روایتی از یک زندگی در میان رنج، مبارزه و ایستادگی

  • یادنامه اسماعیل ناصری

مینو همیلی

سال ۱۳۳۰ در روستای گزگزاره، بین سنندج و دهگلان، کودکی به دنیا آمد که شاید هیچ‌کس نمی‌دانست زندگی کوتاه و پرحادثه‌اش روزی به روایتی چنین پررنج و شگفت‌انگیز تبدیل خواهد شد. نامش اسماعیل ناصری بود. کودکی که از همان سال‌های نخست، زندگی را نه از پنجره آرام یک خانه، بلکه از پشت دیوار ترس و خشونت شناخت.

پس از جدایی پدر و مادرش، مادر به سنندج رفت و اسماعیل نزد پدر ماند. پدرش مردی بسیار عصبی و خشن بود و خشونت در آن خانه چیزی دور از انتظار نبود. به گفته کسانی که او را می‌شناختند، دست سنگینی داشت و حتی همسر دوم خود را به همراه دختر نوزادش کشته بود. برای اسماعیل، خانه‌ای که باید نخستین پناهگاه یک کودک باشد، به جایی تبدیل شده بود که در آن باید مراقب خشم پدر می‌بود و از تهدیدهای او می‌ترسید.

اما در همان سال‌های کودکی، چیزی در وجود اسماعیل شکل گرفت که بعدها بارها در زندگی‌اش خود را نشان داد. او خیلی زود فهمید که نمی‌خواهد تسلیم زور شود.

پدرش او را مرید شیخ عباس کرده بود و اجازه نمی‌داد موهایش را کوتاه کند. اسماعیل هفت یا هشت ساله بود که یک روز برخلاف خواست پدر موهایش را کوتاه کرد. شاید برای کسی که این داستان را سال‌ها بعد می‌شنود، کوتاه کردن موی یک کودک اتفاق بزرگی نباشد. اما برای اسماعیل، در آن خانه و در برابر آن پدر، این کار یک سرپیچی ساده نبود. نخستین ایستادن او بود، نخستین بار که خواست خودش درباره خودش تصمیم بگیرد.

پدر او را تهدید به مرگ کرد و اسماعیل از روستا گریخت. کودکی که باید بازی می‌کرد و در کوچه‌های روستا بزرگ می‌شد، راه فرار در پیش گرفت و حدود بیست سال به گزگزاره بازنگشت.

به کردستان عراق رفت و از همان کودکی به کارگری مشغول شد. زندگی در غربت و کار سخت، کودکی او را خیلی زود به پایان رساند. در نوجوانی جذب حزب شیوعی عراق، حزب توده، شد و بعدها به پیشمرگان این حزب پیوست. هنوز جوانی‌اش آغاز نشده بود که زندگی، او را وارد دنیایی از سیاست، مبارزه و خطر کرده بود.

از تاریخ دقیق بازگشت اسماعیل به ایران اطلاع دقیقی در دست نیست، اما می‌دانیم که در سال ۱۳۴۹ در خانه مادرش، پشت سالن ورزشی تختی سنندج، زندگی می‌کرد. در میان دوستان و آشنایانش به «چغر» معروف بود، واژه‌ای که برای آدمی سفت و سخت و محکم به کار می‌رفت. شاید آن زمان این نام فقط یک لقب دوستانه بود، اما بعدها هرکس زندگی او را می‌شنود، می‌تواند بفهمد چرا چنین نامی برایش انتخاب شده بود.

شبی که خانه مادر محاصره شد

گفته می‌شود اسماعیل ناصری در گروهی عضویت داشته که قصد داشتند در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی دست به «خرابکاری» بزنند. یکی دو نفر از اعضای گروه دستگیر شدند و در زیر شکنجه اقرار کردند و نام اسماعیل نیز به میان آمد. ساواک سنندج دستور دستگیری او را به مراکز نظامی شهرها و روستاهای کردستان ابلاغ کرد. چند نفر از دوستان دوران کودکی اسماعیل بعدها تعریف

  • کردند که مأموران ساواک آنها را تهدید کرده بودند اگر اسماعیل به روستای خود یا روستاهای اطراف برود و آنها خبر ندهند، خودشان گرفتار خواهند شد.

سال ۱۳۵۰، مأموران ساواک خانه مادر اسماعیل را محاصره کردند.

اسماعیل متوجه محاصره شد. می‌دانست مأمورانی که بیرون خانه هستند برای دستگیری او آمده‌اند و می‌دانست اگر به دست آنها بیفتد، چه سرنوشتی ممکن است در انتظارش باشد. مسلح به یک کلت کمری بود، اما اسلحه به تنهایی راه نجاتی برایش باز نمی‌کرد. باید راهی برای بیرون رفتن پیدا می‌کرد.

راهی که انتخاب کرد، راه معمولی نبود. او خود را به قنات بزرگ زیرآبی مسجد رشید قلعه‌بیگی رساند و وارد مسیر آب شد. از آنجا، در تاریکی درآب سرد شنا کرد و خود را به سمت گریاشان رساند.

تصور آن لحظه آسان نیست. پشت سرش خانه‌ای بود که مأموران ساواک محاصره کرده بودند و پیش رویش تاریکی و آب. معلوم نبود این مسیر به کجا می‌رسد، معلوم نبود چند متر باید شنا کند و معلوم نبود آیا اصلاً از آن سوی آب زنده بیرون خواهد آمد یا نه. اما اسماعیل راهی جز رفتن نداشت.

در آن تاریکی، هر حرکت دست و پا می‌توانست فاصله میان مرگ و زندگی باشد. او شنا کرد و رفت تا سرانجام توانست از محاصره بیرون برود.

اسماعیل پیش از آن نیز از ترس گریخته بود. یک بار در کودکی از خانه پدر فرار کرده بود و سال‌ها دور مانده بود. اما این بار دیگر کودکی نبود که از خانه‌ای خشن می‌گریخت. مرد جوانی بود که یک دستگاه امنیتی قدرتمند در پی او بود و برای نجات جانش باید از دل آب‌های زیرزمینی می‌گذشت.

او تسلیم نشد.

شاید برای شناختن اسماعیل، همین صحنه به تنهایی کافی باشد. شجاعت همیشه در میدان جنگ اتفاق نمی‌افتد. گاهی شجاعت در تاریکی یک چاه، در سرمای آب و در لحظه‌ای رخ می‌دهد که انسان نمی‌داند قدم بعدی او را به زندگی می‌رساند یا مرگ.

سفره‌ای که به زندان ختم شد

اما این فرار پایان ماجرا نبود.

مدتی بعد، کدخدای روستای هانیس که از آشنایان دایی اسماعیل، میرزا، بود او را به شام دعوت کرد. چند نفر دیگر نیز در آن مهمانی حضور داشتند. اسماعیل سر سفره نشست و سرگرم شد. در همان زمان، به مأموران ساواک خبر داده شد.

مأموران با چند خودرو به روستای هانیس رفتند و اسماعیل را دستگیر کردند.

گاهی زندگی انسان در یک لحظه عوض می‌شود. شاید اسماعیل وقتی سر آن سفره نشست، نمی‌دانست این آخرین شبی است که آزاد خواهد بود. شاید به آدم‌هایی که دور سفره نشسته بودند اعتماد داشت. اما چندی بعد، راهش به زندان افتاد.

پس از چند روز به زندان کرمانشاه منتقل شد و سپس او را به زندان بیجار فرستادند. یک سال در بیجار حبس کشید و بعد به زندان اوین و سپس زندان قصر منتقل شد.

در سال ۱۳۵۵، اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصر بود. بندی که در آن زمان محکومان پنج سال به بالا نگهداری می‌شدند. صفرخان قهرمانی، عزیز یوسفی، علی خاوری، یوسف اردلان و دیگر زندانیان سیاسی نیز در همان بند بودند.

گفته می‌شود حکم اسماعیل حبس ابد بوده است.

  • اما برای شناختن مردی که سال‌های جوانی‌اش را پشت میله‌های زندان گذراند، شاید بهتر باشد صدای کسی را بشنویم که با او در همان بند زندگی کرده بود.

روایت یوسف اردلان

یوسف اردلان، که پیش از انتقال خود به زندان اوین حدود شش یا هفت ماه با اسماعیل ناصری هم‌بند بود، درباره او چنین روایت می‌کند:

«سال ۱۳۵۵ من با اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصر همبند بودم و با او رفاقت نزدیکی داشتم. هرچند در زندان خیلی به هم نزدیک بودیم، ولی رسم زندان این است که نه می‌شود سؤال زیادی از زندگی خصوصی افراد کرد و نه راجع به موارد اتهام پرسید. به هر حال مدت شش یا هفت ماه که در بند شش بودم رفاقت نزدیکی داشتیم و سال ۱۳۵۶ مرا به زندان اوین منتقل کردند.

اینکه تأکید می‌کنم رفاقت نزدیک داشتیم این است که با انتقادات من به حزب توده موافق شده بود. ولی بعد از آن جذب عزیز یوسفی شده بود.

همزمان با آزادی زندانیان سیاسی، اسماعیل ناصری هم آزاد شد و در بازگشتش به سنندج، خودم به استقبالش جلو زندان قصر رفتم و با او به میتینگ جلوی سالن تختی آمدیم. در آنجا او از همه، به‌خصوص از حزب توده، قدردانی کرد و چون فضای سنندج همان موقع هم در نقد حزب توده بود، اسماعیل ناصری مقداری به حاشیه رانده شد و من دیگر او را ندیدم، چون بیشتر در تهران بودم.

می‌توانم بگویم که اسماعیل ناصری مردی عاطفی و شدیداً خود را چپ و مارکسیست لنینیست می‌دانست. سطح سواد اسماعیل ناصری را کسی نمی‌داند، اما او یا در مدرسه و یا در مدت پیشمرگایتی باسواد شده بود.»

این روایت یوسف اردلان، اسماعیل را از یک نام سیاسی دور می‌کند و او را به یک انسان نزدیک‌تر نشان می‌دهد. مردی که رفاقت برایش اهمیت داشت، درباره سیاست فکر می‌کرد و موضعش در طول زندگی تغییر کرده بود. مردی عاطفی که سال‌های جوانی‌اش را در زندان گذراند و با این حال، بعد از آزادی هنوز شور و انرژی حضور در میان مردم را داشت.

روزهای انقلاب و دفاع از سنندج

اسماعیل پس از آزادی از زندان شاه به سنندج بازگشت. در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین ۱۳۵۸، از فرماندهان نظامی سازمان چریک‌های فدایی خلق و از مدافعان شهر سنندج بود.

شاید فاصله میان آن کودک فراری گزگزاره تا مردی که حالا در روزهای پرآشوب انقلاب در دفاع از شهرش ایستاده بود، به اندازه تمام سال‌هایی باشد که پشت سر گذاشته بود. کودکی که زمانی برای نجات جان خود از روستا گریخته بود، حالا در برابر خطر ایستاده بود.

اما یکی از مهم‌ترین روایت‌های زندگی او، نه از جنگ و نه از زندان، بلکه از مواجهه دوباره‌اش با کسی است که او را به ساواک تحویل داده بود.

«من همان هستم»

  • پس از آزادی از زندان، به گوش اسماعیل رسید که مردی که سال‌ها پیش در روستای هانیس او را به شام دعوت کرده و به ساواک خبر داده بود، از ترس انتقام او خواب و خوراک ندارد.

اسماعیل به هانیس رفت و به خانه همان مرد رسید. سال‌ها گذشته بود و چهره اسماعیل تغییر کرده بود. مرد او را نشناخت.

اسماعیل از او خواست اجازه دهد ناهار مهمانش باشد. مرد هم او را به داخل خانه برد و سر سفره نشاند.

بعد اسماعیل پرسید: «منو می‌شناسی؟»

مرد گفت: «نه.»

اسماعیل خودش را معرفی کرد و گفت همان کسی است که سال‌ها پیش با دوستانش سر همین سفره او را غافلگیر کرده و تحویل ساواک داده‌اند. بعد گفت شنیده است که مرد از ترس انتقام او خواب و خوراک ندارد.

و سپس جمله‌ای گفت که شاید یکی از ماندگارترین بخش‌های زندگی او باشد:

«تو نفهمی کردی، اما من مثل تو نیستم. خیالت راحت باشد، هیچ کاری با تو ندارم. بشین زندگیت را بکن.»

اسماعیل می‌توانست انتقام بگیرد. سال‌ها زندان و رنج پشت سرش بود و کسی که باعث دستگیری‌اش شده بود، حالا در برابر او نشسته بود. اما اسماعیل تصمیم گرفت انتقام نگیرد.

این بخش از زندگی او را شاید نتوان با واژه‌های بزرگ توضیح داد. گاهی یک انسان را نه فقط از آنچه در برابر دشمن انجام می‌دهد، بلکه از کاری که وقتی قدرت انتقام دارد انجام نمی‌دهد، می‌توان شناخت.

بروسکه

سال ۱۳۵۸، اسماعیل و مادرش از خانه پشت سالن تختی به خانه‌ای اجاره‌ای در محله قطارچیان رفتند. خانه قدیمی بود و اتاق‌های زیادی داشت و چند خانواده در آن زندگی می‌کردند. یکی از مستأجران، دختر دایی مطلقه اسماعیل بود.

اسماعیل با دختر دایی‌اش ازدواج کرد و همراه او به تهران رفت.

سال ۱۳۶۰ دخترشان بروسکه به دنیا آمد.

اما این خوشی زیاد دوام نیاورد. بروسکه پس از یکی دو سال از دنیا رفت و از علت مرگ او اطلاع دقیقی در دست نیست.

زندگی اسماعیل در آن سال‌ها پر از فقدان بود. کودکی را از دست داده بود که برای آمدنش به دنیا امید بسته بودند. هنوز زخمی بسته نشده بود که زندگی بار دیگری از مبارزه را پیش پای او گذاشت.

پیوستن به حزب دموکرات کردستان ایران

پس از انشعاب سازمان چریک‌های فدایی خلق، اسماعیل ناصری به همراه زنده‌یاد عبو کریمی، که او نیز از چریک‌های فدایی بود، به حزب دموکرات کردستان ایران پیوست.

به گفته مردم منطقه دهگلان، اسماعیل بسیار مردم‌دوست بود. او چند بار با حسن سرسفید، یکی از فرماندهان نظامی حزب دموکرات، بر سر رفتار نیروهای حسن سرسفید با مردم درگیری لفظی پیدا کرد.

این اختلاف‌ها مانع احترام متقابل میان آنها نشد. حسن سرسفید از اسماعیل حرف‌شنوی داشت و احترام خاصی برایش قائل بود. به مرور، میان آن دو دوستی عمیقی شکل گرفت.

  • این بخش از زندگی اسماعیل اهمیت دارد، چون نشان می‌دهد برای او مبارزه فقط در برابر دشمن مسلح معنا نداشت. رفتار با مردم نیز برایش مهم بود. او نمی‌توانست به نام مبارزه، رنج مردم را نادیده بگیرد.

پاییز ۱۳۶۳

پاییز سال ۱۳۶۳، اسماعیل ناصری به همراه شش همرزمش در منطقه حسین‌آباد دیواندره، روستای کله‌چرمو، در منطقه‌ای مسطح قرار داشتند. جایی که برای هفت نفر سنگر امنی وجود نداشت.

نیروهای سپاه پاسداران از بالای کوه و از فاصله دور، با تیربار سنگین کالیبر ۵۰، دوشکا، آنها را زیر آتش گرفتند.

هفت نفر در زمینی مسطح، در برابر آتشی سنگین قرار گرفته بودند.

درگیری آغاز شد.

پنج نفر از همرزمان اسماعیل جان باختند. یکی دیگر از همرزمان با شلیک گلوله به خود پایان داد.

اسماعیل نیز در همان درگیری کشته شد. به گفته شاهدان و مردم منطقه، او با منفجر کردن نارنجک جان باخت. شدت انفجار به اندازه‌ای بود که چیزی از صورتش باقی نمانده بود.

مردی که یک بار از محاصره ساواک در خانه مادرش گریخته بود، سال‌ها زندان را پشت سر گذاشته بود و بارها با خطر روبه‌رو شده بود، این بار در میان کوه‌های کردستان و در یک نبرد نابرابر جان باخت.

او در محاصره بود.

اما تسلیم نشد.

فاطمه، بعد از اسماعیل

هنگام جان باختن اسماعیل، همسرش فاطمه براخانی باردار بود.

فاطمه در تهران، در بیمارستان خمینی، به تنهایی و با سزارین زایمان کرد. کودکی که در وجودش بود، پدرش را هرگز نمی‌دید. اسماعیل دیگر نبود تا صدای نخستین گریه فرزندش را بشنود، او را در آغوش بگیرد یا حتی نامش را بر زبان بیاورد.

پسری به دنیا آمد. نامش را سیروان گذاشتند.

سیروان زنده ماند و فاطمه ماند با کودکی که حالا تمام زندگی او بود.

فاطمه پس از مدتی به کردستان برگشت و در دهگلان با قالیبافی و خیاطی زندگی خودش و پسرش را می‌گذراند. دنیای کودکی فاطمه نیز با سختی گذشته بود. در روستا، در زیرزمین‌های نمناک و پر از دود سیگار قالیبافی کرده بود و حالا همان دست‌ها باید زندگی یک مادر و فرزند را می‌چرخاند.

شش سال بعد، در محله نبوت سنندج، خانه‌ای بسیار کوچک خرید.

خانه محقر فاطمه سقفی چوبی داشت و عقرب‌ها آن را محاصره کرده بودند. هر بار برای گرفتن مجوز تعویض سقف به شهرداری می‌رفت، موافقت نمی‌کردند. سرانجام یک روز فاطمه شیشه‌ای پر از عقرب را روی میز شهردار گذاشت.

شهردار با دیدن شیشه جا خورد. گفت از نظر او برای تعویض سقف مشکلی وجود ندارد، اما شورای محل نیز باید درخواست را تأیید کند.

شورای محل، از ترس نیروهای حکومتی، جرأت نمی‌کرد درخواست زنی را که همسر اسماعیل ناصری بود تأیید کند.

  • سرانجام یکی از افراد پولدار هیئت امنای مسجد نبوت دلش به رحم آمد و درخواست تعویض سقف را مهر کرد.

فاطمه برای داشتن سقفی امن بالای سر فرزندش هم مجبور بود بجنگد.

این شاید ساده‌ترین شکل زندگی باشد. نه سنگر و اسلحه‌ای در میان است و نه شعار و پرچمی. فقط زنی است که می‌خواهد وقتی شب می‌شود، سقف خانه‌اش روی سر خودش و بچه‌اش نریزد و عقربی از بالای سرشان پایین نیاید.

فاطمه با وجود بیماری و ضعف جسمانی به خیاطی و قالیبافی ادامه داد. آن‌قدر کار کرد تا اینکه در چهل‌سالگی، بر اثر بیماری ریه از دنیا رفت.

سیروان

سیروان، تنها فرزند اسماعیل و فاطمه، هنگام مرگ مادرش دانش‌آموز کلاس اول راهنمایی بود.

پدرش را پیش از آن از دست داده بود. حالا مادرش هم دیگر نبود.

کودکی که هنوز باید کسی دستش را می‌گرفت، باید یاد می‌گرفت بدون پدر و مادر زندگی کند.

به حکم دادگستری سنندج، سیروان سر از خوابگاه بهزیستی درآورد و در آنجا بزرگ شد.

