بازیگری نفتی در اقتصاد پرآشوب جهانی

نویدنو 04/10/1399          فریبرز مسعودی

این‌که بگوییم دیرزمانی است اقتصاد جهانی به شدت در یکدیگر تنیده شده سخن تازه‌ای نگفته‌ایم، اما برای حضور در این اقتصاد به شدت جهانی شده و درهم تنیده نیاز به تبحر و کسب مهارت‌های گوناگونی است که حتی نسبت به چند سال اخیر که کشور ما درگیر دست و پنجه نرم کردن با پیامدهای تحریم آمریکا بود این شرایط به شدت دگرگون شده است. به این معنی که شاید در 20 یا 30 سال پیش هر کشوری به صرف دسترسی به معادن و یا منابع طبیعی غنی می‌توانست یک استراتژی اقتصادی برای خود ترسیم کرده و با تکیه بر دوستان خود در منطقه یا جهان نقش خود را بازی کند، اما اکنون به نظر می‌رسد به صرف داشتن ذخیره‌های غنی نفت و انرژی، یا  فلزات با ارزش یا حتی موقعیت جغرافیایی استراتژیک نمی‌توان بدون یک نقشه استراتژیک کارا و تکیه بر نیروهای زبده در سطح جهانی در عرصه شطرنج جهانی بازی قابل قبولی انجام داد.

نگاهی به روابط جهانی نشان می‌دهد در چند سال گذشته به‌ویژه با افول هژمونی آمریکا و برآمدن قدرت‌های جدیدی چون چین، روسیه و هند فضای جهانی بیشتر به سال‌های پر تنش و آشوب پیش از جنگ اول جهانی شباهت دارد تا دوران جنگ سرد. در این فضای ژلاتینی هیچ دو کشوری دوست و متحد درازمدت به نظر نمی‌رسند و تأمین منافع ملی کارپایه اتحادهای موقتی است که ممکن است از دل آن‌ها اتحادهای تعیین کننده و دراز دامن سر برآورد. البته در پس دود و غباری که بر روابط کشورها پرده افکنده می‌توان سایه‌هایی از اتحادهای قوی در حال شکل‌گیری پیرامون منافع اقتصادی کشورها به‌ویژه در میان قدرت‌های نوظهور اقتصادی را دید. اتحادیه اوراسیا، پیمان شانگهای، پیمان روسیه با چین و روسیه با هند، پیمان اخیر میان چین و کشورهای مهم منطقه پاسیفیک از ژاپن و کره جنوبی گرفته تا مالزی، ویتنام، تایلند و سایر کشورهای منطقه و در برابر تضعیف اتحاد سنتی میان آمریکا به‌عنوان برادر بزرگ‌تر با اروپا، تضعیف و تزلزل اتحادیه اروپا و پیمان نفتا  و غیره که عمدتاً در اثر سیاست‌های تک روانه ترامپ روی داد و این کشور را در صحنه جهانی به انزوا کشاند نمونه‌هایی از این دست اتحادها و واگرایی‌ها هستند. در ایران اما برخی سیاست‌مداران که همچنان در فضای رخوتناک جنگ سرد سیر می‌کنند با تکیه بیش از حد و ظرفیت بر موقعیت جغرافیایی ایران و منابع نفت و گاز فراوان که هر دو داشته‌هایی طبیعی و بدون نقش نیروی انسانی در آن‌ها بوده تلاش کرده‌اند ایران را در حد یک قدرت و بازیگر مؤثر منطقه‌ای یا حتی فرامنطقه‌ای جا بیندازند. بخشی از این تلاش به دلیل نقش ایران در پیش از انقلاب به عنوان یک بازیگر مؤثر منطقه‌ای، بخشی نیز به دلیل فشارها و طمع دشمنان و رقیبان منطقه‌ای بر ایران تحمیل شده است. اما تحمیل تحریم‌های ظالمانه آمریکا به ایران در دوره ترامپ واجد این درس تلخ است که ایران دیگر آن موقعیت استراتژیک جغرافیایی خود را از دست داده و تا حد زیادی از مبادلات منطقه‌ای و جهانی کنار گذاشته شده و غیبت آن در بازار نفت نیز باعث کمبود نفت نشده و خریداران نفت ایران به راحتی توانسته‌اند نفت مورد نیاز خود را از دیگر تولیدکنندگان تأمین کنند. از این روست که بازگشت ایران به بازارهای جهانی نفت در صورت برداشته شدن تحریم‌ها کار چندان ساده‌ای به نظر نمی‌رسد.

متأسفانه برخی از اقتصاددانان وطنی علاقه‌مند به سیاست‌های نولیبرالی با طرح موضوع‌های انحرافی، بالا بردن قدرت اقتصادی کشور و رقابت‌پذیری آن را وارونه جلوه داده و بدون توجه به پیشینه تاریخی و فرهنگی و ترکیب اقتصادی کشور راه رشد اقتصادی کشور را در گرو خصوصی‌سازی، آزادسازی اقتصادی ، مقررات زدایی از نیروی کار و کاهش دستمزدها، بی‌ارزش کردن پول ملی به بهانه واقعی کردن نرخ دلار و برداشتن حمایت‌های دولتی از اقتصاد به بهانه سهولت کسب‌وکار عملاً کشور را در تله فقر، بیکاری، بیماری، بی‌سوادی گرفتار کرده‌اند.

خریداران نفت ایران و بازیگران منطقه‌ای

چین، هند، ترکیه، کره جنوبی، ژاپن از مهم‌ترین خریداران نفت ایران پیش از تحریم‌های آمریکا علیه ایران بودند. این کشورها به‌جز چین در جریان تحریم‌ها نشان دادند که هیچ وابستگی و تعهدی به خرید نفت از ایران نداشته و به‌سرعت نفت کشورهای دیگر را با نفت ایران جایگزین کردند. ظرفیت‌سازی‌های تاریخی در زمینه کشف و استخراج نفت در کشورهای ایالات‌متحده آمریکا، کانادا، نروژ، روسیه، عربستان و عراق هرگونه نگرانی از کمبود نفت را در اثر خروج یک تولیدکننده از بین برده و شاهد بودیم با وجود غیبت ایران، ونزوئلا و لیبی در بازار نفت با قیمت منفی نفت در تابستان گذشته روبرو بودیم. احداث ده‌ها خط لوله نفت در منطقه که ایران را دور می‌زنند و سلطه شرکت‌های بزرگ نفتی چندملیتی جهان بر جریان نفت و انرژی به‌جای سیاست سنتی سلطه بر چاه‌های نفت و همچنین سلطه بازارهای بورس جهانی بر بازار نفت باعث افزایش دامنه و ضریب امنیت جریان نفت شده است. همین موضوع باعث شده  که حتی کشوری چون ترکیه که به‌شدت به واردات نفت و انرژی وابسته است به‌جای ایجاد روابط گرم با ایران و روسیه دو همسایه نفت‌خیز خود حاضر است به قیمت لشکرکشی به ارمنستان و افروختن جنگ در قره‌باغ انرژی خود را از آذربایجان تأمین کند. یا آن‌که با بالا بردن تنش در منطقه مدیترانه تا نقطه جوش انرژی خود را از آن محل تأمین کند و در کشور جنگ‌زده و دوپاره شده لیبی حضور نظامی داشته باشد.از سوی دیگر دولت هند که از سال 2014 توسط حزب راست افراطی بهاراتیا جاناتا اداره می‌شود، آن‌چنان برای ادامه رشد اقتصادی و رقابت با چین دست و پا می‌زند که پس از تحریم ایران توسط ترامپ علیرغم وابستگی قدیمی به نفت ایران طی یک برنامه دو ساله ایران را کنار گذاشت و پالایشگاه‌های خود را با نفت کشورهایی مانند عربستان و حتی آمریکا سازگار کرد، زیرا این کشور حاضر نیست روند رشد اقتصادی خود را با تنش‌های کشورهای نفتی گره بزند. کره جنوبی نیز نه تنها خرید نفت از ایران را تعطیل کرد بلکه با بلوکه کردن پول‌های ایران در این کشور و جلوگیری از صدور محصولات و حتی قطعات مورد نیاز ایران عملاً در تحکیم تحریم‌های آمریکا علیه ایران گام برداشت. عراق به عنوان همسایه و دوست ایران لحظه‌ای از تأمین نفت اوپک در غیبت ایران درنگ نکرد و با افزایش تولید و صادرات نفت به بازارهای جهانی جای پای خود را در اپک در نبود ایران محکم‌تر کرد.

در همین راستا در پیرامون ایران شاهد بازیگری فعالانه کشورهایی مانند عربستان، ترکیه، امارات و قطر در مبادلات اقتصادی منطقه‌ای و جهانی هستیم. حضور چشمگیر ترکیه در قطر پس از اختلاف فطر با عربستان و امارات،  و همچنین حضور ترکیه در بازارهای عراق، لیبی و افغانستان و تنگ کردن جا برای حضور ایران در این بازارها، روابط پرتنش اما پراهمیت ترکیه با روسیه و حضور آن کشور در سوریه علیه ایران، حضور پررنگ عربستان و امارات در اقتصاد کشورهای اروپایی، چین و هند و سرمایه‌گذاری‌های وسیع و گسترده این دولت‌ها در اقتصادهای منطقه‌ای و جهانی و تلاش روسیه برای ایفای نقش کلیدی در تأمین انرژی اروپا علیرغم کارشکنی‌های آمریکا و تلاش این کشور برای ارتقاء سطح روابط راهبردی با چین چه از طریق پیمان شانگهای  و چه از طریق اتحادیه اوراسیا و نقش فرامنطقه‌ای و جهانی روسیه در زمینه تأمین نیازهای کشاورزی اروپا با ایجاد پایگاه‌های مهم اقتصادی در سوریه و اجاره بندر طرطوس، چرخش حکومت افغانستان به سمت طالبان دشمنان کینه‌توز ایران و روابط مستحکم پاکستان و عربستان و سایر شیخ‌نشین‌های خلیج‌فارس، تحکیم روابط ترکیه با کشورهای آسیای میانه که اتفاقاً تاریخ مشترک و تشابهات فرهنگی بیشتری با ایران تا ترکیه دارند نشان می‌دهد که کشور ما تنها با حربه نفت و موقعیت استراتژیک قادر به ایفای نقش یک کشور درجه اول منطقه‌ای نیست و در این روابط سیال و ژلاتینی حتی قدرت‌هایی مانند چین و روسیه نخواهند توانست اقتصاد ایران را نجات دهند.

بازسازی اقتصاد بر پایه منافع ملی

متأسفانه برخی از اقتصاددانان وطنی علاقه‌مند به سیاست‌های نولیبرالی با طرح موضوع‌های انحرافی، بالا بردن قدرت اقتصادی کشور و رقابت‌پذیری آن را وارونه جلوه داده و بدون توجه به پیشینه تاریخی و فرهنگی و ترکیب اقتصادی کشور راه رشد اقتصادی کشور را در گرو خصوصی‌سازی، آزادسازی اقتصادی ، مقررات زدایی از نیروی کار و کاهش دستمزدها، بی‌ارزش کردن پول ملی به بهانه واقعی کردن نرخ دلار و برداشتن حمایت‌های دولتی از اقتصاد به بهانه سهولت کسب‌وکار عملاً کشور را در تله فقر، بیکاری، بیماری، بی‌سوادی گرفتار کرده‌اند. این در صورتی است که هیچ‌یک از کشورهای همسنگ ایران مانند ترکیه؛ عربستان یا امارات و دیگران چنین سیاست‌هایی را در پیش نگرفته بلکه اگر به توفیقی در زمینه رشد اقتصادی دست یافته اند  با تقویت نقش دولت و حمایت همه جانبه آن در تقویت اقتصادی این کشورها به پیشرفت‌های زیادی در زمینه رشد تولید ناخالص داخلی و رشد اقتصادی و بالا بردن ارزش پول ملی بوده است. پیش‌نیاز بازگشت ایران به مبادلات اقتصادی منطقه‌ای و جهانی و ایفای نقش به‌عنوان یک بازیگر قدرتمند منطقه‌ای، در درجه نخست ترمیم اقتصاد کشور بر اساس منافع مردم ایران و طبق یک نقشه راه استراتژیک و مورد تایید مردم ایران و سپس در پیش گرفتن سیاست خارجی فعال صلح‌آمیز بر پایه منافع ملی ایران و برآوردن هدف‌های نقشه راه استراتژیک اقتصادی است.




تسخیر دولت : پروژه بنیادگرایی بازار

نویدنو 13/10/1399          فریبرز مسعودی

جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ تاکنون شش برنامه توسعه اقتصادی سیاسی را که توسط کارشناسان مورد وثوق سازمان برنامه‌وبودجه یا مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام تهیه شده، پس از تأیید مجلس شورا و تأیید شورای نگهبان توسط 4 دولت و 8 مجلس با گرایش اصلی اصلاح‌طلبی، اعتدالی و اصول‌گرایی اجرا کرده است. اکنون که در ماه‌های پایانی دولت روحانی قرار داریم اگر بخواهیم جمع‌بندی کلی از دستاوردهای شش برنامه توسعه توسط این دولت‌ها و مجالس داشته باشیم نتیجه بسیار ناامید کننده و نگران کننده‌ای به دست خواهد آمد. بر پایه آمارها و گزارش‌های اقتصادی از سوی نهادهای مسئول دولتی اقتصاد ایران در شکننده‌ترین شرایط پس از جنگ قرار دارد. رشد منفی یا در حد صفر تولید ناخالص ملی که اندازه اقتصاد ایران را به سال‌های 1384 و 85 کوچک کرده، بیکاری بالای 40 درصد (اگرچه آمارهای رسمی آن را کمی بیش از 10 درصد اعلام کرده اما اقتصاددانان مستقل این آمار را بالای 40 درصد برآورد می‌کنند)، تورم بالای 40 درصد، فلاکت 60 درصدی جامعه[1] که 7 دهک جامعه را در کام خود کشیده[2] است. پایین بودن میزان تشکیل سرمایه، عدم سرمایه‌گذاری در بخش صنعت، فرار سرمایه، دلاریزه بودن اقتصاد (وابستگی ریال به دلار)، نظام بانکی واسطه‌گر و فساد پرور، پایین بودن میزان بهره‌وری اقتصادی حتی نسبت به جامعه‌های همسنگ ایران در منطقه، ترکیب کالاهای صادراتی و وارداتی بر پایه صادرات منابع طبیعی و واردات کالاهای مصرفی، ناچیز بودن جذب سرمایه خارجی در مقایسه با کل سرمایه‌گذاری‌ها در سطح جهان و کشورهای همسایه ایران مانند ترکیه، امارات، عربستان، قطر و حتی عراق، ناچیز بودن سهم اقتصاد ایران نسبت به اقتصاد جهانی (کمتر از نیم درصد)، محدودیت شدید طرف‌های بازرگانی ایران به 5 یا 6 کشور، کنار گذاشته شدن ایران از مبادلات انرژی جهانی، تشدید وابستگی تولید مواد غذایی از جمله گندم، برنج، روغن، لبنیات و غیره به واردات کالاهای واسطه‌ای و سرمایه‌ای[3]، فاصله بسیار زیاد بین شاغلان[4] و نیروی فعال جامعه، ناچیز بودن سهم زنان در اشتغال و عدم تناسب فارغ‌التحصیلان دانشگاهی و کشش بازار، رشد بیمارگونه بخش خدمات در برابر بخش صنعت و کشاورزی، خصلت غیر مولد (اگر نگوییم ضد مولد) اقتصاد ایران نمودهایی از اوضاع کلی اقتصاد ایران است.

تغییر الگوی سیاست جایگزینی واردات

در سیاست‌های موسوم به توسعه، پیگیری سیاست‌هایی چون ثبات نرخ ارز، ایجاد صنایع مادر، دولتی بودن فعالیت بانک‌ها و بیمه‌ها و نظام تعرفه‌ای و گمرکی به‌منظور حمایت از تولید داخلی و بحث‌های خودکفایی و خوداتکایی و محوریت بخش کشاورزی نشان‌دهنده اولویت برنامه جایگزینی واردات توسط دولت‌ها تا پیش از برنامه اول توسعه بوده است. سیاست جایگزینی واردات که سابقه آن به دهه 40 خورشیدی برمی‌گردد با توجه به وزن سنگین نفت و فراورده‌های نفتی در ترکیب اقتصاد ایران که در بازه‌هایی تا بیش از 80 درصد نیز می‌رسید[5] و بستگی تام واردات کالاهای واسطه‌ای و سرمایه‌ای به بهای نفت و میزان صادرات آن سیاستی درون‌زا نبود و آثار مثبتی برای اقتصاد ایران برجای نگذاشت. پس از برنامه اول توسعه اقتصادی جمهوری اسلامی سیاست‌ها به منظور گسترش صادرات تغییر کرد. سیاست‌هایی چون خصوصی‌سازی‌ها، نرخ ارز شناور، تأسیس مناطق آزاد تجاری، اصلاح قوانین گمرکی و تأسیس بانک‌ها و بیمه‌های خصوصی و قوانین مربوط به جذب سرمایه‌گذاری خارجی از اهم این سیاست‌هاست.

از قضا سرکنگبین سردی فزود

سیاست توسعه صادرات در دوره‌ای سرلوحه سیاست‌های اقتصادی ایران قرار گرفت که همزمان شد با اجرای سیاست های موسوم به تعدیل ساختاری که بنا بود اقتصاد ایران را متحول کرده، آن را از ساختار دولتی به بخش خصوصی تغییر داده و اقتصاد تک محصولی نفت پایه ایران را به اقتصادی مختلط، پویا با تولید ارزش افزوده بالا تبدیل کند. بخش خصوصی قرار بود کار، آموزش، بهداشت و درمان، مسکن را برای توده مردم به ارمغان آورده و بنیاد فساد، رشوه دهی و اختلاس، عدم بهره وری و … را براندازد؛ اما اکنون پس از سه دهه اجرای سیاست‌های موسوم به تعدیل ساختاری نولیبرال‌هایی که مروج و سینه چاک اجرای این سیاست ها بودند در برابر این پرسش که چرا اجرای خصوصی‌سازی‌ها، تأسیس و گسترش بانک‌ها و بیمه‌های خصوصی، گسترش مناطق آزاد، مقررات زدایی نیروی کار و تأکید بر بورس و به‌طور کلی آزادسازی اقتصادی چنین پیامدهای تلخ و ناگواری برای مردم و اقتصاد کشور داشته است؟ انگشت اتهام خود را به سمت دولت نشانه می‌گیرند. به‌زعم آنان «ریشه مشکلات اقتصادی در اثر حضور دولت تام گرا و سرکوب بازار توسط دولت است[6]». به گفته غنی نژاد «منافع خصوصی‌سازی با سپردن امور اقتصادی به بخش خصوصی به حوزه اقتصادی محدود نمی‌ماند، بخش خصوصی نیرومند وزنه تعادلی در مناسبات سیاسی خواهد شد و برای نهادهای رسمی قدرت محدودیت‌هایی اعمال می‌کند. جامعه مدنی که قدرت اقتصادی داشته باشد قادر خواهد بود در برابر دولت تام گرا بایستد. (مجله گفتگو. خصوصی‌سازی در ایران یک نگاه اجمالی. شماره 56)»

گزاره‌های فوق حامل یک تناقض جدی است.

الف) دولت تام گرا مخالف بازار است و آن را سرکوب می‌کند.

ب) چه کسی باید سیاست‌های خصوصی‌سازی را اجرا کند؟ دولت تام گرا

آن چه از دل این پارادوکس بیرون می‌آید این است که نولیبرالیزم مخالف دولت نیست، بلکه طرفدار دولتی است که وظیفه دارد قوانین و مقررات اقتصادی، سیاسی کشور را با قوانین سرمایه جهانی شده همسو کرده، شرایط و زمینه را برای ادغام سرمایه‌داری ملی! (بخش خصوصی) با سرمایه‌داری جهانی فراهم کند. لذا تسخیر دولت مانند آن چه در کشورهایی چون شیلی پینوشه، آرژانتین پس از پرون، عراق پس از صدام، لیبی پس از قذافی، مصر دوران مبارک و دوِره سیسی، هند دوره مودی، انگلیس دوران تاچر، آمریکای دوران ریگان و یک دوجین کشورهای دیگر جهان دیده شد، در دستور کار نولیبرالیزم قرار می‌گیرد.

من پس از شرح کوتاهی از خصلت‌های سرمایه‌داری به نقش نولیبرالیزم به‌عنوان شکلی از سرمایه‌داری در مرحله “تولید و فروش جهانی شده” برای ادغام در پروژه سرمایه جهانی می‌پردازم.

