یادی از یک قهرمان بزرگ کارگری فراموش شده، یادی از صمدی دیگر…
سیروس مددی: اعتصابات کارگری سال 57 در کارخانجات بزرگ تبریز- که با رهبری فدائیان صورت گرفت- با سازماندهی و نقش او بود. تظاهرات اول ماه مه در تبریز در سالهای 58 و 59 و … و همچنین “جلسات کارگری” مشهور تبریز در آن دوران نیز از یادگارهای اوست. صمد مسئول کمیته شهر تبریز و مسئول شعبه تشکیلات شاخه آذربایجان فدائیان بود. توجه ویژه او به جنبش کارگری، او را به رهبر محبوب کارگران پیشرو تبریز تبدیل کرد. صمد را پدر جنبش کارگری آذربایجان در آن سالها نامیده اند.
سیروس مددی
Kar-online
یادی از رفیق صمد اسلامی طاهری
در این اول ماه مه، یادی می کنیم از یک سازمانده بزرگ جنبش کارگری، از رزمنده ای خستگی ناپاپذیر، رفیق صمد اسلامی طاهری، که پس از عمری مبارزه در راه خوشبختی طبقه کارگر و توده زحمتکش تهیدست، در تابستان سال ۱۳۶۷ بدست جلادان رژیم اسلامی تیرباران شد.
صمد در سال ۱۳۳۲ در تبریز، در خانواده ای زحمتکش و در محله ای زحمتکش نشین بدنیا آمد، در دانشگاه علم و صنعت درس خواند. در جستجوی راه رهایی انسان از فقر و تهیدستی و جهل و … به ضرورت «سوسیالیسم» رسید به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پیوست و از مسئولان آن شد.
صمد در کنار فعالیتهای گسترده دیگرش، باقتضای محیطی که در آن پرورش یافته بود و با علم به نقش توده زحمتکش، توجه و دلبستگی ویژه ای به جنبشهای زحمتکشان و کارگران داشت و درین عرصه رنجها برد و کارها کرد.
…. یکی از فرازهای بزرگ زندگی صمد در سالهای پیش از انقلاب، نقش برجسته او در «جنبش خارج از محدوده» تهران است.. در سال ۵۶- که جنبش زحمتکشان مناطق خارج از محدوده تهرا ن آغاز شد، صمد در راس آن قرار داشت. بخش عمده کتاب «گزارشاتی از مبارزات مردم خارج از محدوده» که پس از انقلاب از سوی سازمان چریکهای فدائی خلق ایران» انتشار بیرونی یافت، توسط صمد تهیه شده بود.
……. زمانی که در محله شمیران نو نارمک، چند تن از زحمتکشان برای مبارزه با عوامل شاه – که قصد تخریب خانه ها را داشتند- شبی در خانه ای هم قسم شده بودند، رهنمودها را با واسطه ای از صمد می گرفتند.
در جنبش محله های کاظم آباد، شمس آباد و محله مجیدیه، صمد شخصا در راس جنبش بود. تمام نامه هایی که زحمتکشان این محلات به شهرداری و شاه نوشته اند، توسط صمد اسلامی نوشته شده اند.
روزی که مردم محله کاظم آباد شمس آباد به کاخ نیاوران رفتند، پس از حدود ۲۰۰ متر پیاده روی در نزدیکی کاخ، مامورین رژیم اخطار کردند که اگر قدمی دیگر برداشته شود شلیک خواهند کرد، صمد آنجا جلوی صف بود. مردم از او خواستند که به عنوان نماینده شان با رژیم شاه مذاکره کند، ولی به توصیه او همه پذیرفتند که فردی را به عنوان نماینده معرفی نکنند
…. صمد که از مدتها پیش با سازمان چریکهای فدائی خلق ایران مربوط بود، هنگامی که در اوایل سال ۱۳۵۶، توسط رفیق زنده یاد رحیم اسداللهی (علی چریک) شخصا به یکی از رهبران سازمان معرفی شد، او قبلا شبکه وسیعی از فعالین دانشجوئی و کارگری از تهران و تبریز و تعداد دیگری از شهرها را سازمان داده بود.
رفیق صمد اسلامی طاهری
… در آن سالها، نخستین هسته های کارگری در کارخانجات تبریز را نیز او سازمان داد. اعتصابات کارگری سال ۵۷ در کارخانجات بزرگ تبریز- که با رهبری فدائیان صورت گرفت- با سازماندهی و نقش او بود. تظاهرات اول ماه مه در تبریز در سالهای ۵۸ و ۵۹ و … و همچنین “جلسات کارگری” مشهور تبریز در آن دوران نیز از یادگارهای اوست. صمد مسئول کمیته شهر تبریز و مسئول شعبه تشکیلات شاخه آذربایجان فدائیان بود. توجه ویژه او به جنبش کارگری، او را به رهبر محبوب کارگران پیشرو تبریز تبدیل کرد. صمد را پدر جنبش کارگری آذربایجان در آن سالها نامیده اند. این را بی سبب نگفته اند که “صمد براستی حود به تنهایی یک حزب بود”.
صمد اسلامی پس از ضربات سال ۶۲، برای حفظ سازمان و رفقایش از جان مایه گذاشت. پس از خروج اکثریت رهبری سازمان، از جمله چند رفیقی بود که در ایران ماند. صفاتی داشت که او را مبارز روزهای سخت کرده بود. او در این دوران. یکی از مسئولان تشکیلات مخفی سازمان فدائیان خلق ایران- اکثریت در داخل بود و علاوه بر وظایف دیگر، با همکاری رفیقی دیگر (طهماسب وزیری)، مسئول سازماندهی گروههای مخفی فدائیان در شهرستانها (ایالات غیر از تهران) را بعهده داشت. مرکز امنیتی رژیم به نقش او پی برده بود. صمد بارها از چنگ جلادان رژیم گریخت و سرانجام پس از مدتها تعقیب و گریز، در اثر تلاشهای بی وقفه مامورین رژیم و خیانت خائنی بنام کاوه ، در ۲۹ بهمن سال ۶۲ به چنگ جلادان افتاد. می دانستند اسیرشان شخصیت کلیدی در سازماندهی و رهبری سازمانهای مخفی فدائیان در ایران آنروزهاست. هر شکنجه ای را بر روی او آزمودند و صمد از آنهمه اسرار بسیار یکی را به دشمن نداد.
صمد اسلامی طاهری در زندانهای رِژیم از سرافرازان پابرجا و از سمبلهای مقاومت بود. او پیشتر – پس از آن مصاحبه های تلویزیونی و آن فضا – بارها و بارها گفته بود: باید به رژیم نشان دهیم که “افسانه پیچ اوین” پوچ است و شکنجه گران نخواهند توانست عزم و مقاومت ما فدائیان را درهم شکنند. او خود از مصادیق وفا به این عهد بود.
صمد می دانست که دشمن مدام در پی اوست. هرچند امکان خروج بسیاری از همرزمان در خطر را از کشور فراهم کرد، ولی خود آگاهانه و سرسختانه ماند. سرانجام دستگیر شد و در تابستان سال ۶۷، دوشادوش دلاوران دیگر، سرافرازانه در راه آزادی و عدالت، در راه توده زحمتکش و طبقه کارگر به خون غلتید. بسیاری از جان بدر بردگان از شکنجه و تیرباران، زندگی خود را مدیون جانفشانیهای صمد و چند رفیق مسئول دیگر در آن سالهای خونین اند. افسوس که درهمه این سالها کسی از او چیزی ننوشت. گویی هرگز نبوده است.
در این اول ماه مه، یاد این انسان کمونیست، سازمانگر خستگی ناپذیر، پرکار، شجاع، فروتن و مردمی فراموش شده را نیز گرامی بداریم!
****
پس از آنکه خبر تیرباران صمد نیز آمد، در کنار نوشته هایی دیگر درباره رفقای شهید، با تصمیم هیئت تحریریه کار، نوشته ای نیز در صفحه اول آن روزنامه با عنوان «قهرمان خلق، صمد اسلامی» منتشر شد. و دیگر درین چهل و اندی سال کسی «هیچ جا نگفت و هیچ جایی ننوشت که او جوان افتاد». نمی دانم! چه بسا آن موضوع «مرکز و حاشیه»، بطور خودکار درباره شهیدان نهضت آزادی و عدالتجویی نیز عمل می کند. با اینحال در طول این همه سال صمد هرگز از خاطر من نرفت. جمع آوری خاطرات همرزمان و دوستان صمد درباره او، دغدغه مدام من بوده است. اکنون پس از سالها، عزم نوشته ای مبسوط درباره صمد کرده ام. از همه رفقا خواهش می کنم با ارسال دانسته ها، تدقیق ها و خاطرات خود از او، مرا یاری کنند. نگذاریم یاد قهرمانان جان باخته راه آزادی و عدالت، راه بهروزی توده زحمتکش و طبقه کارگر ایران در گردباد زمانه از خاطره ها فراموش شود. چنین مباد که قهرمانانی چون صمد فراموش شوند.
زنده نگاهداشتن نام و یاد و تلاشهای این «فداکاران فراموش شده» وظیفه ماست. تجلیل از مبارزان آزادی و عدالت، تجلیل از آزادی و عدالت است…..و فراموش نکنیم که جانباختگان آزادی و عدالت- صرفنظر ازینکه عضو کدام سازمان و جریانی بوده اند،-رفقای ما و شهیدان راه خوشبختی مردم تهیدست زحمتکش رنجدیده، راه بهروزی همه مردم اند، آنها همه رفقای ما بودند. قدردانشان باشیم.
لنین در روز اول ماه مه، ۱۹۰۴
منبع: مارکسیست لنینیست امروز
برگردان: آمادور نویدی
رفقای کارگر!
اول ماه مه در راهست، روزی که کارگران سراسر جهان بیداری خود به یک زندگی آگاهانه طبقاتی را جشن میگیرند؛ همبستگی خود را در مبارزه علیه هرگونه زور و ستم انسان بر انسان، و در پیکار جهت رهایی میلیونها زحمتکش از گرسنگی، فقر و تحقیر اعلام میکنند و جشن میگیرند. در این نبرد بزرگ، دو جهان در برابر هم قرار گرفتهاند: جهان سرمایه و جهان کار، جهان استثمار و بردگی، و جهان برادری و آزادی.
