رهروان سوسیالیسم خواهان گذار از نظام سرمایه داری و امپریالیسم به نظام اقتصادی سیاسی اجتماعی عاری از بهره کشی و استثمار انسان از انسان میباشند. لذا، استراتژی محوری پیروان سوسیالیسم بر پایه های نفی تاریخی دیالکتیکی امپریالیسم و حاکمیت نظام سرمایه داری و استقرار نظام مدیریتی اقتصادی و سیاسی مردم سالارانه می باشند. در حالیکه، احزاب و نحله های سیاسی که “دموکراسی ” را محور اصلی و استراتژیک گذار تاریخی خویش تعیین کرده اند، استراتژی محوری خویش را بر پایه های نفی و گذار از “دیکتاتوری” تنظیم می نمایند.
رهروان سوسیالیسم، جای پای امپریالیسم و سرمایه داران کمپرادور را قوانین کار، فقر، بی خانمانی و بدبختی اکثریت جامعه، کودتاهای آنها بر کشورهای جهان سوم، و جنگ افروزی های خانمانسوز منطقه ای می بینند. از این طریق میباشد که رهروان سوسیالیسم، دموکراسی جاری در کشورهای غربی را غالبا به مثابه مترسکی از دموکراسی واقعی میبینند. در حالیکه سهم کشورهای جهان سوم از این دموکراسی در شرایط حاکمیت و کنترل امپریالیستی، حکومت های دیکتاتور فاشیستی دست نشانده ای میباشند که به مفهوم واقعی کلمه “دیکتاتوری” را در این کشورها حاکم کرده اند.
در حالیکه آن دسته از رهروان سیاسی که “دموکراسی” را در مفهوم جاری عامیانه آن محور استراتژی راهکاری خویش قرار داده اند ، دشمن عمده دموکراسی را در مقیاس جهانی در حکومت هایی میبینند، که از طرف قدرتمداران حاکمه امپریالیستی بعنوان مهد “دیکتاتوری معرفی میگردند. از نظر آنها محور عمده امروزین گذار تاریخی از”دیکتاتوری” میباشند، که شاخص بارز آن را باید در قدرتمدارانی از قبیل حکومت های چین کمونیست و روسیه و کوبا و ونزئولا جستجو می نمایند.
احزاب چپ ایرانی نیز وقتی از سوسیالیسم فاصله گرفته و استراتژی عمده خویش را بر محورهای سکولار دموکراسی تنظیم می نمایند، روز به روز به میزان بیشتری به حاکمیت های قدرتمداری امپریالیستی نزدیک تر شده و به نیروهای ضد نظام های قدرتمداری های حاکمه در “چین”، “روسیه”، ” کوبا”، “ونزئولا” و غیره تبدیل میگردند. این موضع گیری آنها در مناسبات این احزاب با نظام جمهوری اسلامی ایران نیز تاثیر مستقیم میگذارد.
دموکراسی
تنظیم مناسبات قانونمند در میان قدرتمداری حاکمه جوامع بر پایه “دموکراسی” استوار میباشد. قدرتمداری و ثروتمداری حاکمه در جوامع نه تنها قادر میباشند قوانین و مناسبات را به نفع خویش تنظیم و تعدیل نمایند، بلکه همیشه شبکه کلیدی کنترل، تصمیم گیری و اجرائی نظام حاکمه را در اختیار خویش نگه میدارند.
اگر در “دموکراسی” یونان قدیم، فقط مرد های یونانی حق نظر و رای داشتند، در همان موقع “غیر یونانی ها”، “بردگان” “زنان” و اقلیت های دیگر از این حقوق محروم بودند. در مهد دموکراسی اروپائی و غربی، تا همین چندین دهه قبل بیش از نصف جمعیت جوامع “زنان” و “بومیان” از حق رای محروم بودند. تازه، موقع رای دادن هم، باید به یکی از جناح های قدرتمداری حاکمه در مقابل جناح دیگر رای میدادند.
سقراط به فرمان و دستور سنای آتن به مرگ محکوم شده و جام شوکران را سر کشید. رای اکثریت نه تنها بر پایه های حفظ قدرتمداری حاکمه و جهالت و خرافه پرستی اکثریت استوار بود، بلکه این رای استوار بر ستون های قانونمداری دموکراسی، بصورت پوپولیسم و خرافه پرستی اکثریت حاکمه در سنای آتن تبلور یافته، قادر گردید تا زبان سقراط را از حلقوم بیرون کشیده و به نام دمکراسی، آزادی بیان را زنده به گور نماید. کاری را که “دموکراسی” یونان قدیم با سقراط نمود، تابلوی زنده همان کاری است که امروز، کلیت و تمامیت دموکراسی غربی با امثال “جولیان اسانژ” ها میکنند.
دموکراسی این فرصت را برای عوام فراهم می نماید تا بتوانند حرفشان را بزنند، بدون اینکه در چهارچوبه محدوده های دموکراسی چندان قادر بوده باشند تا کاری برای تغییر دادن بنیادی در جامعه ایجاد کرده باشند. زمانی که حزب دموکرات آمریکا به اعضا و هوارادان خویش اعلام میکند که اگر “برنی سندرز” از طرف حزب کاندید میشد، آنها به “دونالد ترامپ” رای میدادند. وقتی که سناریوی مشابه در مورد “جرمی کوربن” در انگلیس اجرا میشود، میتوان به وضوح دید که از دیوارهای بلند خط قرمز تعیین شده برای چهارچوبه “دموکراسی” نمیتوان به سوسیالیسم گذار کرد. این در حالی است که تنها میتوان از ظرفیت های محدود ایجاد شده در شرایط دموکراتیک، برای ترویج و تبلیغات و بسیج سوسیالیستی استفاده نمود.
سوسیالیسم
سوسیالیسم، مالکیت و مدیریت واحد های اقتصادی را به دست کارگزان و دیگر زحمتکشان در ساختارهای واحد ها، و نهادهای نمایندگی انتخابی مردمی باز میگرداند. از این طریق ارزش افزوده نیز تحت مدیریت جمعی همان واحدها، یا واحدهای اجتماعی انتخابی مردمی در راه پروژه های اقتصادی، بهداشتی درمانی، آموزش عمومی، حفاظت از محیط زیست و غیره به نفع خود زحمتکشان بکار گرفته میشود.
تنظیمات قانونمندی مناسبات مدیریتی، کنترل و هدایت این نهادها و پروژه ها، بر اساس مدیریت مردمی از طریق نظام انتخابات درون گروهی میباشد. سوسیالیسم، دموکراسی را از دایره تنگ قدرتمداران حاکمه به میان عوام و عموم جامعه کشانده و از طریق پایبندی های استوار به نظام حقوق بشری و انتخاباتی مردمی، قدرتمداری، کنترل، مدیریت و هدایت اجتماعی را به دست خود زحمتکشان باز میگرداند.
سوسیالیسم، تضمین میکند که قدرت سیاسی حاکمه نه در دست اقلّیتی که اختاپوس وار به مکیدن خون اکثریت جامعه میپردازند، بلکه در دستهای نمایندگان واقعی کارگزان و زحمتکشانی که در سندیکاها، اتحادیه ها و احزاب سیاسی خویش متشکل میباشند قرار گرفته باشد. تنها در این صورت میباشد که برنامه ریزی ها و پروژه های اساسی، بلند مدت و استوار به نفع عموم جامعه قابل پیاده شدن و اجرا میباشد.
یا سوسیالیسم، یا دموکراسی
اگر “سوسیالیسم” را به عنوان هدف استراتژیک و محور عمده راهکاری احزاب و سازمان های چپ بدانیم، دموکراسی بعنوان بستر و وسیله ای برای رسیدن به آن هدف میباشد. تست و معیار سنجشی قدرتمندی اصول دموکراتیک یک جامعه را بر اساس میزان پایبندی آن به آزادی و حقوق بشر میتوان مورد سنجش قرار داد. در جوامعی که به ظاهر دموکراتیک میباشند، اما حقوق بشر و ازادیهای فردی و اجتماعی توسط اختاپوس هزار سر شبکه های حقوقی قضایی، فرهنگی و دینی، امنیتی و اطلاعاتی و شبکه های قدرتمداری مالی نظامی امنیتی پشت صحنه ها کنترل میگردند، گذار دموکراتیک به سوسیالیسم تقریبا غیر ممکن میباشد.
انتخاب “سوسیالیسم” بعنوان استراتژی محوری دوران امروزین گذار تاریخی جامعه جهانی و تک تک کشورها، گذار از امپریالیسم و حاکمیت سرمایه داری های کمپرادور مالی، نفتی، نظامی، رسانه ای و غیره را محور اصلی راهکارهای خویش تعیین میکنند.
انتخاب “گذار و تعمیق دموکراتیک اجتماعی” بعنوان استراتژی محوری گذار از طرف احزاب چپ، آنها را از احزاب سوسیالیستی به سطح احزاب حقوق بشری تنزل داده، گذار از سرمایه داری را از برنامه های آنها به حاشیه میگذارد و آن را با تعدیلات، تنظیمات و اصلاحات در این نظام جایگزین میکند. این انتخاب این احزاب را در کنار قدرتمداران حاکمه امپریالیستی که با بزک کردن های دموکراتیک صورت های خون آلود خویش را همیشه خندان نشان میدهند قرار میدهند و همیشه رقیبان جهانی خویش را با اتهام “دیکتاتوری” به دشمنان استراتژیک خویش تبدیل نموده و از این طریق به آتش افروزی های منطقه ای میپردازند. احزاب چپی که در این پردایم قرار میگیرند، در کنار قدرتمداران امپریالیستی و در مقابل رقیبان جهانی آنها قرار میگیرند.
همزیستی سوسیالیسم با دموکراسی و حقوق بشر
از این نقطه نظر که سوسیالیسم بر محور نظام انتخابات از پایین و سازماندهی کارگران، زحمتکشان و دیگر اقشار و طیف های اجتماعی در نهادهای صنفی و سیاسی آنها مبتنی میباشد. از این خواستگاه که سوسیالیسم یک نظام انتخاباتی و خودگردانی و خود مدیریتی اجتماعی از پایین به بالا میباشد. در عین حالیکه خود این ساختار و نظام مدیریتی در نفس خویش به میزان بیشتری از آنچه در جوامعه سرمایه داری شاهدش میباشیم دموکراتیک میباشد، به موازات آن باید بر پایه های پایبندی قانونمند و مستحکم بر موازین آزادیهای فردی و اجتماعی و حقوق بشری مبتنی بوده باشد.
بدون امتزاج قدرتمند موازین آزادیهای فردی و اجتماعی و حقوق بشری با نظام دموکراتیک جاری در سازماندهی سوسیالیستی و نظام مالکیتی و مدیرتی خودگردانی اجتماعی، این نظام میتواند به محمل حاکمیتی محفل های مافیائی قدرتمداری دیگری تبدیل گردد که دوباره در شکل دیگری همان نظام سرمایه داری را از درون و در اشکال دیگری احیا و بازسازی خواهند کرد.
خلاصه
خلاء برآمد احزاب چپ و سوسیالیستی را در مبارزات ضد امپریالیستی –ضد سرمایه داری جهانی را نیروهای جایگزین اجتماعی سیاسی دیگری پر می نمایند. در حالیکه خط قرمزهای دموکراسی در کشورهای آمریکا و انگلیس و دیگر دموکراسی های غربی اجازه نمیدهد تا برآمدهای توده ای سوسیالیستی بتوانند از طریق “برنی سندرز” و “جرمی کوربن” ها به برآمدهای سوسیالیستی گذار نمایند، نیروهای اجتماعی دیگری از این آتشفشان در حالت غلیان به نفع خویش استفاده نموده و بر اموزاج این طوفان ها سوار میشوند.
یکی از این نیروهایی که در خلاء برآمد سوسیالیستی احزاب چپ در شرایط اتشفشان و طوفان های مردمی ضد سرمایه داری از این برآمد سوء استفاده می نمایند، نیروهای ناسیونال فاشیستی میباشند، و نیروهای دیگری هم که این خلاء را پر می نمایند، ارتجاع خرافه پرستی دینی در لباس های مسیحیت، اسلام و یا دین های دیگر میباشند. ترکیب همزمان ناسیونال فاشیسم و ارتجاع دینی در تظاهر به حمایت از زحمتکشان و در تظاهر به مبارزه با سرمایه داری و امپریالیسم، میتواند تاثیرات ویران گرانه همطراز و گاه خطرناک تری از خود امپریالیسم بر جامعه بشری بر جای بگذارد. تنها کافی است به نمونه های نظام جمهوری اسلامی ایران، دیکتاتور فاشیستی اردوغان، ناسیونال فاشیسم دونالد ترامپ و دهها نمونه دیگر اشاره کرد.
دنیز ایشچی
۲ نوامبر
نقش ویژه ومتمایز لنین در انقلاب اکتبر
مقدمه از توده ای ها
جملات پایانی مقاله که با کمی تدقیق بازتاب داده می شود، هسته ی مرکزی موضع انقلابی طرح شده در مقاله است از مبارزه ی مشخص لنین در ماه های میان آوریل و اکتبر ۱۹۱۷ را متبلور می سازد.
رفیق گرامی رحمان حسن زاده مینویسد بدون آموزش از: «عاجلترین درس انقلاب کارگری اکتبر، نبرد طبقه کارگر جهانی، کارگران اروپای صنعتی درگیر مبارزه حاد با بورژوازی در دوران کنونی، طبقه کارگر درگیر در تلاطمات بزرگ در کشورهای خاورمیانه و برای کمونیستهای ایران درگیر با بورژوازی مستبد و خشن و جناحهای راست و چپ بورژوایی و رژیم هار جمهوری اسلامی، رهایی طبقه ی کارگر ممکن نخواهد شد. بدون پرچم متمایز سیاسی و روشن و بدون تحزب کمونیستی مدعی قدرت و رهبری مارکسیستی تیزبین، طبقه کارگر و جامعه از سلطه ی بندهای حاکم رهایی نخواهد یافت. بدون ساختن و مهیا کردن این ساز و برگهای جنگ طبقاتی برای رهایی کارگر و انسان و جامعه، تحقق کمونیسم اجتناب ناپذیر نیست. لنین و متد لنینی به ما می آموزد اراده آگاهانه انسان نیروی فعاله تغییر است.»
لنین در شرایط مشخص نبرد انقلابی در ماه های آوریل تا اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، شرایطی که همانطور که مقاله به درستی نشان می دهد، زیر سلطه جناح منشویک حزب سوسیال دمکرات روسیه قرار داشت، راه خروج از بنبست و بحران را اتخلذ سیاست انقلابی گذار از نظام متزلزل سرمایه داری اعلام نمود.
جریان منشویک خود را «جناح چپ» برای پیروزی و رشد انقلاب بورژوا– دمکراتیک فوریه ۱۹۱۷ ارزابی مینمود و جسارت یورش به مواضع دشمن طبقاتی نداشت. وضعی که اکنون در همه ی کشورهایی که رفیق حسن زاده در مقاله برمی شمرد نیز با آن روبرو هستیم.
«جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران نیز باصراحت بر سر این موضع اپورتونیستی باقی است، ولی بدون آن که درباره ی ضرورت آن استدلالی ارایه دهد و به ثبوت درستی «تز» تسلیم طلبانه خود بپردازد.
سیاست لنین ولی با انتخاب مبارزه ی دمکراتیک به منظور دستیابی به اکثریت انقلابی در «شوراهای سربازان، دهقانان و کارگران»، نبرد انقلابی را به ابزار نبرد در مبارزه ی دمکراتیک اعلام نمود و آن را به عنوان حربه میان راهی به خدمت گرفت. لنین این حربه را شرط «با واسطه» برای دسترسی به سوسیالیسم در روسیه نامید. برای آن وظیفه ی بغرنج ایجاد شرایط برقراری سلطه ی دمکراتیک شورهای انقلابی را تعیین نمود و آن را به حربه تصاحب قدرت زحمتکشان در روسیه بدل ساخت!
لنین رابطه ی میان مبارزه ی دمکراتیک پیگیر و دورنمای سوسیالیستی را به ما می آموزد که امروز هم به قوه خود باقی است و تودهای ها و همه ی کمونیستها باید آن را به اهرم مبارزه برای تصاحب قدرت بدل سازند.
اکنون که بورژوازی و خرده بورژوازی حاکم در ایرانِ ج ا با فضاحت کامل ناتوانی خود را برای حل بحران های اقتصادی– اجتماعی– فرهنگی نشان داده است، جنبش انقلابی توده ای– کمونیستی باید با طرح جایگزین سوسیالیستی برای شرایط غیرانسانی و ضد ملی کنونی، به تجهیز و سازماندهی نیروهای طبقه ی کارگر برای سرنگونی دیکتاتوری ولایی و سرمایه بپردازد.
*****
رحمان حسین زاده –اخبار روز
نقش یکه تاز لنین از مقطع بازگشت به روسیه در ماه آوریل این بود که با سیاست و پراتیک متمایز و انتقادی نه تنها علیه کلیت بورژوازی و کمونیستهای بورژوایی آن دوره بلکه علیه خط سیاسی حاکم بر رهبری حزب خود شورید. توانست حزب بلشویک را از جاخوش کردن در جناح چپ جنبش دمکراسی و فرایند دمکراتیک نجات دهد و حزب را به مثابه تجسم آگاهی و تشکل طبقه کارگر آماده سازد که طالب انجام وظیفه عینی خود یعنی تصرف قدرت و انجام انقلاب سوسیالیستی در ماه اکتبر شود و اینکار را کرد. این بود جوهر سیاست و پراتیک متمایز حزب بلشویک مقطع انقلاب اکتبر در مقایسه با حزب بلشویک ٨ ماه قبلترش در مقطع انقلاب فوریه. همین است تمایز سیاست لنینی با بلشویسم در مقطع انقلاب فوریه.
بدون نقش لنین و سیاست و پراتیک متمایز لنینی به ویژه در فاصله زمانی آوریل ١٩١٧ تا اواخر اکتبر یعنی مقطع سازماندهی قیام کارگری و واژگونی حاکمیت سرمایه در روسیه، تحقق انقلاب عظیم کارگری روسیه ممکن نبود. این تاکید یکجانبه بر نقش لنین و سیاست لنینی در فاصله زمانی کوتاه ٧ ماهه قبل از پیروزی انقلاب اکتبر شاید به مذاق “عینی گراهای همه جانبه نگر و متخصص” خوش نیاید. احتمالا بپرسند؛ پس زمینه های عینی انقلاب را نمی بینی؟ پس نقش خود حزب بلشویک به مثابه نیروی ذهنی را نمی بینی؟ احتمالا ما را به “ندیدن روندهای تاریخی، لنین پرستی، بلانکیسم، ولونتاریسم و محدود نگری” متهم کنند که تحقق یک تحول عظیم را به نقش “یک شخصیت” گره زده ایم. در جوابیه کوتاه و در تاکید بر زمینه عینی انقلاب و تحولات در جامعه روسیه آن زمان همین بس، که زمینه های عینی چنان فراهم بود که شرایط وقوع دو انقلاب در فوریه و اکتبر و در فاصله زمانی هشت ماهه را ممکن کرد. و در مورد موقعیت نیروی ذهنی، این جوابیه لنین در مقابل سئوال “چرا طبقه کارگر در انقلاب فوریه قدرت را نگرفت” را میتوان تاکید کرد که “لنین مسئله را از حوزه عینی گراهای قلابی که تسلیم شدگان در پشتش سنگر گرفته بودند، به قلمرو ذهنیات کشاند. طبقه کارگر به این دلیل قدرت را در ماه فوریه تصرف نکرد که حزب بلشویک طالب وظیفه عینی خود نبود و نتوانست مانع از آن شود که سازشکاران توده های مردم را از لحاظ سیاسی به نفع بورژوازی خلع ید کنند”.*
پیروزی انقلاب فوریه درشرایطی اتفاق افتاد که لنین به عنوان نظریه پرداز و رهبر اصلی حزب بلشویک در تبعید و در سویس بسر میبرد و اجبارا دخالتی در روند تحولات جاری آن زمان و سمت و سو دادن به حزب بلشویک نداشت. لذا روزها و یکی دو ماهه اول آن انقلاب، دوره ای از سردرگمی و تردید و راست روی بر کمیته مرکزی حاضر درصحنه حزب بلشویک حاکم بود. از مبارزه ای مستقل برای تسخیر قدرت سرباز زدند و عمدتا همچون جناح چپ جنبش عمومی و دمکراسی بر آن شدند که تا مدتی نامعلوم نقش مخالفان وفادار و اهرم فشار را بازی کنند.
