باز هم جنایت: رژیم ضدمردمی ولایت فقیه نوید افکاری را اعدام کرد!

حکومت جهل و جنایت فقیهان بار دیگر فاجعه آفرید و در سحرگاه شنبه ۲۲ شهریور، نوید افکاری، کشتی‌گیر ملّی معترض به حکومت ظلم و استبداد را در زندان عادل آباد شیراز اعدام کرد. اعدام کردن نوید افکاری در ماهِ شهریور،‌ یعنی ماهی که مردم میهن ما خاطرهٔ هزاران زندان سیاسی را گرامی می‌دارند که در تابستان ۶۷ به فرمان خمینی و به دست کسانی همچون ابراهیم رئیسی، رئیس کنونی قوهٔ قضایی رژیم ولایت فقیه کشتار شدند، بار دیگر بر این حقیقت تأکید دارد که بیداد و جنایت‌پیشگی و بی‌توجهی محض به افکار عمومی ایران و جهان در سرشتِ رژیم اسلامی حاکم بر میهن ماست.  

نوید افکاری، کشتی‌گیر ۲۷ ساله، نایب قهرمان نوجوانان ایران، و کارگر گچ‌کار ساختمان، در شهریور ۱۳۹۷ و چند روز پس از فروکش کردن اعتراض‌های سراسری مرداد همان سال به اتهام قتل حسن ترکمان، مأمور امنیتی و کارمند حراست ادارهٔ آبفای [آب و فاضلاب] شیراز، بازداشت و سپس در دادگاه به “دو بار اعدام” محکوم شد. وحید افکاری، برادر او نیز به اتهامی مشابه بازداشت و به زندان افتاد، و برادر دیگر او به نام حبیب نیز بازداشت شد. وحید و حبیب افکاری به ترتیب به ۵۴ و ۲۷ سال زندان با شلاق محکوم شده‌اند.

بر اساس گزارش‌های موثق، گزمگان جمهوری اسلامی به روال همیشگی  برای گرفتن اعتراف اجباری، نوید و برادرانش را زیر شدیدترین شکنجه‌ها قرار داده بودند. در پیام صوتی نوید افکاری که به‌تازگی از زندان بیرون آمده است، نوید افکاری به‌صراحت می‌گوید که تحت شکنجه مجبور به اقرار به قتل کارمند حراست آبفای شیراز شده است.

بر اساس اظهارات وکیل نوید افکاری و دیگر شواهد موجود، دادگاه بدون داشتن هیچ‌گونه مدرک محکمه‌پسندی، حکم اعدام علیه نوید افکاری صادر کرده است. حسن یونسی، وکیل نوید افکاری، گفته است که ویدیوی دوربین مداربسته که دادگاه بر اساس آن می‌گوید نوید افکاری مرتکب قتل شده، “مربوط به یک ساعت قبل از زمان قتل است.”

نوید افکاری از درون سیاه‌چال‌های جمهوری اسلامی به افکار عمومی ایران و جهان اعلام کرده بود که: “اگر من بی‌گناه اعدام شدم، عقل و منطق حکم می‌کند که این اولین قربانی بی‌عدالتی این بیدادگاه به اصطلاح عدالت‌محور نبوده است. سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم…”

در هفته‌های اخیر بسیاری از سازمان‌های حقوق بشر جهانی و ورزشکاران جهان با ارسال نامه به رژیم جمهوری اسلامی خواهان لغو حکم اعدام نوید افکاری شده بودند ولی جنایتکاران حاکم بی‌توجه به افکار عمومی ایران و جهان نوید افکاری را بی‌رحمانه اعدام کردند. از جمله، الکساندر مِدوید، برندهٔ ده مدال طلای جهان و المپیک، خطاب به سران جمهوری اسلامی نوشته بود: “در عالم هستی هیچ‌کس حق ستاندن زندگی کسی را ندارد. باید به زندگی ارزش گذاشت، زندگی مهم‌ترین پدیده است. من از مقام‌های ایرانی می‌خواهم مجازات اعدام علیه نوید افکاری را لغو کنند.”

اعدام نوید افکاری نیز با محکومیت شدید سازمان‌های حقوق بشر، فدراسیون بین‌المللی کشتی، و حتیٰ فدراسیون بین‌المللی فوتبال (فیفا) روبرو شد. دیانا الطحاوی، مدیر خاورمیانه و شمال آفریقای سازمان عفو بین‌الملل نیز روز شنبه در بیانیه‌ای نوشت: “اعدام مخفیانهٔ امروز صبح نوید افکاری قهرمان کشتی، بدون آنکه خود او، خانواده، یا وکیلش پیشتر از این برنامه با خبر شده باشند، آن هم بعد از محاکمه‌ای غیرعادلانه، تمسخر هولناک عدالت است که باید فوراً با اقدام بین‌المللی مواجه شود.”

جنایتکاران جمهوری اسلامی هراسناک از خشم مردم نسبت به جنایتی که مرتکب شده‌ بودند حتی به خانوادهٔ افکاری اجازه ندادند تا مراسم خاک‌سپاری فرزندشان را برگزار کنند. بر اساس گزارش‌های منتشر شده، پیکر نوید افکاری، زیر تدابیر امنیتی شدید، شبانه در روستای سنگر از توابع بخش همایجان شهرستان سپیدان در استان فارس به خاک سپرده شد.

حزب تودۀ ایران جنایت هولناک حکومت جمهوری اسلامی در اعدام نوید افکاری را به شدّت محکوم می‌کند. فقط با تشدید مبارزه و گسترش جنبش اعتراضی مردم بر ضدِ جنایتکاران حاکم و حذف کامل دستگاه ولایت فقیه از اهرم‌های قدرت سیاسی میهن ما می‌توان امید داشت که بشود جلوی این چنین جنایت‌هایی را در آینده گرفت.

حزب تودۀ ایران

۲۲ شهریور ۱۳۹۹

به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۱۱۲، ۲۴ شهریور ماه




در باب تفاهمنامه راهبردی بین ایران و چین

مقدمه ی توضیحی توده ای ها نسبت به مقاله رفیق ا م شیری که در توده ای ها بازانتشار می یابد

مقاله با شفافیت و توانایی موضع ضد کمونیستی و توده ای ستیزانه ی مخالفان بهبود روابط میان دو کشور جمهوری خلق چین و ایرانِ ج ا را توضیح می دهد. نشان می دهد که این نیروها با شرکت خود در ٬٬جنگ سرد دوم٬٬ که ترامپ و امپریالیسم جهانی در کلیت خود به آن دامن می زند، شرکت می کنند.. نشان می دهد که موضع ضد کمونیستی یک موضع ضد ملی است و مضمون  نبرد میان دو سیستم سرمایه داری و سوسیالیستی را در شرایط کنونی تشکیل می دهد.

 .برداشت نویسنده، رفیق شیری ولی در یک نکته در مقاله دقیق نیست هنگامی که مقاله می کوشد سلطه ی دیکتاتوری ولایی را تعدیل بخشد، به خطا می رود. مقاله می کوشد واقعیت را اینگونه بنماید که گویا یک ٬٬نبرد که بر که٬٬ در ج ا در ارتباط با رابطه با چین برقرار است و «آیت الله خامنه ای» نقش ترقی خواهانه و «ملا»ها نقش ترمز را ایفا می سازند.

چنین برداشت و ارزیابی را رفقای ۱۰ مهر نیز دارا هستند. آن ها نیز می پندارند که «ایت الله خامنه ای» نیروی حرکت را در ایران در جهت مثبت تشکیل می دهد و لذا باید از او حمایت نمود.

همه ی این رفقا به چنین ارزیابی نادرست از شرایط در ایران از این رو می رسند، زیرا «کلیت» را در هستی جامعه مورد توجه قرار  نمی دهند. آن ها تنها یک پدیده را که  به نظرشان مثبت است از «کلیت» واقعیت جدا می کنند و تنها برپایه این شیوه ی خرده کارانه  حکم صادر می کنند.

خوشبینی این رفقا نه تنها مستدل نیست، بلکه از نظر نظری سردرگم نیز است. زیرا با چنین موضعی نقش و قدرت تأثیر گذاشتن احتمالی نیروی انقلابی را بر شرایط در جریان و بر روی احیاناً بحث‌های در جریان در حاکمیت، از بین می‌برد.

حزب توده ایران بهبود روابط میان جمهوری خلق چین و ایرانِ ج ا را گامی مثبت ارزیابی می کند، ولی آن را گامی پیگیر نمی داند. جمهوری اسلامی نمی‌تواند با ادامه ی سیاست اقتصادی بغایت ضد مردمی و ضد ملی کنونی که وابستگی نواستعماری کشور را به اقتصاد جهانی امپریالیستی تعمیق می بخشد، خود را از چنگال سلطه ی امپریالیسم خارج سازد. کمک و توسعه ی روابط با چین می‌تواند تنها آن هنگام دارای دورنمایی پیگیر باشد که برنامه اقتصاد ملی مستقلی در ایران به مورد اجرا گذاشته شود، زندانیان سیاسی آزاد گردند، به سرکوب زحمتکشان در اعتراض ها و اعتصاب ها پایان داده شود و نهایتاً خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی و پایان دادن به نظم پیمانکاری که نسخه های امپریالیستی برای نابودی حق حاکمیت ایران است و به شعار سراسری طبقه کارگر ایران و همه ی متحدان آن بدل شده است، به واقعیت بدل گردد.

خوشبینی غیر مستدل این رفقا، امکان طرح این مواضع انقلابی را از آن‌ها سلب کرده است. آن‌ها را به سوی کوشش برای جایگزینی یک «سوسیالیسم ارتجاعی» به جای خواست انقلابی طبقه کارگر ایران کرده است که در اعتراض ها و اعتصاب ها در سراسر کشور مطرح است!

«جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران نیز دست در دست همین نیروها و دیگر نیروهای طیف چپ ایران در درک «کلیت» واقعیت هستی ایران سردرگم است و تلو تلو می خورد!

*****

پس از آن که دولت ملا حسن روحانی پیش‌نویس قرارداد همکاری راهبردی ٢۵ ساله بین ایران و چین را بعد از پنج سال تأخیر در تاریخ دوم تیر ماه سال جاری تصویب نمود، دامنه بحث‌ها و اظهار نظرات پیرامون آن در شبکه‌های باصطلاح اجتماعی و رسانه‌ها وسعت کم سابقه‌ای گرفت. بطوری که در جریان عقد هیچیک از معاهدات بین ایران و دیگر کشورها، حتی در روند منجر به عقد قرارداد بدفرجام موسوم به «برجام»، که بعد از امضای آن دولت بی‌تدبیر و بی‌کلید و ناامیدکننده بنفش (رنگ تحول‌یافته انقلاب سبز سال ١٣٨٨) هواداران سیاست‌های نئولیبرالی را به رقص و پاکوبی در کوچه و خیابان‌ها تشویق کرد، تا این حد از فضاسازی و هیاهو و جنجال مشاهده نشد. البته، نمی‌توان نقش و تأثیر ناتوی رسانه‌ای، از جمله، پترولیوم اکونومیست انگلیس و تبلیغات گسترده مخالفان استقلال، تمامیت ارضی و امنیت ایران را در تشویش افکار و انحراف اذهان عمومی و ایجاد فضای جنجالی پیرامون تفاهمنامه بین ایران و چین نادیده گرفت.

در چنین فضایی، عمده موضع‌گیری‌ها در مورد حصول احتمالی توافق بین ایران و چین در مجموع بر اساس حب و بغض، پیشداوری‌ها و ذهنیت‌های پیشین اعلام می‌گردد. تا جایی که مخالفان امضای قرارداد، بدون ارائه هیچ سند و مدرکی، بدون هیچ دلیل و منطقی عزم چین و ایران برای همکاری استراتژیک را استعماری، ایران‌فروشی و در بهترین حالت، عدول جمهوری اسلامی ایران از سیاست «نه شرقی- نه غربی» قرائت نموده، آن را معاهده «ترکمن چای جدید» قلمداد کردند. حتی تارنمای پترولیوم اکونومیست انگلیس مدعی شد که در سفر وزیر خارجه ایران به چین در ماه مرداد، بندهای غیرعلنی شامل تخفیف و امتیازهای بسیاری در زمینه سرمایه‌گذاری چین در صنایع نفت و گاز ایران به آن اضافه کرده‌اند. این در حالی است که هنوز نه همچو قراردادی از سوی مقامات ذیصلاح دو کشور امضاء شده و نه روند قانونی تصویب خود را طی کرده است. با این حال، رویکرد مخالفان همکاری ایران و چین را می‌توان غیرسیاسی و اساسا یک نوع عقده‌گشایی تلقی کرد.

لازم به یادآوری است که پیش‌نویس قرارداد مورد بحث در بهمن ماه سال ١٣٩۴، در جریان سفر شی جین پینگ- رئیس جمهور چین به ایران و دیدار وی با آیت‌الله خامنه‌ای تهیه شده بود. اما حیرت‌آور است که دولت بنفش ملا حسن به دلایلی (محتملا بر اساس دلبستگی به صدقه غرب، بویژه، آمریکا) تأئید و تصویب آن را تا تیر ماه سال جاری به تعویق انداخت.

اما آنچه که به چین مربوط می‌شود، لازم به ذکر است که این کشور بعد از تأسیس بانک سرمایه‌گذاری آسیا و تلاش برای اجرای طرح جهانی یک کمربند- یک جاده، با بیش از ١۴٠ کشور، از جمله با همه کشورهای اروپایی قرارداد امضاء کرده، سرمایه‌گذاری نموده یا در حال سرمایه‌گذاری است.

سرمایه‌گذاری چین در تمامی کشورها شامل حوزه‌های مانند ایجاد زیرساخت‌ها، از جمله راه‌های مواصلاتی آبی و خاکی (ساخت بندرگاه‌ها، راه‌آهن، جاده، پل)، توسعۀ معادن انرژی، صنایع تولیدی، کشاورزی، دامداری، شیلات و ماهی‌گیری، احداث نیروگاه‌های برق گازی، هسته‌ای، خورشیدی، استفاده از علم و فن‌آوری پیشرفته روز در تمامی عرصه‌ها، مبادلات تجاری بر پایه ارزهای ملی و سایر عرصه‌های مهم توسعۀ اجتماعی- اقتصادی بوده و به یقین که با ایران نیز چنین خواهد بود.

قراردادهای فی‌مابین چین و سایر کشورها همواره بر پایۀ اصل برد- برد استوار بوده است. اگر کسی تصور کند که چین بزرگ به یکباره بیش از ١۴٠ کشور جهان را به مستعمره خود تبدیل کرده یا در صدد تبدیل کردن آنهاست، در این صورت باید به هوش و ذکاوت و توانایی مدیریت رهبران چین صد آفرین بگوید.

اضافه بر آنچه گفته شد، لازم است مقامات ذیصلاح ایران هنگام عقد قراردادها با دیگر کشورها، خواه با کشورهای امپریالیستی آمریکا و اروپا، خواه در روند امضای قرارداد همکاری راهبردی با چین بزرگ، علاوه بر ماهیت و مواضع و موقعیت سیاسی- تاریخی کشورها و تثبیت مواد متضمن منافع ملی در آن‌ها، باید ویژگی‌های ملی، تفاوتهای فرهنگی و آداب و سنن تاریخی طرف قرارداد را مورد توجه و دقت کافی قرار دهند.

در اینجا بعنوان مثال برخی تفاوت‌های چین با ایالات متحده آمریکا را فهرست‌وار برمی‌شماریم:

۱- چین هرگز کشور ما را تحریم و محاصره اقتصادی نکرده؛

۲- چین هیچگاه کشور ما را به جنگ و بمباران تهدید نکرده؛

۳- چین برای ایجاد آشوب و هرج و مرج در هیچ کشوری تلاش نکرده؛

۴- چین هرگز هیچ سازمان و گروه و دسته تروریستی در هیچ کشور جهان تشکیل نداده، تربیت و تسلیح و پشتیبانی نکرده؛

۵- چین هیچگاه هیچ کودتایی ضددولتی در هیچ کشوری انجام نداده؛

۶- چین بر خلاف آمریکا بیش از ۹۶۰ پایگاه نظامی در بیش از۱۵۰ کشور جهان ندارد؛

۷- چین بر خلاف آمریکا عضو و فرمانده هیچ پیمان نظامی نیست؛

۸- چین هیچ کشوری را، از جمله، ایران ما را مستعمره خود نکرده؛

٩- چین هواپیماها و پهبادهای جاسوسی به آسمان کشور ما نفرستاده؛

١٠- چین بر خلاف آمریکا اپوزیسیون خائن هیچ کشوری را تاًمین مالی نکرده؛

۱۱- چین بر خلاف آمریکا در کشور ما به نفوذ، جاسوسی، ترور و خرابکاری دست نزده؛

۱۲- چین بر خلاف آمریکا هرگز ۵٠ هزار مستشار نظامی در میهن ما مستقر نکرده؛

۱۳- سراسر تاریخ چین بر خلاف آمریکا جنگ و خونریزی، حمله و تصرف سرزمین‌های دیگران نبوده است؛

۱۴- چین بر خلاف آمریکا یک کشور و ملت تاریخی است؛

۱۵- آمریکا یک کشور جعلی است که استعمارگران اروپایی با قتل‌عام و نسل‌کشی جمعیت بومی آن و اشغال و تصرف عدوانی سرزمین آنها تشکیل داده‌اند؛

۱۶- چین با چاپ و صدور اسکناس بی‌هیچ پشتوانه، ثروتهای ملی کشور ما و هیچ کشور دیگر را به یغما نمی‌برد؛

۱۷- چین همراه روسیه با ایران رزمایش نظامی برگزار می‌نماید، اما آمریکا ایران را به حمله نظامی تهدید می‌کند؛

۱۸- چین هیچ گزینه ضد ایران روی میز نداشته، اما آمریکا طوطی‌وار تکرار می‌کند: «همه گزینه‌ها روی میز است».

۱۹- چین و همچنین ایران بر خلاف ایالات متحده آمریکا که کشوری تازه تاًسیس در اراضی غصبی است، دو مرکز باستانی تمدن بشری هستند؛

۲۰- آمریکا بیش از ۲۰۰ آزمایشگاه بیولوژیک در کشورهای مختلف، از جمله، در تعدادی از جمهوری سابق اتحاد شوروی مثل اوکراین، قزاقستان، گرجستان و اغلب کشورهای اروپای شرقی تاًسیس کرده و کشورهای زیادی را مورد حمله میکروبی قرار داده است؛

۲۱- چین برخلاف آمریکا، حتی یک آزمایشگاه بیولوژیک در خارج از خاک خود دایر نکرده و هیچ میکروبی را روی ملت هیچ کشوری مورد آزمایش قرار نداده است؛

۲۲- آمریکا تقریبا در تمام کشورهای مستعمره خود زندان‌های مخفی دارد، اما جمهوری خلق چین حتی در داخل خود زندان مخفی ندارد.

۲٣- چین بر خلاف آمریکا نخستین و آخرین کشور استفاده کننده از سلاح اتمی نبوده؛

۲۴- چین بر خلاف آمریکا مدام در حال دشمن تراشی و فرافکنی و مداخله در امور دیگر کشورها نبوده، بلکه، همواره منادی صلح و دوستی، همزیستی و همکاری، برادری و برابر حقوقی ملت.ها بوده است.

و شاید تفاوت‌های ماهوی باز هم بیشتر.

با این تفاصیل، انعقاد پیمان همکاری راهبردی ٢۵ ساله ایران با چین، بسود منافع ملی و برای توسعه و ترقی کشور ما یک امر حیاتی است.

