رونمایی «پرویز ثابتی» این چهره مخوف ساواک توسط شاه‌پرستان چه پیامی به مردم انقلابی ایران دارد؟

بهرام رحمانی

کارزار رسانه‌ای و کمپین شبه‌انتخاباتی سلطنت‌طلبان تحت عنوان «من وکالت می‌دهم» و هم‌چنین برای منزوی کردن «اپوزیسیون» سرنگونی‌طلب جمهوری اسلامی و سوار شدن بر انقلاب مردم ایران با تهدید و تحریف و دروغ، ابعاد گسترده‌ای به‌خود گرفته است.

خانم یاسمین همسر رضا پهلوی در توئیتی مرگ برمجاهد، مرگ بر چپی و ‌مرگ بر… می‌نویسد و… حتی‌ بعضی شاه‌دوستان با تند‌روی به منتقدان انگ‌هایی چون «تجزیه‌طلب، سایبری، وزارت اطلاعاتی، خائن، چپی، ضدمیهن، خمینی‌چی و … می‌زنند.»

این ادبیات طی چند ماه‌ اخیر، با اوج‌گیری انقلاب «زن، زندگی، آزادی» علیه جمهوری اسلامی، توسط هواردارن رضا پهلوی، همواره در شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون‌هایشان و تجمعات تکرار می‌شود.

سلطنت‌طلبان هم‌چنین با تحریک احساسات ناسیونالیستی و برخی پناهجویان که نیاز به حمایت مالی و تاییدیه سیاسی دارند جمع می‌کنند و تصاویر رضا پهلوی و پرچم پهلوی تحت عنوان پرچم «ملی» را به دست آن‌ها می‌دهند که در زیر تصاویر رضا پهلوی شعارهای مردسالاری و پدرسالاری نظیر «مرد، میهن، آبادی»، «جاوید شاه» و یا در باندرول‌هایی شعارهای «مرگ بر سه مفسد ملا، چپ، مجاهد»، «مرگ بر کمونیست و مجاهد»، «اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه» و… نوشته شده است را حمل نمایند.

در این میان، ناگهان انتشار عکس رییس امنیت داخلی ساواک در 86 سالگی هم‌زمان با سخنرانی رضا پهلوی در تجمع مخالفان جمهوری اسلامی ایران در لس‌آنجلس، پیام مشخصی دارد مبنی بر این که رضا پهلوی و هوادارانش در جهت سرکوب انقلاب مردم و منزوی کردن نیروهای سرنگونی‌طلب جمهوری اسلامی، دارند با وعده و عید و پول ساواک‌های سابق و هواداران لات و اوباش شعبان بی‌مخ‌ را در داخل، به‌ویژه و خارج کشور بسیج می‌کنند.

این عکس با موجی از انتقادها و هم‌زمان نظرات تحسین‌آمیز شاه‌دوستان مواجه شد. بیش‌تر تحسین‌کنندگان به این موضوع اشاره داشتند که آقای ثابتی در زمان خود دشمنان اصلی را «خوب» شناخته و با آن‌ها مبارزه می‌کرد.

بعد از 44 سال زندگی مخفی، روز 22 بهمن 1401، پردیس ثابتی دختر پرویز در صفحه توئیتری خود تصویری از حضور خانوادگی‌شان در تجمع سلطنت‌طلبان در آمریکا منتشر کرد. پرویز ثابتی نیز بود.

دختر ثابتی هم‌زمان با انتشار تصویری از پدر خود نوشت که چهل و چهار سال پیش کشور مادری ما در تاریکی فرو رفت و ابراز امیدواری کرد که امسال، سال نور، البته از جنس نور «ساواکی‌های پهلوی» باشد.

پرویز ثابتی متهم است که در دوران 20 ساله کار در ساواک و به‌ویژه مدیریت اداره سوم در شکنجه یا مرگ بسیاری از فعالان سیاسی قبل از انقلاب نقش داشته است.

او مخالف فعالیت آزادانه بسیاری از نویسندگان و هنرمندان از جمله صمد بهرنگی بوده است. خودش به‌صراحت در مصاحبه با عرفان قانعی‌فرد در کتاب «در دامگه حادثه» گفته که کتاب اولدوز و کلاغ‌های صمد بهرنگی را پیش فرح پهلوی برده و تاکید کرده نویسندگانی مثل صمد بهرنگی از راه داستان افکار کمونیستی را ترویج می‌دهند و باید جلو آن‌ها گرفته شود.

واکنش‌های توییتری به انتشار عکسی از پرویز ثابتی، مسئول اداره سوم ساواک و رییس ساواک تهران در تجمع اخیر سلطنت‌طلبان در آمریکا، هم‌چنان ادامه دارد. اما عجیب است که چرا در این 44 سال، هیچ اقدامی در جهت محاکمه این عنصر مخوف ساواک، صورت نگرفته است.

پرویز ثابتی یک شکنجه‌گر معروف و مخوف در ساواک بوده، برای دادگاه‌های بین‌المللی فرد غیرقابل دستیابی‌ای نیست آن هم در شرایطی که هزاران شاهد زنده وجود دارد که حاضرند علیه او شهادت بدهند. چه‌طور پیرزو پیرمردهای حکومت نازی هیتلری را هنوز هم بگیرند دادگاهی و محاکمه و زندانی می‌کنند؟ این که تاکنون ثابتی را محاکمه نکرده‌اند یک دلیل دارد؛ هیچ فرد و جمع و یا مردمی ایرانی در این 44 سال هیچ پرونده‌ای علیه او تشکیل نداده‌اند.

شمار زیادی از زندانیان سیاسی از شکنجه خود در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک، که زیر نظر ثابتی بوده، گزارش کرده‌اند؛ او در مقابل پرسشی درباره شکنجه زندانیان سیاسی چپ و چریک‌های فدایی، آن‌ها را «تروریست» خوانده است.

ساواک و دستگاه تبلیغاتی حکومت شاه، هر اعتراض و تلاش مردمی و مبارزه سیاسی را طوری معرفی کرده بودند که بیش‌تر مردم عوام نیز، مبارزین، مجاهدین و چریک‌ها و کمونیست‌ها را ‎خرابکار و مستحق می‌دانستند. در چنین فضایی بود‌ ‎انقلاب 1357، راه خود را باز کرد و به پیروزی رسید.

ثابتی در سراسر کتاب «در دامگه حادثه» به این موضوع اشاره می‌کند که اصرار داشته با فعالان سیاسی و نویسندگان جدی‌تر و شدید‌تر برخورد شود و درباره این موضوع به مقام‌های بالاتر از خود و محمدرضا پهلوی شکایت می‌برده است.

ثابتی هم‌چنین گفته که در سال‌های آخر حکومت پهلوی اگر برخورد جدی‌تری انجام می‌شد و به توصیه‌های او عمل می‌شد، کار حکومت به این‌جا نمی‌رسید. او سال 1357 فهرستی 1500 نفره‌ از نویسندگان و فعالان سیاسی و مذهبی به شاه داده و خواستار بازداشت آن‌ها شده که محمدرضا شاه با بازداشت 300 نفر از آن‌ها موافقت کرده است.

او در یادداشتی بر کتاب مصاحبه‌اش در سال 1389 نوشته گزارش‌های زیادی درباره فساد در دستگاه حکومتی به دربار داده که به‌خاطر آن‌ها مواخذه شده است.

با این وجود، شماری از هواداران سلطنت که بسیاری از آن‌ها با هویت‌های مختلف در شبکه‌های اجتماعی فعالیت دارند، نوشته‌اند «چه به نام، چه به ننگ»، باید از «میهن» دفاع کرد و به همین دلیل آن‌ها از اقدامات پرویز ثابتی حمایت می‌کنند، چرا که، به باور آن‌ها، «تشخیص او درباره دشمنان میهن، تا حد زیادی درست بود.»

این رخ‌نمایی ‎پرویز ثابتی کدی برای فعال‌سازی ظرفیت‌های سابق ساواک توسط سلطنت‌طلبان و شاه‌دوستان است به‌طوری که مدت‌هاست این محافل سلطنت‌طلب به نیروهای مخالف سلطنت زبان‌درازی و پرخاشگری می‌کنند. رو نمایی و یا رخ‌نمایی پرویز ثابتی را باید در این وقاحت محافل سلطنت‌طلب و حتی تهدید به اعدام انقلابیون کمونیست و مجاهد 57، مورد بخث و بررسی قرار داد. طراح و عامل جنایت‌های بی‌شمار ساواک بعد از دهه‌ها این‌گونه رخ نموده و با  زهرخندی استهزاآمیز و چندش‌آور، در مقابل ‌دوربین ژست بگیرد!

ثابتی این سال‌ها در اورلاندوی آمریکا زندگی می‌کرد؛ شرکتی با نامParis Enterprises دارد و به کمپین انتخاباتی جورج بوش در انتخابات ریاست‌جمهوری‌ آمریکا کمک کرده بود.

ثابتی نقش «مغز» ساواک را بازی می‌کرد و نصیری «مشت» سازمان اطلاعات و امنیت کشور محسوب می‌شد. او در اسرائیل و آمریکا دوره دیده بود و در مقابله ساواک با روشنفکران مخالف حکومت و مواجهه با فعالان سیاسی، ابزار شکنجه و برخوردهای خودسرانه را به عنوان حرف اول به کار می‎گرفت.

او در طول سال‌های 49 تا 56، تمرکز خود را بر پروژه‌ای موسوم به «مبارزه با تروریسم» در ساواک گذاشت که هدف اصلی آن ریشه‌کن کردن مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی بود، روندی که کارنامه خشونت‌باری برای ثابتی و همکارانش در ساواک به جای گذاشت و نقطه آغازش را می‌توان واقعه سیاهکل دانست که در پی حمله مسلحانه سازمان چریک‌های فدایی خلق در 19 بهمن 1349 به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل برای آزادی یکی از دستگیرشدگان عضو این سازمان، رخ داد. با این عملیات و رخدادهایی مشابه آن بود که ثابتی تصمیم گرفت عملا هر کسی که ارتباطی چه دورادور و چه نزدیک با سازمان‌های مسلح مخالف داشت از میان بردارد. حاصل این پروژه به کشته‌شدن بیش از 340 فعال سیاسی انجامید که 177 تن از آنان در درگیری با نیروهای امنیتی جان خود را از دست دادند و 91 تن دیگر نیز با یا بدون محاکمه تیرباران شدند، 42 تن هم زیر شکنجه در زندان جان دادند، 15 نفر ناپدید شدند، هفت نفر خودکشی کردند و در نهایت 9 تن نیز در صحنه‌ ساختگی اقدام به فرار به قتل رسیدند.

در سال 1354، اعدام بیژن جزنی و هشت نفر از همراهانش بعد از هفت سال محکومیت در زندان در تپه‌های اوین با هدف نشان‌دادن ضرب شست به مخالفان مسلح همچنان فعال در کشور یکی دیگر از اقداماتی است که البته ثابتی هرگونه مشارکتی در آن را انکار می‌کند و علت کشته‌شدن آنان را به اقدام‌شان برای فرار از زندان نسبت می‌دهد، ادعاهایی که مشابه آن را در مصاحبه یازده سال پیش خود هم تکرار کرد و وجود هرگونه شکنجه، اعدام بدون محاکمه و برخورد خشونت‌بار با زندانیان سیاسی را از اساس بی‌پایه خواند. او نه قبول کرد که بازجویی کرده و نه پذیرفت که شکنجه‌ای در کمیته مشترک ضدخرابکاری صورت گرفته است.

پرویز ثابتی در گفت‌وگوی معروفش با جمشید آموزگار، نخست‌وزیر وقت، درباره افکار عمومی و نهاد‌های حقوق بشری گفته بود: «… به جهنم، هرچه می‌خواهند بگویند… .»

یکی از چهره‌های شاخص و مخوفی که  در ساواک در زمان پهلوی فعالیت گسترده‌ای در تهدید و دستگیر و شکنجه و اعدام مخالفین داشت، پرویز ثابتی مسئول اول اداره کل سوم ساواک و رییس ساواک تهران بود.

او متولد سال 1315 در تهران است. او در سال 1352، توسط ارتشبد نصیری، رییس ساواک، به سمت مدیر کل اداره سوم تعیین و عملا همه کاره ساواک منصوب شد. البته ابتدای این ورود از سال 1337  با معرفی ضرابی‌(مدیر کل نهم ساواک) بود. سمتی که با جاه‌طلبی  و خشونت‌‌طلبی که او داشت منجر به ارتقایش در ساواک شد.

این ترقی تا جایی پیش رفت که احراز همه مشاغل مهم از پست وزارت گرفته تا استادی دانشگاه و معلمی و حتی کارمندی دولت، در گرو دریافت اجازه اداره‌ای بود که ریاستش را ثابتی به‌عهده داشت.

ثابتی طرفدار سیاست سرکوب هرچه شدیدتر تظاهرات‌ها و تجمعات علیه حکومت وقت بود و همواره تاکید داشت که دولت باید با قاطعیت تمام تظاهرات را سرکوب کند؛ از طرفی او مایل بود دست مخالفان وفادار به حکومت را ظاهرا باز بگذارد که از نظام حاکم و حتی از اعضای خاندان سلطنت انتقاد کنند تا او بتواند مبالغ هنگفتی برای سکوب مخالفین و منتقدین با دستور مستقیم شاه دریافت کند. در سال 1357 بود که به جهت آشنایی هویدا با ثابتی، هویدا طی نامه‌ای به شاه خواستار واگذاری وظیفه سرکوب مخالفان به ساواک شد و در همین راستا ثابتی به‌سرعت سیاهه‌ای از 1500 تن از مخالفان عمده حکومت را با ادعا به این‌که بازداشت آن‌ها آرامش را به شهرها بر می‌گرداند فراهم کرد؛ اما در نهایت شاه با بازداشت سیصد نفر از آن‌ها موافقت کرد.

او از جمله کسانی بود که در راس یک گروه از ماموران ساواک به اسرائیل اعزام شد و به احتمال قوی در همان ماموریت به همکاری موساد درآمد، چرا که در طول دوران کاری‌اش مدام با این موسا و حتی سیا رابطه بیسار نزدیک داشت.

پرویز ثابتی که به «شکنجه‌گر مخوف ساواک» معروف بود، ده روز قبل از پیروزی انقلاب 1357، راهی ژنو شد و از آن‌جا به اتفاق همسرش به اسرائیل رفت، برخی منابع نیز به استقرار او و همسرش در آمریکا و فعالیت‌های اقتصادی که هم‌چنان ادامه دارند، اشاره کرده‌اند.

نهایتا پرویز ثابتی رییس‌امنیت داخلی و سرشکنجه‌گر ساواک بعد از سال‌ها زندگی در انزوا و دوری از رسانه‌ها در تجمع روز تظاهرات 22 بهمن سلطنت‌طلبان در لس‌آنجلس به‌همراه خانواده‌اش شرکت کرد و برای اولین از بهمن‌ماه سال 1357، تصاویر او و خانواده‌اش در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد.

معروف است در دوران ریاست‌جمهوری جان اف کندی، او مقامات ایرانی را به انتخابات آزاد سفارش کرد. شاه از تیمسار پاکروان خواست از اوضاع مملکت تحلیل جامعی ارائه دهد تا او به جمع‌بندی برسد و پاکروان، این وظیفه را به ثابتی سپرد.

ثابتی در گزارشی که تهیه کرد نوشت که «مردم ایران برای دموکراسی آمادگی ندارند و این‌که شاه برایشان جذبه دارد و محبوب آن‌ها باشد، کافی است؛ دادن آزادی و درانداختن انتخابات آزاد، دست حکومت را می‌بندد و کار دست ما خواهد داد!»

سال 1391، کتاب خاطرات وی با نام «در دامگه حادثه» منتشر شد که بسیاری از فعالان سیاسی داخل و خارج کشور به مطالب آن انتقاد کردند و ثابتی را به تطهیر ساواک و تحریف تاریخ جنایات ساواک متهم کردند. 198 نفر از زندانیان ساواک نیز در نامه‌ای با استناد به «عهدنامه بین‌المللی منع شکنجه و مجازات‌های اهانت‌آمیز و غیرانسانی»‌(مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد در دهم دسامبر 1984) خواستار پیگرد حقوقی ثابتی و اخراج وی از آمریکا شده بودند.

مدیر امنیت داخلی مخوف‌ترین دستگاه اطلاعاتی منطقه در اورلاندو به‌عنوان یک سه‌ملیتی ایرانی، اسرائیلی و آمریکایی زندگی می‌کند و شرکتی اقتصادی به‌نام Paris Enterprises دارد. او از حامیان مالی کمپین انتخاباتی جرج بوش و کمیته ملی جمهوری‌خواهان بوده‌ است.

ثابتی و هم‌فکرانش جنایت‌کار هستند و روزی باید در دادگاه‌های مردمی حساب پس بدهند نه این که طلب‌کار هم باشند. برای مثال، زنی 96 ساله که متهم به همکاری در قتل بیش از 1100 زندانی در اردوگاه مرگ اشتوت‌هوف در دوره آلمان نازی است، پیش از آغاز دادگاه دست به فرار زد، اما ماموران ساعتی بعد او را بازداشت کردند.

قرار بود روز پنچ‌شنبه ۳۰ سپتامبر 2021، راس ساعت ۱۰ صبح دادگاه ایرمگارد اف، منشی اردوگاه مرگ اشتوت‌هوف برگزار شود. اما وقتی مامور دادگاه برای آوردن متهم به خانه سالمندان مراجعه کرد اثری از منشی ۹۶ ساله نیافت.

ماموران به سرعت دریافتند که متهم با یک تاکسی خانه سالمندان را ترک کرده و دست به فرار زده است. ایرمگارد اف. پیش‌تر در نامه‌ای به دادگاه نوشته بود که مایل نیست در نشست دادگاه حضوری شرکت کند. دادگاه نیز در پاسخ به او یادآور شده بود که غیبت او می‌تواند پیامدهای قانونی برایش داشته باشد و حضور او در دادگاه الزامی است.

اما بر اساس قوانین آلمان میان تقاضای کتبی برای عدم حضور در دادگاه و عملی کردن غیرمجاز آن فرقی ماهوی وجود دارد. به گفته سخن‌گوی دادگاه شهر ایتسه‌هو پس از فرار ایرمگارد، ماموران موفق شدند پس از یک ساعت جست‌و‌جو او را در خیابانی در حومه شهر پیدا و بازداشت کنند.

در واقع او ساعاتی بعد دستگیر شد و محاکمه‌اش از روز 27 مهر 1400- ۱۹ اکتبر  2022 از سر گرفته می‌شود.

این منشی 96 ساله متهم است که در «بیش از 1100 مورد قتل» همکاری داشته است. ایرمگارد در سال‌های 1943 تا 1945 در اردوگاه اشتوت‌هوف در نزدیکی شهر دانتسیگ‌(امروزه به‌نام گدانسگ شناخته می‌شود و در شمال لهستان قرار دارد) کار می‌کرده است.

ایرمگارد در آن زمان 18 ساله داشته و از «بیش‌تر اتفاقات و جنایات» در اردوگاه با خبر بوده است.

این برای نخستین بار در آلمان است که یک کارمند غیرنظامی اردوگاه مرگ در دوران نازی‌ها محاکمه می‌شود. این دادگاه توجه زیاد افکار عمومی آلمان را به‌خود جلب کرده و به هم دلیل قرار بود که دادگاه در یک سالن بزرگ در شهر ایتسه‌هو برگزار شود.

ایرمگارد اف. پیش از این دوبار در دادگاهی دیگر در سال 1954 به‌عنوان شاهد درباره نقش خود در اردوگاه اشتوت‌هوف توضیحاتی داده بود. او مدعی شده بود که تنها وظیفه داشته نامه‌های فرمانده اردوگاه و دستورات فرستاده شده از طریق بی‌سیم را نگارش کند. اما از کشتن اسرا در اردوگاه هیچ اطلاعی نداشته است. در اردوگاه اشتوت‌هوف ده‌ها هزار نفر زندانی کشته شدند.