شاید برای سیروان، داستان پدرش سال‌ها فقط بخشی از گذشته‌ای بوده که دیگران درباره‌اش حرف می‌زدند. پدری که پیش از تولد او کشته شده بود و مادری که تا زمانی که توان داشت برای او کار کرده بود و بعد خودش از دنیا رفته بود.

پشت تمام روایت‌های مربوط به اسماعیل، یک کودک هم وجود دارد که باید به یاد آورده شود.

کودکی که سهمش از زندگی، خیلی زودتر از معمول، فقدان بود.

زندگی‌هایی که نباید فراموش شوند

بعضی زندگی‌ها آن‌قدر پرحادثه‌اند که وقتی روایتشان را می‌شنوی، نخستین واکنش این است که بگویی مگر می‌شود همه اینها برای یک انسان اتفاق افتاده باشد؟

آنچه درباره او نوشته‌ام، بر اساس روایت دوستان، هم‌بندان، همرزمان و کسانی است که او و خانواده‌اش را می‌شناختند. طبیعی است که در چنین روایت‌هایی، بعضی جزئیات نیازمند تحقیق بیشتر باشند. به همین دلیل، هرجا که اطلاعات قطعی در دست نبوده، تلاش کرده‌ام روایت را با همان احتیاط نقل کنم.

اما یک چیز برای من روشن است. حتی اگر روزی جزئیات بیشتری از زندگی اسماعیل پیدا شود، اصل داستان تغییر نخواهد کرد. شاید ارزش یادنامه فقط در زنده نگه داشتن نام یک انسان نباشد. گاهی یادنامه نوشته می‌شود تا به کسی که سال‌هاست با فقدان زندگی می‌کند، بگوید زندگی پدر و مادرش فراموش نشده است.

کاش دوستان سیروان این نوشته را بخوانند و به دست او برسانند. شاید روزی بخواند و بداند کسانی هستند که او را نمی‌شناسند، اما درد کودکی‌اش را شنیده‌اند و نخواسته‌اند آن درد در سکوت گم شود.

نام و یاد اسماعیل ناصری گرامی باد.

یاد فاطمه براخانی نیز گرامی باد، زنی که پس از مرگ اسماعیل بار زندگی را به تنهایی بر دوش کشید و یاد سیروان، کودکی که قربانی این داستان شد، نیز در این روایت باقی خواهد ماند. شاید همین که امروز نام پدرش دوباره زنده می‌شود، گامی کوچک باشد برای اینکه آن کودک بداند پدرش فراموش نشده است




مشکل ما سندیکا نیست؛ معضل ما سندیکالیسم به مثابه استراتژی است!

  • اخبار روز

رفقای گرامی چندی پیش بخشی از جلسه کلاب هاوس جمعه شب «بلوک متحد سوسیالیستی» بدست ما رسید.

.((https://www.clubhouse.com/room/Prkw۲gd۶?utm_medium=ch_room_pxr&utm_campaign=q۸۱D-Yg۹uLrrZRk_JRMdbg-۲۴۳۴۴۲۲&chs=ARbhDEQRb۸%۳A۰dYJeB۶i۴MIpqm-۹p۰KL۲dvurke۸j۵MpybuqUXgkZog))

شنیدن بحث این رفیق در ایران ما را بر آن داشت تا جهت ارتقای مبارزات طبقاتی پرولتاریا به چند نکته اشاره کنیم.

نوشته حاضر ملاحظات ما بر سخنرانی این رفیق در کلاب هاوس است.

امید داریم تا سخنران و برگزار کنندگان این جلسه کلاب هاوس از این ملاحظات مطلع شوند.

در شرایط امروز ایران، سؤال اصلی این نیست که «آیا کارگران باید برای دستمزد، قرارداد، امنیت شغلی و تشکل مبارزه کنند یا نه»؟

پاسخ روشن است: آری!

 سؤال امروز ما اینست که آیا می‌توان این مبارزات را در قالب تشکل‌های علنی سندیکایی، بدون توجه به ساختار سرکوب، پراکندگی نیروی کار، تشکل‌های کارگری حکومتی و تجربه تاریخی دو دهه گذشته، به‌عنوان مسیر اصلی سازمان‌یابی طبقه کارگر تعریف کرد؟

پاسخ انتقادی می‌تواند این باشد که چنین رویکردی، اگر با یک استراتژی سیاسی و اشکال متنوع سازمان‌یابی همراه نباشد، خطر آن را دارد که وسیله را به هدف و سطح مبارزه مطالباتی را به سقف مبارزه تبدیل کند.

مارکس از اتحادیه‌های کارگری دفاع می‌کرد، اما اهمیت آنها دقیقاً در این بود که مطالبات کارگران را از پراکندگی فردی خارج و به نیروی جمعی تبدیل می‌کنند. انگلس نیز اتحادیه را مدرسه مبارزه طبقاتی می‌دید. اما «مدرسه» با «مقصد» یکی نیست.

اگر کارگر در مدرسه بماند و هیچ‌گاه از مبارزه برای فروش بهتر نیروی کار به مبارزه برای تغییر مناسبات تولید نرسد، آن مدرسه به نهادی برای سازگاری با نظام سرمایه‌داری تبدیل خواهد شد.

لنین این مسئله را حتی روشن‌تر می‌کند: «مبارزه اقتصادی می‌تواند کارگران را به مبارزه علیه کارفرما بکشاند، اما آگاهی سیاسی سوسیالیستی صرفاً از دل مبارزه اقتصادی خودبه‌خود تولید نمی‌شود». اینجا دقیقاً نقطه‌ای است که باید میان مبارزه اقتصادی، سازمان‌یابی صنفی و مبارزه سیاسی طبقاتی تمایز گذاشت.

بنابراین نقد ما این نیست که «سندیکا بد است».  

چنین صورت‌بندی هم از نظر مارکسیستی نادرست است و هم از نظر تاریخی قابل دفاع نیست. نقد دقیق‌تر این است:

سندیکا می‌تواند ابزار مبارزه طبقاتی باشد؛ اما سندیکالیسم، هنگامی که مبارزه طبقاتی را به مبارزه صنفی تقلیل دهد، به محدودکننده مبارزه طبقاتی تبدیل می‌شود و تمایز بین این دو در ایران امروز اهمیت دوچندان دارد.

در جمهوری اسلامی مسئله فقط این نیست که دولت «اجازه» تشکیل سندیکا می‌دهد یا نمی‌دهد. مسئله ساختار قدرتی است که تلاش می‌کند هر شکل مستقل سازمان‌یابی مزدبگیران را کنترل، مهار یا امنیتی کند. در کنار آن، وجود تشکل‌های رسمی و حکومتی مانند شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر و ساختارهای وابسته به حاکمیت، فضای سازمان‌یابی مستقل را با محدودیت‌های جدی و پرهزینه مواجه کرده است.

از سوی دیگر، سیاست‌های استخدامی و پیمانکاری، تفکیک رسمی و قراردادی کارگران، شرکت‌های واسطه، پراکندگی محل کار و امنیتی‌شدن بخش‌های مهم اقتصادی، سازمان‌یابی یکپارچه نیروی کار را دشوارتر کرده است.

بنابراین کسی که امروز در ایران نسخه «فعالیت علنی سندیکایی» را به‌عنوان راه‌حل اصلی مطرح می‌کند، باید به چند سؤال اساسی جواب بدهد:

اول: تشکل علنی مستقل چگونه می‌خواهد استقلال خود را از ساختارهای حکومتی حفظ کند؟

دوم: در صورت شناسایی هسته اصلی تشکل توسط نهادهای امنیتی، مکانیزم حفظ سازمان چیست؟

سوم: چگونه می‌توان از تبدیل فعال صنفی به «چهره شناخته‌شده» و در نتیجه آسیب‌پذیرترین حلقه سازمان جلوگیری کرد؟

چهارم: اگر حکومت اجازه تشکل مستقل نمی‌دهد، آیا صرفاً اصرار بر ایجاد یک ساختار علنی به معنای نادیده گرفتن توازن واقعی نیروها نیست؟

پنجم: رابطه این تشکل با مبارزه سیاسی چیست؟

آیا سندیکا صرفاً برای افزایش دستمزد و اصلاح قرارداد تشکیل می‌شود، یا قرار است بخشی از فرایند شکل‌گیری قدرت طبقاتی باشد؟

اینجاست که تجربه جنبش‌های معلمان، بازنشستگان، پرستاران و بخش‌هایی از کارگران اهمیت پیدا می‌کند. این جنبش‌ها با سازماندهی منطبق با شرایط امروز ایران نشان داده‌اند که مطالبه صنفی الزاماً در حصار صنفی باقی نمی‌ماند.

وقتی معلم درباره دستمزد و شرایط کار اعتراض می‌کند، مسئله بودجه عمومی، سیاست آموزشی و ساختار دولت وارد مبارزه می‌شود. وقتی بازنشسته درباره حقوق خود اعتراض می‌کند، مسئله صندوق‌های بازنشستگی، سیاست اقتصادی و توزیع ثروت مطرح می‌شود. وقتی پرستار درباره دستمزد و شرایط کار اعتراض می‌کند، مسئله سیاست سلامت و مناسبات اجتماعی تولید و بازتولید نیروی کار مطرح می‌شود.

پس اتفاقاً نقطه قوت این مبارزات در بسیاری موارد عبور از صنف به سیاست بوده است.

از این زاویه، مسئله امنیت نیز یک مسئله فرعی نیست که بعداً به آن اضافه کنیم. شکل سازمان‌یابی باید متناسب با شکل سرکوب باشد. اگر دولت ساختارهای علنی را به‌سادگی شناسایی و منهدم می‌کند، سازمان‌یابی طبقاتی نمی‌تواند تنها بر یک شکل سازمانی تکیه کند. علنی، نیمه‌علنی و غیرعلنی بودن سازمان‌ها، شبکه‌های اعتماد، هسته‌ های کوچک‌تر، ارتباط میان محل‌های کار و اشکال مختلف همبستگی اجتماعی، همگی باید در تحلیل و استراتژی و تاکتیک های مناسب مورد توجه قرار گیرند.

البته اینجا باید از یک دام دیگر هم پرهیز کرد: مخفی‌کاری به‌خودی‌خود انقلابی نیست. سازمان مخفی اگر از مبارزات توده کارگران جدا شود، می‌تواند به فرقه‌ای منزوی تبدیل شود. همان‌طور که فعالیت علنی بدون سازمان‌یابی پایدار می‌تواند به قربانی‌کردن فعالان منجر شود.

مسئله امروز ایران، ترکیب درست اشکال سازمان‌یابی با سطح واقعی مبارزه و توازن قواست. بنابراین نقد نهایی را می‌توان این‌گونه صورت‌بندی کرد:

ما با مبارزه صنفی مخالف نیستیم؛ با صنفی‌کردن مبارزه طبقاتی مخالفیم.

ما با سندیکا مخالف نیستیم؛ با تبدیل سندیکا به استراتژی سیاسی طبقه کارگر مخالفیم.

ما با فعالیت علنی مخالف نیستیم؛ با نادیده گرفتن واقعیت سرکوب و تبدیل علنی‌کاری به اصل مقدس مخالفیم.

و مهم‌تر از همه:

ما نمی‌توانیم تجربه مبارزات کارگری ایران را نادیده بگیریم و نسخه‌ای را که متعلق به شرایطی متفاوت است، بدون انطباق با شرایط جمهوری اسلامی تجویز کنیم.

اگر هدف، رهایی طبقه کارگر است، دستمزد بهتر و قرارداد بهتر ضروری‌اند، اما کافی نیستند. مسئله  این نیست که چگونه کارگر می‌تواند کمی بهتر نیروی کارش را بفروشد؛ مسئله این است که چگونه طبقه‌ای که مجبور است نیروی کار خود را بفروشد، به نیرویی تبدیل شود که مناسباتی که او را مجبور به این فروش ناعادلانه کرده است را دگرگون کند.

این همان مرزی است که مبارزه صنفی را از سندیکالیسم به‌عنوان یک افق سیاسی جدا می‌کند.

مرتضی مهرگان (برف نو)

۲۷مرداد ماه۱۴۰۵




کتاب تازۀ نقاشی بانو فرح نوتاش

هموطنان گرامی درود بر شما

کتاب تازۀ نقاشی های من

در آدرس

https://www.farah-notash.com

 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی

در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.

 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.

کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،

در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.

در ضمن در بالای سایت من، 

آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.

   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash

اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.

با بهترین آرزوها برایتان

فرح نوتاش

وین ـ 16.08.2026




هشدارهایی که نادیده گرفته شد و حالا خون می‌ریزد، جوهر بحران اوکراین از نگاه تحلیل‌گران مستقل هلندی

از سایت روشنگری / ا.پوری

هشدارهایی که نادیده گرفته شد و حالا خون می‌ریزد، جوهر بحران اوکراین از نگاه تحلیل‌گران مستقل هلندی

جنگ اوکراین که در فوریه ۲۰۲۲ با حمله تمام‌عیار روسیه آغاز شد، رویدادی ناگهانی و بی‌سابقه نبود. این درگیری نقطه‌ی اوج یک مناقشه‌ی دیرینه تاریخی، فرهنگی و ژئوپلیتیک است که ریشه‌های آن به قرن‌ها پیش بازمی‌گردد. برای درک عمیق این بحران نمی‌توان آن را صرفاً به تقابل دو کشور یا دو رهبر تقلیل داد. باید آن را در چارچوب «تاریخ طولانی» اروپا، گسل‌های فرهنگی و مذهبی، و رقابت دیرینه‌ی میان غرب و شرق قاره بررسی کرد. دیدگاه‌های دو تحلیل‌گر مستقل هلندی یله فان باردویک، فیلسوف اخلاق و استاد دانشگاه و وایبرن فرستیخن، مورخ و استاد سابق دانشگاه این تصویر را روشن‌تر می‌سازند. آن‌ها با نگاهی انتقادی به نقش رسانه‌ها، سیاستمداران اروپایی و واقعیت‌های ژئوپلیتیک، ریشه‌های واقعی مناقشه و پیامدهای آن برای آینده‌ی اروپا را واکاوی می‌کنند.

فان باردویک یکی از منتقدان برجسته‌ی نحوه‌ی پوشش اخبار جنگ در رسانه‌های عمومی هلند و سیاست‌های نظامی اروپا و ناتو است.
به باور او، رسانه‌های دولتی و رسمی به جای بستر گفت‌وگو و بحث انتقادی، به ابزار تبلیغاتی برای همگون‌سازی افکار عمومی و ترویج خط‌مشی ناتو تبدیل شده‌اند. در این فضا هر صدایی که خواهان دیپلماسی یا تحلیل دلایل ریشه‌ای رفتار روسیه باشد، بلافاصله با برچسب‌هایی چون «طرفدار پوتین» یا «خائن» از دایره‌ی بحث‌های جدی حذف می‌شود. او تأکید می‌کند که در رسانه‌های غربی حقیقت اولین قربانی جنگ است. به‌جای ارائه‌ی تحلیل نظامی-استراتژیک واقع‌بینانه، مردم با روایت‌های تحریف‌شده و خوش‌بینانه‌ی کاذب تغذیه می‌شوند. پیش‌زمینه‌ی تاریخی گسترش ناتو به شرق، پیچیدگی‌های داخلی اوکراین از جمله مسائل زبانی و اقلیت‌های روسی‌تبار، و ظرفیت‌های واقعی روسیه کاملاً از معادله حذف شده‌اند تا جنگ صرفاً به شرارت ناگهانی یک طرف تقلیل یابد.

فان باردویک به‌ویژه از عملکرد ژنرال‌ها و مقامات نظامی انتقاد می‌کند. او معتقد است نظامیان به جای ارزیابی واقع‌بینانه‌ی خطرات تصاعد بحران، مرتباً بر طبل جنگ می‌کوبند و افکار عمومی را برای مواجهه‌ی دائم و تسلیح بی‌سابقه آماده می‌کنند. بسیاری از «کارشناسانی» که به برنامه‌های تلویزیونی دعوت می‌شوند، از اندیشکده‌ها و نهادهایی می‌آیند که مستقیم یا غیرمستقیم با صنایع دفاعی مرتبط‌اند و ذینفع ادامه‌ی جنگ هستند. روایت رسانه‌ای که روسیه را ارتشی شکست‌خورده و بی‌برنامه معرفی می‌کرد، گمراه‌سازی خطرناکی بود. نادیده گرفتن ظرفیت‌های صنعتی و تجدید نیروی روسیه اشتباه محاسباتی بزرگی است. روسیه تا بن دندان مسلح است و بسیار قوی‌تر از آن چیزی است که رسانه‌های غربی نشان می‌دهند.

او هشدار می‌دهد که اروپا به طرز خطرناکی در حال میلیتاریزه‌شدن است.
بودجه‌های میلیاردی دفاعی بدون بحث دموکراتیک یا فلسفی عمیق تصویب می‌شوند، در حالی که خدمات اجتماعی و رفاهی رها شده‌اند. سیاستمداران اروپایی هزینه‌های سنگین جنگ و تحریم‌ها را بر دوش شهروندان عادی می‌گذارند، در حالی که صنایع نظامی سودهای کلان به جیب می‌زنند. اروپا منافع حیاتی و امنیت بلندمدت خود را فدای استراتژی‌های ژئوپلیتیک آمریکا کرده است، در حالی که هزینه‌ی انسانی و اقتصادی این جنگ را خود اروپایی‌ها می‌پردازند. کاهش خط‌قرمزها و بازی با آتش در نزدیکی یک قدرت هسته‌ای بزرگ، بی‌مسئولیتی محض است. روسیه سلاح‌هایی دارد که می‌تواند شهرهای اروپایی را با خاک یکسان کند و غرب ابزار دفاعی مؤثری در برابر آن‌ها ندارد.

از نظر نظامی و استراتژیک، ادعای پیروزی کامل اوکراین توهمی غیرواقعی است.
 غرب با وعده‌های بی‌اساس و ارسال تسلیحات بدون استراتژی مشخص برای صلح، امیدهای کاذبی ایجاد کرده که تنها جنگ را طولانی‌تر و تلفات را بیشتر می‌کند. مذاکرات استانبول در اوایل جنگ فرصتی واقعی برای پایان دادن به درگیری‌ها بود که نادیده گرفته شد. تنها راه نجات اوکراین و اروپا، کنار گذاشتن شعارهای رسانه‌ای، پذیرش واقعیت‌های موجود روی زمین و بازگشت سریع به میز دیپلماسی است. این به معنای پذیرش وجود یک ابرقدرت است که حوزه‌ی نفوذ خود را تحمل نمی‌کند، و تلاش برای توافق. روس‌ها مدت‌هاست احساس ناامنی از سوی غرب و گسترش ناتو را تجربه می‌کنند. ناتو از دید آن‌ها نه همکاری امنیتی، بلکه جامعه‌ای تهاجمی برای کوچک‌کردن شوروی سابق است. این جنگ صرفاً میان روسیه و اوکراین نیست؛ جنگی میان آمریکا و روسیه است که در اوکراین جریان دارد و هم‌زمان جنگی داخلی میان روس‌تباران و اوکراینی‌های همان کشور. اخلاق در گفتمان غربی به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خشونت تبدیل شده، نه راهنمایی برای فهم متقابل و صلح. مسئولیت واقعی این است که از اوکراین بخواهیم با واقعیت کنار بیاید و صلح کند.