ا. م. شیری

https://eb1384.wordpress.com/2020/09/12/

٢٢ شهریور- سنبله ١٣٩٩




یادنامه چه گوارای دیگری از کردستان

منبع: صفحه فیسبوکی «جاودانه های سنندج»
نویسنده: مینو همیلی

اسماعیل ناصری متولد ۱۳۳۰، در روستای گزگزاره بین سنندج و دهگلان به دنیا آمد. پس از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدند، مادرش به سنندج رفت و پدرش او را درگزگزاره نزد خود نگه داشت. پدر اسماعیل آدمی بسیارعصبی و خشن بود، او در کتک زدن دست سنگینی داشت به طوری که دختر نوزادش و همسر دوم خود را کشته است. او اسماعیل را مرید شیخ ( شیخ عباس) کرده بود و موهایش را کوتاه نمی کرد. اسماعیل در ۸-۷ سالگی، از تصمیم پدر سرپیچی و موهایش را کوتاه کرد. او از ترس پدر که  او را تهدید به مرگ کرد، از روستا فرار می کند و تا بیست سال بعد به آنجا برنمی گردد. اسماعیل ظاهرا به کردستان عراق فرار می کند  و از همان کودکی به کارگری مشغول می شود. در نوجوانی جذب حزب شیوعی عراق (حزب تودە) می شود و بعدها به پیشمرگان این حزب می پیوندد. از تاریخ بازگشت اسماعیل به ایران اطلاع دقیقی در دست نیست، اما او سال ۱۳۴۹ در منزل مادرش پشت سالن ورزشی تختی سنندج زندگی می کرد. او به اسماعیل چغر به معنی آدم سفت و سخت و محکم معروف بود.

اسماعیل گویا عضو گروهی بوده که قصد داشتند در جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی “خرابکاری’ کنند و گویا یکی دو نفر از گروه دستگیر و درزیر شکنجه اقرار می کنند و اسماعیل را هم لو میدهند. ساواک سنندج، حکم دستگیری اسماعیل ناصری را به تمام مراکز نظامی در شهرها و روستاهای کردستان ابلاغ می کند. چند نفر از دوستان دوران کودکی اسماعیل تعریف می کنند که، در آن روزها، مأموران ساواک آنها را تهدید کرده بودند که اگر اسماعیل به روستای خود و یا روستاهای اطراف برود و آنها اطلاع ندهند گرفتار خواهند شد. سال ۱۳۵۰، خانه مادر اسماعیل توسط مأموران ساواک محاصره می شود. اسماعیل متوجه محاصره منزل شده و در حالیکه مسلح به کلت کمری بود، موفق به فرار می شود. او از طریق چاه بزرگ زیر آبی مسجد رشید قلعه بیگی و از طریق زیر آب مسجد رشید قلعه بیگی تا گریاشان شنا می کند و در تعقیب گریز موفق به فرار می شود.

مدتی بعد کدخدای روستای هانیس که از آشنایان دایی اسماعیل (میرزا) بود، او را به شام دعوت می کند و بهمراه چند نفری دیگر که در آن مهمانی بودند سر سفره او را سرگرم می کنند و به ماموران ساواک خبر می دهند. مأموران با چند ماشین به روستای هانیس می روند و اسماعیل را دستگیر می کنند. پس از چند روز اسماعیل را به زندان کرمانشاه سپس به زندان بیجار انتقال می دهند. او را بعد از یکسال حبس از زندان بیجار به اوین و سپس زندان قصر می فرستند. اسماعیل ناصری در سال ۱۳۵۵ در بند ۶ زندان قصر که  در آن زمان محکومین ۵ سال به بالا نگهداری می شدند بوده است.  بندی که صفرخان قهرمانی، عزیز یوسفی، علی خاوری، یوسف اردلان و …در آنجا حبس بودند. ظاهرا اسماعیل ناصری، حکم ابد داشته است. رفیق یوسف اردلان عزیز که قبل از انتقال اش به زندان اوین ۶ الی ۷ ماه با اسماعیل ناصری همبند بوده، می گوید:

 سال ۱۳۵۵من با اسماعیل ناصری در بند شش زندان قصرهمبند بودم و با او رفاقت نزدیکی داشتم.

هر چند در زندان خیلی بە هم نزدیک بودیم ولی رسم زندان این است کە نە می شود سوال زیادی از زندگی خصوصی افراد کرد ونە راجع بە موارد اتهام پرسید. بە هر حال مدت شش یا هفت ماه کە در بند شش بودم رفاقت نزدیکی داشتیم و سال ۱۳۵۶ مرا به زندان اوین منتقل کردند. اینکە تاکید می‌کنم رفاقت نزدیک داشتیم این است کە با انتقادات من بە حزب تودە موافق شدە بود.

 ولی بعد از آن جذب عزیز یوسفی (۱) شدە بود. همزمان با آزادی زندانیان سیاسی اسماعیل ناصری هم آزاد شد و دربازگشتش بە سنندج، خودم بە استقبالش جلو زندان قصررفتم و با او بە میتینگ جلوی سالن تختی آمدیم. در آنجا او از همە بخصوص ازحزب تودە قدردانی کرد و چون فضای سنندج همان موقع هم در نقد حزب تودە بود اسماعیل ناصری مقداری بە حاشیە راندە شد و من دیگر او را ندیدم چون بیشتر در تهران بودم. می‌توانم بگویم که اسماعیل ناصری، مردی عاطفی و شدیدا خود را چپ و مارکسیست لنینیست می دانست.

سطح سواد اسماعیل ناصری را کسی نمی داند، اما او یا در مدرسه و یا در مدت پیشمەرگایەتی سواد دار شدە بود.

او در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین ١٣۵٨، از فرماندهان نظامی سازمان چریک های فدایی خلق و جزو مدافعان شهرسنندج بود.

پس از آزادی از زندان شاه، به گوش اسماعیل می رسد که فردی که در روستای هانیس او را به شام دعوت کرد و به ساواک لو داده بود، از ترس خواب و خوراک ندارد. اسماعیل به روستای هانیس و منزل همان شخص میرود و به او می گوید می توانم ناهار منزل شما باشم؟ مزدوربه خاطر گذشت سالیان زیاد و تغییر شکل اسماعیل را به جا نیاورده و او به داخل حیاط  راهنمایی می کند. سرسفره، اسماعیل می گوید: منو میشناسی؟ مرد میگه: نه. اسماعیل میگه: من همان هستم که با دوستانت سر همین سفره منوغافلگیر کردید و تحویل ساواک دادید، شنیدم از ترس انتقام من خواب و خوراک نداری. تو نفهمی کردی اما من مثل تو نیستم، خیالت راحت باشد هیچ کاری با تو ندارم بشین زندگیت را بکن.

در سال ۱۳۵۸ اسماعیل و مادرش از منزل پشت سالن تختی به منزل اجاره ای دیگری در محله قطارچیان می روند. آن منزل قدیمی و دارای اتاق های زیادی بود و چندین مستاجر داشت. یکی از مستاجران دختر دایی مطلقه اسماعیل بود. اسماعیل با دختر دایی اش ازدواج می کند و با هم به تهران می روند. سال ۱۳۶۰ دخترشان بروسکه به دنیا می آید. متاسفانه پس از یکی دو سال بروسکه فوت می کند و از علت فوت هم اطلاعی در دست نیست.

پس از انشعاب سازمان چریکهای فدایی خلق، اسماعیل ناصری به همراه زنده یاد عبو کریمی که او هم چریک فدایی بوده است، به حزب دمکرات کردستان ایران ملحق می شوند.

اسماعیل ناصری چند بار با فرمانده حزب دمکرات معروف به حسن سرسفید به خاطر رفتار نیروهای حسن سرسفید با مردم، درگیری لفظی پیدا می کند. به گفته مردم منطقه دهگلان، اسماعیل بسیار مردم دوست بوده است. حسن سرسفید یکی از فرماندهان نظامی حزب دمکرات، از اسماعیل ناصری حرف شنوی داشت و احترامی خاصی برایش قائل بود، حتی  به مرور دوستی عمیقی بین آن دو ایجاد می شود.

در پاییز۱۳۶۳اسماعیل ناصری به همراه ۶ نفر از همرزمانش در منطقه حسین آباد دیواندره – روستای کله چرمو، درمنطقه ای مسطح که هیچ سنگر امنی برای  ۷ نفر نیرو نداشت، از بالای کوه مسیتر و از راه دور، مورد حمله نیروهای سپاه پاسداران که مجهز به تیربار سنگین کالیبر ۵۰ (دوشکا) بودند، قرار می گیرند و متاسفانه ۵ نفر از همرزمانش در درگیری جان خود را از دست می دهند. یکی از همرزمان با شکلیک گلوله به خود جان باخته است و اسماعیل ناصری هم، با منفجر کردن نارنجک، کشته می شود. به گفته مردم منطقه چیزی از صورت اسماعیل باقی نمانده بود.

هنگام جان باختن اسماعیل ناصری، همسرش فاطمه براخانی باردار بود. به گفته یکی از دوستانش:

او به تنهایی در تهران و در بیمارستان خمینی، با سزارین زایمان می کند و پسری به نام سیروان به دنیا می آورد که خوشبختانه زنده است. فاطمه پس از مدتی به کردستان برمی گردد و در دهگلان، از طریق قالیبافی و خیاطی زندگی خود و پسرش را می گرداند. دنیای کودکی فاطمه  در روستا، با قالیبافی در زیرزمین های نمناک و مملو از دود سیگارگذشته بود. او پس از شش سال در محله نبوت سنندج، یک خانه بسیار کوچکی میخرد. منزل محقر فاطمه را عقربها محاصره می کنند چون سقف خانه چوبی بود. هر بار که فاطمه برای مجوز ساخت سقف آهنی به شهرداری منطقه می رفت شهردار موافقت نمی کرد تا اینکه فاطمه یک روز شیشه ای پر ازعقرب را روی میز شهردار می گذارد.

شهردار با دیدن این شیشه جا می خورد و می گوید،  از نظر او برای تعویض سقف، هیچ  مشکلی وجود ندارد، اما تا درخواست را شورای محل تایید نکند، نمی تواند مجوز صادر کند. شورای محل از ترس نیروهای حکومتی به خاطر اینکه درخواست از طرف همسراسماعیل ناصری نوشته شده جرأت نکرده بودند تا اینکه بالاخره، فردی پولدار از هیئت امنای مسجد نبوت دلش به رحم آمده و درخواست تعویض سقف را مُهر می کند. فاطمه با وجود بیماری و ضعف جسمانی مجبور به کار خیاطی و قالیبافی بود، تا اینکه در چهل سالگی براثر بیماری ریه فوت می کند و به گفته کسی که او هم زمانی مثل فاطمه در منزل استیجاری قطارچیان، مستاجر بوده، سیروان تنها فرزند فاطمه واسماعیل که هنگام مرگ مادرش کلاس اول راهنمایی بوده، به حکم دادگستری سنندج سر از بهزیستی درمی آورد و در آنجا بزرگ می شود.

بعضی از زندگی ها مثل قصه ای باورنکردنی می ماند، مثل فیلم سینمایی، که وقتی می بینی در دل می گویی اینها که همه دروغ است. اما وقتی این زندگی را یکی از نزدیکانت روایت می کند که تو به او اعتماد داری، دیگر نمی توانی بگویی دروغ است. کاش دوستان سیروان این نوشته را بخوانند و به او نشان دهند تا ببیند هنوز هم هستند کسانی که او نمی شناسد ولی از درد و رنج او خبر دارند و آن را برای دیگران روایت می کنند. داستانی پر از آب چشم، روایت ستم هایی که یک بچه ی ۱۲ ساله با فوت پدر و مادرش از اطرافیان دیده و نامردمی هایی که در کودکی شاهد بوده.

امیدوارم توانسته باشد به تمام این مصائب غلبه کند و زندگی اش را بسازد.  

اگر کسانی از اسماعیل ناصری بیشتر می دانند، به این نوشته بیافزایند تا چنین افرادی به فراموشی سپرده نشوند.

یاد فرمانده جسور، اسماعیل ناصری گرامی باد.

پاورقی: نویسنده، مترجم کرد و از بنیانگذاران حزب دمکرات کردستان که ۲۵ سال از عمرش را در زندان شاه گذراند و سال ۱۳۵۷ درگذشت.




سهم این ها از آغاز سال تحصیلی جدید!

سال تحصیلی جدید در ایران از دو روز پیش در میان اصرارهای دولت و اعتراض های مخالفان که حضور دانش آموزان در مدارس را به دلیل اپیدمی کویدو ۱۹ خطرناک می دانند، آغاز شده است. برای بسیاری از کودکان ایرانی که قاعدتا باید با شروع سال تحصیلی پشت نیمکت های مدرسه بنشینند، این دعوا کاملا بی معنی است، زیرا آن ها اساسا سهمی و حقی از آموزش و تحصیل ندارند. آن ها بنابر برخی آمار میلیون ها کودک کار هستند. کودکان زباله گرد بخشی از این لشکر میلیونی را تشکیل می دهند که مشقت آورترین و سیاه ترین جنبه های غیرانسانی «کار کودک» را در میان آن ها می توان یافت.

خبرگزاری دولتی در گزارشی پیرامون کودکان زباله گرد نوشته است: تناقض عجیبی است بین چهره پاک و معصوم کودکان با تلی از زباله‌های کثیف و چرکین؛ بین جثه‌های کوچک و سبک با بزرگی و سنگینیِ بارِ زباله و بین رایحه خوش کودکی با بوی بد زباله؛ بین وعده و وعیدهای ساماندهی کودکان زباله‌گرد و بکارگیری دوباره و دوباره آنها در امر زباله‌گردی و غفلت از این کودکان محروم.

زباله گردی نشان از زخم عمیق و فقری ویرانگر بر پیکر شهر دارد، زخمی که هر از چندگاهی سر باز می‌کند و داغی تازه بر احساسات افکار عمومی نشان می گذارد، با این همه دست اندرکاران امر و حتی شهروندان، مسئولیت و وظیفه خود را در قبال این کودکان به محاق فراموش سپرده‌اند؛ شاید بسیاری از لایه های زباله گردی از زندگی کودکان میان دپوی آت و آشغال‌ها در گاراژها و سماجت پیمانکاران بر استثمار کودکان زباله گرد برای بسیاری از شهروندان پنهان باشد اما نمی توان چشم خود را روی کودکانی که تا کمر در سطل های زباله خم می شوند، بست؛ کودکانی که بسیاری از کارشناسان آنها را آخرین حلقه از مافیای زباله یا همان «طلای سیاه» می دانند.
این لایه های پنهان، گاه و بیگاه با حادثه ای تلخ، زشتی خود را به جامعه می نمایانند مانند همان اتفاقی که چند سال پیش برای دو کودک به نام های «احد» و «صمد» افتاد؛ دو کودکی که در یکی از گاراژهای تفکیک زباله در حاشیه کرج، زنده در آتش سوختند.

آن روزها رسانه‌ها آنها را با نام «احد» و «صمد» می‌شناختند؛ این دو برادر همراه پدرشان کار جمع‌آوری ضایعات می‌کردند، یک روز سرمای دی ماه به جان کودکی‌شان می‌افتد و آنها برای فرار از سوز سرما شعله بخاری آلونک‌شان را بالا می‌کشند، شعله‌ها باعث انفجار کپسول کنار بخاری می‌شوند و پدر هر چه تلاش می‌کند نمی‌تواند دو کودکش را از زیر زبان شعله‌ها بیرون بکشد.
این تراژدی بار دیگر طی چند ماه گذشته تکرار شد؛ دو کودک کار در منطقه ملاشیه شبانه دچار حادثه شدند و جان باختند.

در خرداد ماه امسال، دو کودک به نام های «مهدی» و «مسلم» که به کار جمع‌آوری ضایعات مشغول بودند در ساعت یک بامداد روز پنجشنبه با گاری نان خشک وضایعات، هنگام بازگشت به منزل در منطقه ملاشیه اهواز در جاده اهواز – خرمشهر به وسیله خودروهای عبوری زیر گرفته می شوند و جان خود را از دست می دهند.  

اما چرخه این تراژدی خیال قطع شدن ندارد زیرا ۳۱ مرداد امسال نیز یک کودک کار در منطقه کوت عبدالله اهواز به وسیله خودرویی زیر گرفته شد و جان باخت. به گفته شاهدان عینی در این حادثه، کودک ۱۱ ساله ای به جمع آوری کارتن و مواد پلاستیکی می پرداخت.
اما حتی این تراژدی‌های تلخ نیز نتوانست چشم غفلت را در برابر کودکان زباله‌گرد باز کند درحالیکه این کودکان رنج‌های زیادی را متحمل می‌شوند و طبق نتایج مطالعه ای که جمعیت امام علی (ع) روی کودکان زباله گرد انجام داده است، این کودکان به طور میانگین ۱۰ و نیم ساعت در روز کار می کنند. برخی از آنها تا ۲۰ ساعت هم کار می کنند. کمرشان زیر بار زباله خم شده و جسم کوچک شان پر از بیماری است.
 

زباله‌گردی، بدترین شکل کار کودک

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان درباره کودکان زباله گرد به خبرنگار ایرنا می گوید: کار کودک یک آسیب اجتماعی است و با توجه به اینکه ایران در مرحله گذر از توسعه است، آمار کودکان کار در کشور زیاد است؛ معضلات موجود در کشور مانند نبود اشتغال مناسب، فقر، مهاجرت داخلی و خارجی، حاشیه نشینی و چرخه معیوب اقتصادی باعث می شود که کودکان مجبور به کار شوند.
مونیکا نادی می افزاید: کار کودک به این معناست که به جای اینکه کودکان مورد حمایت و مراقبت قرار گیرند، مجبورند برای تامین معاش خود و خانواده‌شان کار کنند. این مساله به خودی خود، آسیب های دیگری نیز به بار می آورد به آن معنا که کودک از حق کودکی، حق بازی، حق تحصیل، حق بهداشتی و بسیاری از حقوق خود محروم می‌شود.

وی اضافه می‌کند: همه اینها در حالی اتفاق می افتد که در قانون اساسی کشور اولا دولت‌ها ملزم شده‌اند که امکانات عادلانه را برای همه فراهم و فقر و هر نوع محرومیت را رفع کنند و از طرفی بر منع بهره‌کشی از کار دیگران هم تاکید شده است. حتی در قانون کار صراحتا تصریح شده که بکارگیری کودکان در مشاغل سختی مانند زباله گردی ممنوع است و مقابله نامه محو فوری بدترین اشکال کار کودک و آیین نامه اجرایی آن را هم داریم که به آن پیوستیم و آن را قبول کردیم.
نادی می گوید: حتی پیمان نامه جهانی حقوق کودک نیز دولت‌ها را مکلف کرده که از کودک در برابر کار زیانبار حمایت کنند؛ در واقع ما همه این تصریحات قانونی را داریم ولی همچنان می‌بینیم که کودکان کار می‌کنند و زباله گردی به عنوان بدترین شکل کار کودک به وفور دیده می شود.

غفلت طرح ساماندهی کودکان کار از کودکان زباله‌گرد

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان می گوید: سالهاست طرح‌های به اصطلاح ساماندهی کودکان کار اجرا می شود اما کودکان زباله‌گرد معمولا مشمول این طرح ها نیستند درحالیکه نهادهای مختلف در برابر کودکان زباله گرد مسئول هستند؛ وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی مسئول اجرای کنوانسیون ممنوعیت و اقدام فوری برای محو بدترین اشکال کار کودک و نظارت بر حسن اجرای آن است یعنی در مقابل کودکان زباله گرد وظیفه دارد اما می بینیم که اغلب در برابر این وظیفه ها می‌گویند که شهرداری بیشتر در این زمینه مسئول است.

نادی با تاکید بر ضعف شدید در مدیریت پسماند شهرداری می افزاید: شهرداری اذعان می کند که برای مدیریت صحیح پسماندها، برنامه‌هایی دارد تا این مساله در بلندمدت اصلاح شود اما تابحال چنین اتفاقی نیفتاده است. کلا هم مدیریت پسماند را به بخش خصوصی داده است و بر روند اجرایی پیمانکاران خود نظارت دقیق ندارد و حتی مقررات جدید شهرداری هم در این زمینه نتوانسته کارساز باشد.

وی ادامه می‌دهد: از طرفی شورای شهر هم در قانون اساسی شورای شهر برای این تشکیل شده تا بر تخلفات شهرداری و سازمانها و شرکت های وابسته آن نظارت کند اما شاهد هستیم که این نظارت ها اجرا نمی شود و از سوی دیگر متاسفانه چون آموزشهای و اطلاعات لازم وجود ندارد، شهروندان نیز مسئولیت زباله های خود را برعهده نمی گیرند و همه اینها با هم در کنار معضلات اجتماعی و اقتصادی باعث گسترش زباله گردی می شود.
 