وکیل ایرمگارد اف. نیز در گفت‌وگویی با دویچه وله گفت که برگزاری دیرهنگام دادگاه می‌تواند به فهم ابعاد این فاجعه کمک کند. وکیل متهم تاکید کرد قصد ندارد با خانواده قربانیان وارد مشاجره شود و روشنگری درباره مقصران اصلی اردوگاه را انگیزه دفاع از موکل خود می‌داند.

هم‌چنین محاکمه یک مرد 100 ساله به اتهام مشارکت در قتل عام گسترده در زمانی که نگهبان اس‌اس اردوگاه کار اجباری زاخسنهاوزن بود از روز پنج‌شنبه 15 مهر 1400، برگزار شده بود.

محاکمه متهم که فقط با نام جوزف. اس معرفی شده است توسط دادگاه نویروپین، شهری در ایالت براندنبورگ آلمان، انجام می‌شود ولی به دلایل اجرایی جلسات محاکمه در سالن ورزشی زندان براندنبورگ برگزار خواهد شد.

دادستانی آلمان جوزف. اس را به مشارکت در سه هزار و 518 فقره قتل متهم کرده است. او از سال 1942 تا 1945 یکی از نگهبانان واحد اس‌اس، شاخه شبه‌نظامی حزب نازی، در اردوگاه مرگ زاخسنهاوزن بوده است. اما وکیل متهم در دادگاه گفت که موکلش نمی‌خواهد در مورد این اتهامات اظهار نظر کند.

در فاصله سال‌های 1936 تا 1945 بیش از 200 هزار نفر در اردوگاه زاخسنهاوزن نگه‌داری می‌شدند که از این تعداد ده‌ها هزار نفر به دلیل گرسنگی، بیماری و کار طاقت‌فرسا جان خود را از دست داده و هزاران نفر نیز در جریان آزمایش‌های پزشکی و یا عملیات‌های واحد اس‌اس برای نابود کردن زندانیان به قتل رسیدند.

رقم دقیق افرادی که در این اردوگاه کشته شده‌اند، مشخص نیست. برخی از ارزیابی‌ها این تعداد را حدود 100 هزار نفر اعلام کرده‌اند ولی پژوهش‌های مورخان نشان می‌دهد که احتمالا رقم درست بین 40 تا 50 هزار نفر است.

دادستان این پرونده در جلسه دادگاه گفت: «متهم به‌طور آگاهانه و داوطلبانه به‌عنوان یک عضو واحد اس‌اس که مجری اصلی آدمکشی بود در این قتل‌ها مشارکت داشته است.»

لئون شوارتزبائوم، یکی از بازماندگان اردوگاه زاخسنهاوزن که اکنون 101 ساله است به‌عنوان تماشاگر در جلسه دادگاه حضور داشت. او به خبرگزاری آلمان گفت: «این آخرین محاکمه برای مجازات عاملان قتل اعضای خانواده و دوستان و آشنایان من است. امیدوارم متهم محکوم شود.»

کریستف هئوبنر، معاون «کمیته آشویتس» از عدم اظهار نظر متهم در جلسه دادگاه ابراز تاسف کرد. او به خبرگزاری آلمان گفت: «به‌نظرم متهم خیلی سرحال و هوشیار است و معتقدم که به خوبی آن حوادث را به یاد دارد و حداقل می‌تواند عذرخواهی کند. ولی او حاضر نیست به خودش فشار بیاورد. خانواده‌های قربانیان برای شنیدن حقیقت به دادگاه آمده‌اند ولی رفتار متهم یک بار دیگر نشان می‌دهد که برخورد ماموران اس‌اس با این پرونده‌ها انکار، تحقیر و ادامه سکوت است.»

او ساعاتی بعد دستگیر شد و محاکمه‌اش از روز 27 مهر 1400- ۱۹ اکتبر  2022 از سر گرفته می‌شود.

به‌علاوه حمید نوری‌(عباسی) دادیار و شکنجه‌گر سابق زندان گوهردشت در سوئد دستگیر و محاکمه شد و هنوز هم دادگاه تجدیدنظر نظر او در جریان است.

توماس ساندر، قاضی دادگاه حمید نوری، برای دادیار سابق زندان گوهردشت و متهم به مشارکت در اعدام زندانیان سیاسی در ایران در تابستان سال 1367، حکم حبس ابد صادر کرد.

دادگاه حمید نوری اولین مورد از محاکمه یک فرد به اتهام دست داشتن در اعدام‌های دسته‌جمعی سال 1367 است. هم‌چنین، این اولین بار بود که یک کارگزار قوه قضاییه جمهوری اسلامی، به اتهام مشارکت در اعدام‌ها، در یک کشور خارجی محاکمه شد.

ساندر اعلام کرد که دادگاه پذیرفته است نوری در موارد اتهامی مجرم بوده و نقشش در موارد مورد رسیدگی دادگاه، محرز است.

حمید نوری، دادیار سابق زندان گوهردشت و متهم به مشارکت در اعدام زندانیان سیاسی در ایران در تابستان سال 1367، با دو اتهام «جنایت جنگی» و «قتل عمد» مواجه بود و دادستان، کریستینا لیندهوف کارلسون، در کیفرخواست نهایی خود برای او تقاضای حبس ابد کرده بود.

حمید نوری 18 آبان 1398 به فرودگاه استکهلم رسید و بلافاصله دستگیر شد.

در سال 1367، به‌دنبال صدور فرمان روح‌الله خمینی تحت عنوان فتوا، چند هزار نفر از زندانیان سیاسی و عقیدتی در زندان‌های جمهوری اسلامی مخفیانه اعدام و در گورهای جمعی دفن شدند. ابراهیم رئیسی، یکی از دست‌اندرکاران این اعدام‌ها در قالب هیأت رسیدگی به وضعیت زندانیان بود که با عنوان «هیات مرگ» شناخته می‌شود.

رئیسی پس از اعلام پیروزی او در انتخابات نمایشی ریاست جمهوری سال 1400، گفت از ابتدای مسئولیتش در دستگاه قضایی «مدافع حقوق بشر» بوده و «باید مورد تقدیر و تشویق» قرار بگیرد.

البته بعید به‌نظر می‌رسد که پرویز ثابتی و هم‌فکرانش در میان محافل رضا پهلوی، از این وقایع تاریخی پند و اندرز بگیرند اگر می‌گرفتند این چنین وقیحانه از خود رونمایی نمی‌کردند و یا محافل سلطنت‌طلب مخالفین حکومت‌ سرنگون شده پهلوی را این‌چنین تهدید به سرکوب و اعدام نمی‌کردند! اما به یاد داشته باشند که شاهدان زیادی از دوران جنایت‌های حکومت پهلوی به‌ویژه ساواک آن هستند و هنوز زنده‌اند و در صورت نیاز در داگاه‌های عادلانه و مردمی آن‌ها را همانند نازیان 90 و 100 ساله و یا حمدی نوری را به پای میز محاکمه خواهند کشاند.

اما حیرت‌انگیز است که چرا در این بیش از چهار دهه، هیچ‌ اقدام حقوقی خاصی از جانب قربانیان شکنجه ساواک که اکنون مقیم آمریکا ‌‌و اروپا هستند علیه ‎پرویز ثابتی و سایر همکاران او صورت نگرفته است. در حالی که بستر حقوقی لازم برای پیگرد قضایی او در دادگاه‌های آمریکا و اغلب کشورهای غربی فراهم است. کافی است تعدادی از شاهدان عینی در این مورد پیش‌قدم شوند.

حیرت‌انگیرتر آن است که سلطنت‌طلبان از هم‌اکنون طناب‌های دارشان را آماده کرده‌اند تا احتمالا با سرنگونی جمهوری اسلامی و احیای مجدد سلطنت، مخالفین حکومت شاه به‌ویژه کمونیست‌ها و مجاهیدن را دار بزنند. همان کاری که خمینی بلافاصله پس از به قدرت رسیدنش، اعدام فردی و جمعی انقلابیون «غیرخودی» را آغاز کرد و وارثان آن هنوز هم به این جنایت خود علیه بشریت ادامه می‌دهند.

ساواک و دستگاه تبلیغاتی حکومت شاه، هر اعتراض و تلاش مردمی و مبارزه سیاسی را طوری معرفی کرده بودند که بیش‌تر مردم عوام نیز، مبارزین، مجاهدین و چریک‌ها و کمونیست‌ها را ‎خرابکار و مستحق می‌دانستند. در چنین فضایی بود‌ ‎انقلاب 1357، راه خود را باز کرد و به پیروزی رسید.

این رخ‌نمایی ‎پرویز ثابتی، هم‌چنین کدی برای فعال‌سازی ظرفیت‌های سابق ساواک توسط سلطنت‌طلبان و شاه‌دوستان است به‌طوری که مدت‌هاست این محافل سلطنت‌طلب به نیروهای مخالف سلطنت زبان‌درازی و پرخاشگری می‌کنند. رو نمایی و یا رخ‌نمایی پرویز ثابتی را باید در این وقاحت محافل سلطنت‌طلب و حتی تهدید به اعدام انقلابیون کمونیست و مجاهد 57، مورد بحث و بررسی قرار داد. حتی چنین تهاجمی از نظر حقوق بین‌الملل جرم محسوب می‌شود. طراح و عامل جنایت‌های بی‌شمار ساواک بعد از دهه‌ها این‌گونه رخ نموده و با  زهرخندی استهزاآمیز، در مقابل ‌دوربین پز چندش‌آور بدهد.

پرویز ثابتی بهمن 1337 عضو ساواک شد. ساواک دارای 10 اداره کل بود. اداره کل سوم‌(امنیت داخلی) مهم‌ترین بخش «ساواک» بود. ثابتی در سال 1352 از سوی نصیری‌(رییس وقت ساواک) به ریاست اداره کل سوم تعیین شد. او طبق سلسله مراتب نفر دوم بود ولی به‌دلیل گستره اختیارات تبدیل به مهم‌ترین شخصیت امنیتی حکومت شاه در دهه 50 شد.

برخی مقامات بلندپایه حکومت شاه نیز صریحا گفته‌اند که از سال 1353، رفتاری با مردم شد که گاهی از رفتار «مغول» نیز بدتر بود. این دوره زمانی مصادف با حکمرانی امنیتی پرویز ثابتی در ایران است.

هوشنگ نهاوندی‌(وزیر وقت علوم) گفته است:

«اگر این حکومت نظامی همراه با رفع نارضایتی‌های مردم نباشد، اگر این حکومت نظامی همراه با تعقیب دزدها، متجاوزین به حقوق مردم، ناراضی تراش‌ها، کسانی که واقعا در این شش-هفت سال اخیر، به‌خصوص بعد از سال 1353‌(1974) که این پول نفت زیاد شد، رفتاری رو با مردم مملکت کردند که به قول دکتر آزمون از رفتار مغول هم گاهی بدتر بود، اگر اون‌ها تنبیه نشوند و رفع علل نارضایتی نشود، واقعا ما خیانت کردیم.»

اداره کل سوم ساواک به ریاست پرویز ثابتی دارای 9 اداره بود. هر اداره شامل چندین بخش و هر بخش مسئول کنترل یک یا چند سازمان، وزارتخانه، حزب، گروه‌های اجتماعی، اقوام‌(نظیر کرد، لر، بلوچ و آذری)، اقلیت‌های مذهبی، روحانیون، دانشگاهیان، اعضای ارتش، مطبوعات و حتی وابستگان حکومت شاه، اعضای لژهای فراماسونری داخل کشور و بهایی‌ها بود.

این حوزه گستره اختیارات، پرویز ثابتی را به قدرتمندترین مقام امنیتی حکومت تبدیل کرد. مهم‌ترین وظیفه اداره کل سوم، مدیریت و هماهنگی کلیه نهادهای امنیتی عصر پهلوی نظیر رکن دو ارتش، شهربانی و ژاندارمری بود که نمود عینی آن در قالب‌های نظیر کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی هویدا شد. همه آن‌چه مردم ایران از ساواک تصور می‌کردند مربوط به اداره تحت امر ثابتی بود.

نفرت عمومی از واژه ساواک به حدی بود که تا چندین سال بعد از انقلاب نیز، صرف اعلام تشکیل یک نهاد اطلاعاتی، از سوی مردم بازخورد منفی داشت. زیرا دستگاه اطلاعاتی برای مردم یادآور ساواک بود.

رییس سازمان عفو بین‌الملل در سال 1975‌(1354 شمسی) گفته که از جمله سیاه‌ترین کارنامه حقوق بشری جهان متعلق به حکومت پهلوی است. کتاب  «ساواک یا دوست شکنجه‌گر غرب» به قلم «هارولد ایرنبرگر» روایتی از کارشناس سازمان مذکور منتشر کرده که به شرح ذیل است:

«جلادان ساواک علاوه بر استفاده از شوک الکتریکی و کتک به وحشی‌گری‌های زیر نیز متوسل می‌شدند؛ بطری‌های کشسته را به نشیمنگاه زندانیان فرو می‌کنند. به بیضه‌های آنان وزنه می‌آویزند و یا کلاه‌خودهایی بر سرشان می‌گذارند که با فریادهای قربانیان در زیر شکنجه گوش‌شان را آزار می‌دهد و از انعکاس صداها به بیرون جلو می‌گیرد … ساواک قربانیان خود را نه به‌خاطر شکنجه جسمی بلکه به خاطر شکنجه روانی مورد تجاوز قرار می‌داد. این شکنجه روانی به‌ویژه در حالتی بود که برای گرفتن اعتراف از شورهان و یا پدران به زنان و دختران‌شان در برابر چشم آن‌ها تجاوز می‌کردند.» (نویسنده هارولد ایرنبرگر، مترجم احمدی؛ نشر آزاد، 1358)

بعد از کودتای آمریکایی- انگلیسی 28 مرداد 1332 در ایران، ‌محمدرضا پهلوی در صدد تثبیت پایه‌های حکومت دیکتاتوری خود برآمد و از سوی دیگر، دولت‌های انگلیس و آمریکا که منافع عمده‌ای در ایران داشتند، حفظ امنیت و تثبیت دیکتاتوری محمدرضا پهلوی را امری بسیار ضروری می‌دانستند. در حقیقت کودتای 28 مرداد به‌عنوان یکی از سرفصل های مهم تاریخ معاصر ایران، تاثیرات زیادی در اوضاع سیاسی و امنیتی مملکت بر جای گذاشت؛ که از جمله می‌توان به ارائه‌ تعاریف جدیدی از «امنیت»، «اطلاعات» و «ضد اطلاعات» اشاره کرد.

در این زمان آمریکایی‌ها تصمیم گرفتند، ایران را به‌عنوان پایگاه اصلی خود در منطقه حفظ کنند. لذا ساواک براساس طرح آمریکایی‌ها در سال 1336 با یک صفحه قانون و یک دنیا اختیارات، با ریاست تیمور بختیار به‌عنوان اولین رییس آن پا به عرصه وجود گذاشت و به تدریج توانست بر کلیه امور مملکت تسلط یابد.

تشکیل این سازمان آغاز اختناق، استبداد و سانسور یک جامعه بزرگ بود. سازمان امنیت که از جهت سازمان اداری زیر نظر نخست وزیری بود، رسما در راس حکومت قرار گرفت. تمام اعمال ماموران دولت تحت نظارت ماموران این سازمان قرار داشت. هیچ‌یک از نمایندگان مجلس بدون تصویب این سازمان نمی‌توانستند در انتخابات شرکت کنند. به‌طور خلاصه، ایرانی زندانی همیشگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور شد. در این سازمان که هارولد ایرنبرگر آن را دوست شکنجه‌گر غرب لقب داده بود، عناصر بسیاری فعالیت می‌کردند که از هیچ جنایتی برای حفظ منافع اربابان خود فرو نگذاشتند. یکی از این افراد پرویز ثابتی عضو شماره دو ساواک بود.

حسین فردوست، ثابتی رامردی بسیار مقام‌پرست و متظاهر معرفی می‌کند که دروغ و راست را مخلوط می‌کرد تا میزان فعالیت و موفقیت خود را 2 و 3 برابر واقع جلوه دهد.‌(حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، تهران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1396، ص 474)

در پرونده‌ اداری پرویز ثابتی اسناد متعددی وجود دارد که مراتب رضایت مسئولین اداره کل سوم ساواک‌(ناصر مقدم، مدیر کل، سیف‌الله فرزین، معاون اداره کل) را از او نشان می‌دهد. نمونه این اسناد سندی به تاریخ 15/12/1343 است:

«چون خدمات کارمندان مشروحه زیرین در خلال سال 1343 از هر حیث رضایت‌بخش بوده و امر محوله را به‌نحو شایسته‌ای انجام داده‌اند بدینوسیله مورد تشویق واقع می‌گردند. خواهشنمد است دستور فرمائید مراتب در پرونده کارگزینی آن‌ها منعکس گردد…»‌(بهرام افراسیابی، وقتی پرده‌ها بالا می‌رود، تهران، مهر، 1374، ص 342)

در زمان انتصابش به معاونت اداره کل سوم، سرهنگ آگه‌دل «مدیر کل اداره سوم» او را این‌گونه معرفی می‌کند: «آقای پرویز ثابتی از کارمندان لایق و شایسته این اداره کل می‌باشد و در طول مدت خدمت همواره برتری‌های خود را در این مورد نسبت به سایرین به ثبوت رسانده است…»‌(سند شماره 7-100، در تاریخ 27/07 /1349، آرشیو مرکز بررسی اسناد تاریخی)

  ثابتی در ساواک، پس از نصیری جایگاه مهمی داشت، چنان‌که در اسناد سفارت آمریکا وی جزو اعضای  محفل خصوصی شاه معرفی شده است.‌(اسناد لانه جاسوسی، کتاب اول، تهران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1386، ص 248)

وی از مهره های اصلی ساواک بود و در تحکیم حکومت پهلوی آن‌چه در قدرت داشت به کار می‌برد. همین امر باعث شد در طول خدمتش در ساواک شش بار از سوی شاه و دربار مورد تقدیر قرار گیرد و علاوه بر تقدیر‌های ذکر شده، نشان‌های درجه چهار و پنج تاج، سه همایون، کوشش دو‌(سند شماره 30333 /2، در تاریخ 27/12/1350، آرشیو مرکز بررسی اسناد تاریخی)، سپاس یک و دو‌(سند شماره 130791، در تاریخ 29/11/1351، آرشیو مرکز بررسی اسناد تاریخی) و هم‌چنین مدال جشن دو هزار و پانصد ساله طلائی شهر‌(سند شماره 23533 /123، در تاریخ 25/12 /1356، آرشیو مرکز بررسی اسناد تاریخی) و مدال نقره یادبود جشن‌های دوهزار و پانصد ساله را دریافت کند.

ثابتی به نمایندگی از ساواک ماموریت‌های متعددی را به شهرها و کشورهایی نظیر لندن، استانبول، تل آویو، آنکارا، آلمان غربی، فرانسه، ایتالیا، اطریش، متحده آمریکا برای شرکت در کنفرانس‌ها و سمینارها داشت. وی در سال 1343 برای اخذ مدرک دکتری از سوی ساواک به کشور آمریکا فرستاده شد. در گزارش ساواک در تاریخ 07/02/1343 علت این موهبت ساواک به وی را این‌گونه بیان می‌کند:

«به فرموده تیمسار ریاست ساواک مقرر است، آقای پرویز ثابتی کارمند این اداره به پاس جدیت و فعالیت فوق‌العاده‌ای که در مدت خدمت در اداره کل سوم ابراز داشته جهت ادامه تحصیل به منظور اخذ دکترای حقوق و انجام ماموریتی که به وی محول شده با استفاده از کلیه حقوق و مزایای متعلقه به ایالت متحده آمریکا عزیمت نماید…»‌(سند شماره 4527/301، در تاریخ 07/02/1343، آرشیو مرکز بررسی اسناد تاریخی)

آخرین‌بار که نام ثابتی بر سر زبان‌ها افتاد در ماجرای مصاحبه با صدای آمریکا به‌بهانه انتشار کتاب خاطراتش با نام «در دامگه حادثه» بود، کتابی که خشم بسیاری از زندانیان سیاسی دوران شاه و مبارزان و فعالان آن زمان را برانگیخت.

