برای نجات دموکراسی، به مبارزه‌ی طبقاتی نیازمندیم

 آدنر عثمان، برگردان: مسعود امیدینویدنو

این مقاله گزارشی از یک کار پژوهشی در مورد دموکراسی توسط پروفسور ADANER USMANI استادیار جامعه شناسی و مطالعات اجتماعی دانشگاه هاروارد است.

سابقه‌ی تاریخی روشن است: دموکراسی تنها هنگامی پیروز شد که توده‌های مزدبگیر، درگیر مبارزه‌ی طبقاتی علیه ثروتمندان شدند. برای حفظ دموکراسیِ امروز بیشتر به این مبارزه نیاز خواهیم داشت.

آن‌ها می‌گویند دموکراسی در بحران است. واشنگتن پست با تبلیغ یک آگهی فوتبال حرفه‌ای[۱] به ما هشدار داد که “دموکراسی در تاریکی می‌میرد”. دانیل زبلات[۲] و استیون لویتسکی[۳] دانشمندان علوم سیاسی کتابی با عنوان چگونه دموکراسی‌ها می‌میرند“، منتشرکرده‌اند. و لری دیاموند[۴]، دانش آموخته‌ی برجسته‌ی دموکراسی، از شناسایی یک رکودِ جهانی دموکراسی سخن گفته است.

هدف من ریختن آب سرد بر روی این نوع نگرانی‌ها نیست. در تاریخ اخیر چیزهای زیادی وجود دارد که باید در مورد آن‌ها نگران باشیم. با این وجود، تمرکز صرف بر رویدادهای معاصر می‌تواند گمراه کننده باشد. بررسی صرف رویدادهای این روزها، می تواند ما را در معرض خطر ندیدن جنگل تحت تأثیر معدودی درخت به شکل ترامپ قرار دهد.

برای درک دموکراسی – برای دفاع از آن و تعمیق آن –باید به جای مشوش‌کردن مداوم اذهان در باره‌ی بادهای مخالف اخیر، تاریخ طولانی آن را بررسی‌کنیم. تلاش من در مقاله‌ای که اخیراً در مجله‌ی آمریکایی جامعه شناسی[۵] منتشر شده است، برآن بوده که همین کار را انجام دهم. پژوهش‌های من نشان می‌دهند که پیشرفت دموکراتیک طی۱۵۰سال گذشته، ثمره‌ی تغییر سرشت مبارزه‌ی طبقاتی برسرِ دولت است. منشاء دموکراسی در ظرفیت فقرا برای ایجاد اختلال در روال عادی ثروتمندان    بوده است.

نگران بودن مانند بسیاری از افراد درباره‌ی بسیاری چیزها چون ایده‌ها، نهادها و ایدئولوژی‌های جدید، نادرست نیست. اما تاریخ به ما می‌آموزد که وظیفه‌ی حفظ دموکراسی، اساساَ در احیای ظرفیت‌های غیرقابل‌کنترل مردم عادی است.

گذار دموکراتیک

نیازی به این نیست که یک نفر مانند پانگلوس[۶] (یا استیون پینکر[۷])  خوشبین باشد و توجه دهد که ظهور دموکراسی جهان را دگرگون کرده است. پارادوکسی در جوهر این ترقی نهفته است. چراکه دموکراسی در جوامعی که توسط سلسله‌مراتب طبقاتی و موقعیت اجتماعی شکافته شده‌اند، برابری را معرفی می‌کند. برای نیاکان ما، چیزی عحیب‌تر از این نبود که باخبر شوند از اینکه پادشاهان و اشراف به‌زودی قدرت را به سروهایشان واگذار می‌کنند. با این وجود جهان نابرابر ما به طور مداوم دموکراتیک شده است. بهترین شاخص‌های ما، پیشرفت خارق‌العاده و به‌طورعمده پایدار از زمان انقلاب فرانسه را ثبت کرده‌اند.

چرا چنین است؟ چه چیزی تغییر کرده است؟ یک پاسخ این است که سیاست تغییر کرده، زیرا عقاید ما در مورد سیاست عوض شده است. استیون پینکر چیزی شبیه به این را در اثرش با عنوان “تاریخ اخیر پیشرفت بشر” مورد بحث قرارداده است. به گفته‌ی او، دموکراسی هنگامی ظهور کرد که مسئولیت امور انسانی بر عهده‌ی عقل قرار گرفت.

یکی از مشکلات آشکار این استدلال این است که فقط به مطرح شدن پرسش دیگری می‌انجامد. اگر دموکراسی به این دلیل پدیدار شد که عقاید ما در مورد آزادی و برابری تغییر کرد، عقاید ما چرا تغییر کرد؟

برای مدت‌ها متداول‌ترین پاسخ به معمای دموکراتیزاسیون، دموکراسی را نتیجه‌ی رشد اقتصادی می‌دانست. همیشه در باره‌ی چرایی این استدلال اختلاف نظر وجود داشته است – برخی استدلال می‌کنند که توسعه‌ی اقتصادی منجر به ایجاد طبقه‌ی متوسط اهل تساهل شد، برخی دیگر معتقدند که یک اقتصاد مرکب از اجزاء، مستلزم مجموعه‌ای از سیاست‌هاست- اما دیدگاه کلی این بود که مدرنیزاسیون دموکراسی را به دنبال آورد.

مطالعات اخیر این دیدگاه را به چالش کشیده است. با اینکه کشورهای ثروتمند واقعاً دموکراتیک‌تر هستند، اما مشخص نیست که این کشورها به موازات توسعه‌ی خود، دمکراتیک‌تر می‌شوند. توسعه‌ی اقتصادی به همان اندازه که نخبگان در قدرت را تثبیت می‌کند، می‌تواند آن‌ها را واژکون هم بکند. نگاه مدرنیزاسیون فقط اندیشه‌ا‌ی گذرا نسبت به پیشگامان و بدخواهان تحول دموکراتیک ارائه‌کرده است. اینکه چه‌کسی خواهان دموکراسی از چه کسی است و تحت چه شرایطی آن‌ها احتمالاَ موفق می‌شوند؟

ثروتمندان که اقلیت هستند، از برابری سیاسی می‌ترسند. فقرا که شمارشان بسیار زیاد است، در حسرت آنند

مبارزه‌ی طبقاتی بر سر دولت

اقتصاددانان و دانشمندان سیاسی در جستجوی پاسخ این پرسش‌ها، نبرد برای دموکراسی را به مثابه‌ی نبردی بین ثروتمندان و فقیران بر سر دولت دریافته‌اند. ثروتمندان که اقلیت هستند، از برابری سیاسی می‌ترسند. فقرا که شمارشان بسیار زیاد است، در حسرت آنند.

برداشت این نویسندگان مبتنی بر این است که دموکراتیزاسیون، رقابت بین طبقات مدعی بر سرِ دولت است. با این‌حال، آن‌ها به‌طور عمده ویژگی این رقابت را درک نکرده‌اند. به‌ویژه آن‌ها شرایطی را که تحت آن فقرا دموکراسی را به ثروتمندان تحمیل می‌کنند، اشتباه درک کرده‌اند. قدرت نفوذ فقرا ( آن‌گونه که بن آنسل[۸] و دیوید ساموئل[۹] استدلال می‌کنند) ناشی از رشد ثروت یا ناشی از تهدید یک شورش غیرمنتظره ( آن‌گونه که دیمون آکموگلا[۱۰] و جیمز رابینسون[۱۱] یا کارلز بوکس[۱۲] ادعا می‌کنند) نیست، بلکه قدرت فزاینده‌ی آن‌ها نتیجه‌ی توسعه‌ی اقتصادی است که فقرا را از پتانسیل به چالش کشیدن روالی برخوردار می‌کند که بر اساس آن برای نخبگان شرایط اعمال کنترل بر ثروت فراهم می‌شود.

برای درک این موضوع، فقط باید چند واقعیت اساسی را در مورد اقتصاد و دولت مورد ملاحظه قرار دهیم.

نخست اینکه در هر جامعه‌ی غیرتساوی‌گرا (طبقاتی-م) ، دولت نسبت به افراد ثروتمند بیش از افراد فقیر احترام نشان خواهد داد – حتی اگر دولت توسط نمایندگان ثروتمندان گزینش نشده باشد. دلیل آن ساده است: دولت برای تأمین درآمدهای مورد نیاز خود به یک اقتصاد قوی وابسته است. و از آنجا که قدرت اقتصاد، تابعی از میزان سرمایه‌گذاری است، افرادی که دارای جایگاه‌های فرماندهی اقتصادی بالاتری هستند، نفوذ نامتناسبی ( نسبت به سایرین-م ) بر دولت دارند.

البته فقرا هم می‌توانند زندگی اقتصادی را مختل کنند. اما ازآنجاکه تنها دارایی آن‌ها توانایی کارکردن آن‌هاست، برخلاف افراد ثروتمند نمی‌توانند به عنوان فرد، قدرت خود را اعمال کنند. برای ایجاد اختلال در زندگی اقتصادی، آن‌ها باید با دیگران هماهنگ شوند. از آنجا که کنش جمعی بسیار دشوارتر از اقدام فردی است، ثروتمندان همیشه برای اعمال قدرت بر دولت از قدرت بیشتری نسبت به فقرا برخوردارند.

دوم، این موازنه‌ی ظرفیت‌های ایجاد اختلال هرچند همیشه نابرابر است، اما پایدار نیست. ظرفیت هر فرد فقیر معین، تابعی از کاری است که انجام می‌دهد. برخی از افراد فقیر، چه به این دلیل که در صنایع اصلی کار می‌کنند و چه به دلیل مهارت‌های نسبتاً کمیاب، از نیروی بیشتری در زندگی اقتصادی برخوردارند. دیگران به دلیل کار در محل‌های بزرگ و متراکم گروهی،  آسانتر می‌توانند اقدام جمعی را هماهنگ کنند.

از نظر انتقادی، توسعه‌ی اقتصادی نقش‌های جدیدی را برای ایفای نقش توسط فقرا ایجاد می‌کند ( و در نتیجه، اشکال مختلف وابستگی ثروتمندان به فقرا ) . این امر همچنین پراکندگی فقرا را در نقش‌های موجود تغییر می‌دهد. بدین ترتیب، توسعه، موازنه‌ی ظرفیت‌های ایجاد اختلال بین فقیر و غنی را دگرگون می‌کند. این تحولات، گاهی اوقات فاصله‌ی ظرفیت‌های متقابل بین ثروتمندان و فقرا را محدود می‌کند. وقتی این اتفاق می‌افتد، فقرا از امکان اعمال نفوذ بر دولت برخوردار می‌شوند.

این برای سرنوشت دموکراسی اشاره به چه چیزی دارد؟ خیلی ساده، در جایی که مردم عادی از توانایی امکان انباشته‌کردن قابلیت ایجاد اختلال در اقتصاد برخوردار می‌شوند، باید در انتظار پیشرفت در جهت دموکراسی بود.

من در مقاله‌ام این فرضیه را از نظر کمی با استفاده از سهم جمعیت در سن کار که در سنگرهای بعدی جنبش کارگری ( تولید، استخراج، ساخت‌و‌ساز و حمل‌و‌نقل) اشتغال پیدا کردند، به عنوان سنجشی برای قدرت برهم زننده‌ی مردم عادی مورد بررسی قرار دادم. داده‌های مربوط به ده‌ها کشور را در بیشترِ دوره‌ی مدرن استخراج کردم.

ارزیابی‌های من حاکی از آن است که توانایی افراد عادی برای مختل‌کردن کارکرد عادی اقتصاد، یک پیش‌بینی‌کننده‌ی مهم و نیرومندِ الگوهای دموکراتیک‌سازی در طول زمان است. سایر موارد همچون گروه‌های جمعیت در سنِ کارِ یک کشور در این صنایع نیز، کیفیت دموکراسی در آن کشور را رشد می‌دهد.

همان‌طور که دیگران نیز نشان داده‌اند، من هم به‌‌صورت جداگانه متوجه شدم که یکی از موانع اصلی در برابر دموکراتیزه‌کردن، وجود یک طبقه‌ی مالک مقتدر است. مالکان به ویژه از طریق دموکراتیک‌شدن در معرض تهدید قرار می‌گیرند، زیرا آن‌ها برای حفظ نیروی کار خود ( مانند نظم کاری اجباری) و به دلیل اینکه دارایی‌هایشان در محل پابرجا شده‌اند، اغلب به نهادهای ضددموکراتیک وابسته هستند. بدین معنی که طبقات مالکان بزرگ از نظر تاریخی، حتی با ترتیبات دموکراتیک رسمی هم دشمن بوده‌اند.

مشاهده ی اینکه مبارزه‌ ی طبقاتی بر سر دولت به دموکراتیزاسیون می‌انجامد، دلیلی بر این نمی‌شود که هیچ چیز دیگری مهم نیست. من شواهدی یافتم که نشان می‌دهند زمانی که همسایگان یک کشور نیز دموکراتیک باشند، دموکراسی بیشتر محتمل است، اینکه کشورهای نابرابرتر از احتمال دموکراتیزه شدن بیشتری برخوردارند، و نقش آموزش در زایش و پرورش دموکراسی را . اما پایدارترین و نیرومندترین بیان در مورد ظهور دموکراسی این دو مورد است: رشد ظرفیت‌های مختل‌کننده ‌ی مردم عادی و نابودی طبقه ‌ی مالک.

دفاع بهتر از دموکراسی

برای مسائل بزرگی که امروزه دانشمندان و شهروندان را نگران می‌کند، این پیشینه دربردارنده‌ ی درس‌های مهم و ماندگاری است.

مهم ‌تر از همه، ما هیچ ‌گاه نباید فراموش کنیم که دموکراسی، تمرین خارق ‌العاده‌ی به‌زانودرآوردن قدرتمندان در برابر منافع عمومی است. از آنجا که نابرابری اقتصادی ابزاری را برای ازبین ‌بردن برابری سیاسی در اختیار ذی ‌نفعان خود قرار می ‌دهد، همواره دفاع از دموکراسی در یک نظم غیربرابری ‌طلبانه، به‌صورت اجتناب‌ناپذیری کار دشواری خواهد بود. بخشی از مشکلات امروز دموکراسی ممکن است نتیجه ی ظهور رسانه‌های جدید یا به‌ویژه قدرت عوام‌ فریبانه‌ ی آن‌ ها باشد. اما مشکل ما اساساَ یک مشکل قدیمی است.

بنابراین در هدف‌گذاری دفاع و تعمیق دموکراسی، ما باید بر خاستگاه آن متمرکز شویم. تاریخ دموکراسی، تاریخ مبارزه‌ ی بین فقرا و ثروتمندان بر سر دولت است. برای دفاع از آن، باید از توانایی فقرا برای به چالش‌کشیدن ثروتمندان دفاع کنیم.

****

[۱] -https://jacobinmag.com/2019/05/democracy-inequality-modernization-working-class-struggle

پروفسور آدانرعثمانی استادیار جامعه شناسی و مطالعات اجتماعی در دانشگاه هاروارد وعضو هیئت تحریریه نشریه‌ی Catalyst  است.

[۲] -ADANER USMANI

[۳] –https://www.youtube.com/watch?v=ZDjfg8YlKHc

[۴] -Daniel Ziblatt

[۵] -Steven Levitsky

[۶] -Larry Diamond

[۶] -American Journal of Sociology

[۷]– “کاندید” یا خوشبینی؛ به فرانسوی (Candide ou l’Optimisme) نام کتابی ادبی است که ولتر، نویسنده و فیلسوف اهل فرانسه آن را نوشته است؛ این کتاب اولین بار در سال ۱۷۵۹ منتشر شد و در دوران حیات نویسنده بیست بار تجدید چاپ شد که آن را در رده‌‌ ‌ی موفق‌ترین آثار ادبی فرانسه قرار دارد. کاندید یکی از آثار ادبی برجسته‌ی جهان است.

