تحقق رویای مردم جهان

نویدنو 25/08/1399      -طلیعه حسنی    

  • جالب آن که، آمریکا ابتدا خبر موفقیت روسیه در تولید «اسپوتنیک۵» را «جنگ تبلیغاتی خطرناک» خواند، اما درست یک هفته بعد ۱۰۰ میلیون واحد آن را از این کشور پیش‌خرید کرد. با این حال، این ریاکاران بازار آزاد در آمریکا و اروپا همچنان مدعی‌اند که هرگز از واکسن روسی کرونا استفاده نخواهند کرد. آلمانی‌ها هم رک و پوست‌کنده گفته‌اند که تنها از واکسن تولید اتحادیه اروپا در این اتحادیه استفاده خواهد شد.  

چین، روسیه و کوبا سه کشور پیشتاز در تولید واکسن کرونا و کشورهای پیشرفته‌ی عقب‌مانده 

ده‌ها کارخانه‌ی داروسازی در جهان در تلاش برای ساختن واکسن برای مبارزه با ویروسی هستند که در ماه‌های اخیر بیش از یک میلیون نفر را به هلاکت رسانده است. در این میان، اگر تنها به رسانه‌های امپریالیستی و آماتورهای مقلد آنها گوش سپرده شود، این تلاش علمی بسیار حیاتی، چیزی جز یک رقابت بازاری به نظر نمی‌آید. انگار که تولید واکسن ویروس کرونا، برای سوداگران غول‌پیکر داروسازی کشورهای سرمایه‌داری، میدان تازه‌ای برای تصاحب سودهای میلیاردی، و وسیله‌ای نو برای تحمیل اراده حرص‌آلود خود بر دیگر مردمان جهان به ویژه کشورهای به فقر رانده‌شده‌است. همه به یاد دارند که در همان ماه‌های اول ظهور این بیماری، ایالات متحده کوشید تا امتیاز انحصاری تولید واکسن را از شرکت‌های تولیدکننده اروپایی به دست آورد. در آن روزها قدرت‌های امپریالیستی، به ویژه آمریکا، هرگز تصور نمی‌کردند که کشورهای دیگری غیر از خود و همدستان‌شان قادر به تهیه چنین واکسنی باشند -حتی بسیار زودتر از آنها- و در نتیجه بازار جهانی این محصول نجات‌بخشِ پرتقاضا نیز از کنترل آنها خارج شود. پس حالا که شاهد ناکامی خود هستند، با استفاده از انواع وسایل ارتباط جمعی از زبان نظر به مزدانِ «متخصص»، «پژوهشگر» و «دانشمند» سعی دارند تا افکار عمومی جهان را نسبت به دستاوردهای علمی و ‌نجات‌بخش سه کشور چین، روسیه و کوبا بدبین نمایند.

خبرگزاری رویترز ادعا کرد دانشمندان دریافته‌اند که واکسنی که در چین و روسیه برای مقابله با بیماری کووید 19 تولید شده است، از کارایی چندانی برخوردار نیست! رادیو فرانسه تیتر زد که دانشمندان نسبت به تأثیر واکسن ساخت روسیه «بی‌اعتماد» هستند! از قول دکتر آنتونی فاوچی، متخصص ایمنی‌شناسی و رئیس مؤسسه ملی آلرژی و بیماری‌های عفونی در آمریکا هم نوشتند، واکسن‌های تولید شده توسط چین و روسیه نمی‌توانند در بدن ایمنی کافی و مؤثر در برابر ویروس کرونا ایجاد کنند!

این ادعاهای بدون سند و مدرک در حالی ابراز می‌شود که برای مثال، مجله «لانست»، معتبرترین مجله پزشکی جهان، نتایج اولین آزمایش واکسن اسپوتنیک۵ ساخت روسیه بر روی ۷۶ نفر را عمدتاً مثبت ارزیابی کرد، و داشتن عوارض جانبی بسیار خفیف زودگذر، اما، ایجاد ایمنی در شرکت کنندگان آزمایش را تأیید کرد.

جالب آن که، آمریکا ابتدا خبر موفقیت روسیه در تولید «اسپوتنیک۵» را «جنگ تبلیغاتی خطرناک» خواند، اما درست یک هفته بعد ۱۰۰ میلیون واحد آن را از این کشور پیش‌خرید کرد. با این حال، این ریاکاران بازار آزاد در آمریکا و اروپا همچنان مدعی‌اند که هرگز از واکسن روسی کرونا استفاده نخواهند کرد. آلمانی‌ها هم رک و پوست‌کنده گفته‌اند که تنها از واکسن تولید اتحادیه اروپا در این اتحادیه استفاده خواهد شد.

البته رویکرد خصمانه و رقابت‌جویانه‌ی به ویژه ایالات متحده در عرصه تولید واکسن کرونا، برای دولت ترامپ دلایل مهم دیگری هم دارد. بی‌بی‌سی ۲۶ شهریور نوشت، کرونا یکی از اصلی‌ترین موضوعات در انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا به شمار می‌آید. دولت ترامپ که بدترین مدیریت بحران کرونا در جهان را داشته، حالا در پی استفاده از این بیماری برای جلب آرای مردم است. از این رو آماده‌باشی را برای توزیع واکسن کرونا در آستانه انتخابات آمریکا اعلام کردند. «سی‌ان‌ان» هم پیش‌تر در ۱۴شهریور، با اشاره به کاهش محبوبیت ترامپ در نظرسنجی‌ها و چالش‌های اقتصادی تشدید شده در دوران کرونا، خبر داده بود که او برای افزایش شانس پیروزی در انتخابات آتی ریاست جمهوری، فشار بر مقامات سازمان غذا و دارو را افزایش داده تا بتواند از طریق واکسن کرونا انتخاب مجددش را تضمین کند. ترامپ در جلسات عمومی و خصوصی از مقامات بهداشتی آمریکا با اصرار خواسته تا حتی نتایج جزئی از نظر کارشناسان را، به بیانیه‌های رسمی تبدیل کنند تا وی بتواند به آنها استناد نماید.

اماتلاش مذبوحانه کارزار انتخاباتی ترامپ در ارائه خبری توسط «صدای آمریکا» در سوم مهرماه، مبنی بر  رسیدن واکسن شرکت «جانسون اند جانسون» به مرحله نهایی آزمایشات بالینی خیلی زود با شکست روبرو شد. وال استریت ژورنال روز  ۱۲ اکتبر (۲۱ مهر) خبر داد که همه آزمایش‌های واکسن ساخت شرکت جانسون اند جانسون به دلیل ظهور یک بیماری مرموز در یکی از داوطلبین متوقف گردیده است. به قول یک رئیس دانشکده سلامت عمومی در آمریکا «این اصلاً غیرمنتظره نبود و نشان می‌دهد که تلاش بر مبنای یک زمان‌بندی سیاسی برای داشتن واکسن پیش از سوم نوامبر (روز انتخابات ریاست جمهوری)، چقدر مسخره است.» احتمالاً اطلاع از این فاجعه و برای توجیه ناکامی پیشرفته‌ترین کشور دنیا در تولید واکسن کرونا بود که کاخ سفید روز ۱۸ مهر با انتشار بیانیه‌ی مضحکی مدعی شد که سه کشور چین، روسیه و ایران از دسترسی ایالات متحده به این واکسن جلوگیری می‌نمایند! این ادعای کاخ سفید درست دو روز بعد از اظهار امیدواری «تدروس آدهانوم»، دبیرکل سازمان جهانی بهداشت، درباره آماده بودن واکسن کرونا تا پایان سال جاری میلادی بود.

هم‌اکنون بسیاری از کشورهای ثروتمند دنیا، علیرغم بازی‌های رسانه‌ای برای تحت فشار قرار دادن رقیبان پیشتاز خود، در حال بالا رفتن از سر و کول یکدیگر برای امضای قراردادهای دوجانبه با شرکت‌های داروسازی هستند. بنیاد آکسفام اخیراً خبر داد که دولت‌های ثروتمند از جمله ایالات متحده، انگلیس و ژاپن در حال حاضر بیش از نیمی از واکسن ویروس کرونا را پیش‌خرید کرده‌اند. آکسفام تأکید می‌کند که این کشورها تنها ۱۳درصد از جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند، اما ۵۱درصد از واکسن‌های ویروس کرونا را خریداری کرده‌اند.

باید پرسید، به‌راستی این کشورها این همه واکسن را برای نجات شهروندان خود پیش‌خرید می‌کنند، یا برای احیای کنترل انحصاری‌شان بر بازار جهانی واکسن کرونا؟

رویای مردم به واقعیت بدل می‌شود

خوشبختانه این روزها مردم جهان شاهد دستاوردهای علمی کشورهایی هستند، که فارغ از جنجال‌های تبلیغاتی و علیرغم فشارهای اقتصادی، تهدیدهای نظامی و جوسازی‌های رسانه‌ای با اعتماد به نفس به تحقیقات و آزمایش‌های علمی خود پرداختند و چندین نمونه از آنها امروز به ثمر نشسته‌ است. تا کنون ۳۸ واکسن به مرحله آزمایش روی انسان رسیده‌اند، که از این تعداد یازده واکسن متعلق به جمهوری خلق چین است که چهار تای آنها در فاز سوم آزمایش (آزمایش روی تعداد بسیار وسیع جمعیت) قرار دارند. واکسن اسپوتنیک۵ روسیه، نیز به فاز سوم آزمایش خود رسیده است. شورای دولتی چین «استفاده اضطراری» از چهار واکسن خود را با توجه به نتایج مثبت مراحل پیش‌تر در تیرماه تصویب کرد. این مصوبه دولت چین موفق به کسب «تفاهم و پشتیبانی» سازمان جهانی بهداشت گردید.

مدعیان غربی بر آن‌اند که نمی‌شود با این سرعت به واکسن رسید، و «نگران» ایمنی واکسن‌هایی هستند که در چین، روسیه و کوبا برای «استفاده اضطراری» به داوطلبین و واجدین شرایط تزریق می‌شوند. بگذریم که این ادعاها از طرف کشورهایی مطرح می‌شود که بی‌هیچ نگرانی هوادار «ایمنی گله‌ای» هستند، روشی که از نظر سازمان جهانی بهداشت، عملی «غیراخلاقی» و مسأله‌دار» است و کارنامه‌های فاجعه‌بار این کشورها در مبارزه با کرونا بر همه عیان؛ و باز هم بگذریم از این که بسیاری از ناظران جهانی موفقیت چین در مقابله و مهار ویروس کرونا را نفس‌گیر و حیرت‌انگیز ارزیابی کردند؛ حتی یک مورد ابتلای تازه در این کشور در دوماه اخیر دیده نشد*؛ در تمام این مدت هم با جمعیت یک میلیارد و چهارصد میلیونی فقط هشتادهزار و اندی مبتلا و کمتر از پنج‌هزار مرگ‌و‌میر داشته؛ مردم ماه‌هاست به زندگی عادی‌خود بازگشته‌اند؛ و امسال تنها کشور با نرخ رشد اقتصادی مثبت در جهان است. با چنین کارنامه‌ای مدعیان «نگران» باید پاسخ دهند، چرا نباید به واکسن تولیدی این کشور و برنامه مهار بیماری آن اطمینان کرد؟

درباره دلایل سرعت تولید این واکسن‌ها، وِرِز بِنکُمو، مدیر انستیتوی سازنده واکسن کوبا معتقد است، با توجه به کمبود اطلاعات درباره ویروسِ تا چندی پیش ناشناخته، اینکه چگونه بشود به سرعت واکسنی برای آن تولید کرد، قابل پیش‌بینی نبود. زیرا معمولاً پروژه‌هایی از این دست به چند سال زمان نیاز دارند. اما، به شکلی بی‌سابقه در طول مدت کوتاهی، اطلاعات بسیاری درباره سارس کووید – ۱۹ در سراسر جهان گردهم آمد؛ و بازهم به طور استثنایی، دسترسی به این مطالعات علمی برای همه به طور رایگان امکان‌پذیر گردید. بعد از معین شدن ساختار ژنتیکی ویروس در اسفند گذشته، پروژه‌های متعدد تهیه واکسن با سرعت فعال شدند. شباهت این ویروس با ویروس‌های قبلی، و همین‌طور تجربه در ساخت واکسن‌های مشابه در گذشته نیز کمک کردند تا این واکسن در زمان بسیار کوتاهی ساخته شود.

درباره برنامه «استفاده اضطراری» از واکسن‌ها هم دکتر ماریانگلا سیمآو، دستیار مدیرکل سازمان جهانی بهداشت تصریح کرد: «کشورها در چارچوب قوانین و مقررات ملی خود در تأیید استفاده اضطراری هر محصول مربوط به سلامت خودمختار هستند. چین و دیگر کشورها این کار را برای محصولات مختلف انجام داده‌اند. و سازمان جهانی بهداشت فهرست مقررات استفاده اضطراری را تا کنون برای چندین محصول صادر کرده است.» 

اکنون روسیه، چین و کوبا، هر سه خواهان توزیع عادلانه واکسن در جهان بدون هیچ قید و شرطی هستند. دولت چین بارها بر اولویت خود برای ارسال واکسن‌های محصول این کشور به کشورهای در حال توسعه و فقیر در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین تأکید کرده است. شی جین پینگ، رهبر جمهوری خلق چین نه تنها، بارها از همه کشورها، به ویژه از ایالات متحده خواسته تا به جای کوبیدن بر طبل رقابت خصمانه، برای درمان این درد مشترک جهانی دست به دست هم دهند، بلکه حتی برای رساندن واکسن به کشورهای فقیر تعهد سپرده است.

هم اکنون ۳۵۰هزار نفر در چین، و ده‌ها هزار نفر در روسیه بنا بر اولویت‌های کاری و تحصیلی، در این مرحله برای «استفاده اضطراری» عملاً در حال دریافت واکسن‌های تولیدی میهن‌شان هستند. صدها هزار نفر نیز در دیگر کشورهای جهان داوطلب شرکت در فاز سوم آزمایش واکسن کرونای ساخت این کشورها می‌باشند، که می‌توان از عربستان سعودی، شیلی، برزیل، امارات متحده عربی، بحرین، پرو، مراکش، آرژانتین، ونزوئلا، هند، فیلیپین، و مکزیک نام برد. ونزوئلا با ابراز اطمینان رسمی خود نسبت به محصولات این سه کشور اعلام کرده نیاز خود را از آنها تأمین خواهد کرد. هم اکنون حدود 2 هزار ونزوئلایی داوطلبانه در آزمایش واکسن «اسپوتنیک5» شرکت دارند. 

اما هنوز بسیاری از کشورها از طرف ایالات متحده تحت فشارند تا به ویژه، با چین و کوبا معامله نکنند. این فشارها بر کوبا، یکی از سه پیشتاز موفق در عرصه تولید واکسن کرونا، چندین برابر است. وزارت خارجه این کشور در بیانیه‌ای که ۱۰ مهرماه در رابطه با تشدید این فشارها منتشر کرد، نوشت: «مردم کوبا و جهان آگاه‌اند که دولت آمریکا از سال ۲۰۱۹، کارزار نادرستی برای بی‌اعتبار کردن همکاری‌های بین‌المللی پزشکی کوبا، از طریق تحت فشار قرار دادن دولت‌ها و محروم کردن مردم کشورهای مختلف از خدمات بهداشتی به راه انداخته است…. این نفرت‌انگیز است که دولت ایالات متحده سعی دارد تا سازمان‌های بین‌المللی و منطقه‌ای را در راستای منافع خود تحت فشار بگذارد.» 

کوبا به‌زودی فاز سوم آزمایش بالینی واکسن ساخت خود را شروع خواهد کرد. برزیل که به دلیل تعداد بالای مبتلایان و مرگ و میر ناشی از کرونا، قاعدتاً باید داوطلب انجام این آزمایش در کشورش می‌شد، به همه کمپانی‌های تولیدکننده واکسن اعلام آمادگی کرده است جز کوبا! در واقع اغلب کشورهای آمریکای جنوبی به دلیل فشار ایالات متحده قادر به تصمیم‌گیری مستقل در این زمینه نیستند. آراگآوُ، وزیر بهداشت سابق برزیل نسبت به انجام فاز سوم واکسن کوبا در کشورش خوش‌بین نیست. وی می‌گوید: «این یک واقعیت است که ما به دلایل سیاسی، اگر در لیست کشورهای مورد آزمایش کوبا قرار گیریم، دچار مشکلات عظیمی می‌شویم.»

آخرین خبرها از چین و روسیه حاکی از آن است کهواکسن‌های کرونای این دو کشور احتمالاً تا ماه‌های آبان و آذر برای استفاده عموم آماده خواهند بود و بسته به حساسیت فعالیت‌های شغلی و اجتماعی، واکیسناسیون سراسری مردم به ترتیب شروع خواهد شد. روسیه و کوبا در عین حال از ثبت دومین واکسن خود خبر داده‌اند.

کوبا، این جزیره کوچک کارائیب، هم امیدوار است در ماه‌های اول سال میلادی آینده بتواند شهروندان خود را به طور رایگان واکسینه نماید. تولید واکسن کرونا در کوبا نه تنها نشان از سطح پیشرفت علمی این کشور دارد، بلکه، دستاورد بزرگی‌است که آن را هم‌طراز کشورهای پیشرفته اقتصادی قرار می‌دهد، واقعه مهمی که آگاهانه به آن بی‌توجهی می‌شود. واکسن «سوبرانای ۱» کوبا سی‌امین نامزد از میان ۲۰۰ واکسن در مرحله تولید در سراسر جهان بود که برای فاز سوم مورد تأیید قرار گرفت.

مدیر انستیتوی تولید واکسن کوبا می‌گوید، چین مشغول کار روی بیشترین تعداد واکسن‌ها است، بعد از آن ایالات متحده، بریتانیا، روسیه، آلمان و دیگران قرار دارند، اما کوبا اولین کشور آمریکای لاتین و اولین کشور فقیر در این تلاش علمی جهانی است. البته فقیر از نظر منابع مادی، اما غنی از نظر روحی!

*  بعد از پایان این مقاله، معاون شهردار شهر چینگ دائو روز ۲۵ مهر خبر داد که به علت ۱۲ ابتلای جدید در این شهر، ظرف ۵ روز جمعیت حدود ۱۱ میلیون نفری آن مورد آزمایش قرار گرفته و به دلیل نتیجه منفی همه، خطر شیوع کرونا در میان مردم این شهر منتفی است.

برخی منابع:

1. https://asia.nikkei.com/Spotlight/Coronavirus/China-inoculates-350-000-while-coronavirus-vaccine-still-in-trials

2.https://www.independent.co.uk/news/chinese-company-says-coronavirus-vaccine-ready-by-early-2021-sinovac-pharmaceutical-company-coronavirus-vaccine-chinese-coronavirus-vaccine-b575582.html

3. https://edition.cnn.com/2020/09/25/asia/china-vaccine-who-intl/index.html

4. https://www.euractiv.com/section/coronavirus/news/china-coronavirus-vaccine-may-be-ready-for-public-in-november/

5. https://today.caricom.org/2020/09/02/cuba-begins-clinical-trials-of-covid-19-vaccine/

6. http://www.china.org.cn/world/Off_the_Wire/2020-10/04/content_76777278.htm

7.https://www.caribbeannews.net/news/266560129/cuba-slams-us-for-discrediting-international-medical-cooperation

8.https://www.nationofchange.org/2020/10/13/johnson-johnson-covid-vaccine-trial-paused-due-to-mystery-illness/

۱. چرا موج دوم کرونا چین را فرا نگرفته است، اسپوتنیک-۹ اکتبر ۲۰۲۰

۲. پرزیدنت ترامپ خبر داد: چهارمین واکسن کرونا در آمریکا به مرحله نهایی آزمایش بالینی رسید، صدای آمریکا، ۳ مهر ۱۳۹۹

۳. ترامپ کم‌اهمیت جلوه دادن ویروس کرونا را تکذیب کرد، بی‌بی سی، ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

۴. ترامپ برای ساخت واکسن کرونا به مقام های بهداشتی آمریکا فشار می آورد، ایرنا، ۱۴ شهریور۹۹

۵. واکسن روسی کرونا دنیا را نجات می‌دهد، دنیای اقتصاد ، ۲۴ مرداد ۱۳۹۹ 

۶. نظر پزشکان ایرانی درباره ادعای روس‌ها، آفتاب یزد، ۲۲ مرداد ۱۳۹۹

۷. کشف نقص در واکسن‌های ساخت روسیه و چین برای ویروس کرونا، ایران اینترنشنال، ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

۸. گمانه زنی‌ها درباره نقص مشترک واکسن روسی-چینی کووید 1، ساعد نیوز، دوشنبه، 10 شهریور 1399

۹. ویروس کرونا در جهان: دانشمندان نسبت به تاثیر واکسن ساخت روسیه «بی‌اعتماد» هستند، رادیو فرانسه، ۱ آگوست ۲۰۲۰

 منبع: دانش و مردم شماره 2




چرا سندیکاهای دهه چهل سندیکای مستقل نامیده می شدند

(خاطرات رضا فراهانی کنگرانی)
  • اخبار روز

آن چه می خوانید زندگی نامه رضا فراهانی کنگرانی از سندیکالیست های قدیمی ایرانی و رهبران سندیکای خیاطان از زبان خودش است که به کوشش خانم مریم پناهی (فاطمه ایزد پناهی) گرد آوری شده است. گفتگوهای خانم پناهی با رضا فراهانی کنگرانی در شش ماهه ی دوم سال ۸۸ صورت گرفته و در جایی منتشر نشده است. این متن در دو قسمت منتشر می شود. در این قسمت رضا فراهانی کنگرانی شرایط سال های دهه ی سی صنف دوزنده و خیاط و چگونگی شکل گیری دوباره ی سندیکاها در آن بعد از سرکوب سال ۳۲ را شرح می دهد.
رضا فراهانی کنگرانی سال ها در کنار سازمان های مدافع لغو کار کودک تلاش بسیاری برای این امر داشته است. این کتاب نشان می دهد مصیبت های ناشی از کار چگونه کودک را از دنیای کودکی جدا کرده و رفته رفته اعتماد به نفس و توانایی هایش را از او گرفته؛ ناامیدی و ضعف مهارتهای ارتباطی را در او نهادینه می کند. 
رضا فراهانی کنگرانی در دهم مرداد امسال بر اثر سکته ی قلبی درگذشت.

نگارنده: مریم پناهی (فاطمه ایزدپناهی)

 آشنایی مختصری با دوران کودکی تا قبل از ۹ سالگی و تنها دوره  تحصیل در مکتب به همراه شمایی از وضعیت سیاسی – اجتماعی – فرهنگی دوره تولد در استان مرکزی 

فروردین سال ۲۳ همه درگیر جنگ بودند. در استان مرکزی مخصوصا لرستان، منصور ملک، پدر حسنعلی منصور، که از خوانین بود و در دوره قاجار هم بروبیایی داشت. تو اراک؛ شکراله خان بیات، خانواده قائم مقام و خسروانی ها بودند که بعدها ریاست راه آهن را به عهده می گیرند. ژنرال خسروانی سرباز ساده ی لر بود که تیراندازی را دوست داشته به دلیل دوست داشتن تیراندازی به درجه سروانی رسیده بود، بعد از سرکوب آذربایجان سرهنگ شد و در کودتای ۲۸ مرداد شد ژنرال. سواد خواندن و نوشتن داشت.

فئودالیسم منطقه هوشمندتر از سایر مناطق بود در کتاب جستارهای تاریخ طبری هم اشاره به این شده است، به دلیل نزدیک بودن به مرکز و امیرکبیر؛ این منطقه اساسا پیشرفته تر از سایر مناطق بوده است. جنگ و کنار آمدن با نیروهای متفقین تاثیر  زیادی روی فرهنگ ملی اراک گذاشت. نمونه حرکت ذبیح درشکه چی مصداق آن است. ذبیح، لاتی که در ابتدا برای نیروهای نظامی انگلیسی و آمریکایی دختر می برد، بعدها به همراه جوانان در مقابل شان ایستاد و یواش یواش تبدیل به وزنه ایی شد. پدرش کشاورز – رعیت – بود،  روی زمین ارباب کار می کرد و قبلا هم در کرمانشاه مصدر یک افسر پزشک بود. پزشک دو چیز به او یاد داده بود: سوارکاری و یکی ردیفهای موسیقی ایران را. علیرغم فقیر بودنش ریش سفید ده بود و حلال مشکلات و امین مردم. خط ده دهقان های بی زمینی بود که روی زمین ارباب کار می کردند و یک جوری هم مشاور ارباب بود. یکی از توطئه های اربابان فراهان؛ اختلاف انداختن بین روستایی های بی زمین و کم زمین بود. یکی از کسانی که الان در تهران رستوران دار مهمی است و زمانی در یکی از خانه های اربابی گماشته بود تعریف می کرد که وقتی  اربابهای مناطق دیگر برای الواتی به خانه اربابم می آمدند، بین خودشان می گفتند وای به روزی که روستایی لباس نو بپوشد و درگیر نباشد.

در بین این کشمکش کشوری؛ نیروی های متفقین که در کشور بودند و درگیری های ارباب – رعیتی در منطقه برای جلوگیری از اتحاد دهقان ها و تفرقه ایی که در بین آنها ایجاد می کردند من به دنیا آمدم، با فریاد، دست و پا زدن در بین آن دعواها و درگیری ها چهار ساله  شدم. در آن موقع پسرهای ۱۴ – ۱۵ ساله به تهران می آمدند و در کوره پرخانه ها کار می کردند. باهوشترهایشان شاگرد بنا می شدند. بعدها و بعد از دهه ۴۰، به کفاشی ها برای پادویی می رفتند و بعدها استادکار می شدند. خیلی از بزرگان کفاش و پادوهایش  فراهانی کنگرانی بودند.