در یکطرف مُشتی ثروتمند زالوصفت قرار دارند، که کارخانهها و کارگاهها / آسیابها، ابزارها و ماشینآلات را تصاحب کردهاند و میلیونها هکتار زمین و کوههایی از پول را به مالکیت خصوصی خود درآوردهاند. آنها دولت و ارتش را همچون سگهای نگهبان وفاداری جهت حفظ ثروتی که انباشتهاند، به خدمت خود گرفتهاند.
در طرفی دیگر، میلیونها انسان محروم ایستادهاند که مجبورند به سرمایهداران جهت اجازه کار التماس کنند. کارگران با نیروی کار خود همه ثروتها را میآفرینند؛ اما در سراسر زندگیشان باید برای لقمهای نان بجنگند، و برای یافتن کار التماس کنند، تو گویی که صدقه میخواهند، درحالیکه نیروی جسمی و سلامت خود را در کارهای طاقتفرسا از دست میدهند و در کلبههای فقیرانه روستاها یا زیرزمینها و اتاقکهای نمور شهرهای بزرگ در گرسنگی زندگی میکنند.
اما اینک این زحمتکشان محروم علیه سرمایهداران و استثمارگران اعلام جنگ کردهاند. کارگران سراسر جهان جهت رهایی کار از بردگی مزدی، از فقر و نداری مبارزه میکنند. آنها برای سیستمی اجتماعی میجنگند که در آن ثروتی که با کار جمعی آفریده میشود، نه به سود مُشتی ثروتمند، بلکه به نفع همه کسانی باشد که کار میکنند.
کارگران میخواهند زمین، کارخانهها، کارگاهها / آسیابها و ماشینآلات به مالکیت مشترک همه درآید. کارگران میخواهند به تقسیم جامعه به فقیر و غنی پایان دهند؛ ثمرات کارشان نصیب خودشان شود و همه دستآوردهای ذهن بشر و همه پیشرفتهای شیوههای کار، زندگی انسان کارگر را بهبود بخشد، نه آنکه ابزاری برای ستم بر آنها باشد.
مبارزه بزرگ کار علیه سرمایه، برای کارگران همه کشورها، فداکاریهای عظیمی در پی داشته است. آنها جهت حق خود در دستیابی به زندگی بهتر و آزادی واقعی، رودهایی از خون فدا کردهاند. کسانی که برای آرمان کارگران مبارزه میکنند، توسط دولتها مورد آزار و اذیت بیحد و حصر قرار میگیرند، اما علیرغم همه آزار و اذیتها، همبستگی کارگران جهان در حال رشد است و تقویت میشود. کارگران بیش از بیش در احزاب سوسیالیستی متحد میشوند، هواداران این احزاب به میلیونها نفر میرسند و به طور پیوسته، گام به گام، به سوی پیروزی کامل بر طبقه استثمارگر سرمایهدار پیش میروند.
پرولتاریای روسیه نیز به زندگی جدیدی بیدار شده است، و به این مبارزه بزرگ نیز پیوسته است. روزگاری که کارگر روس مطیعانه بردگی میکرد و هیچ راه گریزی از بندگی نداشت و کورسویی در زندگی تلخ خود نمیدید، سپری شده است. سوسیالیسم راه رهایی را به پرولتاریای روسیه نشان داده است و هزاران هزار مبارز به دور پرچم سرخ، همچون ستاره راهنما، جمع شدهاند. اعتصابها قدرت اتحاد را به کارگران نشان داده به آنها آموخته که چهگونه مقابله کنند، و ثابت نموده که نیروی کار سازمانیافته تا چه حد میتواند برای سرمایه ترسناک باشد. کارگران دریافتهاند که سرمایهداران و دولت از کار آنان زندگی میکنند و فربه میشوند. کارگران با روحیه مبارزه متحد، با آرزوی آزادی و سوسیالیسم، برانگیخته شدهاند.
کارگران دریافتهاند که استبداد تزاری چه نیروی تاریک و شیطانی است. کارگران برای مبارزه خود به آزادی نیاز دارند، اما دولت تزاری دست و پای آنها را میبندد. کارگران به آزادی تجمع، آزادی سازماندهی، آزادی روزنامه و کتاب نیاز دارند، اما دولت تزاری هر تلاش برای آزادی را با تازیانه، زندان و سرنیزه سرکوب میکند. فریاد «مرگ بر استبداد!» در سراسر روسیه طنینانداز شده است، این فریاد بیش از بیش در خیابانها، در گردهمآییهای تودهای کارگران به گوش میرسد.
تابستان گذشته دهها هزار کارگر در سراسر جنوب روسیه برای دستیابی به زندگی بهتر و رهایی از ستم پلیسی قیام کردند. بورژوازی و دولت از دیدن ارتش نیرومند کارگران که تمام زندگی صنعتی شهرهای بزرگ را با یک ضربه متوقف کرد، به لرزه افتادند. دهها مبارز برای آرمان کارگران زیر گلولههای سربازانی که تزاریسم علیه دشمن داخلی فرستاده بود. اما هیچ نیرویی نمیتواند این دشمن داخلی را شکست دهد، زیرا طبقات حاکم و دولت تنها به واسطه کار کارگران و زحمتکشان زندهاند. هیچ نیرویی روی زمین قادر نیست میلیونها کارگری را که هر روز آگاهتر، متحدتر و سازمانیافتهتر میشوند، درهم بشکند. در هر شکستی که کارگران متحمل میشوند، مبارزان جدیدی را به صفوف خود وارد میکنند، تودههای وسیعتری را به زندگی نو بیدار میسازند و آنها را جهت نبردهای تازه آماده میسازد.
و رویدادهایی که اکنون روسیه از سر میگذراند، چنان است که این بیداری تودههای کارگر قطعاً سریعتر و گستردهتر خواهد شد، و ما باید تمام تلاش خود را جهت متحد ساختن صفوف پرولتاریا و آماده کردنش برای مبارزهای قاطعتر بهکار گیریم.
جنگ حتی عقبماندهترین بخشهای پرولتاریا را نیز به امور و مشکلات سیاسی علاقهمند میکند. جنگ هرچه روشنتر و آشکارتر پوسیدگی کامل نظام استبدادی و جنایتکار باند پلیس و دستگاه قضایی حاکم بر روسیه را برملا میکند. مردم ما در داخل کشور از نداری و گرسنگی در حال مرگ هستند – با این حال، آنها به جنگی ویرانگر و بیمعنی در سرزمینهای بیگانه کشیده شدهاند که هزاران کیلومتر دورتر و محل سکونت نژادهای خارجی اند. مردم ما زیر بردگی سیاسی بهسر میبرند — بااینحال، دولت آنها را به جنگ برای برده کردن ملتهای دیگر فرستادهاند. مردم ما خواستار تغییر نظم سیاسی در کشورند – ولی دولت با غرش توپها در آن سوی جهان سعی در منحرف کردن توجه آنها دارد. و دولت تزاری در قمار خود، در هدر دادن جنایتکارانه ثروت و جوانان ملت، که برای مرگ به سواحل اقیانوس آرام فرستاده شدهاند، زیادهروی کرده است. زیرا هر جنگی فشاری بر مردم وارد میکند و جنگ دشوار با ژاپن متمدن و آزاد، فشار هولناکی بر روسیه تحمیل کرده است. و این فشار در زمانی وارد میشود که ساختار استبداد پلیسی، زیر ضربات پرولتاریای بیدار شده، از پیش به لرزه افتاده است.
جنگ تمام نقاط ضعف دولت را آشکار میکند، جنگ همه نقابهای دروغین را را کنار میزند؛ و تمام پوسیدگیهای درونی را برملا میسازد؛ جنگ، پوچی استبداد تزاری را برای همه آشکار میکند و به همه، عذاب مرگ روسیه قدیم را نشان میدهد، روسیهای که در آن مردم از حق رأی محروم، نادان و مرعوب هستند، روسیهای که هنوز در اسارت رعیتی حکومت پلیسی است.
روسیه قدیم در حال زوال است، و روسیهای آزاد در راه است تا جایگزینش شود. نیروهای تاریکی که از استبداد تزاری پاسداری میکردند، در حال نابودیاند. اما تنها پرولتاریای آگاه و سازمانیافته میتواند ضربه ای مرگبار به آنها وارد کند. تنها پرولتاریای آگاه و سازمانیافته میتواند آزادی واقعی، نه دروغین، را برای مردم به ارمغان بیاورد. تنها پرولتاریای آگاه و سازمانیافته میتواند هر تلاشی جهت فریب مردم، محدود کردن حقوق آنها و تبدیلشان به ابزاری صرف در دست بورژوازی را خنثی کند.
پس بیایید با نیروی مضاعف خود را برای نبرد سرنوشتسازی که در پیش است آماده سازیم! بگذارید صفوف پرولتاریای سوسیالدموکرات استوارتر از پیش فشرده شود!
بگذارید صدایشان هر چه بیشتر به گوشها برسد!
بگذارید مبارزه جهت مطالبات کارگران هرچه جسورانهتر ادامه یابد!
بگذارید جشن اول ماه مه هزاران مبارز جدید را به آرمان ما جذب کند و نیروهای ما را در نبرد بزرگ جهت رهایی همه مردم، برای آزادی همه کسانی که از یوغ سرمایه رنج میبرند، افزایش دهد!
نیروهای چپ و دمکراتیک ایران ده ها سال است که در جهت سرنگونی رژیم ارتجاعی، ضد مردمی و بشدت استبدادی ولایت فقیه مبارزه می کنند. مبارزه ای که طی سال های اخیر با جنبش های اعتراضی ۹۸، جنبش زن زندگی، آزادی و… جلوه ای توده ای و فراگیر به خود گرفت و پایه های سلطه ی رژیم را به لرزه انداخت و دستاوردهای غیر قابل بازگشتی برای جامعه ایران به همراه داشته اند.
نیروهای چپ و دمکراتیک ایران خواهان سرنگونی رژیم ولایت فقیه با یک انقلاب فراگیر مردمی و استقرار حکومتی پایبند به دموکراسی، آزادی و عدالت اجتماعی هستند.
حکومتی که مدافع استقلال و حق حاکمیت ملی کشور باشد و پیوندها و روابط بین المللی خود را بر اساس دو اصل استقلال و منافع ملی ایران تنظیم کند و به آن ها پایبند باشد.