کاندید نام  دختر جوان خوش باوری است که در قصر بارون آلمانی زندگی می‌کند. بارون شخصی به نام پانگلوس را که از بهترین معلمان است برای تربیت کاندید استخدام می‌کند. پانگلوس همواره به کاندید می‌آموزد که ما در محیطی سرشار از خوشبختی و خوبی زندگی می ‌کنیم. بعد از مدتی بارون به کاندید شک می‌کند و به گمان اینکه به دخترش نظر دارد، او را از کاخ بیرون می‌کند. کاندید نیز به اجبار به گروه سربازان بلغاری می‌ پیوندد. کاندید در جریان این اتفاقات متوجه می‌شود که دنیا محلی سرشار از خوشبختی نیست. بعدها دوباره با معلم خود برخورد می‌کند و او را در حال گدایی می ‌بیند. کاندید نظر معلمش را درباره ی اینکه دنیا محل خوشبختی است، جویا می‌شود و پانگلوس می ‌گوید که شرایط زندگی می‌ توانست بدتر از این هم بشود و بعد از توضیح آنچه بر او گذشته بود و ماجراهایی که بر کاندید گذشت، در انتها می‌گوید که معتقد است همه چیز در دنیا برای خوشبختی و به بهترین نحو ترتیب داده شده‌ است. (مترجم، به نقل از ویکی پدیا(

[۸] – استیون آرتور پینکر به انگلیسی(Steven Arthur Pinker)  زاده ‌ی ۱۸ سپتامبر ۱۹۵۴، زبان‌شناس، روان‌شناس تجربی، دانشمند علوم شناختی کانادایی-آمریکایی و نویسنده ‌ی کتاب‌های معروف علمی است… در کتاب‌هایی کمتر دانشگاهی، او زبان را به عنوان یک «غریزه» یا سازگاری بیولوژیکی که توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته، مورد بحث قرار می‌دهد. در این دیدگاه، او در مقابل نوام چامسکی و دیگر کسانی است که توانایی انسان برای یادگیری زبان را محصول جانبی سایر سازگاری‌ها می‌دانند. (مترجم، به نقل از ویکی پدیا(

[۹] -Ben Ansell

[۱۰] -David Samuels

[۱۱]– Damon Acemoglu

[۱۲] -James Robinson

[۱۳] -Carles Boix




دیکتاتوری دینی کنونی و «پیمان نوین» سلطنتی هر دو سدّ راه گذر از دیکتاتوری‌اند

مقاله ای موفق در ترسیم وضع شکننده و پیچیده در نبرد طبقاتی کنونی در ایرانِ ج ا.

در نتیجه گیری پایانی ولی بدون نیاز در نبرد طبقاتی، مواضع طبقه ی کارگر ایران و خواست و شعارهای آن حذف می شود، با امید واهی پا گرفتن و موثر شدن «برنامهٔ حداقل» برای تشکیل جبهه ی ضد دیکتاتوری از «بالا».

چنین سیاستی پاسخگوی نیازهای تاریخی جامعه ی ایرانی و زحمتکشان و کلیت توده ی مردم میهن ما نیست. ژَرفش نبرد طبقاتی، همانطور که مقاله دوبار مورد تاکید قرار می دهد، این مرحله را پشت سر گذاشته است. به همان دلیل که «پیمان نوین» سلطنتی آینده ای ندارد، جبهه ی ضد دیکتاتوری از «بالا» نیز آینده ای ندارد. این دو سرو تع یک کرباس هستند! چهل سال اخیر تجربه ی کافی در این زمینه ارایه کرده است.

اضافه بر آن باید خاطر نشان شود که مقاله ناتوانی «پیمان نوین» سلطنتی را برای جلب زحمتکشان از این رو نفی می کند که پاسخی به نیازهای «فوری مردم» نمی دهد. بیان اینگونه است که انگار مقاله می پندارد، ارتجاع سلطنتی قادر به پاسخ به نیازهای آینده ی مردم وزحمتکشان است.

در مقاله گفته می شود: «همگرایی جریان‌های سلطنت‌طلب و “شورای مدیریت گذار” .. شاید بتواند در قدم نخست نمادی از یک اتحاد رسانه‌یی ضد رژیم ولایی را به نمایش بگذارد، اما از این جلوتر نخواهد رفت و بر پایهٔ تجربهٔ گذشته می‌توان گفت که بار دیگر در ایجاد نیروی مادّی لازم در درون جامعهٔ ایران شکست خواهد خورد، چون در درجهٔ اوّل، بیانگر خواست‌های فوری [؟] اکثریت مردم ایران نیست.»

محدود ساختن ناتوانی «همگرایی جریان های سلطنت طلب و ..» در پاسخ به «خواست های فوری اکثریت مردم ایران»، این توهم را عریان می سازد و تغذیه می کند که گویا «همگرایی جریان های سلطنت طلب و ..» قادر است خواست های دورنمایی اکثریت مردم میهن ما را پاسخ دهد.

این برش فکری نادرست در اندیشه افشاگرانه علیه سلطنت طلبان و حامیانشان ناشی از این امر است که در نظر «جناح راست» حاکم بر رهبری حزب توده ایران که در نتیجه گیری تکراری پایان مقاله تبلور می یابد، افشا می کند که به نظر این جناح گویا «اکثریت مردم میهن ما» فاقد خواست ها و نیازهای دورنمایی برای هستی خود هستند.

این در حالی است که خواست گذار از سرمایه داری در شعار سراسری پایان دادن به خصوصی سازی و پایان دادن به نظم پیمانکاری مبارزان اعتراضی و اعتصابی هر روزه مطرح می شود. مقاله نیز آن را به عنوان خواست زحمتکشان و توده ی مردم ایران خاطر نشان و برجسته می کند. به سخنی دیگر اذعان دارد که در کنار «خواست های فوری اکثریت مردم ایران»، زحمتکشان و مردم میهن ما دارای خواست و نیازهای دورنمایی هستند که در نتیجه گیری در مقاله بدون هر نیاز قابل شناختی حذف می شوند.

حذف می شود، به امید سروهم کردن جبهه ضد دیکتاتوری از «بالا» و بدون دورنمای ضد امپریالیستی. آیا این یک چشمک پوشیده به سلطنت طلبان از کار در نمی آید؟

