alternative workers news-iran-no-224

alternative workers news-iran-no-224




یاد بزرگ مردی از تاریـــخ خلق برادر افغانستان

یاد بزرگ مردی از تاریـــخ خلق برادر افغانستان




در خون نشست از عطش قطره‌های خون

به یاد رفیق علی کریمی؛

مینو همیلی

جهل و زوال بود که بر فراز فضای سیاسی ایران چون شبح معلق بود و حاکمیت سودای آن داشت که با نابودی ستارگان سرخی که می‌پنداشتند امیدی بر پایان آن تباهی متصور است به نبرد برخیزد. نبردی خونین که خاک سرزمین را به خون لاله‌های وطنی چون علی کریمی آذین ساخت.

علی کریمی در سال ۱۳۳۱ با شغل پدر که در ژاندارمری خدمت می‌کرد همدان را برای تولد با جبر برگزید. هنوز دو سال از آغاز حیات علی نگذشته بود که پدرش در حمایت از رعایای محلی و ایستادگی در برابر خان‌های منطقه از ژاندارمری اخراج و بعد از دو سال تلاش ناموفق برای مهاجرت به خارج از کشور، همراه با خانواده به سنندج برگشت. سنندج بستری مساعد برای رفیقی را فراهم کرد که رویای برابری داشت و از قحطی آن در رنج بود. بعد از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۰ و از دوران سربازی بود که دگردیسی‌های علی شروع به شکوفا شدن کرد. این سپاه دانش بود که علی کریمی را به روستایی دورافتاده در اطراف ارومیه برای آشنایی با جامعه انتخاب ساخت- روستایی کوچک در درۀ قاسم‌لو که به‌ همان نام خوانده می‌شد- و با توجه به محبوبیتی که در بین روستاییان پیدا کرده بود و همچنین دیدار با برادر عبدالرحمان قاسم لو او در کانون جریانی قرار گرفت که رژیمِ وقت از آن واهمه داشت. دیری نپایید که در روستا، پیر و جوان مصلحت خویش را با علی به اشتراک می‌گذاشتند و زمینه‌ای فراهم گشت تا آن رفیق از نزدیک با مشکلات و مصائب مردم آَشنا شود. با پایان دوران خدمت و پس از گذراندن دورۀ یکسالۀ دفاع غیرنظامی در مشهد و تهران، به سنندج بازگشت تا در یکی از ادارات تازه‌تأسیس استخدام شود. مشغلۀ کار و زندگی هدفی نبود که رفیق علی برای خود ترسیم کرده باشد، دورانی سیاه از جنایات و ظلم رژیم پهلوی که سایه‌اش بر مردم آنچنان سنگینی می‌نمود که علی و دیگر شفق‌های سرخ تاب تحمل آن را نداشتند. سال ۱۳۵۶ بود و شرایط زمانه طوری پیش می‌رفت که آنانی که دل در گرو تغییر داشتند صف‌های خود را تشکیل دادند تا یکبار برای همیشه سلطنت را در این خاک از ریشه برکنند و در این میان، علی به گروه «اتحاد مبارزان»ی پیوست که در دل خود «بهروز سلیمانی» و «علی اکبر مرادی» را به عنوان کادرهای اصلی پرورانده بود. ایام آبستن حوادثی بود که با شتاب در حال تغییر بود و علی نیز از آن غافل نبود. در سال ۱۳۵۷ با آغاز علنی شدن سازمان چریک‌های فدایی خلق، رفیق علی کریمی با آغوشی باز از سوی سازمان پذیرفته شد و هم‌زمان که با اعتراضات مردمی در تظاهرات‌ها شرکتی فعال داشت در کمیتۀ پیشگام سازمان با ایجاد کتابخانه‌های متعدد و جذب جوانان به کتاب‌خوانی خواب غفلت را از اذهان ناآگاهان می‌ربود.

باور علی به تغییر در کنار توده‌ها منجر به انقلابی شد که قرار بود منجر به رهایی و برابری شود در حالی‌که رسم زمان آن بود که انقلاب مغلوب شود و این‌بار در مختصاتی سیاه‌تر از هر زمان، انقلاب به دست جلادانی ربوده شد که تشنۀ خون بودند و تاب برابری خلق‌ها را نداشتند. ضحاک زمان، سفیر مرگ خود را به کردستانی فرستاده بود که آخرین پناهگاه مؤمنان به برابری و آرمان سوسیالیسم بود. خلخالی با داسی خونین در کردستان، از یاران، پشته‌هایی از کشته ساخته بود و لاجرم فعالان سازمان‌ها و احزاب سیاسی در مرزهای رژیمی اسلامی که خود را به طنزی تلخ جمهوری ‌می‌خواند با خروج از سنندج مجبور شدند به کوه‌ها و روستاهای اطراف شهر پناه ببرند و علی نیز در میان آن خلق بی‌سرزمین به کوچ وادار شد. در آبان همان سال با توجه به استقرار حاکمیت شوراهای دموکراتیک در سنندج و شکست و عقب‌نشینی نیروهای دولتی مسیر بازگشت شورشیان آرمانخواه به شهر دوباره هموار شد و مفری پدید آمد تا رویای انقلاب سوسیالیستی این‌بار علیه ارتجاعی دیگر در سر پرورانده شود. اما رژیم که از کالبد هیولایی کهن زاده شده بود از تجربیات گذشتۀ خود آموخته بود که اختناق و اعدام تنها راه خلاصی از ستارگان سرخی است که انقلاب را برای برابری می‌خواستند و سرشت‌شان چیز دیگری بود. در اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹و با پایان ۲۴ روز جنگ خونین در سنندج، رفیق علی به همراه نیروهای سازمان‌های سیاسی و پیشمرگه‌ها دوباره به ‌کوه‌هایی بازگشتند که انگار قرار بود تا ابد موطن ایشان شود. با شکاف میان رهبری وقت سازمان چریک‌های فدایی خلق و عدم پذیرش جنگ مسلحانه در کردستان، اختلافات در سطح کادرها به نقطه‌ای رسید که یاران تحت نام اقلیت و اکثریت در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. مطلوبی که دژخیم سودای آن را داشت تعبیر شده بود و یاران، رفقای دیروز خود را به جهل به دشمن نشانی می‌دادند و به ناکس می‌فروختند. در این اوضاع رفیق علی کریمی با عزمی راسخ همراه با چند نفر دیگر از کادرهای سازمان از جمله حسن جهانبخش به حزب شیوعی در عراق پیوستند و تا یک سال عضو افتخاری حزب بودند. در راستای مشی چریکی که علی و منشعبین سازمان فدایی در پی آن بودند تمام اسلحه‌هایی که یادگار روزهای همکاری با سازمان بود به شیوعی تحویل دادند تا حزب کمونیست عراق ادامۀ فعالیت را در حزب به ایشان پیشنهاد داد. اما علی دل در گرو آزادی سرزمینی را داشت که خاطرات مبارزاتی خود را از آن خاک به خاطر سپرده بود و به همین منظور ادامۀ پیشنهاد عضویت را قبول نکردند. چند ماه پس از بازگشت‌شان به ایران، زندگی نخستین تراژدی را برای علی رقم زد تا ضرورت مبارزه را این بار برای حفظ جان دنبال کند؛ خبر کوتاه بود…حسن جهانبخش توسط رژیم دستگیر و پس از چند ماه اعدام شده بود.
علی بعد از بازگشت به ایران از سال ۱۳۶۰ فعالیت خود را به عنوان مسئول حوزۀ شرق تهران در شرایطی از سر گرفت که مجبور بود برای حفظ جان خود و هم‌رزمانش به زندگی مخفیانه در سخت‌ترین شرایط ادامه دهد. نقل مکان‌های اجباری که پیامد نفوذ اطلاعات و دستگیری شکنجۀ رفقا در زندان بود دورانی سخت را پدید آورد که حاصل آن پیوستن رفیق مبارزمان در ۱۶ آذر ۱۳۶۰ به گروه علی کشتگر شد. پس از پیوستن به انشعاب ۱۶ آذر تا سال ۱۳۶۲ که بهروزسلیمانی به این جمع‌بندی رسید فعالیت در این شرایط امکان‌پذیر نیست، تلاش بر این بود تا فعالان را از کردستان به خارج از کشور منتقل کنند که با کشته شدن رفیق سلیمانی، پروژۀ خروج از ایران متوقف شد. معنای این کشتار آن بود که عزم دژخیم برای اعدام آزادیخواهان پایانی نداشت و مرگ رفیق بهروز تنها نشانه‌ای بود برای سایر افراد که هشیار به درها بنگرند که آنکه بر در می‌کوبد به کشتن چراغ آمده است. هنوز یک سال از سوگ جان باختن بهروز سلیمانی نگذشته بود که علی کریمی در تاریخ ۵ مهر ۱۳۶۳ در ارومیه توسط نیروهای امنیتی دستگیر شد.
بعد از بازجویی‌های بی‌پایان و شکنجه‌های وحشیانه در دی ماه رفیق علی به کمیتۀ مشترک در تهران منتقل شد تا در آنجا با تداوم سه ماه شکنجه‌های متعدد مجبور شود اسم واقعی خود و «همدستانش» را اعتراف کند اما دژخیم آگاه نبود که نازلی زبان و سر به سخن گفتن نداشت.