**********

عمیق‌ترین گسل فرهنگی، مذهبی و سیاسی قاره‌ی اروپا
وایبرن فرستیخن بحث را از زاویه‌ی تاریخی عمیق‌تری پیش می‌برد. او از وجود یک «منطقه‌ی مرزی» میان اروپای غربی و شرقی سخن می‌گوید که اگر اغراق کنیم از هزار سال پیش و اگر واقع‌بینانه‌تر بگوییم از پانصد سال پیش شکل گرفته است. این مرز صرفاً جغرافیایی نیست؛ عمیق‌ترین گسل فرهنگی، مذهبی و سیاسی قاره‌ی اروپا را مشخص می‌کند. در غرب مسیحیت کاتولیک-پروتستان، نظام‌های پارلمانی، حقوق بیشتر زنان، حکومت‌های غیردیکتاتوری و سنت‌های فردگرایی و عقلانیت انتقادی غلبه دارد. در شرق مسیحیت ارتدوکس، سنت تزارها و رژیم‌های خودکامه، و فرهنگی که جمع‌گرایی و تسلیم در برابر قدرت مرکزی را ارزش می‌نهد، حاکم بوده است. این گسل ادامه‌ی منازعات مذهبی و هویتی است که قرن‌ها پیش در قالب جنگ‌های صلیبی ظهور کرد و اکنون در قالبی مدرن و ژئوپلیتیک ادامه یافته است.

اوکراین دقیقاً روی این خط گسل قرار دارد. غرب آن (مناطقی مانند لویو) قرن‌ها بخشی از پادشاهی لهستان و امپراتوری هابسبورگ بود و نفوذ کاتولیک در آن غلبه داشت. شرق و جنوب پیوند بسیار نزدیکی با امپراتوری روسیه، فرهنگ ارتدوکس و زبان روسی داشتند. این هویت دوگانه اوکراین را به کشوری موزائیکی تبدیل کرده است. تا زمانی که حکومت مرکزی مقتدری مانند شوروی وجود داشت، گسل‌ها مخفی ماندند. با فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ این هویت دوگانه به مسئله‌ای حیاتی تبدیل شد.

فرستیخن به هشدارهای نادیده‌گرفته‌شده‌ی تحلیل‌گران برجسته‌ی غربی اشاره می‌کند. ساموئل هانتینگتون در ۱۹۹۷ نوشت که اگر اوکراین عضو ناتو شود، کشور به دو نیمه تقسیم می‌شود. جان مرشایمر نیز پیش‌بینی کرد که استقلال اوکراین بدون سلاح هسته‌ای قطعاً به جنگ ختم می‌شود. جرج کنان، معمار سیاست مهار، گسترش ناتو را مرگبارترین اشتباه دوران پس از جنگ سرد خواند. جک متلاک، آخرین سفیر آمریکا در شوروی، بحران را حاصل سیاست گسترش بی‌پایان ناتو دانست. هنری کیسینجر بارها بر لزوم تبدیل شدن اوکراین به پلی میان شرق و غرب تأکید کرد و زبیگنیف برژینسکی نوشت که بدون اوکراین، روسیه دیگر یک امپراتوری اوراسیایی نیست. این هشدارها نشان می‌دهد بحران کنونی حاصل نادیده گرفتن آگاهانه‌ی اصول بنیادین ژئوپلیتیک بوده است.

فرستیخن از «شووینیسم غربی» انتقاد می‌کند؛
نوعی برتری‌طلبی که مدام به سمت شرق فشار می‌آورد و می‌گوید «ما بهتر هستیم». این رویکرد واکنشی متقابل ایجاد می‌کند. غرب با تقویت نظامی خود، دقیقاً روی نقطه‌ای دست گذاشته که روسیه در آن بیشترین قدرت را دارد. رسانه‌ها و سیاستمداران تصویر کلیشه‌ای «ارباب تاریکی» از شرق می‌سازند: غرب نماد آزادی و تنوع، شرق نماد تاریکی مطلق. در این نگاه مذاکره با «شر مطلق» خیانت است و منافع واقعی و خطوط قرمز طرف مقابل نادیده گرفته می‌شود. او نقش اتحادیه‌ی اروپا در انقلاب میدان ۲۰۱۴ را نیز نقد می‌کند و می‌پرسد چرا اتحادیه در حال تشویق کودتا بود.

شباهت بحران اوکراین با فروپاشی یوگسلاوی چشمگیر است.
در یوگسلاوی نیز گسل‌های کاتولیک-ارتدوکس پس از ضعف اقتدار مرکزی فوران کردند و مداخله‌ی غرب (حمایت از کرواسی و اسلوونی) واکنش شرق را برانگیخت. پس از جنگ سرد تعداد درگیری‌های مسلحانه افزایش یافت. گسل‌های تاریخی و مذهبی خود علت جنگ نیستند؛ نقاط ضعفی در ساختار اجتماعی-تاریخی‌اند که امپریالیسم از آن‌ها بهره‌برداری می‌کند. هدف کنترل منابع، بازارها و مسیرهای استراتژیک است. «صلح» در نظام رقابت قدرت‌ها اغلب آتش‌بسی موقت است تا موازنه تغییر کند.

جان کلام این است:
اوکراین هم زمین بازی و هم قربانی بازی‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ است. جنگ‌های هویتی بی‌پایان‌اند چون هدف آن‌ها نه فقط خاک، بلکه روح و هویت یک ملت است. بدون پذیرش واقعیت‌های تاریخی و ژئوپلیتیک، کنار گذاشتن روایت‌های یک‌طرفه رسانه‌ای و بازگشت به دیپلماسی واقع‌گرایانه، این بحران به جنگ سرد طولانی میان اروپا و روسیه تبدیل خواهد شد. قرن بیست‌ویکم باید قرن غلبه بر این گسل‌ها باشد، نه تشدید آن‌ها.

تاریخ سرنوشت محتوم ملت‌ها را رقم نمی‌زند؛ سیاست‌مداران‌اند که از تاریخ برای مشروعیت‌بخشی به اهداف خود بهره می‌گیرند. در همه‌ی این جنگ‌ها «بهانه» مذهبی، فرهنگی یا تاریخی است، اما «هدف» واقعی کنترل منابع، بازارها و مسیرهای استراتژیک. «صلح» در چنین نظامی چیزی جز آتش‌بسی موقت نیست؛ به‌محض دگرگونی موازنه‌ی قدرت، جنگ دوباره شعله‌ور می‌شود. اساس این درگیری‌ها ایدئولوژی امپریالیستی است: «قوی حق را تعریف می‌کند» و «کشور خودم اول». تنها راه شکستن این چرخه‌ی باطل، دگرگونی بنیادین نظام جهانی از رقابت به همکاری است؛ نظامی که بر پایه‌ی سود، غارت و قدرت بنا شده و انسان و زندگی را صرفاً ابزاری برای رسیدن به این اهداف می‌داند. تا زمانی که این نظام تغییر نکند، گسل‌های تاریخی و مذهبی همچنان بهانه‌ای برای جنگ‌های تازه خواهند بود.

با احترام،

ا.پوری(هلند) 17/08/2026 




زندان شکنجه و قتل سیاسی در اردوگاه کاراجباری زلنسکی دراوکراین

سایت های ضدامپریالیستی مبارزه با فاشیسم / تهیه ونگارش: م. چابکی منبع: سایت اشتراک

انجمن حقوق بشری در دفاع از زندانیان سیاسی که توسط کمونیست‌های جوان اوکراینی میخائیل و الکساندر کونونوویچ تأسیس شده است. این برادران دوقلو درکیف با پابند امنیتی در حبس به سر می‌برند، با ۱۵ زندانی دراردوگاه کاراجباری شماره ۸۶ وینیتسا، ازشکنجه و قتل مداوم زندانیان سیاسی در اوکراین خبرداده اند در ۵ آگوست ۲۰۲۶، فراخوان یک اعتصاب غذای یک‌روزه بین‌المللی راصادر کرده اند که از حمایت زندان شماره ۱۲۲ پیاتیخاتکا و بازداشتگاه‌های پیش از محاکمه میکولایف، لویو و لوکیانیفکا برخورداربوده اند.این اعتصاب غذا همچنین توسط زندانیان سیاسی محکوم به حبس خانگی در کیف، و همچنین کمونیست‌های آزاد و بستگان زندانیان سیاسی، از جمله احزاب و سازمان‌های ضد فاشیستی وضدامپریالیستی  از سراسر جهان حمایت شد.

میخائیل کونونوویچ، دبیر اول اتحادیه سازمان جوانان کمونیست – لنینیست اوکراین، و برادرش الکساندر، عضو همین سازمان، در ۷ مارس ۲۰۲۲ توسط مقامات اوکراینی در کیف دستگیرشدند آنها را به طرفداری ازعملیات ویژه روسیه دراوکراین ودرگیری  با رژیم کیف متهم کردند، اتهاماتی که بارها از طرف آنان رد شده است. این برادران در بازداشت مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند.

محاکمه این برادران در ژوئیه ۲۰۲۲ آغاز شد وآنها به جای حضور فیزیکی در دادگاه، از طریق ارتباط ویدیویی در دادگاه شرکت کردند. این برادران پس از تقریباً نه ماه بازداشت پیش از محاکمه، در دسامبر ۲۰۲۲ به حبس خانگی منتقل و تحت نظارت الکترونیکی قرار گرفتند. که احزاب و سازمان‌های حقوق بشری، چپ و کمونیستی در چند ین کشور پیش‌تر خواستار لغو محدودیت‌ها و آزادی برادران کونونوویچ شدند. نگارنده درهمانزمان مطالبی تحت عنوان « نه به خود سری فاشیسم در اوکراین » م.چابکی بیانیه حزب کمونیست بلاروس ودیگر احزاب کمونیستی را با ترجمه بفارسی در چند رسانه اجتماعی منتشر کرد.

در ماه مه ۲۰۲۵، برادران «کونونوویچ» گزارش دادند که هنگام عزیمت به بیمارستان دوباره توسط پلیس بازداشت شده‌اند و مأموران ادعا کردند که آنها به دلیل فرار از خدمت تحت تعقیب هستند ( طبق خبرهای منتشر شده در اوکراین سرباز گیری برای جبهه های جنگ شدت یافته است) برادران «کونونوویچ» و دیگرزندانیان سیاسی چپ و ضد جنگ همچنان در کیف تحت نظارت الکترونیکی در حبس هستند. اعتصاب غذای ۵ آگوست نمادین  با هدف جلب افکارعمومی جهان به وضعیت زندانیان در اوکراین شکنجه وقتل درخواست به حقوق زندانیان انجام شد که اتحاد نیروهای ضد فاشیستی جهان را درحمایت از زندانیان سیاسی برانگیخت.

اتفاقات وحشتناکی دراردوگاه کار اجباری وینیتسیا اوکراین در حال وقوع است.

اما ازطرف رسانه های طرفدار رژیم زلنسکی گزارش نمی‌شوند. برای نمونه اکنون مطلع شدیم که زندانی ۷۰ ساله، آندری آناتولیویچ گیمگین، که از سرطان و دیابت رنج می‌برد، پس از تنها ۱.۵ ماه اقامت در اردوگاه کار اجباری شماره ۸۶، بدون دارو به دلیل ضرب و شتم و کار اجباری در درمانگاه درگذشت. او به سادگی بستری شد و هیچ مراقبت پزشکی دریافت نکرد.

در ۲۸ ژانویه ۲۰۲۶، زندانیان دیزوبا، کوتنکو، سوزونوف، شاپران، پیاتاچنکو، باتارف، کیگیلچنکو و کلیوکین به ستاد احضار شدند، جایی که هشت نگهبان زندان به نوبت آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند. این شکنجه به دلیل امتناع آنها از زانو زدن در هنگام پخش سرود اوکراین تشدید شد. زندانیان همچنین به دلیل اینکه نگهبانان ساعت‌هایشان را ضبط کرده بودند، چند دقیقه برای ورزش دیرشده بود و پس از ورود، کلاه خود را به احترام برنداشتند و با کلمه «سرورم» به نگهبانان تعظیم نکردند.

ویتالی کیگیلچنکو با تی مورد تجاوز قرار گرفت. به گفته زندانیان، سلول‌های تنبیهی فاقد روشنایی، آب و بهداشت مناسب هستند. افراد بدون لباس معمولی رها می‌شوند، محل خواب آنها در بیشتر طول روز مسدود است و آنها مجبورند خود را در سطلی درست درسلول هایشان قضای حاجت کنند.

این تنها بخش کوچکی از شکنجه و سوءاستفاده‌ای است که به لطف روزنامه‌ نگاران و فعالان سیاسی آشکارمیشود. اتفاقاً، این اردوگاه نه تنها «همدستان» و «خائنان به دولت» (زلنسکی) را در خود دارد، بلکه افسران سابق نیروهای مسلح اوکراین را نیز در خود جای داده است که با دیدن آنچه در خط مقدم قتل وکشتاراتفاق می‌افتد، در دفاع از رژیم کیف خودداری میشود و سعی میکنند حقیقت را در مورد فاجع جنگ و کسانیکه دستور قتل میدهند از طریق رسانه‌ها پنهان کنند. اکنون به اعتراف زندانیان سیاسی اوکراین ، آنها همچنین مجبور به انجام کارهای سخت دراردوگاه کار اجباری هستند و از مراقبت‌های پزشکی و غذای لازم هم برخوردار نیستند.

برادران کونونوویچ برای محافظت از حقوق زندانیان سیاسی و مبارزه با شکنجه، انجمن حقوق  بشری دفاع از زندانیان سیاسی را تأسیس کردند.

این سازمان شکایاتی را در مورد شکنجه و شرایط تحقیرآمیز در اردوگاه شماره ۸۶ به سازمان‌های دولتی اوکراین و سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر ارسال کرد. با این حال، دفاع‌های قانونی برای زندانیان سیاسی بی‌اثرمانده است.

سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشرنیز با پاسخ‌های رسمی واکنش نشان داده‌اند.

در پاسخ، برادران کونونوویچ، به نمایندگی از انجمن، از سازماندهی یک اعتصاب غذای بین‌المللی یک روزه در همبستگی با زندانیان سیاسی دراردوگاه شماره ۸۶ وینیتسیا خبر دادند. آنها معتقدند که نتایج تنها از طریق مقاومت و مبارزه شخصی حاصل می‌شود. پانزده زندانی سیاسی اردوگاه وینیتسیا، به رهبری «الکساندر ملنیک»، نیز تصمیم به حمایت از اعتصاب غذای بین‌المللی یک روزه گرفتند. بین‌الملل ‌گرایان ضد فاشیست سایر کشورها نیز  در حمایت ازاین ابتکاراعتصاب یک روزه انجمن شدند،آنها اعلام کردند:

«ما از سازمان‌های حقوق بشری اروپایی می‌خواهیم که در این روز با پوسترهایی با عنوان «شکنجه و قتل زندانیان سیاسی دراردوگاه شماره ۸۶ وینیتسیا در اوکراین را متوقف کنید!»، در مقابل سفارتخانه‌ها و کنسولگری‌های اوکراین تظاهرات کنند.»

درفراخوان انجمن آمده است:

«ما از رفقایی که با مبارزه زندانیان سیاسی اوکراین علیه شکنجه و قتل اعلام همبستگی می‌کنند، می‌خواهیم که با پوستر وبا عبارت حمایتی، عکس یا فیلم بگیرند وتصاویر را برای پوشش این کمپین برای برگزارکنندگان ارسال کنند.

تنها مقاومت و همبستگی بین‌المللی می‌تواند جان زندانیان سیاسی را نجات دهد و ترور و بی‌قانونی را در اردوگاه کار اجباری شماره ۸۶ متوقف کند».هرچند این درخواست‌ها احتمالاً بی‌پاسخ خواهند ماند.

با این حال، برخی از تحلیلگران سیاسی معتقدند که اگر مدیران سیاست خارجی اوکراین تصمیم به افزایش فشار بر زلنسکی بگیرند، این اعتراضات می‌تواند برجسته‌تر شود. گذشته از همه اینها، رسانه‌ها گزارش‌هایی از شکنجه و قتل در «هنگ اسکالا»، که با فرمانده سابق نیروهای مسلح اوکراین، الکساندر سیرسکی، مرتبط است، منتشر کرده‌اند. بنابراین، اطلاعات وافشاگری مربوط به سوءاستفاده‌ها در« زندان وینیتسیا» اگر تصمیم به تغیراتی در وزارت امور داخلی و سرویس امنیتی اوکراین، که در حال حاضر از زلنسکی حمایت می‌کنند گرفته شود می تواند مفید باشد.

برگرفته ازسایت های ضدامپریالیستی مبارزه با فاشیسم

م. چابکی:14 مرداد 1405 برابر با 6 اگوست 2026

لینگ منابع:

https://www-idcommunism-com.translate.goog/2026/08/repression-in-zelenskys-ukraine-political-prisoners-announce-august-5-hunger-strike.html?_x_tr_sl=en&_x_tr_tl=fa&_x_tr_hl=ru&_x_tr_pto=w

https://anti–imperialism-by.translate.goog/2025/02/09/bratya-kononovichi-istoriya-ih-antifashistskoj-borby-i-presledovaniya-kievskim-rezhimom/?_x_tr_sl=ru&_x_tr_tl=fa&_x_tr_hl=ru&_x_tr_pto=wapp&fbclid=IwY2xjawTib-dwZG9mAWV4dG4DYWVtAjExAHNydGMGYXBwX2lkEDIyMjAzOTE3ODgyMDA4OTIAAR5VzhYRzvPd_bfM2F6NkgaaDv9gwZKtOLbqj4Zgk-8TuVCV9UilpHaQvARyCg_aem_ywpoApy7o03PNoTm3jGd8g




چپ‌ستیزی بی‌خردانه؛ از پرچم سیاه مک‌کارتیسم تا تفتیش عقاید در ایران و جهان

ژینا سنندجی

فعال سیاسی چپ و زندانی سیاسی

مقدمه

مک‌کارتیسم نام یکی از تاریک‌ترین دوره‌های سیاسی و فرهنگی ایالات متحده است؛ دوره‌ای که در آن سوءظن جای مدرک، برچسب جای استدلال و وفاداری‌سنجی جای آزادی عقیده را گرفت. نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، استادان دانشگاه، کارمندان دولت و فعالان اتحادیه‌ای، نه لزوماً به‌دلیل ارتکاب جرمی مشخص، بلکه به‌سبب عقاید سیاسی، امضای یک بیانیه، شرکت در یک انجمن قانونی یا معاشرت با فردی مظنون تحت تعقیب قرار گرفتند.

بااین‌حال، مک‌کارتیسم را نباید صرفاً حادثه‌ای محدود به آمریکا و دهه ۱۹۵۰ دانست. این واژه در معنایی گسترده‌تر، روشی سیاسی را توصیف می‌کند که در آن یک عقیده یا گرایش سیاسی ذاتاً مجرمانه معرفی می‌شود و سپس افراد نه بر اساس کردار مشخصشان، بلکه بر پایه افکار، مطالعات، دوستی‌ها و وابستگی‌های واقعی یا خیالی‌شان مجازات می‌شوند.

این منطق در کشورهای مختلف با درجات متفاوتی از خشونت تکرار شده است: از فهرست سیاه هالیوود تا تعقیب دانشمندانی چون آلبرت اینشتین و رابرت اوپنهایمر؛ از ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد و زندان‌های ساواک تا سرکوب خونین دهه شصت؛ و از حکومت‌های بعثی عراق و سوریه تا کشتار ضدکمونیستی اندونزی.