سود سرشار برای مافیای طلای سیاه؛ دل انباشته از آه و درد برای کودک زباله‌گرد

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان تصریح می‌کند: قوانین ناکارآمد در کنار دستورالعمل‌هایی که اجرا نمی‌شود، منجر به افزایش زباله‌گردی می شود؛ ضعف در اجرای وظایف و فقدان مدیریت کارآمد، زباله گردی را بسط می‌دهد و در این میان، کودکان قربانیان اصلی این شرایط می شوند یعنی در حالیکه کمترین سود را از این «طلای سیاه» می برند اما بیشترین آسیب را متحمل می شوند.

نادی می افزاید: کودکان زباله گرد در معرض آسیب‌های بسیار جدی قرار دارند؛ این کودکان به واسطه زباله‌گردی از حقوقی مانند حق کودکی، حق تحصیل و حقوق بهداشتی محروم می شوند؛ از سوی دیگر این کودکان در معرض خشونت‌های کلامی و برخوردهای توهین‌آمیز قرار می‌گیرند و وضعیت خیلی خاصی دارند.

 کودکان زباله‌گرد و خشونت‌های جسمی

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان می‌گوید: درصد بسیار قابل‌توجهی از کودکان زباله‌گردی مورد آزار و خشونت‌های جسمی قرار گرفته‌اند. تعدادی از این کودکان نیز مورد آزارهای روانی قرار می‌گیرند و متاسفانه گاهی حتی شهروندان نیز برخوردهای نامناسبی با آنان دارند؛ این گوشه‌ای از اتفاقاتی است که علاوه بر آسیب‌های کلان در زباله گردی رخ می‌دهد.

نادی در گفت و گو با خبرنگار ایرنا می‌افزاید: به دنبال مشکلات و اعتراضات متعدد، شهردار تهران در خرداد امسال اعلام کرد که نظارتش را بر پیمانکاران خود افزایش می‌دهد تا پیمانکاران از این کودکان در بخش زباله‌گردی استفاده نکنند. شهرداری اعلام کرد که شیوه‌های جمع‌آوری پسماند باید تغییر کند و برنامه طولانی مدتی برای آن دارد اما این برنامه‌ها ظاهرا سالهاست که وجود دارد و هیچوقت اجرا نشده است.

وی ادامه می‌دهد: طبق معمول این وعده داده می شود که یک روزی سیستم های جمع آوری پسماند متفاوت می‌شود. اما حتی درصورت تغییر این سیستم، نظارت شهرداری تا چه حد می‌تواند از کودکان زباله‌گرد حمایت کند چون کار کودک در حوزه پسماند، فقط آنچه در سطح شهر می‌بینیم، نیست. اینکه فقط کودکان در سطح شهر زباله جمع‌آوری می‌کنند، فقط یک سوی ماجرا است و در سوی دیگر پدیده زباله‌گردی، کودکان بسیاری اوقات به گاراژها و مکان‌های دیگر دپوی زباله می‌روند که از لحاظ شرایط بهداشتی و محیطی بسیار نامناسب است.  

ضرورت تامین معیشت کودکان زباله‌گرد

عضو کمیته حقوقی انجمن حمایت از حقوق کودکان تنها جمع آوری کودکان زباله گرد از سطح شهر را کافی نمی‌داند و اضافه می‌کند: کودکان زباله‌گرد از طریق این کار امرار معاش می کنند و زندگی آنها تامین می شود. وقتی که کاری را از آنها بگیری چطور می توان با آن معاش کودک را تامین کرد پس باید ریشه آن را سوزاند و ریشه اصلی کار کودک فقر و مشکلات معیشتی است.

نادی تاکید می کند: پس لازم است خدمات حمایتی و اجتماعی به کودکان ارائه شود یعنی در مرحله اول کودکان در جایگاهی قرار داده شوند که خدمات و آموزش دریافت کنند و توانمند شوند و از پس زندگی خود برآیند.

وی اضافه می‌کند: به رغم وعده‌های که داده شده شاهدیم که همچنان کودکان در ملاءعام، زباله‌گردی می‌کنند.
 

مدیریت پسماند راه‌حلی برای پایان دادن به کار شاق کودکان

کار برای کودکان کمتر از ۱۵ سال ممنوع است و برای کودکان ۱۵ تا ۱۸ ساله نیز باید کار شایسته باشد که زباله گردی جزو آنها نیست، با این همه چه بخواهیم و چه نخواهیم زباله‌گردی در ایران بویژه پایتخت مشاهده می‌شود و دست اندرکاران همراه با مردم با انجام وظایف خود می‌توانند مرهمی بر زخم های کودکان زباله‌گرد باشند.

به گفته حبیب‌الله مسعودی فرید معاون اجتماعی سازمان بهزیستی کشور، گروه کودکان زباله گرد به دو بخش تقسیم می شوند؛ گروهی از آنان با پیمانکاران شهرداری کار می کنند و گروهی از کودکان زباله گرد که کار آنان ضابطه ای ندارد.

برای کودکانی که برای پیمانکاران شهرداری کار می‌کنند شهرداری می تواند با اصلاح سیستم مدیریت پسماند، ورود جدی تری در این زمینه داشته باشد و برای سایر کودکان نیز شهروندان با تفکیک زباله‌های خود می‌توانند، نقش خود را در این زمینه ایفا کنند.




صبر بی‌بر؛ درباره ی کتاب صبر تلخ، گفتگو با محمد علی عموی

درباره‌ی کتاب «صبر تلخ، گفت‌وگو با محمدعلی عمویی درباره‌ی حزب توده ایران، ۱۳۵۷-۱۳۶۲»
۱۱۳۱ صفحه، نشر واله، برلین، ۱۳۹۹

شیوا فرهمند راد

هفده سال پیش گروهی از جوانان کنجکاو و جویای حقیقت که در میانه‌های دهه‌ی سوم زندگی‌شان بوده‌اند، تصمیم می‌گیرند که «زمان، درآمد و توجه خود را برای روشن شدن زوایای انقلاب ایران از نگاه چپ»[۱] صرف کنند، و «انجمن تاریخ شفاهی چپ ایران» را ایجاد می‌کنند. آنان از جمله به سراغ مبارز و توده‌ای کهنسال محمدعلی عمویی می‌روند تا با نگاه او پرتوی بر گوشه‌های تاریک نادانسته‌هایشان بیافکنند.

کار گفت‌وگوهای هفتگی یک سال و نیم، و سامان دادن این انجمن به گفتارهای آقای عمویی سه سال طول می‌کشد، و جوانان هنوز این کارشان را به پای انتشار نرسانده‌اند که انجمن‌شان منحل می‌شود، حاصل کارشان را به خود عمویی می‌سپارند و مجموعه‌ی آن گفت‌وگوها اینک در کتابی سه‌جلدی با عنوان پیش‌گفته، به‌تازگی منتشر شده‌است.

«چند تن از اعضای انجمن تاریخ شفاهی چپ ایران» همزمان با انتشار این کتاب در اطلاعیه‌ای هم می‌گویند که آنان گفت‌وگوها و کارهای فنی اولیه‌ی این کتاب را انجام داده‌اند، و هم در واقع برای نقص‌های کتاب از خود سلب مسئولیت می‌کنند و تکمیل کار را به ناشر و «مصاحبه‌شونده» واگذار می‌کنند.[۱]

آن جوانان، و البته خود آقای عمویی کار بزرگ و سنگینی انجام داده‌اند. کتاب حاوی سخنانی‌ست در حد و سطح آن جوانان و همتایانشان، که چندان دانشی از تاریخ حزب توده ایران نداشته‌اند و ندارند. بیان و انتشار این سخنان از زبان مبارزی که نزدیک هشتاد سال رهرو پستی و بلندی‌های راه حزب بوده، لازم، و برای آنان، و بسیاری دیگر، البته بی‌گمان بسیار آموزنده است. اما چند و چون پرسش‌ها اغلب بی‌خبری پرسشگران را از موضوع نشان می‌دهد. پرسشگران در بسیاری موارد برای آماده کردن خود پژوهش چندان ژرفی انجام نداده‌اند. از همین رو عمویی ناگزیر بوده که نکات بسیار ابتدایی را برای آنان بازگو کند، و همین باعث شده که برخی از مطالب چند بار، و گاه به شکل توضیح واضحات تکرار شود. با یک ویرایش و پیرایش مجرب، به گمان من می‌شد کتابی مختصرتر و مفیدتر پدید آورد.

عمویی در گفت‌وگویی دیگر در توضیح عنوان این کتاب گفته ‌است: «تفاوت زندان جمهوری اسلامی با قبل این بود که تا لحظه آزادی هم با تو کار دارند. حتی وقتی مرا از کمیته مشترک به اوین بردند، شکنجه ندادند. ولی شب‌ها مرا می‌بردند آن طبقه پایین که شکنجه‌گاه بود و صدای شلاق‌هایشان را که می‌زدند، می‌شنیدم. این به‌مراتب از خود شکنجه آزاردهنده‌تر بود. دیگر نه سئوالی بود، نه من پاسخی می‌دادم، یعنی همیشه با خوف و رجاء. واقعاً شیوه عملکرد دستگاه اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی طوری است که طرف را ذله می‌کند، بی‌خودی نیست که اسم خاطرات این دوران را گذاشتم «صبر تلخ». واقعاً صبر می‌خواهد، صبر ایوب، و تلخ بود، چقدر تلخ بود. ما تحمل کردیم. رفقا، واقعاً روزهای این ۱۲ سال زندان جمهوری اسلامی اصلاً‌ قابل مقایسه با آن ۲۵ سال [زندان شاهنشاهی] نیست.»[۲]

حکایت عمویی از شکنجه‌های جلادان جمهوری اسلامی، که پیش از فرود آوردن شلاق دست به آسمان می‌برند و خدایشان را به شهادت می‌گیرند که فقط برای رضای اوست که این کار را می‌کنند، به راستی تلخ و بسیار دردآور است، آن‌چنان که خواننده گاه دل ندارد که بیشتر بخواند.

صبری که بر شیرین نداشت

«صبر تلخ» مرا به یاد آن کلام موزونی می‌اندازد که از ترکیب دو مصرع سعدی ساخته شده: «صبر تلخ است، و لیکن بر شیرین دارد.» و از قضای روزگار حبیب‌الله فروغیان یکی دیگر از رهبران حزب توده ایران، هنگامی که تازه به عضویت هیئت سیاسی حزب گماشته شده ‌بود، در سفری همراه با علی خاوری، رهبر وقت حزب، به شهر مینسک (پایتخت بلاروس) در جلسه‌ای برای ما تبعیدیان آن را بر زبان آورد. در آن جلسه نخست خاوری برای آرام کردن اعتراض‌ها و های و هوی حاضران، گفت: «رفقا! آرام باشید! ما داریم دهلی می‌زنیم که صدایش بعداً در می‌آید»، و نوبت به فروغیان که رسید، از ما خواست که کمی صبر داشته ‌باشیم، چه: «صبر تلخ است، و لیکن بر شیرین دارد»!

آنان کسانی را از میان داوطلبان دستچین کردند و برای «به صدا در آوردن آن دهل» (رادیوی صدای زحمتکشان) و نیز برای «کمک به ساختمان سوسیالیسم در افغانستان» به افغانستان بردند. اما نابسامانی‌های فعالیت حزب در افغانستان، کشمکش‌های درونی، همکاری با قاچاقچیان در مرز افغانستان و ایران به نام فعالیت حزبی و…، با همه‌ی جانفشانی‌ها و فداکاری‌های اعضای حزب در آن‌جا، چندان «بر شیرین»ی به بار نیاورد، و فرجام تلخ و غمبار جنبش ملی آذربایجان در دهه‌ی ۱۳۲۰، با خروج نیروهای شوروی، این بار در افغانستان تکرار شد. نیروهای مشابه پاسداران جهل و تاریکی و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی در افغانستان، حتی از گورگاه روزنامه‌نگار پیش‌کسوت ما رحیم نامور هم نگذشتند و آن را ویران کردند. تصویر پیکر مثله‌شده و آویخته‌ی دلاوران دکتر نجیب و برادرش از ذهنم پاک نمی‌شود.

فروغیان هم که به «بر شیرین»اش نرسیده ‌بود، آبش با خاوری در یک جوی نرفت، و چندی بعد استعفانامه‌ای منتشر کرد و هیئت سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب را ترک کرد.

چه کسی دکتر شایورد را لو داد؟

یک نکته‌ی تازه در «صبر تلخ» یافتم که نمی‌دانستم. در سال ۱۳۶۸ هنگام نوشتن «با گام‌های فاجعه» به خیال خود کوشیدم که هویت یک شخص را پوشیده نگه دارم، غافل از آن که او را هفت سال پیش از آن، در همان شب دستگیری کیانوری در بهمن ۱۳۶۱ با کاغذی که در کیف او یافتند، شناسایی کردند و زندگانی‌اش بر باد رفت.

آن‌جا نوشتم: [آذر ۱۳۶۱] «مشاور یکی از عالی‌ترین مقامات دولتی خواستار ملاقات با طبری شد. طبری را [به راهنمایی مهرداد فرجاد، که همراهمان بود] به خانه‌ای بردم تا با او دیدار کند. پس از دیدار، در راه بازگشت، طبری گفت:

– این یکی از مسلمانان علاقمند به سوسیالیسم و حزب ماست. طفلک نگران شده و می‌گوید «تو را به خدا کاری کنید که افتضاح بعد از کودتای ۲۸ مرداد پیش نیاید. همه جا دارند نقشه‌ی قلع و قمع شما را می‌کشند. دست‌کم بخشی از رهبری‌تان را از زیر ضربه خارج کنید، شاخه‌های مهم تشکیلاتتان را کور کنید، ‌منظم و حساب‌شده عقب‌نشینی کنید؛ امکاناتی برای فعالیت‌های بعدی باقی بگذارید. نگذارید همه چیز را یک‌جا نابود کنند. نگذارید همه گیر بیافتند و اعدام شوند، یا در زندان بپوسند و نسلی تباه شود».

اما رفیق کیای ما مرتب اطمینان می‌دهد که هیچ خبری نیست و این‌ها همه سروصداست و آن بالا کسانی هستند که مانع حمله به ما هستند.» [۳، ۵۴]

عمویی در «صبر تلخ» می‌گوید که آن شخص پیام‌های دیگری هم به طبری داد که در هیئت دبیران حزب مطرح شد، و سپس نامه‌ای در کیف دستی کیانوری وجود داشت که بیش از دو ماه با خود می‌گرداند و در آن به این شخص، یعنی [زنده‌یاد] دکتر محمدباقر شایورد، مشاور رئیس جمهوری سید علی خامنه‌ای، و معاون مصطفی میرسلیم (رئیس دفتر رئیس جمهوری)، و دیدارش با طبری اشاره می‌شد، و در همان نخستین روزهای پس از دستگیری رهبران حزب، زیر شکنجه بر پایه‌ی آن نامه، دکتر شایورد لو می‌رود.[۴، ۹۰۶ تا ۹۱۵]

اصالت «از دیدار خویشتن» طبری

در «صبر تلخ» چند بار نامی از من به شکل «ف. شیوا» آمده، اغلب همراه با نقل جمله‌ای سر و دم بریده و از روی حافظه، منتسب به من، که در مواردی شبهه ایجاد کرده‌است. در یک مورد پرسشگران بدون نام بردن، مضمونی را از کتابی نقل کرده‌اند (از حافظه‌ی خود)، به این شکل: پرسش: «[…] یک سری مسائل داخلی حزب بود که خیلی رونمای خوشی نداشت! مثلاً رقابت اسکندری و کیانوری. کتاب جدیدی از طبری چاپ شده که تاریخ نوشتنش بهار سال ۱۳۶۰ است و در آن اسکندری را بسیار مورد حمله قرار داده و حتی تهمت‌های اخلاقی به او زده ‌است! این در حالی است که مارکسیست‌ها که نباید تهمت‌های مذهبی به همدیگر بزنند و به نظر می‌رسد که این عدم رعایت اخلاق، به خاطر دشمنی بوده که این دو طیف با هم داشتند[…]»

پاسخ: «در اصالت کتابی که به طبری منسوب شده است، تردید هست!»[۴، ۲۸۰]

تاریخ این پرسش و پاسخ ۱۹ اسفند ۱۳۸۲ است. تنها کتاب «جدیدی» که از طبری در آن سال در ایران منتشر شد و او آن را در سال ۱۳۶۰ نوشته، «از دیدار خویشتن» است که آقای محمدعلی شهرستانی آن را بر پایه‌ی نسخه‌ای نوشته‌ی طبری که من به آقای ناصر ملکی پسرخاله‌ی طبری سپرده ‌بودم منتشر کرد.[۵] این کتاب طبری را من شش سال پیش از آن (۱۳۷۶) در سوئد منتشر کرده‌ بودم (چاپ دوم ۱۳۷۹، هر دو نشر باران). داستان این کتاب را بارها بازگفته‌ام: نخست در پیشگفتار خود کتاب [۶]، سپس در توضیح نسخه‌ی آقای شهرستانی در نشریه‌ی «بخارا» [۷]، و چند جای دیگر. تازه‌ترین توضیح را در نوشته‌های یازده‌گانه‌ی «دیدارهای احسان طبری» بخوانید [۸، بخش ۹].

طبری در کتابش البته حمله‌های شدید و بی‌رحمانه‌ای به اسکندری می‌کند، ‌اما در هیچ جای کتاب «تهمت‌های اخلاقی» یا «مذهبی» به او نزده ‌است. خوشبختانه هر دو چاپ کتاب او در خارج، و نیز نسخه‌ی شهرستانی، بر خلاف «صبر تلخ»، نمایه دارند، می‌توان در آن ‌ها نام اسکندری را به سادگی دنبال کرد و ملاحظه کرد که طبری درباره‌ی او چه گفته و چه نگفته.

امیدوارم که این توضیحات، به‌ویژه انتشار نسخه‌ی آقایان ملکی و شهرستانی به کلی مستقل از نسخه‌ی من، دیگر تردیدی در اصالت کتاب طبری برای آقای عمویی باقی نگذاشته ‌باشد. اگر نسخه‌ی دستنویس اصلی طبری را هم بخواهند، در آرشیوی که از امیرعلی لاهرودی در باکو باقی مانده (امیدوارم؟!) باید موجود باشد، چه، در جاهای نامبرده توضیح داده‌ام که آن نسخه به زور ک.گ.ب. از من ربوده شد و رسید به دست لاهرودی. لاهرودی تکه‌ای از آن را، به کلی مستقل از من و از محمدعلی شهرستانی، در کتاب خاطراتش نقل کرده‌است [۹، ۶۳۹ تا ۶۴۲].

ف. شیوا دروغ نمی‌گوید!

باز در جایی دیگر، پرسش: «کسی از یک جلسه‌ی هیئت سیاسی خاطره‌ای تعریف می‌کرد که: یکی از اعضا (سرهنگ سابق حاتمی) سؤالی را مطرح می‌کند که «رفیق کیا! توضیح بده که چرا این قدر تشکیلات ما به هم ریخته ‌است؟» آقای کیانوری هم می‌گوید «من با بچه‌های «کار» یک مصاحبه‌ای دارم، پس از مصاحبه در خدمت شما خواهم بود.» بعد از مصاحبه دکتر کیانوری رو می‌کند به ایشان و می‌گوید «شما جوابتان را گرفتید؟ که حاتمی هم جواب می‌دهد بله! [… بخش دوم پرسش درباره‌ی ایرج اسکندری‌ست]»

پاسخ: «بخش نخست پرسش شما را تکذیب می‌کنم. بخش اول گفته‌هایتان استناد به روایتی به‌کلی دروغ است! چه کسی از هیئت سیاسی خاطره می‌گوید؟ [حاتمی] در جلسه هیئت سیاسی چه می‌کرده‌است؟!»

