بیانیهٔ کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دمکرات آذربایجان به مناسبت هشتادمین سالگرد جنبش سترگ و تاریخی ۲۱ آذر
هممیهنان مبارز!
هشتاد سال از خیزش بزرگ ۲۱ آذر میگذرد؛ خیزشی که نه یک رویداد محلی، بلکه نقطهٔ اوج یک قرن مبارزهٔ مردم آذربایجان برای آزادی، عدالت اجتماعی و دموکراسی واقعی در ایران بود. فرقهٔ دمکرات آذربایجان وارث حقیقی انقلاب مشروطیت، ادامهدهندهٔ راه ستارخان و خیابانی، و تجسم ارادهٔ تاریخی خلق آذربایجان برای رهایی از ستم ملی و طبقاتی است. در دههٔ ۱۳۲۰، دولت مرکزگرای فاسد تهران ناتوان از ادارهٔ کشور بود؛ قحطی، ناامنی، اشغال نظامی، تبعیض فرهنگی و چپاول اقتصادی مردم را به ستوه آورده بود. در چنین شرایطی، جنبش ۲۱ آذر پاسخ سازمانیافتهٔ خلق آذربایجان به دههها بیعدالتی، استبداد و تحقیر فرهنگی بود. این جنبش پرچم عدالت، آزادی و خودمختاری دمکراتیک را برافراشت و برای نخستین بار در تاریخ ایران، ادارهٔ مردمی و مترقی را در عمل پیاده کرد.
ـ۱. خاستگاهها و زمینههای جنبش انقلابی ۲۱ آذر ــ پیوند تاریخی با جنبشهای آزادیخواهانه فرقهٔ دمکرات آذربایجان بر شانهٔ نسلهایی ایستاده بود که برای آزادی جنگیدند: مجاهدان مشروطه و فدائیان ستارخان و باقرخان؛ جنبش آزادیخواهانهٔ خیابانی؛ نیروهای چپگرا، مترقی و خلقی آذربایجان. ـ۲۱ آذر ادامهٔ منطقی همان خط رهاییبخش بود. ــ بحران دولت مرکزی و بیاعتباری استبداد شکست دولتهای پیدرپی و فروپاشی اقتدار شاه جوان؛ سلطهٔ سیاسی ـ نظامی آمریکا و انگلیس بر کشور؛ تاختوتاز خانها، ژاندارمها و فئودالهای مرتجع بر زندگی مردم؛ فساد ساختاری و بیتوجهی مطلق به آذربایجان. ــ فقر، قحطی و بیعدالتی اجتماعی قحطی مرگبار ناشی از سوءمدیریت و احتکار؛ عقبماندگی تحمیلی در صنعت و کشاورزی؛ ستم ارباب–رعیتی علیه دهقانان؛ نابسامانیهای شهری و روستایی، حاشیهنشینی و محرومیت. ــ تبعیض فرهنگی و سرکوب زبان مادری سیاست ضدفرهنگی پهلوی برای حذف هویت آذربایجانی؛ ممنوعیت آموزش ترکی، تعطیلی مطبوعات و تغییر نامهای اصیل؛ تلاش سازمانیافته برای محو فرهنگ، زبان و تاریخ یک خلق.
ـ۲. تأسیس فرقهٔ دمکرات و ایجاد حکومت ملی آذربایجان ــ شکلگیری بدیل مترقی در برابر ناتوانی دولت مرکزی در پاسخگویی به مطالبات خلق آذربایجان، فرقهٔ دمکرات با برنامهای روشن، رادیکال و مردمی پا به میدان گذاشت: رسمیت زبان ترکی، اصلاحات ارضی، عدالت اجتماعی، خودمختاری دمکراتیک در چارچوب ایران. ــ سازمانیابی تودهای در کمتر از چند ماه صدها شعبهٔ حزبی؛ دهها هزار عضو از کارگران، دهقانان، زنان، معلمان و روشنفکران؛ شوراهای مردمی، اتحادیههای کارگری و دهقانی؛ مطبوعات آزاد و روزنامهٔ «آذربایجان». فرقهٔ دمکرات حزب پیشرو خلق آذربایجان شد. ــ تأسیس حکومت ملی – ۲۱ آذر ۱۳۲۴ حکومت ملی آذربایجان نخستین تجربهٔ عملی دموکراسی مردمی و عدالت اجتماعی در ایران بود: تشکیل کنگرهٔ ملی، وزارتخانههای کارآمد محلی، دانشگاه تبریز، آموزش به زبان مادری، اصلاحات ارضی، مبارزهٔ قاطع با فساد و فئودالیسم، مشارکت بیسابقهٔ زنان در سیاست.
ـ۳. خیانت، یورش ارتجاع و سرکوب خونین ــ پیمانشکنی دولت مرکزی فرقهٔ دمکرات با دولت قوام مذاکره کرد و خواهان راهحل مسالمتآمیز بود، اما دولت مرکزی، با چراغ سبز انگلیس و آمریکا، توافقها را لگدمال کرد. ــ لشکرکشی ارتجاع و امپریالیسم ارتش وابسته، با حمایت سیاسی ـ لجستیکی واشنگتن و لندن، به آذربایجان یورش برد؛ خانها، فئودالها، ژاندارمها و روحانیت مرتجع در سرکوب همراه شدند؛ هزاران تن شهید، اعدام یا زندانی شدند؛ موج بزرگ آوارگی، مهاجرت اجباری, مصادرهٔ اموال و کتابسوزان در تبریز و شهرهای دیگر شکل گرفت؛ مدارس، انجمنها و رسانههای ترکی تعطیل و نابود شدند. این سرکوب خونین، یکی از سیاهترین صفحات تاریخ معاصر ایران است.
ـ۴. اهمیت تاریخی ۲۱ آذر و میراث پایدار آن نخستین تجربهٔ کارآمد تمرکززدایی و دموکراسی محلی؛ تحقق عدالت اجتماعی و آموزش مترقی؛ الگوی قابل تکرار برای ادارهٔ مدرن و مردمسالار کشور؛ اثبات این حقیقت که تمرکزگرایی سدّ اصلی توسعه، عدالت و همبستگی ملی است. مطالبات ۲۱ آذر هنوز زنده، مشروع و ضروریاند.
ـ۵. شرایط امروز استانهای آذربایجان ــ بحرانها و تبعیض ادامهدار تمرکز مطلق قدرت در تهران؛ نگاه امنیتی به فرهنگ و زبان آذربایجانی؛ رکود صنعتی، نابودی کشاورزی، بحران آب و محیط زیست؛ گسترش حاشیهنشینی و نابسامانی شدید شهرها و روستاها؛ فرار مغزها و مهاجرت جوانان. ــ ظرفیتهای بزرگ اما بلااستفاده موقعیت راهبردی مرزی؛ نیروی انسانی تحصیلکرده؛ کشاورزی و صنایع مادر؛ فرهنگ پویا و جامعهٔ مدنی پرتوان.
ـ۶. برنامهٔ عملی فرقهٔ دمکرات آذربایجان ــ اصول بنیادین سیاسی دفاع از تمامیت ارضی؛ تمرکززدایی واقعی؛ عدالت اجتماعی؛ احیای محیط زیست؛ حقوق فرهنگی و زبانی خلق آذربایجان. ــ اقدامات فوری آغاز گفتوگوی ساختاری میان دولت و نمایندگان واقعی مردم؛ بودجهٔ اضطراری برای مهار فقر و بیکاری؛ آموزش عمومی زبان مادری؛ مداخلهٔ فوری برای احیای دریاچهٔ ارومیه. ــ برنامهٔ میانمدت تمرکززدایی قضایی و اداری؛ نوسازی صنایع، اصلاح کشاورزی و گسترش تجارت مرزی؛ تقویت رسانهها، هویت فرهنگی و نهادهای مدنی. ــ اهداف بلندمدت ایجاد صندوق توسعهٔ منطقهای؛ تحول بنیادین در آموزش و دانشگاهها؛ توسعهٔ پایدار، گردشگری و اقتصاد سبز؛ تضمین حقوق کامل زبانی و عدالت اجتماعی پایدار.
سخن پایانی
جنبش ۲۱ آذر، جنبش رهاییبخش خلق آذربایجان و فرقهٔ دمکرات، فرزند آگاه تاریخ و دشمن سازشناپذیر استبداد، ارتجاع و امپریالیسم بود. این جنبش نه جداییطلبانه، بلکه کوششی برای ساختن ایرانی دموکراتیک، عادلانه و چندفرهنگی بود. اگرچه با سرکوب خونین متوقف شد، اما تاریخ ثابت کرده است که ایدهها را نمیتوان کشت. امروز، هشتاد سال پس از ۲۱ آذر، همان خواستهها — خودمختاری دمکراتیک، زبان مادری، عدالت اجتماعی و توسعهٔ متوازن — هنوز شرط بنیادین رهایی و پیشرفت آذربایجان و سراسر ایران است. گرامی باد خاطرهٔ تابناک شهدای فرقهٔ دمکرات آذربایجان و دیگر مبارزان کشور برقرار باد پیوند احزاب و سازمانهای سیاسی رهایبخش و آزادیخواه کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دمکرات آذربایجان آذر ۱۴۰۴
هوا ـ آب … و پایان زندگی
توجه…توجه… توجه
جبهۀ مردم برای نجات ایران ـ خط سوم نه ملا نه آمریکا
اعلامیه شمارۀ 142
28 نوامبر 2025= 7 آذر 1404
فرح نوتاش
وقتی کودکی متولد می شود، اولین دغدغۀ یاری دهندگان به مادر و نوزاد، تنفس نوزاد با آغاز گریه اوست.
هوا مهمترین و اولین نیاز انسان است. و بدون هوا، انسان فقط دقایقی می تواند زنده بماند.
هوای آلودۀ ایران ، وقتل عام صامت مردم ایران، زیر این هوای مسموم، از سوزاندان هر مایع غیر استاندارد توسط رژیم برای انواع مصارف، کمتر مورد توجه احزاب سیاسی قرار گرفته است.
ملا سوزاندن مواد غیر استاندارد را متوقف نمی کند . ولی مدارس را تعطیل می کند. آنان حیا نمی کنند . و به وقاحت خود ادامه می دهند. آنان از زندگی ملت برای ماندگاری خود خرج می کنند . آمار وحشتناک انواع قتل عام های رژیم ملا ، توسط تحمیل انواع بیماری های ریوی و انواع سرطان ها، به دلیل آلودگی هوا، هزاران بار بالاتر از قتل عام ها در زندان هاست.
به ما بگویید ، کدام یک از این دولت های هم پیمان ، به درخواست رژیم ملا ، برای خاموش کردن آتش در جنگل های شمال ایران کمک کردند؟!
بطور کلی ، چرا ما باید دچار بیماری عقدۀ حقارت ملی بوده و با رأی به قتل عام مردم ایران ، نگران منطق و جهان باشیم؟!
کسانی که خود از فضای آلوده بدور هستند ، چرا کمی خود را بجای آن مردم مظلومی که باید گاز سیاه را بجای هوا تنفس کنند و خفه شوند، نمی گذارید؟
آب و شبکۀ پوسیدۀ لوله کشی در ایران
فقط باید کودن و بی وجدان بود ، که این اصلی ترین شاهرگ زندگی را، که توسط رژیم به نابوده کشیده شده، ندید، و باز در حمایت از این رژیم فاسد، به بهانۀ چند قطبی شدن جهان، حمایت کرد. و با اغماض بر قتل عام مردم توسط ملا ، با تحمیل انواع بیماری های ریوی و سرطان ها، باز با عنوان دروغِ ضد امپریالیست، به ملای وابسطه به انگلیس، کمک کرد.
البته اکثر مردان، به دلیل اجازه چند همسر گزینی و صیغه های بی پایان، مشکلی با این رژیم سراسر فاسد ندارند!!
فاجعه ملی تخلیه تهران ! راه حل مسعود پزشکیان ، رئیس جمهور رژیم ملا ، برای فائق آمدن بر فساد و آب دزدی و تخریب شبکه آبرسانی ایران توسط رژیم ملا ، دست کشیدن مردم از دارو ندار خود و به صورت فقیر بی چیز و بی شغل ، به ترک شهر و خانه و کار و خود است!
نهایت وقاحت ، بی فکری و خرج کردن از زندگی مردم را بنگرید!
در خشکیدگی تمام سطوح آب در ایران و نباریدن باران، تنها تغییرات جوی را مقصر دانستن، زیر بال ملا را گرفتن است.
این رژیم فاسد و وابسته به انگلیس، هرگز به فکر مردم ایران نبوده است. الان هم بمب اتم و کلا انرژی هسته ای را، برای نجات رژیم خود می خواهد. و سید علی، از جان و مال مردم ایران برای بقای رژیم انگل پرور منحوس ملا ، دارد مایه می گذارد.
باید این رژیم بجای پا فشاری برای اتم،
برای هوای تنفس مردم فکری بکند. باید پول هایی را که از ایران خارج می کند ، به فکر تجدید شبکه آب مردم ایران کند. ایجاد شبکه نوین آب ، بجای آن شبکه پوسیده.
با خطر نابودی زندگی در ایران، و نیاز به اقدام سریع برای این دو گام حیاتی، هوا و آب، در ایران،
از تمام احزاب و سازمان های ایران، که دارای وجدانی پاک و انسانی هستند، انتظار می رود ، که همین امروز بر سر میز وحدت بنشینند. ما نیاز به یک جبهۀ جایگزین رژیم ملا هستیم.
رژیم ملا، بطور کلی در نیم قرن اخیر که مثل انگل به ایران چسبیده است ، شعور، استقلال و توانمندی درک این فاجعه را ندارد. و با گشاده دستی از زندگی مردم مظلوم ایران خرج می کند.
زنان محترم ایران، برای نجات زندگی در ایران ، برای بدست گیری حاکمیت ایران، متشکل به صحنه بیائید .
رژیم ملا باید برود.
رژیم آینده نمی تواند و نباید، وابسطه به هیچ نیروی خارجی باشد.
استقلال نشانۀ بلوغ و شخصیت است.