۱. مک‌کارتیسم؛ سیاست بر پایه ترس و تهمت

اصطلاح «مک‌کارتیسم» از نام سناتور جمهوری‌خواه، جوزف مک‌کارتی، گرفته شده است. او در فوریه ۱۹۵۰ ادعا کرد فهرستی از کمونیست‌های نفوذکرده در وزارت امور خارجه آمریکا در اختیار دارد. این ادعاها در فضای جنگ سرد، رقابت هسته‌ای با اتحاد شوروی، انقلاب چین و نگرانی از جاسوسی، بازتاب گسترده‌ای یافت؛ هرچند بسیاری از اتهام‌های او فاقد مدرک معتبر یا همراه با اغراق و تحریف بودند.[۱]

اما تفتیش عقاید ضدکمونیستی پیش از شهرت مک‌کارتی آغاز شده بود. «کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی مجلس نمایندگان»، مشهور به«  HUAC »، از سال‌ها پیش فعال بود و در اکتبر ۱۹۴۷ جلسات معروف بازجویی از اهالی هالیوود را برگزار کرد.[۲]

بنابراین مک‌کارتیسم را نباید تنها مجموعه اقدامات شخص مک‌کارتی دانست. این اصطلاح نام یک فضای سیاسی گسترده‌تر است که در آن حکومت، کنگره، دستگاه‌های امنیتی، رسانه‌ها و کارفرمایان خصوصی، با تکیه بر هراس از کمونیسم، آزادی‌های مدنی را محدود کردند.

۲. هالیوود در برابر دادگاه تفتیش عقاید

سینما، رادیو و تلویزیون از مهم‌ترین ابزارهای فرهنگی آمریکا بودند و سیاست‌مداران ضدکمونیست ادعا می‌کردند نیروهای چپ می‌توانند از طریق آن‌ها در افکار عمومی نفوذ کنند. فیلم‌نامه‌نویسان، کارگردانان، بازیگران و تهیه‌کنندگان یکی پس از دیگری به جلسات بازجویی فراخوانده شدند.

پرسش اصلی معمولاً چنین بود:

«آیا اکنون یا در گذشته عضو حزب کمونیست بوده‌اید؟»

اما پرسش تعیین‌کننده پس از آن مطرح می‌شد:

«چه کسان دیگری را می‌شناسید که عضو حزب کمونیست بوده‌اند؟»

از فرد خواسته می‌شد نه‌تنها درباره عقاید خودش توضیح دهد، بلکه نام دوستان، همکاران و آشنایانش را نیز اعلام کند. کسانی که از معرفی دیگران خودداری می‌کردند، با خطر زندان، اخراج و محرومیت حرفه‌ای روبه‌رو می‌شدند.

۳. «ده هالیوود» و آغاز فهرست سیاه

مشهورترین قربانیان جلسات سال ۱۹۴۷، گروهی بودند که بعدها «ده هالیوود» نامیده شدند:

دالتون ترامبو، جان هوارد لاوسون، آلبرت مالتز، آلوه بسی، لستر کول، رینگ لاردنر جونیور، ساموئل اورنیتز، هربرت بیبرمن، ادوارد دمیتریک و آدریان اسکات.

آنان از پاسخ‌گویی به پرسش‌های کمیته درباره عضویت سیاسی و معرفی دیگران خودداری کردند و به حق آزادی بیان و اجتماعات سیاسی استناد ورزیدند. هر ده نفر به اتهام بی‌احترامی به کنگره محکوم شدند، مدتی را در زندان گذراندند و استودیوهای بزرگ نیز اعلام کردند که آنان را استخدام نخواهند کرد.

کتابخانه کنگره آمریکا، جلسات هالیوود و شکل‌گیری فهرست سیاه را بخشی از «فضای ترس» دوران جنگ سرد توصیف می‌کند؛ فضایی که در آن هنرمندان بسیاری از اشتغال محروم شدند.[۳]

فهرست سیاه، در بسیاری از موارد حکم رسمی دادگاه نبود. نام افراد در گزارش‌های امنیتی، نشریات ضدکمونیستی یا فهرست‌های محرمانه مدیران استودیوها قرار می‌گرفت و سپس درهای اشتغال به روی آنان بسته می‌شد. مجازات سیاسی، بدون اثبات جرم در دادگاهی عادلانه، از راه قطع درآمد و نابودکردن اعتبار حرفه‌ای اعمال می‌شد.

دالتون ترامبو سال‌ها ناچار شد آثارش را با نام مستعار بنویسد. برخی فیلم‌نامه‌های او جایزه گرفتند، اما نام واقعی‌اش نمی‌توانست در عنوان‌بندی فیلم‌ها ظاهر شود. حذف نام او، تلاش برای حذف یک انسان از حافظه فرهنگی جامعه بود.

۴. هنرمندان، نویسندگان و موسیقی‌دانان زیر فشار

دامنه سرکوب به «ده هالیوود» محدود نماند. چارلی چاپلین، آرتور میلر، لیلیان هلمن، پل روبسون، پیت سیگر، زیرو ماستل، جان گارفیلد، جولز داسین، جوزف لوزی، کارل فورمن و بسیاری دیگر تحت بازجویی، مراقبت امنیتی یا محرومیت حرفه‌ای قرار گرفتند.

چارلی چاپلین، به‌سبب آثار انتقادی، مخالفت با فاشیسم و دیدگاه‌های اجتماعی‌اش، سال‌ها زیر نظر اف‌بی‌آی بود. در سال ۱۹۵۲، هنگام سفر او به اروپا، دولت آمریکا اعلام کرد بازگشتش مستلزم پاسخ‌گویی به اتهام‌های سیاسی و اخلاقی است. چاپلین سرانجام در اروپا ماند و در سوئیس اقامت کرد.

آرتور میلر حاضر شد درباره فعالیت‌های خودش توضیح دهد، اما از معرفی دیگران خودداری کرد. او به بی‌احترامی به کنگره محکوم شد، هرچند حکم او بعداً لغو گردید. نمایشنامه مشهورش، «بوته آزمایش»، محاکمات جادوگران سیلم را به تمثیلی از فضای مک‌کارتیستی بدل کرد.

پل روبسون، خواننده، بازیگر و مبارز حقوق سیاه‌پوستان، از سفر خارجی محروم و بسیاری از برنامه‌هایش لغو شد. در مورد او، چپ‌ستیزی با نژادپرستی و دشمنی با جنبش حقوق مدنی درهم آمیخته بود.

پیت سیگر نیز به‌دلیل خودداری از پاسخ‌گویی درباره عقاید و ارتباطات سیاسی خود محکوم شد و سال‌ها از حضور در شبکه‌های بزرگ تلویزیونی محروم ماند.

۵. دانشمندان نیز در امان نبودند: اینشتین و اوپنهایمر

فضای مک‌کارتیسم تنها هنر و ادبیات را هدف نگرفت؛ دانشمندان برجسته نیز در مظان اتهام قرار گرفتند.

آلبرت اینشتین

آلبرت اینشتین، علاوه بر جایگاه علمی‌اش، مدافع صلح، آزادی‌های مدنی، حقوق سیاه‌پوستان و همکاری بین‌المللی بود. همین فعالیت‌ها سبب شد اف‌بی‌آی درباره او پرونده‌ای گسترده تشکیل دهد. آرشیو رسمی اف‌بی‌آی نشان می‌دهد که تحقیقات متعددی درباره اینشتین، نزدیکانش و دیدگاه‌های سیاسی او انجام شد و دستگاه امنیتی نسبت به مواضع سیاسی او، به‌ویژه در مسائل اتمی، حساسیت داشت.[۴]

اینشتین در پاسخ به فضای تفتیش عقاید، روشنفکران را تشویق می‌کرد در برابر بازجویی‌های سیاسی تسلیم نشوند. او معتقد بود اگر شهروندان حاضر شوند برای حفظ شغل خود دوستانشان را معرفی کنند، آزادی دانشگاهی و استقلال فکری نابود خواهد شد.

البته اینشتین مانند «ده هالیوود» زندانی یا رسماً در برابر HUAC محکوم نشد؛ اما زیر نظر گرفتن او نشان می‌دهد که در فضای هراس‌آلود آن دوره، حتی شهرت جهانی و دستاورد علمی نیز مانع سوءظن سیاسی نبود.

رابرت اوپنهایمر

جی. رابرت اوپنهایمر، مدیر علمی پروژه منهتن و یکی از چهره‌های اصلی ساخت نخستین بمب اتمی آمریکا، پس از جنگ درباره رقابت هسته‌ای و تولید بمب هیدروژنی مواضعی محتاطانه اتخاذ کرد. ارتباط‌های قدیمی او با افراد چپ‌گرا و کمونیست نیز بهانه‌ای برای زیر سؤال بردن وفاداری‌اش شد.

در سال ۱۹۵۴، کمیسیون انرژی اتمی مجوز امنیتی او را لغو کرد. وزارت انرژی آمریکا در سال ۲۰۲۲ رسماً اعلام کرد فرایندی که به محرومیت او انجامید، ناقص، ناعادلانه و برخلاف مقررات خود کمیسیون بوده است و تصمیم سال ۱۹۵۴ را لغو کرد.[۵]

پرونده اوپنهایمر نشان می‌دهد که مک‌کارتیسم چگونه می‌توانست اختلاف علمی یا اخلاقی درباره سیاست هسته‌ای را به مسئله وفاداری سیاسی تبدیل کند. حتی کمیته بررسی پرونده او در آن زمان نیز شواهدی از خیانت او نیافت، اما فضای سوءظن کافی بود تا جایگاهش در ساختار امنیتی آمریکا نابود شود.[۵]

۶. معرفی دیگران؛ آزمون ویرانگر وجدان

یکی از مهم‌ترین ابزارهای کمیته‌های بازجویی، واداشتن افراد به معرفی دیگران بود. بازجویی تنها برای کشف عقیده شخص انجام نمی‌شد؛ هدف آن شکستن اعتماد اجتماعی و تبدیل شهروندان به خبرچین بود.

الیا کازان، کارگردان مشهور، نام شماری از همکاران سابق خود را در اختیار کمیته قرار داد. ادوارد دمیتریک نیز پس از زندان، موضعش را تغییر داد و اسامی تعدادی از افراد را اعلام کرد.

مک‌کارتیسم انسان را در برابر انتخابی ویرانگر قرار می‌داد: یا شغل، موقعیت و زندگی خود را از دست بده، یا برای نجات خود، دوستان و همکارانت را قربانی کن. به همین دلیل، زخم اخلاقی این دوران بسیار فراتر از مدت جلسات بازجویی باقی ماند.

۷. طنز وودی آلن و منطق چپ‌هراسی

وودی آلن در سال ۲۰۱۷، در مراسم بزرگداشت دایان کیتون، هنگام توصیف فضای محافظه‌کارانه اورنج کانتی گفت:

«آنجا اگر به یک نابینا کمک می‌کردید از خیابان عبور کند، شما را به سوسیالیسم متهم می‌کردند.»[۶]

این جمله طنزآمیز، که بنظراغراق آمیزوتوصیف چپ ستیزان امریکائی است که  مصداق واقعی آن د رایران امروز دکترموسی غنی نزاد و چپ ستیزان بی هویت شبکه های اجتماعی ضدآزادی اندیشه هستند  با اغراق، منطق چپ‌هراسی را روشن می‌کند: در فضایی که عدالت‌خواهی ذاتاً خطرناک شمرده می‌شود، حتی همدلی با انسان ضعیف، دفاع از حقوق کارگران یا سخن‌گفتن از برابری می‌تواند دلیل اتهام باشد.

طنز وودی آلن دقیقاً از همین تناقض نیرو می‌گیرد: کمک به نابینا دیگر یک رفتار انسانی نیست؛ مدرکی علیه «وفاداری سیاسی» فرد است.آقای غنی نژاد هم اگردچار هضم رابعه شود انرا به گردن چپ ها می اندازد  که شاید بخشی ازآن بعلت کهولت سن وخرف شدن بیشترعقایدش است. تفاوت امثال غنی زاد با لیبرال های امریکائی دوران مک کارتیسم شرافت آنها به حداقل آزادی سیاسی و اندیشه وبیان است که در دارودسته غنی نژاد اصلا وجودندارد .کما این که درکشتاردهه شصت ونسل کشی 1367 وقتل عام دیماه 1404 این باصطلاح لیبرال ها صدایشان درنیامد و اگرهم در بحبوبه زن – زندگی – آزادی اینها یک بیانیه پرطمطراق صادرکردند فقط و فقط برای آزادی اقتصادی و سهم بری از خصوصی سازی بودوبس .

۸. سقوط مک‌کارتی، اما نه پایان مک‌کارتیسم

در سال ۱۹۵۴، جلسات ارتش و مک‌کارتی از تلویزیون پخش شد و میلیون‌ها آمریکایی روش‌های تحقیرآمیز و اتهام‌های بی‌پایه او را دیدند. در همان جلسات، جوزف ولش، وکیل ارتش، از مک‌کارتی پرسید:

«آیا سرانجام هیچ حس شرافتی برای شما باقی نمانده است؟»

این جمله به نمادی از فروپاشی اعتبار مک‌کارتی تبدیل شد.[۷]

مجلس سنای آمریکا در دوم دسامبر ۱۹۵۴ با ۶۷ رأی در برابر ۲۲ رأی، مک‌کارتی را به‌دلیل سوءاستفاده از جایگاه سناتوری و رفتار خلاف سنت‌های سنا محکوم کرد.[۸]

بااین‌حال، پایان قدرت مک‌کارتی به معنای پایان فوری فهرست سیاه نبود. بسیاری از قربانیان سال‌ها بعد نیز نتوانستند آزادانه کار کنند. مهم‌تر آنکه روش مک‌کارتیستی ــ برچسب‌زنی، وفاداری‌سنجی و مجازات عقیده ــ در سیاست جهان باقی ماند.

۹. ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد

در ایران نیز پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نوعی بازداشت، پرونده‌سازی و تفتیش عقاید سیاسی شکل گرفت که از برخی جهات با مک‌کارتیسم قابل مقایسه بود.

پس از سرنگونی دولت محمد مصدق، قدرت سیاسی بار دیگر در دربار، ارتش و نیروهای پیشین حاکم متمرکز شد و شاه نقشی محوری‌تر در ساختار قدرت یافت.[۹]

نیروهای جبهه ملی، حزب توده، اتحادیه‌های کارگری و دیگر مخالفان سیاسی تحت تعقیب قرار گرفتند. عضویت در حزب توده غیرقانونی شد و بسیاری از اعضا و هواداران آن بازداشت، اخراج یا مجبور به زندگی مخفی شدند. در چنین فضایی، فقط عضویت تشکیلاتی در یک سازمان سیاسی موجب سوءظن نبود. مطالعه کتابی مارکسیستی، شرکت در یک محفل فرهنگی، دوستی با فردی چپ‌گرا یا بیان دیدگاه‌هایی درباره عدالت اجتماعی نیز می‌توانست زمینه بازجویی و محرومیت شغلی را فراهم کند.

این وضعیت را می‌توان نوعی «مک‌کارتیسم ایرانی» نامید، با این تفاوت که در آمریکا، فشار عمدتاً از طریق جلسات کنگره، فهرست سیاه و محرومیت شغلی اعمال می‌شد؛ در ایران پس از کودتا، دستگاه نظامی و امنیتی در کنار سانسور، زندان و سرکوب مستقیم نقش بسیار گسترده‌تری داشت.

۱۰. ساواک و تفتیش عقاید در دوره مبارزات چریکی

با تشکیل و گسترش ساواک، نظارت بر جامعه سازمان‌یافته‌تر شد. در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، هم‌زمان با پیدایش و گسترش سازمان‌های چریکی، حکومت به بهانه مقابله با مبارزه مسلحانه، دامنه تعقیب را از اعضای واقعی این سازمان‌ها بسیار فراتر برد.بسیاری ازنویسندگان، شاعران، مترجمان، بازیگران، فیلم‌سازان، استادان دانشگاه، دانشجویان، کارگران و حتی ورزشکارانی بازداشت، بازجویی یا ممنوع‌الکار شدند که بعضی از آنان هیچ ارتباط تشکیلاتی با سازمان‌های چریکی نداشتند.

گاهی نگهداری یک کتاب ممنوع، نوشتن شعری اعتراضی، شرکت در شب شعر، امضای بیانیه یا معاشرت با زندانی سیاسی برای ایجاد پرونده کافی بود. مرز میان مقابله با عمل مسلحانه و سرکوب اندیشه از میان رفت.

شمار قابل‌توجهی از نویسندگان، شاعران، هنرمندان، دانشگاهیان و ورزشکاران، بدون اثبات ارتباط تشکیلاتی با سازمان‌های چریکی، بازداشت یا بازجویی شدند.

۱۱. پس از انقلاب؛ سرکوبی به‌مراتب گسترده‌تر

انقلاب ۱۳۵۷ با وعده آزادی، استقلال و عدالت پیروز شد؛ اما تفتیش عقاید پس از انقلاب پایان نیافت. جمهوری اسلامی پس از تثبیت قدرت، گروه‌های سیاسی مستقل، از جمله بسیاری از جریان‌های چپ، ملی‌گرا، لیبرال، مجاهد و منتقدان مذهبی را از عرصه عمومی حذف کرد.

نشریات توقیف شدند، احزاب و سازمان‌ها غیرقانونی اعلام شدند و هزاران نفر به‌دلیل فعالیت سیاسی، هواداری یا ارتباط با مخالفان بازداشت شدند.

دامنه بازداشت‌ها همیشه به اعضای سازمان‌های مسلح یا شرکت‌کنندگان در عملیات خشونت‌آمیز محدود نبود. دانشجویان، آموزگاران، کارگران، نویسندگان، هنرمندان و نوجوانانی نیز دستگیر شدند که فعالیتشان گاه به فروش نشریه، حضور در جلسه، نگهداری کتاب یا ارتباط خانوادگی با یک مخالف محدود می‌شد.

[در بازجویی‌ها، تنها درباره اعمال فرد سؤال نمی‌شد؛ باورهای دینی و سیاسی، مطالعات، دوستی‌ها و اعضای خانواده نیز موضوع تحقیق قرار می‌گرفتند. از بعضی زندانیان خواسته می‌شد عقاید سابقشان را انکار کنند، علیه همفکران خود سخن بگویند یا در مراسم «توبه» شرکت کنند.

این دیگر فقط تعقیب سیاسی نبود؛ تلاشی سازمان‌یافته برای درهم‌شکستن شخصیت و هویت فکری انسان بود.

۱۲. کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷

اوج این سرکوب در تابستان ۱۳۶۷ رخ داد. هزاران زندانی سیاسی، بسیاری از آنان در حال گذراندن محکومیت خود، به‌طور مخفیانه در برابر هیئت‌هایی قرار گرفتند که بعدها به «هیئت‌های مرگ» مشهور شدند.