پس از لو رفتن افراد سازمان و در پی آن هویت واقعی علی، همسر او که از اعضای سازمان بود نیز در ۲۲ آذر ۶۳ متعاقباً دستگیر و به اوین منتقل ‌شد. برای جلادان فرقی نداشت که چگونه رفقا را وادار به اعتراف کنند و فرزند یکساله آنها که از شیر مادر تغذیه می‌کرد با دستگیری مادر از خوردن شیر مادر محروم شد تا شاید مهر مادری مهر سخن را بگشاید. در طول دوران زندان، تنها یک بار به علی اجازه دادند که با همسرش ملاقات کند. بعدها همسرش این ملاقات را این‌گونه دردمند و تلخ توصیف کرد: «علی به حمام رفته بود. سعی کرده بود با لباس مرتب و لبخند به لب به ملاقات من بیاید. بعد عکس پرهام (پسر یک‌ساله‌‌ام) را به من داد. ولی از اعدامش سخنی به میان نیاورد و با رویی باز و لبی خندان از من وداع کرد».

از بازماندگان زنده‌یاد شواهدی و شهادت‌هایی به جا مانده که تأییدی‌ست بر سند جنایات رژیم اسلامی از دیوار سلول‌هایی که هیچ‌گاه سخن نگفتند.پدر و مادر و خانواده‌ هرگاه به ملاقاتش می‌رفتند آثار شکنجه را بر بدن او مشاهده می‌کردند. بعدها هم‌سلولی‌هایش بعد از آزادی‌شان، روایت‌شان را از مقاومت علی در زیر شکنجه‌های وحشیانه کمیته مشترک و زندان اوین بازگو کردند و نوشتند که: «او حماسه آفرید. چون اغلب شب‌ها او را برای شکنجه می‌بردند و نزدیکی‌های صبح با سر و رویی خونین به سلولش برمی گرداندند. » در تأیید این ادعا یکی از رفقای هم‌سلول علی برایم نوشت: «به شکنجه شدن علی از وسایل و پتوی خونینی که در زندان رویش می‌خوابید و بعدها به خانواده‌اش تحویل دادند پی بردیم».

جاودان رفیق، علی کریمی در ۶ مهر ۱۳۶۴ در حالی که دست و چندین دنده‌اش بر اثر شکنجه شکسته بود به جوخۀ اعدام سپرده شد. براساس شهادت تعدادی از زندانیان و هم‌بندی‌های علی کریمی، او به همراه ۷۰ تن دیگر در زندان اوین تیرباران شد. جنایتی که جمهوری اسلامی پس از گذر از ۳۳ خزان از آن ضیافت خون در انکار آن، گوی وقاحت و بی‌شرمی را از منکرین هولوکاست ربود تا تاریخ نانوشتۀ ایران از زبان شاهدان آن سال‌ها واقعیت را دنبال کند: «جسد علی را به خانواده‌اش تحویل ندادند. ما اولین جایی که به ذهن‌مان رسید که به دنبال جسد علی بگردیم بهشت زهرا بود. یک گور بی نام و نشان به ما نشان دادند و گفتند که در اینجا دفن است. ما هنوز مطمئن نیستیم که علی را واقعا در آنجا دفن کرده باشند».

زنده یاد علی کریمی در گمنامی در میان هفتاد رفیق دیگر زانو بر خون دلمه‌بستۀ خود و یاران زد تا آیندگان این سرزمین فراموش نکنند که :« در خون نشست از عطش قطره‌های خون، دشت شقایق از عطش بوسه‌های داس در قحط خشک‌سال…»

فروردین ۱۴۰۰




زندگی کارگران در دیگر کشورها

https://ocoiran.org

کارگران ترکیه


ترکیه از سه طرف به دریا راه داشته و با ۸ کشور مرز زمینی دارد.
از حدود ۸۵ میلیون نفر جمعیت ترکیه نزدیک به ۳۴ میلیون نفر نیروی کار این کشور را تشکیل می‌دهد. 
نیروی شاغل ترکیه نزدیک به ۳۲ میلیون نفر و نرخ بیکاری طبق آمار رسمی نزدیک به ۱۱ درصد است.
آمارهای مختلفی درصد بیکاری را بسیار بالاتر و گاهاً تا دو برابر نرخ اعلام شده رسمی تخمین میزنند.
حداقل دستمزد کارگران در سال ۲۰۲۶ ماهانه ۶۵۵ دلار تعیین شده است. این دستمزد نسبت به سال گذشته ۲۷ درصد افزایش داشته است. این در حالی‌شت  که حداقل هزینه زندگی در ترکیه برای یک خانواده ۴ نفره ۱۷۴۰ دلار در ماه تخمین زده شده است.
دستمزد کارگران در مشاغل مختلف به طور رسمی  طبقه‌بندی شده و در مشاغل سخت و نا‌امن مانند کار در معادن، دستمزد بالاتری درنظر گرفته شده است. اما در عمل، حداقل دستمزد در نظر گرفته می‌شود.
علیرغم اینکه کارگران در این کشور با محدودیت‌های زیادی در زمینه اعتراضات و اعتصابات روبرو هستند، اما سابقه طولانی در تشکل یابی صنفی، سندیکایی و اعتراضات خیابانی تا ایجاد تشکلهای چپ و مارکسیستی لنینیستی دارند.
موقعیت جغرافیایی ترکیه که این کشور را به پلی میان آسیا و اروپا تبدیل کرده است، محیط مناسبی را نیز برای ورود کارگران مهاجر فراهم آورده است

******

کارگران ارمنستان

جمهوری ارمنستان با نظام نیمه ریاستی- پارلمانی در قاره آسیا، در منطقه قفقاز جنوبی و در شمال غربی ایران واقع شده است.
ارمنستان ۲۹۷۴۳ هزار کیلومتر مربع وسعت داشته و جمعیت آن ۲ میلیون و ۷۷۷۹۷۹ نفر می‌باشد.
این کشور علاوه بر کشاورزی و گردشگری دارای معادن بسیاری از جمله الماس و مس نیز می‌باشد. و تولیدات مختلفی مانند ماشین آلات و تجهیزات، نوشیدنی و مواد غذایی نیز در این کشور رواج دارد.
از کل جمعیت این کشور حدود یک و نیم میلیون نفر نیروی کار این کشور را تشکیل می‌دهند، که تحت قانون ۵ روز کاری در هفته و هر روز ۸ ساعت کار قرار دارند.
از کل نیروی کار در کشور نزدیک به ۴۴ درصد در بخش کشاورزی و ۴۲ در صد در بخش صنعت اشتغال دارند.
نرخ بیکاری طبق آمار رسمی دولت، از سال ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۵ بین ۱۲ تا ۱۹ درصد در نوسان بوده است. نرخ فقر ملی معادل ۲۱،۷ در صد میباشد.
علی رغم اینکه شاخص عمومی رشد در ارمنستان از اواسط دهه ۹۰ قرن گذشته به طور کل در عرصه اقتصادی روند فزاینده داشته است، در حال حاضر نرخ بیکاری نزدیک ۱۴ درصد می‌باشد.  
حداقل دستمزد در ارمنستان حدود ۲۰۰ دلار در ماه تعیین شده است. در بازه‌های زمانی سال و مشاغل مختلف دستمزد‌ها نوسانات بسیار زیادی را نشان می‌دهند. به طوری که میانگین مزد ماهانه در کل کشور بر اساس آمار رسمی حدود ۸۰۰ دلار محاسبه شده است.
تورم در ارمنسان در سال ۲۰۲۶ نسبت به سال قبل حدود ۲ درصد افزایش نشان میدهد: ۵٫۱ درصد. ولی دستمزدهای افزایشی را نشان نمیدهد. این امر بر زندگی کارگران و زحمتکشان این کشور فشار و بحرانی تازه ایجاد کرده است.