ثابتی بعد از ماجرای سیاهکل و درگیری چریک‌های فدایی خلق با نیروهای شهربانی به تلویزیون آمد و به‌عنوان یک مقام امنیتی مصاحبه کرد.

ثابتی همه‌کاره ساواک بود و در خشونت ورزیدن گوی سبقت را از همه ربوده بود. راهبرد وی اعمال خشونت حداکثری و سرکوب شدید بود تا جایی که مدعی بود در عرض 48 ساعت می‌تواند بساط انقلاب را جمع کند. حسن علوی‌کیا قائم‌مقام ساواک در مصاحبه‌ای می‌گوید ثابتی به وی گفته است؛ «اعلی‌حضرت اجازه نمی‌دهند اگر اجازه بدهند ما در ظرف دو روز کلک همه‌شان را می‌کنیم…، اگر اجازه می‌داد من در ظرف 48 ساعت به تمام این غائله خاتمه می‌دادم!»

کریم سنجابی رهبر جبهه ملی و وزیر فرهنگ دولت مصدق در مصاحبه با پروژه تاریخ شفاهی هاروارد درباره ساواک و ثابتی چنین می‌گوید: «در زمان قدرت ساواک، یعنی در دوره نصیری و به‌‌خصوص آن عامل فعال و معروفش پرویز ثابتی آن‌ها رعایت هیچ اصولی نمی‌‌کردند و هر آدم ماجراجو و مفسد و دورو و دروغ‌گویی که ممکن بود پیدا بکنند در آن دستگاه وارد می‌‌کردند و افراد را از دانشجو گرفته تا کارگر کارخانه و کارمند اداره و روحانی و بازاری و افرادی که کم‌وبیش در سیاست وارد بودند تحت نظر می‌‌گرفتند، در این دوران بود که دست به کشتار و تصفیه زدند و عده کثیری از افراد را به‌‌طور آشکار در نتیجه آن محاکمات کذایی یا به‌‌طور مخفی بدون رسیدگی و بدون هیچ گونه محاکمه‌‌ای به قتل رساندند، نظیر کشتن احمد آرامش در میان پارک شهر، آرامش اولین شخصی بود که در برابر رژیم شاه علنی ایستاد و اعلام جمهوریت کرد…، البته داستان خانم ثابتی هم را شنیده‌‌اید که یک وقت در یک مغازه‌‌ای مشغول خرید بوده و نگهبانی که همراهش بوده علیه شخصی که در آن‌جا فقط سئوالی کرده و اعتراضی هم نکرده بود هفت‌‌تیر می‌‌کشد و او را می‌‌کشد و بعد هم با آن قاتل کاری نکردند و هیچ ترتیب اثری ندادند و قتل او به‌‌طور کلی لوث شد!»

ساواک در دوران فعالیت به نقض گسترده حقوق بشر متهم بود؛  در گزارش سازمان عفو بین‌الملل که در شماره 26 نوامبر 1976 روزنامه واشنگتن پست منتشر شد، نوشته است بین 25 تا 100 هزار نفر به‌خاطر دلایل سیاسی در ایران زندانی شده‌اند و هم‌چنین پلیس مخفی ایران به‌هنگام بازجویی آنان را زیر شکنجه مداوم قرار می‌دهد.

در گزارش مذکور گفته شده است سرکوبی مخالفان سیاسی به‌عهده «ساواک»‌(پلیس مخفی ایران) است که با بی‌رحمی شدید انجام می‌گیرد. پلیس مخفی ایران دارای یک سیستم خبرچینی است که ماموران آن در تمام سطوح جامعه ایران نفوذ دارند و بنا به گفته مسافرانی که از ایران آمده‌اند و هم‌چنین تاکید مخالفان حکومت ایران در خارج کشور ساواک فضائی آمیخته از رعب و وحشت ایجاد کرده است.

در گزارش سازمان عفو بین‌المللی نوشته شده بود از آغاز سال 1972 تا زمان  انتشار گزارش‌(1976) دادگاه‌های نظامی ایران 300 زندانی سیاسی را به مرگ محکوم ساخته‌اند؛ در 6 ماه اول سال 1976 دولت ایران اعدام 22 زندانی سیاسی را اعلام داشته است. گزارش مذکور ساواک را متهم می‌سازد که قبل از وارد کردن اتهام و انجام محاکمه مظنونین سیاسی را برای دوره‌های طولانی در زندان‌های مجرد نگه می‌دارد و با شکنجه مداوم گاهی منجر به مرگ می‌شود و هم‌چنین با اعدام‌های سریع اعلامیه حقوق بشر را نقض می‌کند.

در گزارش مزبور گفته شده است ساواک با تکنیک‌هایی مثل زدن شلاق، شوک‌های الکتریکی، کشیدن ناخن انگشتان دست و شست پا و تجاوز به عنف مظنونین سیاسی را شکنجه می‌کند.

هم‌چنین در ماه مه سال 1976 نوشته شده بود که کمیسیون بین‌المللی حقوق‌دانان که مرکز آن در ژنو قرار دارد طی انتشار گزارشی ساواک را متهم ساخت که با استفاده از وسایل فیزیکی و روانی نسبت به زندانیان سیاسی شکنجه سیستماتیک اعمال می‌دارد؛ کمیسیون مزبور مرکب از حدود 45000 قاضی حقوق‌دان و استادان حقوق می‌باشد.

شعار «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر» 3 سال پيش در اعتراض‌های دی‌ماه 1398 در اعتراض به سرنگون كردن هواپيمای مسافربری اوكراينی توسط سپاه پاسداران، داده شده بود. دانشجويان دانشگاه‌های تهران، صنعتی شريف و پلی‌تكنيك(امير كبير) شعار می‌دادند: «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر.» در شهريور ماه امسال با شروع انقلاب «زن، زندگی، زادری»، بار ديگر اين شعار در كنار شعارهای مرگ برخامنه‌ای و مرگ بر ديكتاتور به يك شعار در داخل و خارج كشور، تبديل شد.

البته هر شعاری مستقل از موافقت يا مخالفت اين يا آن گروه، جای خود را در جامعه باز می‌كند.  شعار «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر»، از اين‌گونه شعارهاست و به‌سرعت از محيط دانشگاه به ميان اقشار وسيع مردم رفت و به‌عنوان يك شعار عمومی به‌رسميت شناخته شد.

شعار «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر»، حقانیتش را از انقلاب ۵۷ می‌گیرد. این شعاری است مستقیما مبتنی بر تجربه شکست انقلاب 57 با شعار اصلی «مرگ بر شاه»‌(شاه ستمگر) در شعار امروز «مرگ بر رهبر»، چه رهبر‌(رهبر ستمگر جمهوری اسلامی) است. شعاری که از سوی رسانه‌های فارسی‌زبان خارج کشور دولتی و نیمه دولتی سانسور شده است.

اما انقلاب 57 را ضدانقلاب اسلامی درهم شکست و انقلاب را نیز ضدانقلاب سلطنتی می‌خواهد درهم بشکند.

مرزبندی شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» در وهله اول با «ستم» و مطالبه «آزادی» بدون قید و شرط و بدون تبعیض و ابراز وجود انسانی در تمامی ابعاد قابل تصور آن است.

اما رضا پهلوی و هوادارانش گاهی مستقیم و گاهی غیرمستقیم به احیای حکومت پادشاهی اصرار می‌ورزند و در عین حال گاهی نیز بحث از انقلاب می‌کنند. در حالی که انقلاب رو به آینده دارد و برعکس احیای سلطنت بازگشت به عقب و از منظر تحلیل انقلاب، سیاستی واپس‌گرا وارتجاعی است. البته سخنان و پیام‌های رضا پهلوی، بسیار متناقض و همواره دوپهلو است: پیام به «مردم ایران»، پیام به«نیروهای لشکری و کشوری، ارتشی‌ها، سران و بزرگان ایلات و عشایر و طوایف ایران و ایرانیان خارج از کشور» و … او از ارتشی‌ها می‌خواهد «همان‌طور که از کشور و ملت در مقابل دشمن خارجی» دفاع کردند، بدانند که وظیفه دارند «حافظ جان و مال ملت در مقابل دشمنی داخلی» باشند. اما بیش از همه کسانی که مورد خطاب مشخص پهلوی قرار گرفته‌اند «هم‌میهنان ارتشی» و «بدنه‌ سپاه و بسیج» است. سران و بزرگان ایلات و عشایر و طوایف ایران از نظر رضا پهلوی، رعیت محسوب می‌شوند. اما رضا پهلوی و هواداران و مشاورانش در رابطه با «ستم ملی» بر خلق‌های ایران یا سکوت می‌کنند و یا واژه «تجزیه‌طلبی» استفاده می‌کنند. آن‌ها هرگز از واژه‌هایی هم‌چون جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویان، جنبش روشنفکران و هم‌چنین دگرباشان و هم‌جنس‌گرایان اسمی نمی‌برند. چرا که رضا پهلوی و طرفدارانش یک ماهیت طبقاتی مشخصی دارند و آن‌ها خود را جزو راست‌ترین و محافظه‌کارترین گرایش طبقاتی دنیای سرمایه‌داری می‌دانند.‌(در ضمیمه همین مطلب، منشور مشترک 20 تشکل‌ و نهاد مستقل کارگری و غیرکارگری داخل ایران را که به تازه‌گی منتشر شده است را ملاحظه نمایید)

رضا پهلوی هرگز سراغ نهادهای کارگری، کانون نویسندگان ایران، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، سندیکای کارگران شرکت هفت‌تپه، شورای کارگران پیمانی صنایع نفت و پتروشیمی، شورای بازنشستگان، کانون‌های صنفی معلمان، شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان، اتحاد بازنشستگان، شوراهای صنفی دانشجویی یا تشکل‌های مشابه و هم‌چنین بیکاران، کودکان کار، مهاجران افغان، زنان کتک‌خورده و… نمی‌رود چرا که چنین تشکل‌هایی را به رسمیت نمی‌شناسد. یا او به سراغ اصلاح‌طلبان حکومتی می‌رود و در یکی از جلسات پرسش و پاسخ می‌گوید: «بسیاری از کسانی که در آینده‌ ایران در صحنه‌ مدیریت اداری و سیاسی کشور خواهند بود، بخش عمده‌ایش هم‌اکنون در ایران هستن. خیلی‌هاشون هم در داخل سیستم هستن. دل‌شون با این نظام نیست. اعتقادات ایدئولوژیکی با این نظام ندارن. ولی به این نتیجه رسیدن که این نظام جواب‌گو نیست. اصلاح‌طلبان دیروز، امروز دیگه دنبال اصلاح نظام نیستن ولی بایستی بتونن به صف مبارزین سکولاردموکرات بپیوندن. هیچ‌کسی رو که امروز بخواد آینده‌ بهتری رو جستجو بکنه نبایستی جدا بکنیم و بگذاریم از قافله عقب بیفتن.»

به این معنا رضا پهلوی کاری به انقلاب جوانان در خیابان‌ها و اعتصاب‌‌های کارگران و کارمندان ندارد و فراخوان او حتی اتحاد برای برانداختن جمهوری اسلامی نیست. فراخوان‌ها و اتحادها و پیام‌هایش، تنها خطاب به کوداگران نظامی و سپاهی و بسیجی و یا امید به مداخله‌های از بالا و امپریالیستی است. از نظر او فرقی نمی‌کند که قدرت‌های بین‌المللی به ایران حمله کنند و جمهوری اسلامی را بردارند، خواه حکومت فرو بپاشد، خواه با انقلاب مخملی و حتی کودتای نظامی رخ دهد او با همه این رویداها موافق است. استراتژی چانه‌زنی از بالا برای «براندازی»  و احیای سلطنت است. حتی بسیای از هوادران رضا پهلوی، شدیدا گرایشات فاشیستی دارند.

در جلساتی که با حضور رضا پهلوی برگزار می‌شود همه او را شاهزاده خطاب می‌کنند و تنها خبرنگاران رسانه‌های ایران اینترنشنال، من‌وتو، بی‌بی‌سی فارسی، تلویزیون فارسی صدای آمریکا، کیهان لندن، ایندیپندنت فارسی و رادیو فردا حضور و حق سئوال دارند که از پهلوی پرسیده شود. عجیب این‌که در بین این خبرنگاران، حتی یک نفر حضور ندارد که سئوالی در مخالفت با پهلوی بپرسد و او را نه جناب شاهزاده، بلکه آقای رضا پهلوی خطاب نماید. همه‌ خبرنگاران با فرستادن درودهای گرم به محضر شاهزاده، سئوال جانب‌دار خودشان را مطرح می‌پرسند.

رضا پهلوی، همواره خود را دموکرات معرفی می‌کند. در حالی که کودتای 28 مرداد را افسانه‌پردازی می‌داند. در حالی که خود مقامات آمریکایی‌ سال‌هاست اعتراف کرده‌اند که کودتای سال 1332 را آن‌ها طراحی‌ و رهبری کردند، ولی رضا‌ پهلوی هنوز این حقیقت تاریخی را قبول ندارد و درباره کوتای 28 مرداد 32 می‌گوید: «درست است که پدرم از حمایت آمریکا برخوردار بود، ولی‌ صحبت از کودتا کردن افسانه پردازی‌ست. حکومت مصدق محبوبیت خود را از دست داده بود…»

رضا پهلوی، گاهی قبول دارد مردم به نهاد سلطنت و پدر او در انقلاب 1357 پشت کردند. با این وجود در جایی‌ دیگری از بحث درباره دیکتاتوری پدر خود و شکنجه و اعدام مخالفان خود طفره می‌رود و می‌گوید: «بحث من همیشه این بوده که بحث امروز ما این که گذشته ما چی بوده؟ خوب بوده، بد بوده؟ اشتباه شده یا نشده، نیست. دغدغه ما نبودن فضای آزاد سیاسی است» و در جای دیگری جنایات پدر را «دل‌سوزی بیش از حد برای مملکت» توصیف می‌‌کند.

رضا پهلوی در یکی‌ از پیام‌های گذشته خود، انقلاب 1357 را «انقلاب سیاه» نامیده است. این در حالی‌ست که پدر خود او در پیام تلویزیونی 15 آبان 1357، خطاب به ملت، با بغض و التماس اقرا می‌کند که «شما ملت ایران علیه ظلم و فساد بپا خواستید. انقلاب ایران نمی‌تواند مورد تایید من به‌عنوان پادشاه ایران و به‌عنوان یک فرد ایرانی نباشد.» محمد رضا شاه هم‌چنین در همان پیام گفت، «من صدای انقلاب شما را شنیدم»، ولی‌ ظاهرا فرزند او هنوز صدای انقلاب بر حق و عادلانه مردم علیه ظلم و ستم و فساد حکومت پدرش را نشنیده است.

او یک روز خود را پادشاه اعلام می‌‌کند و روزی دیگر یک فرد عادی. روزی می‌گوید هم مشروطه سلطنتی می‌تواند برای ایران قابل قبول باشد، و هم نظام جمهوری، اما‌ بعد می‌افزاید که «آیا وجود یک نهاد فرامسلکی و غیرسیاسی به‌عنوان یک «سمبل وحدت کشور» هم‌چنان برای مملکت ضروری است یا نیست؟» یعنی تنها پادشاد «مظهر وحدت کشور» است.

او در مصاحبه دیگری علاقه خود را به پادشاه شدن ابراز کرده است. در سال 2012، از او پرسیده شد که آیا هنوز هم سلطنت را نظام حکومتی مناسبی برای ایران می‌داند، که او در پاسخ گفت: «بله شخص شاه مهم است زیرا ایران کشوری چند قومیتی است که به شخصیتی بی‌طرف برای وحدت نیاز دارد. در دیگر کشور‌هایی‌ هم که جامعه یک‌دست ندارند سلطنت توانسته نقش ثبات دهنده‌ای داشته باشد.»

رضا پهلوی حدود چهار ماه بعد از آن مصاحبه در جای دیگری می‌گوید: «من نه دغدغه حکومت دارم و نه قدرت؛ در این سنی هم که رسیده‌ام، بهترین نقشی هم که می‌‌توانم برای هموطنانم ایفا کنم نقش مشورتی و نصیحتی است»، چیزی که با ادعای قبلی‌ او در تضاد است.

باز هم او در جایی‌ دیگری با صراحت تمام می‌گوید: «نظام پادشاهی از جمهوری بهتر است.»

مضحک‌تر این‌جاست که رضا سوم، هم‌زمان با خط و نشان کشیدن به جمهوری اسلامی، ادعا کرده است که بسیاری از افسران سپاه با او در ارتباط هستند و از شرایط داخل کشور به او خبر می‌دهند و…

مصاحبه‌گر رادیو فرداد در 2 فروردین 1391، در مصاحبه‌ای رضا پهلوی، می‌گوید به‌عنوان اولین سئوال می‌‌خواستم از شما بپرسم شغل شما چیست آقای پهلوی؟» پهلوی سوم پاسخ می‌دهد: «از زمانی‌ که پدرم فوت شدند و من وارد صحنه سیاسی اپوزیسیون ایران به نظام جمهوری اسلامی شدم، الان بیش از 30 سال می‌‌گذرد. اسمش را نمی‌توان شغل گذاشت، بلکه یک وظیفه عمری برای نجات کشورم از این وضعیت و رسیدن به آزادی و برابری کامل است. برای رسیدن به آن آزادی که هم میهنانم واقعا مستحق آنند و مسلما خیلی‌ بیش‌تر تر از وضعیتی که الان با آن درگیرند. در واقع شغل من مبارزه سیاسی برای آزادی بوده است در این سال‌ها.»

خبرنگار می‌پرسد: «برای این شغل که درآمدی ندارید؟ منظور من این است که درآمدتان از چه محلی بدست می‌اید؟»  پهلوی سوم پاسخ می‌دهد: «نه خوب، درآمدی ندارد. به هر حال آدم هر کاری که بتواند بکند در حد توانش انجام می‌دهد. من خوشبختانه با کمک خانواده‌ام توانسته‌ام زندگی‌‌ام را بگذرانم. برای این‌که بتوانم تمام وقتم را برای زندگی‌ سیاسی اختصاص دهم.»

خبرنگار سپس می‌پرسد: «یعنی‌ همسرتان شاغل هستند؟»  رضا پهلوی پاسخ می‌دهد: «خیر. همسر من البته مدتی‌ کار می‌کرد. ولی‌ به‌طور کلی خیر. ما الان فقط در حال مبارزه هستیم و بیش‌تر هزینه‌ها را با کمک هم‌میهنانی که از نظر هزینه‌ای در این مسیر کمک می‌کنند، و خانواده خودم به‌خصوص مادر خودم که تا به‌حال من را کمک کرده‌اند تا بتوانم تمام وقت به این کار بپردازم.»

در واقع رضا پهلوی، ادعا می‌‌کند که دارای هیچ‌گونه ثروت قابل‌توجهی‌ نیست، و خرج خود و خانواده با کمک خانم فرح پهلوی و مردم خیر تامین می‌شود. در حالی که اسناد انبوهی وجود دارد که پدر و مادر و نزدیکان او هنگام خروج از ایران در سال 57، میلیاردها دلار پول نقد و طلا و جواهر با خود خارج کردند و در خارج نیز حساب‌هایشان پر از میلیاردها دلار پول نقد و زمین‌ها و ساختمان‌های و شرکت‌های زیادی بود.

رضا پهلوی چند سال پیش وقتی‌ مسیح علی‌‌نژاد با او مصاحبه کرد و از جمله درباره درآمدش از او پرسید، پهلوی پاسخ داد که در کار تجارت با یک عده شرکا است و مخارج زندگی‌ را از این راه تامین می‌‌کند.

