نگاهی به تاریخ حزب توده ایران، حزب جنبش های اجتماعی، حزب مروج روشنگری، سکولاریسم، و تشکل زحمتکشان

متن کامل سخنرانی پروفسور یرواند  آبراهامیان در سمینار ”حزب های کمونیست و جنبش های اجتماعی“ به مناسبت هشتادمین سالگرد بنیان گذاری حزب توده ایران- ۲۳ اکتبر ۲۰۲۱/ ۱ آبان ۱۴۰۰  

پروفسور یرواند آبراهامیان استاد برجستهٔ بازنشسته در رشتهٔ تاریخ در کالج باروک و مرکز تحصیلات تکمیلی “سیتی یونیورسیتی آو نیویورک” است. او یکی از صاحب‌نظران دانشگاهی پیشگام در تاریخ و سیاست ایران مدرن است. یرواند آبراهامیان در سال ۱۹۴۰/۱۳۱۹ از پدر و مادری ارمنی-ایرانی در تهران به دنیا آمد. او بعدها در دانشگاه آکسفورد انگلستان و سپس در دانشگاه کلمبیا در آمریکا تحصیل کرد. عنوان پایان‌نامهٔ دکتری او که در سال ۱۹۶۹/۱۳۴۸ پذیرفته شد، “مبانی اجتماعی سیاست ایران، حزب تودهٔ ایران ۱۹۴۱-۱۹۵۳” (۱۳۳۲-۱۳۲۰) بود. او نویسنده چند کتاب مهم است، از جمله “ایران بین دو انقلاب” (۱۹۸۲/۱۳۶۱)، “خمینیسم: جستارهایی دربارهٔ جمهوری اسلامی ایران” (۱۹۹۳/۱۳۷۲)، “اعتراف‌های شکنجه شدگان: زندان‌ها و ابراز ندامت‌های علنی در ایران مدرن” (۱۹۹۹/۱۳۷۸)، “کودتا: ۱۹۵۳، سیا، و ریشه‌های روابط مدرن آمریکا و ایران” (۲۰۱۳/۱۳۸۲)، و “تاریخ ایران مدرن” (۲۰۰۸/۱۳۸۷) که به‌تازگی ویراسته و به‌روز شده است. پروفسور آبراهامیان را به‌حق محقق دانشگاهی برجسته و یکی از تأثیرگذارترین تاریخ‌نگاران ایران مدرن می‌دانند.

ما بسیار خوشحالیم که او برای ایراد سخنانی در این سمینار، امروز اینجاست. پروفسور آبراهامیان خیلی خوش آمدید.

***

ممنون که من را برای صحبت کردن در این سمینار دعوت کردید. همان‌طور که گفتید، من تاریخ‌نگار ایران هستم و تخصصم در جنبش‌های مترقی است. بنابراین، موضوعی که من می‌خواهم روی آن تمرکز کنم، حزب تودهٔ ایران پس از جنگ جهانی دوم، به مثابه جنبشی توده‌یی است، که می‌توانیم آن را جنبشی اجتماعی هم بنامیم. سعی می‌کنم توضیح دهم که چرا این حزب در آن دورهٔ زمانی، به مثابه جنبشی با پایگاه [اجتماعی] گسترده، بسیار موفق بود. بعد از آن، در مورد این صحبت خواهم کرد که چرا وضعیت در دورهٔ بعد تغییر کرد، و البته [وضعیت حزب پس از] “انقلاب اسلامی” در مقایسه با دههٔ ۱۳۲۰ بسیار متفاوت بود.

حزب تودهٔ ایران در سال ۱۳۲۰ ایجاد شد، اما به‌سرعت به جنبش توده‌ییِ اساساً دو طبقه تبدیل شد. [یکی] روشنفکران بود. من از آنها نام نمی‌برم، اما اگر به نویسندگان، روزنامه‌نگاران، نمایشنامه‌نویسان، و هنرمندان بنام آن دوره نگاه کنید، تقریباً همه یا عضو حزب بودند یا خیلی به حزب نزدیک بودند. اغلب روشنفکران برجستهٔ [آن زمان] همین‌ها بودند، که پیوند بسیار نزدیکی با حزب تودهٔ ایران داشتند. پایگاه توده‌یی حزب هم اساساً طبقهٔ کارگر بود. شورای متحده مرکزی اتحادیه‌های کارگران و زحمتکشان ایران به جنبشی توده‌یی در سراسر کشور تبدیل شد، و بسیار خوب سازمان‌دهی شده بود؛ در اوج [فعالیت] این شورا، می‌توان دو اعتصاب عمومی سال‌های ۱۳۲۵ و ۱۳۳۰ را دید. [اعتصاب] سال ۱۳۳۰ در واقع عاملی در پیشبرد ملی شدن صنعت نفت بود. در هر دو مورد، در گزارش‌های دیپلماتیک سفارت بریتانیا می‌بینید که دربارهٔ این صحبت می‌کنند که حزب تودهٔ ایران چطور به‌واقع کنترل صنعت نفت را در دست دارد، چون از این نوع سازمان‌های مردمی در سراسر آن صنعت داشت. و همچنین، هر جا کارخانه‌ای بود، مانند کارخانه‌های نساجی، حزب تودهٔ ایران نیروی اصلی بود. دولت سعی کرد اتحادیه‌های زرد ایجاد کند. ولی شکست خورد. حزب به‌اصطلاح “زحمتکشان” هم که حزبی طرفدار تیتو بود و سیا آن را تأمین مالی می‌کرد، اتحادیه‌های کارگری رقیبی سازمان‌دهی کرده بود. ولی آن تلاش هم شکست خورد. حزب تودهٔ ایران در سراسر این دورهٔ زمانی نیروی عمده و غالب در جنبش کارگری بود.

بنابراین، آنچه باید توضیح دهیم، چرایی و چگونگی جذابیت عظیم، جذابیت توده‌یی حزب تودهٔ ایران در این دورهٔ زمانی ۱۳۲۰-۱۳۳۲ است. به نظر من پنج دلیل عمده برای آن می‌توان آورد. از همه روشن‌تر، یکی این است که حزب تودهٔ ایران در گفتمان و برنامهٔ خود به طور مشخص به نبرد طبقاتی به‌ویژه علیه طبقهٔ زمین‌داران کلان حاکم، بورژوازی کلان حاکم، دربار، و افسران ارشد نظامی پرداخت. این زبان نبرد طبقاتی خیلی خوب همخوان و متناسب با وضعیت آن دوره بود، زیرا حتی محافظه‌کاران و لیبرال‌ها نیز ایران را تقسیم شده در امتداد خطوط طبقاتی می‌دیدند و آنها نیز از همین کلام طبقاتی استفاده می‌کردند، اگرچه سعی می‌کردند آن را به شیوه‌ای محافظه‌کارانه‌تر بیان کنند. بنابراین، می‌توان گفت که کلام اصلی حزب تودهٔ ایران در آن دوره، نبرد طبقاتی بود که به‌خوبی در گفتمان ملی آن زمان جای می‌گرفت.

به‌علاوه، عامل مهم دیگری که موفقیت حزب تودهٔ ایران را توضیح می‌دهد این است که این حزب [دیدگاه‌های] خود را در [ادامهٔ] سنت‌های دورهٔ روشنگری [اروپا]، به‌ویژه روشنگری رادیکال انقلاب فرانسه می‌دید که پس از آن نیز در انقلاب روسیه دنبال شده بود. خود را ادامه‌دهندهٔ انقلاب مشروطیت ایران در سال ۱۲۸۵ می‌دید که آن انقلاب هم خود را بخشی از جریان روشنگری [اروپا] می‌دید. بنابراین، اگر به نشریات حزب تودهٔ ایران در دههٔ ۱۳۲۰ نگاه کنید، می‌بینید که نه‌فقط بر اهمیت نمادهای انقلاب فرانسه، بلکه بر اهمیت آرمان‌های آزادی، برابری، برادری تأکید می‌کند. بر این اندیشه تأکید دارد که هر فردی دارای حقوق طبیعی است، [و اینکه] این حقوق از “بالا”، از خدا، به شخص داده نمی‌شود، بلکه حقوق طبیعی شخص است، حق فطری‌اش است، حق مسلم هر فرد است، و بنابراین نباید پایمال شود. و اگر به برنامهٔ حزب تودهٔ ایران در سال ۱۳۲۰ نگاه کنید، درست بعد از سقوط حکومت خودکامهٔ رضاشاه، [می‌بینید که در آن] بر حقوق فردی [آزادی] بیان، تشکل، و باورهای مذهبی تأکید بسیاری شده است. اینها با [آرمان‌های] انقلاب مشروطیت و اندیشه‌های روشنگری بسیار همخوان بود. و در واقع اگر دورهٔ زمانی پیش از ایجاد حزب تودهٔ ایران را ببینید، اگر به نوشته‌های تقی ارانی و مجله‌اش “دنیا” نگاه کنید، [می‌بینید که] در همان خط تاریخ رادیکال روشنگری اروپایی است.

این وضع با دورهٔ پس از سال ۱۳۲۴ [پس از پایان جنگ جهانی دوم] نیز متناسب بود که در آن، حال و هوای کشور به طور عمده حول حفاظت از حقوق افراد در مقابل ترس از بازگشت خودکامگی رضاشاهی دور می‌زد. اگر به نوشته‌های روزنامهٔ “مردم” توجه کنید- که نشریهٔ اصلی حزب تودهٔ ایران در دههٔ ۱۳۲۰ بود- [می‌بینید که] کاملاً با اندیشه‌های روشنگری آزادی و حقوق فردی هماهنگ است.

بعدها، برخی از چپ‌گرایان تندرو این حقوق را بورژوایی دانستند و رد کردند، و فراموش کردند که در واقع از دیدگاه مارکس، و همچنین از دیدگاه رادیکال‌ها در سراسر قرن نوزدهم [میلادی]، حقوق فردی صرفاً حقوق بورژوایی نیست. این حقوق با حقوق اجتماعی-اقتصادی گره خورده است و حقوق اجتماعی-اقتصادی پرورنده و حافظ حقوق فردی است؛ حقوق فردی به‌خودی‌خود، بدون حقوق اجتماعی-اقتصادی، معنایی ندارد. به این ترتیب، حزب تودهٔ ایران در آن دوره این دو را از یکدیگر جدا نمی‌کرد، و اساساً حقوق فردی را به عنوان اینکه حقوق بورژوایی‌اند رد نمی‌کرد، و این دو را به یکدیگر پیوند می‌داد. همان‌طور که در متن معرفی [این سمینار] می‌بینید، شعار حزب تودهٔ ایران “نان، کار، آزادی” بود. [این] آزادی اساساً همان آزادی‌های فردی است. بنابراین، به نظر من، این برخورد حزب تودهٔ ایران، گفتمان آن را کاملاً همخوان با گفتمان رایج آن زمان می‌کرد که عبارت بود از حمایت از حقوق و دفاع از آزادی‌ها در برابر تهدیدِ بازگشت به خودکامگی رضاشاهی.

استدلال سوم من دربارهٔ اینکه چرا حزب تودهٔ ایران موفق بود، این است که به هویت ملی و احساسات ملی توجه داشت، بدون اینکه به نژادگرایی و آریایی‌گرایی متوسل شود. در زمان رضاشاه، ملی‌گرایی نه‌فقط به شکل فاشیسم، بلکه به صورت اندیشه‌های نازی آریایی‌گرایان درآمده بود و زیر تأثیر آن بود. افرادی مانند ارانی و بنیان‌گذاران حزب تودهٔ ایران با هر گونه فکر نژادی و استفاده از نژادگرایی کاملاً مخالف بودند. اما آنها برای هویت ایرانی احترام زیادی قائل بودند، و این را نیز می‌توانید در نوشته‌هایشان ببینید: دربارهٔ موضوع‌های شاهنامه [شعر حماسی طولانی نوشتهٔ شاعر ایرانی فردوسی، ۱۰۱۰م]، نوروز (سال نو ایران)، مهرگان [جشنواره پاییزی زرتشتی و ایرانی]، و شخصیت‌های تاریخی ایران مانند مزدک [مصلح ایرانی سدهٔ ششم میلادی]. بنابراین، حزب تودهٔ ایران علاوه بر اینکه جنبشی سوسیالیستی بود، بی‌تردید جنبشی میهنی و ملی هم بود.

در این بحث دربارهٔ تاریخ، گفتنی است که حزب تودهٔ ایران بدون وارد کردن دین در سیاست، به دین نیز احترام می‌گذاشت. [این حزب] در این مورد نیز پیرو سنت‌های روشنگری [اروپایی] و انقلاب سکولاریستی فرانسه بود. با دین مخالفت یا از آن انتقاد نمی‌کرد، بلکه دین را باور شخصی افراد می‌دانست. اگر مسلمان یا بهائی یا سنّی یا مسیحی بودید، این باور خصوصی شما بود. ربطی به سیاست نداشت. این برخورد نیز در آن زمان با این فکر هماهنگ بود که شهروندان حقوق فردی دارند و یکی از حقوق آنها این است که باورهای مذهبی خود را داشته باشند.

دلیل چهارم من برای موفقیت حزب تودهٔ ایران این است که این حزب سازمانی پایدار بر اساس اصول مرکزیت دموکراتیک داشت. انتخابات برگزار می‌شد، و سازمان‌های سلسله‌مراتبی از حوزه تا کمیته‌های استانی و کمیته‌های ملی [کشوری]، کمیتهٔ مرکزی، و جز آن وجود داشت. و در واقع بحث‌های آزاد صورت می‌گرفت. کنگره‌هایی با بحث‌های کاملاً آزاد و انتخابات رقابتی برگزار می‌شد. برای اولین بار در ایران، یک سازمان حزبی سیاسی واقعی در ایران پدید آمد. در واقع حزب تودهٔ ایران نخستین تشکلی بود که نظم یا سازمان منظم و پایداری داشت. در واقع هنوز هم تنها تشکلی است که چنین نظم و سازمانی دارد.

ایران همچنان اساساً فاقد حزب‌های سیاسی واقعی با انتخابات و مرکزیت دموکراتیک باقی مانده است. حزب‌ها اغلب در اطراف شخصیت‌های فردی شکل گرفته‌اند و هنگامی که آن شخصیت سیاست را ترک می‌کند یا می‌میرد، آن سازمان هم از بین می‌رود. اما حزب تودهٔ ایران- همان‌طور که می‌بینید- ۸۰ سال است که پایدار مانده است، زیرا بر اهمیت سازمان بر اساس اندیشهٔ مرکزیت دموکراتیک تأکید داشته است.

دلیل دیگر، دلیل پنجم من، در توضیح موفقیت حزب تودهٔ ایران، این است که در سال‌های این دورهٔ پس از ۱۳۲۰ تا کودتای سال ۱۳۳۲، گشایشی در نظام سیاسی به وجود آمد و مردم توانستند متشکل شوند. قبل از سال ۱۳۲۰ و پس از سال ۱۳۳۲ نظام سیاسی بسته بود. هیچ فضای تنفسی برای سازمان‌های سیاسی وجود نداشت که بتوانند اتحادیه‌های کارگری یا سازمان‌های حرفه‌یی تشکیل دهند. اما در این دوره [۱۳۲۰-۱۳۳۲] فضای باز کافی وجود داشت که در آن گروه‌های مخالف می‌توانستند سازمان‌دهی کنند. از میان آنانی که سازمان‌دهی کردند، البته موفق‌ترین آنها حزب تودهٔ ایران و تا حدودی کمتر جبهه ملی بود که آن‌قدرها هم متشکل نبود، ولی پایگاه توده‌یی داشت، چون می‌توانست مردم را به خود جلب کند.

حتی پس از سال ۱۳۲۶ که محدودیت‌هایی برای فعالیت حزب تودهٔ ایران وجود داشت (در سال ۱۳۲۷ رسماً آن را غیرقانونی اعلام کردند)، باز هم این حزب توانست سازمان‌دهی کند: در دورهٔ [دولت] مصدق از طریق سازمان‌های وابسته مانند پارتیزان‌های صلح یا جمعیت‌های ضدامپریالیستی علیه شرکت‌های نفتی. بنابراین، اگرچه حزب تودهٔ ایران رسمی و آشکارا نمی‌توانست سازمان‌دهی کند، مردم می‌دانستند که این سازمان‌ها در واقع زیر رهبری حزب تودهٔ ایران و الهام گرفته از آن‌اند. بنابراین، به نظر من، گشایش فضای سیاسی برای فعالیت جنبش توده‌یی بسیار مهم است.