روایتی از یک زندگی در میان رنج، مبارزه و ایستادگی

  • یادنامه اسماعیل ناصری

مینو همیلی

سال ۱۳۳۰ در روستای گزگزاره، بین سنندج و دهگلان، کودکی به دنیا آمد که شاید هیچ‌کس نمی‌دانست زندگی کوتاه و پرحادثه‌اش روزی به روایتی چنین پررنج و شگفت‌انگیز تبدیل خواهد شد. نامش اسماعیل ناصری بود. کودکی که از همان سال‌های نخست، زندگی را نه از پنجره آرام یک خانه، بلکه از پشت دیوار ترس و خشونت شناخت.

پس از جدایی پدر و مادرش، مادر به سنندج رفت و اسماعیل نزد پدر ماند. پدرش مردی بسیار عصبی و خشن بود و خشونت در آن خانه چیزی دور از انتظار نبود. به گفته کسانی که او را می‌شناختند، دست سنگینی داشت و حتی همسر دوم خود را به همراه دختر نوزادش کشته بود. برای اسماعیل، خانه‌ای که باید نخستین پناهگاه یک کودک باشد، به جایی تبدیل شده بود که در آن باید مراقب خشم پدر می‌بود و از تهدیدهای او می‌ترسید.

اما در همان سال‌های کودکی، چیزی در وجود اسماعیل شکل گرفت که بعدها بارها در زندگی‌اش خود را نشان داد. او خیلی زود فهمید که نمی‌خواهد تسلیم زور شود.

پدرش او را مرید شیخ عباس کرده بود و اجازه نمی‌داد موهایش را کوتاه کند. اسماعیل هفت یا هشت ساله بود که یک روز برخلاف خواست پدر موهایش را کوتاه کرد. شاید برای کسی که این داستان را سال‌ها بعد می‌شنود، کوتاه کردن موی یک کودک اتفاق بزرگی نباشد. اما برای اسماعیل، در آن خانه و در برابر آن پدر، این کار یک سرپیچی ساده نبود. نخستین ایستادن او بود، نخستین بار که خواست خودش درباره خودش تصمیم بگیرد.

پدر او را تهدید به مرگ کرد و اسماعیل از روستا گریخت. کودکی که باید بازی می‌کرد و در کوچه‌های روستا بزرگ می‌شد، راه فرار در پیش گرفت و حدود بیست سال به گزگزاره بازنگشت.

به کردستان عراق رفت و از همان کودکی به کارگری مشغول شد. زندگی در غربت و کار سخت، کودکی او را خیلی زود به پایان رساند. در نوجوانی جذب حزب شیوعی عراق، حزب توده، شد و بعدها به پیشمرگان این حزب پیوست. هنوز جوانی‌اش آغاز نشده بود که زندگی، او را وارد دنیایی از سیاست، مبارزه و خطر کرده بود.

از تاریخ دقیق بازگشت اسماعیل به ایران اطلاع دقیقی در دست نیست، اما می‌دانیم که در سال ۱۳۴۹ در خانه مادرش، پشت سالن ورزشی تختی سنندج، زندگی می‌کرد. در میان دوستان و آشنایانش به «چغر» معروف بود، واژه‌ای که برای آدمی سفت و سخت و محکم به کار می‌رفت. شاید آن زمان این نام فقط یک لقب دوستانه بود، اما بعدها هرکس زندگی او را می‌شنود، می‌تواند بفهمد چرا چنین نامی برایش انتخاب شده بود.

شبی که خانه مادر محاصره شد

گفته می‌شود اسماعیل ناصری در گروهی عضویت داشته که قصد داشتند در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی دست به «خرابکاری» بزنند. یکی دو نفر از اعضای گروه دستگیر شدند و در زیر شکنجه اقرار کردند و نام اسماعیل نیز به میان آمد. ساواک سنندج دستور دستگیری او را به مراکز نظامی شهرها و روستاهای کردستان ابلاغ کرد. چند نفر از دوستان دوران کودکی اسماعیل بعدها تعریف

  • کردند که مأموران ساواک آنها را تهدید کرده بودند اگر اسماعیل به روستای خود یا روستاهای اطراف برود و آنها خبر ندهند، خودشان گرفتار خواهند شد.

سال ۱۳۵۰، مأموران ساواک خانه مادر اسماعیل را محاصره کردند.

اسماعیل متوجه محاصره شد. می‌دانست مأمورانی که بیرون خانه هستند برای دستگیری او آمده‌اند و می‌دانست اگر به دست آنها بیفتد، چه سرنوشتی ممکن است در انتظارش باشد. مسلح به یک کلت کمری بود، اما اسلحه به تنهایی راه نجاتی برایش باز نمی‌کرد. باید راهی برای بیرون رفتن پیدا می‌کرد.

راهی که انتخاب کرد، راه معمولی نبود. او خود را به قنات بزرگ زیرآبی مسجد رشید قلعه‌بیگی رساند و وارد مسیر آب شد. از آنجا، در تاریکی درآب سرد شنا کرد و خود را به سمت گریاشان رساند.

تصور آن لحظه آسان نیست. پشت سرش خانه‌ای بود که مأموران ساواک محاصره کرده بودند و پیش رویش تاریکی و آب. معلوم نبود این مسیر به کجا می‌رسد، معلوم نبود چند متر باید شنا کند و معلوم نبود آیا اصلاً از آن سوی آب زنده بیرون خواهد آمد یا نه. اما اسماعیل راهی جز رفتن نداشت.

در آن تاریکی، هر حرکت دست و پا می‌توانست فاصله میان مرگ و زندگی باشد. او شنا کرد و رفت تا سرانجام توانست از محاصره بیرون برود.

اسماعیل پیش از آن نیز از ترس گریخته بود. یک بار در کودکی از خانه پدر فرار کرده بود و سال‌ها دور مانده بود. اما این بار دیگر کودکی نبود که از خانه‌ای خشن می‌گریخت. مرد جوانی بود که یک دستگاه امنیتی قدرتمند در پی او بود و برای نجات جانش باید از دل آب‌های زیرزمینی می‌گذشت.

او تسلیم نشد.

شاید برای شناختن اسماعیل، همین صحنه به تنهایی کافی باشد. شجاعت همیشه در میدان جنگ اتفاق نمی‌افتد. گاهی شجاعت در تاریکی یک چاه، در سرمای آب و در لحظه‌ای رخ می‌دهد که انسان نمی‌داند قدم بعدی او را به زندگی می‌رساند یا مرگ.

سفره‌ای که به زندان ختم شد

اما این فرار پایان ماجرا نبود.

مدتی بعد، کدخدای روستای هانیس که از آشنایان دایی اسماعیل، میرزا، بود او را به شام دعوت کرد. چند نفر دیگر نیز در آن مهمانی حضور داشتند. اسماعیل سر سفره نشست و سرگرم شد. در همان زمان، به مأموران ساواک خبر داده شد.

مأموران با چند خودرو به روستای هانیس رفتند و اسماعیل را دستگیر کردند.

گاهی زندگی انسان در یک لحظه عوض می‌شود. شاید اسماعیل وقتی سر آن سفره نشست، نمی‌دانست این آخرین شبی است که آزاد خواهد بود. شاید به آدم‌هایی که دور سفره نشسته بودند اعتماد داشت. اما چندی بعد، راهش به زندان افتاد.