در چنین روندی، مردم از تکرار واقعه دوران سیاه پس از سرنگونی پهلوی و به قدرت‌رسیدن خمینی و کشتار نیروهای چپ و مجاهد و مخالفین پیوسته وحشت دارد.

با این وجود، نسل دهه‌ هشتاد بر کف خیابان‌های ایران در جنگ و گریز نابرابر با نیروهای سرکوبگر و بچه‌کش جمهوری اسلامی، انقلاب‌شان را به بهترین وجهی سازمان‌دهی و رهبری می‌کنند. مردم از تکرار واقعه دوران سیاه پس از سرنگونی پهلوی و به قدرت‌رسیدن خمینی و کشتار نیروهای چپ و مجاهد و مخالفین پیوسته وحشت دارد. به‌خصوص سلطنت‌طلبان هنوز به‌جایی نرسیده و بدون پایگاه اجتماعی در ایران و با بسیج برخی پناهجویان و کسانی که تا دیروز مشغول زندگی خود بودند و امروز با تصاویر بزرگ رضا پهلوی و پرچ حکومت پهلوی و با شعار «جاوید شاه» وارد تجمعات ایرانیان می شوند و به جای این که صف مردم علیه جمهوری اسلامی را تقویت می‌کنند آن‌ها را از هم می‌پاشانند. به‌ویژه پس از ماجرا راه‌انداختن ماجرای «وکالت» به رضا پهلوی، تمام هم و غم آن‌ها تبلیغ و ترویخ افکار او و سلطنت طلبی است نه مبارزه علیه جمهوری جهل و جنایت و اسلامی. تلاشی‌ست برای کنترل انقلاب از بالا و یا منحرف کردن آن از مسیر اصلی‌اش.

در حالی که آزادی‌خواهان بلوچ با در دست داشتن یک بنر پارچه‌ای در راهپیمایی جمعه‌های زاهدان، با مضمون «وکالت ما مدرن است نه فرد‌محور» در کف خیابان‌ها علیه جمهوری اسلامی شعار می‌دهند.

در جمع‌بندی می‌توانیم تاکید کنیم که در چنین شرایطی، رضا پهلوی و هوادارانش موظفند از نیروهای چپ و کمونیست و مجاهدین خلق عذرخواهی کنند اما  آن‌ها از هم‌اکنون برای طناب‌های دارشان به دنبال «گردن» می‌گردند!

رضا پهلوی حق ندارد به وکالت از مردم، با محافل دولت‌ها به بند‌و‌بست‌های پنهانی دست بزند؛ اما حق طبیعی اوست که به سیاست‌های دل‌خواه خود ادامه دهد.

به‌علاوه مهم‌تر از همه، جا دارد که زندانیان سابق دوران استبدای محمدرضا پهلوی، پرویز ثابتی را به دلیل جنایت علیه بشریت همانند حمید نوری که در سوئد محاکمه و به حبس ابد محکوم شده است به دادگاه بکشانند و خانواده پهلوی را به‌عنوان شاهدان عینی به این دادگاه فرابخوانند.

واقعیت آن است که سطنت‌طلبان نه هنگام خروج شاه از ایران و نه امروز هیچ شخصیت و سیاست‌مدار شاخصی که دست‌کم مورد قبول همه محافل هواداران سلطنت‌طلب و شاه‌دوستان باشد را ندارند. از این‌رو، محافل سلطنت‌طلب، اکنون به پرخاشگری و خشونت‌طلبی روی آورده‌اند و عملا دست به رفتارهای ضدانقلابی می‌زنند.

رضا پهلوی هم اگر حرف نزند سنگین‌تر است به دلیل این که هنگامی او بحث و گفت‌و‌گو و موضع‌گیری سیاسی می‌پردازد حتی بخشی از طرفداران خود را نیز ناامید می‌کند. چرا که او نه توان تئوریک و تحلیل سیاسی دارد و نه تجربه پراتیکی در عرصه سیاست دارد! یه همین دلیل او همواره در موضع‌گیری‌های خود دچار تناقضات زیادی می‌شود که در بالا به نمونه‌هایی از آن‌ها اشاره کردیم. او در بهترین حالت می‌تواند یک سرمایه‌گذار و تاجر خوبی باشد چرا که میلیاردها دلار از ثروت‌های مردم ایران از 44 سال پیش در دست او و خانواده و نزدیکانش قرار دارد. اما احتمالا روزی موظف خواهند شد که این مبالغ هنگفت غارت‌شده را به صاحبان اصلی آن، یعنی به جامعه ایران برگردانند.

نهایتا 44 سال از انقلاب 57 ایران گذشته و جمعیت زیر 40 ساله ایران اصلا نظام شاهنشاهی را ندیده و عملا درک و لمس نکرده است. اما این نیرو، با شور و شوق و جسازت فوق‌العاده‌ای آزادی، برابری، زندگی مستقل و شایسته انسانی می‌خواهد. این نیرو هم‌چنین به‌شدت مخالف پدرسالاری و مردسالاری و موروثی است و به‌همین دلیل، این نیرو می‌خواهد آینده خود و جامعه‌شان را بدون دخالت خارجی و یا دخالت داخلی از بالا سر آن‌ها، مستقیما به‌دست خویش رقم بزند آن‌هم با افکار جهان‌شمول قرار بیست و یکم. روشن است که آن‌ها سرسختانه مخالف برگشت به درون مورثی سلطنتی و شعارهایی نظیر «خدا، شاه، میهن»، «جاوید شاه»، «مردم، میهن، آبادی» و… هستند که همواره از سوی رضا پهلوی و هوادارانش تکرار می‌شوند.

در هر صورت جوانان ایران نیروی اصلی انقلابی «زن، زندگی، آزادی» هستند و انقلاب کنونی نماد خواست‌های برابری جنسیتی، آزادی، برابری، عدالت‌خواهی و زندگی شایسته انسانی برای همگان است.

حضور پررنگ جوانان و به‌ویژە دختران و زنان ایرانی در این انقلاب، ضرورت دارد که زمینه‌های عینی و ذهنی و عامل ترکیب سنی جمعیت ایران و مشکلات فراوان جوانان در همه عرصه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مورد بررسی قرار داد.

با توجه به سرکوب و فشارهای جمهوری ایران، که حتی امنیت حریم خصوصی اکثریت مردم ایران را مورد تهدید قرار دادە است و با توجه به عمیق‌تر شدن هرچه بیش‌تر شکاف‌های طبقاتی و اجتماعی و تاثیر مخرب آن بر سطح زندگی مردم به‌ویژه جوانان در زمینه‌های گوناگون مانند تحصیلات، مشکلات اشتغال، مسکن، امکانات درمانی و افزایش سرسام‌آور سطح عمومی قیمت‌ها  و دستمزدهای بسیار نازل و غیرە، هیچ جای تعجب نیست که جوانان و نوجوانان ایرانی پیشگامان و سازمان‌دهندگان و رهبران عملی و نظری اصلی انقلاب نوین ایران هستند.

«بر اساس گزارش منتشر شدە از وضعیت اشتغال؛ نرخ بیکاری جوانان 15 تا 24 ساله در ایران در تیرماە سال 1401، به بیش از 24 درصد رسیده است، به‌عبارت دیگر در بهار 1401 بالغ بر یک چهارم جوانانی که در بازه سنی 15 تا 24 سال جویای شغل بوده‌اند، نتوانسته‌اند شغلی پیدا کنند. هم‌چنین بررسی‌ها نشان می‌دهد در گروه‌های سنی جوان، نرخ بیکاری زنان تقریبا دو برابر نرخ بیکاری مردان است که نشان می‌دهد زنان در سنین پایین‌تر با مشکلات بیش‌تری در پیدا کردن شغل مواجه هستند. به‌طور کلی نرخ بیکاری در جوانان بالاتر از نرخ بیکاری کل است و…»

با توجه به شرایط اقتصادی حاکم بر جامعه، افزایش اجارە مسکن و موادغذایی، سطح پایین درآمد و مشکل بیکاری، نه تنها صاحب‌خانه شدن جوان ایرانی بلکه پرداخت اجارە مسکن نیز تبدیل به آرزویی دست نیافتنی شده است. با توجه به حقوق پایه 2 میلیون تومانی جوان ایرانی و «با حسابی سر انگشتی حدودا 50 سال طول می‌کشد تا یک جوان 25 ساله ایرانی صاحب مسکن شود!»

فرامرز توفیقی، رییس کمیته دستمزد کانون عالی شوراهای اسلامی کار کشور، در همین رابطه در گفت‌گویی خبر داده بود که: «امید به خانه دار شدن یک کارگر در تهران به 123 سال رسیده است. حالا پوشاک، درمان، هزینه‌های تحصیل و سایر خرج‌ها را کنار این داده‌ها بگذارید؛ تورم واقعا بیداد می‌کند.» «امروز تورم رسمی خوراکی‌ها نسبت به سال قبل بیش از 86 درصد و تورم واقعی سبد معیشت کارگران بیش از 100 درصد است.»

بر اساس گزارش ایران پرایمر و بر مبنای آمارهای دولتی، تا اوایل سال 2022، حدود 30 درصد از خانوارها زیر خط فقر زندگی می‌کردند. برخی کارشناسان تخمین زده‌اند که حداقل نیمی از جمعیت 85 میلیونی ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند و با تورمی که برای همه کالاها به 50 درصد رسیده است دسته و پنجه نرم می‌کنند. این تورم بالاترین میزان از سال 1994 است. در ایران ۱۸ درصد از افراد جامعه دچار فقر مطلق است.

نبودن آزادی‌های فردی و جمعی سیاسی و اجتماعی، و نرخ بالای تورم اقتصادی، گرانی و افزایش قیمت مواد غذایی، مشکل تامین مسکن و رشد صعودی اجارە مسکن و…، هیچ‌گونه امیدی برای آیندە جوانان ایرانی باقی نگذاشته است. در چنین حالتی جای تعجب نیست که جوانان و به‌ویژە زنان ایرانی که از ستم مضاعف جنسیتی و پدرسالاری و مردسالاری نیز رنج می‌برند، ستون اساسی این جنبش انقلابی را برای رسیدن به آزادی و برابری و زندگی بهتر تشکیل دهند و خواستار سرنگونی حکومتی باشند که مانع اصلی رسیدن آن‌ها به یک زندگی شایسته و شرافتمندانه است.

آن‌چه که گفته شد دردها و رنج‌ها و کمبودهای اصلی نیروی جوان ایرانی است که رضا پهلوی و احتمالا بسیاری از طرفدارانش آشنایی چندانی با آن‌ها ندارند و امرشان هم نیست!

پنج‌شنبه بیست و هفتم بهمن 1401- شانزدهم فوریه 2023




چگونگی انفجار خط لولۀ گاز نورد استریم توسط دولت بایدن

پاول کراسنوف (PAVEL KRASNOV)

ا. م. شیری

کاخ سفید تحقیقات سیمور هرش را با عجله «یک دروغ و خیال‌پردازی کامل» خواند.

سیمور هرش، روزنامه‌نگار- محقق مشهور، در ۸ فوریه، مطلب دندان‌شکنی را در وبلاگ خود منتشر کرد و جزئیات تخریب سه خط لولۀ گاز نورد استریم در ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۲ در دریای بالتیک را روشن کرد.

هرش یک روزنامه‌نگار مشهور جهان است، او ۸۵ سال سن دارد. در طول جنگ ویتنام، او اطلاعاتی در مورد کشتار روستائیان سونگ‌مای توسط ارتش آمریکا منتشر کرد و به دلیل تحقیقات خود جایزۀ پولیتزر را دریافت کرد. جهان برای اولین بار از مقالات او در نیویورکر در بارۀ جنایات نظامیان آمریکایی در زندان «ابوغریب» عراق مطلع شد. هرش طی مقاله‌ای که در آن روایت رسمی مقامات آمریکایی در مورد نابودی اسامه بن لادن، «تروریست شماره یک» را زیر سؤال برد، سر و صدای زیادی به پا کرد. و این هم یکی دیگر از تحقیقات تندرآسای او:

سیمور هرش در مقالۀ «چگونه آمریکا خط لولۀ گاز نورد استریم را منفجر کرد»، یادآوری می‌کند که نیویورک تایمز این انفجار را «معمایی» خوانده است. هرش به نکته‌ایی تأکید می‌کند که منافع ایالات متحده در آن است. واشنگتن از این بیم داشت که کشورهای اروپایی مانند آلمان به دلیل وابستگی به خطوط لولۀ گاز طبیعی ارزان قیمت، «تمایلی به تأمین پول و تسلیحات مورد نیاز برای شکست روسیه به اوکراین نداشته باشند». بایدن به جیک سالیوان، مشاور امنیت ملی دستور داد تا یک تیم بین سازمانی را برای تهیۀ یک طرح تشکیل دهد.

در ماه دسامبر ۲۰۲۱ (دو ماه قبل از شروع عملیا نظامی ویژه)، سالیوان با نمایندگان ستاد مشترک ارتش، سازمان سیا، وزارت امور خارجه و وزارت خزانه‌داری یک جلسه تشکیل داد. این نشست کاملاً محرمانه بود و «در یک اتاق امن در طبقۀ بالای ساختمان اداری قدیمی در مجاورت کاخ سفید، که محل هیئت مشاوران اطلاعات خارجی رئیس جمهور نیز است، برگزار شد».

منبع هرش مطمئن بود که سالیوان در مقام مجری خواسته‌های رئیس‌جمهور بایدن از این گروه ‌خواسته است تا طرحی برای تخریب دو خط لولۀ گاز نورد استریم تهیه کند. در جلسات بعدی بین ادارات، اختلاف بوجود آمد: نمایندگان نیروی دریایی پیشنهاد کردند که از یک زیردریایی برای حمله به خط لوله استفاده شود. نیروی هوایی می‌خواست یک بمب ساعتی پرتاب کند. سیا نگران انجام مخفیانۀ این عملیات بود. در سازمان سیا کسانی بودند که با انجام عملیات مخالفت می‌کردند: «این کار را نکنید. این احمقانه است و اگر افشا شود به یک کابوس سیاسی تبدیل خواهد شد».

ویلیام برنز، رئیس سیا، یک کارگروه متشکل از افراد «آشنا با قابلیت‌های غواصان اعماق دریای نیروی دریایی در شهر پاناما» تشکیل داد. هرش یادآوری می‌کند، که «عملیات شبیه به این قبلاً انجام شده است». در سال ۱۹۷۱، سیا و آژانس امنیت ملی برای یافتن یک کابل ارتباطی شوروی در دریای اوخوتسک و نصب یک دستگاه شنود روی آن عملیاتی را اجرا کردند. در این عملیات از غواصان نیروی دریایی، زیردریایی‌های اصلاح شده و یک دستگاه نجات در اعماق دریا استفاده شد. شنود به مدت ۱۰ سال انجام گرفت، نوار دستگاه ضبط یک بار در ماه تعویض می‌شد.

در اوایل سال ۲۰۲۲، کارگروه سیا به گروه سالیوان گزارش داد: «ما برای منفجر کردن خطوط لوله راه‌کار داریم».

هرش خاطرنشان می‌سازد که «ارتش ایالات متحده در چند سال گذشته، حضور خود را در نروژ تا حد قابل توجهی گسترش داده است». پنتاگون صدها میلیون دلار برای نوسازی و گسترش تأسیسات نیروی دریایی و هوایی ایالات متحده در نروژ سرمایه‌گذاری کرده است. رادار دیافراگم مصنوعی بهبودیافته قادر به نفوذ به اعماق روسیه شد و درست زمانی که جامعۀ اطلاعاتی ایالات متحده دسترسی به تعدادی از ایستگاه‌های شنود دوربرد در چین را از دست داد، شروع به کار کرد. به موازات این، «یک پایگاه زیردریایی آمریکایی که سال‌ها در دست احداث بود، برای جاسوسی از پایگاه هسته‌ای بزرگ روسیه در ۲۵۰ مایلی شرق وارد عمل شد…». پایگاه هوایی نروژ نیز به طور قابل توجهی نوسازی شد و گسترش یافت و «یک ناوگان مرکب از هواپیماهای گشتی پی-۸ پوسایدون، ساخت بوئینگ برای پشتیبانی از جاسوسی دوربرد در خصوص هر چیزی که به روسیه مربوط می‌شود»، تشکیل گردید.

هرش می‌نویسد: نروژ نیز منافع خاص خود را در انفجار خطوط لوله گاز داشت – «برای فروش بیشتر گاز طبیعی خود به اروپا». ناوگان نروژی در چند مایلی جزیرۀ دانمارکی بورنهولم مکان مناسبی را در آب‌های کم عمق پیدا کرد. « آمریکایی‌ها به وجد آمده بودند».

غواصان درگیر در این عملیات «هرگز در فیلم‌های هالیوود یا روی جلد مجلات مشهور ظاهر نمی‌شوند. بهترین غواصان واجد شرایط غواصی در اعماق دریا را در یک انجمن فشرده گردآوری می‌کنند». دستگاه‌های انفجاری سی-۴ آمریکایی باید استتار می‌شدند تا به عنوان بخشی از متن طبیعی در میدان دید سامانۀ نظارتی روسیه ظاهر شوند.

این بمب‌ها تحت پوشش رزمایش معمول ناتو در دریای بالتیک با نام بالتوپس ۲۲، کار گذاشته شدند.

این روزنامه‌نگار جزئیات زیادی را فاش می‌کند. از جمله اینکه در مقطع زمانی که زیردریایی‌ها آماده بودند تایمر را برای انفجار بعد از ۴۸ ساعت تنظیم کنند، ظاهراً آمریکایی‌ها نظر خود را تغییر دادند. برخی از اعضای تیم برنامه‌ریزی از «دو دلی ظاهری» رئیس جمهور ناامید شدند. غواصان راه حلی پیدا کردند. «بمب‌های سی-۴ از یک هواپیمای پی-۸  نیروی دریایی نروژ پرتاب گردیدند. سپس،  توسط یک شناور سونار (ردیابی آوایی) به خطوط لوله وصل، و در ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۲ فعال شدند. علامت در زیر آب، ابتدا به نورد استریم ۲ و سپس، به نورد استریم ۱ داده شد. از چهار خط لوله، سه خط لوله از کار افتاد».

واکنش کاخ سفید به انتشار مطلب افشاگرانه آنی بود: «این یک دروغ محض و کاملاً ساختگی است». نمایندگان سیا و وزارت خارجه نیز با همین لحن صحبت کردند. با این حال، ما به یاد داریم که آنتونی بلینکن چقدر هیجان زده بود، تا جائیکه در ماه سپتامبر، بدون پنهان کردن خوشحالی خود، به توضیح برنامه‌های امپراتوری پرداخت: «این یک فرصت شگفت‌انگیز است تا یک بار برای همیشه از وابستگی به انرژی روسیه خلاص شویم و در نتیجه، ولادیمیر پوتین را از استفاده از انرژی به عنوان یک ابزار محروم کنیم. این بسیار مهم است و فرصت‌های راهبردی بزرگی را برای سال‌های آینده ایجاد می‌کند. ما مصمم هستیم به هر کار ممکن دست بزنیم تا عواقب همۀ این‌ها بر سر شهروندان کشور ما آوار نشود».

… اسرائیل شامیر، روزنامه‌نگار مشهور جهان در مورد مقالۀ افشاگرانۀ سیمور هرش اظهار داشت: «… یک روزنامه‌نگار فوق‌العاده که جولیان آسانژ قبل از جولیان آسانژ بود، راز انفجار نورد استریم را فاش کرد»… «این واقعیت که این جنایت بدون مجازات مانده است، قابل توضیح نیست و البته، باید اصلاح شود».




درود بر ستارگان سیاهکل و راه سرخ شان

 در پنجاه و دومین سالگرد حماسۀ سیاهکل بار دیگر به یاد تمامی جانباختگان فدایی خلق، و همه آنهایی که در راه بهروزی کارگران و زحمتکشان و برای تحقق آزادی و عدالت اجتماعی رزمیدند و جان باختند و یا زندان و شکنجه دو رژیم استبدادی شاه و ولی فقیه را به جان خریدند، و به احترام خانواده‌های جانباختگان فدایی در بیش از پنج دهه گذشته، به پا می‌خیزیم و  سر خم می‌کنیم.