www.farah-notash.com/womens-power
www.farah-notash.com
Women’s Power
اپوزیسیون واحد
ما همگی… از شیفته گان عدالت بودیم
امانمان می برید … هر تبعیض
و وقوع هر ظلمی…
تیغی بود… که شیار می انداخت و
خون می کرد
صفحۀ صیقل دلهامان را
اما…
این ما نبودیم… که انتخاب می کردیم
کدامین روز و کجا
کدامین عنصرره یافته…
در مسیر و راه
از کدامین حزب… یا سازمان
خواهد گرفت دست مان
و رهنمون خواهد شد ما را
به سوی شاهراه برابری …
کمتر کسی را دیده ام
که مستقل و جستجو گر
خود باشد … یابندۀ راه
اکثر جوانان … جذب عاطفی بوده
و عاطفی ماندند
من… هیچ چیز تازه ای…
ندارم برای گفتن …بجز
نبض عشق و زندگی
که می تپد در من…
و بی خستگی… مرا
از فراسوی تمامی رنج ها و آه های بیشمار …
به راه تغییر و
زیر و رویی کشانده است
نه یک … یا دو نفر
یا یک گروه… یا که جمع
تمام فرصت طلبان شهر از من …
روی می گرداندند
چون کارم…
نقش تصویر قاتلان فلسطینیان …
صهیونیست های بی وجدان
بر دیوارهای شهر شده بود
همه می دانستند…
آنچه را که فریاد می کنم…
عینِ حقیقت است
لیک … با چرخاندن سر… و تلاش
در گم راهی جوانان تازه به راه
در دالان های پر سفسطه…
زیر پرچم های صورتی بجای سرخ
تلاشی می کردند
فرصت ها را ندهند از دست
گویی…در جنگلی بزرگ
با همه… اما تنها
لیک نیاز حیاتی برای تغییر
درد تنهایی را… از من دور
و روستن در نور…
در وادی عشق و کمال
مرا… سرشار از خوشبختی می کرد
یخ های آن دوران… هنوز آب نشده
لیک… نگاه های طلبکارانه
و غضب آلوده
کم کم … به نگاه های گریزان…
و شرم آلوده
بدل شده اند
محک همواره …
فلسطین بوده و هست
علیه استعمار…
علیه اشغال و خشونت و کشتار
این اولین رکن اتحاد بوده و خواهد بود
چرا؟
چون ایران نیز همواره بوده و هست
تحت سلطۀ استعمار
لازمۀ هر عشق بزرگ
خلوص بی خدشه… و بی تزلزل و عصیان
لازمۀ هر عشق بزرگ
عزم به … به ایجاد حرکت
و عزم به زیر و رویی و تغییر
و دوری در ماندن…
در دایرۀ بی فرجام نظر
تکرار حرف های گذشته …
نه تلاشی ست… برای تغییر
میخ شدن در یک جا …فرمان ایست
و تکرار واژه های کهنه…
و پوسیدن است… در پیله خود
و چه دردناک است…
عبور از سال های زندگی… بی تغییر
سهم ما از تغییر
دارد در ایستایی… می سوزد
بزرگترین عشق انسان …
عشق اجتماعی اوست
که آتش اش… از سینه ای
به سینۀ دیگر… زبانه می کشد
می گیرد و می خیزاند
و مشعلی می گردد …
پرتو افشان مسیر رهراوان
هر نسل … سرود عشق خود را
با واژه ها… و آهنگ ویژۀ خود …
با شور عاشقانه می خواند
نباید که از عشق گریخت
و نباید در را بست … بروی عشق
تکرار مدام نواهای گذشته
زیستن در نفرت تاریخی
بجای گشودن راه امروز و فردا
بس خسته کننده … و ملال آور
و غفلت از تحولات
و نیافتن راهی ست…
برای نجات انسان هایی که دارند
می میرند …
در مصیبت های کلان ملا
از آب و هوا…
تا نان و مسکن و دارو… و…
و حراست…
از حصار گروه های تنگ خودی
فضا را… با بوی کپک می آلاید
و تنها اثرش …
فوران دق است… با مصیبت بزرگی
به نام سلطۀ ملا
عشق … در کلام تازه
با رنگ و ملودی های نوین
می روید و جان می گیرد
و پراکندگی در نهایت
تحمیل انفعال است و… فلج
و دادن سلطنت ابدی به ملایان استعمار
ما زنان طبقۀ کارگر …
اگر صد سال هم در جوامع مصرفی …
زندگی کنیم
باز … از حیف و میل بی زاریم
ساختن چیزی از هیچ
در جان ما… رخنه کرده است
برای ما … نگاه به گذشته ها
فقط … بار رنج دارد و بس
از این رو… کار ما آینده نگریست
ما برای ساختن اسکلتی محکمتر
هرگز از تخریب… نمی ترسیم
و استواری و قدرت ما …
از نگاه امید مان است… به آینده
هر دسته و حزب و هر گروه
عده ای را … به دور خود بی حاصل
جمع و منفعل کرده
و با انفعال و فلج افراد گروه
مانع اتحاد و هر تغییر است
ما زنان طبقۀ کارگر
از این درجا زدن ها…
سخت به جان آمده ایم
و این انفعال را… با تمامی قدرت…
مردود می دانیم
ما برای… یک لقمۀ نان
برای کودکانمان بی امروز …
و در عدم اتحاد شما آقایان … بی فردا
در ایران ویران … به دست ملا
در هر گام
مرگ را تجربه می کنیم…
در عرصۀ بیکاری… و بی نانی
خرد گشته … حرمت انسانی امان
همین دیروز بود که …
پسر دوم هشت سالۀ من… می پرسید
مادر… تا به کی …
بچه های دیگر … به مدرسه بروند
و ما… همچنان در کار خیابانی ؟
در دوران حقیری…
که خباثت می بارد از رژیم ملا…
بر درو دیوار همه جا
چند قرن دیگر… باید انتظار کشید؟
تا یک اپوزیسیون واحد… ایجاد شود؟
دیروز … ما همه پراکنده
لیک امروز … نقش انقلابی ما
در ایجاد یک اپوزیسیون واحد …
خلاصه می گردد
در شرایط حاضر
ما فقط گام به گام…
قادر به اهراز اهداف انسان ساز
می توانیم بشویم
ما فرزندان عرصۀ کار…
معتقدیم به همدلی و یکرنگی …
درمسیر کار و مبارزات مشترکیم
یا ما … در یک اپوزیسیون واحد
و پیروز و… اهراز رهبری
یا حامیان سرمایه … و نوکران استعمار
با تشکل خود… بر ما
با سلطۀ دوباره و صد بارۀ اجنبی
بها دادن به ملا
به عنوان …نیروی ضد امپریالیست
اجازه دادن به اوست
برای خوردن مغزکودکان و جوانان
غارت و قتل و کشتار
و اشاعۀ فساد انگلی… در خاور میانه
و کل کشورهای جنوب
با نان کودکان کار و خیابانی
و ایران ویران بی امروز و آینده
فرح نوتاش
وین 12 .4. 2017
کتاب شعر 9
www.farah-notash.com
مارکس و اتحادیههای کارگری(۷)
نوشته: ا. لازوفسکی
برگردان: آمادور نویدی
مارکس و مبارزه جهت خواستههای جزئی طبقه کارگر
آیا مبارزه جهت ساعاتکاری کمتر، دستمزدهای بالاتر و غیره معنایی دارد؟ این پرسش ایدئولوژیک و سیاسی، دهها سال در مرکز مبارزه علمی و سیاسی مارکس قرار داشت. امروزه، طرح این مسئله برای ما بسیار عجیب و حتی بیارزش به نظر میرسد، اما دلیل اهمیتش در اینستکه که مارکس، وظایف علمی و سیاسی عظیمی را در این راستا انجام داد. دیدیم که مارکس علیه پرودون(Proudhon)، لاسال(Lassalle) و وستون(Weston)، یعنی علیه برجستهترین نمایندگان سوسیالیسم خرده بورژوازی فرانسوی، آلمانی و انگلیسی، در مورد سودمندی اتحادیههای کارگری و اعتصابات، در باره چیستی دستمزدها، قیمت و سود و غیره مبارزه نمود. پرودون، لاسال و وستون نظریههای خود را از اقتصاددانان بورژوای انگلیس گرفتند، کسانیکه به نام علم و خدا «ثابت» نمودند که مبارزه اتحادیههای کارگری جهت بهبود شرایط کارگران در بهترین حالت بیهوده است، چه رسد به این واقعیت که این مبارزه، قوانین الهی و انسانی را نقض میکند.
مارکس در نخستین جلد سرمایه(Capital)، مجموعهای غنی از استدلالهای ضدکارگری را گردآوری نمود که با اصطلاحات علمی پُرزرقوبرق و توخالی آدام اسمیت(AdamSmith)، جان استوارت میل(John Stuart Mill)، مککالوچ(McCulloch)، یور(Ure)، باستیا(Bastiat)، سو(Sue)، جیمز(James)، استرلینگ(Stirling)، کرنز (Cairnes)، واکر(Walker) و غیره تزئین و مطرح شده بود. جهت نشان دادن میزان نفوذ این استدلات «علمی» در روحیه کارفرمایان، اجازه دهید چند نمونه از نقل قولها در اینجا ذکر کنیم:
از طریق چانهزنی بازار، همه سرمایه(capital)، بهصورت عادلانه، بین همه کارگران تقسیم خواهد شد. از این رو، بیهوده است که فرض کنیم تلاش سرمایهداران(capitalists) جهت ارزان کردن نیرویکار میتواند کوچکترین تأثیری بر قیمت میانگین آنبگذارد. مککالوچ (McCulloch).
قرار بر این است که بدون قید و شرط، در هر لحظه معین، مبلغی از ثروت به پرداخت دستمزد نیروی کار اختصاص داده شود. البته که این مبلغ، ثابت تلقی نمیشود، زیرا با پسانداز و با پیشرفت جامعه افزایش مییابد؛ اما استدلال بر این است که در هر لحظه معین، مبلغی از پیش تعیینشده درنظر گرفته میشود. فرض بر این است که طبقه مزدبگیر احتمالا نمیتواند بیش از این مبلغ را بین خود تقسیم کند؛ آنها نمیتوانند آن مبلغ و کمتراز آنرا نیز دریافت کنند. بنابراین، زمانیکه که مبلغ قابل تقسیم، ثابت باشد، دستمزد هر کارگر فقط به تعداد شرکتکنندگان بستگی دارد. (جان استوارت میل(JohnStuartMill).
آنچه در هر کشوری جهت نیروی کار پرداخت میشود، بخش مشخصی از سرمایه(capital) انباشتهشدهی واقعی است که نه با مداخلهی آگاهانهی دولت، نه با نفوذ افکار عمومی و نه با اتحاد بین خود کارگران، قابل افزایش نیست. همچنین در هر کشوری تعداد مشخصی کارگر وجود دارد و این تعداد را نه با اقدام پیشنهادی دولت، نه با افکار عمومی و نه با اتحاد بین خودشان نمیتوان کاهش داد. اکنون باید همین بخش واقعا موجود سرمایه(capital) را میان همه این کارگران تقسیم نمود. پری(Perry).
اگر اتحادیهای موفق شود رقابت را از بین ببرد و به طور غیرطبیعی دستمزدها را افزایش و سود را با حرفهای خاص کاهش دهد، جهت بازگرداندن تعادل طبیعی منجر به واکنشی دوگانه خواهد شد. افزایش جمعیت به عرضه نیروی کار میافزاید، در حالی که کاهش صندوق دستمزد، تقاضا جهت آن را کاهش میدهد. اقدام مشترک این دو اصل، دیر یا زود، بر قدرت هر سازمان خودسرانهای غلبه خواهد کرد و سود و دستمزد را به سطح طبیعی خود بازمیگرداند. استرلینگ(Stirling).
اتحادیههای کارگری باید بیهوده خود را در برابر این موانع به چالش بکشند. هیچ ترکیبی، هر چقدر هم غیرمعمول، نمیتواند آنها را بشکند یا از آنها اجتناب نماید؛ زیرا آنها موانعی هستند که خود طبیعت ایجاد کرده است. کیمز (Caimes).
اتحادیههای کارگری با این معضل روبرو بودند: چه در هدف فوری خود شکست بخورند و چه موفق شوند – در هر صورت، نتیجه به زیان کارگران خواهد بود. اگر در مطالبه دستمزد بالاتر از کارفرما شکست بخورند، تمام تلاشهای سازمانی، هزینههای مالی و اتلاف انرژی بیهوده خواهد بود؛ … در حالی که اگر موقتاً به موفقیت ظاهری دست یابند، نتیجه نهایی حتی بدتر خواهد بود.
قوانین طبیعی نقض شده، اقتدار خود را از طریق واکنش قریب الوقوع باز خواهند یافت. انسان فانی مغرور، که جرئت نماید اراده شخصی خود را در مقابل خواست الهی قرار دهد، ناگزیر باید مجازات شود؛ رفاه موقت وی از بین میرود و باید با رنج طولانی، هزینه موفقیت زودگذرش را بپردازد. جیمز استرلینگ(JamesStirling.)(۱).
در واقع، و بهطور خلاصه، ماهیت همه کشفیات این اساتید به نتایج زیر منجر میشود: «اتحادیههای کارگری و اعتصابات برای طبقه کارگر مزدبگیر هیچ سودی ندارد.» واکر(Walker).
«علم چیزی بهنام سود کارفرمایان را نمیشناسد.» شولتسه فون دلیچ(Schultze von Delitsch).
امروزه، همه این استدلالهای باصطلاح علمی برای ما، بهسادگی خنده آورست؛ با این حال، حامیان آنها از پروفسورهای علم اقتصاد آن دوره بودند و نفوذشان چنان زیاد بود که حتی در مباحثات سازماندهی شده توسط شورای عمومی انجمن انترناسیونالیستی کارگران نیز ابراز میشدند. مارکس بهطور خلاصه، معنای سیاسی این مباحثات علمی را در سخنرانی خود علیه وستون(Weston) بیان نمود: بنابراین، اگر کارگران احمقانه عمل کنند و بر افزایش موقت دستمزدها تأکید نمایند، سرمایهداران(capitalist) هم با کاهش موقت دستمزدها بههمان اندازه احمقانه عمل میکنند.(۲)
خطر این تئوریسینها را مارکس برای چنبش کارگری درک نمود و درنتیجه باتمام قدرتاندیشه و شور و شوق انقلابیش به اقتصاددانهای بورژوا و حامیان سوسیالیستی آنها حمله نمود. نخستین جلد سرمایه(Capital)، ضربه محکمی به اعتبار بورژوازی وارد ساخت. مارکس نادرستی تئوری صندوق دستمزد را ثابت نمود؛ وی معمای ارزش اضافی، و انباشت اولیه را کشف کرد، و با کاربرد دادههای وسیع و انکارنشدنی اثبات نمود که دستمزدها چهگونه تعئین میشوند، و چهگونه ارزش و ارزش اضافی ساخته میشوند، تفاوت بین کار(labour) و نیرویکار (labourpower) و غیره چست. بر سر این سئوال مشاجره ای تئوریک درگرفت که کارگر چه چیزی میفروشد– کارش یا نیروی کارش را – و تفاوت بین کار و نیرویکار چیست. مارکس نوشت: «کار جوهر و معیار ذاتی ارزش است، ولی خودش هیچ ارزشی ندارد». (۳)
مارکس برمبنای این تعریف، معمای دستمزدها و ارزش اضافی را آشکار نمود. «این موضوع، سنگبنای کُل سیستم اقتصادی کارل مارکس است»(لنین). مارکس نوشت: «اگرچه که مدت زمان زیادی طول کشید تا تاریخ به عمق معمای دستمزدها پیببرد، ولی در مقابل، هیچ چیزی آسانتر از درک ضرورت و علت وجود این پدیده نیست»(۴)
باید اضافه کنیم که حتی پس از کشف این معما، مبارزه پیرامون این مسئله هرگز برای لحظه ای متوقف نشد، زیراکه براساس تعریف مارکس، «ارزش اضافی، هدف مستقیم و انگیزه مشخص تولید سرمایهداری(capitalist) است»،زیراکه به منافع طبقاتی میپردازد و همانگونه که یک ضربالمثل قدیمی گفته:«اگر قواعد هندسی بر منافع سرمایهدارها تأثیر میگذاشت، مطمئنا آنها این قواعد را نیز انکار میکردند»(لنین).
اینکه تا جه حد معمای ارزش اضافی منجر به مباحثات شده است را میتوان از این واقعیت دریافت که از میان همه پروفسورهای نخنما، کسی نبود که با مارکس مخالفت نکرده باشد، و درعینحال، برخی آگاهانه و برخی دیگر ناآگاهانه به بیراهه رفتند. سیدنی و بئاتریس وب (SydneyandBeatriceWebb) ازجمله محققانی هستند که ناخودآگاه به بیراهه رفتند. آنها مدعی بودند که مارکس و لاسال(Lassalle) خواهان حق کامل محصول کار بودند. چنین تحریفی از ایده مارکس، منجر به خشم مترجم روسی شد، و وی پاورقی نوشت: «نویسندگان در برداشتشان از مارکس دچار خطا شده اند، زیرا که وی قاطعانه مخالف دکترین حق کارگر برکُل محصول کارش بود. به نقدبرنامهگوتا(Critique of Gotha Programme) مراجعه نمائید(۵).
لنین این یادداشت فروتنانه را در سال ۱۸۹۸ نوشت و با همراهی ن. کروپسکایا (N. Krupskaya)، این اثر دو جلدی وب(Webbs) را در روستای شوشینسک(Shushinsk)، ناحیه مینوسینسکی(Minussinsky) سیبری (Siberia)، ترجمه کرد.
مارکس میدانست که با برافراشتن پرچم شورش علیه علم اقتصاد بورژوایی، با مسائل جدی روبهرو میشود: یعنی، آیا طبقه کارگر از نظر تئوری و درنتیجه از نظر سیاسی، همچنین ازنظر اقتصاد سیاسی و سیاستهای بورژوازی پیروی خواهد کرد، یااینکه سلاح تئوریک خود را جهت مبارزه علیه ایدئولوژی و سیاست طبقه سرمایهدار(capitalist) خواهد ساخت؟
همانگونه که مشاهده میکنیم، موضوع تئوری انتزاعی به یک موضوع عملی جدی تبدیل شد: آیا ایجاد اتحادیههای کارگری ضروریست، آیا ارزش دارد جهت کاهش ساعاتکار مبارزه کرد، و تدوین و تصویب قوانین کارخانه برای طبقه کارگر چه ارزشی دارد؟ – در یک کلام، بدین ترتیب،امر اهمیت خواستههای جزئی جهت مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا مطرح شد.
علاوه بر تئوری، تجارب کسبشده در مبارزات تودهها پاسخ این سئوالات را داد. از آنروست که مارکس در کتاب سرمایه(Capital) همیشه به تجارب زنده کسبشده این مبارزات اشاره کرد، و نوشت:
کارگران کارخانههای انگلیس نه تنها قهرمانان انگلیس، بلکه به طور کلی، قهرمانان طبقه کارگر مدرن بودند، زیرا که تئوریسینهای آنها نخستین کسانی بودند که به تئوری سرمایه(Capital) اعلان جنگ دادند.(۶)
کارگران پیشرفتهترین کشورهای کاپیتالیستی آن دوره، با مبارزه سرسختانه خود، همه استدلات پروفسورهای بورژوازی را درهمشکستند. مارکس با تکیه بر تجربه و تئوری انقلابی، همه حامیان (capital) را از فراز فرماندهی علم اقتصاد بیرون راند.
اتحادیههای کارگری طبقاتی باید نقطه آغازین سیاست خود را جهت مبارزه برای کاهش ساعاتکار روزانه، افزایش دستمزدها، دفاع از زنان و کودکان کارگر، وضع قوانین گسترده در کارخانهها و غیره قرار دهد. با این حال، جهت توسعه مبارزه برای این خواستههای جزئی، باید نقش و اهمیت آنها را در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا درک نمود. بررسی عللی که منجر به وضع قوانین اجتماعی شد، ضروریست. مارکس از این حیث پدیدهای شگفتانگیز را نشان میدهد. وی تعداد زیادی از گزارشهای بازرسان کارخانجات انگلیسی و همه قوانین ضدکارگری انگلیس، و فرانسه را تجزیه و تحلیل نمود؛ و مسئله ۸ ساعتکار روزانه را مفصلا مطرح نمود؛ و در برخورد ما نسبت به قوانین کارخانه و غیره، اصولی را تدوین نمود.