پس از چند روز به زندان کرمانشاه منتقل شد و سپس او را به زندان بیجار فرستادند. یک سال در بیجار حبس کشید و بعد به زندان اوین و سپس زندان قصر منتقل شد.

در سال ۱۳۵۵، اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصر بود. بندی که در آن زمان محکومان پنج سال به بالا نگهداری می‌شدند. صفرخان قهرمانی، عزیز یوسفی، علی خاوری، یوسف اردلان و دیگر زندانیان سیاسی نیز در همان بند بودند.

گفته می‌شود حکم اسماعیل حبس ابد بوده است.

  • اما برای شناختن مردی که سال‌های جوانی‌اش را پشت میله‌های زندان گذراند، شاید بهتر باشد صدای کسی را بشنویم که با او در همان بند زندگی کرده بود.

روایت یوسف اردلان

یوسف اردلان، که پیش از انتقال خود به زندان اوین حدود شش یا هفت ماه با اسماعیل ناصری هم‌بند بود، درباره او چنین روایت می‌کند:

«سال ۱۳۵۵ من با اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصر همبند بودم و با او رفاقت نزدیکی داشتم. هرچند در زندان خیلی به هم نزدیک بودیم، ولی رسم زندان این است که نه می‌شود سؤال زیادی از زندگی خصوصی افراد کرد و نه راجع به موارد اتهام پرسید. به هر حال مدت شش یا هفت ماه که در بند شش بودم رفاقت نزدیکی داشتیم و سال ۱۳۵۶ مرا به زندان اوین منتقل کردند.

اینکه تأکید می‌کنم رفاقت نزدیک داشتیم این است که با انتقادات من به حزب توده موافق شده بود. ولی بعد از آن جذب عزیز یوسفی شده بود.

همزمان با آزادی زندانیان سیاسی، اسماعیل ناصری هم آزاد شد و در بازگشتش به سنندج، خودم به استقبالش جلو زندان قصر رفتم و با او به میتینگ جلوی سالن تختی آمدیم. در آنجا او از همه، به‌خصوص از حزب توده، قدردانی کرد و چون فضای سنندج همان موقع هم در نقد حزب توده بود، اسماعیل ناصری مقداری به حاشیه رانده شد و من دیگر او را ندیدم، چون بیشتر در تهران بودم.

می‌توانم بگویم که اسماعیل ناصری مردی عاطفی و شدیداً خود را چپ و مارکسیست لنینیست می‌دانست. سطح سواد اسماعیل ناصری را کسی نمی‌داند، اما او یا در مدرسه و یا در مدت پیشمرگایتی باسواد شده بود.»

این روایت یوسف اردلان، اسماعیل را از یک نام سیاسی دور می‌کند و او را به یک انسان نزدیک‌تر نشان می‌دهد. مردی که رفاقت برایش اهمیت داشت، درباره سیاست فکر می‌کرد و موضعش در طول زندگی تغییر کرده بود. مردی عاطفی که سال‌های جوانی‌اش را در زندان گذراند و با این حال، بعد از آزادی هنوز شور و انرژی حضور در میان مردم را داشت.

روزهای انقلاب و دفاع از سنندج

اسماعیل پس از آزادی از زندان شاه به سنندج بازگشت. در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین ۱۳۵۸، از فرماندهان نظامی سازمان چریک‌های فدایی خلق و از مدافعان شهر سنندج بود.

شاید فاصله میان آن کودک فراری گزگزاره تا مردی که حالا در روزهای پرآشوب انقلاب در دفاع از شهرش ایستاده بود، به اندازه تمام سال‌هایی باشد که پشت سر گذاشته بود. کودکی که زمانی برای نجات جان خود از روستا گریخته بود، حالا در برابر خطر ایستاده بود.

اما یکی از مهم‌ترین روایت‌های زندگی او، نه از جنگ و نه از زندان، بلکه از مواجهه دوباره‌اش با کسی است که او را به ساواک تحویل داده بود.

«من همان هستم»

  • پس از آزادی از زندان، به گوش اسماعیل رسید که مردی که سال‌ها پیش در روستای هانیس او را به شام دعوت کرده و به ساواک خبر داده بود، از ترس انتقام او خواب و خوراک ندارد.

اسماعیل به هانیس رفت و به خانه همان مرد رسید. سال‌ها گذشته بود و چهره اسماعیل تغییر کرده بود. مرد او را نشناخت.

اسماعیل از او خواست اجازه دهد ناهار مهمانش باشد. مرد هم او را به داخل خانه برد و سر سفره نشاند.

بعد اسماعیل پرسید: «منو می‌شناسی؟»

مرد گفت: «نه.»

اسماعیل خودش را معرفی کرد و گفت همان کسی است که سال‌ها پیش با دوستانش سر همین سفره او را غافلگیر کرده و تحویل ساواک داده‌اند. بعد گفت شنیده است که مرد از ترس انتقام او خواب و خوراک ندارد.

و سپس جمله‌ای گفت که شاید یکی از ماندگارترین بخش‌های زندگی او باشد:

«تو نفهمی کردی، اما من مثل تو نیستم. خیالت راحت باشد، هیچ کاری با تو ندارم. بشین زندگیت را بکن.»

اسماعیل می‌توانست انتقام بگیرد. سال‌ها زندان و رنج پشت سرش بود و کسی که باعث دستگیری‌اش شده بود، حالا در برابر او نشسته بود. اما اسماعیل تصمیم گرفت انتقام نگیرد.

این بخش از زندگی او را شاید نتوان با واژه‌های بزرگ توضیح داد. گاهی یک انسان را نه فقط از آنچه در برابر دشمن انجام می‌دهد، بلکه از کاری که وقتی قدرت انتقام دارد انجام نمی‌دهد، می‌توان شناخت.

بروسکه

سال ۱۳۵۸، اسماعیل و مادرش از خانه پشت سالن تختی به خانه‌ای اجاره‌ای در محله قطارچیان رفتند. خانه قدیمی بود و اتاق‌های زیادی داشت و چند خانواده در آن زندگی می‌کردند. یکی از مستأجران، دختر دایی مطلقه اسماعیل بود.

اسماعیل با دختر دایی‌اش ازدواج کرد و همراه او به تهران رفت.

سال ۱۳۶۰ دخترشان بروسکه به دنیا آمد.

اما این خوشی زیاد دوام نیاورد. بروسکه پس از یکی دو سال از دنیا رفت و از علت مرگ او اطلاع دقیقی در دست نیست.

زندگی اسماعیل در آن سال‌ها پر از فقدان بود. کودکی را از دست داده بود که برای آمدنش به دنیا امید بسته بودند. هنوز زخمی بسته نشده بود که زندگی بار دیگری از مبارزه را پیش پای او گذاشت.

پیوستن به حزب دموکرات کردستان ایران

پس از انشعاب سازمان چریک‌های فدایی خلق، اسماعیل ناصری به همراه زنده‌یاد عبو کریمی، که او نیز از چریک‌های فدایی بود، به حزب دموکرات کردستان ایران پیوست.

به گفته مردم منطقه دهگلان، اسماعیل بسیار مردم‌دوست بود. او چند بار با حسن سرسفید، یکی از فرماندهان نظامی حزب دموکرات، بر سر رفتار نیروهای حسن سرسفید با مردم درگیری لفظی پیدا کرد.

این اختلاف‌ها مانع احترام متقابل میان آنها نشد. حسن سرسفید از اسماعیل حرف‌شنوی داشت و احترام خاصی برایش قائل بود. به مرور، میان آن دو دوستی عمیقی شکل گرفت.

  • این بخش از زندگی اسماعیل اهمیت دارد، چون نشان می‌دهد برای او مبارزه فقط در برابر دشمن مسلح معنا نداشت. رفتار با مردم نیز برایش مهم بود. او نمی‌توانست به نام مبارزه، رنج مردم را نادیده بگیرد.