امسال در شرایطی پنجاه و دومین سالگرد حماسه سیاهکل را ارج می‌نهیم که کشورمان بر بستر خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی» در التهابی انقلابی بسر می‌برد. کشته شدن «مهسا امینی» در بازداشتگاه پلیس امنیت اخلاقی رژیم در اواخر شهریور ماه، مردم به ستوه آمده از ظلم و بی‌عدالتی را با محوریت جوانان به خیابانها گسیل داشت تا بار دیگر صدای اعتراض خود به اقدامات سرکوبگرانه استبداد دینی و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی واپسگرای حاکم را، این بار بلندتر از گذشته فریاد زنند و خواهان پایان عمر حاکمیت دینی و ولایت‌فقیهی شوند. اعتراضاتی که به بهای جان باختن بیش از پانصد نفر و بازداشت نزدیک به بیست هزار نفر از مردم دربند استبداد دینی، بیش از چهار ماه است در اشکال مختلف ادامه دارد و هر چند امروز فروکش کردن دامنه آن را در کف خیابانها می‌توان دید، ولی نشانی از بازگشت اوضاع به پیش از شهریور ماه مشاهده نمی‌شود.

این وضعیت، استبداد دینی حاکم را با چالشی بمراتب بیشتر از گذشته مواجه ساخته است؛ چالشی که رنگ و بوی مرگ جمهوری اسلامی را با خود همراه دارد. به همین دلیل نیز، رژیم مصمم است بقای نکبت‌بار خود را به هر بهایی تضمین کند و آن را با گسترش ابعاد سرکوب، پرونده‌سازی، دستگیری، شکنجه، اعترافات اجباری، صدور احکام ظالمانه، حبس‌های طویل المدت، وثیقه‌های سنگین آزادی موقت بازداشت شدگان و اعدام مردم معترض و جوانان انقلابی عملی نماید.

در چنین شرایطی امر همگرایی سیاسی و اتحاد همه نیروهای دمکراتیکی که در راه نفی رژیم دیکتاتوری حاکم بر کشور و تامین حاکمیت ملی، حقوق و آزادی‌های دمکراتیک و عدالت اجتماعی برای مردم ایران تلاش می‌کنند بیش از پیش در دستور نیروهای سیاسی مترقی و بویژه نیروهای چپ و از آن جمله فدائیان خلق قرار دارد. در این میان نقش محوری «چپ» بعنوان پیگیرترین نیروی تحولات اجتماعی به نفع اکثریت مردم ایران و بویژه کارگران و زحمتکشان، نقشی انکارناپذیر است. اقدام متحد و یکپارچۀ نیروهای ترقیخواه چپ و دوری آنها از تفرق و پراکندگی در کنار تدوین و تبیین استراتژی شفاف نفی جمهوری اسلامی و ترویج هدفمند و سازمانگرانه  برنامه سیاسی جایگزین، در این مرحله از جنبش ضددیکتاتوری، دمکراتیک و عدالت‌خواهانه مردم ایران بیش از پیش اهمیت یافته است.

پویایی سیاسی و ایفای نقش تعیین کننده در روند مبارزات ضداستبدادی جاری کشورمان نیازمند حضور سازمانی و عملی در جنبش جاری کشور است. بدون تجهیز به ابزارهای سازمانی لازم، بدون داشتن تشکیلات، برنامه‌ اقدام عملی و استراتژی شفاف، نمی‌توان بر تشکیلاتی‌ترین نظامی که صرفا به زور سرنیزه بر کشور حکمرانی می‌کند فائق آمد.

ادامه تفرق و پراکندگی در بین نیروهای دمکراتیک و ترقیخواه چپ و از آن جمله فدائیان خلق، زمینه مساعدی را برای میوه‌چینی از جنبش جاری در کشور توسط نیروهای راست و مرتجع که سر در آخور امپریالیستهای آلترناتیوساز دارند فراهم خواهد ساخت. در این میان نقش فعالین چپ داخل کشور از اهمیت بسزایی برخوردار است. باید با احترام به تفاوتهای نگرشی همدیگر، با تاکید بر وجوه مشترک و برنامه‌های سیاسی قابل تجمیع و دوری از تعمیق اختلافات، بر تشتت و پراکندگی فکری و سازمانی موجود در درون جنبش چپ فایق آمد. باید با شکل دهی به اتحادی پویا و موثر برای دستیابی به اهداف و برنامه‌های مورد توافق، گامهای لازم را برداشت. باید پرچم اتحاد عملی سیاسی و همگرایی سازمانی بر روی وجوه مشترک برنامه‌ای را با احساس مسئولیت تمام برافراشته نگه داشت.

ما به عنوان «جمعی از فدائیان خلق ایران (داخل کشور)» با گرایش‌های سازمانی متفاوت فدایی، در آستانه پنجاه و دومین سالروز حماسه سیاهکل با اتکا به مشخصه‌های فرهنگ مبارزاتی حماسه‌سازان این روز تاریخی همچون: صداقت، استقلال‌رای، پویایی کمونیستی، درک ضرورتهای زمان و از خود گذشتگی، در راستای این هدف مهم تلاش خواهیم کرد. بار دیگر با شادباش این روز خجسته به کلیه رفقای رزمنده طیف‌های مختلف فدائیان خلق و همه مبارزین و رهروان راه استقلال، آزادی، عدالت و سوسیالیسم، دست تمامی رفقای فدایی و چپ را در راستای مبارزه مشترک علیه امپریالیسم، نئولیبرلیسم و رژیم ضدمردمی حاکم بر ایران صمیمانه می‌فشاریم.

جمعی از فدائیان خلق ایران (داخل کشور)

۱۹ بهمن




چهلمین سالگرد حمله ی جمهوری اسلامی به حزب توده ایران

اعلامیۀ کمیتهٔ مرکزی به‌مناسبت چهلمین سالگرد حملهٔ جمهوری اسلامی به حزب تودۀ ایران – چهل سال نبرد بی‌امان توده‌ای‌ها با توطئه‌های امپریالیسم و ارتجاع و برافراشته نگه داشتن پرچم رزم کارگران و زحمتکشان میهن!

هم‌میهنان گرامی

هفدهم بهمن‌ماه ۱۴۰۱ مصادف است با چهلمین سالگرد یورش دستگاه‌های امنیتی حکومت جمهوری اسلامی به حزب تودۀ ایران. در چهل سال گذشته سندها و نوشته‌هایی بسیار هم از جانب حزب ما و هم در خاطرات و اظهار نظر‌های شماری از رهبران وقت جمهوری اسلامی و دیگران در این زمینه منتشر شده است، سندها و نوشته‌هایی که از علت‌های آشکار و پنهان این یورش گستردۀ رژیم برای نابودی حزب تودۀ ایران پرده برمی‌دارد. از ۱۷ بهمن‌ماه ۱۳۶۱ تا  اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۲ که شوی تلویزیونی قربانیان شکنجه‌های وحشیانهٔ توده‌ای‌ها از سوی “سربازان گمنام امام زمان” در صداوسیمای ارتجاع به‌نمایش گذاشته شد، نیروهای اطلاعات سپاه و دیگر نیروهای امنیتی رژیم، به گفته محمد محمدی ریشهری، دادستان وقت “دادگاه های انقلاب”، در چندین حملۀ سراسری هزاران تن از اعضای رهبری، کادرها، اعضا، و هواداران حزب تودهٔ ایران را دستگیر و روانه شکنجه گاه ها کردند و بلافاصله در زندان‌های رژیم زیر انواع‌واقسام شکنجه‌ها قرار دادند. شکنجه‌های بی‌امان اعضا و رهبران در طول یک ماه‌ونیم و پس از آن نیز ظاهراً برای بازجویی انجام می‌شد اما در واقعیت امر تسهیل اجرای سناریویی از پیش طرح شده برای سخن گفتن از جرم‌های ناکرده از سوی توده‌ای‌ها بود.

خمینی، در ادامهٔ اجرای این سناریو و در پیامی که در روزنامه‌های آن روز ایران به‌چاپ رسید، حمله به حزب و دستگیری شماری از سران حزب را پیروزی‌ای بزرگ اعلام کرد [به‌نقل از: روزنامهٔ ”جمهوری اسلامی“، ۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۲، شمارهٔ ۱۱۳۸]. اکثر قریب‌به‌اتفاق روزنامه‌های کشور در آن روزها و ماه‌ها پر بودند از تلگرام‌ها، سرمقاله‌ها، و مطالبی در تأیید و تبریک این حمله به حزب. خطبه‌های سیاسی تمامی نماز جمعه‌های آن وقت به تشریح ”خیانت‌های حزب“ و ارائهٔ تحلیل و تفسیر دربارهٔ  خطرهای ناشی از این ”خیانت ‌ها” اختصاص پیدا کرد (ازجمله نگاه کنید به: سخنرانی مهدوی کنی، در نماز جمعه تهران، جمعه ۱۶ اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۲ نیز سخنرانی جنتی، در نماز جمعه قم، ۱۶ اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۲ که در آن مدعی شد: ”دستگیری و اعترافات صریح سران حزب توده ٬فتح مبین، بود که نصیب ملت ما شد“) [به‌نقل از: روزنامه ”جمهوری اسلامی“، ۱۷ اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۲، شماره ۱۱۳۹]‌.

در سال‌های اخیر سندهایی مشخص منتشر شده‌اند که نشانگر نزدیکی و هماهنگی و همکاری دستگاه‌های امنیتی کشورهای امپریالیستی، خصوصاً سیا، ام آی ۶ انگلیس، موساد اسرائیل، نیروهای امنیتی پاکستان و ترکیه با سپاه پاسداران و دیگر نهادهای امنیتی رژیم ایران به‌منظور تدارک حمله به حزب تودۀ ایران است.

ازجمله آنچه در لابه‌لای این سندها می‌توان یافت همکاری دولت بریتانیا با سازمان سیا در پی فرار و پناهنده شدن ولادیمیر کوزیچکین (افسر کا.گ.ب) به این کشور در سال ۱۳۶۱ (۱۹۸۲) و تحویل سندهایی سرهم‌بندی‌شده‌ دربارۀ حزب تودۀ ایران از طریق رابط پاکستانی به مقام‌های ایران است. حکومت جمهوری اسلامی از این سندها برای حمله سراسری به حزب تودۀ ایران و سرکوب اعضا و رهبری حزب استفاده کرد.

“حجاریان” از واسطه‌گری سازمان اطلاعات پاکستان در این ارتباط چنین می‌گوید: “از پاکستانی‌ها شنیدیم. گفتند اطلاعاتی هست که می‌خواهیم به شما بدهیم” [نگاه کنید به: سایت “تاریخ ایرانی”، مقالهٔ “پروندهٔ حزب توده به‌روایت حجاریان/ توده‌ای‌ها زود بازداشت شدند”].

هاشمی رفسنجانی نیز در کتاب خاطرات سال ۱۳۶۱خود به‌نام “پس از بحران” به این واسطه‌گری سازمان اطلاعات پاکستان اشاره کرده است. او در این کتاب و در یادداشت‌های روز دوشنبه ۵ مهرماه ۱۳۶۱، می‌نویسد: “عصر مهندس جواد [مادرشاهی] و حبیب  [عسگر اولادی] که برای گرفتن اطلاعات از فردی مطلع به پاکستان رفته بودند، آمدند و مطالب جالب و مفیدی که از او گرفته‌اند- دربارهٔ عملکرد کا.گ.ب و حزب توده و آینده شوروی در ایران- گزارش دادند.”

1175-UK-document2

ازجمله سندهایی جالب که در سال‌های اخیر منتشر شده‌اند گزارش “نیکلاس برینگتون”، نمایندۀ ارشد دولت بریتانیا در تهران، است. در این گزارش او از دیدارش با مصطفوی (در وزارت خارجه) در ۵ ماه مه ۱۹۸۳/ ۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۲ می‌گوید و ازجمله اشاره می‌کند که مصطفوی خیلی مایل بود که نظر دولت بریتاینا را در مورد سرکوب حزب توده [ایران] بداند. نیکلاس برینگتون در همین گزارش می‌نویسد: “مصطفوی ضمن اشاره به برنامه‌ای که شب قبل از ٬اعترافات٬ سران حزب توده پخش شده بود گفت که اینان کسانی بودند که ۲۵ سال در زندان شاه بودند و به‌رغم همهٔ شکنجه‌های ساواک حرفی نزده بودند. من نیز نیمه‌شوخی نیمه‌جدی پاسخ دادم که لابد شکنجه‌های جمهوری اسلامی از شکنجه‌های حکومت شاه موثرتر بوده است.” در گزارش نیکلاس برینگتون آمده است که دولت بریتاینا خشنودی‌اش را از سرکوب حزب تودۀ ایران به‌اطلاع مقام های ایرانی می‌رساند.

جالب توجه اینکه روز بعد از حملۀ سراسری رژیم به حزب تودهٔ ایران، روزنامهٔ تایمز لندن در سرمقاله‌اش از سرکوب حزب تودهٔ ایران به‌دست حکومت ایران ابراز خشنودی می‌کند.

برخلاف همه ادعاهای دروغین رهبران رژیم ازجمله محسن رضایی که در آن موقع فرماندهٔ کل سپاه پاسداران بود، دلیل حمله به حزب تودۀ ایران به‌منظور جلوگیری از تحقق “توطئه کودتای حزب” علیه جمهوری اسلامی نبود. میرحسین موسوی نخست‌وزیر وقت حکومت جمهوری اسلامی در گفتگو با فصلنامهٔ حوزه (شماره ۳۸-۳۷) دربارهٔ توطئهٔ “کودتا”ی حزب علیه رژیم که از سوی اطلاعات سپاه ادعا شد می‌گوید: “در جریان حزب توده به ما تلفن زده شد که حزب توده توطئهٔ وسیعی را پی ریخته و مسئله چنین مطرح بود که ظرف ۴۸ ساعت یا ۲۴ ساعت ممکن است اتفاقاتی بیفتد. ما تلفن کردیم به برادرمان جناب هاشمی رفسنجانی و مسئله با بقیه مسئولین بالای مملکتی مطرح شد. گویا، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با آیت‌الله موسوی اردبیلی آن وقت تشریف نداشتند. بالاخره فوراً خدمت امام رفتیم. برادران اطلاعات مسئله را گزارش دادند. حضرت امام ، با دقت مسئله  را گوش دادند… و فرمودند: این اطلاعات کاملاً نادرست است. هیچ مسئله‌ای پیش نخواهد آمد. اصرار شد که آقا چنین نیست خود آنان اعتراف کرده‌اند. ایشان فرمودند: من نمی‌گویم مواظب نباشید و تحقیق نکنید، ولی بدانید این مسائل و اطلاعات دروغ است. بعد هم تحلیل حضرت امام درست درآمد و نظر ایشان ثابت شد…”

حجاریان که در آن موقع معاون واحد “اطلاعات” نخست‌وزیری جمهوری اسلامی بود همچنین در ارتباط با حمله به حزب می‌افزاید: “مشکلی که بچه‌های سپاه داشتند این بود که آن‌ها را [رهبران حزب را] به‌عنوان پروژه امنیتی گرفته بودند اما هیچ پرونده‌ای از عناصری که بازداشت کرده بودند نداشتند. جلسات‌شان [جلسات رهبران حزب] در خیابان فرشته برگزار می‌شد و ساعت مشخص داشت و چیز مخفی نداشتند. لذا بچه‌های سپاه در بازجویی درماندند که چه کنند. پرتوی [مهدی] زاییدهٔ این شرایط بود… به‌هر حال مملکت به‌هم‌ریخته بود و رابطه ایران و شوروی خراب شده بود و این اطلاعات نادرستی که به آقای موسوی ‌خوئینی‌ها گفته بودند یک جور باید جمع می‌شد. پرتوی از همین‌جا در آمد و شد محوریت بازجویی‌ها…” [نگاه کنید به: سایت “تاریخ ایرانی”، مقالهٔ “پروندهٔ حزب توده به‌روایت حجاریان/ توده‌ای‌ها زود بازداشت شدند”].

در سال‌های اخیر بارها اشاره کرده‌ایم که مروری بر وضعیت کشور در آن دوران و موضع‌گیری‌های سران رژیم گواه این حقیقت روشن است که حملهٔ سراسری به حزب تودهٔ ایران برای مختل کردن فعالیت‌های سیاسی و افشاگرانهٔ حزب به‌خصوص بر ضد جنگ خانمان‌سوز ایران و عراق و شعار ضد ملی ”جنگ جنگ تا پیروزی“ بود. برای مرتجعان حاکم پیروزی در یورش به حزب تودهٔ ایران از پیروزی در جبهه‌های جنگ مهم‌تر بود. خمینی برای این ”پیروزی“ از ”سربازان گمنام امام زمان“- یعنی کسانی که در این ”پیروزی“ عبارت بودند از: مزدوران سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات، و عامل‌های ”سیا“، ”موساد“، و ”اینتلجنس سرویس“- قدردانی کرد.

حکومت جمهوری اسلامی و سران آن همچون سلف شاهنشاهی‌اش و سران آن که از نفوذ فزایندۀ حزب ما خصوصاً در طبقه کارگر و زحمتکشان سخت در هراس هستند و بودند، فقط دستگیری هزاران توده‌ای، زندان، شکنجه، و اعدام آنان کفایت نمی‌کرد و رضایت‌شان را برآورده نمی‌ساخت. اعتبار و نفوذ اجتماعی و معنوی چشمگیر و دیرینهٔ حزب توده ایران را با ‌شگرد‌های سیاه و پلید خودشان می‌بایست در جامعه دچار شک و تردید می‌کردند. یورش پردامنهٔ تبلیغاتی‌ رژیم بر ضد حزب تودهٔ ایران از طریق پوشش رسانه‌ای شوهای مشمئزکنندهٔ تلویزیونی قربانیان شکنجه و شرکت چند تن از اعضای رهبری وقت حزب در جریان دادگاه افسران توده‌ای در جوار دادستان بیداگاه‌های انقلاب، و همچنین فعالیت‌های وسیع و چندگانهٔ ارگان‌های امنیتی رژیم برای مسلط کردن جو بی‌اعتمادی و سوءِظن به‌منظور ایجاد سد در برابر ادامه فعالیت‌های حزب توده ایران و متوقف کردن کامل آن  در داخل و خارج از کشور بود. فلج کردن باقی‌ماندهٔ پویای  حزب ما پس از زندان و اعدام و کشاندن حزب به سمت مسیر چندپاره شدن، و در‌عین‌حال، متزلزل کردن پایه‌های اعتقادی و بی‌اعتبار نشان دادن تاریخ و سنت مبارزهٔ حزب تودهٔ ایران در مقام قدیمی ترین سازمان سیاسی و انقلابی میهن ما جزو برنامه‌های استراتژیک رژیم بوده، است، و خواهد بود.

ششمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران در سند مصوبه‌ای مهم به‌مناسبت سی‌امین سالگرد حملهٔ سراسری به حزب تودۀ ایران از‌جمله اشاره می‌کند: “از سرگیری فعالیت حزب تودهٔ ایران پس از وقفه‌ای کوتاه که موسوی اردبیلی، رئیس وقت قوه قضائیه کشور، با اذعان به وجود ریشه‌های عمیق حزب ما در جامعه ایران به آن اعتراف کرد، و سپس برگزاری “پلنوم ۱۸“ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران  در آذرماه ۱۳۶۲، انتخاب کمیتهٔ مرکزی و هیئت سیاسی جدید حزب، نشانگر شکست اقدام رژیم استبدادی برای ریشه‌کن کردن حزب ما بود. مهاجرت هزاران توده‌ای به‌قصد خارج شدن از زیر ضربه ارگان‌های امنیتی رژیم که دسته‌هایی به‌منظور ”شکار توده‌ای“ها را در گوشه و کنار کشور به‌راه انداخته بودند، و همچنین تلاش رژیم برای استفاده از پدیدهٔ مهاجرت (با اعزام مأموران امنیتی و یا به‌وسیله تسلیم شدگان به دستگاه‌های امنیتی رژیم) برای رخنه در صف‌های حزب و ضربه زدن به کار دشوار بازسازی حزب، ازجمله دیگر معضل‌های جدی‌ای بود که حزب ما با آن روبه‌رو می‌گردید” [نگاه کنید به: اسناد ششمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران، “نامۀ مردم”، شمارۀ ۹۱۵، ۷ اسفندماه ۱۳۹۱].

