داستان انتشار مجله دنیا و بازخوانی قتل تقی ارانی

خسرو باقری برگرفته از شرق

 دکتر تقی ارانی در مهرماه 1312/1933 از وزارت معارف درخواست کرد که به او اجازه داده شود تا در تهران، مجله ماهانه‌ای با عنوان تندر و با مسلک علمی و اقتصادی و صنعتی و اجتماعی طبع و نشر کند. مدیرکل این وزارتخانه، شاید از آن جهت که این عنوان کلمه پارسی سره نبود، با اعطای امتیاز موافقت نکرد. دکتر ارانی ماه بعد درخواست خود را با عنوان ماتریالیسم تکرار کرد، اما این‌بار هم از طرف شورای‌عالی معارف به ایشان ابلاغ کردند که چون این اسم یک واژه اروپایی است، از پذیرش آن معذورند. در این زمان، یکی از برنامه‌های وزارت معارف و شورای‌عالی معارف، این بود که از آلوده‌شدن زبان فارسی به کلمات فرنگی جلوگیری کند. برای بار سوم، دکتر ارانی عنوان «دنیا» را پیشنهاد کرد که ترجمه کلمه لوموند، روزنامه معروف فرانسوی به سردبیری هانری باربوس بود. شورای‌عالی معارف از آنجا که دنیا یک واژه عربی بود که دیگر شناسنامه فارسی گرفته بود، موافقت خود را با آن اعلام و پروانه یا جواز مجله را در آذرماه 1312 صادر کرد (مؤمنی. 9).

مجله دنیا برای مدتی کوتاه، یعنی کمی بیش از یک سال، به سرپرستی دکتر ارانی و یاری دو نفر از برجستگان ادب و فرهنگ و دانش آن زمان جامعه ما انتشار یافت. امروز پس از نزدیک به 80 سال، با وجود جثه کوچک، پدیده‌ای‌ است بزرگ که نه‌تنها اهمیتی تاریخی دارد، بلکه مطالب آن، مانند بنیان‌گذارش همچنان زنده است. ارانی و یارانش توانستند با زیرکی و با زبانی ساده، در محیط عقب‌مانده و بسته زمان خویش، که استبداد سیاسی همه را خفه می‌کرد، پیشرفته‌ترین اندیشه‌های علمی، فلسفی و اجتماعی را گسترش دهند.

مجله دنیا در بهمن‌ماه 1312، با قطع خشتی، در سی‌ودو صفحه دوستونی، در تهران به مدیریت و رهبری دکتر تقی ارانی منتشر شد. روی جلد مجله قید شده بود که فاصله انتشار آن، ماهی یک مرتبه، قیمت اشتراک سالانه بیست ریال و قیمت تک‌شماره، دو ریال است. افزون بر دکتر ارانی (که علاوه بر نام «ت. ارانی»، از نام مستعار احمد قاضی هم استفاده می‌کرد)؛ ایرج اسکندری (با نام مستعار ا. جمشید)، بزرگ علوی (با نام مستعار فریدون ناخدا)، ابوالقاسم اشتری، حسین افشار، د. رجبی، نورالله بهبهانی، عباس قزل‌ایاغ، ایراندخت، ا. نور (ابوالقاسم نراقی)، م. ن. و ا.خ (انور خامه‌ای) از نویسندگان مجله بودند. از کسانی که به انتشار مجله دنیا کمک می‌کردند، باید از علی شهیدزاده و اکبر افشار قتولی که کارگر چاپخانه بود، نام برد. رسم کار مجله این بود که هر ماه یا یک ماه‌ونیم، نشست تحریریه متشکل از ارانی، اسکندری و علوی تشکیل می‌شد و برنامه شماره آینده مجله را تنظیم می‌کرد (مؤمنی.113).

اما فاصله انتشار مجله حفظ نشد. پس از انتشار منظم شش شماره، شماره هفتم آن با یک ماه تأخیر در شهریور 1313 و شماره هشتم آن با دو ماه تأخیر در آذرماه همان سال انتشار یافت. سرانجام آخرین شماره آن، که سه شماره ده و یازده و دوازده را یکجا در بر می‌گرفت، در 96 صفحه و پس از چهار ماه تأخیر در خرداد 1314/1935 منتشر شد. پس از آن، برخلاف وعده‌های داده‌شده مبنی بر ایجاد بعضی تغییرات یا نگارش برخی مقالات در شماره‌های بعد، مجله برای همیشه تعطیل شد.

دکتر ارانی، «مدیر و رهبر» مجله، در تابستان 1313/1934 برای مطالعات علمی و شاید برقراری بعضی پیوندهای سیاسی به آلمان سفر کرد و احتمالا عدم انتشار مجله در مردادماه آن سال، ناشی از این مسئله بوده است. مشکل مالی و مشغله‌های گوناگون دکتر ارانی از مهم‌ترین دلایل عدم انتشار به‌موقع شماره‌های بعدی مجله دنیا بود. اما تعطیلی مجله به احتمال زیاد، به سازمان‌دهی مخفیانه دوباره «فرقه کمونیست» و عضویت مدیر و چند نفر از نویسندگان آن در این فرقه مربوط بوده است. «در سال 1313، گروه‌های مختلفی از کمونیست‌های ایران، با تشکیل یک مرکز رهبری در تهران، برای احیای فرقه کمونیست ایران اقداماتی به عمل آوردند. دکتر ارانی یکی از اعضای سه‌گانه [در کنار عزت‌الله سیامک و عبدالصمد کامبخش] این مرکز رهبری بود. کار میان دانشجویان و جوانان روشنفکر به او محول شد. ارانی در جریان تدریس و ضمن ملاقات‌های خود با محصلین و دانشجویان، علاقه آنان را به سوی آرمان‌های خود جلب می‌کرد و مستعدترین آنان را در صفوف سازمان متشکل می‌ساخت و به سوی فعالیت در میان سایر دانش‌آموزان و دانشجویان سوق می‌داد. در مدت فعالیت ارانی در میان دانشجویان، اعتصاب‌های متعددی در دانشکده‌های تهران انجام گرفت که برخی از آنها با کامیابی همراه بود»، (اخگر. 10). گروه پنجاه و سه نفر، محصول این فعالیت‌های دکتر ارانی و یارانش بود. بنابراین به نظر می‌رسد که در این شرایط، مدیر و نویسندگان مجله دنیا، انتشار آن را که علنی بوده است؛ در تعارض با فعالیت مخفی فرقه، یا دست‌کم برای آن خطرآفرین می‌دانسته‌اند.

برای درک بهتر روش و هدف مجله، باید به مطلبی که در صفحه آخر شماره‌های 2 تا 5 به‌ طور مکرر آمده است، اشاره شود: «مجله دنیا خواننده خود را با دنیای متمدن امروز کاملا آشنا می‌کند. هر کس که می‌خواهد در دنیای پرهیجان امروز، محدود نماند و با علوم، صنایع، اجتماعات و هنرهای ظریفه بشر قرن بیستم و تکامل تمدن وی آشنا گردد، لازم است مجله دنیا را بخواند» (مؤمنی. 16). قصد ارانی این بود که تمام علوم دقیقه، یعنی فیزیک، شیمی، فیزیک‌وشیمی، زیست‌شناسی، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی را با اسلوب دیالکتیک مورد بررسی و تحلیل قرار دهد.

و در این هدف، آرمان گروهی از دانشمندان اروپایی را دنبال می‌کرد که در آن هنگام انجمن‌هایی را در اروپا به وجود آورده بودند تا علوم را در پرتو مارکسیسم توضیح دهند. دکتر ارانی درواقع با نوشتن سلسله‌مقاله‌هایی در مجله دنیا با نام خود یا نام‌های مستعاری چون احمد قاضی، به این کار عظیم دست زد و سپس با استفاده از این مقاله‌ها و نوشته‌های دیگر، کتاب‌هایی را هم در زمینه فیزیک، شیمی، بیولوژی و پسیکولوژی منتشر کرد. از میان این کتاب‌ها، چهار کتاب فیزیک در 12 بخش، شیمی در 12 بخش، بیولوژی در دو جلد (نباتات و حیوانات) و تئوری‌های علم با عنوان علوم دقیقه بین سال‌های 1309 تا 1315 برای تدریس در دبیرستان‌ها نوشته شدند. دکتر ارانی غیر از مقاله‌هایی که درباره علوم نوشت و در آنها به تشریح جهان‌بینی علمی و اسلوب منطقی پرداخت؛ مقاله‌های دیگری را هم در مجله دنیا منتشر کرد که از میان آنها می‌توان از «اتم و بعد چهارم»، «صنایع عظیم دنیای مادی امروز»، «تکامل، تبعیت به محیط و ارث»، «فرضیه نسبی(در 3 شماره)»، «ماتریالیسم دیالکتیک، بخش‌های دوم و سوم»، «زندگی و روح هم مادی است»، عرفان و اصول مادی (در 3 شماره)، بشر از نظر مادی (در 2 شماره)، «پول از نظر اقتصادی و اهمیت آن در اجتماع فعلی (بخش دوم)» نام برد.

علاوه بر دکتر ارانی، ایرج اسکندری با نام مستعار ا. جمشید (با مقاله‌هایی چون ماشینیسم، جبر و اختیار در دو شماره، «ارزش، قیمت و کار»، «حقوق و اصول مادی»، «ماتریالیسم دیالکتیک بخش اول» و «پول از نظر اقتصادی و اهمیت آن در اجتماع فعلی، بخش اول»؛ و بزرگ علوی با نام‌های مستعار فریدون ناخدا و ف. ن (با مقاله‌هایی چون «هنر و ماتریالیسم»، «خوابیدن و خواب دیدن»، «زن و ماتریالیسم»، «هنر نو در ایران» و ترجمه داستان یا مقاله‌هایی از اشتفان تسوایگ در 5 شماره، روادور کورلی و اپتن سینکلر) سهم مهمی در انتشار مجله داشتند.

دکتر ارانی در نوشته‌های فلسفی خود در مجله دنیا که به طور عمده بر پایه کتاب سرمایه اثر کارل مارکس، آنتی دورینگ، منشأ خانواده و دولت و پایان فلسفه کلاسیک آلمان، (آثار فریدریش انگلس) و ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم اثر ولادیمیر ایلیچ لنین نوشته شده است، به توضیح اصول اساسی فلسفه مارکسیستی، دیالکتیک، ماتریالیسم فلسفی و ماتریالیسم تاریخی می‌پرداخت. او در این مقاله‌ها که گاه با نام احمد قاضی به نگارش درآمده‌اند، مکتب‌های مختلف ایدئالیستی، آمپیریک، پوزیتویستی و نیز ماتریالیسم متافیزیک را مورد نقد قرار می‌داد و عقاید افلاطون، لایب‌نیتس، دکارت، برکلی، کانت، هیوم، هگل، شوپنهاور، اوگوست کنت، ماخ، برگسن و دیگران را به‌عنوان نمایندگان مکتب‌های مختلف ایدئالیستی، به چالش می‌کشید. این سلسله‌مقاله‌ها، نخستین و جامع‌ترین بیان اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی در زبان فارسی به شمار می‌روند.

دکتر ارانی در کتاب «تئوری‌های علم»، که بنیاد آن، مقاله‌های ارانی در دنیا بود، قانون‌مندی پدیده‌های تاریخی، ضرورت و منطق تاریخی پیدایش این یا آن جریان و این یا آن دوران را مورد بحث قرار داد و با نظریه ایدئالیستی که تاریخ را انبوه در هم تصادف‌های غیرقابل توضیح و نامعقول می‌داند، مخالفت می‌کرد. ارانی در مقاله‌های خویش نشان می‌داد که تاریخ بشر در یک سیر تکاملی قرار دارد که به سوی آزادی کار از قید استثمار پیش می‌رود. او در مقاله بشر از نظر مادی نوشت: «متوجه‌شدن به عیب اجتماع قدم اول رفع آن است». و «سیر جبری تاریخ قابل انسداد نیست».

دکتر ارانی در مجله دنیا به نقد همه‌جانبه اندیشه‌های متداول روشنفکران آن عصر، به‌ویژه عرفان‌مآبی محمدعلی فروغی و برادرش، ابوالحسن فروغی برخاست. در عین حال او با نظریه بازگشت به دوران پیشاماشین که آن موقع از طرف احمد کسروی مطرح می‌شد، مخالفت می‌کرد. او در کتاب عرفان و اصول مادی می‌نویسد: «برای خوشبختی بشر در هم شکستن ماشین، بیانگر انحطاط و عقب‌رفتن است. باید یک قدم جلوتر رفت و موقعیت غلط ماشین را در هم شکست» (طبری. 6).

با آنکه نویسندگان دنیا می‌کوشیدند که «حتی‌الامکان طریقه ساده و عادی را در نوشتن رعایت کنند»، اما از یک طرف زبان مجله‌ای علمی-فلسفی، آن هم با فقر واژگان علمی و فلسفی آن دوران، نمی‌توانست چنان باشد که توده وسیعی بتوانند آن را مطالعه کنند، و از طرف دیگر عاملی که نویسندگان دنیا را وادار به دشوارنویسی می‌کرد، سانسور بود. دکتر ارانی در بازجویی‌های خود می‌گوید: «مجله دنیا را نه تنها وزارت فرهنگ، بلکه اداره پلیس هم سانسور می‌کرد» (مؤمنی. 18) و به همین دلیل، نویسندگان نه‌تنها از بحث مفصل و روشن درباره مسائل جاری سیاسی و اجتماعی تا حدود زیادی خودداری می‌کردند؛ بلکه اصول افکار فلسفی خود را نیز به زبانی بیان می‌کردند که عوامل سانسور در وزارت فرهنگ و اداره پلیس از درک آن عاجز باشند.

در سال 1312/1933 مجله دنیا در مقاله مهمی، به تشریح جامعه عقب‌مانده ایران می‌پردازد و می‌نویسد: «از جمعیت ده میلیونی کشور، شش میلیون دهقان ایلیاتی، فقیر و بی‌سواد و در قید اسارت تعصبات و خرافات می‌باشند که با وسایل خیلی ساده زراعت و زمین و محصول‌های آن سروکار دارند و تحت تأثیر فلاکت‌های طبیعی و اجتماعی، عموما ترسو، مطیع، متعصب، مکار و محروم از مزایای تمدن بشر امروزی‌اند. چهار میلیون هم شهری هستند که خود به دو میلیون شهرنشین متوسط و یک میلیون متمول و یک میلیون عمله شهری و کارخانه‌ای تقسیم شده‌اند و از مجموع اینها، تنها یک میلیون نفر متمول و یک میلیون نفر از افراد طبقه متوسط، باسواد هستند. از این باسوادان، عده‌ای بنا به علل موقعیت اجتماعی و طبقاتی‌شان، متعصب و کهنه‌پرست و عده دیگری دارای اندیشه‌های انسان‌دوستانه ایدئالیستی هستند. با این وجود، از منورالفکرهای شهری، هستند کسانی که هنوز فاسد نشده‌اند و برحسب موقعیت اجتماعی خود، از پیشرفت و مبارزه جانبداری می‌کنند. در حقیقت همین‌ها هستند که مخاطب مجله دنیا هستند» (مؤمنی. 19). با وجود این شرایط دشوار، عطش و حساسیت جامعه درس‌خوانده و جوانان به مقاله‌های دنیا چنان بود که مجله به‌ رغم همه دشواری‌های زبانی و سنگینی مطالب، از همان شماره نخست، در جامعه منورالفکر و توده کم‌سواد با استقبال مواجه شد. «انتشار دنیا مثل آن بود که در میان هوای محبوس شب‌مانده و بوگرفته، یک نسیم آزاد و خنک و مهیج، وزیدن گرفته، گلوی خشک انسان را تازه کند». در کنار روشنفکران، زن‌های جوان با‌سواد نیز به مجله دنیا اظهار علاقه می‌کردند. باید اضافه کرد که مجله دنیا، نه‌تنها در زمان انتشار در ذهن جوانان و روشنفکران اثر گذاشت، بلکه حتی پس از تعطیلی آن نیز، شماره‌های آن دست به دست می‌شد. برای نمونه احسان طبری می‌نویسد که در سال 1314/1935 برای نخستین بار مجموعه کاملی از دوازده شماره دنیا به دستش رسیده است. طبری به جرم مطالعه دنیا و آشنایی با چند نفر از شاگردان دکتر ارانی، در اردیبهشت 1316 دستگیر و زندانی شد.

انتشار مجله دنیا در سال 1312/1933 با خیزش فاشیسم در جهان سرمایه‌داری به‌ویژه در آلمان هم‌زمان بود. دکتر ارانی با آگاهی کامل از این خطر، زبان و قلم خود را متوجه فاشیسم کرد. «او تئوری نژادی روزنبرگ -نظریه‌پرداز فاشیسم آلمان- را در همه جا و هر زمان، با شجاعت و صراحت افشا می‌کرد. در این زمان، ایران یکی از کانون‌های تبلیغات فاشیستی بود و رژیم رضا شاه پهلوی برای آن زمینه‌سازی می‌کرد. روزنامه «ایران باستان» به مدیریت سیف آزاد و کلوپی علنی به همین نام، نسخه دست‌دومی از فاشیسم را ارائه و نقش «صلیب شکسته» را در کاشی‌کاری‌های «دروازه دولت» جست‌وجو می‌کردند» (طبری. 7). آنها می‌خواستد برای فاشیسم ریشه ایرانی بیابند و افسانه پوچ نژاد خالص آریایی را ساز کرده بودند. عمال ستون پنجم فاشیسم هیتلری در ایران به‌تدریج متشکل می‌شدند و دولت وقت که هرگونه تجمعی را بی‌رحمانه سرکوب می‌کرد، با دیده اغماض، بر گردهمایی‌های هواداران فاشیسم می‌نگریست.

افشاگری‌های ارانی و یارانش علیه فاشیسم و مبارزه آنها در دفاع از حقوق مردم زحمتکش ایران، خشم رژیم حاکم بر ایران را برانگیخت: «مهم‌ترین دستگیری‌ها در اردیبهشت 1316 به وقوع پیوست. در این سال، پلیس پنجاه‌و‌سه نفر را به اتهام تشکیل سازمان مخفی اشتراکی، انتشار بیانیه اول ماه می، سازمان‌دهی اعتصابات دانشکده فنی و کارخانه نساجی اصفهان و ترجمه کتاب‌های الحادی کاپیتال مارکس و مانیفست کمونیست دستگیر کرد… شخصیت اصلی پنجاه‌و‌سه نفر، استاد 36‌ساله فیزیک، تقی ارانی بود. او فرزند یکی از کارمندان دون‌پایه وزارت مالیه بود که در تبریز (15 شهریور 1281) به دنیا آمد و در تهران بزرگ شد. ارانی با رتبه اول از دارالفنون (1299) و دانشکده پزشکی فارغ‌التحصیل شد و در سال 1302 با استفاده از بورس تحصیلی به آلمان رفت [در سال تحصیلی 1924-1925 موفق به گذراندن دکتری خود شده و در تابستان 1926 شروع به کارهای مربوط به دکتری خود نموده و در دوره زمستانی 1927-1928/1307 خاتمه پذیرفت].