پاییز ۱۳۶۳

پاییز سال ۱۳۶۳، اسماعیل ناصری به همراه شش همرزمش در منطقه حسین‌آباد دیواندره، روستای کله‌چرمو، در منطقه‌ای مسطح قرار داشتند. جایی که برای هفت نفر سنگر امنی وجود نداشت.

نیروهای سپاه پاسداران از بالای کوه و از فاصله دور، با تیربار سنگین کالیبر ۵۰، دوشکا، آنها را زیر آتش گرفتند.

هفت نفر در زمینی مسطح، در برابر آتشی سنگین قرار گرفته بودند.

درگیری آغاز شد.

پنج نفر از همرزمان اسماعیل جان باختند. یکی دیگر از همرزمان با شلیک گلوله به خود پایان داد.

اسماعیل نیز در همان درگیری کشته شد. به گفته شاهدان و مردم منطقه، او با منفجر کردن نارنجک جان باخت. شدت انفجار به اندازه‌ای بود که چیزی از صورتش باقی نمانده بود.

مردی که یک بار از محاصره ساواک در خانه مادرش گریخته بود، سال‌ها زندان را پشت سر گذاشته بود و بارها با خطر روبه‌رو شده بود، این بار در میان کوه‌های کردستان و در یک نبرد نابرابر جان باخت.

او در محاصره بود.

اما تسلیم نشد.

فاطمه، بعد از اسماعیل

هنگام جان باختن اسماعیل، همسرش فاطمه براخانی باردار بود.

فاطمه در تهران، در بیمارستان خمینی، به تنهایی و با سزارین زایمان کرد. کودکی که در وجودش بود، پدرش را هرگز نمی‌دید. اسماعیل دیگر نبود تا صدای نخستین گریه فرزندش را بشنود، او را در آغوش بگیرد یا حتی نامش را بر زبان بیاورد.

پسری به دنیا آمد. نامش را سیروان گذاشتند.

سیروان زنده ماند و فاطمه ماند با کودکی که حالا تمام زندگی او بود.

فاطمه پس از مدتی به کردستان برگشت و در دهگلان با قالیبافی و خیاطی زندگی خودش و پسرش را می‌گذراند. دنیای کودکی فاطمه نیز با سختی گذشته بود. در روستا، در زیرزمین‌های نمناک و پر از دود سیگار قالیبافی کرده بود و حالا همان دست‌ها باید زندگی یک مادر و فرزند را می‌چرخاند.

شش سال بعد، در محله نبوت سنندج، خانه‌ای بسیار کوچک خرید.

خانه محقر فاطمه سقفی چوبی داشت و عقرب‌ها آن را محاصره کرده بودند. هر بار برای گرفتن مجوز تعویض سقف به شهرداری می‌رفت، موافقت نمی‌کردند. سرانجام یک روز فاطمه شیشه‌ای پر از عقرب را روی میز شهردار گذاشت.

شهردار با دیدن شیشه جا خورد. گفت از نظر او برای تعویض سقف مشکلی وجود ندارد، اما شورای محل نیز باید درخواست را تأیید کند.

شورای محل، از ترس نیروهای حکومتی، جرأت نمی‌کرد درخواست زنی را که همسر اسماعیل ناصری بود تأیید کند.

  • سرانجام یکی از افراد پولدار هیئت امنای مسجد نبوت دلش به رحم آمد و درخواست تعویض سقف را مهر کرد.

فاطمه برای داشتن سقفی امن بالای سر فرزندش هم مجبور بود بجنگد.

این شاید ساده‌ترین شکل زندگی باشد. نه سنگر و اسلحه‌ای در میان است و نه شعار و پرچمی. فقط زنی است که می‌خواهد وقتی شب می‌شود، سقف خانه‌اش روی سر خودش و بچه‌اش نریزد و عقربی از بالای سرشان پایین نیاید.

فاطمه با وجود بیماری و ضعف جسمانی به خیاطی و قالیبافی ادامه داد. آن‌قدر کار کرد تا اینکه در چهل‌سالگی، بر اثر بیماری ریه از دنیا رفت.

سیروان

سیروان، تنها فرزند اسماعیل و فاطمه، هنگام مرگ مادرش دانش‌آموز کلاس اول راهنمایی بود.

پدرش را پیش از آن از دست داده بود. حالا مادرش هم دیگر نبود.

کودکی که هنوز باید کسی دستش را می‌گرفت، باید یاد می‌گرفت بدون پدر و مادر زندگی کند.

به حکم دادگستری سنندج، سیروان سر از خوابگاه بهزیستی درآورد و در آنجا بزرگ شد.

شاید برای سیروان، داستان پدرش سال‌ها فقط بخشی از گذشته‌ای بوده که دیگران درباره‌اش حرف می‌زدند. پدری که پیش از تولد او کشته شده بود و مادری که تا زمانی که توان داشت برای او کار کرده بود و بعد خودش از دنیا رفته بود.

پشت تمام روایت‌های مربوط به اسماعیل، یک کودک هم وجود دارد که باید به یاد آورده شود.

کودکی که سهمش از زندگی، خیلی زودتر از معمول، فقدان بود.

زندگی‌هایی که نباید فراموش شوند

بعضی زندگی‌ها آن‌قدر پرحادثه‌اند که وقتی روایتشان را می‌شنوی، نخستین واکنش این است که بگویی مگر می‌شود همه اینها برای یک انسان اتفاق افتاده باشد؟

آنچه درباره او نوشته‌ام، بر اساس روایت دوستان، هم‌بندان، همرزمان و کسانی است که او و خانواده‌اش را می‌شناختند. طبیعی است که در چنین روایت‌هایی، بعضی جزئیات نیازمند تحقیق بیشتر باشند. به همین دلیل، هرجا که اطلاعات قطعی در دست نبوده، تلاش کرده‌ام روایت را با همان احتیاط نقل کنم.

اما یک چیز برای من روشن است. حتی اگر روزی جزئیات بیشتری از زندگی اسماعیل پیدا شود، اصل داستان تغییر نخواهد کرد. شاید ارزش یادنامه فقط در زنده نگه داشتن نام یک انسان نباشد. گاهی یادنامه نوشته می‌شود تا به کسی که سال‌هاست با فقدان زندگی می‌کند، بگوید زندگی پدر و مادرش فراموش نشده است.

کاش دوستان سیروان این نوشته را بخوانند و به دست او برسانند. شاید روزی بخواند و بداند کسانی هستند که او را نمی‌شناسند، اما درد کودکی‌اش را شنیده‌اند و نخواسته‌اند آن درد در سکوت گم شود.

نام و یاد اسماعیل ناصری گرامی باد.

یاد فاطمه براخانی نیز گرامی باد، زنی که پس از مرگ اسماعیل بار زندگی را به تنهایی بر دوش کشید و یاد سیروان، کودکی که قربانی این داستان شد، نیز در این روایت باقی خواهد ماند. شاید همین که امروز نام پدرش دوباره زنده می‌شود، گامی کوچک باشد برای اینکه آن کودک بداند پدرش فراموش نشده است




مشکل ما سندیکا نیست؛ معضل ما سندیکالیسم به مثابه استراتژی است!

  • اخبار روز

رفقای گرامی چندی پیش بخشی از جلسه کلاب هاوس جمعه شب «بلوک متحد سوسیالیستی» بدست ما رسید.

.((https://www.clubhouse.com/room/Prkw۲gd۶?utm_medium=ch_room_pxr&utm_campaign=q۸۱D-Yg۹uLrrZRk_JRMdbg-۲۴۳۴۴۲۲&chs=ARbhDEQRb۸%۳A۰dYJeB۶i۴MIpqm-۹p۰KL۲dvurke۸j۵MpybuqUXgkZog))

شنیدن بحث این رفیق در ایران ما را بر آن داشت تا جهت ارتقای مبارزات طبقاتی پرولتاریا به چند نکته اشاره کنیم.

نوشته حاضر ملاحظات ما بر سخنرانی این رفیق در کلاب هاوس است.

امید داریم تا سخنران و برگزار کنندگان این جلسه کلاب هاوس از این ملاحظات مطلع شوند.

