گفتن از کانون نویسندگان ایران وقتی صحنهی گفتگو خونین است
علی کاکاوند- اخبار روز
روز ۲۵مهر۱۳۹۹ از آقای محسن حکیمی، عضو پیشین هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران، متنی مفصل با عنوان “کانون نویسندگان ایران، پرچمدار جنبش اجتماعی آزادی بیان” در سایت اخبار روز منتشر شد. با بخشی از نوشتهی ایشان موافقم و با بخشی دیگر نه، سخنان ایشان در سایت اخبار روز در دسترس است پس سعی میکنم تا حد امکان کمتر عین جملات را نقل قول کنم؛ قصد دارم با طرح چهار محور و به طور خلاصه که در حوصلهی خوانندگان باشد توضیحاتی بدهم و گاهی نیز مخالفتم را با نظرات ایشان بیان کنم. مخالفت با نظرات یکدیگر در کانون امری ست عادی و از نظر من نشانهی پیشرو بودن آن است. در این مورد مایلم از بیانیهی کانون که مهر ۱۳۵۶ پس از برگزاری شبهای شعر و سخن (معروف به ده شب) منتشر شد نقل کنم: “ما از هیچ مرام و مسلک مشخصی دفاع نکردیم و اگر اختلافی در عقاید ما دیدید، اگر این و آن سخنانی به رغم یکدیگر گفتند، این خود نشاندهندهی زنده بودن ماست، نشاندهندهی آن است که با همهی اختناق، یکرنگ نشدهایم، یکدست نشدهایم.”
سال ۵۸ سال پر تلاطمی ست:
از متنهای کانون چنین بر میآید که حوادث سالهای بعد از انقلاب چنان سریع و غیر قابل پیش بینی بوده (و شاید این خصلت انقلاب است) که کانون ترس از ایستادن در مقابل مردم داشته است. اینجاست که نمیتوان جملهی “به ما تهمت میزنند که گویا با رهبری انقلاب ایران مخالفت داریم” یا جملات مشابه آن را به زعم آقای حکیمی در راستای موافقت با رهبر جمهوری اسلامی دانست و گفت کانون یا هیئت دبیران وقت “موضع مثبت نسبت به جمهوری اسلامی” داشته است. کانون یک تشکل مقدس نیست، تشکلی زمینی ست و اشتباه داشته است. مهم این است که یک اشتباه تکرار نشده باشد. اما اگر بنا بود کانون با جمهوری اسلامی کنار بیاید، در سال ۱۳۶۰ به دفترش هجوم نمیبردند و با حکم دادستانی فعالیتش را ممنوع نمیکردند. تا آنجا که به دست ما رسیده است تعداد ۲۵ بیانیه که البته از آن میان تعدادی نامه یا نامهی سرگشاده هستند در سال ۵۸ با امضای کانون نویسندگان ایران منتشر شده که اکثر این بیانیهها به مذاق حکومت اسلامی خوش نیامده است. تاکید بر یک جمله، یک متن یا یک واکنش از کانون در سال ۵۸ برای بررسی کانون در آن سال حساس و متلاطم، به نتیجهای درست و علمی نمیانجامد. لازم است تمام بیانیهها و فعالیتهای آن روزها را مدنظر داشته باشیم. با این حال معتقدم برای بررسی بهتر اتفاقات ۵۸ خوب است از اسماعیل خویی و محسن یلفانی به عنوان دو عضو هیئت دبیران وقت سوال کرد، جو آن روزها را پرسید. تاریخ شفاهی ما از زبان آنها میتواند یاریگر روشن شدن حقیقت باشد. ما فقط بیانیهها و بعضی خاطرات را داریم. در آن ۲۵ بیانیه از جمله به مخالفت با قانون اساسی پرداخته شده، عناوین آن بیانیهها خود گویای مواضع صریح کانون در سال۵۸ است؛ از آن جمله ست: “بیانیه در رابطه با حمله به کتابفروشیها، ۱۹اردیبهشت”، “بدون آزادیِ مطبوعات انقلاب ایران به نتیجه نخواهد رسید (نامهی سرگشاده به آقای خمینی، ۲۵ اردیبهشت)”، “دربارهی لایحهی مطبوعات، ۲۰ خرداد” ، “دست از تجاوز به آزادی بردارید و زندانیان سیاسی را آزاد کنید، ۲۸ تیر”، “دربارهی تعطیلی روزنامه آیندگان،۱۷ مرداد”، “دربارهی متن قانون اساسی مصوب مجلس خبرگان، ۷ آذر”، “هجوم به [روزنامهی] بامداد و مسئلهی مطبوعات، ۵ اسفند”
آن روزها سانسور به سه شکل فرهنگ غالب، مذهب رسمی و انتقامجویی برخی گروههای سیاسی بر کانون فشار میآورد. انقلاب سال ۵۷ فارغ از اتفاقات بعدی، یک انقلاب مردمی بود، چند ماهی آزادی بیان بر مطبوعات حاکم بود و بعد حکومت اسلامی از هر سه شکل سانسور بهره برد تا با همراهی عدهای و فریب عدهای دیگر، مطبوعات و نویسندگان و کانون را سرکوب کند. به نظر من، در چنین شرایطی بعضی رفتارها از سوی کانون میتوانست مهلک باشد و حتی به اعدام اعضایش منجر شود. آن فضای ترس و وحشت، دیگر فقط سانسور نبود چنان فضایی بود که ادامهی فعالیت کانون را در سال ۶۰ و بعد تا سال ۶۹ غیر ممکن کرد و تمام جلسات کانون را به تعطیلی کشاند. در مقابل قلم، اسلحه کشیده بودند و این کشاکش و کشتار و زندان تا امروز ادامه داشته است. مگر کانون چه تعداد عضو فعال داشت که حدود ۳۷ نفر از اعضای آن یکباره از دست رفتند، پنج نفر اخراجی و تعدادی هم مستعفی؛ این اتفاق خود گویای شدت اختلاف نظر در مورد آیندهی حکومت جدید بوده است، سال ۵۸ برای کانون نویسندگان ایران، سالی پرتلاطم است.
کانون سیاسی نیست، نویسنده سیاسی است:
این بخش الزاماً مخالف نظرات آقای حکیمی نیست. این بخش برای کسانی ست که کانون را سیاسی میخواهند یا کسانی که انتظار کارکرد یک حزب سیاسی را از کانون دارند. البته اینکه آقای حکیمی و دوستانی دیگر میگویند کانون به یک معنا سیاسی هست و به یک معنا نه، برای من قابل قبول نیست. قضیهی تشکل با فرد متفاوت است، یک تشکل نمیتواند سیاسی باشد و نباشد، باید بالاخره یکی را برگزیند. به نظر من کانون سیاسی نیست. اما در این مملکت که از شکل مو و لباس تا نوع نوشیدنی سیاسی ست طبیعی ست که فردِ نویسنده هم سیاسی باشد. ما نویسندهها در فضایی سیاسی نفس میکشیم و مثل هر ایرانی دیگر با سیاست مرتبط هستیم. من نویسندهام، در مورد زمین، هوا، خیابان، ارتش، شاه، رهبر و رئیس جمهور مینویسم، ظاهراً هیچ کلمهای موجب نمیشود من نویسنده نباشم و سیاسی باشم یا حتی نویسندهای سیاسی باشم. نویسنده آزاد است، محدودیت نمیپذیرد. اما زمانی که یک حکومت ایدئولوژیک همهی کلمات را سیاسی کرده است پس نویسنده در ایران به صرف نویسنده بودن سیاسی ست، و اگر کسی بگوید “من سیاسی نیستم” همین جمله، خود کنشی سیاسی ست، این دربارهی یک “فرد” نویسنده صادق است. اما تشکل با منشور، اساسنامه، کمیسیونها، برنامهها و واکنشهایش تعریف میشود. تشکل فرد نیست، جمع است و سیاسی بودن آن به معنای همرنگ بودن و یک دست بودن اعضاء ست. لازمهی سیاسی بودن یک تشکل، سعی در سهیم شدن در قدرت و دخالت در احزاب و همسو بودن اعضای آن تشکل در اهداف سیاسی است و کانون هیچ کدام از این ویژگیها را ندارد. آقای حکیمی نیز به این موارد به درستی اشاره کرده است.
هدف و نوع برخورد حکومت با کانون که موجب شده است تا عدهای کانون را سیاسی بدانند این است که اعضای کانون را تشکل یافته در یک حزب سیاسی معرفی کند، در حالی که اعضای کانون طرز فکر متفاوت و گاه متضاد دارند، هرگز نمیشود گروهی سیاسی تشکیل داد که اعضایش همین نویسندگان عضو کانون باشند. اعضای کانون حول دو محور دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور جمع شدهاند و من نمیتوانم تعریف یا انتظار یک حزب سیاسی را از چنین محورهایی داشته باشم. هر نویسندهای به خوبی میداند اینها از ابتداییترین شروط لازم برای امر نوشتن هستند. بدون این دو محور، خلاقیت در هنر و ادبیات اتفاق نمیافتد. حال حکومتی آمده است با این ملزومات نوشتن، برخورد نظامی و جنایی میکند، آیا ما هم باید به پیروی از روشهای غلط حکومت، نوشتن را امری خونین بدانیم؟ قرار نیست اجازه دهیم قدرتمندان حتی برای ما تعیین کنند که تشکل کانون، سیاسی است. همین موجب پرونده سازی علیه اعضاء شده است. وقتی میگوییم “ما نویسندهایم” معنایش این نیست که کاری به سیاست نداریم، امکان ندارد نویسندهی امروزی ایرانی فارغ از سیاست باشد. اما نیازی نیست آنچه را بازجوها و بازپرسها میگویند عیناً بپذیریم. این حکومت است که با امر نوشتن برخورد سیاسی میکند. قرار نیست ما طبق قواعد حکومت بازی کنیم و از همان الفاظ استفاده کنیم. در این سالها سیاسی خواندن کانون نویسندگان ایران معنای خاصی یافته است، به یک کد تبدیل شده است. وقتی میگویند کانون سیاسی است یعنی کار فرهنگی نمیکند، یعنی دغدغهی صنفی یا فرهنگی ندارد بلکه دغدغهی تغییر یا تثبیت حکومت دارد. یعنی در خدمت قدرتهای سیاسی است. اینها همه تهمت است. کذب است.
تفاوت در دو دیدگاه ست. یک دیدگاه میگوید چون حکومت در امر آزادی بیان و سانسور نقش دارد، همین که به این دو نزدیک شویم سیاسی میشویم. دیدگاه دوم که نظر من در این متن است میگوید امر آزادی بیان و سانسور به فرهنگ مربوط است و دغدغهی نویسنده ست، این حکومت است که به این حیطه نزدیک میشود و در آن دخالت میکند تا سیاسیاش کند، یعنی حکومت با امری فرهنگی برخوردی سیاسی دارد. میبینیم در کشورهای پیشرفته که دولت نه فقط آزادی بیان را محدود نمیکند بلکه مدافع سرسخت آن است، درسهای شناخت آزادی بیان و سانسور در مدارس و دانشگاهها تدریس میشود. چون سانسور فقط سیستماتیک نیست، از سنت و مذهب و رسوم قبیله نشأت میگیرد. کانون با هر نوع سانسور مخالف است و این فراتر از نوع حکومت است. یعنی اگر فردا یک حکومت مردمی و امروزی روی کار بیاید و یک مسلمان تندرو بخواهد آتش به اختیار برای نویسندهای که شعر یا داستانش به مذاق او خوش نیامده مزاحمت ایجاد کند کانون، همصدا با دولت، واکنش نشان خواهد داد.
هر کس میتواند سیاسی بودن یا نبودن را طبق میل و تعریف خود برای کانون به کار ببرد، اما واقعیت این است که فضا، فضای گفتگو نیست. فضای زندان و تهدید است. البته این فضا نباید موجب شود ما نیز یکدیگر را سانسور کنیم و شخصاً از ابراز نظر مخالف در هر زمینهای استقبال میکنم. با این حال محدود کردن کانون در تعاریف سیاسی آن هم در زمانی که نویسندههای ضد فرهنگ با همین برچسب و بهانه برای اعضای کانون پرونده میسازند و مدام در روزنامههای دولتی و خبرگزاریهای داخلی میگویند کانون ربطی به فرهنگ و ادبیات ندارد بلکه سیاسی است، معنای خاصی به حرف منتقدان میدهد.
علاوه بر توضیحات بالا به سه موضوع اشارهای مختصر خواهم کرد که توضیح دهم نقش فرد با کانون متفاوت است و کانون را نمیتوان تشکلی سیاسی دانست:
الف: کنشها و جلسات کانون مهم هستند. جدا از اساسنامه که متنی ست در دسترس همگان، کانون با فعالیتهایش شاخته میشود که همه از آن خبر ندارند. کانون نمیتواند یک تشکیلات سیاسی باشد چون تمام کمیسیونها، گروهها و جلسات کانون، از جنس فرهنگی یا صنفی هستند. تعدادی شاعر، داستان نویس،مترجم و محقق دور هم جمع میشوند و برای جلسات شعر خوانی، سخنرانی، داستان خوانی، انتشار نشریه، … با هم مشورت میکنند بی آنکه سمت و سوی سیاسی خود را وارد قضایا کنند. ماهیت “کار در کانون” با ماهیت “کار در یک تشکل سیاسی” کاملاً متفاوت است. از این منظر نیز کانون سیاسی نیست، حتی اگر تک تک اعضایش سیاسی باشند.
ب: تفاوت مهم دیگری بین کانون و حزب سیاسی وجود دارد و آن اینکه در کانون بر خلاف یک حزب، ریاست یا دبیرکُل معنا ندارد، اعضا یک رنگ و هم عقیده نیستند، تضاد آرا بسیار زیاد است. هر نویسنده رهبر و صاحب قلمرو فکری خویش است. سیستم شبان-رمگی و امام-امتی نیست. و به راستی جمع کردن عدهای نویسندهی صاحب فکر و ایده بسیار مشکل است.
ج: اگر کانون را صنفی، فرهنگی و سیاسی بدانیم یا بخواهیم، آنگاه کانون باید کمیسیون سیاسی هم داشته باشد و در آن به شرایط سیاسی روز ایران و جهان پرداخته شود.(چنانکه کمیسیونهایی نظیر فرهنگی، صنفی، انتشارات و عضویت دارد.) همین موجب خواهد شد تا کانون از مسیر “نویسندگان” منحرف شده و شرایط برای حزب شدن و غیر فرهنگی شدن آن فراهم شود، این یعنی تضعیف کانون. وقتی بگوییم کانون تشکلی صنفی، فرهنگی و سیاسی است آنگاه انتظار عمل سیاسی از آن داریم، نمیتوانیم به همین حد از فعالیت امروزش رضایت دهیم، به سمتی دیگر خواهد رفت. بگذاریم کانون مدافع آزادی بیان و مخالف سانسور باقی بماند.
پاسخگو بودن نویسنده پس از انتشار اثر:
آقای حکیمی از بند شش پیش نویس منشور و از یک جمله در متن ما نویسندهایم انتقاد میکند، چرا که به نظر ایشان، اینها با “آزادی بیان بی حصر و استثنا” در تناقض است، به نظر ایشان در هر دو متن جملاتی در مورد پاسخگو بودن نویسنده پس از چاپ اثر هست که آزادی بیان را زیر سوال میبرد. ایشان نگران “آزادی پس از بیان” است که نگرانی بهجایی ست. اما اینکه تناقض دیدهاند به نظرم درست نیست. مگر اینکه ایشان “آزادی بیان بی قید و شرط” را مد نظر داشته باشند. نویسندگانی آشنا با کتاب و لغت، دو کلمهی به نظر من نچسب و سختِ “حصر و استثناء” را به هم چسباندهاند تا نگویند آزادی بیان بی “قید و شرط”، انتخاب کلمات بی دلیل نبوده است. این دو ترکیب تفاوت دارند.
بند شش پیش نویس منشور که در نهایت تصویب نشد و حذف شد و در متن آقای حکیمی به آن اشاره شده است چنین بوده:”پاسخ کلام با کلام است، اما در صورت طرح هر گونه دعوایی در مورد آثار، ارائهی نظر کارشناسی در صحت ادعا از وظایف کانون نویسندگان ایران است.” به نظرم معنا و منظور این بند این است که مثلاً نوع برداشت از یک متن که آیا تبلیغ کودک آزاری هست یا نه در توان قاضی دادگاه نیست و نویسندگان در این زمینه کارشناس هستند. گرچه این بند حالا در منشور نیست و بحث دربارهی آن موضوعیت ندارد. به هر حال اعضای کانون در مجمع عمومی تشخیص دادهاند آن را از پیش نویس حذف کنند.
جملهای که در متن “ما نویسنده ایم” آمده است و به نظر آقای حکیمی آزادی بیان بعد از انتشار اثر یا به نوعی آزادی بعد از بیان را از نظر دور داشته است این است: “…ایجاد مانع در راه نشر این آثار، به هر بهانه ای، در صلاحیت هیچ کس یا هیچ نهادی نیست. اگرچه پس از نشر راه قضاوت و نقد آزادانه درباره ی آنها بر همگان گشوده است.” به نظرم منظور این است که نویسنده باید پاسخگوی برخی نظرات خود باشد، مثلاً نویسنده باید پاسخگوی تهمت و افتراهای احتمالی که در کتابش به یک شخصیت حقیقی نسبت داده، باشد. اما در جامعهای آزاد و با رسانههای مستقل و شفاف و قوه قضاییهای مستقل و دارای کارشناس در هر زمینهای؛ امروز چنین شرایطی در ایران وجود ندارد.
این که درخواست مجوز پیش از چاپ برداشته شود یک قدم به جلو است. گرچه ایده آل من این است هیچ سانسوری نباشد و هیچ بازخواستی هم از یک نویسنده نشود. ایده آل من “آزادی بیان بی قید و شرط” در جامعهای چنان پیشرفته و انسانی ست که حتی تهمت هم نیاز به بازخواست نداشته باشد بلکه همهی متنها با متنهایی دیگر پاسخ بگیرند و پاسخ کلام همواره با کلام باشد. اما در این جهان واقعی با وجود جهادیهای انتحاری و بیماران کودک آزار اگر کسی کتاب طرز تهیه بمب یا کودک آزاری نوشت، چه باید کرد؟ اینجاست که کلمات حصر و استثنا و قید وشرط معنایی متفاوت مییابند. البته وقتی در کشوری هنوز سانسور به شکل گسترده و فرهنگکُش میتازد حرف از دادرسی پس از چاپ کتاب حرفی ست بیهوده و اعضای مجمع عمومی کانون به درستی بند شش “پیش نویس”منشور را حذف کردهاند. در متن “ما نویسندهایم” نیز محل اشکال نیست، چون این متن مانند منشور نیست و کارکرد اجرایی ندارد.
آزادی عقیده چیست؟
آقای حکیمی معتقد است در کنار اندیشه و بیان باید به “آزادی عقیده” هم پرداخته شود و این اصلیست که جایش در منشور خالی ست. احتمالاً منظورشان این است کانون از “آزادی اندیشه، عقیده و بیان” بی هیچ حصر و استثناء دفاع کند. در تعدادی از بیانیههای کانون از جمله در اولین بیانیه بعد از انقلاب با عنوان “خصلت دموکراتیک انقلاب باید حفظ شود” به جای “آزادی اندیشه و بیان” از “آزادی عقیده و بیان” یاد شده است گویا عقیده را معادل اندیشه دانستهاند. پیش و پس از این تاریخ و به جز چند نامه و بیانیه، از همان شکل امروزی که در بند معروف منشور هم آمده یعنی “آزادی اندیشه و بیان” استفاده شده است. اگر عقیده و اندیشه را یکی بدانیم که نیازی نیست هر دو را در منشور داشته باشیم اما اگر عقیده را چیزی غیر از اندیشه بدانیم پس به احتمال زیاد منظور آقای حکیمی از آزادی عقیده، آزادی اعتقادات مذهبی (یا ضد مذهبی)، مسلکی و آیینی است یعنی موضوع عقیده، دینداری یا بی دینی و باور به مکتبی آسمانی یا زمینی ست. در این صورت نیز آزادی عقیده در زیر مجموعهی آزادی اندیشه و بیان قرار میگیرد و اصلاً نیاز به بند یا سطری اضافه ندارد. گرچه عدهای ممکن است “عقیده” را زیر مجموعهی “اندیشه و بیان” در نظر نگیرند اما به نظر من “آزادی عقیده” در زیر مجموعه ی “آزادی اندیشه و بیان” قرار میگیرد. تاکید میکنم در مورد منشور کانون این کلمه را هنگام مباحثه، منفرد به کار نبریم و به همراه “آزادی” به کار ببریم. چرا که این دو به ابراز کردن مربوط میشوند. اگر عقیده را فراتر از اندیشیدن و بیان کردن در نظر بگیریم پس به حوزهی “عمل” وارد میشویم که به نظر من دفاع یا ضدیت با آن در زیر مجموعهی وظایف هیچ کانون نویسندگانی نمیگنجد. اگر عقیده، اجرای آیین مذهبی و دینی باشد یعنی فراتر از “بیان” باشد و به “عمل” برسد، خطرناک است. چه کسی میتواند تحمل کند که مثلاً مومنان قوم “مایا” که عقیده دارند باید برای خدایان، انسان قربانی کرد به میدان بیایند و این عقیدهی ضد انسانی را عملی کنند، قلب یک انسان زنده را بیرون بیاورند و به خدایشان تقدیم کنند؟ اجرای احکام وحشیانهی سنگسار و قطع دست نیز از همین اعمال “اعتقادی” هستند. حالت دیگر این است که بگوییم هر کسی آزاد است هر مذهبی داشته باشد و وقتی ابراز میکند نباید با او مخالفت کرد. مثلاً بتواند در فرم استخدامی داشتن هر مذهب یا نداشتن هر مذهبی را آزادانه بنویسد. به نظرم در این حالت نیز نیازی نیست کلمه ی عقیده وارد منشور شود. اضافه کردن “آزادی عقیده” به متون کانون چیزی جدید نیست و در دورههای پیشین، یک بار مورد بحث واقع شده و حذف شده است. به همین دلیل به نظرم اساسنامه و منشور کانون نیاز به هیچ تغییری ندارد چون به روز است.
در منشور حتی به رسانههای “رایانهای” نیز اشاره شده است. یعنی همین فیلتر کردن اینترنت و آزادی بیان در شبکههای اجتماعی هم پیش بینی شده است. در فصل آخر اساسنامه نیز آمده است: “در مواردی که در این اساسنامه پیشبینی نشده است، بر طبق روح کلی منشور و این اساسنامه و قوانین کشوری و مفاد اساسنامههای جاری کانونهای مشابه و نیز بر حسب عرف عمل خواهد شد.”
با این اوصاف اساسنامه و منشور نقصی ندارند و مثلاً انتشار اینترنتی یک کتاب از سوی متقاضی عضویت میتواند او را واجد شرایط نویسنده بودن کند، چنانکه در سالهای اخیر کتابهای اینترنتی هم بررسی شده و نویسندههایی نیز از این طریق به عضویت در کانون پذیرفته شدهاند. تاکید من بر بی نیازی تغییر در اساسنامه و منشور از این نظر مهم است که در سالهای اخیر مدام نقد و نظرهایی از بعضی اهل قلم شنیده میشود که گویا اساسنامه نیاز به بازنگری دارد. هدر دادن وقت و انرژی برای تغییر این دو ،کاری ست اشتباه و تا تغییر اساسیِ شرایط جامعه نیازی به بازنگری نیست. فعلاً باید تمام انرژی را صرف مبارزه با سانسور کرد که موجب سقوط فرهنگ و کتاب و مطبوعاتِ آزاد شده است.
علی کاکاوند – ۳۰ مهر
انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و خطر نئوفاشیسم
مسعود امیدی- اخبار روز
نوآم چامسکی، زبان شناس ۹۱ ساله و روشنفکر و صاحبنظر برجسته ی اجتماعی آمریکایی در یک مصاحبه اختصاصی با New Statesman در ارتباط با انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و خطر جدی فاشیسم در جهان سخنان هشداردهنده ای را مطرح کرد.
چامسکی پیش از اولین اجلاس انترناسیونال ترقیخواه ( ۲۰ – ۱۸ سپتامبر) (سازمان جدیدی که توسط برنی سندرز، نامزد سابق ریاست جمهوری ایاالت متحده و یانیس واروفاکیس، وزیر دارایی سابق یونان، برای مقابله با اقتدارگرایی جناح راست تاسیس شد) در مصاحبه ای با اشاره به پژواک شعار این جنبش، یعنی شعار ”انترناسیونالیسم یا انهدام“، هشدار داد: ”ما در تلاقی حیرت انگیز بحران های بسیار شدید هستیم.”
چامسکی در این مصاحبه بین الملل ترقیخواه را که اعضاء شورای آن از جمله شامل جان مک دانل، صدراعظم در سایه ی پیشین انگلیس، رمان نویس هند تبارآرونداتی روی و رافائل کوریا رئیس جمهور اسبق اکوادور می باشد، به عنوان ”یک ائتلاف آزادانه از مردم متعهد به دنیای عدالت، صلح، مشارکت دموکراتیک، تغییر مؤسسات اجتماعی و اقتصادی به طوری که آنها نه در جهت تأمین سودهای خاص برای افراد معدود، بلکه برای نیازها و نگرانی های عموم مردم تجهیز شده باشند“، توصیف کرد.
چامسکی در این مصاحبه ترامپ را به عنوان نمادی از یک ”بین الملل مرتجع“ جدید متشکل از برزیل ، هند، انگلیس، مصر، اسرائیل و مجارستان توصیف کرد و گفت : “در نیمکره غربی، هدایت کننده ی اصلی ژائیر بولسونارو برزیل می باشد …… در خاورمیانه، این نماد مبتنی بر دیکتاتوری های خانوادگی ارتجاعی ترین کشورها در جهان خواهد بود. در مصر عبدالفتاح سیسی بدترین دیکتاتوری است که مصر تاکنون داشته است. اسرائیل …. تنها کشور جهان است که در آن جوانان حتی بیشتر از بزرگساالن مرتجع هستند“
چامسکی که ۲۲ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را بخود دیده است، هشدار داد که تهدید ترامپ مبنی بر امتناع از ترک مقام در صورت شکست از جو بایدن نامزد دموکرات، بیسابقه بود.
چامسکی از چپگرایان آمریکا خواست که در انتخابات ریاست جمهوری نوامبر به بایدن رأی بدهند و او را به دنبالکردن یک برنامه ترقیخواهانه تحت فشار قرار بدهند.
او در ادامه گفت : “…. اما سپس کار بعدی شما این است که آنها را به چالش بکشید، فشار را برای حرکت به سمت برنامههای مترقی ادامه دهید.”
علاوه بر این ها نکات مهم مطرح شده در این مصاحبه را می توان به صورت زیر فهرست کرد :
“جهان در خطرناکترین لحظهی تاریخ بشر است.”
“سیاست واقعی، یک فعالیت مداوم به این یا آن شکل دیگر میباشد.”
“جهان به دلیل بحران آب و هوا، تهدید به جنگ هستهای و افزایش اقتدارگرایی در خطرناکترین لحظهی تاریخ بشر است. … خطرات فعلی بیش از دههی ۱۹۳۰ است.”
“در تاریخ بشر هیچ چیزی مانند این وجود نداشته است.”
“ما در تلاقی حیرت انگیز بحرانهای بسیار شدید هستیم.”
“تهدید فزایندی جنگ هستهای …که احتمالاً شدیدتر از آنچه که در طول جنگ سرد بود … تهدید فزایندهی فاجعهی زیستمحیطی و همچنین سومین تهدید … یعنی تهدید وخیمتر شدن دموکراسی” که در واقع با ظهور نئوفاشیسم همراه است.
“ما در یک موقعیتی هستیم که هرگز قبلاً اتفاق نیفتاده است.”
چامسکی در این مصاحبه مطرح می کند که بسیاری از مردم شرکت کننده در انتخابات در فضای دو قطبی جمهوری خواه- دموکرات در آمریکا اساساً رای سلبی می دهند و در چارچوب انتخاب بد و بدتر اساساً برای درامان ماندن از پیامدهای اجتماعی- اقتصادی و سیاسی به قدرت رسیدن بدتر به بد رای می دهند.
بدیهی است که اساساَ نگاه چپ به موضوع و فضای مبارزهی طبقاتی نگاهی مبتنی بر مادیت تضادهای اجتماعی و اقتصادی و ایجاد یک آلترناتیو مردمی و سوسیالیستی خارج از بلوک و مرزبندیهای دوقطبی رایج در جوامع سرمایهداری چون محافظهکار – کارگر یا جمهوری خواه – دموکرات یا … اصول گرا- اصلاح طلب و … است. این مبنای استراتژی یک چپ خودباور و کنشگر در حوزهی مبارزات اجتماعی- طبقاتی و سیاسی است. میزان موفقیت چپ در پیشبرد این استراتژی به فاکتورهای بسیاری از جمله چگونگی تبدیل و تجزیهی( break down ) آن به برنامههای عملیاتی با توجه به فضای عمومی و توازن قوای موجود و… برمیگردد.
از سوی دیگر همین فاکتورها هم خود تابعی از متغیرهای دیگر از جمله صفبندی واقعی نیروها در فضای تعارضات طبقاتی –اجتماعی و سیاسی ، شرایط عینی و ذهنی جوامع و ….و شانس اعمال هژمونی از سوی جنبش سوسیالیستی و مترقی برای صلح، آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی است.
بیشک رویکرد رای سلبی یعنی اینکه به چه کسی رای بدهیم که نفر مقابلش پیروز نشود، نمیتواند یک جهتگیری استراتژیک برای باورمندان سوسیالیسم باشد
بیشک رویکرد رای سلبی یعنی اینکه به چه کسی رای بدهیم که نفر مقابلش پیروز نشود، نمیتواند یک جهتگیری استراتژیک برای باورمندان سوسیالیسم باشد. کارنامهی آن نیز با شواهد فراوان در سطح جهانی یک کارنامهی شکست خورده بوده و منجر به نوعی پاسیفیسم مزمن و فلجکننده در جنبش کارگری و سوسیالیستی میشود که به شدت با استقبال هر دو جناح بورژوازی و امپریالیسم همراه بوده است.
پیروان سوسیالیسم علمی اساساً استراتژی خود را بر یک مبنای کنشگرانه ( در برابر واکنشی) و ایجابی (در برابر سلبی) و انقلابی (در برابر رفورمیستی) استوار می کنند. اما کنشگری جنبش سوسیالیستی اساساَ به بحث و موضع گیری در حوزهی رسالت یا ماموریت، اهداف کلان و استراتژی محدود نمی شود. از آنجا که کل نبرد طبقاتی در جلوههای مختلف خود در حوزههای صنفی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی، و… در جریان است، در یک بستر اجتماعی رخ میدهد که بسیار وسیعتر از فضای مبارزهی طبقاتی بوده و تضادها و عوامل و متغیرها و بازیگران متعددی در آن عمل میکنند.
فضا و فرآیندهای سیاسی عملاَ موجود در جوامع طبقاتی، هیچگاه صرفاً محدود به تعارضات طبقاتی نبوده بلکه در پویشی سیستمی و متاثر از تضادهای مختلف و تاثیر متقابل آن ها و مبتنی بر پراگماتیسم بوده و بهطور کلی سازگاری چندانی با ارزشهای اخلاقی و … ندارد. هیچ رویکرد شفابخش، مقدس و جاودانهای نیز که از قابلیت تعمیم گسترده برخوردار باشد، در این فضا وجود ندارد. در صورت حضور در این فضا، تنها با تحلیل مشخص از وضعیت مشخص آن و با سازوکار و قانونمندیهای حاکم بر آن میتوان از شانس موفقیت احتمالی یا دستیابی به مزیتهایی برخوردار شد.