در این راستا لازم است به محورهای مهمی از تفاوت خط مشی کمیته مرکزی حزب بلشویک در داخل در آن مقطع با لنینی که با محدودیتهای فراوان و با تلگراف و نامه های از راه دور گاها پرتوی می افکند بر آن فضای پرتپش و روزمره تحولات سیاسی روسیه و سیاست حزب بلشویک نگاهی بیندازیم. از جمله:
*دراعلامیه کمیته مرکزی حزب بلشویک که بلافاصله پس از پیروزی قیام فوریه نوشته شد، از کارگران *کارگاهها و کارخانه ها و همچنین نیروهای شورشی خواست “باید بیدرنگ نمایندگان خود را برای مشارکت در حکومت موقت انقلاب انتخاب کنند”.
*در روز یکم مارس و در جریان تحرک و بحث داغ در میان کمیته اجرایی شوراها بر سر چگونگی تحویل دادن قدرت به بورژوازی، “کوچکترین صدای اعتراضی برنخاست در شرایطی که از ٣٩ نفر عضو کمیته اجرایی، یازده تن بلشویک بودند و سه نفر از آنها عضو مرکزیت حزب بودند”.
*کامنف و استالین با بازگشت از تبعید از پانزدهم مارس زمام امور حزب و هیئت تحریریه پراودا را به دست گرفتند. هیئت تحریریه جدید ضمن اعلام برنامه سیاسی خود، قاطعانه از حکومت موقت حمایت کرد.
*هیئت تحریریه جدید پراودا در خصوص جنگ امپریالیستی هم موضع مشابه دفاع طلبان و میهن پرستان سوسیالیست را گرفت و اعلام کرد “مادام که ارتش آلمان از امپراطور فرمانبرداری میکند، سرباز روسی باید گلوله را با گلوله و خمپاره را با خمپاره پاسخ دهد”.
*سرانجام در “کنفرانس سراسری شوراهای کشور، مرکب از نمایندگان هشتاد و دو شورا در اواخر مارس و اوایل آوریل بلشویکها به قطعنامه رسمی کنفرانس در خصوص مسئله قدرت رای موافق دادند” در واقع به تحویل قدرت به بورژوازی موافقت کردند.
این کرنش آشکار سیاسی کمیته مرکزی حزب بلشویک در قبال تحولات بورژوایی در جریان، چند عکس العمل فوری را به دنبال داشت. اولا این سیاستهای راست مورد تایید کل حزب نبود. روزنامه پراودا این تشتت و پراکندگی سیاسی را از خود نشان میداد. کمیته کارگری وایبورگ تجمعاتی با شرکت هزاران کارگر و سرباز تشکیل داد که همه تقریبا متفق القول قطعنامه هایی را تصویب کردند دائر بر لزوم تسخیر قدرت به وسیله شوراها. دوما این خط مشی به عنوان “پیروزی بلشویکهای میانه رو و عاقل بر بلشویکهای تندرو” در مدیای بورژوازی و نزد حکومت موقت و کمونیستهای بورژوایی آن دوران جار زده شد. سوما تمایل وسیع به اتحاد و نزدیکی با منشویکها را دامن زد. و چهارم و مهمتر هر درجه اطلاع لنین از اتخاذ این سیاستهای شبه منشویکی توسط حزبش خشم و عصبانیت و بیقراری این رهبر تیزبین مارکسیست را در شرایط محدودیتهای تبعید آن زمان به اوج میرساند. با تقلای فراوان در صدد رفع محدودیتها و رساندن صدایش به حزب بود. از جمله:
*در تلگراف روزششم مارس از طریق استکهلم به پتروگراد لنین اعلام میکند: “تاکتیک ما رای عدم اعتماد، حمایت نکردن از حکومت موقت، ظن ویژه به کرنسکی، تسلیح طبقه کارگر و عدم توافق با سایر احزاب”.
*مورد دیگر وقتی که لنین نتیجه میگیرد که حکومت موقت موفق شده است کارگران را فریب دهد و جنگ امپریالیستی را یک جنگ تدافعی وانمود سازد، از طریق دوستانش در استکهلم نامه ای نوشت به پتروگراد پر از نگرانی و هشدار از جمله: “اگر حزب ما در این فریب بزرگ کوچکترین مشارکتی بجوید، خود را تا ابد بی آبرو خواهد ساخت و با اینکار حکم مرگ سیاسی خود را امضا خواهد کرد… من ترجیح میدهم که با هر عضوی از اعضای حزب، حال هر که میخواهد باشد، قطع رابطه کنم و تن به وطن پرستی سوسیالیستی ندهم.”
عاقبت روزسوم آوریل لنین به پتروگراد برگشت. قبلتر در هلسینکی، در اولین برخورد با کامنف از رهبری* موثر حزب در داخل که به استقبالش رفته بود، خشم خود را از سیاستهای راست اتخاذ شده در پراودا چنین بیان کرد: “این مزخرفات چیست که در پراودا می نویسی؟ ما دو سه شماره اش را دیده ایم و حسابت را چنان که حقت بوده، رسیده ایم”. بعد از رسیدن به پتروگراد و در ساعتهای پایانی آنروز در نطق آتشین اولین متینگ اعضای حزب بلشویک اعلام کرد “ما نیاز به جمهوری پارلمانی نداریم، ما دمکراسی بورژوایی نمی خواهیم، ما نیازی به هیچ حکومتی نداریم مگر به شورای نمایندگان کارگران، سربازان، و دهقانان و در عین حال لنین خود را صراحتا از اکثریت شورا جدا دانست و آن اکثریت را تماما متعلق به اردوی دشمن دانست”.
راسکولینکوف، بلشویک حاضر در این جلسه میگوید: لنین تاکتیک هایی که گروههای حاکم در حزب و تک و توکی از رفقا پیش از بازگشت او دنبال میکردند، با قاطعیت تمام به باد حمله گرفت. بازگشت لنین در روز سوم آوریل سرآغاز نقطه عطف اساسی در تغییر سیاستهای حزب بلشویک بود. “فقط از این لحظه به بعد حزب بلشویک با صدای بلند آغاز به سخن میکند و مهمتراز آن با صدای خویش آغاز به سخن میکند”. سوم آوریل روز پی افکندن قطعی پایه های انقلاب و حکومت کارگری بود که ٧ ماه بعد در ٢۵ اکتبر ١٩١٧ سراسر گیتی را تحت تاثیر قرار داد. روز بعد چهارم آوریل لنین تزهای مشهور آوریل را به حزب تسلیم کرد. تزهایی که در وهله اول “خصومت سازمانهای مرکزی حزب را برانگیخت، هیچ کس حتی یک سازمان یا گروه و فرد امضای خود را بر پای این تزها نگذاشت”. فضای اولیه در درون و بیرون حزب در برخورد به سخنرانیها و به تزهای آوریل در ملایمترین حالت این بود که این سیاستها ذهنی است و لنین مدتی در خارج زیسته و مجال نیافته است تا با حقایق امور خود را آشنا کند”. اما بسیار سریع خط مشی سیاسی و عملی لنین به پرچم بی اما واگر پرولتاریای روسیه و سربازان و دهقانان و همه رنج دیدگان تشنه رهایی و آزادی تبدیل شد و به تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر انجامید. انقلاب اکتبر حاصل این خط مشی و یک پروسه نقشه مند و هدفمند کار هرکولی حزب بلشویکی بود که سکان آن را مستقیما لنین به دست گرفت.
به عنوان گفته پایانی بی تردید بدون تزهای آوریل و سیاستهای متمایز لنین، حزب بلشویک به عنوان جناح چپ منشویکها همان راهی را میرفت که منشویکها و کل کمونیسم بورژوایی آن دوره در روسیه و حتی در سطح جهانی طی کردند. در آن صورت به اعتقاد من برخلاف عقیده کمونیستهای تدریج گرا و پاسیو میخ شده به شعار “سوسیالیسم اجتناب ناپذیر است”، اثری از انقلاب سوسیالیستی اکتبر وجود نمیداشت. به عنوان عاجلترین درس انقلاب کارگری اکتبر، برای طبقه کارگر جهانی، برای طبقه کارگر اروپای صنعتی درگیر مبارزه حاد با بورژوازی در این دوران، برای طبقه کارگر درگیر در تلاطمات بزرگ خاورمیانه و برای کمونیستهای ایران درگیر با بورژوازی مستبد و خشن و جناحهای راست و چپ بورژوایی و رژیم هار جمهوری اسلامی، بدون پرچم متمایز سیاسی و روشن و بدون تحزب کمونیستی مدعی قدرت و رهبری مارکسیستی تیزبین، طبقه کارگر و جامعه رها نمیشود. بدون ساختن و مهیا کردن این ساز و برگهای جنگ طبقاتی رهایی کارگر و انسان و جامعه و تحقق کمونیسم اجتناب ناپذیر نیست. لنین و متد لنینی به ما می آموزد اراده آگاهانه انسان نیروی فعاله تغییر است.
* مواردی که در این مطلب در گیومه گذاشته شده، نقل قول از جلد اول کتاب انقلاب روسیه نوشته تروتسکی است.
این مطلب قبلا به مناسبت گرامیداشت انقلاب کارگری اکتبرنوشته شده ،که اکنون مجددا منتشر میشود.
***
تئوری امپریالیسم و تغییرات آن در قرن بیست و یکم-بخش دوم
شبگیر حسنی–نویدنو
یادآوری:
در بخش نخستین این مقاله، ابتدا به پیشینهی تاریخی معنی «امپریالیسم» پرداخته شد و سپس با نشان دادن درک لنینی از امپریالیسم، به برخی خطاهای نظری دربارهی آن اشاره گردید. در ادامه نیز ارتباط پدیدههایی مانند میلیتاریسم، ناسیونالیسم و نژادپرستی با امپریالیسم نشان داده شد و در پایان هم صدور سرمایه و اشکال و نتایج آن مورد بررسی قرار گرفت.
استعمارِ نو پس از جنگ دوم جهانی
در فاصلهی دو جنگ جهانی، شاهد بازتقسیم اراضی جهان بین قدرتهای بزرگ دوران هستیم؛ فروپاشی امپراتوری عثمانی از یکسو و اجبار کشورهای مغلوب در جنگ ( مانند امپراتوری آلمان) به دست کشیدن از مستعمراتشان از سوی دیگر، موجب ایجاد فرصتی تازه برای تصاحب این سرزمینها توسط کشورهای استعماری پیروز شد. «جامعه ملل» سرزمینهایی را که به امپراتوری سابق عثمانی تعلق داشت، تحت عنوان «سرپرستی» به دولتهای پیروز واگذار کرد. این بازتوزیع سرزمینها موجب گسترش مستعمرات شد و البته در برابر خود، آگاهی ملی را افزایش داد و جنبشهای ملی را در مستعمرات تقویت نمود.
بعد از پایان جنگ دوم جهانی، تحولات و تغییرات جهانِ پس از جنگ مانند برآمدن دو ابرقدرت جدید- شوروی و آمریکا – و همچنین ضعف مفرط استعمارگران قدیمی، مانند انگلستان، فرانسه و …، موجب دگرگونیهای جدی شد. بسیاری از استعمارگران قدیمی، دیگر امکان و توان کنترل نظامی مستعمرات را نداشتند. افزون بر موضوعات پیشگفته، اگر تا پیش از جنگ جهانی انگلستان سرکردهی امپریالیسم جهانی بود و آمریکا برخلاف تمایلش تنها در منطقهی آمریکای لاتین و بعضی از جزایر اقیانوس کبیر فعال بود، پس از جنگ با کنار نهادن دکترین مونرئو و با استفاده از ضعف رقیب دیرینه، حوزهی نفوذ خود را در سراسر جهان گسترش داد و به مقام رهبر کشورهای امپریالیستی ارتقا یافت و جایگزین بریتانیا شد. از طرف دیگر گسترش و برآمدن جنبشهای آزادیبخش و ملی، باعث شد تا جهان شاهد تولد کشورهای مستقل جدید باشد و عملا استعمار در شکل پیشین و دیرآشنای خود، رو به زوال رفت. اما اشاره به این مسئله ضروری است که مبارزات آزادیبخش در تمام نقاط به شیوهی یکسانی پیش نرفت و برخورد و مقاومت استعمارگران در برابر تمامی جنبشهای ملی به یک اندازه نبود. مگداف و کمپ معتقدند که سرمایهداری در مناطقی که نهضتهای آزادیبخش، سوگیری سوسیالیستی داشتند، مقاومت جدی و خونینتری از خود نشان میداد اما در کشورهایی که انتظار میرفت حتی پس از استقلال در مدار اقتصادیِ مطلوبِ کشور متروپل باقی بمانند و منافع استعمارگران پیشین را به طور نسبی تامین کنند، دستیابی به استقلال با دشواری کمتری میسر شد(مگداف و کمپ، 1382 : 80). در فاصلهی زمانی بین سالهای 1958 تا 1968 بیش از سی کشور جدید در آفریقا، اقیانوسیه و آسیا پدید آمدند.
فروپاشی سیستم مستعمراتی به هیچ وجه موجب از بین رفتن امپریالیسم نشد. اگرچه کشورهای امپریالیستی پیش از این هم، در کنار حضور نظامی، از راههای غیر نظامی و غیر مستقیم برای اعمال سلطه و تامین بازار و رسیدن به مواد خام استفاده کرده بودند اما پس از استقلال بسیاری از مستعمرات، شیوهی اخیر به عنوان جانشینی برای استعمار رسمی به کار گرفته شد. استعمار نو عبارت است از وجود تسلط خارجی بر یک کشور ظاهرا مستقل(مگداف و کمپ، 1382 : 82). در حقیقت تسلط خارجی بر اساس نفوذ در حوزههای سیاسی، اقتصادی و نظامی و حتی فرهنگی و نظام ارزشی، ارزیابی میشود. یکی از نمونه های چنین وابستگی را میتوان در باقی ماندن کشورهای جدیدالتاسیس در حوزهی پولی کشور استعمارگر پیشین مشاهده کرد. همچنین زبان و فرهنگ کشور متروپل در مستعمراتش ریشه می دواند و امروزه نیز شاهد شمار زیادی از کشورهای فرانسوی یا انگلیسی زبان در آفریقا هستیم. در حوزهی صنعت و اقتصاد نیز وابستگی تکنیکی و فنی وجود داشت و از طرف دیگر استفاده از تعرفه های ترجیحی و سهمیهبندی صدور کالا از مستعمرات قبلی از شیوه هایی بود که تداوم نفوذ استعمارگران پیشین را تضمین میکرد. در حقیقت در نمونههای بسیاری که وابستگی سیاسی قطع شده بود اما وابستگی اقتصادی و فرهنگی تداوم داشت، شاهد بازتولید همان مناسبات پیشین با استعمارگران و حتی به نوعی عقبگرد سیاسی بودهایم. شرایط بسیاری از این عقبگردها از طریق کودتاهای نظامی تامین شد.
از دیگر شیوههای اعمال کنترل، استفاده گسترده از کمکهای نظامی و اقتصادی و نیز پرداخت وام و اعتبارات بود که در کشورهای زیادی تحت عنوان کمکهای انسان دوستانه انجام شده و میشود(مگداف و کمپ، 1382 : 86). ایالات متحده نیز در ارتباط با کشورهای تازه استقلال یافته علاوه بر ایجاد روابط بازرگانی و وابسته کردن آنها، با اعمال فشار یا پشتیبانی از نیروهای هوادار غرب سعی در اعمال سلطه بر کشور و مهار نیروها و جنبشهای مترقی داشت. هاروی مینویسد:« هر تهدید کنش جمعی علیه قدرت بیچون و چرای ایالات متحده با سیاست تفرقه بنداز و حکومت کن روبرو میشد» و در این راه نهادهایی نظیر بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، سازمان همکاریهای اقتصادی و توسعه، گات و نظایر آنها، نقش آتشبار آمریکا را بازی کرده و میکنند(هاروی،1397: 68).
امپریالیسم در قرن بیست و یکم
برای بررسی وضعیت امپریالیسم در معنای لنینی آن، لازم است تا معیارهایی را که وی در این ارتباط برشمرده بود، در زمان حاضر نیز مورد سنجش مجدد قرار گیرند، لذا به صورتی کاملا اجمالی به ارزیابی بعضی از آن شاخصها و آمارهای مرتبط میپردازیم.
نگاهی به انحصارات در قرن حاضر
اجرای سیاستهای نئولیبرالی از پایان دهه هفتاد قرن پیش تا کنون، میزان نابرابری را به شدت افزایش داده و زنگ خطر بحرانی جدی را به صدا درآورده است. آمارهای ارائه شده از سوی نهادهای اقتصادی جهان، همگی بر تشدید سرسامآور نابرابری صحه میگذارند. توماس پیکتی، اقتصاددان فرانسوی، در کتاب مشهور خود، سرمایه در سدهی بیست و یکم، متراکم بودن شدید سرمایه در دهک و سدک بالایی را دقیقا نشان داده است و به علاوه مشخص کرده که سهم ارث در انتقال این مالکیت تا چه حد اساسی است. از سوی دیگر نگاهی اجمالی به وضعیت برخی از حوزهها و بررسی اعداد مربوط به انحصارات، برخلاف انتظارات و ادعاهای اقتصاددانانِ جریان اصلی، تضعیف رقابت آزاد و متراکمتر شدن تولید را نشان میدهند؛ به عنوان مثال شرکت چند ملیتی مونسانتو( در اصل آمریکایی) که از بزرگترین تولیدکنندگان بذر و سموم کشاورزی در جهان بود، در سال 2018 منحل و در غول دیگری به نام بایر آگِ آلمان ادغام شد. این واقعیتها موید پیشبینیهای مارکس و نیز تقویت کنندهی درستی ادعای لنین دربارهی سلطهی انحصارات در عصر امپریالیسم است: تراکم تولید به میزان سرسامآوری افزایش یافته: اگر به عنوان مثال، در آلمان سال 1907 تعداد شرکتهایی با بیش از هزار نفر کارگر به ششصد عدد نمیرسید، امروزه شرکتی مانند وال مارت بیش از دو میلیون و دویست هزار نفر را در استخدام خود دارد؛ شرکتهایی مانند نستله یا تویاتا و یا جنرال الکتریک هر یک بیش از سیصد هزار نفر کارگر دارند و ده شرکت بزرگ مواد غذایی جهان از جمله نستله، کوکاکولا، جنرال میلز و … عملا کنترل غذایی جهان را در اختیار دارند (رهنما، 1395). در حوزههای دیگر نیز با وضعیت مشابهی مواجهیم:
1- فولاد: مطابق گزارش World Steel Association میزان کل تولید فولاد جهان در سال 2017 اندکی کمتر از 1700 میلیون تن بوده است. حدود پنجاه و هشت درصد این تولید، در اختیار تنها پنجاه ابرشرکت این حوزه است. نکتهی جالب آن است که بسیاری از این شرکتها چندملیتی بوده و علاوه بر تولید فولاد در سایر صنایع نیز فعال هستند.
2- آلومینیوم: مطابق گزارش سازمان زمین شناسی آمریکا ( (USGSاین فلز استراتژیک، توسط 220 تولید کننده، عرضه میشود. کل تولید جهانی در سال 2017 حدود شصت میلیون تن بوده که سهم کشور چین به تنهایی، حدود پنجاه درصد است. اما برای آنکه تحلیل صحیحی از چگونگی حضور انحصارات در این سپهر تولیدی داشته باشیم، باید به این مسئله اشاره کنیم که ده غول برتر تولید آلومینیوم جهان، حدود پنجاه و شش درصد کل تولید جهانی را در اختیار دارند که در میان این ده شرکت، پنج شرکت چینی، و بقیه روسی، آمریکایی، استرالیایی، اماراتی و نروژی هستند.
3- سیگار: بازار عظیم سیگار جهان به طور مطلق در اختیار ابرشرکتهای این حوزه است: حدود هشتاد درصد کل بازار جهان در اختیار تنها پنج شرکت است.