عفو بین‌الملل گزارش کرده است که از اواخر ژوئیه تا سپتامبر ۱۹۸۸، مقام‌های جمهوری اسلامی هزاران زندانی سیاسی را ناپدید و به‌صورت فراقضایی اعدام کردند. برآورد حداقلی این سازمان حدود پنج هزار قربانی است.[۱۰]

دیدبان حقوق بشر نیز با استناد به فهرست‌ها و برآوردهای گوناگون، شمار قربانیان را میان ۲۸۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر در دست‌کم ۳۲ شهر ذکر کرده است.[۱۱]

زندانیان درباره وفاداری سیاسی، عقاید مذهبی، پذیرش یا رد سازمان سابق خود و آمادگی برای اعلام توبه مورد پرسش قرار می‌گرفتند. عفو بین‌الملل تأکید کرده است که از زندانیان خواسته می‌شد از عقاید و گروه‌های سیاسی پیشین خود اعلام برائت کنند.[۱۰]

مقایسه این سرکوب با مک‌کارتیسم فقط برای نشان‌دادن شباهت منطق تفتیش عقاید مفید است. از نظر شدت و ابزار، تفاوت بنیادی وجود دارد: مک‌کارتیسم زندگی حرفه‌ای صدها نفر را نابود کرد و شماری را زندانی کرد، اما سرکوب دهه شصت ایران با شکنجه، اعدام و کشتار گسترده همراه شد.

آنچه در دهه شصت ایران رخ داد، چنان از مک‌کارتیسم فراتر رفت که تفتیش عقاید آمریکایی، با همه زشتی و بی‌عدالتی‌اش، در برابر آن کم‌رنگ جلوه می‌کند. آنچه جای تاسف وتامل دارد حضور عمده رهبران فکری  حلقه اقتصاددانان موسوم به نئولیبرال ها نظیردکترمحسن نوربش ،  دکترمسعود نیلی ، مسعود روغنی زنجانی ، دکترمجید قاسمی،دکترمحمد طبیبیان  دکتر سیدمحمدحسین عادلی  و ده ها تن دیگر در دولت های دوران قتل عام زندانیان سیاسی بوده است که امروزه همگی هیستریک ضدچپ شده اند تا بارگناهان خودرا در مشارکت فکری با رژیم دیکتاتوری پنهان نمایند؟.

 این درحالی بود که در همین دوران امثال دکترفریبرز رئیس دانا که از استادان برجسته آزادیخواه نحله چپ فکری و ده ها استاد مبارز و آزادیخواه دیگر  ممنوع التدریس و بارها بازداشت و زندانی شده بودند.

مضحکه  آن است که این محفل که به حلقه نیاوران هم معروف شده   فاموش کرد اند که پس از پایان جنگ ایران و عراق که حجت الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی پدر معنوی نئولیبرالیسم با  افزایش درامدهای نفتی و دریافت وام‌های خارجی سیاست درهای باز اقتصادی را اجرا کرد.که با  اجرای این برنامه حجم واردات را افزایش داد و از ۱۶.۵ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۰ به بیش از ۳۰ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۲ رساند و به دلیل افزایش حجم نقدینگی نرخ تورم بالا رفت. قیمت متوسط هر بشکه نفت ایران در سال ۱۹۹۰-۹۱ مبلغ ۲۰.۲۷ دلار افزایش یافت اما در سال ۱۹۹۳ به ۱۴.۵۷ دلار کاهش یافت. به این ترتیب اصلاحات اقتصادی که رفسنجانی آغاز کرد خیلی زود به بن‌بست رسید. اجرای این سیاست حجم بدهی‌های خارجی دولت را به بیش از ۲۳ میلیارد دلار افزایش داد و تورم ۴۹.۵ درصدی را در سال ۱۹۹۶ در تاریخ ایران ثبت کرد. در این دوران نرخ دلار آزاد ۴.۶ برابر افزایش یافت و از ۹۶ تومان به ۴۴۴ تومان رسید چنین افزایش سریعی در طول تاریخ جمهوری اسلامی تا آن زمان بی‌سابقه بود.

برنامه‌هایی جون خصوصی‌سازی، راه‌اندازی مؤسسات مالی و اعتباری در قالب برنامه اول توسعه (۱۹۹۰ تا ۱۹۹۴) و بازگشایی بازار بورس از جمله برنامه‌های نئولیبرالیسم تحت اسم رمز تعدیل اقتصادی به زعامت هاشمی رفسنجانی  بودند. با بحرانی شدن اوضاع اقتصاد دولت او از بازپرداخت وام عاجز ماند و با عقب‌نشینی از برنامه خود واردات را محدود کرد تلاش او برای آزادسازی نظام اقتصادی و ارزی به شکست انجامید و نتیجه آن نرخ تورم حدود ۵۰ درصدی و بدهی بی‌سابقه خارجی ایران بود.

در نتیجه همین سیاست‌ها بود که شورش‌هایی در اسلام‌شهر و مشهد و سایر شهرهای ایران در دوران ریاست جمهوری او روی دادند. علت شورش تصمیم مسئولان شهر مشهد برای جلوگیری از مشکل حاشیه‌نشینی و ساخت‌وساز غیرمجاز در آن شهر بود. با این حال، بدون ارائه امکانات اولیه برای آسایش حاشیه‌نشینان مأموران دولتی خانه‌های آنان را خراب کردند. زاغه‌نشینان عصبانی نیز با تظاهرات در خیابان به ساختمان‌های دولتی حمله کردند و آن را به آتش کشیدند. ولی با بسیج گسترده همه ارگان‌های نظامی، انتظامی و امنیتی و با اعدام چندین نفر و دستگیری هزاران نفر از معترضان تحت عناوین «اوباش» یا «اغتشاشگر» دولت توانست موج اعتراضات را سرکوب کند.درواقع مسبب اقتصادی این کشتار همین آقایانی هستند که شب و روز در تریبون های عمومی و خصوصی  تولید پراید را هم کارچپ ها می دانند ولی از مسئولیت خود و یارانشان در فلاکت اقتصادی و همراهی با رژیم جمهوری اسلامی طفره می روند؟!

۱۳. عراق و سوریه؛ از ضدچپ‌گرایی تا آزادی‌ستیزی عمومی

تفتیش عقاید و امنیتی‌کردن مخالفت سیاسی به آمریکا و ایران محدود نماند. در حکومت‌های بعثی عراق و سوریه نیز دولت تک‌حزبی، هر فعالیت مستقل سیاسی را تهدیدی امنیتی تلقی می‌کرد.

در عراق دوران صدام حسین، زندان، شکنجه، اعدام، ناپدیدسازی اجباری و مجازات خانواده مخالفان از ابزارهای حکومت بود. گزارش‌های حقوق بشری، شکنجه‌گاه‌ها، محل‌های اعدام و ناپدیدشدن هزاران نفر را مستند کرده‌اند.[۱۲]

سرکوب فقط کمونیست‌ها را دربرنمی‌گرفت. کردها، اسلام‌گرایان شیعه، دموکراسی‌خواهان، روشنفکران، روزنامه‌نگاران و حتی اعضای حزب بعث که مورد سوءظن حکومت قرار می‌گرفتند، می‌توانستند قربانی شوند.

در سوریه نیز فعالیت سیاسی مستقل، روزنامه‌نگاری آزاد و دفاع از حقوق اقلیت‌ها با بازداشت و تعقیب روبه‌رو بود. دیدبان حقوق بشر، سرکوب مخالفان و فعالان کرد را بخشی از سیاست گسترده‌تر حکومت برای خاموش‌کردن هرگونه مخالفت سیاسی توصیف کرده است.[۱۳]

در سال‌های پس از اعتراضات ۲۰۱۱ نیز ده‌ها هزار نفر در شبکه گسترده بازداشتگاه‌ها با بازداشت خودسرانه، ناپدیدسازی و شکنجه روبه‌رو شدند.[۱۳]

بنابراین در عراق و سوریه، مسئله فقط چپ‌ستیزی نبود؛ نظام سیاسی اساساً ضدآزادی بود. چپ، لیبرال، اسلام‌گرا، ملی‌گرا، مدافع حقوق اقلیت‌ها و فعال مستقل، همگی در صورت خروج از فرمان حکومت می‌توانستند دشمن تلقی شوند.

۱۴. اندونزی؛ هنگامی که برچسب به کشتار می‌انجامد

یکی از گسترده‌ترین نمونه‌های تاریخی سرکوب مبارزان و آزادیخواهان تحت لوای  ضدکمونیستی در اندونزی در سال‌های ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶ رخ داد. پس از بحران سیاسی سال ۱۹۶۵ و افزایش قدرت ژنرال سوهارتو، ارتش و نیروهای هم‌پیمانش موجی از کشتار علیه اعضای حزب کمونیست اندونزی و کسانی که به نزدیکی با آن متهم بودند به راه انداختند.

قربانیان فقط اعضای رسمی حزب نبودند. کارگران، دهقانان، آموزگاران، روشنفکران، هنرمندان، زنان عضو انجمن‌های اجتماعی، چینی‌تباران و حتی افرادی که تنها آزادی‌خواه یا طرفدار اصلاحات اجتماعی شناخته می‌شدند نیز هدف قرار گرفتند. برآورد شمار قربانیان در پژوهش‌های مختلف متفاوت است، اما معمولاً از صدها هزار نفر و در برخی برآوردها تا حدود یک میلیون نفر سخن گفته می‌شود.

اندونزی نشان داد که فاصله میان برچسب‌زنی و قتل جمعی گاه بسیار کوتاه است. وقتی تبلیغات سیاسی، گروهی از شهروندان را نه مخالف، بلکه «دشمن ذاتی ملت» معرفی کند، سرکوب آنان می‌تواند در چشم بخشی از جامعه مشروع جلوه داده شود.

۱۵. چپ‌ستیزی امروز جمهوری اسلامی

در ایران امروز نیز چپ‌ستیزی بخشی از دستگاه گسترده‌تر سرکوب باقی مانده است. حکومت از یک سو خود را مدافع مستضعفان معرفی می‌کند، اما از سوی دیگر تشکل‌های مستقل کارگری، اعتصاب‌ها، شوراهای صنفی و فعالان عدالت‌خواه را تحمل نمی‌کند.

کارگر تا زمانی مورد ستایش قرار می‌گیرد که در قالب مراسم رسمی و تحت کنترل حکومت ظاهر شود؛ اما هنگامی که برای افزایش دستمزد، امنیت شغلی، حق اعتصاب یا ایجاد سندیکای مستقل سازمان می‌یابد، ممکن است فعالیتش امنیتی تلقی شود.

این تناقض، ماهیت گفتمان حکومت را آشکار می‌کند: عدالت از بالا و به‌شکل صدقه و فرمان حکومتی پذیرفتنی است، اما عدالت به‌عنوان حق شهروندان، حق تشکل و مشارکت دموکراتیک در اقتصاد، تهدید تلقی می‌شود.

بااین‌حال، جمهوری اسلامی فقط با نیروهای چپ مشکل ندارد. زنان، روزنامه‌نگاران، وکلا، دانشجویان، اقلیت‌ها، فعالان حقوق بشر و منتقدان مذهبی نیز تحت فشار قرار گرفته‌اند. بنابراین چپ‌ستیزی حکومت بخشی از سیاست عمومی‌تر آن در مخالفت با آزادی سیاسی و تشکل مستقل است.

۱۶. تناقض شعار عدالت با سیاست‌های اقتصادی

جمهوری اسلامی در زبان رسمی از عدالت و حمایت از محرومان سخن گفته، اما در عمل، به‌ویژه از دهه ۱۳۷۰ به بعد، سیاست‌هایی مانند خصوصی‌سازی، آزادسازی قیمت‌ها، گسترش قراردادهای موقت و کاهش امنیت شغلی را دنبال کرده است.

اقتصاد ایران را نمی‌توان نسخه‌ای ساده از نولیبرالیسم غربی دانست؛ اما بدون شک ملقمه نئولیبرالیسم در چارجوب اقتصاد کلریتیکال  است .زیرا نهادهای نظامی، بنیادها و شرکت‌های شبه‌دولتی سهم بزرگی در مالکیت و قدرت اقتصادی دارند. خصوصی‌سازی نیز در موارد متعدد به شکل‌گیری بازار رقابتی نینجامید، بلکه دارایی‌های عمومی را به شبکه‌های نزدیک به قدرت منتقل کرد.

نتیجه برای بسیاری از کارگران و مزدبگیران، کاهش امنیت شغلی و تضعیف قدرت چانه‌زنی بوده است. در این ساختار، سود می‌تواند خصوصی یا در اختیار نهادهای خاص باشد، اما زیان، تورم و هزینه بحران به جامعه منتقل می‌شود.

چنین اقتصادی را نمی‌توان سوسیالیستی نامید. وجود دولت بزرگ یا شرکت‌های حکومتی به‌تنهایی نشانه سوسیالیسم نیست. اگر کارگران نقشی در مدیریت و تصمیم‌گیری ندارند و مالکیت در دست شبکه‌ای کوچک و غیرپاسخ‌گو متمرکز است، با مالکیت اجتماعی روبه‌رو نیستیم؛ بلکه با نوعی سرمایه‌داری رانتی و اقتدارگرا مواجهیم که به علت نافهمی ، کسانی چون موسی غنی نژاد ان را اقتصاد سوسیالیستی و سیاست های کمونیستی می نامند. !

۱۷. نقش بخشی از اقتصاددانان لیبرال و نولیبرال

نکته قابل‌توجه آن است که چپ‌ستیزی در ایران امروز تنها از سوی جمهوری اسلامی تولید نمی‌شود. بخشی از اقتصاددانان و صاحب‌نظرانی که خود را لیبرال یا نولیبرال معرفی می‌کنند نیزاین روزها عموما  از ادبیاتی استفاده می‌کنند که هرگونه عدالت‌خواهی، حمایت اجتماعی، مالکیت عمومی یا دفاع از حقوق کارگران را با چپ گرائی ، کمونیسم و دشمنی با آزادی یکسان می‌گیرد.

اتاق فکر این جناح درطبقه سوم دفتر روزنامه دنیای اقتصاد به مدیر مسئولی آقای علیرضا بختیاری طلبه سابق حوزه علمیه- با دیپلم ردی  که به لطف دانشگاه آزاد دکترای آزاد هم زیرنظر امثال استادان نئولیبرال و کلاس غیرحضوری با ارائه رساله رانت مطبوعاتی  کسب نموده- با حمایت مالی اتاق بازرگانی و صادرکنندگان ارزکشور و یاری روزی نامه و مجلاتی همچون آگاهی نو ، اندیشه پویا و هفته نامه تجارت فردا  که راسا توسط بخش رسانه ای دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی ارتزاق می شوند ، عملا درخدمت و مشارکت و همگامی با رسانه های بخش سرکوب فرهنگی دستگاه امنیتی  جمهوری اسلامی قراردارند.

البته نباید همه اقتصاددانان لیبرال یا طرفداران بازار را یکدست دانست. شماری از آنان از حقوق بشر، آزادی بیان و حکومت قانون دفاع کرده‌اند. اما در میان این طیف، گرایشی به سردمداری موسی غنی نژاد فارغ التحصیل سیکل فرانسه – یعنی فاقد مدرک دککترای اقتصاد – دیده می‌شود که آزادی را تقریباً فقط به آزادی بازار، مالکیت خصوصی و کاهش نقش دولت محدود می‌کند و آزادی سیاسی، حق اعتصاب و حق تشکل مستقل را عامدانه نادیده می انگارند.

از دید منتقدان، برخی از این چهره‌ها در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» نه تنها  حاضر نشدند خواست تغییر بنیادی ساختار سیاسی را که زنان دلاور درقالب براندازی مطرح کردند بپذیرند بلمه با وحشت از فروپاشی جمهوری اسلامی با برگزاری سخنرانی و تهیه محتواهای سمعی – بصری تلاش کردند  از اصلاحات اقتصادی در چارچوب نظام موجود سخن گویند و مبازان را تقبیح هم نمودند.  منتقدان این موضع را نه اصلاح‌طلبی واقعی، بلکه نوعی «پوست‌اندازی حکومت» می‌دانند. یعنی  تغییر شیوه اداره اقتصاد بدون تغییر ساختار اقتدار سیاسی.

آیا جامعه‌ای که در آن زنان، کارگران، دانشجویان، روزنامه‌نگاران و مخالفان از آزادی بیان و تشکل محروم‌اند، تنها با خصوصی‌سازی و آزادسازی قیمت‌ها به جامعه‌ای آزاد تبدیل می‌شود؟

پاسخ روشن است: آزادی بازار نمی‌تواند جای آزادی سیاسی را بگیرد.

۱۸. جنبش «زن، زندگی، آزادی» و مرز میان اصلاح اقتصادی و آزادی سیاسی

جنبش «زن، زندگی، آزادی» صرفاً اعتراضی به یک مقررات پوشش نبود. این جنبش مطالباتی درباره اختیار بر بدن، کرامت انسانی، برابری جنسیتی، آزادی بیان و پایان حکومت اجباری را به عرصه عمومی آورد.

در بخش مهمی از جامعه، این اعتراض‌ها به پرسشی بنیادی درباره ساختار سیاسی تبدیل شد. در چنین وضعیتی، محدودکردن بحث به اصلاح قیمت‌ها، کوچک‌سازی دولت یا تغییر مدیریت اقتصادی، نادیده‌گرفتن ماهیت آزادی‌خواهانه جنبش بود.

 بخشی از منتقدان معتقدند اقتصاددانانی که در برابر خواست آزادی سیاسی سکوت کردند، اما همچنان درباره آزادسازی اقتصاددرچارچوب نظام جمهوری اسلامی  سخن گفتند، در عمل در کنار وضع موجود قرار گرفتند؛ حتی اگر خودشان چنین قصدی نداشتند.

این همسویی لزوماً به معنای همکاری سازمان‌یافته با حکومت نیست. گاه دو جریان متفاوت، به دلایل جداگانه، به نتیجه‌ای مشابه می‌رسند: حکومت از تشکل مستقل و تغییر سیاسی می‌ترسد؛ نولیبرال اقتدارگرا نیز از آن بیم دارد که آزادی سیاسی به طرح مطالباتی چون حق اعتصاب، مالیات تصاعدی، آموزش و درمان عمومی و کنترل دموکراتیک منابع منجر شود.

در این نقطه، چپ‌ستیزی از مخالفت با یک ایدئولوژی فراتر می‌رود و به مخالفت با امکان مشارکت سیاسی طبقات فرودست تبدیل می‌شود.

۱۹. وقتی چپ‌ستیزی به آزادی‌ستیزی تبدیل می‌شود

مسئله فقط دفاع از نیروهای چپ نیست. هنگامی که جامعه بپذیرد یک جریان سیاسی را می‌توان با برچسب‌هایی چون «چپ » ، «کمونیست»، «خائن»، «نفوذی» یا «ضدملی» از عرصه عمومی حذف کرد، اصل آزادی در معرض خطر قرار می‌گیرد.

ماشین حذف معمولاً روی یک گروه متوقف نمی‌شود. امروز ممکن است کمونیست‌ها هدف باشند؛ فردا لیبرال‌ها، زنان، اقلیت‌ها، روزنامه‌نگاران، مذهبیان مخالف یا حتی محافظه‌کارانی که با قدرت اختلاف پیدا کرده‌اند.

تجربه عراق و سوریه نیز همین نکته را نشان داد. دستگاهی که نخست برای سرکوب یک جریان ساخته می‌شود، سرانجام علیه همه مخالفان به کار می‌رود.

بنابراین چپ‌ستیزی افراطی فقط ضدچپ نیست؛ ضدآزادی است.

جامعه آزاد جامعه‌ای نیست که یک اندیشه در آن پیروز شده و همه اندیشه‌های دیگر را خاموش کرده باشد. جامعه آزاد جایی است که سوسیالیست، لیبرال، محافظه‌کار، جمهوری‌خواه، مشروطه‌خواه و دیگر گرایش‌ها، تا زمانی که حقوق برابر شهروندان و قواعد دموکراتیک را می‌پذیرند، امکان فعالیت داشته باشند.