شرایط کار زنان در آن زمان

تمام زنان و دختر بچه های ده، از ۵ سالگی شروع به قالی بافی می کردند. از ۵ سالگی روی دار قالی بودند. روی دار قالی هم می خوابیدند. تعریف می کردند یک بار، نایب حکومه فراهان، معتضد که میهمان ارباب روستا بود عاشورا به حسینیه می آید و تصمیم می گیرد که حسینیه را فرش کنند، یک تخته قالی بزرگ در روستا پیدا نمی کند، چون قالی به محض اینکه از دار پایین می آمد فروخته می شد و صرف خرید قند و چای و یا صرف هزینه های درگیری با ژاندارم ها میشد.

میانگین ساعت کار زنان و مردان در آن زمان در روستا

مردها تو کار کشاورزی از ۷ صبح تا غروب کار می کردند؛ ولی زن خانواده، از ۵ صبح بلند می شد، شیر می دوشید و شب هم با صدای ضرباهنگ علمه (کاردک) او همه به خواب می رفتند ولی او کار می کرد.  کار زنان، اصلا تعطیلی بردار نبود، خیلی اوقات پای دار قالی بی هوش می شدند و تقریبا همیشه هم بچه ای، به پشتشان بسته شده بود.

دعواهای محلی که توسط اربابها آنتریکت می شد روی وضعیت اقتصادی خانواده به شدت تاثیر می گذاشت و همه خانواده را تحت شعاع قرار می داد. یکی از مشکلات اساسی که مادرم با آن دست به گریبان بود این بود که چون پدرم کدخدای ده بود هر سوار که از ده رد می شد پدر می شناخت و با یک بفرما به درون خانه می آمد، اغلب در خانه یک تخم مرغ هم پیدا نمی شد، مادرم در گوشم می گفت بدو خانه خاله ت و یک کاسه ماست و دو تخم مرغ بگیر و بیار. بنابراین همیشه اگر ماستی هم زده می شد باید بابت بدهی داده می شد، اگر مرغ تخم می کرد صرف قرض می شد.

همیشه در خانه ی ما به دعواها رسیدگی می شد و بعد از آن هم مهمان غذا می خواست. جواب پدرم هم در مقابل اعتراض مادر، که بابا آخه چیزی در خانه نداریم که من غذا بپزم، این بود: “بابا منم دو تا جا می گذارم و سومی را مجبور می شم که به خانه بیاورم”. پدرم همیشه می گفت: فقیری آدم را نامرد می کند نه می توان قرض هاتو درست و حسابی بپردازی و نه از مهمانت پذیرایی کنی و مجبوری طوری بفرما بزنی که طرف نیایید، این حسش را بد می کرد.

۵ سالگی به مکتب رفتم در همان ده. ۶ سالگی خواندن و نوشتن را بلد بودم. ۷ سالگی یکی از کتاب خوان های شبها بودم. قصه امیر حمزه صاحب قران، امیر ارسلان نامدار، قصه هایی بود که شبها، در شب نشینی ها وادارم می کردند که برای جمع بخوانم. نوع خواندنم هم همه را تحت تاثیر قرار می داد. این توانایی من، خانواده را صاحب پز می کرد. مادرم پیاده می آمد آشتیان (بیش از ۲۵ کیلومتر، با ماشین حدود ۱ ساعت راه بود) با هم می آمدیم تا کتابی که معلمم گفته بود تهیه کند. من بچه آخر خانواده بودم.  سه برادر و دو خواهر بزرگتر از من هم بودند. برادرها بعد از ۱۵ سالگی به تهران برای کار آمده بودند. یکی رنگرز پارچه، دومی بنا، سومی شاگرد نجار. خواهرها هم هر دو ازدواج کرده بودند در سن ۱۳ و ۱۴ سالگی در همان ده.

اصرار برادرها برای آمدن پدر و خانواده به تهران؛ همراه شد با اعتراض مادر “که دیگر نمی توانیم اینجا بمانیم باید برای کار به تهران برویم”. نتیجه این شد که پاییز سال ۱۳۳۲ به تهران آمدیم یعنی در ۹ سالگی من. یعنی کتاب خواندن شبها هم دیگر جایی نداشت.

کودتا انجام شده بود. شبها حکومت نظامی بود. شب در قهوه خانه خوابیدیم. صبح به محله دولاب؛ که آن موقع روستایی چسبیده به تهران بود و برادرم اتاقی در آن داشت رسیدیم. حسنش این بود که خانواده دور هم جمع شده بود در خانه برادرم. برادرم اصرار داشت که باید درس بخوانی، امتحان دادم ششم ابتدایی قبول شدم. جدول ضرب را یاد گرفته بودم و حساب سیاق را یاد گرفته بودم در امتحان ششم ابتدایی قبول شدم. پدرم به برادرهایم گفت من پام لب گور است و شما هم نمی توانید خرج او را بدهید پس بهتر که از اول سراغ مقیمی خیاط برود تا مثل او شود. از طرفی خیل عظیم مهاجرت روستاها به شهرها به دلیل شرایط رکود کشاورزی آغاز شده بود. شخصیت مقیمی، نامی بود که باعث شد به صنف خیاطان رو بیاورم و از بچگی شجره مرا خیاط نوشتند و مقیمی شدن هم یک انگیزه برای پدرم بود که بروم و خیاطی کار کنم.  

لازم است یک پاورقی گفته باشم: سال ۱۳۵۰ بود ۲۰ سال گذشته بود از رو آوردنم به خیاطی؛ حالا دیگر مغازه دار شده بودم، روزی در پاساژی در مخبرالدوله، یکی از پیرمردهای مغازه دار صدایم زد که بیا صحبت کنیم. گفت مقیمی را می شناسی؟ مغازه اش را بلد هستی؟ خلاصه من مقیمی هستم، خیلی از بچه های فراهانی به عشق مقیمی شدن به تهران آمدند و شاگرد خیاط شدن. من مقیمی ام و الان دیگر هیچ چیزی ندارم؟!

دولاب روستایی بود داشت می چسبید به تهران. بین دولاب قدیم و تهران یکسری یخچال بود به درازای ۵۰ متر و به ارتفاع ۲۰ الی ۲۵ متر دیوار. دیوارها پایه شان یک و نیم متر بودند. بادگیر بود و پشتش استخر بود و این باد باعث می شد که در زمستان یخ ببنند. یک زمین خیلی بزرگ داشت کارگران قوی هیکل با تبر و کلنگ یخ ها را می شکستند و به زمین می فرستادند و در تمام زمستان یخ را انبار می کردند. این یخها، چون در فضای باز بسته می شدند از کاه و کلوخ تا گربه مرده در آن پیدا می شد. تابستانها هم یخ فروش ها، روی جوال و قاطر داد می زدند یخ، یخ بلوری، به قطعات کوچکتر می فروختند و یا با گاری به بستنی فروش ها و رستوران ها منتقل می کردند. اغلب این یخ فروش ها، بچه های تفرش و اهل روستایی به نام “بازرجون” بودند همه هم قد بلند و هیکلی.

یکی از این ها رمضان یخی بود. با پسرانش حسین، تقی و رمضان یخی از لات های بزرگ تهران بودند. کسی که طیب را زده بود و طیب هم کسی بود که لات ها را جمع کرده بود که شاه را برگردانند و یکی از عناصر موثر ۲۸ مرداد به همراه شعبان بی مخ و رمضان یخی.

شاه لات ها را تقویت و حمایت می کرد چون اینها به میتینگ های احزاب مخالف حمله می کردند و اعضای آن ها را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. چند تا لات بودند که از آیت الله ها معروفتر بودند مثل طیب حاج رضایی، حسین رمضان یخی، شعبان بی مخ و یا حاج قدم که معاون طیب بود و از خودش خیلی قوی تر بود. نقی دولابی، مهدی دولابی سردسته چاقوکش ها و باج گیر ها بودند. طیب باج از میدانی ها می گرفت. در میادین میوه، هر خر میوه بری، یک قران و نیم باید باج به دار و دسته طیب می داد و اگر بار را روی دوش می آوردند یک قران باید به طیب می دادند. حسین رمضان یخی هم باج های میدان امین سلطان و میدان غار و غسال خانه را می گرفت. در ضمن یکی از کسانی که درخواست اولین مدرسه را برای میدان غار کرد حسین رمضان یخی بود که قمار خانه داشت و قمار های بزرگ راه می انداخت که آن موقع از هیئت امنای محله میدان غار و باغ فردوس بود و دیگری هم محمود خانی که بعدها لابراتوار هروئین زد آن هم روبروی کلانتری. ۵ نفر دیگر هم که در همین موقعیت بودند کسانی بود که مستقیما بالا سر قمارخانه ها می ایستادند و یک رستوران دار دیگر هم بود که کباده کش اینها بود.

این فضای اجتماعی آن دوره بود. در هر محله،  مردم بیش از کلانتری از لات ها حساب می بردند. چون قانون و حکومت پشت آن ها بود. کسبه و حکومت مجبور به باج دهی به آن ها به انحای مختلف بودند و در واقع وجود این لات ها، سایه شوم دیکتاتوری بعد از کودتا را برای مردم سنگین تر می کرد.

فضای دولاب یک فضای مذهبی، پایگاه نواب صفوی و فداییان اسلام در آن زمان بود. اما به راحتی می شد گفت که این فضا بسته تر از جاهای دیگر تهران بود. چون اضافه بر کنترل  پلیس و پلیس سیاسی؛ کنترل دار و دسته نواب صفوی که چاقوکش های قبراقی هم بودند فضا را بسته تر می کرد. نواب معتقد بود که برق نباید به دولاب بیاید چون اگر برق بیاید رادیو هم می آید و بعد از آن زنان بی حجاب هم همین طور.

تهران زیبای آن دوره را اگر با کمی فاصله نگاه می کردی این شکلی بود که: پدرها به بچه ها نصیحت می کردند که اگر لاتی به تو گفت بچه کجایی؟ یا اگر به یک کراوتی می گفت ای یارو. باید به او جواب آرام بدهی و از کنارش بگذاری و حساسیتش را تحریک نکنی.

این لات ها مواظب بودند که چپی و مبارزان توی این گروه ها نباشد. زودتر از این که پلیس متوجه بشود لات های محل او را لو می دادند. این بود تصویر دولاب آن زمان، که در جنوب شرقی تهران بود. دولاب بوسیله دو خیابان خاکی، خیابان جهان پناه و خیابان قیاسی که تازه تاسیس شده بودند به خیابان شهباز (۱۷ شهریور فعلی) متصل می شد. در خیابان شهباز، خیابان شکوفه هم بود که به سرآسیاب دولاب وصل می شد. نام های قیاسی و جهان پناه، هم از نام دو نفر  افسر ارتشی  بود که ابتدای این خیابان خانه داشتند و موقعیتی هم بعد از کودتا پیدا کرده بودند و توانسته بودند خیابان ها را به نام خودشان کنند. دو خیابان موازی هم بودند. البته الان خیابان قیاسی شده آیت الله سعیدی. در آن زمان من در خیاطی روبروی خیابان جهان پناه، برای اولین بار کار خیاطی را در کارگاه آقای امید شروع کردم، به عنوان شاگرد خیاط (پادو) روزی ۵ ریال.  برای شروع کار از ۸ صبح تا ۸ شب. سال ۳۳ و ۳۴ بود و من باید ساعت ۸ شب از کنار این یخچال ها و قبرستانی که در آن نزدیکی بود رد می شدم و به خانه می رفتم. تازه ۱۱ سالم شده بود. نقطه اتکای من در این محل سادات کنگران بود. چند خانواده از ده ما، توی منطقه ای که داشت به دولاب اضافه می شد و به سمت تهران می آمد زمین خریده بودند. آسید یوسف و آسید محمود و آسید احمد و سید نصرالله. چون سید بودند موسس خیایان سادات در خیابان خاوران تهران شدند. تکیه گاه من این ها بودند و ما به محض ورود به منطقه، در خانه آسید یوسف اتاقی گرفتیم. اتاق در خانه ایی شبیه خانه قمرخانم و اینها تکیه گاه ما بودند. چون از ده می شناختیم.

تهران با این کلونی های کوچک از اهالی یک روستا، که در یک منطقه خاص خانه می ساختند و دکان می گرفتند و به همدیگر تکیه می کردند تشکیل شده بود. بلافاصله هم هیات عزاداری تشکیل می دادند به نام روستایشان. این هیات ها نوعی تکیه گاه، اتحادیه یا مکانی بود برای همکاری اقتصادی و حمایتهای اجتماعی.

در همه مناطق؛ سبزواری های مقیم تهران، اردبیلی های مقیم تهران، شبستری های مقیم تهران، اراکی ها، آشتیانی ها، شهرابی های فراهان، کلخورانی ها و … در واقع تمام  تهران را این هیات ها تشکیل می دادند. علیرغم رشد شهرنشینی و سبک زندگی صنعتی و شهری هنوز هم این هیات ها، دسته ها، پوشش ها و تکیه گاه ها؛ تقریبا با همان سبک و  سیاق و گاهی مدرنیزه وجود دارد.

از این نمونه ها زیاد داریم که پسره با سرعت ۱۵۰ کیلومتر در جاده شمال به طرف ویلاش در حرکت است پلیس جلوشو می گیرد به اتکای فلان شخص هیاتی، که رئیس هیاتشان است و نفوذ در دستگاه حکومتی دارد برای پلیس شاخ و شانه می کشد و اگر هم زندانی شد به توصیه یکی از این هیاتی های گردن کلفت از زندان بیرون می آید.

علیرغم همه این تشکلهای صنفی، همواره روی عدم تشکیلات ساختن مردم تلاش می شد، به خصوص برای احزاب سیاسی و یا سندیکاها. اغلب صحبت می شد که ریشه این مسائل چیست؟

اما اتحادیه های روستایی در این گونه هیات ها، به صرف رابطه دیرپای آنها که به هم علاقه داشتند وجود داشت که در مقابل اتحاد شهرنشینان، اتحاد مدرن گرایان، مقاومت می کرد چون پشتش تفکر سنتی بود.

اگر دقت کنیم حتی در سندیکاها هم؛ ترک ها به هم نزدیکتر می شوند، اراکی ها به هم نزدیکتر می شوند. این رگه ها در بین همه وجود دارد کشش هم ولایتی گری، هم شهری گری هنوز سفت و سخت وجود دارد. نگاه به همشهری و هم ولایتی بسیار باگذشت تر است حتی اگر جرم هم مرتکب شده باشد تا دیگری که هم محلی نیست. در واقع روستاییان با این نوع دسته جات مذهبی؛ فرهنگشان را به  شهرها می آوردند و به شهری ها و  هم به کل کشور گسترش می دادند.

اولین عیدی که در تهران بودم در خیاطی آقای امید کار می کردم، تازه پس دوزی یاد گرفته بودم در دوخت و دوز آن زمان پس دوزی نقش اساسی داشت. به علت غیر صنعتی بودن صنف، بیشتر لباسها بخصوص کت و شلوار دست دوز بود. به همین خاطر شب عید هم تا دیروقت کار می کردیم و روز عید هم سر کار می رفتیم.

صبح زود اولین عیدی که در تهران بودم مادرم از خواب بیدارم کرد و گفت که کت و شلواری که پدرت خریده بپوش ببینم اندازه ات است یا نه. کت و شلوار سبز نخی بود. شلوارش به هیچ عنوان به پایم وانمی ایستاد با کوکهای مادر بالاخره سر و سامان پیدا کرد و به تنم بند گرفت. اما با کت دیگر نمی توانست کاری کند و من هم باید به سر کار می رفتم. آستین را سه بار تای ۵ سانتی زدم که دستم به بیرون بیاید. پس بنابراین می شد تصور کرد که یقه و شانه چه حالتی دارد. بالاخره پوشیدم و با ذوق تمام به خیابان آمدم. جالب این بود که رهگذرهای دور و ور همه مبهوت این لباس شده بودند حتی پیرمردی که در آن وقت صبح نان گرفته بود و می رفت یک دور قمری زد تا لباس را بهتر ببیند من فکر می کردم که چه مردم کت و شلوار ندیده ای. با این هیبت وارد کارگاه شدم. آقای امید از دو تا از کارگران آشنا کمک گرفته بود که لباسهای مانده را بدوزد. تقریبا ۵ نفر در کارگاه بودند که من وارد شدم. به محض ورود این ۵ نفر از خنده منفجر شدند. مدت زیادی خندیدند که من بالاخره متوجه وضعیت غیر عادی خودم شدم.

جوان قنادی که همسایه ما بود از این خنده ها خبردار شد و آمد وقتی تعجب مرا از این خنده ها دید، منو با خودش به قنادی برد و جلوی آینه قنادی، من را به خودم نشان داد. آن موقع بود که من به حال خودم گریه کردم. حالا دیگر مصیبت داشتم که چه جوری با این لباسها سر کنم یا برگردم خانه.

لازم به بازگویی است که من همیشه از چهارشنبه سوری و عید هیچ چیز نمی فهمیدم چون همیشه در این ایام سرمان بسیار گرم کار بود و هیچ چیز نمی فهمیدیم همیشه  درگیرودار کار بودیم.

مبحث صنوف

در آن زمان، کار کودک در صنف خیاط، کفاش، بافنده، سراج، صنایع بلورسازی، حتی کوره پزخانه ها یک امر کاملا طبیعی بود. همان طوری که گفتیم خیاط ها مرکزیتی داشتند در لاله زار، لاله زارنو و چهارراه استانبول؛ پاساژهایی بغل هم بودند مثل پاساژ سینا در لاله زار، پاساژ بهار، پاساژ مرکزی در چهار راه استانبول، کوچه مهران.

بالاخانه های خیابان لاله زار خیاطی بود و مغازه های هم کف پارچه فروشی ها؛ چون محل، بورس بود هر کس می خواست لباس بدوزد می گفت بریم لاله زار. پارچه را که می گرفت و همان پارچه فروش معرفی می کرد به خیاط خودش.

آنهایی که خیاط آشنا نداشتند از طریق معرفی پارچه فروش ها می رفتند سراغ خیاطی خاص.

این مرکزیت، خیلی قابل توجه بود. بخصوص در لاله زار یک سلسله مراتب بسیار محکم و نانوشته موجود بود. کارگر به کسی می گفتند که کت یا شلوار دوز شده و کارمزدی و یا دانه مزدی حقوق می گرفت. این کارگر مقام و منزلت خاصی داشت و احترام خاصی. بعد وردست بود و بعد پادو. پادو به معنای سرباز ساده تلقی می شد که باید فرمان سایرین را ببرد. البته بعضی برای خود کارفرما بودند که می گفتند فلانی روزمزد است و هنوز نمی توانست کار را تکی بدوزد. پادوها بدون اجازه نمی توانستند کنار وردست ها بنشینند و ناهار بخورند و همین طور وردست ها کنار کارگرها نمی نشستند برای غذاخوردن. اگر یک جوان هیجده ساله کت دوز خوبی شده بود اجازه پیدا می کرد با کارگران پیرمرد هم شوخی کند، ولی اگر وردستی بیست ساله بود اجازه نداشت در مباحث مسن ترها  صحبتی بکند حتی اگر با سواد بود و بیشتر از آن ها می فهمید.

تولید عمده و عرضه از جانب فروشگاه های بزرگ هنوز شکل نگرفته بود. بیشتر کارگاه ها سفارشی دوز بودند و تولید برای فروش تنها در بازار بود که معروف بودند به لباس بازاری و ارزان قیمت. کسی لباس آماده نمی خرید مگر در بازار که به بیروتی معروف بود.  بیروتی؛ لباس های سربازان کشته شده در جنگ جهانی بود که از طریق دلال ها از اروپا می آمد بیروت و در مناطق محروم پخش می شد. بچگانه هم در آن بود، بچه هایی که قتل عام شده بودند بخصوص یهودی هایی که لباس های آنها جمع آوری و باز از طریق دلال ها در سراسر کشورهای فقیر پخش می شد.

من تا چند سالی از وجود خیاطان متمرکز در لاله زار خبر نداشتم. وقتی تابستان شد و آقای امید نتوانست یک تومان مزدم را بدهد دو سه ماهی بیکار شدم. پدرم در میدان شاه پیش یک حاج آقایی برایم کار پیدا کرد که به مدت ۲ سال در آنجا کار کردم. خیلی چیزها از او یاد گرفتم. حدود سال ۱۳۳۳ بود. سالهای ۳۴ و ۳۵ را هم در میدان شاه (قدیم) بودم. در میدان شاه کار می کردم و یک روزی از بازارچه نایب السلطنه رد می شدم که خونی روی زمین دیدم، مردم می گفتند دیشب خسرو روزبه با پلیس درگیر شده و کشته شده است. سر و صدای زیادی ایجاد شد، کاسب ها با هم حرف می زدند که دیشب قیامت بود و درگیری پلیس و کشته شدن خسرو روزبه را نقل می کردند.

در این دوران، چرخ ها پایی بودند (یعنی باید با پا پدال می زدید) و اتو هم زغالی بود یعنی وسایل همه غیر برقی. شنیده بودیم که چرخ برقی و اتو برقی هم دراروپا هست و ما نمی توانستیم تصور کنیم که چرخ برقی یعنی چه؟ خیلی حرف ها در آنجا زده می شد اوستا هم، به من میدان می داد که این حرف ها را گوش بدهم.

همان موقع، هنگام روبرو شدن با بچه هایی که مدرسه می رفتند، از آنها دائما سوال می کردم که مدرسه چه شکلی است و خیلی حسرت می خوردم که مدرسه نمی روم. یکی از جالبترین خاطره ها این بود که اوستام آدم چاقی بود و یکسری مشتری داشت که اهل ایوانکی بودند، اینها شهریور ماه خربزه هایشان را می فروختند و وسایلی که نیاز داشتند می خریدند از جمله پارچه برای دوخت پالتو. پالتوهایی از پارچه هایی بسیار ضخیم، طوری که زمستان سر جالیز سردشان نباشد. این شکلی بود که اوستای من، پارچه هایی که دست کمی از پتوهای فعلی نداشتند روی پاش می گذاشت تا آستین یا اپل بدوزد در نتیجه خیس عرق می شد و یک بادبزن بزرگ می داد دست من و می گفت منو باد بزن. همان موقعی بود که بچه ها به مدرسه می رفتند و برمی گشتند و منو مسخره می کردند که اینو داره اوستاشو می پزه. من خجالت می کشیدم ولی چاره ای نبود. یک روز زمستان منو فرستاد تا نفت بگیرم، از آن بخاری ها بلند سیاه داشتیم. پیت نفت برایم خیلی سنگین بود هر کاری کردم نمی شد بیاورم بناچار پیت را بغل کردم، کودک لر دیگری هم در خیاطی کار می کرد، همه لباسهام حسابی نفتی شده و سردم شده بود، ایستادم جلوی حرارت بخاری تا خشک شوم، دوست لرم که همسن من بود می گفت نگران نباش نفت ها می پرد. لباس ها خشک شد ولی سردرد بدی گرفتم با یک بدبختی خودم را از میدان شاه به دولاب رساندم که دیدم روی شکمم می سوزد، هنوز بوی شدید نفت می دادم وقتی لباسهام را  باز کردم مادرم دید  که زیر شکمم حسابی سوخته و تاول زده همسایه ها را جمع کرد که پماد بیاورند تا دو سه روزی نمی توانستم لباس بپوشم.

خیلی زود شلواز دوز ماهری شدم. بعدها که به لاله زار آمدم برای درباری ها شلوار می دوختم، برای ویگن لباس می دوختم اوستام هم اغلب دنبال یللی خودش بود و همیشه می گفت فقط فوت آخر کوزه گری را مانده که باید بهت یاد بدهم.

تمام دوران کودکی من، به عنوان بچه بی دست و پا تو کوچه، یا دست و پنجه نرم کردن با بچه های دیگر بودم. اصلا در کوچه بازی نکردم تا یاد بگیرم که با بچه های دیگر باید چه جوری ارتباط بگیرم و چه جوری از خودم دفاع کنم. اما در ارتباط با مسائل بزرگترها خیلی زود با مسایل سیاسی،  مملکتی و صنفی آشنا شدم. لاله زار پاتوق بچه های سیاسی، سندیکایی  آن موقع بود. در  کارگاه ها  همواره این مباحث باز گو می شد پاتوق رفت و آمد اکثر کسانی بود که حالا یا حکومتی – سیاسی بودند و یا مخالفان حکومت.  صدها معلم، نماینده دولت، کارمندان عالی رتبه دولت، متخصصان مانند دکترها یا استادان دانشگاه به خیاطی می آمدند و لباس می دوختند. هر شاگرد خیاطی اگر هفته ای دو کلمه از حرفهای اینها یاد می گرفت می شد حسابی با سواد در امور اجتماعی و سیاسی شده بود. بخصوص هم، آن موقع جریانات سال ۱۳۳۲ بود و بعدش اتفاقات آن دوران. در میدان شاه بودم که پدرم فوت کرد تقریبا سال ۱۳۳۵ بود.

بعد از بهار و تابستان، کار در صنف خیاط، فوق العاده کم می شد همه لباس خود را برای عید خریده بودند و دیگر حالا حالا ها، لباسی دوخته نمی شد. این دوران بیکار می شدیم ولی باید پول درمی آوردیم. این دوران با بامیه فروشی، آلاسکا فروشی، شاگرد میوه فروشی و … می گذشت. بالاخره بعد از تابستان باز سر از خیاطی ها در می آوردیم و ادامه کار گذشته؛ با این تفاوت که رفته ماهر و ماهرتر می شدم.

