطابق بودن یا نبودن بینشِ هنرمند با حقیقتِ عینی زندگی را در نظر آورد. با تبعیت از این دستورالعمل امکان دارد هنر حتّی رئالیستیتر جلوه کند، لیکن در واقع چیزی فراتر از تقلیدِ رئالیسمِ رئالیستی نخواهد بود زیرا چنین هنری، به علتِ بریبودی از اصول، ضدّ رئالیستی است.
در قاموسِ هنرِ جدید کنورس (Knaurs Lexicon of Modern Art) که در آلمانِ غربی منتشر شده است، مفهومِ رئالیسم در دو سطح موردِ تحلیل واقع شده است: اوّل به مثابۀ تصویر دنیای بیرون از ذهن، و دوّم به مثابۀ مفهومِ خاصّی از حیاتِ معنوی انسان. نمونۀ تعبیرِ اوّل امپرسیونیسم و نمونۀ تعبیرِ دوم کوبیسم است. همین فرهنگ در ادامه توضیح خود میگوید که دو نوع رئالیسم وجود دارد: اوّل تصویرِ مستقیمِ واقعیت، و دوّم بازآفرینیِ دنیا. بهطور عمده براساس افزارِ بیانیِ استعارهای و انتزاعی، در هنرِ مدرن بیشتر با نوعِ دوّم مواجه هستیم، و مولّفانِ فرهنگ ابرازِ شگفتی میکنند از این که این هنر گاه غیرِ رئالیستی نامیده میشود. این نکته تنها نشاندهندۀ آناست که رئالیسم در این منبع نه یک روشِ آفرینش، بلکه نظامِ ویژهای از افزارِ وصفی تلقّی شده است.
رئالیسم طبیعتا از حیثِ زبانِ هنری دست و بالِ خود را نمیبندد: استعاره در گذشته در مقیاسِ نسبتا گستردهای مورد استفادۀ هنرمندانِ رئالیست واقع شده و در حالِ حاضر نیز مورد استفادۀ آنان است، لیکن کاملا روشن است که ترویج بیتوجهی به تفاوتهای افزارِ بیان و یا بهعکس تخفیفِ ماهیّتِ رئالیسمِ نو به چیزی که از حدّ نظامِ ویژه ای از افزارِ وصف و بیان فراتر نمیرود؛ یا سایهای از رئالیسم را بهجای رئالیسم خواهد نشاند، و یا سبب خواهد شد رئالیسم در کشاکش تلاشهای هنری ناسازگار با طبیعتِ ذاتی آن قالب تُهی کند.
وظیفۀ بس مهمّ علمای استهتیکِ مارکسیست-لنینیستی، عبارتاست از برجستهساختن ماهیّتِ رئالیسم، مبارزۀ آشتیناپذیر علیه پدیدههای ضدّ رئالیستی در هنر و علیه کوششهایی که در جهت اثباتِ تئوریک ضدّ ِرئالیسم به عمل میآید.
ضمنا مبارزه علیه ضدّ رئالیسمِ نو، گاه در برخی از آثارِ علمای استهتیک و مورّخان هنر، به خطا جلوهای از یک جریانِ عامّتر تلقّی میشود- مبارزه بینِ رئالیسم و ضدّ رئالیسم که به ادّعای آنان به صورت خطّ مداومی در سراسرِ تاریخِ هنر وجود داشته است. این نظر از این رو ناپذیرفتنی است که با اهمّیت واقعی تاثیرِ فرایند تاریخ در هنر در تضادّ است. برداشتی که مطابق آن کلّ تاریخ هنر، تاریخِ مبارزه بین دو روند یا دو روش -رئالیسم و ضدّ ِرئالیسم – تلقّی میشود، به هیچ وجه تعریفِ صحیح قوانینِ تکاملِ هنر را آسانتر نمیکند. نسبتدادن جنبههای خاصّ ِیک دوره از تاریخِ هنر -یا به بیانِ دقیق تر هنرِ مدرن- به کلّ تاریخ هنر کارِ نادرستی است.
بر اثرِ تعبیرِ نادرست مضامین مبارزه بین ماتریالیسم و ایدآلیسم، مفاهیمِ اشتباهآمیزی از این دست در تاریخِ فلسفه شکل گرفته است. گذشته از آن این سئوال مطرح است که آیا مقایسۀ تاریخ هنر با تاریخ فلسفه، و قیاسِ مفاهیمِ “ایدآلیسم” و “ماتریالیسم” در فلسفه با همان مفاهیم در هنر کارِ صوابی است؟ واقعیت ایناست که چنین کاری با طبیعتِ خاصّ ِهنر سازگار نیست.
جمعبندی کنیم:
رئالیسم در مفهومِ وسیع آن، واژهای است که از انعکاسِ حقیقی زندگی حکایت دارد. همۀ هنرها که هر کدام طیفِ محدودتر یا گستردهتری از پدیدههای زندگی را در بر میگیرند و از قدرتِ نفوذ متفاوتی برخوردارند، تا حدودی به بازآفرینی حقیقی واقعیّت میپردازند. اگر از این زاویه بنگریم، در آن صورت رئالیسم در ذاتِ همۀ هنرها وجود دارد.
عناصرِ ضدّ رئالیستی در هنر، گاه به صورتی در آمیخته با جنبههای مهمّ ِآفرینش یافت میشوند پاسخِ این سئوال که آیا روندهای ضدّ رئالیستی به عرصۀ هنر تعلّق دارند، پاسخی منفی است. لیکن لازم است که مابین روندهای ضدّ رئالیستی و پراتیکِ مشخّص هنرمندانِ آفرینشگری که ممکن است از چنین روندهایی پیروی کنند، تمایز قایل شویم. گاه طبیعتِ آفرینشگرِ هنرمند بهطور غریزی علیه جریانهای ضدّ رئالیستی طغیان میکند، و ما در واقع در آثارِ بسیاری از مدرنیستها با فرآیندهای بسیار بُغرنج و متضادّی روبرو میشویم.
در این موارد سه نوع تبیین امکانپذیر است:
یا ضدّ رئالیسم در اثرِ هنرمند تاثیری ویرانگر باقی میگذارد – قریحۀ هنرمند وی را ترک میکند و او از آفرینشِ هنر باز میماند؛ یا هنرمند به برکتِ قریحۀ خود مفاهیمِ ضدّرئاليستي را میزداید و به راهِ رئالیستی گام مینهد ؛ یا بالاخره -همانطوریکه “غالباً اتفاق میافتد- اثرِ یک هنرمند انباشته از تضادّ بوده و از وجوهِ گوناگون برخوردار میشود، که نتیجۀ آن ترکیبِ غریبی از هنرِ حقیقی و عناصرِ ضدّهنری است.
سرنوشتِ رئالیسم در قرن بیستم، در مبارزه علیه روندهای ضدّ رئالیستی در هنر (که معمولا با نامِ کلّی “مدرنیسم” عنوان میشوند)، شکلپذیرفته و هنوز هم شکل میپذیرد. این واژه علیرغمِ ابهامِ نسبی خود، با آن دسته از پدیدههای هنری جامعۀ سرمایهداری که بحرانِ آگاهی بورژوایی و ضدّ ِانسانگرایی (آنتی اومانیسم) نهفته در آنرا منعکس میسازند، تناسبِ کامل دارد.
تحلیلِ مارکسیستی هنرِ مدرنیستی و انتقاد از نظریههای استهتیکِ موافق با آن، بسیار بهجا و وارد است. هر تلاشی که در جهتِ کماهمّیت جلوهدادن تضادّهای بینِ رئالیسم و مدرنیسم، و یا به منظور “غنیکردن” رئالیسم با کشفیاتِ هنری مدرنیستی و در نتیجه نزدیکساختنِ ایندو انجام پذیرد، هدفی جز ایجادِ یک شاخۀ استهتیک از تئوریِ همگرایی (Convergence theory) در عرصۀ هنر را دنبال نمیکند، نظریهای که در این عرصه کمتراز هیچ عرصۀ دیگری از ایدئولوژیِ ارتجاعی و خطرناک نیست.