ارانی در سال‌های اقامت در آلمان، آثار مارکس، انگلس، کائوتسکی و لنین را با دقت و اشتیاق مطالعه کرد، به جنبش‌های چپ اروپایی بسیار علاقه‌مند شد و با روزنامه پیکار و (بیرق انقلاب) همکاری کرد. او هنگام بازگشت به ایران (1309)، مارکسیستی آگاه و سوسیالیستی معتقد بود». (آبراهامیان. 193).

در دادگاه، دکتر تقی ارانی، محاکمه خود را با دادگاه‌های پوشالی نازی‌های فاشیست مقایسه و پلیس را به ارتکاب شکنجه متهم کرد. او اعلام کرد که قانون 1310، حق آزادی بیان مندرج در قانون اساسی مشروطیت را نقض می‌کند و ثابت کرد که هیچ قانونی نمی‌تواند از اشاعه اجتناب‌ناپذیر سوسیالیسم و کمونیسم جلوگیری کند. دکتر ارانی به حداکثر مجازات یعنی ده سال زندان انفرادی محکوم شد (آبراهامیان. 198).

ارانی از 1001 روز زندگی زندانی خویش، تنها 222 روز را در صحن عمومی زندان به سر برد که از این مدت، تنها 46 روز را در زندان قصر بوده، در‌حالی‌که بقیه مدت، یعنی 779 روز دیگر را در زندان‌های انفرادی موقت محبوس بود. از این مدت نیز، 81 روز آن را در انفرادی‌های معمولی کریدور عذاب و 698 روز بقیه را در همان اتاق مرگ و در همان کریدور، در زیر شکنجه زندگی را می‌گذرانده است… دستور داده بودند که غذا و دارو که از خارج زندان می‌آوردند، به دکتر ارانی داده نشود و او با یک پیراهن و زیر‌شلواری، بدون لباس و رختخواب، روی سمنت در کریدور شماره 3 به سر می‌برد و پس از ابتلا به بیماری، دستور داده شد که اطبای زندان از دکتر ارانی عیادت نکنند (روزنامه اطلاعات. 1322/11/23). سرانجام به شیوه معمول آن روز، به دستور شاه و رئیس شهربانی – سرپاس رکن‌الدین مختاری-، پزشک احمدی با تزریق آمپول هوا، در ساعت 13:30 روز 14 بهمن 1318 به زندگی زندانی شماره 740، دکتر تقی ارانی، بنیان‌گذار مجله دنیا، پایان داد. به این ترتیب دکتر ارانی ثابت کرد که نه‌فقط از جهت شخصیت عقلی خود، بلکه از جهت سجایای انسانی خویش، انسان بزرگی است و از آنجا که اجتماع این دو مبدأ در تاریخ نادر است، بدون تردید ارانی از بزرگان تاریخ ما و تاریخ معاصر است (طبری. 7).

منابع:

1- آبراهامیان، یرواند؛ ایران بین دو انقلاب؛ ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی؛ نشر نی؛ چاپ شانزدهم؛ 1389؛ تهران

2-  اخگر، مسعود؛ آخرین دفاع دکتر تقی ارانی در دادگاه جنایی تهران؛ بی‌جا؛ بی‌نا؛ بی‌تا

3-  طبری، احسان؛ آخرین دفاع دکتر تقی ارانی در دادگاه جنایی تهران؛ بی جا؛ بی نا؛ بی‌تا
4- مؤمنی، باقر؛ دنیای ارانی؛ انتشارات خجسته؛ 1384؛ تهران

 دکتر تقی ارانی در مهرماه 1312/1933 از وزارت معارف درخواست کرد که به او اجازه داده شود تا در تهران، مجله ماهانه‌ای با عنوان تندر و با مسلک علمی و اقتصادی و صنعتی و اجتماعی طبع و نشر کند. مدیرکل این وزارتخانه، شاید از آن جهت که این عنوان کلمه پارسی سره نبود، با اعطای امتیاز موافقت نکرد. دکتر ارانی ماه بعد درخواست خود را با عنوان ماتریالیسم تکرار کرد، اما این‌بار هم از طرف شورای‌عالی معارف به ایشان ابلاغ کردند که چون این اسم یک واژه اروپایی است، از پذیرش آن معذورند. در این زمان، یکی از برنامه‌های وزارت معارف و شورای‌عالی معارف، این بود که از آلوده‌شدن زبان فارسی به کلمات فرنگی جلوگیری کند. برای بار سوم، دکتر ارانی عنوان «دنیا» را پیشنهاد کرد که ترجمه کلمه لوموند، روزنامه معروف فرانسوی به سردبیری هانری باربوس بود. شورای‌عالی معارف از آنجا که دنیا یک واژه عربی بود که دیگر شناسنامه فارسی گرفته بود، موافقت خود را با آن اعلام و پروانه یا جواز مجله را در آذرماه 1312 صادر کرد (مؤمنی. 9).

مجله دنیا برای مدتی کوتاه، یعنی کمی بیش از یک سال، به سرپرستی دکتر ارانی و یاری دو نفر از برجستگان ادب و فرهنگ و دانش آن زمان جامعه ما انتشار یافت. امروز پس از نزدیک به 80 سال، با وجود جثه کوچک، پدیده‌ای‌ است بزرگ که نه‌تنها اهمیتی تاریخی دارد، بلکه مطالب آن، مانند بنیان‌گذارش همچنان زنده است. ارانی و یارانش توانستند با زیرکی و با زبانی ساده، در محیط عقب‌مانده و بسته زمان خویش، که استبداد سیاسی همه را خفه می‌کرد، پیشرفته‌ترین اندیشه‌های علمی، فلسفی و اجتماعی را گسترش دهند.

مجله دنیا در بهمن‌ماه 1312، با قطع خشتی، در سی‌ودو صفحه دوستونی، در تهران به مدیریت و رهبری دکتر تقی ارانی منتشر شد. روی جلد مجله قید شده بود که فاصله انتشار آن، ماهی یک مرتبه، قیمت اشتراک سالانه بیست ریال و قیمت تک‌شماره، دو ریال است. افزون بر دکتر ارانی (که علاوه بر نام «ت. ارانی»، از نام مستعار احمد قاضی هم استفاده می‌کرد)؛ ایرج اسکندری (با نام مستعار ا. جمشید)، بزرگ علوی (با نام مستعار فریدون ناخدا)، ابوالقاسم اشتری، حسین افشار، د. رجبی، نورالله بهبهانی، عباس قزل‌ایاغ، ایراندخت، ا. نور (ابوالقاسم نراقی)، م. ن. و ا.خ (انور خامه‌ای) از نویسندگان مجله بودند. از کسانی که به انتشار مجله دنیا کمک می‌کردند، باید از علی شهیدزاده و اکبر افشار قتولی که کارگر چاپخانه بود، نام برد. رسم کار مجله این بود که هر ماه یا یک ماه‌ونیم، نشست تحریریه متشکل از ارانی، اسکندری و علوی تشکیل می‌شد و برنامه شماره آینده مجله را تنظیم می‌کرد (مؤمنی.113).

اما فاصله انتشار مجله حفظ نشد. پس از انتشار منظم شش شماره، شماره هفتم آن با یک ماه تأخیر در شهریور 1313 و شماره هشتم آن با دو ماه تأخیر در آذرماه همان سال انتشار یافت. سرانجام آخرین شماره آن، که سه شماره ده و یازده و دوازده را یکجا در بر می‌گرفت، در 96 صفحه و پس از چهار ماه تأخیر در خرداد 1314/1935 منتشر شد. پس از آن، برخلاف وعده‌های داده‌شده مبنی بر ایجاد بعضی تغییرات یا نگارش برخی مقالات در شماره‌های بعد، مجله برای همیشه تعطیل شد.

دکتر ارانی، «مدیر و رهبر» مجله، در تابستان 1313/1934 برای مطالعات علمی و شاید برقراری بعضی پیوندهای سیاسی به آلمان سفر کرد و احتمالا عدم انتشار مجله در مردادماه آن سال، ناشی از این مسئله بوده است. مشکل مالی و مشغله‌های گوناگون دکتر ارانی از مهم‌ترین دلایل عدم انتشار به‌موقع شماره‌های بعدی مجله دنیا بود. اما تعطیلی مجله به احتمال زیاد، به سازمان‌دهی مخفیانه دوباره «فرقه کمونیست» و عضویت مدیر و چند نفر از نویسندگان آن در این فرقه مربوط بوده است. «در سال 1313، گروه‌های مختلفی از کمونیست‌های ایران، با تشکیل یک مرکز رهبری در تهران، برای احیای فرقه کمونیست ایران اقداماتی به عمل آوردند. دکتر ارانی یکی از اعضای سه‌گانه [در کنار عزت‌الله سیامک و عبدالصمد کامبخش] این مرکز رهبری بود. کار میان دانشجویان و جوانان روشنفکر به او محول شد. ارانی در جریان تدریس و ضمن ملاقات‌های خود با محصلین و دانشجویان، علاقه آنان را به سوی آرمان‌های خود جلب می‌کرد و مستعدترین آنان را در صفوف سازمان متشکل می‌ساخت و به سوی فعالیت در میان سایر دانش‌آموزان و دانشجویان سوق می‌داد. در مدت فعالیت ارانی در میان دانشجویان، اعتصاب‌های متعددی در دانشکده‌های تهران انجام گرفت که برخی از آنها با کامیابی همراه بود»، (اخگر. 10). گروه پنجاه و سه نفر، محصول این فعالیت‌های دکتر ارانی و یارانش بود. بنابراین به نظر می‌رسد که در این شرایط، مدیر و نویسندگان مجله دنیا، انتشار آن را که علنی بوده است؛ در تعارض با فعالیت مخفی فرقه، یا دست‌کم برای آن خطرآفرین می‌دانسته‌اند.

برای درک بهتر روش و هدف مجله، باید به مطلبی که در صفحه آخر شماره‌های 2 تا 5 به‌ طور مکرر آمده است، اشاره شود: «مجله دنیا خواننده خود را با دنیای متمدن امروز کاملا آشنا می‌کند. هر کس که می‌خواهد در دنیای پرهیجان امروز، محدود نماند و با علوم، صنایع، اجتماعات و هنرهای ظریفه بشر قرن بیستم و تکامل تمدن وی آشنا گردد، لازم است مجله دنیا را بخواند» (مؤمنی. 16). قصد ارانی این بود که تمام علوم دقیقه، یعنی فیزیک، شیمی، فیزیک‌وشیمی، زیست‌شناسی، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی را با اسلوب دیالکتیک مورد بررسی و تحلیل قرار دهد.

و در این هدف، آرمان گروهی از دانشمندان اروپایی را دنبال می‌کرد که در آن هنگام انجمن‌هایی را در اروپا به وجود آورده بودند تا علوم را در پرتو مارکسیسم توضیح دهند. دکتر ارانی درواقع با نوشتن سلسله‌مقاله‌هایی در مجله دنیا با نام خود یا نام‌های مستعاری چون احمد قاضی، به این کار عظیم دست زد و سپس با استفاده از این مقاله‌ها و نوشته‌های دیگر، کتاب‌هایی را هم در زمینه فیزیک، شیمی، بیولوژی و پسیکولوژی منتشر کرد. از میان این کتاب‌ها، چهار کتاب فیزیک در 12 بخش، شیمی در 12 بخش، بیولوژی در دو جلد (نباتات و حیوانات) و تئوری‌های علم با عنوان علوم دقیقه بین سال‌های 1309 تا 1315 برای تدریس در دبیرستان‌ها نوشته شدند. دکتر ارانی غیر از مقاله‌هایی که درباره علوم نوشت و در آنها به تشریح جهان‌بینی علمی و اسلوب منطقی پرداخت؛ مقاله‌های دیگری را هم در مجله دنیا منتشر کرد که از میان آنها می‌توان از «اتم و بعد چهارم»، «صنایع عظیم دنیای مادی امروز»، «تکامل، تبعیت به محیط و ارث»، «فرضیه نسبی(در 3 شماره)»، «ماتریالیسم دیالکتیک، بخش‌های دوم و سوم»، «زندگی و روح هم مادی است»، عرفان و اصول مادی (در 3 شماره)، بشر از نظر مادی (در 2 شماره)، «پول از نظر اقتصادی و اهمیت آن در اجتماع فعلی (بخش دوم)» نام برد.

علاوه بر دکتر ارانی، ایرج اسکندری با نام مستعار ا. جمشید (با مقاله‌هایی چون ماشینیسم، جبر و اختیار در دو شماره، «ارزش، قیمت و کار»، «حقوق و اصول مادی»، «ماتریالیسم دیالکتیک بخش اول» و «پول از نظر اقتصادی و اهمیت آن در اجتماع فعلی، بخش اول»؛ و بزرگ علوی با نام‌های مستعار فریدون ناخدا و ف. ن (با مقاله‌هایی چون «هنر و ماتریالیسم»، «خوابیدن و خواب دیدن»، «زن و ماتریالیسم»، «هنر نو در ایران» و ترجمه داستان یا مقاله‌هایی از اشتفان تسوایگ در 5 شماره، روادور کورلی و اپتن سینکلر) سهم مهمی در انتشار مجله داشتند.

دکتر ارانی در نوشته‌های فلسفی خود در مجله دنیا که به طور عمده بر پایه کتاب سرمایه اثر کارل مارکس، آنتی دورینگ، منشأ خانواده و دولت و پایان فلسفه کلاسیک آلمان، (آثار فریدریش انگلس) و ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم اثر ولادیمیر ایلیچ لنین نوشته شده است، به توضیح اصول اساسی فلسفه مارکسیستی، دیالکتیک، ماتریالیسم فلسفی و ماتریالیسم تاریخی می‌پرداخت. او در این مقاله‌ها که گاه با نام احمد قاضی به نگارش درآمده‌اند، مکتب‌های مختلف ایدئالیستی، آمپیریک، پوزیتویستی و نیز ماتریالیسم متافیزیک را مورد نقد قرار می‌داد و عقاید افلاطون، لایب‌نیتس، دکارت، برکلی، کانت، هیوم، هگل، شوپنهاور، اوگوست کنت، ماخ، برگسن و دیگران را به‌عنوان نمایندگان مکتب‌های مختلف ایدئالیستی، به چالش می‌کشید. این سلسله‌مقاله‌ها، نخستین و جامع‌ترین بیان اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی در زبان فارسی به شمار می‌روند.

دکتر ارانی در کتاب «تئوری‌های علم»، که بنیاد آن، مقاله‌های ارانی در دنیا بود، قانون‌مندی پدیده‌های تاریخی، ضرورت و منطق تاریخی پیدایش این یا آن جریان و این یا آن دوران را مورد بحث قرار داد و با نظریه ایدئالیستی که تاریخ را انبوه در هم تصادف‌های غیرقابل توضیح و نامعقول می‌داند، مخالفت می‌کرد. ارانی در مقاله‌های خویش نشان می‌داد که تاریخ بشر در یک سیر تکاملی قرار دارد که به سوی آزادی کار از قید استثمار پیش می‌رود. او در مقاله بشر از نظر مادی نوشت: «متوجه‌شدن به عیب اجتماع قدم اول رفع آن است». و «سیر جبری تاریخ قابل انسداد نیست».

دکتر ارانی در مجله دنیا به نقد همه‌جانبه اندیشه‌های متداول روشنفکران آن عصر، به‌ویژه عرفان‌مآبی محمدعلی فروغی و برادرش، ابوالحسن فروغی برخاست. در عین حال او با نظریه بازگشت به دوران پیشاماشین که آن موقع از طرف احمد کسروی مطرح می‌شد، مخالفت می‌کرد. او در کتاب عرفان و اصول مادی می‌نویسد: «برای خوشبختی بشر در هم شکستن ماشین، بیانگر انحطاط و عقب‌رفتن است. باید یک قدم جلوتر رفت و موقعیت غلط ماشین را در هم شکست» (طبری. 6).

با آنکه نویسندگان دنیا می‌کوشیدند که «حتی‌الامکان طریقه ساده و عادی را در نوشتن رعایت کنند»، اما از یک طرف زبان مجله‌ای علمی-فلسفی، آن هم با فقر واژگان علمی و فلسفی آن دوران، نمی‌توانست چنان باشد که توده وسیعی بتوانند آن را مطالعه کنند، و از طرف دیگر عاملی که نویسندگان دنیا را وادار به دشوارنویسی می‌کرد، سانسور بود. دکتر ارانی در بازجویی‌های خود می‌گوید: «مجله دنیا را نه تنها وزارت فرهنگ، بلکه اداره پلیس هم سانسور می‌کرد» (مؤمنی. 18) و به همین دلیل، نویسندگان نه‌تنها از بحث مفصل و روشن درباره مسائل جاری سیاسی و اجتماعی تا حدود زیادی خودداری می‌کردند؛ بلکه اصول افکار فلسفی خود را نیز به زبانی بیان می‌کردند که عوامل سانسور در وزارت فرهنگ و اداره پلیس از درک آن عاجز باشند.

در سال 1312/1933 مجله دنیا در مقاله مهمی، به تشریح جامعه عقب‌مانده ایران می‌پردازد و می‌نویسد: «از جمعیت ده میلیونی کشور، شش میلیون دهقان ایلیاتی، فقیر و بی‌سواد و در قید اسارت تعصبات و خرافات می‌باشند که با وسایل خیلی ساده زراعت و زمین و محصول‌های آن سروکار دارند و تحت تأثیر فلاکت‌های طبیعی و اجتماعی، عموما ترسو، مطیع، متعصب، مکار و محروم از مزایای تمدن بشر امروزی‌اند. چهار میلیون هم شهری هستند که خود به دو میلیون شهرنشین متوسط و یک میلیون متمول و یک میلیون عمله شهری و کارخانه‌ای تقسیم شده‌اند و از مجموع اینها، تنها یک میلیون نفر متمول و یک میلیون نفر از افراد طبقه متوسط، باسواد هستند. از این باسوادان، عده‌ای بنا به علل موقعیت اجتماعی و طبقاتی‌شان، متعصب و کهنه‌پرست و عده دیگری دارای اندیشه‌های انسان‌دوستانه ایدئالیستی هستند. با این وجود، از منورالفکرهای شهری، هستند کسانی که هنوز فاسد نشده‌اند و برحسب موقعیت اجتماعی خود، از پیشرفت و مبارزه جانبداری می‌کنند. در حقیقت همین‌ها هستند که مخاطب مجله دنیا هستند» (مؤمنی. 19). با وجود این شرایط دشوار، عطش و حساسیت جامعه درس‌خوانده و جوانان به مقاله‌های دنیا چنان بود که مجله به‌ رغم همه دشواری‌های زبانی و سنگینی مطالب، از همان شماره نخست، در جامعه منورالفکر و توده کم‌سواد با استقبال مواجه شد. «انتشار دنیا مثل آن بود که در میان هوای محبوس شب‌مانده و بوگرفته، یک نسیم آزاد و خنک و مهیج، وزیدن گرفته، گلوی خشک انسان را تازه کند». در کنار روشنفکران، زن‌های جوان با‌سواد نیز به مجله دنیا اظهار علاقه می‌کردند. باید اضافه کرد که مجله دنیا، نه‌تنها در زمان انتشار در ذهن جوانان و روشنفکران اثر گذاشت، بلکه حتی پس از تعطیلی آن نیز، شماره‌های آن دست به دست می‌شد. برای نمونه احسان طبری می‌نویسد که در سال 1314/1935 برای نخستین بار مجموعه کاملی از دوازده شماره دنیا به دستش رسیده است. طبری به جرم مطالعه دنیا و آشنایی با چند نفر از شاگردان دکتر ارانی، در اردیبهشت 1316 دستگیر و زندانی شد.