4- سیمان: مصرف این محصول به عنوان یک کالای استراتژیک، روزبهروز در جهان ما بیشتر میشود. سیمان توسط تولیدکنندگان متعددی تهیه و عرضه میشود اما بیش از یک سوم تولید جهانی در اختیار ده هلدینگ بزرگ است. چین در تولید و مصرف سیمان جهان، در رتبه اول قرار دارد اما بخش عمدهی تولید سیمان چین در داخلِ آن کشور مصرف میشود. در میان این ده هلدینگ برتر، غول سیمان جهان هم مشاهده میشود: شرکت لافارژ- هلسیم که از ادغام دو غول قبلی – لافارژ فرانسوی و هلسیم سوئیسی – پدید آمد. این ابَرشرکت، با بیش از دوهزار و پانصد کارخانه، در حدود نود کشور جهان حضور دارد.
5- صنایع نظامی: مطابق گزارش موسسهی بینالمللی پژوهشهای صلح استکهلم، در سال 2017 فروش اسلحه و خدمات نظامی، از سوی تولیدکنندگان اصلی – بدون احتساب چین که اطلاعاتش در اختیار این موسسه نبوده است- رقمی بالغ بر سیصد و نود و هشت میلیارد دلار بوده است که نسبت به پانزده سال قبل رشدی 44 درصدی را نشان میدهد. هشتاد درصد سهم صادرات اسلحه مربوط به پنج کشور روسیه، آمریکا، فرانسه، آلمان و بریتانیاست که دو کشور روسیه و آمریکا به تنهایی بیش از شصت درصد صادرات این حوزه را در اختیار دارند. اما لازم به یادآوری است که در میان ده شرکت بزرگ جهانی در صنایع نظامی، پنج شرکت آمریکایی، دو شرکت فرانسوی و بقیه بریتانیایی، ایتالیایی و روسی هستند. این ده شرکت به تنهایی حدود دویست میلیارد دلار یا بیش از پنجاه درصد بازار را در صنایع نظامی جهان در اختیار دارند. نکتهای که باید دربارهی روسیه به آن توجه شود، آن است که حضور پررنگ این کشور در عرصهی صنایع نظامی را نباید، مشابه کشوری نظیر آمریکا دانست؛ روسیه برخلاف آمریکا یک کشور میلیتاریست نیست: تعداد کل پایگاههای نظامی این کشور در خارج از مرزهایش پانزده عدد است که سیزده پایگاه در درون کشورهایی قرار دارند که سابقا جزو جمهوریهای اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بودند و تنها دو پایگاه در کشورهای ویتنام و سوریه دارد و این در حالی است که تعداد پایگاههای نظامی آمریکا، خارج از مرزهایش بالغ بر هشتصد عدد است. افزون براین، مداخلات نظامی روسیه در کشورهای دیگر( یوگوسلاوی، گرجستان، اوکراین و سوریه)، اگر بتوان آنها را مداخلهی نظامی نامید، ماهیتی یکسر متفاوت از مداخلات«بشردوستانه» آمریکا و سایر کشورهای امپریالیستی دارد؛ این مداخلات نه به منظور تصرف منابع طبیعی و بازارهای آن کشورها، بلکه تنها برای مقابله با مداخلات مستقیم و غیرمستقیم آمریکا و متحدانش بوده است. طبیعتا این مسئله را نباید به معنای تایید تمام رویکردهای داخلی و خارجی روسیه در نظر گرفت یا درباره مناسبات حاکم برآن کشور دچار خوشبینی توهمآمیز شد و یا سیاستهایش را با عملکرد انترناسیونالیستی اتحاد جماهیر شوروی یکسان پنداشت اما امپریالیست دانستن این کشور، که به لحاظ تحلیل اقتصادی یک کشور سرمایهداری پیرامونی است، خطای تحلیلی بزرگی است.
6- زغال سنگ: این محصول که نقش کلیدی در تامین انرژی جهان در زمان نضجگیری و رشد سرمایهداری داشت، از محصولات با اهمیتی است که علیرغم تعهد بسیاری از کشورهای جهان مبنی بر کاهش یا توقف استفاده از آن تا سال 2030 میلادی، کماکان مورد استفادهی بخش صنعت در بسیاری از کشورهاست. اگرچه آلایندگی بالای این محصول موجب شکلگیری اعتراضات گسترده به مصرف آن شده اما هنوز هم نقش آن در صنایع جهان، به عنوان یک سوخت ارزان قیمت، قابل انکار نیست؛ به ویژه پس از روی کار آمدن دونالد ترامپ، ایالات متحده به عنوان یکی از بزرگترین تولیدکنندگان جهان، برنامهای برای کاهش تولید یا مصرف این محصول ندارد. بنابر گزارش World Economic Forum تولیدِ جهانی زغال سنگ در سال 2016 بیش از هفت هزار میلیون تن بوده است. چین با 44 درصد و هند و امریکا با بیش از 9 درصد تولید جهانی، سه کشور بزرگ تولیدکنندهی زغال سنگ هستند و استرالیا با حدود 7 درصد در رتبه چهارم است. اگرچه شرکت زغال سنگ هند، بزرگترین تولید کنندهی جهانی است اما در رتبههای بعدی، شرکتهای چندملیتی نظیر Anglo American ( تاسیس شده در 1917 با مشارکت بانک آمریکایی مورگان اند کو)، Arch Coal ، BHP Billiton به چشم میخورند. به عنوان نمونه شرکت اخیر (بی. اچ. پی.) یک شرکت استرالیایی – بریتانیایی است که از بزرگترین غولهای معدن جهان محسوب میشود. این شرکت بر اساس ارزیابی نشریهی فوربس در سال 2011 با رتبهی هشتم سودآورترین شرکتهای جهان و نیز قرار گرفتن در مکان 236 در فهرست مجموع داراییها، نهایتا، در رتبهی 49 بزرگترین شرکتهای عمومی جهان قرار داشت. این ابرشرکت، دارای چند ده معدن و تاسیسات مربوطه در کشورهای مختلفی همچون، الجزایر، استرالیا، برزیل، کانادا، شیلی، کلمبیا، گینه، اندونزی، موزامبیک، پاکستان، آفریقای جنوبی، سورینام آمریکا و … است. حوزهی فعالیتهای این شرکت از نفت و گاز تا الماس گسترده است.
7- رسانه: بن باگدیکیان در نخستین چاپ کتاب انحصار رسانهها به 1983، نشان داد که اکثریت رسانههای خبری آمریکا در انحصار پنجاه شرکت بودند. کمتر از ده سال بعد و در زمان انتشار چهارمین ویراست کتاب، تعداد انحصارگران در این حوزه به چهارده شرکت کاهش یافت که به تنهایی مالکیت و کنترل بیش از نود درصدِ رسانهها اعم از روزنامه، مجلات، کتاب، موسیقی، تلویزیون، رادیو و … را در اختیار داشتند و نکتهی جالبتر آنکه تعداد این ابرشرکتها در سال 2004 به پنج شرکت تقلیل یافت. این پنج شرکت که عبارتاند از تایم وارنر، دیزنی، بنگاه خبری روپرت مرداک، برتلزمان و وایاکووم، به تنهایی بخش اعظم رسانههای جمعی ایالات متحده را در کنترل خود دارند و رتبهی ششم نیز مربوط به شرکت چندملیتی جنرال الکتریک است که NBC را در مالکیت آن است. در فهرست سهامداران و اعضای هیأت مدیرهی این ابرشرکتها به نامهای غولهای چندملیتی دیگری برمیخوریم که آیینهی تمامنمای وجود مناسبات امپریالیستی در عرصهی رسانه هستند: کوکاکولا، صنایع تسلیحاتی لاکهیدمارتین، کارتهای اعتباری آمریکن اکسپرس، پپسی، هتلهای هیلتون، جنرال موتورز، کمپانی رایانهای دل، بریتیش ایرویز، کاترپیلار، مک دونالد، بانک جِیپی مورگان، کمپانی نفتی شورون، شرکت داروسازی و لوازم پزشکی جانسوناندجانسون و … (شهابی و نبوی، 1396).
اگرچه امروز برخی از تغییرات در ساختار انحصارات بزرگ پدید آمده و قوانین آنتیتراست در کشورهای پیشرفتهی سرمایهداری اجرا میشوند اما موارد فوق و دهها نمونهی دیگر از ادغام شرکتها و تراکم شدید تولید در عرصههای مختلف، نه تنها موید درستی تحلیل لنین از وضعیت انحصارها هستند، بلکه به روشنی نشان میدهند که انحصارها، در قالب ابرشرکتهای چند ملیتی، هر روز از روز پیش نیرومندتر و ثروتمندتر میشوند تا حدی که امروز درآمد سالیانه هر یک از بیست ابرشرکت بزرگ جهان، به تنهایی از تولید ناخالص داخلی بیش از 160 کشور جهان بیشتر است(رهنما، 1395)
یادآوری این نکته دربارهی آمارهای ارائه شدهی مربوط به جمهوری خلق چین ضروری است که سهم عظیم تولیدات این کشور در حوزههای گوناگون را نباید در زمرهی «انحصارات» قرار داد؛ زیرا مالکیت جمعی – از طریق دولتی که کنترل آن در اختیار حزب کمونیست است- بر کارخانهها و صنایع و بانکهای این کشور، تفاوتی جدی با مالکیت در شرکتهای چند ملیتی دارد و عدم توجه به این نکتهی اساسی میتواند منجر به خطای جدی در تحلیل ماهیت حکومت چین شود.
الیگارشی مالی
لنین بر پایهی آمارها و بررسی وضعیت نظام مالکیت سهام، شرح میدهد که چگونه بانکها به عنوان نمایندهی سرمایهی مالی، کنترل خویش را هر روز بیشتر از روز قبل از طریق تملک سهام، بر سرمایهی صنعتی تحمیل میکنند وی به نقل از هایمان، اقتصاددان آلمانی، شرح میدهد که چگونه براساس مالکیت سهام پنجاه درصدی، میتوان کنترل صد در صد سهام را در اختیار گرفت و این مکانیزم چگونه در ارتباط با شرکتهای «مادر» و «دختر» میتواندپس از بسط چند مرحلهای و گره خوردن منافع این شرکتها، مثلا با سرمایهی یک میلیونی، یک سرمایهی 16 میلیونی را کنترل کرد (لنین،1384: 62-63).
بانکهای عظیم امروزی اما، حتی قادرند تا کنترل به مراتب بیشتری را در گسترهی بزرگتری اعمال کنند؛ دارایی هر یک از بیست بانک بزرگ جهان بیش از یک ونیم تریلیون دلار است. ده بانک بزرگ امریکایی، در ظرف سی سال موفق شدند تا سهم خود را از کل سپردههای کشور از بیست درصد به پنجاه درصد افزایش دهند. برخی از این بانکها آنچنان عظیماند که دولتها نه تنها قادر به کنترل آنها نیستند بلکه هر گونه اختلالی در عملکرد این بانکها – نظیر احتمال ورشکستگی که به عنوان نمونه در بحران 2008 پدید آمد- میتواند آنچنان تاثیرات مهیبی بر اقتصاد داشته باشد که حمایتهای دولتی را از آنها الزامی میکند. (رهنما، 1395)
اما باید به تغییری در مناسبات سرمایهی مالی با سرمایههای صنعتی و تجاری نیز اشاره کرد؛ امروزه در مقایسه با سالهای ابتدایی قرن گذشته، وابستگی سرمایهی مالی به سرمایهی تجاری و صنعتی بسیار کمتر شده است؛ اگرچه وابستگی سرمایههای تجاری و صنعتی به سرمایهی مالی کماکان برجاست، اما اتکای سرمایهی مالی به آنها کاهش داشته و بانکها، امروزه، بیشتر بر بازارهای مالی، بورس، اوراق بهادار و داد و ستدهای ارزی و … متمرکز شدهاند (همانجا) که این رویکرد قمارخانهای، یکی از نشانههای جدی گندیدگی مرحلهی امپریالیسم است.
تغییر در وضعیت صدور سرمایه
علاوه بر بحث انحصارات و الیگارشی مالی بررسی وضعیت و نیز تاثیرات صدور سرمایه هم در قرن حاضر، بسیار جالب است؛ در زمان نضجگیری امپریالیسم یکی از مهمترین اهداف صدور سرمایه، حل مسئلهی سرمایهی مازاد بود. در کشورهای پیشرفتهی سرمایهداری در آن زمان، امکان جذب تمام سرمایه در درون مرزهای ملی وجود نداشت، از سوی دیگر در مستعمرات، وجود نیروی کار و زمین ارزان و همچنین بازار داخلی بزرگ، شرایطی را مهیا میکرد که اولا کشورهای پیشرفتهی سرمایهداری به عنوان «کارگاه جهان» مازاد تولید خود را در بازارهای کشورهای دیگر به فروش برسانند و ثانیا مواد اولیه را از آن کشورها وارد نمایند و ثالثا سرمایهگذاری به مراتب سودآورتری را در آن کشورها داشته باشند.
امروزه اما، آمارهای موجود از صدور سرمایه پدیدهی جدیدی را در پیش چشم میگذارند:
بررسی ارقام مندرج در گزارش سال 2018 آنکتاد (کنفرانس تجارت و توسعهی ملل متحد) نشان میدهند که :
اولا میزان سرمایهگذاری مستقیم خارجی در نیمهی نخست سال 2018، کاهشی در حدود 41 درصد را نشان میدهد که این کاهش ناشی از سیاستهای جدیدی مالیاتی دولت آمریکا بود که باعث شد تا شرکتهای مادر آمریکایی نسبت به بازگرداندن سود تجمیع شدهی شُعَب خود در کشورهای دیگر اقدام نمایند. ثانیا، آمریکا در سال 2017 بیشترین سرمایهی خارجی را ( 275 بیلیون دلار)جذب کرده است و چین با جذب 136 بیلیون دلار در مقام دوم است. هنگ کنگ نیز با جذب بیش از 100 بیلیون دلار در رتبهی سوم است و برزیل در مرتبهی چهارم قرار دارد. از سوی دیگر، در همان سال آمریکا بیشترین حجم سرمایهگذاری مستقیم را (342 بیلیون دلار) در کشورهای دیگر داشته است و چین با 125 بیلیون دلار سرمایهگذاری پس از ژاپن( 160 بیلیون دلار) در جایگاه سوم است و پس از چین به ترتیب انگلستان و هنگکنگ بیشترین میزان صدور سرمایه به کشورهای دیگر را داشتهاند.
چنان که مشاهده شد، بسیاری از کشورهای توسعه یافته خود در عین صدور سرمایه، بزرگترین مقاصد سرمایهگذاری در جهان نیز هستند و در مقابل بسیاری از کشورهای توسعه نیافته، نظیر کشورهای آفریقایی، قادر به جذب سرمایهگذاری خارجی نیستند،( اگرچه کل سرمایهگذاری در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته در مجموع اندکی بیش از سرمایه جذب شده در کشورهای توسعه یافته است) حال باید پرسید که اگر کشوری مانند ایالات متحده قادر به جذب مازاد سرمایههای خود در درون مرزهای ملیاش نیست، چگونه و چرا سرمایههای خارجی را جذب میکند؟
برای پاسخ به پرسش فوق ابتدا باید به این نکته توجه کرد که تقسیم کار در جهانِ معاصر دستخوش تغییر شده است: رقابت میان غولهای صنعتی موجب افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه(نسبت سرمایهی ثابت به سرمایهی متغیر) و در نتیجه کاهش نرخ سود میشود که مارکس از چنین پدیدهای به عنوان گرایش نزولی نرخ سود نامبرده است اما این گرایش توسط ضدگرایشهایی تعدیل میشود که البته حتی این ضد گرایشها با توجه به سرعت انحطاط نظام سرمایهداری و پدیدار شدن آفاق مسدود شده، کماثر شدهاند. کشورهای سرمایهداری توسعه یافته، امروزه تنها به صدور کالا و سرمایه و واردات مواد خام بسنده نمیکنند؛ منابع ارزان انرژی یا مواد اولیه، پایین بودن قیمت زمین و نیروی کار، در کنار فقدان قوانین سختگیرانهی زیست محیطی، شرایط بسیار مساعدی را برای پدیدهی برونسپاری و یا واگذاری امتیاز تولید فراهم آورده است تا با پدیدهی صنعتزدایی در کشورهای توسعه یافته مواجه شویم؛ اگرچه استفاده از نیروی کار ارزان کارگران مهاجر در کشورهای توسعه یافته رواج دارد اما محدودیتهای مهاجرت و نیز پدیدههای اجتماعی ناشی از آن – افزایش بیگانههراسی و نژادپرستی – موجب شده تا جریان سرمایه برای بهرهگیری از نیروی کار ارزان قیمت یا آنچه که صندوق جهانی پول«دسترسی به منبع جهانی کار» میخواند، به خارج از مرزها کوچ نماید؛ صنعتی شدن صادرات محور در کشورهای فقیرِ فاقد منابع طبیعی و یا کشورهای در حال توسعه، باعث شده تا شاهد افزایش سهم این کشورها در تولید جهانی از 5 درصد به 30 درصد باشیم. انتقال خطوط تولید از کشورهای پیشرفتهی سرمایهداری به کشورهای با نیروی کار ارزان قیمت، فرصتی برای صنایع کشورهای مادر است تا زنده بمانند. یکی از ویژگیهای جهانی سازی ترکیب سرمایهی «شمالی» و کار «جنوبی» است: در سال 2010 هفتاد و نه درصد از کارگران صنعتی جهان در کشورهای کمتر توسعه یافته زندگی میکردند که این رقم در سال 1953 تنها سی و چهار درصد و در سال 1980 در حدود پنجاه و سه درصد بوده است(اشمیت و دیگران، 1396: 15). از سوی دیگر، بهرهگیری از نیروی کار ارزان تنها مزیت «صنعتی کردن» کشورهای «جنوبی» نیست: انتقال سرمایه، مزایای دیگری نظیر گذر از مرز تعرفههای حمایتی کشورهای مقصد و دستیابی به بازار داخلی آنها به همراه پرداخت مالیات کمتر و عدم نیاز به سرمایهگذاری در تکنولوژیهای دوستدار محیط زیست، هم به دنبال دارد.
بنابر آنچه که گفته شد، امروز بحث بر سر مازاد سرمایه و عدم امکان جذب آن در درون کشورهای سرمایهداری نیست؛ بلکه هدف از انتقال سرمایه، دستیابی به مزیتهای دیگری است که شرایط کشور مقصد در اختیار سرمایهگذار قرار میدهد.
علاوه بر این، توجه به این نکته نیز ضروری است که بخشی از انتقال سرمایه از کشورهای پیرامونی به کشورهای دیگر، در حقیقت فرار سرمایههای غارت شدهی حاصل از خصوصیسازی است؛ به عنوان نمونه بانک مرکزی روسیه فرار خالص سرمایه در این کشور در سال 2014 را بالغ بر 154 میلیارد دلار اعلام میکند و کل فرار سرمایه از دوران به قدرت رسیدن پوتین در 1999 تا 2014 رقمی در حدود 550 میلیارد دلار برآورد میشود(اسمیت،1398) یا نمونهی اختلاس 3000 میلیارد تومانی و انتقال پول به کانادا هنوز به فراموشی سپرده نشده است.
بنابر آنچه که گفته شد، میتوان نتیجه گرفت که جذب یا صدور سرمایه میتواند با اهداف متفاوت و نه لزوما به علت مسئلهی مازاد انجام گیرد که میتوان به برخی از آنها اشاره نمود: دستیابی به بازار جدید؛ عبور از مرز تعرفهها؛ بخشودگیهای مالیاتی؛ فرار سرمایه به یک پناهگاه امن؛ بهرهگیری از منابع طبیعی؛ نیروی کار ارزان قیمت و مانند آنها.