پدیدۀ مدرنیسم با متلاشیشدنِ هنر در شرایطِ جامعۀ سرمایهداری بستگیِ نزدیک دارد. البته مدرنیسمِ امروزی، با آنچه در آغازِ قرن [بیستم]، در حوالی دهۀ بیست یا کمی بعد وجود داشت، تفاوتِ اساسی دارد. این تفاوتها خود جزئی از فرایندِ جاگزینی مداومِ یک نظامِ هنری به توسط نظامِ دیگر است. همانگونه که قبلا به مناسبتِ دیگری گفته شد، هنر ِمجرّد یا غیرِ تصویری در گذشتهای نه چندان دور روندی غالب در مدرنیسم بود، لیکن پس از گذشت زمانِ نسبتا کوتاهی عمرِ آن از حیثِ بیان کنار گذاشته شد. در دهۀ شصت بارِ دیگر “موضوعات” از طریقِ بهاصطلاح پاپآرت یا آپآرت (1) واردِ میدان شدند، ولی حتّی به توسط سالوادور دالی، رهبرِ یک روندِ مدرنیستی دیگر، سوررئالیسم، با عنوانِ “پیروزیِ مُزدوران” مَردود شمرده شد. لیکن در عمل تفاوت بینِ هنرِ غیرِ تصویری اصحابِ هنر مجرّد و موضوعات مجدداً “جایگزین شده” طرفدارانِ هنرِ پاپ و کینتیسیستها (2) تفاوتِ اصولی نبود.
از بعضی لحاظ پاپآرت و آپآرت و کینتیسیسم همان هنرِ مجرّدند که پَشتِ رو شدهاند. ماهیّتِ هنرِ مدرنیستی نه در تکنیکهای خاصّ آن است و نه در افزارِ بیانی آن که با زبانِ هنرِ رئالیستی متفاوت است، بلکه در مضامینِ خاصّ ِاجتماعی و استهتیکِ آن و در ایدئولوژی آن است. مدرنیسم همیشه با هنرِ فردگرای (Individualist) و عامّهستیز (Anti-popular) مترادف بوده است. این حالت از جمله در نفي توجه به عامّۀ وسیع مردم و سمتگیری عمدی آن به سوی “نخبگان” یا “خواصّ معدود” تجلّی یافته است. امروزه جنبههای عامّهستیزِ آن افراطِ بیشتری یافته است تا جایی که در حالِ حاضر مدرنیسم بهصورتی آشکارتر از گذشته محملِ خِرَدگُریزی (Irrationalism)، ناانسانیگری (Dehumanization) ، پوچی و نفی اندیشههای مترقّی به شمار میرود. ایدئولوژی مدرنیسم اثرِ ویرانگری بر روی هنرمند دارد، زیرا به قول منتقدِ بریتانیایی جان برگر، هنرمند را متقاعد میسازد که “فرهنگ، علم و خِرَد – یعنی همۀ ارزشهایی که میراثِ کهنِ انسان هستند، به قتل رسیدهاند… و بهجای آنها خرافهها و بُتهای کارخانۀ رویاسازی تجاری نشستهاند“(3). غوطهور ساختنِ عامّۀ مردم در این رویاها، کشتنِ ایمان و خِرَدِ انسان. چنین است کارکردِ اجتماعی یا ضدّ اجتماعی مدرنیسم.
لیکن، آثارِ بعضی از هنرمندانِ بزرگی که با روندهای گوناگونِ مدرنیستی محشور بودهاند، به هیچ وجه همیشه در محدودۀ این روندها باقینمانده و غالبا مضامینِ بسیار فراختری را در بر گرفتهاند. تکامل و اندیشه در آثارِ پُل اِلوار، برتولت برشت، یوهانس بِشِر (Johannes Becher)، فردینان لژه و پابلو پیکاسو و سرگذشتِ آنان در هنر مانندِ بسیاری هنرمندانِ دیگر که زمانی با روندهای مدرنیستی رابطه داشتهاند و بعدها برداشتِ مترقّیتری را برگزیده اند، رازگُشا و آموزنده است.
نقدِ گویا و موثّرِ هنرِ مدرنیستی مستلزمِ توضیح طبیعت و مفهومِ اجتماعی رئالیسم است. هنرِ راستین همواره رئالیستی است، امّا مفهومِ “رئالیسم” مفهومی بسیار وسیع است. همانطوری که قبلا اشاره رفت، رئالیسم تنها بازآفرینی حقیقی واقعیت، که بدونِ استثناء بخشِ اساسی همۀ هنرهای واقعی است، نمی باشد. واژۀ رئالیسم برای مشخّص کردنِ یک روندِ ویژۀ تاریخی و روشِ آفرینشِ آن بهکار گرفته میشود. رئالیسم در این معنی البته همیشه وجود نداشته، بلکه در مرحلۀ معیّنی از رشدِ هنر سربرآورده است. بهکار بردن مفهومِ رئالیسم، در معنی معرفتشناختی آن (یعنی رئالیسم عبارت است از حقیقتِ زندگی در هنر)، ممکن و در واقع ضرور است. لیکن اگر ما فراتر نرویم، در آن صورت فردیّتِ استهتیکِ پدیدههای مشخّصِ تاریخی در هنر فراموش خواهد شد.
ارژنگ: به دلیل طولانی بودن بخش اول این فصل، ادامۀ آن تحت عنوان روشِ آفرینش، رئالیسم (قسمت2) در شمارۀ بعدی تقدیم خوانندگان خواهد شد.
پینوشتها:
1– پاپ آرت (pop-art) مخفّفِ popular art (هنرِ مردمپسند) روندی است در هنرِ مدرن، بویژه در نقاشی و مجسّمهسازی که در اوایل دهۀ ۶۰ در ایالاتِ متّحدۀ آمریکا رایج بود. این هنر موضوعاتِ خود را عمدتا از تصاویرِ پیشِ پا افتادۀ هنرِ تجاری یا وسایل ارتباطِ جمعی انتخاب میکند. آپ آرت ( (op-artمخفّفِ optical art (هنرِ بصری) روندِ دیگری است در نقاشیِ مدرن که سعی میکند با استفاده از اشکالِ هندسی و تنظیمِ فضا در بیننده تاثیراتِ بصری معیّن نظیرِ توهّمِ حرکت، بوجود آورد. (مترجم)
2– کینتیسیسم (Kineticism) یا هنرِ کینیتیک (kinetic art) شیوهای است در هنرِ مدرن بهویژه مجسّمهسازی که از اشیاءِ متحرّک ، نور و صدا استفاده میکند. (مترجم)
3- مراجعه شود به:
New Statesman, Vol. IV. No. 1401. January 18, 1958, P. 70
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
زیباییشناسیِ بلینسکی
نقل از ارژنگ شماره 29 فروردین-اردیبهشت 1402
الهام حمید
بلینسکی بهاین امر یقین داشت که هرگاه روابطِ تازۀ اجتماعی امکانِ تکاملِ آزادانۀ هنر را فراهم آورد، هنر، شِکُفتگی و رونقی فوقالعاده خواهد یافت.
ارژنگ: ماهنامۀ “شیوه” در کنارِ مجلّاتِ “آینده” و”کبوترِ صلح” یکیاز نشریاتِ معتبرِ ادبی بود که از اردیبهشت تا تیر 1332 سه شماره از آن منتشر میشد و مطلب زیر برگرفته از شمارۀ 1 اردیبهشت1332، یکی از نوشتارهای ارزشمندی است که توسط ما بازنویسی شده و تقدیمِ خوانندگان میشود.
شایان یادآوریاست مترجمِ محترم در سراسر مطلبِ خود، وامواژۀ “استهتیک“ (Aesthetics) را که دانشِ مطالعۀ قوانینِ عامّ رشد و تکاملِ هنر، خلّاقیتِ هنری، نقدِ هنری و فرآیندِ آفرینشِ آثارِ هنری است و معادلِ دقیقی در زبانِ فارسی ندارد، به “زیباییشناسی” ترجمه نموده که معادلی نارساست و دلایلِ آنرا پیشتر در ارژنگهای شمارۀ 5 و 23 توضیح دادهایم. بااینحال، عینِ متنِ نوشتار بدون جایگزینی این واژه جهت استفادۀ خوانندگانِ فهیمِ ارژنگ بازنشر میشود.
زیباییشناسیِ سوسیالیستی بر یک استنباطِ مادّی و علمی از ماهیّت و وظیفۀ هنر استوار است. پایۀ آن، نظریۀ مارکسیستی-لنینیستی است که حلّ ِصحیح مسائلِ فروپیچیدۀ هنر و زیباییشناسی را ممکن ساخته(است). هنر یکی از صُوَرِ وجدانِ اجتماعی، و زیباییشناسی، دانشی است که قوانینِ حاکم بر زندگیِ هنری، و ازآنجمله ادب را زمینۀ بحث قرار میدهد.