خود گستری سرمایه

سرمایه در سرشت خود پدیده‌ای خود گستر است و حیات آن در گرو گردش (پول- کالا- پول) M-C-M` یا به عبارتی گردش سرمایه و قرار گرفتن سود یا پول به دست آمده در همین چرخه تولید کالا و فروش آن است. منطق چرخه پول- کالا- پول نیاز دارد تا همه چیز را تبدیل به کالا ‌سازد؛ بنابراین سرمایه‌داری گسترش یافته بازاری است که هر چیزی در آن برای مبادله آفریده می‌شود و ارزش هر کالایی به ارزش مبادله آن وابسته است. منطق مزیت‌های اقتصادی سرمایه جای نیازهای واقعی جامعه را پر می‌کند؛ پول میانجی روابط اجتماعی شده و روابط اجتماعی به واسطه ارزش مبادله یا پول پیکربندی می‌شود؛ خودِ روابط اجتماعی حول کالا و پول و مالکیت خصوصی ابزار تولید و تملک تولید اجتماعی توسط مالک خصوصی ابزار تولید شکل می‌گیرد. پیامد حاکمیت چنین روابطی مرزبندی میان مالکان خصوصی ابزار تولید (سرمایه‌دارها) و فروشندگان نیروی کار (کارگران) است که بازنمود اجتماعی آن توسط مارکس “طبقه” نامیده می‌شود، طبقه در فرایند انباشت سرمایه دم به دم در حال نو شدن است. منطق بازار حکم به تولید ارزش مبادله می‌کند. کارگر به عنوان دارنده نیروی کار ناچار به فروش نیروی کار خود می‌شود و سرمایه ارتش بیکاران (نیروی ذخیره کار) را برای فراهم کردن نیروی کار ایجاد می‌کند؛ اما بازار همان‌گونه که نولیبرالیزم نیز به آن معترف است یک نظام درهم تنیده از سامانه‌های خود تنظیم‌گر است که کار و فرایند آن را در زیر سلطه خود دارد. این نظام تنها علیه نیروی کار عمل نمی‌کند و آن را برده منطق و قوانین کور بازار نمی‌کند، بلکه سرمایه‌دار خود نیز به سوژه سرمایه (بازار) تبدیل می‌شود، زیرا فعالیت خرید، تولید و فروش خود را بایستی به شرایطی منطبق کند که هیچ کنترلی بر آن ندارد. در منطق سرمایه، سرمایه‌دار با کارگر فقط یک مرحله فاصله دارد. کارگر اگر نیروی کار خود را نفروشد می‌میرد، سرمایه‌دار ابتدا ورشکست می‌شود و به کارگر تبدیل می‌شود و آن گاه اگر نیروی کار خود را نفروشد می‌میرد. سرمایه برای کاهش سهم کار زنده در ترکیب ارگانیک سرمایه روز به روز با بهره‌گیری بیشتر از فناوری تلاش می‌کند این سهم را در تولید ارزش افزوده به سود سرمایه کاهش دهد. برای تنظیم رابطه طبقاتی بین طبقه بورژوازی و طبقه کارگر و همچنین روابط درونی بین لایه‌های بورژوازی در تناقض منافع با یکدیگر نهاد “دولت” پیرامون انباشت پدید می‌آید تا نقش خود را در منازعات اجتماعی به سود سرمایه ایفا کند. دولت با تنظیم مقررات و حقوق مالکیت، چاپ پول، تعیین نرخ بهره و کنترل مقررات مالی راه را برای انباشت سرمایه فراهم می‌کند و با ایجاد پلیس به سرکوب اعتراض‌های کارگری دست می‌زند. شکل روابط طبقاتی در جامعه سرمایه‌داری در طول عمر حدوداً سیصد ساله سرمایه‌داری از زمان تولید کارگاهی به مانوفاکتوری و از فوردیسم به پسا فوردیسم دستخوش تغییر و دگرگونی‌های زیادی شده است. ولی این دگرگونی‌ها نه تنها تغییری در ماهیت دولت و روابط طبقاتی مبتنی بر بهره‌کشی سرمایه ایجاد نکرده بلکه در جهت تحکیم این سلطه نیز بوده است.

جهان‌گستری سرمایه و بازتعریف نقش دولت

سرمایه پس از گسترش خود بر بازارهای داخلی و نابودی همه اشکال پیشاسرمایه‌داری اعم از شیوه تولید فئودالی و کارگاهی برای ایجاد فضاهای لازم برای رشد و گسترش سرمایه‌داری در مرحله رشد و گسترش بازارها به تعریف دولت- ملت می‌پردازد. در یک تقسیم کار درونی سرمایه در رشته‌های مختلف اقتصادی برای کسب سود بیشتر تقسیم شده و هر کدام به طور جداگانه در رقابت با یکدیگر در پی ایجاد مزیت‌هایی برای خود هستند. دسترسی به بازار، نیروی کار ارزان، فناوری، مواد اولیه ارزان و منابع مالی (از طریق بانک‌ها و بنگاه‌های مالی و بورس) پایه‌های اساسی برای حضور در این میدان نبرد بی امان سرمایه است. سرمایه که در مسیر ناهموار خودگستری و کشف و تسخیر بازارها زمانی با نیروی نظامی به استعمار و برده‌داری دست می‌زند، در دوران امپریالیسم برای در هم شکستن مرزهای بازارهای محلی و ملی با ایجاد ارزش‌ها و دوگانگی های کاذبی مانند اقتصاد بازار، جامعه مدنی، پسامدرنیسم و جهانی سازی در برابر اقتصاد برنامه ریزی شده، جامعه طبقاتی و مبارزه طبقاتی دست می زند، برای مسئولیت زدایی از دولت اقتصاد را امری شخصی و متکی بر توانایی های فردی جلوه داده، جهانی سازی را به جای فلاخن و قلعه کوب و کشتی‌های جنگی دوران استعمار برای تسخیر بازارها به کار می گیرد. نولیبرالیزم به واقع شکلی از سرمایه‌داری است که با تمرکز شدید انباشت در ایالات‌متحده آمریکا و اروپای غربی در دولت‌های رفاه پس از جنگ دوم جهانی و سپس بحران‌های مالی دهه‌های 70 و 80 میلادی جهت استمرار انباشت در دوره جهانی شدن فرایند “تولید” و “فروش” است؛ اما گسترش سرمایه در گرووجود یک سیستم بانکی یک‌پارچه، بازارهای سرمایه از قبیل بورس و تطبیق استانداردهای مالی، پولی و تولیدی و در نهایت ترکیب، ادغام و کنترل سرمایه است. بازتعریف برخی ملاحظات و مقررات و رسوم گذشته مانند حق مالکیت خصوصی، تطبیق قوانین مالی با قوانین و مقررات بین‌المللی و تقویت آن فرایندهایی که موجب سهولت گردش سرمایه می‌شوند، نقش جدید دولت در پروژه جهانی شدن سرمایه برای همسو کردن آن با قوانین بین‌المللی سرمایه و هموار کردن راهی برای تضمین پیشروی سرمایه جهانی شده است. این‌ها را می‌توان بخش‌هایی از وظایف نولیبرالیزم به عنوان پروژه‌ای کیفی برای بازتعریف مفهوم دولت و رابطه دولت – ملت و ترسیم اشکال و چهره‌های نوینی از کارگر و سرمایه‌دار و روابط طبقاتی در دوره جهانی شدن سرمایه برشمرد. همان‌گونه که غنی نژاد نیز به آن اعتراف می‌کند، خصوصی‌سازی به حوزه اقتصادی محدود نمی‌ماند بلکه به مناسبات اجتماعی و به گفته ایشان با ایفای نقش در جامعه مدنی در برابر دولت تام‌گرا نقش ایفا می‌کند. وی به تأسی از پیامبران نولیبرالیزم با ایجاد دوگانگی کاذب دولت- بازار (استبداد- آزادی) و تغییر زمین بازی از جامعه طبقاتی مبتنی بر استثمار طبقاتی به جامعه مدنی خارج از منازعات طبقاتی انهدام سازمان‌ها و تشکل‌های طبقاتی کارگران را به عنوان مانعی در برابر سازوکار بازار در دستور کار قرار می‌دهد. با حذف قوانین و مقرراتی که حاصل مبارزه کارگران برای دستیابی به بخشی از حقوق خود یا حاصل سیاست‌های اقتصادی دولت‌های رفاه پس از جنگ دوم جهانی بودند، انواعی از بهره‌کشی طبقه کارگر زیر عنوان کارگر پیمانی، پیمان‌کاری، کارگر پروژه‌ای و خوابگاهی (شیوه‌هایی که به شکل گسترده در عسلویه و سایر مناطق آزاد جنوب کشور به کار بسته شده و به صورت قانون نانوشته درآمده است) کارخانگی و شکل‌های دیگر بهره‌کشی دامن می‌زند و برای گمراه کردن طبقه کارگر به تقسیم‌بندی‌های کاذب درون طبقه کارگر و بورژوازی دست می‌زند.

نتیجه

آن‌چه که در مقدمه این نوشتار به عنوان دستاوردهای سه دهه اجرای برنامه‌های توسعه اقتصادی فهرست‌وار برشمرده شد از ویژگی‌های سرشتی برنامه‌های نولیبرالیزم به عنوان شرط‌ ضمن عقد وصلت سرمایه‌داری (ملی) با سرمایه‌داری جهانی است که عاقد آن نولیبرالیزم است. این پیامدها را نمی‌توان به پای بی‌تدبیری دولت، تحریم و همه‌گیری کرونا گذاشت، زیرا پیش‌شرط نولیبرالیزم برای سهولت گردش سرمایه فارغ از نوع داخلی یا خارجی آن منوط به مقررات زدایی، خصوصی‌سازی و همسو کردن نهادهای اقتصادی کشور با قوانین بین‌المللی (زیر نظارت صندوق بین‌المللی و بانک جهانی) زیر عنوان کاذب آزادسازی اقتصادی است. اجرای این سیاست‌ها در بسیاری از مناطق جهان از اروپای آزاد تا آمریکای جنوبی و خاورمیانه گرفتار حاکمان مستبد توسط دولت انجام شده است. همان‌گونه که در ایران سیاست‌های موسوم به تعدیل ساختاری که نسخه بومی آزادسازی اقتصادی صندوق بین‌المللی پول است توسط دولت‌های اصلاح‌طلب، اعتدالی و اصول‌گرا جزء اصول اساسی سیاست‌های اقتصادی آن‌ها بوده است.

 منبع: تلگرام نویسنده


[1] دکتر فرشاد مؤمنی

[2] مرکز پژوهش‌های مجلس

[3] کانال تلگرامی احسان سلطانی

[4] طبق برآورد مرکز آمار از 62 میلیون جمعیت فعال کشور 24 میلیون شاغل وجود دارد

[5] بررسی آثار تجارت خارجی بر رشد اقتصادی ایران، علیرضا فرهادی

[6] دارایان، گفتار اقتصادی، منطق پوپولیستی




توطئۀ آشکار

٢۴ دسامبر ٢٠٢٠ پرفسور والنتین یوریویچ کاتاسانوف در شبکۀ رُی تی وی یوتیوب به سؤالات ولادیمیر خامیاکوف پاسخ داد. این برنامه به نشست آتی انجمن اقتصادی داووس اختصاص داشت. در این نشست کلائوس شواب، بنیانگذار دائمی و رئیس انجمن، از کتاب تألیفی خود: «کووید- ١٩: بازسازی بزرگ» رونمایی خواهد کرد.

آنچه را که اکنون روی می‌دهد، می‌توان «توطئۀ آشکار» نامید. عبارتی کاملا عجیب، با مفاهیم متناقض. این موضوع درست یک هفته پیش از آنکه کتاب «توطئه آشکار»، تألیف هربرت ولز انتشار یابد، مطرح شد. این کتاب در سال ١٩٢٨ منتشر شد. من در مقدمۀ مختصری که به این کتاب نوشتم، از خود پرسیدم‌: «چرا هربرت ولز چنین عبارت عجیبی را انتخاب کرده است؟» احتمال دارد، نوعی رسوایی باشد؟ چنین شوخی از سوی مؤلف؟ اما اکنون، آنچه در سال ٢٠٢٠ روی می‌دهد، اتفاقا، توطئۀ آشکار است. این توطئه‌ایی بود که از جامعۀ جهانی مخفی نگه داشته می‌شد، اما زمان فرارسید و آنها به این نتیجه رسیدند که می‌توانند همۀ کارت‌ها را باز کنند. و درست در این لحظه توطئه علنی شد.

بیش از ٩٠ سال گذشت، و در نهایت آنچه که ولز نوشت، محقق شد. در این کتاب «نوسازی بزرگ، تجدید ساختار بزرگ، قالب‌بندی مجدد»، نویسنده از این بحث می‌کند که مدل کنونی سرمایه‌داری فرسوده شده، قادر به ادامۀ حیات نیست. در این باره کارل مارکس از همان ابتدا گفته است. و حالا غربی‌ها بطور جمعی در بارۀ آن صحبت می‌کنند. گفته می‌شود سرمایه‌داری مدت زیادی دوام نخواهد آورد و باید بسرعت اصلاح شود. تدارک برای انجام این اصلاحات از مدت‌ها پیش شروع شده بود‌. برای من دشوار است نقطۀ آغاز آن را که از کجا شروع شد، مشخص کنم. می‌توان خیلی به اعماق نرفت، اما می‌توان کتاب کلائوس شواب- «چهارمین انقلاب صنعتی» را یادآور شد. این‌کتاب در سال ٢٠١۶ تألیف و اتنشار یافت و در نشست سال ٢٠١٧ انجمن اقتصادی داووس مورد بحث قرار گرفت. در آنجا ایده‌های جداگانه مطرح شد، این کتاب نوسازی بزرگ را پیش‌بینی می‌کرد. آنوقت‌ها نامیدن هر چیز بنام خودش ممکن نبود. اما امروز ممکن است. برای اینکه، وقتی شیوع کووید- ١٩ آغاز شد، همان افرادی که همۀ این همه‌گیری اطلاعاتی- روانی را سازمان دادند، نمی‌دانستند نتیجۀ عملیات ویژۀ خودشان چگونه خواهد بود.

آنها به میلیاردها انسان سیارۀ ما ماسک زدند و فهمیدند، که اکنون لحظۀ کنار زدن ماسک خودشان فرارسیده است. این، اتفاق افتاد و توطئه آشکار گردید. می‌توان در موضع افرادی قرار گرفت که هنوز بر حسب عادت در حال بحث در مورد کووید-١٩با استفاده از استدلال های پزشکی هستند. در این صورت، چرا در اواخر سدۀ بیستم، زمانی که آنفلوآنزای خوکی شیوع پیدا کرد، اینگونه همه‌گیری اعلام نکردند و همین ماسک را به میلیاردها انسان نزدند؟ بخصوص اینکه، در آن سالها رقم مبتلایان، بیمار شدگان و متوفیان بمراتب بیشتر بود. چون که نخبگان پشت صحنه برای انجام چنین تجدید ساختار جهانی آماده نبودند؛ برای اینکه، این موقعیت استراتژیک را نداشتند و سران اکثر کشورها همراه نشدند تا مطیعانه تعظیم کنند و بلافاصله همگام شوند.

واضح است که پشت صحنه بیش از ده سال مشغول ساخت این سازه بود، اما اکنون بهیچوجه حاضر نیست این محدودیت‌ (قرنطیه) را لغو کند. کلائوس شواب در کتاب خود در این باره توضیح می‌دهد، که انجام چنین «تجدیدساختار» بسرعت ممکن نیست، بر این اساس، نباید محدودیت‌ها لغو شود، در غیر این صورت، اصلاح مجدد نظم جهانی ممکن نخواهد بود. این دیگر سرمایه‌داری نیست.

این، سرمایه‌داری فراگیر است. این کلمه اکنون رایج شده است. سرمایه‌داری جامع، یعنی سرمایه‌داری نوین. آن کهنه، واقعا انحصاری و خاص بود. به عبارت دیگر، مردم از فرایند تولید حذف شدند (بیکاری)، مردم از ثروت‌های ملی محروم شدند، آنها را از زندگی اجتماعی حذف کردند، آنها را از جهان اخراج کردند. همه چیز در انحصار یک گروه سرمایۀ مالی بود. بنا براین، کلمه سرمایه‌داری انحصاری آنچه را که طی سالها و دهه‌ها در اروپا مشاهده کرده‌ایم، به خوبی توصیف می‌کند. اکنون آنها می‌خواهند ما را ١٨٠ درجه بچرخانند.

فراگیر، یعنی جامع، در برگیرندۀ همه. این استدلال به این معنی است، که کمپانی‌ها باید از همه «مراقبت» کنند؛ کمپانی‌ها باید برای همه شغل فراهم نمایند؛ کمپانی‌ها باید قیمت‌ها را طوری تنظیم کنند که برای مصرف کننده قابل دسترس باشد و بطور کلی کمپانی‌های فعلی باید بطور بنیادی بازسازی شوند. برای اینکه آنها منافع سهامداران را تأمین می‌کنند. اما شرکت باید در خدمت عموم، اعم از کارکنان، مصرف کنندگان، پیمانکاران، مشتریان و دولت باشد.

در ضمن، در بارۀ دولت. در رابطه با دولت شرکت‌ها باید به طور انحصاری فراگیر باشند، باید دولت را در بطن خود جای دهند. این، بمعنی خصوصی‌سازی دولت است. آنها پا را بسیار فراتر گذاشتند. همان کلائوس شواب می‌گوید: «آری، من درک می‌کنم، که ٣٠٠ سال در دورۀ سرمایه‌داری به دنبال سود دویدیم. ما باید خودمان را بشکنیم. ما برای امتناع از سود باید شرکت‌ها را مجبور کنیم، متقاعد کنیم». این دقیقا سرمایه‌داری نیست، اما آنها درک نمی‌کنند که قدرت بالاتر از سود است. و آنها نمی‌خواهند از قدرت دست بردارند و این همه، برای تقویت قدرت است که آنها می‌خواهند همۀ این تنظیم مجدد جهانی را ترتیب دهند. ما یک عبارت بالدار درباره نابودی اتحاد شوروی داریم: می‌گویند، که «نخبگان حزبی و دولتی اتحاد شوروی قدرت را به سرمایه تبدیل کردند». حالا اینها می‌خواهند سرمایه را به قدرت تبدیل کنند. قدرت، یعنی بالاترین ارزش، بالاترین هدف پشت صحنۀ جهانی، که باید تا ابد تضمین شود.

نکته اصلی این است، که ما در برابر کسانی که از قدرت خود به زیان ما استفاده می‌کنند، سر تعظیم فرود می‌آوریم. و متاسفانه، مردم این واقعیت را بسختی درک می‌کنند. کتاب شواب و به طور کلی ایده‌های او به طور غیرمنتظره در برخی از کشورها طنین‌انداز شد. باریس جانسون، نخست وزیر انگلستان این ایده‌ها را درک نمود، جو باید، رئیس جمهور منتخب آمریکا گفت که با نظرات شواب موافق است، اما ترودو، نخست وزیر کاناد پا را از همه فراتر گذاشت و بطرفداری از این ایده‌ها در برابر مخاطبان چند میلیونی با شور و شوق سخن گفت. اما با واکنش‌های شدید روبرو شد.

مردم بشدت خشمگین شدند، مسئله به درجۀ بحرانی رسید. در عرض ٢ یا ٣ روز ٨٠ هزار نفر با امضای طومار، خواستار ممنوعیت تبلیغ ایده‌های شواب شدند. در کشور ما، در واقع سکوت به این دلیل برقرار نیست که ما در متن «بازسازی بزرگ» فعال نیستیم، بلکه، به این دلیل است که مردم ما یا آنچنان خلاق نیستند یا به هر دلیل دیگر…

ولادیمیر پوتین کنفرانس مطبوعاتی برگزار نمود. این موضوع بطور کلی مورد بحث قرار نگرفت. هیچیک از حاضران نپرسیدند، اما رئیس جمهور که ظاهرا ضامن استقلال روسیه است، می‌بایست این مسله را مطرح می‌کرد… مسئلۀ قیمت‌ها، نرخ ارز، خواربار مهم است، اما این پردۀ دود توجه ٩٠ درصد مخاطبان را از مسائل واقعا حیاتی منحرف کرده است.