۲۰. نقد چپ بدون تفتیش عقاید

دفاع از حق فعالیت نیروهای چپ به معنای نادیده‌گرفتن خطاهای تاریخی آنان نیست. بخش‌هایی از چپ ایران در دوره‌هایی گرفتار جزم‌اندیشی، وابستگی، اقتدارگرایی و تحلیل نادرست از ماهیت جمهوری اسلامی شدند.

برخی نیروهای چپ در آغاز انقلاب ۱۳۵۷، خطر استبداد دینی را دست‌کم گرفتند و مبارزه ضدامپریالیستی را بر دفاع بی‌قیدوشرط از آزادی‌های فردی و سیاسی مقدم دانستند. شماری نیز در برابر سرکوب مخالفان نخستین سال‌های انقلاب موضعی دیرهنگام یا ناکافی اتخاذ کردند.

این خطاها باید صریح، دقیق و حتی بی‌رحمانه نقد شوند. اما نقد با حذف و تفتیش عقاید تفاوت دارد.

نقد، سند می‌آورد، استدلال می‌کند و امکان پاسخ می‌دهد. تفتیش عقاید، برچسب می‌زند، محکوم می‌کند و دهان مخالف را می‌بندد.

همان‌گونه که جنایت حکومت‌های مدعی سوسیالیسم مجوز سرکوب همه سوسیالیست‌ها نیست، فساد و استبداد جمهوری اسلامی نیز نمی‌تواند توجیهی برای تقدیس بازار نامحدود، نفی حقوق کارگران یا خصوصی‌سازی همه منابع عمومی باشد.

نتیجه‌گیری

تجربه مک‌کارتیسم آمریکا نشان می‌دهد که چگونه ترس می‌تواند جامعه‌ای مدعی آزادی را به سمت تفتیش عقاید سوق دهد. هالیوود، دانشگاه و حتی جامعه علمی از این موج در امان نماندند. آلبرت اینشتین زیر نظر قرار گرفت و رابرت اوپنهایمر، با وجود خدمات تعیین‌کننده‌اش به آمریکا، در فرایندی که دهه‌ها بعد رسماً ناعادلانه شناخته شد، مجوز امنیتی خود را از دست داد.

تجربه ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد نشان می‌دهد که چگونه مقابله با یک حزب یا سازمان می‌تواند به تعقیب روشنفکران، هنرمندان و مخالفان غیرتشکیلاتی گسترش یابد. تجربه دهه شصت نیز نشان داد که تفتیش عقاید، هنگامی که با حکومت ایدئولوژیک و دستگاه قضایی بی‌مهار پیوند بخورد، می‌تواند به شکنجه، اعدام و کشتار جمعی برسد.

عراق و سوریه نشان دادند حکومت‌هایی که خود را سوسیالیست یا ضدامپریالیست می‌نامند نیز می‌توانند عمیقاً ضدآزادی باشند و چپ، راست، لیبرال، اسلام‌گرا و هر نیروی مستقل دیگری را سرکوب کنند. اندونزی نیز نشان داد تبلیغات ضدکمونیستی چگونه می‌تواند زمینه قتل صدها هزار انسان را فراهم سازد.

درس مشترک این تجربه‌ها روشن است: هیچ عقیده‌ای نباید به‌خودی‌خود جرم تلقی شود. انسان باید بر اساس عمل مشخص و در دادگاهی عادلانه مورد قضاوت قرار گیرد، نه بر پایه کتابی که خوانده، انجمنی که در آن شرکت کرده یا دوستی که با او معاشرت داشته است.

ایران آزاد آینده نه با حذف راست ساخته می‌شود و نه با حذف چپ. آزادی سیاسی بدون عدالت اجتماعی، میلیون‌ها انسان را در برابر قدرت ثروت بی‌دفاع می‌گذارد؛ عدالت اجتماعی بدون آزادی سیاسی نیز به‌سادگی به ابزار دولت و دستگاه سرکوب تبدیل می‌شود.

 مبارزه با جمهوری اسلامی نباید به مک‌کارتیسم تازه‌ای بینجامد که این بار زیر پرچم بازار آزاد، سلطنت، ملی‌گرایی یا مبارزه با کمونیسم حرکت کند. آزادی هنگامی معنا دارد که مخالف ما نیز حق سخن‌گفتن، سازمان‌یافتن و مشارکت سیاسی داشته باشد. برای نگارنده همان طوری که در مقاله

«اگر چپ نفهمید، چرا هنوز از او می‌هراسید؟ – ژینا سنندجی[21] توضییح دادم این است که اگر چه حیرت اوراست امواج  چپ ستیزی درشرایطی است که چپ متقل ایرانی فاقد تشکیلات خاص درایران می باشد، اما امثال آقای دکترغنی نژاد و همفکرانش به درستی عمق شعارهای جنبش زن – زندگی -آزادی را که عموم برخاسته از شعارهای چپ گرایانه ای بود که زنان وجوانان مبارز بدون اتصال به تشکیلات های چپ داخل یا خارج کشور مطرح کرده بودند . آین ها می دانند که درصورت تحقق این شعارها درشرایط فعلی که معیشت مردم حرف اول را دربین کارگزان و زحمتکشان و اقشارزیر خط فقر می زنند   ،   جائی برای طرح شعارهای نئولیبرالی خصوصی سازی و آزادسازی نرخ ارز و غارت ارزی منابع مردم وجودنخواهدداشت. نکته مهمی که  باید به این حضرات و اتاق فکر ان ها و دستگاه سرکوب  سیاسی – اندیشه ای جمهوری اسلامی بازگفت آن است که منبعد با این یا آن گروه چپ سروکارندارید بلکه  با هشتاددرصد جمعیت کشور طرف هستید که درحال حال حاضر شعار عمی انان نان – مسکن – آزادی  است و تجربه دودهه اخیر به آنها آموخته که  تحقق این شعاردربراندازی نظام فعلی است . 

منابع و مآخذ

۱. United States Senate, “Joseph R. McCarthy: A Featured Biography”؛ همچنین اسناد رسمی سنا درباره اتهامات مک‌کارتی و جلسات ارتش ـ مک‌کارتی.

۲. History, Art & Archives, U.S. House of Representatives, اسناد مربوط به کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی و تحقیقات هالیوود.

۳. Library of Congress, “A Climate of Fear: Hope for America—Performers, Politics and Pop Culture.”

۴. Federal Bureau of Investigation, The FBI Vault: Albert Einstein Files؛ مجموعه پرونده‌های آزادشده درباره تحقیقات امنیتی و نگرانی اف‌بی‌آی نسبت به فعالیت‌ها و دیدگاه‌های سیاسی اینشتین.

۵. U.S. Department of Energy, “Secretary Granholm Statement on DOE Order Vacating the 1954 Atomic Energy Commission Decision”؛ و دستور رسمی لغو تصمیم کمیسیون انرژی اتمی درباره رابرت اوپنهایمر، دسامبر ۲۰۲۲.

۶. The Hollywood Reporter, “Woody Allen Makes Rare L.A. Appearance at Diane Keaton AFI Event,” 8 June 2017.

۷. United States Senate, “Have You No Sense of Decency?” درباره جلسات ارتش ـ مک‌کارتی، ۹ ژوئن ۱۹۵۴.

۸. United States Senate, “The Censure Case of Joseph McCarthy of Wisconsin,” 1954.

۹. U.S. Department of State, Foreign Relations of the United States, 1952–1954, Iran؛ همچنین:

Ervand Abrahamian, The Coup: 1953, the CIA, and the Roots of Modern U.S.–Iranian Relations, The New Press, 2013.

Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions, Princeton University Press, 1982.

۱۰. Amnesty International, Blood-Soaked Secrets: Why Iran’s 1988 Prison Massacres Are Ongoing Crimes Against Humanity, 2018.

۱۱. Human Rights Watch, “Iran’s 1988 Mass Executions,” 8 June 2022.

۱۲. Middle East Watch/Human Rights Watch, Human Rights in Iraq؛ و Unquiet Graves: The Search for the Disappeared in Iraqi Kurdistan, 1992.

۱۳. Human Rights Watch, Group Denial: Repression of Kurdish Political and Cultural Rights in Syria, 2009؛ و Torture Archipelago: Arbitrary Arrests, Torture, and Enforced Disappearances in Syria’s Underground Prisons, 2012.

۱۴. Ervand Abrahamian, Tortured Confessions: Prisons and Public Recantations in Modern Iran, University of California Press, 1999.

۱۵. Hossein-Ali Montazeri, خاطرات آیت‌الله حسینعلی منتظری؛ شامل نامه‌ها و اعتراض‌های او درباره اعدام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷.

۱۶. Nasser Mohajer, ed., Voices of a Massacre: Untold Stories of Life and Death in Iran, 1988, Oneworld Publications, 2020.

۱۷. Geoffrey Robertson, The Massacre of Political Prisoners in Iran, 1988, Abdorrahman Boroumand Foundation.

۱۸. Farhad Nomani and Sohrab Behdad, Class and Labor in Iran: Did the Revolution Matter?, Syracuse University Press, 2006.

۱۹. Asef Bayat, Workers and Revolution in Iran: A Third World Experience of Workers’ Control, Zed Books, 1987.

۲۰. پژوهش‌های تاریخی درباره کشتار ضدکمونیستی اندونزی در سال‌های ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶، از جمله آثار Robert Cribb، Geoffrey Robinson و John Roosa.

[21]. https://akhbar-rooz.com/2025/07/31/24527/




alternative workers news-iran-no-223-1




آنارشیسم یا سوسیالیسم؟(بخش۲)

نوشته: ی. و. استالین

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

بخش (۲)

تئوری ماتریالیستی

«این آگاهی انسان‌ها نیست که هستیِ آنان را تعیین می‌کند، بلکه برعکس، این هستیِ اجتماعیِ آن‌هاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»
– کارل مارکس

ما اکنون می‌دانیم که روش دیالکتیکی چیست. اما نظریهٔ ماتریالیستی چیست؟

همه‌چیز در جهان تغییر می کند، و همه‌چیز در زندگی تکامل می‌یابد؛ اما این دگرگونی‌ها چگونه رخ می‌دهند  و این توسعه به چه شکلی پیش می‌رود؟

جهت نمونه، می‌دانیم که زمین روزگاری توده‌ای گداخته و آتشین بود، سپس به‌تدریج سرد شد، گیاهان و جانوران پدید آمدند، و در پی تکامل دنیای جانوران، گونه‌ای از میمون ظهور نمود و سرانجام انسان به وجود آمد.

به‌طور کلی، مسیر تکامل طبیعت چنین بوده است.

هم‌چنین می‌دانیم که زندگی اجتماعی نیز ثابت نمانده است. زمانی بود که انسان‌ها در چارچوب کمونیسم اولیه زندگی می‌کردند. در آن‌زمان آن‌ها در میان جنگل‌ها پرسه می‌زدند و از راه شکار ابتدایی غذای خود را تهیه و امرار معاش می‌نمودند.

سپس دوره‌ای فرا رسید که کمونیسم اولیه جای خود را به سیستم مادرسالاری(matriarchate) داد – در آن‌زمان انسان‌ها نیازهای خود را عمدتاً از طریق کشاورزی ابتدایی برآورده می‌کردند. بعدها مادرسالاری جای خود را به سیستم پدرسالاری(patriarchate) داد که در آن انسان‌ها عمدتاً از طریق دام‌داری(cattle-breeding) امرار معاش می‌نمودند. پدرسالاری بعدها جای خود را به سیستم برده‌داری(slave-owning) داد – در آن‌زمان انسان‌ها از طریق کشاورزی نسبتاً توسعه‌یافته‌تر امرار معاش می‌کردند. پس از سیستم برده‌داری، فئودالیسم(feudalism) و ​​سپس، پس از همه این‌ها، سیستم بورژوازی(bourgeois) پدید آمد.

به طور کلی، روند تکامل زندگی اجتماعی چنین بوده است.

بله، همه این‌ها به‌خوبی شناخته شده است… اما این تکامل چگونه رخ داد؛ آیا آگاهی(consciousness) موجب رشد «طبیعت» و «جامعه» شد، یا برعکس، این رشد «طبیعت» و «جامعه» بود که آگاهی را پدید آورد و تکامل بخشید؟

تئوری ماتریالیستی(materialist theory) این سئوال را این‌گونه مطرح می‌کند.

برخی می‌گویند که «طبیعت»(nature) و «زندگی اجتماعی» (social life) مقدم بر ایده جهانی بوده است که متعاقباً مبنای رشد آن‌ها قرار گرفته است، به‌طوری‌که تکامل پدیده های «طبیعت» و «زندگی اجتماعی»، به‌اصطلاح، شکل بیرونی است و صرفاً بیان توسعه ایده جهانی است.

جهت نمونه، دکترین ایده‌آلیست‌ها(doctrine of theidealists) در طول زمان به گرایش‌های گوناگونی تقسیم شد.

برخی دیگر می‌گویند که از همان ابتدا دو نیروی متقابلاً نفی‌کننده در جهان وجود داشته‌اند – اندیشه(idea) و ماده(matter)، آگاهی(consciousness) و هستی(being)، و بر همین اساس همهٔ پدیده‌ها نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند – ایده‌آل(ideal) و مادی(material)، که یک‌دیگر را نفی می‌کنند و با یک‌دیگر در ستیزند، به‌طوری که در توسعه طبیعت(nature) و جامعه(society)، مبارزه‌ای دائمی بین پدیده‌های ایده‌آل و مادی وجود دارد.

به‌عنوان نمونه، دکترین دوگانه‌گرایان(dualists) چنین بود، که در طول زمان، مانند ایده‌آلیست‌ها(idealists)، به چندین گرایش تقسیم شدند.

تئوری ماتریالیستی، هم دوگانه‌گرایی(dualism) و هم ایده‌آلیسم(idealism) را کاملاً رد می‌کند.

البته هر دو پدیده ایده‌آل و مادی در جهان وجود دارند، اما این بدان معنا نیست که آن‌ها یک‌دیگر را تفی می‌کنند. برعکس، جنبه‌های ایده‌آل و مادی دو شکل متفاوت از یک طبیعت یا جامعه هستند، یکی بدون دیگری قابل تصور نیست، با هم وجود دارند، با هم توسعه می‌یابند و در نتیجه هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم آن‌ها یک‌دیگر را نفی می‌کنند.

بنابراین، دیدگاه به‌اصطلاح دوگانه‌گرایی(دوگانه‌انگاری) نادرست است.

مونیسم( وحدت‌انگاری)(monism) تئوری ماتریالیستی چنین می‌گوید که یک طبیعت واحد و تقسیم‌ناپذیر که در دو شکل مختلف – مادی و ایده‌آل – نمود می‌یابد؛ یک زندگی اجتماعی واحد و تجزیه‌ناپذیری است که در دو شکل مختلف – مادی و ایده‌آل – بیان شده است – توسعه طبیعت و زندگی اجتماعی را باید این‌گونه در نظر بگیریم.

چنین است وحدت‌انگاری(monism) تئوری ماتریالیستی.

در عین‌حال، تئوری ماتریالیستی(materialist theory)، ایده‌آلیسم(idealism) را نیز رد می‌کند.

اشتباه است که فکر کنیم در تکامل خود، جنبه‌ی ایده‌آل و آگاهی به‌طور کلی، مقدم بر توسعه‌ی جنبه‌ی مادی است. طبیعت به‌اصطلاح «بی‌جان» خارجی پیش از وجود هر موجود زنده‌ای وجود داشته است. نخستین ماده‌ی زنده هیچ آگاهی نداشت، فقط دارای تحریک‌پذیری(irritability) و نخستین مقدمات احساس بود. بعدها، جانوران به‌تدریج قدرت احساس(sensation) را توسعه دادند که به آرامی و مطابق با توسعه‌ی ساختار ارگانیسم‌ها و سیستم‌های عصبی آن‌ها به آگاهی تبدیل شد. اگر میمون همیشه روی چهار دست و پا راه می‌رفت، اگر هرگز راست نمی‌ایستاد، نوادگانش – انسان – نمی‌توانست آزادانه از شُش‌ها(ریه‌ها) و تارهای صوتی خود استفاده کند و درنتیجه نمی‌توانست صحبت کند؛ و این امر توسعه‌ی آگاهی او را به تأخیر می‌انداخت. به‌علاوه، اگر میمون روی پاهای عقب خود بلند نمی‌شد، نسل‌ش – انسان – مجبور می‌شد همیشه روی چهار دست و پا راه برود، به پایین نگاه کند و برداشت‌های خود را فقط از آن‌جا به‌دست آورد، و نمی‌توانست به بالا و اطراف خود نگاه کند و در نتیجه، مغز او هیچ برداشتی بیش از مغز یک چهارپا دریافت نمی‌کرد. همه این‌ها اساساً رشد آگاهی انسان را به تأخیر می‌انداخت.

بنابراین، رشد آگاهی به ساختار خاصی از ارگانیسم و ​​رشد سیستم عصبی آن نیاز دارد.

درنتیحه، توسعه‌ی جنبه ایده‌آل، (یعنی) توسعه‌ی آگاهی، مقدم بر توسعه‌ی جنبه مادی، توسعه‌ی شرایط بیرونی است: نخست شرایط بیرونی(خارجی) تغییر می‌کنند، نخست جنبه مادی تغییر می‌کند و سپس آگاهی، (یعنی) جنبه ایده‌آل، بر اساس آن تغییر می‌کند.

بنابراین، تاریخ  تکامل طبیعت، ایده‌آلیسم را کاملاً رد می‌کند.

همین نکته (حکم) نیز دربارهٔ تاریخ تکامل جامعهٔ انسانی صادق است.

تاریخ نشان می‌دهد که اگر در دوره‌های مختلف، انسان‌ها سرشار از ایده‌ها و خواسته‌های متفاوتی بوده‌اند، دلیلش این است که در هر دوره، انسان‌ها جهت برآوردن نیازهای خود به روش‌های مختلفی با طبیعت می‌جنگیدند و بر این اساس، روابط اقتصادی آن‌ها اشکال متفاوتی به خود می‌گرفت.

زمانی بود که انسان‌ها بر اساس کمونیسم اولیه، به‌صورت دسته‌جمعی با طبیعت می‌جنگیدند؛ در آن دوران، مالکیت آن‌ها مالکیت کمونیستی(اشتراکی) بود و بنابراین، در آن‌زمان، آن‌ها به‌ندرت تمایزی بین «مال من» و «مال تو» قائل می‌شدند، و آگاهی آن‌ها کمونیستی بود. زمانی فرا رسید که تمایز بین «مال من» و «مال تو» در فرآیند تولید نفوذ کرد؛ در آن‌زمان، مالکیت نیز ماهیتی خصوصی و فردگرایانه به‌خود گرفت و بنابراین، آگاهی انسان‌ها سرشار از حس مالکیت خصوصی شد. سپس، زمان حال فرا رسید که دوباره تولید ماهیتی اجتماعی به‌خود می‌گیرد و در نتیجه، مالکیت نیز به‌زودی ماهیتی اجتماعی به‌خود خواهد گرفت – و دقیقاً به‌همین دلیل است که آگاهی انسان‌ها به‌تدریج سرشار از اندیشه‌های سوسیالیستی می‌شود.