زیباییشناسیِ مارکسیستی-لنینیستی پیوندِ نزدیکی با کمالِ فلسفۀ مترقّیِ روس دارد. این زیباییشناسی با مبارزۀ نمایندگان مکتبِ دموکراتیک و انقلابی فلسفۀ روس در قرن ۱۹، در راهِ یک استنباطِ مادّی از جهان، در راهِ وصفِ واقعیّت در هنر، در راهِ دخالتِ موثّرِ هنر در جنبشِ آزادیخواهانۀ مردم، مستقیماً مربوط است. بلینسکی، هِرزِن (Herzen)، چرنیشفسکی و دوبرولیوبف (Dobrolibov) از نمایندگان جریانِ انقلابی فلسفۀ روس در قرن ۱۹ بهشُمارند.
کوششِ دموکراتهای انقلابی بزرگِ روس از لحاظِ نظری، در زمینههای بس گوناگونی انجام مییافت. نظریاتِ فلسفی آنها، به توجیه و پیشرفتِ ماتریالیسم کمکِ سزاواری کرد. آنها اصولِ بیشُماری را که در علمالااجتماع و اقتصادِ سیاسی دارای اهمّیتِ اصولی است، مدوّن نمودند، در راهِ دفاع از نظریاتِ مترقّی علومِ طبیعی به جدّ کوشیدند، افکارِ آنان به پیشرفتهای علوم در روسیه یاری کرد. در آثارِ آنان میتوان خصائصِ طرزِ تفکّرِ مترقّی روس را یافت. این خصائص عبارتاند از: بشردوستی و آزادیخواهی، تماس با زندگی و یک کوششِ پیوسته در راهِ عمل، میهنپرستی و بزرگداشتِ ملّتهای دیگر، یک خوشبینیِ استوار بر تاریخ، ایمان به عقلِ انسانی و به دانش و تازهجوئیِ تهوّرآمیز. نظریۀ زیباییشناسی دموکراتهای انقلابی روس، منبع فکری گرانبهایی برای هنرِ روس در قرونِ ۱۹ و ۲۰ میبود، و هماکنون نیز سهمِ پُرارزشی از زیباییشناسی جهانی را تشکیل میدهد.
نمایندگان بزرگِ تفکّرِ دموکراتیکِ انقلابی -بلینسکی، چرنیشفسکی، دوبرولیوبوف-، علائق و اُمیدهای دهقانانِ روس را از دیرباز با “سِرواژ” به ستیز برخاسته بودند، بیان میکردند. حوادث نیمۀ دوّم قرنِ ۱۸ (قیامِ بوگاچُف) و آغاز قرن ۱۹ (جنگ میهنی ۱۸۱۲، جنبشِ دکابریستها) به گفته هِرزِن، “نیرو و توانایی اعجازآمیز” مردمِ روس را آشکار کرد. رشدِ نمایانِ ملّت، کمالِ وجدانِ ملّی مردمی که بیشازپیش بر نیروی خویش آگاهی مییافتند، مایۀ انتشارِ شیوۀ تفکّرِ دموکراتیک در محافلِ مترقّی اجتماعی روس گشت. از این جنبشِ میهنپرستانه و انقلابی که دموکراتهای انقلابی بر راسِ آن قرار گرفتند، همین نهضت بود که جهانبینی و ازآنجمله نظراتِ زیباییشناسی ایشان را تعیین کرد.
ربعِ دوّم قرنِ ۱۹، دورۀ شِکُفتگیِ سریع ادبِ روس بود. بهدنبالِ پوشکین، لرمونتوف آهنگِ نیرومند و پُرشورِ خود را به اوج رساند، “ذوقِ کینخواهِ” گوگول آغازِ یک دورۀ جدید را در ادب اعلام کرد. دراین زمان است که هِرزِن، نکراسوف، تورگنیف، سالتیکوف شچدرین پا بهعرصۀ ادب گذاشتند. اینان در میانِ مردم به تبلیغِ افکارِ آزادیخواهان پرداختند، مسائلِ اجتماعیِ زمان را با آنان در میان گذاشتند و اهمّیت و نقشِ انتقاد را باز نمودند.
دموکراتهای انقلابی بیانِ مفهومِ اجتماعی اثرِ هنری، نشاندادنِ مسائلی که نویسنده یا شاعر در اثرِ خود مطرح کرده است، وصفِ جنبههای زندگی که در اثرِ هنری انعکاس یافته و تعیینِ درجۀ انطباقِ آنها را با واقعیت، غایتِ انتقاد میدانستند. انتقاد میتواند و باید واقعیّاتی را که در ادبیّات وصف شده است، موردِ قضاوت قرار دهد، جایگاه و سهمِ آنها را در زندگی اجتماعی، و اهمّیتشان را برای مردم نشان دهد، برای خواننده و نویسنده آموزنده باشد، و به پیشرفتِ ادبیّات موثرا کمک کند.
بدینگونه است که مکتبِ انتقادی روس با حلّ ِمسائلِ بزرگِ زمان، با آسان ساختن دشواریهای تکاملِ ملّی، بنیاد یافته، رشد کرده و استوار گشته است. “فریدریش انگلس” یکی از پایهگذارانِ ماتریالیسمِ تاریخی نوشته است که مکتبِ تاریخی و انتقادی در ادبیّاتِ روس “از آنچه آلمان و فرانسه در این زمینه پدید آوردهاند، از لحاظِ دانش رسمی تاریخی، بسی برتر است.”
اصولِ زیباییشناسی دموکراتیکِ انقلابی برای نخستینبار از سوی متفکّر و منتقدِ بزرگِ ادبی “ویساریون بلینسکی” (۱۸۴۸-۱۸۱۱)، به شیوهای منظّم بیان شد. بلینسکی را بهحقّ پایهگذارِ مکتبِ انتقادی روس نامیدهاند. زیباییشناسی شوروی، سننِ همین مکتب را ادامه میدهد.
“بلینسکی” یک منتقدِ بزرگ و همچنین یک فیلسوفِ جامعهشناسِ داهی بود. او، که یک دموکراتِ انقلابی، دشمنِ آشتیناپذیرِ خودکامگی و بردگی بود، برای نخستینبار مبحثِ انتقادِ ادبی را در عرصۀ حیاتِ اجتماعی وارد کرد. انتقادِ ادبی، در پرتوِ کوششِ او به سِلاحِ نیرومندی در پیکار بهخاطر نجاتِ مردم بدل گشت.
او از آثارِ نویسندگان قرون ۱۸ و ۱۹ روس، لومونوسف (Lomonossov)، دِرجاوین (Derjavine)، کارامزین، کریلوف، پوشکین، لرمونتوف، گوگول، کولتسف، نِکراسوف، تورگنف و دیگران، تجزیه و تحلیلِ علمی عمیقی بهعمل آورد. بلینسکی برای نخستینبار در روسیه انتقادِ ادبی را به تاریخِ ادب مربوط ساخت، او نخستین مورّخِ ادبی روس است. در پرتوِ آشنایی عمیقی که با ادبیّاتِ بیگانه داشت، دربارۀ بعضیاز نویسندگانِ اروپا و آمریکا داوریهای گیرا و بدیعی کرد. مقالاتِ او از آگاهی عمیقاش بر مسائل و قوانینِ تئاتر، هنر، و هنرپیشه حکایت میکند.
۱۴سال کوششِ ادبی او درشرایطِ بسدشواری انجامیافت. سانسور بیوقفه دشواریهای تازه در راهش پدید میآورد. روزنامههای ارتجاعی پیوسته به او حمله میکردند، نداری لحظهای فارغاش نمیگذاشت، امّا سخنِ استوارِ او اثرِ خود را میبخشید. جوانانِ پیشرو با شور و شوق، نوشتههای بلینسکی را میخواندند، اندیشههای او را در خاطرِ خویش جای میدادند و دل بر سرِ آنها میگذاشتند.
نظریاتِ زیباییشناسی بلینسکی در دورهای که پیکارِ سختی بر سرِ رئالیسم در روسیه پدیدار شده بود، بنیاد گرفت و بسط یافت. این پیکار پیشاز همه یک پیکارِ اجتماعی بود که نمایندگان طبقاتِ گوناگون و احزابِ سیاسی مختلف را به ضدّ ِیکدیگر برمیانگیخت، و بدینسان محتوای زندهای به مباحثاتِ تئوریک میبخشید.