و بالاخره، در توضیح موفقیت حزب تودهٔ ایران، باید به دورهٔ زمانی پیش از تأسیس حزب تودهٔ ایران بازگشت. در آن سال ۱۳۲۰، حزب تودهٔ ایران توانست شماری از فعالان سندیکایی کهنه‌کار از اوایل دههٔ ۱۳۰۰ را وارد [تشکیلات] خود کند که اعتصاب عمومی علیه شرکت نفت را در [شهر نفتی] آبادان سازمان‌دهی کرده بودند. این سازمان‌دهندگان سندیکایی کهنه‌کار در واقع هستهٔ جنبش کارگری نوینی بودند که در سال ۱۳۲۰ به وجود آمد و تا سال ۱۳۳۲ ادامه داشت. اغلب تصور می‌شود همین که شعارهای درست داشته باشید و پوستر “کارگران جهان متحد شوید!” را بلند کنید، مردم دسته دسته به سوی سازمان شما می‌آیند. ولی در واقع شما به افرادی نیاز دارید که بتوانند اعتماد بدنهٔ سازمان را جلب کنند، که سابقهٔ [مبارزاتی] داشته باشند، پیشینهٔ تاریخی داشته باشند، زندان کشیده‌اند؛ و تازه آنگاه است که می‌توان به آنها به عنوان سازمان‌دهندگان سندیکایی اعتماد کرد. حزب تودهٔ ایران در سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ قطعاً این چنین افرادی را داشت، به‌خصوص در صنایع کلیدی نفت و نساجی. بنابراین، به نظر من اینها دلایلی‌اند که می‌توانند توضیح دهند چرا حزب تودهٔ ایران به‌سرعت به جنبشی توده‌یی فرارویید.

پرسش آشکاری که اکنون برای مردم، به‌ویژه برای غیرایرانی‌ها، پیش می‌آید، این است که اگر جنبش سوسیالیستی و نیز جنبش ملی‌گرایانه به رهبری مصدق در آن دوره این‌قدر مهم و اثرگذار بود، چرا وقتی انقلاب شد، در سال‌های ۱۳۵۷-۱۳۵۸، انقلاب زیر پرچم سوسیالیسم یا ملی‌گرایی صورت نگرفت، و زیر پرچم اسلام بود؟ قبل از اینکه به این موضوع بپردازم، این را بگویم که سؤال دیگری که اغلب مطرح می شود این است که اگر حزب تودهٔ ایران چنین جنبشی توده‌یی، جنبشی اجتماعی بود، چرا تا سال ۱۳۳۲ نتوانست انقلاب کند؟ آیا به دلیل رهبری بد بود؟ به دلیل اشتباه‌های تاکتیکی یا استراتژیک بود؟ اینجاست که فاجعهٔ [کودتای] سال ۱۳۳۲ به کانون توجه تبدیل می‌شود.

در اینجا باید دید که انقلاب چه موقع رخ می‌دهد. انقلاب فقط به این دلیل رخ نمی‌دهد که جنبش‌های توده‌یی، جنبش‌های اعتراضی توده‌یی وجود دارد. در مقطعی [از جنبش] ساختار دولتی باید در هم شکسته شود تا آنگاه جنبش توده‌یی در عمل بتواند دولت را در دست بگیرد. اما نخست، دولت- به دلایلی- باید فرو بپاشد. به همین دلیل است که از لحاظ تاریخی، اغلب از این یا آن انقلاب صحبت می‌شود، اما انقلاب‌های واقعی بسیار اندکی در تاریخ جهان وجود دارد. و انقلاب‌هایی هم که صورت گرفته است، معمولاً در زمانی بوده که دولت در عمل فرو ریخته است. در فرانسه، در سال ۱۷۸۹، دولت فروپاشید زیرا به معنای واقعی کلمه ورشکسته بود. در سال ۱۹۱۷، دولت تزاری روسیه به دلیل ضربهٔ سخت جنگ جهانی اول فرو پاشید. دولت چین به دلیل حملهٔ ژاپن فرو ریخت. اینها مواردی از در هم شکستن دولت‌ها بود که به جنبش توده‌یی امکان می‌داد دولت را در دست گیرد. در ایران [دههٔ ۱۳۳۰]، با وجود اعتراض‌های توده‌یی، دولت- و من وارد موضوع نمی‌شوم، اما تا حدودی- به دلیل کمک‌های آمریکایی‌ها و کمک‌های نظامی و مالی به حکومت، در واقع فرو نریخت. بنابراین، در ایران در سال ۱۳۳۲ امکان انقلاب واقعاً وجود نداشت. اعتراض‌های توده‌یی صورت می‌گرفت. اعتصاب‌های عمومی توده‌یی می‌شد. اما این نمی‌توانست به سرنگونی رژیم تبدیل شود، زیرا خود دولت هنوز در واقع دست نخورده باقی مانده بود، به‌خصوص ارتش.

حالا برمی‌گردم به این سؤال که چرا گرایش‌ها و خواست‌های سال ۱۳۳۲ دیگر در سال‌های ۱۳۵۷-۱۳۵۸ وجود نداشت. بسیاری از مردم فکر می‌کردند وقتی شاه در سال ۱۳۵۷ از ایران رفت، تاریخ به [ادامهٔ وقایع] سال ۱۳۳۲ باز خواهد گشت. جنبش توده‌یی حزب تودهٔ ایران و جبههٔ ملی شکل خواهد گرفت و اوضاع به آنچه در سال ۱۳۳۲ بود بازمی‌گردد. چنین نشد. پاسخ ساده و روشن به اینکه چرا تاریخ در ادامهٔ وقایع سال ۱۳۳۲ شکل نگرفت، این است که در دورهٔ سلطنت شاه، در آن دیکتاتوری، در دورهٔ ساواک [دستگاه اطلاعاتی و امنیتی در رژیم شاه]، سازمان‌های مخالف مانند حزب تودهٔ ایران و جبههٔ ملی بر اثر تعقیب و پیگرد پلیس، شکنجه، زندان، و اعدام، در هم کوبیده شدند؛ البته نه مانند کشتارهای جمعی در عراق یا در اندونزی، ولی سرکوب در حد در هم کوبیدن چنین سازمان‌هایی. در نتیجهٔ این وضع، خلئی [از نیروهای سیاسی مخالف] به وجود آمد، و هنگامی که اعتراض‌ها در دههٔ ۱۳۵۰ آغاز شد، آن خلأ را سازمان‌هایی پُر کردند که هنوز دست‌نخورده باقی مانده بودند، و اینها سازمان‌های مسجدها بودند: سازمان‌های مذهبی غیررسمی اما سراسری، و متحدان نزدیک آنها در “بازار” [سرمایه‌داری تجاری سنتی]. پس وقتی انقلاب شد، در اساس انقلاب طبقهٔ کارگر یا انقلاب روشنفکران نبود، بلکه انقلاب خرده‌بورژوازی، روحانیان، و بازار بود؛ و همین وضع توضیح می‌دهد که چرا ایدئولوژی انقلاب نه سوسیالیسم یا ملی‌گرایی، بلکه در اساس “اسلام” بود.

بنابراین، به نظر من، این پاسخ کوتاه و آسان به چرایی چنان تغییری است. اما به نظر من، پاسخ پیچیده‌تری هم وجود دارد که باید بررسی شود. من مطمئن نیستم که هیچ‌یک از کسانی که من نوشته‌هایشان را خوانده‌ام، به طور جدی و عمیق وارد این موضوع شده باشد که در مقیاس جهانی، در زبان دهه‌های ۱۹۴۰/۱۳۲۰ و ۱۹۵۰/۱۳۳۰، آنچه شما می‌بینید این است که اعتراض‌ها به زبان سوسیالیسم و ملی‌گرایی بود. در دههٔ ۱۹۷۰/۱۳۵۰ چرخشی از [زبان] ملی‌گرایی و سوسیالیسم به زبان بازگشت به ریشه‌ها، بازگشت به گذشته، می‌بینید. فقط در ایران نیست که اندیشهٔ [محکوم کردن] “غرب‌زدگی” یا بد بودن چیزهایی که از غرب می‌آید مطرح می‌شود، بلکه آن را در کشورهای دیگر، مانند هند و دیگران، و به‌ویژه در آفریقا می‌بینید که در جست‌وجوی مسیرهای عرفانی رازآلود و مطلوب نه در آینده- آینده‌ای روشن، آن طور که پیش‌تر همهٔ ترقی‌خواهان به آن نگاه می‌کردند- بلکه در جست‌وجوی نوعی بازگشت به گذشته به عنوان پاسخ [به مسائل امروزی] بودند. این پدیده را در ایران، در نوشته‌های نویسندگانی مانند علی شریعتی می‌بینید که ضد رژیم ولی مذهبی بودند، و تفسیر آنها از اسلام بسیار رادیکال و نظر آنها بر بازگشت به این ریشه‌ها[ی مذهبی] بود.

آنها با طرح کردن بازگشت به ریشه‌ها، آنچه را “فساد غرب” می‌نامیدند، رد می‌کردند. آنها در بستر این بحث “فساد غرب”، موضوع “روشنگری” را چیزی بد منظور می‌کردند، چیزی که باید آن را رد کرد. در واقع آنها اندیشه‌های انقلاب مشروطیت و روشنگری را نفی می‌کردند و در جست‌وجوی آرمانی بودند که فکر می‌کردند در تاریخ اولیه آنچه [صدر] اسلام و شیعه‌گری می‌خواندند، وجود داشته است. البته این راه آسانی برای جذب کردن مردم کوچه و خیابان بود، زیرا بسیاری از مردم مذهبی بودند، و به‌راحتی می‌شد گفت که پاسخ ما [به وضع کنونی] در دین است.

این روند، کل گفتمان آن زمان را تغییر داد. حتی محافظه‌کاران هم “بازگشت به ریشه‌ها” را مطرح و دنبال کردند. البته آنها ریشه‌های متفاوتی داشتند. اما فکر کلی این بود که در پی رسیدن به آرمان‌های آینده، به نوعی به گذشته نگاه شود. بنابراین، اتحاد نامقدسی در ایران از “درباریان” مانند [سید حسین] نصر می‌بینید که از آرمان‌های عرفانی در اسلام صحبت می‌کنند. افرادی مانند [احسان] نراقی را می‌بینید که از “جهان سوم گرایی” و طرد “غرب” صحبت می‌کنند. و بعد تندروهای مذهبی مثل علی شریعتی را داریم که در رد اندیشه‌های “غربی” آزادی صحبت می‌کنند. اشکال این فکر “بازگشت” این است که- البته این روزها می‌بینیم- که اگر باید به شیعه‌گری بازگشت، چرا افراد دیگر نباید به خاستگاه خود، سنّی‌گری یا هندوئیسم بازگردند؟ چنین وضعی بی‌تردید شرایط را برای درگیری جوامع، درگیری‌های فرقه‌یی، و تقسیم جامعه در امتداد خطوط مذهبی به وجود می‌آورد. پیامد این امر، پیامد منطقی آن، چیزی است که شما اساساً در ایجاد داعش، و در بازگشت درگیری‌های شدید نه‌فقط بین هندوها و مسلمانان، بلکه بین سنّی‌ها و شیعه‌ها، بین مسیحیان و مسلمانان می‌بینید. بنابراین، آنچه در دهه‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ موفقیت دانسته می‌شد- بازگشت به ریشه‌ها- اکنون در قرن بیست‌ویکم می‌بینیم که خطرهایی در آن وجود دارد. با آشکار شدن این خطرها، و در پی بیشتر شدن جنگ‌های مذهبی، جذابیت‌های روشنگری می‌تواند بازگردد. این وضع را می‌توان در ایران دید، که نسل جوان‌تر در واقع در حال کشف مجدد جذابیت‌های روشنگری و “مشروطیت” [انقلاب مشروطیت] است.

در پایان صحبت‌هایم بگویم که در دو سه سال گذشته متوجه شدم که سه کتاب جدید در مورد اهمیت تقی ارانی در تاریخ ایران منتشر شده است. دوباره به این موضوع توجه شده است که در واقع روشنگری، به‌خصوص اندیشه‌های رادیکال روشنگری، حرف‌های زیادی برای گفتن دربارهٔ مسائل معاصر دارد، خیلی بیشتر از اندیشهٔ رد کردن “غرب” و بازگشت به ریشه‌های عرفانی در گذشته های دور، که بسیار ناروشن و در واقع مشکل‌ساز است، وقتی به دوران قرون وسطا یا حتی پیش از آن به قرن هفتم میلادی در عربستان نگاه می‌کنید.

من همین جا صحبت‌هایم را تمام می‌کنم . سپاسگزارم.

پرسش و پاسخ ها

بسیار ممنون پروفسور آبراهامیان . صحبت‌های شما گشایشی عالی برای برنامهٔ امروز ما بود. امیدواریم فرصت برای چند تا سؤال داشته باشیم… پرسیده‌اند که به نظر شما اگر از حزب تودهٔ ایران در دوره‌ای که شما از آن صحبت کردید، میراثی در سیاست امروز جامعهٔ ایران به جا مانده باشد، آن میراث کدام است؟

به نظر من، دو میراث هنوز به جا مانده است. یکی میراثی غیرمستقیم است. از آنجا که برنامهٔ حزب تودهٔ ایران، به‌ویژه در عرصهٔ اصلاحات اجتماعی-اقتصادی، جذابیت زیادی دارد، جنبش اسلامی وقتی برخاست، در واقع ایده‌های زیادی از برنامهٔ حزب تودهٔ ایران وام گرفت. بنابراین، چیزی که شما در خمینیسم می‌بینید، اسلام سنّتی نیست، بلکه نوعی اسلام پوپولیستی جدید است که برای تهی‌دستان شهری، که آنها را “مستضعفان” (محرومان) می‌خواندند، جذابیت دارد. بنابراین، طنین زیادی از آن [برنامه] را در سخنان و شعارهایشان می‌بینید که از حزب تودهٔ ایران وام گرفته شده است. اما بیش از آن، من فکر می‌کنم آن میراثی که تا کنون دوام یافته است، این است که اگرچه اندیشه‌های روشنگری، برابری، آزادی، و سکولاریسم در جریان “انقلاب اسلامی” سرکوب شد یا در سایهٔ اسلام قرار گرفت، اکنون در واقع در حال بازگشت است. در واقع نسل جوان‌تر دارد این اندیشه‌ها را دوباره کشف و به آنها توجه می‌کند. آنها شاید نمی‌دانند که حزب تودهٔ ایران بود که آن اندیشه‌ها را زنده نگه داشت، اما [ما می‌دانیم که این اندیشه‌ها] اساساً در ادبیات دههٔ ۱۳۲۰ جای داشت. اگر جوان‌ترها به آن [ادبیات] نگاه کنند، به نظر من خواهند دید که در واقع نسل [بنیادگذاران و اعضای] حزب تودهٔ ایران در دههٔ ۱۳۲۰ و پیش از آن بودند که روشنگری و اندیشه‌های انقلاب فرانسه را به ایران آوردند. به نظر من، راه به جلو برای آینده همین است، و به همین دلیل، به نظر من میراث [حزب تودهٔ ایران] به این صورت در فرهنگ [ایران] ادامه می‌یابد.

خیلی متشکرم. سؤال دیگری هم رسیده است. آیا فکر جست‌وجوی ریشه‌ها یا بازگشت به ریشه‌ها، ناشی از ظهور دوبارهٔ فئودالیسم نیست؟

نه. زیرا آنهایی که دنبال ریشه‌ها می‌گردند، به دنبال گذشته‌ای عرفانی [و مطلوب] در دوران پیش از فئودالیسم هستند. بنابراین، آنها فئودالیسم را نیز چیز وحشتناکی می‌دانستند. ولی [گویی] قبل از فئودالیسم، نوعی کمال مطلوب آرمانی برای شیعه‌گری، در مدینه، در دورهٔ محمد [پیامبر] وجود داشته است. و بنابراین، اگر بتوانند به آن دوره بازگردند، اساساً به همان جامعهٔ آرمانی خواهند رسید. به این ترتیب، نظرشان بر رد سرمایه‌داری و فئودالیسم و در جست‌وجوی چیزی بود که فکر می‌کردند در گذشته‌های دور، در قرن هفتم میلادی در مدینه وجود داشته است. ولی البته اشکال این نظر این است که سنّی‌ها هم می‌توانند به همان دوره برگردند و درس‌های بسیار متفاوتی از آن بگیرند. بنابراین، هر چه بیشتر به شواهد تاریخی مدینه در قرن هفتم نگاه کنید، مشکلات بیشتری پیدا می‌کنید و می‌بینید که جامعه‌ای که می‌خواهید به آن بازگردید، چندان آرمانی هم نیست.