«پلیس رژیم فرانسه در مدت تقریبا دو سال نتوانستند سرکوب جنبش «جلیقه زردها» را نماید. اما دولت پشت صحنه، بی آنکه به نیروی پلیس متوسل شود، براحتی این جنبش را متوقف نمود». (مترجم)

دنیای پشت صحنه عجله دارد و از هر چیزی، از کووید- ١٩ تا ملاقات پاپ رُم با لین فارستر دو روچلید در نیویورک بعنوان دستآویز استفاده می‌کند. پاپ رُم می‌گوید، انسانی کردن سرمایه‌داری لازم است. واقعیت این است، که پیروان او سر به میلیون‌ها نفر می‌زند. به همین دلیل روچیلدها بمنظور ایجاد چنان سازمانی، که بتواند بلحاظ نفوذ خود بر باشگاه بیلدربرگ پیشی بگیرد، با پاپ قرارداد می‌بندند. پاپ رُم نیز برای آنها بمثابه یک عامل کمکی در این مسیر لازم است. گام مهم بعدی در ماه ژانویۀ ٢٠٢١ برداشته خواهد شد. برای اینکه کلائوس شواب صریحا وعده کرده، که در نشست داووس خود آنها در بارۀ این کتاب و بطور کلی، در بارۀ شعار «داووس٢١- نوسازی بزرگ» بحث کنند. اما از آنجا که کووید- ١٩ وجود دارد، آنها تصمیم گرفتند آن را در قالب یک کنفرانس از راه دور برگزار نمایند و در ماه مه نیز به صورت ناپیوسته (آفلاین. م.) در سنگاپور دیدار خواهند داشت. بگمانم تصمیم خیلی سختگیرانه خواهد بود. ما همراه با شما در ماه ژانویه تصمیم آنها را مورد تحلیل و بررسی قرار خواهیم داد. آنها دیگر پنهان نخواهند شد.

والنتین کاتاسانوف

پرفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

پژوهشگر مسائل پشت صحنه

ا. م. شیری

١١ دی- جدی ١٣٩٩- ٣١ دسامبر ٢٠٢٠

منبع:

http://www.sovross.ru/articles/2067/50484




سرمایه‌داری به اصطلاح فراگیر، طرح مشترک روچیلدها و پاپ رُم

اتحادیۀ جهانی جدید

به بحث در بارۀ سرمایه‌داری به اصطلاح فراگیر ادامه می‌دهیم.

مبدع این اصطلاح بامزه، البته، کلائوس شواب نیست. هرچند او به لطف آخرین کتاب خود به یکی از اصلی‌ترین مروجان «نوسازی بزرگ» سرمایه‌داری در نظم اجتماعی، که گویا در آن، هم برای ثروتمندان خوب خواهد بود و هم برای فقرا، تبدیل شد.

عامل اصلی معروفیت مفهوم سرمایه‌داری فراگیر لین فاستر دو روچیلد بود. این مادام، همسر ایولین روبرت دو روچیلد، یکی از متنفذترین اعضای قبیلۀ روچیلد است. لین مدیر اجرایی اصلی کمپانی سهامداری ال روچیلد می‌باشد. لین و شوهرش مالک این کمپانی هستند. این کمپانی سرمایه‌های هنگفتی در زمینه رسانه‌های جمعی، از جمله، در اکونومیست، و همچنین املاک، مدیریت دارایی‌های تجاری، امکانات زیرساختی، کشاورزی و تولید کالاهای مصرفی گذارده است. جغرافیای این کمپانی سهامداری محدودۀ ایالات متحدۀ آمریکا، بریتانیا، اروپا، آفریقا و هند را شامل می‌شود.

رواج تصورات در مورد سرمایه‌داری فراگیر از سال ٢٠١٨ اشکال سازمانیافتۀ روشنی به خود گرفت. به ابتکار لین دو روچیلد سازمان غیرتجاری بین‌المللی «ائتلاف سرمایه‌داری فراگیر» تشکیل گردید. از سایت ا. س. ف. می‌توان پی برد که کدام کمپانی‌ها به این ائتلاف پیوستند. شرکت‌های یونیله‌ور، جانسون- جانسون، نستله، پپسی کولا، داو کمیکال، دوپون و سایره به عضویت ائتلاف درآمدند. و همچنین بزرگترین کمپانی‌های سهامداری مالی جهانی درگیر با مدیریت دارایی نیز عضو ائتلاف هستند: مشاوران استیت استریت گلوبال، بلک راک، وان گوارد، منیجمنت  اسن آموندی، شرودرز، بارینگ، جی پی مورگان چیس و شرکا  و غیره…

(State Street Global Advisors, BlackRock, Vanguard, Amundi  Asset Management, Schroders, Barings, JPMorgan Chase & Co. …)

دو سال بود که ائتلاف برای برداشتن گام بعدی آماده می‌شد. و چنین گام را برداشت: ١۴ دسامبر ٢٠٢٠ (٢۴ آذر- قوس) در دیدار نیویورک، ائتلاف در مورد تلاش‌های مشترک برای قرار دادن بشریت روی ریل سرمایه‌داری فراگیر با واتیکان پیمان‌نامه امضاء کرد. ائتلاف برای ایجاد شورای سرمایه‌داری فراگیر با واتیکان قرارداد بست و تارنمای ائتلاف- واتیکان راه‌اندازی شد. از محتوای این تارنما پیداست، که ٣٣ کمپانی در ائتلاف مشارکت می‌کند. برخی روزنامه‌نگاران توافقنامه بین ائتلاف برای سرمایه‌داری جامع با واتیکان را «اتحادیۀ جهانی»، «اتحاد صلیب و خدایان ثروت» نامیدند.

لین فاستر دو روچیلد و پاپ فرانسیس حُسن‌تفاهم خود را بیان کردند. نمایندۀ قبیلۀ روچیلدها گفت: «ما به دعوت پاپ فرانسیس مبنی بر ایجاد یک اقتصاد جامع‌تر که ثروت‌های سرمایه‌داری را عادلانه‌تر توزیع نماید و اجازه دهد مردم از همۀ فرصت‌ها استفاده کنند، پاسخ مثبت می‌دهیم». پاپ فرانسیس اظهار داشت: «ایجاد یک ساختار اقتصادی عادلانه، معتبر و قادر به حل جدی‌ترین مشکلات پیش روی بشریت و سیارۀ ما بسیار ضروری است. شما در اثر جستجوی راه‌هایی برای تبدیل سرمایه‌داری به ابزاری فراگیرتر برای رفاه عمومی انسان، این پیام را پذیرفتید».

برخی جزئیات فعالیت‌های ائتلاف و شورای جدید سرمایه‌داری فراگیر برجسته شد. مادام روچیلد و پاپ رُم مهره کلیدی شورا هستند. رئیس بنیاد فورد- دارن واکر، رئیس بنیاد راکفلر- راجیو شاه، و همچنین مدیران عامل شرکت‌های ویزا، ماسترکارد، بانک آمریکا، نفت انگلیس نزدیکترین‌ها به این دو نفر هستند. مارک کارنی، نماینده ویژۀ سازمان ملل متحد در امور آب و هوا، نیز جزو «نزدیکان ویژه» آنهاست. او بیش از آن که اقلیم‌شناس باشد، یک بانکدار است. در سال‌های ٢٠٠٠ تا ٢٠١٣ ریاست بانک کانادا، از سال ٢٠١٣ تا ٢٠٢٠ مدیریت بانک انگلیس را بعهده داشت. در سال ٢٠١٩ در کنفرانس سالانۀ بانک فدرال رزرو آمریکا در شهر جکسون هول با شرکت رؤسای بانک‌های مرکزی کشورهای مختلف و رؤسای شعبات بانک فدرال رزرو مارک کارنی پیشنهاد کرد ارز دیجیتال جدید جایگزین دلار به عنوان ارز ذخیره جهان بشود.

نهاد رسمی اداره شورای سرمایه‌داری فراگیر در واتیکان عبارت است از گروه «متولیان»، یا «نگهبانان»، متشکل از ٢٧ نفر افراد مهم. باضافۀ آنها: اولیور بته، رئیس ادارۀ آلیانز SE؛ مارک بنیوف، رئیس، مدیر عامل و بنیانگذار سیلسفورس (Salesforce)؛ ادوارد برین- مدیر اجرایی دوپونت (Dupont)؛ کنت فریزر- صدر شورای مدیران و مدیر عامل مرک و شرکا (Merck & Co)، «Inc»؛ برایان مونیهان- رئیس اداره و مدیر عامل بانک آمریکا؛ دینا مولیگان- رئیس و مدیر عامل شرکت بیمۀ عمر گاردین؛ رونالد پ اوهنلی- رئیس و مدیر عامل کئوپراسیون « State Street» و دیگران عضو این شورا هستند.

همچنین یکسری افراد مسئول از سازمان‌های غیر مرتبط با تجارت جزو «متولیان» هستند. از جمله: آنجل گوریا– دبیر کل سازمان همکاری اقتصادی و توسعه؛ شاران بارو– دبیر کل کنفدراسیون اتحادیه‌ها؛ فیونا ما– خزانه‌دار ایالت کالیفرنیا. برخی‌ها در تعداد «متولیان» برابر با ٢٧ نفر، معنای عرفانی می‌بینند: پلۀ ٢٧ در آئین ماسونی جایگاه «رئیس معبد» است.

ساختارهای تجاری تمثیل شده در گروه «متولیان»، طبق برآوردها، دارایی‌هایی به ارزش بیش از ١٠ تریلیون و ۵٠٠ میلیارد دلار، شرکت‌هایی با سرمایۀ بازاری بیش از ٢ تریلیون و ١٠٠ میلیارد دلار و ٢٠٠ میلیون نفر کارمند را در ١۶٣ کشور جهان مدیریت می‌کنند. برخی از کارشناسان با مقایسه شاخص‌های مالی «اتحادیۀ جهانی» و باشگاه بیلدربرگ به این نتیجه رسیدند، که اتحادیۀ جهانی بسیار سنگین است.

اکثر رسانه‌های تأثیرگذار، سخنان پاپ رُم در بارۀ پروژۀ سرمایه‌داری فراگیر، مندرج در سایت ائتلاف سرمایه‌داری فراگیر را با شوق و شعف تکرار می‌کنند: «سرمایه‌داری فراگیر که به هیچ کس بی‌توجهی نکند، هیچیک از خواهران و برادران ما را کنار نگذارد، اقدامی است اصیل و شایستۀ تلاش‌های ما».

ایجاد «اتحادیۀ جهانی» بواسطۀ سرمایۀ جهانی، یک پردۀ دود دیگر در راه اجرای «نوسازی بزرگ» است که برای تأیید تسلط فوق ثروتمندان بر کرۀ زمین طراحی شده است. نخستین موفقیت قطعی «اتحادیۀ جهانی» را  یادآوری می‌کنیم: در عرض فقط چند ماه آنها توانستند میلیاردها انسان را برای ماسک زدن متقاعد سازند. ماسک در صورت نشانۀ اطاعت و تسلیم است. اکنون آنها می‌توانند ماسک را از فعالیت‌های خود باز نموده و بطور علنی عمل کنند. پس از آن «اتحادیۀ جهانی» به رئیس واتیکان به عنوان «یدک‌کش» نیاز نخواهد داشت.

والنتین کاتاسانوف

پرفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

کارشناس مسائل پشت صحنه

ا. م. شیری

٨ دی- جدی ١٣٩٩

منبع:

https://www.fondsk.ru/news/2020/12/24/tak-nazyvaemyj-inkljuzivnyj-kapitalizm-sovmestnyj-proekt-rotshildov-i-papy-rimskogo-52541.html

ــــــــــــــــــــــ




اتحاد چین و روسیه (قسمت ۲)

: م. ک. بادراکمار، برگردان: آمادور نویدی

«من در این لحظه حداقل بدنبال سرزمین‌های لهستان می‌گردم که به آلمان باخته است. آلمانی‌ها امروزه شروع به گشتن لهستانی‌هایی کرده اند که معتبرند، دارای دوربین‌های لیکاس، و قطب نماها، با رادار، آنتن‌های مشکوک، در هیئت ها، و در انجمن‌های دانشجویی موذی استان وبا لباس محلی هستند. بعضی از آن‌ها شوپن را در قلب‌های خود دارند، و برخی دیگر بفکر انتقام هستند. اول، لهستان را که به چهار قسمت تقسیم کردند، تقبیح نمودند، ولی اکنون آن‌ها سخت درحال طرح ریزی برای پنج قسمت کردن آن هستند؛ در همین اثنی از طریق هواپیمای فرانسوی به ورشو پرواز می‌کنند تا با پشیمانی مناسب، شاخه گلی بر نقطه ای بگذارند‌ که زمانی گتو- ناحیه فقیرنشین بوده است. یکی از این روزها آن‌ها با موشک بدنبال لهستان می‌گردند. من، در همین اثنی، به لهستان با طبل و صدای بلند خود التماس می‌کنم. و این آن‌چیزی‌ست که من التماس می‌کنم: لهستان باخته است، اما نه برای همیشه، همه چیز را باخته است، اما نه برای همیشه، لهستان برای همیشه  نباخته است».

– درام حلبی، گونتر گراس

دیپلماسی روسیه، که سنت باشکوهی در تاریخ مدرن دارد، بطور اتفاقی یا خودجوش اقدامات خود را انجام نمی‌دهد. دارای هوشیاری تاریخی قدرت‌مندی است. یادبودها و خاطرات گذشته و حال عمیقا تعبیه شده است، و نومیدانه در شعور جمعی فرو رفته است. واقعیتی که مختصر مورد توجه قرار گرفت، این است  که بیانیه ۱۱ سپتامبر بین روسیه و چین در آستانه سی ام سال‌گرد معاهده حل و فصل نهایی در ارتباط  با آلمان منتشر شد.

این باصطلاح معاهده «۲+۴»  که در مسکو و در ۱۲ سپتامبر ۱۹۹۰، بین جمهوری فدرال آلمان آن‌زمان و جمهوری دمکراتیک آلمان به امضاء رسید – با متحدان سابق در جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، آمریکا، بریتانیا و فرانسه بعنوان امضاء کنندگان مشترک –  به وحدت آلمان رسمیت داد، که به مدت چهار و نیم دهه قبل یک کشور تقسیم شده بود.

مراسم امضای معاهده حل و فصل نهایی با توجه به آلمان: وزرای خارجه آمریکا، انگلیس، اتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی، فرانسه، جمهوری دمکراتیک آلمان، و جمهوری فدرال آلمان (از چپ به راست)؛ مسکو، ۱۲ سپتامبر، ۱۹۹۰.

بدون تردید، بیانیه مشترک بین روسیه و چین که در مسکو و در ۱۱ سپتامبر صادر شد، منادی فاز جدیدی در سیاست خارجی روسیه در دوران پساجنگ سرد، بویژه باتوجه به روابط روسیه و آلمان و روابط روسیه با اروپا و بطور کلی با نظم جهانی است. برتری که در این‌جا حلب توجه می‌کند، این‌ست‌که مسکو در این سفر جدید تصمیم گرفت تا با چین هم‌راه شود. این امر برای سیاست‌های اروپائیان، اورآسیا و بین المللی درکل از اهمیت بسیار زیادی برخوردارست.

دو روز پس از صادر کردن بیانیه مشترک، در ۱۳ سپتامبر، وزیر امور خارجه روسیه، سرگئی لاوروف درمسکوی تحسین شدنی ظاهر شد. کرملین. پوتین. کانال برنامه تلویزیونی دولتی روسیه ۱، جایی‌که از وی درباره شبح تحریم‌های غرب با آلمان در نقش رهبری سئوال شد، که بار دیگر روسیه را در سایه «مورد ناوالنی» وبویژه  پروژه  خطوط گاز نورد استریم ۲(انتقال گاز) دنبال می‌کند. لاوروف نارضایتی عمیق روسیه را با شرکای اروپایی خود در کلمات زیر خلاصه کرد:

«در اصل، پاسخ ژئوپولیتیک در طول این سال‌ها شامل شناخت این امر است که شرکای غربی ما قابل اعتماد نبودند، ازجمله، متآسفانه، اعضای اتحادیه اروپا. ما برنامه های بسیار گسترده ای داشتیم، و مدارکی موجودست که مسیر برای توسعه روابط با اتحادیه اروپا در بخش انرژی و تکنولوژی پیش‌رفته، و تقویت هم‌کاری اقتصادی را بطول کلی تنظیم کرده است. ما در یک فضای ژئوپولیتیک سهیم هستیم. باتوجه به جغرافیای مشترک، تدارکات، و زیربناهای ما در سراسر قاره اروپا، ما از امتیاز قابل توجهی بهره مندیم.

«مطمئنا یک اشتباه بزرگ برای ما و اتحادیه اروپا، هم‌چنین کشورهای دیگر در این فضا، ازجمله سازمان هم‌کاری شانگهای، اتحادیه اقتصادی اوروآسیا، و انجمن ملل جنوب شرقی آسیا خواهد بود، که هم‌چنین نزدیک است، باعث می‌شود تا از امتیازات نسبی ژئوپولیتیک و ژئو-اکونومیک خود در یک دنیای رقابتی فزاینده استفاده نکنیم. متآسفانه، اتحادیه اروپا منافع ژئو اکونومیک و استراتژیک خود را بخاطر علایق لحظه ای خود جهت تطبیق با آمریکا در چیزی‌که آن‌ها «مجازات روسیه» می‌خوانند، فدا می‌کند. ما (روسیه) با عادت کردن به این چیزها بزرگ شده ایم. اکنون درک می‌کنیم که ما در همه طرح‌های مرتبط آینده خود جهت زنده کردن مشارکت کامل با اتحادیه اروپا به یک تور امنیتی نیازمندیم.  این به معنای این‌ست‌که ما نیاز به رهسپار شدن در مسیری هستیم که اگر اتحادیه اروپا به جایگاه منفی و مخرب خود بچسبد، ما به علاقه دمدمی آن متکی نخواهیم ماند و می‌توانیم  توسعه خود را به تنهایی فراهم کنیم،  و با آن‌هایی کار کنیم که با ما  در یک شیوه برابر و آبرومند متقابل حاضر به هم‌کاری هستند».

میزان ناراحتی در افکار روس ها در این برهه از زمان، فقط می‌تواند با مرور خلاصه ای از تاریخ تحول وحدت آلمان در سال ۱۹۹۰در چشم انداز قرار گیرد، آرزوهایی که این حادثه مهم در رابطه با روابط بین روسیه و آلمان بوجود آمد (که یک تاریخ عذاب آور دارد، حداقل را بگوییم) و آن‌چه که متعاقبا پس از سه دهه پس از آن معلوم شد. این داستانی بغرنج از فراموشی وحقه بازی سیاسی از طرف غرب است.

به لطف مزایای حاصل از آرشیو مطالب غیرمحرمانه که امروزه در دست‌رس است – بویژه، دفتر خاطرات روزانه ضروری سیاست‌مدار شوروی، آناتولی چیرنیایف، دست‌یار میخائیل گورباچف، مرتبط به دهه ۱۹۹۰ – می‌توان روابط پُرپیچ و خم روسیه با غرب در دوران پساجنگ سرد را بازسازی کرد.

ترکیب خاطرات با آرزو

جهت بخاطر آوردن، بذر وحدت آلمان در پرسترویکای گورباچف در پشت صحنه تئاتر بزرگ‌تر پدیده جهانی در زندگی بین المللی کاشته شد و در دهه ۱۹۸۰ در افق پدیدار شد. برنامه اطلاحات گورباچف امواج تکان‌دهنده ای در سراسر اروپای شرقی فرستاد، که قبلا مبارزه با نارضایتی وجود داشت، و تقریبا یک‌شبه موجی از تحولات سیاسی در آن منطقه  شروع شد که درنهایت دیوارهای  مستحکم آلمان شرقی را تخریب کرد که برای تغییر سرسختانه غیرقابل نفوذ باقی‌مانده بود. (در برهه ای، دولت کمونیست آلمان شرقی مانع ورود رسانه های اساسی دولتی شوروی از نوع پرسترویکا و گلاسنوستدر کشورشان و گم‌راه کردن افکار عمومی گردید.)

با این‌حال، در روی زمین منجمد یک کشور بظاهر ابدی از آلمان تقسیم شده، برای اولین بار نوری از امید پدیدار شد که وحدت آلمان ضرورتا یک خیال واهی  نبود، تازمانی‌که گورباچف در مسکو در مسند قدرت باقی بماند و برنامه اصلاحات وی ادامه یابد. بدون شک، غرب با درک آسیب‌پذیری گورباچف در برابر چاپلوسی، او را شیر کرد.( در دفتر خاطرات چرنیایف  مملو از ثبت اشکال بسیار زیادی از چنین وقایعی است.)