مدافعانِ خودکامگی و سِرواژ با رئالیسم دشمن بودند. آنها با وصفِ جنبههای تلخِ واقعیّت، با هر گونه بیانِ راستینِ زشتیهای زندگی ستیز میکردند. رئالیسم، آماجِ حملاتِ لیبرالها هم بود. خاطرِ اینان از “خشونت”، از “ابتذالِ” مضامین و موضوعاتِ آثارِ رئالیسمِ انتقادی رمیده میشد. آنان دوستدارِ هنرِ “خالص”، خواستارِ هنری بودند که از مسائلِ حادّ ِزمان، “وارسته” باشد.
مشاجرۀ ادبی، همۀ زمینههای هنر و زندگی اجتماعی را فرا میگرفت، و غالباً بحث دربارۀ این یا آن اثر، بهصورتِ یک کنکاشِ دامنهدار دربارۀ اصولِ اساسی زیباییشناسی درمیآمد.
ماهیّتِ وظیفۀ هنر چیست؟ جهتِ آن، “روشِ” آن چه باید باشد؟ خصلتِ تودهای در هنر چیست و به چه وسیله جلوه مییابد؟ قوانینِ حاکم بر هنرآفرینی کداماند؟
در پیرامونِ این مسائل و بسیاری مسائلِ زیباییشناسی دیگر بود که عقاید به طرزی آشتیناپذیر با هم برخورد میکردند. “بلینسکی” در نوشتهها و رسالاتِ خود تنها به نقدِ عقایدِ کهنهاندیشان و لیبرالها بسنده نمیکرد، بلکه راهی تازه برای حلّ ِمسائل اصولیِ زیباییشناسی نشان میداد.
غرضِ ما اینجا آن نیست که همۀ مسائلی را که زیباییشناسی بلینسکی طرح میکند، بررسی کنیم. ما تنها میخواهیم خصائصِ عمدۀ این زیباییشناسی و اندیشههای اصلی این متفکّر و منتقدِ بزرگ را دربارۀ ادب و وظیفۀ آن باز نماییم، زیرا این اندیشهها همچنان تازگیِ خود را نگه داشتهاند.
مسئلۀ اصلیِ زیباییشناسی، روابطِ میان هنر و واقعیّت است. هر کس این مسئله را به فراخورِ معتقداتِ سیاسی و فلسفیِ خویش حلّ میکند.
پیروانِ ایدهآلیسمِ فلسفی میگویند که هنر زاییدۀ ذهنِ انسانی و برتر از واقعیّتِ مادّی، برتر از طبیعتی است که جز قشرِ محسوس و خشنِ یک اصلِ روحی، یعنی “تصوّر”، چیزِ دیگری نیست. اینان میگویند که موضوعِ هنر، بیانِ افکارِ برتر از حواسّ است نه جهانِ مادّی. آنها عملاً در مدحِ “هنر برای هنر” وعظ میکنند، میکوشند تا هنر را از واقعیّت جدا نگهدارند، آنها “ذهنیّت” و همۀ جریانهای ضدّ ِرئالیستی را میستایند.
پیروانِ ماتریالیسمِ فلسفی بهعکس عقیده دارند که هنر، همچون سایرِ صُوَرِ وجدانِ اجتماعی، پدیدهای متفرّع از جهانِ مادّی و انعکاسی از واقعیّت بهصورتِ خاصّ و مجاز است. هنر با منعکسکردنِ جهانِ عینی میتواند و باید آنرا بهتر بشناساند، سبب شود تا در قبالِ واقعیّت، روشی خاصّ اتخاذ گردد و سرانجام به پیشرفتِ جامعه کمک کند. بههمان اندازه که ماتریالیسم و ایدهآلیسم در فلسفه با یکدیگر تضادّ دارند، این دو عقیده نیز در زمینۀ هنر با هم سازشناپذیرند.
زیباییشناسی دموکراتیکِ انقلابی روس که بهکوششِ بلینسکی مدوّن شد و از لحاظِ نظری توجیه گشت، بر یک استنباطِ مادّی از هنر مبتنی است. بلینسکی میآموخت که هنر همواره برتر از زندگی است. هنر واقعیّت را پیوسته به گونهای مجاز و مستعار منعکس میسازد.
هنر تنها بر واقعیّت متّکی است و تنها از واقعیّت است که موادّ ِخود را میگیرد. هنر، واقعیّت را منعکس میکند، امّا همچنین ترجمانِ اندیشهها و احساساتِ انسان و روشِ او در قبالِ واقعیّت نیز هست. بدینگونه، هنر ترجمانِ جهانبینیِ یک ملّت و یکی از وجوهِ وجدانِ اجتماعی است.
بلینسکی برخلافِ زیباییشناسانِ ایدهآلیست، هنر را نه از دانش جدا میکرد و نه معارضِ آن قرار میداد. بهعقیدۀ او، آنچه مانع تمیزِ این دو است، موضوعِ آنها نیست، بلکه روشِ آنها در طرحِ موضوع است. او مینوشت:
“فلسفه به کمکِ قیاس، و هنر به مددِ پیکرهها و الواح سخن میگوید، امّا هر دو موضوعِ واحد را بیان میکنند. اقتصاددانِ مجهّز به آمار با تأثیر در ذهنِ خوانندگان و شنوندگانِ خود ثابت میکند که وضعِ این یا آن طبقه اجتماع به این یا آن سبب، بهبود پذیرفته یا به وخامت گراییده است. شاعر با وصفِ زنده و نمایانِ واقعیّت، با ساختنِ یک تابلوی حقیقی و با برانگیختنِ نیروی تخیّل خوانندگانِ خود نشان میدهد که وضعِ این یا آن طبقۀ اجتماعی به این یا آن سبب، بسیار بهبودی پذیرفته یا وخامت یافته است. یکی ثابت میکند و دیگری نشان میدهد، و هردو قانع میسازند. یکی با دلایلِ منطقی، دیگری با تابلوها… دانش و هنر اینجا هر دو متساویالازماند. دانش بههمان اندازه نمیتواند جایِ هنر را بگیرد، که هنر مقامِ دانش را.“
تجزیه و تحلیلِ علمی هنر میسّر نیست، مگر به این شرط که آنرا از لحاظِ تاریخی مورد نظر قرار دهند. اتّخاذِ روشِ تاریخی دربارۀ زیباییشناسی، پیشاز همه مستلزمِ آن است که هنر را صورتی از صُوَرِ جهانبینیِ یک ملّت بدانیم که با شرایطِ مشخّصِ تاریخیِ آن ملّت بستگیِ نزدیک دارد.
بلینسکی با آنانکه “در هنر، جهانی کاملا متمایز، مستقلّ از سایرِ زمینههای وجدان و تاریخ میبینند“، به معارضه برمیخاست. هنر نمیتواند از سایرِ جنبههای زندگی یک ملّت جدا باشد، زیرا خود، چیزی جز وسیلۀ خاصّ ِبیانِ این زندگی نیست.
روشِ تاریخی بلینسکی در زیباییشناسی با پیکارِ او در راهِ ایجادِ یک هنر و ادبیّاتِ تودهای، ملّی و کاملا اصیل که با اصولِ اساسی زیباییشناسی او هماهنگی داشته باشد، دارای پیوندِ گسستناپذیری بود. او اعتراف داشت که ترقّی انسانیّت از راهِ تکاملِ ملّتها صورت میپذیرد و انسانیّت، بدونِ درنظرگرفتنِ ملّتها جز یک “مفهومِ انتزاعیِ منطقی و بیجان” بیش نیست، و هر ملّت بهنوبۀخود گوهری بر گنجینۀ مشترکِ انسانیّت میافزاید. مفهومِ انسانیّت نزدِ هر ملّتی بهصورتی ملّی که خاصّ ِخودِ آن ملّت است، تظاهر دارد. بلینسکی نه هنرِ “جهانوطنِ” فوقِ ملّی میشناخت و نه به فرهنگِ “فوقِ ملّی” قائل بود.
“وقتِ آناست که از این عقیده دست بکشیم که ممکناست هنر را بهعنوانِ یک زنِ ولگردِ بیخانمان و بیوطن، و گاهی بهعنوانِ یک زنِ کولی یا روسپیِ بیعلاقه به زر، امّا شیفتۀ صرفۀ خود نمایش داد. کجا و چهوقت چنین هنری وجود داشته است؟“
بلینسکی که حامیِ برابری ملّتها و دوستدارِ نزدیکترین همکاری دوستانۀ آنها بود، از سوی دیگر به این نکته اذعان داشت که ترقّیاتِ فرهنگ و آموزش، از طریقِ نزدیک ساختنِ ملّتها به یکدیگر، خصائصِ ملّی و فرهنگی ایشان را محو نخواهد کرد. هرچه فرهنگِ ملّی یک ملّت اصیلتر و مشخّصتر باشد، کمکِ آن ملّت به ترقّی فرهنگِ انسانی، بزرگتر تواند بود.
