نخستین بلشویک ایتالیا


ایگور ماکاروف، دبیر کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه (KPRF) و رئیس شورای مرکزی انجمن جامعه‌شناسان روسیه (RUSO). روزنامه پراودا” (حقیقت).

برگردان از روزبه برای توده‌ای‌ها

در منظومه فلسفی جوردانو برونو با عنوان «در باب شور قهرمانانه» ابیاتی الهام‌بخش وجود دارد که چنین می‌گوید:

«… هر چند برایشان تاریکی به درازا کشد؛
زیر گنبد آسمان چنین نمی‌شود،
که شادی پاداش
به بهای رنج مبدل نگردد،
آن‌جا که انسانی می‌کوشد!»

این ابیات، بهترین توصیف برای سرنوشت یکی دیگر از فرزندان برجسته ایتالیا، آنتونیو گرامشی است. افسوس که در مورد او تنها می‌توان از شناسایی پس از مرگ سخن گفت. یازده سال هولناک از زندگی خود را در زندان‌های رژیم فاشیستی گذراند. قاضی دادگاهی که دشمن اصلی موسولینی را به مرگی تدریجی محکوم کرد، با بدبینی اعلام نمود: «باید این مغز را برای ۲۰ سال از کار انداخت!» اما او حتی در زندان نیز قلم را زمین نگذاشت و بیش از سه هزار صفحه نوشت که قرن‌ها در میراث فرهنگی بشریت با نام «دفترهای زندان» باقی خواهند ماند. ۲۳ ژانویه، صد و سی و پنجمین سالگرد تولد این کارگر خستگی‌ناپذیر اندیشه مارکسیستی، قهرمانی استوار و بی‌باک ضد فاشیسم و بنیان‌گذار حزب کمونیست ایتالیا است.

فرزند خلق زحمتکش

فقر جانکاه خانواده، فرزند یک مأمور جزء به نام فرانچسکو گرامشی را از کودکی محروم ساخت. از یازده‌سالگی ناچار به کار به عنوان پیک شد و سپس در یک دفتر مشغول به کار گردید و دفترهای ضخیم حسابداری را با خود جابه‌جا می‌کرد. بنابراین، آن مرز سرنوشت‌ساز که دیر یا زود در زندگی هر کسی پدیدار می‌شود، برای آنتونیویی رخ نمود که شخصیتی از پیش شکل‌گرفته بود؛ ذره‌ای زنده و ارگانیک از خلق زحمتکشی که نان خود را با دستان پینه‌بسته به دست می‌آورد. او به عنوان دانشجوی دانشکده زبان‌شناسی دانشگاه تورین، مسیر خود را به سوی تاریخ جهان با پیوستن به صفوف حزب سوسیالیست آغاز کرد. لوئیجی لونگو، یکی از کهنه‌کمونیست‌های ایتالیا، انتخاب اخلاقی این جوان متفکر و باوجدان را با درک تجربه تراژیک ناشی از کشتار امپریالیستی جنگ جهانی ۱۹۱۸-۱۹۱۴ توضیح داد. غرق شدن در مبارزه سیاسی برای نسل جنگ‌زده «وظیفه‌ای اخلاقی تلقی می‌شد، با این باور که به‌طور عملی غیرممکن است که تنها به امور شخصی، حرفه و ساختار زندگی خود پرداخت.»

آغاز قرن گذشته در تاریخ ایتالیا و نیز چندین کشور دیگر اروپایی، با جهشی قدرتمند در جنبش کارگری مشخص می‌شد. سرمایه‌داران صنعتی، با انداختن بار هزینه‌های جنگ بر دوش اکثریت استثمارشده، به‌طور سیستماتیک هزینه‌های اجتماعی را کاهش می‌دادند. پاسخ نیروهای پرولتاریای جنگی ایتالیا، یک اعتصاب سراسری عظیم بود. بیش از ۲.۲ میلیون نفر خواستار افزایش حداقل ۳۵ درصدی دستمزدها بودند. پرچم‌های قرمز بر فراز بسیاری از کارخانه‌های فلزکاری کشور در اهتزاز بود. با این حال، «رهبران» حزب سوسیالیست از عهده این وظیفه برنمی‌آمدند. صفوف سوسیالیست‌ها با شدیدترین تضادهای ایدئولوژیک و کشمکش‌های درون‌سازمانی از هم گسیخته بود. جناح راست (ف. توراتی) همچون همیشه، کاملاً بر مبارزه اقتصادی تکیه داشت. چپ افراطی (آ. بوردیگا) «امتناع‌طلبی» – گونه ایتالیایی «اُتسُویسم» روسی – یعنی خودداری از شرکت در هرگونه انتخابات و فعالیت پارلمانی را اعلام می‌کرد.

در چنین شرایط دشواری، گرامشی همراه با چند تن از همفکرانش، روزنامه «اُردینه نُووُ» (نظم نو) را بنیان گذارد که به عنوان ارگان مطبوعاتی جنبش ایجاد شوراهای گسترده کارخانه‌ای عمل می‌کرد. گرامشی بعدها به یاد آورد که «با تجربه انقلاب کبیر روسیه رشد کردیم». نزدیک‌ترین همکارش، پالمیرو تولیاتی، نوشت: «گرامشی نخستین کسی بود که ایده دیکتاتوری پرولتاریا را در جنبش سوسیالیستی ایتالیا احیا کرد و در میان توده‌ها به عنوان اصلی‌ترین ایده مارکسیسم تبلیغ نمود.» نخستین موفقیت سیاسی چشمگیر تاکتیک‌های جدید پیروان ایتالیایی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، اعتصاب عمومی یازده‌روزه کارگران شهری بود که به زودی با اعتصاب کارگران کشاورزی در استان‌های مجاور در هم آمیخت. بی‌جهت نبود که لنین در سخنرانی خود در دومین کنگره کمینترن (ژوئیه-اوت ۱۹۲۰) نوشت: «ما باید به رفقای ایتالیایی بگوییم که سیر انترناسیونال کمونیستی با اعضای لُردینه نُووُ مطابقت دارد، نه با اکثریت کنونی رهبران حزب سوسیالیست و گروه پارلمانی آنان.»

پس از تشکیل «حزب کمونیست ایتالیا – بخشی از انترناسیونال سوم» در ژانویه ۱۹۲۱، گرامشی از مه ۱۹۲۲ تا پایان ۱۹۲۳، به عنوان نماینده حزب کمونیست ایتالیا در کمینترن در مسکو فعالیت کرد. او بی‌درنگ وارد فضای ایدئولوژیک و فرهنگی پایتخت سرخ شد، کوشید تا حکمت زبان بزرگ و توانمند را درک کند و آثار لنین را به زبان اصلی مطالعه نماید. دایره مطالعه‌اش به تدریج گسترش یافت و اکنون این جوان ایتالیایی، نه بی‌از مباهات، اعلام می‌کرد که «دویست بیت از اشعار ک. چوکوفسکی را از بر است.» سرانجام در اینجا با عشق زندگی‌اش، معلمی به نام یولیا شوخت، دختر یکی از اعضای مهاجر حزب سوسیالیست که سال‌ها در دوران تزاری ناچار به زندگی در ایتالیا و سوئیس شده بود، آشنا شد.

گرامشی به عنوان رهبری سیاسی کاملاً آماده و با روحیه‌ای بلشویکی به میهن بازگشت. تصویری از این مرد را تا حدی می‌توان در خاطرات ل. لونگو با عنوان «میان واکنش و انقلاب» یافت که نخستین بار در سال ۱۹۷۴ به روسی منتشر شد. در اینجا بخش کوتاهی از آن آمده است: «او به شیوه‌ای خاص سخن می‌گفت و خطابه‌اش را با حکایت‌های خنده‌دار و خاطرات بداهه می‌آمیخت، خاطراتی که اصلاً برایش مهم نبود. هرگز نمی‌توانستی دریابی شوخی می‌کند یا جدی سخن می‌گوید. پرتگاهی از طنز در او بود، گاه بسیار ظریف، که در ذهنش باقی مانده بود… بنابراین، سخنرانی‌هایش با هماهنگی و وضوح مقالاتش متمایز نمی‌شد. از این رو، دیدن او به عنوان رهبر توده‌ها به معنای سنتی کلمه دشوار بود. مقالاتش موضوعی جداگانه‌اند: هماهنگ، ساده و به یادماندنی. به بیان دیگر، این‌ها اصول رهبری واقعی بودند.»

تا زمان بازگشت گرامشی، وضعیت اجتماعی-سیاسی کیفی جدیدی در ایتالیا شکل گرفته بود. اینجا بود که برای نخستین بار در تاریخ اروپا و جهان، هیولای فاشیستی بر سطح زمین خزید. سوسیال‌دموکرات‌ها و لیبرال‌های بورژوا ترجیح می‌دادند از بازگشت به بربریت و تاریکی قرون وسطی سخن بگویند. از جمله گفته‌های عوام‌فریبانه پارلمانی‌ای به نام بارو این بود: «ما مخالف فاشیسم هستیم، اما نمی‌توانیم چشمانداز سرنگونی خشونت‌آمیز این رژیم را مطرح کنیم، زیرا این معادل چشمانداز انقلاب کمونیستی خواهد بود.»

واکنش طبقه کارگر منطقه ونتو به چنین دوپهلوگویی‌هایی، انتخاب آنتونیو گرامشی به عنوان نماینده پارلمان ایتالیا در بیست‌وهفتمین دوره قانون‌گذاری بود. او با اقتدار و وقار پیروز شد و بیش از ۳۲ هزار رأی از هموطنان خود دریافت کرد.

بهترین سلاح علیه فاشیسم

در ۲۳ مارس ۱۹۱۹، تحت ریاست گروهبان بازنشسته‌ای، «سوسیالیست چپ» سابق، پوپولیست درجه یک و بازیگری به نام بنیتو موسولینی، نشست مؤسس گروه دست‌راست افراطی «فاشیو دی کامباتیمنتو» («اتحادیه مبارزه») برگزار شد. جمعیت متنوع بود، اما لحن را «آردیتی»‌ها تعیین می‌کردند – اوباش بازنشسته از واحدهای نخبه که نمادشان جمجمه و استخوان بود. خود «دوچه» آینده («راهبر» – فرمانده) جوهره جنبش جدید را چنین بیان کرد: «ما نمایانگر آغازی نو در جهانیم؛ تضادی ناب، قطعی و نهایی با تمام دنیای دموکراسی، پلوتوکراسی، فراماسونری… فاشیسم معتقد است که نابرابری اجتناب‌ناپذیر، ثمربخش و سودمند برای مردم است.»

وحشت خونین تمام‌عیار علیه فعالان کارگری که توسط گروه‌های اوباش با پیراهن‌های سیاه یونیفرم‌پوش به راه افتاد، پاسخی بود که سرمایه ایتالیا به بحران عمیق اقتصادی و رشد سریع جنبش اعتصابی داد. فاشیسم همواره با ادعای «دفاع» از منافع حیاتی خلق زحمتکش و ملت به طور کلی، پشتیبانی توده‌ها را جلب می‌کرد. محبوبیت موسولینی با سرعتی برابر شیوع یک بیماری افزایش می‌یافت. تا آغاز سال ۱۹۲۲، سالی سرنوشت‌ساز برای ایتالیا، «لیگ مبارزه» به حزب ملی فاشیست تبدیل شده بود که منشور آن چنین می‌گفت: «حزب فاشیست به مثابه یک میلیشیا است. جنگجوی فاشیست اخلاق خاص خود را دارد. قوانین اخلاقی پذیرفته شده در عرصه خانواده، سیاست و روابط اجتماعی برای او بیگانه است.» تنها در شش ماه، شمار اعضای حزب از ۳۲۰ هزار نفر به یک میلیون نفر جهش کرد.

استراتژی فاشیسم از همان آغاز بر تصرف قهری قدرت استوار بود. تنها سه ماه طول کشید تا گردان‌های موسولینی کنترل دوازده و نیم شهر ایتالیا را به دست آورند. دوچه با افتخار گفت: «فاشیسم در همه جا چیره شده است. حریفان ما در موقعیتی نیستند که بجنگند. کارابینیری‌ها با ما همدردی می‌کنند و ارتش بی‌طرفی خیرخواهانه‌ای را حفظ خواهد کرد. اعضای پارلمان تنها یک هدف دارند – داشتن روابط خوب با ما.»

بدون مواجهه با مقاومت گسترده‌ای، رهبر پیراهن‌سیاه‌ها در اکتبر ۱۹۲۲ خواستار «راهپیمایی به سوی رم» شد، هرچند خودش با واگن‌درشکه‌ای نرم به آنجا رفت. مقامات با اولتیماتومی روبرو شدند: فوراً پارلمان را منحل کنند، نظام انتخاباتی را تغییر دهند و انتخابات جدیدی برگزار نمایند. نمادین آن که در انتخابات آوریل ۱۹۲۴، فاشیست‌ها به عنوان جبهه‌ای متحد با لیبرال‌ها عمل کردند و بار دیگر خویشاوندی جدایی‌ناپذیر هر دو جریان را تأیید نمودند.

به عنوان رئیس دولت، موسولینی طرحی کلاسیک را ارائه داد که برای همه غاصبان مناسب بود. در سال ۱۹۲۵، شرکت‌های فاشیستی پدید آمدند که مالکان بنگاه‌ها و کارگران مزدبگیر را متحد می‌کردند. پارلمان کاملاً تحت سلطه قوه مجریه قرار گرفت، شوراهای شهری نمایندگان منحل شدند و آزادی مطبوعات و اجتماعات لغو گردید. پس از سوءقصد نافرجام به «دوچه»، فرمانی با عنوان «درباره حفاظت از دولت» صادر شد که همه احزاب سیاسی به جز یکی، یعنی حزب فاشیست، را ممنوع می‌کرد. در سال ۱۹۲۸، مطابق قانون انتخاباتی جدید، «شورای بزرگ فاشیست» تشکیل شد که فهرست واحدی از نامزدها را برای انتخابات ارائه می‌داد و به رأی‌دهندگان تنها یک چیز پیشنهاد می‌شد: پذیرش یا رد کل آن فهرست.

کمونیست‌های ایتالیایی نخستین کسانی بودند که در اروپا وارد نبردی مرگبار با استبداد فاشیستی شدند. شایستگی تاریخی اصلی گرامشی نه تنها ایجاد حزبی انقلابی و مبارز، بلکه بلشویکی کردن آن بود. در مقاله برنامه‌ای «وضعیت درون حزب ما و وظایف کنگره آینده» (۱۹۲۵)، او پنج اصل را تدوین کرد که به باور او یک حزب واقعاً بلشویکی می‌بایست رعایت کند:

۱) «هر کمونیست باید مارکسیست-لنینیست باشد»؛

۲) «هر کمونیست باید در خط مقدم مبارزه برای آرمان پرولتاریا باشد»؛

۳) «هر کمونیست باید نسبت به موضع انقلابی و شعارهای پوچ بیگانه باشد و تنها در عمل آتشین باشد»؛

۴) «هر کمونیست باید حس کند که تابع اراده حزب خود است و همه چیز را از دیدگاه حزب خود ارزیابی کند»؛

۵) «هر کمونیست باید یک انترناسیونالیست باشد.»

تنها دو سال، از ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۶، به گرامشی فرصت داده شد تا دبیرکلی حزب کمونیست ایتالیا (PCI) را بر عهده بگیرد. تولیاتی او را به درستی «نخستین بلشویک جنبش کارگری ایتالیا» توصیف کرد. پیروزی خط سیاسی گرامشی به معنای رد قاطع فرقه‌گرایی رهبری پیشین و چرخشی سرنوشت‌ساز به سوی گسترش پایه اجتماعی حزب و همکاری نزدیک‌تر با اتحادیه‌های کارگری، دهقانان و دیگر نهادهای توده‌ای بود. در طول دو دهه، همین حزب کمونیست بود که به پیشگام مقاومت ملی تبدیل شد. از میان ۱۴۰٬۰۰۰ زندانی سیاسی که در دوران دوچه به زندان افتادند، ۸۵ درصد کمونیست بودند. هنگامی که برخلاف همه اصول قانون و اخلاق، آنتونیو گرامشی، نماینده پارلمان دستگیر شد، با تحقیر به دادگاه فاشیست گفت: «شما ایتالیا را به سوی نابودی می‌برید؛ ما او را نجات خواهیم داد!»

ایده‌های رهبر قهرمان حزب کمونیست درباره «بلوک تاریخی» علیه امپریالیسم و فاشیسم، منجر به تشکیل جبهه گسترده ضد فاشیستی در نوامبر ۱۹۴۲ و سپس کمیته آزادی ملی متشکل از نمایندگان احزاب کمونیست، سوسیالیست، دموکرات مسیحی، حزب عمل، لیبرال و کارگر دموکرات گردید. نمونه درخشان ارتش سرخ که نازیسم آلمان و همدستانش را در نبردهای جنگ جهانی دوم در هم شکست، به پارتیزان‌های ایتالیایی الهام بخشید که شعار نبردشان ترانه مشهور «بلا چائو» بود که هنوز در همه قاره‌ها محبوب است. آنان با اعتصاب سراسری که بیش از ۳ میلیون نفر را فراگرفت، مورد پشتیبانی طبقه کارگر میلان، تورین و دیگر شهرها قرار خواهند گرفت. این امر به قیام عمومی انجامید که دولت «دوچه» را سرنگون ساخت. به زودی جسد نخستین فاشیست اروپا به طور عمومی وارونه از میدانی در میلان آویزان شد.