این‌جا البته گناه به گردن پرسشگر است که روایتی نا دقیق را نقل می‌کند. عمویی درست می‌گوید که حاتمی عضو هیئت سیاسی نبود، و کسی از جلسه‌ی هیئت سیاسی خاطره تعریف نمی‌کند. اما خود داستان «روایتی به‌کلی دروغ» نیست. مشاهده‌ی خود من است که در کتابچه‌ی «با گام‌های فاجعه» نوشته‌ام:

[شهریور ۱۳۶۱]: «با کیانوری و سیامک (حسین قلم‌بُر) وارد جلسه شدیم [که جلسه‌ی هیئت سیاسی نبود، و به گمانم جلسه‌ی یک حوزه‌ی حزبی بود]. هدایت‌الله حاتمی، مهدی کیهان، بهرام دانش، عبدالحسین آگاهی، و ژیلا سیاسی حضور داشتند. هنوز کیانوری درست ننشسته‌ بود که حاتمی گفت:

– می‌خواستیم توضیح بدهید چرا وضع تشکیلات این‌قدر به‌هم‌ریخته است؟ چرا کسی به حرف‌ها و کارهای ما رسیدگی نمی‌کند و سازمان درست و حسابی نداریم؟

کیانوری گفت: – بسیار خوب! حتماً صحبت می‌کنیم. – و با اشاره به من ادامه داد: – فقط اول اجازه بدهید کارمان را با این رفیق انجام بدهیم؛ یک مصاحبه‌ای هست که رفقای فدایی و روزنامه‌ی «کار» خواسته‌اند با من انجام دهند. فکر می‌کنم به خیلی از سؤال‌های شما هم ضمن این مصاحبه پاسخ داده می‌شود. بعد البته باز هم در خدمت رفقا هستم. […]

آنگاه کیانوری به پرسش‌هایی پاسخ داد و چندی بعد فداییان اکثریت آن را با عنوان «حکم تاریخ به پیش می‌رود» چاپ و پخش کردند. پس از پایان «مصاحبه» کیانوری از حاتمی پرسید:

– درست گفتم؟ برای بخشی از پرسش‌هایتان پاسخ گرفتید؟

حاتمی گفت: – بله!

اما من (نگارنده) هیچ پاسخی به مشکل تشکیلاتی در این «مصاحبه» نشنیدم.» [۳، ۴۹]

دریغا که همه‌ی آن رفقای ارزنده را جلادان از ما گرفتند، و چه خوب که ژیلا سیاسی هنوز زنده و سالم است، و عمرش دراز باد! امیدوارم که دست‌کم او این روایت مرا به شکلی برای عمویی مسجل کند. از صاحب‌خانه‌ای که برای من آشنا نبود، هیچ خبری ندارم. پس از پایان «مصاحبه»ی کیانوری، جلسه هنوز ادامه داشت که ‌بساطم را جمع کردم که بروم و به کار ویرایش صوتی نوار بپردازم و به شکل دو کاست یک‌ساعته درشان بیاورم. اما صاحب‌خانه مانع شد و گفت: «رفیق! به ما گفته‌اند که هیچ‌کس حق ندارد پیش از رفیق کیانوری از محل جلسه خارج شود»، اما کیانوری مهلت نداد و گفت: «نه! این رفیق کاملاً آزاد است که هر طور می‌خواهد بیاید و برود!» او پس از ده‌ها و ده‌ها نوار «پرسش و پاسخ» که در طول بیش از سه سال با او ضبط کرده ‌بودم، می‌دانست که پس از ترک جلسه تازه کار سنگین من شروع می‌شود تا آن دو ساعت نوار را تا حوالی یکی دو ساعت پس از نیمه‌شب آماده کنم. سری به سپاس برای کیانوری فرود آوردم، و رفتم.

بی‌دقتی‌های کتاب

بی‌دقتی‌های پرسشگران و ویراستاران کتاب بسیار است. نسبت دادن جمله‌ای معوج به «ف. شیوا» از زبان احسان طبری [۴، ۸۷۱]، و برخی جاهای دیگر، پیشکش‌شان. ایشان حتی شعری را به برتولت برشت نسبت داده‌اند [۴، ۵۷۲] که ربطی به او ندارد و کشیش مارتین نی‌مؤلر آن را سروده ‌است. ایشان گاه برخی اصطلاحات خارجی را به شکلی غلط به‌کار می‌برند: «سانتامانتالیسم» [۴، دو]. منظور «سنتی‌منتالیسم» است sentimentalism یا با تلفظ فرانسوی رایج در ایران «سانتی‌مانتالیسم»؛ یا «رهبر کاریزما» [۴، ۱۰۲۶]، که منظور «رهبر کاریسماتیک» باید باشد.

چنین خطاهایی را می‌توان به جوانی پرسشگران بخشید، و بگذریم از نازیبایی‌های ظاهری کتاب، مانند صفحه‌بندی نامیزان، و هزاران باری که بعد از کلمه فاصله داده‌اند و بعد ویرگول یا نقطه گذاشته‌اند، یا کلمه‌ی آغاز جمله را به نقطه‌ی پیش از خودش چسبانده‌اند. نیز بگذریم از علامت تعجب‌های بسیار بی‌جا که بی‌دریغ مصرف کرده‌اند، که از عادت‌های نویسنگان تازه‌کار است.

اما موارد دیگری هم هست که آنان اگر در آن هنگام یا در آستانه‌ی انتشار کتاب به گوگل دسترسی نداشتند (که بی‌گمان داشتند)، کافی بود به یکی دو کتاب موجود رجوع کنند تا درست بنویسند، مانند این‌هایی که در سراسر کتاب به شکل غلط تایپ شده‌اند: گاگانوویچ [کاگانوویچ]، ژیوگانوف [زوگانوف]، سی‌میننکو [سیموننکو]، کوسیچکین [کوزیچکین]…

اما ایراد جدی‌تر آن‌جاست که در توالی رویدادهای اسفند ۱۳۶۱ تا اردیبهشت ۱۳۶۲، یعنی در بحرانی‌ترین مقطع شکنجه‌ها و اتهام توطئه‌ی کودتا به حزب، دقت نکرده‌اند. عمویی در آن مقطع گسسته از همه‌ی جهان و زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها بود، و حق دارد که درک درستی از توالی رویدادها نداشته ‌باشد. به عهده‌ی پرسشگران بود که دست‌کم با مراجعه به کتاب روزنوشت‌های اکبر هاشمی رفسنجانی، به حافظه‌ی عمویی کمک کنند. تنها برای نمونه:

«در یکی از شب‌های شکنجه، یک ورقه جلو من گذاشتند و در آن‌جا نوشته‌بودند «کلیه اطلاعات خود را درباره‌ی ناخدا افضلی بیان کنید!» این دقیقاً مربوط به قبل از نوروز است.» «[…] این قضیه گذشت، دیگر احتمالاً نزدیکی‌های نوروز بود» که یک زندانی را در حیاط زندان به او نشان می‌دهند و می‌خواهند که شناسایی‌اش کند، و او نمی‌شناسد. بازجو می‌گوید: «تو افضلی را نشناختی؟ گفتم: یعنی شما افضلی را گرفتید و آوردید زندان؟ گفت: معلوم است، همه‌ی توده‌ای‌ها را می‌گیریم و می‌آوریم زندان!»[۴، ۹۹۲ و ۹۹۳].

بنا بر آن‌چه امروز می‌دانیم، ناخدا افضلی در فروردین ۱۳۶۲ هنوز دستگیر نشده ‌بود و در رأس هیئتی در سفر لیبی و ایتالیا بود [۱۰]. نیز رفسنجانی می‌نویسد:

پنج‌شنبه ۸ اردیبهشت: «[…] عصر مسئولان بازجویی حزب توده آمدند و جزئیات بازداشت بقیه سران حزب را گفتند و فیلم‌هایی از مصاحبه سران آوردند. تا ساعت هشت شب مشاهده کردیم. تخلفات و جرائم را اعتراف کرده و گذشته حرکت نیروهای چپ در ایران را محکوم و مفتضح ساخته‌اند. فیلم [نورالدین] کیانوری، [محمود] به‌آذین و [محمدعلی] عمویی را دیدیم. چون اعتراف کرده‌اند که سرهنگ [ناخدا بهرام] افضلی [فرمانده نیروی دریایی] با آن‌ها بوده، در مورد چگونگی بازداشت او و تعیین فرمانده جدید هم بحث شد

جمعه ۹ اردیبهشت: «[…] رئیس جمهور تلفنی اطلاع دادند که فرمانده مورد نظر [ناخدا بهرام افضلی] احضار شده و توقیف است. گفتم قبلاً همان‌جا تحقیق شود، اگر صادقانه برخورد کرد و در حد سمپات است، زندان نرود. ایشان پذیرفتند. [… عصر] اعلامیه بازداشت بقیه سران حزب توده و کشف اسلحه و… [از رادیو و تلویزیون – شیوا] خوانده ‌شد. احمدآقا عصر تلفن کرد و گفت [بهرام] افضلی اعتراف نکرده و گویا برای مقابله به زندان برده‌اند و امام گفته‌اند اعترافات [نورالدین] کیانوری [دبیر کل (دبیر اول – شیوا) حزب توده] را شب “روز کارگر” در تلویزیون پخش کنند. […] آخر شب احمدآقا تلفن کرد که آقای خامنه‌ای دستور آزادی سرهنگ [ناخدا بهرام] افضلی [فرمانده نیروی دریایی] را بعد از تخلیه اطلاعات داده‌اند.»[۱۱]

یعنی ناخدا افضلی پس از ۸ اردیبهشت ۱۳۶۲ بازداشت شد. رسانه‌ها در ۱۰ اردیبهشت اعلام کردند که اسفندیار حاج‌حسینی فرمانده نیروی دریایی شده، بی هیچ توضیحی درباره‌ی ناخدا افضلی. اما گفتن ندارد که حقایق را، شاید، تنها هنگامی خواهیم دانست که همه‌ی پرونده‌های دستگیری‌های پراکنده‌ی اعضای حزب از فردای پس از انقلاب، شکنجه‌ها و بازجویی‌های بهمن ۱۳۶۱ تا پایان ۱۳۶۲ و اعدام نظامیان توده‌ای، و پس از آن نیز، روزی آشکار شود.

به امید آن روز!

استکهلم، ۶ سپتامبر ۲۰۲۰

در سراسر این نوشته تأکیدها و نوشته‌های درون [ ]، به‌جز برخی در کتاب رفسنجانی، از من است




تئوری امپریالیسم و تغییرات آن در قرن بیست و یکم/بخش نخست

مقاله ی آموزنده که مطالعه ی آن لذت بخش است. باید امیدوار بود که در بخش دوم آن به شرایط مشخص سلطه گری امپریالیستی و اقتصاد سیاسی آن در ایران به منظور تحکیم پایه های نواستعماری سیاست امپریالیستی نیز پرداخته شود و مواضع انقلابی و ضد امپریالیستی مشخص در ایران تفهیم و اتنکشاف گردد.

شبگیر حسنی-نویدنو

درآمد

  در زمانی نه چندان دور، واژه ی امپریالیسم، از جمله واژگان پربسامد در ادبیات چپِ جهان و میهن ما بود. پس از فروریزی اتحاد جماهیر شوروی و اردوگاه سوسیالیستی، این مفهوم، موضع گیری و تحلیل  های سیاسی درباره  ی آن، نه فقط در نزد نیروهای موسوم به ملی، حتی در بین برخی مدعیان چپ هم، اندک اندک به محاق رفت. در نزد بعضی از چپ نمایان ، کار به جایی رسیده است که اکنون نه تنها مبارزه ی ضدامپریالیستی محلی از اعراب ندارد، بلکه در نمونه های متعددی شاهد حمایت های این نوع «چپ» از مداخله های امپریالیستی بوده و هستیم. علیرغم کثرت استفاده از این واژه- امپریالیسم- به نظر می رسد که در بین نیروهای چپِ جهان و به تَبَع آن ایران، توافق کاملی بر روی مفهوم این پدیده و مصادیق آن وجود ندارد. فقدان درک مشترک از مسئله امپریالیسم، موجب شده تا شاهد تحلیل ها و مواضع گوناگون و بعضا متضاد، درباره ی این پدیده، ویژگی ها، مصادیق و اهمیت آن، در نزد جریانات مختلف چپ باشیم. به همین علت تلاش می  کنیم تا در حد حوصله ی این نوشتار به شرح چیستی امپریالیسم بپردازیم و با ذکر نمونه هایی از تحلیل های ارائه شده در پیرامون امپریالیسم، برخی از خطاهای نظری در این باره را نشان بدهیم.

  امپریالیسم چیست؟

   در سال 1916 ولادمیر ایلیچ لنین، به نگارش رساله  ای پیرامون سرمایه داریِ متاخر اقدام نمود. این کتاب کوچک که حاصل بررسی های دقیق لنین درباره  ی سرمایه  داری دوران ماست، تاثیری عمیق بر نگرش نیروهای مترقیِ جهان به مناسبات سرمایه  داری در شکل جدید آن داشته است.

  اگرچه واژ ه  ی امپریالیسم پیش  از لنین نیز توسط برخی از لیبرال  ها و دموکرات  های آمریکایی، نظیر مارک تواین، که مخالف مداخلات آمریکا در کوبا و فیلیپین بودند به  کار برده شده بود اما، این کلمه در مفهوم متاخر خود، برای بار اول توسط اقتصاددان انگلیسی، جان اتکینسون هابسون در کتابی به همین نام، به کار گرفته شد و لنین نیز به تاثیر کتابِ امپریالیسم وی و نیز آثار دیگرانی همچون هیلفردینگ، بر تحلیل خویش اذعان کرده ( لنین، 1384 : 19 ) اما امروزه این واژه به درستی با نام لنین پیوند خورده است. ارزش کار لنین در این زمینه تنها به کاربست منطق دیالکتیکی برای تحلیل و شناخت امپریالیسم محدود نمی شود بلکه اهمیت اصلی و تمایز اساسی کار لنین در مقایسه با دیگران، رویکرد انقلابی و پراتیک اوست؛ وی برخلاف آکادمیسین های  بورژوازی و «پروفسور»های انترناسیونال دوم، بررسی و تحلیل این پدیده را در راه حل مسائل مبرم و عملی جنبش کمونیستی و پیشبرد انقلاب اجتماعی به کار می گیرد(لنین، 1384: 17) و تحلیلی درخشان و مشخص از شرایط مشخص به دست می  دهد.

 لنین با تاکید بر پایه  ی اقتصادی مسئله و پس از بررسی جامعِ سرمایه  داری در کشورهایی نظیر آلمان، انگلستان، آمریکا، ژاپن و …  ، ویژگی  های این مرحله از سرمایه  داری را به شرح زیر برمی شمارد:

1.     تمرکز تولید و سرمایه و ایجاد انحصارات

2.     ادغام سرمایه  ی مالی با سرمایه صنعتی و پدید آمدن الیگارشی مالی

3.     اهمیت روزافزون صدور سرمایه در کنار صدور کالا

4.     پیدایش اتحادیه  های انحصاری بین المللی سرمایه داران

5.     پایان تقسیم ارضی جهان بین سرمایه داران

  اگرچه لنین این پنج ویژگی بارز امپریالیسم را از تحلیل شرایط و داده  های اقتصادی استخراج کرد اما آن میزان تیزبینی و هوشمندی داشت که از بررسی سایر وجوه این پدیده غفلت نورزد و به همین سطح از تحلیل اکتفا نورزد؛ وی علاوه بر خصلت های اقتصادی، جایگاه تاریخی امپریالیسم را به عنوان مرحله  ای از سرمایه  داری و نه فُرماسیونی متفاوت و یا بسته  ای از سیاست های اقتصادی، تشخیص می دهد. لنین واقعیات ملموس و مسلم اقتصادی را از زبانِ خودِ اقتصاددانان هوادار سرمایه داری، نقل می کند(لنین، 1384: 112) اما در همین سطح از تحلیل و بررسی داده  ها متوقف نمی شود. او با درک منطق دیالکتیک و کاربست قانونِ تغییر کمیت به کیفیت، چگونگی دگردیسی سرمایه داری قدیم به مرحله  ی امپریالیسم را تبیین می کند (لنین، 1384: 113) و تعّینِ سیاسی این مرحله از سرمایه داری را از شرایط و ریشه های اقتصادی آن استنتاج می  کند. این دیدگاهِ اصولی، وی را قادر می  سازد تا برخلاف بسیاری از تحلیل  گران معاصرش و حتی بسیار پیش  تر و دقیق  تر از بسیاری از مفسران امروزی، درکِ جامع و پیوسته ای از این پدیده و تعّین ها و مصادیقش داشته باشد.

    سرشت سیاسی امپریالیسم

  همان­گونه که مارکس در کاپیتال پیش بینی کرده بود و لنین نیز با بررسی وضعیت بنگاه  های اقتصادی، به طرز درخشانی، درستی پیش  بینی مارکس را اثبات کرد، رقابت آزاد در بالاترین سطح خود به تمرکز و انحصار بدل می شود. سرمایه  داری در مرحله  ی امپریالیستی خویش، تولید را در حد بسیار بالایی اجتماعی می  کند و در همان حال مالکیت بر ابزار تولید و زمین را به شکل خصوصی خود باقی می  گذارد و در نتیجه تضاد میان شیوه  ی تولید و مناسبات تولیدی، تشدید می شود. در دوران امپریالیسم، انحصارات جایگزین رقابت می  شوند و  رقابتِ آزاد حالتی صوری می یابد اما این صوری بودن به مفهوم از بین رفتن کامل رقابت نیست؛ بلکه میان انحصار و رقابت تناسبی ایجاد می شود زیرا اگرچه دراکثر شاخه  های تولید،  تعداد تولیدکنندگانِ منفرد و غیر متشکّل در کارتل ها، تراست ها و … بیشتر از تولیدکنندگان متشکل در انحصارات است، اما قسمت اساسی تولید در بخش های انحصاری متمرکز است و بنابراین رقابت آشکار و شناخته شده ی پیشینِ میان تولیدکنندگانِ منفرد، جای خود را به اَشکال دیگر رقابت می دهد: رقابت میان انحصارها و مستقل ها، رقابت میان انحصارهای مختلف و رقابت در درون اعضای خود هر انحصار.

  چنین تغییراتی نمی توانند در روبنای جامعه بازتاب نیابند؛ اگر لیبرالیسم بورژوایی سرشت سیاسی سرمایه  داری در دوران رقابت آزاد بود، سرشت سیاسی سرمایه داری در مرحله ی امپریالیسم، چیزی به جز انحصارطلبی و اعمال قهر و سلطه در تمام شئون زندگی اجتماعی نیست. اگرچه امپریالیسم در مواقع لزوم کوچک ترین تردیدی در به کارگیری خشونت عریان ندارد اما لزوما سلطه اش را از طریق کاربرد زور تامین نمی کند: معمولا و در دهه های اخیر، استفاده از اهرم های اقتصادی و ایجاد رضایت خودانگیخته و بازتولید هژمونی اش از طریق نهادهای جامعه مدنی همچون کلیسا؛ مدارس؛ سمن ها و … و از مسیر نهادهای اقتصادی بین المللی و  رسانه های انحصاری اش انجام می شود.

جای­گاه تاریخی امپریالیسم

از دیدگاه اقتصادی، بنیان امپریالیسم بر تمرکز و انحصار استوار است و این انحصار دقیقا از بطن رقابت آزاد زاده شده است. در حقیقت رقابت آزاد در بالاترین سطح خود، به ضد خود بدل شده است. لنین چهار نوع عمده انحصار را در دوران امپریالیسم تشخیص می دهد ( لنین، 1384: 153-154): اولا تمرکز بسیار بالای تولید موجب شکل گیری انحصارات در اشکال کانسرن ها، کارتل ها، سندیکاها، تراست ها و امروزه هلدینگ ها می شود. ثانیا انحصارها، منابع اساسی انرژی و مواد خام را در ابعاد بزرگ به مالکیت خویش در می  آورند. ثالثا بانک  ها با ارتقا نقش  شان از موسسات میانجی، به انحصارگران سرمایه مالی، ارتباط ارگانیکی میان سرمایه مالی و سرمایه صنعتی ایجاد کرده  اند و از راه متمرکز ساختن بخش عمده  ای از سرمایه  ی مالی، الیگارشی مالی را به وجود آورده اند. رابعا، تمرکز سرمایه مالی و نقش دستِ بالای آن، اهداف جدیدی را در پیش چشم استعمارگران گذاشته است و علاوه بر غارت ثروت های کشورهای مستعمره، انگیزه های جدیدی مانند دستیابی به سودهای انحصاری، امتیازات، صدور سرمایه و … را ایجاد کرده است و لذا با توجه به آن که در عصرِ لنین، بخش اعظمی از سرزمین های آفریقا و آسیا، پیش تر، توسط قدرت های استعماری زیر سلطه قرار گرفته بود و دیگر امکان اعمال سیاست استعماری به شکلی «آزاد» بر مناطق جدید وجود نداشت، بنابراین مبارزه ی جدی بر سر تقسیم مناطق باقیمانده و نیز باز تقسیم مستعمرات پیشین، شدت گرفت. تمرکز سرمایه و تولید در عصر امپریالیسم موجب رشد سریع و البته ناموزون تر می شود. از دیگر سو، تشدید تضادهای سرمایه داری به شکلی بسیار حاد از ویژگی های امپریالیسم است. صدور سرمایه و ایجاد الیگارشی مالی باعث می شود تا عده ی کمی از بزرگ ترین انحصارات در پیشرفته ترین کشورها، لایه های کوچک اما بسیار پرقدرتی از بورژوازی را شکل دهند که به شیوه ای فزاینده از رانت و ربا بهره ور می شوند. لنین این علائم را به مثابه نشانه های گندیدگی سرمایه داری  تفسیر می کند و امپریالیسم را سرمایه داری انگل صفت می نامد. رشد سریع سرمایه مالی، موجب تشدید تمایل امپریالیست ها به دست اندازی به سهم یکدیگر در مستعمرات می شود و چنین دست اندازی به هیچ وجه مسالمت آمیز نخواهد بود. 