*****

برخلاف دروغ‌گویی‌های حسن روحانی در مورد وضعیت اقتصادی ایران که اخیراً آن را بهتر از وضعیت آلمان ارزیابی کرد، واقعیت آن است که شرایط اقتصادی و اجتماعی در کشور هر روز بدتر می‌شود. در حالی که پیامدهای وخیم‌تر شدن وضعیت فلاکت‌بار اقتصادی فشار کمرشکنی بر اکثر مردم، به‌ویژه زحمتکشان و لایه‌های فرودست وارد می‌کند، عدهٔ اندکی زندگی بسیار مرفهی دارند و هر روز بر ثروت‌های افسانه‌یی آنها افزوده می‌شود. برای مثال، رسانه‌یی شدن ماجرای وارد کردن ۷۰۰ دستگاه خودرو لوکس پورشه به نام یک زن سالمند روستایی در شهریور امسال، از یک سو حکایت از فساد ساختاری و انباشت سرمایه‌های بزرگ مالی-تجاری و نامولّد دارد و از سوی دیگر نشانگر وجود بازار و توان پولی عظیم لایه‌های فوقانی جامعه است که می‌توانند این گونه کالاهای بسیار گران‌قیمت را به‌آسانی بخرند. جالب اینکه آنچه توجه شماری از رسانه‌های مجاز اصول‌گرا و اصلاح‌طلب را در ایران به خود جلب کرد چرایی و چگونگی دریافت کارت بازرگانی به اسم یک زن سالمند روستایی و استفادهٔ “غیراخلاقی” از آن بود و نه اینکه در این شرایط سخت در زیر سایهٔ “نمایندهٔ خدا بر زمین” جامعه تا این حدّ دچار شکاف طبقاتی و بی‌عدالتی ضدانسانی شده است.
افزون بر شرایط مشقت‌بار تحمیل شده بر مردم به واسطهٔ سرشت و ساختار ناعادلانهٔ اقتصاد سیاسی حاکم بر کشور، پیامدهای فاجعه‌بار موج سوّم شیوع بی‌رویّهٔ بیماری کرونا در ابعاد گوناگون نیز زندگی مردم را با خطرهایی بسیار جدّی و نگران‌کننده روبرو کرده است. به گفتهٔ سخن‌گوی وزارت بهداشت، دکتر سیما سادات لاری، در روز ۱۷ مهر، استان‌های تهران، اصفهان، قم، آذربایجان شرقی، خراسان جنوبی، سمنان، قزوین، لرستان، اردبیل، خوزستان، کرمانشاه، کهگیلویه و بویراحمد، گیلان، بوشهر، زنجان، ایلام، خراسان رضوی، مازندران، چهارمحال و بختیاری، البرز، آذربایجان غربی، مرکزی، کرمان، خراسان شمالی، همدان، و یزد در وضعیت قرمز قرار داشتند! مشخص است که مهار همه‌گیری کرونا از دست حکومت خارج شده است. پیامدهای ویرانگر شیوع خارج از کنترل کرونا بر وضعیت معیشتی توده‌های مردم عادی و زحمتکش، بر اثر بی‌اعتنایی و بی‌کفایتی و ناتوانایی حکومت جمهوری اسلامی در مقابله با بحران همه‌گیری کرونا، عرصهٔ دیگری از بی‌عدالتی اجتماعیِ عریانِ حاکم بر کشور است.
بخش بزرگی از مردم کشور امید و اعتمادشان را به حکومت دینی و مجموعهٔ جناح‌های سیاسی تشکیل دهندهٔ آن، برای تأمین معیشت و امنیت اجتماعی، کاملاً از دست داده‌اند. با خرد شدن شمار بیشتری از لایه‌ها و طبقه‌های اجتماعی زیر فشار اقتصادی کنونی، این بخش از جامعه به‌خوبی متوجه شده است که عامل به فلاکت و ورطهٔ سقوط کشانده شدن زندگی‌ مردم و اقتصاد کشور، صاحبان کنونی قدرت‌اند. البته وجود این شرایط نامتعادل و شکننده برای حکومت الزاماً به معنای فروپاشی خودبه‌خودی “نظام” از درون نیست، و دیکتاتوری دینی با توسل به شیوه‌های گوناگون مانند سرکوب خونین یا تغییرهای ظاهری و غیرعمده فعلاً توانسته است قدرت را به نفع خود همچنان حفظ کند و باز هم ممکن است ترفندهای دیگر در آستین داشته باشد. اما واقعیت این است که اعتبار حکومت جمهوری اسلامی، و در رأس آن ولی فقیه علی خامنه‌ای، در چشم مردم به طور کامل از دست رفته است. گفته‌های اخیر آیت‌الله علوی بروجردی در روز ۱۵ مهر در تأیید همین واقعیت است. او در بخشی از صحبت‌هایش به سران “نظام” هشدار می‌دهد: “…مردم همهٔ کمبودها را از عمّامه و دین و مذهب می‌بینند.”
این بی‌اعتمادی پیش‌آمده در نگاه مردم نسبت به حکومت دینی، و بی‌اعتباری برگشت‌ناپذیر این حکومت، بی‌تردید بستری آماده برای فعالیت نیروها و چهره‌های سیاسی اپوزیسیون جمهوری اسلامی فراهم می‌کند که باید به عملی‌ترین و مؤثرترین وجه از آن برای پیشبُرد مبارزه علیه دیکتاتوری بهره برد. امّا برخی نیروهای ارتجاعی و فرصت طلب نه ‌فقط پیشاپیش خود را شایستهٔ رهبری معنوی و سیاسی مردم ایران می‌دانند، بلکه اصولاً آن را حق خدادادیِ خود می‌شمارند. از آن جمله است رضا پهلوی، نماد روشن و میراث‌خوار حکومت استبدادی و وابستهٔ سلطنتی پهلوی در ایران که خانواده و نزدیکانش کشور را ده‌ها سال غارت کردند و با سرکوب خشن و خونین نیروهای مترقی و روشنفکران عدالت‌جو راه را برای رشد نیروهای ارتجاعی مذهبی باز کردند تا “کمربند سبز ایمنی علیه رشد کمونیسم” باشند. در این روزها، او دوباره به تب‌وتاب و ظاهراً به یاد مردم ایران و دردهای آنها افتاده است. البته این تازه‌ترین نمونه از تلاش‌های خاندان پهلوی برای آماده کردن زمینهٔ بازگشت خودشان و سلطنت به ایران است، آن هم سلطنتی موروثی و مستبد که بیشتر از ۴۰ سال پیش به‌حق با شعار “مرگ بر شاه” برانداخته شد. تلاش‌های شکست خوردهٔ گذشتهٔ اینان، از جمله متوسل شدن به دولت نژادپرست ترامپ و حزب افراطی راست جمهوری‌خواه آمریکا، حمایت از تحریم‌های ضدانسانی آمریکا علیه مردم ما، و امید بازگشت به کشور و به دست گرفتن دوبارهٔ قدرت و پادشاهی به کمک تانک‌ها و نظامی‌های آمریکایی بوده است. تلاش این بار آنها زیر عنوان “پیمان نوین” سلطنتی [مثلاً با مردم]، برای اینکه جلب توجه کند، به‌عوض بیان صریح برنامهٔ کار و نیَت خودشان از این کارزار، به ابتکارهای مضحکی متوسل شده است. انتشار ویدیوهایی مانند تمرین‌های ورزشی و یوگا در دورهٔ قرنطینهٔ خانگی و جاز (درام) زدن رضا پهلوی به همراه خوانندهٔ بازنشسته شده و دل‌بسته به “دوران طلایی” حکومت خودکامهٔ شاه را می‌توان از جمله شگردهای تبلیغاتی “نوین” برای جلب توجه، و امید به جذب نیرو دانست.
اما آنچه با عنوان “پیمان نوین” مطرح می‌شود نه‌فقط محتوای ناروشنی دارد، بلکه همان هم که مطرح شده است اصولاً ربطی به دغدغه‌ها و خواست‌ها و نیازهای فوری و واقعی مردم و به‌ویژه ضرورت انجام تغییرهای بنیادی ملّی-دموکراتیک در ایران ندارد. این نیروها خیال می‌کنند که به‌خاطر شرایط دهشتناک میهن ما در زیر حکومت خودکامهٔ اسلامی، به‌خاطر سیاست‌های فاجعه‌بار رژیم ضدمردمی ولایت فقیه، شرایطی فراهم آمده که آنها می‌توانند خودنمایی کنند و چرخ تاریخ مبارزهٔ مردم ما را به عقب برگردانند. حکومتِ پدرِ رضا پهلویِ، با کودتای “سیا”ی آمریکا و سازمان امنیت بریتانیا و سرنگون کردن حکومت ملّی و منتخبِ مردم دکتر محمد مصدق جای پای استبداد خود را در ایران محکم کرد. به‌غیر از سه چهار سال اوّل سلطنت محمد رضا شاه (میراث‌خوار رضاشاهِ دیکتاتور، که ایران را به سمت حمایت از فاشیسم می برد) که به یُمن جنبش مردمی و مبارزان آزادی‌خواه- به‌ویژه توده‌ای‌ها- آزادی محدودی در برخی عرصه‌های فعالیت مدنی وجود داشت، ایران در بقیهٔ دوران حکومت سلطنتی مستبدانهٔ او روزهای تاریکی را گذراند: دوران تاریکِ سرکوب پلیسی حقوق و آزادی‌های مردم، دوران غارت گستردهٔ کشور و درآمد نفت توسط انحصارهای نفتی امپریالیستی، دوران فساد گسترده در دستگاه‌های اداری و نظامی و درباری، و دوران حکومت مُشتی مرتجع و انحصارطلب ضدآزادی بود که تفاوت اساسی‌شان با حکومت کنونی را می‌توان در این خلاصه کرد که مرتجعان کنونی این جنایت را با تجربه و امکانات بیشتر و امروزی‌تر و در لباس مذهب و اسلام، و حکومت شاهنشاهی آن را به اتکای دربار شاهنشاهی و با شعار “خدا-شاه-میهن” مرتکب می‌شد. دستگاه‌های امنیتی و سرکوبگر رژیم جمهوری اسلامی تا حدّ زیادی زیر نظر و به دست سران ساواک حکومت پهلوی، مانند فردوست، شکل گرفت. سرکوب خونین هر صدای مخالفت و دگراندیشی در بیشتر از چهار دههٔ گذشته در ایران نیز مشابه سرکوب آزادی خواهان در دوران حکومت پهلوی است که حاکمان کنونی جمهوری اسلامی آن را در ابعادی بی‌سابقه گسترش داده‌اند.
نکتهٔ دیگری که در انتشار “پیمان نوین” رضا پهلوی قابل توجه است، استقبال مجامعی مثل “شورای مدیریت گذار” از “پیام سلطنتی” است. آنچه با عنوان “شورای مدیریت گذار” مطرح شده است، در اساس مجمعی از برخی از افراد و جریان‌های سیاسی است که یک دهه پس از تلاشِ شکست‌خورده بر محورِ‌ ایجاد اتحاد بین اصلاح‌طلبان، جمهوری‌خواهان، و “وحدت چپ” اکنون به‌شدّت دچار سردرگمی، تشتّت نظری، و بحران هویت‌اند. این بخش از جریان‌های سیاسی سرگردان که برای بقای خود محتاج به پیوستن به محور سیاسی “نوین”اند، اکنون هم‌زمان مورد توجه دستگاه‌های امنیتی-تبلیغاتی رژیم و نحله‌هایی از اصلاح‌طلبان حکومتی نیز قرار گرفته‌اند که برای تمدید تاریخ مصرفشان در مسیر “حفظ نظام” مجبورند تغییرهای حساب‌شده‌ای را- به‌ویژه در حیطهٔ روابط “خودی و غیرخودی”- به اجرا بگذارند. برای مثال، سعید حجاریان، از فعالان امنیتی سابق و سیاسی کنونی و معروف به تئوریسین جریان اصلاحات، در مورد جذب جریان‌های سیاسی سرگردان شده در راه داغ کردن انتخابات ۱۴۰۰ برای “حفظ نظام” چنین می‌گوید: “بخش‌هایی از خارج‌نشین‌ها فارغ از عقاید سیاسی‌شان، روی مفهوم وطن و حراست از آن توافق دارند.”
همگرایی جریان‌های سلطنت‌طلب و “شورای مدیریت گذار” با تکیه به منابع مالی عظیم و رسانه‌های تلویزیونی و فضای مجازی و کادر تبلیغاتی حرفه‌یی و مقاله‌نویسان اجاره‌یی شاید بتواند در قدم نخست نمادی از یک اتحاد رسانه‌یی ضد رژیم ولایی را به نمایش بگذارد، اما از این جلوتر نخواهد رفت و بر پایهٔ تجربهٔ گذشته می‌توان گفت که بار دیگر در ایجاد نیروی مادّی لازم در درون جامعهٔ ایران شکست خواهد خورد، چون در درجهٔ اوّل، بیانگر خواست‌های فوری اکثریت مردم ایران نیست. اشباع کردن برنامه‌های تلویزیونی یا ایجاد “طوفان” در فضای مجازی، به‌رغم برخی تأثیرهای موقتی که ممکن است بر افکار عمومی بگذارد، چیزی به غیر از رقابت با دستگاه تبلیغاتی رژیم اسلامی برای به بازی گرفتن افکار عمومی نیست؛ هر دو طرف مجهز به انواع شیوه‌های تبلیغاتی فریبکارانهٔ قوی ترامپیستی و تاریخ‌نویسی جعلی‌اند.
با نگاهی دقیق‌تر می‌توان سه مشخصهٔ اساسی و نقطه‌ضعف کلیدی این‌گونه همگرایی و اتحادهای بی‌حاصل و ظاهری و بدون پشتوانهٔ مردمی را دید که فرجام موفقیت‌آمیزی نخواهد داشت:
۱. تجربه و شواهد موجود نشان می‌دهد که این جریان‌ها، مانند پیشینیانشان در بیش از یک دههٔ گذشته، به‌واسطهٔ پیوندهای علنی و غیرعلنی با پشتیبانان خارجی مداخله‌گر، در عمل در حکم “پروژه‌های آلترناتیوسازی” از جانب قدرتی مثل آمریکا به منظور ایجاد اهرم‌های فشار تبلیغاتی بر رژیم ولایی در حین مذاکرات مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرند. سرنوشت و آیندهٔ این بخش از مخالفان جمهوری اسلامی تابع کنش و واکنش‌های نهانی و آشکار بین حکومت ولایی ایران با آمریکا و اروپا است و به محض اینکه مذاکره‌کنندگان به توافق برسند، توجه به این سنخ از جریان‌ها بسیار کمرنگ می‌شود و آنها در عمل از صحنه خارج می‌شوند. برای نمونه، به محض ظهور حسن روحانی در سال ۱۳۹۲ برای “حفظ نظام” و پیشبُرد توافق هسته‌یی که به برجام انجامید، تمام سر و صدای تبلیغاتی و همایش‌های جمهوری‌خواهی با نشست‌های متعدد در پراگ و برلین به‌سرعت ساکت و محو شد. علّت آن بود که در آن برهه، هم برای سران رژیم ولایی و هم برای آمریکا و اروپا بر سر کار آمدن جناحی بر محور رفسنجانی-روحانی در نقش نمایندگان “سرمایه‌داری مدرن نولیبرال” در ایران گزینه‌ای به‌مراتب جدّی‌تر، مفیدتر، و مؤثرتر بود و دیگر احتیاجی به وارد آوردن فشار با “پروژهٔ آلترناتیوسازی” نبود. در آن دوره، رسانه‌هایی همچون بی‌بی‌سی فارسی و صدای آمریکا نیز با رویکردی کاملاً متفاوت، یعنی مصالحه‌آمیز، با رژیم ولایت فقیه برخورد می‌کردند.
۲. به‌رغم بحران‌های خطرناک فراروی حکومت اسلامی ایران، جریان‌های سلطنت‌طلب و “شورای مدیریت گذار” به علّت ارائه نکردن برنامهٔ مشخص و روشن به سود اکثریت مردم و زحمتکشان، قادر به بسیج مردم و به‌ویژه توده‌های زحمتکش برای بر هم زدن توازن نیرو بر ضد جمهوری اسلامی نیستند. آنچه رضا پهلوی و “شورای مدیریت گذار” در شکل‌های مختلف تکرار می‌کنند، جز کلی‌گویی در مورد “تغییر رژیم” و بیان برخی از جنبه‌های منفی حکومت دیکتاتوری اسلامی (که امر پنهانی نیست) و برخوردی انتزاعی و مبهم به آزادی‌های دموکراتیک، دربردارندهٔ چیز دیگری نیست. چشم اسفندیار این سنخ مخالفان آن است که نه‌فقط مخالفتی اصولی با سه دهه برنامه‌های کلان اقتصادی نولیبرالی ندارند که کشور را به شرایط خطرناک کنونی کشانده است، بلکه دیدگاه اقتصادی‌شان دیدگاهی است راست‌گرایانه که رشد اقتصادی را در گرو ثروت‌آفرینی شخصی در “بازار آزاد” و وابستگی به سرمایه‌داری جهانیِ بحران‌زده و رو به افول می‌داند. این در حالی است که تحولات چند سال اخیر در ایران نشان می‌دهد که طبقهٔ کارگر و دیگر لایه‌های زحمتکش کشور که با وضعیت اجتماعی-اقتصادی مشقت‌باری روبرویند، با خصوصی‌سازی و ایجاد بازار کار انعطاف‌پذیر و انواع تعدیل‌های ساختاری نولیبرالی به‌شدّت مخالف‌اند. گروه‌بندی‌های رضا پهلوی، “شورای مدیریت گذار”، و نیروهایی که فعلاً دور از چشم اغیار و زیر “تابلوی چپ” (نوین، غیرسنّتی و…) حرکت می‌کنند، به دلیل دیدگاه اقتصادی و همچنین منافع طبقاتی‌شان اصولاً نمی‌توانند جایگزین دموکراتیک و عادلانه‌ای در برابر برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی رژیم ولایی به مردم ارائه دهند، چون در واقع و اصولاً با برنامه‌های کلان نولیبرالی دیکتاتوری حاکم همدل هستند. آنچه اینها به آن دل بسته‌اند همان سیاست اقتصادی است که از زمان رفسنجانی تا کنون در ایران دنبال شده است.
۳. حضور چهره‌ای مدافع رژیم خودکامهٔ سلطنتی موروثی کاملاً نقض غرضِ در فرایند و جنبش کنونی گذار از دیکتاتوری در کشور و حرکت به سوی حاکمیتی ملّی-دموکراتیک است، چون سلطنت و حکومت درباری نه‌فقط نافی حاکمیت مطلق یک شخص نیست، بلکه ادامه دهندهٔ چنین حکومتی است. فارغ از ادّعاهای ثابت‌نشدهٔ رضا پهلوی و اظهار علاقهٔ وی به “آزادی ایران” و دموکراسی (که معنایش را روشن نکرده است)، واقعیت آن است که رضا پهلوی و سلطنت طلبان خودشان بخشی از مشکل اند و نه راه‌حل، زیرا که وجود کسانی مثل او یعنی باقی ماندن کشور در دورِ باطل و ویرانگر تداوم دیکتاتوری و تحمیل قدرت یک فرد بر یک ملّت (در قالب بیت رهبری یا دربار سلطنتی)، که در صد سال گذشته و تاکنون باعث مسدود شدن مسیر ایجاد دگرگونی‌های بنیادین دموکراتیک و ملّی در ایران بوده است.
رضا پهلوی و دستگاه تبلیغاتی پُرسر و صدای او که توجه بخش‌هایی- هرچند اندک- از نیروهای سیاسی و افکار عمومی را به خود جلب کرده است، در صدد ایجاد رهبر و “شاه” از پیش تعیین‌شده و قیّم برای مردم ایران‌اند. آنان از راه‌های تبلیغاتی می‌خواهند این نظر را در افکار عمومی القا کنند که میلیون‌ها نفر از مردم ایران که در انقلاب مردمی و ضدسلطنتی ۵۷ شرکت کردند و با شعار “مرگ بر شاه” به رژیم مستبد سلطنتی پایان دادند، ملّتی گمراه شده و قدرنشناس بودند که به محمدرضاشاه و “خدمات وطن‌پرستانه”اش (منظور لابد حضور بیش از سی هزار مستشاران خارجی و ایجاد ساواک برای سرکوب خشن و خونین هرگونه اعتراضی بر ضد سلطنت، و راه انداختن حزب رستاخیر به عنوان تنها حزب قانونی در ایران بود که همه یا باید عضو آن می شدند و یا ایران را ترک می کردند) پشت کردند!
طبق این روایت، رضا پهلوی با انواع بندبازی‌های حیله‌گرانه خود را تنها کسی می‌داند که باید زمام امور کشور را به دست بگیرد! البته برای ایجاد ابهام، او به شیوهٔ تناقض‌گویی فریبکارانهٔ ترامپیستی در ضمن اعلام می‌کند که او به دنبال کار سیاسی نیست (مثل خمینی که قرار نبود حکومت کند)، اگرچه فقط او “شایستهٔ رهبری اپوزیسیون” است!
قابل توجه است که گروه‌بندی‌های اطراف رضا پهلوی مانند فَرَشگردی‌ها و خودِ شخص او ارادت خاصی به رئیس‌جمهور نژادپرست و فاشیست‌مآب آمریکا یعنی دونالد ترامپ دارند و به طور مشخص از او خواهان ایراد فشار بیشتر از طریق اِعمال تحریم‌ها بر مردم ایران، و حتیٰ حملهٔ نظامی به ایران بوده‌اند. رضا پهلوی هم نظیر خدعه‌گران دینی حاکم بر کشور دودوزه بازی می‌کند. او از طریق دستگاه تبلیغاتی فارسی‌زبانش خود را “دلسوز” ملّت دردمند ایران نشان می‌دهد، اما در رسانه‌های خارجی خطاب به هارترین محافل دست‌راستی در آمریکا و اروپا، در مقام قیّمِ خودخواندهٔ مردم ایران مدّعی می‌شود که “این ملّت” پذیرای تحریم‌های ضدانسانی ترامپ‌اند و آن را به‌خاطر آزادی‌شان تحمّل خواهند کرد! شایان توجه است که بخشی از جریان‌هایی که خود را “چپ نوین” و جمهوری‌خواه قلمداد می‌کنند و دور از چشم غریبه‌ها یا از طریق “شورای مدیریت گذار” با رضا پهلوی همدلی می‌کنند، مدّت‌هاست که در برابر هرگونه موضع‌گیری نیروهای چپ شناخته‌شده و جدّی کشور علیه سیاست‌های مداخله‌گرانهٔ امپریالیسم آمریکا آشفته می‌شوند و آن را در حکم نقطه‌نظر “چپ سنّتی” تقبیح می‌کنند! تجربه نشان داده است که در زیر چتر تبلیغاتی ائتلاف‌هایی از نوع اتحاد حول “پیمان نوین” سلطنتی مسلماً به سنخ مشخصی از “چپ” غیرمارکسیستی بی‌خطر و مُنکرِ وجودِ امپریالیسم نیز احتیاج خواهد بود.
حزب تودهٔ ایران معتقد است که کشور ما در زیر حکومت دیکتاتوری دینی بی‌کفایت کنونی با بحران‌ها و خطرهای مرگباری روبروست. بی‌اعتباری حکومت ولایت فقیه در چشم مردم ایران و ناپایداری آن فرصت و بستری مناسب است که می‌توان از آن برای گسترش مبارزه بر ضد دیکتاتوری دینی و “اسلام سیاسی” و عبور از آن بهره برد، و در سه عرصهٔ به هم پیوسته تحقق “دموکراسی، عدالت اجتماعی، و حق حاکمیت ملّی” به طور همزمان رزمید. بر هم زدن توازن نیرو بر ضد دیکتاتوری دینی حاکم، و موفقیت در عبور از آن و برپایی حکومتی ملّی و دموکراتیک، فقط با ارتقای سطح مبارزهٔ جنبش مردمی بر پایهٔ یک برنامهٔ حداقل روشن و مشترک، و برپایی جبههٔ واحد ضددیکتاتوری از نیروهای دموکرات و آزادی‌خواه، امکان‌پذیر است. حزب ما پیش از این پیشنهاد مشخص “منشور آزادی” را به عنوان کارپایه‌ای برای گفت‌وگو و تشکیل جبههٔ مشترک مطرح کرده و همیشه آمادگی خود را برای بحث و توافق بر سر برنامه مبارزاتی مشترک ابراز کرده است. عمده‌ترین هدف‌های ما در این مسیر عبارتند از:
حذف کامل رژیم ولایت فقیه و جدایی دین از حکومت با هدف دموکراتیک کردن حیات سیاسی و اجتماعی کشور
توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم اقتصادی و روند مالی‌گرایی در شئون اساسی اقتصاد کشور
دفاع از حاکمیت ملّی

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۱۴ ، ۲۱ مهرماه ۱۳۹۹




: کمال اوکویانیک طبقه از زالوها از خون فقرا سود می‌برد”

مصاحبۀ «چپ» با کمال اوکویان، دبیرکل حزب کمونیست ترکیه پیرامون درگیری‌های ارمنستان و آذربایجان و بازتات آن‌ها در حزب حاکم و سیاست‌های داخلی ترکیه

 پرتال خبری «چپ» با کمال اوکویان دبیرکل حزب کمونیست ترکیه پیرامون بازتاب درگیری‌ها بین ارمنستان و آذربایجان در محیط سیاسی ترکیه، مصاحبه کرد. اوکویان خاطرنشان کرد که صاحبان قدرت در ترکیه سعی می‌کنند موضع بگیرند و در عصر رقابت همیشگی امپریالیسم، صفوف خود را مستحکم نمایند. اوکویان دربارۀ یک راه‌حل برای مسألۀ ناگورنو-قره‌باغ می‌گوید: «در نظام جهانی کنونی، تنها یک راه‌حل واحد برای مسألۀ قره‌باغ وجود دارد. خلق‌های ارمنستان، آذریایجان، و در همه قفقاز، به جای پیروی از یک گروه کوچک از ثروتمندان که حکومت خود را، تا درجه‌ای، از برکت این تنش‌ها حفظ می‌کنند و برای آن هدف نژادپرستی را در جامعه تزریق می‌کنند، باید به سوی یک زندگی بهتر، برابرتر حرکت کنند. در عمل، این برای این خلق‌ها آسان‌تر است زیرا پیش از این یک بار آن‌را انجام داده اند!»