او که دشمنِ مصمّمِ یک “جهانوطنیِ” بیپایه بود، با لحنی تحقیرآمیز پیروانِ آنرا “بیوطنانی که در میانِ بشریّت سرگرداناند” وصف میکرد. میهندوستی، به عقیدۀ او یک حسّ ِمشروع و یکیاز “انگیزههای کوششِ بشری” بود. او مینوشت:
“کسیکه دارای سرنوشتِ سالم و بینقص است، به سرنوشتِ میهنِ خود از دل و جان علاقه دارد. هر انسانِ بزرگمنش بر علائقی که او را به میهناش خویشاوند و وابسته میگرداند، عمیقا آگاه است.“
بلینسکی ادامه میدهد، که از این رو، هنرمندِ راستین، فرزندِ ملّتِ خویش است او در آثارِ خود روحیۀ خاصّ ِملّتِ خود، “طرزِ تفکّر” و جهانبینی او را منعکس میسازد. یک هنرمندِ بزرگ همواره بینهایت پابندِ ملّتِ خویش است.
هرچه یک شاعر بزرگتر باشد، بیشتر ملّی است، زیرا دراینصورت مظاهرِ روحِ ملّتاش که او بر آن دسترسی دارد، فراوان.تر است. این استنباطِ “ملّی- تاریخی” از ادبیّات که در زُمرۀ بهترین سننِ نقدِ ادبی روس بهشُمار میرود، از “دموکراتیسمِ انقلابی” الهام میگرفت. بلینسکی مانند متأخّرانِ خود، چرنیشفسکی و دوبرولیوبف، تاریخِ ادب و اثرِ یک نویسنده را از لحاظِ زندگی و مبارزه تودههای مردم، از لحاظِ منافع خلق مورد تجزیه و تحلیل قرار میداد. او که بهعنوان یک دموکراتِ انقلابی به ادبیّات مینگریست، میدانست که در اثرِ یک نویسنده میتوان نشانۀ طبقه و “کاست” (Caste) را یافت. بدینگونه است که با وجوهِ قضاوتِ ستایشآمیزی که از رمانهای والتر اسکات میکند، بستگیِ طبقاتی او را یادآور میشود. بلینسکیِ دموکرات و انساندوست، یقینداشت که تنها در میانِ مردم، در میانِ تودههای رنجبر “مشعلِ زندگی ملّی، فروزان است”. او از ادیبان و هنرمندان دعوت میکرد تا به مردم روی آورند و از زندگی آنها تصویری حقیقی و نمایان بسازند. او بر تحقیرِ “موژیکها”* از سوی اشراف، بر این عقیده که خصایص و زندگی مردمِ طبقاتِ پایینِ اجتماع چیزی در بر ندارد که جالبِ نظر باشد و از این رو چنین مردمی شایستۀ آن نیستند تا موضوع هنر قرار گیرند، سخت اعتراض میکرد. میپرسید:
“مگر موژیک آدم نیست؟ چه چیزِ جالبِ توجه میتوان در یک آدمِ خشن و بیفرهنگ سراغ کرد؟
– شگفتا؛ سرشتِ او، روحِ او، قلبِ او، احساساتِ او، مختصر، عیناً همۀ چیزهایی که در یک انسانِ با فرهنگ وجود دارد”.
به نظرِ او، فضیلتِ رئالیسمِ انتقادی در ادبیّاتِ روس دقیقاً ناشی از “همدردیِ آن با انسان، صرفنظر از مقام و مرتبۀ انسان” بود.
بلینسکی با ستایشِ اصالتِ ملّی در هنر و با بیانِ لزومِ توجّه هنر به زندگی تودهها، میانهای با مدحِ گذشتۀ پدرشاهی و صُوَرِ منسوخِ زندگیِ مردم نداشت. او همیشه شدیدا بر تمایلاتِ رمانتیسمِ ارتجاعی در غرب و در روسیه اعتراض میکرد. بلینسکی هدفِ ادبیّات و هنر را نه مدح و نگهداشتِ جنبههای عقبماندۀ زندگی مردم، بلکه انتقادِ آنها، بازنمودنِ عللِ آنها، پرورشِ وجدانِ ملّی، توجیه آن به سوی پیکار برای پیروزی آرمانهای بزرگ میشُمرد.
بلینسکی بهطرزی درخشان، مقیاسِ “ملّی- تاریخی” را بر زمینۀ تجزیه و تحلیل آثارِ بزرگترین نویسندگانِ روس و بیگانه منطبق ساخت. پژوهشِ عمیقِ او در آثارِ پوشکین دارای اهمّیتِ خاصّی است. او در ۱۱ مقالهای که به پوشکین اختصاص داد، عظمتِ شاعر نابغۀ روس را از مفاخرِ ادبِ جهانی بهشُمار میرود آشکار ساخته و مقامِ او را در ادبیّاتِ روس نشان داده است. او پوشکین را یک شاعرِ بزرگِ ملّی میداند که آثارش از زندگیِ مردم ریشه میگیرد و محصول و تصویری از واقعیّتِ زندگی مردمِ روس است.
بلینسکی شخصیّتِ پوشکین را زائیدۀ جنبشِ ملّی بزرگی میدانست که به علّتِ جنگِ ۱۸۱۲ برضدّ ِارتشهای ناپلئون پدید آمده بود. در این باره نوشت:
“سالِ ۱۸۱۲ دورۀ بزرگی در زندگی ملّتِ روس است… جنگ بر ضدّ ِناپلئون تا پای جان، نیروهای خفتۀ روسیه را از خواب برانگیخت و روسیه را به یافتنِ نیروها و وسایلی رهنمون شد که هرگز به وجودِ آنها گُمان نمیبرد“.
شورِ میهنپرستانهای که در ۱۸۱۲ میانِ مردم پدیدار شد، مایۀ تعالیِ وجدانِ ملّی گشت. این تعالی، هم در نهضتِ اجتماعی و هم در زمینۀ ادبیّات جلوه کرد. شعرِ پوشکین که ثمرۀ زندگی اجتماعیِ روس در ثلثِ اوّل قرن ۱۹ بوده، نشانۀ اهمّیتِ تاریخی این دوره بوده و برجستهترین خطوط و خصائصِ آنرا منعکس میکرد.
بلینسکی تاکید میکرد که رازِ فهمِ آثارِ یک نویسندۀ بزرگ فقط در روابطِ این آثار با ادبیّاتِ گذشته و کنونیِ میهنِ او نهفته است. همچنین میگفت: “هرچه بیشتر بیاندیشیم، به رشتهای که پوشکین را با ادبیّاتِ دیروز و امروز مرتبط میکند، بهتر پِی میبریم“.
بلینسکی پیشاز تحلیلِ آثارِ پوشکین، تاریخِ ادبیّاتِ روس را از زمانِ “لومونوسف” به بعد شرح کرد. او نشان داد که ادبیّاتِ روس در ضمنِ رشد، به طرفِ رئالیسم کمال یافته، بیشاز پیش از روحِ مردم متاثّر گشته و به واقعیّتِ زندگی آنان نزدیکتر شده است. رئالیسمِ پوشکین حدّ ِنهاییِ ادبیّات پیشین روس است. “آثارِ شاعرانِ پیشاز پوشکین، هنرِ او را تعلیم میدهند و پُرمایه میگردانند“.
بلینسکی پوشکین را یک هنرمند و رئالیستِ نابغه میدانست و مینوشت: “شعرِ پوشکین زائیدۀ واقعیّتِ زنده و آرمانی خلّاق است“. رئالیسمِ پوشکین میانِ واقعیّتِ “پست” و واقعیّتِ “عالی” فرق نمیگذاشت. “پوشکین که هنرمندی واقعی بود، نیازی نداشت که برای آثارِ خود موضوعاتی شاعرانه برگزیند، برای او همۀ موضوعات، حاوی معنای شاعرانه بودند“. منتقد از پیش میدید که روزی پوشکین در روسیه شاعری کلاسیک خواهد گشت که “همۀ آثارِ او به توجیه و رشدِ حسّ ِزیباییشناسی و همچنین اخلاقی مدد خواهند کرد“.