تحت فشار حزب کمونیست ایتالیا، همه‌پرسی ملی برگزار شد که سلطنت را لغو و نظام جمهوری را در ایتالیا برقرار کرد. این حزب که در اوج وحشت موسولینی بیش از ۵ هزار عضو نداشت، تا سال ۱۹۴۷ به ۲٫۳ میلیون نفر رسید و در انتخابات پارلمانی بیش از ۴٫۷ میلیون (۲۰ درصد) رأی به دست آورد. در کابینه ائتلافی آلچیده د گاسپری، کمونیست‌ها چهار پست وزارتی دریافت کردند.

از فراز تجربه تاریخی قرن بیستم، پاسخ به چالش اصلی زمانه ما کاملاً آشکار است: بهترین سلاح علیه فاشیسم، نظریه، عمل و روح پیروزمند بلشویسم است. دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست، پ. تولیاتی، در سال ۱۹۵۱ نوشت: «امروز، همچون همه لحظات تعیین‌کننده دوره تاریخی درازی که ما را از پیروزی انقلاب اکتبر جدا می‌کند، معتقدیم تنها راه درست برای بشریت، راهی است که اتحاد جماهیر شوروی و استالینی که در رأس آن ایستاده است، به سراسر جهان نشان می‌دهد و عرضه می‌کند.»

دانشنامه‌نویس قرن بیستم

یک «کارشناس سیاسی چپ» نه چندان دقیق در الفاظ و روش‌ها، زمانی با گرایشی آشکار به بدذاتی گفت: «اگر گرامشی نه در زندان موسولینی، که در زندان استالین بود، شاید مانند بسیاری از مهاجران ضد فاشیست آلمانی که در آغوش ماشین سرکوب سال ۱۹۳۷ افتادند، دفترهای زندان را دریافت نمی‌کردیم.»

قانع‌کننده‌ترین رد چنین افتراهایی، حقایق تاریخی عینی است. در اینجا گواهی خود گرامشی آورده می‌شود: پس از رأی «دادگاه ویژه» – ساعات طولانی انتقال با کاروان قطار و کشتی بخار با دستبند به دست و زنجیری که مچ او را به زنجیر مشترکی که همه زندانیان را به هم می‌پیوند، بسته بودند. وقتی ده سال بعد، تحت فشار جامعه جهانی، زندانی سیاسی ۴۶ ساله شماره ۷۰۴۷ از سلولی خفقان‌آور به بیمارستان زندان منتقل شد، ۱۸ کارابینیری و دو ژاندارم دیگر به او اختصاص یافتند. تمام این گروه، مسلح تا دندان، می‌بایست شبانه‌روز از مردی که بی‌هوش پشت میله‌های ضخیم افتاده بود، محافظت می‌کردند. این حقیقت شوم درباره «آسایشگاه‌های زندانیان» موسولینی است.

اگر به طور مشخص درباره سرنوشت دست‌نوشته‌هایی که مبارز و اندیشمند شکست‌ناپذیر در سلول زندان از خود به جا گذاشت سخن بگوییم، آن‌ها کاملاً در معرض نابودی بودند. با این حال، تاتیانا شوخت، خواهر همسر گرامشی که اتفاقی در سفارت شوروی در ایتالیا کار می‌کرد، توانست آن‌ها را نجات دهد. انبوهی از اوراق پرارزش با دقت در اتحاد جماهیر شوروی نگهداری شد، جایی که این بخش منحصر به فرد از آرشیو گرامشی‌گرایان فرستاده شد. اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم، این گنجینه به رفقای ایتالیایی در مؤسسه ویژه گرامشی تحویل داده شد.

هنوز معماست که چگونه این مرد که از بیماری‌ها رنج می‌برد، در جوانی با فقر دائمی دست و پنجه نرم کرد و در بزرگسالی کاملاً درگیر نبردهای سیاسی بود، از چنین دانش شگفت‌انگیزی برخوردار گردید. افق علایق علمی گرامشی بسیار گسترده است: حوزه‌هایی مانند فلسفه، تاریخ، حقوق، اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی، ادبیات و زیبایی‌شناسی را در بر می‌گیرد. در صفحات دفترهای زندان، جایی برای افلاطون و ارسطو، دانته آلیگیری و جوردانو برونو، نیکلای کوزا و نیکولو ماکیاولی، توماسو کامپانلا و نیکلاس کوپرنیک، مارتین لوتر و رافائل سانتی، ولتر و کلود آدرین هلوتیوس، اونوره دو بالزاک و ژول ورن، لئو تولستوی و گئورگی پلخانوف وجود داشت.

اما در هر شرایط زندگی، یک انقلابی همواره انقلابی باقی می‌ماند. پژوهش‌های گرامشی بر مسائل نیروهای محرک انقلاب اجتماعی، فتح و حفظ قدرت توسط اکثریت زحمتکش و علل شکست‌های جنبش کمونیستی در غرب متمرکز است. او با پیشنهاد نگاهی دقیق‌تر به شیوه‌های سیاسی طبقات مالک، سازوکار سلطه بورژوازی را در سه عرصه «جامعه» اقتصادی، سیاسی و مدنی به دقت تحلیل می‌کند. گرامشی از دومی، مجموعه نهادهایی را درک می‌کند که امکان رهبری ایدئولوژیک، فرهنگی و اخلاقی طبقات فرودست را فراهم می‌کنند. به عبارت دیگر، دولت تنها زمانی پایدار است که نه تنها بر پایه دستگاه قدرت سیاسی (دیکتاتوری)، بلکه بر سلطه ایدئولوژیک و اخلاقی («هژمونی») نیز استوار باشد.

بر پایه این برداشت، گرامشی وظیفه مبارزه طولانی پرولتاریا برای فتح «جامعه مدنی» را بر عهده حزب خود می‌گذارد؛ یعنی تشکیل یک «بلوک تاریخی» از نیروهای اجتماعی گوناگون تحت رهبری طبقه کارگر. به همین دلیل است که او تروتسکیسم را نقد و قاطعانه رد می‌کند. بدون آن که نام مستعار جنجالی را به دلیل سانسور مستقلاً ذکر کند، درباره برونشتاین می‌نویسد: «که می‌توان او را تا حدی نظریه‌پرداز حمله مستقیم در دوره‌ای دانست که تنها به شکست می‌انجامد.» به باور گرامشی، تنها گذار از «جنگ مانوری» (یعنی حمله مستقیم به دشمن) به جنگ «موضعی» می‌تواند به پیروزی بیانجامد.

در بخش‌های دیگر از یادداشت‌های زندان، او توجه ویژه‌ای به توضیح «اختلاف اساسی» میان «لف داویدویچ و یوسف ویساریونوویچ به عنوان مفسرین جنبش اکثریت» دارد. گرامشی تأکید می‌کند: «برونشتاین که به نظر می‌رسید «غرب‌گرا» است، در واقع یک جهان‌وطنی بود، یعنی ظاهراً ملی‌گرا بود و غرب‌گرایی و اروپامداری‌اش نیز به همان اندازه سطحی بود. در مقابل، ایلیچ عمیقاً ملی و به همان اندازه عمیقاً اروپایی بود.» بنابراین، او با ج.و. استالین هم‌نظر است که «لنینیسم پدیده‌ای بین‌المللی است که ریشه در تمام تحولات بین‌المللی دارد، نه تنها در روسیه.»

سرنوشت گرامشی در واقع تکرار دستاورد فکری و معنوی هم‌وطن افسانه‌ای‌اش، کامپانلا، پس از چهار قرن بود. این «مرتد» که زیر شکنجه‌های تفتیش عقاید بود، «شهر خورشید» خود را آفرید – رویایی از برابری جهانی، برادری و عدالت، در حالی که در سیاه‌چال سنگی به حبس ابد محکوم شده بود. برای آنتونیو گرامشی، و نیز برای ارنست تلمان، یولیوس فوچیک، ریچارد زورگه و ده‌ها هزار زندانی کمونیست فاشیسم، سرزمین جهانی کارگران، اتحاد جماهیر شوروی، تا آخرین لحظات «شهر خورشید» باقی ماند.

«خاکسترهای گرامشی»

این نام مجموعه شعری از کارگردان چپ‌گرای سینما و شاعر، پیر پائولو پازولینی بود که در سال ۱۹۷۵ به طرزی وحشیانه توسط منحرفان نئوفاشیست به قتل رسید. عنوان این کتاب به شکلی شگفت انگیز نمادین بود. تنها چهار دهه طول کشید تا جانشینان بنیان‌گذار حزب کمونیست ایتالیا، کل میراث عظیم سیاسی او را نابود کنند.

سردرگمی و تردید ایدئولوژیک که بعدها به انحلال سازمانی حزب انجامید، در سال‌های رهبری پ. تولیاتی آغاز شد. او که تا دیروز به استالین سوگند وفاداری خورده بود، یکی از کسانی بود که با شور و شوق گزارش «محرمانه» درباره «کیش شخصیت» را پذیرفت؛ گزارشی که خارج از دستور کار بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی در فوریه ۱۹۵۶ ارائه شد. چند ماه بعد، در هشتمین کنگره حزب کمونیست ایتالیا (PCI)، تولیاتی نه تنها هزینه‌ها و اشتباهات دوره استالین را بزرگ نمایی کرد، بلکه تجربه شوروی از ساختمان سوسیالیستی را به طور کلی نیز مورد انتقاد قرار داد. و از موضع کنگره دهم حزب (دسامبر ۱۹۶۲)، دیدگاه مفهومی جدیدی را هم درباره استراتژی سیاسی حزب کمونیست ایتالیا در کشور خود و هم درباره چشم‌انداز کل جنبش کمونیستی و کارگری جهان ارائه داد.

«ایدئولوژی جدید» حزب کمونیست ایتالیا به چه چیزی خلاصه می‌شد؟ اجازه دهید تنها برجسته‌ترین نکات از تزهای برنامه‌ای منتشر شده در روزنامه اونیتا و گزارش تولیاتی در کنگره مذکور را نقل کنیم: به گفته او، «رژیم استعماری تقریباً به طور کامل فروپاشیده است»، «دیگر هیچ حوزه نفوذی در جهان وجود ندارد که امپریالیسم حفظ کرده باشد.» در اروپا، «لازم است ابتکار مشترکی برای بنیان‌گذاری همکاری اقتصادی اروپا توسعه یابد»، «خواستار به کارگیری فعالیت‌های نظام‌مندی شود که به حذف تقسیم اروپا و کل جهان به بلوک‌ها بینجامد» و «بدین ترتیب بازار جهانی واحدی را دوباره ایجاد کند.» افزون بر این، «امروز در جهان سرمایه‌داری واقعاً اشتیاقی برای دگرگونی‌های ساختاری و اصلاحات سوسیالیستی وجود دارد.» بنابراین، طرح ترویج اصلاحات ساختاری در چارچوب سرمایه‌داری می‌بایست «به عنوان اصل استراتژی جهانی جنبش کارگری و کمونیستی در وضعیت کنونی» در نظر گرفته شود.

در مورد خود ایتالیا، از دیدگاه تولیاتی، «دولتی از نوع نو» در حال شکل‌گیری است که قانون اساسی آن «پیمان وحدتی است که آزادانه توسط اکثریت قاطع مردم ایتالیا منعقد شده است.» از آنجا که قانون اساسی کشور پیش‌تر «مسئله اساسی حرکت به سوی سوسیالیسم در چارچوب قانونیت دموکراتیک» را حل کرده است، «احترام، پشتیبانی و اجرای کامل قانون اساسی جمهوری اساس کل برنامه سیاسی حزب است.» حتی به گفته دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست اسپانیا، س. کاریو، که دیدگاه‌های مشابهی داشت، حزب کمونیست ایتالیا خود را «در میانه راه میان احزاب سوسیال‌دموکرات اروپای غربی و «سوسیالیسم واقعاً موجود» یافت.» پیامد چنین «دوپارگی آگاهی»، پیدایش ویرانگر «یوروکمونیسم» بدنام بود.

انریکو برلینگوئر که جانشین پ. تولیاتی و ل. لونگو شد، به «جدایی» حزب کمونیست ایتالیا از حزب کمونیست اتحاد شوروی و دیگر احزاب برادر جامعه سوسیالیستی و حرکت به سوی انترناسیونال سوسیالیستی ادامه داد. در مارس ۱۹۷۹، در یک نشست حزبی، او به طور آشکار اتحاد شوروی و متحدانش را از سوسیالیسم «تکفیر» کرد. دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست گفت: «انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نیروی پیشبرنده خود را به پایان رسانده است.» مسیر بعدی فرآیند انقلابی جهانی اکنون کاملاً به توانایی جنبش کارگری اروپای غربی برای غلبه بر سرمایه‌داری از طریق «اصلاحات ساختاری» و ایجاد جامعه‌ای سوسیالیستی که تمام ارزش‌های دموکراتیک تمدن اروپایی را جذب کند، بستگی دارد. در مورد کشورهای «سوسیالیسم واقعاً موجود» به رهبری شوروی، این جوامع نیازمند «بازسازی ماهیت دموکراتیک» هستند.» خیلی زود، گورباچف همه این‌ها را تقریباً کلمه به کلمه تکرار کرد.

تا پیش از انشعاب در فوریه ۱۹۹۱، حزبی که گرامشی بنیان گذاشته بود، در جستجوی «هویت جدید» خود سرگردان بود. حزب دموکرات چپ و دو حزب کمونیست با گرایش سنتی که از ویرانه‌های آن سر برآوردند، نتوانستند در برابر انتقام‌جویی راست‌گرایان در تلاش برای قدرت مقاومت کنند. وضعیت حتی با پیروزی جورجیو ناپولیتانو، نامزد چپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۰۶، که عضو سابق دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست ایتالیا بود، نیز بهبود نیافت. نخبگان سیاسی کنونی کشور آشکارا موسولینی را ستایش می‌کنند، فرهنگ روسی را ممنوع می‌سازند و جشنواره کیف باندرا را حمایت می‌کنند. و یک هوادار مدرن ایده کمونیستی در ایتالیا می‌تواند همه رویدادها را تنها با «مسخره پسری که به شدت فریب خورده به خاطر پدری هدررفته» درک کند.

مباحثه با «مارکس‌خواران»

بیش از یک قرن است که کمپینی عظیم برای بی‌آبرو کردن رویداد اصلی قرن بیستم، اکتبر بزرگ ۱۹۱۷، در جریان بوده است. این درد گاه فروکش می‌کند، سپس دوباره با انرژیی تازه شعله‌ور می‌شود. جعل‌کنندگان و شورشیان از همه گرایش‌ها بیهوده تلاش می‌کنند عینیت و ماهیت مشروع انقلاب سوسیالیستی در روسیه را رد کنند، دادگاهی علیه بلشویسم ترتیب دهند و نام لنین را لگدمال سازند. در میان کسانی که ضدشوروی‌گرایی را به عنوان حرفه خود برگزیده‌اند، نسل کاملی از «مارکس‌شناسی‌گرایان» و «مارکسیست‌گرایان» مدتهاست فعالند که با بررسی دقیق، ناگزیر معلوم می‌شود «مارکس‌خوار» هستند. نقش اصلی در این هنر نفرت‌انگیز، گمانه‌زنی درباره برخی ایده‌های گرامشی است. با کسانی که «مارکس‌فروشی» را برای نظم حاکم تجارت می‌کنند، همان‌طور که می‌گویند، همه چیز مدت‌هاست روشن شده. وضعیت وقتی بدتر می‌شود که افراد معمولاً شرافتمند و تحصیل‌کرده توسط یک جعل آشکار «رهبری» شوند.

متأسفانه، اس.جی. کارا-مورزا، روزنامه‌نگار بااستعداد و اصیلی که سال گذشته درگذشت، از سرنوشتی مشابه در امان نماند. او در کتابش «مارکس علیه انقلاب روسیه» نوشت: «همان‌طور که می‌دانید، کارگران و دهقانان روسیه این حکم را نپذیرفتند.» «و بلشویک‌ها، پس از استدلالی معقول، در این مسئله نه با مارکس و انگلس، که با کارگران و دهقانان روس متحد شدند. این موضع به‌طور برجسته‌ای توسط آ. گرامشی در مقاله‌اش در ۵ ژانویه ۱۹۱۸ درباره انقلاب روسیه تعریف شد. مقاله‌ای عالی، اما بیش از حد صادقانه، و بنابراین در دوران شوروی به ما نرسید. نام آن «انقلاب علیه سرمایه» بود.»

«حکمی» که س.گ. کارا-مورزا درباره آن صحبت می‌کند، ظاهراً این است که ک. مارکس و ف. انگلس قطعاً انقلاب اکتبر را «غیرتاریخی» و نامتناسب با هیچ یک از «قوانین» تعالیم خود محکوم و رد خواهند کرد. در اصل، تز فرسوده منشویکی تکرار می‌شود که روسیه سطح لازم نیروهای مولد و دیگر پیش‌نیازهای عینی برای پیروزی سوسیالیسم به شیوه «غربی» را نداشت. و لنین با مثال خود، ناکافی بودن «سرمایه» مارکس را نشان داد؛ کتابی که به گفته گرامشی، «کتابی بورژوایی به مراتب بیش از آن که کتابی پرولتری باشد» شده بود.

جالب‌ترین نکته درباره چنین طرح ساده‌ای این است که حتی یک کلمه حقیقت در آن وجود ندارد. مقاله مذکور نخستین بار در دوران شوروی به دست ما رسید: صفحات زیادی به آن در گزارش «گرامشی و لنینیسم» اختصاص یافته که توسط انتشارات پولیتیزدات در «سخنرانی‌ها و مقالات برگزیده» پ. تولیاتی در سال ۱۹۶۵ گنجانده شده است. محتوای مقاله مارکسیست جوان ایتالیایی اصلاً به مخالفت لنین با مارکس تقلیل نمی‌یابد، بلکه به ایده نسبتاً ساده‌ای محدود می‌شود که «کارل مارکس برای ما معلمی از زندگی معنوی و اخلاقی است، نه کشیشی با عصایی در دست.»