کافیست که جلد اول سرمایه(Capital)، کتاب اصلی مارکس را مطالعه کنیم تا درک کنیم که وی به مسئله خرید و فروش نیروی کار( labourpower)، ارزش نیروی کار( labourpower)، میزان و اشکال استثمار نیروی کارگر(labourpower) – فضای زیادی را به همه اینها اختصاص داده است. اما مارکس فقط بخش بزرگی از جلد اولسرمایه(Capital) را به مبارزه تئوریک علیه اقتصاددانهای بورژوازی محدود نکرد، بلکه در همین جلد از سرمایه(Capital)، به این پرسش که کارگران باید نسبت به مبارزه جهت خواستههای جزئی خود چه برخوردی داشته باشند، پاسخی سیاسی ارائه داد. و در پاسخ به این سئوال که دلایل و منابع قوانین کارخانه چیست، مارکس اظهار نمود: میبینیم که پارلمان انگلیس، برخلاف میل خود، و پس از آنکه ۵۰۰ سال با خودخواهی بیشرمانه، فقط یک موضع اتحادیه کارگری دائمی سرمایهداران(capitalists) علیه کارگران را حفظ نموده بود، تحت فشار تودهها، از قوانین علیه اعتصابات و از اتحادیههای کارگری علیه کارگران دست کشید.(۷)
مارکس نهفقط حرص و طمع سرمایهداری(capitalist) جهت استثمار کارگران، بلکه آنان را بهعلت ممنوعیت تشکل، اعتصابات و غیره افشا نمود. وی از همان نخستین روزهای حضورش در صحنه سیاسی، جهت حق آزادی اتحادیهها، اعتصابات و غیره مبارزه کرد. از فعالیتهای ادبی– سیاسی، و از طریق همه رسالهها، سخنرانیها و آثارش، حتی پیش از تشکیل انجمن انترناسیونالیستی کارگران و قبل از انتشار جلد اول سرمایه(Capital) میتوان به این امر پی بُرد. سخنرانیافتتاحیه انجمن انترناسیونالیستی کارگران که توسط مارکس آماده شده بود، با کلمات زیر شروع میشود:
رفقای کارگر،
این یک واقعیت معتبر است که فقر و تهیدستی تودههای کارگر از سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۶۴، کاهش نیافته است.(۸)
متعاقبا، مارکس درباره شرایطشان جهت تصویب قنون کار و اهمیتش مینویسد:
طبقه کارگر انگلیس که با پشتکاری ستودنی، ۳۰ سال مبارزه نمود، با تکمیل شکاف مهم بین مالکان و اربابان پول، موفق به تصویب لایحه ۱۰ ساعت کار شد. فواید عظیم فیزکی، اخلاقی و فکری که از اینطریق بهکارگران کارخانهها تعلق گرفت، و شرح وقایع ۶ ماهه که در گزارشات بازرسان کارخانهها ثبت میشود، اینک از سوی همگان مورد تأئید قرار گرفته است.
اکثر دولتهای قاره اروپا مجبورند که قوانین کارخانه انگلیس را در اشکال کم و بیش تعدیل یافته بپذیرند، و خود پارلمان انگلیس مجبورست هرساله، حوزه عملی قانونش را توسعه دهد… بنابراین، لایحه ۱۰ ساعت کار روزانه نهفقط یک پیروزی عملی بزرگ، بلکه موفقیت یک اصل بود؛ این نحستین باری بود که در روز روشن، اقتصاد سیاسی طبقه متوسط(بخوان بورژوازی)، در برابر اقتصاد سیاسی طبقه کارگر شکست خورد.(۹)
ما مشاهده کردیم که مارکس چهقدر برای مبارزه سرسختانه کارگران جهت ساعاتکاری کمتر و سایر دستآوردهایشان قدردان بود. نه به این خاطر که وی قانونکار را بیش از حد برآورد میکرد، بلکه به این دلیل که مبارزه قاطعانه علیه هرگونه دستکمگرفتن مبارزه تودههای کارگر جهت خواستههای فوریشان را ضروری میدانست. از اینرو، شورای عمومی انجمن انترناسیونال کارگران، به پیشنهاد مارکس، دستورکار زیر را جهت کنگره ژنو در ۲۱ ژوئیه ۱۸۶۵ تنظیم نمود:
(۱) جهت مبارزه بین کار(Labour) و سرمایه (Capital) در کشورهای مختلف، تلاشهایی که با کمک انجمن انجام میگیرد؛
(۲) اتحادیههای کارگری، گذشته، حال و آینده آنها؛
(۳) کار تعاونیها(co–operative)؛
(۴) مالیاتهای مستقیم و غیرمستقیم؛
(۵) کاهش ساعاتکاری؛
(۶) کار زنان و کودکان؛
(۷) تعرض مسکو به اروپا، و بازسازی لهستان مستقل و یکپارچه؛ و
(۸) ارتشهای دائمی، تأثیرشان بر منافع طبقه کارگر را تحکیم نمائیم.
از این دستورکار درمییابیم که خیلی از نکات به مسائل وضعیت اقتصادی طبقه کارگر تخصیص داده شده است. علت چنین برخوردی نسبت به وضعیت طبقه کارگر چیست؟ علتش، همانگونه که انگلس نوشت، اینستکه «وضعیت طبقه کارگر نقطه آغازین همه جنبشهای اجتماعی امروزیست.»
در نشست بعدی شورای عمومی، مارکس به نمایندگی از یک کمیسیون ویژه، به کنگره ژنو توصیه نمود که درباره وضعیت طبقه کارگر، مطابق با محورهای زیر، تحقیق شود:
(۱) در ارتباط با مشاغل؛
(۲) سن و جنسیت شاغلان؛
(۳) شمار شاغلان؛
(۴) نحوه استخدام و دستمزدها؛
(۴الف) وضعیت کارآموزان؛
(۴ب) دستمزدها، ساعتی یا پاره وقت، و اینکه آیا توسط واسطهها پرداخت میشود– آیا بهصورت هفتگی، یا سالانه پرداخت میشود، و میانگین درآمدها؛
(۵) ساعاتکاری: ساعات کار در کارخانهها، ساعات کارخانگی که توسط کارفرمایان کوچک انجام میگیرد، آیا این بیزنس بهصورت شیفت شبانه یا شیفت روزانه انجام میگیرد؛
(۶) زمان صرف غذا و طرز برخورد با کارگران؛
(۷) وضعیت محل کار، شلوغی و تراکم کار، دستگاههای تهویه، فقدان نور خورشید، استفاده از چراغ گازی، پاکیزگی و نظافت، و غیره، ؛
(۸) ماهیت مشاغل و حرفهها؛
۹) تأثیر کار بر وضعیت جسمی کارگران؛
(۱۰) وضعیت اخلاقی، سطح آموزش؛
(۱۱) ویژگی تجارت، آیا فصلی است یا کم و بیش درطول سال پیوسته است، و اینکه محصول عمدتا جهت مصرف داخلی یا خارجیست.
این فهرست کلی که جهت تحقیق، بسیار گسترده بود و نشانگر آنست که مارکس پیگیرانه روی مسئلهی وضعیت طبقه کارگر تمرکز داشت و برخلاف پرودونیستها (Proudhonists) و باکونینیستها(Bakuninists)، به جای شعار و بیانیه دادن، به دنبال واقعیتها بود.
برنامه خواستههای جزئی که توسط مارکس برای کنگره ژنو انجمن انترناسیونال کارگران تدوین شد، از اهمیت ویژهای برخوردارست.این برنامه خواستهها، که با بخش «گذشته، حال و آیندهاتحادیههایکارگری» به پایان میرسد (به فصل «نقشاتحادیههایکارگریدر مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا» مراجعه نمائید)، علاوه بر سئوالات مرتبط به ساختار تشکیلاتی انجمن انترناسیونال کارگران، شامل مسائل زیر هم میشود:
جهت تشکیل انجمنهای کمکهای متقابل؛ تحقیق و بررسی آماری وضعیت طبقه کارگر در همه کشورها که توسط خودکارگران انجام شود؛ لیست مفصلی از مسائل جهت جمعآوری دادههای آماری؛ کاهش ساعاتکار و تعیین ۸ ساعت کار روزانه؛ ممنوعیت کار شبانه برای زنان؛ محدود کردن کار کودکان به دو ساعت، چهار ساعت و شش ساعت برای کودکان و نوجوانان، بسته به سنین مختلف؛ آموزش کودکان شامل آموزش ذهنی، جسمی و فنی، «ترکیب کارتولیدی با دستمزد برای کودکان و نوجوانان با آموزش ذهنی، ورزش بدنی و آموزش فنی»، فصلی اختصاص داده شده است.
در همین گزارش، فصل ویژهای به ایجاد تعاونیها( co-operatives) اختصاص داده شده است. این گزارش تأکید میکند که هدف انجمن انترناسیونال کارگران، مقابله با « توطئههای سرمایهداران(capitalists) است که همواره آمادهاند در صورت اعتصاب یا تعطیلی(lock–out) کارخانه، از کارگران خارجی بهعنوان سلاحی جهت خفه کردن مطالبات عادلانه کارگران بومی استفاده کنند». انجمن انترناسیونال کارگران باید «با ترکیب تلاشهای پراکندهای که هنوز در کشورهای مختلف جهت آزادی طبقه کارگر انجام میگیرد، آنها را متحد، همآهنگ و متشکل نماید، که نهفقط حس همبستگی و برادری را در میان کارگران کشورهای مختلف ترغیب کند، بلکه همچنین با تبدیل این حس به عمل، صفوف کارگران را فشرده نماید تا جهت تشکیل ارتش آزادیبخش متحد شوند.»
اگر این واقعیت را بپذیریم که گزارش همچنین شامل بخش ویژهای در مورد مالیاتهای مستقیم و غیرمستقیم، بخشی در مورد «لزوم از بین بردن نفوذ روسیه در اروپا، ایجاد حق تعیین سرنوشت ملتها و بازسازی لهستان بر مبنای دموکراتیک و اجتماعی»، بخشی در مورد «تأثیر مخرب ارتشهای دائمی» و بالاخره اینکه این گزارش حاوی شعار معروف «کسی که کار نمیکند، نباید غذا بخورد» بود، آنموقع است که میتوانیم تصوری از ماهیت این سند به دست آوریم که در واقع بهعنوان نقطه آغازین تدوین برنامههایی با خواستههای مشخص در تمام کشورهای سرمایهداری(capitalist) عمل نمود.
اما چرا مارکس تنظیم چنین برنامه مفصلی را جهت کنگره ژنو ضروری دانست؟ چرا وی خواستههای اقتصادی پرولتاریا را بهعنوان موضوع اصلی مطرح نمود؟ خودمارکس این امر را در نامهاش به کوگلمان(Kugelmann)، مورخ ۹ اکتبر ۱۸۶۶، بهصورت زیر توضیح داد:
این(برنامه) را من عمدا به آن نکاتی محدود نمودم که پذیرای توافق فوری و اقدام مشترک کارگران است و مستقیما به نیازهای مبارزه طبقاتی و سازماندهی کارگران بهعنوان یک طبقه، نیرو و انگیزه میدهد.(۱۰)
یکبار دیگر مارکس در مقابل ما بهعنوان یک سیاستمدار و مدبر (tactician) ظاهر میشود. هدف مارکس این بود که کارگران را جهت اقدام مشترک متقاعد نماید و بهدرستی پیشنیاز «سازماندهی کارگران در یک طبقه» را در آکسیون جمعی کارگران میدید. در اینجا ما به ویژه تحت تأثیر قوه ابتکار عالی مارکس بهعنوان یک مدبر قرار میگیریم که دقیقاً میدانست در هر لحظه، تحت شرایط دشوار، چه تصمیمی بگیرد تا تودهها را بسیج نماید و آنها را به میدان نبرد رهنمون سازد. احزاب کمونیست و اتحادیههای کارگری انقلابی ما باید بیشتر از این هنر تاکتیکی خارقالعاده کارل مارکس بیاموزند.
محدودیت روزکاری، نخستین شرطیست که بدون آن، همه تلاشهای بیشتر جهت بهبود زندگی کارگران و رهایی از استثمار، شکست میخورد. ما ۸ ساعت را بهعنوان سقف قانونی روزکاری پیشنهاد میکنیم.
شعار خواسته روزکاری ۸ ساعته، که بعدها به شعار کل پرولتاریای انترناسیونالیستی تبدیل شد، در زمانی مطرح شد که در همه کشورهای سرمایهداری(capitalist)، بهجز انگلستان، روزکاری تا ۱۴ ساعت طول میکشید. ما مشاهده میکنیم که نخستین انترناسیونال شعارهایش را بر اساس گرایشات عمومی توسعه جنبش کارگری، و نه فقط مسائل روزمرهٔ آن دوره مطرح می نمود. در اینجا نمیتوانیم از ذکر این نکته خودداری کنیم که در کنگرههای کمینترن (Comintern) و انجمن انترناسیونالیستی اتحادیههای سرخ (the Red International of Labour Unions)، برخی از کمونیستها با این استدلال که روزکاری در برخی کشورها و برخی صنایع در واقع ۹ تا ۱۰ ساعت طول میکشد، با ۷ ساعت کار روزانه مخالفت میکردند.
جهت قوانینی که کوتاه کردن روزکاری و قوانین کارخانه را فراهم میکردند، مارکس اهمیت بسیار زیادی قائل بود و علیه باکونینیستها(Bakuninists) که در مورد پوچی قوانین کارخانه در بولتن فدراسیون ژورا( theJuraFederation) مینوشتند، مبارزه میکرد:
مارکس نوشت: «بنابراین، ایجاد یک روزکاری عادی، حاصل یک جنگ داخلی طولانی کم و بیش پنهان بین طبقه سرمایهدار(capitalist) و طبقه کارگر(workingclass) است … (۱۱)
کارگران جهت «محافظت» از خود در برابر «اهریمن عذابشان» باید عقل خود را بهکار گیرند و بهعنوان یک طبقه، الزاما قانونی را وضع کنند و یک مانع اجتماعی بسیار قدرتمند ایجاد نمایند تا مانع از آن شود که خودکارگران داوطلبانه خود و خانوادههایشان را از طریق قراردادهایی با سرمایه(capital)، به بردگی و مرگ بفروشند.» (۱۲)
این دیدگاه مارکس در مورد قوانین کار(labour)، چقدر از اظهارات مغرورانه (مارکس میتوانست بگوید «متعالی») باکونینیستها(Bakuninists) در مورد پوچی قوانین کار(labour) فاصله دارد!
مبارزه کمونیستها جهت خواستههای جزئی، و همچنین برنامه آنها پس از کسب قدرت سیاسی، برای آنارشیستها بهانهای شد تا مارکس و مارکسیستها را به «کوتهفکری بورژوایی» و دست کشیدن از انقلاب متهم نمایند؛ آنها آگاهانه منتقدان مارکس را با مارکس یکی نشان میدادند و رویزیونیسم(revisionism)را بهجای مارکسیسم جا زدند. آنارشیستها(anarchists)، موضوع دولت را در مرکز توجه قرار دادند و از این زاویه به مارکس و مارکسیسم تهمت و افترا میزدند. بسیار مهم است که در اینمورد به «انتقاد» چیرکیزوف(Cherkezov) آنارشیست، از ده نقطه نظر در مانیفست کمونیست(CommunistManifesto) اشاره نمود که پرولتاریا(طبق گفته مارکس و انگلس) باید متعاقب انقلاب کارگری و بهبمحض تبدیل شدن به طبقه حاکم انجام دهد.
مارکس و انگلس
(۱) سلب مالکیت زمین و اختصاص همه کرایه آن جهت مصارف عموم.
(۴) مصادره اموال همه مهاجران و شورشیان.
(۸) کار اجباری برای همه.
چیرکیزوف
(۱) تمام زمینها به دولت! در ترکیه، زمین متعلق به دولت سلطان است که بخشی از آن را به افراد وفادارش واگذار میکند.
(۴) ننگ قدیمی که تمام مستبدان و ستمگران انجام میدهند.
(۸) مطالبهای شرمآور که از یسوعیان پاراگوئه وام گرفته شده است. (ParaguayanJesuits) (۱۳)
دیگر به اظهارات «انتقادعمیقاً انتقادی» چیرکیزوف نمیپردازم، همانکسی که تلاش میکرد ثابت نماید که مانیفست کمونیست چیزی بیش از یک سرقت ادبی نیست. این افترا جهت اثبات درجه «انقلابیگری» ستارگان آنارشیسم روسیه کافی است، کسانیکه مصادره اموال مهاجران و شورشیان را «ننگ» میدانند. برای اینکه بتوانیم تصویر کاملی داشته باشیم، ضروریست که به این نکته هم توجه شود که همین چیرکیزوف علیه خواستههای جزئی با خشم و هیاهو موضع میگرفت و استدلال میکرد که خواستههایی مانند ۸ ساعت کار روزانه، ممنوعیت پرداخت دستمزد بهصورت کالا، مسئولیت کارفرما در قبال جبران از کارافتادگی کامل یا جزئی کارگران و غیره، همگی « جزو قوانین کار دولت بورژواییاند و هیچ ربط و اشتراکی با سوسیالیسم واقعی ندارند.
این اختلاف در نگرش نسبت به مبارزه جهت خواستههای فوری کارگران، در هردو کار علمی و عملی مارکس و در رویکرد مخالفان پرودونیست (Proudhonist) و باکونینیست(Bakuninist) مارکس بازتاب یافت. مارکس مطالب خود را با بیشترین پشتکار گردآوری میکرد و نتیجهگیریهایش را بر شالوده محکمِ واقعیتها بنا مینهاد. مارکس، نخست وضعیت و واقعیتها را تحلیل میکرد و سپس و نتیجهگیریهایش را براساس واقعیتهای محکم بنا مینهاد. مارکس، قبل از هر چیز، وضعیت و واقعیتها را تجزیه و تحلیل مینمود و فقط پس از آن نتیجهگیریهای خود را استخراج مینمود – ویژگی که برای تئوریسینهای آنارکو–سندیکالیست(Anarcho–Syndicalist ) کاملاً ناشناخته بود.
اهمیت زیادی که مارکس جهت شناخت دقیق شرایط زندگی و کار طبقه کارگر قائل بود را میتوان بهخوبی از جزئیات پرسشنامه مفصلی دریافت که در سال ۱۸۸۰ برای کارگران تهیه نمود که در مقدمهاش در روزنامه نقد سوسیالیستی(La Revue (Socialiste) در ۲۰ آوریل ۱۸۸۱ منتشر شد. مارکس در مورد این پرسشنامه چنین میگوید:
تاکنون هیچ دولتی (سلطنتطلب یا بورژوا– جمهوریخواه) جرئت نکرده است تحقیقی جدی و همهجانبه درباره وضعیت طبقه کارگر فرانسه انجام دهد. درحالیکه تحقیقات بسیاری مرتبط با بحرانهای کشاورزی، مالی، صنعتی، تجاری و سیاسی انجام گرفته است؟
افشاگریهایی که تحقیقات رسمی دولت انگلیس درباره جنایات استثمار سرمایهداری آشکار کرد؛ و قوانینی که ناگزیر پس از آن تصویب شد (از جمله قانون محدود کردن روز کاری به ۱۰ ساعت، و قوانین مربوط به کار زنان و کودکان و غیره)، بورژوازی فرانسه را بیش از پیش از خطراتی که چنین تحقیقات بیطرفانه و سیستماتیکی میتواند برملا سازد، هراسان کرده است.