*****

یک بار دیگر رسانه‌های هوادار حزب عدالت و توسعه تبلیغ را آغاز کردند که «ترکیه اکنون به اندازه کافی نیرومند است که در جبهه‌های متعدد بجنگد» و یک بخش از همه تنش‌های نظامی در همه سو، چه در هوا، دریاها یا زمین باشد. این موضع برای مردم فقیر این کشور در حالی‌که اقتصاد بدتر می‌شود، چه معنی می‌دهد؟

این معلوم است که یکی از دلايل برای جنگ‌ها منحرف نمودن توجه عمومی است. و نه فقط در ترکیه. به عنوان مثال، در یونان نیز، دولت هر گاه که احساس کند گیر افتاده است به آتش شووینیسم می‌دمد. ارمنستان و آذربایجان، دو طرف درگیری‌های امروز، از مشکلات اقتصادی و اجتماعی رنج می‌برند که دست دولت‌هایشان را رو کرده اند. تاریخ نشان می‌دهد که یک «پیروزی» در عرصه‌های بین‌المللی می‌تواند دولت‌ها و حتا خود نظام اجتماعی را نجات دهد. اما عکس این نیز درست است. یک دولت با باختن یک جنگ، با برداشتن گام به عقب در سیاست‌های بین‌المللی، نه فقط خود را به خطر می‌اندازد، بلکه ممکن است در را برای روی برگرداندن توده‌ها از نظام باز کند. اما سیاست خارجی کنونی ترکیه را نمی‌توان صرفاً از این نقطه بررسی نمود. صاحبان قدرت در ترکیه سعی می‌کنند موضع بگیرند و در عصر رقابت همیشگی امپریالیسم، صفوف خود را مستحکم نمایند. این را نمی‌توان نادیده گرفت یا به راحتی کنار گذاشت.

اما دولت هر روز در موضوعات جدیدی درگیر می‌شود. آیا این نیز دارای خطرات اجتماعی است؟ مردم با یک سرعت باورنکردنی فقیر می‌شوند، آن‌ها ممکن است به راحتی در «مشکلات خود» غرق شوند؟
دقیقاً… به عنوان یک قانون، توده‌ها بر نزدیک‌ترین مشکل تمرکز می‌نمایند. اگر مشکلاتِ نزدیک تشدید شوند، توده‌ها نزدیک‌بین می‌شوند و به دور نگاه نمی‌کنند. به این دلیل است که خط استدلالی که فقط تکرار می‌کند «نرخ‌ بیکاری بالا است، بگذارید شووینیسم را به خورد مردم بدهیم» یا «نرخ‌ تورم سر به آسمان می‌زند، بگذارید در لیبی حرکت دیگری بنماییم» محدودیت‌های خود را دارد. با این وجود، تشدید درگیری‌ها بین آذربایجان و ارمنستان در مقایسه با تنش‌های جاری در سوریه یا لیبی، ارزش استفاده بسیار بیش‌تری دارد. این باید برجسته شود

می‌توانید بیش‌تر توضیح دهید؟

در ترکیه «دشمنی با ارمنی‌ها» به یک پدیده پایدار، که از مرزهای اجتماعی شووینیست‌های صِرف فراتر می‌رود، مبدل شده است. فعالین لیبرال، ملهم از جهان‌وطنی، هرگز فرصتی برای تخفیف این مشکل عمیقاً ریشه‌دار نداشته اند. این‌را نیز باید در نظر گرفت که ناسیونالیسم ارمنی، که پس از فروپاشی شوروی مردم ارمنستان را گرد آورد این خصومت را تغذیه می‌کند.علاوه بر این، نگرانی‌ها سکولار درباره حرکت‌های دولت حزب عدالت و توسعه در سوریه و لیبی، زمانی که به آذربایجان می‌رسد، فوراً ناپدید می‌شوند. از سوی دیگر، حزب جمهوری‌خواه مردم (CHP) که معمولاً آراء بخش‌های سکولار ترکیه را به دست می‌آورد، در هر حال در تقریباً هر مورد از سیاست خارجی به راحتی پشت سر حزب عدالت و توسعه قرار می‌گیرد. با این وجود، تعداد کسانی که در اردوی «ما در سوریه چه می‌کنیم» قرار دارند، آنقدر بالا است که لرزه بر اندام دولت بیندازند.

محور سُنّی در مورد آذربایجان با جمعیت عمدتاً شیعۀ آن کار نمی‌کند. به علاوه، حرکت‌هایی که ترکیه در این کشورها برای تغییر عادات سکولار انجام داده است (که به مدت‌ها پیش از حکومت حزب عدالت و توسعه برمی‌گردد) هیچ نتیجه‌ای به غیر از آبروریزی نداشته است. به این دلیل، هیچ مقاومت سکولاری در برابر مداخلات حزب توسعه و عدالت در تنش‌های آذربایجان-ارمنستان وجود دارد.
 
پس، این بدین معنی است که هیچ بستری برای ریشه دواندن یک جنبش بنیادگرایانه در آذربایجان امروز وجود ندارد؟ منظورم این است، آیا می‌توان گفت که حزب عدالت و توسعه در این گوشه لُنگ می‌اندازد؟

چنین تضمینی به هیچ کشوری، یا هیچ محلی در این منطقه، نمی‌توان داد. در گذشته، ایالات متحده آمریکا زمانی که آن‌ها سعی می‌کردند اتحاد شوروی را با «کمربند سبز» ننگین محاصره کنند، در یک منطقه بسیار وسیع سرمایه‌گذاری زیادی نمود. قبايل بسیاری در پاکستان و افغانستان با پول و اسلحه با منافع آمریکایی پیوند خوردند. دوباره برای جلوگیری و سرکوب هر نوع هشدارباش در ترکیه و کشوهای دیگر، همه نوع حمایت به جنبش‌های بنیادگرا داده شد. «سیا» در برخی از جمهوری‌هایی که بخشی از اتحاد شوروی بودند، قلاب خود را بر روحانیون انداخت و برای فعالیت‌های «مخرب» در زمان مناسب، سلول‌های خوابیده به وجود آورد. غرب اتحاد شوروی به وسیله کلیسای کاتولیک، که با منطق بسیار مشابهی عمل می‌کرد، محاصره شده بود. روحانیون لهستان و کشورهای بالتیک، که روی یک ثروت اقتصادی بسیار بزرگی نشسته اند، از مصونیت خود تا آخرین قطره برای تضعیف سوسیالیسم بهره‌برداری کردند. خوب، اتحاد شوروی برای متلاشی کردن آن کمربند سبز مجبور شد در افغانستان مداخله نماید، که با توجه به تهدید کمربند سبز نسبت به سکولاریسمی که در همه خلق‌های شرق اتحاد شوروی ریشه‌های عمیق دوانده بود، کاملاً قابل درک بود. ایالات متحده آمریکا از جنبش‌های بنیادگرا حمایت کرد و موجب بیش‌ترین لطمات در تاجیکستان شد.

اما بنیادگرایان هرگز در آذریایجان چنان نفوذی نداشتند.

خوب، حدود ۸۵ درصد جمعیت آذربایجان شیعه است. بنابراین، از قبل ترسیم تصویری شبیه محور پاکستان-افغانستان-تاجیکستان غیرممکن بود. علاوه بر این، هویت شیعی مردم آذربایجان بر عناصر فرهنگی و نه عناصر بنیادگرایانه قرار دارد. با کمک قدرت شوروی سبک زندگی سکولار در آذربایجان جا افتاد و این به راحتی تغییر نخواهد کرد. با این وجود، شخص به راحتی می‌تواند ببینید که جنبش‌های بنبادگرا به ویژه در جوامع سُنّی رسوخ می‌کنند. با این حال، حداقل در این مورد بین مسکو و دولت علی‌اف یک هماهنگی مطلق وجود دارد. عدم توافق پیرامون دیگر موضوعات به کنار، هم خانواده علی‌اف، که آذربایجان را شبیه یک کسب‌وکار خانوادگی اداره می‌کند، و هم دولت پوتین، به کنترل کردن سازمان‌های بنیادگرا که می‌رسد در همکاری نزدیک قرار دارند.

شایعاتی وجود دارد که جهادیون از سوریه و جاهای دیگر به مناطق درگیری در ناگورنو-قره‌باغ فرستاده می‌شوند. چرا به این اجازه داده می‌شود؟

این بیش‌تر یک معنی نمادین دارد. تردیدی نیست که ایدئولوژی اخوان المسلمین سعی می‌کند از هر فرصتی استفاده کند و این نوع درگیری‌ها فرصت‌های بزرگی برای آن‌ها است. اما نه روسیه و نه آذربایجان به یک میلیشیای مسلح دايم در منطقه اجازه حضور نخواهند داد. پی‌آمدهای چنان حماقتی واضح است. اما، هر گاه تنش‌ها بین آذربایجان و ارمنستان بالا می‌رود، حرکت جنگجویان از مناطق اطراف، عمدتاً از چچن فوراً آغاز می‌شود. در جریان جنگ در دهه ۱۹۹۰، تعداد قابل توجهی از مجاهدین در درگیری‌ها شرکت کردند و آن‌ها فقط از چچن نبودند، بلکه از افغانستان نیز بودند. در آن زمان یک مبارزه جدی برای قدرت در باکو در جریان بود. هر یک از گروه‌های مجاهدین سعی می‌کرد در این مبارزه و بعد از آن نقشی داشته باشد، بخش بزرگی از آن‌ها در چچن و داغستان مستقر شدند. البته، اکنون آن‌ها مجاهدین را از سوریه، لیبی، یا جاهای دیگر می‌آورند. برای این گروه‌ها و سازمان‌ها، هر درگیری هم پول و هم تجربه معنی می‌دهد. با این وجود، با توجه به ویژگی‌های جغرافیایی و اقلیمی این منطقه، نامزد احتمالی برای یک «نیروی خارجی» آن‌هايی هستند، که از چچن خواهند آمد

شایعات دیگری وجود دارد. آذربایجان ارمنستان را به استفاده از «میلیشیای خارجی» متهم کرد.

در حال حاضر، جنگ روانی از جنگ واقعی پیشی گرفته است. گرچه این امکان وجود دارد که جرقه‌ها هر لحظه از کنترل خارج شوند، اما هیچ‌کس انتظار یک جنگ تمام‌عیار و طولانی‌مدت را ندارد. به این دلیل، دو طرف می‌خواهند با دست بالا و کسب مصونیت در سیاست‌های داخلی سر میز مذاکره بنشینند. از شروع درگیری کنونی اتهامات زیادی انکار شده است. معلوم شد بسیاری از گزارش‌های ویدئویی از درگیری‌های گذشته بود، برخی حتا ساختگی است! بنابراین، یک جنگ تبلیغاتی در جریان است، که ناشیانه پیش برده می‌شود. اما من باید تأکید کنم؛ آن‌را لژیونر، مزدور، یا میلیشیای خارجی بنامید، اکنون ما باید انتظار دیدن نیروهای «مسافر» را در هر منطقه جنگی داشته باشیم. این یک واقعیت این دوران است. البته، نمونه‌های پیشین این در گذشته وجود داشت. و ما نمی‌توانیم انقلابیونی را فراموش کنیم که از سراسر جهان برای نبرد در صفوف جمهوری‌خواهان در جریان جنگ داخلی اسپانیا به بریگادهای بین‌المللی پیوستند. اما هم‌چنین باید به یاد داشته باشیم که انقلابیون برای پول، ماجراجویی یا ایمان کور به جنگ نرفتند. آن‌ها مردان و زنان صادق دارای بالاترین آگاهی بودند، و به نام بشریت در یک نبرد خوب جنگیدند.

اجازه بدهید به علل درگیری بازگردیم. چه اتفاقی افتاد که اکنون دو طرف در وضعیت جنگ هستند؟
طبيعتاً عوامل ثانوی، که در طول زمان آشکار خواهند شد، وارد عمل شدند. اما اکنون، کاملاً روشن است که یک جنگ بر سر ناگورنو-قره‌باغ خواست ارمنستان نیست. این آذربایجان است که می‌خواهد وضع موجود در آنجا تغییر کند. زیرا از دهه ۱۹۹۰، قره‌باغ تحت کنترل ارمنستان است؛ به علاوه، آذربایجان در جریان آن جنگ علاوه بر قره‌باغ قلمروهای دیگری را از دست داد. ارمنستان نیرو و توانایی تصرف اراضی بیش‌تر را ندارد. اما اجازه بدهید دوباره تأکید کنم، امکان دارد یک‌سری عوامل، که ممکن است به نظر ما مهم نباشند، باعث درگیری‌ها شده باشند.

برای جامعه بین‌المللی، «چه کسی اول حمله کرد» همیشه مهم بوده است. اما «چه کسی اول حمله کرد» برای درک آن‌چه که در حال وقوع است کافی نیست. ما باید عمیق‌تر نگاه کنیم. گرچه، برداشت پلاتفرم بین‌المللی این است که آذربایجان درگیری‌ها را آغاز کرده است. به عنوان مثال، سازمان دولت‌های آمریکایی (OAS) قویاً آذربایجان را محکوم کرد. این نباید اشتباه گرفته شود، در حال حاضر، یک سازمان یا سازوکار واحد – از جمله سازمان ملل متحد – که بتواند با «عدالت» در جهان برخورد کند، وجود ندارد! من فقط به درک رایج اشاره می‌کنم.

هم‌چنین ادعا شد که مسألۀ قره‌باغ از تصمیم استالین در سال ۱۹۲۲ برای قرار دادن قره‌باغ در جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان و نه در جمهوری شوروی سوسیالیستی ارمنستان، ناشی می‌شود.

از سال ۱۹۲۲ تا پایان دهه ۱۹۸۰، فقط دوستی در میان خلق‌های قفقاز شکوفا و تقویت شد. این کاملاً مضحک است که تصمیمی که ۷۰ سال پیش اتخاذ شده است را مسؤول یک درگیری خونین دانست. اگر آن‌طور که من می‌گویم، در آن دوره همه این تنش‌ها برطرف شد و به تدریج به دوستی و برادری مبدل گردید، اکنون همه باید دربارۀ آن تأمل نمایند! آن‌ها می‌گویند در اتحاد شوروی مردم از ترس نمی‌توانستند صدای خود را بلند کنند! قدرت قهرآمیز در ذات دولت است. اما هیچ حکومتی نمی‌تواند تنش‌های قومی را با اسلحه سرکوب کند. هنگامی‌که من به قفقاز در دوره شوروی فکر می‌کنم، کارگران نفت‌گر آذربایجانی، ارمنی، روسی را به یاد می‌آورم که در باکو نفت استخراج می‌کردند؛ من مجموعه قطعات موسیقی با شکوه بالۀ خاچاتوریان را به یاد می‌آورم که ملودی‌های همه خلق‌های منطقه را ترکیب می‌کند؛ من ترانه‌های رشید بهبودوف را به یاد می‌آورم. اما هیچ چیز از برخی گروه‌های شووینیست یا از بریدن سر شووینیست‌های یک ملت دیگر به یاد نمی‌آورم. چیزی به نام «ناسیونالیسم بی‌گناه» وجود ندارد. آن‌چه که در سومقاییت و در خوجالی رخ داد برای همه بشریت ننگ‌آور بود و جنایاتی است که نظام امپریالیستی – سرمایه‌داری که هم‌چنان به ناسیونالیسم و تعصب دامن می‌زند، مرتکب شد. اتحاد شوروی سقوط کرده است؛ صدها هزار ارمنی و آذربایجانی در نتیجه درگیری‌ها و قتل‌عام‌ها آواره شده اند. برخی از آن‌ها به روسیه رفته اند و امروز در خیابان‌های روسیه با یکدیگر می‌جنگند. آن‌هایی که به کشورهای دیگر رفتند در آن کشورها به دشمنی ادامه می‌دهند. 

این ایده رقت‌انگیز که یک ملت برتر از دیگران است، این تصور که یک کشور همیشه درست می‌گوید و برخی دیگر همیشه اشتباه می‌کنند، غیرمنطقی و مزخرف است. اما حتا در قرن بیست‌ویکم، امپریالیسم، و همه استثمارگران به این مزخرفات نیاز دارند!

عده‌ای از این قساوت سود می‌برند.