پیش‌بینی ک. مارکس و ف. انگلس درباره روسیه در اصل محقق شد: آنان توانستند تشخیص دهند که یک «انقلاب اجتماعی بزرگ» در کشوری دوردست در حال شکل‌گیری است. بی‌تردید، پیش‌شرط موفقیت گذار انقلابی به سوسیالیسم، سطحی خاص از توسعه اقتصادی است. روسیه از نظر سرمایه‌داری یکی از کشورهای با توسعه متوسط بود، اما از نظر شاخص‌های کلیدی تولید صنعتی، در میان کشورهای پیشرو قرار داشت.

این امر به لنین که وضعیت اقتصادی قدرت‌های بزرگ در طول جنگ جهانی اول را به دقت مطالعه کرده بود، اجازه داد تا آن‌ها را به سه گروه تقسیم کند: «۱) گروه اصلی (کاملاً خودکفا): انگلستان، آلمان و ایالات متحده؛ ۲) متوسط (درجه یک، اما نه کاملاً خودکفا): فرانسه، روسیه، ژاپن؛ ۳) ایتالیا و اتریش-مجارستان.» به اختصار، بی‌شک سطحی از توسعه سرمایه‌داری در روسیه وجود داشت، همان‌طور که موارد دیگر نیز وجود داشتند: عقب‌ماندگی روزافزون، سرکوب اجتماعی و ملی، پوگروم‌های صد سیاه، واکنش شدید پلیسی، بی‌سوادی گسترده و فقدان فرهنگ. غلبه بر همه این‌ها بدون انقلاب بلشویکی ناممکن بود.

مارکس هرگز یک «جبرگرای اقتصادی» محدود و سرنوشت‌باور نبود که نقش عامل ذهنی را در تکامل تاریخی به رسمیت نشناسد. عبارت معروف « دیدگاهی که توده‌ها را تسخیر کند، به نیرویی مادی تبدیل می‌شود» از آنِ اوست. هم لنین و هم گرامشی نه به دلیل نادیده گرفتن مارکس، که به این دلیل پیروز شدند که این جنبه از آموزه‌های او را بهتر از دیگران درک کرده بودند. در سال ۱۹۲۰، نوآور ایتالیایی مارکسیسم نوشت: «طبقه کارگر روسیه از نظر تاریخی نیرومند و بالغ بوده و هست، نه به این دلیل که اکثریت عددی جمعیت را تشکیل می‌داد، بلکه به این دلیل که با رهبری حزبش توانایی خود را در ساختن یک دولت اثبات کرد، یعنی به این دلیل که طبقه کارگر توانست اکثریت جمعیت، شامل لایه‌های سازمان‌نیافته طبقه متوسط، روشنفکران را متقاعد کند که منافع او در حال حاضر و آینده با منافع همین اکثریت جمعیت همسو است.»

آنتونیو گرامشی، عارفِ رزمنده بزرگ و آموزگار خردمند کمونیست‌های همه کشورها، بی‌تردید درست می‌گوید: در پیچ‌وخم‌های تند تاریخ، نتیجه نهایی با چشماندازی روشن از آینده، اراده‌ای فولادین، وحدت و سازمان‌یافتگی تعیین می‌شود.




موج سواری سلطنت طلب ها

با توجه به ویدئوهایی که در رسانه ها، و در دنیای مجازی، از تظاهرات ایرانیان، با شرکت سلطنت طلبان، در همه جا دیده می شود، آنان همواره یک پرچم اسرائیل آدم کش را نیز در تظاهرات همراه دارند. و زنی ، (یاد آور زهرا خانم اول انقلاب از اقمار قطب زاده، که با چادر گره زده در پشت گردن، و با یک میله فولادی، به تظاهرات حمله می کرد و مردم را می زد ) مدام فریاد می زند، کینگ رضا پهلوی، کینگ رضا پهلوی.  

همان رضا پهلوی که با اتصال به اسرائیل و آمریکا، می خواهد برای ملت ایران آزادی به ارمغان بیاورد. ملت ایران بیش از هزار و چهار صد سال اسیر همین وابستگی ها و استعمار بوده است. 

آمریکا، طبق تاریخ موجودیتش، هرگز منافع خودش را برای دموکراسی در هیچ کشوری به خطر نیانداخته است. و امروز نیز نمی اندازد. بازی های حقارت آمیز ترامپ در همین چند روز گذشته، و کمک در ره است مدام او، که بعد از قتل عام 12000 نفر و کور و زخمی شدن هزاران نفر در میدان مبارزه، به تشکر از سیدعلی خامنه ای، برای چشم پوشی از اعدام 800 دستگیر شده تقلیل یافت مصداق بارز عملکرد آمریکا است.

محمد رضا پهلوی را، آمریکا در نشست گوادلپ در شهریور 1357، طبق نظریه کمربند سبز به دور زمین، و اسلامی کردن کشورهای جنوب، برای پیشگیری از رشد سوسیالیسم و کمونیسم، با توافق 3 کشور انگلیس، آلمان و فرانسه، از میان برداشت. جیمی کارتر رییس جمهور آمریکا گفته است، که انگلیس پیشنهاد داد که نیروهای مذهبی در ایران تحت اختیار ما هستند، و از این رو، 4 کشور با هم توافق کردند که خمینی را وارد نوفل لوشاتو بکنند. و شاه طبق دستور آمریکا، از ایران خارج شد. و به سران ارتش شاهنشاهی ایران، دستور تبعیت از خمینی داده شد. و به این صورت انقلاب مردم ایران توسط امپریالیست ها به خمینی تحویل داده شد. و این یک انقلاب رنگی تمام عیار، به رنگ سیاه بود.

این بود اصل ماجرا. انقلاب به همین سادگی رنگی و وارونه شد! 

حکومت ملایان در ایران با یک وابستگی تشکیلاتی قرن ها، انگلیسی بوده و هنوز هم هست. ایران مستقل مطلقن موجودیت نداشته و ندارد. رژیم ملا، مجری برنامه های نئولیبرالیسم بانک جهانی بوده و در راستای حاکمیت مطلق صهیونیسم جهانی، بی کم و کاست، فعال بوده و هست. 

رژیم ملا،  بسیار موذی، ریا کار، دروغگو و دغل است. مساجد را خود آتش زده است، که کشتار خود را توجیه کند. همچنان که سینما رکس آبادان را در تاریخ 28 مرداد 1357 به آتش کشید تا رژیم پهلوی را مقصر جلوه دهد. 

سید علی خامنه ای و علی لاریجانی دستور قتل عام مردم را در این چند روز داده اند . 

و مجری، نیابتی های تحت فرمان سپاه قدس، از کشورهای عربی بوده اند که ، 12000 نفر را کشته و هزاران نفر را کور و زخمی کرده اند. 

و امروز سید علی با وقاحت تام می گوید: تروریست ها، مساجد را آتش زدند و هزاران مردم را کشتند. 

ولی نمی گوید: که اگر تروریست ها مردم را کشته اند، پس چرا شما برای دریافت پول تیر، و دادن جنازه به درب منازل می روید؟! و خانواده ها را تهدید به دفن جنازه در گور جمعی می کنید؟ !

  و نمی گوید که چرا دلار 7 تومان قبل از انقلاب، به 145000 تومان رسید؟ و چرا مدام می دزدند و برای جایگزینی، اینقدر از جیب و سفرۀ نان مردم می برند؟

این رژیم، بمب اتم را، نه برای استقلال ملی، بلکه برای انداختن بر سر مردم معترض ایران می خواهد. 

علی لاریجانی، رئیس شورای عالی امنیت ملی، از فرماندهان قتل عام مردم، از خانوادۀ معلوم الحال لاریجانی ها، که جاسوسیشان برای انگلیس افشا شد و پاسپورت انگلیسی اش را بعد از تقاضا، فقط در عرض چند روز دریافت کرده است! 

سید علی خامنه ای، فرمان قتل عام مردم را صادر کرده است. از سازمان حجتیه انگلیسی است. 

و رضا پهلوی، از اپوزیسیون کاملا وابسته به صهیونیسم و آمریکا است. و پنهان نیز نمی کند! طرفدارانشان همیشه با پرچم منفور اسرائیل در تظاهراتشان در تمام نقاط جهان حاضر می شوند.

از این رو، پیوستن به سلطنت طلبان، برای آنانی که خواهان استقلال ملی هستند میسر نمی باشد.

اگر چه این خیزش،  با افزایش قیمت دلار، به 145000 تومان، و بر علیه جیب بری دولت از جیب مردم، و از  بازار تهران آغاز شد، ولی پتانسیل ملی شدن را داشت. و جنبش ملی آغاز شد. 

ولی به زودی سلطنت طلبان اسرائیلی، پرچم خود را، بر فراز این جنبش ملی افراشتند و شعار کینگ رضا پهلوی و جاوید شاه دادند. و با این که، وابستگی آنان به امپریالیسم آمریکا و اسرائیل کاملن محرز است، ولی رضا پهلوی را رهبر ملی معرفی می کنند!

این موج سواری، و دزدی روز روشن انقلاب، که با رهنمود ها و وعده های کمک ترامپ نیز همراه بود، اهدافی را دنبال می کند:

تجدید استعمار آمریکا بجای انگلیس، در ایران

زدن شاخه های مدافعین فلسطین (با منشاء انگلیسی) برای تصرف کامل فلسطین.

تضعیف جنبش چندقطبی جهان، که با زدن ونزوئلا شروع ، و زدن بقیه کشورهای ضعیف جزو برنامۀ آینده است.

 ولی کمک ترامپ، به عذر خواهی ترامپ از سید علی تقلیل یافت! و این رفتار به براق شدن و خط و نشان کشیدن سید علی انجامید. و سرشاخ شدن دوبارۀ ترامپ!

سلطنت طلب ها که اکثرن افراد بی مطالعه هستند، باید با این خالی کردن پشتشان ، توسط ترامپ، بیدارشده باشند . ولی نه ! 

بعد ترامپ، بی شرمانه تغییر رهبر را عنوان کرد. 

که البته این تغییر می تواند در همان ایران و یکی از همان ملایان باشد! 

این کشتار دوم مردم، با موج سواری سلطنت طلبان، در چند ماه گذشته.

سلطنت طلبان از موج سواری و  به سلاخ خانه فرستادن مردم دست برنمی دارند! 

این حاکمیت فقط با مبارزۀ مسلحانه پائین کشیده می شود. و مبارزۀ مسلحانه نیاز به یک تشکل سیاسی واحد دارد.  تشکل چندگانه به جنگ داخلی و شطرنجی شدن ایران خواهد انجامید.

بدون تشکل سیاسی به میدان رفتن، مرگ بی ثمر است. با تظاهرات منطقه ای و یا تظاهرات جهانی ، هرگز نظامی سقوط نکرده و نمی کند. 

در کنار هر انقلاب، تاریخ شاهد رشد شخصیت ملل و دلاوری ها و قهرمانی های آنان بوده است. باید دست از گدایی سیاسی و نظامی برداشت. باید دست از تقاضای تحریم برداشت. باید روی پای خودمان بایستیم.  نمی توانیم؟  

خوب این گدایی ها هرگز جوابی نخواهد داد. و ما که بازنده دسیسه های آمریکا و شرکا شده ایم، بیشتر و بیشتر خواهیم باخت. 

اگر آمریکا کمکی بکند، ایران یکی از مستعمرات آمریکا خواهد شد. و رئیس مملکت ایران، نوکر آمریکا خواهد بود. و اگر مطیع نباشد فورا برکنار خواهد شد. 

و استعمار و استبداد، دو روی یک سکه اند. و غیر از این نشده و نخواهد شد.

ترامپ آدم فکوری نیست. یک عوام بی مطالعه است. از خود دارای نظری نیست. ولی گاهی با بازی های خود، برخی را فریب می دهد که گویا متکی به خود است. ولی در آمریکا، رئیس جمهور جزو قوۀ مجریه است. و اختیارش محدود و مهار شده است . سیاست استراتژیک آمریکا توسط دولت پنهان طرح و دیکته می شود و او باید اجرا کند. این قانون آمریکاست. 

دو سال پیش اسد را برداشتند، احمدالشرع و حکومت اسلامی را در سوریه راه اندازی کردند. حال به چه مناسبت باید حاکمیت اسلامی را در ایران باید بردارند و بجایش حاکمیت سکولار بگذارند؟ اگر می خواستند سکولار باشد، خوب چرا محمد رضا پهلوی را بر داشتند؟ 

این سیاست جهانی دولت پنهان آمریکا، برای ممالک جنوب است، که مردم تحت حاکمیت های مذهبی، گرفتار ابتدایی ترین آزادی ها، مثل حجاب باشند، تا برای حقوق  برابر و ایجاد حاکمیت های انسانی مبارزه نکنند. آتش به اختیار خامنه ای، فرمانی دقیقا در راستای خواست سیاست جهانی امپریالیسم بوده است.  

آنان خامنه ای را نوکر خوبی برای صهیونیسم جهانی ارزیابی می کنند. از این رو هیچ یک از امپریالیست ها، راضی به سقوط رژیم ملا نیستند.  

ملت ایران!  

مبارزات ضداستعماری، برای استقلال، اولین گام نجات ملی از یوغ استبداد و خفقان و دزدی ها و غارت ها است. پرش از این استعمار به آن استعمار راه نجات نبوده و نیست. 

اعلامیه شماره 146 جبهۀ مردم برای نجات ایران –خط سوم ـ نه آمریکا نه ملا / فرح نوتاش

28 دی= 18 .01.2026

http://www.farah-notash.com/womens-power

http://www.farah-notash.com

Women’s Power




Alternative Workers News Iran- No. 218

Alternative Workers News Iran




مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۸)

مارکس و اتحادیه‌های کارگری(۸) مارکس و جنبش اعتصاب: ا. لازوفسکی، برگردان: آمادور نویدی

نوشتها. لازوفسکی

برگردانآمادور نویدی

مارکس و جنبش اعتصاب

مارکس و انگلس حداکثر توجه خود را به مبارزه علیه اغراق و هم‌چنین کم‌ بهادادن مبارزه اقتصادی، اتحادیه‌های کارگری، اعتصاب‌ها و مبارزه اقتصادی پرولتاریا مبذول داشتند. هر دو، مارکس و انگلس، اعتصاب را سلاح قدرت‌مندی جهت مبارزه در راه اهداف فوری و نهایی طبقه کارگر می‌دانستند. تبدیل کارگران پراکنده به طبقه‌ای که در جریان مبارزه ای طاقت‌فرسا به‌پیش می‌رود، به‌طور کلاسیک در مانیفست کمونیست – این سند زنده و جاودان کمونیسم جهانی – توصیف شده است. مانیفست کمونیست تولد بورژوازی و گورکن آن – «طبقه کارگر مدرن – طبقه‌ای از کارگران را به شیوه ای واضح تعریف می‌کند که فقط تا زمانی زنده‌اند که کار پیدا کنند و فقط تا زمانی کار پیدا می‌کنند که کارشان منجر به افزایش سرمایه(capital) شود.» (۱)

این آن‌چیزی‌ست‌که ما در مانیفست کمونیست درباره را‌ه‌ها و ابزارهای «سازمان‌دهی پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه» می‌خوانیم:

پرولتاریا مراحل مختلف توسعه را طی می‌کند. با تولدش، مبارزه‌اش با بورژوازی شروع می‌شود. نخست، کارگران منفرد، سپس کارگران یک کارخانه، و نهایتا کارگران یک صنف، در یک محل خاص، علیه بورژوازی منفرد که مستقیماً آن‌ها را استثمار می‌کند، مبارزه می‌کنند. آن‌ها حملاتشان را نه علیه شرایط تولید بورژوایی، بلکه علیه ابزارهای تولیدشان هدایت می‌کنند. آن‌ها کالاهای وارداتی را که با کارشان رقابت می‌کنند، نابود می‌سازند، ماشین‌آلات را خُرد نموده، کارخانه‌ها را به آتش می‌کشند، و می‌کوشند با توسل به زور، موقعیت از دست رفته کارگر قرون وسطی را احیا نمایند.

در این مرحله، کارگران هنوز توده‌ای نامنسجم را تشکیل می‌دهند که در سراسر کشور پراکنده شده و در اثر رقابت متقابلشان ازهم پاشیده اند …

اما با توسعه صنعت، پرولتاریا نه‌فقط از لحاظ تعداد افزایش می‌یابد، بلکه در توده‌های بزرگ‌تری متمرکز می‌شود، قدرتش افزایش می‌یابد و احساس می‌کند که دارای قدرت بیش‌تری است! … درگیری بین کارگران منفرد و بورژواهای منفرد، بیش از پیش خصلت درگیری بین دو طبقه را به خود می‌گیرد. از آن پس، کارگران علیه بورژوازی شروع به تشکیل انجمن‌ها (اتحادیه‌های کارگری) می‌کنند؛ آن‌ها جهت حفظ نرخ مزدهایشان با هم متحد می‌شوند؛ انجمن‌های دائمی ایجاد می‌کنند تا از پیش جهت شورش‌های گاه به گاه، آماده شوند. گه‌گاهی در این‌جا و آن‌جا، رقابت منجر به شورش می‌شود.