سازمانهای انحصارات بینالمللی و تقسیم جهان
لنین با بیان این حقیقت که سازمانهای انحصاری ابتدا به تقسیم بازار داخلی میان خود پرداختند و سپس با پیدایش بازار جهانی و همگام با افزایش صدور سرمایه و با گسترش مستعمرات، اندک اندک جهان را به حوزههای نفوذ میان خود تقسیم کردند، تصویر روشنی از چگونگی طی شدن مسیر تقسیم بازار جهان توسط سازمانهای انحصاری سرمایهداران در پیش چشم میگذارد (لنین، 1384: 85-86) اما اگر در روزگار لنین و به عنوان مثال در سال 1907 دو غول صنعت برق جهان، آاگ آلمانی و جنرال الکتریک آمریکایی، پس از سالها رقابت و بلعیدن سایر رقبای کوچکتر، نهایتا در توافقی غیرپنهانی بازار آن روز جهان را میان خود تقسیم کردند و به رقابت فرساینده میان خود پایان دادند، یا در نمونهای دیگر شرکتهای بزرگ نفتی استاندارد اویل و روتشیلد و نوبل، زیر فشار سایر رقبا تن به تقسیم مجدد و توافق جدیدی دادند و یا شرکتهای بزرگ کشتیرانی جهان طی توافقی در سال 1903 قراردادی دربارهی تقسیم جهان و بنادر کشتیرانی منعقد نمودند، امروز نمیتوان شاهد این دست از توافقاتِ «آشکار» در میان انحصارات بینالمللی بود؛ اگرچه به نظر میرسد که قوانین آنتیتراست در اروپا و آمریکای شمالی عملا چنین امکانی را از انحصارات رقیب سلب کرده است اما از سوی دیگر «تجارت آزاد» بستر مناسبی را برای دور زدن این قوانین فراهم میآورد و از سوی دیگر نیز شاهد تشدید روند کارتلیزاسیون هستیم. به هر روی، امروز در مقایسه با زمانی که لنین به نگارش اثرش همت گماشت، بسیار کمتر شاهد آن تبانیهای آشکار میان سازمانهای بینالمللی انحصارات هستیم و برخلاف نمونهی آاگ و جنرال الکتریک، جنگ غولها متوقف نمیشود اما طبیعتا اختلاف ماهوی میان این نبردهای تجاری و صنعتی با رقابتهای مربوط به دوران سرمایهداری متقدم وجود دارد. از سوی دیگر باید به این نکته نیز اشاره شود که امروزه علیرغم وجود بعضی از قوانین حمایتی و سیاستهای مربوط به تعرفههای گمرکی، اصولا شرکتها در کشور مادر نیز انحصار بازار داخلی را در دست ندارند اما در عوض در بسیاری موارد شاهد انتقال سرمایه و خط تولید یا تملک سهام به منظور کسب سهم بازار داخلی یک کشور هستیم: در دههی پنجاه میلادی قرن گذشته، سه تولیدکنندهی آمریکایی اتومبیل، یعنی فورد، کرایسلر و جنرال موتورز، علاوه بر در اختیار داشتن کامل بازار داخلی آمریکا، حدود سه چهارم بازار جهان را نیز به خود اختصاص داده بودند اما با آغاز واردات اتومبیلهای ژاپنی و اروپایی و نیز سرمایهگذاری مستقیم آنها در داخل آمریکا در دههی هشتاد میلادی، سهم بازار سه تولید کنندهی آمریکایی در سال 1986 به نود و پنج درصد کاهش یافت. در سال 2007، نُه شرکت خارجی با شصت و شش میلیارد دلار سرمایه و در قالب پانزده واحد تولیدی با شصت و سه هزار کارگر در داخل خاک آمریکا به تولید اتومبیل مشغول بودند و سهم کمپانیهای آمریکایی از بازار داخلی به 63 درصد کاهش یافت. شرکتهای آمریکایی نیز در مقابل کوشیدند تا با سرمایهگذاری و خرید سهام تولیدکنندگان ژاپنی نظیر میتسوبیشی، مزدا و سوزوکی، با این روند مقابله کنند (رهنما، 1395). از دیگر شیوههای جدید تقسیم بازار که به شیوهای متفاوت از زمان گذشته و به شکلی «قانونی» مشاهده میشود، قراردادهای مربوط به وام و یا سرمایهگذاری مشروط است که طی آنها وامگیرنده یا کشور میزبان سرمایه، ملزم خواهد بود که درصد بالایی از وام یا سرمایهی دریافتی را به خرید کالا یا خدمات از کشور مبدا اختصاص دهد. از طرف دیگر، ثبت نوآوریها و حق انحصاری استفاده از فورمولها و ابداعات، راه حل «قانونی» دیگری است که جایگزین توافقهای پیشین برای تقسیم جهان شده است: به عنوان نمونه حق انحصاری استفاده از فورمول یا ترکیب شیمیایی داروی الف توسط یک سازنده و انحصار استفاده از فورمول داروی ب توسط تولیدکنندهی دیگر، عملا جهان را از طریق انحصار این دو محصول میان این دو تولیدکننده تقسیم میکند.
از دیگر نکات مهم در این بحث، موضوع تحولات تکنولوژیک است؛ لنین معتقد بود که توافقات مابین انحصارات و سود حاصل از آنها باعث میشود تا انگیزهی پیشرفت فنی از بین برود و پیشرفت فنی عامدانه به تعویق بیفتد، برخی از اقتصاددانان نظیر سعید رهنما، به درستی معتقدند که برخلاف نظر لنین امروزه آنچه انحصارات را در موضع برتر قرار میدهد، علاوه بر زد و بندها، پرداخت رشوه، نفوذ سیاسی و … ، تفوق تکنولوژیک و ابداعات گوناگون در محصولات و نیز روشهای بازاریابی است اما در عین تایید این نظر باید به این نکته نیز توجه کرد که اگرچه برخلاف نظر لنین، نه تنها انگیزهی پیشرفتهای فنی از میان نرفته بلکه در محیط رقابت خرد کنندهی بین انحصارات و نیز تلاش برای ترغیب تودهها به مصرف بیشتر، هر روز شاهد پیشرفتهای تکنولوژیک و ارائهی نوآوریهای مختلف از سوی تولیدکنندگان بزرگ جهانیم اما نباید فراموش کرد که لنین در درک این مسئله که پیشرفت فنی عامدانه به تعویق میافتد، تا حدودی محق است: امروز آشکار شده است که در حوزههایی که فشار رقابت به تولیدکنندگان وارد نمیشود و ترسی از پیشرفت رقیب ندارند، به عنوان نمونه، کمپانیهای بزرگ دارویی ترکیبات جدیدتر و موثرتری را برای بسیاری از داروهای فعلی میشناسند اما تا زمانی که از ترکیب و فورمول قبلی به اندازهی «کافی» سود حاصل نشود، از معرفی محصول جدید به بازار خودداری میکنند و همچنین در عین توانایی فنی و مالی برای انجام تحقیقات لازم در جهت تولید دارو برای بسیاری از بیماریهای نادر، به علت بازار کوچک و محدود آنها به چنین کاری مبادرت نمیورزند. نمونهی دیگری که باید به آن اشاره شود، استفاده از تکنولوژیهای قدیمی و آلاینده محیطزیست است که به علت « اجتماعی» بودن مضرات آن، صاحبان آنها معمولا تمایلی به جایگزین کردن آنها با فنآوریهای جدید ندارند و در مواردی هم که برخی قوانین در کشورهای پیشرفته سرمایهداری، هزینهها یا ممنوعیتهایی را برای چنین فنآوریهایی قائل میشوند، صاحبان این صنایع میکوشند تا با انتقال آنها به کشورهای توسعه نیافته که قوانین سختگیرانهای در ارتباط با صنایع آلاینده محیط زیست ندارند، هزینههای مربوط به فنآوریهای جدید دوستدار محیط زیست را متقبل نشوند. همچنین استفاده از نیروی کار ارزان قیمت در کشورهای موسوم به پیرامون، شرکتهای چند ملیتی را از به کارگیری ماشینآلات جدید و افزایش ترکیب ارگانیک سرمایه بینیاز میکند.
تقسیم اراضی جهان بین قدرتهای بزرگ
لنین ارتباطی دقیق را میان انحصارات سرمایهداری و تقسیم جهان میان دولتهای امپریالیست نشان میدهد:« عصر آخرین مرحلهی سرمایهداری به ما نشان میدهد که روابط خاصی میان سازمانهای سرمایهداری رشد میکند که مبتنی بر تقسیم جهان است؛ در عین حال و به موازات این جریان و به مناسبت آن روابط خاصی میان اتحادهای سیاسی و میان دولتها رشد میکند که مبتنی بر تقسیم منطقهای جهان، مبارزه بر سر مستعمرات و مبارزه بر سر تعیین دوایر نفوذ است»(لنین، 1384: 96).
واضح است که پس از زوال استعمار در شیوهی پیشین خود در میانهی سدهی گذشته و «استقلال» مستعمرات، نمیتوان از «تقسیم اراضی جهان» در شکل کهن سخن گفت اما اولا نباید فراموش کرد که وابستگی اقتصادی و سیاسی میان بسیاری از کشورهای توسعهنیافته و در حال توسعه به استعمارگران پیشین و نفوذ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی آنان کماکان پابرجاست و از سوی دیگر استعمار جدید برخلاف شکل پیشین، در بسیاری از موارد – و نه تمام آنها- ترجیح میدهد تا به جای حضور نظامی یا سیاسی مستقیم، اهداف و مطامع خود را از راه به انقیاد کشیدن کشورها به میانجی تحمیل شرایط خاص سیاسی(حمایت از جریانات هوادار خود و کودتاهای مخملی و …) و استفاده از اهرمهای اقتصادی( اعطای وام و یا سرمایهگذار مستقیم و مشروط) به کشورهای «مستقل» تامین نماید. مستعمرهسازی مجدد فرآیندی است که بر مبنای همکاری روزافزون طبقات حاکم محلی با همتایان خارجیشان قرار دارد که خود به وسیلهی تسلیم منابع طبیعی، وابستگی مالی، مقرراتزدایی و همچنین خصوصیسازی تشدید میشود؛ نفوذ صندوق بینالمللی پول بر مدیریت اقتصاد کلان کشورها در برخی مناطق موجب ایجاد نفوذ سیاسی مشابهی برای وزارت خارجه آمریکا برای دخالت در امور سایر کشورها شده است: هیچکدام از روسای جمهور کشورهای آمریکای لاتین این قدرت و نفوذ را در خود نمیبیند که بدون مشورت سفارت آمریکا تصمیمی اتخاذ کند و لایهای از کارمندان دولتی نیز وجود دارند که به سازمانهای امپریالیستی وفادارتر از دولتهای ملی هستند( اسمیت و دیگران، 1396: 79).
همچنین باید یادآور شد که برتری مطلق ایالات متحده بر سایر کشورهای امپریالیستی، در حوزهی نظامی باعث شده که دیگر شاهد جنگهای امپریالیستی در شمایل شناخته شدهی قبلی آن در بین کشورها یا بلوکهای امپریالیستی( مثلا اتحادیه اروپا) نباشیم و این نوع جنگها امروز بیشتر به شکل مداخلات نظامی یک کشور امپریالیستی یا ائتلافی از امپریالیستها در کشورهای پیرامونی تجلی مییابند و از سوی دیگر رقابت بینکشورهای امپریالیستی متاثر از ادغام سرمایههای ملی و فراملی خود را به شکلی از نبرد تجاری و یا جنگهای نیابتی پدیدار مینماید.
جمعبندی پایانی
اگرچه امپریالیسم به عنوان یک صورتبندی تاریخی و زمانمند، مطابق با مقضیات و نیز بر اساس ضرورتهای تحمیل شدهی ساختار مناسبات سرمایهدارانه نوین، دستخوش دگرگونیهایی شده، اما کماکان ویژگیهای اصلی خود را حفظ کرده، تعمیق بخشیده و گسترش داده است.
امروزه اگر جنگهای امپریالیستی سابق میان دولتهای سرمایهداری پیشرفته در شکل سابق وجود ندارند اما «مداخلات بشردوستانه» و نیز «مبارزه با تروریسم» یا به قول جورج بوش پسر «عملیات بیپایان عدالت»، مرزهای ملی را درنوردیده است. بودجهی نظامی امپریالیستها و هزینههای سرسامآور میلیتاریزه کردن بخشهای گوناگون جهان مستقیما به جیب انحصارات بزرگ تسلیحاتی جهان واریز میشود و در مقابل ویرانی، گرسنگی، کشتار و آوارگی را به مردم جهان تحمیل میکند تا چنگاندازی به منابع خام و بازارهای جهان برای انحصارات بینالمللی میسر شود؛ تا جایی که ترامپ این نماینده صریح و بیپروای نئوفاشیسم معاصر به صراحت بیان کرد که از کنار چاههای نفت سوریه دور نخواهد شد!
در کنار اتوماتیک کردن گسترده و تقسیم فرآیند تولید به مراحل بسیار کوچک که به از خود بیگانگی بیشتر نیرویکار انجامیده است، تولید نیز به مراتب متراکمتر شده است و اکنون مشاهدهی کمپانیهای بزرگ با دهها هزار نفر کارمند به پدیدهای عادی بدل شده است.
هر روز بیش از پیش، تسلط الیگارشی مالی بر تمام شئون زیست اجتماعی افزوده میشود و هژمونی دلار بر تمامی واحدهای پول ملی، عملا تمام جهان را زیر سیطره خود گرفته است تا بدانجا که به قول وزیر خزانهداری آمریکا در نوامبر 1971، «دلار واحد پول ما، اما مشکل شماست!» این «مشکل» که عملا پس از حذف پایهی فلزی پول به شکل یک مسئلهی اساسی درآمد، به میانجی سیاستهای پولی فدرال رزرو که در راستای منافع آمریکا اتخاذ میشوند، قادرند در هر اقتصادی بحران و شوکی بزرگ ایجاد کنند؛ چنانکه در بحران آسیای جنوب شرقی شاهد آن بودیم. زمانی که در سال 2009 آمریکا بحران داخلی خود را به جهان «صادر» کرد، چین و روسیه پیشنهاد ایجاد یک پول جایگزین و بیطرف نظیر « حق برداشت ویژه» توسط صندوق بینالمللی پول را ارائه دادند که البته با توجه به حق رای 17 درصدی آمریکا و نیاز به یک رای 85 درصدی برای چنین تغییراتی، این پیشنهاد بلافاصله از سوی آمریکا «وتو» شد.
جهانی سازی و تاکید بر تجارت آزاد، موجب شده تا صدور سرمایه در شکل سرمایهگذاریهای مستقیم برای صادرات منابع طبیعی، تولیدات صنعتی برای مصرف داخل( به منظور بهرهمند شدن از سیاستهای حمایتی و معافیت از پرداخت مالیات) یا صادرات و همچنین توسعهی بخش خدمات به طور روزافزونی تسهیل گردد.
لذا علیرغم تغییراتی که جهان در دهههای اخیر و به ویژه پس از تحولاتی نظیر استقلال سیاسی مستعمرههای پیشین، تخریب شوروی و بلوک سوسیالیستی و اعتلای نئولیبرالیسم، شاهد آن بود، درک لنینی از پدیدهی امپریالیسم کماکان به قوت خود باقی است و ابزار تحلیلی نیرومندی را برای بررسی وضعیت جهان در اختیار ما قرار میدهد.
به نقل از نشریه دانش و امید – شماره دوم
برخی منابع
– اسمیت،استانسفیلد(1398)؛ آیا روسیه امپریالیست است؛ ترجمهی داود جلیلی؛ دانش و مردم 19؛ صص 214-220
– اشمیت، جان و دیگران(1396)؛ امپریالیسم در قرن بیست و یکم؛ ترجمهی داوود جلیلی؛ گل آذین
– براند،میشل و هرهرا،رمی(1397)؛ امپریالیسم دلار؛ ترجمهی احمد سیف؛ سایت نقد اقتصاد سیاسی؛ دسترسی خرداد 99 ؛ https://pecritique.com/
– شهابی،خلیل و نبوی، میرمحمود(1396)؛ رسانههای جمعی در کنترل و تملک انحصاری ابرشرکتها؛ دانش و مردم 13 و 14؛ صص 190-193
– مگداف، هری-کمپ، تامپ(1382)؛ امپریالیسم تاریخ، تئوری، جهان سوم؛ ترجمه و اقتباس هوشنگ مقتدر؛ کویر
– هاروی، دیوید(1397)؛ امپریالیسم نوین؛ ترجمهی مهدی داودی؛ ثالث
– هاروی، دیوید(1395)؛ تاریخ مختصر نئولیبرالیسم؛ ترجمهی محمود عبداللهزاده؛ دات
حزب تودهٔ ایران: برای حفظ صلح و خنثی کردن طرحهای تنشآفرین ارتجاع و امپریالیسم بکوشیم!
باردیگر شعلههای آتش درگیری نظامی خطرناکی میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان در همسایگی میهن ما و مرزهای آن بالا گرفته است. دخالتهای آشکار کشورهای ارتجاعی منطقه ازجمله دولت ارتجاعی اردوغان و رژیم ولایت فقیه در تشویق حکومت جمهوری آذربایجان به ادامه درگیریهای نظامی، اقدامهایی خطرناکاند که بیشک به هدفهای کوتاه و دراز مدت امپریالیسم در منطقه یاری خواهد رساند. رجبطیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیهٔ عضو پیمان ناتو، با دفاع از راهحل نظامی مسئلهٔ قرهباغ خواستار جنگی همهجانبه بهمنظور سرنگون کردن دولت ارمنستان شده است. بر اساس برخی گزارشهای منتشر شده، حضور نیروهای نظامی ترکیه در درگیریها و شرکت نیروی هوایی این کشور در آنها شرایطی بسیار بحرانی را بهوجود آورده است. خبرگزاریهای جهان گزارش دادند که روز یکشنبه ۶ مهرماه ۹۹/ ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۰، نیروهای مسلح جمهوری آذربایجان حملههایش را به آماجهای داخل ناحیهٔ ناگورنو- قرهباغ از سر گرفتند که ازجمله به تلفات گستردهٔ غیرنظامیان و تخریب مناطق مسکونی منجر شدهاند. همچنین گزارشهایی از بهخدمت گرفتن جنگجویان جهادی مزدور از سوی دولت ترکیه در چند ماه گذشته در درگیریهای برنامهریزی شده در این منطقه و در کنار نیروهای آذربایجان منتشر شدهاند که به ماهیت و هدفهای درگیریهای ناحیهٔ ناگورنو- قرهباغ ابعادی بسیار نگرانکننده می دهند. در روزهای اخیر همچنین نمایندگان ولی فقیه رژیم جمهوری اسلامی در چهار استان آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، و زنجان در بیانیهای مشترک اعلام کردند که قرهباغ به جمهوری آذربایجان تعلق دارد. این نمایندگان ولی فقیه ضمن دفاع از حرکت نظامی دولت آذربایجان، افزدوند: “هیچ تردیدی در تعلق قرهباغ به آذربایجان و اشغال آن و لزوم بازگشت این اراضی به آذربایجان، کشور اهلبیت، نیست و دولت آذربایجان در بازپسگیری این اراضی کاملاً قانونی و شرعی عمل کرده است”. بهادعای نمایندگان خامنهای: “جمهوری اسلامی بالاترین کمک و حمایت را در طول اشغال قرهباغ به آذربایجان داشته و در تمام محافل بینالمللی از تمامیت ارضی آذربایجان دفاع کرده و وزارت امور خارجه نیز اخیراً دوباره بر تمامیت ارضی آذربایجان در غائله اخیر تأکید کرده است. اگر عنایات جمهوری اسلامی در بدو اشغال قرهباغ نبود قطعاً اشغال تا باکو امتداد مییافت”. البته این مدعیات در حالی مطرح میشوند که حکومت جمهوری اسلامی در طول سالهای اخیر روابط اقتصادی و سیاسیای بسیار گسترده را با حکومت ارمنستان برقرار کرده است. گسترش این درگیریها به دیگر کشورهای منطقه و همچنین ادامهٔ طولانیمدّت آن و همراه شدن آن با دخالت نیروهای خارجی و امپریالیستی که منافع توسعهطلبانهٔ خود را دنبال میکنند، خطری بسیار جدّی و نگرانکننده است. چنین امری میتواند به پیدایش کانون بحران نظامی- سیاسیای ویرانگر در این منطقه، در نزدیکی مرزهای ایران، منجر شود. در خبرها نیز بود که حتّی برخی از روستاهای ایران نیز بهطور مستقیم بر اثر آتش این درگیریها آسیب دیدهاند. خانوادههای ایرانی در آذربایجان ایران در معرض پیامدهای مرگبار و ویرانگر این درگیریها قرار دارند. جنگ و تشدید درگیریهای نظامی میان آذربایجان و ارمنستان بیشک نه بهنفع منافع مردم آذربایجان است و نه بهنفع مردم ارمنستان. از این تخریبها و کشتارها- چنان که جنگ هشت ساله میان ایران و عراق نشان داد- تنها ارتجاع محلی، انحصارهای اسلحه سازی، و نیروهای امپریالیستی سود میبرند، یعنی همان نیروهایی که همواره از درگیریهای نظامی منطقهای بهمنظور گسترش نفوذ سیاسی- نظامیشان بهره بردهاند. حزب تودۀ ایران معتقد است که در شرایط حساس کنونی ضروری است همهٔ نیروهای مترقی و صلح دوست جهان و منطقه تلاش خود را برای متوقف کردن فوری و بدون قیدوشرط درگیریهای خونین نظامی میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان بهکار گیرند. ما موضعگیریهای جانبدارانه و مداخلهگرانهٔ دولتها و نیروهای سیاسی، بهویژه مداخلهٔ نظامی، در جهت شعلهورتر کردن این کشاکش خطرناک را شدیداً محکوم میکنیم و همچنین خواهان خروج فوری نیروهای مزدور جهادی از این منطقه هستیم. باید همه توان خویش را به تجهیز افکارعمومی و گسترش تلاشهای بینالمللی بهمنظور یافتن راهحلی مسالمتآمیز، حفاظت از ثبات و امنیت در منطقه، برقراری صلح، و کوتاه کردن دست مداخلهگران از منطقه متوجه کرد. ما آتشبس فوری و بدون قیدوشرط درگیریها میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان و آغاز گفتوگو بهمنظور توافق دائمی صلح زیر نظر سازمان ملل متحد و بر اساس منشور سازمان ملل متحد را خواستاریم.