توسط یکی از بچه های همسایه، پام به مرکز خیاطی های استانبول و لاله زار باز شد. آمدم پاساژ مرکزی چهارراه استانبول و به عنوان وردست شلواردوز شروع به کارکردم. پاساژ مرکزی، طبقه همکفش کلا مشروب فروشی بود، طبقه دوم کلا خیاطی، که خیاط های معروف و آگاهی در آن کار می کردند و “کارگران پنجه طلایی” نامیده می شدند. این کارگران به دو دسته تقسیم می شدند، یک دسته، کارگران یقه سفیدی که به خاطر شهرت حرفه ایشان، کافه برو صنف هم بودند،  بعضی از لات ها مثل حسین زبل، اسماعیل جاهل و حسین خره  هم در بین آنها هم بود. دسته دیگر؛  آرام بودند، شیک می پوشیدند و کراواتشان همیشه هدیه مشترهایشان بود، لباس برای درباریان می دوختند مثل کاظم مقدم، دارابی، یعقوبی، اسمال چهار ابرو. اکثر شاگرد خیاطها دوست داشتند فقط با اینها راه بروند؛ چون این  اشخاص معروف بودند. دسته دیگری هم بودند که کارگران سندیکایی و سیاسی بودند، اینها معروفتر، مشهورتر و محبوبتر از همه بودند. یکی از اینها به نام هوشنگ قلعه نوئی در کارگاهی که من وردست شلوار دوز بودم به عنوان کت دوز ماهر در آن جا کار می کرد و یکی از سندیکایی های سرشناس بود. از اینجا با کتاب و روزنامه آشنا شدم. تاریخ ایران را قبل از ۱۳۳۲ برای من شفایی توضیح می داد. از میتینگها، دسته جات سیاسی و زد و خوردها؛ برای جمع می گفت و من هم می شنیدم. تعریف می کرد که چه طور کریم پورشیرازی را زنده زنده سوزاندند. تعریف می کرد که جوانان  سیاسی و دانشجو دست به هم دادند و در خیابان مخبرالدوله جلو تانک ایستادند ولی میتینگشان برگزار شد. تعریف می کرد که شعبان بی مخ، چطور دکتر فاطمی را در دوران وزارت با چاقو زد. همیشه شعرهای فرخی یزدی را برایمان می خواند و چون شمالی بود شعرهای افراشته را با زبان گیلکی می خواند و ترجمه می کرد.

“داستان برخورد هوشنگ قلعه نوئی با کودک در خیابان بماند برای روز بعد چون به هم می ریزم.”

کارگاههای خیاطی بسیار معروف، که برای شیک پوشان تهران لباس می دوختند شکلش همه جا این طوری بود که دفترش بسیار شیک با دکوراسیون بسیار شیک، ولی کارگاه کنارش یک زغالدانی بود چون اتوها همه ذغالی بود، کارکردن با اتو زغالی باعث می شد که گرده های زغال روی آدم بنشیند و بوی ذغال روی کله مون هم بماند. وسیله خنک کردن کارگاه هم غالبا پنکه ایی سقفی یا ذغالی که صدای غژ غژ آن بسیار بیشتر از خنک کردنش بود. باید تمام وقت عرق خشک می کردیم و حمام هم که هفته ای یکبار بود. بنابراین باید شکل و شمایلی به خودت می دادی که مشتری نپرد یعنی یک کارگاه بسیار کثیف و یک دفتر خیلی شیک. لوله کشی آب و دستشویی نداشت، اغلب یک منبع و یک سطل زیرش. پادوهای از آب توالت یا فشاری سرکوچه آب می آوردند و درون این منبع می ریختند. تابستانها هم سر اینکه کارفرما پول یخ بدهد تا درون این منبع برای خنک کردن آب بیندازیم اغلب درگیری بود و گاهی به اعتصاب می کشید. زمستانها هم یک بخاری نفتی بود که بوی نفتش بیشتر از حرارتش بود. باز سر پول نفت با کارفرما همیشه مشکل داشتیم. در پاساژ مرکزی دستفروش و فروشندگان دوره گرد و گدا خیلی زیاد بود. یک روز یک بچه ایی آمد تو، قدش به زحمت به میزهای کار خیاطی می رسید یعنی ۹۰ سانت. تصنیف می فروخت سر اولین میز که آمد دستش را دراز کرد و گفت بخر، کارگری که آنجا کار می کرد به او تغیری کرد و گفت برو، بوی بد می دهی، بی توجه رد شد و به میز هوشنگ قلعه نویی رسید. دستش را دراز کرد و گفت بخر، هوشنگ توجهش به زخم دستهای بچه جلب شد روی هر ۵ انگشتش زخمهایی آماس کرده بود پرسید انگشتات چی شده؟ چند سالته؟

پسرک گفت:  6 سال

– پدر و مادرت کجان؟

– آقام مرده و مامانم هم شوهر کرده.

– چرا مرده؟

– با تیر زدنش. انگشتاشو شکل هفت تیر کرد.

هوشنگ پرسید: چرا کشتنش؟

– دزد بود.

کارگر اولی که بچه را رد کرده بود داد زد: بیخیال هوشنگ خان، این یکی از بچه های کوچه ملی یه.

کوچه ملی لبریز بود از کودکان خیابانی. چون سینماهای ارزان قیمت داشت و محلی هم بود که همجنس بازان برای شکار آنجا می رفتند، بچه های فراری از خانه اغلب پایشان که به آنجا می رسید، گیر می کردند و شبها درون این بیغوله ها می خوابیدند. درون کارگاهها،  انبار ها،  سینماها.  توی هم می خوابیدند، توی هم می لولیدند و ازشان سواستفاده می شد.

هوشنگ به بچه گفت تمام تصنیفها تو می خرم به شرطی که شام بیای خانه ما. بچه پول خردها را که گرفت، شمرد، یکهو یک قران(ریال) پس داد و گفت: این زیادییه. همان طوری که ایستاده بود با وسایل روی میز بازی می کرد و بازی کردنش توجه جلب می کرد. از هر وسیله ای که روی میز بود حرکتی ایجاد می کرد بچگانه و جالب.

هوشنگ تازه ازدواج کرده بود، طاقت نیاورد زودتر از وقت تعطیل کرد و بچه را به خانه برد. فرداش گفت که خانمش حمام برده بودش، لباسش را عوض کرده بود، به دکتر برده بود، انگشتان را بسته و به همسایه ها گفته بود که برادرزاده اش است و از رشت آمده؛ هوشنگ یاد داستان شاهزاده و گدا مارک تواین افتاده بود برای همه مان تعریف کرد و همه را تحت تاثیر قرار داده بود. دیگر هر روزه گزارش می داد که بچه چه طوری بزرگ می شود بچه مدرسه می رفت و خوشحال بود که خانمش بچه را پذیرفته و تروخشکش می کند.

یک روز هوشنگ دیر آمد بعد از ظهر آمد وضعیتش جوری بود که هیچ کس جرات نمیکرد با او حرف بزند حالش خیلی بد بود. وقتی بچه ها پرسیدند چه شده؟ فقط گفت: بچه فرار کرد. همه خیابانهای اطراف نیروی هوایی را گشته بود و بعد هم به کوچه ملی آمده بود پاتوق بچه های خیابان در آن زمان، بعد کلانتری رفته بود و پیدایش نکرده بود.  دو سه روزی هوشنگ می گشت روزی سه چهار ساعت می گشت و بعداز ظهرها بیشتر کار می کرد تا ناامید شد.

یک روز ظهر بچه ها همه رفته بودند ناهار. هوشنگ همیشه ناهار از خانه می آورد تقریبا این قضیه اصلا باب نبود، کارگرها ظهرها می رفتند قهوه خانه برای خوردن ناهار؛ ولی هوشنگ آدم مقتصدی بود و از خانه غذا می آورد. من ناهارم را خورده بودم و زیر میز بدون اینکه کسی ببیند دراز کشیده بودم. هوشنگ فکر می کرد تنهاست همین طور که نشسته بود و ناهارش را با وقار می خورد یکهو بغضش ترکید و گریه اش تبدیل به های های شد، ندیده  بودم که کسی در مرگ عزیزانش اینطوری گریه کند.

همان زمان بود که کارگران خیاط برای بازگشایی سندیکا که بعد از کودتا به تعطیلی کشیده شده بود تلاش می کردند. هوشنگ گفت برای جمع آوری امضا و دریافت پول برای اجاره محل از کارگرهای پیشکسوت که به لحاظ سلیقه و مهارت معروفند کمک بگیریم.

همان روزها بود که دیدیم داور پیدایش شد، داور از کارگرهای پنجه طلایی بود و پیش یزدی کار می کرد و کمتر کارگری جرات می کرد که پیش یزدی برود چون کارش خیلی سخت بود ولی داور و برادرش از نورچشمی های یزدی بودند، دیدیم که داور پیدایش شد، کارگاه به کارگاه امضا جمع می کرد و کمک مالی می گرفت و قبض می داد. این شکلی سندیکا دوباره احیا شد من هنوز کوچکتر از آنی بودم که بتوانم در آن نقشی داشته باشم.

یک روز، یکهو ریختند به پاساژ مرکزی برای سربازگیری؛ کارگرها از یک جایی در رفتند روی پشت بام. پشت بام شیروانی بود و راه پله طبیعی نداشت سربازها درون کارگاه را گشتند. پیرمردها و بچه ها سنگر گرفتند و پشت میزهای خیاطی یا اتو نشستند. آنها گشتند و چیزی گیرشان نیامد. داشتند از پاساژ می رفتند بیرون، که یکی از سربازها بالا را نگاه می کند و می بیند که یکسری کله آویزان است جناب سروان را خبر می کند بر میگردند تا دنبال راه بگردند و پیدا کنند که چه جوری باید به پشت بام بروند. کارگران از آن طرف می پرند توی یک خانه. خانم خانه که یک زن ارمنی بوده اینها را پناه می دهد. وقتی که جناب سروان از او می پرسد که چند تا مرد را ندیدی؟ می گوید از رو دیوار ما پریدند کوچه برلن و فرار کردند. چیزی که جالب بود این بود که وقتی بچه ها برگشتند کارگاه، صدای داد و فریاد از کارگاه بغلی شنیدیم، رفتیم دیدیم امیرعمر که کرد بود و سنی، یکی از لاتهایی که همراهشان فرار کرده بود را به طرز وحشتناکی کتک می زند، جداشان کردیم؛ هوشنگ، امیرعمر را آورد توی کارگاه. ازش پرسید موضوع دعوا چی بود؟ امیرعمر بعد از اینکه به سختی آرام شد گفت: وقتی برگشتیم درون کارگاه و خیالمان راحت  شد که دستگیر نشدیم، این عوضی گفت که خانم ارمنیه خیلی خوشگل بود و کاش ما می توانستیم ازش یک نتیجه ای بگیریم. امیرعمر گریه اش گرفته بود و می گفت آدم باید خیلی بیشرف باشد که به کسی که به او پناه داده این طوری نگاه کند. این یکی از نمونه های آدم های سندیکایی و چپی های آن زمان بود. بعدها من از امیرعمر پرسیدم که بهت میگن عمر، ناراحت نمی شی؟ گفت اگر به تو بگویند علی ناراحت میشی؟ بعد راجب به مدیریت عمر در دوران خلافتش برام مفصل صحبت کرد و علت نفرت ایرانی ها از عمر را در تاریخ بازگو کرد که ایران در زمان خلافت عمر فتح شده بود و این علت نفرت ایرانی ها از عمر بود.

قبل از این کارگاه، در کارگاهی کار می کردم که تعداد زیادی از کارگرهای سندیکایی در آن کار می کردند آقای شهناسی، آقای ترشانی، آقای ممدعلی خان شلواردوز، اسماعیل حقیقی معروف به اسمال دوز جنازه، بخاطر لاغر بودنش؛ و شخصی دیگری به نام آقای بهنام، بهنام از زندانیان سیاسی شکنجه شده بود، وقتی دید که من مجله می خوانم کتاب “زیر چوبه دار” ژولیوس کوچیک نویسنده چک را به من داد که بخوانم. آن موقع چهارده سال داشتم. خواندن این کتاب بسیار منقلبم کرد و با دنیای مبارزان چپ آشنا شدم. وقتی کتاب را داد ممدعلی خان گفت که این کتاب برای تو سنگینه، ولی من دیگر کتاب را پس ندادم. نام کارگاه رکس بود و در پاساژ بهار بود فضایی سیاسی و با کلاسی بود و تعداد افراد سندیکایی و سیاسی به نسبت افراد دیگر درآن بیشتر بود.  آقای شعبانی،  از توده ایی های قدیمی هم آنجا کارگاه داشت. آقای شعبانی، برای پادوهایش که بتوانند اطلاعات خوبی داشته باشند جایزه می گذاشت؛ مثل اسامی کشورها، پادشاه هاشون و پرچمهاشون. امیرعمری که ازش یاد کردیم نامی بود برای خودش در آن پاساژ؛ که حتی شماره شناسنامه همسر مائو را هم می دانست، حافظه تاریخی بسیار خوبی داشت. بعد از مدتی شاید ۲ سال از آن کارگاه بیرون آمدم.

در خیابان لاله زار دو تا خیاط معروف بود یکی همان یزدی و دیگری لگا. عباس روستا صاحب خیاطی لگا بود. عباس روستا، در جوانی ورزش ژیمناستیک می کرد، حالا رئیس فدراسیون ژیمناستیک و خزانه دار تربیت بدنی شده بود. روابطش با بالادستی ها خیلی خوب بود توانسته بود از بین درباری های و کارمندان عالی رتبه دولت، مشتری های زیادی جلب کند. کارگاه نسبتا بزرگی داشت و من به عنوان وردست شلواردوز پیش شلواردوزی به نام مجتبی فروزان مشغول کار شدم. در این کارگاه مثل همه جای دیگر رقابت کاری بود. خیلی ها چاپلوس و تملق گو بودند، از جمله اوستای من، که با من فقط دو سال فاصله سنی داشت من ۱۶ سالم بود و اون ۱۸.  اما انگار قرار بود در هر کارگاهی،  یک نفر آموزش مرا دنبال کند، عباس آقایی بود که حدود پنجاه سال داشت، کارگر آگاهی، که شاید سابقه در مبارزات هم داشت ولی درون کارگاه کسی از آن خبر نداشت. مخاطب بیشتر حرفهایش من بودم، تا اوستای متملق و چاپلوسم. از سندیکای سال ۳۲ تعریف می کرد و از حوادث آذربایجان طوری حرف می زد که انگار واقعا خودش در حوادث بوده و از مبارزان نقش فعال بوده. کارگری دیگری هم بود که به او علی گندی می گفتند بخاطر اینکه همیشه گند می زد. گندزدن هایش طوری بود که وقتی قرار بود کت تیمسار هدایت را ببرد دفترش، اغلب یا زیپ شلوارش باز بود یا یک طرف پیراهنش از شلوار بیرون بود و تازه کت هم اشتباه برده بود. میرزای دفتر اوستا، همیشه مواظب بود که علی گند نزند. قبل از رفتن علی توی اتاق، کتی که علی را آورده بود چک می کرد و یا لباسش را مرتب می کرد. چرا ما سر پرو می رفتیم؟ چون  مشتری دوست داشت کارگری که کت یا شلوارش را می دوزد رودررو ببیند و ازش طلبکار شود و اگر کار خوب بود انعام بدهد، ضمن اینکه وقتی کت دوز فرم هیکل مشتری را می دید یاداشت می کرد یا توی خاطرش می ماند که قوز دارد یا سینه اش برجسته است یا … بنابراین فرم لازم را روی لباسش انجام می داد. علی گندی در جریان درگیری معلمین در مخبرالدوله سر ظهر دستگیر شده بود. یکی از کارهای علی این بود که سر ظهر عرق می خورد و آن روز وسط درگیری پلیس و دانش آموزان قرار گرفت. علی گندی با پلیس درگیر شده بود که چرا مردم را می زنید؟ سه ماه طول کشید تا آزاد شود و برگردد. جالب این بود که این فرد شم سیاسی هم داشت از علاقمندان خلیل ملکی و نیروی سوم بود. علی گندی از خانواده ای اصیل تهرانی بود. سر خرید عروسیش فرار کرده بود و رفته بود ساری.

تفاوت بین کارگاه خیاطی با آهنگری و بلورسازی و امثال آن، علاوه بر رفت و آمد آدم های شیک و اغلب تحصیل کرده؛ “سکوت” کارگاه بود. در سکوت کار و کارگاه می توانستیم رادیو گوش کنیم یا بحثهای مختلف بکنیم. به قول یکی از سندیکایی های قدیمی، مباحث حزب و سندیکا، بحث های جاری و روزانه کارگرهای بزرگتر و قدیمی، از صبح شنبه تا آخر هفته بود. با نزدیک شدن به سالهای ۳۷ و ۳۸ بحث های سیاسی پررنگتر شد. البته این مباحث از سالهای شهریور ۲۰ در کارگاهها شکل گرفته بود ولی از سالهای ۳۷ و ۳۸ حسابی حدت و شدت پیدا کرد.

“ژولیوس کوچک، در کتاب خاطرات زندان می گوید: اینجا تنها صدایی که می شنوی صدای پای فاشیست است. رادیو مرتب گزارش می دهد که تمام جهان به زیر سلطه رایش سوم در آمده. گزارشاتی از سیبری تا آن سوی اقیانوس آرام، که همه جا زیر کنترل فاشیست است. من مطمئن هستم که بخشی از این گزاراشات واقعیت است ولی به یک چیز اطمینان دارم، فاشیست ها هم به کار انسان احتیاج دارند. کار، انسان را می سازد، انسان هوشمند و خلاق هم نمی تواند فاشیست را تحمل کند.”  این جمله خیلی روی من تاثیر گذاشته بود، این جملات را یک مقداری هوشنگ توضیح می داد و مقداری هم ممدعلی خان. هر کدام یک قسمتی از تاریخ را برایمان توضیح می دادند. دیگر از مباحث خاله زنکی و زیر آب زنی حرفی زده نمی شد که هیچ، بلکه دائما، بحث اصلی روزانه جمع، درگیری سیاسی با پلیس و حوادث روزمره بود و روز به روز روزنامه بیشتری در کارگاه خوانده می شد. از عباس آقا، در آن زمان چیزهایی که یادم مانده؛ در مبارزه با خرافه پرستی بود. عباس آقا می گفت انگلیسی ها در ترویج خرافه پرستی، نقش برجسته تری داشتند. می گفت در آذربایجان، متولی یک امامزاده که پیش نماز هم بوده مدعی شده بود که درون امامزاده نورباران شده بود، لازم به ذکر است که در آن زمان برق نبود. مردم شب منتظر می شوند و به سمت امام زاده نگاه می کنند متولی، مردم را دور می کند که نزدیک امامزاده نباشند برای اینکه مقدسین اگر بخواهند بیانید حضور شما آنها را دور می کند. افسر فرمانده ژاندارمری منطقه که شخص آگاهی هم بود موضوع را دنبال می کند صبح زود با لباس شخصی می رود امامزاده و آرام می رود تو و درون قسمت غلام گردش، جایی قایم می شود جوری که متولی متوجه نشود شب که میشه می بیند یک نفر با یک پروژکتور خیلی قوی و از قسمتهای مختلف نورافشانی می کند. این موضوع را تعقیب و کنترل کرده و نهایتا به کنسولگری انگلیس می رسد. بعد از رسوا شدن متولی، این افسر در رستوران، توسط چاقوکش ها تکه تکه می شود.

تحولات صنف در همین سالها شروع شد. در همین سالهای بود که من برای اولین بار اتو برقی دیدم. سندیکا شکل گرفته بود ولی من عضو سندیکا نشده بودم چون من وردست بودم و فکر می کردم که وردستها نباید عضو شوند. یک روز قرار شد که من یک پیغامی را به آقای بسط چی برسانم که مربوط به سندیکا می شد بچه های کارگاه دادند من ببرم. به کارگاه ویلسون رفتم آنجا حیرت زده دیدم که از سر هر میزی یک سیم به پایین آمده و به اتو وصل است. شکل کارگاه ویلسون که قبلا هم دیده بودم کلی عوض شده بود در نتیجه من میز آقای بسط چی را گم کرده بودم و جلو میز بسط چی ایستاده بودم و می پرسیدم آقای بسط چی کجا هستند؟ کار کردن با ابزار مدرن، تبدیل کت و شلوار دست دوز به ماشینی، چیزی حدود ۲۰ سال کشید یعنی ۲۰ سال کشید که کتی که ۸۰ درصد آن با دست دوخته می شد به آنجایی برسد که صد در صد با چرخ دوخته شود. از این ۲۰ سال، من ۱۵ سالش را در این پروسه حضور داشتم و خودم از کسانی بودم که سعی داشتم کمک کنم که دوختن با چرخ جا بیفتد. چون متعصبان می گفتند لباسی که با چرخ دوخته شود بازاری است و ارزشی ندارد. زیپ را با دست می دوختیم و تقریبا یک ساعت طول می کشید و من برای اولین بار که زیپ را با چرخ دوختم با وجودی که بزرگ بودم یکی از کارگرهای قدیمی زد پس کلمه ام و گفت خجالت بکش پسر تو هم بازاری دوز شده ای؟

این پروسه ماشینی کردن کار،  نیاز به مبارزه کارفرماهای آگاه و روشن و همچنین کارگرهای هوشیار و شجاع داشت. اولین کارگاهی که اتوش برقی شد تمام کارفرماهای دیگر سرتاسر لاله زار، منتظر بودند که قبض برق او بیاید و ببینند که چقدر پول برق شده و مقایسه کنند با قیمت زغال و سایر اقلام اتو زغالی. روند از دست دادن سلامت کامل دندانهای من از اتو زغالی شد؛ بیشترین تماس را با زغال، پادوهایی داشتند که اکثرا حول و حوش ۱۴ و ۱۵ ساله بودند اینها باید اتوها را داغ می کردند و در کارگاههای نسبتا بزرگتر که زغالدونی داشت آتش زغال را همیشه مشتعل نگه دارند تا اتوهای کارگرها را بتوانند پر و خالی کنند. دستهامون که در تماس با زغال سیاه می شد را در زمستان با آب سرد می شستیم. با سرد و گرم شدن هوا، همیشه پوست دستهامون ترک داشت.

در سن ۱۲ و ۱۳ سالگی من در یک کارگاهی کار می کردم در خیابان ری سر کوچه باغ پسته بک؛ استاد کار  من از کت دوزهای سرشناس و پنجه طلایی بود که یک مغازه در آن محل خریده بود. آقای جعفری از کت دوزهای بنام تهران بود و خیلی با سلیقه. کار تمیز یاد می داد ولی خیلی خشن بود وقتی اشتباه می کردم خودش می گفت یقه پیراهنت را بزن عقب؛ طوری پس گردنی می زد که پیشانی ام می خورد به موزاییک. هر شب ۵ ریال به من می داد که فردا صبح ذغال بگیرم آتش کنم و گرم کنم که تا وقتی به مغازه می آید زغال آتش گرفته باشد. فاصله منزل ما تا کارگاه حدود ۴۵ تا یک ساعت راه بود، اتوبوس خور هم نبود. من باید جوری می آمدم که ذغال بخرم اتو را گرم کنم تا ساعت ۸ صبح. زمستانها پوشش مناسب نداشتم به همین خاطر قوز کرده و مچاله شده راه می رفتم سر خیابان عین الدوله یک اداره پست بود صندوقش طوری بود که همیشه پیشانی من بهش می خورد چندین بار این اتفاق افتاده بود. چون با سرعت راه می رفتم. یک بار طوری خوردم بهش که از پشت افتادم زمین. یک روز که آمد و دید اتوش گرم نبود با مشت زد تو دهنم. انگشترش باعث شد که دو دندان جلوییم هم بالا و هم پایین لق شود. همین موضوع باعث شد که من سالها نمی توانستم مسواک بزنم هروقت می زدم چندشم می شد و تمام بدنم منقلب می شد. این کتک زدنها تقریبا جنبه عادی و پذیرفته شده داشت. تنها مقاومتی که من در برابر کتک زدنها می دیدم توی پاساژ مرکزی بود. خیاط روبروی کارگاه ما که آدم ثروتمند و ظاهرا مقتدری بود چارپایه را سر و ته کرد و پادو را تا کرد و گذاشت توی چارپایه. جوری که بچه نمی توانست تکان بخورد و با خط کش می زد کف پاش. هوشنگ قلعه نویی که روبروی مغازه اون کار می کرد رفت و گفت اگر همین الان درش نیاری درازت می کنم کف مغازه. بعد اعضای سندیکا که در پاساژ کار می کردند جمع شدند در مغازه یکی از کارفرماهایی که خودش آدم دمکراتی بود و التیماتوم دادند که اگر از این به بعد هر کارفرمایی پادوها را کتک بزند ما با او برخورد می کنیم. با این وجود، بعضی هنوز به بهانه اینکه پادو باید کار یاد بگیرد او را کتک می زدند.

بیکاری فصلی و پرکاری فصلی و تاثیر روانی بر روی کارگر

“جک لندن” در کتاب سپیددندان در رابطه با بستن سورتمه به پشت سگها آورده که اونا همیشه باید یک کمی می دویدند تا با خستگی کنار بیایند. ما شبها با تن خسته به خانه می آمدیم و صبح با همین خستگی سر کار می رفتیم و این خستگی به صورت خونمردگی دائما در تنمان می ماند و همیشه با ما بود تا تعطیلات عید؛ که اغلب روزهای اول عید را هم با خودش داشت. تازه وقتی این خستگی در تعطیلات عید از تنمان در می رفت هراس بیکاری بهار و تابستان در ما وحشتی ایجاد می کرد.