ما تمایل داریم فراموش کنیم زمانی‌که متحدان ناتویی دوست آلمان‌غربی- بریتانیا و فرانسه- شروع به  تحریک احساسات جدید در باره «مسئله آلمان» کردند، آن‌ها به گورباچف هشدار دادند که او جهت کسب احترام آن‌ها خیلی سریع عمل کرده است.. آن‌ها اشاره کردند که بسادگی اروپا هنوز برای وحدت ملت آلمان آماده نیست. مارگرت تاچر، نخست وزیر وقت بریتانیا برای یک گفتگوی خصوصی با گورباچف به مسکو پرواز کرد. به همین‌صورت هم رئیس جمهور وقت فرانسه، فرانسوا میتراند. تاچر، براستی، اولین رهبر غربی بود که گورباچف را بعنوان ستاره درخشان در سیاست‌های شوروی در اوایل دهه ۱۹۸۰ کشف کرد که غرب می‌تواند با وی «معامله کند». اما، از قضا، وقتی‌که به مسئله آلمان رسید، گورباچف ملاحظات آنگلو-فرانچ(انگلیسی- فرانسوی) را نادیده گرفت. مسئله این‌ست‌که، اتحاد شوروی- همان‌طوری‌که  درواقع دولت جانشین کنونی فدراسیون روسیه است- قبلا هرگونه روحیه انتقامجویی یا ترس‌های اتاویستی (برگشت به چیزی باستانی یا اجدادی- ترس و غریزه اتاویستی)(۳) درباره آلمان و در مورد جنایت‌های وحشتناکی که علیه مردم روسیه مرتکب شده بود را از خاطر خود دفع کرده است.(تخمین زده شده است که ۲۵ میلیون شهروند شوروی در جنگ جهانی دوم، متعاقب حمله نازی ها کشته شدند).

برعکس، بریتانیا و فرانسه هنوز براین باورند که یک آلمان قوی نه بنفع آن‌ها و نه در کل بنفع اروپا است. آن‌ها می‌ترسیدند که زمان نشان دهد که یک آلمان متحد می‌تواند نقش خود را بعنوان سگ برتر در اروپا دوباره بازی کند و بر سیاست‌های قاره اروپا فائق آید. درست همان‌طوری‌که قبلا دوبار در قرن ۲۰ رُخ داده است. آمریکا موضعی دمدمی درپیش گرفت، منافع شخصی خود را اغلب از چشم انداز رهبریت فرا آتلانتیک هدایت کرد، و وضعیت سختی ایجاد کرد که یک آلمان متحد باید هنوز در ناتو باقی بماند. اصولا، گفته معروف لُرد ایسمای در باره ناتو هنوز در حساب و کتاب آمریکا نقش دارد – که سیستم اتحاد غرب بمعنای «اتحاد شوروی را بیرون نگه‌داشتن، آمریکایی ها را داخل کردن، و آلمان ها را زمین زدن است».

گداها نمی‌توانند انتخاب کننده باشند، و آلمان غربی بعنوان درخواست کننده ابتدا علاقمند بود که مسئله وحدت آلمان به سبک هنگ‌کنگ، فرمول «یک کشور، دو سیستم» حل و فصل شود، اگر فقط گورباچف نظریه کنفدراسیون بین آلمان غربی و شرقی را قبول می‌کرد. خلاصه، جهت کوتاه کردن داستان طولانی از مشاجره دیپلماتیک «چند قطبی»، گورباچف تندروهای درون دفتر سیاسی خودش را نادیده گرفت-  کسانی‌که البته ادامه دادند تا علیه وی در طول سال کودتا کنند که سرانجام  سقوط اتحاد شوروی را به ارمغان آورد- و اعتراضات آلمان شرقی را نادیده گرفت، با هلمت کوهل، صدراعظم آلمان غربی(و جیمز بیکر، وزیر امور خارجه آمریکا) معامله کرد تا پرچم سبز را جهت وحدت دو آلمان به اهتزاز درآورد.

هلمت کوهل پس از این نشست سرنوشت‌ساز با گورباچف بگونه ای هیجان‌زده شد که بنابر برخی گزارش‌ها وی بقیه باقی‌مانده شب را در خیابان‌های مسکو به پرسه زنی پرداخت – او بعلت هدیه غیرمترقبه از خدا نمی‌توانست بخوابد. هلمت کوهل عمل‌گرایی بود که شرایط سخت تحمیل شده توسط متحدان آلمان غربی را جهت وحدت آن پذیرفت. بدین‌صورت، بجای این‌که متفقین از حقوق پساجنگ جهانی دوم خود بر آلمان چشم پوشی کنند و ارتش‌های خودشان‌را خارج نمایند، آلمان خط اُدیر- نایس(۴) را بعنوان مرز خود با لهستان می‌پذیرد و از همه ادعاهای ارضی فراتر از قلمرو آلمان شرقی صرف‌نظر می‌کند(ادعاهایش را بر بیش‌تر استان‌های شرقی تا لهستان و اتحاد شوروی سابق بطور مؤثر صرف‌نظر کند).

یک آلمان متحد، باید قدرت نیروهای مسلح خود را به ۳۷۰ هزار پرسنل کاهش ‌دهد، برای همیشه از تولید، مالکیت، و کنترل سلاح‌های هسته ای، بیولوژیکی و شیمیایی منع ‌شود، و برای همیشه کاربُرد  کامل پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته ای را بپذیرد. نیروهای نظامی مستقر در خارج را فقط با صلاح‌دید سازمان ملل انجام ‌دهد، و هرگونه ادعای سرزمینی را در آینده کنار بگذارد(با یک پیمان جداگانه که مرز کنونی مشترک با لهستان را مجددا تأئید کند، ضروری‌ست که مطابق با قوانین بین المللی، بطورمؤثر ازقلمرو قدیمی آلمان مثل کالینگراد تحت محاصره روسیه در سواحل بالتیک و غیره چشم‌پوشی کند).

واضح است، هیچ چیزی در ارتباط با بازگشت بالقوه خشم آلمان نه فراموش شده و نه بخشیده شده است. اما از آن‌زمان خیلی چیزها در سه دهه  تغییر کرده است. بسیاری خطوط گسل بوجود آمده است. اول این‌که، آلمان بخش عقب افتاده آلمان شرقی را با موفقیت ادغام کرد، خودش را با انضباط و دقت زیاد که مختص آلمان است بازسازی کرد، و بعنوان مرکز قوه محرکه اروپا برگشت (که اکنون با برگزیت و خروج انگلیس از اتحادیه اروپا برجسته تر می‌شود). دوم این‌که، لهستان هم بعنوان یک قدرت منطقه ای قد علم کرده و این‌که خرده حساب هایی قدیمی برای تسویه با آلمان و روسیه دارد.(لهستان که بتازگی ادعای خسارت جنگی از آلمان کرده است‌، و با رهبری آلمان در اتحادیه اروپا با تشکیل گروه ویسیگراد(۵) رقابت  می‌کند، مشتاق است که کشورهای پیمان سابق ورشو و کشورهای بالتیک را زیر چتر خود قرار دهد). بعلاوه، در ورشو دولت ناسیونالیستی راست‌گرا در قدرت است که علیه باصطلاح ارزش‌های لیبرالی که آلمان اتخاذ کرده می‌جنگد، و مشتاقانه بدنبال تأسیس واحدهایی از پایگاه‌های نظامی آمریکایی در خاک خود است.

در همین اثنی، طرز تفکر و ذهنیت آلمان هم در ارتباط با روسیه تغییر کرده است، با عزیمت و مرگ کُل نسل سیاست‌مداران در رهبری که متعهد به «اُستپولیتیک»(۶) بودند، که ابتدا توسط ویلی برانت مطرح شد، و مبتنی بر این عقیده بود که اساسا روابط قوی با روسیه بنفع آلمان است. گذر از صدر اعظم آلمان، گرهارد شرودر به آنگلا مرکل، پایان دوران اُستپولیتیک بود که پایه سیاست‌های آلمان در قبال روسیه و الگوی کلیدی سیاست خارجی آلمان را تغییر داد.

پنجاه سال اُستپولیتیک: در یکی از نمادین ترین حرکات تاریخ مدرن اروپایی، ویلی برانت در جبران جنایات آلمان نازی در مقابل لوح یادبود قهرمانان قیام گتو ورشو، در ۷ دسامبر ۱۹۷۰ زانو زد.   

آبجو، چوب شور و باند افسران باواریایی

کُل این‌ها، به تنش ها بر سر گسترش ناتو بسوی شرق و بطرف مرزهای روسیه و رقابت ژئوپولیتیکی امروزی بین آمریکا، اتحادیه اروپا و ناتو از یک‌سو و روسیه از سوی دیگر بر سر جمهوری های پساشوروی در امتداد مرزهای غربی روسیه و دریای سیاه و قفقاز اضافه کرده است. روسیه در صدد ایجاد یک  تغییر روش بین اتحادیه اروپا و اتحادیه اقتصادی اورآسیا است و در مقطعی  مفهوم اروپای متحد را از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام به پیش ببرد، اما مرکل علاقه ای ندارد.

درهمین اثنی، نخستین نشانه های اولیه میلیتاریسم آلمان در یک فرمایش خیره کننده در ماه مه سال ۲۰۱۷ ظاهر شد، زمانی‌که مرکل در مبارزه انتخاباتی آلمان بود، گفت که متعاقب انتخاب ترامپ به رئیس جمهوری و برگزیت، اروپا دیگر نمی‌تواند «کاملا متکی» به آمریکا و انگلیس باشد. مرکل در میان جمع مردم در کمپین انتخاباتی در مونیخ، در جنوب آلمان گفت: « زمانی که ما می‌توانستیم کاملا به دیگران متکی کنیم، گذشته است. من آ‌‌ن‌را تجربه کرده‌ام … ما اروپایی‌ها باید سرنوشت خودمان را بدست خود بگیریم».

بخشی از این اظهارنظر ممکن‌ست «به لطف آبجو، چوب شور و باند افسران باواریایی باشد که جمع مردم را سرگرم می‌کردند، همان‌طوری‌که، مفسر زیرک بی بی سی در آن روز صاف و آفتابی در مونیخ ملاحظه کرد، اما چیزی‌که قابل توجه بود این بود که حرف‌های مرکل بطور غیرعادی احساساتی و بطور غیرمعمول بی محابا بود. این پیام در سراسر اروپا و روسیه طنینن انداز شد: «با همه وجود روابط دوستانه با آمریکای ترامپ و برگزیت انگلیس را حفظ می‌کنیم- اما ما نمی‌توانیم به آن‌ها تکیه کنیم».

این امر منجر به بعضی تفکر و گمانه زنی ها شد که آلمان تحت مرکل از آمریکا دور می‌شود. اگرچه، در واقعیت، این بیش‌تر یک موضوع رابطه کج خلقی بین مرکل و پرزیدنت ترامپ بود و باصطلاح بهیچ‌وجه درباره تغيیر و تحول حتمی خودش بعنوان یک گُلیست آلمانی نبود. تفکر و تعمق، در واقع، از آن‌زمان به همان سرعتی که ظاهر شد، ازبین هم رفت. واقعیت امر این‌ست‌که سیاست‌مداران آلمانی نسل مرکل بطور قاطعانه وفادار به « آتلانتیک» هستند- همان‌گونه که خود اوست – کسی‌که ارزش‌های لیبرالی مشترک» در روابط گسترده آلمان و آمریکای (بدون ترامپ) را مقدم می‌شمارد، و آن‌را در هسته اصلی اتحاد ترانس- آتلانتیک می بیند. بنابراین، آن‌ها متعهد به ساخت یک ستون اروپایی قوی‌تر از ناتو هستند. این امر دوبار از تصور پرزیدنت فرانسه، امانويل ماکرون در باره نیروی مستقل اروپایی برداشت شده است.

تعجبی ندارد که اروپایی‌ها روسیه را در تضاد با سیستم ارزش‌های غربی خودشان می بینند که بر اصول دمکراتیک، حاکمیت قانون، حقوق بشر، آزادی بیان و غیره بنا شده است. آ‌ن‌ها روسیه را چالشی سترگ تلقی می‌کنند که سیاست‌های تهاجمی و قاطعانه دارد و این‌که روسیه مرزهای ایجاد شده بین المللی را در آستانه اروپا حداقل چهار بار اصلاح کرده است. به زبان ساده، آن‌ها از بازخیز روسیه تحت ریاست پرزیدنت ولادیمیر پوتین شوکه شده اند.

وقتی‌که پوتین در سال ۲۰۰۷ در آخر دوره دوم ریاست جمهوری خود، آناتولی سردیکوف- رئیس سابق خدمات مالیات فدرال – را بعنوان وزیر دفاع بعنوان بخشی از تلاش جهت مبارزه با فساد در ارتش روسیه انتخاب کرد و اصلاحاتی انجام داد، تحلیل‌گران غربی ابتدا پیف – پیف کردند. اما، همان‌گونه که جنگ بین روسیه و گرجستان در سال ۲۰۰۸ ناتوانی های عملیاتی نظامی روسیه را در مقیاس بزرگ آشکار ساخت، کرملین مصمم تر شد که توانایی‌های نظامی خود را بالا ببرد. بدین‌جهت، برنامه اصلاحات جامع برای همه جنبه های نیروهای مسلح روسیه آغاز بکار کرد – از اندازه کل نیروهای مسلح گرفته تا سپاه و سیستم فرماندهی آن، یک برنامه ۱۰ ساله جهت مدرنیزه کردن سلاح ها، بودجه های نظامی، توسعه سیستم‌های جدید سلاح برای هر دو، سلاح‌های بازدارنگی هسته ای استراتژیک و نیروهای متعارف و استراتژی امنیت ملی روسیه و دکترین نظامی آن.

این اصلاحات از هرگونه کوشش های قبلی در تغییر ساختار نیرو و عملیات های نیروهای مسلح روسیه به ارث رسیده از اتحاد جماهیر شوروی فراتر رفته است. تا سال‌های ۲۰۱۶-۲۰۱۵، تحلیل‌گران غربی که نخست باور نمی‌کردند، شروع کردند به نشستن و متوجه شدن که روسیه در بحبوحه  یک نوسازی عمده از نیروهای مسلح خودش است، که ناشی از بلندپروازی پوتین جهت بازگردان قدرت ژرف روسیه و حمایت شده توسط درآمدهایی است که بین سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۱۴ به خزانه کرملین واریز شد، زمانی‌که قیمت نفت بالا بود. متخصص امور روسیه در بروکینگز، استیون پیفر در فوریه ۲۰۱۶ نوشت: «برنامه های نوسازی کل بخش های ارتش روسیه، شامل  نیروهای هسته ای استراتژیک، هسته ای غیراستراتژیک و معمولی است. آمریکا باید دقت کند. روسیه … قابلیت ایجاد مزاحمت اساسی را ابقاء کرده است. بعلاوه، در سال‌های اخیر کرملین آمادگی نوینی جهت کاربرد نیروی نظامی نشان داده است». (پیفر سریعا بعد از مداخله نظامی روسیه در اوکراین و سوریه نوشت).

جهت اطمینان، پوتین در یک سخن‌رانی ملی در مارس ۲۰۱۸، اظهار داشت که ارتش روسیه گروهی از سلاح‌های جدید استراتژیک را با هدف شکست سیستم‌های دفاعی غرب امتحان کرده است. پوتین با ارائه ویدئوهایی که در پرده بزرگ نشان داده شد، درباره برخی از سلاح‌ها توضیح داد. او گفت، که سلاح‌های جدید روسیه دفاع های موشکی ناتو را «بی‌فایده» کرده است. در یک سخن‌رانی دیگر در سال ۲۰۱۹، پوتین آشکار ساخت که روسیه تنها کشور در جهان است که سلاح‌های ماوراء الصوت توسعه داده و مستقر کرده است. وی گفت: ما اکنون موقعیتی داریم که در تاریخ مدرن بی‌نظیراست. وقتی‌که آن‌ها (غرب) تلاش می‌کند به ما برسد». «هیچ کشوری سلاح‌های مافوق صوت ندارد، چه رسد سلاح‌های مافوق صوت با بُرد بین قاره ای».

کشورهای اخته شده و اسب های تراوا

کافی‌ست که بگوئیم، «نظامی‌گری» آلمان باید در دید قرار گیرد. وزیر دفاع آنگرت کرامپ – کارن باوئر اخیرا در مصاحبه ای با شورای آتلانتیک گفت که «روسیه باید بفهمد که ما قوی هستیم و قصد داریم که این راه را دنبال کنیم». او گفت، آلمان متعهد شده که ۱۰ درصد نیازمندی‌های ناتو را تا سال ۲۰۳۰ فراهم کند و بودجه دفاعی را بالاتر ببرد و توانایی خود را جهت منافع آلمان بسازد.

بهرحال، نه آلمان و نه ژاپن این آزادی را ندارند که بی پروا در برنامه «نئو میلیتاریستی»  وارد شوند. هیچ‌کدام سیاست خارجی مستقل ندارد. نخست باید بر بسیاری از مخالفت‌های داخلی چیره شوند تا در مسیر نئومیلیتاریستی گام بردارند. در هر دوکشور، هنوز مباحثات ملی  با پاسیفیسم پساجنگ غالب است که ارتش و هر عملیات آن را زیر سئوال می‌برد. هردو کشوردارای ارتش‌های داوطلبانه هستند؛ هیچ‌کدام بدون پشتیبانی یا موافقت آمریکا ظرفیت شروع یک جنگ را ندارد؛ در واقع، هردو قدرت های تکمیلی هستند و نه نیروهای اصلی در جایگاه خودشان به تنهایی. آلمان نمی‌خواهد از ناتو خارج شود، درحالی‌که ژاپن واقعا نمی‌تواند به زندگی فکر کند بجزاین‌که زیر سایه اتحاد نظامی خود با آمریکا باشد. در تحلیل نهایی، هردو از نظر نظامی کشورهای اخته شده ای هستند که فاقد توانایی یا اراده سیاسی می باشند، زیرا که در جنگ  جهانی دوم  بازنده شده اند.

مطمئنا، روسیه و چین با یک نئومیلیتاریسم جعلی در آلمان یا ژاپن تحت تأثیر قرار نمی‌گیرند. بنابراین مسئله چیست؟ جواب این‌ست‌ آن‌چه‌ که روسیه و چین را بهم نزدیک می‌کند، چالش سیستم‌های متحدی است که امریکا در مرزهای آن‌ها جهت «مهار» آن‌ها قرار داده است. تمایلات ناسیونالیستی در هردو، در لهستان و در شماری از کشورهای دیگر در اروپای مرکزی و شرقی وجود دارد که با مفهوم ضدروسیه درحال افزایش است. آمریکا به آلمان فشار می آورد تا درباره روسیه با لهستان و کشورهای بالتیک به یک توافق برسد، که البته این امر نیازمند آن‌ست که برلین کاملا حتی از ادامه باقی‌مانده اُستوپلیتیک سنتی خود در رابطه با مسکو بی‌خیال شود، و درعوض به یک گزینه خصمانه روی بیاورد.

بهمین‌صورت، در آسیا، آمریکا در اتحاد چهارگانه با ژاپن، هند و استرالیا محاصره چین را مدیریت می‌کند. آمریکا امیدوارست‌که بتواند کشورهای آسیا – پاسیفیک را برضدچین تبدیل کند. واشنگتن در این امر با هند پیش‌رفت کرده است، اما کشورهای جنوب شرقی آسیا از جبهه گرفتن بین آمریکا و چین خودداری کرده اند، و کره جنوبی  مُردد است.

آمریکا بطور فزاینده ای با متوسل شدن به تحریم‌های یک‌جانبه علیه هردو، روسیه و چین – که توسط سازمان‌های قانونی بین المللی حمایت نمی‌شوند، و از طریق افزایش فشار فرامرزی و با استفاده از قوانین ملی خود کشورهای دیگر را  مجبور می‌کند ‌که در صف رژیم‌های تحریم و قوانین داخلیش باشند، و این اغلب در مغایرت با قوانین بین المللی و منشور سازمان ملل است. شرکت‌های اروپایی که در پروژه خط لوله گاز۲ نورد استریم ۱۱ میلیارد دلاری روسیه کار می‌کنند، با تحریم‌های آمریکا تهدید شده اند.

بهمین‌صورت، آمریکا از تحریمات بعنوان سلاحی جهت تشر زدن به کشورهای کوچکی مانند سریلانکا استفاده می‌کند تا به پروژه کمربند و جاده، که شرکت‌های چینی متعهد به انجام آن هستند، خاتمه دهد.

هند در منطقه اقیانوس هند، نیز همان نقشی را بازی می‌کند که لهستان در کناره های غربی ارورآسیا، بعنوان اسب تراوای استراتژی منطقه ای آمریکا بازی می‌کند.

تغئیر رژیم در سال گذشته در مالدیو به فرجام منطقی خود رسیده است – تأسیس یک پایگاه آمریکایی که دیه گو گارسیا را تکمیل می‌کند و «زنجیره دوم» را جهت دیده بانی، و مرعوب ساختن نیروی دریایی چین در اقیانوس هند محکم می‌کند.