خوب، پس مسألۀ قره‌باغ چگونه حل خواهد شد؟

در این نظام جهانی هیچ راه‌حلی برای مسألۀ قره‌باغ وجود ندارد. واقعاً، این غیرممکن است. تنها یک راه وجود دارد: خلق‌ها در ارمنستان، آذربایجان و در همه قفقاز باید برای برابری بیش‌تر، برای یک نظام بهتر به جای دنباله‌روی از نخبگان، شارلاتان‌هایی که ثروت و قدرت خود را از طريق این تنش‌ها و با تزریق نژادپرستی حفظ می‌کنند، حرکت کنند. و این برای آن‌ها حتا آسان‌تر است. آن‌ها این‌را در گذشته یک بار انجام دادند! در غیر این‌صورت، هیچ راه‌حلی برای قره‌باغ وجود ندارد. قره‌باغ قلمروز آذربایجان بود. از این نظر، بحث آذربایجان عادلانه است. اما بخش بزرگی از جمعیت در قره‌باغ ارمنی است. این اکثریت جمعیت چگونه در آذربایجان امروز ادغام خواهد شد؟ در این‌صورت، کل ساختار جمعیتی تغییر خواهد کرد. مهاجرت‌ها، درگیری‌ها، قتل‌عام‌های متقابل همه دوباره اتفاق خواهند افتاد…

به رسمیت شناختن قره‌باغ به مثابۀ یک کشور مستقل هم راه‌حل نیست. هم‌اکنون تشکیلاتی در قره‌باغ وجود دارد که استقلال خود را اعلام کرده است، اما هيچ تأثیری ندارد. به علاوه، اراضی آذربایجانی عملاً به وسیله ارمنستان اشعال شده اند.  با توجه به منابع غنی انرژی آذربایجان و حضور تقریباً همه قدرت‌های بزرگ در منطقه، هیچ راه‌حل «ملی» برای همه این پیچیدگی‌ها نمی‌توان یافت. راه به جلو در قفقاز از طریق مبارزه طبقاتی است. نرخ بیکاری در ارمنستان نزدیک ۲۰ درصد است. نرخ بیکاری در آذربایجان قدری کم‌تر است، اما اکثریت مردم به ثروتی که از منابع غنی انرژی کشور تولید می‌شود، دسترسی ندارند. مردم باید نگاه خود را بر این نقطه متمرکز نمایند. در غیر این‌صورت، زمانی که فقرای هند گلوی فقرا در پاکستان را هدف قرار می‌دهند، قبايل فقیر در لیبی سر قبايل دیگر را هدف قرار می‌دهند و زمانی که ستم‌دیدگان همه ملت‌ها در بالکان ستمدیگان دیگر ملت‌ها را دشمنان خود می‌دانند، طبقه زالوها از خونریزی سود می‌برد؛ عده‌ای از این قساوت سود می‌برند.

منبع : پرتال چپ   برگرفته از تارنگاشت عدالت

نویدنو  18/07/1399




پیرامون اطلاعیۀ 11 مهر 1399 دبیرخانۀ حزب تودۀ ایران

تحریریۀ نوید نو

دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران یک روز پس از جشن 79مین سالروز بینادگذاری حزب طبقۀ کارگر رزمندۀ ایران اقدام به صدور و انتشار اطلاعیۀ کوتاهی خطاب به هواداران و دوستان خود نمود که در نوع خود بی‌سابقه یا کم‌سابقه، امّا حاوی هشدار و تلنگری جدی به همۀ کسانی است که در فضاهای مجازی در مقابله با سم‌پاشی دشمنان طبقاتی و در دفاع از حزب، مرزهای اخلاقی را رعایت نمی کنند و یا مبارزۀ سیاسی را با فحّاشی و هتّاکی اشتباه می‌گیرند. ابتدا متن اطلاعیه را عینا درج و سپس بیان نکاتی که یادآوری آن‌ها را ضرور می‌دانیم:

اطلاعیۀ دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

در هفته های اخیر گزارش هایی دربارۀ برخی برخوردها در فضای مجازی در دفاع و همچنین برضد حزب به دبیرخانه حزب ارسال شده است که توضیح کوتاهی را در این زمینه ضروری می نماید. حزب تودۀ ایران بشدت مخالف هتاّکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادب سیاسی حتی با مخالفان حزب می باشد. رعایت فرهنگ انسانی و مترقی در برخورد های نظری و سیاسی از جمله ضروریات پایبند بودن به آرمان و فرهنگ مترقی ای است که حزب ما در نزدیک به هشت دهه گذشته برای تحقق آنها رزمیده است.

دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

۱۱ مهرماه ۱۳۹۹

در اطلاعیۀ دبیرخانه، سه گزارۀ به هم پیوستۀ زیر وجود دارد که به ترتیب به آن می پردازیم:

1- “در هفته‌های اخیر گزارش هایی دربارۀ برخی برخوردها در فضای مجازی در دفاع و همچنین برضد حزب به دبیرخانه حزب ارسال شده است که توضیح کوتاهی را در این زمینه ضروری می نماید.”

این گزاره ضمن آن‌ که بیانگر وجود ارتباط زندۀ اعضاء و هواداران حزب تودۀ ایران در خارج کشور و تماس هواداران حزب در داخل ایران با حزب خود برای انعکاس اخبار، رویدادها و گزارشات به رهبری است، در عین حال نشانۀ برخورد غیراصولی و غیر اخلاقی برخی هواداران با دیگر نیروهای منتقد یا مخالف سیاسی حزب نیز هست که بیش‌تر در فضاهای اینترنتی و شبکه‌های اجتماعی مجازی نظیر گروه‌های تلگرامی و فیس‌بوک مشهود است. به ویژه با رشد جنبش انقلابی مردم بسیار دیده شده و می‌شود که به محض انتشار پُستی با مضمون اجتماعی یا سیاسی حاوی موضع مشخص حزب و یا فردِ پُست‌گذار، عده‌ای اوباشِ مامور یا غیر مامور رژیم عموما با نام مستعار، یا در لباس “توده‌ای منتقد”، آتش حمله به حزب تودۀ ایران و یا پُست‌گذار منتقد حزب را با ردیف‌کردن چند توهین وبستن چند اتهام سخیف و بی پایه می‌گشایند که بر آن‌ها حَرَجی نیست.

این شیوه‌های برخوردِ به دور از اخلاق و انصاف و اصول، به ویژه زمانی نکوهیده ترو زیانبارتر می شود که از سوی کسانی بکار برده شود که خود را عضو یا هوادارِ حزب معرفی کرده و یا با نام حقیقی خود وارد صفحات مجازی می‌شوند،. در یک نمونه مشخص در روزهای اخیر یکی از همین هواداران در پاسخ به این انتقاد که “چرا شما هم مثل ماموران دشمن به ادبیاتِ چاله میدانی و هتّاکی متوسل شده‌اید؟”، پاسخ می دهد “اگر دقت کنید توهین را همیشه اول آن‌ها شروع می‌کنند!”

استدلالی که عذر بدتر از گناه است و به هیچوجه توجیه گر عمل ناشایست او نیست.

با همین توجیه غیر مارکسیستی است که گاه، برخوردهای شخصی بین دو یا چند هوادارِ حزب و حتی مخالفین حزب  در قالبِ هتّاکی و تهدید بالا می‌گیرد و در ذهنِ خوانندۀ جوانِ بی‌طرف و بی‌خبر از همه‌چیز، این نامِ پرافتخارِ حزب طبقۀ کارگر ایران است که بازیچه این منازعات و مشاجرات تندِ لفظی واقع می‌شود که اگر ریشه‌اش را بیابیم به نقشه و ترفندِ موفقِ دشمنان طبقۀ کارگر خواهیم رسید. در مواردی، برپایۀ مستنداتی که به نویدنو ارسال شده، هواداری در فضای مجازی به هواداری دیگر اتهام “جاسوسِ شناخته شدۀ رژیم” می‌زند و متهم برای اعادۀ حیثیت از خود به مراجع قضایی کشور محل زندگی خود متوسل می‌شود و آن فرد اتهام زننده مجرم شناخته شده و به جریمه نقدی نیز محکوم می گردد، بی‌تردید گزارشاتِ زیادی از برخوردهای این چنینی به دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران رسیده است که منجر به صدور اطلاعیۀ مزبور شده است.       

2- “حزب تودۀ ایران به شدّت مخالفِ هتاّکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادبِ سیاسی حتی با مخالفانِ حزب می باشد.”

از این گزاره نیز چنین بر می‌آید که مخاطبان اصلی اطلاعیه برخلاف تصور یا تلقین به خودِ برخی‌ها؛ دشمنان قسم‌خوردۀ حزب طبقه کارگر (مزدوران ارتجاع و امپریالیسم و سلطنت‌طلبان وغیره…) نیستند که در توده‌ای ستیزی و کمونیست‌ ستیزی ابزاری جز “هتّاکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادبِ سیاسی” ندارند. عبارت “حتّی با مخالفانِ حزب” دال بر وجود گروهی از هواداران و مدافعان حزب هستند که یهیا به اتیکِ مارکسیستی باور ندارند و یا قادر نیستند در گفت‌وگو با مخالفان نظری و مواجهه با دشمنان طبقاتی، آن‌را به کار ببندند. به هر روی، کسانی که با ادعای طرف داری از حزب توده ایران به دیگران اتهام میزنند و توهین می کنند، جائی در حزبِ تودۀ ایران ندارند. به باورِ ما،  اطلاعیۀ 11 مهرماه 1399 دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی، هشداری ضرور و خردمندانه از سوی رهبری حزب به این طیف از هواداران است که از خوب یا بدِ حادثه، تاریخ یک روز پس از سالروز میلاد حزب را در پای خود دارد. 

به گفتۀ رفیق احسان طبری: “بدون حفظِ فضای ادب و نزاکت و حدّ معینی از هم‌بستگیِ متقابل بین هم‌رزمان، آنتوزیاسم و نشاطِ انقلابی فروکش می‌کند، فضای مبارزه سنگین و اختناق‌آور می‌شود و عواقبِ روحی و لذا عملیِ فراوانی به‌بار می‌آورد. لذا در برخورد به مبارزانِ حزب و نهضت، واکنش در رفتار و گفتار بر پایۀ کین و غضب و حَسد و غرور و کراهت و هوس و حالتِ روحی و غیره، بدون توجه به عواقبِ این طرزِ رفتار، سراپا خطاست. زندگی اجتماعی، یک زندگیِ خصوصی و خانوادگی نیست. این یک زندگیِ رسمی و سراپا مسئولیت است، و لذا با درکِ این مسئولیت باید سخن گفت و عمل کرد.”

  3-  “رعایتِ فرهنگِ انسانی و مترقّی در برخوردهای نظری و سیاسی، از جمله ضروریاتِ پایبند بودن به آرمان و فرهنگِ مترقّی‌ای است که حزبِ ما در نزدیک به هشت دهۀ گذشته برای تحقّقِ آن‌ها رزمیده است.”

در بارۀ این گزاره از اطلاعیۀ دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران یادآور می شویم که حزب تودۀ ایران؛ حزب ارانی‌ها، طبری‌ها، و تیزابی‌ها و هاتفی‌ها…ست که هر یک در عرصۀ زندگی و کار و پیکار، تندیسی از اخلاقِ انسانی بوده‌اند. شاید یادآوری آموزه‌های رفیق طبری بتواند برخوردهای نابه‌هنجار و غیراصولی برخی هواداران را که در علاقۀ آن‌ها به حزب‌شان تردیدی نیست، به سمتِ منشِ اصیلِ توده‌ای و مسلح شدن به اتیکِ مارکسیستی رهنمون شود که گفت:

 “شیوۀ رفتار و برخورد همرزمان در درون حزب و جنبش، از جمله یکی از منابع مهم پیدایش فضای روحی در درون حزب و جنبش است. رفتارِ صحیح مبتنی بر تفکرِ عینی و منشِ جمعی، این فضا را پیوسته مصفّا، نشاط ‌آور و شفاف نگاه‌ می دارد. رفتار غلط مبتنی بر تفکرِ ذهنی و منشِ فردی، آنرا از تناقضاتِ مضر، هوای مسموم و کدر انباشته می کند، رگه‌های نفاق و افتراق را ژرف میکند و بسط می دهد، موجدِ بحران‌های شدید درونی می‌شود، نشاطِ مبارزه را زائل می سازد و لذا بدیهی است که کار را احیاناً به شکست ها، فروریختگی‌ها و حتی زوال می‌کشاند.  لذا بسیار مهم است که بدانیم چگونه و بر اساس چه موازینی باید رفتار کرد: زیرا اساسِ حلِ علمی، حلِ مارکسیستی ـ لنینیستیِ این مسئله است، نه حلِ آن بر اساس واکنش های غریزی، سننِ نادرستِ معموله در اجتماع، سلیقه‌ها و پسندها و الگوهای انفرادی.

ممکن است گفته شود: مبارزه با محتوی و اسلوبِ اصولی، در محیطی که آلوده به ‌روش‌های خلافِ اصول است، به جائی نمی‌رسد. باید با سلاحِ نظیر ولی به سودِ اصولِ صحیح، مخالف را از میدان به در کرد. این سخن در خوردِ بحث است. تجربه نشان داده است که به کار بردن شیوه‌های غیراصولی، حتی اگر با نیّاتِ نیکی همراه باشد، چنان منظره را مغشوش می سازد که جدا کردن سَره از ناسَره، صحیح از سقیم، محال است. عناصرِ غیراصولی امکان می‌یابند انگشت بر نقاط ضعفِ مخالفِ خود بگذارند. به علاوه، خود آنها در شیوه‌های خود تشویق می شوند زیرا می‌بینند مخالفِ مدّعی، همان شیوه‌ها را بکار می برد.

ترجیح دارد مبارزه‌ای درست بماند، ولی موقتاً شکست بخورد تا با نادرستی به پیروزی برسد. زیرا آن شکست در طولِ مدت، شکست، و آن پیروزی، عملاً پیروزی نیست. نمی‌توان با تناقض بینِ وسایلِ مبارزه و هدف های مبارزه موافقت داشت. هدف های شریف، وسایلِ شریف را می‌طلبند و لاغیر.”…

آری، برپایۀ همین درکِ علمی- مارکسیستی است که امروز در اطلاعیۀ دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران می‌خوانیم:

حزب تودۀ ایران به شدّت مخالفِ هتاّکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادب سیاسی حتی با مخالفانِ حزب می باشد. رعایتِ فرهنگِ انسانی و مترقّی در برخوردهای نظری و سیاسی، از جمله ضروریاتِ پایبند بودن به آرمان و فرهنگِ مترقّی‌ای است که حزبِ ما در نزدیک به هشت دهۀ گذشته برای تحقّقِ آن‌ها رزمیده است.

تحریریۀ نوید نو




سخنی بی پرده با آقای جمشید طاهری پور

نویدنو  14/07/1399          

سیامک طاهری

آقای جمشید طاهری پور که در گذشته انسان مبارزی بود ومبارزاتش علیه رژیم ستمشاهی باید همچنان مورد تقدیر قرار گیرد( حتی اگر امروز به گذشته خود تف کند) در نوشته ای در اخبار روز، کلماتی را کنارهم چیده است که باعث تاسف همه ایرانیان آزادی خواه است، وعرق شرم بر پیشانیشان می نشاند. راستی بر او و دیگر دوستانی چون او چه رفته است که تا این درجه سقوط کرده اند؟ او از این همه گشت و گذار در گرداگرد جهان چه آموخته است؟ هدف او از نوشتن اش چیست ؟ او در کجای این جهان پر هیاهو ایستاده است؟ مارکس می گوید”جایی که ایستاده ای چشم انداز تورا تعیین می کند.” آقای طاهری پور در کجا ایستاده اید؟ که جهان را اینگونه کژدیسه می بینید؟

 مدت ها است که مطالب آقای طاهری پور را نمی خوانم، چرا که نمی خواهم چهره دیروز ایشان در ذهنم مکدر شود. اما تیتر این بار مقاله ایشان باعث فریب من شد.

آن جه که باعث شد تاجوابی به آقای طاهری پور بدهم نوشته سراپا گیج وگنگی بود که ایشان در پاسخ آقایی به نام رامین کامران داده اند. جوابی تلخ ودرد ناک.

ذره ذره از تن خود می برم

آبی از خونِ دل خود می خورم

ایشان در نوشته خود چنین مرقوم فرموده اند.

“در اخبار روز دیدم پرترۀ آقای رضا پهلوی را در پیشخوان گذاشته، همراه با مطلبی زیرش، مطلب بازنشر مقالۀ آقای رامین کامران بود نویسنده به چشمم ناشناس آمد! “

 من هم مانند آقای طاهری پور آقای رامین کامران را تا زمان خواندن مطلب اقای طاهری پور، نمی شناختم و مطلب ایشان راهم نخوانده بودم ولی کنجکاویم تحریک شد. خوشبختانه در همان صفحه مطلب ایشان چاپ شده بود.

آقای طاهری پور در قسمتی از نوشته خود چنین می نگارند:

“دیدم مقاله اش را با توپ و تشر پر نوشته، به نظرم رسید پر از بغض و کینه است” و!