هر از گاهی کارگران پیروز می‌شوند، اما فقط برای مدتی. ثمره واقعی مبارزه آن‌ها نه در نتیجه فوری، بلکه در اتحاد روزافزون کارگران نهفته است. این اشتراک منافع توسط وسایل ارتباطی بهبود یافته‌ای که توسط صنعت مدرن ایجاد شده، کارگران مناطق مختلف را در تماس با یکدیگر قرار می‌دهد. دقیقاً همین تماس بود که جهت متمرکز کردن مبارزات محلی متعدد، که همگی از سرشت یک‌سانی برخورداند، در یک مبارزه ملی بین طبقات، ضرورت داشت. ولی هر مبارزه طبقاتی یک مبارزه سیاسی است.

این سازمان‌یابیِ پرولتاریا به‌صورت یک طبقه، و در نتیجه تبدیل آن به یک حزب سیاسی، مدام با رقابت میان خودِکارگرانازهم پاشیده می‌شود، اما باز هم، نیرومندتر، استوارتر و قدرت‌مندتر برمی‌خیزد.(۲)

انگلس در کتابش، وضعیت طبقه کارگر در انگلیس در سال ۱۸۴۴، بخش زیادی از کتابش را به مبارزه پایان‌ناپذیر طبقه کارگر انگلیس جهت بهبود وضعیت‌ش اختصاص داده است. انگلس، اعتصاب‌ها را مکتبی از جنگ، سلاحی لازم و اجباری در مبارزه جهت رهایی طبقه کارگر درنظر گرفته است. انگلس، وضعیت و مبارزه پرولتاریای انگلیس را در نخستین دهه قرن ۱۹–م، هنگامی‌ بررسی نمود که مبارزه کارگران تاحد زیادی سرشتی خودانگیخته داشت. هرکسی به احساس انقلابی نیاز داشت تا راهش را در پلکان مارپیج آن‌زمان پیدا نماید و به‌درستی سرشت واقعی جنبش اعتصابی را ارزیابی کند، زیراکه کارگرها توسط دانش‌مندان «بی‌طرف» بورژوایی به‌شدت بدنام می‌شدند. این آن‌چیزی‌ست‌که انگلس نوشت:

در جنگ، آسیب یک طرف، به نفع طرف دیگر است و از آن‌جایی که کارگران در حال جنگ با کارفرمایان خود هستند، آن‌ها صرفاً همان‌کاری را می‌کنند که فرمان‌روایان مقتدر در حال جنگ، گلوی یکدیگر را می‌گیرند…

فراوانی باورنکردنی این اعتصاب‌ها، بیش از هر چیز ثابت می‌کند که جنگ اجتماعی تا چه اندازه در سراسر انگلیس در گرفته است… این اعتصاب‌ها، که در ابتدا درگیری‌هایی هستند، گاهی اوقات به مبارزه‌های سنگینی منجر می‌شوند؛ درست است که هیچ چیز را تعیین نمی‌کنند، اما قوی‌ترین سند بر نزدیک شدن نبرد سرنوشت‌ساز بین بورژوازی و پرولتاریا هستند. اعتصاب‌ها مکتب جنگ کارگران هستند که در آن خود را جهت مبارزه بزرگی که اجتناب‌ناپذیرست آماده می‌سازند؛ اعتصاب‌ها مانیفست سیاسی شاخه‌های مختلف صنعت هستند که به جنبش کارگری نیز پیوسته‌اند…و اعتصاب‌ها به‌عنوان مکتب جنگ، بی‌نظیرند. در آن‌ها شجاعت خاص انگلیسی‌ها پرورش یافته است…

در واقع برای کارگری که احتیاج را از روی تجربه می‌شناسد، در مواجهه با آن، هم‌راه با همسر و کودکانش، تحمل گرسنگی و فلاکت برای ماه‌ها، مقاوم و بدون تزلزل ایستادن در تمام این دوران، کار ساده‌ای نیست.

مرگ چیست، کشتی‌های پارویی(galleys) که در انتظارِ انقلابیِ فرانسوی است (اشاره به مجازاتِ کار اجباری در کشتی‌های پارویی، که در فرانسهٔ تا سده‌ نوزدهم به‌عنوان یکی از سخت‌ترین و تحقیرآمیزترین کیفرها برای محکومان—از جمله انقلابیون—به‌کار می‌رفت و عملاً معادلِ مرگ تدریجی بود– م.)، در قیاس با گرسنگیِ تدریجی، با تماشای روزانهٔ خانواده‌ای گرسنه، و با یقین به انتقام‌جوییِ آتیِ بورژوازی جه ارزشی دارد؟ همهٔ این رنج‌ها را کارگرِ انگلیسی بر خود هموار می‌کند، به‌جای آن‌که زیر یوغِ طبقهٔ مالک گردن نهد… مردمی‌که که چنین رنج‌هایی را برای به زانو درآوردن یک بورژوا تاب می‌آورند، می‌توانند تمامِ قدرتِ بورژوازی را در هم بشکنند. (۳)

همان‌گونه که می‌بینیم، انگلس تأکید می‌کند که اعتصاب یکی از اشکال جنگ اجتماعی است و اعتصاب‌ها به‌عنوان مکتب جنگ ضرورت دارند. انگلس علیه کم‌بها دادن به اعتصاب‌ها، علیه انقلابی‌گری زبانی، علیه برخورد مغروانه واهانت‌آمیز نسبت به مبارزه اقتصادی کارگران مبارزه می‌نمود، و وی تأکید می‌کرد که برای اعتصاب‌ها، ذخایر عظیمی از شجاعت، فداکاری، ازخودگذشتگی و قاطعیت لازم است و ارتش پرولتاریا دقیقاً در این نبردهای مقدماتی ایجاد و آب‌دیده می‌شود. مارکس نیز با این دیدگاه انگلس موافق بود.

اهمیت زیادی که مارکس برای جنبش اعتصاب و سازمان‌دهی همبستگی میان اعتصاب‌کنندگان، جهت مبارزه علیه آوردن کارگران اعتصاب‌شکن از کشورهای دیگر قائل بود، را می‌توان از صورت‌جلسات شورای عمومی انجمن انترناسیونال کارگران مشاهده نمود. این صورت‌جلسات، علی‌رغم کوتاهی‌شان، به‌وضوح نشان می‌دهند که مارکس و انترناسیونال اول که توسط وی بنیان‌گذاری شده بود، چه‌قدر به وظیفه متحد ساختن اتحادیه‌های کارگری و وادار کردن آن‌ها در ارائه کمک به اعتصاب‌کنندگان اهمیت می‌دادند. چند نمونه از این صورت‌جلسات در زیر آمده است:

در ۲۵ آوریل ۱۸۶۵، نامه‌ای از حروف‌جینان لایپزیگ(Leipzig) خوانده شد که به اعتصاب آن‌ها اشاره داشت و ابراز امیدواری می‌کرد که حروف‌جینان لندن به آن‌ها کمک کنند.

شورای عمومی هیئتی متشکل از فوکس(Fox)، مارکس و کریمیر(Cremer) را جهت شرکت در جلسه انجمن حروف‌چینان لندن و اطلاع‌رسانی در مورد نامه لایپزیگ(Leipzig) اعزام می‌کند.

در ۹ مه ۱۸۶۵، فوکس(Fox) گزارشی ارائه داد مبنی بر این‌که هیئت نمایندگی در جلسه حروف‌چینان حضور داشته است، اما حروف‌چینان لندن اعلام کردند که امکان اعطای پول برای مدت سه ماه وجود ندارد، بنابراین هیئت نمایندگی در تلاش خود شکست خورده است.

در ۲۳ مه ۱۸۶۵، نامه‌ای از لیون(Lyons) از کارگران کارخانه‌های بافنده ابریشم– پنبه ای در رابطه با حمله به مزدهایشان خوانده شد.

در ۲۰ ژوئن ۱۸۶۵، گزارشی شنیده شد مبنی بر این‌که انجمن بافندگان لیل(Lille) به احتمال زیاد به انجمن انترناسیونال کارگری(IWA) خواهد پیوست. سپس نامه‌ای از لیون(Lyons) نیز خوانده شد که در آن آمده بود کارگران به دلیل کم‌بود امرار معاش مجبور به عقب‌نشینی شده‌اند.

در ۳۰ ژانویه ۱۸۶۶، توجه به این واقعیت جلب شد که اتحادیه کارگری لندن در حال بحث در مورد مسئله هیئت‌های داوری است.

در ۲۷ مارس گزارشی در مورد اعتصاب خیاطان لندن ارائه شد و این‌که قصد دارند کارگرانی را از قاره جهت جایگزین نمودن اعتصاب‌کنندگان استخدام نماید. شورای عمومی تصمیم گرفت دبیران قارهٔ اروپا را مطلع سازد تا از ورود کارگران قاره به لندن در زمان اعتصاب جلوگیری کنند.

۴ آوریل ۱۸۶۶: نمایندهٔ سیم‌سازان از شورای عمومی برای تلاش‌هایش در جلوگیری از کارفرمایان جهت آوردن کارگران قاره به جای اعتصابی‌ها تشکر کرد.

۲۲ مه: نامه‌ای از ژنو دربارهٔ آغاز اعتصاب کفاشان و درخواستی برای اطلاع‌رسانی به همهٔ کارگران قرائت شد.. کمیتهٔ اعتصاب ژنو خواست تا این خبر به کشورهای دیگر نیز ارسال شود. هیأتی برای ایجاد ارتباط با انجمن آجرچین‌ها و کابینت‌سازان استراتفورد(Stratford) انتخاب شد؛ این انجمن‌ها «قول دادند که نه فقط با حرف، بلکه با عمل به انجمن بپیوندند.»

۲۸ سپتامبر ۱۸۶۹: نامه‌ای از کارگران کاغذدیواری‌سازیِ در نیویورک خوانده شد که از شورا می‌خواست از نفوذ خود استفاد نماید تا مانع آوردنِ کارگرانِ جایگزین برای شکست اعتصاب شوند. همچنین نامه‌هایی از بلوک چاپ‌گران ابریشم و قالب‌بُرانِ شهر هیلدن(Hilden) خوانده شد که به‌خاطر اعتصاب درخواست کمک کرده بودند و سپس نامه ای از سبدسازان در ارتباط با تعطیلی کارخانه خوانده شد. به دبیر دستور داده شد پاسخ دهد که هیچ چشم‌اندازی جهت کمک مالی وجود ندارد.

در ۱۲ اکتبر ۱۸۶۹، نامه‌ای در مورد اعتصاب پشم‌ریس‌ها در البوف(Elboeuf) خوانده شد که در آن درخواست کمک شده بود. ریسندگان بر ارائه فهرستی از قیمت‌های ثابت اصرار داشتند.

۲۶ نوامبر ۱۸۶۹: مارکس اطلاع داد که نامه‌ای از هانوفر(Hanover) دریافت کرده که در آن مهندسان در اعتراض به طولانی‌شدن ساعات کار و کاهش مزدها، شش هفته بود که دست به اعتصاب زده‌اند.

در ۴ ژانویه ۱۸۷۰، در پاسخ به درخواست هیئت اجرایی حزب سوسیال دموکرات برای وام به معدن‌چیان والدنبورگ(Waldenburg) که در اعتصاب بودند، به منشی‌ها دستور داده شد که پاسخ دهند: «از لندن هیچ امیدی به کمک نیست.»

در ۱۱ ژانویه ۱۸۷۰، نامه‌ای از نوویل–سور–سون(NouveillesurSaône) خوانده شد که برای چاپ‌گران پنبهٔ اعتصابی درخواست کمک شده بود. به منشی دستور داده شد تا در مورد این اعتصاب با منچستر(Manchester) تماس بگیرد.

در ۱۸ آوریل ۱۸۷۰، نامه‌ای از وارلین(Varlin) حاکی از آن بود که وی جهت افتتاح یک سازمان اتحادیه کارگری تحت نظارت انجمن به لیل(Lille) رفته بود. سپس دوپونت(Dupont) نیز توجه را به محکومیت‌های سنگین صادر شده علیه معدن‌چیان در نتیجه اعتصاب جلب نمود. دوپونت(Dupont) و مارکس جهت تهیه یک درخواست ویژه منصوب شدند. جلسه شورای عمومی در ۳۱ مه ۱۸۷۰، میزبان هیئتی از ریخته‌گران اعتصابی پاریس بود.

در ۱۴ ژوئن ۱۸۷۰، دبیر گزارش داد که مهندسان متحد پیش‌نهاد داده‌اند که در کل انجمن، جهت کمک به ریخته‌گران اعتصابی پاریس دو پنس مالیات جمع‌آوری شود.

در ۲۰ ژوئن ۱۸۷۰، اطلاعیه‌ای قرائت شد مبنی بر اینکه انجمن مهندسان متحد تصمیم گرفته است به ریخته‌گران پاریس وام بدهد. شورا تصمیم گرفت که دبیر انجمن، پول را نه تنها جهت اطمینان از تحویل ایمن آن، بلکه به خاطر «اثرات اخلاقی معنوی» آن شخصاً به پاریس بیرد.

در ۲۱ ژوئن ۱۸۷۰، شورای عمومی در مورد تعطیلی کارخانه‌ها در ژنو(Geneva) بحث کرد. در این ارتباط، مارکس مأمور شد تا پیش‌نویس درخواستی را خطاب به همه سازمان‌های طبقه کارگر و شعب انجمن در قاره‌های اروپا و آمریکا تهیه نماید و خواستار کمک به اعتصاب‌کنندگان گردد. (۴)

این چند نمونه از صورت‌جلسه شورای عمومی، گویای آن است که مسائل اعتصاب‌ها و مبارزه علیه اعتصاب‌شکنی و غیره در کار انترناسیونال اول نقش مهمی ایفا می‌کنند. این بدان معنا نیست که شورای عمومی فقط به چنین مسائلی می‌پرداخت. شورای عمومی انترناسیونال اول هم‌چنین به مسائل سیاسی بزرگی می‌پرداخت. اما یکی از ویژگی‌های خاص انترناسیول اول این واقعیت بود – و این بدون شک یکی از شایستگی‌های بزرگ مارکس است – که در جلسات شورای عمومی، مسائل مبارزات اعتصابی توجه زیادی را به خود جلب می‌کرد و هیچ خط جداکننده مصنوعی بین سیاست و اقتصاد وجود نداشت – هر دو مورد بحث قرار می‌گرفتند، در مورد هر دو مسئله تصمیم گرفته می‌شد و اغلب بسیار فروتنانه به «دکتر مارکس» دستور داده می‌شد که به جلسه یک اتحادیه کارگری برود، در رابطه با یک اعتصاب، اعلامیه‌ای تهیه کند، به یک کشور خاص نامه بنویسد و از کارگران آن کشور بخواهد که علیه اعزام اعتصاب‌شکنان مبارزه کنند و غیره. مارکس به‌درستی این را بخش جدایی‌ناپذیر از فعالیت سیاسی عمومی خود می‌دانست.

اهمیتی که مارکس جهت این مسائل قائل بود را می‌توان از نمونه زیر مشاهده نمود. در ۲۳ آوریل ۱۸۶۶، مارکس به انگلس نوشت:

اینک وضعیت در انترناسیونال به شرح زیر است: از زمان بازگشت من، نظم و انضباط کاملاً برقرار شده است. افزون بر این، مداخله موفقیت‌آمیز انترناسیونال در اعتصاب خیاطان (از طریق نامه‌های دبیران فرانسه، بلژیک و غیره) منجربه شور و هیجان در میان اتحادیه‌های کارگری محلی شد. (۵)

این مداخلهٔ انترناسیونال در اعتصاب‌ها، آن را بسیار محبوب ساخت. هرگاه کارگرانِ همهٔ کشورها دچار مشکلی شوند به انترناسیونال نامه می‌نویسند. در ۲۲ مارس ۱۸۶۷، مارکس با شادی به انگلس نوشت:

انترناسیونال ما پیروزی بزرگی را جشن گرفت. ما از اتحادیه‌های کارگری بریتانیا برای کارگران برنزکار اعتصابی پاریس کمک مالی دریافت کردیم. به‌محض این‌که کارفرمایان این را دیدند، تسلیم شدند. این موضوع سر و صدای زیادی در روزنامه‌های فرانسه به‌پا کرده است و اینک ما در فرانسه به نیروی شناخته‌شده تبدیل گشته ایم. (۶)

در میان برخی بخش‌های کارفرمایان، شایعات افسانه‌واری دربارهٔ نیروی انجمن انترناسیونال کارگران پدید آمد. مارکس اهمیت بسیار زیادی جهت ارائه کمک عملی به کارگران در مبارزه با سرمایه‌داری(capitalism) قائل بود.