آمریکا، با حمایت هند، رهبری تازه منتخب سریلانکا را تحت فشار قرار می‌دهد تا سریعا معاهده های نظامی مذاکره شده را بتصویب برساند، مخصوصا،  توافق نامه موقعیت نیروها که راه را جهت استقرار پرسنل نظامی در این جزیره آماده می‌کند ، که استراتژیست ها از آن بعنوان ناو هواپیمابر نام می‌برند.

دوباره، آمریکا گستاخانه امر حقوق بشر بین الملل را سیاسی می‌کند و از مسائل حقوق بشر بعنوان بهانه ای جهت مداخله در امور داخلی چین و روسیه بهره برداری می‌کند. آمریکا تحریم‌هایی علیه کارمندان و مؤسسات چینی در ارتباط با مشارکت آن‌ها در شین‌جیانگ و هونگ‌کنگ تحمیل کرده است.

درحال حاضر از تحریم‌های احتمالی غرب علیه روسیه صحبت می‌شود که بنابگفته بعضی‌ها در مسمومیت آلکسی ناوالتی، اپوزیسیون فعال دست داشته است. روسیه درحال حاضر با بهمنی از تحریم‌های آمریکا در موارد مختلف مواجه شده است.

درباره نویسنده:

م. ک. بادراکومار، سفیر بازنشسه هندی تبارست که برای روزنامه های هندو و دیکان هرالد هند، ریدیف دات کام، تایمز آسیا و بنیاد فرهنگ استراتژیک مسکو مقاله مینویسد.

سمت های قبلی وی: شغل دیپلومات برای ۳۰ سال در خدمت خارجی هند: در سفارت هند در مسکو(در سالهای ۱۹۷۵-۱۹۷۷، ۱۹۸۷-۱۹۹۸) خدمت کرده است؛ دبیر دوم (۱۹۷۷-۱۹۷۹)، دبیر مشترک (۱۹۹۲-۱۹۹۵)، رئیس (۱۹۸۹-۱۹۹۱) بخش ایران- پاکستان- افغانستان و واحد کشمیر، وزیر امور خارجه؛ پُست هایی در مأموریت های هند در بن، کلمبیا، سئول؛ کاردار سفارت های هند در کویت و کابل؛ سرپرست عالی کمیساری در اسلام آباد؛ سفیر ترکیه و ازبکستان.

علائق پژوهشی: سیاست خارجی هند، روابط روسیه و هند، پاکستان، افغانستان و آسیای میانه، امنیت انرژی، نویسنده بسیاری از نشریات در هند و خارج در مورد روسیه، آسیای میانه، چین، افغانستان، پاکستان، ایران و خاورمیانه و هم‌چنین در مورد مسائل انرژی و امنیت منطقه ای.

برگردانده شده از:

The Sino-Russian alliance comes of age—Part 2

M.K. Bhadrakumar

منابع:

(۱)-
 The Treaty on the Final Settlement with Respect to Germany
https://usa.usembassy.de/etexts/2plusfour8994e.htm
(۲)-
اتحاد چین و روسیه ( قسمت اول): م. ک. بادراکومار – آمادور نویدی
https://mejalehhafteh.com/2020/11/24
https://amadornavidi.wordpress.com/2020/11/24
(۳)-
atavistic
 Relating to or characterized by reversion to something ancient or ancestral.
‘atavistic fears and instincts’
https://www.lexico.com/definition/atavistic
(۴)-
the Oder-Neisse Line
(۵)-
Vysegrad Group
(۶)-
Ostpolitik”, first propounded by Willy Brandt
Willy Brandt’s Forgotten Ostpolitik



سرمایه‌داری فراگیر بمثابه ایدئولوژی نوسازی بزرگ

برنامه‌های نخبگان جهانی در زیر پرده دود

جدیدترین برنامۀ نخبگان پشت پرده برای نوسازی نظم جهانی را به ترتیبی که در کتاب کلائوس شواب و تری میللر بنام «کووید-١٩، آغاز نوسازی بزرگ» توصیف شده، طی مقالۀ قبلی تحت همین عنوان در هشت بند خلاصه کردم. و حالا، ادامه بحث:

یکی از مفاهیم کلیدی «نوسازی بزرگ» عبارت است از سرمایه‌داری فراگیر، جامع یا «باز برای عموم». در طول ده‌ها سال کار، من به تعداد بسیار زیادی از تعاریف سرمایه‌داری برخورده‌ام، اما «سرمایه‌داری فراگیر» تازه است.

بنظر می‌رسد بحران مالی سال‌های ٢٠٠٧- ٢٠٠٩ سرانجام نخبگان پشت صحنه را متقاعد کرد، که نمونۀ موجود نظام سرمایه‌داری جهان کاملا فرسوده است. درک من از «نخبگان پشت صحنه»، صاحبان پول (سهامداران بانک فدرال رزرو آمریکا) است که برای تصاحب جهان سعی می‌کنند.

شواب هیچ تعریف روشنی از «سرمایه‌داری فراگیر» ارائه نمی‌دهد. هر کس از سرمایه‌داری «فراگیر» دم بزند، خواهد گفت که این سرمایه‌داری فقیر و تهدست ندارد. کس دیگر خواهد گفت، که در این مدل سرمایه‌داری همه به فعالیت اقتصادی جلب خواهند شد. آن یکی دیگر سرمایه‌داری «فراگیر» را سرمایه‌داری مسئول در برابر نسل‌های آینده تعریف خواهد کرد.

در هر حال، همۀ اینها حقه‌بازی کلامی، به سخن صریح‌تر، فریبکاری و تبلیغات ارزان است. کنفرانس سطح بالا در لندن در ماه مه سال ٢٠١۴، برگزار گردید، که در آن مدیر اجرایی صندوق بین‌المللی پول کریستین لاگارد، اعلیحضرت پرنس چارلز، مادام لین دو روچیلد، رئیس جمهور سابق آمریکا بیل کلینتون، شهردار لندن لُرد فیونه ولف شرکت داشتند. لین دو روچیلد مبتکر اصلی این کنفرانس بود. البته، او سرمایه‌داری فراگیر را چندی پیش از آن مطرح کرده بود (یعنی، مبتکر آن پرفسور شواب نبود). سخنرانی کریستین لاگارد در آن کنفرانس مخصوصا شایان تأمل بود.

اول- او تصریح کرد، که مؤلف این ایده خانم روچلید است: «ما همه در اینجا برای گفتگو پیرامون سرمایه‌داری فراگیر، طرح ابتکاری مادام لین جمع شدیم».

دوم- لاگارد با رجوع به مارکس، گفت، که دیدگاه او مبنی بر «سرمایه‌داری برای همه» یک عبارت حاوی مفاهیم ناسازگار است: «تحکیم واژۀ سرمایه‌داری در قرن نوزده اتفاق افتاد. کارل مارکس که با انقلاب صنعتی به وجود آمد، توجه اصلی خود را بر روی تملک ابزار تولید متمرکز نمود و پیش‌بینی کرد که سرمایه‌داری در اثر افراط و تفریط، بذر نابودی خود را بارور می‌سازد- انباشت سرمایه در دست یک عدۀ قلیل، که برای کسب سود بیشتر سعی می‌کنند، به مناقشات جدی و بحرا‌های ادواری می‌انجامد. بنا بر این، آیا «سرمایه‌داری فراگیر» یک ترکیب مجازی از مفاهیم متناقض است؟»

روشن است، که سرمایه‌داری از نظر مارکس نه تنها «فراگیر» نیست، بلکه، برعکس، «انحصاری» است. آن، افراد «زائد» را از تولید اجتماعی بیرون می‌راند، آنها را در فقر و بدبختی رها می‌کند و میلیون‌ها انسان را از هر گونه زندگی اجتماعی محروم می‌سازد. مارکس این را قانون کلی انباشت سرمایه‌داری نامید: در فرایند توسعۀ سرمایه‌داری، دو قطبی شدن جامعه روی می‌دهد؛ در یک قطب، شمار اندک ثروتمندان و فوق ثروتمندان، در قطب دیگر، اکثریت قریب به اتفاق جامعه به شکل فقیران و تهیدستان جمع می‌شوند.

بسیار خوب، کریستین لاگارد، شاهزاده چارلز و مادام لین دو روچیلد همگی در این واقعیت که حق با مارکس است، اتفاق نظر داشتند. گویا او، سرمایه‌داری ١۵٠- ٢٠٠ سال پیش را توصیف کرده است. اما امروز سرمایه‌داری می‌تواند و باید از انحصاری به سرمایه‌داری جامع تبدیل شود.

هفت سال از زمان آن دیدار در لندن گذشت. آیا سرمایه‌داری حتی یک ذرّه‌ هم فراگیر شد؟ نه! سرمایه‌داری طبق قانون کلی انباشت مارکس توسعه می‌یابد: ثروتمندان، ثروتمندتر و فقرا، فقیرتر می‌شوند. در ماه ژانویۀ سال ٢٠٢٠ در آستانۀ ۵٠- مین سالگرد دیدار داووس سازمان غیردولتی آکسفام گزارشی از توزیع ثروت در جهان منتشر کرد. بنا به داده‌های این گزارش، ثروت ٢١۵٣ میلیاردر موجود در جهان برابر است با بیش از مجموع دارایی ۶٠ درصد جمعیت جهان. نیازی به توضیح نیست.

اگر ادعای شواب درباره مدل «جدید» سرمایه‌داری را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم، در نتیجۀ نهایی به پیشنهاد مبنی بر امتناع از اصل حداکثر سود می‌رسیم. در این حالت، تجارت باید درک کند که دورۀ رشد سرمایه‌داری در حال پایان است، متوسط سود در بسیاری از عرصه‌های صنایع و در اغلب بازارها به صفر رسیده است. از قضا، جورج سورس بیست سال پیش یک شوخی کرد و گفت: «موسیقی تمام شده، اما آنها هنوز می‌رقصند». آری، بهتر است کارل مارکس را بخاطر آوریم، که ١۵٠ سال قبل قانون روند نرخ بازگشت به کاهش سود را تدوین نمود و گفت، که در نتیجۀ رشد ساختار فنی سرمایه‌داری (جابجابی ماشین و نیروی کار) نرخ سود ممکن است تا صفر کاهش یابد.

به این ترتیب، شواب بدنبال مادام لین دو روچیلد تصمیم گرفت با اعلام «فراگیر»، سرمایه‌داری را نجات دهد. اول- سود نباید هدف و معیار اصلی موفقیت در تجارت باشد. دوم- شرکتها باید بشکل کاهش قیمت‌ها و از میان برداشتن فقر و تنگدستی از مصرف کننده استقبال کنند. سوم- باید این تصور رایج را که سهامداران مالک شرکتها هستند، کنار بگذارد.

در اینجا میزگرد تجارت با مشارکت نمایندگان بسیاری از بزرگترین شرکت‌های آمریکایی را یادآوری می‌کنم. ارگانهای حاکم بر میزگرد تجارت شامل جف بزوس از آمازون، تیم کوک از اپل، ماری بارا از جنرال موتورز و سایر مهره‌های برجسته می‌باشد، که در راس فهرست ثروتمندترین افراد آمریکا و جهان قرار دارند. میزگرد تجارت سال گذشته اعلام کرد، که اصل تقدم سهامداران منسوخ شده است و این تعهدات باید به همه طرف‌های ذینفع تسری یابد (کارکنان شرکت‌ها، تأمین کنندگان و پیمانکاران، مصرف کنندگان محصولات و دولت). میزگرد تجارت هدف خود را ارتقاء «اقتصادی که در خدمت نه فقط سهامداران، بلکه، همۀ آمریکایی‌ها باشد»، اعلام کرد.

کلائوس شواب از این موضوع استقبال می‌کند و می‌افزاید: «هدف شرکت‌ها جلب همۀ ذینفعان در فرآیند ایجاد ارزش مشترک و پایدار می‌باشد». به سخن دیگر، هر شرکتی باید «فراگیر» شود و  سرمایه‌داری جامع را نه دولت، بلکه، این شرکت‌ها باید ایجاد کنند. دولتها نیز باید به تدریج به شرکت‌های فراگیر جذب شوند، اما نباید مانند مارکسیسم سنتی از بین بروند، بلکه، توسط کمپانی‌های بزرگ خصوصی شوند.

سرمایه‌داری از چند قرن پیش در جهان وجود دارد و در تمام دورۀ حاکمیت آن اصل «انسان گرگ انسان است» (Homo homini lupus est ) حکمرانی می‌کند. در طی این مدت نسل‌های متعدد گرگان را پرورش داده و وظیفۀ مادری خود را در مقابل گرگان ضعیف‌خور سرمایه‌داری انجام داده است. و حالا گرگ‌ها اعلام می‌کنند، که از این پس برای خوردن علف آماده هستند؟!

بگذریم از این اراجیف. این سرمایه‌داری فراگیر بدنام یک پرده دود است که برنامه‌های نخبگان جهانی برای رسیدن به آینده را می‌پوشاند و آن را می‌توان نظام پساسرمایه‌داری، فئودالیسم نوین یا برده‌داری جدید نامید.

نخبگان جهانی آماده‌اند از سود چشم‌پوشی کنند، اما تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند از قدرت صرفنظر نمایند. طرح «نوسازی بزرگ» بمنظور حفظ و تحکیم این قدرت برنامه‌ریزی شده است.

صاحبان پول قصد دارند سرمایه‌های خود را به سلطه مطلق بر جهان تبدیل کنند.

والنتین کاتاسانوف

پرفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

کارشناس مسائل پشت صحنه

ا. م. شیری

۶ دی- جدی ١٣٩٩

منبع:

http://www.sovross.ru/articles/2066/50471




فاشیسم؛چیستی، پیدایش و عروج -1

04/10/1399           نویدنوشبگیر حسنی

  • واژۀ «فاشیسم» فاقد یک تعریف عامِ پذیرفته شده از سوی دانشمندان علوم سیاسی، تاریخ‌ دانان و یا جامعه‌ شناسان است؛ فاشیسم را، به عنوان اسم، برای نامیدن پدیده‌ های متنوعی، مانند: نظریه، ایدئولوژی، جنبش و نیز شکلی از حکمرانی به کار گرفته ‌اند. به همین شیوه، این واژه را همچون صفتی برای توصیف برخی رفتارها و سازمان‌های سیاسی و البته چونان یک دشنام سیاسی استفاده می ‌کنند. نکتۀ جالب اینکه، در بسیاری از نمونه‌ها، پدیده‌هایی که با این واژه توصیف یا نامیده می‌شوند، تمایزات آشکار و بسیار مهمی با یک‌دیگر دارند.

درآمد

پدیدۀ فاشیسم را به حق باید یکی از پیچیده‌ترین پدیده‌های اجتماعی ـ سیاسی ـ اقتصادی نامید که پس از انکشاف سرمایه‌داری به وجود آمده است. بغرنجیِ درک این پدیده، ناشی از شرایط متفاوت پیدایش آن در کشورها، منافع مختلف گروه‌های هوادار و تضاد بعضاً آشکار میان برخی از شعارها و عملکردهای فاشیسم در مقاطع گوناگون حیاتش است. 

از سوی دیگر، انگاره‌های گوناگون و بعضاً متعارضی که از سوی نظریه‌ پردازان حامی نیروهای مختلف اجتماعی، دربارۀ این پدیده بیان شده‌اند، به ابهام بیشتری در شناخت آن دامن زده‌اند. اگرچه نمی‌توان همه این تفاوت‌ها را ناشی از اختلاف منافع طبقاتی دانست، اما بدیهی است که تمامی این نظریات از دیدگاه مواضع و منافع مشخص طبقاتی بیان می‌‌شوند و لذا مانند هر تئوری‌پردازی دیگری در حوزهِ علوم انسانی، ما دقیقاً با منافع گروه‌های متعارض اجتماعی مواجهیم که البته در بسیاری از نمونه‌ها، نمایندگان و نظریه‌پردازان آنها، مایل به نهان‌کردن اهداف و مقاصد طبقاتی خود هستند. 

به هر روی، بررسی تاریخی – منطقی این پدیده به شناخت دقیق‌تر آن کمک می‌‌کند و همچنین می‌تواند راهگشای دستیابی به پاسخی برای این مسألۀ مهم باشد که آیا کابوس فاشیسم -آنچنان که برخی از نظریه‌پردازان می‌کوشند تا به دیگران بقبولانند- با شکست دولت‌های آلمان، ایتالیا و ژاپن در جنگ دوم جهانی برای همیشه خاتمه یافته است یا ممکن است در زمانی دیگر، مجدداً شاهد عروج و قدرت‌گیری فاشیست‌ها باشیم؟ بنابراین، بررسی اجمالی این پدیده و درنگی بر چگونگی پیدایش و اعتلای آن به‌ ویژه در شرایط بحران‌های سرمایه‌داری خالی از فایده نخواهد بود. 

ما در این مقاله به شرایط اجتماعی خاص و چگونگی پیدایش دولت‌های فاشیستی در آن شرایط می ‌پردازیم. طبیعتا با چنین رویکردی، ناگزیر از بررسی جنبش‌های فاشیستی، بنیان‌های نظری آنها و نیز شرایط عروج و قدرت ‌گیری فاشیسم خواهیم بود. ما بیان خواهیم کرد که کدامین ایده‌ها و باورها، ریشه‌های اساسی نظریه‌های فاشیستی را شکل داده ‌اند و همچنین نشان خواهیم داد که این نظریه‌ ها چگونه و در چه شرایطی مورد قبول توده‌ های خاصی از «مردم» قرار گرفتند، پایگاه اجتماعی فاشیسم کجاست و کدام نیروهای اجتماعی به حمایت از جنبش‌های فاشیستی برخاستند. در ادامه خواهیم دید که چرا و چگونه «دولت»های فاشیستی پدید آمدند و در نهایت منافع کدام یک از بخش‌های جامعه را تامین نمودند. در پایان نیز به بررسی امکانِ گسترش و عروج مجدد فاشیسم در اشکال نوین آن خواهیم پرداخت. 

مفهوم فاشیسم

واژۀ «فاشیسم» فاقد یک تعریف عامِ پذیرفته شده از سوی دانشمندان علوم سیاسی، تاریخ‌ دانان و یا جامعه‌ شناسان است؛ فاشیسم را، به عنوان اسم، برای نامیدن پدیده‌ های متنوعی، مانند: نظریه، ایدئولوژی، جنبش و نیز شکلی از حکمرانی به کار گرفته ‌اند. به همین شیوه، این واژه را همچون صفتی برای توصیف برخی رفتارها و سازمان‌های سیاسی و البته چونان یک دشنام سیاسی استفاده می ‌کنند. نکتۀ جالب اینکه، در بسیاری از نمونه‌ها، پدیده‌هایی که با این واژه توصیف یا نامیده می‌شوند، تمایزات آشکار و بسیار مهمی با یک‌دیگر دارند. بنابراین لازم است تا در ابتدای این نوشتار، شرحی دربارۀ این واژه بیان گردد. 

فاشیسم از واژۀ لاتین Fascis مشتق شده است. این واژه برای نامیدن تبری فلزی که به وسیلۀ چوبهایی که به دور دستۀ آن نوارپیچ شده بودند، به کار می‌رفت. در زمان امپراتوری روم، این تبر، به عنوان نماد اختیار و قدرت حکمرانی به کار گرفته می‌شد که البته مفهوم برخورداری از قدرت از طریق وحدت را نیز القا می‌نمود. پس از سال 1918 نیز گروه‌هایی در ایتالیا، این علامت را به عنوان نشانۀ خویش برگزیدند و خود را فاشیست خواندند. اندک‌اندک گروه‌های مشابه نیز در بسیاری از کشورها پدید آمدند که خود را به همین اسم می‌نامیدند. وجه مشترک میان این گروه‌ها را می‌توان در چند مسئله خلاصه کرد: ملی‌گرایی افراطی؛ سرسپردگی به پیشوا، نقد عقلانیت؛ و ادعای ارائۀ راهی به جز کمونیسم و سرمایه‌داری. 

اگرچه برخی از پژوهشگران بر تمایز نازیسم از فاشیسم تأکید دارند اما در این نوشتار دیدگاه‌های نازی‌ها در کنار آرای فاشیست‌های ایتالیا، به عنوان گونه‌ای از فاشیسم و در کنار هم بررسی می‌شود. این امر به معنای نادیده گرفتن تفاوت‌های این دو دیدگاه در مباحثی نظیر نژادپرستی بیولوژیک و جایگاه و نقشِ دولت در جامعه و یا زهدباوری و باور به مکتب حقوق تاریخی آلمانی نیست، اما چنان که شرح داده خواهد شد، این تمایزات نمی‌توانند در برابر شباهت‌ها و ریشه‌های مشترک و عملکردهای یکسان، اساسی قلمداد گردند. همچنین ما در اینجا تنها بر روی مسائل مربوط به ایتالیا و آلمان متمرکز می‌شویم و به نمونه‌های دیگر نظیر اسپانیا، پرتغال، مجارستان یا آرژانتین و ژاپن نخواهیم پرداخت. 