در شرایط امروز ایران، سؤال اصلی این نیست که «آیا کارگران باید برای دستمزد، قرارداد، امنیت شغلی و تشکل مبارزه کنند یا نه»؟

پاسخ روشن است: آری!

 سؤال امروز ما اینست که آیا می‌توان این مبارزات را در قالب تشکل‌های علنی سندیکایی، بدون توجه به ساختار سرکوب، پراکندگی نیروی کار، تشکل‌های کارگری حکومتی و تجربه تاریخی دو دهه گذشته، به‌عنوان مسیر اصلی سازمان‌یابی طبقه کارگر تعریف کرد؟

پاسخ انتقادی می‌تواند این باشد که چنین رویکردی، اگر با یک استراتژی سیاسی و اشکال متنوع سازمان‌یابی همراه نباشد، خطر آن را دارد که وسیله را به هدف و سطح مبارزه مطالباتی را به سقف مبارزه تبدیل کند.

مارکس از اتحادیه‌های کارگری دفاع می‌کرد، اما اهمیت آنها دقیقاً در این بود که مطالبات کارگران را از پراکندگی فردی خارج و به نیروی جمعی تبدیل می‌کنند. انگلس نیز اتحادیه را مدرسه مبارزه طبقاتی می‌دید. اما «مدرسه» با «مقصد» یکی نیست.

اگر کارگر در مدرسه بماند و هیچ‌گاه از مبارزه برای فروش بهتر نیروی کار به مبارزه برای تغییر مناسبات تولید نرسد، آن مدرسه به نهادی برای سازگاری با نظام سرمایه‌داری تبدیل خواهد شد.

لنین این مسئله را حتی روشن‌تر می‌کند: «مبارزه اقتصادی می‌تواند کارگران را به مبارزه علیه کارفرما بکشاند، اما آگاهی سیاسی سوسیالیستی صرفاً از دل مبارزه اقتصادی خودبه‌خود تولید نمی‌شود». اینجا دقیقاً نقطه‌ای است که باید میان مبارزه اقتصادی، سازمان‌یابی صنفی و مبارزه سیاسی طبقاتی تمایز گذاشت.

بنابراین نقد ما این نیست که «سندیکا بد است».  

چنین صورت‌بندی هم از نظر مارکسیستی نادرست است و هم از نظر تاریخی قابل دفاع نیست. نقد دقیق‌تر این است:

سندیکا می‌تواند ابزار مبارزه طبقاتی باشد؛ اما سندیکالیسم، هنگامی که مبارزه طبقاتی را به مبارزه صنفی تقلیل دهد، به محدودکننده مبارزه طبقاتی تبدیل می‌شود و تمایز بین این دو در ایران امروز اهمیت دوچندان دارد.

در جمهوری اسلامی مسئله فقط این نیست که دولت «اجازه» تشکیل سندیکا می‌دهد یا نمی‌دهد. مسئله ساختار قدرتی است که تلاش می‌کند هر شکل مستقل سازمان‌یابی مزدبگیران را کنترل، مهار یا امنیتی کند. در کنار آن، وجود تشکل‌های رسمی و حکومتی مانند شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر و ساختارهای وابسته به حاکمیت، فضای سازمان‌یابی مستقل را با محدودیت‌های جدی و پرهزینه مواجه کرده است.

از سوی دیگر، سیاست‌های استخدامی و پیمانکاری، تفکیک رسمی و قراردادی کارگران، شرکت‌های واسطه، پراکندگی محل کار و امنیتی‌شدن بخش‌های مهم اقتصادی، سازمان‌یابی یکپارچه نیروی کار را دشوارتر کرده است.

بنابراین کسی که امروز در ایران نسخه «فعالیت علنی سندیکایی» را به‌عنوان راه‌حل اصلی مطرح می‌کند، باید به چند سؤال اساسی جواب بدهد:

اول: تشکل علنی مستقل چگونه می‌خواهد استقلال خود را از ساختارهای حکومتی حفظ کند؟

دوم: در صورت شناسایی هسته اصلی تشکل توسط نهادهای امنیتی، مکانیزم حفظ سازمان چیست؟

سوم: چگونه می‌توان از تبدیل فعال صنفی به «چهره شناخته‌شده» و در نتیجه آسیب‌پذیرترین حلقه سازمان جلوگیری کرد؟

چهارم: اگر حکومت اجازه تشکل مستقل نمی‌دهد، آیا صرفاً اصرار بر ایجاد یک ساختار علنی به معنای نادیده گرفتن توازن واقعی نیروها نیست؟

پنجم: رابطه این تشکل با مبارزه سیاسی چیست؟

آیا سندیکا صرفاً برای افزایش دستمزد و اصلاح قرارداد تشکیل می‌شود، یا قرار است بخشی از فرایند شکل‌گیری قدرت طبقاتی باشد؟

اینجاست که تجربه جنبش‌های معلمان، بازنشستگان، پرستاران و بخش‌هایی از کارگران اهمیت پیدا می‌کند. این جنبش‌ها با سازماندهی منطبق با شرایط امروز ایران نشان داده‌اند که مطالبه صنفی الزاماً در حصار صنفی باقی نمی‌ماند.

وقتی معلم درباره دستمزد و شرایط کار اعتراض می‌کند، مسئله بودجه عمومی، سیاست آموزشی و ساختار دولت وارد مبارزه می‌شود. وقتی بازنشسته درباره حقوق خود اعتراض می‌کند، مسئله صندوق‌های بازنشستگی، سیاست اقتصادی و توزیع ثروت مطرح می‌شود. وقتی پرستار درباره دستمزد و شرایط کار اعتراض می‌کند، مسئله سیاست سلامت و مناسبات اجتماعی تولید و بازتولید نیروی کار مطرح می‌شود.

پس اتفاقاً نقطه قوت این مبارزات در بسیاری موارد عبور از صنف به سیاست بوده است.

از این زاویه، مسئله امنیت نیز یک مسئله فرعی نیست که بعداً به آن اضافه کنیم. شکل سازمان‌یابی باید متناسب با شکل سرکوب باشد. اگر دولت ساختارهای علنی را به‌سادگی شناسایی و منهدم می‌کند، سازمان‌یابی طبقاتی نمی‌تواند تنها بر یک شکل سازمانی تکیه کند. علنی، نیمه‌علنی و غیرعلنی بودن سازمان‌ها، شبکه‌های اعتماد، هسته‌ های کوچک‌تر، ارتباط میان محل‌های کار و اشکال مختلف همبستگی اجتماعی، همگی باید در تحلیل و استراتژی و تاکتیک های مناسب مورد توجه قرار گیرند.

البته اینجا باید از یک دام دیگر هم پرهیز کرد: مخفی‌کاری به‌خودی‌خود انقلابی نیست. سازمان مخفی اگر از مبارزات توده کارگران جدا شود، می‌تواند به فرقه‌ای منزوی تبدیل شود. همان‌طور که فعالیت علنی بدون سازمان‌یابی پایدار می‌تواند به قربانی‌کردن فعالان منجر شود.

مسئله امروز ایران، ترکیب درست اشکال سازمان‌یابی با سطح واقعی مبارزه و توازن قواست. بنابراین نقد نهایی را می‌توان این‌گونه صورت‌بندی کرد:

ما با مبارزه صنفی مخالف نیستیم؛ با صنفی‌کردن مبارزه طبقاتی مخالفیم.

ما با سندیکا مخالف نیستیم؛ با تبدیل سندیکا به استراتژی سیاسی طبقه کارگر مخالفیم.

ما با فعالیت علنی مخالف نیستیم؛ با نادیده گرفتن واقعیت سرکوب و تبدیل علنی‌کاری به اصل مقدس مخالفیم.

و مهم‌تر از همه:

ما نمی‌توانیم تجربه مبارزات کارگری ایران را نادیده بگیریم و نسخه‌ای را که متعلق به شرایطی متفاوت است، بدون انطباق با شرایط جمهوری اسلامی تجویز کنیم.