دقیقا بر اساس همین اصول اساسی است که این نیروها با حمله ی نظامی یا هرگونه مداخله ی خارجی در امور داخلی ایران نه تنها مخالف بلکه با آن مبارزه می کنند.
به زبانی ساده تر مخالفت و مبارزه ی نیروهای چپ و دمکراتیک ایران با حمله ی نظامی جنایتکارانه ی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل به ایران از اصول اساسی دیدگاه ها و اهداف این نیروها سرچشمه می گیرد و هرگز نبایستی آن را حمایت یا هم سویی با رژیم ولایت فقیه به شمار آورد.
در عین حال به باور من (که می توان آن را به چالش کشید) نیروهای چپ و دمکراتیک ایران با توجه به اصول اساسی پیش گفته، نمی بایست خواهان ذلت و زانو زدن رژیم ولایت فقیه در مقابل امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، چه در جریان جنگ و چه در مذاکرات با کشورهای متجاوز باشند.
واقعیت این است که هدف امپریالیسم آمریکا از حمله ی نظامی به ایران احیای سلطه ی همه جانبه ی خود بر حوزه ی خلیج فارس و منطقه ی خاورمیانه است و نه سرنگونی رژیم ولایت فقیه.
سلطه ای که به ویژه طی سال های اخیر و در پی قدرت گیری چین، کمر راست کردن روسبه و تلاش های ده ها کشور دیگر برای استقرار یک نظام جهانی چند قطبی وارد مرحله ی تعیین کننده ای شده و سلطه ی جهانی امپریالیسم آمریکا را با چالش های جدی مواجه کرده است.
اگر رژیم ولایت فقیه در شرایط جنگی و تحت فشارهای همه جانبه ی آمریکا و اسرائیل(در جنگ یا در جریان مذاکرات) تن به ذلت دهد، زانو بزند و تسلیم خواسته ها و اهداف متجاوزین شود، نه تنها موجب ادامه ی سلطه ی امپریالیسم آمریکا بر خلیج فارس خواهد گردید بلکه تا ده ها سال آن را تداوم خواهد بخشید و ضربات سنگینی به تلاش ها برای استقرار نظام جهانی چند قطبی وارد خواهد آورد.
علاوه بر آن، تردیدی نباید داشت که هرگونه قراردادی که تحت فشارهای امپریالیسم آمریکا و اسرائیل از طرف رژیم ولایت فقیه مورد قبول قرار گیرد، به ضرر مردم و کشور ایران خواهد بود.
به عبارتی دیگر رژیم مرتجع ولایت فقیه چنانچه در مقابل فشارهای امپریالیسم آمریکا و اسرائیل ناچار به تسلیم شود، برای حفظ حاکمیت خود به هرگونه سازش و توافقی مبادرت خواهد نمود و ‘حفظ نظام’ را بر حفظ منافع ملی ایران ترجیح خواهد داد.
همانگونه که پیشتردر مقاله ای یادآوری کرده بودم، آنچه رژیم ولایت فقیه تحت فشار امپریالیسم آمریکا و اسرائیل بر روی میز مذاکره خواهد گذاشت و به قیمت بقای خود به طرفین واگذار خواهد نمود، منافع ملی ایران و مردم ایران خواهد بود.
بنابر این گرجه می توان از آتش بس فعلی و آغاز مذاکرات خرسند بود، اما آنچه اهمیت دارد نتایج حاصل از مذاکره و توافقات احتمالی بین طرفین است.
بنابر دلایل ذکر شده، با همه ی نفرت و انزجاری که از رژیم ولایت فقیه داریم، با اینکه در جهت سرنگونی آن مبارزه می کنیم، نبایستی خواهان ذلت، زانو زدن و تسلیم آن در مقابل امپریالیسم آمریکا و اسرائیل شد؛
یادآوری می کنم که به باور من ذلت، زانو زدن و تسلیم رژیم ولایت فقیه ( چه در جنگ و چه در جریان مذاکرات) از آنجایی که منجر به اعطای امتیازهای یک جانبه به امپریالیسم آمریکا و اسرائیل خواهد شد، به ضرر منافع ملی ایران و مردم ایران خواهد بود.
از این روی به جای فشار بر رژیم ولایت فقیه برای پیگیری مذاکرات و حصول توافق با کشورهای متجاوز، بایستی با دقت و هوشیاری روند گفتگوها و نتایج آن ها را مورد توجه قرارداد.
نیروهای چپ و دمکراتیک ایران نمی توانند و نبایستی با هرگونه توافق رژیم با کشورهای متجاوز رضایت دهند، از آن ابراز خرسندی کنند و به نتایج آن با توجه به منافع ملی ایران و مردم این کشور بی توحه باشند.
بایز افروزی ۲۶ آپریل ۲۰۲۶
علیه جنگ و بیکاری و رنج بی پایان هموطنان، متحد و کوشا باشیم
بنیانگذار مارکسیسم به اندازه آموزههایش محکم و معتبر بود. هایندمن(Hyndman)، سوسیالیست بریتانیایی، در خاطراتش از مارکس چنین نقل میکند: «بهیاد میآورم یکبار به مارکس گفتم که ظاهرا با پیرتر شدنم، مُداراتر میشوم. مارکس پاسخ داد: «مُداراتر!» – «بُِردبارتر؟» مشخص بود که مارکس مُداراتر نمیشد.» (۱)
این فرد ساده لوح که به اردوگاه امپریالیسم بریتانیا پیوست، بهدرستی به ویژگی اصلی مارکس اشاره نمود، زیرا که این امر از ویژگی اصلی مارکسیسم است، و مارکسیسم انقلابی نمیتواند به دلیل افزایش «سن» نسبت به دشمنان ایدئولوژیک و سیاسی خود مُداراتر شود. قدرت مارکسیسم انقلابی دقیقاً در آشتیناپذیری آن نهفته است. این آشتیناپذیری ایدئولوژیک و سیاسی مارکسیسم بهعنوان پایه و اساس حزب بلشویک(Bolshevik) در نظر گرفته شد که راهنمای کار تئوریک و سیاسی ولادیمیر آیلیچ لنین، شاگرد بزرگ مارکس، بود.
مارکس پایه و اساس دکترین مرتبط با اتحادیههای کارگری را بنا نهاد. مارکس توضیح داد که اتحادیهها در دولت سرمایهداری چه نقشی دارند و نشان داد که مبارزهٔ اقتصادی و مبارزهٔ سیاسی از هم جدا نیستند، اما مبارزهٔ سیاسی نقش تعیینکننده دارد. مارکس محدودیتها و دامنهی فعالیت اتحادیههای کارگری را مشخص کرد، تاکتیکهای اتحادیهای خود را بر اساس مبارزه طبقاتی انقلابی بنا نهاد و بهطور ارگانیک مبارزه برای مطالبات فوری کارگران را با مبارزه برای هدف نهایی آنها پیوند داد. مارکس ثابت نمود که اگر اتحادیههای کارگری علیه بورژوازی مبارزه نکنند، صرفاً به ابزاری در دست همان بورژوازی علیه منافع طبقهی کارگر تبدیل میشوند. مارکس گذشته، حال و آینده اتحادیههای کارگری در کشورهای سرمایهداری را تعریف نمود.
اما مارکس فرصت نکرد نقش اتحادیههای کارگری را پس از تصرف قدرت توسط طبقهی کارگر تعریف کند؛ او نمیتوانست بیان کند که اتحادیههای کارگری تحت دیکتاتوری پرولتاریا چه جایگاهی خواهند داشت. این کار توسط شاگرد و پیرو بزرگ مارکس، بنیانگذار و سازماندهنده حزب بلشویک روسیه – لنین – انجام شد. لنین این کار را بر اساس تئوری مارکس انجام داد. لنین مارکسیسم را بر اساس تجربیات کسب شده در جنبش کارگری جهانی و در تعدادی از انقلابها غنی نمود و توسعه داد. به همین دلیل است که میگوییم «لنینیسم، مارکسیسم در عصر امپریالیسم و انقلاب پرولتری است.» به عبارت دقیقتر، «لنینیسم تئوری و تاکتیک انقلاب پرولتری بهطور کلی، تئوری و تاکتیک دیکتاتوری پرولتاریا به طور خاص است» (استالین). لنین از نظر تئوریک و پراتیک روی تمام مسائل مربوط به دیکتاتوری پرولتاریا کار کرد و بنابراین نمیتوانست به چنین امر مهمی از دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی اتحادیههای کارگری، اشاره نکند. ایده مرکزی و راهنمای لنین در مورد مسئله اتحادیههای کارگری چیست؟ این ایده قبلاً توسط مارکس فرموله شده بود – اینکه اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است. این فرمول، علیرغم کوتاه بودنش، از نظر محتوا بسیار غنی است. و در واقع، چهار ایده اصلی در این تعریف گنجانده شده است:
(۱) اتحادیههای کارگری تشکلاتی هستند که باید کُل طبقه را در بر بگیرند.
(۲) اتحادیههای کارگری تودهها را از نظر سیاسی با روحیه کمونیسم آموزش میدهند و به آنها کمک میکنند وظایف طبقاتی خود را بفهمند؛
(۳) اتحادیههای کارگری حزب را با تودهها، یعنی پیشاهنگ را با طبقه پیوند میدهند؛
(۴) اتحادیههای کارگری مبارزه علیه سرمایه را تحت رهبری حزب انقلابی پرولتاریا پیش میبرند.