“پرسیدم؛ لیبرال!؟  پس این جور خشمآهنگ و این اندازه پر از کین بغض چرا نوشته!؟ شلیک های توپ و تفنگ آقای رامین آن اندازه سنگین و ترسناک بود که من جا زدم! روز قبل به نظرم رسیده بود چند سطری در همدلی با بیانیه بنویسم اما حالا واهمه داشتم که بنویسم! این جور هول و واهمه ها در همۀ عمر سیاسی نویسی هایم برایم پیش آمده و من با آن آشنا هستم و دیگر یاد گرفته ام که نترسم آنچه را که فکر می‌کنم بگویم و بنویسم! من از استبداد دوست زخم های عمیق‌تری دارم تا از استبداد شاه و شیخ! آری! کارکرد استبداد در همه رقمش این است که دهن ها را می دوزد و قلم ها را می شکند!”

آقای طاهری پور این زحمت را هم به خود نداده است تا حتی یک کلمه از نوشته  “پراز کین وبغض”  آقای رامین کامران نقل قول بیاورد.

 ایشان در مقاله ای پراز آه و ناله ادعا کرده اند که دوستانی کوشیده اند جلوی سخن گفتن ایشان را بگیرند ولی خود در تمامی نوشته خود همین کوشش را بکار برده است.

مظلوم نمایی ایشان کالای بنجلی است که خریدار ندارد. ایشان منتقدان اندیشه های خود را بدتر از” شاه وشیخ” وجنایات بی شمار آن معرفی می کنند. “شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد”

براستی علت این پاسخ شگفت انگیز به مقاله ای که در آن ذره ای خشونت دیده نمی شود چیست؟ این چه سبک وسیاقی است که پاره ای از دوستان برگزیده اند تا با هرکه مخالف هستند او را به خشونت متهم کنند؟ آقای طاهری پور نوشته شما که ظاهرا در انتقاد از خشونت است، نوعی ترور فکری است. این درست که شما به آرمان های انسان گرای سوسیالیستی دیگر باور ندارید. اما این دلیل نمی شود به تهمت زدن ودروغ بستن به دیگران دست بزنید. شما از کدام همدلی سخن می گویید. این چگونه دموکراسی ای است که شما آن را تبلیغ می کنید. به راستی شما ما را به همراهی با سلطنت تشویق می کنید.

 ببین از که بریدی وبا که بنشستی؟

آقای مبارز سابق!

پاسخ شما تنها پاسخ به آقای رامین کامران نبود. سیلی سختی بود که بر صورت همه دموکراسی خواهان واقعی، این مبارزان ضد سلطنت نواختید. آیا انتظار دارید که ما فریب کلمات نرم شما را بخوریم وخشونت نهفته در پشت این کلمات را نبینیم؟

باید از این که شما زندگی ای آرام و در جامعه ای آرام را می گذرانید خوشحال بود. هرچه می خورید ومی پوشید ومی نوشید به کامتان خوش باد. اما لطفا برای ما نسخه نپیچید وبگذارید با دردها و زخم هایمان زندگی کنیم. ما در اینجا هنوز سالگرد ها را گرامی می داریم. هنوز داغ جزنی، نابدل، حکمت جو و…برای ما تازه است. پس

لای لای خوشت ارزانی سالن هایی

که بهاران رانیز

از گل کاغذی آذین دارد.

از ما نخواهید که هم رفیق دزد باشیم وهم شریک قافله. هم از خون جزنی برای خود قبایی بسازیم وهم با قاتلانش بر سفره بنشینیم.

مقاله زشتی که نوشته اید دوبخش دارد. بخش نخست تهمت وافترا به کسی است که با نظراتش مخالفید وهمچنین شمشیری است که بر روی همه سلطنت ستیزان کشیده اید. اما قسمت دوم آن حاصل یک انحراف فکری سازمان یافته است.

آقای طاهری پور

سلطنت با دموکراسی  خواهی در کشورما قابل جمع نیست. لطفا به سبک وسیاق سلطنت طلبان مثال سلطنت انگلستان را نیاورید. هرگاه رانندگی ایرانیان همانند انگلیسی ها شد، هرگاه سرمایه داری ایران همانند سرمایه داری انگلستان شد. هرگاه کشورما کشوری شد که سرمایه ازآن گریزان نیست بلکه جاذب سرمایه های ضد انقلابیون وجنایتکاران فراری سراسرجهان شد وهرگاه که دیگران نتوانستند دراین کشور کودتا کنند و برعکس ایرانیان درکشورهای دیگرکودتا کردند سلطنتشان هم همانند سلطنت انگلستان می شود. سخن بر سر کشور ایران است، با تاریخ خودش، فرهنگ خودش واقتصاد بلبشوی خودش. همان تاریخ وفرهنگ و اقتصادی که شما هرگز آن را نشناخته اید. در این کشور یک کوشنده راه دموکراسی باید یک مبارز ضد سلطنت هم باشد. سخن از آقای رضا پهلوی نیست. او بی ارزش تر از آن است که زحمت پرداختن به او را به خود بدهم. سخن بر سر نهاد سلطنت است. نهادی که رهبرش درآزمایشگاه رختخواب اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر وعلیا حضرت شهبانو تعیین می گردد. اگر نتیجه آزمایش دختر بود به کناری نهاده می شود و اگر پسر بود، ملت موظف است جشن وشادمانی بر پا کند. همان نهاد نکبتی که با دو کودتای رضا خانی ومحمد رضا خانی ادامه یافت همان نهاد نکبتی که غارت پول های ملت در آن همچون آب خوردن بود. همان پول هایی که “وارث  تاج وتخت” تا کنون با آن زندگی بی دغدغه ای را گذرانده است  ودر طول 60 سال عمر خود، نیازی نداشته است که حتی یک ساعت هم کار کند. همان نهادی که به اشاره انگلستان استان چهاردهم ایران را می بخشد، ونخست وزیرش می گوید: “دختر خودمان بود به هرکه خواستیم شوهرش می دهیم.”

 اجازه دهید تا گوشه ای از تاریخ اخیر ایران را برای شما بازگو کنم.

از میان شاهان قاجار و پهلوی، آغا محمد خان قاجار به وسیله نگهبانان خود کشته شد. فتعلی شاه دو جنگ را باخت و بخش های وسیعی از ایران را از قلمرو ایران خارج کرد، و اجازه داد که بیگانگان حافظ ادامه سلطنت قاجار باشند. ناصرالدینشاه ترور شد. مظفر الدین شاه به علت بیماری ناشی از عیاشی های آن چنانی در بستر مرد. محمد علی شاه با فرار و پناهنده شدن به بیگانگانی که بدترین دشمنی را با این ملت کرده بودند در تبعید مرد. رضا خان بعد از سال ها تبهکاری وجنایت با فراری خفت بار و در تبعیدی ذلت بار چشم از جهان فرو بست. همو بخشی هایی از ایران را بخشید.(ـ از جمله کوه های آرارات ) محمد رضا شاه پس از کودتای ننگین 28 مرداد، وکشتن هزاران مبارز راه آزادی وبرابری در تبعید، شر خود را از سرملت ایران کم کرد. واینک فرزند او که درنوجوانی ایران را ترک کرده است ودر همان مدت کوتاه زندگی خود( صرفنظر از ایامی که در سوئیس با پول های این ملتِ گرسنه خوش می گذراند) هرگز پای خود را از کاخ شاهنشاهی بیرون نگذاشته بود، برای ما بیانیه صادر می کند. براو حرجی نیست او “شاهزاده” است. اما آیا شما آنقدر ساده لوح هستید که بیانیه هایی که به دستش داده اند تا بخواند را باور می کنید. مادر او چندی پیش در جریان اعدام نوید افکاری بیانیه شورانگیزی را خواند. اما همین خانم محترم در زمانی که هنوز به عنوان “شهبانوی” ایران تاج بر سر داشت، هرگز چنین سخنانی را در اعدام و کشتار صدها تن از بهترین فرزندان این آب وخاک بیان نکرد. آقای رضا پهلوی برای فرار از مسئولیت ادعا می کند که او مسئول آن چه در زمان پدرش انجام شده است نیست، ولی وارث پول های به یغما برده شده ملت ایران هست. وهمچنین وارث شاهزادگی.

آقای محترم ! شما در نوشته اتان به سبک وسیاق سعدی کوشیدید تا نقش شیخ مصلح الدین را بازی کنید. پس اجازه دهید از زبان او با شما سخن بگویم:

“قحبه پیراز نابکاری چه کند آگر توبه نکند وشحنه معزول از مردم آزاری”

ملت ایران توبه و پشیمانی محمد علی شاه در تبعید را باور نکرد، واجازه بازگشت او به سلطنت را نداد. اینان که حتی توبه  وابراز پشیمانی نیز نکرده اند.

آقای عزیز لطفا برای ما از دموکراسی اختراعی خودتان سخن نگویید. لطف کنید واززیبابی های کشوری  که در آن زندگی می کنید، لذت ببرید واز درس نامه نوشتن برای ما خود داری کنید و بگذارید ما در درد خود برای یافتن لقمه ای نان در شرایط وحشتناکی که در آن زندگی می کنیم بمانیم.

باید اذعان کنم که از خواند ن مطلب شما براستی خشمگین شدم. خشمی که شما به آقای رامین کامران نسبت داده اید در من می جوشد. این گونه خنجر از پشت زدن را نمی توانم تاب بیاورم. کمی قبل از خواندن مطلب شما در یکی از شبکه های اجتماعی یادی از رفقای تیرباران شده در تپه های اوین را خوانده بودم و سپس این مقاله شما. با خود گفتم دست بوسی قاتلان!

 نه اقای طاهری پور!

این دموکراسی خواهی نیست. این فقط دموکرات نمایی است. این همان دموکراسی نمایی کشورهای عضو ناتواست. که ابتدا با نقاب دموکراسی خواهی پیش می آیند وآنگاه که موفق نمی شوند به بمباران وحشیانه دست می زنند وامثال شما صادقانه بازیچه هایی هستید که فقط و فقط برای یک صحنه از نمایش به شما احتیاج است. نگاه کنید به سرنوشت گارباچف وشواردنادزه.  بیش از این حیثیت خود را به باد ندهید. بگذارید در خاطر ما همان عزیز دیروز باقی بمانید.

اجازه دهید گلایه های خود از شما را بااین دوبیتی. به پایان ببرم:

تو که نوشم نه ای نیشم چرایی

تو که یارم نه ای بارم چرایی

 توکه مرهم نه ای زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی

و گله ای دیگر از همه دوستان خارج نشین که به مماشات با سلطنت می پر دازند.

دوستان  شما به علت شرایطی که روزگار بر شما تحمیل کرده است نمی توانید نقشی مستقیم در مبارزات مردم ایران داشته باشید. ولی وظایف پشت جبهه نیز از اهمیت کمی برخوردار نیست. مهمترین وظیفه پشت جبهه، پاک سازی جبهه آزادیخواهان ازعناصر وابسته و مدعیان دروغین آزادی خواهی است. جبهه ملی ضد استبدادی و ضد سلطنتی خود را تشکیل دهید. نمی توان با عافیت طلبی از این مبارزه دست کشید. مبارزه با طرفداران حمله نظامی به ایران، طرفداران محاصره اقتصادی ایران، طرفداران ادامه سلطنت و … در کنار دفاع از آزادی های دموکراتیک مردم ایران،  مقابله با دخالت خارجی در سرنوشت این مردم زجر کشیده از جمله وظایف تاخیر ناپذیر شماست. جبهه مترقی خود را تشکیل دهید وبا دموکرات های دروغین و وابسته مبارزه بی امان را آغاز کنید.

 برای یافتن جایگاه شایسته خود در مبارزات مردم  ایران به وظیفه  خود عمل کنید.




اطلاعیهٔ حزب تودهٔ ایران برای حفظ صلح و خنثی کردن طرح‌های تنش‌آفرین ارتجاع و امپریالیسم بکوشیم!

باردیگر شعله‌های آتش درگیری نظامی خطرناکی میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان در همسایگی میهن ما و مرزهای آن بالا گرفته است. دخالت‌های آشکار کشورهای ارتجاعی منطقه ازجمله دولت ارتجاعی اردوغان و رژیم ولایت فقیه در تشویق حکومت جمهوری آذربایجان به ادامه درگیری‌های نظامی، اقدام‌هایی خطرناک‌اند که بی‌شک به هدف‌های کوتاه و دراز مدت امپریالیسم در منطقه یاری خواهد رساند. رجب‌طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیهٔ عضو پیمان ناتو، با دفاع از راه‌حل نظامی مسئلهٔ قره‌باغ خواستار جنگی همه‌جانبه به‌منظور سرنگون کردن دولت ارمنستان شده است. بر اساس برخی گزارش‌های منتشر شده، حضور نیروهای نظامی ترکیه در درگیری‌ها و شرکت نیروی هوایی این کشور در آن‌ها شرایطی بسیار بحرانی را به‌وجود آورده است.
خبرگزاری‌های جهان گزارش دادند که روز یکشنبه ۶ مهرماه ۹۹/ ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۰، نیروهای مسلح جمهوری آذربایجان حمله‌هایش را به آماج‌های داخل ناحیهٔ ناگورنو- قره‌باغ از سر گرفتند که ازجمله به تلفات گستردهٔ غیرنظامیان و تخریب مناطق مسکونی منجر شده‌اند. همچنین گزارش‌هایی از به‌خدمت گرفتن جنگجویان جهادی مزدور از سوی دولت ترکیه در چند ماه گذشته در درگیری‌های برنامه‌ریزی شده در این منطقه و در کنار نیروهای آذربایجان منتشر شده‌اند که به ماهیت و هدف‌های درگیری‌های ناحیهٔ ناگورنو- قره‌باغ ابعادی بسیار نگران‌کننده می دهند.
در روزهای اخیر همچنین نمایندگان ولی فقیه رژیم جمهوری اسلامی در چهار استان آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، و زنجان در بیانیه‌ای مشترک اعلام کردند که قره‌باغ به جمهوری آذربایجان تعلق دارد. این نمایندگان ولی فقیه ضمن دفاع از حرکت نظامی دولت آذربایجان، افزدوند: “هیچ تردیدی در تعلق قره‌باغ به آذربایجان و اشغال آن و لزوم بازگشت این اراضی به آذربایجان، کشور اهل‌بیت، نیست و دولت آذربایجان در بازپس‌گیری این اراضی کاملاً قانونی و شرعی عمل کرده است”.
به‌ادعای نمایندگان خامنه‌ای: “جمهوری اسلامی بالاترین کمک و حمایت را در طول اشغال قره‌باغ به آذربایجان داشته و در تمام محافل بین‌المللی از تمامیت ارضی آذربایجان دفاع کرده و وزارت امور خارجه نیز اخیراً دوباره بر تمامیت ارضی آذربایجان در غائله اخیر تأکید کرده است. اگر عنایات جمهوری اسلامی در بدو اشغال قره‌باغ نبود قطعاً اشغال تا باکو امتداد می‌یافت”.
البته این مدعیات در حالی مطرح می‌شوند که حکومت جمهوری اسلامی در طول سال‌های اخیر روابط اقتصادی و سیاسی‌ای بسیار گسترده را با حکومت ارمنستان برقرار کرده است.
گسترش این درگیری‌ها به دیگر کشورهای منطقه و همچنین ادامهٔ طولانی‌مدّت آن و همراه شدن آن با دخالت نیروهای خارجی و امپریالیستی که منافع توسعه‌طلبانهٔ خود را دنبال می‌کنند، خطری بسیار جدّی و نگران‌کننده است. چنین امری می‌تواند به پیدایش کانون بحران نظامی- سیاسی‌ای ویرانگر در این منطقه، در نزدیکی مرزهای ایران، منجر شود. در خبرها نیز بود که حتّی برخی از روستاهای ایران نیز به‌طور مستقیم بر اثر آتش این درگیری‌ها آسیب دیده‌اند. خانواده‌های ایرانی در آذربایجان ایران در معرض پیامدهای مرگبار و ویرانگر این درگیری‌ها قرار دارند.
جنگ و تشدید درگیری‌های نظامی میان آذربایجان و ارمنستان بی‌شک نه به‌نفع منافع مردم آذربایجان است و نه به‌نفع مردم ارمنستان. از این تخریب‌ها و کشتارها- چنان که جنگ هشت ساله میان ایران و عراق نشان داد- تنها ارتجاع محلی، انحصارهای اسلحه سازی، و نیروهای امپریالیستی سود می‌برند، یعنی همان نیروهایی که همواره از درگیری‌های نظامی منطقه‌ای به‌منظور گسترش نفوذ سیاسی- نظامی‌شان بهره برده‌اند.
حزب تودۀ ایران معتقد است که در شرایط حساس کنونی ضروری است همهٔ نیروهای مترقی و صلح‌ دوست جهان و منطقه تلاش خود را برای متوقف کردن فوری و بدون قیدوشرط درگیری‌های خونین نظامی میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان به‌کار گیرند. ما موضع‌گیری‌های جانبدارانه و مداخله‌گرانهٔ دولت‌ها و نیروهای سیاسی، به‌ویژه مداخلهٔ نظامی، در جهت شعله‌ورتر کردن این کشاکش خطرناک را شدیداً محکوم می‌کنیم و همچنین خواهان خروج فوری نیروهای مزدور جهادی از این منطقه هستیم.
باید همه توان خویش را به تجهیز افکارعمومی و گسترش تلاش‌های بین‌المللی به‌منظور یافتن راه‌حلی مسالمت‌آمیز، حفاظت از ثبات و امنیت در منطقه، برقراری صلح، و کوتاه کردن دست مداخله‌گران از منطقه متوجه کرد.
ما آتش‌بس فوری و بدون قیدوشرط درگیری‌ها میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان و آغاز گفت‌وگو به‌منظور توافق دائمی صلح زیر نظر سازمان ملل متحد و بر اساس منشور سازمان ملل متحد را خواستاریم.