بلینسکی روشِ “ملّی- تاریخی” را هنگامِ تحلیل آثارِ نویسندگانِ بیگانه مانند شکسپیر، گوته، شیللر، بایرون، ژرژ ساند و دیکنس نیز استادانه به کاربرد. داوریهای او دربارۀ سیماهای بزرگِ ادبِ آلمان خاصّه گوته و شیللر، پیوسته ارزش و اهمّیتی عظیم دارند. او بیپایگیِ این پندار را که گوته، نمایندۀ هنرِ “محض”، نمایندۀ “بُرون از زمان” بوده است، آشکار کرد.
“گوتۀ هنرمند و شاعر، فرزندِ کاملِ میهنِ خود و قرنِ خود بود. او اگرچه همۀ وجوهِ اصلی واقعیّتِ زمانِ خود را بیان نکرده است، اما لااقل زُمرهای از این وجوه را بهنحوی کامل به ما میشناساند. نفرتِ او از آنچه مجرّد و مبهم و صوفیانه است، صحّتِ این معنی را میرساند… همچنین علاقۀ او به موضوعاتِ ساده، روشن، دقیق، محسوس، دنیوی، حقیقی، واقعی و مثبت، عشقِ شورانگیزِ او به طبیعت که در اشعارش بهصورتِ نظریۀ وحدانیّت جلوه میکند، و نیز خدماتِ نمایانِ او به علومِ طبیعی، دلیل بر درستیِ این دعوی است“.
بلینسکی از سوی دیگر، ناهماهنگیهای شخصیّتِ گوته را نیز یادآور میشد. بیقیدی و کوتهنظری بورژوازیِ (Philistinisme مشتقّ از واژۀ Philistin به معنی بورژوازیِ کوتهفکر) او را در زمینۀ سیاست ملامت میکرد. او شخصیّتهای گوته، شیللر، شکسپیر و میلتون، والتر اسکات و بایرون را بر روابطِ نزدیکِ هنر با “جنبشِ تاریخیِ اجتماع” گواه میگرفت.
بلینسکی عمیقا بر این معنی ایمان داشت که وظیفۀ هنر نه تنها بیانِ واقعیّت، بلکه کوشش برای دگرگون ساختنِ آن و یاریرساندن به ترقّی اجتماع است.
“اگر ما از هنر این حقّ را سلب کنیم که خود را در خدمتِ مسائلِ اجتماعی بگُمارد، مقامِ آنرا بالا نبردهایم، بلکه خوار داشتهایم، زیرا دراینحال هنر را از ارزندهترین نیرویش و بهعبارتِ دیگر از اندیشه بیبهره ساختهایم، و آنرا بهصورتِ وسیلۀ سرگرمیِ لذّتپرستان و بازیچۀ تنآسایان و بیکارِگان در آوردهایم“.
بلینسکی اگر خواستارِ آن بود که اثرِ هنری باید هماهنگیِ شکل و محتوا را تحقّق بخشد، از سوی دیگر اهمّیتِ شِگرفِ محتوا را یادآور میشد. محاسنِ هنری یک اثر هیچگاه باعث نمیشد که معیارِ اصلی یعنی محتوای فکریِ آن اثر از نظرِ او دور شود.
منتقدِ بزرگِ روس با تاکید بر ارزشِ اجتماعی هنر به مثابۀ وسیلۀ آموزش و پرورش، عقیده داشت که هنر باید روابطِ خود را با زمانِ خویش هرچه بیشتر استوار کند. برخلافِ پیروانِ هنرِ “مَحض” که معتقدند وقایعِ حادّ ِروزانه مقامِ هنر را پایین میآورد و هنرمند باید “دور از غوغاهای بازاری” به کارِ خود سرگرم باشد، بلینسکی نشان میداد که قدرتِ هنر ناشی از پیوستگیهایش با زمانِ خود و با مسائلِ عمدهای است که در این زمان اذهان را بهخود مشغول میدارد.
“شاعر دیگر نمیتواند در دنیای خیال زندگی کند. او ازاینپس از زیرِ سلطۀ واقعیّتِ زمانِ خود به سر خواهد برد… جامعه دیگر نمیخواهد که شاعر “سرگرمکننده” باشد، بلکه از او متوقّع است که ترجمانِ زندگیِ روحی و کمالِ مطلوبش گردد، هاتفی باشد که به دشوارترین مسائل پاسخ میگوید“.
او هنرمندانی را که میکوشند تا دیواری میانِ خود و زندگی بکشند، و “درحالیکه درونِ غرفههای مجلّلِ کاخِ خیالی خویش در به روی خود بستهاند و از پشتِ شیشههای رنگین جهان را نظاره میکنند، مانندِ پرندهها نوا میسُرایند“، زیرِ تازیانۀ نیشخند میگرفت. او تاکید میکرد که خدمت به منافعِ جامعه با آزادی خلقِ آثارِ هنری ناسازگار نیست.
“آزادی در پدیدآوردن آثارِ هنری هنگامیکه بهسودِ واقعیّت باشد، بهآسانی با واقعیّت التیام مییابد. برای این منظور، هیچ لازم نیست که هنرمند خود را مقیّد کند، روی موضوعاتِ معیّنی چیز بنویسد، به مخیّلۀ خود فشار بیاورد، بلکه لازم است که هنرمند تابع و فرزندِ جامعه و زمانی باشد که در آن زندگی میکند، به مسائلِ طرفِ توجّهِ جامعه بپردازد و خواستههای آنانرا وجهۀ همّتِ خویش قرار دهد. لازم است که هنرمند، همدردی، عشق و احساسِ سالم داشته باشد، حقیقت را بهکار بندد تا میانِ اندیشه و کردار، میانِ آثارِ هنری و زندگی جدایی نیافتد“.
بهعقیدۀ بلینسکی، برخلافِ آنچه زیباییشناسان میپنداشتند، خطری که هنری را تهدید میکند و وحدت و هماهنگیِ کامل با زمان نیست، بلکه خطر، تبدیلِ هنر در اجتماعِ بورژوازی به کالایی است که چون همه چیز سودا میشود. او با قلبی دردناک میدید که “ارزشِ نبوغ، استعداد، معرفت، زیبایی، فضیلت،… با معیارِ واحدی که پول نامیده میشود و هر معیارِ دیگرِ تابعِ آن و درضمنِ آناست، معیّن میگردد“.
او از مالپرستیِ گرسنهچشمانِ بورژوا و فقرِ معانی در نزدِ آنان خشمگین میشد. “اینها مردمی عاری از هرگونه علائمِ میهنپرستی و احساساتِ عالی هستند برای آنها جنگ یا صلح معنایی جز افزایش یا کاهشِ سرمایه ندارد. آنها از این فراتر چیزی نمیبینند“. گُماشتنِ هنر در خدمتِ سرمایه، قلبِ او را از درد و بیزاری آکنده میساخت.
بلینسی نقاب از چهرۀ دورویان برمیداشت و مضامینِ ارتجاعی و خوارمایهای که در پسِ عباراتِ مُطَنطَن نهان بود، آشکار میگرداند. او معنای واقعی نظریۀ هنرِ “محض” را که در حقیقت هنر را از خدمت به مردم باز میداشت، برملا میساخت.
او از نظریۀ “هنر برای هنر” انتقادِ سختی کرد، بیپایگی احتجاجاتِ مدافعان این نظریه را آشکار نمود و استوار ساخت که “عقیده به یک هنرِ محض و فارغ از همه چیز…، عقیدهای مجرّد و واهی است“.
ردّیۀ محکمِ او بر نظریۀ ارتجاعی “هنر برای هنر” هنوز پساز یک قرن ارزش و قدرتِ خود را نگه داشته (است).
هنری پُر از مضمون، هنری که در خدمتِ آیینهای پیشروِ زمان باشد، یک هنرِ رئالیستی و حقیقی که واقعیّت را به درستی منعکس سازد، کمالِ مطلوبِ بلینسکی بود. او میخواست که ادبیّات “وجدانِ اجتماع” و “ناظر و مراقبِ” افکارِ جامعه باشد، امّا عقیده داشت که برای این منظور، ادبیّات باید همچون هنر، آیینۀ صادقِ اجتماع گردد و به واقعیّت وفادار ماند.