چپ برای حضور در فضای عمومی و سیاسی جوامع سرمایهداری در میانمدت و بلندمدت اهداف و استراتژیهای انقلابی و دگرگونساز خود را دنبال می کند اما برای رسیدن به شرایطی که تحقق چنین امری ممکن شود یعنی توازن قوای لازم برای آن فراهم شود، ناگزیر است براساس تحلیل مشخص از وضعیت مشخص جوامع و در بازههای زمانی مختلف، اقدام به اتخاذ تاکتیکهای مناسب کند. مناسب بودن این تاکتیکها هم در واقع به معنای آن است که بتواند مانع از تشدید وخامت ( و به طریق اولی بهبود ) اوضاع برای طبقه ی کارگر، فعالان زیست محیطی، مخالفان تبعیض نژادی و طرفداران صلح و همه جنبشهای دموکراتیک چون جنبش فمینیستی، طرفداری از حقوق مهاجران و… گردد. بدین ترتیب بحث از حوزهی انتزاعی خارج و کاملاَ پراگماتیک میشود. برابر آموزههای مارکسیستی، بنیان مادی جنبش سوسیالیستی در جوامع سرمایهداری پیشرفته اساساَ بر طبقهی کارگر صنعتی این جوامع مبتنی است. اما نمی توان تغییرات جامعهشناختیِ بهویژه دهههای اخیر جوامع صنعتی را همراه با تحولاتی که در حوزههای مختلف اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، فناوری، رسانه ای و… روی داده و فضا و صفبندیهای مبارزات اجتماعی و طبقاتی را بهشدت تحت تاثیر قرار داده است، نادیده گرفت. خوشمان بیاید یا نه، مسائلی چون محیط زیست، حقوق مهاجران، تبعیض نژادی، صلح ، فمینیسم، تروریسم و… و بهویژه اخیراً برنامهی چگونگی مبارزه با کرونا و مهار آن و… بر انتخابات در آمریکا و بسیاری دیگر از کشورهای جهان موثرند.
اگر مردم براساس فکتهای واقعی به این نتیجه برسند که بین برنامهها و چگونگی برخورد کاندیداها با این مسائل اختلافاتی وجود دارد که برای آن ها از اهمیت برخوردار است، و جنبش سوسیالیستی به این اختلافات اهمیتی ندهد، در آن صورت بین خود و پایگاه اجتماعی خود فاصله ایجاد میکند.
ارزیابی پیشنهاد چامسکی مبنی بر رای دادن به بایدن و … مبتنی بر این است که تا چه میزان با گزارههای هشدار دهنده ی نقل شده از او موافق یا مخالف باشیم. اگر به طورکلی با آنها موافق هستیم که چنین به نظر می رسد، این مجموعه حکایت از یک وضعیت بحرانی جدی و ضرورت تدوین و دنبال کردن یک برنامهی مدیریت بحران دارد که لزوماَ ممکن است برنامهی گذار رادیکال و انقلابی به یک جامعهی سوسیالیستی با توجه به شرایط عینی و ذهنی کنونی جامعه ی آمریکا، به این نیاز پاسخ ندهد.
تکلیف پیروان سوسیالیسم علمی و مارکسیسم لنینیسم انقلابی اساساَ با باورمندان به سوسیال دموکراسی، احزاب موسوم به چپ، پیروان راه سوم و … روشن است. بر اساس تجربهی تاریخی راه حلهای پیشنهادی آنها را برای گذار انقلابی از یک جامعهی سرمایهداری به سوسیالیسم، غیرقابل بحث میدانند. چپ انقلابی با آنارشیسم و آنارکوسندیکالیسم و … نیز مرزبندیهای نظری جدی خود را دارد. اما همهی اینها نباید سبب شود که به سخنان چامسکی به عنوان نماد برجستهی روشنفکری در جهان امروز توجه لازم را نشان ندهد. مصیبت و ویرانگری و نابودی جنگ با سایر پدیدههای اجتماعی و اقتصادی چون فقر، فاصلهی طبقاتی، محرومیت و… قابل مقایسه نیست. بشریت تجربهی سیاه و درناک فاشیسم را با ۶۰ میلیون قربانی در دورانی که قدرت نابودی و تخریب تسلیحات با امروز قابل مقایسه نبود، از سرگذرانده و به هیچ وجه حاضر به تکرار آن نبوده و از هر امکانی هر چند اندک برای ممانعت از شکلگیری مجدد آن استفاده کرده است و خواهد کرد.
چپ انقلابی برای گذار و تغییر قوانین بازی ناگزیر است ایجاد یک آلترناتیو انقلابی و ضدسرمایهداری و مدافع دموکراسی، آزادی و عدالت اجتماعی در برابر محافظه کار و دموکرات و …. و همهی مدافعان سیستم سرمایهداری را در برنامه ی خود قرار دهد.
آنچه چامسکی بر آن متمرکز شده است، نه یک برنامهی استراتژیک و آلترناتیو برای گذار انقلابی بلکه یک برنامهی عاجل مدیریت بحران است
اما به نظر میرسد آنچه چامسکی بر آن متمرکز شده است، نه یک برنامهی استراتژیک و آلترناتیو برای گذار انقلابی بلکه یک برنامهی عاجل مدیریت بحران است. و برای اینکه کنش بر اساس پیشنهاد چامسکی به یک دایرهی بسته و دور باطل و سترون تبدیل نشود، ایشان بلافصله ادامه میدهد که “… شما باید برای رأی به نامزد دیگر فشار وارد بیاورید. اما سپس کار بعدی شما این است که آن ها را به چالش بکشید، فشار را برای حرکت به سمت برنامههای مترقی ادامه دهید” … … “و او را به دنبال کردن یک برنامهی ترقیخواهانه تحت فشار قرار” بدهید.
در واقع اگر فقط بخش اول پیشنهاد ایشان را بدون توجه به بخش دوم آن مبنا قرار دهیم، اساساَ غیر قابل بحث و غیرقابل دفاع خواهد بود. ضمن اینکه باید به این نکته توجه شود که فراخوان چامسکی در چهارچوب انترناسیونال مترقی است که از برخی اعضای شورای مرکزی آن هم نام برده است. یعنی پیشنهاد ایشان را باید در چهارچوب این انترناسیونال در نظر گرفت. دوم این که اعضای این انترناسیونال لزوما چپ مارکسیست نیستند. بعلاوه همان طور که چامسکی اشاره کرده است، رای به بایدن را برای ژرفش جنبشی که می تواند در مرحله بعد از پیروی بر ترامپ ایجاد شود، طرح می کند. بر این اساس هم می توان با یک برنامهی استراتژیک گذار انقلابی موافق بود و هم با پیشنهاد مدیریت بحران چامسکی .
اما با برداشتی که از تئوری لنینی تحلیل مشخص از وضعیت مشخص و وضعیت جامعهی آمریکا وجود دارد، می توان بر پیشنهاد چامسکی قید و بندهایی را افزود . روشن است که برخی از ایالتهای آمریکا اساساَ جمهوریخواه هستند و بر اساس تجارب تاریخی همواره به آنها رای میدهند، برخی نیز طرفدار دموکراتها بوده و همواره به آنها رای میدهند. اینکه نیروهای چپ در این ایالت ها در انتخابات شرکت بکنند یا نه و اینکه به چه کسی رای بدهند، اساساً تاثیری در نتیجه انتخابات نخواهد داشت. عمده ایالت ها در این دو گروه قرار می گیرند. در این میان معدودی از ایالتها هم هستند که حالتپاندولی دارند و گاه به سود جمهوریخواهان و گاه به سود دموکراتها رای میدهند. چپ مجبور نیست در راستای یک سیاست سلبی برای ممانعت از روی کارآمدن مجدد ترامپ، خود را در سطح کشور در قامت مدافع بایدن تنزل دهد. این در واقع یک سیاست دنبالهروانه و منفعلانه بوده و چپ را به زائده بورژوازی تبدیل میکند. چپ میتواند با توجه به تعداد آرای الکترال مورد نیاز ریاست جمهوری و نیز اطلاعات موجود از وضعیت توازن نیروهای سیاسی جمهوری خواهان و دموکراتها در ایالتهای دارای رای ناپایدار، سیاست سلبی خود را برای ممانعت از انتخاب ترامپ در قالب رای مشروط و مطالبهگر به بایدن اعلام و دنبال کند. و البته نه از فردای آن روز، بلکه حتی در صفوف رایدهی نیز این مطالبهگری و بهچالشکشیدن بایدن را فراموش نکند.
حقیقت آن است که شواهد و روندهای بسیاری در جهان نشان از پایان لیبرال دموکراسی و ظهور نئوفاشیسم در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم دارند. با اینکه بین فاشیسم و نئوفاشیسم تشابه زیادی وجود دارد اما تفاوت مهم آن ها در پایگاه مادی و اجتماعی آنهاست . اگر پایگاه مادی فاشیسم بر بورژوازی ملی و داخلی متکی بود، امروز در عصر جهانی سازی و نئولیبرالیسم ، پایگاه مادی نئوفاشیسم بر سرمایه ها و شرکت-دولت های فراملیتی متکی است. این استدلال که فاشیسم در اروپا در برابر طبقه ی کارگر سازمان یافته و احزاب سوسیالیست یا کمونیست قوی و برای سرکوب آن ها شکل گرفت و امروز در سطح ملی در آمریکا مانند سال های شکل گیری فاشیسم در اروپا با چنین واقعیتی روبرو نیستیم و به همین دلیل نیز خطر فاشیسم جدی نیست، به هیچ وجه دلیل مناسبی برای چشم فروبستن بر خطر نئوفاشیسم نیست. مسئله را باید در رابطه با بحران هژمونی جهانی ایالات متحده و نیز چالش های فزاینده ی داخلی این کشور که مصاحبه ی چامسکی نیز به آن ها اشاره شده است ، دید. موضوع آن است که لیبرالیسم ایدئولوژی عصر رونق اقتصادی، دولت های رفاه و … است و نمی تواند ایدئولوژی عصر جهانی سازی و نئولیبرالی هم باشد. نئولیبرالیسم نیازمند رویکرد و فلسفه سیاسی دیگری است که با جهت گیری های اقتصادی و اجتماعی مخرب و افسارگسیخته ی آن سازگار باشد. از این رو به ناگزیر باید شاهد تغییرات ساختاری در نهادهای سیاسی کشورهای امپریالیستی به ویژه امپریالیسم آمریکا بود و این تغییر در چارچوب ساختار موجود نمی تواند جز تقویت گرایش های نئوفاشیستی باشد که مشاهده می شود.
سیاست یک امر منزه طلبانه نیست و حوزه ی کنش های پراگماتیک بر اساس تحلیل مشخص از وضعیت مشخص است . سوسیالیست ها در آمریکا برای اینکه به چپ شرمنده تبدیل نشوند، هم مسئولند تا هر کاری از دست شان برمی آید انجام دهند تا دغدغه چامسکی همراه با سایر نیروهای مترقی آمریکا و جهان مبنی بر تسلط فاشیسم (نئوفاشیسم) بر این کشور در این انتخابات محقق نشود و هم از دادن چک سفید به بایدن و حزب دموکرات و تبدیل شدن به زائده ی آن خودداری کنند. در این رابطه کنش سیاسی آن ها به هیچ وجه نمی تواند محدود به رای دادن و پس از آن هم انفعال و تماشا کردن شود. بلکه باید با تمرکز بر طرح و پیگیری مطالبات اجتماعی مردم به ایفای نقش در فضای سیاسی و اجتماعی جامعه ی آمریکا پرداخته و مانع تسلط فاشیسم بر این کشور شوند. این رویکرد می تواند وزن و اعتبار اجتماعی سوسیالیسنپت ها را افزایش دهد.
تریدی نیست که به دلایل مختلف این نوع نگاه به روند انتخابات هیچ نسبتی با شرایط سیاسی و اجتماعی ایران ندارد.
۳آبان ۹۹
یادِ یارِ رفته خوش باد؛ بدرود با مظفر علیعباسی!
« او از دوردست ها آمده بود،
از ژرفای بیکرانه عشق،
وبه دوردست ها بازگشت،
به دشت ها ودامنه های ناپیدا،
اما هنوز،
پژواک آوازش،
درباغ زندگی جاریست»
جعفرعلی عباسی که همۀ رفقا، دوستان و آشنایانش او را با نام «مظفر» می شناختند، پس از پشت سر گذاشتن یک دوره چند ساله مقاومت جانسوز در برابر بیماری سرطان، که در روزهای پایانی زندگی، به بیماری کرونا نیز گرفتار شده بود، سرانجام در شامگاه روز سه شنبه، 20 ماه اکتبر 2020 برابر با 29 مهرماه 1399 در«اونی کلینیک» شهر کلن آلمان با زندگی وداع کرد.
مظفرعلی عباسی روز یکشنبه اول فروردین ماه سال 1333 درشهر میانه چشم بر جهان گشوده بود. او سال های کودکی و تحصیلات دوره ابتدائی و متوسطه خود را در همان شهر زادگاهش میانه سپری کرد و درکنار برادر بزرگ اش حسین و پسر عمویش یدالله علی عباسی که هر دو از جوانان خوش نام و مبارزان شناخته شده شهر میانه بودند، به صف مبارزان راه آزادی وسربلندی انسان وسعادت توده های زحمتکش ایران پیوست.
او از همان عنفوان جوانی، درحالی که هنوز دانش آموز بود، مبارزه با زورگوئی، فقر و بی عدالتی را پیشه خود ساخت و درروند همین پیکارپی گیر و بی امان بود که به وسیله پسر عموی خود یداله علی عباسی، به سازمان «نوید» وابسته به حزب توده ایران پیوست. او در آن برهۀ زمانی، یکی از کسانی بود که در سازماندهی و توزیع نشریه «نوید» در میانه و شهرهای اطراف آن فعال بود.
درکوران انقلاب بهمن 1357، نیز او به مثابه یکی از کادرهای برجسته حزب توده ایران فعالیت کرد و پس از انقلاب نیز نماینده و مسئول واحد حزبی میانه شد.
با شکست انقلاب و با به خاک و خون کشیده شدن امید و آرزوهای مردم ایران توسط تازه به قدرت رسیدگان و تداوم یورش ددمنشانه حکومت جمهوری اسلامی به گروه ها، سازمان ها و احزاب مترقی و سرکوب خونین حزب توده ایران، او نیز مجبور به مهاجرتی ناخواسته شد.
اندک زمانی پس از مهاجرت و با آغاز فعالیت های نوین حزب، او بارها و بارها برای سازماندهی دوباره نیروی های هوادار و وفادار به حزب، به ایران بازگشت و سال های متمادی، با بکار بستن هوشیارانه و مبتکرانه اصول فعالیت های پنهان کاری سیاسی، توانست خدمات ارزنده ای به حزب توده ایران و جنبش انقلابی بکند.
او، پیش از آغاز کار«کنفرانس ملی حزب توده ایران» به دستورحزب بار دیگر به خارج از کشور بازگشت و در آن نشست، به عضویت مشاورکمیته مرکزی حزب برگزیده شد.
مظفرعلی عباسی در تمام عمر کوتاه خود عاشق مردم بود، عاشق سوسیالیسم بود، و در همه زندگی پرجوش و خروش و فداکارانه خود به این عشق و عهد و پیمانی که با مردم بسته بود وفادارماند.
او با این که سال های پایانی عمر خود را در پیکاری بی امان با بیماری مهلک سرطان سپری کرد، اما هیچگاه درامید و اراده خلل ناپذیرش خدشه ای وارد نشد. او انسانی خود ساخته و کم نظیربود.
او با این تکیه کلام همیشگی اش که می گفت « اگرچه رژیم جنایت پیشه اسلامی، و نظام سرمایه داری منحط ، توانسته است بسیاری از سرمایه ها و داشته های گرانقدر ما را نابود کند، اگرچه دشمنان بشریت از این پیروزی موفقیت آمیز شان سراز پا نمی شناسند و قهقهه پیروزی سرمی دهند، اما تردیدی نباید داشت که آینده از آن ماست، آنها کور خوانده اند، انها نمی توانند و نخواهند توانست امید و آرزوهای نیک ما را از ما بگیرند. زیرا ما با مردمیم و حق با مردم است».
تا آخرین دم حیات به آرمان های والای خود وفادار ماند.
مظفرعلی عباسی، انسانی دوست داشتنی، مهربان، فداکار، و آرزومندِ به سربلندی انسان بود. ما دوستان، رفقا و یاران او، با اندوهی ژرف، یاد او را گرامی میداریم و بدین وسیله به همه اعضای خانواده های محترم «علی عباسی» و «سَرچَمی» و به وِیژه به فرزندانش «نوید» و «نیما» تسلیت می گوئیم
آیا تاریخ در قفقاز تکرار میگردد
دنیز ایشچی- اخبار روز
در عالم توحید، چه پستی و چه بالا
در راه حقیقت چه مسلمان و چه ترسا
در کشور صورت، سخن از ما و من آید
در ملک معانی نبود بحث من و ما
عمادالدّین نسیمی ( ۱۳۶۹-۱۴۱۷ میلادی )
آغاز سخن
مثل اینکه دوباره به دوران ماقبل جنگ جهانی اول برمیگردیم. ایران و منطقه قفقاز، در دستهای استعمارگران روس، انگلیس و فرانسه افتاده است، تا از طریق آفریدن دسته بندی های شوینیستی مرّکب با خرافه پرستی دینی مسلّح، به راه انداختن جنگ های صلیبی جدید، منطقه را به جنگ و خونریزی دوباره بکشانند. جنگ جهانی اول به تنهایی چهارسال طول کشید که طی آن حداقل بیست میلیون انسان در آن کشته و نابود شدند و بیش از بیست میلون نفر دیگر زخمی گردیدند، تا از ویرانی های از هم پاشیدگی امپراطوری عثمانی، حکومت های مستعمره جدید عراق، کویت، امارات، لیبی، تونس، عربستان سعودی، قطر، سوریه، لبنان و در ادامه آن و بعدها از طریق تحقق توافقنامه ” بالفور “، دولت اسرائیل آفریده شوند، تا برای یکصد سال آینده منافع امپریالیسم جهانی از طریق به چنگ آوردن و کنترل کامل آنها بر منابع انرژی نفتی خاورمیانه تامین گردد.
بخش اعظم آنچه را که از طریق تقسیم ایران به منطقه نفوذی شمالی و جنوبی استعمار روس و انگلیس را بخاطر داریم. برای خواندن جزئیات جنایات توطئه گری های آنها در اینسوی کوههای زاگرس، باید به مراجعی مانند تاریخ مشروطه ایران و یا تاریخ هیجده ساله آذربایجان کسروی مراجعه کنیم.
ویژگیهای تاریخی
امروز، رویاهای احیاء امپراطوری عثمانی اسلامی به موازات رویای تشکیل ارمنستان بزرگ مسیحی ارتدکس از خزر تا مدیترانه، در قالب جنگ کفّار و دینداران ظاهر شده است. اگر جرّقه امروزین سرشاخ شدن این رویاها در سال ۱۹۹۲ با حمله ناسیونال فاشیستی داشناکسیون ارمنستان به منطقه قره باغ که منجر به آواره گی و رانده شدن نزدیک به یک میلیون و کشته شدن نزدیک به سی هزار نفر آذربایجانی منجر شد، آغاز گردید، آتش زیر خاکسترآن پس از گذشت بیست و هشت سال به شکل دیگری در منطقه شعله ور شده است.
همه قتل عام شدگان مردم عادی در مناطق مختلف از قبیل “خوجالی – آذربایجانی ها”، “ماراغا – ارمنی ها”، سومقایت – ارمنی ها”، “باکو – آرمنی ها و آذربایجانی ها “، “ایروان – آذربایجانی ها” و جاهای دیگر قفقاز، از جمله بیش از یک میلیون نفر آوراگان تهاجم سال ۱۹۹۲، که مردمان عادی آذربایجانی میباشند، قربانیان این جنگ های خرافه پرستی دینی و ناسیونال فاشیستی کور میباشند. آری؛ ایدئولوژی پشت سر و هدایت کننده این جنگ ها از دو ویژگی اساسی برخوردار میباشند، یکی خرافه پرستی دینی ارتدوکس مسیحی و یا اسلامی شیعه و سنّی، و وجه دومی ناسیونالیسم افراطی توسعه گرانه ارمنستان بزرگ از خزر تا مدیترانه به موازات احیاء رویای امپراطوری عثمانی توسط امثال اردوغان میباشد.
اگر “ناسیونال فاشیسم ارتجاعی “داشناکسیون حدود سی سال پیش به تهاجمی اشغالگرانه در منطقه قاراباغ دست زد، طی ده ساله گذشته از طریق عظمت طلبی ناسیونال فاشیستی اسلامی رویای امپراطوری عثمانی اردوغان، رقیب همتای مقابل خویش را در منطقه پیدا کرده است. این در حالی میباشد که این تهاجم ناسیونال فاشیستی داشناکسیون روز به روز به میزان بیشتری موجب تقویت ناسیونالیسم افراطی اسلامی “مساوات چی ها” در داخل آذربایجان میگردد.
هر دوی پدیده های “داشناکسیسون ۱۸۹۰″، و “مساوات ۱۹۱۱)چی ها، به ترتیب در سال های آخر قرن نوزده شکل گرفته و با آرمان ناسیونال لیبرالیسم مذهبی آغاز به فعالیت نمودند، بالاخره در کوران دوران همزمان با پایان جنگ جهانی اول در اوایل سال ۱۹۱۸ در تفلیس گرجستان بطور جداگانه اعلام به تشکیل جمهوری های مستقل ارمنستان (ماه فوریه ) و ارمنستان ( ماه می) همان سال نمودند.
اشاره ای به جنگ جهانی اول
اگر اندکی به قبل از پایان جنگ جهانی اول بازگردیم، بخش اعظم ارامنه رانده شده از ترکیه عثمانی سابق، یا به سمت آذربایجان غربی امروزی ایران سرازیر شدند، یا در سمت قفقاز رانده شدند. همه این نیروهای رانده شده به آذربایجان غربی ایران و منطقه قفقاز، بطور عمده تحت پوشش حمایت استعمار روسیه تزاری قرار گرفتند. بخش قابل توجهی از آنها توسط استعمار تزاری در منطقه های قاراباغ و ارمنستان امروزی و گرجستان ساکن اسکان داده شدند.
همین اسکان دادن ها، با توجه به اینکه قدرتمداران سیاسی امنیتی حاکمه بر ارامنه متحدین استراتژیک روسیه تزاری بودند، نه تنها با اهداف ویژه ژئوپولیتیک صورت گرفت، بلکه موجب کوچ داده شدن صدها هزار آذربایجانی به مناطق دیگر قفقاز و آذربایجان گردید. به عنوان نمونه، دویست هزار نفر آذربایجانی از “ایروان” پایتخت کنونی ارمنستان، به مناطق دیگر آذربایجان کوچ داده شدند.
کمون باکو
اگر چه در تداوم انقلاب سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، به فاصله نه چندان زیادی در سال ۱۹۱۸ باکو به تصرف سوسیال دموکرات ها در آمد و انقلابیون سوسیالیستی که از ترکیب انقلابیون سوسیال دموکرات ارمنی، گرجی، آذربایجانی و ملیت های دیگر، از جمله استپان شاهومیان – ارمنی، آ – چاپاریدزه – گرجی و م حاجی بیگ اف – آذربایجانی، و دیگران نشکیل شده بود، در اتحاد با همدیگر کنترل قدرت سیاسی در باکو را بدست گرفته و کمون باکو را تشکیل دادند.
پایبندی آنها به اصول دموکراتیک موجب گردید تا در مقابل نظر اکثریت “مساوات چی ها” ناسیونالیست اسلامی و “داشناک ها” کوتاه بیایند. این کوتاه آمدن منجر به برآورده شدن خواسته “مساوات چی ها” و “داشناک ها” منجر بر دادن اجازه ورود مجدد نیروهای استعمار انگلیس به باکو گردید. همگی میدانیم که دستگیری و اعدام بیست و شش کمیسر انقلابی کمون باکو، جزو اولین کارهایی بود که استعمار پیر انگلیس در بدو ورود مجدد خویش به باکو به آن دست زد. و از این طریق کمون باکو شکست خورد.
کشتار ارامنه عثمانی و کشتار آذربایجانی های ایران
اگر در آنسوی کوههای زاگرس نیز، ارتش اسلامی عثمانی و بعدها ارتش “ترک های جوان”، تحت فرماندهی “انور پاشا” ها و “طلعت پاشا” ها، جهت پاکسازی شرق عثمانی از ارتش کفار مسیحیان، که متحدین سرسخت روسیه تزاری بودند،صدها هزار ارمنی و آسوری را از خانه و کاشانه های خود، از اطراف دریاچه “وان” گرفته تا دیگر مناطق شرقی امپراطوری عثمانی به سمت شرق (آذربایجان ایران) و ارمنستان کنونی راندند، که در اثر آن صدها هزار نفر ارمنی و آسوری در اثر قحطی و کشتارهای ارتش عثمانی، جان های خود را از دست دادند.
اگر به دنبال کشتار وحشیانه صدها هزار نفر ارمنی ساکن مناطق شرقی امپراطوری عثمانی و سرازیری بخش قابل توجهی از آنها به غرب ایران، حاکمان سیاسی آنها دوباره زیر سایه روسیه تزاری و انگلیس پناه گرفتند. اگر “مارشیمون بنیامین” ها، “پطرس” ها و “آندرانیک” ها زیر پرچم مسیحیت ارتدکس و ناسیونال شوینیستی داشناکسیون، با وعده تشکیل ارمنستان بزرگ، از خزر تا مدیترانه، توسط استعمار گران روسیه تزاری و انگلیس و فرانسه تا داندان مسّلح میشدند. با وجود اینکه “مارشیمون بنیامین” یکی از فرماندهان دهها هزار نیروی نظامی داشناکسیون در فکر ائتلاف و اتحاد با نیروهای کٌرد بود، به خاطر شّک “اسماعیل آقا سمیتکو – از رهبران سیاسی کٌرد” توسط وی کشته شد، خشم ناشی از آن متوجه مردم آذربایجان غربی ایران گردید.
اگر زیر سایه تعرضات ارتش های نظامی داشناکسیون، صدها هزار نفر آذربایجانی از سلماس، خوی، سلدوز، ارومیه گرفته تا شهرهای قفقاز از یک طرف بخاطر تعرضات و کشتار این نیروهای نظامی و از طرف دیگر بخاطر دوران قحطی بزرگ، یا قحطی سیاه، جان های خود را از دست دادند، که در تاریخ منطقه به حمله “جیلو ها” (نام کوهی در منطقه حکّاری که این اقوام به آن منسوب بودند) مشهور میباشد. این قضیه نشان میدهد که ناسیونالیسم و خرافه پرستی دینی بصورت دو روی یک سّکه واخد هر یک از این دو جبهه، ناسیونالیسم و خرافه پرستی دینی طرف مقابل را تقویت نموده و نه تنها نیروهای با آرمانگرائی انسانی را ایزوله می نماید، بلکه اکثراٌ آنها را به عنوان دشمنان امّت و ملّت به کشتارگاه تاریخ میفرستند.
مناسبات فرهنگی
گرچه از یک طرف قربانیان این سیاست ورزی های ناسیونالیستی، استعمارگرانه و خرافاتی همیشه مردم عادی و زحمتکش آذربایجانی و ارمنی بوده اند، ایدئولوژی “داشناکسیون” با قدرت و وسعت به مراتب بیشتری در میان ارامنه قفقاز و دیاسپارای ارامنه در کشور های غربی به فعالیت خویش ادامه داده و همچنان ایدئولوژی رویایی تشکیل ارمنستان بزرگ را از شیرخوارگی و از طریق مغز شویی در اذهان عمومی پرورش میدهد. به همین دلیل میباشد که به همان میزانی که آذربایجان همیشه منطقه ای با قلسفه فرهنگی “اومانیستی” بوده و از ترکیب تنوّع ملیتی و همزیستی مردم ملیت های مختلف در جوار هم بوده است، ایدئولوژی داشناکسیون بر پایه تک ملّیتی مونو اتنیک استوار بوده و منجر به پاکسازی مردم ملیت های دیگر، بخصوص آذربایجانی ها از مناطق جغرافیایی ارمنستان گردیده و آنجا را به منطقه تک ملیتی تبدیل نموده است.
ما امروز هم در آذربایجان ایران، بخصوص در شهرهای تبریز و ارومیه، مناطق و روستاهای ارمنی و آسوری نشین زیادی داریم که در آنها اهالی با همسایگان آذربایجانی خویش با مهر و مسالمت در کنار همدیگر همزیستی انسانی و برادرانه و خواهرانه ای داشته اند. “عاشق یوسف اوهانسیان”، یکی از سرشناس ترین “عاشق” های موسیقی اصیل عاشقی منطقه ارومیه طی چندین دهه گذشته بودند، که همجوار با “عاشق دهقان” و “عاشق درویش”، در قهوه خانه های شهرها و روستاها مینواختند و داستان سرائی میکردند. از جمله مشهورترین ترانه های آذربایجانی “آیریلیق” برای اولین بار توسط خانم “وارتوش” – ارمنی که خانم استاد موسیقی آذربایجان مرحوم علی سلیمی بودند، اجرا شده است.
بازتاب ژئوپولیتیک
در جنگ جهانی اول، بیش از بیست میلیون انسان کشته و بیست میلیون دیگر زخمی گردیدند. از بیست میلیون کشته، میتوان به سه و نیم میلیون مردم روسیه و سه و نیم میلیون مردم ترکیه عثمانی اشاره نمود. گرچه روایت “دادخواهی قتل عام ارامنه در جنگ جهانی اول” بصورت آتش زیر خاکستر و استراتژی زخمی همیشه رو باز در منطقه قفقاز برای مانورهای امنیتی نگاه داشته شده است، هر از چندگاهی شعله ور میگردد، از هم پاشیده شدن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، بار دیگر موجب شد تا این آتش از زیر خاکسترها آغاز به شعله ور شدن نماید.
دوباره عهد و پیمان های سابق زمان قبل از جنگ جهانی اول “اتحاد مسیحیت ارتدوکس و ناسیونالیسم روس و ارمنی” از طریق داشناکسیون شکل گرفته بود از یک طرف و در سمت مقابل آن نیز “مساوات چی” های ناسیونالیست اسلامی در آذربایجان و منطقه از طرف دیگر، روز به روز بیشتر و بیشتر قوت و قدرت بگیرند. نیروهای فاشیستی خٌرافی اردوغان، دست در دست دولت آپارتاید اسرائیل، که پاهای قدرتمند “ناتو” میباشند، پاهای خویش را داخل منطقه قفقاز مینمایند.
این در شرایطی میباشد که نه تنها تاریخ نشان میدهد که روسیه از اسکان دادن اکثریت ارامنه در منطقه قاراباغ، که در وسط جغرافیای آذربایجان میباشد، یک هدف امنیتی، استراتژیک و نظامی را تعقیب میکرده است، همین هدف بعد از، از هم پاشیدگی اتحاد شوری دوباره روی میز آورده میشود. اتحاد امنیتی روسیه و جمهوری ارمنستان و استقرار پنج هزار نیروی نظامی دولت روسیه در جمهوری ارمنستان امروزی، اهمیت ژئوپولیتیک این گام ها را نشان میدهد.
با توجه به این صف آرائی ها، میتوان حرکت در سمت صف آرائی نیروهای جبهه “ناتو” در مقابل “روسیه” را در منطقه قفقاز به میزان هر چه بیشتری شاهد بود. این مساله اگر چه بخاطر منابع طبیعی نفت و گاز آذربایجان اهمیت فراوانی پیدا میکند، ولی به هیچ وجه مطلوب نظر روسیه و ایران نمی باشد. آیا ثروت نفت و گاز آذربایجان میتواند بلای امنیتی بلند مدتی برای منطقه و جمهوری آذربایجان باشد؟ توجه به این امر، اهمیت بازگشت طرفین به میز مذاکره و یافتن راه حلی غیر نظامی را صد چندان میکند.