باید بر این واقعیت نیز تأکید کرد که دوران چهل سال گذشته پس از یورش حکومت جمهوری اسلامی به حزب تودۀ ایران یکی از دشوارترین دوران حیات هشتادویک‌سالۀ حزب توده‌ها، حزب کارگران و زحمتکشان کشور ما بوده است. دوران دشوار مهاجرت طولانی، شکست انقلاب بهمن ۵۷ و استقرار حکومتی ضد مردمی و ارتجاعی در ایران و به‌چالش طلبیده شدن جدی اصول سیاست دفاع از انقلاب بهمن به‌وسیلهٔ نیروهای راست، بحران نظری‌ای جدی  که در پی فروپاشی اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی برای جنبش کارگری و کمونیستی جهان به‌وجود آمد، اعلام “نظم نوین جهانی” با هژمونی امپریالیسم آمریکا و اعلام تئوری ”پایان تاریخ“ از سوی نظریه‌پردازان مدافع سرمایه‌داری انحصاری، و گسست‌های عمیق و مخرب در صف‌های حرکت کارگری و کمونیستی جهان در زمرهٔ دشواری‌هایی پرشمار بود که در برابر رهبری، کادرها، و اعضای حزب در راه بازسازی تشکیلاتی، نظری، و سیاسی حزب تودۀ ایران قرار داشتند.

رزمندگان توده‌ای!

برگزاری سومین کنگرهٔ حزب تودهٔ ایران در بهمن‌ماه ۱۳۷۰، یعنی پس از گذشت نزدیک به ۴۳ سال پس از کنگره دوم حزب در سال ۱۳۲۷، در اوج تبلیغات همه‌جانبه رسانه‌های امپریالیستی دربارهٔ شکست تاریخی سوسیالیسم، هم‌صدایی وازدگان وطنی با این تبلیغات، تصویب برنامه و اساسنامهٔ حزب با حراست از ماهیت طبقاتی و جهان‌بینیِ مارکسیستی‌لنینیستی حزب تودهٔ ایران و پایبندی به آن‌ها در آن دوران دشوار تاریخی، نقطه‌ عطفی مهم در روند بازسازی تشکیلاتی‌سیاسی حزب بود که تا امروز و با برگزاری هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران (کنگرۀ خاوری) در خردادماه ۱۴۰۱ با موفقیت ادامۀ داشته است.

همان‌طور که در گزارش کمیتۀ مرکزی حزب به هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران نیز آمده است: “در چهل سال گذشته روزی نبوده است که حزب ما با توطئه و ترفندی تازه از سوی دستگاه‌های امنیتی رژیم برای ضربه زدن به برنامه و درواقع امکان فعالیت پرثمرش رو به‌رو نبوده باشد. حمله به سیاست‌های حزب و تلاش برای بی‌اعتبار کردن رهبری حزب و همچنین جانشین کردن ٬حزب تودۀ ایران٬ با ٬محفل‌های توده‌ای٬ هدفی واحد را دنبال کرده” و می‌کند. هدف جلوگیری از وحدت نظری‌سیاسی در صف‌های حزب تودۀ ایران و تحمیل نظر برای درپیش گرفتن سیاست‌های سال‌های نخستین انقلاب همراه با فرمول ادامۀ “نبرد که بر که” و دفاع از حاکمیت ضد مردمی و جنایتکار جمهوری اسلامی است.”

چنین نظر و سیاستی مزورانه و ضد توده‌ای در دفاع از حکومت جمهوری اسلامی در ماه‌های اخیر که در میهن‌مان خیزش دلاورانۀ مردم علیه رژیم ولایت فقیه جریان دارد با سر دادن شعارهای بی‌محتوا و دروغینی همچون “گردش به شرق” و “توطئهٔ آمریکا” خواندن جنبش مردمی همراه بوده است. همچنین می‌توان مشاهده کرد که این نظر و سیاست جنبشی دلاورانه که در جریان آن تا امروز صدها کشته و هزاران نفر بازداشت شده‌اند را به “خشونت” علیه سرکوبگران مزدور رژیم متهم می‌کنند.

رفقای توده ای!

میهن ما دورانی بسیار حساس را پشت سر می‌گذارد. جنبش مردمی که از شهریورماه امسال صدها شهر کشور را با شعار “زن، زندگی، آزادی” دربر گرفته و ادامۀ حیات حکومت جمهوری اسلامی را به چالشی جدی طلبیده است وظایفی بسیار مهم پیش روی همۀ ما رزمندگان راه طبقه کارگر و زحمتکشان قرار می‌دهد. به‌رغم همه فرازو‌نشیب‌های این جنبش برآمده از بطن تحول‌های جامعه‌مان که قشرها و طبقه‌هایی گسترده از مردم ما را دربر می‌گیرد، رژیم ولایت فقیه با همهٔ سرکوبگری‌ها، کشتار آزادی‌خواهان، و به‌اسارت گرفتن هزاران تن از زنان و جوانان هنوز نتوانسته است جنبش مردمی برای پایان دادن به حکومت استبدادی حاکم بر میهن ما را خاموش سازد. نکته توجه‌برانگیز و مهم دیگر اینکه در کنار این جنبش و اعتراض‌های ادامه یابندۀ خیابانی در شهرهای مختلف، اعتراض‌های کارگران و زحمتکشان، بازنشستگان، معلمان، و کارگران پیمانی نیز همچنان ادامه دارد. بحران اقتصادی، اجتماعی، سیاسی رژیم آن‌چنان عمیق است که حتی در صف‌های اول حاکمیت نیز شکاف‌هایی در بحث بر سر چگونگی نجات حکومت از بحران‌های کنونی را می‌توان مشاهده کرد.

همان‌طور که در اسناد هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران (کنگرۀ خاوری) نیز اشاره شده است: “حزب ما امروز بیش از هر زمان دیگری به استوارتر کردن صف‌های خود و تلاش یکپارچه توده‌ای‌ها به‌منظور گسترش مبارزه بر ضد رژیم ولایت فقیه نیازمند است. صحت سیاست‌ها و ارزیابی‌های راه‌گشای حزب ما در کوره آزمایش‌های دشوار نبردهای سیاسی سه دهه اخیر، اعتبار روزافزون حزب تودهٔ ایران در مقام یکی از گردان‌های نیرومند جنبش کارگری و کمونیستی جهان، که در حمایت پیگیر آن‌ها از کارزارها و سیاست‌های مبارزاتی حزب ما و انتشار تحلیل‌هایش در سندهای گوناگون نشست‌های حزب‌های کارگری جهان مشهود است، در کنار اثرگذاری روزافزون اندیشه‌های توده‌ای در مبارزه روزمره کارگران و زحمتکشان، جوانان، دانشجویان، و زنان مبارز میهن ما، نشانگر در اهتزاز بودن پرچم ظفرنمون مبارزه طبقه کارگر ایران و متحدان آن بر ضد رژیم استبدادی حاکم است. نگهداری از این ارثیهٔ گرانقدر جنبش دیرپای طبقهٔ کارگر ایران، نگاهبانی از حزب ارانی‌ها، روزبه‌ها، مبشری‌ها، سیامک‌ها، کیوان‌ها، حکمت‌جوها، تیزابی‌ها، رحمان هاتفی‌ها، کی منش‌ها، حجری ها، حسین پورها، شناسایی‌ها، و فاطمه مدرسی‌ها، عهدی مقدس است که کمیتهٔ مرکزی حزب ما و تک تک اعضا و هواداران حزب به آن پایبند بوده‌اند و پایبند خواهند ماند. شکست توطئه‌های پی‌درپی رژیم ارتجاعی و ضد مردمی ولایت فقیه برای نابودی حزب تودهٔ ایران در طول همه سال‌های گذشته، شاهد نیرومند و انکار ناپذیر حقانیت مبارزهٔ حزب توده‌های کار و زحمت در سال‌های اخیر است.”

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

۱۷ بهمن‌ماه




ضرورت صف‌آرایی مؤثر نیروهای مترقی و چپ در برابر دیکتاتوری در وضعیت جدید کشور

جامعه وارد مرحلۀ “اعتراض‌های دائمی” شده و حکومت نیز در حالت “ترس دائمی از مردم” قرار گرفته است. این کنش و واکنش بازگشت‌ناپذیر بین مردم و دیکتاتوری حاکم از جمله عوامل اصلی تعیین‌کنندۀ تحولات آتی کشور خواهد بود، زیرا چشم‌انداز قابل‌توجهی حتی برای مدیریت کردن نسبی و موقتی بحران‌های عمیق و چندوجهی کنونی دیده نمی‌شود.

به‌رغم فروکش کردن تظاهرات و خیزش اعتراضی خیابانی ایران با شعار “زن، زندگی، آزادی”، پیامدهای بسیار مهم و عمیق آن را هر روز می‌توان در تحولات کشور دید. در چند سال اخیر، ورود مستقیم مردم به صحنۀ اعتراض به دیکتاتوری مذهبی حاکم، کل حکومت ولایی و از جمله جناح‌های اصول‌گرا و اصلاح‌طلب را در چنان وضعیتی قرار داده است که گفتار و کردار آنها دیگر اثر چندانی بر ذهنیت جامعه و در ترمیم شکاف ژرف موجود بین مردم و دیکتاتوری ندارد.

اکنون دیگر روشن است که پروژۀ “حاکمیت یکدست” شکست خورده است. “رهبری” و سران سه قوه اکنون در بن‌بست نظری و عملی قرار گرفته‌اند و از سر استیصال برای خروج از بحران، اقدامات مخرّبی را در دستور کار حکومت قرار می‌دهند. یکی از این راهکارها، ایجاد «هیئت عالی [هفت‌نفره] مولدسازی دارایی‌های دولت “و تسریع در خصوصی‌سازی اموال دولتی با حمایت علی خامنه‌ای است. شنبۀ گذشته، روزنامۀ همشهری مطلبی با عنوان “مکاتبات محرمانه سران سه قوه با دفتر رهبری درباره فروش اموال دولت” منتشر کرد و این اقدام را “یک قدم مهم و اساسی در راستای بهینه‌سازی دارایی‌های دولتی و حرکت در راستای عدالت اجتماعی” قلمداد کرد. گفتنی است که فروش اموال دولتی میراث دورهٔ دوم دولت روحانی است و اکنون فقط مُجری آن تغییر کرده است تا روند اجرای آن تسریع شود.

امروزه، سران “نظام” و دستگاه تبلیغات حکومتی جز ویترینی از آمار ساختگی، دروغ و فریب، و وعده‌ها و ادعاهای توخالی که کسی به آنها اعتنا نمی‌کند، حرف و سخن قابل‌توجهی ندارند. برای مثال، هفتۀ گذشته راه‌حل پیشنهادی رئیس‌جمهور ولایی در مورد بحران‌های در هم تنیدۀ کشور این بود: “نماز یکی از راه‌های مهم حفظ جامعه در مقابل آسیب‌های اجتماعی به‌شمار می‌رود که در اصلاح نظام اداری، اقتصادی، و اجتماعی تأثیرگذار است.” ایدهٔ “حکمرانی نو” منتسب به محمد‌باقر قالیباف، در واکنشی ترس‌آلود به خیزش‌های اعتراضی اخیر، نیز چند هفته پیش با آب‌وتاب در رسانه‌های مجاز طرح شد، که اکنون عملاً فراموش شده است و حتی خود او هم آن “ایدۀ داهیانه” را جدّی نمی‌گیرد.

موضوع دیگری که در چند سال گذشته در خیزش‌های اعتراضی و طرح خواست‌های مبرم سیاسی-اقتصادی-اجتماعی مردم دیده شد این بود که برخورد اکثر مردم در ایران به طیف راست‌گرای اپوزیسیون و چهره‌های رسانه‌یی این جریان، آن چیزی نیست که در رسانه‌های مُبلّغ آنها با اغراق و جنجال نشان داده می‌شود. رخدادهای دو هفتۀ گذشته نشان داد که با توسل به تاریخ‌نویسی جعلی در مورد “دوران طلایی حکومت پهلوی”، سخنوری‌های نمایشی و اغلب بی‌محتوای رضا پهلوی، توفان رسانه‌یی و هشتگ‌پرانی، لابیگری و عکس گرفتن در کنار رهبران کشورهای خارجی، یا حضور در نشست امنیتی هالیفکس و مجمع اقتصادی جهان در داووس به‌منظور آلترناتیوسازی و رهبرتراشی، نمی‌توان از خیزش توده‌های جان به لب رسیدهٔ ایران استفادۀ ابزاری کرد. توسعهٔ دموکراتیک در ایران در صد سال گذشته از مداخلهٔ قدرت‌های غربی و به قدرت نشاندن “رهبران” مطلوب آنها ضربه‌های سنگینی خورده است. حکومت مطلوب برای آیندهٔ‌ ایران، به‌نمایندگی از اکثریت مردم و در خدمت اکثریت مردم، نمی‌تواند به اتکای دولت‌های خارجی، و بدون توجه به رابطۀ تنگاتنگ و حساس بین تغییرهای بنیادین در روبنای سیاسی و زیربنای اقتصادی، شکل بگیرد و جایگزین حکومت ولایی کنونی گردد.

یکی از درس‌ها و تجربه‌های پُرهزینه ولی ارزندهٔ روند انقلاب بهمن ۵۷ ضرورت تنظیم و ارائهٔ برنامه‌ای عملی است که مبارزه در راه تغییرهای دموکراتیک، حفظ حاکمیت ملی، و عدالت اجتماعی را هم‌زمان در دستور کار قرار دهد. تحولات سال‌های اول بعد از انقلاب نشان داد که در غیاب فقط یکی از این سه عامل به‌هم‌پیوسته، امکان ایجاد آلترناتیو مترقی برای هدایت کردن کشور به سمت دگرگونی‌های بنیادین ملی-دموکراتیک از بین خواهد رفت.

حزب تودۀ ایران معتقد است که کشور ما،‌ به‌ویژه پس از اعتراض‌های گستردۀ اخیر با شعار محوری “زن، زندگی، آزادی”، در وضعیت جدیدی قرار گرفته است که ویژگی‌های عمدهٔ آن را از چند جنبه می‌توان بررسی کرد:

۱) جامعه وارد مرحلۀ “اعتراض‌های دائمی” شده و حکومت نیز در حالت “ترس دائمی از مردم” قرار گرفته است. این کنش و واکنش بازگشت‌ناپذیر بین مردم و دیکتاتوری حاکم از جمله عوامل اصلی تعیین‌کنندۀ تحولات آتی کشور خواهد بود، زیرا چشم‌انداز قابل‌توجهی حتی برای مدیریت کردن نسبی و موقتی بحران‌های عمیق و چندوجهی کنونی دیده نمی‌شود.

۲) برای بخش فزاینده‌ای از جامعه مشخص شده است که برون‌رفت از بحران‌های عمیق و چندوجهی، و به‌ویژه ایجاد تغییر اساسی مطلوب در وضعیت معیشتی اکثریت زحمتکش کشور، فقط از راه مبارزۀ مستقیم با کل حکومت مذهبی امکان‌پذیر است. به عبارت دیگر، بخش بزرگی از جامعه از تابوها و خط قرمزهای سیاسی در مقابله با حکومت مذهبی عبور کرده است.

۳) دولت‌های قدرتمند غربی، تا زمانی که آلترناتیو سیاسی “کارآمد” و “قابل اتکا” برای آنها وجود نداشته باشد، رابطه‌شان را با جمهوری اسلامی ایران قطع نخواهند کرد و در مسیر “براندازی” آن قدم برنخواهند داشت. استقبال نکردن کشورهای اروپایی از خواست اخراج دیپلمات‌های جمهوری اسلامی ایران، یا خودداری‌شان از قرار دادن کل سپاه پاسداران در فهرست سازمان‌های تروریستی، مؤید همین واقعیت است. بنابراین، برنامه‌های بخش غیردموکراتیک و غیرمردمی اپوزیسیون، که چشم امید به دولت‌های غربی دارد، فعلاً با شکست مواجه شده‌ است. این بخش متشکل از سلطنت‌طلبان و رسانه‌ها و چهره‌های رسانه‌یی پشتیبان آنان است که منتظر حمایت گستردهٔ غرب از پروژهٔ “رهبرتراشی”، به‌ویژه بر گرد رضا پهلوی، و به نتیجه رسیدن آن بوده‌اند. البته نباید از نظر دور داشت که دولت‌های غربی، و در رأس آنها آمریکا، در مذاکره و بده‌بستان با جمهوری اسلامی ایران، از این “اپوزیسیون” مخرّب و تفرقه‌انداز و دل‌بسته به قدرت‌های غربی، از جمله “سازمان مجاهدین خلق ایران” که اجرای برنامه‌های خاصی را به عهده دارد، به عنوان اهرم فشار استفادۀ ابزاری می‌کنند. به‌علاوه، شواهد و تحولات اخیر نشان می‌دهد که تلاش برای “جلب حمایت” دولت‌ها و محافل امپریالیستی، زیر پوشش “دفاع از حقوق بشر”، کمکی به مبارزۀ ضدّدیکتاتوری نکرده و برعکس، دستگاه تبلیغات امنیتی-رسانه‌یی جمهوری اسلامی ایران از آن به سود خود بهره‌برداری کرده است.

۴) بی‌اعتبار شدن سران “نظام” و در رأس آنها شخص خامنه‌ای در نزد مردم ایران، به‌ویژه در خیزش‌های اخیر، از یک سو، و از سوی دیگر، بی‌اعتنایی اکثریت قاطع ایرانیان به کمپین “من وکالت می‌دهم” و ابراز انتقادهای بجا و وسیع در داخل ایران در مورد این اقدام غیردموکراتیک و انحصارطلبانه، بیانگر این واقعیت مهم است که در ذهن جامعهٔ آزادی‌خواه و عدالت‌طلب ایران تغییری شایان توجه در نفی فردگرایی و دیکتاتوری فردی در حال شکل‌گیری است. بخش بزرگی از افکار عمومی به‌خوبی متوجه همسانی عامدانه بین ترفند “من وکالت می‌دهم” به رضا پهلوی و امر شرعی “بیعت با ولی فقیه” شده و مخالفت خود را با ادامۀ دور باطل دیکتاتوری فردی و حکومت‌های انحصارطلب و غیردموکراتیک نشان داده است.

۵) بخش وسیعی از افکار عمومی آگاه و ترقی‌خواه جهان، شامل نیروهای سیاسی مردمی و نهادهای مدنی که حمایت بین‌المللی‌شان از جنبش مردمی ایران می‌تواند اثر تعیین‌کننده‌ای به سود جنبش داشته باشد، اکنون به ماهیت ضدّمردمی ایدئولوژی “اسلام سیاسی” و عملکرد آن در ایران پی برده است. از این رو، جمهوری اسلامی ایران دیگر نمی‌تواند سیاست خارجی ورشکسته و ضدملی‌اش را با شعارهای جعلی در زیر پرچم مبارزه با “استکبار جهانی” یا حتی “امپریالیسم” بزک کند.