خیلی متشکرم. سؤال دیگری که رسیده این است که جلال آل احمد و کتاب معروفش “غرب‌زدگی” چه نقشی در ترویج گفتمان بازگشت به ریشه‌ها داشته است؟ فکر نمی‌کنید که شاید او نقشی مهم‌تر از شریعتی در این روند داشته است؟

فرد دیگری هم بود. یک فیلسوف هوادار هایدگر، که اصطلاح “طرد غرب” را مطرح کرد. مردم نیز مانند هایدگر در فهمیدن حرف‌های او و زبان انتزاعی‌اش مشکل داشتند. اما در آن زمان یک روند عمومی در جریان بود. نمی‌توان به یک شخص معیّن اشاره کرد. آل احمد اولین کسی بود که جزوه‌ای در این باره نوشت و بعد از او دیگران ادامه دادند. اما حتی افرادی در دربار (سلطنتی) بودند، افرادی بسیار محافظه‌کار، که این فکر را شیوه‌ای برای طرد “غرب” می‌دانستند و می‌گفتند که حقوق بشر، مسئلهٔ شرایط در زندان‌ها، و مانند آن، همهٔ اینها حقوق و اندیشه‌های “غربی”اند؛ ما اینها را رد می‌کنیم؛ ما می‌خواهیم به ریشه‌های خودمان برگردیم.

بنابراین، آن فکر موضوع مفیدی برای افرادی در هر قشر و جایگاه شد که دو دستی به آن بچسبند. چیزی که باید فهمید این است که وقتی اینها موضوع را مطرح می‌کنند، چه چیزی از “غرب” را رد می‌کنند؟ می‌شود گفت: خُب، کسی مثل آل احمد مصرف‌گرایی غربی را رد می‌کرد؛ شریعتی امپریالیسم غربی را رد می‌کرد. اما در مورد روحانیان مذهبی، رد کردن آنها، شامل همهٔ حقوق طبیعی می‌شود؛ این [موضوع را] که همهٔ انسان‌ها با حقوق طبیعی به دنیا می‌آیند [رد می‌کنند]. [حقوق طبیعی] کاملاً برخلاف این باور آنهاست که اساساً اگر شما هر گونه حقی هم داشته باشید، از طرف خدا می‌آید و کسی که آن حقوق را تفسیر می‌کند، خود روحانیان‌اند. پس دلیل آنها برای رد کردن روشنگری بسیار متفاوت است، اما در کل، این گفتمان بین همه مشترک است که ایده‌هایی که از غرب می‌آید همه بد است و باید رد و طرد شود.

خیلی متشکرم. فکر کنم احتمالاً وقت برای یک سؤال دیگر داشته باشیم. از نظر شما، آیا حزب تودهٔ ایران به خاطر واقعیت رابطهٔ برادرانه‌اش با اتحاد شوروی، یا تبلیغاتی که دربارهٔ آن می‌شد، لطمهٔ قابل‌توجهی دید؟

بله. و در واقع شگفت‌انگیز است که با وجود مسائل مربوط به رابطهٔ حزب تودهٔ ایران با اتحاد شوروی، این حزب توانست بر آن [تبلیغات] غلبه کند و جنبشی توده‌یی شود. در واقع در دو دوره است که [رابطه با] اتحاد شوروی برای حزب تودهٔ ایران مشکل ایجاد می‌کند. یکی به‌اصطلاح بحران آذربایجان است. در پایان جنگ جهانی دوم، در آذربایجان دولت استانی خودمختار زیر چتر حمایت اتحاد شوروی شکل می‌گیرد. اما خیلی زود آن بحران اساساً به پایان رسید و دیگر مشکلی نبود. در واقع حزب تودهٔ ایران با ایجاد آن دولت خودمختار استانی مخالفت کرده بود، اما در نظر عموم باید آن را می‌پذیرفت، زیرا شوروی تا مدتی از آن [دولت] حمایت می‌کرد. دلیل دوم، درخواست شوروی برای گرفتن امتیاز [تولید] نفت در شمال [ایران] بود. این امر باعث اختلاف بین ملی‌گرایان و حزب تودهٔ ایران شد. در ابتدا، ملی‌گرایان صحبت از ملی شدن تمام نفت می‌کردند؛ [ولی] حزب تودهٔ ایران در مورد ملی شدن نفت جنوب صحبت می‌کرد. اما این [اختلاف] هم زیاد طول نکشید، و هیچ‌کدام از این دو مشکل تا سال ۱۳۳۲ دیگر مهم نبود.

بسیاری از ملی‌گرایان یا برخی از نویسندگان مانند بهار بودند که فکر می‌کنید می‌بایست منتقد مواضع طرفدار شوروی حزب تودهٔ ایران باشند، ولی تا مرداد ۱۳۳۲، اینها دیگر بسیار به حزب تودهٔ ایران نزدیک بودند. به نظر من، تعجب‌آور این است که به‌رغم آن پیوند و هویت [رابطه با شوروی]- و البته باید به یاد داشته باشید که در ایران [آن زمان]، اتحاد شوروی را هنوز با روسیهٔ تزاری یکی تصور می‌کردند و روسیهٔ تزاری هم که از سده‌های ۱۷ و ۱۸ میلادی دشمن ملی ایران بود؛ بنابراین، در این مورد، تاریخچهٔ ملی [علیه روس‌ها] وجود داشت- اما با وجود این، می‌بینید که حزب تودهٔ ایران باز هم به جنبش توده‌یی تبدیل شد.

بسیار سپاسگزاریم.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۵۲، ۸ فروردین




ناتو و مسئلۀ عضویت فنلاند و سوئد در آن

فنلاند و سوئد ممکن است مسیری را برای عضویت در ناتو انتخاب کنند

در هلسینکی، دولت‌های شمال اروپا در حال برنامه‌ریزی برای مواجه شدن با مسئله تهاجم روسیه به اوکراین بودند.

کشورهای اسکاندیناوی در حال تعمیق اقدامات نظامی خود در جهت یافتن راه‌حلی برای عضویت در ناتو (بر طبق ماده ۵ ناتو) هستند و می‌خواهند با الگوبرداری از ناتو در جهت دفاع همگانی از یک کشور عضو در صورت تهاجم گسترده اقداماتی را سرعت بخشند.

رهبران سیاسی در فنلاند، سوئد، نروژ و دانمارک، روز به روز در حال نگرانی مداوم دربارۀ این هستند که روسیه مبادا با تهاجمش به اوکراین و افزودن بر قدرت نظامی‌اش خواستار احیای اتحاد شوروی باشد.

این سوءظن‌های ممالک اسکاندیناوی در صورت صحت، ممکن است که تهدیداتی را برای کشورهای بالتیک که عضو ناتو هستند، ایجاد کند.

کشورهای اسکاندیناوی در سال‌های اخیر روز به روز همکاری‌های نظامی خود را با ناتو گسترش می‌دهند. برای مثال، در سال ٢٠٠٩ شورای نظامی پاناردیک با محوریت تقویت روابط نظامی بین اعضای ناتو با کشورهای بی‌طرف سوئد و فنلاند و کشورهای اسکاندیناویایی عضو ناتو همچون نروژ و دانمارک ایجاد شد.

یک نظر عمومی در رابطه با این اتحادیۀ نظامی وجود دارد که احساس می‌شود این اتحادیه توانایی حفاظت و تقویت امنیت کشورهای اسکاندیناوی را ندارد. پس در نتیجه، اعضای آن باید همکاری‌های خود را با ناتو گسترش دهند.

پیشرفت‌های امیدوارکننده‌ای در جهت تقویت روابط اعضای این اتحادیه حاصل شده است. برای مثال، طبق یک قرارداد نظامی تا پایان سال ٢٠٢٢ با سرمایۀ بالغ بر ۴٢۵ میلیون یورویی (۴۶۴ میلیون ٣٠٠ هزار دلار) برای تهیه اونیفورم سربازان اختصاص داده شده و این طرح برای ارتش‌های هر یک از کشورهای اروپا شکل‌های متمایزی دارد. ولی کلیۀ اونیفرم‌ها بر اساس یک استاندارد تولید شده‌اند.

اگر چه فنلاند و سوئد تمایلی به عضویت در ناتو بعد از حملۀ ٢۴ فوریه از خود نشان داده‌اند، ولی به دلیل امضای قرارداد (صلح با اتحاد شوروی) در سال ١٩٩۴ بعید است که چنین کاری انجام دهند و تا بعد از انتخابات ١١ سپتامبر پارلمان سوئد و انتخابات عمومی ٢٠٢٣ فنلاند باید منتظر ماند که آیا سیاست آنان در برابر ناتو و روسیه تغییر می‌کند یا خیر.

بر اساس یک نظرسنجی در ٢۴ فوریه سال جاری، برای نخستین بار معلوم شد که اکثریت شهروندان سوئد و فنلاند به دلیل ترس از تنش‌های ایجاد شده در اوکراین، خواستار عضویت کشورهایشان در ناتو هستند و قطعاً این یک موضوع داغ در انتخابات این دو کشور خواهد بود.

روابط سوئد و فنلاند با ناتو بسیار قابل توجّه است و این دو کشور جزو لیست آن شش کشوری هستند که روابط بسیار خوبی با ناتو دارند و اوکراین نیز جزو این لیست می باشد.

علاوه بر این، سوئد و فنلاند تفاهم‌نامه‌ای را با پشتیبانی ناتو در سال ٢٠١۴ امضاء کردند که در صورت ایجاد یک بحران، به نیروهای دو کشور و ناتو اجازه می‌دهد که آن‌ها از خاک ممالکشان برای عبور نیروهای عضو تفاهم‌نامه استفاده کنند و ینس‌ استولتنبرگ، دبیر کل ناتو اعلام کرد که فنلاند و سوئد در جنگ اوکراین با ما تبادل اطلاعات خواهند کرد.

عوامل ژئوپلیتیکی نیز بر روی تقویت روابط این دو کشور با ناتو تاثیر گذاشته و برخلاف فنلاند و نروژ، سوئد مرز زمینی با روسیه ندارد و در مقابل فنلاند با دارا بودن ١٣۴٠ کیلومتر مرز زمینی با روسیه (طولانی‌ترین مرز یک کشور عضو اتحادیه اروپا با روسیه) و نروژ با دارا بودن ١٩۵کیلومتر ٧٠٠ متر مرز زمینی با روس‌ها تنش بیشتری را احساس می‌کند.

پیتر هالتکویست، وزیر دفاع سوئد، بر ضرورت تقویت همکاری دفاعی شمال اروپا در طول تمرینات آمادگی سوئد و فنلاند در دریای بالتیک در ٢ مارس تأکید کرد و اکنون تنش در شمال اروپا و دریای بالتیک احساس می شود.

او افزود، تمرینات مشترک با فنلاند بخش مهمی از تقویت دفاع سوئد است. تمرین‌ها توانایی ما را افزایش می‌‌‌دهد تا در صورت نیاز به عنوان همسایه اقدام کنیم. جنگ در اوکراین تهدیدی برای اروپا و ارزش‌های اروپایی در مجموع است. اوگفت: «این یک موقعیت استثنایی است».

تمرینات مشترک سوئد و فنلاند، که شامل مشارکت واحدهای نیروهای ویژه نیز بود، عمدتاً بر روی آزمایش و توسعۀ قابلیت همکاری دارایی‌های نیروی دریایی و نیروی هوایی، از جمله، حمله جنگنده‌های خط مقدم و شناورهای سطحی تمرکز یافته بود.

افزایش تنش‌ها بر سر افزایش توان نظامی روسیه در دریای بالتیک و شمال اروپا ممکن است که منجر به این شود که یک بازنگری بر سر پیمان دفاعی شمال اروپا (چشم انداز ٢٠٢۵) که در سال ٢٠١٨ امضا شد ایجاد شود.

در این چشم‌انداز امضا شده، قرار بر این است که کشورهای عضو آن برای جلوگیری از جاه‌طلبی‌های ایجاد شده در شمال اروپا (بخوانید تهاجم به روسیه. مترجم) بتوانند از لحاظ دفاعی یکدیگر را تقویت کنند و در دو حالت وجود و یا عدم تنش نظامی موظفند که با یکدیگر از لحاظ نظامی همکاری کنند.

پتانسیل بیشتری برای افزایش همکاری‌های نظامی بین این دو کشور وجود دارد و در دستور کار قرار گرفته که هولتکویست با همتای فنلاندی خود آنتی کایکونن در جزیرۀ گوتلند، پایگاه نظامی سوئد در دریای بالتیک در ٢ مارس دیدار کرد.

بر طبق شواهد، بعد از مذاکرات این دو کشور، همکاری‌های دو جانبه این دو در حوزۀ نظامی و در رابطه با مسئلۀ جنگ اوکراین تشدید یافت که شامل کمک و خرید تسلیحات دوجانبه شده و اکنون این مهمترین قرارداد نظامی شمال اروپا است.

روابط نظامی خاص فنلاند و ایالات متحده رو به پیشرفت است و این دو با عقد یک قرارداد ١٠ میلیارد یورویی (١١میلیارد ٣٠٠ میلون دلار) جهت تعویض هواپیماهای نظامی فنلاند (اف ١٨) با جت‌های رادارگریز (اف٣۵-آ) تصمیماتی توسط ایالات متحده ایجاد اتخاد شده است.

قرار است که دو وزیر دفاع فنلاند و ایالات متحده در ٩ مارس و در ظرف سه روز در مورد تقویت روابط نظامی دوجانبه گفتگو کنند و در صورت عضویت فنلاند در ناتو، روسیه دچار تهدیدات اقتصادی-سیاسی و نظامی خواهد شد.

فنلاند عضویت خود را در ناتو در برنامۀ استراتژیک ملی‌اش در حوزۀ دفاعی گنجانده، ولی سوئد در برنامه‌های ملی‌اش چنین چیزی را درج نکرده است.

ماگدالنا اندرسون، نخست وزیر سوئد، پیش از برگزاری انتخابات پارلمانی در ماه سپتامبر، در یک بحث ملی در مورد عضویت در ناتو موافقت خود را اعلام کرد و بر عضویت کشورش در ناتو پافشاری کرد. وی همچنین خواهان حمایت فراحزبی برای افزایش قابل‌توجه هزینه‌ها و قابلیت‌های دفاعی سوئد است.

او افزود: «توانمندی‌های ما باید تقویت شود. تسلیح مجدد ارتش در حال انجام است. باید دفاع قدرتمندی داشته باشیم. دفاع کامل از مردم سوئد و برای مردم سوئد. ما قبلاً به عنوان بخشی از یک توافق سیاسی گسترده، دفاع جمعی خود را بطور قابل ملاحظه‌ای تقویت کرده‌ایم. واضح است که اکنون سرعت باید افزایش یابد». اندرسون در ادامه گفت: «دولت در امر تأمین منابع اضافی برای سرمایه‌گذاری در دفاع جمعی ما ابتکار عمل را به دست خواهد گرفت».

مترجم، یونس غیاثوند

٣ فروردین ١۴٠١

https://www.defensenews.com/global/europe/2022/03/04/finland-and-sweden-may-take-unhurried-route-to-nato-membership/https://eb1384.wordpress.com/2022/03/23/ناتو-و-مسئلۀ-عضویت-فنلاند-و-سوئد-در-آن/




غرب اوکراین را به‌ مثابه نماد دنیای غرب معرفی می کند!

من درست در هنگامه‌ای می‌نویسم که هنوز در اوکراین شلیک می‌کنند و به هیچ چیز دیگری جز به آن نمی‌اندیشم. بستگان از خارکف زنگ می‌زنند و آنچنان لعن و نفرین هوس‌بازانه علیه روس‌ها به کار می‌برند که کلام از بیان آن عاجز است. انگار این ما، بستگان خونی آن‌ها بودیم، که این درگیری خونین را سازماندهی کردیم. توضیحات و دلایل ناشنیده گرفته می‌شوند و کسی به حرف گوش نمی‌دهد. سخن گفتن بی‌فایده است و قلب طاقت نمی‌آورد.

با داشتن ذهنی عادی، کاملاً غیرممکن است که بفهمیم چگونه اوکراینی‌ها پس از قرن‌ها تاریخ مشترک با روس‌ها، ناگهان در طی یکی دو دهه توانستند عاشق ایالات متحدۀ آمریکا، به گفته یکی از انقلابیون، این منفور، این ابله تاریخی بسیار متکبر شوند؟ از این گذشته، هیچ یک از روس‌ها اوکراینی‌ها را از روسیه بیرون نکردند، هیچ کس به آن‌ها نگفت: «از ما دور شوید، شما اروپا هستید و ما نه»!