اشغال قره باغ کوهستانی
با توجه به قدرت به مراتب گسترده اتحاد روسیه و ارمنستان در مقایسه با جمهوری آذربایجان از یک طرف، قدرت غیرقابل مقایسه جهانی لابیگری قدرتمداران ارامنه مسیحی در کشورهای غربی و تبلیغ و ترویج بر محور روایت همیشه جاری داخواهی مظلوم نمایانه “کشتار ارامنه در جنگ جهانی اول” از طرف دیگر که این بهانه را فراهم نمود تا نیروهای “داشناکسیون” از یک فرصت تاریخی حداکثر سوء استفاده را بنمایند.
در شرایطی که بعد از از هم پاشیده شدن اتحاد جماهیر شوری، قدرتمداری آنها در جمهوری ارمنستان مستقر بود، اختلافات سیاسی در جمهوری آذربایجان، میان نیروهای “مساواتچی” ناسیونالیستی – اسلامی “ائلچی بئی” از یک طرف و قدرتمداری حاکمه سکولار لیبرالیستی خانواده “حیدر علیف”، از طرف دیگر شدت میگرفت، آنها مناسب ترین فرصت را برای اشغال نظامی “قره باغ کوهستانی فراهم دیدند. این بار، نیروهای نظامی ارمنستان، تحت حمایت نیروهای نظامی روسیه در سال ۱۹۹۲ به منطقه قره باغ کوهستانی، که یک استان با ترکیب جمعیتی غالبا ارمنی و با مدیریت خودمختار داخلی در داخل و وسط خاک آذربایجان میباشد حمله نموده و آن منطقه را به همراه دهها شهر و قصبه دیگر خارج از منطقه قاراباغ آذربایجان، که رویهم رفته حدود بیست در صد خاک آذربایجان را تشکیل میدهد، اشغال کرده و تحت کنترل نظامی خویش در آورند.
این تهاجم نه تنها به آوراگی نزدیک به یک میلیون آذربایجانی از زمین ها، خانه و کاشانه و زندگی شان انجامید، بلکه به کشته شدن حدود سی هزار نفر از مردم بی گناه منجر شده یکی از این نمونه ها قتل عام مردم روستای خوجالی میباشد که طی آن زنان، کودکان، مردان همراه با احشام دهاتیان قتل عام شده بودند. تحریکات احساسات ملی ناشی از این قتل عام، منجر به کشتار دهها نفر از ارامنه “سومقایت” و “باکو” گردید.
در ادامه سیاست اشغالگرانه داشناکسیون حاکمه و در ادامه ااشغال این منطقه قره باغ و شهرها و مناطق دیگری مانند “اقدم”، ” فضولی”، “کلبه جر”، “شوشا”، “خوجالی”، “طاووس لو”، و غیره ، اقدام به سکنی دادن مسیحیان آواره از جنگ های عراق، سوریه و جاهای دیگر خاورمیانه در مناطق اشغالی نموده و از ارامنه کشورهای دیگر جهان نیز طی بیست و هشت سال اخیر جهت ساکن شدن در منطقه بخاطر تغییر دادن ترکیب جمعیتی آن منطقه دعوت نموده است تا از طریق حمایت های دولتی در این مناطق ساکن شوند.
این اشغال منجر شده است تا استان “نخجوان” آذربایجان، کاملا از نظر جغرافیایی از بخش اصلی آذربایجان کنده شده و جدا بیافتد. این کنده شدن را تنها میتوان به وضعیت جغرافیائی “نوار غزّه” و “نواحی غربی رود ارٌردن” فلسطینی ها تشبیه نمود.
قطعنامه های سازمان ملل
به دنبال اشغال منطقه قره باغ کوهستانی در سال ۱۹۹۲ و بیرون رانده شدن نزدیک به یک میلیون نفر ساکنین آن منطقه، دولت داشناکسیون با اطمینان به قرارداد امنیتی خویش با دولت روسیه از یک طرف و اطمینان خویش به حمایت های دولت های غربی با توجه به نفوذ قدرتمند لابیگری خویش در حکومت های غربی از طرف دیگر، و با استفاده از سیاست تبلیغاتی مظلوم نمایی ارتجاعی “دادخواهی از کشتار ارامنه در جنگ جهانی اول” ، که هیچ ربطی به مساله قره باغ ندارد، نه فقط به قطعنامه های شماره (۸۲۲، ۸۵۳، ۸۷۴، ۸۸۴) سازمان ملل متحد مبنی بر تخلیه مناطق اشغال شده و بازگشت آوراه گان به خانه و کاشانه خویش هیچ اهمیتی نداده است، بلکه به ادامه سیاست تحکیم کنترل نظامی امنیتی خویش بر آن مناطق به موازات اسکان دادن روز افزون مردم ارمنی تبار از جاهای مختلف دنیا و آوراگان مسیحی تبار جنگ های اخیر خاورمیانه در این مناطق ادامه داده است.
ترکیه اردوغان
در آنسوی معادله، ترکیه اردوغان با ایدئولوژی ناسیونالیستی افراطی ترکی و حال و هوای بازگشت به امپراطوری عثمانی و خلیفه مسلمین، نه فقط در طی ده پانزده سال اخیر در تلاش میباشد تا نیروهای نظامی خویش را در آن منطقه مستقر نماید، بلکه ایشان نیز به موازات برادران داشناک خویش، بازماندگان نیروهایی مانند جبهه النصر، لشکر اسلامی و اخوان المسلمین را که در منطقه توی ظرف تٌرشی برای روز مبادا خوابانده است، به صحنه وارد می نماید، تا بلکه بتواند در منطقه جهاد اسلامی با ماهیت پان ترکیستی راه بیاندازد.
پایان سخن
صف ارائی و جبهه بندی نیروهای امنیتی سیاسی ایدئولوژیک، زمینه را برای جنگ صلیبی – اسلامی ترکیب شده با ناسیونالیسم کور و افراطی ارمنی، تٌرکی – آذربایجانی در منطقه فراهم می نماید. هر چقدر این درگیری ها بیشتر ادامه داشته باشد، ناسیونالیسم کور با خرافه پرستی دینی ابعاد خود را به کشورهای همجوار منطقه، از جمله ایران گسترش خواهد داد.
این درگیری ها روز به روز زمینه را برای حضور هر چه بیشتر نیروهای صف بندی های امنیتی جهانی در منطقه قفقاز فراهم مینماید. حضور نظامی و صف ارائی ناتو و روسیه در قفقاز، نه تنها گام بزرگی در زمینه پیشروی هر چه بیشتر نیروهای پیمان اتلانتیک شمالی به سمت شرق میباشد، بلکه تاثیرات ژئوپولیتیک آن برای ایران تحولات ایران نیز خطری بلند مدت خواهد بود.
تجربه تاریخی نشان میدهد که حضور نیروهای نظامی امنیتی جبهه جهانی امپریالیسم در کنار ناسیونالیسم کور افراطی و خرافه پرستی دینی، نه تنها کشورهای منطقه را میتواند به ویرانی، قتل و کشتار جمعی منجر کرده و چندین دهه عقب ببرد، بلکه حضور این ترکیب فاشیستی خٌرافی ارتجاعی به مفهوم زیر ضربه رفتن نیروهای سکولار، مترقی و خصوصا پیروان راهکار سوسیالیستی خواهد بود. بارها و بارها نیروهای چپ جبهه سوسیالیستی شاهد قلع و قمع و خویش توسط این نیروها در جّو های ناسیونالیستی کور و فاشیستی بوده اند. ترکیب شرایط بالا مناسبترین بستر برای تکرار فجایع مشابه میباشد.
نفت و گاز در منطقه قفقاز که میتواند بعنوان منبع ثروتی برای توسعه و رفاه و سعادت مردم این منطقه مورد استفاده قرار گرفته شده باشد، میتواند توسط امپریالیسم جهانی به جهنّمی سوزان برای مردم بومی منطقه نیز تبدیل گردد که شعله های خانمانسوز آن میتواند ده ها سال مردم منطقه قفقاز و همسایگان آنها را در خود به آتش و خون بکشاند.
اجرای قطعنامه های شماره (۸۲۲، ۸۵۳، ۸۷۴، ۸۸۴) سازمان ملل متحد مبنی خروج نیروهای اشغالگر نظامی ارمنستان از منطقه قره باغ و دهها شهر و قصبه دیگر و بازگردانده شدن نزدیک به یک میلیون مردم رانده شده از خانه و کاشانه خود، تنها راه صلح پایدار در منطقه میباشد. ادعاهای توسعه طلبانه تاریخی داشناکسیون بر کشورهای آذربایجان، گرجستان، ترکیه و حتی نواحی شمالی ایران با نظام حقوقی مدنی همزیستی مسالمت آمیز امروز کشورها، ملتها و حکومت ها در کنار هم با احترام به تمامیت جغرافیای سیاسی همدیگر، منافات کامل دارد.
دنیز ایشچی
۲۱ اکتبر
سوسیالیسم: شروعی بر آغاز حاکمیت شورایی یعنی چه؟
سوسیالیسم: شروعی بر آغاز
حاکمیت شورایی یعنی چه؟
و. ای. لنین
-… برای نخستین بار در جهان قدرت دولتی در میهن ما روسیه به این نحو ایجاد شد، که فقط کارگران، فقط دهقانان زحمتکش، با کنار زدن استثمارگران و تشکیل سازمانهای تودهای- شوراها، و این شوراها تمام قدرت دولتی را بدست گرفتند.
ما بسیار خوب میدانیم، که در امر سازماندهی حاکمیت شورایی هنوز نارساییهای زیادی داریم. حاکمیت شورایی یک طلسم حیرتانگیز است. رهایی فوری آن از کاستیهای گذشته، از بیسوادی، از بیفرهنگی، از ارثیه جنگ لعنتی، از میراث سرمایهداری براحتی امکانپذیر نیست. اما از طرف دیگر، حاکمیت شورایی زمینه گذار به سوسیالیسم را آماده میکند. شرایط بیداری ستمدیدگان و بدست گرفتن هر چه بیشتر و بیشتر اداره تمامی امور دولتی، همه مدیریت اقتصادی و تولیدی را در دست خود فراهم میسازد.
حاکمیت شورایی راهی است به سوی سوسیالیسم، راهی است که تودههای زحمتکش برگزیده، به همین سبب نیز درست است، شکستناپذیر است.
ــــــــــــــــــــــ
نقش لنین در سرنوشت میهن ما
ارزیابی واقعی هر شخصیت تاریخی، سیاسی، رهبر حزب یا دولت بدون مقایسه با معاصران خود یا با دیگر سیاستمداران، خواه از کشور او، خواه از کشور دیگر ممکن نیست.
«نویسنده ماهیت اقدامات نزدیکترین معاصران او مثل رومانوف و الکساندر نِویسکی(Nevski) را تشریح نموده و آنها را غیر قابل قیاس با لنین میداند- هیأت تحریره).
… این لنین بود که در سال ١٩١٧ انقلاب روسیه را رهبری کرد و دولت موقت را منحل نمود. فقط تحت رهبری لنین بود، که اشغالگران خارجی از کشور بیرون رانده شدند، گاردهای سفید تارومار گردیدند. سپس لنین با اعلام سیاست اقتصادی جدید (نپ) به مصالحه با دهقانان موفق شد. تحت رهبری او بود که کشور به بازسازی ویرانهها دست زد، توانست زیر یک پرچم جدید گرد آید و بر پایۀ منافع همۀ خلقهای روسیه بعنوان کشور متخاصم غرب شناخته شود.
من بر این باورم، که تاریخ توسط شخصیتهای نابغه اداره نمیشود. آنها فقط میتوانند برخی روندهای تاریخی را اصلاح و قوانین عینی را تنظیم نمایند. وقوع انقلاب روسیه بدون بلشویکها ممکن نبود (انقلاب، در واقع، توسط بلشویکها در سال ١٩١٧ آغاز نشد). اما بدون وجود لنین و توانایی و قاطعیت او، بدون ذکاوت سیاسی و انعطافپذیری او، روسیه نمیتوانست از فاجعۀ رویارویی داخلی بپرهیزد و به یک کشور قوی، مقتدر و آماده برای تحقق دستآوردهای نوین تبدیل شود. هیچیک از سیاستمداران آن دوره در روسیه واقعا هم دارای توانایی انجام این کارها نبودند.
صفات واقعی لنین برای سازماندهی مجدد زندگی
اگر نخستین منشور حاکمیت شورایی با امضای لنین را مورد ملاحظه قرار دهیم، درمییابیم که مسائل مطروحه در آن نه تنها به برکت تمدن شوروی جان گرفت، حتی در حد معینی تا امروز به حیات خود ادامه میدهد و از سقوط روسیه پس از ضربات «اصلاحطلبان لیبرال» جلوگیری میکند.
از لیست اقدامات اجتماعی شروع میکنیم که یکصد سال پیش، یک جهش بیسابقه به جلو بودند و بسیاری از آنها امروز حتی در غرب، در کشورهای سرمایهداری نیز بدیهی تلقی میشوند. صرفنظر از فاجعه سالهای ٩٠، وجود بعضی از آنها تا کنون حتی در کشورهای توسعهیافته یک رؤیا تلقی میشود.
این لنین بود، که در روسیه ٨ ساعت کار روزانه اعلام کرد (فرمان ٣٠ اکتبر ١٩١٧)، برای زنان باردار، زائو و مادران شیرده حق مرخصی با حقوق تعیین کرد (این حق که طبق فرمان ۴ نوامبر ١٩١٨ اعطاء گردید، هنوز هم رسمیت دارد). در اینجا نباید از نظر دور داشت، که آمار بالای مرگ و میر کودکان در روسیه تزاری اغلب با جلب مادران به کارهای سنگین و تغذیۀ ناکافی کودکان رابطۀ مستقیم داشت.
در ١٧ ماه مه سال ١٩١٧ لنین فرمان تغذیۀ رایگان کودکان را تا ١۴ سالگی، فارغ از تعلق طبقاتی آنها صادر کرد. به کودکان مواد خوراکی و برگۀ ورود به غذاخوریهای عمومی داده میشد. امر تغذیۀ کودکان بطور روزانه و در تمام روزهای هفته به اجرا گذاشته میشد (چندی پیش پوتین پیشنهاد کرد فقط دانشآموزان مدارس ابتدایی و فقط در روزهای درس با یک وعده غذای گرم تأمین شوند- مبلغان نیمهرسمی در این باره چقدر تبلیغات کردند!). لنین برنامۀ دولتی تغذیۀ کودکان را که در اتحاد شوروی اجرا شد، پایهگذاری کرد (همانطور که معلوم است، یک برنامۀ علمی غذای ارزان قیمت برای همۀ گروههای دانشآموزی و پیش دبستانی و اغذیۀ لبنی رایگان برای اطفال تا سه سالگی تدوین گردید).
در ماه مه سال ١٩١٨ لنین فرمان توزیع مسکن دولتی را امضاء کرد. در سال ١٩١٩ میزان بهداشتی مسکن برای هر نفر ٩ متر مربع تعیین گردید. به این ترتیب، اتحاد شوروی برای اولین بار در تاریخ، حق مسکن برای عموم را برسمیت شناخت. اکنون ثروتمندان به سبب این که از این فرمان لنین «آسیب دیدند»، باران اشک سرازیر میکنند، اما این یک اقدام انساندوستانه بزرگ بود. زیرا، زحمتکشان فقیر از زاغهها، حلبیآبادها و سردابههای نمور که خانوادههای بسیاری در آنها به سر میبردند، نجات یافتند. بنا به تصمیم حاکمیت شوروی به هر خانواده به تعداد نفرات، اتاق تعلق گرفت! لنین اساس برنامه مسکن اجتماعی را نیز که بعدها در اتحاد شوروی تحقق یافت، بنیان نهاد. سپس کشورهای سرمایهداری (مثلا، فرانسه) از روسیه سوسیالیستی تبعیت کردند. از این فرمان در روسیه امروز فقط تأمین کودکان یتیم با مسکن باقی مانده و آن هم با کلی مشکلات و فریبکاری. حق مسکن را ملغا کردهاند و شهرها از بیخانمان پر شده است.
در تاریخ ٢٠ مارس سال ١٩١٩ لنین فرمان ملی کردن استراحتگاهها را امضاء کرد که بر اساس آن زحمتکشان به حساب دولت از حق استفادۀ رایگان از آنها برخوردار گردیدند. ٢١ دسامبر سال ١٩٢٠، بمحض بیرون راندن گاردهای سفید از کریمه، لنین فرمان جدیدی «دایر بر استفادۀ زحمتکشان از آسایشگاههای کریمه برای معالجۀ» صادر نمود. بدنبال این، کارگرانی که سالها و دهها سال در کارخانهها و کارگاههای خفه، بدون استراحت کار میکردند و در فقر تنگدستی بسر میبردند، برای معالجه و استراحت راهی آسایشگاههای کریمه شدند. در ماه مه سال ١٩٢١ لنین امریۀ دیگری در مورد «استراحتگاهها» امضاء کرد. در املاک اشراف و سرمایهداران سابق («مثل کاخها و ویلاهای روبلیووکا»- مشابه باستی هیلزها و لواسانات در ایران امروزی. م.) استراحتگاههایی در جنب اتحادیههای کارگری برای استراحت زحمتکشان تأسیس گردید.
٢٢ نوامبر سال ١٩١٧ لنین کمته دولتی تحصیل و آموزش را تشکیل داد که آن موظف شد روسیه را به کشور باسوادان تبدیل نماید. مکتب واحد کار برای عموم تشکیل گردید. در اجرای فرامین مربوطه مدارس و دانشگاه ها درهای خود را به روی عموم گشودند. زنان از حق ورود به دانشگاهها و دانشکدهها برخوردار گردیدند (تا این وقت آنها فقط در رشتههای خاص زنان حق تحصیل داشتند)، محدودیتهای موجود برای خلقهای شرق دور کشور ملغاء گردید. این اقدامات ماهیت اجتماعی داشت.
دیگر خدمات لنین: توجه به توسعۀ فرهنگی خلق.
دستورالعملهای لنین درهای موزهها، کتابخانهها و تماشاخانهها را به روی مردم عادی باز کرد. در سال ١٩١٨ لنین اعلامیۀ حراست از کتابخانهها و گنجینههای کتاب را ابلاغ و سپس، دستور تأسیس انتشارات دولتی را صادر کرد، که در نتیجۀ آن انسانهای عادی توانستند آثار کلاسیکهای روسیه و جهان را به قیمت نازل بدست بیاورند و با آنها آشنا شوند (نکته جالب این است که در اتحاد شوروی دزدیدن کتاب دزدی محسوب نمیشد. مترجم). بنا به ابتکار لنین از سال ١٩١٨ تا سال ١٩٢٠ موزههای آکساکوف، تورگنییف، توتچایف، تولستوی افتتاح گردید. در سال ١٩١٨ در پی صدور فرمان تبلیغات گسترده، نصب تندیسهای فعالان فرهنگی در خیابانهای شهرهای روسیه شوروی پیشبینی شد. لنین شخصا آثار تولستوی، داستایوسکی، لرمانتوف، پوشکین، گوگول، بلینسکی، چرنیشوسکی، دوبرالیوباوف، نیکراسوف، نوویکوف، کالتسوف، موسورگسکی، اسکریابین را ظهرنویسی کرد. ولی برغم این، میگویند، لنین یک «ضدروس» و غربگرای تنگ نظر بود!
لنین برای مقابله با موج نیهیلیستی فرهنگ ناشی از انقلاب اقدامات زیادی انجام داد: اگر او نبود، شاید، در روسیه سوسیالیستی مردم بجای آثار کلاسیکهای روسیه، آثار پیشگویان و فالبینها را مطالعه میکردند. ما ملزم به گفتن هستیم، که استالین چرخش ملی روسیه را در اتحاد جماهیر سوسیالیستی به سرانجام رساند، اما انجام این کارها را لنین در همان سالهای نخست انقلاب آغاز کرد.
سومین کار با عظمت لنین برای میهن ما عبارت بود از تنظیم برنامۀ نوسازی روسیه و تلاش برای اجرای این برنامه. در اینجا، البته، تدوین برنامۀ دولتی برای الکتریفیکاسیون کشور به یادها میآید. جنگهای داخلی هنوز ادامه داشت، کشور بر ویرانیها غلبه نکرده بود، لنین در شرایط گرسنگی و شیوع بیماری (باضافه آنفلوآنزای اسپانیایی که اکنون بسیاریها مایلند در ارتباط با واگیری کروناویروس در باره آن بنویسند)، بهمراهی گهلب کرژیژانوفسکی طرح الکتریکی کردن کشور را تدوین نمود. کمیتۀ الکتریفیکاسیون با شرکت دانشمندان و مهندسانی تشکیل گردید، که حتی رغبتی به بلشویکها نداشتند (مثلا، پاول فلورنسکی، روحانی و فیلسوف- مهندس. او با لباس روحانی در جلسات کمیته حضور مییافت). نخستین لامپ در سال ١٩٢٠ در خانۀ دهقان روشن شد. طرحی که ١۵ سال برای اجرای آن در نظر گرفته شده بود، در سال ١٩٣١ بطور کامل تحقق یافت. کارهایی را که حاکمیت تزاری انجام نداد، فقط با الکتریفیکاسیون میتوان سنجید، که بلشویکها در مدت ١٠ سال اجام دادند (و آنها نباید هم تعجیل میکردند. زیرا، در خانههای اشراف و سرمایهداران لامپ روشن بود، اما در خانه مردم، نه. به عقیدۀ آنها تودهها میتوانستند صبر کنند!). البته، الکتریفیکاسیون پایۀ اصلی صنعتی کردن کشور بود؛ بدون وجود نیروگاههای برق لنینی راهاندازی و شروع به کار کارخانههای پنج سالۀ اول امکانپذیر نمیشد.
برنامۀ دولتی الکتریکی کردن کشور تنها یکی از طرحهای مشهور لنین برای نوسازی کشور بود. لنین در رأس دولت روسیۀ شوروی به اختراعات جدید و کاربست آنها بسیار علاقمند بود. لنین بر این باور بود، که روسیه اگر چه از دولتهای اشرافی- دینی بار بسیار گرانی به ارث برده است، اما باید به کشور پیشرو در عرصههای مختلف علوم و فنآوری تبدیل گردد (اِ. ولفسون. مرحلۀ لنینی نوسازی کشور). لنین کار شورای عالی اقتصاد ملی را با دقت تمام زیر نظر داشت و تأکید میکرد، که بدون کمترین مانعتراشی به مخترعین یاری رسانند. او خواستار آن بود، که از بهترین مخترعان با پاداشهای سخاوتمندانه قدردانی نمایند. در اجرای ابلاغیۀ لنین به مخترع، برکالوف بازای تجاربش در زمینۀ تسلیحات دریایی و زرهی ۵٠ هزار روبل طلا، و به پطروف دانشمند شیمی، به سبب کشف سنتز ارگانیک بمبلغ ١۵٠ هزار روبل طلا پاداش اعطاء گردید!
کار آزمایشگاه رادیوفیزیکی نیژگوراد بریاست بونچ برویویچ تحت نظارت شخصی لنین قرار داشت. در آنجا دانشمندانی مشغول به کار بودند که به ساخت خلاء الکتریکی و رادیوتلفن مشغول بودند. هنگامی که این آزمایشگاه نخستین تجربۀ موفق برنامۀ رادیویی را ساخت، لنین طی یک نامه صمیمانه به بونچ برویویچ، از وی قدردانی کرد و نوشت: «فرصت را مغتنم شمرده، سپاسگزاری صمیمانۀ خود را به مناسبت اختراع رادیو به شما ابراز میدارم. روزنامۀ بدون کاغذ و «بدون فاصله» که شما میسازید، کار بزرگی خواهد بود. قول میدهم به هر طریقی و از هر راهی در این کار و کارهای دیگر به شما یاری رسانم». لنین پس از مطالعه گزارشات بونچ برویویچ به استالین نوشت: «از این گزارشات معلوم میشود، که فنآوری ما از توانایی حیرتانگیزی در رساندن برنامههای رادیویی با زبان گویا برخوردار میباشد؛ راهاندازی چندین صد گیرنده که بتوانند سخنرانیها، گزارشات، بیانات را در شرایط خاص از مسکو حتی به هزاران کیلومتر دورتر در جمهوریها منتقل نمایند، کاملا عملی است. من بر این باورم که اجرای این طرح برای ما از منظر کارهای تبلیغی و ترویجی، بخصوص، هم در میان تودههای بیسواد و هم از نظر انتقال سخنرانیها، یک ضرورت بی قید و شرط است… بنا بر این، میپندارم، که تحت هیچ شرایطی بناید از هزینه کردن برای اتمام کار سازمان ارتباطات رادیویی مضایقه کرد…».
لنین به توانایی رادیو باور داشت، او خودش از رادیوتلگراف استفاده میکرد، از رادیو سخنرانی میکرد. در سال ١٩١٨ او فرمانی مبنی بر تمرکز مهندسی رادیو صادر نمود. به ابتکار او شورای فنی رادیو تشکیل گردید، فرستندۀ رادیویی مسکو تأسیس شد، طرح رادیویی کردن روسیۀ شوروی مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت.
لنین علاقمندی زیادی به تجربه در زمینۀ تلویزیون داشت، آن را تحسین می کرد و مطمئن بود، که آینده از آن تلویزیون است.
لنین درک میکرد، که برای صنعتی کردن، چنان فنآوری لازم است که موجب ارزانی حمل و نقل بار شود. لوکوموتیوهای زغالی گران و کم بازده بودند. در سال ١٩٢٢ به ابتکار لنین- بیمار آینده، یک مسابقه ساخت لوکوموتیو دیزلی آغاز شد و برای برندۀ مسابقه یک میلیون روبل طلا پاداش تعیین گردید! مسابقه چند سال دوام یافت و در تاریخ فنآوری بعنوان گنجینۀ خودویژه فراوانی، که بدنبال خود تعداد زیادی اختراع به ارمغان آورد، ثبت گردید. برخی پژوهشگران تاریخ فنآوری اعتقاد دارند، که اگر فرض کنیم انقلاب اکتبر فقط یک نتیجه داشت، آن هم مسابقۀ لنینی برای ساخت لوکوموتیو دیزلی بود که در آن وقت واقعا ارزش داشت!
میپندارم، که لنین بعنوان نوساز کشور باید در کنار پطر اول قرار گیرد. سلامتی به او اجازه نداد تا پایان دهۀ ١٩٢٠ زنده بماند و اجرای برنامۀ پنج سالۀ اول را رهبری کند. (اگر چه در سال ١٩٣٠ لنین ۶٠ ساله می شد. سنی که برای یک سیاستمدار به هیچوجه زیاد نیست!) اما در همان چند سالی که رهبری کشور را بعهده داشت، پایههای صنعتی کردن کشور، انقلاب علمی، فنی و فرهنگی را بنیان نهاد.
و، دست آخر، فدرال کردن یکی دیگر از ارجمندترین خدمات لنین بود. انعطافپذیری لنین آنقدر بود که بتواند با نمایندگان جنبشهای ملی خلقهای روسیه زبان مشترک پیدا نموده، چنان حاکمیتی تشکیل دهد، که زندگی مشترک خلقهای روسیه را سامان دهد و همه را راضی کند. اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی از آزمون سخت جنگ بزرگ سر بلند بیرون آمد. هیتلر امیدوار بود با کارت تفاوتهای ملی بازی کند، اما نتوانست بر دوستی محکم خلقهای اتحاد شوروی که حاصل اجرای سیاستهای لنین بود، خدشه وارد نماید. و فدرالیسم داخلی روسیه اگر چه فاجعه را تجربه کرد، اما هیچیک از جمهوریها حتی بعد از تجزیۀ اتحاد شوروی برای جدایی از روسیه تلاش نکردند (به استثنای جمهوری چچن، که در نهایت به زمین قانون اساسی ما بازگشت).
رئیس جمهور کنونی روسیه سعی میکند در «تجزیه اتحاد شوروی» لنین را متهم قلمداد نماید، اما در زبان عامیانه به این میگویند: «یک فرد بیمار، شخص سالم را سرزنش میکند»، اتحاد شوروی را لنین تشکیل داد، ملزومات دوام ٧٠ سالۀ آن را ذخیره کرد.
میهن شوروی ما را آن سیاستمدارانی ویران کردند که کلید کاخ کرملین را به رئیس جمهور کنونی، «غمخوار واحدگرایی» که مصونیت و امتیازات افسانهای خود را تضمین کرده است، تحویل دادند.
به باور من، چنین است مهمترین اقدامات لنین: تشکیل دولت اجتماعی، مردمی؛ حفظ ارزشهای فرهنگی باستانی؛ و مقدم بر همه، ارزشهای فرهنگ روسی؛ بنیانگذاری صنعتی کردن کشور؛ فدرالیسم.
کدام مانع مردم شوروی را از اجرای کامل پروژۀ سوسیالیستی لنین در روسیه بازداشت؟
به اعتقاد من، لنین جامعۀ سوسیالیستی آینده را بسیار دموکراتیک تصور میکرد (البته، نه به معنی دموکراسی بورژوایی- پارلمانتاریسم، چند حزبی). او در آثار خود، عیوب آنها را بروشنی توضیح داد. او دموکراسی را بمعنی خودگردانی مردمی و شورایی تعریف میکرد. لنین به دلیل شرایط جنگ داخلی مجبور شد در پاسخ به تروریسم سفید، ترور سرخ اعلام نموده، انتشار روزنامهها و فعالیت احزاب بورژوازی را ممنوع کند، اما او از نظر فکری، بر خلاف رهبران بعدی اتحاد شوروی، بسیار دموکرات بود. او دموکراسی سرمایهداری را بعنوان پوششی برای توجیه حکومت توانگران مورد انتقاد قرار میداد.
در دورۀ لنین، پس از پایان جنگهای داخلی، و در سالهای ٢٠، پس از درگذشت او، آزادی بیان در اتحاد شوروی حکمرانی میکرد. در حزب و در جامعه بطور علنی بحث میشد (مثلا، بحثهای درون حزبی، و همچنین، بحث و گفتگوها پیرامون امکان ایجاد سوسیالیسم در یک کشور، در مورد راه های اجتماعی کردن). کتابهای گارد سفیدیهای ضد شوروی در کتابفروشیهای اتحاد شوروی فروخته میشد (از جمله، همان اثر آورچنکو، که خود لنین تجدید چاپ آن را در اتحاد شوروی توصیه کرد)، کاریکاتورهای لنین و سایر رهبران حزب در روزنامهها چاپ میشدند. مسافرت به خارج از کشور آزاد بود. در سال ١٩٣٠ در رابطه با سازماندهی فعالیتهای مخفی بر علیه اتحاد شوروی در نتیجۀ تحکیم و تقویت گروه طرفدار استالین در حزب، ادامه این وضع امکانپذیر نبود. سانسور عقیدتی سخت برقرار گردید.
لیبرالها این را با اقتدارگرایی و قدرتطلبی استالین مرتبط میدانند. بموازات این، دلایل عینی برای محدود کردن دموکراسی شورایی در دورۀ استالین وجود داشت. اول، بمنظور بسیج عمومی برای مقابله با تهدید خارجی و برای صنعتی کردن کشور در مدت ١٠ سال، دوم، برای انجام انقلاب فرهنگی که در کشورهای غربی ٢٠٠ سال طول کشید، به مدت کوتاهی ضروری بود. نباید این را هم از نظر دور داشت، که اکثریت جمعیت کشور به مردسالاری دهقانی چنان اعتقاد عمیق داشتند، که حتی با درک قدرت اتحاد شوروی، در اعماق روحشان، هیچ قدرتی جز سلطنت در تصورشان نمیگنجید. ایدۀ آزادیهای مدنی برایشان مبهم بود.