شاید به این امید که بتوانیم دولت جمهوریخواه را وادار کنیم تا از الگوی دولت سلطنتی انگلیس پیروی کند و همچنین تحقیقات گستردهای در مورد اعمال و سوءرفتارهای استثمار سرمایهداری ترتیب دهد، تلاش خواهیم کرد تا با بودجه ناچیزی که در اختیار داریم، چنین پرسشنامهای را راهاندازی کنیم.
در این راستا، ما امیدواریم که از حمایت همه کارگران شهری و روستایی برخوردار شویم، کسانیکه میدانند فقط خودشان، با آگاهی کامل از ریشهها و علل، قادرند رنج و فلاکتی را که تحمل میکنند، توصیف نمایند، و اینکه هیچ نجاتدهنده آسمانی یا غیبی وجود ندارد، بلکه فقط خودشان قادرند با جدیت جهت درمان دردهای اجتماعی که از آنها رنج میبرند، اقدام نمایند.
ما همچنین روی همه نوع سوسیالیستهایی حساب میکنیم که خواستار اصلاحات اجتماعی هستند و باید دقیقاً و بهطورقطعی بدانند طبقه کارگر، که آینده متعلق به اوست، تحت چه شرایطی کار میکند و چهگونه به حرکت در میآید.
«این گردآوری از دادههای دفترچههای کار ( Cahiersdutravail) نخستین وظیفهای است که دموکراسی سوسیالیستی باید انجام دهد تا زمینه نوسازی اجتماعی را فراهم نماید.» (۱۴)
خود پرسشنامه، نشانگر سندی است که از همه لحاظ بادقت بسیار تنظیم شده و شایسته جدیترین بررسیهاست. خودمارکس سئوالاتیکه را که در سالهای ۱۸۶۵ و ۱۸۶۶ مطرح کرده بود، بهعنوان مبنای این پرسشنامه در نظر گرفت، اما با توجه به این واقعیت که هدف مارکس توضیح پیوندهای تشکیلاتی(organic) موجود بین سیاست و اقتصاد برای کارگران و خودسوسیالیستهای فرانسوی بود – و این پیوند ضعیفترین حلقه در جنبش کارگری انقلابی فرانسه بود و هست – پرسشنامه را بهطور چشمگیری گسترش داد و شمار زیادی پرسش راهنما را نیز به آن افزود. در پرسشنامه، ۱۰۰ سئوال، اشکال دستمزدها، ساعات روزکاری، حمایت از نیروی کار، هزینه زندگی، انواع حل و فصل اختلافات، اشکال کمک متقابل، انواع دخالت مقامات دولتی در مبارزه بین کار(labour) و سرمایه(Capital)، اشکال انجمنهای کمک متقابل داوطلبانه و اجباری، تعداد و ماهیت انجمنهای مقاومت، سرشت و مدت اعتصابات و غیره را دربرمیگیرد. چنین پرسشنامهای که مسئله قوانین حمایت از کار و پیوند تنگاتنگ بین اقتصاد و سیاست و غیره را پیش میکشید، برای سنتهای پرودون–بلانکیستی(theProudhon–Blanquist) جنبش کارگری فرانسه از اهمیت بسیار زیادی برخوردار بود. تحقیق جدی درباره شرایط دستکم دهها کارخانه در راستای این پرسشنامه میتوانست مطالب بسیار ارزشمندی جهت مشخص کردن تاکتیکهای جنبش انقلابی آن دوره فراهم نماید؛ با این حال، این پرسشنامه در مجلهای با تیراژ ۲۵۰۰۰ نسخه منتشر شد، ولی متعاقبا به فراموشی سپرده شد.
مارکس همیشه به آنچه در میان تودههای کارگر میگذشت، توجه دقیقی داشت و بر همین اساس صحت و سقم تاکتیکهایش را میآزمود. فریدریش لسنر(FriedrichLessner)، در خاطراتش مینویسد:
مارکس همیشه تلاش میکرد با کارگران تماس گرفته و با آنها صحبت نماید. اندیشههای صنف کارگران عادی برای وی خیلی جالب بود!
مارکس به صحبتهای کارگران گوش میداد، تلاش مینمود به افکارشان پیببرد و ببیند که نسبت به شرایط پیرامونشان چهگونه واکنش نشان میدهند.
مارکس میدانست که همهٔ آثارش برای یک کارگر معمولی قابلفهم نیست، اما آگاه بود که آموزههایش بیان آگاهانهٔ روند تاریخی ناخودآگاه است. مارکس، هنگام ارتباط با کارگران، خود را میآزمود و نبوغ او همانچیزی را تنظیم میکرد که کارگر بهصورت غریزی حس مینمود.
مارکس که جهت خواستههای جزئی کارگران میجنگید، از نقشی که این خواستهها در مبارزه طبقاتی عمومی پرولتاریا داشتند، آگاه بود. در این باره در مانیفستکمونیست میخوانیم:
کمونیستها جهت دستیابی به اهداف بیدرنگ، جهت اجرای منافع آنی طبقه کارگر میجنگند، اما در جنبش کنونی، آنها همچنین نماینده و مراقب آینده آن جنبش هستند. (۱۵)
این آنچیزیست که این واقعیت را توضیح میدهد که مارکس همیشه همگام با جنبش زمانخود پیش میرفت و همواره شعارهای واقعی روز را مطرح مینمود.
برگردانده شده از:
A. Lozovsky Marx and the Trade Unions
Chapter VII
Marx and the Struggle for the Partial Demands of the Working Class
13. See Cherkezov, Forerunners of the International (Russian edition), “A Doctrine of Marxism” pp. 56-87, Moscow, 1912.
14.La Revue Socialiste, April 20, 1880, No. 4, pp. 193-94. Reprinted in Communist Internatioal No. 3/4, 1933, and in pamphlet form.
15.Communist Manifesto, p. 34. Martin Lawrence, Ltd.
آزمایشهای جدید سلاحهای هستهای امپریالیسم آمريکا
بعد از جنگ جهانی دوم ایالات متحده آمریکا از سال ۱۹۵۱ تا ۱۹۹۲ مشغول آزمایش سلاح های هسته ای بود که بعد از عقد قرارداد بینالمللی منع آزمایش های سلاحهای هستهای از ادامه این کار بازماند.
اکنون اعلام غافلگیرکننده دونالد ترامپ مبنی بر اینکه او بلافاصله آزمایشهای جدید سلاحهای هستهای را آغاز خواهد کرد، نگرانیهای جهانی را برانگیخته است. اندکی پیش از دیدار با شی جینپینگ، رئیسجمهور چین در کره جنوبی، ترامپ در TruthSocial نوشت که به وزارت دفاع، که آن را به وزارت جنگ تغییر نام داده بود،(!!)دستور داده است تا آزمایشها را “بر همان اساس” که سایر کشورها انجام داده اند انجام دهد!!
منظور این عنصر جنگ افروز کدام سلاحها و دقیقاً کدام آزمایشها و در چه کشوری و…هنوز مشخص نیست.
واقعیت اینست که به غیر از کره شمالی، هیچ کشوری از سال ۱۹۹۲ سلاحهای هستهای آزمایش نکرده و نمیکند.
“آزمایش سلاحهای هستهای آزمایشی است که برای سنجش میزان کارآیی و قدرت آنها انجام میشود. طبیعی است که اکثر کشورهایی که سلاح اتمی دارند اقدام به آزمایش هستهای می کنند.
بسیاری از کشورها در سال ۱۹۶۳ قرارداد محدود منع آزمایش هستهای را امضا کردند. قرارداد جامع منع آزمایش هستهای در سال ۱۹۹۲ از طرف بسیاری از کشورهای دارای سلاح اتمی امضا شد. بر پایهٔ این قراردادها کشورها متعهد میشوند که از آزمایش اتمی در روی زمین، زیر آب و در فضا خودداری کنند. اما آزمایش در زیر زمین مجاز است. اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۰، بریتانیا در ۱۹۹۱، آمریکا در ۱۹۹۲ و چین و فرانسه در ۱۹۹۶ آخرین آزمایش زیرزمینی هستهای کشور خود را انجام دادند.
هند و پاکستان و کرهٔ شمالی این قراردادها را امضا نکردهاند. هند و پاکستان در ۱۹۹۸ و کرهٔ شمالی در ۲۰۱۶ آخرین آزمایشهای اتمی خود را انجام دادهاند.” (منبع: ویکیپدیا)
قدرتهای هستهای آشکارا به تعلیق چندین دههای آزمایشهای هستهای پایبند بوده و هستند. ایالات متحده نیز همانطور که قبلا اشاره شد، آخرین بار در سال ۱۹۹۲ آزمایش هستهای انجام داد.
بدون تردید منظور ترامپ از بیان “سایر کشورها”، اشاره به آزمایشهای موشکی اخیر روسیه است که یک هفته پیش، مسکو از پرواز آزمایشی موفقیتآمیز موشک کروز “بوروستنیک” خبر داد که سوخت آن توسط یک راکتور هستهای کوچک تغذیه میشود. به همین دلیل گفته میشود که برد این موشک عملاً نامحدودی است و به واشنگتن نیز خواهد رسید!
دو روز بعد، مسکو آزمایش اژدرهای زیرآبی “پوزیدون”، که آن هم با سوخت هستهای کار میکند، را تأیید کرد.
با این حال، هر دو آزمایش مربوط به سیستمهای پرتاب موشک بودند که بهطور منظم انجام میشوند و نه آزمایش هستهای که ترامپ جنگ افروز مزورانه مدعی آن است!
آنچه ترامپ در بیانیه خود دنبال میکند، درحقیقت کوشش عبثی است تا آزمایشهای هسته ای آینده در صحرای “نوادا” ی آمريکا را توجیه کند.
به گفته ناظران، اعلامیه ترامپ بیشتر یک پیام سیاسی است. “فرانک ساور”، متخصص سلاحهای هستهای در دانشگاه ارتش (بوندسور در شهر مونیخ)، میگوید: “دیگر نیازی به آزمایشهای هستهای زیرزمینی واقعی نیست.” و سپس اضافه می کند: “از آخرین آزمایش ایالات متحده در سال ۱۹۹۲، سه آزمایش هستهای بزرگ ایالات متحده که ایمنی و قابلیت اطمینان زرادخانه ایالات متحده را حفظ کردهاند، در درجه اول با انجام شبیهسازیها با رایانهها، با کارایی بالا انجام شده است.”
علاوه بر این، آزمایشهای به اصطلاح “تحت شرایط بحرانی”ی در حال انجام هستند که در آنها پلوتونیوم کمتری نسبت به مقدار مورد نیاز برای یک واکنش زنجیرهای هستهای استفاده میشود.
اگر برخی از کارشناسان واقعا برای توجیه آزمایشهای جدید تلاش میکنند، استدلالهای آنها میتواند حداکثر توسعه طرحهای جدید کلاهک باشد.
با این حال، از دیدگاه نظامی، ایالات متحده لزوماً به کلاهک جدید نیاز ندارد. برخی از دانشمندان این سوال را مطرح میکنند که آیا یک زرادخانه قدیمی باید در شرایط دنیای واقعی آزمایش شود یا خیر. اما “ساور” معتقد است که این موضوع در محافل کارشناسی بسیار بحثبرانگیز است. او مطمئن است که این یک سیگنال سیاسی است. ولی حزب ما معتقد است که از میلیتاریسم افسارگسیخته و جنگ افروزی امپریالیسم آمريکا نشأت می گیرد.
به گفته ساور، زمانبندی این آزمایشها در رابطه با آزمایشهای سیستم پرتاب موشک روسیه نشان میدهد که ترامپ مستقیماً به بوروستنیک و پوزیدون واکنش نشان میدهد. البته در رسانههای غربی چنین وانمود می شود که ترامپ آزمایش سیستمهای پرتاب را با کلاهکها اشتباه میگیرد و یا نشان دهنده درک نادرست است ، که در تغایر کامل با واقعیت است.
این تصمیم ترامپ نشان از جنگ افروزی دارد وبس.
به هر حال، هیچ چیز در آزمایشهای سلاحهای هستهای به سرعت اتفاق نمیافتد.
“ساور” توضیح میدهد: “یک آزمایش کاملاً مجهز به سالها آمادگی نیاز دارد.” اگر ایالات متحده واقعاً در آینده نزدیک آزمایشهایی انجام دهد، بیشتر جنبه نمایشی خواهد داشت تا تحقیقی.
مخالفان سلاحهای هستهای، هم در ایالات متحده آمریکا و هم در جهآن، عمیقا نگران هستند.
“فابیان هینز”، یک متخصص دفاعی در موسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک مستقر در لندن، نیز فرض را بر این می گذارد که به این زودیها آزمایش سلاحهای هستهای در ایالات متحده انجام نخواهد شد. در عوض، او معتقد است که “آزمایشهای “تحت بحرانی” که در آنها هیچ واکنش زنجیرهای هستهای رخ نمیدهد، شبیهسازیهای مجازی یا صرفاً آزمایش سیستمهای پرتاب وجود خواهد داشت.” هینز به اظهارات ترامپ اشاره میکند و میگوید: “میخواهد به کشورهای دیگر – مانند روسیه و چین – برسد و آزمایشهای هستهای انجام دهد.”(!!)
کمپین بینالمللی نابودی سلاحهای هستهای (ICAN) که در سال ۲۰۱۷ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد، به شدت نگران است. سباستین، رئیس دفتر آلمانی این کمپین، به درستی میگوید: “این اعلام، تلاشی بسیار تهاجمی از سوی دونالد ترامپ برای استفاده از سلاحهای هستهای کشتار جمعی به عنوان یک ابزار سیاسی است.”
این واقعیت که کشورهای دارای سلاح هستهای تا قبل از قرارداد منع آزمایش، به تنهایی، بین سالهای 1945 تا 1992، بیش از 4 میلیون انسان را به بیماری های سرطانی دچار ساختند، گویای دامنه فاجعه ایست که ترامپ قصد انجام آن را دارد.
یک کارشناس نظامی به نام آقای “زاور” با نگرانی میگوید: “مسابقه تسلیحات هستهای جدید در حال انجام است.”
به این ترتیب به نظر میرسد تابوی منع آزمایش سلاحهای هستهای در حال فروپاشی است.
برخی از کارشناسان معتقدند که از اوایل سال 2013، گزارشهایی از فعالیت در سایتهای آزمایش در چین، روسیه و ایالات متحده وجود داشته که به خوبی در تصاویر ماهوارهای مستند شده بودند.
چین هم میتواند دوباره در جو آزمایش کند.
“زاور” توضیح میدهد که از نظر قانونی، ایالات متحده، چین و روسیه علیرغم توقف آزمایشها، مجاز به انجام آزمایش هستند. او میگوید: “قرار بود پیمان جامع منع آزمایشهای هستهای تا پایان دهه ۲۰۰۰ تمام آزمایشهای هستهای را به طور کامل ممنوع کند.”اما ایالات متحده و چین هرگز این پیمان را تصویب نکردند و از همین رو روسیه نیز در سال ۲۰۲۳ تصویب آن را پس گرفت.
از آنجایی که ایالات متحده و روسیه ممنوعیت آزمایش محدود و قدیمیتری را به رسمیت شناختند، فقط مجاز به آزمایشهای زیرزمینی هستند. از سوی دیگر، چین از نظر تئوری میتواند دوباره در جو آزمایش کند، که برای محیط زیست و مردم بسیار خطرناک است. “ال سردینگز”، کسی است که ترامپ برای مدیریت زرادخانه هستهای منصوب کرده است.
. “براندون ویلیام”، افسر سابق نیروی دریایی، معاون وزیر امور خارجه و رئیس آژانس ملی انرژی اتمی، یک آژانس نیمه مستقل در وزارت انرژی، است. ویلیام در شهادت خود در کنگره اظهار داشت که مدلهای محاسباتی و نتایج آزمایشهای غیر هستهای را کافی میداند.
نیویورک تایمز همچنین روز پنجشنبه ۳۰ اکتبر نوشت که آزمایشهای هستهای در گذشته توسط وزارت انرژی، که سلاحهای هستهای را توسعه و تولید میکند، انجام شده است و نه توسط وزارت جنگ که ترامپ وظیفه انجام این آزمایشها را بر عهده گرفته است. و این نشانه آشکاری است از سیاست جنگ افروزانه ترامپ به مثابه نماینده هارترین جناحهای امپریالیسم آمریکا.
نقل از توفان شماره ۳۰۹آذر ماه۱۴۰۴ ارگان مرکزی حزب کارایران
غزه و گروهای جنایتکار غزهای دستساز اسرائیل
منبع: کمون شماره ۵۳
ما در کمون شماره ۵۲ مختصراً چنین نوشتیم: «طرح ترامپ – اسرائیل بردگی ملت فلسطین و انقیاد غزه را در پیش دارد. این طرح همانند طرحهای دیگر ترامپ و اسرائیل شکست خواهد خورد. ما این شکست را در نطفه این طرح عملاً میتوانیم ردیابی کنیم.»
هنوز اولین گام این طرح یعنی تبادل زندانیان کاملاً اجرا نشده و چند روزی از “پیمان صلح و آتشبس“ نگذشته بود که بنا به نوشته وزارت بهداشت فلسطین، اسرائیل از ۱۱ اکتبر تا ۱۲ نوامبر ۲۳۸ فلسطینی را به قتل راسانده و ۶۰۰ نفر را زخمی کرده است. اسرائیل در رساندن مواد غذائی به مردمان غزه موانع جدی به وجود میآورد.