برخی از «تئوریسینها» از این فرمول – «اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» – دچار سردرگمی میشوند،، زیرا آنها «مکتب» را به معنای تحتاللفظی کلمه در نظر میگیرند. تفاوت بین یک مکتب معمولی و یک اتحادیه کارگری اینست که اتحادیه کارگری مکتبی طبقاتی است. این مکتب، کارگران پراکنده را جمع میکند، کارهای مقدماتی را برای تبدیل این کارگران به یک طبقه انجام میدهد و آنها را نه با دانش کسب شده از کتابهای درسی، بلکه با دانش کسب شده در نبردهای طبقاتی به یک طبقه تبدیل مینماید. در کشورهای سرمایهداری، این آموزش در نبردهایی علیه سرمایهداری (اعتصابات، تظاهرات، شورشها یا هر شکل دیگری از مبارزه) رُخ میدهد؛ اما در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی(U.S.S.R) – در مشارکت فعال اتحادیههای کارگری در ساخت سوسیالیسم (مشارکت در مدیریت اقتصاد ملی، رقابت سوسیالیستی، تیپهای ضربت، انضباط کار، ارتقاء سطح زندگی مادی و فرهنگی تودهها و غیره) انجام میگیرد. در هر دو حالت، کسی که فکر کند اتحادیه مثل یک مکتب عادی است، در مسائل مارکسیسم–لنینیسم هنوز در حد یک شاگرد ابتدایی است. بهنظر میرسد این سئوال که فرمول «اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» بهچه معناست، این امر بهویژه برای اعضای حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی(C.P.S.U)، روشن است. اما اگر با دقت بیشتری ادبیات اتحادیههای کارگری خود را دنبال کنیم، میبینیم که در ذهن برخی از «تئوریسینها» سردرگمی وجود دارد. برای نمونه، وی. یاروتسکی(V. Yarotsky) که در زمان رفیق تامسکی(Tomsky) او را تئوریسین جنبش اتحادیههای کارگری میدانستند، مینویسد:
فرمول «مکتب کمونیسم» ناقص است، زیراکه یک تعریف علمی باید پدیده تعریف شده را از زنجیره پدیدههای مشابه به آن متمایز سازد. این فرمول باید بهگونهای ساخته شود که فقط پدیده مورد نظر را در بر بگیرد. و این دقیقاً همان چیزیست که در فرمول «اتحادیه مکتب کمونیسم است» وجود ندارد. آیا حزب کمونیست مکتب کمونیسم نیست؟ آیا باشگاه کارگری در واقع نقش چنین مکتب کمونیسمی را ایفا نمیکند؟ بله، روشهای تأثیرگذاری آموزشی برای اعضای آنها در همه این سازمانها متفاوت است. ترکیب عضویت آنها نیز متفاوت است. اما همه آنها بههمان اندازه مکتب کمونیسماند که تعاونیهای کارگری هم مکتب کمونیسماند. بنابراین، فرمول «اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» در مرحله خاصی از توسعه طبقه کارگر، همه سازمانهای طبقه کارگر را در بر میگیرد. کاملاً واضح است این فرمول که وظایف اتحادیهها را تعریف میکند، ظاهرا ناکافی است، زیرا تا حدی به ما اجازه نمیدهد که مرز مشخصی بین اتحادیههای کارگری و سایر سازمانهای پرولتری ترسیم کنیم. (۲)
تئوریسین ما میگوید: «فرمول – اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» ناقص است و کافی نیست.» اما خود یاروتسکی(Yarotsky) در توضیح این فرمول سخنان لنین را نقل میکند: «اتحادیه کارگری مکتب است، مکتبی جهت اتحاد، مکتب همبستگی، مکتبی جهت یادگیری نحوه دفاع از منافع کارگران، مکتبی جهت یادگیری اداره و مدیریت.» اما، بهنظر میرسد، این توضیحات نیز «منتقد» سختگیر ما را راضی نمیکند. فرمول لنین «ناقص و ناکافی» است. چرا؟ زیرا «حزب نیز یک مکتب کمونیسم است» و «باشگاه کارگران» یکی دیگر از این(!) «مکتبهای کمونیسم» است و «تعاونی(co–operative) هم یک مکتب کمونیسم است». ما هرگز تصور نمیکردیم که حزب یک «مکتب» باشد. ما، بههمراه لنین و کمینترن(Comintern)، تاکنون بر این عقیده بودهایم که حزب بلشویک روسیه پیشاهنگ طبقه کارگر است.
چنین استدلالهای ضدلنینیستی نتیجه عدم درک کامل از چیستی حزب است. بیایید بشنویم که کنگره دوم کمینترن(Comintern) در مورد این مسئله در قطعنامهای که با مشارکت مستقیم لنین تدوین و تصویب شد، چه گفت:
حزب کمونیست بخشی از طبقه کارگر است. یعنی پیشرفتهترین، آگاهترین و بنابراین انقلابیترین بخش آن. حزب کمونیست از بهترین، باهوشترین و دوراندیشترین کارگران تشکیل شده است. حزب کمونیست هیچ منافعی جدا از منافع طبقه کارگر ندارد. تفاوتش با تودهٔ کارگران در این است که مسیر کلی تاریخی طبقهٔ کارگر را میبیند و در هر شرایطی از منافع کل طبقه کا گر دفاع میکند، نه فقط از منافع یک گروه یا حرفهٔ خاص. حزب کمونیست اهرم سیاسی سازمانیافتهای است که به وسیله آن بخش پیشرفتهتر طبقه کارگر، کل توده پرولتاریا و نیمه پرولتاریا را رهبری میکند. (۳)
این به هیچ وجه شبیه یاوهگوییهای کودکانه پروفسور یاروتسکی(Yarotsky) نیست که میگوید «حزب هم یک مکتب کمونیسم است». یاروتسکی، مانند همه «منتقدان» دیگر مارکسیسم، مسائل اصلی مارکسیسم–لنینیسم را با هم قاطی میکند، و فرق میان سه چیز اساسی را نمیفهمد: حزب، اتحادیههای کارگری و خودِ طبقه.
و. یاروتسکی(V. Yarotsky)، که به فرمول «اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» برخورده است، جهت بهبود و تکمیل تعریف اتحادیه کارگری تلاش زیادی میکند. اما، البته، هیچ نتیجهای از آن حاصل نمیشود، زیرا خط کلی او اشتباه است. این چیزی است که یاروتسکی بهجای فرمول مارکس و لنین توصیه میکند:
اتحادیه کارگری، بهعنوان یک سازمان، همیشه(؟)، در همه زمانها(؟) و در همه کشورها(؟)، مناسبترین شکل انجمن کارگری با آگاهی طبقاتی دائماً در حال رشد است.(۴)
این هم شد یک فرمول «جهانی»، «کامل» (برای همه زمانها) (!)، برای همه ملتها و همه کشورها. این فرمول بدون شک از نظر تعداد کلماتی که دارد کامل است، اما از نظر محتوا چیزی جز حرفهای پوچ نیست – زیرا که ظاهراً «علمی»، اما در اصل بیمعناست. و و. یاروتسکی(V. Yarotsky) از ما میخواهد که فرمول «ناقص» و «ناکافی» «اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» را به خاطر مزخرفات گزافهآمیزش کنار بگذاریم. در واقع، ما نمیتوانیم او را به فروتنی بیش از حد متهم کنیم… نه، ما همان فرمول «ناقص» و «ناکافی» مارکس و لنین را ترجیح میدهیم تا تعریفهای پُرادعا و توخالی استاد گیجمان یاروتسکی را که (برای همه زمانها، برای همه مردم، برای همه کشورها و برای همه اتحادیههای کارگری!) است.
یادمان نرود که تروتسکی(Trotsky) هم با مسئله اتحادیههای کارگری، بازگشت خود به سوسیال دموکراسی را آغاز کرد. بحث اتحادیههای کارگری نشان داد که تروتسکی معنای فرمول «اتحادیه کارگری مکتب کمونیسم است» را نفهمید و نمیتوانست بفهمد، زیرا که وی دیدگاه مارکس و لنین در مورد نقش اتحادیههای کارگری را بهطرز وحشتناکی تحریف نمود، و به همین دلیل مورد حمله بیرحمانه لنین، استالین و کُل حزب قرار گرفت. در جلد هفتم از آثار متفرقه لنین، جزوهای از تروتسکی با عنوان «نقش و وظایف اتحادیههای کارگری» منتشر شده است که تقریباً در هر پاراگراف، یادداشتهای حاشیهای لنین وجود دارد. لنین استدلالهای تروتسکی را با کلماتی مانند: «حقیقتندارد، مزخرفات سندیکالیستی، اشتباه، یاوگی و غیره» همراه میکند. ایناشتباهات در رابطه با مسائل حزب، اتحادیههای کارگری و طبقه، تروتسکی را مستقیماً به کمپ ضدانقلاب سوق داد.
مارکس و لنین هنگام تعریف اتحادیههای کارگری، فکر نمیکردند که همه اتحادیههای کارگری، در همه زمانها و در همه کشورها، مکتبی از کمونیسم باشند. آنها فقط در مورد اتحادیههایی صحبت میکردند که مبارزه طبقاتی علیه سرمایهداران و سیستم سرمایهداری را پیش میبردند. مارکس و لنین نمیتوانستند افرادی را تحمل کنند که بیسوادی تئوریک خود را با استدلالهای بهظاهر «علمی»، اما گیجکننده میپوشاندند. ما فکر میکنیم حق داریم بپرسیم: «آیا ممکن است جنبش اتحادیهای انقلاب پیروز، جنبش اتحادیهای که از آموزههای مارکس سرچشمه گرفته و تحت رهبری لنین توسعه یافته است، حتی تحت رهبری تامسکی(Tomsky) به چنین «تئوریها» و چنین «تئوریسینهایی» نیاز داشته باشد؟»
آموزههای لنین در مورد اتحادیههای کارگری در واقع، تحت شرایط جدید، نشاندهنده بهکارگیری و توسعه اصول اساسی مارکس است.
لنین (ژرفتر و بهتر از هر کس دیگری) ماهیت و روش تفکر مارکس را درک نمود و به همین دلیلست که به مسئله اتحادیههای کارگری توجه ویژهای مبذول داشت. لنین نهتنها به توسعه تئوری جنبش اتحادیههای کارگری ادامه داد (در این مورد در یک نشریه ویژه صحبت خواهیم کرد)، بلکه استراتژی و تاکتیکها را هم پیش از انقلاب و هم در حین و بعد از انقلاب پرولتری ترسیم و معین نمود.استراتژی و تاکتیکهای لنینیسم چیست؟ رفیق استالین در این مورد مینویسد: «استراتژی و تاکتیکهای لنینیسم، علم رهبری مبارزه انقلابی پرولتاریاست.» (۵) و ما میدانیم که وظیفه اصلی اتحادیههای کارگری مبارزه انقلابی است. لنین بزرگترین استراتژیست(strategist) و تاکتیکدان(tactician) مبارزه طبقاتی بود، زیراکه وی کاملاً بر شیوه مارکس تسلط داشت. اجازه دهید فقط نمونهای از موارد فراوانی که میتوان ذکر نمود را ارائه دهم. لنین در مقالهای که برای دایرهالمعارف گرانات(Granat’sencyclopedia) در نظر گرفته شده بود، در مورد تاکتیکهای پرولتاریا طبق نظر مارکس نوشت:
وظیفهٔ اساسی تاکتیکهای پرولتری توسط مارکس کاملا منطبق با اصول کلی جهانبینی ماتریالیستی ـ دیالکتیکی وی تعریف شده است. تنها یک مطالعه عینی از کلیت روابط متقابل همه طبقات یک جامعه معین، بدون هیچ استثنایی، و در نتیجه مرحله عینی آن جامعه، و همچنین از روابط متقابل آن با سایر جوامع – میتواند بهعنوان مبنایی جهت تاکتیکهای صحیح طبقهای خدمت کند که نقش پیشتاز(vanguard) را ایفا میکند.