مطمئنا، در این دوره انحرافاتی هم روی داد، در دورۀ سرکوبها افراد بیگناه نیز قربانی شدند. میتوان حدس زد، که اگر لنین زنده میماند (همانطور که گفتم، در سال ١٩٣٠ لنین به سن ۶٠ سالگی و در سال ١٩۴۵ به سن ٧۵ سالگی میرسید!)، نظام در سال ١٩٣٠ نرمتر میشد، ولی، بگمانم، نه چندان زیاد. لنین نیز ناگزیر با آن چالشها مواجه میگشت، زیرا، هم جهانبینی اکثریت جمعیت و هم اوضاع جهانی چنین ایجاب میکرد.
دموکراسی شورایی ما چه در سالهای ١٩۵٠ و چه در سالهای ١٩٨٠ برغم اعلام پر سر و صدا، توسعه نیافت. بطور کلی بسیاری از مشکلات ما با آن ارتباط داشت، که پس از مرگ استالین ما نتوانستیم بدون درد و بطور سازمانیافته از نظام بسیج خارج شویم (چینیها بعد از درگذشت مائو موفق به این کار شدند، البته، آنها همانوقت در کشوری دیگر، با سطح شهرنشینی و میزان دیگری از تأثیرگذاری غرب زندگی میکردند و میتوانستند از تجربیات ناموفق ما بیاموزند).
ناگزیرم چنین ملاحظۀ «فریبنده» را بیان کنم: شاید، به دلایل شرایط عینی، جغرافیایی، فرهنگی و تاریخی، ما درک منفی از دموکراسی داریم و برای ما دولت مقتدر، ایدئوکراتیک لازم بود. با این وصف، در برابر تاریخ حق با استالین بود. (البته، این بدان معنی نیست که در همه موارد حق با استالین بود)، اما، از دیگر طرف، اقتدارگرایی میتواند ماهیت دوگانه داشته باشد: روشنگرانه، در خدمت خلق، مانند دورۀ استالین، یا خلافکار، در خدمت صاحبان ثروت، مثل حالا. و این هر قدر هم عجیب به نظر برسد، دیگر اشکال اقتدارگرایی، خودگردانی مردمی و آزادیهای معینی را حذف نمیکند. بین آزادی و ضرورت یک رابطۀ دیالکتیکی وجود دارد که در لیبرالها قادر به درک آن نیستند.
در بارۀ درسهای لنینی
بنظر من شخصا، توانایی لنین در پذیرفتن اشتباهات خود، شیوۀ تفکر دیالکتیکی و عقلانی او، قدرت درک کل شرایط، تلاش او برای یافتن راه مصالحه و متحد شدن حتی با نیروهای غیردوست دارای اهمیت فوقالعادهای میباشد. لنین یک سیاستمدار واقعبین، با هوش به معنی کامل کلمه بود. این واقعیت را نیکولای واسیلیاوویچ اوستریالوف بموقع خود بدرستی بیان کرد.
زندگینامۀ سیاسی لنین مملو از چنین عقلانیت است. در زمان انقلاب سال ١٩٠۵ منشویکها موضعی اتخاد نمودند، که بنظر بسیاریها مارکسیستی میرسید. روسیه ٢٠٠ سال از غرب عقب مانده بود، در روسیه دورۀ انقلابات بورژوایی فرارسیده بود، بورژوازی روسیه میبایست نقش تعیینکننده در آنها بازی کند، یعنی متحدان سوسیال دموکراتها- کادتها و سایر احزاب بورژوازی. دهقانان با شعور مشترک آن- طبقۀ فئودال جامعه، کشور را به عقب برمیگردانید. اما لنین دید، که این طرحواره منطبق بر واقعیت نیست. بورژوازی بز دل، وابسته به دولت روسیه بر خلاف بورژوازی قرن هجده فرانسه، براحتی به انقلاب خیانت میکند. اما دهقانان، یک نیروی انقلابی واقعی هستند. لنین شعار اتحاد پرولتاریا و خیزش دهقانی را، شعار درست سال ١٩١٧ را که به پیروزی منجر گردید، مطرح کرد. اما پلخانوف بخاطر این شعار او را پوپولیست و سوسیالیست انقلابی نامید و گفت که گویا لنین از مارکسیسم روی برگردانده است…
پس، موضع لنین در مقابل فدرالیسم روسی چگونه بود؟ لنین قبل از انقلاب طرفدار یک دولت واحد متمرکز بود و آن را برای هدف سوسیالیسم مناسبتر میدانست. برای او بیداری مردم امپراطوری روسیه، بویژه، خلقهای شرق تعجبآور بود. و لنین با این جنبشها مصالحه کرد و پیروز شد، اما سفیدهایی مانند کلچاک و دنیکین تا آخر فقط یکسری کلمات را در باره «وحدت و یگانگی» تکرار کردند و مغلوب شدند. وحشتناک است، که رهبران کنونی روسیه درست از سفیدها الگوبرداری میکنند، کلیشۀ آنان را تکرار مینمایند و هنوز سعی میکنند با جلب رغبت تودۀ ملیگرا میزان محبوبیتشان را افزایش دهند… این نشانگر کیفیت این سیاستمداران است.
به این کمونیزمزدایان چه میتوان گفت؟
من نمیخواهم چیزی به آنها بگویم. چون اقناع آنها ممکن نیست. بسیاری از آنها صادق نیستند. آنها دلبستۀ پاداشهای خود هستند یا بواسطۀ مجموعههای دیگر هدایت میشوند. آنها متضرر شدگان دروۀ اتحاد شوروی هستند. به نظر آنها لنین مقصر همۀ گناهان است، حتی لنین را مقصر بیلیاقتی و نادانی خود میدانند… در باره کدام موضوع و چگونه میتوان با این آدمها صحبت کرد؟
علاوه بر این، گنجایش مخزن دروغ آنها در باره لنین محدود است. جریانهای چپ پاسخ جامع همه آنها- س. گ. کارا مورزا، و. و. کوژینوف، و. س. بوشین، آ. آ. زینوویف را بموقع خود با «اوراق زرین» بروشنی دادهاند…. ما باید این جوابها رواج دهیم.
ما نباید منتظر جعلیات مخالفان باشیم. ضربۀ اول را ما باید بزنیم، آنها را در قلمرو خودشان خُرد کنیم و به بنبست برانیم…
اتهام زدنهای هر چه بیشتر ویرانگران و تحقیرکنندگان روسیه علیه لنین- خالق ابرقدرت در روی ویرانههای امپراطوری روسیه، باعت افشای بیش از پیش دروغهایشان میشود…
طبقات در سرمایهداری در سطوح میانجی و انضمامیِ تحلیل
فرهاد نعمانی و سهراب بهداد: اخبار روز
مقاله ی روشنگرانه و آموزنده را با وسواس مورد مطالعه قرار دادم بسیار آموختم. با سپاس از استادان سهراب بهداد و فرهاد نعمانی!
بسیار پر اهمیت می دانم و باید آن را برجسته ساخت که پژوهش علمی شرایط ایران در مقاله، نقش طبقه ی کارگر ایران را به عنوان کنشگر تاریخی- سوبژکت تاریخی در دوران کنونی قابل شناخت می سازد.
هنگامی که گفته می شود که «با واکاوی جنبههای هستیشناختی و شناختشناسی مارکس، .. روابط پیچیده بین روابط اجتماعی مختلف در سرمایهداری به طور عام، و در نتیجه مفهومپردازی طبقات اجتماعی در سرمایهداری بهطور خاص»، در پژوهش علمی به کاربرده شده است تا اهمیت معنی «پیوند تعهد سیاسی و دقت نظری» در پژوهش برجسته گردد، سرشت جانبدارانه پژوهش تحلیلی قابل شناخت می گردد.
می خوانیم: «.. تحلیل مارکس از تعیّن طبقهی اجتماعی در سطح انضمامیترِ تعیّن را نشان بدهیم. امیدواریم نتیجهی پیوند تعهد سیاسی و دقت نظری، موردتوجه آنانی قرار گیرد که راهحل مناسب پیشِ روی جنبش کارگری را حرکت به سمت سوسیالیسم میدانند.»
همچنین شایان توجه است که مقاله نشان می دهد که طبقه ی کارگر ایران، که همیشه زیر فشار طبقات حاکم می بایستی به وظیفه ی سازماندهی تشکیلاتی و مبارزاتی مبارزه ی خود عمل کند، اکنون در این زمینه نیز با موفقیت های نسبی روبرو است: «خیزش دو دهه ی اخیر جنبش کارگری برای تشکیل سازمان های مستقل کارگری، تلاشی باارزش است برای یافتن ایدههای نو، و طرح مباحث جدید درمیان فعالان کارگری، کمیتههای کارگری و چند اتحادیهی مستقل صنفی در مورد مسایل سازمانی، و صورتبندی مطالبات کارگری.»
نقش راهبری مبارزات اعتراضی- اعتصابی طبقه ی کارگر ایران برای برپایی و توسعه ی کمّی و تعمیق کیفی سازماندهی مبارزه خود چنین توصیف می شود:
«طبقه کارگر ایران همواره از پایین بودن درآمد، و نداشتن مزایا، ناایمنی محیط کار، و امنیت شغلی ، شبح بیکاری (اغلب به دلیل بیکاری گسترده و یا تعویق در پرداخت یا عدمپرداخت دستمزد) آسیب دیده است. برپایی سازمانهای مستقل کارگری از آغاز پیدایش طبقهی کارگر در نخستین سالهای نخستین قرن بیستم برای طبقهی کارگر ایران همواره بهغایت دشوار بوده است. با این حال خیزش دو دهه ی اخیر جنبش کارگری برای تشکیل سازمان های مستقل کارگری، تلاشی باارزش است برای یافتن ایدههای نو، و طرح مباحث جدید درمیان فعالان کارگری، کمیتههای کارگری و چند اتحادیهی مستقل صنفی در مورد مسایل سازمانی، و صورتبندی مطالبات کارگری. آنها شیوه های جدید سازمانی را در شرایط دشوار موجود تجربه میکنند. سابقهی طولانی مبارزهی کارگران ایران همواره چنین بوده است که رهبران و فعالان کارگری نهتنها با تهدید کارفرماها و از دست دادن شغل مواجه بودهاند، بلکه بارها حبس، شکنجه و تهدید می شوند، و حتی خانوادههای آنان از ارعاب در امان نیستند.»
این روزهای که طیف چپ ایران هر روز بیش از روز گذشته نیاز به «بحث های سالم نظری» را دقیق تر درمی یابد و در آن شرکت می کند، نقل نظر لنین درباره ی آموزش، یکی از قله های کارکرد پژوهشگرانه را تشکیل می دهد:
«برای از نو ساختن …، با هر مشقتی باید آغاز کنیم نخست به آموختن، دوم به آموختن و سوم به آموختن تا آنگاه دریابیم که آموزش عبارتی منسوخ یا حرفی باب طبع امروزیها نخواهد بود (باید با صداقت تمام بپذیریم که کموبیش همواره دستخوش آن هستیم) تا دریابیم آموزش بهواقع باید بخشی از هستی ما بشود تا در عمل و بهتمامی عنصر مؤلفهی زندگی اجتماعی ما باشد.» (لنین، بهتر است کمتر ولی بهتر باشد، ۱۹۲۳)
*****
بخش پنجم
طبقات در سرمایهداری
در سطوح میانجی و انضمامیِ تحلیل
مقدمه
برمبنای مسایل روششناختی و نظری چهار بخش پیشین، ساختار بخش کنونی برمبنای گونهشناسی مارکسیستی ساختار طبقاتی کشورهای سرمایهداری درحالتوسعه در سطوح میانجی و انضمامیترِ انتزاع شکل میگیرد.
با آگاهی از سه بُعد رابطهی طبقاتی در نخستین سطح انتزاع و تعدیل مفهومسازی دوقطبی طبقات در سپهرهای تولید و گردش که در بخشهای یکم تا چهارم به آن پرداختیم، جنبهی اقتصادی ساختار طبقات اجتماعی درسرمایهداری در سطوح انضمامیتر بر موارد زیر مبتنی است:
– مالکیت حقیقی (و حقوقی) وسایل تولید (این بُعد در ارتباط با دو بُعد دیگرِ طبقهی اجتماعی است و نسبت به آنها اولویت مییابد) ؛
– کارکرد اجتماعی کارکه توسط کارگر فردی و/یا جمعی اجرا میشود وکارکرد سرمایه که توسط سرمایهدارفردی و/یا گروهی (یا فراگیر) اعمال میگردد؛[i]
– تصاحب ارزش اضافی و زمان کار اضافی که منبع سود، بهره، رانت و مالیات را شناسایی میکند.[ii]
در سطوح میانجی وانضمامیتر انتزاع ، تکامل ناموزون و مرکب و فرایند ناقص کالاییشدن در واقعیت به آن پیکرهبندهای از طبقات منتهی میشود که درآن شیوهی مسلط سرمایهدارانهی تولید ودو طبقهی اصلی ان، یعنی کارگر و سرمایهدار، در کنار طبقهی نوپای متوسط در میان دوطبقه اصلی، و خردهبورژوازی در تولید و مبادلهی کالایی ساده قرار میگیرد. از این روعناصر طبقاتی این ساختارمرکب متشکل است از طبقهی سرمایهدار و طبقهی کارگر (در فعالیتهای خصوصی و دولتی)، طبقهی متوسطِ بهشدت متناقض (در فعالیتهای خصوصی و دولتی) در چارچوب سرمایهداری، و خردهبورژوازی در تولید و مبادلهی کالایی ساده تحت سلطهی روزافزون سرمایهداری. بدیهی است که ویژگی هریک از این طبقات در رابطه دیالکتیکی با یکدیگر، همچنین جنبههای سیاسی – ایدئولوژیکی آنها که فراتر از هدف این رساله است، باید در هر کشوری به گونهای مشخص بررسی شود.
طبقات در سطح میانجیِ انتزاع
طبقهی سرمایهدار – سرمایهداران، فردی و/یا گروهی، مالکان حقیقی وسایل تولید هستند. به سبب توسعهی شرکتهای سهامی، در سطح دوم انتزاع، جنبهی حقیقی مالکیت وسایل تولید اهمیت دارد. مدیران ارشد چنین شرکتهایی نیز دارای کنترل بر وسایل تولید هستند و بر بهرهبرداری از این وسایل، استخدام و اخراج کارکنان، نوع، چگونگی و حجم تولید، و اتخاذ تصمیمات سرمایهگذاری کنترل و نظارت دارند، و از این رو، آنان مالک حقیقی وسایل تولید هستند. بااینحال، در کشورهای درحالتوسعه اکثریت سرمایهداران مالکان حقوقی و حقیقی وسایل تولیدند ودرعینحال مدیرشرکتهای خود نیزهستند (یعنی مالک- مدیرند).
طبقهی سرمایهدار از راه کنترل و نظارتِ فرایند اجتماعیِ تولید و گردش برای انباشت سرمایه، کارکرد فراگیرسرمایه را انجام میدهند.[iii] تفسیر این جنبهی کارکردی سرمایهداران در سطح دوم انتزاع مستلزم تبیین بیشتر است. با افزایش تراکم و تمرکز سرمایه، سرمایهداران دیگر قادر نیستند کارکردشان را به شکل شخصی و فردی انجام دهند و در نتیجه نیاز به مدیران افزایش مییابد. [iv] همچنان که در ادامه در مقولهی طبقهی متوسط خواهیم دید، این فرایند همچنین مبین رشد مدیران طبقهی متوسط و فنسالاران تجاری و تولیدی نسبتاً مستقلی است که شرح مشاغل آنها بازتابی از کارکرد دوگانهی سرمایه و کار است.
با تکامل سرمایهداری و پیشرفت سرمایهداری و فناوری، شهرنشینی و آموزش گسترده در کشورهای پیشرفته و درحالتوسعه، قشربندی درون سرمایهداران و خردهبوروژازی برمبنای مهارت، آموزش، ثروت، فرهنگی، منزلت و جز آن، بهشدت اهمیت یافته است. در واژگان و مفهومسازی ما تقسیم هریک از این دو طبقه به مدرن و سنتی، برمبنای تقسیم کار در سازماندهی (مدیریت، مالیه، تولید، بازاریابی، کارکنان و جز آن)، وظایف آنان و مسئولیتهایشان در سرپرستی، به لحاظ تجربی مفید و به لحاظ آماری ممکن است. بنگاهها با ساختارهای مدرن یا توسعهیافته سازوکارهای دیوانسالارانهای در زمینهی کنترل ( و سرپرستی) در طول فرایندهای مدیریتی و تولید استقرار بخشیدهاند . این فرآیند موجب روابط صوری و غیرشخصی بین مدیران – مالکان و کارکنان شده است. بااینحال، در بنگاههای سنتی برمبنای تقسیم کار کمتر توسعهیافته، ساختار سازمانی غیررسمی و شخصی است. در چنین بنگاههایی مفهوم مدیریت آمیزهای از ارزشهای سنتی، قومیتی یا محلی است. با توجه به این ملاحظات، تقریب سهم سرمایهداران مدرن و سنتی ونیز صاحبکاران خردهبورژوازی و سپس تقسیمبندی فرعی آن برمبنای فعالیتهای تولیدی در صنعت، کشاورزی و فعالیتهای حوزهی گردش برمبنای دادههای متعارف آماری امکانپذیر است. متأسفانه چنان که در سطح انضمامیِ تحلیل بررسی خواهیم کرد، تقسیمبندی سرمایهداران برمبنای اشکال مختلف سرمایه و زمینداران سرمایهدار در دادههای متعارف آماری و اشتغال امرسادهای نیست. علاوه بر این، به لحاظ تجربی، باید تأکید کرد که جایگاه اقتصادی، و از نظر جنبهی کمّی تصاحب ارزش اضافی و فرصتهای مادی، سرمایهداران کوچکی که برای مثال کمتر ازسه یا چهار کارگر دارند و در فعالیتهای تولید و گردش فعالاند، خیلی متفاوت از خردهبورژوازی نیست. با این حال، بهرغم اهمیت سهم سرمایهدار کوچک در مقولهی سرمایهدار در تمامی کشورها، فقدان دادهها، آمار و موارد دیگر، اجازه نمیدهد که بهلحاظ کمّی چنین «سرمایهداران»ی را از سرمایهداران بزرگتر تفکیک کنیم.
منبع درآمد مالکانِ تمامی اشکال سرمایه تصاحب ارزش اضافی، یا بهطور مستقیم و یا از راه سهیم شدن در سود سرمایهی تولیدی در اشکال سود سهام، بهره، و رانت، در فعالیتهای تولید و گردش، است. مالکان حقیقی و حقوقی وسایل تولید کار اضافی و/یا ارزش اضافی در تولید سرمایهدارانهی کالاها و خدمات، و زمان کار اضافی در فعالیتهای گردش سرمایهدارانه (مانند تجارت ناب، مالیه و مستغلات) را تصاحب میکنند. در واقع، اگرچه سرمایه اساساً مبتنی است برمبارزهی طبقاتی بین کارگران و سرمایهداران برسر تولید ارزش اضافی و زمان کار اضافی (کار پرداخت نشده) ، سرمایهدارانی که همواره در رقابت با یکدیگرند، نیز بر سر توزیع ارزش اضافی با یکدیگردرنزاع هستند.
کارگران بخش تجاری در خلال زمان کار لازم برای سرمایهداران تجاری ارزش اضافیِ خلقشده در فرایند تولید را که برای مخارج خرید توان کار آنان مورد نیاز است، محقق میکنند. از این رو، بخشی از ارزش اضافی که سرمایهدار تجاری در شکل سود بازرگانی به دست میآورد از خلال زمان کار اضافی کارکنان تحقق مییابد. این امر همچنین در مورد سرمایهدارانی که در فعالیت وامدهی هستند صدق میکند، یعنی به این ترتیب بانکهای تجاری که روی وام بهره دریافت میکنند، سهامداران یک بنگاه، دارندگان اوراق قرضه، و دارندگان سایر اوراق بهاداری که دارای ارزش فینفسه نیستند، دارندگان گواهی مالکیت و جز آن، کسب درآمد میکنند. به نظر مارکس:
«درست همانطور که کار پرداختناشدهی کارگر مستقیماً برای سرمایهی تولیدی ارزش اضافی خلق میکند، کار پرداختناشدهی کارگر مزدبگیر تجارت نیز سهمی از این ارزش اضافی را سرمایهی تجاری تأمین میکند.» (سرمایه، جلد سوم، فصل هفدهم)
«سرمایهی تجاری تنها از طریق کارکرد در تحقق ارزشهاست که در فرایند بازتولید همچون سرمایه عمل میکند و بدین ترتیب از ارزش اضافی که سرمایهی کل تولید کرده برداشت میکند. حجم سود تاجر منفرد به حجم سرمایهای وابسته است که میتواند در این فرایند به کار برد و هر قدر کار پرداختناشدهی کارکنانش بیشتر باشد بخش بیشتری از سرمایهاش را میتواند صرف خرید و فروش کند. همین کارکرد که به کمک آن پول تاجر به سرمایه بدل میشود عمدتاً به دست کارکنان وی عملی میشود. کار پرداختناشدهی این کارکنان در عین حال که ارزش اضافی خلق نمیکند، سرمایهدار تجاری را قادر به تصاحب ارزش اضافی میکند که در عمل در قبال سرمایهی وی، همان تأثیر را دارد. بنابراین، منبعی برای سود وی محسوب میشود. در غیر این صورت، تجارت در مقیاس گسترده به شکل سرمایهدارانه نمیتوانست انجام شود.» (همان)
مورد مالکان زمین و مالکیت سرمایهدارانه بر زمین ـ درسرمایهداری ناب تمامی انواع زمین بهعنوان یک نهادهی طبیعی، در مالکیت خصوصی است. بااینحال، زمین وسیلهی تولید خاصی است. برخلاف بسیاری از کالاهای دیگر مانند تجهیزات، ماشینآلات و جز آن، زمین حاصل کار انسان نیست و بنابراین کالا نیست و قیمت آن را ارزش زمان کار اجتماعاً لازمِ آن رقم نمیزند. به این دلیل، بهای زمینی که خرید و فروش میشود با ارزش جاری رانت (اجاره) آن تعیین میشود، یعنی بهای خرید رانتی که از زمین حاصل شده است. به نظر مارکس، با توجه به این که:
«تمامی نوسانهای ناشی از رقابت، تمامی سوداگریهای روی زمین و نیز مالکیت کوچک ارضی را که در آن زمین ابزار اصلی تولیدکنندگان است و ازاینرو آنان باید به هر قیمتی آن را بخرند، نادیده میگیریم… قیمت زمین میتواند بدون رشد رانت افزایش یابد، یعنی: ۱) با کاهش صرف در نرخ بهره که سبب میشود رانت به قیمت بیشتری به فروش برسد و ازاینرو ارزش جاری رانت، یا قیمت زمین، افزایش مییابد؛ ۲) بهواسطهی افزایش بهرهی سرمایهای که برای زمین در نظر گرفته شده است… قیمت زمین میتواند افزایش یابد، زیرا رانت افزایش مییابد… با این حال، قیمت زمین میتواند حتی وقتی افزایش یابد که بهای محصول کشاورزی کاهش یافته است.» (سرمایه، جلد سوم، فصل ۴۶) [v]
علاوه بر این، برخلاف سایر کالاها، پهنهی زمین محدود و کیفیت، مکان و بارآوری آن متمایز است و مکان آن تفاوتی در مورد تنوع کاربری آن ایجاد میکند. به نظر مارکس:
«هرگاه نیروهای طبیعی را، خواه آبشار و معادن غنی و آبهای پر از ماهی باشد، یا مکان ساختمانی که از جای مساعدی برخوردار است، بتوان انحصاری کرد و به سود مازاد سرمایهدار صنعتی که از آن استفاده میکند ضمانت بخشید، آنگاه مالک بهواسطهی تملک بخشی از زمین، دارندهی این چیزهای طبیعی میشود و این سود مازاد از کارکرد سرمایه را به شکل رانت استخراج خواهد کرد…. بنابراین بخشی از جامعه از بخش دیگر برای کسب مجوز سکونت در زمین خراج میگیرد، چنان که مالکیت زمین به طور عام به مالک زمین امتیاز بهرهبرداری از کالبد زمین، اعماق زمین، هوا و بنابراین حفظ و تکامل حیات را واگذار میکند.» (سرمایه، جلد سوم، فصل ۴۶)
این ویژگیهای خاص به انواع متفاوت رانت منجر میشود که مالک زمین دریافت میکند. رانت فئودالی، برخلاف رانت سرمایهدارانه، مبتنی بر اجبار غیراقتصادی و وابستگی شخصی دهقانان به اربابان است. به لحاظ تاریخی، رانت فئودالی سه شکل رانت کار، رانت جنسی و رانت پولی داشت. دو مورد نخست اساساً مرتبط با اقتصاد معیشتی، نه اقتصاد پولی – کالایی است. رانت پولی ویژگی زوال فئودالیسم و تکوین مناسبات پولی – کالایی است (نعمانی، ۱۳۵۸، فصلهای ۸، ۱۱ و ۱۲).
در سرمایهداری مالک زمین در سودِ اجارهدارِ سرمایهدار و/یا زارعِ اجارهدارِ خردهبورژوا سهیم است. در مورد مزارع سرمایهداری رانت سرمایهدار به مالک زمین فراتر از سود زارع است، یعنی بخشی از ارزش اضافی است که از میانگین سود فزونی میگیرد. [vi]در خصوص مالکیت سرمایهدارانه بر زمین دو نوع انحصار وجود دارد: انحصار مالک بزرگ زمین و انحصار مدیریت سرمایهدارانهی زمین. وجود انواع انحصار موجد رانت مطلق و تفاضلی است که مالکان زمین تصاحب میکنند، نه اجارهداران سرمایهدار یا خردهبورژوا. مالکانی که زمینشان را برای تولید کشاورزی اجاره میدهند انواع مختلفی از رانت (مطلق، انحصاری و تفاضلی) دریافت میکنند. مالکان زمینی که دارای مواد کانی، مثلاً ذخایر زغال، مس، گاز، نفت و جز آن هستند، و مالکان مجتمعهای ساختمانی در شهرها و مراکز صنعتی، برای منازل مسکونی، ساختمانهای صنعتی یا تجاری، یا ادارههای عمومی، همگی همان نوع رانت را دریافت میکنند. بنابراین، رانت زمین صرفاً در کشاورزی یافت نمیشود. در تمامی این موارد ارزش اضافی خلق شده توسط کارگرانی که روی این زمینها کار میکنند نخست در دستان اجارهدارِ سرمایهدار فرومیریزد. بخشی از این ارزش اضافی به شکل میانگین سود سرمایه در دست اجارهدار باقی میماند. اجارهدار ملزم است بخش دیگری را که مازاد بر میانگین سود است بهعنوان رانت ارضی به مالک زمین واگذار کند. بنابراین، منبع رانت ارزش اضافی است. از اینروست که رانت ارضی سرمایهداری روابط میان این سه طبقه را در جامعهی سرمایهداری ارائه میکند: کارگران، سرمایهداران اجارهدار و مالکان زمین. با این حال، تکامل سرمایهداری عملاً مالکان ارضی را زیر سلطهی خود قرار داده است و مالکان ارضی را میتوان بهعنوان لایهای از سرمایهداران در نظر گرفت. علاوه بر این، درست مانند سرمایهداران کوچک (که با تعداد کمی کارگر به فعالیت اقتصادی مشغولند) بهمثابه خردهبورژوا، فقدان دادههای آماری میتواند به کمّیسازی ِو تقریب غیرنظاممند این لایه منتهی شود.
طبقهی کارگر – کارگران به صورت فردی و جمعی مالک حقوقی و حقیقی وسایل تولید نیستند. بنابراین، آنان ناگزیر از فروش توان کارشان در بازار و کار برای سرمایهی خصوصی در سپهرهای تولید و گردش و به طور غیرمستقیم از طریق دولت و نهادهای آن، بهعنوان کارگر مولد یا غیرمولد، ماهر یا ناماهر، یدی یا فکری، پارهوقت یا تماموقت هستند. در نتیجهی تعمیق تقسیم فنی کار و فرایند تراکم و تمرکز سرمایه، آنچه تولید میشود دیگر محصول مستقیم تولیدکنندگان منفرد نیست، بلکه محصول مشترک کارگر جمعی در دورپیماییهای تولید و گردش است.
کارگر فردی و جمعی که با دست و مغزش کار میکند، کارکرد تولید ارزش اضافی را انجام میدهد یا در مورد کارگر نامولد زمان کار اضافی در اختیار مالک حقوقی و حقیقی وسایل تولید را ارائه میکند. نخستین فرایند به استثمار آنها منتهی میشود و در مورد دوم آنان تحت کنترل و نظارت مستقیم و غیرمستقیم سرمایهی فردی یا گروهی به لحاظ اقتصادی سرکوب (یا استثمار) میشود.
در مقایسه با توصیف طبقهی کارگر در ساختار اقتصادی سرمایهداری ناب (بخش دوم)، برخی مفاهیم مانند کارگر مولد و نامولد نیاز به روشنسازی دارد. در اقتصاد سیاسی مارکسیستی «کار نامولد» به هیچ عنوان اشاره به کیفیت یا سودمندی کارگر یا کالاها و خدمات تولید شده یا نوع کار موردنیاز ندارد. این تمایز صرفاً تحلیلی یا مفهومی است چراکه اینها مقولههایی اقتصادی – اجتماعی هستند. اصلاحات کار مولد و نامولد به آن روابط اجتماعی اشاره دارد که در آن کارگر دستمزدی خود را مییابد، خواه در مقام کارگری مزدی برای خلق ارزش اضافی که دستمزد وی بهعتوان سرمایهی متغیر تلقی میشود، خواه در مقام کارگری مزدی که کار وی مستقیماً ارزش اضافی خلق نمیکند، بلکه با ایجاد زمان کارِ پرداختناشده، کار اضافی، هزینهی سرمایه را تقلیل میدهد. به لحاظ تحلیلی، کار نخست برای سرمایهی تولیدی – صنعتی، کشاورزی و برخی فعالیتهای خدماتی – انجام میشود و دومی برای سرمایهی نامولد در فعالیتهای گردشی ناب است. این تمایز مفهومی برای تبیین فرآیند تولید ارزش اضافی در سرمایهداری ضروری است. تبعیت کار از سرمایه در فرایند تغییر در جنبهی همکارانهی فرایند تولید به رشد کار جمعی، توان کار جمعی، ماهر و ناماهر، «دستی» یا «غیردستی»، منتهی میشود. کار فردی و جمعی تااندازهای در سپهر تولید ارزش و بدین ترتیب ارزش اضافی خلق میکند در حالی که کار دیگران (برای مثال، کارگران بخش مالی) که درگیر سپهر گردش دورپیمایی سرمایهی پولی برای تحقق و توزیع این ارزش است، کار نامولد در نظر گرفته میشود. کارگران ممکن است در استخدام بنگاههای خصوصی یا دولت در سپهرهای تولید و گردش باشند. اما تمامی این کارگران چنان که پیشتر بحث شد، در فرایندهای متمایز تولید مشارکت دارند. با فرض ثبات سایر عوامل، دستمزدهایشان همگی بازتاب ارزش توان کاریشان است. با این حال، در سرمایهداری ارزش اضافی را کارگران گروه نخست خلق میکنند . لیکن کار اضافیِ کارگران گروه دوم بهطور مستقیم در تصاحب سرمایهداران و دولت قرار میگیرد. به عبارت دیگر، کارگر نامولد و کارگر مولد هردو کارگرند. اما پرداخت به کارگر نامولد «بهطور مستقیم با سرمایه مبادله نمیشود بلکه از محل ارزش اضافی [یا درآمد سرمایهی مولد و نامولد] انجام میشود» (کرامپتون و گابای ۱۹۷۷: ۷۵). بنابراین کار «نامولد» در دورپیمایی کلی سرمایهی پولی، در سپهرهای تولید و گردش، و تحت سرمایهداری انحصاری در فرایندهای پیچیدهی تحقق و توزیع ارزش اضافی نقشی اساسی ایفا میکند. به نظر مارکس، «از آنچه تاکنون گفته شده نتیجه میگیریم که کار مولد بودن کیفیت کار است که فینفسه با محتوای خاص آن کار، فایدهمندی خاص یا ارزش مصرفی خاصی که بیان میکند، مطلقاً ارتباطی ندارد.» یا «بنابراین کاری با محتوای مشابه میتواند مولد باشد یا نامولد.» (کارل مارکس، نوشتههای اقتصادی ۱۸۶۱-۱۸۶۴) [vii]
در جوامع واقعاً موجود بسیاری از «شغلها» تاحدی مولد و تاحدی نامولدند، و تشخیص این مقولههای اجتماعی در بررسهای تجربی بهغایت دشوار است. در واقع، تشخیص این مقولهها بر اساس دادهها و آمارهای نیروی کارو اشتغال موجودعملاً ناممکن است. با این همه، در اینجا این تمایزمفهومی مهم است.