چنین چیزی هرگز اتفاق نیافتاد! اما در خود اوکراین شعار «اوکراین اروپاست!»، به یک اصل دینی تبدیل شده است. کافیست فقط موافق نباشید، حتی به خودشان هم رحم نمی‌کنند.

اما من به چیز دیگری می‌اندیشم: تمام اروپا یا با یک کمی اغماز، اوکراین است. یا همانطور که در بالا ذکرش رفت، اوکراین نمادی از جهان غرب است. با مطالعۀ اوکراین و اوکراینی‌ها، یعنی ما در حال مطالعۀ کل دنیای غرب هستیم. این آن‌ها، آلمانی‌ها، لهستانی‌ها و دیگران، هستند که باید در آنجا دست‌افشان و پای‌کوبان بگویند: «ما اوکراین هستم»!

البته، این اغراق است، اما آیا اوکراین واقعاً آنقدر بزرگ است؟ من در تأیید آنچه در بالا گفته شد، دلایلی را بیان می‌کنم.

غرب نیز مانند اوکراین و اوکراینی‌ها، نمی‌خواهد روسیه را درک کند، حرفش را ‌بشنود و گوش دهد. آیا این دوقلو بودن آن‌ها را نفی می‌کند؟ هر موضوعی که مطرح می‌شود، حتی در مواردی که روسیه از برخی منافع خود صرفنظر می‌کند، همچنان از سوی غرب و از طرف اوکراین نیز به شکل تحریف شده، به‌مثابه نیت بدخواهانه درک می‌شود. به‌عنوان مثال، ساخت خط لولۀ گاز «نورد استریم-٢» را در نظر بگیرید. چه کسی قبل از همه به تمام دنیا جار کشید که این خط لولۀ گاز یک تهدید اقتصادی روسیه علیه تمام اروپاست؟ اوکراین این کار را کرد و اروپا را به این تهدید متقاعد کرد. زیرا، اروپا از این لحاظ همان اوکراین است. ارزیابی آن‌ها از روسیه یکسان است.

استدلال دیگر. جامعۀ روسیه گاهی حتی از خودشیفتگی ملی اوکراینی‌ها خجالت می‌کشد. آیا روس‌ها خدمات کمتری به بشریت ارائه می‌دهند؟ از قرار معلوم، این اوکراینی‌ها نخستین انسان‌ها‌ در این جهان بودند! البته، مزخرفات دیگری هم برای اثبات عظمت اوکراینی‌ها ذکر می‌شود. در حالی که روس‌ها از ناسیونالیسم اوکراین خشمگین هستند، اروپا با آرامش آن را می‌پذیرد. زیرا، غرب نیز یک ناسیونالیست پر توان است. فقط با این تفاوت که اروپا کمی خویشتن‌دارتر و متمدنانه‌تر از ملت بسیار جوان و هنوز بی‌ثبات اوکراین است که اکنون خود را حتی به‌عنوان ناجی کل اروپا از «وحشیگری» روسیه تصور می‌کند.

عشق و علاقۀ مفرط ایالات متحدۀ آمریکا و به طور کلی غرب به اوکراین واقعاً  یک پدیدۀ کاملا منحصر به فرد است. دلیل چنین عشق چیست و آیا اصلا این عشق وجود دارد؟ اما نیازی نیست به دنبال ریشه‌های عشق غرب به اوکراین بگردیم. دلدادگی غرب به اوکراین، روی دیگر نفرت آن نسبت به روسیه است. فقط در مورد شدت این نفرت می‌توان صحبت کرد: چه کسی از روسیه بیشتر متنفر است؟ البته، اوکراین و غرب، دوقلو هستند.

تاریخ مشترک چند صد ساله روسیه و اوکراین نمونه‌های کافی از عشق و نفرت نسبت به یکدیگر را جمع‌آوری کرده است. اوکراین که به برکت روسیه به یک کشور تبدیل شده، هدف خود را تسویه حساب تاریخی با روسیه تعیین کرده است. این از قضا برای اروپا بسیار مفید است. زیرا، روسیه هیچ کسی را در تاریخ خود، مثلاً، سوئدی‌ها، آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها، ترک‌ها، لهستانی‌ها، فنلاندی‌ها و ایتالیایی‌ها شکست نداده است! روسیه در طول جنگ جهانی دوم، تقریباً کل اروپای غربی را «آزار» داد. بنابراین، همۀ آن‌ها دلایل کافی برای «دوست داشتن» اوکراین و همبستگی با آن در جنگ علیه روسیه دارند. اوکراین اروپاست، اروپا اوکراین است! اوکراینی‌ها بیهوده نگران این موضوع بودند: شما اروپایی هستید، صد در صد اروپایی!

و گمان می‌رفت، فقط یک چیز- آن هم وجود باندرها و فاشیسم در اوکراین کاملاً غیرممکن باشد. تمام اروپا، با خاطره قربانیان جنگ جهانی دوم، مجبور است سرافراز باشد. اوکراین، تنها به دلیل فاشیسم، باید به یک منحوس اروپا تبدیل می‌شد. چرا تبدیل نشد؟

اروپا گفت و می‌گوید: «شما فاشیزم را در کجای اوکراین دیدید؟ هیچ فاشیزمی در آنجا نبود و نیست».

هیچ چیزی حیت‌انگیزی هم وجود ندارد. اروپا در این زمینه تجربۀ زیادی دارد. این اروپا بود که فاشیسم را در آلمان پرورش داد و گرامی داشت. در این باره اروپا هم مقصر است و هم تجربه دارد. چرا آن ر ا در اوکراین تکرار نکند؟ ریشه‌های فاشیسم هم در اینجا و هم در آنجا مانده است. آن‌ها بهترین جوانه‌ها را در اوکراین زدند، اما به هر حال، اروپا همان اوکراین است با ریشه‌های فاشیستی که منتظر زمان خود است.

بنابراین، گذشته از هر چیز ، شعار «اروپا اوکراین است» را نمی‌توان ساختگی تلقی کرد. تمام نگرش منفی نسبت به روسیه که در اوکراین هست، در غرب نیز هست. کشورهای غربی خودشان آمادۀ حمله به روسیه هستند، اما با وجود یک اوکراین ساده لوح- دختر احمقی که به عشق غرب به خودش باور دارد و خود را مدافع کل جهان غرب تصور می‌کند، اروپا چرا باید خطر کند؟

غرب ظالم و متکبر است و می‌داند که اوکراین، به احتمال زیاد، یا در آتش جنگ خواهد سوخت و یا تا سطح یک امیرنشین باستانی روسیه تضعیف خواهد گشت. از این اتفاق چه ضرر یا فاجعه‌ای متوجه اروپا خواهد شد؟ هیچ. اروپا قرن‌ها بدون اوکراین به حیات خود ادامه داده است- قــرن‌هــا! ممکن است اوکراین نابود شود، اما اروپا، تا زمانی که جنگ هسته‌ای رخ ندهد، نابود نخواهد شد. و از این نظر، اروپا، البته، اوکراین نیست. فقط خود اوکراین این را نمی‌فهمد.

آیندۀ آن فقط با روسیه مرتبط است. آیا بدون روسیه زنده خواهد ماند؟ این بعید است، همانطور که یکی از قهرمانان فیلم گفت… فقط آن که به روس‌ها، به روسیه تکیه می‌کند، مثلاً بلاروس، نجات می‌یابد. آیا خود اروپای پیر در صورت ادامۀ رویارویی با روس‌ها نجات خواهد یافت؟

اما روسیه نجات خواهد یافت. ما یک ملت همیشه جوان هستیم. ما هیچوقت آنقدر قوی نیستیم که هنگام مواجه با یک تهدید مرگبار هستیم. اما در این موضوع، نظر اوکراین و اروپا یکسان است- آن‌ها نمی‌فهمند.

نیکولای باندارنکو (Nikolay BONDARENKO)

سردبیر روزنامۀ کمونیست‌های استاوروپل «رودینا» (وطن)، عضو شورای مرکزی انجمن دانشمندان روسیه با گرایش سوسیالیستی، صدر شعبۀ منطقه‌ای آن

ا. م. شیری

٣ فروردین- حمل ١۴٠١

منابع:

https://www.sovross.ru/articles/2243/56339https://eb1384.wordpress.com/2022/03/23/




شادباش نوروزی کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

هم‌میهنان گرامی!

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران فرارسیدن نوروز و سال نو را به شما صمیمانه تبریک می‌گوید و امیدوار است سال نو سالی سرشار از موفقیت و پیروزی برای پیکار دلیرانۀ شما بر ضد رژیم استبدادی حاکم باشد. حاکمان جمهوری اسلامی از همان نخستین سال‌های حکومتشان تا کنون ضدیت خود را با سنن فرخنده و تاریخی میهن ما ازجمله جشن نوروز، این سنت فرخندۀ نیاکان ما، این نماد نو شدن طبیعت و چیرگی بر تاریکی زمستان و آغاز بهار را آشکارا اعلام کرده‌اند، ولی تمام تلاش‌هایشان به‌منظور جایگزین‌کردن این سنت تاریخی با اندیشه‌های قرون‌وسطایی‌شان با شکست روبه‌رو شده‌اند.

در تاریخ اسطوره‌ای میهن ما جشن نوروز همچنین نماد پیروزی کاوۀ آهنگر و جنبش مردمان جان‌به‌لب رسیده بر ضد ضحاک‌های زمان است، ضحاکانی که رهبران جمهوری اسلامی نمونهٔ مجسم امروزینی آنان‌اند. ازاین‌روی، نوروز جشن پیروزی مردم و چشم‌انداز امید به آینده‌ای بدون حکومت مستبدان نیز است.

هم‌میهنان گرامی

سال ۱۴۰۰ برای اکثر قریب‌به‌اتفاق مردم سالی پر از دشواری و چالش بود. ادامۀ همه‌گیری کرونا  و سیاست‌های نابخردانۀ سران رژیم در مقابله با آن به نابودی ده‌ها هزار تن از شهروندان و همچنین عواقبی طولانی و زمین‌گیر کردن ده‌ها هزار تن دیگر منجر شد.

سال ۱۴۰۰ همچنین سال تشدید وضعیت فاجعه‌بار اقتصادی کشور به‌دلیل سیاست‌های مخرب رژیم ولایت ‌فقیه، فساد بی‌سابقه در تاریخ میهن‌مان که دست‌اندرکاران اصلی آن سران حکومت از علی خامنه‌ای و نزدیکان او گرفته تا سران سپاه و دیگر “روحانیون” حاکم‌اند، موجب تشدید بی‌سابقه فقر و محرومیت در میان میلیون‌ها هم‌وطنان بوده است.

سال ۱۴۰۰ سال برگزاری یکی از رسواترین نمایش‌های انتخاباتی رژیم ولایت فقیه و برگماری فرد جنایتکاری همچون ابراهیم رئیسی بر کرسی ریاست‌جمهوری کشور است. با برگماری رئیسی بر کرسی ریاست‌جمهوری، نشاندن پاسدار قالیباف بر کرسی ریاست مجلس و محسنی اژه‌ای بر مسند ریاست قوه قضائیه کشور، کلیه دستگاه‌های حکومتی کشور در دست کسانی است که پرونده‌هایی سنگین از جنایت و سرکوب مردم در دهه‌های اخیر دارند و روزی باید در مقابل دادگاه‌های مردمی پاسخگوی جنایاتشان باشند.

سال ۱۴۰۰ سال ادامهٔ‌ دستگیری‌های گسترده،‌ ادامه آزار و شکنجه زندانیان سیاسی-عقیدتی، و سال ادامه اعدام‌های دگراندیشان بود.

سال ۱۴۰۰ سال تداوم دستبرد به حقوق راستین و اساسی زنان با تصویب و اجرای قانون جوانی جمعیت و فرزندآوری اجباری به‌دستور ولی فقیه و نقض بیشتر حق کنترل زنان بر بدن خود بود.

سال ۱۴۰۰ سال نمایش پرشکوه و توانمند جنبش مردمی در مقابل حکومت استبدادی بود. تحریم گستردۀ نمایش انتخاباتی ۱۴۰۰ با شرکت میلیون‌ها تن از هم‌میهنان‌مان و اکثر نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور به‌رغم همه ترفندهای ولی ‌فقیه رژیم، پاسخ کوبندۀ مردم به نظام سیاسی رسوا و ورشکسته حاکم بر میهن ما بود.

سال ۱۴۰۰، سال اعتراض‌های گستردۀ مردمی: اعتصاب‌ها و حرکت‌های اعتراضی کارگران و زحمتکشان، معلمان و فرهنگیان و بازنشستگان دلیر میهن‌مان در صدها شهر کشور، سال اعتراض‌های گستردۀ کشاورزان جان‌به‌لب رسیدۀ اصفهان و مردم خوزستان و جنوب کشور بر ضد بی‌آبی و تخریب دهشتناک محیط‌زیست، و سال مبارزه و مقاومت پیگیر خانواده‌های دادخواه و زندانیان سیاسی بود.

سال ۱۴۰۰ سال رسوا شدن بیش‌ازپیش فساد در هرم قدرت رژیم و خصوصاً سرداران سپاه از قاسم سلیمانی گرفته تا فرماندهان کنونی و سال تعمیق نگرانی سران رژیم از اعتراض‌های فزاینده و مداوم مردم در سراسر کشور بود.

هم‌میهنان گرامی

سال ۱۴۰۱ در اوضاغ‌واحوالی آغاز می‌شود که در پی حملۀ نظامی روسیه به اوکراین و برنامه‌های خطرناک پیمان امپریالیستی و تجاوزگر ناتو در تشدید نظامی‌گری در اروپا و دیگر نقاط جهان وضعیتی بسیار نگران‌کننده‌ به‌وجود آورده‌اند. خطرهایی جدی صلح جهانی را تهدید می‌کند و همه نیروهای مترقی و صلح‌دوست را در نگرانی‌ای عمیق فروبرده است.

سال ۱۴۰۱ در برههٔ زمانی‌ای آغاز می‌شود که سران رژیم امیدوارند با پیشروی مذاکره و توافق با آمریکا و اروپا و با بازگشت به “برجام” که زمانی ولی ‌فقیه آن را توافق‌نامه‌ای با خسارت زیاد برای کشور اعلام کرده بود، بحران اقتصادی کنونی را تخفیف داده و  هرچند هم کوتاه‌مدت بتوانند وضع بی‌ثبات و خطرناک کشور را کمی آرام کنند.

هم‌میهنان گرامی

تجربه دهه‌های اخیر نشان داده است که باوجود بحران‌های شدید و مداوم رژیم، نظام سیاسی فاسد و ظالم حاکم این توان را دارد که با مانور و سرکوب خشن و خونین همچنان به حیاتش ادامه دهد. سرنوشت میهن‌مان را تنها می‌توان با تلاش مشترک همۀ نیروهای اجتماعی: کارگران و زحمتکشان، معلمان، فرهنگیان، بازنشستگان، کشاورزان، زنان، جوانان و دانشجویان و همکاری همه نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور را به سمت آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی تغییر داد. حکومت دهه‌های اخیر رژیم ولایت ‌فقیه آن‌چنان برای میهن ما فاجعه‌بار بوده است که نیروهای مزدور و ارتجاعی‌ای همچون سلطنت‌طلبان- یعنی کسانی که نتیجه‌ و حاصل حکومتشان در ایران  فقر، محرومیت، سرکوب آزادی‌ها، و درواقع کمک به بسط و رشد نیروهای ارتجاعی اسلام سیاسی در حکم سدی در مقابل نیروهای چپ بوده است- خودشان را در مقام مجریان دموکراسی در ایران مطرح کنند. سرنوشت میهن ما تنها باید به‌دست مردم ما و نیروهای ملی و آزادی‌خواه کشور و نه مزدوران وابسته به آمریکا و عربستان و اسرائیل تعیین گردد. حزب تودۀ ایران در کنار دیگر نیروهای ملی و مترقی کشور در راه آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی همه تلاش‌هایش را به‌کار خواهد گرفت و معتقد است سال ۱۴۰۱ می‌تواند سال تحول‌هایی مهم و بزرگ برای کشور و جنبش ضد استبدادی باشد، تحول‌هایی که زمینه‌ساز اتحاد وسیع همه نیروهای مترقی و آزادی‌خواه کشور گردد و باید برای آن آماده بود و همه توان را به‌کار گرفت.