در کنگره انترناسیونال در ژنو در سال ۱۸۶۶، مارکس قطع‌نامه زیر را ارائه داد:

«یکی از وظایف ویژه انجمن، که پیش از این در مناسبت‌های مختلف با موفقیت زیادی اجرا شده است، مقابله با دسیسه‌های سرمایه‌داران (capitalists) است که همیشه در صورت توقف کار یا تعطیلی کارخانه آماده‌اند تا از کارگران سرزمین‌های خارجی به‌عنوان ابزاری جهت خنثی کردن خواسته‌های کارگران بومی به‌کار گیرند… این یکی از اهداف اصلی انجمن انترناسیونال است… این‌که کارگران کشورهای مختلف نه‌فقظ احساس برادری کنند، بلکه بدانند چه‌گونه به‌عنوان بخش‌های متحد ارتش رهایی‌بخش عمل نمایند.» (قطع‌نامه در مورد همبستگی انترناسیونالیستی در مبارزه کار علیه سرمایه(Capital). (۷)

مارکس برای مسئلهٔ اعتصاب‌ها و همبستگی عملی در رابطه با اعتصاب‌ها اهمیت زیادی قائل بود، این امر، از نمونه نامه‌اش به انگلس در ۱۸ اوت ۱۸۶۹ روشن می‌شود. وی در این نامه از این‌که کارگران برنزکار پاریس چهل‌وپنج پوندی را که وام گرفته بودند، بازگردانده‌اند، ابراز خوش‌حالی می‌کند. سپس می‌نویسد:

در پوزن(Posen)، همان‌طور که زابیکی(Zabicky) به ما اطلاع می‌دهد، کارگران لهستانی (نجارها و غیره) از طریق کمک هم‌کاران کارگر برلینی(Berlin) خود از اعتصاب خود پیروز بیرون آمده‌اند. این مبارزه علیه جناب سرمایه( Monsieur le Capital) – حتی در شکل فرعی اعتصاب – تعصبات ملی را به شیوه‌ای کاملاً متفاوت از بین می‌برد که هیچ شباهتی به غرولندهای بورژوازی(bourgeoisie) در مورد صلح ندارد. (۸)

ما تعدادی از فراخوان‌هایی را که مارکس به دستور شورای عمومی و در رابطه با اعتصاب‌های بزرگ آن دوره نوشته بود راخوانده‌ایم. جهت نمونه، مارکس فراخوانی خطاب به کارگران اروپا و آمریکا دربارهٔ «قتل‌عام‌های توده ای سال ۱۸۶۹»، در باره کارگران معدن(puddlers) و معدن‌چیان اعتصابی در سنت اتین(St. Etienne) و فرمریه(Fremeriés) (بلژیک – Belgium)) نوشت: مارکس «تهاجم قهرمانانه» سواره نظام بلژیکی در سنت اتین و «نیروی رانش تزلزل‌ناپذیر» پیاده نظام بلژیکی در فرمریه را به‌باد انتقاد گرفت؛ او نوشت که «برخی از سیاست‌مداران این اعمال باورنکردنی را به انگیزه‌های میهن‌پرستی والا نسبت می‌دهند»، و این‌که سرمایه‌دار بلژیکی به خاطر اشتیاق عجیب و غریب‌ش به آن‌چه «آزادی کار» می‌نامد، مشهور است. مارکس این واقعیت را که اعضای انترناسیونال در بلژیک به اتهام «تعلق به انجمنی که با هدف حمله به جان و مال افراد تأسیس شده است…» دست‌گیر شده‌اند، مسخره می‌کند. او مشروطه‌خواهان(Constitutionalists) بلژیکی را این‌گونه توصیف می‌کند:

در جهان متمدن، تنها یک کشور کوچک وجود دارد که در آن قدرت جنگی فقط جهت کشتار کارگران اعتصابی وجود دارد، جایی که هر اعتصابی، مشتاقانه و با شادی بدخواهانه به بهانه‌ای رسمی به قتل‌عام کارگران تبدیل می‌شود. آن کشورِ یگانه پُربرکت، بلژیک، دولت نمونه‌ مشروطه‌(constitutionalism) قاره‌ای، بهشت ازخودراضی و امن برای مالک، سرمایه‌دار(capitalist) و کشیش است. همان‌گونه که گردشِ سالانهٔ زمین امری قطعی است، کشتارِ سالانهٔ کارگران به‌دستِ دولتِ بلژیک نیز قطعی است. کشتارِ امسال با کشتارِ سالِ گذشته تفاوتی ندارد، جز در شمارِ هولناک‌ترِ قربانیانش(holocaust)، قساوت‌های نفرت‌انگیزترِ ارتشی که در عین حال مضحک است، شادمانیِ پرسروصداترِ مطبوعاتِ روحانی و سرمایه‌داری(capitalist)، و بی‌شرمیِ گستاخانه‌ترِ بهانه‌ای که جلادان دولتی پیش می‌کشند. (۹)

این فراخوان درخشان با جمع‌آوری کمک‌های مالی به خانواده‌های اعتصاب‌کنندگان و تسویه «هزینه‌های ناشی از دفاع قانونی از کارگران بازداشتی و تحقیق پیش‌نهادی کمیته بروکسل» به پایان می‌رسد.

این تنها فراخوان درخشانی نیست که توسط مارکس نوشته شده است. مارکس در ارتباط با تعطیلی کارخانه‌ کارگران ساختمانی در ژنو(Geneva) در سال ۱۸۷۰، اعلامیه ای نوشت و از کارگران صنایع ساختمانی همه کشورها خواست تا «در مبارزه خود علیه استبداد سرمایه‌داری(capitalist)، کمک‌های معنوی و مادی ارائه دهند.» این فراخوان همه کارگران را تشویق می‌کند که به کارگران اعتصاب‌شکن (blacklegging)اجازه کار ندهند و این واقعیت را درک کنند که «مسئله کار، مشکلی موقت و محلی نیست، بلکه مشکلی با اهمیت تاریخی جهانی است.»

به دستور شورای عمومی، مارکس اعلامیه‌ای به‌نمایندگی از کارگران خیاط آلمانی اعتصابی در لندن نوشت که خطاب به هم‌کارانشان در آلمان بود. مارکس در این اعلامیه، از جمله، معنای «توافق جمعی»(collective agreement) را توضیح می‌دهد؛ تعریفی که بیان‌گر دیدگاه وی پیرامون مسائل مبارزهٔ اقتصادی است. مارکس می‌نویسد: «توافقی که کارفرمایان پیش‌نهاد کردند از سوی کارگران پذیرفته شده است، اما این توافق ۶ آوریل را تنها می‌توان یک آتش‌بس موقت پنداشت.» (۱۰)

از نقطه نظر ارزیابی مارکس از جنبش اعتصاب، گزارش نوشته شده توسط وی برای کنگره چهارم انجمن انترناسیونال کارگران که در سال ۱۸۶۹ در بازل(Basle) برگزار شد، اهمیت ویژه ای دارد:

[مارکس می‌نویسد]، گزارش شورای عمومی شما، عمدتاً به جنگ‌های چریکی بین سرمایه(Capitalو کار(Labour) مربوط می‌شود – منظور ما اعتصاب‌هایی است که طی سال گذشته قاره اروپا را تکان داده و گفته می‌شود که نه از فقر کارگران و نه از استبداد سرمایه‌دار(capitalist)، بلکه از توطئه‌های پنهانی انجمن ما سرچشمه گرفته‌اند. (۱۱)

در ادامه، مارکس از «شورش اقتصادی» کارگران بازل(Basle) صحبت می‌کند و این واقعیت که «بافندگان نورمن(Norman) علیه یورش سرمایه(Capital) قیام کردند»، علی‌رغم این واقعیت که هیچ سازمانی نداشتند. به لطف مداخله انجمن انترناسیونال، کارگران لندن به این اعتصاب پاسخ دادند. «این شورش باعث شکل‌گیری اتحادیه‌های کارگری در روئن(Rouen)، البوف(Elboeuf) و دوریاتال(Doriatal) و اطراف آن‌ها شد و پیوند برادری بین طبقه کارگر انگلیس و فرانسه را دوباره محکم ساخت.»

مارکس ادامه می‌دهد:

موج شورش‌های اقتصادی در لیون(Lyons) توسط ابریشم‌بافان، که بیش‌تر آن‌ها زن بودند، آغاز شد. آن‌ها در تنگ‌دستی خود به انترناسیونال متوسل شدند که عمدتاً با کمک اعضایش، به آن‌ها در پیش‌برد امور کمک نمود … در لیون(Lyons)، مانند گذشته در روئن(Rouen)، کارگران زن نقش باشکوهی در جنبش ایفا نمودند … از آن زمان، سایر حرفه‌های لیون(Lyons) نیز راه ابریشم‌بافان را در پیش گرفته‌اند. زیرا که ده هزار عضو جدید در عرض چند هفته از میان آن جمعیت قهرمان به ما پیوستند، جمعیتی که بیش از ۳۰ سال پیش شعار پرولتاریای مدرن را بر پرچم خود حک کردند: «یا با کار زندگی کنیم، یا در نبرد می‌میریم»

. (۱۲) «Vivre en travaillant, ou mourir en combattant»

مارکس در ادامه، مبارزه، اذیت و آزار کارگران در اتریش(Austria)، پروس(Prussia) و مجارستان(Hungary) را توصیف می‌کند و از چه‌گونگی بازجویی وزیر امور داخلی مجارستان، فون ونکهایم(von Wenckheim، مثال می‌آوردکه از هیئت کارگران که جهت دریافت مجوز افتتاح یک کلوب نزد وی آمده بودند، «درحالی‌که به سیگارش پُک می‌زد و فوت می‌کرد»، بازجویی می‌کرد:

آیا شما کارگرید؟ آیا سخت کار می‌کنید؟ جز این هم نباید به هیچ چیز دیگری اهمیت دهید. شما نیازی به کلوب‌های عمومی ندارید و اگر در سیاست مداخله کنید، ما می‌دانیم که باید با شما چه رفتاری داشته باشیم. من هیچ کاری برای شما انجام نمی‌دهم. بگذار کارگران هرچقدر می‌خواهند غُرولند کنند.» (۱۳)

مارکس در ادامه به  وضعیت انگلیس می‌پردازد و می‌نویسد:

تعجبی ندارد که انگلیس امسال هم به کشتار کارگران خود [در میان معدن‌چیان زغال سنگ ولزی(Welsh)] ببالد. – A. L.]. هیئت منصفه ولزی، هیئتی تنگ‌نظر و طبقاتی بود و حکم قتل موجه را صادر نمود. (۱۴)

این گزارش به کنگره بازل(Basle) بسیار ارزش‌مندست، زیراکه مارکس در این‌جا حقایق زیادی را نه‌تنها در مورد جنبش اعتصابی آن‌زمان، بلکه در مورد سرکوب‌ها اعضای انجمن انترناسیونال کارگران نیز گردآوری کرده بود.

دخالت انترناسیونال اول در جنبش اعتصابی، موجب وحشت بورژوازی همهٔ کشورها شد: کارفرمایان ژنو غُر می‌زدند که اعضای محلی انترناسیونال با اطاعت از فرمان‌هایی که از لندن می‌رسد، کانتون ژنو(Canton) را به ورطهٔ نابودی می‌کشانند. در بازل(Basle)، سرمایه‌داران «به‌سرعت دشمنی‌های خصوصی خود با کارگران را به جنگ صلیبی دولتی علیه انجمن انترناسیونالیستی کارگران تبدیل کردند.» آن‌ها یک پیک ویژه با ماموریت خارق‌العاده اعزام نمودند تا ابعاد «صندوق کلّی» انترناسیونال را مشخص کند. در گزارش کنگرهٔ بازل(Basle) می‌خوانیم که یکی از مأموران تحقیق بروکسل(Brussels) فکر می‌کرد این صندوق کلّی در گاوصندوقی خاص و در مکانی مخفی نگهداری می‌شود. وقتی‌که وی  بدان دست یافت، آن را به زور گشود و با تعجب دید که فقط چند تکه زغال سنگ در آن بود. مارکس به‌طعنه می‌افزاید: «شاید با لمس دست پلیس، طلای ناب انترناسیونال، فوراً به زغال سنگ تبدیل گردد.»

مطبوعات دولتی فرانسه، که «مزدورند و حقایق ناخوشایند را تحریف و نادرست تفسیر می‌کنند»، گزارش دادند که اعتصاب‌ها به دستور مخفی شورای مرکزی و مأموران سری آن فراخوان داده شده‌ است و به طور کلی اشاره نمودند که انترناسیونال ابزار یک دولت خارجی است، واین‌که اعتصاب نتیجه‌ افکار یک ماکیاولیسم(Machiavelli) بیگانه بود که می‌دانسته چگونه نظر مساعد این انجمن مقتدر را جلب نماید. (۱۵)

پس از کمون و فراخوان معروف انجمن انترناسیونال کارگران، افتراها چندبرابر شد. مارکس در گزارش خود به کنگره لاهه(Hague) در سال ۱۸۷۲، ده‌ها واقعیت را نقل کرد که نشان‌گر خشم و کینه‌توزی علیه انجمن انترناسیونال کارگران بود. ژول فاور(Jules Favre)، بلافاصله پس از سرکوب کمون، یادداشتی برای تمام دولت‌ها ارسال نمود و اقدام مشترک علیه انترناسیونال را پیش‌نهاد نمود. بیسمارک(Bismarck) و پاپ ُرم( Pope of Rome) بلافاصله پاسخ دادند و جلسه‌ای بین امپراتورهای اتریش(Austria) و آلمان(Germany) در سالزبورگ(Salzburg) ترتیب داده شد تا علیه انجمن انترناسیونال کارگران تدابیری تدارک ببینند.

مارکس در گزارش خود به کنگره لاهه(Hague) نوشت:

به‌هرحال، تمام اقدامات سرکوب‌گرانه‌ای که نبوغ دولت‌های مختلف اروپایی قادر به ابداعش بودند، در برابر کارزار افترایی که به‌دست قدرت دروغ‌گوی جهان متمدن به‌راه افتاده بود، رنگ می‌بازد. افسانه‌ها و اسرار ساختگی انترناسیونال، جعل بی‌شرمانه اسناد عمومی و نامه‌های خصوصی، تلگراف‌های تهییج کننده و غیره، یکی پس از دیگری ظاهر می‌شدند: تمام دریچه‌های افترایی که مطبوعات مزدور بورژوازی در اختیار داشتند، ناگهان گشوده شدند و سیلی از تهمت‌ها را رها کردند که هدفش درهم‌کوبیدن دشمن منفور بود. این کارزار افترا، در تاریخ بی‌همتاست، زیراکه صحنه‌ اجرای آن واقعاً جهانی است و توافق کاملی بین ارگان‌های مختلف حزبی طبقات حاکم در پیش‌برد آن وجود دارد. پس از آتش‌سوزی بزرگ شیکاگو(Chicago)، این خبر از طریق تلگراف به سراسر جهان مخابره شد که این آتش‌سوزی، کار شیطانی انترناسیونال بوده است، و در واقع تعجب‌آورست که طوفانی که هند غربی را ویران کرد نیز به همین تأثیر شیطانی نسبت داده نشد. (۱۶)

«دستورالعمل‌ها» از لندن، مأموران مخفی، انبوهی از طلا، جعل اسناد و سیل تهمت و افترا – چه‌قدر همه چیز مدرن و آشناست است و چه‌گونه همین مبارزه، اما فقط در مقیاسی گسترده‌تر، امروزه توسط بورژوازی جهانی علیه کمینترن(Comintern) انجام می‌شود! مارکس در پاسخ به یاوه‌گویی‌های سرمایه جهانی، گزارش‌گران وابسته به شعبات اطلاعاتی مخفی و جاسوسانشان گفت:

«این انترناسیونال نبود که کارگران را به اعتصاب کشاند، بلکه برعکس، این اعتصاب‌ها بودند که کارگران را به آغوش انترناسیونال انداخت.» (۱۷)

چنان‌که می‌دانیم، پرودونیست‌ها(Proudhonists) و باکونینیست‌ها(Bakuninists) نخست مخالف اتحادیه‌های کارگری و اعتصاب‌ها بودند، اما بعداً ۱۸۰ درجه تغییر جهت دادند و به مدافعان پرشور اتحادیه‌های کارگری درآمدند و آن‌ها را یگانه شکل انجمن‌های کارگری و اعتصاب‌ها را تنها شکل مبارزه دانستند. باکونین(Bakunin) در مورد مسئله اعتصاب‌ها، بر این فرض تکیه نمود که «مطالبات اقتصادی، مفهوم کلی و محتوای انترناسیونال را تشکیل می‌دهند» و این‌که «صندوق‌های مقاومت و اتحادیه‌های کارگری تنها ابزار مؤثر مبارزه اند که کارگران در شرایط کنونی می‌توانند علیه بورژوازی در اختیار داشته باشند.» با چسبیدن به این مبنای مطلق – باکونین(Bakunin) همیشه مطلق اندیش بود و دیالکتیک را درک نمی‌کرد – و فرمول‌بندی خود را در مورد اهمیت و توسعه جنبش اعتصابی اعلام نمود. این چیزی‌ست که باکونین(Bakunin) نوشت:

اعتصاب، سرآغاز جنگ اجتماعی بین پرولتاریا و بورژوازی است، و البته که تا این‌جا هنوز در چارچوب قانون است. اعتصاب‌ها از دو جنبه، روشی ارزش‌مند جهت مبارزه اند: نخست و قبل از هرچیز، توده‌ها را به هیجان می‌آورند، انرژی معنونی آن‌ها را پولادین می‌سازد و در قلب‌هایشان آگاهی از تضاد عمیق بین منافع خود و منافع بورژوازی را شعله‌ور می‌کند: هر روز شکافی  که آن‌ها را بیش از پیش از این طبقه جدا می‌سازد، واضح‌تر می‌ببنند: و دوم، اعتصاب‌ها بیداری آگاهی و ایجاد همبستگی بین کارگران همه اصناف، همه محلات و همه کشورها را به‌طور چشم‌گیری تقویت می‌کنند – چنین‌ست تأثیر دوگانه اعتصاب‌ها، از یک سو منفی و از سوی دیگر مثبت، که مستقیماً هدفش ایجاد یک جهان پرولتری جدید است که آن را تقریباً به طور کامل در تضاد با جهان بورژوازی قرار می‌دهد.