نظریه‌های فاشیستی و بنیان‌های تئوریک آن

سخن گفتن از «نظریه»های فاشیستی تا حدودی پارادوکسیکال است؛ زیرا از منظر تئوری‌پردازان فاشیست «عقل» باید با «اراده و روحیه» جایگزین گردد چون به باور اینان اصولاً رفتار توده‌ها غیرعقلانی و غریزی است: لذا نظریه‌پردازی برای کنترل توده‌ها بیهوده است و آنچه که اهمیت دارد به کارگیری هستۀ غیرعقلانی کنش‌های جمعی از طریق برانگیختن شور و احساسات توده‌هاست. مطابق این برداشت از مسئله، فاشیسم نه همچون یک نظریه بلکه به مثابه نوعی از ایمان و آموزۀ مذهبی که باید به جای درک شدن، احساس و باور گردد، تجلی می‌کند. اما صرف‌نظر از تفسیر متفکران فاشیست از دیدگاه‌هایشان، می‌توان و باید این درک از فاشیسم را که مبتنی بر سیاست‌ورزی بر پایۀ رفتار توده‌هاست، به معنای نوعی از نظریه‌پردازی درنظر گرفت. 

در این بخش به اجمال، به بنیان‌های «فلسفی» ایده‌های فاشیستی پرداخته خواهد شد. چنین کندوکاوی به هیچ وجه بر درکی ایده‌آلیستی استوار نیست: فاشیسم از ایده‌ها آغاز نمی‌شود؛ نمی‌توان فاشیسم را به ایده‌ها فروکاهید؛ نمی‌توان اهداف طبقاتی و منافع واقعی نیروهای اجتماعی را در پشت برنامه‌های فاشیستی و در برآمدن آن در نظر نداشت، اما از سوی دیگر هم نادیده گرفتن بنیان‌های تئوریکی که اندیشه‌های فاشیستی بر آنها استوار است، با اسلوب علمی منطبق نیست: باید شرایط اجتماعی و زمینۀ مادی خاصی که باورهای فاشیستی در آنها ریشه دارند، بررسی شوند؛ رابطۀ دیالکتیکیِ که میان این ایده‌ها و واقعیت عینی برقرار است، در نظر گرفته شود؛ باید دید که چگونه این ایده‌ها به نیروی مادی بدل می‌شوند و چطور به نوبۀ خود جهان عینی را تغییر می‌دهند و در تأثری متقابل، خود نیز دگرگون می‌شوند. 

واقعیت این است که پیش از ظهور احزاب فاشیستی در سال‌های پایانی دهۀ دوم قرن بیستم، بنیان‌های نظری مرتبط با عناصر سازندۀ «جهان‌بینی» فاشیستی در نزد برخی از روشنفکران قرن نوزدهم پدید آمده بود. نقد عقلانیتِ برآمده از عصر روشنگری و ستایش از امر غیرعقلانی و برداشت خاصی از امر غریزی، در نزد کسانی همچون نیچه و برگسون نمایان بود و البته در مرکز استدلال‌های فاشیستی نیز، ضدیت عقل‌ستیزانه با ماتریالیسم نهفته بود و به یک معنا فاشیسم جنبشی بر علیه روشنگری در شکل عام و برضد ارزش‌های تصریح شده در انقلاب کبیر فرانسه، در شکل خاص بود. تمامی کسانی که به «روشنفکران» برجستۀ فاشیسم تبدیل شدند خود را متفکرانی در تضاد با ماتریالیسم تعریف می‌کردند (نئوکلوس، 1391: 18-17). ناکامی عقلانیت در برآورده کردن کامل ارزیابی‌های به‌غایت خوش‌بینانه از توانایی‌های عقل انسانی، موجب ایجاد سرخوردگی‌های جدی در نزد بسیاری از اندیشمندان شد. در چنین فضایی و در چهارچوب نقد پوزیتیویسم به عنوان یکی از گرایش‌های مسلط ناشی از علم‌باوری قرن هجدهمی، پروژۀ نقد امر عقلانی و جایگزینی آن با مفاهیمی چون «امر غریزی» و «شور حیاتی» شکل گرفت. 

متفکری مانند توماس کارلایل به تاریخ‌ساز بودنِ قهرمانان و حق رهبری نخبگان بر جامعه باور داشت و نظرات گوستاو لوبون دربارۀ «روانشناسی» توده‌ها و رفتارِ جمعیِ مبتنی بر غریزه، بعدها توسط فاشیست‌ها برای انگیزش هواداران‌شان به‌کار گرفته شد. پیشرفت‌های علم زیست‌شناسی، در کنار کشف بزرگ داروین دربارۀ تکامل انواع، به ایجاد «فلسفۀ زیست‌شناسی» انجامید. دوگوبینوی فرانسوی، اولین تئوری‌پردازی‌ها را دربارۀ نابرابری نژادی سامان داد. تَوَسّع نظریۀ تکامل از حوزۀ طبیعت به سپهر اجتماع و قانون بقای اصلحِ هربرت اسپنسر از مؤلفه‌های اساسی در ساختمان تئوریک انواع فاشیسم بودند. 

صرف‌نظر از موارد پیش‌گفته، انکشاف سرمایه‌داری، در کنارِ خود، دولت–ملت‌ها و ایده‌های ناسیونالیستی را نیز پدید آورد. تکامل و گسترش مناسبات سرمایه‌داری، غلبه بر جداسری عهد فئودالی را، دستکم در چهارچوب‌های بزرگ‌تر جغرافیایی، الزام‌آور می‌ساخت. ستیز بر سر الغای امتیازات موروثی اشراف از سوی بورژوازیِ نوپدید و تلاش برای دستیابی به برابری حقوقی با طبقۀ استثمارگرِ پیشین، برای گسترش و تعمیق مناسبات تولیدی جدید اهمیتی اساسی داشت. ناسیونالیسم در آغاز، به شکل‌گیری آگاهی ملی و تأسیس دولت ملی یاری رساند و نقش مهمی در مبارزه بر علیه نظام فئودالی داشت. ناسیونالیسم که به عنوان ایدئولوژی بورژوازی، در برابر فئودالیسم نقشی مترقی داشت، اما در ادامۀ گسترش و تعمیق مناسبات سرمایه‌دارانه، سویۀ ارتجاعی خود را نیز نمایان ساخت. در زمان سلطۀ انحصارات و در مرحلۀ امپریالیستیِ سرمایه‌داری، ناسیونالیسم درکنار میلیتاریسم، به ابزاری برای پیروزی در رقابت میان گروه‌های رقیب سرمایه‌دار و نیز وسیله‌ای برای تحت انقیاد درآوردن خلق‌های سایر سرزمین‌ها بدل شدند. سرمایه‌داری بدون چشم‌اندازی از «آرمانِ» عظمت و شکوه ملی، قادر نبود تا شرایط روانی لازم برای بسیج توده‌ها را در جنگ‌های توسعه‌طلبانۀ امپریالیستی، ایجاد نماید. 

ناسیونالیسم در شکل باور به برتری یک ملت – کشور بر دیگران و نیز اولویت منافع «ملت» خودی بر سایر ملل و همچنین برداشت زیست‌شناختی از پدیدۀ «ملت» در نقطۀ مرکزی باورهای فاشیستی قرار دارد. اندکی بعد و در هنگام بررسی موضع فاشیست‌ها در برابر مبارزۀ طبقاتی به اهمیت اساسی ایده‌های ملی‌گرایانه برای فاشیسم و نیز طبقاتِ حاکمِ حامی فاشیست‌ها خواهیم پرداخت. 

طبیعت، ملت، جنگ و فاشیسم 

نقد عقل مدرن و اخلاقیات مبتنی بر آن، از طریق جایگزین کردن آنها با مفاهیمی مانند، غریزه، شهود، شور حیاتی، اراده و… اهمیت امر«طبیعی» را در دیدگاه‌های فاشیستی نمایان می‌کند؛ «طبیعتی» که قوانینش آهنین و تخطی‌ناپذیرند. تسری این قوانینِ انعطاف‌ناپذیر به اجتماع انسانی، که از منظر فاشیست‌ها فاقد عنصر عقلانیت است، پذیرش داروینیسم اجتماعی را الزامی می‌کند و این رهیافت به جامعۀ انسانی مستقیما با مقولات بیولوژیک پیوند می‌خورد. فاشیسم طبیعت و آنچه را که قوانین و وضعیت طبیعیِ امور می‌پندارد، تقدیس می‌کند و به آن معنویت می‌بخشد و در این میان انسان نیز چیزی فراتر از جزئی از طبیعت نیست. به گفتۀ هیملر «انسان هیچ چیز ویژه‌ای نیست؛ چیزی بیش از قطعه‌ای زمین نیست» (نئوکلوس، 1391: 127). چنین است که از منظر هیتلر نیز جسم و قدرت جسمانی اهمیتی اساسی دارد: «بها دادن بیش از حد به دانش نه فقط به بی‌توجهی به شکل جسمانی و قدرت جسمانی انجامید بلکه سرانجام به بی‌احترامی به کار جسمانی کشید. تصادفی نیست که این عصر، که افراد بیمار در آن زاد و ولد می‌کنند و حفظ می‌شوند، ضرورتاً به بیماری عمومی -نه تنها بیماری جسمانی بلکه همچنین بیماری ذهنی– می‌انجامد. زیرا کسی که قدرت و سلامتی جسمانی را خوار می‌شمارد، پیش‌تر قربانی بدقوارگی ذهن شده است.» (نئوکلوس، 1391:135 – 136). 

افراد علیل، عقب‌ماندگان ذهنی، دگرباشان جنسی و فمینیست‌هایی که تلاش می‌کنند تا «نقش طبیعی» زنان را به عنوان مادر مخدوش کنند، سوسیالیست‌ها که پیکرِ «ملت» را از طریق تجزیۀ آن به طبقات پاره‌پاره می‌کنند و انترناسیونالیسم که مخدوش‌کنندۀ «سرزمین» است، همگی سزاوار نابودی‌اند. 

افزون بر این، «ملت» از دیدگاه فاشیسم، نه به عنوان یک پدیدۀ تاریخی بلکه همچون یک موجود «طبیعی» درک می‌شود. موسولینی از دو نوع ملت سخن می‌گوید: ملت‌های نیرومند و «مردوار» و ملت‌های ضعیف و «زن صفت». وی ملت‌های آلمان و ایتالیا را در گروه اول و انگلستان و فرانسه را در زمرۀ دوم قرار می‌دهد. تأکید بر امر طبیعی در موضوع «ملت»، مسألۀ زمین را نیز برجسته می‌سازد و مفاهیمی چون «خون» و «خاک» به هم می‌آمیزند و از این راه وحدت ملت با سرزمینش مستدل می‌شود. پاکسازی زمین و طبیعت از آلوده‌کنندگانش، «ملت» را به عنوان جزیی از طبیعت از شر نابودکنندگان و آلوده‌کنندگانش نجات می‌دهد. به این معنا، ناتورالیسم و ناسیونالیسم در فاشیسم به یکدیگر پیوند می‌خورند و هرآنچه که وضعیت «طبیعی» امور را مختل کند یا ملت -و در نتیجه طبیعت- را آلوده سازد، باید نابود گردد: افراد علیل، عقب‌ماندگان ذهنی، دگرباشان جنسی و فمینیست‌هایی که تلاش می‌کنند تا «نقش طبیعی» زنان را به عنوان مادر مخدوش کنند، سوسیالیست‌ها که پیکرِ «ملت» را از طریق تجزیۀ آن به طبقات پاره‌پاره می‌کنند و انترناسیونالیسم که مخدوش‌کنندۀ «سرزمین» است، همگی سزاوار نابودی‌اند. 

در این تفسیر ناتورالیستی از جهان و انسان، جنگ هم به عنوان امری طبیعی که قانون بقای اصلح از طریق آن جاری می‌شود، درک و تقدیس می‌گردد: فاشیسم جنگ را به خاطر خود آن ستایش می‌کند و نه برای نتایج یا دلایل آغازش، بلکه به این علت که جنگ پویایی طبیعت است. هیتلر باور دارد که «هر کس در نظم و ترتیب جهان کندوکاو کرده باشد تشخیص می‌دهد که معنای آن در بقای جنگ‌طلبانۀ شایسته‌ترین‌هاست» (نئوکلوس، 1391: 38). چنین درکی از جنگ، زیبایی‌شناسیِ خاص خود را به‌ویژه در مکتب فوتوریسم پدید می‌آورد و متقابلاً نیز از آن نیرو می‌گیرد: «دیگر جز در مبارزه، زیبایی وجود ندارد. هیچ اثری را بدون شخصیتی ستیزه‌جو نمی‌توان شاهکار دانست» (نئوکلوس، 1391: 39). از نظر فاشیست‌ها جنگ یک هنجار است و عالی‌ترین شکل فعالیت سیاسی به شمار می‌رود. چنین دیدگاهی قادر است تا کهنه‌سربازان و جوانان سرخورده‌ای را که در حال رویاپردازی پیرامون ماجراجویی‌ها و حال و هوای تجربیات «سنگر» هستند، به خود جلب کند. 

نژادپرستی و ملت: تمایز و شباهت فاشیسم و نازیسم

به ترتیبی که ذکر آن گذشت، اگر عقل‌ستیزی را نطفۀ اولیه دیدگاه‌های فلسفی فاشیسم بدانیم، ناسیونالیسم در عصر امپریالیسم، بنیان سیاسی آن را تشکیل می‌دهد. در اینجا لازم است تا به تفاوتی میان فاشیسمِ ایتالیایی و نازیسمِ آلمانی اشاره گردد: در فاشیسم ایتالیایی، ملت استوره است که باید توسط دولت ساخته شود. موسولینی و جنتیله اعلام می‌دارند: «ملت دولت را نمی‌آفریند [بلکه] ملت توسط دولت آفریده می‌شود». در این دیدگاهِ واژگونه، دولت عامل انقلاب و سوژۀ تاریخ است؛ شخصیتی قائم به ذات و هدفی در خود است؛ چیزی ورای ملت و افراد: «فرد تا جایی آزاد است که بخشی از دولت شمرده می‌شود و تنها در جایی آزاد است که بخشی از دولت است» (نئوکلوس، ۱۹۳۱، ۵۱ – ۵۰). قائل شدن چنین اهمیت تعیین‌کننده‌ای برای دولت در نزد فاشیست‌های ایتالیا از آن رو بود که ایتالیا به علت ضعف مفرط بورژوازی‌اش و اشغال مداوم بخش‌های مختلف کشور، تا حوالی دهۀ شصت قرن نوزدهم موفق نشده بود تا به یک دولت–ملت تبدیل شود، حال آنکه آلمان پیش از تبدیل شدن به یک دولت–ملت مدرن، به عنوان یک «ملت فرهنگی» وجود خارجی داشت. همین تمایز موجب می‌شد تا در نزد نازی‌ها، برخلاف همتایان ایتالیایی‌شان، دولت نه هدفی درخود، بلکه وسیله‌ای برای دستیابی به هدفی بالاتر یعنی برتری نژادی تلقی گردد. هیتلر در این زمینه می‌نویسد: «چیزی به عنوان اقتدار دولتی نمی‌تواند به عنوان هدفی در خود وجود داشته باشد… بالاترین هدف زندگی انسان حفظ دولت نیست، چه رسد به حکومت، بلکه حفظ انواع است» (نئوکلوس، ۱۹۳۱، ۵۲ – ۵۱). 

درک بیولوژیک از ملت در نزد نازی‌ها و تقلیل ملت به یک جمعیت نژادی، ریشه در برداشت «طبیعت‌گرایانه» نازی‌ها از پدیدۀ ملت داشت: ترکیبات واژگانی نازی‌ها دربارۀ خطراتی که می‌تواند «ملت» را تهدید کند، کاملا ریشه‌های این برداشت را نمایان می‌سازد: «نشانه‌های بیماری»، «مسمومیت»، «انگل»، «زهر» و…. هیتلر یهودیان را به علت فاقد وطن بودنشان، همچون انگلی توصیف می‌کرد که در پیکر افراد دیگر زندگی می‌کنند. واقعیت این است که نژادپرستیِ بیولوژیک، به شکلی که در اندیشۀ نازیسم نقشی تعیین‌کننده داشت، در فاشیسم ایتالیایی کمتر مشاهده می‌شود: این درست است که فاشیست‌های ایتالیا در سال 1938 قوانین نژادی را به تصویب رساندند که بر طبق آنها ازدواج بین نژادها ممنوع بود و یهودیان نیز با محدویت‌هایی در زمینۀ مالکیت بر اراضی بزرگ مواجه شدند، اما این محدودیت‌ها شامل کهنه‌سربازان یهودی و کسانی که در جنبش فاشیستی شرکت کرده بودند نمی‌شد و حتی یهودیانی که می‌توانستند ملیت ایتالیایی خود را اثبات نمایند، مورد حمایت سفارت‌خانه‌های ایتالیا در سرزمین‌های تحت اشغال نازی‌ها قرار می‌گرفتند (نئوکلوس، 1391:65). 

دو تفاوت پیش‌گفته اما، در مقایسه با شباهت‌های فاشیسم و نازیسم از اهمیت کمتری برخوردارند و برخلاف تحلیل‌گرانی که مایل‌اند از این تفاوت‌ها به تطهیر فاشیسم در برابر نازیسم بپردازند، باید اولاً به رفتار نژادپرستانۀ ایتالیایی‌ها در آفریقا اشاره کرد و ثانیاً بر این مسألۀ کلیدی تأکید نمود که نژادپرستی نازی‌ها در عین نقش تعریف‌کنندۀ ملت، ناشی از بیگانه‌هراسی نیز هست که خود در ارتباط با ناسیونالیسم است. دو مفهوم ملت و ناسیونالیسم در قلب ایدئولوژی‌های فاشیستی قرار دارند و محتوای نژادپرستیِ بیولوژیک نازیسم، چیزی به‌جز ناسیونالیسم در عریان‌ترین و «طبیعی»ترین چهرۀ خویش نیست و دقیقاً به همین نحو، «استورۀ ملت» ایتالیا نیز در مرکز آموزه‌های فاشیست‌های ایتالیایی قرار دارد. 

از بحث مذکور نتیجه گرفته می‌شود که انواعی از فاشیسم نیز بدون باورهای واضح نژادپرستانۀ بیولوژیکی می‌توانند پدید بیایند: دشمنی با گروه‌های «بیگانه» که عامل «آلودگی و فاسد شدن» ملت یا فرهنگِ خودی هستند، می‌تواند در اشکالی همچون تنفر از اقلیت‌های جنسی، «اسلام‌ستیزی»، «کمونیست‌ستیزی» یا دشمنی با مهاجرین خارجی نیز بروز نماید. 

زمینه‌های پیدایشِ جنبش فاشیستی (اقتصادی – اجتماعی) 

 در بازۀ زمانی میان دو جنگِ جهانی، جنبش‌های فاشیستی در تمام کشورهای سرمایه‌داری به وجود آمدند اما تنها در ایتالیا و آلمان به پیروزی رسیدند. به بیان دقیق‌تر، پیدایش این جنبش‌ها در دو کشور زودتر رخ داد: اول ایتالیا که علی‌رغم آنکه در زمرۀ کشورهای پیروز نبرد بود، اما این پیروزی دستاوردهای ارزنده‌ای مشابه فرانسه یا انگلستان را برایش به ارمغان نیاورده بود و سپس به فاصلۀ زمانی اندکی، در آلمان که بازندۀ اصلی جنگ بود. آلمان با شکست در جنگ نه تنها به اهداف امپریالیستی‌اش نرسیده بود بلکه مناطقی را نیز از دست داده و ملزم به پرداخت غرامت‌های کمرشکن شده بود. در سایر کشورهای سرمایه‌داری –شاید به استثنای هلند و انگلستان- جنبش‌های مشابه، در حوالی سال 1930 یعنی در زمان بروز بحران بزرگ جهانی، پدیدار شدند. در هلند و انگلستان نیز علی‌رغم این حقیقت که گروه‌های فاشیستی در سال 1923 شکل گرفته بودند، اما تا اواسط دهۀ 1930 نقش و وزن چندانی در عرصۀ سیاسی نداشتند. شاید در اینجا باید به این پرسش نیز پاسخ داده شود که چرا فاشیسم تنها در این دو کشور به پیروزی رسید؟

هزینه‌های جنگِ بی‌حاصل برای ایتالیای پیروز و عواقب شکست برای آلمان، فشار شدیدی را بر توده‌های مردم تحمیل می‌کرد. در این دو کشور، بر خلاف سایر کشورهای پیروز نبرد، هیأت حاکمه تحت فشار زیادی قرار گرفت؛ نارضایتی‌ها تشدید شد، اما مستعمرات این دو کشور آن چنان اندک بود که برخلاف انگلستان و فرانسه امکان انتقال فشار به خارج و تأمین منابع از مستعمرات وجود نداشت. بنابراین تنها راه کسب سود و حفظ مناسبات تولیدی سرمایه‌دارانه برای طبقات مسلط، تشدید بهره‌کشی از کارگران داخلی بود. 