نیروهای نظامی اسرائیل تا خط زرد تعیین شده در طرح ترامپ عقب نشینی کرده و جای خود را در کشتار فلسطینیان و “تعقیب“ حماس به گروههای خائن و خود فروخته غزهای داده که توسط اسرائیل سازماندهی شدهاند.
این گروهها از ۲۰۲۲ توسط اسرائیل در غزه شکل گرفتند. حملات درونی به همان مقدار مواد اولیه غذائی که وارد غزه میشد توسط همین گروهها انجام میگرفت و مرگ و میر را در این منطقه با شدت بیشتری دامن میزد.
نتانیاهو به روشنی میگوید «چه ایرادی دارد؟ جای اینکه نظامیهای ما آنجا بروند، متحدان ما با حماس میجنگند.» (همانجا) اکنون چهره متحدان غزهای نتانیاهو در این نوار روشن است:
– گروه یاسر ابوشباب یک غزهای جنایت کار فروشنده مواد مخدر که با حمله اسرائیل به غزه از زندان فرار کرد و توسط دولت اسرائیل سازماندهی شد.
– گروه حسام الاسطل. او در اوت ۲۰۲۵ “گروه ضربت ضد تروریسم“ را زیر نظر و با حمایت اسرائیل تشکیل داده است. این گروه و گروه ابوشباب علیه مردم غزه هماهنگ عمل میکنند.
– بنیاد بشر دوستانه غزه که توسط اسرائیل ایجاد شد و مسؤولیت پخش مواد غذائی را در غزه به عهده گرفت. این گروه به هزاران غزهای که برای گرفتن مواد غذائی مراجعه میکردند، شلیک میکرد.
در عین حال گروههای کوچک دیگری نیز که دست ساخته اسرائیل هستند و هر کدام منافع مادی و سازمانی خود را دارند علیه مردم خود مشغول خیانت و توطئه هستند.
در این مابین یاسر ابوشباب آمدگی خود را برای حاکمیت بر غزه بارها اعلام کرده است که با موافقت اسرائیل رو به رو شده و تأیید گردیده است. «وال استریت ژورنال ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۵ یک یادداشت به قلم ابوشباب که او را “فرمانده نیروهای مردمی“ نامید، منتشر کرد تا از زبان او بگوید نیروهای تحت فرمانش “بخشی از رفح“ را کنترل میکنند که میتواند الگویی برای همه باریکه غزه باشد.» (همانجا)
حال محتوای بند ۱۹ طرح ترامپ روشنتر خود را مینمایاند. این بند چنین است: «با پیشرفت بازسازی غزه و اجرای صادقانه برنامه اصلاحات تشکیلات خودگردان فلسطین، ممکن است سرانجام شرایط برای رسیدن به راهکاری جهت تشکیل دولت فلسطینی و تعیین سرنوشت مردم توسط خود آنها ایجاد شود که ما میدانیم آرزوی مردم فلسطین است.»
به عبارت دیگر پس از نابودی تمام نیروها و افراد مسلحی که در مقابل اسرائیل قرار دارند توسط نیروهای خیانتکار غزهای و نیروهای سازمان ملل متحد و مطمئن شدن ترامپ از بی دفاعی کامل مردم نوار غزه، دولت یاسر ابوشباب بر سر کار میآید. در واقع اسرائیل قدرت سیاسی در غزه را در دست میگیرد. در آن زمان دیگر نه از تاک نشان خواهد بود و نه از تاکنشان. نه از مردم غزه نشان خواهد بود و نه از یک دولت مستقل غزهای. بلکه از غزه به عنوان یک سرزمین الحاق شده باید نام برد. در همین روند نتانیاهو در ۱۳ آبان ۱۴۰۴ «مدعی شد که کابینه او تصمیم می گیرد که کدام نیروی بینالمللی میتواند وارد غزه شود و کدام نیرو نمیتواند. (خبرگزاری مهر – شبکه الرشید)
چنین روندی با مقاومت عظیم مردم فلسطین و نوار غزه و میلیاردها از مردمان مترقی جهان رو به رو گشته است.
۱- اسرائیل و ترامپ در اخراج مردم غزه از سرزمینشان شکست خوردند و ناکام ماندند.
۲- اسرائیل و جناح فاشیستی ترامپ در نابودی حماس و دیگر نیروهای مسلح غزهای ناکام ماندند.
۳- اسرائیل و ترامپ در شرایطی اسرای خود را از اسارت آزاد کردند که مجبور شدند با حماس معامله کنند. این نیز یک شکست بزرگ برای اهداف اولیه اسرائیل است.
۴-اسرائیل و ترامپ مجبور شدند حضور مردم غزه در غزه را قبول کنند، و تا اندازهای نیز مجبور شدند راه رسیدن مواد غذائی به مردمان غزه را باز گذارند و روند گام به گام تشکیل دولت فلسطینی غزه را به رسمیت بشناسند.
۵- توطئه اسرائیل در سازماندادن گروههای مسلح تحت نظارت خود در غزه، در همان اوان افشا شد. یاسر ابوشباب، عضو قبیله ترابین است که در منطقهای بین رفح، صحرای سینا و صحرای نقب زندگی میکند. او «پیش از جنگ غزه در اکتبر ۲۰۲۳ یک قاچاقچی شناختهشده مواد مخدر و سیگار بود و به دلیل فعالیتهای مجرمانه در زندان بود» (فرهیختگان) این جنایت کار نه تنها توسط مردم غزه طرد گردیده بلکه قبیله خودش نیز او را طرد کرده است. الاسطل نیز از سوی قبیلهاش طرد گردیده است.
۶- بزرگترین دلمشغولی مردم غزه در این روزها چند مسأله است: رسیدن به مواد غذائی لازم، امنیت در مقابل حملات مجدد اسرائیل، جلوگیری از جنگ داخلی که اسرائیل با تمام نیرو سعی در دامن زدن بدان دارد و هراس از ورود نیروهای سازمان ملل و حاکمیت “موقت“ نیروهای بیگانه بر سرزمین غزه.
به نظر میرسد مردم با تجربه و زجر کشیده غزه مجالی به خود نمائی گروههای یاسر ابوشباب و الاسطل نخواهند داد. آنها این گروههای خیانتکار را مجازات خواهند کرد. فشار سیاسی مردم جهان به اسرائیل و آمریکا، آنها را مجبور خواهد کرد راه رسیدن مایحتاج مردم غزه را تمام و کمال بگشایند. غزهایها کشور خود را دوباره خواهند ساخت و در مقابل ورود نیروهای بیگانه و دولت بیگانه مقاومت خواهند کرد. مردم غزه حق تعیین سرنوشت خود را بهتر و بیش از هر نیروئی در جهان به رسمیت میشناسند و برای آن خون داده و مبارزه کردهاند. لذا مردم غزه برنده این درگیری هستند، نیروهای خیانتکار داخلی و خارجی که این حق را پایمال میکنند، شکست خواهند خورد.
سیاست آمریکا و اسرائیل با تمام زرادخانه عظیم خود در مقابل مردم غزه شکست خورد، وابسته کردن غزه به اسرائیل نیز شکست خواهد خورد اما جنگ داخلی میتواند سالهای طولانی مردم غزه و کل منطقه فلسطینی را در کشتار و خون فرو ببرد.
ولی شرایط بینالمللی هر روز تغییر خواهد کرد، توان اسرائیل در حملات خارجی تضعیف گشته و جناح فاشیستی ترامپ در اوضاع خاورمیانه سردرگم است. مبارزه نیروهای مترقی غزه جهت حاکمیت بر سرزمین خود و پشتیبانی بی دریغ مردم جهان از این نیروهای مترقی، جنگ داخلی را به نفع نیروهای مترقی و پیشرو و غیر وابسته غزه به پایان خواهد رساند.
اهداف تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا به ونزوئلا
دست آمریکا از ونزوئلا کوتاه باد!
پس از یک سری حملات نظامی تحریکآمیز در آبهای بینالمللی در سواحل ونزوئلا،آمریکا در حال آمادهسازی برای حمله به اهداف نطامی برای سرنگونی رژیم مستقل این کشور است.
طبق اسناد منتشر شده دونالد ترامپ به سازمان سیا چراغ سبز برای اقدام نظامی در ونزوئلا داده است. وی این موضوع را در یک کنفرانس مطبوعاتی در کاخ سفید در چهارشنبه هفته گذشته تأیید کرد.
این خبر تنها چند روز پس از آن منتشر شد که کودتاچی راستگرای ا نئولیبرال فراطی ونزوئلا، ماریا کورینا ماشادو، با وجود درخواستهایش از آمریکا برای حمله به این کشور نفتخیز، با طراحی هدفمند “کمیته نوبل” ، جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.یکی از افرادی که کورینا را برای این جایزه نامزد کرد، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه خود ترامپ بود. روزنامه نیویورک تایمز نیز اخیراً فاش کرد که همین روبیو یکی از پیشبرندگان اصلی طرحهای تغییر رژیم برای ونزوئلا است. منابع این روزنامه در مورد عوامل پشتپرده و این که طرحهای تهیهشده توسط روبیو و جان رتکلیف، رئیس سیا، برای سرنگونی دولت رئیسجمهور نیکلاس مادورو هستند، کاملاً آشکار است.
طبق تصمیم و فرمان ترامپ سازمان سیا دارای تأییدیه کاخ سفید برای انجام عملیاتهای مرگبار در قلمرو ونزوئلا است. این اقدام پس از آن صورت میگیرد که ارتش امپریالیسم آمریکا قبلاً تهاجمی را علیه ونزوئلا تدارک دیده بود و پس از آن که ترامپ گفتگوهایی را با مادورو رئیسجمهور ونزوئلا آغاز کرده بود موقتا متوقف کرد.
پنتاگون در حال حاضر حدود ۱۰٬۰۰۰ سرباز در منطقه دارد. بیشتر آنان در پایگاههایی در پورتوریکو مستقر هستند، اما آمریکا همچنین از چند هفته پیش نیروی تفنگداران دریایی بر روی هشت کشتی جنگی حاضر در دریای کارائیب در سواحل ونزوئلا را به حالت آماده باش در آورده است.
ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی روز چهارشنبه گذشته 15 اکتبر ادعا کرد که دلیل چراغ سبز به سیا برای عمل این است که “ونزوئلا زندانهای خود را به روی ایالات متحده گشوده است.”
دولت تروریستی آمریکا بیشرمانه وخلاف همه قوانین بینالمللی برای سر مادورو رئیسجمهور قانونی و منتخب ونزوئلا جایزه ۵۰ میلیون دلاری تعیین کرده است و بهطور مضحکی او را به عنوان “رهبر هر دو شبکه جنایی واقعی آمریکای لاتین “ترن دو آراگوا” و “کارتل دل سولس” (کارتل خورشیدها) شبکههای بینالمللی جنایی و قاچق مواد مخدر”معرفی کرده است.
مادورو در مورد اتهامات ترامپ گفت: “ادعاهای تبعیضآمیز و بیگانههراسانهای که هویت ونزوئلایی را به گروههای جنایی که ما در ونزوئلا به آنان حمله کرده و ریشهکن کردهایم مرتبط میکنند، باید متوقف شوند.”
مادورو که در کاراکاس و در برابر ۴۰۰ مدعو از بخشهای استراتژیک مختلف در یک جلسه فوقالعاده شورای حاکمیت و صلح سخن میگفت،ادامه داد: “ونزوئلا ترن دو آراگوا نیست، این کشوری متشکل از مردمی شرافتمند و سختکوش است.”
در هفتههای اخیر، ارتش آمریکا با این بهانه که قایقهای کوچک در سواحل ونزوئلا مواد مخدر قاچاق میکردهاند، به آنان حمله کرده و حداقل ۲۷ نفر را کشته است. حملات مغایر با حقوق بینالملل که در داخل کشور نیز صورت گیرند، میتواند تشدید شدید و بسیار خطرناکی در وضعیت از قبل تنشآلود باشد.
ترامپ به جمع خبرنگاران در کاخ سفید گفت: “ما قطعاً در حال حاضر در حال بررسی اهداف روی زمین هستیم، زیرا دریا را تحت کنترل خوبی داریم.”
یک هفته پیش، سیانان فاش کرد که وزارت دادگستری ایالات متحده یک نظر حقوقی طبقهبندی شده تهیه کرده است که قرار است به ترامپ حق قانونی برای انجام اعدامهای فراقضایی قاچاقچیان مواد مخدر که در یک فهرست طولانی و همچنین طبقهبندی شده قرار دارند، بدهد. و دیروز همان شبکه فاش کرد که حداقل یکی از حملات ایالات متحده در ماه گذشته علیه اتباع کلمبیایی بوده و آنان را به قتل رسانده است.
روز شنبه گذشته، رئیسجمهور کلمبیا گوستاوو پترو در پستی در” ایکس “، پس از یک عملیات نیروهای کلمبیایی علیه یک قایق دیگر، در مقایسهای آشکار با روشهای جنایی ترامپ نوشت: “بدون کشتن هیچکس. بدون شلیک موشک. ۲.۷ تن توقیف شده از یک قایق موتوری تندرو که عازم کاستاریکا در اقیانوس آرام بود، جایی که اکثریت قاطع کوکایین کلمبیایی ارسال میشود. پنج کلمبیایی زنده دستگیر شدند.”
پترو همچنین تأیید کرد که او نیز مانند رئیسجمهور مکزیک، کلودیا شاینبام، در اجلاس سرانی که قرار است در دسامبر در جمهوری دومینیکن برگزار شود، به نشانه اعتراض به جلوگیری از حضور کوبا، نیکاراگوئه و ونزوئلا، شرکت نخواهد کرد. وی ر پستی درایکس نوشت:”دیالوگ با حذف کردن شروع نمیشود” و به جای آن خواستار یکپارچگی بیشتر آمریکای لاتین شد.
سیا یک سابقه جنایی سنگین در آمریکای لاتین دارد. از جمله، در سال ۱۹۵۴ رئیسجمهور گواتمالا، خاکوبو آربنز، در یک کودتای سازماندهی شده توسط سیا برای محافظت از سود شرکت آمریکای شمالی یونایتد فروت سرنگون شد، پنج سال بعد تهاجم ناموفق به کوبا انجام شد و در سال ۱۹۷۳ سالوادور آلنده، رئیسجمهور سوسیالیست شیلی، در یک کودتای نظامی مورد حمایت سیا به قتل رسید.
هدف اصلی آمریکا از اشغال احتمالی ونزوئلا چیست؟
ونزوئلا با در اختیار داشتن 25 درصد از ذخایر اثباتشده نفت جهان (حدود 303 میلیارد بشکه) بزرگترین صادرکننده نفت خام سنگین به پالایشگاههای آمریکایی است. تولید فعلی این کشور حدود یک میلیون بشکه در روز است، اما پتانسیل بازگشت به سه میلیون بشکه وجود دارد.
اما گلایه و خشم آمریکا این است که مادورو با عقد قراردادهای انحصاری با چین، ایران و روسیه جریان نفت ونزوئلا را بهسمت رقبای آمریکا هدایت کرده است؛ مثلاً چین در اوت 2025 اولین سکوی نفتی شناور را در دریاچه ماراکایبو نصب کرد.
یک انگیزه آمریکا در ونزوئلا این است که سرنگونی مادورو میتواند دسترسی شرکتهای آمریکایی مانند «شورون» را به این منابع تضمین کند، صادرات به چین را کاهش دهد و وابستگی آمریکا را به نفت خاورمیانه کم کند.
ونزوئلا پیش از تحریمهای گسترده آمریکا در 2017، سومین صادرکننده نفت خام به آمریکا بود و بیش از 15 درصد واردات نفت آمریکا را تأمین میکرد. جان بولتون، مشاور امنیت ملی سابق ترامپ، صریحاً گفته بود: «سرمایهگذاری شرکتهای آمریکایی در نفت ونزوئلا تأثیر اقتصادی عظیمی بر آمریکا خواهد داشت».
ونزوئلا همچنین معدن ذخایر قابل توجه طلا (161 تن گزارششده توسط شورای جهانی طلا [WGC]، 2024) و ظرفیت عظیم معدنکاری در «قوس اورینوکو» است؛ جایی که گزارشهای رسمی ونزوئلا ارزش مواد معدنی استراتژیک، از جمله کلتان و عناصر خاکی کمیاب را تا 2 تریلیون دلار تخمین زدهاند (اوپک، 2024؛ WGC، 2024)،
در واقع، آنچه امپریالیسم آمریکا بهدنبال آن است، مطیع کردن ونزوئلا است، همانطور که قبلاً عراق، لیبی و سوریه را به این کار واداشت تا دسترسی خود را به نفت و ثروت معدنی تضمین کند و یک دولت دستنشانده بهرهبری چهرههای مخالف مانند «ماریا کورینا ماچادو» ایجاد کند. شعار امپریالیستی «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» چیزی جز جنگ، تحریم و غارت کشورهای مستقل نیست.
مقابله با نفوذ ژئوپولیتیک رقبا
همانطور که اشاره رفت امپریالیسم آمریکا ونزوئلا را بهدلیل عواملی نظیر داشتن ذخایر عظیم نفت، موقعیت جغرافیایی نزدیک به آمریکا و دریای کارائیب، سیاستهای ضدآمریکایی مادورو و ضعف اقتصادی داخلی یک فرصت طلایی برای روسیه، چین و ایران میداند.آمریکا معتقد است که این کشورهای رقیب با استفاده از ونزوئلا میتوانند نفوذ نظامی، اقتصادی و اطلاعاتی خود را در منطقه گسترش دهند. سرنگونی دولت مادورو از نگاه استراتژیستهای آمریکایی یک ضربه چندجانبه به محور ضدآمریکایی است،
به عنوان مثال چین بزرگترین طلبکار ونزوئلا با بیش از 60 میلیارد دلار وام در برابر نفت است. چین از 2018 تاکنون روزانه 200 هزار بشکه نفت خام از میدانهای اورینوکو دریافت میکند و در حال ساخت 12 سکوی نفتی شناور در دریاچه ماراکایبو است.