چه کسی است که نداند کارگران در هر اعتصاب چه‌ رنج و فداکاری را تحمل می‌کنند؟ با این حال، اعتصاب‌ها ضروری اند؛ آن‌قدر ضروری که بدون آن‌ها نه می‌توان توده‌های مردم را جهت مبارزه اجتماعی برانگیخت و نه می‌توان آن‌ها را سازمان‌دهی کرد. اعتصاب یک جنگ است و توده‌ها فقط در زمان جنگ و از طریق جنگ سازمان‌دهی می‌شوند، جنگی که هر کارگر را از تنهایی معمولی، بی‌حسی، اندوه، و درماندگی بیرون می‌کشد؛ ناگهان جنگ او را با تمام کارگران دیگر و به نام همان آرمان، همان هدف متحد کرد و همه را به واضح‌ترین و محسوس ترین شکل ممکن متقاعد نمود که اگر می‌خواهند پیروز شوند، باید بر پایه‌ای استوار سازمان‌دهی شوند. توده‌های خشمگین همچون فلز گداخته‌اند که ریخته و درهم‌جوشیده می‌شوند و می‌توان آن را آسان‌تر از فلز سرد شکل داد، به شرط آن‌که استادان خوبی یافت شوند که بتوانند آن را مطابق با خواص و قوانین ذاتی فلز معین، و مطابق با خواسته‌ها و غرایز توده‌ها، قالب‌ریزی کنند.

اعتصاب همهٔ غرایز اجتماعی ـ انقلابی را در توده‌ها بیدار می‌کند؛ غرایزی که در ژرفای وجود هر کارگری پنهان‌اند و در واقع بخش جدایی‌ناپذیر هستی تاریخی ـ روانی او را تشکیل می‌دهند؛

اما در زمان‌های عادی، زیر یوغ عادت‌های بردگی و حقارت عمومی، کارگر تنها به اندکی از آن‌ها اعتراف می‌کند. اما هنگامی که این غرایز برانگیخته از مبارزهٔ اقتصادی، در میان توده‌های کارگر بیدار می‌شوند، ترویج اندیشه‌های اجتماعی ـ انقلابی در میان آن‌ها بسیار آسان می‌گردد. چرا که این اندیشه‌ها چیزی نیستند جز ناب‌ترین و واقعی‌ترین بیان غرایز مردم…

هر اعتصاب به‌همین اندازه ارزش‌مند است که شکاف میان طبقهٔ بورژوازی و توده‌ها را گسترش و ژرف‌تر می‌کند، چرا که به واضح‌ترین شکل به کارگران نشان می‌دهد که منافع آنان با منافع سرمایه‌داران(capitalists) و مالکان(owners) کاملاً ناسازگار است… در واقع، هیچ ابزاری بهتر از اعتصاب جهت دور کردن کارگران از نفوذ سیاسی بورژوازی وجود ندارد…

آری، اعتصاب سلاح بزرگی است؛ اعتصاب، سلاحی که ارتش‌های کارگری را ایجاد، تکثیر، سازمان‌دهی و شکل می‌دهد— ارتش‌هایی که باید قدرت دولتی بورژوازی را فتح و درهم بشکند و زمینه وسیع و آزادی برای جهانی نو را فراهم سازد. (۱۸)

اگر این گفته‌ها را که شامل نکات درستی نیز هستند، با آن‌چه مارکس در جلد اول سرمایه(Capital) می‌نویسد، مقایسه کنیم، بی‌درنگ تفاوت بین یک دیالکتیک‌دان (dialectician) و یک متافیزیک‌(metaphysician) را خواهیم دید. ، و توضیح می‌دهد که این اقدامات چه تأثیری بر ساعت کار، مزدها، قوانین کار و غیره داشته‌اند. باکونین(Bakunin) به قوانین کارخانه علاقه‌ای نداشت، زیرا او ارتباط بین مطالبات جزئی و هدف نهایی را درک نمی‌کرد. او فکر می‌کرد که هر اعتصابی می‌تواند به یک انقلاب تبدیل گردد. مارکس به دامنهٔ عمل اتحادیهٔ کارگری علاقه‌مند است، اما باکونین(Bakunin) به این موضوع اهمیتی نمی‌دهد.

باکونین(Bakunin) با مسئله اعتصاب‌ها همان‌گونه برخورد می‌کرد که همه آنارشیست‌ها(anarchists) با مسئله دولت(State)، که لنین(Lenin) در کتاب «دولت و انقلاب» (State and Revolution) خود در مورد آن می‌نویسد، برخورد می‌کردند. نکاتِ درستِ موجود در برنامهٔ آنارشیستی دربارهٔ مسئلهٔ دولت—هدف نهایی، یعنی جامعه‌ای بی‌طبقه و بی‌دولت—با آن‌قدر شربت متافیزیکی در هم آمیخته شده بود که آنان عملاً امکان رسیدن به چنین مرحله‌ای در تکامل بشریت را نابود کردند. همین امر در مورد اعتصاب نیز صادق است – آن‌ها چنان فضیلت‌های معجزه‌آسا به اعتصاب نسبت می‌دادند، چنان دربارهٔ اعتصاب به‌عنوان «رهایی‌بخش» به وجد می‌آمدند، که تعیین دقیقِ ماهیت، دامنه، حدود، پیامدها و رابطهٔ آن با دیگر اشکال مبارزه دشوار می‌شد. پس دامنه عمل اتحادیه‌های کارگری و اعتصاب‌ها چیست؟ مارکس در بحث خود با وستون(Weston)، مفصل به این موضوع پاسخ داد:

در همان‌حال و کاملاً جدا از بردگی عمومی نهفته در سیستم مزدی، طبقه کارگر نباید در مورد نتیجه نهایی این مبارزات روزمره برای خود اغراق کند. آن‌ها نباید فراموش کنند که با معلول‌ها می‌جنگند، اما نه با علل آن معلول‌ها؛ که حرکت نزولی را کُند می‌کنند، اما جهت آن را تغییر نمی‌دهند؛ و این‌که داروی مُسَکّن به کار می‌برند، نه درمان بیماری را. بنابراین، آن‌ها نباید منحصراً در این جنگ و گریزهای اجتناب‌ناپذیر که بی‌وقفه از تجاوزات بی‌وقفه سرمایه(Capital) یا تغییرات بازار سرچشمه می‌گیرند، غرق شوند. آن‌ها باید درک کنند که سیستم فعلی، با تمام بدبختی‌هایی که بر آن‌ها تحمیل می‌کند، هم‌زمان شرایط مادی و اشکال اجتماعی لازم برای بازسازی اقتصادی جامعه را فراهم می‌کند. به جای شعار محافظه‌کارانه «مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه!»، آن‌ها باید شعار انقلابی «لغو سیستم مزدی!» را بر روی پرچم خود حک کنند. (۱۹)

ما در این‌جا به یکی از نکات اصلی آموزه‌های مارکس در مورد اعتصاب‌ها رسیده‌ایم. پیش‌تر دیدیم که مارکس و انگلس از اعتصاب‌ها به عنوان «جنگ اجتماعی»، «شورش اقتصادی»، «جنگ داخلی واقعی»، «جنگ چریکی»، «مکتب جنگ»، «برخوردهای پیشاهنگ» یاد می‌کردند، و این‌که آن‌ها در مورد خطرناک بودن اعتصاب‌ها برای رژیم و غیره نوشته‌اند، و اکنون مارکس می‌نویسد که اعتصاب اقتصادی «مبارزه علیه معلول‌هاست و نه علیه علت‌ها، که یک مُسَکّن است، نه درمان». آیا این تناقض نیست؟ یا شاید مارکس نظر اولیهٔ خود را تغییر داده است؟ خیر، نه این‌ست و نه آن.. واقعیت این‌ست که در مورد مسئله اعتصاب‌ها، مارکس مجبور بود به «راست» و «چپ» اتحادیه‌های کارگری بریتانیا ضربه بزند، در آن زمان این عقیده شکل گرفته بود که اعتصاب‌ها برای کارگران زیان‌بارند. آلن(Allan)، یکی از رهبران اتحادیه‌های کارگری، در سال ۱۸۶۷ به کمیسیون سلطنتی( Royal Commission) گفت: «ما معتقدیم که اعتصاب‌ها نه‌فقط برای کارگران، بلکه برای کارفرما نیز اتلاف ابلهانه و مضحک پول است.» (۲۰)

مارکس با جدیت علیه تئوری بورژوازی مبنی بر این‌که اعتصاب‌ها صرفاً اتلاف نیروها و منابع هستند، مبارزه نمود و نشان داد که اعتصاب‌ها چه نقش عظیمی در تبدیل پرولتاریا به یک طبقه دارند. از سوی دیگر، ایده‌های آنارکو–سندیکالیستی(anarchosyndicalist) در صفوف انترناسیونال اول شروع  به گسترش کرد، به این معنی که اعتصاب اقتصادی تنها ابزار مبارزه است. به‌همین دلیل مارکس این مسئله را تیز و روشن مطرح کرد و گفت وظیفه آن است که انرژی توده‌ها به سوی مبارزه با عللِ استثمار هدایت شود، هرچند در عین‌حال اهمیت مبارزه علیه نتایج استثمار را نیز به رسمیت می‌شناخت.

مارکس در نامه‌ای به بولت (Bolte) که در بالا نقل کردیم، نشان داد که چه‌گونه خواسته‌های اقتصادی فردی کارگران به حرکت‌های سیاسی، یعنی به جنبش یک طبقه، تبدیل می‌شود.در این‌جا بیش از هر زمان دیگری کمیت به سرعت به کیفیت تبدیل می‌شود. از تمام آموزه‌های مارکس و انگلس می‌بینیم که برخوردهای اقتصادی از اهمیت سیاسی بالایی برخوردارند؛ با این حال، مسأله اما در میزان و نسبت این اهمیت است. اگر یک اعتصاب اقتصادی حالت یک طغیان خودبه‌خودی داشته باشد، به این دلیل اهمیت سیاسی خود را از دست نمی‌دهد– « خودجوشی شکل اولیه آگاهی است» (لنین).

اهمیت سیاسی این اعتصاب بستگی به گستره و دامنهٔ حرکت دارد. حتی در اعتصابی وسیع، اگر رهبران از همان ابتدا آن را در کانال‌های تنگ صنفی محبوس کنند، لبهٔ سیاسی اعتصاب کُند می‌شود و بلافاصله محتوای اصلی خود را از دست می‌دهد– و دیگر نمی‌تواند نتایجی سیاسی به بار آورد که در آغاز در توان آن بود؛ اما اگر اعتصابی که خواسته‌های صرفاً اقتصادی را به عنوان نقطه عزیمت خود دارد، از همان ابتدا آگاهانه در راستای ترکیب آن با مبارزه سیاسی هدایت شود، حداکثر تأثیر را به‌بار می‌آورد. مارکس می‌دانست که اعتصاب اقتصادی سلاح مهمی در دست پرولتاریا علیه بورژوازی است، زیرا هر ضربه ای که به سرمایه‌داران (capitalists) وارد شود، به سیستم سرمایه‌داری(capitalist system) هم وارد می‌شود. مارکس تأکید بر این نکته را ضروری و مهم دانست که یک مبارزهٔ محدود و تنگ اقتصادی «نمی‌تواند مسیر توسعه سرمایه‌داری(capitalist development) را تغییر دهد».

از این برداشت مارکس که یک مبارزه صرفاً اقتصادی، مبارزه‌ای علیه معلول است، اما نه علیه علت‌ها، برخی کوشیدند نظریه‌ای بسازند مبنی بر این‌که پیش از جنگ همهٔ اعتصاب‌های اقتصادی حالت تدافعی داشتند و تنها پس از آغاز بحران عمومی سرمایه‌داری.(capitalism)، همه اعتصاب‌ها خصلت تهاجمی به خود گرفته‌اند. این ایده را در کتاب «اورشکستگی رفرمیسم»(Bankruptcy of Reformism) نوشته فریتز دیوید(Fritz David) می‌یابیم که هرچند سرشار از داده و آمار است، اما شامل شماری فرمول‌بندی نادرست نیز هست.. چنین طبقه‌بندی اعتصاب‌های اقتصادی به اعتصاب‌های تدافعی و تهاجمی نادرست و از نظر سیاسی مُضر است، زیرا که با واقعیت زندگی منطبق نیست؛ زیرا که واقعیت زندگی به ما می‌گوید که قبل از جنگ اعتصاب‌های تهاجمی (اعتصاب جهت مزد بالاتر، ساعات کاری کم‌تر) وجود داشته اند، در حالی که امروزه اعتصاب‌های تدافعی نیز وجود دارند. تقسیم جنبش‌های تدافعی و تهاجمی بر اساس دوره‌های زمانی نادرست است؛ تمایز آن‌ها باید بر اساس تحلیل هر اعتصاب مشخص، اقدام اتحادیه کارگری و نقش کارگران در آن اعتصاب طبقه‌بندی شوند. مبارزه با اثرات سرمایه‌داری(capitalism) هم با شیوه‌های تدافعی و هم با شیوه‌های تهاجمی امکان‌پذیرست. دیدگاه مارکس را باید در ارتباط با آن‌چه در نظر گرفت که وی در کتاب «فقر فلسفه»( The Poverty of Philosophy ) خود گفته است:

«در این مبارزه—یک جنگ داخلی واقعی—تمام عناصری که برای نبرد آینده لازم‌اند متحد و تکامل می‌یابند؛ و وقتی به این نقطه اتحاد رسید، تشکلِ کارگران سرشتی سیاسی به خود می‌گیرد.»

لنین با نقا‌ل‌قول این بخش از کتاب فقر فلسفه مارکس(The Poverty of Philosophy) افزود:

این‌جا ما برنامه و تاکتیک‌های مبارزهٔ اقتصادی و جنبش اتحادیه‌ای را برای چندین دههٔ آینده در اختیار داریم؛ برای تمامِ آن دورهٔ طولانی که کارگران در آن، خود را برای «نبردِ آینده» آماده می‌سازند. (۲۱)

مارکس، بر پایهٔ این اصل که مبارزهٔ اقتصادی تابعی از مبارزهٔ سیاسیِ طبقهٔ کارگر است، به این نتیجه رسید که اعتصاب یکی از اشکال مهم و مؤثرِ مبارزه است. اما باکونین(Bakunin)، که از نظریهٔ نفی سیاست آغاز می‌کرد، نتیجه گرفت که اعتصاب یگانه شکل مبارزه است. آن‌چه باکونین(Bakunin) ترسیم نمود، حامیانش بعدها به « تئوری و تاکتیکی آشفته» تبدیل کردند که پیامدهای فاجعه‌بار آن به‌ویژه جنبش کارگری کشورهای لاتین سخت ضربه زد و هنوز هم می‌زند. نزد مارکس، وحدت کاملی بین تئوری و پراتیک وجود داشت؛ اما نزد باکونین(Bakunin) و حامیانش، تئوری و پراتیک در همهٔ عرصه‌ها، از جمله در عرصهٔ جنبش اعتصاب، مستقل از یک‌دیگر بودند. رساله انگلس به تاکتیک‌های باکونینیست‌ها(Bakuninists) در انقلاب ۱۸۷۳ اسپانیا اختصاص دارد. رساله انگلس که با عنوان «باکونینیست‌ها در حال کار» نوشته شده است، حتی امروز نیز بسیار جالب و ارزش‌مند است.

انگلس در رابطه با شعاری که طرفداران باکونین(Bakunin) جهت اعتصاب عمومی مطرح کرده بودند، نوشت که از سال ۱۸۳۹، چارتیست‌های(Chartists) «ماه مقدس»، یعنی اعتصاب کارگران در سراسر انگلیس را موعظه می‌کردند. انگلس با تحلیل گام به گام تاکتیک‌های باکونینیست‌ها(Bakuninists) در آن انقلاب اسپانیا، دریافت که:

(۱) باکونینیست‌ها(Bakuninists) در بارسلونا(Barcelona) به اعتصاب عمومی متوسل شدند تا با این بهانه از قیام جلوگیری کنند.

(۲) باکونینیست‌ها(Bakuninists) به‌جای سرنگونی دولت، تلاش کردند تا دولت‌های کوچک متعددی ایجاد نمایند.

(۳) باکونینیست‌ها(Bakuninists) اصل خود را کنار گذاشتند که کارگران نباید در هیچ انقلابی شرکت کنند مگر آن‌که آن انقلاب هدفش رهایی کامل و فوری طبقهٔ کارگر باشد.

(۴) باکونینیست‌ها(Bakuninists) با پیوستن به کمیته‌های حکومتیِ تشکیل‌شده در شهرهای مختلف، اصلِ اعتقادیِ خود را نقض کردند که بر اساس آن «دولتِ انقلابی خود شکلی تازه از خیانت است».

(۵) باکونینیست‌ها(Bakuninists) که در گفتار با سیاست مخالف بودند، اما در عمل از حزب بورژوایی پشتیبانی کردند، حزبی که کارگران را از نظر سیاسی به بازی گرفت و در همان حال لگدی هم نثارشان کرد.

انگلس چنین جمع‌بندی کرد: «در یک کلام، باکونینیست‌ها(Bakuninists) نمونه‌ای عالی به دست دادند مبنی بر این‌که انقلاب‌ها چه‌گونه نباید انجام گیرند.»

آن‌چه انگلس در مورد سال ۱۸۷۴ نوشت، در مقیاسی گسترده تر در طول انقلاب اسپانیا در سال‌های ۱۹۳۱–۱۹۳۲ تکرار شد. باکونینیسم(Bakuninism) مانع روند رشد و پیش‌روی انقلاب در اسپانیا شد و به آن ضربه زد.