همه طبقات و همه کشورها در عین حال نه بهصورت ایستا، بلکه بهصورت پویا در نظر گرفته میشوند؛ یعنی ثابت نیستند، بلکه در حال حرکتاند (قوانین این حرکت نیز توسط شرایط اقتصادی وجود هر طبقه تعیین میشود). این حرکت به نوبه خود نهفقط از دیدگاه گذشته، بلکه از دیدگاه آینده نیز مورد بررسی قرار میگیرد؛ و افزون بر این، نهتنها مطابق با برداشت رایج «تکاملگرایان»(evolutionists) که فقط تغییرات کُند را میبینند– بلکه بهصورت دیالکتیکی: «در چنین تحولات بزرگی—بیست سال چیزی جز یک روز نیست—و ممکنست روزهایی بیایند که عُصاره فشردهٔ بیست سال باشند»، (Briefwechsel، مکاتبات جلد سوم، صفحه ۱۲۷).
در هر مرحله از توسعه، در هر لحظه، تاکتیکهای پرولتری باید این دیالکتیک عینی و اجتنابناپذیر تاریخ بشر را در نظر بگیرد: از یک سو، با بهرهگیری از مراحل رکود سیاسی، زمانی که اوضاع در مسیر به اصطلاح «تکامل مسالمتآمیز» به صورت مارپیچ پیش میرود، آگاهی طبقاتی، قدرت و ظرفیت مبارزاتی پیشرفتهترین طبقه را افزایش دهد؛ و از سوی دیگر، این فعالیت را به سمت «هدف نهایی» جنبش این طبقه هدایت کند و توانایی انجام عملی وظایف بزرگ را در روزهای بزرگی که «عُصاره فشرده بیست سال» هستند، پرورش دهد. (۶)
تنها بزرگترین شاگرد مارکس و استاد بزرگ انقلاب پرولتاریا میتوانست تاکتیکهای پرولتاریا را آنطور که لنین تعریف کرده بود، توضیح دهد. لنین در عمل نشان داد که چهگونه میتوان در «روزهای سرنوشتساز، که هر کدام میتوانند بیست سال را فشرده کنند» عمل کرد.
اما لنین، مانند مارکس، نمیتوانست همهچیز را پیشبینی کند. وی نتوانست و نمیتوانست به این پرسش پاسخ دهد که در دوره بازسازی و ساختمان سوسیالیسم، اتحادیههای کارگری چه نقش و وظایفی خواهند داشت. این مسئله را شاگرد برجسته مارکس و لنین، رفیق استالین(Stalin) بررسی و حل نمود.
این بار دیگر ثابت میکند که مارکسیسم یک دگم نیست. مارکسیسم چیزی نیست که یک بار برای همیشه ثابت بماند. مارکس هرگز آموزهها و روش خود را به صورت متافیزیکی درک نکرد. مارکسیسم یک علم انقلابی و زنده است که به ما کمک میکند جامعهای را که در آن زندگی میکنیم، درک و تغییر دهیم. مارکسیسم « تئوری و برنامه کارگران همه کشورها» است (لنین). مارکسیسم به شدت با تئوری و پراتیک «همآهنگی طبقاتی» دشمن است و هیچ وجه مشترکی با ایورتونیسم(opportunism) ندارد، که نمایانگر «اتحاد بخشی از کارگران با بورژوازی(bourgeoisie) علیه منافع تودههای پرولتاریا» است (لنین). از این رو، نتیجه میشود که فقط آن اتحادیههای کارگری حق دارند پرچم مارکسیسم–لنینیسم را برافرازند که مبارزه طبقاتی علیه بورژوازی و حامیان ایدئولوژیک، یاران و متحدان سیاسی آن را پیش ببرند.
***
انجمن انترناسیونالیستی کارگران(The International Workingmen’s Association)، احزاب سیاسی و اتحادیههای کارگری را در صفوف خود جای داده بود. مخالفان آن روز مارکس از دو جبهه به وی حمله میکردند. برخیها میگفتند که فقط اتحادیههای کارگری باید عضو انجمن انترناسیونالیستی شوند، در حالی که برخی دیگر معتقد بودند که فقط احزاب سیاسی باید به آن بپیوندند. اما این منتقدان اهمیت اصولی چنین ساختاری از انجمن انترناسیونالیستی کارگران را درک نمیکردند.
به لطف مارکس، انترناسیونال اول، چه از نظر ساختار و چه از نظر تئوری و تاکتیک، بهطور قابل توجهی جلوتر از اجزای تشکیلدهنده خود بود. فروپاشی آن بهسبب اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی آشتیناپذیر و نیز در پی سرکوب کمون پاریس((theParis Commune) روی داد. جی. سایدل(G. Saidel)، مورخ انترناسیونال دوم، خلاف این امر فکر میکند. وی مینویسد که «اختلاف تئوریک بین مارکس و باکونین(Bakunin)، بهویژه بر سر مسائل سازمانی (تأکید از جی. سایدل)، علت مستقیم انشعاب و فروپاشی انترناسیونال اول بود.» (۷) امااین درست نیست. اختلافات سازمانی نتیجه اختلافات سیاسی بودند و بنابراین درگیریهای سازمانی نه علت، بلکه فقط سبب بروز انشعاب را فراهم کردند. سقوط کمون پاریس(theParis Commune) ضربه جبرانناپذیری به انترناسیونال اول وارد نمود؛ «این تلاشی بود که پس از سقوط کمون پاریس دیگر در شکل تاریخی نخست خود ممکن نبود.» (۸)
این یادداشت مارکس در مورد تأثیر جنگها و انقلابها بر سرنوشت سازمانهای انترناسیونالیستی، توسط خود تاریخ تأیید شده است. سقوط کمون پاریس(theParis Commune) منجر به فروپاشی انترناسیونال اول شد. جنگ جهانی ۱۹۱۴–۱۹۱۸ منجر به ورشکستگی ایدئولوژیک و سیاسی انترناسیونالهای سوسیالیستی و اتحادیههای کارگری شد. انقلاب اکتبر(The October Revolution) ۱۹۱۷ انگیزهای جهت ایجاد انترناسیونال کمونیستی(the Communist International) و انترناسیونال سرخ اتحادیههای کارگری( theRed International of Labour Unions) بود. انترناسیونال اول، علیرغم این واقعیت که موضع درستی در رابطه با جنگ و انقلاب داشت، ولی از هم پاشید. اما انترناسیونال دوم به دلیل پایبندی به پلاتفرم همکاری طبقاتی با بورژوازی(bourgeois) از هم پاشید، زیراکه وقوع جنگ، نمیتوانست منجر به فروپاشی آن نشود. کمینترن(Comintern) که در شرایط جدید، خط انقلابی مارکس را ادامه میداد، در دوران جنگها و انقلابهای اجتماعی توسعه و رشد یافت و به یک نیروی بزرگ جهانی تبدیل شد. انترناسیونال اول به این دلیل از هم پاشید که اجزای اصلی آن [باکونینیستها(Bakuninists)، بلانکیستها(Blanquists)، پرودونیستها(Proudhonists)، اتحادیهگرایان(trade unionists)]، سوسیالیستهای خردهبورژوا(petty-bourgeois socialists) بودند و انترناسیونال را از یک سیاست پرولتری به یک سیاست خردهبورژوایی(petty–bourgeois) سوق دادند.
علیرغم مبارزات مداوم سیاسی و سازمانی در صفوف انجمن بینالمللی کارگران، موضع انترناسیونال اول مبنی بر اینکه اتحادیههای کارگری باید عضو انجمن بینالمللی کارگران باشند، درست بود. در آنزمان، این امر پیشنیازی ضروری جهت تأکید بر اهمیت سیاسی اتحادیههای کارگری و ضرورت سازماندهی آنها در مقیاس بینالمللی بود.
در کنگرهٔ چهارم انترناسیونال اول که در سال ۱۸۶۹ در شهر بازل(Basle) برگزار شد، تصمیم زیر گرفته شد:
از آنجایی که کار(labour) و سرمایه(capital) ماهیتی بینالمللی دارند، اتحادیههای کارگری نیز مستلزم سازمانی انترناسیونالیستیست. کنگره شورای عمومی را موظف میکند که یک انجمن انترناسیونالیستی اتحادیههای کارگری تأسیس نماید.(۹)
انترناسیونال اول فرصتی جهت اجرای این تصمیم نداشت، و وقتی انترناسیونال دوم در سال ۱۸۸۹ تأسیس شد، اتحادیههای کارگری در کنگرههای آن شرکت کردند و تنها خیلی دیرتر (در سال ۱۹۰۱) بود که دبیرخانه انترناسیونالیستی اتحادیههای کارگری تأسیس گردید، نهادی که به سازمانی با حقوق برابر تبدیل گشت و بدین ترتیب، شکافی (bifurcation) سیاسی در جنبش کارگری انترناسیونالیستی سوسیال دموکراتیک(social–democratic) پدیدار شد. این جدایی بیرونی در کنار وحدت سیاسی درونی با هدف بسیج کارگران غیرسوسیال دموکراتیک در پشت بورژوازی(bourgeoisie) و زیر پرچم «بیطرفی» و «استقلال» صورت گرفت.