مورد کارگران بیکار در مفهومسازی طبقهی کارگر – بازتولید اجتماعی گستردهی سرمایه، یعنی انباشت سرمایه، همراه با بازتولید گستردهی جمعیت شاغل و بیکار است. بنابراین، تحلیل مارکس از طبقهی کارگر را نمیتوان به جمعیت شاغل محدود ساخت، هرچند در شمار کل تمامی آنانی که از وسایل تولید بیگانه شدهاند و برای زندهماندن توان کار خود را در بازار به فروش میرسانند، وزن نسبی شاغلان بیشتراست. روشن است که همهی کسانی که به بازار کار میروند شغلی پیدا نمیکنند.
مارکس در سرمایهداری کارگران را برمبنای جدایی تاریخی و مستمرشان از وسایل تولید (تولید و بازتولیدشان بهعنوان بینوایان)، و برمبنای استثمار آنان، الزام آنان با بازتولید خودشان بهمدد بازتولید سرمایه، مفهومسازی میکند. ازاینروست که طبقهی کارگر به دو مقولهی باهم مرتبط تقسیم میشود: شاغلان و بیکاران. گروه دوم را مارکس بهطور عام بهعنوان «جمعیت مازاد نسبی»، «ارتش ذخیرهی صنعتی»، «ارتش ذخیرهی قابلتصرف»، یا «ارتش ذخیرهی کارگران» میخواند. [viii]
جمعیت مازاد نسبی شامل لایهای از بیکاران دراز مدت است که ترکیب شتاب و مختصات انباشت و تصور نامناسب بودن خودشان برای اشتغال سرمایهداری به سبب سن، جنسیت، تجربهی گذشته، یا فقدان تجربه، یا ناتوانی و جز آن، آنان را محکوم به بینوایی میکند. هرقدر ارتش ذخیره نسبت به اشتغال بیشتر باشد، رقابت برای اشتغال بیشتر و دستمزد پایینتر خواهد بود. هستی و بازسازی پایدار ارتش ذخیرهی کارگران مؤلفهی مهم تعیین سطح دستمزدهاست. از این رو، بیکاران بهعنوان جمعیت کار مازاد عنصر ضروری انباشت سرمایه یا توسعهی سرمایهداری هستند، و به این دلیل بخشی از طبقهی کارگر به حساب میآیند: انباشت سرمایه با بازتولید گستردهی شاغلان و بیکاران همراه است.
«اما در عینحالی که جمعیت کار مازاد شرط لازم انباشت یا توسعهی ثروت برمبنای سرمایهدارانه است، متقابلاّ، جمعیت مازاد اهرم انباشت سرمایه [و] شرط وجود شیوهی تولید سرمایهداری میشود. این جمعیت ارتش ذخیرهی صنعتی در دسترس را تشکیل میدهد که دربست از آنِ سرمایه است چنان که گویی سرمایه به هزینهی خود آن را پرورش داده است. مستقل از محدودیتهای افزایش واقعی جمعیت، ارتش ذخیرهی صنعتی برای الزامات درحالتغییر خودگستری سرمایه، تودهای از مصالح انسانی را مهیا میکند که آمادهی استثمار است… تولید سرمایهداری بههیچعنوان نمیتواند خود را به توان کار قابلتصرفی محدود سازد که ثمرهی افزایش طبیعی جمعیت است. این تولید برای فعالیت آزاد به ارتش ذخیرهی صنعتی مستقل از این محدودیتهای طبیعی نیاز دارد… بنابراین انبوه نسبی ارتش ذخیرهی صنعتی با انرژی بالقوهی ثروت افزوده میشود. اما هرچه ارتش ذخیره نسبت بیشتری از از ارتش فعال کارگران باشد، انبوه مازاد جمعیت گردآمده که تیرهروزیاش نسبتی معکوس با شکنجهی کاریاش دارد، بیشتر است. سرانجام آن که هرقدر لایههای بینوای طبقهی کارگر و ارتش ذخیرهی صنعتی بزرگتر باشند، بینوایی رسمی بیشتر میشود. این قانون مطلق انباشت سرمایهداری است. همچون هر قانون دیگری شرایط بسیاری در عمل این قانون را تعدیل میکند که تحلیل آن در اینجا موردنظر ما نیست.» (مارکس، سرمایه، جلد اول، فصل بیستوپنجم)
برای مثال، برخی گرایشهای متقابل یا تعدیلکنندهی گرایش انباشت سرمایه در درسطح انضمامیتر بررسی عبارتند از جنگ، قحطی، بیماریهای همهگیر و کاهش فقر مطلق، و کاهش نرخ زادوولد تا اندازهای به سبب مبارزات زنان برعلیه فرزندآوری و به سبب گسترش خدمات بهداشتی عمومی و سیاستهای دولتی.
کارگران به دلایل مختلفی بیکار میشوند. مارکس سه شکل ارتش اصلی ذخیرهی صنعتی را شناسایی کرد. نخست، بهعنوان ویژگی سرمایهداری، جابهجایی نیروی کار به سبب دگرگونی فنی انبوهی از افراد را ایجاد میکند که بایست شاغل میبودند و نیاز دارند در مقام کارگر مزدبگیر شاغل شوند اما هماکنون نمیتوانند شغلی پیدا کنند (اقتصاددانان متعارف آن را بیکاری چرخهای میخوانند که مرتبط است با رونق و رکود اقتصادی). این بخش از ارتش ذخیره در صورت نیاز سرمایه از همه در دسترستر است.
دوم، آنانی را که خارج از تولید سرمایهداری، مثلاً در کشاورزی سنتی، خود را بازتولید میکنند، میتوان وادار به فروش توان کارشان کرد. علاوه بر این، در نواحی روستایی، تکامل سرمایهداری بیکاری گسترده و مزدهای ناچیزِ همپای آن را تشدید میکند. مارکس این ارتش ذخیرهی روستایی را جمعیت مازاد «پنهان» مینامد. در جهان معاصر، این ارتش ذخیرهی پنهان در کشورهای کمتر توسعهیافته و پیشرفته به شکل جذب نیروی کار از راه مهاجرت درون اقتصاد ملی یا فراسوی آن وجود دارد. یا در کشورهای اسلامی که در آن نرخ مشارکت زنان ناچیز است، مانند ایران و ترکیه، عرضهی بالقوهی کارگران زن را میتوان بخش مهمی از ارتش ذخیرهی پنهان دانست.
سوم، مارکس ارتش ذخیرهی «ایستا» را آن کسانی شناسایی کرد که در پیوند با برخی زوالهای منطقهای یا صنعتی توان کاری یا مهارتهایشان توسعه نیافته یا منسوخ شده است. آنان شامل کسانی میشود که خیلی کم و نامنظم استخدام میشوند. علاوه بر این سه گروه، آنانی هستند که در حاشیههای بحرانی تولید اجتماعی زندگی میکنند و در تقسیم حاکم کار ادغام نشدهاند. آنان انبوه بینوایانیاند که که به فقر مفرط دچار شدهاند و تهیدستان شهری بهحساب میآیند. «بینوایی نوانخانهی ارتش فعال کارگران و و نعشی بر دوش ارتش ذخیرهی کارگران است… بینوایی همراه با جمعیت مازاد، شرط تولید سرمایهداری و توسعهی ثروت سرمایهداری را تشکیل میدهد. بینوایی هزینهی جانبی تولید سرمایهداری است، اما سرمایه میداند که چهگونه بار این هزینه را بر دوش طبقهی کارگر و لایههای پایینی طبقهی متوسط بیندازد.» (سرمایه، جلد اول، فصل بیستوپنجم) [ix]
ارتش ذخیرهی کارگران، جمعیت بیکار کارگران، اغلب مردان و به شکل روزافزونی زنان، کارگران جوان و مهاجر و تولیدکنندگان کشاورزی، اساساً برحسب الزامات سرمایهداری رشد مییابند. با توجه به این که حفظ سطح زندگی خانواده بهشکل روزافزونی وابسته به دو یا تعداد بیشتری مزدبگیر وابسته است، زنان به کارگر مزدبگیر بالقوه مهمی تبدیل شدهاند. با مشارکت روزافزون زنان، جوانان و مهاجران در بازار کار، توان کار آنها بخش مهمی از ارتش ذخیره میشود. بههر تقدیر، همهی آنانی که بیکارند یا کار دایم ندارند به این انبوه تعلق دارند. علاوه بر این، در جهان معاصر، طبقهی متوسط نیز دستخوش قوانین انباشت سرمایه است و میتواند بیکار شود. بااینحال، به لحاظ تجربی احتمال بیکار شدن آنان، بهویژه در لایههای بالایی این طبقه، کمتر از طبقهی کارگر است.
طبقهی متوسط – کارکنان طبقهی متوسط مالک حقیقی و حقوقی وسایل تولید نیستند. با این حال، آنان (مستقیماً در مقام مدیر، یا غیرمستقیم در مقام کارکنان بسیار ماهر، برخلاف کارگران مولد یا نامولد) در سطوح متغیری در سپهرهای تولید و گردش کارکرد کنترل و نظارت سرمایه را برعهده دارند. با این حال، چون آنان فاقد وسایل تولید هستند، کارکرد سرمایه و/یا کار بهطور خودبهخود غلبه نمییابد. آنان به درجاتی متفاوت تا اندازهای استثمار و یا از لحاظ اقتصادی سرکوب میشوند و تا اندازهای نیز تصاحب میکنند. از آنجایی که کارکرد سرمایهای آنان در قبال گزینههای راهبردی سرمایهداری بهطور خودکار چیره نیست، نقش اصلی آنان استثمارگری یا تصاحبگری نیست. بهواسطهی کارکرد دوگانهشان، پرداخت به آنان مرکب از دو بخش دستمزد برمبنای توان کار و «رانتِ وفاداری» از محل سود است. از این رو، حقوق کارکنان طبقهی متوسط بالاتر از کارکنی است که از همان مهارت فنی برخوردار است اما تحت نظارت قرار دارد و از استقلال نسبی بهرهمند نیست. این امر نشاندهندهی تأثیر عوامل اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک در تعیین درآمد کارکنان طبقهی متوسط است که چیزی را موسوم به «رانت وفاداری» بازتاب میدهد. این رانت وفاداری برمبنای توان کار، بیش از حقوق یا دستمزد کارگران بسیار ماهر است.
با این حال، با وجود پیچیدگی ساختار اجتماعی و بهرغم دشواری عملی شناسایی عملی این فعالیتها، یا «مشاغل»، که وظایفشان صرفاً همارز یکی از این کارکردها نیست، میتوان به لحاظ تحلیلی کارکرد کار و سرمایه در فرایند تولید و گردش را شناسایی کرد.
با توجه به مباحثات دربارهی مفهوم و مقولهی طبقهی متوسط، پیدایی این طبقه و رفتار سیاسی به شدّت دوگانهاش، برخی مشاهدات ضروری است. چنان که پیشتر طرح کردیم، مارکس به شکل گستردهای از تمامی ویژگیهای تحلیلی طبقات اصلی سرمایهداری بحث نمیکند. بهرغم پارهای ارجاعات به برخی جنبههای مشخصات طبقهی متوسط یا ارجاع به آنها به عنوان بخش متمایزی از «قشربندی اجتماعی» در سطح انضمامی بررسی، این امر در مورد طبقهی متوسط صحت بیشتری دارد. با این حال، استفادهی صریح از واژهی «طبقهی متوسط» و ارجاع به منبع بخشی از درآمد این طبقه در پیوند با سود سرمایهداران صنعتی و تجاری در نقد مارکس از تحلیل ریکاردو از ارزش اضافی در اوایل دههی ۱۸۶۰ روشن است:
«اینها تناقضاتی است که ریکاردو در این فصل با آن مقابله میکند. آنچه وی از یاد میبرد که بر آن تأکید کند شمار روبهرشد طبقات متوسط است که در میان کارگران از سویی و سرمایهداران و زمینداران از سوی دیگر ایستادهاند. طبقات متوسط دامنهی هردم فزایندهای از درآمد را مستقیماً به خود اختصاص میدهند، آنان باری هستند که بهشدت بر شالودهی کاری سنگینی میکنند و امنیت اجتماعی و قدرت دههزارتای بالایی را افزایش میدهند.» (مارکس، نظریههای ارزش اضافی، فصل هجدهم)
و: «آن طبقات و زیرطبقاتی که معیشتشان بهطور مستقیم از محل کارشان ناشی نمیشود پرشمارتر میشوند و بهتر از قبل زندگی میکنند، و شمار کارگران نامولد نیز افزایش مییابد.» (همان)
افزایش روزافزون در تقسیم فنی کار همراه با تراکم و تمرکز سرمایه به شکل عمودی و افقی، ملی و بینالمللی، به سرمایهداری انحصاری در اقتصادهای پیشرفتهی سرمایهداری انجامید که دو نتیجهی مهم داشت. از سویی، این تغییر بر رابطهی کار – سرمایه تأثیر گذاشت، استقلال نسبی شاغلان را کاهش داد و فرایند کیفیتزدایی و مهارتزدایی را در بسیاری از بخشهای اقتصادی بزرگمقیاس تشدید کرد و به طور پیوسته بر تبعیت کار جمعی از سازماندهی سلسلهمراتبی کنترل، نظارت و هماهنگی به دست سرمایه افزایش بخشید. از سوی دیگر، این فرایند بر شمار نوع جدیدی از کارکنان، یعنی مدیران، مهندسان، تکنسینها، و فنسالاران حوزهی کسبوکار، پژوهشی و دانشگاهی، افزود، چنان که کارکنان نیمهمستقل صاحب مدرک تحصیلی و با مهارت بسیار بالا در سپهرهای تولید و گردش افزایش یافتند. به عبارت دیگر، بخشی از وظایف شغلی تمامی این کارکنان طبقهی متوسط را به لحاظ تحلیلی میتوان بهعنوان کارکرد هماهنگی فنی کار جمعی در فرایند کار توصیف کرد. لیکن جنبهی دیگری از کارکردِ این طبقه بهشدّت متناقض مرتبط است با اعمال کنترل و نظارت مستقیم و غیرمستقیم بر سایر کارکنان، وظایف مدیریتی و طراحی که کنترل و انضباط بیشتری را محقق میکند و ازاینرو بهرهوری نیروی کار در خدمت به انباشت سرمایه افزایش مییابد. از این رو، این گروه از کارکنانِ طبقهی متوسط بخشی از کارکرد سرمایهی گروهی را انجام میدهند.
در این فرایند علاوه بر حضور کار جمعی بهشدت تمایزگذاری شده، جدایی مالکیت از مدیریت مستقیم، به رشد تقسیم فنی و اجتماعی کار منتهی میشود (که خود پیآمدِ تراکم و تمرکز سرمایه است). چنان که پیشتر دیدیم، این فرآیند به گسترش سرمایهی گروهی یا فراگیر میانجامد. در این وضعیت جدید، کارکرد کنترل و نظارتی را که سرمایهدار در فرایند ارزشیابی و استخراج کار اضافی انجام میداد، تا اندازهای به نمایندگان سرمایه، یا نوع خاصی از کارکنان مزدی، واگذار میشود که فاقد مالکیت حقوقی و حقیقی وسایل تولیدند. به نظر مارکس، با این تحول، «مدیرانِ صرف که هیچگونه مالکیتی بر سرمایه ندارند… تمامی کارکردهای واقعی را که به معنای دقیق کلمه مرتبط با وظایف سرمایهداران است انجام میدهند….» (سرمایه، جلد سوم، فصل بیستوسوم)
در نتیجه، و در طول زمان، تمام یا بخشی از کارکرد کنترل و نظارتی سرمایه بهطور مستقیم به مشاغل مدیریتی و بهطور غیرمستقیم و تا اندازهای به مشاغلی واگذار میشود که مستلزم کارکنان ماهر صاحباعتبارو مدرک با استقلال نسبی در کار است. رشد عملیات بزرگمقیاس در یک یا چند کارخانه در سطح ملی و بینالمللی و رشد اندازهی شرکتها، سطوح مختلفی از پژوهش، برنامهریزی، نظارت، ارزیابی و کنترل کیفیت، هماهنگی، کنترل و نظارت بر کار مدیریت شده برای تصمیمات مربوط به مبادله در بازار عوامل و محصولات، نوآوری، بازاریابی، تصمیمات سرمایهگذاری و مدیریت دارایی (فیزیکی و مالی)، برای مدیریت عمومی و مالی بنگاهها را الزامی ساخته است. همهی اینها تحت هدایت و منطق سرمایه، برمبنای مالکیت حقوقی و حقیقی وسایل تولید انجام میشود. بااینحال، این همه نشان میدهد که کارکرد سرمایه نیز تقسیمبندی شده است و سرمایهداران، بدون تغییری در ماهیت و زیست سرمایهداری «کار اداره و کنترل دایمی افراد و گروهها را به نوع خاصی از کارگر مزدبگیر» واگذار میکنند. مارکس مینویسد:
«درست از همان آغاز که سرمایهی سرمایهدار به حداقل مقدار لازم رسید که تولید سرمایهدارانه به معنای دقیق آغاز شود، سرمایهدار خود را از کار عملی رها میکند. پس اکنون کار نظارت مستقیم و دایم بر کارگران منفرد و گروههای کارگران را به نوع ویژهای از کارگر مزدبگیر واگذار میکند، ارتش صنعتی کارگران، تحت فرماندهی سرمایهدار، همچون ارتش واقعی به افسران (مدیران) و درجهداران (پیشکاران، سرپرستان) نیاز دارد که در حین انجام کار به نام سرمایه فرماندهی کنند. کار سرپرستی کارکرد قوامیافته و انحصاری آنان میشود… (سرمایه، جلد اول، فصل سیزدهم)
با گذشت زمان، از راه صدور سرمایه و رشد انحصارهای تکجانبه و چندجانبهی داخلی خصوصی – دولتی در کشورهای درحالتوسعه، همهی این تغییرات اجتماعی به رشد کارکنان طبقهی متوسط منتهی شده است. به کارکنان سیاسی دولت جداگانه میپردازیم.
طبقهی متوسط طبقهای به شدّت متناقض و درحال گذاری است بین دو طبقهی اصلی سرمایهداری که، چنان که در بالا گفته شد، بهواسطهی کارکرد دوگانهی سرمایهی گروهی و کار جمعی، به درجاتی متفاوت در جهان واقعی حضور پیدا میکند وهمواره بین منافع متضاد طبقاتی سرمایهداران و کارگران در نوسان است. این کارکردها در مشاغل موجود در سپهرتولید و گردش و نیزکار مولد و نامولد باهم میآمیزد. چنین جایگاه طبقاتی متناقضی در سطوح مختلف جایگاههای مدیریتی و حرفهای را کارکنان صاحبمدرک بسیار ماهری پر میکنند که در طراحی، پژوهش دربارهی روشهای جدید افزایش بهرهوری کار، حسابداری، رایانه، آموزش و پزوهش دانشگاهی، کارگزاری، ارتباطات، در مقام پژوهشگر، بازرس، تکنسین و غیره از استقلال نسبی در فرایند کار برخوردارند. علاوه بر این، توسعهی فناوری کار متخصصانی صاحباعتبار را ضرورت بخشیده که بر شرایط کار خود کنترل نسبی دارند اما نهایتاً باید الزاماتی را تأمین کنند که انباشت سرمایه رقم میزند. در اینجا، کارکنان کارکردهای سرمایه را درونی میکنند و در مقابل از پاداش وفاداری منفعت میبرند. علاوه بر این، در جوامع سرمایهداری معاصر ، توزیع سهام داراییهای سرمایهدارانهی خصوصی در میان کارکنان، بهرغم دامنهی محدودش، به پیچیدگی بیشتر در ساختارهای طبقاتی منجر میشود. برخی در جایگاههای اجتماعی مدیریتی، و حتی در جایگاههای حرفهای و طبقهی کارگری، میتوانند همزمان جایگاههای طبقاتی رانتگیرانه و کارمندی داشته باشند. این مورد نیز تصدیقی بر کارکرد دوگانهی طبقهی متوسط درون مناسبات طبقاتی است.
بااینحال، طبقهی متوسط نیز وقتی کارکرد کار را انجام میدهد در کنترل و تحت نظارت سرمایه است. هرقدر این کنترل و سرپرستی بیشتر باشد، طبقهی متوسط بیشتر کارکرد کار جمعی را انجام و استقلال نسبیاش را از دست میدهد. در واقع، شرایط عینی ائتلاف یا همگرایی با کارگران مشروط به فرایند پرولتریزهشدن، یعنی ناپدید شدن کارکرد سرمایه در لایههای پایینتر طبقهی متوسط است. اما در عین حال، با افزایش پیچیدگی ساختار همکاری در سطح جهانی، قدرت و اقتدار کنترلکنندهی بیشتری در رأس هرم مدیریتی و در کانونهای توسعهی محصول و نوآوری مالی تمرکز یافته است. بنابراین، درون طبقهی متوسط، در عین حال که لایههای پایینی و میانی این طبقه کماکان درگیر فرایند پرولتریزهشدن هستند، کارکردهای جدید و پیچیدهتر مدیریتی در بنگاههای مدرن، گروه کوچک و برگزیدهای از این طبقه را با کارکردی «شبهسرمایهای» به رأس فرایند تصمیمگیری بالا میبرد. اما بهطور عام، منافع ساختاری طبقهی متوسط بازتاب طیفی در میان دو رأس کارکردهای سرمایهی گروهی و کار جمعی است. سوگیری سیاسی این طبقه نیز بازتاب طیف مشابهی است که متأثر از تعامل بین جایگاه متناقضشان در مبان کار و سرمایه، و تغییرات در موازنهی طبقاتی چشماندازهای ذهنیشان هستند که کدام طبقه در این میان طبقهی مسلط فردا خواهد بود (کارتر ۱۹۸۵: فصلهای ۶ و ۷). با این همه، باید تأکید کرد که توصیف بالا از ویژگیهای طبقهی متوسط، و در این چارچوب، طبقات کارگر و سرمایهدار نیز، تأثیر روابط گردش در شناسایی طبقاتی را نادیده نمیگیرد. در مقابل، در اقتصاد سیاسی سرمایهداری، مناسبت نظری روابط مبادله وابسته به روابط تولید است. به همین دلیل، تمرکز تحلیلی بر فرایند تولید است تا ماهیت کارکرد سرمایه و سازوکار کنترل و نظارتی آن در تصاحب کار اضافی به شکل ارزش اضافی، را دربر بگیرد. در مورد طبقهی متوسط، ضرورت کنترل کار است که جایگاهی طبقاتی برای آنانی پدید میآورد که فاقد مالکیت وسایل تولیدند و تابع سرمایه هستند اما کارکرد سرمایهی گروهی را انجام میدهند.
با این همه، با توجه به کارکرد دوگانهی جایگاه طبقهی متوسط، شرایط عینی برای ائتلاف یا همگرایی بخش بزرگی از طیف طبقهی متوسط، یعنی لایهی پایینی طبقهی متوسط، با طبقهی کارگر وجود دارد. دلیل آن فرایند پرولتریشدن، یعنی گرایش به حذف کارکرد سرمایه برای لایهی بزرگ پایینی طبقهی متوسط، است. بنابراین، سمتگیری سیاسی طبقهی متوسط را تعامل بین جایگاه متناقض بین کار و سرمایه، و موازنهی موجود قوای طبقاتی، در هر دو سطح محلی و جامعه، و نیز تصور این طبقه در این مورد، رقم میزند که کدام طبقه در آیندهی نزدیک طبقهی مسلط خواهد بود.
در نتیجهی ویژگیهای یادشده در بالا، تناقض ذاتی در جایگاه کارکنان طبقهی متوسط جایگاه دوگانهشان در برابر کار و سرمایه است. چنین کارکنانی در جایگاه طبقهی اجتماعی متناقضی در میان دو جایگاه طبقاتی اصلی در سرمایهداری، و علاوه بر آن ماهیتِ به لحاظ تاریخی بیثبات آن در سرمایهداری، هستند. معنای تمامی این ویژگیها این است که در سطح دوم انتزاع، سه بُعد تعیّن طبقاتی در روابط تولید سرمایهداری (مالکیت، کارکرد طبقاتی و بهرهکشی) به همراه هم، برخلاف «اشرافیت کارگری»، طبقهی متوسط را بهمثابه طبقهی متغیرِ متمایز اما متناقضی شناسایی میکند.
علاوه بر این، بیدقتی نظری و تاریخی است که این طبقهی متناقض در حال گذار را طبقهی متوسط «جدید» بخوانیم (در واقع پولانزاس این واژه را آفرید و به نادرستی تمامی کارگران نامولد را درآن گنجاند) تا بهر شکلی که آن را تعریف میکنیم، این طبقه را از «طبقهی متوسط» (یا «طبقهی متوسط قدیمی») جدا کنیم. در واقع، برای برای بعضی از مارکسیستها «طبقهی متوسط» یا «طبقهی متوسط قدیمی» معرف خردهبورژوازی است که بر اساس استدلال ما در مورد این گروه اجتماعی به فعالیتهای سنتی و مدرن خردهبورژوازی بر اساس تولید کالایی ساده و خوداشتغالی تجاری مشغولند، و نه تولید و تجارت سرمایهدارانه. برخلاف خاستگاه طبقهی متوسط بر اساس مفهومسازی ما، طبقهی متوسط در بطن تکامل سرمایهداری قرار دارد، در حالی که به لحاظ تاریخی خاستگاه خردهبورژوازی قرنها مقدم بر سرمایهداری بوده است. تولید کالایی ساده همواره در امتداد شیوههای تولیدی مسلط مانند فئودالیسم و سرمایهداری وجود داشته است ، ولو آن که در عصر مدرن باز تولید آن تحت سلطهی سرمایهداری قرارگیرد.
بسیاری دیگر از مارکسیستها و بهویژه عملاّ تمامی احزاب و سازمانهای چپ، طبقهی متوسط را قشر یا لایه میخوانند، بدون این برای مفهومسازی منطقی – تاریخی «قشرمیانی» تلاش کنند. متأسفانه اکثریت پژوهشگران، کنشگران، اتحادیهها و احزاب سیاسی چپ این راه آسان را برگزیدهاند و برای پرهیز از کار دشوار نظریهپردازی و مفهومسازی در مارکسیزم، مقولهی «قشرمیانی» را بدون هیچ گونه تبیین نظری در اقتصاد سیاسی سرمایهداری به روش خام پوزیتیویستی صرفاً یک لایه میخوانند (اگر چه از نظر این عده معلوم نیست این قشر درون یک طبقه یا بین دو یا چند طبقه جای میگیرد و در ارتباط مستقیم با کدام شیوهی تولید قرار دارد). در خوشبینانهتریم حالت، ادعا میشود که چون مارکسیزم قادر نبوده درک رضایتبخشی از مفهوم طبقهی متوسط داشته باشد، آنان فعلاّ اصطلاح قشرمیانی را ترجیح میدهند. از شوخی روزگار است که آنان همانند اقتصاددانان و جامعهشناسان متعارفی که روششناسی و نظریههایشان را سخت مورد انتقاد قرار میدهند، عملاّ دیدگاه غیردیالکنیکی وغیرتاریخیِ پژوهشگران متعارف از طبقه در مورد «قشر میانی» را میپذیرند.
کارکنان دولت بهعنوان بخشی از طبقات متوسط و کارگر – وجود کارکنان دولتی در تمامی انواع فعالیتهای اقتصادی و غیراقتصادی دولتی، تحلیل نظری و تجربی – کمّی طبقاتی را بغرنجتر و به صورتی جدی تببیننایافته ساخته است. [x] با این همه، جایگاه طبقاتی کارکنان دولت را باید در سطوح میانجی و انضمامیتر در یک جامعهی سرمایهداری بررسی کرد. ما مفهومسازی رایت از اشتغال دولتی را در تحلیل تجربی مرتبط و سودمند یافتهایم (رایت ۱۹۹۷: ۴۵۹-۶۴). در نگاه رایت، در سطح انضمامیتر سرمایهداری دولت سازوبرگهایی با تقسیمبندی درونی است که دارای رابطهی کارکردی متغیر و غیرخطی با نظام اقتصادی مسلط در جامعه است. در جامعهی سرمایهداری دولت دارای دو سازوبرگ متمایز درونی است که روابط کارکردی مختلفی با مؤلفهی اقتصادی و غیراقتصادی در کلیت نظام دارند. بهمنظور اختصار، این کارکردها را تحت عنوان «دولت سیاسی» و کارکنان آن را «کارمندان سیاسی» و «خدمات دولتی غیرکالایی» یا «خدمات اجتماعی» شناسایی میکنیم (رایت ۱۹۹۷: ۴۶۲). علاوه بر این، دولت به درجاتی متغیر ممکن است نقش مستقیم در تولید کالاها و خدمات برای بازار داشته باشند. ما این موارد را «فعالیتهای اقتصادی» دولت میخوانیم. براساس سه بُعدِ شناسایی طبقات اقتصادی در مبحث حاضر، کارکنان این سه مقوله تا اندازهای در طبقهی کارگر و تا اندازهای در طبقهی متوسط جای میگیرند.
فعالیتهای اقتصادی دولت شامل ان بنگاههای دولتی است که سیمان و فولاد تا تنباکو و منسوجات تولید میکنند و خدماتی از راهآهن و خطوط هوایی تا بانکداری و مخابرات ارائه میکنند. بسیاری از جنبههای این فعالیتها متأثر از عوامل بازار، مانند دستمزدها و حقوق بازار، قیمت منابع کمیاب در بازار، در دسترس بودن ارز، و نرخ بهرهی داخلی و خارجی برای وامگیری یا وامدهی هستند. این فعالیتها همچنین دستخوش مدیریت (کنترل و نظارت) کار کارگران و مستلزم تصمیمگیریهای استراتژیک درازمدت برمبنای پیشبینی شرایط آتی بازار هستند. سخن کوتاه، فعالیتهای اقتصادی دولت به واسطهی محدودیت بودجهی دولت (از مالیاتها و سایر درآمدها) باید از کارآیی هزینه برخوردار باشند تا قادر باش منابع را از بازار تهیه کنند. با این حال، در فعالیتهای اقتصادی دولت، مالکیت اقتصادی، که توانایی برای تصمیمگیریهای درازمدت است ،در اختیار رؤسا و مدیران عالیرتبه است. آنان بر مبنای اختیارات واگذارشده از سوی دولت، روی کار، سرمایه و سایر منابع بر اساس منطق سود کنترل و نظارت دارند. اشتغال در این بنگاهها مرکب از همان مقولات حقوق و دستمزدی است که کارکنان بخش خصوصی میگیرند. شاغلان شامل کارگران و مدیرانی در گروههای شغلی مختلف میشوند که از ریاست و مدیریت تا تولید و فروش و خدمات را دربرمیگیرند. آنها در تمامی فعالیتهای اصلی، ازجمله صنایع، کشاورزی و خدمات حضور دارند.