از دیدگاه‌های مارکس و باکونین (Bakunin) می‌توان درک نمود که تاکتیک‌های اعتصاب، جدا از اصول کلی نیستند. یعنی مارکسیست‌های انقلابی شیوه‌های اعتصابِ خاص خودشان را دارند که کاملاً با روش‌های آنارشیست‌ها(anarchists) و رفرمیست‌ها(reformists) فرق دارد. مبارزات اقتصادی و سیاسیِ امروز در کشورهای سرمایه‌داری(capitalist)، دوباره همان تفاوت‌های بنیادی قدیمی را در شرایط تازه، برجسته و بازتولید کرده است. تجربهٔ زندگی و مبارزه، درستی مواضع مارکسی درمورد پیوند ارگانیک و درهم‌تنیدگیِ نزدیکِ مبارزهٔ اقتصادی و مبارزهٔ سیاسیِ طبقهٔ کارگر را تأیید کرده است.

تجربه زندگی نشان داده است که کسی که مبارزه جهت خواسته‌های کارگران را با هدف نهایی پیوند ندهد و برعکس، مبارزه جهت آزادی طبقه کارگر را تخریب کند، خواه آگاهانه خواه نا‌آگاهانه باشد، مبارزه جهت رهایی طبقهٔ کارگر را تضعیف می‌نماید و در عمل به سود بورژوازی عمل می‌کند.

برگردانده شده از:

A. Lozovsky
Marx and the Trade Unions

Chapter VIII
Marx and the Strike Movement

https://www.marxists.org/archive/lozovsky/1935/marx-trade-unions/ch08.htm

منابع:

1. Communist Manifesto, p. 22.

2. Ibid., pp. 14-18.

3. Engels, Condition of the Working Class in England in 1844.

4. Archives of Marx-Engels-Lenin Institute. Minutes of the General Council.

5. Marx and Engels, Complete Works (German edition), Part III, Vol. 3, p. 327.

6. Ibid., p. 378.

7. Stegmann, Handbuch des Sozialismus, p. 344.

8. Marx and Engels, Complete Works (German ed.), Part III, Vol. 4, p. 224.

9. Leaflet issued by the General Council of the International Workingmen’s Association entitled Belgian Massacre. See Vorbote, 1869, pp. 87-91.

10. Archives, Marx-Engels-Lenin Institute, Moscow.

11. Marx, Report of General Council of the I.W.A. to its Fourth General Congress in Basle. Reprinted in Communist International No. 5/6, 1933, p. 156. Vorbote, 1869, p. 133.

12. Vorbote, 1869, p. 140, Marx’s Report to the Basle Congress.

13. Ibid., p. 161.

14. Ibid., p. 142.

15. C.I., 5/6, 1933, p. 159.

16. Archives, Marx-Engels-Lenin Institute. Reprinted in C.I. 5-6, 1933, p. 165.

17. Vorbote, 1869, p. 138. Reprinted in C.I. 5-6, 1933.

18. Quotation from G. M. Stekloff, Bakunin (Russian ed.), Vol. III, pp. 287-91.

19. Marx, Value, Price and Profit, pp. 92-8.

20. Gustav Jaeckh, Die Internationale, Leipzig, 1904.

21. Lenin, “Karl Marx,” Collected Works, Vol. XVIII, p. 44. (Italics mine.—A. L.). The Teachings of Karl Marx, No. 1 Little Lenin Library, p. 34.




ده دلیلی که چرا استالین در قلب تبلیغات ضدکمونیستی قرار دارد

منبع:

https://eshtrak.wordpress.com

«نیکوس موتاس» سردبیرنشریه «در دفاع از کمونیسم» / م. چابکی

چرا استالین در قلب تبلیغات ضدکمونیستی قرار دارد،۱۰دلیل

نوشته «نیکوس موتاس» سردبیرنشریه «در دفاع از کمونیسم» / م. چابکی

درمیان رهبران سیاسی قرن بیستم هیچ شخصیتی همچون ژوزف استالین با وحدت ایدئولوژی و پشتکار دشمن مورد حمله قرارنگرفت.

از ضدکمونیسم محافظه‌کار گرفته تا اخلاق‌‌گرایی لیبرالی و بخش‌های بزرگی از «چپ» به اصطلاح «دموکرات» و جریان‌های مختلف ضد استالینی (تروتسکیست‌ها، یوروکمونیست‌ها و گرایش‌های مرتبط به آن)، به عنوان خصومت با استالین در یک نقطه مشترک همگرایی عمل می‌کند.

نتیجه کنجکاوی تاریخی حساسیت اخلاقی نیست. بلکه ضرورت سیاسی آنان است.

استالین دردرجه اول نه به خاطر اخلاق‌‌گرایی بلکه به خاطر آنچه او نماینده فکری است، با پیشرفته‌ ترین چالش تاریخی سرمایه‌داری و امپریالیسم تا به امروزمورد هدف قرارگرفته است.

۱استالین با تداوم سوسیالیسم شناخته می‌شود

در زمان ژوزف استالین، سوسیالیسم دیگر یک آزمایش انقلابی شکننده نبود بلکه به یک سیستم اجتماعی کارآمد تبدیل شد. این سوسیالیسم از جنگ داخلی، و محاصره امپریالیستی جان سالم به در برد. برای ایدئولوژی بورژوازی، این غیرقابل تحمل بود. اگر سوسیالیسم ثابت کند که قادر به ثبات است، آنگاه سرمایه‌داری ادعای خود مبنی بر اجتناب‌‌ناپذیری تاریخی را از دست می‌دهد. بنابراین، چهره استالین به عنوان راهی برای بی‌اعتبارکردن تا ساخت کامل سوسیالیسم می‌بایست مورد تهاجم قرارمی‌گرفت.

۲استالین نماد لغو مالکیت سرمایه‌داری است

اتحاد جماهیر شوروی تحت رهبری استالین، سلب مالکیت از بورژوازی و زمین‌‌داران را درمقیاس بی‌سابقه در تاریخ به پایان رساند، این امر به هسته مقدس جامعه بورژوایی ضربه زد: مالکیت خصوصی بر ابزار تولید. اهریمن جلوه دادن استالین به عنوان هشداری دائمی علیه هرگونه تلاش برای تکراراین گسست تاکنون عمل می ‌کند.

۳استالین بر صنعت‌سازی غیرسرمایه‌داری نظارت داشت

صنعتی‌‌سازی سریع اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۳۰ – که بدون غارت استعماری، سرمایه خارجی یا وابستگی مالی حاصل شد – این دگم را که فقط سرمایه‌داری می‌تواند جوامع را مدرن کند، رد کرد. تاریخ ‌نگاری بورژوایی نمی‌تواند این واقعیت را بدون تضعیف مبانی نظری خود ادغام کند. بنابراین، آن را از طریق اخلاق‌سازی توضیح می‌دهد.

۴او مظهر شکست قطعی فاشیسم است

استالین را نمی‌توان از پیروزی شوروی بر نازیسم جدا کرد. این پیروزی، افسانه‌ای را که سرمایه‌داری لیبرال دشمن اصلی تاریخ فاشیسم بود، در هم شکست. نقش محوری ارتش سرخ، حقایق ناخوشایندی را در مورد اتحادهای طبقاتی، اقتصادهای جنگی و محاسبات امپریالیستی آشکار می‌کند. از این رو، تلاش مداوم نسبی‌ کردن یا غیرسیاسی کردن آن پیروزی صورت گرفت.

۵. او تبعیت از نظام امپریالیستی را رد کرد

برخلاف رهبری‌های تجدید نظرطلبان و یا اصلاح‌‌طلبان بعدی، «اتحاد جماهیر شوروی استالین» به دنبال «ادغام» در بازار جهانی سرمایه‌داری با شرایط امپریالیستی نبود. حاکمیت اقتصادی و استقلال سیاسی غیرقابل مذاکره بودند. برای امپریالیسم، چنین موضعی غیرقابل بخشش است و باید افراد» گذشته‌‌نگر» جرم‌‌انگاری شود.

۶. او از دیکتاتوری پرولتاریا حمایت کرد

استالین آشکارا از این اصل دفاع کرد که طبقه کارگر باید قدرت دولتی را علیه طبقات متخاصم اعمال کند. تاریخ‌نگاری بورژوایی این را صرفاً به عنوان «اقتدارگرایی» تعریف می‌کند و محتوای طبقاتی دولت را پاک می‌کند. هدف، بی‌طرف جلوه دادن دموکراسی سرمایه‌داری و درعین‌حال، سلب مشروعیت از هرگونه جایگزین انقلابی است.

۷او ماهیت طبقاتی لیبرالیسم را افشا می‌کند

سیاست‌های استالین با رد افسانه هماهنگی طبقاتی، لیبرالیسم را به عنوان سیستمی از سلطه بورژوازی که در لباس کثرت‌‌گرایی پنهان شده است، آشکار می‌کند. نفرتی که متوجه استالین است، تا حدودی، نفرت نسبت به این افشاگری است. ایدئولوژی لیبرال نمی‌تواند آشکار شدن آن را تحمل کند.

۸او به عنوان قربانی تضادهای پیچیده تاریخی عمل می‌کند

استالین با محاصره امپریالیستی، عقب‌ماندگی موروثی، ویرانی جنگ داخلی و مبارزه طبقاتی شدید به یک روایت اخلاقی واحد تقلیل می‌یابد: این شخصی‌سازی به مورخان بورژوازی اجازه می‌دهد تا از تحلیل ماتریالیستی جدی اجتناب کنند و تاریخ را به آموزش اخلاقی جایگزین کنند.

۹او نمایانگر تداوم اکتبر و لنینیسم است

استالین درتداوم تاریخی مستقیم با انقلاب اکتبر و چارچوب استراتژیک لنین قرار دارد. برای هر دو جناح راست و چپ اصلاح‌طلب، شکستن این تداوم ضروری است. اگر استالین به عنوان یک «خیانت» معرفی شود، پس خود انقلاب را می‌توان ذاتاً آسیب‌شناختی دانست.

۱۰او همچنان نمادی از مبارزه طبقاتی آشتی‌ناپذیر است

در نهایت، استالین مورد حمله قرار می‌گیرد زیرا نماینده سیاستی است که به دنبال آشتی با استثمار نیست. ضدکمونیسم – چه محافظه‌کار، چه لیبرال یا «چپ» – با نیاز سرکوب این دیدگاه متحد است. استالین این ترس را در یک شخصیت تاریخی واحد متمرکز می‌کند.

درنتبجه: حساسیت نسبت به استالین مربوط به گذشته نیست. مربوط به آینده است. تا زمانی‌که سرمایه‌داری از نظر تاریخی آسیب‌پذیر باقی بماند، باید بی‌وقفه به قدرتمندترین نمونه سرنگون‌طلب خود حمله کند. استالین نه به این دلیل که تاریخ با جسم او به پایان رسیده است، بلکه به این دلیل که تاریخ با اندیشه به پایان نرسید، هدف قرار می‌گیرد.

برگرفته از سایت درفاع ازکمونیسیم.

م. چابکی: 4 دی 1404 برابربا 25 دسامبر2025

توضیح:

21 دسامیر146-مین سالگرد ژوزف استالین مراسم بزرگداشت درمیدان سرخ مسکو




اگر مشکل جامعه ایران خصوصی‌سازی و آزادسازی قیمت‌ها و نئولیبرالیسم نیست پس چیست؟

رژیم جمهوری اسلامی، که رژیمی سرمایه‌داری است، مدت‌ها به سیاست‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول به نظریات آنها مبنی بر سرکوب طبقه کارگر ایران، کاهش سطح دستمزدهای آنها، جلوگیری از اعتصاب و تأسیس سندیکاهای مستقل کارگری، منع فعالیت سیاسی سازمان‌های سیاسی مردمی، برچیدن گمرگات، پیشبردن خصوصی‌سازی‌ها و قربانی کردن ثروت‌های مردم ایران در پای این نهادهای امپریالیستی غربی، تن در داد. رهبری این سیاست با «هاشمی رفسنجانی» بود که از جانب سایر دولت‌های در قدرت تا‌کنون از «خاتمی» گرفته تا «احمدی‌نژاد» و «روحانی» و رئیسی و اکنون مسعود پزشکیان ادامه پیدا کرده است.

رژیم جمهوری اسلامی بسیار زبونی در مورد مسئله هسته‌ای از حقوق مسلم ایران گذشت و با توسل به خیانت سند «برجام» را امضاء نمود؛ فرصت‌های فراوان از دست داد، فعالیت‌های هسته‌ای ایران را نابود و یا تعطیل کرد تا شاید امپریالیسم آمریکا با این رژیم از در صلح درآید. رژیم ایران غالب خواست‌های آنها را برآورد، ولی امپریالیسم آمریکا بیش از آن می‌خواهد که رژیم جمهوری سرمایه‌داری اسلامی ایران آماده دادن آن به آمریکاست. امپریالیسم آمریکا جان رژیم جمهوری سرمایه‌داری اسلامی را می‌خواهد و می‌طلبد که آنها اسرائیل را برسمیت بشناسند و به پایگاه بزرگ آمریکا در منطقه بر ضد چین و روسیه بدل شوند و دست آمریکا را در ایران برای غارت نامحدود و آوردن و بردن حکومت‌ها باز بگذارند.

گفته می شود که مشکل جامعه ایران خصوصی‌سازی نیست – که اگر درست اجرا می‌شد، می‌توانست راهگشا واقع شود – بلکه در فساد گسترده است که تمامی ارکان جامعه را دربرگرفته است و تا با این فساد مبارزه نشود، هیچ تحول عدالت خواهانه‌ای شکل نمی‌گیرد. این استدلال که «مشکل، فساد است نه خصوصی‌سازی»، نگاهی است سطحی و غیردیالکتیکی که علت را با معلول اشتباه می‌گیرد. این دیدگاه، فساد را همچون قارچی خودرو و تصادفی می‌بیند که در جنگل اقتصاد سبز شده، غافل از اینکه این قارچ، محصول ضروری و اجتناب‌ناپذیر خاکِ سمیِ خصوصی‌سازی در بستر یک دولت سرمایه‌داری است که به اوامر بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سیاست های نئولیبرالی تن داده است. لذا فساد نه یک «حاشیه» که یک «ویژگی ساختاری» نظام سیاسی – اقتصادی است .

قانون اصل ۴۴ قانون اساسی و سیاست‌های خصوصی‌سازی، در تئوری قرار بود به «تعمیق عدالت» و «افزایش کارائی» بینجامد. اما در عمل، به اصلی‌ترین اسب تروای نئولیبرالیسم برای غارت سیستماتیک اموال عمومی تبدیل شد. چرا؟

ابتدا نگاهی بیندازیم به دو اصل ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی.درست این است که این دو اصل را به صورت یک کل به هم پیوسته تحلیل کرد. هر دو اصل بر رهایی از سلطه خارجی و دستیابی به خودکفایی تأکید دارند. اصل ۴۳ به صراحت به ریشه‌کنی فقر و تأمین نیازهای اساسی می‌پردازد و اصل ۴۴ (پیش از اصلاحیه) مالکیت عمومی بر منابع کلان را برای جلوگیری از تمرکز ثروت تضمین می‌کرد. اقتصاد بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی استوار است. بخش تعاونی به عنوان راهکاری برای مقابله با تمرکز ثروت و ایجاد اشتغال برای افراد فاقد وسایل تولید، نقشی محوری دارد. مالکیت خصوصی مطلق نیست و مشروط به عدم زیان به جامعه، عدم خروج از چارچوب قوانین اسلام و عدم ایجاد انحصار و تمرکز ثروت است.

اصل ۴۳ یک اقتصاد عدالت‌محور و مبتنی بر تأمین اجتماعی را ترسیم می‌کند که دولت نقش فعال و هدایت‌گری در آن دارد تا از «تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‌های خاص» جلوگیری کند.

اصل ۴۴ (پس از اصلاحیه ۱۳۸۶) با شعار «کاستن از بار دولت» و «افزایش رقابت»، سیاست خصوصی‌سازی گسترده دارایی‌های دولتی را الزامی می‌کند. این اصلاحیه در تضاد مستقیم با روح حاکم بر اصل ۴۳ و حتی متن اصلی اصل ۴۴ (که صنایع بزرگ را در اختیار دولت می‌گذاشت) قرار دارد.

در عمل، اجرای این اصول ـ و نه نحوه اجرای آن، آنطور که برخی از کارشناسان جمهوری اسلامی به آن اشاره می کنند (به ویژه پس از اصلاحیه ۴۴) منجر به وارونه‌سازی کامل آرمان‌های اولیه شده است. به عبارتی اگر هم درست اجرا می‌شد و ایرادی هم به آن وارد نمی‌بود، در اساس تغییری در آنچه از آن حاصل آمد، بوجود نمی‌آورد. برخلاف نص صریح اصل ۴۳ که می‌گوید باید از «تمرکز ثروت در دست افراد و گروه‌های خاص» جلوگیری کرد، واگذاری‌ها عمدتاً به نهادهای شبهه‌دولتی (مانند بنیادها، ستادهای اجرایی و نهادهای وابسته به سپاه) و اشخاص حقیقی وابسته به شبکه‌های قدرت انجام شد. این کار نه تنها به ایجاد یک بخش خصوصی مستقل و رقابتی نیانجامید، بلکه به تولد یک اولیگارشی مالی-نظامی انجامید که ثروت ملی را در انحصار خود گرفت. در حالی که اصل ۴۳ بخش تعاونی را راهکاری برای عدالت می‌داند، در عمل، این بخش کاملاً به حاشیه رانده شد. تمام توجه و منابع به سمت «بخش خصوصی» مورد نظرِ اصلاحیه ۴۴ معطوف گشت و بخش تعاونی واقعی، که متعلق به مردم باشد، هیچگاه مجال رشد نیافت. نتیجه این واگذاری‌ها، ایجاد انحصارهای عظیم در بانک‌ها، معادن، صنایع و بازرگانی خارجی  برای انباشت ثروت بود که کاملاً برخلاف روح حاکم بر اصول ۴۳ و ۴۴ است.