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

۲۳ اسفند




اختاپوس آزمایشگاه‌های بیولوژیکی نظامی ایالات متحدۀ آمریکا در اوکراین:
اسرار هویدا می‌شوند

آرینا تسوکانوا (ARINA TSUKANOVA)

ا. م. شیری

«کاهش تهدید بیولوژیک»- پوششی برای تحقیقات پنهانی

اگر نگوییم صدها، ده‌ها مقاله در مورد کمربند آزمایشگاه‌های بیولوژیکی نظامی ایالات متحده در اطراف فدراسیون روسیه نوشته شده است- اطلاعات جمع‌آوری شده توسط متخصصان و روزنامه‌نگاران حاکی از تهدیدات آشکار این «کمربند» هم برای کشورهایی است که این آزمایشگاه‌ها در آن‌ها قرار دارند و هم به روسیه. و موضوع آزمایشگاه‌های بیولوژیکی آمریکایی پس از شروع عملیات نظامی ویژۀ فدراسیون روسیه در اوکراین بطرز خاصی طنین‌انداز شد.

همانطور که می‌دانید سلاح‌های بیولوژیک در کنار سلاح‌های هسته‌ای و شیمیایی، تسلیحات کشتار جمعی هستند. اما استفاده از آن‌ها به گفتۀ کارشناسان بیشترین تاثیر را دارد. توانایی آلوده کردن مردم، حیوانات و گیاهان کشاورزی؛ انعطاف‌پذیری؛ تأثیر روانی عظیم؛ عدم وجود موانع ورود؛ انواع عوامل بیولوژیکی، وجود دورۀ نهفتگی که پنهان کردن منبع عفونت را ممکن می‌سازد؛ خود تکثیری؛ عملکرد بالا و ارزانی ویژگی آن‌ها هستند.

چند سال پیش، میخائیل سوپوتنیتسکی، سرهنگ بازنشسته، متخصص مشکلات ایمنی بیولوژیکی، میکروب‌شناس و کاندیدای علوم زیستی گفت: «بسیاری‌ها هنوز وقایع پاییز ٢٠٠١، زمانی را که نامه‌های حاوی به اصطلاح پودر سفید به ایالات متحده ارسال شد، به یاد دارند. تحقیقات نشان داد که این اقدام تروریستی توسط افراد مرتبط با مراکز بیولوژیکی نظامی در آمریکا سازماندهی شده بود. هنگامی که این پودر در آزمایشگاه‌های تخصصی مورد بررسی قرار گرفت، یک واقعیت بسیار عجیب آشکار شد. معلوم شد که این مخلوطی از اسپورهای یخ‌زدۀ پاتوژن سیاه‌زخم و یک پرکنندۀ خاص است که متخصصان آن را نوعی دی اکسید سیلیکون نامیده‌اند. اندازۀ بزرگ‌ترین ذره، از جمله، هاگ‌های موجود در این پودر سفید، بیشتر از ٣ میکرون نبود و ذرات «دی‌اکسید سیلیسیم» که نقش پرکننده را ایفا می‌کرد، عموماً به اندازۀ زیرمیکرون بودند. سویه سیاه‌زخم نیز برای آن‌ها شناخته شده بود. زیرا، این سویه از ایمز (Ames) خودشان بود که می‌توانست بر اثرات محافظتی واکسن‌های تجاری غلبه کند و در مقابل داروی آنتی‌بیوتیک که در روسیه برای درمان سیاه‌زخم استفاده می‌شد، مقاوم بود. معلوم شد که پودر سفید با داشتن یک فرمول ویژه، برای بارگیری مهمات خوشه‌ای طراحی شده است و در صورت استفاده می‌تواند به اعماق ریه‌ها نفوذ کرده و باعث بیماری انسان شود. اما بر اساس شروط کنوانسیون ١٩٧٢ [کنوانسیون ممنوعیت توسعه، تولید و ذخیره‌سازی سلاح‌های باکتریولوژیکی (بیولوژیکی) و سمی و انهدام آن‌ها]، چنین دستورالعمل‌ها و مهمات در ایالات متحده نباید وجود داشته باشد». به گفته وی، «فعالیت‌های نظامی بیولوژیکی ایالات متحده هرگز متوقف نشده است».

تأسیس آزمایشگاه‌های بیولوژیکی توسط ایالات متحدۀ آمریکا در جمهوری‌های اتحاد جماهیر شوروی، موجب نگرانی‌های خاصی شده است. آزمایشگاه‌ها با پول آمریکا ساخته شده‌اند، فعالیت‌های آن‌ها محرمانه است. آمریکایی‌ها مستقیماً در آن‌ها دخالت دارند و آن‌ها تحت نظارت وزارت دفاع آمریکا هستند. در اوکراین، قبل از کودتا، ١۵ واحد از این دست تأسیس شده بود و ١۴ واحد از آن‌ها در مراکز استانی واقع است:

ــ اودسا، سال ٢٠٠٩ (آزمایشگاه مرجع مرکزی بر اساس آزمایشگاه ضد طاعون موسسۀ تحقیقات اوکراین- مچنیکوف. تخصص- مطالعۀ پاتوژن‌های انسانی. وزارت دفاع آمریکا حدود ٣ میلیون و ۵٠٠ هزار دلار در این پروژه سرمایه‌گذاری کرده است)؛

ــ وینیتسا، سال ٢٠١٠ (آزمایشگاه تشخیصی بر اساس مرکز بهداشتی و اپیدمیولوژیک منطقه‌ای با هزینۀ ١ میلیون و ۵٠٠ هزار دلار، همان منبع پول)؛

ــ در سال ٢٠١١ آزمایشگاه‌ بیولوژیکی در اوژگوراد افتتاح شد (آزمایشگاه تشخیصی ماورای کارپات با هزینۀ ١ میلیون و ٩٠٠ هزار دلار) و در دنیپروپتروفسک (آزمایشگاه تشخیصی، ١ میلیون و ٩٠٠ هزار دلار و آزمایشگاه منطقه‌ای دامپزشکی دولتی، ١ میلیون و ٨٠٠ هزار دلار)، در سیمفروپل (آزمایشگاه تشخیص جمهوری کریمه بر اساس آزمایشگاه ضد طاعون مرکز بهداشتی و اپیدمیولوژی جمهوری، حدود ١ میلیون و ٩٠٠ هزار دلار)، اهدا کنندۀ همۀ آن‌ها  همان پنتاگون بود؛

ــ در سال ٢٠١٢ دو آزمایشگاه در لووف افتتاح شد (١ میلیون و ٩٠٠ هزار دلار و ١ میلیون و ٧٠٠ هزار دلار)، در شهرهای خارکوف (بیش از ١ میلیون و ۶٠٠ هزار دلار)، کی‌یف (بیش از ٢میلیون و ١٠٠ هزار دلار)، لوگانسک (در حدود ١ میلیون و ٧۵٠ هزار دلار)، خرسون (بیش از ١ میلیون و ٧٠٠ دلار)، ترنوپل (١ میلیون و ٧۵٠ هزار دلار) و همچنین، همه با هزینۀ وزارت دفاع آمریکا ساخته شد؛

ــ در سال ٢٠١٣ لووف سومین آزمایشگاه بیولوزیکی تأسیس گردید (بر اساس مؤسسۀ تحقیقاتی اپیدمیولوژی و بهداشتی لووف، بیش از ١ میلیون و ۵٠٠ دلار)؛

ــ آزمایشگاه مرجع مرکزی در مرفا (بر اساس مؤسسۀ دامپزشکی تجربی و بالینی خارکوف)، قرار بود در سال ٢٠١٣ افتتاح شود، اما به دلیل اعتراضات مردم محل، این پرونده به تعویق افتاد. در منطقۀ ٣٠ کیلومتری خارکوف، آمریکایی‌ها برنامه‌ریزی کردند تا گونه‌های سیاه‌زخم، طاعون، آنفولانزای پرندگان، تب برفکی و سایر ویروس‌ها را مورد مطالعه قرار دهند و آن‌ها را بیماری‌زاتر کنند.

و سپس سال ٢٠١۴ فرارسید. کودتا در اوکراین رخ داد و موضوع آزمایشگاه‌های بیولوژیکی نظامی ایالات متحدۀ آمریکا در اوکراین از آن لحظه کاملاً در سایه قرار گرفت. پس از «انقلاب بهداشتی»، سرویس بهداشتی و اپیدمیولوژیک اوکراین به طور کامل منحل شد و کل شبکۀ گستردۀ آن در جهت تأمین نیازهای آزمایشگاه‌های بیولوژیکی ایالات متحده قرار گرفت. این بدان معنا بود که دولت اوکراین دست‌های خود را شست و بنا به درخواست آمریکایی‌ها از نظارت بر وضعیت بهداشتی و اپیدمیولوژیک در قلمرو خود امتناع کرد و آن را به ایالات متحده واگذار کرد تا به صلاحدید خود و بر اساس منافع خود این وضعیت را شکل دهد.

اکنون ما در مورد ٣٠ (!) آزمایشگاه بیولوژیکی نظامی ایالات متحده در اوکراین صحبت می‌کنیم، اما در واقع این شبکۀ بسیار گسترده‌تر است، زیرا همۀ مراکز بهداشتی و اپیدمیولوژیک را جذب کرد و شروع به استفاده از قابلیت‌های خود در زمین، از جمله در «میدان» کرد.

درک این واقعیت دشوار نیست که جمهوری اوکراین مملو از آزمایشگاه‌های بیولوژیکی- ثابت و «صحرایی»- برای بلاروس، روسیه، مولداوی، ترانس‌دنیستریا و کشورهای اتحادیۀ اروپا چه خطری ایجاد می‌کند.

از سال ٢٠٠٩ (سالی که اولین آزمایشگاه بیولوژیکی در اودسا افتتاح شد)، همه‌گیری‌ها در اوکراین ظاهر شدند. کافی است ویروس آنفولانزای خوکی «A H1N1» را به خاطر آوریم که اوکراینی‌ها را تحت تأثیر قرار داد.

در سال ٢٠١٧، شیوع بوتولیسم به طور ناگهانی «شروع شد»، در کی‌یف و خرسون مردم به دلیل کمبود سرم جان خود را از دست دادند. در سال ٢٠١٢، «ناگهان» در میان ساکنان اوکراین سرخک شایع شد و به یک اپیدمی تبدیل گردید.

در سپتامبر ٢٠١۶، یک عفونت روده‌ای ناشناخته در ازمیل (دوباره در منطقۀ اودسا) شیوع یافت که بخصوص کودکان را تحت تأثیر قرار داد. به معنای واقعی کلمه، در یک روز، صدها نفر به بیمارستان‌ها مراجعه کردند. دو روز بعد، تعداد موارد ابتلا از ۴٠٠ گذشت. علت هرگز روشن نشد. ابتدا مقامات محلی سوگند یاد کردند که تجزیه و تحلیل نمونه‌های آب با استانداردهای بهداشتی مطابق بوده است. سپس ویروس‌ها را به وضعیت اضراری در ازمیل نسبت دادند که ظاهراً به طور تصادفی به دلیل آب و هوای بد وارد آب شده‌اند و در سال ٢٠١۶، «آنفولانزای خوکی»- بیماریی که با پیشرفت سریع ذات‌الریه غیرمعمول مشخص می‌شود، به اوکراین بازگشت.

پزشکان اوکراینی با وحشت منتظر دیفتری بودند که این بیماری هم اینجا و آنجا خودش را نشان می‌داد، اما ویروس کرونا آمد.

از سال ٢٠١٢، تب خوکی آفریقایی، در سراسر اوکراین شیوع یافت. در استان کی‌یف، بزرگترین مجتمع کشاورزی «کالیتا» در سال ٢٠١۵ کل جمعیت خوک‌ها را (بیش از ۶٠ هزار رأس) به دلیل تب خوکی آفریقایی نابود کرد و بیش از ١٠٠ هزار حیوان را در پنج سال مبارزه با تب خوکی که «به طور ناگهانی» در اوکراین شایع شد، از بین بردند. هیچ واکسن و سرمی علیه تب خوکی آفریقایی وجود ندارد، میزان مرگ و میر آن ١٠٠ درصد است. هر گونه تماس با حیوان بیمار، منجر به ابتلا می‌شود. تشخیص منبع عفونت تقریبا غیرممکن است. ویروس تب خوکی آفریقایی می‌تواند حدود ٨ ماه در زمین، ۵ ماه در کالباس دودی، گوشت و گوشت خوک و بیش از ٣ ماه در کود دامی زنده بماند. شش ماه پس از سوزاندن دام آلوده، خوک‌ها باید قرنطینه شوند و تنها پس از یک سال مرگ آن، امکان پرورش مجدد خوک وجود دارد. ویروس تب خوکی آفریقایی می‌تواند نه تنها یک کسب و کار در حد یک مزرعۀ کوچک خوک را، حتی یک شرکت بزرگ کشاورزی را نیز بکام مرگ بکشد. نقشۀ شیوع ویروس تب خوکی در اوکراین نشان می‌دهد، که «خطر خوکی» اوکراین به مرزهای بلاروس، روسیه و ترانس‌دنیستر کاملاً نزدیک شد. در واقع، ویروس تب خوکی کل شاخه کشاورزی در اوکراین را بطور نظام‌مند نابود کرد.

پروژۀ «امنیت زیستی» آمریکا، که بخشی از آن به طور گسترده در اوکراین استقرار یافته، یک مانوری است با هدف دور زدن کنوانسیون سال ١٩٧٢. آزمایشگاه‌های بیولوژیکی نظامی، طبق افسانه‌ای که ظاهراً برای «کاهش تهدیدات بیولوژیکی» در یک حالت خاص طراحی شده‌اند، در واقع یک شبکه کنترل‌شده توسط پنتاگون برای مطالعۀ اثرات ویروس‌ها و باکتری‌ها بر روی یک ژن بنیادی خاص، خواه انسان، حیوان یا گیاه می‌باشد. در اینجا گسترۀ وسیعی از فعالیت‌ها باز می‌شود. با کمک عوامل بیماری‌زا می‌توان بر تولید محصولات زراعی و دامی تأثیر گذاشت و اپیدمی‌های محدود و گسترده را مدیریت کرد. در اواخر سال ٢٠١۶، اتحادیۀ اروپا واردات گوشت طیور از اوکراین را به دلیل اینکه «آنفولانزای پرندگان» «به طور ناگهانی» در منطقۀ خرسون شیوع یافت، ممنوع کرد و این ممنوعیت در کل قلمرو کشور نیز اعمال گردید. درآمد پرورش طیور اوکراین از صادرات طیور (عمدتا مرغ) ماهانه بیش از ۴ میلیون دلار بود. طغیان «آنفولانزای پرندگان» در اوکراین و تداوم آن، آسیب قابل توجهی به کل صنعت پرورش طیور  وارد ساخت.

با کمک رسانه‌های جمعی و جامعۀ به اصطلاح متخصصان، این نظر شکل گرفت که ناقلان تب خوکی و «آنفولانزای پرندگان» ذات وحشی هستند که در جایی جهش می‌یابند و با خواص جدیدی برمی‌گردند که باعث افزایش و تسریع مرگ و میر دام می‌شوند. در مورد مردم، سازماندهی یکسری اطلاعات دربارۀ آب آلوده، لوله‌های فاسد آب، سوسیس کهنه یا یک توریست از یک کشور دور که ویروس را آورده، کافی است. ارزش یک بمب بیولوژیکی در این واقعیت نهفته که نامرئی است و تعیین منبع عفونت تقریبا امکان‌پذیر نیست.

اکنون دیگری جای شکی نمانده که ایالات متحدۀ آمریکا توانایی خفاش‌ها و پرندگان مهاجر را برای حمل عفونت‌های مختلف در اوکراین مورد مطالعه قرار داده است.

بدیهیات را نمی‌توان پنهان کرد. از زمانی که ارتش ایالات متحدۀ آمریکا به منظور «کاهش خطرات بیولوژیکی»، اوکراین را با شبکه‌ای از آزمایشگاه‌های بیولوژیکی درگیر کرد، تعداد و گسترۀ این خطرات به طور قابل توجهی افزایش یافته است. و اکنون خود اوکراین به یک بمب بیولوژیکی برای روسیه، بلاروس و کشورهای اتحادیۀ اروپا تبدیل شده است.

اظهارات ویکتوریا نولند، دستیار وزیر امور خارجۀ آمریکا در امور اروپا و آوراسیا بسیار افشاکننده است: «مؤسسات تحقیقات بیولوژیکی در اوکراین وجود دارد و ما دلایل کافی برای نگرانی از این داریم که نیروهای روسی تلاش کنند کنترل آن‌ها را به دست بگیرند. بنابراین، ما با اوکراینی‌ها در حال کار بر روی چگونگی جلوگیری از افتادن هر یک از مواد تحقیقاتی به دست نیروهای روسیه هستیم».