  امپریالیسم، حاصل رشد و تکامل مداوم سرمایه  داری است. امپریالیسم تنها در زمانی پدید آمد که برخی از مشخصات نظام سرمایه داری در اوج و نهایت رشد خود به ضد خود بدل شدند و بنابراین لنین موقعیت تاریخی امپریالیسم را نه به عنوان فرماسیونی جدید بلکه چونان بالاترین و آخرین مرحله سرمایه  داری شناسایی می  کند. این مرحله نهایی دارای سه خصوصیت جدایی ناپذیر است که نمی توان آن ها را از این مرحله  ی سرمایه  داری جدا کرد: انحصار، انگل صفتی و گندیدگی و احتضار.

امپریالیسم و رشد اپورتونیسم

  اپورتونیسم به عنوان آن خط  مشی و منشِ سیاسی که فاقد پرنسیپ و موضع مستحکم طبقاتی است، همواره در درون جنبش کارگری وجود داشته است. وجود این گرایش در درون طبقه ی کارگر، نتیجه ی تسلیم شدن و کنارآمدن با ایدئولوژی بورژوایی است که خود می تواند به دلیل اشتراک یا نزدیکی نسبی منافع برخی از اقشار یا نیروهای طبقه کارگر، با بورژوازی باشد. فقدان پرنسیپ و عدم قاطعیت در پی گیری منافع طبقه کارگر، در نزد اپورتونیست ها،  به طور معمول خود را در اتخاذ شیوه ی اصلاح طلبی و انصراف از انقلاب سوسیالیستی نمایان می کند. در عصر امپریالیسم با رشد اشرافیت کارگری و بزرگ تر شدن طبقات میانی، شاهد تقویت این گرایش خطرناک در درون اردوگاه کار هستیم. پیش تر گفتیم که انحصار، می تواند موجب استحصال سودی بیش از نرخ سود میانگین برای سرمایه  داران بزرگِ مالکِ انحصارات، شود. بخشی از این سود ویژه  ی هنگفت می  تواند برای «خرید» اقشار فوقانی طبقه ی کارگر و برخی رهبران نااستوار جنبش کارگری به کار گرفته شود. این اشرافیت کارگری چه از لحاظ سطح و میزان دستمزد و چه از نظر شیوه ی زندگی و نیز ایدئولوژی، کاملا «کوته نظرِ بی فرهنگ» هستند(لنین، 1384: 17). این لایه از جامعه، عاملین واقعی بورژوازی در داخل جنبش کارگری بوده و به لحاظ خط  مشی، پیش برنده ی سیاست های رفورمیستی و منحط ناسیونالیستی در درون طبقه ی کارگرند. امروزه نیز با گسترش روزافزون بخش هایی نظیر خدمات و دلالی و همچنین بزرگ تر شدن لایه های مدیریت میانی و تخصصی تر شدن بسیاری از مشاغل، شاهد افزایش عددی اشرافیت کارگری و تاثیرشان در مناسبات و تحولات اجتماعی هستیم. تقویت این بخش از مزد و حقوق بگیران، به انحرافات رفورمیستی و ناسیونالیستی در بین کارگران دامن می ­زند.

 برخی خطاها در تحلیل امپریالیسم

 گاهی اوقات، درتحلیل و درک پدیده امپریالیسم و نیز شناخت سیاست های امپریالیستی و نمودهایش، خطاهای چندی بروز می کنند. این خطاها موجب اتخاذ سیاست های نادرست و بعضا فاجعه بار بسیاری از نیروها می شوند. فارغ از بررسی جایگاه و خاستگاه طبقاتی چنین نیروهایی و نیز بدون در نظرگرفتن مناسباتی که منجر به بروز چنین خطاهایی در نزد برخی جریانات و تحلیل گران می شوند، در زیر به تعدادی از این خطاهای تحلیلی اشاره می کنیم:

الف. یکسان پنداشتن توسعه طلبی امپریالیستی با جهانگشایی های امپراتوری های قدیم:

  تفاوت نحوه ی عملکرد امپریالیسم با امپراتوری های پیشین در سرزمین های تحت سلطه ی آنها را می توان به صورت خلاصه، چنین بیان کرد: در مناسبات اجتماعی پیشاسرمایه داری، هدف از تسخیر سرزمین های دیگر انتقال ثروت موجود یا قابل حصول به سرزمین اصلی بود اما کشورهای امپریالیست در مستعمرات شان علاوه بر غارت ثروت ها، به دنبال اهداف دیگری همچون ایجاد بازار جدید برای اضافه تولیدات خود؛ دسترسی به منابع مواد خام؛ تامین اهداف نظامی و استراتژیک؛ کسب برتری در رقابت با سایر امپریالیست ها و مانند اینها نیز هستند، به بیان دیگر، جهانگشایی های قدیم اصولا بدون تغییر اساسی در نیروهای مولده و مناسبات تولیدی مناطق اشغال شده انجام می شد اما توسعه طلبیِ امپریالیستی در تطابق با نیازهای آن در ارتباط با تثبیت و نیز گسترش مقیاس در چرخه تولیدِ ارزش و تحقق آن، انجام می شود بنابراین این مسئله متناسب با نیازهای کشور متروپل می  تواند به کژدیسگی، توقف، ارتجاع یا موتاسیون در فرآیند طبیعی رشد فرماسیون اجتماعی کشور مستعمره  منجرشود. نمونه  ی بارز چنین پدیده ای را می توان در معکوس شدن نرخ رشد شهرنشینی در هندوستان، به علت نیازهای انگلستان به افزایش تامین کنندگان مواد خام- پنبه- برای کارخانه های نساجی در کشور متروپل مشاهده کرد.

  یکی از نمونه های کلاسیک چنین اشتباهی در تبیین رابطه ی امپریالیسم و سرمایه ­داری را می توان در نزد یوزف شومپیتر، اقتصاددان اتریشی الاصلِ آمریکایی، سراغ گرفت. او با بررسی جهان گشایی های امپراتوری های قدیم، به این نتیجه رسید که امپریالیسم دارای سه خصیصه اصلی است(مگداف، کمپ، 1382: 56): الف. گرایش دائمی به جنگ و تسخیر سایر سرزمین ها، به گسترش هایی می انجامد که معمولا دارای فایده ای هم نیستند. ب. علیرغم این که روحیه ی جنگجویی، ذاتی انسان نیست و ریشه درتجربیات تلخ گذشته دارد، اما پس از منتفی شدن نیاز واقعی هم ادامه می یابد. ج. تداوم یافتنِ تمایل به جنگ و تسخیر به علت منافع طبقات حاکم است.

  شومپیتر از این خصلت های سه گانه، نتیجه گرفت که با رشد بیشتر سرمایه داری پدیده ی امپریالیسم مضمحل خواهد شد زیرا سرمایه داری در خالص ترین شکل خود ضد امپریالیست است و در صلح و تجارت آزاد شکوفا می شود(مگداف، کمپ، 1382: 56).

  بعدها نیز دیدگاه های شومپیتر پایه ی بسیاری از تحلیل های به ظاهر جدید درباره ی امپریالیسم قرار گرفت. بر اساس این گرایش ها، امپریالیسم یک مرحله ی ضروری در روند تکامل مناسبات سرمایه دارانه نیست و سرمایه داری قادر است تا در جریان تکامل خود خصلت های امپریالیستی را طرد نماید. از جمله ی این افراد می توان به والت ویتمن روستو، اقتصاددان دست راستی و دستیار ویژه ی پرزیدنت کندی و پس از وی، جانسون اشاره کرد؛ از نظر او اگرچه در مقاطعی، منافع و مطامع اقتصادی نقش مهمی در گسترش مناسبات امپریالیستی داشته اند اما امروزه جوامع صنعتی نوین اصلا نیازی به امپریالیسم ندارند. از  دیگر متفکرانی که کم و بیش نظری مشابه این ایده را مطرح می کنند، می توان از اریک هابسبام مورخ برجسته اما بی مرامِ «مارکسیست» بریتانیایی نام برد که نظریه ی لنینی امپریالیسم را رد می کند و نهایتا با طرح بحثی کاملا ایده الیستی و واژگونه عنصر اساسی در پیدایش ملت – دولت ها را عامل ذهنی می داند. این گرایش و نتایج فاجعه بار سیاسی آن در نزد برخی از اپوزیسیون چپ نمای ایرانی نیز مشاهده می شود.

ب. تفکیک سیاست امپریالیستی از مبنای اقتصادی آن:

  یکی از خطاهای رایج در تحلیل امپریالیسم، به فراموشی سپردن مبنای اقتصادی این پدیده یا عمده کردن نمودهای سیاسی آن است. این درک نادرست که در تحلیل های مختلفِ زیادی می توان ردِ آن را با شدت و ضعف گوناگون مشاهده کرد، در واضح ترین شکل خود در اندیشه های کارل کائوتسکی نمایان شده است. کائوتسکی بر این باور بود که امپریالیسم حاصل بسط و گسترش سرمایه داری صنعتی است و خصلت عمده ی آن تلاش برای دسترسی به منابع کشاورزی و خام در سایر کشورهاست. این شیوه بیان، اولا سرشت سیاسی امپریالیسم یعنی توسل به زور را مکتوم می گذارد، ثانیا توجه ندارد که موضوع فقط مناطق کشاورزی نیست بلکه به علت پایان تقسیم اراضی، امپریالیسم به سوی هر زمین ممکنی – صنعتی یا کشاورزی- دست دراز خواهد کرد، ثالثا این حقیقت را نادیده می گیرد که بسیاری از توسعه­ طلبی ها نه فقط برای دستیابی به مواد اولیه و محصولات کشاورزی بلکه از منظر رقابت استراتژیک انجام می شود و رابعا درک نمی کند که مسئله اتفاقا بر سر سرمایه ی مالی است و نه سرمایه ی صنعتی. در حقیقت کائوتسکی به سادگی و با نادیده گرفتن یکی از ویژگی های اساسی امپریالیسم، یعنی سلطه انحصارها و مبنا قرار دادن سرمایه ی صنعتی، این پدیده را به یک بسته از سیاست های اتخاذ شده توسط سرمایه ی مالی تقلیل می دهد که می توان آن را تغییر داد. با اختیار کردن چنین موضعی در قبال امپریالیسم، راه حل مسئله نه در مبارزه با انحصارها بلکه در تلاش برای تغییر چنین سیاستی، تعریف می شود؛ جای گزین کردن یک بسته سیاسی سرمایه داری با یک سیاست دیگر؛ به بیان دیگر اتخاذ این موضع، راه حل رفورمیستی را با راه حل رادیکال جایگزین خواهد کرد.

ج. تز ابَرامپریالیسم:

  یکی دیگر از نظریات نادرست در زمینه تحلیل امپریالیسم تئوری ابَرامپریالیسم است. این تئوری نیز از مطلبی است که توسط کائوتسکی بیان و فورمول بندی شده است اما امروزه هم به تحلیل هایی از امپریالیسم برخورد می کنیم- خصوصا در پیرامون مفهوم جهانی شدن که نزدیکی بسیاری با تحلیل کائوتسکی دارند. مطابق این باور، امپریالیسم در فرآیند رشد و گسترش خود و در نهایتِ تکامل انحصارها، به اتحاد سرمایه های ملی خواهد رسید و این اتحاد به ستیز و رقابت بین انحصارها خاتمه خواهد داد و موجب ایجاد صلح در بین دولت ها می شود. در حقیقت، مطابق این نظر که در دوران انترناسیونال دوم توسط برنشتاین و کائوتسکی تبلیغ می شد و امروز نیز هوادارانی دارد، امپریالیسم قادرخواهد بود که ناموزونی و تضاد اقتصاد جهانی را کاهش دهد. چنین دیدگاهی اگر بلافاصله در موضع دفاع از امپریالیسم قرار نگیرد، دست کم به بی عملی در برابر امپریالیسم خواهد انجامید. لنین این ایده را پس از بررسی، «اَبَر- مزخرف» می نامد.

د. تئوری­ امپریالیسم خالص:

  بر اساس تئوری امپریالیسم خالص، انحصارها می توانند نوعی از برنامه ریزی و نظم را در تولید سرمایه داری سامان دهند و خصلت خود به خودی و بی نظم سرمایه داری را متحول کنند. این ایده درباره ی امپریالیسم توسط بوخارین طرح شد و در تعارض با درک لنینی از امپریالیسم است. چنین نظری تلویحا به این معناست که امپریالیسم«چیزی» از بنیان متفاوت با سرمایه­ داری است و یک« ساخت روبنایی بر سرمایه داری کهن» نیست (کازلف،1360؛69). بوخارین بر این باور بود که امپریالیسم خالص قادر است با غلبه بر خصلت آنارشیستی حاکم بر تولید سرمایه داری و تضادهای آن، سرمایه داری را در جهت مثبت تغییر دهد.

 ه. تئوری سرمایه­داری سامان یافته:

  تئوری سرمایه داری سامان یافته نیز مانند امپریالیسم خالص، از ایده هایی است که بر کارایی و امکان ایجاد ثبات توسط امپریالیسم باوردارند. این ایده که در سال 1927 در حزب سوسیال دموکرات آلمان توسط هیلفردینگ مطرح و سپس به تصویب رسید (کازلف،1360؛69) در فضایی طرح شد که چشم اندازی از ثبات و بهبود اوضاع اقتصادی وجود داشت و بسیاری به این تحلیل رسیدند که سرمایه داری قادر است تا با یک سازوکار سامان یافته و برنامه ریزی شده، رشد اقتصادی را تامین کند و بر بحران ها فائق آید. اما در کمتر از سه سال، واقعیت خود را از راه «بحران بزرگ»، به این ذهنیت خوشبینانه تحمیل کرد. شاید این تئوری در شکلی که هیلفردینگ آن را طرح کرد مربوط به یک سده ی پیش باشد اما در هر فاز ثباتِ چرخه ی بحران – ثبات – بحرانِ سرمایه داری توسط تحلیل گران راست و سوسیال دموکرات، در شکل های جدید و با زبانی تازه، برای «بازتولید» حقانیت و کارایی سرمایه داری به کار گرفته می­شود.

 و. درک کژدیسه از بنیان اقتصادی:

پیش از کائوتسکی، ج.ا. هابسون نیز تحلیلی از امپریالیسم را ارائه کرده بود که به همان نتیجه  گیری رفورمیستی کائوتسکی منجر می ­شد­؛ وی علی رغم درک و تبیین امپریالیسم بر اساس پایه های اقتصادی اش، با بررسی شرایط، به این جمع بندی رسید که  تراکم سرمایه و عدم امکان جذب آن در داخل کشورهای سرمایه داری، علت اصلی توسعه طلبی امپریالیستی برای یافتن موقعیت های سرمایه گذاری جدید و بازارهای تازه است. وی باور داشت که به علت عدم مصرف مکفی در کشورهای سرمایه داری پیشرفته، امکان تحقق ارزش تمام کالاهای تولید شده وجود ندارد و این نامکفی بودن مصرف، خود از درآمد اندک طبقات فرودست ناشی می شود. بنابراین می توان با محدود کردن سود سرمایه داران و بازتوزیع عادلانه درآمد، قدرت خرید اقشار مختلف را بالا برد تا امکان جذب تمام کالاها و گسترش سرمایه گذاری در داخل کشورها میسر شود. مطابق این درک از پدیده ی امپریالیسم باید کوشید تا با اتخاذ سیاست های اصلاحی و در چهارچوب سیستم سرمایه داری، سیاست های امپریالیستی مبتنی بر صدور سرمایه را کنار گذاشت.

ز. این­همان دانستن استعمار و امپریالیسم:

  در نزد بسیاری از محققان، به ویژه غیر مارکسیست ها، دو واژه ی امپریالیسم و استعمار به صورت معادل به کار می روند و در حقیقت امپریالیسم به عنوان رابطه ای میان کشور استعمارگر و کشور مستعمره تعریف می شود. بدیهی است که با پذیرفتن چنین تعریفی از امپریالیسم، پایان عصر استعمار، پایان دوران امپریالیسم بوده است (مگداف، کمپ، 1382: 154) و مطابق این تعریف، امروزه با لغو مناسبات استعماری در شکل کلاسیک نمی توان از وجود امپریالیسم سخن گفت.

ح. نظریه ی وابستگی:

  نظریه ی وابستگی( Dependency theory ) را می توان به طیفی از روی کردها به مسئله ی توسعه نیافتگی اطلاق نمود که علی رغم تمایزات شان، جملگی، توسعه نیافتگی و فقر کشورهای «پیرامون» را نتیجه ی توسعه یافتگی کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری – مرکز –  می دانند. این طیف از نظریه ها، که دست کم ریشه در دو سنت مارکسیستی و در عین حال، ساختارگرایی آمریکای لاتین دارند، حول دو مفهوم استثمار و تولید مازاد سامان یافته اند. اقتصاددانانی همچون پل باران، پل سوئیزی و آندره گوندر فرانک از مشهورترین تئوریسین های این نظریه هستند. در نقطه ی مرکزی این نظریه چگونگی استثمار در مقیاس بین المللی قرار دارد؛ مطابق این دیدگاه، مبادله میان کشورهای توسعه یافته و کشورهای «پیرامون»، مبادله ای نابرابر است و سود حاصل از این داد و ستد نابرابر به صورت نظام مند از «پیرامون» به «مرکز» منتقل شده و باعث می شود تا کشورهای توسعه نیافته قادر نباشند تا به انباشت سرمایه بپردازند و بنابراین اگر موازنه ی بازرگانی میان مرکز و پیرامون وجود داشته باشد، امکان انباشت سرمایه و توسعه ی صنعتی در پیرامون به وجود خواهد آمد. یکی از  ایراداتی که می توان به این دسته از تحلیل ها وارد دانست، کژدیسه کردن مفهوم استثمار است: در این زمره نظریات، استثمار، از مفهوم طبقاتی خود تهی شده و به رابطه ای میان دو کشور تعبیر می شود از سوی دیگر، نقد جدی تر را باید در درک مارکسیستی از فرآیند دورپیمایی سرمایه دانست: مطابق تحلیل مارکس در کاپیتال، تولید ارزش اضافه و تصاحب آن( استثمار) در سپهر تولید رخ می دهد، حال آن که مطابق نظریه ی وابستگی، جهان سوم – پیرامون– ناچار است که کالاهای تولید کشورهای متروپل را گران بخرد و مواد خام و … را ارزان بفروشد؛ به بیان دیگر در این نظریه، اولا ارزش اضافه عملا جای خود را به مفهوم «مازاد» داده و ثانیا «استثمار»  نه در سپهر تولید که در جریان مبادله رخ می­دهد.

ط. امپریالیسم؛ فرآورده ملی گرایی افراطی:

  کسانی همچون ویلیام لانگر، رئیس بخش تاریخ دانشگاه هاروارد، یا جورج لیکتام، نویسنده و روشنفکر آلمانی، پدیده ی امپریالیسم را به عنوان «جنبشی» ناشی از ملی گرایی افراطی قرن نوزدهمیِ توده ها می دانند که البته توسط دشمنیِ میان قدرت های بزرگ تقویت شد. در این دیدگاه، نه منافع سرمایه داران و مسائل اقتصادی، بلکه میهن پرستی ستیزه جویانه «مردم» عامل اصلی پیدایش امپریالیسم بود و سیاست مداران درابتدا کمتر تمایلی به «ماجراجویی های پرهزینه» داشتند و تنها به علت فشار ملی گرایان و هم صدایی بورژوازی و توده های گسترده مردم، ناچار از اتخاذ سیاست های خارجی امپریالیستی شدند!