خدمات دولتی کالاییزدایی شده شامل تولید خدمات غیرکالایی (غیربازاری) است، مانند آموزش، بهداشت و تفریحات. این خدمات را اساساً متخصصان ماهر و کارگران فنی (مثلاً معلمان، پزشکان و پرستاران)، رؤسا و مدیران (دیوانسالاران ردهبالا) و کارکنان عادی پشتیبانی (مثلاً نگهبانان، منشیها و کارمندان) انجام میدهند. آنانی که در خدمات اجتماعی غیرکالایی دولت اشتغال دارند در بازتولید روابط اجتماعی ضروری هستند. آنان دستمزدهای بازاری دربافت میکنند، کنترل و هماهنگ میشوند و تابع تصمیمگیریهای درازمدت دولت در خصوص درآمدها، محدودیتهای بودجهای و ملاحظات کارآیی هستند. ما کارکنان خدمات دولتی غیرکالایی را به همان شیوهی فعالیتهای اقتصادی دولت طبقهبندی میکنیم.
رؤسا و مدیران و کارکنان ردههای حرفهای بالا شامل اعضای طبقهی متوسط و کارمندان عادی و فنی در طبقهی کارگر جای میگیرند. با این حال، جدایی کامل کارکنان حرفهای و فنی خصوصی و دولتی در فعالیتهای کالاییشده، غیرکالایی و سیاسی دولت در بررسیهای واقعی در سطح انضمامی تر همواره به لحاظ کمّی امکانپذیر نیست، بهویژه برمبنای آمارهای سرشماری و پیمایشهای موجود نیروی کار. در اینجا، تقریبی که دارای استحکام و با جهتگیری نظری باشد، ضرورت مییابد.
کارکنان سیاسی دولت مرکب از بخشهای اجرایی، قانونگذاری و قضایی دولت هستند. علاوه بر آن، چنین کارکنانی شامل بازوی سرکوب دولتی، «مجریان قانون» در شهر و روستا، نظامیان و گروههای شبهنظامی است.
از این رو، مقولهی کارمندان سیاسی شامل گروههای اصلی گوناگونی است. قانونگذاران، قضات، مدیران دولتی ردهبالا (وزرا و معاونانشان، رئیس اداره در سطوح ملی و استانی – دیوانسالاران ردهبالا)، افسران ردهبالای نیروهای سرکوب، و کارکنان حرفهای و فنی (حسابداران، تحلیلگران مالی، وکلا، پزشکان و مهندسان) در گروه کارکنان «اجرایی و مدیریتی» و «حرفهای و فنی» جای میگیرند. این گروهها به انحای مختلف، ویژگیهایی مشابه کارگران طبقهی متوسط دارند. مقولهی «ردههای پایینتر» کارکنان سیاسی عادی را دربر میگیرد. برخی از آنان، کارگران عادی غیرنظامی در وزارتخانهها و دفاتر ادارههای مختلف هستند. بقیه اعضای نیروهای مسلح هستند. در حالی که کارگران عادی غیرنظامی میتوانند از بسیاری لحاظ مشابه طبقهی کارگر باشند، اعضای گروه دوم (نیروی سرکوب) عمدتاً وضعیت مبهمی دارند. در میان نیروهای سرکوب خاصتر از همه سربازان و داوطلبان موقت هستند. روابط «کاری» آنان ارتباطی با بازار کار یا کار مزدی ندارد، اگرچه وقتی دورهی خدمت اجباری یا اختیاری آنان به پایان رسید، اغلب آنان به ردهی طبقهی کارگر یا خردهبورژوازی میپیوندند. اینها مسایلی است که در سطح سوم انتزاع-انضمام و عملیاتیکردن ساختار طبقاتی با آن سروکار داریم. وانگهی، کارکرد اصلی مدیران ردهبالا در تمامی این سازمانها حفظ و تسهیل بازتولید روابط اجتماعی سرمایهداری است. به واسطهی کارکردها و اشکال روابط کاریشان، ما «کارکنان سیاسی» دولت را تا اندازهای در طبقهی متوسط جای میدهیم و مابقی آن لایههای طبقهی کارگرهستند.
در مجموع، در چارچوب سازوبرگهای فعالیتهای اقتصادی دولت، خدمات غیرکالایی و دولت سیاسی، ما طبقهی متوسط دولتی (اقتصادی، غیرکالایی و سیاسی) را از طبقهی کارگر دولتی که کارکنان عادی مینامیم، تفکیک و بدین ترتیب آنان را گروهبندی میکنیم. در طبقهی متوسط و طبقه کارگر، ما کارکنان دولتی را لایههای «میانجی» درنظر میگیریم. این کارکنان لایههای میانجی هستند بدین مفهوم که منافع مادی فردی آنان نه با کارکرد آنان در شیوهی سرمایهدارانهی خصوصی فعالیت اقتصادی که با روابط اقتصادی درون شیوهی مسلط تولید سرمایهدارانه گره میخورد. در چنین وضعیتهایی، دولت سازوکاری فراهم میکند که از خلال آن مردم در فعالیتهای سیاسی و غیرکالایی، و آنانی که در فعالیتهای اقتصادی دولت شاغلاند، بهطور غیرمستقیم با ساختار طبقاتی پیوند مییابند. پیوندهای دولتی شالودهی مهمی برای جایگاهها و روابط طبقاتی میانجی فراهم میکنند. در این چارچوب،در مفهومسازی ما از ساختار طبقاتی کارکنان دولتی از جایگاه طبقاتی طبقهی کارگر و طبقهی متوسط برخوردارند.
خردهبورژوازی – «خوداشتغالان» یا «کارکنان مستقل» طبقهی خردهبوروژازی را در تمامی انواع فعالیتهای سنتی یا مدرن در سپهرهای تولید و گردش تشکیل میدهند. جایابی طبقاتی خوداشتغالان را در پیوند با تولید کالایی ساده و در فعالیتهای مختلف تولید و گردش، ازجمله خدمات، مفهومسازی میشود. چنان که در ادامه خواهیم دید، در سطح انضمامیتر مطالعات تجربی و برای مقاصد سیاسی، میتوان خردهبورژوازی را خوداشتغالانی با یک یا چند کارگر تعریف کرد. با این حال، مسألهی تعداد کارگران آنها جنبهی تعیینکنندهی این مفهومپردازی نیست، بلکه جنبهی کمّی و تجربی آن است.
تولید کالایی ساده متمایز از تولید معیشتی برای مصرف مستقیم و تولید سرمایهداری است. خوداشتغالی یک فعالیت اقتصادی برای بازار است که در آن تولیدکننده، تاجر و ارائهکنندهی خدمات به طور مستقیم مالک وسایل تولیدی و تجاری خود است و ازاینرو مالک محصولاتی است که در بازار میفروشد. آنان کارگر مزدبگیر استخدام نمیکنند بلکه میتوانند به کار بدون مزد خانوادگی اتکا داشته باشند. آنان دیگران را استثمار نمیکنند و برخلاف کارگران خود نیز استثمار نمیشوند، اما میتوانند از طریق مبادلهی نابرابر در بازار به لحاظ اقتصادی سرکوب شوند. مادامی که آنان (و سرمایهدار کوچکی که صرفاً شمار اندکی کارگر استخدام میکند) به کار غیرمزدی کارگران خانوادگی، معمولاً مردان و زنان جوان اتکا دارند و از آنجا که ما کارگر خانگی را یک جایگاه طبقاتی متمایز در نظر نمیگیریم، کارگران خانگی بدون مزد در عمل بخشی از خردهبورژوازی خوداشتغال را تشکیل میدهند. در سرمایهداری مشارکت خردهبورژوازی در فعالیتهای اقتصادی به شکل روازفزونی تحت سلطهی تولید و گردش سرمایهداری قرار میگیرد.[xi]
به لحاظ تاریخی، خاستگاه تولید ساده و خوداشتغالی تجاری به اشکال پیشاسرمایهداری فعالیتهای تولید و گردش، مانند دهقانان، صنعتگران و مغازهداران بازمیگردد. در این مفهوم آنان به لحاظ تاریخی نابههنگام به نظر میرسند چراکه نیروهای پویای تراکم و تمرکز سرمایه دایماً هستی اجتماعی آنان را تهدید میکند و ازاینرو تولید و تجارت کالایی ساده به شیوههای متعدد تحت سلطهی روابط سرمایهدارانهی تولید و گردش مفصلبندی میشود. بااینحال، به دلایل عینی و ذهنی متعدد (ر.ک. بخش ۲ و ۳) فرایند کالاییسازی سرمایهداری هیچگاه کامل نمیشود. این روند درازمدت در اشکال و سرعتی متغیر در سطح انضمامیِ بررسیهای تجربی در کشورهای سرمایهداری درحالتوسعه و پیشرفته خود را متجلی میکند، که اندازهی کمّی آن دستخوش رکودهای عمیق و بهبودهای طولانی میشود. بااینهمه، در روند تاریخی درازمدت باید به تغییراتی که درون خردهبورژوازی در چند دههی گذشته توسعه پیدا کرده نیز توجه داشت.
یک راه برای در نظر گرفتن این فرایند مهم تمایزگذاری درون خردهبورژوازی با تقریب در تقسیم اعضای طبقه به سنتی و مدرن است. خوداشتغالان، همچون سرمایهداران در گروههای مدرن و سنتی فعالیتهای تولید و گردش درگیر هستند (همان). وانگهی، بخش مرفهتر این گروه اجتماعی به شکل پویایی عنصر به لحاظ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، ایدئولوژیکی مهمی در جوامع سرمایهداری پیشرفته و درحالتوسعه هستند که عموماً به احزاب سیاسی محافظهکار یا نولیبرال گرایش دارند. از سوی دیگر، اعضای فقیر و فروماندهی این طبقه (و برخی که چندان هم فقیر نیستند) میان ائتلاف با طبقهی کارگر یا قرار گرفتن در خدمت ارتجاعیترین جنبشهای سیاسی با ائتلافهای بنیادگرایان مذهبی، ناسیونالیستهای افراطی و ضدمهاجران نوسان دارند. در واقع، فشار فزایندهی فرایند کالاییسازی سرمایه، طبقهای بهغایت متناقض میسازد که در عین حال مالک وسایل تولید است، و مانند طبقهی متوسط ویژگی سیاسی و ایدولوژیکِ مهماش نوسان سیاسی است.
سومین سطح انتزاع:
کشور سرمایهداری درحالتوسعه و طبقات اجتماعی همپای آن
در سومین سطح انتزاع (انضمام) تمرکز اصلی بر مطالعات تجربی در مورد ساختار طبقاتی کشورهای سرمایهداری درحالتوسعهی معاصر، مانند مکزیک و ایران و ترکیه، است. در این بحث ما تنها برخی مضامین مفهومی دربارهی سطح «جامعهی انضمامی» یا سطح «تحلیل تاریخی» یا سطح تجربی را طرح میکنیم.
در این سطح، نظام اجتماعی – اقتصادی کشوری مشخص، ملت-دولت، نتیجهی نهایی تعاملات بین شالودهی اقتصادی در ارتباط دیالکتیکی با مؤلفههای سیاسی و ایدئولوژیک و روابط قدرت و روابط طبقاتی، روابط دولت – جامعه، و روابط قدرت «خارجی» یا فراملی است. این وهلهی تاریخی مشخص برای اقتصادهای سرمایهداری «درحالتوسعه» با استقرار سرمایهداری بهعنوان شیوهی مسلط تولید آغاز میشود. بررسی تطبیقی تجربی از مسیر این تغییر در پیکرهبندی طبقاتی مستلزم کار تفصیلی روی دادههای نیروی کار در سرشماری جمعیت است. [xii]
در نقطهی آغازین سلطهی سرمایهداری در تمامی این کشورها، فرایند کالاییشدن سرمایهداری ناقص بود، بهویژه در اواخر دههی ۱۹۵۰، اشکال سرمایهداری انحصاری از خلال ادغام در تقسیم بینالملی کار از راه تجارت و فعالیتهای اقتصادی انحصاری دولت، و صدور سرمایه در سرمایهگذاریهای مستقیم رخنه به اقتصاد ملی را آغاز کرده بودند. با این حال، در اغلب موارد از اوایل قرن بیستم، سرمایهی تجاری بهمدد تمرکز نسبی مالکیت خصوصی بر زمین، کشاورزی تجاری برای بازار محلی و بینالمللی و تا اندازهای پولیکردن و تولید خردهکالایی، روابط تولیدی پیشاسرمایهداری را تجدیدساختار کرده بود. تشکیل دولتهای متمرکز ملیگرا با سیاستهای دولتگرایانه و آمرانه، رفرمهای اداری و نظامی، سرمایهگذاریهای زیرساختاری، گسترش سپهر تولید و گردش، بنیادی برای تحول مدرنیزاسیون سرمایهداری پیریزی کرد. همزمان، نهادهای سیاسی داخلی حمایتی و اقتدارگرا و اشکال قانونی مالکیت سرمایه برقرار شد، سازماندهی تولید و شیوهی مدیریتی مدرنیزه شد، بازار کار گسترش پیدا کرد و ادغام شد. همهی این موارد عمدتاً طی رکود دههی ۱۹۳۰ و زمانی که برخی از این کشورها خود را در موقعیت استقلال نسبی برای اتخاذ سیاستهای دولتگرایانه یافتند، تحت پرچم ایدئولوژیک سرمایهداری دولتی انجام شد. با این همه، فرایند ناقص کالاییشدن در چنین جوامعی در بقایای شیوهی تولید پیشاسرمایهداری و طبقات اجتماعی همپای آن تبلور یافت. بهطور خاص، چیرگی مالکیت زمینداری – تجاری در بخش بزرگی از نواحی روستایی و پیآمد سیاسی آن بسیار اهمیت داشت. [xiii] بنابراین، برای بررسی تغییرات در ساختار طبقاتی چنین کشورهایی، به لحاظ تجربی و در مقاطع مختلف تاریخ معاصر آنها، لازم است طرح طبقاتی عمومیمان را برمبنای تغییرات واقعی در روابط موجود، روابط قدرت دولت – جامعه و فراملی تعدیل کنیم و وفق دهیم. بدین ترتیب، این سطح بررسی دربرگیرندهی بسیاری از روابط و شرایط محدودکنندهی جغرافیایی و تاریخی است که میتواند سرمایهدارانه یا غیرسرمایهدارانه و تولید کالایی ساده یا پیچیده باشد که بازتابدهندهی توسعهی ناموزون و مرکب در زمان و مکان است که با نقش مسلط سرمایهداری با یکدیگر وحدت یافتهاند.
بررسی تجربی در این سطح را میتوان با جنبههای منفرد مؤلفههای اقتصادی و غیراقتصادی شکلبندی اقتصادی – اجتماعی و ستیزهای طبقاتی و جز آن با شناسایی روابط دیالکتیکی بین عناصر تشکیلدهندهی یک هستی اجتماعی مرتبط ساخت. در این سطح همچنین میتوان بر جنبهی اقتصادی روابط طبقاتی و دگرگونی تاریخی آن متمرکز شد.
عملیاتی کردن ساختار طبقاتی اقتصادی
در سطح یک جامعهی انضمامیتر
با آگاهی از تمامی نکات بالا، در این بخش بر روش عملیاتیکردن کمّی جنبهی اقتصادی ساختار طبقاتیمان که در کشورهای مشخصتر تکامل پیدا کرده میپردازیم و مثالی از این کمّیسازی با توجه به مورد ایران به دست میدهیم. این امر مستلزم روشنسازی برخی جنبههای مهم مفهومی و روششناختی تقریب آماری مفاهیم طبقات اقتصادی است که بدون بسیاری از جزئیاتی که چنین مطالعهای مستلزم آن است، در کاربرد سادهشدهی جنبهی کمّی بررسی ما از مورد ایران در سالهای ۱۳۵۵ و ۱۳۷۵ و ۱۳۸۵ بازتاب یافته است.[xiv]
ساختار طبقاتی در سطح انضمامی جامعهی سرمایهداری در حال توسعه (یا تمامی جوامع سرمایهداری) بر روابط تولیدی و ابعاد سهگانهی مالکیت وسایل تولید، کارکردهای سرمایه و کار، و تصاحب ارزش اضافی و کار اضافی مبتنی است. با تعدیل ترکیب این ابعاد که در ارتباط دیالکتیکی با یکدیگرند با مورد نظام اقتصادی – اجتماعی سرمایهداری در حال توسعه که در آن به لحاظ مفهومی دو طبقهی اصلی کارگر و سرمایهدار را همراه با طبقهی متوسط متناقض، طبقهی خردهبورژوا و جایگاه مبهم کارمندان دولت شناسایی میکنیم. این تعدیل در حقیقت عملیاتی کردن ساختار طبقاتی و مؤلفههای آن در سطح یک جامعهی انضمامی است. این مفهومسازی شناسایی جایگاههای طبقاتی را به کار میبرد و با آمیختن دادههای متعارف اشتغال و سرشماری جمعیت به استخراج و تعدیل دقیق و زمانبرآن آمار به «آمار اجتماعی» طبقات مبادرت میکند. آنگاه، بر اساس این «آمار اجتماعی» باید جایگاه طبقاتی شمار گستردهی آنانی که در انواع روابط در فعالیتهای اقتصادیشان و در چارچوب شیوههای متفاوت تولید درگیرند، به دقت برمبنای ابعاد نظری طبقاتی در روابط تولید در سطوح دوم و سوم تحلیل مشخص شود. این قاعدههای عملیاتی همچنین بررسی سرشت طبقاتی دگرگونی برمبنای جنسیت، قومیت، گروههای سنی، بیکاری، فعالیتهای منطقهای یا بخشی مختلف برای مطالعات اجتماعی – اقتصادی و سیاسی را امکانپذیر میسازد.
جایگاه طبقاتی – برمبنای مفهومپردازی ما از طبقه، جایگاه طبقهی اجتماعی درون روابط تولید واحد مکسوری از دورپیمایی سرمایه در سپهرهای تولید و گردش است. نظریهی ما تأکید دارد که این دورپیمایی دارایی ویژگی دوگانهی فنی و اجتماعی است. [xv] محتوای فنی کار ارائهگر عملیات انضمامی موردنیاز آن جایگاه در تقسیم فنی مشخص کار است. اما محتوای اجتماعی و ازاینرو جنبهی رابطهای طبقاتی آن که کانون توجه ما از معیار رابطهی طبقاتی است، برمبنای سه جنبهی پیشگرفتهی روابط تولید سرمایهداری شناسایی میشود که مشارکتکنندگان در فرایند تولید و گردش را مرتبط میسازد. از میان این سه عنصر مالکیت، تصاحب ارزش اضافی و زمان کار اضافی، و جنبههای کارکردی، عنصر مالکیت وسایل تولید همواره نقش مسلط را در آمیزههای مختلف احتمالی از این سه بُعد ایفا میکند. در مورد ساختار اقتصادی سرمایهداری ناب، آمیزهای که تحلیل ما درمییابد، به رابطهی دوقطبی کارگر – سرمایهدار میانجامد. با این حال، در سطح پایینتر انتزاع، مفصلبندی شیوهی های مختلف تولید تحت چیرگی سرمایهداری و فرایند ناقص کالاییسازی در ساختار سرمایهداری، میتوانیم سایر جایگاههای طبقاتی را در دورپیمایی سرمایه در تولید و گردش، و جایگاههای طبقاتی دیگری در دیگر شیوههای تولید احتمالی بیابیم.
علاوه بر این، بازتولید طبقات اجتماعی، با ثابت درنظر گرفتن متغیرهای سیاسی و ایدئولوژیک، منوط به بازتولید جایگاههایی که از لحاظ دیالکتیکی مسلط هستند و نیز بازتولید آنانی است که در سپهرهای تولید و گردش دورپیماییهای سرمایه حضور دارند. بازتولید این جایگاهها به تغییر در فرایند تولید سرمایهداری منوط است که با تکامل فنی دایمی، و تغییر محتوای فنی واحد جزئی فرایند تولید، همراه است. این تغییر فنی را میتوان پیآمد تغییر در محتوای اجتماعی آن جایگاه در نظر گرفت. با این همه، بازتولید افراد کموبیش پایدار است و تنها در صورتی رخ میدهد که در شرایط مشخصی این افراد یک جایگاه با محتوایی اجتماعی را به جایگاهی دیگر ترک کنند. این امر بیانگر آنست که درک تغییر در ساختار اجتماعی قبل از هر چیز مستلزم بررسی تغییرات در بازتولید جایگاهها است. گفتن ندارد که مفهومپردازی این مسایل برای مفهومپردازی جدی و تقریب کمّی طبقات ضروری است.
شغل و طبقه – بررسی تجربی – کمّی عملیاتی کردن ساختار طبقاتی و جایگاههای طبقاتی آن مستلزم روشنسازی سه مسألهی مرتبط با یکدیگر است. نخست، باید اعتبار استفاده از دادههای مشاغل را برای بنای ساختار طبقاتی تجربی توجیه کنیم، چراکه اغلب پژوهشگران مارکسیست در کشورهای مختلف کمتر به اتکا به دادههای سرشماری یا پیمایش جمعیت و نیروی کار برای تقریب ساختار طبقاتی در زمان مشخص یا در طی زمان میاندیشند. [xvi] دوم، بررسی ما باید دربارهی انتساب طبقاتی مردان و زنان، و جنبههای جنسیتی و قومیتی طبقه روشن باشد. سرانجام، باید تناظر میان طبقه، شغل و جنسیت را مورد توجه قرار دهیم.
در جوامع سرمایهداری کار مرتبط است با «شغل». افراد، زنان و مردان، این مشاغل و وظایف را با قراردادی رسمی یا غیررسمی انجام میدهند. اما شغل صرفاً کاری که فرد باید انجام دهد یا تقسیم سادهی فنی کار نیست. شغل شاخصی است از منابع بازارپذیر که فرد تحت فرمان یا اختیار دارد و قدرت و اعتبار همراه با آنها. مشاغل همراه با قراردادهای کاری رسمی و غیررسمی در پیوند با حقوق و تعهدات حاکم بر روابط کارفرمایان – کارکنان است.
مشاغل، مانند جایگاههای طبقاتی، ویژگیهایی دارد که مستقل از دارندهی آن شغل است. کارکنان بهعنوان کارگزار صاحبکاران ملزم به انجام کار طبق میل صاحبکار در فرایندهای اقتصادی هستند. علاوه بر این، قراردادهای کاری (رسمی یا غیررسمی) به منظور عملکردی کارآمد براساس انگیزهی سود صاحبکاران، در تعریف تمامی وظایف شغلی کارکنان کامل نیست. برای اطمینان از این که کارکنان بهطور دایم در جهت هدف سود صاحبکار فعالیت دارد، علاوه بر سرپرستی و هماهنگی فرایند کار، نوعی کنترل کارکنان به دست صاحبکار، ضروری است. این نوع کنترل براساس ماهیت فرایند کار و موقعیت کارکنان متفاوت است. علاوه بر این، ساعات کاری انعطافپذیر یا نامنعطف، حقوق ماهانه یا دستمزد ساعتی، رسمی بودن نظارت بر عملکرد شغلی همراه با مقولههای متفاوت اصلی مشاغل، مانند مشاغل یقهآبی در برای یقهسفید، ویژگیهای مهم تبعیضزای روابط شغلی برای جایگاههای طبقاتی درون گروههای کارکنان است. بنابراین، تنها دادههای اشتغالی که با توجه به ابعاد طبقاتی یا محورهای مالکیت وسایل تولید، رابطهی استثماری، کارکردهای طبقاتی تعدیل و وفق داده شدهاند، بررسی طبقهی اجتماعی قابل اتکا خواهد بود.
در بررسی تجربی – کمّی، شغل افراد را باید از منظر سه بُعد روشن طبقاتی کنترل کرد. تنها برمبنای تعدیل ژرفکاوانهای از این دست و اتکا به درهمتنیدن سه نوع ماتریس آماری سرشماریها و پیمایشها در مورد نیروی کار شاغل، دادههای اشتغال معیارقابلاتکایی برای ترسیم ماهیت طبقاتی روابط صاحبکار – کارکن در طول زمان و در مقطع زمانی مشخص است. این ماتریسها با طبقهبندی متقاطع دادههای آماریِ نیروی کار شاغل تدوین شدهاند و عبارتند از: وضع شغلی – گروههای عمدهی فعالیتهای اقتصادی؛ وضع شغلی – گروههای عمدهی شغلی؛ و گروههای عمدهی شغلی – گروههای عمدهی فعالیتهای اقتصادی.
بنابراین، تا جایی میتوان به عناوین شغلی برای تقریب ساختار طبقاتی اتکا داشت که تمایزهای تحلیلی بالا بین شغل و طبقه در نظر گرفته شود.
علاوه بر این، بررسیهای طبقاتی تطبیقی در یک کشور یا میان کشورهای مختلف، برمبنای دادههای دهسالهی سرشماری جمعیت و اشتغال، و با آگاهی از مفهومپردازی طبقات، به تعاریف و طبقهبندیهای قابلمقایسهی سازمان بینالمللی کار، نیاز دارد. به سبب دگرگونیهای فناورانه و متعاقب آن مباحثات دانشگاهی برسر مضمون فنی و اجتماعی طبقهبندیهای اشتغال – بیکاری در میان کارشناسانی که تغییراتی در طبقهبندیها و تعاریف پیشنهاد میکنند، این طبقهبندیها و تعریف مشاغل با گذشت زمان تغییر میکند. وانگهی، براساس اهداف ما و در عین حال به سبب فقدان دادههای مقایسهای برای برخی جنبههای چنین مطالعاتی، ممکن است یا جایگاههای فرعی در جایگاههای اصلی طبقاتی پیشنهاد کنیم و یا ناگزیر باشیم برخی جایگاهها را در یکدیگر ادغام کنیم تا فقدان دادهها برای برخی مقولهها را جبران کنیم.
روندهای اصلی ترکیب طبقاتی در ایران
چیرگی سرمایهداری بهمثابه شیوهی تولید غالب از اوایل دههی ۱۳۴۰ و بهویژه در پی آغاز اصلاحات ارضی، و دورهی انقلابی ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۸ و گذار آن به فرایند برونتابی از ۱۳۶۸، تأثیر مهمی بر پیکرهبندی ساختار طبقاتی در ایران داشته است. [xvii] در ادامه، برمبنای پژوهش مستمرمان دربارهی این موضوع در ایران و ترکیه، و برای اختصار، صرفاً روند درازمدت در دگرگونی ترکیب ساختار طبقاتی را در ایران ارائه میکنیم. هدف در اینجا صرفاً ارائهی چشماندازی کلی از این روندهاست که پیش از انقلاب و پس از آن از مراحل مهم اجتماعی – اقتصادی و سیاسی گذر کرده است. این مشاهدات متکی بر مباحث نظری اساساً مبتنی بر پژوهش منتشرشده و در دست انجاممان دربارهی ساختار طبقاتی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ است.
شالودههای مقدماتی پیریزی بازار داخلی و گسترش اولیهی روابط تولید سرمایهدارانهی شهری در دورهای طولانی بین دو کودتای ۱۲۹۹ و کودتای ۱۳۳۲ پیریزی شد. دورهی بین کودتای مرداد ۱۳۳۲ و انقلاب ایران در اواخر ۱۳۵۷، نمایانگر گذار شتابان صورتبندی اجتماعی ایران به سرمایهداری در دههی ۱۳۳۰ و چیرگی قطعی سرمایهداری در اوایل دههی ۱۳۴۰ است. در این فرایند طولانی اصلاحات ارزی و راهبرد اقتصادی صنعتیشدن از راه جایگزینی واردات در دههی ۱۳۴۰ نقش مهمی داشت.
در اوایل دههی ۱۳۴۰، شیوهی تولید سرمایهداری بر تمامی روابط و فرایندهای اقتصادی پیشاسرمایهداری چیره شد. این گذار عمدتاً به میانجی نقش فعال دولت در فرایندهای تولید و گردش و سیاستهای راهبردی اقتصادی آن در روابطی دیالکتیکی با بینالملی شدن شتابان سرمایهی پولی و تولیدی و دولتهای امپریالیستی فراملی، همراه با طبقهی سرمایهداری داخلی و مبارزات اقتصادی – اجتماعلی است. با این حال، در ابتدا، با توجه به سرشت روابط قدرت میان دولت، طبقات و نیروهای فراملی، این دگرگونی در تابعساختن کار از سرمایه (خصوصی و دولتی) نسبتاً آهسته بود و با بقا و تجدیدساخت شیوههای تولید غیرسرمایهداری، بهعنوان مؤلفههای درهمآمیختهی بازتولید گستردهی سرمایه به رغم رشد آهستهی پرولتری شدن، طبقهی متوسط و خردهبوروژازی در فعالیتهای اقتصادی مدرن همراه شد. وزن بالا (اندکی کمتر از ۵۰ درصد) نیروی کار شاغل در فعالیتهای اقتصادی خردهبورژوایی در تولید و گردش و به همراه آن کارگران خانگی بدون مزد در نواحی شهری و روستایی، تبلور این ویژگی است. با این حال، با رشد بسیار زیاد درآمدهای نفتی در اختیار دولت در دههی ۱۳۵۰، فرایند انباشت سرمایهی خصوصی و دولتی و پرولتریزه شدن جمعیت در هردو نواحی شهری و روستایی با افزایش فعالیتهای اقتصادی دولتی و گسترش بنگاههای صنعتی بزرگ و متوسط و بانکداری تجاری – سرمایهگذاری همراه شد. تا سال ۱۳۵۵ رشد سهم نسبی طبقات کارگر و متوسط، بهویژه آنانی که برای دولت کار میکردند و همچنین افزایش سهم خردهبورژوازی در فعالیتهای مدرن اقتصادی، بسیار چشمگیر بود. در عین حال، سهم نسبی نیروی کار شاغل در تولید کالایی سادهی سنتی و مبادله (و کارگران بدون مزد) کاهش یافت.
نیروی انقلاب موازنهی قدرت سیاسی طبقاتی در دولت، طبقهی حاکم و مسلط، و رابطه بین دولت، طبقات اجتماعی و نیروهای فراملی را تغییر داد. بخش اسلامگرای شیعهی خردهبورژوازی و طبقهی متوسط همراه با تجار و سرمایهداران صنعتی اسلامگرا به طبقهی حاکم پیوستند کارگزاران سیاسی اسلامگرای آنان در بخشهای اجرایی، قضایی و مقننهی دولت و دستگاه قانونی مسلط شدند. در نتیجه به سبب منافع متفافت طبقاتی، سیاسی و ایدئولوژیک بهسرعت نزاع بین بوروژوازی و خردهبورژوازی در نزاع جناحی بین دو طبقهی حاکم بر سر سیاستهای راهبردی سیاسی، اجتماعی، ایدئولوژیک و اقتصادی بازتاب یافت.
اختلال در فرایند انباشت و جنگ خونین فرسایشی و تحریم اقتصادی غرب در نخستین دههی انقلاب، گسترش روابط سرمایهدارانهی خصوصی در نواحی روستایی و شهری را به تأخیر انداخت. این امر در افول نسبی سهم طبقهی کارگر در بخشهای خصوصی و دولتی، و افزایش سهم کارکنان سیاسی در ردههای بالایی و میانی تبلور مییافت.