این اعتراف، سیاستمداران و روزنامه نگاران را در ایالات متحده حیرت‌زده کرد. ولی، اگر تحقیقات با هدف اعلام شده، یعنی «کاهش تهدیدات بیولوژیکی» انجام گرفته، پس «مواد تحقیقاتی» چه خطری دارند»؟

٢٧ اسفند- حوت ١۴٠٠

منابع:

https://www.fondsk.ru/news/2022/03/15/sprut-voenno-biologicheskih-laboratorij-ssha-na-ukraine-tajnoe-stanovitsja-javnym-55780.htmlhttps://eb1384.wordpress.com/2022/03/18/اختاپوس-آزمایشگاههای-بیولوژیکی-نظا/




ایالات متحده در حال تدارک جنگ همزمان با روسیه و چین

دبورا ونزیاله

مترجم: یونس غیاثوند

ایالات متحده همچنان قدرت پیشرو، جهان همراه با منافع جهانی است و نمی‌تواند بین اروپا و اقیانوس هند و اقیانوسیه یکی را انتخاب کند. در عوض، واشنگتن و متحدانش باید یک استراتژی دفاعی ایجاد کنند که بتواند همزمان روسیه و چین را بازدارند و در صورت لزوم شکست دهد.

مبارزه همزمان در دو جبهه

طبق مقاله متیو کرونیگ «یک جنگ بزرگ در اوکراین ممکن است از مرزهای بین المللی عبور کند و هفت متحد ناتوی هم‌مرز با روسیه، بلاروس و اوکراین را تهدید کند… در حالی که سایر کشورهای آسیب‌پذیر اروپای شرقی، لهستان، رومانی یا کشورهای بالتیک ممکن است هدف بعدی باشند». علیرغم اینکه روسیه و اوکراین هر دو اعلام کرده‌اند که تمایلی به شروع جنگ ندارند.  در این مقاله به نقل از فیلیپ دیویدسون،  فرمانده سابق ستاد هند و پاکستان ایالات متحده آمده است که «چین ممکن است ظرف شش سال آینده به تایوان حمله کند…». اگر چین موفق شود کنترل تایوان را به دست آورد، به تضعیف نیروهای آمریکایی ادامه خواهد داد و رهبری «نظم آسیایی» را بدست خواهد گرفت. ایالات متحده از تزلزل «معاهده امنیت جهانی» خود با این احتمالات احساس خطر می‌کند.

از نظر ایالات متحده، چین و روسیه دو دشمن مهم هستند: قلمرو وسیع، تاریخ طولانی،  فرهنگ ملی غنی و سلاح‌های هسته‌ای استراتژیک، همگی تهدیدی برای هژمونی جهانی آمریکا هستند. به گفتۀ آمریکا، تنها راه برای از بین بردن این تهدید این است که دو قدرت بزرگ تسلیم هژمونی جهانی آمریکا شوند. در مورد روسیه که هنوز از ضعف خود بهبود نیافته، ایالات متحده امیدوار است به طور کامل آن را از بین ببرد، تسلیحات هسته‌ایش را نابود کند و باعث شود که روسیه تمام نفوذ جهانی‌اش را از دست دهد. در مورد چین که مردمی متحدتر، حزب حاکم باثبات‌تر و اقتصاد سالم‌تری دارد، ایالات متحده امیدوار است که رهبران چین را از طریق «انقلاب رنگی» سرنگون سازد و به تدریج ایمان مردم چین به کمونیسم را از بین ببرد. حفظ و مهار نظامی هر دو کشور از نظر کرونیگ، یک فرضیه غیرقابل بحث است.

کرونیگ تاکید کرد: «ایالات متحده به دلیل منابع محدود مجبور به انتخاب استراتژی نگران‌کننده در مورد امنیت ملی خود نخواهد شد». کرونیگ برای حمایت از «شکست دادن روسیه و چین در بازه‌های زمانی گوناگون» پیش‌بینی می‌کند که ایالات متحده هزینه‌های دفاعی خود را افزایش دهد. با توجه به قیمت‌های بازار، اگر چه نه به صورت واقعی، که بر اساس برابری قدرت خرید اندازه‌گیری می شود، ایالات متحده ۲۴ درصد از تولید ناخالص داخلی جهانی ((GDP را تشکیل می‌دهد، در حالی که چین و روسیه روی هم تنها ۱۹ درصد را به خود اختصاص می‌دهند. با توجه به خروج اخیر نیروهای آمریکایی از افغانستان، کرونیگ نه تنها مخالف هرگونه کاهش هزینه‌های نظامی است، بلکه خواهان دو برابر کردن آن به ۶.۵ (پنج و شش دهم) درصد تولید ناخالص داخلی صرف شده برای دفاع در طول جنگ سرد است. زیرا «این جنگ سرد جدید به اندازه قبلی خطرناک است»‌.

پیش‌بینی دیگر این است که «متحدان کلیدی ایالات متحده در برنامه‌ریزی نظامی، تقسیم مسئولیت‌ها و ساده‌سازی تقسیم کار برای تهیه سلاح» را شامل شود. با توجه به اینکه ایالات متحده و متحدان رسمی هم‌پیمان آن تقریبا ۶۰ درصد از تولید ناخالص داخلی جهانی را تشکیل می‌دهند، کرونیگ پیش‌بینی می‌کند که ایالات متحده ائتلاف‌های موجود مانند ناتو، «ائتلاف‌های دوجانبه در آسیا» را با ترتیبات جدیدی مانند گفتگوی چهارجانبه امنیتی تکمیل کند تا «به راحتی بسیج منابع و حفظ برتری بر چین و روسیه بیشتر شود. او پیش‌بینی کرد در حالی که متحدان آسیایی آن‌ها، موشک‌های هارپون و زیردریایی‌ها را خریداری می‌کنند ارتش ایالات متحده اروپا را در اولویت قرار می‌دهد و نیروی دریایی ایالات متحده اقیانوس هند و اقیانوس آرام را اداره می‌کنند، متحدان اروپایی ایالات متحده در زره‌پوش و توپخانه سرمایه‌گذاری کنند.

کرونیگ بالاخره تسلیحات هسته‌ای را روی میز گذاشت. او می گوید «تکیه بیشتر بر سلاح‌های هسته‌ای برای خنثی کردن متعارف دشمنمان ضروری است». وی در ادامه توضیح می‌دهد که «(آمریکا می‌تواند به حملات هسته‌ای تهدیدآمیز غیراستراتژیک به عنوان یک عامل بازدارنده و به عنوان آخرین راه حل برای خنثی کردن تهاجم آبی و خاکی چین به تایوان یا حمله تانک‌های روسیه به اروپا تکیه کند».

ادامۀ راهبرد چندین دهه‌ در قبال روسیه

سیاست کنونی ایالات متحده در قبال روسیه ضربه‌ای به ما نمی‌زند، بلکه ادامه راهبرد چندین دهه‌ای جنگ سرد است. در سال ۱۹۷۲، اندکی پس از سفر مخفیانه کیسینجر به چین، او به پرزیدنت نیکسون گفت که چینی ها «به اندازۀ روس‌ها خطرناک هستند و حتی در دوره‌های تاریخی خاص خطرناک‌ترند». او امیدوار بود که واشنگتن بتواند از مسکو و پکن با انجام «تعادل غیراحساسی بازی قدرت» استفاده کند. به نظر کیسینجر، ۲۰ سال بعد، آن‌ها توانستند ابتدا از چین برای تضعیف اتحاد جماهیر شوروی استفاده کنند. ایالات متحده (اعم از دموکرات و جمهوری خواه)، این استراتژی را دنبال کردند و با چین همکاری کردند و اتحاد جماهیر شوروی را تضعیف کردند و فروپاشی آن را تسریع نمودند.

اما فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ ایالات متحده را به طور کامل راضی نکرد. در دورۀ دولت یلتسین، ایالات متحده نتوانست روسیه را مانند اوکراین، بلاروس و قزاقستان متقاعد کند که سلاح‌های هسته‌ای خود را به طور کامل کنار بگذارد. پس در سال ۲۰۰۱، ایالات متحده از معاهدۀ پیمان موشکی ضد بالستیک ۱۹۷۲ خارج شد. در این زمان، روسیه نیز از معاهده خارج شد و بیش از ۵۰۰۰ کلاهک هسته‌ای استراتژیک مستقر کرد و نفوذ قوی خود را در اروپای شرقی حفظ کرد. هدف ایالات متحده تضعیف یا نابودی بیشتر روسیه از نظر اقتصادی، بی‌ثبات کردن سیاست آن، سردرگمی مردم روسیه و در نهایت، تجزیۀ روسیه به کشورهای کوچک‌تر و مهمتر از همه، از بین بردن زرادخانه هسته‌ای آن است.

اما واشنگتن احساسات میهن‌پرستانه مردم روسیه را دست کم گرفت. از لحاظ تاریخی، روسیه متحمل تهاجمات بسیاری توسط کشورهای اروپای غربی شده است. از جمله، حمله ناپلئون به روسیه در سال ۱۸۱۲، مداخله مسلحانه ۱۴ کشور در سرزمین رژیم نوپای شوروی در سال ۱۹۱۸ و تهاجم فاشیست‌های آلمان به اتحاد جماهیر شوروی در طول جنگ جهانی دوم، که در سال ۱۹۴۱ آلمان به روسیه وارد شد، منجر به ده‌ها میلیون تلفات نظامی و غیرنظامی گردید. اتحاد جماهیر شوروی و چین بزرگترین فداکاری‌ها را در جنگ جهانی دوم بر علیه فاشیسم کردند و همزمان، ملی‌گرایی و میهن‌پرستی قوی را در هر دو کشور شکل دادند. میهن‌پرستی به مهمترین عامل تاثیرگذار بر سیاست روسیه تبدیل شد و هر حزب سیاسی بر اساس نحوۀ دفاع از کشور خود قضاوت می‌کند. به ویژه پس از دورۀ سخت پسافروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مردم روسیه امروز آنطور که آمریکا انتظار دارد، به راحتی فریب نمی‌خورند و رئیس جمهور ولادیمیر پوتین همیشه از محبوبیت بالایی برخوردار بوده است. با وجود تحریم‌های طولانی مدّت اقتصادی ایالات متحده و «انقلاب های رنگی» داخلی، رژیم روسیه برای مدت طولانی ثابت مانده است. در نهایت، آمریکا تصمیم گرفت به ابتکار خودش تنش‌ها را در اوکراین تشدید کند و تهدید جنگ را بر مردم اوکراین تحمیل نماید و روسیه را وادار به دفاع از خود کند. به این ترتیب، بهانه‌ای برای آغاز دور بزرگتر جنگ ترکیبی و تحریم‌های اقتصادی علیه روسیه را پیدا کند.

برخلاف اظهارات هشداردهندۀ کرونیگ در مقاله‌اش، روسیه هرگز ادعای تهاجم در میان تنش‌های شرق اوکراین نکرد، بلکه ادعای دفاع کامل از خود کرد. دونتسک و لوهانسک، دو منطقۀ آسیب‌دیده، از نظر تاریخی، روابط نزدیک‌تری نسبت به اوکراین با روسیه دارند. در اواسط قرن هجدهم، تزارینا یکاترینای دوم این منطقه را به یک منطقۀ صنعتی تبدیل کرد، نام آن را به «روسیه جدید» تغییر داد و تعداد زیادی از اقوام روس را به این سرزمین مهاجرت داد. غرب اوکراین برای قرن‌ها توسط لیتوانیایی‌ها، لهستانی‌ها، اتریشی‌ها، روس‌ها و آلمانی‌ها اشغال شده بود. بنابراین، از نظر قومی، زبانی و مذهبی با روسیه متفاوت بود. ساکنان آن احساس هویت پایین‌تری دارند و حتی خصومت عمیقی نسبت به روسیه دارند. در سال‌های اخیر، نیروهای نئونازی در غرب اوکراین قوی‌تر شده‌اند. به عنوان نمونه رژۀ مشعل در شهرهایی مانند کی‌یف و لووف برای بزرگداشت زادروز استپان باندرا، رهبر نازی‌ها را برگذار شد. در جریان درگیری‌های قبلی، ملی‌گرایان افراطی در غرب اوکراین پرچم‌های نازی را برافراشتند و تهدید کردند که تمام اوکراینی‌های شرقی و طرفداران روسیه را خواهند کشت. اقوام روس در شرق اوکراین مجبور به سازماندهی مقاومت و کمک گرفتن از روسیه بودند. افکار عمومی در روسیه نیز موافق این بودند که پوتین باید به هموطنان روس خود در شرق اوکراین کمک کند.

گسترش ناتو به سمت شرق، مسئلۀ امنیتی در اوکراین را به نقطه جوش رسانده است. قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالت متحده به میخائیل گارباچوف وعده داد که ناتو به سمت شرق گسترش نخواهد یافت. زیرا، ماموریت اصلی آن، مقابله با اتحاد جماهیر شوروی و مهار کمونیسم در اروپا بود و با پایان جنگ سرد به اتمام رسیده است. با این حال، ناتو پس از جنگ سرد با پذیرش عضویت ۱۴ کشور دیگر، از جمله برخی اعضای سابق اتحاد جماهیر شوروی، از این «توافق آقایان» سرپیچی کرد. در سال ۲۰۱۸، اوکراین قانون اساسی خود را اصلاح کرد تا عضویت در ناتو و اتحادیۀ اروپا را راهبرد اصلی خود قرار دهد، که تهدیدی جدی برای امنیت ملی روسیه بود. از آنجایی که کی‌یف، پایتخت اوکراین، تنها ۷۶۰ کیلومتر در یک خط مستقیم از مسکو فاصله دارد.

پس از پایان جنگ سرد، نیروهای محرکۀ راهبردهای دیپلماتیک ایالات متحده از مهار کمونیسم فراتررفته و به دنبال هژمونی بی‌چون و چرا در عرصه‌های اقتصادی و نظامی بوده‌اند. در چشم‌انداز راهبردی ایالات متحده، روسیه باید خلع سلاح شود تا بخشی از اروپا به عنوان یک «یار»و سرپلی برای مهار چین، «دشمن خطرناک‌تر» همانطور که کیسینجر آن را توصیف کرد، تبدیل شود. اما تاریخ روس‌ها و موقعیت بین‌المللی کنونی آن‌ها را غیرقابل قبول کرده است که آن‌ها را به عنوان یک دستیار برای پیروی از اروپا تحت رهبری ایالات متحده قرار دهند. علاوه بر این، پوتین از قبل به اعتبار ایالات متحده در امور بین‌المللی مشکوک است. شکی نیست که روسیه تمایلی به شروع جنگ نداشت. نه تنها به دلیل تحریم‌های اقتصادی اجتناب‌‌ناپذیر آمریکا و اروپای غربی، بلکه به این دلیل که پوتین نمی‌خواهد چین را در سر دوراهی قرار دهد.

اجماع نخبگان ایالات متحده

هنگامی که مرکز استراتژی و امنیت شورای آتلانتیک سال گذشته اخباری را منتشر کرد، «The Longer Telgraph» گزارش خود را با عنوان روشنفکران چینی به درستی اشاره کردند که این گزارش مملو از جهان‌بینی‌های قدیمی، روش‌شناسی‌های منسوخ و محتوای بی‌کیفیت است. با این حال، این بدان معنا نیست که این گزارش و مقاله اخیر کرونیگ نباید توسط چین جدی گرفته شود.

در حوزه سیاست خارجی ایالات متحده، سه شورای روابط خارجی، شورای آتلانتیک (CNAS) و مرکز جدید امنیت آمریکا (CFR) از مهمترین اندیشکده‌های ایالات متحده هستند و هر سه به طور پیوسته جنگ سرد را پذیرفته‌اند. چشم‌انداز چین و روسیه با نفوذترین در زمینه دیپلماتیک، جدول زمانی چشمگیر CFR را، از «روابط ایالات متحده وچین:۲۰۲۱-۱۹۴۹»را ارائه کرده است که در آن اکثریت قریب به اتفاق آراء به مانند همان چیزی که بسیاری از محققان چینی می‌گویند، تقابل را نشان می‌دهند.