حزب تودۀ ایران
۱۱ مهرماه




شبی که کیوان مهشید به پیشنهاد «عفو»، نه گفت!

اخبار روز

خاوران

خانم فاطمه ی سرحدی زاده در متنی که در فیس بوک خود منتشر کرده، در مورد اعدام کیوان مهشید از اعضای حزب توده ی ایران که در سال ۶۷ اعدام شد، نوشته است. خانم سرحدی زاده در این متن از جلسه ی مهمی با حضور آیت اله انواری، کاظم موسوی بجنوری و برادر خود ابوالقاسم سرحدی زاده سخن می گوید که در نخستین روزهای سال ۶۷، کیوان مهشید را که در دوران شاه عضو حزب ملل اسلامی و هم حزبی آن ها بوده، از زندان به خانه ی ابوالقاسم سرحدی زاده می برند و ضمن هشدار به او، از وی می خواهند که عفو بنویسد و آزاد شود. به گفته ی خانم سرحدی زاده، دست کم آیت اله انواری چند ماه پیش از اعدام ها می دانسته که برنامه ی قتل عام زندانیان سیاسی در پیش است.

اواسط زمستان سال ۶۱ بود که موج دوم دستگیری های همه جانبه و بی امان اعضاء حزب توده شروع شد گرچه قبل از ان سران رده بالای حزب را گرفته بودند، مثل کیانوری، به اذین، احسان طبری… ولی اعضای رده های پایین تر هنوز آزاد بودند.آن روز طرف های شب بود که دوستانم که قبلا با هم زندان بودیم ، خبر موج برق آسا از دستگیری توده ای ها را دادند و گفتند بسیار گسترده و همه گیر است و تاکید کردند که سریعاً اطلاع رسانی شود.

من بلافاصله منزل برادرم حسین رفتم.

حسین، ابوالقاسم و کیوان مهشید، برای دیدن پیران به همدان رفته و تازه برگشته، و هریک راهی منزل خودشان شده بودند. حسین هم همان موقع از راه رسیده بود. سفره هم پهن و آماده صرف شام بودند. جریان دست گیری های بی سابقه اعضای حزب توده را به حسین گفتم و گفتم که شرایط بسیار جدی و خطرناک است، ولی با اعتراض شدید او روبه رو شدم. حسین عصبانی شد و گفت «باز هم هوچی بازی در آورده اید». این چرت و پرتی ها چیست که میگویی و کلی بد و بیراه گفت، من را متهم به شایعه پراکنی کرد و گفت که آب به آسیاب دشمنان قسم خورده حزب می ریزم و گفت چون تو مخالف شدید حزب توده هستی، این دروغ ها را سر هم می‌کنی و شایعه می سازی.

واکنش حسین آن قدر شدید و تند بود که دیگر حرفی برای گفتن از طرف من باقی نمی گذاشت. او گفت: «در حالی این شایعه ها را دامن می‌زنید که سران حزب حتی بازجویی هم پس نداده اند. عمویی و کیانوری گفتند که فقط در برابر خبرنگاران داخلی و خارجی در مقابل تلویزیون لب به سخن خواهند گشود. آنها مثل شیر در زندان می غرند شما با این حرف های من درآوردی که معلوم نیست ابشخورش کجاست می خواهید ایستادگی و مقاومت آنها را ضایع کنید» و خلاصه این که این ها یک مشت حرف مفت است که می زنید به جای این هوچی گری ها فکری به حال زار خودتان بکنید. و تاکید بر اینکه هیچ وقت جرأت گرفتن تمام اعضا حزب را ندارند.

سفره پهن بود، دستم به غذا نمی رفت. خبری که داشتم موثق بود، و از این که آن ها در چه خواب و خیال و رویایی به سر می برند، دچار تشویش شدم و به عاقبت کار می اندیشیدم.

ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. انسیه خانم بود، خواهر محمد و مصطفی مفیدی و خانوم دکتر شیبانی خبر داد که هم اکنون به خانه ما ریخته و برادرش مصطفی را دست گیر کرده اند و از حسین می خواست که به ابوالقاسم خبر دهد و برای آزادیش از او کمک بگیرد. حسین ساکت شد نگاه پرسشگرانه ای به هم رد بدل کردیم، و منتظر این که چه اتفاقی خواهد افتاد ماندیم. خواستم چیزی بگویم ولی دیدم سکوت خود پرمعناترین واژه هاست.

حسین خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و گفت: «البته این ها از نوع دستگیری های کور می باشند با یکی دوتا باز جویی تمام می شود این طورها هم نیست و اصلاً نباید باشد». که تلفن دوباره زنگ زد این بار همسر کیوان مهشید بود و می گفت کیوان را هم اکنون جلوی درب خانه گرفتند و بردند.

همانطور که گفتم کیوان هم مثل حسین و ابوالقاسم تازه از همدان برگشته بود و نگذاشتند که پایش به خانه برسد.

از این سه یار قدیمی که از همدان برگشته بودند کیوان دستگیر شد و حسین هم بلافاصله از خانه زد بیرون. من ماندم و مینا و بچه ها و سفره ای که همچنان دست نخورده باقی مانده بود.

ابوالقاسم تنها کسی بود که سلامت به خانه رسید و شب آرامی را کنار همسر و فرزندانش گذراند.

حسین چندروز بعد و به راهنمایی ابوالقاسم خودش را معرفی کرد و حدود ۸-۹ ماه حبس کشید سپس آزاد شد.

و اما کیوان مهشید، او یکی از اعضا حزب ملل اسلامی بود که در دادگاه اول به سه سال و در دادگاه دوم با دفاع جانانه ای که کرد به ده سال زندان محکوم شد. پس از آزادی و ادامه تحصیل در رشته ریاضی و کامپیوتر دانشگاه شریف با چند تن از دوستانش سازمان سنجش و آموزش کشور را تأسیس و خود مسئول اجرای سالیانه کنکور دانشگاه ها گردید و در روزهای اوج انقلاب همراه با چند نفر دیگر از همفکرانش گروه سیامک که وابسته به حزب توده بود را تشکیل داد. بیشتر اعلامیه ها و روزنامه های حزب از کانال آنها پخش می‌شد. در همان دوران بار دیگر دستگیر شد. مدتی بعد آزاد و به فعالیت در حزب توده ادامه داد.

پس از انقلاب رابطه اش با حزب توده نزدیک تر شد و البته ازدواج کرده و دو دختر هم داشت. چون از دانشجویان ممتاز دانشگاه شریف بود مسئول کامپیوتر I BM (آیز ایران) شده و مدتی هم سایت کامپیوتر روزنامه کیهان را ادامه اداره می کرد و همچنان عضو فعال و البته مخفی حزب توده هم بود.

آن شب پس از برگشتن از همدان و جدا شدن از دو یار قدیمی، حسین و ابوالقاسم، دم در منزلش دستگیر شده و دیگر هرگز پایش به خانه نرسید.

کیوان شش سال و نیم زندان بود و تا آنجا که گفته بودند بسیار آرام و بی سر و صدا حبس می کشید و حتی می‌گویند نمازش هم ترک نمی‌شد و کمتر خود را درگیر ماجراهای زندان و زندانی‌ها می کرد تا اینکه

حدود اوائل فروردین شاید ایام نوروز سال ۶۷ بود که یک شب کاظم ب [کاظم موسوی بجنوردی باید باشد] و آیت الله انواری در منزل ابوالقاسم جمع شدند. ابوالقاسم با اختیار و قدرتی که داشت و بسیار مهم هم بود کیوان را از زندان به خانه خود آورد!

سه قطب قدرتمند حکومت آنقدر قدرتمند و متنفذ و خودمختار بودند که بتوانند یک زندانی سیاسی را به خانه خود بیاورند و آن شب عجیب و طولانی را رقم بزنند. آن شب چه گذشت و چه صحبت‌ها و خاطره هایی رد و بدل شد که بماند. اما منظور اصلی این مهمانی چیز دیگری بود.

آن ها احتمالأ خطر را در کمین دیده بودند، و از کیوان که هم حزبی ، هم زندانی و دوست قدیم شأن بود، می خواستند که تقاضای عفو کند و آن ها با نفوذی که داشتند با استناد به طلب بخشش او را آزاد کنند. اما کیوان زیر بار نرفت.

گفته بود که من به هفت سال محکوم شده‌ام و شش سال و نیم آن را در سخت‌ترین شرایط تحمل کرده و کشیده ام، اکنون برای شش ماه طلب بخشش نمی کنم و در واقع برایش صرف هم نمی کرد که برای شش ماه عفو بنویسد. اما، جمله بسیار مهم و تاریخی که آن شب بین انها رد بدل شد، و بسیار معنی دار و قابل تامل بود از طرف آیت‌الله انواری بود که گفته بود: «در زندان های جمهوری اسلامی هیچ شبی وجود ندارد که امیدی به صبح رساندن باشد». و «فکر نکن که تا شش ماه دیگر زنده بمانی و از زندان آزاد شوی». در واقع حجت را با او تمام کردند، ولی با همه این اوصاف و چشم اندازهای هولناکی که در مقابل او گشودند، باز کیوان زیر بار نرفت و دست رد به سینه این سه مرد قدرتمند جمهوری اسلامی زد. آیت الله انواری تا این حد راضی می شود که نامه را نه به اداره زندان و یا مقامات بالاتر، بلکه خطاب به شخص او بنویسد. گفته بود: «از من بخواه که تو را آزاد کنم». ولی کیوان زیر بار نرفت که نرفت. و آنها را از درهم شکستن خود ناامید کرد.

کیوان فردا صبح محکم و با صلابت به زندان برگشت و دقیقا شد آنچه را که آنها پیش‌بینی می‌کردند. و این سوال مهم را باقی گذاشت که آیا این سه مرد از قتل عام زندانیان سیاسی سال ۶۷ که احتمال داده می‌شود تصمیم آن از قبل گرفته شده بود، آگاهی داشتند و می‌دانستند که موج کشتار زندانیان در راه است؟ چرا سال آخر حبس کیوان از او خواسته می‌شود که با نوشتن نامه‌ای حتی در حد خصوصی به آیت الله انواری خودش را نجات دهد؟ چرا این برنامه در این شش سال و نیمه پیاده نشده بود. شاید ابوالقاسم و کاظم نمی دانستند ولی آیت الله انواری به احتمال زیاد می دانسته که مصرانه از او می خواهد و در حد التماس می گوید: «دو خط برای من بنویس و آزاد بشو».

این سه مرد که خودشان هم از زندانیان مشهور و سیاسی زمان شاه بودند، خطر را در یک قدمی کیوان دیده و می دانستند حتی یک شب هم مانده به آزادی در امان نخواهد بود به همین دلیل می خواستند که او را و تنها او را نجات دهند. اما کیوان از همه جا بی خبر پذیرفته بود که هفت سال زندانش را بکشد و طبق قانون آزاد شود.و تحت هیچ شرایطی طلب بخشش ننماید.

او از توطئه های شوم و خواب هولناکی که برای زندانیان بی گناه دیده بودند خبر نداشت، ولی با خیال خودش ۶ سال و نیم تمام سختی‌ها را تحمل کرده بود و دیگر تا آزادی فاصله چندانی نداشت. اهل معامله هم نبود که ۶ ماه آزادیش را از آیت الله انواری ابوالقاسم و کاظم گدایی کند. او بارد کردن درخواست عفو نشان داد ممکن است همه زندانیانی که در سال ۶۷ اعدام شدند مثل خود او بوده و هرگز برای آزادی از زندان وارد معامله نشده بودند.

آنها که خود هرگز عفو ننوشته بودند، چه خطری را پیش بینی می کردند، که در آن شب پررمز و راز به یک زندانی می گویند، که «زیاد دلخوش نباش که ۶ ماه بعد آزاد شوی، کلید آزادی تو در دستان ماست بنویس و از ما بگیر» کیوان نپذیرفت و ننوشت و سربلند به زندان برگشت ولی ابوالقاسم و کاظم و انواری، آیا آن شب و شب های بعد آسوده خوابیدند؟

اما نه دیگر، کارشان از این حرف ها گذشته بود. آزادی، مقاومت و مبارزه برای آنها رویایی بیش نبود که مربوط می شد به گذشته های بسیار دور، دور از قدرت، آن شب همه ی این واژه های زیبا و قهرمانانه برای آن سه مرد که در مجموع بیش از ۵۰ سال زندان در تاریخ زندگی خود داشتند و هر یک سمبلی از مبارزه بر علیه دیکتاتوری و ظلم و فساد به شمار می رفتند، رنگ باخته بود. و اکنون شبیه بازجو ها از زندانی می خواستند دو کلمه بنویسد و تقاضای عفو کند و آزاد شود. مگر نه اینکه در بازجویی ها هم از زندانی می خواهند تعهد بنویسد و طلب بخشش کند،

آن سه مرد قدرتمند هم از کیوان همین را می خواستند بنویس، بشکن، خرد شو، به پای ما بریز آنچه را که برایت مقدس بوده و آزادیت را از ما بگیر. آن شب چقدر خط و خط کشی‌ها پر رنگ شده بود، قدرت چه به روز آنها آورده بود. آن شب آن سه مرد از پا درآمدند ولی نتوانستند جان کیوان را با سه خط معامله کنند، کیوان سرپا ایستاد کیوان ها بر پای خود ایستادند و ایستادگی کردند و جان خود را با دو خط معامله نکردند.

فاطمه سرحدی زاده
منبع: فیس بوک خانم فاطمه سرحدی زاده

خانم سرحدی زاده در توضیحات خود نوشته است آن چه را نقل کرده از برادرش ابوالقاسم سرحدی زاده شنیده است. او همچنین به نقل از برادر خود اضافه کرده است که آیت اله انواری در آن دوره در وزارت اطلاعات پست مهمی داشته است. ابوالقاسم سرحدی زاده، وزیر کار در دولت موسوی و سه دوره نماینده ی مجلس بوده است. او در تیرماه امسال درگذشت.




اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران به مناسبت هفتاد و نهمین سالگرد بنیادگذاری حزب

درفش پیکار مردمی بر ضد ظلم و بی‌عدالتی و دیکتاتوری حاکم، و پرچم رزم حزب تودهٔ ایران، حزب طبقهٔ کارگر و زحمتکشان، حزب مبارزان راه آزادی، استقلال، صلح و عدالت اجتماعی،‌ همچنان برافراشته است!