کارفرماها شب عید، پاییز و زمستان دوست و رفیقمان بودند ولی به قول همان قدیمی ها، توپ عید که در می رفت دیگر نمی شد با آنها حرفی بزنی. ژست و افاده و نگاه از بالا به پایین و ایرادگیری های متفاوت تازه شروع می شد. تابستانهایی که من بیکار می شدم می آمدم پیش دوست و آشنا دنبال کار می گشتم ظهر که می شد می آمدم یک تافتون می گرفتم تا می کردم می گذاشتم توی پاکت و  می رفتم مسجد سپهسالار و آرام آرام طوری که شیرینی است در می آوردم و آرام آرام می خوردم و توی شبستان مسجد که خنک بود  تا ۴ و ۵ بعد از ظهر می خوابیدم . بعد می رفتم خانه که مادرم زیاد نبیندم و غصه نخورد که بیکارم.

یک روز برادرم گفت بیا برویم بنایی. حالا دیگر من داشتم شلواردوز کاملی شده بودم که داداشم منو برد بنایی. دستهای ظریف شاگرد خیاط، با آن کار جور در نمی آمد، به صاحب کار گفت که این خاکها را سرند کند تا من فردا بیاییم، دو سه تا ماشین خاک بود، صاحب کار جوری به من نگاه کرد که قیافه اش به این کار نمی خورد و کلاه سرش می رود اگر بخواهد شب مزد یک کارگر ساختمانی را به من بدهد. با اینکه موقع آمدن همراه برادرم، دلم برای خودم سوخته بود که داشتم می رفتم عملگی، ولی از نگاه این صاحبکار لجم گرفت و باعث شد خلقم بد شود. من در زمین بغل خانه آن آقا شروع کردم به سرند خاکها. او کیفش را برداشت و رفت به سمت محل کارش. تا وقتی برگشت یک تپه خاک سرند شده بود، صاحبکار تعجب کرد. حالا تازه ۱۴ سالم بود. شب هم که برادرم برگشت و خاکهای سرند شده را دید تعجب کرد. مزد تمام یک کارگر ساختمانی را گرفتم اما دست دیگر دستی نبود که بتوانی با آن خیاطی کنی. تاول زده بود و پوستش کنده شده بود. برادرم وقتی دستم را دید گفت این دست دخترانه است و به درد کار بنایی نمی خورد و گفت همه رفتند دنبال کار باباشان و تو رفتی دنبال کار ننه ت.

ورود به سندیکا در کار من

در همان خیاطی ژنف در پاساژ پارس بود که من برای اولین بار عضو سندیکا شدم. از قبل هوشنگ قلعه نویی از سندیکا برایم گفته بود آشنا شده بودم، ولی عضویت از پاساژ پارس شروع شد. هفده سالم بود. ما سه نفر شلوار دوز بودیم، دو نفرمان همسن و سال بودیم با یک مرد با تجربه که اسمش سیدمهدی بود، سید مهدی خیلی دیر به دیر حمام می رفت و ریشهایش را هم نمی زد، سیگار اشنو هم می کشید. از فاصله چهارمتری بوی سیگار می داد و شلواردوز خیلی ماهری بود. یکبار ۱۰ تا شلوار سفید برای یک ارکستر دست گرفته بود ما فکر می کردیم که یک دانه هم بدون لکه در نمی آورد ولی وقتی تحویل داد از تمیزی کار و سلیقه ای که در دوخت بکار برده بود آدم متعجب می شد. کارفرما او را از ما دو تا بیشتر دوست داشت، از من زیاد خوشش نمی آمد چون یک کمی پررو بودم و گاهی وقتها هم حرف می زدم. از روزهایی فراوانی کار – که برای شلواردوزها تیرماه بود –  در آمده بودیم و کسادی شروع شده بود. بهانه گیری کارفرما از من شروع شد و بعدش هم اخراج. چهره تابستان هایی که بایستی دنبال کار بگردم و ظهرها در شبستان مسجد سپهسالار بخوابم جلو چشمم ظاهر شد. چرخیدم پیش بچه ها و آمدم پاساژ مرکزی به دوستانم گفتم که دنبال کار می گردم. هوشنگ گفت چرا؟ مگر پیش جواد سبزواری نیستی. گفتم: اخراجم کرد. گفت شب بیا سندیکا عضو شو و بعد تقاضای حل اختلاف کن، بچه ها می آیند و مساله را حل می کنند. شب رفتم سندیکا برای اولین بار با رهبران سندیکای خیاط آن زمان روبرو شدم. آقای بسط چی پشت میز نشسته بود و با دو نفر کارگر پیمانکار شرکت نفت که برای شرکت نفت لباس کار می دوختند داشت صحبت می کرد. آنها گفتند برای اینکه بتوانند در شرکت نفت کار بکنند سفته به شرکت نفت داده بودند و دوسال با چرخهای شرکت نفت، لباس کار دوخته بودند و حالا اخراجشان کرده بودند و با توجه با اینکه سفته سفید امضا داده بودند نمی توانستند چیزی بگویند و می ترسیدند که سفته ها توسط وکیل شرکت نفت به اجرا گذاشته شود. آقای بسط چی عصبانی بود با لحن تند و لهجه گیلکی گفت: شما چرا زنها تونو به اسم یارو نکردید؟ آدم به خاطر کار، سفته سفید می دهد؟ یک جوانی همسن و سال من با ته لهجه ارمنی گفت با آن سفته هیچ کاری نمی تواند بکنند چون هر قراردادی که با قانون منطبق نباشد و حقوقی کمتر از قانون در نظر گرفته باشد مبنای قانونی ندارد و لازم الاجرا نیست. آقای بسط چی گفت تو خفه شو اینها را می دانم، ولی حرفم اینه که چرا آدم برای اینکه جایی کار کند سفته سفید امضا بدهد. صحبت اینها به جایی کشید که قرار شد همان جوانی که وارد بحث شده بود موضوع شکایت آن دو نفر را دنبال کند. بعد از آن نوبت من شد که موضوع شکایت را مطرح کردم، حق عضویت را پرداختم و کارت برایم صادر شد. عکس هم برده بودم و قرار شد فردا ساعت ۱۰ من در پاساژ باشم و نمایندگان سندیکا بیایند. فردای آن روز، کسانی که از سندیکا آمدند برای حل اختلاف؛ آقای شبستری و هوشنگ قلعه نویی بودند. بحثها شروع شد و هر دوطرف حرف هامون را زدیم و کارفرما انتقادهایش را گفت و منم هم حرفهایم را زدم. نمایندگان سندیکا به او تفهیم کردند که حالا که کار کم شده و تو می خواهی به این بهانه ضعیفترین کارگرت را اخراج کنی.  ولی بهتر این است که بچه ها با هم توافق کنند و آن کار کم را با هم تقسیم کنند. اینجا سید مهدی وارد صحنه شد و گفت: در دوران رونق کار، من در هفته سی تا شلوار می دوختم. این دو نفر هر کدام پانزده تا، حالا من حاضرم کمتر بدوزم ولی چون زن و بچه دارم و نسبت به اینها مخارج بیشتری دارم جوری تقسیم شود که من بیست تا بدوزم و اینها نفری ده تا را داشته باشند و به همین نسبت در کسادی من تعداد کار را پایین می آورم. این روحیه همکاری سید مهدی و  برخورد آموزنده سندیکایی ها در مورد “همدلی و همیاری” باعث شد که برای اولین بار احساس “در حمایت دیگران بودن و پشتیبان و حامی داشتن” منو دلگرم نگه دارد. دیگر آن راهپیمایی های طولانی دنبال کار گشتن و نان تافتون درون پاکت و شبستان مسجد سپهسالار را تکرار نشد و دوباره تجربه نکردم.

بعد از اینکه از پاساژ بیرون آمدیم، هوشنگ و آقای شبستری از من دعوت کردند که در یکی از کمیسیون های تشکیلات سندیکا وارد شوم و سخنرانی کنم. (احتمالا به علت “دفاع خوبم” و اینکه “خوب توانسته بودم آنجا حرف بزنم”). احساس خیلی خوبی به من دست داده بود و برای اولین بار بود که فکر می کردم دارم وارد دنیای بزرگترها می شوم و آدم، حسابم کردند. شاید به همین خاطر بود که تیغ را برداشتم و در صورتم، دنبال یک مو می گشتم که بزنم. احساس می کردم بزرگ شدم.

من به عضویت کمیسیون تشکیلات سندیکا درآمدم. سندیکا کلاس هایی داشت که اصطلاحا بهش کلاس آموزش کادرهای سندیکایی می گفتند. در این کلاس ها، چند نفر از بچه های هیئت مدیره، “ساختار سندیکایی” و “وظایف سندیکایی” را توضیح می دادند. توی اولین جلسه آقایی به نام محسن سجادی؛ توضیح داد که سندیکا یک تشکیلات صنفی است و بالاترین مرجعش؛ مجمع عمومی کارگران صنف است. در مجمع عمومی “اساسنامه” تصویب می شود، “هیئت مدیره” با رای مستقیم و مخفی کارگران انتخاب می شوند، بازرس ها انتخاب می شوند. هیات مدیره و بازرسان در فاصله دو مجمع، بالاترین نهاد سندیکایی هستند. هیات مدیره تقسیم کار می کند. در سندیکای ما چند کمیسیون و کمیته بوجود آمده بود کمیسیون تشکیلات، کمیسیون تبلیغات، کمیسیون حل اختلاف، کمیسیون حقوقی، کمیسیون ورزش و دبیرخانه. البته بعضی سندیکاها هنوز نتوانستند کمیسیون ورزش را داشته باشند. شبهای بعد و در جلسات بعد، مربی ها و معلم های دیگر راجب به تاریخچه سندیکا توضیح دادند و کتابهایی معرفی کردند؛ از زمانی که جامعه بشری به سمت صنعتی شدن رفت و طبقه ای به نام کارگر بوجود آمد،  از ساعات طولانی کار، با توجه به زنجیره ی کار و اینکه کارگر باید از پس ماشین برآید،  و از همان ساعت ماشین را تحت کنترل در می آورد، خستگی های مفرط و حوادث ناشی از کار فضا را به حدی رعب آور کرده بود که جنبشی علیه ماشینیزم و یا علیه ابزارهای جدید بوجود آمد که جنبش چارتیستها نامیده می شد. بعدها با توجه به حضور اندیشه و تلفیق آن با کار یدی اندیشمندان طبقه کارگر متوجه طولانی بودن ساعات کار و آسیبهای آن شدند و متوجه شدند که کارگران باید متحدا برای محدود کردن ساعات کار اقدام بکنند. این که نیاز بشر است که ساعت کارش محدود باشد و در اندازه توانش باشد؛ سندیکا و اتحادیه  باید باشد. سندیکا و اتحادیه ها در کنار خودشان، احزاب سیاسی را بوجود می آورند که تبدیل به یک جنبش جهانی شوند. برایمان از جنبش ساعت کار حرف می زدند و حوادث شیکاکو و چگونگی بوجود آمدن روز اول ماه مه به عنوان “روز جهانی طبقه کارگر”. ما بیشتر از راه گوش یاد می گرفتیم و به ما کتاب داده می شد و یا کتاب توصیه می شد، ولی چون هنوز اهل مدرسه و خواندن کتاب نشده بودیم بیشتر شفاهی توضیح می دادند و ما گوش می کردیم. صحبتهای آنها جاذبه داشت. آن اولها، این مربیان ما، مثل یک قهرمان جلوه می کردند البته خیلی هاشان هم بودند و تا آخر عمر، در سنگر دفاع از منافع زحمتکشان باقی ماندند.

هیات مدیره آن زمان، آقای جعفری دبیر؛ آقایان عظیمی، بسط چی، چمنی، شبستری، سلمان سبیل، صادق رشتی بودند. البته اشخاص دیگری هم بودند که پیگیر نبودند و یک دوره می آمدند و کار را رها می کردند. ولی پیگیرترین رهبران سندیکایی این افراد بودند. کار کمیسیون تشکیلات که من عضو آن شده بودم نگهداری اموال سندیکا، داشتن کلید و هماهنگی برای جلسات گوناگون کمیسیون های مختلف، ایجاد فضا برای آنها، کشیک هر شب، ثبت شکایات و پیشنهادات در دفاتر بود. شعار عمده آن زمان ما “اجباری شدن بیمه در صنف” بود. حمایت کارگران روز به روز از سندیکا بیشتر می شد و فشار سندیکا روی حکومت هم بود. “اتحادیه” که از سندیکاهای مستقل بوجود آمده بود و مرکزش در میدان شاه بود همگی حول این شعار مبارزه می کردند. به همین خاطر دستگاه امنیتی، چاپ اعلامیه های ما را بعدها قدغن کرد و ما در کمیسیون تشکیلات مجبور بودیم اعلامیه را با دست تکثیر کنیم. اعضا کمیسیون تشکیلات می نشستند و چهار تا کاربن می گذاشتند اعلامیه ها را تکثیر می کردند و دستور تشکیلات این بود که ۲۴ ساعت بعد از صدور اعلامیه، کمیسیون تشکیلات موظف است ۵۰۰ یا ۶۰۰ تا از این اعلامیه ها  با دست تکثیر کند. آن وقت دیگر کارمان در می آمد. کمیسیون تبلیغات هم باید در صنف توزیع می کرد. این اعلامیه ها غالبا گزارش برخورد حکومتی ها با خواسته های ما بود یا گزارش اعتصاب کارگاه ها و یا درخواست حمایت یا دعوت به کنفرانس های ماهانه.

تشکیل سندیکای صنوف از سالهای ۱۳۰۱ به شکل جدیدتری پیش رفته بود. اولین سندیکاها در ایران سندیکای نساجی ها،  چاپخانه ها و کوره پزخانه ها، کفاش ها و نانواها بود، کمی که پیش رفتیم صنوف دیگر مثل خیاط ها، سراج ها، باربرها، فلزکار مکانیک، خم کار  و نوردکار، کارخانجات سیمان هم صاحب سندیکا شدند.

در کتاب تاریخچه سندیکاهای ایران؛ در مورد این دوران توضیحات داده شده و از رهبران برجسته و شناخته شده مثل علی امید و از نفتگرها، محمد دهقان صحبت کرده است.

بعد از شهریور ۱۳۲۰  که احزاب سیاسی شکل گرفتند کارگران صنوف شهرهای بزرگ؛ به دلیل ارتباط شان با بخش های روشنفکر جامعه، آمادگی کامل برای تشکیل سندیکا داشتند. سندیکای کارگران خیاط تهران، وقتی به شورای متحده مرکزی پیوستند انسانهای مبارز و برجسته ای مثل گودرزی، شادزی، رضا روستا و … در آن بودند که آگاهی های صنفی _  طبقاتی شان در حد کادرهای ورزیده جنبش آن زمان بود.

سندیکای خیاطان؛ در دهه سی از حضور زنان کارگر هم بهره مند بود ولی بعد از کودتا و تشکیل مجدد سندیکا و فعالیتش در دهه چهل، تعجب می کردم که چرا خانمها را به عضویت سندیکا در نمی آوردند، حتی مانع هم می شدند.  

وقتی من به سندیکا رفتم و با رهبران سندیکا آشنا شدم افرادی آنجا بودند که از جنس دیگری بودند از جنس رهبران؛ از جنس سازمان دهندگان؛ بحث احساسات و یا تعریف گوشه هایی از تاریخ یا معرفی یک کتاب نیست،  واقعا از جنس دیگری بودند کارهایی که آقای جعفری، آقای عظیمی، حسین بسط چی، صادق رشتی و امثال اینها انجام می دادند یا در سندیکاهای دیگر؛ الان که نیستند می فهمیم که اینها چه غول هایی بودند. آقای طبرسی از بافنده ها، آقای کابلی، اسکندر صادقی، جلیل انفرادی، هدایت الله معلم در فلزکار و مکانیک؛ چه کارها و تلاش هایی برای سازماندهی کارگران و آموزش آنها می کردند. تلاش می کردند کارگران مفهوم کلمه استثمار را بفهمند، مفهوم طبقه را بشناسند و تلاش می کردند تا کارگران دستانشان را به هم بدهند و از کارگری در خود تبدیل بشوند به طبقه ایی برای خود. این وظیفه بسیار پیچیده ای بود که کار هر کسی نبود، فولاد آبدیده می خواست که منیت اش کاملا مرده باشد، یعنی کشته باشدش و همیشه اندیشه اش در خدمت جمع باشد. آقای جعفری تاکید می کرد که کارگر باید تمیز بپوشد و زمانی که با کارفرما جلسه حل اختلاف دارد حتی کراوات داشته باشد تا کارفرما تحقیرش نکند. می گفت که من خرجشو می دهم. کارگر باید به این ببالد که خودش نان خودش را در میآورد. کارگر سندیکایی باید منظم باشد صبح زود سر کارش باشد، کیفیت و کمیت کارگرش بالا باشد که زبان کارفرما دراز نباشد. کارگران باید زمان هایی از وقت روزشان را برای سندیکا بگذارند. حتما روزی دو ساعت وقت برای مطالعه بگذارند، به بچه ها فرصت می دادند برای سخنرانی، که قدرت بیان بچه ها بالا برود تا بتوانند در مذاکراتی که در وزارت کار یا سندیکا یا اتحادیه دارند بتواند خوب صحبت کنند و از منافع خودشان و سایر کارگران دفاع کنند.

مسیر پیدایش  سندیکاها

سندیکا های اولیه ایران، تحت تاثیر عوامل زیر بود:

_ تحصیل کرده هایی که توسط امیرکبیر به اروپا اعزام شدند

_ آموزش هایی که در روزنامه های مختلف مثل وقایع اتفاقیه داده می شد

_ از تمدن های اروپایی و اتحادیه هایی که آنجا  وجود داشتند

_ عامل مهم دیگر؛ از کارگران مهاجری که در باکو در تشکیلات نفت کار می کردند و مستقیما تحت تاثیر فعالیتهای کارگری آن منطقه قرار گرفته بودند

_ از رهبران مشروطه و  اشخاصی مثل حیدر عمواوغلی و سایر آموزش دیده گان که همراه او از شوروی آمده بودند.

نکته مهمی که کمتر به آن توجه شده؛ در حفاری های آغاجاری توسط مهندسان و تکنسین های انگلیسی و اروپایی بر سر چاههای نفت ایران؛ انسانهای اتحادگرا درونشان خیلی فراوان بود. چون اتحادیه های کارگری اروپا در اوج مبارزاتشان بود و این مهندسان و تکنسین ها با کارگران لر ایلاتی روبرو بودند که درونشان تناقضات و کشمکشهای گوناگونی بود، مشکلات طبقاتی در ایل، مشکلات ایل و حکومت، کارآزمودگی ایلی در کشمکش های جنبش مشروطه، پیوستن و گسستن بخشهایی از ایل بختیاری به جنبش مشروطه؛ این موارد، کارگر لر را نسبت به مسائل سیاسی حساس تر کرده بود. این هم آموزی و هم نشینی کارگران انگلیسی و هندی با لرهایی که هیچی نداشتند جز زنجیرشان که از دست بدهند و کارگران بومی عرب که زیر ستم طبقاتی وحشتناک بودند زمینه مساعدی را برای ایجاد اتحادیه و سندیکاها در ایران فراهم کرد و از درون این تناقضات؛ درگیری ها و کشمکش های طولانی سیاسی، اجتماعی و طبقاتی در جنوب ایران؛  چهره های ممتاز و برجسته ایی چون علی امید، کی مرام  و دهقان به عنوان رهبران طراز اول سندیکایی برای جامعه ایران به ارمغان آورده شد.

کارگران انگلیسی شرکت نفت؛ کارگران بسیار توانایی در سندیکای کارگری بودند که زمینه حق خواهی کارگران را فراهم می آوردند. کارگران هندی هم که در طول سالیان مبارزه استقلال طلبانه داشتند ضمن کار کردن در کنار کارگران اروپایی، آموزش های بسیاری دیده بودند آنها هم در صنعت نفت ایران مشغول به کار بودند. ارتباط اینها، ضمن آنکه با جنبش استقلال طلبانه هند قطع نشده بود با اتحادیه های کارگری و جنبش عدالت خواهانه هم برقرار و مستمر بود.

انتقال دستاوردهای طبقه کارگر از طریق سندیکاها و اتحادیه ها

دستاوردهایی چون ساعت کار، ایمنی محیط کار، خانه های سازمانی برای کارگران مهاجر(مسکن)، حق اولاد یا کمک عائله مندی، تامین اجتماعی و خدمات درمانی  بسیاری دیگر، که خواست کارگران اروپایی بود به تدریج از مطالبات نفتگران ما هم شد.

البته جنبشهای ملی هم؛ مثل مقاومت مردم جنوب در مقابل اشغال نظامی انگلیسی ها، طبیعی بود که زمینه را برای رشد آگاهی در منطقه بیشتر کرده باشد. اینها زمینه پیدایش اولین سندیکاها را در ایران بوجود آوردند.

آقای طبرسی؛ از فعالان سندیکایی، در خاطرات خودش می گوید: من ۱۶ ساله بودم که در کارگاه بافندگی کار می کردم در رشت. یک روز رفتم به باغ ملی آنجا، یکی به من گفت که در آن قسمت تاتر نمایش می دهند. در آنجا نمایشنامه ای دیدم که دست یک کارگری در کارگاه از مچ قطع می شود این کارگر هیچ گونه حمایتی از طرف کارفرما نمی شود، بعد از آنکه تا اندازه ای معالجه می شود و بر می گردد، کارفرما می گوید که من کارگر یک دست نمی خواهم! همکارهایش کار را تعطیل می کنند و می گویند که این کارگر دستش در همین کارگاه قطع شده، باید در همین کارگاه هم کار بکند.  بعد از چند بار برخورد با کارفرما و نپذیرفتن او، با کارگرهای کارگاههای دیگر تصمیم می گیرند اتحادیه تشکیل بدهند. وقتی اتحادیه تشکیل می شود کارگر سر کار برمی گردد. مبارزان اتحادیه تصمیم می گیرند که این مبارزه را ادامه بدهند. دستانشان را که روی هم می گذارند آن کارگر دست بریده هم، دست دیگرش را روی دست آنها می گذارد. آقای طبرسی می گوید با این اتفاق کلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. این نمایشنامه توسط کارگران آگاهی که  توی نفت آذربایجان در منطقه قفقاز کار می کردند اجرا شده بود.

آقای طبرسی به مدت سی سال، سندیکای بافنده سوزنی و اتحادیه های گوناگون سندیکایی را حمایت و رهبری می کرد البته در کنار اشخاصی امثال خودش. اتحادیه ها تقریبا در این دوره شکل گرفتند. سالهای ۱۲۸۰، قبل از رضاخان، یک انسجام کشوری از اتحادیه های کارگری بوجود می آید. یوسف افتخاری هم در آذربایجان، یکی از همین پدیده هاست به همراه علی امید دست پرورده های آن جنبش سندیکایی ۱۰۰ سال پیش بودند.

ما از استبداد چندین هزار ساله رنج می بریم. اکثر اجتماعات، تشکلهای مردمی چه به شکل دینی و چه به شکل طبقاتی موقعی توانستند اندیشه نویی را به عرصه اجتماعی بیاورند که آن اقتدار مطلق و سلطه همه جانبه حکومت ضربه خورده و ضعیف شده بود. یا پایان دوران یک سلسله شاهنشاهی فراهم شده یا به تعبیری به دوران انقراض خودش رسیده و قدرت استبداد مطلقه اش ضعیف شده یا تحت تهاجم اقوام دیگر حکومت جابجا شده و به اصطلاح ملولک طوایفی شده بود. در این جا اندیشه های جدید که قبلا سرکوب می شدند و قدرت نشو و نما نداشتند به عرصه نمو می آیند و خودشان را مطرح می کنند و به بحث و نقد گذاشته می شوند و پیروانشان را پیدا می کنند. اندیشه اتحادگرایی و سندیکایی هم در دوران انقراض حکومت قاجار و با بهره.مندی از ضعف حکومت در امر سرکوب، تاثیرات جنبش مشروطه و آموزشهای اتحادگراهای اروپایی؛ زمینه ساز این قضیه بودند تا قبل از ظهور رضاخان.

آقای آشوری مقاله ایی در زمینه پیدایش این فضا داشته است که قابل توجه است. 

ظهور رضاخان و تظاهر به مدرن گرایی اول او؛ منجر به رشد سندیکاهها شد.  سندیکا.ها فعالیت و میدان داری می کردند تا زمانی که رضاخان به استحکام حکومتش مطمئن می شود. از آن طرف هم بادهایی که از غرب می آمد بوی فاشیست را در مشامش تقویت می کرد و در او علاقه ایی به هیتلر و فاشیست ایجاد می کرد. آلمانی.ها کمکش می کنند تا راه آهن سراسری را بوجود بیاورد. این کار بزرگ توسط آلمانی ها و اروپایی ها انجام می گیرد و به نام رضاخان تمام می شود. هدف دولت های آلمان و انگلیس هم این است که از این طریق بتوانند اتحاد شوروی را مورد هجوم قرار بدهند و در محاصره کامل قرار دهند و انتقال تجهیزات نظامی از طریق دریای عمان و جنوب ایران، بوسیله راه آهن سراسری به پشت سر اتحاد شوروی انجام شود. در واقع با این هدف استراتژیک، هم انگلیسی ها و هم آلمانی ها به رضا خان کمک می کنند به خوانین محلی و منطقه ای کاملا مسلط شود و کارهای عمرانی هم  از جمله مهمترین آنها راهسازی انجام شود.