حزب تودۀ ایران ۱۱ مهرماه
مقابله با فاجعهٔ همهگیری کرونا و دفاع از «اولویتهای سلامت همگانی» را به هدفی ملّی تبدیل کنیم
بر اساس تازهترین آمار رسمی حکومتی، و همچنین بنا بر اظهارنظرهای متخصصان، روند گسترش همهگیری کرونا در تمام شهرهای بزرگ و استانهای کشور بیش از پیش از کنترل خارج شده است. پس از بروز اوّلین نشانههای شیوع کرونا در بهمن ۹۸، با بحرانی شدن شرایط در هفتههای اخیر، و بهرغم هشدارهای مکرر کارشناسان داخلی و جهانی به حاکمان بیکفایت جمهوری اسلامی، اکنون وضعیت طوری شده است که مردم کشور با اَبَربحران انسانی و اقتصادی بسیار نگرانکنندهای در ابعاد گوناگون روبرو شدهاند. به دستور “رهبری”، اوّلین واکنش رژیم ولایی بنا بر “ملاحظات مذهبی” و مسائل سیاسی-امنیتی، انکارِ وجود خطر همهگیری کرونا بود. سپس، و تا امروز، مجموعهای از اقدامهای نامنظم و کماثر، انفعالی و بدون تدارک مادّی، همراه با پیامهای سر در گم کننده و ضد و نقیض، مصیبتی بزرگ را بر مردم کشور ما فرود آورد. متأسفانه پس از گذشت ۹ ماه، یکی دیگر از پیامدهای این چنین اقدامهای ضدملّی و ویرانگرانهٔ حکومتی، بروز خشم، بدگمانی، و رفتارهای غیرسازنده در میان بخشهایی از جامعه بوده است که به نوبهٔ خود شیوع بیماری را افزایش میدهد. امّا برخلاف تلاشهای تبلیغاتی و رسمی حکومتی، در ایجاد این و ضع مردم مقصّر نیستند، آنها خود قربانیاند. مقصر اصلی جمهوری بیکفایت اسلامی است که تمام فرصتها و امکانهای مهار شیوع بیماری کووید-۱۹ و نجات جامعه را سوزاند. سران رژیم ولایی عامدانه بار سنگین همهگیری را عملاً بر دوش مردم، بهویژه زحمتکشان و لایههای فرودست جامعه گذاشتهاند، و مشکل را به خودِ مردم واگذار کردهاند؛ دست از مسئولیت خود به عنوان مدیران جامعه کشیدهاند و ملّت را بهاصطلاح “به امانِ خدا رها کردهاند!” امروزه مردم با شرایط بسیار آشفته و خطرناکی روبرویند و مشخص است که حکومت اسلامی نهفقط در مجموع توان مهار این بیماری را از دست داده است، بلکه دیگر امکان لاپوشانی این واقعیت تلخ و خطرناک را ندارد. سخنان هفتهٔ گذشتهٔ سعید نمکی، وزیر بهداشت، بهروشنی گویای وضعیت وخیم ملّت و کشور، و درماندگی دولت است، وقتی میگوید: “ایهاالناس بدانید که من به عنوان وزیر بهداشت نمیتوانم بهتنهایی این اپیدمی و وضعیت را جمع کنم، و جمع کردن آن اصل بسیار فراتر از این میخواهد.” از سوی دیگر، هفتهٔ گذشته انتشار وسیع خبری با عنوانِ “استفتائات جدید درباره کرونا از رهبر انقلاب” در تمام رسانههای مُجاز، ماهیت واپسگرای حکومتی را نشان داد که نتوانسته است از جان، سلامت، و وضعیت معیشت مردم محافظت کند و در مقابل، برای خالی نبودن عریضه، رأس دیکتاتوری دینی، علی خامنهای، به “استفتائات” (پاسخ به پرسشهای دینی و دادنِ حکم دینی) متوسل میشود. برای مثال، در پاسخ به این سؤال که “حکم رفتوآمد خانوادگی و نیز حضور در مراسمات که در آن احتمال مبتلا شدن به کرونا وجود دارد، چیست؟” ولی فقیه در لفافۀ گفتمان دینی، توضیحِ واضحاتِ بیارزشی را به اسم فتوا مطرح میکند: “از وارد شدن به محلی که احتمال عقلایی مبتلا شدن وجود دارد، اجتناب شود، مگر اینکه با رعایت نکات بهداشتی، این احتمال منتفی و یا غیرقابلتوجه باشد.” واقعیت این است که بحران و فاجعهٔ همهگیری کرونا مدّتهاست که این شیوهٔ سوءاستفاده از اعتقادات دینی تودهها را بَرمَلا کرده است. حکومت اسلامی و ولی فقیه آن دیگر اعتبار نظری خود را پیش مردمی که جان و زندگی خود را در خطر میبینند، از دست دادهاند. اینگونه نمایشهای خامنهای نشان میدهد که “نمایندهٔ خدا بر زمین” و دولت “تدبیر و امید “او راهحلی برای مهار و مقابله کردن با فاجعهای انسانی که خودشان عامل آنند، ندارند و ناتوان از این کارند. مسئلهٔ مهم دیگر این است که بهجز انگشتشمار کارشناسان و معدود مقالههای تحلیلی در برخی از روزنامههای مُجاز کشور، در مجموع رسانهها و شخصیتهای سیاسی کشور به ریشههای فاجعهٔ سلامت کنونی، و مهمتر از آن، به چگونگی برونرفت از آن اشارهای نمیکنند. در عوض، دغدغهٔ اصلی آنان متوجه رقابتهای جناحی برای حفظ رانت، و نشر انواع داستانها و گمانهزنیهای سطحی در مورد کاندیداهای احتمالی “انتخابات ۱۴۰۰” است. نمایشِ انتخاباتیای که بر اساس انتخاباتهای قبلی میتوان گفت که بیتردید مهندسی خواهد شد و نتیجهٔ آن دردی را از مردم رنجدیدهٔ کشور درمان نخواهد کرد. حاکمان فاسد و بیکفایت و درماندهٔ جمهوری اسلامی با عدم توجه جدّی به سلامت و معیشت بیشتر از ۸۰میلیون نفر، جان و زندگی آنها را به بازی غیرانسانیِ خطرناکی گرفتهاند. باید پرسید، رسانههای مجاز در داخل کشور و تحلیلگران آنها که این چنین دلواپس “انتخابات ۱۴۰۰” شدهاند، چرا حداقل تلاش نمیکنند که غیرقابلمهار شدن شیوع کرونا و چگونگی برونرفت از این اَبَر بحران سلامت و اقتصاد را به موضوع اصلی “انتخابات ۱۴۰۰” تبدیل کنند؟ همین سؤال نیز متوجه بخشهایی از نیروهای اپوزیسیون است که ادّعا و توهّم رهبری کشور را در خیال خود میپرورانند؛ اپوزیسیونی که به سبک کوتهفکران حُجتیهیی، منتظر است که بدبختتر شدن تودهها (بر اثر گسترش فقر و بیماری کرونا)، وضع را چنان وخیم کند که سرانجام “آقا تشریف بیاورند” و اوضاع به “براندازی” جمهوری اسلامی منتهی شود! سران رژیم ولایی و جناحهای فاسد درون آن، همراه با رسانهها و تحلیلگران وابسته به “نظام”، و همچنین بخشهایی از اپوزیسیون، هیچکدام حاضر به ارائۀ تحلیل عمیق اجتماعی-اقتصادی برای ریشهیابی علّتهای فاجعهٔ انسانی کنونی و یافتنِ راه چاره برای آن نیستند. به نظر ما، یافتن راهحل مؤثر برای توقف همهگیری کرونا و بیماری کووید-۱۹ و نجات مردم از این بحران، مستلزم هماندیشی کارشناسانه، برنامهریزی، و تدارک “ملی” همهجانبه و جدّی در راستای تعیین اولویتهای “سلامت همگانی” و تلاش در راه تحقق آن است. به نظر میرسد که این شیوه کاملاً در نقطهٔ مقابل دیدگاهای اجتماعی-اقتصادی سران بیکفایت جمهوری اسلامی و تحلیلگران آن و اپوزیسیون مقالهنویس و حرّاف قرار دارد. در برخورد با وضعیت بسیار خطرناک گسترش کرونا، صرفاً انتشار آمار (که البته لازم است) و ابراز تأسف برای مردمی که جان، سلامت، و تأمین معاش آنها به طور جدّی در خطر است (که البته کاری شایسته است)، بدون اینکه راهحلهای عملی کارشناسانه ارائه داده شود، کاری عبث یا سیاسیبازی و دلسوزی ظاهری و اشک تمساح ریختن است. پُر واضح است که در مراحل آغازین شیوع بیماری کووید-۱۹، تصمیمهای خطرناک و ضدمردمی “نماینده خدا بر زمین” و عاملانش در نهادهای گوناگون برای مردمی که از حاکمان انتظار توجه به سلامت و زندگی آنها دارند، و پنهانکاریها، دروغگوییها، و اطاعت محضِ حسن روحانی و کارگزاران حکومت از حکمهای خطرناک خامنهای، از عاملهای زایندۀ وضعیت کنونی است که بههیچوجه نمیتوان آنها را صرفاً به اِهمال یا اشتباه محاسبه و عملیات تنزل داد. همچنین، به وجود آمدن وضعیت بسیار خطرناک کنونی را صرفاً متوجه تحریمها کردن، چشمپوشی بر عوامل داخلی و بیاعتنایی به مجموعهٔ عوامل داخلی و خارجی است. بیتردید تحریمها کار کادر درمانی زحمتکش را دشوارتر کرده است، ولی این فقط یک وجه قضیه است. پیشزمینههای مادّی و اجتماعی-اقتصادی زایندۀ این اَبَربحران فاجعهبار مستقیماً به نبود نظام “طب ملّی” کارآ، همگانی، و رایگان و زیرساختهای ضروری آن مربوط است. چنین وضعی برآمده از در پیش گرفتن برنامههای اقتصادی و تعدیلهای ساختاری زیانباری است که با تأیید و حمایت ولی فقیه از دورهٔ دولت هاشمی رفسنجانی تا کنون، امور بهداشت و درمان مردم، یعنی امر سلامت جامعه را به کالایی پُرسود برای رانتخواران و سودجویان و “نانخواران تحریم” تبدیل کرده است. وزیر بهداشت، سعید نمکی، در مورد ناهماهنگیها و عدم رعایت پروتکلهای بهداشتی گفته است: “اگر این بال شکستهٔ ما را ترمیم نکنند، اپیدمی در این مملکت جمع نمیشود و ما ته رودخانه باید جنازه جمع کنیم”. سعید نمکی، مانند همتایانش در کشورهایی که در برنامههای دولتهایشان اقتصاد نولیبرالی در پیش گرفته شده است، آنچنان کاری از دستش برای حل معضل کنونی برنمیآید، چون- در بهترین حالت- نمیتواند راهکار مردمی اساسی و مؤثری برای برونرفت از بحران سلامت کنونی ارائه دهد. همانطور که تجربهٔ موفق کشورهای دیگر نشان داده است، کامیابی در مقابله با بحرانهای سلامت از این دست، نیاز به زیرساختهای بهداشت و درمان کارآ برای “سلامت همگانی” در سطح ملّی دارد. توسل به تعدیلهای ساختاریِ اقتصاد نولیبرالی در سه دههٔ گذشته در جمهوری اسلامی، کشور ما را در چنبرهٔ رشد اقتصادی ناچیز، ناموزون، ناپایدار، غیرتولیدی، ناعادلانه، فسادآور، و بدون توسعهٔ اجتماعی-اقتصادی به دام انداخته است. برنامهریزی کلان جمهوری اسلامی برای رشد اقتصادی بر مبنای انباشت سرمایههای خصوصی و شبهخصوصی غولپیکر و پُرنفوذ مالی-تجاری نامولد بوده که اکنون دوام دیکتاتوری ولایت فقیه به آنها وابسته شده است. این زنجیر باید شکسته شود. در چنین “نظام”ی، برای متوقف کردن همهگیری کرونا، نمیتوان از سران رانتخوار و کارگزاران حکومتی، که نشان دادهاند خواست و توان بهبود زندگی مردم را ندارند، انتظار برنامهریزی “ملّی” در راه مدیریت و حل بحران به سود اکثریت ملّت زحمتکش داشت چون اصولاً به برنامهریزی مدوّن ملّی، به سود ملّت، اعتقادی ندارند. برای آنها قوانین مقدّس “اقتصاد بازار” و ثروتاندوزی خصوصی، در کنار ترویج خرافه و فتوا و موعظه و…، نوشداروی حلّال همهٔ مشکلات است. منافع شخصی و طبقاتی حاکمان کنونی به این الگوی اقتصادی-ضداجتماعی گره خورده است. در میان جریانهای راستگرای درون اپوزیسیون نیز برخوردی جدّیتر از این و به سود اکثریت مردم دیده نمیشود. آن بخش از نیروها و فعالان سیاسی کشورمان که خواهان تغییرهای بنیادی از منظر منافع طبقهٔ کارگر و دیگر لایههای زحمتکشان و فرودستان (یعنی اکثریت مردم) هستند، با نگاهی انساندوستانه بهشدّت نگران وضعیت خطرناک و رنج مردماند، و متوجه آسیبهای جبرانناپذیر اجتماعی-اقتصادی ناشی از ادامهٔ نولیبرالیسم به طور کلی، و همهگیری بیرویّهٔ کرونا به طور خاص در شرایط کنونی هستند که جان و زندگی مردم و آیندۀ کشور را تهدید میکند. شواهد متعدد گویای این واقعیت است که گسترش ابتلا به کووید-۱۹ و مرگ ناشی از آن در شماری از کشورهای پیشرفته مثل آمریکا و برزیل و هند، و نیز در کشورهایی مانند میهن ما که سیاستهای آنها بر شالودهٔ نولیبرالیسم اقتصادی تنظیم شده است، اکنون در عمل غیرقابلمهار شده است. در نتیجه، علاوه بر تلفات انسانی فاجعهبار در چنین کشورهایی، اقتصاد ملّیشان نیز متحمل صدمات عظیمی شده و خواهد شد، و روشن است که در صورت ادامهٔ اجرای برنامههای اقتصادی-اجتماعی نولیبرالی، پیامدهای انسانی و اقتصادی بحران سلامتِ کنونی بسیار منفی و طولانیمدّت خواهد بود. در چنین وضعیتی، دیدهایم که فشار از جانب مردم و نیروهای ترقیخواه در پهنهٔ جهانی بر سیاستگذاران و دولتها، که کاملاً قابل درک است، توانسته است دولتها را به سوی اجرای “راهحلهای مردمی” که “سلامت همگانی” را در نظر میگیرد، سوق دهد. برای مثال، در کشورهایی مانند اسپانیا و ایرلند، برخلاف نسخهها و قواعد نولیبرالی دیکته شده توسط اتحادیهٔ اروپا، دولتهای حاکم مجبور به ملّی کردن بیمارستانها و کلینیکها شدند. یا در کشورهایی مانند بریتانیا، فرانسه، و ایتالیا ضرورت کنار گذاشتن برنامههای نولیبرالی مانند “اقتصاد ریاضتی” به موضوع اصلی مبارزهٔ اجتماعی-سیاسی تبدیل شده است. در کشور ما نیز فقط و فقط با کنار زدن و دور ریختن کامل الگوی اقتصاد نولیبرالی میتوان و باید شرایط لازم را برای مقابلهٔ مؤثر با همهگیری کرونا و نجات جان و زندگی مردم از این بحران فاجعهبار فراهم آورد. تردیدی نیست که پیشبُرد این مهم در کشور ما بسیار پُرچالش است، زیرا حکومت دیکتاتوری دینی که روبنای سیاسی آن متکی به، و حافظ منافع سرمایههای مالی-تجاری نامولد است، در برابر ضرورت عملیاتی شدن “راهحلهای مردمی” برای مقابله با ادامهٔ فاجعۀ بحران سلامت کنونی تا کنون مقاومت کرده و باز هم خواهد کرد. دیکتاتوری دینی حاکم بر ایران سدّ اساسی در برابر هر گونه تغییر بنیادی دموکراتیک به سود اکثریت مردم است چون آن را با بقای خود در تضاد میبیند. ولی همانطور که حاکمان ضدمردمی بر پیشبُرد سیاستهای زیانبار خود اصرار دارند، نیروهای مردمی و مترقی نیز بر مطرح کردن و پیشبُرد سیاستهای انساندوستانه و راهگشای خود به سود اکثریت مردم زحمتکش پافشاری میکنند. این مبارزهٔ مرگ و زندگی بهرغم سرکوب شدید بختکِ جمهوری اسلامی ادامه دارد. از این رو، حزب تودهٔ ایران نیروهای سیاسی و مدنی ترقیخواه و دموکراتِ مخالف دیکتاتوری حاکم را فرا میخواند که تا از این دیرتر نشده، با همکاری و اتحاد با یکدیگر برای یاریرسانی به تلاش مردم رنجدیده کشور برای بهبود زندگی بکوشیم، و بهویژه در حال حاضر، مقابلهٔ حیاتی با همهگیری کرونا و دفاع از “اولویتهای سلامت همگانی” را به هدفی “ملّی” تبدیل کنیم.
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۱۵ ، ۵ آبان ماه ۱۳۹۹
تفنگداران دریایی آمریکا در ارمنستان
برخی از سفارتخانه های آمریکا به بزرگترین مراکز نظامی- اطلاعاتی تبدیل میشوند
سفارتخانه هر کشور در کشورهای خارجی در چهارچوب اختیارات معین شده در معاهده دو یا چندجانبه بین دولتها فعالیت میکند. پیماننامه سال ١۹۶١ ژنو در خصوص برقراری روابط دیپلوماتیک، در واقع همان معاهده چندجانبه است. این توافقنامه تعداد کارکنان سفارتخانه، بویژه آنهایی را که دارای امتیازات و مصونیتهای دیپلوماتیک میباشند، بطور دقیق مشخص نموده است. تعداد کل کارکنان، اصولا، با سطح روابط بین کشورها، مقیاس کشور میزبان و غیره ارتباط مستقیم دارد. مساحت مجتمع سفارتخانه نیز معمولا به تعداد کارکنان بستگی دارد.
شاید گمان میشد، که سفارت آمریکا در لندن، پاریس، برلین، پکن، مسکو و پایتختهای برخی کشورهای دیگر که در سیاست خارجی آمریکا از اهمیت خاصی برخوردار هستند، میبایست بزرگترین سفارتخانههای آن کشور باشد. در قرن بیستم تقریبا چنین بود، اما بعدها وضعیت به حد قابل توجهی تغییر کرد.