هم‌میهنان گرامی!
با فرارسیدن دهم مهر، هفتاد و نُه سال از حیات و تاریخ سراسر مبارزهٔ حزب توده‌های کار و زحمت در راه تحقق حقوق محرومان جامعه می‌گذرد. تاریخ هفتاد و نُه سالهٔ حزب تودهٔ‌ ایران، بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ مبارزهٔ مردم میهن ما برای دستیابی به آزادی، استقلال، و عدالت اجتماعی است. تاریخ حزب ما تاریخی پُرفراز و نشیب از دستاوردهای چشمگیر و شکست‌های دردناک، و تاریخی فراموش‌ناشدنی از نزدیک به هشت دهه پیکار مبارزان راه آزادی است که برای رهایی میهن و ملّت از بندهای استعمار و استبداد از هیچ فداکاری و از خود گذشتگی‌ای دریغ نورزیدند.
بشنوید
تیر ماه امسال همچنین مصادف بود با یک‌صدمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست ایران، که حزب تودۀ ایران ادامه دهندۀ راستین راه و مبارزهٔ آن است. حزب تودۀ ایران در پی آزاد شدن زندانیان دموکرات و کمونیست از زندان‌های رژیم سرسپرده و استبدادی رضاشاه در حالی پایه‌گذاری شد و پا به عرصهٔ فعالیت سیاسی گذاشت که جنگ جهانی دوّم دنیا را به آتش کشیده بود و کشورهای منطقهٔ خاورمیانه، از جمله ایران، در زیر یوغ استعمار و استبداد محلی اسیر بودند. فعالیت سازمان‌یافتهٔ حزبی و سیاسی به شیوهٔ امروزی و نوین آن در جامعهٔ ما، با شکل‌گیری حزب تودهٔ ایران و فعالیت‌های آن گره خورده است. کارزارهای روشنگرانهٔ مطبوعاتی و تبلیغاتی، فعالیت‌های آزادی‌خواهانه و ضداستبدادی، ادبی، و فرهنگی توده‌ای‌ها، و همچنین سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی و مبارزهٔ مدنی و صنفی کارگران، جوانان و دانشجویان، و زنان در راه ایجاد تغییرهای دموکراتیک، تحوّل اجتماعی شگرفی در میهن ما پدید آورده است. ایجاد اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری، سازمان‌دهی کشاورزان کشور، ایجاد نخستین اتحادیهٔ سراسری متحد کارگران و زحمتکشان کشور، ایجاد سازمان‌های صنفی جوانان و دانشجویان، و ایجاد انجمن‌های صنفی و مدنی زنان از جمله ابتکارها و دستاوردهای فعالیت حزب توده‌ای ما در ایران است که حتی مخالفان و دشمنان حزب ما نیز نمی‌توانند آن را انکار کنند.
امپریالیسم و ارتجاع، هراسناک از تأثیر فعالیت‌های توده‌ای‌ها، از همان سال‌های نخستِ حیات حزب ما طرح و اجرای توطئه‌های پی‌درپی و مبارزه با حزب ما برای ریشه‌کن کردن آن از جامعه را سازمان‌دهی کردند. بقا و ادامهٔ فعالیت حزب تودهٔ ایران در هفتاد و نُه سال گذشته، در حالی که بخش عمده‌ای از حیات حزب در شرایط دشوار حمله‌های وسیع و وحشیانهٔ امپریالیسم و ارتجاع و فعالیت “غیرقانونی” و غیرعلنی سپری شده است، خود گواه نیرومندی از اصالت اجتماعی حزب و ریشه‌های عمیق آن در درون جامعه است. در تمام این دورانِ نزدیک به هشت دهه، نیروهای ارتجاعی به بهانه‌های گوناگون توده‌ای‌ها را هدف وحشیانه‌ترین یورش‌ها قرار داده‌اند. از دستگاه‌های سرکوب رژیم وابستهٔ پهلوی گرفته که شمار بزرگی از انسان‌های والا و رزمندگان قهرمان توده‌ای همچون روزبه، سیامک، مبشری، و کیوان… را به جوخه‌های اعدام سپردند، تا مزدوران رژیم ولایت فقیه که در بزرگ‌ترین کشتار سیاسی تاریخ میهن ما هزاران زندانی سیاسی را به‌خاطر پایبندی به آرمان‌های طبقهٔ کارگر و آزادی میهن در شکنجه‌گاه‌های جمهوری اسلامی قتل عام کردند، تلاش بی‌وقفهٔ امپریالیسم و ارتجاع داخلی همواره متوجه جلوگیری از فعالیت سیاسی و تشکیلاتی حزب تودهٔ ایران بوده است که همچنان نیز ادامه دارد. بخشی از این تلاش، راه‌اندازی کارزار وسیع و بی‌وقفهٔ تبلیغاتی بر ضد تشکیلات و سیاست‌های حزب تودهٔ ایران و تاریخ آن بوده است. این کارزار امروزه به کمک بودجهٔ عظیم دستگاه‌های امنیتی رژیم ولایت فقیه همچنان ادامه دارد.
اگرچه در طول هفتاد و نه سال گذشته از چپ و راست بر حزب ما تاخته‌اند، و اگرچه دستگاه‌های تبلیغاتی حکومت‌های ارتجاعی و بلندگوهای امپریالیسم جهانی تلاش کرده‌اند تا با تحریفِ رویدادهای تاریخی، ماهیت انقلابی و رزمندهٔ حزب مدافع منافع طبقهٔ کارگر و همهٔ زحمتکشان کشور را واژگونه نشان دهند و حزب ما را از میدان مبارزه به در کنند، ولی حزب ما پیگیرانه و با سربلندی به مبارزهٔ همه‌جانبهٔ خود ادامه داده است و می‌دهد. هدف ارتجاع و امپریالیسم در سراسر حیات طولانی حزب، حمله به شالوده‌های فکری و سیاسی حزب و محروم کردن جامعهٔ ما از تجربه و توان حزب در آگاهی‌رسانی به زحمتکشان و سازمان‌دهی و هدایت کارگران و توده‌های محروم در مبارزه‌شان در راه رسیدن به حقوق خود بوده است.

هم‌میهنان گرامی!
هفتاد و نهمین سالگرد حزب تودهٔ ایران در شرایطی فرا می‌رسد که میهن ما در بحران عمیق اقتصادی-اجتماعی و بحران بیماری همه‌گیر کووید-۱۹ فرو رفته و ده‌ها هزار تن از هم‌میهنان ما به‌خاطر سیاست‌های غیرمسئولانه و فاجعه‌بار جمهوری اسلامی جان و زندگی خود را از دست داده‌اند. بر اساس آخرین آمار رسمی حکومت ایران، تا کنون بیش از ۴۰۰هزار مورد تأیید شده از ابتلا به ویروس کرونا در ایران گزارش شده که این رقم پس از آمار مبتلایان در کشور هند- با بیش از یک میلیارد جمعیت- بالاترین رقم ابتلا به کرونا در آسیا است. معاون وزیر بهداشت ایران روز ۲۸ شهریور اعلام کرد که اگر جمهوری اسلامی نتواند روند شیوع کرونا را به‌سرعت متوقف کند، احتمال اینکه تعداد جان‌باختگان بر اثر همه‌گیری به ۴۵,۰۰۰ نفر برسد وجود دارد. بیشترین قربانیان شیوع کرونا در ایران از میان محرومان و زحمتکشان و از جمله شماری از پزشکان و پرستاران و دیگر کادرهای درمانی زحمتکش بوده است.
سیاست‌های فاجعه‌بار جمهوری اسلامی در مقابله با همه‌گیری کرونا و بیماری کووید-۱۹، در کنار اِعمال سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی، میلیون‌ها ایرانی را به لشکر بیکاران آشکار و پنهان کشور افزوده است. امروزه، حتیٰ بر اساس آمار رسمی خودِ جمهوری اسلامی، بیش از ۲۵درصد از جمعیت کشور در فقر به سر می‌برند و حتیٰ از تأمین زندگی حداقل برای خود و خانواده محروم‌اند. با توجه به اینکه درآمد نفتی حکومت ایران در سال گذشته به‌خاطر تحریم‌های ضدانسانی امپریالیسم آمریکا بیش از ۹۰درصد کاهش داشته و ارزش پول ملّی کشور به میزانی بی‌سابقه تنزل پیدا کرده است، قدرت خرید مردم و زحمتکشان به‌شدّت کاهش یافته و نارضایتی‌ها به همان اندازه افزایش یافته است. در چنین شرایطی، سرمایه‌داران کلان حاکم و رهبری رژیم ولایت فقیه، بی‌توجه به دشواری‌های کمرشکن مردم، سیاست‌های سرکوبگرانه و ایجاد فضای اختناق را تشدید کرده‌اند. برگماری فرد جنایتکاری همچون ابراهیم رئیسی توسط علی خامنه‌ای در سال گذشته به ریاست قوهٔ قضایی کشور، فردی که در جریان فاجعهٔ ملّی کشتار جمعیِ زندانیان سیاسی در سال ۶۷ هزاران انسان آزادی‌خواه را به جوخه‌های مرگ سپرده است، حاملِ پیام روشنِ رژیم در مورد هدف‌ها و برنامه‌هایش در سال‌های دشوار پیشِ رو، از جمله در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۴۰۰، و ادامهٔ حکومت با تکیه بر اختناق و سرکوب است. بی‌سبب نیست که در ماه‌های اخیر شاهد صدور احکام ظالمانهٔ اعدام برای شماری از جوانان معترض در تظاهرات سال ۹۸ و اعدام کسانی مانند نوید افکاری بوده‌ایم. همچنین، وضعیت زندانیان سیاسی-عقیدتی در سیاه‌چال‌های جمهوری اسلامی، در حالی که شماری از آنها، از جمله نسرین ستوده و رضوانه احمدخان‌بیگی، در اعتراض به سیاست‌های حکومت و رفتار با دگراندیشان دست به اعتصاب غذای طولانی‌مدّت زده بودند، به‌شدّت وخیم شده است.
با وجود همهٔ این سیاست‌های سرکوبگرانه، در سال گذشته همچنان شاهد ادامهٔ اعتراض‌ها و مبارزهٔ دلیرانهٔ کارگران و زحمتکشان کشور بر ضد سیاست‌های جمهوری اسلامی و برای گرفتن حق خود بوده‌ایم. اعتصاب دامنه‌دار کارگران ستم‌دیده و حق‌طلب هفت‌تپه با وجود همهٔ تهدیدها و دستگیری‌ها، و در پی آن، اعتصاب گستردهٔ کارگران پروژه‌یی شرکت نفت در جنوب کشور، و همچنین ادامهٔ اعتراض‌های کارگران هپکو و دیگر مراکز صنعتی کشور، در کنار حرکت‌های اعتراضی معلمان، پرستاران، و بازنشستگان کشور، همگی نشانگر ادامهٔ مبارزه در بطن جامعهٔ ما برای تأمین زندگی انسانی است.
افزایش شدید بیکاری، به‌خصوص در میان جوانان، تشدید آهنگ ورشکستگی واحدهای تولیدی، گرانی و تورّم فزاینده، گسترش بی‌سابقهٔ ناهنجاری‌های اجتماعی مانند اعتیاد و فحشا و دزدی، در کنار شدّت یافتن جوّ اختناق و یورش فزایندهٔ گزمگان امنیتی جمهوری اسلامی به نیروهای دگراندیش، فعالان کارگری و سندیکایی، دانشجویان و زنان آزادی‌خواه، و فعالان محیط‌زیست، سیمای واقعی جامعهٔ بحران‌زدهٔ ما را در شرایط ادامهٔ حاکمیت ولایت فقیه ترسیم می‌کند.

هم‌میهنان گرامی!
بحران- و اگر دقیق‌تر بگوییم، بُن‌بست سیاسی کشور- نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های دیکته شده توسط ولی فقیه و انحصار خفقان‌آور همهٔ نهادهای قدرت و تصمیم‌گیری در دست مُشتی عناصر به‌شدّت ارتجاعی، و به طور عمده نمایندگان سرمایه‌داری بزرگ تجاری و رانت‌خوار کشور و نیروهای سرکوبگر و وابستگان به آنهاست. نقش روزافزون نیروهای انتظامی و سرکوبگر- به‌ویژه سپاه پاسداران و فرماندهان آن- در فعالیت‌های اقتصادی-سیاسی کشور، و دورخیز آنها برای قبضه کردن نهاد ریاست‌جمهوری (پس از قبضه کردن بخش بزرگی از کرسی‌های مجلس) ‌پدیده‌ای بسیار خطرناک است که می‌تواند خطرهایی جدّی برای آیندهٔ تحوّلات کشور در پی داشته باشد.
تجربهٔ دو دههٔ اخیر، روندِ تشدیدِ وخامت اوضاع اقتصادی-سیاسی کشور و تبلیغ سیاست‌های فریبکارانهٔ اصلاح‌طلبان حکومتی برای تشویق کردن مردم به دل بستن به نمایش‌های انتخاباتی که نامزدهای شرکت‌کننده در آن و برندگان و بازندگان آن را ولی فقیه تعیین می‌کند، نشان داده است که رژیم ولایت فقیه استحاله‌پذیر نیست و هرگونه توّهم‌پراکنی دربارهٔ اینکه می‌توان از دل حاکمیتِ مُشتی تاریک‌اندیش، حکومتی مردمی بیرون آورد، فقط خدمت مستقیم و آشکار به رژیمی است که ادامهٔ حیات آن برای میهن ما بیش از پیش فاجعه‌بار خواهد بود.
حزب ما در سراسر هفتاد و نُه سال حیاتش همواره مبتکر و خواستار همکاری و اتحاد عمل نیروهای آزادی‌خواه،‌ استقلال‌طلب، و ضداستبداد کشور بوده و در این راه تلاش‌های فراوانی کرده است. امروزه نیز در بستر همهٔ دشواری‌ها و خطرهایی که منافع میهن ما را تهدید می‌کند، اتحاد عمل آزادی‌خواهان بیش از پیش ضروری و نیاز فوری جنبش مردمی است. کامیابی ارتجاع در ادامهٔ سیاست‌های فاجعه‌بار کنونی‌اش در شرایطی امکان‌پذیر شده است که نیروهای اجتماعی و سیاسی تحوّل‌طلب دچار پراکندگی مُزمن و عدم هماهنگی‌اند و نتوانسته‌اند در حساس‌ترین بُرهه‌ها بر سر شعارهای واحد در مبارزه‌ای مشترک به توافق برسند. تلاش بیش از پیش در راه سازمان‌دهی مبارزهٔ مشترک نیروهای اجتماعی، به‌ویژه کارگران و زحمتکشان، در کنار جنبش دانشجویی و جوانان و زنان کشور، می‌تواند راه‌گشای تحوّلات مثبت به سود جنبش مردمی و غلبه بر برنامه‌های ارتجاع باشد.

رزمندگان توده ای! اعضا و هواداران حزب!
یک سال دیگر از تلاش‌های خستگی‌ناپذیر شما برای برافراشته نگاه داشتن پرچم حزب طبقهٔ کارگر ایران و همهٔ زحمتکشان میهن گذشت. در چهار دههٔ گذشته، رژیم ولایت فقیه و دستگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی ایران و کشورهای امپریالیستی همهٔ امکانات گستردهٔ خود را برای مُختل کردن مبارزه و ایجاد گسست و تفرقه و پراکندگی در حزب ما و بی‌اعتبار کردن رهبری آن به کار برده‌اند و این تلاش آنان با همان گستردگی همچنان ادامه دارد. هوشیاری و آگاهی تحسین‌برانگیز شما اعضا و هواداران حزب سدّی اساسی در برابر موفقیت برنامه‌های رژیم اسلام‌گرای ایران و امپریالیسم بوده است و خواهد بود.
در آستانهٔ هفتاد و نهمین سالگرد بنیادگذاری حزب تودهٔ ایران، ما بار دیگر اعتقاد عمیق و خلل‌ناپذیر خود را به رسالت تاریخی حزب مدافع منافع توده‌های کار و زحمت، برای رهایی ایران از چنگال استبداد و استقرار آزادی، استقلال واقعی، و عدالت اجتماعی، اعلام می‌کنیم. ما همچنین در سی و دوّمین سالگرد فاجعهٔ ملّی کشتار هزاران زندانی سیاسی به دست مزدوران جنایتکار جمهوری اسلامی، از جمله کشتار صدها تن از رهبران، کادرها، فعالان، و هواداران حزب تودهٔ ایران، بار دیگر با کاروان انبوه شهیدان حزب و همهٔ شهیدان راه آزادی و رهایی میهن تجدید عهد می‌کنیم. ما تردید نداریم که جانبازی‌ها و فداکاری‌های سترگِ رزمندان راه آزادی بی‌ثمر نخواهد ماند و زمینه‌ساز رهایی نهایی میهن ما از چنگال استبداد و ارتجاع خواهد بود.

درود آتشین به خاطرهٔ تابناک همهٔ جان‌باختگان توده‌ای و همهٔ جان‌باختگان راه آزادی!
درود به زندانیان سیاسی و همهٔ خانواده‌های شهیدان و زندانیان سیاسی!
پیروز باد مبارزهٔ مشترک نیروهای میهن‌دوست و آزادی‌خواه ایران برای طرد رژیم ولایت فقیه!

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران
۵ مهر ۱۳۹۹

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۱۳ ، ۷ مهرماه