به جای «افزایش بهره‌وری» (ادعای اصلاحیه)، بسیاری از بنگاه‌های واگذار شده یا منحل شدند یا دارایی‌های آنها به زمین‌خواری و دلالی اختصاص یافت. این امر به بیکاری، تورم و نابودی تولید ملی انجامید.

از منظر حزب ما اصول ۴۳ و ۴۴ در متن اصلی خود، تلاشی برای ترسیم یک اقتصاد مختلط با جهت‌گیری نسبی عدالت‌خواهانه بودند. اما اصلاحیه سال ۸۶ بر اصل ۴۴، با پذیرش گفتمان نئولیبرالی، سکه این اصول را به یکباره برگرداند. در عمل، از این اصول نه برای تحقق عدالت، که به عنوان پوشش قانونی برای مشروعیت‌بخشیدن به انتقال ثروت ملی به گروه‌های خاص استفاده شده است. نتیجه، نه «عدالت اجتماعی» و «استقلال اقتصادی»، که تشدید بی‌سابقه نابرابری، وابستگی و ایجاد یک فرماسیون اقتصادی مبتنی بر رانت و غارت بوده است. بنابراین، بحران کنونی اقتصاد ایران، ریشه در این انحراف و روی برگرانیدن از توده‌ها دارد. زیرا خصوصی‌سازی در ایران نه در یک «بازار آزاد» رقابتی، که در دل یک اقتصاد رانتی، انحصاری و شدیداً دولتی رخ داد. این یعنی: شرکت‌های دولتی عظیم، با دارائی‌های کلان (نفت، گاز، معادن، بانک‌ها، صنایع بزرگ) که متعلق به تمام ملت بود، به حراج گذاشته شد. اما خریداران این غول‌ها چه کسانی بودند؟ خریداران، نه «بخش خصوصی مستقل و نوپا»، که همان مدیران دولتی سابق، صاحبان نفوذ سیاسی، نهادهای شبه‌دولتی و شبکه‌های رانتی بودند که سال‌ها بر این شرکت‌ها حکمرانی کرده و از درون، آنها را برای فروش آماده ساخته بودند. اینها کسانی بودند که هم بر تصمیم به فروش نظارت داشتند، هم قیمت‌گذاری می‌کردند و در نهایت، خودشان خریدار می‌شدند. این همان «تضاد منافع» ذاتی در فرایند خصوصی‌سازی ایران است.

این شرکت‌ها عمدتاً به بهائی نازل، بسیار پائین‌تر از ارزش واقعی خود، به این شبکه‌ها فروخته شدند. این خود عین فساد است: انتقال ثروت ملت به جیب گروهی خاص تحت لوای قانون. براساس گزارش‌های دیوان محاسبات کشور (بالاترین مرجع رسمی نظارت مالی)، در بسیاری از واگذاری‌ها، دارائی‌های واحدهای دولتی تا ۷۰ درصد کم‌تر از ارزش واقعی قیمت‌گذاری و فروخته شده‌اند. این یعنی یک غارت چند ده هزار میلیارد تومانی که به صورت کاملاً «قانونی» صورت گرفت. بر اساس آمارهای مرکز پژوهش‌های مجلس، بخش عظیمی از واگذاری‌ها به صورت «اکتسابی» و ازطریق «بدهی بانکی» انجام شد. یعنی این سرمایه‌داران نوظهور، با دریافت وام‌های کلان از بانک‌های دولتی (یعنی پول مردم)، اموال مردم را خریدند و بدهی خود را به سیستم بانکی تحمیل کردند که امروز به بحران بدهی‌های کلان غیرقابل بازپرداخت تبدیل شده است.

احترام به حقوق مردم مقدور است.امری که خود این رژیم  تحت رهبری خامنه ای با توجه به ماهیتش و عدم اراده، اختلافات درونی و چند دستگی سیاسی قادر به حل آن نیست.این ناشی از ماهیت رژیم سرمایه داری است که درمقابل امپریالیسم کرنش می کند و برای بقایش حاضر به دادن هرامتیازی است اما درمقابل توده کارگر و افزایش دستمزد برای یک زندگی شرافتمندانه می غرد و با هزار ترفند و سرکوب به مردمش پشت می کند و به راهی می رود که جزنوکری امپریالیست ها پیش روی ندارد.

کارکران و‌زحمتکشان راهی جز متحد شدن و‌ مبارزه مستقل خود علیه سیاست های نئولیبرالی و‌ فقر و شکاف طبقاتی و از طرفی مبارزه هوشیارانه در مقابل دشمنان رنگارنگ خارجی ندارند. رمز موفقیت کارگران آگاهی و‌ تشکل و سرانجام سرکردگی حزب واحد طبقه کارگر راه برون رفت نهایی از ظلمت نظام سرمایه داری است و جزاین راه دیگری متصور نیست.

توفان(ارگان مرکزی حزب کارایران – شماره ۳۱۰ دی ماه۱۴۰۴)




 
حملۀ دوبارۀ اسرائیل و خطر پخش مواد رادیو اکتیو

جبهۀ مردم برای نجات ایران

اعلامیه شمارۀ 144

فرح نوتاش

21.12.2025

اینکه وزیر خارجۀ ایران هر چند روز یک بار اعلان کند که رژیم ملا بیش از پیش، آمادۀ دفاع، در مقابل حملات اسرائیل است، کمترین تأثیری در عدم امکان پیشگیری از حملات و  پخش مواد رادیو اکتیو در فضای ایران، در حملۀ دوم نمی کند. چنانچه ترامپ گفت: ما در آسمان صاف ایران، بدون هیچ مقاومتی، به طرف اهداف رفتیم، بمباران کردیم و برگشتیم! او با ابراز قهرمانی ادامه داد: کار ما به بزرگی کار در هیروشیما بود! 

ترامپ قبل از پرتاب بمب مادر به سایت های هسته ای نطنز و فردو در ایران، با این که تلفات انسانی آن را برابر با هیروشیما ارزیابی کرده بود، بمباران را شروع کرده بود. البته به دلیل زیرزمینی بودن سایت های ایران، از یک سو، و وجود سایت ها، به دور از شهرها ، اثرات آنی آن، چون هیروشیما و نکازاکی، سریع آشکار نشده است. ولی هر سایتی که با این وسعت در هم کوبیده شود، باید منتظر اثرات هلاکت بار پخش مواد رادیو اکتیو آن بود. و پنهان کاری هم مشکل را نه تنها حل نمی کند ، بلکه به دلیل تعویق، بدتر نیز می کند.

اسرائیل دوباره در صدد رام کردن ترامپ برای مقاصد خود، و بمباران سایت های هسته ای ایران و مراکز تولید موشک های بالستیک ایران شده است. 

متوقف کردن اسرائیل از حملۀ به ایران از یک سو، و متوقف کردن رژیم ملا، از ادامۀ بازی با جان میلیون ها نفر ایرانی، علیه جاه طلبی های امتی ـ استعماری، از وظایف فوری ایرانیان در سراسر جهان است. 

حقیقت این است، که جنگ کنونی بین اسرائیل و ایران، جنگ تکنولوژی است. و در این میدان، آمریکا و اسرائیل، از سال های سال تکنولوژی برتر، بر خوردارند. هر قدر هم چین وروسیه به ملایان کمک کنند، باز افاقه نخواهد کرد، چون دیدگاه واپس گراست. 

قربانی شدن در راه وطن و استقلال ملی مشکل هیچ ملتی نیست. ولی مسئلۀ ایران کاملا فرق دارد. چون قربانی شدن نه در راه وطن است و نه در راه استقلال ملی. 

قربانی شدن در مسیر استیلای انگلیس توسط نیابتی های خود، به نام امتی های شیعه، بر منطقه و رسوب افکار استعماری ارتجاعی پوسیده، تحت نام دین و خدا، و رانت خواری و دزدی و غارت است. که اثرات مخرب آن کمتر از بمب اتم که نیست.

هرگز حلبچه را از یاد مبریم. مردمی که در چند دقیقه، توسط صدام نابود شدند. همین رویداد را برای ملت ایران، وقتی یک شهر علیه ملایان قیام کند، با ملایان مجهز به اتم متصور شویم. 

سئوال این است : چرا مردم ما برای نیات شوم ملایان باید جان بدهند؟ 

از طرفی دیگر، 

نگرانی از وضع مردم فلسطین و سرنوشت آن سرزمین یک نگرانی جهانی است. 

ولی، حل مشکل فلسطین نه بواسطه پخش افکارارتجاعی رژیم ملا، که از وظایف عاجل جهان و کشورهای در خط مقدم قدرت و توان رویارویی با تکنولوژیی آمریکا و اسرائیل است. نقش کاملا مخرب رژیم ملا، با جانشین کردن قلدروانۀ حماس بجای نیروهای اصیل فلسطینی امروز بر همۀ جهان، آشکار شده است.

حماس نه تنها کمکی به مردم فلسطین نکرد، بلکه قتل عام های، بمباران های، تمام سرزمین های از دست رفته، از یک سو، با اشاعۀ افکار پوسیده و ارتجاعی، مردم را هزار سال از نظر فکری به عقب راند. 

 نیروهای اصیل و ملی شان را تضعیف کرده است. با ایجاد نکردن کار و تولید داخلی، زندگی انگلیِ متکی به کمک های دریافتی را رشد داد. این جنگ های بی ثمر، قتل عام مدام مردم، و تبدیل غزه به ویرانۀ عظیم غیر قابل سکونت، با هزاران معلول و یتیم و بی خانمان، کارنامۀ حکومت 50 سالۀ حماس بوده است.

رژیم ملا منطقه را ویران می کند. 

چون از نظر فکری، مخرب و منحط، و در عمل، زالو وار مکندۀ خون طبقۀ زحمتکش به نفع خود و ارباب انگلیسی اش است. و حل مشکل را، فقط با رشوه و خرید افراد و تزریق پول می شناسد. هرگز پیشرفتی، به دست ملایان صورت نگرفته و نخواهد گرفت.  چون واپسگرائی جزو ذات آنان است. دوران ملایان به پایان رسیده است. 

و رفقای طرفدار چندقطبی شدن جهان و اتحادیه بریکس بدانند، نیروهای انقلابی و ضدامپریالیست و مستقل، می توانند با در دست گرفتن حاکمیت، در بریکس نیز فعال شوند. 

منفعل بودن در مقابل نیروی نیابتی آمریکا و اسرائیل که با حمایت اسرائیل و آمریکا از یک سو، و عدم اپوزیسیون واحد از سوی دیگر، بلامانع در حال ورود است، چیزی جز تسلیم طلبی و پشت کردن به نیاز شدید مردم نیست. و نه تنها کمکی به حل مشکلات نمی کند، بلکه ننگ را در آینده، نیز بدوش منفعلین خواهد گذاشت.  

دخیل بستن به جمکران، مطلقن راه حل مسئله نیست. و پشت نیروی شدیدن ارتجاعی را گرفتن و چشم بستن به نیاز مردم، به باد دان حیثیت ذاتی ایدئولوژی مارکسیستی است. 

بیاد بیاوریم کودتای سال 1332 را، که انفعال در مقابل کودتا چه ضایعات جبرای ناپذیری به بار آورد. ما نباید یک اشتباه را دوباره تکرار کنیم. این بار باید به میدان بیائیم. یا مرگ یا استقلال. 

ما باید با همبستگی راستین طبقاتی و انسانی، راه خود را چه در مقابله، با نیابتی های آمریکا و چه در مقابل سلطۀ ننگین ملایان انگلیسی باز کنیم.  باید در میدان بود. با مقاله نویسی، از طرف هزار سایت، دردی درمان نمی شود. فقط اتحاد و عمل، با یک سایت و ملت ایران. ما چه در خارج و چه در ایران باید از یک مجرای متحد ضداستعماری و ضدملایی، عبور کنیم. قیام کارگران و ایجاد یک حکومت کارگری یک رویای زیبا و غیرعملی است. و سنگ بزرگ علامت نزدن!

 حامیان مارکسیست بریکس، که از ملایان دفاع می کنند، بازندگان بدون قید و شرط آینده هستند. چون نه جایی نزد ملا دارند، نه بریکس و نه شاه. 

آنان به ما می گویند که راست ها حاکمیت را از چنگ شما در می آورند. پس بگذار ملایان بمانند! بله سخت است. همه می خواهند حاکمیت را از دست مردم بدر آورند. 

خوب جواب انفعال و ایستادن پشت ملا نیست. مصمم تر، یک رنگ تر و انقلابی تر باید عمل کرد. 

خوب شما چه می کنید؟ به بهانۀ ایستادن برای چندقطبی شدن ، راه حاکمیت هزار ساله را برای ملایان باز می کنید. البته این سازمان ها و احزاب اکثرن مردانه اداره می شوند.  و به راحتی، می توانند نکبتی را که بر زنان، کودکان و کارگران مستولی شده، نادیده بگیرند. و ملتی را در دوران چندقطبی شدن جهان تنها بگذارند. اگر در آغاز انقلاب حمایت از رژیم ملای انگلیسی را، برخی، برای رویارویی با آمریکا، راه نجات از نیابتی آمریکا می دیدند، حال این نیم قرن نکبت بار، باید حقیقت را آشکار کرده باشد. 

زحمتکشان ایران، در این 50 سال استیلای ملا، بجای زندگی، انواع مختلف مرگ را تجربه کرده و می کنند. بیدار شویم. 

ما باید اسرائیل و ملا را، از تحمیل نوع جدید مرگ به ملت ایران، با رادیواکتیو باز داریم.

شعار ما … خلع سلاح اتمی در جهان است. و به پیش برای حاکمیت غیر مذهبی، مستقل عدالت خواه.

http://www.farah-notash.com/womens-power

http://www.farah-notash.com

Women’s Power




هشدار جدی و خواهان اقدام عاجل، شمار بالای قربانیان

هشدار جدی و خواهان اقدام عاجل

شمار بالای قربانیان و …

جبهۀ مردم برای نجات ایران

اعلامیه شماره 143

فرح نوتاش

12.12.2025

احزاب وسازمان های سیاسی ایران، صمیمانه خواهان توجه شما به دو نکته مهم حیاتی در ایران هستم.

خطرات آلودگی هوا در ایران ، توسط رژیم ملا، بشدت از دید عموم و رسانه ها دور نگه داشته می شود.

با این که هر دو روز یک بار مدارس تعطیل، و سالمندان به ماندن در خانه دعوت می شوند، ولی آمار دقیقی از مرگ زنان به علت سرطان پستان پخش نمی شود . و امروز رئیس انجمن بیماری های سینه در ایران ، با اعلان ارقامی، افزایش مصرف سیگار ، قلیان، الکل و تاخیر در ازدواج و کمتر بچه دار شدن و کاهش مدت شیر دهی را علت رشد ابتلا به سرطان پستان در میان زنان ایران معرفی کرده است و علت اصلی آن، که آلودگی هوا است از قلم افتاده! هیچ زنی به دلایل آورده شده توسط این شخص، سرطان نمی گیرد. چنانکه تعداد بی شماری از زنان بالای 50 با 4 بچه که همه را نیز شیر پستان داده اند و سیگاری و الکلی و قلیانی هم نیستند، مبتلا و قربانی شده اند.

همه می دانند که علت آلودگی هوا در ایران، مصرف سوخت غیر استاندارد از طرف رژیم ملا برای نیرو گاه ها و مصارف دیگر است.

ولی آنچه که امروز مهمترین مسئلۀ مردم ایران است، فعالیت سایت های هسته ای ایران، و میزان غنی سازی توسط رژیم ملا از یک طرف، و اعلان مکرر و امروز ترامپ، که اگر ایران فعالیت هسته ای را شدت بخشد ، ما دوباره مراکز هسته ای را نابود خواهیم کرد.

رژیم ملا بی توجه به این مصیبت، همچنان بکوب، به پیش می تازد.

د رچند روز اخیر، خبرنشت مواد اورانیوم از سایت های مورد حملۀ آمریکا در هوا، در و خواست مردم اطراف آن مناطق برای تخلیه ، از یک سو ، و کتمان دولت از نشت مواد در هوا ، آژیر خطر را بشدت به صدا درآورده است.

سئوال این است:

رژیمی که در مقابل چشم جهانیان ، با وقاحت تام ، به آلوده کرده هوا ، و گرفتن جان ملت ایران مشغول است و به اعتراضات مردم اهمیتی نمی دهد، آیا پخش مواد سرطان زای اورانیوم در هوا را اعلان خواهد کرد؟

ملت ایران در معرض نابودی در راه اهداف ملایان است.

 و هیچ مدافع حقیقی و حقوقی در مقابل این همه شدائد، ندارد.

تشکیل اوپوزیسیون واحد، متشکل از تمامی احزاب و سازمان های خواهان سر نگونی ملا از یک سو، و مستقل از تمام استعمار گران از سوی دیگر، مهمترین اقدام حیاتی حاضر ، به نفع ملت ایران است.           چرا؟

چون نمایندگانی رسمی از طرف اپوزیسیون واحد،  باید تقاضای بررسی دقیق ازنشت مواد رادیو اکتیو در اطراف تمام سایت های مورد حمله به مسئولین بین المللی  داده و مانع استفاده رژیم ملا از مواد غیر استاندارد برای سوخت شود. 

عدم اقدام در این برهه ، بی تفاوتی به مرگ هموطنان مظلوم ما است.

زنده باد همبستگی ضد ملا ضد استعمارگران

www.farah-notash.com/womens-power

www.farah-notash.com

Women’s Power