انتشار مجله دنیا در سال 1312/1933 با خیزش فاشیسم در جهان سرمایه‌داری به‌ویژه در آلمان هم‌زمان بود. دکتر ارانی با آگاهی کامل از این خطر، زبان و قلم خود را متوجه فاشیسم کرد. «او تئوری نژادی روزنبرگ -نظریه‌پرداز فاشیسم آلمان- را در همه جا و هر زمان، با شجاعت و صراحت افشا می‌کرد. در این زمان، ایران یکی از کانون‌های تبلیغات فاشیستی بود و رژیم رضا شاه پهلوی برای آن زمینه‌سازی می‌کرد. روزنامه «ایران باستان» به مدیریت سیف آزاد و کلوپی علنی به همین نام، نسخه دست‌دومی از فاشیسم را ارائه و نقش «صلیب شکسته» را در کاشی‌کاری‌های «دروازه دولت» جست‌وجو می‌کردند» (طبری. 7). آنها می‌خواستد برای فاشیسم ریشه ایرانی بیابند و افسانه پوچ نژاد خالص آریایی را ساز کرده بودند. عمال ستون پنجم فاشیسم هیتلری در ایران به‌تدریج متشکل می‌شدند و دولت وقت که هرگونه تجمعی را بی‌رحمانه سرکوب می‌کرد، با دیده اغماض، بر گردهمایی‌های هواداران فاشیسم می‌نگریست.

افشاگری‌های ارانی و یارانش علیه فاشیسم و مبارزه آنها در دفاع از حقوق مردم زحمتکش ایران، خشم رژیم حاکم بر ایران را برانگیخت: «مهم‌ترین دستگیری‌ها در اردیبهشت 1316 به وقوع پیوست. در این سال، پلیس پنجاه‌و‌سه نفر را به اتهام تشکیل سازمان مخفی اشتراکی، انتشار بیانیه اول ماه می، سازمان‌دهی اعتصابات دانشکده فنی و کارخانه نساجی اصفهان و ترجمه کتاب‌های الحادی کاپیتال مارکس و مانیفست کمونیست دستگیر کرد… شخصیت اصلی پنجاه‌و‌سه نفر، استاد 36‌ساله فیزیک، تقی ارانی بود. او فرزند یکی از کارمندان دون‌پایه وزارت مالیه بود که در تبریز (15 شهریور 1281) به دنیا آمد و در تهران بزرگ شد. ارانی با رتبه اول از دارالفنون (1299) و دانشکده پزشکی فارغ‌التحصیل شد و در سال 1302 با استفاده از بورس تحصیلی به آلمان رفت [در سال تحصیلی 1924-1925 موفق به گذراندن دکتری خود شده و در تابستان 1926 شروع به کارهای مربوط به دکتری خود نموده و در دوره زمستانی 1927-1928/1307 خاتمه پذیرفت].

ارانی در سال‌های اقامت در آلمان، آثار مارکس، انگلس، کائوتسکی و لنین را با دقت و اشتیاق مطالعه کرد، به جنبش‌های چپ اروپایی بسیار علاقه‌مند شد و با روزنامه پیکار و (بیرق انقلاب) همکاری کرد. او هنگام بازگشت به ایران (1309)، مارکسیستی آگاه و سوسیالیستی معتقد بود». (آبراهامیان. 193).

در دادگاه، دکتر تقی ارانی، محاکمه خود را با دادگاه‌های پوشالی نازی‌های فاشیست مقایسه و پلیس را به ارتکاب شکنجه متهم کرد. او اعلام کرد که قانون 1310، حق آزادی بیان مندرج در قانون اساسی مشروطیت را نقض می‌کند و ثابت کرد که هیچ قانونی نمی‌تواند از اشاعه اجتناب‌ناپذیر سوسیالیسم و کمونیسم جلوگیری کند. دکتر ارانی به حداکثر مجازات یعنی ده سال زندان انفرادی محکوم شد (آبراهامیان. 198).

ارانی از 1001 روز زندگی زندانی خویش، تنها 222 روز را در صحن عمومی زندان به سر برد که از این مدت، تنها 46 روز را در زندان قصر بوده، در‌حالی‌که بقیه مدت، یعنی 779 روز دیگر را در زندان‌های انفرادی موقت محبوس بود. از این مدت نیز، 81 روز آن را در انفرادی‌های معمولی کریدور عذاب و 698 روز بقیه را در همان اتاق مرگ و در همان کریدور، در زیر شکنجه زندگی را می‌گذرانده است… دستور داده بودند که غذا و دارو که از خارج زندان می‌آوردند، به دکتر ارانی داده نشود و او با یک پیراهن و زیر‌شلواری، بدون لباس و رختخواب، روی سمنت در کریدور شماره 3 به سر می‌برد و پس از ابتلا به بیماری، دستور داده شد که اطبای زندان از دکتر ارانی عیادت نکنند (روزنامه اطلاعات. 1322/11/23). سرانجام به شیوه معمول آن روز، به دستور شاه و رئیس شهربانی – سرپاس رکن‌الدین مختاری-، پزشک احمدی با تزریق آمپول هوا، در ساعت 13:30 روز 14 بهمن 1318 به زندگی زندانی شماره 740، دکتر تقی ارانی، بنیان‌گذار مجله دنیا، پایان داد. به این ترتیب دکتر ارانی ثابت کرد که نه‌فقط از جهت شخصیت عقلی خود، بلکه از جهت سجایای انسانی خویش، انسان بزرگی است و از آنجا که اجتماع این دو مبدأ در تاریخ نادر است، بدون تردید ارانی از بزرگان تاریخ ما و تاریخ معاصر است (طبری. 7).

منابع:

1- آبراهامیان، یرواند؛ ایران بین دو انقلاب؛ ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی؛ نشر نی؛ چاپ شانزدهم؛ 1389؛ تهران

2-  اخگر، مسعود؛ آخرین دفاع دکتر تقی ارانی در دادگاه جنایی تهران؛ بی‌جا؛ بی‌نا؛ بی‌تا

3-  طبری، احسان؛ آخرین دفاع دکتر تقی ارانی در دادگاه جنایی تهران؛ بی جا؛ بی نا؛ بی‌تا
4- مؤمنی، باقر؛ دنیای ارانی؛ انتشارات خجسته؛ 1384؛ تهران




در سوگ رفیقی ارزشمند

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۴۷، ۲۷ دی

خبر درگذشت رفیق فریدون شایان در ۳۱ دسامبر ۲۰۲۱ / ۲۶ دی‌ماه ۱۴۰۰ در بیمارستانی در شهر استکهلم (سوئد) دوستداران و رفقای ا‌‌و و طیفی از رفقای چپ را در اندوهی عمیق فروبرد.

فریدون شایان در خردادماه سال ۱۳۲۱ (ماه مه ۱۹۴۲) از پدری ایرانی و مادری فرانسوی زاده شد. دوران تحصیل متوسطه را در دبیرستان دارالفنون به‌پایان رساند. او سپس به مطالعه و تحصیل در رشته فلسفه در تهران و در فرانسه ادامه داد. فریدون شایان بخش زیادی از دانش ژرف و اطلاعات پردامنه‌اش را با جهد و پیگیری‌ای شگفت به‌شیوهٔ خودآموزی کسب کرد و هیچ‌گاه از آموختن و بعدها آموزاندن فارغ نبود. دوستانی که در ایران نیز در خارج با او دمخور بودند خوب به‌یاد دارند که او حین قدم زدن در خیابان با دوستان یا گردهمایی در منزل دوستی یا مهمانی پس از سکوت‌هایی طولانی سر برمی‌داشت و با لحنی آرام و نافذ و فروتنانه چند جمله یا خاطره‌ای می‌گفت که در ذهن دوستان می‌ماند و بی‌تردید جزو خاطرات امروز آنان از این رفیق فرهیخته است که هنوز هم چندتایی از آن‌ها با هیجان و تحسین همچنان بازگو می‌شوند. ازجمله آن‌ها خاطره‌ای از دوران تحصیل در دارالفنون است. او می‌گفت یکی از معلم‌ها آخوند بود و هرگاه از دانش‌آموزی نا‌راحت می‌شد تکیه کلامش این بود: “چی بگم به این‌همه وقاحت! ” او روزی در مورد خلقت انسان صحبت می‌کرد و می‌گفت: “خدا انسان را از گِل آفرید… ” شایان به او یادآور می‌شود که نظر داروین چیز دیگری است. او برافروخته شده و می‌گوید: “آن ملعون که آتش به قبرش ببارد… ” فریدون در جوابش بر نظر خود اصرار می‌ورزد و جواب می‌دهد: ” چرا؟ چون نون شما را آجر کرده. معلم می‌گوید: “چه بگم به این همه وقاحت ” و او را از کلاس می‌اندازد بیرون.

این جمله‌های کوتاه و پربار فریدون در همهٔ زمینه‌ها از بازخوانی اشعاری از شاعران کلاسیک به‌مناسبت وضعیت موجود یا تکه‌ای یا حکایتی از گلستان سعدی گرفته تا مقوله‌های به‌شدت مطرح تاریخی و سیاسی در سال‌های دههٔ پنجاه خورشیدی و پاسخ به توده‌ای‌ستیزی‌های رایج و تحریف‌های تاریخی ضد شوروی را در بر می‌گرفت. او در بحث‌های داغ آن دوره دربارهٔ شیوه‌های مختلف مبارزه با دیکتاتوری شاه، برخلاف برخی از بحث کنندگان به نعل و به‌میخ نمی‌زد و با صراحت مخالفت خود را با مبارزۀ مسلحانه اعلام می کرد و تمایلش را به سیاست های مبارزاتی حزب توده ایران نشان می‌داد و در مورد مسائل سیاسی در جهان از سیاست‌های اتحاد شوروی دفاع می‌کرد ولی هیچگاه به حزب تودۀ ایران نپیوست. این باعث می‌شد که عده‌ای ناتوان در برابر منطق و دانش فلسفی و تاریخی و جامعه‌شناختی او مجبور به سکوت می‌شدند و به‌جای ادامه بحث شروع می‌کردند به توهین. فریدون انسانی درست کردار، شوخ طبع، مهربان، و با همگان حسن سلوک داشت و در بحث و معاشرت اجتماعی و سیاسی مؤدب بود. او دانشمندی بی‌ادعا و استادی در کار خود بود.

او صرف‌نظر از تألیف و ترجمهٔ آثاری ارزشمند که به ابهامات و تصورات غیرعلمی جامعه به‌ویژه جوانان جویا و تشنهٔ دانستن پاسخ می‌داد در شرایطی قرار نگرفت که بهره‌گیری هرچه بیشتر از دانش و نبوغش برای عموم آن‌گونه که بایسته بود میسر گردد و این شرایط نه تنها برای فریدون شایان بلکه برای بسیاری از فرهیختگان دوستدار مردم و زحمتکشان در دیکتاتوری شاه و سپس در جانشین آن یعنی حاکمیت فقیهان نیز میسر نشد و نمی‌شود. خاطره سال‌های دوستی نزدیک با او برای بسیاری از رفقا ارزشمند و فراموش نشدنی است. بیان شجاعانه او درباره مسائل سیاسی روز و تاریخ ایران و جهان در آن شرایط حاکمیت پلیسی بسیاری را به سرنوشت جامعه و میهن‌مان علاقمند می‌ساخت.

فریدون انسانی با فرهنگ و به تاریخ و متون کهن و کلاسیک ایران تسلط داشت. بیشتر آثارش در زمینه‌ای که عمیقاً به آن اعتقاد داشت نگاشته شده‌اند. فروریزی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی که با درگذشت مادرش مقارن شده بود، فریدون شایان را به‌شدت افسرده کرد چندان که در وضع مزاجی او تأثیر منفی‌ای ماندگار به‌جا گذاشت.

فریدون شایان در داستان نیمه‌بلندی به‌‌نام “ضد هیستری”، از محفل‌های شوروی‌ستیز ایرانی در مهاجرت و ابراز نفرت‌شان از بهره‌مند بودن برابر پزشکان و ژنرال‌ها از نعمات مادی و اجتماعی با زحمتکشان و در یک بلوک آپارتمانی مسکن داشتن آنان انتقاد می‌کردند تصویری زنده و هنرمندانه ارائه می‌کند. شرح دهنده داستان که فریدون است پس از شنیدن خبر فروریزی اتحاد شوروی می‌گوید: “… در این چند روزه که آن کشور سقوط کرده، هر موشی از سوراخ بیرون آمده و مدعی شده. … اما چرا جماعتی هلهله و شادی می‌کنند؟ این را دیگر ندیده بودم که آدمی شکست خود را جشن بگیرد. … ” او از دفاع از دستاوردهای سوسیالیسم دست برنداشت. در کنار آن، به‌رغم بیماری‌ای که زمینگیرش کرده بود، تا آخرین لحظه‌های زندگی‌اش همچنان در جهت تبلیغ و نشر آثاری در زمینهٔ مقوله‌های تاریخی و فلسفی از زاویه‌دید مارکسیسم لنینیسم کوشید. او دوستدار زحمتکشان و هواخواه پرشور عدالت اجتماعی در میهن ما و برای مردم ما بود.

یادش گرامی باد.

تألیف:

مبارزات طبقاتی /۱۳۴۰

از میمون تا انسان /۱۳۵۱

سیری در تاریخ ایران باستان / ۱۳۵۱

مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی و فلسفه/ ۱۳۵۸

عقل در تبعید: انسان در کشاکش آرمان و ابتذال، نوشتهٔ :  فریدون شایان، جواد فولادی/۱۳۸۳

پنجره‌ای به حقیقت: مروری در اندیشه فلسفی / ۱۳۸۵

ضد هیستری (داستان) / ۱۳۹۰

*

ترجمه‌:

فرانسه در عصر انقلاب‌های بزرگ، نويسنده: ویکتورمویسی‌یویچ دالین/۱۳۵۸

تاریخ عصر جدید، نويسنده: آ. افیموف / ۱۳۵۹

اصول سوسیالیسم علمی، نویسندگان: ویتالی‌آرکادیویچ آفاناسیف، ماکارووا، ل میناایف / ۱۳۶۰

زیبائی شناسی علمی ومقوله‌های هنری، نويسنده: آونر زایس / ۱۳۶۳

تاریخ منطق، نويسنده: آ. ماکوولسکی /۱۳۶۴

گالیله: زندگی و آثار، نويسنده: ب کوزنتسف / ۱۳۶۴

تاریخ فرانسه (در دوجلد)، نويسنده: ویکتورمویسی‌یویچ دالین / ۱۳۶۸

تاریخ علم اخلاق (سیرتحول مفهوم اخلاق)، نويسنده: الک دروبینتسکی / ۱۳۶۸

آثار زیر نیز در زمره تألیف‌ها و ترجمه‌های زنده‌یاد فریدون شایان است:

۱. نگاهی به فلسفه

۲. زیبایی شناسی و تراژدی

۳. انسان، آزادی و سرنوشت مجموعه مقالات

۴. از بهشت تا بهشت

۵. بروز تراژیک در پارادوکس‌های تاریخی

۶. از سامان عقلی تا سامان هستی

۷. کار و دگردیسی انسان

۸. سیر اندیشه در چند انگاره فلسفی

۹. زیبایی شناسی فلسفی و مقوله‌های هنری (ترجمه)

۱۰. کمونیسم و آزادی (ترجمه)

۱۱.‌ فرهنگ فلسفی




داستانِ شِگِفتِ اینتِردُم!

نوشته‌ای از«پابلو.ت»؛ تنها نوۀ زنده‌یاد احسان طبری همراه با ویدئو کلیپ

برگرفته از ارژنگ، شمارۀ 21 آذر و دی 1400 برگردان: بهروز مطلب زاده

متن تیتراژ: تاریخ «اینتِردُم» به کمک تصاویر

ما، درخانواده ای بزرگ پرورش یافتیم و بالیدیم، ما را آن‌چنان دوست داشتند که خانواده ای فرزندان واقعی خود را دوست داشته باشد. نوع دوستی آنان نشانه و بیانگراین نکته بود که این خانوادۀ بزرگ را چه کسی ساخت، چگونه بزرگ کرد، و چه‌سان تربیت نمود. همه آن کسانی که در پرورشِ ما نقش داشتند، منحصر به فرد و در جهان یگانه و بی‌همتایند. ما ابتدا 164 کودک از 27 کشورجهان بودیم… و بعدها، 5000 کودک از 88 کشور!

امروز می‌خواهم داستانی برایتان تعریف کنم. داستانی دربارۀ مادرم.

یک داستانِ بسیار عالی از مادرم که ارزشِ آن را دارد تا بازگو شود. البته، نه به این خاطر که من پسرِ او هستم. نه، بل‌که به این دلیل که داستان‌هایی وجود دارند که مانندِ زمان، سَیّال و لغزان‌اند، تا چشم به هم بزنی، می گذرند و از یادها می‌روند.

نام پدربزرگِ من «احسان طبری» است.

او یک شاعر بود، یک فیلسوف، یک نویسنده، یک زبان‌شناس، یک انسان‌دوستِ بزرگ، و هم‌چنین یکی از بنیان‌گذاران حزب تودۀ ایران (حزبِ کمونیست) در اکتبر سال 1941بود.

احسان طبری که ازسوی رژیم محمدرضا پهلوی به مرگ محکوم شده بود. پس از مدّتی زندگی مخفی،  از ایران گریخت و دراین گریزِ ناخواسته، سرانجام سر از مسکو درآورد و در هتلی بنام « هتل لوکس»، درمرکز شهر مسکو جابجا شد.