امروز سفارت آمریکا در عراق بزرگترین سفارتخانه در جهان است. مجتمع سفارتخانه در آنجا قلع هایی را یادآوری میکند که میتواند بطور مستقل به موجودیت خود ادامه دهد. قلعه سفارتخانه در بغداد بطرز بسیار خوبی در مقابل هر گونه تیراندازی احتمالی نه تنها از مسلسل، حتی از توپ و موشک نیز حفاظت شده است. دیوارهای همه ساختمانهای آن دارای استحکام بیش از دو برابر (در مقایسه با معیارهای معمول ساخت و ساز) میباشد. بنا به گزارش مطبوعات آمریکایی، تا سال ۲٠١۲ در سفارت آمریکا در بغداد ۲ هزار نفر دیپلومات و ١۴ هزار نفر پیمانی کار میکرد. سپس شمار آنها کاهش یافت، با این وجود، سفارت آمریکا در عراق همچنان بزرگترین دفتر نمایندگی سیاسی آن شمرده میشود.
دومین سفارت بزرگ آمریکا در خارج در ارمنستان واقع است(!). این جمهوری ٣ میلیون نفر جمعیت و ۲۹۷۴٣ کیلومتر مربع وسعت دارد (بلحاظ جمعیت، صد و سی و ششمین و بلحاظ وسعت، صد و سی و هشتمین کشور جهان است). در حال حاضر نزدیک ۲ میلیون نفر در ارمنستان زندگی میکند. بگزارش مطبوعات ارمنستان، ۲٠٠٠ نفر، بر اساس منابع دیگر، ۲۵٠٠ نفر دیپلومات آمریکایی در این کشور حضور دارد. یعنی به نسبت هر ١۲٠٠ نفر شهروند، یک دیپلومات. برای مقایسه: تعداد دیپلوماتهای آمریکایی در روسیه تا اخراجهای اخیر ۴۵۵ نفر بود. یک مقایسه دیگر: شمار کارکنان سفارت روسیه در ارمنستان در آستانه «انقلاب رنگی» بهار سال ۲٠١۸، در حدود شصت نفر بود.
اگر چه سفارت آمریکا در ارمنستان در مقایسه با سفارت این کشور در عراق (بر اساس جمع کل کارکنان با احتساب پیمانیها) در جایگاه بعدی قرار دارد، اما بلحاظ شمار کارکنان دارای پاسپورت دیپلوماتیک مقام اول را در جهان احراز می کند. مجتمع سفارت آمریکا در ارمنستان، در کنار دریاچه ایروان در زمینی بمساحت ۹ هکتار احداث گردیده است؛ آمریکاییها این زمین را به قیمت ۵ میلیون دلار از دولت ارمنستان خریدند.
سفارت جدید طی مراسم با شکوهی روز ۶ ماه مه ۲٠٠۵ افتتاح گردید. در زمین ۹ هکتاری پنج ساختمان با مساحت کل ١۴ هزار متر مربع احداث شده است. دیوارهای ضخیم ۵٠ سانتیمتری آن بتون آرمه هستند. دیپلوماتهای آمریکایی در مراسم گشایش با افتخار اظهار داشتند، که سفارتخانه دارای منبع انرژی و مخزن آب خاص خود خواهد بود. یکی از ساختمانهای برای تفنگداران دریایی اختصاص دارد. آنها هنگام افتتاح سفارتخانه مجموعا شش نفر بودند. اما بگزارش رسانههای آمریکایی، تعداد آنها در سال ۲٠١٣ به ۸٠٠ نفر افزایش یافت. همانطوری که یک روزنامه نگار آمریکایی همانوقت نوشت، «پایگاه نظامی- دریایی آمریکا در مرکز ایروان تأسیس شد».
واشینگتن به احداث چنین مجتمع عظیم سفارتی در یک جمهوری که نه راهی به دریا، نه معادن غنی و نه پروژههای عظیم سرمایهگذاری دارد، چه نیازی داشت (فروش نیروگاه آبی برق واراتان به آمریکاییها تنها «پروژه» از این دست بود).
دانیل گاینور، کارشناس آمریکایی و همکار مرکز سیاست ملی ترومن پاسخ میدهد. این هم بریده مقاله او تحت عنوان «روابط آمریکا و ارمنستان- آمریکا برای مقابله با دشمنان خود در خاورمیانه تسلیحات سرّی در اختیار دارد»: «موقعیت بهترین توضیح است. ارمنستان بدون داشتن راه خروج به دریا، یک جمهوری با سه میلیون نفر جمعیت، یقینا، در پر تشنجترین منطقه جهان واقع است. ارمنستان با کشورهای ترکیه، آذربایجان، گرجستان، ایران مرز مشترک دارد. ارمنستان بعنوان یکی از جمهوریهای متحد اتحاد شوروی سابق، از منظر بازرگانی و حمایت نظامی به روسیه متکی است. ایالات متحده آمریکا مشی خاص خود را نسبت به پنج کشور نامبرده پیگیری میکند، و ارمنستان بمثابه اهرم قدرتمند بالقوه برای پیشبرد اهداف آمریکا در میدان دید واقع است».
مقصود از «تسلیحات سرّی» مذکور در عنوان مقاله دانیل گاینور، میتواند همان پروژه موسوم به «سفارت جدید آمریکا در ارمنستان» باشد. حتی هنگام افتتاح سفارت جدید آمریکا در ایروان کمتر کسی در این باره تردید داشت، که این نه دفتر نمایندگی سیاسی، بلکه، یک مرکز نظامی- اطلاعاتی میباشد.
در ارمنستان میگویند، که یکسری سازمانهای غیردولتی محلی به گسترش شبکه جاسوسی آمریکا در کشور کمک میکنند. جمع کل اینگونه «سازمانهای غیردولتی» در یک جمهوری کوچک بسیار زیاد است: بگزارش اداره آمار ملی ارمنستان تعداد آنها بیش از دویست سازمان است. آمریکا برای فعالیت آنها سالانه ۲۵٠ میلیون دلار تخصیص میدهد. کار سازمانهای غیردولتی ارمنستان نیز بواسطه سفارت آمریکا و ساختارهایی مانند آژانس آمریکایی کمک به توسعه بین المللی، بنیاد ملی برای دموکراسی و بنیاد سورس همآهنگ میشود. علاوه بر این، از مجتمع جدید سفارت آمریکا در ایروان جاسوسیهای رادیویی از مناطق مرزی و کشورهای همجوار- ترکیه، ایران، گرجستان، آذربایجان، روسیه و غیره بعمل میآید.
و یکی از کارشناسان در مورد سفارت جدید آمریکا در ارمنستان چنین مینویسد: «در واقع، آمریکا در ارمنستان نه یک سفارتخانه سنتی، بلکه، یک مرکز جاسوسی، یک مجتمع دارای اهداف خاص دایر نموده است. از آنجا اطلاعات مورد علاقه آمریکاییها بطور گسترده جمعآوری و پس از پردازش به بانک اطلاعات و غیره ارسال میشود. در ارمنستان اسرار خاصی برای آمریکاییها وجود ندارد، ولذا، این مرکز اطلاعات در پوشش دیپلوماتیک برای کل منطقه “تیز” شده است».
در چنین شرایطی، آیا وقوع «انقلاب رنگی» در ارمنستان در بهار سال ۲٠١۸ جای تعجب دارد؟
لازم به ذکر است که عراق و ارمنستان، موارد استثنایی نیستند. «نسل جدید» سفارتخانه های آمریکا در سایر کشورها نیز تأسیس میشود. از جمله، ایالات متحده آمریکا در سال ۲٠١۲ ساختمان تازه سفارت خود را در اوکراین افتتاح نمود. مساحت کل سفارت آمریکا در آنجا ۴ و نیم هکتار، مساحت ساختمانها ١۵ هزار متر مربع است. آنها برای ۷٠٠ نفر در نظر گرفته شدهاند. امروز مجتمع سفارت آمریکا، بزرگترین نمایندگی سیاسی در کییف میباشد. یک مثال دیگر: سفارت آمریکا در مقدونیه که کمتر از ارمنستان جمعیت دارد. در مقدونیه ساخت و ساز سفارت جدید آمریکا در زمینی به مساحت ۶ هکتار اخیرا به پایان رسیده، مساحت ساختمانهای آن ١۸ هزار متر مربع است. ما فقط میتوانیم در باره ماهیت کارهایی که آمریکاییها در این سفارتخانهها انجام میدهند، حدس بزنیم.
والنتین کاتاسانوف
(Valentin Katasonov)
پروفسور، دکتر علوم اقتصاد، مدیر مرکز مطالعات اقتصادی «شاراپوف» روسیه، مشاور اقتصادی اسبق دبیر کل سازمان ملل متحد، پژوهشگر مسائل پشت صحنه
یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا باقی مانده است. شاید این یکی از تاثیرگذارترین انتخابات طی چند دهه اخیر در جهان باشد که نقش تعیین کننده ای بر روندهای سیاسی آتی در جهان به ویژه مبارزه طبقاتی در آمریکا خواهد داشت. انتخاباتی که نتایج آن می تواند منجر به جنگ داخلی و اقدامات خشونت بار بی سابقه علیه مردم آمریکا گردد. اغلب تحلیل گران و فعالین سیاسی معتقدند که در صورتی که بایدن انتخاب شود ترامپ نتایج آن را نخواهد پذیرفت و به احتمال قوی بحران سیاسی جدی از نوامبر تا زمان تحویل کاخ سفید به رئیس جمهور جدید به وجود خواهد آمد. در این صورت دمکرات ها می خواهند از طریق ساز و کار قانونی ترامپ را وادار به قبول نتیجه انتخابات کنند که به دلیل تناسب قوای بین دمکرات ها و جمهوری خواهان در قوه قضائیه دورنمای آن بسیار ضعیف است. در عین حال دمکرات ها تلاش می کنند که بخشی از جمهوری خواهان را به سمت خود کشند و ترامپ را علیرغم عدم قبول نتایج به کناره گیری وادار کنند که تا حدی محتمل است. احتمال دیگر آن است که هیچ توافقی حاصل نشود و ترامپ و متحدانش با به میدان آوردن پایه های فاشیست مسلح و پیشبرد کودتا قدرت را قبضه کنند. حتی اگر ترامپ در اثر مقاومت های توده ای و مقاومت بخشی از پایه های دمکرات ها مجبور به کناره گیری شود، با پایه مسلح فعال حاضر در صحنه، تحرکات فاشیستی خود را دنبال می کند و کشمکش خونین را برای فاشیستی کردن بیشتر جامعه ادامه می دهد. بر پایه شواهد تاکنونی می توان گفت کودتای انتخاباتی محتمل ترین نتیجه این اوضاع خواهد بود. وضعیتی که خطرات بیشماری برای جنبش انقلابی کمونیستی و کلا مردم آمریکا و جهان در بردارد.
بر پایه این وضعیت باب آواکیان رهبر حزب کمونیست انقلابی آمریکا فراخوان داد که باید به هر طریقی که مناسب است جلوی به قدرت رسیدن ترامپ را گرفت. از نظر او رای دادن به بایدن جنبه ای بسیار فرعی و کناری در مبارزه علیه فاشیسم دارد. او بارها تاکید کرد که بایدن بهتر از ترامپ نیست و اگر به جای بایدن می شد به “دستگیره در” هم رای داد انتخاب بهتری بود، زیرا تاثیرات منفی اش کمتر بود. در عین حال او راه حل کسانی را که فکر می کنند صرفا از طریق رای دادن می توان جلوی قدرت یابی بیشتر فاشیسم در امریکا را بگیرند، فاجعه بار خواند.
تا کنون برخوردهای متفاوتی از جانب نیروهای سیاسی ایرانی نسبت به فراخوان باب آواکیان و بطور کلی انتخابات در آمریکا صورت گرفته است. نیروهای سیاسی راست از قبیل سلطنت طلبان آشکارا مدافع ترامپ هستند و فکر می کنند او عرصه را بر جمهوری اسلامی تنگ تر خواهد کرد، در نتیجه شانس برای حضور آنان در صحنه سیاسی “براندازی” حاکمیت در ایران بیشتر خواهد شد. اما اکثریت نیروهای سیاسی دیگر صرفا از زاویه ناسیونالیسم تنگ نظرانه فقط روی تاثیرات این انتخابات بر رابطه آمریکا و جمهوری اسلامی حساسیت نشان داده اند. اغلب موضع گیری های دیگر جریانات سیاسی نشان می دهد که آنان خطری که کل بشریت را تهدید می کند، در نیافته اند. (۱)
همان توهمی که اغلب مردم منجمله اکثریت نیروهای سیاسی (به ویژه نیروهای چپ) در زمان به قدرت رسیدن ترامپ داشته اند، به گونه ای دیگر در حال تکرار است. آن زمان کسی باور نمی کرد که ترامپ فاشیست است. تنها زمانی که خود ترامپ با رفتار و کردارش ثابت کرد که فاشیست درجه اولی است بسیاری به شیوه پراگماتیستی قبول کرده اند که او را به فاشیسم منتسب کنند. ناگفته نماند که به یمن تلاشهای تئوریک باب آواکیان که از زمان بوش پسر روند رو به اعتلا فاشیستی را در هیئت حاکم امریکا تحلیل کرد و همچنین تلاش فعالین سیاسی (مانند رفیوز فاشیسم و دیگر گروه های مترقی…) و برخی هنرمندان و آکادمیسین های روشن بین در آمریکا، این پیشروی سیاسی حاصل شده است.
اما توهمات این بار به گونه ای دیگر عمل می کند. اکثریت خطر را جدی نمی گیرند. علت ادامه این توهم آن است که این نیروها به لحاظ تئوریک درک صحیحی از فاشیسم و آنچه در امریکا می گذرد، ندارند. آنان منتظرند تا کوره های آدمسوزی و جنگ جهانی و سرکوب های خشن راه بیفتد تا باور کنند که ترامپ هیتلر و ترامپیسم فاشیسم قرن بیست و یکم است. بسیاری تصور می کنند قدرت هیتلر از ابتدا نهادینه و تثبیت شده بود. حال آنکه زمانی که هیتلر در سال ۱۹۳۳ قدرت را بدست گرفت در پارلمان آلمان حتی اکثریت آرا را نداشت. به جرئت می توان گفت میزان قدرتی که جناح فاشیسم تا کنون در آمریکا به دست آورده از قدرت هیتلر (چه در سطح داخلی و چه در سطح بین المللی در طی سال های ۱۹۳۳ – ۱۹۲۸) به مراتب بیشتر است. اگر ترامپ مجددا به قدرت دست یابد شاهد ظهور کابینه های فاشیستی بیشتر در اروپا و جنگ های امپریالیستی به مراتب مخربتر و دهشتناک تر و افزایش قدرت امثال طالبان و جمهوری اسلامی ها و فاشیست های فرشگردی در منطقه خاورمیانه خواهیم بود. باید در انتظار از دست رفتن بیشتر حقوق زنان، پناهندگان و مهاجران در اقصی نقاط جهان باشیم و … کسانی که از دید ناسیونالیسم تنگ نظرانه به قضایا می نگرند نمی توانند این خطرات و اهمیت تاکتیک اتخاذ شده از جانب حزب کمونیست انقلابی آمریکا را دریابند.
پیش از این در مورد صحت سیاست تاکتیکی اتخاذ شده توسط این حزب از جوانب گوناگون نوشته ام. (۲) لازم است دوباره بر جنبه اصلی این سیاست تاکید شود. بر خلاف تصور اغلب مخالفان، هسته و هدف مرکزی این سیاست تاکتیکی انتخاب بین بد و بدتر نیست. مساله دخالت گری سیاسی در ارتباط با یکی از مهمترین گسل هایی است که در مقطع کنونی در جامعه آمریکا شکل گرفته است. این گسل، تاریخ خود را دارد و ریشه هایش به جنگ داخلی آمریکا در قرن ۱۹ بر می گردد. هر تحلیل درست یا نادرستی که از دلایل اقتصادی- سیاسی – ایدئولوژیکی فعال شدن این گسل در مقطع کنونی وجود داشته باشد (از تاثیرات بحران اقتصاد جهانی و تشدید رقابت میان قدرت های امپریالیستی تا افول هژمونی آمریکا در سطح جهانی یا تشدید نارضایتی مردم و …)، نمی توان منکر این واقعیت عینی شد که امروزه کلیه تضادهای جامعه تا حد زیادی حول این گسل تمرکز یافته اند. درست است این گسل حاصل کشاکشی است که از و در میان بالایی ها آغاز شده و گسترش یافته اما تمامی گسل های دیگر درون جامعه امریکا را تحت الشعاع خود قرار می دهد. به نوعی تبعیض های جنسیتی و نژادی و دیگر مطالبات اقتصادی اجتماعی اقشار و طبقات دیگر (که امروزه حول سیاستهای مربوط به چگونگی مقابله با ویروس کرونا متمرکز شده) به این گسل گره خورده اند. این مجموعه، جایگاه ویژه ای به انتخابات پیشاروی آمریکا داده است. تاریخا موضوع شرکت یا عدم شرکت در انتخابات آمریکا مسئله مهمی برای جنبش انقلابی و کمونیستی آمریکا نبوده و تحریم یا عدم تحریم انتخابات موضوعیتی در سیاست های احزاب انقلابی نداشته است. اما اوضاع به گونه ای رقم خورده که ضرورت دخالتگری سیاسی در این انتخابات پیشاروی هر نیروی سیاسی جدی قرار گرفته است. پرسش این است که چگونه و با چه سیاستی باید به این انتخابات برخورد کرد و آنرا در خدمت به جنبشی برای انقلاب بکار گرفت. پاسخ به این پرسش است که مختصات تاکتیک را تعیین می کند. از این زاویه آیا نیازی به بررسی شرایط مشخص هست یا خیر؟ آیا روند فاشیستی شدن در جامعه آمریکا و تضادهایی که در میان بالایی ها در این زمینه سربلند کرده واقعی اند یا غیر واقعی؟ چگونه باید این تضادها را درک کرد و از آن برای مرحله بعدی مبارزه و اهداف استراتژیک انقلابی بهره برداری کرد؟ آیا علی السویه است که فی المثل ترامپ با رای بالا انتخاب شود و با تکیه به مشروعیت کسب شده به راحتی به قلع و قمع مردم بپردازد یا اینکه مجبور شود “دبه در آورد” و نتایج انتخابات را ملغی کند؟ کدامیک از این دو حالت برای کشاندن تعداد بیشتری از مردم به مبارزه علیه فاشیسم در فردای انتخابات مناسب تر است و تناسب قوای مساعدتری را برای امر انقلاب ایجاد می کند؟ کمونیست واقعی و جدی کسی است که به طور عمیق با این پرسش های عملی و خاص درگیر شود و مواضعی اتخاذ کند که بازتاب صحیح واقعیت عینی باشد. بدون این کار راه برای تغییر واقعیت هموار نمی شود و نمی توان خطرات را به فرصت های انقلابی بدل کرد و شرایط را برای ارتقا مبارزه و سطح آگاهی توده ها مساعدتر کرد.
در جنبش سیاسی ایران هستند کسانی که با آیه های حاضر و آماده و بدون ذره ای شناخت از صحنه مبارزه طبقاتی در آمریکا و داشتن حس مسئولیت انقلابی با هیاهو و جنجال ادعا می کنند که قضیه روشن است: “این انتخابات امپریالیستی است – همه کاندیداها از بورژوازی هستند و شرکت یا عدم شرکت در این انتخابات هیچ اهمیتی ندارد” مشکل این دسته فقط درماندگی در درک از واقعیت ها و کناره نشینی و ناتوانی در دخالتگری سیاسی نیست. مشکل آنان عدم درک ماهیت واقعی دیکتاتوری بورژوازی و تضادهای میان محتوی و ظاهر این دیکتاتوری طبقاتی تحت شرایط مختلف مبارزه طبقاتی است. آنان قادر به درک تفاوت کیفی میان ظاهر فاشیستی و ظاهر بورژوا دمکراتیک دیکتاتوری بورژوازی نیستند. بیشتر مدافع این نظریه مضر و ارتجاعی هستند که هر چه مردم بی حقوق تر شوند انقلابی تر می شوند. یا از موضع ناسیونالیسم ارتجاعی، به این در می غلتند که بگذار همان بلایی که سر مردم جهان به ویژه در کشورهای تحت سلطه می آید برسر مردم آمریکا هم بیاید، بگذار آنان نیز مزه سرکوب و جنگ داخلی را بچشند، شاید انقلاب شود!! مواضعی که هیچ ربطی به انترناسیونالیسم پرولتری و انقلاب کمونیستی و تدارک آگاهانه آن ندارد.