در این‌جا یک نمونه ساده می‌آوریم. بیایید کفاشی را در نظر بگیریم که صاحب یک کارگاه کوچک است، اما چون قادر به مقاومت در برابر رقابت تولیدکنندگان بزرگ نیست، کارگاه خود را تعطیل می‌کند و مثلاً در کارخانه کفش عادلخانوف در تفلیس مشغول به کار می‌شود. او نه با این هدف که به یک کارگر مزدبگیر دائمی تبدیل شود، بلکه با هدف پس‌انداز مقداری پول، انباشت سرمایه‌ای اندک جهت بازگشایی کارگاه خود، به کارخانه عادلخانوف رفت. همان‌طور که می‌بینید، موقعیت این کفاش از قبل پرولتاریایی بوده، اما آگاهی او هنوز غیرپرولتاریایی، و کاملاً خرده‌بورژوایی است. به‌عبارت دیگر، این کفاش از قبل موقعیت خرده‌بورژوایی خود را از دست داده است، اما آگاهی خرده‌بورژوایی وی هنوز از بین نرفته، و از موقعیت واقعی خود عقب‌مانده است.

واضح است که در این‌جا نیز، زندگی اجتماعی یز همین قاعده استوار است، نخست شرایط بیرونی تغییر می‌کند، نخست شرایط انسان‌ها دگرگون می‌شود و سپس آگاهی آن‌ها نیز بر این اساس تغییر می‌کند.

اما بیایید به کفاش خود برگردیم.

همان‌طور که از قبل می‌دانیم، او قصد داشت مقداری پول پس‌انداز کند و سپس کارگاه خود را بازگشایی نماید. این کفاشِ پرولتریزه شده به کار خود ادامه می‌دهد، اما متوجه می‌شود که پس‌انداز کردن پول بسیار دشوار است، زیرا درآمد او به سختی برای گذران زندگی کافی است. به‌علاوه، کفاش متوجه می‌شود که افتتاح یک کارگاه خصوصی در نهایت چندان جذاب نیست: اجاره‌ای که باید برای محل بپردازد، علایق دمدمی مشتریان، کمبود پول، رقابت تولیدکنندگان بزرگ و نگرانی‌های مشابه – این‌ها مشکلات فراوانی هستند که صاحب کارگاه خصوصی را آزار می‌دهند. از سوی دیگر، پرولتاریا نسبتاً از چنین دغدغه‌هایی آزادتر است؛ و نگران مشتریان و یا پرداخت اجاره محل نیست. کفاش هر روز صبح به کارخانه می‌رود، عصرها «با آرامش» به خانه می‌برمی‌گردد و شنبه‌ها نیز با آرامش «دست‌مزد» خود را دریافت می‌کند. در این‌جا، برای نخستین بار، پروبال‌های رویاهای کفاش خرده بورژوایی ما چیده می‌شود؛ در این‌جا برای نخستین بار گرایش‌های پرولتری در وجود او جوانه می‌زند.

زمان می‌گذرد و کفاش ما می‌بیند که پول کافی برای برآوردن ابتدایی‌ترین نیازهایش ندارد، و آن‌چه که به‌شدت به آن نیاز دارد، افزایش دست‌مزد است. در همان زمان، صدای هم‌کارانش را می‌شنود که در مورد اتحادیه‌های کارگری و اعتصابات صحبت می‌کنند. در این‌جا کفاش ما متوجه می‌شود که جهت بهبود وضع زندگیش باید با اربابان (سرمایه‌داران) مبارزه کند، نه این‌که در فکر باز کردن کارگاه شخصی باشد. از این رو، وی به اتحادیه کارگری می‌پیوندد، وارد جنبش اعتصابی می‌شود و دیری نمی‌گذرد که سرشار از ایده‌های سوسیالیستی می‌شود…

بنابراین، در درازمدت، تغییر در شرایط مادی کفاش، به تغییر در آگاهی او نیز می‌انجامد. نخست شرایط مادی او تغییر کرد و پس از مدتی، آگاهی وی نیز متناسب با آن تغییر می‌یابد.

همین امر را باید به‌طور کلی درباره طبقات و جامعه گفت.

در زندگی اجتماعی نیز، نخست شرایط بیرونی تغییر می‌کند، نخست شرایط مادی تغییر می‌کند و سپس ایده‌های انسان‌ها، عادات، آداب و رسوم و جهان‌بینی آن‌ها نیز متناسب با آن دگرگون می‌گردد.

به همین دلیل است که مارکس می‌گوید:

«این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آن‌هاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»

اگر بتوانیم جنبه مادی، شرایط بیرونی، هستی و سایر پدیده‌های هم‌سنخ آن را محتوا(content) بنامیم، (آن‌گاه) می‌توانیم جنبه ایده‌آل، آگاهی و سایر پدیده‌های جنبه ایده‌آلی، آگاهی و پدیده‌های مشابه آن را شکل(form) بنامیم. از همین‌جا اصل مشهور ماتریالیستی پدید آمد: در روند توسعه، محتوا مقدم بر شکل است، و شکل از محتوا عقب می‌ماند.

 به نظر مارکس، توسعه اقتصادی «زیربنای مادی» زندگی اجتماعی، محتوای آن است، در حالی که توسعه حقوقی-سیاسی و مذهبی-فلسفی «شکل ایدئولوژیک» این محتوا، (یعنی) «روبنای» آن است، مارکس نتیجه می‌گیرد که: «با تغییر زیربنای اقتصادی، کل روبنای عظیم نیز کم‌وبیش با سرعت دگرگون می‌شود.»

البته این بدان معنا نیست که از نظر مارکس، محتوا بدون شکل می‌تواند وجود داشته باشد، آن‌طوری که ش. گ.(Sh. G) تصور می‌کند ( مراجعه کنید به نوباتی(Noboati)، شماره ۱. «نقدی بر مونیسم / یگانه‌انگاری» ). محتوا بدون شکل غیرممکن است، اما نکته این است که از آن‌جایی که یک شکل معین از محتوای خود عقب می‌ماند، هرگز کاملا با این محتوا مطابقت ندارد؛ و بنابراین محتوای جدید «مجبور» است که برای مدتی خود را در قالب شکل کهنه بپوشاند و این (امر) باعث تضاد بین آن‌ها می‌شود. جهت نمونه، در جامعه کنونی، شکل تملک محصولات که ماهیت خصوصی دارد، دیگر با محتوای اجتماعی تولید سازگار نیست، و همین ناسازگاری، سرچشمه «تضادهای» اجتماعی امر.وزی است.

از سوی دیگر، این نظر که آگاهی شکلی از هستی است به این معنی نیست که (خود) آگاهی هم ذاتاً ماده است. این نظری بود که فقط ماتریالیست‌های عامیانه(مبتذل) (vulgar materialists)، به‌عنوان نمونه، بوخنر(Buchner) و مولشوت(Moleschott) داشتند، نظریه‌هایی اساساً با ماتریالیسم مارکس در تضاد است و انگلس به‌درستی آن‌ها را در  کتاب لودویگ فوئرباخ(Ludwig Feuerbach) خود به ریشخند گرفت. بر اساس ماتریالیسم مارکس، آگاهی و هستی، اندیشه و ماده، دو شکل متفاوت از یک پدیده واحد هستند که به‌طور کلی، طبیعت یا جامعه نامیده می‌شود. در نتیجه، این دو نه یک‌دیگر را نفی می‌کنند(۵)؛ و نه یک پدیده واحد هستند. تنها نکته این است که در روند رشد طبیعت و جامعه، آگاهی، یعنی آن‌چه در ذهن ما می‌گذرد، یعنی آن‌چه در جهان بیرون از ما رُخ می‌دهد، مقدم بر تغییر مادی متناظر است. هر تغییر مادی معین، دیر یا زود، ناگزیر با یک تغییر ایده‌آل متناظر دنبال می‌شود.

بسیار خوب، به ما گفته خواهد شد که شاید این موضوع در مورد تاریخ طبیعت و جامعه درست باشد. اما چگونه مفاهیم و ایده‌های مختلف در حال حاضر در ذهن ما پدیدار می‌شوند؟ آیا شرایط به اصطلاح خارجی واقعاً وجود دارند، یا آنچه وجود دارد فقط تصورات ما از این شرایط خارجی است؟ و اگر شرایط خارجی وجود دارند، تا چه حد قابل درک و شناخت‌اند؟.

تئوری ماتریالیستی در این مورد، می‌گوید که تصورات ما، «خود» ما، تنها تا جایی وجود دارند که شرایط بیرونی وجود داشته باشند که باعث ایجاد تأثیراتی در «خود» ما شوند. هر کسی که بدون فکر بگوید چیزی جز تصورات ما وجود ندارد، مجبور است وجود همه شرایط بیرونی را انکار کند و در نتیجه، باید وجود همه مردمان دیگر را انکار کند و فقط وجود «خود» خودش را بپذیرد، که چنین نتیجه‌ای پوچ است و کاملاً با اصول علم در تضاد است.

بدیهی است که شرایط بیرونی واقعاً وجود دارند؛ این شرایط قبل از ما وجود داشته‌اند و پس از ما نیز وجود خواهند داشت؛ و هر چه (این شرایط) بیش‌تر و قوی‌تر بر آگاهی ما تأثیر بگذارند، آسان‌تر قابل درک و شناخت می‌شوند.

در مورد این سئوال که چگونه امروزه تصورات و اندیشه‌های مختلف در ذهن ما پدید می‌آیند، باید توجه داشته باشیم که در این‌جا ما به‌طور خلاصه تکرار آن‌چه را مشاهده می‌کنیم که در تاریخ طبیعت و جامعه اتفاق می‌افتد. در این مورد نیز، شیء خارج از ما مقدم بر تصور ما از آن بوده است؛ در این مورد نیز، تصور ما، یعنی شکل، از شیء – از محتوای آن – عقب می‌ماند. وقتی به درختی نگاه می‌کنیم و آن را می‌بینیم – این تنها نشان می‌دهد که این درخت حتی قبل از این‌که تصور درخت در ذهنمان شکل بگیرد، وجود داشته است، و این درخت بوده که تصور مربوطه را در ذهنمان پدید آورده است….

به‌طور خلاصه، محتوای تئوری ماتریالیستی مارکس  چنین است.

اهمیت (این) تئوری ماتریالیستی برای فعالیت‌های عملی انسان‌ها به راحتی قابل درک است.

اگر نخست شرایط اقتصادی دگرگون شود و سپس آگاهی انسان‌ها متناسب با آن دستخوش تغییر گردد، روشن است که باید سرچشمه هر اندیشه و آرمان معین را نه در ذهن انسان‌ها و نه در تخیلات آنان، بلکه در روند تکامل شرایط اقتصادی جست‌وجو کرد. تنها آن آرمانی درست و پذیرفتنی است که بر پایه بررسی و شناخت شرایط اقتصادی استوار باشد. همه آرمان‌هایی که شرایط اقتصادی را نادیده می‌گیرند و بر روند تکامل آن مبتنی نیستند، بی‌ثمر و غیرقابل‌پذیرش‌اند.

این نخستین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی می‌توان گرفت.

اگر آگاهی انسان‌ها، عادات و رسوم آن‌ها محصول شرایط بیرونی است، و اگر نامناسب بودن اشکال نهادهای حقوقی و سیاسی ریشه در محتوای اقتصادی داشته باشد، واضح است که ما باید به ایجاد تغییر اساسی در روابط اقتصادی کمک کنیم تا با این تغییر، در عادات و رسوم مردم و در نظام سیاسی آن‌ها تغییر اساسی ایجاد شود. کارل مارکس در این باره می‌گوید:

«جهت درک پیوند ضروری مابین ماتریالیسم و … سوسیالیسم نبوغ زیادی لازم نیست. اگر انسان همه دانش، ادراکات و غیره خود را از عالم جهان محسوس به‌دست می‌آورد… پس نتیجه می شود که مسئله بر سر آن است که جهان تجربی چنان سامان یابد که انسان در آن، آن‌چه را که حقیقتاً انسانی است تجربه کند و به تجربه کردن خویشتن به‌مثابه یک انسان عادت کند … اگر انسان به معنای ماتریالیستی(مادی)( materialist sense) آزاد نباشد – یعنی نه به دلیل نیروی منفیِ تواناییِ اجتناب از این یا آن، بلکه به دلیل قدرت مثبت برای ابراز فردیت واقعی خود آزاد باشد، پس نباید افراد را به خاطر جرایم مجازات کرد، بلکه باید مکان‌های پرورش ضداجتماعی جُرم را از بین بُرد… اگر انسان تحت تأثیر شرایط شکل می‌گیرد(یعنی محصول شرایط است- م.)، پس شرایط نیز باید به‌صورت انسانی شکل گیرد.» (مراجعه کنید به لودویگ فوئرباخ، پیوست: «کارل مارکس در مورد تاریخ ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»)(۶)

این دومین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی به دست می آید.

***

دیدگاه آنارشیستی در مورد تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس چیست؟

در حالی که روش دیالکتیکی از هگل(Hegel) سرچشمه گرفته است، تئوری ماتریالیستی(materialist theory) توسعه بیش‌تری از ماتریالیسم فوئرباخ(Feuerbach) است. آنارشیست‌ها(Anarchists) این را به‌خوبی می‌دانند و می‌کوشند از نقص‌های هگل و فوئرباخ جهت بی‌اعتبار کردن ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) مارکس و انگلس استفاده کنند. ما قبلاً با اشاره به هگل و روش دیالکتیکی نشان داده‌ایم که این‌گونه ترفندهای آنارشیست‌ها چیزی جز جهل و ناآگاهی خودشان را ثابت نمی‌کند. همین سخن را باید با اشاره به حملات آن‌ها به فوئرباخ و نظریه ماتریالیستی گفت.

جهت نمونه. آنارشیست‌ها با اعتمادبه‌نفسی فراوان به‌ما می‌گویند که «فوئرباخ یک پانته‌ایست(pantheist) بود…» که او «انسان را به مقام خدایی رساند…» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۷. د. دلندی(D. Delendi)، و این‌که «به نظر فوئرباخ، انسان همان‌چیزی است که می‌خورد…» با این ادعا که مارکس از این مطلب چنین نتیجه گرفت: «در نتیجه، نکته اصلی و اولیه و تعیین‌کننده، شرایط اقتصادی است…» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۶، ش. گ.).

درست است، هیچ کس در مورد پانته‌ایسم فوئرباخ، الوهیت بخشیدن به انسان و سایر اشتباهات مشابه او تردیدی ندارد. برعکس، مارکس و انگلس نخستین کسانی بودند که اشتباهات فوئرباخ را آشکار کردند. با این وجود، آنارشیست‌ها لازم می‌دانند که بار دیگر اشتباهات آشکار شده را «افشا» کنند. چرا؟ احتمالاً به این دلیل که با توهین و حمله به فوئرباخ، می‌خواهند به‌طور غیرمستقیم تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس را بی‌اعتبار کنند. البته، اما اگر ما موضوع را بی‌طرفانه و منصفانه بررسی کنیم، مطمئناً متوجه خواهیم شد که فوئرباخ علاوه بر ایده‌های نادرستش، ایده‌های صحیح را نیز مطرح کرده است، همان‌گونه که در باره بسیاری از محققان و دانش‌مندان تاریخ چنین بوده است. با این وجود، آنارشیست‌ها هم‌چنان به «افشاگری» خود ادامه می‌دهند…

باز هم می‌گوییم که با ترفندهایی از این دست، آن‌ها چیزی جز جهل و ناآگاهی خود را ثابت نمی‌کنند. جالب است توجه داشته باشیم (همان‌طور که بعداً خواهیم دید) که آنارشیست‌ها اصلاً بدون آن‌که با تئوری ماتریالیستی آشنایی جدی داشته باشند، صرفاً بر اساس شنیده‌ها به نقد آن پرداخته‌اند. در نتیجه، آن‌ها اغلب یک‌دیگر را نقض و رد می‌کنند، که البته این امر باعث می‌شود «منتقدان» ما مسخره به نظر برسند. جهت نمونه، اگر به آن‌چه آقای چرکزیشویلی(Cherkezishvili) می‌گوید گوش دهیم، چنین به‌نظر می‌رسد که مارکس و انگلس از ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ (monistic materialism) متنفر بودند، و این‌که ماتریالیسم آن‌ها عامیانه بود و نه ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌:

«علم بزرگ طبیعت‌گرایان(naturalists)، با سیستم تکامل، ترانسفورمیسم(transformism)، و ​​ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ آن، که انگلس از آن به شدت متنفر بود… از دیالکتیک اجتناب می‌کرد» و غیره (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۴، و. چرکزیشویلی).

بنابراین، نتیجه می‌شود که ماتریالیسم علمی-طبیعی، که چرکزیشویلی آن را تأیید می‌کند و انگلس از آن «متنفر» بود، ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ (monistic materialism) بود و بنابراین، شایسته تأیید است، در حالی که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانه‌گرایانه‌ نیست و البته شایسته تقدیر هم نیست.

با این حال، یک آنارشیست دیگر می‌گوید که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانه‌گرایانه‌(monistic) است و بنابراین باید رد شود.

«برداشت مارکس از تاریخ، بازگشتی به هگل است. ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ عینیت‌گرایی مطلق(absolute objectivism) به طور کلی، و یگانه‌گرایانه‌ اقتصادی مارکس به طور خاص، نه در طبیعت امکان‌پذیر است و نه از لحاظ نظری معتبر… ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌، دوگانه‌انگاری‌ای(dualism) ضعیفی است که به‌خوبی پنهان شده و مصالحه ای بین متافیزیک و علم است…» (مراجعه کنیدبه نوباتی، شماره ۶، ش. گ. ).

بنابراین، نتیجه می‌شود که ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ پذیرفتنی نیست، مارکس و انگلس از آن متنفر نیستند، بلکه برعکس، خودشان ماتریالیست یگانه‌گرایانه‌ هستند – و بنابراین، ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ باید رد شود.

همه آن‌ها شش و هفت ساله هستند. سعی کنید که بفهمید کدام‌یک از آن‌ها درست می‌گوید، اولی(چرکزیشویلی) یا دومی(ش. گ)! آن‌ها هنوز در مورد مزایا و معایب ماتریالیسم مارکس با یک‌دیگر به توافق نرسیده‌اند، هنوز نفهمیده‌اند که آیا ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌(monistic) است یا نه، و هنوز خودشان تصمیم نگرفته‌اند که کدام یک از ماتریالیسم‌های عامیانه(مبتذل)(vulgar) یا یگانه‌گرایانه‌(monistic) قابل قبول‌تر است – اما آن‌ها از قبل با ادعاهای متکبرانه خود مبنی بر این‌که مارکسیسم را در هم شکسته‌اند، گوش فلک را کر کرده اند!

خب، خب، اگر آقایان آنارشیست‌ها هم‌چنان با همین شور و اشتیاقی که الان دارند، به تخریب دیدگاه‌های یک‌دیگر ادامه دهند، دیگر نیازی به گفتن نیست، آینده متعلق به آنارشیست‌هاست…

مضحک‌تر از این واقعیت این است که برخی از آنارشیست‌های «مشهور»، علی‌رغم «شهرتشان»، هنوز با گرایش‌های مختلف در علم آشنا نشده‌اند. ظاهرا آن‌ها نمی‌دانند که انواع مختلفی از ماتریالیسم در علم وجود دارد که تفاوت زیادی با یک‌دیگر دارند: به‌عنوان نمونه، ماتریالیسم عامیانه(vulgar materialism) وجود دارد که اهمیت جنبه ایده‌آل و تأثیر آن بر جنبه مادی را انکار می‌کند؛ اما ماتریالیسم به اصطلاح یگانه‌انگارانه( monistic materialism) – یعنی نظریه ماتریالیستی مارکس – نیز وجود دارد که رابطه متقابل میان جنبه مادی و جنبه ایده‌آل را به شیوه‌ای علمی بررسی می‌کند. اما آنارشیست‌ها این گرایش‌های متفاوت ماتریالیسم را اشتباه می‌گیرند، حتی تفاوت‌های آشکار بین آن‌ها را نمی‌بینند، و در عین‌حال با اعتمادبه‌نفس فراوان تأیید می‌کنند که در حال نوسازی علم هستند!