هتلی که مربوط به کُمینترن بود. جائی که سیاستمدارانِ مترقی و انقلابیونِ معروف و شناخته شده و رهبران و فعالین حزب های کمونیست جهان را در خود جای می‌داد و از آنان پذیرائی می‌کرد.

مادربزرگِ من آذر نیز، مدتی پس از خروجِ  پدربزرگم احسان طبری، مخفیانه و با پاسپورتِ جعلی از ایران خارج شد و در مسکو به پدربزرگم پیوست. آنها درهمان آپارتمانی از «هتل لوکس» اسکان داده شدند، که روزگاری «ویلهم پیک – Wilhelm pieck» سیاست‌مدارِ بِنامِ آلمان و کمونیستِ شناخته شده و از بُلندپایه‌ترین شخصیت‌های حزبِ اتّحادِ سوسیالیستیِ آلمان، در آن زندگی کرده بود.

در آن‌جا بود که مادرِ من چشم بر جهان گشود و به دنیا آمد. او را آذین نام نهادند که در زبانِ فارسی به معنای «جَواهِر» وُ «دُرّ» وُ« گوهَر» است.

مادرِ من در سن سیزده سالگی برای ادامه تحصیل به اینترناتِ «ایوانوا – Ivanovo» دراتحاد جماهیر شوروی فرستاده شد، منطقه‌ای در شمالِ شرقِ پایتخت، جائی درآن‌سوی جنگل‌های انبوه که با قطار می‌شد  درعرضِ چند ساعت به آن‌جا رسید.

این «اینترنات INTERNAT» به نامِ «اینتردُم – Interdom » معروف است.

جائی کاملا استثنائی که برای بیش از نیمی از مردم جهان ناشناخته بود. زیرا مکانی بسته و کاملا محرمانه بود که پشتِ دیوارهای آن، کودکان و نوجوانانِ بسیاری از رزمندگان و انقلابیونِ معروف و شناخته شدۀ جهان را در خود جا داده بود، و یا کودکانی که پدران و مادرانِ‌شان درکشورهای نومستعمرۀ آفریقائی، در کشورهای دیکتاتوری آمریکای لاتین، در یونانِ سرهنگان، در کشورهای خاورمیانه و در آسیای جنوب شرقی، تحتِ پیگرد و شکنجه و زندانی بودند.

کودکانی ترسیده و وحشت زده که برخی از آن‌ها، خود شاهدِ زندۀ صحنه‌های خشونت بار و وحشیانه بوده‌اند.

این کودکان و نوجوانان، پس از طیّ ِسفری مخاطره‌آمیز و پُرماجرا، و پس از پشتِ سرگذاشتنِ قارّه‌ها و نیز با عبور از دریاها واقیانوس‌ها، به این مکانِ امن انتقال داده شده بودند.

مادرِ من، در اواخرِ تابستان سال 1966 با قطار از مسکو حرکت کرد و پس از یک سفرِ شبانه به آن‌جا رسید. او در آن‌جا خیلی زود به این نکته پی بُرد که در این مکانِ دورافتاده و سَرد، یک شیوۀ آموزشیِ کاملاً جدّی و مدرن حاکم است.

شیوه و مِتُدی که درعینِ حال پرنسیبِ اصلیِ «اینتردُم – Interdom»  نیز محسوب می‌شد. درآن‌جا به کودکان این آموزش را می‌دادند که هرگز و در هیچ شرایطی نباید گذشته، میهن و فرهنگِ خود را به فراموشی بسپارند.

به کودکان و نوجوانانی که از نقاطِ مختلفِ جهان و با ملیّت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون، در«اینتردُم Interdom» زندگی می‌کردند، ابتدا زبانِ مادری‌شان به آن‌ها آموزش داده می‌شد. این کودکان در کلاس‌هائی شرکت می‌کردند که اکثرِ درس‌های آن، به وسیلۀ آموزگارانی از کشورِ خودشان و به همان زبانِ مادری تدریس می‌شد.

درکلاس‌های مختلفِ «اینتردُم Interdom»  به بیش از شانزدهزبانِ مختلف به کودکان درس داده می‌شد. آموزگارانِ این کلاس‌ها، خودشان از کسانی بودند که به دلائلِ مختلفی مجبور به ترکِ کشورشان شده و در اتّحادِ جماهیرِ شوروی ماندگار شده بودند.

این کودکان مجبور بودند تا کتاب‌هائی به زبانِ مادری خود بخوانند، به زبانِ مادری خود نامه بنویسند، تا زبان، فرهنگ و تاریخ کشورِ خودشان را از یاد نبرند.

این‌که، درچه زمانی، چگونه و از طریقِ چه کسی، فکرِ ایجادِ چنین مکانِ بی‌نظیری به‌وجود آمد، واین‌که چگونه کارِ خود راآغاز کرد، بسیار حیرت‌انگیز است!

ایدۀ  اوّلیۀ  تشکیلِ «اینتردُم Interdom» از آنِ یک زنِ بود. یکی از اعضای خانوادۀ ثروتمند کشور سوئیس، دختر یک کارخانه‌دارِ معروف و سرشناس، فرزندِ صاحبِ کارخانۀ ساعت‌سازی معروف و بِنامِ «موزِر- Moser »، زنی با شخصیّتی انقلابی و پُرشور، یعنی خانمِ «منتونا موزر- Mentona Moser ».

 «منتونا موزر- Mentona Moser » در سال 1928 یک تنه از زوریخ به اتّحادِ شوروی رفت تا در آن‌جا خانه‌ای بسازد که میزبانِ فرزندانِ سیاست‌مداران، انقلابیون و رزمندگانِ ضدّ ِفاشیست در سراسر جهان شود.

این‌گونه بود که اوّلین خانۀ بین‌المللی کودکان در «واسکینو –Vaskino » متولّد شد. شهری کوچک که فاصلۀ زیادی نیز با مسکو نداشت.
پس از آن‌که با تشدیدِ درگیری‌ها و تنش‌های بین المللی به وِیژه پس از ظهور و سَربرآوردنِ فاشیسم و نازیسم در اروپا که منجر به انتقالِ تعدادِ هرچه بیشتری از این کودکان به این مکان شد، درسال 1933 «سازمانِ بین المللیِ یاری به رزمندگان و مبارزانِ انقلابی» که در ارتباطِ مستقیم با کمینترن بود تشکیل شد که با نامِ اختصاریِ MOPR شناخته می‌شد، آن را سازمانِ «امدادهای سرخ» نیز می‌گفتند.
این نهادِ تازه تأسیس تصمیم به ساختنِ مجموعۀ بزرگ‌تر و وسیع‌تری گرفت، و سرانجام این مجموعۀ بزرگ در شهرِ «ایوانوا – Ivanovo» ساخته شد و بدین طریق «اینتردُم – Interdom » متولد شد.

 در میانِ کودکانی که به «اینتردُم Interdom » آورده شدند، بسیاری از فرزندانِ آن آلمانی‌هائی قرار داشتند که قربانیِ جُنونِ فاشیزمِ هیتلری شده و در سال 1933 در اردوگاه های کارِ اجباری مانند «داخائو» جان باخته بودند. البتّه باید تاکید کرد که پیش از آن‌ها، بسیاری از فرزندانِ شخصّیت‌های انقلابی و مبارزِ شناخته شدۀ چینی در آن‌جا به سر می‌بردند.

علاوه براین، پیش از مادرم آذین، فرزندانِ شخصیت های معروفِ بسیاری، مانند فرزندانُ «مائو تسه تونگ Mao Tse Tung»«یوسیپ تیتو Josip Tito»«دولورس ایباروری Dolores Ibarruri» انقلابی و فمینیستِ سرشناسِ یونانی – «ایلکترا آپوستولو Ilektra Apostolu» –    «لیو شائوچی Liu Shaoqi» و بسیاری دیگر، سال‌ها در «اینتردُم – Interdom » به سر برده‌اند. حتی تعدادی زیادی از فرزندان انقلابیون و ضد فاشیست های ایتالیائی درآن‌جا حضور داشته و در پشتِ نیمکت‌های آن درس خواندند، مانند فرزندانِ «لوئیجی لونگو Luigi Longo» دبیرکل PCI، دختر«ویتوریو ویدالی Vitorio Vidali»  سیاست‌مدار و ضدّ فاشیستِ معروفِ ایتالیایی و همین‌طور «آلدو تولیاتی Aldo Togliatti» پسرِ رهبرِ تاریخی  PCI  یعنی «پالمیرو تولیاتی».

پس از مادرِ من، فرزندانِ پدرِ آیندۀ موزامبیک «ادواردو موندلان – Eduardo Mondlane» – رهبرِ استقلالِ گینۀ بیسائو «امیلکار کابرال Amilcar Cabral» – «عبدالفتاح اسماعیل -Abd al Fattah Ismail» یَمَنی، و نیز مخالفانِ «پینوشه» دیکتاتورِ شیلی، و دیگر حکومت‌های دیکتاتوری در آمریکای لاتین و بسیارانِ دیگر…
مادرم تعریف می‌کند که با آغازِ هر جنگ و سرکوب و انقلاب و شکستی درنقاطِ مختلفِ جهان، ده‌ها رفیقِ جدید واردِ «اینتردُم – Interdom» می شدند، آن‌ها با آن لطمات و صدماتی که دیده بودند، این مکان، تنها جائی بود که می‌توانست زندگی عادی را به آن‌ها باز گرداند.
پیوندِ بچه‌های ساکن «اینتردِم – Interdom» بسیار عالی بود، همین رابطه‌های بسیار خوب و مستحکم بود که کمک می‌کرد تا آن‌ها بتوانند هم‌دیگر را به خوبی درک کنند.

در این میان فقط کسانی می‌توانند حال و روزِ این بچه‌ها را بفهمند و درک کنند که خود، آن نوع از زندگی  را تجربه کرده باشند. «سخت بود وقتی که تلفن زنگ می‌زد و ارتباط وصل می‌شد و می‌شنیدی که می‌گفتند: پدر و مادرت در فلان منطقه از جهان تیرباران شدند، به دار آویخته شدند، و یا این‌که می‌گفتند: آن‌ها مفقود شده‌اند… ».

مادرِ من آذین در سال 1970 پس از آن‌که  فارغ التحصیل شد، سوار بر قطار شد، آمد تا فصلِ جدیدی از زندگی‌اش را آغاز کند.

من در سال 1977 در آلمانِ شرقی (جمهوری دموکراتیکِ آلمان) متولد شدم. درسال 1981 من و مادرم برای زندگی به ایتالیا آمدیم.

از آن پس، مادرم برای سالیانِ سال از دوستان، یاران و همراهان‌اش که در سرتاسرِ جهان و در چهارگوشۀ این کرۀ خاکی پراکنده شده بودند، هیچ نشنید…

اما بعدها، شبکه‌های اجتماعی از راه رسیدند، و آهسته آهسته از همۀ سایه‌ها بیرون آمدند. اول تک به تک. بعد خیلی‌ها، و پَسان‌تر، خیلی‌های دیگر.

دوستان، یکی در پیِ آن دیگری گشت، تا این‌که هم‌دیگر را پیدا کردند و یک‌دیگر را در آغوش فشردند. عکس‌های قدیمیِ رنگ و رو رفته و محو شده را مبادله کردند و در میانِ اشکِ شوق و اندوه، خاطراتِ مشترکِ 40 سال زندگیِ گذشته را برای یک‌دیگر بازگفتند و تعریف کردند.

مادرم بارِ دیگر خانوادۀ بزرگ‌اش را یافت. سال‌های سال «اینتردُم – Interdom»  یک مکانِ پنهان و زیرزمینی بود، حتی بچه‌هائی که درآن‌جا درس خوانده و زندگی کرده بودند، تاریخِ واقعی آن‌را نمی‌دانستند. بنابراین، مادرم شروع به خواندنِ انبوهِ کتاب‌ها و رساله‌های مختلف کرد. عکس‌ها و اسنادِ آرشیوِ دولتی آلمانی و روسی را جمع آوری کرد و با فارغ التحصیلانِ «اینتردُم – Interdom» در سراسرِ جهان ارتباط برقرار کرد تا بتواند تاریخِ واقعی آن مکانِ جادوییِ شگفت‌انگیز را بازسازی کند.                                                                                                                       اکنون مادرم آذین، آرشیوِ بزرگی از تصاویر، اسناد و فیلم‌های مربوط به «اینتردُم – Interdom»  را جمع‌آوری کرده است. من هر وقت او را می‌بینم، صدایم می‌کند… با هیجانی وصف‌ناپذیر، از آدمِ  جدیدی می‌گوید که با او صحبت کرده است. او با هر داستانِ جدیدی با مواجه می شود، آن‌را برایم حکایت می‌کند.

اکنون آذین و دوستان‌اش از طریقِ اسکایپ، واتس‌اپ، مسنجر و غیره، از میلان تا کویتو، از مسکو تا آتن، از برلین تا پکن با یک‌دیگر صحبت می‌کنند.

کودکانِ بزرگ‌شدۀ جهانی که اکنون بخشی از کتاب‌های تاریخ هستند.

انجمنِ فارغ التحصیلانِ «اینتردُم – Interdom» هر سال در یک جایی از دنیا گرد هم می‌آیند و با هم دیدار می‌کنند، و هر پنج سال یکبار نیز به خانۀ مشترک‌شان در «ایوانوا – Ivanovo»  بر می گردند. خانۀ مشترکی که درتمامِ طولِ حیات‌اش هزاران کودک از 89 کشور جهان را نجات بخشید.

یک معجزۀ بزرگ و شگفت‌انگیز!

ما دلمان می‌خواهد تا حکایتِ همۀ سرگذشتِ آن‌ها بازگو شود.

کاری که مادر من طی این سال‌های سپری شده انجام داده، شگفت‌انگیز است، و از این روست که من به او بسیار بسیار بسیار افتخار می کنم!.

متن و فیلم برگرفته از: صفحۀ فیس‌بوک رسمی احسان طبری (Ehsan Tabari official Group)

پانوشت‌:

تحریریۀ ارژنگ گشایش “صفحۀ فیس‌بوک رسمی احسان طبری” را که با موافقت و نظارت فرزندان آن دانشمند فرزانه فعالیت خود را آغاز نموده، به مدیریت و دست اندرکاران آن تبریک گفته و برایشان آرزوی موفقیت دارد.

لینک مشاهدۀ کلیپِ اینتردُم در سایتِ یوتیوب




دربارهٔ مسئلهٔ دیالکتیک ولادیمیر ایلیچ لنین

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۴۶، ۱۳ دی

نوشته شده در سال ۱۹۱۵

نخستین انتشار: در نشریهٔ بلشویک (Bolshevik)، شمارهٔ ۵-۶، ۱۹۲۵

منبع ترجمهٔ‌ فارسی: متن انگلیسی انتشارات پروگرس (۱۹۷۶) با عنوان On the Question of Dialectics، به نقل از آرشیو اینترنتی Marxist.org

همهٔ پانوشت‌ها و واژه‌ها و عبارت‌های درون [ ] از مترجم است. بقیهٔ توضیح‌های درون ( ) یا { } و همهٔ تأکیدها از مؤلف است.

لنین چند سال پس از تألیف ”ماتریالیسم و امپیریو-کریتیسیسم“ (۱۹۰۸)، در سال‌های ۱۹۱۴ و ۱۹۱۵، در روند مطالعهٔ ”علم منطق” هگل، و کتاب‌های دیگری مثل نوشتهٔ فردیناند لاسال دربارهٔ هراکلیت یا کتاب“متافیزیک“ ارسطو، یادداشت‌های بیشتری دربارهٔ ماتریالیسم دیالکتیک نوشت که ”دربارهٔ مسئلهٔ دیالکتیک“ یکی از موجزترین آنهاست.

****************

شکافتن یک کل واحد و شناختن اجزای متناقض آن (نقل قول از فیلون دربارهٔ هراکلیت را در آغاز بخش سوم، «دربارهٔ شناخت»، در کتاب لاسال دربارهٔ هراکلیت ببینید۱) همانا جوهر (یکی از «اجزای اساسی»، یکی از مشخصه‌ها یا ویژگی‌های اصلی، اگر نگوییم اصلی‌ترین مشخصه یا ویژگی) دیالکتیک است. هگل۲ نیز موضوع را دقیقاً به همین صورت طرح می‌کند (ارسطو۳ در رسالهٔ متافیزیک [مابعدالطبیعه] خود مدام با این [مقوله] کلنجار می‌رود و با هراکلیت و اندیشه‌های هراکلیتی مبارزه می‌کند).

درستی این جنبه از محتوای دیالکتیک را باید به وسیلهٔ تاریخ علم آزمود. به این جنبهٔ دیالکتیک معمولاً توجه کافی نمی‌شود (برای نمونه در نوشته‌های پلخانف۴): یگانگی اضداد را به صورت مجموعه‌ای از چند مثال می‌فهمند {«برای مثال، یک دانه»؛ «برای مثال، کمونیسم اولیه». در مورد [فریدریش] انگلس هم همین‌طور است. ولی «برای عامه فهم کردن…» است‏}‏ و نه در حکم قانون شناخت (و قانونِ جهان عینی).

در ریاضی: + و – [مثبت و منفی]؛ دیفرانسیل و انتگرال.

در مکانیک: کنش و واکنش.

در فیزیک: الکتریسیتهٔ مثبت و منفی.

در شیمی: ترکیب و تجزیهٔ اتم‌ها.

در علوم اجتماعی: مبارزهٔ طبقاتی.

یگانگی اضداد (شاید درست‌تر باشد بگوییم «وحدت» آنها؛ هرچند در اینجا تفاوت دو واژهٔ یگانگی و وحدت خیلی مهم نیست. از یک لحاظ، هر دو درست است) یعنی تشخیص (کشف) گرایش‌های متناقض، متضاد، متقابلاً مشروط به وجود یکدیگر، در همهٔ پدیده‌ها و فرایندهای طبیعت (شامل ذهن و جامعه). شرط فهم و شناختِ همهٔ فرایندهای جهان در «خودجُنبی» آنها، در تکامل خودجوش آنها، [و] در حیات واقعی آنها، فهم و شناخت آنها به صورت وحدت اضداد است. تحوّل، «مبارزهٔ» اضداد است. دو ادراک بنیادین (یا دو [ادراک] ممکن؟ یا دو [ادراک] قابل‌مشاهدهٔ تاریخی؟) از تحوّل (فرگشت) عبارت‌اند از: [درکِ] تحوّل به صورت افزایش و کاهش، به صورت تکرار، و [درک] تحوّل به صورت وحدت اضداد (تقسیم شدن یک واحد به اضدادِ متقابلاً مشروط به وجود یکدیگر و رابطهٔ متقابل بین آنها).