انترناسیونال کمونیستی(The Communist International) از همان نخستین روزهای موجودیت خود، در رابطه با این مسئله، راه انجمن انترناسیونال کارگران را دنبال نمود. در کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی، نمایندگان اتحادیههای کارگری انقلابی، و از جمله کنفدراسیون آنارکو–سندیکالیست کار اسپانیا( Anarcho-Syndicalist Confederation of Labour of Spain)، حضور داشتند. اساسنامه مصوب کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی به شرح زیرست:
اتحادیههای کارگری که پلاتفرم کمونیستی را پذیرفتهاند و در سطح بینالمللی تحت کنترل کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی متحد شده بودند، بخشهای اتحادیه کارگری انترناسیونال کمونیستی(Trade Union Sections of the CommunistInternational) را تشکیل میدادند. این اتحادیههای کارگری کمونیستی نمایندگانشان را از طریق احزاب کمونیست کشورهای متبوع خود به کنگرههای جهانی انترناسیونال کمونیستی میفرستادند. بخشهای اتحادیهای انترناسیونال کمونیستی، نمایندهای با رأی قاطع به کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی میفرستادند. کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی حق داشت نمایندهای با رأی قاطع به بخش اتحادیههای کارگری انترناسیونال کمونیستی بفرستد. (۱۰)
این دیدگاه کمینترن(Comintern)، که حتی قبل از کنگره دوم در چندین سند مطرح شده بود، بهعنوان آغاز یک انشعاب سیاسی در اتحادیههای کارگری انقلابی عمل نمود. آن دسته از اتحادیههای کارگری که کمونیستها قاطعانه جذب کرده بودند، به تبلورسازمانی ایدههای کمونیستی خود روی آوردند. بنابراین، سومین کنگره اتحادیههای کارگری جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه (The Russian Soviet Federative Socialist Republic). (مارس ۱۹۳۰)، قطعنامه زیر را در مورد گزارش مرتبط با جنبش اتحادیههای کارگری انترناسیونالیستی تصویب نمود:
مبارزه پرولتاریای انترناسیونالیستی نه برای اصلاح سرمایهداری، بلکه جهت سرنگونی آنست. در این مبارزه انقلابی، همه عناصر انقلابی دارای آگاهی طبقاتی، بیش از پیش با عزمی راسخ به صفوف انترناسیونال سوم، بهعنوان سازمانی که بیانگر انقلاب جهانی پرولتاریاست، میپیوندند.
اتحادیههای کارگری روسیه که دوشادوش حزب کمونیست جهت سرنگونی سرمایهداری در روسیه مبارزه کردند، نمیتوانند خارج از صفوف انترناسیونال سوم باقی بمانند، و بنابراین کنگره سوم اتحادیههای کارگری این تصمیم را میگیرند:
به انترناسیونال سوم کمونیستی بپیوندیم و از اتحادیههای کارگری انقلابی همه کشورها بخواهیم که از الگوی پرولتاریای روسیه که در اتحادیههای کارگری متشکل شده اند، پیروی کنند. (۱۱)
چنین تصمیمی فقط میتوانست توسط پیشرفتهترین جنبش اتحادیههای کارگری اتخاذ شود، جنبشی که به رهبری و هدایت حزب بلشویک(Bolshevik) آزموده شده شود.
اما در میان اتحادیههای کارگری انقلابی کشورهای سرمایهداری، که در آن زمان تازه از دل جنبش اتحادیههای کارگری رفرمیست(reformist) و آنارکو–سندیکالیستی(anarcho-syndicalist) در حال شکلگیری کرده بودند، تصمیم کنگره دوم کمینترن(Comintern) بهعنوان کماهمیت جلوه دادن نقش اتحادیههای کارگری تلقی شد.
آنارکو–سندیکالیستهایی که در آن دوره به ما نزدیک شدند، تحت فشارهای آنارشیستها(anarchists) که تصمیم کمینترن را بهعنوان لغو استقلال سازمانی اتحادیههای کارگری و غیره تفسیر میکردند، با مشکلاتی روبرو شدند. کاملاً آشکار بود که تصمیم حهت پیوستن مستقیم اتحادیههای کارگری به کمینترن، که در اصل درست و مطابق با سنت انترناسیونال اول بود، اما در آنزمان زودهنگام و ممکن بود رشد جنبش اتحادیههای کارگری کشورهای سرمایهداری را به سمت انترناسیونال کمونیستی برای مدتی به تأخیر بیندازد.
وقتی که کنفدراسیون متحد کار فرانسه(the Unitary Confederation of Labour of France) در سال ۱۹۲۲ شرط پیوستن خود به انترناسیونال سرخ اتحادیههای کارگری (R.I.L.U). را منوط به لغو نمایندگی متقابل بین هیئت اجرایی کمینترن و اتحادیه کارگری سرخ کرد، ما، به توصیه لنین، این امتیاز را پذیرفتیم، اما در بیانیه خود تأکید نمودیم که به موضع نقش رهبری کمینترن(Comintern) در رابطه با انترناسیونال سرخ اتحادیههای کارگری پایبندیم.
تجربه نشان داده که بهترست اجرای یک سیاست درست از طریق فراکسیون کمونیستی(Communistfraction) در درون اتحادیهها پیش برده شود، نه از راه نمایندگی رسمی متقابل که در اساسنامهها پیشبینی شده است.
با این حال، سئوال اساسی مطرح شده توسط ساختار و اصول انجمن انترناسیونال کارگران همچنان پابرجا بود: آیا اتحادیههای کارگری انقلابی در آینده باید به انترناسیونال کمونیستی بپیوندند، یا این امر اساسا غیرقابلقبول است؟ تنها یک پاسخ میتواند به این سوال وجود داشته باشد: یک بله قاطع، آنها باید بپیوندند.
ساخت چنین انترناسیونال انقلابی بهمعنای ادغام حزب و اتحادیههای کارگری نیست. یعنی قرار نیست حزب و اتحادیه یکی شوند، بلکه بهمنظور اتحادیهای شدن (unionization) این دو شکل از جنبش کارگری در یک انترناسیونال واحد است. تأکید میکنم: دو شکل و نه همه اشکال جنبش کارگری، زیرا با پیروزی انقلاب اکتبر، تقسیمبندی قدیمی «کلاسیک» جنبش کارگری به سه شکل (حزب، اتحادیههای کارگری و تعاونیها) بهوضوح منسوخ شده است.
«انقلاب پرولتری در روسیه شکل اساسی دیکتاتوری کارگران – شوراها(Soviet) – را ایجاد کرده است. تقسیمبندیهای جدیدی که اکنون در همه جا در حال شکلگیری هستند عبارتند از:
(۱) حزب، (۲) شورا و (۳) اتحادیه صنعتی». (۱۲)
پیروزی انقلاب پرولتری مشکل قدیمی – حزب، اتحادیههای کارگری و طبقه – را از بین نمیبرد، بلکه آن را در موقعیت جدیدی قرار میدهد. در حالی که اتحادیههای کارگری باید «همه پرولتاریا»(لنین) را متحد کنند، حزب در کُل دوره گذار فقط پیشتاز(vanguard)، است، یعنی پیشروترین و آگاهترین بخش اتحادیههای کارگری را در صفوف خود متحد میکند. طرح مسئله ادغام حزب و اتحادیههای کارگری در دوره گذار یعنی طرح مسئله ادغام حزب و طبقه، که بهمعنای ناپدید شدن حزب است، که بدون لغو طبقات و استقرار کمونیسم کامل در سراسر جهان کاملاً غیرقابل تصور است.
همان قطعنامه کنگره دوم کمینترن(Comintern)، قطعنامهای که توسط لنین اصلاح و تکمیل شده است، در این مورد چنین میگوید:
ضرورت یک حزب سیاسی برای پرولتاریا(proletariat) تنها با محو کامل طبقات از بین میرود. در جریان این پیروزی نهایی کمونیسم، اهمیت نسبی سه سازمان اساسی پرولتاریای د وران مدرن (حزب، شوراها و اتحادیههای صنعتی) ممکنست دستخوش تغییراتی شود؛ و بهتدریج یک نوع واحد از سازمان کارگری شکل گیرد. با اینحال، حزب کمونیست تنها زمانی در طبقه کارگر جذب میشود که کمونیسم دیگر هدف مبارزه نباشد، بلکه کُل طبقه کارگر کمونیست شده باشد. (۱۳)
به همین دلیل، مسئله ادغام حزب و اتحادیههای کارگری نباید اکنون مطرح شود، حال آنکه در مرحلهای خاص، مسئله تشکیل یک انترناسیونال واحد مطرح خواهد شد.
انترناسیونال کمونیستی(The Communist International ) به موازات رشد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی(U.S.S.R) و گسترش جنبش کارگری انترناسیونالیستی انقلابی رشد نمود. بههمان نسبت که کمینترن(Comintern) و انترناسیونال سرخ اتحادیههای کارگری(R.I.L.U) بتوانند تودهها را از رفرمیسم جهانی( internationalreformism ) دور نمایند، و به همان نسبت که نیروهای پرولتاریای انترناسیونالیستی به تجمع زیر پرچم کمونیسم ادامه میدهند، ارتباطات بین کمینترن و جنبش اتحادیههای کارگری انقلابی بینالمللی رشد نموده و تقویت خواهد شد. بدینترتیب شرایط جهت وجود یک انترناسیونال انقلابی ایجاد میشود، و در مرحلهای خاص از مبارزه، انترناسیونال سرخ اتحادیههای کارگری( R.I.L.U) میتواند از نظر سازمانی نیز به بخشی از انترناسیونال کمونیستی تبدیل شود.
این چشماندازها صرفاً خیالپردازی نیستند، بلکه مبنتی بر روندهای توسعه سیاست جهانی، اقتصاد جهانی و جنبش کارگری جهانی هستند، که بر اساس باور علمی محکم و تزلزلناپذیر ما به پیروزی نهایی و پایدار مارکسیسم–لنینیسم در سراسر جهان بنا شدهاند.
همه سیاست، استراتژی و تاکتیکهای ما از تز لنین بهعنوان نقطه عزیمت خود سرچشمه میگیرند:
دکترین مارکس قدرتمند است زیرا حقیقت دارد.
منابع:
1. Lenin, Hyndman on Marx, Collected Works (Russian edition) Vol. XV, p. 268.
2. V. Yarotsky, History, Theory and Practice of the Trade Union Movement (Russian edition), Part I. “Nature of Trade Union Movement.” A.U.C.C.T.U. edition, 1925, pp. 31-32.
3. Second Congress of the Comintern, stenographic report (Russian ed.), pp. 368-69. Reprinted as “The Rôle of the Communist Party,” Marston Co., London.
9.Handbuch des Sozialismus, Karl Stegmann & Go., Zurich, 1879, p. 36.
10.Second Congress of the Communist International, Stenographic Report (Russian edition), p. 624.