  در حقیقت در نزد این گونه نظریه پردازان، امپریالیسم ناشی از ملی گرایی افراطی توده هاست و بعدها دستاویز گروه های ذینفع اقتصادی قرار گرفت. دیوید فیلدهاوس از تاریخ نگاران بریتانیایی، بر این باور است که امپریالیسم نوین فرآورده ی گونه ای هیجان زدگی توده  ای ملی بود که نهایتا به شکل فاشیسم تجلی نمود و این سیاست مداران و نه بانکداران و بازرگانان بودند که با آن همراهی کردند؛ وی حتی برخلاف تمام شواهد تاریخی معتقد است که  برای سرمایه داران علی السویه بود که در کشورهای صنعتی سرمایه گذاری کنند یا در کشورهای آن سوی دریاها؛ این سیاست مداران بودند که به علت تبعیت از «تشنج ملی توده ها» به سایر سرزمین ها از جمله آفریقا هجوم بردند و این هجوم یک پدیده ی سیاسی بود و لذا سرمایه داران که از آن ها سو استفاده شده بود(!!) در رقابت گیج کننده ای که برای سرزمین های مستعمراتی درگرفته بود شرکت نکردند(!!)(مومسن،1397: 109- 111). البته برای ابطال چنین دعاوی بی پایه ای، کافی است تا به عنوان نمونه به تجاوزات گوناگون آمریکا در قرن نوزده به سایر سرزمین ها نظیر جمهوری فدرال مکزیک (سال­های 1835- 1845) یا تصرف هاوایی( سال 1893) اشاره کرد که آغازگر آن سرمایه داران سرشناس بودند.

طبیعتا چنین تفسیری از پدیده ی امپریالیسم، نه تنها بنیان های اقتصادی آن را نادیده می گیرد بلکه قادر یا مایل به بیان ارتباط میان ماشین دولت و طبقات حاکمه نیست؛ از سوی دیگر با تقلیل امپریالیسم به یک مسئله ی دیپلماتیکِ ناشی از گرایشات ملی گرایانه ی افراطی، عملا منتفع شوندگان اصلی را از زیر تیغ نقد خارج کرده و «توده ها» را به جای آنان در جای گاه متهم می نشاند. شخصیت مغرضی نظیر هانا آرنت هم در زمره ی همین نظریه پردازان قرار دارد که تاثیر خط فکری اش و نیز نتایج سیاسی فاسد آن، در آرای متفکران مشهور دیگری نظیر دیوید هاروی بسیار نمایان است.

ی. امپریالیسم؛ برخورد تمدن ها:

  تعدادی از تئوری های امپریالیسم، بر سویه ی فرهنگی آن تاکید دارند: در این گروه از تئوری ها، امپریالیسم به عنوان برخورد تمدن غربی با تمدن های عقب مانده درک و تبیین می شود؛ برخوردی که نه تنها ناگزیر بوده بلکه مثبت و لازم نیز تلقی می گردد: به عنوان نمونه تاریخدان و روزنامه نگار سوئیسی، هربرت لوتی، مستعمره سازی را گام لازمی برای تکامل یک تمدن جهانی بر پایه ی تکنولوژی نوین تفسیر کرده و معتقد است این عمل «سازمان آموزشی بشردوستانه» نبود ولی در برخی مناطق عامل آموزش بود و منجر به اروپایی سازی مردم جهان سوم شد. (مومسن،1397: 115- 116). وی همچنین با وقاحت ویژه ای بیان می کند که خود مردم در مستعمرات پیشین تمایلی به خنثی کردن اثرات این برخورد ندارند و به همین دلیل «این طرز تفکر خودنکوهنده ی اخلاقی نسبت به گذشته ی مستعمراتی بی جاست» و نیز (همان­جا، 116).  وی حتی گامی پیش تر می گذارد و با کتمان این حقیقت که امپریالیسم فرهنگ های بومی را نابود کرده، بیان می کند که «برای جهان غیراروپایی دوران امپراتوری های استعمارگر حاوی صلح و امنیتی بود که آسیاییان و آفریقاییان همسان آن را کم تر در سراسر تاریخ خون آلود خود داشتند» (همان­جا، 117) یا به عنوان نمونه ای دیگر، می توان به آرای جوزف رادیارد کیپلینگ، نویسنده و برنده ی جایزه ی نوبل در 1907 اشاره کرد که در آثارش به تجلیل از خشونت و توحش رفتارهای تجاوزآمیز امپریالیسم می پردازد(ساچکوف، 1362: 135). در این دیدگاه مستعمره سازی پیروزی تمدن غربی بر نظام های اجتماعی باستانی در آفریقا و آسیا تلقی می شود و منافع اقتصادی کشورهای سرمایه داری یا گرایشات ملی گرایانه نقش کمی در این مسئله دارند.

  این نگرش همزاد خود را در بین برخی نیروهای چپ گرا و به ویژه چپ گرایان پست مدرنیست، پدید آورده است: در نزد برخی از اینان امپریالیسم به طور عمده مسئله ای فرهنگی است که مبارزه با آن مستلزم دفاع از مناسبات فرهنگی گوناگون و حتی ارتجاعی به بهانه ی پذیرش تفاوت فرهنگ هاست.

  امپریالیسم، میلیتاریسم و ناسیونالیسم

  هم­زمان با نضج گرفتن سرمایه داری، پدیده ی ملت- دولت نیز شروع به انکشاف کرد. طبقه ی تازه برآمده، برای دستیابی به اتحاد اقتصادی و بازاری مشترک باید بر جداسری دوران فئودالیسم غلبه می کرد. ناسیونالیسم در بدو انکشاف، به شکل ­گیری آگاهی ملی و تاسیس دولت ملی یاری رساند و نقش مهمی در مبارزه بر علیه نظام فئودالی داشت. جنگ نیز ابزار مهمی در دستیابی به اتحاد ملی بوده و نقش مهمی در برآمدن و رشد سرمایه داری داشته است.  ناسیونالیسم ایدئولوژی بورژوازی است و دقیقا بازتاب دهنده ی خصلت دوگانه ی آن است: مترقی و ارتجاعی. سوئیزی در این باره چنین می نگارد:« در دوره ی امپریالیسم، ملت گرایی و نظامی گری که هنوز مانند دوقلوی سیامی به هم چسبیده اند، در ممالک پیشرفته سرشتی دیگر می ­یابند حال آن که در مورد ملیت های مقهور اهمیت و کارکرد پیشین خود را حفظ می کنند و در نواحی پس مانده و مستعمره ای جهان این خصلت ها را برای نخستین بار به دست می آورند. در ممالک پیشرفته، ملت گرایی و نظامی گری از خدمت به تحقق اتحاد داخلی و آزادی بر مبنای سرمایه داری باز می ایستند و در عوض به اسلحه ای در مبارزه ی جهانی میان گروه های سرمایه دار رقیب بدل می شوند.» (سوئیزی، 1358: 329). ناسیونالیسم در عهد امپریالیسم جای گزین آرمان های دوران فئودالیسم است و بدون چشم اندازی از «آرمانِ» عظمت و شکوه ملی، امپریالیسم قادر نخواهد بود تا آن روحیه ی لازم برای بسیج توده ها را برای جنگ در راه توسعه طلبی امپریالیستی، ایجاد نماید. ناسیونالیسم در نزد ملت حاکم به سرعت به ورطه ی شوونیسم می غلتد و در پیوندی «طبیعی» با نژادپرستی، در راستای تامین مطامع سرمایه داری انحصاری عمل می کند. ناسیونالیسم در کشورهای امپریالیستی، همان امپریالیسم در عرصه ی سیاست و فرهنگ است.

  میلیتاریسم علاوه بر تامین سلطه طلبی امپریالیستی، از دیدگاه اقتصادی نیز بسیار پر اهمیت است؛ امروزه جنگ کسب و کار بسیار بزرگ و سودآوری است. صنایع نظامی و تسلیحاتی در کنار صنایع جنبی مربوطه مانند فولاد، الکترونیک، کشتی سازی و مانند آن ها، سودهای هنگفت و تضمین شده ای را از حساب مالیات دهندگان به جیب انحصارات نظامی واریز می کنند. رقابت تسلیحاتی، زمینه های جدید و البته پایداری را برای سرمایه گذاری در اختیار سرمایه داران قرار می دهد و از سوی دیگر بالا رفتن هزینه های نظامی دولت ها و نیزبه کارگیری نیروهای کار گسترده نظامی، پلیسی، بوروکرات ها- بخشی از مشکل مصرف نامکفی را حل می کند. علاوه بر این ها، هزینه های نظامی، کنترل دولت های سرمایه داری را بر بخش عظیمی از درآمدهای ملی تضمین می کند. اگر در دوران جنگ سرد، دشمنِ کمونیست و رقابت تسلیحاتی، توجیه کننده ی افزایش مداوم هزینه های نظامی بودند امروزه، جنگ های منطقه ای و مبارزه با تروریسمِ خودساخته، تضمین کننده ی سود صنایع تسلیحاتی هستند. اگرچه نسبت به دوران جنگ سرد شاهد کاهش نسبت بودجه نظامی به تولید ناخالص ملی کشورها هستیم – در برخی نمونه ها بیش از بیست درصد تولید ناخالص داخلی به بودجه ی نظامی اختصاص می یافت-(مندل،1386: 105) اما امروزه نیز بودجه های اختصاص داده شده به راستی سرسام آورند: نگاهی به بودجه ی نظامی چند کشور می تواند تصویر گویایی از مسئله را در پیش چشم بگذارد: مطابق گزارش نشریه ی معتبر اقتصادی فوربس، ایالات متحده در سال 2014 حدود 571 میلیارد دلار را به بودجه ی نظامی اختصاص داد. اهمیت این عدد در آنجا مشخص می شود که آن را با کشور دوم فهرست منتشر شده از سوی فوربس مقایسه کنیم: چین با بودجه ای کمتر از 130 میلیارد دلار دومین کشور جهان از نظر اندازه ی بودجه نظامی است. اما در این جا گوشزد کردن این نکته هم ضروری است که بودجه ی نظامی ایالات متحده کمتر از 4% تولید ناخالص داخلی آن کشور است، در حالی که عربستان سعودی با اختصاص دادن بیش از 10 درصد تولید ناخالص داخلی اش، به بخش نظامی در این زمینه رکورد دار است و پس از عربستان سعودی، اسرائیل با بودجه ی نظامی 23 میلیارد دلاری، که بیش از 5 درصد تولید ناخالص داخلی اش است، در رده ی دوم قرار دارد، کشورهای بعدی به ترتیب روسیه، آمریکا، هند، فرانسه، ترکیه و انگلستان هستند و چین در رده ی نهم قرار دارد. نکته ی جالب دیگر آن است که کل بودجه نظامی جهان در سال 2018 بالغ بر یک تریلیون و هشتصد میلیارد دلار بوده است ( بودجه نظامی امریکا در همان سال هفتصد میلیارد دلار بود)حال آن که تنها ده درصد این مبلغ برای پایان دادن به فقر و گرسنگی در جهان کافی است!

انحصارات چندملیتی و کسموپولیتیسم(جهان وطنی)

  اگر ناسیونالیسم و شوونیسم به عنوان ایدئولوژی بورژوازی در کشورهای امپریالیستی، در خدمت توسعه طلبی امپریالیستی هستند، روی دیگر سکه کسموپولیتیسم (جهان وطنی) است. پدیدآمدن و گسترش انحصارات چند ملیتی و تلاش آن ها برای اکتساب سودهای انحصاری هنگفت باعث می شود بکوشند تا زیر نظارت سیاسی دولت ها نباشند. این غول ها در پی کسب سودهای افسانه ای مرزهای ملی را درمی نوردند، منابع طبیعی و زیست محیطی کشورها را قربانی سودهای خویش می کنند و در صورت نیاز دست به کودتا و مداخله ی سیاسی در کشورهای مختلف می زنند. برای اینان مرزهای ملی وجود ندارند و جهانی بدون مرز را برای صدور سرمایه و استفاده از بازار، نیروی کار ارزان و مواد خام طلب می کنند. بدیهی است که این نوع از جهان وطنی، با انترناسیونالیسم مترقی پرولتری در تعارض قطعی است. اگرکسموپولیتیسم خواهان انتگراسیون و یکسان سازی بر اساس منافع انحصارات فراملی است، انترناسیونالیسم پرولتری، اتحاد و همبستگی زحمتکشان تمامی کشورها را در نبرد بر علیه ستم و سرمایه با احترام و پذیرش کثرت و تنوع آن ها طلب می کند؛ کسموپولیتیسم به معنای بی وطنی است حال آنکه انترناسیونالیسم پرولتری چیزی نیست به جز میهن دوستی بدون اعتقاد به برتری و رجحان وطن خویش بر موطن مردمان دیگر؛ اولی منابع و امکانات و استعدادهای مردمان و توده های ساکن در یک جغرافیای سیاسی را در خدمت انحصارات بین المللی و بورژوازی نیرومند خارجی می خواهد و دومی برپایه ی مناسبات برابر و عادلانه میان زحمتکشان ساکن در سرزمین های گوناگون شکل می گیرد؛ اولی مادر بورژوازی کمپرادور است و دومی خصم آن!

  امروزه سیاست­ها و شعارهای مربوط به «جهانی شدن» نمونه ی کاملی از ترجمه ی جهان وطنی امپریالیستی است. این سنخ سیاست ها در برابر خود، پاسخی از راست را بازآفرینی کرده که به اندازه ی خودِ جهانی شدنِ امپریالیستی، هولناک است: ناسیونالیسم افراطی، قوم گرایی و نژادپرستی. واضح است که تنها بدیل مترقی و انسانی در برابر دو روی سکه، وحدت زحمتکشان تمام کشورها در پرتو انترناسیونالیسم پرولتری است.

امپریالیسم و نژادپرستی

  توسعه  طلبی امپریالیستی به موازات گسترش خود و در یک تاثیر و تاثّر دو سویه، برخی تئوری های شبه علمی را نیز تقویت کرد و در مقابل نیز از ترویج آنان بهره برد. از جمله  ی این ایده  ها، باورهای شرم آور مبتنی بر نژاد پرستی بود. این ایده­ در کنار تقویت شوونیسم در کشورهای متروپل و همچنین در سطوح بسیار پایین ­تری، تفکر مبتنی بر کسموپولیتیسم در کشورهای پیرامونی، به توجیه خط  مشی امپریالیستی یاری رساندند. در حقیقت غلبه بر مردمان «ضعیف  تر» که از راه اعمال زور انجام می شد، این توهم را در نزد پیروزمندان ایجاد و تقویت کرد که  این برتری به علت ویژگی های نژادی ملت پیروز است. اما از طرف دیگر هدایت ستیزه  ی فزاینده  ی طبقاتی در کشورهای متروپل به مجرای ستیز نژادی، کاملا تامین کننده  منافع طبقات حاکمه بود (سوئیزی، 1358: 332). امروزه نیز در کشورهای پیشرفته سرمایه داری،  مقصرقلمداد کردن مهاجران و اقلیت های قومی به عنوان پدیدآورندگان یا تشدیدکنندگان بحران های اجتماعی، بیکاری و غیره، دقیقا در راستای منحرف کردن سویه ی طبقاتی اعتراضات توده ها است؛ بحران هایی که برآمده از ساختار و مناسبات سرمایه داری اند.

صدور سرمایه؛ اَشکال و نتایج

  صدورسرمایه فقط برای حل بحران و یا به دلیل محدودیت موقعیت های سرمایه گذاری در کشور متروپل و تحت فشار سرمایه ی مازاد انجام نمی شود. بدیهی است که سود، این موتور محرکه ی سرمایه داری، است که هدف اساسی صدور سرمایه است. انتقال سرمایه به سه شکل انجام می شود؛ کمک های بلاعوض؛ بدهی ها؛ سرمایه گذاری ها؛

  اول. کمک های بلاعوض وجوهی است که یک کشور به صورت رایگان به کشور دیگر اعطا می کند و به صورت معمول متضمن رعایت شروطی (سیاسی، اقتصادی و …) از سوی کشور دریافت کننده ی کمک است.

  دوم. صدور سرمایه به شکل بدهی ها به صورت اوراق قرضه ( چه دولتی و چه خصوصی) و نیز پرداخت وام به دولت ها و همچنین موسسات خصوصی که هدف این شکل از صدور سرمایه دریافت بهره ی ثابت و تضمین شده است.

سوم. به صورت سرمایه ی عامل که بی واسطه و توسط صاحبان سرمایه در بخش های مختلف کشور مقصد به کارگرفته می شود و انحصارات خارجی خود مستقیما به استثمار نیروی کار ارزان قیمت در کشور مقصد مبادرت می کنند. در حقیقت در این جا با دو نوع صدور سرمایه مواجهیم: الف. مالکیت سهام یا سرمایه­ گذاری در پرتفوی – سبد سهام – به منظور بازده مالی و نه لزوما کسب نفوذ مدیریتی و ایفای نقش تصمیم گیری و سیاست گذاری در آن بنگاه. ب. سرمایه گذاری مستقیم خارجی(FDI) که عبارتست از خرید سهام با هدف تاثیرگذاری مستمر بر مدیریت بنگاه اقتصادی مربوطه.

  بسط و گسترش مناسبات سرمایه داری به شکلی «غیر طبیعی» در کشورهایی با اقتصاد عقب مانده، از آثار و نتایج صدور سرمایه بود. البته رشد و گسترش نیروهای مولده در این کشورها با سرعت و آهنگی متناسب با رشد مناسبات سرمایه داری انجام نشد (کازلف، 1360: 45). زیرا اولا به دلیل ارزان بودن نیروی کار در این کشورها، سرمایه ی صادر شده تمایل داشت تا در حد ممکن، تولید را با ترکیب ارگانیک پایین تر سامان دهد (مثلا در بخش های معدن و کشاورزی و مواد خام) و ارزش افزوده ی بیشتری به چنگ آورد و ثانیا سرمایه ی ملی کشورهای پیرامونی  که قادر به رقابت با سرمایه های انحصاری وارد شده نبود،  بیشتر در حوزه های دلالی، خدمات و … به کار افتاد و اثر قابل توجهی در رشد نیروهای مولده نداشت. به علاوه بخش عمده ی سرمایه های خارجی در بخش های بازرگانی، بانکداری، بیمه و نظامی به کار گرفته می شد.

  ارنست مندل در کتاب، علم اقتصاد گزارشی از وضعیت سرمایه گذاری در کشورهای پیرامونی را درج کرده است. (مندل، 1359: 492). نگاهی به اختلاف سود حاصل از سرمایه گذاری در کشورهای پیرامونی با کشورهای متروپل بسیار جالب است:

 همچنین مندل نتایج گزارش یک بررسی انجام گرفته پیرامون 120 شرکت انگلیسی که در کشورهای خارجی سرمایه­ گذاری کردند را نقل می کند که در مدت پنج سال، سودی دو برابر سرمایه شان کسب کردند. به علاوه شرکت هایی که در بین سال های 1945 تا 1948 در کشورهای توسعه نیافته کار می کردند دست کم سی درصد بیش از شرکت هایی که در همان بازه ی زمانی در آمریکا فعالیت می کردند، سود برده بودند.

  از نتایج دیگر صدورسرمایه، تقویت الیگارشی مالی، صنعت زدایی و نیز تخریب محیط زیست و منابع طبیعی( به علت انتقال صنایع آلاینده) را می توان نام برد. از مهم ترین اهداف و البته آثار صدور سرمایه، تحت انقیاد درآوردن کشورهای پیرامونی از راه تحمیل سیاست های اقتصادی خاص است. این بُعد از مسئله را می توان در عصر نئولیبرالیسم به خوبی مشاهده کرد: تحمیل و دیکته کردن سیاست های انقباضی از سوی نهادهای اقتصادی جهانی از جمله صندوق بین المللی پول و بانک جهانی. همچنین دریافت تضمین های دولتی از اموال عمومی برای پرداخت وام به بخش خصوصی از ویژگی های این دوره است. نگاهی به بحران کشور یونان به دلیل ناتوانی در بازپرداخت وام های خارجی که عمدتا به بخش خصوصی داده شده بود، از مثال های نمونه وار در این عرصه است.