در نخستین ادراکِ حرکت، خودجُنبی، نیروی محرّک آن، سرچشمهٔ آن، انگیزهٔ آن، در سایه می‌ماند (یا این سرچشمه عاملی بیرونی می‌شود: خدا، ذهن، و غیره). در ادراکِ دوّم، توجه اصلی دقیقاً به فهم و شناختِ سرچشمهٔ «خود»جُنبی معطوف می‌شود.

ادراکِ نخست، بی‌جان، بی‌جلا، و خشک است. دوّمی، زنده است. دوّمی به‌تنهایی کلیدِ [فهم] «خودجُنبی» همهٔ موجودات است؛ کلید [فهم] «جهش‌ها»، «گسست در پیوستگی»، «دگرسان شدن به ضد»، [و] نابودی کهنه و ظهور نو است.

وحدت (همسانی، یگانگی، کنش هم‌تراز) اضداد، مشروط، موقت، گذرا، و نسبی است. [ولی] مبارزه بین اضدادِ متقابلاً مشروط به وجود یکدیگر، مطلق است، همان‌طور که تحوّل و حرکت مطلق‌اند.

خوب دقت کنید: در ضمن، تمایز بین ذهن‌گرایی (شک‌گرایی، روش سوفسطایی،‌ و غیره) و دیالکتیک، این است که در دیالکتیکِ (عینی)، تفاوت بین نسبی و مطلق، خودش نسبی است. در دیالکتیک عینی، در [امر] نسبی، مطلق وجود دارد. در ذهن‌گرایی و روش سوفسطایی، نسبی، فقط نسبی است و مطلق را کنار می‌گذارد.

مارکس در سرمایه نخست ساده‌ترین، معمول‌ترین و بنیادی‌ترین، عام‌ترین و رایج‌ترین رابطهٔ جامعهٔ بورژوایی (کالایی) را تحلیل می‌کند، رابطه‌ای که میلیون‌ها بار واقع می‌شود: مبادلهٔ کالا. تحلیل همین پدیدهٔ بسیار ساده (این «سلول» جامعهٔ بورژوایی)، همهٔ تضادهای (یا منشأ و مبدأ همهٔ تضادهای) جامعهٔ امروزی را آشکار می‌کند. شرح و تفصیل بعدی، شکل‌گیری و تحوّل (رشد و حرکت هر دو) این تضادها و این جامعه را در ∑ [=جمع] اجزای مفرد [خاص] آن به ما نشان می‌دهد. از آغاز آن تا انجام آن.

روش شرح و تفصیل (یعنی مطالعهٔ) دیالکتیک به طور عام نیز باید همین‌طور باشد (زیرا که در نظر مارکس، دیالکتیک جامعهٔ بورژوایی فقط مورد خاصی از دیالکتیک است). در هر قضیه‌ای باید از ساده‌ترین، معمول‌ترین، عام‌ترین… [گزاره] آغاز کرد: برگ‌های درخت سبزند؛ «جان» مرد است؛ «فایدو» سگ است، و غیره. از همین‌جا، دیالکتیک داریم (همان‌طور که نبوغ هگل تشخیص داد): خاص [از نوع] عام است. (مقایسه شود با کتاب متافیزیک [مابعدالطبیعه]، نوشتهٔ ارسطو، ترجمهٔ شگلر، کتاب سوّم، فصل ۴، مسائل ۸-۹: «زیرا روشن است که نمی‌توان بر این نظر بود که خانه‌ای (به طور عام) جدا و خارج از خانه‌های مشخص و مشهود [به طور مفرد و خاص] وجود دارد. ( » ۵ در نتیجه، اضداد (خاص ضد عام است) یگانه‌اند: خاص فقط در پیوندی که به عام می‌انجامد [فقط در پیوند با عام] وجود دارد. عام فقط در خاص و از طریق خاص وجود دارد. هر خاصی (به این یا آن نحو) عام است. هر عامی (جزئی از، جنبه‌ای از، یا جوهرِ) خاص است. هر عامی فقط به‌تقریب همهٔ وجودهای عینی [ابژه‌ها] خاص را در بر دارد. هر خاصی به طور ناکامل در عام وارد می‌شود، و غیره و غیره. هر خاصی از طریق هزاران گذار، با انواع دیگر خاص (اشیاء، پدیده‌ها، فرایندها، و غیره) مربوط می‌شود. از همین جا، عناصر، نطفه‌ها، و مفاهیم ضرورت، رابطهٔ عینی در طبیعت، و غیره را داریم. از همین جا، محتمل و ناگزیر، عارضه و جوهر را داریم؛ زیرا وقتی می‌گوییم «جان» مرد است، «فایدو» سگ است، این برگِ درخت است، و غیره، برخی از خصیصه‌ها را محتمل [فرض می‌کنیم] و نادیده می‌گیریم؛ جوهر را از عَرَض [ظاهر] جدا می‌کنیم، و یکی را در برابر دیگری قرار می‌دهیم.

بدین ترتیب، در هر قضیه‌ای، می‌توانیم (و باید) نطفهٔ همهٔ عناصر دیالکتیک را، مثل «هسته») «سلول(«، آشکار کنیم، و بدین طریق نشان دهیم که دیالکتیک خاصیت ذاتی همهٔ دانش و معرفت کلی بشر است. و علوم طبیعی نیز طبیعت عینی را با همان کیفیت‌ها، دگرسانی خاص به عام، محتمل به ناگزیر، گذارها، تلفیق‌ها، و پیوند متقابل و دوطرفهٔ اضداد نشان می‌دهد (و اینجا نیز باید بتوان این امر را در هر مورد ساده نیز نشان داد). دیالکتیک همان نظریهٔ دانش و معرفت (هگل و) مارکسیسم است. «جنبهٔ» اصلی موضوع (نه «یک جنبه»، بلکه جوهر موضوع) همین است، که پلخانف، اگر نخواهیم ذکری از مارکسیست‌های دیگر کنیم، توجهی به آن نکرد.

***

هم هگل (رجوع شود به کتاب علم منطق او) و هم پال فولکمَن، «معرفت شناس» مدرن علوم طبیعی، التقاطی و دشمن هگل‌گرایی (که وی آن را نفهمید!)، دانش و معرفت را به شکل مجموعه‌ای از دایره‌ها[ی مجزا] توصیف کردند (اثر فولکمنErkenntnistheorische Grundzüge ۶ را ببینید). [سرنوشت] ‏«دایره‌ها» در فلسفه: {آیا گاه‌شماری اشخاص

ضروری است؟ نه!}‏

‏[دوران] باستان: از دموکریت۷ تا افلاطون۸ و دیالکتیک هراکلیت.‏

‏[دوران] نوزایی: دکارت۹ در مقابل گاسِندی۱۰ (یا اسپینوزا؟۱۱)‏

‏[دوران] نوین: دُلباخ۱۲ – هگل (از طریق برکلی۱۳، هیوم۱۴،

کانت۱۵).‏

هگل – فوئرباخ۱۶ – مارکس۱۷.‏

دیالکتیک به مثابه دانش و معرفتی زنده، چندوجهی (که شمار وجوه آن بی‌وقفه زیاد می‌شود)، با بی‌شمار نحوهٔ برخورد به واقعیت و نزدیک شدن به آن (با نظام فلسفی‌ای که در هر نحوهٔ برخورد، [بیش از پیش] به یک کل فرامی‌روید)- چنین است محتوایی بی‌اندازه غنی در مقایسه با ماتریالیسم «متافیزیکی» که ناکامی اساسی‌اش، ناتوانی آن در کاربرد دیالکتیک در بیلدرتئوری (Bildertheorie)، در فرایند [شکل‌گیری] و تحوّل معرفت است.

ایدئالیسم فلسفی فقط از دیدگاه ماتریالیسم خام، ساده، و متافیزیکی است که مُهمل و بی‌معناست. ولی از سوی دیگر، از دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیک، ایدئالیسم فلسفی عبارت است از بسط (آماس، بزرگ کردن) یک‌سویه، اغراق‌آمیز، و مفرط یکی از مشخصه‌ها، جنبه‌ها، [و] وجوه معرفت به خداگونه‌ای مطلق، جدا از ماده [و] از طبیعت. ایدئالیسم، تاریک‌اندیشی روحانی [مذهبی] است. صحیح. ولی ایدئالیسم فلسفی («دقیق‌تر» و «به‌علاوه») راهی است به سوی تاریک‌اندیشی روحانی از مسیر یکی از مراتب معرفت بی‌نهایت پیچیدهٔ (دیالکتیکی) انسان. (به این بیان موجز خوب دقت شود!)

معرفت انسان خط مستقیم نیست (یا خط مستقیمی را دنبال نمی‌کند) بلکه منحنی‌ای است که بی‌وقفه و بی‌انتها به [شکل] مجموعه‌ای از دایره‌ها، [و در واقع]‌ به شکل مارپیچ [حلزونی] نزدیک می‌شود. هر جزء، قطعه، یا بخشی از این منحنی را می‌توان به صورت خطی مستقیم،‌ مستقل، و کامل تغییر داد (یک‌سویه تغییر داد) [و در نظر گرفت]، که در آن صورت (اگر شخص نتواند به‌خاطر انبوه درخت‌ها [خط‌ها]، جنگل [منحنی] را ببیند) به باتلاق، به تاریک‌اندیشی روحانی منتهی خواهد شد (که در آنجا، به منافع طبقاتی طبقات حاکم گره می‌خورد). راست‌خطی و یک‌سویگی، تصلّب و تحجّر، ذهن‌گرایی و کورذهنی- این است ریشه‌های معرفت‌شناختی ایدئالیسم. و البته تاریک‌اندیشی روحانی (=ایدئالیسم فلسفی) ریشه‌های معرفت‌شناختی دارد، بی‌پایه نیست؛ بی‌تردید گُلی ستروَن است، ولی گل ستروَن و عقیم که روی درخت جاندار معرفت انسانی زنده و پویا، باروَر، واقعی، توانمند، همه‌جانبه، عینی، و مطلق می‌روید.

—————————————————————————————————————————–

۱. لاسال، سوسیالیست پروسی-آلمانی میانهٔ‌ سدهٔ نوزدهم و بنیادگذار حزب سوسیالیست دموکراتیک بود. لنین در سال ۱۹۱۵ بر کتاب لاسال با عنوان «فلسفهٔ هراکلیتِ تاریکِ اِفه‌سُس» نقدی اجمالی نوشت.

لنین به این جمله از فیلون در کتاب فردیناند لاسال اشاره می‌کند: «واحد آن چیزی است که از دو متضاد تشکیل شده است، به طوری که وقتی به دو نیم می‌شود، متضادها آشکار می‌شوند. آیا این همان قضیه‌ای نیست که یونانیان می‌گویند هراکلیت بزرگ و نامدار آنها سرلوحهٔ فلسفه‌اش کرد و به این کشف تازه بالید[؟]…»

فیلون، که لاسال از او نقل قول می‌کند، فیلسوفی یهودی بود که در اواخر سدهٔ اوّل پیش از میلاد تا اواسط سدهٔ اوّل پس از میلاد در اسکندریه در مصر زندگی می‌کرد. هراکلیت (سدهٔ پنجم و ششم پیش از گاه‌شماری عصر حاضر) را به دلیل دیدگاه‌های ابهام‌آمیزش «فیلسوف تاریک» یا ناروشن می‌خواندند. اِفه‌سُس از شهرهای یونان باستان است که خرابه‌های آن امروز در ازمیر، در ترکیهٔ امروزی است. هراکلیت اهل اِفه‌سُس بود.

۲. فریدریش هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱)، فیلسوف آلمانی ایدئالیست و نظریه‌پرداز دیالکتیک.

۳. ارسطو یا ارسطاطالیس، فیلسوف و زیست‌شناس یونانی، مبدع علم منطق، شاگرد افلاطون (۳۸۴-۳۲۳ پیش از سال صفر گاه‌شماری عصر حاضر).

۴. گئورگی پلخانف (۱۸۵۶-۱۹۱۸)، از بنیادگذاران نخستین سازمان مارکسیستی در روسیه، و از اعضای اقلیت (منشویک) حزب سوسیال دموکرات سال‌های بعد.

۵. ترجمهٔ فارسی از یادداشت ویراستارِ متن انگلیسی. در متن اصلی چنین آمده است:

“…denn natürlich kann man nicht der Meinung sin, daß es ein Haus (a house in general) gebe außer den sichtbaren Häusern,” “ού γρ άν ΰείημεν είναί τινα οίχίαν παρα τχς τινάς οίχίας”

۶. Paul Volkmann، فیزیک‌دان پروسی (۱۸۵۶-۱۹۳۸).

یادداشت ویراستار انگلیسی← اشاره به کتاب او به نام «اصول معرفت‌شناسی علوم طبیعی»:

Erkenntnistheorische Grundzüge der Naturwissenschaften, Leipzig-Berlin, 1910, p. 35.

۷. دموکریت یا دموکریتوس، فیلسوف یونانی ماتریالیست (حدود ۴۶۰ تا حدود ۳۷۰ پیش از سال صفر گاه‌شماری عصر حاضر).

۸. افلاطون، فیلسوف یونانی ایدئالیست، شاگرد سقراط (۴۲۷-۳۴۷ پیش از گاه‌شماری عصر حاضر).

۹. رنه دکارت، ریاضی‌دان، فیزیک‌دان، و فیلسوف فرانسوی (۱۵۹۶-۱۶۵۰).

۱۰. پی‌یر گاسندی، ریاضی‌دان، اخترشناس، کشیش، و فیلسوف فرانسوی دارای عقاید ماتریالیستی و از مخالفان اندیشه‌های دکارت (۱۵۹۲-۱۶۵۵).

۱۱. باروخ (بندیکتو) اسپینوزا، فیلسوف خردگرا و ماتریالیست هلندی (۱۶۳۲-۱۶۷۷).

۱۲. پُل آنری (بارون) دُلباخ، فیلسوف خداناباور ماتریالیست آلمانی-فرانسوی و از رادیکال‌ترین روشنفکران عصر خود (۱۷۲۳-۱۷۸۹).

۱۳. جورج برکلی، کشیش و فیلسوف ایدئالیست ایرلندی (۱۶۸۵-۱۷۵۳).

۱۴. دیوید هیوم، تاریخ‌نگار و فیلسوف سکولار و تجربه‌گرای اسکاتلندی (۱۷۱۱-۱۷۷۶).

۱۵. ایمانوئل کانت، فیلسوف تجربه‌گرای آلمانی در عصر روشنگری (۱۷۲۴-۱۸۰۴).

۱۶. لودویگ فوئرباخ، فیلسوف آلمانی، از هگلی‌های جوان، ماتریالیست منتقد دین و ایدئالیسم (۱۸۰۴-۱۸۷۲).

۱۷. کارل مارکس، فیلسوف و سوسیالیست انقلابی آلمانی، بنیادگذار اقتصاد سیاسی نوین (۱۸۱۸-۱۸۸۳).

۱۸. اشاره به «نظریهٔ انعکاس» لنین است که او نخستین بار در «ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم» (۱۹۰۸) مطرح کرد. به طور خلاصه: جهان مستقل و بیرون از شعور و درک ما وجود دارد، و دانش و معرفت ما متشکل از «انعکاس‌های» تقریباً درست جهان در شعور ماست. البته این انعکاس مثل انعکاس نور در آینه نه مکانیکی، بلکه دیالکتیکی و مبتنی بر فرایندها و شکل‌های بی‌پایان عمل اجتماعی است.

۱۹. لنین در متن اصلی، واژهٔ آلمانی überschwengliches را به نقل از یوزف دیتسگن (Josef Dietzgen)، کارگر دباغ و فیلسوف آلمانی سدهٔ نوزدهم، به کار برده است، که مفرط، بی‌نهایت، غلوآمیز معنی می‌دهد. دیتسگن، که اندکی پس از مارکس و انگلس و مستقل از این دو اندیشمند به دریافت ماتریالیسم دیالکتیک رسید، در کتاب Kleinere philosophische Schriften (خرده‌نوشته‌های فلسفی، اشتوتگارت، ۱۹۰۳) این واژه را به این صورت به کار برده است:‌ «نسبی و مطلق به طور نامحدود و مفرط از یکدیگر جدا نیستند.»‏ (ترجمه شده از یادداشت ویراستار متن انگلیسی)




اولویت اقتصادی چین در سال ٢٠٢٢

تجربۀ جالب برای روسیه [و سایر کشورها]

در اوایل ماه دسامبر در جمهوری خلق چین کنفرانس مرکزی سالانه مرسوم در مورد مسائل اقتصادی با حضور شی جین پینگ، رئیس جمهور چین برگزار گردید. بنا به تصمیم آن توسعۀ اقتصادی چین در سال ٢٠٢١ بررسی و سمت و سوی اولویت سیاست‌های اقتصادی آن در سال ٢٠٢٢ تعیین شد.

تصمیمات کنفرانس برای روسیه [و دیگر کشورها] هم به عنوان یک تجربۀ مفید از مدیریت دولتی-سرمایه‌داری اقتصاد و هم به مثابه نمونۀ سیاست مستقل از توصیه‌های نهادهای لیبرالی- پولی غرب نیز جالب است. بخشی از این راه‌حل‌ها در راستای راهبرد بلندمدت محدود کردن تأثیر سرمایه و بازار بر روابط اجتماعی در چارچوب سیاست توزیع عادلانۀ ثروت‌های عمومی هستند.

همانطور که انتظار می‌رفت، رشد اقتصادی چین در سال ٢٠٢١ حتی برغم کاهش رشد اقتصادی در سه ماهه سوم، زمانی که تولید ناخالص داخلی با رشد ٩.۴ درصدی نسبت به سه‌ ماهه‌‌های قبلی کاهش یافته بود، از میزان برنامه‌ریزی شدۀ ۶ درصد فراتر رفت. تولید ناخالص داخلی چین در سه ربع اول ٨.٩ درصد نسبت به سال قبل افزایش یافت و به ٨٢ تریلیون و ٣١ میلیارد یوان رسید (معادل ١٢ تریلیون و ٨٠٠ میلیارد دلار). دلیل اصلی کاهش رشد دو عامل بود: اولی، کمبود برق و دومی، اختلال در زنجیرۀ تدارکات جهانی. با این حال، به طور کلی، رشد تولید ناخالص داخلی چین در سال ٢٠٢١ در حد قابل ملاحظه‌ای بالاتر از میانگین جهانی بود.

فشار نزولی شدیدی بر اقتصاد چین در سال ٢٠٢٢ پیش‌بینی می‌شود. انتظار می‌رود در زمینۀ اشتغال نیز با دشواری‌های مواجه شود. دلیل پیش‌بینی‌‌ها این است، که تعداد فارغ‌التحصیلان دانشگاهی در سال ٢٠٢٢، طبق برآوردهای اولیه ١٠ میلیون و ٧۶٠ هزار نفر، یعنی، ١ میلیون ۶٧٠ هزار نفر بیشتر سال ٢٠٢١ خواهد بود. البته، این نخستین بار است که تعداد فارغ التحصیلان دانشگاهی از ١٠ میلیون نفر فراتر رفته است.

شرکت کنندگان کنفرانس تاکید کردند که اقتصاد چین در سال ٢٠٢١ با سه چالش بزرگ روبرو بود: «کاهش تقاضا، شوک‌های عرضه و تضعیف انتظارات». به دلیل نکول شدید در پرداخت بدهی مؤسسۀ «Evergrande»، بزرگترین نهاد ساخت و ساز چین، رونق بازار املاک و مستغلات کاهش یافت.

همۀ این‌ها زمانی باعث ایجاد اختلال در پایداری رشد اقتصادی گردید، که بهبودی بسیار سریع در سه ماهه چهارم سال ٢٠٢٠ و در نیمه اول سال ٢٠٢١ با کاهش شدید رشد در نیمۀ دوم سال ٢٠٢١ جایگزین شد.

یک چالش جداگانه برای چین و همچنین برای کل اقتصاد جهان، رشد تورم است که منبع خارجی دارد. این واقعیت در توصیه‌های کنفرانس کاملاً مورد توجه قرار گرفت.

برای جلوگیری از «نوسان» در سال ٢٠٢٢، که اقتصاد ابتدا به سرعت رشد می‌کند و سپس، با همان سرعت کاهش می‌یابد، اولویت به عادی‌سازی رشد اقتصادی حول مقادیر قابل قبول داده خواهد شد.

شرکت کنندگان نشست «بر لزوم اتخاذ یک سیاست مالی فعال برای سال آینده تاکید کردند و خاطرنشان کردند که این امر باید ثمربخشی هزینه‌های بودجه و افزایش ثبات اقتصاد را تضمین کند». بمنظور تشویق تقاضای کل، سیاست مالی برنامه‌ریزی خواهد شد.

با توجه به کاهش رشد تولید ناخالص داخلی در سه ماهه سوم، افزایش سرمایه‌گذاری و افزایش الزامات تامین نقدینگی در بخش واقعی اقتصاد بعنوان هدف می‌شود.

کارشناسان چینی توجه خود را به آن معطوف می‌کنند، که سیاست مالی-پولی چین «بر نیازهای‌های خود مبتنی است»، نه به «رقص با ساز دیگران».

در راستای سیاست مشوق مالی، بانک مرکزی چین نرخ پایۀ سالانۀ وام‌ها را ۵ واحد کاهش داد و از ٣ و ٨۵ صدم درصد در ٢٠ دسامبر به ٣ ممیز ٨٠ صدم درصد رساند و نرخ پنج سالۀ قبلی را در ۴ و ۶۵ صدم درصد قرار داد که یک معیار اصلی برای وام مسکن است. کارشناسان بر این باورند که این حرکت نشان‌دهندۀ حمایت مالی قوی‌تر برای رشد پایدار است و در سال ٢٠٢٢ نیز یکسری اقدامات تسهیلی دیگر، از جمله کاهش بیشتر ضریب ذخایر مورد نیاز، کاهش نرخ‌ها و محرک‌های مالی دنبال خواهد شد.

پس از کنفرانس، چین حمایت خود را از اقتصاد واقعی افزایش داده است. به ویژه، ضریب ذخایر ضروری برای اکثر بانک‌ها و نرخ وام به بخش کشاورزی و مشاغل کوچک۵٠ واحد کاهش یافت.

به طور کلی، راهبرد چین برای غلبه بر تورم بدون آسیب به رشد اقتصادی مبتنی بر این درک است، که منبع تورم فعلی مازاد پول نیست، بلکه، کمبود کالا است. و، برای اینکه عرضۀ پول را با انبوه کالاها تطبیق دهند، منابع مالی را فشرده نمی‌کنند، بلکه، گسترش تولید کالا را فعال می‌سازند.

اقدامات مذکور با جهت‌گیری آشکار بسوی رشد بخش واقعی اقتصاد و افزایش درآمد مردم توجهات را به خود جلب می‌کند. آن‌ها تابع ضرورت «استفاده کامل از نقش مثبت سرمایه به عنوان عامل تولید» و «کنترل مؤثر نقش منفی آن» هستند. این صورت‌بندی سؤال نقش دوگانه سرمایه را در نظر می‌گیرد. از یک سو، کوشش آن برای کسب سود حداکثری می‌تواند به توسعۀ روزافزون جامعه کمک کند؛ از دیگر سو، گسترش بی‌رویۀ سرمایه به اقتصاد و جامعه آسیب می‌رساند. و اینجاست که برای جلوگیری از «رشد نامنظم» سرمایه، مسئلۀ «چراغ قرمر» در مقابل آن اهمیت می‌یابد.

زمانی که افزایش سرمایه معاصر به اقتصاد واقعی بستگی ندارد، محافل کارشناسی معتبر جمهوری خلق چین گسترش اعتبار نامحدود مالی آن را مورد توجه قرار می‌دهند. همانطور که دونگ شیائوجون، معاون مدیر بخش آموزش و تحقیقات اقتصاد، آکادمی ملی مدیریت جمهوری خلق چین می‌گوید، این وضعیت خطرات بزرگی را هم برای خود سرمایه مالی و هم برای کل اقتصاد ایجاد می‌کند. به گفتۀ او، اکنون یک مسئلۀ اساسی در جمهوری خلق چین حل می‌شود: چگونه می‌توان راه‌های مؤثرتری برای مدیریت رشد سرمایه مالی پیدا کرد و رشد آن را منوط به منافع توسعۀ بخش واقعی اقتصاد کرد.

سرمایۀ مالی نمی‌تواند بدون کاربست اقدامات تولیدی نقش سازنده‌ای در اقتصاد بازی کند، بلکه، تنها به عنوان منبعی برای تامین مالی بخش‌های تولیدی آن ارزشمند است. بنا بر این، اقدامات ویژه برای هدایت درآمدهای مازاد بخش مالی به بخش واقعی اقتصاد ضروری است.

در این کنفرانس همچنین اقدامات نظارتی اخیر، به ویژه محدود کردن روابط بازار در حوزۀ آموزش خارج از مدرسه به منظور برابر کردن فرصت‌های کسب آموزش با کیفیت برای فرزندان خانواده‌های با درآمدهای متفاوت در متن اوقات فراغت جوانان مورد بحث و بررسی قرار گرفت (محدود کردن عرضۀ بازی‌های آنلاین برای دانش‌آموزان).

در مجموع، تحلیل دقیق دستاوردها و مشکلات اقتصاد چین در سال ٢٠٢١ و اقدامات تعیین‌شده برای تثبیت رشد اقتصادی به متخصصان چینی امکان می‌دهد تا با اطمینان کامل به سال ٢٠٢٢ نگاه کنند. همانطور که گلوبال تایمز خاطرنشان می‌سازد، استراتژی چین برای توسعۀ ظرفیت عظیم خود «فعال و پایدار» است.

ویکتور پیروژنکو (VIKTOR PIROZHENKO)

ا. م. شیری

١۵ دی- جدی ١۴٠٠

https://www.fondsk.ru/news/2021/12/27/ekonomicheskie-prioritety-knr-v-2022-godu-55195.html




روی میز دولت، در صحن مجلس؛ همه چیز علیه کارگران!

حسین اکبری
  • اخبار روز

این روزها با آشکار شدن هرچه بیشتر جانبداری مجلس شورای اسلامی و دولت از سرمایه‌داران و تعهدآنان بر مقررات‌زدایی از روابط و مناسبات کار هیچ جای تردیدی برای هیچ کارگر آگاهی باقی نمی گذارد که مناسبات بین کارفرمایان، دولت کارفرمایی و کارگران براساس تضاد منافع شکل می‌گیرد و مادام که کارگران در مقابل کارفرمایان و دولت کارفرمایی از موازنه‌ی واقعی در اعمال قدرت برخوردار نباشند؛ قادر به اعمل نظرات و حفظ منافع کارگران نخواهند بود

پیش درآمد “اصلاح قانون کار” در شورای عالی کار و بی اطلاعی نمایندگان کارگری از رویکرد دبیرخانه‌ی شورای عالی کار و همزمانی این دستور کار تعیین شده با آنچه در مجلس برای الحاق تبصره به ماده ۴۱ قانون کار پیگیری می‌شود از اشتراک نظر و اراده‌ و عمل دولت و مجلس در هرچه بی‌دفاع کردن کارکران را دارد.   

شنبه  آینده (بیستم آذرماه)، نشست سه‌جانبه‌ی شورایعالی کار راس ساعت شش عصر در محل وزارت کار برگزار خواهد شد. در دستور کار این جلسه موارد زیر آمده است ( گزارش ایلنا ) :

ارائه گزارش کمیته دستمزد

مسکن کارگری (بازنگری آیین‌نامه‌ی ماده ۱۴۹ قانون کار)

بهبود فضای کسب و کار (اصلاح قانون کار)

سایر موارد

از قرار، دوشنبه هفته آینده نیز قرار است نشست کمیته دستمزد ذیل شورایعالی کار با حضور نمایندگان کارگران، کارفرمایان و دولت در محل وزارت کار برگزار شود.(ایلنا کد خبر: ۱۱۶۷۰۷۵ ۱۴۰۰)

این در حالیست که آقای علی خدایی نماینده کارگری صاحب امضا در شورای عالی کار اظهار می‌دارد :” ما نمایندگان کارگری شورا نمی‌دانیم چرا در این شرایطِ بحران معیشت، اصلاح قانون کار را در برنامه نشست سه‌جانبه گنجانده‌اند! سوال اینجاست که در روزها و هفته‌های اخیر، مدعیان اصلاح  قانون کار چطور اینقدر فعال و دارای نفوذ شده‌اند؟! از یک طرف از مجلس صدای اصلاح قانون کار و تخریب دستمزد می‌آید و از سوی دیگر، بدون اطلاع منِ نماینده کارگر، اصلاح قانون کار در دستور کار شورایعالی کار قرار می‌گیرد.”

“برابر فصل دهم قانون کار ، ‌وظیفه شورا انجام کلیه تکالیفی است که به موجب این قانون و سایر قوانین مربوطه به عهده آن واگذار شده است.”  و بعید است که دبیرخانه این شورا نداند اصلاح قانون کار وظیفه شورای عالی کار نیست و کار دولت هم نیست  و دقیقا به همین خاطر است که در دستور جلسه موضوع اصلاح قانون کار ذیل بهبود فضای کسب و کار و در پرانتز قرار می گیرد تا چنین تداعی شود که برای بهبود در فضای کسب و کار ضرورت دارد قانون کار “اصلاح” شود !

در واقع دبیرخانه شورای عالی کار که برابر ‌ماده ۱۶۹ مطالعات مربوط‌ به روابط و شرایط کار و دیگر اطلاعات مورد نیاز را تهیه و در اختیار شورای عالی کار قرار داده است. گرچه شورای عالی کار هیچ گاه به کارگران برای دریافتِ نظراتِ کارشناسانه‌ی آنها مراجعه نمی‌کند و گویا تنها مفهوم کارشناسی با موقعیت کارفرمایی در نزد دولتمردان  معنا دارد. چون این کارفرمایان هستند که مدام آه و ناله سر می‌دهند و قانون کار مزاحم بهبود فضای کسب و کار می‌دانند .

حالا دبیرخانه شورای عالی کار، کاملا هدفمند و هم‌زمان با طرح الحاقیه تبصره ۲ ماده ۴۱ با مجلس سرمایه داران از سوی برخی نمایندگان، به شکل‌دهی یک رابطه بین نابهبودی  فضای کسب و کار و قانون کار کنونی ایجاد کرده است تا آشکارا سیاست دولت کنونی را از طریق شورای عالی کار به موازات طرح سرکوبِ گسترده ‌ی دستمزدها از طریق طرح الحاقی تبصره ۲ ماده ۴۱قانون کار،  برای جمعیت بسیاری از طبقه‌ی کارگر به  پیش ببرد! گویا “حمله ی گاز انبری ” که زمانی برای دانشجویان بکار رفت امروز برای کارگران بازتولید می‌شود .

از سوی دیگر دبیرخانه شورای عالی کار می‌داند که موضوع دستمزد، خود به تنهایی نیازمند بیش از یک جلسه در ماه از طرف این شورا است و دقیقا برای به حاشیه کشانیدن موضوع دستمزد تا تعیین تکلیف مجلس با لایحه الحاقی میخواهد از اهمیت بحث دستمزد بکاهد و با وارد کردن موضوعات مختلف ذهنیت عمومی کارگران را از اهم وفی الاهم کردن موضوعات به اغتشاش کشاند. غافل از اینکه این خود ترازو و سنجه ای برای شناخت بیشتر کارگران ازسیاست های محموعه دولت و نظام یک دست شده حاکم خواهد شد !

کافیست نگاهی به اظهارات نمایندگان کارگری شورای عالی کار بیندازیم تا حد آشکار و و عریان شدن  این سیاست ها را نزد آنان و به تبع آن در نزد بخش قابل توجهی از کارگرانی که این سیاست ها را دنبال می کنند دریابیم :

آقای خدایی با بیان اینکه «هر اصلاحی که تا امروز مطرح شده فقط با هدف کاستن از حمایت‌های قانونی  و در جهتِ مقررات‌زدایی بوده» اضافه می‌کند: دو مساله مطرح است؛ چطور موضوعی به این مهمی بدون اطلاع نمایندگان کارگران در دستور نشست قرار می‌گیرد و دوم اینکه، واقعاً اصلاح قانون کار در این موقعیت فعلی، چه لزومی دارد؛ کارگران دچار بحران معیشت جدی هستند و ما نمایندگان کارگری بارها درخواست کرده‌ایم به موضوع معیشت و ترمیم قدرت خرید دستمزد با جدیت ورود شود؛ در نشست قبلی شورایعالی کار، مواردی مطرح شد که اجازه بحث جدی در ارتباط با حل بحران معیشت را نداد و به این ترتیب، با طرح موضوع اصلاح قانون کار، در نشست شنبه نیز نخواهیم توانست به بحث معیشت با جدیت بپردازیم؛ در یک نشست دو ساعته چطور می‌توان به اینهمه موضوع پرداخت؛ مگر آقایان نمی‌دانند بحث بحران معیشت و ناکافی بودن دستمزد، مهم‌ترین مساله است؟!» (ایلنا ۱۷/۰۹/۱۴۰۰)

در همین رابطه آقای فرامرز توفیقی از نمایندگان کارگری شورای عالی کار و رئیس کمیته دستمزد کانون عالی شوراهای اسلامی کار می‌گوید : « نه دولت و نه مجلس، هیچ‌ کدام نمی‌توانند برای دستمزد کارگران تصمیم بگیرند؛ چراکه دستمزد کارگران تنها در شورایعالی کار ذیل چانه‌زنی تعیین می‌شود و این چانه‌زنی‌ مزدی به هیچ وجه قابل حذف نیست. این چانه‌زنی، مبتنی بر نرخ تورم کلی و اعداد سبد معیشت است.

اما ما فاقد ابزار مناسب برای چانه‌زنی موثر و موفق هستیم؛ اول از همه اینکه سندیکاها و تشکل‌های صنفیِ قدرتمند، سراسری، مستقل و دموکراتیک نداریم؛ این مساله مهم‌ترین عامل کاستی گرفتن قدرت چانه‌زنی مزدی کارگران است؛ دومین نقیصه، به ضعف‌های آماری بازمی‌گردد؛ ما آمار دقیق از هزینه‌های تمام شده کالاها و خدمات، براساس نوع بنگاه و ابعاد آن نداریم.

 باید پیش‌شرط‌‌ های تفکر صنفی و سندیکایی به همراه داده‌های آماریِ مستدل و مستند، در سطح کلان فراهم شود تا بتوان بر سر دستمزد هر صنف، با نمایندگان کارفرما چانه‌زنی کرد و تا زمانیکه این شرایط برقرار نباشد، نمی‌توان توقع چانه‌زنی قدرتمند و موثر داشت، حداقل دستمزد ثابت نیز قابل حذف نیست.» (ایلنا)

نتیجه‌ی چنین سیاست‌های ضدکارگری در نظام سیاسی ایران، موج فزاینده‌ رویگردانیِ کارگران بسیاری است که تاکنون و بنا به ریاکاری‌هایی که درسیاست‌های جاری دولت و مجلس نهفته بود، شاید قدرت تمیز حق از باطل را برایشان مقدور نبود؛ اما این روزها با آشکار شدن هرچه بیشتر جانبداری مجلس شورای اسلامی و دولت از سرمایه‌داران و تعهدآنان بر مقررات‌زدایی از روابط و مناسبات کار هیچ جای تردیدی برای هیچ کارگر آگاهی باقی نمی گذارد که مناسبات بین کارفرمایان، دولت کارفرمایی و کارگران براساس تضاد منافع شکل می‌گیرد و مادام که کارگران در مقابل کارفرمایان و دولت کارفرمایی از موازنه‌ی واقعی در اعمال قدرت برخوردار نباشند؛ قادر به اعمل نظرات و حفظ منافع کارگران نخواهند بود.

تجربه چهار دهه اخیر نشانگر این واقعیت است که هرچه می‌گذرد توان طبقه کارگر برای اعمال خواسته‌ها و مطالباتش حتی در چهارچوب این قانون کارِحداقلی بیشتراز دست می‌رود. تنها موضوع حداقل معیشت و تعیین مزد بر این پایه؛  یکی از مطالباتی است که آماج حریصانه ترین تمایلات سودجویانه سرمایه‌داری ایران به ویژه طرفداران بازار آزاد نئولیبرالی است. درسایر حوزه‌ها نیر کارگران گروگانِ این حرص و آزمندی سرمایه‌داری ایران هستند. نگاهی به معوقات مزدی ، قراردادهای اسارت‌بار حتی با زمان یک و دوماهه در کارهای مستمر، اخراج ها و فسخ قرارداددهای یک‌جانبه، جلوگیری از ایجاد تشکل‌های مستقل و آزاد کارگری و عدم امنیت شغلی حتی برای نمایندگان کارگری همان تشکل‌های موضوع فصل ششم قانون کار، اخراج یکباره ده ها تن از کارگرانِ صنایع و معادن و تهدید و ارعاب آنها با اعزام نیروهای سرکوبگر، مانند آنچه اخیر برسرِ کارگران معدن مس سونگون ورزقان آمده است ، برخوردهای امنیتی با کارگرانی که برای مطالبات معوقه دست به اعتصاب می زنند، خصوصی سازی بنگاه های دولتی و ایجاد فضای ناامن برای کارگران آن بنگاه ها به سبب تعدیل نیرو (اخراج) کارگران باسابقه برای کاهش تعهدات کارفرمایان همه و همه، بیانگر بی اثر بودن همین قانون کار و عدم اجرای مواد حمایتی از سوی دولت ها بوده و هست. اما دلیل به اصطلاح “اصلاح” قانون کار به قصد بهبود فضای کسب کار تنها یک معنا بیشتر ندارد و آن قانونی کردن بی قانونی و برداشتن هرگونه تعهد کارفرمایان در برابر کار کارگرانی است که مولد ارزش اضافی و سود برای آنان و در نتیجه انباشت سرمایه آنان است .  نتیجه این غارتگری ؛ اشاعه فقر و تنگدستی در بین کارگران و زحمتکشان و فرزندان و آیندگان ماست.




دور تازۀ جنگ‌های ژئوپلیتیک امپریالیسم

خروج به ظاهر ناگهانی آمریکا از افغانستان بعد از دو دهه اشغال و کشتار و ویرانی در ٨ شهریور- سنبلۀ ١۴٠٠، بسیاری‌ها را در حیرت فروبرد. بطوری که برخی‌ها آن را «فرار آمریکا» قلمداد نمودند و حتی مواردی بود که سعی کردند این اقدام مسخره را به سقوط سایگون و فرار یانکی‌ها از ویتنام در سال ١٩٧۵ تشبیه کنند.

اما بر خلاف ظاهر امر، حوادث روزهای آغازین واقعه مانند از هم پاشیدن دولت پوشالی اشرف غنی به طرفةالعین، بی‌عملی و اظمحلال ارتش پوشالی افغانستان که در تمام مدت اشغال کشور تحت آموزش نیروهای آمریکایی و همپیمانان ناتویی و غیرناتویی آن بود و همچنین، عدم مواجه اشغالگران با مقاومت جدی یا درگیری در یک جبهه جنگ در تمام دورۀ اشغال، باضافۀ تحویل مسالمت‌آمیز افغانستان به گروه تروریستی طالبان نشان می‌دهد، که آمریکا طبق تصمیم قبلی و با اهداف بلندمدت بر اساس توافق با طالبان در دوحه در سال ٢٠٢٠ از افغانستان خارج شد.

این یک خیال باطل است هر گاه امپریالیسم جهانی به سردمداری امپراطوری تروریستی آمریکا را فقط در شکل و هیبت یک قدرت جنگی مهاجم تصور کنیم. امپریالیسم ابزارها و روش‌های بشدت خطرناک‌تر و هلاکت‌بارتر از نیروی نظامی در اختیار دارد. میلیون‌ها میلیون نیروی نیابتی مسلح و غیرمسلح، جاسوس، مزدور و مزدور‌ بی‌جیره و مواجب (مزدور ایدئولوژیک) تحت فرمان خود در همۀ  کشورها دارد. این نیروهای نیابتی همواره برای دفاع از منافع سارقانۀ اربابان جهان، از هیچ جنایت و خباثتی چشم‌پوشی نمی‌کنند.

امپریالیسم جهانی علاوه بر قدرت نظامی و پیمان تروریستی ناتو، یک ابزار بشدت خطرناک‌تر دیگری بنام ناتوی تحریم در دست دارد، که به کشتار جمعی بی‌سر و صدا منتهی می‌شود. کشتار بیش از نیم میلیون کودک عراقی در سال‌های نود قرن بیستم فقط یک نمونه از کاربست این ابزار آن است، که مادلن اولبرایت، وزیر خارجه، به دیگر سخن، وزیر مداخلات خارجی آمریکا در یکی از مصاحبه‌هایش در کمال بی‌شرمی و خونسردی در توجیه آن گفت، که از نظر ما بعنوان بهای مقابله با رژیم عراق ارزش داشت.

امپریالیسم ناتوی رسانه‌ای و فرهنگی در اختیار دارد که بواسطۀ آن مغزها را تسخیر می‌کند؛ فرهنگ‌ها، تمد‌ن‌ها، رفتارها، اخلاقیات و رابطه‌ها را زیر و زبر می‌سازد؛ شبکۀ بسیار گستردۀ اتاق‌های باصطلاح فکر، مؤسسات پژوهشی، تحقیقاتی، آموزشی، دانشگاهی برای فکرسازی و رسوخ در افکار و اندیشۀ انسان، مسخ آن و تربیت مزدوران ایدئولوژیک، محو و نابودسازی ارزش‌ها و جایگزینی آن با خباثت و رذالت دارد که ابعاد نتایج فاجعه‌بار آن‌ها در محدودۀ تصور انسان نمی‌گنجد.

با این وصف، با اطمینان و قطعیت می‌توان گفت، که از میان تمام ابزارهای امپریالیست‌های جهان، این مورد آخری بمراتب خطرناک‌تر و هلاکت‌بارتر است. چه که ابزارهای نظامی و تحریمی برای عموم قابل مشاهده و ملموس هستند، اما این یکی اساساً نامرئی و همیشه بحث برانگیز و منحرف‌کننده است. اتفاقاً با کمک همین ابزار براحتی می‌تواند بخش اعظم توده‌های انسانی را مسخ ‌کند، مغز آن‌ها‌ را تسخیر و به میدان نبرد بدل ‌سازد؛ مزدران و عوامل ایدئولوژیک خود را به بار آورد. از میان این قبیل انسان‌ها، به کمک ناتوی رسانه‌ای و فرهنگی فرومایگانی را بر‌‌گزیند؛ آن‌ها را به دایرۀ قدرت در حاکمیت کشورها وارد ‌کند و به یاری آن‌ها دولت‌ها را به اتخاذ سیاست‌های غلط، اجرای پروژه‌های ویرانگر، تصویب قوانین ضدملی، بویژه، ضد کارگری، خصوصی‌سازی اموال و دارایی‌های ملی، صنایع و معادن، تخریب نظام تحصیل و آموزش و پروش، طب و بهداشت و درمان  وامی‌دارد.

متأسفانه، پیامدها و عواقب مهلک این ابزار امپریالیستی زمانی آشکار می‌شود که دیگر کار از کار گذشته، اوضاع به حالت کاملاً غیرقابل بازگشت رسیده است. تجزیه و نابودسازی فاجعه‌بار اتحاد شوروی، یوگسلاوی و تخریب نظام سوسیالیستی نمونۀ برجسته و انکارناپذیر کاربست گستردۀ این ابزار است.

نفوذ فیزیکی و ایدئولوژیک امپریالیست‌ها، بخصوص آنگلوساکسون‌ها در کشور ما تاریخ نسبتاً طولانی دارد. اگرچه اساساً از دورۀ قاجار شروع شد، اما در دورۀ دو پهلوی به نقطقه اوج رسید. در این دوره، رژیم وابسته پهلوی بعنوان عامل اصلی نفوذ بیگانه در کشور، فجایع و مصایب بسیار سختی بر ملک و ملت تحمیل کرد. از قضا، همین روز شانزده آذر، روز قربانی کردن سه دانشجو (مصطفی بزرگ‌نیا، احمد قندچی و آذر شریعت رضوی) در پیش پای نیکسون، یکی از گماشتگان امپریالیسم جهانی که روز دانشجو نام‌گذاری شده است، تنها یکی از صفحات سیاه تاریخ نفوذ و وابستگی به بیگانه بود.

نفوذ در دورۀ جمهوری اسلامی نیز همچنان با روند صعودی پیش رفت. روند نفوذ در دورۀ جمهوری اسلامی ایران از آن سبب ادامه یافت که حاکمیت برآمده از انقلاب بدلیل بی‌تجربی طبیعی در امر دولتمداری، بی‌سازمانی و بی‌برنامگی، ساواک رژیم شاه را بدست ارتشبد حسین فردوست تجدید سازمان داد و بخدمت گرفت. بموازات این، اسناد اداره کل مرتبط با موساد ساواک، درست در روز ٢٢بهمن، روز پیروزی انقلاب بدست یک دارو دستۀ معلوم‌الحال به آتش کشیده شد. در نتیجه، مأموران موساد بطور کلی در ایران ناشناخته ماندند. عاقبت ادامۀ نفوذ، قبل از همه دامن خود جمهوری اسلامی را گرفت. بگونه‌ای که اغلب شخصیت‌های مترقی و استخوان‌دار آن یا از طریق آزار بی‌حرمتی مانند آیت‌الله محمود طالقانی، یا از راه ترور و انفجار، مانند آیت‌الله بهشتی، مطهری، قدوسی، رجایی و دیگران حذف شدند و پس از آن، سرکوب و کشتار بی‌امان نیروهای مترقی، احزاب و سازمان‌های میهن‌دوست و وفادار به انقلاب مردم کلید خورد.

نتیجۀ نهایی نفوذ فیزیکی و ایدئولوژیک- سیاسی در کشور ما آن شد که امروز شاهدیم: اجرای پروژه‌های ویرانگر مانند سدسازی‌های بی‌رویه، سوراخ- سوراخ کردن سینۀ سوختۀ کشور در اثر حفر چاه‌های عمیق، خصوصی‌سازی اموال و دارایی‌های ملی، تخریب و تعطیلی صنایع تولیدی، سلطۀ اختاپوسی بخش خصوصی بر نظام تحصیلی، طب و بهداشت، گسترش بی‌سابقۀ فاصلۀ طبقاتی، فقر، بیکاری، بی‌خانمانی عمومی و محرومیت اکثریت جمعیت از حداقل‌های زندگی در یک سو؛ فساد، دزدی، باندبازی، رانت‌خواری، مال‌اندوزی سرسام‌آور در سوی دیگر، که امروز باعث اعتراضات وسیع مردمی در گوشه گوشۀ کشور گردیده است. بگونه‌ای که در حال حاضر، کشور را در آستانۀ آزمون بسیار سختی قرار داده است.

به این ترتیب، با توجه به تشدید فشارها و حملات تبلیغاتی- روانی ناتوی رسانه‌ای امپریالیسم علیه کشورهای چین بعنوان رقیب عمدۀ اقتصادی، فدراسیون روسیه بمثابه رقیب قدرتمند نظامی و ایران که از ابتدای پیروزی انقلاب مردمی سال ١٣۵٧ با آن مشکل دارد، بطور قطع می‌توان گفت، خروج آمریکا و اغلب همپیمانان آن از افغانستان در واقعیت امر، تغییر روش‌های مداخله در امور دیگر کشورها و نقطه عطفی در شروع دور تازۀ جنگ‌های ژئوپلیتیک در قالب جنگ‌های ترکیبی بود. روشی که در آن  نقش اصلی را نیروهای نیابتی اعم از فیزیکی و ایدئولوژیک بازی می‌کنند.

برای توضیح روشن‌تر این مدعا فعلا کافیست، بدون پرداختن به چگونگی پیشبرد جنگ ژئوپلیتیک با کشورهای بزرگ چین و روسیه، نگاه مختصری به وقایع اتفاقیه ماه‌های اخیر در ایران و پیرامون آن بیاندازیم.

پس از خروج آمریکا از افغانستان و تحویل آن به طالبان در مدت کوتاهی که گویا در درّۀ پنجشیر مقاومتی شکل گرفته بود، نیروهای نیابتی امپریالیسم در ایران اعم از ایرانشهری‌های عظمت‌طلب و انواع پان‌ها، لیبرال‌ها، سلطنت‌طلبان و سوسیال- شوونیست‌ها در یک همآهنگی آشکار تمام هم و غمّ خود را صرف آن نمودند تا پای ایران را به باتلاق افغانستان بکشند. اما در اثر هوشیاری مقامات رسمی این دسیسه بی‌نتیجه ماند.

با این حال، نیروهای نیابتی از پای ننشتند و تلاش‌های خود را برای بر هم زدن مناسبات همسایگی ایران با جمهوری آذربایجان و ترکیه معطوف نمودند تا بتوانند بموازات ایجاد تنش یا حتی درگیری نظامی، احساسات ملی را در کشور تحریک نمایند. چرا که نیابتی‌ها و اربابان آن‌ها بخوبی به این واقعیت آگاهند که نه تهدیدات نظامی، نه تحریم‌های اقتصادی و نه ترورهای هدفمند، نتیجه مطلوب آن‌ها را نداد. بعد از این بود، که به مسئلۀ ملی، تنها مشکل مزمن کشور آویزان شدند تا شاید از این طریق ایران را بالکانیزه کنند.

خوشبختانه، این اقدام نیابتی‌های تحت امر اربابان جهان برای واداشتن ایران به مشارکت در جنگ‌های ژئوپلیتیک نیز ثمر نداد. اما، بر خلاف انتظار آن‌ها، ایران و جمهوری‌های آذربایجان و گرجستان در ١۶ آذر برای راه‌اندازی مسیر ترانزیت و اتصال خلیج فارس به دریای سیاه توافق کردند.

ناگفته نماند که مسئلۀ ملی مهلک‌ترین خطری است که بقاء ایران را تهدید می‌کند. با درک این واقعیت، انتظار می‌رود حاکمیت جمهوری اسلامی اهمیت لحظه را درک نموده، بموازات حل فوری مشکلات معیشتی عامه مردم، آب استان‌های کم آب کشور، لغو خصوصی‌سازی‌ها، تغییر سیاست اقتصادی و اقتصاد سیاسی مسلط و یکسری مشکلات دیگر، مسئلۀ ملی را بر اساس اصل پانزدهم قانون اساسی سریعاً حل کند تا دست نیابتی‌های امپریالیسم از این مستمسک نیز برای همیشه کوتاه گردد.

 ا. م. شیری

١٧ آذر- قوس ١۴٠٠https://eb1384.wordpress.com/2021/12/08/دور-تازۀ-جنگ%e2%80%8cهای-ژئوپلیتیک-امپریالیس/




بازنویسی غم‌انگیز تاریخ

ولادیمیر یوگنی‌اویچ یگورئچِف

عضو حزب کمونیست بلاروس، نامزد علوم تاریخ،

دانشیار، عضو کانون نویسندگان جمهوری بلاروس، شهر گرودنو

ا. م. شیری

گذشته میل به فراموشی دارد، تیزی حوادث از بین می‌رود. این مورد توسط کسانی استفاده می‌شود که تلاش‌های مداوم خود را برای بازنویسی روند جنگ جهانی دوم ادامه می‌دهند تا سیاست دوگانۀ غرب را از زیر بار مسئولیت خارج نموده، سیاست پیش از جنگ اتحاد شوروی را تقبیح کنند و آن را به داشتن «نیّت‌ تجاوزکارانه» و شریک جرم در شروع جنگ متهم نمایند. ٢٢ ژوئن ١٩۴١ هنوز چه اسرار نهفته‌ای در خود دارد؟

نیکولای میخایلوویچ کارامزین توصیه‌های روش‌شناسی بسیار مفیدی برای آیندگان به ارث گذاشته است. توجه به آن‌ها در زمان ما نیز گناه نیست. این مورخ خاطر نشان می‌کند: «باید با مردم خود شادی کرد و غصّه خورد. در این امر نباید با سوگیری، حقایق را تحریف کرد و در شادی مبالغه و در تشریح فاجعه، تضرّع نمود؛ اول از همه، باید صادق بود، هر چند ممکن است حتی مجبور به بیان و  انتقال هر موضوع ناگوار یا هر مورد شرم‌آور در تاریخ مردم خود با غم و اندوه باشد. اما در خصوص موارد افتخارآمیز، پیروزی‌ها، توسعه و شکوفایی باید با شور و افتخار سخن گفت…».

تاریخ‌نگاران معاصر وقایع آن دوره را چگونه پوشش می‌دهند؟

در بارۀ موضوع مورد بررسی ما، نیکولای استاریکوف، می‌توان گفت، موضع چند وجهی اتخاذ می‌کند. او تصدیق می‌کند، که پیاده کردن نیروی هوابرد هیتلری در جزایر انگلیس و حمله به اتحاد شوروی در سال ١٩۴١ به اندازۀ حمله به اتحاد شوروی بعنوان هدیۀ الهی برای چرچیل محتمل بود! ما شاهد تعابیر مشابهی توسط جی. تیمسون، وزیر جنگ آمریکا: «هدیه مشیت» یا امریس هیوز انگلیسی هستیم، که در آن زمان نوشت: «حمله آلمان به اتحاد شوروی یک هدیۀ الهی برای چرچیل بود». توماسون، یک انگلیسی دیگر، که صبح ٢٢ ژوئن ١٩۴١ در خانۀ محل اقامت نخست وزیر حضور داشت، در دفتر خاطرات خود نوشت: «خبر حملۀ آلمان به روسیه برای همۀ ما بسیار خوشحال‌کننده بود». البتّه، ساده‌لوحانه است هر گاه به دنبال چنین واکنش‌های علنی‌ از سوی خود وینستون چرچیل باشیم. در هیچ یک از ۵٧ جلد کتاب ارثیۀ او برای فرزندانش، حتی جمله‌ای دال بر اظهار خرسندی وجود ندارد…

 اکنون ما به طور قطع می‌دانیم که برای برندۀ آیندۀ جایزۀ نوبل، روز حملۀ آلمان هیتلری به کشور ما بسیار مشخص بود: صبح- شادی فزون از حد و پنهان کردن آن بسیار سخت. عصر، طی سخنرانی از رادیو: «من گروهی از اشرار را می‌بینم که در حال برنامه‌ریزی، سازماندهی و آوار کردن این بهمن فاجعه بر سر بشریت هستند». این هنر بازیگری تنها از نظر کمیتۀ نوبل تحسین‌انگیز نبود. او می‌توانست و می‌دانست کی و کجا اشک بریزد. این نخست وزیر انگلیس بود که به راندولف، پسر بزرگش اجازه داد تا نظرات پدر خود را بیان کند: «نتیجۀ ایده‌آل جنگ در شرق این است که آخرین آلمانی آخرین روس را بکُشد و مانند یک مرده در کنارش دراز بکشد».

و اما واکنش سیاستمداران آمریکایی به شرارت: ٢۴ ژوئن، سناتور هاری ترومن، رئیس جمهور آیندۀ ایالات متحدۀ آمریکا، در روزنامۀ «نیویورک تایمز» نوشت: «اگر ببینیم که آلمان برنده است، باید به روسیه کمک کنیم، اگر احساس کنیم روسیه برنده است، باید به آلمان کمک کنیم، بگذارید تا جایی که ممکن است، آن‌ها همدیگر را بکُشند». حرف او را هربرت هوور، رئیس جمهور سابق ایالات متحده تکرار کرد: «راستش را بخواهید، هدف زندگی من نابودی روسیه شوروی است».

با این حال، عجیب است، که برخی از سلسله مراتب کلیسای ارتدوکس روسیه با جناب وینستون موافق نیستند و ما را متقاعد می‌سازند فاجعه‌ای که در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ آغاز شد، بر خلاف گفتۀ جناب وینستون چرچیل، حملۀ «دستۀ اشرار» نبود… بلکه «مجازات خدا بود برای ملحدان شوروی». با وجود این، بکمک هیچ سندی به هیچوجه قانع نمی‌شوند، یک ذرّه هم تکان نمی‌خورند. اصرار قطعی حضرات، یعنی جعل تاریخ! آنها نمی‌دانند که با این کار طوری فریاد می‌زنند که گویی تحقق مشیت خدا، یعنی پیروزی کسانی که روی کمربند آن‌ها به زبان آلمانی نوشته: «خدا با ما است»!

گاهی اوقات اوضاع را به این گونه‌ ترسیم می‌کنند، که قهرمانان یا مورخانی که موضع عینی اتخاذ کرده‌اند، فقط به این دلیل از این همه جعل و تقلب خشمگین می‌شوند،که آن‌ها تاریخ را عیب‌پوشی می‌کنند و نمی‌خواهند جوانب ناگوار رویدادها در طول سال‌های جنگ را مورد توجه قرار دهند. اما چنین نیست. نمی‌توان به اتکاء وقایع جداگانۀ خوشایند برای کسانی، به سادگی با دروغ‌های عمدی و جعل تاریخ موافق بود.

… بنیاد بین‌المللی «دموکراسی» مجموعۀ مهمترین اسناد سال ١٩۴١ را منتشر کرد. در مقدمۀ جلد اول آن گفته می‌شود که هیچ حملۀ غافلگیرکننده‌ای رخ نداد. یوسف استالین در مورد حملۀ قریب الوقوع اطلاعات دقیق داشت، اما بطرز جنایتکارانه از آن‌ها غفلت کرد.

اما برای کسانی که هنوز می‌خواهند واقعیت حوادث تاریخی را بدرستی درک کنند و به حقیقت دست یابند، چنین توضیحی کافی نیست. در هر حال، این سؤال مطرح است: چرا استالین چنین کرد؟ واقعیت این است، که تمام فعالیت‌های او در طول سال‌های جنگ ثابت می‌کنند، که علیرغم اشتباهات و محاسبات اشتباه، او دشمن کشور خویش نبود و شکست آن را نمی‌خواست.

اوضاع در آستانۀ حملۀ نازی‌ها بسیار پیچیده‌تر از آن بود، که اغلب به تصویر کشیده می‌شود. نه تنها اطلاعات و اسناد در مورد حملۀ احتمالی، حتی شایعات تحریک‌آمیز و اطلاعات نادرست زیادی وجود داشت. اما چنین اسنادی در مجموعۀ بنیاد «دموکراسی» و همچنین، در تعداد دیگری از کتاب‌ها ثبت نشده است. گویی آن‌ها اصلاً وجود نداشته‌اند…

ای. م. مایسکی، سفیر اتحاد شوروی در انگلستان، درست در آستانۀ جنگ، اطلاعات مفصلی در مورد آمادگی‌های نظامی آلمان به مسکو گزارش داد و در پایان این گزارش چنین نتیجه‌گیری کرده بود، که حمله به اتحاد شوروی تنها پس از یکسره کردن کار انگلیس می‌تواند اتفاق بیافتد. همانطور که قبلاً بارها در نشریات مختلف ذکر شده است، ف. ای. گولیکوف، رئیس ادارۀ کل اطلاعات و لاورنتی بریا، کمیسر امور کشور گزارش‌هایی از استقرار نیروهای مسلح آلمان در نزدیکی مرزهای اتحاد شوروی به ی. و. استالین ارائه کردند و از آن‌ها بمثابه اطلاعات نادرست نتیجه گرفتند. برای حملۀ نازی‌ها تاریخ‌های ١۵ آوریل، ١، ١۵، ٢٠ ماه مه و  ١۵ ژوئن اعلام شد. تاریخ‌ها گذشتند، اما حمله‌ای صورت نگرفت. همچنین اطلاعات متناقض دیگری نیز وجود داشت. نباید زیاد تعجب کرد. زیرا، هیتلر آغاز عملیات اشغال فرانسه را ٣٨ بار به تعویق انداخت.

در اینجا یادآوری یک رویداد دیگر در رابطه با ٢٢ ژوئن بطور غیرارادی به ذهن می‌رسد. بر اساس برخی گزارش‌ها، همان حادثه در انتخاب این روز برای حمله به کشور ما به عنوان روز سعادت و خوشبختی تأثیر گذاشت. درست یک سال قبل پاریس سقوط کرد و تصاویر در حال رقص آدولف هیتلر به افتخار پیروزی بر فرانسه، سراسر جهان را دور زد.

٢٢ ژوئن نه تنها روز خاطره و اندوه، بلکه در عین حال، روز حملۀ «مشتی شرور»، روز هدیۀ خدای انگلیس، هدیه بمناسبت روز هفتم به فرقۀ منتظران ظهور مسیح، روز مجازات بواسطۀ خدای ارتدوکس، روز آغاز تحقق حکمت الهی و همچنین، روز رقص و شادی هیتلر بود. از این طیف کثیر چشم آدم پرپر می‌زند!

همانطور که معلوم است، رؤیای چرچیل برای نخست وزیر شدن در بهترین زمان محقق نشد. حملۀ ناگهانی هیتلر در ١٠ مه ١٩۴٠ به سمت غرب و خطر پیاده کردن نیرو در جزایر بریتانیا، سیاست آنگلوساکسونی موسوم به سیاست «مماشات با متجاوز» برای هُل دادن آلمان به شرق را به هم زد.

جناب وینستون به عنوان «منتقد»، «بولداگ غرّان» در دولت چمبرلن به قدرت رسید و نخست وزیری خود را با امتناع از انجام عملیات نظامی علیه ارتش نازی و تخلیه شرم‌آور ٣٠٠ هزار نیروی خود از دانکرک آغاز کرد.

[سگ بولداگ، موی کوتاه و هیکلی خپله دارد و صورت آن پهن و پر چروک است. بولداگ در دانشگاه‌های آکسفورد و کمبریج بمعنی معاون مبصر و ممتحن بکار می‌رود].

[دانکرک، شهر بندری فرانسه در ساحل دریای لامانش].

این، عملاً به معنی ادامۀ سیاست قبلی «مماشات با متجاوز» به قیمت تسلیم شدن به متجاوز بعد از اشغال اتریش، چکسلواکی، لهستان و اکنون فرانسه، اما تحت رهبری شخصی خود چرچیل بود. هیتلر بمنظور تسهیل تخلیۀ انگلیسی‌ها و متحدانش، حتی به توقف حمله مجبور شد. چرچیل پس از فرار از میدان نبرد، در مجلس عوام اظهار داشت: «علیرغم ناکامی‌ها… ما همه جا خواهیم جنگید، هرگز تسلیم نخواهیم شد». به این ترتیب، چرچیل «فرار» از مبارزه را «ناکامی» در مقابل متجاوز توصیف کرد. این ادعا را به اشکال مختلف می‌توان تفسیر نمود.ما این واقعیت را بمنظور تأئید توانایی‌های بالای چرچیل در عوام‌فریبی یادآوری نکردیم. زیرا، آن‌ها مشهور خاص و عام هستند. انگلیسی‌ها از این سؤال زیاد خوش‌شان نمی‌آید: جناب وینستون چرچیل در ماه مه ١٩۴٠ چه قولی به هیتلر داد که او جلوی پیشروی نیروهای خود را در منطقۀ دانکرک گرفت و از ایجاد «پل طلایی» ممانعت کرد؟

در زمان ما یو. ن. ژوکوف، دکتر علوم تاریخ در یک مقاله برای روزنامه نوشت: «چرچیل می‌دانست جنگ بین آلمان و اتحاد شوروی اجتناب‌ناپذیر است و تلاش کرد آن را تسریع نماید. او به اقدام بسیار حیله‌گرانه‌ای دست زد که از قدیم در کتاب‌های انگلیس ثبت شده است. چرچیل از دستگاه جاسوسی خود خواست از طرف او طی نامه‌ای به هیتلر بنویسند که برای شروع مذاکرات صلح آماده است. شرط چنین مذاکره حملۀ هیتلر به اتحاد شوروی بود».

بخاطر آوریم که رودولف هس، معاون رهبر در حزب نازی، در واقع نفر سوم رایش در ١٠ مه ١٩۴١، به طور غیرمنتظره با یک هواپیمای جنگنده به حریم هوایی انگلیس پرواز کرد و در آنجا با چتر نجات در یک روستای اسکاتلندی فرود آمد. بمباران شهرهای انگلیس توسط آلمان در ١١ مه متوقف گردید. اکثر روزنامه‌های انگلیسی هس را به عنوان یک ملتمس، ایده‌آلیست دست‌شسته از زندگی و حتی قربانی توهمات صلح‌طلبی خود معرفی کردند. رسانه‌های آلمانی نیز او را فقط «خائن» یا «مزدور» نامیدند. طرح حملۀ هیتلر به جزایر انگلیس در ماه سپتامبر و تصویب طرح عملیات بارباروسا در دسامبر ١٩۴٠، در ازای برخی وعده‌های نامعلوم از سوی انگلیس، دو روز قبل از سفر ویچسلاو مولوتوف به برلین لغو شد. در دستورالعمل ٢١ («بارباروسا») قید شده بود که «نیروهای مسلح آلمان حتی قبل از چگونگی پایان جنگ علیه انگلستان…، باید برای شکست روسیۀ شوروی آماده باشند». این سند هم تا حدودی ارزش داشت. به نظر می‌رسد فورر [رهبر] تلخی شناخته‌شده را آنوقت نادیده گرفت، اما بعداً با چنین گیرایی تأیید کرد: «دوستی با آنگلوساکسون‌ها، حتی  از جنگ با آن‌ها خطرناک‌تر است».

[عملیات بارباروسا (به آلمانی Unternehmen Barbarossa)) که با عنوان تهاجم آلمان به اتحاد جماهیر شوروی نیز شناخته می‌شود، اسم رمز یورش نیروهای مسلح آلمان و برخی متحدانش در نیروهای محور به اتحاد جماهیر شوروی در جریان جنگ جهانی دوم بود که به عنوان بزرگترین و گسترده‌ترین یورش نظامی تاریخ بشر در روز یکشنبه ۲۲ ماه ژوئن سال ۱۹۴۱ میلادی آغاز شد. ویکی‌پدیا].

به نسبت نزدیک شدن تاریخ حمله، شواهدی از مذاکرات انگلیس و آلمان مشاهده می‌شد. با این وجود، ۴٠ روز قبل از حمله و دو روز پس از پرواز رودولف هس، سفیر آلمان در مسکو انعقاد معاهدۀ صلح آلمان و انگلیس را به اطلاع مسکو ‌رساند. همان روز، سفیر انگلیس یادداشتی مبنی بر درخواست توقف فروش مواد اولیه استراتژیک به آلمان به ویچسلاو مولوتوف ارائه داد و تقاضا کرد در غیر این صورت، از اجرای تعهدات مندرج در معاهدۀ صلح با آلمان امتناع کند. جالب است سفیران دو کشور در حال جنگ با یکدیگر، در یک روز از یک چیز صحبت می‌کنند!

البتّه، تفاهم‌نامۀ انگلیس در سال ١٩۴١ از سوی دولت اتحاد شوروی (حتی از سوی برخی مورخان امروزی) بعنوان خطر جدی تلقی می‌شد. کیم فیلبی مذاکرات با نازی‌ها را به مقامات شوروی اطلاع داد و در نتیجه، سهم خود را به سوءظن عمومی ادا کرد. بگونه‌ای که تلاش‌های متحدانۀ دو کشور بر اساس ضدیت با اتحاد شوروی هیچ وعدۀ خوشایندی نمی‌داد. مرحله‌ای فرارسید که تنها بدترین گزینه‌ها مورد توجه قرار می‌گرفت. از این رو، هیچ منبعی، از جمله کیم فیلبی، در این تهدیدهای «کمدی الهی» آن هدف اصلی را ندید که نه خطر برای کشور، بلکه فریب نامزدی برای اتحاد بود.

[هارولد آدریان راسل «کیم» فیلبی، یکی از معروف‌ترین جاسوسان قرن ۲۰ در جهان بود که در پست ریاست بخش ضدجاسوسی اتحاد شوروی در سازمان جاسوسی خدمات مخفی اطلاعاتی بریتانیا ام‌آی۶ برای شوروی جاسوسی می‌کرد. ویکی‌پدیا].

رویدادهای بعدی به سرعت توسعه یافتند. در ٣١ مه به فرمانده کل ارتش انگلیس در خاورمیانه دستور داده شد تا برای حملات هوایی علیه میادین نفت باکو آماده شود. اما توأمان رشد نکردند!

آناتولی اوتکین در کتاب قطور خود در بارۀ وینستون، تأکید می‌کند، که نخست وزیر انگلیس «تنها رهبر در میان سران قدرت‌های بزرگ جهان بود، که در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ اتحاد خود را با کشور ما اعلام کرد». و اگر به صورت سطحی و بدون توجه به تفاوت‌های ظریف نگاه کنیم، این درست است. واقعاً هم او قول داد «از هیچ کمک ممکن به روسیه و مردم روسیه خودداری نکند». البتّه، از ‌نظر اخلاقی، گزاف‌سنجی در ارزیابی عمل چرچیل دشوار است. آن گفته قویاً تأئید شد: «اعلام اتحاد» و «وعدۀ هر کمک ممکن»، یکسان هستند.

در صورت موافقت با قضاوت اوتکین، بلافاصله یکسری سؤالات مطرح می‌شود. چرا انگلیسی‌ها در تابستان ١٩٣٩، یعنی دو سال قبل، از چنین متحد شدن خودداری کردند؟ چه مانعی در سر راه بود؟ عدم تمایل به قبول هرگونه تعهد نظامی؟ آیا جلوگیری از جنگ جهانی دوم بخشی از برنامۀ راهبردی آن‌ها بود؟ آیا مدل پیشنهادی با سنت متکبرانۀ همیشگی آنگلوساکسون «نظارت از بالا بر انجام کاری با دست دیگران» مطابقت نداشت؟ به نظر ما، تنها یک تفاوت اساسی بین سال ١٩٣٩ و ١٩۴١ وجود داشت. جنگ بین آلمان و اتحاد شوروی در آن زمان فقط در ذهن بود. اما در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ به واقعیت پیوست.

روابط متفقین در زمان جنگ مستلزم هماهنگی و تقسیم متناسب وظایف در مبارزه با دشمن مشترک است. توافق بر سر اصول تعامل تقریباً یک سال طول کشید. اسناد مربوطه تنها پس از شکست نیروهای آلمانی در نزدیکی مسکو امضاء شد: با انگلیس در ماه مه سال ١٩۴٢ و یک ماه بعد با آمریکا. گشایش جبهۀ دوم از سال ١٩۴٢ به سال ١٩۴٣ محول گردید و تنها در ژوئن ١٩۴۴ واقعیت یافت. وقتی سخن از رفتار «دموکراسی‌های غربی» بمیان می‌آید، عبارت «بگذارید تا جایی که ممکن است آن‌ها یکدیگر را بکشند»، درست به هدف اصابت می‌کند.

یک ضرب‌المثل می‌گوید: «مهم نیست چقدر طول بکشد، بالاخره خاتمه می‌یابد». این امر نه تنها در مورد موضوعات، بلکه در مورد اسرار نیز که محافظت از آن‌ها در برابر افشاگری به روش‌های بسیار خاصی نیاز دارد، صدق می‌کند. سازمان‌های امنیتی انگلیس نیز در اینجا سهم خود را داشتند. آنها تصمیم گرفتند از هموطن سابق ما، ویکتور رزون [نام اصلی: ویکتور سوروف] استفاده کنند. شاید خوانندگان با استدلال‌های او آشنا باشند. «مورخ نابغه» باور ندارد، که آهنگ «جنگ مقدس» توسط آهنگساز در یک روز ساخته شد. به ادعای او، آهنگ مدت‌ها قبل از شروع جنگ ساخته شده و «در انبار منتظر نوبت خود بود». به این ترتیب، استدلال «قوی» دیگری در بارۀ «آماده شدن اتحاد شوروی برای حمله به آلمان» ظاهر شد. او کار اصلی خود را در زندگی انجام داد (از نقطه‌نظر انگلیسی‌ها). هدف محقق شد، فریب آنگلوساکسونی- «و بنام شکوفایی بریتانیای کبیر: بگذار تا جایی که ممکن است، آن‌ها یکدیگر را بکُشند»، پیروز گردید.

به این ترتیب، ٢٢ ژوئن فقط روز خاطره و اندوه نیست. در عین حال، روز اعتماد به نفس احمقانۀ آلمانی‌ها، روز جشن «دمکرات‌های خودخواندۀ جهان»، و در وهلۀ نخست، روز غلبۀ راهبردی وینستون چرچیل، ادامه‌دهندۀ راه چمبرلن بود منتها با روش‌های پیچیده‌تر. وینستون چرچیل با فریب دادن آدولف هیتلر، حملۀ آلمان به اتحاد شوروی را تسریع کرد. تلاش‌های اصلی آلمان‌ها را به سمت شرق سوق داد و خطر حمله به جزایر بریتانیا را تضعیف نمود‌، آلمانی‌ها را به کشتن مردم شوروی وادار کرد تا مردم شوروی در مقام دفاع، آلمانی‌ها را بکشند، کشورهای خود را به کشور تضعیف‌شده و معلولان تبدیل کنند. ماهیت ریاکاری چرچیلی در رابطه با «جبهۀ دوم» و طرح عملیات «غیرقابل تصور» در پشت همین پنهان است. واقعاً هم، همۀ این‌ها «یک راز بزرگ هستند»…

* * *

نه، در سال‌های ١٩٢٠- ١٩٣٠ دوایر حاکم انگلیس، فرانسه، ایالات متحدۀ آمریکا و همچنین، آلمان، ایتالیا و ژاپن بسیار خوب درک می‌کردند، که چه می‌کنند. به قدرت رسیدن نازی‌ها تنها ناشی از نابسامانی‌های داخلی در جمهوری وایمار نبود. واشنگتن زمان جبران خسارت ناشی از پیمان ورسای به آلمان را به حداقل رساند. و، احتمالاً، آلمانی‌ها ٢٨- ٣٠ میلیارد دلار در قالب پاداش‌ سیاسی دریافت کردند. ایالات متحدۀ آمریکا نقش اساسی در شکل‌گیری یک بنیۀ صنعتی قدرتمند برای تهاجمات نازی‌های آینده ایفاء کرد.

قید:

تمامی کلمات،عبارات و جملات داخل […] از مترجم است.

٩ مهر- میزان ١۴٠٠

سرچشمه:

https://www.politpros.com/journal/read/?ID=9249&journal=283