11.Resolutions and Decisions of the Third All-Russian Trade Union Congress (Russian edition), 1920, p. 47.
12.Resolution on The Role of the Communist Party in the Proletarian Revolution. Stenographic Report of the Second Congress of the Communist International, 1920 edition, p. 42.
13.Resolution on The Rôle of the Communist Party in the Proletarian Revolution, Stenographic Report of the Second Congress of the Communist International, 1920 edition, p. 44.
نقدی بر اعلامیهٔ حزب تودهٔ ایران دربارهٔ تجاوز نظامی امپریالیسم به میهنمان
منبع: کانال تلگرام رییس دانا؛ محسن صیرفی
دوستان گرامی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران،
با توجه به شرایط کنونی میهنمان، به نظرم اعلامیهٔ اخیر حزب دارای ضعف مهمی است که در ادامه به شرح آن میپردازم.
امروز میهن ما در جنگ تحمیلیِ امپریالیستی-صهیونیستی میسوزد. دیگر کشورهای خاورمیانه نیز به دلیل واکنش جمهوری اسلامی در این جنگ گرفتار شدهاند. از این رو، برقراری صلح و دفع تجاوز امپریالیستی باید در اولویت نخست قرار گیرد. متأسفانه اعلامیهٔ حزب به این امر مهم توجه کافی نکرده و از بند نخست تا بندهای پایانی، نه مبارزه برای برقراری صلح و دفع تجاوز امپریالیستی، بلکه مبارزه با جمهوری اسلامی در درجهٔ نخست اهمیت قرار گرفته و تنها در بند آخر است که به اهمیت برقراری صلح اشاره شده است.
در نخستین فراز اعلامیه، از مرگ ولی فقیه توسط صهیونیسم، استقبال شده و در دومین فراز، مرگ ولی فقیه «آغاز تحولاتی مثبت» و «دمیدن سپیدهٔ آزادی و عدالت در کشور» خوانده شده است:
«مرگ ولی فقیه رژیم میتواند آغاز تحولاتی برای گشوده شدن راهی بهسوی حاکم شدن مردم بر سرنوشت و زندگی خودشان و دمیدن سپیدهٔ آزادی و عدالت در کشور باشد.»
این گزاره نه تنها واقعبینانه نیست، بلکه همسویی با امپریالیسم را نشان میدهد. واقعبینانه نیست، زیرا مرگ ولی فقیه نمیتواند موجب حاکم شدن مردم بر سرنوشتشان میشود. در این موضع گیری از ااقدامی امپریالیستی استقبال شده است، بنابراین همسویی با امپریالیستم است. بجز حزب توده ایران، حزب کمونیست کدام کشور جهان از مرگ ولی فقیه ایران استقبال کرده است؟
در ادامه، اعلامیه در بخشی از بند سوم به نقشه شوم امپریالیسم و صهیونیسم برای کشورمان میپردازد:
«در عین حال، میدانیم که امپریالیسم آمریکا و متحدانش در منطقه، بهویژه دولت نژادپرست نتانیاهو و مزدوران ایرانی آنان مانند رضا پهلوی، نقشههای شومی برای نابود کردن کشور و توانمندیهای آن و تبدیل کردن ایران به نیمهمستعمرهٔ آمریکا در منطقه، یا درگیر کردن ایران در جنگهای داخلی قومی-مذهبی طولانی (نمونهٔ لیبی یا سوریه)، برای نابودی کامل حاکمیت ملی و تجزیهٔ ایران در سر دارند.»
پرسش این است: برای میهن ما، نقشهٔ شوم امپریالیسم در اولویت قرار دارد یا مرگ ولی فقیه؟ بیگمان، نقشهٔ شوم امپریالیسم. پس چرا اعلامیهٔ حزب این موضوع را در اولویت قرار نداده است؟ پاسخ روشن است: این رویکرد ریشه در دیدگاه سیاسی حزب دارد که بر اساس آن، تضاد اساسی جامعهٔ ایران تنها تضاد بین مردم و جمهوری اسلامی تلقی میشود. چنانکه در مصوبات کنگرهٔ هفتم حزب آمده است:
«ﺗﻀﺎد ﻋﻤﺪه و تعیین کننده در ﺷﺮاﯾﻂ اﺟﺘﻤﺎعی کنونی اﯾﺮان،ﺗﻀﺎد آشتیناپذیر ﻣﯿﺎن ﻣﺮدم و ﺗﺪاوم حاکمیت ﻣﻄﻠﻖ وﻻﯾﺖ ﻓﻘﯿﻪ و”اﻗﺘﺼﺎد ﺳﯿﺎﺳی“آن اﺳﺖ.»
درصورتیکه جامعه ایران اکنون با دو تضاد بسیار مهم روبرو بوده است: تضاد مردم با جمهوری اسلامی و تضاد مردم با امپریالیسم. توضیح اینکه در برهههایی، مانند زمان خیزش مهسا یا خیزش دی ماه ۱۴۰۴، تضاد مردم با جمهوری اسلامی تضاد عمده و در برهههایی دیگر، مانند زمان جنگ دوازده روزه یا در زمان کنونی که با تجاوز امریالیستی مواجهیم، تضاد مردم با امپریالیسم عمده میشود.
متأسفانه، بیانیههای حزب و سرمقالههای «نامهٔ مردم» تضاد عمده و اساسی ایران را برای همه این برههها زمانی تنها تضاد بین مردم و جمهوری اسلامی تلقی میکنند و به تضاد بین مردم و امپریالیسم اهمیت لازم را نمیدهند. نتیجهٔ این نگاه میشود، آنچه در اعلامیهٔ اخیر حزب آمده است.
خوشبختانه در بند پایانی اعلامیه میخوانیم:
«در شرایطی که بمبارانهای جنایتکارانهٔ آمریکا و اسرائیل ادامه دارد، و در حالی که خلأ رهبری در ساختار جمهوری اسلامی ایجاد شده است، باید با استفاده از همهٔ امکانات و منابع موجود، یکصدا و همدوش و همگام، نخست صلح را به جنگطلبان داخلی و تجاوزگران خارجی تحمیل کرد و سپس شرایط گذار بهسوی ایرانی آزاد و رها از استبداد و بیعدالتی را فراهم آورد.»
ایکاش در تمامی اعلامیه، این نکتهٔ بسیار مهم به کار بسته میشد. امید که در اعلامیههای آینده و سرمقالههای بعدی نشریهٔ «نامهٔ مردم» چنین شود.
محسن صیرفی، هوادار حزب توده ایران، ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
حزب کمونیست عراق تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران را محکوم می کند و همبستگی خود را با مردم ایران تأیید می کند
حزب کمونیست عراق کمپین نظامی جاری آمریکا و اسرائیل علیه خاک ایران را محکوم می کند و آن را تشدید خطرناک، در زمانی که مسیر مذاکره قادر به ارائه گزینه های دیپلماتیک بود که می توانست کشورهای منطقه را از وحشت های سقوط مخرب نجات دهد می داند.
این تجاوز آشکار صرفا نقض امنیت منطقه ای یا نقض آشکار حقوق بین الملل نیست. در اصل، این پروژه حلقه ای جدید در پروژه موسوم به «خاورمیانه نو» است که هدف آن حذف مسئله فلسطین و تحمیل سلطه نظامی، سیاسی و اقتصادی بر کشورهای منطقه، مردم و منابع آن ها از طریق منطق زور است.
حزب کمونیست عراق معتقد است که بی توجهی مداوم بین المللی به جنایات مرتکب شده علیه مردم فلسطین در سال های گذشته، درهای وضعیت فعلی هرج و مرج نظامی را باز کرده است؛ وضعیتی که در حال گسترش است و همه کشورهای منطقه را به مناطق جنگی آشکار تبدیل می کند—امری که ناگزیر به فجایع انسانی و اقتصادی منجر خواهد شد که پیامدهای آن محدود به کوتاه مدت نخواهد بود.
در حالی که حزب کمونیست عراق ما محکومیت صریح این تجاوز را تجدید می کند، همچنین همبستگی اصولی خود را با مردم ایران و حق آن ها برای زندگی در صلح و امنیت و مبارزه مشروع آن ها برای نظام دموکراتیک واقعی که آرزوهایشان برای آزادی، عدالت اجتماعی و زندگی با کرامت و عاری از دخالت خارجی را برآورده کند، تأیید می کند.
در مورد عراق در شرایط کنونی، تأکید می کنیم که حفاظت از حاکمیت، وحدت و امنیت مردم عراق باید در اولویت اصلی مقابله با طرح های ژئوپلیتیکی باشد. دولت مسئولیت دارد که به طور مؤثر برای جلوگیری از استفاده از زمین یا حریم هوایی عراق در هرگونه عملیات نظامی اقدام کند و موضع روشنی در این زمینه در مجامع منطقه ای و بین المللی اتخاذ نماید.
ما همچنین به وضوح تأکید می کنیم که تصمیم گیری درباره جنگ و صلح باید منحصرا در دست نهادهای رسمی قانون اساسی دولت عراق باقی بماند. هیچ حزبی حق ندارد این قدرت حاکمیتی را غصب کند یا کشور را به ماجراهایی با پیامدهای غیرقابل پیش بینی بکشاند.
حزب از همه نیروهای سیاسی و ملی می خواهد که در این لحظه حساس مسئولیت های تاریخی و اخلاقی خود را بر عهده بگیرند و برای تقویت جبهه داخلی، تقویت وحدت ملی و قرار دادن هویت ملی فراگیر بالاتر از ملاحظات جناحی محدود تلاش کنند تا امنیت کشور تضمین شده و از گرفتار شدن آن به درگیری هایی که موجب ویرانی و ویرانی بیشتر عراقی ها می شود، جلوگیری کنند.
تمام نیروهای مردمی، مدنی و ملی باید به فعالیت های مسالمت آمیز خود ادامه دهند تا وحدت ملی عراقی ها را در مواجهه با چالش های ملی و منطقه ای کنونی، از جمله پروژه های بدنام سلطه، تقویت کنند.
بر اساس اصول همبستگی بین المللی و مسئولیت مشترک در حفظ صلح و امنیت بین المللی، حزب کمونیست عراق درخواست فوری از نیروهای دموکراتیک و پیشرو در سراسر جهان — به ویژه احزاب کمونیست و چپ — صادر می کند تا تلاش ها برای آتش بس فوری، بازگشت به مسیر دیپلماتیک و اولویت دادن به راه حل های سیاسی به عنوان تنها راه جلوگیری از ویرانی بیشتر منطقه را تشدید کنند.