  البته نباید انکار کرد که جذب سرمایه خارجی تحت شرایطی می تواند مفید باشد؛ بسیاری از کشورهای توسعه یافته امروز از سرمایه های خارجی استفاده کرده اند اما نکته ی کلیدی آن است که پذیرش سرمایه باید کاملا ضابطه مند و در کانال های برنامه ریزی شده انجام شود: به عنوان نمونه ایالات متحده تا آغاز جنگ اول جهانی بزرگ ترین واردکننده ی سرمایه ی خارجی بوده است، اما این سرمایه ها کاملا تحت مدیریت«آمریکایی» اداره می شده­ اند: یک مجله ی ملی گرای آمریکایی در سال 1835 اعلام کرد:« ما هراسی از سرمایه ی خارجی نداریم؛ مشروط به آن که تحت مدیریت آمریکایی باشد» و حتی قانونی در ایالت ایندیانا در سال 1887 تصویب شد که مطابق آن دادگاه ها حق حمایت از بنگاه های خارجی را نداشتند و حتی از آن جالب تر آن که اندرو جکسون نه تنها از تمدید پروانه ی فعالیت دومین بانک بزرگ آمریکا به علت میزان بالای مالکیت سهام خارجی در آن امتناع کرد بلکه به صراحت بیان کرد که :« اگر سهام بانک عمدتا به دست شهروندان یک کشور خارجی بیفتد و ما متاسفانه با آن کشور درگیر جنگ شویم، در چه شرایطی قرار خواهیم گرفت؟ … کنترل ارز ما، وصول وجوه دولتی ما و وابسته نگه­ داشتن هزاران شهروند ما، همه ی این ها بسیار هولناک تر و خطرناک­ تر از قدرت دریایی و نظامی دشمن است. اگر قرار است بانکی داشته باشیم، … باید صرفا آمریکایی باشد»(چنگ، 1392: 145-147).

  به عنوان دو نمونه ی دیگر می توان از کره جنوبی و تایوان نام برد که برخلاف توصیه های اقتصاد دانان نئولیبرال، ضوابط سخت گیرانه ای را – خارج از مناطق آزاد صادراتی – برای سرمایه های خارجی وضع کردند. در حقیقت هیچ نمونه ی موفقی از سرمایه گذاری خارجی برای کشور مقصد وجود ندارد مگر آن که برخلاف تلاش ها و توصیه های نئولیبرال ها  نسبت به جهت دهی و قانون مند کردن این سرمایه ها اقدام کرده باشد. اما دقیقا به این علت که این نوع محدودیت و نظارت ها، مانعی در راه اهداف صادرکنندگان سرمایه است، اینان کوشیده اند تا با تحمیل مقرراتی نظیر«توافقنامه ی تمهیدات سرمایه گذاری خارجی در عرصه ی تجاری»، به واسطه ی سازمان تجارت جهانی، شروطی نظیر موازنه ی حساب ارزی یا صادرات را ممنوع کرده و  اجازه ی اعمال مقررات و ضابطه مند کردن سرمایه های خارجی را تا حد امکان از کشور مقصد سلب نمایند.

   هاجون چنگ، استاد دانشگاه کمبریج و اقتصاددانِ مخالف نئولیبرالیسم و اما هوادار سرمایه داری، با دیدگاهی مشابه گوته در فاوست، سرمایه گذاری خارجی را «معامله با شیطان» می خواند که اگرچه ممکن است در کوتاه مدت مزایایی داشته باشد اما در دراز مدت احتمال دارد برای توسعه اقتصادی مضر باشد و به ظرفیت توسعه ی کشور میزبان لطمه بزند( همان­جا، 157).

بخش دوم این مطلب که وضعیت امپریالیسم و مولفه­های آن به­ویژه پس از جنگ دوم جهانی و نیز در قرن بیست ویکم را بررسی می­کند به صورت مجزا منتشر خواهد شد.

برخی منابع

–         اسمیت،استانسفیلد(1398)؛ آیا روسیه امپریالیست است؛ ترجمه ی داود جلیلی؛ دانش و مردم 19؛ صص 214-220

–         اشمیت، جان و دیگران(1396)؛ امپریالیسم در قرن بیست و یکم؛ ترجمه ی داوود جلیلی؛ گل آذین

–         باتامور، تام و دیگران(1388)؛ فرهنگ­نامه­ی اندیشه­ی مارکسیستی؛ ترجمه ی اکبر معصوم بیگی؛ بازتاب نگار

–         براند،میشل و هره را،رمی(1397)؛ امپریالیسم دلار؛ ترجمه ی احمد سیف؛ سایت نقد اقتصاد سیاسی؛ دسترسی خرداد 99 ؛ https://pecritique.com/

–         چنگ، هاجون(1392)؛ نیکوکاران نابکار؛ ترجمه ی میرمحمود نبوی، مهرداد(خلیل) شهابی؛ کتاب آمه

–         ساچکوف، بوریس(1362)؛ تاریخ رئالیسم؛ ترجمه­ی محمدتقی فرامرزی؛ تندر

–         سوئیزی، پل(1358)؛ نظریه ی تکامل سرمایه داری؛ ترجمه ی حیدر ماسالی؛ تکاپو و دامون

–         شهابی،خلیل و نبوی، میرمحمود(1396)؛ رسانه های جمعی در کنترل و تملک انحصاری ابرشرکت ها؛ دانش و مردم 13 و 14؛ صص 190-193

–         رهنما، سعید(1395)؛ امپریالیسم نئولیبرال تازه ترین مرحله ی سرمایه داری؛ سایت نقد اقتصاد سیاسی؛ دسترسی خرداد 99 ؛ https://pecritique.com/

–         کازلف،گ.آ(1360)؛ اقتصاد سیاسی شیوه ی تولیدی سرمایه داری امپریالیسم؛ ترجمه ی مسعود اخگر؛ حزب توده ایران

–         لنین، ولادمیر ایلیچ(1384)؛ امپریالیسم بالاترین مرحله ی سرمایه داری؛ ترجمه­ی مسعود صابری؛ طلایه پرسو

–         مگداف، هری-کمپ، تامپ(1382)؛ امپریالیسم تاریخ، تئوری، جهان سوم؛ ترجمه و اقتباس هوشنگ مقتدر؛ کویر

–         مندل، ارنست(1359)؛ علم اقتصاد؛ ترجمه ی هوشنگ وزیری؛ خوارزمی

–         مندل، ارنست(1386)؛ اقتصاد سیاسی؛ ترجمه ی کمال خالق پناه؛ گل آذین

–         هاروی، دیوید(1397)؛ امپریالیسم نوین؛ ترجمه ی مهدی داودی؛ ثالث

–         هاروی، دیوید(1395)؛ تاریخ مختصر نئولیبرالیسم؛ ترجمه ی محمود عبدالله زاده؛ دات

–         هیلفردینگ، رودولف(1393)؛ سرمایه مالی پژوهشی در باب تازه­ترین مرحله تحول سرمایه داری؛ ترجمه ی احمد تدین؛ دنیای اقتصاد

–         مومسن، ولفگانگ(1397)؛ تئوری های امپریالیسم؛ ترجمه ی کوروش زعیم؛ ورا




تکرار مصنوعی تاریخ در شرایط نوین، تلاشی است عبث و مُخرّب

مقاله تکرار مصنوعی تاریخ در شرایط نوین، تلاشی است عبث و مخرّب

در اخبار روز با عنوان مناظره ی خودی ها با غیر خودی ها انتشار یافت. ابرازنظر زیر نسبت به آن برای اخبارروز ارسال شد

مقاله ی انتشار یافته در اخبارروز به نقل از نامه مردم با ترسیمِ موشکافانه ی شرایط حاکم بر ایران آغاز می شود. مبارزات لایه های و طبقات مختلف ذکر می شود. اهمیت مبارزات اعتراضی- اعتصابی کارگری در بخش های مختلف برشمرده می شود. خواست پایان دادن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی و پایان دادن به‌ نظم پیمانکاری که توسط کارگران، معلمان، و دیگر لایه‌های زیر فشار مطرح می‌شود، جای شایسته ی خود را در مقاله می یابد.
مقاله با ذکر دو شعاری که به شعار سراسری و مشترک در مبارزات توده ها بدل شده است، به برشمردن تغییر شرایط و ژرفش نبرد طبقاتی در ایران توجه می کند. دو شعاری را که حلقه ارتباطی میان گردان های مبارزه را در ایرانِ ج ا تشکیل می‌دهند و مضمون «پراتیک انقلابی» کنونی را در نبرد طبقاتی متبلور می سازد، برمی شمرد. لذا مقاله در کلیت خود در صحنه ی توصیف وضع موفق است.

ولی اندیشه ی حاکم بر مقاله انجا که باید نیروی تحول اصلی را در شرایط نبرد طبقاتی کنونی در ایران معرفی کند، دیگر مبارزات طبقه ی کارگر که پیش تر اهمیت آن را برجسته ساخته است، از صحنه ی بررسی خود حذف می کند. دیگر «قله ی نبرد طبقاتی» که پراتیک توده های زحمتکش نمودار آن است که با تحمل شلاق، زندان، شکنجه و مرگ به حاکمان تحمیل نموده اند، برای تعیین نیروی تغییرات و جهت گیری تغییرات بنیادین در ایران نقشی ایفا نمی سازد.

مفهوم «افراد جامعه» جایگزین طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکریِ متحد طبقه ی کارگر در نبرد جاری می شود. بازنشستگان، معلمان، پرستاران و دیگر لایه های مبارز زحمتکش با جمعی مکانیکی به «افراد جامعه» تبدیل می شوند. خواست و شعار سراسری و مشترک اعتراض- اعتصاب ها برای پایان دادن به‌خصوصی سازی هستی اجتماعی و نظم پیمانکاری به خواست «افراد جامعه» تغییر می یابد که مضمون آن «زندگی بهتر و شایسه» است.

جهت گیری تاریخی پایان به سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی که مضمون شعارهای دو گانه و سراسری اعتصاب ها و «پراتیک انقلابی» (مارکس) توده های زحمت و متحد آن را در ایران کنونی تشکیل می دهد، در تعریف «افراد جامه» مفهوم نیست. جایی ندارد!
گویا بافت پیچیده‌تر شده در نبرد طبقاتی، از طریق مبارزه ی یک توده ی همسان، بی‌رنگ و بدون شناخت جهت گیری تاریخی ترقی خواهانه ایجاد شده است. تفاوت جهت گیری انقلابی طبقه ی کارگر در شرایط اِعمال سی سال «مدرنترین مدل» استثمار سرمایه داری که اکنون با خواست جهت گیری ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی همراه شده است، و برداشت‌های دوران انقلاب از جهت گیری ضد سرمایه داری در ایران که عمدتا توسط نخبگان چپ مطرح و مستدل می شد، شناخته و درک نمی شود. با سکوت درباره آن همراه است!
جستجوی زحمتکشان برای یافتن اشکال دیگر و دمکراتیک- مردمی برای سازماندهی زندگی اجتماعی که در پیشنهاد های مشارکت و امثال آن در مدیریت واحدها در اعتصاب ها مطرح می شود، به عنوان کوشش برای یافتن جایگزین برای نظام سرمایه داری شناخته و درک نمی شود.
این دریافت طبقه ی کارگر آگاه ایران که تنها با خروج از نظام سرمایه داری زیر سیطره ی سرمایه مالی امپریالیستی می‌تواند یک اقتصاد مردمی- دمکراتیک در ایران تحقق یابد و ار استقلال ملی و حق حاکمیت ملی در برابر تجاوزات امپریالیستی دفاع شود، از صحنه ی بررسی در مقاله خارج می شود.
سویه های دیگر پر اهمیت در نبرد طبقاتی کنونی که نسبت به آن در مقاله پیش تر اشاراتِ مثبتی شده است، مانند ضرورت توسعه و ارتباط وسیع‌تر گردان ها و شرکت همه ی لایه‌های زحمتکشان در نبرد روزانه که در جریان است و با موفقیتی هایی نیز همراه بوده است، با جایگزین ساختن تعریف زحمتکشان یدی و فکری و مبارزات آن‌ها، با جایگزین ساختن «طبقه ی کارگر» در مبارزه به «افراد جامعه»، به پرسش درباره ی نیروی تاریخی تحول در ایران پاسخی انحرافی داده می شود!

در پایان مقاله گفته می شود: «هم اکنون عمده ترین تهدید علیه بقا و دوام حاکمیت مطلق ولایت فقیه» توسط «افراد جامعه»‌ عملی می شود که خواستار «زندگی بهتر و شایسته» برای خود هستند! تقلیل گرایی غیرمستدل و اراده گرایانه!
بدین ترتیب پاسخ به دو پرسش نیروی تغییرات انقلابی در ایران که گردان اصلی آن طبقه ی کارگر ایران است با کمک متحدان نزدیک و دور خود، و همچنین جهت گیری ضد امپریالیستی- ملی خواست های دو گانه ی سراسری و مشترک در «پراتیک انقلابی» کنونی در ایران، به طور انحرافی از صحنه اندیشه حاکم در مقاله حذف می شود.

این انحراف ناشی از این برداشت است که گذار از دیکتاتوری ولایی که شکل حاکمیت و دیکتاتوری سرمایه داری را در ایران کنونی تشکیل می دهد، گویا جداست از چگونگی ساختار و مضمون جامعه‌ای که می‌خواهیم بسازیم. نقش توضیح جهت گیری تغییرات انقلابی و چگونگی جامعه‌ای که می‌خواهیم بسازیم، در تجهیز و سازماندهی زحمتکشان و متحدان آن شناخته و درک نمی شود. در مبارزه کنونی گویا «افراد جامعه» با دو مرحله ی تام و تمام و مجزا از یکدیگر روبرو هستند. انگار نیازی به طرح برنامه جایگزین مردمی- دمکراتیک و ضد امپریالیستی- ملی نیست و طرح آن از طرف چپ گناهی نبخشودنی است!

ما با ریشه ی پدیده ی سردرگمی نظری و کارکردی طیف چپ ایران روبرو هستیم. به طور مجزا با آن پرداخته خواهد شد

“توده ای ها”

***

به‌درستی می‌توان گفت که با ورشکستگی کامل نظری و عملی حاکمیت ولایت فقیه، وضعیت جامعه و همچنین کل دستگاه دیکتاتوری حاکم وارد مرحله‌ای حسّاس شده است. با گذشت هر روز، پیامدهای برآمده از تضاد آشتی‌ناپذیر میان حاکمیت مطلق ولایت فقیه با منافع ملّی و خواست‌های اکثر مردم به شکل‌های گوناگون گریبان‌گیر حکومت می‌شود. یکی از مشخصه‌های این وضعیت حسّاس، روند ریزش پُردامنه و بی‌وقفهٔ پایگاه اجتماعی‌ حکومت است.

بشنوید

تکرار ترفندهای گذشته، از قبیل اجازهٔ ظهور پدیده‌هایی مانند “دولت مهرورزی” یا “دولت تدبیر و امید”، و سخنرانی‌های رادیکال‌نما و قول و وعده‌های دروغِ سیاستمداران در کارزارهای انتخاباتِ مهندسی شده، دیگر آن‌چنان تأثیرگذار نخواهد بود. در زیر پوستِ جامعه، تحوّل‌هایی مهم در روندِ درک عمومی از واقعیت‌های اجتماعی-سیاسی و شناختِ هویت مُسببان وضعیتِ بسیار دشوار کنونی کشور در حال شکل‌گیری است.

گفته‌های علی خامنه‌ای- به قول خودشان، در حکم نمایندهٔ خدا بر زمین- در سطح جامعه با بی‌اعتنایی، تنفر، یا تمسخر روبرو می‌شود. افرادی از جنس احمدی‌نژاد یا حسن روحانی در مقام رئیس‌جمهور، کارگزاران ارشد و تحلیلگران و رسانه‌هایی از جنس اصولگرایان تا مُدعیان اصلاح‌پذیری دیکتاتوری ولایی، و به عبارت دیگر کل “نظام”، نزد افکار عمومی بی‌اعتبار شده‌اند. در این ارتباط، با شدّت یافتن بحران‌های چندجانبهٔ حاکمیت اسلامی کنونی، سران “نظام” و در رأس آنان علی خامنه‌ای، به‌رغم داشتن توان سرکوب خونین، می‌دانند که ادامهٔ وضعیت کنونی قابل دوام نیست و حکومت در درون کشور با تهدیدهای رو به افزایشی روبرو است. از این رو، سازمان‌دهی “تغییرهای حساب‌شده” به منظور تداوم قدرت دیکتاتوری و حفظ منافع کلانِ لایه‌های فوقانی بورژوازی، تنها راهِ ناگزیر در برابر رژیم ولایت فقیه است. بهره‌برداری مستقیم و غیرمستقیم از شخصیت‌ها و جریان‌های سیاسی، از جمله روش‌ها و گزینه‌های مورد توجه بالاترین رده‌های دستگاه ولایت فقیه، سیاست‌گذاران، و کارگزاران امنیتی-تبلیغاتی حکومت برای دفع کردن خطرِ فاصله‌گیریِ مردم از حاکمیت، و قرار گرفتن در برابر آن، بوده است. در مدیریت کردن اوضاع به‌شدّت بحرانی و خطرناک سال ۱۳۹۲، یعنی در شرایطی که دستگاه دیکتاتوری ولایی در برابر مردم در وضعیتی بسیار نامتعادل قرار گرفته بود و پژواک اعتراض‌های جنبش سبز و کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸ هنوز طنین‌انداز بود، اصلاح‌طلبان برای هموار شدن راهِ ظهور پدیدهٔ حسن روحانی و “دولت تدبیر و امید” نقشی بسیار اساسی ایفا کردند، نقشی که در چارچوب سیاستِ “اعتمادسازی با حاکمیت” با هدفِ بیرون نگه داشتن مردم از صحنه و جلوگیری از تأثیرگذاری‌شان بر تحولات، تا کنون چندین بار تکرار شده است.

اما اکنون این اصلاح‌طلبانِ مطیع رهبری، به همراهِ فلسفه‌بافان و نظریه‌پردازان و هواداران دوآتشه‌شان که در داخل و خارجِ کشور مدّعی امکان آزادی‌خواهی در زیر سایهٔ حاکمیت ولایت فقیه بوده‌اند، در بن‌بستی نظری و عملی قرار گرفته‌اند. بدین سان، آنان نیز برای بقای خود و برون‌رفت از وضعیت اسفناک کنونی‌شان، به عبارت دیگر برای تمدید تاریخ مصرفشان در مسیر “حفظ نظام”، مجبورند که تغییرهای حساب‌شده‌ای را- به‌ویژه در حیطهٔ روابط “خودی و غیرخودی”- به اجرا گذارند. از این روست که شاهد انتشار دور جدیدی از تئوری‌بافی‌های ناب کسانی مانند سعید حجاریان در زمینهٔ “اصلاح‌پذیری دیکتاتوری ولایی” هستیم که هدف اصلی آنها سازمان‌دهی طیفی از نیروها و فعالان سیاسی در خارجِ کشور است. حجاریان می‌گوید: “بخش‌هایی از خارج‌نشین‌ها فارغ از عقاید سیاسی‌شان، روی مفهوم وطن و حراست از آن توافق دارند.” در ادامه، او خیلی روشن بیان می‌کند که: “این افراد اوّلاً باید قادر باشند به ایران تردد کنند و سپس… تبدیل به سخنگویان اصلاحات در غرب شوند.” بدین ترتیب، می‌بینیم که برای بازسازی و ارائهٔ شکل جدیدی از گفتمان و سازمان‌دهی نیرو بَر گِرد “اصلاح‌پذیری دیکتاتوری ولایی” حرکت‌های مشخصی آغاز شده است. هدف از این حرکت‌ها، بهره‌برداری از نیروهایی است که یک دهه پس از تلاشِ بسیار ناموفق حول محورِ‌ ایجادِ اتحاد بین اصلاح‌طلبان و  “جمهوری‌خواهان” اکنون به‌شدّت دچار سردرگمی، تشتّت نظری، و بحران هویت شده‌اند.