سرنگونی مادورو به دولت جدید اجازه میدهد قراردادهای چینی را بازنویسی یا لغو کند، شرکتهای آمریکایی مانند شورون و اکسونموبیل را جایگزین کند و جریان نفت به چین را بهسمت بازارهای آمریکا و اروپا هدایت کند.
بحران هژمونی آمریکا
امپریالیسم آمریکا از طرف دیگر درگیر بحرانهایی است که تصور میکند با سرنگونی دولت مادورو میتواند در جهت رفع آنها گام بردارد. آمریکا در سالهای گذشته هژمونی خودش را در معرض خطر میبیند و بهدنبال احیای آن است. پیمان همکاری شانگهای و بریکس وتضعیف دلار در عرصه بینالمللی عملا نظم قدیم تک قطبی به سرکردگی آمریکا را به چالش گرفته است.
آمریکا از یک سو، دارای کسری تجاری با چین است؛ رقمی که در سال 2024 از 295 میلیارد دلار فراتر رفت و از سوی دیگر، کسری با اتحادیه اروپا که به 235 میلیارد دلار رسیده است (اداره سرشماری ایالات متحده، 2024؛ یورواستات، 2024). ترامپ برای پر کردن این شکاف، حمایتگرایی را تشدید کرده و به اعمال تعرفهها روی آورده است و «همه» را بهخاطر کلاهبرداری از ایالات متحده سرزنش میکند، در این چارچوب، کنترل منابع استراتژیک همچون منابع ونزوئلا برای حفظ هژمونی جهانی آن حیاتی است. رئیسجمهور ونزوئلا نیکلاس مادورو روز پنجشنبه اول آبان، آغاز یک تمرین نظامی دفاع ملی به مدت ۷۲ ساعت رامسلح ملی بولیواری، میلیشا و واحدهای پلیس بهطور فوری در مناطق ساحلی و مرزی کشور مستقر در پاسخ به تهدیدات جنایتکارانه خارجی علیه حاکمیت ملی، اعلام کرد .به گفته مادورو” این اقدام به دنبال تقویت توانایی کشور در پاسخ به احتمالات تهاجم، به ویژه از سوی دولت ایالات متحده است”. در یک سخنرانی عمومی، او تأکید کردکه این تصمیم در میان «اقدامات خصمانه» که قصد بیثبات کردن ونزوئلا را دارند اتخاذ شده و همچنین دستور داد تانیروهای مسلح ملی بولیواری، میلیشا و واحدهای پلیس به طور فوری در مناطق ساحلی و مرزی کشور مستقر شوند.
توفان الکترونیکی شماره ۲۳۲
مارکس و اتحادیههای کارگری(۶) مارکس و آمریکا
نوشته: ا. لازوفسکی
برگردان: آمادور نویدی
اگر بر آن بودیم که بر بستر سیستم اقتصادی سرمایهداری(کاپیتالیستی)، کشوری جهت رشد و گسترش سرمایهداری بنا کنیم، چنین کشوری از لحاظ ویژگیها و ابعادش هیچ تفاوتی با آمریکا نداشت.(۱)
ورنر سومبارت(WernerSombart) این سرزمین موعود کاپیتالیستی را اینچنین توصیف نمود. در زمانیکه که مارکس در صحنه سیاست ظاهر شد، آمریکا تودههای عظیمی از مهاجران اروپایی را بلعیده بود. موج خروشان مهاجرت به این کشور پهناور نهتنها کاهش نیافت، بلکه بطور دائما رشد نمود و ملیتها و اقشار اجتماعی جدیدی از صنعتگرانی را جذب نمود که با معرفی ماشین بیکار، و مجبور به ترک صنایع نوپا شده بودند. ازجمله دهقانان پرولتریزه شده و عناصر کثیری از خرده بورژوازی شهری جذب آمریکا شدند. متعاقب شکست انقلاب در آلمان، اتریش و فرانسه در سال ۱۸۴۸، مهاجرت به ابعاد عظیمی رسید. درنتیجه، بین سالهای ۱۷۹۰ تا ۱۸۴۵، یک میلیون نفر، و از سال ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۵، سه میلیون نفر در آمریکا سکونت گزیدند، در حالیکه اکثریت قریب به اتفاق مهاجران از سال ۱۸۴۸ به آمریکا کوچ نمودند.(۲) این ساختار بدونوقفه اقتصاد آمریکا– کاپیتالیستی ناب، براساس کار «آزاد» در شمال و برده داری در جنوب – نشان ویژه ای در جنبش کارگری آمریکا داشت.
مارکس در کتاب هیجدهم برومر خود موقعیت ویژه و روابط طبقاتی توسعهنیافته آمریکا طی نیمه اول قرن نوزدهم را تعریف نمود:
آمریکا کشوریست که طبقات در آن از پیش شکل گرفتهاند، اما هنوز تثبیت نشده اند و از طرفی دیگر عناصر تشکیلدهنده آن مدام دگرگون و جایگزین میشوند؛ جاییکه ابزار مدرن تولید، بجای تطابق با مازاد جمعیت و راکد، ناگزیر جبران کننده کمبود نسبی نیروی کارند؛ و جاییکه درنهایت، جنبش نوپا با تولید مادی خویش جهانی نو برای فتح دارد، ولی هنوز فرصت و ضرورتی جهت درهمشکستن سنتهای فکری و معنوی جهان کهن نداشته است …(۳)
این روابط طبقاتی نامتمایز، بستر مطلوبی برای کسانیکه بود که « باصطلاح، پشت سر جامعه، بصورت خصوصی، در حصار تنگ شرایط زندگی موجود بهدنبال رهایی پرولتاریا بودند.»(۴)
خاک بکر و پهناور آمریکا، توجه اتوپیاییهای اروپایی را جلب نمود؛ آنها امیدوار بودند جوامع خودشانرا در این سرزمین موعود برپا کنند. در سال ۱۸۲۴، خود رابرت اوون(RobertOwen) به آمریکا رفت، زمین وسیعی خرید و شروع به سازماندهی جوامع ایده آل نمود، جاییکه انتظار میرفت کارگران و کاپیتالیستهای گناهکار و حریص، از گذشته خود توبه کرده، و بصورت مسالمتآمیز در کنار هم زندگی کنند. وی با کمک انسانهای خیرخواه، جامعه بهار زرد(YellowSpring ) را در سال ۱۸۲۵ برپا نمود، سپس «هارمونی نوین»، «ناشوبا»(Nashoba)، «کندل»(Kendel) و جوامع دیگر را سازماندهی کرد.
جوامع فوریه ای(Fourier) در نیمه اول قرن نوزدهم در ایالتهای ماساچوست(Massachusetts)، نیویورک(NewYork)، نیوجرسی(NewJersey)، پنسیلوانیا(Pennsylvania)، اوهایو(Ohio)، ایلینوی(Illinois)، ایندیانا(Indiana)، ویسکانسین(Wisconsin) و مینهسوتا(Minnesota) پدیدار گشتند. سازماندهندگان این جوامع– آلبرت بریسیبن(AlbertBrisbane)، هوریس گریلی(HoraceGreeley)، و سایرین، فالانکسهای(phalanxes) خاصی مطابق با طرح فوریه(Fourier) ساختند؛ اما، درست مانند مورد جوامع ساخته شده توسط حامیان رابرت اوون(RobertOwen)، هیچ نتیجهای نداشتند. بهترین جوامع، جهت نمونه، فالانکس آمریکای شمالی( North–Americanphalanx )، معروف به مزرعه بروک(BrookFarm)، گروه پنسیلوانیا(Pennsylvaniagroup)، گروه نیویورک(NewYorkgroup ) و سایرین، فقط روئیدند و درنهایت متلاشی شدند. جوامع ایکاریایی(Icarian)، که توسط حامیان کمونیست تخیلی اتین کابت(EtienneCabet) سازماندهی شده بودند، نیز سرنوشت مشابهی داشتند.(۵) ثابت شد که آمریکا برای ایجاد سیستم کاپیتالیستی سرزمینی موعود، اما برای همهی آزمایشات والای اجتماعی سوسیالیسم تخیلی، سرزمینی خشن و بیرحم است.
مبتکران و پیشگامان ایجاد جوامع سوسیالیستی در خاک آمریکا، چهکسانی بودند که فارغ و رها از هرگونه فئودالیسم(feudalism) بودند؟ پیروان سوسیالیستهای تخیلی اروپایی که از انقلابات مأیوس شده و خارج از مبارزه طبقاتی بدنبال راههایی جهت حل مشکلات اجتماعی بودند. مارکس برای سوسیالیستهای تخیلی، نه بهدلیل اتوپیسم آنها، بلکه بهخاطر سوسیالیسم آنها ارزشهای زیادی قائل بود. مارکس آنها را بهعنوان پیشگامان سوسیالیسم انتقادی– ماتریالیستی(critico–materialistsocialism) درنظر میگرفت، اما نسبت به کمونیستهای تخیلی مانند وایتلینگ(Weitling) که سعی میکرد سوسیالیسم تخیلی را دهها سال متعاقب مرگ آن احیا نماید، بیرحم بود. وایتلینگ(Weitling) که نخست پیرو مارکس بود، خود را عقلکل و بنیانگذار مکتب ویژه ای خواند. کتاب اصلی وایتلینگ(Weitling)، ضمانتهای همآهنگی و آزادی، فراخوانی کمونیستی و احساساتی جهت خداحافظی با زندگی به سبک و سیاق گذشته، و شروعی برای زندگی جدید بود. وی متعاقب ورود به آمریکا در دهه ۱۸۴۰، شروع به کار سازمانی، عمدتا درمیان مهاجران آلمانی نمود، خود و آموزشهایش را علیه مارکس و مارکسیسم بکار گرفت. اوج فعالیتهای وایتلینک (Weitling) در سالهای ۱۸۶۰–۱۸۵۰ بود. وایتلینک موفق شد که بخش قابلتوجهی از کارگران آلمانی را دور خود جمع نماید؛ بااینحال، کوشش وی جهت ایجاد مکتب و فلسفه آشفته اش نه فقط منجر به جدایی از مارکس، بلکه همچنین از کارگرانی شد که که سالها از وی حمایت کرده بودند. مارکس در نامه اش به سورگه(Sorge)، بهتاریخ ۱۹ اکتبر ۱۸۷۷، وایتلینک (Weitling) را اینچنین توصیف نمود:
چیزهایی راکه ما با دههها کار و زحمت وافر از اذهان کارگران زدوده ایم، و به آنها برتری تئوریک (و بنابراین در زمینه عملی نیز) بر فرانسویها و انگلیسیها داده ایم – سوسیالیسم تخیلی، بازی خیالی در حوزه ساختار آینده جامعه – مجددا به شکلی بسیار نامرغوبتر (تأکید از ای. ال ) رواج یافته است، که نه با سوسیالیستهای تخیلی فرانسوی و انگلیسی، بلکه با وایتلینگ(Weitling) قابل مقایسه است. طبیعیست که سوسیالیستهای تخیلی، که زودهنگام سوسیالیسم ماتریالیستی– انتقادی را (در بطن خود) نهفته داشت، اینک، و دوباره پس از مرگ آن [postfestum] سر بر میآورد، فقط میتواند چرند، خستهکننده و در نهایت ارتجاعی باشد.(۶)
مشاهده میکنیم که چهگونه مارکس رابطه بین سوسیسالیسم علمی و سوسیالیسم تخیلی را میدید، و چهگونه سرسختانه از کسانی انتقاد میکرد که هنوز هم در کهولت، ردای طفولیت سوسیالیسم تخیلی را به تن داشته، جولان داده و میکوشیدند جنبش کارگری آمریکا را بهعقب بکشانند.
عمده مهاجران از آلمان بودند، و درنتیجه سوسیالیسم نیز از آنجا وارد خاک آمریکا شد، ولی طی سالهای نخست نتوانست در آنجا عمیقا ریشه بدواند، زیرا که سوسیالیسم آلمانی پیشامارکسی، در خودخاک آلمان نسبتا ضعیف بود، و انتقالش به خاک آمریکا، ضعیفتر هم شد. مهاجران از اروپا نه فقط ایدههای تخیلی، بلکه اشکال سازمانی آن دوره را نیز با خود به آمریکا بُردند. در آنزمان ساختار طبقه کارگر در آمریکا خیلی عجیب و غریب و متنوع بود و هنوز هم به همین شکل باقیمانده است. همین امر، انتقال ایدههای سوسیالیستی به تودهها را مشکلتر مینمود. در شکلگیری ایدئولوژی طبقه کارگر آنزمان، دو عامل، برده داری و مهاجرت، نقش تعئینکننده ای داشتند. مارکس در جلد اول کتاب سرمایه نوشت:
در آمریکای شمالی، مادامیکه برده داری بخشی از جمهوری را زشت نموده بود، هرگونه جنبش مستقل کارگری را فلج کرده بود، زیرا هنگامیکه کارگران سیاهپوست برده بودند، وبه آنها مُهر داغ بردگی زده میشد، کارگران سفیدپوست نمیتوانستند خود را رها سازند.(۷)
چنانچه بخواهیم به این داغ ننگین سیاهان، تودههای مهاجرانی را بیفرائیم که حاضر بودند برای چندرغاز دستمزد، یا حتی جهت دریافت تکه نانی کارکنند، آنوقت درمییابیم که علت موقعیت استثنایی جنبش کارگری آمریکا در آنزمان چه بود. مهاجرت، تأثیر خاص خود را بر طبقه کارگر آمریکا گذاشت، و درون آن، اقشار و گروههای مختلفی را برمبنای ملیت، میزان آگاهی به زبان انگلیسی، و غیره پدید آورد. انگلس (Engels) در سال ۱۸۹۳ به سورگه(Sorge) نوشت:
… مهاجرت … کارگران را به دو گروه تقسیم میکرد– کارگران بومی وغیربومی که شامل:
(۱) کارگران ایرلندی،
(۲) کارگران آلمانی، و
(۳) گروههای کوچک کارگری بسیار، که اعضایشان فقط میتوانستد یکدیگر را بفهمند، یعنی چکها، لهستانیها، ایتالیاییها، اسکاندیناویها، و غیره. و بعد باید سیاهپوستان را به این لیست اضافه کنیم. در این میان، جهت ایجاد یک حزب واحد، شرایط مطلوبتری نیازست. برخی اوقات شوروشوق قدرتمندی وجود دارد؛ اما بااینحال، کافیست که بورژوازی
فقط منفعل باشدد تا عناصر ناهمگون توده های کارگر دوباره از هم پاشیده شوند.(۸)
انگلس در سال ۱۸۹۵، مجددا به مشکل ویژه جنبش کارگری آمریکا پرداخت، جاییکه مبارزات اقتصادی بسیار شدیدی طی قرن نوزدهم اتفاق افتاد، درحالیکه جنبش سیاسی پرولتری با فراز و نشیب توسعه یافت، اما هرگز به اوج شدت استثنایی خود نرسید. این امر منجر به عقبماندگی جنبش کارگری آمریکا شد. این عقبماندگی را انگلس چهگونه توصیف نمود؟ در ۱۶ ژانویه ۱۸۹۵ُ، انگلس در نامه اش به سورگه نوشت:
آمریکا جوانترین، اما همزمانکهنترینکشورجهانست. همانگونه که در کشورتان در کنار مبلمان فرانکونیایی(Frankonian) قدیمی، مبلمانی دارید که خودتان اختراع کرده اید، در بوستون(Boston) هم کالسکههایی وجود دارند که آخرین بار در سال ۱۸۳۸ در لندن دیده ام؛ و در مناطق کوهستانی در کنار ماشینهای پولمن(Pullman)، درشکههایی هست که قدمتشان به قرن هفدهم برمیگردد؛ بههمینگونه است که شما همه لباسهای معنوی کهنه و از مُد افتاده اروپا را نگه میدارید. همه چیزهاییکه در اینجا از بین رفته اند، در آمریکا میتوانند تا دو نسل دیگر به حیاتش ادامه دهند.(تأکید از ای. ال). همانگونه که هنوز در کشورتان لاسالیهای(Lassalleans) قدیمی وجود دارند، افرادی مانند سانیال(Sanial) که امروزه در فرانسه منسوخ تلقی میشوند، اما هنوز هم میتوانند درکشورتان نقشی داشته باشند. این از یکطرف بهخاطر این واقعیت است که در آمریکا پس از نگرانی درباره مواد تولیدی و کسب ثروت، فقط اینک مجال فعالیتهای معنوی مستقل و کسب آموزش فراهم شده است؛ از طرفی دیگر، بهعلت ویژگی دوگانه توسعه آمریکاست، که، از یک جنبه هنوز روی وظیفه نخست– پاکسازی سرزمینهای پهناور و بکر کار میکند، و، از جنبه دیگر، مجبور به رقابت جهت برتری در تولید صنعتی است.
این همان عللیست که منجر به فراز و نشیبهای این جنبش است، و بستگی به این دارد که در دهنیت افراد عادی کدامیک ارجحیت دارد، کارگر صنعتی یا کشاورزی که بر زمین بکر کشت میکند. (۹)
نامه مذکور انگلس ویژگی خاص جنبش کارگری آمریکا را، بهویژه طی دوران مارکس توصیف میکند.
ارتباط بین کارگران آمریکایی و کمونیسم، نخست توسط کارگران مهاجر آلمانی، نیز با بینانگذار مشهورش مارکس برقرار شد.