وقتی دیکتاتور بر همه چیز مستولی شد،  سندیکاها و اتحادیه های کارگری یعنی “بزرگترین مزاحم خودش را” با یک حمله و هجوم منهدم کرد و رهبران سندیکایی را به زندان کرد و بعضی از مبارزان سندیکایی هم در درگیری های مختلف بوسیله قزاقها یا چاقوکش های رضاخان کشته شدند.

دراین دوران سندیکاها، با چراغ خاموش ادامه فعالیت کردند تا شهریور بیست که رضاخان را بیرون انداختند.

شهریور ۲۰ شروع شده بود. دهم مهرش حزب توده ایران تاسیس شد و سال بعدش؛ شورای متحده مرکزی تاسیس شد. در همین سال نماینده کنفدراسیون کارگری جهانی به ایران دعوت شد و در میتینگ بزرگ اتحادیه های کارگری یعنی اول ماه مه ۱۳۲۱ شرکت کرد. کارگری که عضو نهضت مقاومت فرانسه بود و از کسانی بود که با فاشیسم مبارزه کرده و شکنجه های دوران فاشیسم را دیده بود و حالا در اتحادیه کارگری جهانی به عنوان دبیر انتخاب شده بود نامش یادم رفته است..

در دور جدید که از شهریور ۲۰ شروع شد فعالیت احزاب و اتحادیه های کارگری آزاد شدند. هنر آنهایی که در دروان چراغ نیمه خاموش توانسته بودند خودشان و سندیکاهایشان را حفظ کنند اینجا مشخص می شود. از شهریور ۲۰ تا سال کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۳۲ سندیکاهای کارگری با فضای نسبتا بازتر و با شرایط بهتری فعالیت می کنند.

البته مبارازت آنها بدون دردسر و خونرریزی هم نبود از ماموران حکومتی گرفته تا چاقوکشان و اوباشان وابسته به حکومت؛ مزاحم میتینگها و فعالیتهای آنها شدند. ولی دستاوردهای بزرگی چون تاسیس وزارت کار، سازمان تامین اجتماعی و تدوین قانون کار نتیجه اعتصاب های ممتد آنها بود. این دستاوردها؛ نتیجه ی مبارزات آن دوره.ایی.ها بود که قربانیان زیادی در تهران و سایر شهرهای کشور از طبقه کارگر گرفته شد. این امیتازات به دست آمده مثل رسمیت یافتن ۸ ساعت کار در روز، در تمامی ادارات و کارخانجات، حاصل مبارزات طولانی سندیکاهای و اتحادیه های کارگری  آن زمان بوده است.

خیلی از افراد جامعه می گویند که چرا مبارزان سیاسی ما؛ این همه کشته دادند ولی تعداد مبارزان کارگری که کشته شدند کم است پس هنوز کارگران آگاهی لازم را پیدا نکردند. به نظر من یک اشتباه بزرگ در طرح ماهیت مساله وجود دارد واقعیت این است که روشنفکران مبارزی که از طریق احزاب سیاسی به مبارزه با استبداد حکومتی برخاستند  اشراف زاده نبودند، اینها جوانهای تحصیل کرده ای بودند که مستقیما عضو بدنه جریان نیرومند کار بودند، موقعیت یا منزلت اجتماعی کار را مطالبه می کردند. حکومتهای الیگارشی یا دینی که خود را طبقه ممتاز می دانستند راه رشد انسانی آنها را برای ارائه آزادانه اندیشه و کار مسدود می کردند. این مبارزه دقیقا مبارزه نیروی کار با استبداد بزرگ بود. جداکردن فلان جریان روشنفکری که از آذربایجان یا خراسان یا کردستان می آید و می خواهد کارش را به صورت آزادانه ارائه دهد و از شرایط مساوی برای رشد بهره مند باشد وقتی با مانع روبرو می شود دست به مبارزه می زند حالا تحت شرایطی سازمان سیاسی چریکی بوجود می آید و محو می شود؛ کاملا اشتباه است.

داستان مهاجرت

کارگر مهاجر شهرستانی که قبلا کار در روستا، در سنگلاخ ها، در سرماهای تند و آفتابهای گرم، سختی چوپانی، کار کاشت و داشت و برداشت را  تجربه کرده بود؛ وقتی به شهرها مهاجرت کرد، وقتی روی آسفالت راه می رفت فکر می کرد که روی فرش دارد راه می رود. وقتی شبها یک لامپ روشن می شد حس می کرد که که یک نعمت است یک موهبت است، وقتی در محیط کار حداقل گرما در زمستان و خنکی در تابستان را داشت یک احساس امنیت، ترقی و رشد را در خودش احساس می کرد. از پدرهای پیرمان توقعی نداشتیم چون فرتوت و ورشکسته بودند. جوانها و نوجوانهای خانواده؛ ستون اقتصاد خانوار بودند و دارای موقعیت، منزلت و حرمت. طبق سنت حمایت از پدر و مادر را وظیفه اصلی خودشان می دانستند و در کنار کولونی های محلی که قبلا به آن اشاره شد اتحاد نامرئی بوجود می آوردند. همپوشانی بوجود می آوردند و در حرفه خود روز به روز موقعیت و منزلت بیشتری پیدا می کردند.

کار زنان در بافنده سوزنی ها و خیاط خانه ها در سالهای دهه سی

بافنده سوزنی ها؛  اصطلاحا با کشوهای دستی کار می کردند، قواره می بافتند یعنی جلو بلوز، پشت، آستین، یقه و مچ؛ که خرج کار نامیده می شد این قواره ها که بافته می شد به صورت طبیعی لوله شده و تقریبا مچاله از زیر بافت بیرون می آمد. کارگران زن این قواره ها را، دو تا دو تا، به هم کوک درشت می زدند، قوراه ها ی کوک خورده می رفت زیر بخار دستی و از حالت لوله شدگی خارج می شد. نیاز به این کار، در بافندگی بسیار لازم و اجتناب ناپذیر بود. زنانی که این کار را انجام می دادند اصطلاحا “دست دوز” نامیده می شدند،  بعضی دیگر از خانم ها، با اتوی دستی پارچه ها را می شستند و روی قواره ها می انداختند اتو را روی آن می گذاشتند که بخار به آن بخورد اینان “اتوکار” نامیده می شدند. بعضی بافنده ها، سعی می کردند که قواره ها را به منزلشان ببرند و خانمها در خانه انجام بدهند. ولی کارگاههای زیادی هم از حضور مستقیم کارگران زن، بهره مند می شدند. حرفه بافندگی و نساجی از حرفه هایی بود که زنان تقربیا شانه به شانه مردها و همراه آنها وارد شدند. خیاطی ها باز به همین ترتیب؛ منتهی در بخش زنانه دوزی، زنان فعالتر بودند. سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ که کارگاههای زنانه دوزی و دخترانه دوزی فعال شد زنان خیاط سرشناسی بودند که خانمهای اعیان و شیک پوش به آنها مراجعه می کردند و دختران زیادی در آن کارگاهها فعال بودند. دختران شاگرد خیاط، در آن زمان اکثرا ارمنی بودند. سندیکای دهه سی توانسته بود از حضور کارگرهای زن و فعالیت آنها در کمسیونهای مختلف بهره.مند شود.

زنان در صنوفی که کار سخت و آسیب زا داشتند هم حضور داشتند؛ مثلا کوره.پزخانه.  کار خشت زنی که خودش یک پروسه ای را طی می کرد اغلب خانوادگی انجام می گرفت. پدر، مادر، پسر و دختر هر کدام مسئولیت بخشی را می گرفتند. خانمها گل لگد می کردند. گل باید آنقدر لگد می شد که چسبنده شود. پسر بزرگتر با فرقون گلها را جلوی پدر می ریخت و پدر غالبا قالب گیری می کرد با دقت تمام، که شکل آجر به هم نریزد. کوچکترین بچه ماموریش این بود که آجر را که به پهلو خوابیده بود صاف کند تا باد بخورد و خشک شود. این کار را در ابعاد ۱۰.۰۰۰ آجر حساب کنید.

علیرغم اینکه سندیکای کوره پزخانه ها خیلی فعال بود ولی  زنان در این  پروسه حضور نداشتند. به سندیکا نمی آمدند چون شکل کارشان خانوادگی بود. علت استقبال کارگران کوره.پزخانه از تشکیلات صنفی، استثمار وحشیانه و سختی کار بود. روشنفکری در این صنف وجود نداشت که بگویند روشنفکرها مسبب هستند.

بعداز شهریور ۱۳۲۰، وقتی دولت و نیروی سرکوب ضعیف تر شده بود و قادر نبود که برای تمامی مردم دهان بند ایجاد کند، از اوباش و الواط کمک گرفتند. اسامی که قبلا ذکر کرده بودیم در تهران ۳۲ ، که از وعاظ هم مشهورتر بودند مثل طیب حاج رضایی، حسین رمضان یخی، امیر موبور، مهدی قلعه ای، ذکی ترکه و امثال اینها، دهان به دهان شهرت پیدا کردند هم حکومت و هم پلیس به شهرت آنان دامن می زد. معروف بود که مصطفی طوسی یکی از لاتهای معروف تهران مست کرده و با نوچه هایش تابلوی کلانتری شاهپور را پایین آوردند یا هفت کچلان که در راس شان باقر کچل بود موقعی که قمارخانه شان بسته شد، میز قمار را وسط میدان خراسان گذاشتند و گفتند، حالا رئیس کلانتری بیاد جلو، ببیند چه اتفاقی می افتد.

این اوباش در برابر میتینگهای پر جمعیت کارگران، دانشجویان و دانش آموزان هر کاری می توانستند انجام می دادند. در مقابل راه پیمایی ها و میتینگ ها میدان داری می کردند و با چاقو حمله می کردند. کما اینکه در یکی از این درگیری ها، “عابد اصلی” یکی از کارگران کفاش کشته شد.

بازار تخریب گروههای سیاسی در دهه سی داغ بود. حتی به روزنامه های مبتذل شاهنشاهی هم کشیده شده بود. می گفتند در میتینگهایی که تشکیل می شود دختران و پسران در کنار همند و دختران به خاطر پسرها می آیند و پسرها به خاطر دختران؛ چیزی که اینها نمی دانند سیاست است. بعد آخوند محله، اوباش و روزنامه.های شاهنشاهی دست به دست هم می دادند و می گفتند که احزاب سیاسی چپ و سندیکاها کانون عیش و عشرت دختران و پسران است. البته روشنفکران مبارز که بیشتر روزنامه های آن زمان را کنترل می کردند با صداقت و با قلم شان به خوبی دفاع می کردند و سم زدایی می کردند. کودتای ۲۸ مرداد این قلمها را شکست و این نویسنده ها را روانه زندان کرد. در کودتا و حملات بعد از آن دختران مبارز زیادی در صنوف خیاط و بافنده سوزنی، مورد تعرض و تجاوز اوباش، چاقوکشان و ماموران رژیم قرار گرفتند.  وقتی کودتای ۲۸ مرداد به انجام رسید و نیروهای سیاسی و سندیکایی سرکوب شدند در بازگشایی مجدد سندیکاها، کارگران آگاه و دختران مبارز در صنوف مورد حملات بیشرمانه و اهانت و افترای اوباش و منبری های وابسته به حکومتهای شاهنشاهی و روزنامه های وابسته قرار گرفتند و تربیونی برای دفاع از خود نداشتند. سندیکای کارگران خیاط و بافنده، نه تنها تبلیغ و تشویق نمی کردند که دختران به سندیکا بیایند بلکه در موارد حل اختلاف هم، شکایت را کتبی تنظیم می کردند و می دادند دست یک پسر که به سندیکا ببرد و برای حل اختلاف صحبت کند. عامل اصلی دیگر، آشنا نبودن به حقوق اجتماعی و فردی زنانه خودشان هم بود. البته در نساجی ها منسجم تر بود.

در زمان شکل گیری مجدد و گسترده سندیکاها در سالهای ۳۷ و ۳۸، دهه بعد از کودتا، که به سندیکاهای مستقل معروف شدند؛ من ۱۷ ساله بودم که وارد سندیکا شدم و در کمیسیون تشکیلات کار کردم. آن موقع کارمزد بودم و درآمد نسبتا خوبی نسبت به سن و سالم داشتم. حالا می توانستم مستقل و جدا از برادرهایم با مادرم زندگی کنم و مسئولیت کامل مادر را به عهده بگیرم. منزل ما به دلیل اینکه مادرم با من زندگی می کرد در واقع مرکز رفت و آمد مهمانی ها بود در حد یک خانواده کارگری. عاشق کار سندیکایی ام بودم و اضافه بر شب هایی که برایم کشیک تعیین کرده بودند و هفته ای دو شب بود؛ دوست داشتم فعالیت بیشتری داشته باشم در کلاسها شرکت کنم و آموزش بیشتری ببینم و چون عادتا آدم خود نما و پرچونه ای بودم و دائم در کارگاه راجب به مزایایی عضویت در سندیکا صحبت می کردم کارفرماها فشار بیشتری رویم می آوردم و مانع غیبتم در روز، و دنبال کار سندیکایی رفتنم می شدند. یکی از شبهایی که کشیک بودم و هم پستی ام هم نیامده بود، تنهایی داشتم اعلامیه ها را تکثیر می کردم یک آقایی آمد سراغ اعضای هیات مدیره را گرفت گفتم امشب قرار نیست که هیچ کدام بیایند ولی گاهی وقتها سر می زنند، شما بنشیند شاید کسی آمد او یک ساعتی نشست و هیچ کدام از آقایان نیامدند. بهش گفتم احتمالا دیگر نمی آیند شما اگر راهتان دور است می توانید فردا شب بیایید، کاری هم دارید من اینجا ثبت کنم و یادداشت برایشان بگذارم. گفت من از شیراز آمدم خیلی دنبال کار گشتم پیدا نکردم، پولهایم ته کشیده، امشب هم با مسافرخانه تسویه حساب کردم و جایی ندارم. من گفتم امشب را منزل ما باش، فردا با بچه های هیات مدیره تماس می گیرم بالاخره یا برایت کار پیدا می کنیم یا برمی گردی شیراز. اغلب شبهایی که از کارگاه یا سندیکا بیرون می آمدم ساعتی بود که اتوبوس نبود کرایه تاکسی هم با جیب ما همخوانی نداشت من فاصله خیابان اکباتان تا انتهای خیابان آهنگ که منزلمان بود را پیاده می رفتم، آن شب آن آقا را هم پیاده بردم. هنگام راه رفتن،  آنقدر قصه های گوناگون برایش گفتم که وقتی به خانه رسیدیم از پا افتاده بود، شب در منزل ما بود و صبح هم بچه های هیات مدیره کارش را راه انداختند. وقتی این کارگر شیرازی سامان پیدا کرد آقای بسط چی، آقای جعفری و دیگران به این نتیجه رسیدند که ارتباط سندیکاهای تهران و شهرستانها باید مستحکمتر شود. از طریق کمیسیون تشکیلات، یک شبکه کاریابی باید راه اندازی شود. این مساله در جلسه سندیکاهای مستقل در میدان شاه مطرح شد.

پایان قسمت اول




بیانیه حزب کمونیست ارمنستان د رباره مناقشه قره باغ

  • -برگردان: آرسن نظریان-اخبار روز

حزب کمونیست ارمنستان خواهان صلح و آتش بس بدون قید و شرط است

ایروان – یکم نوامبر ٢۰٢۰

ما از همه کمونیستها و احزاب کمونیست برادر در سراسر جهان دعوت می کنیم تا برای پایان بخشیدن به جنگ و خونریزی در قفقاز جنوبی و حل اختلافهای جاری میان جمهوری آذربایجان و جمهوری ارمنستان از طریق مذاکره و براساس منشور سازمان ملل متحد، به ما بپیوندند.

جنگ کنونی از صبح روز ٢٧ سپتامبر سال جاری با حمله گسترده نیروهای نظامی آذربایجان به هدفهای غیرنظامی در قره باغ (آرتساخ) آغاز و اکنون پس از چهار هفته تداوم عواقب فاجعه باری را به وجود آورده است. صدها غیرنظامی کشته و زخمی شده اند، شهرهای و بناهای باستانی با میراثهای گرانبها به عمد هدف بمبارانهای ویرانگر واقع شده اند. شهر استپاناکرت، پایتخت قره باغ براثر بمباران مداوم توسط  آذربایجان با کاربرد مهمات خوشه ای به ویرانه تبدیل شده است و بیشتر ساکنان آن شهر را ترک کرده اند. گزارشهای موثق حاکی از استفاده آذربایجان از سلاح شیمیایی فسفر سفید در حملات است.

در ٢٨ اکتبر گذشته، نیروهای آذربایجان تمام روز زیرساختها و مناطق مسکونی شهرهای استپاناکرت و شوشی، ازجمله یک زایشگاه و مهد کودک را زیر بمباران گرفتند.

اخیرا، ما به بیانیه پرلغزش و گمراه کننده ای به نام “حزب کمونیست آذربایجان”، مورخ ١۶ اکتبر ٢۰٢۰ برخورد کردیم که در میان پاره ای از احزاب برادر پخش شده است. لازم به یادآوری است که ما هیچ نسخه ای از این بیانیه از حزب کمونیست آذربایجان دریافت نکرده ایم. حزب کمونیست ارمنستان، حزبی با دهه های متمادی ارتباط برادرانه با همه احزاب اتحاد شوری سابق می باشد. حداقل انتظار ما این بود که تحلیلی از جانب این رفقا از اوضاع و احوال موجود و پیشنهادهایی برای برون رفت از بحران دریافت کنیم. موضع و نظر ما اینست که به عنوان کمونیست ما طبعا انترناسیونالیست هستیم.  

حزب کمونیست ارمنستان بیانیه ای را که ظاهرا از سوی حزب کمونیست آذربایجان در ارتباط با اوضاع خطرناک موجود در منطقه صادر شده، اوضاعی که آینده هردو ملت همسایه و صلح در منطقه را تهدید می کند، بسیار یاس آور و دلسرد کننده ارزیابی می کند. بررسی دقیق بیانیه نشان می دهد که متن سند در واقع بازنویسی متن اطلاعیه رسمی صادره از جانب دادستانی کل جمهوری آذربایجان در تاریخ ١۵ اکتبر ٢۰٢۰ است.

بیانیه حزب کمونیست آذربایجان نه تنها حاوی هیچ گونه نقد و انتقادی از رژیم حاکم در باکو نیست، بلکه حتی از اطلاق آن به عنوان یک نظام دیکتاتوری و دنباله رو سرمایه داری نئولیبرالی و به ویژه از بحث سرسپردگی کامل آن به ترکیه، یک عضو ناتو، به کلی پرهیز کرده است. بیانیه هیچ گونه تحلیلی را از موضوع جنگ میان آذربایجان و مردم تحت محاصره قره باغ به دست نمی دهد، بلکه به جای آن، خط توجیهی رسمی دولت آذربایجان برای مداخله نظامی در قره باغ را دنبال می کند، دولتی با پیشینه اسف بار در زمینه حقوق بشر که بسیاری از کنشگران سیاسی و مدنی، اعضای اپوزیسیون، دانشجویان، فعالین حقوق زیان و هم چنین فعالین صلح را زندانی کرده است.

رفقا، ما به عنوان کمونیست و انترناسیونالیست، وظیفه داریم به جنگ از منظر ناسیونالیسم عاطفی نگاه نکنیم. واقعیت اینست که در زمان فروپاشی اتحاد شوروی مردم آرتساخ، یعنی جمهوری خودمختار قره باغ کوهستانی، براساس همان اصولی که آذربایجان و بسیاری از جمهوری های سابق شوروی اعلام استقلال کردند، حق تعیین سرنوشت خود را اعمال نمودند. مردم قره باغ، که اکثریتشان را ارمنیان تشکیل می دادند، از زمان تشکیل جمهوری فدراتیو سیوسالیستی ماوراء قفقاز اراده خود را توسط رهبرانشان اعلام نموده اند.

اما، صرف نظر از موضوع حق تعیین سرنوشت، مردم قره باغ دلایل محکمی برای مخالفت با قرار گرفتن زیر حاکمیت آذربایجان دارند. درواقع، در روزهای فروپاشی اتحاد شوروی و همراه آن فروپاشی سیاست “دوستی ناگسستنی ملتها”، که تا آن موقع در قفقاز حاکم بود، ارمنیان آذربایجان هدف کشتارها و خشونت سهمگینی از جانب عوام لگام گسیخته آذربایجانی قرار گرفتند، در حالی که نیروهای ناسیونالیست آذری آنها را تشویق می کردند. از آن زمان هم رژیم باکو سیاست سرکوب اقلیتهای قومی غیرترک و به ویژه تشویق حداکثر دشمنی و نفرت ورزی نسبت به ارمنیان را فعالانه دنبال کرده است.

بعلاوه، اگر این گزاره را می پذیریم که “جنگ ادامه سیاست”  است، بر ما کمونیستهاست که بررسی کنیم و بینیم که چه سیاستی باعث این جنگ شد؟ آیا غیراز اینست که سیاست پاکسازی قومی که اکنون از جانب ترکیه و اسراییل نیز تقویت می شود، این جنگ را به وجود آورده است؟ جای بسیار شک و تردید است که هدف ترکیه بهبود وضع مردم قره باغ یا هریک از ملل منطقه باشد. ما به شدت نگران نقشه های توسعه طلبانه ترکیه هستیم و استقرار وی در آذربایجان را جزیی از این نقشه های شوم می دانیم. متاسفانه، آذربایجان مدتهاست به عنوان مرکز دوم ایدئولوژی پان ترکیسم شناخته شده است، شهرتی نامطلوب که البته انطباق کامل با عملکرد این دولت دارد.

 مقاصد شوم دولت ترکیه در این مناقشه نه تنها با پشتیبانی نظامی و لجستیکی مداوم از آذربایجان، بلکه با انتقال کاملا مستند مزدوران جهادی از ادلیب سوریه به منطقه ما، آشکار می گردد. در منطقه ای به این بی ثباتی، خطر اشتعال گسترده جنگ براثر حضور این مزدوران بیش از حد واقعی است.

رفقای عزیز،

حزب کمونیست ارمنستان یک حزب پرافتخار ضداستعماری و ضد امپریالیستی است که برای صلح و خلع سلاح در قفقاز و در تمامی منطقه مبارزه می کند.

ما مخالف کاربرد خشونت برای حل اختلافهاهستیم و به عنوان کمونیست و انترناسیونالیست وظیفه هر کمونیستی می دانیم که علیه جنگ طلبی، نظامی گری و خشونت فعالانه به مخالفت برخیزد.

ما کمونیستها معتقد به حق تعیین سرنوشت ملل هستیم، مردم آرتساخ سابقه طولانی در مبارزه برای حقوق انسانی خود دارند و شایسته حکومتی دموکراتیک هستند. آنها نباید محکوم به زندگی تحت دیکتاتوری رژیم باکو و، به یک معنا، ترکیه شوند.

ما براین باوریم که تنها یک راه برای برون رفت از این اوضاع خطرناک حاضر و حل اختلاف میان آذربایجان و ارمنستان وجود دارد و آن راه صلح و مذاکره بر طبق اصول و موازین حقوق بین الملل و منشور سازمان ملل متحد است.

ما همه احزاب کمونیست و کارگری در سراسر جهان را فرا می خوانیم تا در مبارزه برای آتش بس فوری، صلح و برادری پایدار و، بار دیگر، با روح “دوستی و برادری ملتها” به ما بپیوندند.

با سلامهای رفیقانه،

حزب کمونیست ارمنستان

یکم نوامبر٢۰٢۰

متن اصلی اعلامیه:

http://www.solidnet.org/article/CP-of-Armenia-The-Communist-Party-of-Armenia-supports-peace-and-calls-for-an-unconditional-ceasefire/



ایدئولوژی سوسیالیستی

  • دنیز ایشچی– اخبار روز

سر سخن

ایدئولوژی یعنی چه؟ آیا ایدئولوژی مجموعه ای از باورمندی های دگماتیک را در بر میگیرد؟  آیا بافت های منسجم نظام باورمندی های دینی، مثل ولایت فقیه اسلامی، اوانجلیست های مسیحی و هندویسم برای خود ایدئولوژی های متفاوتی میباشند؟ آیا ما ایدئولوژی فراگیری برای نظام سرمایه داری میتوانیم تعریف بکنیم؟ آیا ایدئولوژی میتواند پویا، علمی، مترقی و در خدمت بشریت امروز بوده باشد؟ آیا مجموعه پردایم نظری سوسیالیسم، برای خود یک ایدئولوژی میباشد؟ تحت چه شرایط و ویژگیهایی ایدئولوژی سوسیالیستی میتواند نقش ارتجاعی و ترمز کننده ایفا نماید.

ایدئولوژی چیست

سوالهای مطرح شده در بالا را میتوان با پرسش های مشابه دیگر ادامه داد. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، تعریفی که در میان نیروهای چپ از ایدئولوژی رایج شده است، اکثرا بر این پایه است که ایدئولوژی مجموعه ای از باورمندی های  به هم پیوسته ایستا و دگماتیک میباشد که در مقابل روند تحولات دموکراتیک اجتماعی به پیش، به عامل ترمز کننده و تخریبی تبدیل شده اند. از این نظر، گریز از باورمندی ایدئولوژیک و گزینش راهکار ایدئولوژی ستیزی، به بخش غالبی از باورمندی های چپ دموکرات تبدیل گردیده است. از این گذر میباشد که در برنامه های احزاب چپ دموکرات شاهد میباشیم که مینویسند، آنها مخالف نظام های اجتماعی سیاسی ایدئولوژیک میباشند.