بلینسکی در همۀ مقالاتِ خود، خواستارِ “وفاداری به واقعیّت”، “بیانِ زندگی و واقعیّت با حقیقتِ کامل” و “نزدیکی به زندگی و به واقعیّت” است. طلبِ وفاداری به واقعیّت یکی که از عناصرِ عمدۀ انتقاداتِ او، یکی از اصولِ کلی و وسایلِ او برای ارزیابیِ آثارِ هنری بود. او تاکید میکرد که وفاداری به واقعیّت “نخستین اقتضاء، نخستین وظیفۀ شعر است. برای داوری درباره دهاءِ شعریِ یک شاعر، باید نخست تحقیق کرد که او تا چه پایه این مقتضی را برآورده و این حقّ را ادا کرده است”.
قصدِ بلینسکی از “وفاداری به واقعیّت” چه بود؟ مفهومی که او از اصطلاحِ “بیانِ واقعیّت با حقیقتِ کامل” میخواست و به مددِ آن، هنرِ رئالیستی را تعریف میکرد، چه بود؟
بلینسکی که این مسئله را بارها به مناسباتِ مختلف از لحاظِ وجوهِ گوناگونِ آن مطرح کرده، نظریۀ کامل دربارۀ رئالیسم وضع نموده است. وی میگوید: “شرطِ لازم برای صدقِ یک بیانِ هنری، وفاداری به واقعیّت از لحاظِ تاریخی است“. بلینسکی این معنا را به دارابودنِ “رنگِ مکانی و زمانی” تعبیر میکند. او زیباییشناسی خود را مقابلِ زیباییشناسیِ کلاسیسیسم میگذارد. به نظرِ بلینسکی، نقصِ اصلی زیباییشناسیِ کلاسیکها “طلاقِ واقعیّت”، تصوّرِ خطا دربارۀ هنر و ملاحظۀ آن به مثابۀ وسیلهای برای “آرایشِ طبیعت” بود.
“به گُمانِ کلاسیکهای دروغین، شعرِ حماسی باید وقایع بزرگِ زندگیِ بشر یا زندگی یک قوم را “بستاید”. امّا دربارۀ زمانِ این وقایع و اینکه چه قومی این وقایع بر سرش آمده، هنر باید جامهای ارغوانی یا جُبّهای فاخر دربَرکُند، خود را از هرگونه رنگِ محلّی پیراسته دارد، اثری زاییدۀ نیروهای ماوراءِطبیعی باشد، با زبانی پُرطمطراق و میانتهی بیان شود، همانگونه که در تقلید از یک شکلِ بیگانه، به ویژه در تقلیدِ یک زندگانی بیگانه، این کارها جبری است“.
بلینسکی با هرگونه جعل در هنر مخالف بود و تاکید میکرد که اثرِ هنری باید ویژگیهای تاریخی زندگیِ یک ملّت، اخلاقیاتِ او، عادات و شیوۀ بیانِ او را در این یا آن دوره بیان کند. او میآموخت که خصیصۀ دیگر هنرِ رئالیستی، شناساندنِ زندگی بهنحوِ کامل و نشاندادن وجوهِ گوناگونِ آن است. در طبیعت چیزی نیست که درخورِ انعکاس در یک اثرِ هنری نباشد. به عقیدۀ او، تمایل به مقیّد ساختنِ هنر در چهاردیواریِ “عالَمِ علوی” و “زیبایی” و دور کردن از “مسائلِ زندگی” و از واقعیّتهای روزانه، عمیقا خطاست و نتیجهاش آناست که هنر، زندگی را نادرست تصویر کند. بلینسکی برعکس، هنر را دعوت میکرد که از “طبیعتِ پست” رو بر نتابد، بلکه “به زمین فرود آید”، واقعیّت را ببیند، و آنرا آنگونه که هست، نمایش دهد.
ادبیّاتِ روس با توجّهی که به مسائلِ زندگی داشت، رشدِ خود را آشکار ساخت و نشان داد که به راهِ درستی درآمده است. مگر بلینسکی نمیگفت که اوژن اونگین (Eugène Onèguine)، اثرِ معروفِ پوشکین “نشانۀ آغازِ شعرِ زمانِ ماست”. ارزشِ این اثرِ شاعر بزرگِ روس در “بیانِ صادقانۀ واقعیّت با جمیعِ محاسن و معایبِ آن، با همۀ ابتذالهای زندگی” است. فضیلتِ گوگول و مکتبِ او نیز در رهایی از جنبۀ “سخنپردازی” و توجّه به واقعیّت است.
بلینسکی ادامه میدهد که سرانجام، شرطِ اصلی برای وفاداری به واقعیّت، تلفیقِ هنری برگزیدنِ نمونهها، بهدور انداختنِ موضوعات فرعی و تصادفی، تعمّق در اشیاء، پیبردن به “انگیزههای نهانی” است. بدینگونه، هنرمند میتواند بهراستی به واقعیّت وفادار بماند، بیآن که در بند باشد که واقعیّت را طابقالنعل بالنعل منعکس سازد.
“بدینگونه تصویری که یک نقّاشِ بزرگ از شخصی میسازد، بیشاز پیکری که از دستگاهِ عکاسی بیرون آمده به آن شخص شبیه است، زیرا یک نقّاشِ بزرگ، نهادِ این شخص را به طرزی نمایان و حتّی آنچه را که از نظرِ خود آن شخص شاید پنهان است، مجسّم میسازد. از اینرو هنر، طبعا محتاج به یک نمایشِ تلفیقیِ زندگیاست“.
امّا بلینسکی از سوی دیگر، حدودِ این تلفیقِ هنری را که در وَرای آن هنرمند به پرتگاهِ کنایه و استعاره، به پرتگاهِ یک سمبولیسمِ خشک و بیروح میاُفتد، معیّن میکند:
“اشکالِ بیصورت”: این تکیهکلامِ بلینسکی در وصفِ پارهای از آثارِ ادبی است. او طرفدارِ بیانِ دقیقِ واقعیّت بود، امّا بهطوری که هر واقعه یا هر خصیصه دارای یک ارزشِ کلّی باشد. بلینسکی نمونههایی از “بیان”، نمونههایی از “تیپ” و “پرسُناژ” را در آثارِ شکسپیر، گوته، پوشکین و گوگول مییافت.
برای آنکه تلفیق و برگزیدنِ نمونهها در اثرِ هنری انجام یابد، واقعیت باید از پردۀ خیال و هوشِ هنرمند بگذرد. بلینسکی در زُمرۀ کسانی نیست که مدّعی هستند عقل و هوش برای هنر لازم نیست، زیرا به یاریِ اندیشه است که هنرمند “به اعماقِ اشیاء” راه مییابد، و مرکز و حدودِ وقایعی را که میخواهد نمایش دهد، معیّن میسازد.
بلینسکی عقل را معارضِ تخیّل قرار نمیداد، بلکه آنرا با یکدیگر جمع میکرد و درعینحال، به رجحانِ عقل در علوم و تخیّل در هنر اذعان مینمود. او بطلانِ عقیدۀ کسانی را که احساسات را برای شاعر کافی می دانستند، آشکار میساخت و دربارۀ این عقیده میگفت که “خاصّه برای زمانِ ما بسیار زیانخیز است. امروز همۀ شاعران، حتّی بزرگترینِ آنها باید متفکّر نیز باشند، زیرا استعدادِ تنها هیچ کمکی به آنها نخواهد کرد… دانشِ زنده، دانشِ کنونی، راهنمای هنر است و بدونِ آن، الهام، عقیم و استعداد، فاقدِ قدرت است“.
اندیشه و “ایده”، “روحِ” یک اثرِ هنری و “جوهرِ حقیقی” آنرا تشکیل میدهند. این “ایده” در شعر، از راهِ تخیّلِ یکیاز جنبههای وجود، جلوه میکند. این آیینی است که به آثارِ شاعر، زندگی و نیرو میبخشد. از این رو، در اندیشۀ بلینسکی، رئالیسم با تبلیغ بهسودِ یک ادبیّاتِ پُرمایه، به نفع تمایلاتِ مترقّی در هنر همراه است.
خصوصیّاتِ دینامیکِ زیباییشناسیِ بلینسکی، بهویژه در نامۀ معروفاش به گوگول** ظاهر است. آشکارکردنِ بهرهکشیها و ناروائیهای اجتماعی، برانگیختنِ حسّ ِشرفِ انسانی در مردم و یاوری آنها در راهِ آزادی، کمک به پیشرفتِ “تمدّن، فرهنگ و انسانیّت”: اینها بودند وظایفِ گرانمایهای که بلینسکی به عهدۀ ادبیّاتِ روس وامیگذاشت.