مورخ جنبش کارگری آمریکا، جان آر. کومونز(John R. Commons) نوشت: نخستین پیشگام آلمانی پیرو مارکس، کلوپ کمونیستها در نیویورک، تشکیلاتی مارکسیستی بود، که براساس مانیفستکمونیست، در ۲۵ اکتبر ۱۸۵۷ تأسیس شد. برنامه این کلوپ، مانیفستکمونیست بود. اعضای کلوپ زیاد نبودند، اما شامل خیلی از افرادی بود که بعدها خودشانرا در انترناسیونال آمریکایی مشهور ساختند، مانند اف. ای. سورگه(F. A. Sorge)، کانراد کارل(Conrad Carl)، زیگفراید مایر(SiegfriedMeyer)، و غیره. این کلوپ ارتباطش را با جنبش کمونیستی خارج خفظ نمود، و افرادی مانند کارل مارکس، یوهان فیلیپ بکر(JohannPhilipBecker) از ژنو، جوزف ویدمایر(JosephWeydemeyer)) … را درمیان نمایندگانش میبینیم.(۱۰)
ضمنا با سازماندهی کلوپ مارکسیستها در آمریکا، سازمانهای گوناگون لاسالی(Lassallean) نیز ظهور نمودند، که بزرگترین آنها اتحادیه عمومی کارگران آلمان(General Union of German Workers) بود، که توسط چهارده نفر از حامیان لاسال در اکتبر ۱۹۶۵ در نیویورک بنیانگذاری شد. آنها از آنسوی اقیانوسها نظرات مغشوش خودرا آوردند، که در بندهای اساسنامه آنها قابل رؤیت است:
درحالیکه در اروپا فقط یک انقلاب عمومی میتواند ابزاری جهت ارتقای توده کارگر باشد، در آمریکا آموزش توده ها کمکم درجهای از اعتماد بهنفس در آنها را بوجود می آورد، زیراکه استفاده مؤثر و هوشمندانه از رأی ضروریست و سرانجام منجر به رهایی کارگران از یوغ کاپیتالیسم میشود.(۱۱)
در همه شهرهای اصلی آمریکا، کلوپهای کارگری، اتحادیهها و انواع انجمنها سازماندهی شده بودند، و تلاش میکردند با مرکز معنوی و سیاسی آنزمان– یعنی لندن، جایی که مارکس و انگلس زندگی میکردند، تماس بگیرند. در تشکلهای مهاجران، ادبیات مارکسیستی، نخست و قبل از هرچیز، کتابهای خودمارکس را کاملا مطالعه نمودند. سورگه(Sorge) بهروشنی توضیح داد که چهگونه کارگران آلمانی ادبیات مارکسیستی را دنبال نموده و آنرا بدقت مطالعه میکردند. سورگه(Sorge) نوشت:
پرولتاریا … در پیدا کردن مشکلات اقصادی و فلسفی با هم رقابت میکنند. درمیان صدها عضوی که از سال ۱۸۶۹ تا ۱۸۷۴ متعلق به این انجمن بودند، بهندرت کمتر کسی پیدا میشود که کتاب مارکس(کاپیتال) را نخوانده باشد، و البته بیش از یک دوجین از آنها سخترین عبارات و تعاریف را یاد گرفته و خبره شده ادند، و درنتیجه در مقابل هرگونه حمله بزرگ بورژوازی و/ یا خرده بورژوازی، رادیکالها و یا رفرمیستها مجهزند. درواقع حضور در جلسات این انجمن مایه مسرت بود.(۱۲)
درعینحال، با رشد و توسعه اتحادیهها، کلوپها، گروها، و غیره، عمدتا مهاجران آلمانی در دهههای پنجاه و شصت قرن نوزدهم را میتوان با رشد اتحادیههای کارگری، تشدید مبارزه جهت کاهش ساعات کاری، قانون کار، حمایت از زنان و کودکان کار و غیره نیز تعریف نمود.
شماری از تشکلات اتحادیههای کارگر محلی و انترناسیونال – از کارگران فلزکار، معدنچیان، ریختهگران، کارگران کشتیرانی و غیره ظهور نمودند. رهبران اتحادیههای کارگری آنزمان بهفکر تأسیس یک اتحادیه کارگری ملی بودند.
ویلیام اچ. سیلویس(WilliamH. Sylvis)، ریخته گر، دبیر اول و بعدها رئیس اتحادیه انترناسیونالیستی ریختهگران، مبتکر و سازماندهنده این اتحادیه بود. در سال ۱۸۶۳، اتحادیه انترناسیونالیستی مهندسان و آهنگران، ایده مترقی ایجاد یک سازمان ملی اتحادیه کارگری را مطرح نمود. در سال ۱۸۶۴، اتحادیه انترناسیونالیستی ریختهگران از این ایده پشتیبانی نمود. در ۲۶ مارس ۱۸۶۶، نمایندگان شماری از اتحادیهها از شهرهای گوناگون به نیویورک رفتند و فراخوان تشکیل یک کنگره ملی کارگری در بالتیمور (Baltimore) را در ۲۰ اوت ۱۸۶۸ منتشر ساختند. اهداف این کنگره توسط مبتکرانش بهصورت زیر تعریف شد:
اگر قرار است نیروی کار( طبقهٔ کارگر) در این کشور از بردگی سرمایهداری رهایی یابد، نخستین و بزرگترین نیاز کنونی، تصویب قانونی است که ۸ ساعت کار روزانه را بهعنوان یک روز کاری عادی در تمام ایالتهای اتحادیه مقرر نماید. ما مصمم هستیم که جهت رسیدن به این نتیجه، هر کاری که از دستمان برآید انجام دهیم .
تصمیمی که در کنگره کارگری در بلتیمور(Baltimore) اتخاذ شد، منجر به خوشحالی و استقبال مارکس شد، و در تاریخ ۹ اکتبر۱۸۶۶ در نامه اش به کوگلمان(Kugelmann) نوشت:
من از کنگره کارگران آمریکا در بالتیمور (که همزمان با کنگره انجمن بینالمللی کارگران در ژنو تشکیل شد – ای. ال) بسیار راضی بودم. شعار آنجا سازماندهی جهت مبارزه علیه کاپیتال( سرمایهداری) بود و جالب اینجاست که خواستههایی را که من قبلا برای ژنو مطرح کرده بودم نیز توسط غریزه صحیح کارگران مطرح شده بود.(۱۳)
تعجبی ندارد که مطالبات مورد نطر مارکس جهت کنگره ژنو( مراجعه شود به فصل مرتبط با مطالبات جزیی)، مصادف با مطالبات کارگران پیشرو در آمریکا بود. مارکس بهتر از هرکسی جنبش کارگری انترناسیونالیستی را میشناخت، و برنامه مطالبات طراحی شده توسط وی، و گسترش مطالبات کارگران در همه کشورهای کاپیتالیستی بر مبنای تجربیات حاصل از مبارزه طبقاتی و نگرش کمونیستی مارکس نسبت به «غریزه واقعی کارگران» بود.
مارکس دو سال بعد مجددا به این کنگره اشاره نمود؛ و در نامه اش بهتاریخ ۱۲ دسامبر ۱۸۶۸ به کوگلمان(Kugelmann) نوشت:
از شوخی که بگذریم، پیشرفت بزرگی در آخرین کنگره «اتحادیه کارگری» آمریکا مشاهده شد، از جمله، در مورد زنان کارگر که با برابری کامل با آنها برخورد نمود. در صورتیکه در اینمورد، انگلیسیهاَ و حتی بیشتر فرانسویهای دلیر، دارای تفکری تنگنظرانه هستند. هرفردیکه اندکی با تاریخ آشنا باشد، درک میکند که تحولات بزرگ اجتماعی، بدون نقش فعال زنان امکانپذیر نیست. میزان پیشرفت اجتماعی را دقیقا میتوان با موقعیت اجتماعی زنان(ازجمله زنان زشت) سنجید.
این نامه یکبار دیگر اثبات میکند که مارکس دقیقا میدانست که در همه مسائل جنبشهای اجتماعی چه میخواست، و بسیار خوب درک نمود که محدود کردن حقوق کارگران زن در تشکلهای طبقه کارگر بهمعنای خودمحدودیتی سیاسی طبقه کارگرست.
در مورد مبارزه جهت کار ۸ ساعته در روز، این کنگره تصمیمی اتخاذ کرد، که توسط مارکس در جلد اول سرمایه مورد توجه قرار گرفت، جایی که وی تأکید نمود:
متعاقب مرگ برده داری، بهیکباره زندگی جدیدی فرارسید. نخستین دستآورد جنگ داخلی، تلاش جهت کار ۸ ساعته، جنبشی بود که با سرعتی برقآسا از اقیانوس اطلس(Atlantic) تا اقیانوس آرام(Pacific)، از نیوانگلند(NewEngland ) تا کالیفرنیا(California) گسترش یافت.(۱۴)
اتحادیه ملی کارگری، که مبتکر و سازماندهندهاش ویلیام سیلویس(WilliamSylvis) بود، کنگره های دیگری (در سالهای ۱۸۶۷، ۱۸۶۸، ۱۸۶۹، ۱۸۷۰، و ۱۸۷۱) برگزار نمود. اتحادیه مذکور با انجمن انترناسیونالیست کارگری هم ارتباط برقرار نمود، و اگرچه بهترین رهبران آنزمان، مانند سیلویس، بهویژه درباره موضوعات مرتبط با برنامهها و تاکتیکهای سوسیالیستی راسخ نبودند، اما مارکس بهدقت این چنبش را دنبال نمود و فعالیتهای میلیتانت آنها جهت کاهش ساعات کاری، دستمزدهای بالاتر و غیره را بسیار محترم میشمرد.
در مورد روابط تنشزا بین انگلیس و آمریکا در سال ۱۸۶۹، شورای عمومی فراخوانی برای اتحادیه ملی کارگری صادر نمود که در آن از طبقه کارگر آمریکا خواسته بود تا قاطعانه علیه جنگ مبارزه نماید، زیراکه برای کارگران اروپا و آمریکا چیزی بجز فاجعه بههمراه ندارد. این فراخوان که توسط مارکس نوشته شده بود، نشانگر موضع کُل انترناسیونال اول و خودمارکس بود که ما در اینجا نقلقولهای کاملا قابل توجهی از آنرا ارائه میدهیم:
ما در برنامه افتتاحیه انجمن خودمان اظهار نمودیم:
« این نه دانش و معرفت طبقات حاکم، بلکه مقاومت حماسی طبقه کارگر انگلیس در برابر نادانی و حماقت جنایتکارانه آنها بود که اروپای غربی را از غلطیدن در یک جنگ صلیبی نفرت انگیز، جهت تداوم و ترویج برده داری در آنسوی اقیانوس اطلس(آتلانتیک) نجات داد.»
اینک نوبت شماست که جنگ را متوقف نمائید، جنگی که روشنترین نتیجه اش، برای مدت نامحدودی، پسروی جنبش روبهرشد طبقه کار در هر دو سوی اقیانوسها خواهد بود …
کاملا فارغ از منافع ویژه این یا آن دولت، آیا این بهنفع کُل ستمگران مشترکمان نیست که همکاری انترناسیونالیستی روبهرشدمان را به یک جنگ خونین متقابل تبدیل نمایند؟ … ما در خطابه خود به آقای لینکولن(Lincoln)، در انتخاب مجددش بهعنوان رئیس جمهور، عقیده خودمان را ابراز نمودیم که جهت پیشرفت طبقه کارگر، جنگ داخلی آمریکا بههمان اندازه مهم است که جنگ استقلال آمریکا جهت پیشرفت طبقه متوسط اهمیت داشت. و درواقع، پایان جنگ پیروزمند ضدبرده داری، بمثابه آغاز عصر جدیدی برای تاریخ طبقه کارگرست. از آنزمان در آمریکا، یک جنبش طبقه کارگر مستقل پدید آمد، که با نگاه حسادتآمیز احزاب قدیمی و سیاستمداران حرفه ای آنها روبهرو گشته است. این جنبش نیازمند سالها صلحست تا بهثمر بنشیند، ولی جهت درهم شکستن آن، کافیست که بین آمریکا و انگلیس، جنگ شود.
بدون تردید، نتیجه فوری و ملموس جنگ داخلی، وخیم شدن اوضاع کارگر آمریکایی بود. بهعلاوه، عذاب طبقهٔ کارگر حاصلِ تجمل گستاخانهٔ اشراف مالی، اشرافیت نوکیسه و انگلهای مشابهی است که جنگ، آنها را پرورش داده است.
با تمام اینها، جنگ داخلی، با آزاد کردن بردهها و انگیزه اخلاقی ناشی از آن، جنبش طبقانیمان را جبران نمود. اگر جنگ دوم، بدون هدف والا و ضرورت اجتماعی بزرگ و تنها به شیوه جهان قدیم باشد، به جای رهایی بردگان، زنجیرهای تازهای بر پای کارگران میافزاید. وخامتِ رنج و بدبختی که جنگ بر جای گذاشته است، بلافاصله به سرمایهداران شما انگیزه و ابزار میدهد تا طبقهٔ کارگر را با شمشیر بیروح ارتش دائمی از آرمانهای شجاعانه و عادلانهاش جدا نمایند.
همه چیز بستگی به شما دارد تا جهان را قانع کنید که بالاخره طبقات کارگر بر صحنهٔ تاریخ قد علم کردهاند، اما نه بهعنوان خدمتکاران مطیع، بلکه بهعنوان انسانهایی مستقل، و آگاه به مسئولیتهای خود که قادرند در آنجایی که اربابان آیندهاشان فریاد جنگ سر میدهند، صلح را برقرار نمایند.(۱۵)
این فراخوان، شماری از مسائل خیلی مهم را مطرح میکند که نخستین و مهمترین آنها، بطورکلی رویکرد تشکلات طبقه کارگر وبویژهاتحادیههای کارگرینسبتبهجنگاست. مارکس «بطورکلی» علیه جنگ نیست، بلکه مسئله را بطور مشخص مطرح مینماید. مارکس بر جنبههای مثبت جنگ داخلی برای کارگران و زیانهای جنگ احتمالی بین انگلیس و آمریکا(Anglo–American) تأکید مینماید. این فراخوان بدون پاسخ سیلویس(Sylvis)، رئیس اتحادیه ملی کارگران باقی نماند. مارکس در گزارش خود به کنگره بازل(Basle) نوشت:
مرگ ناگهانی آقای سیلویس(Sylvis)، آن میلیتانت دلاور آرمان ما، ما را موظف میکند که جهت ادای احترام به یاد وی، با افزودن پاسخ ایشان به نامهمان، به این گزارش خود به پایان دهیم:
«دیروز نامه محبت آمیزتان مورخ ۱۲ ماه جاری، با پیوست بدستم رسید. من خیلی خوشحالم که چنین سخنان محبتآمیزی از رفقای کارگرمان از آنسوی آبها دریافت میکنم؛ بنابراین، من میگویم که آرمانمان، آرمان مشترکی است. این جنگیست بین فقرا و ثروتمندان: در تمام نقاط دنیا، شرایط یکسانی برای کارگر(نیروی کار= تنگدستی) و برای کاپیتال(سرمایه = ستمگری) وجود دارد. من، بهنمایندگی از کارگران آمریکا، به شما و از طریق شما به آنهاییکه شما نمایندگیشان را دارید و به همه دوزخیان روی زمین، به پسران و دختران ستمدیده و زحمتکش اروپا، دست واقعی رفاقت دراز میکنم. بهکار خوبی که انجام میدهید ادامه دهید، تا تلاشهایتان به درخشانترین پیروزی برسد. این عزم ماست. جنگ اخیرمان منجربه ایجاد رسواترین اشرافِ پولسالار در روی زمین شد. این قدرت مالی، جان و مال مردم را بهسرعت میبلعد. ما علیه آن میجنگیم و عزممان پیروزیست. چنانچه بتوانیم از طریق صندوق رأی پیروز میشویم؛ وگرنه، آنگاه به ابزارهای سختتری متوسل میشویم. در موارد نومیدکننده، کمی خونریزی ضروریست..»(۱۶)
نامه مذکور نشانگر ویژگی رهبر جنبش اتحادیه کارگری نوپای آمریکاست و ثابت میکند که این امر اتفاقی نبود که مارکس در گزارش خود، سیلویس(Sylvis) را « میلیتانت دلاور» نامید.
میتوان از صورتجلسات شورای عمومی انجمن انترناسیونالیستی کارگران پیبُرد که بارها مشکلات مرتبط با جنبش کارگری آمریکا، در دستورکار قرار گرفته است. ازجمله، در صورتجلسه شورای عمومی بهتاریخ ۸ آوریل ۱۸۶۹، آمده است:
نامه ای از روزنامه نیویورک قرائت شد که در آن از شورا میخواهد از نفوذش جهت ممانعت از ورود نیروی کار که هدفش شکست اعتصاب کارگران است، استفاده نماید. به منشی وظیفه داده شد تا به همه روزنامههای تحت کنترل انجمن انترناسیونال کارگران خارج از کشور نامه بنویسد.
در همان جلسه شورای عمومی، گزارشی توسط کمیته ای درباره مسئله اداره مهاجرت ارائه شد و تصمیم زیر گرفته شد:
(۱) اداره مهاجرت در همکاری با اتحادیه ملی کارگران تأسیس گردید.
(۲) در صورت وقوع اعتصاب، شورا باید همه تلاش خود را بهکار گیرد تا مانع از استخدام کارگران توسط کارفرماهای آمریکایی در اروپا گردد.(۱۷)
همانگونه که شورا پیشتر درباره اتحادیههای کارگری بریتانیا عمل نموده بود، اینبار نیز تحت رهبری مارکس، مسائل مربوط به مبارزه اقتصادی ( با اعتصابشکنان و غیره) در دستور کار قرار گرفت تا پیوندهای مستحکمی با اتحادیههای کارگری آمریکا برقرار گردد. این موضوع در صورتجلسه ۱۹ آوریل ۱۸۷۰ نیز منعکس شده است:
از هیوم(Hume)، خبرنگار نیویورک، نامه ای خوانده شد که در آن اشاره شده بود که جنبش اتحادیه کارگری آمریکا تمایل دارد به شکل انجمنهای مخفی درآید. این موضوع توسط نامه ای از خبرنگار آلمانی مستقر در نیویورک تأئید شد، که از شورا خواسته بود مداخله نماید تا هیوم(Hume) و جساب (Jessup) را از این امر منصرف نماید. توافق شد که تحت شرایط فعلی، شورا در موقعیتی نیست که درباره درستی یا نادرستی این موضوع تصمیم بگیرد. به منشی دستور داده شد تا نامه ای بنویسد و جویای علت ضرورت انجمنهای مخفی در آمریکا گردد.(۱۸)
مکاتبات با نیویورک و تصمیم شورای عمومی نشانگر آینست که که مارکس و انجمن انترناسیونالیستی کارگران کُل جزئیات جنبش را مطالعه نموده، و در مواردی که تصمیمهای فوری نمیگرفتند، اطلاعات لازم را گردآوری و ارتباط دائم با شعبات و هوادارنشان را حفظ میکردند. این ارتباطهای دائم و این کمک سیاسی به جنبش را میتوان از مکاتبات مارکس و انگلس با سورگه(Sorge) و سایرین در آنزمان مشاهده نمود، بهویژه زمانیکه شعباتی از انجمن انترناسیونالیستی کارگران در نیویورک و سایر شهرها پدیدار شدند، و در صفوف آنها اختلافهای سیاسی و تشکیلاتی رخ داد.