متاسفانه بحث با این دسته موجب ارتقا درک افراد از مفهوم سیاست، استراتژی و تاکتیک انقلابی نمی شود. کار اصلی شان در سیاست در بهترین حالت کنار ایستادن و هو کردن دیگران است. نه قادر به کشف حقیقت و تشخیص درست از نادرست هستند، نه از انسجام تئوریک برخوردارند و نه از پرنسیپ اخلاق کمونیستی بهره ای برده اند. آنان با بدل کردن عدم شرکت در انتخابات به یک اصل “مارکسیستی” فقط کوته بینی سیاسی – نظری شان را به نمایش می گذارند.
مشکل اساسی این دسته، دگماتیسم بسیار شکننده ای است که ظاهر چپ دارد اما به راحتی می تواند چرخش به راست کند و دمکراسی بورژوایی را نهایت آمال و آرزوهای خویش قرار دهد. (۳) آنان ناامیدی و تسلیم شدن شان به شرایط را به نیرویی نسبت می دهند که شجاعانه و خستگی ناپذیر و فعالانه درگیر کشاندن مردم به خیابان در راستای اهداف انقلابی است و رای به بایدن جزیی بسیار کم اهمیت و محدود – اما در حد خود لازم – از سیاست یا مانور تاکتیکی شان برای مقابله با انتخاب مجدد ترامپ و تکامل اوضاع سیاسی در فردای انتخابات است. اوضاعی که بیان مسائل بزرگتر و کشمکش گسترده تر درون هیئت حاکم و جامعه آمریکا است. به این معنا که بخشی از هیئت حاکم به جد خواهان فاشیستی کردن هر چه بیشتر قوانین، نهادها وساختارهای دولت در آمریکا – و البته در سطح جهان – است. حتی اگر بایدن هم در این انتخابات پیروز شود بدون شک این کشمکش ادامه خواهد یافت.
برای انقلابیونی که به دنبال کشف حقیقت و درک عمیقتر از علم کمونیسم در زمینه تاکتیک و استراتژی انقلابی هستند، پاسخ به سه پرسش زیر مهم است.
آیا تعیین سیاست تاکتیکی به توان کمی حزب انقلابی وابسته است؟
چرا این سیاست تاکتیکی بیان انتخاب میان بد و بدتر نیست؟
آیا تاکید بر جلوگیری از انتخاب شخص ترامپ به معنای نفی انقلاب است؟
اتخاذ تاکتیک متکی بر واقعیت است نه کمیت!
پرسیده می شود که تعداد و نفوذ حزب کمونیست انقلابی آمریکا چقدر است که بتواند چنین تاکتیکی را پیشنهاد دهد. درستی و نادرستی یک تاکتیک به کمیت حزب انقلابی وابسته نیست. بر پایه بزرگی و کوچکی یک حزب نمی توان درستی یا نادرستی تاکتیکی را تعیین کرد. خاستگاه تعیین مشی تاکتیکی همواره بررسی واقعیت عینی است. فاکتور ذهنی بدون خوانش درست از واقعیت های کلان سیاسی نمی تواند دخالتگری موثری سازمان دهد. درست است که موقعیت کمی و کیفی یک حزب انقلابی خود بخشی از واقعیت عینی به حساب می آید، اما وظایف سیاسی در هر مقطع از مبارزه طبقاتی توسط تعداد اعضا یا میزان نفوذ حزب انقلابی در میان توده ها تعیین نمی شود.
به قول زنده یاد سیامک زعیم کوچکی و قلت یک نیروی انقلابی بار انجام وظایف سیاسی را از دوش کسی بر نمی دارد. تنها بر شکل و طریق انجام آن وظایف تاثیر دارد. (۴) این تاکیدی است بر گسست از انحرافات اکونومیستی – تدریجگرایانه. انحرافی سابقه دار که قادر به فهم رابطه درست میان کمیت و کیفیت و مهمتر از آن تبدیل کیفیت به کمیت نیست و به امکان گسست، جهش و وقایع غیر قابل انتظار و غیر قابل پیش بینی باور ندارد. در این شیوه تفکر جائی برای دخالت گری و ارادهٔ آگاهانه انسان ها وجود ندارد و سیاست همواره دنباله رو صرف اقتصاد بوده و تکامل اوضاع لزوما مسیر از قبل تعیین شده ای را طی می کند. حال آنکه دیوار چین عامل ذهنی را از عامل عینی جدا نکرده، این دو عامل مدام در هم تداخل کرده و به یک دیگر تبدیل می شوند و امکان جهش را فراهم می کنند. عامل ذهنی تا جایی که ریشه در پویش های مادی داشته باشد و به درستی آن را منعکس کند می تواند تاثیرات حیرت آوری بر اوضاع عینی و تکامل آن داشته باشد. به قول لنین «فعالیت انسان فعلیت بیرونی را دگرگون می کند و قطعیت آن را بر می اندازد.» بدون دخالت گری خلاقانه فاکتور ذهنی در اوضاع عینی یعنی بدون درک درست از ضرورت ها و پاسخ صحیح به آن برای یک نیروی کوچک آزادی عمل ببار نمی آید. بدون دخالتگری سیاسی فعال و اتخاذ تاکتیک های صحیح امکان جهش در توان کمی نیست و مهمتر از آن نمی توان وظیفه بزرگ بر دوش گرفت. برای “بزرگ شدن” بر پایه صحیح باید تاکتیک هایی داشت که به درستی بازتاب واقعیت عینی باشند. در تجربه حزب کمونیست انقلابی آمریکا نیز می توان مشاهده کرد که چگونه ضرورت مبارزه علیه فاشیسم و پیوند زدن آن با امر انقلاب موجب جهش در نیروهای کمی و قدرت نفوذ این حزب شد. و یا پیشتر در دوران بوش پسر این حزب توانست با ابتکارات سیاسی چون “به نام ما نه” تظاهرات چند صد هزار نفره در مخالفت با حمله امریکا به عراق سازمان دهد.
علاوه بر این، توان کمی و کیفی همواره امری نسبی است. برای مثال زمانی که لنین در فکر سازمان دادن قیام اکتبر بود توان کمی و کیفی حزب را می بایست در چارچوب تناسب قوای میان انقلاب و ضد انقلاب داخلی می سنجید. اما پس از کسب قدرت سیاسی چارچوب تعیین تناسب قوا و توان تغییر یافت. برای همین سیاست های دیگری لازم بود. منجمله در ابتدا پیشبرد سیاست صلح با امپریالیسم آلمان و از دست دادن خاک تا بتواند فرصتی برای سازماندهی ارتش سرخ انقلابی پیدا کند. اگر لنین در آن مقطع این سیاست را که متکی بر تحلیل درست از تضادهای درون قدرت های امپریالیستی و بلوک بندیهای سیاسی – نظامی درون جنگ جهانی اول بود پیش نمی برد، توانش در عمل افزایش نمی یافت. آن زمان هم کسانی بودند که لنین را متهم به خیانت به امر انقلاب جهانی – مشخصا خیانت به انقلاب آلمان – کردند. تقریبا در موقعیتی مشابه مائو نیز زمانی که جنگ جهانی دوم به پایان رسید، علیرغم داشتن مناطق پایگاهی گسترده و ارتش سرخ نسبتا قدرتمند مجبور شد در پاسخ به ضرورت های سیاسی آن مقطع به مذاکراتی با چانکایشک تن دهد تا بر توهم اقشار و طبقات میانی که به راه حل های مسالمت آمیز امید بسته بودند غلبه کند و بدین طریق تناسب قوا را به نفع خود بچرخاند و قادر شود تعرض استراتژیک را برای کسب قدرت سراسری سازمان دهد.
توجه صرف به کمیت و میزان نفوذ و تاثیرگذاری، توجه را از تشخیص درستی و نادرستی سیاست دور می کند و به “عمل گرایی” و “نتیجه گرایی” پا می دهد. طبق این منطق اگر سیاستی در عمل کار کرد و نتایج “مثبت و موثر و سودآوری” ببار آورد، درست است. حال آنکه در فعالیت سیاسی قبل از هر چیز و بیش از هر چیز باید “موضعی که درست است را اتخاذ کرد” سپس “کاری که درست است را انجام داد”. نتایج عملی منتج از سیاست است نه برعکس. اول باید به امر سیاست پرداخت سپس نتایج عملی آن را مورد توجه قرار داد. نتایج می تواند موفقیت آمیز باشد یا حتی به دلایلی تحت شرایط معین ناموفق باشد. درستی و نادرستی یک سیاست تاکتیکی منوط است به اینکه آیا حزب انقلابی توانسته واقعیت جاری را درست مورد مطالعه قرار دهد و در این مطالعه از تکامل یافته ترین ابزار شناخت و روش و رویکرد علمی – در اینجا مفاهیم تئوریک و رویکرد علم کمونیسم نوین– استفاده کرده یا خیر. در غیر اینصورت انقلابیون براحتی می توانند به دام آمپریسم و نسبی گرایی و گیجی و سردرگمی در بغلتند. (۵)
رای دادن به بایدن به معنای انتخاب میان بد و بدتر نیست!
برخی ها فراخوان اول آگوست ۲۰۲۰ باب آواکیان را انتخابی میان بد و بدتر می دانند. تا جایی که به آن فراخوان بر می گردد، باب آواکیان از مردم می خواهد که هیچ توهمی نسبت به بایدن و نسبت به موثر بودن رای برای مقابله با فاشیسم نداشته باشند. این امر در تمامی تحلیل ها و استراتژی و خط مشی حزب کمونیست انقلابی آمریکا مشهود است. تحریف این امر نشانه فقدان صداقت و اخلاق انقلابی در میان برخی از منتقدین است. اما کماکان این پرسش طرح است که چرا این سیاست تاکتیکی انتخاب میان بد و بدتر نیست؟ و چرا قابل تعمیم به انتخابات دیگر (فی المثل شرکت در انتخابات جمهوری اسلامی) نیست؟ جدا از شرایط خاص و استنثایی که در انتخابات اخیر آمریکا به وجود آمده برای درک این تفاوت باید به موضوع تقابل میان بخش های مختلف بورژوازی در هر دو کشور نیز توجه کرد. در انتخابات آمریکا جناحی از بورژوازی خواهان برقراری شکل فاشیستی به جای شکل بورژوا دمکراتیک دولت هستند. درست است که هر دو شکل بیان اعمال دیکتاتوری بورژوازی هستند و جدال میان این دو بخش اساسا بر سر چگونگی اداره جامعه و حفظ جامعه تحت نظام سرمایه داری، امپریالیستی است. اما برقراری شکل فاشیستی به معنا محدود کردن حقوق اولیه مردم (از جمله محدود کردن حق سقط جنین، محدود کردن حق رای سیاهان و نابودی بیشتر محیط زیست) خواهد بود. تثبیت و نهادینه شدن فاشیسم در آمریکا اوضاع را برای مردم جهان و روند انقلاب دشوارتر خواهد کرد. از این زاویه به شکست کشاندن رژیم فاشیستی ترامپ / پنس برای جنبش انقلابی حیاتی است و این امر “استفاده از هر طریق مناسب” در این شرایط خاص را به میدان می کشد.
اما هیچیک از انتخابات درون نظام جمهوری اسلامی از چنین جایگاه و خصلتی برخوردار نبوده است. در جمهوری اسلامی کشمکش های میان جناح های حکومتی در مورد اداره جامعه به گونه دیگری رقم می خورد. در جمهوری اسلامی همانند اغلب کشورهای تحت سلطه موضوع اختلاف در شیوه حکومت مداری با محتوی و شکل دیگری بروز می یابد. موضوع جدال فاشیسم با بورژوا دمکراسی نیست. زیرا همواره این قبیل حکومت ها با اعمال دیکتاتوری عریان و بی حقوقی مطلق اکثریت مردم جامعه را اداره می کنند. در برخی مقاطع، جناحی از حکومت گران خواهان کشیدن حجاب نازکی از دمکراسی بر این دیکتاتوری عریان فاشیستی و شبه فاشیستی هستند. مشاجره جناح ها بر سر ضرورت انجام این کار و “اندازه نازکی” این حجاب است. این نزاع ها باوجود اینکه به فریب کاری زیادی آغشته است اما به نوبه خود واقعی است و در مقاطعی می تواند بسیار حاد شود و حتی وضعیت شکننده ای برای نظام به وجود آورد. اما اشتباه است که این مشاجرات تضاد میان بورژوا دمکراسی و فاشیسم قلمداد شود. یا آن گونه که در میان بخش های راست اپوزیسیون ایران رایج است تضاد میان اسلامیت و جمهوریت نام گذاری شود.
آنچه در تمامی انتخابات ها در نظام های بورژوایی مشترک و اساسی است، کمک به تولید و بازتولید نظام است. شرکت در انتخابات به توهماتی از قبیل اصلاح پذیری نظام و “اعمال اراده مردم” از طریق انتخابات پا می دهد. به این معنا کمونیست ها همواره نقش، جایگاه و کارکرد انتخابات در نظام های سرمایه داری را افشا می کنند. اما این بدین معنا نیست که کمونیست ها تحت شرایط معین که – غالباً بندرت اتفاق می افتد – از این ابزار استفاده نکنند و یا در شرایطی که حقوق دمکراتیک مردم زیر سؤال می رود به دفاع از آن برنخیزند. حتی در چنین شرایطی مسئله محوری و پرسش اساسی این است که دفاع از دستاوردهای دمکراتیک در مقابل تعرض فاشیستی را چگونه و بر چه پایه ای باید به پیش برد که نسبت به دمکراسی بورژوایی توهم ایجاد نشود. این دغدغه دیرینه در جنبش کمونیستی فقط در آثار باب آواکیان پاسخ گرفت. هیچ کسی علمی تر از او نتوانسته مفهوم دمکراسی بورژوایی خاصا دمکراسی آمریکایی (موسوم به دمکراسی جفرسونی) را در بدنه آثار خود به نقد کشد و دیدگاه های بورژوا دمکراتیک نسبت به کمونیسم را در جنبش بین المللی کمونیستی زیر پرسش برد.
ترامپ مهره بی اراده “آنها” نیست!
تقلیل گرایی و ساختارگرایی اقتصادی که در میان نیروهای چپ سابقه طولانی دارد، مانع از آن می شود که خطر رژیم ترامپ / پنس را دریابند. به واسطه این دیدگاه و متدلوژی نادرست اختلاف درون بورژوازی به تضاد منافع اقتصادی میان بخش های مختلف بورژوازی کاسته می شود و در همه حالت ها این ساختار اقتصادی است که تعیین کننده اختلاف های سیاسی درون حکومت ها است. با تکیه به این تقلیل گرایی و ساختارگرایی اقتصادی افرادی چون ترامپ (یا بایدن) مهره بی اراده این یا آن بخش بورژوازی قلمداد می شوند که بود و نبودشان فرق چندانی برای کارکرد دولت و تحولات سیاسی جامعه ندارد. هنوز هستند کسانی که شکاف میان جمهوری خواهان و دمکرات ها را به تضاد میان مجتمع های نفتی – نظامی یا میان بخش های مختلف سرمایه انحصاری ربط می دهند. با تکیه به این دیدگاه و متدلوژی غلط نمی توان دینامیک های واقعی سیستم سرمایه داری را درک کرد و مهمتر از آن مبارزه میان گرایش های ایدئولوژیک – سیاسی متفاوت درون دولت بورژوایی بر سر شیوه های حکومت مداری را دریافت. در این دیدگاه استقلال و خودمختاری نسبی روبنا از زیربنا نفی می شود و محرک های سیاسی فرهنگی و ایدئولوژیکی، بازتاب منفعل زیربنای اقتصادی قلمداد می شوند. ساختارگرایی اقتصادی به یک جانبه گرایی پا می دهد و مانع از آن می شود که نقش عامل یا عاملین سیاسی به درستی درک شود. مانع از آن می شود که نقش و تأثیر افراد و احزابی که جهت گیری های ایدئولوژیک سیاسی متفاوتی دارند بر کارکردهای نظام سرمایه داری فهمیده شود. درست است که مارکس گفته “سرمایه دار، سرمایه شخصیت یافته است” اما مارکس همواره بر نقش و اراده سیاسی آنان (و به طور کلی اراده انسان ها) بر چگونگی روند تکامل سرمایه داری و مبارزه طبقاتی تأکید کرده است. این نقش و اراده سیاسی به نوبه خود می تواند سرمنشأ تغییرات مهم گردد.
باب آواکیان برای نخستین بار در تحلیلی که در سال ۲۰۰۴ از روند فاشیستی شکل گرفته درون هیئت حاکمِ آمریکا ارائه داد حقیقت مهمی را طرح کرد :
«چیزی به نام “آن ها” موجود نیست اما همه چیز دارای جهت مسلمی است … طبقه حاکمِ منشعب است و این امر، موقتی نیست بلکه همیشگی است و از ماهیت سیستم سرمایه داری بر می خیزد. این طور نیست که یک گروه “یک دست” و واحد و تجزیه نشدنی بر جامعه حکومت می کند … این نکته را باید خوب درک کنیم. گروه بندی های متفاوتی موجود هستند که هر یک تلاش می کنند “آن ها” یعنی گروه مسلط و تعیین کننده در طبقهٔ حاکمِ و در نتیجه در کل جامعه شوند. اما یک “آنهای” تَکین نداریم.
برخی اوقات، بعضی افراد وقتی به این درک می رسند که منافع مالی نقش قدرتمندی در جامعه دارد، دست به تحلیل های تنگ نظرانه و اکونومیستی می زنند و رابطه مستقیم و مکانیکی میان منافع مالی و اقتصادی قدرتمند از یک طرف با تصمیم گیری های سیاسی از طرف دیگر برقرار می کنند. ما خودمان هم از این اشتباه ها کرده ایم. برخی اوقات حکومت کارهایی می کند که به لحاظ اقتصادی خیلی به نفع قدرتمند ترین بیزنسها نیست. زیرا به اعتقاد کسانی که تصمیم گیری می کنند، تصمیم هایی که گرفته اند به بهترین وجه به سیستمی که خدمتگزارش هستند خدمت میکند. حال با هر درکی که از سیستم و منافع آن دارند. بله سیستمی موجود است که درنهایت قوای محرکهٔ اساسی و عمیق آن، چارچوب و مختصات تصمیم گیری های سیاسی را تعیین می کند. اما رابطهٔ “یک به یک” میان منافع بیزنس و مالی از یک طرف و تصمیم گیری های سیاسی، از طرف دیگر موجود نیست. یک “طبقه سرمایه دار” همگون که همه چیز را بر مبنای منافع اقتصادی همگونش تصمیم گیری می کند موجود نیست. چیزی به نام “آنها” نداریم. کار به دستان سیاسی این سیستم با خودمختاری نسبی عمل می کنند. بنابراین باید مسائل و حتی رخدادهای درون ساختارهای حاکمیت و محافل حاکم را دینامیک (پوینده) دید.» (۶)
این حقیقت با به قدرت رسیدن ترامپ بیشتر خود را نشان داد. سیاست هایی که ترامپ در این دوره به پیش برد دینامیک خاصی به اوضاع سیاسی در سطح آمریکا و جهان بخشید که نمی توان تأثیراتش را بر قطب بندی های سیاسی درون هیئت حاکمِ و همچنین جامعه آمریکا نادیده انگاشت.
بدون درک دیالکتیکی فوق از رابطه میان “طبقه اقتصادی” و “کاربدستان سیاسی” نمی توان به استراتژی و تاکتیک های صحیح برای پیشبرد امر انقلاب دست یافت. عده ای به راحتی می توانند تحت عنوان اینکه “ساختارهای دمکراتیک و نهادینه شده دولت آمریکا” اجازه فاشیسم را نمی دهد، خطر ترامپ و ترامپیسم را کم جلوه دهند. در مقابل عده ای دیگر نیز تحت عنوان “منافع اقتصادی مشترک” اساساً خطر را نادیده می انگارند. هر دو دسته با علی السویه دانستن راه حل های مختلفی که درون هیئت حاکم شکل گرفته، قادر به درک بحران سیاسی جاری و خطرات و فرصت های نهفته در آن نمی شوند. امری که حاصلی جز انفعال سیاسی دربر نخواهد داشت. تمام مسئله آن است که امروزه انقلاب در آمریکا و سرنگونی کلیت نظام سرمایه داری، امپریالیستی در این کشور به مبارزه علیه فاشیسم گره خورده است. بدون پیشبرد این مبارزه بر پایه مشی صحیح، انقلابی در کار نخواهد بود.