این مساله نه تنها موجب شده است تا نیروهای چپ از مجموعه نظام منسجم باورندی سوسیالیسم فاصله بگیرند، بلکه دست یابی به آرمان های سوسیالیستی را تنها از طریق بسط و تعمیق ارزش های دموکراتیک اجتماعی میسر و ممکن بشمارند.

در تعریف ایدئولوژی میتوان گفت که “ایدئولوژی” نظام باورمندی های فکری منسجمی میباشد که در آن ابعاد فلسفی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در پیوند با همدیگر یک کلّیت واحد نظری را تشکیل میدهند. “ایدئولوژی” اسلامی یکی از این نمونه ها میباشد که از ابعادی فلسفی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی تشکیل گردیده است.

در مورد ایدئولوژی  میتوان ابعاد دیگری را از قبیل بعد های “تاریخی”، “فرهنگی”  و “علمی” را هم به ابعاد بنیادین و اولیه آن اضافه نمود. ولی فکر میکنم، چهار بعد اولیه “فلسفی”، “اقتصادی” ، “اجتماعی” و “سیاسی” ، اندام های پایه ای و اساسی یک نظام فکری ایدئولوژیک را تشکیل میدهند.

همزمان با آغاز دوران روشنگری  رنسانس، نظرات ارسطو از طریق “ابن رشد” ها و “ابن میمون” ها از شبه جزیره ایبری به جاهای دیگر اروپا وارد شده و جایگزین حاکمیت چندین صد ساله نظرات افلاطون گردید. با آگاهی از این مساله که نظریات ارسطو به مراتب بیشتر از افلاطون بر پایه های تحقیقاتی و علمی متکی میباشند، به موازات رشد علوم و صنایع در دوران رنسانس، نظرات فلسفی مدرنیسم، جایگزین نظرات ارسطویی شد. زمانی که نطریات فلسفی مدرنیسم به تنهایی برای تبیین و تفسیر پدیده های هستی کفایت نمیکردند،  با رشد بیش از پیش علمی- صنعتی و اجتماعی جوامع، نظرات پست مدرن، آغاز به نقد نظریات فلسفه مدرنیسم نمودند.

هدف از این مقدمه این میباشد که با رشد علمی صنعتی اجتماعی، نه تنها نظرات فلسفی، بلکه نظریات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیز تغییر می یابند. بنا بر این، “ایدئولوژی” میتواند پویا، زنده،  به روز، مترقی بوده و در خدمت رشد، ترقی و سعادت بشریت به کار گرفته شده باشد. ایدئولوژی میتواند به موازات تحولات علمی ، بر بستر پایبندی و همخوانی با تحولات علمی صنعتی به نقد و پالایش خویش ادامه داده و همچنان در خدمت بشریت باشد.  اگر ایدئولوژی هایی که تاریخ مصرف آنها تمام شده و گاها صدها و هزاران سال از زمان آنها گذشته است، نقشی ارتجاعی، ویران گر و گاه نابود کننده این در جوامع بشری امروز ایفا می نمایند. در مقابل، ایدئولوژی هایی که بر بستر آخرین دستاوردهای علمی، فلسفی، اقتصادی و اجتماعی بشری متکی میباشند، نقش تعیین کننده ای در جهش های اجتماعی به پیش ایفا می نمایند.

اگر نظام سرمایه داری کلان جهانی بر ایدئولوژی های مبتنی بر “نئولیبرالیسم”، و “فاشیسم” متکی میباشد. اگر قرینه آن در کشورهای جهان سوم، خود را بصورت ایدئولوژی ارتجاعی اسلامی افراطی و غیره نشان میدهند، “ایدئولوژی سوسیالیستی” میتواند با اتکا به آخرین دستاورهای علمی، صنعتی، فلسفی، روانی و اجتماعی در خدمت عموم بشریت، حفاظت از محیط زیست و جامعه ای به دور از هر نوع تبعیض به خدمت گرفته شود.

ضرورت برآمد ایدئولوژی سوسیالیستی

امروز در جوامع بشری ایدئولوژی های متفاوتی از قبیل “فاشیسم”، “ایدئولوژی های بنیادگرایی دینی”، “نئولیبرالیسم” و غیره بطور منسجم و قدرتمندی در جوامع بشری حضور داشته و آلترناتیوهای منسجم نظری خویش را هم از راههای ترویج و تبلیغ، و  گاها به موازات آن با قهر ارائه داده و به پیش میبرند.

در یک چنین شرایطی، احزاب چپ، با شرمساری از سوسیالیسم، خود را با اعتقاد به شاخص هایی از قبیل “ضد تبعیض” بودن، اعتقاد به ” آزادی و حقوق بشر” ، باورمندی به “نظام دموکراتیک” ، “دفاع از حقوق کارگران و زحمتکشان” و “مخالفت با قدرتمداری کلان سرمایه داران”  و “طرفداری از حفاظت از محیط زیست” و  غیره تعریف و معرفی می نمایند. در بهترین حالت خویش  خود را در قالب “جمهوری خواهان دموکرات” معرفی می نمایند و از طریق ایجاد شرایط دموکراتیک  در جامعه از طریق نظام حاکمیت سیاسی انتخابی “جمهوری” اراده سیاسی را به دست مردم می سپارند.  در شرایط تعریف پراکنده گویانه نیروهای چپ از آرمان ها و نظام اجرائی سیاسی آلترناتیو نظری خویش، قدرتمداری حاکمه کلان سرمایه داری، با آگاهی دقیق به ماهیت آرمانی نیروهای چپ، همیشه و در هر شرایطی تلاش در محو و حذف اجتماعی سیاسی و فیزیکی این نیروها در جوامع میباشند.

نیروهای چپ، در رقابت و چالش با ایدئولوژی های ارتجاعی، باید آلترناتیو نظری ایدئولوژیک خویش را بصورت منسج و قدرتمندتری به میدان بیاورند. چپ های دموکرات مجموعه اندام های باورمندی نظری اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و علمی خویش را میتوانند در ایدئولوژی نظری آلترناتیو “سوسیالیستی” خلاصه نمایند.

نیروهای چپ و پیروان راهکار سوسیالیستی، باید با ایدئولوژی منسجم و قدرتمند خویش همطراز با ایدئولوژی های دیگر ظاهر شده ،  برآمد نموده و با دیگر ایدئولوژی های رقیب همطراز به میدان رقابت و چالش وارد گردد. تنها در چنین شرایطی میباشد آنها مانع از آن میگردند تا توده های میلیونی کارگران و  زحمتکشان، در دستیابی به آمال و ارزوهای خویش، فریب ایدئولوژی های فاشیستی و یا ارتجاعی را بخورند. تنها از این طریق میباشد که آنها قادر میباشند تا آلترناتیو قدرتمندی نظری سوسیالیستی مسیر را برای پیوند آنها  به صفوف پیشگامان سوسیالیستی همراه میکند.

پایان سخن

نه تنها نیروهای چپ باید از ایدئولوژی ستیزی فاصله بگیرند، بلکه باید آنها وقعیت زیستی ایدئولوژی های متفاوت را قبول نمایند. باید نیروهای چپ قبول کنند که برای مقابله و پیروزی بر ایدئولوژی هایی که تاریخ مصرف آنها به پایان رسیده است، با ایدئولوژی منسجم، مدرن، آینده نگر سوسیالیستی که بر پایه های پویائی آخرین دستاوردهای علمی بشریت مبتنی میباشد، در صحنه چالش های اجتماعی ظاهر گردند.

دنیز ایشچی

۴ نوامبر




کارگران هفت تپه به طور موقت آزاد شدند، ادامه ی اعتراضات، انتشار فراخوان با صدها امضا

اخبار روز

بر اساس خبرهای دریافتی، کارگران بازداشتی هفت تپه، حمید ممبینی، مسعود حیوری، ابراهیم عباسی و یوسف بهمنی، روز چهارشنبه به قید وثیقه ی پنجاه میلیونی به صورت موقت آزاد شدند.

نمایندگان کارگران شرکت کشت و صنعت نیشبکر هفت‌تپه از روز پنج‌شنبه هفته گذشته در بازداشت به سر برده و به زندان فجر دزفول منتقل شده بودند. به رغم صدور قرار وثیقه آزادی این کارگران، مسئولان شوش تا امروز از آزادی آن ها خودداری کردند.

فرزانه زیلابی، وکیل کارگران هفت‌تپه امروز صبح به امتداد گفته بود قرار تامین کیفری کارگران بازداشتی هفت تپه، قرار وثیقه ۵۰میلیون تومانی بوده که این قرار در شعبه ۱۰۱دادگاه‌های کیفری ۲شهرستان شوش تایید شد. اما با وجود اعلام آمادگی کتبی و شفاهی، برای تودیع وثیقه از روز دوشنبه، دوازدهم آبان، متاسفانه تا امروز اجازه انجام تشریفات سپردن وثیقه و آزادی کارگران را نداده بودند.

خانم زیلایی گفته بود: پرونده نزد رییس دادگستری شوش مسکوت مانده و وی اعلام کرده که آزادی کارگران باید با کسب نظر شورای تامین صورت بگیرد!

ادامه ی اعتراض کارگران در هفت تپه

روز چهارشنبه کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه برای ششمین روز متوالی در شرکت تجمع کردند و با شعار «کارگر زندانی آزاد باید گردد»، خواهان رهایی همکاران خود از زندان شدند.

سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه روز سه شنبه با انتشار اطلاعیه ای اعلام کرد بازداشت کارگران هفت تپه را محکوم می کند و خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط بازداشت شده گان است.

در اطلاعیه سندیکا خطاب به «مردم عزیز ایران! آزادیخواهان! بشردوستان! حامیان حقوق کارگران» آمده است:

از روز پنجشنبه ۸ آبان ماه ۱۳۹۹ چهار نفر از کارگران نیشکر هفت تپه به نام های، حیوری، عباسی منجزی، یوسف بهمنی و حمید ممبینی بازداشت شده اند. این کارگران را به زندان دزفول منتقل کرده اند. اسدبیگی مدیرعامل سابق هفت تپه که پرونده فساد مالی و غارت ارزی او در دادگاه فاش شده و خلع ید او از شعارهای اصلی کارگران هفت تپه است در یادداشتی با امضای «مدیرعامل» با استناد به «قوانین جاری کشور» تهدید کرده که بازداشت شده گان باید به «سزای اعمال» خود برسند.

با حمایت آشکار قضایی از این تهدیدات اسدبیگی، شعار «دزد آزاد، کارگر زندانی» تبدیل شده به دزد آزاد و شاکی، کارگر اسیر و متشاکی. اقدام قوه قضایی جایگاه قانون و شان مذاکره نمایندگان مجلس با نمایندگان کارگران هفت تپه و سرنوشت وعده ها و حرف های آنان را هم بار دیگر به طور عملی به عموم کارگران نشان داده است. مطالبات برحق کارگران را نمی دهند؛ در عوض آنان را به تحریک فردی که خود به فسادش اذعان دارند راهی زندان می کنند.

کارگران فقط با تکیه بر نیروی خود و حمایت و همبستگی همسرنوشتان شان می توانند مطالبات شان را پیگیری کنند. کارگران بازداشتی هیچ جرمی مرتکب نشده اند و فقط به خاطر حق خواهی صنفی و حمایت از همکاران شان دستگیر و زندانی شده اند.

در ادامه این اطلاعیه آمده است:

سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه؛ ضمن محکوم کردن برخورد امنیتی و قضایی با مطالبات کارگران هفت تپه خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط کارگران بازداشتی هفت تپه، خاتمه دادن به برخوردهای امنیتی، ابطال پرونده سازی های تاکنونی و اجرای مطالبات کارگران است و از این رو همگان را به حمایت متشکل از فراخوانی که برای آزادی کارگران منتشر شده، دعوت می کند.

فراخوان برای آزادی کارگران زندانی هفت تپه

ما امضاء کننده گان؛ ضمن حمایت از مطالبات تاکنونی کارگران هفت تپه، خواستارآزادی بی قید وشرط کارگران زندانی هفت تپه می باشیم!

تشکل های کارگری ونهادهای فرهنگی واجتماعی، مدافعین حقوق کارگران با حمایت ازفراخوان عام، سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه. هم صدا با آنان ؛ ضمن محکوم کردن برخورد امنیتی و قضایی با مطالبات کارگران هفت تپه خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط کارگران بازداشتی هفت تپه، (مسعود حیوری ، عباسی منجزی ، یوسف بهمنی و حمید مبینی ) و خاتمه دادن به برخوردهای امنیتی، ابطال پرونده سازی های تاکنونی و اجرای مطالبات کارگران هفت تپه می باشیم!

اسامی حمایت کننده تشکل های کارگری و نهادهای فرهنگی واجتماعی
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
اتحاد بازنشستگان اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران
اتحاد نیروهای دمکراتیک ایرانی – سوئیس
اتحاد چپ ایرانیان در خارج از کشور
انجمن‌ پناهندگان ایرانی گوتنبرگ/سوئد
انجمن دفاع از زندانیان سیاسی-عقیدتی در ایران- پاریس
انجمن روناک – زنان شرق کردستان انجمن سوسیالیستهای سوئد انجمن حقوق بشر و دمکراسی در ایران- هامبورگ انجمن فرهنگی کوشا – گوتنبرگ
ایران آزاد – کانون حمایت از حقوق بشر، آزادی و دمکراسی – آلمان بنیاد اسماعیل خویی
بنیاد هنر و ادبیات – گوتنبرگ
پلاتفرم دمکراتیک ایران- استکهلم
آلترناتیو سوسیالیستی ایران- لندن
فدراسیون اروپرس- بلژیک حامیان مادران پارک‌لاله – استکهلم حزب آزادی و رفاه ایرانیان
جمعی از فعالان اجتماعی- سیاسی و پناهندگان گوتنبرگ – سوئد
رادیو پیام کانادا
شورای هماهنگی علیه کشتارهای جمهوری اسلامی ( فریاد خاوران)
ورای همبستگی ایرانیان با روژاوا- استکهلم
شورای همبستگی با مبارزات مردم ایران- لندن
شورای همبستگی پناهجویان و پناهندگان ایرانی در ترکیه
شورای همراهی با آلترناتیو کارگری در ایران
زنان مستقل کلن- آلمان
کانون ایرانیان مترقی در نیویورک و نیوجرسی- آمریکا
کانون پناهندگان سیاسی ایرانی- برلین
کانون کنشگران دمکرات و سوسیالیست- هانوفر
کانون همبستگی با مبارزات کارگران در ایران- فرانکفورت
کانون همبستگی با کارگران ایران- گوتنبرگ کمیته همبستگی کارگران ایران – سوئد
کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران- سوئیس
کمیته دفاع از زندانیان سیاسی در ایران- برلین
کنشگران‌آزادی- لس آنجلس
کنشگران سیاسی ایران لس آنجلس- آمریکا مرکز فرهنگی – اجتماعی اندیشه – گوتنبرگ (سوئد)
همبستگی با مبارزات مردم ایرام- سوئیس
همبستگی سوسیالیستی با کارگران ایران- پاریس
هیئت موسس کانون پناهندگان ایرانی در یونان- آتن

امضاء کنندگان اشخاص به ترتیب حروف الفبا:
آرزو رمضان نژاد – آرزو ناهید- آرش آهنی، فعال سیاسی- آرش کمانگر- آذر حضرتی – آمادور نویدی، وبلاگنویس و مترجم- آینده ازاد- ابراهیم آوخ – کنشگر سیاسی- ابراهیم دینخواه – ابراهیم پویان – ابوالفضل اردوخانی- احترام عبدوس – احسان ثابت- احمد دیناروند- احمد زاهدی لنگرودی- احمدرضا موید محسنی ، هنرمند و فعال سیاسی- گوتنبرگ (سوئد)- احمد عزیزپور، فعال سیاسی – اردشیر نظری- اردشیر محسنی- احسان حقیقی نژاد- اسماعیل صفرزادە – اعظم خوش‌سیما- اصغرایزدی -اکبری- آسو سهامی، فعال سیاسی – افسانه افرازه – افسانه عنایتی – افسانه نوروزی – اکبر دیلمی- اکبر سوری – اکبر صالح نژاد – اکبر کریمیان، فعال حقوق بشر- امید محمدیه مدافع حقوق بشر و پناهندگان- امیر بابلیان- امیرجواهری لنگرودی عضو کانون همبستگی ب

ا کارگران ایران – گوتنبرگ – امیر شایان – انور ستاری – ایران احمدی- ایمان حیدری،مدافع حقوق بشرو پناهندگی- امین بیات ، فعال سیاسی
ب:
باقر ابراهیم زاده، زندانی سیاسی سابق و فعال سیاسی- باهره علمداری – برزو فولادوند- بدری حوریزاد – بنفشه کریم زاده : وبلاگ نویس و فعال حقوق زنان پناهجو در ترکیه- بیژن خوزستانی- بیژن قهرمانی – بهار حدیدی – بهاره سلکی ، فعال جنبش زنان و مدافع حقوق پناهندگی – بهدخت دانشور- بهزاد کریمی- بهروز جلالی – بهروز خلیق – بهروزسورن ،روزنامه نگار- بهرورعارفی- بهروز فراهانی – بهزاد سهرابی – بهروز پیله‌ور- بهزاد بارخدایی- بهنام چنگانی، فعال سیاسی- بهرام سلطانی، فعال حقوق بشر- بهرام رحمانی،نویسنده و روزنامه -بهمن توتونچی روزنامه نگاروسردبیرهفته نامه توقیف شده کرفتو- بیژن سعید پور، کنشگر سیاسی
پ:
پردل زارع، فعال سیاسی وحقوق پناهجوی- پری اسدی – پروانه بکاه عضو هیات رئیسه حزب چپ آلمان – هانوفر- پروانه مداح راد- پرویز جواهری- پرویز رستمی- پروین ریاحی، فعال جنبش زنان- پروین محسن – پروین ملک- پرویز میرمکری، شاعر- پویا یوسفی- پیروز زورچنگ،فعال سیاسی و زندانی سیاسی سابق –
ت:
تراب ثالث- ترانه راد – تهمینه بقائی- تقی رزم جو- تقی روزبه، تحلیگر سیاسی- تقی ریاحی لنگرودی- توفیق محمدی
ث:
ثریا فتاحی ، فعال سیاسی- ثریا قبادی – ثریا چیت ساز – پریچهر نعمانی-
ج:
جبار دوستی – جعفر حسین زادە،فعال سیاسی – جلال نادری- جلیل حسینی- جمشید صفاپور، فعال کارگری- جمشید گوی‌آبادی- جمیله حیدری- جمیله خانگلدی جمیله روحزنده- جوانشیر بذله‌گو- فعال سیاسی – جهان برجیان-
ح:
ح ریاحی ، فعال سیاسی و زندانی سیاسی سابق- حسن عزیزی، مترجم- حسن نائب هاشم – حسین سعدی شیرازی- حسین سعدی- حسن گلشاهی – حسین پورجانکی – حسین نقی پور،فعال سیاسی و رسانه ای – حسین موسوی – حسین غلامی – حمید احمد زادە – حمیدرضا رحیمی ، شاعر و طنزپرداز- حمید موسوی پوراصل – حمید نوشادی
خ:
خسرو بختیاری- خسرو آهنگر- خلیفه شهریار- خلیفه موسوی
د:
داوود داوودی – داوود احمد لو، فعال حقوق بشر –
ر:
راحله راحمی‌پور – راحله طارائی – رسول شوکتی- روح الله مردانی – روشنک پازوکی – روزا روزبهان – رویا دارابی- رفعت رنجبران لنگرودی- رحیم امیری- رحیم استخری- رشید محمدی،هنرمندوبازیگرتئاتر پناهجو درآلمان- رضا بی شتاب ، شاعر- رضا سپیدرودی- رضا رئیس دانا- رضا کافی (کنشگر سیاسی)- رضا محمدی- رنجبر فکری ، مدافع حقوق بشر پناهندگان
ز:
زانیارسهرابی- زری شمس- زهرا تحویلیان- زهراسادات ابراهیمی – زهرا سلطانی- زهرا رفیعی-
ژ:
ژاله روحزاد- ژاله سهند، فعال سیاسی و زندانی سیاسی سابق
س:
سارا فرزاد،روزنامه نگار – سرور پورآذر – سجاد رضوی – سحر احمدی – سحر صبا- سولماز مظاهری – سیاوش محمودی- سعید تقوی- سعید آرمان- سعید اوحدی- سعید اویسی – سعید حمید بیگی – سعید رحیمی – سعیده مشیدی ، فعال سیاسی – سیامک انصاری- سیامک سلطانی- سیامک جهان‌بخش – سیامک قبادی- سینا مهدویان وکیل و فعال حقوق بشر و مدافع حقوق پناهندگی -سوسن شهبازی – سهیلا لیندهورست- سهیلا ساده – سهیلا کریمی- سهیلا گلشاهی- سیاوش عبقری، کنشگر سیاسی واستاد دانشگاه- سیامک مؤیدزاده – عضو نهادهای همبستگی با کارگران ایران – خارج کشور – سیروان عنایتی ، روزنامه نگار مقیم آریزونا – آمریکا- سیروان منصوری روزنامه نگار و مدیر سایت پناهندگی هانا – پناهنده در ترکیه
ش:
شاهین کاظمی- شکور بابا زاده- شورفا علوی – شهلا عبقری، کنشگرسیاسی واستاد دانشگاه- شهلا مسافر- شیرین احمدی سروستانی، شاعرپناهجودرترکیه- شهین نژادوندی-
ص:
صادق افروز- صادق کار- صادق ناحومی ، فعال سیاسی – صدیق جهانی – فعال کارگری- صمد (علی پورنقوی)-
ط:
طلا ابراهیمی – طاهره لامعی- طوبی مرادی-
ع:
عاطفه لامعی – عالیه اقدام دوست – عالیه امیری – عالم جوادی – عباس تکلو بیغش، فعال سیاسی- عزیزسادات رضوی – عشرت بستجانی – علی امیدواران – علی پیچگاه، فعال کارگری درتبعید- عسکر شیرین بلاغی – علی اعتدالی، کنشگر سیاسی – – علی ستاری، فعال سیاسی
علی دماوندی، فعال سیاسی ورسانه ای – علی کارگران- علی کلایی – علی رسولی- علی فیاض- علیرضا گلی- عین‌الله رحیمی‌نژاد-
غ:
غلامرضا تقی خواهان – غلام عسگری – فعال کارگری در تبعید- غلام نادریان
ف:
فاطمه ابوالحسنی – فاطمه رضائی- فاطمه سبحانی، فعال حقوق زنان- فتح الله خلیلی ، عضو انجمن پناهندگان گوتنبرگ – فرشاد مرادی، فعال سیاسی- فردوس جمشیدی رودباری – فرزانه راجی – فرزانه حسینی- فرناز رحمانی – فرحناز قراخانی- فرخ حجیدری- فرخ قهرمانی- فرخ کابلیان- فرود سیاوش پور- فریبا ثابت، فعال جنبش زنان – فریبا مخبر – فریبا معمایی – فریبرز مهران ادیب – فرید اشکان – فرید مهران ادیب- فریده کریمی‌پور – فریده مرادی،فعال س

یاسی – فرهاد دانشور- فرهنگ طاولی- فخری سجادی – فیروزه راد- فیروزه علی پور، فعال سیاسی- فهیمه بادکوبه
ک:
کامبیز گیلانی ،شاعر- کامبیز فاتحی ، محقق محیط زیست – پناهجو در آلمان کامران الوند، فعال سیاسی – کاووس بهزادی، مترجم- کریم منیری – کیتاش شمس، کنشگر سیاسی – کیوان یزدانی – کیومرث دوستی-
گ:
گلی رسولی-
ل:
لنا هاشمی – لیلا محمد قلی خانی، فعال سیاسی- لیلا کرم‌بستی- لیدا تورتیر-
م:
مجید دارابیگی، فعال سیاسی و زندانی سیاسی دو رژیم- محبوبه جاهدی فر، فعال سیاسی – محسن رضوانی- محمد اعظمی – محمد الماسی – محمد تجلی‌جو لنگرودی – محمد حسین یحیایی – محمد سامی – محمدحسن پوره – محمدرضا روحانی، وکیل سابق دادگستری- محمدرضا خلوتی – محمدرضا جیحون‌آبادی- محمد رضا هادی پور،عضوانجمن پناهندگان ایرانی گوتنبرگ – محمد ذلالی، فعال سیاسی- محمد عزیزی – محمود آشوری، فعال سیاسی و زندانی سیاسی سابق- محمود علیزادە لسانی- مجید مشیدی – مسعود سفری – مسعود فتحی- مرجان داوودی – مرتضی احمدی – مرتضی خانیان- مرتضی نیکی- مریم پورتنگستانی – مریم مراد عظیمی ،فعال اجتماعی- سطوت – مریم طالبی- مریم عینی – مریم محسنی فعال کارگری – مریم عظیمی – مریم امانی – مرضیه جوان- مجتبی نظری- مجید تمجیدی- مجید عبدالرحیم پور – ملوک نریمانی – منوچهر تقوی بیات- منوچهر گلشن – منوچهر مقصود نیا- منصور منصورنژاد – منصوره بهکیش – منصوره کاظمی – منیره برادران- منیره حقیقی – منیژه آزادی – منیژه خانگلدی – منیژه شمس- مهر آفاق مقیمی نیاکی، فعال سیاسی و زندانی سیاسی- مهرانگیز دابوئی – مهرداد بهار آرا- مهری پاکیزاد – مهری حبیبی – مهدی اخوان – مهدی پرویز – مهدی صفری، فعال سیاسی حقوق بشر – مهوش رشیدی، مدافع حقوق بشر و پناهندگان – مهین کارگشا – مهتاب سرابی- میترا ابراهیمی – میلا مسافر- مینو همیلی ، فعال سیاسی و زندانی سیاسی سابق- مینا انتظاری- مینو خدیو-
و:
وحید میرشکار- وهاب انصاری
ن:
نادر ثانی – تحلیلگر سیاسی و آموزگار- ناهید ایرانپور- ناهید پیغمبری- ندا فرخ ، فعال حقوق بشر

  • نسرین احمدی- نسرین واقعی ، فعال سیاسی – نسترن بزازی- نقی ریاحی لنگرودی- ناصر غفرانی فر هنرمند تاتر- ناصر نادری- نیکی میرزایی شاعر،فعال فرهن ندا نوآور، فعال حقوق بشر
    گی و اجتماعی – نیکو نیکوکار- نرگس شریفی- نرگس جوانبخت- نوش افرین جعفری، مدافع حقوق بشر و پناهندگان-
    ه:
    هوشنگ دیناروند- هوزان خالدیان، کاریکاتوریست پناهجو در آلمان- هدایت غلامی
    ی:
    یاسمین میظر – یدالە بلدی – یوسف آبخون



“حق حاکمیت ملی” ، “حقوق اساسی” و “حقوق اجتماعی”

  • -مسعود امیدی-اخبار روز

حق حاکمیت ملی مفهومی در چارچوب حقوق بین‌الملل و به معنای  ” اِعمال اقتدار دولت-کشورها در مرزهایِ سرزمینیِ مشخص است”. این مرزهای سرزمینی مشخص نیز در چارچوب جغرافیای سیاسی جهان در نهادهای حقوقی بین‌المللی به رسمیت شناخته شده است. در چارچوب این مفهوم در یک قلمرو ارضیِ مشخص، دولت به‌عنوان عالی‌ترین نهاد سیاسی، اعمال اقتدار نموده و مرجع نهاییِ تصمیم‌گیری است و سایر مراجع داخلی و خارجی را که اقتدارش را به چالش بکشند، برنمی‌تابد. تاکید بر حاکمیت ملی در ادبیات سیاسی اساسا در برابر مداخلات خارجی و در مقابله با رابطه سلطه و تابعیت و مداخله‌گری کشورهای امپریالیستی در کشورهای پیرامونی از یک سو و از سوی دیگر مدعیان داخلی که در مناطق مختلف کشور، اقتدار حاکمیت را برنمی تابند، مطرح است. حق حاکمیت ملی برای کشورهای مختلف با نظام های سیاسی مختلف به رسمیت شناخته شده است. به این معنا که در حقوق بین‌الملل به‌رسمیت شناختن حق حاکمیت ملی کشورها در عمل چندان منوط به دموکراتیک بودن نظام سیاسی و اجتماعی این کشورها نبوده بلکه بیشتر تابع توازن قواست. در فضای جهانی‌سازی نیز این مفهوم به میزان زیادی تحت تاثیر بستر عینی و مادی صف‌بندی‌های سیاسی موجود بر محور تضاد کار و سرمایه در سطح جهانی قرار دارد.