به این ترتیب، از چند ماهِ گذشته، و به‌ویژه در پرتو پیامدهای بسیار جدّیِ خیزش‌های مردمی آبان ۹۸، گفتگوهایی در داخل و در ارتباط با برخی از جریان‌ها و چهره‌های خارج از کشور راه‌اندازی شده است. این گونه بحث‌ها و گفتگوهای از قبل تمرین شده، بر اساس موضوع‌هایی مصنوعی و بی‌خطر برای رژیم، با ارجاع دادنِ مخاطبان به برهه‌های زمانی گذشته، مدّعی ایجاد “همدلی” و ارتباط میان طیفی از فعالان و جریان‌های سیاسی در داخل و خارج کشور است. مسلّم است که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی نسبت به هرگونه سازمان‌دهی و ایجاد ارتباط علنی و غیرعلنی بین فعالان و جریان‌های سیاسی داخل و خارج کشور به‌شدّت حسّاس است. بنابراین، راه‌اندازی چنین پروژه‌هایی، برای مثال مناظره و مباحثه‌های اخیر که “انصاف نیوز” سازمان داده است، و گزینش شرکت‌کنندگان در آن، بدون اجازه و نظارت مستقیم “سربازان گمنام امام زمان” حکومت اسلامی بسیار بعید است.

برای آشنایی با خطوط نظری و به‌خصوص سمت‌گیری‌های اجتماعی-اقتصادی “انصاف نیوز” که خود را “رسانه‌ای خصوصی برای پوشش اخبار و تحلیل” معرفی می‌کند، می‌توان به یادداشت اخیر امیرحسین ناظری کنزق، عضو تحریریهٔ این رسانه با عنوان “چپ‌ها باعث اوضاع بدِ اقتصادی ایران هستند” مراجعه کرد که نشانگر دیدگاهی ضد چپ و مدافع نولیبرالیسم اقتصادی است. ناظری کنزق در این یادداشت، که هفتهٔ گذشته (دوّم شهریور) منتشر شد، به انباشت سرمایه‌های عظیم خصوصی و شبه‌خصوصی و عملکرد اقتصاد سیاسی به‌غایت ناعادلانه‌ای که زیر سایهٔ دیکتاتوری ولایی به نفع لایه‌های فوقانی سرمایه‌داری و ثروت‌اندوزی‌های کلان در حکومت جمهوری اسلامی شکل گرفته است هیچ اشاره‌ای نمی‌کند. در مقابل، او نیز وضعیت فاجعه‌بار کنونی اقتصاد ملّی را به سیاست‌های سال‌های اوّل پس از انقلاب، و ریشهٔ بروز بحران اقتصادی کنونی را به برنامه‌های ترقی‌خواهانهٔ نیروهای چپ نسبت می‌دهد و می‌گوید: “نقش گروه‌های چپ در انقلاب بر کسی پوشیده نیست. شعارها و آرمان‌های چپ‌گرایانه از همان ابتدای انقلاب تبدیل به بخشی [از] شعارهای انقلاب اسلامی شد… تحصیل رایگان، امکانات رفاهی رایگان برای همه، فراملی‌گرایی و… تنها بخش کوچکی از این اصول‌اند که هنوز هم در سیاست‌های نظام نقش پُررنگی دارند.” آیا واقعاً در کشور ما، چهار دهه پس از انقلاب، “تحصیل رایگان، امکانات رفاهی رایگان برای همه” وجود دارد یا اکنون در جامعه‌ای زرسالار زندگی می‌کنیم که ثروت‌اندوزی خصوصی ستون اصلی آن است؟

درآمیخته شدن پایه‌های نظری واپس‌گرایانهٔ “اسلام سیاسی” با اجرای سه دهه تعدیل‌های ساختاری نولیبرالی خشن، در مجموع وضعیتی عمیقاً بحرانی را در میهن ما پدید آورده است. همین واقعیتِ عریان موضوعی است که تداوم رژیم حاکم و اقتصاد سیاسی آن را با خطری مُهلک می‌تواند روبرو سازد. از جمله وظایف گردانندگان رسانه‌هایی مانند انصاف نیوز و شرکت‌کنندگان در برنامه‌های آن لاپوشانی کردن این چنین واقعیت‌هایی با ارجاع دادن به گذشته، تاریخ‌نویسی مجعول، و حمله به تاریخ نیروهای چپ است.

در حالی که مردم کشور ما با بحران‌های اجتماعی-اقتصادی عمیقی روبرو هستند که زندگی روزمرّهٔ آنها را تهدید می‌کند، و اعتراض‌های مردمی به مُسببانِ وضعیتِ کنونی هر چه گسترده‌تر و شدیدتر می‌شود، از یک طرف پروژه‌های سازمان‌یافتهٔ امنیتی مانند ابتکارهای انصاف نیوز به اجرا گذاشته می‌شود، و از طرف دیگر، بخشی از جریان‌های سیاسی اپوزیسیون به راه‌اندازی مصاحبه‌هایی در مورد تاریخ چپ یا انتشار دفترچۀ خاطراتشان سرگرم شده‌اند. انتشار زندگی‌نامه‌های تکراری و دقیقاً تنظیم شده بر مبنای حساب و کتاب‌های شخصی خاص و ملال‌آور فعالان سیاسی سابق چپ، و راه‌اندازی بحث‌های دایره‌وار، بی‌انتها، و بی‌حاصل در مورد اینکه چرا در این یا آن سازمان انشعاب رخ داد و اگر به فرض انشعاب رخ نمی‌داد چه می‌شد، یا انتشار داستان‌های شخصی و وقایع‌نگاری غیرمستند رخدادهای نزدیک به نیم قرن پیش از دیدگاه‌های شخصی، آن هم بدون یافتن کوچک‌ترین نتیجه‌گیری مفید برای شرایط مرحلهٔ کنونی مبارزه و منطبق با نیازهای این مبارزه، به نحوی دانسته و گاه ندانسته، ضرورت مبرم و اهمیت بحث و همکاری جدّی در مورد برپایی اتحاد بر ضد دیکتاتوری ولایی را به مُحاق می‌برد.

تردیدی نیست که از سیر تحوّل‌های تاریخی و از موفقیت‌ها و شکست‌های مبارزه باید آموخت، امّا ایرانِ کنونی در سال ۱۳۹۹، از نظر بافت طبقاتی جامعه، ساختار حکومتی، اقتصاد سیاسی، و نوع کنش و واکنش‌ها بین نیروهای سیاسی و مدنی، کاملاً با ایرانِ دههٔ ۵۰ خورشیدی و سال‌های اوّل بعد از انقلاب تفاوت دارد، و جهان امروزی نیز جهان نیم قرن پیش نیست. تلاش برای تکرار مصنوعیِ تاریخ- بدون توجه به شرایط مشخص روز- تلاشی عبث و مخرّب است. مرتبط ساختن موضوع مرحلهٔ کنونی مبارزه به رخدادهای کهنه شده و غیرقابل‌انطباق به شرایط مشخص کنونی، یا رجوع به دفترچۀ خاطرات شخصی و گفته‌های غیرمستند افراد و شخصیت‌هایی که دیگر تأثیری جدّی و مثبت بر وضعیت کنونی ندارند، شیوه‌ای است مُخرّب که دستگاه امنیتی-تبلیغاتی حکومت ولایی ترویج می‌کند.

به‌رغم ضعف‌های معیّنِ موجود در میزان سازمان‌یافتگی جنبش کارگری و دیگر قشرهای زحمتکشان، واقعیت مهم این است که بر اثر گسترش بی‌عدالتیِ عریان و بحران‌های اجتماعی-اقتصادی غیرقابل‌مهار، روند گسترده شدن اعتراض‌های پی‌درپی مردم رنج‌دیدهٔ ایران وسیع‌تر خواهد شد. این روند طبیعی تحوّل اجتماعی، به شناخت دقیق‌تر مردم از جایگاهشان در اقتصاد سیاسی کشور و ارتباط آن با سیاستِ سرکوب و مشتِ آهنین حکومت و سیاست‌گذاران و کارگزاران “نظام” و  ضرورت سازمان‌یافتگی اعتراض‌ها و تلفیق مبارزهٔ سیاسی، صنفی، و مدنی می‌انجامد. هرچند که این فرایند تا رسیدن به سطحی بالاتر و برای تبدیل شدن به نیروی مادّیِ سازمان‌یافته به زمان بیشتری نیاز دارد، امّا از هم‌اکنون عمده‌ترین تهدید علیه بقا و دوام حاکمیت مطلق ولایت فقیه محسوب می‌شود، زیرا که نیروی محرّک آن برآمده از خواستِ افراد جامعه برای زندگی بهتر و شایسته، و گذار از دیکتاتوری حاکم کنونی و به انجام رساندن دگرگونی‌های دموکراتیک در سطح ملّی است.

به‌جای واقعه‌نگاری‌ها و بحث‌های بیهوده و بی‌نتیجه در مورد رویدادهای نیم قرن پیش، و به‌عوض رقابت‌های سیاسی بی‌سرانجام و حاشیه‌سازی و افشاندن بذر شک و تردید در مورد گذشتهٔ نیروهای چپ، مفیدتر آن است که با مراجعه به تحلیل‌ها و برنامهٔ کنونی حزب‌ها و با رویکردِ نقد و تأثیرگذاری سازنده نسبت به یکدیگر، به مسائل کنونی پرداخت. بهتر آن است که در راه زدودن پیش‌داوری‌ها و سوءِتعبیرها و دفع ترفندهای امنیتی-تبلیغاتی دیکتاتوری ولایی قدم برداشته شود. از این راه می‌توان با تغییر دادنِ توازن نیروها در روندِ حذف حاکمیت مطلق ولایت فقیه، فرایند گذار میهن از دیکتاتوری کنونی و تحقق یافتن تحوّل‌های دموکراتیک و پایدار در سطح ملّی را امکان‌پذیر کرد.

به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۱۱۱، ۱۰ شهریور ماه




فقط در جمهوری اسلامی چنین فاجعه‌ای اتفاق می‌افتد

یک سال است که ساکنان روستای “ابوالفضل”  از توابع شهرستان اهواز با ادعای مالکیت بنیاد مستضعفان بر خانه‌هایشان روبرویند. اکنون ۳۰۰ خانوار با بیش از ۳۰  سال سکونت در این روستا برای تخلیه خانه‌های خود و ترک روستا زیر شدیدترین فشارهای نیروهای امنیتی قرار گرفته اند.

خبرگزاری مهر، ۳۰  مردادماه ۹۹،  با اعلام این خبر در ادامه نوشت: “داستان روستایی به نام ٬ابوالفضل٬ با ساکنانی با قدمت بالای ۳۰ سال سکونت…  مدتی است بنیاد مستضعفان با ادعای تملک و حق مالکیت اراضی این روستا، اهالی آن را مجبور به‌تخلیه خانه‌های خود و ترک روستا کرده است. ”  روستای “ابوالفضل”  در حد فاصل بین شهرک زردشت و کیانشهر اهواز قرار دارد. یوسف موسوی، امام جماعت این روستا، با اعلام این خبر اظهار داشت: “اگر چنین ادعایی صحیح است چرا در این چند سال مطرح نشد؟ چرا بعد از اینکه ۳۰۰ خانوار بیش از ۳۰ سال در این روستا خانه ساختند و زندگی تشکیل دادند، یاد این موضوع افتاده‌اند؟! آن هم در روزها و ایامی که بیماری کرونا از یک طرف و شرجی و گرمای طاقت فرسا و وضعیت نا به‌سامان اقتصادی از سویی دیگر عرصه را بر مردم تنگ کرده است. “

 در طول سال‌های گذشته، دولت‌های مختلفی که همه از حمایت محرومین دم می‌زدند، آمدند و رفتند، و جز بر محرومیت و ظلم بر این روستائیان نیفزودند. کار بنیاد مستضعفان امروزه به‌جایی رسیده است که باوجود مصادره ،غارت، و چپاول کردن اموال مردم، اکنون پا بر گلوی محروم‌ترین و ستم کشیده‌ترین قشرهای جامعه گذاشته و زندگی آنان را سیاه کرده است. این بنیاد با خراب کردن خانه‌‌های روستای”ابوالفضل” قصد “ملاخور کردن” زمین‌های آن را دارد.  سیطره حکومت مذهبی زمینه را برای غارتگری فراهم آورده و برای زندگی مردم، به‌ویژه توده‌های میلیونی محروم جامعه، شرایطی توانفرسا به‌وجود آورده است. در این ارتباط، سایت خبری “عصر جنوب”،  گزارش داده است که نهاد ضد مردمی بنیاد مستضعفان خود را مالک این روستا معرفی کرده و در حال تخریب خانه‌های اهالی آن است. تا کنون برخی اهالی روستا به‌دلیل مقاومت در برابر این تخریب‌ها و اعتراض به آن بازداشت شده‌اند. مردان روستا برای آزادی از زندان باید وثیقه‌های میلیونی بگذارند. آنان غیر از خانه‌های موجود در آن روستا، نه شغلی رسمی دارند و نه ملکی دیگر، پس این چه شرط ظالمانه‌ای است که برای آزادی آنان از زندان گذاشته‌اند؟  میان بازداشت شدگان کسانی با ناراحتی قلبی و کهولت سن و حتی جانباز روانه زندان شده‌اند. در ادامه این گزارش آمده است: “وارد روستا که می‌شویم عجیب است که هیچ کودکی در خیابان بازی نمی‌کند و این سکوت را نمی‌توان به شرجی این خطه ارتباط داد چون کودکان اهوازی با گرما و شرجی بیگانه نیستند. “در این راستا پایگاه خبری آفتاب نیوز، از زبان این مردم و در پاسخ به ظلمی که از سوی کارگزاران رژیم ولایت فقیه و کلان سرمایه‌داران کشور به آنان روا داشته می‌شود، می‌نویسد: “بنیاد مستضعفان از اداره برق خواست که پایه‌های برق را نصب نکنند.  “آنان با ناراحتی گوشه‌ای می‌نشینند و می‌گویند: “نمی‌دانستیم که نتیجه رزمنده  بودن و هشت سال جنگیدن برای کشور این است و یا اینکه بنیاد مستضعفان چنین برخوردی با خانواده شهید دارد. اینجا زمین‌های پدری همه ماست و معلوم نیست چه از جان ما می‌خواهند. ”  مادری نسبتاً میان‌سال شلیته‌اش را زیر عبا جابه‌جا می‌کند و با چشمانی ترس‌آلود می‌گوید: ” اینجا خانه‌های ما را خراب می‌کنند، من پنج فرزند کم‌توان دارم که یکی از آنها فوت کرده است. کاش با رأفت بیشتری به ما نگاه می‌کردند تا این چنین در عذاب و دلهره از دست دادن سرپناه خود نباشیم. “مردی که لباس‌هایش از عرق خیس شده و از گرما و بی‌برقی ناله می‌کند، می‌گوید: “همه کودکان، زنان و مردان روستا جرأت خروج از خانه را ندارند. برق‌رسانی به روستا خیلی ضعیف شده است چون بنیاد مستضعفان از اداره برق خواست که پایه‌های برق را نصب نکنند. “او ادامه می‌دهد:” وقتی برق ضعیف باشد دیگر کولر هم جواب نمی‌دهد و در این گرما و شرجی مجبور به تحمل این درد هستیم چون کسی دوست ندارد به فکر مردم مظلوم روستای ابوالفضل باشد! پسر جوان دیگری که از دستگیری پدرش گلایه دارد، می‌گوید: ” مردان اینجا، کشاورز، راننده، نگهبان و یا کارگر ساختمانی هستند. آنان قاتل و جانی نیستند که به جرم ترک نکردن خانه‌های خود دستگیر شده‌اند و امیدوارم مسئولان برای مردم بی‌گناه روستای ابوالفضل چاره اندیشی کنند. ما معاند نیستیم؛ ما فقط و فقط ساکنان عادی یک روستا هستیم. مگر ما ایرانی نیستیم که کمر به تخریب خانه‌هایمان بسته‌اند. “بنا به‌گزارش ۳۰ مردادماه ۹۹ خبرگزاری مهر، کریم حسینی، رئیس مجمع نمایندگان خوزستان، می‌گوید: ” پیگیر مشکل این اهالی بودیم و بسیاری از آنها از قدیم در روستا ساکن شده‌اند. ” او در ادامه می‌افزاید: “ما معاند نیستیم؛ ما فقط و فقط ساکنان عادی یک روستا هستیم که به انقلاب خود وفادار هستیم. “خبرگزاری مهر در ادامه  این گزارش از قول یکی از  پیرمردان  ساکن این روستا می‌نویسد: “احترام و جایگاه معلم بر همگان روشن است ولی در این روستا خانه معلم را تخریب می‌کنند. این همه بنیاد مستضعفان جشن اهدای سند برگزار کرده مگر ما ایرانی نیستیم که کمر به تخریب خانه‌هایمان بسته است. “

در پی بالا گرفتن این مسئله، عصر روز چهارشنبه، ۵ شهریورماه ۹۹، مأموران شهرداری با حمایت نیروی انتظامی با چند دستگاه لودر و بولدوزر به‌قصد تخریب خانه‌ها وارد این روستا شدند. با مقاومت اهالی در برابر تخریب، کار به درگیری کشید و مأموران انتظامی در اقدامی خشونت‌آمیز با گاز اشک‌آور و تفنگ ساچمه‌ای به سوی معترضان شلیک کردند. از چند روز گذشته ویدئوهایی از درگیری‌ پلیس با اهالی این  روستا در شبکه‌های اجتماعی دست به‌دست می‌شوند. علی بیرانوند، معاون دادستان اهواز، برخی از اهالی این روستا را “مفسد” و “زمین‌خوار” نامیده است. او گفته بود: “با توجه به استعلامات انجام شده، روستای ابوالفضل در تقسیمات سیاسی و کشوری دارای کُد مصوب نیست. … “بنیاد مستضعفان درحالی مالکیت روستای ابوالفضل را متعلق به خود می‌داند که حتی مسئولان حکومتی‌ای همچون محمدعلی موسوی جزایری، نماینده علی خامنه‌ای در خوزستان، با ارسال نامه‌‌ای به بنیاد مستضعفان سکونت اهالی در این روستا را در پیش از انقلاب ۵۷ تأیید کرده بود. پرویز فتاح، رئیس بنیاد مستضعفان روز ۱۸ مرداد در تلویزیون حکومتی ایران مدعی شد که این بنیاد می‌خواهد تحت حمایت علی خامنه‌ای و ابراهیم رئیسی، رئیس قوه قضاییه، ساختمان‌هایی را که در تملک خود دارد از برخی از “افراد خاص” و نهادها پس بگیرد و مبلغ فروش آن‌ها را صرف “محرومان و محرومیت‌زدایی” کند!!  ادعای مالکیت بنیاد مستضعفان تنها به این روستای کوچک در اهواز محدود نمی‌شود. در روزهای اخیر اخباری مبنی بر سندسازی از سوی این نهاد حکومتی برای مصادره پنج روستا با نام‌های مامازند، قوهه، قلعه نو، ارمبویه و پلشت در حومه شهرستان پاکدشت واقع در شرق استان تهران رسانه‌ای شده است.

با گذشت چهل و یک سال از انقلاب ۵۷‌ هیچ‌یک از وعده‌های خمینی و میراث خوارانش در کشور تحقق نیافته است. به‌جای حکومت “کوخ نشینان”، میهن ما امروز اسیر حکومتی عمیقاً ضد مردمی، خودکامه، تاریک‌اندیش و مدافع و خدمتگزار کلان‌‌سرمایه‌داران است. ثمرهٔ چهار دهه حاکمیت استبداد با رهبری خمینی و خامنه‌ای، زندگی میلیون‌ها ایرانی در محرومیت و فقر مطلق و رسیدن جان به‌لب‌‌شان از ظلم دایمی کارگزاران‌ حکومت  است. امروز دیگر سران رژیم با شقاوتی بیش از ستمگران افسانه‌ها که همینان مرتب در ‌گوش مردم می‌خوانند، خانه روستانشین “ابوالفضل” را ویران و خود او را بازداشت  و حکم زندان‌ برایش صادر می‌کنند. تا زمانی که ستمدیدگان و زحمتکشان رنج دیده مبارزۀ خود را سازمان ندهند، جلوگیری از تعرض نهادهای انگلی از جمله بنیاد “مستضعفان” به صاحبان راستین این آب خاک امکان‌پذیر نخواهد بود.

 به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۱۱۱، ۱۰ شهریور ماه ۱۳۹۹