زمانی که شورای آتلانتیک در سال ۲۰۰۷ تاسیس شد، نخبگان سیاسی ایالات متحده متوجه شدند که رهبران آیندۀ چین گارباچوف یا یلتسین بعدی نخواهند بود. بنابراین، باید «مسیری را برای تعامل ایالات متحده با چین طراحی کنند». تعبیر برای «کنترل» یا «انقلاب رنگی»، نقشی کلیدی در استراتژی شورای آتلانتیک داشت. در دورۀ بعدی، اوباما نقش متعادل‌کنندۀ مجدد آسیا و اقیانوسیه را ایفا کرد. شورای آتلانتیک که در این مقاله بارها به آن اشاره شده است، حامی مستقیم هژمونی نظامی آمریکا است. در درگیری اخیر در شرق اوکراین، این اندیشکده برای اولین بار پیش‌بینی کرد که روسیه به اوکراین «حمله» خواهد کرد. شورای آتلانتیک در جنگ افغانستان، انقلاب یاس در شمال آفریقا و جنبش «تسخیر مرکز» در هنگ‌کنگ شرکت داشته است. این اتاق‌های فکر عمیقاً با مجتموع‌های سنتی نظامی- صنعتی ادغام شده‌اند و یک زنجیرۀ کامل از تحریک، ساخت و اجرای جنگ ترکیبی را تشکیل می‌دهند.

علیرغم شکاف عمیق دو حزب کنونی در ایلات متحده، توافق زیادی در مورد سیاست خارجی وجود دارد: روسیه باید تضعیف و تجزیه شود. چین بزرگترین تهدید برای هژمونی امپریالیستی آمریکاست. در حالی که اقتصاد ایالات متحده از بحران مالی ۲۰۰۸ بهبود نیافته و اخیراً تحت تاثیر این بیماری همه‌گیر قرار گرفته است، عملکرد چشمگیر چین در این دو دور از بلایای جهانی، آن را به چالشی قوی برای هژمونی اقتصادی ایالات متحده تبدیل کرده است. از منظر برابری قدرت خرید، تولید ناخالص داخلی چین در سال ۲۰۱۳ از ایالات متحده پیشی گرفت. حتی در شرایط مبادله بازار، تولید ناخالص داخلی چین در سال ۲۰۲۸ از تولید ناخالص داخلی آمریکا پیشی خواهد گرفت. نخبگان سیاسی ایالات متحده به خوبی می‌دانند که شکست و مهار چین از نظر اقتصادی دشوار خواهد بود. بنابراین، آن‌ها انگیزۀ زیادی برای برای متوسل شدن به جنگ‌های ترکیبی، تحریم‌ها، جنگ‌های قانونی، جنگ‌های تبلیغاتی (از جمله اقتصادی) دارند.

جان بلامی فاستر از ماهنامۀ ریویو خاطرنشان می‌کند که ایالات متحده امروز با بسیاری از درگیری‌های داخلی حل نشدنی مواجه است و ترامپ که توسط آمریکایی‌های ناراضی به ریاست جمهوری برگزیده شده، نه پوپولیسم، بلکه نماینده نئوفاشیسم وحشیانه و تشنۀ جنگ است. بایدن و حزب دموکرات هیچ تناقصی با حزب جمهوری خواه در مورد ضد روسی و ضد چینی بودن ندارند. پمپئو که در دولت ترامپ وزیر امور خارجه بود و احمتالاً در سال ۲۰۲۴ نامزد ریاست جمهوری خواهد شد، یک نئوفاشیست منطقی‌تر و کارآمدتر است و آمادۀ طراحی جنگ در تایوان است. گزارش شده که او در ماه مارس امسال برای دیدار با «رئیس جمهور» تسای، از تایوان بازدید خواهد کرد. به نظر می‌رسد که او در حال حاضر استراتژی پیشنهاد شورای آتلانتیک برای «شکست دادن روسیه و چین در یک بازۀ زمانی همزمان» را تحت تمرکز قرار داده است.

نخبگان سیاسی ایالات متحده ممکن است در مقایسه با الگوی حکومتی چین مبنی بر «انتخاب افراد نجیب و انتصاب افراد توانمند»، احمق و متکبر به نظر برسند. امّا دوستان ما در چین باید درک کنند که این نخبگان سیاسی اراده، منابع و قدرت برای به راه انداختن دو جنگ علیه آن‌ها را دارند. چین و روسیه به طور همزمان هیچ ترسی از استفاده از سلاح‌های هسته‌ای ندارند. حماقت و تکبر چیزی از خطر آن‌ها کم نمی‌کند. بسیاری از چینی‌ها حتی پس از گذشت ۵۰ سال از سفر رئیس جمهور نیکسون به چین، هنوز نیکسون و کیسینجر را «دوستان قدیمی مردم چین» می‌دانند. امّا واقعیت این است که روابط چین و ایالات متحده در حال وارد شدن به زمستانی طولانی و سرد است و نخبگان سیاسی آمریکا در حال حاضر در حالت جنگ سرد قرار دارند و آمادۀ یک جنگ گرم هستند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دبورا ونزیاله، روزنامه‌نگار و سردبیر آمریکایی مقیم فعلی ونیز ایتالیا. او به مدت ٣۵ سال در بخش زنجیرۀ تأمین جهانی کار کرده است.

یونس غیاثوند، فرزند کارگر، ١٧ ساله.




حزب توده ایران درباره جنگ دراوکراین: همراه با کارگران و زحمتکشان جهان و نیروهای مترقی، برای صلح، بر ضد جنگ، تجاوز و امپریالیسم

بیانیه ی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران درباره جنگ دراوکراین: همراه با کارگران و زحمتکشان جهان و نیروهای مترقی، برای صلح، بر ضد جنگ، تجاوزگری وامپریالیسم

بحرانی که از سال ۲.۱۴/۱۳۹۳ تحولات داخلی و بین‌المللی را در ارتباط با اوکراین، در جنوب غربی فدراسیون روسیه، بغرنج کرده بود، با شروع حمله نظامی روسیه به اوکراین در بامداد پنجشنبه ۵ اسفند، ابعاد گسترده‌تر و خطرناک‌تری یافت. ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، با صدور فرمان حمله نظامی به اوکراین درگیری نظامی خطرناک جدیدی را آغاز کرد که به‌واقع می‌تواند صلح جهانی را به طور جدّی تهدید کند. هدف‌های اعلام شدهٔ روسیه در این یورش نظامی، حمایت از استقلال و امنیت روسیه و جمهوری‌های اعلام شده در دونتسک و لوگانسک در شرق اوکراین، جلوگیری از پیوستن اوکراین به پیمان نظامی ناتو، و تغییر دادن مسیر سیاسی آیندهٔ آن کشور به‌دور از نظامیگری و فعالیت‌های نیروهای فاشیستی است.

حزب تودهٔ ایران ضمن ابراز نگرانی از پیامدهای فاجعه‌بار این تصمیم دولت روسیه، مداخلهٔ نظامی روسیه در اوکراین را محکوم میکند. ما تأکید می‌کنیم که احترام به استقلال و تمامیت ارضی همهٔ کشورهای عضو سازمان ملل متحد و مداخله نکردن در امور داخلی کشورهای دیگر، از بنیاد‌های اصلی منشور سازمان ملل متحد و همزیستی مسالمت‌آمیز است و باید رعایت شود.

پنهان نیست که کارنامهٔ مداخله‌های تجاوزکارانهٔ ناتو و قدرت‌های امپریالیستی و منطقه‌یی، خود بسیار خونین است. بی‌اعتنایی آنها را به قوانین بین‌المللی و از جمله منشور سازمان ملل متحد پیش از این در هجوم‌های خودسرانه و خونین آنها به یوگسلاوی، عراق (دو بار)، افغانستان، سوریه، مالی، سومالی، لیبی، هاییتی ، و دیگر کشورها دیده‌ایم. این بی‌اعتنایی به قوانین بین‌المللی و قلدری و تجاوزگری در عرصهٔ روابط بین‌المللی، فضایی را به وجود می‌آورد که اکنون دولتی مثل دولت الیگارش‌های روسیه هم با احتساب برخی توانایی‌های نظامی-اقتصادی که دارد، با تحریک‌های ناسیونالیستی از آن بهره می‌گیرد.

ما در مقاله‌ای در “نامهٔ مردم”، ارگان  مرکزی حزب تودهٔ ایران، در تاریخ ۲۵ بهمن امسال، تحلیل و موضع حزب را در قبال شرایط ایجاد شده در اوکراین بر اثر موضع‌گیری‌های تحریک‌آمیز و خطرناک ناتو و دولت‌های امپریالیستی و به‌ویژه آمریکا و بریتانیا علیه روسیه، به‌روشنی تشریح کردیم و بر ضرورت مبرم انتخاب گزینه‌هایی مبتنی بر حفظ صلح و امنیت ملّت‌ها تأکید کردیم. در ارتباط با مسئلهٔ اوکراین و اختلاف‌هایش با روسیه، حزب ما از فعال و اجرا شدن مفاد و سازوکارهای “توافق‌نامه‌های مینسک” (سپتامبر ۲۰۱۴ و فوریه ۲۰۱۵) بین دولت‌های این دو کشور حمایت می‌کند. این توافق‌نامه‌ها برای پایان دادن به تنش و درگیری نظامی در منطقهٔ دونباس و احترام به استقلال و یکپارچگی اوکراین تنظیم شده و به امضای هر دو طرف رسیده، و نیز شورای امنیت سازمان ملل متحد در قالب دو قطعنامه، توافق ها را تأیید کرده است. اختلاف‌های بین روسیه و اوکراین و پیدا کردن راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز بر اساس مفاد این توافق‌نامه‌ها و قوانین بین‌المللی حل‌شدنی است.

خودداری دولت اوکراین از اجرای توافق‌نامهٔ مینسک ۲ (۲۰۱۵) و پذیرش خودمختاری دو منطقهٔ محل سکونت روس‌تباران در دونباس در چارچوب کشور واحد اوکراین، بی‌اعتنایی دولت اوکراین به اذیت و آزار روس‌تباران به دست نیروهای افراطی و نئو-نازی، تشدید حملات گاه و بیگاه نیروهای نظامی اوکراین به “جمهوری‌های خودمختار” دونتسک و لوگانسک در ماه‌ها و روزهای اخیر- که ناظران سازمان امنیت و همکاری اروپا (او.ای.سی.دی) وقوع آنها را تأیید کرده‌اند، در کنار آتش‌بیاری دولت‌های آمریکا و بریتانیا، از یک طرف شرایط را متشنج و برای شروع جنگی همه‌جانبه فراهم کرد.

به‌علاوه، باید گفت که زمینهٔ درگیری‌های خونین کنونی بین روسیه و اوکراین در تنش‌آفرینی‌های ناشی از احترام نگذاردن کشورهای امپریالیستی و پیمان نظامی تجاوزگر و توسعه‌گر ناتو به توافق‌های حاصل شده در مقطع فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ و پایان “جنگ سرد” است. در مذاکرات بین رهبران کشورهای امپریالیستی عضو ناتو و نمایندگان رهبری آخرین دولت اتحاد شوروی در ششم مارس ۱۹۹۱، دولت‌های آمریکا، بریتانیا، فرانسه، و آلمان متعهد شده بودند که پیمان ناتو قلمرو خود را فراتر از مرزهای شرقی آلمان واحد در کشورهای اروپای شرقی گسترش نخواهد داد. اما در سه دهه گذشته، ناتو- که قاعدتاً باید پیمان نظامی کشورهای دو سوی اقیانوس اطلس در اروپای غربی و شمال قارهٔ آمریکا باشد- به‌تدریج قلمرو خود را به اروپای شرقی گسترش داد و چهارده کشور اروپای شرقی شامل سه جمهوری سابق اتحاد شوروی را یکی پس از دیگری به عضویت خود درآورد. بر همین اساس است که دولت فدراسیون روسیه اعلام می‌کند که دولت‌های امپریالیستی تعهدهای داده شده در سال ۱۹۹۱ را نادیده گرفته‌اند و با گسترش قلمرو ناتو، امنیت آن کشور را به خطر انداخته‌اند.

کودتای نیروهای فاشیستی در جریان انتخابات ۲۰۱۴ و برکنار کردن رئیس‌جمهور منتخب آن کشور، و در پی آن، درخواست دولت اوکراین برای عضویت در ناتو، سرازیر شدن تسلیحات مدرن غربی به اوکراین که همچنان ادامه دارد، و آموزش ارتش آن کشور به‌وسیلهٔ مشاوران غربی، و به‌علاوه، ورود شبه‌نظامیان فاشیست به نیروهای انتظامی و نظامی اوکراین، عملاً عرصهٔ نفوذ ناتو را به نزدیکی مرزهای روسیه- همسایهٔ شرقی اوکراین- گسترش داده و این پیمان تجاوزگر را در آستانهٔ ایجاد پایگاه نظامی در نزدیکی مرزهای فدراسیون روسیه قرار داده است.

حزب تودهٔ ایران بر این اساس سیاست نظامی‌گرایانۀ تهدیدآمیز گسترش ناتو به سوی شرق اروپا و دامن زدن به تنش‌های خطرناک و ایجاد زمینه‌های درگیری‌های مرگ‌بار و ویرانگر را محکوم می‌کند.

ادامهٔ بحران‌های سیاسی-اقتصادی داخلی کشورهای قدرتمند سرمایه‌داری غرب و به‌ویژه در آمریکا و بریتانیا، و به قدرت رسیدن نیروهایی که نظامیگری و مداخله در کشورهای دیگر همواره از گزینه‌های اول آنها برای تأمین منافع انحصارهای نظامی و تأمین سلطهٔ جهانی قدرت‌های امپریالیستی بوده است، از دیگر عواملی‌اند که در سال‌های اخیر سبب افزایش تنش‌ها و خطر درگیری با فدراسیون روسیه بوده‌اند و حتی کشوری مثل چین را نیز تهدید کرده است. دست‌کم در سه ماه گذشته، قدرت‌های امپریالیستی و همچنین دولت اوکراین این فرصت را داشته‌اند که به‌جای موضع‌گیری‌های نابخردانه و تحریک‌آمیز و برافروختن شعله‌های جنگ، راهی برای حل مسالمت‌آمیز اختلاف‌ها با روسیه بر اساس توافق‌های مینسک پیدا کنند. ولی واقعیت این است که کارنامهٔ این دولت‌ها نشان می‌دهد که حفظ صلح و حفاظت از زندگی و جان انسان‌ها ارزش چندانی برای آنها ندارد و اولویت آنها حفاظت از منافع اقتصادی و سیاسی انحصارطلبانه و سلطه‌جویانه‌شان است.

افزایش تنش‌ها حول مسئلهٔ اوکراین-روسیه در ماه‌های اخیر، و حملۀ نظامی روسیه به کشور همسایه‌اش، معضلی است که ائتلاف آمریکا-ناتو-اتحادیه اروپا و دولت اوکراین از یک سو، و روسیه از سوی دیگر، در وقوع آن نقش داشته‌اند و با توجه به توان هسته‌یی هر دو طرف، اکنون خطر عظیمی برای امنیت و صلح در منطقه ایجاد کرده است. حزب ما به‌شدت نگران گسترش درگیری‌های اخیر در اروپای شرقی و در مرزهای فدراسیون روسیه و سرایت شعله‌های جنگ به کشورهای منطقه است.

حزب تودۀ ایران در کنار دیگر نیروهای مترقی جهان ادامه و گسترش جنگ روسیه در اوکراین را مخالف منافع خلق‌های ساکن این دو کشور همسایه می‌داند. حمله روسیه به اوکراین به‌سهولت می‌تواند به کاربرد سلاح‌های هسته‌یی منجر شود که کل جهان را با خطرهای سهمگین جدیدی روبه‌رو خواهد کرد.

حزب تودهٔ ایران تنها راه حل پایان دادن به بحران خطرناک کنونی را مذاکرۀ مستقیم و شفاف می‌داند و  امیدوار است که نیروهای طرفدار صلح و نهادهای بین‌المللی همهٔ تلاش خود را بکنند تا اوکراین و روسیه به مسیر دیپلماسی و گفت‌وگوهای سازنده بازگردند. در این برههٔ حساس، نیروهای طرفدار صلح جهانی در همه کشورها- از جمله در روسیه- می‌توانند جلوی یکه‌تازی و توسعه‌طلبی قدرت‌های جنگ‌افروز را بگیرد. برای حل صلح‌آمیز اختلاف‌ها و کاهش تنش‌ها و برقراری صلح و امنیت برای همهٔ ملت‌ها باید از هر فرصتی استفاده کرد.

بازی کردن با زندگی و جان میلیون‌ها نفر که قربانیان اصلی چنین ماجراجویی‌های غیرمسئولانه‌اند، شایستهٔ انسان نیست!