 طبیعتاً با پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه و وجود سنت‌های نیرومند کارگری در آلمان و ایتالیا، چشم‌انداز نوینی برای توده‌های کارگر و دهقان پدید آمده بود: انقلاب کارگری و دگرگونی بنیادی در مناسبات تولیدی موجود. این چشم‌انداز کاملاً قادر بود نه تنها طبقۀ کارگر و متحد طبیعی آن –دهقانان- را به خود جذب کند، بلکه جمعیت کثیری از طبقات متوسط را نیز به هواداری از آلترناتیو ضدسرمایه‌داری برانگیزاند. اما به گفتۀ کلارا زتکین فاشیسم «مکافاتی» بود در ازای آنکه پرولتاریای اروپا، انقلاب بلشویکی روسیه را استمرار نبخشید (ویپرمان، 1397: 39). 

در حقیقت ناتوانی جریان‌ها و احزاب کارگری ایتالیا و آلمان از پیشبرد امر انقلاب، در شرایطی که طبقات فرودست به دنبال ایجاد تغییرات اساسی در نظم موجود بودند، باعث شد تا بخش‌هایی از اجتماع با سرخوردگی از این احزاب، به فاشیست‌ها که شعارهای تندی بر علیه سرمایه‌داری می‌دادند، اقبال نشان دهند. اگرچه این ناامیدی از احزاب کمونیست و سوسیال دموکرات نقشی مهم در رویگردانی بخش‌هایی از طبقۀ کارگر و متحدانش از این احزاب داشت، اما نباید فراموش کرد که اصولاً درک طبقات میانی از ضدیت با سرمایه‌داری و برداشت این طبقات از منافعِ خود، از ابتدا نیز درکی تناقض‌آمیز بود: اگر بخش پیشرو طبقۀ کارگر بنا بر آگاهی‌طبقاتی‌اش، در نبرد خود برعلیه سرمایه‌داری، خواستار نفی کامل بهره‌کشی فرد از فرد و الغای مالکیت خصوصی بر زمین و ابزار تولید بود، اما طبقات میانی خواستار آن بودند که ضمن حفظ نظام مبتنی بر مالکیت خصوصی، وجوهی از مناسبات سرمایه‌دارانه محدود یا تعدیل گردد. طبقات متوسط اصولاً با بورژوازی احساس نزدیکی بیشتری می‌کردند تا با پرولتاریا. بازتاب سیاسی این دیدگاه و نوسان طبقات میانی بین بورژوازی و پرولتاریا، در آرای سیاسی‌اش قابل مشاهده بود: اما اکنون که هیچ‌یک از احزاب سنتی قادر نبودند تا علاوه بر پایگاه اجتماعی خود، طبقۀ متوسط را نیز رهبری کنند، یک نیروی سیاسی کمتر شناخته شده با شعارهای جذاب قادر بود تا این طبقه را بسیج و نمایندگی کند. فاشیست‌ها موفق شدند تا نارضایتی توده‌ها را از مناسبات اجتماعی موجود به مخالفت با هیأت سیاسی حاکم منحرف کنند. 

در اینجا پرداختن به این مسئله نیز ضروری است که پیروزی فاشیسم در آلمان و ایتالیا علاوه بر شرایط خاص این دو کشور، در تداوم ضعف مفرط و ناتوانی سازمان‌های سیاسی طبقۀ کارگر و اشتباهات مکرر آنها در کنار حمایت‌های بلوک طبقاتی حاکمیت از فاشیست‌ها میسر شد. این حمایت دقیقاً از ضعف شدید بورژوازی حاکم در اِعمال سلطۀ طبقاتی‌اش به اَشکال پیشین (دموکراسی بورژوایی و پارلمانتاریسم) نشأت می‌گرفت. اندکی بعد، به مسألۀ حمایت سرمایه‌داران و ملاکان بزرگ از فاشیست‌ها خواهیم پرداخت، اما اکنون به صورت اجمالی برخی از خطاهای احزاب کمونیست و نیز خیانت‌های سوسیال‌دموکرات‌ها را بررسی خواهیم کرد. 

شاید یکی از مهمترین خطاها به نظریۀ نادرست «سوسیال فاشیسم» بازگردد: در کنگرۀ چهارم کمینترن دیدگاه‌های متفاوتی دربارۀ فاشیسم طرح شدند که در برخی از آنها هسته‌های کاملاً صحیحی وجود داشت. اما در نهایت دیدگاه‌های چپ‌روانه‌ای که به ویژه در حزب کمونیست آلمان دربارۀ فاشیسم وجود داشت به عنوان نظر غالب پذیرفته شد. مطابق این نظر، اتحاد با سوسیال‌دموکرات‌ها در برابر فاشیسم نادرست بود زیرا، رهبران سوسیال دموکرات مسؤولیت جدی در به قدرت رسیدن فاشیست‌ها داشتند. طبیعتاً این دیدگاه در یک زمینۀ عینی ویژه و بر پایۀ بعضی از فاکت‌های دقیق شکل گرفته بود: سرکوب کمونیست‌ها توسط دولت سوسیال‌دموکرات و خصوصاً نقش رئیس پلیس سوسیال دموکرات آلمان در سرکوب خونین نیروهای کمونیست انکارناپذیر بود. این دیدگاه در کنگرۀ پنجم کمینترن در 1924 توسط زینوویف به این صورت فرمولبندی شد: «سوسیال دموکراسی به جناح چپ فاشیسم تبدیل شده است» (ویپرمان، 1397: 41). کمینترن بعدها به‌درستی بر این نکته تأکید کرد که طبقۀ کارگر مدت‌ها پیش از عروج فاشیسم، به علت سیاست‌های سازش طبقاتی سوسیال‌دموکرات‌ها دچار انشعاب شده بود و حتی به عنوان نمونه در اتریش که دولت در اختیار سوسیال‌دموکرات‌ها بود، مقاومت جدی در برابر فاشیسم انجام نشد. در آلمان نیز سوسیال‌دموکرات‌ها، اتحادیۀ جبهه‌های سرخ را غیرقانونی اعلام کردند. در اسپانیا پیشنهادهای کمونیست‌ها برای تشکیل جبهۀ متحد از سوی سوسیالیست‌ها رد شد و سوسیالیست‌ها در برابر نیروهای ارتجاع و فاشیست نرمش‌های غیراصولی از خود نشان دادند (دمیتریوف، 1399: 24- 22)، اما قاعدتاً طرح مسئله به شکل پیش‌گفته که سوسیال‌دموکراسی و فاشیسم را بدون در نظر گرفتن تفاوت‌های جدی، دو روی یک سکه ارزیابی می‌کرد، تنها به شکاف بیشتر میان کمونیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها می‌انجامید تا جایی که کمونیست‌ها با یک تصمیم‌گیری کاملا زیان‌بار و نادرست در یک اقدام مشترک با نازی‌ها، در رفراندوم انحلال پارلمان پروس که رهبری آن در دست سوسیال‌دموکرات‌ها بود، شرکت نمودند که البته این رفراندوم نهایتاً با شکست روبرو گشت. اما متأسفانه چنین دیدگاهی تا سال 1934 نیز هم در حزب کمونیست آلمان و هم در کمینترن دستِ بالا را داشت و به مانعی جدی در راه تشکیل جبهۀ متحد علیه فاشیسم تبدیل شد. 

کمینترن در یک انتقاد از خود جدی، یکی دیگر از اشتباهات تعدادی از احزاب کمونیست را کم بها دادن به خطر فاشیسم اعلام نمود که حتی در مواردی –مثلاً بلغارستان، لهستان و فنلاند– به غافلگیری کمونیست‌ها در برابر کودتای فاشیست‌ها انجامید (دمیتریوف، 1399: 25- 26). 

اشتباه عمدۀ دیگر احزاب کارگری را می‌توان ناتوانی در مقابلۀ رزم‌جویانه با فاشیست‌ها دانست: در ایتالیا یکی از رهبران اتحادیه‌ای خطاب به کارگران اعلام کرد: «در خانه بمانید؛ به تحریکات پاسخ ندهید. حتی گاهی ترس، گاهی سکوت قهرمانانه است». نمایندۀ سوسیالیست در پارلمان با تضرع از موسولینی درخواست کرد: «فقط این را از شما می‌خواهم: بگذارید واقعاً آرامش داشته باشیم!» (دانیل، 1382: 165-166). حتی هنگامی که میلیشیای ضد فاشیستیِ آردیتی دل پوپولو در سال 1921 شکل گرفت سوسیالیست‌ها به توافق صلح خود با موسولینی چسبیده بودند و کمونیست‌ها نیز خواستار تشکیل جوخه‌های کمونیستی جداگانه شدند. چنین وضعیتی کارگران را در مقابل حملات سازمان‌یافتۀ فاشیست‌ها کاملاً بی‌دفاع می‌گذاشت. در آلمان هم سوسیالیست‌ها یک میلیشیای پُر تعداد را سازماندهی کردند که تنها برای نمایش‌های عظیم خیابانی به‌کار می‌آمد: در 22 ژانویۀ 1933 هنگامی که اوباش فاشیست در مقابل دفتر مرکزی حزب کمونیست و خانۀ لیبکنشت رژه می‌رفتند، سوسیالیست‌ها میلیشیای خود را به بیرون شهر بردند تا رژه‌ای آزمایشی را برپا کنند! وضعیت انجمن مبارزان جبهۀ سرخ، میلیشیای حزب کمونیست نیز چندان بهتر نبود: اگرچه شعار میلیشیای کمونیست از سال 1929 تا 1931 این بود که «هر جا فاشیست‌ها را دیدید آنها را بزنید» و البته حمله‌های مؤثری را نیز به دفاتر و سربازخانه‌های فاشیست‌ها انجام دادند، اما در سال 1931 مبارزۀ فیزیکی جای خود را به مبارزه‌ای ایدئولوژیک داد! (دانیل، 1382: 169-170). این رفتارها نهایتاً به تضعیف روحیۀ کارگران و خلع سلاح آنان انجامید و برخی از آنها را نیز به دامن فاشیست‌ها سوق داد. 

البته لازم به یادآوری است که نباید مانند بعضی از پژوهشگران در انتقاد از اشتباهات احزاب کمونیست راه افراط پیمود؛ بعضی از تحلیل‌گران نظیر پولانزاس تا بدانجا پیش رفتند که ادعا کردند که دیدگاه‌هایاکونومیستی ـ مکانیستی بر کمینترن غالب بوده و از این مسئله نتیجه گرفتند که حتی کمینترن فاشیسم را «لحظۀ مثبتی در جنبۀ بد تاریخ» قلمداد کرده است که انقلاب را نزدیک‌تر می‌کرد. (پولانزاس، 1360: 48). 

در اینجا اشاره به یک مسألۀ دیگر نیز ضروری است: در بحث مبارزه با فاشیسم و نیز در بررسی و تحلیل پدیدۀ فاشیسم با دیدگاهی روبرو هستیم که فاشیسم و کمونیسم را یکسان می‌پندارد و ادعای مبارزۀ هم‌زمان با هر دو را دارد. کندوکاو در این دست نظریات و موضع‌گیری‌ها این حقیقت را آشکار می‌کند که اینان تنها در حرف با فاشیسم مخالف‌اند و سویۀ اصلی حملۀ آنها نه فاشیسم که کمونیسم است و در این راه عملاً به تطهیر فاشیسم نیز می‌پردازند. یکی از مشهورترین این نظریه‌پردازان هانا آرنت است که با تئوری توتالیتاریسم، عملاً به تطهیر فاشیسم ایتالیا و تقبیح کمونیسم می‌پردازد. نمونۀ دیگر، از این نظریه‌پردازان ارنست نولته است. وی با جعل تاریخ، رابطه‌ای عِلّی میان کمونیسم و فاشیسم برقرار کرده است و بر مبنای این رابطه، فاشیسم واکنشی است به بلشویسم. وی مدعی است اگر انقلاب اکتبر اتفاق نمی‌افتاد، نه از «آدولف هیتلر وحشت‌زده» خبری بود و نه از آشوویتس و جنگ دوم بین‌الملل (برودکرب، 1395، 35) او با یکسان کردن اردوگاه‌های کار اجباری در سیبری و آنچه در آشوویتس رخ داد، می‌کوشد تا یکتایی آن جنایت هولناک را به سود فاشیسم، از میان بردارد و نکتۀ جالب در این‌باره، گزارش برودکرب از تفاوت واکنش نولته نسبت به هولوکاست در مقایسه با واکنشش در برابر عملکرد بلشویک‌ها است: «شیوۀ غیراحساسی، و می‌شود گفت رواقی نولته در روایت و توضیح فجایع قرن بیستم، در طول دو ساعت گفتگوی ما تنها در یک فراز نشانه‌هایی از احساسی شدن بروز پیدا کرد: آنجا که رشتۀ کلام به شرح جنایات بلشویک‌ها رسید. هنگامی که نولته شرح می‌داد، بلشویک‌ها پیش از آشوویتس چه روش‌هایی را برای شکنجه و کشتار به کار می‌بستند، تأثر و انزجار در صدا و حالت چهره‌اش به وضوح هویدا بود؛ برخلاف آن فرازهایی که پیرامون هولوکاست سخن می‌گفت. این حالت هرگز مسئله‌ای حاشیه‌ای نیست…» (برودکرب، 1395: 22). 

در میان شخصیت‌هایی که ادعای مبارزه همزمان با کمینترن و فاشیسم را دارند می‌توان از تروتسکی نام برد. لئون تروتسکی در راستای «مبارزات توأمان» خویش، در کمیته داخلی فعالیت‌های ضد آمریکایی موسوم به کمیتۀ دایز –سلف کمیته مک کارتی- حاضر می‌شود و صد البته نه برای بازجویی که برای مشاوره! وقتی خبر ماجرا به بیرون درز می‌کند سعی می‌کند تا در مقاله ای به نام «چرا پذیرفتم در کمیتۀ دایز حاضر شوم؟» ماجرا را شرح دهد. اما توضیحاتش، وی را بیش از پیش رسوا می‌کنند: وی در این مطلب با بیان این ادعا که دشمنِ سازش‌ناپذیر فاشیسم و کمینترن است، تصریح می‌کند که قاطعانه مخالف جلوگیری از فعالیت‌های فاشیست‌ها و کمونیست‌های هوادار کمینترن است! اما چرا مخالف جلوگیری از غیرقانونی کردن فعالیت هواداران کمینترن در آمریکاست؟ زیرا «توقیف تنها به این سازمان منحرف و سازش‌پذیر کمک می‌کند». چرا؟ «چون کمینترن وارد دوره تلاشی شده و توقیف حزب کمونیست، فوری اعتبار این حزب را در چشم کارگران بازسازی می‌کند»! و البته توجیه وی برای مخالفت‌اش با غیرقانونی اعلام کردن گروه‌های فاشیستی از این هم مضحک‌تر است:«غیرقانونی کردن گروه‌های فاشیستی ویژگی موهوم دارد: چون واپسگرا هستند می‌توانند به‌راحتی رنگ عوض کنند و خود را با هرگونه شکل سازمانی سازگار [کنند]، چرا که بخش‌های متنفذ طبقه حاکم [نظیر خود آقای دایز که تروتسکی نقش مشاورش را بازی می‌کرد!] و دستگاه دولتی با آنها همدلی می‌کنند و این همدلی‌ها ناچار در زمان بحران‌های سیاسی افزایش می‌یابد»(تروتسکی،1387: 193 -194).

 قاعدتاً باید مدال طلای کنار هم قراردادن فاشیسم و کمونیسم را به تروتسکی داد و این جملات تابناک در زمانی بر علیه کمینترن مطرح می‌شوند که هیولای فاشیسم سربرآورده است. البته چندان هم جای تعجب ندارد زیرا در سال 1932 یعنی حدود ده سال پس از به قدرت رسیدن موسولینی در ایتالیا و سرکوب کمونیست‌ها یعنی در زمانی که گرامشی حکم بیست سال حبس می‌گیرد و در زندان است، جناب تروتسکی آزادانه به ایتالیای فاشیست سفر می‌کند و عکسش نیز در مطبوعات به چاپ می‌رسد! 

 شخص دیگری که می‌توان از وی نام برد، کسی نیست به جز محمد امین رسول‌زاده، از مساواتچی‌های باسابقه و پان‌تُرک بعدی. وی به همراه تعدادی از ناسیونالیست‌های اقوام گوناگون شوروی، نشریه و جنبش موسوم به پرومته را بنیان گذاشت که مورد حمایت سیمون پتلیورای اکراینی و مارشال پیلسودسکی در لهستان نیز بود. تا پیش از پذیرش شوروی در جامعۀ ملل به سال 1934، تمام تلاش پرومته‌ای‌ها بر به رسمیت شناساندن دولت‌های تبعیدی جمهوری‌های شوروی و نیز ممانعت از حضور شوروی در جامعۀ ملل متمرکز بود. پس از آن نشریۀ پرومته به «افشاگری» بر علیه شوروی می‌پرداخت. در 1934 همکاری نزدیکی را با یکی از ستایش‌گران هیتلر به نام بواژولن، رئیس«لیگ ضدکمونیست» آغاز کرد. اما با قرارداد میان آلمان و شوروی در اوت سال 1939، پرومته‌ای‌ها به «ضدنازی» نیز تبدیل شدند و در آخرین شمارۀ نشریه در آوریل 1940 از خوانندگان خود تقاضا کردند تا میان «طاعون و وبا» دست به انتخاب نزنند: «یاری کنید تا اتحاد جماهیر شوروی از میان برود و به اجزای طبیعی و ملی‌اش تقسیم شود و این غلبه بر وباست؛ این یعنی زمینۀ پایان یافتن طاعون» (رسول‌زاده، 1389: 27-28). البته کار به همین‌جا ختم نشد و وی که در ابتدا ادعای مبارزه هم‌زمان با نازیسم و کمونیسم را داشت، به همراه دیگر رهبران قفقاز در سال‌های 3-1942در برلین قامت گزیدند و در کنار نازی‌ها «لژیون ترکستان» را تأسیس کردند تا در جبهه‌های شرقی بجنگند. (رسولزاده، 1389: 44). 

خاستگاه طبقاتی فاشیست‌ها 

اگرچه در صفوف جنبش فاشیستی، حضور کهنه‌سربازان بازگشته از جنگ در کنار جوانان ماجراجو و سرگشته، لمپن‌پرولتاریا و حتی بخش‌هایی از طبقۀ کارگر به روشنی مشهود است، اما از منظر ترکیب طبقاتی، این طبقۀ متوسط است که ستون فقرات جنبش‌های فاشیستی را تشکیل می‌دهد. هر چند جوخه‌های رزمی فاشیست‌ها به طور عمده از سربازان، جوانانِ بیکار و لمپن پرولتاریا تشکیل می‌شد، اما بررسی آماری از ترکیب طبقاتی اعضای حزب فاشیست ایتالیا در سال 1921 نشان می‌دهد که بیش از شصت درصد اعضا متعلق به طبقۀ متوسط بودند. در آلمان نیز دو سوم اعضای حزب نازی را کارمندان دولت و بخش خصوصی، پیشه‌وران، تجار و صاحبان مشاغل آزاد تشکیل می‌دادند (کونل، 1358: 24). 

اگر با مسامحه، تمامی بخش‌هایی از جمعیت را، که میان بورژوازی بزرگ و پرولتاریا قرار دارند،طبقۀ متوسط بنامیم، آنگاه فارغ از تمایزات مهمی که در بین این لایه‌ها وجود دارند، می‌توانیم دو بخش اصلی طبقۀ متوسط یعنی طبقۀ متوسط قدیم و جدید را تشخیص دهیم: اگر بخش عمده‌ای از طبقۀ متوسط قدیمی را خرده‌بورژوازی تشکیل می‌داد که به علت مالکیت بر ابزار تولید، به لحاظ اقتصادی مستقل بود، اما طبقۀ متوسط جدید (کارمندان دولت، شاغلین بنگاه‌های خصوصی، مهندسین و…) حقوق و مزدبگیر و در نتیجه از نظر اقتصادی به دولت یا سرمایه‌داران وابسته بود. میزان درآمد و سبک زندگی طبقۀ متوسط باعث می‌شد تا نه تنها خود را متفاوت از پرولتاریا بدانند، بلکه احساس نزدیکی بیشتری نیز به بورژوازی داشته باشند. 