اگر هدف، رهایی طبقه کارگر است، دستمزد بهتر و قرارداد بهتر ضروری‌اند، اما کافی نیستند. مسئله  این نیست که چگونه کارگر می‌تواند کمی بهتر نیروی کارش را بفروشد؛ مسئله این است که چگونه طبقه‌ای که مجبور است نیروی کار خود را بفروشد، به نیرویی تبدیل شود که مناسباتی که او را مجبور به این فروش ناعادلانه کرده است را دگرگون کند.

این همان مرزی است که مبارزه صنفی را از سندیکالیسم به‌عنوان یک افق سیاسی جدا می‌کند.

مرتضی مهرگان (برف نو)

۲۷مرداد ماه۱۴۰۵




کتاب تازۀ نقاشی بانو فرح نوتاش

هموطنان گرامی درود بر شما

کتاب تازۀ نقاشی های من

در آدرس

https://www.farah-notash.com

 در 485 صفحه، 21 در 30 سانتیمتر ، با جلد محکم مقوایی

در سه قسمت، آن لاین، جلد برای چاپ، و کتاب برای چاپ، آمادۀ ذخیره کردن است.

 شما در هر جای جهان که هستید، مجازید آن را در هر تعداد که به خواهید به چاپ رسانده، برای خود، انتشارات، حزب و یا سازمانتان بفروش برسانید. لطفن به هنگام چاپ، تغییری در اندازه و شکل، ایجاد نکنید.

کتاب منتخب آثار نقاشی و مجسمه های من نیز،

در دو سه ماه آینده به روی سایتم و آرشیو خواهد رفت و مثل بقیه آثار، برای ذخیره و چاپ در خدمت شما خواهد بود.

در ضمن در بالای سایت من، 

آدرس جدید ” آرشیو آثار فرح نوتاش ” ، شامل کلیه کتاب های چاپ شده تا کنون و کتاب های در دست چاپ در آینده، و سرودهاست. لطفن مرا در پخش آن یاری کنید.

   Archive       
https://archive.org/details/@farahnotash

اگر روزی سایت من دیگر در دسترس نباشد، آرشیو همچنان در خدمت شما خواهد بود.

با بهترین آرزوها برایتان

فرح نوتاش

وین ـ 16.08.2026




هشدارهایی که نادیده گرفته شد و حالا خون می‌ریزد، جوهر بحران اوکراین از نگاه تحلیل‌گران مستقل هلندی

از سایت روشنگری / ا.پوری

هشدارهایی که نادیده گرفته شد و حالا خون می‌ریزد، جوهر بحران اوکراین از نگاه تحلیل‌گران مستقل هلندی

جنگ اوکراین که در فوریه ۲۰۲۲ با حمله تمام‌عیار روسیه آغاز شد، رویدادی ناگهانی و بی‌سابقه نبود. این درگیری نقطه‌ی اوج یک مناقشه‌ی دیرینه تاریخی، فرهنگی و ژئوپلیتیک است که ریشه‌های آن به قرن‌ها پیش بازمی‌گردد. برای درک عمیق این بحران نمی‌توان آن را صرفاً به تقابل دو کشور یا دو رهبر تقلیل داد. باید آن را در چارچوب «تاریخ طولانی» اروپا، گسل‌های فرهنگی و مذهبی، و رقابت دیرینه‌ی میان غرب و شرق قاره بررسی کرد. دیدگاه‌های دو تحلیل‌گر مستقل هلندی یله فان باردویک، فیلسوف اخلاق و استاد دانشگاه و وایبرن فرستیخن، مورخ و استاد سابق دانشگاه این تصویر را روشن‌تر می‌سازند. آن‌ها با نگاهی انتقادی به نقش رسانه‌ها، سیاستمداران اروپایی و واقعیت‌های ژئوپلیتیک، ریشه‌های واقعی مناقشه و پیامدهای آن برای آینده‌ی اروپا را واکاوی می‌کنند.

فان باردویک یکی از منتقدان برجسته‌ی نحوه‌ی پوشش اخبار جنگ در رسانه‌های عمومی هلند و سیاست‌های نظامی اروپا و ناتو است.
به باور او، رسانه‌های دولتی و رسمی به جای بستر گفت‌وگو و بحث انتقادی، به ابزار تبلیغاتی برای همگون‌سازی افکار عمومی و ترویج خط‌مشی ناتو تبدیل شده‌اند. در این فضا هر صدایی که خواهان دیپلماسی یا تحلیل دلایل ریشه‌ای رفتار روسیه باشد، بلافاصله با برچسب‌هایی چون «طرفدار پوتین» یا «خائن» از دایره‌ی بحث‌های جدی حذف می‌شود. او تأکید می‌کند که در رسانه‌های غربی حقیقت اولین قربانی جنگ است. به‌جای ارائه‌ی تحلیل نظامی-استراتژیک واقع‌بینانه، مردم با روایت‌های تحریف‌شده و خوش‌بینانه‌ی کاذب تغذیه می‌شوند. پیش‌زمینه‌ی تاریخی گسترش ناتو به شرق، پیچیدگی‌های داخلی اوکراین از جمله مسائل زبانی و اقلیت‌های روسی‌تبار، و ظرفیت‌های واقعی روسیه کاملاً از معادله حذف شده‌اند تا جنگ صرفاً به شرارت ناگهانی یک طرف تقلیل یابد.

فان باردویک به‌ویژه از عملکرد ژنرال‌ها و مقامات نظامی انتقاد می‌کند. او معتقد است نظامیان به جای ارزیابی واقع‌بینانه‌ی خطرات تصاعد بحران، مرتباً بر طبل جنگ می‌کوبند و افکار عمومی را برای مواجهه‌ی دائم و تسلیح بی‌سابقه آماده می‌کنند. بسیاری از «کارشناسانی» که به برنامه‌های تلویزیونی دعوت می‌شوند، از اندیشکده‌ها و نهادهایی می‌آیند که مستقیم یا غیرمستقیم با صنایع دفاعی مرتبط‌اند و ذینفع ادامه‌ی جنگ هستند. روایت رسانه‌ای که روسیه را ارتشی شکست‌خورده و بی‌برنامه معرفی می‌کرد، گمراه‌سازی خطرناکی بود. نادیده گرفتن ظرفیت‌های صنعتی و تجدید نیروی روسیه اشتباه محاسباتی بزرگی است. روسیه تا بن دندان مسلح است و بسیار قوی‌تر از آن چیزی است که رسانه‌های غربی نشان می‌دهند.

او هشدار می‌دهد که اروپا به طرز خطرناکی در حال میلیتاریزه‌شدن است.
بودجه‌های میلیاردی دفاعی بدون بحث دموکراتیک یا فلسفی عمیق تصویب می‌شوند، در حالی که خدمات اجتماعی و رفاهی رها شده‌اند. سیاستمداران اروپایی هزینه‌های سنگین جنگ و تحریم‌ها را بر دوش شهروندان عادی می‌گذارند، در حالی که صنایع نظامی سودهای کلان به جیب می‌زنند. اروپا منافع حیاتی و امنیت بلندمدت خود را فدای استراتژی‌های ژئوپلیتیک آمریکا کرده است، در حالی که هزینه‌ی انسانی و اقتصادی این جنگ را خود اروپایی‌ها می‌پردازند. کاهش خط‌قرمزها و بازی با آتش در نزدیکی یک قدرت هسته‌ای بزرگ، بی‌مسئولیتی محض است. روسیه سلاح‌هایی دارد که می‌تواند شهرهای اروپایی را با خاک یکسان کند و غرب ابزار دفاعی مؤثری در برابر آن‌ها ندارد.