ویژگی‌های پیش‌گفته در مورد وضعیت مشخص جدیدی که کشور ما در آن قرار دارد می‌تواند پیش‌زمینۀ مناسبی برای تحلیل اوضاع و تبادل‌نظر بین نیروهای سیاسی کشور باشد. به نظر ما، این ویژگی‌ها می‌تواند به شکل‌گیری فصل مشترکی برای همکاری مبارزاتی و توافق بر سر برنامۀ حداقل بین حزب‌ها و سازمان‌های سیاسی مترقی و دموکراتیک کمک کند. خیزش‌های اعتراضی چند سال گذشته، و برآمد آنها در رسیدن به هدف نهایی عبور از دیکتاتوری، نشان‌دهندهٔ این حقیقت است که در نبود نهادی متشکل، با برنامه‌ای حداقلی که مبارزۀ مشترک ضّددیکتاتوری را به‌طور هدفمند و هماهنگ هدایت کند، نمی‌توان توازن نیروها را در داخل کشور به زیان دیکتاتوری حاکم تغییر داد.

ما معتقدیم که در وضعیت مشخص جدید، نیروهای ترقی‌خواه چپ نقشی ویژه و محوری در سازمان‌دهی و تدارک پیکار ضدّدیکتاتوری بر عهده دارند. به سخن دیگر، ارتقای سطح مبارزه برای رهایی از وضعیت بحرانی کنونی و بهبود زندگی اکثریت مردم، یعنی کارگران و دیگر زحمتکشان، وظیفهٔ اصلی نیروهای چپ است. با تشکیل کارپایهٔ مشترک نیروهای ترقی‌خواه و چپ و تلفیق دقیق و عملی خواست‌های دموکراتیک و عدالت‌خواهانه، بنا بر شرایط عینی و ذهنی موجود، می‌توان گام نخست در راه انجام این وظیفه را برداشت.

حزب تودۀ ایران بر این واقعیت تأکید می‌کند که فقط با کار سیاسی حرفه‌یی، یعنی از طریق فعالیت و همکاری حزبی سازمان‌یافته می‌توان برنامهٔ مشترک حداقلی را برای مبارزه تنظیم کرد و بر روند تحولات آتی کشور اثری کارآ و مثبت گذاشت. ما بارها آمادگی خود را برای گام برداشتن در این راه اعلام کرده‌ایم. از دیدگاه حزب تودۀ ایران، کارپایهٔ مبارزه و برنامۀ حداقل در مرحلهٔ کنونی می‌تواند شامل این هدف‌ها باشد:

* حذف کامل حاکمیت مطلق ولایت فقیه؛ جدایی کامل دین از حکومت- شامل تمام ارکان دولتی-اجرایی، قانون‌گذاری، و قضایی- و از تمام امور برنامه‌ریزی اجتماعی

* توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم اقتصادی در شئون اساسی اقتصاد کشور

* دفاع از حاکمیت ملّی و مخالفت با هرگونه مداخلهٔ خارجی در امور داخلی ایران

* آزادی همهٔ زندانیان صنفی، سیاسی، و عقیدتی.

به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ  ۱۱۷۴، ۱۰ بهمن




اطلاعیه حزب توده ایران: ماجراجویی های خطرناک نظامی در منطقه و عواقب نگران کننده آن

حملهٔ پهپادی به یک مجتمع نظامی در اصفهان

به گزارش رسانه‌های داخلی ایران، شنبه شب «چند انفجار» خیابان امام خمینی اصفهان را لرزاند. منصور شیشه فروش، مدیرکل مدیریت بحران استانداری اصفهان، نیز تأیید کرد که «چند صدای ناهنجار» در شهر شنیده شده که دلیل آن «در حال بررسی است».

سرانجام،‌ وزارت دفاع جمهوری اسلامی ایران در بیانیه‌ای تأیید کرد که یکی از مراکز این مجموعه در شهر اصفهان مورد حملهٔ پهپادی قرار گرفته است: «حوالی ساعت ۲۲:۳۰ دقیقه شنبه [هشتم بهمن/ ۲۸ ژانویه] شب حمله‌ای ناموفق با استفاده از ۳ ریزپرنده به یکی از مجتمع‌های کارگاهی وزارت دفاع صورت گرفت و خوشبختانه با پیش‌بینی‌ها و تمهیدات پدافندی صورت گرفته، یکی از آنها مورد اصابت پدافند هوایی مجتمع و دو فروند دیگر آنها در تله‌های پدافندی گرفتار و منفجر می‌شوند.» طبق این بیانیه، این حمله تلفات جانی نداشته و تنها «آسیب جزئی» به سقف کارگاه وارد آورده که این خسارات نیز «در تجهیزات و مأموریت‌های مجموعه [خللی] ایجاد نکرده است.»

محمدرضا جان‌نثاری، معاون سیاسی و امنیتی استانداری اصفهان، نیز در گفت‌وگو با شبکهٔ خبر سیمای جمهوری اسلامی ایران ضمن تأیید انفجار گفت که این حمله هیچ تلفات جانی نداشته است. مقام‌های جمهوری اسلامی جزئیات بیشتری در مورد این حمله ارائه نکرده‌اند. ویدئوها و تصاویر منتشر شده در شبکه‌های اجتماعی نشان از فعال شدن پدافند هوایی منطقه داشت. در این تصاویر دیده می‌شد که در اثر برخورد این ریزپرنده‌ها (از نوع کوادکوپتر) به ساختمان هدف در خیابان امام خمینی در شهر اصفهان، انفجار عظیمی رخ می‌دهد.

امروز (۹ بهمن) ایرنا به نقل از یکی از گزارشگران خود نوشت: «در این حمله از سه فروند ریزپرنده از نوع کوادکوپتر پیشرفته مجهز به بُمبلت استفاده شده است و عوامل حفاظت پیرامونی مجموعه پس از شنیدن صدای کوادکوپترها با تجهیزات در اختیار، از جمله سلاح و سامانه‌های جنگ الکترونیک، اقدام به مقابله با این پرنده‌ها می‌کنند که موفق به ساقط کردن یک فروند از آنها می‌شوند.» در ادامهٔ گزارش ایرنا آمده است که یکی از پهپادها به هدف رسیده و «به سقف سوله برخورد» کرده است.

روزنامه وال استریت ژورنال به نقل از مقامات آمریکایی و برخی از منابع متخصص گزارش داد حمله سه «ریزپرنده» – پهپاد – به یک مجتمع کارگاهی وزارت دفاع در ایران «کار اسرائیل» بوده است. به گزارش دویچه وله (۹ بهمن)، روزنامهٔ اسرائیلی جروزالم پُست با استناد به مجموعه‌ای از خبرهای منابع اطلاعاتی غربی و خارجی نوشت که به‌رغم ادعاهای ایران، حمله هواپیماهای بدون سرنشین به ایران در اصفهان با “موفقیت فوق‌العاده”ای توأم بوده است. این روزنامه نوشته است که چهار انفجار در اصفهان در حمله به تأسیساتی رخ داده است که در آن سلاح‌های پیشرفته تولید می‌شود. «این انفجارها خساراتی بسیار فراتر از “تخریب جزئی سقف” است که جمهوری اسلامی به شیوه مواردی از این دست در گذشته ادعا می‌کند.»

روزنامه ”نیویورک تایمز “نیز گزارش داد، پهپادهایی که صنایع نظامی در اصفهان را هدف قرار دادند به احتمال بسیار از درون خاک ایران به پرواز در آمده بودند. بنا به این گزارش، پهپادهای ”کوادکوپتر “که در عملیات اصفهان به کار گرفته شدند، برد کوتاهی دارند و به نظر می‌آید برای انجام عملیات مذکور، از داخل خاک ایران به پرواز در آمدند.

بنیامین نتانیاهو نیز که به‌تازگی در مقام نخست‌وزیر اسرائیل به قدرت بازگشته است، وعده داده بود که تمام تلاش خود را برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌یی خواهد کرد.

رئیس‌جمهور اسرائیل نیز پیش‌تر خواستار مقابله ناتو با «تهدیدهای ایران» شده بود. اسحاق هرتزوگ، رئیس‌جمهور اسرائیل، روز پنجشنبه از اعضای ناتو خواسته بود که رویکرد خود را در قبال «رژیم ایران» سخت‌تر کنند. به گزارش یورونیوز، هرتزوگ در جریان بازدید از مقر ناتو در بروکسل تأکید کرد: «بحران فراتر از مرزهای اوکراین رفته و تهدید ایران اکنون به دروازه‌های اروپا رسیده است.» وی پس از ملاقات با ینس استولتنبرگ، دبیرکل ناتو، گفت: «توهّم وجود فاصله دیگر چندان پاسخگو نیست. ناتو باید قوی‌ترین موضع ممکن را علیه رژیم ایران به شکل اعمال تحریم‌های اقتصادی، حقوقی، و سیاسی اتخاذ کند و همچنین رویکردی معتبر در زمینه بازدارندگی نظامی علیه این رژیم در پیش بگیرد.»

دو هفته پیش، شیخ حمد بن جاسم آل ثانی، وزیر امور خارجه و نخست‌وزیر سابق قطر، رشته توییت‌هایی منتشر کرده و از «اقدام نظامی احتمالی آمریکا/اسرائیل» صحبت کرد بود که «می‌تواند امنیت و ثبات منطقهٔ خلیج [فارس] را به خطر اندازد» و «پیامدهای اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی ناگواری» داشته باشد. به نوشتهٔ نشریهٔ عرب‌زبان رأی الیوم، این مقام پیشین قطر، به‌علت روابط تجاری و کسب و کار گسترده و نقشی که در مدیریت سرمایه‌گذاری‌های خارجی قطر دارد، پیوندهای نزدیکی با نهادهای امنیتی و تصمیم‌گیران ارشد دولت آمریکا و دیگر دولت‌های کشورهای غربی دارد. همین روزنامه روز ۱۶ ژانویه نوشت که «ارتش و رهبران سیاسی ایران بارها هشدار داده‌اند که اگر اسرائیل و آمریکا به آن کشور حمله کنند، پایگاه‌های نظامی آمریکا در کشورهای عضو شورای همکاری خلیج هدف حملهٔ متقابل ایران قرار خواهد گرفت.» این نشریه می‌افزاید: «تردیدی نیست که در صورت حملهٔ اسرائیل/آمریکا به ایران، کشورهای حاشیهٔ خلیج [فارس] و به‌ویژه قطر، که بزرگ‌ترین پایگاه‌های نظامی آمریکا- و احتمالاً جهان- در آن قرار دارد، بیشترین آسیب را خواهند دید.»

در همان روز دوشنبه ۱۶ ژانویه، سازمان‌های کویتی «جنبش مترقی کویت»، کمیتهٔ صلح و همبستگی کویت، سازمان جوانان دموکرات کویت، و گروه کارگری در بیانیه‌ای که منتشر کردند دربارهٔ جنگ تازه‌ای در منطقهٔ خلیج فارس به بهانهٔ برنامهٔ هسته‌یی ایران هشدار دادند.

در این بیانیه آمده است: «دارند بر طبل جنگ می‌کوبند. خبرهایی شنیده شده است که در پی وخامت بحران سیاسی و اقتصادی [اسرائیل]، بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر صهیونیست، رؤسای سازمان‌های امنیتی آن کشور را به جلسه‌ای محرمانه دربارهٔ حمله به ایران دعوت کرده است. این در حالی است که اظهارات نگران‌کنندهٔ رافائل گروسی، مدیر آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، دربارهٔ شکست مذاکرات برای احیای توافق هسته‌یی ایران منتشر شد، و جیمز کلِورلی، وزیر امور خارجهٔ بریتانیا، برای گفت‌وگو با همتای آمریکایی‌اش آنتونی بلینکن دربارهٔ پروندهٔ ایران به واشنگتن سفر کرده است.» این بیانیه با این هشدار پایان می‌یابد: «ما در مورد خطر وقوع جنگ تجاوزکارانهٔ جدیدی در این منطقه هشدار می‌دهیم… ما از همهٔ نیروهای صلح‌دوست جهان می‌خواهیم که با این روند خطرناک مقابله کنند و برای جلوگیری کردن از وقوع جنگ هر کاری که می‌توانند بکنند.»

حزب تودۀ ایران ضمن محکوم کردن حملۀ هوایی ریزپرنده به مجتمع نظامی اصفهان در مورد خطرات جدی ای که اینگونه ماجراجویی های خطرناک نظامی برای میهن ما و منطقه خاورمیانه و خلیج فارس می تواند به همراه داشته باشد هشدار می دهد و از همه نیروهای مترقی و آزادی خواه منطقه و جهان می خواهد تا صدای اعتراض خود را بر ضد این سیاست ها که از جانب راست ترین و جنگ طلب ترین نیروهای منطقه دنبال می شود بلند کنند.

حزب تودۀ ایران

۱۰ بهمن ماه




لنین، دشمن هرج و مرج

ولادیمیر نیکیتین (Vladimir Nikitin)، سیاستمدار، نامزد دکترای علوم اقتصادی، صدر شورای همآهنگی خلاقیت‌های کل روسیه (لاد)

ا. م. شیری

ما عادت داریم لنین را یک انقلابی بزرگ، خالق انقلاب پیروزمند سوسیالیستی و رهبر اولین دولت کارگری جهان بدانیم. همۀ این‌ها درست است. اما این‌ها شایستگی‌های او را به طور کامل منعکس نمی‌کند.

لنین یک نابغۀ بزرگتر از آنچه بود، که معمولاً تصور می‌شود. توصیه می‌کنم روی تصویر ادبی «ولادیمیر ایلیچ لنین» مربوط به دورۀ قبل از بازگشت او به اتحاد شوروی که ماکسیم گورکی در سال ۱۹۳۰ ترسیم کرد، دوباره تمرکز کنید. به گفته گورکی، در آن زمان حتی در روزنامه‌های بورژوازی نوشتند که «جهان در سیمای لنین، مردی را از دست داد که در بین تمامی بزرگان زمان خود، به وضوح نبوغ و اندیشۀ بی‌باک خود را تجسم می‌بخشید». زیبا و واضح گفتند. اما اجازه بدهید ببینیم نبوغ و شجاعت اندیشه چیست؟

کلمۀ ‌«نابغه» از واژۀ «نبوغ» مشتق شده است. نوابغ تعداد بسیار کمی از افراد برگزیده، حافظان و حاملان حافظۀ ژنتیکی، یعنی حاملان خرد تمام نسل‌های گذشته هستند که آن‌ها را سرنوشت به دنیا آورده است. هدف تاریخی آن‌ها این است که زمان داشته باشند تا معانی زندگی را به توده‌ها توضیح دهند، نقاط قوت و ضعف آن‌ها را آشکار سازند و راه درست آیندۀ روشن را به آن‌ها نشان دهند. اما نابغه موظف به انجام این کار با زبان عامیانه و صمیمانه است که هم برای ذهن و هم برای قلوب مردم قابل درک با‌شد. باید قلب مردم را با جرقه‌های فعل شعله‌ور سازد، مردم را با آتش انرژی معنوی سرشار کند و آن‌ها را به عبور از سختی‌ها تشویق نماید تا به آیندۀ روشن‌تر برسند. و مهمتر از همه، به باوری مسلح شوند، که قطعاً محقق خواهد شد.

بی‌تردید، این یک واقعیت آشکار است که لنین موفق شد وظیفۀ تاریخی یک نابغه را به اندازۀ کافی محقق سازد. از این گذشته، او مانند یک نابغه می‌اندیشید و عمل می‌کرد. آیا او بی‌باکی تعقل را نشان داد؟ بدون شک، آری!

لنین واقعاً صاحب عقل سلیم بود و هوشمندانه زندگی می‌کرد. عقل سلیم بالاترین شکل هوش در طبیعت زنده است. همه مردم روی زمین باهوش نیستند. بیشتر با عقل زندگی می‌کنند. تفاوت هوش و عقل چیست؟ فرهنگ لغت «روانشناسی» هوش و عقل را به عنوان دو نوع متفاوت تفکر منطقی تعریف می‌کند. هوش یک نظم ذهنی حرکت فکر به سوی حقیقت است که فقط در محدودۀ دانش و تجربۀ حسی موجود عمل می‌کند و آن‌ها را بر اساس قوانین و جزم‌های مستقر تنظیم می‌کند. عقل توانایی انسان برای تفکر خلاق، شناخت جهان، درک معنای هستی، جستجو و یافتن حقیقت، به عنوان یک اصل حیات بخش توسعه، به عنوان یک شناخت کامل از جهان اطراف است.

لنین با شجاعت در اندیشه و عمل، با استفاده از عقل سلیم خود، نخستین کسی بود که جزم‌ها و ممنوعیت‌ها در آیندۀ نامعلوم جهان را در هم شکست. او اولین کسی بود که نهفته‌‌ترین و اصلی‌ترین جوهرۀ مارکسیسم را درک کرد و در عمل به کار بست. مارکس در مانیفست حزب کمونیست تأکید کرد که «پیش از این، فیلسوفان فقط جهان را توضیح می‌دادند، اما وظیفۀ ما تغییر آن است». تغییر جهان به چه معناست؟ به عقیده لنین، لازم است از اندیشیدن به آینده به انجام آن بر اساس یک پروژۀ معین حرکت کرد. این امر مستلزم گذار انقلابی از توسعۀ خود به خودی جهان به توسعۀ طراحی شده و مدیریت آگاهانۀ آن است.

لنین شجاعانه و بی‌باکانه پیشگام چنین گذار بود. او چگونه در این امر موفق شد؟ ماکسیم گورکی به این نتیجه رسید که لنین «عمیقاً به رسالت خود برای رهبری کارگران باور داشت، ارتباط خود را با جهان به طور جامع و عمیق احساس می‌کرد و نقش خود را در هرج و مرج جهان بعنوان دشمن آشوب درک می‌کرد». لنین از دورۀ جوانی به معنای زندگی خود و اینکه نه فقط یک انقلابی، بلکه دشمن هرج و مرج است، پی برده بود. چنین ابعاد توانایی عظیم او برای طرد هرج و مرج، ناشی از چه بود؟ شاید از نبوغ او، یا باز هم دقیق‌تر، از حافظۀ ژنتیکی مردم روسیه که در قالب مبانی جهان‌بینی روسی در وجود او نمود یافته بود. از این گذشته ، نام جهان‌بینی روسی «لاد» است که در ترجمۀ از روسی قدیمی به معنای «نه هرج و مرج، بلکه نظم شکوهمند» است. بنابراین، لنین به عنوان دشمن هرج و مرج، هدف زندگی خود، یعنی ایجاد یک زندگی شاد برای مردم را تعیین کرد. گورکی نوشت که «او دقیقاً بر این باور بود که بدبختی اساس اجتناب‌ناپذیر هستی نیست، بلکه یک نفرت است که مردم باید و می‌توانند از آن دوری کنند».

لنین، به عنوان یک انسان نابغه، حتی در جوانی خود دریافت که درک سطحی و ساده شده از جهان منجر به درک نادرست از حقیقت و بی‌معنی بودن فعالیت می‌شود. او هدف خود را شناخت جامع و عمیق جهان و جایگاه صحیح خود در این جهان را مشخص کرد. شوریدگی خصلت طبیعی او بود و لنین همانطور که گورکی می‌نویسد، با روحیۀ کاملاً استثنایی به هدف خود رسید. او عمیقاً قوانین جهان، قوانین طبیعت و قوانین توسعۀ اجتماعی را مطالعه کرد. او تصویر مدرن جهان، رابطه مکان و زمان با رشد بشر، امکان تأثیر انسان بر روند توسعۀ اجتماعی را آموخت.