ادبیّات روس این تعالیم را پذیرفت و به کار بست. از این رو “دوبرولیوبف“، پیروِ بلینسکی در ۱۸۵۹ میتوانست بنویسد: “سرنوشتِ ادبیّاتِ روس هرچه باشد، تکاملِ آن هراندازه درخشان باشد، نامِ بلینسکی همواره فخر و شرفِ زینتبخشِ این ادبیّات خواهد بود”.
تکاملِ ادبیّاتِ روس درستی این پیشگویی “دوبرولیوبف” را ثابت کرد. بیشاز یک قرن از مرگِ بلینسکی میگذرد، امّا نظریۀ زیباییشناسی و اصولِ نقدِ ادبی او همچنان جاودان مانده است.
امروزه همۀ نویسندگان و هنرمندانِ پیشرو، همچون بلینسکی میاندیشند که هنر نمیتواند به سرنوشتِ مردم بیاعتنا باشد. بلکه مقدّسترین ارجمندترین وظیفۀ آن خدمتِ خلق است. انتقادِ بلینسکی از هنرِ “محض”، از نظریۀ “هنر برای هنر”، امروز به ما یاری میکند تا کسانی را که زیرِ نقابِ “هنرِ محض” میخواهند آنرا از خدمتِ خلق بازدارند و به سودِ ارتجاع اجتماعی از آن بهره گیرند، رسوا کنیم.
دعوتِ پُرشورِ بلینسکی از هنرمندان و ادیبان برای پاسخگویی به مسائلِ حادّ ِزمان و برای همتراز شدن با عقایدِ مترقّی عصر، هنوز نیروبخشِ ادبیّاتِ مترقی است. امروزه که امپریالیستها زیرِ عَلَمِ “نظریاتِ جهانوطنی” به حقّ ِحاکمیّتِ ملّتها تجاوز میکنند و میکوشند تا فرهنگهای ملّی را از میان بردارند، دفاعِ بلینسکی از اصالتِ ملّی هنر و ادبیّاتِ ملّتهای گوناگون، پژواکِ خاصّی دارد.
بلینسکی مانند همۀ دموکراتهای انقلابی روس، هوادارِ استوارِ تساویِ ملل، حامی حقّ ملتها برای تکامل و پیشرفت با برخورداری از استقلالِ کامل بود. آرمانهای دموکراتیکِ او با زمانِ ما هماهنگی دارد.
تکاملِ سریع ادبیّاتِ پیشروِ روس و ملّتهای روسیه، حاکی از نیرو و خلّاقیّتِ هنرِ رئالیستی و توجیهِ اجتماعی است که بلینسکی در راهِ آن با سَری پُرشور پیکار کرد.
سرچشمه:مجلّۀ شیوه، اردیبهشت ۱۳۳۲، شمارۀ ۱
پینوشتها:
* موژیک یا موجیک (به روسی: мужи́к [mʊˈʐɨk]) به دهقانانِ بیزمین یا رعیت-بردههای روس (سِرفها) در دوران سلطۀ نظامِ رعیتداری یا سِرواژ (Servage) در حاکمیتِ تزاری اطلاق میشد که در خدمت خانوادۀ اشرافِ زمیندارِ روسیه زندگی مشقّتباری را سپری میکردند و همراهِ املاک معامله می شدند. نظامِ سِرفداری یا سِرواژ را “چهرۀ نرمشدۀ بردهداری” نیز میدانند. (ارژنگ)
** نامۀ بلینسکی خطاب به “نیکلای گوگول” نویسنده مشهور روس زمانی نوشته و منتشرشد که گوگول پساز انتشار کتاب «نفوسِ مُرده» و کسب شهرت فراگیر در سال ۱۸۴۷ میلادی در جزوهای در دفاع از سنّتهای کهن و خواهان بازگشت به شیوههای کهن جامعۀ پدرسالاری و تجدیدِ حیاتِ معنوی سرزمینِ سِرفها و زمینداران و تزار می شود. پس از انتشار این جزوه، کاسۀ صبرِ بلینسکی منتقد ادبی برجسته روس که نبوغِ گوگول را ستایش کرده بود لبریز شده، و درآخرین مراحل بیماری جانکاهش از خارج از روسیه نامهای می نویسد و گوگول را متّهم به «خیانت به روشنایی» می کند. این نامه که گرتسن آنرا “وصیّتنامۀ بلینسکی” نامید، در روسیه سروصدای فراوانی برپا کرده و چنان خشم و مخالفتِ دستگاه تزاری را بر میانگیزد که یکی از دلایلِ محکومیّتِ داستایوفسکی به اعدام، خواندنِ آن نامه در جمعِ مردم اعلام می شود. (اعدامی که در آخرین لحظه قبل از تیرباران بخشیده شد).
بلینسکی در بخشی از این نامه خطاب به گوگول مینویسد:
“وقتیکه زیر پوششِ دین، و با پشتیبانی تازیانه، دروغ وُ دغل را به عنوان حقیقت و فضیلت تبلیغ میکنند نمیتوان خاموش نشست. روسیه رستگاری خود را در عرفان یا زیبایی پرستی نمیبیند، بلکه رستگاری را در دستاوردهای آموزش و تمدّن و فرهنگِ انسانی میبیند.روسیه نیازی به موعظه ندارد(چون بهقدر کافی موعظه گوش کرده است)، به دعا هم نیازی ندارد، روسیه به بیدارشدنِ حسّ ِحیثیّتِ انسانی در میانِ مردم نیاز دارد، که قرنهاست در میان لای وُ لجن گم شدهاست.
روسیه به قانون و حقوق نیاز دارد، نه براساس تعالیم کلیسا بلکه براساسعقل سلیمو عدالت، که به جایش منظرۀ هولناک سرزمینی را میبینیم که در آن مردمان، مردمان دیگر را میخرند و میفروشند. کشوری که درآن هیچ ضمانتی برایآزادی شخصییا شرف یا دارایی انسانی وجودندارد، حتیحکومتِپلیسیهم نیست، بلکه شرکتهای عظیمی است از دزدان و راهزنان رسمی و اداری.
ای مبلّغِ تازیانه، ای پیامبرِ جهل، ای هوادارِ تیرهاندیشی و ارتجاعِ سیاه، ای مدافعِ شیوه زندگانیِ تاتار-چه کار میکنی؟ به زمینِ زیرِ پایت نگاه کن. بر لبِ پرتگاه ایستادهای. تعالیم خود را بر کلیسای اورتدوکس بنا کردهای، و دلیل این را من میفهمم، زیرا کلیسا همیشه طرفدار تازیانه و زندان بودهاست، همیشه زبون استبداد بودهاست؛ ولی آخر این چه ربطی به مسیح دارد؟ ولتر که ریشخندش شعلههای تعصب و جهل را در اروپا خاموش کرد مسلماً برای مسیح فرزند بهتری است و گوشت و استخوانش به گوشت و استخوان مسیح نزدیکتر است تا خیل کشیشها و اسقفها و به طریقهای جنابعالی.
روحانیان روستایی ما قهرمانانِ قصههای عوامانه هستند. در این قصهها کشیش همیشه نقش آدم شکمباره و لئیم و ریاکار را بازی میکند، آدمی است که شرم و حیا را ازیاد برده است. بیشتر روحانیان ما یا مشتی مدرس فضل فروشند یا مجسمۀ جهل و کوردلی.
فقط در ادبیّاتِ ما است که بهرغم سانسورِ وحشیانه نشان زندگی و حرکت دیده میشود.به همین دلیل است که در میان ما حرفۀ نویسندگی این قدر شریف شناخته میشود، و حتی استعدادهای ادبی ناچیز هم خریدار دارد. به همین دلیل است که حرفۀ قلم لباسها و سردوشیهای پرزرق و برق نظامیان را ازنظر انداخته است، به همین دلیل است که هر نویسندۀ آزادیخواهی، هرچند که استعدادش ناچیز باشد، توجه عموم را جلب میکند، و حال آن که شاعران بزرگی که قریحۀ خودرا به کلیسای اورتودوکس و دستگاه استبداد و ناسیونالیسم میفروشند خیلی زود محبویت شان را از دست میدهند. مردم روسیه حقّ دارند. این مردم تنها رهبران و مدافعان و نجاتدهندگانِ خود را از تاریکی و استبدادِ روسیه و مذهبِ اورتدوکس و ناسیونالیسم در میانِ نویسندگانِ روس میبیند.مردم میتوانند یککتابِ بد [بهلحاظِ زیباییشناسی]را بر نویسنده ببخشایند، ولی یک کتابِزیانبخش[بهلحاظ اخلاق و ایدئولوژی]را هرگز”. (ارژنگ)