از نظر نظامی و استراتژیک، ادعای پیروزی کامل اوکراین توهمی غیرواقعی است.
 غرب با وعده‌های بی‌اساس و ارسال تسلیحات بدون استراتژی مشخص برای صلح، امیدهای کاذبی ایجاد کرده که تنها جنگ را طولانی‌تر و تلفات را بیشتر می‌کند. مذاکرات استانبول در اوایل جنگ فرصتی واقعی برای پایان دادن به درگیری‌ها بود که نادیده گرفته شد. تنها راه نجات اوکراین و اروپا، کنار گذاشتن شعارهای رسانه‌ای، پذیرش واقعیت‌های موجود روی زمین و بازگشت سریع به میز دیپلماسی است. این به معنای پذیرش وجود یک ابرقدرت است که حوزه‌ی نفوذ خود را تحمل نمی‌کند، و تلاش برای توافق. روس‌ها مدت‌هاست احساس ناامنی از سوی غرب و گسترش ناتو را تجربه می‌کنند. ناتو از دید آن‌ها نه همکاری امنیتی، بلکه جامعه‌ای تهاجمی برای کوچک‌کردن شوروی سابق است. این جنگ صرفاً میان روسیه و اوکراین نیست؛ جنگی میان آمریکا و روسیه است که در اوکراین جریان دارد و هم‌زمان جنگی داخلی میان روس‌تباران و اوکراینی‌های همان کشور. اخلاق در گفتمان غربی به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خشونت تبدیل شده، نه راهنمایی برای فهم متقابل و صلح. مسئولیت واقعی این است که از اوکراین بخواهیم با واقعیت کنار بیاید و صلح کند.

**********

عمیق‌ترین گسل فرهنگی، مذهبی و سیاسی قاره‌ی اروپا
وایبرن فرستیخن بحث را از زاویه‌ی تاریخی عمیق‌تری پیش می‌برد. او از وجود یک «منطقه‌ی مرزی» میان اروپای غربی و شرقی سخن می‌گوید که اگر اغراق کنیم از هزار سال پیش و اگر واقع‌بینانه‌تر بگوییم از پانصد سال پیش شکل گرفته است. این مرز صرفاً جغرافیایی نیست؛ عمیق‌ترین گسل فرهنگی، مذهبی و سیاسی قاره‌ی اروپا را مشخص می‌کند. در غرب مسیحیت کاتولیک-پروتستان، نظام‌های پارلمانی، حقوق بیشتر زنان، حکومت‌های غیردیکتاتوری و سنت‌های فردگرایی و عقلانیت انتقادی غلبه دارد. در شرق مسیحیت ارتدوکس، سنت تزارها و رژیم‌های خودکامه، و فرهنگی که جمع‌گرایی و تسلیم در برابر قدرت مرکزی را ارزش می‌نهد، حاکم بوده است. این گسل ادامه‌ی منازعات مذهبی و هویتی است که قرن‌ها پیش در قالب جنگ‌های صلیبی ظهور کرد و اکنون در قالبی مدرن و ژئوپلیتیک ادامه یافته است.

اوکراین دقیقاً روی این خط گسل قرار دارد. غرب آن (مناطقی مانند لویو) قرن‌ها بخشی از پادشاهی لهستان و امپراتوری هابسبورگ بود و نفوذ کاتولیک در آن غلبه داشت. شرق و جنوب پیوند بسیار نزدیکی با امپراتوری روسیه، فرهنگ ارتدوکس و زبان روسی داشتند. این هویت دوگانه اوکراین را به کشوری موزائیکی تبدیل کرده است. تا زمانی که حکومت مرکزی مقتدری مانند شوروی وجود داشت، گسل‌ها مخفی ماندند. با فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ این هویت دوگانه به مسئله‌ای حیاتی تبدیل شد.

فرستیخن به هشدارهای نادیده‌گرفته‌شده‌ی تحلیل‌گران برجسته‌ی غربی اشاره می‌کند. ساموئل هانتینگتون در ۱۹۹۷ نوشت که اگر اوکراین عضو ناتو شود، کشور به دو نیمه تقسیم می‌شود. جان مرشایمر نیز پیش‌بینی کرد که استقلال اوکراین بدون سلاح هسته‌ای قطعاً به جنگ ختم می‌شود. جرج کنان، معمار سیاست مهار، گسترش ناتو را مرگبارترین اشتباه دوران پس از جنگ سرد خواند. جک متلاک، آخرین سفیر آمریکا در شوروی، بحران را حاصل سیاست گسترش بی‌پایان ناتو دانست. هنری کیسینجر بارها بر لزوم تبدیل شدن اوکراین به پلی میان شرق و غرب تأکید کرد و زبیگنیف برژینسکی نوشت که بدون اوکراین، روسیه دیگر یک امپراتوری اوراسیایی نیست. این هشدارها نشان می‌دهد بحران کنونی حاصل نادیده گرفتن آگاهانه‌ی اصول بنیادین ژئوپلیتیک بوده است.

فرستیخن از «شووینیسم غربی» انتقاد می‌کند؛
نوعی برتری‌طلبی که مدام به سمت شرق فشار می‌آورد و می‌گوید «ما بهتر هستیم». این رویکرد واکنشی متقابل ایجاد می‌کند. غرب با تقویت نظامی خود، دقیقاً روی نقطه‌ای دست گذاشته که روسیه در آن بیشترین قدرت را دارد. رسانه‌ها و سیاستمداران تصویر کلیشه‌ای «ارباب تاریکی» از شرق می‌سازند: غرب نماد آزادی و تنوع، شرق نماد تاریکی مطلق. در این نگاه مذاکره با «شر مطلق» خیانت است و منافع واقعی و خطوط قرمز طرف مقابل نادیده گرفته می‌شود. او نقش اتحادیه‌ی اروپا در انقلاب میدان ۲۰۱۴ را نیز نقد می‌کند و می‌پرسد چرا اتحادیه در حال تشویق کودتا بود.

شباهت بحران اوکراین با فروپاشی یوگسلاوی چشمگیر است.
در یوگسلاوی نیز گسل‌های کاتولیک-ارتدوکس پس از ضعف اقتدار مرکزی فوران کردند و مداخله‌ی غرب (حمایت از کرواسی و اسلوونی) واکنش شرق را برانگیخت. پس از جنگ سرد تعداد درگیری‌های مسلحانه افزایش یافت. گسل‌های تاریخی و مذهبی خود علت جنگ نیستند؛ نقاط ضعفی در ساختار اجتماعی-تاریخی‌اند که امپریالیسم از آن‌ها بهره‌برداری می‌کند. هدف کنترل منابع، بازارها و مسیرهای استراتژیک است. «صلح» در نظام رقابت قدرت‌ها اغلب آتش‌بسی موقت است تا موازنه تغییر کند.

جان کلام این است:
اوکراین هم زمین بازی و هم قربانی بازی‌های ژئوپلیتیک قدرت‌های بزرگ است. جنگ‌های هویتی بی‌پایان‌اند چون هدف آن‌ها نه فقط خاک، بلکه روح و هویت یک ملت است. بدون پذیرش واقعیت‌های تاریخی و ژئوپلیتیک، کنار گذاشتن روایت‌های یک‌طرفه رسانه‌ای و بازگشت به دیپلماسی واقع‌گرایانه، این بحران به جنگ سرد طولانی میان اروپا و روسیه تبدیل خواهد شد. قرن بیست‌ویکم باید قرن غلبه بر این گسل‌ها باشد، نه تشدید آن‌ها.

تاریخ سرنوشت محتوم ملت‌ها را رقم نمی‌زند؛ سیاست‌مداران‌اند که از تاریخ برای مشروعیت‌بخشی به اهداف خود بهره می‌گیرند. در همه‌ی این جنگ‌ها «بهانه» مذهبی، فرهنگی یا تاریخی است، اما «هدف» واقعی کنترل منابع، بازارها و مسیرهای استراتژیک. «صلح» در چنین نظامی چیزی جز آتش‌بسی موقت نیست؛ به‌محض دگرگونی موازنه‌ی قدرت، جنگ دوباره شعله‌ور می‌شود. اساس این درگیری‌ها ایدئولوژی امپریالیستی است: «قوی حق را تعریف می‌کند» و «کشور خودم اول». تنها راه شکستن این چرخه‌ی باطل، دگرگونی بنیادین نظام جهانی از رقابت به همکاری است؛ نظامی که بر پایه‌ی سود، غارت و قدرت بنا شده و انسان و زندگی را صرفاً ابزاری برای رسیدن به این اهداف می‌داند. تا زمانی که این نظام تغییر نکند، گسل‌های تاریخی و مذهبی همچنان بهانه‌ای برای جنگ‌های تازه خواهند بود.

با احترام،

ا.پوری(هلند) 17/08/2026