مارکس در نامه اش به سورگه(Sorge)، مورخ ۱ سپتامبر ۱۸۷۰، درباره تقسم وظایف شورای عمومی نوشت، که ایکاریوس(Eccarius) باید منشی آمریکا باشد؛
مارکس در ۲۱ سپتامبر ۱۸۷۱، به سورگه(Sorge) توصیه نمود که نهاد رهبری تازه منتخب بهجای «شورای مرکزی»، «کمیته مرکزی» خوانده شود، و به وی اطلاع داده شود که چه نشریاتی به آمریکا فرستاده شده است؛
مارکس در ۱۲ سپتامبر ۱۸۷۱، درباره بخشنامه ها و اساسنامه انجمن انترناسیونالیستی کارگران ارسالی به سورگه(Sorge) نامه نوشت .
مارکس دوباره در ۶ نوامبر ۱۸۷۱ درباره جزوات و نوشتجات و بخش مشهور شماره ۱۲ در نیویورک نوشت که شامل ژورنالیستها و روشنفکرهایی بود که علاقمند بودند رهبری جنبش را در دست بگیرند.
مارکس در ۹ نوامبر به سورگه(Sorge) توصیه نمود که که متعاقب کارهای مقدماتی سیاسی و تشکیلاتی، کنگرهای تشکیل دهد و یک کمیته فدرال ایجاد نماید؛ وی کوشید سورگه(Sorge) را قانع نماید که کمیته را ترک نکند؛
مارکس در ۱۰ نوامبر ۱۸۷۱، به اشپیر(Speyer)، یکی از اعضای کمیته مرکزی نامه ای نوشت:
(۱) مطابق با اساسنامه، شورای عمومی در سرزمین یانکیها(Yankees) قبل از هرچیز بایدمراقب خودیانکیها باشد…
(۲) بههر قیمتی که شده باید اعتماد اتحادیههای کارگری را جلب نمود.(۱۹)
در این نامه، مارکس با جزئیات به مجموعهای از بدگمانیها و اتهامات در مورد شورای عمومی پاسخ داد و کوشید مخاطبش را قانع نماید که شورای عمومی نمیتواند اعضایش را از مکاتبات شخصی منع نماید. سپس در ۲۳ نوامبر، مارکس در نامهای به بولت (Bolte) توضیح داد که چرا انجمن بینالمللی کارگران «در آغاز ناچار بود در آمریکا اختیاراتی را به افراد خصوصی بسپارد و آنان را بهعنوان مکاتبهگر خود برگزیند.»
در همان نامه، مارکس به بولت (Bolte) نوشت:
انترناسیونال بدینمنظور تشکیل شد تا جهت مبارزه، تشکلات واقعی طبقه کارگر جایگزین فرقههای سوسیالیستی و نیمهسوسیالیستی شوند. در نگاه اول، احکام اولیه، همچنین سخنرانیافتتاحیه، این موضوع را نشان میدهد. از طرفی دیگر، اگر انترناسیونال روند تاریخ سکتاریسم( فرقهگرایی) را از پیش تجربه نکرده بود، پیروان انترناسیونال نمیتوانستند موقعیتشان را خفظ نمایند. رشد سکتاریسم سوسیالیستی و رشد جنبش واقعی کارگری همواره با هم نسبت معکوس دارند. تا زمانیکه فرقهها (ازنظر تاریخی) توجیه میشوند، طبقه کارگر هنوز به اندازه کافی پخته و باتجربه نشده است تا یک جنبش تاریخی مستقل داشته باشد. تاموقعیکه طبقه کارگر به این درجه از پختگی و تجربه برسد، اساسا همه فرقهها ارتجاعیاند. در این میان، تاریخِ پیروان انترناسیونال، همان چیزی را تکرار نمود که تاریخ در همهجا نشان میدهد: نیروها و اشکال کهنه و منسوخ میکوشند خود را در اشکال و ساختارهای تازه بازسازی و حفظ نمایند.(۲۰)
این عبارت چشمگیر از نامه مارکس، تاکتیکهای وی در قبال اتحادیههای کارگری، در قبال تشکلات مختلف سوسیالیستی و نیمهسوسیالیستی، و اصولی را توضیح میدهد که در نگرش او نسبت به سکتاریسم، و شیوههای مبارزهاش، یک سیاست کمونیستی درست نهفته است.
در عینحال، در آمریکا مبارزهای در میان اعضای انجمن بینالمللی کارگران شعلهور شد. این مبارزه در فراخوانی که شورای فدرال، متشکل از چند دوجین شعبه و شعبه ۱۲ نیویورک، به شورای عمومی لندن فرستاد، بیان شد که خواهان حل اختلافشان است. شورای عمومی، تحت رهبری مارکس، علیه شعبه ۱۲ موضع گرفت، زیراکه سیاستمداران خرده– بورژوایی جهت تسلط بر آن میکوشیدند، و مارکس از شورای فدرال حمایت نمود، زیراکه کارگران در اطرافش جمع شده بودند. مارکس در ۸ مارس ۱۸۷۲ به سورگه(Sorge) نوشت:
شورای عمومی از من خواست گزارشی دربارهٔ انشعاب در آمریکا تهیه کنم. بهخاطر اختلافات بین بخشهای اروپایی انترناسیونال، این کار مدتی بهعقب افتاده بود. من همهٔ مکاتبات نیویورک و آنچه را که روزنامهها نوشته بودند بهدقت بررسی نمودم و به این نتیجه رسیدم که ما اصلاً بهموقع از عواملی که باعث این جدایی شده بودند خبر نداشتیم. بخشی از قطعنامه پیشنهادی من تصویب شده است؛ بقیه اش در سهشنبه آینده، و متعاقب تصمیم نهایی به نیویورک ارسال میشود.(۲۱)
مارکس در ۱۵ مارس ۱۸۷۲، نسخه ای از قطعنامه ای را که آماده نموده بود و توسط شورای عمومی تصویب شده بود، برای سورگه (Sorge) ارسال نمود. از آنجاییکه هردو، مارکس و انجمن انترناسیونال کارگران این قطعنامه بهطرز باشکوهی توصیف نمودند، ما آنرا بهطور کامل نقل میکنیم:
(۱) هر دو شورا باید ادغام شوند و یک شورای فدرال موقت تشکیل دهند؛
(۱ الف) شعبات جدید و کوچک باید ادغام شوند و نمایندگانشان را بفرستند.
(۲) کنگره عمومی اعضای آمریکایی باید در ۱ ژوئیه تشکیل گردد؛
(۲ الف) این کنگره باید یک شورای فدرال انتخاب کند که مجاز به انتخاب اعضا باشد؛
(۲ ب) و همچنین قوانین و اساسنامه شورای فدرال را تهیه نماید؛
(۳) شعبه ۱۲(با توجه به تظاهر و شارلاتانبازی) باید تا کنگره عمومی بعدی تعلیق گردد؛
(۳ الف) حداقل دو سوم از هر شعبه ای باید شامل کارگران مزدبگیر باشد.(۲۲)
کنگره انترناسیونال اول در لاهه تصمیم گرفت که مرکز اصلی انجمن انترناسیونال کارگران را به آمریکا منتقل نماید. بدینطریق حمله باکونیستها دفع شد؛ بااینحال، این آغاز پایان انترناسیونال اول بهعنوان یک تشکیلات انترناسیونالیستی طبقه کارگر بود. ولی درحالیکه این امر برای اروپا گامی بهعقب بود، برای آمریکا بهعنوان انگیزه ای عمل نمود که همه عناصر مارکسیستی را پیرامون شورای عمومی گردهم آورد. ازطرفی دیگر، دشمنان مارکسیسم نیز صفوفشان را تنگتر نمودند. مارکس و انگلس میدانستند که شورای عمومی نیویورک، انجمن انترناسیونال کارگران و شورای عمومی لندن تفاوتهای زیادی دارند. آنها هر چه ازنظر سیاسی و سازمانی در توان داشتند جهت حمایت از شورای عمومی بهکارگرفتند؛ بااینحال، مبارزه پیرامون آن شدت گرفت و انشعاب رُخ داد. شورای عمومی، به لطف سورگه(Sorge) و سایرین، کوشید تا با روحیات و روشهای مارکس و انگلس عمل نماید. ولی نگرش شعباتی از انترناسیونال نسبت به اتحادیههای کارگری، یکی از ضعیفترین نقاط بود. شورای عمومی در ۳ ژوئن ۱۸۷۸، نامه زیر را به شعبه ۳ شیکاگو فرستاد:
عجیب بنظر می آید که ما باید سودمندی و اهمیت وافر جنبش اتحادیههای کارگری را به شعبهای از انترناسیونال خاطرنشان نمائیم. معهذا، لازم است به شعبه سوم یادآوری کنیم که هر یک از کنگرههای «انجمن بینالمللی کارگران»، از نخستین تا واپسینشان، با دقت به جنبش اتحادیهای پرداخته و در پی یافتن راههایی جهت گسترش و پیشرفت آن بودهاند. اتحادیه کارگری مکتب جنبش کارگریست، چونکه کارگرها نخست بطور غریزی به چیزی روی میآورند که بر زندگی روزانه آنها تأثیرگذارست، و درنتیجه ابتدا با همکارانشان از طریق صنف و کارشان ادغام و متحد میشوند. بنابراین، وظیفه اعضای انترناسیونال نهفقط کمک به اتحادیههای کارگری موجود، و، پیش از هرچیزی هدایت آنها به مسیر درست، یعنی انترناسیونالیستی کردن آنهاست، بلکه همچنین در هرجایی که ممکنست اتحادیههای کارگری جدیدی تأسیس نمایند. شرایط اقتصادی، اتحادیههای کارگری را با نیرویی مقاومتناپذیر از مبارزه اقتصادی به مبارزه سیاسی علیه طبقات ثروتمند سوق میدهد– حقیقتی شناخته شده برای همه کسانیکه جنبش کارگری را با چشمان باز پیگیری میکنند.(۲۳)
با این حال، این سیاست مارکسیستی واقعی، که در اصل درست بود، تحت تأثیر انواع و اقسام عوامل دیگر قرار گرفت و شورای عمومی آمریکا بیش از پیش از موضع مارکسیستی خود فاصله گرفت.
آخرین موهیکانها(Mohicans) که از شورای عمومی پشتیبانی میکردند، در سال ۱۸۷۶، مجبور به انحلال انجمن انترناسیونال کارگران شدند. درنتیجه، انجمن انترناسیونال کارگران، این آفرینش سیاسی و تشکیلاتی مارکس، ناپدید گشت – و جنبش انترناسیونال کارگری چرخش تند جدیدی را تجربه نمود.
کارل مارکس جنبش کارگری آمریکا را در فازهای مختلف، و دقیقتر از هرکس دیگری دنبال نمود. وی صفات خاص، جنبههای تاریک و مشکلات گوناگون آنرا مشاهده نمود. بنابراین، آموزشهای مارکس به پیروانش در آمریکا چه بود؟
مارکس از آنها خواست تا حداکثر توجه اشانرا به اتحادیههای کارگری معطوف نمایند، با طبقه کارگر ادغام شوند و همه «گرایشات تنگنظرانه، سکتاریستی و مبهم را از تشکلات» ریشهکن نمایند.
مارکس خواهان ادغام با چنبش توده ای بود، و این امر را بهترین تعهد علیه سکتاریسم و اپورتونیست میدید؛ بااینحال، مطالبات مارکس جامعه عمل بخود نپوشید. جنبش کارگری و اتحادیههای کارگری آمریکا مسیر خاصی را پیمودند؛ رشد و شکوفایی کاپیتالیسم در آمریکا بهمعنای بورژوازی شدن همزمان اتحادیههای کارگری آمریکایی بود. تئوریسین و رهبری آن برای سالها، ساموئل گومپرز(SamuelGompers)، دشمن سوسیالیسم، فقط سیاستمداری پولپرست بود. بهعلت سیاست و عمل فساد امپریالیستی و روحیهزدایی، مارکسیسم برای سالهای مُمتد توسط گومپرز( Gompers)، بهعقب رانده شد. اتحادیههای کارگری به رهبری تاجران تمامعیار درآمدند، که شعارشان– نه سیاستی کارگری، بلکه سیاستی سودجویانه و کاپیتالیستی بود. جهت توصیف اتحادیهگرایی ارتجاعی، اجازه دهید برخی مدارک ارائه شده توسط مارکس در سال ۱۸۸۳ (سال وفات مارکس)، به کمیسیون سنا توسط استراسر(Strasser)، رئیس اتحادیه انترناسیونالیستی سیگارسازان، را نقل کنیم که گومپرز(Gompers) دبیرش بود:
جواب: بله، آقا، من نخست به صنف کاری که نماینده اش هستم، فکر میکنم؛ پیش از هر چیز به سیگار و منافع کسانی که مرا برای دفاع از منافعشان برگزیدهاند.
سئوال: من فقط در ارتباط با اهداف نهاییاتان سئوال کردم.
جواب: ما اهداف نهایی نداریم. ما روز به روز پیش میرویم. ما فقط جهت اهداف فوری، اهدافی که ظرف چندسال تحقق یابند مبارزه میکنیم.
سئوال: شما چیزهای بهتری جهت خوردن و پوشیدن و خانههای بهتری جهت زندگی میخواهید؟
جواب: بله، ما میخواهیم لباسهای بهتر بپوشیم، زندگی بهتری داشته باشیم و درکُل شهروندان بهتری شویم.
رئیسکمیسیون: بهنظرمیرسد که شما کمی حساس هستید، مبادا تصور کنید که شما صرفاً یک تئوریسین هستید. من به شما از این زاویه نگاه نمیکنم.
شاهد: خُب، ما در اساسنامهامان میگوییم که مخالف تئوریسینهائیم و من در اینجا باید نماینده تشکیلات باشم. ما همه عملگرا هستیم. (۲۴)
چیزیکه استراسر(Strasser) نگفت، توسط گومپرز(Gompers)، و جان میچل(JohnMitchel)، نویسنده کتاب کارسازمانیافته، و دیگرانی گفته شد که در تئوری و در عمل به منافع طبقه کارگر خیانت نمودند، و سیاستاشانرا براساس تبعیت ایدئولوژیک، سیاسی و تشکیلاتی اتحادیههای کارگری از تراستها(trusts) به نتیجه منطقی رساندند.
علل عقبنشینی موقتی تاریخی مارکسیسم توسط گومپرزیسم(Gompersism) چیستند؟ رشد پیشروندهٔ پیروزمند کاپیتالیستی آمریکایی، دلیل اساسی بود که در پیآمد خود، بورژوازی را قادر نمود تا بخشهایی از کارگران را با دستمزدهای بهتر خریده و فاسد نماید، درحالیکه استاندارد زندگی اکثریت طبقه کارگر، در ترکیب متنوع خود، همچنان درپائینتر حد از حداقل باقیماند.
بهنظر میرسد که گومپرزیسم(Gompersism) نوکرصفت و ارتجاعی، آشکارا در کنار کاپیتالیسم به سراشیب سقوط غلتیده است. روح مارکسیستی را میتوان در تظاهرات، اعتصابهای خونین و مارش بیکاران گرسنه در آمریکا احساس نمود. مارکسیسم انقلابی در حال فتح مواضع یکی پس از دیگریاست.
بورٰوازی آمریکایی قادر به مهار روند فروپاشی اقتصاد ملی خود نیست، و مزدوران تراستها(trusts)، وارثان اتحادیهای کارگری گومپرز(Gompers) توان کمتری برای اینکار دارند. پس، از نظر تاریخی حق با چه کسی بوه است؟ تاریخ بهنفع چه کسی پیش میرود؟ بدیهیست که بهنفع مارکسیسم انقلابی و نه گومپرزیسم(Gompersism).
15. This appeal was signed by the following, on behalf of the General Council of the International Workingmen’s Association:
British Nation: R. Applegarth, carpenter; M. J. Boon, engineer; J. Backley, painter; J. Hales, weaver; Harriet Law; B. Lucraft, chairmaker; D. Milner, tailor; Odger, shoemaker; J. Ross, bootcloser; B. Shaw, painter; Cowell Stepney; J. Warren, trunkmaker; J. Weston, hand-rail maker.
French Nation: Dupont, instrument maker; Jules Johannard, lithographer; Paul Lafargue.
German Nation: D. Eccarius, tailor; F. Lessner, tailor; W. Limburg, shoemaker; Karl Marx.
Swedish Nation: H. Jung, watchmaker; A. Muller, watchmaker.
Belgian Nation: P. Bernard, painter.
Danish Nation: D. Cohn, cigar-maker.
Polish Nation: Zabicky, compositor.
E. Lucraft, chairman; Cowell Stepney, treasurer; George Eccarius, General Secretary.
Quotations taken from text at Marx-Engels-Lenin Institute.—Ed.
16.Report of the General Council to Basle Congress, Archives, M.-E.-L.-I.