زمانی بلشویک ها در بحبوحه مبارزه علیه “دولت موقت بورژوائی” پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷ ، مجبور شدند که به مقابله فعال و عملی با کودتای نظامی یکی از ژنرال های تزاری به نام کورنلیف بپردازند که به سمت پایتخت لشکرکشی کرده بود. عده ای سیاست آنان را دفاع از دولت موقت قلمداد کردند اما استدلال آنان این بود که “نباید بگذاریم یوغ آهنین جایگزین یوغ چوبی شود زیرا درهم شکستن یوغ چوبی راحت تر از یوغ آهنین است.”
*****
اوضاع حساسی در پیش است. در بطن این اوضاع شانس پیشروی انقلابی نیز موجود است. خطر می تواند به فرصت بدل شود. به ویژه آنکه حزب کمونیستی در آمریکا موجود است که مجدانه تلاش می کند در قلب هیولا، انقلاب کمونیستی را سازمان دهد. حزبی که مدام در پی آن بوده که به بهترین حد ممکن دینامیکهای اوضاع را شناسایی و درک کند و بهترین روش و رویکرد ممکن را در کنکاش عمیق این دینامیک ها اتخاذ کند و واقعیت را با تمام پیچیدگی هایش کامل تر بفهمد تا بتواند وضعیت را در جهتی رادیکال و مثبت تغییر دهد. حزبی که امروزه امید و پیام آور انقلاب در آمریکا و جهان است و شایسته هر گونه کمک، همراهی و پشتیبانی.
منابع و توضیحات:
۱ – برای مثال رجوع شود به مصاحبه تلویزیونی مصطفی صابر از حزب کمونیست کارگری ایران در مورد انتخابات آمریکا. ایشان با اتخاذ مواضع دو پهلو از یکسو می گویند شخصاً از ترامپ به عنوان یک آدم فاشیست خوشش نمی آید اما از سوی دیگر معتقد است از زاویه مبارزه علیه جمهوری اسلامی بهتر است کسی انتخاب شود که بیشتر به رژیم فشار آورد.
همچنین رجوع شود مقاله ای به نام “انتخابات امریکا! ترامپ یا بایدن؟ کجا باید ایستاد؟” درج شده در شماره 437 “جهان امروز” نشریه وابسته به حزب کمونیست ایران. در این مقاله اختلاف ترامپ و بایدن به رقابت میان کمپانی ها و انحصارات و اتخاذ سیاست خارجی یک جانبه گرایی یا چند جانبه گرایی تقلیل می یابد. نویسنده هرچند ترامپ را نماینده فاشیسم قرن ۲۱ می داند اما با یکی دانستن محتوی جدال های انتخاباتی در آمریکا با انتخابات ایران نشان می دهد که اهمیت جدال های درون هیئت حاکمِ امریکا و معانی اش برای مردم امریکا و جهان را در نمی یابد و بیشتر تمایل دارد صرفا راسیسم و مک کارتیسم ترامپ را برجسته کند.
۲ – رجوع شود به مقاله ای تحت عنوان “نکاتی در مورد بیانیه اخیر باب آواکیان” – مرداد ۱۳۹۹ و همچنین مقاله “آن روی سکه انتخاب ترامپ” – نوامبر ۲۰۱۶ از امید بهرنگ
۳ – اغلب منتقدین باب آواکیان درواقع مخالف جمعبندی های علمی – انتقادی او از تجربه دیکتاتوری پرولتاریا در قرن بیستم هستند که در مرکز آن مفهوم سازی “هسته مستحکم با الاستیسیته بالا” قرار دارد. کسانی که اسیر تفکرات بورژوا دمکراتیک هستند این جمعبندی با مذاق شان سازگار نیست. این منتقدین با علم کردن موضوعی به نام “حزب را به جای طبقه نشاندن” معتقدند که استالین و مائو دیکتاتوری حزب را جای دیکتاتوری طبقه نشاندند و خود و حزب را عقل کل دانستند و به جای طبقه تصمیم گرفتند. تئوری قلابی “حزب را به جای طبقه نشاندن” یک نظریه اکونومیستی – رویزیونیستی رایج است. پیروان این نظر نه تنها قادر به درک تضادهای پایه ای جامعه سوسیالیستی به عنوان جامعه طبقاتی در حال گذار نیستند، بلکه از دریچه تنگ و محدود بورژوا دمکراسی به سوسیالیسم می نگرند. آنان ظاهراً از دیکتاتوری پرولتاریا دفاع می کنند. اما دیکتاتوری پرولتاریای آنان شیر بی یال و دم و اشکم است.
تا زمانی که طبقه کارگر حزب پیشاهنگ کمونیستی خود را نداشته باشد به معنای واقعی به طبقه بدل نخواهد شد. تنها با کسب قدرت سیاسی تحت رهبری حزب است که طبقه کارگر به سوژه حقیقی تاریخ بدل می شود و قادر خواهد شد آگاهانه جامعه و جهان را در جهت رسیدن به کمونیسم تغییر دهد. طبقه بدون حزب (یا رهبری) اراده ای از خود ندارد. اعمال قدرت دولتی نیز تنها از طریق نمایندگان سیاسی طبقه یعنی حزب پیشاهنگ کمونیست میسر است. حزبی که به واقع نماینده تمامی گرایش های پیشرو در جامعه باشد و دولت را برپایه خط مشی صحیح رهبری کند. همواره صحت خط حزب تعیین کننده است. به این معنا که حزب یا رهبری قادر شده دینامیک های جامعه و جهان را به درستی بشناسد یا خیر. از جمله این دینامیک ها درک صحیح از تضاد میان حزب و طبقه (به عبارت صحیحتر تضاد میان رهبری و توده ها) در جامعه سوسیالیستی است. تضادی که تنها از طریق تحول هر چه بیشتر جامعه در جهت محو تمایزات طبقاتی، روابط تولیدی استثمارگرایانه، روابط اجتماعی ستمگرانه و ایده های سنتی حافظ این روابط میسر است. تنها در این روند است که توده ها به معنای واقعی توانمند خواهند شد و تضاد رهبری و توده ها حل خواهد شد. هرچند جامعه کمونیستی نیز به نوعی نیازمند رهبری است که شکل و محتوای آن کیفیتا متفاوت خواهد بود. کسانی که به ماتریالیسم مکانیکی و افکار بورژوا دمکراتیک آغشته باشند قادر به درک این نیستند که چرا در این روند نقش حزب با خط مشی صحیح کلیدی است.
برای آشنایی با افکار چنین منتقدینی خوانندگان می توانند به نوشته ای تحت عنوان “اپورتونیسم بی پرده” اثر بابک فرزام رجوع کنند. این نوشتار که در سایت آزادی بیان منتشر شده باب آواکیان را متهم به خیانت کرده است. نویسنده تحت عنوان اینکه امپریالیسم با دمکراسی سازگاری ندارد همه جناح های بورژوازی را فاشیست می داند. این تفکر نه تنها نشانی از واقعیت بر خود ندارد بلکه بیان درک نازل از دیکتاتوری طبقاتی و ایده آلیزه کردن دمکراسی عصر رقابت آزاد در مقابل عصر انحصار است.
۴- رجوع شود به مقاله تاریخی ” آیا هیچگاه نیرویی کوچک می تواند وظیفه ای بزرگ بر دوش گیرد؟”. زنده یاد سیامک زعیم از بنیانگذاران و رهبران اتحادیه کمونیستهای ایران و طراح قیام سربداران در آمل بود. این مقاله در کتاب پرنده نوپرواز قابل دسترس است.
۵ – در این زمینه رجوع شود به مقاله “در مورد بیانیه باب آواکیان درباره انتخابات” اثر جمعی از کمونیست های انقلابی افغانستان که به شدت به آمپریسم و نسبی گرایی آغشته است. نویسندگان مقاله ضمن تأکید درست بر ابعاد گوناگون خطر فاشیسم، قانع نیستند که تاکتیک رأی به بایدن “موثر واقع شود” و فکر می کنند که “زیان های درازمدتی را می تواند برای جنبش به همراه داشته باشد” و “امید واهی به مردم می دهد.” مبنای استدلال شان محاسبه “منافع و زیان” این تاکتیک و “کمیت” محدود حزب کمونیست انقلابی آمریکاست. توصیه آنان به دیگران این است که از “یک جانبه نگری و سیاه و سفید دیدن پدیده ها” دوری کنند و از “هرگونه برخوردهای دگم و دنباله روانه” احتراز کنند. معلوم نیست بررسی همه جانبه واقعیت عینی و پافشاری بر حقیقت کجای کار این محاسبات و نصایح قرار دارد. مقاله جمعی از کمونیستهای انقلابی افغانستان در سایت آزادی بیان قابل دسترس است.
۶ – رجوع شود مقاله ای از باب آواکیان به نام”چیزی به نام “آنها” موجود نیست” – ۲۰۰۴
در ادامه مقاله آمده : «بله یک طبقه حاکمِ وجود دارد که مانند یک هسته مستحکم است. یعنی تحرک بسیار زیادی در درون آن موجود است. اما یک چیز یکدست موجود نیست. … می توان و مفید است که از علامت اختصاریها استفاده کنیم. اما این نوع “علامت اختصاری” (“آن ها”) درست مانند “علامت اختصاری”های زیادی است که در عرصهٔ علم و عرصههای دیگر وجود دارد یعنی میتواند به طرز تفکر غلط هم منتهی شود … من قبلاً این تشبیه را کردهام که وقتی یک فرد وارد ارگانهای حکومتی میشود مثل این است که کنکور ورود به طبقه حاکمِ را می دهد اما این هم خصلت پوینده دارد. یعنی این طور نیست که یک خدای آمریکایی آن بالا نشسته و برای کاندیداهای مختلف نمره می دهد. مسئله خیلی دینامیک تر از این حرفها است. من گاهی از قیاس استفاده میکنم تا جوانب مهمی از واقعیت را به مخاطب بفهمانم اما نباید واقعیت را به طور عامیانه به قیاسها تقلیل داد. در کل نباید مسئله را برای خودمان عامیانه کنیم. ما باید پیچیدگی واقعیت را درک کنیم و بتوانیم همان طور که هست به دیگران هم بفهمانیم.»
آواکیان در مقاله ای دیگر به نام “راهی برای درک رویدادهای جاری” – ژوئن ۲۰۰۵ نیز تأکید می کند که «تضادهای بسیار حادی در جامعه و در درون طبقه حاکم وجود دارد که به طور کامل تحت کنترل هیچ کس نیست. ما با یک “کمیتهٔ طبقهٔ حاکمِ” روبرو نیستیم که همه آن بالا نشستهاند و شیرِ لولههای سیاسی را باز و بسته میکنند. البته کاربدستان سیاسی سعی میکنند این کار را بکنند اما دینامیک اساسی چیز دیگری است و نه کار این سیاسی کاران. نیروهای متفاوتی درون طبقهٔ حاکمِ و به طور کل در جامعه هستند که با یکدیگر سر شاخ اند. این وضعیت فشار عظیمی بر روی انسجام کانونی که تا امروز وجود داشت می گذارد. آنها در تلاش هستند تا از طریق نزاع های بسیار، مجدداً آن را حدادی کنند. ما با یک گروه بندی منسجم که کوشش می کند چنین کاری را انجام دهد مواجه نیستیم بلکه بر بستر این دورهٔ گذار بزرگ که پتانسیلا دارای بینظمیهای عظیم است، این گروه بندی ها تلاش می کنند از طریق نزاع و کشمکش یک مرکز و اجماع جدید حاکمیت را شکل دهند.» – این دو مقاله در سایت حزب کمونیست ایران ( مارکسیست – لنینیست – مائوئیست) قابل دسترس اند.
فقر زدایی در چین، معجزهٔ تاریخی بشریت است
“احترام به حقوق بشر و تضمین آن خواست مشترک و همیشگی تمامی انسانهاست و کاهش و نابودی فقر نیز یکی از مسئلههای بسیارمهم حقوق بشری است. حزب کمونیست و دولت چین همیشه حق زیست و پیشرفت مردم را در اولویت برنامه هایشان قرار داده و درراستای ترویج و تضمین حقوق بشر، در کاهش فقر همواره در تلاش بودهاند.” این بخشی از سخنان “چی.جی.گانگ، معاون دفتر شورای دولتی چین برای کمک به فقرزدایی در روز ۱۷ مهرماه ۹۹/ ۸ اکتبر ۲۰۲۰ بهمناسبت روز جهانی ریشهکنی فقر، در مجمع عمومی سازمان ملل در مورد فقرزدایی بود. گانگ در این سخنان، تجربهها و دستاوردهای چین در برنامه فقرزدایی را در اختیار بقیه کشورها قرار داد. سیاستهای فقرزدایی دولت چین در حال حاضر با برنامههایی هدفمند در سراسر چین بهاجرا در آمدهاند و دستاوردهایی بسیار چشمگیر هم در این زمینه داشتهاند. بنا بر برنامههای سیاستهای فقرزدایی، کار گروههای مبارزه با فقر و ریشهکنی آن تنها به ارایه کمکهای مالی محدود نمیشود، بلکه تلاش برای بهوجود آوردن موقعیتهای شغلی و فراهم کردن زمینههای استقلال اقتصادی از طریق ایجاد واحدهای تولیدی و خدماتی متناسب با امکانات محلی و منطقهای و تسهیل ارتباطات ترابری در نقاط صعبالعبور کشور تلاش میشود. این گروههای مبارزه با فقر، با شناسایی تمامی نقاط دورافتاده- کوچک و بزرگ و حتی صعبالعبور- تلاش دارند نطفههای بهوجود آمدن فقر را تا پایان سال ۲۰۲۰ از بین ببرند. پس از برگزاری هجدهمین کنفرانس نمایندگان حزب کمونیست در سال ۲۰۱۲/ ۱۳۹۱، کمیته مرکزی حزب کمونیست فقرزدایی در تمام روستاها و شهرستانهای فقیر و پایان بخشیدن به فقر در تمامی کشور تا پایان سال ۲۰۲۰ را در دستورکار خود قرار داد. در همین ارتباط شی جینپینگ، رئیسجمهور و دبیرکل حزب کمونیست چین، در پیامش به سمینار بینالمللی ریشهکنی فقر که در روز ۱۲ اکتبر۲۰۲۰/ ۲۱ مهرماه ۹۹ در فوژو (مرکز استان فوجیان چین) و با حضور بیش از ۴۰۰ نماینده از ۱۰۰ کشور جهان برگزار شد، با اشاره به عزم راسخ چین در مبارزه با فقر و ریشهکن کردن آن و اینکه چین با دستیابی بهاین هدف تا پایان سال ۲۰۲۰ ده سال از زمان تعیین شده سازمان ملل برای توسعه پایدار جلوتر خواهد بود، گفت: “همه کمیتههای حزبی و دولت در تمامی سطوح باید جنبش مبارزه با فقر را تا زمانی که پیروزی کامل بهدست نیامده است ادامه دهند و هرگز متوقف نشوند. … سال ۲۰۲۰ مرحله نهایی تلاش چین برای ساختن جامعهای نسبتاً مرفه در تمامی شئون و پیروزی در مبارزه با فقر است. چین با وجود اینکه بهدلیل جاری شدن سیلها و شیوع ویروس کووید- ۱۹ با چالشهایی مضاعف روبرو بوده است، همچنان عزم خود را در کامل کردن مبارزه با فقر تا پایان امسال (۲۰۲۰) جزم کرده است.” در فقر و گرسنگی بهسر بردن بسیاری از انسانها در سیستم نابرابر اقتصادی حاکم بر جهان واقعیتی است تلخ. ریشهکن کردن فقر میبایست هدف مشترک تمامی بشریت باشد. بنا بر آمار بانک جهانی، تعداد کسانی که در فقر مطلق در جهان زندگی می کنند ( کسانی که در روز ۱٫۹۰ دلار یا کمتر درآمد دارند) از یک میلیارد و هشتصدوپنجاه میلیون نفر در سال ۱۹۹۰/ ۱۳۶۹به هفتصدوسیوشش میلیون نفر در سال ۲۰۱۵/ ۱۳۹۴ کاهش یافته است. در همین بازهٔ زمانی، بهکمک دولت چین ششصدودو میلیون و هفتصد هزارنفر از فقر رهایی یافتهاند که برابر با کاهش ۵۴ درصدی فقر در جهان است. چین طی ۴۰ سال گذشته بیش از هفتصدوپنجاهوچهار میلیون نفر را از فقر نجات داده است که این تعداد از انسانها از تعداد کل جمعیت اروپا بیشتر است (جمعیت اروپا در سال ۲۰۲۰ حدود هفتصد و چهل وهفت میلیون و هفتصد هزار نفر است). بخشی از برنامههای فقرزدایی در چین همچنین افزایش منظم هرساله درآمد مردم در این مناطق را شامل میشد. از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۹ (از ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۸)، در آمد مردم مناطق فقیرنشین از ۶۰۷۹ یوان به ۱۱۵۶۷یوان افزایش یافته که برابر با افزایش سالانه ۹٫۷ درصدی و ۲٫۲ درصد بیش از متوسط افزایش دستمزدها در کشور است. همچنین در سه ماهه نخست سال نیز بیش از ۱۳۹ میلیارد یوان (حدود ۱۹٫۷ میلیارد دلار) از بودجه دولت به مناطق فقیر اختصاص داده شده است. بر اساس آمار منتشر شده از سوی خبرگزاری “شین هوا”، ۶ اکتبر ۲۰۲۰/ ۱۵مهرماه ۹۹، تعداد کل جمعیت فقیر ثبت شده در چین از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۹ (۱۳۹۴ تا ۱۳۹۸) ازپنجاهوپنج میلیون و هفتصدوپنجاه هزار نفر به پنج میلیون و پنجاهویک هزار نفر کاهش پیدا کرده که با شش دهم درصد از کل جمعیت چین برابر است. بنا بر همین گزارش، تا پایان سال جاری پدیده فقر که هزاران سال در چین وجود داشته است، بهتاریخ خواهد پیوست که “معجزهای تاریخی برای بشریت محسوب می شود.” برنامهها و طرحهای اجرا شده از سوی چین در کاهش فقر و دستاوردهای آن، تجربههایی ارزشمند در مبارزه با فقر را به جهانیان ارائه میکنند. “آنتونیو گوترش”، دبیر کل سازمان ملل، درباره تجربههای چین در زمینه فقرزدایی در نامهای به اجلاس توسعه و کاهش فقر در سال ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶، نوشت: “استراتژیهای هدفمند کاهش فقر تنها راه رسیدن به افراد در دورافتادهترین مناطق و برای دستیابی به هدفهایی بلندپروازانه دستورکار سازمان ملل بهمنظور توسعهٔ پایدار تا سال ۲۰۳۰/ ۱۴۰۹ است. … چین صدها میلیون نفر را از فقر بیرون کشیده است و تجربههای آن میتواند درسهای با ارزشی را به کشورهای دیگر منتقل کند.” چین ضمن تلاش برای کاهش فقر در خانهاش، در راه تحقق کاهش و نابودی فقر به دیگر کشورهای رو بهرشد هم فعالانه یاری رسانده است. از اکتبر سال ۲۰۱۵/ ۱۳۹۴ تا کنون چین نزدیک به چهارصد میلیارد یوان (حدود شصت میلیارد دلار) به بیش از ۱۶۶ کشور و سازمان بینالمللی کمک رسانده است و بیش از یکصدوشصتوشش هزار نفر از اعضای کادر درمانی و پزشکی چین را به ۶۹ کشور جهان بهمنظور ارائه خدمت اعزام کرده است. پروژههای توسعهای که با طرح اقتصادی عظیم “یک جاده، یک کمربند” صورت میگیرند از طرفی رشد پایههای اقتصادی مناطق فقیر کشورهای رو بهرشد را سبب میشود و از سوی دیگر از فقر جهانی میکاهد.