“حقوق اساسی شاخه‌ای از حقوق عمومی است که در آن از ساختار حقوقی دولت و رابطه‌ی سازمان‌های آن با یکدیگر از یک سو و حقوق و آزادی‌های مردم از سوی دیگر و به‌عبارتی قوانین حاکم بر فرمانروا و فرمانبر بحث می‌شود، هدف حقوق اساسی تنظیم قدرت و تضمین آزادی بوده و مهم‌ترین منبع حقوق اساسی در هر کشور قانون اساسی است.” این حقوق زیرساخت مناسبات سیاسی را فراهم می‌کند که دستیابی به آنچه تحت عنوان حقوق دموکراتیک مانند آزادی احزاب، آزادی مطبوعات، آزادی تشکل‌های صنفی و اتحادیه‌ای و … و سازوکار جابجایی قدرت و تغییر نهادهای نمایندگی قدرت چون مجلس و دولت مطرح هستند، در چارچوب آن شکل می‌گیرند. 

“حقوق اجتماعی” اساسا به مناسبات و زیرساخت های اقتصادی و اجتماعی و شرایط زیستی و فرصت‌ها و امکانات معیشتی مردم در جوامع بر می‌گردد که باید از سوی دولت‌ها تضمین شود. هدف از حقوق و قوانین اجتماعی، تضمین تامین مزایا و خدمات اجتماعی چون اشتغال، بیمه بیکاری، بازنشستگی، تامین مسکن، سطع دستمزد مناسب‌، دسترسی به خدمات آموزشی و بهداشت و درمان، برخورداری از  تامین اجتماعی و فرصت های رشد برای توده های مردم در هر کشور است. بدون برخورداری از حقوق اجتماعی، برخورداری از حقوق اساسی و دموکراتیک در یک جامعه‌ی مبتنی بر فاصله‌ی طبقاتی سرابی بیش نیست. حقوق اجتماعی نیز اساسا به سطح رشد و توازن قوای اجتماعی-طبقاتی و میزان تعهد دولت به دفاع از طبقات و اقشار فرودست جامعه بستگی دارد. از منظر توسعه‌ی اقتصادی- اجتماعی نیز ده‌ها شاخص برای توسعه‌ی انسانی تعریف شده است که بسیاری از آن‌ها به حوزه‌ی حقوق اجتماعی ارتباط دارند. از یک سو نهادینه‌شدن حقوق اجتماعی می‌تواند زمینه‌ساز توسعه‌ی حقوق دموکراتیک شود، و از سوی دیگر توسعه‌ی حقوق دموکراتیک  می‌تواند در راستای تامین حقوق اجتماعی برای توده‌های مردم عمل کند.  ارتباط متقابل بین حقوق اجتماعی و حقوق دموکراتیک امری عینی، دیالکتیکی و غیر قابل انکار است.

ایده‌آل آن است که تحکیم حاکمیت ملی، حقوق اساسی و حقوق اجتماعی در یک جامعه به موازات هم پیش بروند.  اما در پویش سیستمی تضادهای اجتماعی و سیاسی، در بسیاری مواقع این روند خطی مشاهده نمی‌شود و متاثر از عوامل متعدد تاثیرگذار در حوزه‌های بین‌المللی، منطقه‌ای و داخلی، هماهنگی بین این زمینه‌ها دچار اختلال می‌شود و درهم می‌ریزد. به‌همین دلیل است که اساسا در شرایطی که کشورها در معرض مداخلات خارجی قرار می‌گیرند و حاکمیت ملی آن‌ها با تهدید مواجه می‌شود، این موضوع بر حوزه‌ی داخلی و سازوکار تامین حقوق اساسی و دموکراتیک نیز تاثیر منفی می‌گذارد.

مطالبات و اعتراضات دموکراتیک چنانچه در جهت تضعیف حاکمیت ملی و تقویت زمینه‌های مداخلات امپریالیستی و فاشیستی در یک کشور قرارگیرد و مهم‌تر از آن با چشم‌انداز تهدید حقوق اجتماعی توده‌های مردم همراه باشد، اساساَ کارکرد دموکراتیک نخواهد داشت . 

با این تعاریف، از حقوق اساسی و دموکراتیک مردم در قالب مفاهیمی چون انتخابات و … در مقطع فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ چه می‌دانیم؟ مسئولیت و وظیفه‌ی مقدم و اصلی کمونیست‌ها در دولت، ارتش  و جامعه ی اتحاد شوروی در روزهایی که یلتسین سوار بر تانک و با حمایت و هدایت گسترده ی غرب، فرمان فروپاشی شوروی را فریاد زد، چه بود؟ آیا باید بر حفاظت از ساختار سیاسی اتحاد شوروی که به بیانی نماد حاکمیت ملی و همینطور حقوق اجتماعی مردم بود، تاکید می‌کردند یا باید تحت عنوان دفاع از دموکراسی و آزادی سیاسی و… با جریان تهدیدکننده ی حاکمیت ملی و حقوق اجتماعی توده‌های مردم همراهی می‌کردند؟! یک موضع‌گیری سانتریستی و بی‌طرف ( و به‌عبارتی مخالفت با دو سوی این نبرد ) در چالشی که موجودیت اتحاد شوروی را تهدید می‌کرد، به چه نتیجه‌ای انجامید و آیا این موضع‌گیری در آن مقطع مسئولانه و درست بود یا بیشتر منزه‌طلبانه، پاسیف و غیرمسئولانه؟! با توجه به اینکه پراتیک معیار حقیقت است، و با مقایسه‌ی چین و اتحاد شوروی، کدام موضع‌گیری درست بوده است، تن‌دادن به مطالبات به‌اصطلاح “دموکراتیک” جماعت تحت رهبری یلتسین یا اعمال اقتدار دولت برای حفظ حاکمیت ملی مانند آنچه در چین رخ داد؟!  آیا ماندن یا نماندن اتحاد شوروی از منظر کسانی که به یک موضع سانتریستی در آن مقطع دست زدند، برای مردم شوروی (و مردم منطقه و جهان) بی‌تفاوت بود؟ برای مردم لیبی، سوریه، عراق یا مردم بالکان چطور؟ برای توده‌های آمریکای لاتین چطور؟ برای جنبش جهانی صلح چطور؟! حقوق اساسی و دموکراتیک مردم در کدامیک از کشورهای به اصطلاح دموکراتیک در مواجهه با تهدید حاکمیت ملی این کشورها،  از سوی حاکمیت نقض نمی‌شود؟ ارتباط بین مفهوم مارکسیستی- لنینیستی دیکتاتوری پرولتاریا را با مفهوم حقوق اساسی چگونه می‌فهمیم؟ چه رابطه‌ای می‌تواند بین تحلیل مشخص از وضعیت مشخص لنینی و گرایش مسلط راست و فاشیستی در تحولات و آلترناتیو عملا موجود پیش رو و مواضع سانتریستی وجود داشته باشد؟ آیا موضع سانتریستی در شرایط نبرد “که بر که” واقعی و توازن قوای عملا موجود در بلاروس با توجه به آلترناتیو پیش رو، درعمل به همنوایی با آلترناتیو ارتجاعی این کشور نخواهد انجامید؟

 در یک رویکرد عمل‌گرایانه، این‌گونه موضع‌گیری هیچ معنای دیگری جز همراهی با جریان های راست فاشیستی و تقویت آن‌ها نخواهد داشت. این نگاه ممکن است منتقدین خود را به‌عنوان مدافعان حاکمیت بلاروس متهم به دفاع از حاکمیتی کند که “حقوق اساسی” مردم را رعایت نمی‌کند. اما با فرض وارد‌بودنِ چنین اتهامی، آن‌ها اشکالی در این نمی‌بینند که از “حاکمیت ملی” این کشور در برابر مداخلات آشکار امپریالیستی و برآمد یک حاکمیت فاشیستی حمایت می‌کنند. حاکمیت ملی کشوری که شاخص‌های حقوق اجتماعی مردم آن به گواه آمارهای بین‌المللی و تحت فشار اقتصادی و سیاسی و مداخله‌گرانه خارجی اساسا رو به بهبود بوده و به هیچ وجه قابل قیاس با آنچه که با قدرت‌گیری آلترناتیو موجود در چشم‌انداز آن قراردارد، نیست. همانگونه که آن‌ها در شرایط توازن قوای عملا موجود در سوریه در برابر تهاجم براندازانه‌ی امپریالیستی از حق حاکمیت ملی این کشور دفاع کردند. (و البته شاخص حقوق اساسی و اجتماعی این دو کشور غیرقابل قیاس است.)

اما آیا مدافعان به‌اصطلاح حقوق دموکراتیک مردم بلاروس نیز با همین صراحت می‌توانند از پیامد سیاسی و اجتماعی رویکرد خود که در این شرایط عملا در خدمت آلترناتیو راست و فاشیستی است، دفاع کنند؟

قیاس شرایط بلاروس با ایران نیز به دلایل بسیار آشکار، نوعی جوسازی و قیاس مع‌الفارق است. مهم‌ترین دلیل آن هم این است که ساختار و رویکردهای سیاسی، شرایط اقتصادی و معیشتی، جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک و فرهنگی و از همه مهم‌تر پیشنه‌ی تاریخی آن با حاکمیت ایران غیرقابل قیاس است.

گرایشی که مدعی دفاع همزمان از “حقوق اساسی و دموکراتیک” مردم بلاروس در برابر حاکمیت موجود و حق حاکمیت ملی مردم بلاروس در برابر مداخله‌ی امپریالیستی است، یادآور همان موضعی است که در شرایط تهدید حاکمیت ملی سوریه توسط بنیادگرایان و فاشیستهای مورد حمایت و تجهیز شده توسط غرب در این کشور، شعار بی‌طرفی در سوریه می‌داد. بی‌هیچ تردیدی این گرایش در شرایط توازن قوای موجود در خدمت آلترناتیو راست و فاشیستی خواهد بود. این نگاه در واقع سوراخ دعا را گم کرده و نشان از درک و تحلیل نادرست از شرایط مشخص امروز بلاروس دارد. این نگاه ترجیح می‌دهد  تا به جای واقعیت آشکار تهدید حاکمیت ملی و حقوق اجتماعی مردم بلاروس از سوی آلترناتیو موجود، بر درک انتزاعی خود از حقوق اساسی و حقوق دموکراتیک متمرکز شود!

۱۲ آبان




اقتصاد ایران از نمای نزدیک (2)

از تزریق 330 میلیارد  دلار به بازار  تا افت 10 برابری ریال

نویدنو-فریبرز مسعودی

وقتی بند ناف اقتصاد ایران به دلار وصل می‌شود، دولت کسری بودجه میلیاردی و هزینه ریخت‌وپاش‌های خود را می‌خواهد از بالا بردن نرخ دلار تأمین کند، در نتیجه این اقتصاد تیول سفته‌بازان و بندبازان اقتصادی می‌شود. در حالی که روز 5 شنبه به علت اربعین تعطیل رسمی بوده و پیش از اعلام تحریم تتمه بانک‌های ایرانی توسط ترامپ در روز 5 شنبه قیمت دلار نسبت به روز پیش از آن 1000 تومان افزایش می‌یابد و روز شنبه صرافی ملی (بانک مرکزی) نرخ دلار را به 30 هزار تومان می‌رساند تا رکورد جدیدی به نام خود زده باشد. دولت احمدی‌نژاد ارزش پول ملی را حدود 300 درصد کاهش داد و هر دلار را به قیمت 3579 تومان به روحانی تحویل داد. دلار در آغاز دولت یازدهم به دلیل خوش‌بینی نسبت به اوضاع اقتصادی حتی به زیر 3 هزار تومان کاهش یافت. اما بهمنی رئیس بانک مرکزی وقت به‌صراحت از جلوگیری بانک مرکزی نسبت به کاهش بیشتر نرخ دلار یا به عبارت دیگر قوی‌تر شدن ریال سخن گفت و عملاً اجازه نداد دلار به زیر 3 هزارتومان سقوط کند. به هر روی دولت روحانی در مدت 7 سال اخیر قیمت هر دلار را به بالای 30 هزار تومان افزایش داده است تا با افت 50 درصدی ریال در یک سال اخیر، هم هزینه ریخت‌وپاش‌های دستگاه عریض و طویل بوروکراسی (به معنی دولت و نهادهای حاکمیتی) را تأمین کند و هم به فشار رانت‌خوارانی  که به ارزهای صادراتی دسترسی دارند از جمله پتروشیمی‌ها، فولادی‌ها و غیره پاسخ مثبت داده باشد. این صادرکنندگان نورچشمی هزینه مواد اولیه، حمل‌ونقل و دستمزد کارگران خود را با ریال خریده و محصولات خود را حاضر نیستند حتی با قیمت دلار نیمایی عرضه کنند.  افزایش دل بخواهی نرخ دلار و به عبارت دیگر کاهش ارزش ریال در حالی روزبه‌روز و گاهی دو بار در روز توسط بانک مرکزی انجام می‌شود که به گفته دکتر فرشاد مؤمنی دولت‌های احمدی‌نژاد و روحانی در حدود 15 سال گذشته تاکنون به بهانه تنظیم و ایجاد تعادل در بازار ارز 330 میلیارد دلار به بازار تزریق کرده‌اند. البته اهمیت کاهش ارزش پول ملی تنها در تأثیر مستقیم آن بر معیشت مزدبگیران کشور نیست، بلکه در ایجاد تورم و دریافت مالیات مضاعف و ظالمانه تورم از توده‌های مردم نیز هست.

معیشت و اشتغال بین دو تیغه تورم و نرخ دلار: از افت 50 درصدی نرخ دستمزد تا تورم 448 درصدی مسکن

ارزش ریال در یک سال گذشته تقریباً نیمی از ارزش خود را ازدست داده. با توجه به دلاریزه شدن اقتصاد ایران که به چند نمونه آن در زیر اشاره خواهد شد با یک محاسبه ساده رابطه قیمت دلار با ریال درمی‌یابیم که دستمزد دریافتی (حداقل دستمزد) در سال 99 نسبت به سال 98 حدود نیمی از ارزش خود را از دست  داده است. این محاسبه تنها به نسبت دلار با ریال، بدون در نظر گرفتن تورم را انجام شده است. بررسی دیگری نشان می‌دهد که دستمزد در ایران با دلار 30 هزار تومانی حدود 75 دلار می‌شود که حتی از دستمزد در افغانستان کمتر و فقط از یمن بالاتر است. تأثیر تورمی افزایش قیمت دلار در بازارهای همگن بورس، خودرو، طلا و سکه، زمین و مسکن به‌خوبی خود را نشان می‌دهد. در هفته گذشته هر سکه با افزایش 1 میلیون و 500 هزارتومانی به رکورد عجیب بالای 15 میلیون تومان رسید. رشد قیمت در بازار خودرو که بیشتر به سونامی تشبیه می‌شود با عبور قیمت پراید۱۱۱ از مرز ۱۴۵میلیون و رسیدن نرخ پژو۲۰۶ تیپ۲ به بیش از ۲۴۰میلیون تومان در شرایطی  که شیب افزایش قیمت در بازار خودروهای مونتاژی به‌مراتب بیشتر از خودروهای تولید داخل بوده است این تأثیرپذیری را به‌خوبی نشان می‌دهد.

از سوی دیگر در حالی که مرکز آمار نرخ تورم در شهریور امسال را بالاتر از 36 درصد اعلام کرده، اقتصاد آنلاین گزارش می‌دهد در سال 99 با شدیدترین دوره تورمی مسکن در ۲۵سال گذشته روبرو هستیم. میانگین قیمت مسکن در شهر تهران در شهریور با ۵.۱ درصد افزایش نسبت به ماه گذشته به بیش از ۲۴ میلیون و ۲۸۰ هزار تومان رسید. دوره تورمی فعلی مسکن که از زمستان سال ۱۳۹۵ آغاز شده‌ با ثبت افزایش ۴۴۸ درصدی قیمت‌ها در کم‌تر از چهار سال، شدیدترین دوره تورمی ۲۵ سال اخیر را رقم زده است. این گزارش می‌افزاید با آن‌که  قیمت دلاری مسکن در شهر تهران طی این مدت با کاهش ۲۵ درصدی روبرو بوده‌ موضوع حبابی بودن افزایش قیمت‌ها را منتفی می‌کند. در زمینه تأمین سرپناه و قوت روزانه مردم برآوردها نشان می‌دهد اجاره‌بها در تابستان امسال بیش از 42 درصد افزایش‌ یافته، قیمت برنج خارجی بیش از دو برابر و هر کیلو مرغ به بالای 20 هزار تومان یعنی بیش از دو برابر سال گذشته شده است. هر شانه تخم‌مرغ بین 36 تا 38 هزار تومان و چای ایرانی دو برابر افزایش یافته. قیمت مواد اولیه بخش صنعت با توجه به افزایش مداوم نرخ دلار به‌شدت افزایش‌یافته و با توجه به عدم همکاری بانک‌ها با صنایع عملاً واردات مواد اولیه به یک‌سوم تا یک‌چهارم سال گذشته کاسته شده است. نهاده‌های دامی (خوراک دام و طیور ) و کود و سم در بخش کشاورزی از 3 برابر تا 10 برابر افزایش قیمت داشته است. فراموش نشود که قیمت  کود و سم منحصراً توسط سازمان دولتی شرکت حمایتی خدمات  کشاورزی تعیین می‌شود. از سوی دیگر بانک مرکزی در پاسخ انتقاد تولیدکنندگان  گوشت قرمز و سفید طی اطلاعیه‌ای که تصویر آن را می‌بینید میزان ارز 4200 تومانی تخصیص یافته به واردات نهاده‌های دام و طیور را اعلام کرده. آنچه مورد اعتراض‌های پیاپی و دامنه‌دار این تولیدکنندگان قرار داشته مانور دلالان در بازار نهاده‌های دامی است که در این اطلاعیه بانک مرکزی نیز به آن اذعان کرده است. در واقع ارزهای موسوم به جهانگیری در اختیار رانت جویانی قرار گرفته است که نفس تولیدکنندگان را بریده‌اند. طبق گزارش سازمان تأمین اجتماعی که در 19 مهر منتشر شده و به نقل از ایلنا در شش‌ماهه نخست امسال شاهد ریزش شدید نیروی کار در بخش صنعت بوده‌ایم. طبق این گزارش بیش از 500 هزار نفر از شاغلان بخش صنعت امسال از کار بیکار شده‌اند. طبق همین گزارش اوضاع اشتغال در بخش صنعت ایران اکنون به سال 1385 یعنی حدود 15 سال پیش رسیده، در حالی که طبق برنامه پنجم از سال 85 تاکنون می‌بایست 1میلیون 500 هزار شغل جدید در بخش صنعت ایجاد می‌شد.

آمارهایی که برشمردیم هریک کافی است تا دولتی را براندازد اما در دولتی که با چنین شرایطی خود را  با اقتصاد آلمان مقایسه می‌کند چنین انتظاری خیال‌بافی است.

مالی گرایی به شیوه روحانی

چیرگی مالی گرایی بر اقتصاد دنیا اعم از اقتصادهای پیشرفته‌ای چون آمریکا و اروپا تا اقتصادهای عقب‌مانده‌ای چون ایران دیگر امری پوشیده نیست. در چنین اقتصادی سیاست‌مداران و دولتی‌ها همه تلاش و هم‌وغم خود را بر انطباق سیاست‌های اقتصادی و سیاسی و هرگونه موضع‌گیری‌شان با شاخص‌های بورس و بازارهای مالی و پولی می‌گذراند. به عبارت دیگر سنجه موضع‌گیری‌های سیاسی و اقتصادی و حتی سیاست‌های اجتماعی این دولت‌ها شاخص‌های بازارهای مالی هستند و دولت‌ها منویات خود را از طریق ابزارهایی چون شاخص‌های بورس و سپرده‌گذاری‌های بانکی پیش می‌برند. اما در اقتصاد ایران که دولت احمدی‌نژاد و روحانی با لشگری از اقتصاد خوانده‌های سرسپرده کاریکاتوری از این اقتصادها ایجاد کرده‌اند، اقتصاد به بهانه بورس تمام و کمال در اختیار لشکر دلالان، سفته‌بازان و متقلبان قرار گرفته است. دولت‌های احمدی‌نژاد و روحانی کاریکاتوری از اقتصاد بازارگرا ساخته‌اند که در آن نه بازار بورس، نه بانک‌ها و نه سیاست‌های اقتصادی آینده‌نگرانه حتی بر اساس قواعد و مقررات بازارگرایی و سیاست‌های مالی بنا نشده و تنها سودروزی آنی بر پایه رفاقت و داشتن دستی در یک کاسه تعیین می‌گردد. 19 مهر 99




آدریانا سالواتیرا:” اکنون می توانیم به انقلاب در بولیوی ادامه دهیم”

نویدنو           

مقدمه از توده ای ها  
وظیفه های در پیش رو در بولیوی؟
بی تردید پس از پیروزی خلق در انتخابات اخیر، تضمین دستاوردهای انقلاب بولیوی وظیفه ی اصلی روز است. امری که باید با برپایی ساختارهای حکومتی انقلابی عملی گردد. عمده ترین آن ایجاد زیربنای یک دستگاه پلیس و ارتش ملی و حافظ انقلاب و دستاوردهای آن است. باید دستگاه حاکمیت طبقات گذشته را کنار زد و از آن خلع ید نمود.

*****

گفتگوبا آدریانا سالواتیرا- برگردان: هاتف رحمانی

با نگاه به موفقیت قاطع جنبش برای سوسیالیسم بولیوی در انتخابات عمومی 18 اکتبر، به راحتی می توان توازی هایی با اولین کارزار انتخاباتی موفقیت آمیز آن در سال 2005 یافت. همین طور بر خوردهایی که منجر به انتخابات جدید شد، موفقیت سال های قبل اوو مورالس در رقابت های قبلی، رشته ای از بحران ها را نشان می دهد ، که به رهبرمردم پرورش دهنده کوکائین کمک کرد تا به بالاترین مقام کشوری برسد.