جهت نمونه، پی. کروپوتکین(P. Kropotkin)، در آثار «فلسفی» خود، با افتخار اعلام می‌کند که آنارکو-کمونیسم(anarcho-communism) مبتنی بر «فلسفه ماتریالیستی معاصر» است، اما او حتی یک کلمه هم نمی‌گوید تا توضیح دهد که آنارکو-کمونیسم بر کدام «فلسفه ماتریالیستی» مبتنی است: بر ماتریالیسم عامیانه، ماتریالیسم یگانه‌انگارانه یا نوع دیگری از ماتریالیسم. ظاهراً کروپوتکین از این واقعیت بی‌اطلاع است که بین گرایش‌های مختلف ماتریالیسم تضادهای اساسی وجود دارد، و نمی‌داند که اشتباه گرفتن این گرایش‌ها به معنای «احیای علم» نیست، بلکه نشان دادن جهل کامل خودش است (مراجعه کنید به علم و آنارشیسم(Science and Anarchism)، و هم‌چنین آنارشی و فلسفه آن(Anarchy and Its Philosophy) کروپوتکین).

همین نکته را نیز باید درباره شاگردان گرجی کروپوتکین گفت. ببینید چه می‌گویند:

«به عقیده انگلس و هم‌چنین کائوتسکی(Kautsky)، مارکس با این کار خدمت بزرگی به بشریت کرد…» از جمله موارد دیگر، «مفهوم ماتریالیستی» را کشف نمود. آیا این درست است؟ ما این‌طور فکر نمی‌کنیم، زیرا می‌دانیم… که همه تاریخ‌نگاران، دانش‌مندان و فیلسوفانی که به این دیدگاه اعتقاد دارند که مکانیسم اجتماعی( سازوکار جامعه) تحت تأثیر عوامل جغرافیایی، اقلیمی(climatic) و زمین‌ی(telluric)، کیهانی(cosmic)، انسان‌شناسی(anthropological) و زیست‌شناختی(biological) به حرکت در می‌آید – همگی ماتریالیست هستند.» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۲ ).

بنابراین، نتیجه می‌شود که هیچ تفاوتی بین «ماتریالیسم»ارسطو (Aristotle) و هولباخ(Holbach)، یا بین «ماتریالیسم» مارکس و مولشوت(Moleschott) وجود ندارد! اگر دوست دارید، این یک انتقاد است! و کسانی‌که دانششان در این حد است، به فکر نوسازی علم افتاده‌اند! در واقع، ضرب‌المثل مناسبی است که می‌گویند: «وای به روزی که کفاشی نانوا شود!»

برویم سر مطلب بعد. آنارشیست‌های «مشهور» ما جایی شنیده‌اند که ماتریالیسم مارکس، «تئوری شکم»(belly theory) است، و بنابراین ما مارکسیست‌ها را سرزنش می‌کنند و می‌گویند:

«به نظر فوئرباخ(Feuerbach)، انسان همان‌چیزی است که می‌خورد. این فرمول تأثیر جادویی بر مارکس و انگلس داشت» و در نتیجه، مارکس به این نتیجه رسید که «چیز اصلی و نخست شرایط اقتصادی، روابط تولید است…» و سپس آنارشیست‌ها با لحنی فلسفی به ما درس می‌دهند: «اشتباه است اگر بگوییم تنها وسیله دست‌یابی به این هدف زندگی اجتماعی» خوردن و تولید اقتصادی است… اگر ایدئولوژی عمدتاً و به طور یگانه‌انگارانه(monistically) توسط خوردن و شرایط اقتصادی تعیین می‌شد، آن‌گاه برخی از شکم‌پرستان نابغه بودند» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).

می‌بینید که رد ماتریالیسم مارکس و انگلس چقدر آسان است! کافی است در خیابان از یک دختر بچه مدرسه‌ای شایعاتی درباره مارکس و انگلس بشنوید، کافی است آن شایعات خیابانی را با اعتمادبه‌نفس فلسفی در ستون‌های روزنامه‌ای مانند نوباتی تکرار کنید تا به عنوان «منتقد» مارکسیسم به شهرت برسید!

اما آقایان، به من بگویید: کجا، کی، در کدام سیاره و از (زبان) کدام مارکس شنیده‌اید که گفته باشد «خوردن، ایدئولوژی را تعیین می‌کند»؟ چرا جهت تأیید ادعای خود حتی یک جمله، یا یک کلمه از آثار مارکس ذکر نکرده اید؟ درسته که مارکس گفته است شرایط اقتصادی انسان‌ها، آگاهی و ایدئولوژی آن‌ها را تعیین می‌کند، اما چه کسی به شما گفته است که خوردن و شرایط اقتصادی یک چیز هستند؟ آیا واقعاً نمی‌دانید که پدیده‌های فیزیولوژیکی، مثلاً غذا خوردن، با پدیده‌های جامعه شناختی، مثلاً شرایط اقتصادی انسان‌ها، تفاوت اساسی دارد؟ مثلاً می‌توان یک دختر مدرسه‌ای را به خاطر اشتباه گرفتن این دو پدیده متفاوت بخشید؛ اما چگونه است که شما، «فاتحان سوسیال دموکراسی»، «بازآفرینان علم»، اشتباه یک دختر مدرسه‌ای را با بی‌دقتی تکرار می کنید؟

اصلاً چگونه خوردن می‌تواند ایدئولوژی اجتماعی را تعیین کند؟ در مورد آن‌چه که خودتان گفته‌اید تأمل کنید: خوردن، و شکل خوردن، تغییر نمی‌کند. انسان‌ها در  دوران باستان نیز درست مانند امروز غذا می‌خوردند، آن را می‌جویدند و هضم می‌کردند. اما ایدئولوژی پیوسته در حال تغییر است. ایدئولوژی‌های باستانی، فئودالی، بورژوایی و پرولتری، هر یک متعلق به دوره‌ای متفاوت‌اند. آیا قابل تصور است که چیزی که خود تغییر نمی‌کند، بتواند تعیین‌کنندهٔ چیزی باشد که همواره در حال تغییر است؟

ادامه دهیم. به نظر آنارشیست‌ها، ماتریالیسم مارکس «موازی‌گرایی(parallelism) است…» یا به بیان دیگر: «ماتریالیسم یگانه‌انگار(monistic materialism)، دوگانه‌گراییِ(dualism) پنهان و سازشی بین متافیزیک و علم است…» «مارکس به دوگانه‌گرایی(dualism) دچار می‌شود، زیرا روابط تولید را (امری) مادی و (اما) تلاش و اراده‌ی انسان را توهم و اتوپی (utopia) توصیف می‌کند، و گرچه وجود دارد، اما هیچ اهمیتی ندارد» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).

نخست آن‌که، ماتریالیسم یگانه‌انگار مارکس هیچ وجه مشترکی با موازی‌گرایی مضحک ندارد. از دیدگاه این ماتریالیسم، جنبه‌ی مادی، محتوا، لزوماً مقدم بر جنبه‌ی ایده‌آل، شکل، است. با این حال، موازی‌گرایی این دیدگاه را رد می‌کند و با قاطعیت تأیید می‌کند که نه ماده و نه ایده‌آل مقدم نیستند، بلکه هر دو با هم و در کنار هم رشد می‌کنند.

دوم آن‌که، حتی اگر مارکس در واقع «روابط تولیدی را مادی و تلاش و اراده انسانی را توهم و اتوپی بی‌اهمیت» توصیف کرده باشد، آیا این بدان معناست که مارکس یک دوگانه‌گرا بود؟ دوگانه‌گرا، همان‌طور که معروف است، به جنبه‌های ایده‌ال و مادی به‌عنوان دو اصل متضاد اهمیت یکسانی می‌دهد. اما اگر، همان‌طور که شما می‌گویید، مارکس به جنبه مادی اهمیت بیش‌تری می‌دهد و به جنبه ایده‌آل اهمیتی نمی‌دهد زیرا آن یک «اتوپی» است، (پس) چگونه مارکس را دوگانه‌گرا می‌دانید، آقایان «منتقد»؟

سوم آن‌که چه ارتباطی می‌تواند بین ماتریالیسم یگانه‌انگار و دوگانه‌انگاری وجود داشته باشد، در حالی که حتی یک کودک می‌داند که یگانه‌انگاری از یک اصل – (یعنی) طبیعت یا هستی – سرچشمه می‌گیرد که دارای یک شکل مادی و یک شکل ایده‌آل است، در حالی که دوگانه‌انگاری از دو اصل – ماده و ایده‌آل – ناشی می‌شود که طبق دوگانه‌انگاری، یک‌دیگر را نفی می‌کنند؟

چهارم آن‌که، مارکس چه زمانی «تلاش و اراده انسانی را به‌عنوان یک اتوپی و یک توهم» توصیف کرد؟ درست است که مارکس «تلاش و اراده‌ی انسانی» را در روند تکامل اقتصادی توضیح داد، و هنگامی که تلاش‌های برخی از فیلسوفانِ پشت‌میزنشین با شرایط اقتصادی هم‌آهنگ نشد، آن‌ها را اتوپیایی نامید. اما آیا این بدان معناست که مارکس معتقد بود که تلاش انسان به‌طور کلی اتوپیایی است؟ آیا این (بدیهیات) نیز واقعاً نیاز به توضیح دارد؟ آیا واقعاً این گفته‌ی مارکس را نخوانده‌اید که: «بشریت همیشه فقط آن وظایفی را در برابر خود قرار می‌دهد که توان حل آن‌ها را دارد.» (مراجعه کنید به مقدمه‌ی «کمکی به نقد اقتصاد سیاسی» )، یعنی این‌که به‌طور کلی، بشر اهداف خیالی را دنبال نمی‌کند؟ واضح است که یا «منتقد» ما نمی‌داند در مورد چه چیزی صحبت می‌کند، یا عمداً حقایق را تحریف می‌کند.

پنجم آن‌که،، چه کسی به شما گفته است که از نظر مارکس و انگلس «تلاش و اراده‌ی انسانی هیچ اهمیتی ندارند»؟ چرا نشان نمی‌دهید که آن‌ها دقیقاً در کجا چنین سخنی گفته‌اند؟ مگر مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت، در مبارزات طبقاتی در فرانسه، در جنگ داخلی در فرانسه و در جزوه‌های دیگری از این نوع، از اهمیت «تلاش و اراده» صحبت نمی‌کند؟ پس چرا مارکس می‌کوشید «اراده و تلاش» پرولتاریا را با روحیه سوسیالیستی پرورش دهد، اگر هیچ اهمیتی برای «تلاش و اراده» قائل نبود، پس چرا در میان آن‌ها تبلیغ می‌کرد؟ یا (مگر) انگلس در مقالات معروف خود در سال‌های ۱۸۹۱-۱۸۹۴، جز «اهمیت اراده و تلاش»، از چه چیزی صحبت می‌کرد؟ درست است که به‌نظر مارکس، «اراده و تلاش» انسانی محتوای خود را از شرایط اقتصادی به دست می‌آورد، اما آیا این بدان معناست که خود آن‌ها هیچ تأثیری بر توسعه روابط اقتصادی ندارند؟ آیا واقعاً درک چنین اندیشهٔ ساده‌ای برای آنارشیست‌ها تا این حد دشوار است؟

آقایان آنارشیست‌ها در این‌جا «اتهام» دیگری مطرح می‌کنند: «شکل بدون محتوا غیرقابل تصور است…» بنابراین، نمی‌توان گفت که «شکل پس از محتوا می‌آید (از محتوا عقب می‌ماند. ک.Kropotkin) … آن‌ها «هم‌زیستی» می‌کنند…. در غیر این صورت، یگانه‌انگاری(monism) پوچ خواهد بود» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۱. ش. گ.).

«پژوهش‌گر» ما دوباره تا حدودی گیج شده است.  این کاملاً درست است که محتوا بدون شکل غیرقابل تصور است، اما این نیز درست است که شکل موجود هرگز به‌طور کامل با محتوای موجود مطابقت ندارد: اولی(شکل) از دومی(محتوا) عقب می‌ماند، اما محتوای جدید همیشه تا حدودی در لباس شکل قدیمی پوشیده می‌شود و در نتیجه، همیشه بین شکل قدیمی و محتوای جدید تضاد وجود دارد. دقیقاً بر همین اساس است که انقلاب‌ها رخ می‌دهند و این نکته، در کنار چیزهای دیگر، بیان‌گر روح انقلابی ماتریالیسم مارکس است. اما، آنارشیست‌های «مشهور» از درک این موضوع عاجزند و البته تقصیر از خودشان است، نه از نظریهٔ ماتریالیستی.

این‌ها دیدگاه‌های آنارشیست‌ها دربارهٔ تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس است، البته اگر اصلا بتوان آن‌ها را دیدگاه نامید.

یادداشت‌ها:

۱. در پایان سال ۱۹۰۵ و آغاز سال ۱۹۰۶، گروهی از آنارشیست‌ها در گرجستان، به رهبری آنارشیست مشهور و پیرو کروپوتکین(Kropotkin)، وی. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) و حامیانش میخاکو تسرتلی(باتون) (- Baton- Mikhako Tsereteli)، شالوا گوگلیا(ش. گ.) Shalva GogeliaSh. G) و دیگران، مبارزه‌ی شدیدی را علیه سوسیال دموکرات‌ها انجام دادند. این گروه در تفلیس روزنامه‌های نوباتی(Nobati)، موشا(Musha) و بقیه را منتشر کردند.

آنارشیست‌ها در میان پرولتاریا هیچ حمایتی نداشتند، اما در میان عناصر بی‌طبقه و خرده بورژوازی به موفقیت‌هایی دست یافتند. جی. وی. استالین(J. V. Stalin) مجموعه‌ای از مقالات را علیه آنارشیست‌ها با عنوان کلی «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(?Anarchism or Socialism) نوشت. چهار بخش اول در ژوئن و ژوئیه ۱۹۰۶ در آخالی تسخووربا (Akhali Tskhovreba) منتشر شد.

بقیه‌ مقالات به دلیل توقیف روزنامه از سوی مقامات منتشر نشد.

 از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.»

 در دسامبر ۱۹۰۶ و در ۱ ژانویه ۱۹۰۷، مقالاتی که در آخالی تسخووربا منتشر شده بودند، با اندکی بازنگری در آخالی درویبا(Akhali Droyeba)، با این توضیح سرمقاله، تجدید چاپ شدند: «اخیراً، اتحادیه کارمندان اداری به ما نامه نوشت و پیش‌نهاد کرد که مقالاتی در مورد آنارشیسم، سوسیالیسم و ​​​​مسائل مرتبط منتشر کنیم (مراجعه کنید به آخالی درویبا، شماره ۳ ).  چندین رفیق دیگر نیز همین درخواست را مطرح کرده‌اند. ما با کمال‌میل این خواسته‌ها را پذیرفتیم و این مقالات را منتشر می‌کنیم. . لازم می‌دانیم یادآوری کنیم که بخشی از این مقالات پیش‌تر در مطبوعات گرجی منتشر شده بود، اما به دلایلی که خارج از اختیار نویسنده بود، ناتمام ماند.).  از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آن‌ها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.» این توضیح علت وجود دو نسخه از چهار بخش نخست کتاب «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(Anarchism or Socialism) را روشن می‌کند. انتشار این مجموعه مقالات سپس در روزنامه چونی تسخووربا (Chveni Tskhovreba)(زندگی ما) در فوریه ۱۹۰۷ و در روزنامه درو(Dro) (زمان) در آوریل ۱۹۰۷ ادامه یافت. نخستین نسخه مقالات «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»، آن‌گونه که در آخالی تسخووربا منتشر شده بود، به‌عنوان ضمیمه این جلد آمده است.

«چونی تسخووربا» (زندگی ما) – یک روزنامه روزانه بلشویکی بود که به طور قانونی در تفلیس تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد، از ۱۸ فوریه ۱۹۰۷ شروع به انتشار کرد. در مجموع، ۱۳ شماره منتشر شد. این روزنامه در ۶ مارس ۱۹۰۷ به دلیل «گرایش‌های افراطی» توقیف شد.

«درو» (زمان) – یک روزنامه روزانه بلشویکی که پس از توقیف «چونی تسخووربا» در تفلیس منتشر می‌شد، از ۱۱ مارس تا ۱۵ آوریل ۱۹۰۷ تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد. م. تسخاکایا(M. Tskhakaya) و م. داویتاشویلی(M. Davitashvili) اعضای هیئت تحریریه بودند. در مجموع، ۳۱ شماره منتشر شد.

۲. نوباتی (ندا یا فراخوان)، هفته‌نامه‌ای بود که آنارشیست‌های گرجستان در سال ۱۹۰۶ در تفلیس منتشر می‌کردند.

۳. کارل مارکس و فردریش انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۳۲۸.

۴. کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۳۲۹.

۵. این(موضوع) با این اندیشه که بین شکل و محتوا تضاد وجود دارد، منافاتی ندارد. نکته این است که تضاد بین محتوا و شکل به طور کلی نیست، بلکه بین شکل قدیمی و محتوای جدید است که به دنبال شکل جدیدی است و به سمت آن تلاش می‌کند. و برای دستیابی به آن می‌کوشد..

۶.. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریش انگلس، خانواده هیلیگه(خانواده مقدس)، بخش «نبرد انتقادی علیه ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»، در مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe)، بخش اول، جلد سوم، صص. ۳۰۷–۳۰۸. «Kri-tische Schlacht gegen den franzosischen Materialismus.» (Marx-Engels, Gesamtausgabe, Erste Abteilung, Band 3, S. 307-08.)

۷. نگاه کنید به: کارل مارکس، فقر فلسفه (Misère de la Philosophie)، در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد ششم، ص. ۲۲۷.

8. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار برگزیده، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۲۹۲.

۹. همان، جلد دوم، ص. ۲۳.

10. رجوع کنید به فردریک انگلس، انقلاب در علم آقای یوگن دورینگ (آنتی دورینگ)، مسکو، ۱۹۴۷، صص. ۲۳۳–۲۳۵.

۱۱. موشا (کارگر) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۲. خما (صدا) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۳. کارل مارکس، محاکمه کمونیست‌های کلن، منتشر شده توسط انتشارات مولوت، سن پترزبورگ، ۱۹۰۶، صفحه ۱۱۳ (ضمیمه نهم. خطابه کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیست‌ها، مارس ۱۸۵۰). (مراجعه کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحات ۱۰۵–۱۰۴).

۱۴. نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۲۰.

۱۵. نویسنده این عبارت را از رساله‌ کارل مارکس با عنوان «جنگ داخلی در فرانسه» نقل می‌کند،  رساله‌ای با مقدمه‌ای از ف. انگلس، ترجمه روسی از آلمانی با ویراستاری ن. لنین، ۱۹۰۵ (نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۴۰ ).

برگردانده شده از:

J. V. Stalin

?Anarchism Or Socialism  

December, 1906 — January, 1907

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm