خروج شتابزدۀ نیروهای آمریکایی از افغانستان، سقوط آنی رژیم آمریکایی، سلسله انفجارها در میدان هوایی کابل حلقههای بهم پیوستۀ یک زنجیرۀ واحد عملیات ایجاد هرج و مرج در فضای مناطق پر تنش جغرافیای سیاسی هستند. لازم به یاد یادآوری است، که افغانستان با چین، هند (جامو و کشمیر)، پاکستان، ایران و همچنین سه جمهوری آسیای میانۀ اتحاد شوروی سابق هممرز است.
رسانههای آمریکایی انفجارهای فرودگاه کابل را با مرگ عجیب کریس استیونس، سفیر آمریکا در بنغازی لیبی در ١١ سپتامبر ٢٠١٢ مورد مقایسه قرار دادند. مرگ سفیر را با خروج آمریکاییها از لیبی برخلاف «خواست» «بازها» توضیح دادند. در آن زمان، هیلاری کلینتون، وزیر خارجۀ وقت آمریکا در رأس «بازها» قرار داشت.
تاریخ هشت سال بعد، هنگامی تکرار شد که فرد کاگان، معمار راهبرد نظامی ایالات متحدۀ آمریکا در عراق، سردبیر پورتال «تهدیدهای انتقادی- CriticalThreats» (سخنگوی اطلاعات نظامی)، با عصبانیت خواستار «تمدید مأموریت در افغانستان» شد. پس از انفجارها در میدان هوایی کابل، صدای کسانی که مایل به ادامۀ جنگ تا پیروزی نهایی بودند، خاموش شد.
درک اینکه چرا خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان با چنین تلفات زیاد همراه شد، دشوار است. میتوان فرض را بر این گذاشت که «اثر تلفات» باید باعث تغییر مرکز ثقل عملیاتهای آمریکا در این منطقه از نیروهای آمریکایی به نیروهای «نیابتی» شده است.
پاکستان یکی از بازیگران برنده در به قدرت رسیدن طالبان است (طالبان در فدراسیون روسیه ممنوع است). روزنامۀ هندو [روزنامۀ انگلیسی زبان هند] مینویسد: «تصرف کابل توسط طالبان را میتوان موفقیت راهبرد بلند مدت نخبگان نظامی پاکستان دانست». به باور این روزنامه، هدف پاکستان عبارت است از نظارت بر «عمق استراتژیک» از خط موسوم به خط دیورند در افغانستان تا «فضای اسلامی» در ایالت جامو و کشمیر هند. این روزنامۀ هندی در ادامه مینویسد: «ارتش و سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (ISI) طالبان را به یک نیروی نظامی کارآمد تبدیل کردهاند». لازم به ذکر است که درست یک روز پس از ورود طالبان به کابل، عمران خان، نخست وزیر پاکستان گفت: «از افغانهایی که غل و زنجیر بردهداری را پاره میکنند، استقبال میکند».
ترکیه و قطر نیز دو متنفع دیگر از به قدرت رسیدن طالبان هستند. اکنون نیروهای شرکت نظامی خصوصی ترکیه مسئولیت تأمین امنیت فرودگاه کابل را بر عهده خواهند گرفت. هیچ ارتش خارجی دیگری در خاک افغانستان حضور نخواهد داشت. این فرودگاه توسط ترکیه و قطر اداره خواهد شد.
رابرت دی کاپلان، روزنامهنگار مشهور آمریکایی، نویسندۀ کتابهای «انتقام جغرافیا» و «بادهای موسمی»، خروج ایالات متحده از افغانستان را با این ادعا توجیه میکند، که آنچه در آنجا اتفاق افتاد، از نظر ژئوپلیتیک اهمیت چندانی ندارد. کاپلان استدلال میکند که «اکنون ایالات متحده به طرز قابل اعتمادی بر عرصۀ ژئوپلیتیک نظارت میکند، مهم نیست که چین و دیگران چه میگویند و چه میکنند».
با این حال، جف هادسون، که زمانی ریاست شعبه افغانستان آژانس توسعۀ بینالمللی ایالات متحدۀ آمریکا را بر عهده داشت، به خطر تصرف افغانستان، یعنی مرکز تاریخی منطقۀ تاریخی خراسان بزرگ توسط طالبان اشاره میکند (خراسان بزرگ شامل بخشهایی از سرزمینهای ایران، افغانستان، ازبکستان، تاجیکستان و ترکمنستان میباشد). چندین سال است که شبهنظامیان «ولایت خراسان» ممنوع در روسیه، به ایجاد مرکز «خلافت اسلامی جهانی» در آنجا مشغول هستند.
هادسون مینویسد، که با بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان، مرحلۀ خطرناکتری از مناقشات منطقهای آغاز میشود. زیرا، طالبان امروز «پس از ٢٠ سال مبارزه، نسبت به یک نسل قبل خود خشمگینتر، خشنتر، متعصبتر و با تجربهتر شده اند…». او پیشبینی میکند که جهاد به شش همسایۀ افغانستان (خراسان بزرگ تاریخی) «از ایران تا قرقیزستان» گسترش یابد.
سرلشکر گرشون هاکوئن، عضو ارشد مرکز مطالعات راهبردی بگین سادات اسرائیل در جنب دانشگاه بار ایلان تأکید میکند، که «پیروزی طالبان، پیروزی عقیده است» و میتواند الهامبخش اسلامگرایان در سراسر جهان باشد. او مینویسد: «این رویداد خون تازهای در رگهای جهاد جاری میکند و نتایج آن در همه جا قابل مشاهده است».
مارتین ون کرولد، تحلیلگر نظامی اسرائیلی معتقد است، که در شرایط برآمد جنبشهای مذهبی افراطی، اقدام نظامی مستقیم علیه چنین شبهنظامیان بیتاثیر است. وی در مقالۀ خود تحت عنوان «کشتن شبهنظامیان، چرخ دندۀ ضامندار داروین را رها میکند و مؤثرتر میسازد»، تکامل جهاد اسلامی را با فرایندهای تکاملی طبیعت زنده قیاس میکند.
چرخ دندۀ ضامندار داروین (چرخ دندانهدار، که فقط در یک جهت میچرخد) به تعبیر وان کرولد، سازوکار تولید مثل بیرویۀ جنگجویان را راهاندازی میکند؛ جای جانباختگان متعصب را هزاران نفر جدید میگیرد.
لازم به ذکر است، که هراچیا آرزومانیان، تحلیلگر نظامی ارمنی، تمام این فرایندها را، یعنی جهاد و «پاندمی» را دو تیغۀ یک قیچی «استراتژی بزرگ غرب» ارزیابی میکند. او مینویسد: «جهادگران و جهاد قرن ٢١، ابزارهای نامنظم جهانی برای طراحی مراکز قدرت هستند. آنها نه یک ابزار جراحی، بلکه یک ابزار «کشتار جمعی» مؤثرتر از سلاح هستهای هستند و هدف، واسازی تعدادی از مراکز قدرت موجود و ایجاد نظم جهانی جدید میباشد. از این نظر، جهاد بعنوان مکمل کووید، یکی دیگر از ابزارهای نامنظم کشتار جمعی در قرن ٢١ است.
ولادیمیر پراخواتیلوف (VLADIMIR PROKHVATILOV)
پینوشت:
در رابطه با وقایع اخیر افغانستان، بنظر میرسد هر کسی باید به پرسشهای زیر پاسخ بجوید:
١ــ مسئلۀ تغییر طالبان (موضوع بحث بسیاریها)، که حتی قبل از تصرف کابل توسط طالبان و بدون اینکه به هیچ اقدام سیاسی یا اجتماعی دست بزند، توسط کدام مرکز یا بنگاه خبری مطرح شد؟ چرا و با چه هدفی دیگران آن را پی گرفتند؟
٢ــ در حالی که آمریکا و بیش از ۵٠ متحد ناتویی و غیرناتویی آن علاوه بر اینکه در مدت ٢٠ سال اشغال افغانستان با هیچ مقاومت جدی مواجه نشدند یا درگیر هیچ جنگ جبههای نشدند و با طالبان همواره در تماس و در حال مذاکره بودند، چرا و بر چه اساسی خروج خودخواستۀ نیروهای آمریکایی از افغانستان، بلافاصله شکست و فرار آمریکا تعریف شد؟ شکست در مقابل کدام نیروی مقاومت و در کدام جبهۀ جنگ؟ حتی سخیفتر از این، برخیهای سقوط کابل را برابر با سقوط سایگون دانستند. یعنی، تلاش کردند مذاکره و توافق طالبان و آمریکا را همطراز با نبردهای بیامان ویتمینها و ویتکنگها علیه دشمن متجاوز قرار دهند. چرا، به چه دلیل و به چه حقی؟
چه کسی با هیتلر پیمان بست؟ قرائت شیطانی لیبرالها و پیرامونیها
این پیمان ٨٠ سال پیش- در ٢٢ ژوئن ١٩۴١ از اعتبار ساقط شد. این، از سری همان معاهداتی بود که آلمان هیتلری با بسیاری از کشورهای همسایه منعقد کرد. من لیست این کشورها را ذیلاً ارائه میدهم. اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آخرین کشوری بود که با آلمان پیمان بست. تکرار میکنم، همان توافق، که قبل از اتحاد شوروی با دیگر کشورهای اروپایی منعقد شده بود.
کدام کشورها و چه موقع با هیتلر قرارداد و معاهده منعقد کردند ١٩٣٣- بریتانیای کبیر، فرانسه، ایتالیا- پیمان چهارجانبه. ١٩٣۴- لهستان- پیمان هیتلر- پیسودسکی. ١٩٣۵- بریتانیای کبیر- قرارداد دریایی. ١٩٣۶- ژاپن- پیمان ضد کمینترن. ١٩٣٨- سپتامبر، بریتانیای کبیر- اعلامیه عدم تجاوز. ١٩٣٨- دسامبر، فرانسه- اعلامیه عدم تجاوز. ١٩٣٩- مارس، رومانی- توافقنامه اقتصادی. ١٩٣٩- مارس، لیتوانی- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- مه، ایتالیا- پیمان اتحاد و دوستی. ١٩٣٩- مه، دانمارک- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- ژوئن، استونی- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- ژوئن، لتونی- پیمان عدم تجاوز. ١٩٣٩- اوت، اتحاد جماهیر شوروی- پیمان عدم تجاوز.
اما تا کنون فقط پیمان مولوتوف- ریبنتروپ به بحث در افواه تبدیل شده و فقط این بحث در خروجی سیاستهای بزرگ قرار دارد! هر سالگرد امضای آن به طور سنتی توسط همۀ «بشریت مترقی» به عنوان «یکی از غمانگیزترین روزهای تاریخ جهان» یادآوری میشود.
به عنوان مثال، در ایالات متحدۀ آمریکا و کانادا، ٢٣ اوت بمثابه روز روبان سیاه برگزار میگردد و در اتحادیه اروپا- روز اروپایی یادبود قربانیان استالینیسم و نازیسم.
مقامات گرجستان، مولداوی، اوکراین این روزها با تعصب خاصی در مورد آن «مشکلات بیشماری که در نتیجۀ پیمان مولوتوف- ریبنتروپ متحمل شدهاند»، سخنسرایی میکنند.
در روسیه، رسانههای لیبرال و فعالان اجتماعی، در آستانۀ ٢٣ اوت، سعی میکنند این «پیمان شرمآور» را به شهروندان کشور یادآورشوند و بطور منظم و مرتب بر توبه و ندامت پافشاری میکنند. همانطور که فئودور داستایوفسکی در مورد اعتقادات چنین «شیاطین» لیبرال نوشت: «هر کس که گذشته خود را نفرین کند، از ما است». در جهان مدرن در کل تاریخ دیپلوماسی و معاهدات بینالمللی هیچ سندی چنین «افتخاری» نداشته است.
به طور طبیعی، این سؤال مطرح میشود: دلایل این نگرش نسبت به پیمان مولوتوف- ریبنتروپ چیست؟
توصیف پذیرفتهشده در غرب چنین است: «این پیمان بلحاظ محتوای جنایتکاری و پیامدهای فاجعهبار خود یک استثناء بود. بنابراین، غربیها یادآوری دائمی این «معاهده شوم» به عموم را وظیفۀ خود میدانند تا به ادعای خودشان، این اتفاق دیگر تکرار نشود.
اما در غرب توصیف دیگری هم برای این موضع وجود دارد: «این پیمان ضربۀ مهلکی به منافع حیاتی دشمنان خارجی و داخلی روسیه وارد کرد». از این رو، تمام نفرت غرب از آن به عنوان نماد شکست خود، از چنین توصیف ناشی میشود.
تبلیغ کنندگان غربی مانند لیبرالهای داخلی از چند دهه قبل در تلاشند تا ثابت کنند که تنها پاسخ درست، پاسخ نخست خواهد بود. اتهامات علیه این پیمان از مدتها قبل مشخص شده است: «این پیمان به وقوع جنگ جهانی دوم منجر شد و همۀ هنجارهای اخلاقی و حقوق بینالملل را به طرز وحشیانه و بدبینانه زیر پا گذاشت».
***
برخی نکات
کمیسر قضایی اروپا، ویویان ریدینگ: «در ٢٣ اوت ١٩٣٩، آلمان نازی به رهبری هیتلر و اتحاد جماهیر شوروی به رهبری استالین پیمانی را امضاء کردند که تاریخ را تغییر داد و آغازی بود بر بیرحمانهترین جنگ در تاریخ بشریت».
اعلامیۀ مشترک پارلمانهای لهستان و اوکراین (سِیم و رادا): «پیمان ریبنتروپ- مولوتوف در در ٢٣ اوت ١٩٣٩، بین دو رژیم توتالیتر- اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی و آلمان نازی منعقد گردید و در اول سپتامبر منجر به وقوع جنگ جهانی دوم شد».
نیکولای سوانیدزه، لیبرال روسیه: «در صورت عدم انعقاد پیمان مولوتوف- ریبنتروپ، هیتلر جرأت نمیکرد به لهستان حمله کند». آنتونی ماتسرویچ، وزیر دفاع لهستان: «اگر پیمان مولوتوف- ریبنتروپ منعقد نمیشد، این جنگ، این فاجعۀ وحشتناک اتفاق نمی افتاد… اگر تصمیم استالین طور دیگری بود، هیتلر به هیچوجه جنگ را آغاز نمیکرد».
و تعداد چنین اظهاراتی روز به روز بیشتر میشود.
من میخواهم فقط این سؤال را بپرسم: آیا استالین به چنان حد غیرقابل باوری قاطع و قادر مطلق بود که جنگ شروع شود یا نشود، به یک کلمۀ او بستگی داشت؟ بفرض، اگر او از پیمان با آلمان امتناع میکرد و هیتلر هم با حرف شنوی از او، آیا ورماخت را بلافاصله منحل میکرد؟ خوب، اگر پیمان، همانطور که ادعا میکنند، راه جنگ را باز کرد، آیا استالین آن را امضا نمیکرد، هیچ جنگی اتفاق نمیافتاد؟ پس خود این ورماخت برای چه لازم است؟ آیا دقیقاً این همان کاری بود که هیتلر انجام میداد؟ اما این، به عبارت سادهتر، مضحک است!
اما در حالت جدی، هر آدم عاقلی میداند که هم جنگ جهانی دوم و هم جنگ جهانی اول و هم جنگهای ناپلئون، محصول رویارویی کشورهای غربی برای تقسیم مجدد جهان و برای تسلط بر آن بود.
وینستون چرچیل در سال ١٩٣۶، با توضیح اجتنابناپذیری درگیری با آلمان، قانون زیر را در سیاست خارجی بریتانیا تدوین کرد: «سیاست خارجی انگلستان در مدت ۴٠٠ سال، مقابله با قویترین، تهاجمیترین و تأثیرگذارترین قدرت در قاره بود… سیاست انگلیس کاری به این ندارد که کدام کشور برای سلطه در اروپا تلاش میکند… نباید از این ترسید که ممکن است ما را به طرفداری از فرانسه و یا ضدیت با آلمان متهم کنند. اگر شرایط تغییر میکرد، ما به همان اندازه میتوانستیم موضع طرفداری از آلمان یا مخالفت با فرانسه اتخاذ کنیم. ما موازین سیاستهای دولتی را دنبال میکنیم، نه مصلحتاندیشی را که شرایط اتفاقی، دوستی و دشمنی یا برخی احساسات دیگر دیکته میکند».
پیمان مولوتوف- ریبنتروپ، بنا به تعریف ناتالیا ناروچنیتسکایا، مورخ، دیپلمات و فعال مدنی روسیه، قبل از همه، نقشههای سیاست انگلستان را به هم ریخت و«برنامه جنگ جهانی دوم را تغییر داد»!
اما این پیمان نتوانست گردونۀ بشدت کوک شدۀ جنگ را واپیچاند و آن را متوقف کند.
طرح «وایس» (برنامه نظامی آلمان علیه لهستان) این واقعیت را تأیید میکند. این طرح مدتها قبل از امضای پیمان، در ماههای آوریل- ژوئن سال ١٩٣٩، توسط ورماخت تدوین و آماده شده بود! برنامههای نظامی تدوینشده و توسعهیافته را بیهیچ قصد و هدفی تهیه نمیکنند. طبق این برنامهها درست در آن زمان، در پایان اوت ١٩٣٩، نیروهای ورماخت که قبلاً بسیج شده بودند، به خط حمله رفتند و الیآخر. آیا همه چیز همینطور ساده بود؟ مثلا، آیاعدم انعقاد پیمان مانع از حمله آلمانها میشد؟ نه، البته که نه! آنها پیشتر برای حمله آماده شده بودند! آیا به آنها دستور «توقف حمله» داده میشد؟ البته که نه! این است تمام واقعیت!
و چند کلمه دیگر در مورد پیامدهای «عدم انعقاد» پیمان. آلمانیها آن زمان کل لهستان را اشغال میکردند! مرز شرقی آلمان تا حد قابل توجهی، صدها کیلومتر به سمت ما تغییر میکرد! و خود این، تأثیر جدی در ٢٢ ژوئن سال ١٩۴١- [روز حملۀ آلمان نازی به خاک اتحاد شوروی] داشت.
بنابراین، باید گفت که در نهایت اتحاد شوروی- روسیه سرزمینهای ویبورگ، جمهوریهای بالتیک، بلاروس غربی، اوکراین غربی و بسارابی را که در زمان فروپاشی امپراتوری روسیه جدا شده بودند، پس گرفت. سرانجام مرزها به سمت غرب گسترش یافت، نه برعکس!
آنچه که به مدعیات در مورد «پیمان جنگ» مربوط میشود، این است که مؤلفان آنها نه به تحقیقات تاریخی، بلکه به سیاستورزی و تبلیغات مشغول هستند.
کاملاً آشکار است که غرب به همراه ستون پنجم داخلی، دورهای را برای تجدید نظر در نتایج جنگ جهانی دوم آغاز کرده است. هدف آنها نیز بسیار روشن است و حتی آن را پنهان نمیکنند. آنها تغییر جایگاه روسیه از جمع کشورهای پیروز به گروه کشورهای متجاوز و شکست خورده با تمام عواقب بعدی را آشکارا موعظه میکنند!
از این رو، اظهارات متوهمانه در مورد «پیمان جنگ» مطرح میشود.
قوانین تبلیغاتی که توسط دکتر گوبلز بدنام مورد استفاده قرار میگرفت، چنین میگوید: «اگر دروغ هزار بار تکرار شود، به حقیقت تبدیل میشود». و این دروغ رفته رفته به عنوان یک واقعیت کاملاً طبیعی در جامعه درک میشود.
به هر حال، ما این تعاریف دروغ در مورد شخصیت یوسف ویساریونوویچ استالین را نه حتی هزاران، بلکه میلیونها بار مکرر شنیدهایم و به همین ترتیب نیز در بارۀ لاورنتی پاولوویچ بریا در ارتباط با وقایع آن زمان مشاهده میکنیم. و این دروغ آشکار برای برخیها به «حقیقتی» تبدیل شده است که هنوز با سرسختی و عناد از آن دفاع میکنند.
به همین دلیل، برگردیم به موضوع پیمان. یکی از اعضای هیأت مدیرۀ انجمن بدنام «یادبود»، بنام یان راچینسکی حتی پنهان نمیکند که وظیفۀ آنها عبارت است از تبدیل مسئولیت برابر اتحاد شوروی و آلمان برای آغاز جنگ جهانی دوم به یک «اعتقاد رایج» (در ضمن، یان راچینسکی، یک عامل خارجی اعلام شد). این است هدف و مقصد!
***
اینسیس فلدمانیس، مورخ لتونیایی: «تصور یک توطئه خشنتر و جنایتکارانهتر از این علیه صلح و حاکمیت کشورها دشوار است».
تفسیر پیمان مولوتوف- ریبنتروپ «به عنوان توطئۀ جنایتکارانۀ دو امپراتوری شرّ»، بر خلاف تفسیر«پیمان جنگ»، قبلاً وارد اذهان عمومی شده و بسیاری آن را به عنوان یک امر مبتذل درک میکنند. اما اتهامات نباید بر اساس کلمات احساسی، بلکه دستکم، باید بر اساس هنجارهای حقوق بینالملل باشد که گویا توافق اتحاد جماهیر شوروی و آلمان آن را نقض کرد. اما کسی موارد نقض را پیدا نکرد. پیمان عدم تجاوز از نظر حقوقی، یک سند معمولی و عادی است. آنچه به لهستان مربوط میشود، این است، که اتفاقاً رهبری اتحاد جماهیر شوروی مانند انگلیسیها، از حمله قریب الوقوع آلمان مطلع بود.
اما، در حقوق بینالمللی ضابطهای که اتحاد جماهیر شوروی را ملزم به ورود به جنگ در کنار لهستان نماید، وجود نداشت. اولاً، لهستان هرگز پنهان نمیکرد که دشمن اتحاد شوروی است و ثانیا، از پذیرش کمکهای اتحاد شوروی خودداری کرد. زیرا، لهستانیها روی کمک انگلیس و فرانسه حساب باز کرده بودند.
متممهای محرمانۀ معاهده، که بر اساس آن ادعاهایی علیه اتحاد جماهیر شوروی مطرح میشود، از زمانهای قدیم یک قاعدۀ مرسوم در دیپلماسی بوده است. و اکنون در زمان ما نیز رایج است. به عنوان مثال، در دوران باراک اوباما، روسیه و ایالات متحدۀ آمریکا توافقنامهای در مورد سوریه منعقد کردند که بخشی از آن (به اصرار طرف آمریکایی!) طبقهبندی شد و محتوای این متمم توافقنامه، محرمانه است. آیا این «مردم مترقی» سر و صدا راه انداختهاند؟ نه! هیچکس حتی یک کلمه هم نگفت. پس چرا آنها ناگهان فکر میکنند که متممهای محرمانۀ آن زمان از طرف اتحاد جماهیر شوروی جنایت بود؟
این معاهده شامل تصمیمات لازمالاجرا برای کشورهای ثالث نبود و نیست. در این صورت، چرا آنها را برای مجریان آینده مخفی نگه میدارند؟ اتهامات گسترده مبنی بر اینکه «هیتلر» کشورهای بالتیک، لهستان شرقی و بسارابی را طبق همان مقاولهنامهها به استالین «واگذار» کرد، یک افسانۀ عوامفریبانه است. هیتلر برغم تمام علاقهمندی خود، نمیتوانست آنها واگذار را نماید. زیر، به او تعلق نداشت.
پیمان عدم تجاوز شامل تعهد اتحاد شوروی برای حفظ بیطرفی نسبت به آلمان، صرف نظر از درگیری آن با کشورهای ثالث بود. متممهای محرمانۀ معاهده، به نوبه خود، تعهد آلمان برای عدم مداخله در امور اتحاد جماهیر شوروی در قلمرو اروپایی پساامپراتوری را مقرر میداشت نه بیشتر.
«بشریت مترقی» که از «عدم مشروعیت» پیمان اظهار نگرانی میکند، چرا برای مثال، ایالات متحدۀ آمریکا و انگلیس را به توبه و ندامت فرانمیخواند؟ به هر حال، این آنها بودند که در سال ١٩۴۴ کشورهای دیگر و ثروتهای آنها را به «حوزههای منافع» و نفوذ خود تقسیم کردند. روزولت، رئیس جمهور آمریکا در ١٨ فوریۀ سال ١٩۴۴ به لرد هالیفاکس، سفیر انگلیس چنین گفت: «نفت ایران مال شما. نفت عراق و کویت را ما تقسیم میکنیم. نفت عربستان سعودی نیز به ما تعلق دارد».
عجیب است هیچ یک از «نگرانها» این را به خاطر نمیآورند…
***
در مورد ادعاهای مبنی بر«غیراخلاقی» بودن پیمان مولوتوف- ریبنتروپ.
این مسئله حتی بیشتر از کلمۀ جنایت به اذهان عمومی القاء شده است. هم سیاستمداران و هم مورخان در این باره صحبتها میکنند. اما زحمت نمیکشند دلایل چنین ارزیابی خود را ارائه دهند.
از این رو، خیلی ساده و راحت میگویند: «این یک توافق غیراخلاقی بود!». آنها در کمال بیشرمی میگویند فقط افراد بیشرف، همان جنایتکاران، میتوانند با هیتلر توافق کنند»!
براستی، چرا آنها در مورد رهبران کشورهایی که قبل از اتحاد جماهیر شوروی با هیتلر قرارداد بستند، چنین قضاوت نمیکنند؟ سکوت…
اما در آن زمان- اوت ١٩٣٩- هیتلر هم از نظر اتحاد جماهیر شوروی و هم از نظر کشورهای اروپایی، رهبر قانونی یکی از قدرتهای اروپایی بود. حالا، چه سؤالی؟ دشمن احتمالی؟ آره. اما در آن زمان (اوت ١٩٣٩) فرانسه و انگلستان هم مخالف اتحاد شوروی بودند. این چنین بود!
جنایات نازیها در زمان امضای پیمان، اردوگاههای شوم مرگ، بابی یار و وحشتهای دیگر حتی نزدیک نبود! آیا هیتلر قصد حمله به لهستان را داشت؟ پس چه؟ امروز، ایالات متحدۀ آمریکا همه را تهدید میکند- ایران، کره شمالی، سوریه و…؛ آمریکا انواع برنامهها را علیه روسیه طراحی میکنند و غیره. آیا امروز از این میتوان نتیجه گرفت که امضای هر معاهدۀ با ایالات متحدۀ آمریکا غیراخلاقی است؟
ویکیپدیا
[بابی یار، یک منطقۀ جلگهای واقع در شمال غرب شهر کییف، مرکز اوکراین، با اعدام دسته جمعی غیرنظامیان بدست نازیها و همدستان اوکراینی آنها شهرت جهانی یافت. م].
باید پذیرفت که علاقهمندی به اعلام غیراخلاقی بودن پیمان مولوتوف- ریبنتروپ چیزی بیش از ناراحتی از این نیست که اتحاد شوروی دفاع از منافع خود را بر دفاع منافع از دیگران ترجیح داد. و اصلا مهم نیست که آنها چه منافعی داشتند! بازیکنان قوی جهان همیشه منافع خود را داشتهاند، دارند و خواهند داشت!
***
ناتالیا ناروچنیتسکایا: «این پیمان برنامۀ جنگ اجتنابناپذیر و متعاقب آن، پیکربندی کشورهای اروپایی پس از جنگ را تغییر داد و ورود انگلوساکسونها به اروپای شرقی را بگونۀ قبل از شروع جنگ، غیرممکن ساخت. زیرا پس از پیروزی، اتحاد شوروی در آنجا حضور داشت و دفاع از اروپای غربی برای آنها ضروری بود. پیمان مولوتوف- ریبنتروپ در سال ١٩٣٩ بزرگترین شکست استراتژی انگلیس در تمام قرن بیستم بود و دلیل هیولانمایی آن نیز همین است».
همه دولتهای پیرامونی مشخصاً در نتیجۀ بحران نظام دولتی روسیه (ابتدا امپراتوری روسیه، سپس اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی) استقلال یافتند. این دولتهای پیرامونی ایفای نقش «پایگاه تمدن غرب» در رویارویی با «روسیه وحشی و ددمنش» را ضامن موجودیت خود میدانند.
اما در اوت سال ١٩٣٩ جبهۀ واحد غربی علیه اتحاد جماهیر شوروی وجود نداشت! آلمان، یکی از کشورهای پیشرو اروپا تصدیق کرد که به نظر میرسد اتحاد شوروی منطقۀ منافع خود را دارد! و سپس، ایالات متحدۀ آمریکا و بریتانیا در یالتا به قبول این واقعیت مجبور شدند. در آن هنگام غرب به تعامل با اتحاد شوروی نیاز داشت. اما در مورد «کوچکتر، اما مغرور» فراموش کردند و حتی به خاطر نیاورند!
بنابراین، پیمان مولوتوف- ریبنتروپ برای همۀ پیرامونیها هنوز نماد شبح گونه موجودیت آنها است. به همین دلیل است، که حتی با مشاهدۀ کوچکترین نشانۀ بهبودی روابط بین روسیۀ امروزی و کشورهای غربی، هیستری آنها در مورد «پیمان جدید» تشدید میشود. مثل اینکه در همه حال ما مقصریم… آنها سعی می کنند ما را تغییر بدهند… منتها بیخبر از ما… و الیآخر.
بیدلیل نیست که غرب، پیرامونیها و لیبرالهای روسیه از پیمان مولوتوف- ریبنتروپ متنفرند و آن را تجسم شرارت میدانند. زیرا این، نماد آشکار شکست قطعی آنها است. موضع آنها قابل درک است و منطبق با منافع آنها. روشن است.
سؤال دیگر: چرا ما در ارزیابی مهمترین سند تاریخی پیش از جنگ، از دهه ١٩٩٠به این سو، هنوز با نگرش دشمنان خارجی و داخلی روسیه نسبت به آن حرکت میکنیم؟ چرا در بالاترین سطح به رسمیت شناخته نمیشود که این یک موفقیت بزرگ بود؟!
گنداب سرمایهداری در تمام ابعاد خود گندهتر شده است. بحران ساختاری تمام عرصههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی، به تشدید روند گندگی منجر گردیده است. این واقعیت را «آقایان جهان» بهتر و بیشتر از هر کسی درک میکنند. از این رو، با عالمگیر کردن توطئه کرونا و برقراری حکومت نظامی در مقیاس جهانی (قرنطینه، اعمال محدودیتهای شدید، واکسیناسیون اجباری عمومی- دامپزشکی)، بمنظور پیشگیری از هر گونه مقاومت احتمالی تودهها، در راه بازسازی سرمایهداری تحت عنوان «سرمایهداری فراگیر» تلاش میکنند. متأسفانه، در این مسیر به موفقیتهای خیلی بزرگی دست یافتهاند. کما اینکه، دو روز قبل، علیرضا رئیسی سخنگوی ستاد مقابله با کرونای ایران با اظهار اینکه از ماه آینده فقط افراد واکسینه شده (یعنی افراد کاملاً قابل کنترل امنیتی و سیاسی) مجاز به استفاده از خدمات اجتماعی خواهند بود، در واقعیت امر، پیروزی «آقایان جهان» را رسماً اعلام کرد.
در چنین شرایط بشدت خطرناک بشریت دوگزینه بیشتر ندارد. بگفته انشتین: یا سوسیالیسم یا بربریت!
از این رو، بنظر میرسد مبارزه پیگیر و بیتزلزل در مسیر برقراری عدالت اجتماعی، تنها راه مقابله قطعی با طرح «آقایان جهان» برای بازسازی سرمایهداری تحت عنوان «فراگیر»، عاجلترین وطیفۀ بشریت مترقی میباشد. برای موفقیت در این مبارزه، فراگیری تجارب ایجاد نخستین جامعۀ سوسیالیستی و شناخت شیوهها، روشها و متدهای دشمن طبقاتی در نابودسازی آن ضرورت تام دارد.
روشن است که نابودسازی نخستین جامعۀ سوسیالیستی با استالینستیزی و هیولانمایی نظام سوسیالیستی آغاز شد و به بار زهرآگین نشست. مطلب حاضر که زوایای تاریک دیگری از روشهای دشمنان طبقاتی را روشن میسازد، بمنظور فراگیری ازتجارب تاریخی در مبارزات آینده تقدیم میگردد.
در ٢٨ آگوست ١٩٩١، شورای عالی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی استعفای آخرین کابینه وزیران شوروی به ریاست والنتین پاولوف، فرد مسئول اصلاحات پولی دردناک را که یکی از دلایل نابودی کشور محسوب میشود، تایید کرد. وظایف دولت در حال از هم پاشیدن به کمیتۀ مدیریت عملیاتی اقتصاد ملی که در قانون اساسی پیشبینی نشده بود، بریاست ایوان سیلایف محول شد.
لنتا.رو (Lenta.ru) با آخرین وزیر کار و امور اجتماعی اتحاد شوروی، والری پائولمان، نویسنده ٢٠٠ مقالۀ علمی و یکی از مسئولان نوسازی گفتگو کرد. پائولمان در مورد نقش غرب در نابودی اتحاد جماهیر شوروی، ظهور ناسیونالیسم در جمهوریهای متحده و وقایع کودتای مسکو صحبت کرد.
***
نتایج نوسازی را پس از گذشت سالها چگونه ارزیابی میکنید؟
هرج و مرج بر سر اقتصاد کشور آوار شد. این، در بسیاری از پدیدهها تظاهر یافت. افت شدید سطح رفاه مردم، نتیجۀ ویژۀ آن بود. تولید سقوط کرد. این امر به دلیل این واقعیت رخ داد که اهرم، یعنی اقتصاد برنامهریزی شده عملاً حذف گردید. رشد ناسیونالیسم در جمهوریهای اتحاد شوروی در این امر نقش پررنگی بازی کرد. این روند مورد حمایت غرب، به ویژه ایالات متحدۀ آمریکا و بریتانیا قرار گرفت.
پس از استونی، جبهۀ موسوم به جبهۀ خلق در همۀ جمهوریها شکل گرفت. آنها کارزار محو اتحاد شوروی و کسب استقلال از مرکز راه انداختند.
آیا سیاست جبهۀ خلق به منافع مردم جواب میداد؟
جمهوریها فشار متمرکز بودن را همیشه احساس میکردند. من به عنوان رئیس کمیتۀ برنامهریزی دولتی جمهور سوسیالیستی استونی، علیرغم دفاع از برنامۀ تنظیمشده، مجبور بودم همۀ جزئیات را مثلاً، ساخت هر گونه تأسیسات تا توالت را با مسکو هماهنگ کنم. جمهوریها عملاً هیچ استقلالی در تعیین سیاستهای اقتصادی خود نداشتند. همه چیز متمرکز بود و نیازمند تأیید کمیتۀ برنامهریزی دولتی، شورای وزیران و کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی. جمهوریهای متحد به معنای واقعی کلمه زیر این فشار بودند. و این یکی از دلایل ظهور ناسیونالیسم بود.
آمریکاییها و انگلیسیها چه کردند؟
به هر طریق ممکن از جبهههای خلق حمایت کردند. فکر نمیکنم فعالیت ناسیونالیستها بدون آنها آنقدر مؤثر واقع میشد.
بسیار عجیب است، که پایۀ همه اینها را یوری آندروپوف [دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی] گذاشت.
با دعوت میخائیل گارباچوف به کار در مسکو؟
بلی، یلتسین نیز از سوردلوفسک آمد. آنها در ارگانهای رهبری کمیتۀ مرکزی حزب جایگزین شدند. همانطور که بعداً معلوم شد، اینها نقش بشدت منفی بازی کردند و دیدیم که هر دو به ایدۀ سوسیالیسم و حفظ تمامیت اتحاد شوروی خیانت کردند. من، سال ١٩٨٨، قبل سفرم به کوبا را بخوبی بخاطر دارم. همۀ رهبران جبهههای خلق مرا مورد حملات خود قرار میدادند. همهروزه در همۀ روزنامهها و تجمعات خواستار استعفایم از پست ریاست برنامهریزی دولتی و معاونت شورای وزیران جمهوری سوسیالیستی استونی میشدند (پائولمان با جدایی جمهوری استونی از اتحاد شوروی مخالف بود. لنتا.رو). سردستۀ این حرکات [ادگار] ساویستار، نخست وزیر بعدی استونی بود. فشار بسیار زیاد بود. مرا از جمهوری بیرون راندند. فقط به لطف دولت مرکزی مسکو به عنوان مشاور به کوبا اعزام شدم و تا زمانی که مرا از هاوانا به مسکو فراخواندند، در آنجا کار میکردم.
تکرار میکنم، بنظر من رشد ناسیونالیسم اصلیترین پیامد نوسازی در حوزۀ سیاسی بود. وقتی برگشتم، به همراه وزیر قبلی، ولادیمیر شرباکوف، به دفتر پاولوف رفتیم. نخست وزیر بسیار خسته بود. قبل از هر چیز پرسید رویدادهای اتحاد شوروی از کوبا چگونه بنظر میرسید. بلافاصله جواب دادم: «کشور غیرقابل کنترل». پاولوف فوراً پاسخ داد: «شما درست در ردیف ده نفر اول قرار گرفتید»! با این حال، دست به کار شدیم.
فیدل کاسترو با ارزیابی شما از اتحاد شوروی موافق بود؟
کاملاً. ما در هاوانا همه روزه اطلاعات مربوط به اتحاد شوروی را دریافت میکردیم. همۀ فرایندها را رصد میکردیم. همین کار را رفقای سفارت نیز که در آن زمان توسط [یوری] پتروف (رئیس دفتر آیندۀ ریاست جمهوری روسیه- لنتا.رو) رهبری میشد، انجام میدادند. مدام در حال تبادل نظر بودیم. در ضمن، ما رسانههای آمریکایی را مرتباً میخواندیم. پس از سفر یلتسین به ایالات متحدۀ آمریکا، رفقای نهاد امنیت دولتی سفارت با نوار سخنرانی او در یکی از ایالتها به نزد من آمدند. بنظر میرسید یلتسین در حالت نیمهمست چنین مزخرفاتی گفته است: باید به همه چیز در اتحاد شوروی پایان داد. وقت سامان دادن است.
منظورش چه بود؟
تکمیل مأموریت غرب در مسکو. نمیخواهم بگویم که یلتسین جاسوس بود. اما، مطمئناً عامل نفوذی بود. برای این کار به او مانند گارباچوف دستمزد پرداختند. آیا میدانید او به ازای سخنرانیهای خود در غرب چه پولهای هنگفتی دریافت کرد؟ به هر حال، من به پاولوف گزارش دادم: «روند نابودی کشور جریان دارد». این فاجعهبارترین حادثهای بود که میشد تصور کرد. والنتین پاولوف همۀ اینها را میدید و بخوبی درک میکرد. در ماه آوریل سال ١٩٩١ ما با او نتایج سفر گارباچوف به ژاپن را مورد بحث قرار دادیم. در مدت چهار ساعت پاولوف یک کلمه بر زبان نیاورد. مثل لبو سرخ شده بود. یعنی او با تمام وجود از گارباچوف متنفر بود و کاملاً درک میکرد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما پاولوف قادر به انجام هیچ کاری نبود. یلتسین با وجود گارباچوف عنان اختیار را در دست داشت «بخصوص بسیار قوی). والنتین از هر طرف فشرده میشد.
از پاولوف به دلیل اصلاحات پولی و به طور خاص، به دلیل افزایش شدید قیمتها در ٢ آوریل ١٩٩١، تصور مبهمی در روسیه باقی مانده است. او چگونه آدمی بود؟
طبیعت متناقض. بعنوان اقتصاددان، حرفهای درجه یک بود. هر چند اشتباهاتی هم داشت. وقتی که در مورد روند تورمی صحبت میکردیم، بارها گفتم: نباید قیمتها را رها کرد، جهش ده برابر خواهد شد. پاولوف باور نکرد. جنجال آغاز شد. بالاجبار گفتم: «من هم یک اقتصاددان سیاسی هستم و فرآیندهای جاری را درک میکنم». همانطور که میدانید، در سال ١٩٩٢ قیمتها حدود ١۵ برابر جهش کردند…
پاولوف- ابتدا رئیس کمیتۀ برنامهریزی دولتی، بعداً در مقام رئیس شورای وزیران- همیشه از کسی تبعیت میکرد. به راحتی تسلیم فرمان از بالا میشد. او فاقد قدرت پایداری بود. فکر میکنم او میتوانست رویارویی سیاسی خود را زودتر شروع کند. اما بدلیل ضعف شخصیتی خود، این کار را نکرد.
به عبارت صریحتر، پاولوف طبیعتاً رهبر نبود، به اطاعت عادت داشت؟
آره. دهها هزار نفر از کارگران معادن دونباس، کوزباس و وارکوتا در ماه آوریل سال ١٩٩١ دست به اعتصاب زدند. صدها انجمن کارگری در سراسر اتحاد شوروی به آنها ملحق شدند. آنها خواستار استعفای گارباچوف بودند. پایان دادن به اعتصابات گسترده چگونه ممکن شد؟ اتحادیههای کارگری در آن زمان به دو بخش تقسیم شدند. برخی از آنها که خود را مستقل مینامیدند، سیاست غرب را در پیش گرفتند. اما بخش دیگر اتحادیهها واقعاً از منافع زحمتکشتان دفاع میکردند. هنگامی که ما در وزارت کار و امور اجتماعی اتحاد شوروی مشکلات را با خود آنها مورد مذاکره قرار دادیم، بحثهای داغی در مورد اتخاذ تدابیر لازم داشتیم. امکانات ما محدود بود. نمیتوانستیم دستور بدهیم، فشار بیاوریم. سعی کردیم از طریق اتحادیهها تأثیر بگذاریم. اما مقاومت در برابر خواستههای عادلانۀ معدنچیان که از سوی اتحادیههای کارگری مستقل حمایت میشدند، تقریباً غیرممکن بود.
به نظر شما چرا کمیتۀ دولتی وضعیت اضطراری یک ماجراجویی بود؟
٣٠ سال پس از وقایع، میتوانم بگویم که در جریان ملاقات هیأتی از مسکو با گارباچوف در فوروس، او به تشکیل کمیتۀ اضطراری رضایت داد. او آن را بمثابه ابزار فشار به یلتسین تلقی میکرد. حتی امیدوار بود بواسطۀ کمیتۀ اضطراری او را بیاثر کند. اما هیچ نتیجهای از آن حاصل نشد.
به چه دلیل؟
چون خوب تدارک دیده نشده بود. حتی اعضای دولت نیز از تدارک چنین اقدامی اطلاع نداشتند. البته، جز پاولوف. یعنی دایرۀ افرادی که در اجرای طرح مشارکت داشتند، بسیار تنگ بود.
در حالی که ولادیمیر شرباکوف اطلاع نداشت، چه میتوان گفت! کاملاً محرمانه. اما یلتسین سیاستمداری باتجربهتر و حیلهگرتر بود. به یاد دارید چگونه روی تانک صحبت میکرد؟ مسکوئیها به چنین صحبتها علاقمند بودند. آنها از یلتسین که یک عوامفریب اصیل بود، پشتیبانی کردند. زندگی طلایی به همه وعده داد: افزایش حقوق بازنشستگی و دستمزدها، بهبودی تأمینات اجتماعی! صبح تا شب اسکناس توزیع میکرد و مردم باور کردند و در پشت او قرار گرفتند. در نتیجه پس از دو- سه روز کمیتۀ اضطراری مجبور شد تانکها را از مسکو خارج کند.
آیا کسی میتوانست در آن لحظه به یلتسین غلبه کند؟
در همۀ جمهوریها سیاستمدارانی بودند که در موضع انترناسیونالیستی قرار داشتند. اما آنها نتوانستند بر اکثر مردم پیروز شوند. در استونی، نمایندگان جنبش انترناسیونالیستی به من مراجعه کردند. پیشنهاد کردند رهبرشان باشم. اما این غیرواقعی بود. جذابیت سیاسی خاصی لازم بود که بتواند پاسخگوی خواستههای مردم باشد. این را من نداشتم.
به نظر شما آیا حامیان یلتسین اشتباه کردند؟
دقیقاً. این یک اتفاق رایج در تاریخ است که تودهها اشتباه میکنند و از کسانی پیروی میکنند که وعده- وعیدهای پوچ میدهند.
چرا کمیتۀ دولتی وضعیت اضطراری شکست خورد؟
نتوانستند یک برنامۀ مورد علاقۀ مردم ارائه دهند. تانکها که نمیتوانستند مردم را اغوا کنند. در ٢١ اوت، با اتومبیل از کنار جمعیت اطراف کاخ سفید به سمت خانۀ ییلاقی عبور میکردم (منظور از کاخ سفید، دفاتر ریاست جمهوری است که در دورۀ گارباچوف در همۀ جمهوریهای اتحاد شوروی طبق یک نقشۀ واحد ساخته شد. م). راه دیگری وجود نداشت. آنها به سوی من سنگ پرتاب نکردند، اما نگاهها و فریادها همان بود. از من به عنوان یک مقام دولتی متنفر بودند.
یانایف شخصیتی قوی نبود و توانایی رهبری کشور را نداشت (یانایف، معاون رئیس جمهور گارباچوف. م). او بعنوان فردی بیاراده و نماد قدرت دولتی در کنار گارباچوف قرار گرفته بود. یک بار من و وزیر کار بلژیک در اتاق پذیرش دفتر او نشسته بودیم. لرزش دست معاون رئیس جمهور اتحاد شوروی توجه مهمان مرا جلب کرد. کاش نگاه وحشتزده یانایف را در آن جلسه میدیدید! از نشستن در کنارش خجالت میکشیدم.
در روزهای کودتا، آیا احتمال حمله به وزارتخانه وجود داشت؟
چنین تهدیدی واقعاً وجود داشت. مردم در خیابان کویبیشوف (خیابان کنونی ایلینکا- لنتا.رو) راهپیمایی میکردند، ساختمان کمیتۀ مرکزی و یادوارۀ دزرژینسکی را تخریب کردند. وزارتخانۀ ما نیز در خیابان کویبیشوف واقع بود. من دستور دادم همه خارج شوند. فقط معاون اول و مدیر دفتر من باقی ماندند. من نگران انسانها بودم. به جهنم که ساختمان را تخریب کنند. آنها عدهای آدمهای مست بودند که میلههای آهنی در دست داستند و در سر راه خود همه چیز را تخریب میکردند. اما از کنار ما رد شدند. معلوم شد هدف آنها نه وزارتخانۀ ما، بلکه ساختمان کمیتۀ مرکزی در طرف دیگر خیابان بود.
در ٢١ اوت ١٩٩١، برای آخرین بار به ساختمان وزارتخانه وارد شدید؟
آره. سپس یلتسین دستور برکناری همۀ وزرا و تعیین معاونین اول به جای آنها را صادر کرد. مسئولیت من به نیکولای کالِسوف واگذار شد. صادقانه بگویم ترسیدم مجازات شوم. سپس به نزد دوستم در فیلی رفتم (فیلی یکی از مناطق شهری مسکو. م). و هیچ کس از جای من اطلاع نداشت.
اما سؤالاتی برای شما مطرح نشد. در عین حال، از همه وزیران خواسته شد که یک گزارش مشروح کتبی در مورد عملکرد خود در روزهای اقدام کمیتۀ دولتی وضعیت اضطراری و همچنین نگرش خود نسبت به آن را به شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی ارائه دهند. چی نوشتید؟
در روزهای اقدام کمیتۀ دولتی وضعیت اضطراری من موضع بیطرفی اتخاذ کردم. بمنظور اجتناب از درگیری در داخل وزارتخانه، هر گونه جنجال سیاسی را ممنوع کردم. از کارکنان خواستم با آرامش کار کنند.
در ٢٨ اوت ١٩٩١، دولت پاولوف برکنار شد. متعاقباً وظایف وی به کمیته مدیریت عملیاتی اقتصاد ملی به سرپرستی ایوان سیلایف محول گردید. آیا به شما پیشنهاد شد که به او بپیوندید؟
بله، من از اعتبار بزرگی در تیم ما برخوردار بودم. هیچ دولتی نمیتواند بدون چنین اعتباری وجود داشته باشد. بالاخره باید یک کسی به حل مسائل اجتماعی مشغول شود. اما من قاطعانه امتناع کردم. تصمیم گرفتم به استونی، وطن خودم بروم و در ماه اکتبر رفتم.
با این حال، تا زمانی که گارباچوف در ٢۶ نوامبر ١٩٩١وزارت کار و امور اجتماعی را منحل کرد، شما همچنان وزیر بودید…
البته فقط روی کاغذ. مسئلۀ انحلال دولت و وزارتخانهها در واقع، در ٢٨ اوت در جلسۀ شورای عالی حل شد. اما ظاهراً سه ماه دیگر به عنوان وزیر خدمت کردم. البته، برای این دوره حقوق کامل دریافت کردم، اگرچه به دلیل تورم مبلغ مضحکی بود.
آیا هفتههای پایانی موجودیت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی را از استونی دنبال کردید؟
به یاد دارید که چگونه یلتسین با گردن کلفتی گارباچوف را در کنگره رسوا کرد؟ و سپس توافقنامۀ بلاوژسکی امضاء شد. البته، گارباچوف بسیار خوب هم میدانست در کجا اتفاق میافتد. و برای جلوگیری از جدایی سه جمهوری از اتحاد شوروی، حتی یک انگشت هم بلند نکرد.
ساختار سیاسی آن زمان متمرکز بود. نقش رهبران- گارباچوف و یلتسین- بسیار مهم بود. اگر افراد دیگری در رهبری بودند، اتحاد شوروی تجزیه نمیشد. و چنین افرادی که اوضاع را بدرستی درک میکردند، در کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی وجود داشتند. افسوس که آنها در حاشیه بودند و نمیتوانستند کاری بکنند.
به کدام دستاوردتان به عنوان وزیر بیشتر از همه افتخار می کنید؟
مهمترین موفقیت من، متحد کردن جمهوریها برای حل مشکلات اجتماعی بود. نمایندگان نه جمهوری دائماً در دفتر من حضور مییافتند و در همۀ بحثهای دایر بر حل مسائل شرکت میکردند. حتی نمایندۀ استونی، اولین جمهوری که در سال ١٩٩٠ از اتحاد شوروی جدا شد، نیز حضور داشت! جمهوریها میفهمیدند که صرفنظر از تخریب روابط تولیدی، رابطه بین مؤسسات، حل مشکلات اجتماعی یک مسئلۀ مشترک است. حل مسائل بازنشستگان، بیکاران، تعیین میزان دستمزدها لازم بود. ما حداقل درآمد را پیشنهاد کردیم و دولت آن را تأیید کرد. از همان لحظه شمارش معکوس این حداقل دستمزد آغاز شد. من در مدت پنج ماه به عنوان وزیر، به کسی خیانت نکردم، سعی کردم کارم را صادقانه و حرفهای انجام دهم. من وظیفۀ خودم را انجام دادم.
در دورۀ وزارتم، من از اصول سوسیالیسم دمکراتیک دفاع کردم. این صدایی آشکار در بیابان بود. سوسیالیسم دموکراتیک تنها راه برونرفت از همۀ وضعیت منفی موجود امروزی است. دیر یا زود بشریت به این نتیجه خواهد رسید. البته، اگر در اثر جنگ هستهای یا فاجعۀ زیست محیطی نابود نشود.
والری پائولمان (Valery PAULMAN)
آخرین وزیر کار و امور اجتماعی اتحاد شوروی
https://www.sovross.ru/articles/2166/53455
پینوشت
ترجمه و نشر مصاحبۀ آخرین وزیر کار و امور اجتماعی اتحاد شوروی با لنتا.رو صرفاًبمنظور تکمیل علل و عوامل نابودی نخستین کشور سوسیالیستی جهان انجام گرفت و بمعنی تأئید تمام موارد مصاحبه، بویژه، عقیده و باور جناب وزیر که در پایان مصاحبه بیان نموده، نیست.
نباید از نظر دور داشت که نابودسازی اتحاد شوروی و تخریب سوسیالیسم، هدف نهایی قوای دشمنان قسمخوردۀ طبقۀ کارگر و دیگر اقشار زحمتکش اجتماعی از همان زمان پیروزی انقلاب اکتبر تا جنگهای داخلی، جنگ جهانی دوم، جنگ باصطلاح سرد و در نهایت، نوسازان در اتحاد شوروی بود.
بدنبال تجزیۀ فاجعهبار اتحاد شوروی و محو نظام سوسیالیستی، مبلغان، نظریهپردازان، تحلیلگران و… رسانههای ناتویی سرمایهداری امپریالیستی دلایل غیرواقعی زیادی از قبیل فقدان دموکراسی و حقوق بشر، تمامیتخواهی و مشکلات اقتصادی و… در نهایت، با ادعای مسخرۀ «ناکارآمدی سوسیالیسم» برای توجیه هولناکترین فاجعۀ تاریخ ارائه دادند و توانستند بسیاری از تحلیلگران و پژوهشگران مستقل را نیز اغوا نموده، توجیهات خود را به اذهان آنها القاء نماید تا علت و دلیل اصلی- نفوذ و کودتای خزنده را در پشت پرده گرد و خاک پنهان سازند. زیرا، ثمربخشی این روش دشمن در عمل ثابت شده و در رابطه با کشورهای دیگر نیز بکار بسته شده و در آینده نیز خواهد شد.
افشاگریهای برژینسکی: «سیا قبل از روسها وارد افغانستان شد»
ما روسها را مجبور به مداخله نکردیم، اما آگاهانه آن احتمال را که اینکار را میکنند، افزایش دادیم …از چه چیزی پشیمان باشم؟ آن عملیات مخفی ایدهای عالی بود. نتیجه اش کشاندن روسها به تله افغان بود و شما میخواهید که من پشیمان باشم؟ آنروزیکه شورویها بطور رسمی از مرز عبور کردند، من به پرزیدنت کارتر نوشتم، اساسا: «ما اکنون این فرصت را داریم که به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جنگ ویتنام خودش را بدهیم». در واقع، برای تقریبا ۱۰ سال، مسکو میبایست جنگی را ادامه میداد که برای رژیم قابل تحمل نبود، جنگی که منجر به تضعیف روحیه و در نهایت انحلال امپراتوری شوروی شد.
برگردان: آمادور نویدی
افشاگریهای برژینسکی، مشاور سابق جیمی کارتر: «بله، سیا قبل از روسها وارد افغانستان شد…» (۱۹۹۸)
این مطلب برای اولین بار منتشر شده در: وبلاگ دیوید گیبس توسط نوول اوبزرواتور(سیاست بین المللی ۳۷، شماره ۲، سال ۲۰۰۰، صفحات ۲۴۲-۲۴۱) – پست شده در ۱۹ اوت ۲۰۰۱.
مصاحبه برژینسکی با نوول ابزرواتور(۱۹۹۸)
سئوال: مدیر سابق سیا، رابرت گیتس، در خاطرات خود اظهار نموده است که سرویسهای اطلاعاتی آمریکا شش ماه قبل از دخالت شوروی در افغانستان، شروع به کمک به مجاهدین نمودند. در آنزمان، شما مشاور کارتر بودید. بنابراین، شما نقشی کلیدی در این روند بازی کردید. آیا این درست است؟
برژینسکی: بله، مطابق با متن رسمی تاریخ، کمک سیا به مجاهدین افغان در سال ۱۹۸۰ شروع شد، یعنی، پس از تهاجم ارتش شوروی به افغانستان در ۲۴ دسامبر ۱۹۷۹. اما واقعیت اینستکه، تا آنموقع، بعبارتی دیگر افغانستان کاملا تحت محافظت و مراقبت بود: درواقع، ۳ ژوئیه سال ۱۹۷۹ بود که پرزیدنت کارتر، دستور اولین کمک مخفی به مخالفان رژیم طرفدار شوروی در کابل را امضاء نمود. و درست در همانروز، من یادداشتی برای رئیس جمهور نوشتم که درآن به وی توضیح دادم که بعقیده من این کمک میتواند منجر به مداخله نظامی شوروی گردد[تأکید کلی]
سئوال: باوجود این ریسک، اما شما حامی این اقدام مخفی بودید. اما شاید خود شما مشتاق ورود شوروی به جنگ و بدنبال راهی جهت دامن زدن به آن بوده اید؟
برژینسکی: کاملا به اینصورت نبود. ما روسها را مجبور به مداخله نکردیم، اما آگاهانه آن احتمال را که اینکار را میکنند، افزایش دادیم.
سئوال: هنگامیکه شورویها مداخله خودشانرا با این ادعا توجیه کردند که نیت آنها نبرد علیه مشارکت مخفی آمریکا در افغانستان است، هیچکسی آنها را باور نکرد. بهرحال، عنصری از حقیقت در این امر موجود بود. آیا امروز هیچ پشیمان نیستید؟
برژینسکی: از چه چیزی پشیمان باشم؟ آن عملیات مخفی ایدهای عالی بود. نتیجه اش کشاندن روسها به تله افغان بود و شما میخواهید که من پشیمان باشم؟ آنروزیکه شورویها بطور رسمی از مرز عبور کردند، من به پرزیدنت کارتر نوشتم، اساسا: «ما اکنون این فرصت را داریم که به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جنگ ویتنام خودش را بدهیم». در واقع، برای تقریبا ۱۰ سال، مسکو میبایست جنگی را ادامه میداد که برای رژیم قابل تحمل نبود، جنگی که منجر به تضعیف روحیه و در نهایت انحلال امپراتوری شوروی شد.
سئوال: و شما پشیمان هم نیستید که از بنیادگرایی اسلامی پشتیبانی نموده اید، که به تروریستهای آینده سلاح و مشاوره داده است؟
برژینسکی: چه چبزی در تاریخ جهان مهمترست؟ طالبان یا سقوط امپراتوری شوروی؟ برخی از مسلمانیکه تحریک شدهاند یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟
سئوال: « برخی از مسلمانیکه تحریک شدهاند»؟ اما گفته شده و تکرار گردیده است که: امروز بنیادگرایی نشانگر خطری جهانی است…
برژینسکی: چرند است! گفته شده است که غرب سیاستی جهانی نسبت به اسلام دارد؟! این احمقانه است: اسلام جهانی وجود ندارد. با اسلام به شیوه ای منطقی، و بدون عوامفریبی یا احساسی نگاه کنید. اسلام با یک میلیارد و نیم پیرو، دین برجسته ای در جهان است. اما مابین عربستان بنیادگرا، مراکش میانه رو، پاکستان نظامیگرا، مصر غربگرا، یا آسیای مرکزی سکولار چه چیزی مشترک است؟ چیزی نیست بجز آنچه که کشورهای مسیحی را متحد میکند…
در باره این مطلب:
این مطلب توسط ویلیام بلوم و دیوید ن. گیبس از فرانسه ترجمه شده است. این ترجمه در «افغانستان: تهاجم شوروی در مسیر قهقرایی» از دیوید گیبس در سیاست بین المللی ۳۷، شماره ۲، سال ۲۰۰۰، صفحات ۲۴۲-۲۴۱) – در ۱۹ اوت ۲۰۰۱ پست شده است.
جهت دست یابی به متن کامل به انگلیسی به لینک زیر مراجعه کنید:
متن اصلی فرانسوی در افشاگریهای برژینسکی، مشاور سابق کارتر: «بله، سیا قبل از روسها وارد افغانستان شد…» توسط نوول اوبزرواتور[پاریس]، ژانویه ۲۱-۱۵ سال ۱۹۹۸، صفحه ۷۶ ظاهر شد.
جهت دست یابی به متن کامل به فرانسوی به لینک زیر مراجعه کنید:
https://www.voltairenet.org/article165889.html
برگردانده شده از:
“Revelations of Carter’s Former Advisor : ‘Yes, theCIA entered Afghanistan before the Russians…’” (1998)
Originally published: David Gibbs Blog by Le Nouvel Observateur (International Politics 37, no. 2, 2000, pp. 241-242. ) – Posted Aug 19, 2021
The Brzezinski Interview with Le Nouvel Observateur (1998)
رسانههای بزرگ دائماً ما را با فجایع عالمگیر مختلف میترسانند. امروزه دو بلای اصلی در صدر خطرات برای بشریت قرار گرفته است: ویروس کووید- ١٩ و گرمایش کرۀ زمین. بخاطر دارم، زمانی که سازمان بهداشت در ماه مارس سال گذشته همهگیری کووید- ١٩ را اعلام کرد، مقامات این سازمان اظهار داشتند که میزان مرگ و میر مبتلایان به ویروس ممکن است ٣ و ۴ دهم درصد باشد.
این درصد بطور قطع بدان معناست، که تعداد قربانیان همهگیری کنونی ممکن است از آنفولانزای معروف «اسپانیایی» فراتر برود (شیوع آنفولانزای اسپانیایی در سالهای ١٩١٨- ١٩٢٠ جان حدود ۵٠ میلیون نفر را گرفت).
طبق اعلام دانشگاه جان هاپکینز و تأئید سازمان بهداشت جهانی، تعداد کل مرگ و میر ناشی از کرونا در جهان (تا اواسط تابستان سال ٢٠٢١)، ۴ میلیون و ٣۴٠ هزار نفر بود. اکنون حتی این مسئلۀ من نیست، که این رقم قابل اعتماد است یا خیر. اما رقم اعلام شده گواهی از آن میدهد، که «هشداردهندگان» سال گذشته، میزان مرگ و میر مورد انتظار از همهگیری را بسیار فراتر از حد تخمین زده بودند.
قابل توجه است، که غولهای رسانهای و بسیاری از مقامات سازمان بهداشت جهانی با برآوردهای وحشتانگیز از مرگ و میرهای احتمالی آینده در اثر کروناویروس (و همچنین، گرمایش آب و هوا)، از توجه به مرگ و میرهایی که «همین الآن و در اینجا» روی میدهد، چشمپوشی کردند. بعنوان مثال، سازمان بهداشت جهانی برآورد خود از فراوانی میزان مرگ و میر در جهان در پایان سال ٢٠٢٠ را اخیراً منتشر کرده است. سخن از افزایش شاخص مرگ و میر در سال گذشته نسبت به سال قبل در میان است، که ٣ میلیون نفر بود. مجموع مرگ و میر ناشی از کووید- ١٩ در سال گذشته نیز ١ میلیون و ٨٠٠ هزار نفر بود. مرگ و میر ناشی از دیگر عوامل را نیز به حساب آن نوشتند. اما سازمان بهداشت جهانی هنوز علت مرگ ١ میلیون و ٢٠٠ هزار نفر انسان را که جزو متوفیان کووید- ١٩ حساب کرده، بهطور مشخص توضیح نداده است.
در حقیقت، برآورد سازمان بهداشت جهانی مبنی بر مرگ بیش از ٣ میلیون نفر، از کاهش شدید مرگ و میر گواهی میدهد. گروهی از کارشناسان آمار مرگ و میر اضافی را ۶ تا ٨ میلیون نفر برآور میکنند. سازمان بهداشت جهانی با تمرکز روی «همهگیری»، الباقی را به پشت صحنه منتقل کرده است. اما پشت صحنه بسیار جالبتر و ترسناکتر است.
علل مرگ و میر غیر از کووید- ١٩ را فقط تعداد کمی از متخصصان مورد توجه قرار دادهاند. از میان چنین عللی، شاید بتوان افزایش گرسنگی در جهان را در جایگاه نخست قرار داد. بیایید در بارۀ این تهدید فزاینده صحبت کنیم.
درست یک سال پیش، در ماه آگوست سال ٢٠٢٠، دیوید بیزلی، رئیس برنامۀ جهانی غذا اظهار داشت، که گرسنگی در جهان ممکن است به «سطح کتاب مقدس» برسد.
توجه شما را به این واقعیت جلب میکنم که موضوع «گرسنگی» و «سوءتغذیه» در دستور کار بسیاری از سازمانهای بینالمللی مانند یونیسف، برنامۀ غذایی جهانی سازمان ملل متحد، فائو، صندوق بینالمللی توسعۀ کشاورزی و سازمان بهداشت جهانی قرار دارد.
با این وجود، اما گرسنگی در جهان عمدتاً بعنوان یک مشکل اقتصادی- اجتماعی تلقی میشود و این جنبۀ کلیدی مشکل، یعنی مرگ و میر ناشی از گرسنگی و سوء تغذیه مداوم از مرکز توجه، حتی از مرکز توجه سازمان بهداشت جهانی دور میماند.
مسئلۀ پوشش آماری مشکل گرسنگی در جهان سزاوار توجه است. با عنایت به این که سازمانهای مختلف بینالمللی معیارهای یکسانی برای تعریف و تعیین «گرسنگی» و «سوءتغذیه» ندارند، تفاوت زیادی در آمارهای آنها وجود دارد.
مثلاً، گزارش فائو زیر عنوان «وضعیت در حوزۀ امنیت غذایی و تغذیه در جهان در سال ٢٠٢٠»، یکی از این آمارها است. در آن رقم گرسنگان و مبتلایان به سوءتغذیه در جهان ذکر شده است (به ترتیب: سال، تعداد به میلیون نفر و نسبت به کل جمعیت جهان، داخل پرانتز به درصد: سال ٢٠٠۵- ٨٢۵ میلیون و ۶٠٠ هزار نفر (١٢ و ۶ دهم)؛ سال ٢٠١۴- ۶٢٨ میلیون و ٩٠٠ هزار نفر (٨ و ۶ دهم)؛ سال ٢٠١٨- ۶٧٨ میلیون و ٩٠٠ هزار نفر (٨ و ٩ دهم)؛ سال ٢٠٢٠- ٧۶٨ میلیون نفر (٩ و ٩ دهم).
همانطور که میبینید، در بازۀ زمانی ٢٠٠۵ تا ٢٠١۴، میزان گرسنگی و سوءتغذیه مطلق و نسبی در جهان کاهش یافته است و در سالهای بعد، در تعداد مطلق تا حدودی افزایشها آغاز شده است.
در سال ٢٠٢٠ جهش شدیدی رخ داد- تعداد افراد گرسنه و گرفتار سوءتغذیه در یک سال بیش از ٨٠ میلیون نفر (برابر ١١ و ۶ دهم درصد) افزایش یافت. و سهم آنها در کل جمعیت زمین تقریباً به ١٠ درصد رسید. دلیل این جهش، در گزارش فائو تقریباً بطور انحصاری با تأثیرات قرنطینه در اقتصاد بسیاری از کشورهای جهان، کاهش تولید ناخالص داخلی جهان، افزایش بیکاری و کاهش درآمد مردم توضیح داده شده است.
ارقام دیگری نیز وجود دارد. گزارش تازۀ سازمان ملل متحد با مقدمۀ، آنتونی گوترش، دبیر کل این سازمان تحت عنوان «گزارش جامع از بحران غذایی سال ٢٠٢٠» انتشار یافت. در آن گفته میشود، که در اثر گرسنگی جهانی در سال گذشته ١۵۵ میلیون نفر در ۵۵ کشور و قلمرو جغرافیایی آسیب دید.
تعداد افراد گرسنه در طول سال، در حدود ٢٠ میلیون نفر (١۴ و ٨ دهم درصد) افزایش یافت. این افراد همانطور که در گزارش گفته میشود، در وضعیت «بحرانی یا حتی بدتر از آن» قرار دارند. توزیع این گروه به مناطق به شرح زیر است (میلیون نفر): آفریقا- ٩٧ و ٩ دهم؛ خاورمیانه- ٢۴ و ٩ دهم؛ جنوب آسیا- ١۵ و ۶ دهم؛ آمریکای مرکزی- ١١ و ٨ دهم؛ اروپای شرقی- ۶ دهم.
آمار ارائه شده در خصوص تعداد افراد گرسنه در جهان از سوی دو منبع بسیار متفاوت است. به ترتیب ۶٧٨ میلیون نفر و ١۵۵ میلیون نفر (در سال ٢٠٢٠). تفاوت، تقریباً پنج برابر است. شاید معیارهای درجهبندی گرسنگی متفاوت بوده است. رقم ١۵۵ میلیون نفر تعداد افرادی را نشان میدهد که واقعا در شرایط بحرانی قرار دارند و ممکن است هر لحظه جان خود را از دست بدهند.
و این هم یک رقم دیگر که دیوید بیزلی، رئیس برنامۀ غذای سازمان ملل متحد هنگام سخنرانی در جلسۀ ویژۀ مجمع عمومی سازمان در ماه دسامبر سال ٢٠٢٠ اعلام کرد. بگفته او، تعداد افراد گرسنه در جهان در پایان سال تقریباً دو برابر شده و به ٢٧٠ میلیون نفر رسیده است.
هر چند برآوردها از میزان گرسنگی در جهان بسیار متفاوت است، اما همۀ منابع متفقالقولند، که سال گذشته جهش شدیدی در رابطه با افراد محروم از نیازمندیهای اولیّۀ زندگی و تغذیۀ سالم رخ داده است و مرگ و میر ناشی از گرسنگی در حال افزایش است.
در اینجا سؤال بسیار مهمی پیش میآید: آمارهایی راجع به تعداد گرسنگان (هر چند هم بسیار متفاوت) ارائه میشود. اما، آیا آماری در بارۀ مرگ و میر ناشی از گرسنگی ارائه شده است؟ بگونهای که معلوم است، هیچ سازمان بینالمللی، حتی سازمان بهداشت جهانی چنین آماری ارائه نداده است و مقامات این سازمان مسئله را چنین توضیح میدهد، که با عدم وجود تشخیص پزشکی دایر بر «مرگ ناشی از گرسنگی»، ما چگونه میتوانیم آمار آن را ارائه بدهیم»؟
آری، انسان در اثر سوءتغذیه میمیرد، اما در تشخیص پزشکی علت دیگری نوشته میشود. در همان آفریقا، که با مشکل بهداشت و پزشک مواجه است، ممکن است هیچ علتی بیان نشود و حتی مرگ را ثبت نکنند. در یک کلام، در حال حاضر هیچ روش یا سازوکاری برای ثبت مرگ ناشی از گرسنگی وجود ندارد. اگر آماری از متوفیان در اثر گرسنگی ارائه نمیشود، یعنی مشکل گرسنگی هم وجود ندارد. این آمار که مربوط به میزان مرگ و میر ناشی از ویروس کرونا (یا در اثر ابتلا به کروناویروس) نیست تا بطور منظم اعلام کنند.
در این حالت، هر فرد به یک «هدف» تفنگ پزشکی تبدیل میشود.حتی در آفریقا آمار مرگ و میر ناشی از کووید- ١٩ را سر و سامان دادند. اما تهیۀ آمار «مرگ و میر در اثر گرسنگی» هنوز به عقل مقامات سازمان بهداشت جهانی و سایر ارگانهای تخصصی سازمان ملل متحد نرسیده است.
درخواست برای تهیۀ آمار مرگ و میر ناشی از گرسنگی خیلی زیاد است. بسیاری از محققان، بدون اینکه منتظر اعلام آمار رسمی باشند، ارزیابیهای تخصصی خود را انجام میدهند. تحقیقات زیر مفصلترین و بزرگترین مطالعه تا به امروز میباشد: «یافتههای تحقیقات در مورد تاثیر جهانی بیماریها- ٢٠١٧». این تحقیقات توسط موسسۀ سنجش و ارزیابی پزشکی آمریکا- سیاتل به عمل آمده است.
این امر، شاخص مرگ و میر ناشی از گرسنگی را به نسبت هر ١٠٠ هزار نفر در سراسر جهان، مناطق جداگانه، اکثر کشورها و قلمرو جغرافیایی نشان میدهد که در سالهای ١٩٩٠ و ٢٠١٧ ارائه شده است. در کل، شاخص مرگ و میر ناشی از گرسنگی در جهان در سال ١٩٩٠، ٨ و ٩٩ صدم بوده است. در سال ٢٠١٧ به ٣ و ٣٢ صدم کاهش یافت. پیشرفت قابل ملاحظهای در کاهش میزان مرگ و میر ناشی از گرسنگی در طول ٢٨ سال روی داده است. در گروه کشورهای توسعهیافتۀ اقتصادی، شاخصها به ترتیب سال، ۵١/ ٠ و ۴۵/ ٠ (پنجاه و یک صدم و چهل و پنج صدم) بود اما، در کشورهای عقبماندۀ اقتصادی ۵۴/ ٣٠ و ٨٢/ ٨ (سی ممیز پنجاه و چهار صدم و هشت ممیز هشتاد و دو صدم). همانطور که مشاهده میکنید، پیشرفت در مبارزه با مرگ و میر ناشی از گرسنگی در کشورهای نسبتاً فقیر تأثرانگیز بود. تأکید میکنم، که شاخص مرگ و میر در اثر گرسنگی در این تحقیقات بشدت کاهش داده شده است. اگر از نرخ مرگ و میر جهانی ٣ و ٣٢ صدم (تعداد فوتیهای ناشی از گرسنگی در سال ٢٠١٧ در جهان) شروع کنیم، در این صورت، تعداد مطلق مرگ و میر ناشی از گرسنگی در جهان، معادل ٢۴٩ هزار و ٣٠٠ نفر خواهد بود.
این محققان روش محاسبۀ میزان مرگ و میر ناشی از گرسنگی را فاش نمیکنند، اما بدیهی است که شاخصها بسیار (بارها) کاهش داده شده است.
این را میتوان هنگام مقایسۀ مطالعات مؤسسۀ سنجش و ارزیابی سلامتی با سایر ارزیابیهای تخصصی مورد قضاوت قرار داد. در عین حال، تحقیقات مؤسسۀ سنجش و ارزیابی سلامتی هنوز مفید است. بگونهای که این به مقایسۀ کشورهای مختلف از نظر میزان مرگ و میر و تقسیمبندی آنها به ترتیب به زیاد، متوسط و کم کمک میکند.
کشورهای نظیر ماداگاسکار- (۴١/ ۵٧)؛ اریتره- (١٢/ ٣٣)؛ جمهوری آفریقای مرکزی- (٢۴/ ٣٣)؛ سودان جنوبی- (١۶/ ٢٧)؛ زیمبابوه- (۵٢/ ٢۵)؛ بروندی- (٣۵/ ٢۵)؛ مالایی- (١۶/٢٣ )؛ سومالی- (٧٩/ ٢٢)؛ چاد- (٢٢/ ٢٠)؛ گینه- (٢۶/ ١٩)؛ سیرالئون- (٣٩/ ١٨)؛ گواتمالا- (٢٧/ ١٨)؛ جموری دموکراتیک کنگو- (٣٠/ ١٧)؛ بورکینا فاسو- (٢٨/ ١٧)؛ کنیا- (٧۴/ ١۵)؛ روآندا- (٣٠/ ١۴) و غیره در گروه کشورهایی با بیشترین میزان مرگ و میر نسبی قرار دارند. همانطور که میبینیم همۀ «رکوردداران» جزو کشورهای آفریقایی هستند.
و این هم شاخص مقادیر در کشورهایی پر جمعیت: چین- (۶٢/ ٠)؛ هند- (١٢/ ٢)؛ برزیل- (٢٣/ ٣)؛ اندونزی- (٣٧/ ٨)؛ مکزیک- (٠٩/ ۵).
معلوم میشود در کشورهای گروه «هفت بزرگ» نیز مرگ و میر در اثر گرسنگی وجود دارد. شاخص آنها به ترتیب: ایالات متحدۀ آمریکا- (۶٩/ ٠)؛ کانادا- (٣٣/ ٠)؛ ژاپن- (٢۶/ ٠)؛ فرانسه- (٢٩/ ١)؛ آلمان- (١٢/ ٠)؛ ایتالیا- (١٢/ ٠)؛ انگلیس- (٠٧/ ٠). همانطور که مشاهده میکنید، در گروه کشورهای توسعهیافتۀ اقتصادی، پراکندگی بسیار زیاد است. شاخص در فرانسه بیش از ١٨ برابر از انگلیس بالاتر است. همچنین قابل توجه این است که شاخص مرگ و میر در ایالات متحدۀ آمریکا بالاتر از چین است.
در گروه کشورهای اروپایی نیز که نسبتاً «مرفه» شمرده میشوند، میزانی از گرسنگی وجود دارد. مثلاً، در سوئیس- (٢٠/ ٠)؛ دانمارک- (٢۶/ ٠)؛ سوئد- (٣٠/ ٠)؛ نروژ- (٣٢/ ٠)؛ لوکزامبورگ- (۴٠/ ٠)؛ بلژیک- (۶٨/ ٠) میباشد. معلوم میشود میزان مرگ و میر ناشی از گرسنگی نسبی در برخی از «نمونههای مرفه» اروپایی نسبت به مثلا کوبا (٢٧/ ٠) بالاتر است.
کشورهای زیادی در جهان وجود دارند که در آنها گرسنگی نسبی از کشورهای «مرفه» اروپایی پائینتر است. مرفهترین کشورها از نظر شاخص پائین مرگ و میر ناشی از گرسنگی عبارتند از: اتریش، اسلوونی، یونان، کویت، سنگاپور. شاخص همۀ آنها ٠١/ ٠ است.
در متن همۀ کشورهای «مرفه»، روسیه با شاخصی معادل ١١/ ٠ بسیار خوب به نظر میرسد. ضمناً، اکثر کشورهایی که در اثر تجزیۀ اتحاد شوروی پدید آمدند، علیرغم مشکلات جدی اقتصادی و اجتماعی، مرگ و میر نسبی ناشی از گرسنگی در سطوح شگفتانگیزی در سطح پایین باقی مانده است. مثلا، در بلاروس- ١٢/ ٠؛ ارمنستان- ٠۴/ ٠؛ مولداوی- ٠۴/ ٠؛ ازبکستان- ٠٣/ ٠؛ قرقیزستان- ١۵/ ٠ و الیآخر. از بین جمهوریهای پساشوروی، قزاقستان با شاخص ٣۵/ ٠ در بالاترین جایگاه قرار دارد.
اما این دادهها که وضعیت جهان را نشان میدهند، به چهار سال پیش مربوط است. افزایش شدید شمار گرسنگان جهان ناگزیر باید به افزایش میزان مرگ و میر ناشی از گرسنگی در جهان و در کشورهای مختلف منجر شود. تا به امروز، تنها چند برآورد جداگانه مربوط به گذشته و امسال وجود دارد.
به عنوان مثال، سازمان بینالمللی غیردولتی آکسفام گزارش مربوط به ویروس گرسنگی را ماه گذشته تحت عنوان: «ویروس گرسنگی چند برابر می شود؛ دستورالعمل مرگبار درگیری، کووید- ١٩ و آب و هوا گرسنگی را در جهان تسریع میکند»، منتشر کرد.
در سند منتشره گفته میشود، که در اثر گرسنگی و سوءتغذیه هر دقیقه ١١ نفر جان خود را از دست میدهد. این، از آهنگ مرگ و میر ناشی از کووید- ١٩(٧ نفر در هر دقیقه) بیشتر است. نتیجه معلوم است: توجه سازمان بهداشت جهانی و دیگر سازمانها از گرسنگی بعنوان تهدید اصلی، به طرف ویروس منحرف شده است.
دادههای زیر در مورد گرسنگی در وبلاگ «Mercy Corps» ارائه شده است: در اثر گرسنگی و سوءتغذیه هر سال در جهان ٩ میلیون نفر جان خود را از دست میدهد (برآورد سال ٢٠١٧). این میزان، از مجموع مرگ و میر ناشی از مالاریا، سلّ و ایدز بیشتر است. هر ثانیه یک کودک در اثر گرسنگی جان خود را از دست میدهد. به طور کلی، گرسنگی منجر به مرگ ٣ میلیون و یکصد هزار کودک در سال میشود. تقریباً نیمی از مرگ و میر کودکان زیر ۵ سال، محصول گرسنگی میباشد.
دیوید بیزلی، رئیس برنامۀ جهانی غذا شاخهٔ کمکهای غذایی سازمان ملل متحد در اوایل ماه اکتبر سال گذشته خاطرنشان کرد، که از اوایل سال ٢٠٢٠، ٧ میلیون نفر در جهان در نتیجۀ گرسنگی فوت کرده است. احتمالاً، تا پایان سال به ٩- ١٠ میلیون نفر میرسد.
در وب سایت «World Counts»، یک دستگاه شمارندۀ گرسنگی جهانی نصب شده است. در اواسط ماه آگوست نشان میداد، که از آغاز سال در جهان تعداد مرگ و میر ناشی از گرسنگی به ۵ میلیون و ۶٢٠ هزار نفر رسیده است. طبق گزارش رسمی، از ابتدای سال تا این لحظه، ٢ میلیون و ۵٣٠ هزار نفر در جهان در اثر کروناویروس فوت کرده است. اگر دو رقم بالا را مورد مقایسه قرار دهیم، به این نتیجه میرسیم، که امسال مرگ و میر ناشی از گرسنگی تا اواسط ماه آگوست، ٢ و ٢٢ صدم برابر بیشتر از مرگ و میر ناشی ار «همهگیری» میباشد.
دیوید بیزلی- رئیس برنامۀ جهانی غذا شاخهٔ کمکهای غذایی سازمان ملل متحد، بارها و بارها اعلام کرده، که برای از میان برداشتن گرسنگی در سرتاسر جهان فقط در حدود ۵ میلیارد دلار پول لازم است. افسوس که مسئلۀ حل چنین مساعدتی در دیدارهای مقامات بالا و نشستهای سازمانهای مالی بینالمللی عملاً مطرح نمیشود. آنها نگران مسئلۀ دیگری هستند. آنها به فکر یافتن ١٠٠ میلیارد دلار کمک به کشورهای در حال توسعه برای دستیابی به واکسیناسیون عمومی هستند.
والنتین کاتاسانوف (Valentin Katasonov)
پروفسور، دکتر علم اقتصاد، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه،
مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه
بدنبال جشنهای ماه ژوئیه بمناسبت صد سالگی حزب کمونیست چین، حزب کمونیست آفریقای جنوبی نیز صدمین سالگرد بنیانگذاری خود را جشن میگیرد.
حزب کمونیست در آفریقای جنوبی نژادپرست در سال ١٩٢١، در ابتدا بطور کلی از سفیدپوستان تشکیل شد. امّا تا اواخر سالهای ١٩٣٠ «کاملاً آفریقایی» شد. هندی و آفریقایی تباران مانند جان جوزف مارکس، موسی کوتانه، کریس هانی برجستهترین رهبران آن بودند.
مسئلۀ سیاست حزب کمونیست آفریقای جنوبی در سال ١٩٢٨ در کمینترن مورد بحث قرار گرفت. تاریخ روابط حزب کمونیست آفریقای جنوبی با کمینترن عادی نبود. تز اولیّه کمینترن: «جمهوری بومی مستقل با برابری کامل همۀ نژادها به عنوان مرحلهای در راه جمهوری کارگری و دهقانی» باعث بروز اختلاف نظرات جدی در حزب کمونیست آفریقای جنوبی گردید. شرایط کشوری که «نوع خاصی» از استعمار در آن شکل گرفت (وضعیتی که آفریقای جنوبی را از استعمار سنتی متمایز میکرد)، راهکارهای خاصی می طلبید.
روابط حزب کمونیست آفریقای جنوبی با اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی از سالهای ١٩۶٠- ١٩٧٠ به سطح ویژهای ارتقاء یافت(*). در همین حال، اتحاد شوروی بموازات پشتیبانی از حزب کمونیست آفریقای جنوبی، از کنگرۀ ملی آفریقای جنوبی نیز حمایت کرد. هر دو حزب در جنگ آزادیبخش با هم شرکت کردند. جان مارکس (John Marks) و موسی کوتانه (Moses Kotane)، دو تن از دبیران کل حزب کمونیست آفریقای جنوبی در طول ممنوعیت حزب در رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی، سالهای زیادی در اتحاد شوروی زندگی کردند، در آنجا درگذشتند و در مسکو دفن شدند. جسد هر دو رهبر در سال ٢٠١٧ به میهنشان منتقل گردید. با این حال، تصمیم گرفته شد که تندیسهای نیمتنۀ آنها در آرامستان نووادویچی به یاد همبستگی مردم ما در مبارزه برای رهایی از نژادپرستی باقی بماند.
یادوارههای دبیران کل جمهوری آفریقای جنوبی
نقش حزب کمونیست آفریقای جنوبی در دورۀ جنبش آزادیبخش ملی تعیین رهنمودهای ایدئولوژیکی روشن بود. کنگرۀ ملی آفریقا یک جنبش عظیم مردمی متشکل از نیروهای مختلف بود. در اصل، حزب کمونیست آفریقای جنوبی پیشگام ایدئولوژیک کنگرۀ ملی آفریقا بود. دبیر کل آن، کریس هانی، رئیس شاخۀ نظامی کنگرۀ ملی آفریقا بود. بسیاری از رهبران کنگرۀ ملی آفریقا، از جمله، نلسون ماندلا و جاکوب زوما عضو حزب کمونیست بودند.
با سقوط رژیم نژادپرست و به قدرت رسیدن کنگرۀ ملی آفریقا، حزب کمونیست آفریقای جنوبی به همراه حزب حاکم و فدراسیون اتحادیههای صنفی کارگری آفریقای جنوبی بخشی از اتحاد سهجانبه شد. پیوند بین حزب کمونیست و کنگرۀ ملی آفریقا، اگر چه عادی نبود، اما همیشه یکی از مهمترین اجزای فعالیت هر دو حزب بوده است. در سال ١٩۵٩، در کنگرۀ ملی آفریقا دقیقاً به دلیل مشارکت حزب کمونیست در جنبش، انشعاب روی داد. مخالفان، طرفداران مشارکت منحصراً آفریقایی با عدم پذیرش اینکه خود مبارزه و آیندۀ آفریقای جنوبی باید بر اساس غیرنژادی ساخته شود، از کنگرۀ ملی آفریقا انشعاب کردند و حزبکنگرۀ پانآفریقایی را تشکیل دادند. این فرض وجود دارد که ایجاد حزب کنگرۀ پانآفریقایی یک عملیات ویژۀ رژیم نژادپرست با هدف تجزیۀ کنگرۀ ملی آفریقا و تلاش برای شکستن اتحاد آن با حزب کمونیست بود. به هرحال، عملیات ویژه اگر چه اتفاق افتاد، اما به طور کامل به هدف خود نرسید. با اینکه انشعاب روی داد، نقش حزب کمونیست در کنگرۀ ملی آفریقا تقویت شد. حزب کنگرۀ پانآفریقایی تأثیر مهمی در مبارزات آزادیبخش ملی نداشت و هنوز در حاشیه قرار دارد. در آخرین انتخابات ١ دهم درصد از کل آراء را به دست آورد.
حزب کمونیست آفریقای جنوبی تنها حزب کمونیست در قاره آفریقا بود که توانست یکی از مشکلات اصلی این احزاب در رابطه با جنبشهای آزادیبخش ملی را- مشکل رابطه بین اشکال مبارزۀ ملی و طبقاتی را حل کند. و این است نقطۀ قوت حزب کمونیست آفریقای جنوبی.
تحولات اخیر در آفریقای جنوبی با مشارکت قابل توجه حزب کمونیست آفریقای جنوبی در حال انجام است. تغییرات اخیر (هفته گذشته) در دولت، نشاندهندۀ خواستههای حزب کمونیست برای تغییر مسیر است. قبل از همه، «دست کمونیستها» در تغییر وزیر دارای قابل مشاهده است. تا همین اواخر، این پست را تیتو امبوونی (Tito Mboweni) اشغال نموده و سیاست مالی نئولیبرالی را پیش میبرد. بجای او، انوخ گودونگوانا (Enoch Godongwana)، دبیر کل سابق اتحادیۀ فلزکاران (یکی از بزرگترین اتحادیهها) و مدیر ارشد اقتصادی کنگرۀ ملی آفریقا در امور مالی، پست وزارت دارایی را بر عهده گرفت.
یک پست کلیدی دیگر- ریاست بانک ذخیره (بانک مرکزی آفریقای جنوبی) هنوز در دست نئولیبرالها باقی مانده است. ضمناً، بانک ذخیره نیز صد سالگی خود را چندی پیش جشن گرفت. و رئیس جمهور سیریل رامافوسا (Cyril Ramaphosa) نیز اگرچه در یک جلسۀ تشریفاتی به مناسبت صدمین سالگرد حزب کمونیست آفریقای جنوبی سخنرانی کرد، اما یکی از بزرگترین سرمایهداران کشور است که با شرکتهای فراملی (کوکاکولا و غیره) ارتباط دارد.
صرفنظر از این واقعیت که اقتصاد آفریقای جنوبی یک مختلط است، اخیراً سهم بخش خصوصی نسبت به بخش دولتی به نفع بخش خصوصی افزایش یافته است. در حال حاضر سهم بخش دولتی در اقتصاد کشور ٣٠ درصد است و علاوه بر این، بخش خصوصی کنترل صنایع کلیدی (بویژه، مؤسسات مالی) را نیز در دست دارد. اقداماتی برای تضعیف بخش دولتی به عمل میآید. در اینجا جا دارد توجه زیادی به فعالیتهای کمیسیون به اصطلاح تحقیقات در مورد تصرف دولتی مبذول شود. این کمیسیون ظاهراً موارد فساد را بررسی میکند، اما هدف اصلی فعالیتهای آن بیاعتبار کردن اقتصاد دولتی است و در این رابطه ادعا می شود که «بسیار فاسد است»: یعنی، برای احیای اقتصاد، خصوصیسازی لازم است. تحت پوشش کار این کمیسیون، تلاش برای خصوصیسازی ارکان بخش دولتی- شرکت انرژی و سازمان هواپیمایی آفریقای جنوبی آغاز شد…
در عین حال، توجه به فساد در بخش خصوصی اگرچه مقیاس آن حتی بسیار بیشتر میتواند باشد، یک تابو است. زیرا، فساد یک عنصر قانونمند در نظام سرمایهداری میباشد.
حوادث اخیر در آفریقای جنوبی به دولت نشان داد، که تداوم مشی لیبرالی باعث خسارات بیشتری خواهد شد. قبل از همه، موجب انحلال اتحاد سهجانبه، که دو عضو آن- حزب کمونیست و فدراسیون اتحادیههای صنفی کارگری آفریقای جنوبی عملاً مسئلۀ مشارکت خود در آن را بحث میکنند. این امر به ویژه در آستانۀ انتخابات محلی در پاییز آینده خطرناک است. استعفای وزیر دارایی و جذب رهبر کنفدراسیون اتحادیههای کارگری آفریقای جنوبی به دولت جنبۀ موقتی دارد. اما انتخابات محلی در آفریقای جنوبی از اهمیت بزرگی برخوردار است. در تعدادی از استانها، به ویژه در استان کیپ غربی، اپوزیسیون (حزب «اتحاد دموکراتیک»، نمایندۀ منافع سرمایۀ انحصارات بزرگ، بخصوص خارجی) سالهاست که قدرت را در دست دارد و سیاست شدید خصوصیسازی، از جمله در بخشهای راهبردی اقتصاد را دنبال میکند. خصوصیسازی بخش انرژی استان مخصوصاً خطرناک است.
نویسندۀ مقاله و دبیر کل حزب کمونیست آفریقای جنوبی بِلید نزیمانده
بونگینکوسی«بِلید» نزیمانده (Nzimande «Blade» Bonginkosi) از سال ١٩٩٨مقام دبیر کلی حزب کمونیست آفریقای جنوبی را بر عهده دارد. بِلید نزیمانده در آخرین سخنرانی خود بمناسبت صد سالگی حزب کمونیست آفریقای جنوبی اظهار داشت: «انقلاب ملی- دموکراتیک تنها در چهارچوب مبارزه برای سوسیالیسم میتواند پیروز شود».
تعداد اعضای حزب کمونیست آفریقای جنوبی در سال ١٩٢١ بسیار کم بود. در سال ١٩٢٩ به ٣٠٠٠ نفر رسید. در طول سالهای ممنوعیت حزب و قتلعام، تعداد اعضای حزب به سیصد نفر کاهش یافت (سال ١٩٣۵). امروزه در صفوف حزب کمونیست ٣٠٠ هزار نفر عضو فعالیت میکند. این حزب بیشترین رشد را در کشور دارد …
الکساندر مزیایف (ALEXANDER MEZYAEV)
ا. م. شیری
١ شهریور- سنبله ١۴٠٠
حزب تودهٔ ایران سیاستهای امپریالیسم و ارتجاع در افغانستان را محکوم میکند
ما در این برههٔ مخاطرهانگیز و دشوار در کنار مردم و نیروهای ملی و مترقی افغانستان میایستیم و همبستگی فعال خود را با مبارزهٔ آنان در راه برقراری صلح، دموکراسی و حقوق بشر اعلام میکنیم
سقوط کابل و بازگشت طالبان به حکومت در افغانستان در روز یکشنبه ۲۴ مرداد فاجعهای بزرگ برای مردم آن کشور است که برنامههای قدرتهای سرمایهداری گروه ۷ در چهل سال گذشته عامل و مسئول اصلی آن است. تأمین مالی و تسلیحاتی گروههای اسلامگرای «مجاهدین» افغانستان توسط سیا، عربستان سعودی، و حاکمان نظامی پاکستان در اواخر دههٔ ۱۳۵۰ و پس از پیروزی انقلاب ثور، با هدف اصلی تضعیف دولت جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان و به سقوط کشاندن آن انجام شد. امپریالیسم جهانی در برههٔ سالهای پایانی دههٔ ۱۳۵۰ بههیچوجه حاضر به قبول تغییر موازنهٔ نیروها در این منطقه و به قدرت رسیدن نیروهای ملی و ترقیخواه و دموکراتیک نبود. پیشبُرد این طرح، زمینهٔ مناسب را برای رشد انواع و اقسام گروههای «جهادی» ارتجاعی برخوردار از منابع مالی عربستان سعودی برای ضربه زدن به هر گونه تغییر سیاسی-اجتماعی ترقیخواهانه در غرب آسیا فراهم کرد. هدف دولت جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان ایجاد جامعهای نوین و امروزی از طریق اجرای سیاستهای توسعهٔ ملی، فقرزدایی، و از میان بردن عقبماندگی اقتصادی-اجتماعی بود که پایهٔ نظام فئودالی حاکم بر این کشور پیش از انقلاب ثور بود. ولی اسلامگرایان ارتجاعی مورد حمایت غرب در افغانستان، دشمنی صریح خود را با آزادیها و حقوق دموکراتیک بشر، بهویژه زنان و کودکان، که در اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر مصوّب سازمان ملل متحد تصریح شده است، اعلام کردند. سیاستهای ارتجاعی رژیم جدید ایران پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، و در پی آن کودتای نظامی در پاکستان و به قدرت رسیدن ژنرال ضیاءالحق مهرهٔ سرسپردهٔ امپریالیسم بریتانیا، و اعدام ذوالفقار علی بوتو نخستوزیر آن کشور، از دیگر عوامل مؤثر در شکلگیری رخدادها پیرامون افغانستان بود.
ورود نیروهای نظامی اتحاد شوروی به افغانستان به درخواست مکرر دولت آن کشور برای کمک به مقابله با بنیادگرایان اسلامی، در جریان جنگی اعلام نشده بود که با هماهنگی آمریکا و بریتانیا و متحدان ارتجاعی آنها در افغانستان به راه افتاده بود. قدرتهای امپریالیستی و متحدان آنها به بهانهٔ حضور نیروهای شوروی در افغانستان، که خودشان در فراهم آوردن زمینهاش نقش داشتند، حمایت همهجانبه از گروههای بنیادگرای اسلامی و مسلح کردن آنها را تشدید کردند.
خروج نیروهای شوروی از افغانستان در سال ۱۳۶۷ و کوشش دولت مرکزی افغانستان برای ایجاد دولت فراگیر آشتی ملی نیز هیچ تغییری در سیاستهای جنگافروزانهٔ دولتهای غربی و عربستان و پاکستان و جمهوری اسلامی ایران در حمایت از نیروهای «جهادی» نداشت. پس از فروریزی اتحاد شوروی در سال ۱۳۷۱ و قطع شدن کمکهای اقتصادی آن به افغانستان، و تشدید فعالیت بنیادگرایان اسلامی، سرانجام مجاهدین اسلامی در اردیبهشت سال ۱۳۷۱ وارد کابل شدند و سیاستهای جنایتکارانهٔ خود را با اعدام فجیع و مثله کردن بدنهای رئیسجمهور افغانستان، دکتر نجیبالله، و برادرش که در مجتمع اداری سازمان ملل متحد پناه گرفته بودند، نشان دادند. از همان سال افغانستان درگیر جنگ داخلی بین نیروهای اسلامگرایی شد که کنترل مناطق گوناگون افغانستان را در دست داشتند، شبیه به وضعی که سالها بعد در لیبی پس از فروریزی دولت معمر قذافی پیش آمد. سر انجام در پاییز سال ۱۳۷۵ طالبان قدرت را به دست گرفت و برقراری حکومت اسلامی موسوم به امارات اسلامی افغانستان را اعلام کرد. در دههٔ ۱۳۷۰ که نیروهای اسلامگرای افغانستان زیر حمایت دولتهای غربی فعالیت میکردند، از یک سو نقض حقوق بشر در افغانستان، و از سوی دیگر گسترش مزارع کشت خشخاش و تولید تریاک و مشتقات آن نظیر هروئین برای صدور به جهان- که منبع درآمد سرشاری برای این گروهها بود- ابعاد وسیعی گرفت.
در پنج سال حکومت اسلامی قرون وسطایی طالبان، دستاوردهای اجتماعی جمهوری دموکراتیک افغانستان در زمینهٔ سلامت، مسکن، آموزش، و برابری حقوق زنان، کاملاً ریشهکن و روند معکوسی آغاز شد. افغانستان مرکز آموزش ارتجاعیترین نیروهای اسلامگرای منطقه و از جمله القاعده شد.
هزینهٔ اشغال رسمی افغانستان توسط ائتلاف کشورهای غربی به جلوداری آمریکا از ۱۳۸۰ تا ۱۴۰۰، در حدود دو هزار میلیارد دلار برآورد شده که از جیب مردم کشورهای آن ائتلاف به جیب مجتمعهای نظامی-صنعتی-خدماتی امپریالیستی رفته است. در این میان، دهها هزار نفر در افغانستان، و هزاران نفر از نیروهای نظامی دولتی و خصوصی اشغالگران، جان خود را از دست دادند یا آواره شدند. و دست آخر، بیرون رفتن سریع نیروهای نظامی غربی در روند اجرای طرحهای آتی قدرتهای امپریالیستی- نیروهایی که در عمل دولت پوشالی و فاسد طرفدار آمریکا در افغانستان را در قدرت نگه داشته بودند- به فرار رئیسجمهور اشرف غنی، فروریزی دولت افغانستان، و قدرتگیری مجدد طالبان با دلالی حامد کرزی و عبدالله عبدالله و گلبدین حکمتیار منجر شد. برقراری حاکمیت دوبارهٔ طالبان در افغانستان بر پایه توافق کاملاً حسابشدهٔ دولت ترامپ و رهبری ارتجاعی طالبان در ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ است. این رخداد ناگوار به فاجعهٔ انسانی باز هم بزرگتری منجر خواهد شد، که نشانههای آن- از جمله ترس و تلاش مردم برای گریز از کشور- از هماکنون در شهرهای افغانستان دیده میشود.
سقوط دولت مستقر در افغانستان نشان روشنی از اشتباه محرز در اتکا به مداخلهٔ خارجی برای تغییر رژیم یا بقای هر حکومتی است. حزب تودهٔ ایران همواره بر این اعتقاد بوده است که تحمیل دولتهای دستنشانده توسط نیروهای خارجی نمیتواند تضمینی برای برقراری دموکراسی و تحقق حقوق مردم باشد. سرنوشت افغانستان (و عراق) باید درس عبرتی باشه برای آنهایی که چشم امید به آمریکا و دیگر قدرتهای خارجی بستهاند، و عکس گرفتن با پمپئو و دعوت از جان بولتون برای سخنرانی و دفاع از تحریمهای ترامپ و «فشار حداکثری» را افتخار میدانند. مردم افغانستان (و ایران) سزاوار زندگی صلحآمیز و شایسته هستند، نه حکومتهای فاسد و پوشالی متکی به خارج یا امارت اسلامی طالبان و داعش و ولایت فقیه.
روشن است که نه آمریکا و نه هیچ قدرت امپریالیستی دیگری نگران سرنوشت شهروندان عادی افغانستان نیست و فقط دنبال منافع خودشاناند. در این ارتباط، سخنان جان بولتون، از نظامیگرایان و مدافعان ارتجاعی و جنگطلب دولتهای بوش و ترامپ، در مصاحبه با بیبیسی و اسکاینیوز در روزهای اخیر بسیار روشن و گویاست: «این معنا گفته میشود که ما آنجا رفتیم که از افغانستان دفاع کنیم… برای خیریه رفتیم… نه چنین نیست… ما برای رضای خدا به افغانستان نرفته بودیم. حضور ما و سیاستهای ما صرفاً در ارتباط با منافع استراتژیک آمریکا بوده است… ما آنجا نرفتیم که آن کشور را بسازیم.» چند روز پیش نیز جو بایدن رئیسجمهوری آمریکا به تلویح گفته که نظامیگرایان آمریکایی به خاطر منافع خودشان به افغانستان حمله کردند، به خاطر خودشان بیست سال آنجا ماندند، و حالا هم بهخاطر خودشان خارج میشوند. مقابله با طالبان هم وظیفهٔ ارتش افغانستان است. و این روزها روشن شد که بهای این سیاست را باید زنان و مردان و کودکان افغانستان با جان و زندگی خود بپردازند. موج تازهٔ آوارگی و پناهندگی این مردم رنجدیده که دولتهای غربی با «ترحّم» به آنها نگاه میکنند، مایهٔ نگرانی جدّی بشردوستان جهان است.
در کنار نقشههای کلان آمریکا و ناتو که خروج نیروها از افغانستان به مقصد بعدی تجاوز و ویرانگری جزو آن است، یکی از پیامدهای برنامهریزی شدهٔ این خروج و به قدرت رساندن طالبان مرتجع، ایجاد ناامنی در آسیای غربی و بهویژه در مرزهای ایران و کشورهای آسیای میانه و حتیٰ روسیه و چین است. در عین حال، به نظر میآید که در جای خالی نیروهای نظامی غربی، حالا نقشی هم به ترکیهٔ مسلمان سنّی عضو ناتو داده میشود که رهبر بلندپرواز آن سودای احیای امپراتوری عثمانی را در دورهٔ نوین سیاستهای نولیبرالیاش نیز در سر میپروراند. مزاحمت برای طرحهای توسعهیی چین، از جمله یک کمربند-یک جاده، نیز احتمالاً یکی دیگر از عوامل و عوارض جانبی تحوّل اخیر در افغانستان است.
آنچه اکنون اهمیت اساسی دارد و باز باید مورد تأکید قرار گیرد این است که پروردگان و دستنشاندگان امپریالیسم آمریکا همچون حامد کرزی، اشرف غنی، عبدالله عبدالله، گلبدین حکمتیار، و زلمی خلیلزاد، کسانی نیستند که مسیر رشد و تحول آزاد و دموکراتیک افغانستان را بگشایند. افغانستان و حکومت آن در دورهٔ سی سالهٔ اخیر در فساد و دزدی و رقابتهای قبیلهیی گرفتار بوده است. زمانی که طالبان با چراغ سبز آمریکا (پس از مذاکرات و توافقنامه دوحه) به قصد فتح شهرهای افغانستان به حرکت درآمد، مقاومت چندانی هم از ارتش تعلیمدیده توسط آمریکاییها دیده نشد (احتمالاً چنانکه از آنها خواسته شده بود). در دهههای اخیر در افغانستان اصولاً دولت و نظمی پایدار و مسلط وجود نداشته است، و در هفتههای اخیر جان و مال مردم بیدفاع رها گردید، و سران دولت مزدور، کیسههای پول خود را برداشتند و فرار کردند. و حالا مزدورانی مانند حامد کرزی، گلبدین حکمتیار و عبدالله عبدالله با نام «شورای هماهنگی» قدرت را به طالبان تحویل میدهند تا «امارت اسلامی» این ددمنشان مرتجع را مشروعیت قانونی بخشند. امروزه افغانستان نمونهٔ بارز طرح مداخلهٔ خارجی است که به فاجعهای انسانی، از همان نوع که در عراق، لیبی، سوریه، و یمن دیدهایم، منجر شده است. نباید گذاشت چنین فاجعهای دیگر تکرار شود، از جمله در ایران. حزب تودهٔ ایران در این شرایط بغرنج و مخاطرهانگیز همهٔ نیروهای هوادار صلح، دموکراسی، عدالت و حقوق بشر را فرا میخواند که بازتابدهندهٔ خواستهای انسانی مردم افغانستان و حامی آنها در مقابل ارتجاع طالبان و قدرتهای امپریالیستی باشند. دولتی که به بندهای اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر که پیمانی بینالمللی برای همهٔ کشورهاست گردن نگذارد، حقوق و آزادیهای دموکراتیک مردم و بهویژه زنان و دختران و کودکان را رعایت نکند، نمیتواند دولتی برحق و قابلدفاع باشد. مردم افغانستان و ایران در زیر حکومتهای بنیادگرای اسلامی و مرتجع رنج میبرند و از زندگی شایسته محروماند. پیکار این دو ملت برای آزادی و عدالت، هدفهای مشترکی دارد. نباید گذاشت این پیکار را خفه کنند. صدای رسای آن باشیم. ما در این برههٔ مخاطرهانگیز و دشوار در کنار مردم و نیروهای ملی و مترقی افغانستان میایستیم و همبستگی فعال خود را با مبارزهٔ آنان در راه برقراری صلح و دموکراسی و حقوق بشر اعلام میکنیم.
طالبان در قدرت- آش را چه کسی پخت؟
آمریکاییها خروج از افغانستان را شکست خود تلقی نمیکنند.
قدرت گرفتن «طالبان» در افغانستان موجب ایجاد شرایط جدید در جهان گردید. لازم به یادآوری است که «طالبان» در روسیه بعنوان گروه تروریستی شناخته میشود. اتحادیۀ اروپا از احتمال سرازیر شدن سیل جدید پناهجویان به اروپا نگران است. پائولو جنتیلونی رئیس کمیسیون اروپا در امور اقتصادی، ایجاد راهروهای بشردوستانه برای مهاجران افغان را پیشنهاد کرد تا از امکان تکرار راه افتادن سیل قبلی مهاجران غیرقانونی جلوگیری شود.
در بوندستاگ آلمان از آنجاییکه کشور برای چرخش جدید آمادگی نداشت، بر سر این واقعیت که وزرای امور خارجه و دفاع چنین تحولی را پیش بینی نکرده بودند، جنجال بهپا شد. مخالفان خواهان تحلیل و بررسی فعالیتهای ارگانهای اطلاعاتی هستند که با پیروی از سازمانهای اطلاعاتی آمریکا، پیش بینیهای نادرستی را ارائه کردند و مدعی بودند دولت اشرف غنی پس از خروج نیروهای ائتلاف بینالمللی چند ماه دیگر دوام خواهد آورد.
بحثها دربارۀ اینکه با هزاران پناهجو از افغانستان چه باید کرد، شروع شده است. زیرا ذخایر «فضای اسکان» به پایان رسیده است. خطوط هوایی آلمان حمل شهروندان خود و افغانهای خدمتگزار هیأتهای خارجی را به تاشکند آغاز کرده است. در آینده، آنها به آلمان منتقل خواهند شد.
با نگرانی از این که سیل مهاجرین افغان به اروپا از طریق ترکیه جاری شود، این کشور به احداث دیوار سیم خاردار به طول ٣٠٠ کیلومتر در مرز با ایران دست زده است.
وزارت خارجه ایالات متحدۀ آمریکا نیز علائمی از توجه به متحدان متروکۀ افغان نشان میدهد و با نیجریه توافق کرده است که از دو هزار نفر پناهجوی افغان به مدت دو ماه پذیرایی کند تا بعداً آنها را به «جایی منتقل نماید».
رئیس جمهور جو بایدن اعلام کرد ۵٠٠ میلیون دلار برای کمک به مهاجران افغان تخصیص میدهد. همۀ تلاشهای ایالات متحدۀ آمریکا به این خلاصه میشود. تنها کار آمریکاییها عبارت است از حفاظت از فرودگاه کابل که تخلیۀ خارجیان از طریق آن انجام میگیرد. افغانها نیز برغم ممانعتهای سخت به محوطۀ فرودگاه وارد میشوند. آنها به داخل ساختمانهای ترمینال پر شده و سعی میکنند به هواپیماها سوار شوند.
اوضاع جدید به هیچوجه رئیس جمهور آمریکا را نگران نمیکند. آمریکاییها خروج از افغانستان را شکست خود تلقی نمیکنند.
بایدن در آستانۀ تصرف کابل توسط طالبان، به سؤال خبرنگاران مبنی بر اینکه آیا ایالات متحده به متحدان متروک افغان خود کمک خواهد کرد یا خیر، چنین پاسخ داد: «اکنون امنیت افغانها، مشکل افغانهاست».
اظهارات بایدن در خصوص آیندۀ سیاستهای آمریکا در افغانستان حتی بمراتب جالبتر است. او از عواقب به قدرت رسیدن طالبان نگران نیست. زیرا، حضور نظامی دائمی آمریکا در افغانستان بدون نیروهای زمینی، مانند سومالی و یمن امکانپذیر است. مفهوم اشاره واضح است: «در صورت نیاز، نیروی هوایی آمریکا تا آنجا که لازم است افغانستان را بمباران خواهند کرد».
و ظاهراً برای تأیید اینکه اظهارات رئیس جمهور باد هوا نیست، ژنرال کنت مکنزی، فرمانده نیروهای آمریکایی در خاورمیانه هنگام دیدار با نمایندگان رهبری «طالبان» به طرز قانعکنندهای به آنها فهماند که هرگونه حمله به نیروهای آمریکایی یا در فرودگاه کابل «پاسخ فوری و قدرتمند» دریافت خواهد کرد.
اعتبار بینالمللی ایالات متحدۀ آمریکا که در حال حاضر در سطح بسیار پائینی قرار دارد، تنها فاقد یک جنگ هوایی جدید علیه جمعیت افغانستان است. واقعاً هم، این گزینه از نظر پنتاگون کاملاً مناسب است. با توجه به این واقعیت که بالهای هوایی آمریکا در آسمان سوریه بسته است (به احتمال هدف قرار گرفتن توسط سامانههای مدرن دفاع موشکی ارتش سوریه)، آسمان افغانستان برای خلبانان آمریکایی یک افسانۀ جذاب است: پرواز کن به هر کجا خواهی، بمباران کن هر کسی را که میبینی! چنین جنگ هوایی برای پنتاگون و مجتمعهای نظامی- صنعتی آمریکا فقط یک رؤیا و آرزو میتوانست باشد. وقفه بین جنگها جایز نیست و در این مورد هم نیازی به بهانهتراشی نیست.
در همین حال، طالبانیها که به قدرت رسیدهاند، به شدت تلاش میکنند تا مردم افغانستان و جامعۀ جهانی را به صلحدوستی خود مطمئن سازند. آنها با اعلام عفو عمومی، موافقت خود را با کار زنان در حوزههای پزشکی، آموزشی و حتی رسانهای (در چهارچوب قوانین شرعی) بیان کردند. آنها ممنوعیت قریبالوقوع تولید و توزیع مواد مخدر را اعلام نمودند. و از همه بالاتر، آنها میگویند که سیاست بینالمللی «طالبان» بر پایۀ صلحدوستی و حسنهمجواری تحکیم خواهد یافت.
البته، با آگاهی به تاریخچۀ «طالبان»، نمیتوان به این کلمات اعتماد کرد. در شهرک پنج خطر جدید برای جمهوریهای آسیای مرکزی پدید آمدهاست. خطر همچنین، آن بخش از واحدهای فدراسیون روسیه را که نسبت جمعیت مسلمان در آنها زیاد است، تهدید میکند (پنج– جماعت و شهرکی واقع در جنوب غربی جمهوری تاجیکستان، در ناحیهٔ پنجِولایت ختلان. جمعیت این جماعت ۷۹۱۷ است. ش.).
پس از مدت کوتاهی معلوم خواهد شد که این نگرانیها تا چه حد موجه هستند. فعلا، ولفگانگ ایشینگر، رئیس کنفرانس امنیتی مونیخ میگوید: «اگر سلطۀ وحشتناک طالبان در آنجا مجدداً برقرار شود، باید مورد توجه همسایگان و قدرتهای منطقهای، به ویژه چین، روسیه، هند، پاکستان و ایران قرار گیرد».
این گفته، قاعدۀ قدیمی آنگلوساکسونها را یادآوری میکند: آش را ما پختیم، سفره را شما جمع کنید!