دفتر سیاسی حزب کمونیست عراق
حمل پرچمِ صهیوفاشیسم در تجمعات خارج از کشور،سقوط اخلاقی و سیاسی
در تاریخ ایرانیان، ضربالمثلی هست که بیش از هر تحلیل آکادمیکی، گویای پیوستگیِ رفتار حاکمان و نوادگان آنهاست: «از کوزه همان برون تراود که در اوست». این عبارت نه تنها یک توصیف ساده، بلکه یک قاعدهی حاکم بر روانشناسی سیاسیِ خاندانی است که دههها بر مقدرات ایران چنگ انداختند و امروز در سودای بازگشتی دوباره، همان الگوهای رفتاریِ آزموده و شکستخورده را در پیش گرفتهاند. با واکاوی اسناد مکتوب و شفاهیِ بهجا مانده از نزدیکان محمدرضا پهلوی و گزارشهای محرمانهی سفرای غربی، به مخرج مشترکی میرسیم که هویت سیاسی این خاندان را تعریف میکند: ترکیبی از تزلزل در بحران، استبداد در آرامش و وابستگیِ مطلق به بیگانه.
بسیاری از منابع معتبر تاریخی، از خاطرات «ویلیام سالیوان» و «آنتونی پارسونز» گرفته تا یادداشتهای شخصیِ نزدیکترین محرمِ دربار، «اسدالله علم»، بر یک ویژگی بارز شاهِ مخلوع اتفاقنظر دارند: او زمامداری بود که شخصیتش در کشاکش بحرانهای سیاسی، به ناگاه فرو میپاشید. برخلاف تصویری که دستگاه تبلیغاتیِ او از یک «فرماندهی مقتدر» ساخته بود، محمدرضا پهلوی در بزنگاههای سرنوشتساز، عملاً قادر به تصمیمی مستقل نبود. او که همواره گوشبهفرمانِ دیکتههای دیپلماتهای غربی و واسطههای داخلی آنها بود، در اوج فشار، بار مسئولیت را به زمین میگذاشت و راهِ فرار را برمیگزید؛ همانگونه که در مرداد ۱۳۳۲ به بغداد و رم گریخت و در دی ۱۳۵۷، در حالی که کشور تلاطم روزهای انقلاب را تجربه میکرد، با چشمانی گریان صحنه را خالی کرد.
اما همین شخصیتِ متزلزل، در دوران ثباتِ ظاهری و توفیقهای نسبیِ ناشی از درآمدهای سرشار نفتی، به هیولای خودشیفتگی بدل میشد. او در مصاحبههای متعدد با رسانههای خارجی، زبان به نقد فرهنگ غرب میگشود و خود را برتر از مربیان غربیاش میپنداشت، در حالی که در داخل کشور، حتی خیرخواهترین مشاورانش را نیز «آدم» حساب نمیکرد. در یادداشتهای عَلَم، بارها به صحنههایی اشاره شده که شاه با نگاهی تحقیرآمیز، نخبگان کشور را منکوب میکرد و خود را دانای کل میدانست. این پارادوکس، هستهی اصلی حکمرانی او بود.
از سوی دیگر، خوشگذرانیهای مسرفانه و تجملگراییِ بیمارگونهی او در پایتختهای اروپایی، آن هم در شرایطی که بخش اعظمی از مناطق ایران در فقر و بیسوادی نهادینه دستوپا میزدند، گویای گسست عمیق او از واقعیتهای جامعه بود. جشنهای ۲۵۰۰ سالهای که هزینههای افسانهای آن حتی مورد انتقاد مطبوعات غربی قرار گرفت، تنها ویترینی برای ارضای حس برتریجویی شخصی او بود. فساد اخلاقی و علایق خارج از چارچوب خانواده نیز، که اسناد آن از هدایای جواهرات گرانبها به بازیگران خارجی تا افشای شماره تماس شخصیاش در دفترچهی تلفنِ یکی از معروفترین قوادان پاریسی (مادام کلود) در جراید افشا شد، لکه ننگی بود بر پیشانی زمامداری که خود را ادامه سلسله پادشاهی هخامنشیان مینامید. حتی نگاهِ جنسیتی و تحقیرآمیز او به زنان، که در مصاحبهی مشهورش با «مایک والاس» در سال ۱۹۷۵ به وضوح عیان گشت، نشان داد که او حتی برای نزدیکترین همراه زندگیاش (فرح دیبا) نیز لیاقت و توانمندیِ ذهنی برای حکمرانی قائل نیست.
امروز، فرزند او رضا پهلوی، میراثدارِ همین ژنِ تزلزل و خودشیفتگی است. او که در رفاهِ مطلق و در «پرِ قو» رشد یافته و سالهای سکونت در غرب را به مددِ میلیاردها دلار ثروتِ بهسرقترفته از داراییهای ملت ایران گذرانده، زندگیای در حد نجیبزادگانِ (بخوانید مفتخورانِ) غربی دارد. گزارشهای متعددی از جمله گزارش سال ۱۹۷۹ روزنامه «نیویورک تایمز» از ثروت افسانهای این خاندان، گویای آن است که این زندگیِ اشرافی نه حاصلِ دسترنج یا نبوغ شخصی، بلکه میراثِ غارتی سازمانیافته است. رضا پهلوی، به عنوان یک «بیکارهی کممایه»، هیچگاه سوابقِ اجرایی، علمی یا حتی مبارزاتیِ مشخصی نداشته و تمام سرمایهی سیاسیاش، تکیه بر تبارِ پدری است که خود با مهرِ استبداد و فرار شناخته میشود.
تراژدیِ اصلی آنجاست که او امروز مدعیِ «رهبری دوران گذار» شده و با نقاب دموکراسی، سودای بازگشت به تخت شاهی را در سر میپروراند. اما پارادوکسِ مضحکِ این ادعا در شعارِ طرفداران او نهفته است. به قول یکی از فعالان رسانهای، حامیانِ این جریان یا معنای «صندوق رأی» را نمیفهمند یا معنای عبارت «جاوید شاه» را. این چه پادشاهیِ جاودانهای است که قرار است با صندوق رأی بر پایانش حکم داد؟ این تناقض درونی، نشاندهنده آن است که دموکراسیخواهیِ رضا پهلوی، تنها یک «تاکتیک رسانهای» برای جلب نظر افکار عمومی است.
ماهیتِ واقعی این جریان را باید در رفتار هوادارانش جستوجو کرد؛ طرفداران «چماقداری» که هرگونه مخالفت را با رکیکترین توهینها پاسخ میدهند. حمله به چهرههایی نظیر «نرگس محمدی» (برنده جایزه نوبل که در جای خود قابل نقد است) تنها به این دلیل که سلطنتطلب نیست، یا تکفیر و توهین به «گلشیفته فراهانی» به جرم مخالفت با حمله نظامی به ایران، پرده از فاشیسمِ خفته در این جریان برمیدارد. گلشیفته فراهانی که روزی در «نشست جرجتاون» واشینگتن در کنار پهلوی ایستاده بود، امروز به جرمِ یادآوری تجربه تلخ مردم عراق و مخالفت با ویرانیِ وطن، مورد هجمهی همان کسانی قرار میگیرد که ادعای تکثرگرایی و دموکراسی دارند.
رضا پهلوی در حالی در کنفرانسهای خبری مونیخ (۱۴ فوریه ۲۰۲۶) با ریاکاری از «اتحاد» و «حق کاندیداتوریِ همهی ایرانیان» سخن میگوید که ماشینِ تخریبِ او در فضای مجازی، فضای سیاسی را مسموم کرده است. این تضاد میان «رهبرِ شیکپوش» در تریبونهای غربی و «هوادارِ فحاش» در خیابانها و فضای مجازی، دقیقاً بازتولید همان الگوی محمدرضا پهلوی است: در ظاهر متمدن، در باطن تمامیتخواه.
پرواضح است که این قدرتنماییِ رسانهای، قطعهای از یک پازلِ بزرگتر است که در اتاقهای فکر واشینگتن و تلآویو طراحی شده است. رضا پهلوی در این سناریو، چیزی جز یک «عروسک خیمهشببازی» و ابزاری برای سیاست «فشار حداکثری» نیست. پیوندِ شوم او با «بنیامین نتانیاهو»، جنایتکار جنگیِ تحت تعقیبِ بینالمللی، و به اهتزاز درآوردن پرچمِ صهیوفاشیسم در کنار پرچم ایران در تجمعات خارج از کشور، گویای سقوط اخلاقی و سیاسی این جریان است.
در این نمایشِ حقارتبار، بازجویان و شکنجهگران سابقِ ساواک نظیر «پرویز ثابتی» و نوچگانِ «شعبان بیمخها» دوباره به میدان آورده شدهاند تا آبروی نداشتهی کارفرمایانشان را در طبق اخلاص بگذارند. آنها که با شعار «جاوید شاه» برخی جوانان به حق خشمگین ایران را که تحلیل و خاطره دقیقی از دوران پهلوی ندارند، گوشت دم گلوله نیروی سرکوب جمهوری اسلامی کردند، حالا به بهانه کمک از ترامپ و نتانیاهو تقاضای بمبارانِ ایران را دارند و به این طریق میتوان گفت مرزهای خیانت را فرسنگها جابهجا کردهاند.
آنکه به «مامِ میهن» اینچنین خیانت میکند و برای رسیدن به قدرت، ویرانیِ خانهاش را از دشمنان طلب میکند، هیچگاه در قلب ملت ایران جایی نخواهد داشت. این دهنپارگانِ فاشیست که امروز در پایتختهای غربی «هل من مبارز» میطلبند، همانهایی هستند که آرزوی رسیدن به «آب و علف» در پارکابیِ ارتشهای بیگانه را به گور خواهند برد. تاریخ ایران همواره نشان داده است که خائنان به استقلال و تمامیت ارضی، حتی اگر لباسِ شیکِ دموکراسی بر تن کنند، در نهایت به زبالهدانِ تاریخ سپرده خواهند شد.
جاوید ایران برابر، مستقل و آزاد؛ و دستِ هر بیگانه و مزدوری از این خاکِ کهن کوتاه باد!
توفان الکترونیکی شماره۲۳۶نشریه الکترونیکی حزب کارایران – اسفند ماه۱۴۰۴