در پایان دورهی جنگ ایران – عراق، دولت اسلامی بازسازی و احیای روابط سرمایهدارانهی تولید را از راه سیاست اقتصادی نولیبرالی همراه با ترکیبی از راهبرد جایگزینی واردات و توسعهی صادرات آغاز کرد. این فرایند به پذیرش راه توسعهی سرمایهداری «اسلامی» در پایان جنگ منتهی شد. بازسازی نظام سرمایهدارانهای که تا حد زیادی تضعیف شده بود، منادی فرایند برونتابی بود. بنابراین، روند درونتابی دههی پیشین معکوس شد. علاوه بر این، دولت خود را متعهد به کاهش فعالیت و مداخلهی خود در تولید و گردش، به نفع بنیادهای شیعی شبهدولتی و بخش خصوصی و نهایتاً سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ساخت. سیاستهای اقتصادی نولیبرالی، اگرچه به سبب منازعات ایدئولوژیک، سیاسی و کمتر اقتصادی درون دولت، آشفته و پرتناقض بود، نشانگر تمایل خردهبورژوازی و بورژوازی بزرگ برای احیای فعالیتهای خصوصی و نیمهدولتی بود. اعمال این سیاست راهبردی نهادهای بازار کار و سایر کالاها را بازسازی کرد. این فرایند به سلطهی مؤثر انحصاری شرکتهای هلدینگ بسیار بزرگ بنیادهای شیعی، سپاه پاسداران و سرمایهداران خصوصی مرتبط با آنان در فرایندهای تولید و گردش بهعنوان پیمانکاران بنیادها وسپاه یا مرتبط با سپاه و بنیادها بهعنوان سهامداران یا عرضهکنندگان کالاها و خدمات منجر شده است. در این دوره شاهد افزایش پرولتری شدن جمعیت شهری – روستایی و غیردهقانی شدن کشاورزی و بدین ترتیب انباشت سرمایهدارانهی خصوصی و دولتی – فرادولتی هستیم. در حالی که دورهی نخست بعد از انقلاب همراه بود با گسترش فعالیت سرمایهداران سنتی و خردهبورژوازی، در دورهی برونتابی شاهد افزایش بسیار در شمار سرمایهداران مدرن و کارگرانشان و کارکنان طبقهی متوسط، افزایش مدام، لیکن آهستهی سهم طبقهی کارگر و خردهبورژوازی مدرن، بهویژه در فعالیتهای خصوصی، و کارگزاران سیاسی و افول آرام سهم خردهبورژوازی سنتی و نیروی کار بدون دستمزد همراهشان، هستیم. اگرچه جنبهی سیاسی فرایند برونتابی به سبب تنش دایم در ماهیت ازهم گسستهی حاکمیت قانون تکمیل نشده است، روندهای اقتصادی – سیاسی در بازپیکرهبندی بخش شاغل ساختار طبقاتی کاملاً آشکار است.
پژوهش ما در مقایسهی سهم نسبی طبقات از جمعیت شاغل در ایران دورهی بعد از انقلاب با دورهی ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ نشان میدهد که بهرغم تفاوتهای خاصی در جزئیات، شباهتهای مهمی بین این دو دوره وجود دارد. اگر تغییرات بعد از ۱۳۶۵ را بهعنوان یک روند شناسایی کنیم، الگوی روشنی در جهت بازسازی پیکرهبندی طبقاتی ۱۳۵۵ وجود دارد، هرچند سهم نسبی طبقهی کارگر در دههی اخیر در مقایسه با قبل از انقلاب کاهش یافته است.
برمبنای مطالعات پیشین ما دربارهی ساختار طبقاتی در ایران و مطالعهی منتشرنایافتهی فعلی در مورد ساختار طبقاتی در ایران و ترکیه، میتوانیم مشاهدهمان در مورد ایران را اینگونه خلاصه کنیم:
از ۱۳۵۵ و از اواخر دههی ۱۳۶۰ کموبیش هماهنگ با اجرای برخی سیاستهای اقتصادی نولیبرالی، روندهای زیر را در ترکیب ساختار طبقاتی در ایران مشاهده میکنیم:
– روند آرام کاهنده در سهم خردهبورژوازی در برابر روند آهسته اما فزاینده در سهم نسبی طبقهی کارگر در نواحی شهری و روستایی از۱۳۶۵ به این سوی.
– افت نرخ رشد سهم طبقهی متوسط در طبقات در میان جمعیت شاغل.
– اگر در ۱۳۵۵، بزرگترین طبقه به لحاظ کمّی طبقهی کارگر بود، امروز اندازهی کمّی این طبقه بهرغم افول نسبی سهم خردهبورژوازی، تنها اندکی بیش از حجم خردهبورژوازی در کل جمعیت شاغل است.
– دوام تمرکز سهم کارگران در بخش اشتغال خصوصی، و دوام تمرکز سهم کارکنان دولتی درکل اشتغال در مقایسه با این سهم در بخش خصوصی.
– اگر جمعیت گستردهی بیکار موجود در بازار کار را که عمدتاّ فاقد مالکیت وسایل تولیدند، به تعداد کارگان شاغل بیفزاییم، طبقه کارگراز نظر کمّی بدون شک بزرگترین طبقهی جامعه بهحساب میآید.
– کاهش آهستهی نرخ رشدسهم طبقهی سرمایهدار در کل اشتغال.
– با توجه به شهرنشینی فزاینده، رشد بسیار اندک مشارکت زنان در بازار کار، و نرخ بالای بیکاری زنان و جوانان.
در مقایسه با ترکیه و برخی از دیگر کشورهای خاورمیانه، به جز سرمایهداران و خردهبورژوازی و طبقهی متوسط حرفهای اسلامگرا، نه طبقهی کارگر، نه سایر طبقات، هیچ کدام نتوانستهاند از سازمانهای اقتصادی و سیاسی خودشان بهرهمند باشند.
طبقه کارگر ایران همواره از پایین بودن درآمد، و نداشتن مزایا، ناایمنی محیط کار، و امنیت شغلی ، شبح بیکاری (اغلب به دلیل بیکاری گسترده و یا تعویق در پرداخت یا عدمپرداخت دستمزد) آسیب دیده است. برپایی سازمانهای مستقل کارگری از آغاز پیدایش طبقهی کارگر در نخستین سالهای نخستین قرن بیستم برای طبقهی کارگر ایران همواره بهغایت دشوار بوده است. با این حال خیزش دو دهه ی اخیر جنبش کارگری برای تشکیل سازمان های مستقل کارگری، تلاشی باارزش است برای یافتن ایدههای نو، و طرح مباحث جدید درمیان فعالان کارگری، کمیتههای کارگری و چند اتحادیهی مستقل صنفی در مورد مسایل سازمانی، و صورتبندی مطالبات کارگری. آنها شیوه های جدید سازمانی را در شرایط دشوار موجود تجربه میکنند. سابقهی طولانی مبارزهی کارگران ایران همواره چنین بوده است که رهبران و فعالان کارگری نهتنها با تهدید کارفرماها و از دست دادن شغل مواجه بودهاند، بلکه بارها حبس، شکنجه و تهدید می شوند، و حتی خانوادههای آنان از ارعاب در امان نیستند.
جنبهی جالب و مرتبط بررسی کمّی و نسبی دگرگونی در ترکیب طبقاتی طبقات کارگر و متوسط شاغل (بهجز سرمایهداران، خردهبورژوازی و لایههای پایین کارگزاران سیاسی دولت)، امکان تقریب و ردیابی روندها در فرایندهای مسلط سرمایهدارانهی تولید و گردش در بخشهای خصوصی و دولتی است. بررسی منتشرناشدهی ما از ۱۳۵۵ تا ۱۳۹۰ نشاندهندهی ترکیبها و تغییرات زیر در فرایندهای سرمایهدارانهی تولید و گردش است.
– در دورهی ۱۳۵۵-۱۳۹۰، سهم نسبی اشتغال بخش خصوصی در فرایندهای تولید – گردش کلی سرمایهداری خصوصی به نفع سهم اشتغال سرمایهدارانهی دولتی (دولتی و شبهدولتی) در این دو فرایند کاهش یافت. در ۱۳۹۰، این نسبتها بهترتیب حدود ۷۰ و ۳۰ درصد در فرایندهای کلی تولید – گردش سرمایهدارانه بود، که قابلمقایسه است با نسبتهای بهترتیب ۷۷ و ۲۳ درصد در ۱۳۵۵.
– در ۱۳۹۰ در مقایسه با ۱۳۵۵، سهم نسبی طبقهی کارگر شاغل و کارکنان طبقهی متوسط در بخش خصوصی و دولتی (منهای ردههای مختلف کارگزاران سیاسی و خردهبورژوازی) در فرایند تولید ۷۲ درصد و در فرایند گردش ۲۸ درصد بود که قابل مقایسه است با سال ۱۳۵۵ که این سهمها بهترتیب ۸۲ و ۱۸ درصد در سال ۱۳۵۵ بود.
– در سطح تفصیلیتر، درمییابیم که درون هرکدام از فرایندهای تولید و گردش، کارکنان بخش خصوصی اکثریت شاغلان را تشکیل میدهند. با این حال، طی ۱۳۵۵ تا ۱۳۹۰، بخش خصوصی بیشتر به سمت فرایند گردش جابهجا شده است، در حالی که کارکنان بخش دولتی و فرادولتی در فرایند تولید افزایش یافته است. در این دوره، در فرایند تولید سهم کارکنان بخش خصوصی به ۷۱ درصد کاهش و دولتی به ۲۹ درصد افزاش مییابد. در همین دوره، سهم کارکنان خصوصی در فرایند گردش به ۶۷ درصد افزایش و کارکنان دولتی به ۳۳ درصد کاهش مییابد.
یادآوری پایانی
با واکاوی جنبههای هستیشناختی و شناختشناسی مارکس، به مطالعهی روابط پیچیده بین روابط اجتماعی مختلف در سرمایهداری به طور عام، و در نتیجه مفهومپردازی طبقات اجتماعی در سرمایهداری بهطور خاص، دست زده و تلاش کردهایم تحلیل مارکس از تعیّن طبقهی اجتماعی در سطح انضمامیترِ تعیّن را نشان بدهیم. امیدواریم نتیجهی پیوند تعهد سیاسی و دقت نظری، موردتوجه آنانی قرار گیرد که راهحل مناسب پیشِ روی جنبش کارگری را حرکت به سمت سوسیالیسم میدانند.
نزد مارکس تحلیل طبقاتی شالودهی نقد علم اقتصاد متعارف است، چراکه اقتصاد سرمایهداری اساساً رابطهای است برمبنای استخراج کار اضافی از یک طبقه توسط طبقهای دیگر. روش نظری مارکس که از مشاهدهی تجربی تا ترسیم انتزاعی سرمایه بهطور عام، یعنی رابطهی ذاتی، آن آغاز میشود و سپس به سطح انضمامیتر تحلیل ارتقا مییابد، بنیاد بررسی ما از طبقات در جوامع سرمایهداری را تشکیل میدهد.
در بسیاری از برسیهای مارکسیستی اصول روششناختی که راهنمای استدلالهای نظری هستند بهصراحت بیان نمیشوند و در نتیجه مشکلاتی غیرضروری در تفسیر ایجاد میکنند. از این رو، ما بررسی ساخت اقتصادی طبقات در سرمایهداری را با پرسش از دیالکتیکِ روابط اجتماعی و سطوح انتزاع – انضمام آغاز کردیم. این امر به بحثی فشرده بر سر اصول روش دیالکتیکی منتهی شد.
همانگونه که در بخشهای قبلی دیدیم، روش شناسی نقد اقتصاد سیاسی کلاسیک و نوکلاسیک مبتنی بر سه اصل عمدهی روابط دیالکتیکی بین پدیدههای اجتماعی بر اساس وحدت ضدین است. پدیدههای اجتماعی در یک کلیّت اجتماعی در وحدتی متضادند که هم بالفعل و هم بالقوه، هم تعیینکننده و هم تعیینشدهاند، و همواره در حال تغییرند. این پدیده ها از وضعیتی بالقوه برمیبالند، تحقق مییابند و به وضعیت بالقوهی دیگری بازمیگردند. منطق دیالکتیکی برای بررسی روابط – فرایندهای اقتصادی و غیراقتصادی در نظامهای اجتماعی – اقتصادی، ثبات پویا و تغییر آنها، بر مقولات فلسفی از جمله کل و جزء، انتزاع و انضمام، وحدت نامتناهی و متناهی در حرکت، مطلق و نسبی، درونی و برونی، شکل و محتوا، نمود و ذات، حدوث و وجوب، اتکا دارد. دو اصل منطقی عام آن در بررسیهای اجتماعی، وحدت تاریخی و منطقی و روش فرارفتن از انتزاع به انضمام درسطوح مختلف انتزاع و انضمام است. این، چارچوب سرشت دیالکتیکی تولید دانشِ اجتماعی است که در منطق دیالکتیکیِ پژوهش نزد مارکس بازتاب مییابد.
برمبنای روش نظری مارکس، ما از ترسیم انتزاعی «سرمایهداری ناب» و طبقات همپای آن به روابط اجتماعی انضمامیتر (یا کمتر انتزاعی) در سرمایهداری و ساختار طبقاتی آن حرکت کردیم. اصل پایهی روششناختی که این فرایند را هدایت میکند چنین است: تنها روشهایی که فرایندهای واقعی را بازتاب میدهند یا مشاهدهی این فرایندها را تسهیل میکنند، مناسب و بجاست. نظریهها و فرضیههای بدیل برمبنای این اصل پذیرفته یا رد میشود. این امر بهویژه در مورد رابطهی تناقضآمیز بین طبقات اجتماعی اهمیت دارد.
بنابراین، در مطالعهی ما، تمامی فرایندهای اقتصادی و غیراقتصادی، یعنی تمامی پدیدههای اجتماعی، در یک کل اجتماعی در وحدت متضاد مؤلفههای بالقوه و بالفعل، عناصر تعیینکننده و تعیینشده، در حرکت و تغییر دایمیاند. چنان که در بخش نخست دیدیم، این تفسیر از تعیّن دیالکتیکی اشاره بر این دارد که رابطهای خودکار، بلافصل و بدون میانجی بین آن چیزی که وحدت دیالکتیکی مؤلفههای اقتصادی و غیراقتصادی است و پراتیکهای اجتماعی در کلیت یک جامعه وجود ندارد. در اینجا سرشت تعیینکنندهی تولید بر سایر روابط به شیوهای مورد تأکید قرار میگیرد که هم از دترمینیسم متعارف در چنین ادعاهایی اجتناب شود و هم ویژگی تاریخی این روابط اجتماعی موردتأکید قرار گیرد. هر دیدگاه دیگری یا برمبنای نگاه تقلیلگرای اقتصادی یا علت و معلول مکانیکی اقتصاد و جامعهشناسی متعارف، یا پیوند نامتعیّنی از روابط متقابل کارکردی – ساختاری متعارف، ویا تبیین ذهنی – ایدهآلیستی ناب، بنا میشود.
تمامی مفاهیم علوم طبیعی و اجتماعی – تاریخی تقریبی از واقعیت هستند. آیا معنایش این است که تخیلی است چون تقریبی از واقعیت است؟ خیر. یک مفهوم نخست از واقعیت منتزع میشود و ولو آن که سرشت ذاتی واقعیت را بازتاب دهد، قادر نیست بیواسطه و بهطور کامل با واقعیت انطباق داشته باشد. باید فضای کافی برای این واقعیت گذاشت که ما در اینجا نه با یک فرایند منطقی ناب، که با فرایندی تاریخی و بازتاب تبیینی آن در تفکر و پیگیری منطق درونی آن سروکار داریم.
در مطالعهی حاضر دربارهی جنبهی اقتصادی شناسایی طبقه و ساختار طبقاتی، بین فعالیت نظری – مفهومی در سطح بالای انتزاع و ارتقای این نظریه به بررسی انضمامیتر وضعیتهای مشخص تاریخی تمایز قائل شدیم. با این حال، تأکید کردیم که این دو جنبه به لحاظ دیالکتیکی جداییناپذیر است. برمبنای این چشمانداز، شناسایی شالودهی اقتصادی طبقات اجتماعی صرفاً نخستین گام ضروری برای مطالعهی مبارزهی طبقاتی است. با آگاهی از جنبهی روششناختی تعیّن دیالکتیکی و سطوح انتزاع – انضمام، طبقات اصلی و طبقات فرعی در هر سطح انضمامی در یک جامعهی سرمایهداری را شناسایی کرده و نشان دادهایم که چهگونه برمبنای مفهومسازیمان از طبقات قادریم جنبهی اقتصادی طبقات اجتماعی شاغل را به صورت کمّی نشان بدهیم. بدین ترتیب، تقریب کمّی ساختار طبقاتی نیروی کار شاغل شالودهی لازم، اما نه کافی، برای بررسی خود طبقه است. با این حال، چنین مطالعهای بنیادی برای مطالعاتی فراهم میکند که چنان که مارکس در نامهای در ۲۲ فوریهی ۱۸۸۱ نوشت، متواضعانه مدعی «اندکی عقل سلیم» است و به رهایی از «پیشبینیهای آیینی و بهناگزیر تخیلی» گرایش دارد. (نامهی مارکس به دومیلا نیووان هایس)
در صورتبندی اقتصادی – اجتماعی سرمایهداری کارگران و سرمایهداران طبقات اصلی هستند، در عین حال طبقهی متوسطِ بهشدت متناقض (در بخشهای خصوصی و دولتی) و خردهبورژوازی (در فعالیتهای سنتی و مدرن) بهرغم اهمیت کمّی نسبی بهویژه در کشورهای درحالتوسعه، طبقات فرعی را تشکیل میدهند. اما طبقات اجتماعی را نباید تنها در خود بهعنوان نیروی عینی غیرشخصی اقتصاد و سرمایه در نظر گرفت. طبقات باید برای خود بشوند، یا به عبارت دیگر برمبنای منافع عینی خود به کنش آگاهانه و سازماندهی دست بزنند. از این رو،در سطح انضمامیتر، مفهومسازی ساختاری طبقه باید سایر مؤلفههای اجتماعی مانند عوامل سیاسی و حقوقی، و شکلگیری آگاهی ایدئولوژیک برای شکلگیری طبقه بهعنوان فرایندی کنشگرانه را نیز در نظر بگیرد. آگاهی طبقاتی متأثر از ایدئولوژی مسلط و نهادهای سیاسی مانند دولت، احزاب سیاسی، رسانهها، نظام مذهبی و آموزشی است. هریک از این عناصر میدان مبارزات طبقاتی و جنبشهای اجتماعی است. بنابراین، در جهان واقعی، فرایند بازتولید اجتماعی در سپهرهای تولید و گردش، به فراسوی بازتولید سرمایه و توان کار میرود و مستلزم وحدت متناقض پیچیدهی روابط اقتصادی و غیراقتصادی، ساختارها و فرایندها، قدرتها و منازعات، است.
با در نظر گرفتن تشدید تهاجم اقتصادی نولیبرالی به کار مزدی و غیرمزدی خانوادههای کارگران، اغلب زنان و نوجوان، و بیکاران، درک رابطه بین کار مزدی، کار بدون مزد، و بیکاری ضروری است. بخش اعظم ساعات پرداختناشده را کار زنان تشکیل میدهد، درک این امر برای هماهنگ ساختن مطالبات سوسیالیستی و فمینیستی نیز ضروری است. سرمایه (از راه تهدید به اخراج کارگران مزدی) و دولت (از راه سیاستهای اقتصادی) از بیکاری برای کنترل تقاضا برای کار مزدی استفاده میکنند. این استراتژی آنهاست و آن را به کار میبرند. بنابراین، نیازهای کارگران مزدبگیر و کارگران بیکار، زنان و مردان، در نهایت با مطالبهی اشتغال کامل وحدت مییابد.
کارِ مزد و حقوقبگیر در کانون تولید سرمایهداری است و اقلیت مالک، یعنی سرمایهداران، به ارزشی اتکا دارند که مزد و حقوقبگیران بهعنوان اکثریت مردم تولید میکنند. با این حال، در طول تاریخ، کار مزدی تنها یکی از اشکال مختلف کار بوده و تمامی جوامع طبقاتی نیز تا اندازهای به اشکال مختلف کار پرداختناشده اتکا داشتهاند.
درست است که کار بدون مزد زنان (و بهندرت مردان) در خانوار و کار بدون مزد فرزندانشان مستقیماً درگیر فرایند سرمایهدارانهی تولید و گردش نیست، اما این فرایند منوط به کار خانگی آنان است و کار آنان به ارزش کالاها تحقق میبخشد. کار خانگی بهنوبهی خود هستی کارگران مزدی را بازتولید میکند و این امر به میانجی بین مزدها و قیمت کالاهای داخلی، قیمت توان کار را تعیین میکند. با گسترش سرمایهداری، مشارکت زنان در بازار کار و فرایندهای تولید و گردش، بهویژه در کشورهای غیرمسلمان، افزایش یافته است. این مشارکت فزاینده مشارکت آنان در مبارزات کارگری را نیز افزایش داده است، هرچند این مبارزات بهویژه در کشورهای مسلمان ناهمگن است. سرکوب طبقاتی و سایر سرکوبهای اجتماعی، جنسیتی، قومیتی، ملی و هویتی متمایز هستند، اما در پیوند با یکدیگرند.
در واکنش به تهاجم توأمان سرمایهداران دولتی – خصوصی علیه کارگران مزد و حقوقبگیر و سایر جنبشهای اجتماعی سرکوبشدگان، طبقهی کارگر و دیگر لایههای مردمی – مترقی باید پیوندهای لازم را بین مبارزاتشان برقرار کنند. اکثریت سرکوبشدگان مالک وسایل تولید نیستند، اما اگر طبقهی کارگر نیازهای جنبشهای غیرطبقاتی را به رسمیت نشناسد و آنها را طرح نکند، هرگونه وحدتی صوری، مکانیکی، سادهانگارانه و در نهایت سرکوبگرانه خواهد بو د. کارگران مزد و حقوقبگیر در مقام یک طبقه بخشی از گروههای اجتماعی متعدد سرکوبشده هستند. وحدت مبارزهی طبقاتی با مبارزات گستردهتر این گروهای اجتماعی برای دگرگونی نظام سرکوب ضروری است.
هماکنون، مبارزات کارگران مزدی و غیرمزدی و بیکار در کشورهای سرمایهداری درحالتوسعه عمدتاً تدافعی است و هدفش حفظ حقوقی است که به سختی بدان دست یافتهاند. سیاست دگرگونیطلب – رهاییبخش باید با تقویت فعالانهی مبارزات بالفعل، از وضعیت تدافعی به تهاجمی حرکت کند.
همان گونه که در بخش سه گفتیم، بحران فرجامین سرمایهداری بیشتر گرهگاهی انسانی و تاریخی است تا مسألهای اقتصادی. با این حال، بنیاد سیاسی جامعهای بهترآن طبقهی اجتماعی است که دانش تاریخی، فنی و اجتماعی دارد و برای سازماندهی نیروهای تولید اجتماعی برای اهداف اجتماعی بهتر از اعتمادبهنفس برخوردار است. این مسیر راهبردی به سوی هدف مستلزم رهبری دموکراتیک آن طبقه است.
بهعنوان نکتهای پایانی و آموزنده برای تمامی نظریهپردازیها و کنشگریها، پیام گفتاورد زیر، صرفنظر از بستر مشخص آن، در همهی زمانها و مکانها صادق است:
«برای از نو ساختن …، با هر مشقتی باید آغاز کنیم نخست به آموختن، دوم به آموختن و سوم به آموختن تا آنگاه دریابیم که آموزش عبارتی منسوخ یا حرفی باب طبع امروزیها نخواهد بود (باید با صداقت تمام بپذیریم که کموبیش همواره دستخوش آن هستیم) تا دریابیم آموزش بهواقع باید بخشی از هستی ما بشود تا در عمل و بهتمامی عنصر مؤلفهی زندگی اجتماعی ما باشد.» (لنین، بهتر است کمتر ولی بهتر باشد، ۱۹۲۳)
پینوشتها
[i] دربارهی «کارکرد سرمایه» و سرمایهدار ، «کارکرد کار» و کارگر، «کنترل»، «نظارت»، «کارگردانی» ومدیریت در «فرآیند اجتماعی کار»، «کار جمعی» ( کولکتیو)، و سرمایهی گروهی (فراگیر)، ن.ک. مارکس، سرمایه، جلد اول، فصل ۱۳
[iv] دربارهی این دگرگونی تاریخی، ن.ک کرامپتون و گوبای (۱۹۷۷: ۷۰)
[v] توجه داشته باشید که بحث مارکس دربارهی ارزش جاری رانت (اجاره) و بهای زمین، در مالیهی متعارف با استفاده از فرمول ارزش کنونی بهای داراییها عملیاتی میشود.
[vi] در سرمایهداری زمینداران بزرگ ضرورتاً بهطور مستقیم درگیر سازماندهی تولید و واسپاری زمین به اجارهداران سرمایهدار نیستند.
[vii] برای آگاهی بیشتر از بحثی دربارهی کار جمعی و کارکردهای سرمایهی گروهی (فراگیر) ن.ک. کرامپتوان و گابای (۱۹۷۷: ۶۹-۷۶) و کارکدی (۱۹۷۷: ۵۱-۵۷)، رایت (۱۹۹۷: ۲۱)، کارتر (۱۹۸۵: ۶۰-۶۸). برای آگاهی از بحثی دربارهی کار نامولد بهعنوان بخشی از هزینهی سربار نظاممند در مقام بخشی از سرمایهی ثابت یا مؤلفهی غیرسودی ارزش اضافی اجتماعی ن.ک. شیخ (۱۹۷۸) و ام. جی. ای. اسمیت (۱۹۹۳).
[viii] توجه داشته باشید که این مازاد در طی زمان از راه انباشت سرمایه خلق و حفظ میشود، نه بازتولید زیستشناختی کارگران.
[ix] همچنین ن.ک. به فصل نوزدهم جلد اول سرمایه. ابهامات بسیاری در مفهومسازی مفهوم «لمپنپرولتاریا» در نظریهی مارکسیستی طبقات اجتماعی و ساختار اجتماعی سرمایهداری وجود دارد. آیا با جمعیت مازاد و ارتش ذخیرهی کار یا مفهوم جدیدتر «بیثباتکاران» (پریکاریا) و «تهیدستان شهری» مرتبط است؟ این ابهامات بازتاب بههمریختگی واقعی زندگی در محدودههای بررسیهای انضمامی سرمایهداری است. برای بررسی مفهوم لمپن پرولتاریا، ن.ک. دریپر (جلد دو، ۱۹۷۸).
[x] بار دیگر در اینجا بسیاری از پژوهشگران، کنشگران، احزاب و اتحادیههای مارکسیستی به جای مفهومسازی نظری و بررسی تجربی – کمّی کارکنان دولت در ساختار طبقاتی به تعمیمهای ابهامآمیز دست میزدند.
[xi] ن.ک. به نعمانی و بهداد ۲۰۰۶ و بهداد و نعمانی، طبقه و کار در ایران ۱۳۸۶
[xii] مثال برجستهی مطالعه در سومین سطح انتزاع در جامعهی مشخص و دورهی زمانی مشخص مبارزهی طبقاتی در فرانسه (1850) و هژدهم برومر لویی بناپارت (1852) اثر مارکس است. در این آثار که سرشار از جزئیات تاریخی است، مارکس مسیر مبارزهی منافع اجتماعی مختلف را که در شبکهی پیچیدهای از مبارزات سیاسی و بهطور خاص ارتباطات متناقض بین شکل ظاهری یک مبارزه و محتوای اجتماعی واقعی آن بازتاب مییابد تحلیل میکند. مارکس در این دو کتاب به تمامی انواع طبقاتی اجتماعی، مانند جناحهای مختلف بورژوازی، برای مثال مالی و صنعتی (که متمایزند از صنفعتگران و تجار کوچک)، مالکان، دهقانان خردهپا، لایههای پایین طبقهی متوسط، خردهبورژوازی، صنعتگران، پرولتاریا، لمپنپرولتاریا، اشاره دارد که برخی در حال رشد و دیگران در حال افولاند. مضمون مهم کتاب دوم دربارهی استقلال نسبی دولت در برابر طبقات و ارتباط خاص بین دولت و جناح طبقهی حاکم (بورژوازی مالی) است که نقش دولت را بهعنوان تسهیلگر سلطهی جناح طبقاتی حاکم در نظر میگیرد. ن.ک
[xiii] لنین در «مالیات جنسی» به دستکم پنج ساختار اقتصادی در اتحاد شوروی در سال ۱۹۲۱ اشاره میکند، اقتصاد پدرسالاری در شکل مزارع زراعی و قبایلی که برای مصرف خودشان تولید میکنند، تولید کالایی کوچک، و ساختارهای اقتصادی سرمایهداری، سرمایهداری دولتی و سوسیالیستی اشاره میکند. (ولادیمیر ایلیچ لنین، مالیات جنسی، ۱۹۲۱)
[xiv] ن.ک. به نعمانی و بهداد ۲۰۰۶ و بهداد و نعمانی، سی سال جابهجایی طبقات در ایران،۱۳۸۹.
[xv] برای تحلیل تفصیلی جایگاه طبقاتی و تقریب کمّی در سطح انضمامی که منحصراً برمبنای دادههای سرشماری است، ن.ک. (نعمانی و بهداد ۲۰۰۶: فصل دوم). در آن مطالعه ما به دادههای تفصیلی سرشماریهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۷۵ اتکا داشتیم، نه پیمایشهای سالانهی اشتغال که قابلیتاتکای کمتری دارد و بعد دادهها (کل و زن – مرد) را با توجه به معیارهای طبقاتی در یک مقطع زمانی و در درازمدت تعدیل کردیم. با این همه، کار ما در مورد کمّیکردن، کل (زن و مرد) و نیز زنان شاغل در نیروی کار، ساختار طبقاتی، به دورهای در خلال انقلاب ایران بازمیگردد. آن تقریب کمّیِ طبقاتی نهایتاً در یک کتاب سیاسی و سند مفصل دربارهی ساختار اقتصادی ایران در سال ۱۳۶۲ منتشر شد. سپس در در سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۶ این رویکرد تقریب طبقاتی به طور کامل بهلحاظ نظری و تجربی تکمیل و در کتاب کار و طبقه در ایران (۱۳۸۷) منتشر شد.
[xvi] این ادعا مبتنی بر مشاهدهی ما در بسیاری از کنفرانسهای دانشگاهی در امریکا، کانادا، فرانسه و دیگر کشورهای اروپای غربی و ترکیه است که تحلیل طبقاتی و بررسیهای منتشرشدهمان در آن ارائه شده است.
[xvii] ن.ک. بهداد و نعمانی، طبقه و کار در ایران (۱۳۸۶) فصلهای ۳ و ۵.
مقاله ی مارکسیست اقتصاددان آمریکایی ریچارد د ولف در نویدنو که با ترجمه ای روان و دلنشین بانو رفیق راحله طارانی انتشار یافته است، مقاله ی در خور توجه از این روست که با جسارت وضع پیچیده نبرد طبقاتی را در ایالات متحده ی آمریکا مورد بررسی قرار میدهد و بر ضرورت تغییر انقلابی آن حکم می دهد.
ولف نتیجهگیری خود را از تاریخ نبرد طبقاتی در آمریکا در قرن گذشته بیرون میکشد و آن را با وسواس لازم به شرایط کنونی منتقل می کند. او با صراحت امکان پیروزی در انتخابات را به عنوان اهرم برپایی سوسیالیسم نفی میکند که سوسیال دمکراسی اروپایی آن را به شدت تبلیغ و دنبال می کند.
سوسیال دمکراسی بر این تبلیغ آنچنان پای می فشارد و تا آنجا دنبال میکند که «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران را بر آن میدارد با تأسف شکست جرمی کوربین را در انتخابات اخیر بریتانیای کبیر، به مثابه مسدود شدن امکان برپایی سوسیالیسم در بریتانیا ارزیابی نماید.