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران

۶ اسفند




حرکت طلا در بازار جهانی

بانک‌های مرکزی کشورهای پیشرو جهان در دورۀ بحران مالی جهانی سال‌های ٢٠٠٨- ٢٠٠٩، ماشین‌های چاپ خود را با ظرفیت کامل روشن کردند. فدرال رزرو ایالات متحدۀ آمریکا به ویژه با افزایش حجم عرضه دلار بمیزان کمی بیش از ٨٠٠ میلیارد دلار در سال ٢٠٠٧ به ٢ تریلیون و ٢ میلیارد دلار در پایان سال ٢٠٠٩ متمایز شد. در پاییز ٢٠١۴، تولید دلاری فدرال رزرو نسبت به پایان سال ٢٠٠٩ دو برابر شد.

تلاش‌های پیگیر برای حذف مازاد عرضۀ دلار از بازار در اوایل سال ٢٠٢٠ با اعلام یک «همه‌گیری» و قرنطینه‌های پس از آن در ایالات متحده متوقف شد. ماشین چاپ فدرال رزرو بار دیگر با ظرفیت کامل به کار افتاد و ترازنامۀ فدرال رزرو تاکنون به ٨ تریلیون و ٧ میلیارد دلار رسیده است. به سخن دیگر، عرضۀ دلار در عرض کمتر از دو سال، یک بار دیگر دو برابر شد (در مقایسه با پائیز سال ٢٠١۴). حتی مردم ناآگاه به مسائل اقتصادی می‌دانند که دلار آمریکا محکوم به فنا است. و به احتمال زیاد، سقوط این ارز پس از ترکیدن حباب‌ها در بازارهای سهام که توسط پمپ فدرال رزرو متورم شده، رخ خواهد داد. سایر ارزهای کلیدی- یورو، پوند انگلیس و ین ژاپن نیز به سرنوشت مشابهی دچار خواهند شد.

با این حال، ذخایر به اصطلاح بین‌المللی اکثر کشورهای جهان را عمدتاً همین ارزها تشکیل می‌دهند (کیسه‌های هوا). طلا، جایگاه کشور در صندوق بین‌المللی پول و حق برداشت ویژه سایر اجزای تشکیل دهنده این ذخایر هستند.

***

در سال ١٩٩٩ بانک‌های مرکزی کشورهای پیشرو جهان زیر فشارهای ایالات متحدۀ آمریکا و صندوق بین‌المللی پول توافق‌نامۀ واشینگتن را امضاء کردند که بر اساس آن بانک‌های مرکزی مطابق سهمیه‌ها و برنامه‌های تعیین شده به فروش فلز از ذخایر خود موظف شدند. بطوری که در پایان سال ٢٠٠٠، کل ذخایر طلای کشورها به پایین‌ترین سطح، یعنی به ٢٨٨۶۶ تن کاهش یافت. قرارداد واشنگتن هر پنج سال یکبار مورد بازنگری قرار می‌گرفت، اما کل ذخایر طلا کاهش چندانی نداشت. زیرا، فروش طلا توسط بانک‌های مرکزی کشورهای پیشرو (بریتانیا، آلمان، فرانسه، ژاپن، سوئیس و غیره) به‌ازای خرید از بانک‌های مرکزی کشورهای خارج از توافق واشنگتن جبران می‌شد. بر اساس برآوردهای من، در پایان سال ٢٠٠٩، کل ذخایر طلای بانک‌های مرکزی تمام کشورهای جهان بالغ بر ٢٨٩٢٢ تن بوده است. در مجموع، در طول سال‌های ٢٠٠٠، فروش طلا تقریباً برابر با خرید آن در کل جهان بود.

اما از سال ٢٠١٠، روند آشکاری به سمت تبدیل بانک‌های مرکزی به خریداران خالص طلا وجود داشته است (تقاضا بیشتر از عرضه).

در اینجا داده‌های کمیتۀ جهانی طلا در مورد خرید خالص طلا (میزان خرید منهای فروش) توسط بانک‌های مرکزی در دورۀ زمانی سال‌های ٢٠١٠ تا ٢٠٢٠ را ارائه می‌دهم (مقدار به تن):

سال ٢٠١٠- ٧٩ و ١ دهم؛

سال ٢٠١١- ۴٨٠ و ٨ دهم؛

سال ٢٠١٢- ۵۶٩ و ٣ دهم؛

سال ٢٠١٣- ۶١٣ و ٣ دهم؛

سال ٢٠١۴- ۶٠١ و ٢ دهم؛

سال ٢٠١۵- ۵٧٩ و ۶ دهم؛

سال ٢٠١۶- ٣٩۴ و ٩ دهم؛

سال ٢٠١٧- ٣٧٨ و ۶ دهم؛

سال ٢٠١٨- ۶۵۶ و ٢ دهم؛

سال ٢٠١٩- ۶٠۵ و ۴ دهم؛

سال ٢٠٢٠- ٢۵۴ و ٩ دهم.

  جهت‌های اصلی تقاضای طلا به صورت سه ماهه در سال ٢٠٢١  
      ربع اول     ربع دوم   ربع سوم       جمع
زیورآلات ۴٨۴ و ١ دهم ٣٩۶ و ۶ دهم ۴۴٢ و ۶ دهم ١٣٢٣ و ٣ دهم
الکترونیک و سایر فن‌آوری‌ها   ٨١ و ١ دهم   ٨٠ و ٢ دهم   ٨٣ و ٨ دهم   ٢۴۵ و ١ دهم
سرمایه‌گذاری ١٨١ و ٩ دهم ٢٨٣ و ٨ دهم ٢٣۵  ٧٠٠ و ٧ دهم  
ذخایر بانک‌های مرکزی   ١٣٣ و ۴ دهم   ١٩٠ و ۶ دهم   ۶٩ و ٣ دهم   ٣٩٣ و ٣ دهم
جمع کل ٨٨٠ و ۵ دهم ٩۵١ و ٢ دهم ٨٣٠ و ٧ دهم ٢۶۶٢ و ۴ دهم

منبع: gold.org

بر اساس گزارش کمیتۀ جهانی طلا، مجموع ذخایر رسمی طلا (بمثابه بخشی از ذخایر رسمی بین‌المللی) همۀ کشورهای جهان تا پایان سال ٢٠٢٠ به ٣۴٢١١ تن افزایش یافت. رشد ذخایر رسمی طلا در جهان به دلیل خریدهای خالص بانک‌های مرکزی در سال‌های ٢٠١٠-٢٠٢٠ به ١۵ و ٣ دهم درصد رسید (جدول بالا).

از جدول بالا چنین استنتاج می‌شود، که در مجموع کل تقاضای طلا در دورۀ سه ربع سال ٢٠٢١ سهم خرید خالص بانک‌های مرکزی ١۴ و ٨ دهم درصد بوده است. می‌توان انتظار داشت که تا پایان سال ٢٠٢١، خرید خالص طلا توسط بانک‌های مرکزی حداقل به ۵٠٠ تن رسید.

***

میزان خرید خالص طلا طی سال‌های ٢٠٢٠ و ٢٠٢١ نسبت به سال‌های گذشته رکوردشکنی نبود، اما این دو سال برای اقتصاد اکثر کشورهای جهان سال‌های بسیار سختی بود. اگر فروش اجباری بخشی از ذخایر طلا توسط برخی کشورها به منظور تثبیت اقتصاد و ارزشان نبود، حجم خالص خریدها باز هم بیشتر می شد.

بانک‌های مرکزی کشورهای زیر بزرگترین خریداران خالص طلا در ربع اول سال ٢٠٢١ بودند (وزن به تن):

ژاپن- ٨٠ و ٧۶ صدم؛

مجارستان- ۶٢ و ٩٨ صدم ؛

ازبکستان- ٢٣ و ٣٣ صدم؛

قزاقستان- ٧ و ٩٩ صدم.

در دورۀ ربع دوم وضعیت از این قرار بود:

تایلند- ٩٠ و ٢ دهم؛

برزیل- ۶٣ و ٧۵ صدم؛

سنگاپور- ٢۶ و ٣۴ صدم؛

هندوستان- ٨ و ۴ دهم؛

ترکیه- ٧ و ٧٧ صدم.

در ربع سوم:

هندوستان- ۴٠ و ١٢ صدم؛

ازبکستان- ٢۵ و ۵٠ صدم؛

قزاقستان- ١١ و ٢٧ صدم؛

برزیل- ٨ و ۵۴ صدم؛

روسیه- ۶ و ٢٢ صدم.

و این هم لیست کشورهای فروشندۀ خالص طلا از ذخایر رسمی خود در ربع نخست (وزن به تن):

فیلیپین- ٢۴ و ٧٣ صدم؛

امارات متحدۀ عربی- ٣ و ۴٣ صدم؛

روسیه- ٣ و ١١ صدم.

ربع دوم:

قزاقستان- ٩ و ٩ دهم؛

قرقیزستان- ٩ و ١۵ صدم؛

فیلیپین- ٧ و ٩١ صدم؛

آلمان- ٣ و ٣٣ صدم؛

روسیه- ٣ و ١١ صدم.

ربع سوم:

ترکیه- ١٣ و ٩ دهم.

***

جمهوری خلق چین بزرگترین تولیدکننده طلا در جهان است. بر اساس نتایج سال گذشته، ٣۶۵ و ٣ دهم تن فلز گرانبها تولید کرد. با این حال، بانک خلق چین یکی از بانک‌های مرکزی خریدار خالص طلا نیست. میزان ذخیرۀ طلای بانک خلق چین از دو سال پیش تغییر نکرده و همچنان در سطح ١٩۴٨ تن ثابت مانده است. بسیاری از کارشناسان در این امر تردید دارند، که بانک مرکزی چین طلای استخراج شده در کشور را خریداری نمی‌کند. البته، می‌خرد و در این کار بسیار هم فعال است، اما به هر طریق ممکن آن را پنهان می‌کند و در آمار رسمی خود ثبت نمی‌کند (تا اواسط سال ٢٠١۵، اطلاعات مربوط به ذخایر رسمی طلا به عنوان یک راز دولتی تلقی می‌شد). حجم واقعی طلا در ذخایر بین‌المللی چین حداقل دو برابر از رقم رسمی بیشتر است.

روسیه بعد از چین دومین کشور بزرگ تولیدکنندۀ طلا محسوب می‌شود. تا پایان سال گذشته، ٣٣١ و ١ دهم تن فلز گرانبها در کشور تولید شد. این کشور از تمام امکانات برای افزایش ذخایر طلا به عنوان بخشی از ذخایر بین‌المللی فدراسیون روسیه برخوردار است و این امکان در مدت چند سال محقق شده است. ذخیرۀ رسمی طلای روسیه در دهه دوم قرن بیست و یکم به طور پیوسته افزایش یافته است. تا اول ژانویۀ ٢٠١٠، مقدار فیزیکی آن ۶۴٩ و ٣ صدم تن بود و تا اول ژانویۀ سال ٢٠٢١ به ٢٢٩٨ و ۵٩ صدم تن افزایش یافت. در ابتدای دورۀ مورد بررسی، سهم طلا از نظر ارزش به ۵ و ١٩ صدم درصد از کل ذخایر بین‌المللی فدراسیون روسیه بالغ شد؛ این میزان در پایان همین دوره به ٢٣ و ٢٩ صدم درصد افزایش یافت.

افزایش ذخایر طلا در مدت ١١ سال (سال‌های ٢٠١٠ تا ٢٠٢١) به ١۶۵٠ تن رسید. به این ترتیب، سالانه بطور میانگین١۵٠ تن افزایش یافت، اما سالهای رکوردی هم بودند. حداکثر خرید خالص طلا در سال ٢٠١٨ به ٢٧۵ و ١۵ صدم تن بالغ شد. این، یک روند بسیار مثبت بود. این را بمثابه آغاز دلارزدایی از اقتصاد روسیه و بعنوان یک گام تعیین‌کننده برای تقویت روبل روسیه ارزیابی کردند. کارشناسان تخمین می‌زنند که اگر بانک مرکزی تمام فلزات گرانبهای استخراج شده در کشور را ظرف پنج سال برای ذخایر خود خریداری کند، دیگر نیازی به دلار و سایر ارزهای کاغذی در ذخایر رسمی کشور وجود نخواهد داشت. این، یک گام جدی در جهت تقویت حاکمیت ملی روسیه خواهد بود.

با این وجود، در سال پس از سال رکورد ٢٠١٨، خرید خالص طلا بسیار کمتر از سال قبل از آن بود: ١۵٧ و ٩۵ صدم تن. و در پایان سال ٢٠٢٠، خالص خرید این فلز گرانبها تنها ٢٧ و ٢٨ صدم تن بوده است. در مقایسه با سال ٢٠١٨ خریدها به نحوی کاهش یافتند. چرا؟

در ماه مارس سال ٢٠٢٠ بانک روسیه اعلام کرد، که از اول ماه آوریل خرید این فلز گرانبها برای ذخایر بین‌المللی را متوقف می‌کند. و واقعاً هم، بانک روسیه معاملات با طلا را به طور تقریباً کامل متوقف کرد. حتی بخش کوچکی (چند تن) از ذخیرۀ فلزات گرانبهای خود را برای ضرب سکه‌های سرمایه‌گذاری طلا فروخت. پس از آن، البته، به همان میزان طلا خرید و ذخیرۀ طلای خود را در سطح اول آوریل ٢٠٢٠ منجمد کرد. این تصمیم بانک روسیه منجر به این شد که شرکت‌های فعال در عرصۀ استخراج طلا در روسیه، محصولات خود را به بازارهای خارجی ارسال کنند. بنا به نتایج سال ٢٠٢٠، ٣٢٠ تن فلز گرانبها، که ١٠٠ درصد آن در روسیه تولید می‌شود، از کشور صادر شد (از جمله، محصول استخراجی از معدن و تولید از ضایعات طلا). سهم شیر طلا به لندن ارسال گردید. سرنوشت بعدی طلای روسیه معلوم نیست.

خروج طلا از روسیه در سال ٢٠٢١ ادامه یافت. بر اساس آخرین آمار ادارۀ گمرک فدرال، در فاصلۀ ماه ژانویه تا ماه اکتبر ٢۴٠ و نیم تن طلا، به سخن روشن‌تر، تقریبا ١٠٠ درصد فلز استخراج شده از معادن روسیه در این مدت از کشور خارج شد. این مقدار باز هم به جزایر مه‌آلود آلبیون ارسال گردید. در ماه اکتبر ٣٠ و ٣ دهم تن یا ٩٢ درصد طلای روسیه به ارزش یک میلیارد و ٧٠٠ میلیون دلار به انگلستان صادر گردید.

لازم به ذکر است، که از زمان توقف خرید طلا به عنوان بخشی از ذخایر بین‌المللی فدراسیون روسیه، ارزش کل این ذخایر تا ١٧ دسامبر سال ٢٠٢١ از ۵۶۴ میلیارد و ۴٠٠ میلیون دلار به ۶٢۶ میلیارد و ٣٠٠ میلیون دلار افزایش یافته است (طبق آخرین داده‌ها). یعنی افزایش ۶١ میلیارد و ٩٠٠ میلیون دلاری، صرفاً با انباشت ارزهای کاغذی تأمین شد. بر این اساس، سهم طلا در ذخایر کاهش می‌یابد و امروز در محدودۀ ٢٠-٢١ درصد در نوسان است.

در ٢١ دسامبر، مجلس قانون‌گذاری فدراسیون روسیه (دوما) درخواستی به بانک مرکزی و دولت ارسال کرد. طی این درخواست سؤالاتی مبنی بر این مطرح نموده، که چرا تمام طلای استخراج شده در کشور به خارج از مرزهای آن صادر می‌شود و چرا بانک روسیه انباشت طلا به عنوان بخشی از ذخایر بین‌المللی فدراسیون روسیه را متوقف کرده است.

والنتین کاتاسانوف (Valentin Katasonov)

پروفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه

منبع:

https://www.sovross.ru/articles/2214/55170

ا. م. شیری

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

به باور مترجم، اهمیت مقاله حاضر در این است که چین و برخی کشورهای دیگر با افزایش ذخیره طلای خود، سعی می‌کنند وابستگی اقتصاد کشور به ارز‌های خارجی، بخصوص، به دلارهای کاغذی را به تدریج کاهش دهند. برای اینکه احتمال داده می‌شود، دلارهای بی‌پشتوانه در آینده نه چندان دور، ارزش خود را بطور ناگهانی از دست خواهد داد. زیرا، خود اربابان پول در ایالات متحدۀ آمریکا در این امر ذینفع هستند. چرا که تمام دلارهای خارج از خاک آمریکا بدهی خارجی دولت آمریکا محسوب می‌شود و با سقوط جهانی ارزش دلار، بدهی‌های خارجی این کشور بنوعی لغو می‌گردد. در این حالت، ذخایر ارزی کشورهای مختلف بی‌ارزش و اقتصادشان بکلی ورشکست می‌شود.

١۵ بهمن- دلو ١۴٠٠