شور ناسیونالیستی باعث شد تا این طبقه در دوران جنگ جهانی اول، بخش عظیمی از دارایی‌های خود را به عنوان اوراق قرضه به دولت‌هایشان بسپارد (کونل،1358: 19) و تورم دوران پس از جنگ نیز باقیماندۀ پس‌اندازهای طبقۀ متوسط را بی‌ارزش کرد و درآمد کارکنان و کارمندان نیز پابه‌پای تورم افزایش نیافت. در ایتالیا در سال‌های 1919-1920 ارزش لیره سقوط کرد و کسانی که در طبقۀ متوسط درآمد ثابتی داشتند، حتی بیش از کارگران آسیب دیدند، زیرا کارگران به مدد وجود اتحادیه‌ها و مبارزات صنفی، موفق شده بودند تا با افزایش دستمزها تا حدودی بر مشکلات ناشی از تورم غلبه کنند. دانیل به نقل از روسو دربارۀ وضعیت طبقۀ متوسط چنین می‌نویسد: «دریافتی بسیاری از آنان، کمتر از حقوق‌بگیران است و مجبور به تقبل هزینه‌هایی بسیار بیشتر برای زندگی و تحصیل هستند. زندگی پس از جنگ آنها شکنجۀ روزانه است. ضعیف‌تر از آن هستند که بتوانند خود را با هستی کم ارزش پرولتاریا وفق دهند و فقیرتر از آن که بتوانند فشار افزایش پیاپی هزینه‌ها را تحمل کنند… طبقۀ متوسط به این احساس رسید که هر روزه کمی از مقام و مرتبۀ خود را از دست می‌دهد» (دانیل، 1382: 65). 

در آلمان نیز وضعیت مشابهی وجود داشت: درآمد کارمندان دولت اُفت بیشتری نسبت به حقوق کارگران صنعتی داشت و درآمد یک استاد دانشگاه کمتر از یک کارگر بود. پس از تورم، 97درصد آلمانی‌ها هیچ سرمایه‌ای نداشتند و رقابت شدید میان کارتل‌ها و تراست‌ها، تولیدکنندگان کوچک و صنعت‌گران را از گردونۀ بازار بیرون انداخت. در مقابل اما، قراردادهای اتحادیه‌ای تا حدودی از کارگران محافظت می‌کرد. در سال 1882 بیش از 42درصد جمعیت آلمان دارای فعالیت اقتصادی مستقل بودند، اما با گسترش انحصارات و تشدید رقابت، این عدد در سال 1907 به 35درصد و در سال 1933 به کمتر از 30درصد کاهش یافت. (کونل، 1358: 16). در 1929 استرزمان، وزیر امور خارجه، اعلام کرده بود: «اگر این راه را ادامه دهیم چیزی جز تراست‌ها در یک سو و میلیون‌ها کارمند و کارگر در سویی دیگر نداریم… امروزه طبقۀ میانی تقریباً به کل پرولتر شده است» (دانیل، 1382: 66 -67). 

چنین شرایطی، این امکان واقعی را ایجاد می‌کرد که طبقات میانی در کنار پرولتاریا در مقابل سرمایه‌داری برزمند و به پیروزی قاطعانۀ انقلاب کمک کنند، اما عوامل متعددی مانع از به فعلیت درآمدن این امکان شدند:

۱. طبقۀ میانی، بنا به خصلت طبقاتی خویش و در زمان مناسب بودن اوضاع اقتصادی‌اش – البته با معیارهای خودش- و در هنگامی که چشم‌انداز روشنی را در برابر خود ببیند، در نقش یک اصلاح‌طلب، عملا ستایش‌گر نظم موجود است، اما در وضعیت بحران برای حل سریع و حتی رادیکال مسائل بی‌تاب می‌شود. 

۲. این طبقه برای خود جایگاهی بسیار فراتر از پرولتاریا قائل است.

۳. در شرایط بحرانی، فعالیت این طبقه بر ضد سرمایه‌داری کاملاً با مبارزات طبقاتی پرولتاریای سازمان‌یافته متفاوت است: اقدامات آنارشیستی و نیز درک وارونه و ایدئولوژیکش از مناسبات موجود، وی را نه برای الغای کامل مناسبات مبتنی بر بهره‌کشی که تنها بر ضد رقابت فزایندۀ میان سرمایه‌داران بزرگ که خود از آن دچار آسیب شده، برمی‌انگیزد و این چیزی نیست جز نگاهی به گذشته: درخواست بازگرداندن چرخ تاریخ سرمایه‌داری به عقب. در حقیقت در اینجا ما تنها با تعارض منافع مواجهیم و نه یک نبرد طبقاتی.

۴. درک متفاوت پرولتاریا و طبقۀ متوسط از مفهوم میهن و منافع ملی نیز یکی دیگر از نقاط افتراق است. 

۵. از طرف دیگر اشاره به این واقعیت ضروری است که علی‌رغم موارد فوق، خرده‌بورژوازی در بازۀ زمانی خاصی کاملاً آمادگی آن را داشت تا در کنار پرولتاریا قرار بگیرد و چنین نیز کرد: در ایتالیا و آلمان در انتخابات 1919 این طبقات به سوسیال دموکراسی رأی دادند اما ناتوانی سوسیالیست‌ها در پیشبرد امر انقلاب طبقۀ متوسط را از آنان مایوس نمود. 

 طبقۀ میانی در روستاها نیز در گرایش به فاشیست‌ها شرایط بهتری نداشت با این تفاوت که چپ‌گرایی افراطی در کنار بی‌عملی سوسیالیست‌ها موجب شد تا دهقانان، این متحدین طبیعی کارگران، به جای مبارزه در کنار کارگران در برابر سوسیالیسم بایستند: حزب سوسیالیست ایتالیا به جای مبارزۀ عملی و واقعی با زمین‌داران بزرگ در حال لفاظی پیرامون انقلاب پرولتری و کمونیسم ناب بود: یکی از رهبران فدراسیون کارگران کشاورزی اعلام کرد که بلشویک‌ها در روسیه با دادن زمین به دهقانان به سوسیالیسم خیانت کرده‌اند! همچنین ارائۀ طرحی دربارۀ اشتراکی کردن زمین‌ها در فوریۀ 1921 به پارلمان، عملاً کشاورزان خرده‌پا را به وحشت انداخت (دانیل، 1382: 77). 

در آلمان هم، علی‌رغم شرایط بسیار مساعد برای جذب توده‌های دهقانی و حتی در عین درک روشن و برنامه‌های مؤثر اسپارتاکیست‌ها در این زمینه، سوسیال‌دموکرات‌ها در کنار ارتش موفق شدند تا با سرکوب کمونیست‌ها این اقدامات را خنثی کنند. افزون بر این، دهقانان افزایش مالیات‌ها و هزینه‌های اجتماعی دولت سوسیال‌دموکرات را باعث بینوایی خود می‌دانستند و در سال 1928 در برخی مناطق با به دست گرفتن پرچم‌های سیاه به ادارات دولتی حمله کردند و از پرداخت مالیات نیز سرباز زدند. این اقدامات از سوی دولت سوسیالیست بی‌پاسخ نماند و به دستگیری فعالین این جنبش انجامید. در همین‌حال، ملاکان بزرگ موفق شدند تا این شرایط را به عنوان رویارویی کشاورزی و صنعت تفسیر نمایند و بدین ترتیب موفق شدند بسیاری از دهقانان را در انجمن «دفاع دهقانی» متشکل نمایند و اندکی بعد هم با حمایت‌شان از حزب نازی، این نیروی دهقانی را در پشت این حزب قرار دهند. اکنون شرایط برای فراگیر شدن نسخۀ بدلی آلترناتیو سرمایه‌داری مهیا بود. 

ادامه دارد

انتشار نخست:  نشریه دانش و امید شماره 3 –  دی ماه 1399

منابع:

– برودکُرب، ماتیاس (1395)؛ آشوویتس یکتا؛ ترجمۀ مهدی تدینی؛ کویر.

– پولانزاس، نیکوس (1360)؛ فاشیسم و دیکتاتوری مجلد اول؛ ترجمۀ احسان؛ آگاه.

– پولانزاس، نیکوس (1361)؛ فاشیسم و دیکتاتوری مجلد دوم؛ ترجمۀ احسان؛ آگاه.

تروتسکی، لئون (1387)؛ نبرد با فاشیسم در آلمان و مبارزه‌های مدنی با فاشیسم در ایالات متحده؛ ترجمۀ رضا اسپیلی؛ دیگر.

– دانیل، گرن (1383) ؛ فاشیسم و بنگاه‌های کلان اقتصادی؛ ترجمۀ رضا مرادی اسپیلی؛ قطره.

-دمیتریوف، گئورگی و دیگران (1399)؛ مبارزه در راه جبهۀ واحد علیه فاشیسم؛ ترجمۀ م. منصوری؛ نویدنو.

-رسول‌زاده، محمدامین (1389)؛ ملیت و بلشویزم؛ پردیس دانش و شیرازه.

-کونل، راینهارد (1358)؛ فاشیسم مفر جامعۀ سرمایه‌داری از بحران؛ ترجمۀ منوچهر فکری ارشاد؛ توس.

– نولته، ارنست (1393): جنبش‌های فاشیستی؛ ترجمۀ مهدی تدینی؛ ققنوس.

– نئوکولوس، مارک (1391): فاشیسم؛ ترجمۀ حسن مرتضوی؛ آشیان.

– وایدا، میهالی (1358): فاشیسم به مثابه جنبش توده‌ای؛ ترجمۀ ا. شمس؛ ایران.




کووید-١٩، آغاز نوسازی بزرگ

تصوراتی نزد مداحان سرمایه داری درباره ی جهان مورد نظرشان.

جهانی دیگر ولی در حال رشد و شکوفایی است که مظاهر آن را می توان به ویژه در جمهوری خلق چین مشاهده نمود.

باید علیه بربریت مورد خواست و نظر مداحان سرمایه داری و برای برپایی جامعه ی آزاد سوسیالیستی رزمید:

“توده ای ها”

«مسئلۀ دولت جهانی- در مرکز همۀ مسائل»

در ماههای آخر سال رو به پایان اغلب فرضیه‌ای مطرح می‌شود، که وضعیت جامعه موسوم به مؤسسۀ بسته، به انگلیسی  lockdown(تجرید مردم، کشورها) هرگز پایان نمی‌یابد.

سازمان جهانی بهداشت و حاکمیت بعضی کشورها به مردم پیشنهاد کردند «بمنظور امنیت خود آنها، در سلول زندان موقت» بنشینند. البته، حبس ممکن است دائمی باشد. سوءظن‌ها در این زمینه توسط آقایی بنام کلائوس شواب، بنیانگذار و رهبر دائمی مجمع جهانی اقتصاد که همه ساله در ماه ژانویه در شهر داووس سوئیس برگزار می‌شود، تقویت گردید. در ماه ژانویه آینده جلسۀ حضوری در داووس برگزار نخواهد شد. برگزاری این جلسه به تاریخ ١٣ تا ١۶ ماه مه در سنگاپور موکول گردید. در جلسۀ سال آینده، کلائوس شواب بمناسبت ۵٠ سالگی مجمع جهانی اقتصاد، تبریکات را خواهد پذیرفت (نام اولیۀ آن مجمع مدیریت اروپا بود).

شواب، اقتصاددان، پرفسور نیمه‌وقت دانشگاه ژنو، پرفسور افتخاری بسیاری از دانشگاهها، عضو هیأت امنا و مدیران بسیاری از شرکتها است. بکرات در نشست‌های باشگاه بیلدربرگ شرکت کرده و جزو کمیته رهبران آن می‌باشد.

در نشست مجازی ماه مه (٢٠٢٠) مجمع جهانی اقتصاد، کلائوس شواب همراه با شاهزاده چارلز، پسر ملکه الیزابت دوم، اصطلاح نوسازی، تنظیم مجدد بزرگ (The Great Reset) را مطرح کرد. معنی ادعا: دنیای سرمایه‌داری در شرایط بحرانی شدید بسر می‌برد، سرمایه‌داری به نوسازی نیاز دارد (شاهزاده چارلز از «سرمایه‌داری مسئول» سخن می‌گوید). کروناویروس و جامعۀ بستۀ ناشی از آن، فرصت منحصر بفردی برای کار مجدد بوجود آورده است. اما نمی‌توان آن را سریع انجام داد. بنا بر این،  بستن جامعه باید گسترش یابد.

در روزهای اول ماه ژوئن سال ٢٠٢٠ در سایت مجمع جهانی اقتصاد صفحه‌ایی بنام تنظیم مجدد بزرگ راه‌اندازی شد. موضوع را انتخاب کردند. گروه کُر به صدا درآمد. جو بایدن، باریس جانسون، جاستین ترودو اعضای گروه همصدایان بودند. پس از انتشار سخنرانی ترودو، نمایندۀ محافظه‌کار کانادایی پیر پائولوور در ماه نوامبر با تنظیم دادخواستی «متوقف کردن نوسازی بزرگ» را درخواست کرد. دادخواست در مدت کمتر از ٧٢ ساعت ٨٠ هزار امضا جمع‌آوری کرد.

معترضان به «نوسازی بزرگ» در ایالات متحدۀ آمریکا، انگلیس و قاره اروپا پدیدار شدند. غول‌های فن‌آوری اطلاعات مانند شرکت تجارت الکترونیک درّۀ ‌آمازون، اپل، گوگل، فیسبوک، مایکروسافت بطرفداری از کلائوس شواب و شاهزاده چالز وارد بحث‌ها شدند و صدای گروه همصدایان را چندین برابر بلندتر کردند. در ماه نوامبر، نیویورک تایمز مخالفان «نوسازی بزرگ» را به حالت عصبی حامیان «تئوری توطئه» خواند و احمقانه نوشت: توطئه‌گران اگر چه آشکارا عمل می‌کنند، اما حامیان نوسازی بزرگ هستند.

این، «توطئۀ آشکار» هربرت ولس در سال ١٩٢٨ را به یادها می‌آورد. «نوسازی بزرگ» یعنی، یک توطئۀ آشکار.

کلائوس شواب ٨٣ ساله است، اما به کار فعال مشغول نیست. در ماه ژوئیه سال ٢٠٢٠ کتاب کووید- ١٩: نوسازی بزرگ با همکاری تیری ماللر، آینده‌نگر متمایل به چپ منتشر شد. قرار است تا آخر سال ٢٠٢٠ کتاب بزبان‌های آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، ژاپنی، چینی و کره‌ای چاپ شود.

ایده‌های اصلی کتاب در خصوص نوسازی بزرگ در حال حاضر متفاوت است:

اول- شیوع کووید- ١٩ یعنی «یک پنجرۀ منحصر بفرد» است. بشریت نیز باید از این پنجره به آینده هدایت شود. بدون هیچ راه بازگشت به گذشته! «بسیاری‌ها می‌پرسند: چه وقت ما به زندگی عادی برمی‌گردیم؟ پاسخ کوتاه است: هیچوقت! تاریخ ما به دو دو بخش تقسیم می‌شود: تا کروناویروس و پس از آن».

دوم- «آیندۀ روشن» یعنی دنیایی که در آن تفاوت بین کشورهای ثروتمند و فقیر از میان می‌رود، مرزهای میان کشورها به مرور زمان برچیده می‌شود و یک کشور جهانی با دولت واحد تشکیل می‌گردد. «مسئلۀ دولت جهانی در مرکز همۀ مسائل» قرار می‌گیرد. شواب در ادامه می‌نویسد: «در اثر بستن جامعه، تعلق خاطر ما به نزدیکان، به افرادی از اعضای خانواده و دوستان، که بیشتر از همۀ دوست داریم،  تقویت می‌شود. اما نکته منفی در اینجا این است که باعث افزایش احساسات میهنی و ملی، همراه با اعتقادات تاریک مذهبی و برتری‌های نژادی می‌شود. و این مخلوط سمی باعث بروز بدترین‌ها در میان ما می‌گردد…». شواب تصریح می‌کند که به «اعتقادات تاریک مذهبی و برتری‌های نژادی» اعلان جنگ خواهد شد.

سوم- اقتصاد «دنیای زیبای جدید» باید بصورت متمرکز توسط انحصارات عظیم اداره شود. مالکیت خصوصی از میان خواهد رفت، جای آن را «اقتصاد استفاده»، «اقتصاد مشارکتی» خواهد گرفت (با این حال، شواب و همفکرانش از مفهوم «سوسیالیسم» اکیداٌ اجتناب می‌کنند). پول نقد وجود نخواهد داشت، در همه جا ارزهای دیجیتال رایج خواهد گشت.

چهارم- انرژی «سبز» جایگزین انرژی هیدروکربن خواهد شد. محدودیت‌هایی در مصرف آب، برق، برخی از انواع محصولات غذایی و تولیدات صنعتی «خطرناک برای محیط زیست» (مانند گوشت و اتوموبیل) اعمال خواهد گردید. و کاهش رشد جمعیتی و یا حتی کاهش جمعیت، اساسی‌ترین وسیله برای کاستن از فشار بر محیط طبیعی خواهد بود. به عبارت دیگر، «هر قدر رشد جمعیتی بیشتر… همانقدر خطر شیوع بیماری‌های واگیر جدید بیشتر».

پنجم- روباتیزه کردن تمامی عرصه‌های فعالیت اقتصادی و زندگی اجتماعی تکمیل خواهد شد. در کتاب «نوسازی بزرگ» در مورد کاهش شدید مشاغل بارها صحبت شده است: «احتمال دارد تا سال ٢٠٣۵، تا ٨۶ درصد مشاغل در رستوران‌ها، ٧۵ درصد در تجارت و ۵٩ درصد در زمینه‌های تفریحی خودکار بشود». «بدلیل بستن جامعه و اقدامات بعدی برای اعمال فاصله اجتماعی، ممکن است تا ٧۵ درصد رستوران‌ها ورشکست شوند». «هیچ یک از بخش‌های صنایع، هیچ مؤسسه‌ای دست نخورده باقی نخواهد ماند». برای افرادی که روبات جایگزین آنها می‌شود، درآمد پایه بدون قید و شرط، فقط با ارائه گواهی تأئید واکسیناسیون توسط فرد در نظر گرفته خواهد شد.

ششم- رقمی (دیجیتالی) کردن تمام عرصه‌های اقتصاد و جامعه ادامه می‌یابد. یک سیستم مؤثر برای نظارت بر رفتار و حرکت افراد، از جمله، با استفاده از فن‌آوری تشخیص چهره ایجاد خواهد شد. «بمنظور پایان دادن به همه‌گیری، ایجاد یک شبکۀ جهانی کنترل رقمی ضروری است».

هفتم- الگوی جدید مراقبت‌های بهداشتی ناظر بر آزمایشات منظم، واکسیناسیون اجباری، صدور شناسنامه‌های بهداشتی، ایجاد محدودیت‌ها و اعمال مجازات‌‌ها برای افراد متخلف از قوانین نظم پزشکی ایجاد خواهد شد.

هشتم- انسان در روح ترانس‌هومانیسم(١) به «حد کمال» خواهد رسید.

به این ترتیب، اهداف توطئه علنی اعلام می‌شود.

با حمایتی که اردوگاه جهانی‌گرایی از «نوسازی بزرگ» بعمل می‌آورد، شکی نیست که «همه‌گیری» منفور آغازی خواهد بود بر عملیات گذار به «دنیای زیبای جدید». آیا نیرویی قادر به مقاومت در مقابل نوسازی جهانی‌گرایانه وجود دارد؟

والنتین کاتاسانوف

پرفسور، دکتر علوم اقتصادی، مدیر مرکز پژوهش‌های اقتصادی «شاراپوف» روسیه،

کارشناس مسائل پشت صحنه

ا. م. شیری

١ دی- جدی ١٣٩٩

منبع:

https://www.fondsk.ru/news/2020/12/19/covid-19-nachalo-velikoj-perestrojki-52510.html

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(١)- ترانس‌هومانیسم یک مفهوم فلسفی است که ایده به‌سازی کیفیت‌های جسمی، ذهنی و حسی انسان با کمک فن‌آوری بر پایۀ آن استوار شده است. باورمندان این جریان معتقدند که تحقیقات جدید، انسانها را از دست پیری، مرگ و بیماری‌های لاعلاج خلاص می‌کند. مترجم. نقل از: ویکی‌پدیا:

https://ru.wikipedia.org/wiki/Трансгуманизм