متأسفانه در پرسش و پاسخ انجام شده با پروفسور ولف این پرسش که برای تدارک شرایط انقلاب اجتماعی در شرایط کنونی آمریکا، انقلابیون باید کدام گام مشخص را بردارند و کدام شیوههای را به کارگیرند، طرح نمیشود و بی جواب میماند که باید امیدوار بود در آینده به آن پاسخ داده شود.
همینطور در گفتگویی که ظاهراً به طور شفاهی انجام شده است، متأسفانه تعریف مارکسیستی از اصلاح و انقلاب در «قسمت اول» ارایه نمی شود. لذا بیان با ناروشنی روبروست. با اجازه ی رفیق گرامی بانوی مترجم، به آن اشاره میشود که شاید سودمند باشد.
در جمله نخست گفته می شود: «اصلاحات و انقلاب همیشه در هم آمیخته هست.»
ولف در ادامه سرشت عینی وحدت دو دوره در تغییرات اجتماعی، دوره ی تدریجی و انقلابی را برجسته میسازد و می گوید: «چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه دوست داشته باشیم و چه نه، اصلاحات و انقلاب همیشه در هم تنیده اند.»
مارکسیست آمریکایی ریچارد ولف، تعریف ارایه شده را با نگاه به پاسخ خود به بخش دوم پرسش در ارتباط با شرایط کنونی در آمریکا و آموزشی که باید از گذشته نبرد طبقاتی در جامعه گرفت، مطرح می سازد.
بی تردید میتوان و باید با همه ی این برداشتها و نتیجهگیری او موافقت نمود. موضوع بررسی این نکته نیست.
موضوع بررسی واژه ی «در امیخته» است که برای بیان رابطه میان اصلاحات و انقلاب به کار گرفته شده است و برای یک بررسی تئوریک از این رابطه ی دیالکتیکی، از ظرافت افتراقی لازم برخودار نیست.
این درست است که تغییرات در جهت رشد و ترقی خواهی جامعه یک روند بهم پیوسته ای را تشکیل می دهند که میتوان آن را «در آمیخته» نیز نامید است. جدا سازی در آن تنها به منظور شناخت دقیق از حرکت ضروری است. همانطور که لنین توصیه میکند برای درک مضمون «خط» باید آن را به «نقطه»ها تقسیم کرد و برید. باوجود این باید رابطه میان دوره و یا مرحله تدریجی و انقلابی را در رشد جامعه رابطهای پیچیدهتر برداشت نمود. قانون دیالکتیکی گذار از کمّیت به کیفیت نو، این پیچیدگی را نشان میدهد و توضیح می دهد.
این سخن درستی است که مرز میان اصلاحات و انقلاب اجتماعی نهایتاً تنها در جریان رشد و ژرفش نبرد طبقاتی قابل تعیین کردن است که ولف برای آمریکا توصیف می کند. تبدیل شدن مبارزه ی دمکراتیک- اصلاحی برای تغییرات مثبت و ترقی خواهانه در جامعه، آن هنگام به تغییرات انقلابی و بنیادین فرامی روید که کیفیت شرایط حاکم، زیربنای اقتصادی آن را تغییر دهد.
زنده یاد احسان طبری در نوشتههای فلسفی و اجتماعی بخش دوم، ص ۵۸، از آن صحبت میکند که «تعین کیفی از سویی پایهٔ ثبات و خودبودگی شیئی و از سویی پایهٔ تنوع و دگربودگی شیئی است.» طبری جمع عددی کمّیت را به معنای شرط پدیدار شدن کیفیت نمیداند و میگوید «چنان که صد تا ریگ یا پنجاه تا ریگ به هر جهت ریگ است و در اثر کم شدن یا فزوده شدن در ٬٬ریگ بودگی٬٬ فرقی حاصل نمی شود.» (هانجا)
در روند انقلاب در جامعه مرز اغلب ناروشن و مبهم میماند و باید آن را از نظر تئوری شناخت شناسی پس از گذار بازشناخت و تعیین نمود. امری که ریچارد ولف در ارتباط با بحران سالهای بیست و سی قرن گذشته در ایالات متحده آمریکا نیز نشان می دهد.
لذا میتوان برای چنین شرایطی که موضوع گفتگوی ولف است، از «در آمیخته» بودن اصلاحات و انقلاب در روند انقلابی صحبت نمود و آن را به عنوان یک روند عینی مبتنی بر تغییر تناسب قوا و سیاست و شیوههای به کار گرفته شده توسط دو طرف، روندی «در هم تنیده» نامید.
ولی مضمون «رابطه ی دیالکتیکی» میان تغییرات کمّی و کیفی در شناخت شناسی مارکسیستی، یا ماتریالیسم دیالکتیک، با قانون رشد کمیّت به کیفیت توضیح داده میشود که مرحلهای با برش انقلابی از گذشته کیفی خود است. واژه «در آمیخته» و «در هم تنیده» با ظرافت افتراقی کافی، این شناخت ماتریالیسم دیالکتیکی را بیان نمی کند.
برای پاسخ به این که “راه حل کدام است اصلاحات یا انقلاب؟” جوابم دو قسمت دارد؛
قسمت اول: اصلاحات و انقلاب همیشه در هم آمیخته هستند. چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه دوست داشته باشیم و چه نه، اصلاحات و انقلاب همیشه در هم تنیده اند. شما همیشه درگیرایجاد تغییراتی در جامعه هستید و ممکن است تصور کنید که چگونگی پیشرفتی که از تلاش شما حاصل می شود، در کنترل شماست؛ اما اینطور نیست. بنابر این شما حتی نمی توانید مهر اصلاحات یا انقلاب را روی تغییراتی که سعی می کنید ایجاد کنید، بزنید چون ما مثال های بی شماری داریم از مواردی که مردم درگیر ایجاد تغییراتی بودند که اگر عطف به ماسبق کنیم می توانیم آنها را اصلاحات به شمار آوریم، ولی نهایتا” منجر به انقلاب شدند و همینطور نمونه های تاریخی بسیاری داریم از مواردی که مردم خیال می کردند آنچه درگیر آن هستند انقلاب است و تصور می کردند کارشان انقلابی ست، ولی نهایتا” به اصلاحات ختم شد.
بنابراین تفکیک کردن آنها یک تفکیک مصنوعی ست. ما نمی توانیم اصلاحات و انقلاب را از هم جدا کنیم و با قاطعیت و به وضوح آنها را از هم تفکیک کنیم. بنابراین، حرف آخر این است که همه ما برای ایجاد اصلاحات تلاش می کنیم، اما برخی ازما به آن ها راضی هستیم و برخی به آن ها قانع نمی شویم و بیشترمی خواهیم. این تفاوت کلی و اساسی است. اینکه کدام طرف مطلوبش را حاصل خواهد کرد یک سوال مطرح و باز است. در مواردی این طرف موفق است و در مواردی طرف دیگر.
اما قسمت دوم پاسخ به سوال را با استفاده از تجربه ای که در ایالات متحده داریم، پاسخ خواهم داد. در دهه ۱۹۳۰ سرمایه داری به شکلی بنیادی در ایالات متحده به چالش کشیده شد، واقعاً به چالش کشیده شد، خیلی بیشتر از آنچه که در بحران سال ۲۰۰۸ شاهدش بودیم. در ایالات متحده یک حرکت عظیم از پایین به وجود آمد. از سال ۱۹۲۹ شروع شد و همینطور تا نزدیک جنگ جهانی دوم بیشتر شکل گرفت و ادامه پیدا کرد. تقریبا بین سال های ۱۹۲۹ تا ۱۹۴۱. این جنبش از پایین که بزرگترین مولفه آن گروهی بود که: CIO (یعنی کنگره سازمان های صنعتی) خوانده می شد، بزرگترین بسیج مردمی اتحادیه های کارگری بود که تا آن زمان آمریکا به خود دیده بود. مطلقا” بی همتا بود. میلیون ها نفری که هرگز قبلا در اتحادیه ای نبودند، افرادی از خانواده هایی که حتی والدین شان هرگز عضو اتحادیه ای نبودند، به طور فعالی به اتحادیه و جنبش اصلاحاتی پیوستند که ایالات متحده آمریکا را دگرگون کرد. آن جنبش اتحادیه ای سی ای او CIO با دو حزب مختلف سوسیالیستی متحد بود: یکی حزب سوسیالیست میانه رو و حزب سوسیالیست تروتسکیست و دیگری حزب کمونیست آمریکا.
کمونیست ها و سوسیالیست ها علی رغم اختلافآتشان در CIO سی ای او، با هم متحد شده و کار موثری را پیش بردند و به یک نیروی قوی تبدیل شدند.
چرا درک این مساله مهم است؟ چون بحث رفرمیسم (اصلاح طلبی) و انقلابی گری در آن زمان هم بحث رایج و مهمی بود. آن زمان سی ای او CIO تمایلاتی داشت که الان ما اصلاح طلبانه می خوانیم کمونیست ها تمایل انقلابی داشتند و (موضع) سوسیالیست ها جایی در این بین بودند. البته ممکن است عده ای تروتسکیست ها را هم انقلابی حساب کنند، می شود تروتسکیست ها را هم انقلابی خواند، اما این به بحث “راه حل کدام است اصلاحات یا انقلاب؟” مربوط نیست. به هر حال کمونیست ها و سوسیالیست ها درسی ای او CIO متحد شدند و نزد رئیس جمهور روزولت رفتند واین پیام را که : شما یا باید کاری کنید که توده مردم بتوانند از این بحران و فلاکتی که درگیر آن شده اند عبور کنند، یا ما انقلاب می کنیم و شما را برکنارمی کنیم به او منتقل کردند. البته کمونیست ها و سوسیالیست ها بیشتر بر انقلاب کردن تاکید داشتند و توجه داشته باشید که ما در حال صحبت در مورد وقایع اوایل دهه ۳۰ هستیم و خیلی از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه نگذشته بود. بنابراین وقوع انقلاب به عنوان یک احتمال، بسیار زنده بود. سوسیالیست ها و تروتسکیست ها و کمونیست ها هم آن زمان از پشتیبانی گسترده ای برخوردار بودند. مساله ده ها و صدها هزارنفر بود. بنابراین آن ها در موقعیتی قرارداشتند که رئیس جمهور (روزولت) فهمید که با یک قدرت واقعی روبروست و آنها را جدی گرفت. روزولت به تجار، سرمایه دارن و اغنیا که خودش هم جز آنان بود مراجعه کرد و مطالبات متحدین اتحادیه و کمونیست ها و سوسیالیست ها را با آن ها در میان گذاشت و به آنها اطلاع داد که خواسته هایشان را پذیرفته و نیاز به حمایت مالی دارد و تلویحا” از آنها خواست یا سرمایه لازم را در اختیار او قرار دهند تا خواسته های اصلاح طلبان را متحقق کند، یا منتظر باشند تا آنها انقلاب کنند، که در آن صورت پول و سرمایه ای نخواهند داشت که به کسی بدهند! به هر حال کمک مالی که نیاز داشت را از سرمایه داران دریافت کرد. البته عده ای مخالفت کردند و از او متنفر شدند ولی اکثرا” از ترس مجاب شدند و پذیرفتند. حالا توجه به این نکته ضروری ست که بعد از دریافت کمک مالی، روزولت به اصلاح طلبان هشدار داد که در صورتی دست به رفرم و اصلاحات خواهد زد که دیگر حرفی از انقلاب زده نشود. چون کمونیست ها و … از انقلاب صحبت کرده بودند. شرطی که روزولت گذاشته بود؛ البته با مخالفت هایی روبرو شد ولی نهایتاً پذیرفته شد. حتی کمونیست ها و سوسیالیست ها سرانجام قراررا قبول کردند و در ازای آن روزولت هم خوب عمل کرد. تأمین اجتماعی و حقوق جبران خسارت بیکاری را ایجاد کرد. او اولین حداقل دستمزد را تصویب کرد و ۱۵ میلیون شغل دولتی برای بیکاران فراهم آورد. این اصلاحات بیش از آن چیزی بود که حتی انتظارش می رفت. در آن مقطع در بحث بین انقلاب یا رفورم ، انقلابیون شکست خوردند و اصلاح طلبان که مطالباتشان را دریافت کرده بودند پیروز شدند. بحث هایی که سال ها طول کشیده بود و بحثی خشن و جدی بود، نهایتا در یک لحظه تاریخی سیاسی به یک تصمیم گیری مشترک منجر شد.
و حالا ۵۰ سال بعد از آن واقعه، وضعیت ما، اگر نیازی به نمایش و نمود عینی باشد، نمایش فرق بین انقلاب و اصلاحات است. اصلاحات همانطور که از اسمش پیداست اصلاح ایجاد می کند، اما ساختار اساسی را تغییر نمی دهد. روزولت هرگز از سرمایه داران، جایگاه آن ها را به عنوان مالکان سرمایه، از آنها نگرفت. در نتیجه بلافاصله در پایان جنگ جهانی دوم با مرگ روزولت، جامعه تجارت و ثروتمندان دوباره جایگاه خود را پیدا کردند و با استفاده ازموقعیت هایی که هرگز از آنها گرفته نشده بود، از امکاناتشان استفاده کردند تا به طور سیستماتیک، در ۵۰ سال گذشته، نه تنها بسیاری ازدستاوردهای اصلاحات را پس بگیرند، بلکه حداقل دستمزد را در حد مسخره ای پایین نگاه دارند. حداقل دستمزد در این کشور ۷.۳۵ دلار در ساعت است. یعنی کمتر از تقریباً تمام کشورهای مشابه؛ این وحشتناک است. مبلغ غرامت بیکاری اینجا یک شوخی است؛ هزینه امنیت اجتماعی مدام در حال کاهش است و ما دومین بحران اقتصادی در نتیجه سقوط سرمایه داری را پشت سر گذاشته ایم، اما برنامه اشتغال عمومی بر خلاف آنچه در بحران قبلی اتفاق افتاد، این بار حتی مورد بحث قرار نگرفت. پس نهایتا” سرمایه داران موفق شدند که نه تنها دستاوردهای اصلاحات را تا حد زیادی پس بگیرند، بلکه آن ها از پول و قدرت خود استفاده کرده اند تا جنبش چپ را درآمریکا نابود کنند. از کمونیست ها تصویری شیطانی ارائه داده و سازمان های آن ها را ویران کرده اند. همان معامله را با سوسیالیست ها کرده اند و ۵۰ سال تلاش کرده اند تا سی ای او CIO را نابود کنند. امروزه، در ایالات متحده در بخش خصوصی ، 6.3٪ از کارگران عضو اتحادیه صنفی هستند یا نماینده آنها هستند. بیش از 93 درصد عضو اتحادیه ها نیستند. در گذشته اعضای اتحادیه یک سوم (شاغلین) بودند.
با این اوصاف حالا جواب سؤال “اصلاحات یا انقلاب؟” را دارید. از بد شانسی ما آزمایش این که اصلاحات بهتر است یا انقلاب در ۷۵ سال گذشته در کشور ما (آمریکا) اتفاق افتاده است. پس حکم نهایی روشن است. شما دیگر نمی توانید مرتکب اشتباه اصلاح طلبی شوید. اگر محل های کار را دگرگون نکنید ، اگر اقلیت کوچکی را که سهامداران عمده و هیئت مدیره شرکت ها هستند از قدرت و ثروت خود محروم نکنید، اصلاحاتی که انجام می دهید آسیب پذیر خواهد بود. به محض تصویب قانون، همه امکانات فراهم شده لغو خواهد شد. بنابراین خلاصه بگویم که شما باید انقلابی باشید! زیرا ما اصلاحات را در این کشور تجربه کردیم و هرچه داشتیم به عنوان چپ آمریکا به آن دادیم ولی نهایتا” به اینجا رسیدیم. باید بپذیریم که اصلاحات برای ما کارایی نداشت، و اگر از آن درس عبرت نگرفته باشیم، محکوم خواهیم شد که دفعه بعد دوباره آن را تکرار کنیم. به نظر می رسد انقلاب کاملاً نزدیک به اصلاحات است و از این طریق فقط انقلاب عث می شود که اصلاحات شما با دوام باشد ، بنابراین اگر به اصلاحات متعهد هستید ، باید نوعی انقلابی باشید.
———————————–
پروفسور ریچارد وولف – استاد دانشگاه های آمریکا، مارکسیست و اقتصاددان سرشناس
مشخصهٔ تاریخ سرمایه داری، مبارزاتی مقطعی برای برتری اقتصادی در جهان بوده است، و به جنگهایی در دنیا انجامیده که به مدتِ یک قرن ادامه داشته اند. در قرن ۲۱ همهٔ علایم، نشان از دوره ای دیگر از مبارزات برتری طلبانه، این بار بین ایالات متحده و چین دارند، گرچه این موردِ خاص از پیچیدگی های ویژهٔ ناشی از جوانبِ تثبیت نشدهٔ شکل یابی اجتماعیِ چینِ پسا- انقلابی، که نه کاملاً سرمایه داری است و نه به تمامی سوسیالیستی، تأثیر می پذیرد. چنانچه ریچارد هاس رئیسِ بانفوذِ «شورای روابطِ خارجی»، و معمارِ کلیدی استراتژی «آمریکای امپریال» در کابینهٔ جورج دبلیو بوش، در آگوست ۲۰۲۰ نوشت، «امکان جنگ سرد دیگری (با چین) بسیار بالاتر از آن چیزی است که یکماه قبل بود. و بدتر آنکه، حتی امکان یک جنگ واقعی ….. نیز بیشتر است». «از نظر هاس هیچ تردیدی در علتِ این امر، که او اصطکاکِ ناگزیر بین قدرتی مستقر و اقتصادی نوظهور می خواند، وجود ندارد». جنگ تجاری کنونی علیه چین برای واداشتنِ شرکتهای چند ملیتی در مثلثُ ایالات متحده / کانادا، اروپا و ژاپن، به گسستن روابطِ تولیدی زنجیره های جهانی کالایی خود با چین و انتقالِ آنها به کشورهایی دیگر با دستمزدهای پایین، چون هند و مکزیک، است که تابعِ قدرتهای امپریالیستی مسلط می باشند. این تلاشی برای تضعیفِ چین، و بازآفرینی برتری جهانی آمریکا در اقتصاد جهانی است.
مایک پمپئو وزیر امور خارجهٔ آمریکا که سخنگوی کنونی تمایلاتِ طبقهٔ حاکم آمریکا است، در جولای ۲۰۲۰ از «طرحهای حزبِ کمونیست چین برای برتری در اقتصاد جهانی» سخن به میان آورد، که در صدد جایگزینی «قرن آمریکایی» با «قرن چینی» است. با توجه به رشدِ سریع چین و آنچه پمپئو «تهدیدِ چین» می خواند، واشنگتن و متحدانش آنچه را که در محافلِ روابطِ خارجی، راهبردِ سیاسی – ایدئولوژیکی – تکنولوژیکی – و مداخلاتِ مالی «جنگی دو منظوره» خوانده می شود، دنبال می نمایند، که در کنار فشارهای فزایندهٔ نظامی، به منظورِ کند نمودن و حتی توقف پیشرفت چین و واداشتنِ مجدد آن به تبعیت از قدرتِ برتر آمریکا، به مرحلهٔ اجرا در می آید. انتقاد آمریکا از چین، از آغاز کووید ۱۹، با چینی خواندن ویروس کرونا توسط ترامپ که با حمایت مطبوعات همراه بوده است، شتاب یافته و این حرکتِ تبلیغاتی در برانگیختن احساساتِ ضد چینی در تقریباً ۷۵٪ مردم آمریکا موفق بوده است.
به جای تکیهٔ صرف بر یک جناحِ طبقهٔ حاکمهٔ آمریکا، این موضعِ خصمانهٔ ضد چینی، هم اکنون توسط هر دو جناحِ سیستم دو حزبی آمریکا، پذیرفته شده است. تعداد بسیار زیادی از شرکتهای چند ملیتی آمریکایی و مدافعانِ منافعِ ثروتمندان که نگرانِ عواقبِ رنگ باختنِ برتری امپریالیستی آمریکا در نتیجهٔ عروج چین، و موقعیت جهانی اقتصادی خود هستند، نیز از این موضع حمایت می نمایند. شرکتهای بسیاری که از جنگ تعرفه ها و افزایش ناپایداری اقتصادی تأثیر می پذیرند، اکنون در صددِ انتقال تولیدشان از چین هستند. بطور طبیعی، پاره ای از چند ملیتی های عمده، بخصوص در بخش تکنولوژی برتر (های تِک)، نگرانِ از دست دادنِ بازار به غایت بزرگِ و سودآور چین هستند. با این وجود، چنانچه بخشی اساسی از سرمایه داری امریکا مخالفِ این جنگِ سرد جدید علیه چین است، تا کنون دم بر نیاورده و خاموشی گُزیده است.
این تغییرِ راهبردی عمومی فاصله گرفتن از چین، طراحی شده برای تضعیف آن و احیای سلطهٔ تک قطبی آمریکا در اقتصاد جهانی، با درخواست بودجهٔ دفاعی ۷۰۵ میلیارد دلاری کابینهٔ ترامپ برای سال ۲۰۲۱، که مستقیماً روسیه و چین را هدف می گیرد، با یکی از بزرگترین افزایش های قدرت نظامی آمریکا در تاریخ همراه بوده است. تمرکز واشنگتن بر چین از منظر ایدئولوژیکی با تلاشهای چین برای کنترل بر دریای جنوبی چین (در محدودهٔ منافع منطقه ای اش) توجیه می گردد. ولی ریشه های عمیق تری در آن چیزی دارد که چهره هایی چون پیتر ناوارو، مسئول سیاستهای تجاری ایالات متحده در کابینهٔ ترامپ، آشکارا «جنگهای برتری طلبانه» با چین می نامد. در این زمینه، واشنگتن تلاش نموده است که هندوستان را با قاطعیت هر چه تمامتر در اتحادی «هندو – پاسیفیک»، به مثابه وسیله ای برای مهارِ نظامی چین، وارد نماید.
این تغییر در سیاست های عمدهٔ امپریالیستی از جانب قدرت مسلطِ ایالات متحده به علتِ جهش چشمگیر اقتصادی چین است – اقتصادی با رشدِ سالانهٔ ۶٪ در هر ۱۲ سال از نظر حجم دوبرابر گردیده، در حالی که اقتصادی با رشد سالانهٔ ۲٪ در هر ۳۵ سال به این مهم نایل می آید. بعلاوه، اخیراً نشانه هایی دیده شده است، که این کشور در کاهش سطحِ سودهای سرشارِ امپریالیستی (۱) که مرتباً از چین، و در ازای رشدِ اقتصادی آن، عایدِ غربی ها می گردید، موفقیت هایی را کسب نموده و در همان حال انحصار شرکتهای غربی بر تکنولوژی را شکسته است (به اولین مقالهٔ همین شماره مانتلی ریویو توسط لانگ، فِنگ، لی و هِرِرا مراجعه نمایید). بنابراین چین به مانند یک ابرقدرتِ اقتصادی غیرقابلِ مهار ظهور نموده و اکنون به دومین قدرت اقتصادی دنیا بدل شده است، در حالی که هنوز از نظر درآمدِ سرانه، کشوری نسبتاً فقیر به حساب می آید.
چین تا چه حد در قبالِ اقدامات این مثلث به رهبری واشنگتن ضربه پذیر است؟ راهبردِ معروف به «مهار» یا منزوی نمودن، آنچنان که در سالهای جنگ سردِ قرن ۲۰ رایج بود، دیگر امکان پذیر نیست چون تولیداتِ چین جزئی از کُلِ اقتصادِ جهانی است. چنانچه پمپئو می گوید «مسئله کنونی مهارِ چین نیست چون این کشور هم اکنون در درون مرزهای ما است». او اظهار می دارد که مسئله شکست دادن چین با جنگِ سرد جدیدی است تا سلطهٔ حزب کمونیست چین را که عنصری اساسی در پیشرفت چین بوده است را به چالش بکشیم. بنابراین تهاجم واشنگتن به اقتصادِ چین در واقع بر اساسِ حمله به حزب کمونیست چین طراحی گردیده است. هدف، زیر سؤال بردن اعتبار حزب، استفاده از تضادهای درونی و بیرونی آن و تضعیفِ حکومت چین است. این امر به ایالات متحده و سرمایهٔ انحصاری جهانی امکان می دهد، تا با حمایت داخلی آنانی که منافعی در این امر دارند، واردِ این کارزار گردیده و ساختارِ حکومت و اقتصاد چین را به گونه ای تغییر دهند که از برتری مداوم آمریکا (و سایر قدرتهای غربی) اطمینان حاصل نمایند – گونهٔ متفاوتی از فروپاشاندنِ اتحاد شوروی.
گرچه، چین موانع درونی و برونی بسیاری را برای مهار این راهبردِ امپریالیستی در اختیار دارد. چین ارتباطی شبکه وار با کُلِ اقتصاد جهانی سرمایه داری دارد. ایدهٔ جاده ابریشم جدید پکن، موقعیت ژئوپولتیکی جهانی چین را به گونه ای که غیرقابلِ برگشت می نماید گسترش خواهد داد. با این حال بسیاری از امور به این بستگی خواهد داشت که چین در پی روابطی افقی در ارتباط با دیگر کشورهای جنوب سیاره خواهد بود، و یا اشکالِ سلسله مراتبی روابط امپریالیستی را در پیش خواهد گرفت.
حتی مهمتر از روابطِ ژئوپولتیک خارجی در تعیین آیندهٔ چین، میراثِ انقلاب چین است. حزب کمونیست چین از پشتیبانی قوی مردم چین برخوردار است. بیشتر آنکه، برغمِ حمایتهای متفاوت از سرمایه در چین، تعدادی از متغیرهای راهبردی اقتصادیِ مربوط به سوسیالیسم، این کشور را از قیدِ پاره ای از «آشتی ناپذیریهای سانتریفیوژیک (۲)»، که اقتصاد سرمایه داری را به مثابه یک سیستم بازتولید متابولیک کنترل ناپذیر می نماید، می رهاند. بخش غیر سرمایه داری اقتصاد چین شاملِ نه تنها بخشی بزرگ از مالکیت های دولتی، بلکه کنترل دولتی بر بخش مالی از رهگذرِ بانکهای دولتی و نبودِ مالکیت خصوصی بر زمین است.
مالکیت بنیادی دولت بر زیرساختهای اساسی و بخش مالی اقتصاد، ادامهٔ برنامه ریزی اقتصادی را در حیطه های کلیدی ممکن نموده که با نرخهای سرمایه گذاری بسیار بالاتری همراه بوده است. در همانحال، مالکیت دولتی بانکها اساسِ کنترل چین بر ارز و توانایی آن در دفاع از خود در قبالِ برتری دلار بوده است (مقالهٔ سویی، وانگ، کین چی، و تیجون در همین شماره مانتلی ریویو با عنوان Towards Delinking را مطالعه نمایید). چنانچه سمیر امین مدتی کوتاه قبل از درگذشتش خاطر نشان ساخت، صرفنظر نمودن از کنترل دولتی بر امور مالی بانکی در چین به مانندِ اهدای سلاحی به امپریالیست ها است که به مددِ آن مدلِ توسعهٔ چین را نابود نمایند.
مالکیت اجتماعی زمین در چین، که در مناطق روستایی هنوز بعضاً به صورت جمعی توسط اجتماعاتِ روستایی اداره می گردد – در شرایط فعلی، و در پی اعمال سیستمِ مسئولیتِ خانوداه که از سال ۱۹۷۹ شروع گردید، که با سیستم پیشین تولید جمعی بسیار متفاوت است، به موفقیت کشاورزی دهقانی چین منجر شده است، به گونه ای که می تواند برغمِ برخورداری از ۶٪ زمینهای قابل کشتِ کرهٔ زمین، غذای ۲۲٪ جمعیت جهان را تولید نماید. تصدی سوسیالیستی زمین در چین، آن زمینهٔ حیاتی است که در آن نوسازی جنبش مردمی بازیافتِ زندگی روستایی اتفاق افتاده است. این جنبش (مقاله های مرتبط با جوامع روستایی توسط کین چی، سویی و ژیاهوی در این شماره مانتلی ریویو را مطالعه نمایید) بر پایهٔ بنیانهای غیر سرمایه دارانه در بسیاری از جوامع روستایی چین شکل گرفته، که به مبارزات مداوم همگانی برای تأمین نیازهای عمومی منجر شده است. این از سال ۲۰۱۷ با راهبرد احیای روستایی دولت تقویت گشته است. احیای همین جوامع روستایی، نقطهٔ شروع ادعاهای چین در موردِ دستیابی به اهدافش در زمینهٔ بنای «تمدنی اکولوژیکی» است.
راهبرد رهبری چین در زمینهٔ تاریخی کنونی چیست؟ نتیجه گیری قطعی در این لحظه ممکن نیست. در گذشته، مالکیت جمعی زمین و مالکیت دولتی وسایل تولید، بخصوص در مورد بانکهای بزرگ، هر دو از جانب جناحهایی در حکومت و از جانبِ علایق خصوصی موردِ حملاتی قرار گرفته، ولی در نهایت مورد دفاع قرار گرفته اند. اقتصادِ چین تا حد زیادی با رشد نابرابری و مالی شدن شناخته شده است. این اقتصاد شاملِ یک بخش خصوصی قابل توجه است، و بخشی از زنجیره های کالایی جهانی مرتبط با شمال سیاره از رهگذر شرکتهای چند ملیتی در آن فعالیت داشته، و سطحِ استثمارِ کارگران مهاجر در آن غالباً بی نهایت زیاد است. طنز روزگار آنکه، نقش گِرهی چین در «دادوستدِ» نیروی کار جهانی، منشأ سودهای «سرمایهٔ عمومی انحصاری» بوده است، که هم اکنون از جانب سرمایه در کانون سیستم سرمایه داری و بدین علت که اکنون تهدیدی را متوجه جایگاه برترِ ایالات متحده نموده، مورد حمله قرار گرفته و چین را برای یافتن راهی جایگزین تحت فشار قرار داده است.
در این شرایطِ جهانیِ بسرعت تغییر یابنده، شی جی پینگ رئیس جمهور چین اخیراً بر اهمیت احیای اقتصاد سیاسی مارکسی در چین، و امتناع از افراطهای نئولیبرالی اقتصاد نئوکلاسیک، در ارتباط با اصرار بر اهمیت اموال عمومی و احیای حیات روستایی در چهارچوب کلی اقتصاد، تأکید نموده است. همه نشانه ها حاکی از آن است که چین در صددِ دفاع از عناصر غیر سرمایه دارانهٔ سیستم خود در قبال دشمنی فزایندهٔ سرمایهٔ امپریالیستی در کانونِ اقتصادِ جهان است. واکنش چین به کووید ۱۹، به کارگیری روشهای «جنگ انقلابی مردمی» برای تشویقِ دفاع محلی خود انگیختهٔ مردم، موفقیتی پرطنین بوده است، که نشان از انسجام داخلی این سیاست و ظرفیتهای انقلابی پیشتازی مردم دارد.
به گمان ما، در این متنِ پیچیده، عنصر اصلی، درکِ پویایی واقعی چین از رهگذر تجزیه و تحلیل های نقادانهٔ مارکسیستی، و تشخیصِ «امکانِ صرف» از سر گرفتن تغییرات رادیکالِ برابری طلبانه در«لحظهٔ تاریخی» می باشد.
۱۱ اکتبر ۲۰۲۰
یادداشت ها:
سمیر امین عنوان Imperial Rent را برای این عواید برگزیده است.
گریز از مرکز
* این مقاله در مانتلی ریویو اکتبر ۲۰۲۰ با عنوان “چین ۲۰۲۰-یک مقدمه” به قلم جان بلامی فاستر منتشر شده است. ا. مانا آن را ۱۲اکتبر برای انتشار در اخبارروز به فارسی برگردانده است.