قبل از آن زمان مدل اقتصادی نئولیبرالی توسط هوگو بانزر سوارز دیکتاتور نظامی معرفی و از سوی دولت دست راستی توسعه یافته و به بالاترین حد عدم محبوبیت خود رسیده بود. بولیوی از بحران اقتصادی متعاقب تحمیل بدهی صندوق بین المللی پول و”رفرم های” بعدی آن به خود می پیچید. و جنگ گاز 2003- شورش عظیمی علیه مناقصه های دولتی برای صادرات مقدار عظیمی از گاز طبیعی به امریکا از طریق شیلی-  تمام بازمانده های ثبات نئولیرالی را منفجر کرد. وقتی در سال 2005 انتخابات در بولیوی برگزار شد، کشتار”اکتبر سیاه” علیه جنبش های اجتماعی در شهر ال آلتو هنوز در حافظه مردمی زنده بود. کشور آماده تغییری ریشه ای تحت حاکمیت دولت جدید سوسیالیستی بود که سنت های سیاسی بومی و به اصطلاح “کاتاریست”(جنبشی مردمی در بولیوی قرن 18 به رهبری توپاک کاتاری – مترجم) را هم (دربرنامه خود) گنجانده بود.

آخرین یکشنبه هم چون حرکت تند رو به جلوی سال های مصیبت بار نئولیبرالیسم به نظر می رسد که به پیروزی اولیه مورالس ختم شد. اقتصاد بولیوی تا کودتا ی نوامبر 2019علیه مورالس بالاترین رشد را در منطقه داشته است، اما امسال از کاهش 6 درصدی رنج می برد چون سوء مدیریت بیماری همه گیر کووید-19 و اقتصاد تحت حاکمیت رژیم جینی آنز ابزار های رشد را گرفت. کشتارهای پس از کودتا درسنکاتا و ساچابا،حتی مرگ بار تر از کشتار ال آلتو در سال 2003بود، که ماهیت سرکوبگر رژیم جدید و ادامه آشکارسنت دیکتاتوری های نظامی سابق آن را آشکار کرد.

رفتارهای رژیم به گسترش حمایت از جنبش برای سوسیالیسم کمک کرد. رسوایی های شرکتی مانند موردی که نشان داد صدها دستگاه تنفسی(ونتیلاتور) خریده شده با قیمت بالاتر و دیگر ابزار پزشکی مربوط به کووید -19 از سوی اعضا رژیم آنز ربوده شده  در چپ نفرت و در راست نا امیدی ایجاد کرد، فاسد شدن محض رژیم جدید را معلوم کرد. تعقیب و آزار علیه فعال های سیاسی، روزنامه نگارها، رهبران جنبش برای سوسیالیسم و به تعویق انداختن ثابت انتخابات، شورش گسترده مردمی دیگری را در ماه اوت شعله ور کرد، که کشوررا  دچار وقفه کرد- و سرانجام دولت را به پذیرش انتخابات 18 اکتبر ناچار ساخت.

از این رو تعجب آور نیست که نتیجه نهایی انتخابات 2020 تقریبا با نتایج انتخابات 2005 یکسان باشد. در حالی که جنبش.. 55.1 درصد آرا را دریافت کرد، کارلوس مسا رئیس جمهور نئو لیبرال سابق 28.8 درصد آرا و نامزد راست افراطی از سانتا کروز، فرناندو کاماچو 14 درصد آرا را دریافت کردند. پیروزی قاطع جنبش… اکثریت آن را در هر دو مجلس ملی و سنا -72نماینده از 130 نماینده . 21 نماینده از 36 سناتور- را تضمین کرد که ثبات سیاسی ناشی از آن به پیش برد بهبود در اقتصاد و ساختار اجتماعی بولیوی اجازه خواهد داد.

آدریانا سالواتیرا در آخرین دولت مورالس رئیس سنای بولیوی بود. او با دنیس روجاتیوک (روزنامه نگار و نویسنده) و برونو سومرکاتالان(روزنامه نگار) در باره آینده بولیوی و به ویژه دشواری های ایجاد شده از سوی رژیم  درحال خروج  به گفتگو پرداخت.

د.ر: شما  تا روز قبل از انتخابات برای کارزار تبلیغاتی برای جنبش…به سراسر بولیوی سفر می کردید. کارزار انتخاباتی در هفته های اخیر چگونه بود، و رفقای جنبش… نسبت به آن چه به دست آورده اند چه احساسی دارند؟

آ.س: کارزار انتخاباتی کارزارنسبتا پر تنشی بوده است، چون روایت تقلب انتخاباتی (در 2019) برای مشروع کردن آن چه در نوامبر رخ داد، که یک کودتا بود، ساخته شده بود. همان طور که ما انتخابات 2019 را بردیم، انتخابات 2020 را هم با 55 درصد بردیم .(این برد) مهم است، چون استدلال هایی که آن ها برای مشروعیت کودتا مورد استفاده قرار می دادند فرو پاشید.

دومین عنصر مهم آن است که انتخابات نمایشی ازروحیه وشجاعت مردم بولیوی بوده است. یک روز قبل از انتخابات، دولت جینی آنزمانور نظامی و “نمایش” نیروهای پلیس و ارتش را در خیابان ها برگزار و تلاش کرد مردم بولیوی را بترساند. و با این حال خودشان را در انتخابات با این رای 55 درصدی ایزوله کردند.

امسال برای ما به عنوان رزمندگان جنبش … سال آموزش عمیق بوده است – سالی پر از درد، اما سالی که راه امید را نیز باز کرد که برای ما بسیار اهمیت دارد.

د.ر: جنبش … 55 درصد از رای های ریاست جمهوری، و نیز اکثریت را درهر دو مجلس به دست آورد. آیا چنین نتیجه ای مورد انتظار بود- و ما نتایج آن را در مقایسه با انتخابات سال گذشته چگونه می توانیم توضیح دهیم؟

آ.س: ما حساب کرده بودیم که می توانیم در دور اول پیروز شویم، اما من از نیرویی که ما با 50 درصد حمایت پیشی گرفتیم تعجب کردم. من باور دارم که دلیل پیروزی ما اساسا در این حقیقت نهفته است که جنبش… نیاز های مردم را در این بستر نا مطلوب تفسیر کرد، در حالی که احزاب دیگر بر سر آن که قانونی یا بهترین حریف برای جنبش… است مشاجره می کردند.

ما بر پاسخ دادن به پرسش هایی که مردم مطرح کردند، پاسخ به آن که ما چگونه به سوی باز پس گرفتن ثبات و رشد اقتصادی می رویم، چگونه برای ترویج روند های جدیدی از ایجاد مشاغل می رویم، اقتصاد تحت مدیریت لوئیس آرسه و داوید چوکهوانکا می تواند دوباره فعال شود متمر کز شدیم. من فکر می کنم این عامل تفاوت بنیادی در مقایسه با دیگر احزاب ایجاد کرد.

عامل  دوم آن است که مردم قادر به مقایسه و مقابله بودند. اپوزیسیونی که به مدت 14 سال برنامه های سیاسی جنبش… ، انقلاب دموکراتیک و فرهنگی مارا مورد پرسش قرارمی داد و محکوم  می کرد، خودش با نشان دادن  نا کار آمدی و ناتوانی اش در مدیریت ماشین دولتی (بیشتر زمان سال 2020)اعمال قدرت کرد. بسیار بنیادی تر، ازلحاظ  سیاسی منطبق با منافع طبقاتی که به آن تعلق داشت عمل کرد. و در آن تقابل، مردم توانستند ببینند که آن ها یک سال پیش چگونه بودند و اکنون چگونه اند، زندگی آن ها یک سال پیش چگونه سازماندهی می شد، چگونه امور مالی آن ها برنامه ریزی شده بود. اکنون همه آن، نه تنها به خاطر بحران سلامت بلکه به خاطر مدیریت ضعیف امور عمومی فروپاشیده است.  

ب. س. ک: پس از پیروزی انتخابات دموکراتیک جنبش…، با اکثریت بزرگ، ما شاهد ادامه حمله شبه نظامی های راست افراطی به گروه های وابسته به جنبش… و به رسمیت نشناختن پیروزی بودیم. این حمله چه تاثیری روی جنبش های اجتماعی دارد- آیا آن ها توانسته اند در مقابل حمله های مختلف مقاومت کنند، و آیا تصمیم دارند این مشکل را در هفته های آینده نشان بدهند؟

آ.س: من اعتقاد دارم که  آن چه عملا وجود دارد تحریک خیابانی با هدف تقویت رهبری لوئیس فرناندو کوماچو ( نامزد راست افراطی) درسطح منطقه ای است.  آری، گروه های فاشیست شبه نظامی وجود دارند، اما هر بار، به یک اقلیت کاهش می یابند.

حتی مایک پمپئو پیروزی جنبش را به رسمیت شناخت،  پیروزی از سوی جامعه جهانی، از سوی کشورها، ناظران بین المللی، دادگاه عالی انتخابات، و از سوی احزاب سیاسی که در انتخابات شرکت کردند، به استثنای لوئیس فرناندو کوماچو به رسمیت شناخته شد.

بنا بر این من فکر می کنم این به صورت فزاینده ای درحال تبدیل شدن به تنها موضع، موضع بیشتررها شده، فاقد یک پیشنهاد بدیل است، اما تلاش می کند براهمیت خود لوئیس فرناندو کاماچو، به خاطر طرف گفتگوی معتبرساختن او برای منطقه(سانتا کروز) پافشاری کند. 

د.ر: سانتاکروز همیشه استان تعیین کننده ای در وضعیت سیاسی بوده است. آیا فکر می کنید دولت جنبش… در آینده با مشکل تجزیه طلبی و افراط گرایی مواجه خواهد شد؟

من فکر می کنم ما از سناریویی بسیار پیچیده آغاز می کنیم، چون تا اینجا جنبش…دیگر انحصاری روی بدنه مردمی ندارد. ما ظرفیت بسیج ملی را داریم، آری، اما باید حضور خود را، به ویژه در شهر سانتاکروز باز سازی کنیم.

مناطق شهری سانتاکروز دلا سیرا، به عنوان یک شهرداری، به هشت بخش تقسیم می شود. ما – البته- حضور قدرتمندی در مناطق روستایی داریم. اما در سال انتخابات  2014، ما سه حوزه رای را در مناطق جنوب- جنوب غربی به دست آوردیم، و امروز ما تنها یک حوزه را داریم، واین وضعیتی کاملا شکننده است. ما پلان 3000 (حومه کارگری) را هم از دست دادیم، که همیشه به عنوان استحکامات جنبش… تلقی می شد.

از این رو، این وضعیت سزاوار توجهی دقیق است. با از دست دادن دو حوزه و حفظ تنها یک حوزه در منطقه شهری، ما برای مقاومت در برابر پروژه فاشیستی در وضعیت ارضی با وضعیت دشواری  رو در رو هستیم،  که ضرورت بازسازی فعالیت هایمان را در آن جا نشان می دهد.

ما نباید راست را دست کم بگیریم.

اما فکر می کنم که مهم ترین ستیزه ای که کاماچو را احاطه می کند محافظه کاری شدید و منطقه گرایی است. این امر “خط” تبلیغات انتخاباتی او را معین کرده است، نه تنها ابزار سازی مذهب به مثابه هویت جمعیتی، بلکه استفاده از منطقه گرایی به عنوان پرچمی برای تحمیل بر کل کشور. من به عنوان یک بولیویایی فکر می کنم که این چیزی نیست که ما برای ساختن آن تلاش می کنیم : ما به صورت بنیادی به همگرایی به عنوان عامل اساسی برای توسعه ملی باور داریم .

ب . س.ک: شما چه آینده ای را برای راست بولیوی می بینید؟ آیا آن ها بدون رهبر رها خواهند شد؟ آیا می توانند در سال های آینده به اپوزیسیون واقعی جنبش… تبدیل شوند؟

آ.س: ما نباید راست را دست کم بگیریم. من باور دارم که یک برنامه سیاسی پشت سر کاماچو وجود دارد، اما آن طرح به لحاظ ارضی در مجلس سانتاکروز کاشته شده، در داخل محدوده پارلمانی پوشیده مانده، وما نمی توانیم آن را نادیده بگیریم. مشکل این برنامه آن است که موضوعی تحمیلی از سطح محلی به سطح ملی است و یک برنامه ملی این چنینی وجود ندارد.

دومین ستیزه ای که من در اطراف کاماچو می بینم آن است که عملا تاریخی از انزوا برای نیروهای پیوست شده به طبقه حاکم محلی را نشان می دهد، که با ظهور برنامه سیاسی ملی شکست خورد. من پیش از این شاهد این وضعیت در(شورش راست افراطی)  2008 بودم، که این سناریو مقابله بین منطقه و کشوربرای اولین بار ایجاد شد، وآن چه آلوارو گارسیا لینرا( که در آن زمان معاون مورالس رئیس جمهور بود) آن را “روند دو پاره شدن” نامید رخ داد. اپوزیسیون وارد شده به سانتاکروز شرقی به منظور مورد مناقشه قرار دادن شهرداری های محلی، فرمانداری ها ، وتعاونی ها، بر آن اساس با پیشنهاد اعمال مقاومت مایل بود به کانون ارضی خود وارد شود.

ب. س.ک:نقش زنان در این دولت جدید جنبش… چه خواهد بود؟ آیا انتقاد ازخودی از سطح قبلی مشارکت زنان وجود دارد، وآن نقش در این دوره جدید چه باید باشد؟

بی تردید ما پیشرفت ژرفی کرده ایم . ما اولین کشوری هستیم که به برابری جنسی، حتی در سطح محلی در نهادهای قانون گذاری دست یافته ایم. ما در تغییرساختار تصدی زمین، با تضمین آن که نسبت عناوین کشاورزی در دست زنان از 15.6 به 46.5 درصد افزایش یافت پیشرفت زیادی کرده ایم .ما در مقرراتی که سازو کار های زنان برای محافظت در برابر خشونت خانگی و نیز خشونت سیاسی را تضمین می کند پیشرفت کرده ایم . البته، هنوز کارهای زیادی برای انجام وجود دارد.

ما باید شکاف های تاریخی را که از پدرسالاری، سامانه باز تولید مزیت های جنسی بر می خیزد پر کنیم. من فکر می کنم باید روی مشارکت زنان و این که  ما زنان چگونه می توانیم برنامه های جنس محور را به پیش بریم یا نبریم واکنش نشان دهیم. نماینده پارلمان بودن یک زن الزاما به معنی آن نیست که ما روی جنس متمرکز شده ایم، و باید روی این امر واکنش نشان دهیم، تا اینجا یک چنین نمایندگی به منزله پیشرفت مهمی برای جامعه ما است.

به علاوه، من اعتقاد دارم که ما امروز می توانیم ظهور همکاران جوان خاص اعتبار برنامه سیاسی جنبش … را شناسایی کنیم . این فراتر از مرزهای نسلی است، که استقامت برنامه ما را به موازات پیشرفت ما در تحقق پایه های بنیادی آن – حق حاکمیت، دموکراتیزه کردن ثروت، و گسترش فرصت ها برای همه- ورای زمان تضمین می کند.

د.ر: آینده سازمان های جوانان در “انقلاب کمونی” بولیوی چیست؟

آ.س: هوگو چاوز زمانی به جوانان ونزوئلایی  اشاره کرد و در یک کنگره به آن هاگفت  که شما بهترین نسل هستید نه به خاطر آن که  پیروز شده اید بلکه به خاطر چالش هایی که  با آن ها رو در رو بودید، و من فکر می کنم که همین واقعیت امروز برای کشور ما مصداق دارد.

نسل ما چالش های عظیم بازگشت به مسیر دموکراسی، به یک دولت مشروع را بر آورده کرده است. پیشرفتی را که ما طی چهارده سال(ریاست جمهوری مورالس) به دست آورده ایم به رسمیت شناخته است و می خواهد به آن مسیر ادامه دهد، چون ظهور برنامه سیاسی محافظه کار به ما نشان داده است که بازگشت به عقب حتی در رابطه باپیروزی هایی که ما شاید بازگشت ناپذیر تلقی می کردیم امکان دارد. واقعیت آن است که می تواند رخ دهد. این امر به صورت کامل با برزیل و دولت ماکری در آرژانتین نشان داده شده است.

اما خود این تجربه یک چالش عظیمی را نشان می دهد، چون خود رزمندگی سیاسی باید محیط متفاوتی را نشان دهد. مشکل آن است که بسیاری از جوانان در بولیوی احتمالا ورای زندگی شناخته شده برای فعالان کارگری در زمینه هایی که کار می کنند رها می شوند. آن ها اشکال نوینی از سازمان، شیوه های جدیدی از ارتباطات و بیان خودشان را درپیش می گیرند. در اینجا چالش هایی برای این نسل، در ادامه دادن به ساختن آن افق مشترک ایده ها با استفاده از این ابزار های نو نهفته است. 

د.ر: آیا فکر می کنید بولیوی به اصلاح شرایط ارتباطات نیاز دارد؟ آیا چگونه می توانید ابزار های بدیل جدید ارتباطات را برای رقابت با رسانه های خصوصی ایجاد کنید- و آن ها را از قدرت شعله ور کردن کودتاها باز دارید؟

آ.س: من فکر می کنم که رسانه ها، به عنوان ماشین تبلیغاتی حکایت “تقلب انتخاباتی” که کودتا را مشروع کرد نقش مهمی را ایفا کردند، اما نه چیزی بیشتر از آن.

آخرین نظر سنجی که سایت پاگینا Página Siete منتشر کرد( قبل از انتخابات 18 اکتبر)، می گفت که کارلوس مسا در شرایط قصد رای دادن پیش است، اندکی جلوتر از لوئیس آرسه. اما شما نتایج انتخابات یکشنبه گذشته را می بینید و مشاهده می کنید که این نظر سنجی به کل هیچ ارتباطی با واقعیت نداشته است .

این چه چیزی رابه شما نشان می دهد؟ که – البته-  این یک خروجی رسانه بود که به منافع انتخاباتی نیروی سیاسی معینی خدمت می کند. که آن (نیروی سیاسی ) را هم غیر مشروع می کند، چون به صورت آشکاری، هرکسی می فهمد چرا (آن نیرو) به جنبش… حمله می کند، چرا در نوشتار، در تیترها، در انتخاب تصویر زندگی تحت حاکمیت دیکتاتوری، از مشروع سازی و تحسین هر آن چه که به کارلوس مسا ربط دارد این قدر تندی وجود دارد.

پس از انتخابات، حتی انتشاراتی بود که ادعا می کرد کارلوس مسا یکی از سی فرد متنفذ در جهان در گفتگو در باره محیط زیست است- مردی که انتخاباتی را تنها با 20 امتیاز باخت، تنها ژست او در رابطه با محیط زیست گرفتن یک سلفی  از خاکسترهای آتش جنگل در چیکویتانیا بود، اما در آن جا شما شاهد نقش رسانه های سیاسی بوده اید. این که آن ها یک موضع سیاسی اتخاذ کنند مشروع است، اما آن چه نه مشروع است و نه درست است، آن است که آن ها در باره آن دروغ می گویند.  تنها چیزی که ما از رسانه ها می خواهیم حقیقت است، حقیقت برای اطلاع رسانی، برای تحقیق، و برای اتخاذ موضعی باز و صادقانه.

ب.س.ک:جنبش … برای آینده چگونه آماده می شود؟ جنبش به چه شیوه ای تصمیم دارد آلترناتیو، رسانه مستقل و رسانه های عمومی ورای آن را تقویت کند؟

آ.س: دو پاسخ به این پرسش وجود دارد. اولی آن است که ما همراه با ایجاد جامعه ایستگاه های رادیویی تلاش مهمی انجام می دهیم.  این ها “نرده” رسانه را حول روایتی  که رزمندگان جنبش…را  به عنوان وحشی های غیر قابل تحمل، برنامه سیاسی جنبش… را به عنوان ایستادن در ویرانه ها، و تمام شیوه اتهام های وارد شده علیه ما رانشان می داد شکسته است.

ما آن تلاش را انجام دادیم، اما هنوز در می یابیم که اولویتی هم وجود دارد (برای اخبار از طریق رسانه های اجتماعی). این به صورت خود به خودی پدیدار نشد، بلکه به صورت بنیادی مدیون آن چیری است که در رسانه های مختلف برای دست یابی به دسترسی بیشتر سرمایه گذاری کرده است. فیسبوک بیشترین مراجعه را در بین همه رسانه ها، حتی بیشتر از شبکه های رسانه رسمی با بزرگترین مخاطبان تلویزیونی را دارد. اما ما از طریق یک روند قطبی شدن پیچیده زندگی کرده ایم : من همکارانی در ال آلتو و در تروپیک کوچاباما ( منطقه ای تفریحی در ساحل رودخانه در سانتاکروز- مترجم ) داشتم که به من گفت” روز 11 نوامبر(روز کودتا) من تلویزیون را خاموش کردم و تا امروز به خاطر اطلاعات غلط تلویزیون به آن گوش نکرده ام.”

آن چه ما می توانیم انجام دهیم تنها ایجاد رسانه الترناتیو نیست، بلکه، به تقویت کیفیت این رسانه های آلترناتیو نیاز داریم به نحوی که آن ها محصولاتی را عرضه کنند که مردم می خواهند مصرف کنند. کار اساسی تنها ایجاد آن ها وبه کار انداختن ان ها نیست، بلکه تقویت محتوای آن ها است به نحوی که هر دوی آن ها از مردم بخواهند و برای حفظ اصول معینی همکاری کنند.

د.ر: شما در دولت جدید چه نقشی را مایلید ایفا کنید؟ چه برنامه هایی دارید- آیا به کار با جوانان برای تشکیل رهبری جدید ادامه خواهید داد؟

آ.س: من برای کارشناسی ارشد در توسعه انسانی و دموکراسی سازی ثبت نام کرده ام، و منتظر پاسخم. کنار گذاشتن پست دولتی که قبلا پنج سال آن را انجام می دادم- و امیدوارم به صورت مثبتی ارزیابی شود- رزمندگی در خدمات اجتماعی را متوقف نخواهد کرد.  مشارکت برای کشور محدود به برخی مسئولیت ها در دولت نیست، در واقع، در آموزش دانشگاهی، که می تواند درک شما را توسعه دهد هم قرار دارد.

اما فکر می کنم بازگشت به دست اندر کاری رزمنده  بنیادی است، چون درغیر این صورت ما چیز اساسی را از دست خواهیم داد. و مطمئنم که همکارانی که نقش های مدیریت دولت و روند های قانون گذاری و رهبری دولت عمومی را به دست می گیرند عمیقا همکارانی متعهد به پایه های اجتماعی برای آن چیزی خواهند بود که  برای تحقق آن بپا خواسته اند.

من نمی دانم جایگاه من کجاست، اما هر مسئولیتی که هست- از ساده ترین تا پیچیده ترین- من کاملا به آن متعهد خواهم بود.

د.ر: جامعه جهانی و دوستان بولیوی برای کمک به مردم برای احیا و بهبود کشورچند ملیتی بولیوی چه می توانند انجام دهند؟

من باور دارم که کار باز سازی به شدت پیچیده است، اما ما باید برای فعال سازی دو باره و تقویت همگرایی سازمان های بین المللی، مانند CELAC( جامعه کشورهای امریکای لاتین و کارائیب )، Unasur(  اتحاد خلق های امریکای جنوبی ) ، و ALBA(  اتحاد بولیواری برای امریکایی ها) – فضا هایی که در آن ها قیمومیت امریکا لغو شده است – همکاری کنیم . در این سازمان های منطقه ای، روابطی بین کشور ها وخلق ها برقرار شده است که به طور قطع نه  تنها و منحصر بر مبادلات تجاری، بلکه بر اساس روابط همبستگی بین خلق ها بود. آن ها فضاهایی بودند که نه تنها به دموکراسی و ثبات سیاسی در منطقه کمک می کردند، بلکه اصل حق حاکمیت ملی و احترام به انتخاب ها در هرکشوررا مورد تایید قرار می دادند.

ما غیبت این فضای همگرایی را دقیقا در لحظه بیماری همه گیر احساس می کنیم، چون کشور ها ترجیح می دهند به هم دیگر پشت کنند و مرزها را ببندند تا این که به طور مشترک به مبارزه علیه بحران سلامتی کمک کنند. من اعتقاد دارم این می تواند سناریو مهمی باشد که ما برای فعال سازی دوباره روابط بین المللی بین کشور ها وخلق ها، مبتنی بر همبستگی ومکمل هم بودن روی آن حساب کنیم.

د.ر: فکر می کنید پیروزی جنبش… چه تاثیری روی بقیه قاره خواهد داشت؟

آ.س: خیلی ها هیجان زده در باره پایان چرخه ترقی خواهی صحبت می کردند. اما پیروزی جنبش… اعتبار این برنامه سیاسی را ثابت می کند، تایید می کند که از این سوی تاریخ است که مردم ساختن آینده ای مستقل و با کرامت را همراه با عدالت اجتماعی آرزو می کنند.

من باور دارم که پیروزی جنبش… در بولیوی آن را نشان می دهد ، و نیز نقش روشن سیاسی نهادهایی مانند سازمان کشورهای امریکایی (OAS) را برجسته می کند. آن سازمان برای مشروع کردن یک کودتا تلاش کرد، خود را بازیگر اصلی مرکزی ساخت، به مردم بولیوی دروغ گفت. که در نهایت، به مرگ حداقل سی و چهارنفرازهم وطنان ما ختم شد، وخانواده های ما را داغدار کرد. سازمان کشورهای امریکایی یک سال ما را محروم ساخت، آن ها به بولیوی آمدند تا زندگی های ما را مختل کنند. آن هم باید مورد بحث قرار گیرد.

منبع: ژاکوبن