دانشمندان در آغاز قرن بیستم به درک جدیدی از مکان و زمان رسیدند که دیدگاه آن‌ها را در مورد کیهان به شیوۀ انقلابی متحول نمود. مفهوم جهانِ تغییرناپذیر با مفهوم جهانِ در حال توسعۀ پویا که در آن مکان و زمان نیز کمیت‌های پویا و به هم‌پیوسته هستند، جایگزین شد. بنابراین، سیمای جهان دائما در حال تغییر است و این تغییرات باید در هنگام تعیین اهداف راهبردی و حل عملی وظایف مورد توجه قرار گیرد. ذهن مبتکر لنین در آن زمان این امکان را یافت که با درک رابطه بین حرکت و اندیشه به این مهمترین نتیجه‌گیری علمی که «تصویر جهان، تصویری از چگونگی حرکت ماده و چگونگی تفکر ماده است»، برسد. برای گذار انقلابی از توسعۀ خود به خودی و آشفتۀ روند تاریخی به یک تحول درست طراحی و مدیریت شده، شناسایی و درک رابطه بین حرکت و تفکر ضروری بود. لنین اولین کسی بود که قانون روش جدید مدیریت توسعۀ اجتماعی، روش «گاه‌نگاری ‌‌سیاسی» (CHRONOPOLITICS) را پایه‌گذاری کرد. ماهیت آن عبارت از این است که هر زمان باید طرز تفکر و دستگاه مفهومی خاص خود را داشته باشد. بنابراین، برای توسعۀ پروژۀ اجتماعی بزرگ آینده، شناخت ماهیت دوران، احساس روح زمان، درک ویژگی‌های مکان و جهان‌بینی مردمان ساکن آن ضروری است.

لنین هشدار داد که نباید بردۀ یک نظریه یا یک رویکرد علمی شد. مهم است که در نظر بگیریم که به منظور حرکت از تفکر در مورد آینده برای ساختن آینده بر اساس یک پروژۀ معین، جهان و حیات روی زمین بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که در نظریه‌ها و ایدئولوژی‌های علمی موجود ارائه شده است. بنابراین او استدلال کرد که «مارکسیسم یک جزم نیست، بلکه راهنمای عمل است».

لنین در عمل ثابت کرد که برای توسعۀ صحیح یک پروژۀ اجتماعی در مقیاس بزرگ و اجرای موفقیت‌آمیز آن، ترکیب متناسب رویکردها و ایده‌های علمی مختلف با در نظر گرفتن قوانین سیاسی اقتصادی و اجتماعی و تعریف صحیح نیروی محرکه ضروری است. لنین بر اساس ترکیب رویکردهای علمی طبقاتی و تمدنی، موفق شد ماتریالیسم مارکسیستی را با فرهنگ اجتماعی معنوی روسیه ترکیب کند تا انقلاب سوسیالیستی را به پیروزی برساند. او به درستی نیروی محرکۀ انقلاب که مقاومت بورژوازی را در هم شکست، شناسایی کرد و گرد آورد. این نیرو، نیروی متحد طبقۀ کارگر و دهقانان بود. چنین نیرویی در دیگر کشورهای سرمایه‌داری تشکیل نشد. بنابراین، روسیه شوروی اولین کشور در جهان بود که به ساخت سوسیالیسم پرداخت.

در عین حال، لنین چشم‌بسته از طرح مارکس پیروی نکرد. به عقیدۀ مارکس، انقلاب زمانی رخ می‌دهد که شکل (روابط تولیدی) با محتوا (نیروهای تولیدی) مطابقت نداشته باشد. لنین بدون انکار قانون مارکسیستی توسعۀ اجتماعی-اقتصادی، ثابت کرد که تحت شرایط خاص تاریخی و مکانی، شکل و محتوا در فرمول مارکس، می‌تواند مکان را تغییر دهد. در روسیه در آغاز قرن بیستم، پس از انقلاب، همه چیز باید برعکس انجام می‌شد. یعنی، نیروهای مولدۀ عقب‌مانده می‌بایست با مناسبات تولیدی جدید سوسیالیستی و پیشرفته‌تر همسو شود.

لنین تصمیم گرفت، بدون اینکه منتظر انقلاب جهانی باشد، برای صنعتی کردن سریع کشور و اجتماعی کردن کشاورزی بر نیروی ایدۀ سوسیالیستی و منابع معنوی تمدن روسیه تکیه کند. رهبر انقلاب تفکر غیرخطی را به نمایش گذاشت و در ابتدا مردم روسیه را نه در مسیر شکست‌خوردۀ توسعه و رسیدن به غرب، بلکه، در مسیر جدید توسعۀ پیشرفته با دسترسی به سطح کیفی جدید تکامل انسانی رهبری کرد. به جای جامعۀ مصرفی مشخصۀ سرمایه‌داری، یک جامعۀ دانش‌بنیان متشکل از انسان خلاق و هوشمند در روسیه شوروی تشکیل گردید. هدف پروژۀ اکتبر لنین، هدایت مردم شوروی بر اساس تفکر علمی پیشرفته، فن‌آوری‌های جدید و بهترین فن‌آوری، در مسیر سازندگی به نفع خانواده و میهن خود بود.

لنین، به عنوان دشمن هرج و مرجِ خود به خودی، فهمید که جایگزینی هرج و مرج با نظم معنادار در تکامل اجتماعی بشر، نیازمند طراحان و مجریان عمیقاً مسلح به دانش قوانین توسعۀ جامعه و کاربرد صحیح آن‌ها برای اجرای این پروژۀ جهانی آیندۀ روشن است. بنابراین، او در سال ۱۹۲۱ در کنگرۀ سوم سازمان جوانان کمونیست (کامسامول)، فراگیری کمونیسم را بمثابه وظیفۀ اصلی جوانان شوروی تعیین کرد و افزود که تنها با غنی ساختن حافظۀ خود با آگاهی از تمام دست‌آوردهای بشری، می‌توان یک کمونیست واقعی شد. استالین کار لنین را با شایستگی ادامه داد و قوانین عینی برای توسعۀ شتابان اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را به خوبی شناخت و آن‌ها را ماهرانه به کار بست. متأسفانه، از آنجایی که رهبران بعدی از نظر شخصیتی نتوانستند این توسعۀ تاریخی را به درستی مدیریت کنند، در نتیجه، به تعلیق موقتی پروژۀ اکتبر منجر شد.

بزرگترین شایستگی لنین این است که او نخستین کسی بود که مبانی نظری گذار از تاریخ خودانگیخته به تاریخ کنترل شده را در قالب لنینیسم درک کرد و پایه‌گذاری کرد.آغاز قرن بیست و یکم تأئید می‌کند که یک گذار کنترل شده به آیندۀ روشن‌تر در پیش است.




رفیقان پرشوری که سرفراز رفتند!

با یاد رفیق اشرف صدرایی، آتشی فروزان در جنبش زنان ایران

رفیق اشرف پس از آزادی مجدد از زندان از مبارزه در داخل کشور دوری نجست و همچنین در تماس‌هایی مختلف با رهبری حزب در خارج از کشور ارتباط خود را با حزب تودهٔ ایران حفظ کرد.

رفیق اشرف صدرایی در خانواده‌ای سنتی و مذهبی چشم به جهان گشود. پدر رفیق از روحانیون برجسته با تحصیلاتی عالی مذهبی در نجف بود. رفیق اشرف ازهمان خردسالی، در مقام کودکی در آن محیط که فرزند ارشد خانواده نباید یک زن می‌شد، خشونت آشکار به زنان درجامعه سنتی ایران را با تمام وجود خود آزمود و برای مقابله با آن به‌مبارزه برخاست. کودکی و نوجوانی رفیق اشرف متأثر از این برخوردهای خشن او را بر آن داشت تا در اولین فرصت از تنگنایی که در آن به‌سر می‌برد بگریزد و بر خلاف نظر پدر به تهران برود و در کنار برادرانش به ادامه تحصیل بپردازد. با رشد جنبش توده‌ای در سال‌های بیست خورشیدی به صفوف “سازمان جوانان حزب تودهٔ ایران” و “تشکیلات دموکراتیک زنان ایران” پیوست تا در مقام یک فعال جنبش زنان به آرمان‌های فروخفته‌اش دست یابد. پس از کودتای بیست‌وهشت مرداد و در پی دستگیری‌های گسترده مجبور به مهاجرت مجدد اما این بار به استان گیلان شد تا مبارزهٔ خود را در راه آزادی و احقاق حقوق زنان ایران به‌شیوه ای دیگر همچون تشکیل گروه‌های مطالعاتی و صنفی دنبال کند. در این دوران خانهٔ او محلی برای برگزاری جلسات مطالعاتی، دیدار و گفتگوی رفقا به‌بهانهٔ برگزاری مراسم بزرگداشت رویدادهای مهم ایران و جهان و حتی پناهگاهی برای مبارزانی که تحت پیگرد بود.

رفیق اشرف از اولین رفقایی بود که پس از پیروزی انقلاب بهمن فعالیت‌های علنی خود را در صف‌های حزب تودهٔ ایران از سر گرفت و به‌سرعت به سازمان‌دهی حوزه‌های حزبی و تشکیلات دموکراتیک زنان در گیلان پرداخت. در این دوران هم خانهٔ رفیق اشرف میعادگاهی برای رفقای حزبی و به‌خصوص دختران گرویده به تشکیلات دموکراتیک زنان بود. او را به‌خاطر لطف و مهربانی همیشگی‌اش “رفیق مادر” می‌خواندند. برخی از جلسات حزبی با حضور تعدادی از رفقای کمیتهٔ مرکزی نیز با پشتیبانی رفیق اشرف در همین مکان برگزار می‌شد.

پس از یورش دستگاه‌های سرکوب جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران در سال ۱۳۶۲، رفیق اشرف نیز به‌همراه بسیاری دیگر از رفقای فعال حزبی به زندان افکنده شد و مورد آزار و شکنجه‌های سخت قرار گرفت. در دوران کوتاه پس از آزادی از زندان با انتشار گزارشی کامل از بند زندانیان سیاسی در زندان‌های گیلان مجدداً دستگیر و زندانی شد. این بار اما وضعیتی بس مهیب‌تر و شکنجه‌هایی وحشیانه‌تر در انتظار رفیق اشرف بود. او این بار نیز با سری برافراشته از راه دشوار کارزار مبارزه در راه ایده‌های انسان‌دوستانه‌اش و در راستای دفاع از منافع زحمتکشان و زنان ایران گذر کرد و درحالی‌ که از شدت شکنجه در وضعیت کما به‌سر می برد از زندان رهایی یافت.

رفیق اشرف پس از آزادی مجدد از زندان از مبارزه در داخل کشور دوری نجست و همچنین در تماس‌هایی مختلف با رهبری حزب در خارج از کشور ارتباط خود را با حزب تودهٔ ایران حفظ کرد. در دیداری با زنده‌یاد رفیق علی خاوری از جمله این خاطره از دوران شکنجه در زندان را بیان کرد:  درحالی که زیر شکنجه بودم به پسرک جوانی که بی‌محابا بر بدنم شلاق می‌کوفت گفتم: “پسر جان! من جای مادر تو هستم. من برای یک هدف خوب، برای آینده‌ای بهتر برای شما، جوانان این سرزمین، برای امثال تو، مبارزه کرده‌ام و می‌کنم. چرا می‌زنی؟” جوان در پاسخ با چشمانی اشک‌آلود از شلاق زدن دست کشید و گفت: “مرا ببخشید!” و رفت. او را دیگر در شکنجه‌های بعدی ندیدم.

رفیق اشرف دستی به قلم داشت و در دوران‌های گوناگون فعالیت سیاسی‌اش بدون ذکر نام یا با نام مستعار مقاله‌هایی  متعدد در روزنامه‌ها و مجلات به‌چاپ می‌رساند.  در اوج دوران همه‌گیری بیماری کرونا برای دیدار فرزندان به آلمان آمد، ولی در اثر کهولت سن دیگر نتوانست به ایران که قلبش برای آن می‌تپید بازگردد. این رفیق مبارز که مظهر مهربانی، پاکی، شرف انسانی، و آگاهی اجتماعی بود، در روز سه شنبه، هفدهم آبان‌ماه ۱۴۰۱ بدرود حیات گفت. کالبد بی‌جان رفیق اشرف صدرایی بنا به‌وصیت خود ایشان سوزانده و خاکسترش در اقیانوس شمال، همان‌طور که آرزویش را داشت، به دریا افکنده شد.

رفیق اشرف به‌بهانه‌های مختلف، در بیم و در امید، با اشک و با لبخند همواره این قطعه از مرثیه “آرش کمانگیر” اثر شاعر توده ها سیاوش کسرایی را برای خودش زمزمه می‌کرد یا برای فرزندان و نوه‌ها، دوستان، و نزدیکانش می خواند:

آری، آری،

زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.

گر بیفروزیش،

رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ور نه خاموش است و

خاموشی گناه ماست.

حزب توده ایران درگذشت رفیق مبارز ، وفادار و متعهد به پیمان با زحمتکشان و ارمانهای سوسیالیستی را به خانواده رفیق اشرف، دوستان، اعضا و هواداران حزب تسلیت می گوید.

یاد رفیق اشرف صدرایی گرامی و راهش پر رهرو باد!

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۷۳، ۲۶ دی ۱۴۰۱

***

بدرود رفیق رازمیک!

مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند

رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی‌برگشت!

هوشنگ ابتهاج

رفیق رازمیک آقاخان گایکان، پس از یک دورۀ سخت بیماری سرطان در روز چهارشنبه ١۴دی‌ماه ١۴٠١ در ایتالیا درگذشت و خانواده و یاران و آشنایانش را در غم و اندوهی عمیق فرو برد.

رفیق رازمیک از اوان جوانی خود با حزب تودهٔ ایران آشنا شد و تا پایان عمر خود به آن وفادار ماند. او رفیقی خلاق، بردبار، متین، و در فعالیت‌های حزبی سازمانگری برجسته و کوشا بود. خصلت‌های برجستۀ انسانی‌اش از او انسانی دوست‌داشتنی می‌ساخت و مورد احترام رفقای حزبی و آشنایانش قرار می‌داد.

با درگذشت رفیق رازمیک حزب و طبقۀ کارگر ایران یکی از مبارزان استوار راه به‌روزی زحمتکشان میهن‌مان را از دست داد. حزب تودهٔ ایران درگذشت رفیق رازمیک را به‌خانواده، بستگان، دوستان، و اعضا و هواداران حزب تسلیت می‌گوید.

همه بر سر زبانند و تو در میان جان، رازمیک!

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۷۳، ۲۶ دی ۱۴۰۱

***

رفیق کاظم صادق زاده، پزشکی ازتبار توده های زحمت، درگذشت!

رفیق کاظم صادق زاده نزدیک به یک قرن پیش، در منطقه‌ای روستایی و فقرزده در آذربایجان، در نزدیکی تبریز زاده شد. او در تمام عمر با فقر مبارزه کرد، و هیچ‌گاه به زحمتکشان جامعهٔ طبقاتی ایران پشت نکرد. رفیق صادق‌زاده در نیمهٔ دوم آبان امسال در ۹۹ سالگی در لندن، درگذشت.

رفیق کاظم در سال ۱۳۰۲ در روستایی از توابع اُسکو در آذربایجان شرقی متولد شد. پدرش کارگر بود و با زحمت از پس مخارج زندگی فقیرانه‌اش با همسر و دو پسر و دو دخترش بر‌می‌آمد. رفیق کاظم تحصیلات ابتدایی را دو سال دیر شروع کرد، ولی به هر شکلی که بود به پایان رساند. اما بعد، به دلیل دسترسی نداشتن به دبیرستان، دو سال ترک تحصیل کرد. در این سال‌ها، پارچه‌بافی می‌کرد که کمکی به گذران زندگی خانواده بکند. او در نوجوانی در واقع تنها نان آور خانه بود، چون پدرش در تبریز به کارگری مشغول شده بود و هر چند ماه یک بار به خانه می‌آمد.

در نهایت، با هر مشقتی که بود، توانست دورهٔ اول متوسطه را در تبریز به پایان رساند. رفیق کاظم با کمک برخی از دوستان همراه و همیار در زندگی، توانست دیپلم خود را در دبیرستان فردوسی تبریز بگیرد. او در دورهٔ تحصیلات متوسطه با رفیق فرج‌الله میزانی (رفیق جوانشیر) هم‌کلاس بود، در حالی که به دلیل وقفه‌هایی که در تحصیل متوسطه داشت، چهار سال از او مُسن‌تر بود.

رفیق صادق‌زاده در سال ۱۳۲۱ در راه‌آهن به کار مشغول شد. ابتدا مسئول ایستگاه زیرآب در شهرستان سوادکوه در استان مازندران، و پس از سالی، مسئول ایستگاه شیرگاه در همان استان شد. در دورهٔ فعالیت فرقهٔ آذربایجان، مسئولان فرقه از او خواستند که در تبریز بماند و در ایستگاه راه‌آهن آن شهر کار کند. او پذیرفت و در سمت معاون ایستگاه تبریز مشغول به کار شد. رفیق صادق‌زاده در سال‌های پرتب‌وتاب دههٔ ۱۳۲۰، در کنکور ورودی دانشکدهٔ پزشکی تبریز رتبهٔ اول را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۷، در حالی که ازدواج کرده بود و سه فرزند داشت، تحصیلات دانشگاهی را شروع کرد. در همین سال، او به حزب تودهٔ ایران پیوست و چندی نگذشت که او مسئول واحد حزبی راه‌آهن تبریز شد که ۵۰ عضو داشت. در سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رفیق کاظم که حالا درسش تمام شده بود، پزشک درمانگاه راه‌آهن و مشغول خدمت به بیماران شد. مدتی بعد، از طرف وزیر راه مسئول پایه‌گذاری بیمارستان راه‌آهن مراغه شد و توانست این بیمارستان سی تختخوابی را با امکانات محدودی که داشت، آماده و راه‌اندازی کند. رفیق دکتر صادق‌زاده در سال ۱۳۴۵ از کار دولتی بازنشسته شد و در مطبی در جنوب تهران به طبابت مشغول شد. مطب او در جنوب شهر تهران، در محلهٔ نازی‌آباد، بود و اهالی محل او را پزشکی مردمی می‌دانستند. بیماران را به رایگان معاینه و درمان می‌کرد و در بسیاری از موارد نیز در تهیهٔ دارو به آنها کمک می‌کرد. او  از تمامی رفقای هم حوزه ای خود خواسته بود تا همه کسانی را که نیاز به درمان و راهنمایی پزشکی دارند را به مطب او بفرستند.

در سال ۱۳۵۳، پس از تأسیس حزب رستاخیز شاهنشاهی، و اعلام اینکه کسانی که نمی‌خواهند عضو این حزب باشند گذرنامه بگیرند و از کشور خارج شوند، رفیق کاظم از ایران مهاجرت کرد , پس از پیروزی انقلاب بهمن، رفیق صادق‌زاده در سال ۱۳۵۸ با خانوادهٔ خود به ایران بازگشت. هم‌زمان با بازگشت رهبری حزب به ایران و گشایش دفتر حزب در تهران و شهرهای دیگر، رفیق کاظم نیز فعالیت خود را در درون حزب دوباره آغاز کرد. او با شروع تجاوز نظامی عراق به ایران، در پاسخ به فراخوان حزب تودهٔ ایران برای یاری رساندن به جبهه‌های جنگ، داوطلبانه به جبهه‌های جنگ پیوست و به رسیدگی به زخمی‌ها و درمان بیماران پرداخت. اما در اوایل دههٔ ۱۳۶۰، در زمان یورش نیروهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران، رفیق صادق‌زاده نیز بازداشت شد.

یکی از اتهام‌های او این بود که تمام درآمد خود را در اختیار حزب قرار می‌داده است. رفیق صادق‌زاده پس از آزادی از زندان، در هفتاد سالگی دوباره مهاجرت کرد و در این دوره، ارتباط با رفقای توده‌ای خود را ادامه داد. او در زندگی‌اش با پایداری و عزمی راسخ همواره از سوسیالیسم و ایمانش به حقانیت مبارزهٔ زحمتکشان برای ایجاد جامعه‌ای نوین و آزاد از ستم طبقاتی دفاع کرد. حزب تودهٔ ایران درگذشت دکتر کاظم صادق‌زاده، این رفیق زحمتکش و وفادار به آرمان‌های انسانی را به خانواده و همهٔ دوستان و همراهان او صمیمانه تسلیت می‌گوید. یادش گرامی. راهش پُررهرو.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۷۳، ۲۶ دی ۱۴۰۱